ghaemiyeh.com
سرشناسه:سبحانی تبریزی، جعفر، 1308 -
عنوان و نام پدیدآور:فرهنگ عقاید و مذاهب اسلامی/ نگارش جعفر سبحانی؛ ترجمه محمدعیسی جعفری.
مشخصات نشر:قم: انتشارات توحید، 1371 -
فروست:ملل و نحل؛ 1؛ 3
شابک:19000 ریال : ج.5 964-90527-6-3 : ؛ ج.7 و 8 978-600-93750-7-3 :
یادداشت:ج. 5 (چاپ اول: 1378).
یادداشت:ج.7 و 8 (چاپ اول: 1435ق. = 1392) (فیپا).
یادداشت:ناشر جلد پنجم انتشارات اخلاق است.
یادداشت:جلد 7 و 8 در یک مجلد صحافی شده است.
یادداشت:کتابنامه.
مندرجات:ج.1. تحلیل عقاید اهل حدیث، سلفیها، حنابله و حشویه.- ج.3. تبیین عقاید ابنتیمیه و عقائد محمدبن عبدالوهاب.- ج.4. بررسی عقاید ماتریدیه و معتزله.- ج.5. خوارج.- ج.7 و 8. زیدیه و اسماعیلیه و دیگر فرق/ نگارش [صحیح: مترجم] علیرضا سبحانی
موضوع:اسلام -- عقاید -- تاریخ
موضوع:اسلام -- فرقه ها -- تاریخ
موضوع:کلام -- تاریخ
شناسه افزوده:جعفری، محمدعیسی، مترجم
رده بندی کنگره:BP200/8/س2ف4 1371
رده بندی دیویی:297/49
شماره کتابشناسی ملی:م72-1899
فرهنگ عقائد و مذاهب اسلامی
بحثهای آیتاللّه العظمی سبحانی
فرهنگ عقائد و مذاهب اسلامی
جلد: 7-8
زیدیه و اسماعیلیه
و دیگر فرق
نگارش:
علیرضا سبحانی
انتشارات مؤسسه امام صادق علیه السلام
سبحانی تبریزی، جعفر، 1308 -
فرهنگ عقاید و مذاهب اسلامی / تألیف جعفر سبحانی؛ مترجم علیرضا سبحانی. - قم: توحید قم، 1392.
ج. 3-7-93750-600-978: ISBN
فهرستنویسی براساس اطلاعات فیپا.
کتابنامه: ص 452-465؛ همچنین به صورت زیرنویس.
1392 4 ف 2 س/ 236 BP 297/5
اسم کتاب:... فرهنگ عقاید و مذاهب اسلامی، ج 7-8
مؤلّف:... حضرت آیتاللّه العظمی سبحانی
مترجم:... علیرضا سبحانی
چاپخانه:... مؤسسه امام صادق علیه السلام
ناشر:... انتشارات توحید قم
تاریخ:... 1435/1393 ق
چاپ:... اول
مسلسل انتشار: 8 مسلسل چاپ اول: 8
مرکز پخش
قم - میدان شهدا، مؤسسه امام صادق علیه السلام
37745457؛ 09121519271
http://www.imamsadiq.org
http://www.tohid.ir
http://www.shia.ir
بخش نخست
مذهب زیدیه
مقدّمه... 31
فصل اول
زندگانی زید بن علی در عصر امامان سهگانه... 35
زندگانی زید در عصر امام زینالعابدین علیه السلام... 35
تباری پاک و پیراسته... 36
تاریخ تولد زید... 38
نظر ما دربارۀ سال تولّد او... 39
نامۀ عبدالملک بن مروان به علی بن الحسین علیهما السلام... 44
ویژگیهای جسمانی زید بن علی... 45
زندگانی زید در دوران امام باقر علیه السلام... 48
زندگانی زید در زمان امام صادق علیه السلام... 52
فصل دوم
انگیزههای نهضت در سخنرانی طولانی... 55
سخن گفتن بهتر است یا خاموشی؟!... 55
به هنگام تلاوت آیۀ (وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا) ... 56
بیان اهداف قیام... 56
اصلاح امّت اسلامی و لو به قیمت کشته شدن... 57
سخن او به هنگام آرایش سپاه... 57
شرایط بیعت با زید... 58
سخن او با هشام... 58
نامۀ او به علمای اسلام... 62
امر به معروف و وظیفۀ بزرگ عالمان... 66
نقش علما و جایگاه آنان... 69
خطاب به عالمان بدکردار... 71
دعوت به جهاد... 73
منزلت اهلبیت علیهم السلام در پیشگاه خدا... 77
فصل سوم
مناظرات زید با مخالفان و سرودههای او... 80
مناظرۀ او با هشام بن عبدالملک بن مروان... 80
مناظرۀ دوم با هشام... 82
زید در قلمرو شعر و ادب... 84
عبادت و تهجد زید... 94
فصل چهارم
اساتید و شاگردان زید در تفسیر و حدیث... 96
شاگردان زید بن علی... 98
بزرگنمایی دربارۀ زید... 105
بزرگنمایی دربارۀ دانش و فقه زید... 107
نقد این نظر... 109
بازهم افراطگرایی... 109
فصل پنجم
آثار علمی زید... 113
مسند زید... 113
تفسیر غریب القرآن... 115
الصفوة... 117
نامۀ او به علمای اسلام... 118
مناسک حج... 118
رسالههای زید... 118
فصل ششم
بررسی مسند امام زید از نظر سند و محتوا... 121
نظر ما دربارۀ گفتار ابن ابی الفوارس و ذهبی... 123
ابوالقاسم علی بن محمد نخعی کوفی... 124
سلیمان بن ابراهیم بن عبید محاربی... 124
نصر بن مزاحم منقری عطار... 124
ابراهیم بن زبرقان... 125
ابوخالد عمرو بن خالد... 126
فصل هفتم
هرگز زید از نظر اصول و معارف، معتزلی نبود... 128
فصل هشتم
آیا زید در اصول عقاید و فروع، مکتبی دارد؟... 132
مرتکب کبیره... 134
قضا و قدر... 135
بدا... 135
رجعت... 136
حقیقت امامت از نظر امامیه... 136
امر به معروف و نهی از منکر... 137
صفات ذاتی خدا... 138
آیا زید مذهب فقهی خاصّی داشت؟... 139
فقهای زیدیه... 141
فصل نهم
آیا زید، امامت خویش را تبلیغ میکرد؟... 143
مأموریت زید از زبان خودش... 145
اعتراف زید به پیشوایی امام صادق علیه السلام... 147
سخنان دانشمندان شیعه دربارۀ قیام زید... 147
فصل دهم
نظر امامان معصوم علیهم السلام دربارۀ قیام زید... 149
فصل یازدهم
خط سرخ شهادت و تأیید امامان معصوم علیهم السلام... 152
فصل دوازدهم
جایگاه زید در نزد علمای شیعه... 156
ظلمستیزان و ذلّتپذیران... 158
فصل سیزدهم
نهضتهای برگرفته از انقلاب امام حسین بن علی علیهما السلام... 161
دشمنی خاندان هاشم با بنیامیه، دینی بوده نه قبیلهای... 163
کشمکش هاشم و امیّه... 163
انگیزههای انقلاب حسینی... 171
نامۀ حسین بن علی علیهما السلام به اشراف بصره... 173
خیزش همگانی مردم مدینه (قیام حَرِّه)... 178
خیزش مردم مکه... 180
خیزش توّابین در کوفه... 184
نامهنگاری با شیعیان مناطق دیگر عراق... 188
خطابۀ سلیمان در میان جمع پنجهزار نفری... 190
مختار کیست؟... 198
کیفیت قتل مختار... 201
فصل چهاردهم
انقلاب زید دنبالۀ انقلاب حسین بن علی علیهما السلام... 205
آمادگی برای شهادت... 209
فراگیر بودن نهضت... 212
توطئه برای شکست نهضت... 213
کوفه در آستانۀ انقلاب... 213
فصل پانزدهم
رهبران قیامهای زیدیه... 218
فصل شانزدهم
پیشوایان علمی زیدیه... 221
احمد بن عیسی بن زید (157-247)...221
القاسم الرسّی... 222
یحیی بن الحسین بن القاسم الرّسّی (245-298)...223
الناصر للحق ابومحمد الحسن بن علی (اطروش)... 223
الامام المرتضی، ابوالقاسم محمد بن یحیی (278-313)...224
الناصر لدین اللّه احمد بن یحیی بن الحسین علیه السلام... 224
امام مؤید ابوالحسین احمد بن حسین بن هارون (333-411)...224
الحاکم الجشمی (413-494)...225
نشوان بن سعید حمیری (... - 573)...226
المنصور باللّه عبداللّه بن حمزة بن سلیمان (561-614)...226
المؤیّد باللّه یحیی بن حمزة بن علی (669-749)...227
احمد بن یحیی المرتضی (764-840)...227
فصل هفدهم
شخصیتهای زیدی با گرایشهای ویژه... 229
ابن الوزیر... 223
ابن الامیر صنعانی (1099-1186 ه)... 233
شوکانی (1172-1250)...236
فصل هجدهم
فرق زیدیه در کتب تاریخ عقاید... 239
فصل نوزدهم
عقاید زیدیه... 241
توحید... 245
آیات صفات خبری... 245
خدا غنّی و بینیاز است... 246
خدا، با دیدگان دیده نمیشود... 246
خدا واحد و یگانه است... 246
خدا عادل و حکیم است... 247
افعال عباد، از آن خود آنهاست... 247
عذاب، نتیجۀ گناه است... 247
تقدیر خداوند بر حق تعلق میگیرد... 247
تکلیف فرع قدرت است... 248
اراده بر قبیح تعلق نمیگیرد... 248
کارهایی که مفسده دارد، از خدا صادر نمیشود... 248
باب نبوّت... 249
باب قرآن... 249
باب امامت... 249
امامت حسنین علیهما السلام... 249
امر به معروف و نهی از منکر... 250
وعد و وعید... 250
مرتکبین کبائر... 251
مؤمن کیست؟... 251
کافر کیست؟... 251
فاسق کیست؟... 251
تفاوت فعل خدا با فعل بندگان... 252
اعتقاد به موت و فنا... 252
شفاعت... 252
فصل بیستم
حلقات مناظره میان امامیه و زیدیه... 254
فصل بیستویکم
مایههای تقریب میان امامیه و زیدیه... 260
همکاری تنگاتنگ میان دو فرقه... 260
نشر میراث فرهنگی زیدیه... 261
فصل بیستودوّم
حکومت اسلامی از دیدگاه زیدیه... 262
جنگ میان اسماعیلیه و زیدیه... 264
همکاری میان زیدیه و معتزله... 264
طبقات رجال زیدی... 265
بخش دوم
اسماعیلیه
پیشگفتار... 273
ویژگیهای مذهب اسماعیلی... 275
1 - انتساب به خاندان نبوّت... 275
2 - تأویل ظواهر... 276
3 - آمیختن مذهب به مسائل فلسفی... 276
4 - سازمان زیر زمینی... 277
5 - تقدّس بخشیدن به امامان و داعیان خود... 278
6 - تربیت فداییان... 279
7 - پنهانکاری و رازداری... 281
8 - امامان پنهان... 282
مذهب در فرآیند تکامل... 283
فصل نخست
اسماعیلیه در کتابهای ملل و نحل... 284
فصل دوم
جنبشهای باطنی در عصر امام صادق علیه السلام... 286
فصل سوّم
امامان اسماعیلیه... 293
شرح حال امامان مورد اتفاق همۀ فرق (امامان مستور و پنهان)... 295
امام نخست - اسماعیل بن جعفر صادق علیه السلام (110-145)...296
امام دوّم - محمد بن اسماعیل (132-193)...299
امام سوم - عبداللّه بن محمد بن اسماعیل (179-212)...300
امام چهارم - احمد بن عبداللّه (198-265)...302
امام پنجم - حسین بن احمد (219-289)...303
فصل چهارم
امامان ظاهر و آشکار... 305
امام ششم - عبیداللّه مهدی (260-322)...306
امام هفتم - قائم بامراللّه (280-334)...310
امام هشتم - المنصورباللّه (303-346)...311
امام نهم - معزلدین اللّه (319-365)...312
پایهگذار دولت فاطمی مصر... 312
امام دهم - العزیز باللّه (344-386)...316
امام یازدهم - الحاکم بامراللّه (375-411)...318
انشعاب در اسماعیلیه (دروزیّه)... 319
امام دوازدهم - الظاهر لاعزاز دیناللّه (395-427)...321
امام سیزدهم - المستنصر باللّه 420-322...487
انشعاب در اسماعیلیه (مستعلیه؛ نزاریه)... 322
فصل پنجم
امامان مستعلیه... 324
آمر باحکاماللّه... 325
الحافظ لدیناللّه (467-544)...325
الظافربأمراللّه (527-549)...325
الفائز بصراللّه (544-555)...326
العاضدلدین اللّه (546-567)...326
انشعاب در مستعلیه (سلیمانیه و داوودیه)... 328
فصل ششم
امامان نزاریه (مؤمنیه و قاسمیه)... 329
المصطفی باللّه نزار بن معدالمستنصر (437-490)...332
علی بن نزار (الهادی) (470-530)...333
محمد بن علی (مهتدی) (500-552)...334
حسن بن محمد بن علی بن نزار (القاهر بقوة اللّه) (220-557)...334
حسنعلی بن حسن (قاهرباللّه) (539-561)...335
اعلی محمّد فرزند حسن علی (553-607)...335
جلالالدین حسن بن اعلی محمد (582-618)...335
علاءالدین محمد بن حسن (608-653)...336
رکنالدین خورشاه فرزند علاءالدین (629-654)...336
فصل هفتم
خاندان آغاخان (نزاریه فاسمیه)... 338
حسن علی شاه (1219-1298)...338
علیشاه (1246-1320 ه. ق)... 339
سلطان محمدشاه آغاخان سوم (1294-1377 ه. ق)... 340
کریم خان چهارم (1358-000)...341
فصل هشتم
عقائد و اصول پنجگانه اسماعیلیه... 342
توحید... 344
خدا فاقد ماهیت است... 344
نفی تسمیه از خداوند... 345
نفی صفات... 345
صادر اول مجمع کمالات است... 346
عدل... 347
انسان مختار است... 347
قضا و قدر بمعنی سلب اختیار نیست... 348
نبوت... 349
رسالت عامّه و خاصه... 349
وحی... 349
طهارت ولادت انبیا... 350
صفات پیامبران... 351
رسول ناطق... 351
معجزات پیامبران... 352
رسول خاتم برترین پیامبر... 352
شریعت او موافق با حکمت است... 353
شریعت، دارای ظاهر و باطن است... 352
امامت... 355
مقام اول: امامت مطلق (عام)... 355
اصطلاحات و مراتب امامت نزد اسماعیلیه... 356
امام مقیم... 357
امام اساس... 357
امام متمّ... 357
امام مستقرّ... 358
امام مستودع... 358
امام مستور... 358
مقام دوم: امامت خاصّه... 359
صاحب الوصیة، در هر دور، بهترین مردم پس از پیامبر است... 359
امامت در خاندان پیامر صلی الله علیه و آله... 360
امامت، میراث نبوت و وصایت... 360
پایان وصایت پس درگذشت وصی... 360
امامت در جهان پایدار است نه نبوت و وصایت... 361
امام، از زمین دور نمیشود... 361
وصیّت پس از پیامبر... 364
بازماندن علی از خلافت... 365
نادرستی امامت افراد ناشایسته... 366
نادرستی انتخاب در امامت... 367
کودتاچیان بر امت، طاغوت هستند... 367
زمین، خالی از حجت خدا نمیماند... 368
ممنوعیت سخن گفتن ناآگاهان... 369
قرآن با چیزی جز مانند خودش نسخ نمیشود... 369
قیاس و استحسان درست نیست... 370
معاد... 371
معاد، روحانی است نه جسمانی... 371
تناسخ... 372
حساب... 374
بهشت... 374
فرشتگان... 375
جنّ... 375
فصل نهم
سلسلۀ امامت اسماعیلی... 376
فصل دهم
تأویلات اسماعیلی... 383
نظریۀ مَثَل و ممثول... 383
عقول عشره... 384
نطقاء سبعه و امثال آنها... 387
انوار خمسه و مثلهای آنها... 388
تأویلات فقهی اسماعیلیه... 388
کتاب الولایه؛ پایۀ نخست... 389
طهارت؛ پایۀ دوم... 391
بزرگان اندیشۀ اسماعیلی... 393
ابوحاتم رازی (260-3220)...394
محمد بن احمد نسفی (= 000-331)...397
ابو یعقوب سجستانی (271 - بعد از 360)...399
ابو حنیفه نعمان (3634)...401
آیا «نعمان» اسماعیلی بود یا اثنا عشری؟... 403
6 المؤیّد فیالدین (حدود 390-470 ه)... 406
ناصر و خسرو (394-481 ه)... 408
محمد بن علی بن حسن صوری (قرن پنجم)... 410
ابراهیم بن حسین حامدی درگذشته به سال 411...557
علی بن محمد الولید (522-612 ه)... 413
سازمان زیر زمینی اسماعیلیان... 414
سازمان سرّی نزاریان... 415
فصل یازدهم
قرامطه... 416
ویژگیهای قرامطه... 421
انشعابات درونی قرامطه... 421
انشعابات در قرامطه... 422
پایان کار قرامطه... 422
عقاید مهم قرامطه... 423
حلول... 423
غلوّ... 424
تأویل... 424
فصل دوازدهم
فرقۀ دروز (درزیان)... 425
عقاید دروز... 426
شخصیتهای علمی دروز در تاریخ... 430
فصل سیزدهم
فطحیه... 431
مشاهیر فطحیه... 432
فصل چهاردهم
واقفیه... 433
علل پیدایش واقفیه... 433
تقیّه شدید... 434
طمع ورزی در اموال امامت... 435
فصل پانزدهم
نصیریه... 438
نصیریه در کتابهای فرق و مذاهب... 438
«محمد بن نصیر» شخصیتی غیر قابل اعتماد... 441
علویان و تهمت نصیریگری... 442
مهمترین عقاید علویان... 443
اتهامات گوناگون به علویان... 445
طریقت جنبلانی... 446
مظلومیت و سرکوب علویان... 446
علما و مؤلفان علوی... 449
قبایل علوی و پراکندگی آنان... 449
کتاب نامه... 451
بسمه تعالی
سپاس خدا را که خداوندگار جهانیان است. درود بیپایان بر پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله و اهلبیت علیهم السلام پاک او باد.
امّا بعد، جلد هفتم فرهنگ عقائد و مذاهب اسلامی تقدیم خوانندگان گرامی میگردد و خوشبختانه جلد ششم به زبان انگلیسی نیز ترجمه شد. این جلد که آخرین جلد این گستره میباشد، پیرامون دیگر فرق اسلامی سخن میگوید و اسامی این فرق عبارتند از:
1 - فرقۀ زیدیه پیروان زید بن علی.
2 - اسماعیلیه پیروان حضرت اسماعیل فرزند امام صادق علیه السلام. و فرقههای دیگری، با نامهای قرامطه، فطحیه، واقفیه، نصیریه و علویان نیز مورد بررسی قرار گرفتهاند.
اینک نخستین بخش که مربوط به فرقۀ زیدیه است، از نظر خوانندگان میگذرد.
علیرضا سبحانی
مذهب زیدیه
مذهب زیدیّه، مذهب منسوب به امام زید بن علی بن الحسین بن علی بن أبی طالب است. پیشوایی که با قیام و خیزش خود، بر ضدّ ستم و ستمگران، حالت بیتفاوتی را در جامعۀ اسلامی بر هم زد. در فضیلت کرامت او کافی است که در طول زندگی زهد و پارسایی پیشۀ او بود و پیوسته با نماز و تلاوت قرآن، شب را به صبح میآورد.
این امام انقلابی، فقیهی عالیقدر، محدثی بزرگوار و مفسر قرآن بود. او راه و روشی در اصول عقاید و مذهب خاصی جز خاندان پاک رسول خدا نداشت.
اعتقاد به توحید و عدل و بیپایگی جبر و تشبیه، شعار او بود و از او روایاتی در تفسیر و فقه در کتابهای امامیه نقل شده است.
ولی مذهب زیدی در حال حاضر از دو مکتب متأثر شده است: در اصول و عقاید از معتزله پیروی کرده و در فقه از مکتب حنفی و این جای تعجّب است که پیروان امامی که مکتبی جز مکتب اهلبیت علیهم السلام نداشت، در اصول از معتزله و در فقه از غیر اهلبیت علیهم السلام پیروی کنند.
زید شهید در میان امّت اسلامی، و در پیشگاه خاندان پاک رسالت، مقام و منزلت والایی دارد که هرگز، این مقام از آن سایرِ امامان زیدی نیست، که پس از زید بن علی، بر خلفای اموی خروج کرده و خط جهادی امام زید را دنبال نمودند و در عین حال، تلاشهای همۀ ائمۀ زیدیه درخور ستایش و تقدیر است، بنابراین، باید در این جزء در دو باب، سخن بگوییم:
زندگانی امام زید و آثار علمی و جهاد و مبارزۀ او با خلافت اموی و...
تبیین زندگانی دیگر امامان زیدی و دولتهایی که تأسیس کردهاند و اصولی که در قلمرو عقاید برگزیدند و روشی که برپایۀ آن احکام فقهی را استنباط کردند.
اینک ما سخن در بخش اول را در پیش میگیریم و امید است که در این مورد، تقصیر و قصوری از ما سر نزند و جز واقعنمایی، انگیزهای در ما نباشد.
بخش نخست زیدیّه
مجموع بررسیها در این مورد در بیست و دو فصل خلاصه میشود.
فصل اوّل: زندگانی زید بن علی در عصر امامان سه گانه: سجاد و باقر و صادق علیهم السلام.
فصل دوّم: بیان اهداف خویش در سخنرانی طولانی.
فصل سوّم: مناظرات و خطابههای زید با مخالفان. و سرودهها و اشعار و نامههای وی به علمای بلاد.
فصل چهارم: استادان زید و شاگردان او در حدیث و تفسیر.
فصل پنجم: آثار علمی زید.
فصل ششم: بررسی مسند زید از نظر سند و مضمون.
فصل هفتم: هرگز زید از نظر اصول و معارف، معتزلی نبود.
فصل هشتم: آیا زید در اصول عقاید و فروع احکام، مکتبی دارد؟
فصل نهم: آیا زید امامت خویش را تبلیغ میکرد؟
فصل دهم: نظر امامان معصوم دربارۀ قیام زید.
فصل یازدهم: خطّ سرخ شهادت و تأیید امامان معصوم علیهم السلام.
فصل دوازدهم: جایگاه زید در نزد علمای شیعه.
فصل سیزدهم: نهضتهای برگرفته از انقلاب حسین بن علی علیه السلام.
فصل چهاردهم: انقلاب زید دنبالۀ انقلاب حسین بن علی علیه السلام.
فصل پانزدهم: رهبران قیامهای زیدیه.
فصل شانزدهم: پیشوایان علمی زیدیه.
فصل هفدهم: شخصیتهای زیدیه با گرایشهای ویژه.
فصل هجدهم: فرق زیدیه در کتب تاریخ عقاید.
فصل نوزدهم: عقاید زیدیه.
فصل بیستم: حلقات مناظره میان امامیه و زیدیه.
فصل بیست و یکم: مایههای تقریب میان امامیه و زیدیه.
فصل بیست و دوم: حکومت اسلامی از دیدگاه زیدیه.
اینک این فصول بیست و دوگانه در این بخش، مورد بحث و بررسی قرار میگیرد.
تاریخنگاران در ادای حقوق خاندان رسالت، کوتاهی کردهاند، به ویژه حقوق «زید» انقلابی را ادا ننمودهاند و از زندگانی او چیز زیادی را ننوشتهاند، در حالی که دربارۀ خلفای جائر از بنیامیه و بنیعباس آثار زیادی را برجای گذاشتهاند، حتی به شبنشینیها و خوشگذرانیهای آنها که با شراب و شاهد و مسائل دیگر همراه بوده، به تفصیل پرداختهاند. این نوع تبعیض در نگرش، حاکی از مظلومیت خاندان رسالت، حتی نزد اهل قلم و بیان است، که آثار آنان را پنهان ساخته و مناقبشان را بازگو نکردهاند، و لذا ما با تلاش در کتابهای گوناگون، توانستیم نیمرخی روشن از حیات زید ترسیم کنیم و از این که دسترنج ما در این قلمرو ناچیز است، از پیشگاه زید شهید پوزش میطلبیم.
زید بن علی سه امام بزرگوار معصوم را درک کرده و از این سه نفر، الهام گرفته است:
پدرش علی بن الحسین علیهما السلام (38-94 ه).
برادر بزرگترش ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین، امام باقر علیهم السلام (57-114 ه).
برادرزادهاش امام جعفر بن محمد الصادق علیه السلام (83-148 ه).
اکنون بازگردیم و دربارۀ نسب او و تاریخ تولدش سخن بگوییم:
زید فرزند امام زینالعابدین علیه السلام و او فرزند سیدالشهداء حسین بن علی علیهما السلام، او فرزند امیرمؤمنان، حامی رسول اللّه صلی الله علیه و آله، و مدافع حرمت و قداست اوست.
جا دارد زید با سرودۀ فرزدق استشهاد کند و بگوید:
اولئک آبائی فجئنی بمثلهم
«آنان پدران من هستند، پس مانند آنرا بیاور».
مادر او «حوریه» کنیزی بود که مختار بن ابی عبیدۀ ثقفی آن را به سه هزار درهم یا دینار خرید و به وسیلۀ فرد امینی برای علی بن الحسین علیه السلام فرستاد، و خداوند متعال، از این کنیز، چهار فرزند به امام علیه السلام داد به نامهای: زید، عمرو، علی، خدیجه.(1)
. ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص 86.
ابنقولویه (م 369) میگوید: برخی از اصحاب ما نقل کردهاند: من در محضر علی بن الحسین علیه السلام بودم. او وقتی که نماز صبح را میخواند تا طلوع آفتاب، با کسی سخن نمیگفت. اتفاقاً روزی از روزها که زید بن علی علیه السلام متولد شد نوزاد
1) (1)
را پس از نماز صبح حضور امام علیه السلام آوردند. حضرت خوشحال شد و رو به یاران خود کرد و گفت: نام این نوزاد را چه بگذاریم؟ هر کسی نامی را پیشنهاد کرد.
حضرت علیه السلام قرآن را خواست، آنگاه آن را گشود، اولین جمله که در آغاز ورقه بود این بود: (فَضَّلَ اللّهُ الْمُجاهِدِینَ عَلَی الْقاعِدِینَ أَجْراً عَظِیماً) (1)
. نساء: 95.
، آنگاه آن را بست و دو مرتبه گشود. ناگاه در آغاز صفحه این آیه پیدا شد: (إِنَّ اللّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِیلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفی بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بایَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ) (2)آنگاه امام علیه السلام فرمود: به خدا سوگند، این همان زید است، به خدا سوگند این همان زید است و نام او را زید نهاد. آنگاه امام فرمود: عُزِّیتُ عَنْ هذا المولودِ ، به ما دربارۀ این نوزاد، تسلیت گفته شده، و از شهدا است.علت این که امام این نام را انتخاب کرد، این بود که از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده بود که فرموده بود از نسل این فرزندم، حسین، فرزندی به دنیا میآید که او را زید مینامند و او در کوفه کشته میشود و در محلۀ «کناسه» به دار آویخته میشود، سپس نبش قبر کرده و جنازۀ او را از قبر بیرون میآورند، ولی برای تحویل گرفتن روح او درهای آسمان گشوده میشود و اهل آسمانها به خاطر او شادمانی میکنند و لذا، امام زینالعابدین علیه السلام یقین کرد که این همان زیدی است که پیامبر از انقلاب و شهادت او خبر داده است.(3)
تاریخنگاران در سال تولد او اختلاف نظر دارند، برخی علت این اختلاف را مربوط به سال شهادت او میدانند و این که آیا او در سال 121 یا 122 یا 123 شهید شده است، قهراً این اختلاف در یافتن سال تولد او، اثر میگذارد و اگر مقدار عمر او معلوم باشد - که مشهور آن است در 42 سالگی به شهادت رسیده - طبعاً، این مقدار اختلاف در سال شهادت او، در سال تولد او اثر میگذارد. بنابر همۀ اقوال از نظر تاریخنگاران، تولد او بین 75 و 79 هجری خواهد بود.
ابنسعد در طبقات میگوید: او در سال 120 کشته شده است و برخی میگویند در سال 122.(1)
بخاری در تاریخ خود مینویسد: او در سال 122 کشته شده است.(2)
ابن حبان میگوید: او برخی از یاران رسول خدا را دیده و در سال 122 کشته شده است.(3)
مزی از مصعب بن عبداللّه زیدی نقل میکند که زید روز دوشنبه سوم ماه صفر سال 120 کشته شد و 42 سال داشت.(4)
ذهبی اقوال مختلفی را در تاریخ شهادت او آورده و میگوید: مصعب، سال
قتل او را 120 نوشته و ابونعیم آن را روز عاشورای سال 122 میداند و همچنین زبیر بن بکار، از محمد بن الحسن نقل میکند: زید روز دوشنبه دوم ماه صفر سال 122 به شهادت رسیده است.
صفدی میگوید: او را در محلّۀ کناسه به سال 121 یا 122 یا 123 به دار آویختند و او 42 ساله یا 44 ساله بود. آنگاه او را با آتش سوزاندند و نام زیدالنار به خود گرفت و به همین صورت تا سال 126 بر دار آویخته بود. پس از چهار سال تنش را از دار پایین آوردند.(1)
. الصفدی، الوافی بالوفیات، ج 15، ص 34.
وی در گفتار خود اشتباه کرده است زیرا زیدالنار لقب زید بن موسی بن جعفر است که در روزگار مأمون عباسی بر ضد خلافت او خروج کرد و خانههای بنیعباس را به آتش کشید.
سیاغی میگوید: زید در سال 75 متولد شده و در سال 122 به شهادت رسیده است.(2)
از نظر ما سن و سال او به هنگام شهادت بیشتر از آن است که اینها نوشتهاند، زیرا مادر زید را، که کنیز بود مختار ثقفی به امام هدیه کرده و مختار، در سال 66 خروج کرد و در سال 67 به وسیلۀ مصعب بن زبیر کشته شد. بنابراین، او باید مادر زید را در این یکی دو سال، به امام زینالعابدین هدیه کرده باشد و از آنجا که زید نخستین فرزندی است که این بانوی گرامی به دنیا آورد باید بگوییم که او
متولد سال 68 یا کمی بعد بوده است. اگر بگوییم، ولادت زید در سال 75 هجری بوده، لازمۀ آن این است که امام با این کنیز نزدیکی نکرده باشد و یا این که او تا آن سال فرزند نیاورده باشد و همگی بعید است، بنابراین، باید گفت: میلاد زید در همان سال 67 یا کمی پس از آن بوده است و اگر بگوییم زید در سال 122 کشته شده، او در روز شهادت 55 سال داشته است.
و از برخی روایات استفاده میشود که او در همان سالی که مادرش به امام اهدا شد متولد شده است:
پدر جعفی میگوید: ما از مجلس بیرون نرفتیم مگر آن که تعبیر آن رؤیا را دیدیم. فرستادۀ مختار به نزد حضرت آمد و مادر زید را به عنوان هدیۀ مختار به امام تقدیم کرد و گفت این را به سیهزار (درهم یا دینار) خریدهام. پدر جابر جعفی میگوید: ما احساس کردیم، امام به او علاقهمند شده است و از خانه بیرون آمدیم، سال بعد که به زیارت آمدیم و به خانۀ امام رفتیم تا سلام بگوییم نوزادی به نام زید را بر دوش چپ امام دیدیم که او را با خودش بیرون آورد، در
حالی که سه ماه داشت و امام این آیه را میخواند و به زید اشاره میکرد:
(هذا تَأْوِیلُ رُءْیایَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّی حَقًّا) .(1)
. فرات بن ابراهیم، التفسیر، ص 200، تحقیق محمد کاظم؛ یوسف: 100.
ابوحمزۀ ثمالی میگوید: از حضرت پرسیدم: کدام «کناسه»؟ فرمود: «کناسۀ» کوفه. گفتم: آیا چنین میشود؟ فرمود: به خدا سوگند اگر زنده بمانی در بخشی از مناطق کوفه میبینی که این پسر کشته شده و به خاک سپرده شده، سپس قبر او را میشکافند و تنش را به دار میآویزند، سپس جنازهاش را پایین میآورند و میسوزانند و میکوبند و خاکسترش را در بیابان میپاشند.
سپس گفتم: نام این پسر چیست؟ فرمود: نامش زید است و دیدگانش اشکبار شد. گفت: دربارۀ این فرزندم سخنی را با تو بگویم. شبی از شبها که من در حال سجده و رکوع بودم، خواب مرا ربود، خود را در بهشت دیدم و رسول خدا و جدّم علی علیه السلام و مادرم فاطمه علیها السلام و عمویم حسن علیه السلام و پدرم حسین علیه السلام همگی مرا با یکی از حوریان بهشتی تزویج کردند و من با او نزدیکی کردم و در سدرةالمنتهی غسل کردم. سپس از خواب بیدار شدم در خود اثر جنابت دیدم.
برخاستم، خود را تطهیر کردم و نماز صبح خواندم در این حالت، در خانه زده
1) (1)
شد و به من گفتند: بر در خانه کسی است و تو را میطلبد. من از خانه بیرون آمدم، ناگهان مردی را دیدم همراه یک کنیزی است که آستینش بلند بود و به دور دستش پیچیده شده بود و مقنعهای بر سر داشت گفتم: چه خواستهای دارید؟ گفتند: علی بن الحسین را میخواهیم، گفتم من هستم، گفت: من فرستادۀ مختار بن ابی عبیده ثقفی هستم، او سلام میرساند و میگوید: من این کنیز را به ششصد دینار خریدهام، این هم ششصد دینار دیگر، با آن به زندگی خود کمک کنید و نوشتهای از او به من داد. من آن مرد و آن دختر را به خانه بردم پاسخ نامۀ او را نوشتم. از آن کنیز پرسیدم: اسم تو چیست؟ گفت: حوراء، سرانجام او را برای من آماده کردند و عروسی انجام گرفت، او این پسر را به دنیا آورد و این همان رازی است که میخواستم با تو بگویم، آن را پوشیده دار.
ابوحمزه میگوید: سالها گذشت، زید را در کوفه و در خانۀ معاویةبن اسحاق دیدم، به او سلام کردم و گفتم: انگیزۀ شما از آمدن به کوفه چیست؟ گفت: امر به معروف و نهی از منکر. من گاه و بیگاه به محل اقامت او میرفتم. در روز نیمۀ شعبان او را زیارت کردم و سلام کردم و کنار او نشستم. گفت: ابوحمزه علاقهمندی با هم قبر امیرمؤمنان را زیارت کنیم؟ گفتم: آری، تا به شنزارهای سفید رسیدیم، گفت: این قبر علی علیه السلام است، سپس به کوفه بازگشتیم چیزی نگذشت که دیدم او کشته شد و به خاک سپرده شد، سپس نبش قبر کردند و او را به دار آویختند. آنگاه جسد او را سوزاندند، سپس کوبیدند و در هوا پخش کردند.(1)
. الثقفی، الغارات، ج 2، ص 860-861؛ ابن طاووس، فرحة الغریّ، ص 51. در ذیل مکارم الاخلاق چاپ شده است.
1) (1)
«محمد»، پرسید فرزند کی؟ گفت: «فرزند علی بن الحسین». گفت: تو همان باقر هستی، آنگاه گریست و خود را بر امام باقر علیه السلام افکند و سر و دست او را بوسید و گفت: رسول خدا به تو سلام میرساند. فرمود: «بر رسول خدا بهترین سلام و بر تو ای جابر نیز سلام باد». آنگاه داستان خود را در مورد امام باقر علیه السلام چنین نقل کرد: رسول خدا به من گفت: اگر یکی از فرزندانم به نام امام باقر علیه السلام را درک کردی به او سلام برسان او همنام من است و شبیهترین مردم به من. دانش او دانش من و داوری او داوری من است. هفت نفر از فرزندان او امامان نیکوکارند، هفتمین آنها مهدی است که روی زمین را از عدل و داد پر میکند، پس از آن که از ستم پر شده باشد. سپس این آیه را تلاوت کرد:
(وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِیتاءَ الزَّکاةِ وَ کانُوا لَنا عابِدِینَ) .(1)
. انبیاء: 73؛ الخزاز، کفایةالأثر فی النص علی الأئمة الاثناعشر، ص 298.
«آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما (مردم را) هدایت میکردند و انجام کارهای نیک و برپاداشتن نماز و پرداخت زکات را به آنان وحی کردیم، آنان فقط ما را میپرستیدند».
1) (1)
عبدالملک بن مروان دومین خلیفه از سلسلۀ مروانی، جاسوسی در مدینه داشت که رویدادهای مدینه را به وی گزارش میکرد.
وی به عبدالملک نوشت: علی بن الحسین کنیزی داشته و او را آزاد کرده سپس با او ازدواج نموده است، عبدالملک، نامهای به علی بن الحسین علیه السلام نوشت و در آن، از این عمل، انتقاد کرد که شنیدهام با کنیز آزاد شدۀ خود ازدواج کردهای.
میدانی که در میان خاندان قریش، کسانی هستند که همشأن تو هستند و ازدواج با آنها سبب بالا رفتن منزلت تو میشود و میتوانی فرزندان نجیبی از آنها به بار آوری. پس با این کار، نه به خود نگریستی و نه به فرزندان خود.
علی بن الحسین علیه السلام در پاسخ نوشت: «نامۀ تو به من رسید و در آن، ازدواج مرا، با کنیزِ آزاد شدۀ خودم نکوهش کرده بودی، تو تصور کردی که در خاندان قریش، زنانی هستند که به وسیلۀ وصلت با آنها، منزلت من بالا میرود، و فرزندان نجیبی به بار میآورم، ولی بدان کسی برتر از رسول خدا در جهان نیست و کسی در بزرگواری بالاتر از وی نمیتواند باشد (و من به وسیلۀ پیوند نسبی با او به بالاترین درجه از افتخار رسیدهام و نیازی به کسب افتخار ندارم) همسر مورد نظر، کنیز من بود، و من او را آزاد کردم، و من با این کار، امید پاداش را از خداوند دارم، سپس او را طبق سنّت پیامبر به خود باز گرداندم، هر کس در راه خدا پاک و پاکیزه باشد، اشکالی بر او وارد نیست، خداوند به وسیلۀ اسلام، ما را بالا برده و نارساییها را تکمیل کرده است و نکوهش را از ما زدوده است.
نکوهشی بر مرد مسلمان نیست، نکوهش بر کسانی است که از جاهلیت پیروی میکنند».
عبدالملک نامه علی بن الحسین را خواند سپس به فرزندش سلیمان بن عبدالملک داد. او نیز خواند، پسر گفت: پدرجان! علی بن الحسین، به سختی بر تو فخرفروشی کرده است. عبدالملک در پاسخ گفت: فرزندم این سخن را نگو، آنان زبان بنیهاشم هستند که اگر به سخن درآیند، سنگها را میشکافند، آنها در دانش خود از دریا، بهره میگیرند، فرزندم علی بن الحسین آنجا که مردم فرو میافتند او به پا میخیزد و اوج میگیرد.(1)
. الکلینی، الکافی، ج 5، ص 344.
مورخان دربارۀ ویژگیهای جسمانی زید چنین مینویسند:
او سفیدپوست، و دارای چشمان درشت و ابروان پیوسته، و دارای هیکلی کامل و قدی بلند و محاسن انبوه بوده است. و سینۀ ستبری داشته، و دارای بینی قلمی و کشیده و موی سر و صورت مشکی بوده است که در اواخر عمرش موهای سفیدی در سر و صورتش پدیدار شده بوده است. او در دلاوری، و بخشندگی، و سخنوری و دانش و بردباری مانند جدّش حسین بن علی علیه السلام بود.
و میتوان، ویژگیهای جسمانی و روحی او را در این دو بیت شاعر، خلاصه کرد:
فما إِنْ براه اللّهُ الّا لأربَع یُقرّ له القاصی بهن مع الدانی
إمامٌ لأخیارٍ، و قلبٌ لجحفلٍ وفارسُ میدانٍ و صدٌر لایوانِ
«خدا او را برای چهار چیز آفریده که افراد دور و نزدیک به آنها اعتراف دارند،
او پیشوای نیکان، و فرمانده سپاه، و شهسوار میدان نبرد و صدرنشین تالار ریاست است».
1) (1)
سپس میافزایند: بر فراز هشتاد هزار منبر برای خلفای بنیامیّه، تمجید و تعریف میکردند، آنگاه که از دنیا رفتند، یاد آنها هم مرد، در میان خلفای بنیعباس کسی بود که پنجاه سال خلافت کرد و خاور و باختر جهان را به زیر فرمان خود درآورد، تا زنده بود، از او یاد میشد، پس از مرگ، از حافظهها پاک شد.(1)
. السیاغی، الروض النضیر، ج 1، ص 97؛ محلّی، حمید بن احمد، الحدائق الوردیّة، ص 138.
ابوالفرج اصفهانی از یکی از غلامان آزاد شدۀ آلزبیر نقل میکند که ما در خدمت علیبنالحسین علیه السلام بودیم، او فرزند خویش به نام زید را صدا زد، ناگهان به هنگام آمدن، به زمین افتاد. و سرش شکست، امام علیه السلام برخاست و خون را از چهرۀ او پاک کرد و فرمود: «تو را در پناه خدا قرار میدهم که همان زیدی باشی که در محلّۀ کناسه به دار میآویزند و هر کس به عورت او نگاه کند، خدا او را به رو به دوزخ میافکند».(2)
ابوخالد واسطی و ابوحمزۀ ثمالی از امام باقر علیه السلام نقل میکنند که او فرمود:
«پدرم علی بن الحسین علیه السلام زید را خواست و گفت: مقداری قرآن بخوان، او قرآن خواند، پدرش از او مسائل مشکل قرآن را پرسید و او جواب داد. سپس در حق وی دعا کرد و پیشانی او را بوسید، سپس فرمود: «ای اباحمزه، زید دارای دانش گستردهای است».(3)
بنا به گفته این مورّخ، زید در عصر امام سجاد علیه السلام برای خود، قرائتی داشت.
مؤید این مطلب، چیزی است که ابوسعید حمیری دربارۀ زید نقل میکند، او در
چند رشته علمی مهارت داشت که یکی دانش قرآن و قرائتهای گوناگون آن است، و او قرائت خاصی داشت که از او نقل شده است.
شیخ طوسی در فهرست نقل میکند که قرائت زید همان قرائت جدّ بزرگوارش علی بن ابی طالب علیه السلام است.(1)
. محمدبن حسن طوسی، الفهرست، ص 140.
تفسیری از زید، به نام «تفسیر الشهید زید بن علی» چاپ شده و به وسیلۀ دکتر حسن محمد تقی حکیم تحقیق شده است. محقق یاد شده در مقدمه مینویسد: نخستین کسی که قرائت او در کتاب خاصی گردآوری شد، زید است که عمر بن موسی الوجیهی که معاصر زید بود آن را در کتابی گرد آورد و دربارۀ آن چنین گفت: من این قرائت را از زید بن علی شنیدهام. محقق میگوید: این کتاب، در سال 261 موجود بوده، سپس ابراهیم المسکین در همان سال آن را استنساخ کرده و یحیی بن کهمش نیز از آن نقل کرده است.
عمر بن موسی تنها کسی نیست که قرائت زید را گرد آورده است، بلکه حسن بن علی اهوازی نیز قرائت زید را گرد آورده و ابوحیان توحیدی بر همه یا بر بخشی از این قرائات دست یافته و در کتاب خود «البحرالمحیط» پس از استشهاد به قرائت زید، مینویسد: نقل شده است که زید سه صفت خدا را که عبارت باشد از رَبِّ الْعالَمِینَ، اَلرَّحْمنِ، الرَّحِیمِ ، همه را به نصب خوانده است، از این گذشته، ابوحیان، قرائت زید را در کتابی به نام «النیّر الجلی فی قراءة زید بن علی» جمع کرده است.
از این گذشته، قرائت زید در کتب قرائت و تفسیر، همراه با قرائت دیگران،
1) (1)
وارد شده است.(1)
. دکتر حسن محمد تقی الحکیم، تفسیر غریب القرآن، ص 37 بخش مقدمه.
کاتب چلبی کتاب «النیّر الجلیّ فی قراءة زید» را از آثار ابوعلی اهوازی شمرده است.
عاصم بن عبیداللّه میگوید: ای مردم کوفه! امروز، کسی در میان شما کشته شد که برای او نظیری نبود، و بعد از این هم نظیری نخواهد داشت. من در دوران جوانی او را دیده بودم که یاد خدا را میشنید از هوش میرفت و افرادی که در کنار او بودند تصوّر میکردند که به این دنیا باز نخواهد گشت.(2)
امام سجاد علیه السلام در سال 95 به لقاءاللّه پیوست و فرزند خود محمد باقر علیه السلام را به امر الهی به امامت برگزید. امام باقر علیه السلام شخصی است که تمام افراد و گروهها بر علم و دانش و تقوا و پیراستگی او تصریح کردهاند.
ابن حجر میگوید: علّت این که او را باقر نامیدهاند این است که مانند کسی که زمینی را بشکافد و گنجی پنهان را از درون آن بیرون آورد. او نیز گره از مشکلات علمی بسیاری گشود و گنجینههای معارف و حقایق احکام را آشکار ساخت، این مقام و موقعیت امام را همگان درک میکنند و از این جهت میگویند او علم را شکافت و دانش را آشکار ساخت.(3)
از دانش امام باقر علیه السلام برخی از صحابۀ پیامبر و بزرگان تابعان بهره گرفته و از
سرچشمۀ دانش او سیراب شدهاند و لذا جمعیت پای درس او از همۀ درسها بیشتر بود.
روزی که امام سجاد علیه السلام به رفیق اعلی پیوست، زید بن علی علیه السلام نوجوان یا جوانی بود که نیاز به حمایت داشت. امام باقر علیه السلام او را به سان دیگر فرزندان خود، تحت سرپرستی خود گرفت و با او بهسان پدر رفتار کرد و پیوسته به او اظهار محبت میکرد تا این که زید بن علی، دوران جوانی را سپری نمود و به صورت یک مرد کامل درآمد و از نظر علم و عمل به مقام عالی رسید و این حقیقتی است که مترجمان دربارۀ او نوشتهاند. اینک برخی از کلمات آنان را نقل میکنیم:
جمال الدین مزی مینویسد: زید بن علی علیه السلام از ابان بن عثمان و عبیداللّه بن ابی رافع و عروة بن زبیر و پدرش علی بن الحسین و برادرش ابوجعفر باقر علیه السلام نقل روایت میکند.(2)
ابن حجر عسقلانی نیز همین عبارت را آورده است.(3)
ذهبی مینویسد: زید بن علی بن الحسین علیه السلام، هاشمی علوی برادر ابوجعفر باقر علیهما السلام از پدر و برادرش و عروه، نقل روایت میکند. او یکی از عالمان
1) (1)
. طوسی، الرجال، باب «زاء»، ترجمه زید بن علی، ص 89 تا 122.
2) (2) . جمالالدین المزّی، تهذیب الکمال، ج 10، ص 96.
3) (3) . ابن حجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج 3، ص 419.
صالح بود ولی لغزشی از او سر زد و در نتیجه شهید گشت. شهادت او مایۀ رفع درجات او در آخرت شد.(1)
. الذهبی، تاریخ الاسلام، 105، حوادث سال 121-140 ه.
او قیام زید را لغزشی در زندگانی او شمرده است، در حالی که رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را وظیفه هر مسلمان میشمارد، آنجا که میفرماید: آن کس که حاکم ستمگری را ببیند که حرامهای خدا را حلال شمرده و پیمان خدا را شکسته و با سنّت رسول خدا درافتاده و با مسلمانان، با گناه و تجاوزگری رفتار میکند و بر ضد او به پا نخیزد جای آن دارد که خدا او را با آن سلطان ستمگر همنشین سازد.(2)
البته آنچه که ذهبی میگوید، براساس عقیدۀ سلفیهای کوردل است که قیام بر ضد امویان را لغزش میشمارند، زیرا آنان در دامان امویان پرورش یافتهاند و آن را یک اصل اسلامی میشمارند. اکنون نیز وعّاظ السلاطین سعودیها که مزدبگیران حکومت سعودی هستند، هر نوع قیام را بر ضد حاکمان دست نشاندۀ غرب، خلاف شرع میدانند تا از این طریق، سلطۀ سعودیها بر مسلمانان، پیوسته و پایدار باشد.
بسیاری از علما از او علم آموختهاند، و از آن جمله، ابوحنیفه، بزرگ فقیهان عراق است. امام باقر علیه السلام از نظر علم و دانش به پایهای رسید که دیگر علما، اندیشههای خود را با روایات امام باقر علیه السلام میسنجیدند تا خطا و صواب اندیشهها روشن شود.(1)
. أبوزهره، محمد، تاریخ المذاهب الاسلامیة، ج 2، ص 465.
او سرور خاندان خویش است و انتقام خون آنها را میگیرد، ای زید! مادرت چه فرزند نجیبی را پرورده است.(2)
(فَالَّذِینَ هاجَرُوا وَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیارِهِمْ وَ أُوذُوا فِی سَبِیلِی وَ قاتَلُوا وَ قُتِلُوا) .(3)
«کسانی که در راه خدا مهاجرت کردند و از خانههای خود رانده شدند و در راه من آزار و اذیت دیدند و نبرد کردند و کشته شدند...»
سپس فرمود: «به خدا سوگند! این برادر من از همین افراد است».
و نیز نقل میکند: وقتی دیدگان امام باقر علیه السلام به زید افتاد، این آیه را خواند:
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوّامِینَ لِلّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ) .(4)
«ای افراد با ایمان! همیشه برای خدا قیام کنید و به عدل و داد گواهی دهید».(1)
. السیاغی، الروض النضیر، ج 4، ص 104.
از اشعار زیبایی که به خاطر داری برای ما بخوان. او چهار بیت را به شرح زیر خواند به گونهای که امام پس از شنیدن این اشعار گفت: زید بن علی یکی از مصادیق این ابیات است. اینک آن چهار بیت:
لعمرُکَ! ما إنْ أَبُومالک بوانٍ، و لا بضعیفٍ قُواهْ
ولکنّه سید بارعٍ کریم الطبایع حلو نثاه(2)
سوگند به خدا ابومالک! مرد ناتوانی نیست که نیرویش کاهش یافته باشد.
بلکه او بزرگواری بلند پایه است که خصلتهای نیکو دارد و خوش سخن است.
اگر این سخن صحیح باشد نشانۀ آن است که امام او را که عموی خود و بزرگتر بوده، احترام میکرده است، به ویژه اگر بگوییم او در سال 67 یا 68 به دنیا آمده و از امام صادق علیه السلام 15 سال بزرگتر بوده است.
ابوالفرج نیز مینویسد: زید بن علی و عبداللّه بن حسن مثنی در صدقات علی علیه السلام با هم اختلاف پیدا کردند و به قاضی مراجعه کردند، آنگاه که از محضر قاضی بیرون میآمدند، عبداللّه بن حسن علیه السلام برای زید رکاب گرفت.(1)
. ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص 87.
فضیل بن رسّام میگوید: آنگاه که زید بن علی شهید شد، به دیدار امام صادق علیه السلام شتافتم تا تسلیت بگویم، سپس به او گفتم: اجازه میدهید من اشعار حمیری را برای شما بخوانم؟ سپس شروع به خواندن قصیده عینیه کردم و از این طریق، نوعی سکون و آرامش برای امام صادق علیه السلام فراهم شد.(2)
آنگاه که امام باقر علیه السلام درگذشت، زید بن علی قصیدهای سرود و در آنجا به امام صادق علیه السلام تسلیت گفت که یک بیت آن چنین است:
أبا جعفر الخیر أنت الإمام و أنت المرجّی لبلوی غدٍ(3)
«ای ابوجعفر تویی رهبر ما و تویی امید ما برای گرفتاریهای فردا».
از برخی از روایات استفاده میشود که او دربارۀ خروجش بر ضد بنیامیه با امام علیه السلام مشورت کرد، امام فرمود: عموجان! اگر مایلی همان کسی باشی که در کناسۀ کوفه بر دارش میزنند، بفرمایید و اقدام کنید. آنگاه که از محضر امام بیرون
رفت، امام فرمود: وای بر کسی که صدای او را بشنود و او را یاری نکند.(1)
. صدوق، عیون اخبارالرضا علیه السلام، ج 1، ص 248، حدیث 1، چاپ قم؛ مجلسی، بحارالأنوار، ج 46، ص 174، حدیث 27.
معمر بن خیثم میگوید: خدمت امام صادق علیه السلام بودم، زید بن علی به درون آمد، در حالی که دو چارچوب در را گرفته بود، امام علیه السلام به او فرمود: تو را به خدا پناه میدهم که همانی باشی که در کناسه بر سر دار میرود.(2)
این احادیث که بخشی از آنها را نقل کردهایم و بخشی در آینده خواهد آمد، حاکی از مودت عمیق میان امام و عموی او زید است و ادبی که شایستۀ مقام اهلبیت علیهم السلام است.
شهید بزرگوار زید بن علی، سخنران فصیح و بلیغی بود که در موارد مناسب به سخنرانی میپرداخت و در پرتو شیرینی سخن و گیرایی بیان، و عمق محتوا، شنونده را مجذوب خود میساخت و این، چیزی است که دوست و دشمن آنرا تصدیق کردهاند.
هشام بن عبدالملک از موقعیت زید، در استان کوفه آگاه شد به استاندار خود به نام یوسف بن عمر نوشت: هر چه زودتر زید بن علی را به مدینه باز گردان، از آن میترسم که مردم کوفه او را به قیام وادار کنند، زیرا او انسان شیرینسخن و تندبیان است و توانایی سخنآرایی دارد.
اینک برخی از نصایح و کلمات قصار او را در اینجا میآوریم:
از زید پرسیدند: آیا سکوت بهتر است یا سخن گفتن؟ او در پاسخ گفت:
«خدا روی سکوت در برابر ستمگران را سیاه کند. سکوت در مورد لزومِ
بیانِ حقایق، اثر بدی دارد، و سبب ناتوانی و محدودیت میگردد ولی گفتوگوی بیهوده نیز در ویرانگری دین جوانمردان، بیش از آتش در بوتههای خشک عرفج و پیش از سیل به سوی زمینهای پست شتاب دارد».(1)
. قیل لزید بن علی الصمت خیر أم الکلام؟ فقال: «قبّح اللّه المساکتة ما أفسدها للبیان و أجلبها للعیّ و العسر و اللّه للماراة أسرع فی هدم دین الفتی من النار فی یبس العرفج و من السیل إلی الحدور». سبط إبن جوزی، تذکرة الخواص، ص 300؛ یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 325؛ خوارزمی، مقتل الحسین، ج 2، ص 119. (و عرفج نوع گیاهی است که در بیابان میروید نه در کوهستان).
زید بن علی پس از خواندن آیه:
(وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ ثُمَّ لا یَکُونُوا أَمْثالَکُمْ) .(2)
«هرگاه (از فرمان خدا) روی برگردانید، گروهی دیگر را به جای شما میآورد که مانند شما نخواهند بود».
میگفت: «این سخن خدا تهدید و بیم دادن است. خدایا! ما را از آنها قرار نده که به فرمان تو پشت میکنند و دیگران را جایگزین آنها میسازی».(3)
او انگیزۀ قیام خود را بر ضد خلفای ستمگر اموی چنین بیان میکرد:
«من بر خاندان بنیامیه شوریدم زیرا که جدّم حسین علیه السلام را کشتند و در جنگ حرّه بر جان و مال و آبروی مردم مدینه یورش بردند، آنگاه خانۀ خدا را با منجنیق سنگباران کردند و به آتش کشیدند».(1)
. «إنّما خرجت علی بنی امیّة الذین قتلوا جدّی الحسین وأغاروا علی المدینة یوم الحرّة ثم رموا بیت اللّه بحجر المنجنیق والنار». البغدادی، عبدالقاهر، الفرق بین الفرق، ص 35-36.
عبداللّه بن مسلم میگوید: با زید بن علی به سوی مکه حرکت کردیم، نیمۀ شب شد او ستارۀ «ثریّا» را نشان داد، و به من گفت: آیا این ستاره را میبینی؟ آیا امکان دارد که کسی به آن دسترسی پیدا کند؟ گفتم: نه.
او گفت: به خدا سوگند دوست دارم دستم به آن برسد، سپس از آنجا به زمین بیفتم و تکّهتکّه شوم ولی بتوانم در میان امت اسلامی صلح و صفا را برقرار کنم.(2)
آنگاه که زید، سپاه خود را آرایش نظامی داد و پرچمها به اهتزاز درآمد، دست به سوی آسمان بلند کرد و گفت: ستایش خدایی را که دین مرا کامل کرد. به خدا سوگند، دوست ندارم که با پیامبر صلی الله علیه و آله ملاقات کنم در حالی که امّت او را امر
1) (1)
2) (2) . روی عبداللّه بن مسلم بن بابک، قال: خرجنا مع زید بن علی إلی مکة، کان نصف اللیل واستوت الثریا فقال: یا بابکیّ ماتری هذه الثریا أتری أنّ أحد اً ینالها؟ قلت: لا. قال: واللّه لوددتُ أنّ یدی ملصقة بها فأقع إلی الأرض حیث أقع فانقطع قطعة قطعة وأنْ أصلح بین أُمّة محمّد صلی الله علیه و آله. مجلسی، بحارالأنوار، ج 44، ص 329.
به معروف و نهی از منکر نکرده باشم.(1)
. «إنّ زیداً کتب کتائبه فلمّا خفقت رایاته رفع یده إلی السماء فقال: الحمدللّه الذی أکمل لی دینی، واللّه ما یسرّنی إنّی لقیت محمّداً صلی الله علیه و آله ولم آمر أمّته بمعروف ولم أنههم عن منکر». الخوارزمی، مقتل الحسین، ج 2، ص 108.
هنگامی که مردم کوفه با او بیعت میکردند، او شرایط بیعت خود را این چنین بیان میکرد: ما شما را به این امور دعوت میکنیم: کتاب خدا و سنّت پیامبر و جهاد با ظالمان و دفاع از مستضعفان، و پرداختن حق محرومان، و تقسیم عادلانۀ بیتالمال میان مسلمانان و کوتاه کردن دست ظالمان و ادامۀ جهاد و کمک به اهل بیت در برابر کسانی که به دشمنی با ما برخاستهاند و حقّ ما را نادیده گرفتهاند.(2)
او هنگامی که با هشام بن عبدالملک روبرو شد به او گفت: هر جمعیتی که تیزی شمشیر را خوش نداشته باشند، محکوم به ذلّت هستند.(3)
او کلمات قصاری که همگی حاکی از شجاعت و دلاوری و پیشتازی در راه
1) (1)
2) (2) . «إنّا ندعوکم إلی کتاب اللّه وسنّة نبیه و جهاد الظالمین والدفع عن المستضعفین واعطاء المحرومین وقسم هذا الفِئی بین أهله بالسویة وردّ الظالمین وإقفال المجبر و نصرنا أهل البیت علی من نصب لنا و جهل حقنا...». طبری، تاریخ الطبری، ج 5، ص 492، ابن اثیر جزری، الکامل فی التاریخ، ج 4، ص 233.
3) (3) . «لم یکره قوم قطّ حدّ السیف إلاّ ذلّوا». مفید، الارشاد، ص 269.
شهادت است، فراوان دارد، که ما به همین اندازه، بسنده کردیم.
اینک ما به ترجمۀ یکی از خطبههای وی میپردازیم که هدف از آن، برانگیختن مسلمانان به خیزش در راستای براندازی حکومت ستمگر مروانیان و بازگشت حکومت به خاندان رسالت است.
«ای مردم! خدا در هر زمانی نیکانی را برانگیخته و از میان نیکان، بهترین آنها را برگزیده، آنجا که فرموده است: (اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ) (1)
. انعام: 124.
بنابراین خدا یکی پس از دیگری برگزیدگان خود را اعزام میکرد، تا این که پیامبر گرامی حضرت محمد صلی الله علیه و آله برای اصلاح مردم، برانگیخته شد. او از برترین سرزمینها و پاکیزهترین خاندانها بود، آنگاه که خدا او را قبض روح کرد،... تا آنجا که میگوید: قریش بر دیگر قبایل افتخار میکند که محمد از ماست و عجم نیز به حکم عرب گردن نهاد که محمد از عرب بود، تا آنجا که کلمۀ خدا آشکار گشت و نعمت خدا به کمال رسید. ای بندگان خدا از مخالفت خدا بترسید و به فرمان حق پاسخ بگویید، به کسانی کمک کنید که شما را به حق دعوت میکنند و از روش بنیاسرائیل پیروی نکنید که پیامبران خود را تکذیب میکردند و فرزندان آنها را میکشتند... آیا میدانید که ما فرزندان پیامبر شما هستیم که مورد ستم واقع شدهایم نه حق ما را به ما دادند و نه ارث و میراث ما را در اختیار ما گذاشتند، پیوسته خانههای ما یکی پس از دیگری ویران میگشت، و احترام ما را زیر پا میگذاشتند فرزندان ما به ترس و خوف، از مادر متولد میشدند، جوانان ما زیر ستم، بزرگ میشدند و با ذلّت میمردند.
وای بر شما! خدا بر شما جهاد بر ضدّ ستمگران از امّت اسلامی را لازم، و
1) (1)
یاری کسی را که به خدا دعوت میکند واجب کرده است و بدانید که خدا یاوران خویش را یاری میکند و خدا نیرومند و پیروز است.(1)
. (وَ لَیَنْصُرَنَّ اللّهُ مَنْ یَنْصُرُهُ إِنَّ اللّهَ لَقَوِیٌّ عَزِیزٌ) حج: 40.
آگاه باشید ما جمعیتی هستیم که برای خدا، خشم خود را اظهار میکنیم، و از ستمی که بر مسلمانان وارد میشود، انتقام میگیریم. بر کسانی میتازیم که ما را از امامت و خلافت محروم کردند و با هوا و هوس و پیمانشکنی و نماز در غیر وقت خود، و گرفتن زکات به صورت نادرست و پرداخت آن به نا اهلان، حکومت میکنند، کسانی که عبادت را به صورت غیر صحیح انجام میدهند و خمس و غنایم را نابود کرده، و از پرداخت آن به فقیران و مساکین و درماندگان خودداری میکنند، کسانی که حدود خدا را تعطیل کرده و به گرفتن رشوه و پذیرش واسطهها، اکتفا میکنند، گروهی که فاسقان را مقرّب و صالحان را مثله کرده و خیانت را پیشۀ خود ساخته و به صاحبان امانت، خیانت میورزند.
مجوس را بر مردم مسلّط کرده و سپاه خود را برای کشتن بیگناهان آماده کردهاند و آنها را در زندان برای همیشه نگه داشتهاند. آن کس را که واقعگویی کند، شلّاق میزنند و پدر را میکشند، امر به منکر و نهی از معروف میکنند که هرگز در کتاب خدا و سنت رسول او نیست.
آنگاه برخی از شما که قلب ثابتی ندارد و به تأویل خطاهای آنان پرداخته و میگوید: «خدا آنان را به خلافت برگزیده است» و با این کار مردم را از راه خدا باز میدارد و حرامهای خدا را زیر پا میگذارد، و اگر کسی برای خدا قیام کند، میکشند. چه بد است جایگاه کسی که بر خدا دروغ ببندد و یا مردم را از راه او باز بدارد یا راه کج را انتخاب کند و چه والا است مقام کسی که خدا را اطاعت کند، و
1) (1)
تسلیم فرمان او باشد و در راه خدا جهاد کند و در این راه شتاب گیرد، و چه بد است جایگاه کسی که غیر از این راه را، حقّ بداند و سپس حق را رها کند و آن را سبک بشمارد و در کار خدا سستی کند و از این راه دنیا را بطلبد»، سپس این آیه را تلاوت کرد:
(وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعا إِلَی اللّهِ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ قالَ إِنَّنِی مِنَ الْمُسْلِمِینَ) .(1)
. فرات بن ابراهیم، التفسیر، ص 136-137، چاپ نخست، تحقیق محمد کاظم، چاپ وزارت ارشاد اسلامی، سوره فصلت: 33.
«چه زیباست سخن کسی که مردم را به سوی خدا بخواند و کار نیکو انجام دهد و بگوید من از مسلمانان هستم».
حمید بن احمد محلّی (582-652 ه. ق) با سندی از ابیالجارود روایت میکند که: آن گاه که زید در میان مردم به عنوان انقلابی شناخته شد، برای جمعی چنین خطاب کرد:
«سپاس خدایی را که به ما شناخت و بینش داد و دلهای ما را به نور خرد روشن ساخت و گوشهای ما را شنوا ساخت. خوشبخت کسی است که نیکی را لباس زیرین و حقطلبی را لباس آشکار خود قرار دهد. هر کس دعوت ما را برای وحدت مسلمانان و جلوگیری از تفرقه، و ندایی که برای دادگری و بر ضد ستمگری است بشنود و آن را بپذیرد، و به سوی ما باز گردد و با فدا کردن جان خود بر ضد هوسهای نفسانی و پیروان باطل و رهبران نفاق مبارزه کند، او در نیکی و بدی با ما شریک است. آن کس که دعوت ما را نپذیرد و از پذیرش آن، سرباز زند و دنیای ناپایدار را بر سرای جاودان برگزیند، خدا از او بیزار است و
1) (1)
میان ما و او داوری خواهد کرد.
آنگاه که با دشمن روبرو شدید او را به راه خود دعوت کنید. اگر یک نفر از آنان به راه راست راه یابد از همۀ آنچه آفتاب بر آنها میتابد بهتر است. بر شما باد راه و روش امیرمؤمنان علی بن ابیطالب علیه السلام در جنگ بصره و شام، آنگاه که به سربازان خود چنین گفت: هرگاه دشمن پشت به شما کرد او را تعقیب نکنید و مجروحان را نکشید به خانهای که در آن بسته است یورش نبرید. خدا را بر آنچه میگویم، گواه میگیرم. بندگان خدا!، اگر با شک و تردید با دشمن میجنگید از راه خدا گمراه میشوید. نخست بینش پیدا کنید آنگاه نبرد کنید. خدا به افرادی که از راه بینش صحیح جهاد میکنند، بهترین جزا را میدهد.
بندگان خدا! بر شماباد بینش درست».
ابوالجارود میگوید: مردی به زید بن علی گفت: آیا کسی هست که جان خود را بدون بصیرت از دست بدهد؟ زید در پاسخ او گفت: «آری. بیشتر کسانی که دلهایشان، فریفتۀ دنیاست، آنان را طمع و آز، به پستی و خواری انداخته است.
فقط گروه کمی هستند که دنیا به دل آنان راه نیافته و برای آن نمیکوشند، آنان از من هستند و من از آنها».(1)
. محلّی، حمید بن احمد، الحدائق الوردیّة، ص 141، چاپ دوم، سال 1405، خلاصه خطبه را در اینجا آوردیم.
نامهای که هم اکنون ترجمۀ آن از نظر خوانندگان میگذرد، یکی از نامههای تاریخی جهادگر خاندان رسالت، زید بن علی است. او در این نامه، هدف خود
1) (1)
از قیام را به روشنی بیان کرده و به نکوهش علمای ساکت پرداخته است و به خاطر اهمیت این نامه ما به ترجمۀ آن با تمام گستردگی پرداختیم، ولی در ترجمه محتوا را به محتوا ترجمه کردیم و از ترجمۀ تحتاللفظی پرهیز نمودیم. چه بسا جملهای در عصر امام زید معنی خاصی داشته که نمیتوان آن را با ترجمۀ تحتاللفظی بیان کرد و لذا به ترجمۀ محتوا بسنده کردیم.
او نامهای به علمای اسلام نوشته و حجّت را بر آنها تمام کرده است. وی نامۀ خود را پس از حمد خدا و صلوات بر محمد صلی الله علیه و آله و آل او چنین آغاز میکند:
این نامه از زید بن علی فرزند پیامبر خدا، به علمای امّت اسلامی که حجّت خدا بر آنان تمام شده است. درود بر پذیرندگان ولایت خدا و حزب او، من شما را به اطاعت خدا و تقوا و فرمانبرداری از او سفارش میکنم، اطاعت خدا را به بهای ناچیز نفروشید. هر چیزی را که در دنیا انتخاب کنید و برای آن بکوشید نمیتواند جای این مقام و منزلت را که عالمان پاسدار و نگهدار امانت خدا دارند پر کند، زیرا سرانجام، از آن پرهیزکاران است و افسوس و پشیمانی و بدبختی، بهرۀ ستمکاران و گنهکاران خواهد بود.
بندگان خدا! دربارۀ گذشتگان بیندیشید و عبرت بگیرید، گذشتگانی که خدا با آنها این امّت را پند داده است، آنگاه که دانشمندان یهودی و مسیحی را نکوهش کرده و فرموده است:
(لَوْ لا یَنْهاهُمُ الرَّبّانِیُّونَ وَ الْأَحْبارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ وَ أَکْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ ما کانُوا یَصْنَعُونَ) .(1)
. مائده: 63.
1) (1)
«چرا دانشمندان نصاری و عالمان یهود، آنان را از گفتار گناهآلود و حرامخواری، باز نمیدارند؟ بسیار زشت است سکوتی که همواره پیش گرفتهاند».
چرا آنها را نکوهش میکند به خاطر این که ستمگران را میدیدند که در میان مردم امر به منکر میکنند و فساد را گسترش میدهند ولی آنها را نکوهش نمیکردند، میدیدند که حق خدا پایمال میشود و مال خدا دست به دست، میان اغنیا میگردد و آنها را از این کار باز نمیداشتند. چرا چون چشم طمع در مال آنها داشتند و از این رو با آنها مجامله میکردند در حالی که خدا هر نوع درآمدی را در برابر سکوت در مقابل ظالمان، تحریم کرده و فرموده است:
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ کَثِیراً مِنَ الْأَحْبارِ وَ الرُّهْبانِ لَیَأْکُلُونَ أَمْوالَ النّاسِ بِالْباطِلِ وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللّهِ وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا یُنْفِقُونَها فِی سَبِیلِ اللّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِیمٍ) .(1)
. توبه: 34.
«ای اهل ایمان، یقیناً بسیاری از عالمان یهود و راهبان، اموال مردم را به باطل (به صورتی نامشروع) میخورند. و پیوسته مردم را از راه خدا باز میدارند، و کسانی را که طلا و نقره میاندوزند و آن را در راه خدا هزینه نمیکنند به عذاب دردناکی مژده ده».
هرگاه عالمی را به این حالت دیدید، او را در شمار کسانی قرار دهید که با اموال مردم بازی میکنند، و با سازشکاری و پردهپوشی و همرنگ شدن با ستمکارن زمان خود و قدرتمندان، آنها را از کارهای زشت باز نمیدارند، زیرا میخواهند با این سکوت از اموال حرامی که در دست آنهاست بهرهمند شوند.
آنان با پیروی از ستمگران، مردم را از راه خدا باز میدارند و چون با
1) (1)
ستمگران و مفسدان در روی زمین، همکاری نزدیکی دارند، سبب گمراهی مردم میشوند.
روشن است مردم آنچه را که علما برگزیدهاند، همان را برمیگزینند بنابراین از علمای بدکردار که راه کسانی را رفتهاند که خدا آنها را نکوهش کرده و پیروی از خدا را به پیروی از ستمگران فروختهاند، برحذر باشید، خداوند میفرماید:
(إِنّا أَنْزَلْنَا التَّوْراةَ فِیها هُدیً وَ نُورٌ یَحْکُمُ بِهَا النَّبِیُّونَ الَّذِینَ أَسْلَمُوا لِلَّذِینَ هادُوا وَ الرَّبّانِیُّونَ وَ الْأَحْبارُ بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِنْ کِتابِ اللّهِ وَ کانُوا عَلَیْهِ شُهَداءَ فَلا تَخْشَوُا النّاسَ وَ اخْشَوْنِ وَ لا تَشْتَرُوا بِآیاتِی ثَمَناً قَلِیلاً وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْکافِرُونَ) .(1)
. مائده: 44.
«بیتردید ما تورات را که در آن هدایت و نور است، نازل کردیم، پیامبرانی که در برابر فرمان خدا تسلیم بودند بر اساس آن برای یهودیان داوری میکردند، و نیز دانشمندان الهی مسلک و کاملان در دین و عالمان یهود به سبب آن که حفظ و حراست کتاب خدا از آنان خواسته شده بود، و بر درستی و راستی آن گواه بودند، به وسیلۀ آن داوری میکردند. پس ای دانشمندان یهود، از مردم نترسید! و از من بترسید! و آیاتم را به بهایی اندک نفروشید! و کسانی که بر طبق آنچه خدا نازل کرده داوری نکنند، هم اینانند که کافرند».
خدا دانشمندان پیروان تورات و انجیل را نکوهش میکند که چرا آنچه را که از کتاب خدا به یاد داشتند، و گواه آن در نزد مردم بود، از ترس مردم رها کردند، و چرا با ستمکاران سازش میکنند و از کارهای تبهکاران خشنود هستند، و چرا ترس از خدا را، به جای ترس از مردم برنگزیدند؟! و به همین سبب خدا بر آنان خشم گرفت، زیرا آیات او را به بهایی اندک فروختند و دارایی از میان رفتنی دنیا
1) (1)
را به دست آوردند، زیرا دنیا با همۀ زیبایی و شادابی و لذّت و نعمت و شادی آن، نزد خدا بسیار بیارزش و اندک است، زیرا خدا، دانای همۀ چیزهای پنهان است.
خدا میداند که انجام گناه، و رها کردن فرمان او و سازشکاری با ستمکاران در زمینۀ احکام دین، آنگاه برای عالمان پیش میآید که دچار ترس از غیر خدا و خواهش از دیگران میشوند، زیرا آنان خداشناسند و کتاب و سنت پیامبر را بهتر از دیگران میشناسند (و مشکل آنان از نادانی نیست).
[
سوگند به جانم، اگر نبود که در هر زمان، علما و دانشمندان مورد ستم ظالمان و مفسدان قرار میگرفتند، هرگز خدا آنها را به مقاومت سفارش نمیکرد و آنها را از سازشکاری برحذر نمیداشت و اگر چنین عملی را انجام نمیدادند، هرگز به آسانی به آن درجاتی که خدا بیان کرده است نمیرسیدند و هرگز با راحتطلبی در بهشت، جاودان نمیگشتند.
خداوند خوش ندارد که دانشمندان که حافظان کتابها و سنتها و احکام او هستند، وظیفۀ خود را که پاسداری از دین است، ترک کنند، آن هم به امید پاداش از غیر خدا و ترس از عذاب دیگران. خداوند شما را بر دیگران برتری داده با علایمی معرفی نموده که خردمندان میشناسند. آنگاه فرموده:
(وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ یُطِیعُونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ أُولئِکَ سَیَرْحَمُهُمُ اللّهُ إِنَّ اللّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ) .(1)
. توبه: 71.
1) (1)
«مردان و زنان با ایمان، دوست و یاور یکدیگرند، همواره به کارهای نیک و شایسته فرمان میدهند و از کارهای زشت و ناپسند باز میدارند و نماز را برپا میکنند و زکات میپردازند و از خدا و پیامبرش فرمان میبرند، یقیناً خدا آنان را مورد رحمت قرار میدهد؛ زیرا خداوند، توانای شکستناپذیر و حکیم است».
خدا در آغاز آیه از فضیلت امر به معروف و نهی از منکر سخن گفته آنگاه دربارۀ فضیلت آمران به معروف و ناهیان از منکر سخن به میان آورده و مقام و منزلت عاملان به آن دو را معرفی کرده است. به جانم سوگند، خدا در این آیه، فریضۀ امر به معروف و نهی از منکر را معرّف مؤمنان قرار داده بنابراینای بندگان خدا عبرت بگیرید و از پند الهی سود برید و در آیه دیگر چنین میفرماید:
(الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ یَأْمُرُونَ بِالْمُنْکَرِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ) .(1)
. توبه: 67.
«مردان و زنان منافق، همه از یک گروهند! برخی از برخی دیگر هستند، مردم را به کارهای بد، فرمان میدهند و از کارهای نیک باز میدارند».
به جانم سوگند که خداوند نشانِ منافقان را، امر به منکر و نهی از معروف معرفی میکند. بندگان خدا عبرت بگیرید تا سود ببرید. بدانید اگر فریضۀ الهی یعنی امر به معروف و نهی از منکر به پا داشته شود، تمام فرائض به خوبی انجام میگیرد، چه آسان و چه مشکل، زیرا امر به معروف و نهی از منکر، عبارت هستند از:
1) (1)
دعوت به اسلام
دوری از تشکیلات ستمگران و مخالفت با آنها
تقسیم عادلانۀ بیتالمال و خراج و گرفتن صدقات و توزیع درست آنها بر مستحقین
به پا داشتن حدود الهی و مجازاتهای اسلامی
صلۀ ارحام و پیوند با خویشاوندان
وفا به پیمانها
خوشرفتاری با مردم
دوری از گناهان
همۀ اینها از شاخههای امر به معروف و نهی از منکر است به گواه این که خدا میگوید:
(... وَ تَعاوَنُوا عَلَی الْبِرِّ وَ التَّقْوی وَ لا تَعاوَنُوا عَلَی الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ اتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ) .(1)
. مائده: 2.
«... یکدیگر را بر کارهای خیر و پرهیزکاری یاری نمایید و (هرگز) یکدیگر را بر گناه و تجاوز یاری ندهید! و از (مخالفت فرمان) خدا پروا کنید که مجازات خدا شدید است».
با این، آن چه که بر مؤمنان واجب است، روشن میشود. پیمانی را که با خدا بستهاید به خاطر آورید و میثاقی که بین شما و خداست، فراموش نکنید. آنجا که گفتید:
1) (1)
(... سَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ اتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ) .(1)
. مائده: 7.
«شنیدیم و اطاعت کردیم و از (مخالفت فرمان) خدا پروا کنید زیرا خداوند، به آن چه در سینههاست، داناست!».
[
بندگان خدا بدانید امور دین و دنیا به دست عالمان اصلاح میگردد، ولی آنگاه که آنان امر و نهی خدا را به ظالمان و جائران فروختند، خراب و تباه میشود، همچنین جاهلان و سفیهان. اگر کار در دست آنان باشد، هرگز نمیتوانند با چنین روحیهای، آن را سر و صورت دهند. در این هنگام، آنچه که از رسول خدا به عنوان میراث برجای مانده، پایمال میشوند و آبروی مسلمانان به خطر میافتد.
شما ای عالمان! گروه معروفی هستید و به پرهیزکاری زبانزد مردم هستید و با بندگی خدا پیوند دارید و به فهم قرآن، شهرت دارید، شما در چشم مردم عظمت خاصی دارید و در شهرها و بازارها از احترام خاصی برخوردارید.
بزرگان، از شما حساب میبرند و ناتوانان شما را احترام میکنند و کسی نیز که به او نیکی نکردهاید، از شما میترسد و پیشاپیش دیگران، شما را دعوت میکند و نیکی به شما را آغاز میکند. در مجالس، همه به شما اشاره میکنند و نیازمندان، آنگاه که ظالمان از پرداخت حق آنان خودداری میکنند، شما را میانجی خود میسازند. مردم از یادگارهای شما پیروی میکنند و به همان راهی که شما رفتهاید، میروند.
1) (1)
همۀ این مقامات به خاطر این است که آنان که از شما پایینترند، امیدوارند که به وسیله شما بتوانند حق خدا را به جای آورند، و در آخرت نجات پیدا کنند.
پس هنگامی که نوبت به دفاع از حق خدا میرسد، در غفلت نباشید، و فرمان او را از دست ندهید، و مانند پزشکانی نباشید که پول دارو را گرفتهاند و بیماران را به رنج انداختهاند و مانند چوپانانی نباشید که مزد چوپانی را گرفتهاند و از چراگاه به دور افتادهاند، و مانند پاسدارانِ شهری نباشید که آن را به دشمن تسلیم کردهاند؛ این مثَلهای عالمان بد است.
