ghaemiyeh.com
سرشناسه:سبحانی تبریزی، جعفر، 1308 -
عنوان و نام پدیدآور:فرهنگ عقاید و مذاهب اسلامی/ نگارش جعفر سبحانی؛ ترجمه محمدعیسی جعفری.
مشخصات نشر:قم: انتشارات توحید، 1371 -
فروست:ملل و نحل؛ 1؛ 3
شابک:19000 ریال : ج.5 964-90527-6-3 : ؛ ج.7 و 8 978-600-93750-7-3 :
یادداشت:ج. 5 (چاپ اول: 1378).
یادداشت:ج.7 و 8 (چاپ اول: 1435ق. = 1392) (فیپا).
یادداشت:ناشر جلد پنجم انتشارات اخلاق است.
یادداشت:جلد 7 و 8 در یک مجلد صحافی شده است.
یادداشت:کتابنامه.
مندرجات:ج.1. تحلیل عقاید اهل حدیث، سلفیها، حنابله و حشویه.- ج.3. تبیین عقاید ابنتیمیه و عقائد محمدبن عبدالوهاب.- ج.4. بررسی عقاید ماتریدیه و معتزله.- ج.5. خوارج.- ج.7 و 8. زیدیه و اسماعیلیه و دیگر فرق/ نگارش [صحیح: مترجم] علیرضا سبحانی
موضوع:اسلام -- عقاید -- تاریخ
موضوع:اسلام -- فرقه ها -- تاریخ
موضوع:کلام -- تاریخ
شناسه افزوده:جعفری، محمدعیسی، مترجم
رده بندی کنگره:BP200/8/س2ف4 1371
رده بندی دیویی:297/49
شماره کتابشناسی ملی:م72-1899
فرهنگ عقاید و مذاهب اسلامی
نگارش جعفر سبحانی
ترجمه محمدعیسی جعفری.
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
و
مسئولیت خطیر آنان
دانش تاریخ از دانشهای دیرینه است که از نخستین روزهای شکوفایی تمدن، بشر به آن روی آورده و رویدادهای زمان خویش یا پیش از آن را با ابزارهای گوناگون ضبط کرده است،در باستان با نوشتن بر سنگهای کوه،روزی با نگارش بر پوست و استخوان و سعف نخل،و روزگاری در پرتو پیشرفت تمدن،با نگارش بر صفحه کاغذ،به این مهمّ مبادرت میکرده است و امروزه با وسائل پیشرفتهتری به ثبت حوادث تاریخی میپردازد.
تاریخنویس،با نگارش تاریخ گنجینه ارزشمندی را به نسل آینده تقدیم میدارد،و او را با علل و نتائج رویدادها،و انگیزه ترقی و شکوفایی تمدنها و یا نابودی آنها آشنا میسازد،در تاریخهای نقلی،این مسائل هرچند بهصورت چشمگیر و روباز،مطرح نمیشود،ولی نسل متفکر میتواند با دقت در متون تاریخ
بر کلیه این مطالب دست یابد.
تاریخنویسی،در نظر بسیاری از افراد یک کار ساده و آسان است که جز آشنایی با قلم و نگاه به حوادث،تخصص دیگری لازم ندارد،ولی این یک پندار بسیار واهی و بیاساس است،زیرا گذشته از اینکه نگارش هر حادثهای برای خود،آگاهی مخصوصی لازم دارد-مثلا یک نویسنده عادی نمیتواند یک رویداد نظامی را به دقت ترسیم کند-،تاریخنگاری صحیح،آزاداندیشی ویژهای را میطلبد که بتوان رویداد را آنچنان که رخ داده،بدون کموکاست نگاشت،و هرگز منافع شخصی و ملی،و یا دیدگاه عقیدتی و فکری خود را بر حقیقتنگاری مقدم نداشت،بسیاری از تاریخنگاران به خاطر نبود شجاعت و آزاداندیشی،آن چنان به مسخ تاریخ کمر میبندند که نسل آینده را در حیرت و سرگردانی خاصی قرار میدهند.
ما در میان تاریخنگاران،آزاداندیشی و بیطرفی و بیغرضی را کمتر میبینیم،و غالبا ریسمان تعصب به دست و پای اندیشه و در نتیجه به نوک خامه آنان پیچیده،و آنان را از نگارش حقائق بازداشته است،در این مورد فقط تعداد انگشتشماری را میشناسیم که طلسم تعصب را شکسته و واقعگرایی را بر سود جویی،و حقیقتنگاری را بر خرسندی صاحبان زر و زور مقدم داشتهاند،و روی این اصل،تاریخهایی که دوران حکومت امویها و عباسیها نوشته شده است،آن چنان دچار تناقض میباشد که بیرون کشیدن سیمای حقیقت از میان انبوه افسانههای متناقض را با رنج و زحمت فراوان همراه کرده است.
اگر تاریخنگار حوادث،مسئولیت دارد واقعیات را آنچنان که رخ داده
است،بنویسد نه بگونهایکه به سود او تمام شود،تاریخنگار عقائد هم مسئولیت دارد عقائد ملل را آنچنان که معتقدند،رقم زند و کتابهای اصیل را که به خامه بزرگان آنان نگارش یافته است،مأخذ قرار دهد،نه کتابهای دشمنان و مخالفان را که از روی دشمنی نوشته شده است.
اوّلی حوادث نظامی و اجتماعی و روابط ملل را شرح میدهد،در حالیکه دوّمی با عقیده و ایدهئولوژی ملّتها سروکار دارد.و مسامحه یا تحریف حقیقت در این امر،جنایت بزرگی بهشمار میرود.
همواره تلاش تاریخنگاران عقائد تحت تاثیر علاقمندی به عقائد خود،بر این بوده است که عقائد ملل را به گونهای نارسا و همراه با افسانه بنویسند و هرگز وظیفۀ خود نمیدانستهاند که در مورد عقیدۀ هر ملتی به کتب مرجع و مصدر مراجعه کنند.بلکه چه بسیار که از کتب دشمن در این راه بهره بردهاند که ما تنها به دو نمونه از این دست میپردازیم:
اعتزال از واصل بن عطا،متوفای سال 110 ه،آغاز شد و به تدریج به صورت یک مکتب فکری و عقلی در جامعه اسلامی مطرح گردید.این گروه پیوسته مورد خشم اهل حدیث و سطحینگرها بودهاند و اهل حدیث و قشریها،در هر عصری،با چماق تکفیر و تفسیق به جنگ آنان میرفتند.
در تنظیم عقائد معتزله از زمان اشعری(260-324)به این طرف کمتر به کتابهای خود این گروه مراجعه شده،بلکه مأخذ نوع نوشتهها درباره آنان کتابهای دشمنان آنان بهویژه کتاب«مقالات الاسلامیین»نوشته شیخ اشعری میباشد که خود روزگاری معتزلی بود ولی در سن چهل سالگی از آن مسلک برگشت و به حلقه اهل
حدیث پیوست.پس از درگذشت وی،کتاب یادشده،مأخذ غالب نویسندگان ملل و نحل بوده،تا آنجا که کتاب«الفرق بین الفرق»عبد القاهر بغدادی(م 429) و ملل و نحل شهرستانی(م 548)نوعی اقتباس از این کتاب میباشد.
اکنون که اندیشههای معتزله،در غرب مطرح شده و خاورشناسان به فکر احیاء آثار و اندیشههای آنان افتادهاند،نوعی خیزش و گرایش در میان روشنفکران اهل سنت پدید آمده و کمکم به نشر آثار و اندیشههای آنان افتادهاند،تا آنجا که حکومت مصر بر اثر ترغیب نویسندگان فلسفی و کلامی آن کشور،گروهی را اعزام کرد تا از دست نوشتههای معتزله در یمن«میکروفیلم»تهیه کنند و سپس آنها را ظاهر کنند و در پرتو این کار چهارده جلد از کتاب«المغنی»قاضی عبد الجبار و نیز کتاب«الاصول الخمسه»،نوشته دیگر وی و همچنین کتابهای دیگر نویسندگان معتزلی منتشر گشت و به تدریج آن نوع بدگویی و بدزبانی که از فرزندان اشعری و یا سلفی،نسبت به معتزله وجود داشت،کاهش یافت.گویی اعدام کنندگان عقل و بیارزش شمارندگان خرد،سر عقل آمده و به تقدیر این مکتب پرداختهاند.
در کتابهای تاریخ عقائد،نسبتهایی به معتزله داده شده که هماکنون خلاف آن در کتب منتشره معتزله مشاهده میشود و شما این حقیقت را به هنگام بررسی عقائد معتزله لمس میکنید.
گروه دوم که لبه تیز قلم تاریخنگاران عقائد،متوجه آنان شده و خواستهاند با امواج تهمت و نسبتهای ناروا،از ارج و اعتبار آنان بکاهند،گروه شیعه و بویژه امامیه است.مدارک تاریخنگاران در تنظیم عقائد این طائفه نیز همان کتابهای
اشعری و«الفرق بین الفرق»بغدادی و«ملل و نحل»شهرستانی است و اگر گامی فراتر نهند به«تاریخ طبری»و«تاریخ ابن کثیر»مراجعه نموده؛سپس به تحلیل تاریخ شیعه میپردازند.در عصر ما نوشتههای«احمد امین»مصری و«موسی جار اللّه» ترکستانی و«نشاشییی»اردنی،مرجع معتبر شناخته شده و شیعه به وسیله آنها معرفی میشود و کمتر کسی است که افسانه«عبد اللّه بن سبا»را درباره پیدایش شیعه یادآور نشود،شخصیتی که هنوز وجود او محرز نشده و احتمال میرود که جزء افسانههای تاریخی باشد.هرگز این گروه از نویسندگان به خود زحمت مراجعه به کتابهای اصیل شیعه را ندادهاند تا با اتکاء به مدارک شیعه،تاریخ عقائد آنان را بنویسند.در این میان تنها برخی به کتابهای حدیث شیعه مراجعه کردهاند و مضمون بعضی احادیث را،عقیدۀ شیعه پنداشتهاند،و دیگر نیندیشیدهاند که میان خبر و عقیده،فاصله از زمین تا آسمان است.
اکنون در پاکستان به خاطر سرازیر شدن«دلارهای نفتی»حکومت وهابی سعودی،افراد تازه نفسی وارد میدان بحث شدهاند تا با مراجعه به کتابهای شیعه، تاریخ پیدایش آن و عقائد آنان را بنویسند.ولی در اینباره با سهلانگاری فراوان، عقائد شیعه را از ظاهر روایات و یا اندیشۀ یک عالم شیعی تنظیم کرده و آنرا بعنوان عقیدۀ همۀ شیعیان ارائه میدهند!
در اینجا برای نمونه به دو مورد از این دستبرد فرهنگی اشاره میکنیم:
کتاب ملل و نحل شهرستانی از کتابهای معروف در قلمرو تاریخ عقائد ملل جهان است که همگان با نام و موضوع آن آشنایی دارند.این کتاب در همه کتابخانهها موجود،و در اختیار نویسندگان است.
حال ببینیم مؤلف این کتاب(شهرستانی)که در قرن ششم اسلامی میزیسته،تا چه اندازه رسم امانتداری در نقل عقائد را رعایت کرده است؟وی در معرفی شیعه میگوید:
الف:از ویژگیهای شیعه اعتقاد به تناسخ و حلول و تشبیه است (1)
ملل و نحل،ج 1،ص 166 و 184 و 185.
.ب:امام دهم شیعیان در قم درگذشت و در همانجا به خاک سپرده شد 2.
ج:هشام بن حکم،خدا را جسم میدانست و برای او اندازهای برابر هفت وجب از وجبهای خود قائل بود،و میگفت:خدا در نقطه خاصی و جهت مخصوصی قرار گرفته است 3.
د:او علی را خدای لازم الاطاعه میدانست 4.
این اندیشههای واهی که با روح تشیع فرسنگها فاصله دارد،به پندار نویسندۀ این کتاب،اساس عقائد شیعه است!آنگاه دیگران بعد از وی،مانند احمد امین در کتاب«فجر الاسلام»،بیپروا شیعه را به شکل یادشده معرفی کردهاند.
تاریخ عقائد مسلمانان،به روشنی گواهی میدهد که«شیعه»در تنزیه خدا بیش از سائر ملل جهان کوشا هستند،و خطبههای امام علی-علیه السّلام- روشنترین تنزیه است و اگر معتزله«تنزیه»را پذیرفتهاند،از او گرفتهاند.در این مورد شهرستانی به جای اهل حدیث،شیعه را هدف قرار داده و خود دچار اشتباه شده و دیگران را نیز گمراه کرده است.
او به پیروی از کتاب«مقالات الاسلامیین»اشعری،برای شیعه فرقههای فراوانی تراشیده که هرگز وجود ندارند.چگونه میتوان دربارۀ عقائد شیعه،به سخن نویسندهای اعتماد کرد که مدفن امام دهم علیه السّلام را شهر«قم»بپندارد!
1) 1 و 2 و 3 و 4)
اگر شهرستانی در قرن ششم این جفا را در حق شیعه روا داشته است،در عصر معاصر ما که روابط ملتها با هم صمیمیتر شده و فاصلهها از میان رفته است،دکتر«سامی»در کتاب«نشأة الفکر الفلسفی فی الاسلام»به تشریح عقائد شیعه پرداخته و بیمهریهای فراوانی در مورد آنان اعمال کرده است که نمونهای را یادآور میشویم.
الف:وی میگوید:در عقائد«جهمیه»عنصر شیعی موجود است زیرا شیعه در زمینه«ایمان»اصالت را به عقیده میدهد نه به عمل.
ب:او با قلمی حماسی میکوشد خطبهای را که علی-علیه السّلام-هنگام بازگشت از صفین ایراد فرموده و در آن از اندیشه جبریه انتقاد فراوانی فرموده است، انکار کند،بلکه میخواهد این اندیشه را که امام علی-علیه السّلام-پیشوای اندیشههای فلسفی در اسلام بوده،نفی کند.
مدارک او برای نگارش اندیشه شیعه،کتابهایی است که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
1-«التنبیه و الرد»نگارش ابی الحسین ملطی(متوفای 377)که خود از حشویه بوده و به حق کتاب او حشو است؛و شگفت اینکه نشار میگوید:او نخستین کسی است که درباره عقائد شیعه چیزی نوشته است،در حالیکه ابو الحسن اشعری(متوفای 324)قبل از او در«مقالات الاسلامیین»عقائد شیعه را مطرح کرده است.
2-«الفرق بین الفرق»نگارش عبد القاهر بغدادی(متوفای 429).
کتاب یادشده یکی از مدارک دکتر نشار است.نویسنده این کتاب بقدری
بدزبان است که هیچ فرقه و ملتی از بدگویی او جان به سلامت نبرده است،در این کتاب واضحترین مسائل مربوط به شیعه انکار شده است،تا آنجا که میگوید:در میان شیعیان،پیشوایی در فقه و حدیث،بزرگی در لغت و نحو،انسان مورد اعتمادی در غزوات و سیره و تاریخ،و خطیب سخنوری در پند و اندرز،وجود نداشته است و پیشوایان این رشتهها همه از اهل سنت و جماعت بودهاند.
ما از نقد این جملهها صرفنظر میکنیم و نظر خواننده منصف را به یک نکته جلب میکنیم و آن اینکه:
این مرد ساکن بغداد بود،درست در عصری که شیخ مفید و سیّد مرتضی در بغداد میزیستند؛آیا شیخ مفید و سیّد مرتضی پیشوایی بزرگ در کلام،و استادی توانا در ادب نبودند؟انسان چقدر باید متعصّب و بیپروا باشد که به انکار بدیهیّات برخیزد؟
«یافعی»در حق شیخ مفید میگوید:او دانشمند و پیشوای شیعه،نویسنده کتابهای فراوان و استاد آنان به شمار میرفت و در علم کلام و جدل و فقه سرآمد بود،و با مخالفان و اصحاب عقائد گوناگون با عظمت و جلالت مناظره میکرد (1)
مرآة الجنان،ج 3،ص 28.تاریخ ابن کثیر،ج 12،ص 15.
.ابن کثیر میگوید:دانشمندان بسیاری از همه طوائف در مجلس وی مینشستند 2.
آیا کسی میتواند در امامت و پیشوایی سیّد مرتضی و برادر وی سیّد رضی در ادب و تفسیر و کلام،تردید کند؟در حالیکه ثعالبی میگوید:امروز در بغداد ریاست،و بزرگی و مجد و شرف و دانش و ادب،به مرتضی رسیده است (2).
3-«الفصل»،نگارش ابن حزم ظاهری(متوفای 456)میگوید:ابن ملجم در قتل امام امیر المؤمنین-علیه السّلام-مجتهد بوده و به خاطر اجتهادش مأجور است و پاداش هم دارد،آنگاه شعر عمران بن حطان خارجی را سند اندیشه خود قرار داده که میگوید:
یا ضربة من تقیّ ما اراد بها إلا لیبلغ من ذی العرش رضوانا (1)
ای خوشا ضربتی که یک انسان پارسا(بر فرق امام علی وارد ساخت)و هدفی جز رسیدن به رضایت صاحب عرش(خدا)نداشت.المحلی،ج 1 ص 485. [1]
ما درباره این نوع اجتهادهای بیپایه،در جای خود سخن گفتهایم ولی یادآور میشویم که شعر آن خارجی ناپاک آنچنان عواطف عموم مسلمانان را جریحهدار کرده که از طرف آزاداندیشان اهل سنت نه تنها مورد نکوهش قرار گرفته بلکه در نقد او اشعاری سرودهاند.مثلا ابو الطیب طاهر بن عبد اللّه شافعی در ردّ او چنین میگوید:
یا ضربة من شقیّ ما اراد بها إلا لیهدم للاسلام ارکانا
چه بد ضربتی بود از انسان بدبختی که هدفی جز ویران کردن پایههای اسلام نداشت!
به خاطر چنین لغزشهای فراوانی که کتب تاریخ عقائد،شاهد آن است،در نگارش این کتاب دو اصل را در حدّ امکان و توان رعایت کردهایم:
1-ما در تبیین هر مذهبی،کتابهای اصیل آنرا سند قرار دادهایم و هرگز به نوشتۀ مخالفان اکتفاء نکردهایم.
1) 1)
2-گذشته از نقل،به تحلیل عقائد ملل اسلامی نیز پرداختهایم.و به دیگر سخن کتاب حاضر را میتوان کتابی کلامی نیز بهشمار آورد.
همانگونه که در فصلی جداگانه،شرححال بزرگان ملل اسلامی را آوردهایم.و از آنجا که هدف بیان«فرهنگ و عقائد مذاهب اسلامی»است تنها به تبیین عقائد گروههای اسلامی پرداخته و از بیان عقائد طوائف دیگر خودداری نمودهایم.
مجموعۀ حاضر،دربرگیرندۀ عقائد ده گروه اسلامی است که فهرست اسامی آنان را یادآور میشویم:
1-اهل حدیث و حنابله که امروز به آنان«سلفی»نیز میگویند.
2-اشاعره و پیروان ابو الحسن اشعری که در آغاز کار بهعنوان شاخهای از اهل حدیث ظهور کرد ولی به تدریج از حنابله فاصل گرفت و تعدیلی در عقائد آنان (بهصورت ظاهر)پدید آورد.
3-حرکتهای واپس گرایانه و ارتجاعی،مانند مرجئه،جهمیه،کرّامیه،و ظاهریه که بهعنوان مقابله با معتزله که گروهی پیشرو بودند،پدید آمدند،و حرکت فکری و فلسفی و عقلی را به عقب برگرداندند.
4-قدریه که حقیقت اسلاف معتزله بهشمار میروند.
این گروه به وسیله معبد جهنمی(متوفای سال 80)و غیلان دمشقی،مقتول به امر خلیفه اموی(هشام م 105)پیریزی شد،و به عقیده ما برخلاف آنچه که آنان را متهم به نفی قضا و قدر کردهاند،آنان منکر تقدیر الهی نبوده،بلکه با جبری گری به مخالفت برخاسته و با اندیشههای یهودی و مسیحی که از طریق دربار خلفای اموی،وارد جامعه و اهل حدیث شده بود،مبارزه میکردند،و اندیشه
خلافت اموی این بود که عزت گروهی و ذلت گروه دیگر،معلول تقدیر الهی است و ارتباطی به بشر ندارد.یعنی خدا خواسته است که گروهی در عزّت و نعمت،و گروهی دیگر در فقر و بدبختی،باشند.
5-ماتریدیه،این گروه بسان اشاعره،شاخهای از اهل حدیث بوده و به گونهای در عقائد اهل حدیث تعدیل پدید آوردهاند و از اشاعره به معتزله نزدیکترند.
6-معتزله که بیش از دیگر فرقهها با اشاعره سر ستیز دارند.
7-خوارج که از دیرینهترین فرق اسلامی بوده و در جنگ صفین نخستین جوانههای آن آشکار شد.
8-وهابیت که چهره دیگری از سلفگری در عصر ما است،به وسیله این تیمیه در قرن هشتم پیریزی و در قرن دوازدهم به وسیله محمد بن عبد الوهاب مجددا احیاء شد.
9-شیعه زیدی و اسماعیلی،دو گروه از مذهب شیعه،در این بخش،عقائد باطنیه نیز مطرح میگردد.
10-شیعه امامی اثناعشری که بهوسیله اقلیتی از صحابه که بر پیروی از علی -علیه السّلام-،و ردّ انتخاب سقیفه اصرار،میورزیدند،پیریزی گردید،و در حقیقت اسلام اصیلی است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آن را بیان فرمود و این گروه،بر ابقاء آن پا فشاری کردند.
نگارنده،این کتاب را به شخصیتهایی منصف که بینش واقعگرایانه دارند، تقدیم میدارد و مطمئن است که علاقمندان به تاریخ صحیح عقائد،کار او را تقدیر نموده و آنرا گامی در راه وحدت و تقریب فرق اسلامی خواهند دانست،هر
چند گروهی دیگر،این نوع کتابها را تفرقهافکن پنداشته و میاندیشند که بیاطلاعی فرقهها از یکدیگر،به وحدت آنان بیشتر کمک میکند،ولی نگارنده نه به رضایت و خوشایند گروهی مباهات میکند،و نه از نکوهش گروهی دیگر،پروایی دارد،بلکه خواهان رضای خداست و امید است که او راهنما،در تمام راهها و گذرگاهها باشد و این عمل ناچیز را از بنده کوچک خود بپذیرد.
قُلْ إِنَّما أَعِظُکُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلّهِ مَثْنی وَ فُرادی قم-حوزه علمیه مؤسسه امام صادق-علیه السّلام- جعفر سبحانی اوّل ربیع الثانی 1410 ه.ق برابر 1368/9/9 ه.ش
پایهگذاری و تدوین«علم کلام»،ضرورتی بود که زمان،آن را ایجاب میکرد و اندیشمندان اسلامی برای دفاع از حریم شریعت چارهای جز آن ندیدند،که از ابزاری که خود دشمن بر ضد دین مبین اسلام بکار میبرد بهره بگیرند.این مسأله با توجه به اینکه آیین اسلام پیروان خود را به تفکر و اندیشیدن دعوت نموده و یک سلسله معارف را با دلائل عقلی مطرح کرده است،قوت بیشتری گرفت و متکلمان اسلام با الهام از راهنماییهای قرآن و سنت و داوریهای منطقی عقل،علمی را به نام «علم کلام»پیریزی کردند و در هر قرنی،افرادی در توسعه و تثبیت آن کوشیدند.
نباید فراموش کرد که خطبهها و سخنان امیر مؤمنان-علیه السّلام-پیرامون مبدأ و معاد و معارف بلند اسلام،الهامبخش بسیاری از متکلمان اسلامی بود.از این جهت باید امیر مؤمنان-علیه السّلام-را مؤسس«علم کلام»و پایهگذار آن معرفی کرد، و اگر معتزله،ریشۀ مکتب خود را به آن امام بازمیگردانند (1)
مدرک این مطلب در بخش عقائد معتزله خواهد آمد.
،سخن استواری را میگویند.دیگر پیشوایان معصوم اهل بیت-علیهم السلام-نیز در طرح اصول این علم،به مناسبتهای مختلف همّت گماشتهاند.1) 1)
ادعیۀ حضرت سجّاد-علیه السّلام-،بخش بسیاری از معارف بلند اسلام است.
حضرت صادق-علیه السّلام-،در محیطی میزیست که الحاد و زندقه در مراکز اسلامی جوانه زده و عقائد عمومی را تهدید میکرد؛آن حضرت با بیانات علمی خود و تربیت شخصیتهای کلامی و تبیین مبانی این علم،در این راستا کوشش بسزایی فرمود.
جهان اندیشه،احتجاجات و مناظرات حضرت رضا-علیه السّلام-را با اهل کتاب و زنادقه فراموش نمیکند.
تنها کتاب«توحید صدوق»و یا کتاب«احتجاج»طبرسی،گواه بزرگی بر اندیشههای بلند امامان معصوم-علیهم السلام-است که در نشر اندیشههای اسلامی در قلمرو عقائد و کلام تأثیر بسزایی داشته است.
بنابراین،باید«علم کلام»در هر عصر و زمانی هماهنگ با نیازهای زمان پیش رود،زیرا پیشرفت علوم و برخورد فرهنگی جامعهها،مسائل جدیدی را در قلمرو الهیّات مطرح میسازد و این یک مسألۀ طبیعی است که جلوگیری از آن ممکن نیست و تاریخ علوم نیز بر آن گواهی میدهد که نمونههایی از آنرا یادآور میشویم:
1-مسألۀ تحول انواع و غوغای داروینیسم یک بحث مسألهساز بود که هرگز الهیّون نمیتوانستند از کنار آن به آسانی بگذرند.گروهی آن را نشانۀ بیپایگی دلائل اثبات صانع خواندند و گروهی دیگر آن را مخالف تورات و قرآن دانستند.در حالی که از نظر مبانی کلامی،مسألۀ داروینیسم نه تنها مبانی توحید را متزلزل نمیسازد بلکه بر فرض صحت،نشانه وجود نظم در تحوّل و تکامل انواع است و میرساند که یک موجود زنده چگونه طیّ زمانهای متمادی با یک برنامۀ پیشبینی شده،به کمال خود میرسد و این خود گواه بر این است که خانه،صاحبخانهای دارد و تحولّها زیر نظر مدبّری برنامهریز،صورت میگیرد.
2-در دو قرن اخیر،یک رشته مکاتب فلسفی،پدید آمده که به همۀ اندیشهها رنگ صحّت و استواری میبخشد.پیروان این مکاتب،معتقدند:که هر اندیشهای در شرائط خاصّی صحیح و استوار است،بنابراین،در جهان،حق مطلق و یا باطل مطلق،وجود ندارد.این همان نظریۀ«نسبیّت فلسفی»است که اساس مکتب «کانت و هگل و مارکس»را تشکیل میدهد.
مسأله نسبیّت تحقیقا شاخهای از سوفسطاییگری است که بهصورت علمی جلوه کرده است و گرایش به آن،همۀ معارف الهی را متزلزل میسازد و به اندیشهها رنگ نسبیت میدهد.
«علم کلام»که نگهبان معارف و ایدههای اسلامی است،بیش از همه،باید به پاسخگویی مسألۀ«نسبیّت»فلسفی که امروز دامنگیر بسیاری از اندیشمندان جامعۀ ما شده است،بیندیشد و بر این امر تأکید کند که در جهان یک رشته قضایای مطلقی وجود دارد که هرگز تحت تأثیر«نسبیّت»قرار نمیگیرد.
اثبات این نوع علوم مطلق و کلّی و پیوسته،اساس معارف الهی را تشکیل میدهد و اگر این قسمت به نحو صحیح پذیرفته نشود،معارف الهی،حالت تزلزل و لرزانی بخود گرفته،فاصلۀ موحد و منکر،چندان نخواهد بود.
3-مسائل مربوط به شناخت و تحدید قلمرو معرفت انسانی،از مهمترین مسائلی است که میتواند زیربنای علم کلام جدید را تشکیل دهد.تا یک متکلم مسألۀ واقعنمایی علم،و حدود ابزار شناخت را در پیشبرد معرفت،روشن نسازد، نمیتواند در معارف الهی به نتیجه برسد.از این جهت در اعصار گذشته،مانند قرن سوم و چهارم و پنجم،در غالب کتابهای کلامی،مسألۀ«شناخت»و ادوات و ابزار آن،متناسب با معلومات آن عصر،مطرح بوده و متأسفانه بعدا این بحث از پیکر علم کلام،جدا شد و در فلسفۀ اسلامی نیز بصورت پراکنده آمده است،و جایگاه
خاصی پیدا نکرده است.
گرایشهای حسی و تنها بها بخشیدن به مسائل محسوس،دوری از اندیشههای عقلی و کلّی،یکی از ابزارها و ادوات الحاد،در برابر مکتبهای الهی است.بنابراین،مجموع مباحث مربوط به شناخت با گستردگیش،از مسائل ضروری است که باید از نو در علم کلام مطرح گردد.
4-امروز شناخت انسان از جهات گوناگون،بخشهای عظیمی از علم را تشکیل میدهد و مسألۀ روانشناسی و روانکاوی به دو گونه،مطرح میشود که یکی نسبت به دین بیطرف و احیانا مؤید است،در حالیکه دیگری درست نقطۀ مقابل دینداری است و حتما جامعه را به الحاد رهبری میکند.در اینجا باید بحث از انسانشناسی در حدود شناخت فطرت،به قلمرو علم کلام افزوده شود،تا متکلمان اسلامی با شناخت انسان،بویژه،عناصر ثابت در تمایلات او،بتوانند از مبدأ و معاد دفاع کنند.
حرکتهای الحادی که در سه قرن اخیر یا بیشتر،در جامعۀ غربی شروع شده و از آنجا به شرق سرازیر گشته است،بیشتر بر این اصول و مانند آن استوار است.
بنابراین،ما با طرح مسائل«علم کلام»،به شیوۀ گذشته (1)
مقالات الاسلامیین،ابی الحسن اشعری و اصول الدین،عبد القاهر بغدادی و غیره.
،هرگز نمیتوانیم رسالت یک متکلم را به دوش بکشیم و از عهدۀ آن برآییم.بلکه التزام به هدف و تعهّد به دفاع از دین،ایجاب میکند که با حرکتهای علمی،که به الحاد منجر میشود، کاملا آشنا شویم و با شناخت درد،به شناخت درمان بپردازیم.اکنون که متکلمان اسلامی بخوبی این دردها را شناختهاند،باید دگرگونی عظیمی در روند علم کلام پدید آید.1) 1)
امروزه«کلام جدید»بعنوان رشتهای جدا از«کلام کهن»براساس یک پندار واهی خود،مینماید؛بلکه برخی بر این باورند که ارزش و نقش کلام قدیم،پایان گرفته است و باید کلام جدید را جایگزین آن ساخت.
ولی حقیقت این است که ما هرگز دو علم مستقل و جداگانه به نامهای یاد شده نداریم،بل علم کلام نیز مانند دیگر شاخههای علوم از آغاز تاکنون،به موازات زمان،تکامل پیدا کرده و این روند همچنان ادامه دارد.
آنچه امروز به نام کلام جدید شهر یافته،مسائل جدیدی است در علم کلام، که طی سه قرن گذشته در غرب مطرح شده،و موج آن به شرق نیز رسیده است،و علل پیدایش این مسائل،مختلف و گوناگون است،که از این میان میتوان به شیوههای متفاوت فرهنگ ملل در ارزیابی مسائل،اشاره کرد.
از این رهگذر،پرسشها و ایراداتی جدید در قلمرو الهیّات پدید آمد که باید بگونهای جدی به پاسخگویی آنها همّت گماشت.
خوشبختانه با هجوم این افکار در سدۀ اخیر به سرزمینهای اسلامی(مصر، سوریه،عراق و ایران)،گروهی از اندیشمندان اسلامی،به کنکاش پیرامون آنها پرداختند و ما نیز در حدود توان خویش از بررسی این مسائل باز نماندیم.
موضوعات زیر نمونهای از این پرسشهاست:
1-گرایش و پذیرفتن دین،به معنی پذیرفتن اصول ثابت و لایتغیر است.آیا چنین پذیرشی مانع رشد فکر و اندیشه نیست،و در نتیجه جلو تکامل علوم را نمیگیرد؟
2-دین،اصول ثابتی را معرفی میکند،در جهان متغیر چگونه میتوان این
اصول ثابت را پذیرفت؟
3-مسائل مربوط به ماوراء طبیعت،از قلمرو ابزار شناخت(حس و تجربه)، بیرون است،چگونه میتوان در آنها اظهارنظر کرد؟
4-برترین برهان اثبات صانع،برهان نظم است و وجود نظم،پیوسته با ناظم عاقل همراه میباشد،در حالیکه بشر تنها این مسأله را در مصنوعات خود آزموده و دریافته که نظم و محاسبه و اندازهگیری در همه مصنوعات،با عقل و درایت فاعل هماهنگ بوده است،لیکن،این امر نسبت به همۀ جهان طبیعت فراگیر نیست، زیرا جز آنچه ساخته دست آدمی است از گردونه آزمون خارج است.
5-شرایع آسمانی،بر وجود ادراکی به نام وحی،در برخی از انسانها استوار است،حال چگونه میتوان این ابزار شناخت(وحی)را که از قلمرو حس و عقل بیرون است،باور کرد؟
6-این مسائل و همچنین مسائل مربوط به قانون علیت و نیز حل مشکل مصائب و بلاها که ظاهرا با صفات خدا و عدل الهی سازگار نیست،استخوانبندی کلام جدید را تشکیل میدهد.بیشتر این موضوعات در نیم قرن اخیر،در قلمرو کتابهای کلامی جدید،جای گرفته و مورد ارزیابی قرار گرفته است.
در برابر این تحوّل،یک نوع حرکت سلفیگری در برخی جوامع آغاز شده است و تنها به نشر کلام قدیم،عنایت میورزند بلکه گروهی از کلام قدیم نیز سرباز زده و به نشر نوشتههای«اهل حدیث»ارادت میورزند.لیکن باید گفت:نشر برخی از این کتب نه تنها به درمان درد کمک نمیکند بلکه درد را شدّت میبخشد.
برای علاج واقعی،باید آثار دیرینه را در قالبهای متناسب با شرایط روز مطرح کرد،و آنگاه به رسالت خود(مبارزه با ملحدان)ادامه داد و کلیۀ مباحثی که به نام علم،در جهان مطرح است و دستآویزی برای آنان بهشمار میرود،مورد بررسی قرار داد.
برخورد فکری میان مسلمانان و دانشجویان فرق و مذاهب غیراسلامی، سبب شد که مسائل مورد اختلاف،خواه ناخواه در جامعه اسلامی مطرح گردد،و چون مجتمع جوان اسلامی،آشنایی عمیق با مذاهب و اندیشههای کلامی جهان نداشت،گروهی از اندیشمندان با اهداف گوناگون،به تقریر و تبیین عقائد و فرق دست زدند و از آنجا که به مرور،خود جامعه اسلامی نیز دستخوش تفرقه فکری شده بود،طبعا کتابهایی که پیرامون عقائد و فرق نوشته میشد،به این مذاهب نیز اشاره میکرد.
در ایام خلافت مهدی(132-135)،«ابن مفضل»،کتابی پیرامون ملل و نحل نوشت.او فرق اسلامی را به رشته تحریر درآورد و کتاب،به دستور مهدی عباسی بر مردم خوانده شد.
«هشام بن حکم»میگوید:من دیدم که این کتاب در«باب الذّهب»مدینه بر مردم خوانده میشد و یکبار دیگر نیز دیدم که در«فضأ» (1)
نقطهای در مدینه،به مراصد الاطلاع مراجعه شود.
قرائت میشد (2).شاید بتوان گفت،این نخستین کتابی است که در میان مسلمین،پیرامون فرق نگارش یافته است.
از این به بعد نگارش کتاب،پیرامون ملل و نحل،رو به افزایش بود و خود، علم خاصی را تشکیل داد.
کتابهای ملل و نحل را میتوان به سه نوع تقسیم کرد و ما از هرکدام نمونههایی را میآوریم:
الف:کتبی که مجموع شرایع سماوی و مذاهب جهانی را مطرح نموده و مطابق امکانات روز خود،عقائد آنان را نوشتهاند.از باب نمونه:
1-«الفصل فی الملل و الاهواء و النحل»،نگارش ابو محمد،علی بن احمد بن حزم(متوفای 456)،پیشوای مذهب«طاهری»،که فعلا پیروی ندارد.
2-«الملل و النحل»،نگارش دانشمند اشعری،ابو الفتح،محمد بن عبد الکریم شهرستانی(ت 479 م 548).
این کتاب از رائجترین کتابهای ملل و نحل است.
ب:کتبی که مجموع فرق اسلامی را دربر گرفتهاند.از باب نمونه:
1-«مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلین»،نگارش شیخ،اشاعره ابو الحسن،علی بن اسماعیل اشعری(ت 260 م 324).این کتاب،اساس بسیاری از کتب ملل و نحل را که بعدا نگارش یافته،تشکیل میدهد.
2-«التنبیه و الرد»نگارش ابو الحسن،محمد بن احمد بن عبد الرحمان ملطی شافعی(م 377).کتاب وی،شبیه کتابهای«اهل حدیث»است که غالبا از نظر اصول با احمد بن حنبل،موافق هستند.
3-«الفرق بین الفرق»،نگارش عبد القاهر بن ظاهر بن محمد بغدادی اسفراینی تمیمی(م 429).زیربنای این کتاب و کتاب ملل و نحل شهرستانی، همان کتاب«مقالات الاسلامیین و...»اشعری است و هردو با ظرافت خاصی مطالب را از او گرفتهاند،جز اینکه بغدادی عفّت قلم را از دست داده،ولی شهرستانی ملایمت و ادب نگارش را رعایت کرده است.
4-«التبصیر فی الدین و تمییز الفرقة الناجیة عن الهالکة»،نگارش طاهر بن محمد اسفراینی(م 471).
5-«الفرق الاسلامیة»،ذیل کتاب شرح المواقف نگارش کرمانی(م 786).
ج:کتابهایی که شاخههای مذهب خاصی را مینویسند.از باب نمونه:
1-«فرق الشّیعة»،نگارش ابو محمد،حسن بن موسی نوبختی که از نویسندگان قرن سوم هجری است.
2-«فرق الشّیعة»،نگارش ابو القاسم،سعد بن عبد اللّه ابی خلف اشعری قمی(م 299 یا 301).
این دو کتاب،مربوط به تبیین فرقههای شیعه است،ولی غالب فرقههایی که در این دو کتاب نام برده شدهاند،نابود شده و از شیعه جز امامیه،زیدیه و اسماعیلیه،فرقه دیگری به جای نمانده است.
«ملة»،در لغت بمعنی طریقت است و مقصود از آن،آداب و سنتی است که از کسی یا اقوامی گرفته میشود.قرآن در مقام استعمال،پیوسته آن را به گروهی یا شخصی اضافه میکند،و نسبت میدهد.مثلا میفرماید:
بَلْ مِلَّةَ إِبْراهِیمَ حَنِیفاً (1)
سورۀ بقره،آیۀ 135. [1]
...طریقه ابراهیم که راست و مستقیم بوده است.و نیز میفرماید:
إِنِّی تَرَکْتُ مِلَّةَ قَوْمٍ لا یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ (2)من شیوه گروهی را که به خدا ایمان نداشتهاند،ترک گفتم.
ولی هرگز در مقام استعمال،به سوی لفظ«اللّه»یا فردی از امت پیامبری، اضافه نمیکند،مثلا نمیگوید:«ملة اللّه»یا«ملة زید».
نحل،جمع نحلت است و«نحلة»،در لغت،به معنی ادعاء است و غالبا در مواردی بکار میرود که مقرون به صحت نباشد.برخلاف دین که در موردی به کار میرود که از صدق و راستی برخوردار باشد.از اینروی در روایت آمده است (1)
رجال کشی،ص 10.
:«انتحال الجاهلین-ادعای باطلگرایان».ملل و نحل،در قلمرو«تاریخ علوم»،جای میگیرد.همانگونه که همه رشتههای علمی برای خود«تاریخ علم»دارد،دانش عقائد نیز دارای این تاریخ است که از آن به«ملل و نحل»یاد میشود.
وظیفۀ تاریخ هر علمی،بیان کردن تولّد و تطوّر آن علم در طول زمان و نیز معرّف دانشمندان آن رشته علمی است.همانگونه که گاهی به بررّسی و نقّادی افکار آنان میپردازد.
در زمینۀ«علم کلام و عقائد»،این نقش مهمّ را«ملل و نحل»،برعهده گرفته است.
این دانش،عقائد گوناگون ملّتها و شاخههای رنگارنگ باورها را بر میشمرد،از دانشمندان رشتههای«عقائد»نام میبرد و اندیشۀ آنان را میکاود.
1) 1)
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
گروهی از حدیثنگاران،مانند ابن حنبل،ترمذی،ابن ماجه نسائی و نویسندگان عقائد ملل،از پیامبر گرامی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل کردهاند که آن حضرت فرمود:«انّ امّتی تفترق علی ثلاث و سبعین فرقة-امت من بر هفتاد و سه ملت و فرقه تقسیم میشوند».
پیرامون حدیث یادشده،از جهات چهارگانه میتوان سخن گفت:
1-آیا حدیث یادشده به سند صحیح و قابل اعتماد نقل شده است؟
2-متن حدیث چگونه است؟زیرا حدیث،به عبارات گوناگونی روایت شده است.
3-آیا ملت اسلام به هفتاد و سه فرقه منقسم شدهاند؟
4-گروه رستگار از این هفتاد و سه ملت کیست؟
اینک ما پیرامون موضوعات چهارگانه بهگونهای فشرده بحث میکنیم:
این حدیث،در صحاح و مسانید،به اسناد گوناگونی نقل شده است و
«زیلغی» (1)
عبد اللّه بن یوسف بن محمد،زیلغی مصری حنفی که در سال 762 درگذشته است(ریحانۀ الادب ج 2 ص 403).« [1]زیلغ»نام کوهی است در«سودان»و روستایی است در ساحل دریا.
که خود از«حافظان»،بهشمار میرود،طرق و اسناد حدیث را در کتاب «تخریج احادیث الکشاف»که آن را به تنظیم و تبیین احادیث کتاب«کشاف» اختصاص میدهد،گردآورده و بیش از همه در این حدیث سخن گفته است.داوری،درباره اسناد حدیث که وی گردآورده با وضع نگارش ما سازگار نیست،از این جهت،در اینجا،به فشردهگویی بسنده میکنیم.
برخی از حدیثشناسان،اسناد روایت را صحیح ندانسته و میگویند،در تمام سندهای مختلف حدیث،اشخاص ضعیف و یا مجهول وجود دارند و چنین حدیثی شایسته استدلال نیست.در راس این گروه«ابن حزم»،مؤلف کتاب«الفصل فی الاهواء و الملل» (2)است.در برابر،گروه دیگری به تعداد طریق و سند حدیث اکتفا ورزیدهاند.گویا آن را(با ضعفی که در اسناد دارد)،جزء روایات «مستفیض»،بهشمار آوردهاند (3).
ابو عبد اللّه حاکم نیشابوری که بر صحیحین(صحیح بخاری و مسلم)مستدرکی نوشته است،کوشیده،حدیث یادشده را با سندی که بخاری و مسلم آن را صحیح میشمارند،نقل کند.
او میگوید:خالد طحان،از محمد بن عمرو،از ابی سلمه،از ابی هریره، نقل کرده که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:«افترقت الیهود علی احدی او اثنتین و سبعین فرقة و افترقت النصاری علی احدی او اثنتین و سبعین فرقة،و تفترق امتی علی ثلاث و سبعین فرقة».
سپس میگوید:«هذا حدیث صحیح علی شرط مسلم و لم یخرجاه» (1)
مستدرک حاکم،ج 1،ص 128.
.«یهود بر هفتاد و یک و یا دو طائفه،و نصاری بر هفتاد و یک و یا دو گروه تقسیم شدند و امت من نیز به هفتاد و سه فرقه،تقسیم میشوند».
آنگاه میافزاید:این حدیث با توجه به شرایطی که«مسلم»در توصیف حدیث به صحت،کافی میداند،صحیح است.و هیچ یک از بخاری و مسلم، آن را نقل نکردهاند.
نویسنده معاصر،شیخ محمد زاهد کوثری،پیرامون سندی که حاکم،آن را صحیح تلقی کرده است،از محقق رجالی،«ذهبی»نقل میکند که آنچه«محمد بن عمرو»به تنهایی روایت میکند پذیرفته نمیشود (2).
حاکم،حدیث یادشده را با دو سند دیگر (3)نیز نقل کرده که در سند یکی «عبد الرحمان بن زیاد»و در دیگری«کثیر بن عبد اللّه»است.وی میگوید:با روایات این دو نمیتوان احتجاج کرد.
گذشته از حاکم،افرادی مانند«ابن ماجه»در صحیح خود،و «بیهقی»در سنن،حدیث یادشده را با سندهای گوناگون نقل کردهاند و غالبا در اسناد آنها افراد ضعیف و مجهول،مانند:«عباد بن یوسف»،«راشد بن سعد» و«ابو ولید بن مسلم»وجود دارد که حدیث را از شایستگی احتجاج بیرون آورده است (4).
تحقیق در وضع روایان هریک از این اسانید،ما را با مشکلاتی روبرو
میکند،شاید هم نتوانیم سندی پیدا کنیم که از خدشه به دور باشد،ولی از آنجا که حدیث،با اسناد گوناگون در کتابهای«فریقان»نقل شده،میتوان آن را حدیث «مستفیض»نامید.در میان علماء شیعه،شیخ صدوق آن را در کتاب«خصال» (1)
خصال،ج 2،ص 584-585، [1]بابهای«سبعین و مافوق»،حدیث 10 و 11.
و علامه مجلسی (2)در«بحار الانوار»به سندهای گوناگونی نقل کردهاند،از این جهت شاید بتوان مشکل صحت سند حدیث را حل کرد.اشکال متن حدیث،کمتر از سند آن نیست و در نقل آن اختلاف زیادی رخ داده،بهگونهای که نمیتوان،یکی از آنها را با اطمینان خاطر پذیرفت.اینک به برخی از اختلافات«متنی»اشاره میکنیم:
نخستین اختلاف،مربوط به تعداد فرقههای اهل کتاب و امت اسلامی است.حاکم،تعداد فرقههای یهود و نصاری را،گاهی بهطور قطعی،هفتاد و یک و گاهی بهطور مردد،بین هفتاد و یک و هفتاد و دو،نقل میکند،در حالیکه عبد القاهر بغدادی،با سندی که به«ابی هریره»منتهی میگردد،تعداد فرقههای یهود را هفتاد یک،و نصاری را هفتاد و دو،و امت اسلامی را هفتاد سه،نقل میکند.وی مینویسد:«افترقت الیهود علی احدی و سبعین فرقة،و افترقت النصاری علی اثنتین و سبعین فرقة،و تفترق امتی علی ثلاث و سبعین فرقة».
لیکن او با سند دیگر،تعداد فرقههای یهود را،هفتاد و یک و تعداد فرقههای امت پیامبر را،هفتاد و دو نیز نقل مینماید (1)
الفرق بین الفرق،ص 5-7. [1]
.اختلاف دوم،به شمارۀ ناجیان و هالکان است.حاکم،به سندی که آن را صحیح نمیداند،نقل میکند که پیامبر فرمود:«کلهم فی النار الا واحدة».همگی در آتشند،جز یکی.عین همین جمله،در برخی از متونی که عبد القاهر بغدادی، نقل کرده وارد شده است.
در میان نویسندگان صحاح،مانند:ابو داوود،ترمذی و ابن ماجه،گذشته بر اینکه مانند حاکم،تعداد فرقههای امت اسلامی را هفتاد و سه تیره یادآور شدهاند،هدایتیافته را یکی،و باقیمانده را اهل آتش نقل کردهاند (2)،در حالیکه مقدسی،متن حدیث را بهگونهای دیگر،نقل کرده و میگوید:«اثنتان و سبعون فی الجنة و واحدة فی النار-هفتاد و دو فرقه اهل نجات و یکی از آنان اهل نار میباشند».
سپس یادآور میشود که سند این متن،صحیحتر از سند متن پیشین است که هفتاد و دو فرقه را در آتش و تنها یکی را اهل نجات دانسته است (3).
1) 1)
2) 2) سنن ابی داود،ج 4،کتاب السنة،ص 198.سنن ترمذی،ج 5،کتاب الایمان،ص 26، حدیث شماره 2641.سنن ابن ماجه،ج 2،باب افتراق الامم،ص 479.
3) 3) احسن التقاسیم فی معرفة الاقالیم،تالیف شمس الدین،محمد بن ابی بکر بشاری،شیخ معروف اسلامی،متوفای سال 380.این کتاب برای نخستین بار در لیدن به سال 1324 (برابر 1906)،چاپ شده است.
مشکل دیگر این حدیث،شناختن هفتاد و سه ملت است که در آن وارد شده است.یعنی شناخت هفتاد و چند ملتی که اختلاف آنان مربوط به اسلام میباشد و امت«محمّد»-صلّی اللّه علیه و آله-از آن نظر که پیرو او هستند به چنین گروههایی تقسیم میشوند وگرنه اختلاف امت در مسائل طبیعی و فلکی و غیره،ارتباطی به اختلاف امت پیامبر-صلّی اللّه علیه و آله-ندارد.زیرا پیامبر از آن اختلافی سخن میگوید که اختلافکنندگان در آنجا پیرو او هستند،او میفرماید:«تفترق امتی».بنابراین،کلیه اختلافات متکلمان درباره حقیقت جسم و«جزء لایتجزّی» و امکان«طفره»و«وجود واسطه میان وجود و عدم»و...ارتباط به اختلاف«امت»او ندارد و نباید آنها را به حساب اختلاف این امت آورد.
با توجه به این حقیقت،هرگز«فرق اسلامی»به هفتاد و اندی نمیرسد،و تعداد واقعی آنها بسیار کمتر از این رقم است و اصول فرقههای اسلامی از تعداد انگشتان بالاتر نمیرود.زیرا اصول فرق اسلامی عبارتند از:
معتزله(قدریه)،اهل الحدیث،حنابله،اشاعره،خوارج و شیعه.هریک از این فرقهها هرچند دارای تیرههای گوناگون و شعب و فروعی میباشند ولی هرگز نمیتوان آنها را بهعنوان فرقه ممتاز بهشمار آورده و چه بسیاری از این تیرهها که یک پیرو بیشتر ندارد،آن هم کسی جز بانی و مدّعی تیره نیست.
شهرستانی،در ملل و نحل اصرار میورزد که با ترکیب و تلفیق فرقههای جزئی با یکدیگر،آمار یادشده را بر فرقههای موجود زمان خود،تطبیق دهد (1)
ملل و نحل،ص 15.
.برخی،باتوجه به اینکه«اشعری»در کتاب«مقالات الاسلامیین»برای
1) 1)
«معتزله»دوازده«فرقه»،برای خوارج هشت«فرقه»،برای شیعه غالی پانزده«فرقه»و برای شیعه دوازده امامی چهار«فرقه»یادآور میشود،میخواهند آمار یادشده را بر این فرقهها تطبیق دهند.
در حالیکه این تلاش بیهوده است،زیرا اختلاف«فرق»دوازدهگانه معتزله، کاملا جزئی است و همگی در اصول پنجگانه معروف خود، (1)
اصول پنجگانه معتزله به این قرار است:توحید،عدل،منزلة بین المنزلین،وعد و وعید،امر به معروف و نهی از منکر.
وحدتنظر دارند، زیرا در غیر این صورت«معتزلی»نخواهند بود.با توجه به این مطلب،نمیتوان هریک از این تیرهها را«فرقه»نامید،چه بسا برخی پیرو نداشته و احیانا برخی در مسائل غیر مربوط به امور دینی با یکدیگر اختلاف دارند.عین این بیان دربارۀ تیرههای خوارج نیز حاکم است و نمیتوان هر یک را«فرقه»نامید.
تیرههای فزون از حدی که اشعری،از شیعه غالی و یا شیعه امامی گزارش میدهد،با تاریخ کلامی شیعه تطبیق نمیکند.چنین فرقههایی بر فرض ثبوت، جنبه فردی داشته و پایهگذار مذهبی که تابع و پیرو داشته باشد نبودهاند.باید مجموع شیعه را یک گروه بحساب آوریم و در صورت اصرار بر«فرقه»تراشی، نمیتوان اصول آنان را از کیسانی،زیدی،اسماعیلی،واقفی،فطحی و اثناعشری،بالاتر دانست و حداکثر میتوان«فرقه»غالی را بر این فرقهها افزود.
در یک کلام،رقم بالا در حدیث،با توجه به واقعیت فرقههای اسلامی،مایه حیرت و سرگردانی محدثان میباشد.
در اینجا با فرض صحت حدیث،دو راه بیش وجود ندارد:
1-رقم یادشده را کنایه از کثرت و فزونی فرقهها بدانیم،همانگونه که در
1) 1)
برخی از آیات،رقم هفتاد،بهعنوان کنایه از کثرت و فزونی وارد شده است.چنانکه میفرماید: إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِینَ مَرَّةً فَلَنْ یَغْفِرَ اللّهُ لَهُمْ (1)
سورۀ توبه،آیۀ 80. [1]
.«هرگاه دربارۀ منافقان هفتاد بار هم طلب آمرزش کنی،خداوند آنان را نمیبخشد».
این وجه،خالی از سستی نیست،زیرا رقم هفتاد و هشتاد،بدون پیآورد آحاد،کنایه از فزونی بهکار میرود،نه ارقام هفتاد و دو،و یا هفتاد و سه.بویژه که متن حدیث حاکی است،پیامبر-صلّی اللّه علیه و آله و سلّم-به این ارقام،به همراه آحاد آن،توجه خاصی داشتهاند،بگونهای که فرقههای یهود را هفتاد و یک،و مسیحی را هفتاد و دو،و مسلمانان را هفتاد و سه،معرفی فرمودهاند.عنایت به یک و دو و سه،مانع از آن است که هفتاد حمل بر کثرت گردد.
2-آمار یادشده،مخصوص اعصار گذشته نبوده،بلکه آینده را نیز دربر میگیرد.بنابراین،علت ندارد که فرقههای هفتاد و اندی را تنها در قرون گذشته جستجو کنیم،بلکه پرونده حدیث،تا روز رستاخیز یا تا قیام مهدی-علیه السّلام-باز است و شاید تا آن زمان آمار فرقهها به این پایه برسد.
مهمترین مساله در حدیث«افتراق امت به هفتاد و سه ملت»،شناخت گروه «رستگار»است که پیامبر از آن گزارش دادهاند و یادآور شدهاند که:«کلّهم فی النار الاّ واحدة-همۀ فرق اسلامی در آتشند،جز یک گروه».
شناخت این گروه رهیده از آتش،برای ما،در زندگی این سرا و سرای دیگر، حائز اهمیت خاصی است.متأسفانه ناقلان حدیث و شارحان آن،از خود،
1) 1)
عنایتی به توضیح این قسمت نشان ندادهاند.تا آنجا که شیخ عبده،پیشوای اهل سنت در عصر خود(م 1321)،انگشت حیرت به دندان گرفته و میگوید:گروه رستگار تاکنون برای من معیّن نشده،زیرا تمام فرق اسلامی مدعی پیروی از پیامبر گرامی بوده و میباشند.آنچه مایه خرسندی است،این است که در برخی از احادیث،وارد شده که پیامبر فرمود:فرقه گمراه یکی است و دیگران رستگارند (1)
تفسیر المنار،ج 8،ص 221-222.مقصود حدیثی است که میگوید:«اثنتان و سبعون فی الجنة و واحدة فی النار».
.شیخ از هر،تنها به نصوص مختلف این روایت چشم دوخته،و نظر به دیگر روایات نیفکنده است.از اینروی،سیمای حقیقت برای او تا پایان عمر،مخفی و پنهان ماند،و جان به جانآفرین سپرد،در حالیکه ندانست جزء کدامیک از هفتاد و سه گروه است.ولی اگر نظر به دیگر احادیث رسول گرامی میانداخت،گروه رستگار را به روشنی میشناخت،چنین مطلب حیاتی،برای او تا آخر عمر،پنهان نمیماند.شناخت گروه رستگار،از دو راه امکانپذیر است.هرچند راه نخست، از مرحله«امکان»پا به مرحله«وقوع»نمیگذارد و نتیجه مثبتی از آن به دست نمیآید.
1-مراجعه به متون مختلف حدیث که در برخی از آنها به گروه ناجی اشارهای شده است.
2-مراجعه به دیگر گفتارهای پیامبر گرامی،در موارد مشابه که میتواند ابهام حدیث مورد بحث را برطرف سازد.
درباره راه نخست،یادآور میشویم که در متون حدیث،اشاره یا اشاراتی در این زمینه وارد شده است.مانند:
1) 1)
الف-و هی الجماعة (1)
جامع الاصول،ج 10،ص 407،شماره 7468.سنن ابو داود،ج 4،کتاب«السنه»،ص 198.
و به نقلی:الاسلام و جماعتهم (2).ب-من کان علی ما انا علیه و اصحابی (3).
ج-یقیسون الامور برایهم فیحرمون الحلال و یحلّلون الحرام (4).
د-انا و شیعتی (5).
شاخص اوّل،با توجه به اختلاف متن و گذشته از اینکه تنها در پارهای از متون آمده است،کاملا مبهم و نارسا است و هرگز پیامبر بلیغ،در مقام تحدید فرقه ناجیه،به چنین کلمه مجملی اکتفا نمیکند.زیرا این معرّفی بگونهای است که هر فرقهای آن را بر خود،تطبیق میکند و خود را مصداق آن میشمرد.چه اینکه مقصود از«الجماعة»«جماعة المؤمنین و المسلمین»است و هر فرقهای خود را گروه با ایمان میداند،علاوه که این معرّفی بر آگاهی مخاطب نمیافزاید.زیرا همگان میدانند که«جماعة المؤمنین»و«جماعة المسلمین»رستگار بوده،و اهل نجات میباشند،سخن در این است که مؤمن و مسلمان واقعی کیست.تا از راه شناخت او،اهل نجات شناخته شوند.و اگر مقصود،«جماعة الصحابه»است،این همان معرّف دوم است که اکنون پیرامون آن سخن میگوییم.
معرّف دوم اینستکه مقیاس،خود پیامبر و پس از وی یاران او باشند.این ملاک نیز مانند،نخست،از نارسایی ویژهای برخوردار است.زیرا:
1-اگر مقصود،«همه صحابه»باشد،چنین اتفاقی جز در مسائل ضروری
رخ نداده است.چون آنان در بیشتر مسائل،یا اختلاف دارند و یا فاقد اطلاع هستند.مجموع یاران پیامبر که از صد هزار تجاوز میکردند،آنچنان نبودند که از کلیه مسائل مورد اختلاف و عقیدتی،اطلاع دقیق داشته باشند و بر فرض اطلاع، سخنانشان یکی نبود.هنوز جسد رسول گرامی،به خاک سپرده نشده بود که نخستین نزاع آنان در«سقیفۀ بنی ساعده»پیرامون خلافت و امامت درگرفت و با ضرب و شتم،از یکدیگر جدا شدند (1)
تاریخ طبری،سیره ابن هشام و العقد الفرید،ج 2.سیره حلبی،ج 3.
.2-اگر مقصود،«اکثریت صحابه»باشد،این مسالهای است که اهل سنت نمیتوانند بر آن صحه بگذارند.زیرا اکثریت یاران پیامبر،با راه و روش خلیفه سوم، مخالف بودند،و تضاد میان آنان و خلیفه وقت،به پایهای رسید که منجر به قتل، او به دست صحابه پیامبر و گروهی از انقلابیون کوفه و،مصر گردید.آیا از دیدگاه اهل سنّت،میتوان در پرتو اتفاق اکثریت،خلیفه را گمراه خواند؟!
گاهی در مقابل اکثریت،اقلیتی وجود داشت،که از نظر ارزش،بر آنان برتری داشت.مثلا در گزینش خلیفۀ نخست،بیت هاشمی و در راس آنان امام علی-علیه السّلام-و عموی او عباس و دختر پیامبر گرامی،حضرت«زهرا»-سلام اللّه علیها-با اکثریت مخالف بودند و علی و زهرا-علیهما السلام-به حکم«آیۀ تطهیر»از هر خلاف و گناهی مصون بودند.آیا میتوان گفت،فزونی جمعیت بر چنین اندک ارزشمندی،مقدم است،و مردم باید تابع اکثریت باشند نه کیفیت برتر.
3-این ملاک،اشکال دیگری نیز دارد،و آن عطف«یاران»بر خود پیامبر، (انا و اصحابی)است،در حالیکه محور هدایت،خود پیامبر است،و اگر یاران او نوری دارند،مکتسب از رسول گرامی است.در این صورت،به ناچار باید دست به توجیه زد و گفت که پیامبر،مقیاس هدایت،در حال حیات،و یاران،معیار
1) 1)
هدایت،پس از درگذشت او میباشند.
4-اصولا،یاران پیامبر،نمیتوانند مقیاس هدایت باشند و پیروی از آنان نمیتواند،مایه نجات باشد.زیرا روایات مربوط به گزارش پیامبر از ارتداد اکثر آنان که در صحاح و مسانید اهل سنت وارد شده است،مانع از آنست که راه و روش صحابه را رمز هدایت بدانیم.مساله ارتداد اکثریت قابل ملاحظه یاران او،چیزی نیست که شیعه در نقل آن پیشگام باشد بلکه،صحیحترین جامع روائی اهل سنت، آن را نقل کرده است.قسمت اعظم روایات مربوط به ارتداد اکثریت،در«جامع الاصول»جزری،گردآمده است و چون بحث پیرامون عدالت صحابه،از موضوع بحث ما بیرون است،به ذکر مدارک،در پاورقی اکتفا میکنیم (1)
جامع الاصول للجزری،ج 11،ص 119-121.
و تنها به نقل یک روایت در این مورد میپردازیم.پیامبر-صلّی اللّه علیه و آله و سلّم-فرمود:«یرد علیّ یوم القیامة رهط من اصحابی فیحلؤون عن الحوض فاقول یا ربّ اصحابی فیقول انّه لاعلم لک بما احدثوا بعدک انّهم ارتدوا علی ادبارهم القهقری» (2).
«گروهی از یاران من،بر من وارد میشوند،ولی از بهرهگیری از حوض کوثر جلوگیری میشوند،من به درگاه الهی عرض میکنم،آنان یاران من هستند، خطاب میآید،تو نمیدانی که آنان پس از تو،چه بدعتهایی گذاردند،آنان به دوران جاهلیت بازگشتند».
این تنها یک حدیث است که از نظر شما گذشت،در حالیکه«جزری»در این مورد،ده حدیث از صحیح بخاری و مسلم،که بر چهار صحیح دیگر مقدم است،نقل کرده است که راهگشای بسیاری از مسائل است.در پرتو این روایات، دیگر،مساله عدالت تمام صحابه،حجیّت اقوال و آراء صحابه،حجیّت نظریه
اکثریت و محور حق و هدایت بودن آنان؛چیزی نیست که بتوان بر آنها اعتماد کرد.
شاخص سوّم،گمراهترین فرقه را کسانی میداند که در احکام فقهی به «قیاس»عمل میکنند.عمل به قیاس هرچند از نظر فقه شیعه ممنوع است و روایاتی در رد این روش فقهی وارد شده است،ولی عاملان به قیاس را،گمراهترین فرقههای اسلامی دانستن،خالی از مبالغه نیست و ساحت مقدس پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از آن،پیراسته است.گذشته بر این«عمل به قیاس»یک اصطلاح فقهی یا اصولی است که در آن زمان،چندان مفهوم واضحی نزد یاران پیامبر(مخاطبان این حدیث)،نداشته است و بسیار بعید به نظر میرسد،که پیامبر،با چنین مفهوم مبهمی با آنان سخن بگوید و در معرّفی عظیمترین فرقه گمراه،به آن اکتفا ورزد.
بنابراین،از شیوۀ نخستین،طرفی نمیتوان بست،پس باید راه دوم را پیمود،و به روایات دیگر پیامبر گرامی که در زمینههای مختلف وارد شده است و به گونهای با حدیث«افتراق امت»پیوند دارد،رو آورد و ابهام را برطرف کرد.ما در اینجا،به نقل سه حدیث که از احادیث مسلم و متواتر اسلامی است،بسنده میکنیم و بحث گسترده،پیرامون این موضوع را به کتابهای دیگر حواله میدهیم.
حدیث«ثقلین»یا«خلیفتین»از احادیث متواتر اسلامی است که در کتابهای حدیث و تفسیر و تاریخ وارد شده است.ترمذی و نسائی در صحیح خود،حدیث یادشده را چنین نقل میکنند:
«یا ایها الناس انی ترکت فیکم ما ان اخذتم به لن تضلوا کتاب اللّه و عترتی اهل بیتی».
«ای مردم،من در میان شما دو چیز را میگذارم و میروم،تا آن دو را گرفتهاید هرگز گمراه نمیشوید.آندو عبارتند از کتاب خدا،و عترت و اهلبیت من» (1)
کنز العمال،ج 1،ص 44،باب الاعتصام بالکتاب و السنة.به نقل از صحیح ترمذی و نسائی.
.امام احمد،این حدیث را در جلد پنجم مسند خود،صفحات 182 و 189،نقل کرده و از نظر متن،اختلاف ناچیزی با حدیث پیشین دارد.
«انی تارک فیکم خلیفتین،کتاب اللّه حبل ممدود ما بین السماء و الارض و عترتی اهل بیتی،و انهما لن تفترقا حتّی یردا علیّ الحوض».
«من در میان شما دو جانشین میگذارم،کتاب خدا،ریسمان(نجات)میان آسمان و زمین،و عترت و اهل بیتم.و این دو از هم جدا نمیشوند تا(در محشر) نزد«حوض»(کوثر)به من ملحق گردند».
حاکم نیشابوری که مستدرکی بر صحیحین نوشته،و احادیث صحیحی که از قلم نویسندگان صحیح بخاری و صحیح مسلم افتاده،در آن گرد آورده است و در توصیف حدیث همان شرایطی را رعایت کرده که آن دو نفر رعایت میکردهاند،متن حدیث را چنین نقل میکند:
«انی تارک فیکم الثقلین کتاب اللّه عز و جل و عترتی،کتاب اللّه حبل ممدود من السماء الی الارض و عترتی اهل بیتی و ان اللطیف الخبیر اخبرنی انهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض فانظروا کیف تخلفونی فیهما» (2).
