ghaemiyeh.com
سرشناسه:انصاریان، حسین، ۱۳۲۳ -
عنوان قراردادی:صحیفه سجادیه. شرح
عنوان و نام پدیدآور:تفسیر و شرح صحیفه سجادیه جلد2/ حسین انصاریان.
مشخصات نشر:قم: دارالعرفان، ۱۳۸۹ -
مشخصات ظاهری:15ج.
فروست:مجموعه آثار؛ ۴۵، ۴۶، ۴۷، ۴۸، ۴۹، ۵۰، ۵۱، ۵۲، ۵۳، ۵۴، ۵۵، ۵۶، ۵۷، ۵۸، ۵۹ .
شابک:۹۰۰۰۰۰ریال:دوره978-964-2939-60-2: ؛ ج.۱978-964-2939-61-9: ؛ ج.۲978-964-2939-62-6: ؛ :ج.۳978-964-2939-63-3: ؛ :ج.۴978-964-2939-64-0: ؛ :ج.۵978-964-2939-65-7: ؛ :ج.۶978-964-2939-66-4: ؛ :ج.۷978-964-2939-67-1: ؛ :ج.۸978-964-2939-68-8: ؛ :ج.۹978-964-2939-69-5: ؛ :ج.۱۰978-964-2939-70-1: ؛ :ج.۱۱978-964-2939-71-8: ؛ : ج.۱۲ 978-964-2939-72-5 : ؛ ج.۱۳ 978-964-2939-91-6 : ؛ ج.۱۴ 978-964-2939-92-3 : ؛ ج.۱۵ 978-964-2939-93-0 :
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتابنامه.
موضوع:علیبن حسین (ع)، امام چهارم، ۳۸ - ۹۴ق.
موضوع:علیبن حسین (ع)، امام چهارم، ۳۸ - ۹۴ق. . صحیفه سجادیه -- نقد و تفسیر
شناسه افزوده:علیبن حسین (ع)، امام چهارم، ۳۸ - ۹۴ق. . صحیفه سجادیه. شرح
رده بندی کنگره:BP۲۶۷/۱/ع۸ص۳۰۴۲۲۲۵ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی:۲۹۷/۷۷۲
شماره کتابشناسی ملی: ۱۹۸۱۷۱۷
تفسیر و شرح صحیفه سجادیه جلد2
حسین انصاریان.
بسم الله الرحمن الرحیم
[«12»حَمْداً یُضِیءُ لَنَا بِهِ ظُلُمَاتِ الْبَرْزَخِ و یُسَهِّلُ عَلَیْنَا بِهِ سَبِیلَ الْمَبْعَثِ و یُشَرِّفُ بِهِ مَنَازِلَنَا عِنْدَ مَوَاقِفِ الْأَشْهَادِ یَوْمَ تُجْزَی کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ و هُمْ لاَ یُظْلَمُونَ» (1)
سپاسی که به سبب آن، تاریکیهای برزخ را بر ما روشن کند و به وسیلۀ آن، راه رستاخیز را بر ما آسان فرماید و به کمک آن، رتبههای ما را نزد گواهان روز قیامت بلند گرداند. روزی که هر وجودی، به خاطر آنچه مرتکب شده، پاداش داده شود و مورد ستم قرار نگیرد؛ روزی که هیچ دوستی، چیزی از عذاب را از دوستش دفع نکند و این گنهکاران حرفهای از جانب کسی یاری نشوند؛ سپاسی که از جانب ما، در پروندهای که کردار نیکان در آن رقم خورده و مقرّبان درگاهش گواهان آنند، به سوی اعلا علیّین بالا رود، سپاسی که چون دیدهها در قیامت خیره شود، سبب روشنی دیدۀ ما شود و هنگامی که چهرهها سیاه گردد، به
نورانیّت آن صورتهای ما به سپیدی رسد. سپاسی که ما را از آتش دردناک خدا آزاد و در جوار کریمانهاش جای دهد.
ظلمات چیست و برزخ کجاست؟
ظلمات جمع ظلمت است که بینوری چیزی است که باید نورانی باشد.
برزخ در لغت فصل بین دو شی است ولی به تعبیر آیات و روایات، فاصله از وقت مرگ تا قیامت است.
به عبارت دیگر: هرگاه علاقه انسان از طبیعت قطع شود پس در اوّل منزل عجایب عالم الهی است. در این عالم دو فرشتۀ سؤال کننده تمام خیر و شرّ انسان را در دنیا به صورت مناسب و غیر محدود میبینند.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
الْبَرزَخُ الْقَبْرُ وَهُوَ الثَّوابُ والعِقابُ بَیْنَ الدُّنْیا والآخِرَةِ. (1)
برزخ گور [همان جای انسان پس از مرگ] است و آن ثواب و عذاب بین دنیا و آخرت است.
جسم آدمی پس از مرگ رها گشته و پس از پراکندگی اجزای آن به طبیعت باز میگردد. نفس ناطقه انسانی که همان روح آدمی است پس از فرا رسیدن مرگ همچنان باقی است. روح پس از جدایی بدن به مرحلۀ تازهای از زندگی منتقل میگردد که زندگی برزخی نامیده میشود. او در عالم برزخ به سر میبرد تا این که رستاخیز برپا گردد و به سرای آخرت انتقال یابد.
روح هر انسانی دارندۀ بسیاری از رویدادهای دوران عمر است و حوادث زندگی
1) (1)
را به یاد دارد و ارواح دانشمندان علاوه بر خاطرههای عادی، دارای علوم و فنونی هستند که در دوران زندگی فرا گرفتهاند و با رویداد مرگ و جدا شدن روح آگاهی پیدا میکند و نیک و بدهای دنیای خود را، به یاد میآورد.
آیات و روایات بسیاری گویاست که نیّتها و باورهای درست و رفتارهای شایستۀ انسان، تجسّم مییابند و قلمرو زندگی صاحبان خود را در عالم برزخ روشن میکنند. و نیّتهای ناپاک و باورهای نادرست و رفتارهای ناشایسته با چهرههای تاریک تجسّم مییابد و عرصۀ زندگی صاحبان خود را در عالم برزخ تیره و تار میسازد.
اما برخی گفتهاند:
«مراد از ظلمتِ برزخ؛ ظلمتِ عمل و ظلمتِ بدن است که نور از نفس مجرّد قطع شود و آمادۀ رجوع به مادۀ اصلی شود.
برخی گفتهاند:
ظلمات به اعتبار شدّت ظلمت است.
برخی گفتهاند:
ظلمات عبارت از شداید روح در عالم برزخ با کنایه از آتش ظلمات است مانند آتش قیامت یا مکانی که در عالم مثال است.» (1)
«در روایات است که اشباحی که به نفوس تعلّق دارد در عالم برزخ هستند و جسم نیستند، ولی میخورند و میآشامند و در جلسات حلقه حلقه مینشینند و سخن میگویند و بهره میبرند و گاهی در فضای بین زمین و آسمانند و یکدیگر را
1) (1)
میشناسند و ملاقات میکنند.
این اشباح واسطهای بین دو عالم هستند نه جسم مادّیند و نه موجود مجرّد و لطیفند. و این عالم عالمی است بسیار گسترده و ساکنان آن عالم با یکدیگر در لطافت و تیرگی و زیبایی و زشتی صورت، تفاوت فراوانی دارند. بدنهای مثالی آنان حواس ظاهریّه و باطنیّه را دارند. از لذایذ جسمی و روحی متنعّم و از دردهای بدنی ناراحت میشوند.» (1)
حالِ انسان در زندگی برزخی بسیار شبیه به حال کسی است که برای رسیدگی اعمالی که از وی سر زده به یک سازمان قضایی احضار میشود و مورد بازجویی قرار گرفته، به تنظیم و تکمیل پروندهاش بپردازند، آنگاه در انتظار محاکمه در بازداشت به سر برد. در عالم برزخ زمان مطرح نیست و کوتاهی یا طولانی بودن برخورداری از نعمتها یا سختیها معنا ندارد. اما فراز و فرود در شدّت یا ضعف نعمتها و یا سختیها در آن عالم میباشد.
علّامه طباطبایی مینگارد:
«روح انسان در برزخ، به صورتی که در دنیا زندگی میکرد به سر میبرد، اگر از
1) (1)
نیکان است از سعادت و نعمت و جوار پاکان و مقرّبان درگاه خدا برخوردار میشود و اگر از بدان است در نقمت و عذاب و مصاحبت شیاطین و پیشوایان ضلال میگذراند.
خدای متعال در وصف حال گروهی از اهل سعادت میفرماید:
وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ * فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ وَیَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِم مِن خَلْفِهِمْ أَلاَّ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ » (1)
و هرگز گمان مبر آنان که در راه خدا کشته شدند مردهاند، بلکه زندهاند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند. * در حالی که خدا به آنچه از بخشش و احسان خود به آنان عطا کرده شادمانند و برای کسانی که از پی ایشانند و هنوز به آنان نپیوستهاند [ و سرانجام به شرف شهادت نایل میشوند ] شادی میکنند که نه بیمی بر آنان است ونه اندوهگین میشوند.
در وصف حال گروهی دیگر که در زندگی دنیا از مال و ثروت خود استفاده مشروع نمیکنند میفرماید:
حَتَّی إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ * لَعَلِّی أَعْمَلُ صَالِحاً فِیَما تَرَکْتُ کَلَّا إِنَّهَا کَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَی یَوْمِ یُبْعَثُونَ » (2)
[ دشمنان حق از دشمنی خود باز نمیایستند ] تا زمانی که یکی از آنان را مرگ در رسد، میگوید: پروردگارا! مرا [ برای جبران گناهان و تقصیرهایی که از من سر زده به دنیا ] بازگردان؛ * امید است در [ برابر ] آنچه [ از عمر، مال و ثروت در دنیا ] واگذاشتهام کار شایستهای انجام دهم. [ به او
میگویند: ] این چنین نیست [ که میگویی ] بدون تردید این سخنی بیفایده است که او گوینده آن است و پیش رویشان برزخی است تا روزی که برانگیخته میشوند.» (1)
«بدن برزخی و عذاب و نعمتهای آن جا را میتوان به گونهای به لذّت و یا نعمتهای موقع خواب تشبیه کرد. انسان در عالم رؤیا واقعاً یک رشته کارهایی را انجام میدهد، راه میرود، سخن میگوید، میاندیشد و... هرگاه این کارها را با زندگی عنصری و مادّی بسنجیم فاقد حقیقت خواهد بود ولی اگر از نسبتگیری و مقایسه صرفنظر کنیم، باید گفت: این کارها در ظرف رؤیا برای خود حقیقتی دارند؛ زیرا خوشیها، آرامشها و آلام و دردهای رؤیایی، برای خود خالی از یک نوع واقعیّت نیست.
چه بسا حالات انسان در خواب روی بدن عنصری نیز اثر میگذارد. حالا اگر یک چنین زندگی رؤیایی واقعیّت بیشتر و حقیقتی روشنتر پیدا کند، باید نام آن را زندگی برزخی نهاد. در آن جا مادّه و عنصر یا مولکول و اتم وجود ندارد ولی صورت تمام موجودات جهان بیآن که مادّه و وزنی در کار باشد موجود است.
به این خاطر دانشمندان میگویند:
در جهان برزخ، آثار مادّه از گرمی و سردی، از شیرینی و تلخی، شادمانی و غمگینی هست، هر چند خود مادّه وجود ندارد. در آن جا خوردن و آشامیدن، سماع و استماع و دیدن وجود دارد. اگر چه از مادّهای که این امور در زندگی ما بر آن توقّف دارد، خبری نیست.
پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله در جنگ بدر دستور داد که کشتههای قریش را به چاهی
1) (1)
بریزند سپس بر سر چاه ایستاد و به آنان خطاب کرد و فرمود:
آیا آنچه را که خدای شما وعده کرده حقیقت داشت؟
مسلمانان گفتند: آنان مردگانند و چگونه با آنان سخن میگویید.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: شما از آنان شنواتر نیستید، آنان میشنوند، ولی اجازه سخن گفتن ندارند.» (1)
مواقف الاشهاد یا جایگاه گواهان در آخرت برگرفته از آیات سورۀ غافر است که میفرماید:
إِنَّا لَنَنصُرُ رُسُلَنَا وَالَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَیَوْمَ یَقُومُ الْأَشْهَادُ * یَوْمَ لاَ یَنفَعُ الظَّالِمِینَ مَعْذِرَتُهُمْ وَلَهُمُ اللَّعْنَةُ وَلَهُمْ سُوءُ الدَّارِ » (2)
بیتردید ما پیامبران خود و مؤمنان را در زندگی دنیا و روزی که گواهان [ برای گواهی دادن ] به پا ایستند، یاری میکنیم. * همان روزی که عذرخواهی ستمکاران سودشان ندهد و برای آنان لعنت خدا و سرای سخت و بدی است.
به راستی، اگر در این روز سخت یعنی همان روزی که هر کس به کار خویش مشغول است و کسی را یارای دور ساختن عذاب از خود و دیگران نیست؛ پرده ستاریت حق تعالی آویخته نشود ما بندگان با رسوایی چه خواهیم کرد!
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد آه اگر از پی امروز بود فردایی
(حافظ شیرازی)
مواقف جمع موقف و مکان وقوف است. و اشهاد جمع شاهد یا شهید یعنی گواه و ناظر در گواهی دادن و آگاه بر چیزی باشد. و مراد از اشهاد دانایانی است که نمایان برای شهادت بر مردم قیام کنند مانند ملائکه و انبیاء و مؤمنان و یا حاضران و شهیدان که ایشان اهل موقف هستند.
عجلی گوید: به امام باقر علیه السلام گفتم: مراد از کلام خدای تبارک و تعالی:
وَکَذلِکَ جَعَلْنَاکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَدَاءَ عَلَی النَّاسِ وَیَکُونَ الرَّسُولُ عَلَیْکُمْ » (1)
و همان گونه [ که شما را به راه راست هدایت کردیم ] شما را امتی میانه [ ومعتدل و پیراسته از افراط و تفریط ] قرار دادیم تا [ در ایمان، عمل، درستی و راستی ] بر مردم گواه باشید و پیامبر هم گواه بر شما باشد.
شهدا کیانند؟ حضرت فرمود:
«ما امت وسطیم و ما شاهدان خدا بر مردم و حجّت او بر زمین هستیم.» (2)
برخی گفتهاند:
مراد از مواقف اشهاد اهل قیامت است چون افعال زشت پوشیده را در دنیا مشاهده میکنند.
برخی گفتهاند:
آنان ملائکۀ ناظر افعال عبادند که در روز قیامت برانگیخته میشوند.
برخی گفتهاند:
آنان که از عذاب ایمن هستند.
برخی گفتهاند:
مقصود ائمهاند که شاهد بر اعمال بندگان هستند. (1)
«اَللَّهُمَّ وَ إِذْ سَتَرْتَنِی بِعَفْوِکَ وَ تَغَمَّدْتَنِی بِفَضْلِکَ فِی دَارِ الْفَنَاءِ بِحَضْرَةِ الْأَکْفَاءِ فَأَجِرْنِی مِنْ فَضِیحَاتِ دَارِ الْبَقَاءِ عِنْدَ مَوَاقِفِ الْأَشْهَادِ مِنَ الْمَلاَئِکَةِ الْمُقَرَّبِینَ وَ الرُّسُلِ الْمُکَرَّمِینَ وَ الشُّهَدَاءِ وَ الصَّالِحِینَ» (2)خدایا! اکنون که مرا به پرده گذشت و عفوت پوشاندی و در این جهان فانی، احسانت را در برابر مردم شامل حال من فرمودی، پس مرا از رسواییهای جهان ابدی، در برابر اهل محشر که عبارتند از فرشتگان مقرّب و پیامبران بزرگوار و شهدا و شایستگان پناه ده.
آخرت هر انسانی بازتاب زندگی دنیای اوست و آنچه را که در جایگاه آخرت مشاهده میکند و هر پاداش یا کیفری را که میبیند انعکاس عقاید و باورها و اندیشهها و اخلاق و گفتار او در دنیا است. گذر از صراط آخرت نیز برای هر انسان وابسته به این است که در این جهان، راه زندگی را چگونه پیموده و کدام راه و رسم را برگزیده است.
صراط مستقیم به این معنا است که به معرفت و شناخت خداوند و آیین و رسم سپاسگزاری از نعمتهای انبوه پروردگار خویش نایل گردیده و به وظیفه بندگیاش
پایبند بوده و منزلت انسانی خود را حرمت نهاده است؛ در جهان دیگر راه رستاخیز را به آسانی میپیماید و به رستگاری جاودانه دست مییابد.
حضرت علی علیه السلام در مناجات شعبانیه به محضر خداوند متعال عرضه میکند:
الهی قَدْ سَتَرْتَ عَلیَّ ذُنُوباً فِی الدُّنیا وَأَنَا احْوَجُ إلی سَتْرِها عَلَیَّ مِنْکَ فی الأُخْری، الهی قَدْ أَحْسَنْتَ الیَّ اذْ لَمْ تُظْهِرْها لِأَحَدٍ مِنْ عِبادِک الصّالِحینَ، فَلا تَفْضَحْنی یَوْمَ القِیامَةِ علی رُؤوسِ الأشْهادِ. (1)
خدای من! گناهانم را در دنیا پردهپوشی کردی که به پردهپوشی آن در آخرت محتاجترم. خدای من! به من نیکی کردی؛ زیرا گناهانم را بر هیچ یک از بندگان شایستهات آشکار نکردی پس در روز رستاخیز در حضور گواهان بر اعمال و فرشتگان و پیامبران و امامان و صالحان رسوایم مساز.
این فراز از دعا یَوْمَ تُجْزَی کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ و هُمْ لاَ یُظْلَمُونَ برگرفته از آیهای در سورۀ جاثیه است که فرمود:
وَلِتُجْزَی کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ وَهُمْ لاَ یُظْلَمُونَ » (2)
و تا هر کس در برابر اعمالی که انجام داده است، پاداش یابد و آنان مورد ستم قرار نمیگیرند.
سراسر عالم نشان میدهد که آفرینندۀ جهان آن را بر محور حق قرار داده و در همه جا حق و عدالت حاکم است. آنها که هماهنگ با این قانون حق و عدالت حرکت میکنند باید از برکات عالم هستی و الطاف الهی بهرهمند شوند و آنها که بر
ضد آن گام برمیدارند باید طعمۀ آتش سوزان و قهر و غضب خداوند شوند و عدالت این را ایجاب میکند.
خلقت عالم با حق بوده و خداوند برای خلقت آنها هدفی ثابت قرار داده و آفرینش هدفمند این بوده که هر نفسی در مقابل آنچه مرتکب شد جزا داده شود، اگر طاعت کرده ثواب بیند و اگر معصیت کرده عقاب شود و این جزا مطابق عدل خواهد بود، جزای آنها همان عمل آنهاست، در نتیجه باید از سوء سابقه ترسید نه سوء عاقبت، آنچه بر ستمگران از عذاب آتش و سختیها میرسد نتیجه اعمال آنها در دنیاست یعنی ظلمشان سابقه در دنیا دارد و آیات دلالت دارد که منشأ عذاب آخرت، جهل و دوری از یادگیری حکمت است.
ثواب و عقاب در آخرت به نفس و اعمال و اخلاق خوب و ناپسند است. پس لذّت و درد و نعمت و بهشت و آتش در آخرت، نفس صورتهای اعمال و آثار است.
عذابهای الهی برای مجرمان از باب انتقام نیست و درد و شدّت از امور خارج از ذات و صفات مترتّب بر آنها نیست، بلکه کارهای قبیح واقع در دنیا به خاطر ضمیر و نیّات نادرست آنهاست که فطرت اصلی آنها را، منحرف کرده است.
چون حجاب برداشته شود، در قبر صور اشکال را با معانی مشاهده کند. و اوّلین چیزی که مطابق با عمل میبیند عقربها و مارهایی است که در پیرامون او هستند که صفات و تخیّلات اویند، اکنون صورت آنها کشف شده است و او در فکر راه فرار از این صحنههاست چگونه میتواند از نفسانیّات خود و لازمۀ آنها بگریزد.
بنابراین کسی که ذرّهای ایمان در او باشد از آتش نجات یابد و اعمال حسنۀ او به صورت لذّت مانند: حوریه، غلمان و جنّت و رضوان است و حقیقت این صور، مخفی در باطن است که در قیامت با رفع حجاب آشکار میشود.
آثار باقیمانده ایمان و عمل صالح و گناه، انسان را در حدّ و مرز جاذبۀ کلی حق و
شعاع آن نگاه داشته گرچه سنگینی و آلودگی به گناه او را رها نمیکند.
نیروهای معنوی برتر به شفاعت آن برمیخیزند و بیش از استحقاق او را به سوی خویش میکشانند و از آلودگی گناه و تاریکی آن پاک و روشنش میسازند و اگر با اصرار بر گناه و تکرار آن خطرات، آدمی از حرکت به سوی خیر و حق باز ایستد و از جاذبۀ آن دور نگه داشته شود از رحمت برخوردار نمیگردد.
مراد از نفس، حقیقت انسان است که در دنیا، بدن مادّی به عنوان ابزار فعل آن است و در هنگام مرگ تعلّقش از آن قطع شده و به عالم دیگر سفر میکند.
و خداوند در وصف این حال میفرماید:
یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعِی إِلَی رَبِّکِ رَاضِیَةً مَرْضِیَّةً * فَادْخُلِی فِی عِبَادِی * وَادْخُلِی جَنَّتِی » (1)
ای جان آرام گرفته و اطمینان یافته! * به سوی پروردگارت در حالی که از او خشنودی و او هم از تو خشنود است، باز گرد. * پس در میان بندگانم درآی * و در بهشتم وارد شو.
این اصطلاح از نفس در دین، «روح» گفته میشود و در قرآن، روح به این معنا است.
روح موجودی آسمانی است که به دلیل شرافتش به خداوند نسبت داده شده است، این موجود آسمانی مانند فرشتگان دارای وجودی مستقلّ است. او پس از رشد و کمال جسم که تسویه نام گرفته، خلقتی دیگر در او ایجاد میشود و آفرینش دوّم، چیزی جز ایجاد حیات انسانی نیست که توسّط روح صورت میگیرد. پس از
1) (1)
تعلّق روح به بدن، حقیقت انسان شکل میگیرد که این حقیقت، در زبان قرآن «نفس» است.
از دیدگاه اهل لغت «نفس» همان روحی است که هستی و حیات جسد به آن وابسته است، مراد از نفس همان روح است که حیات و هستی جسد و بدن وابسته به آن میباشد و هر انسانی به آن، نفس اطلاق میگردد و حتی حضرت آدم علیه السلام ، زن باشد یا مرد در این مورد مساوی است و هر شیئی به ملاحظه ذاتش، نفس شیء گفته میشود و نیز گفته میشود کسی که دارای نفس است یعنی صفات پسندیده داشته، دارای ذکاوت و سخاوت است.
نفس میتواند معانی گوناگونی داشته باشد:
1 - نفس به معنای شخص.
2 - نفس به معنای روح. در مورد انسانی که مالک بر نفس خویش باشد، کلمۀ نفس بر او اطلاق میگردد.
از برخی عارفان چنین نقل شده است:
ادلۀ قطعی وجود دارد که مراد از نفوس همان ارواحی باشد که هستی انسانها به آنها قائم است و این ارواح اوّلین مخلوق خداست.
چنان که از پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله نیز نقل شده است که:
أوَّلُ ما ابْدَعَ اللّهُ سُبْحانَهُ وَتَعالی هِیَ النُّفُوسُ المُقَدَّسَةُ المُطَهَّرَةُ فَاَنطَقَها بِتَوْحیِدِه ثُمَّ خَلَقَ بَعْدَ ذلِکَ سائِرَ خَلْقِهِ [
واِنَّها خُلِقَتْ لِلبَقاء وَلَمْ تُخْلَقُ لِلفَناءِ ]
لِقَولِهِ ما خُلِقْتُمْ لِلفَناءِ بَلْ خُلِقْتُم لِلْبَقاء وَإنَّما تُنْقَلُونَ مِنْ دارٍ الی دارٍ [
وَاِنَّها فِی الأَرْضِ غَرِیبَةٌ وَفِی الأبْدانِ مَسْجُونَةٌ ] (1)
1) (1)
میباشد پس خداوند بعد از آفرینش، آنان را به سخن درآورد و آنان اقرار به توحید خداوند کرده، سپس سایر مخلوقات را آفرید و به یقین، این ارواح برای بقا آفریده شدهاند نه برای فنا، چنانکه پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله خطاب به انسانها میفرماید:
شما ای انسانها برای فنا آفریده نشدهاید، بلکه برای بقا به وجود آمدهاید و تنها کاری که انجام میدهید، این است که از منزل دنیایی به منزل ابدی آخرت حرکت میکنید و این که ارواح شما در روی زمین غریب بوده و در قالب بدنها، زندانی محسوب میشوند.
3 - جسم صنوبری.
4 - نفس حیوانی که عبارت از حقیقت روح بوده که جز خداوند از مخلوقات بر حقیقت او آگاهی ندارد.
5 - جسم لطیف که داخل در ظرف بدن بوده مثل آب که داخل درخت است.
6 - جوهر بخاری و لطیف که منشأ پیدایش حیات و هستی و گرما و حرکت ارادی در یک موجود است و آن جوهری است که در بدن اشراق دارد و به هنگام موت از بدن خارج میگردد.
لذا دانشمندان تصریح کردهاند که: رابطه و وابستگی نفس یعنی روح در انسان بر سه نوع است:
اول: روشنایی و رابطۀ آن در جمیع حالات بدن انسان در ظاهر و باطن برقرار است؛ و آن حالت بیداری است.
دوم: رابطه و روشنایی آن از ظاهر بدن قطع میشود نه باطن آن؛ و آن حالت خواب است.
سوم: به طور کلی رابطه و روشنایی آن از بدن انسان قطع میگردد؛ و آن حالت مرگ است.
7 - نفس، جوهر روحانی است ک نه جسم است و نه حالت و خاصیت جسمانیت را دارد، نه داخل در بدن است و نه خارج از آن، تنها یک نوع رابطهای با اجساد دارند، مثل: رابطه عاشق با معشوق.
8 - نفس یعنی خون.
9 - نفس امّاره: نفس در آیات قرآنی نیز به معنای نفس امّاره هم آمده است: وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوَی» (1)
برخی گفتهاند:
جزا دادن در برابر کسب، اشاره به این است که: دادن حسنه در برابر طاعت و عذاب در مقابل گناهان ظلم نیست، بلکه عین عدل است.
هر که هوای نفسش را در تجاوز به حدود الهی و انجام شهوات قرار دهد گناهان در قلب او تأثیر گذارد و موجب اعراض از خداوند میگردد. (2)
[«16»حَمْداً نُزَاحِمُ بِهِ مَلاَئِکَتَهُ الْمُقَرَّبِینَ و نُضَامُّ بِهِ أَنْبِیَاءَهُ الْمُرْسَلِینَ فِی دَارِ الْمُقَامَةِ الَّتِی لاَ تَزُولُ و مَحَلِّ کَرَامَتِهِ الَّتِی لاَ تَحُولُ «17»وَالْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی اخْتَارَ لَنَا مَحَاسِنَ الْخَلْقِ وَأَجْرَی عَلَیْنَا طَیِّبَاتِ الرِّزْقِ]
سپاسی که به وسیلۀ آن، همدوش فرشتگان شویم و در پیشگاه رحمتش جای را بر آنان تنگ کنیم و به سبب آن، در سرای جاودانی که از بین نمیرود و محل کرامتش که دگرگونی نمیپذیرد با پیامبران مرسل همراه شویم. و سپاس مخصوص خداست که زیباییهای آفرینش را برای ما برگزید و روزیهای پاکیزه را به سوی ما روان ساخت.
حقیقت وجود آدمی همان نفخۀ دمیده شده خداوند در جان اوست. در جلالت و منزلت آدمی همین بس که خداوند او را به صورت معنوی و ملکوتیاش آفریده و خلافت و معرفت و استعداد خویش را به او بخشیده است. وجود آدمی جامع تمام تضادّها است، چرا که مظهر جمال و جلال الهی است. حقیقت انسانی برتر از هستی و دارای ظهورات گوناگون است. و به حسب جامعیّت آینۀ حق است.
چنانکه حق جامع جمیع اسماست انسان نیز جامع و مظهر تامّ حق است.
آفرینش آدمی در نیکوترین غالب و زیباترین چهره مقرّر شده است. نیکویی و زیبایی آدم از آن جهت است که خداوند، آدم را با اعضای هماهنگ و دقیق مجهّز
کرده که میتواند کارهای گوناگون و شگفتانگیزی انجام دهد که هیچ یک از جانداران دیگر، توان انجام دادن آنها را ندارد و این چهرۀ برتر در زندگی روحی و مادّی و ابعاد گوناگون، ممتاز است.
از این رو راویان و عارفان از پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله نقل کردهاند که:
ان اللّه عزَّوَجَلَّ خَلَقَ آدمَ علی صُورَةِ الرَّحْمن. (1)
خداوند آدمی را بر چهرۀ رحمانی خویش آفریده است.
و همچنین رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
رأیتُ رَبِّی لَیْلَةَ المِعْراجِ فِی احْسَنِ صُوَرِهِ. (2)
در شب معراج پروردگارم را با چشم دل در زیباترین و نیکوترین صورت معنوی و ملکوتی دیدم.
امیر مؤمنان علیه السلام میفرماید:
الصُّورَةُ الاِنْسانِیَةُ هِیَ اکْبَرُ حُجَجِ اللّهِ عَلی خَلْقِهِ وَ هِیَ الکِتابُ الَّذی کَتَبَهُ بِیَدِهِ وَ هِی الهَیْکَلُ الّذی بَنَاهُ بِحِکْمَتِهِ وَ هِی مَجْمُوعُ صُوَرِ العالَمینَ وَ هِیَ الْمُخْتَصَرُ مِنَ اللُّوحِ المَحْفُوظِ وَ هِیَ الشاهِدَةُ عَلی کُلِّ غائبٍ وَ هِیَ الْحُجَّةُ عَلَی کُلِّ جاحِدٍ وَ هِیَ الطَّریقُ الْمُسْتَقِیمُ إلی کُلِّ خَیْرٍ وَ هِیَ الجِسْرُ الْمَمْدُودُ بَیْنَ الْجَنَّةِ وَالنّارِ. (3)
چهرۀ انسان که بزرگترین حجّت خداوند بر آفریدگان اوست همان کتابی است که با دست جلال و جمالش نگاشته است و پیکر تناوری است که بر اساس حکمتش بنا نهاده و چهرۀ هر دو جهان است که دارای غیب و شهود و
مادّه و معناست. چکیدهای از لوح محفوظ و گوهری که گواه هر نهان است. و دلیل ناروایی سخن هر ناشناخته و نپذیرنده است. و او راه راست به سوی هر نیکی و پل ارتباطی بین بهشت و دوزخ است.