نه مالی را در راه خدا دادید، و نه جانی که پیش شما عزیز است در راه خدا فدا کردهاید و نه خانه و زندگی را در راه خدا از دست دادهاید و نه از همسری جدا شدهاید و نه با خانوادۀ خود دشمنی کردهاید، بنابراین آنچه که در نزد خداست آرزو نکنید، چون با خدا مخالفت نمودهاید.
آیا میپندارید که شما در نور، راه میروید و با فرشتگان و بشارت آنان روبرو میشوید؟ چگونه آرزوی سلامتی در رستاخیز دارید، در حالی که برای خدا امانتداری نکردهاید و از علم و دانش جدا شدهاید و در دین خدا، سازشکاری کردهاید، در حالی که میدیدید پیمان خدا شکسته شده و آیین خدا مورد بیمهری قرار گرفته است، از آن به وحشت نیفتادید و از خدا نترسیدید، اگر بر اذیّت دشمنان صبر میکردید و در راه خدا! رنج را تحمل مینمودید، حتماً رهبریِ امور دین در دست شما باقی میماند و در اختیار شما بود.
بندگان خدا! به خاطر طمع ثروتی که در دست ستمگران است، آنان را بر سرنوشت خود، چیره نسازید، تا از ثواب خدا محروم بمانید. بندگان خدا! با عمل به دین و چنگ زدن به کتاب خدا، به پیشواز مرگ بروید. فریب زندگی
زودگذر دنیا را مخورید. آنچه در نزد خداست، نیک است و جهانِ جاودان، آخرت است.
بندگان خدا! بر، از دست رفتن ایمان بگریید، و بر عمل نکردن به قرآن مویه کنید، به خدایی که جان زید بن علی در دست اوست، خیری که اهلبیت پیامبر علیهم السلام به آن دسترسی نداشته باشند، به شما نیز نمیرسد، و به خیری نمیرسید، مگر آن که اهل بیت پیامبر علیهم السلام به آن رسیده باشند.
[
ای علما و دانشمندان بد! به دنیا رو آوردهاید، در حالی که خود دنیا به شما هشدار میدهد و شما را برحذر میدارد، هرگاه دنیا با رفتار خود شما را پند میدهد، او را متهم به فریب میکنید و هرگاه بر روی شما آغوش میگشاید، آن را میپسندید هرگاه دربارۀ خود به شما راست میگوید، او را دروغگو میپندارید.
ای علمای بد! این راهی است که شما بر روی ستمگران گشودهاید، و این امنیّتی است که شما به خائنان دادهاید و این گواهی شما برای باطلگرایان است و شما با آنان فردا در آتش جاودانید.
(ذلِکُمْ بِما کُنْتُمْ تَفْرَحُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ بِما کُنْتُمْ تَمْرَحُونَ) .(1)
. غافر: 75.
«این (عذابها)، برای آن است که شما در زمین به ناحق شادمانی و سرمستی میکردید و به سبب آن که مغرورانه به پایکوبی و خوشحالی میپرداختید!».
اگر حق را به اهل حق میسپردید و به فضیلت اهل فضل اعتراف میکردید،
1) (1)
از یاران خدا بودید و در شمار عالمان دین درمیآمدید که خدا در کتاب خود آنان را به ترس و بیم از خود معرفی نموده است.
در حالی که شما نه نادانی را ارشاد کردید و نه گمراهی را به راه حق راهنمایی کردید و نه برای آزاد کردن بیچارگان کاری صورت دادید و نه به پیمانهای خدا عمل کردید و نه برای آزاد کردن خویش از آتش دوزخ کوشیدید.
ای علمای بد! شرایط خود را در نظر بگیرید، در کار خود بیندیشید، آنچه که میگویم در آینده به یاد خواهید آورد.
ای علمای بد! با سازشکاری نزد ستمگران امنیّت یافتهاید، و با همکاری با آنها به آنچه دارید، رسیدید و با مدارا نزد آنان مقام پیدا کردید. بنابراین دین خود را فروختید و قرآن را تعطیل کردید، عمل شما نزد خدا حجّت بر ضدّ شماست. به زودی هنگامی که جان به لب رسد و قیامت برپا گردد و مصیبت فرود آید، این را خواهید فهمید.
ای علمای بد! گرفتاری شما از همۀ مردم بیشتر است، و سختترین کیفرها در کمین شماست، خدا با آنچه که در نزد شما به امانت سپرده، احتجاج خواهد کرد، زیرا امور دین را در اختیار شما نهاده و مردم آنها را از شما فرا میگیرند، و احکام خدا را از شما میپرسند و سنن را از جانب شما میآزمایند. پیروان شما میگویند شما علما و دانشمندان، حجّتی میان ما و خدا هستید، بنابراین، بنگرید بندگان خدا را در چه جایگاهی قرار میدهید.
به خدایی که جان زید بن علی در دست اوست اگر آنچه را که میدانستید به مردم میگفتید و به حقی که میشناختید دعوت میکردید، پایههای کاخهای ستمگران فرو میریخت، و ریشۀ آنها کنده میشد، ولی شما آیات الهی را به
بهایی اندک فروختید و در دین خود، سازشکاری را در پیش گرفتید و از کتاب او جدا شدید. این چیزی است که خدا از شما دربارۀ آنها پیمان گرفته تا در کارهای نیک و پرهیزکاری همکاری کنید و در گناه و تجاوزگری از همکاری بپرهیزید.
ولی شما برعکس به ظالمان در ستم کمک کردید، ستم آنان را در نظر آنان زیبا جلوه دادید، پایههای ریاست آنان را با سازشکاری استوار ساختید. این حال و وضع شماست.
ای علمای بد! کتاب خدا را نابود کردید و دین خدا را به کنار نهادید و قرآن همانند شتر فراری از صاحب خود، از شما بیزار و گریزان است.
ای علمای بد! کار شما سبب شد که خون داعیان به حق از ذرّیۀ پیامبر ریخته شد و سرهای آنان برفراز نیزهها رفت و با زنجیر آهنین بسته شدند، و به خواری کشیده شدند. در این حالت لباس رنج و بلا به تن کردند و اندوه و غم آنها را فرا گرفت، و ناله برآوردند و همواره از سختی گلایهمند بودند. این چیزی است که شما آن را برای آخرت خود ذخیره کردید و مسؤولیت آن را به دوش گرفتید. از خدا کمک میخواهیم، او میان ما و شما داوری میکند و او بهترین داور است.
[
وی در این خطابه یادآور میشود:
من در نامهای که به شما نوشتهام، یادآور شدهام، هدف من از قیام، عمل به کتاب خدا و زنده کردن راه و روش رسول خداست با عمل به کتاب خدا، پایههای ایمان استوار میشود، همچنان که عمل به سنّت، دین را پابرجا میسازد.
بدعتهای امروز، دروغهایی است که ساخته شده و اندیشههای باطلی است که
از آنها پیروی میشود. در مورد این بدعتها، گروهی با گروهی دیگر رابطۀ دوستی برقرار میکنند تا مردم را از دین خدا باز دارند و از راه راست برگردانند.
آنگاه که افراد با ایمان این بدعتها را نکوهش کنند و مردم را از آن باز دارند افراد مفسد میگویند اینها (افراد با ایمان) ما را به بدعت دعوت میکنند.
به خدا سوگند، بدعت همان چیزهایی است که ستمگران پدید آوردهاند. و فساد همان است که ستمگران به آن، حکم میکنند.
من شما را به کتاب خدا دعوت کردم، آن کس که به سوی خدا دعوت میکند، دعوت او را اجابت کنید و یاری نمایید به خدا سوگند به اذن خدا، شما را میخوانم و به امر او شما را نصیحت میکنم، نمیخواهم خوبیها را، به مؤمنانِ به خود، اختصاص دهم و یا ستمی بر اهل ذمّهای روا دارم. دوست دارم شما را از افتادن به گمراهی باز دارم، و از راه اشتباه به راه درست راهنمایی کنم. اگر آتشی برافروزم، خود را در آن میافکنم که مرا از خشم خدا دور نگه دارد، و به خاطر آن که به زندگی دنیا رغبتی ندارم، بلکه رغبت من در خلاص و نجات شما از خشم الهی است. اگر به ندای من پاسخ مثبت دهید، خوشبخت خواهید شد و بهرۀ فراوان خواهید یافت.
بندگان خدا! منادیان حق را یاری کنید، آنگاه که شما را به چیزی دعوت میکنند که حیات شما در آن است زیرا کتاب خدا و قرآن، شما را به خدا و عدل و نیکی و بیزاری از منکر دعوت میکند.
ما در کار شما اندیشیدیم و صلاح شما را خواستیم، ما به شما از دیگران اولی هستیم. پیامبر صلی الله علیه و آله جدّ ما و نخستین کسی که به او ایمان آورد، پدر ما بود.
دختر او سرور زنان، مادر ما است. چه کسی از شما این موقعیت را دارد؟ بندگان
خدا! به دعوت خدا سربسپارید و از کمک به حق باز نمانید. با پیروی از حقّ، دشمن نابود میشود و حرمتهای شما نگه داشته میشود و سرزمین شما امنیّت مییابد.
زیرا ما دست ستمگران را از سپاه خدا کوتاه میکنیم. دست آنان را از بیتالمال و شهرها و غنایم قطع مینماییم، افراد امین و مورد اعتماد را به مدیریت نصب میکنیم، افرادی که نه رشوه میدهند و نه رشوه میپذیرند و نه پیمان خدا را میشکنند. اگر ما پیروز شدیم این پیمان ماست با شما و اگر شربت شهادت نوشیدیم، برای خدا و دین او خیرخواهی کردهایم و حقی که بر گردن ماست ادا نمودهایم، در این صورت، بهشت جایگاه ماست. کدام مؤمن از این کار خوشحال نمیشود؟ و کدام فرد مسلمان از این فرجام میترسد؟ خدا به پیامبر خود فرموده است:
(وَ لا تُجادِلْ عَنِ الَّذِینَ یَخْتانُونَ أَنْفُسَهُمْ إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ مَنْ کانَ خَوّاناً أَثِیماً) .(1)
. نساء: 107.
«و از کسانی که به خود خیانت میکنند دفاع مکن! خداوند کسی را که خیانت پیشه و گنهکار باشد، دوست ندارد».
آنگاه که در میان امّت، خیانت جوانه زد و به امانتها خیانت شد و ستم رواج پیدا کرد، در این صورت، حاکم رسوا میشود. چنین فردی چگونه میتواند پیشوای مؤمنان باشد، در حالی که این گونه است!
خدایا! به پیشگاه تو عذر آوردیم و تو در کتاب خود به ما آموختی که
1) (1)
کارهای مفسدان، سر و سامان پیدا نمیکند. خدایا! تو ولیّ ما و داور به حق، میان ما و مردم ما هستی.
این چیزی است که ما میگوییم و به سوی آن میخوانیم. آن کس که دعوت ما را به حق اجابت کند، تو به او پاداش نیک میدهی و آن کس که از روی عناد سر برتابد، او را به کیفر میرسانی.
ای بندگان! شما را به خدا سوگند میدهم که ندای کتاب خدا را پاسخ گویید و به سوی آن بشتابید و آن را در اختلافات میان خود، داور قرار دهید. و آن را به عنوان یک داورِ دادگر و پیشوا در اختلافات و منازعات خود بپذیرد. ما به آن راضی هستیم، و سخن آن را میپذیریم، و به آن گردن مینهیم، خواه به سود ما باشد یا به زیان ما. خدایا! ما در این جهان، هیچ فرمانروایی، جز فرمانروایی تو را نمیپذیریم و هرگز چیزی را برای خود، بیش از مؤمنان نمیخواهیم.
بندگان خدا! دعوت ما را به نیکویی اجابت کنید که در آن سرانجام برای شما مژدگانی است.
خدا در کتاب خود میفرماید:
(... فَبَشِّرْ عِبادِ * اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ) .(1)
. زمر: 17-18.
«بندگان ما را مژده ده. آنان که به سخنان گوش فرا میدهند و از سخن حق پیروی میکنند».
و در آیۀ دیگر میفرماید:
1) (1)
(وَ مَنْ أَحْسَنُ قَوْلاً مِمَّنْ دَعا إِلَی اللّهِ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ قالَ إِنَّنِی مِنَ الْمُسْلِمِینَ) .(1)
. فصلت: 33.
«چه کسی خوشگفتارتر است از آن کسی که به سوی خدا دعوت کند و کار شایسته انجام دهد و میگوید که من از تسلیم شدگان (در برابر فرمانهای خدا) هستم».
[
بندگان خدا! در بازگشت به سوی خدا شتاب کنید، و آنچه در توان دارید در راه خیرخواهی بکوشید، خاندان پیامبر، خداشناسترین مردم و آگاهترین آنها به حکمت هستند. قرآن بر ما نازل شده و جبرئیل در خانۀ ما فرود میآمد و نیکی از خانۀ ما فرا گرفته شده است. هرکس نیکی را فرا گرفته از طریق ما بوده است و اگر کسی سخن نیکی گفته است، پایۀ آن ما هستیم، خاندان پیامبر، آمران به معروف و ناهیان از منکر هستند و ما حافظان حدود و قوانین خدا هستیم.
بندگان خدا! ما را در برابر آنها که امّت اسلامی را بردۀ خود ساختهاند و امانت الهی را به باد دادهاند و کتاب خدا را زیر پا نهادهاند، و از طریق وابستگی به ما شرافتی پیدا کردهاند، یاری کنید، ما مطمئنیم که در این راه پیشرو هستیم و در راه آفریدگار خود و شریعت پیامبران جهاد میکنیم. در حالی که در راه حق، شکیبا هستیم و در برابر مصیبتی که از طرف ستمگران به ما میرسد، بیتابی نمیکنیم و از مرگ نمیهراسیم، به شرط آن که دینمان دست نخورده بماند.
بندگان خدا! به یکدیگر یاری رسانید، خدا در کتاب خود میگوید:
1) (1)
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ تَنْصُرُوا اللّهَ یَنْصُرْکُمْ وَ یُثَبِّتْ أَقْدامَکُمْ) .(1)
. محمد: 7.
«ای افراد با ایمان! اگر (آئین) خدا را کمک کنید، او به شما کمک میکند و گامهای شما را استوار میسازد».
در آیۀ دیگر میفرماید:
(وَ لَیَنْصُرَنَّ اللّهُ مَنْ یَنْصُرُهُ إِنَّ اللّهَ لَقَوِیٌّ عَزِیزٌ * اَلَّذِینَ إِنْ مَکَّنّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّکاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ وَ لِلّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ) .(2)
«و خدا به کسانی که (دین) او را یاری کنند، یاری میرساند، و مسلّماً خدا نیرومند و توانای شکستناپذیر است - کسانی که اگر آنان را در زمین، قدرت و توانایی دهیم، نماز را برپا میدارند و زکات میپردازند، و مردم را به کارهای پسندیده وا میدارند و از کارهای زشت باز میدارند، و عاقبت همۀ کارها فقط در اختیار خداست».
قدرت امت اسلامی، با حاکمیت شریعت انجام گرفته است و دین خدا کامل شده است، خدا به همین دلیل میفرماید:
(فَتَوَلَّ عَنْهُمْ فَما أَنْتَ بِمَلُومٍ) .(3)
(حال که چنین است) «از آنها روی بگردان، که هرگز در خور ملامت نخواهی بود».
بندگان خدا! خدا آیین خود را تکمیل کرده و نعمت خود رابه پایان رسانده، آیین خدا را بعد از کمالش، فرو نکاهید و نعمت خدا را دگرگون نسازید که ناسپاسی، نتیجهای جز عذاب ندارد.
بندگان خدا! ستمگران، خون ما را حلال کرده، و ما را در سرزمین خودمان به وحشت انداختهاند و از کوتاهی شما دلیل و بهانهای برای ناخوش داشتن دعوت ما تراشیدهاند و حق ما را نامعقول جلوه دادهاند و فضیلت ما را از روی دشمنی، انکار کردهاند و در نتیجه شما افراد ساکت، شریکان آنان در خون ما و یاور آنان در پایمال کردن حقوق ما هستید، هر مالی را که انفاق کرده یا نیرویی که جمع کردهاند و هر شمشیری که تیز کردهاند و هر عدالتی که نادیده گرفتهاند و هر ستمی که بر ما راندهاند، و هر نوع پیمان خدا را که شکستهاند و هر مسلمانی را که خوار ساختهاند، و هر قانون الهی که پشت سر انداختهاند و هر حکم الهی را که تعطیل کردهاند و هر پیمان الهی را که شکستهاند، در همۀ اینها، شما از طریق سکوت، یار و یاور آنها هستید.
بندگان خدا! دانشمندان هر امّت مسؤول چیزهایی هستند که حفاظت آنها به ایشان سپرده شده، پس پاسخی برای سؤال خدا آماده کنید.
پروردگارا! به حق پیامبرمان محمد صلی الله علیه و آله از تو میخواهیم که ما را بر حقی که به آن دعوت میکنیم، استوار سازی، و تو در میان ما گواه هستی، و داور به حق در اختلافات مایی. مسلّماً تیرگی و بدی، در نزد تو یکسان نیست.
درود بر کسی که حق را پاسخ گوید و یاران آن را که به حق ارشاد میکنند، یاری کند.
نامۀ خود را با سپاس به خدا به پایان میبرم».(1)
. مدرک رساله در آغاز فصل گذشت.
1) (1)
از نامههای زید که بگذریم، مناظرات او با مخالفان، موضع او را در مقابل حاکمان وقت، روشن میسازد. ما از میان مناظرات متعدّد او، برخی را برمیگزینیم که حاکی از نیرومندی منطق و پختگی فکر و حاضر جوابی اوست.
معمر بن خیثم میگوید: زید بن علی به من گفت: من روزی بر هشام در شام وارد شدم، هشام به تعریف و توصیف بنیامیّه پرداخت که نیاکان او هستند و گفت: بنیامیه، از همه تیرههای قریش، ریشهدارتر، و دارای جایگاهی استوارتر، و نیرومندتر و دارای یار و یاور بیشتر بودند. همگی در جاهلیت از رهبران قریش و پادشاهان آنان پس از اسلام بودهاند.
زید میگوید: من به او گفتم: بر چه کسی فخرفروشی میکنی!
آیا بر بنیهاشم که نخستین کسانی بودند که میهمانان خدا را غذا میدادند و
بر فرق کافران کوبیدند و بینی قریش را به خاک مالیدند تا ناخواسته در برابر اسلام تسلیم شدند.
آیا بر فرزندان عبدالمطلب فخر میفروشی در حالی که آنان که رهبران قبیلۀ مُضَر بودند و اگر بگویی رهبران همه فرزندان معد بودهاند نیز راست گفتهای(1)
. مضر جد نزدیکتر پیامبر و معد جد بالاتر اوست، و این اشاره به گستردگی قبایلی دارد که بهرهبری عبدالمطلب گردن نهاده بودند که هر چه بالاتر برود تعداد آنان بیشتر میشود، و مقصود آن است که همگی رهبری عبدالمطلب را پذیرفته بودند.
، عبدالمطلب همان کسی که هرگاه سوار میشد، دیگران به احترام او پیاده راه میرفتند، و اگر کفش میپوشید، دیگران پابرهنه میشدند، و اگر سخن میگفت دیگران ساکت میشدند، او حتی به جانوران درنده بر فراز کوهها و درندگان دشت و بیابان غذا میداد.او کسی است که زمزم را حفر کرد و میهمانان خدا را آب داد.
آیا بر فرزندان عبدالمطلب فخر میفروشی که شریفترین مردان جهان بودند و یکی از آنان پیامبر خدا است که براق، او را در شب معراج حمل کرد، بهشت را سمت راست او، دوزخ را در سمت چپ او قرار داد. آن کس که از او پیروی کند، وارد بهشت میشود و آن کس که از او عقب بماند، وارد آتش میگردد.
آیا بر امیرمؤمنان و سرور اوصیا علی بن ابیطالب علیه السلام، برادر رسول خدا و پسر عموی او فخر میفروشی که اندوه را از چهرۀ رسول خدا میزدود؟ او نخستین کسی بود که به پیامبر ایمان آورد و با هیچ قهرمانی در میدان نبرد، روبرو نشد مگر آن که او را کشت و پیامبر در حق او سخنی گفت که در حق احدی از
1) (1)
یاران و اهلبیت خود نگفته است.
زید میگوید: آنگاه که سخن من به اینجا رسید، چهرۀ هشام برافروخته شد.(1)
. خوارزمی، مقتل الحسین، ج 2، ص 117.
هشام بن عبدالملک آگاه شد که زید با او دیداری خواهد داشت و لذا مجلس را به گونهای ترتیب داد که در نزدیکی او برای هشام جایی نباشد و در نقطۀ دوری بنشیند یا به نوعی مورد بیاحترامی قرار گیرد، هنگامی که زید وارد مجلس هشام شد و جریان را احساس کرد، از همان نقطۀ دور گفت:
«در میان بندگان خدا کسی نیست که برتر از آن باشد، که بتوان او را نصیحت کرد، و همچنین در میان بندگان خدا کسی نیست که پایینتر از آن باشد که بتواند سفارش به تقوا کند، بنابراین، من تو را به پرهیزکاری سفارش میکنم».
هشام گفت: «تو کسی هستی که خود را شایستۀ خلافت میدانی و امیدواری به آن برسی. ای بی مادر! تو را با آن چه کار؟ تو فرزند یک کنیزی».
زید در پاسخ گفت: «کسی در پیشگاه خدا بالاتر از پیامبران نیست و اتفاقاً او فردی را برای پیامبری برانگیخته که کنیززاده بود، و اگر این از شرافت او میکاست، برای نبوت برگزیده نمیشد و او اسماعیل فرزند ابراهیم است، آیا نبوت در نزد خدا از عظمت بیشتر برخوردار است یا خلافت؟
از این گذشته، فردی که پدربزرگ او رسول خدا و او فرزند علی بن
1) (1)
ابیطالب علیه السلام باشد، چه چیزی کم دارد؟» هنگامی که سخن زید به اینجا رسید، هشام از جا پرید و شامیان نیز به پیروی از او، از جا پریدند. آنگاه هشام به کارپرداز خود گفت: «زید امشب در پایتخت ما نخوابد و از این شهر بیرون برود». زید، آن شهر را ترک گفت در حالی که این جمله را زمزمه میکرد: «هر کس که تیزی شمشیر را، ناخوش دارد، خوار میگردد».(1)
. مفید، الارشاد، ص 268، جاحظ، البیان و التبیین، ص 49-48.
خالد بن صفوان یمامی میگوید ما هنگامی که زید بن علی در رصافه(2)زندگی میکرد به نزد او آمدیم، همراه ما گروهی از مردم شام بودند و در میان آنان، فرد سخنوری بود که اهل شام او را گرامی میداشتند و با زید بن علی دربارۀ «جماعت» سخن گفتیم و یادآور شدیم که خدا همیشه با اکثریت است و اکثریت، حجّت خدا بر دیگران هستند و «اقلیت» اهل بدعت و گمراهی هستند (یعنی اکنون که اکثریت مسلمانان زیر سلطۀ بنیامیه هستند، پس بنیامیه بر حق هستند و بنیهاشم که از آنها جدا شدهاند و در اقلیت هستند بر باطل هستند).
در این هنگام، زید آمادۀ سخن گفتن شد، خدا را سپاس گفت و بر پیامبر درود فرستاد آنگاه سخنرانی خود را به گونهای ایراد کرد که هرگز گوش قریش سخنی به آن بلاغت و شیرینی، و استدلالی به آن استواری و دلیلی به آن نیرومندی نشنیده بود، سپس کتابی را به ما نشان داد که عقیدۀ خود را دربارۀ اکثریت و اقلیت در آن بیان کرده بود و یادآور شد: هر کجا خدا دربارۀ اکثریت
سخن گفته آن را نکوهش کرده و هرجا دربارۀ اقلیت سخن گفته، آن را ستوده است. بنابراین، گروهی اندک که فرمانبردار خدا باشد، به راستی اینان «جماعت» هستند که پیامبر دربارۀ آنان فرموده: «یداللّه مع الجماعة» و گروهی انبوهی که گنهکار باشند، اهل بدعت هستند.
خالد بن صفوان میگوید: آن مرد شامی که به سخنوری معروف بود، از سخن گفتن منصرف شد و نیز کسانی که همراه او بودند، خاموش ماندند و نتوانستند، سخنی در ردّ او بگویند و آنجا را ترک کردند و به بزرگ خود میگفتند:
خدا هر چه خواهد با تو کند که ما را فریب دادی و این بلا را بر سر ما آوردی و پنداشتی که هر دلیلی که زید داشته باشد آن را باطل میکنی، امّا در برابر منطق او فروماندی و چیزی نگفتی. او در پاسخ گفت: وای بر شما چگونه با مردی سخن بگویم که با کتاب خدا با من مناظره میکند، آیا میتوانم سخن خدا را رد کنم.
خالد بن صفوان میگفت: من در دنیا هیچ مرد قرشی و عربی را ندیدم که برتر از زید در عقل و دانش باشد.(1)
. محلّی، حمید بن احمد، الحدائق الوردیّة، ص 142، السیاغی، الروض النضیر، ج 1، ص 100.
ما به همین مقدار از مناظرات او بسنده میکنیم. برای تکمیل اطلاعات در مورد مقامات علمی و ادبی او، برخی از سرودههایش را که حاوی نکات اخلاقی و ادبی است، در اینجا منعکس میکنیم:
1) (1)
کردم، او پس از پاسخ، این سه بیت شعر را برای من خواند و من از مضمون آن سه شعر آیندۀ او را حدس زدم:
و مَن یطلبُ المالَ الممنّع بالقَنا یَعِشْ ماجداً او تخترمْه المخارمُ
«هر کس مال خود را که با نیزه، غصب شده باشد جستوجو کند یا با عزت زندگی میکند یا مرگ او را میرباید».
متی تجمعُ القلبَ الزکیّ و صارماً و أنفاً حمیّاً تَجتنیک المظالمُ
«هرگاه قلب پاک و شمشیر برنده و روحیه ذلتناپذیری در تو گرد آید، ستمگران تو را درمیربایند».
و کنتُ إذا قومٌ غزونی غزوتُهم فهل أنا فی ذا یا لَحمدان ظالم
«هرگاه گروهی با من بجنگند من با آنها میجنگم، ای برادر حمدانی آیا من در این کار ستمگرم؟!»
زکریا میگوید: من خانۀ او را ترک کردم و فهمیدم که او در فکر شورش و انقلاب است و اتفاقاً آنچه را که حدس میزدم رخ داد.(1)
. ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص 89.
گفتم: ای فرزند رسول خدا! آیا تو آن شخص نیستی؟ در پاسخ گفت: من از
1) (1)
عترت پیامبرم. دو مرتبه پرسیدم، او باز همان پاسخ را به من داد، یادآور شدم: ای فرزند رسول خدا! آنچه که فرمودید از خودتان است یا از پیامبر؟ در پاسخ گفت:
اگر از غیب آگاه بودم بهرههای فراوانی میبردم، بلکه این قولی است که پیامبر صلی الله علیه و آله به ما داده است، سپس این اشعار را سرود:
نحنُ ساداتُ قریشٍ و قوامُ الحقِّ فینا
نحنُ الانوارُ الّتی مِن قبل کون الخلق کنّا
نحنُ منّا المصطفی ال مختارِ و المهدیّ منّا
فبنا قد عُرِف اللّه و بالحق أقمنا
سوف یصلاه سعیرا من تولّی الیومَ عنّا
«ما سروران قریش هستیم و پایههای حق در میان ماست ما نورهایی هستیم که پیش از آفرینش مردم، وجود داشتیم پیامبر برگزیدۀ خدا و مهدی این امّت از ما هستند به وسیلۀ ما خدا شناخته شده و ما حق را به پا داشتیم هر کس امروز از ما روی بگرداند به زودی، به دوزخ خواهد رفت»(1)
. خزاز قمی، کفایة الأثر، ص 296-297.
ثوی باقر العلم فی مَلْحد امامُ الوری طیّبُ المولدِ
فمن لی سوی جعفر بعده امام الوری الاوحد الأمجد
1) (1)
أبا جعفر الخیر أنتَ الإمام و أنتَ المرجّی لبلوی غدٍ(1)
. ابن شهر آشوب، المناقب، ج 4، ص 197.
«شکافندۀ دانشها در گور جای گرفت کسی که پیشوای مردمان و پاکزاد بود پس از وی من چه کسی دارم جز فرزند او جعفر که پیشوای مردم و یگانه و گرانمایه است ای امام جعفر صادق تو پیشوای مردمان و امید ما در گرفتاری فردای هستی»
«من أحب الحیاة ذلّ»، «آن کس که زندگی را دوست داشته باشد و بر جان خود بترسد، خوار و ذلیل میشود».
آن گاه این ابیات را خواند:
مهلاً بنی عمّنا عن نحت أثلتنا سیروا رویداً کما کنتم تُسیرونا
ای پسر عموی ما! از خدشهدار کردن شرافت ما دست بردارید و آهستهتر حرکت کنید، همان گونه که ما را عادت دادهاید که آهسته برویم.
لا تَطمعوا أن تُهینونا و نکرمکم و أن نکفّ الأذی عنا و تُؤذونا
میندیشید که به ما اهانت کنید و ما شما را احترام کنیم و در حالی که ما را آزار میدهید، ما از آزار شما خودداری کنیم.
1) (1)
واللّه یعلم أنا لا نحبّکُمُ ولا نلومکم لا تحبّونا
خدا میداند ما شما را دوست نداریم، و شما را نیز نکوهش نمیکنیم که چرا ما را دوست ندارید.
کلّ امرئ مولَعٌ فی بغض صاحبه فنحمد اللّه نقلوکم و تقلوَنا(1)
. ابن منظور، مختصر تاریخ دمشق، ج 9، ص 156.
هر فردی از دشمن بسیار نفرت دارد سپاس خدا را که ما از شما بیزاریم و شما نیز از ما بیزارید.
مجلس را ترک کن، زید در پاسخ گفت: من بیرون میروم و مرا نخواهی دید جز در جایی که خوش نداری!
شخصی به زید بن علی گفت: این را از خود آشکار مکن! آنگاه مجلس هشام را ترک گفت و به کوفه رفت و وقتی مجلس را ترک گفت، این اشعار را خواند:
شرّده الخوفَ و أزری به کذاک من یکره حرّ الجلاد
ترس، او را آواره کرد و خوار ساخت و کسی که گرمای جنگ را خوش نداشته باشد، چنین میشود.
منخرق النعلین یشکو الوجی تنکثه أطراف مرو حداد
دارنده کفشهای پاره از پابرهنگی مینالد و لبههای تیز سنگ او را از راه رفتن باز میدارد.
قد کان فی الموت له راحة والموت حتم فی رقاب العباد
مرگ برای او آسایشی بود و مرگ برای همۀ بندگان حتمی و ناگزیر است.
إن یحدث اللّه له دولة تترک آثار العدی کالرماد(2)
اگر خدا به او قدرتی بدهد، همه نشانههای دشمنان را به خاکستر تبدیل میکند.
شهادت بهترین نوع مرگ است، آنگاه این دو شعر را میخواند:
إنّ المحکّم ما لم یرتقب حسداً أو یرهبُ السیف أو وخز القناة صفا
کسی به حکم قرآن گردن نهد اگر از حسودان بیم نداشته باشد و از زخم شمشیر و نیزه نترسد، ایمانش سالم میماند.
من عاذ بالسیف لاقی فرجة عجبا موتاً علی عجل أو عاش فانتصفا(1)
. خوارزمی، مقتل الحسین به نقل از اعیان الشیعة، ج 7، ص 116.
کسی که به شمشیر پناه ببرد شگفتیهایی را میبیند یا به زودی مرگش میرسد یا زنده میماند و حق خود را میگیرد.
بَکرت تخوّفنی الهتوفَ کانّنی أصبحت عن عرض الحیاة بمعزل
بامدادان مرا از مرگ میترساند گویا من از زندگی دور هستم.
فاجبتها أن المنیّة منهل لابدّ أن أُسقی بکأس المنهل
1) (1)
به او پاسخ دادم که مرگ آبشخواری است که باید از آن بنوشم.
انّ المنیّة لو تُمثِّل مُثّلث مثلی إذا نزلوا بضیق المنزل
مرگ اگر مجسم شود، برای مثل من مجسم میشود، یعنی کسانی که دچار تنگنا در زندگی شدهاند.
فاقنی حیاءک لا أباً لُکِ و اعلمی إنّی امرؤ سأموت إن لم أُقتل(1)
. ابن اثیر جزری، الکامل فی التاریخ، ج 5، ص 233.
ای بی پدر! شرم و حیای خود را نگه دار و بدان که من انسانی هستم که اگر کشته نشوم میمیرم.
تمام این اشعار و ابیات، حاکی از روح حماسی و جهادی در زید بن علی است که پیوسته خود را برای ایجاد یک انقلاب که بتواند ریشههای پوسیدۀ حکومت اموی را قطع کند آماده نگه میداشت.
من شرّف الاقوام یوماً برأیه فإنّ علیاً شرّفته المناقب
هر گاه کسی بخواهد دربارۀ جایگاه افراد نظر بدهد، باید بداند که فضائل، علی علیه السلام را برتری دادهاست.
و قول رسول اللّه والحق قوله وإن رغمت منه أنوف کواذب
و سخن رسول خدا که او را برتری داد، سخنی حق است هر چند بینی دروغگویان از آن به خاک مالیده شود.
1) (1)
بانّک منّی یا علی معاً لنا کهارون من موسی أخ لی و صاحب
فرمود که ای علی با من چنانی که هارون برای موسی بود یعنی برادر و یاور او بود.
دعاه ببدر فاستجاب لأمره و ما زال فی ذات الإله یضارب
در غزوۀ بدر او را خواست و او نیز به فرمان پیامبر پاسخ داد و همچنان در راه خدا شمشیر میزد.
فما زال یعلوهم به و کأنّه شهاب تلقّاه القوابس ثاقب(1)
. سید مرتضی، الفصول المختارة، ص 25.
پیوسته بر سر دشمنان فرود میآمد، گویا گلولهای شکافنده است که به دست جویندگان آتش میرسد.
لو یعلم الناس ما فی العرف من شرف لشرفوا العرف فی الدنیا علی الشرف
اگر مردم بدانند در یال اسبان (کنایه از سوارکاری در جهاد) چه شرافتی هست، آن را بر هر شرفی ترجیح میدادند.
و بادروا بالّذی تحوی اکفهم من الخطیر ولواشفوا علی التلف(2)
و میشتافتند به سوی آنچه دستهای آنها را پر کند (کنایه از قبضۀ شمشیر)، هر چند در این راه، به مرگ نزدیک شوند.
یقولون زیداً لا یزکّی بما له و کیف یزکّی المال من هو باذله
میگویند زید زکات مال خود را نمیپردازد، چگونه کسی که مال خود را میبخشد، زکات بدهد.
إذا حال حولٌ لم یکن فی اکّفُنا من المال الا رسمهُ فواضله(1)
. امین عاملی، سیدمحسن، اعیان الشیعة، ج 7، ص 124، به نقل از نسمة السحر بذکر من تشیع و شعر.
زیرا هرگاه سال به سر آید در دست ما از مال دنیا جز ناچیزی از آن باقیمانده در دست نمیماند.
حکم الکتاب وطاعة الرحمن فرضا جهاد الجائر الخوّان
فرمان قرآن و فرمانبرداری از خدا جهاد با ستمگران خیانتپیشه را واجب کرده است.
کیف النجاة لأمة قد بدّلت ما جاء فی الفرقان و القرآن
چگونه امّتی روی نجات میبیند، در حالی که احکام قرآن دگرگون شده است.
فالمسرعون إلی فرائض ربهم برؤوا من الآثام و العدوان
کسانی که برای انجام واجبات خداوند شتاب میکنند از گناه و تجاوز به دور هستند.
والکافرون بحکمه و بفرضه کالساجدین لصورة الأوثان(2)
آنان که حکم خدا و واجبات او را نمیپذیرند مانند کسانی هستند که بر مجسمهها و بتها سجده میکنند.
باز از او نقل شده است که میگوید:
لکلّ اناس مقبر بفنائهم فهم ینقصون و القبور تزید
برای هر گروه از مردم گورستانی بر در خانه آنها است و آنها پیوسته کم میشوند و گورها افزایش مییابد.
فما إن تزال دار حیّ، قد أُخربت وقبرٌ بافناء البیوت جدید
پیوسته خانههای یک قبیله خراب میشود، و گورهای تازهای بر دروازۀ خانهها پدید میآید.
هم جبرة الاحیاء أمّا مزارهم فَدَانٍ و أمّا الملتقی فبعید(1)
. ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 3، ص 236.
آنان همسایۀ زندگانند، گورهای آنان نزدیک ولی زمان دیدار با آنها بسیار دور است.
مهلاً بنی عمّنا ظلامتنا إن بنا سورة من الفلق
ای عموزادگان! دست از ستم بر ما بردارید که خشم ما از نگرانی ما است.
لمثلکم نحمل السیوف و لا تُغْمزُ احسابنا من الدقق
ما برای کسانی مانند شما شمشیر با خود داریم و جایگاه ما از سوی افراد پست مورد خدشه قرار نمیگیرد.
إنّی لأنمی إذا اتئمت إلی عز عزیز و معشر صُدُق
من وقتی بخواهم نسب خود را بیان کنم به بزرگوارانی نسبت دارم که جایگاهی راستین دارند.
بیض بساط کان أعینهم تکحل یوم الهیاج بالعلق(2)
انسانهای سپیدروی و چهرهگشادهای که در روز جنگ گویا با مرگ به چشم خود سرمه کشیدهاند.
تا اینجا با سخنان شیوا و سرودههای حماسی و اخلاقی زید آشنا شدیم و روشن شد که او مناظر کنندهای نیرومند، و خطیبی سخنور، و شاعری نکتهسنج
بود. اکنون فرصت آن رسیده است که دربارۀ عبادت و تهجد او سخن بگوییم:
پیرامون عبادت و تهجد زید بن علی، روایاتی هست که حاکی از پیروی وی از پدر بزرگوار خود امام سجاد علیه السلام است. اینک نمونههایی را یادآور میشویم:
(وَ جاءَتْ سَکْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ ذلِکَ ما کُنْتَ مِنْهُ تَحِیدُ) (1)
. ق: 19.
.«و سکرات و بیهوشی (به هنگام) مرگ، به حق فرامیرسد (به محتضر میگویند): این همان چیزی است که از آن میگریختی».
شبی از شبها با هم نماز گزاردیم و او این آیه را تا نیمۀ شب تلاوت میکرد. من خوابم برد، ناگاه بیدار شدم، دیدم دستها را به سوی آسمان بلند کرده و میگوید: خدایا! عذاب دنیا آسانتر از عذاب آخرت است، سپس ناله کرد، برخاستم به سوی او آمدم به او گفتم: ای فرزند پیامبر خدا، امشب از تو نالهای دیدم که در شبهای پیش از آن خبری نبود. او در پاسخ گفت: در حال سجده خواب مرا ربود. گروهی را دیدم که بسیار زیبا اطراف من نشستهاند و من هم در حال سجده هستم. بزرگ آنها گفت: آیا این مردی که در حال سجده است، همان است؟ گفتند: بله. آنگاه به من گفت: ای زید بشارت بده! تو در راه خدا کشته و به دار آویخته و با آتش سوزانده میشوی. دیگر پس از آن، آتشی را
1) (1)
نخواهی دید. از خواب بیدار شدم و این ناله را سر میدادم.(1)
. فرات بن ابراهیم، تفسیر، ص 435.
نزدیکیهای ظهر میآمد و در مصلای خود مینشست و خدا را تسبیح میگفت، به هنگام نیمروز، نماز ظهر را میخواند و مینشست، پس از مدتی نماز عصر میخواند، بعد از آن قدری به تعقیبات نماز میپرداخت، سپس سجدۀ طولانی میکرد، آنگاه که آفتاب غروب میکرد، نماز مغرب و عشا را میخواند.
از یحیی پرسیدند: آیا او همۀ روزها را روزه بود؟ گفت: نه، در هر سال سه ماه روزه میگرفت و در هر ماه سه روز روزه بود. آنگاه یحیی بن زید، دفتری را درآورد که در آن دعاهای امام سجاد علیه السلام بود.(2)
امامان شیعه، به خاطر علم موهبتی، بینیاز از آن بودند که نزد کسی زانو بزنند و دانش قرآن و حدیث بیاموزند، بلکه آنان در اصول عقاید و احکام و فروع و آموزههای اخلاقی و همۀ مسائل دینی مرجع علمی بودند، و این نکته از حدیثی که پیامبر دربارۀ آنان گفته کاملاً به دست میآید، زیرا آنان، در حدیث ثقلین همتای قرآن به شمار آمدهاند به گونهای که هرکس به این دو چنگ بزند گمراه نمیشود.(1)
. اشاره به حدیث: «انّی تارک فیکم الثقلین کتاب اللّه و عترتی ما إن تمسّکتم بهما لن تضلّوا». مراجعه شود به کتاب «جامع احادیث شیعه» ج 1، بخش مقدمه، در آنجا اسانید حدیث از شیعه و سنی گردآوردی شده است.
و در حدیث دیگر اهلبیت خود را به کشتی نوح تشبیه کرده که هرکس سوار آن شود نجات یافته و متخلف از آن، غرق میشود.(2)
و در حدیث سوم آنان را به ستارگان تشبیه کرده به این معنا همچنان که ستارگان مایۀ هدایت برای شبروان هستند، خاندان پیامبر علیهم السلام نیز راهنمای مردم هستند.(1)
. اشاره به حدیث: «النجوم أمان لأهل السماء و أهل بیتی أمان لأُمّتی من الاختلاف فی الدین». صدوق، الأمالی، ص 186، انتشارات کتابچی.
بنابراین، آنان از علم (لدنّی) بهرهمند بوده و نیازی به زانو زدن نزد کسی نداشتند و هرگز نباید فکر کرد آن کس که از چنین علمی برخوردار شد، حتماً پیامبر میباشد، زیرا مصاحب موسی از چنین علمی برخوردار بود، ولی پیامبر نبود، چنان که خدا او را چنین توصیف میکند:
(فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَیْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً) .(2)
(در آنجا) بندهای از بندگان ما را یافتند که رحمت (وموهبتی عظیم) از سوی خود به او داده، و علم فراوانی از نزد خود به او آموخته بودیم.
از اینجهت، امّت اسلامی پس از درگذشت پیامبر صلی الله علیه و آله باید اصول و فروع را از اهلبیت پیامبر بیاموزند که دارای چنین مقامی هستند و در حقیقت، رأس مخروط قرار گرفته و دیگران از ریزش علوم آنان بهرهمند میشوند، چه زیبا سروده شاعری که میگوید:
فوالِ أناسا قولُهم و کلامُهم روی جدُّنا عن جبریلَ عن الباری
«از کسانی پیروی کن که سخن و گفتار آنان این است، جد ما از جبرئیل و او از خدا چنین روایت کرد» و اگر گاهی یکی از پیشوایان معصوم علیهم السلام، از برخی از صحابۀ پیامبر صلی الله علیه و آله مانند جابر نقل روایت میکند، به خاطر آن است که مخاطب را قانع سازد، زیرا برخی از پرسشگران عادت کرده بودند که همۀ سخنان باید به پیامبر صلی الله علیه و آله منتهی شود.
آنچه گفتیم از آنِ اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله یعنی همان دوازده امام معصوم میباشند، و اما علما و دانشمندانی که از این خاندان برخاستهاند، مانند حسنیها و حسینیها، آنان پیوسته از امام معصوم بهرهمند میشدند و به آنها استناد میجستند، و اگر گاهی از غیر امامان حدیثی یا سخنی را نقل میکردند، این به معنی اعراض از خاندان رسالت نیست، بلکه به خاطر عمل به گفتار پیامبر است که فرمود: «الحکمة ضالّة المؤمن فحیثما وجد أحدکم ضالته فلیأخذها».(1)
. کلینی، الکافی، ج 8، ص 167.
از این جهت میبینیم زید بن علی در حالی که از پدر بزرگوار خود حضرت سجاد علیه السلام و برادر بزرگش امام باقر علیه السلام نقل روایت میکند، از دیگران نیز روایت دارد و او به خاطر اخذ حدیث و دانش، از علما و دانشمندان به مکه و عراق و شام سفر کرده بود.
اگر بخواهیم اساتید او را به صورت اجمال یادآور شویم، باید چنین بگوییم:
شاگردان او را به دو گروه میتوان تقسیم کرد:
فرزندان بزرگوار ایشان مانند:
عیسی بن زید، محمد بن زید، حسین بن زید، یحیی بن زید.
عیسی بن زید، نادرۀ زمان بود که سفیان ثوری از او نقل روایت کرده و زاهد زمان خویش به شمار میآمد، و فرزندان ایشان در عراق پراکندهاند.
محمد بن زید جدّ کسانی که در بلاد عجم زندگی میکنند.
حسین بن زید جدّ بزرگوار کسانی که معروف به زیدی (از نظر نسب) هستند.
یحیی بن زید کسی که پس از کشته شدن زید، راه او را ادامه داد.
کسانی که از او اخذ علم نمودهاند، فراوانند، و جمالالدین مزّی در کتاب تهذیب الکمال، ج 10، ص 96، اسامی آنان را آورده است. و ما در اینجا به ذکر برخی از شاگردان بزرگ ایشان، اشاره میکنیم:
منصور بن معتمر بن عبداللّه سلمی کوفی (م 132) از کسانی است که بخاری و مسلم و ابوداوود و ترمذی از او نقل روایت میکنند.
هارون بن سعد عجلی، یا جعفی از اهل کوفه است. و او از مشایخ مسلم به شمار میرود.
معاویة بن اسحاق بن زید بن حارث انصاری کسی که با امام زید به شهادت رسید و همراه او به دار آویخته شد.
ابوالجارود زید بن منذر همدانی که فرقۀ زیدیه جارودیه به او منتسب میشود.
حسن بن صالح و برادر او.
علی بن صالح که فرقۀ بتریه به او منتسب است و کشی در رجال خود،
شرح حال او را آورده است.(1)
. کشی، محمدبن عمر، رجال کشّی، شمارۀ 108.
هاشم معروف به صاحب البرید، او در سند کافی در باب معرفة الأئمه آمده و از حضرت صادق علیه السلام نقل روایت میکند.(2)
محمد بن عبدالرحمان بن أبی لیلی، که از اصحاب امام صادق علیه السلام نیز به شمار میرود.(3)
سلمة بن کهیل، از کسانی که با زید بیعت کرد، ترجمه او را کشی در رجال خود آورده است.(4)
عمرو بن خالد واسطی که راوی مسند زید است.
اسماعیل بن عبدالرحمن سدی از بزرگان علمای کوفه متوفای 127.
ابوالزّناد، نوح بن علی کوفی، مزی در تهذیب الکمال ترجمه او را آورده است.(5)
سلیمان بن مهران اعمش، از اکابر علمای کوفه (60-148).
اجلح بن عبداللّه کندی.(6)
معمر بن خثیم الهلالی.(7)
سعید بن خثیم هلالی.(8)
1) (1)
2) (2) . مامقانی، عبداللّه، تنقیح المقال، ج 3، ص 288.
3) (3) . مامقانی، عبداللّه، تنقیح المقال، ج 3، ص 136.
4) (4) . کشی، محمدبن عمر، رجال کشّی، شماره 205.
5) (5) . جمالالدین المزّی، تهذیب الکمال، ج 1، ص 456.
6) (6) . مامقانی، عبداللّه، تنقیح المقال، ج 1، ص 266.
7) (7) . مامقانی، عبداللّه، تنقیح المقال، ج 3، ص 234.
8) (8) . مامقانی، عبداللّه، تنقیح المقال، ج 2، ص 26.
شعبة بن الحجاج بن ورد (83-160). او از محدّثانی است که برای اخذ دانش بین کوفه و بصره و واسط تردد میکرد.
قیس بن ربیع از اصحاب صادقین.(1)
. مامقانی، عبداللّه، تنقیح المقال، ج 3 ص 31.
سفیان بن أبی السمت.(2)
محمد بن الفرات جرمی.(3)
فضیل بن ربیع الرسان.(4)
عبداللّه بن زبیر برادر فضیل بن زبیر.(5)
سالم بن ابی حفصه.(6)
عبداللّه بن عییبه.
زبید الیامی، او از تابعان بود و در سال 122 یا 124 درگذشته است.(7)
این 25 نفر از بزرگان تلامیذ زید بن علی هستند که از او دانش حدیث و تفسیر آموختهاند و امّا غیر مشاهیر، ما از ذکر آنان خودداری میکنیم، علاقهمندان میتوانند به کتاب تهذیب الکمال، ج 10، ص 96، نگارش جمالالدین مزّی مراجعه کنند.
قبلاً یادآور شدیم: حسنیها یعنی فرزندان عبداللّه بن حسن بن حسن
1) (1)
2) (2) . مامقانی، عبداللّه، تنقیح المقال، ج 2، ص 38.
3) (3) . کشی، محمدبن عمر، رجال کشّی، شمارۀ 428.
4) (4) . مامقانی، عبداللّه، تنقیح المقال، ج 2، ص 13.
5) (5) . کشی، محمدبن عمر، رجال کشّی، شماره 287.
6) (6) . کشی، محمدبن عمر، رجال کشّی، شمارۀ 109.
7) (7) . السیاغی، الروض النضیر، ج 1، ص 114-115.
معروف به مثنّی از دانش زید بهره بردهاند که نام آنها را در اینجا میبریم:
محمد بن عبداللّه معروف به نفس زکیه
ابراهیم بن عبداللّه معروف به نفس رضیه
ادریس بن عبداللّه
یحیی بن عبداللّه
موسی بن عبداللّه
اینها شخصیتهایی هستند که دانش را از پدر و او از زید و یا برخی از اصحاب زید آموختهاند.(1)
. السیاغی، الروض النضیر، ج 1، ص 115.
سیاغی مؤلف کتاب الروض النضیر که از نویسندگان زیدی است، بسیاری از فقیهان اهلسنت، و عابدان آن را از پیروان زید شمرده و از این طریق خواسته بگوید روزی که زید خروج کرد، پیشوایی او را گروه زیادی در اصول و فروع پذیرفته بودند، ولی او از یک نکته غفلت کرده و آن این که بیعت با زید به هنگام خروج ملازم با پذیرش امامت او در اصول و فروع نیست. اتفاقاً نشوان حمیری که خود از نویسندگان زیدی است، این حقیقت را به روشنی بیان کرده است.
او میگوید: طوایفی از مردم با اختلاف در آرا و عقیده، با زید بیعت کردند، معتزلی پیشتازتر از مرجئی و مرجئی پیشتازتر از خارجی نبود، بلکه همگان با اختلاف در عقیده با او بیعت کردند.(2)
گواه گفتار وی این است که ابوحنیفه که خود امامی در فقه بود، زید را با
فرستادن مالی، یاری کرد و کمک به زید را لازم شمرد، در حالی که او در فروع و اصول، با زید هماهنگ نبود.
علّت این هماهنگی و همبستگی این بود که بسیاری از فقیهان اهلسنت از ستم بنیامیه به ستوه آمده بودند، آنگاه که شنیدند زید بن علی تصمیم بر خروج و معارضه گرفته است، او را با زبان و گفتار و عمل و مال تأیید کردند و در تاریخ به زیدی معروف شدند، در حالی که زیدی نبودند بلکه به قیام زید کمک کردند.
از این بیان روشن میشود که آنچه حاکم جشمی بیهقی (413-494) در کتاب جلاء الابصار دربارۀ پیروان زید نقل کرده است، خالی از اشتباه نیست. او یاری کنندگان نهضت زیدی را با پذیرش عقاید زید در اصول و فروع به هم آمیخته است. بسیاری از کسانی که از آنها نام خواهیم برد، مؤید انقلاب زید بودند نه این که در اصول و فروع مذهب او را بپذیرند.
اینک گوش فرا دهیم به گفتار حاکم:
محمّد بن زید میگوید: ا بوحنیفه مبلغی را برای زید بن علی فرستاد و پیغام داد: از این مال برای آن چه که میخواهی انجام بدهی، کمک بگیر.
فضیل بن زبیر میگوید: من نیز پیامرسان زید بن علی به ابوحنیفه بودم.
ابوحنیفه از من پرسید: چه کسانی از فقیهان با زید بن علی در ارتباطند؟ من این افراد را شمردم:
سلمة بن کهیل، یزید بن أبی زیاد، هارون بن سعد، ابوهاشم رمانی، حجاج بن دینار و مانند آنها. شعبه میگوید: من از اعمش شنیدم: به خدا سوگند اگر من بیماری چشمی نداشتم، با زید خروج میکردم. به خدا سوگند کسانی که همراه او هستند او را تنها میگذارند و تحویل دشمن میدهند، چنان که با جد او کردند.
عقبة بن اسحاق سلمی میگوید:
منصور فرزند معتمر در میان مردم میگشت و برای زید بن علی بیعت میگرفت.
از لیث نقل شده که میگوید: منصور نزد ما آمد و ما را به خروج با زید بن علی دعوت کرد، سپس از چند نفر نقل میکند که سفیان ثوری زیدی بوده است، نضر بن حمید کندی میگوید: روزی که خبر شهادت زید به مدینه رسید، دیدم سعد بن ابراهیم سخت گریست و اندوه چهرهاش را پوشاند و هفت روز در خانه نشست، سپس از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرمود: عموی من راهی را در پیش گرفت که پدران او در پیش گرفته بودند. دوست داشتم من نیز کار عمو را انجام دهم. آنان که در رکاب زید کشته شدند، بهسان کسانی هستند که در کربلا در رکاب حسین علیه السلام کشته شدند.(1)
. السیاغی، الروض النضیر، ج 1، ص 104. به نقل از (جلاء الابصار) حاکم جِشُمی بیهقی.
ابن عماد حنبلی میگوید: از افرادی که با زید بیعت کردند، منصور بن معتمر، محمد بن عبدالرحمن ابن أبیلیلی و هلال بن خبّاب الارت و ابن شبرمه و مسعر بن کدام و دیگران.(2)
کسانی که این افراد را زیدی معرفی کردهاند تأیید نهضت را با پیشوایی در اصول و فروع اشتباه گرفتهاند. شکی نیست که زید از شیعیان خالص بوده و به امامت بلافصل جد بزرگوارش علی علیه السلام معتقد بود. اگر این افراد که نهضت او را تأیید کردند نه اینکه پیشوایی او را در اصول و فروع پذیرفته باشند، در حالی که آنان بر تسنن خود باقی بودند.
حتی برخی از مؤیدین انقلاب زید که با او بیعت کرده بودند، بیعت خود را پس گرفتند و یکی از آن افراد، کثیر النوّاء است. او بیعت کرد و بعد پس گرفت و زید نیز با پس گرفتن بیعت او موافقت کرد زید این دو شعر را سرود:
للحربِ اقوام لها خُلِقوا وللتجارةِ والسلطانِ اقوام
گروهی برای نبرد آفریده شدهاند و گروهی نیز برای بازرگانی و فرمانروایی پدید آمدهاند
خیر البریّة من أمسی تجارته تقوی الإله و ضرب یجتلی الهام(1)
. مفید، الاختصاص، ص 128، چاپ 1379؛ مجلسی، بحارالأنوار، ج 46، ح 181.
بهترین مردم کسی است که بازرگانی او تقوای الهی و کوبیدن شمشیر بر سر دشمنان است.
زید، از نظر ائمۀ اهلبیت علیهم السلام انسانی بسیار وارسته و مخلص و در حقیقت گل بیخاری بود، ولی گاهی تعریفهایی از او شده که خالی از غلوّ و زیادهروی نیست. مقریزی از احمد بن محمد بن الحسین بن زید بن علی نقل میکند:
خاندان ما نقل کردهاند که زید از زمانی که به سن بلوغ رسید تا زمانی که کشته شد، شب را تمام نخوابید و قرائت قرآن را ترک نکرد و از نظر روزهداری یک روز، روزه بود، و روز دیگر افطار میکرد.(2)
نشوان الحمیری در شرح رساله «الحور العین» مینویسد: آن گاه که فضیلت و برتری او در میان مردم منتشر شد و مردم با کمال او آشنا شدند، گروهی از مردم، با اختلافی که در نظریات خود داشتند، بر بیعت با او اجماع کردند. هرگز زیدی پیشروتر از معتزلی و معتزلی پیشروتر از مرجئی و مرجئی پیشروتر از خارجی نبود. در بیعت او همۀ فرق، اتفاق نظر داشتند و جز گروه کمی تخلف نکردند، سپس میگوید: آن گاه که سخن از متکلمان به میان آید، زید از آنهاست، و اگر زاهدان یاد شوند، او نیز از آنهاست و اگر سخن از شجاعان باشد، نام او نیز در میان آنهاست. او اهل معرفت و اهل سیاست و بهترین عترت بود، زیرا در تمام خصال پسندیده، با آنها شریک بود و از نظرهای دیگر بر آنها برتری داشت، یکی از امتیازهای او این بود که او سرآمد زمان در علم کلام بود، علم کلامی که برترین دانشها و راه نجات است. دانشی که بدون او دیگر دانشها سودی نمیبخشد و در این قسمت به قدری پیشرو بود که خاص و عام او را به این صفت میشناختند. حتی ابوعثمان عمرو بن بحر جاحظ، او را چنین معرفی میکند: او را در صنعت کلام برتر یافتم و به وجود او افتخار کرده و او را بالاترین فرد در این دانش میدانم. جعفر بن حرب در کتاب «الدیانة» و بسیاری از معتزله بغداد مانند محمد بن عبداللّه اسکافی و غیر او در کتابهای خود، به او منتسب میشوند و خود را زیدی میدانند و در علم و دانش او کافی است که معتزله به او منتسب هستند، اگر دانش برتر و برجستگی او بر دیگران، در فضایل نبود، هرگز معتزله به او گردن نمینهادند.(1)
. السیاغی، الروض النضیر، ج 1، ص 101؛ حمیری، الحور العین، ص 185.
مسلّماً این نوع توصیف با واقعیت تطبیق چندانی ندارد، برجستگی زید در
1) (1)
علوم اسلامی، اعمّ از تفسیر و حدیث و کلام جای سخن نیست، اما منتسب کردن همۀ فرق بالاخص معتزله به ایشان، صحیح نیست، زیرا در جلد سوم این فرهنگ، یادآور شدیم که ریشۀ معتزله به حسن بن محمد بن حنفیه میرسد.
غلوّ در لغت، تجاوز از حد و واقعیت است. خداوند متعال میفرماید:
(یا أَهْلَ الْکِتابِ لا تَغْلُوا فِی دِینِکُمْ وَ لا تَقُولُوا عَلَی اللّهِ إِلاَّ الْحَقَّ) .(1)
. نساء: 171.
«ای پیروان تورات و انجیل! در دین خود افراط نکنید و نسبت به خدا جز حق مگویید...».
و باز میفرماید:
(قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ لا تَغْلُوا فِی دِینِکُمْ غَیْرَ الْحَقِّ) .(2)
«بگو: ای اهل کتاب! در دین خود جز حق مگویید و زیادهروی مکنید».
امیرمؤمنان علیه السلام بزرگنمایی و فروکاستن حقایق را چنین توصیف میکند:
«الثناء بأکثر من الاستحقاق ملق و التقصیر عن الاستحقاق عیّ أو حسد».(3)
«ستایش بیش از استحقاق، چاپلوسی است و فرو کاستن از واقعیت و شایستگی، نشانۀ ناتوانی و یا رشک و حسد بر دیگری است».
نتیجه میگیریم هر نوع فراتر رفتن از واقعیات در درجۀ نخست، دروغگویی است و در درجۀ دوم مخاطب را به گمراهی میکشاند و در درجۀ سوم خودداری از بیان حقیقت است. در این قسمت تفاوتی میان امور دینی و
غیر دینی نیست. ما در اینجا برخی از توصیفهایی که دربارۀ زید انجام گرفته یادآور میشویم که همگی نشانۀ غلوّ و افراط و تجاوز از حدّ است.
تاریخنگاران، اتفاق نظر دارند که زید از پدر خود امام سجاد علیه السلام و برادرش امام محمد باقر علیه السلام دانش را فرا گرفته و هیچیک از آنها این را انکار نکردهاند و از دانشگاه امام باقر علیه السلام دهها محدّث و فقیه و متکلم برخاستند که دارای مقام رفیعی بودند. ولی برخی که میخواهند از مقام و موقعیت امامان معصوم بکاهند و بر اثر حسدورزی بر آنان، و یا پیروی از احساسات میخواهند زید را بر امام باقر علیه السلام برتری بخشند، میگویند:
سائل در پاسخ گفت: چگونه این را میگویی در حالی که ابوجعفر شکافندۀ دانش پیامبران، و رهبر شیعیان در زمان خود بود.
او در پاسخ میگوید: من اهلبیت خود را میشناسم و برتر از زید بن علی سراغ ندارم، و همۀ کمالات برای او فراهم آمده بود، و همۀ نیکیها در او گرد آمده بود و حق دربارۀ او به کمال رسیده و کسی بر او برتری نمیجوید مگر آن که حق او را سرنگون میسازد.(1)
. السیاغی، الروض النضیر، ج 1، ص 101. جای تأسف است که دیلمی در «مشکاةالانوار» این نوع تمجید و تعریف را به عبداللّه بن محمد بن علی (بن حنفیه) نسبت میدهد و مؤلف «الروض النضیر» از او نقل میکند.
1) (1)
و اگر بگویند از دیگری آموخته است، آن دیگر، کیست که زید از او دانش آموخته است؟ و به جایی رسیده است که بر ائمّۀ اهلبیت علیهم السلام مانند سجاد و باقر، برتری یافته است.
فرض کنید زید در دانش قرآنی سرآمد روزگار بوده ولی اینکه میگویند امام باقر علیه السلام دانش قرآنی خود را از دیگران آموخته، مدرکش چیست؟! زیرا در هیچ منبعی نیامده است که امامان معصوم شیعه علیهم السلام، در درس صحابه و تابعان و یا عالمانی دیگر شرکت کرده باشند، فقط گاهی حدیثی را از رسول خدا به واسطۀ برخی از صحابه یا تابعان، نقل میکنند، آن هم به خاطر آن که مخاطب آنگاه قانع میشد که سخن، سخن رسول خدا باشد. طبعاً ناچار بودند که سخن خدا را به وسیلۀ برخی از صحابه و تابعان، نقل کنند.
ابنسعد در طبقات خود، امام باقر علیه السلام را از طبقۀ سوم تابعان معرفی میکند و میگوید: او دانشمند و اهل عبادت خدا بود. امامان فقه، مانند ابوحنیفه و دیگران، از او نقل روایت کردهاند. عطا میگوید: «من ندیدم که دانش عالمان نزد کسی، چون امام باقر علیه السلام اندک به شمار آید».
حکم بن عتیبه را دیدم که در گفتوگو مغلوب شده است، در حالی که
حکم، دانشمندی بلندپایه و بزرگ در زمان خود بود.(1)
. سبط ابن جوزی، تذکرة الخواص، ج 1، ص 302، به نقل از طبقات ابن سعد.
آیا کسی که پیامبر صلی الله علیه و آله به وسیلۀ جابر بن عبداللّه به او سلام میرساند، میتواند کمتر از دیگران باشد؟
جابر میگوید: من خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله بودم و حسین بن علی علیه السلام در آغوش او بود. فرمود: جابر! خداوند به فرزندم حسین، فرزندی به نام علی میدهد، روزی که قیامت برپا شود، منادی ندا میکند: سرور عابدان برخیزد.
آنگاه علی بن الحسین علیه السلام برمیخیزد، جابر! بدان، خدا به او فرزندی میدهد به نام محمد، اگر او را درک کردی سلام مرا به او برسان.(2)
شیخ مفید میگوید: از هیچ کس از فرزندان حسنین، به مانند امام باقر علیه السلام در علوم دینی و دانش قرآنی و سیرۀ پیامبر صلی الله علیه و آله و هنرها و ادبیات، چیزی منتشر نشده است. همگان از آن بزرگوار، معارف دینی را آموختهاند و سالخوردگان از صحابه و بزرگان تابعان و فقیهان از او دانش را فرا گرفتهاند و برای دانشاندوزی از نزد او، کاروانها از جاهای دور به مدینه میآمدند و دربارۀ بزرگواری او سرودههای بسیاری پدید آمده است.(3)
از این بیان روشن میگردد آنچه که ذهبی از امام صادق علیه السلام نقل میکند یا صحیح نیست، یا معنی دیگری دارد. او مینویسد: امام صادق علیه السلام زید بن علی را چنین معرفی کرد: به خدا سوگند، او بهتر از همۀ ما با قرائت قرآن و علم دین آشنا
بود و بیش از همه صله رحم میکرد. او ما را ترک کرد در حالی که در میان ما مثل او نبود.(1)
. جمالالدین المزّی، تهذیب الکمال فی اسماء الرجال، ج 10، ص 98؛ الذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج 5، ص 390؛ الذهبی، تاریخ الاسلام، حوادث 121-140، ص 106.
اگر این حدیث درست باشد مقصود برتری دادن زید بر سایر هاشمیها است نه شخص امام باقر.
نمونهای دیگر از افراطگرایی دربارۀ زید، چیزی است که مؤلف «الحدائق الوردیه» نقل میکند، و آن این که زید از امام باقر علیه السلام دربارۀ کتابی غیر از صحیفۀ سجادیه، سؤال کرد. امام باقر علیه السلام در جواب فرمود: صحیح است، ولی فراموش کرد که آن کتاب را برای زید بفرستد. یک سال از این جریان گذشت، و با زید دیدار نمود. امام باقر علیه السلام فرمود: آیا دربارۀ کتاب پدرت سؤال نکردی؟ زید در پاسخ گفت: چرا. امام باقر علیه السلام فرمود: به خدا سوگند جز فراموشی چیزی مانع از ارسال آن کتاب نشد. در این هنگام زید در پاسخ امام باقر علیه السلام فرمود: من به وسیلۀ قرآن از کتاب پدرم بینیاز شدم. امام باقر علیه السلام فرمود: من از تو دربارۀ آنچه در آن کتاب است میپرسم، زید آمادۀ پاسخگویی شد.
امام باقر علیه السلام کسی را فرستاد کتاب امام زین العابدین علیه السلام را آوردند. آنگاه سطر به سطر و حرف به حرف دربارۀ آنچه در آن کتاب است، از زید پرسید؛ زید پاسخ داد؛ امام باقر علیه السلام فرمود: به خدا سوگند، حتی از یک حرف آن محروم نشدهای!(2)
مسلّماً این داستان، نقاط ضعفی دارد که مجموعاً دروغ بودن آن را ثابت میکند:
این دو برادر با هم در مدینه زندگی میکردند. آیا امکان دارد که یک سال بگذرد و این دو برادر یکدیگر را نبینند؟
اگر کتاب امام سجاد علیه السلام یک نوشتۀ عادی بود، ارتباطی به تفسیر قرآن و گرهگشایی آیات مشکل آن نداشت و یا دربردارندۀ مخصصات و مقیدات قرآن نبود، در این صورت میتوان گفت که زید به وسیلۀ قرآن از آن بینیاز شده ولی ظاهر سخن این است که کتاب امام علیه السلام مربوط به تفسیر قرآن و چنین مخصصها و مقیّدها و روشنگر مفاهیم آن بود. در این صورت، چگونه زید به وسیلۀ قرآن، از آن بینیاز شده است؟
زید خانهزاد بیت علوی، مفسر قرآن، و آشنا به سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله بود، طبعاً یک رشته آثار علمی داشته که آنها را به شاگردان خود املا نموده و یا به خامۀ خود نوشته است، و ما در اینجا به برخی از آثار علمی او اشاره میکنیم:
مجموعهای از زید به نام «مسند» چاپ و منتشر شده است، و از این کتاب به سه نام اسم میبرند:
مجموعۀ فقهی
مجموعۀ حدیثی
مسند
از آنجا که این کتاب دارای احادیثی مربوط به فقه است و آنها را از پدران خود، نقل کرده است، گاهی آن را مجموعۀ فقهی و گاهی حدیثی خواندهاند ولی بهتر، همان نام سوم است که زید آنها را با سند از پدران خود نقل کرده است و
همگی را ابوخالد عمرو بن خالد واسطی از زید نقل میکند و عبدالعزیز بن اسحاق آنها را بدون دستهبندی جمع کرده است، سپس، در قرن دوازدهم توسط حسین بن یحیی بن ابراهیم دیلمی دستهبندی شده است.
دقت در این مسند، نشان میدهد که برخی از آنها حدیث بوده و برخی نیز فتوای خود زید است. مثلاً در باب طهارت، به سندی از رسول خدا نقل میکند که حسین بن علی علیه السلام فرمود: «رأیت رسول اللّه توضّأ فغسل وجهه»، و در همان باب میگوید: زید بن علی فرمود: مضمضه و استنشاق، سنّت است. بنابراین هر چیزی که به صورت مسند نقل شود، حدیث است و آن که بدون سند از خود زید نقل شود، فتوای زید است. مجموع روایاتی که از پیامبر نقل شده، 228 حدیث است، و آن چه که از امیرمؤمنان نقل شده، 820 روایت است. و ائّمۀ زیدیه همگی این کتاب را پذیرفتهاند و معتقدند این نخستین کتابی است که فقه در آن گرد آمده است و گروهی از زیدیه این کتاب را شرح کردهاند و گستردهترین شرح از آن قاضی شرفالدین حسین بن احمد سیاغی (1180-1221) است و آن را به نام «الروض النضیر فی شرح مجموعة الفقه الکبیر» نامگذاری کرده است و این کتاب دو بار به زیور طبع آراسته شده که چاپ دوم آن در سال 1388، انجام گرفته، و سیاغی در کتاب خود، مصادر روایات را استخراج کرده و احکامی که میتوان از آن روایات استنباط نمود را بیان کرده است. البته بدان اکتفا ننموده و در این میان، اقوال علما را در مسائل خلافی ذکر کرده و احادیث معارض را به نوعی جمع کرده یا ترجیح داده است.
شگفت اینجاست که شارح مسند زید محور را مسند زید قرار داده است، ولی بر مضمون روایات، از طرق دیگر نیز شاهد آورده است، بالاخص بر
مراسیل صحابه و قیاس تکیه نموده است. از این جهت، فقه این کتاب، شبیه فقه اهلسنت شده است و به همین جهت محمد بخیت مصری، پیرو مذهب ابیحنیفه مقدمهای بر این کتاب نوشته و یادآور شده که مطالب این کتاب با مذهب ابیحنیفه کاملاً موافقت دارد و آنگاه میگوید: من دربارۀ چنین کتابی که با مذهب ما موافق است، چه بگویم؟(1)
. السیاغی، الروض النضیر، مقدمه، ص 17.
مقصود از غریب قرآن، لغات مشکل قرآن است و پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و امام علی علیه السلام و شاگرد او ابن عباس، پیوسته غریب قرآن را تفسیر کردهاند، اتفاقاً نافع بن ازرق که از سران خوارج است 277 سؤال گرد آورد که همراه با همکار خود، برای ابن عباس فرستاد، و او همه را پاسخ داد.(2)
شاید نخستین کسی که دربارۀ غریب قرآن، کتاب نوشته، ابان بن تغلب بن ریاح بکری باشد که در سال 141 درگذشته است. وی از اصحاب امام سجاد و امام باقر و امام صادق علیهم السلام است و در پیشگاه آنان مقام و منزلتی داشت، و حتی برای خود، قرائت مستقلی دارد که قرّاء با آن آشنا هستند.(3)
ولی اگر نسبت غریب قرآنی که اخیراً چاپ شده و به وسیلۀ دکتر حسن محمد تقی حکیم تحقیق شده، به زید صحیح باشد، باید زید را نخستین فرد دانست که در این میدان گام نهاده است. اتّفاقاً اگر غریبالقرآن زید را با کتاب
«المجاز» ابوعبیده معمر بن مثنی (م 212) مقایسه کنیم خواهیم دید که ابوعبیده از این کتاب منسوب به زید بیشترین بهره را برده است.(1)
. تفسیر غریب القرآن، مقدمه محقق (حسن بن محمدتقی الحکیم)، ص 55، سپس دلایل تأثیرگذاری کتاب زید را در کتاب مجاز ابوعبیده ذکر کرده است.
این کتاب از جامعیت خاصی برخوردار است و غریب قرآن را از سورۀ فاتحةالکتاب گرفته تا به سورۀ «الناس» ادامه داده است.
گروهی از علما این کتاب را به زید نسبت دادهاند که برخی را نام میبریم:
ابن شجری در امالی میگوید: قال الإمام ابوالحسین زید بن علی علیهما السلام فی تفسیر الغریب.
صارم الدین در کتاب طبقات زیدیه در شرح زندگی ابوخالد مینویسد: تفسیر غریب قرآن که نگارش زید بن علی است، به وسیلۀ عطاء بن سائب از ابوخالد روایت شده است.
سیاغی در مقدمۀ «الروض النضیر» همین مطلب را نقل میکند.(2)
در این جا راه دیگری هست که با آن میتوان به کشف مؤلف این کتاب پرداخت و آن این که با بررسی مواردی میتوان مذهب او را به دست آورد:
میگوید: مقصود از: (وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ) این است که «واللّه یمنعک منهم».(1)
. تفسیر غریب القرآن، مقدمۀ محقق (حسن بن محمدتقی الحکیم)، ص 129.
آنچه یادآور شدیم بر دو چیز دلالت دارد:
مؤلف شیعی بوده و گزینش امام را در روز غدیر از جانب خدا پذیرفته است. و این که مرجع علمی بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله، اهل بیت پیامبر هستند.
این یک نگاه گذراست که ما بر تفسیر غریب، منسوب به زید داشتیم ولی با بررسی موارد دیگر میتوان مؤلف را بیش از این شناسایی کرد.
اثر سوم علمی که از زید به یادگار مانده، کتابی است به نام «الصفوة» که بیانگر فضایل اهلبیت علیهم السلام و برتری آنان بر دیگران در تمام قلمروهاست، و اگر فساد در میان جامعه رخنه کرده به خاطر این است که رهبری را از آنان گرفته و به دیگران دادهاند. این کتاب به وسیلۀ ناجی حسن در چاپخانۀ آداب نجف اشرف
بدون تاریخ چاپ شده است و تنها بر نسخهای که در کتابخانۀ موزۀ بریتانیا به شماره 203 موجود است، اعتماد کرده است. آنگاه، کسانی را که به ترتیب، این کتاب را از زید نقل کردهاند، یاد نموده است.
این نامه که در حقیقت، برای تحریک آنان بر ضد نظام اموی نوشته شده، رسالهای بسیار ارزنده و حیات بخش است و به خاطر اهمیتی که این رساله دارد ما در فصل دوم آن را ترجمه کردیم.
مناسک حج، رسالهای است که فرائض و مستحبات حج را بیان میکند و نسخههای متعددی از آن در کتابخانۀ برلین آلمان به شمارۀ 1036 موجود است، و این اثر به وسیلۀ علّامۀ بزرگوار سید هبةالدین شهرستانی در سال 1342 در بغداد منتشر شده است.(1)
. تفسیر غریب القرآن، مقدمۀ محقق (حسن بن محمدتقی الحکیم)، ص 43.
این پنج اثر که از آنها به تفصیل نام بردیم، آثار علمی است که از زید بن علی چاپ و منتشر شده است ولی یک رشته آثار علمی از ایشان یاد شده که فقط نسخههای خطی آن در کتابخانههای مختلف جهان وجود دارد و ما از آنها نام میبریم:
1) (1)
رسالهای در پاسخ به سؤالات شخصی از اهل مدینه که در مکتبۀ وهبی به شمارۀ 4/457 موجود است.
رسالهای پیرامون امامت امیرمؤمنان که آن را برای واصل بن عطا، بنیانگذار مکتب اعتزال نوشته است.(2)
تثبیت الإمامة، نسخۀ خطی آن در کتابخانۀ موزۀ بریتانیا مجموعۀ پیوستی 336، مخطوطات شرقی، شمارۀ 3971 (برگهای 25-28 از سال 1215 ه) وجود دارد. و در کتابخانۀ أمبروزیانا در میلان ایتالیا نیز به شمارۀ 74 أ (برگهای 178 - 188 ب، از سال 1035) وجود دارد.(3)
تفسیر سورۀ فاتحه و برخی از آیات قرآن، نسخۀ آن در کتابخانۀ برلین به شمارۀ 10224 موجود است. (برگهای 9-16، از حدود سال 850 هجری).(4)
رسالهای در حقوق خداوند، نسخهای از آن در کتابخانۀ واتیکان به شمارۀ 1027 وجود دارد، و در مکتبۀ وهبی به شمارۀ 3/457، برگهای 78 ب و 81 أ قرن دهم.(5)
1) (1)
. بروکلمان، کارل، تاریخ الأدب العربی، ج 3، ص 324؛ سزگین، فؤاد، تاریخ التراث العربی، جزء 3، از مجلد 1، ص 324؛ السیاغی، الروض النضیر، ج 1، ص 117.
2) (2) . سزگین، فؤاد، تاریخ التراث العربی، جزء 3، از مجلد 1، ص 326.
3) (3) . بروکلمان، کارل، تاریخ ا لأدب العربی، ج 3، ص 324؛ و سزگین، فؤاد، تاریخ التراث العربی، جزء 3، مجلد 1، ص 324.
4) (4) . بروکلمان، کارل، تاریخ الأدب العربی، ج 3، ص 323 و سزگین، فؤاد، تاریخ التراث العربی، جزء 3، مجلد 1، ص 323.
5) (5) . بروکلمان، کارل، تاریخ الأدب العربی، ج 3، ص 324؛ سزگین، فؤاد، تاریخ التراث العربی، جزء 3،
ردّ بر مرجئه، نسخۀ خطی آن در کتابخانۀ برلین به شمارۀ 10265 وجود دارد. (برگه 78 ب - 81 أ، قرن دهم هجری)(1)
قرائت زید بن علی، نسخهای از آن در کتابخانۀ امبروزیانا در میلان ایتالیا به شمارۀ 289 ف، نگهداری میشود.
اینها آثاری است که از این مرد مجاهد و انقلابی باقی مانده به امید آن که مردان بزرگوار، کمر همت به میان ببندند و آثار خطی او را منتشر کنند.
در کتابهای تراجم، آثار دیگری به زید نسبت داده شده که فعلاً نسخهای از آنها به دست نیامده و به همین دلیل از ذکر نام آنها خودداری کردیم.
1) (1) . همان.
آثار به جا مانده از زید بن علی در فصل پیشین گذشت، ولی مهم، مجموعۀ فقهی و حدیثی اوست که به نام مسند امام زید معروف است. آیا روایات این کتاب، همگی معتبر است؟ یا آن بخشی اعتبار دارد که با روایات ائمۀ اهلبیت علیهم السلام مخالف نباشد؟
نخست باید سند این کتاب را که از زید نقل میکند بررسی نمود. مسند زید، که هم، اکنون چاپ شده و هم احادیث آن در مجامع حدیثی پخش میباشد، با سند زیر به دست ما رسیده است:
عبدالعزیز بن اسحاق بن جعفر، قاضی بغداد
از ابیالقاسم علی بن محمد نخعی کوفی
از سلیمان بن ابراهیم بن عبید محاربی
از نصر بن مزاحم منقری عطار
از ابراهیم بن زبرقان تیمی
از ابوخالد واسطی
از زید بن علی بن حسن
از پدرش علی بن الحسین
از جد بزرگوارش حسین بن علی
از امیرمؤمنان علی بن ابی طالب علیه السلام، نقل میکند.
بنابراین مجموع این مسند و این سند در دست جامعه اهل حدیث و فقه است. آیا میتوان به آنچه که در این کتاب با این سند نقل شده است، اعتماد کرد؟ داوری در این قسمت بدان بستگی دارد که رجال این سند را تا زید بن علی، مورد بررسی قرار دهیم، وگرنه از زید به آن طرف، بالاترین سندی است که میتوان تصوّر کرد.