«من،میان شما دو چیز گرانبها میگذارم،کتاب خدا و اهل بیت من،کتاب
خدا ریسمانی است آویزان از آسمان به زمین،و عترت و اهل بیتم.و خدای آگاه، به من خبر داد که این دو از هم جدا نمیشوند تا نزد حوض بر من وارد شوند.
بنگرید چگونه از دو یادگار من پذیرایی میکنید».
اختلاف متنها ضرری به صحت حدیث نمیزند،زیرا همگی به یک حقیقت دعوت میکنند و آن لزوم پیروی از دو یادگار پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است.با توجه به اینکه نقل به معنی،در میان راویان حدیث رائج بوده است.
گذشته از این،پیامبر آن را در موارد مختلفی به مناسبتهایی بیان فرموده است.از آن جمله،در روز عرفه،حجة الوداع،غدیر خم،و دوران بیماری در بستر کسالت،پس ممکن است در هر بار،با لفظ خاصی،به این مهمّ،دعوت کرده باشد.
حدیث ثقلین،از احادیث متواتر است که هیچ انسان منصفی نمیتواند در استواری آن شک کند،و دقت در معنای آن میتواند رافع ابهام حدیث مورد بحث باشد.
سخن دربارۀ صحت حدیث«ثقلین»بیرون از قلمرو بحث است.همین اندازه کافی است که بدانیم،بیش از بیست تن از صحابی،آنرا از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل کردهاند و رسول گرامی،در شرائط گوناگونی،از آن دو یادگار،سخن گفته است.
این حدیث،گروه رستگار را از گروه گمراه جدا میسازد.زیرا پیروی از کتاب و عترت را مایۀ هدایت،و جدایی از آن دو را مایۀ گمراهی شمرده است.(ما ان تمسّکتم بهما لن تضلوا).بنابراین،گروهی رستگارند و به بهشت برین میروند که به این دو چنگ بزنند.
جای هیچ بحثی نیست که در میان فرق اسلامی،تنها گروهی که به این دو یادگار،با هم،اهمیت میدهد و پیوسته از آن پیروی میکند،شیعۀ امامیّه است.
حدیث ثقلین،تنها حدیثی نیست که میتواند ابهام حدیث مورد بحث (افتراق امّت)را برطرف کند،بلکه حدیث سفینه،یکی دیگر از احادیثی است که میتواند در این مورد روشنگری کند.زیرا پیامبر،در این حدیث،عترت خود را به کشتی نوح تشبیه فرمود که ملازم با آن،از غرق شدن نجات خواهد یافت و بازمانده از آن،محکوم به هلاکت میگردد.
«الا ان مثل اهل بیتی فیکم مثل سفینة نوح من رکبها نجا و من تخلّف عنها غرق» (1)
مستدرک حاکم،ج 3،ص 151.
.«اهل بیت من،بسان کشتی نوح است،هرکس بر آن سوار شد،نجات خواهد یافت و متخلف از آن،غرق خواهد شد».
هدف از این تشبیه،دعوت مردم به پیروی از عترت است،و اینکه مردم باید اصول و فروع را از این خانواده بگیرند و از آنان روی نگردانند،در غیر این صورت، هلاکت آنان قطعی و حتمی است.
در حدیث سوم،پیامبر،اهل بیت خود را به ستارگان آسمان،تشبیه فرموده است.یعنی همانطور که ستارگان،مایه راهیابی دریانوردان،و سبب نجات آنان است،اهل بیت او نیز مایۀ هدایت مردم و دوری آنان از اختلافند.
«النجوم امان لاهل الارض من الغرق،و اهل بیتی امان لامتی من الاختلاف» (2).
«ستارگان،مایه نجات دریانوردان است،و اهل بیت من،مایه آرامش و دوری امت من،از اختلاف هستند».
اگر به این حدیث و احادیث دیگر،با دید انصاف نگریسته شود،مشخصات فرقه ناجیه و گروه رستگار،در اختیار ما قرار میگیرد.و با این تصریحات و پیامهای مکرر و روشن،دیگر به معرّفهای سراسر ابهامآمیز،نارسا و مشکوک،نیازی باقی نمیماند.
در پایان،یادآور میشویم که برخی از حفّاظ اهل سنت،حدیث افتراق امت و حدیث«ثقلین»را با هم نقل کردهاند و این حاکی است از آنکه،پیامبر گرامی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هر دو سخن را یکجا بیان فرمودهاند و«ثقلین»را بهعنوان معرفی گروه رستگاران فرمودهاند.اینک متن حدیث:
«افترقت امّة اخی موسی احدی و سبعین فرقة و افترقت امّة اخی عیسی علی اثنین و سبعین فرقة و ستفترق امّتی علی ثلاث و سبعین فرقة کلّها هالکة الاّ فرقة واحدة فلمّا سمع ذلک منه ضاق المسلمون ذرعا و ضجوا بالبکاء و اقبلوا علیه و قالوا یا رسول اللّه کیف لنا بعدک بطریق النجاة و کیف لنا بمعرفة الناجیة حتی یعتمد علیها فقال صلّی اللّه علیه و آله و سلّم انی تارک فیکم الثقلین ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا من بعدی ابدا،کتاب اللّه و عترتی اهل بیتی،ان اللطیف الخبیر نبّأنی انهما لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض» (1)
الشمس المنیرة،نسخه مخطوط آستان قدس رضوی،شماره 1706.
.«پیروان برادرم«موسی»هفتاد و یک فرقه،و پیروان برادرم«عیسی»هفتاد و دو گروه شدند و به زودی امت من،هفتاد و سه تیره میشوند که به جز یک تیره،همگی نابودند.وقتی مسلمانان این سخن را شنیدند،درمانده شدند،صدای گریه آنان بلند شد و رو به پیامبر آوردند و گفتند:ای پیامبر خدا،بعد از تو،راه نجات برای ما
1) 1)
چگونه است و گروه رستگار را چگونه بشناسیم تا بر آن اعتماد کنیم؟پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:من در میان شما دو چیز گرانبها میگذارم،اگر به آن چنگ زدید،هرگز پس از من گمراه نمیشوید،کتاب خدا و عترت و اهل بیت من.خدای لطیف و خبیر به من خبر داده که این دو،هرگز از هم جدا نمیشوند تا نزد حوض،بر من وارد شوند».
پس از درگذشت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،امت اسلامی به گروههای گوناگونی تقسیم شد،و بر این اساس،مذاهبی پایهگذاری گردید،از این رهگذر،سختترین و سهمگینترین ضربه بر پیکر وحدت اسلامی فرود آمد،همگان طعم تلخ فرقهگرایی را در کام خویش چشیدند و آیه قُلْ هُوَ الْقادِرُ عَلی أَنْ یَبْعَثَ عَلَیْکُمْ عَذاباً مِنْ فَوْقِکُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِکُمْ أَوْ یَلْبِسَکُمْ شِیَعاً وَ یُذِیقَ بَعْضَکُمْ بَأْسَ بَعْضٍ (1)
انعام،آیۀ 65.« [1]بگو خدا تواناست که برای شما از بالا و پایین-مانند صاعقه و زلزله-عذاب بفرستد و شما را بهصورت گروههایی درآورد.و طعم جنگ با یکدیگر را به شما بچشاند...».
درباره آنان تحقق پذیرفت.گروهگرایی و دو دستگی یا چند دستگی به اندازهای خطرناک است که در آیه یادشده در کنار عذابهای آسمانی و زمینی مانند صاعقه و زلزله آمده،و از نظر ویرانگری هم سنگ نبرد اعضاء یک ملت با یکدیگر،تلقی شده است و اگر در این آیه به چهار نوع عذاب اشاره شده،یکی از آنها«دستهبندی»و«گروهگروه»شدن است.
1) 1)
این آیه،تنها آیهای نیست که در آن به اثرات زیانبار«اختلاف»اشاره شده، بلکه در این مورد،آیات دیگری نیز وارد شده است که میتوانید به آنها مراجعه بفرمایید (1)
به سوره انعام،آیۀ 159،روم،آیۀ 32 و روشنتر از همه،سورۀ آل عمران،آیۀ 103، مراجعه شود.
.گاهی تصور میشود که اختلاف و دستهبندی پس از درگذشت پیامبر گرامی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم جوانه زد،و در عصر رسالت،وحدت کلمه کاملا محفوظ بود؛ولی این تصور،اندیشه و خیالی بیش نیست و طرّاح آن،از تاریخ عصر رسالت،آگاهی درستی نداشته است،بلکه ترکیب جامعه اسلامی از نظر ایمان و تسلیم در برابر وحی الهی،بهگونهای بود که نمیتوانست از اختلاف و دو دستگی به دور باشد، گروهی که از نظر ایمان و اعتقاد به رسالت آسمانی رسول گرامی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در پایه بس رفیع و بلند بودند،در برابر دستورهای او تسلیم بوده،هیچگاه بر او سبقت نمیجستند و در برابر مشکلات و اموری که برخلاف میل باطنی آنان بود،انعطاف نشان داده و به اصطلاح«خم به ابرو»نمیآوردند.زیرا او را فرد معصوم از گناه و خطا،و فرمانروا دانسته،آیاتی که پیوسته دستور پیروی از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را میدهد،مدنظر داشتند و لحظهای از آن غفلت نمیکردند،آیاتی که میگوید:
1- یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللّهِ وَ رَسُولِهِ (2).
2- وَ اعْلَمُوا أَنَّ فِیکُمْ رَسُولَ اللّهِ لَوْ یُطِیعُکُمْ فِی کَثِیرٍ مِنَ الْأَمْرِ لَعَنِتُّمْ (3).
3- فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتّی یُحَکِّمُوکَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فِی
أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً (1)
سورۀ نساء،آیۀ 65.« [1]چنین نیست به خدا سوگند،هرگز ایمان نمیآورند،مگر اینکه ترا درباره نزاعی که رخ داده است داور قرار دهند،آنگاه از داوری تو در باطن،ناراحت نشوند و آن را بپذیرند».
.در برابر این گروه تسلیم،مؤمن و آگاه از مقام و موقعیت صاحب رسالت؛ گروه یا گروههایی بودند،که بر اثر ضعف ایمان،و فقدان تسلیم لازم و نبود شناخت کامل از مسئولیت خود و پیامبر،در مواضعی مقابل او،اظهار مقاومت و ایستادگی میکردند،و دستورات او را نادیده میگرفتند و اگر چشمپوشی و نرمش قهرمانانه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نبود،همان زمان،رشتۀ وحدت اسلامی از هم گسسته میشد و کار به جای باریکی میکشید.
در اینجا نمونههایی را نشان میدهیم که برخی یاران پیامبر گرامی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از فرمان او تخلف ورزیده و با سرپیچی خاصی،خط خود را بر خط پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مقدم داشتهاند:
1-تاریخ هرگز مجادله«ذو الخویصره تمیمی»را با پیامبر گرامی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در نبرد «حنین»فراموش نمیکند.او از کیفیت تقسیم غنائم،سخت آزرده شده و گستاخانه به پیامبر گفت:«اعدل یا محمد فانک لم تعدل-عدالت را پیشه خود ساز،تو از راه عدالت وارد نشدی».پیامبر،در پاسخ او گفت:«ان لم اعدل فمن یعدل-اگر من دادگر نباشم پس دادگر کیست؟» (2).
شهرستانی،در کتاب«ملل و نحل»خود میگوید:«این اعضای حزب نفاق بود که به پیامبر اعتراض میکرد و ریشه اختلافهای بعدی،به اختلافات منافقان و کافران عصر رسالت،بازگشت مینماید» (3).
سخن شهرستانی،یک نوع پردهپوشی بر اختلافات دیگر یاران رسول گرامی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است که جزء حزب نفاق نبودند،ولی در بسیاری از مسائل دینی و سیاسی در مقابل پیامبر موضعگیری میکردند و لب به اعتراض میگشودند و حتی پس از درگذشت صاحب رسالت نیز،از عقیده خود دست برنداشتند.
2-هنگام برخورد مسلمانان با قریش در سرزمین«حدیبیه»،که در سال ششم هجرت رخ داد،مصالح اسلام ایجاب کرد که پیامبر با دشمن دیرینه،از در مسالمت وارد شود،و میان طرفین،صلحنامهای نگارش یابد،و جنگ و نبرد و مداخله در امور داخلی یکدیگر تا مدتی متوقف شود.عقد این قرارداد به قدری به حال اسلام مفید بود که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرصت یافت،با اطمینانخاطر از جانب«قریش»،به شمال جزیره رو آورد و ریشه خیبریان را برکند و قدرت خود را تا کرانههای شام،گسترش دهد.ولی متن قرارداد،در کام برخی از یاران او به اندازهای تلخ بود که وی،به دوست خود«ابی بکر»گفت:«چرا در راه دین خود،تن به خفت و ذلت دهیم» (1)
سیرۀ ابن هشام،ج 2،ص 318.
.3-مفسران،در تفسیر آیه فَإِذا أَمِنْتُمْ فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَی الْحَجِّ فَمَا اسْتَیْسَرَ مِنَ الْهَدْیِ (2)،مینویسند:علت اینکه نام این نوع از فریضه را«حج تمتع» گذاردهاند،این است که در این-نوع از اقسام سهگانه-«حج»،شخص محرم، پس از اتمام اعمال«عمره»،لباس احرام را ترک میکند و همه محرمات،برای او حلال میگردد و میتواند با حلال خود نزدیکی کند،آنگاه برای اعمال حج،در روز هشتم یا نهم،احرام مجدد ببندد.
ولی این نوع از تمتع به کام برخی،تلخ آمد و آن را با سلیقۀ خود موافق ندیدند و معترضانه میگفتند:معنی ندارد که هنوز نام«حاج»بر روی ما باشد،در حالیکه
وقتی از خانه بیرون میآییم،قطرات آب غسل(جنابت)از سر و صورت ما بریزد.
این نوع سلیقهگرایی بود که عمر را بر آن داشت تا در دوران خلافت خود،به شدت از«حجّ تمتّع»جلوگیری کند.قرطبی،در تفسیر خود مینگارد:عمر بن خطاب گفت:دو نوع«تمتع»در عصر رسول خدا وجود داشت،ولی ما از آن جلو گیری و فاعل آنرا مؤاخذه میکنیم،یکی«متعة النساء»(عقد موقت)و دیگری«متعه حج»است (1)
تفسیر قرطبی،ج 2،ص 392. [1]شرح تجرید قوشچی،ص 484.«متعتان کانتا علی عهد رسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله و سلّم-انا انهی عنهما و اعاقب علیهما».به تفسیر رازی،ج 3، ص 201، [2]تفسیر آیۀ 24 سوره نساء،مراجعه شود.
.4-نمونه روشن این نوع مخالفتها آنهم براساس سلیقهگرایی،در حیات صحابه رسول گرامی اسلام فراوان است.ولی گاهی مخالفت آنان براساس یک رشته مسائل سیاسی بود که به نفع گروهی و به زیان گروه دیگر تمام میشد.مانند جلوگیری از نگارش وصیّت پیامبر،که در آخرین لحظات زندگی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بوقوع پیوست.
پیامبر،در بستر بیماری،در حالیکه آخرین روزهای حیات خود را سپری میکرد چند بار فرمود:«کاغذی بیاورید تا چیزی بنویسم که پس از من گمراه نشوید».برخی از حاضران سخن پیامبر را جدی تلقی نکردند،و آن را معلول اثر فزونی بیماری دانستند و از بجای آوردن درخواست پیامبر،جلوگیری کردند.وقتی پیامبر،اختلاف کلمه آنان را مشاهده کرد که برخی میگویند،کاغذ بیاورید و برخی دیگر،از آوردن آن،جلوگیری میکنند،فرمود:«بیرون روید،نزد من به نزاع بر نخیزید».ابن عباس میگوید:همه مصیبتها از روزی آغاز گردید که میان پیامبر و نگارش نامه ممانعت به عمل آمد (2).
5-پیامبر،در آخرین لحظات زندگی،«اسامة بن زید»را مأموریت داد که در رأس سپاهی نیرومند،رهسپار کرانههای سرزمین شام گردد.و برای اهمیت موضوع، با دست مبارک خود،پرچمی برای او ترتیب داد و مهاجر و انصار را مامور کرد که تحت سرپرستی«اسامه»،مدینه را به عزم شام ترک گویند.هنوز اسامه حرکت نکرده بود که تب بر وجود شریفش عارض گردید و به تدریج بیماری او شدت یافت.
پیامبر،از وضع«اسامه»استفسار فرمود و آگاه شد که مهاجر و انصار به بهانه بیماری پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مدینه را ترک نگفتهاند.پیامبر،خشمگینانه از خانه بیرون آمد و به متخلّفان،چنین خطاب کرد:«جهّزوا جیش اسامة لعن اللّه من تخلّف-سپاه اسامه را آماده حرکت کنید،لعنت خدا بر کسانی که از آن تخلف ورزند».
با چنین تصریح اکید،گروهی بر آن شدند که دستور پیامبر را به جای آورند.
گروه دیگر گفتند،بیماری پیامبر شدت یافته،قلب ما اجازه مفارقت نمیدهد،ما باید صبر کنیم تا سرانجام کار او،روشن گردد (1)
ملل و نحل شهرستانی،ج 1،ص 234 و مدارک دیگر.
.اجتماعی که در حیات رهبر مسلّم خود،به چنین سلیقهگرایی و سیاست بازی بپردازد،شکاف اختلاف در میان آنان،پس از درگذشت او،عمیقتر خواهد شد،و انتظار وحدت از چنین ملتی،آرزوی خامی بیش نیست.از اینروی،هنوز جسد مقدس پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روی زمین بود،و مراسم تجهیز و تدفین او به پایان نرسیده بود که از جانب انصار،در سقیفه بنی ساعده،انجمنی تشکیل گردید تا زمام رهبری را به دست گیرند،و مهاجران را در مقابل عمل انجام شده قرار دهند.در حالیکه بنی هاشم و اکثریت قریب به اتفاق مهاجران،سرگرم«تدفین»پیامبر بودند،پنج نفر از مهاجران،از انجمن انصار در سقیفه بنی ساعده،آگاه شدند.
آنان،بدون اینکه دیگران را آگاه سازند،خود را به محل اجتماع رسانیده و پس
1) 1)
از درگیری لفظی و مشاجرات زبانی،توانستند رقبای خود را عقب زنند،و با پدید آمدن نزاع میان دو گروه از انصار«خزرج»و«اوس»آراء اوسیان را به نفع خود تمام کنند،و سرانجام،در یک جو مملو از نزاع و مشاجره،تنها«اوسیان»با یک نفر از مهاجران حاضر،بهعنوان جانشین پیامبر،بیعت کردند و«خزرجیان»را از صحنه بیرون راندند.آنگاه،بعد از مدتی با تطمیع و تهدید،مراسم رایگیری و بیعت را به پایان رساندند.
بزرگترین اختلافی که میان مسلمانان،پس از درگذشت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بروز کرد مسألۀ«قیادت»و رهبری امّت بود.دلهای گروهی که از دریچه لیاقت و شایستگی، و سخن صریح رسول گرامی،به مساله مینگریست،با علی-علیه السّلام-بود.این گروه،اقلیتی بودند که در تمام مراحل،دست از دامن امام،برنداشتند و بر همین فکر ماندند تا از جهان رفتند و اندیشه خود را به اولاد و دوستان خود منتقل کردند و به عنوان شیعه علی معروف شدند.ولی گروه دیگر،بر حسب یک رشته ملاکات،با ابو بکر بیعت کردند و به هر نحوی بود،کفه بیعت را به نفع او سنگینتر و کار را از پیش بردند.
عمق خسارت این اختلاف را کسی درک میکند که تاریخ اسلام را پس از رحلت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به دقت بخواند و به تحلیل حوادث خونین جمل و صفین و نهروان و کربلا و حمامهای خونی که بوسیله امویان و عباسیان در سرزمینهای اسلامی به راه افتاد،بپردازد.شهرستانی،از جمله افرادی است که طعم این سمّ کشنده را چشیده و میگوید:«ما سلّ سیف فی الاسلام علی قاعدة دینیة مثل ما سل علی الامامة فی کل زمان» (1)
ملل و نحل،ج 1،ص 24. [1]
.«در تاریخ اسلام در هیچ عصر و زمانی،در مسائل دینی،مسلمانان به روی
1) 1)
یکدیگر شمشیر نکشیدند آنچنانکه در مساله امامت و رهبری این کار را انجام دادند».
شرح این هجران و این خون جگر این زمان بگذار تا وقت دگر (1)
و به تعبیر شاعر عرب:
و دع عنک نهبا صیح فی حجراته و لکن حدیثا ما حدیث الرواحل
با تبیین این بخش از تاریخ ملل و نحل،اکنون وقت آن رسیده که به علل و ریشۀ پیدایش مذاهب(بخش دوم)،اشاره کنیم،این بخش یکی از مباحث مهمّ «فرهنگ عقائد اسلامی»است که کمتر روی آن بحث شده است.
1) 1)
اگر مسلمانان در زمان پیامبر گرامی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از وحدت خاصی برخوردار بودند،و عظمت مقام رسالت و مرجعیت مسلم او برای پیروانش،مانع از بروز دوگانگی بود، ولی پس از درگذشت او،شکاف عجیبی در میان آنان پدید آمد،و آن وحدت و ایثار،جای خود را به جدال و نزاع کلامی،و احیانا به نبردهای خونین،آنهم بر سر عقائد،داد.
مهمترین مساله در این مورد،بررسی علل پیدایش اختلافها و پیریزی مذاهب است که در کتابهای مربوط به تاریخ عقائد،پیرامون آن کمتر گفتگو شده و حق آن ادا نشده است.از آنجا که تاریخنگاری در میان مسلمانان بهصورت نقلی بود،کمتر به تحلیل تاریخ میپرداختند.بالطبع،چنین روشی در بحثهای مربوط به ملل و نحل که یک نوع تاریخنگاری-تاریخ عقائد-است،نیز سایه افکند و جدای از نقل حوادث،کمتر به تحلیل آن پرداختند.در نتیجه،فلسفۀ این همه اختلاف، بعد از رسول خدا در بین امت اسلامی روشن نشد.
پس از درگذشت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،برای گروهی از مسلمانان،مسائل کلامی، مطرح نبود و آنان،جز به جهاد و نشر اسلام در جهان،به چیزی نمیاندیشیدند،و
در مسائل مربوط به توحید و شناخت صفات خدا و مانند آن،از آنچه از کتاب و سنت فراگرفته بودند،پا فراتر نمینهادند.زیرا آنان اسلام را با دو امتیاز شناخته بودند:
1-عقائدی واضح و روشن،
2-تکالیفی سهل و وظائفی آسان.
اسلام،با این دو امتیاز،در شبه جزیره و سپس در سائر نقاط،اسلامی گسترش یافت.اگر مشکلی پیش میآمد به کتاب خدا و سنت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مراجعه میکردند.شیعیان نیز که سخن عترت را قرین قرآن میدانستند،مشکلات فکری را با آنان در میان میگذاشتند.برای این گروه وارسته و عاشق جهاد و ایثار،و پیرو عترت،آیات زیر،در زمینههای گوناگون،الهامبخش و عقیدهساز بود.
1- أَ فِی اللّهِ شَکٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (سورۀ ابراهیم10/).
«آیا در وجود خدا شک و تردیدی هست،در حالیکه آفریننده آسمانها و زمین است؟».
2- أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَیْرِ شَیْءٍ أَمْ هُمُ الْخالِقُونَ (سورۀ طور35/).
«آیا آنان از هیچ آفریده شدهاند یا خود آفرینندۀ خود هستند؟».(مساله توحید و نفی دوگانگی در خلقت).
3- لَوْ کانَ فِیهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتا (سورۀ انبیاء22/).
«اگر در میان آسمانها و زمین خدای دیگری بود،نظام گیتی بهم میریخت».
4- هُوَ اللّهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلاّ هُوَ عالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِیمُ * هُوَ اللّهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزِیزُ الْجَبّارُ الْمُتَکَبِّرُ سُبْحانَ اللّهِ عَمّا یُشْرِکُونَ * هُوَ اللّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنی یُسَبِّحُ لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ (سورۀ حشر22/-24).
«او خدایی است که جز او خدایی نیست.آگاه از درون و برون و رحمان و رحیم،اوست.حاکم،مالک،منزّه از عیب،سلامتبخش،ایمنساز،مراقب، قدرتمند،پیروز،شایسته بزرگی.و او منزّه است از آنچه برای او شریک قرار میدهند.او خدای آفریننده و صورتگر است،برای او است نامهای نیک.آنچه در آسمانها و زمین است،بر او تسبیح میگوید.او است عزیز و حکیم».
5- لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ (سورۀ شوری11/).
«برای او مثل و مانندی نیست و او است شنوا و بینا».
6- وَ ما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ (سورۀ انعام91/).
«خدا را آنچنانکه شایسته او است،نشناختهاند».
همچنین،در دیگر مسائل مربوط به مبدأ و معاد،آیات قرآن،مرجع و مصدر آنان بود.البته این مطلب نه به آن معنی است که همه افراد این گروه از مسلمانان بر مفاهیم عالی این آیات آگاه بودند،بلکه مقصود این است که متفکران این گروه از
طریق تدبیر در این آیات،حس کنجکاوی خود را قانع کرده،و بعدی از ابعاد این آیات را درک مینمودند.
در برابر،گروهی فرصتطلب به گردآوری مال و ثروت و کسب قدرت و سلطه،اشتغال جسته و از این نوع مسائل غافل بودند و در برابر این دو گروه (1-ایثارگر و جهادگر 2-دنیاطلبان و ثروتاندوزان)،دستۀ سومی بودند که به مسائل عقیدتی میاندیشیدند و تفکر در آن،کار رسمی و شغل مهمّ آنان بود.
این حالت عمومی مسلمانان بود،یا به فکر جهاد و نبرد بودند و در مسائل عقیدتی به آنچه از قرآن و احیانا سنت آموخته بودند،اکتفا میورزیدند،و یا در فکر مال و مقام و زر و زور بودند که این نوع از مسائل برای آنان مطرح نبود،تنها گروه سومی،فارغ از دیگر مسائل،به امور عقیدتی عنایت بیشتری مبذول داشتند.
سرانجام،این گروه عقیدتی نیز در سایه یک رشته عوامل،پدیدآورندۀ اختلاف و دو دستگی شدند.این عوامل بهطور مطلق عبارتست از:
1-تعصبهای کور قبیلهای و گرایشهای حزبی،
2-بدفهمی و کجاندیشی در تفسیر حقایق دینی،
3-منع از تدوین حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و نشر آن،
4-آزادی احبار و رهبان در نشر اساطیر عهدین،
5-برخورد مسلمانان با ملتهای متمدن که برای خود کلام مستقل و عقائد دیگری داشتند.
6-اجتهاد در برابر نصّ
اینک ما هریک از این عوامل را بهصورت فشرده مطرح میکنیم:
تعصبهای کور قبیلهای
و گرایشهای حزبی
نخستین اختلاف در میان مسلمانان،پس از درگذشت پیامبر گرامی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در مساله خلافت و تعیین جانشین بود.کسانی که مساله خلافت را یک مقام تنصیصی میاندیشیدند،با تکیه بر احادیث پیامبر (1)
مانند حدیث غدیر،و حدیث منزلت که در کتابهای کلامی بهطور گسترده پیرامون سند و
دلالت آنها بحث شده است.
صلّی اللّه علیه و آله و سلّم خلافت را از آن امام علی-علیه السّلام- میدانستند.در منطق این گروه،هرگز تعصبات قبیلهای مطرح نبود و این عقیده، از سخنان رسول گرامی،برخاسته بود.ولی منطق مخالفان علی-علیه السّلام-در سقیفه،چه انصار و چه مهاجر،بر محورهای دیگری دور میزد که قدر مشترک آن را گرایشهای قبیلهای و تعصّبات حزبی و در باطن،خودخواهی تشکیل میداد.ما، در اینجا،نخست منطق انصار،سپس مهاجر را،که مدّعی اولویت در مساله امامت و خلافت بودند،منعکس میسازیم،تا روشن گردد که هر دو گروه،معیار عصر جاهلیت را مطرح میکردند و میخواستند از این طریق،صاحب مقام و1) 1)
منصب گردند،در حالیکه شایستۀ هردو گروه این بود که-بر فرض انتخابی بودن مقام امامت-فرد یا گروهی را انتخاب کنند که با دیگر موازین اسلام منطبق باشد.
زیرا مساله تقوی و پرهیزکاری،قدرت بر اراده،داشتن بینش صحیح،و اطلاع از اصول و فروع،چیزی نبود که در گزینش خلیفه،به دست فراموشی سپرده شود،ولی متاسفانه،هیچیک از دو گروه بر این معیارها تکیه نکردند،بلکه هر کدام،خدمات قبیله خود را نسبت به صاحب رسالت مطرح ساختند.
رئیس حزب انصار،سعد بن عباده که خود تشکیل دهنده انجمن،در سقیفۀ بنی ساعده بود و گروه انصار را سزاوار بر خلافت،میدانست،در این مورد چنین استدلال میکند:
«ای گروه انصار شما بیش از دیگران به آیین اسلام گرویدید،از این جهت برای شما فضیلتی است که برای دیگران نیست.پیامبر اسلام متجاوز از ده سال قوم خود را به خداپرستی و مبارزه با شرک و بتپرستی دعوت کرد،جز جمعیت بسیار کمی از آنان کسی به او ایمان نیاورد،و همان افراد کم،قادر به دفاع از پیامبر و گسترش آیین او نبودند،حتی اگر حادثهای ناگوار متوجه خود آنان میشد،توان دفاع از خود را نداشتند.هنگامی که سعادت متوجه شما شد و به خدا و پیامبر او ایمان آوردید،دفاع از پیامبر و یاران او را بهعهده گرفتید،و برای گسترش اسلام و مبارزه با دشمنان،جهاد کردید و در تمام دورهها،سنگینی کار بر دوش شما بود، روی زمین را شمشیرهای شما رنگین کرد و عرب در پرتو قدرت شما گردن نهاد.تا آنجا که رسول خدا از دنیا رفت در حالیکه از همه شما راضی بود...بنابراین،هر چه زودتر زمام کار را به دست بگیرید که جز شما کسی لیاقت این کار را ندارد».
در پایان سخن،بدون اینکه نامی از خود ببرد،رو به آنان کرد و گفت:
«برخیزید،زمام امور را خودتان به دست بگیرید،یعنی زمامداری و رهبری من مطرح نیست و زمامدار واقعی،خود شما هستید و من مجری نظرات شما هستم و اگر غیر از من،دیگری را برای اینکار لائق و شایسته دیدید،او را انتخاب نمایید» (1)
تاریخ طبری،ج 3،ص 218.
.اکنون باید دید که با چنین سخنرانی جامع و پرتحرک،چگونه سعد،از صحنه سیاست و انتخاب،طرد شد و دیگری به جای او انتخاب گردید،شناسایی عوامل این طرد و پیروزی فردی که جز پنج نفر،در آن اجتماع طرفدار نداشت،در مقام ارزیابی،بسیار حائز اهمیت است.
وقتی سخنان«سعد»به پایان رسید،پس از گفتگویی،ابو بکر،اینگونه به سخن گفتن پرداخت:
«خداوند،محمد را برای پیامبری به سوی مردم اعزام کرد،تا او را بپرستند و شریک و انبازی برای او قرار ندهند،در حالیکه برای عرب ترک آیین شرک سنگین و گران بود.
گروهی از مهاجران،به تصدیق و ایمان و یاری او در لحظات سخت،بر دیگران سبقت گرفتند،و از کمی جمعیت نهراسیدند؛آنان نخستین کسانی بودند که به او ایمان آوردند و خدا را عبادت کردند،آنان خویشاوندان پیامبر هستند و به زمامداری و خلافت،از دیگران شایستهتر میباشند».
سپس وی برای ایجاد اختلاف بین«خزرج»و«اوس»به تجدید خاطرات تلخ و دیرینۀ آنان پرداخت و چنین ادامه داد:
«فضیلت و موقعیت و سوابق شما(انصار)در اسلام،برای همه روشن است.
1) 1)
کافی است که پیامبر شما را برای دین خود کمک و یار اتخاذ کرد،و بیشتر یاران و همسران پیامبر از خاندان شما است.اگر از گروه سابقین در هجرت بگذریم،هیچ کس به مقام و موقعیت شما نمیرسد،بنابراین،چه بهتر،ریاست و خلافت را گروه سابق در هجرت به دست بگیرند،و وزارت و مشاوره را به شما واگذار کنند و آنان هیچ کاری را بدون تصویب شما انجام ندهند» (1)
تاریخ طبری،ج 3،ص 220.
.هرگاه خلافت و زمامداری را قبیله،خزرج به دست بگیرند،اوسیان از آنها کمتر نیستند،و اگر اوسیان گردن به سوی او دراز کنند،خزرجیان از آنها دست برندارند.
گذشته از این،میان این دو قبیله خونهایی ریخته و افرادی کشته شده و زخمهایی غیر قابل جبران پدید آمده است که هرگز فراموش شدنی نیست،هرگاه یک نفر از شما،خود را برای خلافت آماده کند و انتخاب گردد،بسان این است که خود را در میان«فک شیر»افکنده و سرانجام میان دو فک مهاجر و انصار خرد میشود» 2.
وی در سخنان خود،گذشته از اینکه خواست هردو گروه را از خود راضی سازد و قلوب همه را به دست آورد،کوشش کرد که بهطور غیر مستقیم به آتش اختلاف دامن زند و وحدت کلمه و نظر انصار را از بین ببرد و در برابر تزنا معقول آنان،که میگفتند اجتماع مسلمانان باید بهصورت دو رئیسی اداره شود،یک تز نسبتا معقول که همان تقسیم«خلافت»و«وزارت»و«معاونت»،میان مهاجر و انصار باشد،در اختیار آنان گذارد.
در این میان«حباب بن منذر»که نسبت به دیگران مرد مصممتری بود،
1) 1 و 2)
برخاست و انصار را برای قبضه کردن امر خلافت تحریک کرد.وی گفت:«مردم، برخیزید زمام خلافت را به دست بگیرید،مخالفان شما در سرزمین شما و در زیر سایه شما زندگی میکنند،و عزت و ثروت و کثرت افراد از آن شما است و هرگز جرأت آن را ندارند که با شما مخالفت کنند،رای رای شما است...و اگر مهاجر اصرار دارند که امیر از آنان باشد،چه بهتر،امیری از مهاجر و امیری از انصار برگزیده گردد».
گوینده پیشین تا آنجا که توانست حس برتریجویی را در خلافت انصار زنده کرد،جز اینکه در پایان،روی سادگی،تزنا معقول«دو رئیسی»را پیشنهاد داد.از این جهت،عمر فرصت را مغتنم شمرده،برخاست و با شدیدترین لحن بر او اعتراض کرد و گفت:«هرگز دو شتر را نمیتوان با یک ریسمان بست،هرگز عرب زیر بار شما نمیروند،و شما را برای خلافت نمیپذیرند،در صورتی که پیامبر آنان از غیر شماست؛کسانی باید زمام خلافت را به دست بگیرند که نبوت در خاندان آنان بوده است».
علم به اصول و احکام و آشنایی به نیازهای جامعه از نظر سیاسی،اجتماعی و اقتصادی و نیز مدیریّت،شرط اساسی جانشینی از صاحب رسالت است.چیزی که در سقیفه از آن سخن به میان نیامد،همین شرائط بود.
آیا شایسته و لازم نبود که این افراد به جای اینکه بر قومیت و دیگر ملاکهای واهی تکیه کنند،موضوع علم و دانش را ملاک قرار داده و در میان یاران رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فردی را که به اصول و فروع اسلام آشنایی کامل داشت و از آغاز
زندگی تا آن روز لغزشی از او دیده نشده بود،برای زعامت انتخاب کنند و به جای خودبینی،مصالح اسلام و مسلمانان را در نظر بگیرند؟
اصولا باید میان علت و معلول و به عبارت بهتر،میان دلیل و مدلول،ارتباطی وجود داشته باشد،و تصدیق یکی،موجب تصدیق دیگری گردد،در صورتی که در دلائل مهاجر و انصار،چنین ارتباطی موجود نیست.
درست است که مهاجرین،نخستین کسانی بودند که به پیامبر ایمان آوردند، و یا با پیامبر پیوند خویشاوندی داشتند،ولی این دو جهت سبب نمیشود که مقام رهبری از آن آنان باشد؛زیرا رهبری،شرطی جز این دو لازم دارد،و آن آگاهی از کتاب و سنت و قدرت روحی بر اداره امور مملکت است و چهبسا این دو شرط در افرادی پیدا شود که بعدها به پیامبر ایمان آورده و یا با پیامبر خویشاوندی نداشته باشند.
آنان به جای اینکه ببینند در چه شخصیتی شرائط رهبری فراهم است،سراغ فضائلی رفتند که ارتباطی به مقام رهبری نداشت.همین انتقاد،به استدلال انصار نیز متوجه است؛بر فرض اینکه اسلام با خون و ایثارگری آنان انتشار یافت،ولی این دلیل نمیشود که مقام رهبری نیز از آن آنان باشد،زیرا چهبسا واجد شرائط مقام رهبری نباشند.
دقت در استدلال دو طرف میرساند که آنان میخواستند مقام زعامت را به طور وراثت از پیامبر به ارث ببرند،و هریک از طرفین برای وراثت خود،دلیلی میتراشیدند.
شیوه استدلال هر دو گروه نشان میدهد که آنان از خلافت و جانشینی پیامبر،جز همان حکومت ظاهری و فرمانروایی بر مردم؛هدف دیگری نداشتند و از
دیگر مناصب پیامبر گرامی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم چشم پوشیده و به آن توجهی نمیکردند.
از همین روی،انصار در سخنرانی،بر افزونی افراد و قدرت قبیلهای خود بالیده و خود را سزاوارتر از دیگران میدانستند (1)
یا معشر الانصار،املکوا علیکم امرکم،فان الناس فی فیئکم و فی ظلّکم،انتم اهل العز و
الثروة و اولو العدد و المنعة...تاریخ طبری،ج 3،ص 220. [1]
.درست است که پیامبر گرامی فرمانروای مسلمانان بود ولی علاوه بر این مقام، داری مقامات و فضائلی دیگر نیز بود که در کاندیداهای مهاجر و انصار اصلا وجود نداشت،زیرا پیامبر بازگوکننده شریعت و مبین اصول و فروع،و در برابر گناه و لغزش مصون و بیمه بود.چگونه این افراد در مقام انتخاب جانشین،به این رشته از امور که جهات روحانی و معنوی پیامبر و علت برتری و فرمانروایی او بر جامعه انسانی بود،توجه نکردند و موضوع را تنها از دریچۀ حکومت ظاهری و فرمانروایی آن هم براساس فزونی افراد و پیوندهای قبیلهای،مینگریستند.
علت این تغافل،روشن است،زیرا اگر خلافت اسلامی را از این دیدگاه بررسی میکردند،جز سلب صلاحیت از خود،نتیجۀ دیگری نمیگرفتند،چه، آشنایی آنان به اصول و فروع،بسیار ناچیز بود،تا آنجا که کاندیدای ابو بکر،«عمر»، چند لحظه پیش از اجتماع سقیفه،منکر مرگ پیامبر بود و با شنیدن آیهای از دوست خویش (2)،سخن خود را پس گرفت و گفت مثل اینکه من این آیه را نشنیده بودم (3).
گذشته از این،اشتباهات و لغزشهای فراوان آنان پیش از فرمانروایی،بر همه روشن بود.با این وضع چگونه میتوانستند حکومتی را پیریزی کنند که باید پایه آن را علم و دانش و تقوی و پرهیزکاری و کمالات روحی و معنوی و مصونیت الهی تشکیل دهد؟
جمود فکری و کجاندیشی
در فهم معارف کتاب و سنت
اگر گرایشهای حزبی و تعصبهای قبیلهای،نخستین عامل پیدایش مذاهب و فرق بود،جمود فکری و کجاندیشی در فهم حقایق دینی،عامل دومی برای پیدایش طوائفی مانند«خوارج»و«مرجئه»و...بهشمار میرود.در واقع قسمت مهمی از مذاهب،زاییده جمود و کجفکری،و تنگنظری سران آنها است تا آنجا که در تقدیس ظواهر«کتاب خدا»و«سنت»پیامبر،آنقدر از خود جمود و خشکی نشان دادهاند که عقل و خرد و داوری فطرت و وجدان را،فدای ظاهر ابتدائی آیه و روایت ساخته،و در نتیجه مذاهبی را پیریزی کردهاند.
شکی نیست که کتاب خدا و گفتار پیامبر گرامی،بر همه مسلمانان،حجت است و بر همه لازم است که از آن پیروی کنند و هرگز روا نیست کسی در برابر حکم خدا و دستور پیامبر،اظهارنظر کند،یا-نعوذ باللّه-با آنها مخالفت بورزد.ولی در بهرهگیری از قرآن باید دقت بیشتری کرد و معانی تصوری را،از مقاصد تصدیقی و ظهور ناپایدار را از ظهور پایدار،جدا ساخت.زیرا قرآن کلام فصیح و بلیغ است
و چنین سخنی از انواع مجاز و استعاره و تشبیه و کنایه مالامال میباشد،جمود بر ظواهر تصوری،جز پایین آوردن مقام بلند قرآن،و به ابتذال کشیدن معانی عالی آن، نتیجه دیگری ندارد.
طوائفی در اسلام به نام«مجسمه»و«مشبّهه»و«خارجی»و«مرجئی»پدید آمدند،و همه این گروهها کتاب و سنت را مدرک اندیشههای خود شمرده و بر آن تکیه جستهاند و مخالفان خود را به مخالفت با کتاب و سخنان پیامبر متهم کردهاند.دو گروه نخست به آیات و روایاتی استناد جستهاند که در آنها الفاظ «ید»،«عین»و«وجه»وارد شده،و در مقام تفسیر،به ظاهر ابتدائی و به تعبیر دیگر «تصوری»،اکتفا نمودهاند و از ظاهر استمراری و تصدیقی آن،کاملا غفلت نموده و به سادگی از کنار آن گذاشتهاند.
از باب نمونه به تفسیر این آیه از جانب اهل حدیث توجه بفرمایید:
قرآن در مقام انتقاد از اندیشه یهود که خدا را به بخل و عجز متهم کردهاند، میفرماید:
بَلْ یَداهُ مَبْسُوطَتانِ یُنْفِقُ کَیْفَ یَشاءُ (سورۀ مائده64/).
«بلکه هردو دست او باز است،هرگونه بخواهد انفاق مینماید».
سطحینگرها،فورا برای خدا دو دست ثابت کردهاند که با آن انفاق میکند.خیلی اگر بخواهند،اظهار قداست کنند،بسان«اشعری»میگویند:
«خدا دو دست دارد،ولی کیفیت آن برای ما روشن نیست» (1)
اشعری در ابانه،ص 18،میگوید:«و ان له یدین بلا کیف،کما قال بل یداه مبسوطتان».
این سخن را در«وجه»و«عین»نیز تکرار میکند.
.این بهرهگیری از قرآن مانند بهرهگیری کودکانۀ کودکی است که از سخن مادرش،بهانۀ بادام گرفت.
1) 1)
مسلمانان پس از درگذشت پیامبر،گرفتار گروهی شدند که در لباس تقیّد به دین و التزام به ظواهر،چنین افکاری را وارد حوزۀ اسلام کردند،و هر نوع تعقل و جهش فکری را کفر و زندقه خواندند.
گذشته از سطحینگری بر آیات معارف،سادهلوحانی بودند که گفتار هر ناقل حدیثی را پذیرفتند،هرچند در گذشته«حبر»یهودان (1)
مانند کعب الاحبار.
و«راهب»مسیحیان (2)به شمار میرفت.جمود فکری و تمسک به ظواهر«تصوری»و گزینش معانی مفردات آیه و روایت،آفتی بود که دامنگیر جهان اسلام گردید،و به جای اینکه معانی مفردات و ظاهر تصوری را فدای مفاد جملی آیه و ظهور تصدیقی آن سازند،برخلاف آن رفتار کردند.بخواست خداوند،در فصل نقل عقائد اهل حدیث که نخستین فرقه اسلامی بهشمار میروند،به تشریح این مطلب خواهیم پرداخت.
خوارج و مرجئه هردو از این نقطه منشعب میشوند.زیرا پیدایش این دو گروه،جز انحراف فکری و کجاندیشی در معارف کتاب و سنت علت دیگری نداشته است.
در اینجا نخست به فلسفۀ پیدایش گروه خوارج،و سپس به بیان علت پیدایش مرجئه میپردازیم.
عثمان بن عفان،پس از درگذشت عمر،زمام امور را به تصویب شورائی که خلیفه پیشین،اعضاء آن را تعیین کرده بود به دست گرفت.وی استانداران و فرمانداران را از اعضاء بیت اموی که خود نیز شاخهای از آن بود،برگزید.بدرفتاری آنان با امت اسلامی از یک طرف،و اعتراض و انتقاد یاران پیامبر و دیگر
شخصیتهای اسلامی،از طرف دیگر،و سماجت و مقاومت خلیفه،بر روش خود، از ناحیه سوم،سرانجام به قتل او منجر گردید.سپس با اکثریت قریب به اتفاق مسلمین،امام علی-علیه السّلام-برای سرپرستی مسلمین برگزیده شد.
تقوی و پارسایی امام و اصرار انقلابیون که امام را روی کار آورده بودند،به وی اجازه نداد که عمال خلیفه پیشین را بر جای خود باقی بگذارد.حتی بیم آن میرفت که در صورت ابقاء،همان گروهی که بر خلیفه سوم شوریدند،و مقدمات قتل او را فراهم کردند،بر امام نیز بشورند.
امام،چه از نظر کسب رضای خدا و احیاء سنت پیامبر،و پیروی از مقتضای تقوا و پارسایی،و چه از نظر حفظ افکار عمومی که خواهان ایجاد دگرگونی در نظام بودند،ناچار بود که به شخصیتهائی مانند«زبیر بن عوام»،«طلحة بن عبید اللّه»که آن روز ثروت عظیم و سرسامآوری را بههم زده بودند،مقام و مسئولیتی ندهد و یا امثال معاویه را که بسان قیصر در قصور رؤیایی شام حکومت میکردند از کار بر کنار کند،در غیر این صورت نه تنها تحت فشار وجدان خود قرار میگرفت،بلکه با مخالفت انقلابیون عراق و مصر که خلیفه سوم را از عرش قدرت به زمین کشیدند، روبرو میشد.
نتیجه پیروی از چنین روش،این شد که طلحه و زبیر با پول سرشار امویها، جنگ جمل را به راه انداختند،و جان خود را در راه دنیاطلبی و مقامخواهی (استانداری بصره و کوفه)،از دست دادند.در این شرایط معاویه،از امام خواست که استانداری شام را به او واگذار کند،چنین درخواستی،با توجه به اصولی که امام بر آن ایمان داشت و شرایطی که بر او حکومت میکرد،مورد موافقت قرار نگرفت او برای ابقاء خود پرچم مخالفت برافراشت و یاغیگری را آغاز کرد.امام پس از اتمام حجت،با سپاهی گران به سوی شام حرکت کرد تا با قدرت نظامی،ریشۀ مخالفت را براندازد سرانجام،سپاه امام با لشگر معاویه(که با خدعه و حیله او را متهم به قتل
عثمان کرده و خود را«ولی دم»معرفی کرده بود)،در سرزمین صفین روبرو شد،پس از نبرد سنگینی که ماهها به طول انجامید شکست دشمن قطعی گردید؛حاکم شام پس از مشورت با پیر سیاست(عمرو عاص)،دستور داد که«قاریان»شام،قرآنها را بر سر نیزه کنند،و خواستار حکومت قرآن میان دو گروه شوند؛چنین حیله عوام فریبانه،طوفانی از اختلاف در میان سپاه امام-علیه السّلام-برانگیخت.مقدسنماها نبرد با گروه مسلح به قرآن،و داعیان به حکومت کتاب خدا را تحریم کردند و خواستار توقف نبرد و بازگشت به حکومت قرآن شدند،در حالیکه امام و یاران عاقل و خردمند و دورنگر او،این کردار را فریبی بیش ندانستند و بر ادامه نبرد اصرار ورزیدند،سرانجام فریبخوردگان سپاه امام،بر افکار عمومی ارتش غلبه کرده و صلح موقت را بر امام تحمیل کردند.قرار شد،طرفین به جایگاه اصلی خود باز گردند،و نمایندگانی از دو گروه بهعنوان«حکم»در نقطهای بیطرف،اختلاف را بر کتاب خدا و سنت پیامبر،عرضه بدارند و نتیجه را اعلام کنند،که بر هردو گروه لازم است از آن پیروی کنند.در این زمینه قراردادی میان امام و معاویه تنظیم گردید و شخصیتهایی از هردو طرف آن را امضاء کردند.هنوز مرکب قرارداد خشک نشده بود که گروهی از مصرّان بر ترک نبرد و ارجاع اختلاف به دو حکم،از نظر خود بازگشتند و آن را مخالف اصل«لا حکم الاّ للّه» (1)
این جمله،شعار خوارج در طول مبارزههای خود با امام بود،و بهگونهای متخذ از آیات قرآن
که میفرماید: إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ انعام،57 و [1]یوسف،40 و 67، [2]میباشد.
پنداشتند و خواستار نقض عهد و پیمان شدند.ولی محال بود که امام-علیه السّلام-تحت فشار آنان قرار گیرد،و دست به پیمانشکنی بزند.از این جهت،این گروه،پس از بازگشت امام به کوفه،وارد مرکز خلافت اسلامی نشدند و برای خود در منطقهای بنام«حرورا»پایگاهی برگزیده و ایذاء و آزار امام و یاران او و سردادن شعار بر ضد او را آغاز کردند و به کشتن افراد معصوم و بیگناه،به جرم علاقه به حضرت پرداختند.امام پس از بردباریهای1) 1)
زیاد،نصیحتهای فراوان و ارسال پیامهای متعدّد،حجّت را بر آنان تمام کرد.
وقتی احساس کرد که آنان بر باطل خویش سماجت دارند،ناچار شد،دست به قبضه شمشیر ببرد و با قدرت،ریشۀ فساد را برکند،از اینروی در منطقهای(اطراف کوفه)به نام نهروان،درگیری سختی میان سربازان امام و یاغیگران رخ داد؛امام در آن شرایط،قبل از آغاز نبرد،مخالفان را چنین مورد خطاب قرار داد و گفت:«فانا نذیر لکم...».
«من شما را بیم میدهم از اینکه در کنار این نهر و در این سرزمین گود و پست کشته شوید؛در حالیکه نزد پروردگار خود دلیلی بر مخالفت با من نداشته باشید.دنیا شما را در گمراهی پرتاب کرده و تقدیر(که نتیجه شوم تدبیر شما است) شما را برای مرگ آماده ساخته است،من شما را از این حکمیت نهی کردم ولی با سرسختی مخالفت نمودید و فرمان مرا پشتسر انداختید،تا به دلخواه شما تن دادم،ای گروه کمعقل،و ای کمفکرها،من کار خلافی انجام ندادهام و نمیخواستم به شما زیانی برسانم» (1)
نهج البلاغه،خطبه 35. [1]
.تنها مستمسک آنان،این بود که میگفتند،تو چرا برخلاف تصریح قرآن که میفرماید: إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ ،به«حکمیت»دو انسانی مانند عمروعاص و ابو موسای اشعری،تن دادی.
جمود و کمفکری آنان به حدی بود که نمیتوانستند،این حقیقت را درک کنند که:
اولا،امام پس از اصرار آنان تن به«حکمیت قرآن»داد و در متن صلحنامه نوشته شد که هردو نفر به کتاب خدا و سنت پیامبر مراجعه و بر طبق آن حکم کنند.
ناگفته پیداست،کتاب خدا صامت و ساکت است،انسان عالمی باید آن را به
1) 1)
سخن گفتن وادارد،و نتیجه را اعلام کند.پس تن به چنین حکمتیی عقلا و شرعا ممنوع نیست.
ثانیا،اگر پذیرش حکمیت افراد به هنگام بروز نزاع در میان یک اجتماع بزرگ مخالف قرآن است،چرا قرآن به هنگام بروز اختلاف در یک اجتماع کوچک مثل خانواده،دستور میدهد که دو حکم یکی از جانب خانوادۀ مرد،دیگری از جانب خانوادۀ زن،برگزیده شوند و در این میان داوری کنند:
وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَیْنِهِما فَابْعَثُوا حَکَماً مِنْ أَهْلِهِ وَ حَکَماً مِنْ أَهْلِها إِنْ یُرِیدا إِصْلاحاً یُوَفِّقِ اللّهُ بَیْنَهُما (سورۀ نساء35/).
«اگر از اختلاف میان آن دو بیم داشتید،داوری از جانب مرد،و داور دیگری از طرف زن اعزام کنید،اگر خواهان اصلاح باشند،خدا آنان را به برقراری صلح موفق میفرماید».
چنین برداشتی از آیه إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ که هیچ کس نباید در موارد اختلاف،رجوع به«حکمیت»کند؛جز بههم ریختن نظام زندگی و نفی حکومت اثر دیگری ندارد و برای هر انسانی،اعم از پاک و ناپاک،نتیجه دیگری ندارد،و منشاء آن،کوردلی،و کمفکری است.بهترین معرف آنان همان سخن امام است که فرمود:«اخفاء الهام و سفهاء الاحلام».
مخالفت این گروه با امام مانند مخالفت دیگران با آن حضرت نبود،بلکه میان این دو مخالفت تفاوت بارزی وجود داشت،آنان جاهل و نادان بودند،نه معاند و دشمن حقیقت.درست نقطه مقابل شامیان و معاویه خواهان،که با آگاهی کامل، با حقیقت مبارزه میکردند.از این جهت،امام درباره خوارج دستور میدهد که پس از وی با آنان مدارا شود:
«لا تقتلوا الخوارج بعدی فلیس من طلب الحق فأخطأ کمن طلب الباطل
فاصاب».
«پس از من،خوارج را نکشید،زیرا کسی که خواهان حق باشد،آنگاه خطا رود،بسان کسی نیست که از لحظه نخست،خواهان باطل باشد،و به آن برسد».
ما به خواست خدا،در بخش عقائد خوارج،به تحلیل مفاد آیه،خواهیم پرداخت.و تاریخ زندگی خوارج را اجمالا خواهیم نگاشت.
گروه مرجئه،پس از خوارج در جامعه اسلامی پدید آمد.واژه«مرجئه»از «ارجاء»به معنی تاخیر گرفته شده است.آنان چون مشاهده کردند که مردم درباره عثمان و علی بحث و گفتگوی زیادی میکنند و گروهی به تنزیه هردو پرداخته و گروهی تحت تاثیر تبلیغات خوارج قرار گرفته هردو را تفسیق و تکفیر میکردند،بر آن شدند که در مورد علی-علیه السّلام-و عثمان داوری نکنند،زیرا قدرت داوری نداشتند.بنابراین،تمجید شیخین(ابو بکر و عمر)را پیش گرفتند و قضاوت در مورد علی-علیه السّلام-و عثمان را به تاخیر انداختند.
تا مدتی محور گفتار مرجئه،این دو مطلب بود؛ولی چیزی نگذشت که مساله عثمان و علی به دست فراموشی سپرده شد و روی مناسبت خاصی،مسالۀ مرتکب گناه کبیره مطرح گردید،و این مساله پس از مساله قدم و یا حدوث قرآن، بحثانگیزترین مساله در میان مسلمین بهشمار رفت و آنان را به گروههای مختلف،تقسیم کرد.برخی مرتکب گناه کبیره را مؤمن و برخی،مانند خوارج،آنان را کافر شمردند و گروه سومی،مانند معتزله،به حد وسط میان مؤمن و کافر اندیشیدند.تفصیل دلایل هریک از این اندیشهها در جای خود خواهد آمد.
در چنین شرایطی،عقیده مرجئه به شکل دیگری تکامل یافت.آنان اصرار
ورزیدند که اساس نجات،همان ایمان قلبی و شهادت لفظی است و عمل به وظایف،ارتباطی به ایمان انسان ندارد.و از اینروی که ایمان را مقدم داشتند و عمل را به تأخیر افکندند،«مرجئه»نامیده شدند.
این گروه،در بیارزش جلوه دادن عمل،به اندازهای بیش رفتند که،گفتند ایمان یک انسان گنهکار،با ایمان فرشتگان و پیامبران،برابری میکند.پیآمد این پندار بیاساس،زنده شدن میل به گناه در دل افراد،بویژه جوانان بود.اینان،به اصطلاح طرفدار«صلح کلّی»شدند و میگفتند،قلب باید پاک باشد،عمل چندان مهم نیست و مغفرت حق در انتظار همه عاصیان و گنهکاران است.
این نحو برداشت از ایمان،چیزی جز کجفهمی،و سطحینگری،نیست.
چگونه میتوان همه ارزشها را از آن ایمان قلبی و شهادت لفظی دانست؟و عمل را که میوه ایمان است،کمارزش خواند.
چنین تفسیری از ایمان،جز ایجاد جرأت در بدکاران و احیاء روح عصیان در تبهکاران،خصوصا مستکبران و طاغوتیان ندارد،وگرنه همه جباران جهان،و زورمندان و قلدران،تحت پوشش مغفرت حق قرار میگیرند،آنگاه که در دل معرفت و بر زبان شهادت داشته باشند.
جلوگیری از تدوین احادیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم
اگر گرایشهای قومی و تعصبات خشک قبیلهگرایی،و یا جمود ذهن و اعوجاج اندیشه،دو عامل مؤثر برای پیدایش مذاهب و اختلاف بودند،تأثیر عامل سومی به نام«منع تدوین حدیث نبوی»و جلوگیری از مذاکره و نشر آن نیز،در شکستن وحدت کلمه و ایجاد تشتت در اصول و فروع کمتر از آن دو،نبود.در سایه این ممنوعیت که تا عهد خلیفه اموی،عمر بن عبد العزیز(10199)،بهصورت جدی تعقیب میشد و تا عصر خلافت منصور عباسی(139-158)،بهصورت کمرنگ باقی ماند،اخبار و روایات صحیح رسول گرامی از اذهان و اندیشهها محو گردید و دومین حجت پس از قرآن مجید،دستخوش نسیان و فراموشی شد.
ای کاش اثر منفی جلوگیری از تدوین احادیث پیامبر،منحصر به همین بود، ولی از آنجا که این نوع بازداری،در آن زمان رنگ تقدس به خود گرفته بود،پیآمد بدتری به دنبال داشت،و آن اینکه پس از شکستن منع قانونی و دعوت به تدوین حدیث از جانب خلفا،ناگهان موجی از احادیث،اقطار اسلامی را فراگرفت و تعداد و آمار احادیث،آنچنان بالا رفت که هرگز عقل و خرد،باور نمیکند که فردی مانند پیامبر،هرچه هم سخنران و سخنگو باشد،با آن همه مشاغل و گرفتاریها،
بتواند در مدت ده سال (1)
نوع احادیث پیامبر،مربوط به دوران هجرت او است و اختناق در مکه مانع از تبلیغ بود.
،این همه سخن بگوید.حدیث نبوی،در قرن دوم و سوم،چهره خود را بهصورت مخروطی شکل، نشان داد،که راس مخروط در عصر پیامبر،و قاعده آن در اعصار بعدی،قرار داشت،هرچه به عصر پیامبر که منبع حدیث است،بازگردیم تعداد احادیث را کمتر،و هرچه از عصر او دورتر شویم،شمارۀ آنرا رو به افزایش میبینیم،تا آنجا که احمد بن حنبل(242 ه)،تنها متجاوز از هفتصد هزار حدیث صحیح (2)را شمارش کرده است؛خدا میداند که تعداد مجموع احادیث منسوب به آن حضرت اعم از«حسن»،«موثق»و«ضعیف»،در چه پایه میباشد.تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
داغی بازار جعل حدیث،معلول فقدان جوامع حدیثی است که شایسته بود به دست توانای صحابه پیامبر که از زبان او شنیده بودند،تالیف گردد و بهعنوان سند رسمی در میان مسلمانان باقی بماند.ولی وقتی یک گفتگوی زبانی به مدت یک قرن و نیم،نوشته نشود،و ترک نگارش حدیث رنگ تقدس به خود بگیرد و تدوین آن موجب اتهام به بازداری مردم از قرآن و تفسیر شود،طبعا نوشتن احادیث،بهتر از این نخواهد بود.
اگر احمد بن حنبل به دیدۀ خوشبینی به احادیث موجود در عصر خود مینگرد و تعداد صحیح را متجاوز از هفتصد هزار،میاندیشد،محدث معاصر او،بخاری،احادیث صحیح خود را که تعداد آن از چهار هزار تجاوز نمیکند،از شش صد هزار حدیث برمیگزیند،یعنی از هر صد و پنجاه حدیث،فقط یک حدیث،نزد او صحیح بوده و آن را در صحیح خود آورده است (3).
ببین تفاوت ره از کجا است تا به کجا.
ابو داوود،صحیح خود را از میان پانصد هزار حدیث،برگزید و فقط چهار هزار و هشت صد حدیث را صحیح دانست و صحیح خود را بر آن اساس تنظیم کرد.
حتّی احادیثی را که بخاری و ابو داوود،صحیح انگاشتهاند،بعدها مورد نقادی قرار گرفت و بسیاری از آنها مشکوک و یا مردود تلقی شد.کافی است، بدانیم احادیث مربوط به تجسیم و تشبیه،و جبر و رؤیت خدا با دیدگان مادی در روز رستاخیز،در همین صحیح بخاری و امثال آن گرد آمده است.
قسمت اعظم این پیآمد(جعل حدیث)،معلول بازداری صحابه از تدوین حدیث پیامبر،و منع از مذاکره و آموزش آنست.در اینجا برای روشن شدن بحث، ناچاریم پیرامون موضوعات زیر،بهصورت فشرده سخن گوییم:
1-عظمت و ارزش سخنان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم.
2-از چه زمانی و به وسیله چه اشخاصی کتابت حدیث ممنوع گردید؟
3-هدف از این منع چه بود و عللی که برای آن تراشیده شده است چیست؟
4-اسامی حدیثپردازان و تعداد احادیث ساخته شده.
5-تأثیر احادیث موضوعه،در فرقهگرایی.
در عظمت سخنان پیامبر،همین قدر کافی است که قرآن مجید آن را بیانگر مجمل قرآن،و مقیّد و مخصّص مطلقات و عمومات آن میداند،آنجا که میفرماید: وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ (سورۀ نحل44/).
«قرآن را برای تو فرستادیم تا آنچه را که برای مردم نازل شده است،بیان کنی و شاید آنان بیندیشند».در این آیه به جای کلمه«تقرء»،واژه«تبیّن»بهکار رفته تا روشن شود که مبهمات قرآن باید به وسیله پیامبر بیان گردد.
در آیه دیگر،سخنان او را پیرامون دین،مربوط به خود او ندانسته است.
چنانکه میفرماید: وَ النَّجْمِ إِذا هَوی ما ضَلَّ صاحِبُکُمْ وَ ما غَوی وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی (سورۀ نجم1/-4).
«سوگند به ستاره،آنگاه که افتاد،یار شمار گمراه نشد،و بیراهه نرفت،از روی هوای نفس سخن نمیگوید،بلکه وحی است که بر او فروفرستاده میشود».
جملۀ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی ،در ارزش بخشی بر سخنان او کافی است، خواه«ضمیر»،در جملۀ إِنْ هُوَ ،به قرآن بازگردد،یا به اعم از قرآن و گفتار او، در هرحال،سخنان او،سرچشمه هوی و هوس ندارد،و چنین گفتاری،دور از خطا و لغزش خواهد بود.
هرگاه پیامبران در دعوت خود،دچار اشتباه و لغزش و یا-نعوذ باللّه-آلوده به خلاف و گزاف شوند،به خاطر زوال اعتماد،هدف از بعثت که گرایش و هدایت مردم است،از میان میرود.
از این جهت،متکلمان اسلامی بر عصمت پیامبران،اتفاقنظر دارند و همگی میگویند که پیامبران،در رابطه با بیان اصول و احکام دین،مصون از گناه و خطا میباشند.
به دلیل ارزشمند بودن سخنان او است که پیوسته حاملان احادیث ستوده شده و پیامبر درباره آنان میگوید:
«نضرّ اللّه امرء سمع مقالتی فوعاه،و حفظها و بلغها» (1)
سنن ترمذی،ج 5،ص 34،حدیث 2657.
.1) 1)
«خدا چهره آن کس را زیبا سازد که سخن مرا بشنود،آن را بفهمد،حفظ کند و به دیگران برساند».
قرآن مجید،با اصرار کمنظیری دستور میدهد که مشخصات دیون،وسیله نویسنده عادلی نوشته شود،و از نوشتن ریز و درشت خسته نشوند: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا تَدایَنْتُمْ بِدَیْنٍ إِلی أَجَلٍ مُسَمًّی فَاکْتُبُوهُ وَ لْیَکْتُبْ بَیْنَکُمْ کاتِبٌ بِالْعَدْلِ وَ لا یَأْبَ کاتِبٌ أَنْ یَکْتُبَ کَما عَلَّمَهُ اللّهُ فَلْیَکْتُبْ وَ لْیُمْلِلِ الَّذِی عَلَیْهِ الْحَقُّ . ..وَ لا تَسْئَمُوا أَنْ تَکْتُبُوهُ صَغِیراً أَوْ کَبِیراً إِلی أَجَلِهِ (سورۀ بقره282/).
«ای افراد باایمان،هرگاه به یکدیگر وامی به مدت معینی دادید،بنویسید، و حتما کاتب عادلی میان شما،آنرا بنویسد،و نویسنده از نوشتن ابا نورزد، آنچنان که خدا تعلیم کرده است.و آنکس که بدهکار است،املاء کند،هرگز از نوشتن وام کوچک و بزرگ به مدت مشخص،خسته نشوید».
جایی که نوشتن درهم و دینار،تا این حد از اهمیت برخوردار باشد و این همه تاکید درباره آن به عمل آید،آیا سخنان پیامبر گرامی،-نعوذ باللّه-به اندازه درهم و دینار ارزش ندارد.شگفتا،کسانی که پس از درگذشت پیامبر،از تدوین احادیث رسالت جلوگیری کردند،برای گفتار پیامبر ارزشی به مقدار یک کالا قائل نبودند!