حکیم و فیلسوف بزرگ حاج ملاهادی سبزواری دربارۀ آفرینش رحمانی آدم، از عارفی نقل میکند:
«خداوند اراده نمود که ذاتش را در صورت جامع نمایان کند. پس خود را در صورت انسان قرار داد. و اراده نمود که اسما و صفات و افعالش را در صورت کامل ظاهر سازد آنها را در صورت عالم قرار داد، پس او در دو آینه نمایان میشود.» (1)
گاهی مراد هیئت ادراکی و حواس است چون انسان اشرف مخلوقات است.
پس خداوند در کاملترین صورت خلق نموده است.
محاسن بدنی سه گونه است:
الف) صورت نیکو که در آیۀ:
1) (1)
وَصَوَّرَکُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَکُمْ » (1)
و شما را صورتگری کرد و صورتهایتان را نیکو گردانید.
به آن اشاره شده است.
ب) قامت نیکو و مناسب که در آیات:
لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ » (2)
که ما انسان را در نیکوترین نظم و اعتدال و ارزش آفریدیم.
ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبَارَکَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ » (3)
سپس او را با آفرینشی دیگر پدید آوردیم؛ پس همیشه سودمند و بابرکت است خدا که نیکوترین آفرینندگان است.
آمده است.
ج) حالتهای گوناگون مانند: نشستن و ایستادن و خوابیدن و فعّالیّت و...
و اگر مراد از حسن خُلق، همان صفات نیک باطنی اخلاقی باشد، پس حق تعالی انسان را با ترکیبهای مختلف روحی و جسمی و عقل و احساس آفریده که مانند عالمی کوچک است، چون میخورد و میآشامد و حرکت و احساس میکند؛ مانند گیاهان است و چون حقیقت اشیا را درک میکند؛ مانند حیوان است و چون جامع معانی فوق است همانند فرشته است.
خداوند برای او بهترین اخلاق را خواسته است و خُلق در این جا هیئت راسخ در نفس است که افعال بدون فکر و روش به راحتی صادر میشود.
خَلق و خُلق دو کلمهاند که با هم استعمال میشوند، وقتی گفته میشود: فلانی
حسن خلق دارد یعنی ظاهر و باطنش نیکوست. پس از خَلق ارادۀ ظاهر و از خُلق ارادۀ باطن میشود. (1)
انَّ احْسَنَ الحَسَنِ الْخُلْقُ الحَسَنُ. (2)
همانا نیکوترین نیکیها اخلاق نیک است.
این موضوع به قدری اهمیت دارد که امام علی علیه السلام فرمود:
عُنْوانُ صَحیفةَ المُؤْمِنِ حُسْنُ خُلْقِهِ. (3)
سرلوحه نامۀ مؤمن خوش خویی است.
این فراز دعا برگرفته از آیات سورۀ غافر است که میفرماید:
اللّهُ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ قَرَاراً وَالسَّماءَ بِنَاءً وَصَوَّرَکُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَکُمْ وَرَزَقَکُم مِنَ الطَّیِّبَاتِ ذلِکُمُ اللّهُ رَبُّکُمْ فَتَبَارَکَ اللّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ » (4)
خداست که زمین را برای شما جایگاه امن و آسایش آفرید و آسمان را بنایی [ محکم و استوار ] ساخت و شما را صورتگری کرد و صورتهایتان را نیکو گردانید و از چیزهای پاکیزه [ ای که با طبیعت شما هماهنگ است ] به شما روزی داد. این است خدا پروردگار شما، پربرکت است خدا پروردگار جهانیان.
خدا پس از آن که ما را آفرید و از روح خود در ما دمید به برآوردن نیازهای ما پرداخت، تا آرزوهایمان را که هر یک فکر و روح ما را به خود مشغول میدارد و خاطرمان را پریشان میسازد، برآورد.
از این رو؛ روزیهای پاک و پاکیزه را به سوی ما روان ساخت.
خداوند متعال میفرماید:
وَأَنْزَلَ مِنَ الْسَّمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الَّثمَرَاتِ رِزْقاً لَکُمْ فَلاَ تَجْعَلُوا للّهِِ أَنْدَاداً وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ » (1)
و از آسمان، آبی [ مانند برف و باران ] نازل کرد و به وسیله آن از میوههای گوناگون، رزق و روزی برای شما بیرون آورد؛ پس برای خدا شریکان و همتایانی قرار ندهید در حالی که میدانید [ برای خدا در آفریدن و روزی دادن، شریک و همتایی وجود ندارد ].
معنای رزق را هر موجودی به درک فطری خود با آن آشناست.
یکی از معانی رزق بخشش است؛ مانند آن که میگویند پادشاه به لشکریانش رزق میدهد مقصود مواد غذایی و خوراک است. دامنۀ معنای رزق با گذشت زمان گسترده شده و هر گونه مواد غذایی را که به آدمی میدهند، خواه دهندۀ آن شناخته شده باشد یا نه، شامل میشود.
رزق، بخششی است که به میزان تلاش آدمی میرسد هر چند دهندۀ آن ناشناخته باشد، سپس معنای آن گستردهتر شده و به معنای هر سودی است که به آدمی میرسد. اگر چه خوراک آدمی نباشد برای همین همۀ سرمایههای زندگی
1) (1)
مانند: مال و مقام و خویشاوندان و یاران و فرزندان و زیبایی و دانش و آگاهی و نظیر اینها، رزق هستند.
رزق به آن مقدار روزی گفته میشود که مورد استفادۀ روزی خوران قرار میگیرد خواه خوراکی باشد یا معنوی، مانند آفریدن، مشیّت و تدبیر و مانند اینها که مخصوص خداست.
آنچه را انسان از راه حلال به دست میآورد رزق خداوند است. بنابراین ابزارهای نامشروع و گناهساز، رزق خداوند نیست چرا که خداوند هیچ گاه گناه بندگانش را به خود نسبت نمیدهد.
آیۀ شریفۀ:
وَالَّذِینَ إِذَا فَعَلُوا فَاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَکَرُوا اللّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَمَن یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللّهُ وَلَمْ یُصِرُّوا عَلَی مَا فَعَلُوا وَهُمْ یَعْلَمُونَ » (1)
و آنان که چون کار زشتی مرتکب شوند یا بر خود ستم ورزند، خدا را یاد کنند و برای گناهانشان آمرزش خواهند؛ و چه کسی جز خدا گناهان را میآمرزد؟ و دانسته و آگاهانه بر آنچه مرتکب شدهاند، پا فشاری نمیکنند.
اشاره به همین نکته است.
رزق طیّب همان رزق حلال است و طبیعت سالم آدمی، پاکیزۀ آن را میپسندد و ملاک حلال بودن شرعی نیز همین است که در سورۀ اعراف فرمود:
وَیُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبَاتِ وَیُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبَائِثَ » (2)
و پاکیزهها را بر آنان حلال مینماید و ناپاکها را بر آنان حرام میکند.
حلال شرعی تابع حلال فطری است؛ زیرا دین خداوند بر طبیعت فطرتهای
آدمیان است. خداوند آدمی را به ابزارهای تغذیۀ کارآمد و ظریف مجهّز کرده است و موجوداتی از زمینیان مانند حیوانات و گیاهان را با ماندگاری زندگی سازگار کرده است.
طبیعت سالم آدمی نیز بدون نفرتی به سوی آنها کشش دارد و به همین دلیل هر چیزی که طیّب است از نظر شرع حلال است.
همان طور که جسم آدمی برای بقای خود نیاز به خوراک و غذا دارد، روح او نیز برای رشد حیات طیّبۀ معنوی خود حتی بعد از دنیا به روزی معنوی نیاز دارد از این رو حق تعالی دربارۀ شهیدان فرمود:
وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ » (1)
و هرگز گمان مبر آنان که در راه خدا کشته شدند مردهاند، بلکه زندهاند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند.
پس رزق، محدود به روزی مادّی نیست بلکه کمالات معنوی نیز خوراک انسان و ضروری او برای استمرار زندگی معنوی در دنیا و آخرت است. و چون انسان مشتمل بر مادّه و روح است، هنگامی که انسان از خداوند متعال درخواست گشایش در روزی میکند باید گشایش در روزی مادّی و معنوی را به طور جمعی مورد توجّه قرار دهد.
امیرمؤمنان علیه السلام در بیان ملکوتی خود تداوم در توجّه به حق را رزق همیشگی جانها برشمرده است:
1) (1)
مُداوَمَةُ الذِّکْرِ قُوْتُ الأَرْواحِ وَمِفْتاحُ الصلاح. (1)
مداومت بر ذکر، خوراک روح و کلید صلاح و پاکی است.
انسان در خواهش روزی معنوی هیچ محدودیّت ندارد؛ زیرا ظرف وجود انسان از جهت روح و باطن مجرّد است و میتواند سیر معنوی بیپایان داشته باشد. پس روزی معنوی او نیز میتواند نامحدود باشد.
خداوند حکیم رزق مادّی بندگانش را بر پایۀ حکمت تنظیم نموده است و به هر کس به فراخور حالش روزی میدهد و در روزی معنوی نیز این چنین تقدیر نموده که بندۀ مؤمن در راه قرب و وصالش به اندازۀ توان، موانع را کنار زده و ظرف وجود خود را گسترش دهد و قابلیّت خود را برای پذیرش حق و روزی معنوی بیشتر نماید.
واقعیّت روزی گسترده این است که در دعا بخواند:
خدایا! به من گشایش بده تا نیازمند نباشم نه آن که افزونتر از نیازم باشد.
ولی گستردگی در روزی معنوی بیپایان است، چرا که خداوند متعال حقیقت بیپایان است و روزی بیپایان نمیتواند چیزی جز رسیدن به آن حقیقت باشد.
انسان در سیر معنوی خود به جایی میرسد که حق، خوراکش میشود و چیزی جز حق نمیتواند او را سیر کند.
مراد از طیّبات، آنچه را پاک باشد گویند، مگر در کتاب و حدیث دلیلی بر حرمت باشد.
برخی گفتهاند:
1) (1)
هر چه که لذیذ و خوش طبع و مناسب اهل جوانمردان و اخلاق پسندیده باشد.
برخی گفتهاند:
آنچه را که طبع سالم خبیث نداند و متنفّر از آن نباشد.
و آیۀ شریفه میفرماید:
وَیُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبَاتِ وَیُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبَائِثَ » (1)
و پاکیزهها را بر آنان حلال مینماید و ناپاکها را بر آنان حرام میکند.
رزق در لغت، عطا و سهمی است که بخشیده شود.
اشاعره گویند: آنچه را زنده نفع ببرد چه تغذیه باشد یا غیره، مباح باشد یا حرام.
و برخی گفتهاند:
مواد پرورشی حیوانات از غذا و مشروبات است.
معتزله معتقدند:
آنچه را که حیوان انتفاع ببرد و کسی را منع از آن نیست. پس حرام رزق نیست که از آیۀ:
مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنْفِقُونَ » (2)
از آنچه به آنان روزی دادهایم، انفاق میکنند.
استفاده کردهاند که: استناد رزق به نفس اشاره به حلال و طیّب و دائم است و حرام مدحی ندارد.
به اتفاق نظر معتزله و اشاعره، رزق اعم از غذاست و سود بردن کنونی هم در آن
شرط نشده است.
رزق در دعا اعم از جسمانی و روحانی است. انسان از بدن و روح است. همان طور که بدن محتاج به کمال و نیرومند شدن است؛ روح هم نیازمند به نیرویی مناسب است که به کمال برسد و آن علم و معرفت میباشد که با تابش نور بر وجود هر کسی بر اساس شناخت آیات و نشانههای عقل او را نصیبی میرسد.
اطلاق طعام بر غذای روحانی هم معنایی شایع است.
رسول اللّه صلی الله علیه و آله فرمود:
أَبِیتُ عِنْدَ رَبِّی یُطْعِمُنی وَ یَسْقِینی. (1)
من نزد پروردگارم با غذا و نوشیدنی شب را میگذرانم.
بدون شک این شراب معرفت و محبّت و نورانیّت از انوار عالم غیب است.
اولین رزقی که خداوند روزی بنده میکند، نفسهای معیّن است و حق این نعمت این است که در بالاترین امور صرف کند و در بهترین راه انفاق کند که تقرّب به خداست.
تفسیر قمی از امام باقر علیه السلام نقل کرده: امام در تفسیر آیۀ رَزَقْنَاهُم مِنَ الطَّیِّبَاتِ فرمود:
وَ الرِّزْقُ الطَیِّبُ الْعِلْمُ. (2)
روزی پاکیزه، علم است.
احمد بن ابی نصر میگوید: به امام رضا علیه السلام عرض کردم:
جُعِلْتُ فِداکَ ادْعُواللّهَ عَزَّوَجَلَّ أَنْ یَرْزُقَنِی الحَلالَ، فَقالَ: اتَدْرِی مَا الحَلالُ؟ فَقُلْتُ: جُعِلْتُ فِداک، أَمَّا الَّذی عِنْدَنَا فَالکَسْبُ الطَیِّب، فَقالَ: کانَ عَلیُّ بن الحسین علیهما السلام یَقُول: الْحَلالُ قُوْتُ الْمُصْطَفِینَ وَلکن قُلْ: اسْأَلُکَ مِنْ رِزْقِکَ الوَاسِعِ. (1)
فدایت شوم، من دعا میکنم خدای عزوجل روزی حلال به من دهد. حضرت فرمود: میدانی روزی حلال چیست؟ عرض کردم، فدایت شوم تا جایی که میدانیم کاسبی پاک است. حضرت فرمود: امام سجاد علیه السلام همیشه میفرمود:
روزی حلال رزق برگزیدگان (خداوند) است. اما تو در دعای خود بگو:
خدایا! من از روزی گستردهات درخواست میکنم.
1) (1)
[«18»وَجَعَلَ لَنَا الْفَضِیلَةَ بِالْمَلَکَةِ عَلَی جَمِیعِ الْخَلْقِ فَکُلُّ خَلِیقَتِهِ مُنْقَادَةٌ لَنَا بِقُدْرَتِهِ صَائِرَةٌ إِلَی طَاعَتِنَا بِعِزَّتِهِ «19»وَالْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَغْلَقَ عَنَّا بَابَ الْحَاجَةِ إِلاَّ إِلَیْهِ فَکَیْفَ نُطِیقُ حَمْدَهُ؟ أَمْ مَتَی نُؤَدِّی شُکْرَهُ لَا مَتَی؟!]
و ما را با تسلّط بر همۀ موجودات برتری داد. در نتیجه، همه موجوداتش بر اساس قدرت حضرتش فرمانبردار ما هستند و در سایۀ عزّتش، در گردونۀ اطاعت از ما قرار دارند. و سپاس مخصوص خداست که درِ احتیاج و نیاز ما را از غیر خود بست؛ پس چگونه قدرت، سپاسگزاری او را داریم؟ یا چه زمانی میتوانیم به ادای شکرش اقدام کنیم؟ هیچ گاه!
این فراز، به آیۀ شریفۀ سورۀ فاطر اشاره دارد که خداوند میفرماید:
یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللّهَ وَاللّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ » (1)
ای مردم! شمایید نیازمندان به خدا و فقط خدا بینیاز و ستوده است.
ذات حق مطلق است و احاطۀ قیّومی بر همۀ موجودات دارد و همۀ مخلوقات در حقیقتِ ذاتِ خود وابستۀ او هستند. اگر کسی در راه معرفت حق، قدمی راسخ
1) (1)
بردارد، میداند؛ که حرکت و سکون وجود، فقط به قدرت اوست و چون آغاز و انجام امور در مالکیّت خداوند است و کسی نمیتواند نیازی را از کسی برطرف کند پس برآوردن نیازهای آفرینش به وسیلۀ غیر خداوند، صورت فعل حق است.
در حقیقت مؤثّر وجود خداست و بقیّه واسطهای برای انجام امور هستند.
غنی یعنی نیازمند نبودن به چیزی در برابر فقر مطلق که درهای نیازمندی به سوی بینیاز حقیقی باز باشد و حاجت بنده در خانه او درخواست شود.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
انَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ کَرِهَ إلحاحَ النّاسِ بَعْضُهُم عَلی بَعْضٍ فِی المَسْألَةِ وَأَحَبَّ ذلک لِنَفْسِهِ، انَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ یُحِبُّ انْ یَسْأَلَ وَیَطْلُبَ ما عِنْدَهُ. (1)
خداوند خواهش بعضی مردم از بعضی دیگر را دوست ندارد. و این را برای خود دوست میدارد. و خداوند خواستن و خواهش از آنچه در نزد اوست را دوست میدارد.
در دعای امام سجاد علیه السلام ، بسته دانستن درهای نیازخواهی به روی آدمیان در امور مربوط به نیازهای روزمرّه زندگی نیست؛ چرا که نیاز انسانها به یکدیگر بخش مهمّی از معارف اسلامی است. ولی به خاطر تفاوت در تواناییها و استعدادها، در حقیقت همین نیاز انسانها به یکدیگر است که سرچشمۀ زندگی اجتماعی است.
وَقالَ بِحَضْرَتِهِ رَجُلٌ: اللّهُمَّ اغْنِنِی عَنْ خَلْقِکَ فَقَالَ علیه السلام : لَیْسَ هکذا: إنّما النّاسُ بِالنّاسِ وَلکِنْ قُلْ: اللّهُمَّ اغْنِنِی عَنْ شِرارِ خَلْقِک. (2)
مردی در حضور امام سجاد علیه السلام گفت: خدایا مرا از آفریدگانت بینیاز کن.
امام علیه السلام فرمود: چنین نیست؛ زیرا مردم به یکدیگر وابستهاند ولی بگو پروردگارا! مرا از آفریدۀ شرورت بینیاز دار.
البته روشن است که در درجههای توسّل به دیگران یا خواهش از مردم در صورتی که رنگ خدایی داشته باشد؛ اشکالی نیست. ولی اگر در هر موردی، دگر بینی در نظر باشد این نوعی شرک است. ولی نیکوتر این که انسان به نتیجه کار بیاندیشد که چه باید بکند.
حضرت جواد علیه السلام فرمود:
الْحَوائِجُ تَطْلُبُ بِالرَّجاءِ وَهِی تَنْزِلُ بِالقَضَاء وَالعافِیَةُ احْسَنُ عَطاء. (1)
بحار الأنوار: 365/75، باب 27؛ [1]أعلام الدین: 309. [2]
نیازها به خواهش خواسته میشود و با قسمت الهی فرو فرستاده شود ولی عافیت بهترین هدیه است.
مولا علی علیه السلام خطاب به کمیل میفرماید:
یا کُمَیْل! لاتَرَ النّاسَ اقْتارَک وَاصْبِرْ عَلَیه احْتِساباً بِعِزٍّ وَتَسَتُّرٍ. (2)
ای کمیل! نیازمندیات را به مردم نشان مده و با سرافرازی و پنهان نمودن آن بر آن شکیبا باش.
و در سفارشی به فرزندش محمد حنفیه میفرماید:
یا بُنَیَّ! إنّی اخافُ عَلَیکَ الفَقْرَ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ فَإِنَّ الفَقْرَ مَنْقَصَةٌ لِلدِّینِ ؛ مَدْهَشَةٌ لِلْعَقْلِ ؛ داعِیَةٌ لِلْمَقْتِ. (3)
به فرزندش محمد بن حنفیه فرمود: پسرم! از تهیدستی بر تو میترسم، از آن به خداوند پناه ببر، چرا که تهیدستی دین را ناقص و عقل را سرگردان میکند و پدید آورندۀ دشمنی است.
نیازهای مادّی، افراد جامعه را ترسو و چاپلوس بار میآورد و بزهکاری و فساد اخلاقی را در اجتماع رواج میدهد. اخلاق را سست و درهای سیه روزی را به روی انسان باز میکند و این جامعه دچار عذاب و بلا میشود. و هرگاه تهیدستی در جامعه عادی شود؛ مرگ بدتر اتفاق میافتد.
امام علی علیه السلام میفرماید:
الفَقْرُ الْمُوتُ الاَکْبَرُ. (1)
تهیدستی، مرگ بزرگتر است.
و اما معنای دیگر فقر این است که فقر، فقر اجتماعی و مادّی نیست، بلکه فنا شدن در مبدأ هستی و بستگی مطلق و دریافت فیض نور از غنی مطلق است.
و این فقری بود که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بر آن میبالید و میفرمود:
الْفَقْرُ فَخْرِی وَبِهِ افْتَخِرُ عَلی سائر الأنبیاء. (2)
فقر افتخار من است و من به آن بر همه پیامبران میبالم.
و این همان فقری است که خداوند در قرآن میفرماید:
یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللّهَ وَاللّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ » (3)
ای مردم! شمایید نیازمندان به خدا و فقط خدا بینیاز و ستوده است.
هر چند معنای ظاهری فقر عبارت از نداری است. ولی در این جا به جهت رابطۀ آدمیان و خداوند که در ریشۀ اصلی آن مانند یکدیگرند و هر چیزی که تصوّر شود از این دو حالت خارج نیست، پس آدمی فقر محض و خداوند غنی مطلق است.
شکر حالتی نفسانی است که همراه با تکریم مشکور است و آن تعظیم، نتیجۀ علم به نعمت است. و اگر نعمت را از خدای متعال نداند مرتبهای از کفران نعمت را دارد. از آن جا که نعمتهای خداوندی بر پایۀ رحمت و محبّت به ماست و بر اساس قاعدۀ عقلی شکر منعم واجب است پس باید از خدای متعال تشکّر کند.
هر چند شکر و کفر انسان نسبت به نعمتی که خداوند به او عطا نموده است هیچ نفع و ضرری برای خدا ندارد. چرا که او کمال مطلق است. و خداوند نیاز به شکر آفریدههای خود ندارد. ولی شکر نعمت دهنده تنها با شناخت او صورت میگیرد.
و چون شکر خداوند بر عبد واجب است، امانت یا تعهّدی است که باید به هر حال انجام بشود.
سرشت آدمی بر این است که در برابر نیکی سپاسگزار باشد.
اگر بر خلافِ طبیعتِ فطریِ خود رفتار کند مورد سرزنش خردمندان قرار میگیرد.
حقیقت شکر اظهار نعمت و ابراز آن است. همان گونه که کفر نعمت، پنهان کردن
آن است.
مقصود از ابراز نعمت؛ به کارگیری صحیح و مناسب آن در هدفی است که نعمت دهنده در نظر گرفته است. و نیز یاد نعمت دهنده در زبان که همان ستایش و تمجید اوست.
راغب اصفهانی در تعریف شکر مینویسد:
الشُّکْرُ تَصَوُّرُ النِّعْمَةِ وَإظْهارُها وَیُضادُّه الکُفْرُ وَهُوَ نِسْیانُ النِعْمَةِ وَسَتْرُها. (1)
شکر عبارت از یاد نعمت و ابراز آن است و مقابل آن کفر فراموشی نعمت و پوشاندن آن است.
شکر سه مرحله دارد:
شکر قلبی که تصویر و یاد نعمت در ذهن و دل است.
شکر زبانی که ستایش زبانی نعمت دهنده است.
شکر اعضا و جوارح که انسان در برابر حدود نعمت و بهرهبرداری مناسب و شایسته از آنها واکنش نیک انجام دهد.
امام صادق علیه السلام به راوی فرمود:
احْسِنُوا جَوارَ النِّعَمِ، قُلْتُ: وَما حُسْنُ الجَوَارِ؟ قالَ: الشُّکْرُ لِمَنْ انْعَمَ بِها وَأداء حُقُوقِها. (2)
هم جواری نیکو با نعمتها داشته باشید؛ راوی پرسید: مقصودتان چیست؟ حضرت فرمود: شکرگزار نعمت دهنده باشید و حقوق نعمتها را به جای آورید.
پس معرفت نسبت به نعمت؛ به کارگیری درست نعمت است.
و توجّه به ارادۀ نعمت دهنده؛ مهمترین عامل شکرگزاری خواهد بود. همان گونه که نداشتن آگاهی نسبت به نعمت و دهندۀ آن زمینۀ بهرهگیری ناصحیح از نعمتها و دوری از بندگی حقیقی را فراهم میآورد.
اعضای جسمی انسان مانند چشم و گوش و زبان؛ همه استعدادهای جا داده شده در وجود آدمی، از نعمتهای هدفدار بوده است. و این نعمتها در حقیقت ورودیهای دل و جان هستند که باید مراقب بود که هر بانگ و رنگی به عرصۀ دل راه نیابد. چنین مراقبتی سپاسگزاری این نعمتهاست.
با این همه لطف و مهر خداوندی چگونه میتوانیم او را شکرگزاری کنیم و حق شکر نعمتهایش را بجا آوریم.
شاعر شیرین سخن شیراز میسراید:
از دست و زبان که برآید کز عهده شکرش به در آید
بنده همان به که ز تقصیر خویش عذر به درگاه خدای آورد
ورنه سزاوار خداوندیش کس نتواند که به جای آورد
(سعدی شیرازی)
آیا نباید اعتراف کنیم که هرگز نمیتوانیم نعمتهایش را پاس بداریم؟
حضرت سجاد علیه السلام در مناجات شاکرین عرضه میکند:
فکَیْفَ لِی بِتَحْصِیلِ الشُّکْرِ وَشُکْرِی إیّاکَ یَفْتَقِرُ الی شُکْرٍ. (1)
سپاسگزاری تو چگونه برای من امکانپذیر است در حالی که سپاسم نسبت به تو، خود نیازمند سپاسی دیگر است.
1) (1)
حضرت صادق علیه السلام درباره کمترین درجه سپاسگزاری فرمود:
فی کُلِّ نَفَسٍ مِنْ انْفاسِکَ شُکْرٌ لازِمٌ لَکَ، بَلْ ألْفُ وَاَکْثَرُ، وَأَدْنی الشُّکْرِ رُؤیَةُ النِّعْمَةِ مِنَ اللّهِ مِنْ غَیْرِ عِلَّةٍ یَتَعَلَّقُ القَلْبُ بِها دُونَ اللّهِ، وَالرِّضا بِما اعْطاهُ وَاَنْ لاتَعْصِیَهُ بِنِعْمَتِهِ، وَتُخالِفُهُ بِشَیءٍ مِنْ امْرِهِ وَنَهْیِهِ بِسَبَبِ نِعْمَتِهِ. (1)
در هر نفسی از نفسهایت شکری لازم است بلکه هزار و بیشتر. و کمترین سپاسگزاری این است که انسان نعمت را مخصوص خدا ببیند بدون علتی که دل از غیر خدا بداند و نیز به آنچه خداوند عطایش کرده راضی باشد.
و با نعمت او مرتکب گناه نشود و نعمت او را در راه مخالفت با هیچ یک از امرها و نهیهای خدا به کار نگیرد.
خداوند در قرآن حکایت امّتی را بازگو میکند که سزای ناسپاسیشان را دیدند میفرماید:
وَضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً قَرْیَةً کَانَتْ آمِنَةً مُّطْمَئِنَّةً یَأْتِیهَا رِزْقُهَا رَغَداً مِن کُلِّ مَکَانٍ فَکَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللّهِ فَأَذَاقَهَا اللّهُ لِبَاسَ الْجُوعِ وَالْخَوْفِ بِمَا کَانُوا یَصْنَعُونَ * وَلَقَدْ جَاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْهُمْ فَکَذَّبُوهُ فَأَخَذَهُمُ الْعَذَابُ وَهُمْ ظَالِمُونَ * فَکُلُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ اللّهُ حَلاَلاً طَیِّباً وَاشْکُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ إِن کُنتُم إِیَّاهُ تَعْبُدُونَ » (2)
و خدا [ برای پندآموزی به ناسپاسان ] مَثَلی زده است: شهری را که امنیت و آسایش داشت و رزق و روزیِ [ مردمش ] به فراوانی از همه جا برایش
میآمد، پس نعمت خدا را ناسپاسی کردند، در نتیجه خدا به کیفر اعمالی که همواره مرتکب میشدند، بلای گرسنگی و ترس فراگیر را به آنان چشانید. * و همانا پیامبری از خود آنان برای [ هدایت ] شان آمد، ولی او را تکذیب کردند، پس عذاب [ خدا ] آنان را در حالی که ستمکار بودند، فراگرفت. * از نعمت هایی که خدا روزی شما کرده است، حلال وپاکیزه بخورید و نعمت خدا را سپاس گزارید، اگر تنها خدا را میپرستید.
اما رسول اللّه صلی الله علیه و آله شکر الهی را از دریچۀ تشکّر از بندگان میبیند؛ چنانچه در دعا و مناجات خویش با پروردگار میخواند:
یا خَیْرَ شاکرٍ وَمَشْکُور. (1)
ای بهترین شکرگزار و شکر شده.
علامه طباطبایی در این باره مینویسد:
«شاکر و علیم دو نام از نامهای نیکوی خداست. شکر این است که کسی در برابر نیکی دیگری با زبان و عمل آن را جبران کند. مانند آن که کسی به دیگری کمک مالی کند او در پاداش آن کمک، از او به نیکی ستایش کند. یا آن مال را در جایی که مورد پسند کمک کننده و بیانگر خوبی اوست به مصرف برساند.
خداوند سبحان اگر چه احسانش همیشگی است و همه نیکیها از اوست اما اعمال نیک ما هم در حقیقت احسان خداوند به بندگان است.
و خداوند در برابر سپاسگزاری بندگان به آنان پاداش نیک میدهد و میفرماید:
آیا پاداش خوبی جز خوبی است و این پاداش شماست که از کوششتان
1) (1)
سپاسگزاری شده است. بنابراین گفتن شاکر و سپاسگزار بر خداوند، حقیقی است نه مجازی.» (1)
از آن جا که شکرگزاری درجات دارد، پایینتر آن برای کسی است که سپاسگزاری از مردم کند.
و آن کسی که سپاس حق را بدون سپاس مردم کند نادان است؛ زیرا سپاس خلق را سپاس حق نمیبیند و آن که سپاس حق میگوید و سپاس خلق را نیز سپاسگزاری از حق میبیند مؤمن کامل است.