ذهبی مینویسد: او در سالهای 360، زنده بود ولی ابن ابی الفوارس، دربارۀ او میگوید: او دارای مذهبی خبیث است، و احادیث مردودی از او شنیدهام.
آنگاه ذهبی پس از نقل این مطالب از ابن أبی الفوارس میگوید: او 90 سال زندگی کرد و آثاری بر مذهب زید از خود به یادگار نهاد، سپس میگوید: حدیث یاد شده در زیر از او نقل شده است: این که میگویند خدا پس از نیمه شب، نزول میکند، این نزول به معنی فرود آمدن حسی نیست، بلکه اقبال و رویکرد خدا بر بندگان است.
ذهبی پس از نقل این تفسیر از او میگوید: سند این تفسیر، تاریک و متن آن مبهم است.(1)
. الذهبی، میزال الاعتدال، ج 2، ص 623، شماره 5083.
1) (1)
سخن ابن ابیالفوارس که مذهب او را به خبث توصیف کرد، علّتی جز این ندارند که عبدالعزیز پیرو اهلبیت علیهم السلام بوده و از کسی که برای سرنگونی بنیامیه خروج کرد پیروی میکرد ولی کسانی که مذهب آنها مماشات با ظالمان و سکوت در برابر ستمگران است و این که نباید بر ظالم خروشید، با مذهب عبدالعزیز بن اسحاق در تناقض است، و لذا مذهب او را به خبث و مذهب خود را به طیب توصیف کرده است.
امّا اینکه ذهبی، تفسیر او را تاریک و متن آن را مبهم اندیشیده چون ذهبی هر چند تظاهر به تجسیم نمیکند، اما در باطن از مجسمه است و از آنها طرفداری میکند. او در کتاب خود «سیر اعلام النبلاء» آنگاه که به ترجمۀ افراد پیرو مجسمه و مشبهه میرسد بسیار سخنسرایی میکند و به این زودی از ترجمۀ آنها فارغ نمیشود ولی آنگاه که به ترجمۀ عالمان منزّه از تجسیم میرسد، هر چه سریعتر ترجمه را به پایان میرساند، و این در صورتی است که سمی در آن نریزد.
تا این جا با نظریۀ اهلسنت دربارۀ عبدالعزیز بن اسحاق آشنا شدیم، امّا رجالیهای شیعه از او انتقاد میکنند. شیخ در رجال خود میگوید: عبدالعزیز اسحاق، زیدی کوفی است و تلعکبری از او در سال 326 نقل روایت کرده است.(1)
. طوسی، الرجال، ص 483، رقم 37 در باب، من لم یرو عنهم علیهم السلام.
ابن داوود در رجال خود، او را در بخش دوم آورده، و مقصود از بخش دوم،
1) (1)
کسانی هستند که در مورد آنان، هم مدح و هم ذم هر دو وارد شده است. علاّمه در کتاب خود به نام «خلاصةالرجال» او را در بخش دوم آورده، و مقصود از آن کسانی هستند که به روایات آنها عمل نمیشود، اعم از این که به خاطر طعن در آنها باشد، یا علّت دیگری داشته باشد.
وی استاد عبدالعزیز بن اسحاق است و در کتب رجال شیعه عنوان نشده است، ولی اهلسنّت، دربارۀ او سخنی دارند. ذهبی میگوید: ابوالقاسم شریف، زیدی مذهب از اهل حرّان است. بزرگ قارئان و تلمیذ نقّاش است و ابوعمرو دانی او را توثیق کرده است.(1)
. الذهبی، میزان الاعتدال، ج 3، ص 155، شماره 5935.
در طبقات آمده است که وی از نصر بن مزاحم منقری مجموعۀ امام زید را نقل میکند.(2)
ذهبی مینویسد: نصر بن مزاحم کوفی از قیس بن ربیع نقل روایت کرده و همطبقۀ اوست. او یک رافضی فعّال بود. در سال 212 درگذشته است. سپس از عقیلی نقل میکند که او میگوید: نصر بن مزاحم شیعه بوده و در حدیث او
اضطراب و خطا فراوان است. و أبو خیثمه میگوید: او دروغگو بوده و ابوحاتم او را به سستی حدیث، متهم ساخته است. دارقطنی میگوید: او ضعیف است و از شعبه، نقل روایت کرده است.(1)
. الذهبی، میزان الاعتدال، ج 4، ص 253-254.
آنچه که ذهبی و مشایخ او در مورد این مرد بزرگ نقل میکنند، ناشی از عناد او به خاندان رسالت است و لذا هر کس که دربارۀ اهلبیت علیهم السلام حدیثی نقل کند، او را دروغگو و متروکالحدیث میخواند.
از این جهت، رجالیهای شیعه، کاملاً به توثیق او پرداختهاند، نجاشی مینویسد: نصر بن مزاحم پیرو مذهب حق، و نیکوکار است، ولی از ضعفا نقل حدیث میکند.(2)
شیخ طوسی او را از اصحاب امام باقر علیه السلام قلمداد کرده است.(3)
ذهبی میگوید، ابن معین او را توثیق کرده ولی ابوحاتم میگوید: به حدیث او نمیتوان استناد کرد.(4)
شیخ در رجال خود، او را از اصحاب امام صادق علیه السلام شمرده، ولی از نظر توثیق سخنی نگفته است.(5)
1) (1)
2) (2) . نجاشی، الرجال، ج 2، ص 384 شمارۀ 1149.
3) (3) . طوسی، الرجال، باب اصحاب امام باقر علیه السلام، شمارۀ 3. هر چند نقل او از امام باقر علیه السلام (با توجه به این که وفات امام باقر علیه السلام در 114 بوده، و وفات ابنمزاحم در 212)، بعید است که وی از اصحاب امام باقر علیه السلام باشد.
4) (4) . الذهبی، میزان الاعتدال، ج 1، ص 31.
5) (5) . طوسی، الرجال، ص 144، شماره 40.
علمای رجال اهلسنت به تضعیف او پرداخته، و گاهی میگویند ثقه نیست و گاهی میگویند کذّاب است. ذهبی میگوید او حدیث یاد شده در زیر را جعل کرده است:
لعن رسول اللّه صلی الله علیه و آله الذکرین یلعب أحدهما بصاحبه.(1)
. الذهبی، میزان الاعتدال، ج 3، ص 257.
شگفت از ذهبی است که چرا این حدیث را مجعول میداند در حالی که با کتاب خدا موافق است، زیرا قرآن بهرهگیری جنسی را به دو مورد منحصر کرده است، یا از همسران و یا از کنیزان است(2)و بازی کردن مردی با مرد یا پسر دیگر به منظور بهرهگیری جنسی حرام است.
از رجال نجاشی استفاده میشود که او امامی بوده، زیرا در رجال خود به کسانی که امامی نباشند، اشاره میکند.(3)
شیخ طوسی او را از اصحاب امام باقر علیه السلام میشمارد.(4)
تا این جا ما سند مسند زید را بررسی کردیم و در هر حال نمیتوان با این سند کذایی به مجموع این کتاب اعتماد کرد، ولی در عین حال، مؤلفین کتب اربعه، از مسند زید روایاتی را نقل کردهاند که مجموع آنها از 39 روایت تجاوز نمیکند.
ولی در عین حال با توجه به قرائن خارجی، میتوان به روایات مسند عمل کرد. اصولاً در اعتماد به روایت، اختلاف در مذهب مضرّ نیست. میزان راستگویی راوی است. بنابراین، انحراف از ائمّۀ دیگر اگر با صدق گفتار همراه باشد در عمل به روایت کافی است.(1)
. برای آگاهی از متون این 39 روایت به کتاب بحوث فی الملل و النحل، ج 7، از صفحۀ 138 تا 154 مراجعه شود.
1) (1)
شکی نیست که زید برای خود، مکتب کلامی داشت که همان مکتب اهلبیت علیهم السلام میباشد، ولی چون «واصل بن عطا»، پایهگذار مکتب اعتزال با او در ارتباط بود، این سبب شده که او را پیرو مکتب اعتزال بدانند، در اینجا دو نظر هست:
الف. پیوند زید با واصل بن عطا، به خاطر توافق بر سر یک اصل بود و آن وجوب امر به معروف و نهی از منکر است که یکی از اصول پنجگانه مکتب اعتزال به شمار میرود.(1)
. سید مرتضی، الانتصار، ص 5؛ اشعری، مقالات الإسلامین، ج 1، ص 278.
از آنجا که هر دو نفر بر این اصل تأکید داشتند، گاهی به اشتباه زید را پیرو مکتب اعتزال میشمارند.ب. زید نزد «واصل بن عطا» درس آموخته و معارف حقه را از او فرا گرفته است.
بیشترین ترجمهنویسان، دومی را تأیید میکنند، ولی مسلّماً نظر دوم باطل و نظر اول، حق و پابرجاست. اینک دلایل این مطلب:
1) (1)
اواخر قرن اوّل و اوائل دوم به بعد، مدینه پایتخت علم و دانش و مرکز عالمان و متفکران و در رأس آنان، امام باقر علیه السلام، و پس از وی شیخ هاشمیان عبداللّه بن حسن بن حسن، بود و در این مرکز محدّثان و مفسران زیادی زندگی میکردند. در این صورت، دلیلی نداشت که زید بن علی علیه السلام مرکز علم و دانش را رها کند و رهسپار بصره گردد که آنجا فقط مرکز ادبی و لغوی بود و سپس مرکز آراء و نِحل گشت. اگر زید در زادگاه خود به گمشدۀ خویش دسترسی نداشت، جا داشت زادگاهش را به عزم نقاط دیگر ترک کند.
در بررسیهای پیشین ثابت کردیم زید انقلابی در سال 67 هجرت دیده به جهان گشوده و واصل بن عطا در سال هشتاد هجری به دنیا آمده است، بنابراین زید قریب چهارده سال از او بزرگتر است، اگر بنا باشد، زید نزد کسی تلمّذ کند باید نزد «حسن بصری» درس بخواند نه واصل بن عطا که شاگرد حسن بصری است و نیز اگر بنا باشد احکام و معارف بیاموزد باید سراغ ابوهاشم، فرزند محمد بن حنفیه برود که او نیز استاد واصل بن عطاست، بنابراین در دست واصل چیزی نبود که دست زید از آن کوتاه باشد. او هر چه را آموخته یا از حسن بصری برگرفته یا از ابوهاشم فرزند محمد بن حنفیه، بنابراین، چرا باید دو استاد بزرگ را ترک کند و به سراغ شاگرد او برود!
چیزی که واصل بن عطا را در جهانِ آن روز مشهور ساخت، اصولی است که آنها را از ابوهاشم فرا گرفته، و او نیز از پدرش محمد بن حنفیه و او هم از وصی پیامبر صلی الله علیه و آله امام علی علیه السلام آموخته است. اصولی که او به وسیلۀ آنها مشهور گشت، عبارتند از:
عدل (انسان مختار و آزاد است و قضا و قدر از انسان سلب اختیار نمیکند) و این اصول در خاندان اهلبیت علیهم السلام به صورت موروثی رسیده و دلیلی نداشت به خاطر این اصول ترک وطن کند و در بصره رحل اقامت بیفکند.
تلمّذ و شاگردی زید را بر واصل بن عطا احدی از مترجمان، جز شهرستانی در ملل و نحل خود ذکر نکرده است و لذا در کتاب «فرق الشیعه» نوبختی و یا «مقالات الاسلامیین» اشعری و یا «الفرق بین الفرق» بغدادی و نه در «فِصَل» ابن حزم از این نسبت، چیزی دیده نمیشود، بنابراین، نمیتوان بر قول شهرستانی که در سال 548 درگذشته اعتماد کرد.
چیزی که بعدها این نسبت بیاساس را گسترش داده، این است که علمای زیدیه در اعصار بعدی با معتزله بر سر این اصول پنجگانه همبستگی و همفکری داشتهاند. و این سبب شده است که امثال شهرستانی تصور کنند که زید نزد واصل تلمّذ نموده(1)
. شهرستانی، الملل و النحل، ج 1 ص 138.
و اصول پنجگانه را از او آموخته است، در حالی که پذیرش اصول پنجگانه از سوی زید، ممکن است، علّت دیگری جز ارتباط با واصل بن عطا داشته باشد.در پایان به خطای نویسندۀ کتاب «الفرق الاسلامیة» اشاره میکنیم: او
1) (1)
میگوید: زیدیها پیروان زید بن علی هستند و زید، دانش را از واصل بن عطا رئیس معتزله آموخت و از او علم اعتزال را فرا گرفت، از این جهت، زید و تمام یاران او از نظر مذهب و اعتقاد، معتزلی شدند، در حالی که برادر او امام باقر علیه السلام بر او خرده میگرفت که چرا نزد واصل، حاضر میشود و از او درس میآموزد، در حالی که واصل، جدّ زید را در یکی از دو جنگ جمل و نهروان، خطاکار میداند، و نیز واصل، قضا و قدر را بر خلاف مذهب اهلبیت علیهم السلام تفسیر میکرد.(1)
. الصفدی، الوافی بالوفیات، ج 15، ص 35. به نقل از ابن أبی الدم در «الفرق الاسلامیّة».
تا اینجا پرده از سیمای واقع برافتاد و روشن شد که زید خانهزاد ولایت، برتر از آن بود که نزد «واصل» درس بیاموزد. اخیراً برخی از علمای معاصر، از زیدیها در این مورد، تحقیق بیشتری کردهاند. علاقهمندان به کتاب «الزیدیة، نظریة و تطبیق»، ص 21، مراجعه کنند.
1) (1)
شکی نیست که مذهب زیدیّه که هم اکنون در بخشی از یمن و نقاط دیگر رواج دارد، دارای بعد فقهی و عقایدی است. از نظر نخست، باید شرح حال فقیهان زیدی را در طبقات الفقهاء جستوجو کرد و در کتابهای فقهی از آرای آنان سخن گفت و از نظر دوم، میتوان در کتب ملل و نحل دربارۀ متعلمان و آراء کلامی آنان بحث و بررسی نمود.
شکی نیست که از زمان احمد بن عیسی بن زید (157-247) نویسندۀ «امالی» پس از وی از دوران اقطاب سهگانه مذهب زیدیه:
امام قاسم رسّی بن ابراهیم (طباطبا) (169-246)
امام هادی یحیی بن حسین بن قاسم رسی (245-296)
امام ناصر اطروش (230-304)
مذهب زید از دو بعد عقیدتی و فقهی برخوردار شد و هر دو بعد دارای ویژگی خاصی میباشد، ولی سخن در جای دیگر است.
آیا خود زید انقلابی در دوران حیات خود، بعد فقهی و عقیدتی خاصّی
داشت، یا تنها از یک بعد برخوردار بود، یا اصلاً مذهب خاصی در این دو نداشت؟
آیا او یک فرد انقلابی و مفسّر قرآن و محدث بود و در پرتو احاطه به قرآن و حدیث فتوا میداده، بدون این که در این مورد مکتب خاصی داشته باشد؟ هم اکنون این نظریه را بررسی میکنیم:
زادۀ خاندان بیت علوی، زید انقلابی و پرخاشگر بر حکومتهای جائر، و در رأس آنان امویان، اصول و فروع را از آباء و نیاکان خود آموخته و در رأس آنان، والد بزرگوارش امام سجاد علیه السلام و برادر گرامیش امام باقر علیه السلام است، او بهسان نیاکان خود، خدا را از هر نوع ماده و مادیات پیراسته و از هرگونه ظلم و جور مبرّا میدانست، و در عین اعتقاد به قضا و قدر آن را منافی اختیار و ارادۀ انسان نمیاندیشید، و معتقد بود پیامبران از هر نوع گناه و خطا مصون هستند و در مورد امامت، جدّ بزرگوار خود و پس از آن فرزندان او را دارای منصب ولایت و خلافت میدانست. و این عقاید، عقیدۀ ویژۀ زید نبود، بلکه عقیدۀ همه بیت علوی و بزرگان آن بود، بنابراین، زید را به خاطر این عقاید که در بسیاری از موارد شبیه عقاید زیدیه است، نباید صاحب مکتب دانست. اتفاقاً یکی از علمای زیدیه، معروف به حاکم جشمی بیهقی (413-494) در کتاب خود به نام «جلاءالابصار» به نوعی به این مطلب تصریح کرده است. اینک خلاصۀ آن:
او پس از بیان مذاهب نوظهور یادآور میشود: آن که پیامبر صلی الله علیه و آله و یاران او و علمای اهلبیت علیهم السلام بدان معتقد بودند، توحید خدا و تنزیهِ او از تشبیه و اعتقاد به عدل او و پیراستگی او از هر کار بد و اعتقاد به عصمت انبیا و صدق آنچه که کتاباللّه بر آن نازل شده، میباشد و همگی را از علمای اهلبیت علیهم السلام اخذ
کردهاند. حتّی واصل بن عطا این اصول را از محمدحنفیه و فرزند او ابوهاشم اخذ کرده است...(1)
. السیاغی، الروض النضیر، ج 1، ص 99-100، به نقل از جلاءالأبصار.
البته آرایی دربارۀ اصول عقاید در کتاب قاسم رسّی و امام هادی و ناصر اطروش دیده میشود و آنها بر این عقاید، استدلال میکنند، ولی همۀ این آراء مربوط به خود آنان است که در سایۀ تلاش خودشان به این آراء، دست یافتهاند و آنها را با آنچه که از پیشوای خود به ارث بردهاند، ضمیمه نموده و به نام مذهب زید، معرفی نمودهاند. ولی اجتهاد آنان، دلیل بر این که زید، دارندۀ آن عقاید بوده، نیست و لذا در کتب ملل و نحل، بالاخص دارندگان مقالات، آرایی را به فرقه زیدیه نسبت دادهاند که صددرصد صحیح است ولی دلیل بر این که رأی زید بن علی نیز بر آن بوده، وجود ندارد. اینک به این موارد، اشاره میکنیم:
خوارج، مرتکب کبیره را کافر، و مرجئه آنان را مؤمن و حسن بصری آنان را منافق میشمارد و واصل بن عطاء میگوید: نه کافرند و نه مؤمن، بلکه در جایگاهی میان آن دو جای دارند. (منزلة بین منزلتین)
شیخ ابوزهره میگوید: عقیدۀ زید با معتزله در اینجا یکی است، به گواه این که شیخ مفید عقیدۀ واصل را به زید نسبت داده است. در حالی که شیخ مفید آن را به زیدیه نسبت میدهد نه به زید.
1) (1)
ابوزهره، همچنین معتقد است عقیدۀ زید در قضا و قدر، جمع بین دو مطلب است: مؤمن به قضا و قدر بوده و در عین حال، انسان را هم در اطاعت و عصیان خود مختار و آزاد میدانسته است.(1)
. ابوزهره، محمد، الامام زید، ص 209.
جمع بین قضا و قدر با اعتقاد به آزادی انسان، عقیدۀ اهلبیت علیهم السلام و در رأس آنان امام علی علیه السلام است. وی در بازگشت خود از صفّین به آن تصریح کرده است.(2)
و در میان متکلمان و نویسندگان عقاید این جمله معروف است که اهلبیت علیهم السلام میگویند: «لا جبر و لا تفویض بل أمر بین الأمرین».
شکی نیست که «بدا» به معنای لغوی آن، که ظهور پس از خفا است، قابل اسناد به خدا نیست زیرا لازمۀ آن، آگاهی پس از ناآگاهی است، و لذا «بدا» در مورد خدا به معنی دیگر تفسیر میشود و آن دگرگونی سرنوشت با کردارهای زیبا و زشت است و در صحیح بخاری حدیثی در این مورد آمده است که اگر به آن حدیث مراجعه شود خواهیم دید که مسلمانان در مورد بدا وحدت نظر دارند.(3)
شیخ مفید در کتاب خود، میگوید: عقاید زیدیه در مورد بدا بر خلاف امامیه است، ولی اختلاف را به علمای زیدیه نسبت میدهد، نه زید.(4)
مقصود از «رجعت» این است که قبل از رستاخیز، خدا گروهی را زنده میکند، به برخی عزّت و به برخی دیگر ذلّت میبخشد و آنان بر این مطلب دلائلی دارند که در جزء پیشین ضمن عقاید شیعه گفته شد.
آنگاه شیخ مفید زیدیه را در این مورد مخالف امامیه دانسته است(1)
. مفید، اوائل المقالات، ج 13، ص 53.
ولی ابوزهره تصور کرده است که انکار رجعت مربوط به خود زید است(2)، در حالی که شیخ مفید مسأله را به زیدیه نسبت داده است.حقیقت امامت در مذهب امامیه این است که وحی الهی با رفتن پیامبر، قطع میشود، دیگر وحی تشریعی و نزول جبرئیل، مطلقاً انجام نمیگیرد، ولی وظایف نبوّت پس از رحلت رسول خدا، استمرار مییابد و آن کس که بر انجام چنین وظایفی مأمور است، از جانب خدا تعیین میشود، زیرا انجام این وظایف، کار انسان عادی نسبت که امّت آن را انتخاب کند، و پیامبر صلی الله علیه و آله نیز در روز غدیر به این موضوع جامه عمل پوشاند، بنابراین امامت یک منصب الهی است، هر چند مجرد از نبوت و وحی میباشد در حالی که از نظر اهل سنت یک منصب عرفی است که امت باید او را انتخاب کند، ابوزهره میگوید: عقیدۀ زید در امامت، با امامیه یکسان نیست، زیرا آنان معتقدند امام فقط باید از فرزندان فاطمه باشد و
امتیاز دیگری برای او مانند عصمت و علم اشراقی و الهی قائل نیستند.(1)
. ابوزهره، محمد، الامام زید، ص 215-217.
شایسته بود، ابوزهره، این نظریه را به علمای زیدیه نسبت دهد نه به زید. زیرا زید جزء اهلبیت بود. و عقیده همگان در مورد امامت یکسان است.امر به معروف و نهی از منکر، از اصول مسلم بین همۀ فرق است، و در این قسمت بین اشاعره و معتزله و امامیه فرقی نیست، و اجرای آن در گرو شروطی است که در کتابهای کلامی بیان شده است.
ابوزهره معتقد است: امامیه که معتقد به تقیّه هستند، نمیتوانند به وجوب امر به معروف و نهی از منکر معتقد باشند. آنگاه اضافه میکند: حسین بن علی ابوالشهداء و نوۀ او زید اصل نخست را گرفتهاند، در حالی که پدر زید زینالعابدین علیه السلام اصل تقیه را مطرح کرده است. گویا زید هم در آغاز زندگی به اصل تقیه معتقد بوده ولی آنگاه که با عراقیها ارتباط برقرار کرد، اصل امر به معروف و نهی از منکر را پذیرفته است.(2)
این سخن از استاد بزرگی مانند ابوزهره که با فکر باز، زندگانی فقهای اسلام را نوشته است، بسیار بعید و دور است، زیرا این دو اصل کوچکترین تعارضی با هم ندارد، قرآنی که بر امر به معروف و نهی از منکر تأکید دارد همان قرآن، در دو مورد بر اصل تقیه تأکید میکند، چنان که میفرماید:
«مگر آن که بخواهید از آنها تقیه کنید».
«هرکس که پس از ایمان آوردن به خدا کافر شود به عذاب خدا گرفتار آید، مگر کسی که به کفر مجبور شده اما دلش با ایمان مطمئن همراه باشد».
در قرآن که تعارض و تناقضی نیست، پس چگونه این دو اصل را مطرح میکند، لابد هر کدام برای خود، جایگاه خاصی دارد، و ظاهراً ابوزهره معتقد است که باید یکی از دو اصل، حاکم باشد. او تصور کرده که یک مورد بیشتر نیست، ناچار باید یکی از آن دو پیاده شود.
امامیه معتقد است که مفاهیم صفات، غیر از ذات است، امّا واقعیت آنها، عین ذات خدا میباشد، ولی شیخ مفید میگوید: بزرگان زیدیه و گروهی از اصحاب حدیث بر خلاف این نظرند.(3)
آنچه که باید گفت این است که عینیت صفات خدا با ذات، از امیرمؤمنان علیه السلام گرفته شده که در خطبۀ معروف خود میگوید:
«و کمال الاخلاص له نفی الصفات عنه، لشهادة کل صفة أنّها غیر
1) (1)
. آل عمران: 28.
2) (2) . نحل: 106.
3) (3) . مفید، اوائل المقالات، ص 18.
الموصوف، و شهادة کلّ موصوف أنّه غیر الصفة».(1)
. نهجالبلاغه، خطبۀ 1.
کمال توحید (شهادت بر یگانگی خدا) اخلاص، و کمال اخلاص، خدا را از صفات مخلوقات جداکردن است، زیرا هر صفتی نشان میدهد که غیر از موصوف، و هر موصوفی گواهی میدهد که غیر از صفت است، پس کسی که خدا را با صفت مخلوقات تعریف کند، او را به چیزی نزدیک کرده، و با نزدیک کردن خدا به چیزی، دو خدا مطرح شده.
و اگر زیدیه بنا به گفته شیخ مفید تعدد و تقابل صفات با ذات را پذیرفتهاند، مربوط به علمای این مذهب است نه خود زید.
در اینجا ناچاریم یادآور شویم که ابوزهره با همۀ احترامی که برایش قائل هستیم از دور دست بر آتش دارد، و اگر تاریخ زیدیه و امامیه را به دقت بررسی میکرد، هرگز بر این اندیشه که زید دارای مکتبی جداگانه بوده معتقد نمیشد.
نتیجه این که زید، از نظر اندیشه و فکر، به تمام معنی علوی بوده و عقیدهای جز عقیدۀ عترت طاهره علیهم السلام نداشته است.
تا اینجا دربارۀ بعد کلامی و عقیدتی زید سخن گفتیم، اکنون وقت آن رسیده است که دربارۀ بعد فقهی زید سخن بگوییم.
مذهب زیدی مانند دیگر مذاهب چهارگانۀ اهلسنت، یک مذهب فقهی است، هر چند آمیخته با مباحث کلامی هست، ولی سخن در این است که آیا زید
1) (1)
در استنباط احکام فرعی به سان ابوحنیفه و یا شافعی، مذهب خاصّی داشت که بعدها به ارث برده شده؟ یا این که فقط زید در پرتو یک رشته روایات، فتوا میداد بدون اینکه در این مورد مذهب و مسلکی غیر از دیگر ائمّۀ اهلبیت علیهم السلام داشته باشد؟
بررسی زندگانی زید بن علی حاکی از آن است که او یک انسان عابد و زاهد و مأنوس با قرآن و شیفتۀ عبادت و پرستش بود، و در زادگاه خود (مدینه) از والد خود، امام سجاد علیه السلام و برادر بزرگوارش امام باقر علیه السلام احادیثی را آموخته بود و احیاناً از تابعان نیز احادیثی را شنیده بود، زادگاه او در آن روز، مرکز مذاهب فقهی نبود که بتواند در آن زادگاه یک مذهب فقهی جدای از دیگر مذاهب پیریزی کند.
زید، گاهی مدینه را به جبر و اضطرار و احیاناً به صورت اختیار ترک گفته و بیشترین هدف در سفرهای او به شام و عراق، آمادهسازی مسلمانان برای خاتمه دادن به حکومت ظالمان و ستمگران بوده است و هرگز فرصت آن نبود که در عراق، دروسی از دیگران بیاموزد تا پایههای مکتبی را پیریزی کند. آنچه میتوان گفت: زید، یک فرد عالم به کتاب خدا و احادیث نبوی بوده و از این طریق مردم را به تکالیف شرعی آشنا میساخته است، و امّا این که از خود یک مسلک فقهی با ویژگیهای خاص، پیریزی کرده باشد هرگز چنین فرصتی را نداشته است.
همانطور که یادآور شدیم، امام این گروه، یک مفتی بیش نبود و هرگز مکتب خاصّی در فقه نداشت، اما پیروان این امام، به خاطر گشودن باب اجتهاد، دارای مکتب فقهی خاصّی شدند.
آنان به دلیل اجتهاد باز، هرگز به مجموع فقهی که از امام زید به یادگار مانده مقیّد نبودند، به عنوان نمونه دو کتاب را در نظر بگیرید که هر دو چاپ و منتشر شده است:
الاحکام، تألیف امام هادی، یحیی بن الحسین است که در حقیقت پایهگذار مذهب زیدی در یمن به شمار میرود.
الروض النضیر، تألیف شرف الدین الحسین بن احمد السیاغی (1180 - 1221 ه).
هر دو مؤلف، در پرتو اجتهاد مطلق، از روایات صحاح و مسانید اهلسنّت و قواعد رایج در مذاهب چهارگانه بهره گرفته و در این قسمت از ائمّه اهلبیت علیهم السلام جدا شدهاند.
خوشبختانه این حقیقت را برخی، مطرح کردهاند. ابوزهرۀ مصری میگوید:
فقه زیدی، سراسر فقه امام زید نیست، بلکه فقه گروهی از اهلبیت علیهم السلام مانند امام هادی و ناصر و دیگران است که بعد از زید آمدند و باب اجتهاد را به روی خود نبستند.(1)
. ابوزهره، محمد، الامام زید، ص 331.
مطالعۀ هر دو کتاب میرساند که آنان بیشتر از فقه حنفی بهره گرفته و با
1) (1)
احناف همراه بودهاند، همچنان که در اصول و معارف بیشتر تحت تأثیر معتزله بودهاند.
یکی از علمای معاصر زیدی به نام علی بن عبدالکریم، در کتابی به نام «الزیدیة نظریة و تطبیق» به روشنی این مسأله را بیان میکند که علمای زیدی در طول این چند قرن به سنت رسول خدا و قیاس و اجماع و احیاناً به استصحاب و استحسان و مصالح مرسله که با مقاصد شریعت تطبیق میکند عمل کردهاند.(1)
. شرف الدین، علی بن عبدالکریم، الزیدیة نظریة و تطبیق، ص 14.
1) (1)
موضوع پیچیده در تاریخ نهضت زید، مسألۀ کیفیت دعوت اوست. آیا او ادعای امامت داشت و امامت خود را تبلیغ میکرد یا یک مرد جهادگر و انقلابی بود و بر آن بود که عوامل ستم و زورگویی را از میان بردارد، آنگاه مردم دربارۀ پیشوای خود بیندیشند؟ آنان که معتقدند که امام باید از جانب خدا منصوب باشد سراغ او برود و آنان که معتقدند امام باید به وسیلۀ مردم برگزیده شود، فردی را برگزینند او در دعوت خود، رنگ خاصّی نداشت.
به عبارت دیگر آن کس که گام به میدان جهاد مینهد، گاهی نظرش این است که راه را برای ترقی و تعالی امت، باز کند، بی آن که خود را پیشوای امّت پس از ازالۀ مانع، قلمداد کند، و گاهی از روز نخست مدّعی امامت بوده و راه را برای تثبیت خود، باز میکند. در مجموع سخنان زید و در نامهها و خطبهها، جملهای که از آن، دومی فهمیده شود، دیده نمیشود.
ما در اینجا گفتوگوی شیخ مفید را در مسجد کوفه در حضور پانصد نفر از علما و دانشمندان نقل میکنیم:
مردی از زیدیه (که میخواست فتنهای به پا کند) برخاست و گفت: به چه دلیل تو امامت زید را انکار کردهای؟ شیخ در پاسخ گفت: در حق من گمان باطل بردی، زیرا عقیدۀ من با عقیدۀ زیدیه سر سوزنی فاصله ندارد.
آن پرسشگر فتنهجو گفت: عقیدۀ تو دربارۀ زید چیست؟
مفید گفت: آنچه که امامت زید را ثابت میکند، من نیز بدان معتقدم، و آنچه که امامت او را رد میکند، من آن را رد میکنم.
آنگاه مفید توضیح داد و گفت: من میگویم زید پیشوای مسلمانان در دانش و پیراستگی و امر به معروف و نهی از منکر بود.
ولی امامتی را که سبب عصمت امام و همراه با تنصیص پیامبر صلی الله علیه و آله و معجزه باشد از او نفی میکنم.
و این مطلب چیزی نیست که احدی از دانشمندان زیدی با آن مخالفت کند.
اتفاقاً همۀ افرادی که پیرو امام زید بودند، و در مجلس حضور داشتند از او تشکر کردند و در نتیجه حیلۀ آن مرد فتنهگر ناکام ماند.(1)
. سید مرتضی، الفصول المختارة، ص 277.
چیزی که هست گروه بیشماری از مردم عراق با او بیعت کردند ولی متعلق بیعت جهاد زیر پرچم او بود، نه امامت او پس از پیروزی. البته نمیتوان انکار کرد که گروهی از پیروان امام زید تصور میکنند که او از اول خود را امام امّت قلمداد کرده و جهاد او برای تثبیت امامت خود بوده است. و همین سبب شده است که امامت، نزد شیعۀ اثناعشری، غیر از امامت نزد عالمان زیدی باشد، زیرا امامت نزد شیعه این است که فردی معصوم، داناترین امّت و برترین آنها از
1) (1)
جانب خدا به عنوان پیشوا معرفی شود، خواه، قدرت اجتماعی پیدا بکند و به اصطلاح، قیام به سیف کند یا نه، بلکه در قیام خود، تابع مصالح امّت است که گاهی شرایط، نهضت و قیام را به عنوان وظیفه بر او تعیین میکند و گاهی سکوت، به خلاف زیدیه، که آنان معتقد به امامت امیرمؤمنان علی بن ابیطالب علیه السلام و حسن بن علی علیه السلام و حسین بن علی علیه السلام و زید بن علی و هر کسی که از نسل فاطمۀ زهرا علیها السلام باشد و مردم را به امامت خود، دعوت کند و عادل و پاکدامن، دانشمند و شجاع باشد. و برای بیعت خود، جهاد را آغاز کند، او امام است.(1)
. مفید، اوائل المقالات، ص 8.
خوب است مسألۀ امامت زید را از خود او بپرسیم و در سخنان او دقت کنیم که آیا او پیشوای جهاد و اصلاح بوده یا پیشوای مذهب در قلمرو کلام و فقه.
دقت در کلماتی که از او نقل شده، حاکی از آن است که او امام جهاد بوده تا مسیر را برای امام واقعی، باز کند. اینک برخی از کلمات او:
«سپاس خدای را که دین مرا به حدّ کمال رساند پس از آن که من از جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله شرمنده بودم که - در برزخ - به نزد او بروم در حالی که امّت او را به کار نیک وادار نکرده و از کار بد باز نداشتهام».
«بدانید هیچ جمعیتی تلاش در راه خدا را رها نکردهاند مگر آن که خوار و ذلیل شدهاند».
«ای مردم، هر کس مرا در برچیدن نظام انسانهای بیفرهنگ و پست حاکم بر شام کمک کند، به خدا سوگند، امید دارم که در روز قیامت با دلی آرام و خاطری آسوده با هم به سوی خدا برویم».
به خاطر این گفتارهای روشنِ او دربارۀ هدف خویش از نهضت، امامان اهلبیت علیهم السلام دربارۀ او گفتهاند که او مردم را به کسی دعوت میکرد که از خاندان رسالت و مورد پسند و رضایت مردم باشد، و اگر او پیروز میشد به وعدۀ خود، وفا میکرد، و لذا امام صادق علیه السلام فرمود: زید انسانی مؤمن و عارف بود و در گفتار خود، صادق و راستگو بود و اگر پیروز میشد به گفتۀ خود عمل میکرد و اگر زمام کار را به دست میگرفت، میدانست آن را به دست چه کسی بسپارد.(3)
در این مورد، کلمات دیگری از امام صادق علیه السلام و امام رضا علیه السلام وارد شده که همگی، این مطلب را میرسانند.
در اینجا نکتۀ دیگری هست که مسأله را روشنتر میسازد:
زید، گام به میدان جهاد نهاد و میدانست که کشته و شهید میشود، و کراراً از پدر و مادر، این را شنیده بود، که او همان کسی است که در «کناسه» به دار آویخته
1) (1)
. السیاغی، الروض النضیر، ج 1، ص 102.
2) (2) . همان، ص 127-128.
3) (3) . کلینی، الکافی، روضه، حدیث 381.
میشود آیا مردی که چنین سرنوشتی پیش رو داشت و از آن آگاه بود، علاقهمند بود که مردم را به امامت و پیشوایی خود، دعوت کند؟
زید در سخنان خود، به پیشوایی علمی امام صادق علیه السلام که ملازم با پیشوایی او بود، چنین میفرماید:
«هرکس جهاد و شهادت میخواهد با من باشد و هر کس به دنبال علم و دانش است به برادرزادهام جعفر مراجعه کند».(1)
. خزّاز قمی، کفایة الأثر، ص 302.
صدوق در امالی خود، از عمرو بن خالد از زید بن علی نقل میکند که گفت:
«در هر زمانی، شخصی از اهلبیت پیامبر صلی الله علیه و آله، حجّت خدا بر مردم میشود و حجّت خدا امروز برادرزادهام جعفر بن محمد است، هر که از او پیروی کند گمراه نمیشود، و آن کس که با او از در مخالفت وارد شود، رستگار نمیگردد»(2).
البته سخنان او دربارۀ تأیید موقعیت امام صادق علیه السلام بیش از آن است که در اینجا نقل شود، علاقهمندان میتوانند برای آگاهی از دیگر سخنان او به اصل کتاب مراجعه کنند.(3)
پس از قیام و نهضت زید و شهادت وی، شیعه به دو گروه تقسیم شد:
میان این دو گروه جدال و گفتوگو پیوسته ادامه داشت و ریشۀ گفتوگوها این بود که از موضع زید در این قیام، آگاه نبودند و الّا دو دستگی رخ نمیداد.
شیخ مفید در ارشاد مینویسد: بسیاری از شیعیان، به امامت زید معتقد شدند، و تصور کردند که او با این خروج میخواسته است امامت خود را تثبیت کند، غافل از آن که او، امامت را قبل از خود، از آن برادر بزرگوارش امام باقر علیه السلام دانسته که پس از آن، به فرزندش امام صادق علیه السلام تفویض شده است. البته شیخ مفید، در این گفتار، تنها نیست، غالباً دانشمندان امامی با او در این نظر موافقند و کلمات آنان در اصل کتاب نقل شده است.(1)
. سبحانی، جعفر، بحوث فیالملل و النحل، ج 7، ص 190-194.
1) (1)
بررسی سخنان امامان شیعه، حاکی ازآن است که آنان، نسبت به قیام زید نظر مثبت داشتند و قیام او را کاملاً موافق کتاب خدا و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله ارزیابی میکردند و معتقد بودند هرکس پرچم جهاد را به دست گیرد تا این ستمگران را سرنگون کند، کار مثبتی انجام داده است و هرکس که آنان را کمک کند، کار زیبایی صورت داده، هر چند این کار در آن شرایط الزامی نبوده است.
بنابراین قیام زید نیز بر همین اساس بود و از روایاتی که از امامان معصوم علیهم السلام رسیده، تأیید او کاملاً به دست میآید. اینک اندکی از بسیار را در اینجا منعکس میسازیم:
«(إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ) عنداللّه احتسب عمّی إنّه کان نعم العم...». من پاداش این مصیبت را از خدا میخواهم. عموی بسیار بزرگواری بود و او مرد دنیا و آخرت ما بود. به خدا سوگند، او جام شهادت نوشیده به سان کسانی که با رسول خدا و
امیرمؤمنان و حسین بن علی علیهم السلام بودند و شهید شدند.(1)
در حدیثی دیگر فرمود: هر کس بر عمویم زید گریه کند، همراه او در بهشت خواهد بود، و هر کس او را شماتت کند، شریک خون او خواهد بود.(2)
شیخ مفید میگوید: آنگاه که خبر شهادت زید به امام صادق علیه السلام رسید، خیلی در او اثر گذاشت و حزن و اندوه او بسیار شد، و اثر غم را در چهرۀ او ظاهر ساخت، آنگاه، مقداری دینار برای خانوادههای کسانی که همراه او شهید شده بودند، فرستاد. ابوخالد واسطی میگوید: امام صادق علیه السلام هزار دینار به من داد و گفت: این را در میان بازماندگان کسانی که در رکاب زید شهید شدهاند، تقسیم کن و به خانوادۀ عبداللّه بن زبیر برادر فضیل رسّان، چهار دینار رسید.(3)
در این مورد، کمکهای امام صادق علیه السلام و دیگر امامان شیعه، به بازماندگان شهدای قیام زید و تقدیر از جهاد او فراوان است.
اینک فقط نمونهای دیگر را متذکر میشویم:
کشی در رجال خود، در ترجمۀ سید حمیری از فضیل رسّان نقل میکند:
آنگاه که خبر شهادت زید به مدینه رسید، به خانۀ امام صادق علیه السلام رفتم. او رو به من کرد و گفت: عمویم زید بن علی کشته شد، در پاسخ گفتم: بلی قربانت گردم؛ امام فرمود: خدا او را رحمت کند، او انسانی مؤمن، عارف به دین، آگاه از اسلام و فردی راستگو بود. او اگر پیروز میشد، به عهد خود وفا میکرد، او اگر زمام امور را به دست میگرفت، میدانست که آن را به که بسپارد.
آنگاه به امام گفتم: اجازه میدهید چند بیتی از سید حمیری برای شما بخوانم؟ فرمود: صبر کن. آنگاه دستور داد پردهای بیاویزند و درها باز شد و مخدّرات در آنجا گرد آمدند، فرمود: بخوان! آنگاه من بخشی از قصیدۀ سید حمیری را که در مظلومیت اهلبیت علیهم السلام سروده است خواندم....(1)
. کشی، محمدبن عمر، رجال کشّی، ص 242، شمارۀ 133.
این داستانها، حاکی از آن است که شهادت زید و شهادت یاران او به سان کسانی است که در رکاب پیامبر صلی الله علیه و آله و امام علی و امام حسین علیهما السلام جام شهادت نوشیدند.
در این قسمت، کافی است که امام باقر علیه السلام در دعای خود میگفت: پروردگارا مرا به وسیلۀ زید تقویت کن.(2)و نیز پیامبر فرمود: زید و یاران او روز قیامت در حالی محشور میشوند که از روی سر مردم عبور میکنند، در حالی که چهرههای آنان درخشان است و بیحساب وارد بهشت میشوند و همگان در برابر پاداشی که به آنان داده شده مسرور و شادمانند.(3)
در این بخش، به پاسخ پرسشی میپردازیم که کاوشگران به دنبال دریافت آن هستند و آن این که چرا امام صادق علیه السلام، خود پرچم جهاد را به دست نگرفته و با ستمگران ستیزه ننموده است، در حالی که او جهاد عموی خود زید را میستاید؟ پاسخ این سؤال از آگاهی از زندگانی امام صادق علیه السلام در مدینه به دست میآید.
امام صادق علیه السلام در دوران امویان تحت کنترل شدید جاسوسان و مأموران بنیامیه بود و پیوسته کیفیت زندگانی او را به شام اطلاع میدادند. امام برای حفظ دانشگاه علمی که در مدینه پدر بزرگوارش بنیانگذار آن بود ناچار بود از هر نوع تظاهر به چیزی که بوی جهاد و انقلاب، از آن استشمام شود، پرهیز کند، زیرا هر نوع حرکت، برای اسقاط نظام، نتیجهای جز دستگیری او و خاموش ساختن نور ولایت و نابودی دانشگاه وی نتیجه دیگری نداشت. امام ترجیح داد که در عین تأیید هر نوع تلاش برای سرنگونی نظام، خود، به دور از مجاهدان در مدینه بماند تا محدّثان و مفسران و عالمانی را تربیت کند که حافظان دین و تشیع باشند. امام در مقام مقایسه، شقّ دوم را ترجیح داد. حتی امام در مقام تأیید
نهضت زید، گاهی به صراحت آن را تأیید نمیکرد. زیرا میدانست که در میان پرسشگران و اهل مجلس، کسانی هستند که میخواهند موضع امام را به هشام در دمشق گزارش دهند و او را بر ضد امام تحریک کنند. گاهی امام در مجالس خصوصی بر عموی خود گریه میکرد و اشک از دیدگانش بر صورت او جاری میشد. نه تنها خود گریه میکرد، بلکه زنان پشت پرده نیز با شنیدن اشعار سید حمیری اشک میریختند، ولی در جای دیگر، به دوری از خروج زید، تظاهر میکرد، مثلاً کسانی که از کوفه وارد مدینه میشدند، در حالی که خبر شهادت زید در مدینه و اطراف آن پیچیده بود، او از مسافران تازه وارد از عمویش سؤال میکرد به گونهای که طرف میپنداشت، امام از حادثه هیچ اطلاعی ندارد، در حالی که همه اینها برای آن بود که خط انقلاب به وسیلۀ انقلابیون ادامه پیدا کند.
اما خود امام به خاطر حفظ مقام امامت، و خدماتی که انجام میداد، مورد اتهام قرار نگیرد.
اگر بخواهیم این مطلب را گستردهتر بیان کنیم، یادآور میشویم که بقای اسلام در گرو دو مطلب است:
بالا بردن سطح آگاهی مردم از اسلام و قرآن و آشنایی با تعالیم واقعی دین حنیف.
برچیدن هرگونه مانع از این که زمام امور به دست صالحان برسد، و این کار جز با جهاد و تلاش امکانپذیر نبود.
امام صادق علیه السلام در آن شرایط حساس ترجیح داد که مسئولیت امر اوّل را برعهده بگیرد، زیرا تنها کسی بود که در آن زمان عالم امّت و سرپرست آن، و آگاه از اسرار کتاب و سنّت بود، و اگر او از میان میرفت در آن شرایط خلأ عظیمی در
جهان اسلام، پدید میآمد.
ولی نسبت به امر دوم، مسئولیت را به انقلابیون از اهلبیت علیهم السلام سپرد که هر یک پس از دیگری پرچم شهادت به دست بگیرند و در امّت اسلامی حرکتی ایجاد کنند تا در پرتو قیام عمومی، ریشۀ شجرۀ خبیثه کنده شود، و لذا پس از شهادت زید، خط سرخ شهادت به وسیلۀ یحیی بن زید و عیسی بن زید و حسین بن زید و محمد بن زید، ادامه پیدا کرد و همگان در خط پدر برای سرنگون کردن حکومت اموی تلاش کردند.
پس از آنان، نوبت حسنیها رسید که در عصر عباسیان، این وظیفه را برعهده گرفتند و لذا امام در مواقع خاصّی که مطلب به بیرون درز نکند به یاران خود سفارش میکرد که سنگر اوّل را که همان سنگر بالا بردن سطح فرهنگ و تربیت محدّث و مفسر باشد، خالی نکنید و پیروان زید در این مورد برای شما سپری هستند که دستگاه اموی متوجه آنهاست.
آری، برخی از جوانان تندرو علاقهمند بودند که امام به هنگام خروج زید از مدینه او را مشایعت کند و در حق او دعا کند و خط او را آشکارا تأیید کند و هنگامی که خبر شهادت او به مدینه رسید، اعلام عزا نماید و در خانۀ خود بنشیند تا مردم به او تسلیت بگویند. البته این افکار در ذهن جوانان انقلابی آن روز وجود داشت ولی آنان هرگز آگاه از شرایط حاکم بر زندگی امام نبودند و لذا امام خط وسط را گرفت تا بتواند موقعیّت امامت را حفظ کرده و به خدمات خود ادامه دهد.
در پایان یادآور میشویم که قیام زید کمتر از قیام مختار انقلابی نبود، در حالی که وقتی خبر قیام مختار به امام سجاد علیه السلام و عمویش محمد بن حنفیه و
زنان هاشمی رسید، همگی از عزای عمومی بیرون آمدند و هنگامی که سرهای جلّادان کربلا را به مدینه فرستاد، امام سجاد علیه السلام سجده کرد و کردار مختار را ستود. آیا میتوان زید انقلابی را کمتر از مختار دانست، در حالی که این دو انقلاب، با هم تفاوتهای زیادی دارند.
نتیجه این که خط سرخ شهادت و قیام، به وسیلۀ فرزندان حسنین علیهما السلام استمرار یافت و همگان، به نیت امر به معروف و نهی از منکر و ستیزهجویی با ظلم و ستم قیام کردند و امام صادق علیه السلام مؤیّد این خط بوده و لحظهای از آن جدا نشد. امّا خود امام به خاطر مصالح بالاتر، به ظاهر، مباشرت نکرد.
نظر دانشمندان شیعه از روز نخست تاکنون همان نظر پیامبر صلی الله علیه و آله و عترت پاک اوست که پیوسته این قیام و پرچمدار آن را ستوده و از دشمنان او تبرّی میجستند. اینک برخی از کلمات را نقل میکنیم:
1) (1)
. مفید، الارشاد، ص 268.
2) (2) . علوی نسابه، سیدعلی بن محمد، المجدی فی انساب الطالبین، ج 1، ص 156.
ابن داود مینویسد: زید بن علی علیه السلام در سال 121 کشته شد، در حالی که 42 سال از عمر او میگذشت. امام صادق علیه السلام به وفاداری او شهادت داده و برای او طلب رحمت کرد.(2)
شهید اوّل میگوید: خروج حسنیها و حسینیها به اذن امام واجب الطاعه بود، چنان که خروج زید و غیر او از فرزندان علی علیه السلام به همین صورت بود.(3)
ما به همین پنج سخن از سخنان دانشمندان شیعه اکتفا میکنیم. علاقهمندان به تفصیل، به اصل کتاب،(4)مراجعه کنند.
ممکن است برخی از خوانندگان، با خود بیندیشند: هدف از نقل کلمات علمای شیعه دربارۀ زید چیست؟ ناچاریم بگوییم: هدف، پاسخگویی به سخنان فتنهگرانی مانند ابن تیمیه و آلوسی بغدادی است که میخواهند با سخنان خود در میان شیعیان، ایجاد اختلاف کنند، در حالی که همۀ شیعیان، اعمّ از زیدی و امامی، نسبت به زید، کمال علاقه را دارند.
ابن تیمیه میگوید: روافض (مرادش شیعیان اثنیعشری است) زید بن علی و یاران او را ترک گفتند و به کفر و فسق او گواهی دادند.(5)
1) (1)
. افندی، عبداللّه، ریاض العلماء، ج 2، ص 338.
2) (2) . ابن داود، الرجال، ج 1، ص 10.
3) (3) . شهید اول، القواعد، ج 2، ص 207 (قاعده 221).
4) (4) . سبحانی، جعفر، بحوث فی الملل و النحل، ج 7، ص 216.
5) (5) . ابن تیمیه، منهاج السنة، ج 2، ص 126.
رشید رضا - مؤلف المنار، مینویسد: روافض به سان یهودند، که بسیاری از اولاد فاطمه را دوست ندارند، بلکه آنها را سبّ میکنند.(1)
. رشیدرضا، السنّة والشیعة، ص 52.
یادآور میشویم، روافض (به تعبیر این دو نویسنده) پیرو امامان خود هستند و سر سوزنی از توجیهات آنان، کنار نمیروند و شما موضعگیری امام صادق علیه السلام را نسبت به زید و فرزندان او دانستید، این دو نویسنده بدون این که به کتب شیعه مراجعه کنند، به خاطر گرایشهای عقیدتی و سیاسی خود، این تهمتها را به شیعه میزنند.
در میان مورّخان و شرح حالنویسان، کسی ندیدم که قیام زید را نکوهش کند و از این کار او انتقاد کند، جز ذهبی که زید را از عالمان و صالحان میشناسد ولی جهاد و تلاش او را نوعی لغزش تلقّی میکند، و چنین سخن میگوید:
لغزشی از او سر زد ولی سبب رفع درجۀ او در آخرت گشت.(2)
و در کتاب دیگر میگوید: او از روی اجتهاد خود خروج کرد و جام شهادت نوشید و ای کاش خروج نمیکرد!(3)
شگفت از این نویسندۀ سلفی است که در این دو جملۀ کوتاه دچار تناقض شده، از یک طرف خروج او را لغزش میشناسد و از طرف دیگر مایۀ ترفیع
درجه میداند، علت این که خروج زید را لغزش میشمارد، چون او هرگونه قیام در مقابل سلطان جائر را حرام و اشتباه میداند و بر روایتی تکیه میکند که دلّالان حدیث دوران معاویه، آن را ساختهاند. میگویند: رسول خدا در پاسخ سؤال پرسشگری فرمود: پس از من گروهی بر شما حکومت میکنند که از سنت من پیروی نمیکنند. میگوید: من به رسول خدا صلی الله علیه و آله گفتم: پس چه کنیم؟ فرمود:
سخنان آنان را بشنو و فرمانبردار باش حتی اگر فرمانروایی با تازیانه بر پشت تو کوبید و مال تو را ربود، باید بشنوی و فرمان بری.(1)
. ابوالحسین ملطی، التنبیة والرد، ص 15.
از این گونه روایات در کتابهای حدیثی فراوان است، در حالی که این نوع تسلیم در مقابل سلطان جائر به قیمت نابودی دین تمام میشود.
اینک برای تکمیل مطلب، حدیثی را که حسین بن علی علیهما السلام از جدّ بزرگوارش نقل میکند، در اینجا میآوریم:
هنگامی که حسین بن علی علیهما السلام با حرّ بن یزید ریاحی فرمانده سپاه عبیداللّه بن زیاد روبرو شد، رو به مردم کرد و فرمود: «جدّم رسول خدا فرمود: اگر کسی فرمانروای ستمگری را ببیند که حرامهای خدا را حلال میشمارد، و پیمان خدا را میشکند، و با سنّت رسول خدا مخالفت میکند. در میان بندگان خدا با ظلم و ستم رفتار میکند، اگر با سخن و رفتار خود، در تغییر آن وضع نکوشد، جا دارد خدا او را به سرنوشت همان فرمانروا دچار سازد.(2)
بنابراین جای تعجب نیست که امثال ذهبی، از این قیامها و جهادها انتقاد
کند. هم اکنون بازماندگان این مکتب در عربستان سعودی، قیام مردم یمن و مصر و تونس و لیبی و بحرین را نکوهش میکنند و آن را خلاف شرع میپندارند.
چرا؟ از آن میترسند که موج انقلاب به سرزمین نجد و حجاز برسد و همۀ سرزمین کنانه را فرا گیرد و طومار آنان را درهم پیچد و این جیرهخواران بدون جیره بمانند.
پیش از آن که ما به انقلابهایی که از عاشورا الگو گرفته بپردازیم، نخست سخن «ابن ابیالحدید» دربارۀ سرور شهیدان حسین بن علی علیهما السلام را میآوریم.
قبلاً متن عربی آن را متذکر میشویم تا اگر ترجمۀ ما وافی به بیان آن نباشد، علاقهمندان از متن آن استفاده کنند:
«سید أهل الإباء الّذی علّم الناس الحمیّة والموت تحت ظلال السیوف اختیاراً له علی الدنیّة، أبو عبد اللّه الحسین بن علی بن أبی طالب علیهما السلام عُرِض علیه الأمان، فأَنِف من الذل، و خاف من ابن زیاد أن یناله بنوع من الهوان، إن لم یقتُله، فاختار الموت علی ذلک».(1)
. ابن ابی الحدید، شرح نهجالبلاغه، ج 3، ص 249.
«حسین بن علی علیهما السلام پیشوای آزادگان بود که به مردم درس غیرت و شهادت، در زیر سایه شمشیر را آموخت، و مرگ با عزّت را در برابر زندگی با ذلّت، برگزید. او کسی است که به او امان دادند ولی حاضر نشد آن را با خواری بپذیرد و از آن ترسید که ابنزیاد اگر او را نکشد، به خواری کشاند، از اینرو، مرگ را بر پذیرفتن خواری ترجیح داد».
1) (1)
ما پیش از آنکه به انقلابهایی که به صورت مردمی و خودجوش به پیروی از سالار شهیدان در جامعه رخ داد، اشاره میکنیم، تحلیلی فشرده از انقلاب و قیام امام حسین علیه السلام انجام میدهیم و میگوییم:
انگیزۀ زید بن علی در خیزش و قیام چه بوده است؟ دو احتمال در اینجا وجود دارد که هر دو از نظر ما بی اساس است.
انگیزۀ درونی، او را بر آن داشت که پرچم انقلاب را به دست گیرد و خارهایی که در طریق خلافت روییده است، برچیند. بدون توجه به نهضت عموی بزرگوارش حسین بن علی علیهما السلام.
عوامل خارجی او را بر این کار واداشته است، به سان انقلابهایی که از بیرون، سرچشمه میگیرد.
ولی حق این است که او از نهضت حسین بن علی علیهما السلام الهام گرفته و انقلاب خویش را استمراری برای انقلاب او میدانست. نهضتی که راهها را بر پیروان حق و جویندگان شهادت، روشن ساخت.
قیام حسین بن علی علیهما السلام در کربلا از روز نخست، برای مستضعفان و آزاردیدگان از ستم بنیامیه، الگو بوده و پیوسته خواستهاند، به پیروی از آن حضرت، به اهداف مقدس او برسند.
سران انقلابهای پس از امام حسین علیه السلام این مسأله را دریافته بودند که نهضت آن حضرت در راه خدا و برای پاسداری دین و جامعه از هر نوع انحراف و دفاع از حقوق مردم بوده است.
اینک علل و انگیزههای قیام حسین بن علی علیهما السلام را از لابلای تاریخ بیرون میکشیم تا روشن شود که امام علیه السلام با قربانی کردن پیر و جوان و حتی فرزند
شیرخوارش، در پی دنیاطلبی نبود، بلکه برای حفظ دین و جامعه از انحراف و ذلت و بازگشت جاهلیت به پاخاسته است.
در جزیرةالعرب، غالباً نبرد بین قبایل، جنگ دو شیخ قبیله در زمینۀ قلمرو سرزمین و مالی رخ میداد و چیزی که برای آنها مطرح نبود جنگ برای امور معنوی و دینی بود، در حالی که دشمنی هاشم، با امیّه جنبۀ قبیلهای نداشته، بلکه از معنویت بالای هاشم و فرو رفتن امیه در فساد اخلاقی سرچشمه میگرفته است.
مقریزی کتابی دارد به نام «النزاع و التخاصم بین بنیاُمیه و بنیهاشم» او در این کتاب، با ذکر مدارکی، ثابت نموده است که هاشم، از خلق و خوی والا و پاکی برخوردار بوده، در حالی که امیّه و فرزندان او در نقطۀ مقابل بودند.(1)
. مقریزی، النزاع والتخاصم بین بنیاُمیه و بنیهاشم، ص 20-21.
هاشم دومین جدّ پیامبر با امیه به مناظره برخاستند و نتیجه این شد که پیش کاهنی بروند و هر کدام محکوم شد، پنجاه شتر چشم سیاه در مکه بکشد و ده سال از مکه بیرون برود. هر دو نزد کاهنی خزاعی رفتند که جد «عمرو بن حمق» از یاران خاص امیرمؤمنان علیه السلام بود. او پس از جملههای کوتاهی که مخصوص کاهنان آن زمان بود، این چنین قضاوت کرد: «هاشم بر امیّه در فضایل پیشی گرفته و در آغاز و پایان چنین بود. و گوینده به آن گواهی میدهد». هاشم با این که نحر
1) (1)
شتر بر او واجب نبود چون او برنده بود، شتران را نحر کرد و حاضران را اطعام نمود، ولی امیه به ناچار مکه را به سوی شام ترک گفت و ده سال از آنجا دور و این نخستین نقطه عداوت بین این دو طایفه بود. و امیه در این دشمنی تنها نبود، بلکه فرزندانش، او را بر این کار تشویق میکردند، و او دارای فساد اخلاق بود، گواه بر این مطلب گفتار «نفیل بن عبدالعزّی» جدّ عمر بن خطاب است، آنگاه که حرب، فرزند امیة و عبدالمطلب فرزند هاشم اختلاف را به نزد او بردند، سرانجام عبدالمطلب حاکم و طرف مقابل (حرب) محکوم شد، و این شعر را دربارۀ امیّة بن حرب خواند:
ابوک معاهر و أبوه عفّ و ذاد الفیل عن بلد حرام(1)
. مقریزی، النزاع و التخاصم بین بنی امیة و بنی هاشم، ص 20-21.
پدر تو زناکار و پدر او پاکدامن بود و عبدالمطلب کسی است که سپاه فیل را از شهر مقدس بیرون راند.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله، با گذشت و بزرگواری خاصّی بر تمام کینههای دوران جاهلیت، قلم بطلان کشید و تمام سرگذشتهای تلخ قبایل عرب را به فراموشی سپرد و فرمود: «ألا کلّ شیء من أمر الجاهلیة تحت قدمی موضوع».(2)
پس از هجرت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و شکل گرفتن قدرت اسلامی، نبرد میان پیامبر و قهرمانان قریش از سر گرفته شد و گروهی از مهاجر و انصار شربت شهادت نوشیدند و سرانجام مکّه را فتح کردند. در این هنگام بنیامیه، زیر خیمۀ اسلام، قرار گرفته و به آن تظاهر کردند در حالی که کفر و نفاق را که روش هر حزب باطلی است، پنهان ساختند، ولی به دنبال فرصت بودند تا به نام اسلام، بر
اسلام بتازند و آن را از میان ببرند و به نام خلافت از پیامبر، به تقوا وارستگی را پایان ببخشند. اتفاقاً این فکر در آغاز خلافت عثمان که خود شاخهای از بنیامیه بود، جوانه زد، آنگاه که او از طریق شورای ششنفره که اعضای آن را، عمر بن خطاب تعیین کرده بود، با تردستی عبدالرحمن بن عوف به خلافت رسید، سپس همگی به خانۀ عثمان رفتند در این موقع ابوسفیان خلافت اسلامی را، آشکارا یک سلطنت بشری تلقی نمود و گفت: هرگز خلافت در دو خلیفۀ پیش و در زمان خود پیامبر صلی الله علیه و آله، خلافت، دینی و الهی نبوده، حتی از بهشت و دوزخ، خبری نیست.
ابوبکر جوهری مینویسد: ابوسفیان گفت: این سلطنت در قبیلۀ «تیم» (خاندان ابوبکر) بود، آنها کجا و خلافت کجا؟ سپس به قبیله «عدی» (خاندان عمر) راه یافت، که اینها خیلی از این مقام دور بودند. اکنون سلطنت به خانۀ خود بازگشته و در جایگاه خود قرار گرفته است. آن را مانند توپ چوگان به هم پاس دهید و نیز مینویسد: ابوسفیان به عثمان گفت: پدرم فدای تو! سرکیسه را شل کن! و مانند اشخاص پیشین نباش. ای فرزندان امیه! توپ خلافت را میان خود بچرخانید، به خدا سوگند، نه بهشتی هست و نه دوزخی.
اتّفاقاً زبیر بن عوام در آن مجلس حاضر بود، عثمان برای حفظ ظاهر به ابوسفیان گفت: برو گم شو! ابوسفیان به عثمان گفت: مگر در اینجا کسی غیر از ما هست؟ گفتند: آری زبیر، زبیر گفت: به خدا قسم من این را فاش خواهم ساخت.(1)
. ابن ابی الحدید، شرح نهجالبلاغه، ج 2، ص 45 به نقل از کتاب سقیفۀ ابی بکر جوهری.
عثمان با این که از گفتار ابوسفیان ناراحت شد، ولی عملاً به گفتار او جامۀ
1) (1)
عمل پوشاند و یک حکومت اموی خالص تشکیل داد که در رأس امور آن، فرزندان امیه بودند. بطور مثل:
«سعد وقاص» را از استانداری کوفه عزل کرد و به جای او «ولید بن عقبه»، برادر مادری خود را گمارد.
«عمرو بن عاص» را از سرپرستی امور مالی مصر برکنار کرد و به جای او «عبداللّه بن سعد بن أبیسرح» را که برادر رضاعی خودش بود نصب کرد.
«معاویة بن ابی سفیان» را که قبلاً از طرف عمر استاندار شام بود، در مقام خود ابقا کرد.
آنگاه که شکایت مردم کوفه از ولید بن عقبه افزایش یافت، به جای او یکی از امویها به نام «سعد بن عاص» را معیّن کرد.
تا آنجا که میگویند 57 نفر از استانداران و فرمانداران و مسئولان مالی، همگی از بنیامیه بودند.(1)
. دینوری، الاخبار الطوال، ص 139؛ ابن اثیر جزری، کامل فی التاریخ، ج 3، ص 88-89؛ طبری، تاریخ الطبری، ج 3، ص 339 و 445.
این حوادث تلخ، و چند برابر آن، که تاریخ در حافظۀ خود نگاه داشته است، سبب شد که یک خیزش سراسری در جهان اسلام بر ضد دستگاه خلافت آغاز شود و در جلو چشم صدها تن از مهاجر و انصار به خانۀ عثمان بریزند و به زندگی او خاتمه دهند.(2)
تحلیلگران تاریخ میگویند: در واقع عثمان با شمشیر مروان بن حکم کشته شد، زیرا بسیاری از ظلمها و نارواییها به وسیلۀ او انجام میگرفت.
عثمان کشته شد و خیزش عمومی به سود امیرمؤمنان علیه السلام پدید آمد و همگان به خانۀ او ریختند که با او بیعت کنند تا او آب رفته را به جوی باز گرداند، امام در آغاز کار از پذیرفتن بیعت، خودداری کرد، زیرا میدانست که امّت اسلامی بر اثر تربیتهای ناصحیح تاب تحمّل عدل علی علیه السلام را ندارند.
سرانجام، امام به خاطر این که عذری برای نپذیرفتن مسئولیت نداشت، زمام خلافت را با قدرت، در دست گرفت و همه سرزمین اسلامی، اطاعت او را پذیرفتند به جز شام که معاویه بر عناد خود افزود، و در برابر امام مقاومت کرد و طلحه و زبیر را فریب داد که با امام درگیر شوند، و او با آنها به عنوان خلیفه بیعت کرد. و آن دو نفر فریب معاویه را خوردند، سرانجام به مقابله پرداختند و در نتیجه، جنگهای سهگانۀ جمل و صفین و نهروان پدید آمد. تنها در جنگ جمل چهارده هزار از طرفین کشته شدند و در جنگ صفین هفتاد هزار عراقی و شامی به کام مرگ فرو رفتند. جنگ میان امیرمؤمنان علیه السلام و خوارج نهروان پیش آمد و همۀ اینها نتیجه عناد و مخالفت میوۀ شجره اموی بود.
امام علی علیه السلام پس از پنج سال خلافت، در مسجد، شربت شهادت نوشید و معاویه میدان را برای خود خالی دید. پس از درگذشت امام علی علیه السلام بزرگان مهاجر و انصار که با علی علیه السلام بودند، با حسن بن علی علیهما السلام بیعت کردند. معاویه با این بیعت نیز مخالفت کرد. نه تنها بیعت نکرد بلکه با او به نبرد برخاست، پس از کشمکشهای فراوان حسن بن علی علیهما السلام مصلحت دید که از خلافت تحت شرایطی کنار برود و مهمترین شرط این بود که معاویه پس از مرگ خود، زمام خلافت را به دست دیگری نسپارد.(1)
. ابن صباغ مالکی، الفصول المهمّه، ص 163.
ولی او نیز به این شرط، عمل نکرد.1) (1)
معاویه از آن گروهی است که میگویند و انجام نمیدهند. او بعد از آن که پیمان صلح را با حسن بن علی علیهما السلام بست، بلافاصله پرده از نیت باطنی خود برداشت. او بالای منبر چنین گفت:
«به خدا سوگند! من با شما نجنگیدم که نماز بخوانید یا روزه بگیرید و یا خانۀ خدا را زیارت کنید و یا زکات بپردازید، شما این کارها را بدون گفتن من انجام میدهید. من با شما به نبرد برخاستم که از من فرمانبرداری کنید. خدا این نعمت را به من داد، در حالی که شما خوش نداشتید، من به حسن بن علی وعدههایی دادم همۀ آنها را زیر پا میگذارم و به هیچ یک از آنها وفا نخواهم کرد».(1)
. مفید، الارشاد، ص 191.
حسن بن علی علیهما السلام کوفه را به عزم مدینه ترک گفت و همراه او برادر گرامیش حضرت حسین علیه السلام و همۀ بنیهاشم از کوفه مهاجرت کردند و همگی لبریز از خشم و اندوه از آل امیه بودند. سرانجام حسن بن علی علیهما السلام در سال 50 هجری به حیلۀ معاویه به وسیلۀ همسرش مسموم شد و به لقاءاللّه پیوست و در میان مردم، مظهر حلم و بردباری بود. ابوالفرج اصفهانی مینویسد: آنگاه که حسن بن علی علیهما السلام درگذشت و جنازۀ او را از خانه به سوی بقیع حمل میکردند، مروان نیز، در شمار مشایعت کنندگان و حامل سریر جنازه بود.
حسین بن علی علیهما السلام گفت: آیا تابوت کسی را بر دوش میگیری که همواره دلش را مالامال از خشم میکردی؟ مروان به یک حقیقت اعتراف کرد و گفت:
ولی من این کار را با کسی میکردم که حلم او همسنگکوهها بود.(2)
تا حسن بن علی علیهما السلام در قید حیات بود، معاویه جرأت نمیکرد که یکی از
بندهای پیمان را عملاً بشکند (آن این که کسی را به عنوان خلیفه جانشین خود بسازد) در حالی که دیگر بندها را زیر پا نهاده و عمل نمیکرد. یکی از آرزوهای مهمش این بود که فرزندش یزید، ولیعهد او شود، آنگاه که حسن بن علی علیهما السلام مسموم شد و معاویه فرصت را مغتنم شمرد و افق را صاف دید، کمکم به فکر افتاد که راه را برای تعیین جانشین، صاف کند، و در این راه ثروت زیادی را به دنیاپرستان از صحابه و تابعان بخشید و از این طریق، رضایت آنها را به دست آورد. گروه دیگری را که حاضر به فروش دین خود به دنیا نبودند، از طریق ارعاب و تهدید خاموش ساخت. فقط گروهی ماندند که پیوسته رضای خدا را بر رضای بنده ترجیح میدادند، نه مال دنیا آنها را میفریفت و نه از تهدید بیمی داشتند و در رأس آنان، حسین بن علی علیهما السلام بود. او به تندی پیمانشکنی معاویه را به باد انتقاد گرفت. وقتی شنید او یزید را ستایش میکند و او را شایستۀ خلافت میداند، برخاست و خدا را ستایش کرد و بر رسول خدا صلی الله علیه و آله درود فرستاد، آنگاه سخن خود را چنین آغاز کرد:
«آنچه که دربارۀ یزید، از کمال و سیاستمداری گفتی، گرفتم ولی تو میخواهی مردم را دربارۀ یزید، به اشتباه بیندازی، مثل این که تو میخواهی دربارۀ کسی سخن بگویی که شناخته شده نیست و از دیدهها غایب است. یزید خودش را خوب معرفی کرده است. او انسانی است که پیوسته سرگرم خوشگذرانی است و کاری جز سگبازی و کبوتربازی و شرکت در مجالس زنان هرزه و نوازنده، ندارد. این سخن را رها کن، همین اندازه که گناه مسئولیت مردم بر گردن تو است برای تو کافی است.
سرانجام، معاویه که با دیکتاتوری مانند پادشاهان ایران و روم قدیم،
حکومت میکرد در سال 60 هجری به هلاکت رسید و دست پروردۀ او یزید که شبیه او در خلقت و خوی بود، به جای او نشست. جهان اسلام، از شنیدن این خبر، تکان خورد، زیرا احساس کردند انسان میگسار و همیشه مستی که همنشین سگها و میمونهاست، بر مسند خلافت نشسته است و در حقیقت میخواهد به نام جانشینی از پیامبر، فاتحۀ اسلام و مسلمانان را بخواند.
در این هنگام حسین بن علی علیهما السلام دید حجت بر او تمام است که باید به پا خیزد و او را به جهانیان معرفی کند و سرانجام، از خودکامگی او بکاهد یا او را وادارد که از خلافت کنار رود، زیرا احساس کرد زمان، همان زمانی است که جد بزرگوارش فرموده:
«إذا ظهرت البدع فعلی العالم أن یظهر علمه و إلّافعلیه لعنةاللّه».(1)
. کلینی، الکافی، ج 1، ص 54.
«آنگاه که بدعتها آشکار گشت، بر عالم لازم است که علم خود را آشکار کند (وظیفۀ مردم را بیان کند) در غیر این صورت، لعنت خدا بر او باد».
یزید نیز، این حقیقت را احساس میکرد که حسین بن علی علیهما السلام راه سکوت را برنخواهد گزید و لذا به استاندار مدینه «ولید بن عقبه» نوشت که از حسین بن علی برای او بیعت بگیرد. در ملاقاتی که رخ داد، استاندار مدینه در حالی که «مروان بن حکم» نیز در آنجا حاضر بود، فرمان یزید را بر حسین علیه السلام خواند.
حضرت در همان مجلس، هر نوع بیعت با یزید را ردّ کرد و عجیب این که در همان مجلس مروان بن حکم با حسین بن علی علیهما السلام روبرو شد و گفت: من تو را نصیحت میکنم که با یزید بیعت کنی. تا این سخن از دهان مروان درآمد، امام
1) (1)
حسین علیه السلام بر او خروشید و گفت:
«(إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ) و علی الإسلام السلام إذا بلیت الأُمّة براعٍ مثل یزید».
«ما از خداییم و سرانجام کار ما با خداست، - کنایه از تأسف و اندوه - اگر مردم دچار فرمانروایی مانند یزید شوند، باید فاتحۀ اسلام را خواند».
سپس گفت: مروان! آیا مرا به بیعت یزید دعوت میکنی؟ یزید مردی فاسق است نصیحت تو، سخن بیهوده و اشتباهی بزرگ است، من تو را سرزنش نمیکنم، تو همان ملعونی هستی که رسول خدا تو و پدرت «حکم بن العاص» را لعنت کرد و ملعونِ رسول خدا، حتماً با یزید بیعت میکند. دور باش ای دشمن خدا! ما خاندان پیامبرِ خدا، کسانی هستیم که حق بر زبانمان جاری میشود؛ از جدم رسول خدا شنیدم که فرمود: خلافت بر خاندان آل ابیسفیان، و آزاد شدگان و فرزندان آنها، حرام است و نیز فرمود: هرگاه معاویه را بر منبر من دیدید شکم او را پاره کنید، ولی اهل مدینه او را بر منبر رسول خدا دیدند و به سفارش پیامبر صلی الله علیه و آله عمل نکردند و لذا مبتلا به فرزند او یزید شدند.(1)
. خوارزمی، مقتل الحسین، ج 1، ص 184 تا 185.
سخنان کوتاه امام حسین علیه السلام با مروان، حاکی از آن است که اختلاف او با یزید، ارتباطی با مسائل قبیلهای و یا اختلاف بنیهاشم با بنیامیه قبل از اسلام ندارد، بلکه از آن میترسد که مردی زمام امور را به دست گیرد که پایههای دین را سست کند تا جایی که از اسلام و امّت اسلامی چیزی باقی نماند، و لذا مجلس
1) (1)
استاندار را ترک کرد، اندکی نگذشت که مدینه را به قصد مکه ترک گفت.
سخنی را که او در مدینه، در مجلس استاندار و در گفتوگوی با مروان، بیان کرد همانها را در مسیر خود در کربلا تکرار کرد. آنگاه که نخستین گردان از لشکر «ابن زیاد»، مأمور دستگیری حسین علیه السلام شد و «حرّ بن یزید ریاحی» فرماندۀ کل آن گردان بود، او را از حرکت بازداشت. حضرت برخاست، خدا را ستایش کرد، خطبۀ کوتاهی خواند که همگی مضمون سخن جدّ بزرگوارش پیامبر گرامی بود.
خطاب به یاران خود و کسانی که تحت امر حرّ بن یزید ریاحی بودند چنین گفت: ای مردم! رسول خدا گفت: اگر کسی فرمانروای ستمگری را ببیند که او حرام خدا را حلال میشمارد، پیمان خدا را میشکند، با سنتّ رسول خدا مخالفت میورزد، و به حقوق مردم تجاوز میکند (هر کس با چنین سلطانی روبرو شد) و با رفتار و گفتارش با او مخالفت نکرد، بر خداست که او را در همان جایگاهی که برای سلطان قرار داده، جای دهد.
هان ای مردم! یزید و یزیدیان، طاعت شیطان را بر گردن نهادهاند و اطاعت خدای رحمان را رها کردهاند. فساد را گسترش دادهاند، حدود الهی را تعطیل کردهاند، درآمدهای بیتالمال را مال شخصی خود، مصرف میکنند و حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام شمردهاند.(1)
. ابن اثیر جزری، کامل فی التاریخ، ج 3، ص 280؛ طبری، تاریخ الطبری، ج 4، ص 300.
این سخن نظیر همان سخن کوتاهی است که در مدینه فرمود و هر دو حاکی از آن است که انگیزۀ حسین بن علی علیهما السلام برای قیام، امری الهی و دینی بوده و ارتباطی به اختلافات قبیلهای چه قبل از اسلام و چه بعد از آن ندارد، اگر شما در این مسأله تردید دارید، هم اکنون، به ترجمۀ برخی از نامههای حسین بن
1) (1)
علی علیهما السلام میپردازیم که در آنجا سخنی از اختلافات قبیلهای نیست و فقط ترس از ترک وظیفۀ دینی است.
حضرت، نامهای را به بزرگان بصره فرستاد و در آن چنین نوشت: «من نمایندۀ خودم را با این نامه به سوی شما گسیل داشتم. شما را به کتاب خدا و سنّت پیامبر او دعوت میکنم، سنتهای پیامبر را از بین بردهاند و بدعتها جای آنها را گرفته است. من راه جدّم رسول خدا و پدرم علی بن ابی طالب علیه السلام را میپیمایم. هر کس این روش را از من بپذیرد، خدا آن را بهتر میپسندد، و هر کس آن را ردّ کند، من صبر میکنم تا خدا میان من و آنها به حق داوری کند که او بهترین داور است».(1)
. خوارزمی، مقتل الحسین، ج 1، ص 88، فصل 9.
این جملهها که در سخنان وی آمده است، به درستی پرده از انگیزۀ سیدالشهدا برمیدارد، و این که قیام او فقط قیام الهی بوده و خط شهادت را برای خدا برگزیده است و رقابتهای قبیلهای در انگیزۀ او مؤثر نبوده است.
امام، هر چند در راه هدف خود جام شهادت نوشید، امّا به هدف خود رسید زیرا نهضت او سرآغاز نهضتهای دیگر شد که سرانجام، شجرۀ خبیثۀ بنیامیه ریشهکن کردید و در سال 132 ه. ق با یک نهضت سراسری، آخرین خلیفۀ آن به نام «مروان حمار» کشته شد.
البته قلمهای اموی و نویسندگان مزدور، قیام حضرت را یک نوع قیام قبیلهای و ناکام در انقلاب خود قلمداد کردهاند، در حالی که آنان برگی از
1) (1)
صفحات زندگی حضرت را نخوانده و از افق بسیار محدودی به نهضت حسینی مینگرند و تصور میکنند که شهادت او، در روز عاشورا، به معنی شکست او در انقلاب بود، در حالی که شهادت او یکی از عوامل مهمّ پیروزی او به شمار میرود.
امام علیه السلام با فدا کردن جان و مال خود، پایۀ قساوت امویها را در قدرت طلبی به جهانیان، اعلام کرد، که آنان نه تنها از ضوابط دینی دورند بلکه در عادات جاهلی و اندیشههای ضد دینی و ضد مردمی غوطهورند.
او با انقلاب خود، روشن کرد که نظام اموی، نه به بزرگان احترام میگذارد و نه به کوچکها رحم میکند، حتی از کشتن شیرخواری نیز باکی ندارد.
او با آوردن قربانیهایی به قربانگاه کربلا، پردۀ خیانت و جنایت امویان را فرو افکند، و جهانیان را با راه و روش آنان آشنا ساخت. حسین بن علی علیهما السلام هرگز در فکر سلطنت و حکومت نبود، زیرا این مقام را خدا به او به عنوان امام امّت داده بود. هدف او این بود که امّتی را از خواب چند ساله بیدار کند و آنها را آگاه سازد که یک وظیفۀ همگانی یعنی امر به معروف و نهی از منکر بر زمین مانده است و متأسفانه امت این دو فریضه را ترک کردهاند.