شکی نیست که علم و دانش،فرّار و گریزپا است و کتابت و تحریر،مایۀ ثبات و بقاء آنست.از زمان دیرینه گفتهاند:«العلم صید و الکتابة قید،قیّدوه بالکتابة».اسلامی که به دانش،آن همه اهمیت داده است،چطور میتواند تالی تلو قرآن را نادیده بگیرد و از تدوین آن بلکه از مذاکره و آموزش آن جلوگیری کند.
رسول گرامی،اسناد فراوانی برای سران قبائل نوشته است که صورت بخش
اعظم آنها،در کتابهای تاریخ و حدیث و سیره محفوظ است.اگر تدوین و کتابت حدیث ممنوع بود،چرا در حال حیات خود،دست به نوشتن این آثار زد و وسیلۀ بقاء آثار خود را فراهم آورد (1)
نامهها و اسناد تاریخی و مواثیق آنحضرت اخیرا در دو کتاب گردآوری شده است:
1-الوثائق السیاسیة،2-مکاتیب الرسول.
.محدثانی مانند بخاری،ترمذی،ابو داوود،احمد و دارمی،احادیثی از پیامبر گرامی نقل کردهاند که همگی حاکی از اجازۀ وی به ظبط احادیث است و ما بخشی از این احادیث را در کتاب«بحوث فی الملل و النحل»از مدارک یادشده نقل کردهایم،و خطیب بغدادی،همه را در کتاب«تقیید العلم»آورده است.
نقل همه آنها در اینجا مایۀ گستردگی سخن میباشد،ما فقط به نقل آنچه بخاری که اصح صحاح بهشمار میرود،در این مورد آورده است،اکتفاء میورزیم:
1-ابو هریره میگوید:در سالی که پیامبر اسلام،مکه را فتح کرد،قبیلۀ خزاعه،بهعنوان انتقام،مردی از بنی لیث را کشتند،خبر به پیامبر رسید،بر مرکب خود سوار شد و خطبهای ایراد فرمود(خطبه را یادآورد میشود)،آنگاه میافزاید:
مردی از اهل یمن حضور رسول خدا رسید و گفت ای پیامبر خدا،این خطبه را برای من بنویس.پیامبر دستور داد که برای او بنویسند (2).
2-ابو هریره میگوید:هیچ کس از یاران خدا،بیش از من از پیامبر نقل حدیث نمیکند،جز عبد اللّه بن عمر.زیرا او حدیث را مینوشت و من
نمینوشتم (1)
صحیح بخاری،ج 1،باب کتابة العلم،ص 30.
.3-ابن عباس میگوید:وقتی بیماری پیامبر شدت یافت،فرمود:«کاغذی بیاورید تا چیزی بنویسم که پس از من گمراه نشوید».عمر گفت:بیماری بر او غلبه کرده،کتاب خدا نزد ما است،برای ما کافی است.حاضران در مجلس،در آوردن و نیاوردن کاغذ،اختلافنظر پیدا کردند؛وقتی پیامبر،اختلاف آنان را مشاهده کرد،فرمود:«برخیزید بروید،نزد من نزاع نکنید».ابن عباس میگفت:
مصیبت بزرگ روزی بود که میان پیامبر و نگارش نامه،ممانعت کردند 2.
این متون سهگانه را که از صحیح بخاری گرفته و نقل کردیم،به روشنی میرساند که ضبط حدیث نبوی امر مکروهی نبود،وگرنه پیامبر،امر به ضبط خطبه نمیکرد،و دستور به نوشتن نامه تاریخی خود نمیداد،و عبد اللّه بن عمر،با نهی پیامبر،دست به نگارش حدیث نمیزد.
در برابر چنین دلائل روشنی بر لزوم ضبط حدیث نبوی،امام حنابله از رسول گرامی نقل میکند که پیامبر فرمود:«لا تکتبوا عنی و من کتب عنی غیر القرآن فلیمحه» (2).
«از من چیزی ننویسید،و هرکس هرچه جز قرآن،نگاشته است نابود کند».
در مسألۀ بازداری از تدوین حدیث به این مقدار اکتفاء نشده است،بلکه از شخصیتهایی مانند:ابو سعید خدری،ابو موسی اشعری،عبد اللّه بن مسعود،
ابو هریره و عبد اللّه بن عباس،عبد اللّه بن عروة،عمر بن عبد العزیز،و مغیرة بن ابراهیم،سخنانی نقل شده که همگی حاکی از آنست که آنان با جمعآوری احادیث مخالف بودند.
ولی انسان در حیرت است که اگر تدوین حدیث نبوی،ممنوع و یا مکروه بود و سیره سلف بر ترک آن بود،پس چرا در نیمه قرن دوم،نهضت عظیم و بیسابقهای برای نقل و نشر و نگارش حدیث نبوی پدید آمد،چرا نهی رسول خدا نادیده گرفته شد؟
اگر بر ما لازم است از سلف صالح پیروی کنیم،پس لازم است برخیزیم، تمام صحاح و مسانید را آتش بزنیم،و اثری از گفتار رسول گرامی باقی نگذاریم، همچنانکه خلیفه دوم این کار را-به نحوی که میآید-انجام داد.
قهرمان نهی از کتابت،خلیفه دوم است،سخنانی که از او نقل خواهیم کرد، حاکی از آن است که هرگز از پیامبر در این مورد،نهی و منعی نرسیده بود و خلیفه، روی یک رشته اجتهاد و مصلحتاندیشیهای شخصی،کتابت و نقل حدیث را ممنوع کرد.اینک برخی از گفتار و رفتارهای او:
1-عروة بن زبیر میگوید:عمر بن خطاب،خواست سنن پیامبر بنویسد، در این مورد با یاران پیامبر مشورت کرد،آنان کتابت آن را تصویب کردند (1)
خطیب،در کتاب«تقیید العلم»،در صفحات 48-29،گفتار آنان را نقل کرده است.
.ولی خلیفه،پیوسته در حال تردید و طلب خیر از خدا بود که ناگهان به خاطرش آمد، پیروان شرایع پیشین،از پیامبران خود،چیزهایی را نوشتند و بر آنها روی آوردند،و در نتیجه کتاب خدا را ترک کردند.(پس گفت):به خدا سوگند،من هرگز کتاب1) 1)
خدا را با چیزی نمیپوشانم (1)
تقیید العلم،ص 49.
.2-طبری،در تاریخ خود یادآور است که هر موقع عمر بن خطاب کسی را برای اداره امور به نقطهای اعزام میکرد،سفارش میکرد که از محمد،کمتر سخن نقل کنید،و من همکار شما هستم (2).
3-ابن سعد،در طبقات خود نقل میکند،وقتی عمر،«قرظة بن کعب»را به نقطهای اعزام میکرد،تا چند میلی مدینه به مشایعت او رفت و یادآور شد،علت مشایعت این است که ترا تذکر دهم تا از محمد کمتر روایت کنند (3).
4-ابوذر و عبد اللّه بن مسعود و ابو درداء،سرگرم نقل حدیث از پیامبر بودند، عمر آنان را مورد مؤاخذه قرار داد،و گفت،این چیست که پیوسته از محمد حدیث پخش میکنید (4).
5-به خلیفه گزارش دادند که در دست مردم یک رشته کتابها است(که در آنها سنن و احادیث رسول گرامی ضبط شده است).او از مردم خواست که همه را بیاورند تا وی دربارۀ آنها نظر دهد.هرکس نوشتهای داشت آورد،به گمان اینکه او مینگرد و میخواند و اختلاف آنها را رفع میکند.وقتی نزد او آوردند،همه را با آتش سوزانید.آنگاه گفت آرزویی است مانند آرزوی اهل کتاب (5).
سخنان یادشده،حاکی است که بازداری در تدوین و نشر حدیث نبوی، نظریهای بود که پس از درگذشت رسول گرامی پدید آمد.هرگز پیامبر خدا،امت
خود را از نوشتن حدیث خود که تالی تلو قرآن است،باز نداشته بود،و فکر«حسبنا کتاب اللّه»و چیزی مشابه آن،چنین سوکنامهای را پدید آورده است.
خطیب بغدادی که گستردهتر از همه،پیرامون این موضوع سخن گفته است، به یک رشته فلسفهتراشی،دست زده که ریشه آنها در سخنان خلیفه و دیگران نیز به چشم میخورد.مانند:
1-نهی به خاطر این بود که مردم از تلاوت قرآن بازنمانند.
2-نهی بهخاطر این بود که حدیث،به وحی الهی،مخلوط نشود،زیرا در آن عصر،عالم و دانشمند کم بود که وحی را از حدیث جدا سازد،و بیم آن میرفت که حدیث در قرآنها راه یابد.
3-نهی مربوط به نگارش احادیث پیشینیان بود،تا مشابه برای قرآن نباشد.
چنین پوزشهای نااستواری در سخنان خطیب (1)
تقیید العلم،ص 57.
و دیگران،همگی از قبیل علل پس از وقوع است و مرور زمان بیپایگی این فلسفهتراشیها را ثابت کرد.چون،اولا اشتغال به حدیث،مایه گرایش به قرآن است نه اعراض از آن.
زیرا گفتار و رفتار پیامبر،رافع مبهمات قرآن،و بیانگر مجملات آن است،سخنان پیامبر،روح ایمان و تقوی را در انسان زنده میسازد و برای مرد متقی،چیزی گواراتر از قرآن نیست.از اینروی،وقتی نهضت نگارش حدیث آغاز گردید،هرگز مسلمانان از قرآن اعراض نکردند.
ثانیا اگر گرایش به حدیث،مانع از اشتغال به قرآن باشد،باید مسلمانان گرد
1) 1)
هیچ دانشی مانند علم ریاضی،طبیعی،انسانی و...نروند و همیشه در دریای جهل و نادانی غوطهور باشند.
زیرا اشتغال به علوم،مانع از اشتغال به قرآن میگردد،در حالیکه قرآن، همه را دعوت به مطالعه در کتاب آفرینش میکند،و میفرماید: قُلِ انْظُرُوا ما ذا فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (سورۀ یونس101/)«بگو بنگرید،در آسمانها و زمین چه خبر است».
اگر اندیشه یادشده،صحیح باشد،باید سیر در زمین و مطالعه حال گذشتگان که مایه عبرت است،ممنوع باشد،در حالیکه قرآن بر آن تاکید خاصی دارد (1)
سورۀ حج،آیۀ 46.و آیات دیگر.
.بدتر از آن،اینکه بگوییم،فلسفه بازداری از کتابت حدیث،بیم از اختلاط قرآن به حدیث بود.این پوزش،از قبیل«عذر بدتر از گناه»است و معنی و مفاد آن، انکار اعجاز قرآن و تمایز ذاتی آن از سخنان بشری است،در حالیکه عرب جاهلی،تا چه رسد به مسلمانان تربیت یافته در مکتب پیامبر،تمایز جوهری قرآن را از غیر آن به روشنی درک میکردند و از شنیدن آیات،آنچنان لذت میبردند که مدتها محو و مست جذبه و شیرینی آن بودند،این حالت در شنیدن هیچ سخنی از سخنان بشر،حتی پیامبر گرامی،به آنان دست نمیداد.
بدعتی که پس از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بهعنوان منع تدوین و نشر حدیث پیامبر پی ریزی گردید،پس از درگذشت دو خلیفه نخست نیز،به صورت محدودی تعقیب شد.در عصر عثمان،تنها به روایاتی اجازه نشر داده شد که در زمان دو خلیفه اوّل
1) 1)
شنیده شده بود (1)
کنز العمال،ج 10،ص 295،شماره 29490.
.معاویه نیز،به نشر احادیثی اجازه میداد که در عصر خلیفۀ دوم شنیده شده بود (2).عبید اللّه بن زیاد،زید بن ارقم(صحابه پیامبر)را از مذاکره حدیث نبوی جلوگیری میکرد (3).سرانجام،این بدعت تا عصر عمر بن عبد العزیز،نشانه تقدس و احترام به قرآن شناخته شد.نویسندگان حدیث،مجبور به ترک کتابت میشدند.برخی جسارت را به پایهای میرساندند که پیامبر را بشری قلمداد میکردند که گاهی گفتارش دستخوش خشم میگردد(و از حالت عادی بیرون میرود و سخنانی میگوید) (4).قدرت منع به حدی بود که ابو بکر،پانصد حدیث،از پیامبر نوشته بود،همه را سوزاند (5)و عمر در خلافت خود بخشنامه کرد:
«ان من کتب حدیثا فلیمحه» (6).
اکنون سئوال میشود:
اگر آنچه که خطیب و دیگران گفتهاند فلسفهتراشی است و فلسفه واقعی آن نبوده است،پس هدف از منع تدوین و مذاکره حدیث چه بوده است؟
ما در پاسخ این پرسش یک جواب اجمالی داریم که تحلیل آن را به عهده خواننده محترم واگذار میکنیم و آن اینکه انگیزۀ منع تدوین حدیث با انگیزۀ منع نگارش وصیت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،در آخرین لحظات زندگی پیامبر،یکی بود،اگر فلسفه این منع،برای اهل تحقیق روشن است،فلسفه آن بخش نامهها نیز روشن
میباشد.
حاضران مجلس پیامبر،احساس کردند که هدف نگارش،چیزی است که مربوط به خلافت و وصایت میباشد و ممکن است در آن نامه،کسی برای خلافت تعیین شود و این،با آن انگیزۀ شخصی شورائی بودن خلافت،سازگار نخواهد بود، از این جهت مساله«حسبنا کتاب اللّه»را پیش کشیدند و از نگارش نامه،جلوگیری کردند.همین نکته در نقل احادیث رسول خدا نیز وجود داشت،نقل احادیثی که در آن فضائل اهل بیت،و وصایت بزرگ آن خاندان وارد شده بود،با خلافت شورائی که شالودۀ خلافت خلفاء را تشکیل میداد،سازگار نبود.از این جهت با یک رشته ظاهرسازی و تقدس مآبی از تدوین و نشر بزرگترین گنجینه معنوی جلوگیری شد و جهان اسلام را از آنچه که درباره اصول و فروع از پیامبر بزرگوار وارد شده بود محروم ساختند.
در اینجا هدف دیگری نیز در کار بود،زیرا در میان یاران رسول خدا،امام علی-علیه السّلام-ملتزم به ضبط احادیث پیامبر بود.مقام و موقعیت او نسبت به پیامبر در کلام خود او آمده است.آنجا که میگوید:«انی اذا کنت سألته انبأنی،و اذا سکتّ ابتدأنی (1)
تاریخ الخلفاء،ص 115.
-هرگاه میپرسیدم،مرا آگاه میساخت و هر موقع خاموش میشدم،او آغاز به سخن میکرد».او نخستین کسی بود که امالی پیامبر را ضبط کرد،و نامههای او را تدوین فرمود.و به دلیل همین احاطه به سخنان پیامبر،او مرجع بزرگ در حل مشکلات پس از پیامبر بود.منع از تدوین حدیث پیامبر،یک نوع بیاعتنائی به نوشتههای امام تلقی میشد و در عصر اموی هدف از وضع حدیث«لا تکتبوا عنی سوی القرآن و من کتب فلیمحه-غیر از قرآن از من چیزی ننویسید و هرکس هرچه نوشته است محو
1) 1)
کند»،محو آثار علوی بود که در میان فرزندانش دست به دست میگشت و با محتویات آن بر بسیاری از احکام،استدلال میشد.
هماکنون قسمتی از احادیث امام که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم املاء فرموده و علی-علیه السّلام-نوشته،در کتب حدیثی شیعه موجود است (1)
احادیث امام که به املاء پیامبر بود،در کتب حدیثی پخش است و در کتاب«مکاتیب
الرسول»،ج 1،گرد آمده است.
.مرور زمان ثابت کرد که منع از تدوین آثار رسالت،به قیمت نابودی حدیث و در حقیقت احکام دین تمام میشد،از این جهت عمر بن عبد العزیز،به«ابی بکر بن حزم»،فقیه مدینه نوشت:به حدیث پیامبر بنگر و آن را بنویس.زیرا من از فرسودگی دانش و رفتن دانشمندان خائفم؛جز احادیث پیامبر،حدیث کسی را نپذیر.در دانش(حدیث)تحقیق کنید و بنشینید تا ناآگاهان را آگاه سازید،علم نابود نمیشود مگر اینکه حالت خفاء و سرّی به خود بگیرد.
با این اصرار،باز نهضت چشمگیری برای تدوین حدیث،شکل نگرفت، جز اینکه برخی به نوشتن چند دفتر آنهم به صورت نامنظم دست زدند.وقتی دولت اموی سقوط کرد،و عباسیها زمام امور را به دست گرفتند،در سال 143،دوران خلافت منصور،نهضتی عظیم برای تدوین و نشر حدیث،پیریزی گردید و افرادی مانند«ابن جریج»،در مکه و«مالک»،در مدینه،و«اوزاعی»،در شام و«ابن ابی عروه»،و«حماد بن سلمه»،در بصره و«معمر»در یمن و«سفیان ثوری»،در کوفه،پدید آمدند،و در کنار آنان،«ابن اسحاق»،به نگارش«مغازی»دست یازید و«ابو حنیفه»،به تألیف فقه،پرداخت.پیش از این زمان،پیشوایان،از حفظ،
1) 1)
سخن میگفتند و یا از ذخائر نامنظم و نامرتب،نقل میکردند (1)
تاریخ الخلفاء سیوطی 261.
.ما در عین ستایش این عمل،به حکم اینکه«جلو ضرر را از هرکجا بگیری نفع است»،یادآور میشویم،هرگز با این اقدام،پیامدهای نامطلوب بخشنامه، از بین نرفت،و حدیث نبوی،سرنوشت بسیار دردآوری بیدا کرد که اکنون پیرامون آن بحث میکنیم.
با تاریخ منع تدوین حدیث نبوی،و همچنین با تاریخ شکسته شدن منع قانونی آن،و شکوفایی مجدد بازار حدیث،آشنا شدیم.آنچه مهم است،آشنایی با نتائج ناگوار این بازداری است که منجر به پیدایش مذاهب فراوانی درباره اصول و عقائد،و تفسیر و تاریخ و فضائل و مناقب،گردید.تصویر نیمرخی روشن،از تراژدی،در گرو نگارش رسالۀ مستقلی است که با هدف ما چندان سازگار نیست؛ از این جهت بهصورت فشرده و گذرا،این بحث را به پایان میرسانیم.کسانی که بخواهند در این موضوع بهصورت گسترده مطالعه کنند،لازم است به کتابهایی که در زیر نام میبریم مراجعه کنند (2)
السنة المحمدیة،(تألیف ابوریه).الغدیر،جلد ششم، [1]ص 208-378.
.نخستین خسارتی که از رهگذر منع تدوین حدیث،متوجه جامعه مسلمین گردید،نابودی جوامع اولیه حدیث بود که به وسیله یاران رسول گرامی نوشته شده بود
و همگی به وسیله خلیفۀ دوم،طعمه آتش گردید.تاریخ،هرچند اسامی همۀ نویسندگان آنها را معین نکرده،و اگر هم معین کرده ما از آن اطلاع نداریم،ولی چون هنوز معنویت و تربیت پیامبر،سایهافکن بود،و علائق دنیوی،دامنگیر صحابه رسول خدا نشده بود،قطعا نویسندگان احادیث،با اخلاص کاملی،دست به ضبط سخنان پیامبر زده بودند و همه را از خود پیامبر و یا به وسیله یک شخص،از آن حضرت شنیده بودند.اضاعه این همه اسناد و دلائل هدایت را،جز خسارت، نمیتوان چیز دیگری نامید.
زمزمه منع تدوین حدیث نبوی،پس از درگذشت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آغاز گردید،و در عصر خلیفه دوم بهصورت بخشنامه درآمد.این کار سبب شد،آن گروه از صحابه که در پرتو حافظههای قوی،سخنان وحیگونه پیامبر را به خاطر داشتند، همه را به دست فراموشی بسپارند و با مرگ خود،آنها را به دیار فنا ببرند؛زیرا ترویج و تشویق به آن،مایۀ تکامل،و منع و بازداری،مایۀ افول و خاموشی چراغ علم و دانش است.
در اثر بخشنامه خلیفه،حدیث نبوی متجاوز از یک قرن و ربع،مورد مذاکره قرار نگرفت.زیرا خلیفه دوم،اصرار بر کاستن نقل حدیث از پیامبر داشت، و خلیفۀ سوم و معاویه،بر احادیثی صحه مینهادند که در عصر دو خلیفه نخست،مجاز و حالت قانونی بیدا کرده بود،اینگونه بیاعتنائی به حدیث،در این مدت،مایۀ فراموشی بسیاری از احادیث،و یا پیدایش کاستی و فزونی در آنها گردید که خود کمتر از فراموشی نیست.
روزی که محدثان اسلامی،گویا به تشویق منصور،دست به نگارش حدیث زدند،به تصریح سیوطی،جز یک رشته دفاتر نامنظم،چیزی در اختیار محدثان نبود،عشق و علاقه حکومت و مردم به شنیدن آثار رسالت،سبب شد که رندان دنیا پرست از طریق جعل و وضع حدیث،برای خود مقام و موقعیتی کسب کنند و بر کرسی مقدس استادی حدیث تکیه زده و گروهی را دور خود گرد آورند.اگر آن جوامع نخستین در دست بود،و احادیث رسول گرامی پیوسته دست به دست میگشت،دیگر شیادان،از آب گلآلود،موفق به صید ماهی نمیشدند،ولی متأسفانه آشفتگی بازار حدیث،مایه عظمت و موجب موفقیت آنان گردید.
کتب رجال،کذّابان و وضّاعانی را معرفی میکند که برای دستیابی به مقام و منصب،یا ثروت و مال،و یا اعمال تعصّب و لجاجت بر ضد گروهی،دست به وضع حدیث زدند.تنها علامه امینی (1)
الغدیر،ج 6،ص 209-275. [1]
،اسامی هفت صد نفر را به ترتیب حروف الفبا،در کتاب«الغدیر»،گردآورده است،و اگر این کار مجددا بهصورت گروهی انجام گیرد،آمار وضّاعان،از این هم تجاوز میکند.انسان،در آغاز کار تصور میکند که واضعان حدیث،به جعل یک و دو حدیث اکتفا میورزیدند و دست از شیطنت برمیداشتند،در حالیکه جریان بر خلاف این اندیشه ابتدائی است.آنان در ارتکاب این گناه،بر یکدیگر سبقت میجستند،و هزاران دروغ،از لسان پیامبر گرامی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل میکردند.کافی است بدانیم:
1-عثمان بن مقسم،سازنده بیست و پنج هزار حدیث بود.
1) 1)
2-صالح بن احمد قیراطی،به ده هزار حدیث دست درازی کرد.
3-تنها موضوعات و مقلوبات چهل تن از وضاعان که اسامی آنان در تاریخ آمده است به 408/684 هزار حدیث میرسد (1)
الغدیر،ج 6،ص 289-290. [1]
.تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.در این صورت دیگر از گفتار یحیی بن معین،راویشناس معروف،در شگفت نخواهی بود،آنجا که میگوید:«از کذّابان،آنقدر حدیث نوشتیم که تنور را بوسیلۀ همان نوشتهها روشن و داغ کردیم تا آنجا که توانستیم نان بپزیم» (2)به التنور و اخرجنا به خبزا نضیجا».
.و یا بخاری میگوید:«من دویست هزار حدیث غیر صحیح را حفظ هستم» (3).
شگفتی اینجا است که برخی از صالحان و زاهدان و معروفان به تقوی و پرهیزکاری،بهعنوان یک عمل عبادی،دست به وضع احادیث میزدند تا از این طریق،مردم را به تلاوت قرآن و انجام یک رشته اعمال خیر،راغب سازند.یک قسمت از این روایات جعلی،مربوط به فضائل سور است که تفاسیر را پر کرده است.
«یحیی بن سعید قطان»،از رجال معروف اهل سنت،میگوید:چیزی در میان صالحان رایجتر از دروغ ندیدم (4).
قرطبی،در این مورد سخن جالبی دارد،وی میگوید:گروهی،وضع
حدیث را وظیفۀ دینی اندیشیده تا از این طریق مردم را به کارهای نیک دعوت کنند، مانند ابو عصمت مروزی،و محمد عکاشه کرمانی،و احمد ابن عبد اللّه جویباری.
مثلا به ابو عصمت گفتند:این همه احادیث را پیرامون فضائل سور قرآن چگونه از «عکرمه»از ابن عباس،نقل میکنی؟وی در پاسخ گفت:من دیدم مردم از قرآن روی برگردنیدهاند و به فقه ابی حنیفه و مغازی ابن اسحاق،روی آوردهاند،از باب وظیفه،به وضع حدیث،پیرامون این سورهها دست زدم (1)
الغدیر،ج 6،ص 275، [1]به نقل از«التذکار قرطبی»ص 155.
.مشکل دیگر در اینباره،احادیث فضائل است که کتابهای حدیث و سیره و تاریخ را پر کرده است.تو گویی،پیامبر برای تجلیل شخصیتهایی آمده که بعدها دیده به جهان خواهند گشود و پستهای سیاسی و مذهبی را اشغال خواهند کرد.
هر فرقهای برای پیشوای خود دست به جعل حدیث زده،و کمتر شخصیت سیاسی و مذهبی است که برای او فضیلتی از پیامبر نقل نکرده باشند.
کتابهای مناقب و تراجم،روایاتی درباره فضائل ائمّه چهارگانه اهل سنّت، ابو حنیفه و شافعی و مالک و احمد بن حنبل،نقل کردهاند و تنها مراجعه به تاریخ بغداد،در ترجمۀ ابو حنیفه،در این مورد کافی است (2)
سنّت،نوشته شده است.
.گروهی که دستشان از وضع حدیث کوتاه بود،و موقعیت آنچنانی نداشتند تا در شمار بازیگران حدیث در آیند،به فکر خواب-در حجمی گسترده-افتادند.و ناقلان رؤیاهایی در مورد شخصیتها شدند.بازار آشفته حدیث که متجاوز از یک قرن و ربع در گردونۀ منع تدوین و مذاکره بود،آنگاه که به دست افراد فرصتطلب و دنیاخواه و گاهی،زاهدان و صالحان نادان افتاد،آنچنان آشفتگی در معارف و مسائل مربوط به اصول،عقائد، تفسیر،تاریخ،و مناقب و فضائل پدید آورد که همۀ اصحاب مذاهب،برای عقائد و اصول آراء خود،مدارکی از حدیث پیامبر به دست آوردند.زیربنای عقائد تمام فرق اسلامی را احادیثی تشکیل میدهد که محدثان،آنها را در کتابهای خود آوردهاند.
آیا با این وضع،میتوان شک کرد که بازداری از تدوین حدیث پیامبر، زمینهساز پیدایش مذاهب مختلف اسلامی،در قلمروهای عقائد و تفسیر و فقه، بوده است؟
احبار یهود و راهبان مسیحیان
یا
قهرمانان میدان اساطیر
منع و جلوگیری از نگارش و انتشار حدیث نبوی،خسارات زیادی در جامعه اسلامی پدید آورد،و از خسارتهای بارز آن،این بود که به علماء یهود و نصاری که در سلک مسلمانان درآمده بودند،فرصت داد که اساطیر و افسانهها را بهعنوان سخنان پیامبران پیشین در میان مسلمانان منتشر سازند،مضامین عهد عتیق و جدید را که وسیله گروهی از علماء دینفروش،تحریف و نسخ شده بود،به صورت وحی الهی که بر قلوب پیامبران پیشین نازل شده است،در اختیار پیر و برنای جهان اسلام قرار دهند،و در نتیجه،یک رشته عقائد و اصول که ارتباطی به اسلام نداشت،پیریزی شد و کلام الهی و قصص قرآن و حالات پیامبران از طریق این گروه تفسیر گردید.
حس کنجکاوی انسان،هرگز ساکت و آرام نمینشیند و پیوسته انسان را به کشف مجهولات،تحریک میکند.هرگاه حس یادشده،از طریق صحیح اشباع گردد،نتایج درخشندهای به بار میآورد و در غیر این صورت به افسانهها،روی
میآورد،و با چنین مایههای بیپایه،خود را راضی میسازد.
آیات معارف قرآن،بینیاز از بیان و تفسیر نیست.علاقه انسان به شناخت حالات پیامبران گذشته،از علاقه انسان به تاریخ جهان و بشر،سرچشمه میگیرد.و تکامل جامعه در هر تاریخ،حکومت و ملت را با حوادث و مسائل جدیدتری روبرو میسازد.درست است که وظیفۀ امت اسلامی این بود که پاسخ این نیازها را در کتاب خدا و گفتار وارثان علوم او،جستجو کند،لیکن هرگاه،سنت که نقش بزرگی در رفع این مشکلات دارد،در بند«منع»قرار گیرد و وارثان علوم پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از بیان گفتار آن حضرت ممنوع باشند،طبعا خفاشان جامعه،غیبت خورشید را مغتنم میشمرند،و یکهتاز میدان حدیث و تفسیر و تاریخ میشوند،و حس کنجکاوی انسانها را با یک رشته اوهام،اشباع میسازند.
جالب توجه است،در شرایطی که شخصیتهایی مانند ابو ذر و عبد اللّه بن مسعود،و ابو درداء،توبیخ میشوند،و به آنان گفته میشود:چرا پیوسته از پیامبر،حدیث منتشر میکنید،به«تمیم اوسی داری»،که عمری را در مسیحیت گذرانده بود و در سال نهم هجرت،اسلام آورد،در عصر عمر(عصر منع حدیث نگاری)،اجازه داده میشود که در مسجد پیامبر به داستانسرایی بپردازد.و او در این مقام،تا پایان خلافت عمر و عثمان،باقی میماند و پس از قتل عثمان،راهی شام میشود (1)
کنز العمال،ج 10،ص 281،به شمارۀ 29448.اصابه،ج 1،ص 1801.
.ناگفته پیداست،در حالیکه مردم تشنۀ شنیدن اخبار گذشتگانند،دشمنان قسمخوردۀ اسلام،در لباس دین،آنان را با چه معارف و علومی آشنا میسازند؟
روی این اصل،میبینیم از عصر خلیفه دوم به بعد،احبار یهود و راهبان مسیحیان،با کسب مجوز قانونی،بدون هیچ واهمه و پروایی به صورت بیانگر تاریخ
1) 1)
و قصص پیامبران،و ناشران معارف برگرفته از«عهدین»،درمیآیند،و آنقدر به خلفاء،نزدیک میشوند که آنان مشکلات دینی خود را با چنین افرادی در میان میگذارند،و حکم الهی را از ایشان میپرسند.درنتیجه،آنچنان چهرۀ تاریخ و حدیث را با افسانههای کهن،و پندارهای بیاساس،مشوش میسازند که خامه از تشریح آن عاجز و ناتوان است.تلاشهای احبار در پخش اوهام،به ضمیمه فعالیتهای مرموزانه زندیقهایی مانند«عبد الکریم بن ابی العوجاء»که به هنگام اعدام،از وضع چهار هزار حدیث و پخش آن در میان احادیث اسلامی پرده برداشت (1)
الموضوعات،ص 37،ط مدینه.تهذیب التهذیب،ج 3،ص 19.امالی مرتضی،ج 1،
ص 128.
،صفحاتی از تاریخ را به خود اختصاص داده است.این عامل،گذشته از اینکه چهره معارف و تاریخ و تفسیر و حدیث را پس پرده مجهولات و موضوعات زیادی مستور داشت،مایۀ پیدایش بسیاری از مذاهب و نحلهها،گردید که«قارچ»گونه در سرزمینهای اسلامی روییدند،و در حقیقت، عامل چهارم(احبار و راهبان)برای پیدایش مذاهب از عامل سوم که در گذشته پیرامون آن سخن گفتیم(منع تدوین حدیث)،سرچشمه گرفت.
در میان گذشتگان،دانشمند معروف تونسی،ابن خلدون،بهتر از همه این حقیقت را درک کرده است.
«در کتابهای تفسیر سخنان بیسروته زیاد است.و علت آن این است که جامعه اسلامی در آن روز،دور از کتاب و علم بودند،و چادرنشینی و بیسوادی، بر آنان غالب بود و اگر به شناخت چیزی راجع به آغاز آفرینش،علل اشیاء و راز
1) 1)
هستی،علاقه پیدا میکردند،از اهل کتاب میپرسیدند و افرادی مانند«کعب احبار»و وهب منبه،و عبد اللّه بن سلام،مرجع این پرسشها بودند.از اینروی، میبینیم،کتابهای تفسیر،از سخنان آنان پر است.نویسندگان تفسیر،در شرح سخنان آنان راه مسامحه را در پیش گرفتند،در حالیکه ریشۀ این گفتار،یا تورات و یا مجعولات آنان است» (1)
مقدمه ابن خلدون،ص 439.
.در قرن چهاردهم اسلامی که مسلمانان به فریبکاریهای«مستشرقان»،پی بردند،کمی جرأت یافتند تا در مراکز علمی،پردهها را بالا بزنند،بگونهایکه شیخ محمد عبده(م-1322)،به روشنی از حماد بن زید،نقل میکند که زندیقان چهار هزار حدیث،جعل و در میان مسلمانان پخش کردند.آنگاه«عبده» میافزاید،این ارقام،مربوط به مقدار اطلاع«حماد»است وگرنه تعداد احادیث مجعول،بیش از اینهاست؛زیرا تنها«ابن ابی العوجاء،به هنگام اعدام گفت:در میان احادیث شما،چهار هزار حدیث جعل کردم که به وسیله آن،حلال را حرام و حرام را حلال کردم (2).
ابن ابی العوجاء(ربیب)،محدث معروف حماد بن سلمه بود و در خانۀ او بزرگ شد.وی در کتابهای«حماد»،دخل و تصرف کرده است.
در این مورد،کافی است بدانیم که محدثان،از«حماد بن سلمه»نقل میکنن،د که وی از قتاده،او از«عکرمه»و او از ابن عباس،نقل میکند که پیامبر،خدا را به صورت انسان امرد،با موی«مجعّد»که لباس سبزی بر تن داشت، دیده است.و در حدیث دیگری آمده که او را به صورت جوانی امرد،فاقد هر نوع پوششی مشاهده کرده است (3).
وجود چنین احادیثی در کتابهای«حماد»،نتیجۀ دخل و تصرف ابن ابی العوجاء است که در خانه او پرورش یافته بود.
محقق معاصر،ابوریه،مینویسد:آنگاه که دعوت اسلام قوی و نیرومند گردید و بازوی آن توانا گشت،و قدرتهای مخالف شکسته شد،مخالفان دیرینه اسلام که پیوسته سد راه انتشار آن بودند،وقتی از نبرد رویارو با آن،مأیوس گشتند، از طریق حیله و مکر،به فکر خیانت افتادند و از آنجا که قوم یهود از سر سختترین گروههای مخالف اسلام بودند،تصمیم گرفتند که به اسلام تظاهر کنند ولی دین خود را در دل نگاه دارند که بتوانند حیلههای مؤثری را به کار ببرند (1)
اضواء علی السنة المحمدیة 137.
.سالوسبازی احبار و راهبان،گروهی از محدثان اسلامی را شیفتۀ خود ساخت؛از این جهت در تفسیر آیات قرآن که مربوط به آفرینش آسمان و زمین و انسان،سرگذشت امم پیشین و حالات پیامبران است،به آنان مراجعه کردند و افرادی به نامهای«عکرمه»و«مجاهد»و«عطار»و«ضحّاک»،ریزهخوار علم و دانش آنان بودند.متأسفانه کتابهای تفسیر،از اقوال این گروهها مالامال است و کافی است بدانید،مجاهد آیۀ مربوط به شفاعت پیامبر را عَسی أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقاماً مَحْمُوداً ،-که مفاد آن این است،«شاید پروردگارت مقام پسندیدهای برای تو برگزیند»-چنین تفسیر کرده است:خدا پیامبر را در کنار خود در عرش مینشاند.وقتی به«اعمش»،گفته شد که مجاهد این تفسیر را از چه کسی گرفته است؟گفت:از اهل کتاب (2).
کتابهایی که اخیرا بهعنوان«سنّتگرایی»،به کمک مالی«آل سعود»، چاپ و منتشر میشود،همگی متأثر از احادیث تشبیه و تجسیم،و جبر و
حاکمیت قدر بر افعال انسان است و یادگار اندیشههای احبار و رهبان میباشد.
بهعنوان نمونه کتابهای زیر را مطالعه فرمایید:
1-«الاستقامة»،نگارش حشیش اصرم،
2-«التوحید»،نگارش ابن خزیمه،
3-«النقض»،نگارش عثمان بن سعید دارمی،
4-«السنة»،نگارش عبد اللّه،فرزند احمد بن حنبل.
در همه این کتابها،اصول اسلام و عقائد اصیل آن،در جسم بودن خدا، جلوس او بر عرش جسمانی که بالای آسمانها است،حاکمیت تقدیر الهی بر تمام جهان و انسان و حتی بر اراده خود خدا،و منزه نبودن پیامبران از خلاف و گناه، خلاصه میشود.اکنون پس از گذشت چهارده قرن از بعثت پیامبر گرامی،کتابهای یادشده،بهعنوان بازگشت به اسلام واقعی که همان اسلام صحابه و تابعان است، تحت شعار«سلفیگری»،چاپ و منتشر میشود و«ابن تیمیه»،فریادگر این باز گشت در تاریکیهای قرن هشتم،و محمد بن عبد الوهاب،مجدد راه و رسم او است.
اکنون ما برخی از متظاهران به اسلام را که متأسفانه در دستگاه خلفاء نفوذ مؤثری داشتند،معرفی میکنیم و نمونهای از احادیث آنان را نیز یادآور میشویم:
نام او«کعب»،فرزند«ماتع»و از قبیله«حمیر»بود.به قولی،وی در خلافت ابی بکر،اسلام آورد،و به قولی در خلافت عمر.سرانجام از«یمن»،به مدینه منتقل شد و گروهی از صحابه،مانند«ابو هریره»و غیره،از او اخذ حدیث کردند.
او در زمان خلافت عثمان درگذشت.وی توانست در مدت کمی،افکار مسلمانان«عاصمه»را به خود جلب کند.تا آنجا که«ذهبی»درباره او میگوید:
«او از منابع علم و دانش،و از بزرگان علماء اهل کتاب بود،گروهی از تابعان از او نقل حدیث کردهاند،و در صحیح بخاری و غیره،از او روایاتی نقل شده است» (1)
تذکرة الحفاظ،ج 1،ص 52.«هو من أوعیة العلم و من کبار علماء اهل الکتاب و روی عنه
جماعة من التابعین و له شیء فی صحیح البخاری و غیره».
.او در پوشش«آگاهی از کتب عهدین»خصوصا«تورات»،توانست عقائد یهود را در میان مسلمانان،پخش و بهعنوان وحی اهلی در عهدین،جا زند،از این جهت،در روایات او مساله«جسم بودن خدا»و«رؤیت او»کاملا مشاهده میشود و این دو مساله که بعدا از وی در شمار عقائد الهی حدیث درآمد،جزء اساسیترین عقائد او بهشمار رفت.هماکنون انکار رؤیت خدا در آخرت از دیدگاه سلفیها،مایه الحاد و انکار یک اصل ضروری اسلام است.
کعب میگوید:«خدا به زمین نگریست و گفت من به برخی از نقاط تو گام خواهم نهاد.در این موقع کوهها اوج گرفتند(کبر ورزیدند)،ولی صخرۀ(بیت المقدس)،اظهار تواضع کرد،خدا گام بر روی آن صخره نهاد،و گفت:این مقام من،و نقطهای است که در آن محشر برپا میشود،و جای بهشت و آتش من است و جایگاه میزان من است و من پاداشدهنده اطاعتکنندگان هستم» (2)
الیه الجبال و تضعضعت له الصخرة فشکر لها ذلک فوضع علیها قدمه فقال هذا مقامی و محشر
خلقی و هذه جنتی و هذه ناری و هذا موضع میزانی و انا دیان الدین».
.کعب،در این گفتار،گذشته از اینکه«جسم بودن خدا»را مطرح میکند، اصرار بر قداست«صخره»بیت المقدس دارد که آنجا را مرکز همه چیز معرفی کند و
از این طریق عقائد یهود را میان مسلمانان،منتشر سازد.
از سخنان او است که خداوند،تکلم و رؤیت خود را میان موسی و محمد تقسیم کرد،تکلم را به کلیم و دومی را از آن پیامبر اسلام قرار داد (1)
«ان اللّه قسم کلامه و رؤیته بین موسی و محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم».شرح نهج البلاغة حدیدی،ج 3
ص 237.
.در پرتو اینگونه احادیث،مساله«رؤیت خدا»در دنیا و آخرت و یا خصوص روز رستاخیز،از اساسیترین عقائد اهل حدیث بهشمار آمده است،بهگونهای که شیخ اشعری با تعدیلی که در عقیدۀ اهل حدیث پدید آورد،نتوانست آن را از پیکر عقیده این گروه جدا سازد و سرانجام بر آن صحه نهاد.
در زندگی کعب،آمده است که«گروهی از صحابه از او نقل روایت کردهاند»،یکی از آن افراد،ابو هریره است که افکار او را به نوعی در میان مسلمین منتشر ساخته است.در اینجا بذکر نمونهای از این قسمت میپردازیم تا دریابیم چگونه«حبری»یهودی،عقل و خرد یک صحابی را ربوده است تا بازگوکننده افکار او باشد.
«عکرمة»میگوید:«روزی ابن عباس نشسته بود.مردی وارد شد و به او گفت:سخن شگفتآوری را از کعب شنیدم.او درباره خورشید و ماه سخن میگفت»عکرمة میگوید:«ابن عباس که تکیه کرده بود راست نشست و گفت:
آن سخن چیست؟آن مرد از قول کعب گفت:روز قیامت،خورشید و ماه را به
1) 1)
صورت دو گاو نر ساق بریده میآورند و در میان آتش میاندازند».
عکرمة میگوید:«ابن عباس با شنیدن این سخن،در حالیکه لبهایش از خشم میلرزید،گفت:کعب دروغ گفته!کعب دروغ گفته!کعب دروغ گفته است!این مرد یهودی است و میخواهد اندیشههای یهودیگری را وارد اسلام کند.خدا برتر از آن است که مخلوق مطیع و رام خود را عذاب کند.مگر سخن خدا را نشنیدهاید که میگوید: وَ سَخَّرَ لَکُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دائِبَیْنِ (ابراهیم33/).
«ماه و خورشید را که دو مخلوق فرمانبردار هستند،به کار گرفت».
چگونه خدا،دو موجودی را که خود،آنها را بهعنوان«فرمانبر»میستاید، عذاب میکند؟خدا این«حبر»یهودی را بکشد.در دروغ گفتن چه بیباک است! چه دروغ بزرگی بر این دو مخلوق فرمانبردار خدا بسته است!آنگاه،ابن عباس کلمه «استرجاع»را بر زبان جاری ساخت،و چوبی به دست گرفت و با آن،بر زمین میزد،و به همین حالت بود تا اینکه سر بلند کرد و آن چوب را انداخت.تو گویی سخنی به خاطرش آمد که از رسول خدا شنیده است،گفت:مایلید من آنچه از رسول خدا دربارۀ آفتاب و ماه و سرانجام آنها شنیدهام،نقل کنم؟همگی گفتند:
بلی.گفت:از رسول خدا درباره خورشید و ماه سئوال کردم.او چنین فرمود:...» (1)
تاریخ طبری،ج 1،ص 44،ط اعلمی.دنباله حدیث را در آنجا مطالعه فرمایید.
.اکنون ببینیم،چگونه ابو هریره نحن کعب را بازگو میکند و آن را به پیامبر نسبت میدهد.
ابو هریره میگوید:«پیامبر فرمود:خورشید و ماه،در روز رستاخیز به صورت دو گاو نر ساق بریده در جهنم هستند.یکی از حاضران به ابو هریره گفت:
مگر این دو موجود چه گناهی کردهاند،که به چنین سرنوشتی دچار شوند؟!ابو
1) 1)
هریره گفت:من از پیامبر برای تو حدیث میآورم،تو میگویی این دو موجود چه گناهی مرتکب شدهاند؟» (1)
تفسیر ابن کثیر،ج 4،ص 475،طبع دار احیاء الکتب العربیة.
.در اینجا از تقارن این دو حدیث به دست میآید که مضمون حدیث،یک اندیشۀ اسرائیلی بیش نبوده است،ولی چون کعب،پیامبر اکرم را درک نکرده بود، نمیتوانست به پیامبر نسبت بدهد.لیکن شاگردان او که عصر پیامبر را درک کرده بودند،به آسانی میتوانستند زبان خود را به دروغ بیالایند و این اندیشه را به رسول گرامی اسلام نسبت دهند.
تنها ابو هریره نیست که این حدیث را نقل میکند،بلکه انس ابن مالک نیز آن را نقل کرده است (2).
جای تأسف است که این فرد یهودی با مکر و خدعه مخصوص تبار خود، توانست علاقه خلیفه دوم را به خود جلب کند.ابن کثیر شامی مینویسد:«او در خلافت عمر اسلام آورد،و پیوسته از کتابهای گذشتگان برای وی سخن میگفت،و عمر نیز میپذیرفت،تا اینکه به مردم اجازه داد که به سخنان او گوش دهند،سرانجام،آنچه نزد او از استوار و نااستوار بود،نقل کرد،در حالیکه امت اسلامی به یک سخن از سخنان او نیاز نداشت» (3).
کعب،به عناوین مختلف،توجه خلیفۀ دوم و نیز عثمان را به خود جلب میکرد.
1-روزی کعب به خلیفه گفت:کتابهای پیشینیان،تو را شهید و پیشوای دادگر معرفی میکند،و اینکه در اجراء حق و عدالت از ملامتکنندگان،هراسی نداری.
خلیفه،روی حسن ظنی که به«کعب»داشت،گفت:سخن اخیر درست است،ولی من کجا و شهادت کجا.
2-روزی خلیفه،مجرمی را میزد،کعب الاحبار،جریان را دید و به او گفت،خلیفه دست نگهدار،به خدایی که جانم در دست او است،در تورات نوشته است،وای بر حاکم زمین از دست حاکم آسمان.عمر فورا پاسخ داد:«الا من حاسب نفسه»،(مگر حاکمی که به حساب خود برسد).کعب گفت:به خدایی که جان من در دست او است،عین این گفتار در کتاب نازل از جانب خدا،بدون کم و زیاد وارد شده است (1)
حلیة الاولیاء،ج 5،ص 389.
.3-روزی جلاد به امر خلیفه،مجرمی را تازیانه میزد،ناگهان مجرم،زیر تازیانه گفت:«سبحان اللّه».خلیفه دستور داد که جلاد او را رها سازد.در این موقع «کعب»خندید.وقتی خلیفه علت آنرا پرسید،او فورا عمل خلیفه را توجیه کرد و گفت:«سبحان اللّه»،مایه تخفیف از عذاب است،یعنی عمل تو ای خلیفه یک اصل الهی دارد (2).
این یهودی روباه صفت،با کردار و گفتار خویش،عواطف خلیفه را بسوی خود جلب کرد،بگونهای که خلیفهای که از نشر و تدوین حدیث رسول گرامی، جلوگیری میکرد،به او اجازه نقل قصص و داستان و حدیث و روایت داد و سرانجام آنچه نباید انجام بگیرد،تحقق پذیرفت.
پس از قتل عمر،او به انواع حیله و مکر توانست در قلب خلیفه بعدی،برای خود جای باز کند،بهگونهای که خلیفه،مشکلات فقهی را با او در میان میگذارد.
4-مورخ معروف،مسعودی مینویسد:«روزی عثمان از کعب سئوال کرد، اگر کسی زکات مال خود را بپردازد آیا در آن مال باز برای دیگران حقی هست؟کعب گفت:خیر.ابو ذر در مجلس بود،از شنیدن گفتار کعب خشمگین شد،و با عصا بر سر و سینه کعب کوبید و گفت دروغ میگویی ای فرزند یهودی.آنگاه آیۀ 177 سورۀ بقره را خواند که در آن علاوه بر پرداخت زکات،کمک به بستگان و یتیمان و بینوایان و دیگران نیز سفارش شده است» (1)
مروج الذهب،ج 2 ص 339.
.5-مسعودی مینویسد:«خلیفه از کعب سئوال کرد،آیا صحیح است ما مقداری از بیت المال را در رفع مشکلات خود برداریم و به تو نیز بدهیم؟کعب پاسخ مثبت داد.این بار نیز«ابو ذر»عصای خود را بر سینه کعب کوبید و گفت ای فرزند یهودی،چقدر در مسائل دینی جری هستی.خلیفه از کار ابو ذر ناراحت شد، و گفت ترا دیگر نبینم» (2).
6-وی مینویسد:«عبد الرحمان بن عوف،دوست دیرینه خلیفه(سوم)، در زمان حیات او درگذشت.ثروت نقدینه او را در برابر عثمان چیدند،دیگر خلیفه نتوانست طرف مقابل خود را ببیند.عثمان گفت:امیدوارم که خدا عبد الرحمان را پاداش نیک دهد،زیرا زکات میپرداخت،و مهماننواز بود،و یک چنین ثروتی را
نیز پس از خود به جای گذارد.کعب خلیفه را تصدیق کرد.در این موقع عصای ابو ذر به جای سینه کعب،سر او را نشانه گرفت و بر آن فرود آمد و گفت:ای فرزند یهود،مردی میمیرد و چنین ثروت کلانی از خود میگذارد،باز میگویی:خدا به او خیر دنیا و آخرت بدهد.من از پیامبر خدا شنیدم که فرمود خوش ندارم بمیرم و به اندازه یک«قیراط»از خود بگذارم.عثمان از گفتار ابو ذر ناراحت شد و گفت:روی خود را دور کن» (1)
مروج الذهب ج 3،ص 340.
.کعب الاحبار در سال 34 هجری،یک سال پیش از قتل خلیفه سوم، درگذشت،ولی از تبدیل خلافت به سلطنت،و اینکه برای امت مایۀ رحمت است، گزارش میداد.وی میگفت:«زادگاه پیامبر مکه و هجرت او به«طیبه»،و سلطنت او در شام خواهد بود» (2).
و نیز از گفتار او است:«آغاز این امت نبوت و رحمت است،و سپس خلافت و رحمت است،آنگاه سلطنت و رحمت است،بعد از آن پادشاهی و جباریت خواهد بود،در این حالت دل زمین بهتر از روی آن است» (3).
مقصود از مقطع سوم،حکومت معاویه است که آن را سلطنت و رحمت میخواند.گفتار کعب به صورت کمرنگ در صحاح و مسانید وارد شده است.
ترمذی میگوید:«پیامبر فرمود:سی سال خلافت است،سپس پادشاهی» (4).و ابو داوود نقل میکند که فرمود:«سی سال جانشینی از نبوت است،آنگاه خدا به هر
کس بخواهد قدرت و ملک میبخشد» (1)
سنن ابو داود،ج 4،ص 211.
.از میان صحابه،گروهی مانند ابو هریره از کعب اخذ حدیث کردهاند.همین گفتار کعب در روایات ابو هریره نیز وارد شده که:«الخلافة بالمدینة و الملک بالشام» (2).
این احادیث و گزارشها،شالوده خلافت معاویه را ریخت و دلها را متوجه او کرد.
نفوذ فرهنگ بیگانه در میان یک ملّت در گرو دو مطلب است:
1-ناشران فرهنگ بیگانه خود را عالم و دانشمند،معرفی میکنند و به قدری سخن میگویند که سادهلوحان،آنان را«اوعیة العلم»و منابع دانش میپندارند.
2-آنان پیوسته با مراکز قدرت ارتباط برقرار میکنند و از قدرت آنان در تعقیب اهداف خود بهره میگیرند.
اتفاقا هر دو شرط درباره کعب،کاملا فراهم شد.او بهعنوان عالم و دانشمند و آگاه از عهدین،وارد مدینه شد،و به قدری سخن گفت که اذهان صحابه پیامبر را به خود جلب،و برای اخذ حدیث آماده کرد.سپس با مرکز قدرت، انچنان مربوط شد که عثمان،مشکلات خود را با او در میان میگذاشت.و مثل ابو ذر غفاری را به علّت مخالفت با او توبیخ میکرد.
این بررسی اجمالی از زندگی یک فرد یهودی است که با مکر و حیله،در میان مسلمین برای خود جا باز کرد و به تشویش احادیث پرداخت.کسانی که بخواهند از
سخنان و اندیشههای او آگاه شوند،به کتابهای یادشده در پاورقی،مراجعه فرمایند (1)
حلیة الاولیاء،ج 5،ص 364.و ج 6،ص 48.تذکرة الحفاظ،ج 1 ص 52،الاصابة،
ج 1،ص 186.الکامل،ج 3،ص 177.النجوم الزاهرة،ج 1،ص 9.و شرح ابن ابی
الحدید،ج 3 ص 54،و ج 4،ص 177،147،77،و ج 8،ص 156،و ج 10،ص
22،و ج 12،ص 193،191،181،و ج 18،ص 36.
.کعب احبار در سال 34 هجری درگذشت و روایاتی بیاساس را که همگی اسرائیلیات است،در میان مسلمانان پخش کرد.پس از مرگ او مسلمانان به یک اسرائیلی دیگر،گرفتار شدند که بسان سلف خویش در پخش روایات اسرائیلی سعی بلیغ داشت و آن«وهب بن منبه»است.
ذهبی مینویسد:«او در آخر خلافت عثمان چشم به جهان گشود،مطالب زیادی از کتب یهود نقل کرد،و در سال 114 درگذشت»و نیز مینویسد:«او دانشمندی بود از اهل یمن،که در سال 34 متولد شد،اطلاع وسیعی از عهدین داشت و در این مورد زحمت زیاد کشیده بود».بخاری و مسلم در صحیحهای خود،از او به وسیله برادرش«همام»نقل حدیث کردهاند (2).«کتاب زندگی پیامبران به نام«قصص الابرار و قصص الاخیار»از او به جا مانده است» (3).
ای کاش او در مرز داستانسرایی توقف میکرد و با عقائد مسلمین بازی نمیکرد.او در کشمکش مسالۀ جبر و اختیار،از طرفداران حکومت تقدیر بر همه چیز است.حماد بن سلمه از ابو سنان نقل میکند،از«وهب بن منبه»شنیدم که
میگفت:من مدتها،معتقد به تأثیر قدرت و مشیت انسان بودم تا اینکه هفتاد و اندی کتاب از کتابهای پیامبران خواندم که همگی با هماهنگی خاصی میگویند:هر کس برای خود اختیار قائل باشد،کافر شده است،از این جهت این نظریه را ترک گفتم.
طرفداری از جبر و نفی مشیت و اختیار،و انکار هر نوع«قدرت»(مقصود قدرت و مشیت انسان است)،آتشی بود که در اواخر قرن اول هجرت،در میان مسلمین برافروخته شد و آنان را به دو فرقه ممتاز درآورد.آتشبیار این معرکه وهب بن منبه بود،وگرنه چگونه میتوان به صحت بعثت پیامبران و صحت تکلیف معتقد بود،ولی برای انسان اختیار و آزادی قائل نشد(البته اختیار غیر از تفویض امور به خود انسان است).
اگر کعب احبار و وهب منبه،در پوشش دانشمندان یهودی وارد حوزۀ اسلام شدند،«تمیم اوسی»بهعنوان شخصی آگاه از عهد جدید،در میان مسلمانان به فعالیت پرداخت.وی در خانوادهای مسیحی چشم به جهان گشود و در سال نهم هجرت،اسلام آورد،او نخستین کسی است که به اجازه عمر،در مسجد پیامبر به صورت ایستاده داستان گفت.
فرصتطلبی این گروه و سادهاندیشی مسلمانان،سبب شد که قسمت اعظم مطالب عهدین،به صورت قصص انبیاء و تفسیر آیات مربوط به خلقت انسان و جهان،وارد حوزههای حدیثی و تفسیری گردد،در حالیکه پیامبر گرامی، مسلمانان را به شدت از سئوال و پرسش از اهل کتاب بازداشته بود.
خود ابو هریره«شاگرد کعب»،میگوید:«اهل کتاب،تورات را به زبان
عبری میخواندند و به عربی ترجمه میکردند.پیامبر دستور داد که مسلمانان،آنان را نه تصدیق کنند و نه تکذیب و به آنان بگویند ما به خدا و به آنچه بر شمار نازل کرده است ایمان داریم» (1)
صحیح بخاری،باب اعتصام به کتاب و سنت،ج 9،ص 111.
.ابن عباس بر ریزهخواران دانش علماء اهل کتاب نهیب میزند،و میگوید:«چگونه از اهل کتاب سئوال میکنید،کتاب شما که بر پیامبر خدا فرستاده شده،تازهترین کتاب،و هنوز جوان است و پیر نشده است و به شما خبر داده است که علماء اهل کتاب،کتاب خدا را دگرگون کردهاند و کتابی را شخصا نوشته و گفتهاند که این کتاب خدا است،تا آن را به بهای کمی بفروشند.آیا پیامبر، شماها را از سئوال و پرسش از آنان نهی نکرده است؟به خدا سوگند،از آنان کسی را ندیدم،از آنچه که بر شما نازل شده است،بپرسد».
این روایات حاکی است که پیامبر،مسلمانان را از این نوع آمیزشهای علمی بازداشته است و علت آن نیز روشن است.
بنابراین،حدیثی که ابو هریره از پیامبر نقل میکند-که از بنیاسرائیل سخن نقل کنید (2)،یا دروغ است یا مربوط به مواردی است که از خارج بر صحت آن آگاه باشیم.
خوشبینی مسلمانان،به قهرمانان اساطیر از احبار و رهبان،سبب شد که بافتههای آنان هرچند به قیمت اهانت به پیامبران تمام شود،در کتب حدیث به عنوان روایات منتخب از شش صد هزار حدیث،وارد شود.اگر باور نمیکنید،به
حدیث زیر توجه فرمایید که بخاری آن را در صحیح خود،و احمد در مسند،از ابو هریره،تلمیذ کعب،نقل کردهاند.
«کلّ نبیّ یطعن الشیطان فی جنبه باصبعه حین یولد،غیر عیسی بن مریم ذهب یطعن فطعن فی الحجاب» (1)
صحیح بخاری،ج 4،«بدء الخلق،باب قول اللّه»،«و اذکر فی الکتاب مریم»ص 164.
مسند احمد،ج 2،ص 523. [1]
.«هنگام تولد هر پیامبری،شیطان با انگشت خود به پهلوی او میزند،جز عیسی بن مریم-آنگاه که متولد شد-شیطان به سراغ او رفت که همین کار را انجام دهد،-حجابی میان او و مسیح پدید آمد-انگشت شیطان-به جای پهلوی عیسی- به حجاب اصابت کرد».
مس شیطان با بدن پیامبران-به فرض محال-اگر انجام بگیرد،یک مس سادهای نخواهد بود،بلکه تصرف در نفوس و ارواح آنان است تا زمینۀ گناه را در آنان فراهم سازد.
در حالیکه قرآن،این نوع سلطه را نسبت به پیامبران محکوم میکند و خطاب به شیطان،میفرماید:
إِنَّ عِبادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ إِلاّ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغاوِینَ (سورۀ حجر42/).
«بر بندگان من سلطه و راهی نداری مگر بر گروه گمراه».
اتفاقا خود شیطان بر نومیدی خود از بندگان مخلص خدا تصریح میکند و قرآن سخن او را چنین نقل میفرماید:
فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ إِلاّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ (سورۀ ص83/).
«به عزتت سوگند،همگان را اغوا میکنم،جز بندگان مخلصت را».
1) 1)
در این روایت که مسلما زاییدۀ اندیشۀ احبار و رهبان است،حضرت مسیح از قلمرو تصرف شیطان استثناء شده و در نتیجه،محدثان اسلامی ناخودآگاه،بر برتری حضرت مسیح نسبت به خاتم پیامبران صحه گذاردهاند.
مسلم در صحیح خود،راجع به تمیمداری،داستانی نقل میکند که در لسان محدثان،به داستان جساسه معروف است.ناقل داستان فاطمه دختر قیس،و خواهر ضحاک بن قیس است.براساس این داستان،پیامبر مردم را در مسجد خود گرد میآورد که به سخنان این راهب تازه مسلمان گوش فرا دهند،تا ببینند آنچه که پیامبر،درباره دجال مسیح گفته است،این تازه مسلمان،آن را به رأی العین دیده و لمس کرده است.
فاطمه میگوید:«به فرمان پیامبر،دستور«الصلاة جامعة»سر داده شد،و مردم برای اقامه نماز به مسجد ریختند،پس از اقامه نماز،پیامبر،روی منبر قرار گرفت و رو به مردم کرد و گفت:میدانید چرا شما را به مسجد دعوت کردم؟ گفتند:خدا و رسول او آگاه است.پیامبر فرمود:نوید و بیمی در کار نیست، دعوت کردم که بدانید«تمیمداری»،نصرانی بود و الان اسلام آورده است.او داستانی را نقل میکند که با آنچه من درباره مسیح دجال گفتهام،کاملا مطابق است.آنگاه پیامبر به تمیم،اجازه سخن گفتن میدهد و او سخنان خود را چنین آغاز میکند:
من با گروهی که تعداد آنها به سی نفر میرسید و همگی از قبیلههای «لخم»و«جذام»بودند،سوار کشتی شدیم:
امواج دریا با کشتی ما،یک ماه تمام بازی کرد و سرانجام در کنار جزیرهای
پهلو گرفت و ما به آنجا وارد شدیم،ناگهان جنبندهای پرمو با ما روبرو شد،به حدی که جلو و عقب او تمیز داده نمیشد.از او پرسیدیم،تو کیستی؟گفت،من جساسهام،گفتیم،«جساسه»چیست؟او از شناسایی خویش خودداری کرد،ولی گفت،وارد این دیر شوید،کسی در آنجا است که به ملاقات شما علاقمند است:
-او نام مردی را برد،که گمان کردیم که وی از شیاطین است-از این جهت وارد دیر شدیم.در آنجا انسان بزرگی را دیدیم که تاکنون انسان به آن بزرگی ندیده بودیم، دستهای او به گردن،سپس به زانوها،آنگاه به پاها،با زنجیر،بسته شده بود.
پس از نقل یک رشته گفتگو میان واردین و آن شخص،وی خود را چنین معرفی کرد:
من مسیح(دجالم).نزدیک است به من اذن دهند تا بیرون بیایم و در روی زمین به سیر و سیاحت بپردازم.به من اجازه داده خواهد شد که به همه جا بروم جز مکه و مدینه،هر موقع بخواهم به یکی از این دو شهر وارد شوم،فرشتگان دست به شمشیر،مرا از ورود به آن دو شهر بازمیدارند،و هر گوشهای از آن دو شهر را فرشتگان حراست میکنند:
در این موقع،پیامبر،با عصای چوبی که در دست داشت،به مدینه اشاره کرد و گفت:مردم اینجا«طیبه»است.آیا من به شما از این مسیح سخن نگفته بودم؟مردم گفتند:آری:
سپس پیامبر فرمود:گفتار«تمیم داری»مرا به شگفت واداشت،زیرا با آنچه که گفته بودم موافق بود» (1)
صحیح مسلم،ج 8،باب«دجّال»،ص 205-203.در کتابهای حدیثی این نوع
احادیث فراوان است.
.این گفتار،گزیدهای از داستان نسبتا مفصلی است،که برای رعایت اختصار
1) 1)
به این صورت نقل شد.
ما درباره این حدیث سخن نمیگوییم؛ولی شایسته است نیروی دریایی کشورهای بزرگ جهان با تلاش پیگیر از وجود چنین جزیره که«مسیح دجال»در آن جا گرفته و در بند است تحقیق کنند.خواه چنین جزیرهای وجود داشته باشد یا نه، ولی میدانیم پیامبر عظیم الشأن اسلام که خدا درباره او میفرماید:
وَ عَلَّمَکَ ما لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ وَ کانَ فَضْلُ اللّهِ عَلَیْکَ عَظِیماً (سورۀ نساء113/).
«آنچه را که تو نمیدانستی به تو بیاموخت،همانا فضل خدا درباره تو بزرگ است»،هرگز برای جلب نظر مردم،به گفتار یک مسیحی تازه مسلمان،استشهاد نمیکند و او را به داوری نمیطلبد.ولی چه میتوان کرد...
بنابراین،تعجب نخواهید کرد وقتی بدانید داستان خلقت آدم و حوا،در تفسیر طبری،کپیه تورات محرّف است.و قهرمان این نوع تفسیرها،وهب بن منبه میباشد.
همچنین است وضع و حال داستانهای دیگری که ریشههای اسرائیلی و مسیحی دارند.
برخورد
با فرهنگهای بیگانه
پیامبر گرامی به ملکوت اعلی پیوست،مسلمانان برای گسترش اسلام به فتوحات پرداخته و ملّتهایی را که دارای تمدن و فرهنگ خاصی بودند،مغلوب خود ساختند.در میان مسلمانان افرادی بودند که به فراگیری علوم و فنون و ادبیات ملل مغلوب علاقه داشتند،همین علاقه آنان را به مذاکره و گفتگو و سپس ترجمۀ کتابهای آنان،به زبان عربی واداشت.
اندیشههای علمی متفکران در قلمرو اسرار گیتی،از گنجینههای ارزشمندی است که خلف باید از آن بهره بگیرد.خداوند در کتاب خود،تفکر و تدبر در رازهای خلقت و قوانین پیچیده آن را از نشانههای خردمندان میشمارد.
إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ لَآیاتٍ لِأُولِی الْأَلْبابِ اَلَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلی جُنُوبِهِمْ وَ یَتَفَکَّرُونَ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (سورۀ آل عمران190/ و191).
«در آفرینش آسمانها و زمین و گردش شب و روز،برای خردمندان آیات و
نشانههایی است،آنان که خدا را ایستاده و نشسته و به پهلو خفته،یاد میکنند و در آفرینش آسمانها و زمین میاندیشند».
باید به علوم و اندیشههای انسانها،آنگاه که کلید زندگی و مایه بهرهگیری صحیح از مواهب الهی باشد و انسان را در قلمرو عقل نظری و عملی یاری کند، بهاء داد و به سخنان مفید و سودمند اندیشمندان در هر زمان و مکان،گوش فرا داد و آنها را به کار بست.چنانکه میفرماید:
فَبَشِّرْ عِبادِ اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ (سورۀ زمر17/-18).
«بندگانم را نوید ده،آنان که سخنان را میشنوند،و از بهترین آنها پیروی میکنند».