راوی میگوید: از امام علی بن حسین علیه السلام شنیدم که فرمود:
انَّ اللّهَ یُحِبُّ کُلَّ قَلْبٍ حَزینٍ وَیُحِبُّ کُلَّ عَبْدٍ شَکُورٍ، یَقُولُ اللّهُ تَبَارَکَ وَتَعَالی لِعَبْدٍ مِنْ عَبیدِهِ یَوْمَ القِیامَةِ: اشَکَرْتَ فُلاناً؟ فَیَقُولُ:
بَلْ شَکَرْتُکَ یا رَبِّ، فَیَقُولُ: لَمْ تَشْکُرْنی اذْ لَمْ تَشْکُرْهُ، ثُمَّ قالَ: اشْکَرُکُمْ للّهِِ اشْکَرُکُمْ لِلنّاس. (2)
خداوند هر دل غمگین و بندۀ سپاسگزار را دوست دارد. روز قیامت خدای تبارک و تعالی به یکی از بندگانش میفرماید: از فلانی سپاسگزاری کردی؟ عرض میکند: پروردگارا! من تو را سپاس گفتم.
خدای تعالی میفرماید: چون از او سپاسگزاری ننمودی مرا هم سپاس نگفتهای؟ سپس امام فرمود: سپاسگزارترین شما از خدا کسی است که از مردم بیشتر سپاسگزاری کند.
مه من! به جلوه گاهی که تو را شنودم آن جا جگرم ز غصّه خون شد که چرا نبودم آن جا
گه سجده خاک راهت به سرشک میکنم گِل غرض آن که دیر ماند اثر سجودم آن جا
من و خاک آستانت که همیشه سرخ رویم به همین قدر که روزی رخ زرد سودم آن جا
به طواف کویت آیم همه شب به یاد روزی که نیازمندی خود به تو مینمودم آن جا
پس از این جفای خوبان ز کسی وفا نجویم که دگر کسی نمانده که نیازمودم آن جا
به سر رهش هلالی ز هلاک من کرا غم چو تفاوتی ندارد عدم و وجودم آن جا
(هلالی جغتایی)
[«20» وَالْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی رَکَّبَ فِینَا آلاَتِ الْبَسْطِ و جَعَلَ لَنَا أَدَوَاتِ الْقَبْضِ وَمَتَّعَنَا بِأَرْوَاحِ الْحَیَاةِ و أَثْبَتَ فِینَا جَوَارِحَ الْأَعْمَالِ و غَذَّانَا بِطَیِّبَاتِ الرِّزْقِ و أَغْنَانَا بِفَضْلِهِ و أَقْنَانَا بِمَنِّهِ «21»ثُمَّ أَمَرَنَا لِیَخْتَبِرَ طَاعَتَنَا و نَهَانَا لِیَبْتَلِیَ شُکْرَنَا فَخَالَفْنَا عَنْ طَرِیقِ أَمْرِهِ و رَکِبْنَا مُتُونَ زَجْرِهِ فَلَمْ یَبْتَدِرْنَا بِعُقُوبَتِهِ و لَمْ یُعَاجِلْنَا بِنِقْمَتِهِ بَلْ تَأَنَّانَا بِرَحْمَتِهِ تَکَرُّماً و انْتَظَرَ مُرَاجَعَتَنَا بِرَأْفَتِهِ حِلْماً]
و سپاس مخصوص خداست که در پیکر ما ابزار گشودن اندام را سوار کرد و آلات بستن آنها را قرار داد و ما را با روانهای زنده، از زندگی بهرهمند ساخت و اعضای انجام دادن کار را در وجود ما استوار کرد و با روزیهای پاکیزه خوراک داد و با احسانش ما را بینیاز کرد و با عطایش به ما سرمایه بخشید، آنگاه دستورهایش را متوجّه ما فرمود تا فرمان بردن ما را بسنجد و از محرمّات بر حذرمان داشت تا شکر کردنمان را بیازماید، پس از این همه عنایت، از مسیر دستورش روی گرداندیم و بر مرکب سخت و سنگین محرّماتش سوار شدیم. با این همه، به کیفرش نسبت به ما شتاب نورزید و بر انتقام گرفتن از ما عجله نکرد؛ بلکه به رحمت و کرمش از سر خشنودی و رضایت با ما معامله کرد و به مهربانی و بردباریش، بازگشت ما را از مسیر گناه انتظار کشید.
بسط به معنای گسترش و شادمانی است و قبض به معنای فشردگی و گرفتگی در عمل است. مراد از بسط و قبض وجود و ماهیّت است که هر زوج ترکیبی، ذات وجودیش از خدا و به منزلۀ صورت اوست. اما کلمۀ بسط را بر قبض مقدّم نمود چون اعضای بدن به حساب اصل خلقت گسترده و فعّال است.
در این بخش ستایش امام دربارۀ ساختمان حرکتی و سکونی وجود انسان است.
که اشاره پرمعنایی به ابزارهای سازندۀ حیات آدمی دارد که آفریدگار در پیکر او نهاده است.
این ابزار مهم عبارت است از: عضلات و استخوان و غضروف و گوشت و پوست و دستگاه عصبی و هر آنچه که در حرکت و تلاش آدمی و انسجام کارهایش برای رسیدن به هدف زندگی مؤثّر است.
حضرت علی علیه السلام در وصف آفرینش حضرت آدم علیه السلام فرمود:
ثُمَّ نَفَخَ فیها مِنْ رُوحِهِ فَمَثُلَتْ انساناً ذا أَذْهانٍ یُجِیلُها وَفِکَرٍ یَتَصَرَّفُ بِها، وَجَوارِحَ یَخْتَدِمُها وَأَدَواتٍ یُقَلِّبُها. وَمَعْرِفَةٍ یَفْرُقُ بِها بَیْنَ الحَقِّ وَالباطِلِ. (1)
سپس از دَم خود بر آن مادۀ شکل گرفته دمید، تا به صورت انسانی زنده درآمد، دارای اذهان و افکاری که در جهت نظام حیاتش به کار بَرَد و اعضایی که به خدمت گیرد و ابزاری که به وسیلۀ آنها زندگی را بچرخاند و معرفتش داد تا بین حق و باطل تمیز دهد.
1) (1)
خداوند دو نیروی حرکت و احساس را در انسان قرار داد. اما حرکت بدنی او ناشی از نیروی خوراک و جریان خون اوست. و کارهای احساسی او ناشی از انگیزههای قلبی و باطنی اوست که با کمک روح، وجود انسان زندگی و هدایت پیدا میکند.
امام صادق علیه السلام به مفضّل میآموزد:
فَکِّرْ یا مُفَضَّل! فی أَعْضاءِ البَدَنِ أَجْمَعَ وَتَدْبِیرِ کُلٍّ مِنْها لِلإرَبِ فَالْیَدانِ لِلعَلاجِ، وَالرِجْلانِ للسَّعی وَالعینان للإهْتداء والفمُ للاغتذاء والمَعْدَةُ لِلْهَضْمِ وَالکَبَدُ لِلتَّخْلِیص وَالمَنَافِذُ لِتَنْفِیذِ الفُضُول وَالأَوْعِیةُ لِحَمْلِها وَالفَرْجُ لإقامَةِ النَسْلِ وَکذلک جَمیعُ الأَعضاء إذا تَأَمَّلْتَها وَأَعْمَلْتَ فِکْرَکَ فِیها وَنَظَرَکَ وَجَدْتَ کُلَّ شَیء مِنْها قَدْ قُدِّرَ لشیء عَلی صَوابٍ وَحِکْمَةٍ.
قالَ المُفَضَّلُ: فَقُلْتُ: یا مولای! إنَّ قَوْماً یَزْعُمُونَ أنَّ هذا مِنْ فِعْلِ الطَبیعةِ، فقال: سَلْهُمْ عَنْ هذِهِ الطَبیعةِ أَهِیَ شَیءٌ لَهُ عِلْمٌ وَقُدْرَةٌ عَلی مِثْلِ هذِهِ الأَفْعالِ أَمْ لَیْسَتْ کَذلک؟ فَإنْ أوْجَبُوا لَها العِلْمَ وَالقُدْرَةَ فَما یَمْنَعُهُم مِنْ اثباتِ الخالِقِ؟ فإنّ هذه صَنْعَتُه وَاِنْ زَعَمُوا أَنَّها تَفْعَلُ هذا الافعالَ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَلا عَمْدٍ وکانَ فِی افعالها ما قَد تَراهُ مِنَ الصَّوابِ وَالحِکْمَة عَلِمَ أنَّ هذا الفَعْلَ الحکیمَ وَأَنَّ الذی سَمُّوه طبیعةً هُوَ سُنَّةٌ فی خَلقِهِ الجاریة علی ما أجْراها علیه. (1)
ای مفضل! در تمام اعضای بدن آدمی و تدابیر نهفته در آن، اندیشه کن.
دستها برای کار کردن، پاها برای تلاش کردن، دیدگان برای راه یافتن و دهان برای خوردن و معده برای تحلیل غذا و کبد برای تصفیه نمودن و روزنههای خروجی بدن برای دفع زبالههای جسم و ظرفهایی برای حمل
1) (1)
آنهاست و آلت تناسلی را برای حفظ نسل آفریده است. اگر در کار تمام عضوهای بدن نیک بنگری مییابی که هر چیزی از سر حکمت و استواری پدید آمده است.
مفضّل میگوید: گفتم مولایم، برخی میپندارند که این همه کار طبیعت است.
فرمود: از آنان بپرس که آیا طبیعت نسبت به این افعال علم و قدرت دارد یا ندارد؟
اگر علم و قدرت را برای طبیعت ثابت کردند. پس چرا اثبات خالق را با این همه صنعت و تدبیرش انکار میکنند.
و اگر میگویند که: بدون علم و قدرت این اعمال حکیمانه و با تدبیر را انجام داده است. معلوم میشود که کار آفرینندهای حکیم است. و آنچه او را طبیعت میشمارند همان سنّت الهی در آفرینش اشیاست که برابر فرمان و حکمت او جریان دارد.
در مکتب اهل بیت:، انسان دارای سرشت خاکی و ملکوتی است و دارای تمایلات و استعدادها و کششهاست. اما ماهیّت خاص خود را باید در سایۀ کوشش و ارادۀ شخصی بسازد.
خداوند فرمود:
وَأَن لَّیْسَ لِلاِْنسَانِ إِلَّا مَا سَعَی * وَأَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُرَی » (1)
و این که برای انسان جز آنچه تلاش کرده [ هیچ نصیب و بهرهای ] نیست، * و این که تلاش او به زودی دیده خواهد شد.
1) (1)
همۀ تمایلات و استعدادها زمینه هستند و گرنه خود اوست که باید از استعداد خویش بهره گیرد و ماهیّت خویش را بسازد.
اما تعبیر حقیقی امام، کنایه از آزادی انسان در میدان عمل است و توانایی او بر انجام دادن هر کاری است. و این نظر ردّ دیدگاه جبر و تفویض اشاعره و معتزله است که در برابر دیدگاه اهل بیت: است.
امام صادق علیه السلام به «امر بین الامرین» تعبیر فرمود:
لاجَبْرَ وَ لاتَفْویضَ وَلکن أَمْرٌ بین أَمْرین. (1)
انسان در عمل، نه مجبور است و نه مختار محض بلکه عمل انسان بین اختیار و جبر است.
امیر مؤمنان علی علیه السلام در شرح آیۀ:
وَأَنَّهُ هُوَ أَغْنَی وَأَقْنَی » (2)
و اوست که شما را توانگر کرد و سرمایۀ قابل ذخیره بخشید.
میفرماید:
اغْنی کُلُّ إنسان بمعیشةٍ وأرضاه بِکَسْبِ یَدِهِ. (3)
خداوند هر انسانی را با دادن ابزارهای زندگی و مایههای زیست از دیگران بینیاز کرد و به آنچه دستاوردش بود خشنود ساخت.
امام علی علیه السلام از قول رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله فرمود:
روح قدسی برای مقرّبان از اولیاست که با آن همۀ چیزها را میدانند. روح
ایمان روحی است که محصول آن عبادت و بندگی است. روح قوّه برای جهاد و کارزار با دشمن و امر معاش و زندگی است. روح شهوت برای طعام و نوشیدنی و ازدواج ولذّت و تمتّع ؛ و روح بدن برای حرکت و فعل است. پنج روح برای انبیا و ائمّه، چهار روح برای اصحاب یمین و سه روح برای اصحاب شمال که کفّار و منافقانند. (1)
حمد خدایی که ما را با انواع روزیهای پاک و حلال پرورش داد و به بخشش و عطای خود توانگرمان ساخت واز نعمت خویش به ما سرمایۀ مادّی و معنوی عنایت فرمود!
پس از آن ما را به وسیلۀ انبیا و ائمّه علیهم السلام و قرآن و عقل و فطرت و وجدان امر به عبادت و اطاعت فرمود تا طاعت و بندگی و پیروی ما را از دستور بیازماید و ما را نهی کرد تا مقدار توجّه ما را در امر تقوا و شکر، آزمایش نماید و این آزمایش و آزمودن نه به خاطر این است که مجهولی بر وی معلوم شود، بلکه برای این است که راه رشد و کمال به روی ما باز گردد.
شکر نعمتْ دوری گزیدن از محرّمات الهیه است.
پس هر کس از محرّمات خداوند دوری کند در آزمایش وابتلایش به شکر سرافراز شده است.
[«22»وَالْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی دَلَّنَا عَلَی التَّوْبَةِ الَّتِی لَمْ نُفِدْهَا إِلاَّ مِنْ فَضْلِهِ فَلَوْ لَمْ نَعْتَدِدْ مِنْ فَضْلِهِ إِلاَّ بِهَا لَقَدْ حَسُنَ بَلاَؤُهُ عِنْدَنَا و جَلَّ إِحْسَانُهُ إِلَیْنَا وَجَسُمَ فَضْلُهُ عَلَیْنَا «23»فَمَا هَکَذَا کَانَتْ سُنَّتُهُ فِی التَّوْبَةِ لِمَنْ کَانَ قَبْلَنَا لَقَدْ وَضَعَ عَنَّا مَا لاَ طَاقَةَ لَنَا بِهِ وَلَمْ یُکَلِّفْنَا إِلاَّ وُسْعاً و لَمْ یُجَشِّمْنَا إِلاَّ یُسْراً و لَمْ یَدَعْ لِأَحَدٍ مِنَّا حُجَّةً و لاَ عُذْراً «24»فَالْهَالِکُ مِنَّا مَنْ هَلَکَ عَلَیْهِ و السَّعِیدُ مِنَّا مَنْ رَغِبَ إِلَیْهِ]
و سپاس مخصوص خداست که ما را به بازگشت و توبه از گناه، راهنمایی کرد؛ توبهای که آن را جز از طریق احسانش به دست نیاوردیم و اگر از فضل و احسان بی شمارش، غیر این عنایت را که عبارت از بخشیدن نعمت توبه و بازگشت است، به حساب نیاوریم، محققاً آزمایشش دربارۀ ما نیکو و احسانش در حقّ ما بزرگ و بخشش او بر ما عظیم است.
روش وجود مقدسش در برنامۀ توبه دربارۀ کسانی که پیش از ما بودند، چنین نبود؛ آنچه را در عرصهگاه توبه، در طاقت و توان ما نبوده، از دوش جان ما برداشته و جز به اندازه قدرت و وسعمان به ما تکلیف نفرموده، در میان آن همه تکالیف سخت، ما را جز به تکالیف آسان و انداشته و در این زمینه، برای هیچ یک از ما دلیل و بهانهای باقی نگذاشته است؛ بنابراین هلاک شوندۀ از ما، کسی است که در میدان مخالفت با او هلاک گردد و سعادتمند از ما کسی است
که به سوی او میل و رغبت نماید.
در دعای سی و یکم «صحیفۀ سجادیه» که دربارۀ دعا به وقت توبه است، شرح توبه خواهد آمد.
اما بحث دیگری که در این فراز از دعا میباشد، حقیقت تکلیف است که خداوند متعال در این باره میفرماید:
لاَ یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَهَا » (1)
خدا هیچ کس را جز به اندازۀ تواناییاش تکلیف نمیکند.
همه موجودات خدا بازتابی از حکمت خداوند هستند ولی انسان به عنوان اشرف مخلوقات کاملترین آینۀ صفات الهی است.
تنها موجودی است که در کانون نگاه این جهان قرار دارد. از این رو او به تمام معنا خلیفه خداوند است. و مسؤولیت نیز دارد که از همه مراقبت نماید.
مسؤولیت او از همه مخلوقات بیشتر است؛ زیرا به او آگاهی و فهمی داده شده است تا بتواند خداوند را دریابد. و در عین حال آزادی و توانایی زیاد به او داده شده که بتواند از دستورهای خداوند اطاعت کند.
امام صادق علیه السلام فرمود:
وَکذلک إذا نَظَرْتَ فی جمیعِ الأشیاء لَمْ تَجِد أَحَداً إلّاوَللّهِِ عَلَیهِ حُجَّةٌ وَلَهُ فِیه المَشِیَّة، وَلا أَقُولُ: إنَّهُمْ ما شاؤُوا صَنَعُوا. ثُمَّ قالَ: انَّ اللّهَ یَهْدِی وَیُضِلّ، وَقالَ: ما أُمِرُوا إلّابِدُون سِعَتِهِم، وَکُلَّ شَیءٍ امَرَ الناسَ بِهِ فَهُمْ یَسْعَونَ لَهُ،
1) (1)
وَکُلُّ شَیءٍ لایَسْعَونَ لَهُ فَمُوضُوعٌ عَنْهُم وَلکنَّ الناسُ لا خَیْرَ فیهم. (1)
این چنین است که هرگاه در همه اشیا بنگری مییابی که از سوی خدا برای آنها دلیلی و هدایتی است. نمیگویم هر کاری بخواهند انجام دهند بلکه خداوند هدایت و گمراه میسازد. بلکه هیچ اوامری بدون گستردگی نیست.
هر امری به مردم میشود با گشایش و توانایی است. و هر چه گشایش در آن نباشد برداشته شده است. ولی خیری در آنها نیست.
خداوند انسان را موجود مکلّف دانسته است و با همین تکلیف مداری، از ردیف دیگر جانداران فراتر رفته است. اگر چه برای هر نوع از موجودات در هر مرتبه قانونی است اما در مورد انسان این قانون به قانون دینی یا شریعت به معنای مجموعۀ امر و نهی تبدیل شده است. تنها تفاوت این است که موجودات دیگر از موهبت اختیار بهرهای نیافتهاند. بنابراین نمیتوانند علیه قوانینی که خداوند برای آنها منظور کرده است از فطرت خویش سرپیچی کنند. و حال آن که انسان از اختیار الهی برخوردار است و میتواند از ارادۀ خدا سرپیچی کند.
تکالیف الهی دستورهایی است که پیامبران و پیشوایان دین از طرف خداوند متعال برای سعادت و خوشبختی بشر به ارمغان آوردهاند و آنان که خداوند را علیم و حکیم میدانند، اعتقاد دارند که اوامر خدا برای بندگان مصلحت و نواهی او برای آنان مفسده دارد. احکام الهی را از روی تعبّد میپذیرند و عمل میکنند هر چند حکمت و فلسفه آنها را ندانند.
تعبّد یعنی هر حکم و قانونی که از ناحیۀ دین و شارع مقدس اسلام صادر شده است باید به آن عمل شود اگر چه حکمت و مصلحت آن برای انسان روشن و
1) (1)
آشکار نباشد.
کسی که ایمان به دین دارد و میداند برای او در دین وظایفی معین شده است، به حکم عقل و فطرت خود ملزم است. البته تقلید او هم باید بر مبنای علم و عقل و فطرت باشد.
عبد الأعلی گوید از امام صادق علیه السلام پرسیدم:
هَلْ جُعِلَ فی الناسِ أَداةً یَنالُونَ بِها المَعْرِفَةُ؟ قال: لا، قُلْتُ: فَهَلْ کُلِّفُوا المَعْرِفَةَ؟ قال: لا، إنّ عَلَی اللّهِ البیانَ لایُکَلِّفُ اللّهُ العِبادَ إلّاوُسْعَها وَلا یُکَلِّفُ نَفْساً إلّاما آتاها. (1)
آیا در مردم ابزاری نهاده شده است تا بدان وسیله به معرفت دست یابند.
فرمود: نه، عرض کردم: آیا به کسب معرفت مکلّف شدهاند، فرمود: نه، بر خداست که بیان کند و خداوند بندگان را به اندازۀ توانشان تکلیف کند. و هر کسی را به آنچه داده است مکلّف سازد.
سنّت الهی درباره این موجود شگفتانگیز این است که برای رسیدن به بارگاه ربوبی که فلسفۀ عالی آفرینش اوست بر سر دو راهی امر و نهی تکلیف قرار گیرد و با گزینش مختارانۀ خود، در عرصۀ حیات آزمایش شود.
برای همین است که از بهشت برین به دنیای فانی سرای گرفتاری و آزمون فرود آمد تا در پرتو ابزارها و قدرتهایی مانند نیروی عقل و احساس و اراده که در اختیار او نهاده شده است آزادی انتخاب داشته باشد.
او به عنوان یک موجود خداگونه استعدادی را داراست که میتواند از محدودۀ انسانی فراتر رفته و از راه محبّت، آزمایش، خوف و رجا به حق برسد.
1) (1)
تکلیف یعنی: الزامی که در آن سختی و مشقّت باشد و وسعت در عمل یعنی:
گستردگی و آسودگی باشد.
بنابراین پیامبر صلی الله علیه و آله بر دینی آسان رسالت یافت که به ابوذر فرمود:
یا أبا ذر! إنَّ اللّهَ بَعَثَ عَیسَی بنَ مَرْیَمَ علیه السلام بِالرُّهْبانِیَّةِ، وَبُعِثْتُ بِالحَنیفیَّةِ السَّمْحَةِ. (1)
ای ابوذر! خداوند عیسی فرزند مریم علیه السلام را بر دین زهد و عبادت فرستاد و من بر آیینی آسان بدون سختی فرستاده شدهام.
منظور از تکلیف به قدر وسع این است که: آنچه در حدّ طاقت و تحمّل انسان باشد و مشقّت نداشته باشد. نه این که تحمّل آن غیر ممکن باشد؛ زیرا بر خداوند این تکلیف محال است.
البته باید خواست باری تعالی تکالیف را بر ما افزون نکند. همان طور بر اقوام گذشته تکالیف سختی وضع نموده بود به ویژه در احکام عبادات و معاملات که وظایف سنگینی بر امّت پیشین بوده است که بر امّت پیامبر تخفیف داده شده است.
همان طور که برده هم باید به قدر طاقت به او تکلیف شود که پیامبر فرمود:
لِلْمَمْلُوکِ طَعامُه وَکِسْوَتُه وَ لایُکَلِّفُ مِنَ الْعَمَلِ إلاّ ما یُطِیقُ. (2)
برای بندۀ مملوک غذا و پوشاک باشد و تکلیف به کار باید برابر طاقتش باشد.
بندۀ خدا به خاطر ترک واجب یا عمل محرّمی مستحقّ عذاب میشود چون که ابزار تکلیف به او داده شده است و احکام را شناخته است. و چون در انسان فضیلتطلبی و کمال خواهی قرار دارد سپس انسان در تحصیل هدف، کوتاهی میکند، پس عذاب بر معصیت به قدر توانایی و آمادگی در برابر اوست.
امام سجاد علیه السلام در دعای خود، آسانی راه تکلیف را از حق میطلبد:
اللهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَاجْعَلْنا مَمَّنْ سَهُلَت لَهُ طَریقُ الطّاعَةِ بِالتُّوفِیقِ فی مَنازِلِ الأَبْرارِ، فَحُیُّوا وَقُرِّبُوا وَأُکْرِمُوا وَزُیِّنُّوا بِخِدْمَتِک. (1)
بار خدایا! بر محمّد و آلش درود فرست و ما را از کسانی قرار ده که با توفیق خود راه طاعت و رسیدن به منازل و مقامات نیکان را بر ایشان هموار کردی پس با خدمت به تو حیات یافتند و مقرّب شدند و گرامی و آراسته گردیدند.
این بخش از دعای امام زین العابدین علیه السلام «وَلَمْ یَدَعْ لِأَحَدٍ مِنّا حُجَّةً وَ لاعُذْراً» اشاره به این آیه دارد:
قُلْ فَلِلّهِ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ فَلَوْ شَاءَ لَهَدَاکُمْ أَجْمَعِینَ » (2)
بگو: دلیل و برهان رسا [ که قابل ردّ، ایراد، شک و تردید نیست ] مخصوص خداست و اگر خدا میخواست قطعاً همۀ شما را [ به طور جبر ] هدایت میکرد.
حجّت، در لغت به برهان و دلیل محکم گفته میشود که بر ادعایی آورده و اثبات گردیده باشد.
عذر، فرار از گناه به دلیل موجّه باشد. ولی خداوند هیچ بهانهای برای فرار از اطاعت اوامر و نواهی خود قرار نداده، بلکه دلیلهایی مانند کتاب و پیامبر و عقل را برای راهنمایی بشر فرستاده است.
بنابراین خداوند متعال برای بهرهگیری از امکانات و استعدادها بشر، دو دلیل در مسیر راه او قرار داده است که امام کاظم علیه السلام به هشام میفرماید:
یا هشامُ! إنّ للّهِِ عَلَی الناسِ حُجَّتَیْنِ: حُجَّةٍ ظاهِرةٍ وَحُجَّةٍ باطِنَةٍ، فَأَمَّا الظاهِرَةُ فالرُّسُلُ والأنْبیاءُ والائمةُ، وَأَمّا الباطِنَةُ فَالعُقُولُ. (1)
ای هشام! همانا برای خدا بر مردم دو حجّت است: دلیل بیرونی و دلیل درونی، امّا دلیل بیرونی پیامبران و امامان علیهم السلام هستند. و دلیل درونی عقلهایند.
آن دو دلیل، راه زندگی را روشن میسازد و خطوط کلّی فکر انسان را تا اندازۀ زیادی مشخص مینماید.
از آن جا که خداوند عقل را برای تمیز دادن و اراده را برای انتخاب و قدرت را برای انجام دادن به ما بخشید از ما تکلیف به آسانی خواست و ما میدانیم که خداوند امر به خیر میکند و نهی از بدیها را دوست میدارد و هلاکت و نجات را با دلیل جاری میسازد.
هلاک شده آن مجرمی است که در حساب قیامت، اعمالش ردّ شده باشد.
از امام صادق علیه السلام دربارۀ آیۀ:
1) (1)
قُلْ فَلِلّهِ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ فَلَوْ شَاءَ لَهَدَاکُمْ أَجْمَعِینَ » (1)
بگو : دلیل و برهان رسا [ که قابل ردّ ، ایراد ، شک و تردید نیست ] مخصوص خداست ، و اگر خدا میخواست قطعاً همۀ شما را [ به طور جبر ] هدایت میکرد .
پرسیده شد، ایشان فرمود:
إنّ اللّهَ تعالی یَقُولُ لِلْعَبْدِ یَوْمَ القیامَةِ عَبْدِی أَکُنْتَ عالِماً؟ فَإنْ قال: نَعَمْ، قالَ له: أَفَلا عَمِلْتَ بِما عَلِمْتَ؟ وإن قالَ: کُنْتُ جاهلاً، قالَ لَهُ: أَفَلا تَعَلَّمْتَ حَتّی تَعْمَلَ؟ فَیُخْصَمُ فَتِلْکَ الحُجَّةُ البالِغَةُ. (2)
خدای متعال در روز قیامت به بنده میفرماید: بنده من، آیا میدانستی؟ اگر پاسخ دهد: آری، خداوند به او میفرماید: آیا به آنچه میدانستی عمل کردی و اگر پاسخ دهد نمیدانستم، به او میفرماید: چرا نیاموختی تا بدانی و عمل کنی؟ پس او محکوم شود؛ این آن حجّت رساست.
حضرت علی علیه السلام انگیزۀ فرستادن پیامبران را در چند نکته میداند:
فَبَعَثَ فیهم رُسُلَه وَ واتَرَ إلیهِمْ انبیائَهُ لِیَسْتَأْدُوهُمْ میثاقَ فِطْرَتِهِ وَیُذَکِّروهُم مَنْسِیَّ نِعْمَتِهِ وَیَحتَجُّوا عَلَیْهِمْ بِالتَبْلِیغِ وَیُثیرُوا لَهُمْ دَفائِنَ العُقُولِ. (3)
پس خداوند رسولانش را برانگیخت و پیامبرانش را به دنبال هم به سوی
آنان گسیل داشت، تا ادای عهد فطرت الهی را از مردم بخواهند و نعمتهای فراموش شدۀ او را به یادشان آرند و با ارائۀ دلایل بر آنان اتمام حجّت کنند و نیروهای پنهان عقول آنان را برانگیزانند.
کتاب خدا و پیامبر از بهترین حاکمان در روز قیامت هستند که اعمال ما را بررسی میکنند.
بنابر متن روشن حدیث ثقلین که پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله ، اهل بیت علیهم السلام را در کنار قرآن یاد فرمود و هر دو را حجّت خدا در میان امّت توصیف کرده است. پس گفتار اهل بیت علیهم السلام جداگانه حجّت و امانتی بر مردم است که در قیامت وسیلۀ نجات و رهایی از دوزخ هستند.
زراره از امام باقر علیه السلام دربارۀ حجّت خدا بر مردم پرسید:
ما حَقُّ اللّهِ عَلَی العِبادِ؟ قَالَ: أَنْ یَقُولُوا ما یَعْلَمُونَ وَیَقِفُوا عَنْدَ ما لا یَعْلَمُونَ. (1)
حجّت و حقّ خدا بر بندگان چیست؟ حضرت فرمود: این که آنچه میدانند بگویند و از اظهار نظر پیرامون آنچه نمیدانند خودداری کنند.
یکی دیگر از معانی حجّت: آنچه مایۀ آرامش و سلامت زمین و امانی از عذاب خداوند در بین مردم است، میباشد. و اگر حجت نباشد، زمین اهل خود را فرو خواهد برد.
نمونۀ بارز حجّت خدا ائمه اطهار علیهم السلام هستند که انسانهای کامل میباشند.
1) (1)
آفرینش جهان بیهدف نیست و هدف آن تربیت انسان در راه کمال است. اگر انسانها از فیض حیات بهرهمند میشوند به خاطر وجود این انسانهای کامل است و اگر حجّت و مایۀ آرامش، روزی در میان جامعۀ بشری نباشد بقای انسان بر روی زمین بیهدف خواهد بود و کار خدا حکیمانه نیست که زمین را بدون آرامش قرار دهد.
امام مهدی علیه السلام در این زمینه در نامهای به همه سفارش فرمود:
وَأَمّا الحَوادِثُ الوَاقِعَةُ فَارْجِعُوا فیها إلی رُواةِ حَدیثِنا فَأِنَّهُمْ حُجَّتِی عَلَیْکُمْ وَأَنَا حُجَّةُ اللّهِ. (1)
در زمینۀ حوادث و مسائلی که اتّفاق میافتد به راویان سخن ما مراجعه کنید؛ زیرا آنان حجّت من بر شمایند و من حجّت خدا هستم.