بزرگان اسلام در آن روز یا از طریق تطمیع، سکوت را برگزیده و یا از طریق تهدید، لب فرو بسته بودند. امام علیه السلام بر هر دو گروه تاخت که نباید در برابر عربدهکشیهای یزید، در آموزهها و ادبیات خود، سکوت کنند. گواه بر این مطلب این است که آنگاه که اسیران کربلا را همراه با سرهای شهیدان از دروازۀ شام وارد کردند، و یزید، از قصر خود، این منظره را مشاهده میکرد، ناگهان، یک کلاغ، قارقار کرد، در همین هنگام یزید این دو بیت را خواند:
لمّا بدتْ تلک الحمولُ و أشرقتْ تلک الشموس علی رُبی جیرون
نعب الغرابُ فقلت صحْ أو لا تصحْ فلقد قضیتُ من الغریم دیونی(1)
. سبط ابن جوزی، تذکرة الخواص، ص 235.
«آنگاه که آن کجاوهها پدیدار شد و آن خورشیدها از تپههای بیرون سر زد کلاغی آواز برآورد، من به او گفتم آواز کنی یا نکنی من وامهای خود را از بدهکار پس گرفتم».
یعنی اگر رسول گرامی اسلام در جنگ بدر جدّم «عتبه» و داییم «ولید بن عتبه» را کشت من انتقام خودم را با کشتن نوۀ پیامبر گرفتم. این جمله حاکی از الحاد و کفر یزید است، که اساساً به رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله معتقد نبود.
او به این دو بیت که خود سروده بود، بسنده نکرد بلکه او دو بیت از اشعار ابن زبعری را که در جنگ «اُحد» سروده بود تکرار کرد که در آنها به زعم او، ابوسفیان، انتقام کشتگان بدر را گرفته بود. سپس سه بیت از خود بر آن اضافه کرد که اینک به نقل و ترجمۀ آن میپردازیم:
لیت اشیاخی ببدرٍ شهدوا جزع الخزرج من وقع الأسلّ
فاحلّوا واستهلّوا فرحاً ثم قالوا یا یزید لا تشلّ
لستُ من خندفَ إن لم أنتقم من بنی أحمدَ ما کان فعل
لعبتْ هاشم بالملک فلا خبر جاء و لا وحیٌ نزل
اگر نیاکان من از پیروزی من آگاه میشدند، به من تبریک گفته و شادی میکردند و سپس میگفتند: دستت درد نکند ای یزید.
من از نسل خندف(2)نیستم اگر انتقام خودم را از اولاد احمد به خاطر کارهایش نگیرم بنیهاشم با
حکومت بازی کردند، و در حقیقت سلطنت بوده و هرگز وحیی از عالم بالا فرود نیامده است.(1)
. سبط ابن جوزی، تذکرة الخواص، ص 235.
اگر یزید فرزند معاویه، رسالت پیامبر اکرم را منکر میشود و آن را با مُلک و سلطنت یکی میشمارد، پدرش معاویه نیز هم از شنیدن رسالت پیامبر از مأذنه و گلدستهها بسیار ناراحت میگشت، و چنین میگفت: شگفتا! ای فرزند عبداللّه چه همّت بالایی داشتی! به کمتر از آن راضی نشدی که نامت با نام خدا یکی گفته شود.(2)
«مغیرة بن شعبه» که یکی از سیاستمداران بزرگ عرب بود، به معاویه گفت:
برف پیری بر سرت نشسته، چه بهتر با بنیهاشم رفتار خوبی داشته باشی، دیگر در دست آنان، چیزی نیست که بترسی، او در پاسخ گفت:
ابداً امکانپذیر نیست، ابوبکر از قبیلۀ تیم به قدرت رسید و هر چه خواست کرد، سپس مرد و نام او نیز از میان رفت. آنگاه عمر از قبیلۀ عدی خلافت کرد و با مردنش نام او نیز از میان رفت. سپس از خانوادۀ ما عثمان، حکومت کرد و آنچه خواست کرد و با رفتنش، نام او نیز گم شد، در حالی که نام این مرد هاشمی (پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله) را هر روز بر فراز گلدستهها پنج نوبت میبرند، آیا پس از آن، چیزی برای ما میماند؟
مادرت به عزایت بنشیند، جز این است که با مردن ما، نام ما نیز از میان میرود؟
مسعودی مینویسد: وقتی این تاریخ را برای مأمون خواندند او به تمام سرزمین اسلامی نامه نوشت که معاویه را بر فراز منبرها لعن کنند ولی از ترس
شورش مردم، نامه را نفرستاد.(1)
. مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 343.
بعد از شهادت حسین بن علی علیهما السلام، خاندان رسالت، برای تقویت روحیه مردم نسبت به ادامۀ نهضت به تشکیل مجالس سوگواری برای شهدای کربلا پرداختند که در آن مجلس، مصائب حسینی بازگو شود و اعمال وحشیانۀ امویها به سمع دیگران برسد و شعرا در این مورد، با سرودههای خود، به حفظ نهضت کمک کنند، و لذا امام باقر علیه السلام فرمود: «رحم اللّه عبداً اجتمع مع آخر فتذاکر أمرنا».(2)
این نوع مجالس و سرودههای محرّک سبب استمرار نهضت حسینی شد که به برخی اشاره میکنیم.
حسین بن علی علیهما السلام در روز دهم محرمالحرام سال 61 هجری جام شهادت نوشید ولی شهادت او چراغی برای راه دیگران بود، زیرا شهادت حسین بن علی علیهما السلام سبب شد که دو تن دیگر بر ضد یزید شورش کنند:
عبداللّه بن زبیر در مکّه
نجد بن عامر نخعی در یمامه
انقلاب آنها بر ضد یزید، سبب شد که یزید، استاندار مدینه را به نام «ولید بن عقبه» عوض کند و به جای او پسر عموی خود، «عثمان بن محمد بن ابیسفیان» را به جای او بگمارد. استاندار جدید، تصوّر کرد که اگر هیأتی را از مردم مدینه به شام گسیل دارد، سبب میشود که آنها، از کمال و وقار یزید، تعریف کنند و سرانجام مردم مدینه از شورش باز میایستند، و لذا جمعی را از اشراف مدینه که در رأس آنان «عبداللّه بن حنظله» بود، به سوی شام گسیل داشت، آنان بر یزید وارد شدند از آنان احترام لازم به عمل آمد و جوایزی نیز به آنان داده شد، حتی به عبداللّه بن حنظله که پدرش غسیلالملائکه لقب یافته بود صدهزار درهم داد. این افراد بر خلاف نظریۀ استاندار، پس از بازگشت، پرده از چهرۀ واقعی یزید برداشتند و گفتند که ما از سوی کسی میآییم که دین ندارد و شراب میخورد و
به نوازندگی میپردازد و با سگها بازی میکند و... بعد گفتند: مردم شاهد باشید، ما او را از مقام خلافت عزل کردیم.
عبداللّه بن حنظله رئیس هیأت گفت: من از طرف کسی میآیم که اگر یار و یاوری جز فرزندانم نداشته باشم با او میجنگم. او مرا احترام کرد و جوایز خوبی به من داد ولی من آن را پذیرفتم که با جایزۀ او با او بجنگم و من او را از خلافت عزل کردم، آن گاه همۀ مردم با او همآهنگ شده و یزید را از خلافت عزل کردند.(1)
. ابن اثیر جزری، کامل فی التاریخ، ج 4، ص 103.
در آغاز سال 62 هجری، مردم مدینه استاندار جدید را از مدینه بیرون کردند و به محاصرۀ امویان ساکن شهر مدینه پرداختند. در این هنگام، آنان به یزید نامه نوشتند و استغاثه کردند. یزید از عمر بن سعید درخواست کرد که به سوی مدینه برود و آنها را آزاد سازد، ولی او نپذیرفت. آنگاه به عبیداللّه بن زیاد نامه نوشت که به مدینه برود و آنان را آزاد سازد سپس به محاصرۀ عبداللّه بن زبیر در مکه بپردازد. عبیداللّه در پاسخ گفت: من دو گناه بزرگ را یکجا انجام نمیدهم، از یک طرف فرزند پیامبر را بکشم و از طرفی بروم کعبه را محاصره کنم. سرانجام یزید «مسلم بن عقبۀ مرّی» را به سرکوبی مردم مدینه برگزید. او با لشکری مجهّز و با بخشش فراوان به افراد تحت فرمان خود، که شمار آنان به دوازده هزار میرسید، به سوی مدینه حرکت کرد، آنگاه که به حدود مدینه رسید از ناحیۀ حرّه شرقی (سنگلاخ سمت مشرق مدینه) به این شهر نفوذ کرد و در آنجا خیمه زد.
لشکریان او با مردم مدینه سخت به نبرد برخاستند، سرانجام نیروهای شامی بر
1) (1)
نیروهای محلی پیروز شدند، فرمانده لشکر، که به نام «مسلم» و در واقع «مسرف» بود، از هیچ جنایتی خودداری نکرد و جان و مال مردم مدینه را به مدت سه روز بر لشکریان خود، مباح ساخت. جنایتها به قدری زشت است که قلم از نوشتن آن شرم دارد. علاقهمندان به تفصیل به مراجع یاد شده در زیر مراجعه کنند.(1)
. طبری، تاریخ الطبری، ج 4، ص 372 تا 380؛ ابن اثیر جزری، کامل فی التاریخ، ج 4، ص 111 تا 117.
1) (1)
عبداللّه بن زبیر بیست ماه بعد از هجرت در مدینه چشم به جهان گشود، زبیر پسر عمۀ علی علیه السلام و او پسر دائی زبیر بود. زبیر در عصر رسالت، با شمشیر خود، خدمات ارزندهای انجام داد، و پس از درگذشت پیامبر صلی الله علیه و آله در مقابل فتنۀ سقیفه ایستاد و گفت: شمشیرم را غلاف نمیکنم تا این که با علی علیه السلام بیعت کنید. ولی متأسفانه وقتی فرزند او بزرگ شد سبب شد که زبیر از علی علیه السلام فاصله بگیرد تا آنجا که پدر را به جنگ با علی علیه السلام در وقعۀ جمل وادار کرد. امیرمؤمنان میفرمود:
زبیر از خاندان ما بود، تا آن روزی که پسرش عبداللّه بزرگ شد و دوستی ما را برهم زد.(1)
. مامقانی، عبداللّه، تنقیح المقال، ج 2، ص 184 مادّه «عبداللّه بن زبیر».
در حالی که عبداللّه بن زبیر، دوست حسین علیه السلام نبود، ولی شهادت او را بهانهای برای انقلاب خود، قرار داد و در میان مردم مکّه به سخنرانی پرداخت و کوفیان را نکوهش کرد، و در خطبۀ خود، پس از ثنای خدا و درود بر پیامبر صلی الله علیه و آله چنین گفت:
«ای مردم! عراقیان پیمانشکن هستند، و کوفیان از همۀ آنان در این زمینه بدترند، آنان حسین بن علی علیهما السلام را به کوفه دعوت کردند که او را کمک کنند و
1) (1)
زیر پرچم ولایت او زندگی کنند، سرانجام، پیمانشکنی کردند و گفتند: یا تسلیم ما باش، تا تورا به کوفه بفرستیم و دست تو را در دست ابن زیاد بگذاریم و اگر نه، با تو میجنگیم. او سرانجام مرگ با عزّت را بر زندگی با ذلّت ترجیح داد و جام شهادت را نوشید، سپس رو به مردم کرد و گفت: آیا پس از قتل حسین علیه السلام شما به امویان اعتماد میکنید؟ گفتار آنها را باور میکنید؟ پیمان آنها را محترم میشمارید؟ نه فکر نمیکنم چنین باشید. به خدا سوگند کسی را کشتند که شبها بسیار به عبادت میایستاد و روزها بسیار روزه میگرفت و از همۀ آنان به رهبری سزاوارتر بود، و در دین و فضیلت از همه بالاتر به شمار میآمد.
او باز به تعریف و ثنای حسین پرداخت که او هرگز قرآن را با غنا، و گریه از خوف خدا را با خوانندگی؛ روزه را با میگساری، مجالس ذکر را با دویدن به دنبال شکار عوض نمیکرد، در این هنگام برخی برخاستند و گفتند: اکنون که حسین علیه السلام کشته شده است، کسی با تو در امر خلافت نزاعی ندارد، پس از مردم بیعت بگیر. در چنین موقعیتی زبیر از مردم بیعت گرفت.(1)
. طبری، تاریخ الطبری، ج 4، ص 364؛ ابن اثیر جزری، کامل فی التاریخ، ج 4، ص 98-99.
مسلم بن عقبه پس از سرکوبی مردم مدینه رهسپار مکه شد تا با سپاه گران خویش، مکه را زیر فرمان خود درآورد، ولی در نیمۀ راه در نقطهای به نام «ثنیّة هرشی»، از دنیا رفت. فرماندهی سپاه به شخصی به نام «حصین» واگذار شد. او در نخستین ماه سال 64 وارد مکه شد در حالی که مردم مکه و قسمتی از حجاز با عبداللّه بن زبیر بیعت کرده بودند سپاه شام با یک حملۀ سخت، مقاومت آنها را درهم شکست. سرانجام به صورت جنگ و گریز، جنگ در ماه محرم و صفر و سه روز از ربیعالاول ادامه یافت. در این شرایط که عبداللّه بن زبیر به
1) (1)
مسجدالحرام پناه برده بود، و آنان با منجنیق، خانۀ خدا را هدف قرار میدادند و کعبه در آتش جنگ میسوخت، ناگهان خبر مرگ یزید در آغاز ماه ربیعالثانی به آنان رسید، آنان مصلحت دیدند که کار را نیمه کاره گذارده به شام برگردند.(1)
. ابن اثیر جزری، کامل فی التاریخ، ج 4، ص 123، 124؛ طبری، تاریخ الطبری، ج 4، ص 381-384.
بازگشت سپاه یزید به شام سبب شد که عبداللّه بن زبیر به سیطرۀ خود، ادامه دهد و حجاز و عراق را تحت حکومت خود درآورد. این سیطره ادامه داشت تا این که عبدالملک در سال 71 بر عراق مسلّط شد و فرمانروایی ابنزبیر منحصر به حجاز گشت. در این موقع عبدالملک فرزند مروان یکی از شقیترین انسانها را به نام «حجاج بن یوسف ثقفی» با سرپرستی دو هزار رزمنده، رهسپار مکه ساخت در این موقع نیز عبداللّه بن زبیر به مسجد و کعبه پناه برد. حجاج بن یوسف منجنیق را بر کوه ابوقبیس نصب کرد و کعبه را نشانه گرفت و سنگباران کعبه و مسجد سبب شد که گروهی با درخواست امان، از مسجد بیرون آیند و فرزند زبیر در روز سوّم جمادیالآخره، سال 73 هجری کشته شد.(2)
قیام مردم مدینه (در قیام حرّه) بر ضد نمایندۀ خلیفه و اخراج او از شهر، همچنین حرکت انقلابی عبداللّه بن زبیر و تسلط او بر حجاز و عراق، هر چند متأثر از انقلاب حسینی بود، اما عکسالعمل مستقیم شهادت امام حسین علیه السلام به شمار نمیرفت بر خلاف خیزش توابان که درست متأثر از انقلاب حسینی بوده و برای شستوشوی خود از تقصیر و گناهی که در مورد عدم نصرت حسین علیه السلام دامنگیر آنها شده بود، این انقلاب را برپا کردند. آنان احساس کردند که حسین بن علی علیهما السلام را در سرزمین کربلا، تنها نهادند و امام خود را کمک نکردند و در کوفه نشستند و به ندای «هل من ناصر» حسینی علیه السلام پاسخ مثبت نگفتند و قطعاً ننگی دامان آنها را گرفته و در پیشگاه خدا مسئولیت عظیمی دارند. تصور کردند که اگر بر ضد قاتلان حسین علیه السلام قیام کنند که رژیم اموی در رأس آنهاست، قطعاً خدا گناه آنان را میبخشد. از این جهت همگی به پنج نفر از سران شیعه پناه بردند تا برای جبران گناه خود فکری کنند، این پنج نفر عبارت بودند از:
سلیمان بن صرد خزاعی از اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله.
مسیب بن نَجَبۀ فزاری از یاران علی علیه السلام
عبداللّه بن سعد بن نفیل ازدی
عبداللّه بن وال تیمی
رفاعة بن شدّاد بجلی
این چهار نفر اخیر در منزل سلیمان که از یاران برگزیدۀ امام علی علیه السلام بود و از سران شیعه به شمار میرفت، گرد آمدند، وقتی همگی نشستند، شخصیت دوم به نام مسیّب برخاست و چنین گفت:
ما در طول زندگی، با آزمایشهای گوناگون، روبرو شدیم، از خدا میخواهیم که ما را از مصادیق آیۀ یاد شده در زیر قرار ندهد آنجا که میفرماید:
(أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْکُمْ ما یَتَذَکَّرُ فِیهِ مَنْ تَذَکَّرَ وَ جاءَکُمُ النَّذِیرُ فَذُوقُوا فَما لِلظّالِمِینَ مِنْ نَصِیرٍ) .(1)
. فاطر: 37.
«آیا شما را چندان عمر ندادیم که هر کس میخواست در آن مقدار از عمر متذکر شود، متذکر میشد، و آیا بیمدهندهای به سوی شما نیامد؟ پس بچشید برای ستمگران هیچ یاوری نیست».
امیرمؤمنان علیه السلام که سلام خدا بر او باد فرمود: «خدا فرزندان آدم را تا شصت سالگی معذور میشمارد، و در عمر بالاتر از آن عذر پذیرفته نمیشود» در میان ما کسی نیست مگر این که به این سنّ و سال رسیده است. ما فکر میکردیم که روح و روان خود را تزکیه کردهایم خدا بهترین ما را آزمایش کرد و دروغگو در آمدیم.
او نامههایی به ما نوشت و نمایندگان او به نزد ما آمدند و حجت را بر ما تمام کردند و آشکار و پنهان از ما کمک خواستند ولی ما از بخشیدن جان خود در راه او بخل ورزیدیم تا این که در بیخ گوش ما کشته شد، نه او را کمک کردیم و نه با
1) (1)
زبان از او دفاع کردیم و نه با اموالمان به تأیید او پرداختیم و نه از اقوام و عشیرۀ خود برای او کمک خواستیم. عذر ما در پیشگاه خدا و به هنگام دیدار پیامبرمان چیست؟ در حالی که فرزند دلبند او و ذرّیه و نسل او کشته شدند.
اکنون زمان امتحان دوّم فرا رسیده است؛ به خدا سوگند در پیشگاه خدا عذری نداریم تا این که قاتل او و کسانی را که به نفع قاتلان وارد کار شدهاند بکشیم و یا اینکه در این راه کشته شویم شاید خدا از ما راضی شود. و در عین حال، من به نازل نشدن عذاب الهی اطمینان ندارم. دوستان من! یکی از میان خود برگزینید تا امیر و فرمانده باشد، زیرا شما چارهای ندارید جز این که فرماندهی داشته باشید تا در مشکلات به او مراجعه کنید و باید پرچمی داشته باشید تا دور آن جمع شوید، و من این را میگویم و برای خود شما از خدا آمرزش میطلبم.
پس از ایشان، «رفاعة بن شدّاد»، از میان جمع برخاست و خطاب به سخنگوی (مسیّب) اول چنین گفت: خدا تو را به گفتار درست رهبری کرد و تو ما را به عاقلانهترین کار و جهاد با فاسقان و توبه از گناهی بزرگ دعوت کردی.
سخن شما پذیرفته است و ما با شما همراهی میکنیم، و این که گفتید باید مردی را از میان خود برگزینیم و در مشکلات به او پناه ببریم و دور پرچم او گرد آییم، ما نیز همین فکر را کردهایم. اگر تو این سمت را بپذیری ما کاملاً به آن خشنودیم، تو نزد ما محبوب هستی و ما پیوسته به تو کمک میکنیم. تو اگر این را نپذیری، در این صورت ما مردی را به فرماندهی برگزیدهایم که رهبر شیعیان و از یاران پیامبر خداست و دارای سابقۀ دیرینهای است و او همان «سلیمان بن صرد» است که شجاعت و دینداری خردمندی او مورد پذیرش همگان است.
سپس هر یک از «عبداللّه بن وال» و «عبداللّه بن سعد» به سان سخنگوی دوم
سخن گفتند برخی به فضیلت سلیمان بن صرد و برخی به سوابق او اشاره کردند و فرماندهی او را پذیرفتند.
در این هنگام، چون سلیمان بن صرد به عنوان رهبر نهضت به اجماع، برگزیده شد، او بار دیگر زمام سخن را به دست گرفت و در یک سخنرانی طولانی که عصارۀ آن چنین است، گفت: ای حاضران! برخیزید! خدا بر شما خشم گرفته هرگز به نزد زنان و فرزندان خود باز نگردید تا خدا از شما راضی شود. به خدا سوگند، فکر نمیکنم که راضی شوید مگر آن که قاتلان حسین بن علی را بکشید. آگاه باشید! از مرگ نترسید. به خدا سوگند آن کس که از مرگ ترسید خوار و ذلیل شد. برگردید مانند بنیاسرائیل که دربارۀ پیامبر خود، کوتاهی کرده بودند و خطاب آمد:
(إِنَّکُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَکُمْ بِاتِّخاذِکُمُ الْعِجْلَ فَتُوبُوا إِلی بارِئِکُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ عِنْدَ بارِئِکُمْ) .(1)
. بقره: 54.
«شما با پرستش گوساله بر خود ستم کردید، به سوی خدا بازگردید، خود را بکشید این کار در پیشگاه خدا به نفع شماست...».
باز از آن میان، «خالد بن سعد بن نفیل» برخاست و چنین گفت:
به خدا سوگند اگر بدانم خودکشی من، مرا از گناه پاک میکند و خدایم از من راضی میشود خودم را میکشم، ولی این مطلب از آن بنیاسرائیل است که به آن مأمور شدند و ما از آن، نهی شدهایم، خدا و حاضران را گواه میگیرم، من هر چه را که دارم به جز شمشیرم که با آن میجنگم، در اختیار مسلمانان میگذارم تا به
1) (1)
کمک آن به جنگ با ستمکاران برخیزند.
در این هنگام سلیمان بن صرد به فکر تعیین مسئول مالی افتاد و گفت: هر کس مالی دارد آن را در اختیار عبداللّه بن وال تیمی قرار دهد، تا با جمعآوری آنها شیعیان نیازمند را کمک کنیم.(1)
. طبری، تاریخ الطبری، ج 4، ص 426-428.
بدین گونه هستۀ اصلی نهضت، تشکیل و مسئول مالی نیز تعیین شد و قرار شد حاضران در مجلس، جز سلاحی که در اختیار دارند، معظم اموال خود را به او تحویل دهند تا شیعیان فقیر و انقلابی، از فقر و نیاز بیرون آیند.
مسلّماً این مقدار از تصمیم، گام اول است. باید به جمعآوری نیرو بپردازند و کارها را به صورت سرّی و زیرزمینی انجام دهند که حکومت وقت از چنین نهضتی که در حال شکلگیری است، آگاه نشود. از این جهت، سلیمان بن صرد که ریش سفید آنان بود، و عصر رسالت را نیز درک کرده بود به نامهنگاری پرداخت و به سران شیعه که در اطراف و اکناف عراق زندگی میکردند، نامه نوشت و آنان را از این راز آگاه ساخت، تا آنان نیز به این گروه بپیوندند.
نامهای به «سعد بن حذیفه» رئیس شیعه در مدائن نوشت، و از او خواست که به نهضت بپیوندد. او دعوت سلیمان را پذیرفت و نامهای نوشت و او را از آمادگی و حرکت خود به سوی کوفه آگاه ساخت.(2)
او نامۀ دومی به مضمون نامه پیشین به «مثنی بن مخربه» نوشت که رئیس شیعه در بصره بود. مثنی در پاسخ نوشت: ما شیعیان، خدا را سپاسگزاریم که شما چنین تصمیمی را گرفتهاید، ما نیز در همان وقت که تعیین کردهاید به شما میپیوندیم، سپس نامۀ خود را با چند شعر به پایان رساند.(1)
. ابن اثیر جزری، کامل فی التاریخ، ج 4، ص 158-162؛ طبری، تاریخ الطبری، ج 4، ص 431.
سیاست گردآوری اموال و دعوت افراد برای خروج در یک وقت معین ادامه داشت و این کار به صورت سرّی انجام میگرفت و پاسخها هم به صورت سرّی به مرکز میآمد تا آنجا که گروه زیادی بر قیام تصمیم گرفتند، ناگهان خبر مرگ یزید بن معاویه در سال 64 هجری به کوفه رسید. قهراً برنامۀ توّابین سرعت بیشتری گرفت، جلسهای تشکیل و یکی از آنان گفت: طاغوت زمان به هلاکت رسید اکنون نظام اموی در کوفه ضعیف و ناتوان شده و جانشین ابن زیاد در کوفه، «عمرو بن حریث» است، اگر مایل هستید با یک خیزش کار این جانشین را تمام کنیم و به عنوان خونخواهان حسین علیه السلام به پا خیزیم و قاتلان او را بکشیم و مردم را نیز به این هدف مقدس دعوت کنیم.
ولی این نظریه مورد پذیرش سلیمان واقع نشد، گفت: در این مورد شتاب نکنید، زیرا قاتلان حسین، بزرگان کوفه و تکسواران عرب هستند.
هرگاه آنان بفهمند که هدف این است که با قاتلان حسین علیه السلام برخورد شود، قطعاً بر ضدّ شما برمیخیزند و شما را در این راه، ناکام میگذارند، بلکه باید شیوه و شعار خود را عوض کنید. به جای جنگ با قاتلان حسین جنگ با شامیان را مطرح کنید که پایههای حکومت یزید را تحکیم کردند و او را بر تخت نشاندند و هرگز متعرض قاتلان حسین علیه السلام در کوفه نباشید.
1) (1)
از آنجا که سلیمان بن صرد به عنوان سرپرست، معین شده بود و نظر او دربارۀ توّابان لازم و قاطع بود، سرانجام تصمیم گرفتند که در آغاز ماه ربیعالثانی، در اردوگاه نخیله گرد آیند، آنگاه که وی با جمعی به نخیله آمد افراد کمی را در آنجا یافت، لذا دو نفر از یاران خود که یکی از قبیلۀ کنده و دیگری از قبیلۀ کنانه بود را به کوفه فرستاد که همگی در کوچه و بازار کوفه شعار «یا لثارات الحسین» را سر دهند، و شاید این اوّلین شعاری بود که به وسیلۀ این دو نفر در سرزمین کوفه طنینانداز شد.
فردای آن روز جمعی در نخیله حاضر شدند ولی هرگز قابل مقایسه با کسانی که ثبتنام کرده بودند، نبود، زیرا در دفتر نهضت 16000 نفر نام نوشته بودند، در حالی که در اردوگاه بیش از چهار هزار نفر نبودند، او سه روز در آن اردوگاه به سر برد، افرادی را به سوی بیعت کنندگان اعزام میکردند که برخیزند و به بیعت خود عمل کنند، سرانجام هزار نفر دیگر به آنان پیوستند.
سلیمان، در این میان برخاست و گفت: ای مردم! آن کس که خانه و کاشانۀ خود را ترک کرده و رضایت و پاداش خدا را میخواهد با ماست ما نیز با او هستیم و آن کس که دنیا را میطلبد به خدا سوگند! ما، مالی را به دست نمیآوریم و غنیمتی را کسب نمیکنیم مگر رضایت خدا، از این جهت نمایندگان سلیمان در هر گوشه از اردوگاه صدا زدند به خدا ما دنیا نمیطلبیم و ما برای این در اینجا جمع شدهایم که توبه کنیم و انتقام خون فرزند پیامبر را بگیریم.
سخن در اینجاست که فاصلۀ نخیله با کوفه چندان زیاد نیست، چگونه
نمایندۀ ابن زیاد به نام عمرو بن حریث، از این جمع، آگاه نشد، شاید علّت آن این بود که به خاطر مرگ یزید بن معاویه، استانداری کوفه به ضعف گراییده بود و جاسوسان همگی در فکر خود بودند، و به این کار نمیپرداختند.
در هر حال، روز جمعه پنجم ربیعالأوّل سال 65 جمعیتی پنج هزار نفری به راه افتادند و همگی به سوی کربلا آمدند و در کنار قبر حسین علیه السلام جمع شدند.
هنگامی که نزدیک مرقد امام رسیدند، همگان، یکپارچه فریاد برآوردند و به گریه افتادند و در کنار قبر او از این که او را یاری نکردهاند، توبه نمودند و یک شبانهروز در کنار مرقد به سر بردند و کاری جز گریه و زاری و درود بر حسین و یاران او نداشتند و در کنار قبر او چنین زمزمه کردند:
خدایا! بر حسین شهید رحمت فرست. او شهید فرزند شهید و صدّیق فرزند صدّیق بود.
پروردگارا! شاهد باش ما بر دین حسین و راه حسین هستیم و قاتلان او را دشمن میداریم و با دوستان او، دوست هستیم.
خدایا! ما فرزند پیامبرت را یاری نکردیم، ما را بر این گناه ببخش و به سوی ما با رحمت باز گرد و بر حسین و یاران او رحمت بفرست و ما شهادت میدهیم بر همان راهی که آنها کشته شدند هستیم، اگر ما را نبخشی و بر ما ترحم نکنی، از زیانکاران خواهیم بود.
در این هنگام، هر یک از آنان به سوی مرقد میآمد و با آن وداع میکرد و آنچنان ازدحام در کنار قبر پدید آمده بود که نشان دهندۀ ازدحام زائران خانۀ خدا در کنار حجرالاسود بود.
برنامۀ زیارت حسین علیه السلام و تودیع او به پایان رسید و توّابان باید راه شام را در
پیش گیرند، آنان در مسیر خود به شهر «انبار» رسیدند، در این هنگام یکی از هواداران سلیمان که مقیم «انبار» بود به نام عبداللّه بن زید، نامهای به سلیمان بن صرد نوشت و آنان را از پیشروی به سوی شام بازداشت، سلیمان در پاسخ او پس از سپاسگزاری از خیرخواهی وی چنین نوشت: افرادی که زیر پرچم من گرد آمدهاند، جان خود را در راه خدا فروختهاند و از گناه بزرگ خود توبه کردهاند و به سوی خدا رو کردهاند و بر آنچه که خدا مقدّر نموده، راضی شدهاند.
توّابین از سرزمین «انبار» گذشتند و به نقطهای به نام قرقیسیاء رسیدند «زفر بن حارث کلابی»، وقتی فهمید در میان این جمع، مسیّب بن نَجَبه هست، دستور داد برای تأمین نیازهای توابان، بازاری برپا کنند و به شخص او هزار درهم و یک اسب داد، مسیّب، درهمها را نپذیرفت ولی اسب را گرفت و گفت: شاید در آینده به آن نیاز پیدا کنم، در این هنگام صاحب قلعه مقدار زیادی نان و علف و آرد در اختیار آنان نهاد که از خرید آذوقه بینیاز شوند.
فردای آن روز تصمیم به حرکت گرفتند و «زفر» صاحب قلعه آنان را بدرقه کرد و گفت به من خبر رسیده، پنج نفر از امیران «رقّه» که در میان آنان عبیداللّه بن زیاد نیز هست به این سو حرکت کردهاند و پیشنهاد کرد به قلعه بیایید تا همگان یک جا بر دشمن شامی بتازیم. سلیمان نپذیرفت و گفت قبل از شما نیز در منازل پیشین از ما چنین تقاضایی شده ولی نپذیرفتهایم، و به حرکت خود ادامه دادند تا به نقطهای به نام «عین الورده» رسیدند و در غرب آن، خیمهها را بر پا کردند و پنج روز به استراحت پرداختند، تو گویی سلیمان بن صرد این نقطه را آخر مسیر خود تلقی کرده بود، خبر به شامیان رسید و آنان نیز به سوی «عین الورده» حرکت کردند تا به چهارفرسخی آن رسیدند، در این هنگام سلیمان، برخاست و
در میان جمعی که دور او بودند چنین سخنرانی کرد: دشمنی که برای جنگ با او لحظهشماری میکردید، به نزدیک شما آمده است، هرگاه با آنان روبرو شدید، جانانه با آنان بجنگید و پایدار باشید. خدا پایدارکنندگان را دوست دارد، سپس فرماندهان را یکی پس از دیگری معین کرد و گفت: اگر من کشته شدم، فرمانده بعدی مسیب بن نجبه هست اگر او کشته شد فرمانده بعدی عبداللّه بن سعد است. او اگر کشته شد فرمانده عبداللّه بن وال است و اگر او کشته شد فرمانده شما رفاعة بن شدّاد است، خدا کسی را که به وعدۀ خود عمل میکند، رحمت کند.
نخستین گروه از ارتش شام به فرماندهی «شرحبیل بن ذیالکلاع» با جمعی که زیر فرماندهی مسیب بن نجبه بود، روبرو شدند. گروه توّاب به سرپرستی وی بر شامیان حمله بردند و سپاه آنان شکست خورد و توابان توانستند گروه بیشماری را مجروح کنند و اسبان آنان را بگیرند تا این که باقی مانده سپاه شام شکست خورده به محل خود بازگشتند. گزارش به سلیمان بن صرد رسید و از آن خوشحال شد.
خبر شکست لشکر شام به ابن زیاد رسید، او به حصین بن نمیر فرمان داد که با 12000 نفر به سوی عینالورده حرکت کند. اصحاب سلیمان در چهارم جمادیالاولی با او روبرو شدند، سپاه شامیان، خواستند آنان را فریب دهند که همگی بیایید و با عبدالملک بن مروان بیعت کنید، اصحاب سلیمان در پاسخ گفتند همگی بیایید و عبدالملک را خلع کنیم و عبیداللّه را به ما تسلیم کنید. ولی طرفین از پذیرش پیشنهادهای یکدیگر خودداری کردند. جنگ در میان دو سپاه درگرفت و بار دیگر اهل شام شکست خورده به اردوگاه خود برگشتند و پیروزی با اصحاب سلیمان بود تا این که شب میان دو گروه فاصله انداخت.
فردای آن روز، لشکر عظیمی از شام به هم پیوستند و با توابان درگیر شدند، جنگ بسیار شدیدی میان هر دو درگیر شد که فقط به هنگام نماز از هم فاصله میگرفتند، به هنگام غروب، مجروح از دو طرف فراوان بود، ولی پیوسته مبلّغان یاران سلیمان را به مقاومت تشویق میکردند.
فردای آن روز که روز جمعه بود، سپاه شام با یک حملۀ سراسری به سمت توّابان یورش بردند. کثرت سپاه آنان سبب شد که توّابان را از هر طرف محاصره کنند، در این هنگام، سلیمان به میان یاران خود آمد و گفت: بندگان خدا! آن کس که میخواهد به سوی خدا برود و با توبه از او آمرزش بخواهد، به سوی من آید و غلاف شمشیر خود را شکست و گروهی نیز چنین کردند و به سوی دشمن پیش روی کردند و با آنان به نبرد برخاستند و کشتار عجیبی به راه افتاد. فرمانده سپاه از پایداری آنان به شگفت آمد و راه دیگری را در پیش گرفت، به پیاده نظام دستور داد آنان را تیرباران کنند و پیوسته دایرۀ محاصره را تنگ میکردند تا این که سلیمان کشته شد. پس از شهادت او مسیّب بن نجبه پرچم را به دست گرفت و بر سلیمان رحمت فرستاد و او نیز پس از اندکی کشته شد، آنگاه به دستور پیشین سلیمان، پرچم را عبداللّه بن سعد به دست گرفت و هر دو فرمانده پیشین ترحّم جست و این آیه را خواند: (فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً) (1)
. احزاب: 23.
.در حالی که توّابان به فرماندهی عبداللّه بن سعد مشغول نبرد بودند، خبر خوبی به آنان رسید که 170 نفر از اهل مدائن و 300 نفر از اهل بصره به راه افتادهاند که شما را کمک کنند، کسانی که این خبر را آورده بودند، وضع رقّتبار
1) (1)
برادران، برای آنان بسیار گران و سنگین بود که خود، منتظر آمدن کمک نشدند و با جهاد، جان خود را از دست دادند. سرانجام، سعد بن نفیل کشته شد، طبق تصویب مسیّب، باید عبداللّه بن وال، پرچمدار جنگ باشد، ولی او در گوشهای از میدان مشغول نبرد بود و موفق به این کار نشد.
آنگاه که عبداللّه بن سعد کشته شد، سرانجام پرچم به زمین افتاد و کسی در آن نبود، آنگاه، گروهی فرمانده چهارم را یعنی عبداللّه بن وال را صدا زدند که بیاید و پرچم را به دست بگیرد، ولی او درگیر جنگ با گروهی دیگر بود و برای رساندن پرچم به دست «عبداللّه بن وال»، رفاعة بن شداد پرچم را به دست گرفت و جانانه نبرد کرد آنگاه به یاران خود گفت: آن کس که زندگی میخواهد که پس از آن مرگی نباشد و راحتی که پس از آن خستگی نباشد و شادی که پس از آن، غم نباشد، با کشتن شامیان به سوی خدا تقرّب بجوید، این جمله را گفت و با یاران خود بر شامیان حمله کرد و گروهی را کشت و گروهی را به فرار وادار کرد، در این اثناء خبر شهادت فرمانده چهارم یعنی «عبداللّه بن وال» رسید از این جهت رفاعة بن شدّاد بجلی پرچم را به دست گرفت.
نظر فرمانده این بود که در همان لحظه که روز روشن است عقبنشینی کنند و به سوی کوفه بازگردند ولی فردی به نام عبداللّه بن عوف گفت: اگر اکنون حرکت کنیم، همه کشته میشویم، حتی اگر یک نفر از ما زنده بماند، دیگران او را دستگیر میکنند و به شامیان میسپارند، اکنون که آفتاب نزدیک به غروب است به جنگ ادامه دهیم، و آنگاه که تاریکی شب همه جا را فرا گرفت، با آرامش حرکت میکنیم و هر فردی خود و مجروح خود را از معرکه بیرون برد.
فرمانده سپاه نظر او را پذیرفت و تا غروب جنگ ادامه یافت، به هنگام
مغرب، از طرف شرحبیل بن ذی کلاع به آنان امان داده شد، آنان در پاسخ گفتند:
ما در دنیا در امان بودیم، آمدهایم تا امان آخرت را بجوییم، آنگاه که تاریکی شب همه جا را فرا گرفت، رفاعه افرادی که اسبشان پی شده یا مجروح شده بودند را در میان افراد خود تقسیم کرد، آنگاه در تاریکی شب از مسیری که آمده بودند برگشتند، وقتی به قرقیسا رسیدند صاحب قلعه به نام زفر سه روز آنان را میهمان خود ساخت و سپس از آنجا به کوفه برگشتند، در این هنگام، مختار در زندان بود، از اخبار آنان آگاه شده بود، به آنان پیغام داد و گفت: خوشا به حال کسانی که پاداش بزرگی نصیب آنها شده است، سوگند به خدای کعبه در هر گامی که برداشتید و هر بلندی که پشت سر نهاید، اجر و پاداشی نصیب شما شده و ثواب خدا از همۀ دنیا بالاتر است. سلیمان بن صرد درگذشت، و خدا او را با پیامبران و صدّیقان و شهدا و صالحان محشور کند.
سپس کلام خود را با این جمله به پایان رساند:
آماده باشید، من شما را به این بشارت میدهم، به کتاب خدا و سنّت پیامبر و خونخواهی اهل بیت و دفاع از ضعیفان دعوت میکنم.(1)
. ابن اثیر جزری، کامل فی التاریخ، ج 4، ص 175-186.
ما در این جا سرگذشت توابان را به صورت مبسوط نقل کردیم، این انقلاب درخشان و همت بلند و فداکاری آنان در راه خدا بود، به آنان امان داده شد، ولی امان آنان را نپذیرفتند و مصداق آیۀ (صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللّهَ عَلَیْهِ) بودند. همگان به عهدی که بسته بودند، عمل کردند به جز گروه اندکی از آنان که پس از یأس از پیروزی به جایگاه خود باز گشتند.
مرحوم شیخ محمد مهدی شمسالدین لبنانی در کتاب خود به نام «ثورة
1) (1)
الحسین» مینویسد: «علت این که آنان با اشخاصی که در قتل امام حسین علیه السلام دست داشتند نجنگیدند، این بود که میدانستند که گناه واقعی بر گردن نظام است و به جای جنگ با معلول، باید به جنگ با علّت بپردازند.(1)
. شمس الدین، محمدمهدی، ثورة الحسین، ص 264.
سرانجام این انقلاب از خونهای پاک آنان به شکوفایی رسید، کسانی که به سخنان و خطابهای آنان گوش دهند، احساس میکنند که آنان عمیقاً خود را گنهکار میدانستند و واقعاً میخواستند از این طریق به پاکی برسند، هر چند آنان، موفق به برچیدن نظام نشدند، امّا این خیزش سبب شد که در کوفه روح انتقام از قاتلان حسین علیه السلام پدید آید و سبب شد که مختار بن ابی عبیده ثقفی از این نهضت بهره بگیرد و نهضت گستردهتری را پیریزی نماید.
1) (1)
او فرزند ابیعبیده فرزند مسعود از قبیلۀ ثقیف است. در سال هجرت پیامبر، دیده به جهان گشود، پدرش او را در کودکی حضور علی علیه السلام آورد. حضرت علی علیه السلام او را بر زانوی خود نشاند و بر سرش دست کشید و فرمود: «یا کَیِّس! یا کَیِّس!» (ای هوشمند!)، ولذا لقب «کیسان» به خود گرفت. انقلاب مختار ثقفی، یکی از انقلابهای انتقامی است که دلهای بنیهاشم را شاد کرد، زیرا پس از جریان عاشورا، هیچ زن هاشمی، موی خود را شانه نزد و خضاب نکرد تا وقتی که مختار انتقام حسین علیه السلام را از قاتلان او گرفت.
وقتی خبر انتقام خون حسین بن علی علیهما السلام به وسیلۀ مختار به علی بن الحسین علیهما السلام رسید سجده کرد و در سجده چنین گفت: سپاس خدا را که مرا زنده نگه داشت تا شاهد انتقام خون پدرم از دشمنان او باشم. خدا مختار را پاداش نیک دهد.
در اینجا پرسشی مطرح است و آن این که چرا مختار با این پیوند نزدیک با خاندان رسالت، در سپاه امام حسین علیه السلام شرکت نکرد؟ تاریخ پاسخ این سؤال را
میدهد و آن این که مختار، به کمک امام علیه السلام شتافت، ولی او را دستگیر کردند و به زندان انداختند.
تاریخنگاران مینویسند: او به هنگام حادثۀ عاشورا در زندان عبیداللّه بن زیاد بود تا این که «عبداللّه بن عمر» شوهرخواهر مختار نامهای به یزید بن معاویه نوشت و از او درخواست کرد که او را آزاد کند. عبیداللّه بن زیاد او را آزاد کرد مشروط بر آن که پس از سه روز، عراق را به سوی حجاز ترک کند و گرنه به زندان باز میگردد.(1)
. یعقوبی، تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص 258؛ طبری، تاریخ الطبری، ج 4، ص 441-442.
مختار به ناچار عراق را به عزم حجاز ترک گفت و پنج ماه در آنجا اقامت گزید و با عبداللّه بن زبیر مذاکره کرد تا بر حکومت یزید شورش کند، و در این نقطه، همۀ مخالفان حکومت اموی، سخن یکسانی داشتند، هم عبداللّه بن زبیر و هم خوارج و هم شیعیان.
او هر چند، در تحریک عبداللّه بن زبیر برای نبرد با شامیان، مؤثر بود حتی خود او نیز در سپاه ابن زبیر مقامی داشت، ولی در این نبرد، شامیان غالب بودند و به ناچار او به مکه مکرمه برگشت.
وقتی که خبر مرگ یزید به مکّه رسید، او فرصت را مغتنم شمرد تا بار دیگر به عراق بیاید و به کمک شیعیان، انتقام حسین بن علی علیهما السلام را بگیرد، او به کوفه آمد و با ترتیب مجالسی در آن گریهها و نالهها سر میداد، تا این که جمع کثیری به او پیوستند. تفاوتی که با انقلاب توّابان داشت این بود که آنان با نظام اموی جنگیدند نه با قاتلان و مرتکبان جرائم جنگی، در حالی که نظر مختار دستگیری و انتقام از کسانی بود که دستشان به خون شهیدان کربلا آلوده بود.
1) (1)
مختار علم نهضت را برافراشت و اکثریت مردم کوفه با او هماهنگ شدند و او در روز قیام خود، چنین خطبهای را خواند:
«سپاس خدایی را که به ولیّ خود نوید کمک و به دشمن خود بیم زیان و نابودی را داد».
او نهضت خود را در چهاردهمین شب ربیعالاول سال 66 پیریزی کرد و این انقلاب تا سال 67 باقی ماند و در این مدت توانست قاتلان دانه درشت حسین بن علی علیهما السلام را دستگیر و اعدام کند.
تفصیل دستگیری قاتلان حسین و کیفیت انتقال در کتابهای تاریخ بالاخص «کامل» ابن اثیر آمده است و ما به اختصار از آن میگذریم. آنچه در اینجا مطلوب است، این که این انقلاب نیز از انقلاب حسین بن علی علیهما السلام سرچشمه گرفته و به دنبال آن بوده است. او علاوه بر انتقام خون حسین علیه السلام کار عظیمی نیز انجام داد.
توضیح این که عبداللّه بن زبیر در مکه خروج کرد و با امویان درگیر و در حال جنگ بود، ولی از نشانههای بیخِرَدی او این بود که محمدحنفیه و دیگر بزرگان بنیهاشم را در نقطهای محاصره کرده بود و از آنها درخواست بیعت میکرد و تهدید میکرد که اگر بیعت نکنند همه را با آتش خواهد سوزاند.
سرانجام محمد بن حنفیه کسی را روانه عراق کرد و از وضع رقتبار خود و کلیۀ بنیهاشم گزارش داد. مختار، نامۀ محمد بن حنفیه را خواند و اشک ریخت، او نیرویی در حد هشتصد نفر سواره نظام روانه مکه کرد که همگی وارد مسجدالحرام شدند و در حالی که پرچمهایی در دست داشتند و همگی شعار میدادند: «یا لثارات الحسین». این شعار، خود عاطفه گروهی از مردم مکه را
تحریک کرد و به آنان پیوستند و سرانجام محاصرۀ نقطهای را که محمد بن حنفیه و بنیهاشم در آنجا در محاصره بودند، شکسته شد و همگی آزاد شدند و از محمد بن حنفیه خواستند که اجازه دهد با عبداللّه بن زبیر بجنگند ولی او به احترام حرم، اجازۀ جنگ نداد، سرانجام همگی به «شِعب علی» پناه بردند و این غائله به وسیلۀ این مرد شجاع پایان یافت و ابن عباس نیز که یکی از محاصره شدگان بود، به طائف رفت و در آنجا به لقاءاللّه پیوست و محمد بن حنفیه بر او نماز گزارد.
مختار به آخرین آرزوی خود رسید، دیگر در زندگی خود، آرزویی نداشت، امّا دو عامل ناپاک دست به دست هم دادند و این مرد شجاع صفشکن را به شهادت رساندند. برخی از بزرگان کوفه که دست در خون حسین بن علی علیهما السلام داشتند به بصره گریخته بودند، و شبث بن ربعی که از این گروه بود، نقش عجیبی را بازی کرد. او سوار بر قاطری شده که دم آن را بریده و اطراف گوشهای آن را قطع کرده و یک قبای پارهای بر تن پوشیده بود، با این حال وارد بصره شد و صدای واغوثاه بلند کرد. این حالت و این صدا سبب شد که گروهی دور او را بگیرند و برای برانداختن نهضت مختار طرحی بریزند.
در آن زمان «مصعب بن زبیر» برادر عبداللّه استاندار بصره بود. او نیز مختار را برای خود مزاحم میدانست و بیم آن داشت که مبادا عراق را از دست عبداللّه بن زبیر به درآورد. او نیز با سپاهی گران، همراه این گروه عازم کوفه شد و
سرانجام پس از درگیریهای فراوان، مختار در دارالأماره کشته شد. عجب اینجاست هنگامی که سر مختار را برای مصعب بن زبیر بردند 30000 درهم به آورندۀ سر جایزه داد و به زنان مختار پیام فرستاد که از شوهر خود تبرّی بجویند.
برخی از همسران او تبری جستند ولی همسر دیگر او دختر نعمان بن بشیر بود، تبرّی نجست، و او نیز به خاطر تبری نجستن، کشته شد.
تشریح این انقلاب و تفصیل آن، برای ما مطرح نیست. نقطۀ مهم این است که خطابههای این گروه، درست مأخوذ از خطابههای حسین بن علی علیهما السلام بود، گویا از انقلاب او، انقلاب دیگری پیدا شده و از فکر او، فکر دیگری جوشیده است.
عبدالرحمن فرزند محمد، فرزند اشعث بن قیس است. اشعث در قتل امیر مؤمنان و محمد فرزند او در قتل مسلم بن عقیل دست داشتند ولی نوه اشعث به نام عبدالرحمن فرمانده سپاهی بود که حجاج آنان را به سیستان و بلوچستان اعزام کرده بود تا به کشورگشایی بپرازند، فرمانده سپاه احساس کرد پیشروی با خطر عظیمی روبروست و با کشته شدن غالب مجاهدان، پایان خواهد یافت، و لذا به حجاج نامه نوشت که پیشروی را متوقف سازد، اما حجاج از این کار راضی نبود و در نامهای او را توبیخ کرد و گفت: اگر به سوی دشمن، پیشروی نکنی، تو را از فرماندهی برکنار میکنم و برادرت، اسحاق بن محمد فرمانده سپاه خواهد بود.
نامههای حجاج به عبدالرحمن رسید، و او بر عقیدۀ خود ثابت بود. بزرگان سپاه را جمع کرد و نامههای حجاج را برای آنان خواند و موضع دشمن و
سرانجام خطرناک آن را گوشزد کرد. همگان با عبدالرحمن هماهنگ شدند و تصمیم گرفتند که از همانجا به عراق برگردند و حجاج را از مقام خود برکنار کنند. سپاه با یک خیزش پس از طی فرسنگها وارد بصره شد، و عجیب این که مردم بصره از پیر و جوان، برای خلع حجاج و عبدالملک خلیفۀ اموی، که حجاج عامل او بود، با عبدالرحمن بیعت نمودند و در سال 81 نبردی میان شامیان به رهبری حجاج و عراقیان به رهبری عبدالرحمن درگرفت، و کشتار عظیمی در «دیرالجماجم» در هفت فرسنگی کوفه به راه افتاد. و سرانجام، جنگ به نفع شامیان پایان یافت و عبدالرحمن و سران سپاه او نیز کشته شدند. شگفت اینجاست که در این نهضت، کمیل بن زیاد نخعی، حتی سعید بن جبیر تابعی و حسن بن حسن (حسن مثنی) شرکت داشتند، در حالی که بین این صالحان که از یاران خالص امیرمؤمنان بودند با عبدالرحمن تفاوت و فاصلۀ زیادی بود ولی همۀ آنها با وجود تفاوتهای مکتبی در برانداختن شجرۀ خبیثه و نظام اموی مشترک بودند و نباید این نوع مشارکت را گواه بر وحدت عقیده و مکتب آنان دانست. و سرانجام سعید بن جبیر و کمیل بن زیاد نخعی به وسیلۀ حجاج به وضع فجیعی کشته شدند امّا سرسوزنی از مکتب علوی، عدول نکردند. آنچه مهم است این که خطابههای عبدالرحمن و یاران او همگی برگرفته از خطبههای علی علیه السلام و سخنان سالار شهیدان امام حسین علیه السلام بود. سرانجام انقلاب حسینی که در سال 61 رخ داد. با سه انقلاب، انقلاب توّابان، انقلاب مختار و انقلاب عبدالرحمن تداوم یافت، ولی در عین حال، انقلاب عبدالرحمن در سال 81 رخ داد و چهل سال بعد، انقلاب عظیمتری، این سه انقلاب را دنبال کرد و این حاکی از آن بود که شعلههای انقلاب، هنوز در دلها خاموش نشده است.
انقلاب زید، ششمین انقلاب بود که پس از انقلاب حسین بن علی علیهما السلام رخ میداد و همگان از انقلاب سرور شهیدان الهام میگرفتند و هدف همگان، اسقاط نظام اموی بود. هر چند برخی از این انقلابها در اهداف با یکدیگر تفاوتهایی داشتند، ولی همگی در این که درخت خبیث نظام اموی را از ریشه بکنند، وحدت نظر داشتند.
در زندگانی زید بن علی چیزهایی رخ داد که اگر روایات آنها صحیح و معتبر باشند، نمیتوانند انگیزۀ اصلی انقلاب او را تشکیل دهند، حداکثر میتوانند به عنوان جرقههایی آتش انقلاب را در روح او شعلهور سازند، مثلاً در گذشته یادآور شدیم که هشام در مجلس خود به زید اهانت کرد، ولی این اهانت، سبب این نهضت گسترده نمیتواند باشد.(1)
. ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص 77-86.
بلکه او سالیان درازی بود که با خود میاندیشید، جامعۀ اسلامی را از این ستمگران و مفسدان پاکسازی کند.زید انقلابی که هرگاه نام خدا را میشنید، از خود بیخود میشد، هرگز
1) (1)
دست به انقلابی نمیزد که در آن، جان خود و یارانش را فدا سازد، مگر این که در آن، یک مصلحت عمومی باشد، مصلحتی که مورد رضای خدا و رسول صلی الله علیه و آله او و امام زمان او باشد.
آنچه میتواند این حقیقت را روشن سازد، مطالبی است که در این مورد، یادآور میشویم:
سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله و عترت او دربارۀ زید
سخنان او در آغاز نهضت
اینک هر دو را بررسی میکنیم:
رسول گرامی صلی الله علیه و آله کشته شدن وی همراه با یاران را پیشبینی کرده و فرموده است: آنان بدون حساب وارد بهشت میشوند و در روایت دیگر، او را مظلوم اهلبیت علیهم السلام دانسته و فرمود او همنام محبوب خانواده ما (زید بن حارثه) است.
همچنان که امیرمؤمنان وقتی در محلّۀ «کناسه» کوفه بود گریست و اشک ریخت و یارانش را گریاند به خاطر این که فرزندی از فرزندان او در اینجا به دار آویخته میشود.
امام باقر علیه السلام برادر بزرگتر او میفرمود: او سرور خاندان و کسی است که انتقام خون آنان را میگیرد، این کلمات، حاکی از آن است که وی با یک انگیزه دینی قیام کرده که شایستۀ این همه تکریم گشته است.(1)
. صدوق، عیون اخبارالرضا علیه السلام، باب 25، ص 250 و 251.
این کلمات و نظائر آنها(2)که در مصادر یاد شده در پاورقی فراوان دیده
میشود، حاکی از نیّت پاک و انگیزۀ الهی اوست و ما به اختصار برخی از کلمات ائمه اهلبیت علیهم السلام را دربارۀ او نقل کردیم.
اکنون به گفتارهای او در آغاز نهضت توجه کنیم:
او در آغاز نهضت، این سخنان را بر زبان میآورد:
من امروز به انتقام خون جدم حسین بن علی علیهما السلام از قاتلانش برخاستهام.(2)
عبداللّه بن مسلم میگوید: من با زید بن علی روانۀ مکه شدیم، وقتی شب به نیمه رسید و ستارۀ ثریّا کاملاً آشکار شد، به من گفت: این ستاره را میبینی؟ آیا دست کسی به آن میرسد؟ گفتم: نه، گفت: به خدا سوگند، من دوست دارم که دستم به این ثریا برسد و از آن نقطۀ بالا به زمین بیفتم ولی بتوانم کار امت محمد صلی الله علیه و آله را سر و سامان دهم. این سخن، شبیه سخنان حسین بن علی علیهما السلام است که در نامۀ خود به برادرش محمد بن حنفیه نوشته است که فرمود: به خدا سوگند من برای خوشگذرانی و رفاه بیشتر قیام نکردهام و همچنین برای افساد و ستم برنخاستهام، بلکه برای این آمدهام که در امت جدّم و شیعیان پدرم علی بن ابیطالب علیه السلام، اصلاحگری کنم. هرکس حق را از من بپذیرد، خدا به پاداش او سزاوارتر است و هرکس با من مخالفت کند، من صبر میکنم تا خدا میان من و
1) (1)
. البغدادی، عبدالقاهر، الفرق بین الفرق، ص 35-36.
2) (2) . ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص 87.
آنان به حق قضاوت کند و خدا بهترین داوران است.(1)
. مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، ج 44، ص 329.
زید میگوید: و أنّ اللّه یصلح بین أمّة محمّد صلی الله علیه و آله.
امام حسین علیه السلام میفرماید: إنّما خرجت لطلب الاصلاح فی أُمّة جدّی.
بین هر دو جمله یک نوع توافق و هماهنگی وجود دارد.
زید انقلابی در کوفه، مدّت مدیدی به سر برد و یارانش با او بیعت کردند و محتوای بیعت چنین بود:
«من شما را به کتاب خدا، و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و نبرد با ستمگران، و پس گرفتن حق مستضعفان و یاری محرومان، و تقسیم درآمدهای عمومی بین همگان و باز گرداندن اموال مردم به صاحبانش و باز گرداندن قوایی که در سرزمین دشمن هستند و کمک به خاندان رسالت در برابر کسانی که به آنان ستم کردهاند و حقوق ما را غصب کردهاند، دعوت میکنم». آنگاه که گفتند: بلی، دست در دست آنان میگذاشت و میگفت: «بر شما باد که پیمان و میثاق خدا و عهد رسول خدا را محترم بشمارید که به بیعتی که با من کردید، وفادار باشید و با دشمن من بجنگید و مرا در پنهانی و آشکار، کمک کنید.» آنگاه که مخاطب میگفت: بلی، دست در دست او میکشید و میگفت: اللهم اشهد.(2)
شما اگر این سخن را با سخنی که حسین بن علی علیهما السلام به هنگام روبرو شدن با «حرّ بن یزید ریاحی» فرمود مقایسه کنید خواهید دید، روح هر دو خطبه یکی است، هر چند در الفاظ با هم اختلاف دارند.
آنگاه که حرّ بن یزید ریاحی او را از حرکت بازداشت، برخاست و در بین دو سپاه چنین گفت: «جدّم رسول خدا فرموده است که هر کس فرمانروای ستمگری را ببیند که حرامهای خدا را حلال میشمارد و پیمانهای خدا را میشکند و با روش پیامبر خدا مخالفت میورزد و با بندگان خدا با ستم رفتار میکند و نسبت به این سلطان با رفتار و گفتار، پرخاش نکند، بر خدا حق است که او را در جایگاه همان سلطان قرار دهد. آگاه باشید امویان طاعت شیطان را برگزیدند، و پیروی از خدای رحمان را به کناری نهادند، فساد را گسترش دادهاند، حدود الهی را در مورد مجرمان، تعطیل کردهاند. درآمدهای عمومی را به خود اختصاص دادهاند. حرام خدا را حلال، و حلال خدا را حرام کردهاند. من سزاوارترین کسی هستم که باید این وضع را دگرگون سازم».(1)
. طبری، تاریخ الطبری، ج 4، ص 304، سخن امام در صفحات گذشته نیز آمده است.
البته این نوع سخنان مشابه، میان سرور شهیدان و زید بن علی علیه السلام فراوان است، ما به همین مقدار بسنده میکنیم.
سخنان زید، از آغاز تا پایان، حاکی از آن است که او خود را برای شهادت آماده کرده بود و هرگز در فکر سلطنت، و حکمرانی نبود، کسانی که او را متهم به طلب سلطنت و خلافت میکنند، شخصیت زید را نشناختهاند و با محیط او آشنا نبودهاند، زیرا همۀ شرایط برای کشته شدن او مساعد بود، در چنین شرایطی که شکستِ نظامی وی قطعی بود، کسی برای به دست گرفتن سلطنت و حکومت
1) (1)
برنمیخیزد، بلکه برای بیدار کردن جامعه و تحریک آنان برای قطع ریشۀ ناپاک، ولو با شهادت خویش دست به خیزش میزند، دلیل بر این که او آمادۀ شهادت بود، متعدد است، از جمله:
آهنگ شهادت را از پدر و جد بزرگوار خود شنیده بود، حتی پدرش امام سجاد علیه السلام در حالی که او را در آغوش گرفته بود، چنین گفت: تو را در پناه خدا قرار میدهم از این که همان زید به دار آویخته در سرزمین «کناسه» باشی، او این سخن را از برادرزادۀ خود، امام صادق علیه السلام شنیده بود، با این پیشگوییها، چگونه میتوان گفت: او برای سلطنت و حکمرانی به پاخاسته است، در حالی که معصومان، از شهادت او خبر داده بودند.
گروههایی که با او بیعت کرده بودند، غالباً به نفاق و دورویی و فرار از جبهۀ جنگ معروف بودند، هر چند همۀ مردم کوفه چنین نبودند و در میان آنان قهرمانان و دلیران بزرگی بودند که بر جبین روزگار، شهادت و قهرمانی خود را نوشته بودند.
دلبستگی به این گروهها کار انسانهای بسیار سادهلوح است، نه حکیمی مانند زید که بر آنها تکیه کند و جدّاً خواهان سرنگونی دولتی و ایجاد دولتی دیگر باشد که خود او در رأس آنها قرار گیرد.
مردم شام با مردم کوفه تفاوت ریشهای داشتند، مردم شام، غالباً یکدست بودند و در سرزمینی زندگی میکردند که سالیان درازی مستعمرۀ روم بود، در حالی که کوفه، قبل از خلافت عمر بن خطاب، نقطۀ کوچکی بود و در زمان وی به صورت شهری درآمد که جمعیت آن نوعاً مهاجر و خانوادههای سربازان
بودند واز نظر فرهنگ و تربیت و تفکر از ملّیتهای گوناگون تشکیل میشد، بهرهگیری از این جمعیت متنوع، آن هم در راه هدفی که در آن جانبازی مطرح است، بسیار مشکل مینمود، ولی زید، چون آمادۀ شهادت بود، بیعتهای آنان را پذیرفت، زیرا نظرش این بود که سکوت مرگبار را بشکند و امّت اسلامی را از خواب غفلت بیدار سازد، هر چند نتواند به همۀ آرزوهای خود، برسد.
یک نگاه به شمار بیعت کنندگان و حاضران، کافی است که نشان دهد، مردم کوفه تا چه اندازه بیتفاوت بودند و پایداری آنان چه قدر اندک بود، دفتری که در آن، نام بیعت کنندگان ضبط شده بود، رقم 25000 نفر را نشان میداد، در حالی که در روز قیام، فقط 218 نفر حضور یافتند. وقتی او دربارۀ متخلفان پرسید، گفتند، آنان در مسجد، محاصره شدهاند. او در پاسخ گفت: سبحاناللّه، این عذر بیعت کنندگان نیست!!
از این بیان روشن میشود برخی از تاریخ نویسان که میخواهند انگیزههای انقلاب او را با امور جزئی و اختلافی که با امیران اموی داشت، توجیه کنند، از روحیات و شرایط حاکم بر انقلاب زید ناآگاهند و آن را نادیده میگیرند و این بسان آن است که فرو ریختن کتابهای یک قفسه را علت زلزلۀ بزرگی بدانیم که در نقطهای رخ داده است.
در حالی که تعداد بیعتکنندگان با زید طبق دفتر نامنویسی سپاه حدود 25000 نفر بود، و اکثر آنان از حضور، تخلف ورزیدند، یا به خاطر یک سهلانگاری، محاصره شدند، امّا در میان بیعت کنندگان، شخصیتهای علمی فراوانی به چشم میخورد که به برخی اشاره میکنیم:
ابوحنیفه نعمان بن ثابت، که خود یکی از فقیهان معروف اهلسنت بود. به وسیلۀ کسی پیغامی به زید فرستاد و گفت: تو برای جهاد با دشمن قیام کن، من تو را از نظر مالی و نیروی انسانی و اسلحه و اسب و چهارپایان کمک میکنم تا بتوانی به جهاد خود بپردازی.
سلیمان بن مهران، (اعمش)، یکی از بزرگان شیعه در کوفه بود. وقتی یاران زید به نزد او آمدند و در خلوت از او کمک خواستند گفت: به خوبی از فضیلت زید آگاهم. از جانب من به او سلام برسانید و بگویید: من به این مردم اعتمادی ندارم که تو را یاری کنند و اگر میدانستم تنها 300 نفر با تو همراهی میکنند همۀ کوفه را در یاری تو میشوراندم.
محمد بن عبدالرحمن بن ابی لیلی، او سی و سه سال در دیوان قضایی
1) (1)
. ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، ص 111-116.
بنیامیه بود و سپس قاضی بنیعباس شد. او همراه با منصور بن معتمر با زید بیعت کرد، ولی به خاطر گرفتاری، موفق به مشارکت در نهضت نشد، و همچنین شخصیتهای دیگری از محدّثان و فقیهان، دست بیعت به او داده بودند که برای تفصیل اسامی آنان و همچنین اسامی کسانی که به عنوان مبلغ و داعی به اطراف و اکناف اعزام شده بودند به کتاب بحوث فی الملل و النحل مراجعه شود.(1)
. سبحانی، جعفر، بحوث فی الملل و النحل، ج 7، ص 298 تا 303.
سرانجام، انقلاب زید کمکم به آغاز خود نزدیک میشد و بر اثر دعوت مبلغان، گروههایی به او میپیوستند ولی مفسدان و مزدوران دستگاه اموی که میخواستند این نهضت ناکام بماند، به حیلههایی متوسل میشدند، مثلاً سؤال میکردند که نظر شما دربارۀ شیخین چیست؟ اگر او به ستایش آنها برمیخاست، شیعیان از او دور میشدند و اگر نکوهش میکرد، اهل سنت از او روی برمیگرداند. او به نحوی پاسخ این پرسشها را میداد که تفصیل آن، فعلاً برای ما مطرح نیست.
در دوران حکومت هشام بن عبدالملک عراق، دربست در اختیار عاملان او بود، رئیس «حیره» که شهری است بین کوفه و نجف در اختیار «یوسف بن عمر» و شهر کوفه در اختیار «حکم بن صلت»، و رئیس پلیس «عمروبن عبدالرحمان»
1) (1)
بود، مع الوصف زید بن علی آن چنان از پنهان کاری استفاده کرد که با وجود جاسوسان فراوان، کسی از وضع او مطّلع نشد. کسانی که با زید بیعت میکردند، واسطهها، صورتهای خود را پوشانده و اصلاً نمیدانستند از کجا وارد میشوند و از کجا خارج میشوند.
انقلاب پیوسته در حال اوجگیری بود که ناگهان نامهای از هشام بن عبدالملک به حیره رسید و او را از غفلتی که وی را فرا گرفته بود نکوهش کرد و جریان مقدمات قیام زید بن علی را در آن نامه نوشت. سرانجام، جاسوسان به کار افتادند. هر چه هم حکومت وقت، نیروهای خود را به اطراف فرستاد و به آنان گفت با شیعیان واقعی تماس بگیرید و خود را به عنوان شیعه که از مدینه آمده و قصد دارد وجهی را به زید بن علی بدهد، معرفی کردند مؤثر نیفتاد، فقط تنها چیزی که به دستش آمد، انقلاب او در شب چهارشنبه نخستین شب از ماه صفر سال 122، خواهد بود.
طبری مینویسد:
امیر کوفه، با یک دعوت عمومی، مردم را به مسجد کوفه فراخواند و از این طریق اطمینان پیدا کرد که بخشی از کسانی که با زید بیعت کردهاند، در محاصره مسجد خواهند ماند و شب هنگام که زید خروج میکند نخواهند توانست به او بپیوندند. هنگامی که خبر به زید رسید، فهمید که برنامهاش لو رفته و لذا جایگاه خود را عوض کرد و آمادۀ خروج شد، زیرا تأخیر، جز دستیابی به محل حضور او ثمر دیگری نداشت.(1)
. طبری، تاریخ الطبری، ج 5، ص 499.
سرانجام طبق وعدۀ خود، از مخفیگاه بیرون آمد و عدۀ کمی از بیعت
1) (1)
کنندگان، دور او جمع شدند، هنگامی که پرچمهای برافراشته را در اطراف خود دید، گفت، سپاس خدایی که دین ما را کامل کرد، در حالی که من از رسول خدا شرم داشتم که به نزد او بروم در حالی که امّت او را امر به معروف و نهی از منکر نکرده باشم.
خالد بن صفوان میگوید: در آن لحظه از زید شنیدم که فرمود: ای مردم بر شما باد جهاد. جهاد پایۀ دین و عمود خیمۀ اسلام است، و مشعل ایمان است.
بدانید مردمی که جهاد را ترک کردند، خوار و ذلیل شدند.(1)
. السیاغی، الروض النضیر، ج 1، ص 106.
سخنان او برای تحریک یاران خود، در این لحظه فراوان است.او مرکز انقلاب خود را به بیرون کوفه منتقل کرد و نشانه این بود که هرگاه نی بلندی را که بر سر آن آتش است ببینند از هر جا که هستند به سوی آن بیایند.
به هنگام صبح که این برنامه آغاز شد، از مجموع بیعت کنندگان، فقط 218 نفر حاضر شدند، بقیه یا از ترس نیامدند و یا در مسجد در محاصره بودند. او به سوی کوفه حرکت کرد، در حالی که این جمعیت کم، از او حمایت میکردند.
آتش جنگ بین دو گروه شعلهور شد، امّا بر اثر نبودن یک برنامۀ دقیق در اندک زمانی، یاران زید شکست خوردند و تنها جمعیّت کمی باقی ماندند ولی در عین حال جنگ میان دو گروه تا غروب ادامه داشت و خود زید هم در این حالت، مجروح شد، ولی در عین حال این رجز را میخواند:
أذُلُّ الحیاةِ و عِزُّ المماتِ؟ و کلاً أراهُ طعاماً وبیلاً
فإن کان لابدّ من واحدٍ فَسَیری إلی الموت سَیراً جمیلاً
1) (1)
آیا باید میان زندگی با خواری و مرگ با سرافرازی یکی را انتخاب کنم؟ من که هر دو را لقمههایی رنجآور مییابم.
اگر ناگزیر باید یکی را برگزینم، من گام برداشتن به سوی مرگ را حرکتی زیبا میدانم.
سرانجام تا هنگام مغرب، دو سپاه با هم درگیر بودند و در عین حال جایگاه دقیق زید روشن نبود، ولی چون تیری بر پیشانی زید نشست، در پی فردی بودند که بتواند این تیر را از پیشانی او بیرون کشد، اتفاقاً فردی که در این کار تخصص داشت، پیکان را از پیشانی او بیرون کشید ولی خونریزی فراوان سبب شد که جان سپارد. یاران او فوراً جنازه را کف نهر کوچکی دفن کردند و خاک بر روی آن ریختند، سپس آب جاری راه انداختند، آن کس که تیر را از پیشانی او درآورده بود، جای قبر را دانست و فردا صبح به نزد فرماندار کوفه رفت و او را از جایگاه زید آگاه ساخت. لشکری به آن نقطه اعزام شد و بدن او را از خاک درآوردند، سر او را به نزد فرماندار فرستادند و بدن او به صورت برهنه به دار آویختند.
فرصتطلبان که هر لحظه به سویی گرایش دارند، شکست زید را شکست عقیدۀ او دانستند و به نفع بنیامیه و تضعیف روحیۀ شیعیان، شعر سرودهاند که در میان آن این یک بیت بیشتر اثر میگذارد.
صلبنا لکم زیداً علی جذعِ نخلة ولم أر مهدیّاً علی الجذع یُصلب
«ما زید را بر شاخه خرمایی به دار آویختیم و هرگز ندیدهایم که مهدی بر شاخهای به دار آویخته شود».
مدّتها این بدن بر بالای دار بود تا این که هشام بن عبدالملک، به فرماندار کوفه به نام یوسف نوشت جسد او را از دار پایین بیاورد و آتش بزند و خاکستر
آن را به باد بسپارد.(1)
. مسعودی، مروج الذهب، ج 3، ص 207.
و در مقابل، شعرای شیعه قصائد سوزناک و در عین حال حرکت آفرینی دربارۀ او سرودند که به تفصیل در اصل کتاب آمده است. مرحوم سید محسن عاملی در این مورد، قصیدهای دارد که در جواب این شعر، چنین میگوید:
فان تصلبوا زیداً عناداً لجدّه فقد قُتِلتْ رسلُ اللّه و صُلِّبُوا
«اگر زید را به خاطر دشمنی با جدّش به دار آویختند، این کار جدیدی نیست، پیامبران الهی نیز کشته شدند و به دار آویخته شدند».(2)
این زندگانی پرافتخار و ظلمستیزانه زید بن علی علیه السلام است که با شهادت خود، خط سرخ شهادت را تداوم بخشید، ولی آن چنان نبود که انقلاب او با شهادتش خاموش گردد، بلکه نهضتپس از او به وسیلۀ فرزند و عموزادگانش، ادامه یافت.
همان طور که یادآور شدیم چراغی را که زید بن علی برافروخت، با کشته شدن وی خاموش نگشت. گروهی انقلاب او را تعقیب کردند که در تاریخ آنان را «اصحاب انتفاضه» خواندهاند و هر یک در تاریخ، سرگذشت گستردهای دارند، ولی ما با اختصار این فصل را به پایان میبریم.
یحیی بن زید که در نهضت پدرش شرکت داشت و پس از شهادت پدر، زنده ماند.
محمد بن عبداللّه بن حسن (نفس زکیه) که در سال 145 در قیام خود در مدینه به شهادت رسید. او نیز در قیام زید شرکت کرده بود، و پس از شکست آن به مدینه بازگشت.
ابراهیم بن عبداللّه، در همان سال در بصره قیام کرد و یاران زید به او پیوستند ولی ابوجعفر منصور او را کشت.
ادریس بن عبداللّه (برادر محمد بن عبداللّه)، به مغرب رفت و مردم بسیاری گرد او جمع شدند، منصور کسی را فرستاد تا با زهر او را ترور کند و پس
از وی پسرش ادریس بن ادریس، دولت أدارسه را در مغرب برپا کرد که مسعودی در تاریخ خود آن را آورده است.(1)
. مسعودی، مروج الذهب، ج 3، ص 296.
عیسی بن زید بن علی، (برادر یحیی بن زید) که زندگی مخفی را آغاز کرد و در سال 166 از دنیا رفت.
محمد بن ابراهیم (طباطبا) که در خلافت مأمون قیام کرد و مردم را به سوی فرد شایستهای از خاندان پیامبر دعوت میکرد. او سپاهیان مأمون را شکست داد و عراق را به دست گرفت و تا حجاز را زیر فرمان خود آورد و حسین بن حسن بن علی (افطس) در مدینه، برای او تبلیغ میکرد. وی در سال 199 از دنیا رفت.
محمد بن محمد بن زید بن علی، که «ابوالسرایا» فرمانده سپاه او بود و پیش از این، برای ابن طباطبا تبلیغ میکرد.
وقتی محمد بن ابراهیم طباطبا درگذشت، برادرش قاسم بن ابراهیم به هند فرار کرد و در سال 254 در آنجا درگذشت و پسرش حسین بن قاسم به یمن رفت و در آنجا قیام دیگری را رهبری کرد.
1) (1)
یحیی بن عمر بن الحسین بن زید، در سال 250 در کوفه قیام کرد ولی شکست خورد.
یحیی بن الحسین بن قاسم که به عنوان امام بیعت گرفت و در سال 288 دولت زیدی را در یمن پایهگذاری کرد و این دولت پایدار بود ولی - با کمال تأسف - به وسیلۀ قوای مصری به رهبری عبدالناصر در سال 1382، از پای درآمد و جمهوری عربی جایگزین آن شد. و هماکنون وضع اسفباری دارد.
در فصل گذشته، با چهرههای جهادی انقلاب زید آشنا شدیم، در این فصل با اسامی و زندگی اجمالی عالمان و مجتهدان زیدی آشنا میشویم که به تدریج با خط امامان اهلبیت علیهم السلام فاصله گرفته و فقه و عقاید خاصی را پیریزی کردند.
امام احمد بن عیسی بن زید بن علی بن الحسین بن علی بن أبی طالب، مکنّی به ابوعبداللّه، وی در دوم ماه محرّم سال 157 ه. ق دیده به جهان گشود و پدر خود را که عیسی بن زید باشد در دوران کودکی از دست داد.
ذهبی در میزان الاعتدال مینویسد: وی مؤلّف کتاب «الصیام» است و از «حسین بن علوان» نقل حدیث میکند و محمد بن منصور از او روایت کرده است.
یکی از درس آموختگان نزد او به نام ابوجعفر محمد بن منصور کوفی یک رشته روایاتی را از احمد بن عیسی نقل کرده و در حقیقت، امالی اوست. و به نام
«رأب الصدع» در سه جلد چاپ شده است. محقّق کتاب میگوید: این کتاب به سان صحیح بخاری نزد اهلبیت نبوی است.(1)
. احمدبن عیسی، رأب الصدع، ج 1، ص 11.
احمد بن عیسی در آن کتاب 2790 حدیث، از رسول خدا و حضرت باقر و حضرت صادق علیهم السلام نقل کرده است و غالب روایات او از پیامبر صلی الله علیه و آله از غیر طریق اهلبیت علیهم السلام است، ولی در عین حال از آن دو امام بزرگوار نیز، نقل حدیث کرده است. مطالعۀ کتاب امالی برای کسانی که بخواهند با مذهب زیدی آشنایی بیشتری پیدا کنند، بسیار مفید است.
قاسم فرزند ابراهیم (ابن طباطبا) فرزند اسماعیل فرزند ابراهیم فرزند حسن مثنّی، معروف به قاسم رسّی، در حقیقت، پایهگذار مذهب زیدی در یمن و جدّ یحیی بن حسین، معروف به امام هادی است که حکومت زیدیه را در یمن پایهگذاری کرد.
آنگاه که برادر او به نام محمد بن ابراهیم جام شهادت نوشید، او در مصر بود و کمکم دعوت خود را آغاز کرد و از نقاط مختلف پاسخ مثبت شنید. پس از گذشت زمان و جمعآوری انسانهایی که با او بیعت کردهاند در سال 219 در کوفه قیام کرد ولی دعوت او با شکست روبرو شد. سرانجام در سرزمین «رسّ» نزدیک ذیالحلیفه، اقامت کرد و در سال 246 در حالی که 77 سال داشت، چشم از جهان پوشید و آثار فراوان علمی از خود به یادگار گذاشته است.(2)
این شخصیت بزرگ زیدی معروف به امام هادی است که در سال 245 در مدینۀ منوره چشم به جهان گشود، و در سال 280 قیام کرد و با قرامطه و قبیلۀ بنیالحارث درگیریهای زیادی داشت. گسترش دعوت او، از یمن فراتر رفت و در مکّه هفت سال به نام او خطبه خواندند. سرانجام با سمّ در 53 سالگی جهان را وداع گفت و در جایگاه خاصّی که روبروی محراب مسجدی در صعده در یمن ساخته بود، به خاک سپره شد. او پایهگذار دولت زیدی در یمن است و آثار فراوانی دارد.(1)
. سبحانی، جعفر، بحوث فی الملل و النحل، ج 7، ص 396 تا 397 مراجعه شود.
اگر یحیی بن الحسین معروف به امام هادی پایهگذار دولت زیدی در یمن است، ایشان پایهگذار مذهب زیدی در طبرستان (گرگان) به شمار میرود. او و محمد بن زید در جرجان زندگی میکردند. وقتی محمد بن زید کشته شد وی به دیلمان (مازندران) رفت که همگی در آنجا کافر و زرتشتی بودند. از سال 287، هفت سال پس از پیروزی امام هادی در یمن، دعوت خود را آغاز کرد و همگان را به اسلام فرا خواند. او آثار علمی چندی دارد که در منابع زیر آمده است.(2)
سرانجام او در شهر آمل درگذشت و این حاکی از آن است که وی در صدد گسترش دعوت خود بوده است.