اگر او در کتاب خود،به فراگیری دانش و تحصیل علم دعوت میکند، اولیاء او نیز پیوسته مسلمانان را به کسب دانش فرمان دادهاند،هرچند آن دانش در دورترین نقاط جهان،قرار داشته باشد.چنانکه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میفرماید:
«اطلبوا العلم و لو بالصین-دانش را فرا گیرید هرچند در سرزمین چین باشد».
بر این اساس،مسلمانان هوشمند،بر آن شدند تا معارف یونان و روم را که در سرزمین مصر و ایران و سوریه منتشر بود،بیاموزند،و آنگاه که بر خزائن علوم یونانی دست یافتند،همه را از زبان سریانی به عربی برگرداندند (1)
کامل ابن اثیر،ج 5،ص 294،و رخدادهای سال 240.
.مسأله برگرداندن علوم یونانی،رومی و ایرانی به زبان عربی،در دوره امویان آغاز شد و در دوره بنی عباس به اوج خود رسید.تاریخ،هرچند خالد بن یزید بن معاویه را نخستین مترجم معرفی میکند (2)،ولی حق این است که او مترجم
نبوده،بلکه مشوق این کار بوده است.زیرا او به دلیل علاقهای که به علم کیمیا داشت،از دانشمندان مصر خواست،کتابهای کیمیا را از یونانی و قبطی به عربی بازگردانند.
ترجمۀ علوم بیگانگان سه دوره داشت:
دوره نخست،از زمان خلافت منصور(136)تا زمان مرگ هارون(193) ادامه داشت و برخی از کتابهای پزشکی،در این مقطع به عربی برگردانده شد.
دوره دوم،از آغاز حکومت گسترده مأمون(198)شروع میشود و تا پایان قرن سوم(300)ادامه مییابد.در این دوره،کتابهای افلاطون و ارسطو و کتابهای مربوط به منطق،فلسفه و دیگر رشتهها ترجمه گردید.
دوره سوم،از اوّل قرن چهارم شروع میشود و تا سال 400 به پیش میرود (1)
عصر المأمون،احمد فرید رفاعی،ص 370 با تلخیص.
.این ترجمهها با سود و زیان به هم آمیخته بود.زیرا هرچند به تمدن اسلامی تحرک و قدرت بخشید و آن را به اوج کمال خود رسانید،ولی در عین حال خالی از پیآمدهای ناخواسته نبود.خصوصا که این کار به وسیله افرادی انجام میگرفت و یا نتیجه آن در اختیار افرادی گذارده میشد که هیچ نوع مصونیت فکری در برابر آثار سوء آن نداشتند،بل تحت تأثیر آن قرار میگرفتند.از اینروی،گروهی با خواندن این ترجمهها و یا قیام به نشر و ترجمه آنها،در تاریکی الحاد فرو میرفتند.تاریخ از افرادی مانند ابن ابی العوجاء،حماد بن عجرد،یحیی بن زیاد،و مطیع بن یاس و عبد اللّه بن مقفع و دیگران،یاد میکند که به خاطر عدم مصونیت در برابر سموم این کتابها،به الحاد گراییده و مروّج افکار ملاحده شدند.
نهضت ترجمه،در عصر امویان و عباسیان،ضابطه خاصی نداشت و هدف،نقل دانش رومی و یونانی و قبطی و ایرانی،به زبان عربی بود،هرچند
1) 1)
بخشی از محتویات آن با اصول مسلم اسلام سازش نداشته باشند.متون علمی و فلسفی،از نظر افکار الحادی به پایهای بود که حتی خود مسیحیان اجازه نمیدادند که این کتابها در اختیار مستضعفین فکری(مسیحی)قرار گیرد.
«سیوطی»،در اینجا،داستانی را نقل میکند که میتواند شاهد گفتار ما باشد.وی مینویسد:«مأمون نامهای به حاکم مسیحی«سیسیل»نوشت و از او درخواست کرد تا کتابخانه آن شهر را به بغداد منتقل کند.آن زمان در آنجا کتب علمی و فلسفی فراوانی وجود داشت.حاکم«سیسیل»موضوع را با بزرگان شهر در میان نهاد.یکی از مشاوران او که روحانی مسیحی بود و از نظر مراتب،به درجه «بطریقی»رسیده بود،به حاکم گفت:هرچه زودتر این کتابها را روانه سرزمین مسلمانان کن،زیرا این کتابها هر کجا برود و به هر کشوری انتقال یابد،عقیده مردم آنجا را فاسد میسازد.حاکم به همین دلیل،همه کتابها را برای مأمون فرستاد» (1)
اصول المنطق و الکلام جلال الدین سیوطی،ص 7 و 8.
.مترجمان و مشوقان و حامیان ترجمهها،غالبا افرادی غیر مسلمان بودند و مسلمانان کمتر،به این کار علاقه نشان میدادند.در قرون نخست اسلامی، متخصصان علوم پزشکی،یا مسیحی و یا یهودی بودند و کمتر اتفاق میافتاد که مسائل کلیدی این علوم،به دست مسلمانان بیفتد.به همین دلیل، پزشکان مسیحی،در ضمن طبابت،عقیده مسلمانان را به باد مسخره میگرفتند و از ضعف و ناتوانی روحی مریض،برای سست کردن ایمان مذهبی او بهرهبرداری میکردند.
مسعودی مینویسد:«در زمان«هارون»،پزشک معروفی بود که در باطن، دهری و مادی بود،ولی در ظاهر،به مذهب اهل سنت تظاهر میکرد و هر روز
1) 1)
گروهی از بیماران،با شیشههای مملو از ادرار(که نشاندهنده خصوصیات بیماری آنان بود)،به مطب او میآمدند.او از ضعف روحی آنان سوء استفاده میکرد و مثلا میگفت:ای مسلمانان،شما در کتاب خود میخوانید،سود و زیان از جانب خداست،پس چرا پیش من میآیید و سود و زیان خود را از من میجویید؟ بروید نزد خدا و از او بخواهید به شما شفا دهد،تا رفتارتان مطابق گفتارتان باشد.
در چنین شرایطی،گروهی با عصبانیت مطب را ترک گفته و عطای او را به لقایش میبخشیدند،ولی گروهی دیگر که از نظر روحی در حد پایینتری بودند، میماندند تا شیشههای آنان را ببیند و به معالجه آنان بپردازد.طبیب دهری،هنگام معالجه،به بیمار مسلمان میگفت:ایمان تو ضعیف است،اگر به خدا توکل میکردی،خدا تو را بهبود میبخشید» (1)
مروج الذهب،ج 3،ص 325.
.به علت همین تبلیغات سوء بود که مراکز درمانی مسیحیان شلوغتر از مراکز مسلمانان بود،تو گویی علم و دانش با مذهب خاصی گره خورده است و تا انسان یهودی یا مسیحی نباشد،نمیتواند علوم پزشکی را فراگیرد.
«جاحظ»در کتاب«البخلاء»مینویسد:
مطب پزشکی بنام«اسد بن جانی»،به کسادی گرایید،کسی به او گفت:
امسال سال وبا است،ولی مطب تو کاملا خلوت است.پزشک مسلمان،در پاسخ او گفت:من نزد مبتلایان به وبا،مسلمان هستم و پیش از آنکه پزشک شوم،بلکه پیش از آنکه به دنیا بیایم،عقیده مردم این بود که مسلمانان،در امر پزشکی نمیتوانند استاد شوند.نام من«اسد»است و باید نام من«صلیب»و یا«جبرئیل»و یا«ابراهیم»باشد.من ردای پنبهای به تن دارم،و باید برای تشبه به پزشکان مسیحی،ردای حریر سیاه بپوشم،زبان من عربی است و باید به زبانی سخن گویم
1) 1)
که زبان اهل جندیشاپور باشد» (1)
نهضت ترجمه،به نقل از البخلاء جاحظ،قاهره،دار المعارف،ص 109.
.این جریانها حاکی است که انتقال این کتابها و ترجمهها و رفتوآمد دانشمندان مسیحی و یهودی،که در امر پزشکی و غیره،سرآمد روزگار بودند در میان مسلمانان،دو نوع پیآمد نامطلوب دربر داشت:
1-محتویات این کتابها،در مواردی با اصول اسلام تطبیق نمیکرد و در نتیجه،بر مشکلات فکری مسلمانان میافزود و مبادی الحاد را تقویت میکرد و موجب پیدایش شبهات و مذاهب کلامی میگشت.
2-دانشمندان ملل مغلوب،به خاطر تسلط بر علوم پزشکی،ملل مسلمان را تحقیر میکردند و از این طریق،ایمان گروهی را متزلزل میساختند.و این دو آفت،در برابر سودی که تمدن اسلامی از این کتابها برد،قابل چشمپوشی نبود.
علمای اهل سنت بالاخص محدثان،در برابر این نوع علوم وارداتی،جبهه گیری کرده و به تحریم آنها پرداختند و همیشه از نیروی منفی که آسانترین راه مبارزه است بهره میگرفتند.در حالیکه گروه دیگر،بدون قید و شرط،این نوع کتابها را ترجمه میکردند و بر اثر پاداش خلفاء و غیره به مال و منالی میرسیدند.
جبههگیری مطلق در برابر علوم،کار نااستواری بود.علم برای خود حد و مرزی نمیشناسد و دانشهای بشری مربوط به همۀ انسانها است.از طرف دیگر، باز گذاردن دست مترجمان و مشوقان،در ترجمه و پخش هر کتاب خارجی،مایه زیانها و آسیبهای عقیدتی است.در اینجا لازم بود افراد هوشمند از مسلمانان،راه سومی را برگزینند و با تأسیس لجنهای،کتابهایی را برای ترجمه
1) 1)
برگزینند که مورد تأیید آن لجنه باشد.
در هرحال،انتقال فرهنگ بیگانه و علوم تجربی به میان مسلم آنان،یکی از علل پیدایش مکاتب و مذاهب است.مسأله«قدم قرآن»و مخلوق نبودن آن،چیزی است که از مسیحیان وارد حوزه اسلامی شد.مأمون در یکی از نامههای خود به این فکر وارداتی اشاره میکند و میگوید:«قائلان به قدم قرآن میخواهند خود را به قائلان قدیم بودن مسیح،همانند سازند».آنگاه این آیه را یادآور میشود:
یُضاهِؤُنَ قَوْلَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَبْلُ ... (سورۀ توبه30/).
«آنان با این سخن میخواهند سخنانی چون کافران گذشته گفته باشند» (1)
به تاریخ طبری،ج 7،ص 198،ط اعلمی،مراجعه شود.
.در اینجا باید از کوششهای توانفرسا و ارزنده دو گروه از امت اسلامی تقدیر کرد.زیرا هردو،افراد ماهر و آسیبناپذیری را تربیت کردند تا پاسخگوی این شبهات باشند.آن دو گروه عبارتند از:
1-پیشوایان معصوم شیعه،که در طول تاریخ،با مناظرات خود و پرورش شاگردان مبرز و ماهر در علم کلام،توانستند در برابر رواج الحاد مقاومت کنند.
تاریخ،اسامی شخصیتهای بزرگ کلامی شیعه را در قرنهای دوم و سوم،ضبط کرده است که هریک از آنان ستارۀ درخشندهای در آسمان علم کلام و عقائد میباشند،مانند هشام بن حکم،ابو جعفر،مؤمن الطاق،جابر بن یزید،ابان بن تغلب،یونس بن عبد الرحمان،فضال بن حسن بن فضال،محمد بن خلیل سکاک،ابو مالک ضحاک و خاندان بنی نوبخت.
2-گروه معتزله،که با بهکارگیری اصول عقلی،توانستند در برابر امواج الحاد مقاومت کرده و در مناظرهها بر دشمن پیروز شوند.معتزله،پیوسته از طرف
1) 1)
دو دسته در فشار بودند.
اول،دشمنان داخلی که اهل حدیث بودند و راه و روش معتزله را در دفاع از اصول و معارف اسلام نمیپسندیدند و پیوسته میگفتند،باید برای اثبات هر اصلی آیه و حدیثی را خواند.
دوم،دشمنان خارجی که همان ملاحده،و زنادقه و شاگردان آنان بودند و همواره در مناظره،محکوم گروه«معتزله»میشدند.
تا اینجا با عوامل پنجگانه پیدایش مذاهب کلامی آشنا شدیم،فقط عامل دیگری باقی مانده است و آن عامل اجتهاد در برابر نص است که کاربرد بیشتر آن در مسائل فقهی بود.
اجتهاد
در برابر نص
یکی از نشانههای ایمان،این است که انسان آنچه را که از جانب خدا،به عنوان برنامه عملی وارد شده است،از صمیم دل پذیرا باشد،آنگاه بر طبق آن عمل کند.بگونهای که عمل بهصورت ظاهر،بدون پذیرش باطنی،کافی نیست.
فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتّی یُحَکِّمُوکَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً (سورۀ نساء65/).
«نه،به خدا سوگند،هرگز مؤمن نخواهند بود،مگر اینکه تو را در اختلافات خود،داور قرار دهند.و از داوریهای تو،احساس حرج و ناراحتی نکنند و آن را از صمیم دل پذیرا باشند».
آیه شریفه،گواه روشنی است بر اینکه فرد در صورتی در جرگه مؤمنان واقعی قرار میگیرد که در او یک حالت درونی،به نام تسلیم نسبت به آنچه که پیامبر میفرماید،پدید آید.پس هرنوع عمل،منهای تسلیم قلبی،در تحقیق پدیده کافی نیست.اگر کسی با این آیه بر«لزوم موافقت قلبی»،گذشته از عمل،استدلال
کند،استدلال شایسته کرده است (1)
در علم اصول فقه،اوایل مباحث عقلیه،بحثی است به نام«التزام قلبی به احکام خدا»و
اینکه آیا چنین التزامی لازم است،یا تنها عمل به احکام کافی است،هرچند در قلب به آن
ملتزم نباشیم.آیه یادشده،میتواند دلیل روشنی بر لزوم آن باشد.
.در این قسمت،فرقی میان قرآن و گفتار پیامبر نیست.پیامبر گرامی در سال ششم هجرت برای انجام مراسم«عمره»با گروهی قریب به یک هزار و چهارصد نفر، حرکت کرد،و در سرزمین«حدیبیه»،به وسیله مشرکان قریش،از پیشروی آن حضرت به سوی مکه جلوگیری شد.پس از مذاکرات و رفتوآمد هیئتهایی از طرف قریش،سرانجام،مسأله به صلح انجامید و پیمان صلح نیز در چند ماده نوشته شد.در این موقع،عمر بن خطاب،در حالیکه از خشم لبریز شده بود، صلح را به باد انتقاد گرفت و به ابی بکر گفت:مگر محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم رسول خدا نیست؟ مگر ما مسلمان نیستیم،مگر قریش مشرک نیستند؟پس چرا در دین خود،به ذلت تن در دهیم؟ (2).
چنین اعتراضی با مقام تسلیم سازگار نبود.البته به هنگام مشورت باید اظهار نظر کرد،ولی به هنگام تصمیمگیری،تصمیم پیامبر مقدم است.از همین روی، قرآن،نخست دستور مشورت میدهد و میفرماید: وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ ،آنگاه در مقام تصمیمگیری،تنها پیامبر را مورد خطاب قرار میدهد و میفرماید: فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ (3)«آنگاه که تصمیم گرفتی بر خدا توکل کن».
بنابراین،یک فرد مسلمان باید نسبت به آنچه از وحی به او میرسد، مطیعتر از مرده در برابر دستان شوینده(غسّال)باشد.ولی اکنون خواهیم دید که برخی به مصلحتگرایی پرداخته و نصوص الهی را کاملا تأویل کردند.
پیامبر گرامی در آخرین لحظات زندگی خود درخواست قلم و کاغذ فرمود تا چیزی بنویسد که امت،پس از وی گمراه نشوند.ولی متأسفانه گروهی در این مورد نظر خود را بر نص،مقدم داشته،و گفتار پیامبر را به صورتی بس ناهنجار،تفسیر کردند.
«بخاری»در صحیح خود از ابن عباس نقل میکند:«وقتی بیماری پیامبر شدت یافت،فرمود:برگی بیاورید تا برای شما چیزی بنویسم که پس از من گمراه نشوید.عمر گفت:بیماری بر پیامبر غلبه کرده و کتاب خدا پیش ماست.در این هنگام اختلاف در میان صحابه پدید آمد.پیامبر فرمود:برخیزید و پیش من به نزاع نپردازید.ابن عباس میگوید:مصیبت روزی آغاز شد که از نوشتن نامه پیامبر جلوگیری کردند» (1)
صحیح بخاری،کتاب علم،باب کتابة العلم،ج 1،ص 30.
.بخاری در جای دیگر سخن معترض را به صورت ناهنجارتری،نقل میکند، ولی نامی از گوینده آن نمیبرد و میگوید:مردی از حاضران گفت:«انّ الرّجل لیهجر» (2).این مرد(پیامبر)هذیان میگوید!
در این مورد اندیشه شخصی،بر گفتار پیامبر که از نظر قرآن،معادل کتاب خدا است،مقدم شد،و اجتهاد به جای اینکه در خدمت تفسیر و تحرک بخشیدن به نصوص درآید،آن را به عقب راند.
2-پیامبر گرامی در آخرین روزهای زندگی خود«اسامة بن زید»را به فرماندهی سپاهی برگزید و بزرگانی از مهاجر و انصار،از جمله خلیفه اول و دوم را
در این سپاه مأموریت داد،ولی تنها دو روز از این جریان گذشته بود که تب،پیامبر را فراگرفت،اکثریت قابل ملاحظهای،فرمان پیامبر را نادیده گرفته و به بهانه اینکه او بیمار است و مدینه نیاز به حفاظت و حراست،دارد،به مصلحتگرایی پرداخته و نص او را ندیده گرفتند و پس از خروج از مدینه و حضور در اردوگاه«جرف»،بار دیگر به مدینه بازگشتند و همین امر موجب ناراحتی شدید پیامبر شد (1)
النص و الاجتهاد،ص 20-21.
.گردآوری تمام موارد این نوع اجتهاد،پس از رحلت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بیش از آنست که در این بخش بگنجد،ما تنها نمونههایی را متذکر میشویم:
3-قرآن به روشنی یکی از موارد صرف زکات را«المؤلفة قلوبهم»میشمارد.و میفرماید:
إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساکِینِ وَ الْعامِلِینَ عَلَیْها وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ (سورۀ توبه20/-21).
«زکات،از آن تهیدستان و بینوایان و کارگزاران آن و کسانی است که قلوب آنان با دادن زکات،به اسلام متمایل میشود».
ولی متأسفانه،در همان آغاز حکومت ابی بکر،این گروه،به بهانۀ بینیازی،نسبت به سهم خود،از زکات محروم شدند و مصلحتگرایی بر نص قرآن مقدم شد.در نتیجه حکم الهی در طول چهارده قرن زیر پا گذاشته شد.
4-نه تنها سهم«المؤلفة قلوبهم»،از لیست زکاتبگیران حذف شد،بلکه سهم«ذی القربی»نیز از لیست خمسبگیران،محو گردید.خمس غنائم،به
1) 1)
تصریح قرآن،از آن خدا و پیامبر و بستگان اوست (1)
سورۀ انفال،آیۀ 41.
.وقتی ابو بکر،زمام خلافت را به دست گرفت،دو سهم را،حذف کرد یکی سهم پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را،به بهانۀ این که او مرده است و دیگری سهم بستگان او را.اینها،نمونههایی از تأویل نصّ و تقدیم اغراض شخصی بر وحی الهی است که خود یک رشته مذاهب فقهی را پدید آورد.
مرحوم«شرف الدین عاملی»،در اثر ارزنده خود به نام«النص و الاجتهاد»، بیش از هفتاد مورد از این دست را یادآور شده که یاران پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و گروهی که پس از آنان آمدند،مصلحت را بر نص؛و غرض شخصی را بر وحی الهی مقدم داشتند.
1) 1)
با قدریّه،معتزله،مرجئه و رافضه
در بحثهای مربوط به«ملل و نحل»و عقائد طوایف اسلامی،با واژههایی مانند«قدریه»،«مرجئه»،«معتزله»و«رافضه»و...بطور گسترده روبرو میشویم، مفاد بخشی از این اصطلاحات،روشن،و بخشی دیگر نیاز به توضیح دارد.این الفاظ چهارگانه که هریک نشاندهندۀ گروهی از امت اسلامی و بیانگر عقیده آنان است،از نظر«ریشه»نامگذاری،در هالهای از ابهام قرار دارد.بهمین جهت،در این بخش،به توضیح آنها میپردازیم:
«قدریه»منسوب به«قدر»به معنی«تقدیر»است و«تاء»آخر کلمه نشانه انتساب به طائفه است یعنی«طائفه قدریه».
محدثان اسلامی،یادآور میشوند که این واژه در حدیث پیامبر وارد شده و ما در این جا به نقل احادیثی میپردازیم که در یکی از صحاح ششگانۀ اهل
سنت،وارد شده باشد و از نقل متونی که در کتابهای دیگر وارد شده است خودداری میکنیم.کسانی که بخواهند به این قسم از متون واقف شوند،به کتابهای«الموضوعات»ابو الفرج ابن جوزی و«اللئالی المصنوعه»سیوطی مراجعه فرمایند (1)
اللئالی المصنوعه فی الاحادیث الموضوعة،ج 1،ص 256-262.
.هرگاه اسناد احادیث صحاح،روشن شد،وضع روایات دیگر خودبهخود روشن میگردد.اینک متونی که در سنن ابو داوود و سنن ترمذی وارد شده و در جوامع حدیثی گرد آمده است:
1-«القدریة مجوس هذه الامة،ان مرضوا فلا تعودوهم و ان ماتوا فلا تشهدوهم».
«گروه قدریه مجوسان این امت میباشند،اگر بیمار شدند از آنان عیادت نکنید و اگر مردند،در تشییع جنازه آنان حاضر نشوید».
2-«لا تجالسوا اهل القدر و لا تفاتحوهم».
«با گروه قدریه،نشست و برخاست نکنید و با آنان به مناظره نپردازید».
3-«صنفان من امتی لیس لهم فی الاسلام نصیب المرجئة و القدریة».
«دو گروه از امت من نصیبی در اسلام ندارند،مرجئه و قدریه».
سخن پیرامون این احادیث از دو جهت حائز اهمیّت است:
الف-بررسی سند احادیث و وضع راویان آنها.
ب-تبیین مقصود از«قدریه»،بر فرض صحّت احادیث.
از نظر حدیثشناسان،هیچ یک از این سه حدیث،صحیح و قابل اعتماد
1) 1)
نیست و برخی،آنها را از موضوعات و مجهولات میدانند (1)
تعلیق جامع اصول الاحادیث،ج 10،ص 526،به نقل از حافظ سراج الدین قزوینی،در
کتاب مصابیح.و اللئالی مصنوعه سیوطی،ج 1،ص 258.
.حدیث نخست را«ابو داوود»در سنن خود به سندی که در پای نوشت، (2)
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم.(سنن ابی داوود،حدیث 4691).
ملاحظه میفرمایید،نقل کرده است.در این سند،سلمة بن دینار،حدیث را از عبد اللّه بن عمر نقل میکند،در صورتی که این دو نفر اصلا یکدیگر را ملاقات نکردهاند (3).قطعا میان این دو،واسطهای بوده است که از سند افتاده است و این قسم از احادیث را«منقطع»مینامند (4).سلمة در موارد دیگر،از عبد اللّه بن عمر با وسائط نقل میکند.و در مواردی نیز که نام وسائط را میبرد،واسطهها قابل اعتماد نیستند (5).حدیث دوم را نیز ابو داوود از سنن خود،به سندی که در پاورقی مشاهده میکنید نقل میکند (6)
حکیم بن شریک،از یحیی بن میمون حضرمی،از ربیعه الجرئی،از ابو هریره،از عمر بن
الخطاب،از پیامبر اکرم.(سنن ابی داوود،حدیث 4710).
.حکیم بن شریک هذلی بصری،که در این سند آمده است،فرد مجهول و ناشناختهای است (7).
این حدیث،در غیر صحاح به سندهای دیگری نیز نقل شده است که همگی
1) 1)
2) 2) موسی بن اسماعیل،از عبد العزیز بن ابی حازم،از سلمه بن دینار،از عبد اللّه بن عمر،از
3) 3) اللئالی المصنوعة،ج 1،ص 258.
4) 4) وجیز شیخ بهائی در درایه،ص 4.
5) 5) تعلیق جامع الاحادیث،ج 10،ص 521.
6) 6) احمد بن حنبل،از عبد اللّه بن یزید مقری،از سعید بن ابی ایوب،از عطاء بن دینار،از
7) 7) تعلیق جامع الاصول،ج 10،ص 526.
ضعیفند و شایسته استدلال نیستند.
ابن عدی،این حدیث را به سندی از ابو هریره نقل کرده است و در سند او، جعفر بن الحارث است که محققان رجالی درباره او میگویند:«لیس بشیء».
احادیث او بیارزش است.
خیثمه در مسند خود،آن را به سندی از ابو هریره نقل میکند،و در سند او، «غسان بن فاقد»است که کاملا فرد مجهول و ناشناختهای است.«دار قطنی»به طریق سومی نقل میکند که غالب راویان آن،مجهول و ناشناخته میباشند (1)
اللئالی المصنوعة فی الاحادیث الموضوعة،ج 1،ص 257-258.
.حدیث سوم را ترمذی در سنن خود به سندی که در پای نوشت آمده،نقل میکند (2)
عکرمه،از عبد اللّه بن عباس،از پیامبر.(سنن ترمذی،ج 4،کتاب القدر،باب 13،
حدیث 2149).
.در این سند دو راوی مجهول و ناشناخته،به نامهای علی بن نزار،و نزار (فرزند و پدر)،و یک ضعیف به نام قاسم بن حبیب،وجود دارد.گذشته از این، خود عکرمه از وضّاعان حدیث است که از زبان ابن عباس،دروغهایی را سرهم و نقل میکرد.پس با این احادیث ضعیف-از نظر سند-،نمیتوان برخی از طوائف اسلامی را مرتد و یا دور از اسلام خواند.اکنون موقع آن رسیده است که به تفسیر مضمون آن بپردازیم.
قائلان به«قضاء»و«قدر»و نافیان آن،هریک میکوشند که مخالفان خود را
«قدریه»بنامند.اهل حدیث و«حنابله»و سپس«اشاعره»که در مسأله«تقدیر»راه «افراط»پیمودهاند و آن را حاکم بر ارادۀ خدا و انسان و...دانستهاند،میگویند:
مقصود از«قدریه»،نافیان«قضاء»و«قدر»هستند و معتزله پیرو این اصل میباشند.در حالیکه«معتزله»سعی میکنند که ثابت کنند که مقصود از آن، قائلان به قدر هستند.
علاّمه کراجکی(م 449)،مینویسد:در اسامی فرق،لفظی مانند «قدریه»،که همه فرق از آن تبری میجویند،نیافتهام زیرا به حکم اینکه پیامبر، «قدریه»را لعن کرده،هریک از«عدلیه»و«جبریه»میکوشد،دیگری را به قدریه متهم سازد.
ابو الحسن اشعری،پس از بازگشت از«اعتزال»و روی آوردن به اهل حدیث و بعد از بیعت با«ابن حنبل»،در کتاب«ابانه»،معتزله را به محاکمه میکشد و استدلال آنان را با این حدیث بهگونهای رد میکند.وی میکوشد این حدیث را ناظر به اهل اعتزال بداند.معتزله نیز میکوشند حدیث را بر قائلان«قدر»تطبیق کنند.اینک پای سخنان هردو گروه مینشینیم.
از نظر معتزله،گروهی که میگویند:خدا«شر»و«کفر»را مقدر کرده، «قدریه»هستند،نه گروهی که به نفی آن برخاستهاند.
حنابله و اشعاره نیز با وجوه مختلفی میکوشند،رقیبان خود را متهم به قدریه کنند.ما همه این وجوه را یادآور میشویم:
1-«قدریه»کسی است که«تقدیر»را به خود نسبت دهد نه به خدا و بگوید، من خودم طراح کارهای خویش میباشم نه خدا.این گروه،به این نام، شایستهترند،نه ما که هرگز افعال خویش را به خود نسبت نداده و نگفتهایم که ما
تقدیرکننده افعال خویش میباشیم نه خدای ما (1)
الابانه،ص 61.
.این سخن،مغالطهای بیش نیست؛زیرا واژۀ«قضاء»و«قدر»در قرآن و حدیث زیاد آمده است و فاعل آن،خدا معرفی شده است؛مانند إِنّا کُلَّ شَیْءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ (سورۀ قمر49/)«ما همه چیز را به اندازه خاصی آفریدهایم».و در زبان مردم بیش از الفاظ دیگر،به کار میرود و کمتر ملتی است که دم از قضا و قدر نزند.هرگاه در چنین شرایطی گروهی بهعنوان«قدریه»خوانده شدند،طبعا مقصود همان قائلان به قضا و قدر-که در منابع مذهبی و لسان مردم وارد شده است-نه نافیان آن،خواهند بود.
2-لفظ«قدریه»از الفاظی است که از آن،ضد آن اراده میشود،در این صورت مفاد آن،نافیان«قدر»خواهد بود نه مثبتان آن.
این تفسیر،پایه صحیحی ندارد،زیرا تاکنون نظیر آن در ادبیات و لغت عرب مشاهده نشده است و این مطلب مثل این است که بگوییم:مقصود از«عدلیه»و «جبریه»نافیان عدل و جبر است.و بر فرض صحت،نیاز به قرینه دارد که ذهن را از معنی اثباتی آن به سوی معنی منفی آن،منصرف سازد و چنین قرینهای در سخن پیامبر نیست.
3-قدریه،در حدیث،منسوب به«قدر»نیست بلکه منسوب به«قدرت» است و مقصود،کسانی هستند که قدرت انسان را در افعال وی مؤثر و دخیل میدانند.
بنابراین،تلفظ صحیح آن،«قدریه»به ضم«قاف»و سکون«دال»است و نافیان قضاء و قدر،افعال انسان را معلول اراده و اختیار و قدرت و توان او میدانند.
1) 1)
این تفسیر،بسان تفسیر پیش،کاملا بیپایه است،زیرا پیامبر گرامی در مقام تفهیم یک اصل دینی بود،نه در مقام«لغزگویی»و«معما»سازی.اگر مقصود پیامبر چنین گروهی بود،شایسته بود که به جای آن لفظی به کار ببرد،که برای مخاطبان خود قابل فهم باشد.
اصولا باید دید کدامیک از دو مسأله در عصر رسالت مطرح بود،تا سخن پیامبر،ناظر به آن باشد،آیا مسأله قضا و قدر(که ریشه دیرینه در کتب آسمانی دارد)،مطرح بود،یا مسأله تأثیر قدرت انسان در افعال خود،هیچ نشانهای در دست نیست که تأثیر قدرت انسان،در عصر رسالت مطرح باشد،در حالیکه مسألۀ قضا و قدر یک مسأله جهانشمولی است و پیوسته بشر متفکر،با آن دست به گریبان بوده است.
4-نافیان قدر،در لسان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به مجوس تشبیه شدهاند،این گروه بسان مجوس،نیکیها را از خدا،و بدیها را از خود و یا از شیطان میدانند،و به نوعی به ثنویت عقیدهمندند (1)
تاریخ المذاهب الاسلامیه،نگارش ابن زهره،ج 1،ص 124.وی این تفسیر را از مصطفی
صبری،شیخ الاسلام دولت عثمانی که پس از سقوط خلافت،به مصر پناهنده شد،نقل کرده
است.او در آنجا دست به تألیف و نشر کتابی به نام«موقف العقل و العلم و العالم من رب
العالمین و عباده المرسلین»،زد و مناظرات خود را با علمای مصر،از قبیل محمد عبده،سید
محمد رشید رضا،و فرید وجدی،و مصطفی مراغی،در آن کتاب آورده و آنان را به ضعف
ایمان و عقیده متهم ساخته است.کتاب در سال 1369 در قاهره،در سه جلد منتشر شده
است.
.این توجیه که شیخ الاسلام دولت عثمانی به نام«مصطفی صبری»طراح آن است با عقیده معتزله و اسلاف آنان سازگار نیست؛زیرا آنان خیر و شر را مربوط به خود انسان میدانند،نه اینکه یکی را از آن خدا و دومی را از آن شیطان قلمداد
1) 1)
کنند.
متأسفانه،«سهلانگاری»در تبیین عقائد طوائف اسلامی،بیماری خاصی است که دامنگیر غالب نویسندگان فرق و مقالات شده،و اگر شیخ الاسلام،با عقائد و مکتب معتزله آشنا بود،میدید،قاضی عبد الجبار،اصرار میورزد که هرگز نباید افعال بندگان،به خدا نسبت داده شود،زیرا کارهای آنان،مربوط به خود آنان است و با دواعی و اغراضشان پدید میآید،و به علت همین دواعی،شایستۀ ستایش و نکوهش میباشند و اگر از جانب خدا بود،هرگز شایسته پاداش و نیک و بد نمیگشتند (1)
شرح الاصول الخمسه،ص 778.
.5-در این جا حدیث چهارمی،در صحاح وجود دارد و میتواند از ابهام «قدریه»پرده بردارد.و آن حدیثی است که ابو داوود،در سنن خود از حذیفه،نقل میکند و آن اینکه«پیامبر فرمود:برای هر امت مجوسی است و مجوس امت من، آنان هستند که میگویند:«تقدیری»در کار نیست» (2)
بن ابی کثیر،از سفیان،از عمر مولی«غفره»،از مردی از انصار،از حذیفه».
.در این صورت،مقصود از «قدریه»در احادیث گذشته نافیان قدر خواهند بود نه مثبتان آن.ولی این استمداد،بسیار بیپایه است.چون گذشته از اینکه مضمون آن، یک نوع غرابت دارد،زیرا چگونه میتوان گفت در تمام امم یک نوع شرکی بسان شرک مجوس وجود داشته است،خبر از نظر سند نیز بسیار ناتوان است.کافی است
که بدانیم،«عمر بن عبد اللّه»مولی«غفره» (1)
غفره،دختر رباح،خواهر«بلال»است.
،روای از«محمد بن کعب قرظی»،از نظر رجالی معروف«یحیی بن معین»،ضعیف است (2).سیوطی میگوید،نسائی و ابن حبان او را تضعیف کردهاند (3).از این گذشته،وی حدیث را از یک فرد گمنامی از انصار،نقل میکند،در این صورت حدیث مرسل خواهد بود.
تا اینجا احادیثی که در صحاح ششگانه پیرامون«قدر»وارد شده است،مورد بررسی قرار گرفت و آشفتگی سند،و ابهام دلالت کاملا روشن گردید.ولی متأسفانه برخلاف تمام این موازین،اهل حدیث،و حنابله،و اشاعره،براساس این احادیث،مذهبی ساخته و به تفسیق و تکفیر مخالفان پرداختهاند.حتی عارف قرن نهم،شیخ محمود شبستری،فریب این احادیث را خورده،و در گلشن راز خود، میگوید:
هر آن کس را که مذهب غیر جبر است
نبی گفتا که او مانند گبر است
نکته شایان توجه،در این بیت این است که وی به حق تشخیص داده است که اعتقاد به قدر در اصطلاح حدیث منتهی به جبر است.
عقیده به«قدر»بهگونهای که اهل حدیث مطرح میکنند،ارمغان یهود است که با خدعه و حیله«احبار»به ظاهر مسلمان یهود،وارد جامعه اسلامی گردیده است،اعتقاد به این نوع از«تقدیر»،جدا از اعتقاد به یک نوع سلطه و قدرت خدا گونه نیست،تا آنجا که اختیار از خود خدای جهان و انسان میرباید،و احدی
حتی خدای بزرگ،نمیتواند در آن خراشی ایجاد کند.این همان مدعای یهود عصر رسالت بود که میگفتند: یَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ (سورۀ مائده64/)-«دست خدا بسته است»و او هم قادر به گشودن گره«تقدیر»نیست.
«قدر»در حوزه محدثان آن چنان مورد عنایت و اهمیت قرار گرفته است که انحراف از آن،مبدأ تمام انحرافات معرفی گشته است و سیوطی،نمونههایی در این مورد در کتاب خود آورده است (1)
اللئالی المصنوعة،ج 1،ص 256-257.
.در پایان،از یادآوری نکتهای ناگزیریم و آن اینکه اگر نافیان«قدر»،مانند معتزله،به خاطر اعتقاد به استقلال انسان در ایجاد کارهای خود،متهم به«ثنویت» شدهاند،قائلان به«قدر»نیز،از این ثنویت دور نیستند،چه اینکه اعتقاد به تقدیر غیرقابل تغییر که خدا را نیز قدرت بر تغییر آن نباشد،جدا از ثنویت نیست،زیرا در این مکتب،سلطان قدر،سلطان بلا منازعی است که در قلمرو خود پیش میرود و احدی را در برابر او یارای مقاومت نیست.
بنابراین،تشبیه«قدریه»،در حدیث،به مجوسی که به ثنویت معروف و مشهورند،با هردو گروه سازگار است و منحصر به گروه واحدی نیست،و برای همین قابلیت انطباق،هردو گروه سعی کردهاند که رقیب خود را،بهعنوان«قدریه» معرفی کنند و در این مورد جدالها و نزاعهای بسیار گستردهای انجام گرفته است (2)
ص 196،ط صیدا.شرح مقاصد تفتازانی،ج 2،ص 143.
.«ارجاء»،در لغت عرب به معنی تأخیر است و علت نامگذاری این گروه،به
مرجئه،به خاطر دو اصلی است که زیربنای این مکتب را تشکیل میدهد.
قتل عثمان،وسیله گروهی از صحابه،آن هم به دلیل انحرافهای وی،و گزینش امام علی-علیه السّلام-برای خلافت پس از او،آنگاه سرپیچی و پیمانشکنی افرادی مانند طلحه و زبیر از حاکم برگزیده انصار و مهاجر،و مقاومت معاویه در برابر خلافت مرکزی،دومین عامل اختلاف-پس از سقیفه-در میان مسلمین به شمار میرود.
اگر حادثه«سقیفه»،مسلمانان را به دو گروه تقسیم کرد(گروهی طرفدار خلافت امام علی-علیه السّلام-،از جهت تنصیص پیامبر بر جانشینی او،و گروهی دیگر،طرفدار خلافت ابی بکر از طریق گزینش)،اینبار،حادثه قتل عثمان و حوادث مترتب بر آن،دو گروه متخاصم دیگری را در جامعه اسلامی پدید آورد.
گروهی به جانبداری از مظلومیت عثمان برخاسته و تلویحا از امام انتقاد میکردند،و فضائل او را نادیده میگرفتند که نیروی محرک آنان دستگاه اموی بود و معاویه و پس از وی مروانیان،در رأس آن قرار داشتند،گروهی دیگر به نام گروه علوی،به دفاع از حقانیت امام در پذیرفتن حکومت و سرکوبی پیمانشکنان برخاسته،و با اعتماد به سوابق و خدمات درخشان امام و فضائل و مناقب وی،او را شایسته خلافت و برتر از خلیفه پیشین معرفی میکردند،کلیه تلاشهای او را در دوران حکومت وی،عین صواب و حقیقت میدانستند.
چیزی نگذشت که پذیرفتن حکمیت ابو موسی و عمرعاص،از جانب امام در جنگ صفین،شکاف عمیقی در صف یاران او پدید آورد،و آنان را که تا دیروز در مقابل عثمانیها بودند،به دو گروه متضاد تقسیم کرد،گروهی از آنان(خوارج)،
به تخطئه هردو خلیفه و پیروانشان کمر بستند و گروهی به جانبداری از امام و یاری او پای فشردند.
در این آشفته بازار عقائد و کشمکش عثمانیها با علویها و نزاع یاران علی با خوارج،که سبّ و لعن را نثار یکدیگر میکردند،شخصی به نام«حسن بن محمد»،حفید امام علی-علیه السّلام-و فرزند محمد حنفیه،به عقیده خود،دست به ابتکاری زد و مکتبی به نام«ارجاء»پدید آورد؛هرچند بعدها از آن اظهار ندامت کرد لیکن کار از کار گذشته بود و مکتب«ارجاء»،انتشار یافته و«بدعت»کار خود را انجام داده بود.
وی،نظر داد که باید شیخین را تصدیق کرد،ولی از هرنوع قضاوت و داوری درباره«عثمان»و«علی»و«طلحه»و«زبیر»،خودداری نمود.
عثمان بن ابراهیم میگوید:«نخستین کسی که درباره«ارجاء»،سخن گفت،حسن بن محمد حنفیه بود.روزی من با عموی خویش در جلسه او حاضر بودم که درباره علی و عثمان و طلحه و زبیر،بسیار گفتگو شد،و«حسن»ساکت بود.ناگهان مهر سکوت را شکست و گفت:من سخنان شماها را شنیدم،و نظر من این است که کار علی و عثمان و طلحه و زبیر را به تأخیر بیندازیم،نه به آنان مهر ورزیم و نه از آنان بیزاری بجوییم.
راوی میگوید:من و عمویم مجلس را ترک گفتیم.عمویم نکتهای را یاد آور شد و گفت:به زودی گفتار حسن،رنگ مذهب به خود میگیرد.محمد حنفیه از نظر فرزند خود آگاه شد و با عصائی که در دست داشت بر سر او کوفت و گفت:
تو پدرت را دوست نمیداری؟
میسره میگوید:من او را دربارۀ رسالهای که در این مورد نوشته بود،ملامت
کردم،او نیز از کار خود نادم بود» (1)
تاریخ ابن عساکر،ج 4،ص 246،طبع دمشق،ط 1332.
.محمد حنفیه،به سن شصت و پنج سالگی(سال 80 یا 81 ه ق)،در گذشت.و حسن،فرزند او در دوران خلافت عمر بن عبد العزیز(99-101)، بدرود زندگی گفت.طبعا پیدایش مکتب«ارجاء»،مربوط به سالهای 75-81 هجری خواهد بود.
خوارج،پذیرفتن«حکمیت»از جانب امام-علیه السّلام-و معاویه را گناه کبیره شمردند.سپس این عقیده،به مرور زمان پایه یک رشته مکاتب کلامی گردید.
متمردان سپاه امام،ارتکاب هر نوع کبیره را کفر و عمل به احکام و فروع را جزء «لاینفک»ایمان میدانستند،در حالیکه اکثریت مسلمانان،ارتکاب گناه کبیره را، مایه فسق اندیشیده و مرتکب کبیره را مؤمن و فاسق میخواندند،گروه معتزله چنین فردی را متوسط میان ایمان و کفر دانسته و میگفتند،او نه مؤمن است و نه کافر و میافزودند،اگر بدون توبه بمیرد،در آتش،مخلّد خواهد بود.
«مرجئه»که پایه عقیدتی آنان را مسأله تأخیر داوری درباره عثمان،علی-علیه السلام-،طلحه و زبیر،تشکیل میداد،به تدریج،این اصل را فراموش کرده و به تأسیس اصل دیگری دست زدند،و آن اینکه عمل،ارتباطی به ایمان ندارد و ایمان پیامبران بزرگ با ایمان یک فرد کاملا آلوده،یکسان میباشد؛روی این اصل،اصرار میورزیدند که باید به ایمان اهمیت داد نه عمل؛و سرانجام ایمان را جلو و عمل را عقب انداختند.
1) 1)
در نتیجه،ریشۀ پیدایش مکتب«ارجاء»به دست فراموشی سپرده شد و از این به بعد،گروهی را«مرجئه»نامیدند که به ایمان زبانی و یا قلبی اهمیت بخشند،و به عمل و انجام وظیفه اهمیت ندهند.
اهمیت به ایمان منهای عمل،خطرناکترین جریان فکری بود که در قرن دوم اسلامی پدید آمد و خلفاء،نیز به آن دامن زده و اندیشه«اباحیگری»و«صلح کلی» و«نجات همه مؤمنهای کذائی»را مطرح میکردند.از این جهت،پیشوایان معصوم،پیروان خود را از نفوذ این اندیشه،به ویژه در میان جوانان،هشدار میدادند.امام صادق-علیه السّلام-فرمود:«بادروا اولادکم بالحدیث قبل ان تسبقکم المرجئة» (1)
کافی،ج 6،ص 47.
.«به تعلیم فرزندان خود از طریق نشر حدیث صحیح،مبادرت ورزید،پیش از آنکه در این مورد،«مرجئه»بر شما سبقت گیرند».
علاّمه مجلسی،در تفسیر حدیث،مرجئه را براساس ریشه اوّلی آنان تفسیر میکند،در حالیکه لفظ«اولادکم»با اصل دوم آنان(ایمان منهای عمل)،تناسب بیشتری دارد.
«اعتزال»در لغت عرب،به معنی کنارهگیری است و فرد گوشهگیر را«معتزل» گویند.دربارۀ علت نامگذاری این گروه که به عقل بهای بیشتری میدادند و نصوص مخالف را با داوریهای عقل خود تأویل میکردند،نظریات مختلفی است که ما همه را بخواست خداوند،در بخش مربوط به عقائد«معتزله»خواهیم
1) 1)
آورد.
در میان نظریات مختلف،معروف این است که شخصی از حسن بصری، استاد«واصل بن عطاء»که در مسجد بصره برای خود حلقه تدریس و وعظ و ارشاد داشت،راجع به حکم مرتکب گناه کبیره،سئوال کرد آیا وی مؤمن است یا نه؟پیش از آنکه استاد پاسخ بگوید،«واصل»جلو افتاد و گفت:از نظر من،نه مؤمن است و نه کافر،بلکه در میان این دو قرار دارد.این جواب را گفت و از حلقۀ درس خارج شد و بر یکی از ستونهای مسجد تکیه زد و اندیشه خود را برای گروهی تشریح کرد.
در این هنگام،حسن بصری گفت:«اعتزل منّا واصل»یعنی:واصل از ما کناره گرفت.و چون وی به مرور زمان،دارای مکتبی گردید،پیروان او را،با الهام از گفتار استاد،معتزله نامیدند (1)
ملل و نحل شهرستانی،ج 1،ص 48.وفیات الاعیان،ج 6،ص 8.به نقل از سمعانی،
در کتاب«الانساب».
.از این نام که بگذریم،این گروه را،«عدلیّه»نیز مینامند.و در لسان اهل حدیث،حنابله،اشاعره و معطله،به آنان«جهمیه»نیز میگویند.زیرا آنان در مقالۀ نفی صفات زائد با«جهم بن صفوان»،وحدت نظر دارند،تا آنجا که در کلام احمد بن حنبل،لفظ«جهمیه»،کنایه از معتزله است؛هرچند معتزله با دیگر اصول جهم بن صفوان مخالف میباشند.
در کتابهای کلامی،لفظ«رافضه»و«رافضی»،زیاد به کار میرود و معنی لغوی آن«ترککننده»،است و مقصود از آن مطلق شیعه یا شیعیان تندرو است.
ولی سخن اینجا است که چرا شیعه،به این لقب خوانده شده است.
1) 1)
اصحاب مقالات و فرق که در صدد نفی اصالت تشیع هستند و آن را مکتبی نوظهور میدانند،اصرار میورزند که گروه تندرو از شیعیان که نسبت به خلیفۀ اوّل و دوم بد میگفتند،از زید بن علی،خواستند از آنان تبری بجوید،وقتی با امتناع وی روبرو شدند،او را ترک گفتند،از آن روز این گروه به نام«رافضه»نامیده شدند؛زیرا «زید بن علی»را در مبارزه و جهاد ترک گفتند (1)
الفرق بین الفرق بغدادی،ص 35.
.تفسیر«رافضه»،بدینگونه،دلیل غفلت از ریشه تاریخی آن است.
اصطلاح رافضه در لغت عرب،تاریخ دیرینه دارد،زیرا پیوسته گروههای مخالف سیاسی را-که حکومت وقت را نمیپذیرفتند-رافضی مینامیدند.این اصطلاح، پیش از تولد«زید بن علی»(ت 87 م 120)،در میان عرب رائج بوده است.
معاویه،در نامه خود،طرفداران«عثمان»و مخالفان حکومت علی-علیه السّلام -مانند مروان بن حکم را«رافضی»مینامید؛زیرا همگی زیر بیرق یاغیگری و به رسمیت نشناختن حکومت امام،گرد آمده بودند (2)
مروان بن حکم»:در رأس هیأتی از اهل بصره که مخالفان حکومت عراق بودند،بر ما وارد
شدند».وقعه صفین،ص 29.
.«ابو الجارود»،نزد امام باقر-علیه السّلام-(ت 57 م 114)،شکایت برد و گفت:فلانی ما را«رافضه»مینامد.امام باقر-علیه السّلام-به خود اشاره کرد و فرمود:من نیز جزء این گروهم (3).
امام باقر-علیه السّلام-در سال 114 هجری قمری به شهادت رسید.در آن زمان هنوز،زید بن علی،دست به قیام نزده بود،تا موقع استمداد،گروهی او را ترک کنند و به آنان چنین لقب داده شود.
ابو بصیر،به امام باقر-علیه السّلام-میگوید:ما را رافضه مینامند.و از این طریق جان و مال ما را حلال میشمرند.
امام فرمود:هفتاد نفر از سپاه«فرعون»جدا شدند و به موسی پیوستند و به هارون مهر شدیدی میورزیدند که احدی به پای آنان نمیرسید،ولی قوم موسی، آنان را«رافضه»نامیدند (1)
بحار الانوار،ج 65،ص 97،به شماره 32.
.در حواشی امالی سیّد مرتضی آمده است،وقتی عبد الملک،از قصیدۀ فرزدق در مدح امام زین العابدین-علیه السّلام-آگاه شد،به او گفت:آیا تو نیز رافضی هستی؟فرزدق گفت:اگر مهر ورزیدن به آل محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نشانۀ رافضی بودن است،من نیز رافضی هستم (2).
از مجموع این گفتار،ثابت میشود که«رفض»و«رافضی»و«رافضه»،در آن روزگار،اصطلاح سیاسی بوده و پیش از قیام زید رواج داشته است.و چون شیعیان،حکومتهای وقت را نمیپذیرفتند،از این جهت،آنان را بسان تمام مخالفان حکومتهای وقت،«رافضه»نامیدند.
تا اینجا،با مقدمات مسائل مربوط به فرهنگ عقائد و مذاهب اسلامی،آشنا شدیم،و در این مقدمات،مسائل یاد شده در زیر،مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفت:
1-حدیث هفتاد و سه ملت از دیدگاههای مختلف.
2-علل پیدایش مذاهب اسلامی.
3-مفاهیم:قدریه،مرجئه،معتزله،رافضه،به روشنی تفسیر شد.
اکنون وقت آن رسیده است که مذاهبی را که در این فرهنگ،مورد تجزیه و تحلیل قرار میگیرد،بهطور اجمال نام ببریم.
مجموع مذاهب اسلامی به دو ریشه برمیگردد:
1-اهل سنت،
2-شیعه.
محدثان اهل سنت،مانند حنابله و حشویه،در احتکار لفظ«سنت»و اختصاص آن به خود،سعی و کوشش فراوانی بکار بردهاند،بگونهای که دیگر مذاهب اسلامی،مانند اشاعره و معتزله و خوارج را جزء اهل سنّت نمیدانند.
ولی ما برخلاف اصطلاح آنان،همه را تحت عنوان اهل سنت،مورد بررسی قرار میدهیم.و در پایان این بخش،یادآور خواهیم شد که تخصیص این لفظ به گروه معینی،کاملا بیمورد است،بلکه باید هرکسی یا هر گروهی که سنت پیامبر را حجّت بداند،در شمار اهل سنت قلمداد کرد.و اگر بنا به جدل و مناقشه باشد، باید گروهی که نوشتن سنت پیامبر را در صدر اسلام تحریم کردهاند،از تسمیه به این نام محروم باشند.آری ما در این بخش،اهل سنت را بر گروههایی اطلاق میکنیم که در مسألۀ ولایت و خلافت،راه انتخاب و شورا را در پیش گرفته و از مسألۀ تنصیص و نصب امام به وسیلۀ پیامبر گرامی سرباز زدند.
الف:اهل حدیث،این شاخه کسانی هستند که در اصول و فروع،به کتاب و سنت مراجعه میکنند و عقل را در این قلمرو دخالت نمیدهند.امروزه،از این گروه بهعنوان«سلفیه»یاد میکنند و در گذشته«حشویه»و یا«حنابله»نامیده میشدند.
ب:معتزله،گروهی که به عقل،بیش از حد بها دادهاند و در موارد زیادی به دلیل تصادم نصوص با عقل،به تأویل آنها میپرداختند.
ج:اشاعره،گروهی که عقائد اهل حدیث را با تعدیل خاصی پذیرفتهاند.
پایهگذار این مکتب ابو الحسن اشعری(ت 260-م 324)میباشد.
د:خوارج،گروهی که نسبت به دو خلیفه نخست،مهر ورزیده و از خلیفۀ سوم و چهارم تبری میجویند.این گروه در اصول و فروع،برای خودآرایی دارند که بعدا مورد بررسی قرار میگیرد.
ه:وهابیه،گروهی که به عقائد«سلفیه»احترام نهاده و مسائلی را بر اصول آنان افزودند که بیشتر مربوط به توحید و شرک است.
با بررسی این طوائف پنجگانه،اصول مذاهب اهل سنت مورد بررسی قرار میگیرد.البته از یادآوری این نکته ناگزیرم که اطلاق اهل سنت بر همۀ این گروهها مورد پذیرش«اهل حدیث»نیست؛آنان میکوشند که فقط خود را اهل سنت قلمداد کنند و حتی اشاعره را نیز به زحمت میپذیرند و هرگز«معتزله»را چه رسد به خوارج، از اهل سنت نمیدانند.لیکن از آنجا که ما برای اهل سنت مفهوم خاصی قائل شدیم،طبعا همه این گروهها،از شاخههای آن اصل خواهند بود.
نکته دیگر،اینکه ما در این کتاب،تنها به بررسی مذاهبی از اهل سنت خواهیم پرداخت که هماکنون پیروانی داشته باشند و یا اسامی آنها در کتابهای «ملل و نحل»زیاد آمده باشد.
کسانی که مقام خلافت را تنصیصی دانسته و معتقدند که رسول گرامی از دنیا نرفت مگر اینکه قائممقام خود را تعیین فرمود و او کسی جز علی بن ابی طالب- علیه السّلام-نیست،شیعه نامیده میشوند.
این گروه،در طول تاریخ،به تیرههای مختلفی منشعب شدهاند که برخی از آن تیرهها،فقط نامی در کتابها دارند،و برخی دیگر منقرض شدهاند.طوائف واقعی شیعه که هماکنون در جهان برای خود پیروانی دارند،عبارتند از:
الف-شیعۀ امامیه(اثنا عشریه)،
ب-زیدیه،
ج-اسماعیلیه.
امید است در پرتو الطاف الهی،بدون موضعگیری خاصی،با استناد به مصادر معتبر،به تحلیل عقائد همۀ این طوائف بپردازیم.
اصول عقائد اهل حدیث:
1-اطاعت از سلطان جائز و تحریم براندازی نظامهای جائرانه
2-عدالت سلف و بالاخص همۀ صحابه
3-لزوم ایمان به امامت خلفای چهارگانه
4-قضا و قدر و جبر الهی
5-صفات خبری و مسألۀ تجسیم و تشبیه
پیرامون اصول عقائد اهل حدیث،از همان قرن سوم،کتابها و رسالههایی نوشته شده که در آنها رئوس عقائد متکی به ظواهر قرآن و حدیث،نگارش یافته است.ما برخی از آن کتابها را یادآور میشویم:
1-کتاب«السنة»،نگارش«احمد بن حنبل»،متوفای 241 که در مصر، ضمن رسائلی چاپ شده،و در آن،اصول عقائد اهل حدیث،بیان گردیده است.
مؤلّف در آغاز رساله مینویسد:
«آنچه مینگارم،عقائد اهل علم و اصحاب حدیث و اهل سنت است که به سنت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم متمسک بوده،و به آن شناخته شدهاند،و در این کار پیشگام بودهاند.این گروه،از اصحاب پیامبر گرفته تا امروز،بر آن عقائد هستند.من، گروهی از علمای حجاز و شام و برخی شهرهای دیگر را بر این عقائد یافتهام.هر کس با یکی از این اصول مخالفت ورزد و یا بر آن خرده گیرد،مخالف و بدعتگزار است و از جامعه اسلامی بیرون است و از راه سنت منحرف،و از مسیر حق به دو میباشد».آنگاه یکایک آن اصول را در ضمن نه صفحه از کتاب خود با شرح هر کدام،میشمرد.آن اصول عبارتند از:ایمان گفتار و کردار و نیّت و نیز چنگ آویختن به«سنّت»پیامبر است.ایمان کم و زیاد میشود و....
2-«العقائد الطحاویه»،نگارش ابو جعفر،معروف به«طحاوی»مصری، متوفای 321.وی رسالهای پیرامون عقائد اهل سنت نوشته که مشتمل بر(105) اصل میباشد و یادآور شده است که آنچه از عقائد در این رساله آمده است،از «ابو حنیفه،نعمان بن ثابت کوفی»و«ابو یوسف،یعقوب بن ابراهیم انصاری»و «ابو عبد اللّه محمد بن حسن شیبانی»میباشد.
این رساله،از رسائل معروفی است که در تاریخ،شروح و حواشی زیادی بر آن نوشته شده و هماکنون،جزء کتب درسی دانشگاه«مدینه منوّره»میباشد.البته «طحاوی»،از نظر فکری و علمی بر«احمد بن حنبل»،مقدم است،زیرا احمد، محدثی بیش نبوده و در تحقیق،چندان توانایی نداشته است.به هنگام مقایسه رسالۀ او،با کتاب«السنة»احمد بن حنبل،اعتدال طحاوی،در تبیین اصول عقائد اهل حدیث،کاملا روشن میشود.
3-«الابانه عن اصول الدیانه»،نگارش شیخ ابو الحسن(ت 260-م 324).وی این کتاب را در آغاز بازگشت از اعتزال به مذهب اهل حدیث،نوشته است.از آنجا که او در 260 قمری دیده به جهان گشوده و در سن چهل سالگی
مکتب اعتزال را ترک گفت،طبعا تاریخ نگارش این کتاب،به آغاز قرن چهارم،یعنی حدود سال 300 قمری،برمیگردد.روش این کتاب با روش کتاب«السنة»نوشتۀ احمد بن حنبل،یکی است ولی هرگز قابل مقایسه با کتاب دیگر او(شیخ اشعری)، به نام«اللمع»نیست و اصولا انسان میپندارد این دو کتاب از دو مؤلف است.
علت این تفاوت آنست که«الابانه...»را در آغاز بازگشت به مکتب اهل حدیث نوشته و«اللمع»را،پس از استقرار در این مکتب و تثبیت موقعیت خود،نگاشته است.
اگر به راستی کتاب«الابانه»که اخیرا چاپ شده،تألیف خود شیخ اشعری باشد،باید گفت،او کوچکترین تغییری در«السنة»،کتاب عقائد اهل حدیث پدید نیاورده و همان را کپیه کرده است،در حالیکه مسأله در کتاب«اللمع»،به شکل دیگری است.
در هرحال،در این کتاب(الابانة...)،پس از ذکر عقائد معتزله و جهمیه، در باب دوم چنین میگوید:
«اگر گفته شود که شما مکتب معتزله و قدریه و جهمیه و حروریه و رافضه و مرجئه را مورد انکار قرار دادهاید،پس عقیده خود را معرفی کنید و دیانتی را که به آن عقیده دارید،بیان کنید،در پاسخ میگوییم:عقیدۀ ما و دین ما،تمسّک به کتاب خدا و سنت پیامبرمان و آنچه از صحابه و تابعان و امامان حدیث به ما رسیده، میباشد و ما به آن و به آنچه«ابو عبد اللّه احمد بن حنبل»میگفت،چنگ میزنیم.زیرا وی،پیشوای فاضل و رئیس کاملی است که خدا به وسیله او حق را روشن و ضلالت را دفع کرد و راه را نشان داد،و بدعتگزاران را قلع و قمع فرمود، و رحمت خدا بر او باد که پیشوای پیشتاز و بزرگ همه پیشوایان بود».
آنگاه،وی اصول عقائد اهل حدیث را ضمن پنجاه و یک اصل،بیان
میکند (1)
الابانه،ص 17-29.
.4-مقالات الاسلامیین،نگارش شیخ ابو الحسن اشعری.این کتاب به صورت ملل و نحل نوشته شده و کسانی که پس از او آمدهاند،از این کتاب در ملل و نحل،بیشترین بهره را بردهاند.در حقیقت،کتاب«الفرق بین الفرق»ابو منصور بغدادی و«ملل و نحل»شهرستانی،اقتباس از این کتاب میباشد.و این کتاب یکی از مصادر مهم،برای نویسندگان ملل و نحل بهشمار میآید.
وی،در آخر جزء نخست،عقائد اهل حدیث را در فصل مخصوصی آورده است که چندان تفاوتی با مطالب«الابانه»ندارد (2).
5-کتاب«التنبیه و الرد»،نگارش ابو الحسین محمد بن احمد ملطی شافعی (متوفای 377).وی،در این کتاب،اصول عقائد اهل حدیث را ضمن پانزده اصل آورده و همه را از«محمد بن عکاشه»،نقل کرده است (3).
ولی«محمد بن عکاشه»،روای این اصول،متهم به دروغگویی و وضع حدیث است.
«ابو حاتم رازی»،او را چنین معرفی میکند:
«درباره او از ابو زرعه سئوال شد،وی گفت:من او را دیدهام،او دروغگو بود،روزی با محمد بن رافع نیشابوری بر ما وارد شد،نخستین حدیثی را که املا کرد،حدیثی بود که آن را به خدا و پیامبر بسته بود» (4).
این کتابها،بیانگر اصول عقائد اهل حدیث است و در این مورد کتابهای دیگری نیز هست که بیشتر بیانگر عقائد«اشاعره»و«ماتریدیه»است که روی دیگری از این سکه میباشند؛هرچند از نظر اعتدال،«ماتریدیه»،به«تنزیه»
که مذهب شیعه و معتزله است،نزدیکترند و اشاعره در مرحله و درجه دوم قرار دارند.
ما،پیش از آنکه عقائد اهل حدیث را به صورت فشرده نقل کنیم،یادآور میشویم،کتابهایی که بهعنوان عقائد اهل حدیث منتشر شده،بسیار مسأله ساز و سئوالانگیز است و قسمت اعظم آنها،صریح در تجسم و تشبیه خدا است.کافی است که در اینباره به کتابهای«توحید»ابن خزیمه،«النقض»، نوشتۀ عثمان بن سعید دارمی و«السنة»،نگارش خلال،مراجعه شود.
این کتابها،که غالبا درباره توحید و صفات و خصوصیات صفات خبریه سخن میگوید،بیانگر عقائد مجسمه است و متأسفانه سالها کتاب ابن خزیمه (توحید)،که اخیرا نیز از طرف سعودیها تجدید چاپ شده،بیانگر عقائد اهل حدیث بود.
«ابن کثیر»،در حوادث سال 460 میگوید:
«در نیمه جمادی الاخره،رسالهای به نام«اعتقادی قادری»،خوانده شد که در آن مذهب اهل حدیث و انکار بر اهل بدعت آمده بود،و نیز ابو مسلم کجی بخاری،کتاب«توحید»ابن خزیمه را خواند و در آن محضر،ابن جحیر(وزیر)و نیز گروهی از فقهاء و اهل کلام بودند و همگی بر صحت مطالب آن کتاب گواهی دادند» (1)
البدایة و النهایة،ج 12،ص 96،حوادث سال 460.
.اگر در تاریخ یادشده کتاب«توحید»ابن خزیمه،از چنین عظمتی برخوردار شده،ولی فخر رازی در تفسیر خود درباره این کتاب میگوید:
«این کتاب را باید به جای«توحید»،کتاب شرک خواند؛او(ابن خزیمه)، مرد کمفهم و کمعقل و از نظر گفتار مضطرب بود» (2).
خوبست این کتاب را کنار«توحید صدوق»قرار داد،آنگاه درباره هردو کاتب داوری کرد.
6-«البیان القادری»،منسوب به القادر باللّه،از خلفای بنی عباس.وی در سال 408،فقهای معتزله را مجبور به تبری از مکتب خود کرد و از همه آنان،بر عقائد اشاعره،امضاء گرفت و کتابی نوشت که در آن عقائد اهل حدیث،بالاخص فضائل صحابه را به ترتیب مذهب اهل حدیث آورد.
این کتاب،در روزهای جمعه،در حلقات اصحاب حدیث،در مسجد جامع«المهدی»در بغداد،قرائت میشد و همه مردم میشنیدند (1)
تاریخ بغداد،ج 4،ص 37.
.اینها رسالههای کوچکی از عقائد اهل حدیث است.و در این مورد کتابهای دیگری نیز وجود دارد که ما به همین مقدار اکتفاء میکنیم.ترجمه همه این رسالهها و یا نقل مطالب از آنها،مایۀ اطاله سخن است،از این جهت،تنها به ترجمۀ باب دوم از کتاب«الابانه»ابو الحسن اشعری،اکتفا میورزیم.شاید این باب که در آن-51-اصل از عقائد اهل حدیث آمده،بیانگر اصول عقائد آنان باشد؛البته قسمتی از این اصول،مورد تسلیم همه فرق اسلامی است،ولی قسمت دیگر،اختصاص به خود آنان دارد.
«1-ما به خدا و فرشتگان و کتابها و رسولان او و آنچه که از جانب او آمده است و راویان مورد اعتماد،از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل کردهاند،اقرار میکنیم و چیزی از آن را رد نمیکنیم.
2-خدا،خدای یگانه است،جز او خدایی نیست،بزرگوار و بینیاز است،
1) 1)
نه همسری دارد و نه فرزندی.
3-محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بنده او و رسول اوست،که او را با هدایت و آیین استوار فرستاده است.
4-بهشت و دوزخ بر حق هستند.
5-رستاخیز میآید و در آن شکی نیست و خدا مردگان قبور را برمیانگیزد.
6-خداوند بر عرش خود استقرار دارد (1)
اهل حدیث،در این آیه،«استواء»را به معنای استقرار میگیرند،نه بمعنای استیلاء و
تسلط.چیزی که هست،برخی از آنان برای پرهیز از تشبیه و تجسیم میگویند:خدا بر عرش
استقرار دارد ولی کیفیت آن برای ما معلوم نیست.
.چنانکه فرموده است:اَلرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی (سورۀ طه5/).