گاهی برای انسان سختیهایی آماده میگردد که زمینه بدبختی اکتسابی او میشود و چنانچه زمینۀ نگونبختی ذاتی هم باشد، در سقوط اوج میگیرد. گاهی نیز مشکلاتی برای انسان پیش میآید که زمینۀ خوشبختی اکتسابی او میشود. و اگر زمینۀ خوشبختی هم ذاتی داشته باشد در خوشبختی اوج میگیرد.
گاهی نیز عکس این دو صورت اتّفاق میافتد، به این معنا که اگر کسی زمینۀ بدبختی ذاتی داشته باشد ولی محیط آرامی برایش فراهم باشد از بدبختی او کاسته شود، همچنین برای فردی که زمینۀ سعادت، ذاتی او شده باشد و فضای آرامی برای او فراهم شود از خوشبختی او کاسته شود. پس باید شرایط را در نظر گرفت تا انسان، حقیقت را دریابد.
1) (1)
خداوند متعال در قرآن مجید به دوگانه بودن مردم اشاره میکند و میفرماید:
یَوْمَ یَأْتِ لاَ تَکَلَّمُ نَفْسٌ إِلَّا بِإِذْنِهِ فَمِنْهُمْ شَقِیٌّ وَسَعِیدٌ * فَأَمَّا الَّذِینَ شَقُوا فَفِی النَّارِ لَهُمْ فِیهَا زَفِیرٌ وَشَهِیقٌ * خَالِدِینَ فِیهَا مَا دَامَتِ السَّمواتُ وَالْأَرْضُ إِلَّا مَا شَاءَ رَبُّکَ إِنَّ رَبَّکَ فَعَّالٌ لِمَا یُرِیدُ * وَأَمَّا الَّذِینَ سُعِدُوا فَفِی الْجَنَّةِ خَالِدِینَ فِیهَا مَا دَامَتِ السَّمواتُ وَالْأَرْضُ إِلَّا ما شَاءَ رَبُّکَ عَطَاءً غَیْرَ مَجْذُوذٍ » (1)
روزی که چون فرا رسد، هیچ کس جز به اجازۀ او سخن نمیگوید؛ پس برخی تیرهبخت و برخی نیکبختاند. * اما تیرهبختان [ که خود سبب تیرهبختی خود بودهاند ] در آتشاند، برای آنان در آن جا نالههای حسرتبار و عربده و فریاد است. * در آن تا آسمانها و زمین پابرجاست جاودانهاند، مگر آنچه را که مشیّت پروردگارت اقتضا کرده است؛ بیتردید پروردگارت هر چه را اراده میکند، انجام میدهد. * اما نیکبختان [ که به توفیق و رحمت خدا سعادت یافتهاند ] تا آسمانها و زمین پابرجاست، در بهشت جاودانهاند مگر آنچه را مشیّت پروردگارت اقتضا کرده، [ بهشت ] عطایی قطع ناشدنی و بیپایان است.
سعادتمند کسی است که: فرمان خدا را اطاعت کند و دل را به سوی حق بگرداند. و بدبخت کسی است که بر خلاف رضا و خشنودی خدا، خویش را تباه کند و زمینۀ خسارت دنیایی و عذاب آخرتی را فراهم سازد.
این تفاوت در قیامت بیشتر نمایان میشود. در آن روز که صفها جدا شوند و
1) (1)
سپیدرویان در یک سو و سیه رویان در سوی دیگر قرار گیرند، در حالی که عریان هستند و ذلّتِ بار گناهان سنگینشان را به دوش میکشند. هر کسی به هر سو که مینگرد، مردم را در کارهایشان درگیر میبیند. در آن روز که چهرههای خندان و چهرههای سرگردان و نگران، از یکدیگر گریزانند.
یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ * وَأُمِّهِ وَأَبِیهِ * وَصَاحِبَتِهِ وَبَنِیهِ * لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ یَوْمَئِذٍ شَأْنٌ یُغْنِیهِ * وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ مُسْفِرَةٌ * ضَاحِکَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ * وَ وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ عَلَیْهَا غَبَرَةٌ * تَرْهَقُهَا قَتَرَةٌ * أُولئِکَ هُمُ الْکَفَرَةُ الْفَجَرَةُ » (1)
روزی که آدمی فرار میکند، از برادرش * و از مادر و پدرش * و از همسر و فرزندانش * در آن روز هرکسی از آنان را کاری است که او را به خود مشغول میکند [ تا جایی که نمیگذارد به چیز دیگری بپردازد. ] * در آن روز چهرههایی درخشان و نورانی است * خندان و خوشحال * و در آن روز چهرههایی است که بر آنان غبار نشسته * [ و ] سیاهی و تاریکی آنان را فرا گرفته است؛ * آنان همان کافران بد کارند.
و سرانجام آنان در بهشت و دوزخ، حاصل عمل خود را مشاهده میکنند.
امام صادق علیه السلام در زمینۀ هلاکت و سعادت انسان میفرماید:
السَّعادةُ سَبَبُ خَیْرٍ تَمَسَّکَ بِهِ السَّعیدُ فَیَجُرُّهُ إلی النَّجاةِ وَالشَّقاوَةُ سَبَبُ خِذْلانٍ تَمَسَّکَ بِهِ الشَّقِیّ فَجَرَّهُ إلی الهَلَکَةِ وَکُلٌّ بِعِلْمِ اللّهِ تعالی. (2)
خوشبختی، رشتۀ خیری است که خوشبخت به آن چنگ زده است پس او را به سوی نجات میکشاند و بدبختی رشتۀ خواری است که بدبخت به آن میآویزد و او را به هلاکت میکشاند و همۀ اینها به علم خداوند تعالی است.
امام علی علیه السلام هم راه سعادت را به ما نشان میدهد و میفرماید:
أَسْعَدُ النّاسِ مَنْ عَرِفَ فَضْلَنا وَتَقَرَّبَ إلی اللّهِ بِنا وَأَخْلَصَ حُبَّنا وَعَمِلَ بِما إلَیه نَدَبْنا وَانْتهی عَمّا عَنْه نَهَیْنا فذاک مِنّا وَهُوَ فی دارِ المُقامَةِ مَعَنا. (1)
خوشبختترین مردم کسی است که برتری و مقام ما را بشناسد و به وسیلۀ ما به خدا نزدیک شود. و در دوستی ما یک دل باشد، به آنچه ما بدان فرا خواندیم عمل کند. و از آنچه نهی کردیم دست بردارد. چنین کسی از ماست و در سرای ماندگار بهشت در کنار ما خواهد بود.
امام علی علیه السلام در نهج البلاغه مسیر خاندان رسالت را، راه نجات و حقیقت دانسته و میفرماید:
انْظُروا اهْلَ بَیْتِ نَبیِّکُمْ فَالْزَمُوا سَمْتَهُمْ وَاتَّبِعُوا اثَرَهُمْ فَلَنْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ هُدیً وَلَنْ یُعیدُوکُمْ فی ردیً فَإنْ لَبَدُوا فَالْبُدُوا وَإنْ نَهَضُوا فَانْهَضُوا وَلا تَسْبِقُوهُمْ فَتُضِلُّوا وَلا تَتَأَخَّرُوا عَنْهُمْ فَتَهْلِکُوا. (2)
به اهل بیت پیامبرتان نظر کنید و ملتزم جهت الهی آنان باشید، راه و روش آنها را پیروی نمایید که آنان شما را از راه هدایت بیرون نمیبرند و به گمراهی باز نمیگردانند. اگر از چیزی باز ایستادند شما هم باز ایستید و اگر به جهتی حرکت کردند شما هم حرکت نمایید، از آنان پیشی مجویید که گمراه میگردید و عقب نمانید که به هلاکت میرسید.
از نظر ادیان الهی همۀ کمالات اخلاقی در کلمۀ سعادت خلاصه میشود و تمام مفاسد اخلاقی در نام شقاوت دیده میشود.
سعادت انسان در عشق به خدا است و شقاوت او در شیفتگی به خود است.
قلب انسان مانند ظرف آب است که اگر از عشق خدا پر شود مفید خواهد بود. اما اگر از هوای نفس پر گردد، رنگ شیطانی میگیرد و بیراهه میرود.
در واقع خوشبختی حقیقی آن است که کار انسان به خیر بیانجامد و بدبختی حقیقی آن است که ختم به شر شود.
یکی از ملاکهای شناخت سعادتمند از شقاوت پیشه، امتحان و آزمایش افراد در انتخاب راه حق و باطل است.
حضرت زینب علیها السلام در دربار کوفه و شام پس از قرائت آیۀ:
مَا کَانَ اللّهُ لِیَذَرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلَی مَا أَنْتُمْ عَلَیْهِ حَتَّی یَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ وَمَا کَانَ اللّهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیْبِ وَلکِنَّ اللّهَ یَجْتَبِی مِن رُسُلِهِ مَن یَشَاءُ فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ وَإِن تُؤْمِنُوا وَتَتَّقُوا فَلَکُمْ أَجْرٌ عَظِیمٌ » (1)
خدا بر آن نیست که مؤمنان را بر این [ وضعی ] که شما بر آن قرار دارید [ که منافق از مؤمن و خوب از بد مشخص و معلوم نیست ] واگذارد، [ بر آن است ] تا پلید را از پاک [ به سبب آزمایشهایمختلف ] جدا سازد. و خدا بر آن نیست که شما را بر غیب آگاه کند. ولی خدا از میان فرستادگانش هر کس را بخواهد [ برای آگاه کردن به غیب ] برمیگزیند، پس به خدا و فرستادگانش ایمان آورید. و اگر ایمان آورید و تقوا پیشه کنید، برای شما پاداشی بزرگ
1) (1)
خواهد بود.
حضرت فرمود: وقت صلح و آرامش، افراد ناپاک و پاک در کنار هم به سر میبرند ولی در زمان جنگ، درونها هویدا میشود و از هم جدا میشوند.
همان طور که امام حسین علیه السلام فرمود:
من قیام کردم تا پاکان از ناپاکان جدا شوند؛ زیرا تا آزمون نباشد وارسته و غیر آن در کنار همند، ولی امتحان است که پاک را از ناپاک و حق را از باطل جدا میکند. (1)
1) (1)
[«25»وَالْحَمْدُ لِلَّهِ بِکُلِّ مَا حَمِدَهُ بِهِ أَدْنَی مَلاَئِکَتِهِ إِلَیْهِ وَأَکْرَمُ خَلِیقَتِهِ عَلَیْهِ وَأَرْضَی حَامِدِیهِ لَدَیْهِ «26»حَمْداً یَفْضُلُ سَائِرَ الْحَمْدِ کَفَضْلِ رَبِّنَا عَلَی جَمِیعِ خَلْقِهِ «27»ثُمَّ لَهُ الْحَمْدُ مَکَانَ کُلِّ نِعْمَةٍ لَهُ عَلَیْنَا و عَلَی جَمِیعِ عِبَادِهِ الْمَاضِینَ وَالْبَاقِینَ عَدَدَ مَا أَحَاطَ بِهِ عِلْمُهُ مِنْ جَمِیعِ الْأَشْیَاءِ وَمَکَانَ کُلِّ وَاحِدَةٍ مِنْهَا عَدَدُهَا أَضْعَافاً مُضَاعَفَةً أَبَداً سَرْمَداً إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ «28»حَمْداً لاَ مُنْتَهَی لِحَدِّهِ و لاَ حِسَابَ لِعَدَدِهِ و لاَ مَبْلَغَ لِغَایَتِهِ وَلاَ انْقِطَاعَ لِأَمَدِهِ]
و خدا را سپاس، به همۀ آن سپاسی که نزدیکترین فرشتگان به او و بزرگوارترین مخلوقاتش نزد او و پسندیدهترین ستایشگران آستان او، حضرتش را ستودهاند؛ سپاسی که از دیگر سپاسها، برتری جوید، مانند برتری پروردگار به همۀ مخلوقات. سپس او را سپاس، به جای تمام نعمتهایی که او بر ما و به تمام بندگان گذشتهاش و همۀ آنانی که هستند و میآیند دارد، سپاسی به عدد تمام اشیایی که دانشش بر آنها احاطه دارد و سپاسی به جای هر یک از اشیا به چندین برابر؛ سپاسی ابدی و همیشگی تا روز قیامت، سپاسی که مرزش را پایانی و شمارۀ آن را حسابی و پایانش را نهایتی و مدّتش را سرآمدی نباشد.
این جهان سرای تسبیح و ستایش است و آدمیان و فرشتگان با تسبیح و ستایش هماهنگ با کاروان هستی، رو به سوی تعالی دارند همچنان که در این تسبیحِ کمالی و ستایش خداوند، همه آفریدگان میکوشند تا به کمال شایستۀ خود دست یابند.
این فراز از دعای حضرت اشاره به آیۀ تسبیح پروردگار دارد که فرمود:
تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَوَ تُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَن فِیهِنَّ وَ إِن مِّن شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لَکِن لَّاتَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ إِنَّهُ کَانَ حَلِیًما غَفُورًا » (1)
آسمانهای هفتگانه و زمین و هر کس که در آنهاست، او را تسبیح میگویند، وهیچ چیزی نیست مگر این که همراه با ستایش، تسبیح او میگوید، ولی شما تسبیح آنها را نمیفهمید، یقیناً او بردبار و بسیار آمرزنده است.
کل هستی به ستایش خدا و قدردانی از نعمتهای او برای رسیدن به جوار قرب خداوند پیش میروند. ستایش خداوند و سپاسگزاری از نعمتهای حق تنها آموزههای زبانی نیستند؛ بلکه برنامۀ سلوک رفتاری و درس اخلاق ستایندگان است که باید موافق با آن زندگی کنند و خلق و خوی و رفتارشان تجلّی ستایشها و سپاسهایشان باشد.
روشن است که آگاهی از وصفهای ستودنی خداوند؛ دامنۀ معرفت آدمی را گسترش میدهد و زمینۀ نیکبختی را فراهم میآورد و او را موجودی متعالی و آینۀ اخلاق الهی میسازد.
امام علی علیه السلام در نهج البلاغه میفرماید:
1) (1)
الْحَمْدُ للّهِِ الَّذی جَعَلَ الْحَمْدَ مِفْتاحاً لِذِکْرِهِ وَسَبَبَاً لِلْمَزیدِ مِنْ فَضْلِهِ وَدلیلاً عَلی آلائِهِ وَعَظَمَتِهِ. (1)
ستایش خدا را که ستایش را کلید یادش و سبب فزونی فضلش و دلیل بر نعمتها و بزرگیش قرار داد.
ستایش دارای مراتبی است که مرتبۀ نخست آن زبانی است. گرچه ستایش و سپاس زبانی، پل ارتباطی میان درون و برون و ریسمانی بر درگاه جانان است و نقش عمدهای در شکلگیری شخصیّت آدمی دارد؛ ولی ستایش قلبی در سلوک الی اللّه مؤثّرتر است.
حضرت علی علیه السلام در خطبۀ روز جمعه این مراتب را بیان میکند:
الْحَمْدُ للّهِِ أَحَقُّ مَنْ خُشِیَ وحُمِدَ، وَأَفْضَلَ مَنِ أتُّقِیَ وَعُبِدَ وَأوْلَی مَنْ عُظِّمَ وَمُجِّدَ. نَحْمَدُهُ لِعَظِیمِ غَنائِهِ، وَجَزِیلِ عَطائِهِ، وَتَظاهُرِ نَعْمائِهِ، وَحُسْنِ بَلائِهِ. (2)
ستایش مخصوص خدایی است که به بیم از او و ستایش سزاوارترین است. و برترین کسی است که از او پروا شود و بندگی او کنند. شایستهترین کس به تعظیم است. او را بر کمال بینیازیش و بخشش فراوانش و نعمتهای آشکارش و آزمایش بلای نیکویش میستاییم.
آنگاه که انسان خدا را چنانکه باید، میستاید و خود را غرق در نعمتهای بیپایان او میبیند و غیر او را به هیچ میگیرد و محبّت بیگانه را از دل بیرون میراند و تنها او را میستاید و در برابر هیچ آفریدهای به کرنش نمینشیند. همین گاه که همه رذایل از وجودش دور میشوند تنها به خود میاندیشد؛ بلکه به خدمت خلق
برمیخیزد و با قدرت در برابر دشمنان حق میایستد و به شوق دیدار او به جهاد برمیخیزد. و مرز زندگی خود را معیّن میکند.
این ستایشها در هر حال، آدمی را رشید و جانش را بالنده و دل او را پاکیزه میسازد.
حضرت صادق علیه السلام از حال پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله نقل میکند:
کانَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله إذا وَرَدَ عَلَیْهِ أَمْرٌ یَسُرُّهُ قالَ: الْحَمْدُ للّهِِ عَلی هذِهِ النِّعْمَةِ.
وَإذا وَرَدَ عَلَیْهِ أَمْرٌ یَغْتَمُّ بِهِ قالَ: الْحَمْدُ للّهِِ عَلی کُلِّ حالٍ. (1)
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله ، هرگاه از چیزی خوشحال میشد میفرمود: خدا را بر این نعمت سپاس و هر گاه از کاری ناراحت میگردید میفرمود: در هر حال خدای را سپاس.
بنابراین؛ از نیازهای درونی هر موجود و وظایف حتمی مخلوقات هستی، حمد و سپاس الهی است. و انسانها و موجودات به صورت ذاتی تمایل به ستایش موجودی قدرتمند و برتر دارند.
جملۀ ذرّات عالم در نهان با تو میگویند روزان و شبان
ما سمیعیم و بصیر و با هُشیم با شما نامحرمان ما خامُشیم
از جمادی سوی جان جان شوید غلغل اجزای عالم بشنوید
(مثنوی مولوی)
1) (1)
[«28»حَمْداً لاَ مُنْتَهَی لِحَدِّهِ و لاَ حِسَابَ لِعَدَدِهِ و لاَ مَبْلَغَ لِغَایَتِهِ وَلاَ انْقِطَاعَ لِأَمَدِهِ «29»حَمْداً یَکُونُ وُصْلَةً إِلَی طَاعَتِهِ وَعَفْوِهِ وَسَبَباً إِلَی رِضْوَانِهِ وَذَرِیعَةً إِلَی مَغْفِرَتِهِ وَطَرِیقاً إِلَی جَنَّتِهِ وَخَفِیراً مِنْ نَقِمَتِهِ وَأَمْناً مِنْ غَضَبِهِ وَظَهِیراً عَلَی طَاعَتِهِ وَحَاجِزاً عَنْ مَعْصِیَتِهِ و عَوْناً عَلَی تَأْدِیَةِ حَقِّهِ وَوَظَائِفِهِ]
سپاسی که رشتۀ اتصال به طاعت و بخشش و عامل رضایت و خشنودیش و وسیلۀ آمرزشش و راهی به سوی بهشتش و حفاظت کننده از کیفرش و امان از خشمش و مددکاری بر طاعتش و مانع و سدّی از نافرمانیش و کمکی بر ادای حق و عهد و پیمانش باشد.
حمد، اظهار کمال محمود است.
حمد زبانی، همان اظهار کمال محمود در لباس الفاظ، حروف و کلمات است.
حمد عملی، اظهار کمال محمود در صورت عمل و کردار به عبادت و اطاعت بدنی است.
حمد حالی، اظهار کمال محمود در رتبۀ قلب و روح است. بندۀ خدا هنگامی میتواند حق را مورد حمد حقیقی قرار دهد که آینه وار ظرف وجود و اوصاف و افعال حق گردد؛ پس اطاعت واقعی تخلّق به اخلاق الهی است. تا عمل خالص
مقبول افتد.
دعای حضرت سجاد علیه السلام اشاره به عمل صالح دارد که به درگاه الهی پذیرفته میشود.
آن جا که خداوند میفرماید:
إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ یَرْفَعُهُ وَالَّذِینَ یَمْکُرُونَ السَّیِّئَاتِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ وَمَکْرُ أُولئِکَ هُوَ یَبُورُ » (1)
حقایق پاک [ چون عقاید و اندیشههای صحیح ] به سوی او بالا میرود و عمل شایستۀ آن را بالا میبرد. و کسانی که حیلههای زشت به کار میگیرند، برای آنان عذابی سخت خواهد بود و بیتردید حیلۀ آنان نابود میشود.
حمد، تنها به حق اختصاص دارد و واژۀ حمد به ویژه اگر هم با الف و لام بیاید، از یک نوع عمومیّت برخوردار است که شامل هر سپاس هم میشود که باز هم نوعی فرمانبری از خداست.
روایتی از امام علی علیه السلام به ما رسیده است که:
مَنْ تَواضَعَ قَلْبُهُ للّهِِ لَمْ یَسْأمُ بَدَنُهُ مِنْ طاعَةِ اللّهِ. (2)
هر که دلش در برابر خدا تواضع داشته باشد، جسمش از طاعت خدا به ستوه نمیآید.
حمّاد بن عثمان گوید: امام صادق علیه السلام از مسجد بیرون آمد، مرکب ایشان گم شده بود، فرمودند:
اگر خدا آن را به من بازگرداند، حق شکرش را میگزارم، چیزی نگذشت که آن را آوردند. امام فرمود: «الحمد للّه» شخصی عرض کرد: قربانت گردم،
مگر نفرمودی حق شکر خدا را میگذارم؟ فرمودند: مگر نشنیدی؟ گفتم:
«الحمد للّه». (1)
اغراق در مدح و ستایش غیر حق، عملی ناشایسته است؛ زیرا جز حق هر چه باشد محدود است و محدود نمیتواند وصف نامحدود داشته باشد ولی اغراق در ثنای نسبت به حق، چون از یک حقیقت نامحدود و واقعی برخوردار است، عملی شایسته است و موجب وصول و قرب به کمالات الهی میگردد. پس قبل از درخواست از خداوند، او را به نیکی ستایش کن.
حضرت صادق علیه السلام میفرماید:
انَّ فی کِتابِ أمیرِالْمُؤمِنینَ علیه السلام أَنَّ الْمِدْحَةَ قَبْلَ الْمَسْأَلَةِ، فَإذا دَعَوتَ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ فَمَجِّدْهُ. (2)
در کتاب امیر مؤمنان است که حمد و ستایش پیش از درخواست است. پس هرگاه خدای عزّوجلّ را خواندی و به درگاهش دعا کردی او را تمجید کن.
شکر نعمت دهنده، ریشه در فطرت آدمی دارد. پایۀ دینی نیز بر این حقیقت روشن استوار است. از این رو کفر و نافرمانی از عبادت و بندگی حق تعالی ریشه در ناسپاسی نعمتها دارد. چنان که حق تعالی میفرماید:
لَئِن شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ وَلَئِن کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِی لَشَدِیدٌ » (1)
و [ نیز یاد کنید ] هنگامی را که پروردگارتان اعلام کرد که اگر سپاس گزاری کنید، قطعاً [ نعمتِ ] خود را بر شما میافزایم و اگر ناسپاسی کنید، بیتردید عذابم سخت است.
نکتۀ قابل توجّه این است که حق تعالی در آیۀ فوق وعدۀ عذاب را به صورت جملۀ تأکید آورده است که بر حتمیّت عذاب به طور طبیعی که لازمه و نتیجۀ قهری نفس عمل است، دلالت دارد.
از لوازم بندگی و عبودیت، اعتراف به احسان و شمارش نعمتهای الهی است که خود نوعی حمد الهی است. همان گونه که حضرت سجاد علیه السلام فرمود:
سُبْحانَ مَنْ جَعَلَ الإعْتِرافَ بِالنِّعْمَةِ لَهُ حَمْداً، سُبْحانَ مَنْ جَعَل الإعْتِرافَ بِالْعَجْزِ عَنْ الشُّکْرِ شُکْراً. (2)
منزه است خدایی که اقرار بندگان به نعمتهای خود را، ستایش قرار داده و اقرار به ناتوانی از سپاسگزاری را سپاس قرار داده است.
و حضرت علی علیه السلام میفرماید:
لَمْ تَخْلُ مِنْ لُطْفِهِ مَطْرَفَ عَیْنٍ فی نِعْمَةٍ یُحْدِثُها لَکَ، أَوْ سَیِّئَةٍ یَسْتُرُها عَلَیْکَ، أَوْ بَلِیَّةٍ یَصْرِفُها عَنْکَ، فَما ظَنُّکَ بِهِ لَوْ أَطَعْتَهُ؟! (3)
فضلش را از تو بازنداشته و پردۀ حرمتت را ندریده است، بلکه در نعمتی که برای تو ایجاد میکند و گناهی که بر تو میپوشاند و بلایی که از تو دور مینماید چشم به هم زدنی از لطفش محروم نیستی، پس به او چه گمان میبری اگر او را بندگی کنی؟!
این فرمانبری تا چه حد ارزشمند است که حضرت علی علیه السلام در نامهاش به حارث همدانی مینویسد:
وَأَطِعِ اللّهَ فی جُمَلِ أُمُورِکَ ؛ فَإنَّ طاعَةَ اللّهِ فاضِلةٌ عَلی ما سِواها. (1)
در تمام کارهایت از خدا اطاعت کن که اطاعت از خدا از همه چیز برتر است.
1) (1)
[«30»حَمْداً نَسْعَدُ بِهِ فِی السُّعَدَاءِ مِنْ أَوْلِیَائِهِ و نَصِیرُ بِهِ فِی نَظْمِ الشُّهَدَاءِ بِسُیُوفِ أَعْدَائِهِ إِنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیدٌ.]
سپاسی که به وسیلۀ آن ، در گروه سعادتمندان از دوستانش ، به خوشبختی و سعادت برسیم ، و به سبب آن با شمشیر دشمنانش در سلک شهیدان قرار گیریم . همانا او یار بندگان ، و خدای ستوده خصال است .
این فراز از دعای امام زین العابدین علیه السلام اشاره به مقام شهادت دارد که عهدی بین مؤمن و خداوند است.
حضرت حق در این باره میفرماید:
مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَی نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلاً » (1)
از مؤمنان مردانی هستند که به آنچه با خدا بر آن پیمان بستند [ و آن ثبات قدم و دفاع از حق تا نثار جان بود ] صادقانه وفا کردند، برخی از آنان پیمانشان را به انجام رساندند [ و به شرف شهادت نایل شدند ] و برخی از آنان [ شهادت را ] انتظار میبرند و هیچ تغییر و تبدیلی [ در پیمانشان ] ندادهاند.
1) (1)
«شهادت» به معنای کشته شدن در راه خدا، پیمان بستن و وفای به عهدی است که مؤمنان با خدای خود بستهاند تا این جانِ امانتی را در راه خدا و اعتلای کلمۀ توحید و معنویّت و فضیلت، فدا کنند.
«شهید» شاهد حاضری است که به دنبال تعالی و اوج است. او زندگی دنیایی خود را در نهایت هوشیاری و آزادی، به دفاع از ارزشهای عالی و حیات انسانی آدمیان رها کرده است و برای وفای به عهد به میدان شهادت شتافته است و در راه مبارزه با ابزار دشمن، جانش را به خدای خویش سپرده است.
امام سجاد علیه السلام با ستایش و سپاسگزاری از نعمتهای خداوند، توفیق دستیابی به نعمت شهادت و انجام دادن پیمانی که با خدای خویش داشت به ویژه پس از حادثۀ عاشورا، در زمرۀ شهیدان بودن را از خداوند طلب کرد تا در پرتو ستایشها و سپاسگزاریها و در راه عزّت و سربلندی در گروه شهیدان سربلند به حضور خداوند راه یابد.
پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله میفرماید:
ما مِنْ نَفْسٍ تَمُوْتُ لَها عِنْدَ اللّهِ خَیْرٌ یَسُرُّها أنْ تَرْجَعَ الی الدُّنیا وَ أَنَّ لَها الدُّنْیا وَما فیها الّا الشَّهیدُ فَإنَّهُ یَتَمَنَّی أَنْ یَرْجِعَ الَی الدُّنْیا فَیُقْتَلُ مَرَّةً أُخْری، لِما یَرَی مِنْ فَضْلِ الشَّهادَةِ. (1)
هیچ کس نمیرد مگر نزد خداوند از خیری برخوردار باشد که خشنود است به این که دوست دارد به دنیا برگردد. گرچه دنیا و هر چه در اوست؛ از آنِ او باشد مگر شهید که بر اثر مشاهدۀ فضیلت شهادت، آرزو میکند به دنیا برگردد تا یک بار دیگر شهید شود.
امام حسین علیه السلام در این زمینه میفرماید:
1) (1)
ما مِنْ شیعَتِنا إلّاصِدِّیقٌ شَهید، قُلْتُ: أنّی یَکُونُ ذلک وَهُمْ یَمُوتُون عَلی فَرْشِهِم؟ فَقالَ: أَمَا تَتْلُو کِتابَ اللّه: وَالَّذِینَ آمَنُوا بِاللّهَ وَرُسُلِهِ أُولئِکَ هُمُ الصِّدِّیقُونَ وَالشُّهَدَاءُ عِندَ رَبِّهِمْ » (1)
کسی از شیعیان ما نیست مگر این که صدیق و شهید است. راوی حدیث گوید: پرسیدم: چگونه چنین چیزی ممکن است در حالی که آنان در بسترهای خود میمیرند؟ حضرت فرمود: مگر کتاب خدا را نخواندهای: و کسانی که به خدا و پیامبرش ایمان آوردند، همانا که صدّیقان و شهیدان در نزد پروردگارشان هستند.
مقام رضا، بالاترین مقام ابتهاج است. کسی که توحید در همۀ جانش نفوذ کرده است. با همه انحرافاتی که دارد آخرین لحظه توبه میکند و کلمۀ توحید را بر زبان دل جاری میسازد. پس هویّت انسان ابدی است و هر چه در آخرت هم وجود دارد ابدی است و با توحید میتواند درِ ابدیت را به روی خویش بگشاید.
دعای شریف با دو نام مبارک؛ ولی و حمید خاتمه مییابد؛ که با آنها یادی از اولیای خدا و شهدا شده است.
اولیا جمع ولی است که با ولی از اسمای خداوند مناسبت دارد. و امّا حمید به معنای بسیار پسندیده است و آن که در همه حال سزاوار حمد و سپاس است. جان دادن در راه خدا و فوز شهادت پسندیدهترین اعمال است که در پایان دعا، خواستۀ امام است.
آن جا که شهید میبیند خونش در راه خدای حمید ریخته میشود برای او نیک
و گوارا است.