او فرزند امام هادی است که بعد از مرگ پدرش در سال 199، مردم با او بیعت کردند و بخش بزرگی از سرزمین حمدان و نجران و خولان در اختیار او بود، او به سوی قرامطه رفت، و قسمتی از آنان را نابود کرد، ولی پس از دو سال حکومت، به نفع برادرش ناصر کنار رفت و حکومت را به او واگذار کرد. او آثار علمی دارد که در مدارک یاد شده آمده است.(1)
. محلّی، حمید بن احمد، الحدائق الوردیّة، ج 2، ص 41-46؛ حبشی، حکام الیمن، ص 46.
او فرزند دوم امام هادی است و پس از کنارهگیری برادرش محمد بن یحیی، در سال 301 مردم با او بیعت کردند و افراد زیادی دور او را گرفتند حتی مردم نجران و همدان نیز اطاعت او را پذیرفتند. او توانست به کشور سر و صورت بدهد و بیشترین درگیریهای او با گروه باطنیه (اسماعیلیه) بوده است. سرانجام، در سال 320 پس از 20 سال حکومت درگذشت و در صعده در یمن در کنار قبر برادرش به خاک سپرده شد.(2)
در کتاب الحدائق الوردیه او را چنین معرفی میکند: «یگانۀ زمان خود و فرید عصر خویش و حافظ علوم عترت، و ناصر فقه ذرّیّۀ پیامبر بود».
او انسانی بسیار متواضع بود و با فقیران و تهیدستان همنشین بود. هدایا را به بیتالمال رد میکرد و صالحان را گرامی میداشت. وقتی تنها میشد قرآن را با صوتی غمانگیز میخواند.(1)
. محلّی، حمید بن احمد، الحدائق الوردیّة، ج 2، ص 65.
از آغاز کتاب تهذیب شیخ طوسی استفاده میشود که ابوالحسین در آغاز کار، امامی اثناعشری بوده است، ولی به عللی مذهب زیدی را برگزید.(2)
نام او محسن بن محمد بن کرامه، اهل بیهق است به حاکم جشمی معروف است. یکی از مفسران بزرگ و متبحّر در دانش کلام است.
او استاد زمخشری است. تحصیلات خود را در نیشابور و غیره به پایان رساند. دعوت او به صنعای یمن نیز رسید و سرانجام در مکّه کشته شد، آثار بسیار مفیدی برجای نهاده است که عدد آنها به 42 اثر میرسد.(3)
کعبی معتزلی کتابی به نام «ذکرالمعتزله» دارد و قاضی عبدالجبار آن را تکمیل کرده و به نام «فضل الاعتزال و طبقات المعتزله» تدوین کرده است.
حاکم جشمی به تکمیل آن پرداخته و دو طبقه بر آن افزوده است. قاضی عبدالجبار طبقات معتزله را به 10 طبقه تقسیم کرده و او آن را به 12 طبقه رسانده است. خوشبختانه این کتاب در سال 1406 ه. ق چاپ شده است.(4)
ترجمهنگاران دربارۀ او مینویسند، یگانۀ زمان خود بوده و آگاهترین فرد، در علم لغت و نحو و تاریخ بوده، علاوه بر اینها سخنور زبردستی به شمار میآمد در علم لغت، کتابی در هشت جلد نوشته است. او در سال 573 درگذشته است، و از آثار او فقط کتاب «الحورالعین و تنبیه السامعین» در سال 1916 م.
تحقیق و منتشر شده است.
عبداللّه بن حمزة بن سلیمان، نسب خود را به ابراهیم بن طباطبا بن اسماعیل دیباج میرساند. در الحدائق الوردیة، شرح حال گستردهای از او آمده است.
وی در سال 593 مردم را به امامت خویش دعوت کرد و یک سال بعد، مردم با وی بیعت کردند و در سال 614 درگذشت. او آثار فراوانی دارد، و از اشعار نغز او این است:
بنی عمّنا إنّ یوم «الغدیر» یشهد للفارس المعلِم
أبونا علیِّ وصیُ الرسولِ و مَنْ خصّه باللوا الأعظِم
لکم حُرمة بانتساب إلیه وها نحن من لحمه والدم
ای عموزادگان ما...! روز غدیر گواهی بر فضیلت شهسوار نامدار است
پدر ما علی وصی پیامبر است و کسی است که پرچم بزرگ را فقط به او داد
و شما نیز به خاطر فرزندی او گرامی هستید و ما از گوشت و خون او هستیم.(1)
. محلّی، حمید بن احمد، الحدائق الوردیّة، ج 2، ص 132-182؛ علّامه امینی، الغدیر، ج 5، ص 396-400.
1) (1)
او امام مؤید باللّه، ابوادریس یحیی بن حمزه فرزند علی بن ابراهیم فرزند یوسف بن علی فرزند ابراهیم بن محمد، فرزند احمد بن ادریس بن جعفر، فرزند امام علی النقی، فرزند امام جواد، فرزند امام رضا علیه السلام است.
او به علم فراوان، و اطلاع گسترده، در علم کلام معروف بود و استاد علم فصاحت و بلاغت به شمار میآمد، بعد از وفات «محمد بن مطهّر» بر مسند امامت نشست و در سال 749 در سن 82 سالگی درگذشت. از آثار او آنچه که به دست ما رسیده است، کتابی است به نام «الطراز» که بازگو کنندۀ اسرار بلاغت و علوم حقایق اعجاز است که از نگارش آن در سال 728 فارغ شده و در سال 1332 در قاهره به چاپ رسیده است و ما از این کتاب در بحثهای خود به نام «الالهیات» بهره بردیم.
او کتاب دیگری به نام «الدیباج الوضّی فی الکشف عن اسرار کلام الوصیّ» نگاشته است که به دست ما نرسیده است.(1)
. مؤیدی، التحف شرح الزلف، ص 120-123؛ حبشی، حکام الیمن، ص 133-148.
او ادبیات و لغت و علوم دینی را از خانوادۀ خود فرا گرفت و به حدّی رسید که پس از وفات ناصر صلاحالدین، علما با او بیعت کردند. در عین حال طایفۀ وزرا با فرزند الامام ناصر بیعت نمودند و پیروزی با گروه دوم بود و ابنالمرتضی به زندان افتاد و بسیاری از آثار را از زندان نوشت تا این که در سال 840 چشم از
1) (1)
این جهان پوشید. آثار فراوانی از ایشان به جای مانده که برخی از آنها به چاپ رسیده است:
البحر الزخار الجامع لمذاهب اهل الامصار، که در 7 جلد و جلد نخست به عنوان مقدمه چاپ شده است. یک بار در سال 1368 ه. ق به صورت ناقص و بار دیگر در سال 1393 ه. ق به صورت کامل چاپ شده است.
الازهار فی فقه الأئمّة الأطهار، این کتاب از منابعی است که مفتیان زیدیه بر آن، اعتماد کامل دارند. از آثار معروف او، طبقات المعتزله است و او در این کتاب، اعتزال و اسلام را دو روی یک سکه میشمارد و برای معتزله تا عصر خود 12 طبقه ذکر کرده است.(1)
. مؤیدی، التحف شرح الزلف، ص 127-128؛ شوکانی، البدر الطالع لمحاسن من بعد القرن السابع، ج 1، ص 122؛ البحر الزّخار، مقدمه بقلم علی عبدالکریم شرف الدین، ص 19-26.
او مؤلف کتابهای «الاساس» و «الاعتصام» است و در سال 1006 مردم را به امامت خود، دعوت کرد و با جهاد و اجتهاد خود، فقه را احیا نمود و در سال 1029، در سن 62 سالگی از دنیا رفت.
اینها شخصیتهای علمی و برجستۀ مذهب زیدی هستند که ما در این جا به اختصار از آنها یاد کردیم. مسلّماً بعد از اینها شخصیتهایی آمدهاند که در عین زیدی بودن گرایشهای خاصی داشتهاند و ما برای آنان فصل جداگانهای را گشودیم.
1) (1)
مذهب زیدی این ویژگی را دارد که در عقاید، عقلگراست، و بیشتر به مذهب معتزله نزدیک است، و فقط در امامت با آن اختلاف دارد و در فقه بیشتر با مذهب حنفی نزدیک است و از قیاس و استحسان استفاده میکند، و این شیوه از زمان امام یحیی الهادی (245-298 ه) تاکنون در نزد زیدیه رایج است، ولی برخی از شخصیتها هم هستند که از شیوۀ غالب مذهب زیدی فاصله گرفتهاند، و بیشتر به سلفیه و اهل حدیث گرایش دارند، و برخی از جنبش وهّابیّت که مدّعی مبارزه با شرک است، حمایت کردهاند.
از کسانی که به سلفیه و اهلحدیث نزدیک شدهاند، میتوان ابنالوزیر در قرن دوازدهم را نام برد. و از شیوۀ دوم یعنی مؤیدان وهابیت، ابنالامیر صنعانی قابل ذکر است و کسی که هر دو گرایش را با هم جمع کرده است. شوکانی است، که اینک به برخی از گوشههای زندگی و شخصیت آنان، اشاره میکنیم.
محمد بن ابراهیم معروف به ابن الوزیر (775-840)، او از تبار علمای زیدیه و از بزرگان علمای یمن بود. در صنعا و صعده و مکه دانش آموخت و در پایان عمر به عبادت پرداخت.(1)
. شوکانی، البدر الطالع بمحاسن من بعد القرن السابع، ج 2، ص 81، برقم 39.
ابن حجر میگوید: او به علم حدیث اشتغال ورزید و بر خلاف روش خانوادهاش که زیدی بودند به تسنّن، گرایش بیشتری داشت.(2)
شوکانی میگوید: سخنان او، شبیه علمای پیشین و پسین نیست، بلکه شیوۀ سخن او شبیه سخنان «ابنحزم ظاهری» و «ابن تیمیّه» است و او در شمار علمای زیدی است که هرگز مقلد نبودند و دین خود را با بدعتهایی که در هیچ مذهبی از آن نیست نیالودند.
ابن الوزیر، کتابی دارد به نام «ایثارالحق علی الخلق»، بررسی این کتاب، مذاق و روش او را در مسائل کلامی، روشن میسازد. او میگوید:
من نویسندگان کتب عقاید را از نظر گذراندم، دیدم همۀ آنها علاقهمندند که در همۀ مسائل، مذهب خود را ثابت کنند (مثلاً اشعری به دنبال اثبات مکتب خود، و معتزلی دنبال اثبات مذهب خود است) ولی هرگز ندیدم مانند کتب فقهی، آراء دیگران را نقل کنند و آنچه که دلیل و برهان آن را اقتضا میکند بپسندند، در حالی که کتب عقاید شایستهترند که از این روش پیروی کنند.
صحیح است که حق یک طرفه است ولی این بدان معنی نیست که حق در یک
فرقه از فرق جمع شده باشد، مگر این که اجماع بر آن باشد. و نادرترین روش در میان متکلمین، این است که علاقه به شناخت حق در میان اقوال مخالفان داشته باشند.
آنگاه، یادآور میشود چیزی که دایرۀ جدل را گسترش داده، حرص بر شناسایی چیزهایی است که برای بشر معلوم نمیشود ولی متأسفانه سعی بر درک آنها دارد.
بنابراین، آنچه که برای یک فرد عادی لازم است، شناسایی امور یاد شده است:
اثبات دانشهای ضروری که اسلام بر آنها بنا شده است.
اثبات وجود پروردگار - عزّ وجلّ.
توحید او.
کمال او با اسماء حسنای او است.
اثبات نبوّتها.
ایمان به تمام آنچه که انبیا آوردهاند، بی آن که فرقی میان آنان گذاشته شود.
ترک بدعت در دین، یعنی خودداری از افزودن و کاستن در مسائل دینی.
به نظر او این هفت چیز برای اسلام یک فرد عامی، کافی است و اگر هم شبههای رخ داد، میتواند از طریق قرائن روشن، به حلّ آنها بپردازد.(1)
. ابن الوزیر، محمدبن ابراهیم، ایثار الحق علی الخلق، ص 15.
ظاهر سخن این است که او هرگونه بحث و بررسی در مسائل کلامی را
1) (1)
بیفایده دانسته و آنها را از مقولۀ «ما لا یدرک»، «لا طریق إلی معرفته» دانسته و حداکثر بحث را در همان امور هفتگانه، محصور میکند.
چیزی که میتوان در این باره گفت: این است که همۀ انسانها را به یک شیوه ملزم ساختن، بر خلاف فطرت است، آیا میتوان مغزهای بزرگی مانند فارابی و ابن سینا و ابن رشد و خواجه نصیر را ملزم به اخذ امور سبعه نمود و از بحث در دیگر مسائل محروم کرد؟ ظاهراً ابن وزیر از موج سلفیگری که ابن تیمیه (661-728 ه) پدید آورده بود، و ابن قیّم (م 751 ه) آن را تغذیه کرد، متأثر بوده، و از یک طرف به اجتهاد مطلق در عقاید دعوت میکند و از طرف دیگر، هر نوع بحث و بررسی را بیثمر میشمارد.
ابنالوزیر هر چند انسان هوشمندی بود، ولی او از یک نکته غافل بود و آن این که، سلفیگری مذهب نیست، و همیشه روش سلف بهتر از خلف نیست، آنچه میان انسان و خدا حجّت است کتاب خدا و سنّت پیامبر و عقل صریح است. اگر این سه را کنار بگذاریم، باب معرفت به روی ما بسته میشود.
شوکانی مینویسد: ابنالوزیر در مکّه نزد «ابن ظهیره» علم حدیث میخواند.
استاد به وی گفت: ای کاش تو مذهب امام شافعی و یا ابوحنیفه را انتخاب میکردی. در این هنگام ابنوزیر گفت: اگر بنا باشد من خودم را به فقیهی منتسب کنم، فقط مذهب قاسم رسّی، یا فرزند او امام هادی را انتخاب میکنم. آنگاه اسامی کتابهای وی را آورده است که ما فقط به سه کتاب، اشاره میکنیم:
الروض الباسم و آن مختصر کتاب «العواصم و القواصم فی الذب عن سنة أبی القاسم» است. و این کتاب در مصر در چاپخانۀ منیریه چاپ شده است.
البرهان القاطع فی معرفة الصانع، در سال 801 از نگارش آن فارغ شده است.
سرانجام این مرد از مذهب زیدی دوری گزید و به مذهب اهل سنّت، نزدیک شد.(1)
. شوکانی، البدر الطالع بمحاسن من بعد القرن السابع، ج 2، ص 190؛ زرکلی، الاعلام، ج 5، ص 300.
محمد بن اسماعیل بن صلاح از نوادگان یحیی بن حمزه حسنی وی در «کحلان» به دنیا آمد و به همراه خانوادهاش در سال 1110 به «صنعا» مهاجرت کرد. دوبار به حجاز مسافرت نمود و علوم حدیث را در آنجا فرا گرفت و در علوم مختلف سرآمد زمان خود شد، و در صنعاء ریاست علمی به او رسید. وی مایل به اجتهاد بود و از پیروی علمای مذهب قبلی خود و نظریات فقهی آنان خودداری میکرد. یکی از کتابهای مهم او «سُبُل السلام» در شرح «بلوغ المرام» ابن حجر است. بلوغ المرام، تألیف ابنحجر، شامل روایاتی است که فقها، از آنها احکام فقهی را استنباط کردهاند.
به گفتۀ شوکانی، نخستین بار این کتاب (بلوغ المرام) توسط «مغربی» شرح شد و نام شرح او «البدر التمام» است که ابن الامیر صنعانی آن را خلاصه کرده و لغات آن را معنی کرده و به بیان ضعف و احادیثی که توسط ابنحجر تضعیف شده، پرداخته است.(2)
وی در این کتاب، برداشت مستقیم خود را از قرآن و روایات بیان میکند و به هیچ یک از مذاهب گرایش ندارد.
با مردم زمانش مشکلات فراوانی داشت، مردم عامی چند بار میخواستند او را بکشند، و او را به ناصبی بودن متهم میکردند، و میگفتند تنها به کتب معروف اهل سنّت در زمینۀ حدیث مراجعه میکند و در مسائل و احکام نماز، مانند بالا بردن دستها و روی هم گذاشتن آنها از کتب آنها پیروی میکند و به اصطلاح دست بسته نماز میخواند.
امام شافعی، قبر امام ابوحنیفه را زیارت کرد، و در آنجا نماز خواند، ولی قنوت نخواند، از او سؤال کردند که چرا قنوت را ترک کردی در حالی که مذهب تو خواندن قنوت است، گفت: به احترام ابوحنیفه، زیرا او قنوت را جایز نمیداند. (یعنی من هم جایز میدانم نه واجب، بنابراین، ترک آن در محضر ابیحنیفه نوعی احترام است).
1) (1)
. سبحانی، جعفر، الاعتصام بالکتاب والسنة، ص 61.
نموده است. مسلّماً تظاهر به این معنا در محیط زیدیها، احساسات آنها را تحریک میکند. هرگز روایات مروی از اهلبیت علیهم السلام، کمتر از روایات صحابه و تابعان نیست.
جریانی که در زمان خروج محمد بن عبدالوهاب رخ داد، حاکی از آن است که ابنالامیر انسان بسیار سادهلوحی بوده است. زیرا هنگامی که دعوت محمد بن عبدالوهاب به او رسید که مردم را از توسل و زیارت باز میداشت، به ترویج افکار او پرداخت، حتی به این اکتفا نکرد و کتابی در تأیید این مذهب، به نام «تطهیر الاعتقاد من ادران الالحاد» نوشت و حتی قصیدهای در مدح محمد بن عبدالوهاب سرود که نخستین بیت آن چنین است:
سلامٌ علی نجد و مَنْ حلّ فی نجدٍ و إن کان تسلیمی علی البعد لا یُجدی
تا آنجا که میگوید:
و قد جاءت الاخبار عنه بأنه یُعید لنا الشرعَ الشریف بما یُبدی
او با حرکت وهابیان، هماهنگی نشان داد و این قصیدۀ بلندبالا را سروده و برایشان فرستاد، ولی پس از مدّتی به انتقاد از این حرکت پرداخت، زیرا آگاه شد که محمد بن عبدالوهاب به خونریزی و غارتگری و تکفیر امّت محمدی پرداخته است. و قصیدهای درست بر همان قافیه در ردّ روش وی سرود و چنین گفت:
رجعتُ عن القولِ الذی قلتُ فی النجدی وقد صحّ عنه خلافُ الذی عندی
تا آنجا که میگوید:
أبنْ لی أبنْ لی لماذا سفکتَ دماءهم لماذا نهبتَ المالَ قصداً علی عمدٍ
محمد بن علی بن محمد بن عبداللّه شوکانی صنعانی از شخصیتهای بارز در صنعا، مؤلف کتاب «نیل الأوطار» و «البدر الطالع» است.
وی زندگانی خود را در کتاب «البدر الطالع» اجمالاً آورده است.
بیشترین گرایش او به حدیث بوده و غالباً کتابهای حدیث را پیش مشایخ خوانده است و از آثار اوست:
فتح القدیر در تفسیر که در 5 جلد چاپ شده است.
نیل الاوطار فی شرح منتقی الاخبار شرح کتاب منتقی تألیف شیخ الحنابله مجدالدین عبدالسلام بن عبداللّه الحرّانی (542-621 ه) جدّ ابن تیمیه.
القول المفید فی ادلّة الاجتهاد و التقلید.
ارشاد الثقات إلی اتفاق الشرائع علی التوحید و المعاد و النبوّات. این کتاب را در ردّ کتاب موسی بن میمون یهودی اندلسی نوشته است.
شوکانی به سان دو شخصیت پیشین ربقۀ تقلید از امامان را از گردن خود باز نموده و به خط اجتهاد مطلق پیوسته است و از این نظر کار او ستوده است، ولی متأسفانه در گرداب تجسیم و تشبیه فرو افتاده است. اینک برخی از نمونهها را یادآور میشویم:
در تفسیر آیۀ (وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ) میگوید: کرسی جسم است و روایاتی در این باره، وارد شده است، و در مواردی، رؤیت خدا را در آخرت ترجیح میدهد، شگفت اینجاست که گاهی او به دو عقیدۀ متضادّ، گرایش پیدا میکند، از طرفی به حکم آیۀ (وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ یُقْتَلُ فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ
رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ) (1)
. بقره: 154.
میگوید: شهیدان راه خدا زندهاند و به ظاهر مردهاند. از طرف دیگر، توسّل به انبیا را خلاف میداند، و با این آیه: (قُلْ لا أَمْلِکُ لِنَفْسِی ضَرًّا وَ لا نَفْعاً إِلاّ ما شاءَ اللّهُ) (2)استدلال میکند.اگر او در مفاد آیه میاندیشید، هرگز آن را دلیل بر حرمت توسّل نمیشمرد هرگز متوسّل نمیگوید که پیامبر مالک ضرر و نفع شخص توسل کننده است، بلکه متوسّل میگوید: پیامبر و دیگر پیشوایان، انسانهای والایی هستند. توسل به آنان، مایۀ اجابت دعا میشود.
در حالی که وی گرایش بیشتری به تسنّن پیدا کرده ولی احیاناً ارادت خود را نسبت به ائمۀ اهلبیت علیهم السلام که به ارث برده، کتمان نمیکند. مثلاً میگوید: آیه یاد شده در زیر در حق علی علیه السلام نازل شده است:
(إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ) .(3)
سرپرست و ولیِّ شما، تنها خداست و پیامبر او و آنها که ایمان آوردهاند؛ همانها که نماز را بر پا میدارند، و در حال رکوع، زکات میدهند.
ولی در تفسیر آیۀ (إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً) (4)محافظه کاری نشان داده و روایات طرفین را نقل کرده و میگوید: حق این است که شامل هر دو گروه میشود.(5)
در برخی از موارد به حق کوتاهی کرده است، مثلاً روایات متضافر حاکی از آن است که آیه «اکمال» در روز غدیر نازل شده است:
(الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً) .(1)
. مائده: 3.
امروز، دین شما را کامل کردم؛ و نعمت خود را بر شما تمام نمودم؛ و اسلام را بعنوان آیین (جاودانِ) شما پذیرفتم.
ولی وی اکمال دین را به معنی پیروزی بر سایر ادیان میگیرد. ولی در عین حال، در تفسیر آیۀ:
(یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ) .(2)
ای پیامبر! آنچه از طرف پروردگارت برتو نازل شده است، کاملاً (به مردم) برسان؛ و اگر نکنی، رسالت او را انجام ندادهای. خداوند تو را از (خطراتِ احتمالیِ) مردم، نگاه میدارد.
میگوید دربارۀ علی علیه السلام در روز غدیر نازل شده است.(3)
تا اینجا با سه شخصیت از شخصیتهای زیدی آشنا شدیم که در حقیقت از مذهب خود فاصله گرفته و به مذهب تسنّن یا حتی وهابیت گرایش پیدا کردند.
در کتابهای تاریخ عقاید، دربارۀ فرق زیدیه اختلاف است. برخی آنها را به سه فرقه برخی به شش فرقه و احیاناً به هشت فرقه رسانیدهاند.
اشعری در «مقالات الاسلامیین» و مسعودی در «مروج الذهب» به فرقههای زیدیه اشاره کرده است. اشعری از شش فرقه نام برده ولی مسعودی از هشت فرقه، اینک به ترجمۀ کلام مسعودی میپردازیم. وی میگوید:
زیدیه در عصر ما به هشت فرقه تقسیم میشوند:
جارودیه که پیروان ابیالجارود زیاد بن منذر عبدی هستند، و معتقدند که امامت تنها در فرزندان امام حسن و امام حسین علیهما السلام ادامه دارد.
مرئیّه
ابرقیّه
یعقوبیه، پیروان «یعقوب بن علی کوفی»
عقبیه
ابتریه، پیروان «کثیر ابتر» و «حسن بن صالح بن حی»
جریریه، پیروان «سلیمان بن جریر»
یمانیه، یاران «محمد بن یمان کوفی».
نامبردگان شاخههایی پدید آوردهاند که در گذشته وجود نداشته است.(1)
. مسعودی، مروج الذهب، ج 2، ص 183.
دربارۀ فرق زیدیه و تعداد آنها، اختلاف، فراون است ولی هر چه هست، اکثر این فرق بر اثر مرور زمان، نابوده شدهاند.
چیزی که همۀ این فرق را از دیگر فرق اسلامی جدا میسازد، این است که همگان معتقدند که زید بن علی، امامی است که به حق خروج کرده و استحقاق امامت را دارد و این را با جهاد خود به دست آورده است، نه از طریق وراثت.(2)
و ضمناً امامت به صورت جهادی در بطن حسنین علیهما السلام باقی است. بحث دربارۀ دیگر عقاید فرق زیدی چندان مهم نیست، هر چند بحث دربارۀ خصوصیات عقاید زیدیه قابل توجه است.
بررسی زندگانی زید، این مطلب را به ثبوت میرساند که او دارای منهج کلامی و مذهب فقهی خاصی نبوده است و اگر از توحید و عدل طرفداری میکرد و با جبر و تشبیه مبارزه مینمود، چون این همه را از اجداد بزرگوارش فرا گرفته بود و مسلّماً این مقدار از عقاید، مایۀ ایجاد یک مکتب عقیدتی و فقهی نمیشود، ولی پس از شهادت زید، بزرگانی از پیروان وی، در یمن و طبرستان پدید آمدند و در ایجاد مذهبی به نام مذهب زید، همکاری نمودند در عقاید بیشتر، با معتزله همراه شدند و در فقه از حنفیها پیروی کردند، ولی هرگز نمیتوان این دو مکتب را به زید شهید نسبت داد.
چگونه میتوان زید بن علی را که پرورش یافتۀ خاندان علوی است، متهم به اعتقاد به اصول خمسه کرد؟
چگونه میتوان گفت که او در فقه به قیاس و استحسان عمل میکرده است!
بنابراین، باید گفت مذهب زیدی مذهبی است ترکیب یافته از مذاهب مختلف که رنگ مذهب زید گرفته است، هر چند بخش بسیار کمی از آن به وی
منتسب است.
اصول خمسهای که شعار زیدیه است، دو اصل نخست آن یعنی عدل و توحید، شعار همۀ پیروان اهلبیت پیامبر است و همگی آن را از علی علیه السلام آموختهاند، اما سه اصل دیگر که اکنون به آنها اشاره میکنیم از آن معتزله است که وارد مذهب زید شده است یعنی:
وعد و وعید (الزاماً خدا باید به هر دو عمل کند)
منزلة بین المنزلتین (مسلمان مرتکب کبیره نه مؤمن است و نه کافر)
امر به معروف و نهی از منکر عقلاً واجب است.
در فقه زیدیه، قیاس و استحسان جایگاه مهمی دارد، و حتماً آن را از احناف گرفتهاند.
چیزی که مذهب زیدیه را از دیگر مذاهب اهلسنت جدا میکند و آنان را به امامیه و اسماعیلیه نزدیک میسازد اعتقاد به امام علی و حسنین علیهم السلام به نص جلی و یا خفی از پیامبر است و این که تقدّم دیگران بر آنان، خطا بوده است.
البته این را نباید انکار کرد که زیدیهای دوران نخست، بیشترین ارتباط را با اهلبیت علیهم السلام داشتهاند مثلاً احمد بن عیسی بن زید مؤلف کتاب «امالی» روایات زیادی از امام باقر و صادق علیهما السلام نقل کرده است، ولی در دوران بعد که برسد به کتاب «البحرالزخّار» نگارش ابن المرتضی (764-840) یا «سُبل السلام» تألیف ابن الامیر صنعانی یا «نیل الاوطار» نوشته شوکانی احساس میشود که از اهلبیت علیهم السلام بسیار دور شدهاند.
برای این که خوانندگان گرامی از مجموع عقاید زیدیه به صورت مبسوط آگاه شوند، به ترجمۀ اجمالی مطالبی که امام ابن المرتضی در مقدّمۀ البحر الزخار
آورده است میپردازیم و از بررسی این عقاید پایۀ پیوند آنان به معتزله یا اهل سنّت و شیعه روشن میشود. اینک عقاید زیدیه در این کتاب:
صفات خدا عین ذات اوست؛ خدا صفات ذاتی دارد به نام علم و قدرت و حیات و اراده. در این قسمت با امامیّه، همفکرند که آنها را عین ذات خدا میدانند نه زائد بر ذات.
عدم امکان رؤیت بصری خداوند؛ خداوند متعال نه در دنیا و نه در آخرت با دو چشم عنصری دیده نمیشود.
ماهیّت خداوند متعال عین وجود اوست، یعنی فاقد ماهیّت است.
عقل انسانی قادر بر درک حسن و قبح ذاتی افعال است.
خدا با ارادۀ حادث کار را صورت میدهد، نه با ارادۀ قدیم و نه با ارادهای که عین ذات اوست، زیرا در غیر این صورت باید همۀ مرادها یکجا انجام بگیرد.
خدا متکلم است، ولی معنی متکلم بودن او ایجاد حروف و اصوات در خارج است.
افعال انسان، مخلوق خدا نیست.
تکلیف به محال، قبیح است.
تقدیر و قضاء الهی به معاصی بندگان تعلق نگرفته است.
خدا مضلّ خلایق نیست.
عمل به وعد و وعید، الزامی است، بنابراین مرتکب کبیره اگر بدون توبه بمیرد، جاودانه در آتش خواهد بود.
مرتکب کبیره، نه مؤمن است و نه کافر، بلکه در منزلتی میان این دو منزلت است.
نصب امام، شرعاً واجب است نه عقلاً.
پیامبر بر امامت حضرت علی و حسنین علیهم السلام تنصیص فرمودهاند.
اگر فردی دعوت به امامت خود کرد و مخالفی پیدا نکرد، امامت او ثابت میشود.
امامت، در دو نسل ادامه پیدا خواهد کرد. نسل حضرت حسن و نسل حضرت حسین علیهما السلام.
در یک زمان، دو امام پذیرفته نیست (در نزد اکثر زیدیه).
امام پس از درگذشت پیامبر صلی الله علیه و آله امیرمؤمنان، پس از وی حضرت حسن و حضرت حسین علیهما السلام هستند که به نص پیامبر به مقام امامت منصوب شدهاند.
تصرف فدک، از طریق خلفا، صحیح بوده است، زیرا اگر باطل بود، علی علیه السلام آن را از دوران حکومت خود ابطال میکرد و اگر کار ناروایی بود، بنیهاشم و مسلمانان آن را تخطئه میکردند.
کسانی که بر علی علیه السلام در خلافت تقدم جستهاند، خطاکارند.
طلحه و زبیر و عایشه در نبرد با علی علیه السلام باغی به شمار میروند.
پیمان شکنان، بعداً توبه کردند، و توبۀ آنها پذیرفته شد.
امر به معروف و نهی از منکر به وسیلۀ زبان و در مرحلۀ بعد با إعمال قدرت، واجب است.
تا اینجا رؤوس عقاید زیدیه که از مقدمه «بحر زخّار» استخراج کردهایم، از
نظر خوانندگان گذشت، ولی یکی از علمای پیشین زیدیه به نام امیرحسین بن بدرالدین محمد (582-662) کتابی دربارۀ عقاید زیدیه تألیف کرده و آن را «العقدالثمین فی معرفة ربّ العالمین» نامیده است. اینک ما عصارهای از عقاید زیدیه را از این کتاب به صورت فشرده از نظر خوانندگان میگذرانیم.
وی کتاب خود را در چند فصل درآورده که فهرست آنها را به طور اجمال میآوریم:
خدا آفریدگار جهان است، و خدا قادر و تواناست، و او عالم و داناست. و حی (زنده) است. وجود او قدیم است و مسبوق به عدم نیست، و او شنوا و بیناست و هرگز شبیه موجودات امکانی نیست.
در این فصل صفات خبری که به ظاهر حاکی از جسمانیت خداست، به نوعی آنها را تفسیر میکند، مثلاً ید در تمام آیات به معنی قدرت و قوّه است و واژۀ «جنب» را در (یا حَسْرَتی عَلی ما فَرَّطْتُ فِی جَنْبِ اللّهِ) (1)
. زمر: 56.
به معنای طاعت میگیرد، و واژۀ «نفس» را در آیۀ (تَعْلَمُ ما فِی نَفْسِی وَ لا أَعْلَمُ ما فِی نَفْسِکَ) (2)به معنی «سرّ» و «غیب» میگیرد و «وجه» را در آیۀ (فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ) (3)به معنی ذات واستواء در آیه (اسْتَوی عَلَی الْعَرْشِ) (1)
. اعراف: 54.
به معنی استیلا تفسیر میکند.او میگوید خدا غنی و بینیاز است و در هیچ حالتی نیازمند نیست، زیرا نیازمندی از آن کسی است که دارای لذّت و الم و سود و زیان باشد و این چهارتا بر خدا محال است، قهراً احتیاج نیز به ساحت او راه ندارد.
او میگوید: اندیشۀ این که خدا دیده میشود، اندیشهای باطل است، زیرا لازمۀ آن این است که خدا در جهتی قرار گیرد، تا امکان دیدن او باشد، و جهت بر خدا محال است. آنگاه با این آیه استدلال میکند (لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصارَ) (2). سپس میگوید: خدا موسی را از رؤیت خود مأیوس کرد و فرمود: (لَنْ تَرانِی) و اگر برای بار دوم موسی از خدا درخواست رؤیت کرد، این بر اثر فشار قوم او بود آنجا که گفتند: (لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتّی نَرَی اللّهَ جَهْرَةً) .(3)
میگوید خدا واحد و یگانه است به این معنی که نظیر ندارد، آنگاه با برهان تمانع و تعارض بر یگانگی خدا استدلال میکند، به این صورت که اگر خدا متعدد باشد، گاهی در میان خدایان مختلف، تشاجر و اختلاف پیش میآید،
سپس با آیاتی بر وحدانیت خدا استدلال میکند.
خدا عادل و حکیم است. قبیح از او سر نمیزند و هرگز چیزی که از نظر حکمت لازم باشد، ترک نمیکند.
افعال بندگان مربوط به خود آنهاست. کسانی که آنها را به خدا نسبت میدهند اهل ضلالت و عناد هستند. آنگاه میگوید: ما میبینیم خدا افعال بندگان را به خود آنان نسبت میدهد و این تعبیرها را دارد: (یَکْسِبُونَ) ، (یَمْکُرُونَ) ، (یَفْعَلُونَ) ، (یَصْنَعُونَ) ، (یَکْفُرُونَ) ، (تَخْلُقُونَ إِفْکاً) .
خدا کسی را جز به خاطر گناهش عذاب نمیکند، سپس با این آیه استدلال میکند: (لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری) .(1)
. انعام: 164.
قضا و قدر، به امور حق و صحیح تعلق میگیرد، بنابراین کفر بندگان و گناه گنهکاران متعلق قضا و قدر نیستند.
1) (1)
خدا بندگان را در حدّ توان، تکلیف میکند و تکلیف به محال، از نظر خرد قبیح است و قرآن هم بر این تصریح کرده است: (لا یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها) .(1)
. بقره: 286.
ارادۀ خدا بر امور قبیح تعلق نمیگیرد، بنابراین، ظلم و کفر و فساد که از بندگان سر میزند، متعلق ارادۀ الهی نیست، سپس با این آیات، استدلال میکند:
(وَ اللّهُ لا یُحِبُّ الْفَسادَ) .(2)
(وَ لا یَرْضی لِعِبادِهِ الْکُفْرَ) .(3)
(وَ مَا اللّهُ یُرِیدُ ظُلْماً لِلْعِبادِ) .(4)
کارهایی که عین مصلحت و رستگاری است، از او صادر میگردد و اگر هم گاهی بندگان را به وسیلۀ بیماری و گرسنگی امتحان میکند، به خاطر این است که بندگان بیدار شوند.
در باب نبوت نیز فصولی را دارد که به صورت اجمال میگوید:
با مطالب گذشته خدا را شناختیم. اکنون پیامبر کیست؟ او در جواب میگوید: حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سپس میگوید: دلیل بر نبوت او، معجزات روشن اوست.
میگوید: اگر کسی دربارۀ قرآن سؤال کند، میگوییم قرآن کلام خدا و کلام مسموع، حادث و مخلوق خداست، سپس با آیاتی بر حادث بودن قرآن، استدلال میکند.
میگوید: نخستین امام بعد از رسول خدا و شایستۀ خلافت، امیر مؤمنان علیه السلام سید اوصیاست، سپس با آیه (إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ) (1)
. مائده: 55.
و روایاتی بر امامت او استدلال میکند.میگوید: امامت پس از علی بن ابی طالب علیه السلام از آن حسن و سپس از آن حسین علیهما السلام است. و دلیل ما بر امامت این دو، گفتار رسول گرامی است که
1) (1)
فرمود: «الحسن و الحسین امامان قاما أو قعدا و أبوهما خیرٌ منهما». سپس دربارۀ امامت بعد از حسنین سخن میگوید که امامت باید از این دو نسل، ادامه پیدا کند و بر غیر این دو نسل، امامت حرام است. هر کس از این دو نسل ادعای پیشوایی کند و خصال امامت را دارا باشد، شایستۀ امامت است و مراد او از صفات امامت، علم برجسته، فضیلت آشکار، شجاعت بینظیر، بخشندگی و مدیریت و پرهیزکاری سپس برای لزوم هر یک از این صفات، استدلال میکند. بنابراین حضرت زینالعابدین علیه السلام امام واجد برخی از شرایط نیست، بلکه فرزندش زید بن علی و کسانی که خروج کردهاند به مقام امامت رسیدهاند.
امر به معروف و نهی از منکر از واجبات هستند، زیرا قرآن میفرماید:
(وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ) .(1)
. آل عمران: 104.
«باید از میان شما، جمعی دعوت به نیکی، و امر به معروف و نهی از منکر کنند. و آنها همان رستگارانند».
مراد از وعد، نوید پاداش و از وعید، نکوهش و وعدۀ عذاب است. او معتقد است آیاتی که دربارۀ وعد و وعید آمده است، عمل به آن بر خدا لازم است، و در حقیقت، عمل به وعد مورد اتفاق مسلمانان است، و امّا عمل به وعید از نظر
1) (1)
زیدیه مانند معتزله لازم است و گویا عفو را نوعی تخلف به شمار میآورد.
مرتکبان گناه کبیره، از نظر خوارج کافرند ولی زیدیه نیز مانند معتزله آنها را در حد وسط بین کفر و ایمان قرار میدهند و اگر بدون توبه بمیرند در آتش مخلّد خواهند بود.
او فصلی برای شناخت مؤمن گشوده و میگوید: مؤمن کسی است که واجبات را انجام دهد و از امور قبیح و حرام، اجتناب کند، بنابراین، ما چنین فردی را با این اوصاف توصیف میکنیم. او را مؤمن، مسلمان، پاکیزه، پرهیزگار، دوست و نیکوکار میدانیم.
کسی است که خالق را نشناسد و یا صفات او را نداند کسی که یکی از صفات او را انکار کرد، کافر به شمار میرود یا بگوید خدا در فلان مکان است، یا برای او شریکی معتقد شود، یا بگوید معاصی بندگان، فعل خداست و متعلق ارادۀ اوست، یا رسالت پیامبر و یا ضروری دین را انکار کند.
فاسق، کسی است که گناهان بزرگی را مرتکب شود، مانند زنا و شرب خمر
و غیره؛ او همه نوع وصف و عنوان زشت را بر خود هموار میسازد، فقط نمیتوان او را کافر و منافق خواند.
تفاوت فعل خدا با فعل بندگان این است که جواهر و اعراض و اجسام، همگان فعل خدا هستند، موجوداتی که بشر از آفریدن آن عاجز و ناتوان است ولی چیزهایی که از بندگان از طریق خواست و گزینش صادر میشود، فعل بندگان است و فعل خدا نیست.
اعتقاد به روز قیامت و این که مرگ، دروازۀ زندگی دیگری است، شرط ایمان است و باید معتقد بود در روز قیامت، میزان نصب میشود، و نامۀ اعمال افراد به دست راست و چپ افراد داده میشود.
او معتقد است شفاعت حق است ولی افرادِ مؤمن، مشمول شفاعتند نه افراد فاسق و گهنکار و در حقیقت شفاعت ترفیع درجه است، نه بخشیدن گناهان، و در این عقیده با معتزله همراهند.
اینها رؤوس عقاید زیدیه است که در حقیقت در بخشی با امامیه و در بخش دیگر با معتزله همگامند.
باز رسالههای متعددی در اختیار ماست که عقاید زیدیه را بیان میکند،
ما در بیان عقاید آنان به این دو کتاب اکتفا کردیم و کتاب سومی هست به نام «مصباح العلوم فی معرفة الحی القیوم» نگارش احمد بن حسن الرصاص (600-650 ق) که به وسیلۀ محمد عبدالسلام تحقیق شده است و میتواند بیانگر عقاید زیدیه باشد.
زیدیه بسان امامیه از فرق شیعه هستند ولی با این همه، بین علما و دانشمندان این دو گروه، مناظراتی رخ داده که برخی را یادآور میشویم:
سید مرتضی (355-436) بخشی از این مناظرات را در کتاب «الفصول المختارة» آورده است و در حقیقت، این کتاب، گزینشی از کتاب «العیون و المحاسن» شیخ مفید است.
اکنون به نقل برخی از مناظرهها میپردازیم:
امامیه بخشی از حنابله هستند، چرا به دلایل سهگانۀ زیر:
حنبلیها بر خواب اعتماد میکنند، امامیه نیز چنین هستند.
حنبلیها برای بزرگان خود مدعی معجزاتند، همچنین امامیه.
حنبلیها قبور بزرگان خود را زیارت میکنند همچنین امامیّه.
این مطلب را به شیخ مفید گزارش میکنند، او در جلسۀ درس خود، سخن را چنین آغاز میکند:
جوانی از اولاد انصار، که به درس ما میآید و علم کلام میآموزد، به من خبر داد که دیشب با طبرانی یکی از بزرگان زیدیه دیداری داشتم، او به من چنین گفت: شما امامیه با آن که با حنابله موافق نیستید ولی در سه مطلب با آنها هماهنگ و همگام هستید و آن سه مطلب را بازگو کرد، شیخ مفید پاسخ داد:
ای جوان! برو به او بگو، اگر اعتماد بر خواب (در شرایط خاصّی) نشانه حنبلی بودن باشد، پس همۀ مسلمانان که به قرآن معتقدند حنبلی خواهند بود، زیرا یوسف خوابی را دید و آن را به پدرش گفت و او نیز از تعبیر خواب یوسف آگاه شد و به او سفارش کرد که به کسی در این باره چیزی نگوید به این صورت:
(إِذْ قالَ یُوسُفُ لِأَبِیهِ یا أَبَتِ إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی ساجِدِینَ) .(1)
. یوسف: 4.
(قالَ یا بُنَیَّ لا تَقْصُصْ رُؤْیاکَ عَلی إِخْوَتِکَ فَیَکِیدُوا لَکَ کَیْداً إِنَّ الشَّیْطانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوٌّ مُبِینٌ) .(2)
(به خاطر بیاور) هنگامی را که یوسف به پدرش گفت: «پدرم! من در خواب دیدم که یازده ستاره، و خورشید و ماه در برابرم سجده میکنند!»
گفت: «فرزندم! خواب خود را برای برادرانت بازگو مکن، که برای تو نقشۀ (خطرناکی) میکشند؛ چرا که شیطان، دشمن آشکار انسان است.
(وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَیانِ قالَ أَحَدُهُما إِنِّی أَرانِی أَعْصِرُ خَمْراً وَ قالَ الْآخَرُ
إِنِّی أَرانِی أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِی خُبْزاً تَأْکُلُ الطَّیْرُ مِنْهُ نَبِّئْنا بِتَأْوِیلِهِ إِنّا نَراکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ * قالَ لا یَأْتِیکُما طَعامٌ تُرْزَقانِهِ إِلاّ نَبَّأْتُکُما بِتَأْوِیلِهِ قَبْلَ أَنْ یَأْتِیَکُما ذلِکُما مِمّا عَلَّمَنِی رَبِّی إِنِّی تَرَکْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لا یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ کافِرُونَ * وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائِی إِبْراهِیمَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ ما کانَ لَنا أَنْ نُشْرِکَ بِاللّهِ مِنْ شَیْءٍ ذلِکَ مِنْ فَضْلِ اللّهِ عَلَیْنا وَ عَلَی النّاسِ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا یَشْکُرُونَ * یا صاحِبَیِ السِّجْنِ أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَیْرٌ أَمِ اللّهُ الْواحِدُ الْقَهّارُ) .(1)
. یوسف: 36-39.
و دو جوان، همراه او وارد زندان شدند؛ یکی از آن دو گفت: «من در خواب دیدم که (انگور برای) شراب میفشارم.» و دیگری گفت: «من در خواب دیدم که نان بر سرم حمل میکنم؛ و پرندگان از آن میخورند؛ ما را از تعبیر این خواب آگاه کن که تو را از نیکوکاران میبینیم».
(یوسف) گفت: «پیش از آنکه جیرۀ غذایی شما فرارسد، شما را از تعبیر خوابتان آگاه خواهم ساخت. این، از دانشی است که پروردگارم به من آموخته است. من آیین قومی را که به خدا ایمان ندارند، و به سرای دیگر کافرند، ترک گفتم (و شایستۀ چنین موهبتی شدم).
من از آیین پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب پیروی کردم. برای ما شایسته نبود چیزی را همتای خدا قرار دهیم؛ این از فضل خدا برما و بر مردم است؛ ولی بیشتر مردم شکرگزاری نمیکنند.
ای همراهان زندانی من! آیا خدایان پراکنده بهترند، یا خداوندِ یکتای پیروز؟!»
تنها این دو مورد نیست که یوسف، به تعبیر خواب میپردازد، بلکه خواب
1) (1)
پادشاه را نیز تعبیر کرد و از این طریق از زندان نجات یافت.(1)
. یوسف: 43-44.
(فَلَمّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ قالَ یا بُنَیَّ إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ ما ذا تَری قالَ یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی إِنْ شاءَ اللّهُ مِنَ الصّابِرِینَ) (2).
جناب ابراهیم در عالم رؤیا دید که اسماعیل فرزند دلبند خود را سر میبرد و به فرزند خود گفت. او نیز پدر را تشویق بر اجرای آنچه در خواب دیده بود کرد.
بنابراین، اگر امامیه در برخی از موارد، بر خواب تکیه میکنند، به خاطر همین آیات است، و در عین حال، هیچ حکمی از احکام خدا از طریق خواب، ثابت نمیشود، ما در اخذ احکام فقط به دنبال نصوص قرآنی و روایات نبوی و علوی هستیم.
دربارۀ اعتراض دوم، یادآور شد که کرامات، امری است که قرآن آن را تأیید میکند. قرآن، یادآور میشود که ما به مادر موسی گفتیم: فرزند خود را شیر بده و اگر ترسیدی که مأموران فرعون، از تولد او آگاه شوند، او را در دریا بیفکن و نترس و اندوهگین نباش. ما او را به تو باز میگردانیم و او را از رسولان قرار میدهیم.(3)
آیا این مسأله جز از طریق کرامت میتواند تفسیر شود؟
خدا در قرآن برای مسیح شیرخوار، کراماتی را ثابت میکند. اینک متن آیه:
(فَأَشارَتْ إِلَیْهِ قالُوا کَیْفَ نُکَلِّمُ مَنْ کانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیًّا * قالَ إِنِّی عَبْدُ اللّهِ آتانِیَ الْکِتابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا * وَ جَعَلَنِی مُبارَکاً أَیْنَ ما کُنْتُ وَ أَوْصانِی
بِالصَّلاةِ وَ الزَّکاةِ ما دُمْتُ حَیًّا) .(1)
. مریم: 29-31.
ما به مادر موسی الهام کردیم که: «او را شیرده؛ و هنگامی که بر او ترسیدی، وی را در دریا (ی نیل) بیفکن؛ و نترس و غمگین مباش، که ما او را به تو باز میگردانیم، و او را از رسولان قرار میدهیم.»
دربارۀ اعتراض سوم یادآور شد: مسلمانان زیارت رسول خدا را در سفر حج الزامی شمردهاند و روایاتی را که دربارۀ زیارت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله رسیده، برشمرد و گفت: پیامبر به هنگام بازگشت از حجةالوداع در کنار قبری نشست و اشک ریخت، عرض کردند: ای رسول خدا! این قبر از آن کیست؟ فرمود: قبر مادرم آمنه است. از خدا خواستم اجازه دهد آن را زیارت کنم. او به من اجازه داد. دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله به زیارت عمویش حمزه میرفت و در کنار قبر او نماز میگزارد، اگر زیارت قبور اولیا و در رأس آنها قبر پیامبر خدا حنبلیگری باشد پس اسلام بر اساس حنبلیگری است. باید یادآور شد که این فرد، عقاید امامیه را تحریف کرده است. خواب انواع و اقسامی دارد، برخی رحمانی و برخی شیطانی و برخی نیز ساختۀ ذهن و اندیشۀ خود انسان است.(2)
این ترجمهای بود از مناظرۀ شیخ با یک فرد زیدی که به صورت غیر مستقیم انجام میگرفت.
شیخ مفید مناظره دیگری با یکی از سران زیدی دارد که از نظر خوانندگان میگذرانیم:
اعتراض کرد که چرا شما زید بن علی بن الحسین را امام نمیدانید؟
شیخ در پاسخ او گفت: چه کسی گفته است که ما او را امام نمیدانیم؟ میان ما و شما دربارۀ زید بن علی اختلافی نیست. آن مرد پرسید: چگونه؟ شیخ گفت:
مگر نه این است که شما او را امام در امر به معروف و نهی از منکر و قیام بر ضد ظالمان میدانید؟
مرد زیدی: درست است.
شیخ مفید: ما نیز به این معنا معتقدیم و این را دربارۀ او میپذیریم پس با شما در آن اختلافی نداریم.
از جهت دیگر آیا شما او را امام منصوص از طرف خدا و رسول خدا میدانید؟ آیا او را معصوم از گناه و خطا میدانید؟
مرد زیدی: نه، این گونه نیست.
شیخ مفید: ما نیز او را منصوص و معصوم نمیدانیم. پس در این جهت نیز با شما اختلافی نداریم.
مرد زیدی دیگر چیزی نتوانست بگوید و ساکت شد و بر جای خود نشست.(1)
. سید مرتضی، الفصول المختارة، ص 340.
1) (1)
تا این جا ما توانستیم نیمرخی از زیدیه از نظر تاریخ و آثار و علما و دانشمندان و عقاید معرفی کنیم، ولی بر این تقریب میان فرق شیعه بالاخص میان امامیه و زیدیه، اموری را لازم میدانیم که به آنها اشاره میکنیم:
تاریخ هر دو مذهب گواهی میدهد که بین دانشمندان دو گروه، رابطۀ علمی و فکری وجود داشته و از عقاید یکدیگر کاملاً آگاه بودهاند و دو کتاب شیخ مفید به نامهای «العیون و المحاسن» و کتاب «اوائل المقالات» حاکی از احاطۀ شیخ بر عقیدۀ آنهاست ولی بعدها رابطه میان دو گروه بسیار ضعیف و کمرنگ شد و امّا علت آن، چه بوده و چه زمانی رخ داده بر ما روشن نیست. در دانشگاه نجف در سالهای اخیر، دانشجویی از زیدیه دیده نمیشود همچنین در دیگر دانشگاههای شیعه، بنابراین برای وحدت کلمه لازم است که افرادی از زیدیه نیز در دانشگاه امامیه پذیرفته شوند و آنها با حفظ عقیدۀ خود از عقاید دیگران نیز آگاه شوند.
فهارس منتشر شده، از کتابخانههای یمن، نشان میدهد که آنان گامهای بلندی در ادبیات، و کلام و فقه و علوم دیگر برداشتهاند و یکی از علل پیشرفت آنان این بوده که در فقه مقید به مذاهب خاصی نبودهاند، هر چند از فقه حنفی بیشتر اثر پذیرفتهاند. وجود اجتهاد از زمان قاسم رسّی تاکنون، مایۀ غنای دانش و فرهنگ آنان شده است، بنابراین، برای شناخت علما و دانشمندان آنها لازم است به کتابهای زیر مراجعه شود که در حقیقت بازگو کنندۀ تاریخ زندگانی علمای آنهاست:
نسمة السحر فی ذکر من تشیّع و شعر نگارش یوسف بن یحیی حسنی صنعانی متوفای 1121 ه. ق. او در این کتاب نام 194 تن از شاعران شیعه از متقدم و متأخر را آورده است.
نشر العرف لنبلاء الیمن بعد الألف، نگارش سید محمد بن محمد زباره حسنی صنعانی متوفای 1380 ه. ق. او در این کتاب به ترجمۀ دانشمندان یمنی در چهارده قرن تاریخ اسلام پرداخته است و برای هر قرنی، نامی گذارده است.
مطلع البدور و مجمع البحور، نگارش قاضی احمد بن صالح صنعانی، متوفای 1092 ه. ق که در چهار جلد منتشر شده و حاوی ترجمۀ 1360 نفر میباشد.
الحدائق الوردیة تألیف حمیدالدین محلی؛ لازم است به صورت روزپسند تجدید چاپ شود.
البته اخیراً دربارۀ تاریخ یمن و علمای آنجا کتابهای فراوانی منتشر شده است.
شیوۀ حکومت و اساس آن را در مذهب زیدی سه چیز تشکیل میدهد:
الف) وراثت که باید امام، از فرزندان فاطمۀ زهرا علیها السلام باشد.
ب) دعوت به امامت.
ج) جهاد و قیام مسلحانه بر ضد ظالمان و کافران.
در حالی که هر یک از این سه اصل که در حقیقت پایۀ مذهب زیدی هستند، خالی از مناقشه نیست.
اما دربارۀ اصل نخست باید یادآور شویم که اگر امام از طریق خدا یا پیامبر صلی الله علیه و آله معین شد باید از او پیروی کرد، خواه فاطمی باشد یا نه و اگر امیرمؤمنان علی علیه السلام امام منصوص است باید از او پیروی کرد چون بر امامت او تنصیص است، در حالی که فاطمی نیست، و شایسته است به جای فاطمی بودن دربارۀ شایستگی او برای منصب امامت سخن گفت، چه بسا غیر فاطمی شایستهتر از فاطمی باشد و به تعبیر دیگر: آنان در مورد امامت دو فصل
گشودهاند، فصل تنصیصی که همان سه امام اوّل را شامل میشود و فصل غیر تنصیصی که در آن، فاطمی بودن را شرط کردهاند، در حالی که امامیه در همه جا تنصیص را شرط میدانند، و لذا فاطمی بودن، رکن نیست، هر چند در غیر علی علیه السلام، همگان فاطمی هستند.
اصل دوم و سوم، سبب میشود که گروهی از فاطمیها برای اشغال این منصب قیام کنند، و طبعاً به نزاع و تشاجر خواهد کشید، بنابراین، بهتر است اساس امامت را بر دو اساس استوار سازیم:
تنصیص از مقام برتر
در زمان غیبت، مشارکت مردم در پیریزی حکومت، تا از این طریق هر نوع مشاجره و نزاع از بین برود.
امام یحیی بن حسین میگوید: هرگاه دو فاطمی قیام کنند، دانش و پرهیزگاری و پیراستگی مایۀ برتری یکی از آنها میشود، این نوع ترجیح، در یک محیط کوچک مانند مسجد کارساز است، نه در محیط بزرگ و لذا اخیراً برخی از علمای زیدی برای رفع این مشکل به دو صورت طرحی را ارائه کردهاند:
عالمان و رهبران و روشنفکران جمع شوند و دربارۀ فرد مدّعی امامت، مطالعه کنند اگر او را واجد صلاحیت دیدند، با او بیعت کنند و در غیر این صورت، به دیگری رأی دهند.
رجال حلّ و عقد، فردی را برای امامت کاندیدا کنند تا مردم با او بیعت کنند.
در طول تاریخ در محیط یمن، نزاع بین دو گروه شیعی: اسماعیلی و زیدی در جریان بوده است. ائمۀ زیدیه هر چند با قدرت به میدان آمدهاند ولی بیشترین نبرد آنان با اسماعیلیه بالأخص قرامطه بوده است. مؤسس دولت زیدی در یمن در اواخر قرن سوم، شخص موسوم به امام هادی است. او وقتی وارد یمن شد، قرامطه و باطنیه، یمن را پر کرده بودند و مجموعاً بیش از هشتاد و اندی نبرد در میان آنان، ثبت شده است. در زمان المتوکل علی اللّه یعنی مطهر بن یحیی و سپس یحیی بن زید نبردهایی با اسماعیلیه در جریان بود که سبب شد، اسماعیلیه به کوهها پناه ببرند. هر چند این اختلافات با ظهور جمهوری در یمن پایان یافت و هر دو گروه مورد ستم جمهوری ساختۀ غرب قرار گرفتند.
از بحثهای پیشین، روشن شد که همکاری میان زیدیه و معتزله از زمانهای پیشین وجود داشت، و لذا هر دو گروه، عدل و توحید را از اصول دانسته و با جبر و تشبیه، به نبرد پرداختند، حتی برخی از ائّمۀ زیدیه (المستظهر باللّه)، متوفای 425 نزد قاضی عبدالجبار معتزلی درس آموختهاند، و آنچه را که استاد پیرامون اصول خمسه املا کرده، به نگارش در آورده که به نام الاصول الخمسه چاپ شده است.(1)
. همدانی، عبدالجبار بن احمد، شرح الاصول الخمسه، مقدمه محقق، ص 29؛ مؤیدی، التحف شرح الزلف، ص 88.
به هنگام ظهور غزنویان و سلجوقیان، به تحریک حنبلیان، آثار معتزله، و
1) (1)
کتابخانههای آنان به یغما رفت و یا در آتش سوخت، از این جهت، زیدیهای موجود در عراق، تا آنجا که توانستند، قسمتی از آثار معتزله را به یمن منتقل نمودند، تا جایی که قاضی عبدالسلام (550-573 ه. ق) مغنی قاضی عبدالجبار همراه با اصول خمسه حسین بصری را، از عراق به یمن منتقل کرد و اگر این تلاشها نبود چیزی از آثار معتزله در دست نبود، و اخیراً در حکومت جمال عبدالناصر، یک گروه از محققان با تجهیزات کامل به یمن رفتند و از آثار باقی مانده از معتزله میکروفیلم تهیه کرده و به مصر منتقل کردند.
هر مذهبی از مذاهب کلامی و فقهی، دارای شخصیتهای گوناگونی است که همگی در خدمت مذهب بوده امّا شیوۀ کار آنها از نظر ارزش یکسان نیست، عین همین مطلب در مذهب اشعری در جلد دوم به گونهای بیان شده است.
اکنون نوبت آن رسیده است که شخصیتهای بزرگی که در تأسیس مذهب و یا تشریح و ترویج آن به گونهای نقش داشتهاند، شرح داده شوند، در این میان نویسندۀ معاصر زیدی آقای علی بن عبدالکریم شرفالدین شخصیتهای معروف زیدی را در چهار طبقه آورده است که ما به صورت موجز از آن کتاب اقتباس کرده و بیان میکنیم.
ایشان میگوید: شخصیتهای زیدی به چهار طبقه به نامهای یاد شده تقسیم میشوند:
طبقۀ مؤسس (پایهگذاران)
مخرج (تدوین کنندگان)
طبقۀ محصّل (پژوهشگران)
طبقۀ مذاکر (بازگو کنندگان)
وی در کتاب خود بهنام «الزیدیة نظریة و تطبیق» شخصیتهای بزرگ زیدی را به چهار طبقه تقسیم کرده است:
طبقه اوّل: طبقۀ مؤسس یعنی کسانی که در پایهگذاری این مذهب فکری یا کلامی تأثیر بسزایی داشتهاند و اسامی آنان به قرار زیر است:
أ. امام زید بن علی شهید سال 122 ه. ق
ب. امام قاسم بن ابراهیم درگذشته به سال 242 ه. ق
ج. نوۀ او، امام هادی یحیی بن الحسین پایهگذار مذهب در یمن، درگذشته به سال 298 ه. ق
د. امام ناصر معروف به اطروش، حسن بن علی، پایهگذار مذهب زیدی در طبرستان، درگذشته به سال 304 ه. ق.
طبقۀ دوم: طبقۀ مخرج و آنان کسانی هستند که از سخنان امامان پیشین و یا گفتوگوهای آنان با مخالفان، احکام شرعی را بر پایۀ کتاب و سنت استخراج کردهاند و آنان عبارتند از:
أ. محمد بن منصور مرادی درگذشته به سال دویست و نود و اندی
ب. ابوالعباس احمد بن ابراهیم درگذشته به سال 353 ه. ق
ج. احمد بن الحسین بن هارون الحسنی درگذشته به سال 416 ه. ق
د. ابوطالب یحیی بن الحسین بن هارون الحسنی درگذشته به سال 424 ه. ق
ه. علی بن بلال آملی آزاد شدۀ مؤید باللّه و ابوطالب
و. احمد بن محمد أزرقی.
طبقۀ سوم: طبقۀ محصّل و آنان کسانی هستند که به اقوال و گفتارهای امامان اهتمام جسته و آن را برای شاگردان خود از طریق روایت نقل کردهاند و احیاناً به طریق مناوله (کتابی را به دست گرفتن و گفتن این که این احادیث را از ما با سندی که در این کتاب است نقل کنید).
و آنان عبارتند از:
أ. قاضی زید بن محمد کلابی ملقب به حافظ اقوال عترت
ب. سید علی بن العبّاس راوی اجماعات اهل بیت درگذشته به سال 340 ه. ق
ج. قاضی الحسن بن محمد الرصاص، درگذشته به سال 584 ه. ق
د. امام الحسین بن بدرالدین درگذشته به سال 662 ه. ق
ه. زید بن علی بن الحسن بن علی بیهقی
و. قاضی جعفر بن احمد عبدالسلام درگذشته به سال 573 ه. ق
ز. امام عبداللّه بن حمزه درگذشته به سال 614 ه. ق.
طبقه چهارم: طبقۀ مذاکر، کسانی هستند که اقوال پیشینیان را بررسی کرده و دربارۀ آنها از نظر سند و متن تحقیق به عمل آورده و آنها را بر اصول مذهب و قواعد مستخرج از کتاب و سنت عرضه داشته، آنگاه موافق را گرفته، و مخالف را رها کردهاند. در این مورد، هر کدام از آنها رأی خاصی داشتهاند که با دیگری مختلف بوده، زیرا معتقد بودند هر مجتهدی در واقع مصیب است و آنان عبارتند از:
قاضی محمد سلیمان صعدی درگذشته به سال 730 ه. ق
قاضی عبداللّه بن زید درگذشته به سال 667 ه. ق
قاضی یحیی بن حسن معاصر یحیی بن حمزه
امام یحیی بن حمزه درگذشته به سال 749 ه. ق
امام عزالدین بن حسن درگذشته به سال 900 ه. ق
قاضی محمد بن یحیی درگذشته به سال 717 ه. ق
قاضی یوسف بن احمد درگذشته به سال 832 ه. ق
امام احمد بن یحیی المرتضی درگذشته به سال 840 ه. ق.
بیشترین افراد این طبقه، مجتهدان مذهب زیدی بودند سپس دربارۀ انواع اجتهاد آنان سخن گفته که فعلاً مورد بحث ما نیست.(1)
. شرف الدین، علی بن عبدالکریم، الزیدیة نظریة و تطبیق، ص 16-18.
در اینجا دامن سخن را کوتاه میکنیم شایسته است در مورد یک فرقۀ دیگر از فرق شیعه به نام اسماعیلیه سخن بگوییم، اینک بخش دوم را به این موضوع اختصاص دادیم.
1) (1)
بسم الله الرحمن الرحیم
این بخش مربوط به مذهب اسماعیلی و برخی از فرقههای دیگر است و فهرست اجمالی را مینگاریم.
پیشگفتار: پیروان مذهب اسماعیلی به فرقههای مستعلی، و نزاری و فرقه نخست به دو گروه به نامهای داودی و سلیمانی، و فرقه دوم به دو دسته به نام مؤمنی و قاسمی تقسیم میشوند.
فصل نخست: مذهب اسماعیلی در کتابهای ملل و نحل
فصل دوّم: جنبشهای باطنی در عصر امام صادق علیه السلام
فصل سوّم: امامان مذهب اسماعیلی
فصل چهارم: امامان ظاهر و آشکار
فصل پنجم: امامان فرقه مستعلیه
فصل ششم: امامان نزاریه: مؤمنیه و آغاخانیه
فصل هفتم: خاندان آغاخان
فصل هشتم: عقاید و اصول پنجگانه مذهب اسماعیلی
فصل نهم: سلسله امامت مذهب اسماعیلی
فصل دهم: تأویل در نظریه مَثَل و ممثول
فصل یازدهم: قرامطه
فصل دوازدهم: فرقه دروز(1)
فصل سیزدهم: فرقه فحطیه
فصل چهاردهم: واقفیه
فصل پانزدهم: نصیریه
1) (1). فصل پایانی اسماعیلیه.
سپاس خدای را که به ما توفیق داد که به ترجمه زندگانی زید بن علی و نگارش ویژگیهای مذهب زیدی از نظر عقیدتی و فقهی بپردازیم. هماکنون وقت آن رسیده است که زمام قلم را به یکی از فرقههای نسبتاً بزرگ شیعه به نام «اسماعیلیه» ببریم. مسلماً بین فرقۀ اسماعیلیه و امامیه، در شمار امامان اختلاف روشنی است. همین اختلاف نیز میان امامیه و زیدیه حاکم بود.
گروه زیدیه باب امامت منصوص را پس از حسین بن علی علیه السلام بسته دانستند.
و شیوۀ بیعت را برای گزینش امام، انتخاب کردند، در حالی که شمار امامان، نزد امامیه به دوازده میرسد که آخرین آنان به امر الهی زنده و غایب است و در وقت معینی ظاهر خواهد شد.
ولی فرقۀ اسماعیلیه پس از امام صادق علیه السلام به پنج فرقۀ معروف تقسیم شدهاند:
1 - گروهی که معتقد به امامت اسماعیل بن جعفر صادق شده و میگویند او پس از غیبت رجوع خواهد کرد این همان اسماعیلیۀ خالص است.
2 - «قرامطه»، که قائل به امامت محمد بن اسماعیل بن جعفر الصادق علیه السلام شدند و معتقدند او از انظار پنهان شده و به موقع ظهور خواهد کرد. و از این دو
گروه امروز کسی باقی نمانده است.
3 - «دُرزیها» که امامت را پس از محمد بن اسماعیل تا امام یازدهم به نام «حاکم بأمراللّه» پیش بردند. سپس معتقدند او از دیدگان غایب شده و منتظر ظهور او هستند.
4 - «مستعلیه»، آنان امامت را تا پس از الحاکم به امراللّه امام سیزدهم به نام مستنصرباللّه سوق داده و به امامت فرزند او به نام المستعلی باللّه معتقد شدند. و این گروه معروف به «بُهره» هستند. سپس همین گروه پس از قرنها در سال 999 به دو دسته داوودی و سلیمانی تقسیم شدند. که اکنون در هند و یمن و تا حدودی سوریه حضور دارند.
5 - «نزاریه»، آنان امامت را تا مستنصرباللّه پیش برده و سپس به امامت فرزند او نزار بن معد، معتقد شدند و در ادامه گروه نزاریه به دو فرقه تقسیم شدهاند:
مؤمنیه که امامت منصوص را در بیست و دوّمین امام پایان یافته میدانند و قاسمیه (آقاخانیه) که امامت را تا عصر حاضر ادامه میدهند(1)
. امام کنونی آنها «کریمخان» است.
.حقیقیترین اختلاف، میان امامیه و زیدیه و گروه اسماعیلیه در مفهوم تنصیص است. دو فرقه نخست معتقدند معنی تنصیص این است که امام منصوص، امام بعدی را با لفظ و بیان و با شاهد گرفتن گروهی معین کند، در حالی که مفهوم تنصیص نزد اسماعیلیه، انتقال امامت از پدران به فرزندان است و تولد فرزند به صورت طبیعی خود به خود نوعی تنصیص از پدر به امامت فرزند
1) (1)
است و اگر پدر دارای اولاد متعددی باشد، پدر به خاطر آگاهی فوق العاده، میتواند تشخیص دهد که کدام یک از فرزندانش امام منصوص است.
بنابراین بهتر است گفته شود امامت نزد آنها به وراثت است نه با تنصیص در هر حال، این گروه، در هند و پاکستان و یمن و سوریه و لبنان و افغانستان و تاجیکستان و آفریقا و ایران، حضور دارند.
مذهب اسماعیلی، از آرا و عقایدی برخوردار است که به صورت گسترده، در فصلهای آینده، بیان خواهد شد. ولی اکنون ویژگیها و اصول عقاید آنان را یادآور میشویم:
مذهب اسماعیلی از روز نخست از سادگی خاصی برخوردار بود، تنها میگفت که باید حکومت را از عباسیان به خاطر ستمی که بر مسلمانان و بالأخص اهلبیت علیهم السلام روا میدارند، باز گرفت. مسلماً هر نوع دعوت به این سادگی نمیتواند دارای جاذبه باشد و گروهی را به دور خود جمع کند، ولی دعوت آنان دارای شگردهای خاصی بود که توانست جمعیت عظیمی را پیرو خود سازد و بر حکومت وقت بتازد و در خارج از بغداد، حکومتی تشکیل دهد.
یکی از این شگردها انتساب مدّعیان امامت به خاندان رسالت است و اینکه آنان از فرزندان فاطمۀ زهرا، دخت گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله هستند و از آنجا که مردم به پیامبر گرامی و اهلبیت علیهم السلام او علاقۀ خاصی دارند؛ طبعاً کسانی که پرچم ولایت را بلند
کنند، در قلوب مردم جای عظیمی خواهند داشت.
تأویل ظواهر قرآن و روایات و تفسیر آنها به امور باطنی، ویژگی خاص مذهب اسماعیلیه است. جدا شدن آنان از دیگر شیعیان که معتقد به امامت موسی کاظم علیه السلام پس از امام صادق علیه السلام بودند، چندان جاذبه نداشت، مگر این که دست به تأویل ظواهر بزنند تا حدّی به مذهب، رنگ و بوی تازهای بدهند. البته اسماعیلیه، نخستین گروهی نبودند که ظواهر قرآن و روایات را به معانی باطنی تأویل کردند، بلکه در میان اصحاب امام صادق علیه السلام نیز این گروه فعالیت میکردند، مانند ابوالخطاب و مغیرة بن سعید و دیگران.
تأویل ظواهر و تفسیر آیات قرآن به یک رشته معانی، آن هم بدون دلیل، سبب شد که مذهب اسماعیلی، با رویدادهای جهان، نوعی هماهنگی داشته باشد. و هر نوع تضاد میان مذهب و رویدادها از بین برود. مسلّماً مذهبی که بر پایۀ تأویل، استوار باشد، اصالت خود را از دست میدهد و در هر زمان، رنگ و بوی جدیدی به خود، میگیرد.
در عصر عباسیان خصوصاً در عصر منصور و هارون، ضدیّت با مسائل فلسفی به اوج خود رسید. آنان، خِرَد را از مسائل دینی به دور نگه میداشتند، و کسانی را که به تعقل و تدبر دعوت میکردند، طرد مینمودند و جمود بر ظواهر آن هم بدون تدبّر ویژگی، مذهب اهل حدیث بود.
در مقابل چنین جمودی، مذهب اسماعیلی درهای تعقل را در شرایع پیشین و مکاتب فلسفی برروی مذهب گشود و فلسفه را جزئی از دین شمرد. طبعاً مذهب، رنگ فلسفی به خود گرفت و با تمام رویدادها، نوعی هماهنگی پیدا کرد.
مصطفی غالب، که خود، از پیروان مذهب اسماعیلی است که در کتاب «تاریخ الدعوة الاسماعیلیه» مینویسد:
«کلمۀ اسماعیلیه در آغاز به معنی یکی از فرقههای معتدل شیعه بود، ولی با گذشت زمان، به یک جنبش عقلی تبدیل شد که پیروان ادیان گوناگون و احزاب سیاسی و اجتماعی چندی با نظریات فلسفی و علمی مختلف در آن شرکت داشتند».(1)
. غالب، مصطفی، تاریخ الدعوة الاسماعیلیه، ص 14.
فرقۀ اسماعیلی، در زمانی پدید آمد که قدرت عباسیان، شرق و غرب را گرفته و در نقاط مختلف جهان جاسوسانی را گمارده بودند که هر نوع اندیشه برخلاف حکومت مرکزی را گزارش کنند تا به سرکوب آن بپردازند.
در چنین شرایطی که حکومت نیرومندی بر سرزمینهای اسلامی تسلط داشت تشکیل یک جمعیت مذهبی آن هم در تقابل با حکومت، یعنی در مخالفت عباسیان، کارآسانی نبود، مگر آن که از تاکتیکهای خاص و تنظیمات سری بهرهمند شوند. سران اسماعیلی احساس کردند، در مقابل برنامهریزیهای دولت عباسی، که مخالفان را در هر نقطهای از جهان دستگیر و سرکوب میکنند،
1) (1)
باید بسیار دقیق و سازمان یافته و پنهانی عمل کنند. از این جهت سازمان تبلیغ اسماعیلی، نیز جزئی از مذهب شد و رنگ و بوی آن را یافت.
مصطفی غالب، مورخ اسماعیلی در این مورد میگوید:
«در واقع، هیچ دولتی و فرقهای مانند اسماعیلیه به کار تبلیغ و سازماندهی آن نپرداخته، آنان تبلیغ را در روزگار مبارزه به صورت پنهانی، و نیز در دوران فعالیت آشکار خویش به عنوان ابزار اصلی، برگزیدند.
برنامهریزی آنان برای تبلیغ در جهان بیسابقه و روشهای آنان بر پایههای محکمی استوار بود که از عقیدۀ آنان سرچشمه میگرفت. آنان در سازماندهی با نبودن وسایل امروزی، توانستند با سرعت خاصی، بر دورترین نقاط جهان اسلام، تسلّط یابند و مذهب خود را انتشار دهند. و در آن زمان برای فرستادن پیامها، و بازپسگیری پاسخها از کبوتران نامهرسان، بهره میگرفتند».(1)
. همان، ص 37.
آنان برای استحکام پایههای دعوت خود، ناچار شدند که به امامان و داعیان خود، قداست خاصی ببخشند بهگونهای که مخالفت با آنها نوعی ارتداد به شمار آید، و در حقیقت قداست و اثبات فضایل فوقالعاده برای داعیان و امامان جزو دین شمرده شد تا در سایۀ آن، دعوت اسماعیلی بدون مقاومت، پیش برود.
از این جهت، امامت در نظر آنان، از مرکزیت و مقام رفیعی برخوردار است و برای آن، مقام خاصی، قائلند و معتقدند از همان دوران حضرت آدم، پس از هر رسولِ ناطق، هفت امام آمده است و رفته است، به شرح زیر:
1) (1)
1 - حضرت آدم، رسول ناطق است. پس از او هفت امام آمدهاند.
2 - حضرت نوح، رسول ناطق است. پس از او نیز هفت امام آمدهاند.
3 - حضرت ابراهیم، رسول ناطق است. پس از او هفت امام آمدهاند.
4 - حضرت موسی رسول ناطق است. پس از او هفت امام آمدهاند.
5 - حضرت عیسی، رسول ناطق است و پس از وی هفت امام آمدهاند.
6 - حضرت محمد صلی الله علیه و آله، رسول ناطق است. پس از او هفت امام آمدهاند و آنان عبارتند از: علی بن ابیطالب، حسن بن علی، حسین بن علی، علی بن الحسین، محمد بن علی الباقر، جعفر بن محمد الصادق و اسماعیل بن جعفر.
در این صورت، ادوار هفتگانۀ امامت به پایان میرسد. آن کس که پس از وی آید، امام نخواهد بود. بلکه رسولِ ناطق است و لذا معتقدند رسول ناطق «محمد بن اسماعیل» است که باید پس از وی هفت امام پشت سر هم بیایند تا نوبت به رسولِ ناطق بعدی برسد آنان با این طرح، رو در روی تمام فرق اسلامی قرار گرفتهاند که پیامبر گرامی را رسول خاتم میدانند.
بنابراین محمد بن اسماعیل برتر از پدر، بلکه برتر از ائمۀ هفت گانه است زیرا او رسول است و دیگران، امام.
یک اقلیت در برابر اکثریت عباسیان، ناچار است گروهی را به نام «فدائیان» تربیت کند که در حفظ جان امامان و داعیان و پیروان، جان خود را نثار کند و در حقیقت، نقش فداییان آن روز نقش انتحاریهای امروز حزب «القاعده» است.
حزب «القاعده» برای خود قداست خاصی قائل است و لذا زیردستان را به
گونهای تربیت میکند که کشته شدن در راه اجرای دستورات رهبران، نوعی شهادت و رسیدن به بهشت شمرده میشود. و لذا با کمترین اشارهای کمربند انتحاری را به کمر میبندد و به میان جمعکثیری میرود و همه را میکشند به امید آن که به بهشت برود.
اکنون، نمونهای را یادآور میشویم:
در سال 500 هجری فخرالملک، وزیر سلطان سنجر، تصمیم گرفت که قلعههای اسماعیلیه را در «الموت» تسخیر کند. «حسن صباح» از تصمیم وی آگاه شد. یکی از فداییان را اعزام کرد که با زدن خنجر به حیات او پایان دهد. از این جهت، قلعۀ الموت پیوسته در حصار سلجوقیان بود.
در سال 501 قلعه به دست سلطان سلجوقی مورد محاصره قرار گرفت.
سلطان پیکی را پیش حسن صباح فرستاد و از او خواست که تسلیم شود و به اطاعت از حکومت مرکزی گردن نهد. حسن صباح برای این که قدرت خود را به رخ پیک سلطان بکشد، دو نفر از فداییان خود را خواست به یکی گفت: خود را از این برج بلند به زمین بیفکن. به دیگری گفت: با این خنجر خود را بکش و هر دو فرمانبرداری کردند. آنگاه حسن صباح به آن پیک گفت: برو به سلطان بگو نزد من هفتاد هزار از این فداییان هستند که حاضرند خون خود را در راه عقیدۀ خود، بریزند.(1)
. غالب، مصطفی، تاریخ الدعوة الاسماعیلیه، ص 263.
اعتقاد به قداست امامان سبب شد که در طول زندگی، از اوامر آنان کورکورانه پیروی کنند. هر چند بر خلاف شریعت اسلامی باشد.
1) (1)
مصطفی غالب، مورخ اسماعیلی میگوید: آقاخان ثالث، فرمان داد که زنان، نقاب از چهره خود برافکنند و دوشادوش مردان در ساختن کشور فعال باشند و گفت: امیدوارم در آینده که به این نقطه برمیگردم، اثری از حجاب نبینم پیام مرا به همۀ اسماعیلیان برسانید.(1)
. همان، ص 265.
مذهب اسماعیلی که بر تأویل ظواهر و آمیختن مذهب با مسائل فلسفی استوار است، نمیتواند به صورت آشکار و عریان عرضه شود، زیرا همۀ فرقهها به تکفیر آنان برمیخیزند. از این جهت، دعوت آنان حالت باطنی و سرّی گرفت و واقعیت مذهب به خاطر همین پنهانکاری پوشیده ماند، به گونهای که در قرنهای پیشین کمتر کسی میتوانست پرده از حقیقت مذهب برافکند. و لذا نویسندگان تاریخ عقاید و مذاهب کمتر توانستند به اصول و فروع این مذهب پی ببرند و عجیب اینکه مصطفی غالب که خود از پیروان این مذهب و اهل سوریه است به این حقیقت معترف است و میگوید:
«یکی از مشکلات در برابر تاریخنگاران عقاید این است که نمیتوانند به حقیقت دعوت اسماعیلیه پی ببرند، زیرا همۀ این کارها به صورت پنهانکاری انجام گرفته است».
نخستین کسی که توانست به برخی از این اسرار دست یابد و منتشر سازد خاورشناس روسی به نام پروفسور «اینانوف» بود پس از وی خاورشناس فرانسوی به نام «لویی ماسینیون» توانست بیشتر با واقعیت این مذهب، آشنا شود.
1) (1)
مصطفی غالب مینویسد: تا سال 1922 تمام کتابخانههای جهان، فاقد کتابهای اسماعیلی بودند. تا آنجا که اخیراً خاورشناس آلمانی به نام «ادوارد براون» توانست کتابخانۀ ویژهای دربارۀ «اسماعیلیه» تأسیس کند و آثاری از آنان را در آنجا گردآورد.