7-خدا چهرهای دارد،ولی بدون کیفیت(بلا کیف).چنانکه فرموده است:
وَ یَبْقی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِکْرامِ (سورۀ رحمن27/).
«روی پروردگارت باقی میماند که صاحب جلال و احترام است».
8-خدا دارای«دو دست»است بدون کیفیت.چنانکه میفرماید:
خَلَقْتُ بِیَدَیَّ (سورۀ ص75/)«آدم را با دو دستم آفریدم».
و نیز میفرماید:
بَلْ یَداهُ مَبْسُوطَتانِ (سورۀ مائده64/)«بلکه دستهای او باز هستند».
9-خدا چشم دارد اما بدون کیفیت (2)
«وجه»و«ید»،زیاد بکار میرود و گاهی از آن با کلمه«البلکفه»که مصدر جعلی بلا کیف
است،تعبیر میکنند و این برای فرار از تشبیه است.و حاصل اینکه میگویند:خدا چهره
و دست و پا دارد ولی نه با کیفیتی که بشر دارد.ولی هرگز در توصیف خدا به این صفات
.چنانکه فرمود:تَجْرِی بِأَعْیُنِنا (سوره قمر14/)«زیرنظر ما(چشم ما)حرکت میکرد).
10-آن کس که گمان کند نامهای خدا غیر خدا است،او گمراه است.
(اسم با مسمی یکی است).
11-خدا دارای علم است(علم او غیر ذات او است).چنانکه میفرماید:
أَنْزَلَهُ بِعِلْمِهِ (سورۀ نساء166/).
«کتاب خود را با علم خویش فرو فرستاد».و نیز فرموده است:
وَ ما تَحْمِلُ مِنْ أُنْثی وَ لا تَضَعُ إِلاّ بِعِلْمِهِ (سورۀ فاطر11/).
«هیچ مادهای آبستن نمیشود و نمیزاید مگر با علم او».
12-ما برای خدا،گوش و چشم ثابت میکنیم و هرگز آنها را نفی نمیکنیم،آنگونه که معتزله و جهمیه و خوارج نفی کردند.
13-ما برای خدا قوه و نیرو ثابت میکنیم.چنانکه فرموده است:
أَ وَ لَمْ یَرَوْا أَنَّ اللّهَ الَّذِی خَلَقَهُمْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُمْ قُوَّةً (سورۀ فصلت15/).
«آیا نمیبینید خدایی که آنان را آفریده،از ایشان نیرومندتر است؟»
14-ما میگوییم:کلام خدا مخلوق نیست و خدا چیزی را خلق نکرده است مگر اینکه به او گفت:«کن»،پس آن هم وجود پذیرفت«فیکون».چنانکه میگوید:
إِنَّما قَوْلُنا لِشَیْءٍ إِذا أَرَدْناهُ أَنْ نَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ (سورۀ نحل40/).
«گفتار ما به چیزی آنگاه که هستی او را بخواهیم.این است که«باش»،پس آن چیز محقق میشود».
15-در زمین چیزی از خیر و شر نیست،مگر آنکه خدا،آن را خواسته است و هر چیزی در جهان،با خواست خدا پدید میآید و کسی نمیتواند کاری را انجام دهد قبل از آنکه خدا آنکار را انجام دهد.
16-ما از خدا بینیاز نمیشویم و نمیتوانیم از قلمرو علم او بیرون بیاییم.
17-آفریدگاری جز خدا نیست و اعمال بندگان،مخلوق خدا است.چنانکه میفرماید:
وَ اللّهُ خَلَقَکُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ (سورۀ صافات96/).
«خدا شما را و آنچه را انجام میدهید،آفریده است».
بندگان خدا،توانایی بر آفریدن چیزی ندارند،در حالیکه آنان مخلوقند.
چنانکه میفرماید:
هَلْ مِنْ خالِقٍ غَیْرُ اللّهِ (سورۀ فاطر3/.).
«آیا آفریدگاری جز خدا هست؟» (1)
در اینجا به آیات دیگری که از نظر مضمون،با آیۀ وارد در متن،یکی است،استدلال کرده
است،مانند آیههای 17 و 20 سورۀ نحل و 35 طور.
.18-خداوند،به مؤمنان توفیق اطاعت داده و آنان را مشمول لطف خود قرار داده و اصلاح و هدایت کرده است و نیز،او،کافران را گمراه کرده و آنان را از هدایت خود محروم ساخته و نعمت ایمان را به آنان عطا نفرموده است و اگر چنین لطف و اصلاحی در حق آنان انجام میداد،آنان از صالحان بودند و اگر هدایتشان میکرد هدایت یافته بودند.چنانکه میفرماید:
مَنْ یَهْدِ اللّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِی وَ مَنْ یُضْلِلْ فَأُولئِکَ هُمُ الْخاسِرُونَ (سورۀ اعراف178/).
1) 1)
«هرکس را که خدا هدایت کند،او هدایت یافته و هرکس را گمراه کند، زیانکار است».
خدا میتواند کافران را اصلاح کند و ایمان را به آنان لطف بفرماید تا از مؤمنان گردند،ولی او خواسته است که آنان کافر باشند،چنانکه دانسته و آنان را کمک نکرده و بر دلهای آنان مهر زده است(تا نور هدایت در آن وارد نشود).
19-خیر و شر و قضا و قدر،همه از خداست و ما به قضا و قدر و خیر و شر،و شیرین و تلخ،هردو ایمان میآوریم و میدانیم،آنچه که به ما نرسیده، مقدّر نبوده که برسد و آنچه به ما رسیده،ممکن نبوده که خطا برود و بندگان خدا برای خود زیان و سودی جز آنچه او بخواهد مالک نیستند.چنانکه میفرماید:
قُلْ لا أَمْلِکُ لِنَفْسِی نَفْعاً وَ لا ضَرًّا إِلاّ ما شاءَ اللّهُ (سورۀ اعراف188/).
«بگو،من برای خود سود و زیانی را مالک نمیشوم،جز آنچه را که خدا خواهد».
ما در کارهای خود به خدا پناه میبریم و نیاز و فقدان را برای خود در هر زمان،ثابت میدانیم.
20-ما میگوییم:قرآن کلام خداست و آفریده نشده است و آنکس که قرآن را مخلوق بشمارد،کافر است.
21-عقیده داریم که خدا در آخرت،با چشمها دیده میشود،چنانکه ماه در شب چهاردهم رؤیت میگردد.مؤمنان،خدا را میبینند،چنانکه در روایات رسول خدا آمده است،کافران از رؤیت خدا ممنوعند،تا آنگاه که مؤمنان،خدا را در بهشت میبینند.چنانکه میفرماید:
کَلاّ إِنَّهُمْ عَنْ رَبِّهِمْ یَوْمَئِذٍ لَمَحْجُوبُونَ (سورۀ مطففین15/).
«چنین نیست،آنان در روز رستاخیز از(دیدن)پروردگار خود مستورند».
موسی-علیه السّلام-از خدا خواست که در دنیا او را ببیند و خدا بر کوه تجلی کرد و آن را ویران گردانید؛از این طریق به موسی تفهیم کرد که او در دنیا دیده نمیشود.
22-عقیده داریم که نباید یک نفر از اهل قبله را به گناهی که مرتکب میشود تکفیر کنیم،مانند دزدی و میگساری،برخلاف خوارج که آنان مرتکب کبیره را کافر میدانند.
23-میگوییم:اسلام وسیعتر از ایمان است و هر اسلامی ایمان نیست.
24-معتقدیم،خدا دلها را دگرگون میکند و دلهای بندگان میان دو انگشت از انگشتان خدا است و خداوند،آسمانها و زمین را روی یک انگشت خود برمیدارد.چنانکه در روایت از رسول خدا آمده است؛(البته بدون اعتقاد به کیفیت).
25-معتقدیم،هیچکس از اهل توحید و ایمان را نباید به بهشت و دوزخ محکوم کرد مگر کسی را که رسول خدا،به بهشتی بودن او گواهی داده است و نیز برای گنهکاران بهشت را امیدواریم و در عین حال میترسیم آنان در آتش معذب باشند.ما میگوییم:خداوند گروهی را پس از آنکه در آتش سوختند،به شفاعت پیامبر،بیرون میآورد و این عقیده،نتیجه روایاتی است که از پیامبر آمده است.
26-ما به عذاب قبر و حوض ایمان داریم.میزان،صراط و برانگیخته شدن پس از مرگ،حق است.و خدا بندگان را در قیامت نگه میدارد و به حساب مؤمنان میرسد.
27-ایمان،گفتار و کردار،افزایش و کاهش میپذیرد و روایات صحیحه را در این مورد که افراد مورد اعتماد از رسول خدا نقل کردهاند،میپذیریم.
28-پیشینیان را دوست داریم،آنان را که خداوند به شرف مصاحبت با پیامبر
برگزیده است و آنان را میستاییم،چنانکه خدا ستوده است و همۀ آنان را دوست داریم.
29-معتقدیم،پیشوای برتر پس از پیامبر،ابو بکر صدیق که رضوان خدا بر او باد،میباشد.خدا بهوسیله او به اسلام عزت بخشید و او را بر مرتدان پیروز کرد و مسلمانان،او را برای امامت و پیشوایی برگزیدند،چنانکه رسول خدا،او را برای نماز،مقدم داشت و همگی،او را خلیفه رسول خدا نامیدند.پس از او،عمر بن خطاب که رضوان خدا بر او باد و از آن پس،عثمان بن عفان که رضوان خدا بر او باد،خلیفهاند.و کسانی که او را کشتند،او را به ظلم و عداوت کشتند.سپس علی بن ابی طالب،که رضوان خدا بر او باد،خلیفه رسول خداست.آنان، پیشوایان پس از پیامبر خدا هستند و جانشینی آنان،جانشینی از مقام نبوت است.
گواهی میدهیم،به بهشتی بودن دهنفری که رسول خدا بر بهشتی بودن آنان، گواهی داده است و دیگر یاران رسول خدا را دوست داریم و زبان را از بازگویی اختلافاتی که در میان آنان رخ داده است،بازمیداریم و معتقدیم که خلفای چهار گانه،خلیفههای راشد(هدایت یافته)و برتر بودند و کسی در فضیلت،با آنان برابری نمیکند.
30-همۀ روایاتی را که میگوید:خدا به آسمان نخست فرود میآید، تصدیق میکنیم.و نیز اینکه او پس از فرود آمدن میگوید:«آیا سئوالکننده و یا استغفارکنندهای هست؟»و همچنین دیگر چیزهایی را که آنان(راویان)نقل کردهاند،تصدیق میکنیم.
31-در مسائل اختلافی،به کتاب خدا و سنت پیامبر و اجماع مسلمین و آنچه که به اینها بازمیگردد،اعتماد میکنیم.هرگز در دین خدا چیزی را که خدا به آن اذن نداده است،بدعت نمیگذاریم،و چیزی را که نمیدانیم به خدا نسبت نمیدهیم.
32-معتقدیم که خدا روز رستاخیز میآید.چنانکه میفرماید:
وَ جاءَ رَبُّکَ وَ الْمَلَکُ صَفًّا صَفًّا (سورۀ فجر22/).
«پروردگارت با فرشتگان صفکشان میآیند».
معتقدیم که خدا به بندگانش نزدیک است،هرگونه که بخواهد.چنانکه میفرماید:
وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ (سورۀ ق16/).
«ما از رگ گردن به او نزدیکتریم».
و چنانکه میفرماید:
ثُمَّ دَنا فَتَدَلّی فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی (سورۀ نجم8/-9).
«نزدیک شد و سپس درآویخت،آنگاه به مقدار دو کمان یا کمتر،فاصله یافت».
33-نماز جمعه و نماز دیگر اعیاد و دیگر نمازها،از آیین ماست،چنانکه نماز خواندن پشت سر هر نیکوکار و یا بدکاری جزء آیین ماست؛زیرا روایت شده است که عبد الرحمان بن عمر،پشت سر حجاج بن یوسف نماز میخواند.
34-مسح بر چکمه و جوراب در حضر و سفر جایز است.
35-لازم میدانیم که برای رستگاری پیشوایان اسلام دعا کنیم و به پیشوایی آنان اقرار کنیم و کسانی که هنگام انحراف رهبران،شورش بر ضد آنان را لازم میدانند،گمراهند،و پیوسته خروج بر آنان(راهبران)را با قوه و قدرت انکار میکنیم و ترک قتال و نبرد را در فتنهها لازم میدانیم.
36-معتقدیم که روزی دجال،خروج خواهد کرد،چنانکه در روایات از رسول خدا آمده است.
37-به عذاب قبر و سئوال منکر و نکیر ایمان داریم،این دو نفر از به خاک سپردگان سئوال میکنند.
38-حدیث معراج را میپذیریم.
39-بسیاری از رؤیاها را صحیح میدانیم و معتقدیم که آنها تعبیری دارند.
40-دادن صدقه از طرف مردگان و دعا برای آنان را صحیح میدانیم و معتقدیم که عمل ما به آنان سود میرساند.
41-تأثیر سحر و ساحر در این دنیا را میپذیریم و میگوییم،سحر واقعیت دارد.
42-معتقدیم،هرکس از اهل قبله مرد،باید بر او نماز گزارد،خواه نیکو کار باشد یا بدکار.چنانچه به قانون ارث ایمان داریم.
43-معتقدیم که بهشت و دوزخ آفریده شدهاند.
44-میگوییم هرکس بمیرد یا کشته شود،به اجل خود مرده و کشته شده است.
45-روزی افراد از جانب خدا است که به بندگان خود روزی میدهد،حلال باشد یا حرام.
46-ما برخلاف معتزله و جهمیه،معتقدیم که شیطان،انسان را وسوسه میکند و در دل او شک ایجاد میکند و به او آسیب میرساند.چنانکه میفرماید:
اَلَّذِینَ یَأْکُلُونَ الرِّبا لا یَقُومُونَ إِلاّ کَما یَقُومُ الَّذِی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطانُ مِنَ الْمَسِّ (سورۀ بقره275/).
«کسانی که ربا میخورند،از جای برنمیخیزند،مگر مانند کسی که شیطان او را آسیب رسانده است».و نیز میفرماید:
مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنّاسِ اَلَّذِی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النّاسِ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّاسِ (سورۀ ناس4/-6).
«بگو از شر هر وسوسهگر فریبکار که در سینههای مردم وسوسه میکند،از جن و انس(به خدا پناه میبرم)».
47-معتقدیم،خدا صالحان را به آیاتی که برای آنان آشکار میسازد، اختصاص میدهد.
48-عقیده ما درباره کودکان مشرکان،این است که خدا در سرای دیگر آتشی را برای آنان برمیافروزد،سپس به آنان میگوید:داخل آتش شوید.هرکس از آنان داخل شود،آتش برای او سرد و سلامت میگردد.و هرکس ابا ورزد،معذّب میشود.
49-معتقدیم،خدا میداند که بندگان،چه کارهایی را انجام میدهند و به کجا میروند،آنچه را واقع شده و واقع میشود میداند و نیز میداند آنچه واقع نشده اگر واقع میشد چگونه بود؛اینها برای او معلوم است.
50-معتقدیم که باید از پیشوایان اطاعت کرد.و برای مسلمانان خیرخواه بود.
51-لازم میدانیم که از بدعتگزاران و هواپرستان جدا شویم.
اینها چیزهایی است که ما به آن معتقدیم و در آینده بر اینها دلیل اقامه میکنیم و آنچه را در اینجا نگفتیم،در آینده خواهیم گفت» (1)
الابانه،ص 18-29.
.ابو الحسین ملطی(متوفای 377)،در کتاب خود،عقیده اهل سنت را در
1) 1)
چند اصل خلاصه کرده و آنها را به صورت یادشده در زیر،بیان کرده است:
«1-رضا و خشنودی به قضاء الهی و تسلیم در برابر امر او و بردباری بر حکم وی.
2-اخذ به واجبات و دوری از محرمات.
3-اخلاص در عمل و کار برای خدا.
4-ایمان،به تقدیر الهی و اینکه خوب و بد از جانب خدا است.
5-ترک مجادله در مسائل دینی.
6-مسح بر جوراب و چکمه سنت است.
7-جهاد در کنار اهل قبله سنت است.
8-نماز بر همه مردگان اهل قبله سنت است.
9-ایمان،گفتار و کردار است و افزایش و کاهش میپذیرد.
10-قرآن کلام خدا است.
11-استقامت زیر پرچم سلطان،خواه دادگر باشد و خواه ستمگر،لازم است و خروج بر امراء جایز نیست،هرچند ستم کنند.
12-هیچیک از اهل توحید به صورت قطعی محکوم به بهشت یا دوزخ نیست.
13-هیچیک از اهل توحید در سایه گناه کبیره کافر نمیشود.
14-خویشتنداری از بدگویی به یاران رسول خدا.
15-بهترین مردم پس از رسول خدا ابو بکر،سپس عمر،بعد از او عثمان،و آنگاه علی،است» (1)
التنبیه و الرد،ص 14-15.
.1) 1)
تا اینجا،با اصول عقائد اهل حدیث که اشعری،و ملطی،از آنان نقل کردهاند و خود نیز از آنان بوده و یا بعدا به آنان پیوستند،آشنا شدیم.اکنون قبل از تشریح برخی از اصول اهل حدیث،نکاتی را یادآور میشویم:
1-در اینجا برخی از مسائل فقهی،مانند مسح بر کفش یا نماز بر اهل قبله و نماز جمعه و اعیاد،جزء اصول عقائد آمده است و اصولا روشن نیست که چرا چنین مسائل فرعی،در عداد مسائل اصلی،قرار گرفتهاند؟
2-ملاحظه این اصول،به روشنی ثابت میکند که هریک از آنها یا غالب آنها بهعنوان جبههگیری در مقابل مخالفان،جزء اصول عقائد آمده است،به گونهای که اگر مکتب مخالف در این مورد وجود نداشت،هرگز اهل حدیث به این فکر نمیافتادند که چنین مسائلی را جزء اصول عقائد قرار دهند.
مثلا،مسأله قدیم و حادث بودن کلام خدا،در آغاز قرن دوم بلکه کمی بعد، بر سر زبانها افتاد و اصلا چنین چیزی در کلام رسول خدا و صحابه وجود نداشته است،ولی چون اهل حدیث،در مقابل حدوث قرآن،جبههگیری کردند،اعتقاد به قدم(حادث نبودن قرآن)،جزء عقائد اسلامی درآمد.و مسائل قضاء و قدر و این که خیر و شر از جانب خدا است نیز،از این قبیل است.
مقصود از اصول عقائد،اموری است که در عصر رسول خدا،اسلام و ایمان،به آن بستگی داشت بهگونهای که فرد،با اعتقاد به آن اصول،در عداد مسلمانان و مؤمنان درآمده،و با ترک آن،از جرگه آنان،بیرون میرفت و قسمتی از این اصول،فاقد چنین ویژگی میباشد.
ممکن است گفته شود که همه،یا اکثر این اصول،ریشه قرآنی یا حدیثی دارند و از این جهت در عداد اصول عقائد درآمدهاند.ولی باید توجه داشت که اگر وجود یک مطلب در قرآن و حدیث،موجب آن باشد که جزء عقائد درآید،باید
مجموع آنچه در این دو منبع دینی وارد شده،بهعنوان اصول عقائد معرفی شود.
بنابراین،بسیاری از آنچه«اشاعره»در شمار اصول عقائد میشمرند،با فلسفۀ جبههگیری در برابر مخالف،قابل توجیه است.
3-اگر کتاب«الابانه»که چاپ و منتشر شده است،به راستی نوشته شیخ ابو الحسن اشعری باشد،و عقائد اهل حدیث همان باشد که در(باب دوّم)آن کتاب آمده است،اصلهای 6،7،8،9،12،13،21،24،30 و 32 از آن گواه،بر تجسیم و تشبیه است؛هرچند،برخی از اهل حدیث،از تظاهر به تجسیم ابائی ندارند،لیکن گروهی از آنان،خود را جزء اهل تنزیه میداند و شیخ اشعری برای فرار از تجسیم،کلمه«بلا کیف»را افزوده؛ولی در آینده خواهیم گفت که این قید،دردی را دوا نمیکند.
4-در میان این اصول،مسائلی است که مورد اتّفاق همه مسلمین میباشد و یک رشته از مسائل آن،اهمیت چندانی ندارد،لیکن پارهای از آنها،در خور بحث و تبیین است.ما برای اینکه از کنار عقائد اهل حدیث به سادگی نگذریم، برخی از عقائد آنان را مورد بررسی قرار میدهیم.که اهمّ آنها عبارتند از:
1-اطاعت از سلطان جائر و تحریم براندازی نظامهای جائر.
2-عدالت«سلف»و بالاخص همه صحابه.
3-امامت خلفای چهارگانه و فضیلت آنان به ترتیب تاریخ خلافت.
4-مسأله«تقدیر»و اینکه خیر و شر،همه از جانب خدا است و بشر در آنها نقشی ندارد.
5-صفات خبری و تفسیر آن بهگونهای که منتهی به تجسیم و تشبیه شود.
پس از فراغ از این بحث گسترده،فصلی درباره تاریخ«سلفیه»خواهیم گشود که امروزه دعوت به آن،در جامعه اهل سنت،نوعی روشنفکری به حساب میآید.
فرمانبرداری
از فرمانروای ستمگر
مسأله پیروی از دستور فرمانروایان،یکی از بحثهای مهم فقهی و در عین حال،یک نوع بحث کلامی است.در اینجا باید پیرامون دو مسأله گفتگو کرد:
الف-پیروی از احکام سلطان عادل.
ب-پیروی از احکام سلطان ستمکار.
شکی نیست که پیروی از دستور فرمانروای عادل در هر درجه و رتبهای که باشد،از دستورات الهی است.زیرا اجتماع،در پرتو نظم و انضباط پیش میرود و یکی از مظاهر انضباط این است که اگر فردی طبق موازین اسلامی حائز مقامی شد،باید از فرمان او پیروی کرد تا به مقاصد اسلامی تحقق بخشید.روایت در این باره بیش از آن است که در این مختصر بگنجد و ما تنها برخی را که محدثین سنی و شیعه نقل کردهاند یادآور میشویم.نخست آنچه را که محدثان اهل سنت نقل کردهاند،میآوریم:
1-پیامبر گرامی فرمود:«فرمانروای دادگر و فروتن،سایه خدا،مظهر قدرت او در روی زمین است و برای هر کاری از کارهای وی،نتیجۀ عمل هفتاد «صدّیق»داده میشود» (1)
کنز العمال،ج 96،ص 6،احادیث شمارۀ 14589 و 14593 و 14572 و 14604.
.2-پیامبر گرامی فرمود:«برترین انسان،پیشوایی است که هنگام سخن گفتن،راست بگوید و اگر داوری کند،دادگستر باشد و اگر مهر طلبند،محبت ورزد» (2).
3-نیز فرمود:«گرامیترین انسانها نزد خدا،در روز رستاخیز،و نزدیکترین آنان به خدا،پیشوای دادگر است و مبغوضترین انسانها به خدا و دورترین آنان از او،پیشوای ستمگر است» (3).
4-همچنین فرمود:«فرمانروا،سایه خدا در زمین است،افراد ناتوان به او پناه میبرند و افراد ستمدیده از او مدد میجویند؛و هرکس فرمانروای خدا را در دنیا کمک کند،خدا او را در روز رستاخیز کمک میکند» 4.
5-پیامبر گرامی همچنین فرمود:«آنکس که دارای سه خوی ارزنده است، میتواند پیشوای مردم و امانتدار آنان گردد:
1-در داوریهای خود عدالت پیشه باشد.
2-از رعیت دوری نگزیند.
3-قانون خدا را نسبت به خویش و بیگانه یکسان اجرا کند» (4).
اینها یک رشته روایاتی است که پیشوایان اهل سنت در کتابهای حدیث خود،نقل کردهاند.قسمتی از اینها صریحا درباره سلطان عادل سخن میگوید، و قسمتی دیگر نیز با کمک قرائن،مربوط به او میباشد.
خلاصه،مجموع این ستایشها و ارجگذاریها،از آن حاکمان عادل،و فرمانرویان دادگر است که در پرتو دادگستری،به اسلام تجسم بخشیده و قلوب مردم را به این آیین الهی جذب میکنند.
از طریق محدثان شیعه نیز روایاتی در این زمینه وارد شده است که برخی را یاد آور میشویم:
1-سرور شهیدان،حضرت حسین بن علی-علیه السّلام-میفرماید:«سوگند به جانم،پیشوا آن کسی است که با قرآن داوری کند،عدالت را گسترش دهد،به آیین حق معتقد گردد،و در راه خدا خویشتندار باشد» (1)
«فلعمری ما الامام الا الحاکم بالکتاب القائم بالقسط الدائن بدین الحق،الحابس نفسه علی
ذات اللّه»،تاریخ طبری،ج 4، [1]حوادث سال 60،صفحه 262.
.2-امام صادق-علیه السّلام-میفرماید:«آنکس که احادیث ما را نقل کند و در حلال و حرام ما بنگرد و احکام ما را بشناسد،به داوری او راضی شوید؛من او را بر شما حاکم و فرمانروا قرار دادم؛آنگاه که مطابق حکم ما داوری کرد و از او پذیرفته نشد،حکم خدا سبک شمرده شده و سخن ما مردود گشته است،و آن کس که بر ما رد کند،سخن خدا را رد کرده و آن،همپایۀ شرک است» (2)
است:«من روی حدیثنا و نظر فی حلالنا و حرامنا و عرف احکامنا فلیرضوا به حکما فانی قد
جعلته علیکم حاکما فاذا حکم بحکمنا فلم یقبل منه فانما استخف بحکم اللّه و علینا رد،و
الراد علینا،الراد علی اللّه و هو علی الشرک باللّه».
.تا اینجا،لزوم پیروی از سلطان عادل روشن گشت و دریافتیم که بقای یک جامعه،در گرو حکومتی است که سخن او نافذ و رأی او مطاع باشد.زیرا اسلام یک آیین فردی نیست که پیروان خود را تنها به اعمال فردی و تهذیبهای شخصی، دعوت کند و از مسائل اجتماعی غفلت ورزد؛طبعا یک نظام اجتماعی فرمانروایی لازم دارد که سخن او مؤثر،و نظر او قاطع باشد و این روایات همگی ناظر به چنین حاکمی است.
در اینجا ممکن است اعتراض شود،قرآن بهطور مطلق به پیروی از اولی الامر دعوت میکند و میفرماید:
أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ (سورۀ نساء59/).
«از خدا و رسول او و فرمانروایان خود،پیروی کنید».
در آیه یادشده،قید«عدالت»وارد نشده است،در این صورت اطاعت هر سلطانی اعم از عادل و یا فاسق لازم و واجب میباشد.
پاسخ این اعتراض،روشن است،زیرا مقصود واقعی،اطاعت از فرمانروایان عادل و دادگر است،به گواهی اینکه خداوند از اطاعت ظالمان و ستمگران به عناوین گوناگونی نهی فرموده است و اگر مجموع آیاتی که از اطاعت غافلان،هواپرستان،کافران،منافقان،تکذیبکنندگان رسالت،گنهکاران،و مسرفان،نهی میکند،در یکجا جمع شود،به روشنی استفاده میشود که هریک از این عناوین،نشانه نهی از اطاعت حاکم جائر و ستمکار است که به نوعی از مرز عدالت گام بیرون نهاده،و در جرگه غافلان از یاد خدا و پیروان هوا و هوس و افراط
گران و مسرفان درآمده است.اینک ما به برخی از آیات اشاره میکنیم،تا پس از جمعبندی روشن شود که:تنها کسی میتواند بر مسلمانان حاکم و مطاع باشد که از نظر عقیده و عمل،انسانی وارسته،درستاندیشه،راستگفتار و نیکرفتار باشد.
1- وَ لا تُطِیعُوا أَمْرَ الْمُسْرِفِینَ (سورۀ شعراء151/)«از فرمان اسرافکاران پیروی مکنید».
2- فَلا تُطِعِ الْمُکَذِّبِینَ (سورۀ قلم8/)«از دروغگویان اطاعت نکن».
3- وَ لا تُطِعْ کُلَّ حَلاّفٍ مَهِینٍ (سورۀ قلم10/)«از افراد پست که بسیار سوگند میخورند فرمان مبر».
4- وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِکْرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ کانَ أَمْرُهُ فُرُطاً (سورۀ کهف28/).
«از آنکس که دلش را از یاد خود غافل ساختهایم،و پیرو هوا و هوس خویش است و تبهکاری میکند،اطاعت مکن».
5- یا أَیُّهَا النَّبِیُّ اتَّقِ اللّهَ وَ لا تُطِعِ الْکافِرِینَ وَ الْمُنافِقِینَ (سورۀ احزاب1/).
«ای پیامبر از(مخالف)خدا بپرهیز و از کافران و منافقان اطاعت نکن».
6- فَاصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ وَ لا تُطِعْ مِنْهُمْ آثِماً أَوْ کَفُوراً (سورۀ انسان24/).
«در برابر فرمان خدایت با استقامت باش و از هیچ گنهکار و کافری فرمان مبر».
از جمعبندی این آیات و امثال آن،با آیه اطاعت از«اولو الامر»،به روشنی ثابت میشود،تنها اطاعت فرمانروای عادل واجب است،و تنها رأی او نافذ و قاطع میباشد،نه هر فرمانروایی.
آنچه مهم است،بررسی حکم فرمانروای غیرعادلی است که بهگونهای بر مسند حکومت نشسته و خود را امیر مؤمنان،و فرمانروای آنان قرار داده است.باید دید اهل حدیث و پیشاپیش آنان،احمد بن حنبل و یا متکلّمان اشعری در اینباره چه میگویند؟
برای احاطه به همۀ جوانب مسأله،لازم است در موارد زیر بحث و گفتگو شود.
اگر فردی در پرتو آتش سلاح،و برق شمشیر،حکومت را به دست بگیرد و با اعمال قدرت و کودتای سفید یا سرخ،بر مسند فرمانروایی بنشیند،آیا حکومت او از نظر اسلام شرعیت دارد یا نه،و به اصطلاح تحت عنوان«اولی الامر»داخل هست یا نه؟
پاسخ این سئوال منفی است و با توجه به مبانی حقوقی حکومتها،چنین حکومتهایی نمیتواند رسمی و قانونی باشند.
فرمانروایی،جز با محدود کردن حریّتها و آزادیها،خواه به صلاح مردم باشد و یا به زیان آنان،انجام نمیگیرد،حکومت،بدون بودجه لازم و نیروی نظامی و انتظامی پایدار نمیباشد،و سنگینی تأمین هزینه آن،بر دوش ملت است که با پرداخت مالیات و دیگر عوارض،حکومتها را بهپا میدارند.در اینجا مسألۀ محدودیت مالی و تصرف در اموال مردم مطرح میشود،که عقل و خرد و وحی و شرع میگویند:«الناس مسلطون علی اموالهم»،و کسی حق ندارد بدون رضایت،مردم در اموال آنان تصرف کند.
حکومت،برای حفظ موجودیت خود و دفاع در برابر قدرتهای دیگر که
میخواهند بسان او قدرت را قبضه کنند،نیاز به نیروی نظامی و انتظامی دارد و بهرهگیری از چنین قدرتی مستلزم تصرف در اموال و نفوس مردم،آن هم بدون رضایت آنان است.
گذشته از این،حکومتها برای حفظ خود،ناچارند بخش گستردهای از آزادیهای فردی را بدون یک مبنای حقوقی صحیح،محدود سازند.
حکومتی که میخواهد مشروع باشد،باید برای خود مبنای حقوقی داشته باشد؛تا رنگ شرعی و چهرۀ قانونی بگیرد.
بنابراین،یا باید حکومت،مردمی و ملی باشد،تا مردم با رضایت خود محدودیتهای فردی و مالی را پذیرفته و در نتیجه،به آن صبغه قانونی و مشروعیت بخشند؛و یا حکومت،الهی باشد،تا حاکم،از جانب خداوند،در قلمروهای یاد شده،ایجاد محدودیت کند.و این کار،برخلاف خرد و فطرت نیست،زیرا «خدا»،مالک انسان و دارایی اوست،و او در تصرّف خود،مصلحت انسان را-که مملوک اوست-در نظر میگیرد.چنین حکومتی هرگز به زیان مردم نیست،بلکه بهترین حکومتها از نظر برنامه و اجرا خواهد بود.
از این دو مبنای حکومتی که بگذریم،دیگر حاکمیتها ستمگرانه است و بهیچوجه،جنبۀ قانونی یا شرعی صحیح ندارد.
امام حنابله و دیگران که میکوشند به چنین حکومتهایی چهرۀ قانونی دهند،جدّا به خطا رفتهاند.آیا صحیح است بگوییم،چنین حاکمانی در عداد «اولی الامر»هستند،آنان که در ردیف خدا و رسول او قرار گرفتهاند؟:
أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ (سورۀ نساء59/).
اسلامی که اجازه نمیدهد،کسی در مال دیگری بدون اجازه او تصرف کند:
«لا یحل مال امری مسلم الا بطیب نفسه»،اسلامی که مردم را مسلط بر مال خود میداند:«الناس مسلطون علی اموالهم»،هرگز اجازه نمیدهد که حکومت دژخیمان و زورمندان،رسمی باشد،تا بر جان و مال امت بتازند و بر سرنوشت آنان مسلط شوند.
با یک محاسبه اجمالی،کافی است،حکومتهای زورمداران را غیر اصیل بدانیم.
امیر مؤمنان-علیه السّلام-در نامهای به معاویه مینویسد:«بر مسلمانان لازم است،آنگاه که امام آنان درگذشت یا کشته شد،قبل از هر کاری،برای خود پیشوایی برگزینند تا کارهای آنان را سامان دهد؛امامی که عفیف،دانا،پرهیزکار و آشنا به سنت و موازین قضاوت باشد و حق مظلوم را از ظالم بستاند...» (1)
کتاب سلیم بن قیس،ص 82.
.حسین بن علی-علیه السّلام-در نامهای خطاب به مردم کوفه چنین نوشت:
«سپاس خدای را که دشمن ستمگر و معاند را درهم شکست،دشمنی که بر پشت این امت سوار شد،حق امت را غصب کرد،خراج و مالیات آنان را به ناحق تصاحب کرد،و بدون رضایت آنان،بر ایشان فرمان راند،نیکان آنان را کشت و بدان را زنده نگه داشت» (2)
الذی انتزی علی هذه الامه و غصبها فیئها و تامر علیها بغیر رضی منها ثم قتل خیارها و استبقی
شرارها».
.امام صادق-علیه السّلام-حاکمی را که با شمشیر و تازیانه بر مردم حکومت
میکند،چنین سرزنش فرموده است:«روزی یکی از یارانش از وی میپرسد،اگر در میان شیعیان نزاعی رخ دهد ما چه کنیم؟آیا درست است که به عالم برجستهای از خودمان(شیعه)مراجعه کنیم؟
امام فرمود:آری،آنگاه افزود:داوری چنین عالمی که مورد گزینش طرفین است،جدای از داوری آن سلطانی است که با شمشیر و تازیانه بر مردم حکومت میکند» (1)
مستدرک الوسائل،ج 3،ص 187.البته این بخش از روایات که رضایت عمومی را شرط
میداند،مربوط به زمانی است که از جانب خدا فرد مشخصی تعیین نشده باشد وگرنه با وجود
چنین شخصی،رضایت همگانی،شرط درستی نخواهد بود.
.مطلبی که در اینجا قابل بررسی است،تشریع حکم اطاعت از حاکم ستمگر میباشد.فرض کنید ما حکومت زور و فشار را به رسمیت شناختیم،آیا باید از چنین حاکمی بدون چون و چرا اطاعت کرد؟خواه فرمان او مطابق سخن اسلام باشد یا برخلاف آن.
شکی نیست که اطاعت از چنین حاکمی،در صورتی که فرمان برخلاف شرع بدهد،جائز نیست.حتی آن گروه از حنابله و اشاعره که به چنین حکومتهایی صبغۀ شرعی میدهند،اطاعت آنان را در صورتی جائز میدانند که به معصیت، فرمان ندهند؛ابو جعفر طحاوی،در رسالۀ معروف خود،چنین میگوید:«و نری طاعتهم من طاعات اللّه عز و جلّ فریضة علینا ما لم یأمروا بمعصیة-اطاعت آنان را در صورتی لازم میدانیم که به گناه فرمان ندهند» (2).
خدا به زنان دستور میدهد که از فرمان پیامبر سرپیچی نکنند،آنگاه که دستور به معصیت و خلاف ندهد،چنانکه میفرماید: وَ لا یَعْصِینَکَ فِی مَعْرُوفٍ (سورۀ ممتحنه12/).
در روز قیامت گنهکارانی که از فرمانروایان گنهکار پیروی کردهاند،به پیشگاه خدا،چنین اعتذار میجویند:
رَبَّنا إِنّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ کُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِیلاَ* رَبَّنا آتِهِمْ ضِعْفَیْنِ مِنَ الْعَذابِ وَ الْعَنْهُمْ لَعْناً کَبِیراً (سورۀ احزاب67/-68).
«پروردگارا،ما از رهبران و بزرگان خود اطاعت کردیم،پس آنان،ما را از راه، به در کردند،پروردگارا،عذاب آنان را دو چندان بفرما،و آنان را از رحمت خود کاملا بیبهره ساز».
حال،سخن در جایی است که فرمانروای جائر به امر مشروعی فرمان دهد، آیا در چنین شرائطی اطاعت او جایز است؟اینجاست که بسیاری از«حنابله»و اشاعره»،اطاعت او را لازم میدانند.
شکی نیست که اطاعت از چنین فرمانهایی مایۀ تقویت حکومت آنان میگردد.
تثبیت حکومت ستمگر،آینده تاریکی به دنبال دارد.آیا ثبتنام،در دیوان حکومت آنان و دعا در حق ایشان که نوعی اعتماد و«رکون»به آنان است،مشمول آیۀ زیر نمیباشد؟
وَ لا تَرْکَنُوا إِلَی الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النّارُ (سورۀ هود113/).
«هرگز بر افراد ستمگر تکیه و اعتماد نکنید تا آتش به شما برسد».
امروز،جای تأسف است که غالب سران کشورهای اسلامی،حاکمان دست
نشانده و فرمانروایان متکی بر زر و زور هستند.و روحانیت،در بیشتر کشورهای اسلامی،کارمندان دستگاه آنان بهشمار میآیند که با دعای خود در نمازهای جمعه و جماعات و نیز اطاعت از فرمانهای مشروع فرمانروایان جائر،پایههای حکومت آنان را استواری میبخشند و بر طول حکومت ظلم میافزایند،و هرگاه در این زمینه با آنان سخنی گفته شود،به دلائلی متوسل میشوند که هرگز با روح اسلام سازگار نیست.
گاهی به آیه«اطیعوا اللّه»،استدلال میکنند،و گاهی به روایاتی تمسک میجویند و احیانا میگویند،ما تنها در چارچوب محدودی،از حکّام جور، پیروی میکنیم.
این دستاویزهای کودکانه،در پیشگاه خداوند،پذیرفته نیست،زیرا آیه«اولو الامر»،به بیانی که یادآور شدیم،تنها در شأن حاکمان دادگر است و روایاتی که به آنها تمسک میجویند،با قرآن و روح اسلام مخالف است و همه آنها ساخته و پرداخته عصر اموی و عباسی است که بازرگانان حدیث،برای تثبیت حکومت اربابان خود جعل و وضع نمودهاند (1)
ما این روایات را در جلد اول ملل و نحل به زبان عربی،در ص 191-193،آوردهایم.
(البته این بخش از روایات که رضایت عمومی را شرط میداند مربوط به زمانی است که از
جانب خدا فرد مشخصی تعیین نشده باشد،وگرنه با وجود چنین شخصی،انتخاب و
رضایت همگانی مطرح نخواهد بود).
.دستاویز سوم آنان،یعنی محدود بودن اطاعت نیز،گرچه زیبایی ظاهری دارد،ولی باطن آن بسیار کریه است،زیرا چنین همیاری نیز،مایۀ استواری حکومت جائران است که اسلام حتی برای لحظهای به بقای این حکومتها راضی نیست.
1) 1)
حکومت پنجساله امیر مؤمنان علی-علیه السّلام-،خاطرۀ حکومت عدل و داد پیامبر گرامی را در دلها زنده کرد و بار دیگر،مردم،با چهره واقعی حکومت اسلامی آشنا شدند.قیام فرزند گرامی او،حسین بن علی-علیه السّلام-،روح شهامت و پرخاشگری را در امت اسلامی زنده کرد و شیوۀ مبارزه با ستمگران را به دل باختگان آیین محمدی،آموخت؛پس از شهادت امام،انقلابها و شورشهای فراوانی در جاهایی از سرزمین اسلامی به وقوع پیوست که سرانجام،به سرنگونی حکومت خاندان اموی انجامید.
عباسیها که زیر نقاب ارادت به خاندان رسالت،قیام کردند،آنگاه که زمام امور را به دست گرفتند،در اشاعۀ ستم و فساد،کمتر از امویان نبودند.از این روی،فرزندان غیور اسلام با قیامهای متعدد خود،پشت خلفا را لرزانیده،و عرصه را بر آنان تنگ میکردند؛در این شرایط که خلفای اموی و عباسی،با توسل به زور، انقلاب را سرکوب میکردند،از بازرگانان حدیث نیز که دین خود را به نازلترین بهاء میفروختند،کمک میگرفتند و آنان،با اعتماد به روایاتی که به ظاهر به پیامبر منتهی میگردید،قیام و براندازی حکومتهای جائرانه را حرام میشمردند، روایاتی که هرگز با روح تعالیم اسلام سازگار نیست و مزدوران حکومتها به جعل آنها پرداخته و آیین خود را به بهای کمی میفروختند.متأسفانه بعدها این روایات، کتب حدیث را پر کرده است،ولی نسلهای بعد،بیخبر از تاریخ غمانگیز حدیث،آنها را سخن پیامبر میپندارند.ما فقط به نقل یکی از آنها اکتفاء میورزیم:
«قیل یا رسول اللّه افلا ننابذهم بالسیف؟فقال:لا،ما اقاموا فیکم الصلاة و
اذا رأیتم من ولاتکم شیئا تکرهونه،فاکرهوا عمله،و لا تنتزعوا یدا من طاعته» (1)
صحیح مسلم،ج 6،ص 24،باب الامر بلزوم الجماعه.
.«از پیامبر سئوال شد،آیا چنین حاکمان ستمگری را با شمشیر از مسند حکومت دور نکنیم؟فرمود:تا وقتی که نماز را بپا میدارند،نه.اگر از فرمانروایان خود،کار ناپسندی را دیدید،عمل آنان را بد بشمارید،ولی دست از اطاعت آنان برندارید».
چنین روایاتی که متأسفانه تعداد آنها فراوان است،با روح اسلام و ظاهر آیات قرآن موافق نیست.
امر به معروف و نهی از منکر،دو اصل استوار اسلامی است که برای خود، مراتب و درجاتی دارد و آخرین درجۀ آن،قطع ریشۀ فساد میباشد.سکوت در برابر جائر و اطاعت از او به بهانه اینکه به نماز جمعه میآید،نوعی سازشکاری با خیانت و ستم،و نادیده گرفتن امر به معروف و نهی از منکر است که به نابودی ریشههای دین میانجامد.
این روایت و نظائر آن که همگی را در کتاب«بحوث فی الملل و النحل» آوردهایم،چراغ سبزی است برای جائران و ستمگران،که اگر در روز جمعه و هنگام نمازهای شبانهروز،در محراب حاضر شوند،با اطمینان کامل از امت، دست آنان در بجای آوردن هر نوع عمل ناپسندی باز باشد.آیا یک قانونگزار عادی،چنین چراغ سبزی را به کسی نشان میدهد،تا چه رسد به پیامبر معصوم؟!
در اینجا،نظر شما را به داستان ملتی که در کنار دریا میزیستند و قرآن،یاد آور سرگذشت آنان است،جلب میکنیم:
پیامبر آنان،فرمان داد که روزهای شنبه به ماهیگیری نروند،اتفاقا جزر و مد
1) 1)
دریا،بهگونهای بود که در همان روز،ماهیان درشت و فربه در ساحل دریا فراوان دیده میشدند،در حالیکه در غیر آن روز،وضع،رضایتبخش نبود.
در اینجا مردم سه گروه شدند:
1-گروهی دستور خدا را نادیده گرفته و روز شنبه به ماهیگیری پرداختند.
2-دستهای که خود به این کار دست نیالودند،لیکن در برابر عمل دستۀ اوّل سکوت اختیار کردند.
3-گروه مبارزی که با امکانات موجود خود،گنهکاران را از این کار باز میداشتند.
جای تعجب اینجاست که گروه دوم،به دسته سوم اعتراض میکردند،چرا گروهی را که مورد خشم و غضب خدا قرار دارند،پند و اندرز میدهید؟آنان،در پاسخ میگفتند:این وظیفۀ الهی است که بر دوش ما است و باید در پیشگاه خدا عذر و حجتی داشته باشیم،شاید هم این گروه گنهکار به راه آیند.
وضع به همین منوال بود که عذاب الهی فرود آمد و گروه اول و دوم را فرا گرفت.قرآن در این مورد میفرماید:
فَلَمّا نَسُوا ما ذُکِّرُوا بِهِ أَنْجَیْنَا الَّذِینَ یَنْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ (سورۀ اعراف165/).
«آنگاه که یادآوریها را فراموش کردند،تنها گروهی را که از زشتیها جلوگیری میکردند،نجات دادیم».
آیا سکوت در برابر سلطان ستمگر،کمتر از سکوت در برابر ماهیگیران روز شنبه است؟!
قرآن،این داستانها و سائر داستانها را برای سرگرمی یاد نمیکند،بلکه به
عنوان درس عبرت،آنها را بازگو میکند و به مسلمانان تفهیم میفرماید که سنت الهی در میان تمام ملتها همین است و بس،و اگر مسأله امر به معروف و نهی از منکر ترک شود،شرارۀ عذاب خدا هم مرتکب گناه،هم تارک امر به معروف و نهی از منکر را فرا میگیرد.
اینجاست که باید اندیشمندان اسلامی در این اصل،تجدیدنظر کرده و هر امری را که از سوی اهل حدیث و یا احمد بن حنبل،بهعنوان اصل اسلامی شمرده شده است،بدون بررسی،نپذیرند.بلکه باید در محیطی آرام،به دور از هو و جنجال،به بازنگری این اصل از طریق کتاب و سنت و خرد بپردازند.
در خاتمۀ این بحث،روایاتی را یادآور میشویم که برخلاف احادیث (ساختگی)گذشته،از پیروی حکّام جور شدیدا نکوهش کرده است:
1-پیامبر گرامی فرمود:«پس از من فرمانروایانی مصدر کار میشوند،هر کس در جرگۀ آنان وارد شد،و دروغ آنان را تصدیق کرد،و بر ستم آنان کمک کرد، از من نیست و من از او نیستم و هرگز در حوض(کوثر)بر من وارد نمیشود» (1)
جامع الاصول،ج 4،ص 75.نقل از صحیح ترمذی و نسائی.
.2-رسول گرامی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:«هرکس برای خدمت سلطانی تازیانهای به کمر بندد،این تازیانه در روز رستاخیز به صورت اژدهایی ظاهر میشود که در آتش دوزخ بر او مسلط میگردد».
3-پیامبر گرامی فرمود:«روز رستاخیز،منادی ندا میکند،دست یاران ستمگران کجایند؟حتی آن کس که مرکّب(دوات)آنان را فراهم ساخته یا سر کیسهای را(برای آنان)بسته یا قلمی را(برای کمک به آنان)تراشیده،او را با ستمگران محشور کنید».
1) 1)
4-باز پیامبر گرامی فرمود:«هرکس به فرمانروای ستمگر نزدیک شود،به همان اندازه از خدا دور میگردد».
5-امام صادق-علیه السّلام-فرمود:«هرکس در دفتر ستمگران نامنویسی کند،در روز رستاخیز به صورت یک انسان سرگردان(بیپناه)،محشور میشود» (1)
دربارۀ احادیث 2،3،4،5،به وسائل الشیعه،ج 2،باب 42،ص 128،مراجعه
فرمایید.
.6-امیر مؤمنان-علیه السّلام-آنگاه که زمام امور را بهدست گرفت،و با مخالفت پیمانشکنان و منحرفان از حق و خارجان از دین روبرو شد،فرمود:«من اگر زمام امور را به دست گرفتم نه برای این است که بر شما حکومت کنم،بلکه به این علت است که خدا از افراد آگاه پیمان گرفته است،هرگز پرخوری ستمگر،و گرسنگی ستمدیده را تحمل نکنند».
«و ما اخذ اللّه علی العلماء ان لا یقاروا علی کظّة ظالم و لا سغب مظلوم» (2).
7-سرور آزادگان،آنگاه که از جانب«حر بن یزید ریاحی»محاصره شد و در سرزمینی میان کوفه و کربلا فرود آمد،برای سپاهیان«حر»سخنرانی کرد و در سخنرانی خود،حدیث زیر را از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل فرمود:
«هرکس فرمانروای ستمگری را ببیند که حرام خدا را حلال شمرده،پیمان الهی را شکسته،با سنت رسول خدا مخالفت ورزیده و در میان بندگان خدا به گناه و جور عمل میکند،آنگاه در برابر او با گفتار و کردار مخالفت نکنند،بر خدا است که او را با آن سلطان همنشین سازد».سپس فرمود:«آگاه باشید،یزیدیان اطاعت شیطان را به گردن گرفته اطاعت خدا را ترک گفته،و فساد را آشکار ساخته و
حدود الهی را تعطیل کردهاند.درآمد کشور اسلامی را به خود اختصاص دادهاند و حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام،شمردهاند» (1)
تاریخ طبری،ج 4،ص 304، [1]حوادث سال 61.«من رای سلطانا جائرا مستحلا لحرام اللّه
ناکثا لعهد اللّه مخالفا لسنة رسول اللّه،یعمل فی عباد اللّه بالاثم و العدوان،فلم یغیر علیه بفعل
و لا قول کان حقا علی اللّه ان یدخله مدخله الا و ان هؤلاء قد لزموا طاعة الشیطان،و ترکوا
طاعة الرحمان،و اظهروا الفساد و عطلوا الحدود،و استأثروا بالفیئی و احلوا حرام اللّه و حرموا
حلاله».
.ما،در اینجا،وجدان هر مسلمان آزادهای را به گواهی میگیریم که آیا کدام گروه از این روایات،با روح اسلام و عدالتطلبی آن،و سیرۀ رسول گرامی و سیرۀ امیر مؤمنان-علیه السّلام-سازگار است؟
سخن حسین بن علی-علیه السّلام-هرچند در مورد یزیدیان است،ولی نوع حکومتهای بعد از یزید(اموی و عباسی)،در همان خط یزید گام نهاده و به صورتهای مختلف،مجری برنامههای او بودند؛هماکنون نیز سردمداران کشورهای اسلامی با چهرۀ منافقانه خود کمتر از آنان نیستند؛زندگی اشرافی و تشریفات شاهانه،شبنشینیها و سفرههای پرهزینه،خوشگذرانیها،بند و بست با ابرقدرتها،زندانی کردن جوانان غیور اسلامی و کشتار افراد بیگناه به جرم عدالت خواهی،همه و همه حاکی از آن است که این گروهها،در خط یزید گام برداشته و تفاوتی با او ندارند.حال وظیفه علمای دین،در جهان اسلام نسبت به این حکومتها چیست؟با توجه به بحثهای گذشته،پاسخ واضح و روشن است.
جانکاهترین کشمکشها،ستیز میان عقیدۀ مذهبی و وجدان انسانی است.
1) 1)
وجدان،ندایی است که انسان آن ارا از درون میشنود،در حالیکه قسمت اعظم عقیدۀ مذهبی،اندیشههایی است که از خارج بر ذهن انسان وراد میگردد،و چون انسان به هردو علاقهمند و پایبند است،هرگاه میان ایندو،ستیزی روی دهد، بسیار جانکاه و آزاردهنده خواهد بود.
مسألۀ به رسمیّت شناختن حکومتهای زور و ستم و لزوم پیروی از فرمانهای آنان،اندیشهای است که وجدان انسان آزاده،به شدت آن را رد میکند، و آن را منافی اصول حریت و عدالت میشناسد،زیرا مایۀ تقویت ریشههای ظلم در اجتماع است،طبعا هر نوع اندیشۀ خلاف این اصل،کاملا مردود است؛ولی آنگاه که از وعّاظ السلاطین،و علماء منتسب به اسلام میشنود که فرمان حاکم جائز،لازم الاجراء است،و آنان«اولو الامر»هستند که خدا اطاعت آنان را در کنار اطاعت خود قرار داده است،در تعجب و حیرت فرو میرود و ستیز وجدان و مذهب،او را به سختی در فشار قرار میدهد.از این رهگذر غالبا کسانی که فاقد روح تحقیق هستند،تسلیم حکم وجدان میشوند و نه تنها این اصل،بلکه همۀ مذهب را،ساخته و پرداختۀ دستگاههای ستم میشمارند،و به خاطر میآورند که لنین گفته است:«دین افیون ملتها است».
تاریخ میگوید:«حسن بصری»،در عصر خود،بهعنوان زاهد و خطیب، زمانی مورد تکریم خلفای بنی مروان بود.ستم بنی مروان به پایهای رسید که گروهی از انسانهای حماسهآفرین به فرمانروایی«عبد الرحمان بن محمد اشعث»،برای براندازی حکومت آنان کمر بستند،از آن میان،برخی نزد«حسن بصری»رفتند و نبرد با بنی مروان را مطرح کردند،ولی وی در پاسخ چنین گفت:
«من معتقدم که با آنان نبرد نکنید،زیرا اگر حکومت آنان بهعنوان عقوبت و مؤاخذه،بر ما مقدر شده است،شما نمیتوانید آن را دگرگون کنید.و اگر بلائی
است که بر ما فرود آمده است،بردبار باشید تا خدا داوری کند و او بهترین داورها است» (1)
طبقات کبری ابن سعد،ج 7،ص 164.
.گروهی که سئوال را مطرح کرده بودند،به حکم ندای فطرت،او را ترک گفتند،در حالیکه با خود چنین زمزمه میکردند:«آیا صحیح است ما از گفتار این الاغ فربه بیروی کنیم؟»آنگاه برخلاف نظر او به نبرد با حجاج پرداختند.
شکی نیست که جوانان آزادۀ سنّی که خواهان روح عدالت اسلامی و سیمای حکومت واقعی اسلام هستند و میخواهند با قطع ریشههای گندیدۀ فساد،بر ویرانههای حکومتهای پیشین،کاخ رفیع حکومت اسلامی را بنا کنند،وقتی مشابه سخن حسن بصری را میشنوند،همین حالت برای آنان پیش میآید و همان سخن را زمزمه میکنند.
اینجاست که وظیفه علمای دین سنگینتر شده و باید بدانند که تهمتهای ناروای مارکسیسم نسبت به مذهب،معلول سهلانگاری آنان،در تبیین حقایق دین است.طرفداری خطباء و علمای درباری،موجب انتشار این سخن شده است که «دین افیون ملتها است».متأسفانه علمای دینی اهل سنت،پیوسته در کنار ستمگران بوده و بر ضد طبقۀ محروم و صریح فرموده قرآن گام برمیدارند.
إِنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَیِّناتِ وَ الْهُدی مِنْ بَعْدِ ما بَیَّنّاهُ لِلنّاسِ فِی الْکِتابِ أُولئِکَ یَلْعَنُهُمُ اللّهُ وَ یَلْعَنُهُمُ اللاّعِنُونَ (سورۀ بقره159/).
«آنان که دلائل روشن و هدایتهای ما را پس از آنکه برای مردم در کتاب بیان کردیم،پنهان میسازند،خدا و لعنتکنندگان بر آنان لعنت میفرستند».
آری در این میان،برخی از شخصیتهای بزرگ جهان تسنن،مانند«ابو
1) 1)
المعالی جوینی»،معروف به«امام الحرمین»،هر نوع تقیه و سازشکاری را کنار زده و حقایق را بیان کردهاند.
وی میگوید:«آنگاه که ستم و گمراهی پیشوا،آشکار شد،و به سخن آمران به معروف،گوش فرا نداد،و از کردار بد خود دست نکشید،بر علماء است که اتفاق کنند و او را از این کار زشت بازدارند،هرچند به قیمت کشیدن شمشیر و برافروختن آتش جنگ تمام شود» (1)
شرح مقاصد،ج 2،ص 272.
.1) 1)
عقائد اهل حدیث
از دیدگاه عقل
عدالت یاران پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و پیراستگی صحابه از گناه و خلاف،از اصولی است که اهل حدیث و حنابله حتی اشاعره،بر آن اعتقاد راسخ دارند و به شدت از آن دفاع میکنند.آنان در بیان این اصل،به عبارتهای گوناگون متوسل میشوند؛ دستهای به عدالت همگان،تصریح میکنند و راه هرگونه«جرح و تعدیل»را در این مورد میبندند،لیکن گروهی که واقعیت زندگی صحابه را لمس کردهاند و قانون شکنی و خلافکاری بسیاری از آنان را در زمان پیامبر و بعد از آن دیدهاند، میگویند:ما نباید به مشاجرات و اختلافات آنان وارد شویم.
ما،این مسأله را با واقعبینی و به دور از هر نوع احساسات بررسی میکنیم؛ سرانجام خواهیم دید که یاران پیامبر و همچنین تابعین،بسان دیگر افراد امت اسلامی،به دو گروه تقسیم میشدند،و اگر در میان آنان،افراد عادل و دادگر،زاهد و وارسته،و امین و درستکار،وجود داشت،عدهای از آنان،دارای ویژگیهایی کاملا مخالف با این اوصاف،بودهاند.تنها چیزی که صحابه را از دیگران جدا
میسازد،مسأله تشرف به حضور رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است که دیگران از آن محروم میباشند.و به دیگر سخن،آنان حجت خدا،و نور وحی،و معجزات او را از نزدیک مشاهده کردند و از این جهت مسئولیت بیشتری را نسبت به خود و آیندهگان، بر عهده گرفتند.
نخستین اختلاف در میان محدثان،توصیف«صحابی»و معرفی او به شکل جامع است،گروهی مجرد رؤیت پیامبر را،کافی در صحابی بودن دانسته،در حالیکه دیگران،بر این سخن اصرار دارند که صحابی باید یک سال و دو سال با پیامبر زندگی کرده و در یک یا دو نبرد(غزوه)،شرکت کرده باشد.
تحقیق در این مسأله،چندان سودی ندارد،زیرا در جعل اصطلاح،ممکن است ملاکهای مختلفی در کار باشد،که براساس این اختلاف،یکی به یک لحظه رؤیت اکتفا ورزد،ولی دیگری مصاحبت گستردهای را شرط بداند.لیکن از نظر لغت،صحابی انسان،کسی است که مدتی،با انسان معاشرت داشته باشد.
کلمۀ«صاحب»در لغت عرب به معنی ملازم و معاشر است و هرگز چنین عنوانی با یک بار و دو بار دیدن کسی،یا یک ماه و دو ماه در نزد یا شهر او ماندن،تحقق نمیپذیرد،در لغت عرب«صحابی الرجل»،به کسی گفته میشود که در زندگی، با او همراه و همزیست باشد؛حالا چرا برخی این لفظ را تا این حد گسترش داده و دیدار یک لحظه را در آن کافی دانستهاند،چندان روشن نیست (1)
اسد الغابه،ج 1،ص 11 و 12.مؤلّف این کتاب تعریفهای ششگانهای را از اهل سنت
نقل کرده است.
.1) 1)
شاید علت توسعه،این باشد که محدثان اهل سنت،روایات زیادی را از رسول گرامی نقل کردهاند که در آنها،پیامبر از«ارتداد»و«از دین بدر شدن» یارانش پس از درگذشت خویش،گزارش داده است.ما در پایان بحث،به این روایات اشاره میکنیم.
گروهی،با گسترش دادن مفهوم صحابی،خواستهاند لبۀ تیز این روایات نکوهشآمیز را متوجه اعرابی کنند که از صحابی بودن،بهرهای جز مجرّد دیدن رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نداشتهاند.آنان میگویند:همین اعراب بودند که پس از درگذشت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،از دین بیرون رفتند،نه آنان که در مدینه میزیستند.این روایات مربوط به بادیهنشینهایی است که از قلمرو جرح و تعدیل علمای علم رجال بیرون هستند.
شکی نیست که این توسعه،رنگ سیاسی دارد نه واقعبینی،در حالیکه باید گروهی را که با رسول خدا حشرونشری داشتهاند،صحابی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دانست نه هر کس که فقط در زمان او چشم به جهان گشوده و یا دیدار کوتاهی با او داشته است، همانگونه که در روایات ارتداد،قرائنی وجود دارد که گواهی میدهد،مقصود، یاران نزدیک او است بهگونهای که پیامبر،آنان را میشناخت.
در اینجا به صورت فشرده،سخنان گروهی را که بر عدالت همۀ اصحاب تصریح میکند،میآوریم:
«ابن عبد البر اندلسی»،میگوید:«عدالت همه صحابه،به ثبوت رسیده است» (1)
استیعاب،ج 1،ص 2.در حاشیه اصابه ابن حجر.
.1) 1)
«ابن اثیر»،میگوید:«سنت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که محور شناسایی حلال از حرام است،در صورتی ثابت میشود که اسانید روایات،به خوبی شناخته شوند،و همۀ روایات به یاران پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم منتهی گردد؛از این جهت باید همه راویان حدیث را شناخت و«ثقه»را از غیر ثقه جدا ساخت،ولی یاران پیامبر از هر نظر با دیگر روایان،شریک و مساوی میباشند،جز در مسأله جرح و تعدیل که هیچگاه در این قلمرو قرار نمیگیرند و همه آنان عادل و دادگرند،جرح به آنان راه ندارد و خدا و رسول او آنان را تزکیه و تعدیل کردهاند» (1)
اسد الغابه،ج 1،ص 3.
.«ابن حجر»،در فصل سوم کتاب خود به نام«اصابه»،میگوید:«همه علمای اهل سنت بر این اتفاق دارند که یاران پیامبر عادل و دادگرند،و با آنان جز گروه بدعتگزار،کسی مخالفت نکرده است».سپس از«ابو زرعه رازی»و «خطیب بغدادی»نقل میکند:«اگر کسی به جرح یاران رسول خدا پرداخت، زندیق است؛زیرا آیین حق پیامبر،به وسیله صحابه پیامبر به دست ما رسیده است.
آنان به جرح و تعدیل شاهدان و گواهان دین ما،میخواهند کتاب و سنت را ابطال کنند» (2).
ما به همین کلمات،در تبیین عقائد اهل سنت و بالاخص اهل حدیث دربارۀ عدالت صحابه،اکتفاء میورزیم،ولی برای ارزیابی این نظریه،مطالبی را یادآور میشویم:
1-بررسی زندگی صحابه و تقسیم آنان به دو گروه،آن هم طبق موازین علمی،نه برای این است که شهود و گواهان دین را ابطال کنیم،بلکه برای این است که آیین خود را از صالحان و پرهیزکاران بگیریم،نه از گروه بیتقوا و بیپروا.
کسانی که به بررسی این مسائل میپردازند،چنین میگویند:قرآن و روایات پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم همچنین محاسبات اجتماعی و شهادت تاریخ،صحابه پیامبر را به دو گروه تقسیم میکند،گروهی را صالح،و گروه دیگر را طالح،معرفی میکند و چون آیین پیامبر از طریق صحابه به دست ما رسیده است،باید در این زمینه،بیش از همه به دقت و بررسی بپردازیم،تا دین خود را از افراد امین،و شایسته اخذ کنیم،نه از گروه غیرصالح و دور از تقوا.
شایسته بود«ابو زرعه»به جای سخن پیشین،چنین بگوید:هرگاه انسان بیغرضی را دیدید که درباره یاران پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به بحث و تحقیق علمی میپردازد تا صادق آنان را از کاذب،و حقیقتگو را از گزافهگو،جدا سازد،بدانید که او انسان واقعگرایی است که میخواهد دین خود را از سرچشمه زلال بگیرد،نه از مرداب گندیده.
سخن«ابو زرعه»،تهمت ناجوانمردانهای است که میخواهد راه تحقیق را به روی محققان ببندد و با نثار تهمت زندیق،آنان را از تحقیق بازدارد.
2-اعتقاد به عدالت همه صحابه،نظریهای است که از عاطفۀ دینی سرچشمه میگیرد.درست است که مسلمانان علاقهمند به رسول خدا،دوست دارند تمام یاران او نیز در هالهای از کمال و جمال قرار گرفته باشند و هرگز به خود اجازه نمیدهند که فرد آلودهای در کنار او قرار گیرد.
لیکن،این اندیشۀ عاطفی،نمیتواند مبنای یک نظریه علمی باشد.زیرا مصاحبت یاران پیامبر،بالاتر از مصاحبت همسران نوح و لوط نیست،در حالیکه همنشینی با آن پیامبر،مایۀ نجات آنان نگشت (1)
ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ کَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ کانَتا تَحْتَ عَبْدَیْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَیْنِ
فَخانَتاهُما فَلَمْ یُغْنِیا عَنْهُما مِنَ اللّهِ شَیْئاً وَ قِیلَ ادْخُلاَ النّارَ مَعَ الدّاخِلِینَ .سورۀ تحریم،آیۀ 10. [1]
.1) 1)
مصاحبت افراد بیگانه با پیامبر گرامی،بالاتر از مصاحبت همسران پیامبر،با خود او نیست،در حالیکه قرآن به شدت آنان را تهدید میکند که اگر گناه آشکار مرتکب شوند،دو برابر مؤاخذه میشوند (1)
یا نِساءَ النَّبِیِّ مَنْ یَأْتِ مِنْکُنَّ بِفاحِشَةٍ مُبَیِّنَةٍ [1]یُضاعَفْ لَهَا الْعَذابُ ضِعْفَیْنِ وَ کانَ ذلِکَ عَلَی اللّهِ
یَسِیراً .سورۀ احزاب،آیۀ 30. [2]
.3-روانشناسی،افراد را از نظر تأثیرپذیری،به دو گروه سنّی تقسیم میکند:
الف.گروهی که دوران نوجوانی و جوانی را میگذرانند و هنوز شخصیت آنان کامل نگشته و از نظر منش و رفتار،شکل نگرفتهاند که تأثیرپذیری آنان بسیار سهل و تربیت آنان بوسیلۀ مربیان،به سهولت انجام میگیرد.