همان طور که پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله میفرماید:
فَوْقَ کُلِّ ذِی بِرٍّ، بِرٌّ حَتّی یُقْتَلَ الرَّجُلُ فِی سَبیلِ اللّهِ فَإذا قُتِلَ فِی سبیلِ اللّه فَلَیْسَ فَوْقَه بِرٌّ. (1)
آخرین مرتبۀ نیکوکاری آن است که مرد در راه خدا کشته شود. پس هرگاه کشته شود؛ بالاتر از آن نیکی نیست.
امام علی علیه السلام در پایان نامهاش به مالک اشتر مینویسد:
وَأَنْ یَخْتِمَ لی وَلَکَ بالسَّعادَةِ والشَّهادَةِ وإنا إلَیْهِ راجِعُون. (2)
و پایان زندگی من و تو را سعادت و شهادت قرار دهد و همۀ ما به سوی او بازمیگردیم.
«1» وَالْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی مَنَّ عَلیْنَا بِمُحَمَّدٍ نَبِیِّهِ صلی الله علیه و آله دُونَ الأُمَمِ الْمَاضِیَةِ وَالْقُرُونِ السَّالِفَةِ بِقُدْرَتِهِ الَّتِی لاَ تَعْجِزُ عَنْ شَیْءٍ وَإِنْ عَظُمَ وَلاَ یَفُوتُهَا شَیْءٌ وَإِنْ لَطُفَ «2»فَخَتَمَ بِنَا عَلَی جَمِیعِ مَنْ ذَرَأَ وَجَعَلَنَا شُهَدَاءَ عَلَی مَنْ جَحَدَ وَکَثَّرَنَا بِمَنِّهِ عَلَی مَنْ قَلَّ «3»اَللَّهُمَّ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ أَمِینِکَ عَلَی وَحْیِکَ وَنَجِیبِکَ مِنْ خَلْقِکَ وَصَفِیِّکَ مِنْ عِبَادِکَ إِمَامِ الرَّحْمَةِ وَقَائِدِ الْخَیْرِ وَمِفْتَاحِ الْبَرَکَةِ «4»کَمَا نَصَبَ لِأَمْرِکَ نَفْسَهُ «5»وَعَرَّضَ فِیکَ لِلْمَکْرُوهِ بَدَنَهُ «6»وَکَاشَفَ فِی الدُّعَاءِ إِلَیْکَ حَامَّتَهُ «7»وَحَارَبَ فِی رِضَاکَ أُسْرَتَهُ «8»وَقَطَعَ فِی إِحْیَاءِ دِینکَ رَحِمَهُ «9»وَأَقْصَی الأَدْنَیْنَ عَلَی جُحُودِهِمْ «10»وَقَرَّبَ الأَقْصَیْنَ عَلَی اسْتِجَابَتِهِمْ لَکَ «11»وَ وَالَی فِیکَ الأَبْعَدِینَ «12»وَعَادَی فِیکَ الأَقْرَبِینَ «13»وَأَدْأَبَ نَفْسَهُ فِی تَبْلِیغِ رِسَالَتِکَ «14»وَأَتْعَبَهَا بِالدُّعَاءِ إِلَی مِلَّتِکَ «15»وَشَغَلَهَا بِالنُّصْحِ لِأَهْلِ دَعْوَتِکَ «16»وَهَاجَرَ إِلَی بِلاَدِ الْغُربَةِ وَمَحَلِّ النَّأْیِ عَنْ مَوْطِنِ رَحْلِهِ وَمَوْضِعِ رِجْلِهِ وَمَسْقَطِ رَأْسِهِ وَمَأْنَسِ نَفْسِهِ إِرَادَةً مِنْهُ لِإِعْزَازِ دِینِکَ وَاسْتِنْصَاراً عَلَی أَهْلِ الْکُفْرِ بِک «17»حَتَّی اسْتَتَبَّ لَهُ مَا حَاوَلَ فِی أَعْدَائِکَ «18»وَاسْتَتَمَّ لَهُ مَا دَبَّرَ فِی أَوْلِیَائِکَ «19»فَنَهَدَ إِلَیْهِمْ مُسْتَفْتِحاً بِعَوْنِکَ وَمُتَقَوِّیاً عَلَی ضَعْفِهِ بِنَصْرِکَ «20»فَغَزَاهُمْ فِی عُقْرِ دِیَارِهِمْ «21»وَهَجَمَ عَلَیْهِمْ فِی بُحْبُوحَةِ قَرَارِهِمْ «22»حَتَّی ظَهَرَ أَمْرُکَ وَعَلَتْ کَلِمَتُکَ وَلَوَکَرِهَ
الْمُشْرِکُونَ «23»اَللَّهُمَّ فَارْفَعْهُ بِمَا کَدَحَ فِیکَ إِلَی الدَّرَجَةِ الْعُلْیَا مِنْ جَنَّتِکَ «24»حَتَّی لاَ یُسَاوَی فِی مَنْزِلَةٍ وَلاَ یُکَافَأَ فِی مَرْتَبَةٍ وَلاَ یُوَازِیَهُ لَدَیْکَ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ وَلاَ نَبِیٌّ مُرْسَلٌ «25»وَعَرِّفْهُ فِی أَهْلِهِ الطَّاهِرِینَ وَأُمَّتِهِ الْمُؤْمِنِینَ مِنْ حُسْنِ الشَّفَاعَةِ أَجَلَّ مَا وَعَدْتَهُ «26»یَا نَافِذَ الْعِدَةِ یَا وَافِیَ الْقَوْلِ یَا مُبَدِّلَ السَّیِّئَاتِ بِأَضْعَافِهَا مِنَ الْحَسَنَاتِ إِنَّکَ ذُوالْفَضْلِ الْعَظِیمِ.
[«1»وَالْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی مَنَّ عَلیْنَا بِمُحَمَّدٍ نَبِیِّهِ صلی الله علیه و آله دُونَ الأُمَمِ الْمَاضِیَةِ وَالْقُرُونِ السَّالِفَةِ بِقُدْرَتِهِ الَّتِی لاَ تَعْجِزُ عَنْ شَیْءٍ وَإِنْ عَظُمَ وَلاَ یَفُوتُهَا شَیْءٌ وَإِنْ لَطُفَ]
سپاس مخصوص خداست، که نه بر امّتهای گذشته و زمانهای سپری شده ؛ بلکه بر ما به وجود محمد صلی الله علیه و آله منّت نهاد ؛ با قدرتش که از هیچ چیز هر چند بزرگ باشد، ناتوان نمیشود و هیچ چیز هر چند کوچک و ریز باشد، از دایرۀ اختیار و عرصۀ ارادتش، بیرون نمیرود.
زبان از بیان اوصاف و شخصیّت انسانی که در گردونۀ خلقت نمونه ندارد و بالاتر و والاتر و افضل از او وجود ندارد عاجز است، قلم به روی صفحۀ کاغذ برای نشان دادن چهرۀ او نمیچرخد، فکر از دریافت تمام حقیقت او ناتوان است.
من برای وصف او چارهای جز مراجعه به آیات قرآن که بیان خداست و روایات و اخبار، که بیان معجز آسای اولیای حقّ است ندارم. در این زمینه از آیات و روایات نمونههایی را نقل میکنم تا بتوانید دور نمایی از واقعیّت او را ببینید.
عقل اوّل، مخلوق و اقرب به حقّ و اعظم و اتمّ موجود است، چون از تمام حجابهای مُلکی و نفسی و فلکی به دور است. در روایات بسیار مهم در موثّقترین کتب روایی آمده:
1 - أوَّلُ ما خَلَقَ اللّهُ الْعَقْلُ. (1)
اوّلین مخلوق خدا عقل است.
2 - أوَّلُ ما خَلَقَ اللّهُ نُوری. (2)
اوّلین مخلوق خدا نور من [ پیغمبر صلی الله علیه و آله ] است.
3 - أوَّلُ ما خَلَقَ اللّهُ رُوحی. (3)
اوّلین مخلوق خدا روح من [ پیغمبر صلی الله علیه و آله ] است.
4 - أوَّلُ ما خَلَقَ اللّهُ الْقَلَمُ. (4)
اوّلین مخلوق خدا قلم است.
5 - أوَّلُ ما خَلَقَ اللّهُ الْمَلائِکَة. (5)
اوّلین مخلوق خدا فرشتگان مقرّب میباشند.
این پنج مرحله، اوصاف یک حقیقت و یک نور است، اسمایی است متعدّد برای مسمّای واحد، مسمّای واحدی که بالاترین نشأۀ وجود است که نسبت به او و حقّ واسطه نمیخورد، احتیاج و نیازی در او به وجودی جز حقّ نیست. و نظری به ما سوا ندارد و التفاتی جز به محبوب برای او نیست.
تعبیر به قلم یعنی واسطۀ حقّ در تصویر حقایق و علوم به الواح نفسانیّه. این بیواسطگی و عدم قیودات و مرزها، وسعت جلال و جبروت و عظمت رسول الهی صلی الله علیه و آله است.
موجود هر چه از قید و بند دور باشد و به حضرت محبوب نزدیکتر، خیر و
1) (1)
2) (2) - عوالی اللآلی: 99/4، حدیث 140؛ [3] بحار الأنوار: 97/1، باب 2، حدیث 7.
3) (3) - بحار الأنوار: 309/54؛ [4] شرح الأسماء الحسنی: 203/1، ینابیع المودة: 45/1، حدیث 4. [5]
4) (4) - بحار الأنوار: 93/57، باب 31، حدیث 25؛ [6]تفسیر القمی: 198/2، [7] ذیل آیۀ 3 سورۀ سبأ.
5) (5) - الولایة التکوینیة لآل محمد علیهم السلام : 93.
برکتش بیشتر است. او وجود نازنینی بود که به بدن هم مقیّد نشد بلکه بدن و جسم، روی او بود به سوی خلق!
أقْبَلَ إلَی الدٌّنْیا وَأَهْبَطَ إلی الأَرْضِ رَحْمَةً لِلْعالَمینَ. (1)
[ پیغمبر صلی الله علیه و آله ] روی به دنیا کرد و به زمین فرود آمد به خاطر رحمت برای جهانیان.
و این همه بدان معناست که نور وجود مقدّسش در باطن تمام اشیا و عوالم موجودات هست که او احبّ اشیا و صافترین و خالصترین موجودات است.
انسان در ارتباط به او اهل کمال و نجات و شایستۀ بهشت است و در صورت روی گردانی از وی اهل، شقاوت و هیزم جهنّم است و این حقایق در روایت زیر که بیشتر کتب حدیث نقل کردهاند، منعکس است:
عَنْ أبی جَعْفَرٍ علیه السلام قال: لَمّا خَلَقَ اللّهُ الْعَقْلَ اسْتَنْطَقَهُ ثُمَّ قالَ لَهُ: أقْبِلْ فَأَقْبَلَ ثُمَّ قالَ لَهُ: أدْبِرْ،فَادْبَرَ ثمَّ قالَ: وَعِزَّتی و جلالی ما خَلَقْتُ خَلْقاً هُوَ أَحَبُّ إلیَّ مِنْکَ، وَلا أکْمَلْتُکَ إلّافیمَنْ احِبُّ. اما انِّی إیّاکَ آمُرُ وَإیّاکَ أنْهی وَإیّاکَ أُعاقِبُ وَإیّاکَ اثیبُ. (2)
امام باقر علیه السلام میفرماید : زمانی که خداوند عقل را آفرید از او بازپرسی کرد و سپس به او فرمود : روکن، پس او رو کرد، سپس به او فرمود : برگرد، پس برگشت. سپس فرمود : به عزّت و جلال خودم قسم ! خلقی محبوبتر از تو به سوی من نیست، و تکمیل نکردم تو را مگر در حق کسی که او را دوست میدارم. آگاه باش ! من فقط تو را امر میکنم و تو را نهی میکنم و به تو عقاب میکنم و به تو پاداش میدهم.
ماه فرو ماند از جمال محمّد سرو نباشد به اعتدال محمّد
قدر فلک را کمال و منزلتی نیست در نظر قدر با کمال محمّد
وعدۀ دیدار هر کسی به قیامت لیلةالإسرا شب وصال محمّد
آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی آمده مجموع در ظلال محمّد
عرصۀ گیتی مجال همّت او نیست روز قیامت نگر مجال محمّد
شمس و قمر در زمین حشر نتابند نور نتابد مگر جمال محمّد
وآن همه پیرایه بسته جنّت فردوس بو که قبولش کند بلال محمّد
همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد تا بدهد بوسه بر نعال محمّد
شاید اگر آفتاب و ماه نتابند پیش دو ابروی چون هلال محمّد
چشم مرا تا به خواب دید جمالش خواب نمیگیرد از خیال محمّد
سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی عشق محمّد بس است و آل محمّد
(سعدی شیرازی)
در رسائل قیصری آمده است:
« حقیقت محمّدیه در مقام قوس نزولی و معراج تحلیلی بعد از تجلّی و ظهور در صُور عقول و نفوس و حقایق برزخی و مثالی و ظهور در عالم شهادت و تنزّل از مقام غیب و استقرار در رحم مادّی؛ از آن جهت که صعود بر طبق نزول است و رجوع به بدایات که همان حقیقت نهایات باشد، جهت پیوند به اصل خود که غایت خلقت و کمال استجلا بر آن مترتّب میشود از نواحی تکامل جوهری و عروج و صعود ترکیبی جهت استیفای آنچه راکه در مقام نزول در مراتب و درجات و تنزّلات به ودیعه نهاده بود، بعد از طیّ درجات معدنی و نباتی و حیاتی و کسب وجود عقلانی و عبور از منازل بوادی، به کسب وجود حقّانی نایل آید و بعد از نیل به مقام اعلای
از تمکین و خلاصی از اقسام تلوین و عبور از مرتبه و مقام واحدیّت و فنا در احدیّت و تحقّق به مقام مظهریّت اسم الله ذاتی و مشاهدۀ خواص و آثار کلّیّۀ اسمای الهیّه و اعیان ثابته در مقام مظهریّت تجلّی ذاتی و احاطه به عوالم وجودی، رجوع به کثرت مینماید.
این حقیقت کلیّه در مقام «أوأدنی» و مرتبه مظهریّت تجلّی ذاتی و مقام ظهور سرّ تامّ و تمام:
فَأحْبَبْتُ أنْ اعْرَفَ. (1)
پس دوست دارم شناخته شوم.
به حکم:
أبیتُ عِنْدَ رَبّی، یُطْعِمُنی وَیَسْقینی. (2)
بیتوته کردم من نزد پروردگارم که اطعام داد مرا و سیرابم کرد.
و:
لی مَعَ اللهِ وَقْتٌ لایَسَعُهُ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ وَلانَبِیٌّ مُرْسَلٌ. (3)
برای من با خدا زمانی است که هیچ فرشتۀ مقرّبی و هیچ پیامبر مرسلی قدرت رسیدن به آن را ندارند.
از نحوۀ ظهور مفاتیح غیب و احکام اسما -
مُسْتأثَرَةٌ الّتی لایَعْرِفُها إلاّ هو - و کیفیّت ظهور و تجلّی اسمای کلّیّه و امّهات اسما در مرتبۀ واحدیّت، مطّلع و به اسرار وجود واقف و به نحوۀ سریان آن مفاتیح به صور استعدادات، عالم و آگاه میشود.
و در مقام واحدیّت به اعتبار تحقّق به اسم اعظم و اسم الله آثار و احکام و مفاتیح اسمای مستأثره را به تفصیل در اعیانْ شهود نموده و حافظ عهد:
أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یَبَنِی ءَادَمَ أَن لَّاتَعْبُدُواْ الشَّیْطَنَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُّبِینٌ » (1)
ای فرزندان آدم ! آیا به شما سفارش نکردم که شیطان را مپرستید که او بیتردید دشمن آشکاری برای شماست؟
إلی قوله:
وَأَنِ اعْبُدُونِی هذَا صِرَاطٌ مُّسْتَقِیمٌ » (2)
و این که مرا بپرستید که این راهی است مستقیم.
و به یاد آورندۀ میثاق:
مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللّهَ عَلَیْهِ » (3)
از مؤمنان مردانی هستند که به آنچه با خدا بر آن پیمان بستند [ و آن ثبات قدم و دفاع از حق تا نثار جان بود ] صادقانه وفا کردند.
و چون به سرّ اعیان و استعدادات لوازم اعیان واقف میشود، در مقام هدایت تشریع احکام هر ذی حقّی را به حق خود و هر ممکنی را به کمالات لایقۀ خود میرساند و چون صدور حوادث و وقوع وقایع را مستند به اسمای الهیّه و استعدادات و قابلیّات ذاتیّه لازمۀ این استعدادات را ناشی از حکمت بالغۀ الهیّه میداند.
فَلا یَهُمُّ بِالنَّوازِلِ، وَلا یَغْتَمُّ بِالْحَوادثِ أصْلاً ولا تُؤَثِّرُ فیهِ، فَلایُری فی عَیْنِ الْبَلایا إِلّا هَشَّاً بَشّاً بَسّاماً مَزّاحاً کعلیّ علیه السلام . (1)
پس به پیشامدها و حوادث اصلاً اهمیّت نمیدهد و در حرکت او تأثیری ندارد ؛ در عین بلا جز رضایت و خرسندی و شادی و خنده رویی چیزی برای او نیست مانند امام علی علیه السلام .
از آن جا که متجلّی در حقیقت کلّیّه محمّدیّه، مفاتیح مختصّ به حضرت احدیّت جمع و صاحب مقام اکملیّت میباشند و قلب مبارک او به مقام برزخیّت کبری و تجلّی احدی جمعی و مظهریّت اسم اللّه ذاتی نایل آمده و تجلّیات الهیّه از ناحیۀ ذات و حقیقت او به عالم اسما و صفات و عوالم عقول و مراتب عالم مثال و عالم ماده و طبیعت واصل میشود و آن حقیقت کلّیّه به حکم جامعیّت تامّه مشتمل بر کافّۀ حضرات است و جمیع حقایق ابعاض و اجزای وجود اویند، مفاتیح غیبی در هر درجه از درجات وجود او ، اثری از مقام غیب ذات به او میرسانند.
در مقام غیب وجود، مُلهمَ از ذات حقّ است بدون وساطت امری:
کَالْعِلْمِ بِالْأسْماءِ الْمُسْتَأْثَرَةِ الْغَیْبِیَّةِ.
مانند علم به اسمای برگزیدۀ غیبی و پنهانی.
چه آن که فرمود:
اللّهُمَّ إنّی اسْألُکَ بِکُلِّ اسْمٍ هُوَ لَکَ سَمَّیْتَ بِهِ نَفْسَکَ أو أنْزَلْتَهُ فی کِتابِکَ أوْ علَّمْتَهُ أحَداً مِنْ خَلْقِکَ أَوِ اسْتَأثَرْتَ بِهِ فی مَکْنُونِ الْغَیْبِ عِنْدَکَ. (2)
بار پروردگارا ! از تو میخواهم به حق هر اسمی که به آن، خود را نامیدی یا
در قرآنت نازل کردی یا به یکی از بندگانت یاد دادی و یا هر اسمی که در علم غیب و پنهان خود برگزیدی.
این اسما متضمّن علوم و اسراری هستند که إنبای از غیب ذات و علم تفصیلی به آثار و مقتضیات اسمای کلیّه و جزئیّه و استعدادات و قابلیّات لازمۀ اعیان و حقایق خلقیّه بر آنها توقّف دارد و این اسما در عالم جبروت و حضرت عملیّه علّت و منشأ سیر آن حقیقة الحقایق در اسمایی که رقایق اسمای مستأثره و صور ابهامات غیبیّۀ مخصوص به مقام احدیّت جمع الجمع هستند میباشند.
تقلّب و سیر در اسمای ظاهره و باطنه و تحقّق به مقام جمعیّت این اسما و افاقت و خلاصی از سُکر فنای در فنا و نیل به مقام تمکین تام، ناشی از استمداد از اسمای مستأثره و تجلّیات واصله از غیب ذات است.
[پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله میفرماید]:
إنَّ اللّهَ ضَرَبَ بِیَدِهِ بَیْنَ کِتْفَیَّ فَوَجَدْتُ بَرْدَ أنامِلِهِ بَیْنَ ثَدْیَیَّ فَعَلِمْتُ عِلْمَ الْأوَّلینَ وَالْآخِرینَ. (1)
خداوند با قدرت لایزالی خود بر دو شانهام زد که سردی آن را بین دو سینهام حس کردم و علم اوّلین و آخرین را دانستم.
اثر این مفاتیح در عالم ملکوت و ارواح، مکاشفات معنویّه و واردات و تنزّلات روحانیّه و مجرّده است که علوم شریعت و طریقت و حقیقت و رموز و اسرار آنها ثمرۀ آن میباشد.
و مکاشفات صوری و شهود مقامات و درجات انبیا و اعمال خلایق در عوالم برزخی، رقائق و صور مکاشفات معنویّهاند و عبد سیّار قبل از نیل به مکاشفات معنویّه از باب عدم جواز طفره در صعود و نزول وجود، به مکاشفات صوریّه نایل
1) (1)
آید.
و این مکاشفات به صورت دحیۀ کلبی و مشاهدۀ مقامات انبیا در سماوات برزخی جهت آن حضرت، منافات با کشف حقایق معنوی در عالم ارواح و شهود مقدّرات و حقایق خواصّ اسما در واحدیّت و قبول تجلّیّات ذاتیّه در احدیّت ندارد، چه آن که آن حقیقت کلّیه جامع جمیع این حضرات است.
از آن جا که حضرت ختمی مرتبت، خاتم انبیا و شریعت او مکمّل کلّیّۀ شرایع الهیّه است و به مظهریّت تجلّی ذات حق و اسم اللّه ذاتی نایل آمده است و حقیقت او مشتمل است بر جمیع مراتب وجودی، ناچار کتاب نازل بر قلب او نیز مشتمل است بر جمیع درجات و مراتب وجود که مرتبۀ نازلۀ آن، الفاظ قرآنیّه و نقوش و ارقام و سور و آیات و کلمات مابین الدَّفَّتَین است و خطابات قرآنیّه از این جهت السنۀ احوال مخاطبین و استعدادات آنان و معرّف احوالات و مقامات و نشئات مکلّفین در مقام صعود وجود، بلکه السنۀ احوال و مقامات و درجات کلّیّۀ نفوس و جمیع حقایق در قوس نزولی است.
لذا مرتبۀ عالیۀ قرآن کتاب الهی که از آن به مطلع کتاب و مرتبۀ تعیّن حق به اسم «متکلّم» تعبیر نموده است مقام احدیّت جمع است و مراتب و درجات آن بعینها متّحد است با درجات و مراتب وجودی آن، که این کتاب بر او نازل شدهاست!!» (1)
آری، او خاصّۀ بنی آدم و خلاصۀ هر دو عالم، سراج سراچۀ کاینات و گل گلزار موجودات، نور حدیقۀ آفرینش و نور حدقۀ بینش است. صدر نشین صُفّۀ لولاک و تکیه گزین مسند وَما أرْسَلْناکَ ، طوطی شکرفشان شکرستان سُبْحانَ الَّذی
1) (1)
اسْری » (1)
مفتاح خزائن غیب و مصباح انجمن لارَیْب، تا جدار ایوان
«کُنْتُ نَبِیّاً وَآدَمُ بَیْنَ الْماءِ وَالطّینِ» (3)و شهسوار میدان و ما أرْسَلْنَاکَ إلّارَحْمَةً لِلْعالَمینَ » (4).
مصدر انوار عدم و وجود و مظهر اسرار غیب و شهود، حقایق گوی راز
« مَنْ رَآنی » (5)، مبرهن ساز وحی آسمانی، نکته سرای معنی
« نَحْنُ الْآخِرونَ السْابِقُونَ » (6)و پرده گشای صورت
« اهْدِ قَوْمِی إنَّهُمْلا یَعْلَمون » (7)، بیدار دلِ
« لا یَنامُ قَلْبی » (8)، صاحب منزل
« أبیتُ عِنْدَ رَبّی » (9)، محفل
« لی مَعَ اللّه » (10)را شمع و پروانه؛ مقام محمود جمع الجمع رسولی، شافع روز جزا و مقتدای اهل صفا، ابوالقاسم مصطفی، احمد و محمود و محمّد صلی الله علیه و آله است.
گفتا به صورت ار چه ز اولاد آدمم از روی مرتبت به همه حال برترم
چون بنگرم در آینه عکس جمال خویش گردد همه جهان به حقیقت مصوّرم
خورشید آسمان ظهورم عجب مدار ذرّات کاینات اگر گشت مظهرم
ارواح قدس چیست نمودار معنیم اشباح انس چیست نگهدار پیکرم
بحر محیط رشحهای از فیض فایضم نور بسیط لمعهای از نور ازهرم
1) (1)
2) (2) - نجم (53) : 3. [2]
3) (3) - المناقب، ابن شهر آشوب: 214/1؛ [3] بحار الأنوار: 403/16، باب 12، حدیث 1.
4) (4) - انبیاء (21) : 107. [4]
5) (5) - بحار الأنوار: 234/58، باب 45، ذیل حدیث 1؛ من لایحضره الفقیه: 585/2، حدیث 3191.
6) (6) - المناقب، ابن شهر آشوب : 219/3 ؛ کشف الغمه : 11/1. [5]
7) (7) - الخرائج والجرائح: 164/1؛ اعلام الوری: 83، باب 4. [6]
8) (8) - الخرائج والجرائح: 103/1؛ الصراط المستقیم: 204/1، فصل 15. [7]
9) (9) - عوالی اللآلی: 232/2، باب الصوم، حدیث 1؛ المناقب ابن شهر آشوب: 214/1. [8]
10) (10) - بحار الأنوار: 360/18، باب 3، ذیل حدیث 66؛ الکافی: 208/8، حدیث 251. [9]
از عرش تا به فرش همه ذرّهای بود در پیش آفتاب ضمیر منوّرم
روشن شود ز روشنی ذات من جهان گر پردۀ صفات خود از هم فرو درم
آبی که زنده گشت ازو خضر جاودان آن آب چیست قطرهای از حوض کوثرم
آن دم کزو مسیح همی مرده زنده کرد یک نفخه بود از نَفَس روح پرورم
فی الجمله مظهر همه اشیاست ذات من بل اسم اعظمم به حقیقت چو بنگرم
(فخرالدین عراقی)
لاهیجی در «شرح گلشن راز» در تفسیر و توضیح:
یکی خطّ است ز اوّل تا به آخر بَرو خلق جهان گشته مسافر
(شیخ محمود شبستری)
و اشعار بعد از آن میگوید:
« از اوّل مراتب موجودات که عقل اوّل است تا آخر تنزّلات که مرتبۀ انسانی است و از مرتبۀ انسانی تا مرتبۀ الهیّت که نقطۀ آخرین دایره به اوّل متّصل میشود، یک خطّ مستدیر موهوم است که از تجدّد تعیّنات نقطۀ وحدت نموده میشود.
« بَرو خلق جهان گشته مسافر » و بر این خطّ مذکور خلق عالم مسافرند که از بطون به ظهور میآیند و از ظهور به بطون میروند:
کَما بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ » (1)
همان گونه که شما را آفرید، [ پس از مرگ به او ] بازمیگردید.
و مبدأ و معاد و تقدّم و تأخّر و جان و جسم و عقول و نفوس به حسب قلّت و کثرت مناسب با نقطۀ وحدت نموده میشود.
1) (1)
سوی هستی از عدم در هر زمان هست دائم کاروان در کاروان
باز از هستی روان سوی عدم میروند این کاروانها دم بدم
جزوها را رویها سوی کُل است بلبلان را عشق بازی با گل است
آنچه از دریا به دریا میرود از همان جا کآمد آن جا میرود
(مولوی)
[
]
و حکمت بالغۀ حضرت الهیّه مقتضی آن است که رفتن و آمدن خلایق در این راه خطّ موهوم که مذکور شد بیرهبری که متّصف به کمال اعتدال جمعی الهی باشد میسّر نگردد. و آن جماعت که متّصف بدین کمالند أوّلاً و بالذّات انبیایند که مظاهر حقیقت نبوّت روح اعظماند و ثانیاً به سبب متابعت انبیا اولیایند، قدّس اللّه أسرار هم، فلهذا فرمود که:
در این ره انبیا چون ساربانند دلیل و رهنمای کاروانند
(شیخ محمود شبستری)
یعنی در این راه مبدأ و معاد و نزول و عروج، انبیا که به حسب کمال ذاتی اطّلاع بر حقایق امور و منازل و مراحل و حمدات و موانع راه حقیقت یافتهاند چون ساربانند، یعنی چنانچه، ساربان در کاروان ضبط و نگاهبانی اشتران مینماید کاروان را با احمال و اثقال به وسیلۀ اشتران باربردار به منزل میرساند، انبیا نیز ضبط و نگاهبانی نفوس خلایق از افراط و تفریط اخلاق و اوصاف و اعمال مینمایند به صراط مستقیم عدالت هدایت فرموده به منزلگاه کمال که وصول به مبدأ است میرسانند.
و در تشبیه انبیا به ساربان اشارتی است دقیق که نفس انسانی را گاهی که مستعدّ
ریاضت و مخالفت وی بوده باشد در اصطلاحات عارفان «بَقَره» مینامند و بعد از اشتغال به سلوک «بَدَنه» میخوانند و بَدَنه شتری است که روز عید اضحی در مکّه ذبح مینمایند.
خلاصۀ سخن این است که چون انبیا علیهم السلام جهت هدایت خلقند و هدایت حقیقی که رجوع به مبدأ است آن جماعتی را میسّر گشته که بدنۀ نفس را به تیغ مخالفت نفس و هوا و موت اختیاری ذبح نموده باشد؛ کأنَّه که بعثت انبیا علیهم السلام به جهت ایصال نفوس این جماعت است و به منزل وصول هر چند که حکم نبوّت شامل همه است که:
وَاللّهُ یَدْعُوا إِلَی دَارِ السَّلاَمِ وَیَهْدِی مَن یَشَاءُ إِلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ » (1)
[ مردم را ] به سرای سلامت و امنیت [ که بهشتِ عنبر سرشت است ] دعوت میکند و هر که را بخواهد به راهی راست هدایت مینماید.
این طایفهاند اهل معنی باقی همه خویشتن پرستند
فانی زخود و به دوست باقی این طُرفه که نیستند و هستند
(محمد اسیری لاهیجی)
دلیل کاروان راه شریعتند که عامّۀ خلایقند و راهنمای کاروان راه طریقتند که خواصّند، چو هر طایفه به قدر استعداد فطری که دارند قبول فیض هدایت هادی میتوانند نمود.