مذهب اسماعیلی که به امامت توجه خاصی دارد، آن را به درجات مختلف صلاحیتهای گوناگون تقسیم کردهاند ولی آنچه که در اینجا لازم است به برخی از امامان پنهان آنان اشاره کنیم که دعوت آنها سرّی بود و هرگز خود را نشان نمیدادند. مقصود از امامان پنهان چهار امام یاد شده در زیر است:
1 - «محمد بن اسماعیل» ملقب به حبیب متولد 132 در مدینۀ منوّره. او امور امامت را از پدر به ارث بود و از ترس دشمنان، پنهان بود و به امام مکتوم، مشهور بود و در سال 193 درگذشت.
2 - عبداللّه بن محمد بن اسماعیل ملقب به وفّی متولد 179 در مدینۀ منوره که زمام امامت را بعد از درگذشت پدر به دست گرفت و تا سال 194 با گروه معدودی در «سلمیه» در خاک سوریه به سر برد.
3 - احمد بن عبداللّه بن محمد بن اسماعیل ملقب به تقیّ در سال 198 دیده به جهان گشود و در سال 212 زمام امامت را به دست گرفت و در «سلمیّه» میزیست و در سال 265 در گذشت.
4 - حسین بن احمد بن عبداللّه بن محمد بن اسماعیل ملقّب به رضی متولد 212، زمام امامت را در سال 265 به دست گرفت و «عبداللّه بن میمون قدّاح» به
عنوان حاجب بین او و مردم قرار گرفت اینان امامان مستورند. سپس دورۀ امامان ظاهر، آغاز میشود و نخستین کسی که پردۀ غیبت را پاره کرد عبیداللّه مهدی است که به مغرب، مهاجرت کرد و دولت فاطمی را تشکیل داد و از آن زمان، امامان عصر ظهور پدید آمدند.
مذهب اسماعیلی، مذهبی نبود که روز نخست ارکان و اصول آن، به صورت روشن، مدوّن گردد، بلکه در پیوند با حرکتهای زیرزمینی و آرای فلسفی تکامل پیدا کرد و گرنه از روز نخست به صورت یک مذهب بسیط بود و خلاصۀ آن اینکه رشتۀ امامت، پس از امام صادق علیه السلام به فرزند او اسماعیل منتقل میشود، نه به برادرش امام موسی کاظم علیه السلام در این هنگام، مذهب اسماعیلی به فرقههایی تقسیم شد.
البته چنانکه گفته شد از دوران محمد بن اسماعیل تا برسد به رضی (حسین بن احمد بن عبداللّه بن محمد بن اسماعیل)، همگی امامان مستور و پنهانند و پس از این چهار نفر، دوران امامان ظاهر، آغاز میشود.
مذهب اسماعیلی، در کتابهای ملل و نحل به صورت مجمل و موجز وارد شده است و غالباً ناظر به تاریخ امامان این مذهب است و تنها اندکی از عقائدشان را متذکر میشوند. در حالی که این مذهب با حرکتها و شخصیتهای مذهبی، اصول و فروعی دارد که باید بیان گردد. اینک ما از نقل کلمات صاحبان ملل و نحل خودداری میکنیم:
آنگاه در پاسخ این که حضرت اسماعیل در زمان امام صادق علیه السلام درگذشته و حضرت برای مرگ او گواهانی گرفتند و فرماندار مدینه از طرف منصور بر آنان شهادت داد. آنها میگویند: تمام اینها از روی تقیّه بوده تا خلافت عباسی صدمهای به اسماعیل نرساند.
این گروه میگویند رشتۀ امامت در اسماعیل متوقف گشته است.
1) (1)
. نوبختی، فرق الشیعة، ص 66-69.
پیروان مذهب به دو گروه تقسیم میشوند:
گروهی بر محمد بن اسماعیل توقف کرده و معتقد به رجعت او پس از غیبت هستند. این گروه قرامطه نام دارند. آنچه که از کلام شیخ مفید استفاده میشود، این است که کسی از این دو گروه باقی نمانده است.
گروه باقی از اسماعیلیه کسانی هستند که امامت را در نسل اسماعیل به پیش برده و معتقد به «امامان مستور» چهارگانه و «امامان ظاهر» شدهاند.
این خلاصۀ چیزی است که از کتابهای ملل و نحل استفاده میشود.(1)
. شهرستانی، الملل و النحل، ج 1، ص 167-168؛ نوبختی، فرق الشیعة، ص 66-69؛ اشعری، مقالات الاسلامیین، ص 22-27؛ البغدادی، عبدالقاهر، الفرق بین الفرق، ص 62؛ اسفرائینی، التبصیر فی الدین، ص 38؛ مفید، الارشاد، ص 285.
1) (1)
ریشههای مذهب اسماعیلی را باید در جنبشهای باطنی در عصر امام صادق علیه السلام جستوجو کرد. امام صادق علیه السلام به پیروی از پدر گرامیش امام باقر علیه السلام دانشگاه اسلامی را در مدینه پدید آوردند و نیم قرن کاملاً درخشید و در آن دانشگاه محققان و محدثان و مفسران بزرگ و حافظان سنت پیامبر، تربیت شدند و پیوسته تا عصر منصور دوانیقی خلیفه عباسی درخشیدند.
وجود چنین دانشگاه عظیمی، خاری در چشم دشمنان بود و لذا گروهی نفوذی، در لباس شیعیان اهلبیت علیهم السلام، خود را در صفوف آنان جای دادند و به عنوان طرفداری از آنان، الوهیت امام صادق علیه السلام و گاهی نبوّت آن حضرت را مطرح میکردند و پیشوای آنان فردی به نام «ابوزینب محمد بن قلاّص اسدی» بود که در تاریخ از آنان به نام «خطّابیه» یاد شده است و همین ریشۀ حرکت باطنی در مذهب اسماعیلی گشت. دربارۀ این حرکت باطنی، نویسندگان شیعی و سنّی سخنان فراوانی دارند. اشعری در کتاب «مقالات الاسلامییّن» و نوبختی در کتاب «فرق الشیعه»، طبری در «الکامل فی التاریخ» خود، و ابن جوزی در «منتظم» و بغدادی در کتاب «الفرق بین الفرق» دربارۀ عقاید و فرق آنان سخن
گفتهاند که نقل کلمات آنان که غالباً تکراری است و به درازا میکشد، اینک ما در اینجا به روایاتی که از امام صادق علیه السلام در برائت از این گروه وارد شده و کشی از علمای قرن سوم و چهارم در رجال خود آوردهاست بسنده میکنیم.
ابواسامه میگوید: مردی به امام صادق علیه السلام گفت: من نماز مغرب را به تأخیر میاندازم تا تمام ستارگان در آسمان آشکار شوند. امام صادق علیه السلام فرمود: تو مگر از پیروان خطّابیه هستی؟ جبرئیل وقت نماز مغرب را، پنهان شدن قرص خورشید معرفّی کرد. ابوبصیر میگوید: امام صادق علیه السلام به من گفت: من از کسانی که ما را «رب» توصیف میکنند، برائت میجویم من به امام صادق علیه السلام گفتم: از رحمت خدا دور باشند. سپس امام علیه السلام فرمود: من از کسی که فکر میکند هر یک از ما پیامبر هستیم. دوری میجویم. ابوبصیر گفت: خدا آنها را از رحمتش دور کند.
وقتی برای امام صادق علیه السلام خبر آوردند که ابوالخطاب آیه یاد شده در زیر را به امام تفسیر میکند: «وَ هُوَ الَّذِی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الْأَرْضِ إِلهٌ» و میگوید مقصود از «وَ فِی الْأَرْضِ إِلهٌ» امام است. امام صادق علیه السلام فرمود: امید است من و او زیر سقفی قرار نگیریم. (این جمله کنایه از قطع هر نوع رابطه است) این گروه بدتر از یهود و نصاری و مجوس هستند. به خدا سوگند اینکه آنها خدا را کوچک میشمارند. و این چیزی از عظمت خدا نمیکاهد.
«حسن وشّاء» میگوید: برخی از شیعیان از امام صادق علیه السلام برای حسن نقل کرد که آن حضرت فرمود: کسانی که ما را پیامبر بدانند، لعنت خدا بر آنان باد.
حنّان بن سدیر از پدرش نقل میکند که به امام صادق علیه السلام گفتم: برخی میاندیشند که شما از خدایان هستید و در این مورد آیاتی را برای ما میخوانند. حضرت
فرمود: ای سدیر! گوش و چشم و موی و پوست و گوشت و خون من از اینها بیزار است. خدا و پیامبرش نیز از آنان بیزارند. آنان هرگز بر دین من و دین پدران من نیستند.
دعوت خطّابیه که براساس دعوت به الوهیّت امامان و احیاناً نبّوت آنان بود تا حدودی گسترش پیدا کرد. سرانجام عامل خلیفه به نام عیسی بن موسی به زندگی او خاتمه داد.
عامل خلیفه در مدینه آگاه شد که این گروه به اباحیگری و احیاناً به نبوت ابوالخطّاب دعوت میکنند و در مسجد دور هم گرد میآیند و در کنار ستونهای مسجد به نماز میپردازند، تا اینکه نظر مردم را به خود جلب کنند. سرانجام مأموران دستگاه خلافت، وارد مسجد شدند و همۀ آنها را از دم تیغ گذراندند.
فقط یک نفر از آنها از دست آنها نجات یافت و خود را به مُردگی زد و نیمه شب از مسجد فرار کرد و او شخصی معروف به سالم بن مکرم شتردار است که بعدها به «أبی خدیجه» معروف شد.(1)
. برای آگاهی از روایات مربوط به آنها به رجال کشی، ص 246-301 مراجعه شود؛ حرّعاملی، وسائل الشیعه، ج 3، باب 18 «من أبواب المواقیت».
این روایات حاکی از آن است که مسألۀ الوهیت یعنی حلول خدا در ائمّه و ادعای مقام نبوت برای آنان از طریق این گروه به جامعه رسوخ کرد و بعداً پیروان اسماعیل همین خطا را به صورت دیگر دنبال کردند و در حقیقت، خطابیه، به صورت تصفیه شده به اسماعیلیه منتقل شد، زیرا پیروان ابوالخطاب أسدی، به محمد بن اسماعیل روی آوردند، زیرا برخی از آنها از قبل با پدرش اسماعیل، ارتباط داشتند.
1) (1)
کشی از حماد بن عثمان روایت میکند که شنیدم امام صادق علیه السلام به مفضل بن عمر جعفی میفرمود: ای کافر! ای مشرک! با پسرم چه کار داری؟ - مقصود وی اسماعیل فرزندش بود - که مفضل همیشه نزد او رفت و آمد میکرد و همان عقیدۀ خطابیه را دربارۀ او داشت، و سپس از آن عقیده، بازگشت. این نشان میدهد که مذهب اسماعیلی در دامان خطابیه رشد کرد هر چند همۀ عقاید آنها را نپذیرفت.
مدارک تاریخی دیگری نیز این حقیقت را ثابت میکنند:
تقسیم امام به صامت و ناطق یکی از عقاید اصلی اسماعیلیه است، خطابیه نیز این تقسیم را دارند.(2)
مقریزی مینویسد: پیروان خطابیه همه براین عقیدهاند که امامان مانند علی بن أبیطالب علیه السلام و فرزندانش، همه پیامبر بودهاند. و در هر زمانی دو پیامبر
1) (1)
. نوبختی، فرق الشیعة، ص 69-71.
2) (2) . اشعری، مقالات الاسلامیین، ص 10-13.
بوده یکی صامت (خاموش) و دیگری ناطق (گویا). پس محمد صلی الله علیه و آله ناطق بود و علی علیه السلام صامت و جعفر بن محمد علیه السلام نیز پیامبر بوده و سپس این پیامبری به ابوالخطاب منتقل شده است.(1)
. مقریزی، خطط، ج 2، ص 352.
مثلاً «خمر» و «میسر» و «انصاب» و «أزلام» را نامهای چند تن از افراد بشر میپنداشتند و برای هر ظاهری باطنی تصور میکردند و «تأویل» یکی از پایههای اصلی کار آنان بود. شهرستانی برخی از تاویلات خطابیه را نقل کرده است.(2)
ولی هنگامی که این تأویلها به گوش امام صادق علیه السلام رسید، آنها را باطل دانست و فرمود: «خدا با مردم بازبانی که نمیدانند، سخن نمیگوید».(3)
از سوی دیگر چون این تأویلها به گوش عیسی بن منصور از یاران منصور دوانیقی رسید، دانست که این گروه منحرف هستند و ابو الخطاب را در سبخۀ کوفه به قتل رساند.
تأویلهای آنان از این قبیل بود که امامان را پیامبر و سپس خدا میدانستند، و میگفتند امام جعفر صادق علیه السلام، خدای زمان خویش است و میگفتند حقیقت امام صادق شخص محسوس نیست، و چون به زمین فرود آمده این گونه دیده میشود.(4)
مذهب اسماعیلی از نظر آنان سه پایه داشت:
پیروی از تأویل، و این که هر ظاهری باطنی دارد.
پیروی از فلسفه یونان در همۀ ابعاد و زمینهها (الهیات، طبیعیات، فلکیات) برای پشتیبانی فکری از عقاید خود.
غلو و بزرگنمایی امامان و دادن اختیارات و ویژگیهای فراوان به آنان که عقل و شرع آنها را تأیید نمیکرد.
در پایان: یادآور میشویم: عبداللّه بن میمون معروف به قدّاح (190-270) از رهبران دعوت به مذهب اسماعیلی است، ولی باید توجه نمود، وی غیر از عبداللّه بن میمون اثناعشری است، و اینها دو نفرند هر چند اسم آنها یکی است.
عبداللّه بن میمون اثناعشری از راویان حدیث شیعی است که قریب شصت روایت از امامان معصوم علیهم السلام دارد. وی برخی از آنها را از امام صادق علیه السلام و برخی دیگر را از امام باقر علیه السلام و گاهی هم به واسطه از حضرت علی علیه السلام نقل نموده است.
اتفاقاً پدر او نیز از یاران امام سجاد و سپس امام باقر و امام صادق علیه السلام بوده است.
و هرگز وی پیوندی با این حرکات سرّی اسماعیلی نداشته است. شما میتوانید دربارۀ موقعیّت ابن میمون اثناعشری به کتابهای رجال، مانند رجال برقی، کشّی، نجاشی و فهرست شیخ طوسی مراجعه بفرمایید. از مجموع آنها استفاده میشود، وی از سرزمین مکّه بوده و با قبیلۀ مخزوم پیمان دوستی و همبستگی (ولاء) داشته پدر او با سه امام معاصر بوده و خود او با دو امام همعصر بوده است. و علّت این که او را قدّاح خواندهاند، این بوده که به تراشیدن تیر میپرداخته است.
در حالی که عبداللّه قدّاح اسماعیلی که از مؤسسان دعوت باطنی است از شهر اهواز بوده و در زندان با همکاری ابن دیصان، محمد بن حسین معروف به
«دندان» این مسلک را پایهگذاری کردهاند.(1)
. البغدادی، عبدالقاهر، الفرق بین الفرق، ص 282؛ ابن ندیم، الفهرست، ص 278-281.
در این مورد به الفرق بین الفرق و فهرست ابن ندیم مراجعه شود.این دو نفر همچنین که از نظر زادگاه با هم فرق دارند، تا حدّی، عصر آنان نیز یکسان نیست، زیرا عبداللّه اسماعیلی در سال 190 دیده به جهان گشوده و در 270 درگذشته است.(2)و هرگز نه تنها امام صادق علیه السلام را درک نکرده، حتی امام کاظم علیه السلام را نیز درک ننموده است.
مذهب اسماعیلی از روز اوّل، به سان دیگر مذاهب، دارای فرق مختلف نبود، ولی بعدها به سه فرقۀ اصلی تقسیم شد که عبارتند از:
مستعلیه
نزاریۀ مؤمنیه
نزاریۀ قاسمیه (معروف به آغاخانیه)
همۀ این سه فرقه امامان یاد شده در زیر را، به امامت پذیرفتهاند و آنان عبارتند از:
اسماعیل بن جعفر
محمد بن اسماعیل
عبداللّه بن محمد
احمد بن عبداللّه
حسین بن احمد
عبیداللّه مهدی بن حسین (مؤسس دولت فاطمیه در مغرب)
محمدقائم
اسماعیل بن محمد منصور
معد بن اسماعیل «المعزّ»
نزار بن معد «العزیز»
الحسن بن نزار «الحاکم»
علی بن الحسن «الظاهر»
معد بن علی «المستنصر»
فرقۀ مستعلیه میگوید: امام قائم به أمر، بعد از مستنصر، این سه نفر یاد شده در زیرند که بعد از آنها دوران ستر و پنهانی ائمۀ آغاز میشود و آن سه نفر عبارتند از:
. طبق نظریه عارف تامر، در کتاب الإمامة فی الإسلام، ص 153؛ مراجعه به فصل نهم شود.
ولی فرقۀ نزاریه، اعمّ از مؤمنیّه و قاسمیّه، معتقدند امامت پس از مستنصر، با افراد زیر استمرار یافته است، و در حقیقت امامان قائم به امر، بعد از وی عبارتند از:
نزار بن معد
حسن بن معد (جلال الدین)
محمد بن حسن (علاءالدین)
1) (1)
محمود بن محمّد (رکن الدین)
محمد بن محمود (شمس الدین)
پس از فرد پنجم، فرقۀ نزاریه. به دو فرقۀ یاد شده در زیر منشعب شدهاند:
نزاریۀ مؤمنیّه که قائل به امامت مؤمن شاه شدند.
نزاریۀ قاسمیّه (آغاخانیه) که قائل به امامت قاسم شاه شدند.
هر دو گروه امامت و «قائم به امر» را پس از «شمس الدین» ادامه داده و معتقد به استمرار شدهاند، امّا هرگز در نقطهای با هم وحدت نظر ندارند و در آینده به شرح حال آنان (فصل ششم) میپردازیم.
یادآور شدیم که تمام فرق اسماعیلی تا سیزده امام را پذیرفته و اختلافی در آن نداشتهاند. اینک به زندگی این امامان میپردازیم.
اسماعیل فرزند امام صادق علیه السلام نخستین امام مذهب اسماعیلی است. پدر او امام صادق علیه السلام، مادر او فاطمه دختر حسین بن علی فرزند امام زین العابدین علیه السلام است و از این طریق، امام، از این همسر سه فرزند دارد: 1 - اسماعیل 2 - عبداللّه 3 - امّفروه.
از آنجا که اسماعیل نخستین فرزند امام صادق علیه السلام بود، نسبت به او بیشتر مهر میورزید. وی در سرزمین عریض درگذشت و مردم او را روی دوش خود تا مدینه تشییع کردند و در بقیع به خاک سپردند. مفید مینویسد: وقتی که اسماعیل درگذشت امام صادق علیه السلام در غم فرو رفت تا آنجا که فردی را اجیر کرد که از طرف اسماعیل به حج برود.(1)
. مفید، الارشاد، ص 284؛ حرّ عاملی، وسائل الشیعه، ج 8، باب 1، از ابواب نیابت در حج، حدیث 1.
امام صادق علیه السلام برای اینکه شیعیان را متوجّه کند که امامت پس از وی قائم به اسماعیل نیست، دستور داد گروهی از یارانش را احضار کنند. در این فراخوان، زراره، داود بن کثیر رقّی، حمران و ابی بصیر و مفضّل بن عمر حاضر شدند.
سپس مردم، یکی پس از دیگری اجتماع کردند و در حدود سی نفر در اتاق گرد
1) (1)
آمدند. امام صادق علیه السلام، پارچه را از روی صورت اسماعیل برداشت آنگاه به داوود رقّی گفت: او زنده است یا مرده؟ پاسخ داد: مرده است. سپس حضرت، هر یک از یاران خود را دعوت میکرد. به آنها میگفت: بنگرید مرده است یا زنده. همگان گفتند: مرده است. سپس حضرت فرمود: او را غسل دهید و برای دفن آماده سازید.
پس از دفن، امام صادق علیه السلام فرمود: فردی که او را حنوط کردیم و کفن نمودیم و در این نقطه به خاک سپردیم، کیست؟ همگان گفتند: اسماعیل. امام فرمود: «اللّهم اشهد». آنگاه دست فرزند دیگرش موسی کاظم علیه السلام را گرفت و فرمود: او امام برحق است و حق از اوست تا روزی که خدا وارث زمین و آنچه بر آن است گردد.(1)
. نعمانی، الغیبة، ص 327، حدیث 8؛ مجلسی، بحارالأنوار، ج 48، ص 21.
از مجموع روایاتی که در مورد مرگ و تجهیز او وارد شده است، دو مطلب استفاده میشود:
علاقۀ خاصّ امام صادق علیه السلام به فرزندش اسماعیل که در فراق او واقعاً متأثر شد.
به صورتهای مختلف، میخواست به مردم بفهماند که او در گذشته است، و دیگر در فکر امامت او نباشند.
با این عملیات مختلف که حضرت دربارۀ درگذشت او انجام داد، معالوصف نویسندگان اسماعیلی، مدّعی شدند که کار امام علیه السلام یک نوع صورت سازی بوده که خلفای عباسی متوجه او نشوند، زیرا وی، در نشر مذهب
1) (1)
اهلبیت علیهم السلام کوشا بود، و پیوسته مایۀ ناخرسندی عباسیان به شمار میرفت و در حقیقت او نمرد و به «سلَمیه» و سپس «دمشق» رفت و پنهان شد.(1)
. تامر، عارف، الإمامة فی الاسلام، ص 180.
چنین ادّعایی جز دست و پا زدن مذبوحانه چیزی بیش نیست، و روشنترین دلیل براینکه او در هنگام وفات امام صادق علیه السلام در عرصه نبوده، این که بعد از وفات امام صادق علیه السلام گروهی به امامت عبداللّه أفطح که فرزند بزرگ امام صادق علیه السلام بود گرویدند و به نام فطیحه یاد شدهاند و هرگز هیچ نوع نامی از اسماعیل در آن زمان، در میان نبوده است، حتی بعد از وفات امام صادق علیه السلام تا سال 169 که سال وفات مهدی عباسی است، نامی از اسماعیل و دعوت او در میان نبوده است. و این حاکی از آن است که دعوت اسماعیلیه به وسیلۀ گروهی پس از گذشت 20 سال از وفات امام صادق علیه السلام شکل گرفته است.
1) (1)
اسماعیلیه همگی به امامت محمدبن اسماعیل معترفند؛ وی در سال 141 در مدینه به دنیا آمد و از ترس جاسوسان هارون الرشید، به کوفه و سپس فرغانه و نیشابور رفت و مبلغانی برای دعوت به مذهب اسماعیلی به سراسر جزیرةالعرب و کشورهای مختلف اسلامی فرستاد. خلیفه عباسی بارها کوشید او را دستگیر کند ولی هربار او با نیرنگی از دست آنها نجات پیدا میکرد تا اینکه سرانجام به شهر «تَدْمر» در سوریه رفت و به صورت پنهانی میزیست تا اینکه در سال 193، از دنیا رفت و میگویند قبر او در کوهی در شمال غربی «تدمر» در سوریه است و به قبرمحمد بن علی مشهور است.(1)
. عارف تامر، الإمامة فی الاسلام، ص 181.
1) (1)
بنا به نوشته عارف تامر در کتاب الامامة فی الاسلام وی در سال 179 در شهر نیشابور دیده به جهان گشود و القاب متعددی از قبیل «المستور»، «الرضی»، «الناصر»، «العطار» داشته است و بیشتر بین نهاوند و اهواز و طبرستان در حال نقل و انتقال بود او معاصر هارون الرشید بود و بخشی نیز از عصر مأمون را درک کرده است. برای اینکه گرفتار نشود، داعیان خود را همنام خود قرار داد. سرانجام وی در دیلم با دختر علویهای ازدواج کرد از او فرزندی به نام احمد به دنیا آمد.
ضمناً اضافه میکند که وی در سلمیه رسائل اخوان الصفاء و خلان الوفاء را نوشته است تا اینکه در سال 212 در آن شهر درگذشت. قبر او به نام امام اسماعیل معروف است.(1)
. عارف تامر، الإمامة فی الاسلام، ص 182.
مسلّماً نویسندۀ اسماعیلی عارف تامر در این شرح حال دچار مبالغه شده و هرکس رسائل اخوان الصّفا را مطالعه کند، در مییابد که نگارش جمعی از عالمان بزرگ فلسفه و علوم دیگر است، نه نگارش جوانی که عمرش از سی سال نگذشته است. این کتاب، در قرن چهارم هجری به وسیلۀ جمعی نگارش
1) (1)
یافته و ابوحیان توحیدی کاملاً مؤلفان آنها را میشناخته و آنها را به صمصامالدوله که حاکم وقت بود در سال 372 معرفی کرده است.(1)
. ابن اثیر جزری، کامل فی التاریخ، ج 9، ص 22.
مطالعۀ مقدمه رسائل اخوان الصفا برای معرفی این افراد به صورت اجمال، بسیار مفید است.1) (1)
نویسندۀ اسماعیلی عارف تامر میگوید وی در سلمیه در سال 198 دیده به جهان گشود، و آنجا را مرکز تعلیم خود قرار داد و از نظر علم در درجۀ بالایی بود و میگویند «رسالۀ الجامعة لاخوان الصفا» از آثار اوست. او در عصر مأمون میزیست. در فصل زمستان در «سلمیه» بود و در فصل تابستان به «مصیاف» میرفت و در زمان او دعوت اسماعیلی به اوج رسید، سرانجام در سال 265 در «مصیاف» درگذشت و در کوه «مشهد» به خاک سپرده شد.(1)
. تامر، عارف، الإمامة فی الاسلام، ص 182.
نویسندۀ دیگری از مسلک اسماعیلیه به نام مصطفی غالب میگوید: احمد در نشر دعوت اسماعیلی کوشا بود و بیشترین حاکمان و والیان در عهد عباسی به ظاهر از او بدگویی میکردند ولی در باطن، با او گرایش داشتند.(2)
البته این مبالغه در کلام او پذیرفته نیست و دلیلی برگرایش اکثریت حاکمان به او وجود ندارد.
او در سال 219 در مصیاف متولد شد. و ثروتی فراوانی در اختیار داشت. در روزگار او دولت عباسیان ضعیف شده بود و از هر طرف، شورشها و ناآرامیها قلمرو آنان را فراگرفت. در آن روزگار، ابن طولون فرمانروایی مصر را برعهده گرفت، امور شام نیز به او واگذار شد. برای این امام، از هر سرزمینی حتی از آذربایجان، اموال و هدایایی فراوان میرسید. وی در سال 289، در سلمیه درگذشت و نزدیک قبر جدش عبداللّه بن محمد به خاک سپرده شد. و برخی از نویسندگان به اشتباه تاریخ وفات او را 265 ذکر کردهاند، در حالی که این تاریخ در گذشت پدر اوست.(1)
. تامر، عارف، الامامة فی الاسلام، ص 183؛ غالب، مصطفی، تاریخ الدعوة الاسماعیلیه، ص 171.
او توانست داعیان بزرگی چون ابوعبداللّه حسین بن احمد بن محمد بن زکریا را نخست به بصره و سپس به یمن بفرستد. تا نزد علی بن حوشب بماند و از او درس بیاموزد و سپس به مغرب و سرزمین قبیله «کتامه» برود. پس از آن که دو مبلغ بزرگ پیشین اسماعیلی در مغرب، یعنی حلوانی و ابیسفیان در گذشتند.
1) (1)
ابوعبداللّه به سرزمین کتامه رفت و توانست همۀ کتامه و دیگر قبایل بربر را بر گرد حسن بن هارون، از رهبران کتامه گرد آورد و او نیز که در شهر ناصرون میزیست از وی حمایت کرد.(1)
. ابن اثیر جزری، کامل فی التاریخ، ج 8، ص 31-37؛ ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ج 4، ص 40-44 و 261.
1) (1)
آنچه که در فصل پیشین گذشت، امامان مستور و پنهان بودند که دعوت خود را پنهانی انجام میدادند تا گرفتار نشوند، ولی از این به بعد، عصر امامان ظاهر و آشکار شروع میشود که به خاطر قدرتی که پیدا کردند، پرده غیبت را پاره نمودند و آشکارا به امامت خود دعوت مینمودند، و نخستین آنها عبیداللّه ملقب به «مهدی» پایهگذار دولت اسماعیلی در مغرب بود. وی فرزند حسین بن احمد است.
وی در سال 260 در حوالی شهر حمص از شهرهای سوریه، دیده به جهان گشود، و در سال 289 رسماً خلافت و امامت خود را اعلام کرد و داعیان او نیز مردم را به امامت او دعوت کردند. او به شکل خاصّی، به سوی مغرب سفر کرد و در قیروان مردم رابه امامت خود، دعوت نمود و از این طریق، مغرب از قلمرو حکومت بنیعبّاس بیرون رفت و او در سال 322 شهر «مهدیّه» را پایهگذاری کرد.
تاریخنگاران هرگز دربارۀ امامان پیشین به بدگویی نپرداختهاند ولی هنگامی که نوبت به عبیداللّه میرسد که توانسته یک دولت شیعی پدید بیاورد، بدگوییها شروع شده تا آنجا که میتوانند همه نوع تهمت را به او سرازیر کردهاند و حتی در نسبت او به اهلبیت پیامبر علیهم السلام تشکیک میکنند و این معلول دو چیز است:
او توانست مغرب و مصر، حتی بخشی از شامات را از قلمرو خلفای عباسی بیرون برد و لذا حکومت، واعظان درباری خود را وادار کرد که در حق او بدگویی کنند و منسوب به آل علی علیهم السلام ندانند، بلکه مجوسی و یهودی بخوانند.
دشمنی خلافت عباسی با شیعه چیز پنهانی نیست. وقتی میشنوند که
یکی از فرزندان فاطمه یک دولت اسلامی به روش شیعی در دورترین نقاط اسلامی، پایهگذاری نموده است و مردم را به تشیع و دوستی اهلبیت علیهم السلام دعوت میکنند و بدعتهای پدید آمده را نابود میسازند و به مردم میگویند: حیّ علی خیر العمل را در اذان بگویند و نماز تراویح را بدعت بشمارند، مسلماً چنین مسائلی برای متعصبانِ اهلسنت، مانند ذهبی و غیره قابل تحمل نیست.
ذهبی تاریخنگاری است که اشاعره را تحمل نمیکند، تا چه رسد به شیعه قطعاً باید به عنوان یک واعظ درباری تا آنجا که میتواند تهمتها را بر عبیداللّه مهدی ببندد. این نوع دشمنی در کتاب «وفیات الاعیان» ابن خلکان و «سیراعلام النبلاء» ذهبی کاملاً مشهود است. آری در این میان، کسانی هستند که این تهمتها را مردود دانسته و صادقانه تاریخ را نوشتهاند و از آن جملهاند ابن خلدون در «مقدّمه» خود و مقریزی در «خطط».
ابن خلدون، پس از بحثی این جمله را دارد: کسانی که نسب وی را به یهودی و نصرانی میرسانند، کافی است که بدانند مرتکب گناه و سفسطه هستند.(1)
. ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ج 4، ص 40.
مقریزی پس از نقل کلمات مخالفان میگوید: آنان گاهی او را فرزند مجوسی و گاهی فرزند یهودی معرفی کردند و میگوید: اگر کسی از در انصاف وارد شود همۀ این نسبتها ساخته شده است. اگر واقعاً وی دارای چنین نسبی بود چرا فرزندان علی بن ابیطالب علیه السلام که در آن زمان بسیار بودند، از این فرزند یهودیزاده مجوسیزاده تبری نکردند؟ همۀ این تهمتها از طرف خلافت عباسی است، تا آنجا که دولت فاطمی 270 سال ادامه پیدا کرد و در سایۀ تدبیر،
1) (1)
مغرب و مصر و شام و دیاربکر و حتی حرمین و یمن را در اختیار گرفتند و حتی در بغداد، 40 خطبه به نام آنان خوانده شد و نیروهای عباسی نتوانستند جلوگیری کنند.
برای به قدرت رسیدن عبیداللّه مهدی، چنانکه پیش از این اشاره شد، داعیانی، از قبل، زمینهسازی کردند و قبایل مختلف بربر، از همه مهمتر «کتامه» را برای این کار آماده کردند. مهمترین این مبلغان ابوعبداللّه بود، او گروهی را به سلمیه که عبیداللّه مهدی مقیم آنجا بود اعزام کرد و بشارت داد که «کتامه» برای بیعت با او آماده است وقتی این گزارشها به سلمیه رسید، زمانی بود که خلیفۀ عباسی مکتفی در پی یافتن عبیداللّه مهدی بود. وی نیز فرصت را غنیمت شمرد و به همراه فرزندش ابوالقاسم نزار از سلمیه بیرون رفت و به طرابلس آمد فرمانروایان همچنین در جستوجوی او بودند او از آنجا به قسطیلیه و از آنجا به سجلماسه آمد. در آنجا نیز او را دستگیر کردند ولی در ماه رمضان ابوعبیداللّه داعی مذکور با سپاهیان بسیار به سجلماسه آمدند و با فرمانروای آنجا، یک شبانه روز به نبرد پرداختند و پس از آن با فرار فرمانروا، عبیداللّه مهدی و فرزندش را آزاد کردند و به فسطاط آوردند. در آنجا چهل روز ماندند و سپس به افریقیه (تونس) آمدند و در ربیع الآخر سال 279 در «رقاده» اقامت گزیدند و سپس استانداران خود را از قبیلۀ کتامه برای مناطق مختلف تونس، منصوب کردند.(1)
. مقریزی، الخطط، ج 1، ص 350؛ ابن خلکان، وفیات الاعیان، ج 2، ص 192.
در اواخر عمر ابوعبداللّه، ظاهراً اختلافی میان او و یکی از مشایخ و بزرگان قبایل در گرفت و عبیداللّه او را کشت.(2)ولی اسماعیلیه این نظریه را نمیپذیرند و
میگویند او تا آخر به امام وقت وفادار بود، و به هنگام درگذشت تشییع با شکوهی شد و امام وقت بر وی نماز خواند.(1)
. غالب، مصطفی، تاریخ الدعوة الاسماعیلیه، ص 183.
عبیداللّه در نیمه ماه ربیع الاول سال 322 در شهر «مهدیه» در مغرب درگذشت. و در هنگام وفات 63 سال داشت و مدت 24 سال و 50 روز خلافت کرد، پس از وی پسرش برجای او نشست.
وی خود را مهدی نامید و روایات پیامبر صلی الله علیه و آله دربارۀ امام مهدی را دربارۀ خود تفسیر مینمود و به این وسیله مردم را گرد خود جمع میکرد.
1) (1)
قائم بامراللّه فرزند امام عبیداللّه مهدی در ماه محرم سال 280 هجری در سلمیّه دیده به جهان گشود و همراه پدرش امام عبیداللّه مهدی به مغرب کوچ کرد و پدر او را به عنوان جانشین خود در رهبری پیروان معرفی کرد. او نیز راه پدر را در پیش گرفت و خط او را ادامه داد و در گسترش دعوت اسماعیلی، کوشش فراوانی نمود و به تقویت حکومت خود همّت گماشت. سرانجام نیروی دریایی عظیمی به وجود آورد که میتوانست به حملات دشمن پاسخ بگوید تا آنجا که توانست دزدان دریایی را که از جزیره مالت به کشورهای شمال آفریقا حمله میکردند، شکست دهد و مناطقی در ساحل جنوا و لومباردی در ایتالیا و غرناطه در اسپانیا را اشغال کند تا آنجا که جزیره «سیسیل» در ایتالیا را به تصرف خود در آورد.(1)
. غالب، مصطفی، تاریخ الدعوة الاسماعیلیة، ص 184.
جزری در تاریخ کامل مینویسد: قائم بامراللّه در سیزدهم شوال سال 334 هجری درگذشت و پس از او مقام امامت را فرزند وی اسماعیل ملقب به «المنصور باللّه» به دست گرفت.(2)
امام منصورباللّه اسماعیل فرزند امام قائم در نخستین روز جمادی الآخرة، از سال 303 دیده به جهان گشود و امور امامت را بعد از درگذشت پدرش در سال 334 به دست گرفت. او مردی سیاستمدار و نظامی قدرتمند و خطیب فصیحی بود.(1)
. غالب، مصطفی، تاریخ الدعوة الإسماعیلیة، ص 189؛ مقریزی، الخطط، ج 1، ص 351.
در زمان او «ابو یزید مخلد بن کند» از پیشوای خوارج در تونس (افریقیه) قیام کرد و نیروی عظیمی تشکیل داد ولی همین امام منصور باللّه در نبرد با او پیروز شد و او وسیلۀ یکی از امیران اسماعیلی دستگیر و در سال 336، اعدام گشت. امام منصورباللّه به خاطر این پیروزی فرمان داد، شهری به نام منصوریه در آن نقطه بنا کنند و سپس به مهدیه که جایگاه جدش عبیداللّه بود، بازگشت و امامت را به فرزندش المعزّلدین اللّه سپرد و در سال 346 درگذشت و در منصوریه به خاک سپرده شد.1) (1)
او نخستین خلیفۀ فاطمی است که مصر را تصرف کرد و علاقه شگفتی به علم نجوم داشت، به نظریات آنان احترام میگذاشت. دربارۀ او میگویند: وی دانشمند و بخشنده و شجاع بوده است، و راه پدر را در ادارۀ کشور در پیش گرفت. او با مردم به نیکی رفتار کرد و حقیقت آیین اسماعیلی را نزد عموم مردم افشا نمیکرد.(1)
. ابن اثیر جزری، کامل فی التاریخ، ج 8، ص 664.
مقریزی مینویسد: المعزّلدین اللّه، کنیهاش ابوتمیم و نامش «معد» است. در نیمۀ ماه رمضان 319 متولد شد، قبایل «بربر» همه تسلیم او شدند و او نیز با آنان به نیکی رفتار میکرد. یکی از غلامان خود را که «جوهر» نام داشت برگزید و او را ابوالحسین نامید، و بسیار گرامی داشت و تا رتبۀ وزارت او را بالا برد، و سپاهیگران برای او فراهم آورد. او نیز همۀ بلاد مغرب را تا ساحل اقیانوس آرام، تسخیر کرد و چون پادشاه مصر به نام «کافور اخشیدی» در گذشت، «معز»، جوهر را با سپاهیان به مصر فرستاد تا این کشور را تصرّف کند، وقتی جوهر در مصر،
1) (1)
استقرار یافت، معز، یکی از یاران خود را به نام «یوسف بن زیری صنهاجی» در مغرب، جانشین خود ساخت و به سوی مصر شتافت و تصمیم گرفت در شهری که جوهر برای او بنا کرده بود یعنی «قاهره» بماند. در این هنگام دستور داد که به سراسر مصر ابلاغ کنند که بهترین مردم پس از پیامبر، امیرمؤمنان علی بن أبیطالب است و روز عید غدیر را عید رسمی اعلام کرد و خودش نماز عید فطر را امامت کند. و در قصرش بر تخت طلایی مینشست. و دستور داد نام خودش و پدرش را در خطبهها بخوانند. او نخستین خلیفه از سلسله فاطمیان مصر است.
در دوران او، در مکه، فرمانروای آنجا «حسن بن جعفر حسنی» دستور داد در خطبههای جمعه نام معزالدین را به عنوان خلیفه ببرند و او نیز تولیت حرم را برای حسن بن جعفر به رسمیت شناخت. همچنین در این دوره قرامطه به مصر حمله کردند ولی معز با ارسال سپاهیانی آنها را شکست داد. وی پس از ورود به قاهره دو سال و هفت ماه و ده روز خلافت کرد، و به هنگام درگذشتش 45 سال داشت و در مجموع بیست و سه سال در مغرب و مصر در أریکه قدرت بود.
معز را فردی دانشمند و فرهیخته و بخشنده و خوشرفتار و دارای انصاف با مردم معرفی کردهاند وی به نجوم بسیار علاقه داشت.(1)
. مقریزی، خطط، ج 1، ص 352-354؛ ابن خلکان، وفیات الاعیان، ج 5، ص 228.
دوران معزّ یکی از دورههای طلایی اسماعیلیه و نیز دوران رشد و گسترش علوم است. معز به پیشبرد علوم و فرهنگ بسیار اهتمام داشت و به دستور او دانشگاه الازهر را که با مسجد و مدرسه توأم بود بنا کردند و آن را یک مرکز علمی نیرومند ساخت، که از سراسر جهان برای تحصیل به آنجا میآمدند. او علما را بسیار تشویق میکرد و بودجههای سنگینی برای نشر و گسترش علوم
1) (1)
تعیین کرد. خودش نیز نظارت بر تألیف کتبی را دربارۀ مذهب اسماعیلی بر عهده گرفت و این سبب شد که فرهنگ اسماعیلیه تا حد بسیار زیادی رشد کند و فقیهان و شاعران و فلاسفۀ نامآوری در عصر او به منصۀ ظهور رسیدند.
یکی از فقیهان عصر او، قاضی نعمان بن منصور تمیمی مغربی مؤلف کتاب «دعائم الاسلام» است که در سال 363 در قاهره درگذشت.
وی نه سال در خدمت عبیداللّه المهدیباللّه مؤسس دولت فاطمی مغرب بود. سپس در زمان منصور باللّه قاضی طرابلس غرب شده و در روزگار معزلدیناو به بالاترین مرتبه رسید و مقام قاضی القضاة و داعیالدعاة یافت.
برای نخستین بار کتاب او توسط محدّث نوری (1254-1320 ه) به صورت جزئی و به صورت احادیث پراکنده در بابهای مختلف فقهی منتشر شد و سپس در سال 1374 با تحقیق آصف بن علیاصغر فیضی در مصر منتشر گشت و برای بار سوم به صورت افست در سال 1383 ه. ق در بیروت به زیور طبع آراسته شد.
یکی از شاعران روزگار او «ابن هانی اندلسی» از روستای اشبیلیه است که در سال 320 ه به دنیا آمد و ابوالقاسم لقب گرفت. چون او را به مذهب اسماعیلی متهم کردند اندلس را ترک کرد و به مغرب آمد و با امیر آنجا تماس گرفت.
چون خبر او به معز رسید از امیر مغرب خواست که او را به نزدش در مصر بفرستد، و به این ترتیب در رکاب معز بود؛ نمونهای از شعر او این است و متأسفانه دربارۀ امامان اسماعیلیه بسیار غلوّ و مبالغه میکند و آنها را با صفات خدایی میستاید:
ماشئتَ لا ماشاءت الأقدارُ فاحکم فأنتَ الواحدُ القهّار
وکأنما أنت النبی محمّد وکأنّما أنصارک الأنصار
أنت الذی کانت تبشّرنا به فی کتبها الأحبارُ والأخبار
هذا إمام المتقین و من به قد دوخ الطغیان والکفار
هذا الذی ترجی النجاة بحبّة وبه یُحطُ الإصر والأوزار
هذا الذی تجدی شفاعته غداً حقاً وتخمد أن تراه النارُ(1)
. غالب، مصطفی، تاریخ الدعوة الاسماعیلیه، ص 209.
هر چه تو بخواهی میشود نه آنچه قضا و قدر بخواهند
گویا تو حضرت محمّد پیامبر هستی و یاران تو یاران اویند
تو کسی هستی که مژدۀ او را روحانیان یهود و مسیحی و کتابهای آنها دادهاند
این رهبر پرهیزگاران است و کسی که سر سرکشان و کافران را به خاک میرساند
این کسی است که با محبّت او رستگاری به دست میآید و گناهان انسان میریزد
این کسی است که فردا شفاعتش سودمند است و آتش دوزخ با دیدنش خاموش میشود.
البته مورخان اسماعیلی سعی کردهاند که این اشعار را توجیه کنند و بگویند که این صفات شایستۀ خدا نیست زیرا موجب کثرت در ذات اوست در حالی که امام چون مظهر حق و نماینده اوست، اطلاق کلمات واحد و قهار بر او به این دلیل است.(2)
در حالی که این عذر بدتر از گناه است، و اطلاق صفات بر خداوند موجب کثرت نیست زیرا کثرت فقط در مفهوم است نه در مصداق و ذات او مصداق همه آنها است.
نزار بن معد ملقب به العزیزباللّه وی در چهام ماه ربیع الآخر سال 365 زمام امور را به دست گرفت، وی مرگ پدر را از مردم پنهان داشت تا آنجا که مردم به عنوان خلیفه به او سلام کردند. او فردی شجاع و اهل گذشت در عین قدرت بود.
ابو منصور ثعالبی در کتاب «یتمیة الدهر» اشعاری از او نقل کرده که در مرگ برخی از فرزندانش سروده است.
نحن بنو المصطفی ذوو محن یجرعها فی الحیاة کاظمنا
ما فرزندان پیامبر برگزیده هستیم که با بردباری رنجها را تحمل میکنیم
عجیبة فی الأنام محنتنا أوّلنا مبتلی وخاتمنا
رنجهای ما در میان مردم شگفت آور است که پیشینیان ما و بازماندگان در رنجند
یفرح هذا الوری بعیدهم طرّاً وأعیادنا مآتمنا
مردم همه در روزهای عید شادمانند ولی عیدهای ما برای ما سوگواری است
او در دوران خود، نقاطی از کشور اسلامی را که در زیر سلطۀ عباسیان بود،
فتح کرد تا آنجا که قدرت او به منطقۀ حمص و حماة و حلب در سوریه و موصل در عراق رسید و در کشور یمن به نام او خطبه خواندند. سرانجام او در سال 386 در بلبیس درگذشت و جنازۀ او را به قاهره برده و به خاک سپردند.(1)
. ابن خلکان، وفیات الاعیان، ج 5، ص 371-374؛ ابن اثیر جزری، کامل فی التاریخ، ج 9، ص 116.
1) (1)
او منصور بن نزار است که در سال 375 هجری به دنیا آمد و در روز وفات پدرش یعنی در سال 386 با او بیعت کردند، وی در این هنگام 11 سال بیشتر نداشت. شخصیت او بسیار پیچیده است و دست به اصلاحاتی زد که دشمنانش آنها را بدعت انگاشتند جزری مینویسد: او مسجدی را در «راشده» بنا کرد و همۀ مساجد را تجهیز کرد و برای آنها وسایل و ابزار و قرآنها و پردهها و حصیرهایی تهیه نمود که کسی تا آن زمان مانندش را ندیده بود، او اهل ذمه را وادار کرد که یا مسلمان شوند، یا به جاهای امن بروند و یا لباسی متفاوت بپوشند که شناخته شوند. بسیاری از آنها مسلمان شدند. هر یک نیز که میخواستند دوباره به دین خود برگردند، به آنها اجازه میداد. در سال 399 دستور داد که نماز تراویح را تعطیل کنند. مردم در مسجد جامع کهنه جمع شدند. امامی در همه ماه رمضان با آنها نماز تراویح خواند، او در پایان ماه، آن امام را دستگیر کرد و کشت. دیگر کسی تا سال 408 نماز تراویح نخواند.(1)
. ابن اثیر جزری، کامل فی التاریخ، ج 9، ص 316-317.
1) (1)
تا زمان امامت «حاکم»، گروه اسماعیلیه، یک فرقه بودند و هیچ گونه انشعابی در میان آنان نبود، ولی پس از مرگ حاکم، گروهی به خدایی او اعتقاد پیدا کردند و گفتند او از دیدهها پنهان شده است. آنان گروهی هستند به نام «دروز» که در لبنان و فلسطین اشغالی و سوریه زندگی میکنند.
مصطفی غالب مورخ اسماعیلی مینویسد: حاکم به یکی از پیروان مورد وثوق خود به نام حمزة بن علی فارسی ملقب به «درزی» دستور داد که به سرزمین شام برود و ریاست مذهب اسماعیلی را در آنجا به دست بگیرد و پایگاه خود را شهر «وادی التیم» قرار دهد زیرا خبرهایی رسیده که در میان فرقۀ اسماعیلی در آنجا اختلافاتی روی داده است و به او لقب «السیدالهادی» داد.
درزی در وقت کمی بر اوضاع مسلّط شد و وحدت کلمه را ایجاد کرد و دعوت اسماعیلی را گسترش داد. او مدتها در شام بود و به عنوان بزرگ اسماعیلیه در شام به سر میبرد، تا آنجا که وفات امام حاکم، اعلام شد. ولی درزی وفات امام حاکم را نوعی غیبت او تلقی کرد و گفت: ما منتظر بازگشت او از این غیبت هستیم گروهی با او به مخالفت برخاستند که معتقد به غیبت نبودند و میگفتند امامت به امام بعدی منتقل میشود. و سرانجام پیروان درزی در شام، گروهی را تشکیل دادند که از آنها به درزیه تعبیر میشود.(1)
. غالب، مصطفی، تاریخ الدعوة الاسماعیلیة، ص 238-239.
در حقیقت این گروه انشعابی از اسماعیلیه است هر چند عقاید و آرای آنها در پردۀ خفا باقی مانده است.1) (1)
جهت اطلاع از برخی عقائد آنان به «فصل دوازدهم» مراجعه شود.
ذهبی مینویسد: هماکنون گروهی از اسماعیلیه هستند که به غیبت حاکم معتقد بوده و میگویند: او باقی است و ظهور خواهد کرد.(1)
. الذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج 15، ص 108.
جهت اطلاع از برخی عقاید آنان به فصل 12 همین کتاب مراجعه شود.
1) (1)
علی بن منصور فرزند «الحاکم بامراللّه» در ماه رمضان سال 395 دیده به جهان گشود و در حالی که شانزده سال داشت، به عنوان خلیفه از مردم بیعت گرفت. ابن خلکان میگوید: ولایت او پس از گذشت زمانی از مرگ پدر انجام گرفت، زیرا پدر در بیستوهفتم ماه شوال سال 411 مفقود شد و مردم در فکر بازگشت و پیداشدن او بودند. آنگاه که مأیوس شدند، فرزندش در عید قربان جای او را گرفت.(1)
. ابن خلکان، وفیات الاعیان، ج 3، ص 407.
مقریزی میگوید: «الظاهر لاعزاز دیناللّه» در نیمه شعبان 427 در سن 32 سالگی درگذشت و مدّت خلافت او پانزده سال و هیجده ماه بود.(2)
وی در طول خلافت خود با دروزیان، سخت جنگید تا آنها را به عقیدۀ فاطمیِ اصلی بازگرداند.(3)
نام او معد بن علی در سال 420 دیده به جهان گشود و در سال 427 در حالی که بیست ساله بود به عنوان خلیفه، بر تخت نشست، و شصت سال تمام دوران خلافت او بود و این طولانیترین مدت در دوران خلافت اسلامی است.
ابن خلکان میگوید: در دوران خلافت او سختیهایی پیش آمد که هرگز در قبلیها و بعدیها پدید نیامد.(1)
. ابن خلکان، وفیات الاعیان، ج 5، ص 229.
ذهبی تفاصیل زندگی او را به حسب سالهایی که بر او گذشت، آورده است سرانجام، وی در سال 487 درگذشت.(2)
تا اینجا زندگانی امامان سیزدهگانه که گروه اسماعیلی بر امامت آنها اتفاق نظر دارند، منعکس شد. فقط گروه دروز با انشعاب خود از اسماعیلیه در دوران حاکم بامراللّه (امام یازدهم اسماعیلیه) جدا شدند ولی مرگ المستنصر باللّه، مایه
انشعاب دیگری شد و اسماعیلیه را به دو گروه زیر تقسیم کرد:
گروه مستعلیه که به امامت «احمد مستعلی» فرزند مستنصر معتقد شد.
گروه نزاریه که به امامت فرزند دیگرش «نزار بن مستنصر» معتقد گشتند.
گروه نخست، همان اسماعیلیه معروف به بهره هستند که بعدها هم آنها به گروه سلیمانیه و داوودیه منشعب شدند.
گروه نزاریه که به امامت نزار بن مستنصر معتقد شدند به دو گروه مؤمنیه و قاسمیه (آغاخان) منشعب گشتند. اینک در فصل آینده، به بیان امامان گروه مستعلیه که همان «بهره» هستند، میپردازیم.
«مستنصرباللّه» که نام او «معد» و کنیهاش ابوتمیم بود، طولانیترین مدت حکومت را داشت یعنی 60 سال و چهار ماه حکومت کرد. و در سال 487 ه درگذشت. چنانکه گفته شد: مستنصر در زمان زنده بودن خود، فرزندش «نزار» را به جانشینی خود برگزید،(1)
. برای سرگذشت فرقه «نزاریه» به فصل ششم مراجعه شود.
و پس از در گذشت مستنصر نیز مردم با او بیعت کردند، ولی فرمانده کل سپاه یعنی «أفضل» او را برکنار کرد و با «مستعلی» فرزند دیگر او بیعت کرد.(2)دوران او با قحطی و گرسنگی شدید همراه بود.او «احمد بن معد» بود و به مدت هفت سال و چند ماه امامت کرد. و در زمان پذیرش مسؤولیت، از همۀ امامان اسماعیلی کم سن و سالتر بود.
منصور بن احمد فرزند مستعلی، در سیزدهم ماه محرم سال 490 در قاهره دیده به جهان گشود. به هنگام درگذشت پدرش 5 ساله بود و لذا در همان سال (495) به عنوان امام، با او بیعت شد و از حوادث ناگوار در عهد وی این بود که «صور» به دست صلیبیها افتاد و چیزی نگذشت که انطاکیه و بیتالمقدس و طرابلس همگی از قلمرو فاطمیان بیرون رفت ولی در عین حال، عمران و آبادی در زمان او بالا گرفت، ولی جای تأسف است که فرقۀ نزاری به انتقام امام خود نزار، او را کشتند و در سال 524 در حالی که 34 بهار و اندی از عمر او میگذشت از دنیا رفت.(1)
. طبق نظر عارف تامر امامت مستعلیه با غیبت «الطیب» متوقف میشود و داعی معرفی میکنند. (چنان که در جدول دورۀ ششم «3» خواهد آمد)؛ ولی از نظر «ابن خلکان» امامت به وسیله «الحافظ لدین اللّه» ادامه پیدا میکند.
آنگاه که «آمر باحکام اللّه» در سال 524، کشته شد. فرزندی نداشت که به جایش بگذارند، بنابراین با پسر عمویش عبدالمجید بن أبی القاسم فرزند مستنصر باللّه بیعت کردند تا نایب امام باشد و او را «الحافظلدین اللّه» لقب دادند.
نام وی اسماعیل فرزند عبدالمجید بود. وی روز یکشنبه نیمۀ ماه ربیع الآخر در سال 527 ه دیده به جهان گشود و روز وفات پدر طبق وصیت وی، با بیعت بر
1) (1)
تخت نشست، در حالی که از همۀ فرزندان حافظلدین اللّه کوچکتر بود. مسجد معروف به «جامع الفاکهیین» از آثار اوست. او به وسیلۀ یکی از فرزندان وزرایش کشته شد. مدت عمر او از 22 سال تجاوز نکرد.(1)
. مقریزی، خطط، ج 2، ص 30؛ ابن خلکان، وفیات الاعیان، ج 1، ص 237؛ الذهبی، سیر اعلام البنلاء، ج 15، ص 204.
نام او عیسی فرزند ظافر بامراللّه در سال 544 دیده به جهان گشود و در پنج سالگی به امامت نایل گشت. آنگاه که پدرش ترور شد، او را به جای پدر نشاندند تا سر و صدای ترور پدر خاموش شود. او 6 سال تمام در مسند خلافت بود و در سال 555 در حالی که 11 سال و اندی داشت، درگذشت.
از آنجا که فائز بنصراللّه قبل از بلوغ کشته شد و وارثی نداشت، یکی از این خاندان که نوۀ الحافظلدیناللّه بود، به نام عبداللّه بن یوسف بن عبدالمجید به عنوان خلیفه برگزیده شد. او بعد از وفات پسر عموی خود (الفائز بنصراللّه) امور امامت را به دست گرفت در حالی که پانزده سال بیشتر از عمر او نمیگذشت تا اینکه در سال 556 ه در گذشت و پس از وی صالح بن رزیک جای او را گرفت و از نظر رفتار با مردم، بسیار ستوده بود.
در زمان او فرنگیها (صلیبیان) به مصر حمله کردند و در سال 564 تصمیم به تسخیر قاهره گرفتند. آنان بنای بدرفتاری را با مردم گذاشتند، و مسلمانان را به
1) (1)
گونههای مختلف مورد تحقیر و اهانت قرار میدادند.
مری پادشاه فرنگیان شهر بلبیس را گرفت. در این هنگام العاضد، به فرمانروای شام «نورالدین محمود بن زنگی» نامه نوشت و از او درخواست کرد که به اعزام نیرو، اسلام و مسلمانان را در مصر نجات دهد.
او نیز فرمانده خود «اسدالدین شیرکوه» را با سپاهیان بسیاری به مصر فرستاد. فرنگیان چون دیدند که نیروهای شیرکوه به سوی مصر میآیند، در هفتم ربیع الثانی از قاهره عقبنشینی کردند. شیرکوه به قاهره آمد. عاضد او را بسیار احترام کرد و به عنوان وزیر خود برگزید. او نیز دو ماه و پنج روز، وزارت کرد و بسیار مورد احترام عاضد بود و در 12 جمادیالثانی درگذشت. عاضد کارها را به «صلاحالدین یوسف بن ایوب» سپرد. صلاحالدین تصمیم گرفت قدرت را از اسماعیلیان بگیرد، و با خرج کردن همۀ اموال عاضد، او را به افلاس کشاند و قدرت را از امیران و قضات شیعه گرفت و اموال آنان را مصادره کرد و بستگان خود را از شام طلبید و آنها را برسر کار آورد. و به این ترتیب عاضد روز به روز ضعیفتر شده در بیست و یک سالگی بیمار شد و در گذشت. وی آخرین خلیفه فاطمی در مصر بود و با درگذشت وی، مدت حکومت فاطمیان در مصر که 272 سال در مغرب و مصر و 208 سال در قاهره بود به پایان رسید.(1)
. مقریزی، الخطط، ج 1، ص 358-359؛ ابن خلکان، وفیات الاعیان، ج 3، ص 109-112؛ الذهبی، سیراعلام النبلاء، ج 15، ص 207-215.
ولی کارنامۀ درخشانی از اقدامات آنان و رفتار نیک و آزاداندیشی آنان باقی ماند که نمونههایی از آن دانشگاه الازهر و مساجد و ساختمانهای بسیار است آنان مردم مصر را وادار به پذیرش تشیع نکردند و همۀ طوایف را در ادارۀ کشور شریک1) (1)
ساختند ولی اشتباهاتی نیز داشتند چنانکه هیچ سلسله و حکومتی خالی از اشتباه نیست.
پس از دوران عاضد، دعوت اسماعیلیه، دوباره به حالت پنهانی و زیر زمینی بازگشت و به جای امامان آشکار، به نظام داعیان بازگشتند، که داعیان آشکار و امامان، پنهان بودند.
از سال 999 ه مستعلیه به دو فرقۀ داوودی و سلیمانی تقسیم شدند که این امر پس از درگذشت داعی مطلق، داوود بن عجب شاه اتفاق افتاد. مستعلیان گجرات (هند) داوود بن قطب شاه را به جانشینی او برگزیدند ولی مستعلیان یمن، سلیمان بن حسن را انتخاب کردند. امروز داعی مطلق اسماعیلیان مستعلی (بهره) برهان الدین بن طاهر سیفالدین است که مقرّ او در بمبئی «هند» است ولی داعی مطلق فرقۀ مستعلی سلیمانی، «علی بن الحسین» است که در استان نجران در عربستان سکونت دارد.(1)
. تامر، عارف، الامامة فی الاسلام، 157.
1) (1)
در گذشته یادآور شدیم فرقۀ اسماعیلی پس از درگذشت المستنصر باللّه (امام سیزدهم) به دو گروه تقسیم شدند:
گروه مستعلیه که پس از درگذشت مستنصر به ترتیب به امامت افراد یاد شده در زیر معتقد شدند:
المستعلی 2. الآمر
حافظ 4. ظافر
فائز 6. عاضد
و بدینسان رشتۀ امامت مستعلیه در اینجا پایان یافت.
اسامی امامان نزاریه مؤمنیه(1)
. این گروه بعد از «شمس الدین»، به مؤمنبنمحمد، معتقد شدهو «نزاریۀمومنیه» نامیده میشوند.
نزار بن مِعد (مستنصر) 12. رضیالدین الثانی بن طاهر
حسن بن نزار 13. طاهر بن رضیالدین الثانی
محمد بن الحسن 14. حیدر بن طاهر
حسن بن محمد «جلالالدین» 15. صدرالدین بن حیدر
محمد بن الحسن «علاءالدین» 16. معینالدین بن صدرالدین
محمود بن محمد «رکنالدین» 17. عطیةاللّه بن معینالدین
محمد بن محمود «شمسالدین» 18. عزیز بن عطیة اللّه
مؤمن بن محمد 19. معینالدین الثانی بن عزیز
محمد بن مؤمن 20. محمدبن معینالدین الثانی
رضیالدین بن محمد 21. حیدر بن محمد
طاهر بن رضیالدین 22. محمد بن حیدر (الأمیر الباقر).(2)
تامر، عارف، الامامة فی الاسلام، ص 178 و 214.
امامان نزاریۀ قاسمیّه(1)
. این گروه بعد از «شمس الدین»، به «قاسم شاه»، معتقد شده و «نزاریۀقاسمیه» نامیده میشوند.
(معروف به آغاخانیه)نزار بن معد 17. أبو الذر علی
علی هادی 18. مراد میرزا
محمد مهتدی 19. ذوالفقار علی
حسن بن محمد، قاهر بقوةاللّه 20. نورالدین علی
حسن علی 21. خلیلاللّه علی
أعلی محمد 22. نزار علی
«جلالالدین» حسن 23. السید علی
«علاءالدین» محمد 24. حسن علی
«رکنالدین» خورشاه 25. قاسم علی
«شمسالدین» محمد(2)26. أبوالحسن علی
قاسم شاه. 27. خلیلاللّه علی
اسلام شاه 28. حسن علی شاه
محمد بن اسلام 29. علی شاه
المستنصرباللّه الثانی 30. سلطان محمد شاه
عبدالسلام 31. کریم خان.(3)
غریب میرزا
بنابراین عدد امامان مؤمنیه، (22) امام هستند که بعداً سلسلۀ امامت آنها متوقف میشود. ولی عدد امامان نزد قاسمیه به (31) امام میرسد که آخرین آنها «کریم خان» فعلی است.
در اینجا یادآور میشویم، از مجموع این امامان یاد شده، فقط پنج امام مورد پذیرش همه فرق نزاریه (مؤمنیه و قاسمیّه) هستند که عبارتند از:
نزار بن معد
امام جلال الدین
امام علاء الدین
امام رکنالدین
امام شمس الدین
ما در اینجا از مجموع ائمه نزاریه به ترجمه اجمالی نُه امام که در قلعه الموت بودند و بوسیله «هولاکو خان» منقرض شدند، اشاره میکنیم، چون شرح حال همه امامان نزاریه از قلمرو و حوصله کتاب خارج است.
در گذشته یادآورشدیم مستنصر پس از خود، فرزندش نزار را به عنوان امام معرفی کرد ولی «افضل» رئیس الوزراء او را خلع کرد و با برادر کوچکش به نام احمد مستعلی بیعت نمود. به خاطر همین، نزار، که امام منصوص بود، قاهره را با گروهی از پیروان خود ترک گفت و در اسکندریه، سکنی گزید. افضل با سپاه گرانی برای دستگیری او اسکندریه را محاصره کرد. در این هنگام، نزار چارهای
جز این ندید که در لباس یک تاجر، اسنکدریّه را به مقصد «سجلماسه» ترک کند و نزد عمهاش برود و چند ماهی بماند تا اینکه نمایندگان «حسن صباح» به نزد او آمدند و او را به محل اقامت خود، دعوت کردند و لذا او به طالقان آمد و در قلعۀ الموت اقامت کرد. حسن صباح کوششهایی برای تأسیس دولت نزاریه انجام داد، ولی پس از تأسیس دولت، نزار با بیماری خاصی چشم از جهان پوشید و پیش از فوت فرزند خود علی را به امامت برگزید و در قلعۀ الموت در سال 490 ه درگذشت. در حقیقت اگر حسن صباح شیخ جبل (428-518) در کار نبود و با پسر مستنصر به نام نزار بیعت نمیکرد، هرگز برای نزاریه دولتی پدید نمیآمد.(1)
. غالب، مصطفی، تاریخ الدعوة الاسماعیلیة، ص 255.
وی که به علی هادی مشهور است در سال 470 دیده به جهان گشود و همراه پدرش نزار در قلعۀ الموت سکنی گزید. پدرش در سال 490 درگذشت، و او در حالی که بیش از بیست سال از عمر او نمیگذشت به مقام امامت منصوب گشت.
در عصر او مذهب اسماعیلی انتشار فراوانی پیدا کرد، زیرا حسن صباح کاملاً پشتیبان او بود. وی در سال 530 در گذشت، در حالی که 40 سال دوران امامت او بود و در قلعۀ «لامستر» به خاک سپرده شد و بر امامت فرزندش محمد مهتدی تنصیص کرد.(2)
محمد بن علی نوۀ امام نزار، ملقب به مهتدی، در سال 500 در قلعۀ لامستر دیده به جهان گشود، و بعد از در گذشت پدرش امام علی در سال 530 به مقام امامت نایل گشت.
نخستین کاری که انجام داد، مقر خود را به قلعۀ الموت منتقل کرد.
او به تربیت لشکر اسماعیلی به نام فداییان همت گماشت و گروهی را برای دفاع در قلعه تربیت کرد و به این اکتفا نکرد جمعیتی را به نام داعیان تربیت نمود که عقاید اسماعیلی را به خوبی آموختند. سرانجام او در 552 در گذشت و در قلعۀ الموت به خاک سپرده شد و امامت را به فرزندش حسن واگذار نمود.(1)
. غالب، مصطفی، تاریخ الدعوة الاسماعیلیه، ص 266.
وی در سال 520 در قلعۀ الموت دیده به جهان گشود و پس از فوت پدر در 552 در حالی که 32 بهار از عمرش میگذشت، زمام امور را به دست گرفت. او با تمام اخلاص، مبلغان را در اطراف پخش کرد. و مدرسه ویژهای برای آموزش و تربیت فداییان، تأسیس کرد. و در سال 557، دیده از جهان بربست و در قلعۀ الموت به خاک سپرده شد و امور امامت را به فرزندش حسن سپرد.(2)
وی در قلعۀ الموت به دنیا آمد و پس از درگذشت پدرش حسن در سال 557، امامت را به عهده گرفت. او به سازماندهی دعوت اسماعیلی پرداخت و داعیان توانمندی را به مناطق تحت نفوذ اسماعیلیه فرستاد. و سرانجام در سال 561 درگذشت و در قلعۀ الموت به خاک سپرده شد.(1)
. همان، ص 275.
امام اعلی محمد در سال 553 در قلعۀ الموت متولد شد، در حالی که هشت بهار از عمر او میگذشت، در سال 561، زمام امامت را به دست گرفت. او بیشتر به مسائل فرهنگی پرداخت و به مناظرات علمی و فلسفی و فقهی عنایت میورزید و داعیان را آموزش میداد که چگونه به امر دعوت بپردازند. سرانجام او پس از 46 سال امامت، در قلعۀ الموت درگذشت و همانجا به خاک سپرده شد و امامت را به فرزندش جلال الدین سپرد.(2)
امام حسن بن اعلی محمد ملقب به جلالالدین در سال 582 در قلعۀ الموت دیده به جهان گشود و پس از وفات پدر در سال 607 به امور امامت پرداخت. او کوشید پیوند اسماعیلیه را با جهان اسلام، محکمتر سازد و توانست علاقۀ خلیفۀ عباسی به نام «ناصرلدین اللّه» را به خود جلب کند و به خاطر همین به سوریه و
عراق و آذربایجان سفر نمود و دوبار نیز فریضه حج را انجام داد و با جلالالدین خوارزمشاه پیمان بست که در مقابل چنگیز بایستد ولی متأسفانه از طریق زنان دربار به وسیلۀ سم در سال 618 کشته شد و فرزندش محمد بن الحسن را ملقب به علاءالدین به امامت برگزید.(1)
. همان، ص 284: تامر، عارف، الامامة فی الإسلام، ص 192.
علاءالدین محمد فرزند امام جلالالدین در سال 608 در قلعۀ الموت متولد شد، در حالی که 10 سال از عمر او میگذشت، در سال وفات پدرش 618 بر اریکه خلافت تکیه زد و 35 سال در این مقام باقی ماند و در سال 653 در قلعهالموت درگذشت.(2)
رکن الدینخورشاه فرزند علاءالدین در سال 629 در قلعۀ الموت متولد شد و بعد از وفات پدرش در سال 653 به مقام امامت رسید اواخر دوران خلافت او منطقه دستخوش هجوم وحشیانۀ مغول بود. هلاکو لشکر نیرومندی برای گشودن قلعههای اسماعیلیه ترتیب داد. آنان شش ماه تمام این قلعه را محاصره کردند. تمام مواد غذایی قلعه به پایان رسید. در این هنگام، چارهای جز این ندیدند که درهای قلعه را بگشایند و با ارتش هلاکو بجنگند ولی فداییان اسماعیلیه با دادن دوازده هزار تلفات، سیهزار از لشکر هلاکو را کشتند.
سرانجام لشکر بیشمار مغول بر قلعهها مسلّط شدند و همه را با خاک یکسان کردند امام رکنالدین با فرزند کوچکش مظفرالدین و برادرزادهاش سیفالدین و برخی از داعیان به اسارت گرفته شدند. و به امر هلاکو کشته شد.(1)
. همان، ص 289-290.
در اینجا فرقۀ مؤمنیه، به پایان کار میرسند، و امامت را متوقف کنند، ولی قاسمیه از نزاریه آنرا تاکنون ادامه دادهاند. اخیراً طائفۀ آغاخانیه، زعامت طائفۀ نزاریۀ قاسمیه را به مدت دو قرن به دست گرفتهاند. شایسته است دربارۀ این خاندان به صورت موجز سخن بگوییم. پیروان این فرقه در سلمیه و اطراف آن و در نزدیکیهای طرطوس و همچنین در ایران و هند و پاکستان و برمه و چین و آفریقای شرقی چون زنگبار پیروانی دارند. از این جهت، فصل هفتم را به این امر اختصاص دادیم.
1) (1)
در گذشته یادآور شدیم که فرقۀ نزاریه به دو گروه به نامهای مؤمنیه و قاسمیّه تقسیم شدند و فرقۀ دوّم، در این اواخر به نام فرقه آغاخانی معروف بوده و امامان این طائفه عبارتند از:
حسن علی شاه
علی شاه
سلطان محمد شاه
کریم خان
او در شهرستان محلات در سال 1219 دیده به جهان گشود و او نخستین فردی است که لقب «آغاخان» به خود گرفت. وی در دوران «فتحعلی شاه قاجار» زندگی میکرد و شاه با گروه اسماعیلیه به نیکی رفتار میکرد و دخترش را با حسنعلیشاه تزویج کرد. ولی چیزی نگذشت که فتح علی شاه احساس کرد که
فرقۀ اسماعیلی به رهبری حسن علی شاه قدرت روز افزونی پیدا کردهاند و آنها را خطری برای کشور خود دانست و او را تبعید کرد. وی به سرزمین سند در پاکستان و سرانجام در کراچی به میان پیروان خود رفت و در آنجا ماند و امور فرقه را تنظیم میکرد و سرو سامان میداد و تا آنجا که میتوانست میان پادشاهان سند و انگلیسیها میانجیگری میکرد و سرانجام به هند رفت و در سال 1298 درگذشت و 4 فرزند از خود به یادگار نهاد: 1 - آغا علیشاه، 2 - آغاجهانگیر شاه، 3 - آغا جنگیشاه، 4 - آغا جلالشاه. وصی و جانشین او علی بود که امامت را بعد از او عهدهدار شد.(1)
. تامر، عارف، الإمامة فی الاسلام، ص 228؛ غالب، مصطفی، تاریخ الدعوة الإسماعیلیه، ص 336.
وی در سال 1246 در شهر محلات دیده به جهان گشود و بعد از مرگ پدر در سال 1298 بر مسند امامت نشست و به عنوان «آغاخان دوم» لقب گرفت. مادر او دختر فتحعلیشاه قاجار است. او بیشتر به شکار و تیراندازی میپرداخت و با دختر میرزاعلی خان به نام شمس الملوک ازدواج کرد. و دارای سه فرزند شد به نامهای: 1 - سلطان محمدشاه، 2 - شهابالدین شاه، 3 - نورشاه. ولیعهد او سلطان محمدشاه شد که به نام آغاخان سوم خوانده میشود. سرانجام در سال 1302 درگذشت و جنازۀ او را به کربلا بردند و در آنجا به خاک سپرده شد.(2)
سلطان محمدشاه معروف به آغاخان سوم در سال 1294 در یکی از محلاّت کراچی دیده به جهان گشود و در سن 8 سالگی زمام امامت را به دست گرفت و در 20 سالگی با دختر عموی خود ازدواج کرد. او به کشورهایی مانند انگلستان، آلمان، فرانسه، ایران و ترکیه سفر نمود و چند همسر انتخاب کرد. و در پایهگذاری جامعۀ علیگره مشارکت نمود و گروهی را برای آموزش اسلام به کشور ژاپن اعزام کرد. بالاخره از نظر نویسندۀ اسماعیلی یعنی عارف تامر نقاط قوّتی در زندگی داشت. او پیوسته سفارش میکرد که از علوم تجربی بهره بگیرند و از علوم نظری دوری جویند.(1)
. تامر، عارف، الإمامة فی الاسلام، ص 233.
آغاخان سوم از ثروتمندان بزرگ جهان به شمار میرفت. درآمد سالانۀ او میان 600 هزار و 10 میلیون دلار در نوسان بود و مجموع جواهراتی که او مالک بود، 200 میلیون دلار قیمت گذاری شد. سرانجام، در سال 1377 هجری قمری درگذشت و جنازه او را با هواپیما به کشور مصر بردند و در مقبرهای که قبلاً روی کوهی در شهر اسوان ساخته شده بود به خاک سپردند.
سرانجام، نوۀ او کریم خان به جای او نشست.(2)
وی به سال 1358 هجری قمری در شهر ژنو در سوئیس دیده به جهان گشود. مادر او اهل بریتانیا دختر یکی از لردهای معروف آنجاست. او دانشهای ابتدایی را در مدارس سوئیس فراگرفت و زبانهای انگلیسی و فرانسه و اسپانیولی و عربی را آموخت. سپس وارد دانشگاه هاروارد آمریکا شد.
او بیشتر زندگی خود را در سفر گذراند و به ورزشهای سخت و سنگین عادت دارد. و به مسائل مالی و اقتصادی بسیار اهمیت میدهد و از مسائل سیاسی دوری میکند و هماکنون زنده است و به وضع زندگی پیروان خود رسیدگی میکند خدا میداند که بعد از در گذشت او امامت چگونه ادامه پیدا خواهد کرد.(1)
. تامر، عارف، الإمامة فی الاسلام، ص 237؛ غالب، مصطفی، تاریخ الدعوة الاسماعیلیه، ص 403.
1) (1)
مذهب اسماعیلیه، بیشتر به صورت مذهب سرّی و باطنی بوده و آنها اصول خود را در معرض آگاهی عموم نمیگذاشتهاند و کتب خود را به طور وسیع منتشر نمیکردهاند، عقاید اسماعیلیه روز نخست منظم نموده و به تدریج تدوین شده و تا حدودی به انسجام نزدیک شده است و از سوی دیگری مسائل بسیاری از فلسفۀ یونانی به کتب اصلی اسماعیلیه راه پیدا کرده که ربطی به عقاید دینی و مذهبی ندارد ولی با وجود این چند کتاب مهم در قرون اولیۀ اسلام توسط آنها نگاشته شده است که ما در اینجا به آنها اشاره میکنیم و عقاید اسماعیلی را از آنها برداشت میکنیم:
راحة العقل، تألیف حمید الدین احمد کرمانی، که در زمان الحاکم بامراللّه در سال 411 نوشته شده است و کاملاً مشرب فلسفی دارد. وی داعی اسماعیلی و معاصر ابن سینا بوده است.
تاج العقائد و معدن الفوائد، تألیف علی بن محمدالولید (522-612 ه) که
داعی اسماعیلیه در یمن بوده و کتاب او آسانتر و عمومیتر است. و به وسیله «عارف تامر» تحقیق و در بیروت توسط «دارالمشرق بیروت» چاپ شده است.
اینک عقاید اسماعیلیه به صورت فشرده:
1
کرمانی در کتاب خود، در مشرع پنجم میگوید:
خدا بالاتر از آن است که ضدّی یا مثلی داشته باشد.(1)
. حمیدالدین کرمانی، احمد بن عبداللّه، راحة العقل، ص 47.
سپس برآن استدلال میکند.علی بن محمد بن الولید مبلغ بزرگ اسماعیلی در یمن میگوید: خدا یگانه است امّا نه به این معنا که یکی است و دو تا نیست. بلکه به این معنا که نظیر ندارد.(2)
تعبیر نویسندگان اسماعیلی این است که خدا «أیس» نیست. ایس در زبان یونانی به معنی وجود است. طبعاً این تعبیر نارسا است. زیرا مفاد آن این است که خدا فاقد وجود است، بنابراین مقصود آنها این است که خداوند ماهیتی ندارد که
وجود بر او عارض گردد، زیرا ماهیت در حد ذات خود فاقد وجود است و طبعاً طرد عدم و معروض وجود بر ماهیت در گرو علتی است و فرض این است که غیر از واجبالوجود علتی در کار نیست و اگر بخواهیم عقیدۀ آنان را توضیح دهیم. باید به مسأله این که خدا صرف الوجود است بپردازیم. حکیم سبزواری میگوید:
و الحقّ ماهیّته إنِّیَّته إذ مقتضی العروض معلولیّته(1)
. سبزواری، ملاهادی، شرح منظومه، ج 2، ص 96.
نویسندگان اسماعیلی میگویند: خدا را نمیتوان به نامی نامگذاری کرد، زیرا از نظر آنان خدا وجود مطلقی است که با هیچ نوعی قابل شناخت و تعریف نیست بنابراین تسمیه خدا با اسمیسبب میشود که او دارای جنسی و فصلی و صنفی باشد و این با مقام ربوبی سازگار نیست. آنگاه میگویند: ولذا علما گفتهاند که خدا فاقد ماهیت و عرض است.(2)
دربارۀ این که صفات خدا عین ذات اوست یا زائد بر ذات. در میان متکلمان، اختلاف نظر است. امامیّه و برخی از معتزله، صفات خدا را عین ذات او میدانند یعنی ذات او علم و قدرت است، در حالی که اشاعره، صفات او را زائد بر ذات میدانند و امامیه و برخی از معتزله در نظریۀ خود، علاوه بر برهان عقلی، پیرو
گفتار امیرمؤمنان هستند که فرمود: «وکمال الاخلاص له نفی الصفات عنه»(1)
. نهجالبلاغه، خطبه 1.
ولی اسماعیلیه برخلاف این فرق اصولاً هر نوع صفت را از خدا نفی میکنند و فقط میگویند در شناخت او همین کافی است که به وجود او و هویت او معتقد شویم، بدون اینکه با یکی از صفات جمال و کمال او را موصوف سازیم.(2)از آنجا که اسماعیلیه هر نوع صفات و أسما را برای ذات خداوند جایز نمیدانند و فقط او را هویت مطلقه و وجود میانگارند، ناچار شدند تمام صفات کمال و جمال را در صادر اوّل متمرکز سازند و لذا صادر اول مجمع همۀ صفات والا و برتر است.
2
چون اسماعیلیه خداوند را به وصفی نمیستایند و او را فوق اوصاف میدانند. از همینجا میتوان نظریۀ آنان دربارۀ عدل را به دست آورد، که در رفتار انسان مشخص میشود که آیا انسان ها مجبورند یا مختار؟
علی بن محمدالولید مینویسد: انسان در برخی امور خود مانند شکل وقیافه و ساختار بدنی و رزق و روزی و مدت عمر و فعل و انفعالات طبع و مزاج خود مجبور است، ولی در مشاهده اعتقادات و علوم و صنعت و مذهب خود مختار است... و اگر انسان مجبور بود، اعزام پیامبران و دریافت علم و معرفت و فرمانبرداری خدا بیفایده بود، و سپس آیاتی را به عنوان شاهد میآورد مانند:
«وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاّ ما سَعی * وَ أَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُری»1
واینکه برایانسان بهرهای جز سعیوکوششاو نیست * واینکه تلاش او بزودی دیدهمیشود.