ب.گروهی که از نظر سن و سال،در افق بالایی قرار گرفته و شخصیت و منش آنان در طول سالیان دراز تکامل یافته،بهگونهای که خلائی در روح و روان آنان،به جای نمانده است.تأثیرپذیری این گروه و تربیت آنان به کندی صورت میپذیرد و چهبسا مربی نتواند دگرگونی عمیقی در فکر و اندیشه و راه و روش آنان پدید آورد.
یاران رسول گرامی را هردو گروه تشکیل میدادند،در میان آنان،کودک، نوجوان و جوان،فراوان بود،در حالیکه تعداد سالخوردهگان و پیر فرتوت نیز، کمتر از آنان نبود.بنابراین حکم یکسان نسبت به همۀ آنان،دور از این اصل روانشناسی است.
4-اگر ما مفهوم صحابی را آنچنان گسترش دهیم که حتی شامل گروهی گردد که دیدار آنان با پیامبر از لحظهها و ساعتهایی یا یک روز و دو روز،افزون نبوده
1) 1)
است،در این صورت،پندار انقلاب درونی آنان و اینکه همگی با یک دیدار و چند روز زندگی با پیامبر،از قالبهای قبلی ته شده و همگی جامه تقوا و عدالت پوشیدهاند،دور از منطق علمی خواهد بود.
گفتار گروهی که میگویند،مصاحبت با رسول گرامی اسلام،دگرگونی عمیقی در همگان ایجاد کرد،و همه را با صفت تقوا،ورع،عدالت و پرهیزکاری آراست،بسان این است که بگوییم،مصاحبت پیامبر مانند اکسیری بود که مس وجود آنان را،ناگهان به طلا مبدّل کرد؛همانگونه که کیمیاگران بر اثر اکسیر خاصی،مس را به نقره و طلا منقلب میسازند.آیا چنین منطقی،بر فرض استواری درباره فلزات،در مسائل تربیتی مسموع و پذیرفته است؟
5-پیامبر،در دعوت و تأثیرگذاری بر مردم،از اصول و سنّتهای معمولی بهره میگرفت.او هرگز نمیخواست از طریق اعجاز،مردم را به آیین توحید دعوت کند،و از طریق تصرف در قلوب،آنان را از بتپرستی بیزار سازد،بلکه او مانند دیگر مصلحان،از طریق تلاوت آیات الهی و پند و اندرز،دلهای آماده را به راه راست،هدایت میکرد.تفاوتی که با دیگر مصلحان داشت،این بود که وی برنامه اصلاحی خود را از طریق وحی برگرفته بود،در حالیکه دیگران برنامه اصلاحی خود را از اندیشه خویش و یا از افراد دیگر،میگیرند.
بنابراین،همانگونه که تأثیر دعوت مصلحان دیگر،در همۀ افراد یکسان نیست و گروهی پذیرا و گروهی،مخالف آنان میباشند،تأثیر دعوت پیامبران نیز به همین صورت است و مردم در برابر آن به دو گروه تقسیم میشوند.پس حکم به این که تمام شاگردان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از نظر پذیرش در درجه ممتاز،جای داشتهاند،بر خلاف داوری عقل است.
قرآن،به روشنی یادآور میشود،هدایت پیامبر چیزی جز ارشاد و راهنمایی
نیست و هرگز از طریق تصرف در قلوب،از هدایت جبری بهره نمیگیرد.
فَلَوْ شاءَ لَهَداکُمْ أَجْمَعِینَ (سورۀ انعام149/)
«و اگر(خدا)میخواست،(از طریق جبر)همه شما را به راه راست هدایت میکرد».
ولی چنین هدایتی فاقد ارزش است،چون بیرون از چارچوب اختیار،انجام میگیرد.در آیات دیگر یادآور میشود،پیامبر گرامی،تسلط تکوینی بر مردم ندارد.
إِنَّما أَنْتَ مُذَکِّرٌ لَسْتَ عَلَیْهِمْ بِمُصَیْطِرٍ (سورۀ غاشیه21/ و 22).
«تو،به یادآورندهای،هرگز مسلط نیستی».
چنین محاسباتی،ما را از گزافهگویی درباره صحابه پیامبر بازمیدارد.
اساسا در مسائل مربوط به خرد،نباید زمام داوری را به دست عاطفه داد و از روی احساسات،بر تقوا و پاکی همگان اعتراف کرد و آیین خود را از هرکس و ناکسی گرفت.
قرآن،درباره یاران رسول خدا،به مناسبتهای گوناگونی سخن گفته،و گروهی را تحسین و تمجید و گروهی را نیز سرزنش و نکوهش کرده است.در قرآن گروه اوّل،به عناوین گوناگونی مورد ستایش قرار گرفتهاند.
قرآن،از پیشگامان در ایمان،تحت عنوان«السابقون الاولون»یاد میکند.
وَ السّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِینَ وَ الْأَنْصارِ وَ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنّاتٍ تَجْرِی تَحْتَهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها أَبَداً ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ (سورۀ توبه100/).
«خداوند از پیشگامان مهاجران و انصار و کسانی که به نیکویی از آنان پیروی کردهاند،خشنود است و آنان نیز از خدا خشنودند و برای آنان باغهایی را که زیر درختانش نهرها جاری میشود،آماده کرده است و آنان در آن جاویدان هستند،این است رستگاری بزرگ».
این آیه،گروهی را تحت عنوان یادشده میستاید،ولی باید توجه کرد که این ستایش در صورتی میتواند گواه بر نجات و رستگاری و عدالت آنان تا لحظه مرگ باشد که به همان حالت پیشین باقی بمانند و اگر به دلائل روشن،ثابت شد که برخی از آنان از راه راست منحرف شدهاند،هرگز با این آیه نمیتوان بر عدالت و رستگاری آنان استدلال کرد،زیرا هر نوع ستایش از یک فرد،مشروط بر این است که آینده او نیز بسان گذشته،درخشان باشد،ولی اگر آینده تاریکی پیدا کرد،در اینجا محور داوری وضع بعدی او است و چنین داوری منافاتی با گزارش قرآن ندارد،زیرا قرآن از یک جریان مشروطی گزارش میکند که در برخی،شرط تحقق یافته و در برخی، تحقق نیافته است.
غالبا مشاهده میشود،طرفداران عدالت صحابه،با این آیه بر عدالت پیشگامان و کسانی که پس از آنان به اسلام گرویدهاند،استدلال میکنند،در حالیکه از این نکته غافلند که این آیه از یک شایستگی و رضایت عمومی گزارش میدهد،ولی هرگز نمیگوید که این رضایت تا لحظه مرگ آنان باقی مانده است، ماندگاری رضایت را باید از وضع بعدی آنان به دست آورد،اگر وضع روحی و رفتار و کردارشان،با وضع پیشین یکسان باشد،طبعا رضایت الهی باقی خواهد بود،و
اگر خلاف آن ثابت شد،در این صورت آیه نمیتواند در مقام مناظره،حجت باشد.گزارش از رستگاری قطعی یک گروه انبوه بقول مطلق،یک نوع روشن کردن چراغ سبز در برابر انسانهایی است که با غرائز و تمایلات مرز ناشناس همراه و همگامند،در این صورت،چگونه میتوان گفت:خدا از بهشتی بودن هزاران نفر بهطور قطع و جزم گزارش داده است،تا برخی به اعتماد این گزارش،در زندگی خود از هر قید و شرطی رها و آزاد باشند؛بلکه باید گفت:خدا از رستگاری این گروه گزارش داده،ولی شرط کرده است که تا لحظه مرگ به همان حالت باقی بمانند و چون این گزارش مشروط است،باید دربارۀ تحقق شرط و عدم آن،با واقعبینی کامل جستجو کرد و اگر این جستجو به یکی از دو طرف منتهی شد،در برابر آن به داوری خرد،تن در داد.
قرآن،گروهی را نیز،بهعنوان بیعتکنندگان زیر درخت میستاید.
لَقَدْ رَضِیَ اللّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِینَ إِذْ یُبایِعُونَکَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ ما فِی قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّکِینَةَ عَلَیْهِمْ وَ أَثابَهُمْ فَتْحاً قَرِیباً (سورۀ فتح18/).
«خدا از افراد با ایمان آنگاه که زیر درخت با تو بیعت کردند،خشنود شد،و از آنچه که در دلهای آنان بود آگاه گشت،آرامش خود را بر آنان فرود آورد و با پیروزی نزدیک،به آنان پاداش داد».
همانگونه که در مورد گروه پیشین گفتیم،این نوع رضایتها مشروط به حسن عاقبت و بقاء بر وضع گذشته است و در غیر این صورت،گواه بر رستگاری طرف نخواهد بود.قرآن،داستان قارون را که پسر عموی موسی و تلاوتکننده
تورات بود،یادآور میشود،ولی گوشزد میکند که این شرایط،مایۀ نجات او نشد،زیرا سرانجام از راه راست منحرف گشت.
إِنَّ قارُونَ کانَ مِنْ قَوْمِ مُوسی فَبَغی عَلَیْهِمْ ... (سورۀ قصص76/).
«قارون از بنی اسرائیل بود ولی بعدا بر آنان طغیان کرد».
قرآن،به روشنی سرای آخرت را از آن کسی میداند که در زمین،برتریطلبی نداشته و فسادی برنیانگیزد و پایان(نیک)را از پرهیزکاران میداند.
تِلْکَ الدّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِینَ لا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ (سورۀ قصص83/).
لیکن،اگر کسی در بخشی از عمر خود برتری نجوید و فسادی برنیانگیزد، اما در نیمۀ دوم عمر،نقطۀ مقابل آن باشد،هرگز با این آیه نمیتوان بر رستگاری او استدلال کرد،آیات مربوط به رضایت خدا از گروهی،مانند مهاجر و انصار و بیعت کنندگان زیر درخت،با توجه به همین آیه تفسیر میشود،یعنی رضایت در لحظۀ نزول آیات،گواه بر بهشتی بودن آنان نیست،مگر اینکه ثابت شود آن وضع پیشین ادامه داشته است.
گروه سوم،که مورد ستایش قرآن قرار گرفتهاند،مهاجران تهدست،هستند که خانه و زندگی خود را ترک کرده و به سوی پیامبر شتافتهاند.
لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرِینَ الَّذِینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیارِهِمْ وَ أَمْوالِهِمْ یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَ رِضْواناً وَ یَنْصُرُونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ أُولئِکَ هُمُ الصّادِقُونَ (سورۀ حشر8/).
«تهدستان از مهاجران،که از خانه و دارایی خود رانده شدهاند و کرم و
رضایت خدا را میخواهند و خدا و رسول او را کمک میکنند،آنان(در ادعای خود)راستگویانند».
گروه چهارم،بهعنوان همراهان پیامبر با صفات ویژهای معرفی شدهاند که وجود این صفات مایۀ رستگاری آنان خواهد بود.
مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَ الَّذِینَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّارِ رُحَماءُ بَیْنَهُمْ تَراهُمْ رُکَّعاً سُجَّداً یَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَ رِضْواناً سِیماهُمْ فِی وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذلِکَ مَثَلُهُمْ فِی التَّوْراةِ وَ مَثَلُهُمْ فِی الْإِنْجِیلِ . ..وَعَدَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً (سورۀ فتح29/).
«محمد رسول خدا است؛و آنان که همراه او هستند،بر کافران سخت و با هم مهربانند،آنان را در حال رکوع و سجود میبینی،کرم و خشنودی خدا را میطلبند،نشانۀ آنان این است که در چهره آنان آثار سجده است،این توصیف آنان است در تورات و انجیل...خدا به آن دسته از ایشان که ایمان آوردهاند و عمل صالح انجام دادهاند،آمرزش و مزد بزرگ وعده داده است».
علل رستگاری آنان،همان است که در این آیه وارد شده است،ولی باید این علل تا پایان زندگی آنان برقرار باشد،اگر در پایان زندگی نسبت به مسلمانان سخت و آشتیناپذیر و به کافران مهربان باشند و یا رکوع و سجود خود را ترک کنند، هرگز نمیتوان به حکم این آیه،بر رستگاری جاودانی آنان استدلال کرد.
این آیه،نه تنها از شایستگی یاران رسول گرامی گزارش میدهد،بلکه به صورت یک اصل کلی شایستگی همه مسلمانانی را که با این ویژگیها همراهند،
بیان میکند.
از بررسی آیات مربوط به صحابه پیامبر گرامی،یک نتیجه قطعی به دست میآید و آن اینکه:هرگز یاران رسول خدا،از نظر عدالت و پارسایی،یکدست نیستند،بلکه به دو گروه کاملا مختلف و متباین تقسیم میشوند.ما تاکنون،با آیاتی که گروههایی از آنان را میستود،آشنا شدیم،اکنون وقت آن رسیده است که با آیات بخش دیگر آشنا شویم،آیاتی که به مذمت و نکوهش آنان میپردازد،و آشکارا میرساند که در میان آنان،منافق-شناخته شده و ناشناخته-،بیماردل، دهنبین و افرادی که نیک و بد را بهم آمیخته و تا مرز ارتداد پیش تاختهاند،وجود داشته است.با توجه به این آیات،اصل«عدالت صحابه»،کاملا خدشهدار میگردد و هیچ انسان منصفی نمیتواند همه آنان را عادل و پارسا معرفی کند.
قرآن در میان یاران رسول خدا از گروهی نام میبرد که نفاق آنان آشکار و هویدا بوده است.
إِذا جاءَکَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّکَ لَرَسُولُ اللّهِ وَ اللّهُ یَعْلَمُ إِنَّکَ لَرَسُولُهُ وَ اللّهُ یَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِینَ لَکاذِبُونَ (سورۀ منافقین1/).
«هرگاه منافقان به سوی تو آیند،میگویند،شهادت میدهیم که تو پیامبر خدا هستی،خدا میداند که تو پیامبر او هستی،ولی خدا گواهی میدهد که تحقیقا منافقان دروغگویانند».
اختصاص یافتن یک سوره از قرآن به منافقین،گواه بر فزونی شمار منافقین گرد آمده،پیرامون رسول خداست.
قرآن در میان یاران پیامبر،از منافقانی نام میبرد که خود پیامبر نیز آنان را نمیشناخت.
وَ مِمَّنْ حَوْلَکُمْ مِنَ الْأَعْرابِ مُنافِقُونَ وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَةِ مَرَدُوا عَلَی النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ (سورۀ توبه101/).
«برخی بادیهنشینان اطراف مدینه،منافقند.و نیز برخی از ساکنان شهر مدینه در نفاق پرورش یافته و به آن خو گرفتهاند،تو آنان را نمیشناسی،ما آنان را میشناسیم».
قرآن به مسأله شناسایی نفاق و منافق اهمیت بسزایی داده است و در سورههای مختلف،دربارۀ آنان سخن گفته است،مانند:«بقره،آل عمران، مائده،توبه،عنکبوت،احزاب،محمد،فتح،حدید،مجادله،حشر و منافقین».
وجود گستردۀ این آیات چشمگیر،گویای این امر است که در میان یاران رسول خدا،جمع کثیری نفاق بیشه و دو چهره بودند که خود را در پوشش ایمان کاذب و دوستی پیامبر پنهان میکردند،بگونهای که برخی از محققان معتقدند، یک دهم قرآن(سه جزء آن)،درباره منافقان و حادثهآفرینی آنان نازل شده است (1)
النفاق و المنافقون،ابراهیم علی سالم،مصر.
.اگر ما این رقم را اغراقآمیز هم بدانیم،نمیتوانیم منکر شویم که آیات مربوط به نفاق،بسیار چشمگیر است و این خود،ما را به اهمیت مسأله نفاق و بر وجود دو چهرگان،در میان یاران رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم رهبری میکند.
1) 1)
قرآن،گروهی را بهعنوان بیماردل،معرفی میکند که از نظر ایمان و اعتقاد به خدا،در درجه بسیار پایینی قرار دارند و گاهی جسارت را به جایی میرسانند که وعدههای خدا و رسول او را نوعی فریبکاری،میدانند.
وَ إِذْ یَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللّهُ وَ رَسُولُهُ إِلاّ غُرُوراً (سورۀ احزاب12/).
آیا کسی را که نویدهای خدا و رسول او را فریبی بیش نمیداند،هرچند در جهاد با پیامبر شرکت کند،میتوان عادل و وارسته معرفی کرد؟
قرآن،گروهی از یاران رسول خدا را افراد اثرپذیر و دهنبین معرفی میکند، آنان که از هر صدایی پیروی میکردند.و از آنان با لفظ«سماعون»به معنای افراد سست و ضعیف و دهنبین یاد میکند.
لَوْ خَرَجُوا فِیکُمْ ما زادُوکُمْ إِلاّ خَبالاً وَ لَأَوْضَعُوا خِلالَکُمْ یَبْغُونَکُمُ الْفِتْنَةَ وَ فِیکُمْ سَمّاعُونَ لَهُمْ وَ اللّهُ عَلِیمٌ بِالظّالِمِینَ (سورۀ توبه47/).
«اگر با شما(برای جهاد)بیرون میآمدند،جز فساد،در میان شما چیزی نمیافزودند و در میان شما مرکب میتاختند،و دربارۀ شما فتنهگری میکردند.
در میان شما سخن شنوایانی وجود دارند،که از آنان سخن میپذیرند و خدا ستمگران را میشناسد».
با توجه به ذیل آیه،نه تنها منافقان ستمگرانند،بلکه افراد ضعیف و سست و
دهنبین و به تعبیر قرآن«سمّاع»نیز،از ستمپیشهگانند.
قرآن در میان یاران رسول خدا،از گروهی گزارش میدهد که نیک و بد را بههم آمیختهاند،یعنی هم به اطاعت خدا پرداختهاند،و هم در مواردی قانون شکنی کردهاند.
وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَیِّئاً (سورۀ توبه102/).
«و گروهی دیگر به گناهان خود اعتراف کردهاند و عمل نیک و بد را به هم آمیختهاند».
عدهای از یاران پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تا لبۀ پرتگاه«ارتداد»،پیش تاخته و اندیشههای جاهلی را به خود راه دادند.و این هنگامی بود که در جنگ«احد»،دشمن از پشت سر بر مسلمانان سلاح بر زمین نهاده،تاخت،آنان را درو کرد،هفتاد نفر را کشت و تعدادی را نیز زخمی کرد.قرآن از این گروه چنین گزارش میدهد:
وَ طائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ یَظُنُّونَ بِاللّهِ غَیْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجاهِلِیَّةِ یَقُولُونَ هَلْ لَنا مِنَ الْأَمْرِ مِنْ شَیْءٍ قُلْ إِنَّ الْأَمْرَ کُلَّهُ لِلّهِ یُخْفُونَ فِی أَنْفُسِهِمْ ما لا یُبْدُونَ لَکَ یَقُولُونَ لَوْ کانَ لَنا مِنَ الْأَمْرِ شَیْءٌ ما قُتِلْنا هاهُنا (سورۀ آل عمران154/).
«گروهی به فکر خود بودند و درباره خدا گمان باطل جاهلیت میبردند،و میگفتند،آیا برای ما نجاتی از این مهلکه هست؟بگو کار همگی در دست خداست،در دلهای خود چیزی را پنهان میسازند که آن را به تو آشکار
نمیکنند،میگویند،اگر ما دارای قدرت و اختیار بودیم،در این راه کشته نمیشدیم».
آیا صحیح است،گروهی را که تا مرز ارتداد پیش بروند و گمانهای جاهلی را در مغز خود بپرورانند،عادل بدانیم و بگوییم بر دامن آنان گردی از گناه ننشسته است؟
گروهی بعد از اینکه به حضور پیامبر رسیدند،اظهار داشتند،ما به تو ایمان آوردیم.قرآن خطاب به آنان میفرماید:هنوز ایمان وارد دلهای شما نشده است و تنها به زبان تسلیم آیین توحید شدهاید.
قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمّا یَدْخُلِ الْإِیمانُ فِی قُلُوبِکُمْ وَ إِنْ تُطِیعُوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ لا یَلِتْکُمْ مِنْ أَعْمالِکُمْ شَیْئاً (سورۀ حجرات14/).
«بادیهنشینان اطراف مدینه،گفتند که ما ایمان آوردهایم،بگو،هنوز ایمان نیاوردهاید،لیکن بگویید،به ظاهر تسلیم شدهایم،(زیرا)هنوز ایمان در دلهای شما وارد نشده است و اگر خدا و پیامبر او را فرمان ببرید،از جزای اعمال شما، چیزی کم نمیکند،حقا که خدا آمرزنده و مهربان است».
قرآن به افراد با ایمان دستور میدهد که گزارش فرد فاسق و گنهکار را بدون تحقیق نپذیرند.این دستور،نشان میدهد که در میان یاران رسول خدا،«فاسق»، بلکه فاسقانی وجود داشتند که با جعل اکاذیب،اخباری را منتشر میکردند،تا اینکه آیهای فرود آمد و فاسق را معرفی کرد و به مسلمانان دستور کلی داد که سخن
فاسق را نپذیرند.
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا أَنْ تُصِیبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلی ما فَعَلْتُمْ نادِمِینَ (سورۀ حجرات6/).
«ای افراد با ایمان،اگر گنهکار خبری آورد،پیرامون آن تحقیق کنید،مبادا ندانسته به گروهی زیان رسانید،آنگاه بر کار خود پشیمان شوید».
«ولید»،برای اخذ زکات،به سوی قبیله«بنی مصطلق»رفت،خرد و کلان قبیله،به استقبال او آمدند،وی بدون اینکه با مردم تماس بگیرد،فورا منطقه را ترک گفت و با کمال وقاحت،آنان را به ارتداد و منع زکات متهم ساخت،مسلمانان،در اندیشه تأدیب آن قبیله بودند که وحی الهی نازل گردید و از دروغپردازی ولید پرده برداشت.
مفسران میگویند:علاوه بر این آیه،آیۀ دیگری نیز دربارۀ فسق«ولید بن عقبه»،نازل شده است،آنگاه که ولید به علی-علیه السّلام-فخر فروخت و خود را از نظر زبانآوری،بر علی برتر شمرد،علی-علیه السّلام-به او فرمود،ساکت باش، تو فاسق و گنهکاری.وحی الهی،سخن علی-علیه السّلام-را تأیید کرد و فرمود:
أَ فَمَنْ کانَ مُؤْمِناً کَمَنْ کانَ فاسِقاً لا یَسْتَوُونَ (سورۀ سجده18/).
«آیا آن کس که مؤمن باشد،با کسی که فاسق باشد،یکسان است؟ایندو هرگز مساوی نیستند».
ولید بن عقبه که این دو آیه در حق او نازل شده است،گذشته از زشتکاریهای خود در دوران رسالت،در زمان حکومت خلیفه سوم نیز،در حالیکه استاندار کوفه بود،شراب نوشید و مستانه به مسجد آمد و نماز صبح را چهار رکعت خواند،آنگاه محراب عبادت را با برگرداندن آنچه خورده بود،آلوده
ساخت،«ابن مسعود»،از مستی استاندار استفاده کرد و انگشتر او را از دستش بیرون کشید و او متوجه نگشت،انگشتر را همراه با طوماری که در آن بزرگان کوفه،به تصدیق میخواری ولید برخاسته بودند،نزد خلیفه سوم فرستاد،سرانجام،ولید به حد شرابخواری محکوم گردید و امیر مؤمنان علی-علیه السّلام-حد شرعی بر او جاری کرد (1)
در این مورد،کافی است به تفاسیر عامه و خاصه پیرامون دو آیه یادشده مراجعه فرمایید،زیرا
مدرک مسأله یکی دو تا نیست که در اینجا بنویسیم.
.حالا اگر کسی درباره وضع روحی و اخلاقی یک صحابی تحقیق کرد،تا آیین خود را از امثال ولیدها نگیرد،نباید هدف تیر سرزنش کسانی مثل«ابن عبد البر»و «ابن اثیر»و«ابن حجر»و یا«ابو ذرعه رازی»قرار گیرد،بلکه باید به چنین کاوشگری مدال افتخار داد که درباره دین،تا این حد کوشا میباشد.
از نظر قرآن،باید بخشی از زکات،بهعنوان«المؤلفة قلوبهم»، (2)
توبه،آیۀ 60.
اختصاص یابد.این عنوان در عصر رسالت و پس از آن نیز وجود داشته است و مقصود از آن، کافرانی هستند که به خاطر کمکهای مالی به آنان،از اسلام دفاع میکنند و یا از عداوت آنان با اسلام کاسته میشود و یا کسانی که تنها به ایمان و اسلام تظاهر میکنند و ایمان آنان ریشهای ندارد ولی با کمکهای مالی در آیین اسلام ثابت و استوار میمانند (3).بنابر تفسیر نخست،مقصود،مرزنشینانی است که در پرتو تألیف قلوب،از تجاوز دشمن جلوگیری میکنند،و یا از عداوت خود میکاهند.و بنابر تفسیر دوم،مقصود،مسلمانان ضعیف و ناتوانی است که به نسیمی از جای،کنده میشوند و باید از طریق تطمیع و ترغیب،آنان را ثابت و استوار نگاه داشت.بیشتر مفسران قول دوم را پذیرفتهاند.
اگر نظریه دوم را در تفسیر این آیه برگزینیم،طبعا نمیتوان این افراد را عادل و پاک دل و دور از گناه و خلاف پنداشت.و این گروه،بر اثر رؤیت رسول خدا از صحابه او شمرده میشوند.
فرار از میدان جهاد و پشت کردن به دشمن،از گناهان کبیره است که قرآن برای آن،وعده عذاب داده است.
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا لَقِیتُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا زَحْفاً فَلا تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبارَ* وَ مَنْ یُوَلِّهِمْ یَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلاّ مُتَحَرِّفاً لِقِتالٍ أَوْ مُتَحَیِّزاً إِلی فِئَةٍ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللّهِ وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ (سورۀ انفال15/-16).
«ای افراد باایمان،اگر در میدان نبرد،با دشمن روبرو شدید،به آنان پشت نکنید.و هرکس در آن روز،به دشمن پشت کند،مورد خشم خدا قرار گرفته و جایگاه او دوزخ است و چه سرانجام بدی است؛مگر اینکه پشت کردن به دشمن، به خاطر تغییر موضع در میدان نبرد یا پناه بردن به گروهی از مسلمانان باشد».
این آیه و آیات همگون،آنگاه نازل شدند که قسمتی از یاران خدا،در جنگ «احد»،از برابر دشمن فرار کردند.مشابه آن نیز در جنگ«حنین»تکرار شد.قرآن،
کیفیت فرار اسفبار آنان را و اینکه هرگز به ندای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم توجه نمیکردند،چنین یاد میکند:
إِذْ تُصْعِدُونَ وَ لا تَلْوُونَ عَلی أَحَدٍ وَ الرَّسُولُ یَدْعُوکُمْ فِی أُخْراکُمْ (سورۀ آل عمران153/).
«آنگاه که از کوه(احد)بالا میرفتید و به کسی توجه نمیکردید،در حالیکه پیامبر،آخرین افراد باقیمانده در میدان را صدا میکرد».
اگر قرآن،سرگذشت اسفبار فرار گروهی از صحابه را در جنگ احد یادآور میشود،تاریخ همین سرگذشت را درباره جنگ«حنین»نیز،بازگو میکند.
سیرهنویس معروف،«ابن هشام»،میگوید:«آنگاه که شکست نصیب مسلمانان شد و بیوفایان مکه،آنچه کینه و عداوت در دل داشتند بیرون ریختند، ابو سفیان گفت،شکست تا لب دریا ادامه دارد.و«جبلة بن حنبل»،فریاد کرد، سحر باطل شد» (1)
سیره ابن هشام،ج 3،ص 114 و ج 4،ص 444.
.آیا صحیح است افراد فراری از میدان نبرد را که حتی به ندای پیامبر پاسخ مثبت نمیگفتند،عادل خواند؟
قرطبی،در تفسیر خود،به گنهکاری این افراد معترف میشود،آنگاه مدعی است که خداوند،آنان را بخشید.ولی اگر قول به بخشودگی در«احد»که آغاز هجرت بود قابل اعتماد باشد،هرگز در جنگ حنین(سال هشتم هجری)،قابل قبول نیست؛برای همین،قرآن،آنان را با جمله«ثمّ ولّیتم مدبرین»،مورد خطاب و عتاب خویش قرار میدهد.
«واقدی»،در مغازی خود،یادآور میشود که«ام الحارث»،خلیفه دوم را
1) 1)
در حال فرار دید،به او گفت،این چیست؟«عمر در پاسخ گفت»،قضاء و قدر الهی است (1)
مغازی واقدی،ج 3،ص 904.
.توجیه فرار از میدان نبرد از طریق قضاء و قدر،بسان گفتار مشرکان است که بتپرستی خود را از این طریق توجیه میکردند.
سَیَقُولُ الَّذِینَ أَشْرَکُوا لَوْ شاءَ اللّهُ ما أَشْرَکْنا وَ لا آباؤُنا وَ لا حَرَّمْنا مِنْ شَیْءٍ (سورۀ انعام148/).
«افراد مشرک میگویند،اگر خدا میخواست،نه ما و نه پدران ما به خدا شرک نمیورزیدیم،و چیزی را حرام نمیشمردیم».
این گروههای دهگانهای بود که در قرآن به آنها اشاره شده است و با وجود این گروههای منحرف و گنهکار در میان صحابه پیامبر،نمیتوان همه صحابه را عادل شمرد.
اگر در آیات آغازین سورۀ بقره،و آیات سورۀ آل عمران،و سورۀ نساء،دقت بیشتری شود،یک فرد منصف نمیتواند-با ملاحظه این همه توبیخها و سرزنشها و لغزشها-همه اصحاب را عادل بداند،بلکه چارهای جز این نیست که بگوییم، در میان آنان پرهیزگار و آلوده،دادگر و ستمکار،و فرمانبردار و نافرمان،فراوان وجود داشته است.
چیزی که صحابه را از دیگران جدا میسازد،این است که آنان نور نبوت را مشاهده کرده و افتخار مصاحبت با پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را پیدا کردهاند و در میدان مناظره، معجزات او را با دیدگان خود دیدهاند و از این طریق،مسئولیت بزرگی را در پیشگاه خدا و پیشگاه پیامبر او و در پیشگاه آیندگان به عهده گرفتهاند؛از این جهت لغزش
1) 1)
و نافرمانی آنان،مانند لغزش دیگران نیست،چنانکه پاداش فرمانبرداری و پارسایی آنان،بالاتر از افراد دیگر است.
تا اینجا توانستیم،مسألۀ عدالت صحابه را بر قرآن عرضه کنیم،تا در پرتو نور آیات قرآن،واقعبین باشیم،و خود را از افراط و تفریط،در این بابت،رها سازیم.
اکنون،لازم است این نظریه را بر روایات پیامبر گرامی عرضه کنیم،تا نظر سنّت او را درباره یاران خود،به دست آوریم.
مؤلفان صحاح و مسانید،برای«مناقب»صحابه،باب مستقلی را گشودهاند،بلکه گاهی برای هرکدام،بابی تنظیم کردهاند،و در آن،فضایل و مناقب آنان را نقل کردهاند؛ولی هرگز دیده نشده است،بابی بهعنوان«مثالب» صحابه که نقطه مقابل«مناقب»است،بگشایند.از اینروی،ناچار شدهاند روایاتی را که در مذمت گروهی از آنان وارد شده است،در بابهای دیگر بگنجانند.مثلا،«بخاری»،در باب«فتن»،به درج آنها مبادرت جسته و ابن اثیر، صاحب«جامع الاصول»،در فصول مربوط به قیامت،مانند«حوض»،آنها را نقل کرده است؛در حالیکه وضع طبیعی،ایجاب میکرد که در کنار بیان نیکیهای آنان،بابی به نام بدیها و زشتیهای آنان،گشوده شود؛تا انسان از داوری احادیث دربارۀ صحابه پیامبر،آگاه گردد.ما در اینجا از میان روایات انبوه،به نقل سه روایت میپردازیم و علاقهمندان میتوانند به مدارکی که در ذیل به آنها اشاره خواهیم کرد،مراجعه کنند.
«سهل بن سعد»میگوید،پیامبر فرمود:
«انی افرطکم علی الحوض من ورد،شرب و من شرب لم یظمأ ابدا،و لیرد
علی اقوام اعرفهم و یعرفوننی ثمّ یحال بینی و بینهم فاقول انّهم منی فیقال انک لا تدری ما احدثوا بعدک فاقول سحقا لمن بدل بعدی» (1)
جامع الاصول،ج 11،کتاب الحوض،ص 120،حدیث 7972.نقل از صحیح بخاری و مسلم.
.«من پیشتاز شما به سوی حوض هستم،هرکس بر آن وارد شد،از آن مینوشد،و آنکس که نوشید هرگز تشنه نمیشود.در آنجا،گروهی بر من وارد میشوند که من آنان را میشناسم و آنان نیز مرا میشناسند،ولی آنان را از من دور میکنند...،من میگویم،آنان از منند،گفته میشود،نمیدانی بعد از تو چه بدعتهایی را به وجود آوردند.در این موقع میگویم،نابودی بر آنان که پس از من،آیین مرا دگرگون کردند».
2-بخاری و مسلم نقل کردند،پیامبر گرامی فرمود:«روز رستاخیز گروهی از یاران من،بر من وارد میشوند،ولی از حوض رانده میشوند،میگویم،خدایا، آنان،یاران من هستند،خطاب میآید،نمیدانی بعد از تو چه کردند،آنان به حالت گذشته خود(جاهلیت)بازگشتند» (2).
3-بخاری،نقل میکند که رسول گرامی فرمود:«در آن حالیکه من در کنار حوض ایستادهام،ناگهان گروهی پدیدار میشوند،وقتی من آنان را میشناسم، آنان را از من دور میکنند».
آیا گروهی که از نظر فکری و عقیدتی و یا از نظر عمل و کردار،به عصر جاهلی بازگردند،میتوانند عادل و دادگر،زاهد و پارسا،و صالح و نیکفرجام باشند؟
ما در اینجا به همین مقدار از احادیث نکوهشگر،اکتفا ورزیده و
علاقمندان را به مطالعه کتابهای حدیث در بابهای یادشده سفارش میکنیم و یادآور میشویم،هیچ عبارتی رساتر از جمله«ارتدوا علی ادبارهم القهقری»،در نکوهش این گروه نمیتوان یافت و این میرساند که به راستی گروهی از یاران پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بدعتهایی در دین گذاردند و به عصر جاهلی بازگشتند.
داوری قرآن و پیامبر،دربارۀ«عدالت صحابه»را از نظر گذراندیم،اکنون وقت آن رسیده که ندای تاریخ و قضاوت آن را،دربارۀ همۀ صحابه بشنویم.بررسی شایستۀ این مطلب،در گرو این است که زندگی هفتاد سالۀ امت اسلامی را پس از پیامبر،بطور گسترده مرور کنیم،تا کاملا با سیمای حقیقت آشنا گردیم.ناگفته پیدا است که این بررسی همهجانبه،در خور این کتاب نیست،از این جهت،در این مورد به فشردهگویی میپردازیم و سخن را از شرکت صحابه در قتل خلیفه سوم،و نبردهای«جمل»و«صفین»،آغاز میکنیم.
شرکتکنندگان در قتل خلیفه سوم،و پایهگذاران جنگ جمل و صفین و نهروان،همه و همه،مهاجر و انصار و احیانا از تابعان بودند.حکومت معاویه، پس از برکناری حسن بن علی-علیه السّلام-به وسیلۀ مزدورانی از صحابه،تثبیت شد و این منحصر به معاویه نبود بلکه در استوار شدن حکومت«یزید»،نیز رد پای صحابه به چشم میخورد،تا برسد به حکومت مروانیان که بوسیلۀ مروان بن حکم آغاز شد،و فساد و ستم در عصر فرزندش عبد الملک،به اوج خود رسید،بگونهای که،مکه در عصر حکومت امویها به وسیلۀ«منجنیق»سنگباران گردید.
هنگامی که عثمان به خلافت رسید،ابو سفیان در یک محفل مخصوص که همه اعضای آن را امویها تشکیل میدادند و کاملا درهای آن بسته بود،رو به آنان
کرد و گفت:
«آیا در این مجلس از غیر بنی امیه کسی هست؟گفتند:نه.آنگاه به همگان گفت:ای فرزندان بنی امیه-گوی حکومت را به یکدیگر پاس بدهید و کاملا آن را حفاظت کنید؛سوگند به کسی که ابو سفیان به او سوگند یاد میکند،نه عذابی هست و نه بهشتی،نه آتشی و نه رستاخیزی» (1)
شرح ابن ابی الحدید،ج 9،ص 53.به نقل از کتاب«السقیفه»،نگارش جوهری.
.در دوران حکومت عثمان،روزی ابو سفیان از کنار قبر حضرت حمزه«سیّد الشهداء»،میگذشت،وی خطاب به قبر حمزه،گفت:
«ذق عقق،انّ الملک الذی کنّا نتنازع علیه اصبح الیوم بید صبیاننا» (2).
«ای فرزند نافرمان،بچش،فرمانروایی و حکومتی که ما بر سر آن با هم میجنگیدیم،امروز به دست بچههای ما افتاده است».
این جملهها،حاکی از کفر و ارتداد گوینده آن است و شاید وی از روز نخست نیز،یک لحظه ایمان نیاورده بود.زشتکاریها و زشتگوییها،منحصر به نام برده نیست و علاقهمندان میتوانند در این زمینه به کتابهای تاریخ و رجال مراجعه کنند و از بیدادگریهای گروهی از صحابه که قلم از نوشتن آنها شرم دارد، آگاه شوند.مانند:
1-خالد بن ولید،«مالک بن نویره»را کشت و با همسر او که در عده بود ازدواج کرد (3).
2-بسر بن ارطاة،به فرمان معاویه،حمام خونی در حجاز و یمن به راه
انداخت و حتی دو کودک«عبید بن عباس»را کشت (1)
اسد الغابه ج 1،ص 180.تاریخ کامل،ج 3،ص 383.
.3-سفیان بن غامد،به فرمان معاویه،به سوی عراق یورش برد،و پس از ویرانی و کشتار و غارت بسیار،به شام بازگشت (2).
4-مسلم بن عقبه،فرمانده سپاه یزید،هزاران نفر را در مدینه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،در ماجرای«حره»به قتل رسانید و ناموس دختران و زنان مدینه را تا سه روز بر سپاه یزید حلال شمرد (3).
5-سمرة بن جندب،در دوران حکومت خود در بصره،خونهای فراوانی ریخت (4).
6-مسیلمه کذاب،پس از ورود به مدینه و ایمان ظاهری،به سوی قوم خود بازگشت و ادعای نبوت کرد (5).
7-ولید بن عقبه،در دوران استانداری خود در حالیکه شراب نوشیده بود، نماز صبح را چهار رکعت خواند و در رکوع و سجود،پیدرپی میگفت:«اشربی و اسقنی...بمن شراب بنوشان و مرا سیراب کن».وقتی به او گفتند،نماز صبح را چهار رکعت خواندی،در پاسخ گفت:اگر میخواهید،بر آن بیافزایم (6).
8-جبلة بن حنبل،در نبرد«حنین»،فریاد برآورد:«سحر باطل شد».
ابو سفیان بن حرب همآهنگ با او،گفت:«شکست تا لب دریا ادامه دارد».
9-ذو الخو یصره،در تقسیم غنائم به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم اهانت کرد و گفت:
«اعدل»،یعنی ای پیامبر با عدالت رفتار کن.رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر وی نهیب زد،اگر عدل و داد،نزد من نباشد،پس نزد کیست؟آنگاه فرمود:«این مرد،در آینده پیروانی پیدا میکند که به موشکافی بیجا در دین میپردازند،تا آنجا که از دین بیرون میروند،همانگونه که تیر از کمان بیرون میجهد» (1)
سیره ابن هشام،ج 4 ص 496.
.اینها،نمونۀ خطاها و جنایتهای بسیاری از یاران به اصطلاح عادل پیامبر است که اگر کسی درباره آنان سخن بگوید و به جرح و تعدیل آنان برخیزد،فورا متهم میشود که میخواهد اساس دین مسلمانان را متزلزل سازد.
ما درباره این شخصیتهایی که فجائع آنان بر همه روشن است،بیش از این سخن نمیگوییم،بلکه به نقل سخنان صحابه،نسبت به یکدیگر و رفتار آنان نسبت به هم دیگر،میپردازیم:
1-بخاری،در صحیح خود،مشاجرۀ سعد بن معاذ را با سعد بن عباده،نقل کرده است و میگوید:«پیامبر،پس از انتشار خبر«افک»،بر بالای منبر قرار گرفت،و با کنایه،از«عبد اللّه بن ابیّ»رئیس منافقان،شکایت کرد و فرمود،وی، مردی را متهم به خیانت به خانوادۀ من کرده است که من جز خیر و نیکی در او ندیدهام،و هرگز تنها به خانۀ من وارد نمیشود»در این هنگام«سعد معاذ» برخاست و گفت:«ای پیامبر خدا،این مرد،اگر از«اوسیان»(قبیله سعد)است، گردن او را میزنیم و اگر از برادرانمان،«خزرجیان»است،هرچه امر بفرمایید، اطاعت میکنیم».
ناگهان«سعد بن عباده»،رئیس خزرج،برخاست و به ناطق قبلی نهیب زد و
1) 1)
گفت:«تو دروغ میگویی،هرگز نمیتوانی فردی از خزرجیان را بکشی و اگر آن کس که رسول گرامی از او شکایت میکند،از اوسیان باشد،دوست نداری که او را بکشی».«اسید بن خضیر»،پسر عموی«سعد بن عباده»برخاست و به خاطر اختلافی که با او داشت،به او حمله کرد و گفت:«تو دروغ میگویی،هرکس که رسول خدا را آزار دهد،میکشیم،ولی تو منافق هستی و از منافقان دفاع میکنی.
در چنین شرائطی،هردو قبیله،از جای برخاستند که با هم درگیر شوند،پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در حالیکه روی منبر نشسته بود،آنان را اندکاندک آرام ساخت،تا سکوت بر محلس حاکم شد» (1)
صحیح بخاری،ج 5،ص 118-119.
.شگفتا،صحابه،خود یکدیگر را به باد انتقاد گرفته و به کذب و نفاق متّهم میسازند،ولی دایههای مهربانتر از مادر،میگویند همۀ آنان عادل هستند.
2 شورشیان بر عثمان،غالبا صحابی بودند و پس از یک محاصره طولانی به زندگی او پایان بخشیدند.آیا میتوان گفت:قاتل و مقتول هردو بر حق و عادل بودهاند؟سرانجام،یا خلیفه از خط اسلام کنار رفته و انحرافاتی در حکومت او پدید آمده بود و به جزای خود رسید و یا شورشگران صحابه،بدون مجوز شرعی،خون خلیفه را ریختهاند.و در هرحال نمیتوان هردو گروه را درستکار دانست.
3-طلحه و زبیر،نبرد سنگین و خونینی بر ضد امیر مؤمنان-علیه السّلام-به راه انداختند و عائشه،آنان را در این راه کمک کرد و گروه زیادی از دو طرف،کشته شدند،آیا حکم خروج بر امام منصوص-از نظر شیعه-و منتخب و برگزیده از طرف مهاجر و انصار چیست؟این همان مسأله«بغی»و«بغاة»است که در کتابهای فقهی
1) 1)
به صورت مبسوط از آن بحث شده است.آیا میتوان یاغیان بر امام مفترض الطاعة را عادل خواند؟
4-معاویة بن ابی سفیان،در جنگ«صفین»،رودرروی علی-علیه السّلام- ایستاد و سپاه شام را رهبری کرد،در حالیکه بیشتر صحابه،در رکاب علی امیر مؤمنان-علیه السّلام-و تعداد اندکی از آنان نیز با معاویه بودند.شاید نزدیک، به یکصد صحابی بدری،در رکاب امیر مؤمنان شمشیر میزدند؛پس از نبرد خونینی که چند ماه ادامه داشت،با سیاست قرآن بر نیزه کردن،طرفین دست از نبرد کشیدند،در حالیکه معاویه 45000 کشته و امیر مؤمنان 25000 مقتول داشت.این خونها به وسیله آتشافروزی معاویه و عمروعاص،ریخته شد؛حال چگونه میتوان بر همۀ صحابی که معاویه و...در بین آنان است،رحمت فرستاد،و همه را عادل و دادگر خواند،و آنان را بالاتر از جرح و تعدیل پنداشت؟
شگفت اینجا است که محدثان اهل سنت،درباره پیامبران،احادیث تند و زنندهای که هرگز با عصمت و حتی عدالت عادی نیز،جمع نمیشود،نقل میکنند،ولی بههنگام سخن از صحابه،بحث و بررسی را تحریم میکنند و میگویند:ما نباید درباره آنان به جرح و تعدیل بپردازیم.تو گویی،آنان مافوق قانون هستند و قوانین خدا درباره آنان نازل نشده است.
مؤلف«المنار»،از یکی از شرفای مکه،نقل میکند:«در استانبول،با دانشمند آلمانی ملاقات داشتم،او به من گفت:بر ما مردم آلمان و حتی اروپا، لازم و واجب است،مجسّمه طلایی معاویه بن ابی سفیان را در یکی از میدانهای بزرگ«برلین»نصب کنیم،گفتم چرا؟گفت:برای اینکه وی نخستین کسی بود که برنامه حکومت اسلامی را از دموکراسی و انتخابات آزاد،به رژیم سلطنتی موروثی
تبدیل کرد،و اگر او دست به چنین کاری نمیزد،اسلام،جهان را میگرفت و الان،ملت آلمان و کلیه ملل اروپا،عرب و مسلمان بودند(و ملیتهای خود را از دست داده بودند)» (1)
المنار،ج 11،ص 269،تفسیر سورۀ یونس.
.این،وضع زندگی«خال المؤمنین»است که هماکنون در خطبههای نماز جمعه،بر او رحمت فرستاده میشود.«تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل».
هر موقع،کردارهای زشت و نادرست این گروه از صحابه مطرح میشود، طرفداران«عدالت صحابه»،مسأله اجتهاد معاویه و امثال او را،پیش میکشند و میگویند:معاویه و طلحه و زبیر،در کار خود مجتهد بودند،هرچند در اجتهاد خود به خطا رفتند،پس نه تنها کیفر نخواهند داشت،بلکه به اندازه نیمی از پاداش مجتهدان«مصیب»،به آنان پاداش داده خواهد شد.چون این مسأله دستآویز منکران تاریخ و سنت رسول گرامی و آیات قرآن میباشد،درباره آن به بحث مینشینیم.
اجتهاد،در لغت به معنی سعی و کوشش،و در اصطلاح،استنباط حکمی، از ادله شرعی و عقلی آن است.استنباط شرائطی،و مستنبط وظائفی دارد که در کتابهای مربوط به اجتهاد و تقلید بیان شده است.
اجتهاد،از ماده،«جهد»به معنی سعی و کوشش گرفته شده است، مجتهد،با بهکارگیری قوه و قدرت استنباط،حکم موضوعی را،از مدارک آن
1) 1)
به دست میآورد،بنابراین،احکام واضح و روشن،مانند وجوب نماز و روزه،در دائرۀ اجتهاد قرار نمیگیرد،بلکه مافوق آن است،از این جهت،کلیه احکام واضح،باید مورد پذیرش باشند،نه مورد اجتهاد.
مسألۀ اطاعت از امام منصوب و یا امام منتخب مهاجر و انصار،بالاتر از آن است که در قلمرو اجتهاد قرار گیرد و کسی در آن شک و تردید کند.پس از عثمان، به اتفاق تاریخنگاران،همه مهاجر و انصار جز پنج،نفر با امیر مؤمنان علی-علیه السلام-بیعت کردند،اتفاقی که دربارۀ هیچیک از سه خلیفه گذشته صورت نگرفت.
و او نیز حجت را بر مخالفان تمام کرد و معاویه را از مقام خود عزل فرمود و مقام او را به دست دیگری سپرد.حال در برابر این اصل مسلم،اجتهاد چه معنایی میتواند داشته باشد؟اگر به این اجتهادها بهاء دهیم،باید تمام ملحدها و زندیقها و یهودیها و مسیحیان را مجتهد بدانیم؛از این جهت همگی باید بگوییم،اجتهاد در برابر نص قرآن و سخنان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بیارزش است،آن هم اجتهادی که سر چشمه قتل هزاران مسلمان و بههم ریختن وحدت آنان باشد.
نتیجه اینکه،توجیه این جنایات با حربۀ اجتهاد،بسیار سست و بیپایه است.
از نامهها و گفتگوهای معاویه و همچنین طلحه و زبیر به خوبی استفاده میشود که مسأله،مسأله اجتهاد نبود،بلکه همگی خواهان منصب و مقامی بودند که علی-علیه السّلام-آنان را از دستیابی به آن،محروم ساخت.
در این مورد شایسته است،حدیث معروف«اصحابی کالنجوم بایهم اقتدیتم
اهتدیتم» (1)
جامع الاصول،ج 9،کتاب فضائل،ص 410،حدیث 6359.«یاران من بسان
ستارگانند،اقتداء به هریک،مایۀ هدایت است».
را مورد بررسی قرار دهیم.در این حدیث،یاران رسول خدا به ستارگان تشبیه شدهاند که هریک از آنان مایۀ هدایتند و از این طریق،استظهار میشود که همه آنان راستگفتار و درست کردارند،زیرا مایه هدایت،خود در گفتار و رفتار باید راست باشد،و اگر آنان در یکی از این دو مایه،یا در هردو،خطاکار باشند، نمیتوانند مایۀ هدایت گردند.ما درباره سند این حدیث،بحث و گفتگویی نداریم و تنها با یادآوری نکاتی،به تجزیه و تحلیل متن میپردازیم:
1-آیا همه ستارگان آسمان،مایۀ هدایت و راهیابی هستند یا تنها برخی از آنها در خشکی و دریا،میتوانند جهتنما باشند؟هیچ فردی نمیتواند همه ستارگان را راهنما بداند.و اگر قرآن میفرماید:
هُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها فِی ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ (سورۀ اعراف45/).
«اوست که ستارگان را برای شما قرار داده است برای اینکه با آنها در تاریکیهای خشکی و دریا،راهیابی کنید»؛
در مورد دیگر کلمه«نجم»بکار میبرد نه«نجوم».
وَ عَلاماتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ (سورۀ نحل16/).
«و نشانههایی(قرار دادیم)و با ستاره راه را مییابند».
این میرساند که مقصود،تعدادی از ستارگانند نه همۀ آنها.
از نظر علمی نیز،برخی از ستارگان در جهتیابی بهکار میروند،مانند
1) 1)
جدی و دبّ اکبر و اصغر،که ستارههای ثابتی است و برای خود شکل فلکی دارد و در حرکت خود،همواره جایگاه خود را با دیگر ستارگان حفظ میکند و اما دیگر ستارهها،که دارای چنین مشخصاتی برای ما نمیباشد،مایۀ هدایت در سفرهای دریایی و بیابانی نمیباشد.در این صورت،اصل حکم در«مشبّه به»،بطور مطلق ثابت نیست،چگونه میتواند در«مشبّه»اینگونه باشد؟
2-چگونه میتوان همه یاران رسول خدا را وسیله هدایت دانست،در حالیکه برخی از آنان قطعا مایههای ضلالت و گمراهی بودند،مثلا،«قدامة بن مظعون»،صحابه بدری است و از مسلمانان پیشتاز و دارای دو هجرت میباشد،هجرتی به حبشه و هجرتی به مدینه؛ولی او دوران خلافت عمر شراب نوشید و خلیفه،بر او حد جاری کرد (1)
اسد الغابه،ج 4،ص 199.
.3-طلحة بن خویلد،از اسلام بازگشت و ادعای نبوت کرد.تاریخ زندگی او مانند تاریخ زندگی«مسیلمه»،روشنتر از آن است که برای آن مدارک اقامه شود.
بنابراین،هدایتگر بودن همۀ اصحاب،شکسته میشود.
4-چگونه میتوان افرادی مانند«بسر بن ارطاة»و«مسلم بن عقبه»و«سفیان بن غامد»را،ستارگان هدایت دانست که امت اسلامی،به وسیله آنان هدایت مییابند،در حالیکه آنان روی زمین را با خون معصومان و پاکان رنگین کردند؟
از این بررسی روشن شد،تنها نظریه علمای شیعه،به پیروی از پیشوایان معصوم-علیهم السّلام-استوار میباشد.آنان،صحابه را به دو گروه تقسیم کردهاند، گروهی که با شایستگی،حق مصاحبت با پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را،رعایت کردهاند و در زمان حیات آن حضرت و پس از او،امتحان خوبی دادهاند،و از این روی،به آنان
1) 1)
احترام میکنند و بر ایشان درود میفرستند،و از گروه مقابل دوری میجویند.
حکم«ظالمان»و «فاسقان»در اسلام،مشخص و روشن است و شما میتوانید این حقیقت را در دعای چهارم امام سجاد-علیه السّلام-در صحیفه سجادیه،لمس کنید.
ابو المعالی جوینی معتقد است،باید درباره صحابه پیامبر،از سخن گفتن امساک کرد و اختلافات آنان را بازگو نکرد.ابو جعفر،معروف به«نقیب»،نقد مبسوطی بر این سخن نوشته است و مجموع رساله(سخن نقیب و نقد آن)را شاگرد وی،ابن ابی الحدید،در شرح نهج البلاغه آورده است.نقل مجموع آن رساله برای ما امکانپذیر نیست،ولی نکاتی از آن را یادآور میشویم که از مسلمات تاریخ است و روشنگر آن است که همه صحابه،یکرنگ نبودهاند،و اختلافات فکری و عقیدتی و اختلاف در رفتار و کردار،در میان آنان فراوان بوده است،اختلافاتی که نمیتوانیم همه را حمل بر اشتباه و خطا کنیم.
«1-عائشه،همسر رسول گرامی،در دوران حکومت عثمان،از حجره خود بیرون آمد،و پیراهن پیامبر را به دست گرفت و گفت:«ای مردم!این پیراهن پیامبر است که هنوز کهنه نشده است،در حالیکه عثمان سنت و راه و روش او را به دست فراموشی سپرده است،«این نعثل»(عثمان»را بکشید،خدا او را بکشد».آنگاه افزود:«عثمان در روز رستاخیز،جیفهای است بر صراط دوزخ».
«نعثل»نام یک مرد یهودی بود که در مدینه میزیست و به مناسبتی عائشه آن را دربارۀ عثمان بهکار میبرد.اکنون سئوال میشود:اگر گفتار عائشه راست است،در این صورت چگونه میتوان خلیفه را عادل دانست و در غیر این صورت چگونه میتوان عائشه را راستگو شمرد.
2-مغیرة بن شعبه،در زمان خلافت عمر،متّهم به عمل زشتی شد،دادگاهی برای او تشکیل گردید و سه نفر بر عمل زشت او گواهی دادند،به دلیل اینکه شمار شهود به چهار نفر نرسید،دادگاه از اجرای حدّ خودداری و در مقابل،شهود را تنبیه کرد.ما فعلا به این تراژدی که چگونه شاهد چهارم از شهادت بازگرفته شد،کاری نداریم،ولی جان سخن اینجا است که اگر موقعیت صحابه استثنائی و فوق جرح و تعدیل بود،چرا اساسا دادگاه تشکیل شد و چرا خلیفه به شهود اعتراض نکرد که چگونه بر صحابی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که عادل و پاکدامن است،شهادت دروغ میدهند؟
عبد الرحمان بن عمر نیز،در عصر خلافت پدر،مرتکب شرب خمر شد و گویا حد بر او جاری گشت (1)
اسد الغابه،ج 3،ص 312.
.3-چگونه میتوان گفت،یاران پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم همگی ستارگان هدایتند،در حالیکه در جنگ صفین،در هردو طرف،صحابه پیامبر وجود داشت،و مفاد این حدیث،در صورت اطلاق،این است که هردو گروه،بر حق و درستی باشند، یعنی،مثلا هم عمار یاسر بر حق بوده و هم قاتلان عمار،در حالیکه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم درباره عمار فرمود:«گروه سرکش تو را میکشند»؛و حضرت شامیان را بهعنوان «فئه باغیه»معرفی میکند و به حکم قرآن،باید با آنان نبرد کرد و تا تن به صلح ندادهاند،باید کشته شوند.
فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللّهِ (سورۀ حجرات9/).
«با گروه متجاوز بجنگید تا گردن به فرمان خدا نهند».مفاد این آیه به ضمیمه حدیث پیشین این است که افراد یاغی و سرکش،تا در خط بغی و تجاوزند،هدایت نیافته و طبعا هدایتگر نخواهند بود.
1) 1)
آیا به راستی«بسر بن ارطاة»که دو کودک نابالغ«عبید اللّه بن عباس»را سر برید،ستارۀ هدایت است؟
آیا عمروعاص و معاویه که پس از نماز،علی و اولاد او را لعن میکردند، مایه هدایتند؟
در این مورد،نمونهها به قدری زیاد است که نمیتوان حتی بخش اندکی از آن را یاد کرد.
4-حدیث«اصحابی کالنجوم»،از احادیث مجعول در عصر اموی است که برخی از بازرگانان حدیث،به نفع دودمان اموی،آن را وضع کردند،و در حقیقت، گروهی که نمیتوانستند در میدان نبرد با نیزه و شمشیر به نفع امویها بجنگند با جعل حدیث،به آنان کمک میکردند،آنان نه تنها به وضع این حدیث دست زدند، بلکه برای بالا بردن مقام خلفای اموی،حدیث دیگری را نیز از زبان پیامبر نقل کردند که پیامبر فرموده است:
«بهترین قرنها،قرنی است که من در آن زندگی میکنم،سپس قرن بعدی»؛ اکنون سئوال میشود،آیا عصر پس از رسالت درخشندهترین قرنها بود؟درست است که اسلام،پس از پیامبر شعاع گستردهای پیدا کرد،ولی حوادثی که در داخل شبهجزیره و حوالی آن رخ داد،ثابت کرد که قرن پس از پیامبر،بدترین عصرها و زمانها بود.زیرا در آن قرن«حسین بن علی-علیه السّلام-»کشته شد و حادثه«حره مدینه»پیش آمد و در آن خونهای مقدسی ریخته شد و نوامیسی هتک گردید که قلم از بازگویی آنها شرم دارد.و نیز در آن روزگار،مکه در محاصره سربازان اموی در آمد و کعبه سنگباران و آتشباران شد.
خلفای اموی،آشکارا شرابخواری کردند و یزید بن معاویه و یزید بن عاتکه و ولید بن یزید،به میگساری افتخار کردند.خونهای محترمی ریخته شد،
مسلمانان قتل عام و زنان آنان اسیر شدند،و فرزندان مهاجر و انصار،به اسارت در آمدند،و بسان اسیران کافر بر دستهای آنان داغ نهاده شد.اگر دوران خلافت عبد الملک و فرمانروایی حجاج را بررسی کنید،خواهید دید،پنجاه سال دوم از قرن اول،بدترین عصرها بوده،نه خیری در سران حکومتها بود و نه در اکثریت مردم فضیلتی وجود داشت.(الناس علی دین ملوکهم).
5-چگونه میتوان گفت،یاران پیامبر بالاتر از جرح و تعدیلند؟و نمیتوان از آنان برائت جست،هرچند مرتکب کار زشت شوند؟در حالیکه خدا به پیامبر خود هشدار میدهد که«اگر شرک ورزد،عمل او بینتیجه شده و از زیانکاران خواهد بود» (1)
لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِینَ .سورۀ زمر،آیۀ 65. [1]
.و نیز میگوید:«میان مردم به درستی داوری کن و از هوا و هوس پیروی مکن که از راه خدا گمراه میشوی و عذاب سخت در کمین افراد گمراه است،زیرا آنان روز حساب را فراموش کردهاند» (2)
لَهُمْ عَذابٌ شَدِیدٌ بِما نَسُوا یَوْمَ الْحِسابِ .سورۀ ص،آیۀ 26. [2]
.6-شگفت از گروه اهل حدیث و حشویه است که از نسبت دادن گناه به پیامبران پروایی ندارند و اگر کسی پیامبران را مصون از گناه دانست،با القاب «قدری»،«معتزلی»و«ملحد»از او یاد میکنند،در حالیکه اگر کسی درباره عمروعاص و معاویه سخنی گفت،فورا چهرهها برافروخته شده و گردنها کشیده میشود و چشمها از خشم و غضب تنگ میگردد» (3)
همین مقدار اکتفاء شد.
.در اینجا سخنی از امیر مؤمنان-علیه السّلام-میآوریم که میتواند به این نزاع خاتمه بخشد.
نصر بن مزاحم،نقل میکند:«عبد اللّه بن عمر،و سعد وقاص،و مغیرة بن شعبه،با گروه متخلفان از بیعت امام،بر او وارد شدند و مذاکرهای به شرح زیر در میان آنان انجام گرفت که میتواند دیدگاه امام را درباره صحابه روشن سازد.
متخلفان از بیعت:درخواست میشود،امیر مؤمنان دستور دهد مقرریهای ما پرداخت شود.
(لابد مرادشان مقرریهای ویژهای بود که در عصر خلفای پیشین داشتند وگرنه مقرری یکسان،به همه افراد پرداخت میشد،حتی امام مقرری خوارج را نیز قطع نکرد و این یکی از بزرگواریهای امام،در برابر دشمنان خود بود).
امیر مؤمنان-علیه السّلام-:چرا از بیعت من تخلف کردید و از یاری من در جنگهای جمل و صفین دست کشیدند؟
متخلفان:به خاطر اینکه قتل عثمان رخ داد و ما نمیدانستیم که ریختن خون او حلال است یا حرام،هرچند او بدعتها گذارد و شما او را توبه دادید و او نیز توبه کرد،ولی باز در قتل او وارد شدید و ما نمیدانیم که کار شما درست بود یا نادرست؟اگر از این صرفنظر کنیم،فضائل و سوابق و مهاجرت شما بر ما مخفی و پنهان نیست.
امیر مؤمنان:شماها میدانید که خدا فرمان داده است که امر به معروف و نهی از منکر کنید و فرمان داده است که اگر دو گروه از مسلمانان به جان هم افتادند،
صلح را در میان آنان برقرار سازید و اگر یکی از دو گروه به ظلم و ستم خود ادامه داد،با او وارد نبرد شوید؟
سعد وقاص:صحیح است،ولی ای علی،شمشیری به من بده که به وسیله آن،کافر را از مؤمن باز شناسم،من از آن میترسم که مؤمن را بکشم و وارد آتش گردم.
امیر مؤمنان-علیه السّلام-:آیا میدانید که عثمان،امام و پیشوای مردم بود و شما با او بیعت کرده بودید که سخن او را بشنوید و از او فرمان ببرید؟اگر او نیکوکار بود،چرا او را خوار ساختید؟و اگر بدکار بود،چرا با او نبرد نکردید؟اگر عثمان در کارهای خود راه صواب را در پیش گرفته بود،بر او ستم کردید که امام خود را یاری نکردید و اگر به راه خطاء بود،باز ستم کردید که امر به معروف و نهی از منکر نکردید،ستم کردید که میان ما و او،فرمان خدا را اجراء نکردید،آنجا که فرموده است:«با ستمگر بجنگید تا به فرمان خدا گردن نهد».در این هنگام،آثار محکومیت در چهره متخلّفان ظاهر گشت و دست خالی از محضر او برخاستند و بیرون رفتند.
شیوۀ علی-علیه السّلام-این بود که هرگاه نماز صبح و مغرب را میخواند، گروهی را مانند معاویه و عمروعاص و ابو موسی اشعری و حبیب بن مسلمه،و ضحاک بن قیس،و ولید بن عقبه و عبد الرحمان بن خالد را لعن میفرمود.وقتی معاویه از کار آن حضرت آگاه شد،او نیز علی و ابن عباس و قیس بن سعد و حسن و حسین را لعن میکرد» (1)
وقعۀ صفین، [1]طبع مصر،ص 551-552.
.1) 1)
عقائد اهل حدیث
ایمان به خلافت خلفای چهارگانه
از اصول مسلم،نزد«اهل حدیث»،ایمان به خلافت خلفای چهارگانه است که از آنان به«خلفای راشد»یاد میکنند.اگر فردی فاقد چنین ایمانی شد،به عقیدۀ اهل حدیث،از یکی از اصول مسلم تخلف ورزیده است.
احمد بن حنبل،در رسالهای که در آن عقائد اهل سنت را نوشته است، مینویسد:
«بهترین این امت پس از پیامبر خلفای چهارگانهاند و ترتیب آنان از نظر فضیلت،همان ترتیب خلافت آنان است».
ابو جعفر طحاوی،در رسالۀ بیان السنة مینویسد:
«خلافت را پس از پیامبر،برای ابی بکر بهعنوان با فضیلتترین و برترین فرد امت،سپس برای عمر بن خطاب،بعدا برای عثمان و در پایان برای علی بن ابی طالب،ثابت میدانیم» (1)
شرح العقاید الطحاویه به ضمیمه شرح عبد الغنی میدانی،ص 471.
.ابو الحسن اشعری در تبیین عقائد اهل سنت و حدیث مینویسد:
1) 1)
«آنان بر خلافت راشدۀ خلفای چهارگانه،که برترین مردم پس از پیامبرند، اعتراف میکنند» (1)
مقالات الاسلامیین،ص 323.
.باز میگوید:
«خلافت،در امت اسلامی سی سال بوده و بعدا رنگ سلطنت به خود گرفت» (2).
«عبد القاهر بغدادی»،در تبیین اصولی که اهل سنت بر آن اتفاق کردهاند، چنین مینویسد:
«اهل سنت،به امامت ابی بکر صدیق،پس از پیامبر اعتراف راسخ دارند» (3).