سیر هر کس تا کمال وی بود قرب هر کس حسب حال او بود
لاجرم چون مختلف افتاد سیر هم رَوِش هرگز نیفتد هیچ طیر
هست با هر ذرّه درگاهی دگر پس ز هر ذرّه بدو راهی دگر
(عطار نیشابوری)
1) (1)
اگر چه انسان مظهر جامع اسم کلی «اللّه»است وفی الحقیقه از جمیع اسما وصفات الهی من حیث الجامعّیة محظوظ است امّا انسان کامل که انبیا و اولیا از باقی افراد انسانی از آن جهت به کمال ممتاز گشتهاند که به طریق تصفیه، رجوع به مبدأ حاصل کردهاند ودر پرتو تجلّی احدیّت او، هستی موهوم خویش فانی کرده باقی باللّه شدهاند و صفات جزئی ایشان عین صفات کلّی حق گشته است و در این مرتبه بقاء باللّه تفاوت مراتب کمال به حسب تحقّق و اتّصال به صفات الهی بسیار است، بعضی متحقّق به اکثر صفات الهی شدهاند و بعضی به اقّل و باز در این اقّل و اکثر تفاوت بسیار است.
و آن فرد کامل که مستعدّ آن باشد که به حسب حقیقت و معنی مظهر ذات و مجموع اسما و صفات اللّه باشد و خواصّ و احکام اسم کلّی اللّه به جزئیات و کلیّات در او ظاهر میشود و آن متحقّق به همۀ صفات الهی میگردد حضرت خاتم محمّدی است و باقی انبیا و تمامت اولیای الهی اگر چه مظهر این اسم کلی اللّهاند، امّا هر یک مظهر این اسم به بعضی صفاتند و مظهر تامّ اللّه، که مجموع صفات در او بالفعل به ظهور پیوسته باشد حضرت سیّد کونین است، پس نشأۀ ختمی محمّدی من حیث الحقیقة و المعنی سابق بر جمیع انبیا باشد که:
کُنْتُ نَبِیًّا و آدَمُ بَیْنَ الْماءِ و الطّینِ. (1)
من نبی بودم در حالی که حضرت آدم در بین آب و گل بود.
ومن حیث الصّورة، متأخّر؛ چه علّت غایی « اوّل الفکر آخر العمل » است
«و نَحْنُ الْآخَرُونَ السّابِقُونَ». (2)
و از جهت این تقّدم ذاتی که بیانش بر سبیل اجمال گفته شد، فرمود:
و ز ایشان سیّد ما گشته سالار هم او اوّل هم او آخر در این کار
(شیخ محمود شبستری)
«و ز ایشان» یعنی از انبیا «سیّد ما» که حضرت رسالت پناه محمّدی صلی الله علیه و آله است «گشته سالار» یعنی مقدّم و بزرگ و مقتدای خلایق از انبیا و غیرهم.
و در این محلّ، سالار به مناسبت کاروان فرمود.
«هم او اوّل هم او آخر در این کار» یعنی در این کار نبوّت.
بدان که: « نبوّت » به معنی انبا است؛ یعنی اخبار و « نبی » آن است که از ذات و صفات و اسمای الهی خبر دهد از سر تحقیق و اخبار حقیقی. پس اهل تحقیق اوّلاً و بالذّات، از آنِ عقل کلّ است که مبعوث است به جهت انبا بی واسطه به جانب نفس کلّ و به واسطه به سوی نفوس جزئیّه. و هر نبی از انبیا، از زمان آدم تا زمان خاتم، مظهری است از مظاهر نبوّت و روح اعظم که عقل اوّل است؛ پس نبوّت عقل اوّل دائمی ذاتی باشد و نبوّت مظاهر زایل عرضی و حقیقت محمّدی عقل اوّل است که روح اعظم میباشد که:
أوَّلُ ما خَلقَ اللّهُ الْعَقْلُ. (1)
اوّلین مخلوق خدا عقل است.
أوَّلُ ما خَلقَ اللّهُ نُوری. (2)
اوّلین مخلوق خدا نور من [ پیغمبر صلی الله علیه و آله ] است.
أوَّلُ ما خَلقَ اللّهُ رُوحی. (3)
اوّلین مخلوق خدا روح من [ پیغمبر صلی الله علیه و آله ] است.
و صورت محمّدی صلی الله علیه و آله صورتی است که: روح اعظم به تمامت اسما و صفات چنانچه گذشت در او ظاهر شده و نبوّت ذاتی که اخبار از ذات و صفات حضرت الهی است، اوّلاً و بالذّات، روح اعظم است که حقیقت آن حضرت است، در آخر نیز ختم نبوّت، عرضی بر صورت و معنی آن حضرت گشته؛ پس اوّل به حقیقت و آخر به صورت، درین کار نبوّت که اخبار و اعلام است، آن حضرت بوده و باقی انبیا هر یکی مظهر بعضی از کمالات حقیقت آن حضرتاند.» (1)
آن خدایی که فرستاد انبیا نه به حاجت بل به فضل کبریا
آن خداوندی که از خاک ذلیل آفرید او شهسواران جلیل
پاکشان کرد از مزاج خاکیان بگذرانید از تک افلاکیان
برگرفت از نار و نور صاف ساخت وانگه او بر جملۀ انوار تاخت
آن سنابرقی که بر ارواح تافت تا که آدم معرفت زان نور یافت
نوح از آن گوهر چو برخوردار شد در هوای بحر جان دُربار شد
جان ابراهیم از آن انوار زَفْت (2)بی حذر در شعلههای نار رفت
چونکه اسماعیل در جویش فتاد پیش دشنۀ آبدارش سر نهاد
چون عصا از دست موسی آب خَورد ملکت فرعون را یک لقمه کرد
نردبانش عیسی مریم چو یافت بر فراز گنبد چارم شتافت
چون محمّد یافت آن ملک و نعیم قرص مَه را کرد او در دَم دو نیم
چون ز رویش مرتضی شد دُرفشان گشت او شیر خدا در مرج جان
(مولوی)
ابن بابویه ملقّب به شیخ صدوق که از نظر شخصیّت و معنویّت و موثّق بودن در میان بزرگان شیعه کم نظیر است، به سند خود از امام صادق علیه السلام ، از حضرت امیر المؤمنین علیه السلام نقل میکند:
حقّ سبحانه و تعالی نور مقدّس پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را خلق فرمود پیش از آن که آسمانها و زمین و عرش و کرسی و لوح و قلم و بهشت و دوزخ را بیافریند و قبل از این که احدی از انبیا را ارادۀ آفرینش کند به چهار صد و بیست و چهار هزار سال و به آن نور، دوازده حجاب خلق نمود:
1 - حجاب قدرت 2 - حجاب عظمت 3 - حجاب منّت 4 - حجاب رحمت 5 - حجاب سعادت 6 - حجاب کرامت 7 - حجاب منزلت 8 - حجاب هدایت 9 - حجاب نبوّت 10 - حجاب رفعت 11 - حجاب هیبت 12 - حجاب شفاعت.
پس آن نور مقدّس را در حجاب قدرت، دوازده هزار سال جای داد و او میگفت:
سُبْحانَ رَبِّیَ الْأعْلی.
منزّه است خداوند بلند مرتبهام.
و در حجاب عظمت، یازده هزار سال و میگفت:
سُبْحانَ عالِمِ السِّرِّ.
منزّه است خداوند که دانای غیب و پنهان است.
و در حجاب منّت ده، هزار سال و میگفت:
سُبْحانَ مَنْ هُوَ قائِمٌ لا یَلْهُو.
منزّه است خداوندی که تمام مخلوقات قائم به وجود اوست و فراموشی ندارد.
و در حجاب رحمت، نه هزار سال و میگفت:
سُبْحانَ الرَّفیعِ الْأعْلی.
منزّه است خداوند عالیمرتبه و بلند مرتبه.
و در حجاب سعادت، هشت هزار سال و میگفت:
سُبْحانَ مَنْ هُوَ دائِمٌ لا یَسْهُو.
منزّه است خداوند بیپایان که سهو نمیکند.
و در حجاب کرامت، هفت هزار سال و میگفت:
سُبْحانَ مَنْ هُوَ غَنِیٌّ لا یَفْتَقِرُ.
منزّه است خداوند غنی که محتاج نمیگردد.
و در حجاب منزلت، شش هزار سال و میگفت:
سُبْحانَ الْعَلیمِ الْکَریمِ.
منزّه است خداوند دانا و بخشنده.
و در حجاب هدایت، پنج هزار سال و میگفت:
سُبْحانَ ذِی الْعَرْشِ الْعَظیمِ.
منزّه است صاحب عرشِ عظیم.
و در حجاب نبوّت، چهار هزار سال و میگفت:
سُبْحانَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمّا یَصِفُونَ.
منزّه است پروردگار عزیز از اینکه وصف شود.
و در حجاب رفعت، سه هزار سال و میگفت:
سُبْحانَ ذِی الْمُلْکِ وَالْمَلَکُوتِ.
منزّه است صاحب ملک و ملکوت.
و در حجاب هیبت، دو هزار سال و میگفت:
سُبْحانَ اللّهِ وَبِحَمْدِهِ.
منزّه است خداوند و به کمک او حمد میکنم او را.
و در حجاب شفاعت، هزار سال و میگفت:
سُبْحانَ رَبّیَ الْعَظیمِ وَبِحَمْدِهِ.
منزّه است خداوند بزرگ و به کمک او حمد میکنم او را.
پس نام مقدّس آن حضرت را بر لوح ظاهر گردانید و آن نام مبارک چهار هزار سال بر لوح میدرخشید، پس اسم اطهر آن جناب را بر عرش ظاهر گردانید و هفت هزار سال در آن جا نور میبخشید، همچنین در احوال رفعت و جلال میگردید تا آن که حق تعالی آن نور را در صلب آدم جای داد. (1)
1) (1)
مُرَّة و از وی در کِلاب و از او در قُصَیّ و از وی در عبد مناف و از عبد مناف در هاشم و از هاشم سیّد قریش در عبدالمطّلب و از عبدالمطّلب در عبداللّه؛ که به فرمودۀ خودش تمام پدران و مادرانی که در حسب و نسبش قرار داشتند موحّد و خدا پرست و مؤمن و متّقی و بعضی چون ابراهیم و اسماعیل و نوح از انبیای الهی بودند.
أشْهَدُ أنَّک کُنْتَ نُوراً فِی الْأصْلابِ الشّامِخَةِ وَالْأرْحامِ الْمُطَهَّرَةِ. (1)
گواهی میدهم که تو در صلبهای بلند مرتبه و رحمهای پاک، نوری بودی.
که صلب شامخ و رحم مطهّره با بیدینی و بتپرستی و انکار حقّ و حقیقت به هیچ عنوان نمیسازد و آنان که بعضی از پدران رسول الهی را به دور از دین و دینداری میدانند یا جاهل به حقایقند یا مغرض حقوق بگیر!!
عمروالعلا که مردی بذول و بزرگ و متشخّص بود، پس از عبد مناف به سیادت خاندان قریش رسید و چون مهمان بسیار میپذیرفت و شتر بسیار به خاطر پذیرایی از مهمان نحر میکرد و با این ترتیب قهراً بر سفرۀ مهمانیاش استخوان بسیار شکسته میشد به «هاشم» لقب یافت. و چون از این جهان به جهان دیگر رخت بر بست مقام سیادت قریش و حفظ خانۀ کعبه و سقایت حاجّ به رشیدترین فرزندانش که به عبدالمطّلب معروف شده بود رسید.
عبدالمطّلب در میان قریش شخصیّت و عنوان بسیار درخشانی به دست آورد تا آن جا که با هیچ یک از گذشتگان خود طرف مقایسه و نسبت نبود.
1) (1)
« از افتخارات عبدالمطّلب موارد زیر را میتوان یاد کرد:
1 - وصی و جانشین پدری همچون هاشم بود و میتوانست مفاخر و مکارم او را در میان عرب حفظ کند، توانست مهمانخانۀ عمومی وی را نگاه بدارد و از مهمانان پدرش که به شمار نمیآمدند پذیرایی کند و حتّی بر سنّت سنیّۀ پدرش به مرغان هوا و جانوران بیابان از سفرۀ عام خویش بهرهها برساند.
عادت هاشم این بود که همه روزه شتری نحر میکرد و بر روی کوههای مکّه میگذاشت تا وحش و طیور از این نعمت بهرهمند شوند. عبدالمطّلب هم این روش را تا زنده بود از دست نداد.
2 - عبدالمطّلب درنتیجۀ کند و کاوی که خود و پسر بزرگش حارث در مکّه به عمل آورد، چاه زمزم را از نو باز یافت و آب سرشارش را پس از سالها پنهانی آشکار ساخت تا مردم مکّه و طوایفی که به خاطر زیارت کعبه از دور و نزدیک به مکّه میآیند تشنه نمانند و طلاهایی را که در این کند و کاو به دست آورده بود همه را یکجا، به خانۀ کعبه هدیه کرد.
3 - عبدالمطّلب علاوه بر این همه مفاخر و مآثر، به خدمت پر افتخاری نایل آمد که نه تنها افتخارات درخشان خویش، شاید هر چه در جهان مباهات و فخریه است همه را تحت الشّعاع قرار داد و آن مقام خدمتگزاری نسبت به سیّد البشر و الشّفیع المشفّع فی المحشر محمّد بن عبداللّه رسول اللّه صلی الله علیه و آله است.
فرزندش تازه عروسی کرده بود که به قصد تجارت از مکّه روی به یثرب نهاد و در شهر یثرب در جوانی زندگانی را بدرود گفت.
در این هنگام همسر جوانش آمنه بنت وهب حامله بود و این حمل همان امانت مقدّس بود و همان نور الهی که مقدّر بود ظلمتکدۀ جهان را روشن سازد.
آمنه آن عروس دور از شوهر و دور از مزار همسر، فرزندش را به دنیا آورد و مقام
پدری و خدمتگزاری رسول اکرم صلی الله علیه و آله به عهدۀ عبدالمطّلب که جدّ گرانمایهاش بود افتاد، عبدالمطّلب تا زنده بود نوادۀ نازنینش را همچون جان شیرین به آغوش داشت و به هنگام وفات هم جز نام محمّد نامی به زبان نمیآورد و جز سفارش و وصیّت در حق محمّد صلی الله علیه و آله وصیّتی به فرزندانش نکرد!!
4 - مردم مکّه خواه قریش و خواه ثقیف و هوازن و خواه بطون دیگر از اعراب، بیشتر بت پرست بودند، احیاناً در میانشان مسیحی و یهودی هم دیده میشد، تنها خاندان هاشم به ویژه عبدالمطّلب بود که به دین ابراهیم خلیل میزیست، عقیدهاش توحید و عبادتش اطاعت در راه پروردگار یکتا و یگانه بود و این خود افتخار عظیمی است؛ زیرا خدا پرستیدن در میان خداپرستان چیزی و خداپرستیدن در میان بت پرستان چیزی دیگر است.» (1)
آری، از مناقب و مفاخر عبدالمطّلب ایمان کامل او به پروردگار بزرگ بود تا آن جا که وی را در عداد اوصیا بر شمردهاند. داستان حملۀ ابرهه پادشاه حبشه با فیل به مکّه، جهت ویران ساختن کعبه و بر خورد مؤمنانۀ عبدالمطّلب با وی، شاهد صدق گفتار ماست.
عبدالمطّلب بدون آن که از این حادثه کمترین هراسی به خود راه دهد و بی آن که در برابر عظمت و شوکت ظاهری ابرهه خود را ببازد و از او تقاضای بازگشت کند، تنها از او میخواهد که شتران به غارت رفتۀ او را به وی باز گرداند و حفظ خانۀ خدا را به قدرت لایزال الهی احاله میکند. سرانجام مسأله همان طور که عبدالمطّلب پیش بینی کرده بود از کار در آمده و ابرهه با سپاهیانش به وسیلۀ دستهای از پرندگان که لشکر الهی را تشکیل میدادند به عذاب دنیا گرفتار آمده و همگی به هلاکت
1) (1)
میرسند.
از سخنان اوست:
ظالم از دنیا نمیرود تا انتقام خود را پس دهد. از پس این سرا، سرای دیگری است که نیکوکار و بد کار جزای عمل خود را دریافت میدارند. اگر ظالم در این دنیا به عقوبت نرسد، در آخرت برای او مهیّاست.
عرفای بزرگ در باب روح و عالم ارواح و مراتب آن میگویند:
« بدان که روح جوهری بسیط است، مکمّل و محرّک جسم است در مرتبۀ نباتْ بالطبع و در مرتبۀ حیوانْ بالاختیار و در مرتبۀ انسانْ بالعقل. به عبارتی دیگر روحْ، جوهری لطیف است و قابل تجزّی و تقسیم نیست و از عالم امر است، بلکه خودِ عالمِ امر است، جسمْ جوهر کثیف است و قابل تجزّی و تقسیم است و از عالم خلق است، بلکه خودِ عالم خلق است.
چون معنی روح را دانستی اکنون مراتب عالم ارواح را بدان:
چون خدای تعالی و تقدّس خواست که عالم ارواح را بیافریند به آن زبدۀ نورانی نظر کرد، آن زبده بگداخت و به جوش آمد، از زبده و خلاصۀ آن زبده روح خاتم الأنبیاء صلی الله علیه و آله بیافرید و از زبده و خلاصۀ آن باقی ارواح اولواالعزم بیافرید و از زبده و خلاصۀ آن باقی ارواح رسل بیافرید و از زبده و خلاصۀ آن باقی ارواح انبیاء بیافرید و از خلاصۀ آن باقی ارواح اولیا بیافرید و از خلاصۀ آن باقی ارواح عارفان و از زبده و خلاصۀ آن باقی ارواح زهّاد و از زبده و خلاصۀ آن باقی ارواح عبّاد بیافرید و از زبده و خلاصۀ آن باقی ارواح مؤمنان بیافرید و از زبده و خلاصۀ آن باقی ارواح بد دینان بیافرید و از آن پس ارواح کافران و از آن پس ارواح حیوانات و از آن پس ارواح نباتات بیافرید.» (1)
1) (1)
محمّد آن که گفتش ایزد پاک نبودی خلقت افلاک ، لَوْلاک
هنوز آدم درون آب و گل بود که او مبعوث حق از جان و دل بود
اگر چه چون بشر جلوه گر آمد ملائک را سراسر رهبر آمد
به صورت چون بشر معنی ملک بود نه بلکه علّتِ بودِ فلک بود
کسی کورا بشر دانست یا گفت خطا کرد و خطا دید و خطا گفت
خداوند مهربان به وسیلۀ کتب آسمانی و انبیای بزرگوارش، ظهور حضرت ختمی مرتبت را به تمام امّتها بشارت داد.
نقل تمام آن بشارات بدون شک چند مجلّد میشود، بنای این کتاب بر این است که برای نشان دادن هر حقیقتی راه اختصار بپیماید، از این جهت در این زمینه به آیاتی از قرآن و پارهای از معارف اشاره میشود.
ابراهیم و اسماعیل علیهما السلام پس از بنای کعبه که معنویترین بنا در آفرینش است درخواستهایی از حضرت ربّ الأرباب داشتند، از جملۀ آنها، ظهور جمال و جلال محمّد صلی الله علیه و آله در حیات انسانی بود:
رَبَّنَا وَابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیَاتِکَ وَیُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَیُزَکِّیهِمْ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ » (1)
پروردگارا ! در میان آنان پیامبری از خودشان برانگیز، که آیات تو را بر آنان بخواند و آنان را کتاب و حکمت بیاموزد و [ از آلودگیهای ظاهری و
1) (1)
باطنی ] پاکشان کند ؛ زیرا تو توانای شکستناپذیر و حکیمی.
این درخواست آن قهرمان توحید و فرزندش در حقّ پیامبر بود؛ لذا از آن حضرت روایت میکنند که فرمود:
أنَا دَعْوَةُ إبْراهیمَ. (1)
من دعای ابراهیمم.
«در آیۀ فوق پس از آن که ابراهیم و اسماعیل تقاضای ظهور پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را میکنند سه هدف برای بعثت او بیان میدارند:
نخست تلاوت آیات خدا بر مردم؛ این جمله اشاره به بیدار ساختن اندیشهها در پرتو آیات گیرا و جذّاب و کوبندهای است که از مجرای وحی بر قلب پیامبر صلی الله علیه و آله نازل میشود و او به وسیلۀ آن، ارواح خفته را بیدار میکند.
«یتلو»از مادۀ تلاوت، در لغت به معنی پی در پی آوردن چیزی است و هنگامی که عباراتی را پشت سر هم و روی نظام صحیحی بخوانند، عرب از آن تعبیر به تلاوت میکند؛ بنابر این تلاوت منظّم و پی در پی مقدّمهای است برای بیداری و ایجاد آمادگی برای تعلیم و تربیت.
سپس تعلیم کتاب و حکمت را هدف دوّم میشمرد، چرا که تا آگاهی حاصل نشود تربیت که مرحلۀ سوّم است صورت نمیگیرد.
تفاوت کتاب و حکمت ممکن است در این جهت باشد که کتاب اشاره به کتب آسمانی است و امّا حکمتْ علوم و دانشها و اسرار و علل و نتایج احکام است که از طرف پیامبر تعلیم میشود.
1) (1)
سپس آخرین هدف را که مسألۀ تزکیه است بیان میدارد. تزکیه در لغت هم به معنی نموّ دادن و هم به معنی پاکسازی آمده است و به این ترتیب تکامل وجود انسان در جنبههای علمی و عملی به عنوان هدف نهایی بعثت پیامبر معرّفی شده است.
این نکته قابل توجّه است که علوم بشر محدود است و آمیخته با هزاران نقطۀ ابهام وخطاهای فراوان و از این گذشته نسبت به آنچه میداند گاهی نمیتواند دقیقاً امیدوار باشد چرا که خطاهای خود ودیگران را دیده است!
اینجاست که باید پیامبران باعلوم راستین وخالی از هر گونه خطاکه از مبدأ وحی گرفتهاند به میان مردم بیایند، خطاهایشان را برطرف سازند، آنچه را که نمیدانند به آنها بیاموزند و آنچه را که میدانند به آنها اطمینان خاطر دهند.
موضوع دیگری که در این رابطه لازم به یاد آوری است این است که نیمی از شخصیّت ما را عقل و خرد تشکیل میدهد و نیمی را غرایز و امیال؛ به همین دلیل ما به همان اندازه که نیاز به تعلیم داریم نیاز به تربیت هم داریم. هم خرد ما باید تکامل یابد و هم غرایز درونی ما به سوی هدف صحیحی رهبری شوند. لذا پیامبران هم معلّمند، هم مربّی، هم آموزش دهندهاند و هم پرورش دهنده.» (1)
« الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِندَهُمْ فِی التَّورَاةِ وَالإِنْجِیلِ » (2)
همان کسانی که از این رسول و پیامبر « ناخوانده درس » که او را نزد خود [ با همۀ نشانهها و اوصافش ] در تورات وانجیل نگاشته مییابند، پیروی
میکنند.
از این که رسول خدا صلی الله علیه و آله را اسم نبرده و با سه وصف رسول و نبی و امّی یاد کرده و از این که دنبالهاش فرموده:
الَّذی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْراةِ وَاْلإنْجیلِ
به خوبی به دست میآید که آن جناب در تورات و انجیل هم به همین سه وصف معرّفی شده بود.
وَإِذْ قَالَ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ یَابَنِی إِسْرَائِیلَ إِنِّی رَسُولُ اللَّهِ إِلَیْکُم مُصَدِّقاً لِمَا بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَمُبَشِّرَاً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِن بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمَّا جَاءَهُم بِالْبَیِّنَاتِ قَالُوا هذَا سِحْرٌ مُبِینٌ » (1)
و [ یاد کن ] هنگامی را که عیسی پسر مریم گفت : ای بنیاسرائیل ! به یقین من فرستادۀ خدا به سوی شمایم، تورات را که پیش از من بوده، تصدیق میکنم و به پیامبری که بعد از من میآید و نامش « احمد » است، مژده میدهم. پس هنگامی که [ احمد ] دلایل روشن برای آنان آورد، گفتند : این جادویی است آشکار ! !
ببینید دربارۀ آن انسان بینظیری که خداوند به توسّط کتب آسمانی و انبیای بزرگوارش، ظهورش را برای تأمین سعادت دنیا و آخرت مردم بشارت میدهد، محرومان از فیوضات ربّانیّه و مهجوران از عقل و خرد، چه قضاوت احمقانه و نظر نابخردانه دارند!
معلّم والایی که گوهر یکدانۀ دریای آفرینش است، آموزگاری که دانشش از
1) (1)
ملائکه و جنّ و انس فزونتر است، پیامبری که مقام بزرگ نبوّت به او ختم شده، به نظر آنان ساحر و معجزات و بیّنات و آیاتش جادو و جادوگری است؛ وای که در برابر این گونه حیوانات انسان نما چه باید گفت؟! لعن خدا بر مردم ناآگاه و جاهل و قبیلهای که به عداوت و عمد بر حقّ و حقیقت میتازند.
آخر محمّد صلی الله علیه و آله محمّد بود، گزین مخلوقِ واحد احد و برترین پیک پیام آور خلّاق صمد، دُرّ یگانۀ دریای خلقت و لُؤلُؤ شاهوار جاودانۀ بحر عظمت؛ آن که خدا بود و جز او نبود که «لاإله إلا اللّه» چون خواست انیسی طلبد، خلوت مقدّس خویش را که حبیب او باشد به دو معنی فعیل: هم او را محبوب باشد و هم «هو» را محبّ، محمّد صلی الله علیه و آله را ایجاد فرمود و بدین هستی بخشی در مشهد قدس ربوبی با نظارۀ کمال محمّد در مرتبۀ محبّی و در مقام محبوبی، صنع خویش را به آفرینش این آدم اعلی، آفرین نمود و به تمجیدِ:
فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ » (1)
پس همیشه سودمند و بابرکت است خدا که نیکوترین آفرینندگان است.
از آن یاد فرمود؛ آن که او مقصود خالق بود و دیگر هر چه هست به طفیل خلقت او موجود.
خداوند متعال به آفرینش او ، خلق اوّل را به ساحت آخر در آورد و رسول نخستین اعظم را به جلوۀ نبیّ آخرین خاتم بپرورد و پای پی خجستۀ آن حضرت اشرف اعلی را بر تخت ارشاد و هدایت والا نهاد که در خور او بود نه غیر او؛ و از او زیبنده بود نه از جز او .
خدایش بیاندازه شرح صدر داد، بدین وجه که سینۀ بیکینهاش را برای دریافت نهایت معرفت که غیر را تاب تحمّل آن نباشد و غایت طاعت نسبت به ذات اقدس
1) (1)
الهی - جلّ و علا - از آن حاصل آید گشایشی به سزا داد و انشراح فؤاد و توسّع قلبش به عطای بهره نهاد تا بتواند با بهرهمندی از این پشتوانۀ نامحدود و بیکرانه، بار گران بار ختم رسالت را بر دوش جان گیرد؛ چون مبعوث گردد و دعوت را بنیاد نهد بر آزار جاهلان و استهزای کافران صبر کند و به هر حال و در هر کار جز خداوند را منظور ندارد و این جمله را با صبر و بردباری و گذشت و پایداری تحمّل فرماید تا راه خدا کلّاً و جزءاً برای خلق روشن شود و اقدام آماده در آن صراط مستقیم، بیلغزش و با صفای فطرت، صاف و ساده روبه راه گردد.
از این شرح صدر و سعۀ قلب که حاصل احاطۀ لطفآمیز الهی است به حضرت رسول اللّهی در هر گاه و به همه وقت، سورۀ انشراح که جزء سُوَر اواخر قرآن کریم واقع گشته نشانها دارد و بیانها؛ و ما را عقیدت در باب شرح صدر جناب مصطفوی صلی الله علیه و آله همین است که خدای تعالی رسول رهنمای ما محمّد را که خاتم النّبیّین است و سیّد المرسلین صلی الله علیه و آله ، از مایۀ معرفت در حدّ اعلا و از سرمایۀ طاعت به قدر اوفی مایه دار کرد و حضرتش را به خلوص و تقوا مخصوص گردانید و در مرکز دایرۀ حفظ تمام و صیانت تامّ، معصوم آفرید و بدین گونه مبرّی از سوء قصد تسویلات شیطان رجیم برگزید.
بدین صورت که چون از شیر باز گرفته شد برترین ملک و بزرگترین فرشتۀ خود را شبانه روز با آن آفتاب دل افروز و موحّد مشرک سوز، قرین ساخت و بر وی موکّل، تا حضرتش را با آن که بعون اللّه تعالی در باطن امر و در عالم عقل اصلاً اساس مکرمت است و رأس فضیلت، در این سرای ظاهر به طریق مکارم و محاسن اخلاق و محامد صفات روانه سازد و در این راه روشن همراهی نماید!
و این کلام نه سخنی است که از خود میگوییم و این طریقه نه راهی است که به خود میپوییم، نصّ افادات وصیّ بی فاصلۀ محمّد مصطفی علیّ مرتضی - علیهما و آلهما صلوات اللّه الملک العلاّم - این نکتۀ شریف را باز گو میکند و این مطلب
دقیق را گوشزد مینماید، آن جا که درخطبۀ قاصعه در این باره به صراحت میفرماید:
وَلَقَدْ قَرَنَ اللّهُ بِهِ صلی الله علیه و آله مِنْ لَدُنْ أنْ کانَ فَطیماً أعْظَمَ مَلَکٍ مِنْ مَلائِکَتِهِ یَسْلُکُ بِهِ طَریقَ الْمَکارِمِ ومَحاسِنَ أخْلاقِ الْعالَمِ لَیْلَهُ ونَهارَهُ.
از وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله را از شیر گرفتند خداوند بزرگترین فرشته از فرشتگانش را مأمور وی نمود تا شبانه روز او را در مسیر کرامت و محاسن اخلاق جهان سوق دهد.
جهل را تاریکیای است که جز روشنایی علم آن را نمیزداید و رذیلت را سیاهی است که جز رونق و روشنی فضیلت آن را محو نمیکند و شکّ و بدگمانی را ابرهاو ظلمتهایی است که جز اشعّۀ حقیقت و انوار یقین آنها را از میان برنمی دارد و ستمگری و تجاوز را حُجُب و پردههایی است که جز تشعشعات عدل آنها را نمیسوزاند و فراموش کردن خدا و در نتیجۀ آن فراموش کردن خود و نفع و ضرر و صلاح و فساد خود را شب تیره و تار و درازی است که جز سپیده دم، ایمان آن را نمیشکافد و پردههای سیاهش را جز روز روشن و شعاع دامنه دار و گستردۀ آن پاره پاره نمیکند.