چون بیشتر اهلسنت، قضا و قدر را به گونهای تفسیر کردهاند که با اختیار بشر منافات دارد، اسماعیلیه، قضا و قدر را پذیرفتهاند ولی آنها را مانع از اختیار بشر نمیدانند.
ولی در عین حال قضاء را به معنای فراغ از امر و آفرینش تفسیر میکنند (که تبعاً با اختیار سازگار نخواهد بود) ولی گاهی یادآور میشوند که به معنی فرمان دادن(1)
. «وَ قَضی رَبُّکَ أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاّ إِیّاهُ» (اسراء: 23)
و کار(2)و وصیت نیز به کار میرود.و قدر را به معنی مقدار و اندازهگیری و ترتیب به کار میبرند و هشت تفسیر برای آن ذکر میکنند.(3)
3
نبوت عالیترین مقامی است که نفس انسانی به آن میرسد که شایستۀ تحمّل وحی باشد. یکی از نویسندگان اسماعیلی مینویسد: آن کس که به مقام رسالت رسید، نباید کمالی باشد که او دارای آن کمال نباشد و دانشی باشد که او نداند.(1)
. ابن ولید، علی بن محمد، تاج العقائد و معدن الفوائد، ص 57-58.
مقصود آنان از رسالت عامه، انسانی است که در حقیقت، رسول اول است و آنگاه که بر حد کمال رسید، رسول خاص خواهد بود.(2)
پیش از آن که نظر اسماعیلیه را دربارۀ وحی بیان کنیم، یادآور میشویم که وحی از ویژگیهای پیامبران مرسل است که به خاطر تبیین اوامر الهی به مردم،
وحی را دریافت میکنند و سه راه دارد که قرآن آنها را در این آیه بیان کرده است:
«وَ ما کانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُکَلِّمَهُ اللّهُ إِلاّ وَحْیاً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ ما یَشاءُ إِنَّهُ عَلِیٌّ حَکِیمٌ». (1)
. شوری: 51.
و شایستۀ هیچ انسانی نیست که خدا با او سخن گوید، مگر از راه وحی یا از پشت حجاب، یا رسولی میفرستد و به فرمان او آنچه را بخواهد وحی میکند؛ چرا که او بلند مقام و حکیم است.
در آیۀ مبارکه، به سه طریق اشاره شده است:
إِلاّ وَحْیاً (برقلب پیامبر وحی میشود)
أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ (یا از پشت پرده با او سخن گفته میشود) مانند تکلم خدا با موسی.
أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً (جبرئیل را میفرستد)
و امّا وحی در نظر اسماعیلیه به گونهای دیگر است. او میگوید: وحی چیزی است که نفس رسول از خرد میپذیرد، و خرد نیز از امر پروردگار.(2)
نیاکان انبیاء همه موحد بودهاند و هرگز تولّد آنان، از راه نامشروع نبوده است.(3)
کرمانی میگوید: پیامبران باید مجمع فضائل طبیعی باشند که سبب میشود به سعادت ابدی نایل گردند، از قبیل خوشفهمی، داشتن حافظۀ فوقالعاده، و هوشمندی و دیگر صفات برتر، و در مقابل، باید از رذائل دور باشند. و کارهایی مانند لهو و لعب و زیادهروی در اکل و شرب شایستۀ آنها نیست. باید دوستدار عدل و دشمن ظلم و ستم باشند.(1)
. حمیدالدین کرمانی، احمد بن عبداللّه، راحة العقل، ص 421-422.
رسول ناطق، از نظر اسماعیلیه، اصل مهمی است که به موجب آن، «دین» از آن نظر که در آن علم و عمل است پدید میآید و پس از او امامانی ظاهر میشوند که دین را در جامعه پیاده و عبادت خدا را آشکار میسازند.(2)
از نظر آنان رسولاًن ناطق اغلب، همان پیامبران اولوالعزم هستند، ولی آنها آدم ابوالبشر و محمد بن اسماعیل را هم به آنها افزودهاند. و نامهای آنان را این گونه میآورند: 1. آدم، 2. نوح، 3. ابراهیم، 4. موسی، 5. عیسی، 6. محمد صلی الله علیه و آله، 7. قائم (محمد بن اسماعیل) و همۀ اینها را رسول ناطق مینامند. رسول ناطق، خود، به یک معنی امام مقیم نیز شمرده میشود.(3)
علی بن محمد الولید مینویسد: معجزات پیامبران، واقعی هستند و به سه دسته تقسیم میشوند:
خرق عادت در آفرینش جهان، یعنی نشان دادن چیزهایی که عقل انسان از درک آنها از طریق قوانین عادی طبیعی عاجز است و این گواه بر این است که این کار از جانب خالق جهان است که هر چیزی را بخواهد میتواند به وجود آورد، زیرا جهان جز با تصمیم او حرکت نمیکند.
شخصی که از جانب امام ناطق برانگیخته میشود که او نیز منصوب به کسی است که معجزهها را برای او ظاهر کرده و همه را از معارضه با آن عاجز ساخته است.
همۀ فضایل تمام افراد جهان را دارد، و در زمان خودش، کسی کاملتر از او یافت نمیشود.(1)
. ابن ولید، علی بن محمد، تاج العقائد و معدن الفوائد، ص 97.
رسول گرامی، از همۀ پیامبران و رسولان برتر است، به چند دلیل:
أ خداوند، شریعت او را ابدی ساخته، که هرگز نسخ نمیشود و امامت را تا قیامت در نسل او قرار داده و چنین چیزی، قبلاً به هیچ پیامبری داده نشده است.
ب - خداوند متعال به او مقام شفاعت را داده که به پیامبر دیگری قبل از او نداده است.
1) (1)
ج - معجزات پیامبران پیشین با درگذشت آنها از میان رفته است ولی معجزۀ پیامبر صلی الله علیه و آله قرآن است که تا دنیا برپاست، جاویدان خواهد ماند.(1)
. ابن ولید، علی بن محمد، تاج العقائد و معدن الفوائد، ص 59-60.
حکمت و فلسفۀ عقلی، با حکمت شرعی هماهنگ است، زیرا خداوند در میان مردم، خردمندان و فیلسوفانی آفریده و محال است که شریعتی بیاورد که عقلانی و استوار نباشد و برای پیامآوری خود جز انسانی حکیم و خردمند نمیفرستد تا بتواند آنچه را که خردمندان بدان نیاز دارند بفهمد و برای آنها بیان کند و قوانینی بیاورد که آنها را خوشبخت سازد و روشنگری نماید و بر عظمت عقول بیفزاید.(2)
علی بن محمد الولید مینویسد: خداوند متعال احکام شریعت و عبادات آن را چون طهارت و نماز و زکات و روزه و حج و... چنان قرار داده که در درون خود، امور عقلی و معانی الهی را در بر دارند، و برخی جنبههای آنها جسمانی است و برخی با عقل و روح سروکار دارد و هر کس آنها را انجام دهد، عقاید او سالم میماند.(3)
اینجا لغزشگاه بزرگ اسماعیلیه است، زیرا تفسیر معانی باطنی شرایع و
احکام اگر به حال خود رها شود و در اختیار داعیان و رهبران قرار گیرد، با تخیلات و ذوقیات خود، چیزهایی میبافند که همانند توجیهات برخی از عرفا در تأویل اسماء و صفات است و حدّ و مرز معینی ندارد، و نمیتوان از انسجام آنها و انطباق آنها با اهداف مقاصد دین حنیف اطمینان یافت.
اسماعیلیه و اصول خمسه 4
امامت در عقاید اسماعیلیه جایگاه بسیار مهمی دارد، و برای آن، درجات و مقاماتی، قائل شدهاند و برای امامان خود اختیارات و ویژگیهایی را در نظر گرفتهاند: ما این مباحث را در دو بخش میآوریم:
در این زمینه آنها امامت را مخصوص دین اسلام ندانستهاند، بلکه آن را ازلی دانستهاند و از زمان آدم علیه السلام تا به امروز امتداد میدهند و دنیا را به ادوار و اکوار تقسیم میکنند، و هر دوره را دارای یک امام مقیم، (رسول ناطق) و هفت امام پیاپی میدانند که آخرین آنها متمم آن دور است، و گاهی هم ممکن است در دورههای استثنایی شمار امامان از هفت تجاوز کند.
شرح مفصل این بحث و سلسلۀ امامان آنها از آدم تا امروز که در جدولهای کتاب عارف تامر آمده است،(1)
. تامر، عارف، الامامة فی الاسلام، ص 144-156.
بعداً از نظر خوانندگان میگذرد.ناگفته نماند که این عقاید تا قرنها مخفی بود، و نخستین بار خاورشناسانی
1) (1)
مانند ایوانف روسی و چند نفر دیگر آنها را منتشر ساختند و سپس دو نویسندۀ عرب اسماعیلی یعنی عارف تامر و مصطفی غالب با تلاشهای بسیار، عقاید اسماعیلیه را شرح کردند و توضیح دادند و تا حدودی از پیچیدگی آنها کاستند.
هر چند این دو نویسنده نیز اختلافاتی در برداشتهای خود دارند.
امامت در نزد آنان درجات، اقسام و انواع مختلفی دارد. ما در اینجا برخی اصطلاحات مربوط به امامت را در اسماعیلیه یاد آور میشویم:
امام مقیم
امام اساس
امام متمّ
امام مستقر
امام مستودع
امام مستور
گاهی هم دو درجۀ دیگر یعنی «امام قائم بالقوه» و «امام قائم بالفعل» را برآن میافزایند عارف تامر مینویسد: این درجات، مدتهای طولانی نزد محققان ناشناخته بوده است. اینک ما به شرح آنها میپردازیم:
او کسی است که رسول ناطق دورۀ بعد را تعیین میکند و عهدهدار تربیت و تعلیم و حفاظت و یاری او تا رسیدن به مقام ناطقیت است. مرتبۀ چنین شخصی
بالاترین مراتب امامت محسوب میشود. از اول تاریخ تاکنون هفت امام مقیم و به عبارت دیگر هفت رسول ناطق (پیامبر اولوالعزم) وجود داشته است. گاهی نیز به او «ربّ الوقت» و «صاحب العصر» میگویند.
او کسی است که در همۀ مراحل زندگی ناطق، با او همراه است و دست راست او و رازدار او محسوب میشود و کارهای مهم رسالت را انجام میدهد و فرمانهای مهم او را اجرا میکند و امامان مستقر در هر دورهای از نسل او هستند.
او مسؤول امور دعوت پنهانی است که طبقۀ معینی باید آن را انجام دهند که با «تأویل» آشنا هستند و در علوم الهی به درجات بالایی رسیدهاند.
هفتمین امام را در هر دوره، امام متمّ میگویند و مرتبۀ این امام برابر با شش امام قبلی است و خصوصیات شش امام پیشین را داراست و از برخی جنبهها ممتاز و برجسته نیز میباشد. او کسی است که پیامرسانی را به آخر میرساند و دورۀ زمانی با او پایان مییابد، چنانکه گفتیم در هر دوره هفت امام وجود دارند و او هفتمین آنهاست. او ناطق دوره نیز نام دارد زیرا وجود او شبیه ناطق در هر دوره است. امام بعدی، دورۀ جدید را آغاز میکند و پایهگذار سلسلۀ جدیدی است.
او کسی است که از تمام امتیازات و فضایل برخوردار است و امامت در فرزندان او ادامه مییابد یعنی نور الهی امامت در فرزندان او مستقر شده است.
امام مستقر تمام مسؤولیتهایی را که به عهده امام است به جانشین خود منتقل میکند. او را «امام جوهر» نیز مینامند. که پس از ناطق، بلافاصله امامت را به عهده میگیرد.
او کسی است که پسر امام و فرزند بزرگتر اوست و دانای همۀ اسرار امامت است و همۀ صفات و خصوصیات امام را داراست ولی حقی در تفویض امامت به فرزندانش ندارد و سلسلۀ امامت در فرزندان او ادامه نمییابد، بلکه امامت به برادرش میرسد در واقع امامت در او به ودیعه نهاده شده است، تا به صاحب اصلیش یعنی امام مستقر برسد. او کسی است که وظایف امامت را در شرایط و حالتهای استثنایی بر عهده میگیرد و به نیابت از امام مستقر همان اختیارات را دارد. روشن است که او نمیتواند امامت را برای فرزندان خود به ارث بگذارد.
نام دیگر او نایب در زمان غیبت است.(1)
. تامر، عارف، الامامة فی الاسلام، ص 143-144.
این گونه امام در دورهای عهدهدار امامت است و در زمانی که حقایق در
1) (1)
باطن، نهفته است؛ باید امامی باشد تا آن را آشکار کند. از نظر اسماعیلیان، دورۀ ستر از زمان «محمد بن اسماعیل» آغاز شده است که وی مدینه را ترک کرد و به میان معتقدان خود در مشرق رفت.
دورۀ کشف دورانی است که دسترسی به حقایق باطن از طریق تأویل، امکانپذیر است. امامِ این دوره کسی است که به بیان معانی باطنی تمام احکام دینی در میان معتقدان خود میپردازد.(1)
. غالب، مصطفی، تاریخ الدعوة الاسماعیلیه، ص 145.
پس از آشنایی با نظام امامت در اسماعیلیه، اینک باید به شرایط و خصوصیات امام نزد آنان بپردازیم. علی بن محمد الولید، مبلّغ نامآور یمنی در این باره مینویسد:
وصّی پیامبر، از نظر ذات و خمیرمایه، از خود پیامبر است، و کمالات او از کمالات پیامبر گرفته شده و هم اوست که معانی سخنان و اسرار شریعت پیامبر را بیان میکند و پاسدار دین اوست و در میان صحابه، کسی نمیتواند جای او را بگیرد، و بتواند تکالیفی را که از خدا گرفته است حفظ نماید گذشته براینکه پاکی نفس و راستگوئی و تهذیب نفس و آگاهی از دانشهای گوناگون را داراست.
1) (1)
به عقیدۀ آنان، امامت در خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله از نسل علی و فاطمه است و دین با آن کامل میشود و همۀ امت پذیرفتهاند که دین جز با امام حفظ نمیشود.
پیامبر با نص صریح این مطلب را بیان فرموده و اگر چنین نکرده بود پذیرش امامت بر امت واجب نبود.
مخالفان نیز پذیرفتهاند که امامت سه خلیفۀ نخستین نیز با نص نبوده است، زیرا آنان همه نُصُوص را انکار کردند و آنچه در سقیفه گذشت بر هیچ عاقلی مخفی نیست، بنابراین باید به بازنگری در آنچه روی داده بپردازیم و تعصب را کنار بگذاریم.
امام، ظواهر و احکام و ادارۀ امور را از پیامبر به ارث میبرد و معانی را از صاحب وصایت میگیرد و با این ترتیب، کمال دنیا و آخرت، به دست میآید.
به عقیدۀ آنان، وصی، کسی است که پیامبر او را بر احکام دین و اسرار آیین میگمارد و چون از دنیا برود، کار او نیز پایان میگیرد. و امکان ندارد وصی دیگر به جای او بنشیند زیرا شریعت دگرگون نشده تا نیاز به وصی باشد که آنرا حفظ کند، بنابراین با درگذشت وصی کار وصایت پایان میپذیرد.
به عقیدۀ وی، امامت، در همۀ ادوار وجود دارد، زیرا امام وارث پیامبر است، و پاسدار دین، و چون حکم پیامبر و وصی در هر دوری جاری است، دیگر چیزی نمیماند که به مقام جدیدی نیاز داشته باشد. تا زمانی که حکمت الهی بخواهد شریعت دیگری را پدید آورد و چون این شریعت، تا روز قیامت نسخ نمیشود، امامت آن نیز پایدار است.(1)
. ابن ولید، علی بن محمد، تاج العقائد و معدن الفوائد، ص 65-69.
ولی به نظر ما این بیعدالتی است که امام فعلی را مثلاً کریم آغاخان را در رتبه و فضل، همتای امام علی بن ابیطالب علیه السلام قرار دهیم و او را عالم به همه شریعت و اسرار آن بدانیم با این که تحصیلات ابتدایی او در مدارس سویس بوده و زبانهای انگلیسی و فرانسوی و اسپانیایی و نیز عربی را در آنجا آموخته و سپس به دانشگاه هاروارد در آمریکا رفته است.(2)
امامی که در مدارس و دانشگاههای عادی درس خوانده باشد چگونه میتواند با امامان معصوم که علوم را از خداوند و از پیامبر فراگرفتهاند برابری کند؟!
امام نمیتواند از امّت دور باشد، و حتی اگر از عموم چهره بپوشاند، شیعیان خاص او با وی در تماس هستند. غیبت، سه صورت است:
1 - از طرف خدا باشد.
2 - از طرف خودش باشد.
3 - از طرف مردم و ترس دشمنانش باشد.
غیبت از طرف خدا که ممکن نیست، زیرا شایستۀ خداوند حکیم و عادل نیست که لطف خود را از مردم بازگیرد.
و از طرف خود او هم نیست زیرا او معصوم است، و واجب بودن امامت او به معنی لزوم بودن او در میان جامعه است.
و اگر از ترس مردم باشد، این نیز ممکن نیست زیرا این به معنای شک در دین خداست چون خدا او را نصب کرده و به او آموخته است که بیرون رفتن او از میان مردم جز با وجود شخصی که وارث او باشد، درست نیست، پس دلیلی ندارد که از مردم بترسد.
... پس امام، داور میان مردم است و حکومت از طرف خدا به او داده شده و جانشین خدا در زمین و وارث زمین است که با اجازۀ خدا در آن فرمان میراند، پس به هیچ وجه نمیتواند از میان برداشته شود.(1)
. ابن ولید، علی بن محمد، تاج العقائد و معدن الفوائد، ص 69-70.
توضیح: نویسنده غیبت را درست تعریف نکرده است، زیرا مقصود از «غیبت» آن نیست که امام از جهان هستی بیرون برود، بلکه مقصود آن است که از چشم مردم پنهان شود، و او آنها را بشناسد ولی آنها او را نشناسند، نه اینکه از این جهان بیرون برود و در جهان دیگر زندگی کند. و این نشان میدهد که داعی بزرگ اسماعیلی اصلاً به کتابهای امامیه مراجعه نکرده است.
1) (1)
از این گذشته امام غایب (دور از چشم مردم) میتواند در کارهای جامعه دخالت کند، و به نفع مردم عمل نماید، هر چند مردم او را نشناسد، و تنها گروه اندکی از شیعیان که شایستۀ دیدار اویند به خدمتش برسند و این دیدار را از مردم پنهان کنند.
قرآن داستان یکی از اولیاء را که به گونۀ ناشناس در میان مردم میزیست، آورده است. این ولیّ خدا در میان مردم بود، همراه آنان سوار کشتی میشد و کارهای مهمی چون کشتنجوان بزهکار را انجام میداد بیآنکه تحت تعقیب قرار گیرد، و کشتی را سوراخ میکرد تا به دست دزدان دریایی نیفتد و دیوار شکستهای را تعمیر میکرد تا گنج یتیمان بیپناه را پاسداری کند، و نمونهای از رحمت خدا برای مردم باشد. چنانکه میفرماید:
«أَمَّا السَّفِینَةُ فَکانَتْ لِمَساکِینَ یَعْمَلُونَ فِی الْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِیبَها وَ کانَ وَراءَهُمْ مَلِکٌ یَأْخُذُ کُلَّ سَفِینَةٍ غَصْباً * وَ أَمَّا الْغُلامُ فَکانَ أَبَواهُ مُؤْمِنَیْنِ فَخَشِینا أَنْ یُرْهِقَهُما طُغْیاناً وَ کُفْراً * فَأَرَدْنا أَنْ یُبْدِلَهُما رَبُّهُما خَیْراً مِنْهُ زَکاةً وَ أَقْرَبَ رُحْماً * وَ أَمَّا الْجِدارُ فَکانَ لِغُلامَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَةِ وَ کانَ تَحْتَهُ کَنْزٌ لَهُما وَ کانَ أَبُوهُما صالِحاً فَأَرادَ رَبُّکَ أَنْ یَبْلُغا أَشُدَّهُما وَ یَسْتَخْرِجا کَنزَهُما رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ».1
«امّا آن کشتی مال گروهی از مستمندان بود که با آن در دریا کار میکردند؛ و من خواستم آن را معیوب کنم؛ (چرا که) پشت سرشان پادشاهی (ستمگر) بود که هر کشتی (سالمی) را بزور میگرفت. * و امّا آن نوجوان، پدر و مادرش با ایمان بودند؛ و بیم داشتیم که آنان را به طغیان و کفر وادارد. * از این رو، خواستیم که پروردگارشان به جای او، فرزندی پاکتر
و با محبّتتر به آن دو بدهد. * و امّا آن دیوار، از آنِ دو نوجوان یتیم در آن شهر بود؛ و زیرِ آن، گنجی متعلّق به آن دو وجود داشت؛ و پدرشان مرد صالحی بود؛ و پروردگار تو میخواست آنها به حدّ بلوغ برسند و گنجشان را استخراج کنند؛ این رحمتی از پروردگارت بود و من آن (کارها) را خودسرانه انجام ندادم؛ این بود راز کارهایی که نتوانستی در برابر آنها شکیبایی به خرج دهی».
این مرد خداشناس چنان گمنام بود که حتی موسی نیز او را نمیشناخت ولی در عین حال وی پیوسته در راه مصالح مردم و خدمت به افراد بیگناه و شایسته و دفاع از منافع آنها تلاش میکند. علمای بزرگ ما دربارۀ غیبت امام دوازدهم کتابهایی نوشتهاند و علتهای غیبت و مصالح و فواید آن را ذکر کردهاند.
علاقهمندان میتوانند به آنها مراجعه نمایند.(1)
. صدوق، کمال الدین؛ طوسی، الغیبة و صافی لطفاللّه، منتخب الأثر.
وی مینویسد که وصایت علی بن ابی طالب علیه السلام از سه راه ثابت میشود:
1 - سخن پیامبر که فرمود: شایسته نیست مسلمان بمیرد، مگر آن که وصیتش زیر سرش باشد.
2 - اجماع امت براین که پیامبر، در جنگ تبوک، علی را جانشین خود در مدینه ساخت و در این کار از موسی پیروی کرد که به هنگام رفتن به کوه طور هارون را جانشین خود در میان بنیاسرائیل معرفی کرد.
3 - حدیث دار و انذار که به هنگام نزول آیه «وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ»2،
1) (1)
پیامبر علی را وصی خود ساخت.(1)
. ابن ولید، علی بن محمد، تاج العقائد و معدن الفوائد، ص 60-64.
تذکر: شگفتی در این است که او در این میان، حدیث غدیر را که همۀ امت بر صحت آن اتفاق دارند، نمیآورد.
به عقیده وی، اینکه علی علیه السلام، مدتی را در خانه نشست و از به دست گرفتن خلافت ظاهری بازماند، نه به دلیل ناتوانی او بود، بلکه به دلیل آن بود که پیامبر به او خبر داده بود که پس از درگذشتش، کودتا گران، قدرت را به دست میگیرند و به او فرموده بود که خداوند آنها را مجازات میکند با این جمله که: «علی جان! پس از من، امّت با تو رفتاری ویژه خواهند داشت. اگر با آرامش تو را به فرمانروایی پذیرفتند و همه یکدل و یکصدا فرمانبردار شدند، به ادارۀ امور آنها بپرداز و اگر اختلاف کردند و به دنبال دیگری رفتند، تو آن را به حال خود بگذار که خداوند راه برونرفتی برای تو خواهد گشود».
در جنگهای جمل و صفین و نهروان نیز امیرالمؤمنین علیه السلام به وصیت پیامبر صلی الله علیه و آله عمل فرمود که گفته بود: «علی جان! پس از من تو با پیمانشکنان و شورشگران و ستمکاران میجنگی».
و اینان همه از امت پیامبر بودند که برخلاف سفارش پیامبر صلی الله علیه و آله با خاندان او جنگیدند و کینههای پنهانی خود را با اهل بیت علیهم السلام آشکار نمودند.(2)
عقیدۀ او آن است که امامت فرد مفضول و مشرک برخلاف سخن خداوند است که میفرماید:
«وَ إِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ». (1)
. بقره: 124.
«(به خاطر آورید) هنگامی که خداوند، ابراهیم را با وسایل گوناگونی آزمود؛ و او به خوبی از عهدۀ این آزمایشها برآمد. خداوند به او فرمود: «من تو را امام و پیشوای مردم قرار دادم» ابراهیم عرض کرد: «ازدودمان من (نیز امامانی قرار بده!)» خداوند فرمود: «پیمان من، به ستمکاران نمیرسد! (و تنها آن دسته از فرزندان تو که پاک و معصوم باشند، شایستۀ این مقامند)».
دربارۀ امامت مشرکان، نیز سخن خدا درست است که میفرماید:
«أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلاّ أَنْ یُهْدی فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ». (2)
بگو: «آیا هیچ یک از معبودهای شما، به سوی حق هدایت میکنند؟! بگو: «تنها خدا به حق هدایت میکند. آیا کسی که هدایت به سوی حق میکند برای پیروی شایستهتر است، یا آن کس که خود هدایت نمیشود مگر هدایتش کنند؟! شما را چه میشود، چگونه داوری میکنید؟!».
پس نمیدانم که در انتخاب این افراد، چه ملاکی را مورد اعتماد خود قرار دادهاند.(1)
. ابن ولید، علی بن محمد، تاج العقائد و معدن الفوائد، ص 75-76.
به عقیده وی، این درست نیست که امّت، امام خود را انتخاب کنند، زیرا اجرای حدود الهی بر امت، وظیفۀ امام است و برخی از رسوم شریعت نیز در دست امام است، نه امت، و اصولاً همۀ کارهای شریعت به امام بستگی دارد و او مقامی والا دارد و خلیفۀ خدا در زمین است، بنابراین خود خدا باید خلیفۀ خویش را انتخاب کند، پس انتخاب امت درآن نقشی ندارد، و این تنها خداست که میتواند تشخیص دهد، آیا همۀ علوم مورد نیاز برای اقامۀ شریعت در اختیار آن فرد هست یا نه.(2)
به عقیدۀ وی هرکس، امام را از جایگاه خود برکنار سازد و با او دشمنی ورزد و جای او را بگیرد، او همان طاغوت و رهبر ستمکاران و ظالم حقیقی است که در این آیه به او اشاره شده است.
«یَوْمَ یَعَضُّ الظّالِمُ عَلی یَدَیْهِ یَقُولُ یا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلاً». (3)
«و (به خاطر آور) روزی را که ستمکار دست خود را (از شدّت حسرت) به دندان میگزد و
میگوید: «ای کاش با رسول (خدا) راهی برگزیده بودم!»
طاغوت، رهبر ستمکاران هر زمان است که در نصوص آمده است و شیطان نیز یاور اوست و سخنان فریبنده را برای او آماده میسازد تا مردم را به سوی او جذب کند. و از پیروی خدا و پیامبر باز دارد. و هرگاه مردم به مفاهیم شریعت توجه کنند، راه راست برای آنان آشکار میشود و توفیق الهی در پیروی از آن برایشان فراهم میگردد.(1)
. ابن ولید، علی بن محمد، تاج العقائد و معدن الفوائد، ص 78-79.
میگوید: زمین از حجت خدا، خواه پیامبر یا وصی یا امام، خالی نمیماند، زیرا باید به اقامۀ حدود و حفظ آیینهای دینی بپردازد و نگذارد دین منحرف شود، و اوست که باید کارها را بپذیرد و رفتارها را اصلاح کند، و حجت را بر جویندگان حقیقت، تمام کند و مسائل مشکل را برای دانشپژوهان حل نماید، و کسی جز او مورد اعتماد نیست، زیرا پیامبر او را، راهنمای مردم ساخته است.(2)
تذکر: دلیل این که زمین از حجت خالی نمیماند، آن نیست که وی میگوید، بلکه دلیل واقعی آن است که چون هدف آفرینش پیدایش و پرورش انسان کامل است، از این رو، دلیل برپایی این جهان وجود اوست، و به همین دلیل در حدیث نبوی آمده است:
«اهل بیتی أمان لأهل الأرض، فاذا ذهب أهل بیتی، ذهب أهل الارض».(3)
و امیرالمؤمنین علیه السلام نیز میفرماید: «اللّهمّ بلی لا تخلو الأرض من قائم للّهبحجة إمّا ظاهراً مشهوراً او خائفاً مغموراً».(1)
. نهج البلاغة، حکمت شماره 147.
ممنوعیت سخن گفتن ناآگاهانه سنتی است که در آن به خدای متعال اقتدا میشود که به کودک نوزاد، اجازۀ سخن گفتن نمیدهد تا به مرحلهای از رشد برسد. و دروس لازم را فراگیرد. بنابراین کسانی که دین را درست نفهمیدهاند، نباید به مجادله و گفتوگوی دینی وارد شوند، زیرا آنان هنوز از آموزگاران خود نیاموختهاند که چه چیزهایی را باید حفظ کنند و در چه چیزهایی باید احتیاط کنند.(2)
عقیده دارد که قرآن قابل نسخ نیست، زیرا چیزی مانند خود آن باید بیاید تا بتواند آن را نسخ کند، زیرا قرآن میفرماید: سنت الهی چنین است:
«وَ إِذا بَدَّلْنا آیَةً مَکانَ آیَةٍ وَ اللّهُ أَعْلَمُ بِما یُنَزِّلُ قالُوا إِنَّما أَنْتَ مُفْتَرٍ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لا یَعْلَمُونَ». (3)
«و هنگامی که آیهای را به آیۀ دیگر مبدّل کنیم (= حکمی را نسخ نماییم) - و خدا بهتر میداند چه حکمی را نازل کند - آنها میگویند: «تو افترا میبندی!» امّا بیشترشان (حقیقت را) نمیدانند».
و پیامبر نیز در خطبۀ وداع خویش فرمود: «کسی نباید چیزی را به من نسبت دهد که من نگفتهام، من جز حلال قرآن را حلال نمیدانم و من چگونه میتوانم با کتاب خدا مخالفت کنم. در حالی که خدا مرا به وسیلۀ آن هدایت کرده و این کتاب بر من نازل شده است.(1)
. ابن ولید، علی بن محمد، تاج العقائد و معدن الفوائد، ص 98.
همۀ شیعیان براین عقیدهاند که قضاوت و فتوا بر پایۀ قیاس و استحسان نادرست است، زیرا خداوند میفرماید:
«وَ لا تَقُولُوا لِما تَصِفُ أَلْسِنَتُکُمُ الْکَذِبَ هذا حَلالٌ وَ هذا حَرامٌ لِتَفْتَرُوا عَلَی اللّهِ الْکَذِبَ إِنَّ الَّذِینَ یَفْتَرُونَ عَلَی اللّهِ الْکَذِبَ لا یُفْلِحُونَ». (2)
«به خاطر دروغی که بر زبانتان جاری میشود (و چیزی را مجاز و چیزی را ممنوع میکنید،) نگویید: «این حلال است و آن حرام»، تا بر خدا افترا ببندید. به یقین کسانی که به خدا دروغ میبندند، رستگار نخواهند شد».
و سپس گفتوگوی امام صادق علیه السلام را با ابوحنیفه میآورد که امام صادق علیه السلام نادرست بودن قیاس را در احکام شرعی برای او ثابت فرمود.(3)
اسماعیلیه و اصول خمسه 5
معاد به معنی «بازگشت دوبارۀ انسان به زندگی» یکی از پایههای شرایع و ادیان آسمانی است، و از ایمان به خدا، جدا نمیشود و همۀ پیروان ادیان در این باره اتفاق نظر دارند که «أَنَّ اللّهَ یَبْعَثُ مَنْ فِی الْقُبُورِ». (1)
. حج: 7.
و جز با ایمان به معاد، دینی کامل نمیشود.البته دربارۀ جزئیات معاد، و این که جسمانی است یا روحانی، و در صورت جسمانی بودن، آیا با جسم لطیف برزخی است یا همین جسم عنصر مادی، اختلافی وجود دارد، که اگر در آیات قرآنی نیک بنگریم، همین گزینۀ اخیر یعنی معاد جسمانی با جسم عنصری مادّی ثابت میشود. اینک به عقاید اسماعیلیه در این باره بنگریم.
کرمانی میگوید: چون، پیدایش و کمال نفس مانند پیدایش و کمال بدن است، بنابراین انسان از مرتبۀ نطفه به مرتبۀ علقه، و از مرتبۀ علقه به مرتبۀ مضغه
1) (1)
و از مرتبۀ مضغه به مرتبۀ بعدی منتقل میشود و سپس اندامها و ابزارهای حسی مانند گوش و دست و پا و بینی و زبان پیدا میکند تا در عالم حس بتواند با آنها کار کند: زیرا در درون شکم مادر و در آن تاریکی به آنها نیازی نداشت، ولی در این دنیا به آنها نیاز دارد، تا لذت و درد را با آنها احساس کند، به همین گونه وجود جسمانی او برای این دنیا نیست، بلکه برای جهان دیگری است که به سوی آن میرود، و با جدا شدن از جسم، به آنجا منتقل میشود و در آنجا اندامها و ابزارهای دیگری نیاز دارد تا لذت و درد را با آنها حس کند، و روح القدس، در آن عالم روحانی، مانند روح حسی در این عالم جسمانی است و از آن لذت میبرد.
«لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولی فَلَوْ لا تَذَکَّرُونَ». (1)
. واقعه: 62.
میگوید: «نشأه أولی»، آفرینش بدنهای شماست و «فَلَوْ لا تَذَکَّرُونَ» یعنی چرا نمیاندیشید و نمیسنجید و نمیدانید که نظام آفرینش و انگیزش یکی است، جهان آخرت، آفرینش ارواح و زنده کردن آنها با روح القدس مانند این دنیاست.(2)
تناسخ عبارت است از بازگشت روح به این دنیا، پس از جدا شدن از بدن به این صورت که به بدن دیگری در این دنیا تعلق بگیرد، مثلاً به یک جنینی که
آمادگی دمیده شدن روح در او هست، تعلق بگیرد، تناسخ برای خود انواعی دارد که در جای خود، آمده است.(1)
. سبزواری، ملاهادی، شرح منظومه، ص 312.
گاهی به اسماعیلیه نسبت داده میشود که به تناسخ عقیده دارند. ولی این نسبت، درست نیست.
داعی کرمانی میگوید: کسانی هستند که اعتقاد به جزا و کیفر دارند، و آن را در این دنیا میدانند، مانند محمد بن زکریا و غُلاة و پیروان تناسخ، اینان اعتقاد دارند که این ارواح پیش از خود این اشخاص، وجود داشتهاند، آنها همچنین اعتقاد دارند که این ارواح، جوهرهایی هستند که میان بدنهای مختلف در گردشند، تا اینکه به صفای کامل برسند و به جهان ارواح باز گردند.
ما در کتابهای خود، مانند «ریاض» و «میزان العقول» نادرست بودن سخن آنها را آوردهایم. و کتاب «مقاییس» را به ویژه در ردّ غُلاة و مانند آنها نگاشتهایم.(2)
مصطفی غالب، یکی از نویسندگان اسماعیلیه آورده است:
بیشتر کسانی که در گذشته و حال دربارۀ عقاید اسماعیلیه چیزی نوشتهاند، آنها را پیرو تناسخ شمردهاند. یعنی این که عقیده دارند، روح پس از مرگ به بدن انسان دیگری یا حیوان یا گیاه دیگری منتقل میشود، چنانکه بوداییان و نصیریان میگویند، ولی ما پس از مطالعۀ دقیق کتابهای پنهان و آشکار اسماعیلیه به این نتیجه رسیدهایم که آنان اصلاً اعتقادی به تناسخ ندارند، بلکه معتقدند، پس از مرگ، عنصر خاکی انسان، یعنی بدن او با دگرگونی به همانندهای خود تبدیل
میشود یعنی به خاک مبدل میگردد. عنصر روحی او (روح) به ملأاعلی میرود.
پس اگر انسانی در زندگی خود مؤمن بوده، در شمار صالحان محشور میگردد و پادشاه و فرمانروا میشود. و اگر بدکار و نافرمان بوده، با شیاطین و دیوسیرتان محشور میگردد که دشمنان امام هستند.
امام هم مانند دیگران، بدنش پس از مرگ متلاشی و تبدیل به خاک میشود.
و جسم خاکیاش به خاک بازمیگردد و روح مبارکش به عالمی مناسبِ آن منتقل میشود، و روح امام یکی عقول مدبّرۀ جهان میگردد. پس تناسخی در کار نیست و روح فانی نیز نمیشود، بلکه «تقمّص» را میپذیریم.(1)
. سجستانی، ینابیع، ص 16؛ مقدمه، مصطفی غالب.
حساب یکی از شاخههای قیامت و برانگیخته شدن است و کاری است از خود نفس، در نفس (روح انسان) انجام میگیرد. ثواب عبارت است از لذتها و شادیها؛ و عقاب عبارت است از شکنجهها و اندوهها، و برخی از آنها در دنیا روی میدهد و برخی در آخرت پیش میآید. آنچه که در دنیاست بر دو دستهاست. و سپس دربارۀ هر دسته، سخن میگوید.(2)
کرمانی میگوید: بهشت، جاودانی است و همۀ لذّتها در آن جمع است، و دگرگونی و تغییر و فساد در آن راه ندارد و احوال و جابجائیها در آن نیست.
ابن الولید میگوید: ملائکه، بر چند دستهاند و همۀ آنها برای خدمت آفریدگان شایستگی دارند، و هیچگاه از وظیفۀ خود نافرمانی نمیکنند، چنانکه در قرآن آمده است: «وَ ما مِنّا إِلاّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ». (1)
. (و هیچ یک از ما نیست جز آنکه مقام معلومی دارد) صافات: 164.
جوهر همۀ آنها یکی است، و چون کارهای مختلفی دارند، نامهای آنان گوناگون است. برخی در عالم عقلی و برخی در عالم فلکی و برخی در عالم طبیعی به سر میبرند تا از آنها پاسداری کنند. آیات قرآنی نیز بر این معنا گواهی میدهند مانند این آیه: «فَلا أُقْسِمُ بِما تُبْصِرُونَ * وَ ما لا تُبْصِرُونَ». (2)خداوند آنها را از چشم ما پنهان داشته، و کسانی که از طبیعت آفریده شدهاند نمیتوانند آنها را ببینند، مگر این که دارای منزلت پیامبری یا نزدیک به آن باشند.(3)ابن الولید معتقد است: جن، دارای ارواح آتشین و هوایی و آبی و خاکی هستند، و اعتقاد به جن درست است و شکی در آن نیست، آنها بر چند دستهاند، و هر دسته بر منطقهای بر منفعتی یا زیانی و شرّی گماشته شدهاند، برخی اجازه ندارند با آدمیان همنشین باشند و برخی دیگر اجازه دارند که در مناطقی که آدمیان زندگی میکنند، با آنها همنشین شوند.(4)
اسماعیلیه، آغاز امامت را از هبوط حضرت آدم به زمین گرفتهاند، نه از اسماعیل بن جعفر صادق علیه السلام و معتقدند که از آغاز خلقت تا به امروز جریان امامت، ادامه داشته است. برای این سلسله، ادوار و اکواری قائل شدهاند که هر دور آن یک رسول ناطق و یا اساس او نیز هفت امام دارد که با هفتمین امام، دوره، کامل میشود، و در برخی شرایط وحالتهای استثنایی، تعداد امامان، از هفت فراتر میرود، که تنها مربوط به امامان مستودع است نه امامان مستقر.
دوره نیز یا کوتاه است یا بلند، دورۀ کوتاه میان هر ناطق و ناطق بعدی است که در آن هفت امام قرار دارند؛ و دورۀ بلند از زمان آدم علیه السلام آغاز میشود و تا امام «قائم منتظر» ادامه مییابد که هفتمین دوره است و همزمان با آن شش ناطق، کامل میشوند. ما در اینجا سلسلۀ امامان اسماعیلی را از کتاب «الإمامة فی الاسلام» تألیف عارف تامر(1)
. تامر، عارف، الإمامة فی الاسلام، ص 145-161.
میآوریم:وی این مطلب را در کتاب ویژهای نیز به نام «الشجرة االاسماعیلیة الامامیة» آورده که در چاپخانۀ کاتولیکی بیروت در سال 1957 به چاپ رسیده است.
1) (1)
مؤمنیه به امامت مؤمنشاه (فرزند شمس الدین) معتقد شده.
قاسمیه به امامت قاسمشاه (فرزند دیگر شمس الدین) معتقد شدند.
دنبالۀ دوره ششم (6)
شماره --- امامان نزاریة مؤمنیة --- امامان نزاریه قاسمیة (آغاخانیة)
1 --- عزیز بن عطیة اللّه «شاه» --- مراد میرزا
2 --- معین الدین الثانی بن عزیز «خلیل اللّه» --- ذوالفقار علی
3 --- محمد بن معینالدین «الأمیر المشرف» --- نورالدین علی
4 --- حیدر بن محمد «المطهّر» --- خلیلاللّه علی
5 --- محمد بن حیدر «امیر محمد الباقر» *--- نزار علی
6 ---- السیّد علی
7 ---- حسن علی
دنبالۀ دوره ششم (7)
امامان نزاری قاسمی (آغاخانی)
شماره --- امامان نزاریة مؤمنیة --- امامان نزاریه قاسمیة (آغاخانیة)
1 ---- قاسم علی
2 ---- أبوالحسن علی
3 ---- خلیل اللّه علی
4 ---- حسن علی «آغاخان اوّل»
5 ---- علی شاه «آغاخان دوّم»
6 ---- سلطان محمد شاه «آغاخان سوّم»
7 ---- کریم علی خان «آغاخان چهارم»
تعداد امامان نزاریهمؤمنیه بعد از «المستنصر» به 22 امام میرسد.
تعداد امامان نزاریهقاسمیه (آغاخان) بعد از «المستنصر» به 31 امام رسیده است.
نظریۀ «مَثَل» پایۀ همۀ عقاید اسماعیلی است، و با این ترتیب برای ظاهری، باطنی در نظر گرفتهاند و براین باورند که خداوند متعال برای هر یک از مفاهیم دینی، یک موجود طبیعی را به عنوان «مَثَل» (نماد) قرار داده است. و هر یک از واجبات دینی، تأویلی باطنی دارد که جز امامان و حجتهای خدا و کسانی که باب و داعی (مبلغ) آنان هستند کسی آن معانی باطنی و تأویلات را نمیداند.(1)
. سجستانی، ینابیع، ص 13؛ مقدمه، مصطفی غالب.
داعی مؤیدالدین شیرازی مینویسد: خداوند در این دنیا، مَثَلهایی آفریده که هر یک ممثول دارند، مثلاً بدن انسان، نمایۀ نفس اوست و دنیا نماد آخرت میباشد و این مظاهر دنیوی مانند خورشید و ماه و ستارگان نیز نمادهایی هستند که نیروهای باطنی آنها در جهان آفرینش تأثیر میگذارند.
صاحب مجالس مستنصریه میگوید: خداوند برای شما نمونههایی آورده و نمادهایی را برشمرده و شعری را به این مضمون میآورد که از مؤیدالدین است:
أُقْصُدْ حِمی مَمْثُوِلِه دُونَ المَثَلِ ذا أِبَرُ النَحلِ وَ هذا کَاْلَعَسلِ
1) (1)
و بر پایه این نوع نگرش باید جهان مادی، یک جنبۀ جسمانی داشته باشد که نماد جهان باطنی و روحانی است.(1)
. سجستانی، ینابیع، ص 13، مقدمه، مصطفی غالب.
اسماعیلیان برای توضیح و بیان نظریه خویش و ترویج مذهب خود، از فلسفه یونان کمک گرفتند که روش ویژهای در توضیح پیدایش کثرت از وحدت دارد، و با پذیرفتن وحدت باری تعالی و بسیط بودن او از همۀ جهات و اینکه کثرت در او راه ندارد، خواه این کثرت خارجی باشد یا عقلی یا وهمی؛ به مشکلی دچار شدهاند که ارسطو و شاگردانش و فلاسفه مسلمان و پیرو او مانند فارابی و ابن سینا نیز دچار آن گشتهاند و آن اینکه از واحد بسیط در هر جهت جز واحد صادر نمیشود، و برای حل این مشکل، ده عقل فرض کردهاند و همچنین نظریۀ افلاک سبعه (هفت فلک تو در تو) را پذیرفتهاند. تفاوت میان نظر آنها با فلاسفه مشاء اندک است. آنان آفرینش جهان را این گونه تفسیر کردهاند:
خداوند متعال عقل اول را آفرید که دو جنبه دارد، یک جنبه استناد به مبدأ اول و یک جنبۀ ارتباط با ماهیت.
عقل اول، عقل دوم را آفریده و نیز فلک اول و روح او را که فلک اقصی نام دارد.
عقل دوم، به این دو جهت، عقل سوم و فلک دوم را با نفس آن آفریده که فلک ثوابت است.
عقل سوم، به جهت ارتباط دوگانه خود عقل رابع و فلک سوم را با نفس
1) (1)
آن آفریده که فلک زحل باشد.
در مذاهب اسماعیلی همین تصورات وجود دارد. تنها تعبیرات، اندکی متفاوت هستند، مثلاً داعی کرمانی، عقل اول را مبدع اول میخواند و عقل ثانی را منبعث اول مینامد.
داعی کرمانی مینویسد:
عقل اول مرکز عالم عقول است که دامنۀ آن تا عقل فعال کشیده شده است.
عقل فعال است که همه را درک میکند و مرکز عالم جسم است که خود این عالم، از اجسام عالی ثابت چون افلاک تا اجسام فرسایشپذیر مانند عالم کون و فساد (عناصر اربعه) کشیده شده است.(1)
. حمیدالدین کرمانی، احمدبن عبداللّه، راحة العقل، ص 127-129.
آنها این تصورات فلسفی را بر تبلیغات دینی نیز پیاده کردهاند و برای هر ظاهری باطنی و برای هر پایۀ طبیعی یک پایۀ دینی برابر آن تصور کردهاند به این ترتیب:
1 - عقل اول =ناطق
2 - عقل دوم =فلک اقصی =اساس
3 - عقل سوم =فلک ثوابت =امام
4 - عقل چهارم =فلک زحل =باب
1) (1)
5 - عقل پنجم =فلک مشتری =حجت
6 - عقل ششم =فلک مریخ =داعی بلاغ
7 - عقل هفتم =فلک شمس =داعی مطلق
8 - عقل هشتم =فلک زهره =داعی محدود
9 - عقل نهم =فلک عطارد =مأذون مطلق
10 - عقل دهم =فلک قمر =مأذون محدود، که بر او «مکاسر» و «مکالب» نیز میگویند.(1)
. حمیدالدین کرمانی، احمدبن عبداللّه، راحة العقل، ص 25، محققان کتاب، فلک ثوابت را ذکر نکردهاند، بنابراین عقل ممثول پائینتر از قمر است و نیز محققان فلکالافلاک و محیط را دو فلک دانستهاند، در حالی که در هیئت بطلیموس، یکی هستند. پس ترتیب عوالم نزد اسماعیلیه، با آنچه در هیئت بطلیموس آمده تا حدودی اختلاف دارد.
این بیان کوتاهی از درجات تبلیغ دینی آنها بود، و تفسیر آن به این گونه است:
1 - ناطق: که مقام تنزیل را دارد.
2 - اساس: که مقام تأویل را داراست.
3 - امام: که مقام امر را دارد.
4 - باب: که مقام او چنان است که فصل الخطاب و حرف آخر را بیان میکند.
5 - حجّت: که دربارۀ حق و باطل داوری میکند.
6 - داعی بلاغ: که استدلال میکند و معاد را معرفی میکند.
7 - داعی مطلق: که حدود علوی و عبادات باطنی را مشخص میسازد.
8 - داعی محصور یا محدود: که حدود سفلی و عبادت ظاهری را روشن میکند.
1) (1)
9 - مأذون مطلق: که کار او گرفتن عهد و پیمان است.
10 - مأذون محدود: که کار او جذب جانهای آماده و پذیرای دعوت است و به او مکاسر (شکارچی) نیز گفته میشود.(1)
. سجستانی، ینابیع، ص 23، مقدمه، مصطفی غالب.
یکی دیگر از تأویلات اسماعیلیه، مسئلۀ نطقاء سبعه یا حروف سبعه است (آ، ن، ا، م، ع، م، ق) که حروف نخست نامهای ناطقان هفتگانه یعنی 1 - آدم، 2 - نوح، 3 - ابراهیم، 4 - موسی، 5 - عیسی، 6 - محمد، 7 - قائم(2)است، و آنها را با «اساس» های آنها، ممثول افلاک هفتگانه میدانند به این شرح:
مَثَل ممثول اساس
1 - زَحل آدم شیث
2 - مشتری نوح سام
3 - مریخ ابراهیم اسماعیل
4 - شمس موسی یوشع
5 - زهره عیسی شمعون
6 - عطارد محمد علی
7 - قمر قائم مهدی(3)
دیگر از تأویلات آنها، انوار خمسه است که مقصود، نخستین موجودات عالم هستند، که آنها را سابق و تالی و جد و فتح و خیال میدانند همۀ اینها ممثول هستند و در حدود علوی برای خود دارای مَثَلهایی هستتند و در عالم دین و عالم ماده نیز همین گونه است، بدین ترتیب:
ممثولمثل در عالم علوی مَثَل در عالم دینمَثَل در عالم جسم
1 - سابق عقل کل پیامبر آسمان
2 - تالی نفس کل امام زمین
3 - جد اسرافیل وصی معدن
4 - فتح میکائیل حجّت نبات
5 - خیال جبرئیل داعی حیوان
و هر یک از فرد پیشین خود، کسب فیض میکند.(1)
. القصیدة شافیة، ص 37، بخش پاورقی؛ ناصر خسرو، خوان الاخوان، ص 199.
از آنجا که اندیشۀ مثل و ممثول، پایه تأویل آنهاست، برخی از تأویلات آنها در شریعت را یادآوری میکنیم:
اسماعیلیه بر آنند که هر ظاهری در شریعت، مانند وضو و نماز و زکات و حج و جهاد و ولایت و امور دیگر، باطنی دارد که باید به آنها ایمان آورد. بسیاری از فاطمیان کتابهایی دربارۀ تأویل نوشتهاند ولی از آن میان قاضیالقضاة نعمان بن
1) (1)
محمد، دو کار را انجام داده است:
کتابی به نام «دعائم الاسلام» دارد که در دو جلد چاپ شده و شامل 33 باب در ابواب فقه و ظواهر شریعت است.
کتابی دیگر نوشته و کوشیده است تا در آن تأویل باطنی همۀ احکام را بیاورد و آن را «تأویل الدعائم» نامیده و تنها یک جلد آن را به پایان برده است، ولی پیش از تکمیل جلد دوم، از دنیا رفته است.
داعی نخشبی نیز کتابی به نام «المحصول» در فلسفۀ مذهب دارد و پس از وی ابوحاتم رازی کتاب «الاصلاح» را نوشته که در آن با سخنان گذشتگان به مخالفت برخاسته، سپس ابویعقوب سجستانی، استاد کرمانی بخشی را تأیید کرده و با ابوحاتم مخالفت کرده است. ولی در پایان، کرمانی نوشته است میان سخنان استادِ خود و ابوحاتم سازگاری ایجاد نماید.(1)
. حمیدالدین کرمانی، احمدبن عبداللّه، راحة العقل، ص 17، مقدمه برخی از محققان.
در کتاب «تأویل الدعائم» از امام باقر علیه السلام نقل شده است: «اسلام بر هفت پایه استوار است: 1 - ولایت که از همه بالاتر است و با آن و با ولیّ، بقیۀ پایهها شناخته میشوند. 2 - طهارت، 3 - نماز، 4 - زکات، 5 - روزه، 6 - حج، 7 - جهاد».
بعد وی به تأویل آنها میپردازد و میگوید: مَثَل ولایت، آدم علیه السلام است که خدا به او ولایت دارد و فرشتگان را فرمود تا بر او سجده کنند، و سجده، همان فرمانبرداری و ولایت است.
1) (1)
«طهارت» دارای مَثَلی است که همان نوح باشد که نخستین پیامبر اوالوالعزم است. «نماز» دارای مَثَلی است که همان ابراهیم است که خانه را بنا کرد و مقام را نصب کرد.
«زکات»، مَثَلی دارد که همان موسی است، که مردم را بدان فراخواند.
خداوند میفرماید: «هَلْ أَتاکَ حَدِیثُ مُوسی * إِذْ ناداهُ رَبُّهُ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُویً * اِذْهَبْ إِلی فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغی * فَقُلْ هَلْ لَکَ إِلی أَنْ تَزَکّی».1
«روزه» برای خود مَثَلی دارد و آن عیسی است، که فرشته خدا با مادرش سخن گفت و او را به گرفتن روزه سکوت و اعلان آن با مردمی که در برابرش بودند فرمان داد؛ «فَإِمّا تَرَیِنَّ مِنَ الْبَشَرِ أَحَداً فَقُولِی إِنِّی نَذَرْتُ لِلرَّحْمنِ صَوْماً فَلَنْ أُکَلِّمَ الْیَوْمَ إِنْسِیًّا»2 عیسی همواره روزه میگرفت و به هیچ زنی نزدیک نشد، چنانکه روزهدار حق ندارد، در حال روزه با زنی همبستر شود.
«حج» دارای یک مَثَل است که آن حضرت محمد صلی الله علیه و آله است. او نخستین کسی است که مناسک حج را به پاداشت و پیش از او عربها و ملتهای دیگر به حج میرفتند ولی مناسک آن را به پا نمیداشتند. بلکه چنانکه قرآن میفرماید: «ما کانَ صَلاتُهُمْ عِنْدَ الْبَیْتِ إِلاّ مُکاءً وَ تَصْدِیَةً».3
مؤلف «تأویل الدعائم» میکوشد حدث و طهارت را در ظاهر و باطن گسترش دهد؛ و میرساند که حدث ظاهری، طهارت ظاهری لازم دارد و حدث باطنی، طهارت باطنی را؛ میگوید اگر نمازِ انسان مُحدِث پذیرفته نیست و وضو حدث ظاهری را از بین میبرد، همچنین دعوت داعی (دعوتگر) در صورتی مؤثر میافتد که پذیرنده دعوت از درون از گناه و باطل دوری بجوید و اگر تنها در زبان دوری کند، دعوت مؤثر نخواهد بود مگر اینکه توبه کند و تبری بجوید و پاک گردد.(1)
. تمیمی مغربی، قاضی نعمان، تأویل الدعائم، ج 1، ص 76.
و نیز وی نماز را به پذیرش دعوت، تشبیه میکند و پاکی از گناه را بسان وضو جلوه میدهد که هر دو (وضو و پاکی در گناه) طهارت بخش ظاهر و باطن است؛ او میگوید غائط و کفر در یک درجه قرار دارند، غائط با آب پاک میشود، کفر هم با ایمان به خدا.
او میگوید بول و شرک همسانند، هر چند شرک دارای درجات گوناگونی است، بول با آب پاک میشود، شرک هم با توحید خدا و ردّ هر نوع ضدّ و نظیر برای خدا؛
باد معده و روده که از مخرج بیرون میآید با نفاق همسو هستند، برای حدث ظاهری از آب استفاده میشود، و برای پاک کردن دل و جان از نفاق باید از توبه و دوری از آن بهره گرفت به شرط این که انبیاء و اولیاء و امامان دین را تصدیق کند.(2)
این گونه تأویلات درباره وضو، تیمّم، غسل، نماز و حج و اذان و اقامه و اجزاء و ارکان هر یک از این عبادات و مساجد نیز نزد آنها وجود دارد. کسانی که مایلند به تفصیل به آنها بنگرند میتوانند به دو منبع زیر مراجعه کنند:
2 «وجه دین» تألیف ناصر خسرو (394-471) به زبان فارسی کهن (چاپ 1397)، وی تا آخر ابواب فقه، به تأویل احکام میپردازد.
مذهب اسماعیلیه، در جهان اسلام، به صورت یک جنبش دینی پدیدار شد، و این ادّعا را مطرح میکرد که «امامت» در اسلام، در اسماعیل بن جعفر صادق علیه السلام و فرزندش محمد بن اسماعیل، تجسم شده و ادامه دارد، هنگامی که اسماعیلیان در شمال آفریقا و مغرب عربی به قدرت رسیدند، شخصیتهای برجستهای نیز در زمینههای فلسفه، سیاست، فقه و حدیث و ادبیات پرورش یافتند که گذشته از مسائل مذهبی و اعتقادی، نقش مهمی در گسترش تمدن اسلامی و رشد و توسعۀ علوم داشتند که از موضوع بحث ما بیرون است، ما تنها در اینجا از کسانی یاد میکنیم که مهمترین نقش را در شکلگیری اندیشه و عقاید اسماعیلیان، داشتهاند:
بزرگان اندیشۀ اسماعیلی 1
نام اصلی او احمد بن حمدان بن احمد ورثنیانیلیثی است، و از رهبران فکری اسماعیلیه به شمار میرود. نخستین کسی که دربارۀ زندگی او نوشت، شیخ صدوق است. ابن حجر به نقل از شیخ صدوق در «تاریخ الری» در آورده است:
«وی انسانی فرزانه و اهل ادب و زبان بود. احادیث بسیاری را شنیده بود، و کتابهایی نوشته بود، ولی در پایان عمر خود، منحرف شد و یکی از مبلغان مذهب اسماعیلی گشت و گروهی از بزرگان را از راه به در برد و سرانجام در سال 322 درگذشت».(1)
. ابن حجر عسقلانی، لسان المیزان، ج 1، ص 164.
نویسندۀ «اعیان الشیعه» به نقل از صاحب «ریاض» مینویسد: «او یکی از پیشگامان تشیع و از معاصران صدوق بود. کتابی بر ردّ محمد بن زکریای رازی پزشک معروف دربارۀ الحاد و انکار نبوت دارد».(2)
مصطفی غالب آورده است: او مبلّغ بزرگی بود که در سرزمینهای ری و طبرستان و آذربایجان فعالیت میکرد و توانست فرمانروای ری را به مذهب اسماعیلی در آورد، وی برای «القائم بامراللّه» تبلیغ میکرد، و نقش سیاسی بسیار
مؤثری در زمینه مذهب اسماعیلیه دارد از جمله کتابهای او:
«الزینه»، دربارۀ فقه و فلسفه اسماعیلی.
«اعلام النبوة» دربارۀ فلسفه اسماعیلی.
«الاصلاح» دربارۀ تأویلات.
«الجامع» دربارۀ فقه اسماعیلیه.(1)
. غالب، مصطفی، تاریخ الدعوة الاسماعیلیه، ص 186.
در حقیقت، ابوحاتم رازی در سراسر مشرق زمین به نشر تعالیم فلسفی پرداخت، ولی در پایان، از دست دشمنان در امان نماند و ناگزیر شد در اواخر عمر، به زندگی مخفی پناه ببرد و در سال 322، پس از آن که القائم بامراللّه در مغرب عربی به قدرت رسید، در سن 62 سالگی از دنیا رفت.
وی معاصر محمد بن زکریای رازی پزشک و فیلسوف معروف بود که در بسیاری از مسائل با نظریات ارسطو در طبیعیّات و ماوراءطبیعت به مخالفت پرداخت، و حاضر نبود که بپذیرد دین و فلسفه با هم سازگارند، و تنها راه اصلاح فرد و جامعه را، راه فلسفه میدانست.
این دو فرد هر دو رازی بودند، با هم گفتوگوها و مناظرات سختی داشتند که در برخی از آن مناظرات شخصیتهای سیاسی و علما نیز حضور داشتند.
ابوحاتم این گفتوگوها را در کتاب «اعلام النبوه» گرد آورده است.
ما در اینجا بخش کوتاهی از آن مناظرات فراوان را میآوریم:
نویسنده کتاب خود را با این جمله آغاز میکند:
«آن فرد منحرف (زکریای رازی) دربارۀ نبوت با من مناظره کرد که از سنخ
1) (1)
همان سخنانی است که در کتاب خود آورده است. وی گفت:
شما از کجا ثابت کردهاید که خدا گروهی از مردم را امتیاز داده و آنها را پیامبر ساخته است و دیگران را از این نعمت محروم ساخته! و آنها را راهنمای مردم قرار داده و دیگران را نیازمند آنها ساخته است؟ چرا جایز میدانید که خداوند حکیم چنین کاری کند و گروهی را بر ضد گروهی دیگر برانگیزد و نفرت و دشمنی را در میان آنان بپراکند و شماری را به کشتن دهد؟(1)
. ابوحاتم رازی، اعلام النبوة، ص 4.
آنگاه به بیان پاسخ خود میپردازد.(2)
ابن ندیم در «فهرست»، شرح حال او را آورده و مینویسد، وی کتاب «الزینه» در 400 صفحه و کتاب «الجامع» را دربارۀ فقه نوشته است.(3)
بزرگان اندیشۀ اسماعیلی 2
وی داعی بزرگ خراسان و ترکستان بود و توانست، شمار بسیاری از مردم آن سامان را به آیین اسماعیلی در آورد. وی مطالعات ژرفی در فلسفۀ مذهب اسماعیلی داشت. مهمترین تألیفات او عبارتند از:
کتاب «المحصول»، در 400 صفحه دربارۀ فلسفۀ اسماعیلی.
«کون العالم».
«الدعوة الناجیة».
«اصول الشرع»، دربارۀ فقه اسماعیلی و فلسفۀ ماورالطبیعی.
وی به سال 331 درگذشت.(1)
. غالب، مصطفی، تاریخ الدعوة الاسماعیلیه، ص 186-187.
عارف تامر مینویسد: نخستین کتاب جدلی که راههای تازهای را برای اسماعیلیان گشود، کتاب «المحصول» است: این کتاب در آغاز قرن چهارم، بسیار رایج بود. نویسندۀ آن محمد بن احمد نسفی، داعی معروف اهل سوریه است، که توانست، اسماعیلیه را مذهب رسمی دولت سامانیان در آذربایجان سازد؛ وی در
1) (1)
سال 331، اعدام شد.(1)
. حمیدالدین کرمانی، احمد، الریاض، ص 6، مقدمه، عارف تامر.
ابن ندیم مینویسد:
نسفی، جانشین حسین بن علی مروزی در خراسان گشت که در زندان نصر بن احمد درگذشت. او توانست نصر بن احمد را فریب دهد او را به مذهب اسماعیلی در آورد و خونبهای مروزی را از وی بگیرد. و ادعا کرد که این خونبها را برای فرمانروای اسماعیلی در مغرب میفرستد. نصر، پس از آن بیمار شد و در بستر افتاد و از پذیرش مذهب نسفی پشیمان شد و از آن توبه کرد و در گذشت.
پسر وی نوح بن نصر، فقها را گردآورد و آنها با نسفی به مناظره پرداختند و او را خفیف و خوار ساختند. در این موقع نسفی و رهبران نهضت اسماعیلی و فرماندهانی که دعوت او را پذیرفته بودند، کشته شدند و دیگران نیز تارومار شدند.(2)
بزرگان اندیشۀ اسماعیلی 3
وی ابویعقوب، اسحاق بن احمد سجزی یا سجستانی است که در سال 271 در سیستان (سجستان) در جنوب خراسان در یک خانواده ایرانی به دنیا آمد و برخی برآنند که اجداد او عرب بودهاند و از کوفه به سیستان آمده و در آنجا ساکن شدهاند.
وی در مکتب اسماعیلیان یمن، پرورش یافت و در مناظرات علمی آن روز، شرکت فعالی داشت.(1)
. سجستانی، ینابیع، ص 46، مقدمه، مصطفی غالب.
سجستانی پیشگام و پیشرو کسانی است که خود را وقف تدوین قواعد فلسفی مذهب اسماعیلی کردند. شاگرد او حمیدالدین کرمانی نیز همین راه را پیمود و اینان معاصر دولت اسماعیلی فاطمی در مصر بودند که در گسترش تمدن و علوم اسلامی و در جنبۀ اجتماعی و سیاسی آن، سهیم بودند.(2)
وی همچنین کتاب «النصره» را نوشت که در آن، به نزدیک ساختن دیدگاههای داعیان مناظره کننده (نسفی، رازی، سجستانی) پرداخت، و گذشته از اینها، نزدیک سی کتاب تألیف کرد که از جمله کتاب او «ینابیع» دارای چهل ینبوع
شبیه حدود دینی است و نیز کتاب «تحفة المستجیبین» است که دارای پنج رساله است.(1)
. سجستانی، ینابیع، ص 46-47، مقدمه، مصطفی غالب.
از جمله تألیفات دیگر او:
«الافتخار».
«المقالید».
«مسیلة الأحزان».
«سلم النجاة».
«أسس البقاء».
«أسس الدعوة».
«تأویل الشریعة».
«سرائر المعاد و المعاش».
«کشف المحبوب».
«الوعظ».
وی در سال 271 در سیستان به دنیا آمد و پس از سال 360 در ترکستان پس از شکنجههای فراوان به قتل رسید.
1) (1)
بزرگان اندیشۀ اسماعیلی 4
قاضی القضاة نعمان بن محمد بن منصور بن احمد تمیمی، برخی گفتهاند که در سال 259 به دنیا آمده و برخی دیگر او را از موالید دو سال آخر قرن سوم دانستهاند.
وی در آغاز کار خود با بنیانگذار دولت فاطمی، عبیداللّه مهدی تماس گرفت و با او همراه شد و بعد از وفات مهدی، قائم بامراللّه او را به قضاوت طرابلس غرب گماشت، در زمان منصور، قاضی منصوریه بود و قضاوت همۀ مناطق افریقیه (تونس) زیر نظر او بود، تا زمان معزّلدیناللّه، که او را به خود نزدیک کرد او نیز کتاب «المجالس و المسامرات» را برای وی نگاشت. هنگامی که معز به مصر آمده نعمان نیز با او و قاضی عسکر او بود و سپس قاضی القضات مصر شد.(1)
. امین عاملی، سیدمحسن، اعیان الشیعه، ج 10، ص 223.
معز بسیار به وی اعتماد داشت و او را مشاور قضایی خود ساخت، همچنین وی را قانونگذار فاطمیان میدانند و او هیچ کاری را بدون مشورت معز انجام نمیداد. کتاب «دعائم الاسلام» که برخی آن را در حقیقت تألیف خود «معز» میدانند، تا پایان روزگار وی، کتاب قانون رسمی بود، این مطلب از نامۀ معزّ به
1) (1)
داعی خود در یمن روشن میشود. همین کتاب تا به امروز تنها کتابی است که بهرههای هند به آن مراجعه میکنند.(1)
. قاضی نعمان، دعائم الاسلام، ج 1، ص 12 بخش مقدمه.
نعمان در اول رجب 363 درگذشت و معزّ به خاطر درگذشت او بسیار غمگین شد. وی در حدود 47 کتاب نوشت که رشتههای مختلف علمی مانند فقه، تفسیر، اخبار تأویل و علوم دیگر را شامل میشد، ابن خلکان از ابن زولاق نقل میکند که: «او هزاران صفحه کتاب برای اهلبیت علیهم السلام تألیف کرد. و نوشتههای او بسیار زیباست».(2)
برخی از تألیفات او را به شرح زیر نام میبریم:
بخشی از کتاب «شرح الاخبار» موجود در کتابخانۀ برلین.
«تأویل دعائم الاسلام»، چاپ شده.
«اساس التأویل»، چاپ شده.
جزئی از کتاب «مجالس و مسامرات».
کتاب «الهمة فی اتباع الائمة».
«افتتاح الدعوه»، چاپ شده.
«الارجوزة المختارة»، چاپ شده.
«الطهارة».
«التوحید و الامامة».(3)
«کتاب الاقتصار فی الفقه»، چاپ شده.
«کتاب الاخبار»، در فقه.
«ابتداء الدعوة»، چاپ شده.
وی در نقد مذاهب دیگر نیز از جمله نقد ابیحنیفه و مالک و شافعی و ابن سریج، تألیفاتی دارد و کتاب اختلاف الفقهاء را در دفاع از مذاهب اهلبیت نگاشت و کتابی نیز دربارۀ نظریات فقهی خود به نام المنتخبه، نوشته است.(1)
. ابن خلکان، وفیات الاعیان، ج 5، ص 416؛ ابن شهرآشوب، معالم العلماء، ص 126؛ الذهبی، العبر، ج 2، ص 117؛ الذهبی، دول الاسلام، ج 1، ص 224؛ الذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج 16، ص 150؛ مقریزی، اتعاظ الحنفاء، ص 149؛ ابن حجر عسقلانی، لسان المیزان، ج 6، ص 167؛ ابن عماد حنبلی، شذرات الذهب، ج 3، ص 47؛ افندی، ریاض العلماء، ج 4، ص 375؛ مدرس تبریزی، ریحانة الادب، ج 7، ص 73؛ خوانساری، روضات الجنات، ج 8، ص 147.
با بررسی کتابهای او به ویژه کتب زیر روشن میشود که او اسماعیلی است:
دعائم.
تأویل الدعائم.
الأرجوزة المختار.
اساس التأویل.
کتاب الاقتصار فی الفقه.
ولی به اهلبیت بسیار علاقه دارد و از عقائد انحرافی برخی از اسماعیلیان، به دور است، و هر چند پیرو مذهب اثنا عشری نبوده، ولی تا حدودی به آن گرایش داشته است.
1) (1)
بزرگان اندیشۀ اسماعیلی 5
حمیدالدین کرمانی، که نام وی احمد بن عبداللّه کرمانی است در زمان الحاکم بامراللّه (375-411 ه) زندگی میکرد و او را حجةالعراقین لقب داده بودند.
وی در سرزمین جزیره در عراق زندگی میکرد.
وی در زمان الحاکم بامراللّه به شهرت و اعتبار فراوانی دست یافت، و لقب وی یعنی حجةالعراقین، نشان میدهد که وی مسؤول تبلیغات اسماعیلیه در ایران و عراق بوده است. در قاهره او را حجةالجزیرة میشناختند که یکی از دوازده «حجت» مأمور ادارۀ تبلیغات اسماعیلیه، در جهان بودهاند. سپس به عنوان رئیس دارالحکمه در قاهره برگزیده شد که خود یکی از نخستین مؤسسات آموزش عالی در جهان است.
در سال 408 به درخواست «افتکین ضیف»، بزرگترین داعی اسماعیلی در زمان حاکم به قاهره آمد. در این زمان، مناقشات دینی به اوج خود رسیده بود و برخی از مبلغان، انحرافات و غلوّ و بدعتهایی را بر دعوت اسماعیلی افزوده بودند.
تألیفات او عبارتنداز:
«الرسالة الواعظة» در رد بر حسن فرغانی که حاکم بامراللّه را خدا میدانست.
البشارات.
المصابیح.
الرسالة المضیئة.
المصابیح فی اثبات الإمامة.
تنبیه الهادی و المستهدی.
راحة العقل.
میزان العقل.
رسالة المعاد.
الریاض فی الحکم بین (الصادین) صاحبی الإصلاح و النصره، چاپ شده.(1)
. حمیدالدین کرمانی، احمدبن عبداللّه، الریاض، مقدمه و تصحیح عارف تامر، ص 16-21.
سال درگذشت وی روشن نیست و مصطفی غالب شماره تألیفات او را به 33 کتاب رسانده است.(2)
بزرگان اندیشۀ اسماعیلی 6
هبةاللّه بن موسی بن داوود شیرازی، که داعی الدعاة و از رهبران اسماعیلیه است، در شیراز متولد شد و در آنجا پرورش یافت. او و پدرش نقش مهمی در تبلیغات اسماعیلیه داشتند.
او از ترس «أبیکالیجار»، فرمانروای آن منطقه در سال 329 به صورت ناشناس از شهر بیرون رفت و خود را به اهواز رساند و در آنجا به حلّه و سپس به مصر رفت و در خدمت مستنصر فاطمی بود و در دیوان انشا خدمت میکرد تا این که در سال 450 ریاست دعوت اسماعیلیه به او رسید و لقب داعی الدعاة و باب الابواب را گرفت، سپس از آنجا تبعید شد و به شام رفت و دوباره به مصر بازگشت و در آنجا درگذشت. وی به هنگام درگذشت، هشتاد سال داشت و مستنصر بر او نماز گزارد.
گفته میشود که او توانست ابی کالیجار را به مذهب اسماعیلی در آورد. و بسیاری از وزیران و امیران دربار او را نیز به همین گونه جذب کرد و با دانش و بینش خود با آنان مناظره میکرد و آنان را شکست میداد.
به دلیل شهرت وی در تأویل، در سال 438، او را به قاهره دعوت کردند تا به وسیلۀ امام آموزش ببیند و نیز درسهایی را در زمینۀ تأویل ارائه نماید، وی با
عزّت و احترام فراوان به قصر وارد شد.(1)
. غالب، مصطفی، تاریخ الدعوة الاسماعیلیه، ص 250.
برخی از کتابهای او عبارتند از:
المرشد إلی ادب الاسماعیلیه.
المجالس المؤیدیّة.
السیرة المؤیدیّة.
دیوان المؤید فی الدّین.
اساس التأویل، ترجمه فارسی کتاب «قاضی نعمان» است.
شرح العماد.
جامع الحقایق فی تحریم اللحوم و الألبان.
القصیدة الاسکندریّة.
تأویل الأرواح.
نهج العبارة.
1) (1)
بزرگان اندیشۀ اسماعیلی 7
ناصر فرزند خسرو از نوادگان امام رضا علیه السلام است. وی در روستای قبادیان، از توابع بلخ به دنیا آمد بنابراین اصل و ریشۀ او از بلخ و خراسان است.
خانوادۀ او ثروتمند بودند و به تعلیم و تربیت او همت گماشتند. وی قبل از نُه سالگی همۀ قرآن را از حفظ میخواند و در ادبیات عرب و علوم اسلامی و نجوم و فلَک و حساب، هندسه، جبر و نیز فلسفه تخصص داشت. و همچنین شاعری زبردست در زبان فارسی به شمار میآمد. او را به عنوان یکی از جهانگردان مشهور میشناسند. در ماه شعبان در سال 437 با برادرش ابوسعید خسرو علوی و یک غلام هندی، سفر خود را آغاز کرد و تصمیم گرفت به مکّه برود. از راه مرو و نیشابور و دامغان و سمنان و ری به قزوین و سپس تبریز رفت و در سال 438 به تبریز رسید وی در سال 444 سفر خود را به پایان میرساند. در این هنگام، وی 50 سال داشت و در این سفر هفت ساله مسافتی برابر 2220 فرسخ را پیموده بود و در راه خود به مصر رفته و روابط خود را با مستنصر باللّه خلیفه فاطمی مصر تقویت کرد و تحت تأثیر تبلیغات آنان قرار گرفت و یکی از حجّاب دعوت در آنجا، او را باب نامید. وی به درجات بالایی رسید تا جایی که در میان رهبران این نهضت قرار گرفت و او را حجت نامیدند.
پس از بازگشت به بلخ با برخی از علمای اهلسنت مناظراتی انجام داد و در پی آن از ترس انتقامجویی آنان اندکی پیش از سال 453، از بلخ گریخت و همچنان شهر به شهر میگشت تا اینکه در سال 456 به شهر «غاری مکان» نزدیک بدخشان رسید وی به صورت ناشناس در آن شهر، مسکن گزید تا اینکه در سال 481 درگذشت، و در آنجا به خاک سپرده شد و قبرش اکنون، زیارت گاه اسماعیلیان است. مهمترین کتابهای او عبارتند از:
«زاد المسافرین»، که یکی از پر حجمترین کتابهای اوست و در سال 453 به پایان رسیده است.
«وجه دین» دربارۀ عقاید اسماعیلیان.
«خوان الاخوان».
«دلیل المتحیرین»، در اثبات درستی مذهب فاطمیان.
«اکسیر اعظم» در منطق و فلسفه.
«رسالۀ مستوفی» در فقه اسماعیلی.(1)
. امین عاملی، سیدمحسن، اعیان الشیعة، ج 10، ص 202-204؛ افندی، عبداللّه، ریاض العلما، ج 5، ص 232؛ نمازی شاهرودی، علی، مستدرکات علم رجال الحدیث، ج 8، ص 55؛ آغابزرگ طهرانی، طبقات الأعلام الشیعه، ج 2، ص 198؛ آقابزرگ طهرانی، الذریعه، ج 21، ص 15 و کحاله، عمررضا، معجم المؤلفین، ج 13، ص 70.
1) (1)
بزرگان اندیشۀ اسماعیلی 8
وی در شهر صور به دنیا آمد و مدتی در شهر طرابلس، نقش داعی اسماعیلیان را داشت. در زمان مستنصر (427-487 ه) به قاهره آمد. وی قصائد و رسائل فراوانی دارد که مشهورترین آنها «التحفة الظاهره» و «نفحات الائمه» است. عارف تامر معتقد است که مرگ وی در قلعههای اسماعیلیان در کوههای «سماق» اتفاق افتاده و او در این زمان، داعی اسماعیلیان از طرف مستنصرباللّه بوده است.
از مهمترین تألیفات او «القصیدة الصوریه» است که به صورت ادبی و جذاب، عقاید اسماعیلیان را به نظم کشیده است.
بزرگان اندیشۀ اسماعیلی 9
ابراهیم بن حسین همدانی حامدی، یکی از داعیان اسماعیلی و علمای آنها در یمن و در دولت صلیحی عدن بود که در زمان دولت صلیحی میزیست.
هنگامی که یکی از بانوان با نفوذ دولت صلیحی یعنی «اروی» تصمیم گرفت امر تبلیغ و دعوت را از دولت جدا کند، این کار را به داعی ذؤیب بن موسی الوداعی الهمدانی (520-536 ه) سپرد. پس از درگذشت اروی، ابراهیم بن حسین حامدی به عنوان دستیار داعی بزرگ برگزیده شد. و با درگذشت ذؤیب، ابراهیم بن حسین، جانشین وی گشت و در سال 536 به عنوان داعی مطلق برای امام مستور یعنی «طیب بن آمر» در یمن و کشورهای هند و سند برگزیده شد. سرانجام در سال 554، حامدی فرزند خود حاتم را به جای خویش گماشت و از امور سیاسی کنارهگیری کرد و مقرّ خود را به صنعا منتقل کرد و به تدریس علوم پرداخت.
تألیفات او عبارتند از: «کنز الولد»، «الابتداء و الانتهاء»، «کتاب تسع و تسعین مسألة فی الحقائق» و «الرسائل الشریفة فی المعانی اللطیفة».
در این زمان، دعوت مستعلیه طیبیه دچار تزلزل گشت و پادشاهان آن آل زریع در عدن، به دعوت مستعلیۀ مجیدیه روی آوردند ولی داعی ابراهیم بن حسین حامدی، همچنین به دعوت طیبیة وفادار ماند تا این که در ماه شعبان
سال 557 در صنعا در گذشت.(1)
. حامدی، ابراهیم بن حسین، کنزل الولد، ص 31-33، مقدمه مصطفی غالب.
کتاب کنز الولد او با تحقیق مصطفی غالب در سال 1398 ه به وسیلۀ جمعیت خاورشناسان آلمانی چاپ شد.
1) (1)
بزرگان اندیشۀ اسماعیلی 10
علی بن محمدالولید الانف العبشی القرشی، داعی مطلق پنجم اسماعیلیه در یمن بود، که از یک خاندان عربیِ اصیل برخاسته بود، و در زمینههای ادبی و فلسفی دارای برجستگی بوده و نقش مهمی در آموزش فلسفه در قرن ششم هجری ایفا کرد، با این که منابع اندکی دربارۀ زندگی او وجود دارد، ولی میتوانیم بگوییم که لقب «انف» (بینی) نشان دهندۀ جایگاه مهم او درنزد فاطمیان است. و همۀ پادشاهان و امیران قبایل هَمْدان از او پشتیبانی میکردند. وی پایگاه خود را در شهر صنعا قرار دارد و پیوسته به تألیف و تدریس اشتغال داشت. مهمترین کتب او عبارتند از:
1 - «تاج العقائد و معدن الفوائد» در برگیرندۀ صد مسألۀ اعتقادی اسماعیلیه.