دیگران نیز سخنانی مشابه اینها دارند.اکنون لازم است به بررسی این مسأله بپردازیم،تا روشن شود که آیا ایمان به خلافت آنان،براستی جزء عقائد اسلامی است؟یا مسأله به شکل دیگری میباشد؟
قبلا یادآور میشویم که مسأله«خلافت»خلفاء،از جمله مسائلی است که برای مسلمانان،گران و سنگین تمام شده است و در هیچ زمان،بر سر یک اصل دینی،بسان این اصل،شمشیر کشیده نشده است (4).از این جهت،اگر محققان، با بیطرفی کامل،به تجزیه و تحلیل این اصل بپردازند،شاید خدمت ارزندهای به جامعه،انجام دهند.اصولا مسأله وحدت،با فراموش کردن اصول،تحقق نمیپذیرد،بلکه وحدت اسلامی در گرو این است که بسیاری از این مشکلات حل
شود و پایۀ ارزش بسیاری از این اصول که خونهای زیادی به پای آن ریخته شده است،بیان گردد و لااقل روشن شود که اگر گروهی،ایمان به خلافت خلفاء را جزء اصول دین نمیدانند،برای خود ادله و براهینی دارند و مسألۀ عناد و لجبازی یا تسلیم شدن در برابر عواطف،در کار نیست.به نظر میرسد،بررسی چهار مسأله ضرورت داشته باشد.
الف-آیا امامت و خلافت بعد از پیامبر،جزء اصول دین است یا جزء فروع آن؟
ب-آیا در قرآن و سنت پیامبر،دلیل خاصی بر امامت یک فرد معین وجود دارد یا خیر؟
ج-از چه زمان،ایمان به خلافت خلفای چهارگانه،جزء اصول اسلامی شده است؟
د-آیا برتری آنان بر ترتیب خلافتشان،دلیل خاصی دارد یا نه؟
با تشریح این مسائل چهارگانه،چهرۀ حقیقت از لابلای پردههای ابهام بیرون میآید و طرفداران تقریب میان مسلمانان و یا مدعیان«وحدت»،به اصل محکمی دست مییابند.
از نظر شیعه امامیه،امامشناسی،بسان پیامبرشناسی،از اصول دین است.زیرا از نظر آنان،امام مانند پیامبر،از جانب خدا منصوب میشود و در مسألۀ امامت پس از پیامبر،انتخابی در کار نیست،ولی از نظر اهل سنت،مسأله امامت،از فروع بهشمار رفته و هرگز امامشناسی،جزء اصول نمیباشد.
«غزالی»میگوید:
«بررسی مسأله امامت،چندان مهم نیست و از مسائل عقلی بهشمار نمیرود،بلکه یک مسأله فقهی است که تعصبهایی را برانگیخته است و اگر کسی از بررسی آن اعراض کند،سالمتر از کسی است که در آن فرو رود،هرچند به حقیقت برسد،تا چه رسد به اینکه خطا کند» (1)
الاقتصاد فی الاعتقاد،ص 234.
.«آمدی»میگوید:
«سخن دربارۀ امامت،از اصول دین نیست،بلکه از مسائل لازم نیز بهشمار نمیرود؛بهگونهای که مکلف نتواند از آن اعراض کند،یا به آن علم پیدا نکند، بلکه اعراض از آن بهتر از پرداختن به آن است،زیرا بررسی این مسأله،از تعصب و هوای نفس جدا نمیشود،بلکه فتنههایی را برانگیخته و موجب بدبینی به سلف میگردد.این در صورتی است که در تحقیق خود واقعبینانه حرکت کند،تا چه رسد که از راه راست بیرون رود» (2).
«میر سید شریف»،در شرح مواقف میگوید:
«مباحث امامت،از اصول دین و عقائد نیست،بلکه از فروع دین است که مربوط به افعال مکلفین میباشد و محور سخن این است که آیا نصب امام،عقلا و شرعا واجب است؟یا تنها شرعا واجب است؟» (3)
رازی،ص 406،مراجعه شود.
.بنابراین،محور سخن دربارۀ امامت از نظر سنت،این است که آیا پس از پیامبر،بر امت واجب است که امامی را نصب کنند یا نه؟و بر فرض وجوب،داور در آن عقل است یا شرع؟ناگفته پیداست که بحث درباره وجوب و عدم وجوب یک شیء،یک بحث فقهی است که عدم آشنایی با آن،چه از نظر حکم کلی و چه از
نظر شخصی،اشکالی ندارد؛زیرا هیچیک از فقهاء نگفتهاند که بر همۀ مسلمانان لازم است که تمام احکام فقهی را بدانند و یا با موضوعات آن آشنا شوند و بدان معتقد گردند،آری باید به صورت کلی معتقد بود که آنچه را که پیامبر گرامی از جانب خدا آورده،حق و استوار است و اما اینکه لازم است فردفرد مسلمانان احکام فقهی را فراگیرند و بدان معتقد شوند،هیچ فقیهی بر آن فتوا نداده است.
از این گذشته پیامبر گرامی حقیقت اسلام و ایمان را در اعتقاد به پنج چیز خلاصه کرده است و صحیح بخاری نیز آنها را در کتاب خود آورده است (1)
صحیح بخاری،ج 1.
.از نظر شیعه،رسول گرامی،مسأله پیشوایی پس از خویش را به دست فراموشی نسپرده و در حیات خود،امام بعد از خود را معین کرده است،که رسمیترین آن،همان تنصیص بر خلافت علی-علیه السّلام-در روز«غدیر خم» است.آنگاه که از حجة الوداع بازگشت،در چنین جایگاهی،با حضور جمع کثیری از صحابه و یاران،دست علی-علیه السّلام-را گرفت و چنین فرمود:
«الست اولی بکم من انفسکم؟قالوا:بلی.فقال:من کنت مولاه فهذا علی مولاه...».
«ای مردم،آیا من به شما از خودتان سزاوارتر نیستم؟همگی به تصدیق پیامبر برخاستند و گفتند آری،فرمود:«من کنت مولاه،فهذا علی مولاه»،هرکس من نسبت به او اولی و سزاوارترم،علی نیز نسبت به او،اولی و سزاوارتر است».
این حدیث،در کتابهای محدثان سنی و شیعه،با اسناد محکم و استواری نقل شده و علمای فریقین،کتابهایی پیرامون این واقعۀ جاودان،نوشتهاند که
1) 1)
بارزترین آنان در عصر ما،کتاب گرانقدر«الغدیر»،نگارش علاّمه امینی است.
اما از نظر اهل سنت،دربارۀ امامت کسی،نصی وارد نشده است.
«امام الحرمین»میگوید:پیامبر هرگز بر پیشوایی کسی پس از خویش تنصیص نکرده وگرنه،آشکارا منتشر میشد،چنانکه کارهای بزرگ آن حضرت نقل و منتشر شده است» (1)
لمع الادلة،ص 114.
.«ابو الحسن اشعری»میگوید:«کسانی که فکر میکنند،پیامبر بر امامت ابی بکر تنصیص کرده است،سخن بیپایهای گفتهاند،به گواه اینکه ابی بکر، در روز سقیفه،به عمر گفت:دستت را بده تا با تو بیعت کنم.اگر پیامبر بر امامت ابی بکر تنصیص کرده بود،هرگز ابی بکر،چنین پیشنهادی به عمر نمیکرد» (2).
«ابن کثیر حنبلی»،در کتاب خود،بابی گشوده برای اینکه نصی از پیامبر درباره کسی صادر نشده است و«سیوطی»نیز در«تاریخ الخلفاء»از او پیروی کرده است (3).
راه دور نرویم،تراژدی سقیفه و سخنانی که میان سران مهاجر و انصار رد و بدل شده،حاکی از آن است که دربارۀ آنان نصی از رسول خدا نرسیده است و اگر هم به مقام خلافت رسیدهاند،از طریق خود سقیفه،انجام گرفته است.
«سعد بن عباده»،کاندیدای انصار،بر لیاقت و شایستگی انصار از طریق سبقت آنان بر اسلام استدلال میکند و میگوید:این انصار بودند که در مدت اقامت پیامبر در مدینه از او دفاع کردند و او به هنگام درگذشت،از انصار کاملا راضی بود،از این جهت باید زمام امور را به دست گیرند.
در برابر منطق نمایندۀ انصار،ابی بکر بهعنوان مدافع حقوق مهاجرین، سخن میگفت،که آنان نخستین کسانی بودند که به خدا و پیامبر او ایمان آوردند و از بستگان و اهل قبیلۀ او بودند،از این جهت،به این کار،از دیگران شایستهترند و هیچکس در این کار با آنان به نزاع و مشاجره برنمیخیزد،مگر اینکه ظالم و ستمگر بهشمار میرود (1)
تاریخ طبری،ج 2،حوادث سال 11،ص 456.
.منطق نمایندگان هردو گروه،به روشنی میرساند که نصی از پیامبر گرامی دربارۀ نمایندگان هردو گره وارد نشده است.
همگان میدانیم،نه تنها بر این دو نماینده،نصی وارد نشده است،بلکه خلافت عمر نیز،با تعیین ابی بکر انجام گرفت و خلافت عثمان نیز،از طریق شورای شش نفره که اعضای آن را خلیفۀ دوم معین کرده بود،صورت پذیرفت (2)
الحدید،ج 1،ص 293.
.از این گذشته،محدثانی که احادیث اهل سنت را گرد آوردهاند،مجموع روایات مربوط به خلافت را در باب مخصوصی جمع کردهاند و هرگز در بین آن، کوچکترین نصی بر امامت ابی بکر و یا خلفای بعدی دیده نمیشود (3).
آری در میان روایات،جز این به چشم نمیخورد که خلافت از آن قریش است،ولی این امر،غیر از این است که پیامبر بر خلافت یکی از آن خلفاء، تنصیص فرموده باشد؟
از این بیان،روشن میشود که اعتقاد به خلافت یکی از این خلفاء،جزء دین و از اصول آن نیست،زیرا از یک طرف،مسأله امامت،یک مسأله فقهی است نه
اصولی و از طرف دیگر،پیامبر بر خلافت کسی تنصیص نکرده است.تنها چیزی که میتوان از جانب اهل سنت گفت،این است که اهل سقیفه و یا مردم«مدینه»،بنا به وظیفه عقلی و شرعی خود،خلیفه را تعیین کردند و تنها نتیجهای که از این بحث میتوان گرفت،این است که از نظر اهل سنت،امامت این افراد،صحیح و پابر جا است،ولی آیا هر کار صحیحی جزء دین است؟و بر فرض که جزء عقائد باشد، آیا عقیدۀ به آن جزء واجبات و عقائد میباشد؟و بر فرض که جزء عقائد باشد،آیا محور ایمان و کفر بهشمار میرود؟پاسخ به این پرسشها منفی است،زیرا چه بسا مسائل عقیدتی،میان مسلمین مورد اختلاف باشد،ولی هرگز مایۀ تکفیر گروهی دیگر،نمیشود.
فرض کنید،دو نفر خصومتی را در محکمۀ قاضی مطرح میکنند و قاضی با دقت کامل پرونده را بررسی کرده و تشخیص میدهد که فلان ملک از آن«زید»است نه از آن«عمرو»،آیا اکنون لازم است همه مسلمانان جهان به آن حکم حق،معتقد شوند؟و در صورت ترک آن عقیده،آنان اصلی از اصول و واجبی را ترک کردهاند؟
اصولا،کلیه احکام فقهی،جزء دین،به معنای اعم کلمه است و یکی از معانی آن این است که پیامبر فرمود:«الصلح جائز بین المسلمین»،در این صورت سئوال میشود آیا حتما لازم است که بر چنین اصلی عقیدهمند بود؟
آری،همانگونه که یادآور شدیم،بهطور کلی باید به آنچه که پیامبر گرامی آورده است،ایمان آورد،ولی فردفرد حکم شرعی و فقهی لازم نیست مورد عقیده، قرار گیرد.
از این بیان،نتیجه میگیریم که بر نویسندگان اسلامی لازم است،درباره خلافت خلفاء،تجدیدنظر کنند و کسانی را که به عللی صحیح یا غیرصحیح، معتقد به خلافت آنان نیستند،هدف تیر اتهام بدعت یا خروج از دین قرار ندهند؛
زیرا کار مسلمانان در آن روز،بالاتر از کار امروز مسلمانان نیست.اگر امروز، مسلمانان در کشوری برای خود پیشوایی تعیین کردند،حداکثر این است که به وظیفۀ خود عمل کردهاند،ولی آیا نسلهای آینده باید به امامت چنین فردی معتقد شوند و اگر آن را رد کردند یا برخلاف آن معتقد شدند،بدعتگذار خواهند بود؟
اگر بنا باشد در این مورد از یک مثال بسیار نارسا بهره بگیریم،باید بگوییم، نصب امام پس از رسول گرامی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بسان نصب ولیّ،بر صغار میت است،با این تفاوت که دائرۀ اولی گسترده و دائرۀ دومی کوچکتر است،ولی هیچکس از فقهاء نگفته است که باید بر وصایت وصی صغیر،عقیدهمند بود.
بنابراین،شیعه که بهطور مطلق،به خلافت خلفاء،معترض است و آن را غیرقانونی میداند،تنها در یک مسأله فقهی،آن هم با ارائه دلیل،به مخالفت بر میخیزد.پس چرا باید تا این حد مورد بیمهری قرار گیرد و به خاطر ترس از جان و مال خود،از اظهارنظر محروم گردد؟در حالیکه بسیاری از اصول عقیدتی،میان فرق اسلامی،مورد اختلاف است،ولی هرگز این نوع بیمهری که دربارۀ شیعه،به خاطر اعتراض به خلافت خلفاء اعمال میشود،دربارۀ گروههای دیگر ابراز نمیشود.
اکنون باید دید با اینکه مسأله خلافت خلفاء،از نظر اهل سنت،یک مسأله فقهی است،از چه زمانی در جدول عقائد اهل سنت قرار گرفته و از اهمیت خاصی برخوردار شده است؟
در دوران خلافت ابی بکر و عمر و عثمان،سخنی از لزوم اعتقاد به خلافت آنان در میان نبود و هرگز در اندیشۀ مهاجر و انصار،این مسأله خطور نمیکرد که باید به خلافت این و آن عقیدهمند بود و اگر معتقد نباشند،از صفوف گروه با ایمان
بیرون رفته و به اهل بدعت میپیوندند،ولی سیاستبازی روزگار معاویه،این اندیشه را برای پایین آوردن موقعیت امام علی-علیه السّلام-و توجیه شورش خود در برابر آن حضرت،پدید آورد،دعوت به لزوم اعتقاد به خلافت خلفاء و نشر فضائل آنان،بهعنوان مقابله با عمل شیعه درباره امیر مؤمنان،عملی گشت.
برای نخستین بار،این اندیشه به وسیله«عمروعاص»،در«دومة الجندل»و به هنگام مذاکره با ابو موسی اشعری مطرح شد.همگی میدانیم که این دو نفر برگزیده شدند تا دربارۀ کشمکشهای معاویه با علی-علیه السّلام-طبق کتاب خدا و سنت داوری کنند.و این داوری مدتها طول کشید.در یکی از روزهای مذاکره،«عمروعاص»،نویسندۀ خود را احضار کرد،تا صورت جلسۀ مذاکره را بنویسند و سرانجام به امضای طرفین برسد.اینک ما مذاکره هردو را به نحوی که «مسعودی»آورده است مینگاریم:
«عمروعاص:به یگانگی خدا و نبوت پیامبر او گواهی میدهم.گواهی میدهم که ابو بکر جانشین رسول خدا است و به کتاب خدا و سنت رسول او عمل کرد که خدا وی را به سوی خود فرا خواند و حق را ادا نمود.
ابو موسی:من نیز آنچه که تو گواهی دادی،گواهی میدهم.
عمروعاص(خطاب به نویسندهاش):اتفاق هردو نفر را بنویس.
سپس دربارۀ خلافت عمر و عثمان نیز،چنین گفت و نویسنده نوشت،ولی افزود:
-گواهی میدهم،عثمان پس از عمر،با صلاح دید شورایی از یاران رسول خدا،زمام خلافت را به دست گرفت و او فردی مؤمن بود.
ابو موسی:این سخن،خارج از موضوع بحث ما است و ما برای این مطالب به اینجا نیامده و تشکیل جلسه ندادهایم.
عمروعاص:بگو ببینم،سرانجام عثمان مؤمن بود یا کافر؟
ابو موسی:او فردی مؤمن بود.
عمروعاص(خطاب به نویسندۀ خود):بنویس-نویسنده نوشت.
عمروعاص:آیا عثمان به ناحق کشته شد یا به حق؟
ابو موسی:بلکه او مظلوم کشته شد و خون او را به ناحق ریختند.
عمروعاص:آیا اگر انسانی مظلومانه کشته شد،خدا به ولی او اجازه خونخواهی داده است یا نه؟
ابو موسی:بلی اجازه داده است.
عمروعاص:آیا برای عثمان ولیی شایستهتر از معاویه هست؟
ابو موسی:نه.
عمروعاص:آیا معاویه حق ندارد،قاتل عثمان را تعقیب کند و اگر بر او دست یافت او را بکشد؟
ابو موسی:چرا.
عمروعاص:(خطاب به نویسندۀ خود):بنویس.
-ابو موسی نیز با نوشتن آن موافقت کرد.
عمروعاص:من دلایلی دارم که علی،عثمان را کشته است...» (1)
مروج الذهب،ج 2،ص 396-397.
.از این نصی که«مسعودی»آن را نقل میکند،کاملا به دست میآید که اندیشه اعتقاد به خلافت خلفاء،در دوران کشمکش معاویه با امام،پدید آمد و بنیانگذار آن سیاستمدار حیلهگری بود که اعتقاد به خلافت ابی بکر و عمر را نیز مقدمهای برای گرفتن اقرار بر خلافت خلیفه سوم قرار داد،تا سرانجام ثابت کند که
1) 1)
خون او به ناحق ریخته شده و باید ولی او که معاویه است از قاتل او که علی و یاران او هستند،انتقام بگیرد.
دقّت در این متن تاریخی،حاکی از آن است که حتی اخذ اقرار بر خلافت خلیفۀ سوم نیز،مقدمۀ اقرار گرفتن برای مطالب بعدی بود که سرانجام علی را،قاتل معرفی کند و به معاویه حق دهد که باید از او انتقام بگیرد.
از آن روز به بعد،سیاستهای مخالفت با اهل بیت،این عقیده را بهعنوان اعتراض به خلافت علی و اثبات صحت قیام معاویه،ترویج کرد و به تدریج به خورد مردم داد که یکی از اصولی که باید به آن معتقد بود،صحت خلافت خلفاء است،تا آنجا که در اواخر عصر امویها و آغاز خلافت عباسیها،جزء دین شمرده شد و تخلف از آن،بسان تخلف از دیگر اصول تلقی گردید.
روزی که معاویه زمام امور را به دست گرفت،در نشر فضائل خلفاء،بیش از همه کوشید و در مقابل،شیعیان علی را در هر شهر و دیاری کشت و مردم را بر آن داشت که از امام تبری بجویند و او را لعن کنند و برای این کار،در عراق،«زیاد بن سمیه»را والی کوفه و بصره ساخت.او،چون سابقا از یاران علی بود،شیعیان را به خوبی میشناخت،از این جهت،وی برای خوشرقصی،دستها و پاهای گروهی از شیعیان را قطع کرد و میل به چشمهای آنان کشید و برخی را بر نخلها به دار کشید و برخی دیگر را از عراق راند.
معاویه به کارگزاران خود در تمام مناطق نوشت:
«شهادت احدی از شیعیان علی را نپذیرید و برعکس،کسانی را که شیعۀ عثمان بوده و او را دوست میدارند و فضائل او را نقل میکنند،محترم بشمارید و نام و نشان آنان را برای من بنویسید،تا من پاداش آنان را بپردازم».به دلیل این تشویقها،حجم فضائل عثمان بالا رفت و در سایۀ آن،گروهی به«صله»های
عظیم و پاداشهای بزرگ رسیدند.
بالا رفتن حجم فضائل عثمان،معاویه ار بر آن داشت که دستور دهد،دربارۀ نقل فضائل عثمان،بیش از این افراط نشود و از این به بعد فضائل دیگر صحابه و قبل از همه،فضائل شیخین نقل شود و اگر کسی دربارۀ فضیلت علی،حدیثی از پیامبر نقل کرد،فورا مشابه آنرا برای دیگر صحابه نقل کنید که فضیلت علی را نقض کند.
در سایۀ چنین تشویقی،فضائل صحابه در جهان اسلام،بالای منابر ترویج شد،تا آنجا که کودکان در مکاتب و زنان و دختران در خانهها،به حفظ آن احادیث پرداختند (1)
شرح ابن ابی الحدید،ج 11،ص 44-45.
.از این بیان که ما اجمال آن را یادآور شدیم،ریشههای بسیاری از روایاتی که متضمن فضائل خلفای سهگانه است و عاشقان زروزیور،برای تقرب به دربار امویان و برای مقابله با مناقب امام،دست به جعل آنها میزدند،روشن میگردد.
محقق عالیقدر،«محمود ابو ریه»مصری،مینویسد:
«هوا و هوسهای شخصی و انگیزههای فرقهای،تأثیر شگفتانگیزی در جعل حدیث داشت و هر فرقهای برای تأیید خود،یا برای اینکه سیاستمداران به مقاصد حق و ناحق خود برسند،از جعل حدیث بهره گرفته و هرچه میخواستند به رسول خدا نسبت میدادند».
در پایان این نکته را یادآور میشویم:
پیشوایان اهل سنت،فقط خلافت خلفاء چهارگانه را جزء دین قرار دادهاند و تنها از چهار تن نام میبرند،در حالیکه فرقی میان این چهار نفر،با دیگر خلفاء،
1) 1)
مانند عمر بن عبد العزیز،نیست.حال،چگونه میتوان توجیه کرد که اعتقاد به خلافت عثمان،جزء اصول است؛در حالیکه اعتقاد به خلافت فرزند عبد العزیز، چنین نیست؟
در اینجا،نکتۀ دیگری هست و آن اینکه تا زمان احمد بن حنبل(م 241 ه)،بر اثر غلبۀ محدثان عثمانی،امام علی-علیه السّلام-جزء خلفای راشدین شمرده نمیشد،لیکن وقتی احمد بن حنبل،به مقام امامت اهل سنت، در زمینۀ عقائد رسید،وی امام را نیز،جزء خلفای راشدین قرار داد و مسأله «تربیع»،در آن تاریخ پدید آمد و او به حق در این راه جهاد کرد و عقیده را بر سیاست مقدم داشت.
ابو یعلی،مؤلف کتاب«طبقات الحنابله»،از حمصی،نقل میکند که «من،به حضور احمد بن حنبل،رسیدم و گفتم،مسأله تربیع نوعی اهانت به طلحه و زبیر است.احمد بن حنبل در پاسخ گفت،سخن بیجا میگویی،ما با نبرد آنان چکار داریم؟سرانجام،مرا از این جهت قانع کرد که خلیفۀ دوم،علی را در شورای شش نفری وارد کرد و علی نیز خود را امیر مؤمنان خواند،آیا من میتوانم بگویم،او امیر مؤمنان نبوده است (1)
طبقات الحنابلة،ج 1،ص 393.
؟مجموع آنچه تاریخ،در اینباره،آورده است،میرساند که به مرور زمان، اعتقاد به خلافت خلفاء،در جدول عقائد،وارد شده و سیاستها بدان دامن زدهاند.
1) 1)
عقائد اهل حدیث
قضاء و قدر الهی
هیچ فرد موحد و معتقد به خدای دانا و توانا،نمیتواند علم الهی را نسبت به حوادث جهان انکار کند،علمی که سر سوزنی خطا نمیکند.ولی آنچه که لازم است در اینجا مورد بحث قرار گیرد،این است که آیا علم و آگاهی پیشین او نسبت به کارهای انسان،اختیار را از انسان سلب میکند یا نه؟
اهل حدیث،همگی بر این عقیدهاند که:علم پیشین خدا بر همۀ حوادث و کارهایی که انسان مبدأ آن است،یک نوع ضرورت،به فعل انسان بخشیده و او را «مسلوب الاختیار»میسازد.
و به دیگر سخن،تقدیر الهی در ازل،نسبت به جهان و حوادث آن و انسان و کارهای او،نافذ و قاطع است و انسان را از هر نوع حرکتی خلاف آن،بازمیدارد و در نتیجه،او را در انجام کارهای خود مجبور ساخته و فاقد اختیار میسازد.
شکی نیست که تقدیر الهی،یک تقدیر عمومی است و خدا وجود هر چیزی را اندازهگیری کرده(تقدیر)،آنگاه تحت شرائطی وجود آن را ضروری ساخته است (قضاء).
دربارۀ تقدیر عمومی خداوند،آیه زیر گویا است.
وَ الَّذِی قَدَّرَ فَهَدی (سورۀ اعلی3/).
«خدایی که هر چیزی را اندازهگیری فرموده،آنگاه آن را هدایت و رهبری کرده است».
آیات قرآنی،حاکی از آن است که:آنچه در زمین رخ میدهد یا متوجه انسان میگردد،همگی قبلا در کتابی نوشته شده است.
ما أَصابَ مِنْ مُصِیبَةٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا فِی أَنْفُسِکُمْ إِلاّ فِی کِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها إِنَّ ذلِکَ عَلَی اللّهِ یَسِیرٌ (سورۀ حدید22/).
«هیچ مصیبتی در جهان رخ نمیدهد و یا به شما،روی نمیآورد،مگر آنکه پیش از آنکه آن را بیافرینیم،در کتابی ضبط شده است.این کار بر خدا آسان است».
بنابراین،نه علم پیشین خدا را میتوان انکار کرد،و نه تقدیر و قضای الهی را نسبت به تمام رخدادها که یکی از آنها،کارهای انسان است.چیزی که در اینجا مطرح است،این است که:چگونه باید اعتقاد به علم پیشین و تقدیر الهی را تفسیر کرد که با مسألۀ صحت تکلیف سازگار باشد؟زیرا اگر دو مسأله گذشته،از مسائل مسلّم الهی و اسلامی است،مسأله تکلیف و اینکه خدا از افراد،خیر و نیکی را خواسته و آنان را از زشتی و بدی بازداشته،نیز از مسائل مسلّم الهی و اسلامی است.
اگر علم پیشین و قضاء و قدر،انسان را به صورت یک موجود دست بسته و بسان پر کاه به روی امواج خروشان دریا،درمیآورد،در این صورت تکلیف الهی بی ملاک؛و پاداش و کیفر بیجهت خواهد بود.
این تنها خرد نیست که در مسأله،داوری میکند،داوری قرآن نیز در این
مورد بسان داوری عقل است.چنانکه قرآن میفرماید:
مَنْ کَفَرَ فَعَلَیْهِ کُفْرُهُ وَ مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِأَنْفُسِهِمْ یَمْهَدُونَ (سورۀ روم44/).
«هرکس کفر ورزد،ضرر آن متوجه خود اوست و هرکس عمل نیک انجام دهد،برای خود پاداشی را آماده میسازد».
این آیه،به روشنی انسان را یک موجود مختار و آزاد معرفی میکند و جزا را، کاملا مربوط به عمل و کردار میداند،تا چگونه عمل کند و چگونه از مواهب الهی بهره گیرد.
آیاتی که پاداش و کیفر را اثر مستقیم عمل معرفی میکند،بیش از آن است که در اینجا آورده شود،بنابراین،باید مجموع عقائد را بهگونهای مطرح کرد که بتوان همه را در کنار هم تفسیر کرد و نتیجۀ واحدی گرفت.
و به دیگر سخن،ما نسبت به دو علم و دو آگاهی،کمال اذعان و یقین داریم.
1-علم گستردۀ خدا بر همه چیز که یکی از آنها کارهای بندگان است و گاهی از آن به تقدیر و قدر تعبیر میکنیم.
2-انسان در قلمرو زندگی خویش نسبت به قسمتی از کارهای خود،کمال آزادی را دارد و میتواند یکی از دو طرف را انتخاب کند و در این مورد نباید اعتقاد به قضاء و قدر،به آزادی انسان در قسمتی از افعال او که محور پاداش و کیفر است، لطمهای وارد آورد.
شریعت اسلامی،همانطور که علم پیشین و گستردۀ خداوند و قضاء و قدر را مطرح میکند،اختیار و آزادی انسان را نیز تصدیق و گواهی میکند.
فَمَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَکْفُرْ (سورۀ کهف29/).
تفسیر قضاء و قدر الهی بهگونهای که انسان را در زندگی،مجبور و غیر
مختار معرفی کند،یک عقیدۀ شرکآلود است که در عصر جاهلیت،عرب مشرک، به آن گرایش داشت و قرآن،این عقیده را از آنان نقل میکند:
سَیَقُولُ الَّذِینَ أَشْرَکُوا لَوْ شاءَ اللّهُ ما أَشْرَکْنا وَ لا آباؤُنا وَ لا حَرَّمْنا مِنْ شَیْءٍ (سورۀ انعام148/).
«افراد مشرک میگویند:اگر خدا نمیخواست،ما و پدرانمان شرک نمیورزیدیم و چیزی را تحریم نمیکردیم».
قرآن در نقد عقیدۀ آنان میفرماید:
قُلْ هَلْ عِنْدَکُمْ مِنْ عِلْمٍ فَتُخْرِجُوهُ لَنا إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّ تَخْرُصُونَ (سورۀ انعام148/).
«بگو،آیا نسبت به این مطلب دلیلی دارید که به ما نشان دهید؟بلکه آنان از گمان پیروی میکنند و فقط حدس میزنند».
عجیب این است که این عقیدۀ عصر جاهلی،تا مدتی در میان مسلمانان رائج و حاکم بود.واقدی،از زنی به نام«امّ حارث»،نقل میکند که«در نبرد «حنین»دیدم،عمر بن خطاب،پا به فرار گذارده و از میدان میگریزد.به او گفتم:این کار چیست؟گفت:تقدیر الهی است» (1)
مغازی واقدی،ج 3،ص 904.
.تنها خلیفۀ دوم نبود که این عقیده را داشت،بلکه ابی بکر نیز از همین عقیده برخوردار بود،زیرا عبد اللّه بن عمر میگوید:«مردی پیش ابی بکر آمد و گفت:آیا «زنا»به تقدیر الهی صورت میگیرد؟وی در پاسخ گفت:آری،آنگاه آن شخص سؤال کرد:چگونه میتوان گفت،خدا عملی را بر من تقدیر کرده،آنگاه مرا کیفر میدهد؟!ابی بکر در پاسخ گفت:چنین است ای فرزند زن بدبو!به خدا سوگند، اگر کسی پیش من بود،میگفتم با مشت بر بینی تو بکوبد!»
1) 1)
این گفتگو،حاکی از آن است که فرد پرسشگر،با فطرت پاک خود،این دو عقیده را قابل جمع نمیدانست،چون خلیفه از تصحیح این دو عقیده فرومانده، با بدگویی او را به کتک تهدید کرد،ولی حق این بود که اگر خود از تفسیر آن فرومانده بود،از دیگر صحابه،خصوصا باب علم نبی،«امیر مؤمنان-علیه السّلام -»کمک بگیرد.ما در آینده خواهیم گفت که اعتقاد به تقدیر،با آزادی انسان منافات ندارد،ولی باید قضاء و قدر به صورت صحیح تفسیر شود.
حکومت اموی،مسألۀ قضاء و قدر را بیش از هر چیز ترویج میکرد،تا بتواند وضع حاکم بر اجتماع را معلول آن قلمداد کند،و از این طریق،سکوت مردم را درباره هر نوع نابرابری توجیه کند.«ابو هلال عسکری میگوید:معاویه نخستین کسی است که گفت:تمام کارهای بندگان،با ارادۀ خدا انجام میگیرد» (1)
الاوائل،ج 2،ص 125.
.«وقتی عائشه،همسر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از معاویه بازخواست کرد که چرا بیعت فرزند خود را بر مردم تحمیل کردی؟او در پاسخ گفت:خلافت یزید قضا و قدر الهی است،بندگان دربارۀ آن از خود اختیار و آزادی نداشتند» (2).
«وقتی عبد اللّه بن عمر،همین اعتراض را به معاویه کرد،وی در پاسخ گفت:
من تو را از این که وحدت مسلمانان را به هم بزنی و خونریزی در میان آنان به راه اندازی،بازمیدارم.خلافت فرزندم یزید،قضای الهی است و بندگان،در آن اختیاری ندارند» (3).
کمکم،این مسأله،از دودمان اموی به دیگران نیز سرایت کرد.و افراد گنهکار،وجدان خود را از این طریق راضی میساختند،مثلا«آنگاه که«عبد اللّه بن مطیع عدوی»،به فرزند سعد وقاص،اعتراض کرد که چرا حکومت همدان و ری را بر قتل حسین ترجیح دادی؟او در پاسخ گفت:اینها کارهایی است که در علم الهی مقدر بود و من نیز پسر عموی خود را متوجه این مسأله ساختم،ولی او جز کشته شدن چیزی را برنگزید» (1)
طبقات ابن سعد،ج 5،ص 148،طبع بیروت.
.این تنها فرزند سعد وقاص نبود که اعمال زشت خود را از این طریق توجیه میکرد،بلکه عائشه نیز،گاهی به همین ریسمان چنگ میزد.«روزی عائشه به مردم گفت:چیزی مانع از ابراز حق نیست.من از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شنیدم که فرمود:امت من به دو دسته تقسیم میشوند،گروهی از آنان سرهای خود را میتراشند و شاربها را میزنند،لباسهای آنان تا نیمۀ ساق آنان است،قرآن میخوانند،اما قرآن از حنجرۀ آنان تجاوز نمیکند،محبوبترین مردم،نزد من و خدا،آنان را میکشد.
در این هنگام،ابو قتاده برخاست و گفت:اگر تو از چنین فضیلتی دربارۀ علی آگاه بودی،چرا با او از در جنگ وارد شدی؟او در پاسخ گفت:کار من تقدیر الهی بود!و برای قضاء و قدر اسبابی هست» (2).
بر اثر ترویج دستگاه اموی از مسأله قضاء و قدر،اعتقاد به آن،از اصول عقائد شمرده شد،بگونهای که پس از توحید با هیچ اصلی برابری نمیکرد و به قدری در این مسأله سختگیری میشد،که«حسن بصری که منکر چنین تقدیری بود،از جانب سلطان وقت تهدید شد که سخنی برخلاف آن نگوید،او نیز وعده
داد که پس از این،به انکار برنخیزد» (1)
طبقات ابن سعد،ج 7،ص 167،طبع بیروت.
.محمد بن اسحاق،نویسنده سیره نبوی،به خاطر انکار قدر تعزیر شد (2).
اکنون نیز،مسأله قضاء و قدر،به همین معنی،جزء عقائد اهل حدیث و سلفیها و حنابله،است و به هر قیمتی شده،از آن دفاع میکنند.ولی اخیرا که روشنفکرانی با پیامدهای بد آن آشنا شدهاند،تلاش میکنند،مسألۀ قضاء و قدر را بهگونهای اصلاح کنند،لیکن هرگز اعتقاد به قدر که سلبکنندۀ هر نوع اختیار و آزادی بشر باشد،قابل توجیه با اصول عقلی و شرعی نیست.
ترویج از مسألۀ قضاء و قدر و فشار دستگاه اموی برای اعتقاد به آن،سبب شد که احادیثی در این زمینه مطابق همان اندیشۀ اموی(نه اندیشه قرآنی)،جعل و پخش شود،در حالیکه مضمون این احادیث با اصول اسلام سازگار نیست.ما در اینجا به نقل اندکی از این احادیث اکتفاء میورزیم:
وهب بن عبد اللّه،از پیامبر نقل میکند که آن حضرت به خدا سوگند خورد و گفت:
«إن احدکم لیعمل بعمل اهل الجنة حتی ما یکون بینه و بینها الاّ ذراع فیسبق علیه الکتاب فیعمل بعمل اهل النار،فیدخلها و إن احدکم لیعمل بعمل اهل النار، حتی ما یکون بینه و بینها الاّ ذراع فیسبق علیه الکتاب فیعمل بعمل اهل الجنة، فیدخلها» (3).
«برخی از شما،کار بهشتیان را انجام میدهد،تا آنجا که میان او و بهشت تنها یک ذراع فاصل میماند،ناگهان سرنوشت بر او پیشی میگیرد،و او کار دوزخیان را انجام میدهد،و به جهنم میرود،و برخی از شما کار دوزخیان را انجام میدهد،تا آنجا که میان او و دوزخ جز یک ذراع باقی نمیماند،در این هنگام،سرنوشت بر او پیشی میگیرد و او کار بهشتیان را انجام میدهد و به بهشت میرود».
این حدیث میرساند که هدایت و ضلالت و در نتیجه رستگاری و بد فرجامی،دست انسان نیست و هرگز انسانی نمیتواند خود را بهشتی و دوزخی سازد،بلکه زمام کار،دست«خط پیشانی»و«سرنوشت»انسانها است.
حذیفة بن اسید،از پیامبر نقل میکند:«آنگاه که از استقرار نطفه،در رحم چهل و پنج روز گذشت،فرشتهای وارد رحم میشود و میگوید،خدایا این جنین،شقی است یا سعید؟آنگاه نوشته میشود،باز میپرسد:پسر است یا دختر؟باز نوشته میشود،سپس کارهای او،اجل او،و روزی او نوشته شده و نامۀ اعمال او پیچیده میشود،نه چیزی بر آن افزوده و نه چیزی از آن کاسته میگردد» (1)
صحیح مسلم،ج 8،ص 45،کتاب قدر.
.این حدیث،میرساند که انسان نمیتواند سرنوشت خود را دگرگون سازد و کتاب قدر،بر همه چیز حاکم است،در حالیکه کتاب و سنت،پر از دگرگونی سرنوشت،با اعمال پاک و ناپاک است.
این جملهها،طبق عقیدۀ قدرت حاکم،ساخته و پرداخته شده،تا از این طریق،وضع جامعه توجیه شود و گرسنگان و برهنگان جرأت بر انتقاد نداشته باشند و اینکه باید غنی و ثروتمند،تا آخر به همان حالت زیست کند و فقیر و بدبخت
1) 1)
پیوسته با گرسنگی و ناداری،دست به گریبان باشد.
در روایت دیگری،از عبد اللّه بن عمر،نقل میکنند که او از پدرش نقل کرد، من به پیامبر گفتم:کارهایی که انجام میدهیم،دستاورد خودمان است یا از پیش مقدر شده؟
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:همگی قبلا مقدر شده و قلم از نوشتن آن فارغ گشته است، هرکس اهل سعادت باشد،برای خوشبختی عمل میکند و آن کسی که شقی و بدبخت باشد،برای آن سعی میکند».
در روایتی دیگر،مردی به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میگوید:
«آیا ما روی سرنوشت قطعی،کاری را صورت میدهیم یا بر چیزی که قلم از نوشتن آن فارغ نگشته است؟پیامبر در پاسخ میگوید:سعی و کوشش شما بر چیزهایی است که قبلا قلم از نوشتن آن فارغ شده و خامۀ تقدیر،آن را نوشته است و هرکس برای آنچه که آفریده شده،آمادگی دارد» (1)
جامع الاصول،ج 10،ص 516-517.
.مفاد این احادیث،این است که قبلا جایگاه هر انسانی در بهشت و دوزخ معین شده و احدی را یارای خروج از آن خط ترسیم شده،نیست و همه باید روی خط مقدّر،گام بردارند و صالحان،تنها قادر بر کارهای نیک،و طالحان،فقط توانا بر کارهای بد و زشت هستند.
اگر به راستی،معنی قضاء و قدر همین است که از این روایات استفاده میشود،باید دستگاه تشریع و تکلیف و اعزام پیامبران و انذار کتب را بازیچهای بیش ندانست،و همگی را یک نوع ظاهرسازی و حجتتراشی بحساب آوریم، بلکه خدا از روز نخست خواسته،گروهی را شقی و بدبخت بیافریند و گروهی دیگر را سعید و خوشبخت.و هر گروه نیز،بر پیمودن غیر این راهی که بر او نوشته شده
1) 1)
است،قادر نیست و این همان اعتقاد به جبر است که با هیچ اصل مسلمی در تشریع سازگار نیست.
عقائد اهل حدیث،روی این اصول،تنظیم شده است.احمد بن حنبل، پیشوای عقائد اهل حدیث،چنین میگوید:
«القدر خیره و شره و قلیله و کثیره و ظاهره و باطنه و حلوه و مره و محبوبه و مکروهه و حسنه و سیئه و اوله و آخره من اللّه.قضاء قضاه و قدر قدّره،لا یعد و أحد منهم مشیئة اللّه و لا یجاوز قضاءه بل کلهم صائرون الی ما خلقهم له واقعون فیما قدر علیهم لافعالهم و هو عدل منه عز ربنا و جل،و الزنا و السرقة و شرب الخمر و قتل النفس و اکل المال الحرام و الشرک باللّه و المعاصی کلها بقضاء و قدر» (1)
طبقات الحنابله،ج 1،ص 15. [1]به کتاب السنة احمد حنبل،ص 44-50،مراجعه شود.
.«قضاء و قدر خوب و بد،کم و زیاد،ظاهر و باطن،شیرین و تلخ، خوشایند و ناخوشایند،زیبا و نازیبا و آغاز و پایان آن،از جانب خدا است.
قضائی است که بر آن حکم کرده و تقدیری است که آن را مقدر کرده است.مشیت الهی است که هیچ کس از آن تجاوز نمیکند و قضای او بر همه نافذ است.همۀ مردم به سوی آنچه که برای آن آفریده شدهاند،خواهند رفت و در چهارچوب آنچه که برای آنان مقدر شده،قرار میگیرند.و آن در همه حالت،کاری عادلانه است.زنا و سرقت،میگساری و آدمکشی،حرامخواری و شرک به خدا و کلیه گناهان به تقدیر الهی است».
شیخ اشعری،در تنظیم عقائد اهل حدیث چنین مینویسد:
«خداوند،مؤمنان را برای اطاعت خود موفق گردانیده و از نظر لطف،به آنان نگریسته و آنان را اصلاح و هدایت فرموده است.خدا کافران را گمراه کرده و هدایت نکرده و از دریچۀ لطف به آنان ننگریسته است و اگر از نظر لطف به آنان
1) 1)
مینگریست و آنان را اصلاح میکرد،آنان نیز صالح میشدند.
خیر و شر،قضاء و تقدیر الهی است،و ما به خیر و شر،شیرین و تلخ تقدیر،ایمان داریم و میدانیم که آنچه به ما نرسیده،امکان نداشته است که به ما برسد،و آنچه بر سر ما آمده،امکان نداشت که از ما بازگردد،بندگان برای خود، زیان و سودی را مالک نمیشوند،مگر چیزی را که خدا بخواهد» (1)
الابانه.به«مقالات الاسلامیین»،ص 320-325،مراجعه شود.
.در اینجا از نقل عبارت دیگران خودداری میکنیم.برخی از این تعبیرات هر چند میتواند ناظر به معنی صحیحی باشد،ولی مجموع عبارات آنان،به ضمیمۀ احادیثی که در صحاح و مسانید نقل شده است،بیانگر عقیده به جبری است که با کتاب و سنت و با عقل و خرد سازگار نیست.
مقصود از قدریه،گروهی است که دربارۀ انسان به نوعی اختیار و آزادی قائل شده و او را موجودی دست بسته معرفی نمیکنند.
پیدایش مذهب قدریه به این معنا،یک واکنش اجتماعی و فلسفی در برابر عقیدۀ به جبر بود که محدثان دستگاه حاکمه،از آن ترویج میکردند،و گروه قدریه که جرمی جز نشر عقیده به آزادی و اختیار نداشتند،بهعنوان نافیان قضاء و قدر، تنبیه و مؤاخذه و یا به دار آویخته میشدند.
«معبد جهنی»که یکی از تشکیلدهندگان فرقۀ قدریه است،به«حسن بصری»گفت:
«فرزندان امیه خونها را میریزند و میگویند،کارهای ما بر طبق تقدیر الهی است!»
1) 1)
«حسن»در پاسخ گفت:«آنان دشمنان خدا هستند،دروغ میگویند» (1)
الخطط المقریزیة،ج 2،ص 356.
.«معبد جهنی»در کتابهای ملل و نحل،در معرض اتهام قرار گرفته و میگویند،او این عقیده را از یک مرد مسیحی گرفته بود،در حالیکه قرائن نشان میدهد،او فرد آزادهای بوده که بر ضد نظام قیام کرده بود و از این جهت متهم به چنین انحرافی گشت.
ایمان او به عقیدۀ خود،آنچنان بود که همراه فرزند اشعث،بر ضد حجاج قیام کرد و در این راه کشته شد.از اینروی،برخی از محققین علم رجال،مانند ابن معین،به توثیق او برخاسته و میگویند:«مالک بن دینار،نسبت به وی، خوشبین بوده است» (2).
مردی را که در راه عقیده،جان بر کف نهد،نمیتوان به اتهامات واهی، مخدوش ساخت،بویژه،اگر دشمن او حجاج خونخوار باشد.
تفسیر ناروای قضاء و قدر،از سوی امویها به معنای نفی اختیار،سبب شد که پس از وی،«غیلان دمشقی»،به انتقاد از این عقیده برخیزد و بگوید:«خیر و شر بندگان،از جانب خود آنها است».وی،پس از«عمر بن عبد العزیز»که دربارۀ قضاء و قدر تأکید خاصی داشت،عقیدۀ خود را منتشر کرد.و سرانجام، پس از یک محاکمۀ فرمایشی،بوسیلۀ فقیه وقت«اوزاعی»،در دروازۀ کیسان دمشق، به دار آویخته شد (3).
مسألۀ قضاء و قدر،چهارده قرن بر جهان اهل سنت،به جز گروهی از
عدلیه،سایۀ سیاه خود را افکنده و مایۀ افسردگی و خمودی و سلب مسؤلیت از آنان شده بود.اخیرا گروهی از نویسندگان مصری،به خاطر آگاهی از مفاسد چنین عقیدهای،به صراحت،از آن تبری جستهاند.ما در جلد دوم این فرهنگ که اختصاص به تبیین عقائد«اشاعره»دارد،اسامی آنان را به ضمیمۀ کلماتشان خواهیم آورد.در اینجا،بهعنوان نمونه،از محمد غزالی که یکی از چهرههای معروف اخوان المسلمین است،نام میبریم،وی کتابی به نام«السنة النبویّة بین اهل الفقه و اهل الحدیث»،منتشر کرده و در آن به صراحت از عقیدۀ به جبر که احادیث قضاء و قدر آن را پرورش داده،تبرّی جسته است.
این کتاب که به صراحت،عقائد اهل حدیث و حنابله و سلفیها را به باد انتقاد گرفته،موجی از خشم،در محافل وهابیان و سلفیها پدید آورده،و ورود آن را به کشور سعودی ممنوع ساختهاند.ولی بیخبران،نمیدانند که جلوگیری از انتشار این نوع کتابها،بیشتر مایۀ رواج آن میگردد و علاقمندان،به هر نحوی شده،به تهیۀ آن میپردازند.در این کتاب آمده است:
«برخی از مردم فکر میکنند که زندگی،یک نمایش فریبنده بیش نیست و تکلیف،دروغ است و مردم،خواهناخواه به سوی آنچه که در ازل مقدر شده است، روانند،و پیامبران،برانگیخته نشدهاند تا عذری را به نام جهل از میان ببرند،بلکه اعزام پیامبران نیز،بخشی از این نمایش است که به وسیلۀ آن بخشهای دیگر نمایش و یا تراژدی،تکمیل میشود.
شگفت اینکه،بخش اعظم مسلمانان،به این دروغ،گرایش پیدا کردهاند، بلکه قاطبه مسلمانان در درون،به چیزی معتقدند که شبیه جبر است،ولی به خاطر شرم از خدا،عقیدۀ به جبر را با یک آزادی کمرنگ میآمیزند،باید گفت،برخی از روایات-ساختگی-،در پیدایش شبهۀ جبر و رشد آن،سهیم بودهاند.و در نتیجه، همگی دستبهدست هم داده و اندیشۀ اسلامی را فاسد کرده و تمدّن را به عقب باز
گرداندهاند.
عقیده به جبر،زیر پا گذاشتن وحی الهی و نابود کردن نشاط انسانی است.و به یک معنا،تکذیب خدا و همۀ پیامبران میباشد.از این جهت،آنچه را در این مورد،در صحیح مسلم (1)
حدیث مسلم،در ص 252 گذشت.
و جاهای دیگر آمده،به شدت نفی میکنیم.هر روایتی که آزادی انسان را در ساختن آیندۀ خود نمیپذیرد،نباید به آن توجه کرد.
حقائق دین،یک رشته اصولی است که به وسیلۀ عقل و نقل ثابت شده و هر روایتی که سندی سست و دلالتی نارسا داشته باشد،نمیتواند به این حقائق آسیب رساند» (2).
انسان هنگامی که احادیث قضاء و قدر را بررسی میکند،به روشنی اثر انگشت احبار یهود را در جعل آن احادیث مییابد.بد نیست بهعنوان نمونه، احتجاج آدم با موسی را بشنویم که در آن نوعی از عقائد یهود مشهود است.
ابو هریره،از پیامبر،نقل میکند که:«حضرت موسی،به آدم ابو البشر گفت:آدم،تو پدر بشر هستی که خدا به دست خود تو را آفریده،و روح خود را در تو دمیده،فرشتگان را به سجدۀ بر تو فرمان داده،چرا ما و خود را از بهشت بیرون کردی؟آدم در پاسخ گفت:تو موسائی که خدا با تو سخن گفته و تورات را برای تو نوشته،بنگر که خدا چند سال قبل از آفرینش من،عصیان و گمراهی مرا در تورات نوشته است؟موسی در پاسخ گفت:چهل سال.بنابراین،آدم تقصیری نداشت،
زیرا از تقدیر چهل سال پیش از آفرینش گریزی نیست».
این حدیث و امثال آن که با منطق وحی سازگار نیست،سبب شده است، مدافع اخیر عقائد اهل حدیث(این تیمیمه)،به توجیه آن بپردازد.وی آغاز روایت را گرفته و ذیل آن را به دست فراموشی سپرده است.میگوید:«این روایت،ناظر به مصیبتی است که بر آدم و ذرّیۀ او متوجه شده است،یعنی،مقدر بود که وی و اولاد وی،در چنین گرفتاری فرو روند،ولی مربوط به نافرمانی آدم نیست،تا آدم نافرمانی خود را با تقدیر الهی توجیه کند (1)
الاحتجاج بالقدر،ص 18.
.«ابن تیمیه»،در تفسیر روایت،دچار اشتباه شده است؛زیرا براساس این حدیث،آدم نه تنها خروج خود را از بهشت،از طریق قضاء و قدر تفسیر میکند، بلکه نافرمانی خود را نیز معلول تقدیر الهی میداند.او به موسی گفت:به تورات بنگر و ببین چند سال پیش از آفرینش من،مسألۀ عصیان و گمراهی من نوشته شده است؟او هم در پاسخ گفت:چهل سال؛بنابراین،نه تنها مصیبت او قبلا تقدیر شده بود،بلکه گمراهی او نیز در قلمرو تقدیر قرار گرفته بود.
در این مورد توجیهات دیگری نیز آمده که شبیه به ستونبندی ساختمانی است که در حال ریزش باشد.چه بهتر عذر اینگونه روایات خواسته شود،بالاخص که مضمون آن،درست مطابق عقائد یهود است؛که«خدا با دست خود تورات را نوشت».
هر انسان آزادهای،خود را در ساختن سرنوشت خویش،حر و آزاد میاندیشد،سرنوشتی که به دنبال آن پاداش و کیفر و یا سعادت و شقاوت است.
1) 1)
البته انسان نمیتواند خود را از هرنظر حر و آزاد بیندیشد؛زیرا قسمتی از سرنوشت او را،امور خارج از اختیار تشکیل میدهد.در این جنگ تحمیلی که ابرقدرتها بر ایران تحمیل کردند،انسانهای فراوانی به وسیلۀ بمباران و موشکبارانهای دشمن،کشته شدند و این یک سرنوشت ناخواسته بود.البته هرگز چنین سرنوشتهای خارج از اختیار،محور سعادت و شقاوت اخروی و یا کیفر و پاداش نیست.سخن دربارۀ سرنوشتهایی است که انسان میتواند،زمام آن را در اختیار بگیرد و این مطلبی است که انسان آن را با درون جان مییابد.و این درست در مقابل مسألۀ قضاء و قدر است که اهل حدیث مطرح میکنند و هرگز با چنین دریافت وجدانی سازگار نیست.
از این جهت،برخی،افعال بندگان را از قلمرو تقدیر بیرون برده و فقط حوادث تکوینی را متعلّق قضاء و قدر میپندارند،بهگونهای که اگر عقیدۀ نخست،یک نوع افراط در تقدیر است،عقیدۀ دوم نیز،یک نوع تفریط در آن میباشد.زیرا معنی آن،این است که در جهان،حوادثی رخ میدهد که از قلمرو ادارۀ خدا بیرون است و این یک نوع ثنویت و اعتقاد به«دو خدایی»است که این افراد،ناخودآگاه مطرح میکنند.توحید در خالقیت،ایجاب میکند که آنچه که در جهان رخ میدهد،از حیطۀ قدرت و اراده خدا بیرون نبوده و بهگونهای به او وابسته باشد،ولی در عین حال،نباید به صورتی تفسیر شود که با حریت و آزادی انسان،در تزاحم و تعارض باشد.
اکنون وقت آن رسیده است که ما قضاء و قدر را بهگونهای صحیح تفسیر کنیم،تا از این رهگذر به توضیح عقیدۀ اهل بیت-علیهم السلام-بپردازیم.آنان که در عین اعتقاد به قضاء و قدر،به آزادی انسان نیز احترام میگذارند.
قضاء و قدر را خواه به معنی علم پیشین و خواه قدر را به معنای اندازهگیری و قضاء را به ضروری بودن وجود شیء در ظرف خود،تفسیر کنیم،در هرحال،هیچ یک از این دو معنی،اگر به صورت صحیح تفسیر شود(نه بهگونهای که روایات یاد شده تفسیر میکند)،مایۀ جبر و سلب اختیار نمیگردد.زیرا علم خدا،همان گونه که بر وجود یک شیء،تعلق گرفته است،همچنین،بر صدور هر چیزی از مبادی و مقدمات آن نیز،تعلق گرفته است.مثلا علم خدا،بر این تعلق گرفته که حرارت از آتش تولید گردد و آتش نیز بدون اختیار،مبدأ آن باشد؛در اینجا خدا دو علم دارد:
1-علم به وجود حرارت،پس از آتش.
2-صدور بدون اختیار حرارت،از آتش.
اکنون،باید دید،علم خدا دربارۀ افعالی که از مبادی اختیار سرمیزند، چگونه است؟
علم خدا،در روند افعال اختیاری انسان،بر این تعلّق گرفته است که فعل معین،از بشر با حریت و آزادی صادر شود.اینگونه اعتقاد به علم پیشین،نه تنها مایۀ جبر نیست،بلکه مختار بودن انسان را نیز تأیید میکند.
برای روشن شدن مطلب،یادآور میشویم،علم پیشین در صورتی مایۀ جبر میگردد که تنها به صدور فعل از فاعل تعلق گیرد و در این صورت نتیجۀ این علم، چیزی جز مقهوریت فاعل نخواهد بود،ولی اگر علم او نه تنها به صدور فعل تعلق بگیرد،بلکه به ویژگیهای صدور نیز تعلق بگیرد،نمیتوان آن را مایۀ جبر پنداشت؛زیرا درست است که علم الهی بر این تعلق گرفته است که انسان در
شرائط خاصی مبدأ این کار باشد،ولی علم الهی دربارۀ او به چیز دیگری نیز تعلق گرفته،و آن اینکه،انسان،با کمال حریت و آزادی،مبدأ این کار باشد،در چنین صورتی،نمیتوان این علم را مایۀ جبر دانست،بلکه بر اختیار او نیز تأکید دارد.
اگر بخواهیم،این مسألۀ را در قالب مثال کوتاهی بریزیم،باید بگوییم،علم الهی بر این تعلق گرفته،که آتش به صورت اضطرار،مبدأ فعل باشد و انسان به صورت اختیار،فاعل فعل باشد.و در هرحال،علم پیشین خدا،به حریت و آزادی انسان نیز تعلق گرفته است،در این صورت،هرگاه حرارت از آتش به صورت اختیار سر بزند و یا فعل اختیاری انسان،به صورت اضطرار صادر گردد،علم الهی خدشهپذیر خواهد بود،در حالیکه علم او،از هر نوع خطا و اشتباه پیراسته است.
با توجه به این اصل،عقل داوری میکند که براساس علم الهی،آتش باید به ناچار مبدأ حرارت باشد و انسان با اختیار خویش،افعال اختیاری خود را،بجای آورد.
مسألۀ خلق افعال انسان،از مسائل بحثانگیزی است که در اواخر قرن اول اسلامی،مطرح شده است و اهل حدیث و اشاعره بدان عقیدۀ راسخ دارند،در حالیکه معتزله،به خاطر حفظ عدل و آزادی انسان،از آن میپرهیزند؛ولی باید گفت،مسألۀ خلق اعمال،بهگونهای که اهل حدیث از آن سخن میگویند، نتیجهای جز جبر ندارد،ولی اگر به صورت صحیح تفسیر شود،مانع از عدل و حریت،و آزادی انسان نخواهد بود.ریشۀ مسألۀ را باید در توحید در خالقیت جستجو کرد و اختلاف در آن بستگی به چگونگی تفسیر این مسأله دارد.
هرگاه بگوییم،معنی توحید در خالقیت این است که بیشتر از یک مؤثر و یک مبدأ(خدا)،در جهان نیست و هر نوع سببیت و علیت غیر خدا،نمایشی
است؛در این صورت چنین توحیدی در خالقیت،ملازم با جبر و بیحاصل بودن تشریع و بیهودگی برانگیختن پیامبران میباشد.در این نظریه،نه آتش مبدأ حرارت است و نه آب وسیله خنکی و نه انسان دخالتی در افعال و اعمال خود دارد،بلکه همگی معلول مستقیم وجود خدا خواهند بود.او است که مستقیما،پس از نوشیدن آب،خنکی و پس از شعلهور شدن آتش گرمی،میآفریند.در اینصورت،تمام علل مادی و مجرد،افسانهای بیش نبوده و حق تعالی جانشین تمام علل میباشد.
این همان نظریهای است که مادیها را بر ضد خداپرستان شورانیده و اعتقاد به خدای یگانه را به باد انتقاد میگیرند و آنان را متهم میکنند که به بیش از یک علت قائل نیستند که همان خدا است و دیگر علل را نمایشی میپندارند.در اینجا است که میگویند،اکنون که ما علل واقعی را از طریق کاوش در طبیعت به دست آوردهایم،دیگر نیازی به چنین خدایی نداریم.
این دهنکجی از مادی ناآگاه،متوّجه همین گروه از الهیون است که توحید در خالقیت را به معنای انحصار علیت در خدا و غیر رسمی شمردن علل طبیعی و مبادی آگاه،در حوادث مربوط به جهان و انسان میدانند؛یعنی گروهی که به اسباب طبیعی و مقدمات مادی که سببیت و مقدمیت آنان نیز به اذن خداست، معتقد نیستند و میگویند:این خدا است که مستقیما پس از آتش،حرارت،و پس از آب برودت،ایجاد میکند و هرگز آتش و آب،در این اثربخشی،نقشی ندارد، در حقیقت،یک علت جانشین تمام علل میشود.آنان نسبت به علل آگاه،مانند انسان و فرشته نیز همین نظر را دارند.
ولی باید گفت،برای توحید در خالقیت،تفسیر دیگری وجود دارد که اساس آن را قواعد فلسفی و نصوص کتاب الهی،تشکیل میدهد.براساس این تفسیر، در عین اعتقاد به یک مبدأ اصیل و مستقل و بالذات،باید به تأثیر دیگر علل ولو به صورت ظلی و تبعی(غیر مستقل)نیز،معتقد باشیم.در نتیجه،خداوند به آتش
سببیت در ایجاد حرارت،و به آب سببیت در برودت،را داده است.و به انسان نیز این قوه و قدرت را عطا فرموده،تا با اختیار و ارادۀ خود،مبدأ اثرها و کارها گردد.
آری،اگر روزی بخواهد،سببیت را از این اسباب،سلب میکند و در حقیقت او هم سببساز و هم سببسوز است.روی این اصل،در جهان وجود،یک خالق اصیل بیش نیست و جهان آفرینش،با تمام علل و اسباب و معالیل و مسببات،به او بازگشته و به او قائم هستند.و در حقیقت او حکم عدد صحیح را دارد و دیگران در حکم صفر هستند که اگر عدد صحیح از میان برود،تمام صفرها فرو میریزد و بیاثر میشود،ولی در عین حال،نمیتوان نقش صفر متکی به عدد صحیح را، نادیده گرفت.
عالم امکان،همان صفرهای متکی به عدد صحیح(واجب الوجود)،است که هر نوع فضیلت و مکرمتی دارد،به او منتسب است،ولی در عین حال به اذن و ارادۀ او برای خود موقعیتی در ایجاد و تکوین دارد و میان ذات و افعال آن،رابطۀ ناگسستنی برقرار است.در حقیقت،این آتش است که میسوزاند و آب است که خنک میکند و انسان است که مینوشد و کارهای دیگر،از او صادر میشود،ولی همگی به اذن و تقدیر الهی است.اگر بخواهیم این آثار را به علل مستقیم آنها نسبت دهیم،یک نسبت حقیقی و دور از مجاز است و اگر بخواهیم به خدا که مبدأ مبادی است،نسبت دهیم،باز هم نسبت،حقیقی خواهد بود،زیرا تمام عالم آفرینش،با تمام علل و اسباب و روابط خود،به او برمیگردد و در نتیجه،فعل بشر،فعل انسان و به یک معنا فعل خدا است.
قرآن،چه نیکو میگوید: وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللّهَ رَمی (سورۀ انفال17/).
دست پنهان و قلم بین خط گزار اسب در جولان و ناپیدا سوار
گه بلندش میکند گاهیش پست گه درستش میکند گاهی شکست
گه یمینش میبرد گاهی یسار گه گلستانش کند گاهیش خار
تیرپران بین و ناپیدا کمان جانها پیدا و پنهان جان جان
تیر را مشکن که این تیر شهی است نیست پرتابی،ز شصت آگهی است
«ما رمیت اذ رمیت»گفت حق کار حق بر کارها دارد سبق (1)
مثنوی،دفتر دوم،ص 133.
در اینجا،ما،دامن سخن را در اصل چهارم از اصول عقائد اهل حدیث، کوتاه میکنیم و یادآور میشویم که در نیمۀ دوم قرن اول،دو رسالۀ تند،دربارۀ قضاء و قدر نوشته شده است که سر سوزنی با جبر فاصله ندارد.و اخیرا هردو،به وسیلۀ مستشرقان،منتشر گشته است.
1-رساله«حسن بن محمد حنفی»،متوفای حوالی 100 هجری قمری.
گویا،این رساله به درخواست خلیفۀ اموی،«عبد الملک بن مروان»،نگارش یافته و تاریخ آن،به سال 73 هجری قمری،بازمیگردد.
2-رساله«عمر بن عبد العزیز»که آن را به صورت رد بر قدریه نوشته است و مسأله را بهگونهای مطرح کرده است که گویا قائلان به اختیار و آزادی،منکران علم پیشین خدا هستند،آنگاه به دلائل خود در اثبات این علم و استنتاج جبر،پرداخته است.
در مقابل این دو رساله،رسالهای از«حسن بصری»،در دست هست که «قاضی عبد الجبار»،آنرا در کتاب«فضل الاعتزال و طبقات المعتزلة»،(ص 216- 223)،آورده است (2)
تحت عنوان«بدایات علم الکلام»،در سال 1977 م،منتشر کرده است.و رسالۀ عمر بن
عبد العزیز،در کتاب«حلیة الاولیاء»،نگارش ابو نعیم اصفهانی،ج 5،ص 346 و 353
آمده است.
.مطالعۀ این سه رساله،ما را به آشفتگی بازار علم کلام،و عقائد و مذاهب در آن عصر،رهبری میکند.
اکنون که از این سه رساله،نام بردیم،شایسته است از دو رساله دیگر که در حقیقت یکی پیام و دیگری به صورت مکتوب است،نام ببریم:
1-سخنرانی امام علی-علیه السّلام-در کوفه،پس از بازگشت از صفین،آنگاه که مرد متشخصی در برابر امام نشست و پرسید:آیا رفتن ما به سوی شام به قضاء و قدر و تقدیر الهی بود؟امام در این مورد،پاسخ مفصلی،بیان فرمودند که در آن، هم قضاء و قدر و هم اختیار و آزادی انسان،مورد تصدیق قرار گرفته است (1)
نهج البلاغه،کلمات قصار،شماره 78.اصول کافی،ج 1،کتاب توحید،باب جبر و
قدر.توحید صدوق،ص 273.و [1]عیون اخبار الرضا-علیه السّلام-،ج 1،ص 138.
.2-نامۀ«امام مجتبی-علیه السّلام-»به«حسن بصری»،آنگاه که حسن بصری، از آن حضرت،مسألۀ قضاء و قدر را پرسید (2).
مطالعۀ هردو پیام،که یکی به صورت شفاهی و دیگری به صورت کتبی است،ما را به مقام بلند علوم آل محمد-صلوات اللّه علیهم-رهبری میکند.
راستی،باعث تأسف است که امت اسلامی،با داشتن چنین سرچشمههای علم و دانش،به بیراهه رفتهاند و سراب را به جای آب گرفتهاند.
عقائد اهل حدیث
صفات خبری
متکلمان اسلامی،صفات خدا را به صورتهای گوناگونی تقسیم کردهاند، مانند صفات جمالی و جلالی و صفات ذاتی و فعلی.یکی از این تقسیمها، تقسیم صفات خدا به صفات خبری و غیرخبری است.مقصود از صفات خبری، آن گروه از صفات است که قرآن و حدیث از آنها گزارش میدهد و هرگز عقل به آن راه ندارد،مانند«وجه»،و«ید»و«عین»که در قرآن مجید آمده،و مثل رؤیت خداوند در روز قیامت،و قدم نهادن خدا به دوزخ و نزول از عرش به آسمان نخست،در آخر شب و مانند آنکه در روایات اهل حدیث وارد شده است.
متکلمان اسلامی،در تفسیر این نوع احادیث به گروههایی تقسیم شدهاند:
1-گروهی از اهل حدیث که به حق باید آنان را«حشویه»نامید،معتقدند که باید این روایات را بیکموزیاد،بر همان معانی لغوی،حمل کرد و برای خدا صورت و دست و چشم و پا و حرکت،به همان معانی مادی،قائل بود.این گروه، «مجسّمه»هستند که باید حساب آنان را از مسلمانان،جدا ساخت،گرچه،تعداد آنان در میان محدثان اهل سنت،کم نبوده است.