محمّد صلی الله علیه و آله نیز آن چنان نوری بود که شعاعش بر اقطار جهان بشریّت، چون خورشید در وسط آسمان تابیدن گرفت و اخگرهایی از این نور با دلها عجین شد و به سرعت به عقول راه یافت و در اندیشهها نفوذ کرد، تا افراد با ایمان را از تاریکیهای حیرت و گمراهی و حماقت و سبک مغزی و تخبّط رهایی بخشد.
اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ وَالَّذِینَ کَفَرُوا
أَوْلِیَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُمَاتِ » (1)
خدا سرپرست و یار کسانی است که ایمان آوردهاند ؛ آنان را از تاریکیها [ ی جهل، شرک، فسق وفجور ] به سوی نورِ [ ایمان، اخلاق حسنه و تقوا ] بیرون میبرد. و کسانی که کافر شدند، سرپرستان آنان طغیان گرانند که آنان را از نور به سوی تاریکیها بیرون میبرند.
از این جهت افراد با ایمانی که از حضرت محمّد صلی الله علیه و آله پیروی میکنند با این امتیاز مشخّص شدهاند که آنان، مردمان روشن و با نورانیّتی میباشند که عالمند آن جا که دیگران جاهلند، کاملند آن جا که دیگران ناقصند، اهل اطمینان و یقینند آن جا که دیگران در اضطراب و شکّ و تردید به سر میبرند، دادگرند آن جا که دیگران ستمگرند، حقّ خدا و حقّ خود را احیا میکنند آن جا که دیگران پروردگارشان را فراموش میکنند که در نتیجه خدا هم خود آنان را از یاد خودشان میبرد.
و اینها بدان جهت است که آنان از روزی که اسلام آوردند از ظلمات جهل و رذیلت و شکّ و بد گمانی و تجاوز و ستمگری و گمراهی بیرون آمدند و در زیر انوار یک زندگی صحیح گام برداشتند.» (2)أَوَ مَن کَانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْنَاهُ وَجَعَلْنَا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ کَمَن مَثَلُهُ فِی الظُّلُمَاتِ لَیْسَ بِخَارِجٍ مِنْهَا » (3)
آیا کسی که [ از نظر عقلی و روحی ] مرده بود و ما او را [ به وسیلۀ هدایت و ایمان ] زنده کردیم و برای وی نوری قرار دادیم تا در پرتو آن در میان مردم [ به درستی و سلامت ] حرکت کند، مانند کسی است که در تاریکیها [ یِ جهل و گمراهی ] است و از آن بیرون شدنی نیست؟ !
تیتر بالا عنوانی است از صاحب کتاب پر قیمت و علمی «أنیس الأعلام» تألیف مرحوم حجة الإسلام محمّد صادق فخر الإسلام که سالها از مهمترین قسّیسین (1)
آن مرد بزرگ پس از آن عنوان و تیتر مینویسد:
« مؤلّف این کتاب أباً عَنْجدّ از عظمای قسّیسین نصاری بود و ولادتش در کلیسای ارومیّه واقع گردیده است و در نزد عظمای قسّیسین و علما و معلّمان نصاری در ایّام جاهلیّت تحصیل نموده از آن جمله:
رآبی یوحنّای کبیر و قسّیس یوحنّای جان و رآبی عاژ و غیر ایشان از معلّمان و معلّمات فرقۀ پروتستنت و ازمعلّمین فرقۀ کاتلک رآبّی تالو و قسّیس کورکز و غیر ایشان از معلّمین و معلّمات و تارکات الدّنیا که در سنّ دوازده سالگی از تحصیل علم تورات و انجیل و سایر علوم نصرانیّت فارغ التحصیل و علماً به مرتبۀ قسّیسیّت رسیده و در اواخر ایّام تحصیل بعد از دوازده سالگی خواستم عقاید ملل و مذاهب مختلفۀ نصاری را تحصیل نموده باشم، بعد از تجسّس بسیار و زحمات فوقالعاده و ضرب در بلدان، خدمت یکی از قسّیسین عظام بلکه مطران والامقام از فرقۀ کاتلک رسیده که بسیار صاحب قدر و منزلت و شأن و مرتبت بودند و اشتهار تمام در مراتب علم و زهد و تقوا در میان اهل ملّت خود داشت و فرقۀ کاتلک از دور و نزدیک از ملوک و سلاطین و اعیان و اشراف و رعیّت، سؤالات دینیّۀ خود را از قسّیس مزبور مینمودند و به مصاحبت سؤالات هدایای نفیسۀ بسیار ارزنده از نقد
1) (1)
و جنس از برای قسّیس مذکور ارسال میداشتند، میل ورغبت مینمودند در تبرّک از او و قبول او هدایای ایشان را و از این جهت تشرّف مینمودند و من اصول و عقاید ملل و مذاهب مختلفۀ نصرانیّت و احکام فروع ایشان را از محضر او استفاده مینمودم، وغیر از حقیر تلامذۀ کثیرۀ دیگر نیز داشت.
هر روز در مجلس درس او قریب به چهارصد و یا پانصد نفر حضور بهم میرسانیدند و از دختران کلیسا که تارکات الدّنیا بودند و نذر عدم تزویج نموده بودند و در کلیسا معتکف بودند، جمعیّت کثیری در مجلس درس ازدحام مینمودند و اینها را به اصطلاح نصارای «ربّانتا» میگویند.
ولکن از میان جمیع تلامذه، با این حقیر الفت و محبّت مخصوصی داشتند و مفاتیح مسکن و خزاین مأکل و مشرب خود را به حقیر سپرده بودند و استثنا نکرده بود مگر یک مفتاح خانۀ کوچکی را که به منزلۀ صندوق خانه بود و حقیر خیال مینمودم که آن جا خزانۀ اموال قسّیس است و از این جهت با خود میگفتم قسّیس از اهل دنیاست و پیش خود میگفتم:
تَرَکَ الدُّنْیا لِلدُّنْیا.
دنیا را ترک کرد به خاطر دنیا.
و اظهار زهدش به جهت تحصیل زخاریف دنیاست. پس مدّتی در ملازمت قسّیس به نحو مذکور مشغول تحصیل عقاید مختلفۀ ملل و مذاهب نصاری بودیم تا این که سنّ حقیر به هفده و هجده رسید. در این بین روزی قسّیس را عارضه رو داد مریض شده و از مجلس درس تخلّف نمود، به حقیر گفت: ای فرزند روحانی ! تلامذه را بگوی که من امروز حالت تدریس ندارم.
حقیر از نزد قسّیس بیرون آمدم و دیدم تلامذه مذاکرۀ مسائل علوم مینمایند،
بالمآل صحبت ایشان منتهی شد به معنی لفظ: «فارقلیطا» در سریانی«پیرکلوطوس» در یونانی که یوحنّا صاحب انجیل چهارم، آمدن او را در باب 14 و 15 و16 از جانب عیسی علیه السلام نقل نموده است که آن جناب فرمودند: بعد از من «فارقلیطا» خواهد آمد.
متن آیۀ انجیل یوحنّا به زبان اصلی چنین است:
انّی هُمْزِ مِلی عَمُوخُونْ کَتْ لِکْسِکْو خُونَ یْون اینَهَوْ پارقَلیطارُ و خارِ قُدْسَ هَوْبِت شارِ ربّبی شمّی هَوْبِت قِلپ لوخونْ کُل مِندی و هَوْبِت مَتخِر و خون کل مِندی دِمرونِ الَوْخُونْ. (1)
این حرفها را با شما گفتهام وقتی که با شما بودم، لیکن فارقلیطای روح حق نصیحت کننده است و شما را به سوی حق میخواند که پدر، او را به اسم من میفرستد «مرا تصدیق میکند» و هر چیز را به شما یاد خواهد داد و هر آنچه را گفتهام به یاد شما خواهد آورد.
پس گفتگوی ایشان در این باب، بزرگ و جدال ایشان به طول انجامید، صداها بلند و خشن شد و هر کسی در این باب رأی علیحده داشت و بدون تحصیل فایده از این مسأله منصرف گردیده و متفرّق گشتند.
پس حقیر نیز نزد قسّیس مراجعت نمودم، قسّیس گفت: ای فرزند روحانی ! امروز در غیبت من چه مباحثه و گفتگو میداشتند؟ حقیر اختلاف قوم را در معنی لفظ «فارقلیطا» از برای او تقریر و بیان نمودم و اقوال هر یک از تلامذه را در این باب شرح دادم، از من پرسید که قول شما در این باب چه بود؟ حقیر گفتم: مختار فلان مفسّر و قاضی را اختیار کردم، قسّیس گفت: تقصیر نکردهای لکن حقّ واقع خلاف همۀ این اقوال است؛ زیرا که معنی و تفسیر این اسم شریف را در این زمان به نحو
1) (1)
حقیقت نمیدانند مگر راسخان در علم، از آنها نیز اندک.
پس حقیر خود را به قدمهای شیخ مدرّس انداخته و گفتم: ای پدر روحانی ! تو از همه کس بهتر میدانی که این حقیر از بدایت عمر تا کنون در تحصیل علم کمال انقطاع (امید) و سعی را دارم و کمال تعصّب و تدیّن را در نصرانیّت دارم، به جز در اوقات صلاة و وعظ، تعطیلی از تحصیل و مطالعه ندارم، پس چه میشود اگر شما احسانی نمایید و معنی این اسم شریف را بیان فرمایید؟!
شیخ مدرّس به شدّت گریست بعد گفت: ای فرزند روحانی ! واللّه تو اعزّ ناسی در نزد من و من هیچ چیز را از شما مضایقه ندارم، اگر چه در تحصیل معنی این اسم شریف، فایدۀ بزرگی است و لیکن به مجرّد انتشار معنی این اسم متابعان مسیح، من و تو را خواهند کشت! مگر این که عهد نمایی در حال حیات و ممات من این معنی را اظهار نکنی، یعنی اسم مرا نبری؛ زیرا که موجب صدمۀ کلّی است در حال حیات از برای من و بعد از ممات از برای اقارب و تابعان من، و دور نیست که اگر بدانند این معنی از من بروز کرده است قبر مرا بشکافند مرا آتش بزنند!!
پس این حقیر قسم یاد نمودم که واللّه العلیّ العظیم، به خدای قاهر، غالب، مهلک، مدرک، منتقم و به حقّ انجیل و عیسی و مریم و به حقّ تمامی انبیا و صلحا و به حقّ جمیع کتابهای مُنزَله از جانب خدا و به حقّ قدّیسین و قدّیسات، من هرگز افشای راز شما را نخواهم کرد، نه در حال حیات و نه بعد از ممات. پس از اطمینان گفت:
ای فرزند روحانی ! این اسم از اسمای مبارکۀ پیغمبر مسلمین میباشد یعنی به معنی احمد و محمّد است. پس مفتاح آن خانۀ کوچک سابق الذّکر را به من داد و گفت: درِ فلان صندوق را باز کن، فلان و فلان کتاب رانزد من بیاور. حقیر چنین کردم و کتابها را نزد ایشان آوردم، این دو کتاب به خطّ یونانی و سریانی قبل از ظهور حضرت ختمی مرتبت با قلم بر پوست نوشته شده بود و در دو کتاب مذکور لفظ
«فارقلیطا» را به معنی احمد و محمّد صلی الله علیه و آله ترجمه نموده بودند!
بعد گفت: ای فرزند روحانی ! بدانکه علما و مفسّران و مترجمان مسیحیه قبل از ظهور حضرت محمّد صلی الله علیه و آله اختلافی نداشتند که به معنی احمد و محمّد صلی الله علیه و آله است.
بعد از ظهور آن جناب قسّیسین و خلفا تمامی تفاسیر و کتب لغت و ترجمهها را از برای بقای ریاست خود و تحصیل اموال و جلب منفعت دنیویّه و عناد و حسد و سایر اغراض نفسانیّه تحریف و خراب نمودند و معنی دیگر از برای این اسم شریف اختراع نمودند که آن معنی اصلاً و قطعاً مقصود صاحب انجیل نبوده و نیست!
از سبک و ترتیب آیاتی که در این انجیل موجود حالیّه است این معنی در کمال سهولت و آسانی معلوم میگردد که وکالت و شفاعت و تعزّی و تسلّی، منظور صاحب انجیل شریف نبوده و روح نازل در یومالدّار (1)
تا من نروم «فارقلیطا» نخواهد آمد. (2)زیرا که اجتماع دو نبیّ مستقلّ صاحب شریعت عامّه در زمان واحد جایز نیست به خلاف روح نازل در یوم الدّار که مقصود از آن روح القدس است که او با بودن جناب عیسی علیه السلام و حواریّون از برای آن جناب و حواریّون نازل شده بود.
مگر فراموش کرده قول صاحب انجیل اوّل را«انجیل متّی» در باب سوّم از انجیل خود که می گوید:
همان که عیسی علیه السلام بعد از تعمید یافتن از یحیای تعمید دهنده از نهر اردن بیرون
آمد، روح القدس در صورت کبوتر بر آن جناب نازل شد. (1)
جناب عیسی در هنگامی که دوازده شاگرد را به بلاد اسرائیلیّه میفرستاد ایشان را بر اخراج ارواح پلیده و شفا دادن هر مرضی و رنجی قوّت داد.
مقصود از این قوّه، قوّۀ روحانی است نه قوّۀ جسمانی؛ زیرا که از قوّۀ جسمانی این کارها صورت نمیبندد و قوّۀ روحانی عبارت از تأیید روح القدس است.
و در آیۀ بیستم از باب مذکور جناب عیسی علیه السلام خطاب به دوازده شاگرد میفرماید:
زیرا گوینده شما نیستند بلکه روح پدر شما در شما گویاست. و مقصود از روح پدر شما همان روح القدس است.
و همچنین صاحب انجیل سیّم تصریح مینماید در باب نهم از انجیل خود، پس دوازده شاگرد خود را طلبیده به ایشان قدرت و اقتدار بر جمیع دیوها و شفا دادن امراض عطا فرمود.
و همچنین در باب دهم صاحب انجیل سیّم گوید: (در بارۀ آن هفتاد شاگردی که جناب عیسی علیه السلام آنها را جفت جفت فرستاد) ایشان مویّد به روح القدس بودند.
و در آیۀ هفده میفرماید: آن هفتاد نفر با خرّمی برگشتند و گفتند: ای خداوند، دیوها هم به اسم تو اطاعت ما میکنند.
پس نزول روح مشروط به رفتن مسیح نبود، اگر منظور و مقصود از «فارقلیطا» روح القدس بود این کلام از جناب مسیح غلط و فضول و لغو خواهد بود، شأن مرد حکیم نیست که به کلام لغو و فضول تکلّم نماید تا چه رسد به نبیّ صاحب الشأن و رفیع المنزله مانند جناب عیسی علیه السلام ، پس منظور و مقصودی از لفظ «فارقلیطا»
1) (1)
نیست مگر احمد و محمّد. معنی این لفظ نیز همین است و بس.
حقیر گفتم: شما در باب نصاری چه میگویید؟ گفت: ای فرزند روحانی ! دین نصاری منسوخ است به سبب ظهور شرع شریف حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و این لفظ را سه مرتبه تکرار نمود!!
من گفتم: در این زمان طریقۀ نجات و صراط مستقیم مُؤدّی الی اللّه کدام است؟ گفت: طریقۀ نجات و صراط مستقیم الی اللّه منحصر است در متابعت محمّد صلی الله علیه و آله .
گفتم: آیا متابعین آن جناب از اهل نجاتند؟ گفت: ای واللّه،ای واللّه، ای واللّه!!
پس گفتم: مانع شما از دخول در دین اسلام و متابعت سیّد الأنام چیست؟ و حال آن که شما فضیلت دین اسلام را میدانید و متابعت حضرت ختمی مرتبت را طریقة النجاة و صراط المستقیم المؤدّی الی اللّه میخوانید؟
گفت: ای فرزند روحانی ! من بر حقیقت دین اسلام و فضیلت آن برخوردار نگردیدم مگر بعد از کبر سن و اواخر عمر و درباطن من مسلمانم و لیکن به حسب ظاهر این ریاست و بزرگی را نمیتوانم ترک نمایم، عزّت و اقتدار مرا در میان نصاری میبینی، اگر فیالجمله میلی از من به دین اسلام بفهمند مرا خواهند کشت و بر فرض این که از دست ایشان نجات یافتم، سلاطین مسیحیّه مرا از سلاطین اسلام خواهند خواست به عنوان این که خزاین کلیسا در دست من است و در آنها خیانتی کردهام و یا چیزی از آنها بردهام و خوردهام و بخشیدهام، مشکل میدانم که سلاطین و بزرگان اسلام از من نگهداری کنند و بعد از همۀ اینها، فرضاً رفتم میان اهل اسلام و گفتم من مسلمانم، خواهند گفت: خوشا به حالت، جان خود را از آتش جهنّم نجات دادهای بر ما منّت مگذار؛ زیرا که به دخول در دین حق و مذهب هدی خود را از عذاب خلاص نمودهای!
ای فرزند روحانی ! از برای من نان و آب نخواهد بود، پس این پیرمرد در میان مسلمانان که عالم به لغت ایشان نیز نیست در کمال فقر و پریشانی و مسکنت و
فلاکت و بد گذرانی عیش خواهم نمود و حق مرا نخواهند شناخت و حرمت مرا نگاه نخواهند داشت و از گرسنگی در میان ایشان خواهم مرد و در خرابهها و ویرانهها رخت از دنیا خواهم برد. (1)
پس شیخ مدرّس گریه کردند و حقیر هم گریستم، بعد از گریۀ بسیار گفتم:
ای پدر روحانی ! آیا مرا امر میکنی که داخل اسلام بشوم؟
گفت: اگر آخرت و نجات میخواهی البتّه باید دین حق را قبول نمایی و چون جوانی، دور نیست که خدا اسباب دنیویّه را هم از برای تو فراهم آورد و از گرسنگی نمیری و من همیشه تو را دعا میکنم، در روز قیامت شاهد من باشی که من در باطن مسلمان و از تابعان خیر الأنامم و اغلب قسّیسین در باطن حالت مرا دارند، مانند من بدبخت نمیتوانند دست از ریاست دنیویّه بردارند و الاّ هیچ شکّ و شبههای نیست در این که امروز در روی زمین دین اسلام دین خداست.
چون این حقیر دو کتاب سابق الذکر را دیدم و این تقریرات را از شیخ مدرّس شنیدم، نور هدایت و محبّت حضرت خاتم الأنبیاء صلی الله علیه و آله به طوری بر من غالب و قاهر گردید که دنیا و مافیها در نظر من مانند جیفۀ مردار گردید، محبّت ریاستِ پنج روزۀ دنیا و اقارب و وطن پا پیچم نشد، از همه قطع نظر نموده همان ساعت شیخ مدرّس را وداع کرده، به التماس شیخ مدرّس مبلغی هدیه به من بخشیدند که مخارج سفر من باشد، مبلغ مزبور را از شیخ قبول کرده عازم سفر آخرت گردیدم.
1) (1)
چیزی همراه نیاوردم مگر دو سه جلد کتاب، هر چه داشتم از کتابخانه و غیره همه را ترک نموده بعد از زحمات بسیار نیمه شبی وارد بلدۀ ارومیّه شدم، در همان شب رفتم درب خانۀ حسن آقای مجتهد مرحوم مغفور، بعد از این که مستحضر شدند که مسلمانآمدهام از ملاقات حقیر خیلی مسرور وخوشحال گردیدند و از حضور ایشان خواهش نمودم که کلمۀ طیّبه و ضروریّات دین اسلام را به من القا و تعلیم نمایند و همه را به حقیر القا و تعلیم نمودند و به خطّ سریانی نوشتم که فراموشم نشود و هم مستدعی شدم که اسلام مرا به کسی اظهار ننمایند که مبادا اقارب ومسیحیّین بشنوند و مرا اذیّت کنند و یا این که وسواس نمایند، بعد شبانه به حمّام رفته غسل توبه از شرک وکفر نمودم، بعد از بیرون آمدن از حمّام مجدّداً کلمۀ اسلام را بر زبان جاری نموده ظاهراً و باطناً داخل دین حق گردیدم.
الْحَمْدُ للّهِِ الَّذِی هَدَانَا لِهذَا وَمَا کُنَّا لِنَهْتَدِیَ لَوْلَا أنْ هَدَانَا اللّه » (1)
و همه ستایشها ویژۀ خداست که ما را به این [ نعمت ها ] هدایت کرد و اگر خدا ما را هدایت نمیکرد هدایت نمییافتیم،
[
]
خدا را به صد هزار زبان تشکّر مینمایم که در کفر نمردم و مشرک و مثلِّث از دنیا نرفتم. و بعد از شفا از مرض ختان، مشغول قرآن خواندن و تحصیل علوم اهل اسلام گردیده و بعد به قصد تکمیل علوم و زیارت، عازم عتبات عالیات گردیدم، پس از زیارت و تکمیل تحصیل در خدمت اساتید گرامی مدّتی عمر خود را در تعلّم و زیارت گذرانیدم و خدا را به عبادت حق در آن امکنۀ شریفه عبادت نمودم.
سوانحی که در ایّام توقّف در کربلای معلّی و نجف اشرف و کاظمین و سُرَّمَنْ
1) (1)
رَأی از برای این حقیر اتّفاق افتاد گفتنی و نوشتنی نیست.
از جمله روز غدیر خم در خدمت حضرت امیرالمؤمنین صلوات اللّه علیه، عالم ارواح و برزخ و آخرت در روز روشن از برای حقیر منکشف شد، ارواح مقدّسین و صلحاء از برای حقیر مجسّم شدند که تفصیلش نوشتنی نیست و مکرّر حضرت خاتم الأنبیاء صلی الله علیه و آله حضرت صادق علیه السلام و سایر ائمۀ طاهرین علیهم السلام را در عالم رؤیا دیدم و از ارواح مقدّسۀ ایشان استفاده و استفاضه نمودم.
از آن جمله بیست و شش مسأله در اصول و فروع از برای این حقیر مشکل شده بود و علما در این مسائل بیاناتی نمیفرمودند که قلب حقیر ساکت شود و از اضطراب بیرون بیاید، کشف آنها را از خدا خواستم و متوسّل به باطن حضرت خاتم الأنبیاء صلی الله علیه و آله گردیدم تا این که شبی از شبها حضرت رسول صلی الله علیه و آله با حضرت صادق علیه السلام به خواب من آمدند و کشف آن مسائل را از حضرت رسول صلی الله علیه و آله استدعا نمودم، حضرت رسول صلی الله علیه و آله به حضرت صادق علیه السلام فرمودند: ای فرزند ! شما جواب بگویید !
پس آن جناب مسائل را از برای حقیر کشف فرمودند وحقیقت مذهب اثنا عشریّه از برای این حقیر ثابت و محقّق گردید.» (1)
ای گهر تاج فرستادگان تاج ده گوهر آزادگان
آدم و نوحی ، نه ، به از هر دوی مُرسلۀ یک گره از هر دوی
آدم از آن دانه که شد هیضه دار توبه شدش گلشکر خوشگوار
توبۀ دل در چمنش بوی توست گلشکرش خاک سر کوی توست
نوح که لب تشنه به حیوان رسید چشمه غلط کرد و به طوفان رسید
مهد براهیم چو رای اوفتاد نیم ره آمد دو سه جای اوفتاد
1) (1)
چون دل داوود نفس تنگ داشت در خور این زیر بم آهنگ داشت
داشت سلیمان ادب خود نگاه مملکت آلوده نجست این کلاه
یوسف از آن چاه عیانی ندید جز رسن و دَلْو نشانی ندید
خضرْ عنان زین سفر خشک یافت دامن خود تر شدۀ چشمه یافت
موسی از این جام تهی دید دست شیشه به کُه پایه أرِنی شکست
عزم مسیحا نه به این دانه بود کو ز درون تهمتیِ خانه بود
خاک تو خود روضۀ جان من است روضۀ تو جان جهان من است
خاک تو در چشم نظامی کشم غاشیه بر دوش غلامی کشم
بر سر آن روضۀ چون جان پاک خیزم و چون باد و نشینم چو خاک
(نظامی)
عبداللّه با ازدواج خود فصل جدیدی از زندگی به روی خود گشود و شبستان حیات را با داشتن همسری چون آمنه روشن ساخت و پس از چندی برای تجارت، راه شام را همراه کاروانی که از مکّه حرکت میکرد پیش گرفت.
زنگ حرکت نواخته شد و کاروان به راه افتاد و صدها دل را نیز همراه خود برد.
در این وقت آمنه دوران حاملگی را طی مینمود. پس از چند ماه طلائع کاروان آشکار گشت، عدّهای به منظور استقبال از خویشان و کسان خود تا بیرون شهر رفتند، پدر پیر عبداللّه در انتظار پسر است، دیدگان کنجکاو عروسش نیز عبداللّه را در میان کاروان جستجو میکرد، متأسفانه اثری از او در میان نبود و پس از تحقیق مطّلع شدند که عبداللّه موقع مراجعت در یثرب مریض شده و برای رفع خستگی و استراحت در بین خویشان خود توقّف کرده است. استماع این خبر آثار اندوه و تأثّر در پیشانی او پدید آورده و پردههایی از اشک در چشمان او به وجود آمد.
عبدالمطّلب، بزرگترین فرزند خود حارث را مأمور کرد که به یثرب برود و عبداللّه را همراه خود بیاورد، وقتی وی وارد مدینه شد اطّلاع یافت که عبداللّه یک ماه پس از حرکت کاروان با همان بیماری، چشم از جهان بر بسته است. حارث پس از مراجعت جریان را به عرض عبدالمطّلب رساند و همسر عزیزش را نیز از سرگذشت شوهرش مطّلع ساخت. آنچه از عبداللّه باقی مانده فقط پنج شتر و تعدادی گوسپند و یک کنیز به نام امّ أیْمَن بود که بعدها پرستار پیغمبر صلی الله علیه و آله شد. » (1)
عبداللّه رفت و همسرش را تنها گذاشت هر چند تنهای تنها هم نبود که کودکی در جوف خویش داشت، کودکی که به یُمن احسان خدا هر روز بزرگ و بزرگتر میشد و به حوزۀ ولادت نزدیک و نزدیکتر میگشت.
از سوی دیگر آمنه، آن دُرّ صدف عفّت و عصمت و وقار و ایمان و صبر و استقامت و صفا و وفا تنها نبود که خدا با او بود، خدای محمّد صلی الله علیه و آله او را وانگذاشته بود، خدای عالم او را ترک نگفته بود، چه، خدا را با کودک آمنه کارها بود و هدایت
1) (1)
عالمیان به ارشاد و عنایت او وابسته بود. از این رهگذر بود که آن بانوی بزرگوار هر چند در آن اوقاتْ سوگوارِ در گذشت شوهر محبوب و عالی مقدار خویش بود ولی باطن جانش را نشأۀ نشاطی بسیط در بر گرفته و حاقّ روحش را زلال لذّتی عمیق سیراب کرده بود، چرا؟ زیرا که به گوش جان آگاه در بارۀ این طفل که در اندرون خویش محفوظ داشت بشارتها میشنید و مژدهها مییافت، مگر نه صریح قرآن است که خداوند به مادر موسی وحی فرمود: تا او را به صندوقی نهد به آب افکند و در سینۀ امواج به دست رحمت الهی باز سپارد؟!
آری، خدا بود که بدین الهام تامّ، جان عزیز کلیم خویش موسی علیه السلام را حراست نمود. چه افتاده که این در، بر مادر موسی گشاده و بر والدۀ معظّمۀ محمّد مصطفی صلی الله علیه و آله که نقد جان موسی و عیسی و دیگر انبیا و اوصیا وابستۀ پای همّت اوست، فروبسته باشد؟ آخر چرا؟
و چنین بود که باب این فتوح بر او مفتوح بود و گشایش یافته نه مسدود و فروبسته.
مادر پاکدامن نبیّ خاتم صلی الله علیه و آله به الهام ربّ العالمین به جان، مژدهها دریافت میداشت که هان به هوش باش! این بار گرانبار که تو در درون خویش بر پشت جان هموار داری سیّد این امّت است و چراغ این ملّت، سالار عالم است و مرشد بنی آدم.
ای بانوی مصیبت رسیده و رنجیده، دل فارغ دار که به یاری پروردگار جای سوختهات سبز است و سَلَف رفتهات را والا خَلَفی که خلیفۀ حقّ است و بشیر و نذیر آدمیان و عالمیان به طور مطلق.
او را از شرّ باطلی به خدای صمد واگذار و درکار او اندیشه روا مدار که رحمت الهی به دو دست قدرت نامتناهی نگهبان اوست.
آمنه علیها السلام بانگها میشنید و جلوهها میدید، محفوف به نور بود و مسرور و
شکور، دوران حمل به کمال میرسید و نوباوۀ افضال آفریدگار به مآل حال؛ جان طاهر احمدی پای در رکاب ظهور داشت و جهان دست بر فتراک سرور، ضلالت در فضای محو در حال رفتن بود و محمّد صلی الله علیه و آله به یُمن اثبات حق در کارِ آمدن.
نداها را آغاز بود و گویی انجامی نبود که سر انجام خیر استغراق در الهامات خداوند خیرات و حسنات است.
او را نیز آغاز خیر و انجام خیر و ابتدا محمود و انتها مسعود بود که اگر نبود دست قلمزن تقدیر اعلا، آن عالی گهر والا را، مادر ستوده خصال محمّد مصطفی صلی الله علیه و آله مقرّر نمیداشت و این موهبت عظمی راخاصّ او نمیخواست.» (1)
ابن هشام در «سیرۀ نبویّه» میگوید:
آمنه دختر وهب، مادر رسول خدا میگفت: چون به رسول خدا باردار شدم به من گفته شد: همانا تو به سرور این امّت باردار شدهای، پس هر گاه تولّد یافت بگو :
اعیذُهُ بِالْواحِدِ مِنْ شَرِّ کُلِّ حاسِدٍ. (2)
او را از شرّ هر حاسدی به خدای یکتا پناه میدهم.
« علاّمه مجلسی در کتاب «مرآت العقول» میگوید:
شیعۀ امامیّه بر ایمان ابوطالب و آمنه دختر وهب و عبداللّه بن عبدالمطّلب اجداد رسول خدا صلی الله علیه و آله تا آدم علیه السلام اجماع دارند.
آمنه بنت وهب آن مجسمۀ عفّت و تقوا و وقار و فضیلت میفرماید:
به هنگامی که نطفۀ او از عبداللّه به من منتقل شد نوری از او ساطع گردید که آسمانها و زمین را روشن نمود.