2 - «دافع الباطل و حتف المناضل» در ردّ بر کتاب «مستظهری» است که نخستین کتاب بر ردّ اسماعیلیه به شمار میآید و توسط غزالی نوشته شده است.
3 - «مختصر الاصول»، در شرح مقالات و چگونگی تقسیم آنها و ردّ بر برخی فلاسفه و فرقهها.
4 - رسالة «نظام الوجود فی ترتیب الحدود».
5 - رسالة «الایضاح و التبیین فی کیفیة تسلسل ولادتی الجسم و الدین»
6 - رسالة «تحفة المرتاد و غصَّه الاضداد» در ردّ برفرقۀ مجیدیه و اثبات
امامت طیب بن آمر.
7 - «لبّ الفوائد و صفو العقائد»، در مبدأ و معاد.
8 - دیوان شعر در ردّ مخالفین و مدح ائمه(1)
. ابن ولید، علی بن محمد، تاج العقائد و معدن الفوائد، ص 7-9 مقدمۀ عارف تامر.
.در این کتاب عقائد اسماعیلیه به عباراتی روشن و به دور از انحرافات و تندرویها آمده و نشان میدهد که اسماعیلیان یمن از بسیاری انحرافات به دور بودهاند.
از آنجا که اسماعیلیه در اقلیت بودند، پیوسته از روحیۀ همبستگی و همکاری برخوردار بودند تا بتواند در برابر حملات اکثریت مقاومت کنند.
آنان در زمانی میزیستند که روحیۀ دشمنی با اهلبیت علیهم السلام و پیروانشان بر جامعه حاکم بود و عباسیان، شیعه را خاری در چشم خود میپنداشتند.
به همین دلیل اسماعیلیان برای خود سازمانی زیر زمینی پدیدآوردند که در تاریخ کمنظیر است و ابتکاراتی ویژۀ خود در این زمینه دارند.
مصطفی غالب، به شکلی دقیق، پرده از سازمان مخفی آنان در زمان پوشیده بودن و در زمان دولت اسماعیلی در مصر و مغرب برداشته و مینویسد: اگر آنها را با سازمانهای زیرزمینی امروز مقایسه کنیم، میبینیم که آنان، در این زمینه بسیار پیشرفته بودند، و با وجود وسائل اندک آن روز، میتوانستند با سرعتی شگفتانگیز از اخبار پیروان خود، آگاه شوند و کبوترهای نامهبر را در این راه به خوبی به کار میگرفتند.
1) (1)
امام اسماعیلی رئیس سازمان تبلیغاتی بود و مبلغان خود را به سراسر جهان میفرستاد. آنها به این منظور جهان را به 12 جزیره تقسیم کرده و برای هر یک داعی خاصی معیّن کرده بودند او نیز میتوانست 12 مبلغ دیگر را دستیار خود سازد؛ هر داعی نیز 30 نفر دیگر را به یاری برمیگزیند و آنها هر یک 12 داعی آشکار و دوازده داعی مخفی داشتند. با یک محاسبه کوتاه میتوانیم دریابیم که کمترین تعداد داعیان آنها در جهان 8640 مبلغ به صورت همزمان بوده است.
هنگامی که دعوت اسماعیلی نزاری به ایران منتقل شد. امام آنان، تصمیم گرفت اندکی این تنظیم را دگرگون سازد، که آن هم به تناسب شرایط زمانی و مکانی بود. او نخست سازمان را به دو بخش تقسیم کرد:
1 - بخش ویژه تبلیغات دینی که همچنان شبیه سازمان پیشین بود.
2 - بخش فدائیان (نیروهای چریکی) که مستقیماً در اختیار امام و زیر فرمان مستقیم او بودند و فرمانهای بسیار سرّی را از او دریافت میکردند:
فدائیان دارای سه رتبه بودند:
رفیقان یا سرپرستان: یعنی فرماندهان سپاه
فدائیان یا نیروهای ویژه، بسیار شجاع و آماده فداکاری به امر امام
پذیرندگان دعوت که در مرحلۀ آموزش و تمرین بودند و از سنین نوجوانی به مدارس فدائیان میآمدند و آموزش میدیدند.(1)
. سجستانی، ینابیع، ص 21-24، مقدمه، مصطفی غالب.
1) (1)
در گذشته یادآور شدیم که جنبشهای باطنی در اواسط قرن دوم، شکل گرفت و رهبر آنها «ابوالخطاب محمد بن مقلاص» بود. اندکی پس از کشته شدن او، باطنیان برگرد «محمد بن اسماعیل» اجتماع کردند. و نتیجه این شد که:
1 - امامان مستور، سوریه بهویژه شهر سَلْمیه و مناطق اطراف آن را، پایگاه دعوت خود ساختند و این مذهب، از آنجا، به دیگر مناطق جهان راه یافت.
2 - تبلیغ اسماعیلیه در یمن، به رهبری ابن حوشب (منصور الیمن) ادامه یافت.
3 - ابن حوشب ابوعبداللّه شیعی را به تونس فرستاد و سرانجام کار این شد که خلافت فاطمی پایهگذاری شود.
4 - جنبش قرامطه آغاز شد که در اینجا بدان میپردازیم:
برخی از اسماعیلیان فرقهای به نام «مبارکیه» تشکیل دادند و به جای اسماعیل به امامت «محمد بن اسماعیل» گرویدند. و از آنها شاخهای جدا شد که «قرامطه» نام گرفت و در زمان عبیداللّه مهدی، نقش مهمی در صحنۀ سیاسی و
اعتقادی بازی کردند و تا به امروز بسیاری از عقاید آنان ناشناخته مانده است.
نخست از کتابهای ملل و نحل نکاتی را دربارۀ آنان میآوریم:
نوبختی مینویسد: علّت این نامگذاری برای آنان آن بوده که رهبر آنان مردی از اهل سواد (عراق) و از نبطیها مشهور به «قرمطویه» بود. اینان نخست بر مذهب مبارکه بودند و سپس با آنان به مخالفت برخاستند و میگفتند پس از پیامبر خدا محمد صلی الله علیه و آله هفت امام بیشتر وجود ندارد. که علی بن أبیطالب، (امام و رسول) است و حسن، حسین، علی بن حسین، محمد بن علی، جعفر بن محمد، محمد بن اسماعیل بن جعفر، که امام قائم و مهدی است و همو نیز رسول است.
آنان میپنداشتند که در روز غدیر خم، رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله به پایان رسیده و علی مأمور شده که رسالت را به دوش گیرد.
از عقاید شگفتآور آنان این بود که میپنداشتند، نبوت حضرت رسول صلی الله علیه و آله در زمان زندگی ایشان پایان یافته، و آن همان روزی بوده که در غدیرخم علی علیه السلام را به رهبری مردم تعیین فرمود، و میگفتند جمله معروف: «من کنت مولاه فعلّی مولاه». به معنای آن است که نبوت از آن حضرت به علی علیه السلام منتقل شده است و امامت هم در آن حضرت و فرزندانش از حسن و حسین و علی بن الحسین و امامباقر و صادق علیهم السلام ادامه یافته و سپس همان طور که نبوت حضرت رسول اکرم به زعم آنها در زمان حیاتش پایان یافته، خداوند در امامت حضرت صادق و اسماعیل در زمان حیاتشان «بدا» کرده و آن را به محمد بن اسماعیل سپرده است.
دیگر عقیدۀ آنها این بود که محمد بن اسماعیل نمرده است و در کشور روم زندگی میکند و او است قائم مهدی، و معنی قائم نزد آنان این بود که دین تازهای میآورد، و با آن، دین محمد صلی الله علیه و آله را نسخ میکند. و محمد بن اسماعیل از پیامبران
اولوالعزم است. اولوالعزم نزد آنها هفت تن هستند: نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمد صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام و محمد بن اسماعیل.
پس تا اینجا دو عقیدۀ شاذ و مهم آنها عبارتند از:
1 - نسخ شریعت محمد صلی الله علیه و آله
2 - نبوت محمد بن اسماعیل
عقیدۀ مهم دیگر آنان این بود که همۀ شرایع و احکام خداوند، دارای ظاهر و باطن است؛ عقیده دیگری نیز دارند که مانند خوارج، میتوانند همۀ مردم را بکشند. و در این عقاید به آیاتی از قرآن و روایات هم استدلال میکنند و آنها را برطبق مذهب خود تأویل مینمایند.
در این زمینه عقیده دارند که نخست باید به قتل شیعیانی که پیرو فرقۀ آنان نیستند بپردازند.
نوبختی میافزاید: در زمین ما شمار پیروان این فرقه بسیار است ولی قدرت سیاسی و نظامی ندارند، و بیشتر در سواد کوفه و یمن هستند و تعداد آنان یکصدهزار نفر برآورد میشود.(1)
. نوبختی، فرق الشیعة، ص 72-76؛ اشعری، مقالات الاسلامیین، ص 26؛ البغدادی، عبدالقاهر، الفرق بین الفرق، ص 63.
نوبختی، کهنترین نویسندهای است که دربارۀ آنان مطالبی تألیف کرده است، زیرا قرامطه در سال 267 ه، دست به خیزش و قیام زدند و نوبختی نیز در اوایل قرن چهارم و در حدود سال 310 درگذشته است، پس نوشتههای او دقیقتر است.
1) (1)
از نوشتۀ نوبختی به دست میآید که آنان همه مسلمانان را کافر میدانند به همین دلیل در سال 317 ه، به کشتار حاجیان خانۀ خدا پرداختند:
ابن اثیر مینویسد:
در این سال (317 ه) منصور دیلمی امیر الحاج بود. و مردم را از بغداد به مکه برد، آنها در راه مشکلی نداشتند ولی «ابوطاهر قرمطی» در روز ترویه در مکه بر سر آنان فرود آمد و دارایی حاجیان را غارت کرد و حتی در درون مسجد الحرام و درون کعبه آنها را کشت و حجرالاسود را از جای کند و به شرق عربستان فرستاد و در خانۀ کعبه را کند و مردی را بر بام کعبه فرستاد تا ناودان را از جای بکند. او جنازهها را در چاه زمزم و در مسجدالحرام دفن کرد، بیآن که بر آنها نماز بخواند یا آنها را کفن و دفن نماید، و پردۀ کعبه را برگرفت و میان یارانش تقسیم کرد.
چون این خبر به «ابومحمد عبداللّه علوی» حاکم افریقیه (تونس) رسید، نامهای شدید اللحن به او نوشت و او را لعن و سرزنش کرد و چنین آورد:
تو با این کارت، نام کفر و الحاد را بر شیعیان و داعیان مذهب ما نهادی اگر اموال حاجیان و اهل مکه را به آنها و حجرالاسود و پرده کعبه را بر سرجایش بازنگردانی، در دنیا و آخرت، از تو بیزار خواهم بود.
چون این نامه به دستش رسید حجرالاسود را برگرداند و هر چه توانست از اموال مردم مکه را باز پس داد و نوشت که مردم پردۀ کعبه و اموال حاجیان را میان خود تقسیم کردهاند و من نمیتوانم آنها را بازگردانم.(1)
. ابن اثیر جزری، کامل فی التاریخ، ج 8، ص 207-208.
1) (1)
از اینجا روشن میشود که «عبیداللّه مهدی» نیز وحشیگری آنان را محکوم میکند و جنایات آنان را زشت میشمارد که راه تهمت زدن را برای دشمنان گشودهاند و محققان از اینجا میتوانند دریابند که حساب قرامطه در عربستان با حساب اسماعیلیه و دولت فاطمیان جداست و نباید هر دو را یکسان انگاشت.
قرامطه، از نظر اجتماعی و سیاسی، انگیزههای ویژه خود را داشتند، زیرا دولت امویان، یک دولت نژادپرست، و قبیلهگرا بود، و همه مناصب سیاسی و نظامی، و همۀ فرصتهای شغلی و اقتصادی و تجاری و کشاورزی را در دست افراد قبیلۀ خود و دوستان نزدیکشان قرار داده بود. به همین دلیل موالی (غیر عربها) به شدت از حکومت آنان ناراضی بودند.
در زمان عباسیان، نیز تنها خاندان حاکم تغییر یافت و در نظام اجتماعی و سیاسی تغییری به وجود نیامد، بنابراین روشن میشود، که علل خیزش و جنبش قرامطه، بیشتر قومی، منطقهای، اقتصادی و اجتماعی بود، و آنها مسألۀ اختلاف اعتقادی میان بنیامیه و بنیهاشم را وسیلهای ساخته بودند تا از حاکمان وقت، انتقام بگیرند.
قرامطه سه شعبه شده بودند:
1 - قرامطۀ سواد (عراق) که مقصود از سواد منطقۀ پوشیده از نخلستانهای خرما در این کشور است. این گروه را قرامطۀ شمال هم مینامند و بزرگترین
مبلغان آنها داندان و حمدان و عبادان و آل مهرویه هستند.
2 - قرامطۀ بحرین یا عرب خلیج فارس که مهمترین مبلغان آنها آل جنابی هستند.
3 - قرامطۀ قطیف و جنوب بصره که مهمترین مبلغان آنها ابوحاتم بورانی و ابوالفوارس هستند که فرد اخیر گفتوگوی مشهوری با خلیفه معتضد دارد.
پس از مرگ ابوطاهر سلیمان بن حسن جنابی، رهبر قرامطۀ بحرین، فرزندانش بر سر جانشینی او به کشمکش پرداختند و به دو گروه تقسیم شدند.
1 - گروه عمدهای با حضور بیشتر فرزندان وی و برادرش احمد، و بزرگان این طایفه که با عبیدیان (اسماعیلیان مغرب) متحد و فرمانبردار آنان بودند، خود را «عقدانیه» یعنی پیروان عقیده نامیدند.
2 - گروه دیگری به رهبری سعید فرزند دیگر ابو طاهر، حاضر به پیروی از عبیدیان نشدند و گاهی به سمت عباسیان و گاهی به سوی عبیدیان متمایل میشدند و سرانجام، درگیر جنگهای خونینی با عبیدیان شدند که نابودی آنها را شتاب داد.
قرامطه به جنگ با عقاید اصیل مسلمانان برخاستند، تا جایی که حتی عبیدیان نیز آنها را محکوم کردند، آنان حتی به مصر که تحت فرمانروایی عبیدیان (فاطمیان) هممذهب آنان بود، حمله کردند. و عبیدیان به فرمانده نظامی
خود «جوهر صقلی» دستور دادند که با قرامطه درگیر شود. و او در شهر رمله در سرزمین فلسطین در سال 368 ه با آنان درگیر شد و آنان را شکست داد.
از این گذشته درگیریهای داخلی در میان آنان در بحرین، و جدا شدن قبایل بزرگی از آنان در یمن و بحرین و عمان آنان را با ضعف بزرگی روبرو ساخت و علل خارجی نیز به نابودی سریع قرامطه کمک کرد.
عقاید آنان آمیزهای از حق و باطل بود. در آغاز، از عقیدۀ امامت اهلبیت علیهم السلام شروع کردند و به محبت آنان تظاهر کردند و با حکومتهای اموی و عباسی که مخالف قرآن و سنت و سیرۀ پیامبر بودند، مخالفت کردند ولی کمکم عقاید انحرافی چندی را نیز پذیرفتند. مانند:
قرامطه این نظریه یعنی حلول لاهوت در ناسوت را که همان نظریۀ برخی مذاهب و ادیان غیر اسلامی است، پذیرفتند، و برآن بودند که روح انبیای پیشین از آدم تا خاتم در جسم امامان آنها حلول کرده است. و حتی بالاتر از آن، گفتند:
روح خداوند در آنها حلول کرده است.
قرامطه برآن بودند که محمد بن اسماعیل، پیامبران را اعزام میکند و دینی پدید میآورد که دین محمد صلی الله علیه و آله را نسخ میکنند.
و از سوی دیگر بر آن بودند که روح خدا که در امامان آنها حلول کرده، آنها را از گناه باز میدارد.
باطنیان و از جمله قرامطه، قرآن را به شیوۀ خاص خود تفسیر میکنند. و از معنای ظاهری آن فاصله میگیرند و آنچه را معنی باطنی قرآن میپندارند، و در تأیید اندیشههای مذهبی خویش مییابند، میپذیرند.
آنان امام را نمایندۀ حقیقت و تأویل را فلسفه و باطن امور میدانند، و تفسیر را کار «امام ناطق» میدانند که نماینده شریعت و فقه و قانون ظاهری است.
ابن میمون، این معانی باطنی را نزد اسماعیلیان مطرح میکرد و برای دیگران آشکار نمیساخت، و در این شیوه بسیار افراط میکرد.
دَرزی با فتح دال کلمه است فارسی و به معنای خیاط، و با اشکالی نزدیک به همین در ترکی و عربی نیز به کار میرود، ولی اکنون در عربی، به کسی که پیرو این فرقه باشد با اندک تغییری در کلمه، دُرزی میگویند و جمع آن «دُروز» است.
پیدایش این فرقه در زمان خلیفۀ فاطمی مصر، الحاکم بامراللّه و در سال 411 ه روی داد. الحاکم، شخصی به نام «حمزة بن علی فارسی» ملقب به درزی را مأموریت داد تا به شام برود و در «وادی التیم» مسکن گزیند و ریاست دعوت را در شام برعهده گیرد، و او را «السید الهادی» لقب داد. وی توانست در مدّتی کوتاه، با تبلیغ، این مذهب را در شامات گسترش دهد، ولی وقتی خبر وفات الحاکم به او رسید، او این مطلب را نپذیرفت، بلکه ادعا کرد، که الحاکم، غایب شده و همچنان امام است و باید منتظر بازگشت او باشیم، و با این کار، پیروان او از دیگر اسماعیلیان جدا شدند این جدایی در سال 411 ه روی داد.(1)
. غالب، مصطفی، تاریخ الدعوة الاسماعیلیه، ص 238.
1) (1)
درزیان یکی از مذاهب باطنی هستند که به سختی میتوان عقاید واقعی آنها را شناخت، زیرا پیوسته میکوشند آنها را پنهان نگه دارند. برخی از دائرة المعارفها دربارۀ آنان اطلاعاتی را ارائه کردهاند که گذشته از اختلاف میان خود آنها و استناد به نوشتههای مستشرقان، مطلبی قابل ذکر ندارند. گفته میشود عقاید درزیان در طول تاریخ پیوسته پنهان و ناشناخته بوده تا اینکه ابراهیم پاشا، محمد بن علی، معبدهای آنان را در کوه «حاصبیا» تصرف کرد و تعدادی از کتابهای آنان را به دست آورد.
کتابی که بیش از همه به تعریف و تمجید از آنان میپردازد، «دائرة المعارف بستانی» است که ما بخشی از مطالب آن را در اینجا میآوریم:
وی نخست به مکانهای سکونت آنان، و اوضاع سیاسی و اجتماعی و مشاغل و حرفههای آنان پرداخته و مینویسد: آنان اکنون در جبل لبنان (شمال بیروت) و استان راشیا و استان حاصبیا و سرزمین بلان و غوطه شام و جبل حوران و جبل کرامل و الجبل الاعلی و مرعش و حلب و حله و کوفه ساکنند و بخشی از آنان مانند عشیرۀ بنیلام در عراق و در کشورهای غربی و هند به سر میبرند آنان بسیار مهماننواز و شجاع و سادهزیست هستند. بخشی از عقاید آنان عبارت است از:
خدا یکی است، واحد و احد و بینهایت و بیپایان است.
ارواح بشری جاویدان هستند تنها لباس بشری برخود میپوشند (تقمص و تناسخ)، و ناگزیر در روز قیامت پاداش و کیفر میبینند.
خداوند به همه چیز داناست. همۀ پیامبران به ویژهحضرت مسیح محترمند ولی خدایی مسیح و به صلیب کشیده شدن او پذیرفته نیست، نام انبیای بزرگ همان نامهای مشهور، و نیز سلمان فارسی و لقمان و قدیس جِرجیس (خضر) هستند.
دنیا، حادث (پدید آمده) است، و جز خدا خالقی نیست.
قرآن را مانند اهلسنت میپذیرند ولی در تفسیر برخی آیات با آنها اختلاف دارند.
کتابهای حمزة بن علی فارسی (السیّدهادی) را قبول دارند و آنها را (حکمت) میدانند، و غیر از معاد به تناسخ عقیده دارند و تعداد ارواح را محدود میدانند و آنها را جاویدان میشمارند.
رئیس روحانیت آنان، «شیخ العقل» نام دارد و دیگران که افراد دانای طایفهاند، «عُقّال» خوانده میشوند، بر عقال لازم است از کارهای زیر خودداری کنند:
شک، شرک، دروغ، آدم کشی، فسق، زنا، سرقت، تکبّر، ریا، تقلّب، خشم و کینه و سخنچینی و فساد و آلودگی، حسد و شرابخواری و طمع و غیبت، و همۀ شهوتها و کارهای حرام و شبهه، دوری از خوارکیهای حرام و دخانیات و شوخی و مسخره و خندۀ افراطی و همۀ کارهای مخالف ارادۀ خدا و ترک سوگند به راست و چه دروغ و دشنام دادن و تهمت زدن و دعا به زیان مردم.
عقال با عمامۀ سفید و لباسهای ساده مانند قبا و عبا از مردم باز شناخته میشوند در ختنه و ازدواج و طلاق و نماز جنازه مانند مسلمانان عمل میکنند، فقط ازدواج با بیش از یک زن بر آنها جایز نیست.
دو عید دارند: عید فطر (عید صغیر) و عید قربان (عید کبیر)
گروهی از آنها «منزهین» (پاکان) نام دارند که اهل عبادت و تقوا هستند و ازدواج نمیکنند و گوشت و شراب نمیخورند و پیوسته روزه دارند.
اماکن عبادتی آنها «جَمْع» نام دارد و برخی مراکز نیز برای زاهدان و افراد تارک دنیا دارند که مانند دیرهای مسیحی است و «خلوت» نامیده میشود و تعداد آنها 40 عدد است.(1)
. بستانی، پطرس، دائرة المعارف، ج 7، ص 675-677.
برخی از عقاید دیگر آنها به نقل از «دائرة المعارف الاسلامیه» عبارتند از:
خدایی «الحاکم»
این عقیدۀ اصلی طائفۀ درزی است. که او را خدا میدانند که همواره در هر عصری به لباس انسان در آمده، و نماد یگانگی خداوند متعال است، و به همین دلیل، حمزه (درزی) مذهب خود را «توحید» نامیده است. آنها حاکم را میپرستند و با تعبیر «خداوندگار ما» از او یاد میکنند، میگویند او نمرده و پنهان شده و بر پایۀ عقیدۀ «مهدویت»، روزی باز میگردد.
پس از حاکم نیز پنج امام بزرگ، اصول و قواعد الهی را مجسم میسازند:
1 - تجسم عقل کلی، حمزة بن علی بن احمد زوزنی، ملقب به «عقل» و «فقر»
2 - تجسم نفس کلی: اسماعیل بن محمد بن حامد تمیمی، ملقب به نفس و أزرق داماد و نمایندۀ حمزه
3 - تجسم کلمۀ صادره از نفس، راه رسیدن به عقل محمد بن وهب قرشی،
1) (1)
ملقب به «کلمه» و «احمر»
4 - سابق یعنی سلامه بن عبدالوهاب سمری، ملقب به «سابق» و «اصفر» و «جناح ایمن»
5 - تالی، یعنی بهاءالدین ابوالحسن علی بن احمد سموکی ملقب به «تالی» و «جناح الأیسر» و «بنفسجی»، که با او، دعوت درزی پایان مییابد و این فرقه، زیر زمینی میشود.
امامان بعدی، درجه پایینتری دارند، و داعی، مأذون و مکاسر و نصیب هستند.
آداب دینی آنان عبارتند از:
1 - دوستی حق (میان مؤمنان و دیگران)
2 - حفظ برادران (درزیان)
3 - برائت از عقیدۀ پیشین هر فرد درزی
4 - دوری از ابلیس و گمراهان و شیاطین
5 - توحید حاکم در هر عصر و زمان
6 - رضا به همۀ کارها «ربنا» «خداوندگار ما» یعنی حاکم
7 - تسلیم کامل برای ارادۀ حاکم و امامان او
هر فرد درزی چه زن و چه مرد باید این هفت قانون را پذیرا باشد.(1)
. شنتناوی، احمد، دائرة المعارف الاسلامیه، ج 9، ص 217-218.
در دیگر عقائد دروزیان اشکالات چندی نیز بر عقاید آنان وارد شده است، از جمله:
1) (1)
1 - تحریف آشکار معانی قرآن
2 - اعتقاد به تناسخ
3 - اعتقاد به اسقاط تکالیف از انسان
4 - تفسیر ویژه و غیر عادی شهادتین
5 - مقدس شمردن گوساله در مراسم مذهبی
6 - تأویل نادرست روایات اسلامی(1)
. حمزه بن علی، رسائل الحکمة، ج 1، ص 47، رساله 5 میثاق ولیّ الزّمان؛ محمد کرد علی، الخطط الشام، ج 6، ص 265.
وجدی، محمد فرید، دائرة المعارف القرن الرابع عشر، ص 4، ص 26-28.
مهمترین شخصیتهای آنان عبارتند از:
1 - حمزة بن علی زوزنی (375-433 ه) مؤسس این فرقه(2)
2 - جمالالدین عبداللّه تنوخی (820-884 ه)(3)
3 - یوسف الکفرقوقی(4)
4 - محمد ابوهلال (1005-1050 ه)(5)
1) (1)
2) (2) . الزرکلی، الاعلام، ج 2، ص 278-279.
3) (3) . بدوی، عبدالرحمن، مذاهب الاسلامیین، ص 644-649؛ زهرالدین، صالح، تاریخ المسلمین الموحدین الدروز، ص 268.
4) (4) . زهرالدین، صالح، تاریخ المسلمین الموحدین الدروز، ص 269؛ توفیق سلمان، أضواء علی تاریخ مذهب التوحید، ص 162-163.
5) (5) . عارف أبوشقرا، ثلاثه علماء من شیوخ بنی معروف، ص 82؛ بدوی، عبدالرحمن، مذاهب الإسلامیین، ص 653-657؛ زهر الدین، صالح، تاریخ الدروز، ص 269-270.
این گروه مانند اثناعشریه به امامت دوازده امام اعتقاد داشتند تنها نام «عبداللّه افطح» فرزند امام صادق علیه السلام را میان نام امام صادق و امام کاظم علیه السلام میافزودند این گروه، پس از درگذشت امام صادق علیه السلام پدید آمدند و میپنداشتند که امامت همیشه به فرزند بزرگتر امام قبلی میرسد، و چون عبداللّه افطح بزرگترین فرزند پسر امام صادق علیه السلام پس از درگذشت پدر، ادعای امامت و وصایت کرده بود، به او گرویدند؛ این مرد، رفتار نامناسبی از خود نشان داد، و بارها از او دربارۀ مسائلی پرسیدند ولی او توانایی جواب دادن نداشت. ولی این فرزند تنها هفتاد روز پس از درگذشت پدر زنده ماند،(1)
. نوبختی، فرق الشیعه، ص 77-78.
و با از دنیا رفتن او این گروه کوچک هم به امامت امام موسی کاظم علیه السلام رجوع کردند.در حقیقت، نمیتوان این گروه را یک فرقۀ جداگانه شمرد، زیرا در تمام اصول و فروع، با اثناعشریه مشترک هستند، و تنها چند روزی در امامت امام بعدی (امام موسی بن جعفر علیه السلام) دچار شبهه شدند و سپس اکثریت آنان به راه
1) (1)
بازگشتند، زیرا آنان نمیتوانستند نصّ و بیان روشنی از امام پیشین بر امامت عبداللّه أفطح ارائه کنند.(1)
. مفید، الارشاد، ص 285-286؛ العیون و المحاسن، ص 253؛ صدوق، کمال الدین، ص 101-102؛ مجلسی (محمدتقی)، روضة المتقین، ج 14، ص 395؛ مامقانی، عبداللّه، تنقیح المقال، ج 1، ص 193.
تعدادی از راویان حدیث، به فطحی بودن موصوف شدهاند، که جمعی بعداً از این اعتقاد بازگشتند و تعداد اندکی هم بر آن باقی ماندند و نامهای آنان در کتابهای رجالی آمده است.
احمد بن الحسن بن علی بن محمد بن علی بن فضال بن عمر بن أیمن.
اسحاق بن عمّار بن حیّان، مولی بنی تغلب، أبو یعقوب الصرفی الساباطی.
حسن بن علی بن فضال.
عبداللّه بن بکیر بن اعین بن سنسن الشیبانی الأصبحی المدنی.
عبداللّه بن جعفر بن محمد بن علی بن الحسین بن علی بن أبی طالب علیه السلام.
علی بن اسباط بن سالم بیاع الزطّی المقری.
الأزدی الساباطی (کوفی).
علی بن الحسن بن علی بن فضّال.
عمار بن موسی الساباطی.
محمد بن الحسن بن علی بن فضّال.
محمد بن سالم بن عبدالحمید.
مصدق بن صدقة المدائنی.
1) (1)
واقفیه به گروههایی گفته میشود که در هنگام درگذشت امام پیشین، در پذیرش امام بعدی توقف میکردند. این پدیده در مقاطع مختلفی از تاریخ شیعه رخ داده است. برخی افراد بر امامت امام حسین علیه السلام توقف کردند و امامان بعدی را نپذیرفتند که به «کیسانیه» معروفند. پس از رحلت امام باقر علیه السلام نیز همین حالت برای برخی پیش آمد که به «منصوریّه» و «مغیریّه» مشهورند. و پس از امام صادق علیه السلام برخی مانند «اسماعیلیه» توقف کردند. و بعداً گروههایی نیز پیدا شدند که نه تنها امامت دوازده امام را نمیپذیرفتند بلکه گاهی نیز به غلوّ و کفر و ارتداد کشیده میشدند، ولی نام «واقفیه» را بیشتر برای کسانی به کار میبرند که پس از امام کاظم علیه السلام، توقف کردند و حاضر به پذیرش امام رضا علیه السلام نشدند.(1)
. وحید بهبهانی، الفوائد الرجالیه، ص 40.
یکی از مهمترین دلایل امامت نزد شیعه، وجود نصّ از امام پیشین بر امام
1) (1)
بعدی است، ولی با وجود این، چگونه عدّهای در مراحل مختلف تاریخ از پذیرش امام بعدی خودداری کردهاند، علل مختلفی برای آن وجود دارد که به طور خلاصه به برخی از آنها اشاره میکنیم.
مبارزۀ سخت حکومتهای اموی و عباسی بر ضد شیعه و امامان آنها، یکی از مهمترین علل مخفی ماندن امامتِ امام بعدی، پس از درگذشت امام پیشین بوده است. زیرا از یک سو دستگاه خلافت در صدد یافتن امام و از میان بردن او و از سوی دیگر، یافتن واسطهها و شیعیان مخلص و نابودی آنها بوده است، بنابراین بسیار اتفاق میافتاده که از ترس جاسوسان و خبرچینانِ دستگاه حاکم، امکان رسانیدن نصّ و وصیت امام پیشین به شیعیان، وجود نداشته است.
«هارون الرشید»، همانند خلیفۀ دیگر عباسی یعنی «منصور دوانیقی» بسیار بر شیعیان سخت میگرفت. چون به او گزارش داده بودند که مردم از شرق و غرب جهان، اموال و هدایای خود را به نزد امام موسی بن جعفر علیه السلام در مدینه میآورند، وی در سفری که به حج آمده بود به مدینه رفت و در برابر ضریح پیامبر صلی الله علیه و آله ایستاد و گفت: ای پیامبر خدا! من از تو پوزش میطلبم، زیرا میخواهم فرزندت موسی بن جعفر علیه السلام را زندانی کنم. چون او میخواهد میان امّت تو دو دستگی پدید آورد و خونریزی به راه اندازد. سپس دستور داد او را از همان مسجد دستگیر کردند و زنجیر بر دست و پایش نهادند و سپس چند کجاوه درست کردند و هر یک را با گروهی سواره حفاظت شده به سویی فرستاد و امام علیه السلام در یکی از آنها بود که به سوی بصره میرفت و دستور داد در آنجا ایشان
را به «عیسی بن جعفر بن منصور» بسپارند تا در آنجا زندانی شود. به همین ترتیب امام در چند زندان جابجا شد و حتی به یکی از زندانبانان که حاضر نشده بود، با امام بدرفتاری کند، شلاق زدند.(1)
. طوسی، الغیبة، ص 28-30؛ کشی، محمدبن عمر، رجال کشّی، ص 389؛ مجلسی، محمدباقر، بحارالأنوار، ج 48، ص 265؛ ابن کثیر، البدایة و النهایة، ج 10، ص 190.
امام سرانجام در زندان سندی بن شاهک به دستور هارون مسموم شد و به شهادت رسید.
وقتی شرایط این چنین سخت باشد، امکان معرفی امام بعدی به صورت آشکار و آزاد وجود ندارد و طبعاً برخی از شیعیان دچار تردید یا سرگردانی میشوند، یا از اطلاعات نادرستی که از این و آن میرسد، پیروی میکنند.
گاهی اتفاق میافتاد که به هنگام درگذشت امام پیشین، اموال قابل ملاحظهای نزد برخی از وکیلان آنان باقی بماند، در این هنگام شیطان آنان را وسوسه میکرد که این اموال را برای خود نگه دارند، و عذر و بهانهای بتراشند که ما نتوانستیم امام بعدی را شناسایی کنیم. در مورد امام رضا علیه السلام نیز چنین اتفاقی روی داد.
شیخ طوسی از یعقوب بن یزید انباری نقل میکند که او از برخی دوستان چنین آورده است: هنگامی که امام ابوابراهیم (موسی بن جعفر) علیه السلام درگذشت، هفتاد هزار دینار از اموال امامت نزد «زیاد قندی» و سههزار دینار و پنج کنیز، نزد «عثمان بن عیسی رواسی» بود که در مصر سکونت داشت. امام رضا علیه السلام به او
1) (1)
نوشت: هر چه از اموال نزد شماست و هر چه از وسایل زندگی و کنیزان مربوط به پدرم پیش شماست، برای من بیاورید، زیرا من وارث او هستم و جانشین او در امر امامت میباشم. پدرم درگذشته است و ما اموال او را تقسیم کردهایم، و شما عذری ندارید.
ابن ابی حمزه و همچنین زیاد قندی امامت امام رضا علیه السلام را نپذیرفتند و گفتند چیزی نزد ما نیست، عثمان بن عیسی در جواب نوشت که پدرت نمرده است و زنده و قائم است و هر کس میپندارد که او مرده، اشتباه میکند. حتی اگر هم مرده باشد، به من نگفته است که این اموال را به کسی بدهیم. دربارۀ کنیزان نیز باید بگویم که من آنها را آزاد و با آنها ازدواج کردهام.(1)
. طوسی، الغیبة، ص 64-65، حدیث 67؛ کشی، محمدبن عمر، رجال کشّی، ص 345؛ صدوق، علل الشرایع، ص 235.
دربارۀ واقفیه، کتاب تحلیلی نسبتاً خوبی بنام «واقفیه» به وسیلۀ حجةالاسلام شیخ ریاض محمد حبیب ناصری تألیف شده و مناظرات امام رضا علیه السلام در این مورد و اندرزهای آن حضرت را آورده است.(2)
همچنین صاحبان کتابهای ملل و نحل و فرق و مذاهب. دربارۀ آنها به تفصیل سخن گفتهاند.(3)
تعدادی از راویان حدیث شیعه نیز متهم به واقفی بودن شدهاند که تنها شیخ طوسی نام 64 تن از آنان را میآورد. البته برخی از آنان در مدت کوتاهی دچار
تردید و تحیر بودهاند و سپس بازگشتهاند، و برخی از آنان، پس از روشن شدن حقیقت، در پیشاپیش مبارزان با واقفیگری قرار داشتهاند که نمونۀ آنان «یونس بن عبدالرحمان» است. برای یافتن اسامی و زندگینامه آنان میتوانید به کتب رجالی مراجعه فرمایید.(1)
. طوسی، الرجال، ص 589-591؛ نجاشی، الرجال، ارقام، 561، 67، 84، 160 و 846؛ طوسی، الفهرست، رقم 392.
1) (1)
نصیریه، یکی از فرقههایی است که همیشه در «تقیه» میزیستهاند و عقاید خود را پنهان میداشتهاند، از یک سو ناگزیر بودهاند به کوهها و مناطق صعبالعبور مانند کوههای سر به فلک کشیده پناه ببرند و از سوی دیگر هدف هجوم تبلیغاتی شدید دستگاه خلافت بودهاند پیوسته آنان را تکفیر و تفسیق میکردهاند و انواع تهمتها و عقاید و رفتارهای زشت و نادرست را به آنان نسبت میدادهاند.
در نتیجه نگارش عقاید و تاریخ آنان دشوار است و نیاز به مراجعه به کتابهای اصلی آنان و همزیستی با ایشان دارد، تا بتوان به رازهای درونی این فرقه پیبرد، و گرنه کتابهای ملل و نحل و فرق و مذاهب در این زمینه چندان مورد اعتماد به نظر نمیرسند.
1 - نخستین کسی که آنان را یاد کرده است، حسن بن موسی نوبختی (از علمای قرن سوّم) است. او میگوید: این گروه پس از در گذشت امام هادی علیه السلام در
سال 254 ه پدید آمدهاند.
او مینویسد:
گروهی از پیروان امام هادی علیه السلام در زمان زندگی آن حضرت از او جدا شدند و این عقیده را پذیرفتند که «محمد بن نصیر نمیری» پیامبر است، و امام حسن عسکری او را اعزام کرده است. عقاید ویژۀ این گروه بسیار عجیب بود. آنان تناسخ و غلوّ دربارۀ امام ابوالحسن عسکری، و حلال بودن گناهان بزرگی مانند ازدواج با بستگان درجۀ یک و همجنسگرایی مردان را حلال میشمردند و میگفتند خدا آنها را حرام نکرده است. کسی که از این مرد حمایت میکرد، محمد بن موسی بن حسن بن فرات از رجال سیاسی دربار خلیفه بود.(1)
. نوبختی، فرق الشیعة، ص 93.
این ادعا تا حدودی دور از واقعیت مینماید، زیرا ابن فرات در بغداد (پایتخت جهان اسلام) میزیست و چنین کسی با آشنایی با تمدن اسلام، بسیار بعید مینماید که از این اندیشههای بیپایه حمایت کند.
2 - کشی (از علمای قرن چهارم) مینویسد:
گروهی معتقد شدند که محمد بن نصیر فهری نمیری، پیامبر است و از سوی امام علی بن محمد عسکری (امام هادی) اعزام شده است وی به تناسخ و الوهیت امام هادی و حلال بودن ازدواج با محارم و عمل قوم لوط اعتقاد داشت و یکی از شخصیتهای سیاسی زمان، یعنی محمد بن موسی بن حسن بن فرات او را تأیید میکرد. از محمد بن نصیر کارهای زشتی نیز دیده شده بود. یاران او پس از وی به چند دسته تقسیم شدند.(2)
3 - اشعری (درگذشته به سال 324 ه) مینویسد: یکی از گروههای غلات یاران شُریعی هستند، که اعتقاد دارند خدا در پنج تن حلول کرده است و در ادامه سپس یاوران نمیری را نام میبرد و میگوید: گروهی از رافضیان، «نمیریه» نام دارند و میگویند خدا در نمیری حلول کرده است.(1)
. اشعری، مقالات الاسلامیین، ج 1، ص 15.
4 - بغدادی (در گذشته به سال 429 ه) در فصل ویژه شُریعیه و نصیریه، همان مطالب را با تلخیص و اندکی دشنام و ناسزاگویی اضافی میآورد.(2)
در هر حال تناقضاتی در این روایتها به چشم میخورد و اسفرائینی و شهرستانی و ابن ابی الحدید و جرجانی نیز همین مطالب را تکرار کردهاند.(3)
در واقع، اگر هم فرقهای به نام نصیریه در تاریخ وجود داشته، اکنون، اثری از آنها دیده نمیشود، و از میان رفتهاند، و کارگزاران خلافت عباسی، آن را به عنوان برچسب و دشنام برای هر کس که مخالف آنها بوده، بهویژه شیعیان مبارز و قبایل جنگجو و شجاع و پیرو اهلبیت علیهم السلام به کار میبردهاند.
این اتهامات، شامل برخی از شخصیات شیعه مانند ابن فرات نیز شده است، در حالی که خاندان ابن فرات، که از حامیان، «نصیری» شمرده شدهاند از خاندانهای اصیل شیعهاند که دارای پایگاه و موقعیت اجتماعی بالایی در دربار عباسیان بودهاند. معروفترین شخصیتهای این خاندان عبارتند از:
1 - ابوالحسن علی بن محمّد بن فرات، که سه بار به مقام وزارت رسید و در
این میان چند مرتبه برکنار و حتی زندانی شد، در میان سالهای 296 تا 299 و در سال 304 و سپس از 311 تا 313، وزیر بود، و او را متهم کردند که با اعراب بادیهنشین که به بغداد حمله و آن را غارت کردند، همدست بوده است، همچنین او را به ارتداد و بیدینی متهم کردند و اموال او را مصادره نمودند. این حادثه در زمان خلافت «المقتدر باللّه» عباسی روی داد.
2 - ابوالفتح فضل بن جعفر بن محمد بن فرات، وزیر الراضی باللّه عباسی
3 - ابواحمد محسن وزیر، وزیر ابی الحسن (نفر اول)
4 - جعفر بن محمد برادر وزیر علی بن محمد (نفر اول).(1)
. صابی، کتاب الوزراء، ص 247.
دربارۀ محمد بن نصیر نیز کلمات بزرگان دچار تشتّت و ناسازگاری است، و شخصیت او بسیار پیچیده و مبهم است. گاهی او را یکی از دانشمندان برجستۀ بصره ولی از نظر روایتی ضعیف شمردهاند.(2)
گاهی او را از یاران امام جواد دانستهاند.(3)
گاهی او را از یاران امام عسگری و از غلات شمردهاند.(4)
و گاهی هم او را فهری و بصری دانستهاند، در حالی که این دو با هم سازگار نیست.(5)
و گاهی هم دربارۀ او دچار تردید شده و این نام را از مشترکات دانستهاند.(1)
. مامقانی، عبداللّه، تنقیح المقال، ج 3، ص 196.
شخصیت دیگری نیز در کار است که شریعی نام دارد و کنیۀ او ابومحمد است، و دیدیم که او را گاهی صریعی و گاهی شریعی (محمد بن موسی) شمردهاند که برای نخستین بار ادعای بابیّت امام عسکری علیه السلام را مطرح کرد.(2)
گروهی از شیعیان امام علی علیه السلام که در شام و عراق و ترکیه و ایران پراکندهاند، همواره از سوی برخی قلمهای مغرضان، متهم به پیروی از نصیریه شدهاند، و این اتهامات بیپایه، همواره از سوی دستگاههای ستمکار و دیکتاتور به آنها زده میشده تا جنایتها و قتل عامها و آوارگیها و محرومیتهایی که بر آنان رفته را توجیه کنند، و با ایجاد تنفر عمومی نگذارند مردم به آنها نزدیک و آشنا شوند.
همین امر سبب شده که آنها به درون گرایی و گوشهگیری روی آورند و خود را از جامعۀ مسلمان جهان جدا سازند.
اینک بهتر آن است که علویان را از زبان خودشان بشناسیم:
نامگذاری آنان به نصیری، ریشه در سکونت آنها در کوهستان «نصیره» در بعلبک (لبنان) و حمص (سوریه) دارد که بعدها با تحریف، کوهستان «نصیریه» خوانده شده است. کوهستان «نصیره» نیز در زمان حملات صلیبیان به منطقۀ سوریه و لبنان، از سوی مورّخان آنها به این نام خوانده شده است و تاریخ نامگذاری آن به بعد از سال 498 ه باز میگردد، و در زمان شهرستانی (در گذشته
به سال 548 ه) این نامگذاری شهرت گستردهای یافته بوده است.
نظریهای نیز میگوید، هنگامی که سپاهیان اسلام، به فرماندهی ابوعبیده جراح میخواستند منطقۀ عمومی بعلبک و حمص را فتح کنند، درخواست نیروی کمکی کردند. از عراق، خالد بن ولید و از مصر، عمرو عاص و از مدینه گروهی از شیعیان امیرمؤمنان علی علیه السلام که غدیر خم را دیده بودند، به یاری آنان آمدند. اینان از انصار بودند و شمار آنان بیش از چهارصد و پنجاه نفر بود. این نیروی کوچک «نصیریه» نامیده شدند و چون هر منطقه که توسط نیرویی فتح میشد، به نام همانها خوانده میشد، این کوهستان را به نام آنان «کوهستان نصیره» نامیدند. و کمکم همه کوهستانهایی که علویان در آن ساکن بودند از کوه لبنان تا انطاکیه، همگی «جبال علویین» یا «جبال نصیریه» نامیده شد.(1)
. الطویل، محمدامین غالب، تاریخ العلویین، ص 87-88؛ هاشم عثمان، العلویون بین الاسطورة والحقیقة، ص 35-36.
منابع مورد اعتماد میگویند که عقاید علویان با عقاید شیعۀ امامیه اثناعشریه هیچ تفاوتی ندارد، و در کتابها ثبت شده است.(2)
در قرن اخیر که علویان تا حدودی از حالت ترس و سرکوب شدگی، بیرون آمدند، و فضای بازی برای اظهار عقاید خود، یافتند. برخی از دانشمندان آنها به تألیف کتابهایی پرداختند و عقاید آنها را شرح دادند که اینک، نمونههایی از آنها را میآوریم:
اصول دین
اصول دین در نزد آنان، عبارت است از: توحید، عدل، نبوت، امامت و معاد.
توحید: به معنای اعتقاد به وجود یک خدای یگانه، برای سراسر جهان.
عدل: به معنای، پیراسته بودن خدا از ظلم و ستم و تکلیف بشر به چیزی که نمیتوانند انجام دهند.
نبوت: اعتقاد به اینکه خدا بهترین بندگان خود را برای رساندن پیام خود به مردم و راهنمایی آنان به نیکبختی دنیا و آخرت برمیگزیند و اینکه اینها معصوم هستند.
امامت: به معنای اینکه این یک منصب الهی است که خدا پس از پیامبر صلی الله علیه و آله به انسانهای پاک و منزه واگذار میکند که در زمان زندگی پیامبر، او را یاری کند و پس از درگذشت پیامبر، جانشین اوست؛ حفظ و اجرای احکام دین و جلوگیری از تحریف و تفسیرهای نادرست را برعهده میگیرد. امام نیز باید معصوم باشد و علی علیه السلام و سپس حسن بن علی سپس امام حسین بن علی و سپس نُه تن از فرزندان حسین تا امام مهدی علیهم السلام منصب امامت را برعهده دارند.
معاد: به معنای اینکه در قرآن آمده است و پیامبر صلی الله علیه و آله بازگو فرموده، که پس از مرگ، بندگان برای حساب و کتاب برانگیخته میشوند.(1)
. عبداللّه الخیر، عقیدتنا و واقعنا نحن المسلمین العلویین، ص 20-23.
فروع دین
فروع دین نزد آنان بسیار است که از مهمترین آنها نماز، روزه، زکات، حج و جهاد است.(2)
جبر و اختیار
یکی از نویسندگان آنان آورده است: عقیدۀ مسلمانانِ علوی در این باره، عقیدۀ امام علی علیه السلام است که هم جبر و هم تفویض را رد میکند و شاعر آنان «مکزون سنجاری» نیز در اشعاری، عقیدۀ جبر را نکوهش میکند.(1)
. علوی، علی عزیز الابراهیم، العلویون و التشیع، ص 76-83.
با آنکه منابع موثقی برای تحقیق دربارۀ علویان، در میان نبوده، ولی مخالفان آنها، این تهمتها را به علویان وارد آوردهاند:
1 - اعتقاد به حلول و غلو دربارۀ ائمه بهویژه امام علی علیه السلام
2 - تناسخ
3 - اعتقاد به نبوت محمد بن نصیر نمیری
4 - مشارکت امام علی با رسولاللّه صلی الله علیه و آله در نبوّت
5 - اباحیگری در ازدواج با محارم و همجنسگرایی
6 - اختلاف و انشعاب، سهفرقه دربارۀ جانشین محمد بن نصیر نمیری
7 - پرستش آسمان و خورشید و ماه به شیوۀ فینیقیان و اعتقاد به سکونت امامان در آنها.(2)
البته گذشته از این تهمتها برخی ویژگیها نیز در علویان وجود دارد. به عنوان نمونه:
این طریقت را مردی به نام «ابومحمد عبداللّه جنبلانی»، معروف به جنّان که در روستای جنبلا در عراق میزیست، پدیدآورد. وی مردی صوفی بود و گاهی او را «فارسی» (ایرانی) میخوانند، وی به مصر رفت و حسین بن حمدان خصیبی را به طریقت خویش در تصوف دعوت کرد و به روستای خود برد و در آنجا مسائل تصوف و فلسفه و علوم نجوم و هیئت و دیگر علوم روزگار خود را به وی آموخت. وی مردم را به تشیع دعوت میکرد و طریقت جنبلانی تنها پوششی برای فعالیت وی بود.(1)
. علوی، علی عزیز الابراهیم، العلویون فدائیو الشیعة المجهولون، ص 28-29.
علویان معتقدند که هر یک از امامان دوازدهگانه، باب و واسطهای داشتهاند که مردم به وسیلۀ آنها علوم را از ایشان فرامیگرفتند و نامهای آنان را ذکر میکنند.(2)
از آنجا که شیعیان، خلفای عباسی و عثمانی را شایستۀ حکومت نمیدانستند، همواره از سوی آنان، سرکوب میشدند و کشتار جمعی و ویرانی مظاهر تمدن و فرهنگ شیعی، همواره پاسخی بود که از سوی قدرتهای حاکم به آنها داده میشد. به عنوان نمونه به این حوادث مهم توجه کنید:
1 - در روزگار متوکل عباسی، فشار بر شیعه اوج گرفت و بسیاری از آنان به
مناطق مرزی جهان اسلام، مانند مرزهای خراسان و کوهستانهای محل سکونت کردها مهاجرت کردند. این حوادث در سال 236 هجری روی داد. در این زمان، امامان اهلبیت علیهم السلام به عراق فراخوانده شدند و تحت نظر و اقامت اجباری قرار گرفتند. در قرنهای بعدی سپاهیان خلیفه با کمک برخی متعصبان به محلّۀ شیعهنشین بغداد به نام «کرخ» حمله بردند، و خانهها را غارت کردند و کتابخانهها را به آتش کشیدند و مغازهها و مساجد شیعه را ویران کردند.
خلیفه المنتصر نیز فرمان کشتار جمعی شیعه را صادر کرد و چهلهزار تن از آنها، به قتل رسیدند.(1)
. احمدعلی حسن، المسلمون العلویون فی لبنان، ص 30؛ صالح، محمود، النبأ الیقین عن العلویین، ص 154.
2 - در زمان حکومت پادشاه مملوکی مصر، سلطان قلاوون، یعنی در سال 1305 میلادی، لشکر کشی عظیمی به کوههای کسروان، نزدیک بیروت که اکنون «جونیه» نامیده میشود، صورت گرفت و همۀ طوایف شیعه از جمله علویان را در آنجا قتل عام کردند، بهویژه در مناطق قنیطره، عاقوره و بترون و عکا، همۀ آنان را از دم شمشیر گذراندند و اندک افرادی که توانستند بگریزند، به سوی شمال لبنان یعنی لاذقیه و انطاکیه رفتند.(2)
3 - در زمان سلطان سلیم عثمانی فتوای مشهوری به درخواست او صادر شد که آن را فتوای حامدیّه خواندند و بر پایه آن شیعیان بسیاری در حلب و موصل و جبال علویین کشته شدند که شمار آنان را تا چند میلیون گفتهاند. این حادثه پس
از پیروزی عثمانیان بر مملوکیان در سال 1516 در جنگ «مرج دابق» رخ داد، و در این هنگام، سلطان عثمانی نیم میلیون نفر از ملت ترکیه را برای جنگ با علویان، بسیج کرد.(1)
. شرف الدین، عبدالحسین، الفصول المهمه فی تألیف الأمّة؛ علوی، علی عزیز الابراهیم، العلویون والتشیع، ص 43؛ الطویل، محمد أمین غالب، تاریخ العلویین، ص 396-402 و 445.
4 - در سالهای پایانی قرن هجدهم، پس از کشته شدن یک پزشک انگلیسی سلیمان پاشا، از سوی امپراتوری عثمانی به فرمانروایی طرابلس منصوب شد و او هر چه توانست از علویان کشت.(2)
5 - در زمان حضور استعمار فرانسه در سوریه و لبنان، شیخ صالح العلی در ماه مه سال 1921 میلادی سر به شورش برداشت و در این زمان فرانسویان به جنگی بیامان برضد علویان برخاستند، و گروه بیشماری از آنان را کشتند و سرانجام جنگ به سود فرانسه پایان یافت و آنان، سوریه را به صورت دولتی تحتالحمایۀ خود درآوردند.(3)
اینها گذشته از جنگهای خونینی است که میان علویان و صلیبیان اروپایی و دزدان دریایی وابسته به آنها رخ داده که همواره در اواخر حکومت عثمانی بر سواحل شام حمله میبردند و از علویان تلفات میگرفتند. و نیز جنگهایی که با توطئه سلطهگران و استعمارگران و صلیبیها، میان اسماعیلیان و علویان یا میان قبایل علوی رخ میداد و کشتار بسیاری در میان آنها به راه میانداخت.(4)
در طول تاریخ شخصیتهایی به عنوان رهبران و علمای علویان مشهور شدهاند که فقط در اینجا از آنها نام میبریم:
1 - اسحاق الاحمر (... - 286 ه)(1)
. الذهبی، میزان الإعتدال، ج 1، ص 196 برقم 784؛ ابن حجر عسقلانی، لسان المیزان، ج 1، ص 370؛ خطیب بغدادی، تاریخ بغداد، ج 3، ص 290 و ج 6، ص 378؛ الزرکلی، الأعلام، ج 1، ص 295.
2 - منتجب العانی (330-400 ه)(2)
3 - حسین بن حمدان خصیبی (260-358 ه)(3)
4 - میمون طبرانی (358-426 ه)(4)
5 - حسن بن مکزون سنجاری (583-635 ه).(5)
مهمترین قبایل علوی، شاخهای از قبایل یمنی از همدان و کنده و شاخهای از قبایل شامی و عراقی از غسان و بهرا و تنوخ هستند، اینان در مناطق بادیة، الشام، دیار ربیعه در شمال عراق، ادنه، انطاکیه (در ترکیه) و لاذقیه و جبال بهره و
1) (1)
2) (2) . الزرکلی، الأعلام، ج 6، ص 82؛ بروکلمان، کارل، تاریخ الأدب العربی، ج 3، ص 358؛ علی، اسعد احمد، فن المنتجب العانی وعرفانه، ص 37.
3) (3) . امین عاملی، سید محسن، أعیان الشیعة، ج 5، ص 490-491؛ آقابزرگ طهرانی، الذریعة، ج 25، ص 164؛ تفاحة، أحمد زکی، أصل العلویین و عقیدتهم، ص 55؛ مامقانی، عبداللّه، تنقیح المقال، ج 1، ص 326.
4) (4) . الزرکلی، الأعلام، ج 3، ص 81؛ ترمانینی، أحداث التاریخ الإسلامی، ج 2، ص 1132.
5) (5) . الزرکلی، الأعلام، ج 2، ص 227.
جبال لکام (در سوریه) و جندالاردن و طبریه (در فلسطین اشغالی) ساکن هستند. برخی نیز در سلسله جبال از عکار در جنوب و ناطوروس در شمال و (که اکنون بخشی از ترکیه شده) برخی در استانهای حمص، و حماة و دمشق و حوران کیلکیا و فرمانداری «الاسکندرون» حضور دارند.
جمعیت علویان از ترکیه، یونان و بلغارستان تا جنوب آلبانی (در اروپا) گسترش یافته است. و از این گذشته ربع میلیون نفر از آنان در قاره آمریکا و برخی در استرالیا زندگی میکنند و حتی برخی از آنان در خاک عراق و غرب ایران پراکندهاند.(1)
. الطویل، محمد امین غالب، تاریخ العلویین، ص 356؛ عثمان، هاشم، العلویون بین الاسطورة و الحقیقة، ص 40-41؛ دکتر محمدعلی مکی، لبنان من الفتح العربی الی الفتح العثمانی.
پایان کتاب فرهنگ عقاید و مذاهب اسلامی
الحمدللّه ربّ العالمین
علیرضا سبحانی - بهمن 1392
1) (1)
دارالتحریر، 1411 ه.
الاتقان فی علوم القرآن، 4 ج، سیوطی، جلال الدین، تحقیق محمدابوالفضل ابراهیم، قاهرة: مکتبة و مطبعة المشهد الحسینی، 1387 ه.
الاخبار الطّوال، دینوری، احمد بن داود، تحقیق عبدالمنعم عامر، قاهره:
داراحیاء الکتب العربیه، 1960 م.
الارشاد فی معرفة حججاللّه علی العباد، مفید، محمد بن محمد، بیروت: دارالمفید، 1414 ه.
اضواء علی تاریخ مذهب التوحید، توفیق سلمان، بیروت، بینا، 1963 م.
اصل العلویین وعقیدتهم، تفاحة، احمد زکی، نجف اشرف: المطبعة العلمیة، 1376 ه.
الاعتصام بالکتاب والسنه، سبحانی، جعفر، قم: مؤسسه امام صادق علیه السلام، 1416 ه.
اعتقادات فرق المسلمین والمشرکین، فخرالدین رازی، محمد، قاهره: منشورات مکتبة الکلیات الازهریة، 1398 ه.
الاعلام، 8 ج، زرکلی، خیرالدین، بیروت: دارالعلم للملایین، چاپ نهم، 1990 م.
اعلام النبوه، ابوحاتم رازی، احمد بن حمدان، تحقیق صلاح صاوی، غلامرضا اعوانی، تهران: انجمن شاهنشاهی فلسفه ایران، 1397 ه.
اعیان الشیعه، 10 ج، امین، سیدمحسن، تحقیق سیدحسن امین، بیروت:
دارالتعارف للمطبوعات، 1406 ه.
الاغانی، 24 ج، ابوالفرج اصفهانی، علی بن حسین، بیروت: داراحیاء التراث العربی، مؤسسه جمّال للمطباعة والنشر، بیتا.
الامالی، صدوق، محمد بن علی، بیروت: مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چاپ پنجم، 1410 ه.
الامام زید حیاته و عصره، آراء و فقهه، ابوزهره، محمد، بیروت: المکتبه الاسلامیه، بیتا.
الامامة فی الاسلام، تامر، عارف، بیروت: دارالاضواء، 1419 ه.
الانتصار، شریف مرتضی، علی بن حسین، قم: مؤسسة النشر الاسلامی، 1415 ه.
اوائل المقالات فی المذاهب و المختارات، مفید، محمدبن محمد، تعالیق فضلاللّه زنجانی، سیدهبةالدین شهرستانی، تحقیق واعظ چرندابی، تبریز: واعظ چراندبی، چاپ دوم، 1371 ه.
ایثار الحق علی الخلق، ابن الوزیر، محمدبن مرتضی، بیروت: دارالکتب العلمیه، چاپ دوم، 1407 ه.
بحارالأنوار، مجلسی، محمدباقر، بیروت: مؤسسة الوفاء، چاپ دوم، 1403 ه.
بحوث فی الملل والنحل، 8 ج، سبحانی، جعفر، قم: مؤسسه امام صادق علیه السلام، 1385 ش.
البدایة و النهایة، 8 ج، ابن کثیر، اسماعیل، بیروت: دارالفکر، 1402 ه.
البدر الطالع بمحاسن من بعد القرن السابع، شوکانی، محمدبن علی، بیروت:
دارالمعرفه، بیتا.
بغیة الوعاة فی طبقات اللغویین و النحاة، 2 ج، سیوطی، جلال الدین، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت: المکتبة العصریه، بیتا.
البیان و التبیین، 4 ج، جاحظ، عمرو بن بحر، بیروت: داراحیاء التراث العربی، 1968 م.
تاج العقائد و معادن الفوائد، ابن ولید، علی بن محمد، تحقیق عارف تامر، بیروت:
مؤسسة عزالدین، 1403 ه.
تاریخ ابن خلدون، ابن خلدون، عبدالرحمن بن محمد، بیروت: دارالفکر، چاپ دوم، 1408 ه.
تاریخ الادب العربی، 6 ج، بروکلمان، کارل، قم: افست، دارالکتاب الاسلامی، چاپ دوم، بیتا.
تاریخ الاسلام، 52 ج، ذهبی، محمد بن احمد، تحقیق عمر عبدالسلام تدمری، بیروت: دارالکتاب العربی، 1401 ه - 1421 ه.
تاریخ بغداد او مدینة السلام، 14 ج، خطیب بغدادی، احمدبن علی، بیروت:
دارالکتاب العربی، بیتا.
تاریخ الدعوة الاسماعیلیه، غالب، مصطفی، بیروت، دارالاندلس، 1965 م.
تاریخ الطبری: تاریخ الامم والملوک، 8 ج، طبری، محمدبن جریر، بیروت: مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، 1409 ه.
تاریخ العلویین، طویل، محمد امین غالب، بیروت: دارالاندلس، 1386 ه.
تاریخ الکبیر، 12 ج، بخاری، محمدبن اسماعیل، بیروت: دارالفکر، بیتا.
تاریخ مذاهب الاسلامیة، ابوزهرة، محمد، قاهرة: دارالفکر العربی، بیتا.
تاریخ المسلمین الموحدین الدروز، زهرالدین، صالح، مراجعه و تقدیم مرسل نصر، بیروت: المرکز العربی للابحاث والتوثیق، 1991 ه.
تاریخ الیعقوبی، 2 ج، یعقوبی، احمدبن اسحاق، تحقیق سیدمحمد صادق بحرالعلوم، نجف اشرف: منشورات المکتبة الحیدریه، 1384 ه.
تأویل الدعائم، 3 ج، تمیمی مغربی، قاضی نعمان بن محمد، تحقیق محمد حسن اعظمی، قاهره: دارالمعارف، بیتا.
التبصیر فی الدین، ابوالمظفر اسفرائنی، شهفور بن طاهر، تحقیق کمال یوسف حوت، بیروت: عالم الکتب، 1403 ه.
التحف شرح الزلف، مؤیدی، مجدالدین بن محمد بن منصور، صنعاء: مکتبة مرکز بدر العلمی والثقافی للطباعة والنشر، چاپ سوم، 1417 ه.
تذکرة الخواص من الامه بذکر خصائص الائمة، سبط ابن جوزی، یوسف بن قزاوغلی، بیروت: مؤسسة اهلالبیت علیهم السلام، 1401 ه.
التعریفات، شریف جرجانی، علی بن محمد، تحقیق عبدالمنعم حفنی، قاهره:
دارالرشاد، بیتا.
الحیدریه، بیتا.
تفسیر غریب القرآن: تفسیر الشهید زید بن علی علیه السلام، دراسة و تحقیق حسن محمدتقی حکیم، بیروت: الدار العالمیة، 1412 ه.
تنقیح المقال فی علم الرجال، 3 ج، مامقانی، عبداللّه، نجف اشرف: بینا، 1350 ه.
تهذیب التهذیب، 12 ج، ابن حجر عسقلانی، احمدبن علی، حیدرآباد دکن:
بینا، 1325 ه.
تهذیب الکمال فی اسماء الرجال، 35 ج، مزّی، جمال الدین یوسف، تحقیق بشار عوّاد معروف، بیروت: مؤسسة الرسالة، چاپ چهارم، 1406 ه.
الثقات، 9 ج، تمیمی بستی، محمد بن حبان، حیدرآباد دکن: مطبعة مجلس دائرة المعارف العثمانیه، مؤسسة الکتب الثقافیه، 1393 ه.
ثورة الحسین علیه السلام، شمس الدین، محمد مهدی، قم: مؤسسة دارالکتاب الاسلامی، بیتا.
جامع احادیث الشیعه، 32 ج، معزی ملایری، اسماعیل، تحت اشراف آیتاللّه بروجردی، قم: مؤلف، 1371 ش.
الحدائق الوردیة فی مناقب ائمة الزیدیة، 2 ج، محلی، حمید بن احمد، دمشق:
داراسامه، چاپ دوم، 1405 ه.
حکام الیمن المولفون المجتهدون، حبشی، عبداللّه محمد، بیروت: دارالقرآن الکریم، 1399 ه.
الحور العین، حمیری، نشوان بن سعید، تحقیق کمال مصطفی، بیروت: دارآزال للطباعة والنشر چاپ دوم: 1985 م.
الخطط الشام، 6 ج، علی، محمد کُرد، دمشق: مکتبة النوری، 1403 ه.
الخطط المقریزیة: المواعظ والاعتبار بذکر الخطط والآثار، 2 ج، مقریزی، احمدبن علی، قاهرة: مکتبة الثقافة الدینیة، چاپ دوم: 1987 م.
خوان الاخوان، قبادیانی، ناصر خسرو، تحقیق علیاکبر قدیم، تهران: اساطیر، 1384 ش.
دائرة المعارف، 11 ج، بستانی، پطرس، بیروت: دارالمعرفة، بیتا.
دائرة المعارف الاسلامیة، 15 ج، احمد شنتناوی، ابراهیم زکی خورشید، عبدالحمید یونس، بیروت: دارالفکر، بیتا.
دائرة معارف القرن الرابع عشر، 20 ج، وجدی، محمّد فرید، بیروت: دارالفکر، بیتا.
دول الاسلام، ذهبی، محمد بن احمد، بیروت: مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، 1405 ه.
الذریعة الی تصانیف الشیعة، 26 ج، آغا بزرگ طهرانی، محمدمحسن، بیروت:
دارالاضواء، چاپ سوم، 1403 ه.
راحة العقل، حمیدالدین کرمانی، احمدبن عبداللّه، تحقیق مصطفی غالب، بیروت: دارالاندلس، چاپ دوم، 1983 م.
رأب الصدع، احمدبن عیسی بن زید، تحقیق علی بن اسماعیل مؤید صنعانی، بیروت: دارالنفائس، 1410 ه.
الرجال، ابن داود حلی، حسن بن علی، تحقیق و تقدیم سیدمحمدصادق آل بحرالعلوم، نجف اشرف: المکتبة والمطبعة الحیدریه، 1392 ه.
رجال الطوسی، طوسی، محمدبن حسن، تحقیق سیدمحمدصادق آل بحرالعلوم، نجف اشرف: المکتبة و المطبعة الحیدریه، 1381 ه.
رجال الکشی، کشی، محمدبن عمر، تحقیق سیداحمد حسینی، کربلاء: موسسة الاعلمی للمطبوعات، بیتا.
رجال النجاشی، 2 ج، نجاشی، احمدبن علی، تحقیق محمدجواد نائینی، بیروت: دار الاضواء، 1408 ه.
رسائل الحکمة، حمزة بن علی، اسماعیل تمیمی، بهاءالدین سموقی، لبنان:
دارلاجل المعرفة، چاپ پنجم، 1986 م.
رشفة الصّادی من بحر فضائل بنی النبی الهادی، علوی حضرمی، سیدشهاب الدین، تحقیق سیدعلی عاشور، بیروت: دارالکتب العلمیه، 1418 ه.
روضات الجنات فی احوال العلماء والسادات، موسوی خوانساری، سیدمحمدباقر، قم: افست اسماعیلیان، 1390 ه.
الروض النضیر شرح مجموع الفقه الکبیر، السیاغی، شرف الدین حسین بن احمد، طائف: مکتبة المؤید، چاپ دوم، 1388 ه.
روضة المتقین فی شرح من لایحضره الفقیه، مجلسی، محمدتقی، تحقیق سیدحسین موسوی کرمانی، علیپناه اشتهاردی، تهران: بنیاد فرهنگ اسلامی حاج محمدحسین کوشانپور، 1397 ه.
ریاض العلماء و حیاض الفضلاء، 7 ج، افندی، عبداللّه، تحقیق سیداحمد حسینی، قم: مکتبة آیتاللّه العظمی مرعشی نجفی، 1401-1415 ه.
الریاض فی الحکم بین الصادین صاحبی الاصلاح والنصرة، حمیدالدین کرمانی، احمدبن عبداللّه، تحقیق عارف تامر، بیروت: دار الثقافة، بیتا.
ریحانة الادب در شرح احوال وآثار، 8 ج، مدرستبریزی، محمدعلی، تهران:
کتابفروشی خیام، چاپ سوم، 1369.
زید الشهید، مقرّم، سید عبدالرزاق، نجف اشرف: منشورات المکتبة الحیدریه، 1355 ه.
الزیدیه، نظریه و تطبیق، شرفالدین، علی بن عبدالکریم، عمان: بینا، 1405 ه.
السرائر، 3 ج، ابن ادریس حلی، محمد بن منصور، قم: مؤسسة النشر الاسلامی، 1410 ه.
السنّة والشیعه، آلوسی.
سیر اعلام النبلاء، 17 ج، ذهبی، محمد بن احمد، بیروت: دارالفکر، 1417 ه.
شذرات الذهب فی اخبار من ذهب، 8 ج، ابن عماد حنبلی، عبدالحی، بیروت:
دارالفکر، 1399 ه.
شرح الاصول الخمسه، همدانی، عبدالجبار بن احمد، تعلیق احمدبن حسین، تحقیق عبدالکریم عثمان، قاهره: مکتبة وهبة، 1384 ه.
شرح غرر الفرائد یا شرح منظومه حکمت، سبزواری، هادی، تحقیق مهدی محقق، تهران: دانشگاه تهران، 1360 ه.
شرح نهجالبلاغه، ابن ابی الحدید معتزلی، قم: افست، مکتبة آیتاللّه العظمی مرعشی نجفی، 1404 ه.
صبح الاعشی فی صناعة الانشاء، 14 ج، قلقشندی، احمدبن علی، شرحه و علق علیه، محمدحسین شمس الدین، بیروت: دارالکتب العلمیه، 1407 ه.
صحیح البخاری، 9/1 در 3 مجلد، بخاری، محمد بن اسماعیل، قاهره: عثمان خلیفه، 1314 ه.
صحیح مسلم، 8/1 در 2 مجلد، نیشابوری، مسلم بن حجاج، قاهره: مکتبة و مطبعة محمدعلی صبیح، بیتا.
مکتبة المرتضوی، بیتا.
طبقات الاعلام الشیعه، 7 ج، آغا بزرگ طهرانی، محمدمحسن، بیروت: داراحیاء التراث العربی، 1430 ه.
الطبقات الکبری، 8 ج، کاتب واقدی، محمد بن سعد، بیروت: دارصادر، 1380 ه.
العبر فی خبر من غبر، 4 ج، ذهبی، محمد بن احمد، تحقیق محمد سعید زغلول، بیروت: دارالکتب العلمیه، بیتا.
العقد الفرید، 7 ج، ابن عبدربه اندلسی، احمدبن محمد، بیروت: دار و مکتبة الهلال، 1986 م.
عقیدتنا و واقعنا نحن المسلمین الجعفریین «العلویین»، خیر عبداللّه الرحمن، دمشق:
کتب ذات فائده، چاپ هفتم، 1994 م.
علل الشرایع، صدوق، محمدبن علی، تحقیق سیدمحمدصادق بحرالعلوم، نجف اشرف: منشورات المکتبة الحیدریة، چاپ دوم: 1385 ه.
العلویون بین الاسطورة والحقیقه، عثمان هاشم، بیروت: مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چاپ دوم، 1405 ه.
العلویون فدائیو الشیعه المجهولون، علوی، علی عزیز ابراهیم، نجف اشرف: کلیّة الفقه، 1392 ه.
العلویون و التشیع، علوی، علی عزیز ابراهیم، بیروت: الدار الاسلامیة، 1413 ه.
عیون اخبار الرضا علیه السلام، 2 ج، صدوق، محمدبن علی، بیروت: مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، 1404 ه.
الغارات، ابن هلال ثقفی، ابراهیم بن محمد، قم: دارالکتاب الاسلامی، 1411 ه.
الغدیر فی الکتاب و السنة والادب، 11 ج، امینی نجفی، عبدالحسین احمد، بیروت:
دارالکتاب العربی، چاپ سوم، 1387 ه.
الغیبة، ابن ابی زینب نعمانی، محمد بن ابراهیم، تحقیق علیاکبر غفاری، تهران: مکتبة الصدوق، بیتا.
الغیبة، طوسی، محمدبن حسن، تحقیق عباد اللّه طهرانی، علی احمد ناصح، قم: مؤسسة المعارف الاسلامیة، 1411 ه.
فتح القدیر، 2 ج، شوکانی، محمدبن علی، بیروت: دارالکتاب العربی، چاپ دوم، 1424 ه.
فرحة الغری، ابن طاووس، عبدالکریم بن احمد، تهران: دارالطباعة کربلا محمّدحسین تهرانی، 1311 ه.
الفرق بین الفرق، بغدادی، عبدالقاهر بن طاهر، تحقیق محمد محیالدین عبدالحمید، بیروت: دارالمعرفه، بیتا.
فرق الشیعه، نوبختی، حسن بن موسی، تحقیق سیدمحمدصادق بحرالعلوم، نجف اشرف: مکتبة و مطبعة الحیدریه، چاپ چهارم، 1388 ه.
الفصول المختارة من العیون و المحاسن، شریف مرتضی، علی بن حسین، قم:
المؤتمر العالمی لالفیة الشیخ المفید، 1413 ه.
منشورات مکتبة النجاح، چاپ سوم، 1375 ه.
اشرف: مکتبة دارالکتب التجاریه، چاپ دوم، بیتا.
فن المنتجب العانی و عرفانه، علی، اسعد احمد، بیروت: دارالنعمان، 1968 م.
الفوائد الرجالیه، بهبهانی.
الفهرست، ابن ندیم، محمد، قاهره: مطبعة الاستقامة، بیتا.
فهرست کتب الشیعه و اصولهم، طوسی، محمد بن حسن، تحقیق سیدعبدالعزیز طباطبائی، قم: مکتبة المحقق الطباطبایی، 1420 ه.
القصیدة الشافیة، تحقیق عارف تامر، بیروت: دارالمشرق، 1967 م.
القواعد والفوائد فی الفقه و الاصول، 2 ج، شهید اول، محمدبن مکی عاملی، تحقیق سید عبدالهادی حکیم، قم: مکتبة المفید، بیتا.
الکافی، 8 ج، کلینی، محمدبن یعقوب، تحقیق و تعلیق علیاکبر غفاری، بیروت: دارصعب، چاپ چهارم، 1401 ه.
الکامل فی التاریخ، ابن اثیر جزری، عزالدین بن محمد، بیروت: دار صادر، 1402 ه.
کفایة الاثر فی النص علی الائمة الاثناعشر، خزّاز قمی، علی بن محمد، تحقیق سیدعبداللطیف کوه کمری، قم: بیدار، 1401 ه.
کمال الدین و تمام النعمة، صدوق، محمدبن علی، تحقیق حسین اعلمی، بیروت:
مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، 1412 ه.
دارالاندلس، بیتا.
لبنان من الفتح العربی الی الفتح العثمانی، محمدعلی مکی.
لسان المیزان، 7 ج، ابن حجر عسقلانی، احمد بن علی، بیروت: مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، چاپ سوم، 1406 ه.
المجدی فی الانساب الطالبیین، علوی نسابه، سیدعلی بن محمّد، تحقیق احمد مهدوی دامغانی، قم: مکتبة آیةاللّه العظمی مرعشی نجفی، 1409 ه.
مختصر تاریخ دمشق لابن عساکر، 29 ج، ابن منظور، محمد بن مکرّم، تحقیق روحیه نحاس، ریاض عبدالحمید مراد، محمد مطیع حافظ، دمشق: دارالفکر، 1404 ه.
مذاهب الاسلامیین، بدوی، عبدالرحمن، بیروت: دارالعلم للملایین، چاپ سوم، 1971 م.
مروج الذهب و معادن الجواهر، 4 ج، مسعودی، علی بن حسین، بیروت:
دارالاندلس، 1385 ه.
مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی شاهرودی، علی، اصفهان: حسینیه عمادزاده، 1412 ه.
المسلمون العلویون فی لبنان، احمد علی حسن.
معالم العلماء فی فهرست کتب الشیعه و اسماء المصنفین منهم قدیماً و حدیثاً، ابن شهرآشوب، محمد بن علی، نجف اشرف: منشورات المطبعة الحیدریة، 1380 ه.
معجم المؤلفین تراجم مصنفی الکتب العربیة، 15 ج، کحاله، عمررضا، بیروت:
داراحیاء التراث العربی، بیتا.
مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، علی بن حسین، تحقیق سیداحمد صقر، بیروت: دارالمعرفه، بیتا.
مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلین، اشعری، علی بن اسماعیل، تحقیق و تصحیح هلموت ریتر، بیجا: دارالنشر فراتز شتاینر و یسبادن، چاپ سوم، 1400 ه.
مقتل الحسین علیه السلام، 2 ج، خوارزمی، موفق بن احمد، تحقیق محمد سماوی، نجف اشرف: مطبعة الزاهرء، 1367 ه.
الملل و النحل، شهرستانی، محمدبن عبدالکریم، تحقیق امیرعلی مهنا، علی حسن ناعور، بیروت: دارالمعرفه، چاپ پنجم، 1416 ه.
مناقب آل ابیطالب علیه السلام، 5 ج، ابن شهرآشوب، محمدبن علی، تحقیق یوسف بقاعی، بیروت: دارالاضواء، 1412 ه.
منتخب الاثر فی الامام الثانی عشر علیه السلام، صافی گلپایگانی، لطفاللّه، تهران: مکتبه بوذرجمهری، 1373 ه.
منهاج السنة النبویة، 9 ج، ابن تیمیه، احمد بن عبدالحلیم، تحقیق محمد رشاد سالم، بیجا، بینا، 1406 ه.
میزان الاعتدال فی نقد الرجال، 4 ج، ذهبی، محمد بن احمد، تحقیق علی محمد بجاوی، بیروت: دارالمعرفه، بیتا.
النبأ الیقین عن العلویین، صالح، محمود، بیروت: مؤسسة البلاغ، 1987 م.
النزاع والتخاصم فیما بین بنی امیه و بنی هاشم، مقریزی، احمدبن علی، تحقیق محمود عرنوس، قاهرة: مکتبة الاهرام، 1937 م.
نسمة السحر بذکر من تشیع و شعر، 3 ج، حسنی یمنی صنعانی، یوسف بن یحیی،
تحقیق کامل سلمان جبوری، بیروت: دارالمورخ العربی، 1420 ه.
نهج البلاغه امام علی علیه السلام، شریف رضی، محمد بن حسین، ترجمه سیدجعفر شهیدی، تهران: شرکت سهامی، 1368 ش.
الوافی بالوفیات، 29 ج، صفدی، خلیل بن ایبک، تحقیق احمد ارناؤوط، ترکی مصطفی، بیروت: داراحیاء التراث العربی، 1420 ه.
الواقفیّه دراسة تحلیلیة، 2 ج، ناصری، ریاض محمد حبیب، مشهد: المؤتمر العالمی الامام الرضا علیه السلام، 1409 ه.
الوزراء او تحفة الامراء فی تاریخ الوزراء، صابی، هلال بن محسن، تحقیق عبدالستار احمد فراج، قاهره: دارالافاق العربیة، 1424 ه.
وسائل الشیعة الی تحصیل مسائل الشریعة، 20 ج، حرّ عاملی، محمدبن حسن، بیروت: داراحیاء التراث العربی، 1403 ه.
وفیات الاعیان وانباء ابناء الزمان، 8 ج، ابن خلکان، احمد بن محمد، تحقیق احسان عباس، بیروت: دارصادر، بیتا.
الینابیع، ابویعقوب سجستانی، اسحاق بن احمد، تحقیق مصطفی غالب، بیروت: المکتب التجاری للطباعة والتوزیع و النشر، 1965 م.