2-گروهی دیگر از اهل حدیث،میگویند،باید این نوع از صفات،بر همان معانی لغوی حمل شود و نباید آنها را تأویل کرد؛ولی برای دوری از تهمت «تشبیه»و«تجسیم»،میگویند:«کیفیت دست خدا و سائر صفات خبری او، برای ما روشن نیست.مثلا در تفسیر آیۀ اَلرَّحْمنُ عَلَی الْعَرْشِ اسْتَوی (سورۀ طه5/)میگویند:خدا به راستی بر عرش خود استقرار یافت و یا جلوس کرد،امّا حقیقت و کیفیت عرش خدا و چگونگی استقرار و جلوس او،بر ما روشن نیست.امام حنابله،در رسالۀ مخصوص خود که برای تعیین عقائد اهل سنت نوشته است،چنین میآورد:
«و عرش الرحمن تبارک و تعالی فوق الماء و اللّه عز و جلّ علی العرش».
«عرش خدای متعال،بر آب نهاده شده و خدای عز و جل بر عرش قرار دارد» (1)
السنة،نگارش احمد بن حنبل،(به روایت فرزندش عبد اللّه)،ص 44-50.
.شیخ اشعری که پس از رجوع به عقیدۀ اهل حدیث،رسالهای در تبیین اصول عقائد اهل حدیث نوشت،دربارۀ صفات خدا چنین میگوید:
«برای خدا صورت و رخی است،اما بدون کیفیت.خدا دو دست دارد اما بدون کیفیت.خدا چشم دارد اما بدون کیفیت» (2).
3-گروهی از اهل حدیث،معتقدند که باید این آیات را خواند و معانی آنها را به خدا واگذار کرد،زیرا ما نمیتوانیم به حقیقت این آیات پی ببریم.این گروه، در اصطلاح اهل حدیث،به تفویض معروفند.
این اقوال سهگانه،مربوط به عقیدۀ اهل حدیث است.و اما عقیدۀ عدلیه، اعم از معتزله و شیعه،کاملا در نقطۀ مقابل این گروهها است.آنان هرگز تعطیل در
صفات خدا را تجویز نکرده و از این نوع تعطیل،کاملا تبری میجویند،هرچند اشاعره و اهل حدیث،آنان را به نوعی دیگر از تعطیل متهم ساختند که«انشاء اللّه»، در جلد دوم این کتاب،کاملا توضیح داده خواهد شد.
اگر آنان با تعطیل تفسیر آیات الهی کاملا مخالفند،با حمل این صفات در چارچوب معانی لغوی،خواه همراه با کیفیت و خواه بدون آن نیز،کاملا مخالفت دارند.زیرا با اعتقاد به کیفیت،جز تجسیم و تشبیه،نتیجۀ دیگری بهبار نمیآید، در حالیکه کتاب آسمانی،با ندای جهانی خود میگوید: لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ (سورۀ شوری11/).
اما تفسیر دوم که میخواهد،هم از تأویل آیات بپرهیزد و معانی لغوی الفاظ را حفظ کند و هم خود را از ضلالت تشبیه و گمراهی تجسیم،برهاند،جز یک فریبکاری و ظاهرسازی،چیز دیگری نیست،زیرا اگر اساس تفسیر این صفات را معانی لغوی آنها تشکیل دهد،قطعا باید گفت،مقصود همان معانی است که در لغت عرب،این الفاظ برای آنها وضع شده است،نه معانی مجازی و کنائی آنها؛از طرف دیگر،عنصر مقوّم معانی لغوی این الفاظ،همان کیفیت و چگونگی آنها است و اگر کیفیت را از میان برداریم،حقیقت این الفاظ از میان میرود،در این صورت،جمع بین حفظ معنای لغوی و الغای کیفیت،شبیه جمع بین نقیضین و یا کوسه و ریش پهن است.از یک سو،میگویند،مقصود معانی لغوی آنها است،یعنی آنچه که تودۀ عرب از این کلمات میفهمد،مقصود است،از دیگر سو،میگویند،کیفیت،مجهول و به یک معنا،غیرمعقول است.اگر کیفیتی در کار نیست،پس چگونه میگویند که معانی لغوی آنها مقصود است؟!
اصولا یک رشته معانی داریم که واقعیت آنها به چگونگی آنها قائم است، مانند نزول و حرکت.این دو لفظ ممکن است با حفظ چارچوب خاصی برای خود، انواع و اقسامی داشته باشد،مانند نزول انسان از بالا به وسیلۀ آسانسور یا به وسیلۀ
پایین آمدن از پله و مانند نزول مرغ با پر زدن و...،ولی همه این نزولها،یک نوع حرکت مادی را دربر دارد،هرچند برای خود اقسامی دارد.
آنان همگی میگویند،خدا در آخر شب به راستی از عرش به سوی آسمانها نزول میکند و در این نزول و حرکت،مجاز و کنایهای در کار نیست،اما نزول خدا،فاقد کیفیت است.ولی باید گفت،فقدان کیفیت،در اینجا،با انکار آن مساوی است،زیرا واقعیت حرکت،چیزی جز کیفیت آن نیست.
انسان در برابر این نوع توجیهات قشری و تفسیرهای بیاساس،در حیرت و تعجب فرو میرود که چقدر قشریگرایی و عقلزدایی در میان آنان رائج بوده که برای پذیرفتن همه چیز آمادگی داشتند،جز پذیرفتن احکام روشن عقل.
جای تأسف است که امروز،ثروت مسلمانان و طلای سیاه آنان(نفت)،به غارت میرود و بخشی از بهای اندک آن،صرف ترویج چنین عقائد ضد خرد و عقل میگردد.
اخیرا در یکی از نشریههای آل سعود،در مکه،اشعاری پیرامون صفات خبری،چاپ شده که اینک برخی از ابیات آن را یادآور میشویم.
للّه وجه لا یحد بصورة و لربّنا عینان ناظرتان
و اللّه یضحک لا کضحک عبیده و الکیف ممتنع علی الرحمن
و اللّه ینزل کل آخر لیلة لسمائه الدنیا بلا کتمان
1-خدا رویی دارد که با هیچ صورتی معرفی نمیشود و پروردگار ما دو چشم بینا دارد.
2-خدا میخندد،امّا نه مانند خندۀ بندگان،کیفیت برای خدا رحمان محال است.
3-خدا در آخر هر شب بر آسمان پایین فرود میآید و ما این مسأله را پنهان
نمیکنیم (1)
«اربح البضاعة فی معتقد اهل السنة و الجماعة»،گردآوری علی بن سلیمان آل یوسف،
ص 32،طبع مکه،سنه 1393 ه.
.در پایان،یادآور میشویم،تفسیر صفات خبری که در قرآن و حدیث وارد شده است،مایه پیدایش دو مذهب تجسیم و تنزیه شده است.کسانی که مایلند، به ماهیت این دو مذهب پی ببرند،میتوانند مباحث مربوط به صفات زیرا را،در کتابهای«توحید ابن خزیمة»و«توحید صدوق»،مطالعه کنند.
1-وجه اللّه،
2-عین اللّه،
3-ید اللّه،
امروزه،سلفیها و بالاخص وهابیان،به کتاب توحید«ابن خزیمة» مینازند.ما پیروان اهل بیت-علیهم السلام-نیز به«توحید صدوق»افتخار میکنیم.در اینجا،از افراد بیطرف دعوت میشود که به بررسی این دو کتاب بپردازند،آنگاه داوری کنند که کدام از این دو کتاب،شایستۀ مقام نبوّت و وحی است.
تا اینجا،با اصول عقائد اهل حدیث یا اصول پنجگانۀ آنان،آشنا شدیم.
شایسته بود که دربارۀ دیگر اصول آنان نیز،قدری بررسی کنیم،اما چون گروه اشاعره با اهل حدیث،در بسیاری از اصول وحدت نظر دارند،بخشی از عقائد اهل حدیث در جلد دوم این فرهنگ که تبیین عقائد اشاعره را برعهده دارد،خواهد آمد.امید است،مسلمانان با تشکیل کنگرۀ بزرگی،برای تبیین عقائد اسلامی در پرتو قرآن و خرد و حدیث صحیح،به بسیاری از این اصول خلاف خرد و ضد قرآن،پایان بخشند.
1) 1)
دیگر زمان اعتقاد به چنین اصولی که نه با فطرت موافق و نه با عقل و خرد سازگار است،سپری شده و وقت آن رسیده که جامعۀ بیدار اسلامی،پس از یک عمر دوری از خرد و قرآن،به آغوش آن دو برگردند و عقل فطری را در قلمرو عقائد،به چوبۀ اعدام نسپارند،بل آن را،چراغی روشن در کنار وحی،قرار دهند.
در قلمرو عقائد
تاریخ زندگانی احمد بن حنبل،گواهی میدهد که وی محدث توانایی بود که توانست«مسندی»را،حاوی متجاوز از سی هزار حدیث،پدید آورد و در عصر خود،بسان کوهی در برابر«معتزله»که به عقل،بهای بیشتری میدادند،بایستد و در طریق عقیده خویش،دائر بر اینکه قرآن مخلوق نیست،زجر و ستم را بر خود بخرد.مقاومت احمد،در راه عقیده،عواطف مردم را به سوی او جلب کرد و به تدریج در میان اهل سنت به مقام«امامت»در«عقیده»،رسید و توانست عقائد اهل سنت را طبق روایاتی که نزد او معتبر بود،تدوین و منتشر سازد؛قبل از پیشوایی احمد،اهل سنت از نظر مسائل عقیدتی و اصولی،یک دست نبودند،بلکه به گروههای مختلفی تقسیم میشدند و محدثان اهل حدیث،از اصول مختلفی پیروی میکردند که در نتیجه،میان آنان«مرجئی»و«ناصبی»و«خارجی»و«قدری» و«جهمی»و«شیعی»،فراوان بودند و همگی زیر چتر اهل حدیث،قرار میگرفتند و به این عنوان،دارای مقام و موقعیتی بودند.ولی امامت«احمد»در عقائد،در عصر متوکل،سبب شد که دیگر فرقههای اهل حدیث،به تحلیل روند،و نام و
نشانی از آنان باقی نماند،خصوصا که خلفای عباسی،از«متوکل»به بعد،حمایت کامل خود را از احمد و شاگردان او دریغ نکردند و آنچه را احمد در عقائد و احکام،گفته بود،دربست پذیرفتند.طبعا موقعیت دیگر،محدثان که غالبا زندگی آنان از طریق حکومتها اداره میشد،ناچار به ترک روش خود شدند و بر اثر کتمان عقیده،به تدریج نابود گشتند.حال برای اینکه شما از وجود عقائد و فرق مختلف در میان«اهل حدیث»،آگاه باشید،اسامی برخی از این گروهها را که«سیوطی»، از آنها یاد کرده است میآوریم.این سند،حاکی است که عقائد گوناگونی بر اهل حدیث،در میان اهل سنت،حکومت میکرد و آنان از اصول معینی پیروی نمیکردند.
الف:گروه«مرجئه».این گروه،میگفتند،عمل،جزء ایمان نیست و نافرمانی خدا،ضرری به ایمان نمیرساند.افراد یادشده در زیر از این گروه بودند:
ابراهیم بن طهمان،ایوب بن عائذ الطائی،ذرّ بن عبد اللّه المرهبی،شبابة بن سوار،عبد الحمید بن عبد الرحمن،ابو یحیی الحمانی،عبد المجید بن عبد العزیز،ابن ابی راود،عثمان بن غیاث البصری،عمر بن ذرّ،عمر بن مرة،محمد بن حازم،ابو معاویة الضریر،ورقاء بن عمر الیشکری،یحیی بن صالح الوحاظی و یونس بن بکیر.
ب:گروه«ناصبی»که با«علی»-علیه السّلام-و خاندان او دشمن بودند.نام چند تن از آنان به قرار زیر است:
اسحاق بن سویدا العدوی،بهز بن اسد،حریز بن عثمان،حصین بن نمیر الواسطی،خالد بن سلمه الفافاء،عبد اللّه بن سالم الاشعری و قیس بن ابی حازم.
ج:«شیعه»که به علی-علیه السّلام-و فرزندانش مهر میورزند و گروهی از آنان «علی»-علیه السّلام-را برای خلافت و امامت شایستهتر از دیگران میدانند.مانند:
اسماعیل بن ابان،اسماعیل بن زکریا الخلقانی،جریر بن عبد الحمید،ابان بن تغلب الکوفی،خالد بن محمد القطوانی،سعید بن فیروز،ابو البختری،سعید بن اشوع،سعید بن عفیر،عباد بن العوام،عباد بن یعقوب،عبد اللّه بن عیسی، ابن عبد الرحمن بن ابی لیلی،عبد الرزاق بن همام،عبد الملک بن اعین،عبید اللّه بن موسی العبسی،عدی بن ثابت الانصاری،علی بن الجعد،علی بن هشام بن البرید،الفضل بن دکین،فضیل بن مرزوق الکوفی،فطر بن خلیفه،محمد بن جحادة الکوفی،محمد بن فضیل بن غزوان،مالک بن اسماعیل ابو غسان و یحیی بن الخزاز.
د:«قدری»که کارهای بندگان را از خوبی و بدی به خود آنان نسبت میداد، نه به خدا،چون:
ثور بن زید المدنی،ثور بن زید الحمصی،حسان بن عطیة المحاربی، الحسن بن ذکوان،داوود بن الحصین،زکریا بن اسحاق،سالم بن عجلان،سلام بن مسکین،سیف بن سلمان المکی،شبل بن عباد،شریک بن ابی نمر، صالح بن کیسان،عبد اللّه بن عمرو،ابو معمر عبد اللّه بن ابی لبید،عبد اللّه بن ابی نجیح،عبد الاعلی بن عبد الاعلی،عبد الرحمن بن اسحاق المدنی،عبد الوارث بن سعید الثوری،عطاء بن ابی میمونة،العلاء بن الحارث،عمرو بن زائدة،عمران بن مسلم القصیر،عمیر بن هانی،عوف الاعرابی،کهمس بن المنهال،محمد بن سواء البصری،هارون بن موسی الاعور النحوی،هشام الدستوائی،وهب بن منبه و یحیی بن حمزه الحضرمی.
ه:«جهمی»که هر نوع صفت کمال را از خدا سلب کرده و به«مخلوق بودن»قرآن و حدوث آن،عقیده راسخی داشت.چون:«بشر بن سری».
و:«خارجی»که در مسأله تحکیم،علی را تخطئه نموده و از او و عثمان و طلحه و زبیر و عائشه و معاویه،تبری میجستند.چون:
عکرمه،غلام آزاد شده ابن عباس و ولید بن الکثیر.
ز:«واقفی»که در مسأله«تحکیم»در صفین و خلقت قرآن،از هر نوع اظهار عقیده،خودداری میکردند.مانند:«علی بن هشام».
ح:«قاعدی»که خروج بر پیشوایان ستمگر را لازم میدانست ولی خود بدان نمیپرداخت.چون:«عمران بن حطان» (1)
«تدریب الراوی»،نوشته سیوطی،ج 1،ص 328.
.این بیان از محدث معروفی مانند«سیوطی»،میرساند،پیروان حدیث که اکثریت اهل سنت را در قرون نخست تشکیل میدادند،در بسیاری از اصول،با هم اختلاف داشتند و این«احمد بن حنبل»بود که بهعنوان یک فرد شاخص از آنان، در قرن سوم،در پرتو تأیید حکومتها،توانست،اصولی را بهعنوان عقائد اهل سنت پیریزی کند که از آن به بعد ترویج گردید.
بنابراین،بر افراد بینا و دانشمندان اهل سنت،لازم است که بار دیگر درباره این اصول،به تجدیدنظر بپردازند.«احمد بن حنبل»،هرگز فرد معصومی نبود که در استخراج اصول عقائد،از این احادیث،دچار اشتباه نشود.همچنین بر محققان اشاعره لازم است که در قسمتی از اصول عقائد خود که از«احمد بن حنبل»، گرفتهاند،تجدیدنظر کرده و درباره آن به بحث و بررسی بپردازند.
گواه بر اینکه از بسیاری از این اصول،در عصر صحابه اثری نبود،این است که بسیاری از آنها ناظر به ردّ فرقه و مذهبی است که بعدها اندیشههای کلامی آنها را ساخته،و بعدا برای خود پیروانی پیدا کرده است،در این صورت،چگونه میتوان عقائد اسلامی را نتیجه رد عقائدی دانست که در آن اعصار ظهور کرده بود؟
تا اینجا،ما درباره پیشوایی«احمد»،در قلمرو عقائد سخن گفتیم،ولی بحث دیگری باقی میماند که آیا او در قلمرو احکام فقهی نیز،امام و پیشوا و
1) 1)
مجتهد و مستنبط بود،یا او جز یک محدث،شأن و مقامی نداشته و در قسمتی از مسائل که از او سئوال میکردند،متن حدیث را پاسخ میداده است،بنابراین،او از نظر استنباط،در پایه«ابو حنیفه»و«شافعی»نبوده که بر اثر ملکۀ اجتهاد بتواند فروعی را از اصول،استخراج کند.
این حقیقت را میتوان از سخنان«خطیب»،در«تاریخ بغداد»و«ذهبی»، در«سیر اعلام النبلاء»،به دست آورد.«خطیب»،در تاریخ خود از کسی نقل میکند که وی گفت:
«من نزد«احمد»بودم،مردی از حلال و حرام پرسید،وی پاسخ داد:
خدا از تو بگذرد،از کسی دیگر بپرس.سائل بار دیگر گفت:من پاسخ تو را میخواهم.
او در جواب گفت:از دیگری بپرس،از فقهاء بپرس،از ابو ثور بپرس (1)
«تاریخ بغداد»،ج 2،ص 66.
.این بخش از تاریخ،میرساند که«احمد»،از فتوا دادن و بیان کردن حلال و حرام،خودداری میکرد و اگر ضرورتی ایجاب میکرد،فقط در مواردی که نص روشنی در موضوع بود،فتوا میداد.
از بیان گسترده«ذهبی»،استفاده میشود که«احمد»،با فقه مدوّنی از جهان نرفت،بلکه«ابو بکر خلال»که شاگرد برخی از شاگردان«احمد»بود،اقوال و فتاوای«احمد»را جمعآوری کرد و در تشخیص فتوای او،به سخنان وی درباره اسناد و روایات صحیح مراجعه کرد و سرانجام توانست نظر او را در مسأله،به دست بیاورد و در این راه به نقاط گوناگونی سفر و با صد تن از یاران«احمد»،ملاقات کرد و در این مورد،از اصحاب«احمد»و یاران اصحاب وی،چیزهایی را گرفت و همه را مرتب و مبوّب کرد،آنگاه کتابهایی به نام کتاب علم،کتاب علل،و کتاب سنت،
1) 1)
هریک را در سه جلد،منتشر کرد (1)
«سیر اعلام النبلاء»،ج 1،ص 330.
.مورخ معاصر،«محمد ابو زهره»،در کتابی که دربارۀ زندگانی«احمد بن حنبل»،نوشته است،تحقیق گستردهای در مورد فقاهت«احمد»دارد که علاقمندان میتوانند به آن مراجعه کنند (2).
متجاوز از یک قرن و نیم،«احمد»پیشوای عقائد اهل سنت و بالاخص اهل حدیث بود،ملاک سنت و بدعت،گفتار«احمد»بود.در پرتو اصولی که«احمد» برای اهل حدیث تدوین کرد،گرایشهای تجسیمی و تشبیهی افزایش یافت و اینکه خدا در جهتی قرار دارد و بر عرش خود مستقر است و زیر عرش را از آنجا مینگرد،جزء عقائد،گردید.شکی نیست،چنین عقائد مخالف با حکم خرد و نصوص قرآن که برای خدا هرنوع مثل و نظیر را نفی میکند،نمیتواند پایدار باشد.همانگونه که شکی نیست،هر نوع اندیشه«تجسیم و جهت داشتن وجود خدا»،زاییده اندیشههای«احبار و رهبان»بود.از این جهت یک نوع تجدیدنظر طلبی و نتزیه مذهب از بدعتهای موروث از یهود و نصاری،در میان متفکران بالا گرفت.تا روزی که«ابو الحسن اشعری»که چهل سال پیرو مکتب معتزله بود، تصمیم گرفت که از اعتزال توبه کند و به مکتب«احمد»بازگردد.وی در سال 305 هجری قمری،در بصره،بر بالای منبر رفت،و بازگشت خود را از مکتب اعتزال،و گرایش خود را به مکتب«حنابله»،اعلام کرد (3).بهطور مسلم،فردی که
چهل سال با خرد سروکار داشته و در آغوش منطق و برهان بزرگ شده است، نمیتواند«عقائد»احمد را دربست بپذیرد،طبعا باید در آن تعدیلی پدید آورد،وی در آغاز اعلام همکاری با مکتب«احمد»،کتابی نگاشت،به نام«الابانة فی اصول الدیانة»و در آن کتاب،کلیه اصولی را که«احمد»،جزء عقائد اهل حدیث و سنت معرفی کرده بود،بدون کموکاست پذیرفت و در حقیقت،میتوان گفت،کتاب «الابانة....»نسخه دوم کتاب«احمد»است.
ولی با توجه به کتابهای بعدی«ابو الحسن اشعری»که کاملا در آنها از دلائل عقلی برای اثبات عقائد«اهل حدیث»بهره گرفته است،میتوان گفت، کتاب«الابانة....»،پوششی برای کارهای آینده وی بود،تا بتواند پس از جا باز کردن در میان اهل حدیث،در عقائد آنان تعدیلی پدید آورد و از«تجسیم»و«تشبیه»و «جهت داشتن خدا»بکاهد،بهگونهای که هم اهل حدیث و هم اهل فهم و خرد را راضی،بسازد.
تلاش«ابو الحسن اشعری»،در دوران حیاتش،چندان مؤثر نیفتاد و او پیروان زیادی پیدا نکرد؛تا آنجا که«ابن ندیم»در فهرست خود،برای او،دو پیرو،به نامهای«دمیانی»و«حمویه»،بیشتر نمینویسد،ولی آثار علمی او خصوصا کتاب«اللمع»،تأثیر خود را گذاشت.در آغاز قرن پنجم،شخصیتهای کلامی بزرگی به مکتب او پیوستند و منهج او را زنده کردند.در این میان میتوان گفت، «ابو بکر باقلانی»،متوفای 403 و«ابن فورک»،متوفای 406 و ابو بکر بیهقی، متوفای 458،حق عظیمی در بازگرداندن مردم از امامت«احمد»در عقائد،به پیشوایی«ابو الحسن اشعری»دارند.از آغاز قرن پنجم،خورشید امامت«احمد»،به تدریج غروب کرد و ستارۀ اقبال«ابو الحسن اشعری»،درخشید.تا آنجا که «مقریزی»در«خطط»خود میگوید:
«به وسیله گروهی از شخصیتها،از سال 380 به بعد،مذهب«ابو الحسن»
در عقائد،در عراق و شام و سپس در مصر،انتشار یافت» (1)
«خطط مقریزی»،ج 2،ص 58.
.«مقریزی»میافزاید:«هماکنون توده مردم شهرها،همگی اصول اشعری را پذیرفته و هرکس برخلاف او دم زند،خون او ریخته میشود» (2).
ما در جلد دوم این کتاب(فرهنگ عقائد و مذاهب اسلامی)،خواهیم گفت که«شیخ ابو الحسن اشعری»،هرچند از نظر ظاهر،تغییراتی در مسائل مربوط به «تجسیم»و«تشبیه»و«جهت داشتن»و....پدید آورد،ولی اگر به عمق آن اصول برسیم،باز جدا از چنین اندیشههایی نخواهد بود.-مشروح این مطلب را در جلد دوم خواهید خواند.-در هرحال امامت«ابو الحسن اشعری»،«احمد»را تنها در قلمرو عقائد به عقب راند،ولی امامت او در احکام و فروع،به قوت خود باقی ماند.هماکنون بخشی از مسلمانان،مخصوصا در قسمت شام و نجد و حجاز، در تکالیف و فروع،از وی پیروی میکنند.در هرحال،سلفیگری و تظاهر به اصول«تجسیم»و«تشبیه»،با انتشار مذهب«اشعری»،به دست فراموشی سپرده شد،بهویژه که شاخه دیگری از اهل حدیث،در منطقۀ خراسان،به نام «ماتریدیه»،در قرن چهارم اسلامی،پدید آمد که آنان نیز بسان«ابو الحسن اشعری»،در قسمتی از اصول عقائد اهل حدیث،تجدیدنظر کردند و با روییدن این دو شاخه از یک ریشه،اصل،به بوته فراموشی سپرده شد و اهل سنت،غالبا پیرو عقائد«اشعری»و یا«ماتریدی»گشتند.
هرچند روش«خردگرایی»ابو الحسن اشعری،«احمد»را از جایگاه بلند
امامت،به زیر کشید،ولی در قرن هشتم،به دست برخی از حنبلیها،یعنی «احمد بن تیمیه حرانی دمشقی»،متوفای 728،دوباره،مکتب«احمد»،مطرح شد و بار دیگر سلفیگری به همان مفهوم رائج در دوران«احمد»و اندکی پس از او تا ظهور«اشعری»،مورد توجه قرار گرفت.
«ابن تیمیه»،بار دیگر احادیث تشبیه و تجسیم و جهت داشتن خدا را مطرح کرد و بر حفظ ظواهر آنها،اصرار ورزید.ولی او به این مقدار اکتفاء نکرد و دو اصل زیر را نیز وارد آن مذهب کرد،در حالیکه روح«احمد»از آن دو اصل خبر نداشت.
1-سفر برای زیارت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را بدعت شمرد و آن را حرام کرد.روی این اساس.هر نوع توسل به پیشوایان اسلام و اولیای الهی را مانند تبرک به آثار آنان بدعت و حرام و مخالف با اصول توحید دانست.
2-احادیث فراوانی را که درباره فضائل اهل بیت وارد شده و خود«احمد»و شاگردان وی نیز آن را نقل کردهاند،نادرست خواند و همه آنها را انکار کرد و از این طریق،اندیشۀ«عثمانیگری عصر امویها»را که در انکار فضائل علی-علیه السّلام- خلاصه میگردد،و«احمد»با تلاش بسیار زیاد،آتش آن را خاموش کرد،دوباره زنده ساخت و از این طریق،مسأله«تریبع»و اینکه علی چهارمین خلیفه اسلامی است که امام حنابله پایهگذار آن بود،موهون و سست اعلام شد.
ولی خوشبختانه به دلیل خشونت در کلام و بدزبانی در گفتار،مکتب وی، چندان رواج نیافت،و بزرگان اهل سنت،به نقد و رد آن پرداختند و چه در زمان حیاتش و چه پس از مرگش،کتابهای فراوانی در ابطال اندیشههای او نوشتند (1)
بهعنوان نمونه،به«الدرة المضیئة فی الرد علی ابن تیمیه»،نگارش سبکی،مراجعه شود.
.تا آنجا که از طرف قاضی القضاة شام،زندانی شد و در زندان درگذشت.
1) 1)
«ذهبی»که خود از مروجین عقائد«احمد»و از حنبلیهای بسیار متعصب است،نامه توبیخآمیزی به وی نوشت.در قسمتی از آن نامه،چنین میگوید:
«تو از کسانی هستی که ذرّه را در چشم دیگران میبینی،ولی شاخه را در چشم خود نمیبینی،جرأت تو به جایی رسیده که احادیث بخاری و مسلم نیز،از انتقاد تو جان به سلامت نبردهاند،آیا وقت آن نرسیده است که از این کار،بازگردی و توبه کنی؟در حالیکه تو در سنین هفتاد به بالا قرار داری و بانک رحیل نزدیک است» (1)
«تکملة السیف الصقبل»،ص 190.
.«مقریزی»میگوید:«مذهب«اشعری»،تا قرن هفتم،بدون چون و چرا مورد پذیرش بود،تا اینکه هفت صد سال پس از هجرت،در دمشق و اطراف آن مردی بهنام«ابن تیمیه حرانی»،مشهور شد و به نشر عقیده مذهب سلف و رد بر اشاعره پرداخت،مردم به دو گروه تقسیم شدند،گروهی از او پیروی و بر اقوال و آراء او اعتماد کردند و او را«شیخ الاسلام»و بزرگترین حافظ مذهب اسلامی دانستند، در حالیکه گروه دیگر او را بدعتگذار،گمراهکننده و کسی که میخواهد خدا را به صفات جسمانی تعریف کند،معرفی کردند».
تا اینکه میگوید:«وی در منطقه شام و اندکی در مصر پیرو دارد» (2).
با مرگ«ابن تیمیه»در زندان،مذهب او نیز به خاموشی گرایید و شاگرد معروف او،بنام«ابن قیم»و پس از او«ابن کثیر»،به ترویج مذهب وی پرداختند، ولی در اینباره موفقیت چشمگیری نصیب آنان نشد و اهل سنت،مذهب «اشعری»را زیربنای عقائد خود قرار دادند.
با مرگ«ابن تیمیه»،هرچند دعوت به سلفیگری و احیاء مکتب«احمد»در عقائد،به فراموشی سپرده شد،ولی اندیشه او در لابلای کتابها و گوشه کتابخانهها باقی ماند،تا روزی که«محمد بن عبد الوهاب نجدی»(تولد 1115- وفات 1206)،دیده به جهان گشود و با مطالعه کتابهای ابن تیمیه،گرایش خاصی به احیاء اندیشههای او پیدا کرد،ولی تنها بخش خاصی از عقائد او را محور دعوت خود قرار داد و آن مطرح کردن مسألۀ توحید و شرک بود.و در این رابطه،سفر برای زیارت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و تبرک به آثار او و توسل به وی و بنای سایبان بر قبور را شرک دانست.بخشی دیگر از تعالیم«ابن تیمیه»که مربوط به تشبیه و تجسیم و جهت داشتن خدا است،مورد عنایت قرار نگرفت.هرچند این روزها،این بخش نیز،به وسیله مبلغان وهابی،بار دیگر زنده شده است.
«فرزند عبد الوهاب»،به تنهایی نمیتوانست در محیط نجد و حجاز،دعوت خود را منتشر سازد،ولی در این راه،پیوندی شوم به او کمک کرد و آن بیعت«آل سعود»،با وی بود،امراء سعودی در طول دو قرن و نیم اخیر،پیوسته،مروج این مکتب بوده و غالبا قبل از جنگ جهانی اول و انحلال امپراطوری عثمانی،منزوی،و از حدود نجد گامی فراتر ننهاده بودند،ولی از روزی که استعمار بزرگ،تصمیم گرفت،امپراطوری عثمانی را منحل سازد،در هر منطقه،مسأله«ناسیونالیسم»را احیاء کرد.در بلاد عربی نیز،مسأله قومیّت عربی به وسیله وابستگان استعمار و روشنفکران غربزده،ترویج گردید،سپس در یک زمینه آماده،با هجوم دولتهای استعمارگر،امپراطوری عثمانی برچیده شد و سرزمینهای عربی به صورت کشورهای کوچکی درآمد که بهرهبرداری از آنها برای استعمار کاملا آسان گردید،بهگونهایکه در هرنقطه،دست نشاندههای خود را به کار گماشت و در
این درگیری،به آل سعود وعده داده شد که پس از طرد ترکان عثمانی،منطقه نجد و حجاز،در اختیار آنان قرار خواهد گرفت و از«آل شریف»که سالیان درازی از جانب امپراطوری عثمانی،بر آن منطقه حکومت میکردند،خلع ید خواهد شد، در نتیجه،در اثر سیطرۀ آل سعود بر این دو منطقه،بهویژه حرمین شریفین،دعوت وهابیگری بالا گرفت و مسأله سلفیگری خیزش نوی پیدا کرد و سلطان نجد و حجاز،یعنی عبد العزیز بن سعود،در نشر افکار وهابیگری،با خشونت بیسابقهای کوشید،گروهی را با شمشیر و ارعاب به زانو درآورد و ارباب قلم و نویسندگان را با کمکهای مالی خرید و سرانجام مجلات و روزنامههایی در خود نجد و حجاز،بلکه در دیگر کشورها،رسما از سلطان نجد تمجید کردند و روش سلفیگری را مایه نجات اسلام شمردند.ولی این حرکت،یک حرکت تند و سریع نبود که بر همه موانع پیروز شود،هرچند برای خود موجی ایجاد کرد،آنگاه،کشف مخازن عظیم نفت در منطقه«ظهران»،به رؤیاهای دیرینه آل سعود،جامه عمل پوشاند و از طریق درآمد نفت،به صورتهای مختلف،در ترویج این آیین، کوشیدند و در تمام مناطق،نویسندگان و مؤلفان را،تا آنجا که میتوانستند رام کردند که بر ضد آنان چیزی ننویسند و گروهی را رسما در استخدام خود درآوردند.
حرکت ارتجاعی سلفیگری در حرمین شریفین،ضررهای گرانباری را پدید آورد و لبه تیز تبلیغ،متوجه آثار باستانی اسلامی گردید که به نام توحید و محو آثار شرک،غالب آثار اسلامی که نشانههای اصالت و حیات دیرینه مسلمین بود،نابود شد.ولی در مقابل اسامی برخی از مشرکین،احیاء گردید و خیابانها و بازارها به نام آنان،نامگذاری شد،بلکه بهعنوان حفظ آثار تاریخی،قلعه«خیبر»و قلعه «کعب بن اشرف»یهودی،بازسازی شد و در دفتر آثار باستانی ثبت گردید و در پیشانی این آثار،لوحهای به نام حفظ آثار باستانی نصب شد.
درست،همزمان با تخریب خانه«عبد اللّه»،پدر پیامبر گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که
مدفن او نیز بود و ویران کردن مدرسه امام صادق-علیه السّلام-و خانههای بنی هاشم و خانه ابو ایوب انصاری،نخستین میزبان پیامبر در مدینه،اسامی مشرکان که به شمشیر مجاهدان اسلام،نابود شده بودند،به وسیله سعودیها زنده گردید و آثار یهود،بار دیگر احیاء شد.
شکی نیست که آثار اسلامی،نشانه اصالتها است و حفظ این آثار،نوعی تکریم و احترامگذاری به صاحبان آن است و کوچکترین ارتباطی به مسأله شرک ندارد.اگر به راستی،رسالت وهابیت،احیاء آراء و عقائد سلف است،تمام مسلمانان،طیّ چهارده قرن،در حفظ این آثار کوشیده و هیچ یک از آنان،با بدبینی به آن ننگریسته است.
امروز آیین مسیح،بجهت فقدان اصالتها در میان مردم غرب،به صورت افسانه درآمده و جوانان مسیحی،چنین میاندیشند که اصولا«مسیح»و«مریم»، از نظر تاریخی کاملا مشکوک بوده،و بعید نیست که بسان لیلی و مجنون،از افسانههای تاریخ باشند.آنان در این تشکیک تا حدودی حق دارند،زیرا از مسیح، نه کتاب دست نخوردهای باقی مانده و نه آثاری از وجود وی و مادرش و یا از حواریون و علاقمندانش در دست است.
در حالیکه مسلمانان با این اصالتها،قطعیت وجود خود را در چهارده قرن گذشته،به ثبوت میرسانند و میگویند،اینجا زادگاه پیامبر ما صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است و این نقطه،محل فرود آمدن وحی بر او و مدفن وی و نیز محل دفن یاران و همسران و فرزندان و اعمام و بستگان او است و....
ولی وهابیان به اصطلاح«سلفی»،با بیخردی تمام،این آثار اسلامی را نابود کرده و به تدریج،آیین اسلام را در آستانه تشکیک قرار دادهاند.خدا نکند،روزی جسارت را بالا ببرند،و قبر پیامبر گرامی و آثار باقی مانده از او در مسجد،
دستخوش تخریب گردد.
این بود سرگذشت مذهب اهل حدیث،و سیر تاریخی دعوت به سلفیگری که هماکنون در وهابیگری خلاصه شده است.و از این طریق میتوان گفت که بر مذهب اهل حدیث،دورههای مختلفی گذشته که اینک به صورت اجمال بیان میشود:
1-پیش از امامت«احمد بن حنبل»در قلمرو عقائد،اهل حدیث،دارای اصول مدوّنی نبوده و همانطور که یادآور شدیم،از اصول مختلفی پیروی میکردند تا آنجا که در میان آنان مرجئی،جهمی،ناصبی،خارجی و شیعی، وجود داشت و این«احمد بن حنبل»بود که چوب حراج،بر تمام اهل حدیث زد و همه را تحت اصولی که خود تدوین کرده بود،گرد آورد.
2-پس از ظهور«ابو الحسن اشعری»،پیشوایی«احمد»در عقائد،کم رنگتر شد،و مذهب«اشعری»،جانشین مذهب«احمد»گردید،هرچند در گوشه و کنار،برخی از حنابله،بر همان مکتب«احمد»،باقی ماندند،ولی چندان فعالیت چشمگیری نداشتند.
3-ظهور ابن تیمیه و دعوت او به مکتب«احمد»و مبارزه بیامانش با اشاعره،بار دیگر این مکتب را به سر زبانها افکند،ولی به دلیل نداشتن زمینه، چندان موجی ایجاد نکرد.
4-با ظهور مکتب وهابیگری در نجد و تکامل دعوت به آن،به وسیله بازماندگان«شیخ محمد نجدی»،بار دیگر سلفیگری،در عرصه ظاهر شد و با قدرت مالی و سیاسی آل سعود،افزایش پیدا کرد و در کشورهای عربی و غیر آن،از طریق ارعاب و ارهاب و یا تطمیع و ترغیب،توانستند برای خود جایی باز کرده و گروهی را متوجه خود سازند.
در پایان سخن،ناصحانهای داریم که به حق از دل برخاسته و امیدواریم بر دل نشیند.
مسلمانان،همگی اتفاق دارند که رسالت محمدی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،رسالت جهانی است و او خاتم پیامبران و آیین او پایانبخش آیینهای آسمانی است.
قُلْ یا أَیُّهَا النّاسُ إِنِّی رَسُولُ اللّهِ إِلَیْکُمْ جَمِیعاً (سورۀ اعراف158/).
«بگو ای مردم،من پیامبر خدا به سوی همگی شما هستم».
این پیام،پس از درگذشت پیامبر گرامی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به وسیله مسلمانان صدر اسلام،به گوش مردم دنیا رسید و آنان در نشر اسلام سعی و کوشش فراوانی کردند.
اکنون وقت آن رسیده است که سران اسلام و پیشوایان علمی و فکری مسلمانان،این رسالت را به دوش کشیده و با بهرهگیری از امکانات روز،آیین اسلام را در سرتاسر جهان،تبلیغ کنند،تا جهانیان را از چنگال مادیگرایی و جنگهای فراوان فزون طلبی،برهانند.
شکی نیست،تأثیر در نفوس،برای خود،علل و شرائطی لازم دارد که بخشی از آن،مربوط به استواری محتوا و برندگی دلیل و برهان و فطری بودن دعوت است،در چنین شرائطی است که دعوت در بیشتر دلها اثر میگذارد و مردم دسته دسته به آیین خدا وارد میشوند.ولی اگر دعوت از نظر محتوا،از کیفیت بالایی برخوردار نباشد و بالاخص مخالف فطرت انسانی باشد،شکست دعوت و گریز مردم از آن،قطعی و حتمی است.اگر مسلمانان صدر اسلام،پیروزی قابل ملاحظهای در دعوت خود به دست آوردند،بیشتر،مرهون دلنشینی آیین اسلام و انسجام آن با خلقت و فطرت بشری است.قرآن نیز روی این اصل تکیه میکند
و میگوید:
فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِی فَطَرَ النّاسَ عَلَیْها لا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللّهِ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا یَعْلَمُونَ (سورۀ روم30/).
«رو به آیین راست خدای آر،آیینی که بشر را بر آن آفریده است.برای آفرینش خدا،دگرگونی نیست،این است آیین استوار،ولی بیشتر مردم نمیدانند».
چه دعوتی بیش از دعوت به توحید و مبارزه با بتپرستی و دعوت به عدل و قسط در میان مردم و میانهروی در امور مربوط به دنیا و آخرت،با فطرت، هماهنگتر است؟
اگر اساس دعوت اسلامی را همان هماهنگی با فطرت و علت نفوذ آن را نیز، همان بدانیم،بایست،اصولی را که حنابله بدان معتقدند و مدعی هستند که این اصول،بخشی از اسلام بوده و پایه آن را تشکیل میدهد،مورد بررسی قرار دهیم.
آیا اسلام،با این اصول میتواند مایه سرافرازی،در میان جهانیان باشد؟
بد نیست در اینجا برخی از این اصول را مطرح کنیم و به محک تجربه بزنیم:
1-آنان میگویند:«خدا بر عرش خود مستقر است،عرشی که فوق آسمانها است و از آنجا به زیر مینگرد و عرش،زیر او،چون کجاوه چوبی که مسافری بر آن نشسته باشد،ناله میکند».
2-آنان میگویند:«خدا صورت،و دو چشم بینا و دو دست دارد و دست راست او از تمام دستها بالاتر است» (1)
شاعر حنبلی،این عقیده را بهعنوان افتخار،به نظم درآورده میگوید:
للّه وجه لا یحد بصورة و لربّنا عینان ناظرتان
و له یدان کما یقول الهنا و یمینه جلت عن الایمان
.آیا در جهان کنونی که این همه ترقی و تکامل در زمینه علوم انسانی رخ داده و
1) 1)
بشر توانسته است در کره ماه فرود آید،صحیح است خدای جهان را به صورت یک موجود ستمکاری که بر سریر قدرت خود،تکیه کرده و به زیر عرش خود،با کمال تبختر مینگرد،معرفی کنیم؟
آیا یک انسان تحصیل کرده،نخواهد گفت،بیخدایی بهتر از چنین خدا پرستی است؟
3-«حنابله»و اهل حدیث که پیرو این مکتبند،با پیروی از یک رشته روایات که همگی زاییده افکار یهود و نصاری است و با مکر و خدعه،آنها را وارد قلمرو عقائد مسلمین ساختهاند،میگویند،انسان،مجبور و فاقد اختیار است و بسان پر کاهی در برابر طوفان،از اینسو به آنسو پرتاب میشود.آیا میتوان این عقیده را در جهان مطرح کرد و انتظار گرایش مردم را به آن داشت؟
4-آیا صحیح است که بگوییم:پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده است،به خدایی که جز او خدایی نیست،برخی از شما کارهای بهشتیان را انجام میدهد،تا آنجا که میان او و بهشت جز یک ذراع فاصله باقی نمیماند،در این هنگام،قضاء و قدر الهی پیشی میگیرد و او کارهای دوزخیان را انجام میدهد و به دوزخ میرود،و نیز برخی از شما کارهای دوزخیان را انجام میدهد،تا اینکه میان او و دوزخ،جز ذراعی، باقی نمیماند که ناگهان تقدیر الهی بر او غلبه کرده و کار بهشتیان را انجام میدهد و به بهشت میرود (1)
صحیح مسلم،ج 8،ص 44،کتاب القدر.
؟آیا چنین عقیدهای با آیات،سازگار است؟
قرآن میفرماید:
قَدْ جاءَکُمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ عَمِیَ فَعَلَیْها (سورۀ انعام104/).
1) 1)
«بگو،دلائل روشنگری از جانب پروردگارتان برای شما آمده،هرکه بینا شود،به سود خود و هرکه کوردل باشد،به زیان خود اوست».
باز میفرماید:
وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَکْفُرْ (سورۀ کهف29/).
«بگو،پیام حق از پروردگارتان فرا رسیده است،هرکه بخواهد ایمان آورد و هرکه بخواهد کفر ورزد».
آیا وقت آن نرسیده است که«سلفیها»در پرتو نصوص قرآن،به نقد این روایات بپردازند؟یا آنکه روایات«ابو هریره»را بر نصوص قرآن مقدم و برتر میشمارند؟
5-آیا صحیح است،بگوییم که تکلیف فزون بر قدرت اشکال ندارد و صحیح است که خدا انسان را بر خارج از توانش نیز مکلف سازد؟ (1)
«اللمع»،نگارش اشعری،ص 116.
با اینکه قرآن میگوید:لا یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها (سورۀ بقره286/).
«خدا هیچ انسانی را به بیش از توانش تکلیف نمیکند».
6-آیا صحیح است بگوییم،عقلا روا است که خدا فرزندان معصوم مشرکان را در روز رستاخیز شکنجه دهد 2.
در حالیکه قرآن میگوید:
أَلاّ تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری (سورۀ نجم38/).
آیا دور از وجدان نیست که بگوییم،اگر انسانی را به خاک سپردند و بستگان
1) 1و2)
او در سوگ او گریستند،آن مرده در قبر،به جهت این عمل،معذب میشود (1)
صحیح بخاری،کتاب جنائز،باب 5.
.آیا گروهی که در تشخیص خوبیها و بدیها،زیباییها و زشتیها،عقل و خرد خود را از کار بیندازند،میتوانند در مجامع علمی و اخلاقی،سربلند کنند و با منطق کوبنده،به جنگ مذاهب و عقائد بروند؟
به خدا سوگند،هرگاه زیربنای دعوت ما را چنین اصول ناهماهنگ با فطرت انسانهای سالم تشکیل دهد،شکست دعوت قطعی و حتمی است.همه شما باید از سرگذشت غمانگیز کلیساهای غرب عبرت بگیرید.در قرن حاضر، کلیساها،از جوانان ته شده و فقط پیران فرتوت،مستمعان نصایح پدران روحانی هستند؛زیرا حربه مسیحیت که براساس«تثلیث»و خدایی مسیح،اندیشه فدا شدن مسیح(خدا)،برای تطهیر گناهان موروثی فرزندان آدم و سرانجام فروختن اوراق مغفرت و سازش کلیسا با قدرتهای ضد بشری و جهنمی استوار است،دیگر برندگی خود را از دست داده و جز افراد سادهلوح،کسی به آن گوش فرا نمیدهد.
اصول یادشده حنابله،از نظر افسانه بودن،کمتر از چنین عقائدی نیست.
آیا وقت آن نرسیده است که با برپا ساختن کنگرههای جهانی و نظرخواهی از اندیشمندان دلسوز اسلامی،بار دیگر در اصول یادشده و نظائر آن،تجدیدنظر شود و اصولی به جهان عرضه شود که صددرصد با قرآن و فطرت هماهنگ باشد.
شگفتانگیزتر اینکه،چنین گروهی نام«اهل سنت»را محتکرانه به خود اختصاص داده و هرگز حاضر نیستند،حتی اشاعره را،تا چه رسد به معتزله و شیعه و خوارج،اهل سنت بخوانند،در حالیکه همه این گروهها،سنت پیامبر را محترم
1) 1)
شمرده و پس از کتاب خدا،سنت او دومین مرجع،برای مسلمین است و حتی اگر شیعه،اقوال و افعال پیشوایان خود را حجت و دلیل میشمارد،از این نظر است که آنان هرچه میگویند،از رسول خدا نقل میکنند.
در اینجا سئوالی مطرح است که آیا گروهی که مدتها از نوشتن سنت پیامبر، خودداری کرده و آن را عملی زشت و نابجا،قلمداد میکردند،تا آنجا که به سوزاندن سنتهای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پرداختند،صحیح است،خود را اهل سنت و پیرو سنن آن پیامبر،بدانند؟
این بود پیام کوتاه ما به سران حنابله و اهل حدیث و سلفیهای امروز،که پیوسته با نوعی قشریگری و سطحینگری به تبلیغ اسلام میپردازند.البته اهل حدیث،پس از احمد بن حنبل،فاصله خود را از دیگر فرق،بیشتر کردند و پیوسته میان آنان و اشاعره درگیریهایی رخ میداد و سرانجام،با مداخله خلفاء و زمامداران وقت،فتنهها خاموش میشد.
در سال 469 هجری قمری،فتنه بزرگی میان اشاعره،به رهبری ابو نصر، عبد الرحیم بن ابی القاسم قشیری،و بین حنابله رخ داد،علمای اشعری،طوماری بهعنوان شکایت،به وزیر وقت،«نظام الملک»،نوشتند و گروهی به امضای آن پرداختند و سرانجام،فتنه در سال 470،خاموش شد و شیخ حنابله،«ابو جعفر بن ابی موسی»،زندانی گشت و نظم،به جامعه اسلامی بازگشت.متن این شکوائیه را،«ابن عساکر»،با ذکر اسامی امضاءکنندگان آن،در کتاب خود آورده است (1)
«تبیین کذب المفتری»،ص 310-318.
.البته،آتش فتنه در هر قرنی به وسیله حنابله روشن شده و حتی در قرن چهاردهم نیز،این فتنه در مصر پدید آمد.گروهی از مسلمانان که از دعوت
1) 1)
حنبلیگری که براساس تجسیم و تشبیه و عقیده به جبر استوار است،به ستوه آمده و به رئیس وقت«الازهر»،شکوی نامهای نوشته و فتوای او را درباره«ابن تیمیه»و پیروان«محمد بن عبد الوهاب»و کلیه کسانی که دعوت به«تجسیم»میکنند، خواستار شدند و شیخ«ازهر»،یعنی«شیخ سلیم بشری»،نظریه خود را طی نامهای در مورخه 22 محرم 1325 ه.ق،بیان کرد و در قاهره و اطراف آن منتشر گردید.
متن نامه شیخ،در کتاب«الفرقان»،نگارش علامه عالیقدر،«شیخ قضاعی مصری»،ص 72-76،چاپ و منتشر شده است و این کتاب بهعنوان مقدمه برای کتاب«الاسماء و الصفات»،نوشته بیهقی،به رشته تحریر درآمده است.
قُلْ هذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اللّهِ عَلی بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی وَ سُبْحانَ اللّهِ وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ (سورۀ یوسف108/).
قم مؤسسۀ امام صادق علیه السّلام جعفر سبحانی 15 جمادی الاولی 1412
فهرست منابع و مصادر
در نگارش این کتاب،به کتابها و رسالههای فراوانی مراجعه شده است.
اسامی قسمت مهمی از آنها را در اینجا میآوریم:
نام کتابنام مؤلفتاریخ وفات
-الف-
1-ارشاد الساریابو العبّاس،ابن حجر قسطلانیم 923 ه
2-اضواء علی السنّة المحمّدیةمحمود ابو ریّة مصری
3-الأعلامخیر الدین زرکلی1396 ه
4-الإصابة فی تمییز الصحابةشهاب الدین ابن حجر عسقلانی852 ه
5-اسد الغابةعز الدین ابن اثیر جزری630 ه
6-الإستیعاب فی معرفة الأصحابابو عمرو ابن عبد البرّم 463 ه
7-الإمامة و السیاسةابن قتیبۀ دینوریم 276 ه
8-الأغانیابو الفرج اصفهانیم 356 ه
9-الإبانة فی اصول الدیانةابو الحسن اشعریم 324 ه
10-ابن حنبل حیاته و عصرهمحمد ابو زهرهم 1396 ه
11-الاقتصاد فی الاعتقادابو حامد محمد غزالیم 505 ه
-ب-
12-البدایة و النهایةعماد الدین اسماعیل بن عمر، ابن کثیرم 774 ه
13-بحار الأنوارمحمد باقر مجلسیم 1110 ه
-ت-
14-تاریخ الخلفاءجلال الدین سیوطیم 911 ه
15-التبصیر فی الدینابو المظفر اسفراینیم 471 ه
16-تذکرة الحفاظشمس الدین ذهبیم 748 ه
17-تفسیر القرآن العظیمعماد الدین ابن کثیرم 774 ه
18-تاریخ الطبریابو جعفر محمد بن جریر طبریم 310 ه
19-تفسیر الطبریابو جعفر محمد بن جریر طبریم 310 ه
20-تهذیب التهذیباحمد بن علی بن حجرم 852 ه
21-التنبیه و الردّابو الحسین ملطیم 377 ه
22-تبیین کذب المفتریعلی بن حسن بن عساکر دمشقیم 571 ه
23-تقیید العلمابو بکر خطیب بغدادیم 463 ه
24-تفسیر القرطبیابو عبد اللّه قرطبیم 671 ه
25-تاریخ المذاهب الإسلامیةمحمد ابو زهرةم 1396 ه
26-التاج الجامع للاصولمنصور بن علی بن ناصفم أواخر قرن چهاردهم
27-تأویل مختلف الحدیثابن قتیبۀ دینوریم 276 ه
28-التوحید و اثبات صفات الربمحمد بن اسحاق بن خزیمةم 323 ه
29-التمهیدابو بکر بن طیب باقلانیم 403 ه
-ج-
30-جمهرة خطب العرباحمد زکی صفوت
31-الجرح و التعدیلابو حاتم عبد الرحمن رازیم 327 ه
32-جامع الاصولابن اثیر جزری،ابو السعادات:مبارک بن محمدم 606 ه
-ح-
33-حیاة محمدمحمد حسین هیکل
34-حلیة الأولیاءابو نعیم احمد بن عبد اللّه إصفهانیم 430 ه
35-الحیوانابو عثمان عمرو بن بحر جاحظم 255 ه
-خ-
36-الخصالصدوقم 381 ه
-د-
37-الدرر و الغرر(أمالی مرتضی)علی بن حسین شریف مرتضیم 436 ه
-ر-
38-رسائل الجاحظابو عثمان عمرو بن بحرم 255 ه
-س-
39-سنن الدارمیابو محمد داریم 255 ه
40-سنن النسائیاحمد بن شعیبم 303 ه
41-سنن ابن ماجهمحمد بن یزید بن ماجه قزوینیم 275 ه
42-سنن أبی داوودسلیمان بن اشعث أزدیم 275 ه
43-السنن الکبریأبو بکر احمد بن حسین بیهقیم 458 ه
44-سنن الترمذیابو عیسی محمد بن عیسی ترمذیم 297 ه
45-السیرة النبویّةابو محمد عبد الملک بن هشامم 218 ه
46-السنّة النبویّة بین أهل الفقه و أهل الحدیثمحمد غزالی مصریمعاصر
47-السنّةاحمد بن محمد بن حنبلم 241 ه
48-سیر اعلام النبلاءشمس الدین ذهبیم 448 ه
-ش-
49-شرح نهج البلاغةابن ابی الحدید مدائنیم 655 ه
50-شرح تجرید جدیدعلاء الدین علی بن محمد قوشچیم 889 ه
51-شیخ المضیرة أبو هریرةمحمد ابو ریّة
52-شرح المقاصدمسعود بن عمر تفتازانیم 792 ه
53-شرح المواقفمیر سید شریف جرجانیم 816 ه
54-شرح العقائد النسفیةسعد الدین تفتازانیم 792 ه
55-شرح العقائد الطحاویةابن أبی العزّ حنفیم 792 ه
56-شرح الاصول الخمسةعبد الجبار بن أحمد همدانیم 415 ه
57-شرح العیونابو السعد حاکم جشمیم 495 ه
-ص- 58-صحیح بخاریمحمد بن اسماعیل بخاریم 256 ه
59-صحیح مسلممسلم بن حجاج نیشابوریم 261 ه
60-الصواعق المحرقةاحمد بن حجر مکیم 974 ه
61-الصحیفة السجادیةعلی بن الحسین زین العابدین-علیه السّلام-م 94 ه
-ض-
62-ضخی الإسلاماحمد امین مصریم 1373 ه
-ط-
63-طبقات الشافعیةابو بکر احمد،معروف به ابن قاضی شهبه دمشقی851 ه
64-الطبقات الکبریمحمد بن سعد230 ه
65-طبقات المتزلة(المنیة و الأمل)احمد بن یحیی المرتضیم 840 ه
-ع-
66-العقیدة و الشریعة فی الإسلاماجناس گولد زیهر
67-العقد الفریداحمد بن محمد بن عبد ربّه327 ه
-غ-
68-الغدیرعبد الحسین أمینیم 1390 ه
69-فتح الباری فی شرح صحیح البخاریاحمد بن حجر عسقلانیم 852 ه
70-فجر الإسلامأحمد أمین مصریم 1372 ه
71-فرق الشیعةحسن بن موسی نوبختیم 310 ه
72-الفرق بین الفرقعبد القاهر بن طاهر بغدادیم 429 ه
73-الفصل فی الملل و الأهواء و النحلابو محمد علی بن احمد بن حزمم 456 ه
74-فضل الاعتزال و طبقات المعتزلةعبد الجبار بن احمد همدانیم 415 ه
-ق-
75-قاموس الرجالشیخ محمد تقی شوشتری1320 ه
-ک-
76-الکافیمحمد بن یعقوب کلینیم 392 ه
77-الکشافمحمود بن عمر زمخشریم 538 ه
78-کشف الظنونحاج خلیفه
79-کنز العمّالعماد الدین علی متقی هندیم 975 ه
-ل-
80-اللآلی المصنوعة فی الأحادیث الموضوعةجلال الدین عبد الرحمان سیوطیم 911 ه
81-لسان العربابن منظور مصریم 711 ه
-م-
82-مکاتیب الرسولعلی أحمدی میانجیمعاصر
83-مقدّمة ابن خلدونعبد الرحمن بن خلدونم 808 ه
84-المستدرک علی الصحیحینمحمد بن عبد اللّه معروف به حاکم نیشابوریم 405 ه
85-مروج الذهب و معادن الجوهرابو الحسن علی بن حسین مسعودیم 346 ه
86-مغازیمحمد بن عمر واقدیم 207 ه
87-مجموعة الرسائل الکبریابن تیمیةم 728 ه
88-الملل و النحلمحمد بن عبد الکریم شهرستانیم 548 ه
89-المواقف فی علم الکلامعضد الدین ایجیم 757 ه
90-المراجعاتشرف الدین عاملیم 1377 ه
91-معجم مقاییس اللغةاحمد بن فارس بن زکریام 395 ه
92-المغنی فی الفقهعبد اللّه أحمد بن قدامهم 620 ه
93-میزان الاعتدالمحمد بن أحمد ذهبیم 748 ه
94-مقالات الاسلامیین(ذکر المعتزلة)عبد اللّه بن أحمد بلخیم 317 ه
95-مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلّینابو الحسن علی بن اسماعیل اشعریم 324 ه
96-المنار فی تفسیر القرآنسید محمد رشید رضام 1354 ه
97-المعتزلةزهدی حسن جار اللّه
98-مفاتیح الغیبفخر الدین رازیم 606 ه
99-مجمع البیان فی تفسیر القرآنفضل بن حسن طبرسیم 548 ه
100-المیزان فی تفسیر القرآنسید محمد حسین طباطبائیم 1402 ه
101-مفاهیم القرآنجعفر سبحانیمؤلف همین کتاب
102-مسند الإمام أحمداحمد بن حنبلم 241 ه
103-مناقب الإمام أحمدابو الفرج عبد الرحمن ابن جوزیم 598 ه
-ن-
104-نهج البلاغةگردآورنده شریف رضیم 406 ه
105-النص و الاجتهادسید عبد الحسین شرف الدین عاملیم 1377 ه
106-النفاق و المنافقونابراهیم علی سالممعاصر
107-نشأة الفکر الفلسفی فی الإسلامعلی سامی النشارمعاصر
-و-
108-وقعة صفیننصر بن مزاحم منقریم 212 ه
109-وسائل الشیعةمحمد بن حسن حرّ عاملیم 1104 ه
پیشگفتار
مسؤولیت تاریخنگاران عقاید 6
اشتباهات نویسندگان ملل و نحل 7
لغزشهای شهرستانی و دکتر علی سامی النشّار 9
روش مؤلف در نگارش عقاید ملل 13
فرق دهگانۀ اسلامی 14
بخش اول:کلیّات 17
کلام پویا و پیشرو 19
مسائل جدید در علم کلام،نه علم کلام جدید 23
آشنایی با کتابهای ملل و نحل 25
ملل و نحل از دیدگاه واژهشناسی 27
رابطۀ علم عقاید با ملل و نحل 28
هفتاد و سه ملت در حدیث پیامبر 29
بررسی حدیث از نظر متن 32
هفتاد و سه ملّت و شمارۀ فرقههای اسلامی 34
گروه رستگار کیست 36
علائم چهارگانه گروه رستگار در حدیث 38
گروه رستگار را از حدیث ثقلین و سفینه بشناسید 41
نمونههایی از فرقهگرایی در عصر رسالت 47
بخش دوم:علل پیدایش مذاهب اسلامی 55
مسلمانان صدر اسلام و معارف قرآن 58
عامل نخست:تعصبهای کور قبیلهای و گرایشهای حزبی 61
سقیفۀ بنی ساعده و بررسی منطق انصار و مهاجر 62
نقدی بر منطق هر دو گروه 65
عامل دوم:جمود فکری و کجاندیشی در فهم کتاب و سنّت 68
ظهور مشبّهه و مجسّمه در سایه سطحینگری به معارف 69
ظهور خوارج در جنگ صفّین در سایۀ این عامل 72
ظهور فرقۀ مرجئه نتیجۀ کجفهمی و سطحینگری 75
عامل سوّم:جلوگیری از تدوین احادیث پیامبر 77
ارزیابی احادیث پیامبر 79
ارزش کتابت از دیدگاه قرآن 81
احادیثی از پیامبر در ضبط حدیث 82
افسانۀ نهی از تدوین حدیث و تاریخ آن 83
منع از تدوین حدیث انگیزۀ سیاسی داشت 84
فلسفۀ منع تدوین حدیث 86
نقض بخشنامه به وسیلۀ خلیفۀ اموی عمر بن عبد العزیز 90
نتایج ناگوار منع تدوین حدیث 91
عامل چهارم:احبار یهود و راهبان مسیحی 97
داوری ابن خلدون دربارۀ کتابهای تفسیر 99
راویان اساطیر در صدر اسلام 102
کعب الأحبار و مسألۀ تجسّم خدا 103
ابو هریره،بازگوکنندۀ افکار کعب 104
مجامله با خلیفۀ دوم 106
کعب در خلافت عثمان 108
پیشگویی از سلطنت بنیامیّه 109
رمز نفوذ فرهنگ بیگانه در مسلمانان 110
وهب بن منبه یمنی و مسأله جبریگری 111
تمیم بن اوس داری،افسانهسرای عصر خلافت 112
انگشت شیطان و پهلوی پیامبران 113
تمیمداری و داستان جسّاسه 115
عامل پنجم:برخورد با فرهنگهای بیگانه 118
دورههای سهگانۀ عصر ترجمه 120
عامل ششم:اجتهاد در برابر نصّ 126
درخواست قلم و کاغذ و مخالفت برخی از صحابه 128
منع سهم«المؤلّفة قلوبهم»129
آشنایی با اصطلاحات«قدریّه»،«معتزله»،«مرجئه»و«رافضه»131
نظر اهل حدیث در تفسیر لفظ«قدریه»134
مقصود از قدریّه کیست؟136
استمداد از یک خبر ضعیف 138
مرجئه و تفسیر این اصطلاح 140
دگرگونی در مفهوم ارجاء 143
مقصود از اعتزال و معتزلة چیست؟144
«رافضه»یک اصطلاح سیاسی است نه دینی 146
تیرههای اهل سنت و شیعه 149
بخش سوم:اصول عقاید اهل حدیث 151
کتابهای که پیرامون عقاید اهل حدیث نگارش یافته است 154
اصول عقاید اهل حدیث از زبان اشعری در 51 اصل 158
اصول عقاید اهل حدیث از ابو الحسین ملطی 167
گزینش پنج اصل از عقاید اهل حدیث 170
1-فرمانبرداری از فرمانروای ستمگر 171
اسلام و موقعیت فرمانروای عادل 172
مقصود از اولوا الامر چیست؟174
مشروعیّت حکومت در کودتا 176
اطاعت از حاکم ستمگر 179
براندازی حکومتهای جائرانه از نظر اهل حدیث 182
کشمکش میان عقیده و وجدان 187
2-عدالت یاران پیامبر 191
صحابه و صحابی کیست؟192
عدالت یاران پیامبر و کلمات اهل سنت 193
کنجکاوی در عدالت صحابی موجب کفر است؟!194
مصاحبت با پیامبر فضیلت است نه عدالتساز 195
یاران پیامبر در قرآن به دو گروه تقسیم میشوند 196
پیشگامان در ایمان و بیعتکنندگان زیر درخت 198
همراهان پیامبر با صفات ویژه 202
منافقان در میان اصحاب پیامبر 203
بیماردلان و افراد دهنبین 205
پیشتازان تا مرز ارتداد و چند گروه دیگر 206
عدالت صحابه در احادیث 213
عدالت صحابه در آینۀ تاریخ 215
توجیه خلافکاریهای صحابه از طریق اجتهاد 221
حدیث یاران من مانند ستارگانند 222
سخن ابو المعالی جوینی و نقد ابو جعفر نقیب 225
سخنی از امیر مؤمنان دربارۀ برخی از صحابه 229
3-ایمان به خلافت خلفای چهارگانه 231
آیا امامت از نظر اهل سنت از اصول است یا فروع؟233
آیا از پیامبر در مورد امامت نصّی وارد شده است؟235
ایمان به خلافت خلفا،از چه زمانی جزء اصول درآمد؟238
4-قضا و قدر الهی 245
تفسیر صحیح از قضا و قدر 246
بهرهگیری امویان از اعتقاد به قدر به معنی جبریگری 249
احادیثی پیرامون قضاء و قدر همگام با جبر 251
پیدایش قدریه،واکنشی در برابر عقیدۀ به جبر 255
بیداری برخی از محققان اهل سنت در مسألۀ قضا و قدر 256
احتجاج آدم بر موسی به وسیلۀ قدر در کتب حدیث 258
کشمکش میان وجدان و عقیده 259
قضا و قدر و پندار جبر 261
آزادی انسان و مسألۀ خلق افعال 262
رسالههایی دربارۀ قضا و قدر در سدۀ اوّل 265
5-صفات خبری 267
تقسیم صفات به خبری و غیرخبری 268
تفسیر اهل حدیث از صفات خبری ملازم با تجسیم است 269
خاتمه:نگاهی به تاریخ مذهب حنبلی 271
پیشوایی احمد بن حنبل در قلمرو عقاید 273
فرق اهل حدیث قبل از ریاست احمد بن حنبل 274
افول خورشید امامت احمد در عقاید 278
ظهور مکتب اشعری به جای مکتب احمد 279
احیای مکتب سلفیگری در قرن هشتم 280
خیزش جدید سلفیگری در قرن دوازدهم 283
ویرانگری آثار رسالت بهعنوان توحید و مبارزه با شرک 284
پیامی به سران حنابله 287
احتکار اسم اهل سنّت 291
همۀ مسلمانان سنت پیامبر را محترم میشمارند 292
فهرست مدارک و مصادر 293
فهرست مندرجات 295