سالها بود که عرب به بلای قحط گرفتار بودند، بعد از انتقال آن نور به آمنه، باران بارید و مردم در فراوانی نعمت شدند تا جایی که آن سال را سنۀ فتح نام نهادند.
سال ولادت آن مایۀ الهی و سرمایۀ ربّانی و جلوۀ حقّ و حقیقت، معروف به عامالفیل است، سالی که ابرهه با پیلان بسیار برای خراب کردن خانۀ کعبه آمد و خود و لشگرش به حجارۀ سجّیل معذّب شدند.» (1)
ولادت آن حضرت نزدیک طلوع صبح جمعه هفدهم ربیع الأوّل بود. چه نیکوست که واقعۀ ولادت را از زبان پاک مادرش حضرت آمنه بشنوید:
آن عفیفۀ با فضیلت میفرماید:
چند روزی بر من گذشت که ناراحت بودم، میدانستم که پا به ماه هستم، نگران نبودم، در آن شب از غروب هنگام درد من افزون شد و من تک و تنها در اطاق خود به پشت افتاده بودم، به شوهر جوانمرگم عبداللّه و به تنهایی و غربت خودم که دور از سرزمین یثرب در بَطْحا افتادهام فکر میکردم، شاید آهسته آهسته اشک هم میریختم و معهذا خیال داشتم برخیزم دختران عبدالمطّلب را به کنار بسترم بخوانم، امّا هنوز این خیال به صورت تصمیمی در نیامده بود، از کجا که این درد، درد حیاض باشد.
ناگهان به گوشم آوایی رسید که بسیار به دلم خوش آمد، صدای چند زن را شنیدم که بر بالینم نشستهاند و با هم صحبت میکنند، دربارۀ من صحبت میکردند.
1) (1)
از صدای آرام و دلپذیرشان آن قدر خوشم آمد که تقریباً درد خود را فراموش کردم.
سرم را از زمین برداشتم که ببینم زنانی که در کنارم نشستهاند کجایی هستند، از کجا آمدهاند، با من چه آشنایی دارند؟
به، چقدر زیبا! چقدر خوشپوش و خوشبو و پاکیزه! مثل این که به دور سیمایشان لمعان نور میچرخد.
گمان کردم از سیّدات قریش و خواتین مکه هستند، حیرتم این بود که چگونه بی خبر به اتاق من آمدهاند و آن کس که از حال من خبرشان کرده کیست؟
به رسم عربها که در برابر عزیزترین دوستانشان قربان و صدقه میروند با لحنی گرم و گیرنده گفتم: پدر و مادرم فدای شما باد، از کجا آمدهاید؟ چه کسانی هستید؟
آن زن که سمت راست من نشسته بود گفت: من مریم مادر مسیح و دختر عمرانم.
دوّمی خودش را اینطور معرّفی کرد: من آسیه همسر خداپرست فرعون هستم.
دو زن دیگر هم دو فرشتۀ بهشتی بودند که به خانۀ من آمده بودند. دستی که از بال پرستو نرمتر بود به پهلویم کشیده شد، دردم آرام گرفت، امّا ابهامی همچون هوای مه گرفتۀ صبحگاهان بهاری به فضای اطاق افتاد که دیگر نه چیزی میدیدم و نه آوایی میشنیدم. این حالت بیش از چند لحظه دوام نیافت که آهسته آهسته آن ابهام محو شد و جای خود را به نوری روحانی بخشید.
در روشنایی این نور ملکوتی پسرم را بردامنم یافتم که پیشانی عبودیّت بر زمین گذاشته بود و نجوایی نامفهوم گوشم را نوازش میداد، با این که نه گوینده را میدیدم و نه از نجوایش مطلبی در مییافتم، باز هم خوشحال بودم.
سه موجود سپید پوش، پسرم را از دامانم برداشته بودند، نمیدانستم این سه نفر کیستند، از خاندان هاشم نبودند، عرب هم نبودند، شاید آدمیزاده هم نبودند، امّا
من نمیترسیدم و در عین حال قدرتی که دستم را پیش ببرد و کودک تازه به دنیا آمدهام را از دستشان بگیرد در وجود من نبود.
این سه نفر با خودشان طشت و آفتابه آورده بودند، طاقۀ حریری هم که از ابر سفیدتر و لطیفتر بود در کنارشان دیدم. پسرم را با آبی که در آفتابه میدرخشید توی آن طشت شست و شو دادند و بعد در میان دوشانهاش مُهر زدند و بعد لای آن حریر سفیدش پیچیدند و برداشتند و با خود به آسمانها بردند.
تا چند لحظه زبانم بند آمده بود، ناگهان زبانم باز شد و گلویم باز شد و فریاد کشیدم: امّ عثمان! امّ عثمان !
خواستم بگویم که نگذارند فرزندم را ببرند، ولی در همین هنگام چشمم به آغوش خودم افتاده، ای خدا، این پسر من است که در آغوشم آرمیده است! (1)
از حضرت صادق علیه السلام روایت شده است که:
ابلیس به هفت آسمان بالا میرفت و گوش میداد و اخبار سماویّه را میشنید، پس چون حضرت عیسی علیه السلام متولّد شد او را از سه آسمان منع کردند و تا چهار آسمان بالا میرفت و چون حضرت رسول صلی الله علیه و آله متولّد شد او را از همۀ آسمانها منع کردند و شیاطین را به تیرهای شهاب از ابواب سماوات به وقت ولادت آن گوهر یکدانۀ صدف خلقت.
قریش گفتند: میباید وقت گذشتن دنیا و آمدن قیامت باشد که ما میشنیدیم که اهل کتاب ذکر میکردند.
پس عَمْروبن امَیّه که داناترین اهل جاهلیّت بود گفت: نظر کنید اگر ستارههای معروف که به آنها مردم هدایت مییابند و زمانهای زمستان و تابستان را
1) (1)
میشناسند، اگر یکی از آنها بیفتد بدانید وقت آن است که جمیع خلایق هلاک شوند و اگر آنها به حال خودند و ستارههای دیگر ظاهر میشود پس امر غریب میباید حادث شود.
صبح آن روز که آن حضرت متولّد شد هر بتی که در هر جای عالم بود بر رو افتاد، ایوان کسری بلرزید و چهارده کنگرۀ آن افتاد و دریاچۀ ساوه که سالها آن را میپرستیدند فرو رفت و خشک شد و وادی سماوه که سالها بود کسی آب در آن ندیده بود آب در آن جاری شد و آتشکدۀ فارس که هزاران سال متوالی روشن بود در آن وقت خاموش شد.
داناترین علمای مجوس، آن شب در خواب دید که شتر صعبی چند اسبان عربی را میکشند، از دجله گذشتند و داخل بلاد ایشان شدند و طاق کسری از وسط شکست و دو قطعه شد و آب دجله شکافته در آن قصر جاری گردید.
نوری در آن شب از طرف حجاز ظاهر شد و در عالم منتشر گردید و پرواز کرد تا به مشرق رسید و تخت هر پادشاهی درصبح آن روز سرنگون شد.
جمیع پادشاهان در آن روز لال شدند، علم کاهنان برطرف شد و سحر ساحران باطل گشت.
آمنه مادر آن جناب میگوید:
«واللّه چون پسرم متولّد شد دستها را بر زمین گذاشت و سر به سوی آسمان بلند کرد و به اطراف نظر نمود، پس از او نوری ساطع شد که همه چیز را روشن کرد و به سبب آن، نور قصرهای شام را دیدم و در پرتو آن نور صدای گویندهای را شنیدم که میگفت:
زائیدی بهترین مردم را، پس او را محمّد بنام. (1)
1) (1)
شادان نزد ابوطالب آمد و او را به آنچه واقع شده بود خبر داد، پس ابوطالب به وی گفت: مگر از این امر در شگفتی؟ تو هم باردار میشوی و وصیّ و وزیر او را میزایی!! (1)
وجود مقدّس او را شخصیّتی است که تمام کنیهها و القاب و اسمای نیک و پاک و با معنی را مصداق است.
آنچه خوبان همه داشتند او به تنهایی داشت، او پاکی و طهارت و صفا و حقیقت به تمام معنی بود.
هر اسم را دلالتی است بر مسمّی و حکایتی از عنوان شخصی موجود یا شخصیّتی پا برجا. و این از آغاز بوده است که آحاد مردمان هر یک از دیگری و هر کدام در میان دیگران مشخّص باشند و ممتاز، تا حسن ارتباط در میان افراد خلق به سهولت حاصل شود و آشنایی و شناسایی بهتر و وسیعتر میسّر آید و از برکت این پیوند و صحبت و آمیزش و عشرت، مجالی شایسته در دسترس آدمیان قرار گیرد تا یکدیگر را نیکوتر باز شناسند، با هم بهتر معاشرت کنند، از صحبت هم بیشتر بهرهور گردند و در فرصتی مناسب از نتایج افکار یکدیگر با آمادگی کامل تر فائده برند و از حاصل عواطف هم به پایهای والاتر و در حدّی ارجمندتر برخورداری بهم رسانند.
این دلالت برای هر مسمّی و در هر اسمی حاصل است. و این منافع که در مورد نام گذاری ذکر گردیده به طور نسبی و با توجّه به جهات فردی و مراتب اجتماعی برای افراد هر جامعهای صورتپذیر است، بدین وابسته است که عقل و عاطفۀ
1) (1)
انسان در هر منطقۀ طبیعی و در هر واحد جغرافیایی تا چه حدّ، مجال ابراز کمال یافته و به چه اندازه بر حسب حال شکفته و بارور گشته باشد، که هر نامبرداری از نام خود به مقتضای فراست خود و به قدر درک اجتماع خود بهرهها میبرد، از تعاون و تفاهم و تبادل آثار و تعاطی افکار و اگر هیچ نباشد حداقلّ؛ قدر مسلّم این است که هر کس که به نامی موسوم است در بین آشنایان و همگنان بدین نام شناخته است و معروف، نه ناشناخته و به گمنامی موصوف.
واین نعمت که افراد انسان در بسیط این جهان هر کدام در حدود اجتماع خویش یکدیگر را باز شناسند، نعمتی است که به موجب عطیّۀ بنیان گذار اساس خلقت بر حسب فطرت عاید گشته و اکتساب فکری آدمی که آنهم حاصل عقل خداداد انسانی است بر لوازم سودمند آن افزوده و کار بدین سرانجام کشیده که هر کسی را اسمی است.
در اصل نام گذاری، شهرتی است در مجرای وابستگیهای اقلیمی و قبیلهای و خانوادگی، محض نگاهداری، گاه همراه با لقبی به قصد بیان منقبتی اشعار به مکرمتی.
و در عرب از روزگاران کهن بر این جمله «کُنْیه» افزوده گشته، به منظور حفظ حرمت و تعظیم آحاد امّت، تا تنها به نام از نام برداری یاد نشود و با ذکر کنیه احترامی ملحوظ باشد و اعتباری محفوظ.
دلالت اسم بر مسمّی و شمول اسم بنابر اطلاق عام بر اسم خاص که عَلَم باشد و کنیه و لقب، مطلبی مخصوص نیست و در هر اسم و شهرت و لقب و کنیتی از این همه حکایتی است، ولی نکتۀ خاص آنگاه و آن جاست که اسم نه تنها دلالت بر مسمّی بلکه کشف از مسمّی نیز بنماید، هم دالّ باشد و هم کاشف، هم عنوان باشد و هم واصف.
چنانکه اسمای پیامبر صلی الله علیه و آله ما چنین بود، آن که خدا را رسول امین بود و خلق خدا
را مرشد مبین، پیک پاک پروردگار ما بود به جانب ما و رهنمای جانهای حق پرست ما به حضرت آفریدگار ما، آن که آمد و جانانه آمد، با جامی از افاضات فیّاض مطلقْ لبالب و شکر خندهای از بقایای مشهد انس الهی بر لب، تا به هر جا دلی بینا و جانی آگاه و فکری فرزانه یابد، پیاده را سواری آموزد و سوار را به رفتار وادارد و راه نماید و سبک سیر و سپند آسا به درگاه منیع مولا که مَقْعَد صدق و مقام قرب است روانه نماید و جان شیدا را به ایوان وصال لقای رحمت حضرت حق تعالی برساند.
چنین بر اعلا افق حقیقت طالع آمد و چنین قد ارشاد برافراشت و طلبکاران خلق را به پیشگاه مطلوب که ساحت احسان و حقیقت رأفت حقّ است روانه ساخت.
نخستین کنیهاش «ابوالقاسم» بود که او به عصمت حق معصوم بود و دیگر راه یافتگان به سر منزل نجات، به دامان ارشاد او عاصم.
پیش از بعثت، خدایش پسری قاسم نام عنایت فرمود که قبل از هجرت هم در مکّه که مولدش بود، چون اجل فراز آمد و وقت در رسید، به سرای جاوید رحلت نمود، از این رهگذر کنیۀ مشهور سیّد کاینات و مفخر موجودات در عالم صورت نیز صورت گرفت، ولی این کنیۀ کریم را همچون سایر عناوین، آن حضرت عظیم در موقع معنی، وقعی رفیع و منزلتی منیع است.
بنیاد رحمتش چنین خواست که بی هیچ کم و کاست، این عبد الهی، از عنایات نامتناهی بهره بر گیرد و با آن که در رواق عظمت حق - تعالی شأنه و تقدّست أسماؤه - عبدی افتاده و در عین حال به جان حق شناسی بصیر است، آن مولای کبیر را نایبی باشد بر حق در میان خلق.
از خدای همی گیرد و فیض فایض آن بارگاه جلال را به یکایک آفریدگان و جمیع مخلوق آن صاحب اکرام و ذوالجلال همی دهد.
دری است از خلوت خدای اکرم بر جملۀ ما سوا - اعمّ از عالم و آدم - گشاده و سرپرستی است پرستار و دوستدار که به رهنمونی و روشنگری آمادگان جهان هستی بر پای کرامت ایستاده، دست رأفت بر سر خلعت یافتگان حوزۀ خلقت نهاده و بهرۀ شایستۀ هر کس را به سزاواری تمام داده که خدایش چنین خواسته و از آنگاه که مشیّت سراسر حکمتش اقتضا کرده و بدین اعلا مقام ساخته و برای این والا منزلت پرداخته است.
به همین گونهاند پیامبران و اولیای حق عموماً و پیامبر ما و اوصیای او علیهم السلام خصوصاً که چون سایر خلق را تاب آن دریای اعظم نباشد واسطه گردند فیض بخشی فیاضّ علی الإطلاق را، بدان قِسم که ابری بر آمده از دریای محیط واسطۀ خرّمی سواحل دلها و سرسبزی جزایر جانها را، چه این کاروانسالار قافلۀ هدایت و سایر کاروانیان پی سپار به دنبال او که جملگی دوستان حقّند وهادیان خلق و به همراه خویش گرانبار بارها از ارشاد و هدایت و انعام و رحمت آماده دارند به نایبی خدا، بندگان شایستۀ او را بدان موقف که سزاست میرسانند و بدان مرتبت که رواست فایز میگردانند و حق طلبان خدا پرست را قرب کعبۀ حقیقت و وصل آستان دولت، نصیب فرمایند.
خاتم الأنبیاءْ رسول انام اشرف کاینات میر همام
سند اصفیا شهِ لَوْلاک سرور اولیا نبیّ عظام
عقل کل هادی سبل احمد مالک ملک ایزد علاّم
منبع فیض و منشأ هستی نور افلاک و مخزن اکرام
از وجودش وجود موجودات هم طفیلش سپهر نیلی فام (1)
از ضیایش فروغ شمس و قمر و زعطایش بهشت دار سلام
1) (1)
دین او گشت ناسخ ادیانشد رسالت بر آن جناب تمام
صلوات و درود بی پایانباد بر مصطفی و آلْ مدام
پس محمّد محمود صلی الله علیه و آله که ما را پیشوای سعید و خدا را نبیّ مسعود است، واسطۀ فیض خداست و حقپرستان روشندل را از فیض برکاتش فیضهاست. اگر سر در پی حضرتش نهیم و بر خاک آستانش جبین ساییم، حقّاً به حقیقت حیات دست یابیم و در ایوان سعادت پای گذاریم، امّا نه از سر مجرّد لفظ، بلکه با تمام کمال عقیدت و کمال تمام عمل، بدین سان که از صفای دل با قصد قربت بر وجهی که ما را تعلیم نموده خدا را عبادت کنیم و به گونهای که به ما دستور داده و برای ما بیان فرموده آهنگ زندگیِ واقعی ساز نماییم.
احکام آیین مقدّسش را در عمل آوریم و بر طبق برنامۀ کتاب اشرف اقدسش که واپسین کتاب خدا و آخرین نسخۀ توحید و سعادت برای حق طلبان در راه هدی است، یعنی بر وفق برنامۀ قرآن کریم و ذکر حکیم عمل کنیم و به موجب علم و عمل و اعتقاد و تحقّق دریابیم که آنچه حاصل دارد عمل صالح است با پشتوانۀ ایمان خالص بر پایۀ استوار محبّت مصطفی و آل مصطفی که جملگی خدا را مرتضایند و در بین خلق خدا مجتبی که صحبتشان برکت است و اطاعشان آیت سعادت، مودّتشان ذخیرۀ مشهد مقدّس است و محبّتشان دستمایۀ بازار قرب، ورنه جز این هیچ در هیچ است و هر آنچه در خاطرت چیزی نماید و به حسابی آید ناچیز است و سراب و سرمایۀ بازار کاسد است و تخته پارهای بر گرداب؛ و چون پرده بر افتد نیک بدانی که هر چه جز این عمر گذاشتهای به تباهی رفته و در عرصۀ باطلْ نقد حیات باختهای.
کنیۀ دیگر حضرت رسالت پناهی که بر او و اهل بیت پاک او صلوات الهی باد بی تناهی: «ابوالطّاهر» و «ابوالطیّب» است که پیامبر را پس از بعثت پسری خدا به عطا داد به نام عبداللّه و همچنین موسوم به طیّب و طاهر که پورِ پاکِ باز پسین پیک پروردگار بود و از آن سراج فروزان ظاهر و از آن بدر درخشان باهر.
لکن حقیقت را که هیچ خردمند منصفی را مجال انکار آن نیست این است که:
مصطفی - صلی الله علیه و آله - پایۀ پاکی بود و اصل طهارت. پیکرش منزّه و روانش مبرّی و جانش مصفّی از هر آلایشی، که عادات نادرست روزگار تیره و تار جاهلیّت باعث گشته و بر جای نهاده بود، روانش مبرّی از هر آشوبی که نفس سرکش موجب گردد و دیو پلید آتش خانمانسوز آن را بر افروزد و جانش مصفّی از هر تعلّقی جز تعلّق عبودیّت به آسمان قدس ربوبیّت و مجرّد از هر توجّهی مگر توجّه به وجهۀ ازل و ابد و قبلۀ مقبول سرمد که کردگار واحد احد است و آفریدگار غنیّ سرمد.
خدایش چنین خواسته بود و به حکم موهبت بدین مزیّت آراسته. خدایی که پاکی و طهارت را آفریده و آن را بر آلایش و ناپاکی برگزیده، بدین اراده محمّد را و معصومین از خاندان او را که جملگی آزاد از هر کدورتند و از هر تعلّقی جز به جناب دوستْ آزاده، از پلیدی پاک کرده، نا پاکی را از ظاهر و باطنشان زدوده. این خواست خدای جهان است که این برگزیدگان دورِ زمان مطهّر باشند و مصفّی و منزّه و مبرّی و هم اوست که این نکتۀ دل آویز را در کتاب مجید روحانگیز خود به وضوح تمام بیان فرموده است.
إِنَّمَا یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً » (1)
1) (1)
که همواره خدا میخواهد هرگونه پلیدی را از شما اهل بیت [ که به روایت شیعه و سنی محمّد، علی، فاطمه، حسن و حسین علیهمالسلاماند ] برطرف نماید، و شما را چنان که شایسته است [ از همۀ گناهان و معاصی ] پاک و پاکیزه گرداند.
پیامبر بزرگوار ما نه تنها قلباً و قالباً پاکیزه بود و پاک و ذاتاً و معنیً روشنگر وتابناک، بلکه بدین مهم آمده بود و بدین غایت برانگیخته تا دیگران را هم که مستور پاکیزگی و طهارتند تطهیر نماید و از هر آلایشی پاک فرماید، در تزکیۀ آنان بذل همّت کند و محض تطهیر ایشان گام عنایت پیش نهد، آمادگان را از رذایل صفات بپیراید و به فضایل اخلاق بیاراید، که آرایش جان به مکارِم در خورِ انسانیّت و تزکیۀ روان به مناقب سزاوار بشریّت، خاص او بود و خاصّان درگاه الوهیّت از خاندان او در صف نخست؛ و آنگاه این پیراستن و آراستن بهرهای بود از جانب خدا مر دیگر انبیا و اولیا علیهم السلام را، امید که رو به سوی آن پاکی بریم و از آن پاکیزگی بهرهور شویم.
به سالها پس از هجرت چون ابراهیم پسر پیغمبر اسلام - صلی الله علیه و آله - ولادت یافت کنیۀ دیگر رسول امین را پدید آمد. به نام پورِ نو ظهورش ابراهیم که «أبو ابراهیم» باشد و هم از این روی بعد از آن میلاد، جبرئیل علیه السلام که به زمین نزول نمود محض ابلاغ وحی الهی به نبی گرامی و روشنی بخش جانها بی تباهی، بدین کنیه حضرتش را سلامی شایسته عرضه داشت و به سرآغاز کلام عرض کرد:
السَّلامُ عَلَیْکَ یا أبا إبْراهیمَ.
ابراهیم که بود؟ پسر پیغمبر خاتم صلی الله علیه و آله بود که عمر به سر نیاورد و بر حسب تقدیر الهی در کودکی اجلش فراز آمد و به سرای دیگر که منزل امن و آشیانۀ قرار است
ارتحال فرمود، ولی پیامبر را پدری نیز بود ابراهیم نام، پدری در جملۀ پیشینیان پدران او و پیامبری در زمرۀ اجداد و نیاکان او ، همان ابراهیم که خلیل خدا بود و به موجب گذشتها که در جنب معبود خویش نمود پیوسته سزاوار تحسین و تجلیل و آفرین و مرحبا، که آفرینِ خدایش نصیب مفروض است.
وَسَلامٌ عَلی إبْراهیمَ » (1)
سلام بر ابراهیم.
برای روشنایی طریق ستایش او ، چراغی روشنایی بخش و دل افروز.
ابراهیم خلیل الرحمن پیامبری بود که در راه محبوب، سبیل وفا سپرد و به آستان وصال یار، رخت کشید و یکّه شناس و یکتاپرست به سر برد و خلق را بدین طریقت والا که آیین سعادت آفرین ربّانی و شریعت غرّای حضرت سبحانی است دعوت نمود و تا در این خانۀ دو در بود دمی از تبلیغ مردمان بدین برنامۀ پر بَر و بار و این گنجینۀ آکنده از درّ شاهوار نیاسود و همی شایستگان جهان را بدان مشهد امن و کاشانۀ آسایش جاوید ارشاد فرمود.
هم او بود که به همراه فرزند برومند خویش اسماعیل علیه السلام کعبه را که از آغاز، بیت عتیق رحمانی و تا انجام، جانهای طالب را از جناب دولت بر زمین شایسته نشانی و بایسته ارمغانی است باز به عمارتی لایق بساخت و ساحتش را از آلایش بت پرستان بپرداخت و خاصّ پرستش معبود یکتا و محبوب بی همتا فراهم و آماده باقی گذاشت.
او ابراهیم بود، داعی به سمت معارف توحید و خلوت نشین رواق تأیید و نوادۀ شریف و آزادۀ وی محمّد بن عبداللّه صلی الله علیه و آله «أبو ابراهیم» بود که هر چند به صورت از نسل ابراهیم خلیل و از نتاج ذبیح جلیل اسماعیل بود، معنیً به موجب آن که قدم
1) (1)
قریش در پیشگاه الهی پیشتر و سابقۀ معرفت جانش در پایگاه ربوبی بیشتر بود که او به روحانیتْ خَلق اوّل بود و به حکمتْ روح اعظم و به شریعتْ صاحب شرع افخم و به رسالتْ دارای نبوّت آخر و از دیگران اجلّ و اکرم، به حکم تعاقب زمان در این جهان تأسّی به صراط مستقیم و شرع قویم ابراهیم داشت که ابراهیم به تنهایی امّتی بود، قانت و آیین او محض راهنمایی ملّتی بود ویژۀ آداب توحید و یکتا پرستی و در ارائۀ طریق حقشناسی بر جادّۀ صواب کامل، ثابت.
چه، همه هر چه داشتند و به هر جا از رونق دین و برای ارشاد خلق عَلَم نبوّت افراشتند، جمله را از حقیقت روحانیّت احمدی و به مقتضای برخورداری از افضال جامعیّت محمّدی داشتند و بدین داشت و دریافت مشعوف و مفتخر بودند و تا در این خاکدان بودند و تا در روضۀ جاودان باشند مسرور باشند و دلخوش میساختند که:
کُنْتُ نَبِیّاً وَآدَمُ بَیْنَ الْماء وَالطّینِ. (1)
من نبی بودم در حالی که آدم در بین آب و گِل بود.
در بی نشانی نشان اوست و
نَحْنُ الْآخِرُونَ السّابِقُونَ. (2)
ما [ پیغمبر خاتم ] آخرین رسول خداییم و [ در حقیقت ] سابق بر همۀ انبیا.
در عین عیانی بیان او . چه، به حقیقتْ اوّل بود و به صورتْ آخر، که علّت غایی در رشتۀ علل چنین افتاده و
أوَّلُ الْفِکْر در مرحلۀ اندیشه، اندر مقامِ کار به گونۀ
آخِرُ الْعَمَل راست آماده.
این بودِ پُر نمود و این حاصل جودِ خلاّق وجود است که مرا در عین نبوّت،
ابوّت میدهد وبا آن که آدم را پور پاکم وآن صدف شایسته را مروارید تابناکم،به کمال ولایت و حقیقت نبوت در قائمۀ پایۀ هستی از سابقۀ مایۀ حق پرستی من چندان طول و تفصیل حکایتهاست که در این مطلع، به حقیقت آدم را پدر باشم و جان ابراهیم را پناهی اعظم.
بلی او به حقیقت «أبو ابراهیم» بود و ابوّت جملۀ معانی و حقایق و فیض بخشی از سر چشمۀ جمیع معارف و دقایق حضرتش را مسلّم بود و محقَّق از نخست. پس از ایجاد ربّ جلیل سایر خلق را، اصل وجود بود و غیر و فرع او بود، دیگر موجودات به تمامی و هر نمودی که هر گاه و هر جای باشد و بود، همه نورها پرتو نور او بود و جمیع حرکات شوقآمیز که در نشأۀ هستی اینچنین دل انگیز به حصول آمده حاصلی از بانگ جان بخش پرشور او .
مبیّن ملّت توحید بود و مخصوص حقیقت تأیید. مشیّت ازلی به حکمت لم یزلی خواسته بود تا آن نوخاستۀ مشهد انس الهی با جام لبالب از فیضهای جان بخش نامتناهی از سراپردۀ خلوت غیب در حدّ کمال عاری از هر نقص و خالی از هر عیب، گام عنایت بیرون نهد به دلداری رهسپاران خسته و قدم رحمت به این سمت گذارد به تیمارداری جانهای دل به خدا بسته.
«ابوالسّبطین» نیز کنیت دیگر اوست که حسنینْ او را نوادگانی بودند عزیز و ارجمند و فرزندانی مهربان و دلبند، اجاق خانوادهاش به آنان گرمی داشت و تنور شرعش از ایشان فروزندگی، دو شاخسار اصلی کهن درخت جانش بودند و در این جهان و جهان دیگر مایۀ آسایش روح و آرامش روانش که به مشام سرّ جانْ عارف معارف جانانْ بوی خداوند رحمان از آن دو سیّد بهشتی جوانان و از آن دو پیشوای اهل ایمان همی شنید، شرعش بدیشان محکم بود و آیینش به حفظشان مستحکم.
محمّد صلی الله علیه و آله پدر اینان بود و اصل استوار این دو شاخسار طوبی نشانِ روضۀ جِنان، دو شاخساری که شجرۀ ولایت را اصل بودند و بیان احکام راستین آیین اسلام را فصل الخطاب و قول فصل که اصل ایشان ثابت است و دائم و فرعشان در سمای هدایت سر برکشیده و قائم که قوام حقیقت و بنیاد معرفت به استحکام این استوار بنیان و قیام این شجرۀ ثمربخش گلستانِ جانْ وابسته است.
«أبو الأرامل» و «أبوالمساکین» هم حضرتش را کنیههایی مناسب و نیک بودهاند که صفوت آدمیان بود و رحمت حق بر جمیع عالمیان. دلش از عاطفت و محبّت چشمهای جوشان بود و جانش از مرحمت و فتوّتْ بحری موّاج و خروشان، هر جا یتیمی بود او پدرش بود و هر جا مسکینی بود او به یاریش دست دراز میکرد و به کمکش گام جوانمردی پیش مینهاد و او را رعایت و سرپرستی میفرمود.
بیوهگان از برکت رحمتش درد بینوایی از یاد بردند و بینوایان از کمال عنایتش رنج ناداری بر طاق نسیان سپردند. از آن که خدا را میخواست و جز خدا نمیخواست، خلق جهان را که نهال باغ خدایند از حاقّ دل دوست میداشت،به تمام مقدور به مراقبت حالشان میپرداخت. به خرّمی خلق خرّم بود و از رنج و ناراحتی مردم از غایت همدلی دژم (1)
باغبانی بود دانا و مهربان و زبردست و کاردان، به باغبانی روضۀ گیتی آمده، هر جا شاخساری میشکست و هر جا برگی از بی آب و برگی زرد میگشت و بی بر و بار میماند، آب اندوه که درّ صاف محبّت و لؤلؤ لالای مرحمت بود بر رخسار حق نمودش که آیینۀ تمام نمای صفات ذات بی چون است جاری میگشت، سرشک غم از دیدۀ حق بین فرو میبارید و اعانت بیچارگان و همراهی نیازمندان را بر هر
1) (1)
کاری میگزید چه، او به همین مهم بر این خاکدان غبار آلود قدم نهاده بود؛ آمده بود تا عالمیان را هشدار دهد و آدمیان را بیدار کند که هان ! همگنان را باشید و به هوش باشید تا در کمال هوشمندی حتّی به سهو نیز دلی نخراشید!
این روش و طریقت محمّد صلی الله علیه و آله و آیین و شریعت محمّدی است که مسلمان خالص با خلوص تام و اخلاص تمام، روی به سوی حق کند و نقد جان به درگاه دوست نثار دارد و با خلق خدا به احسان رفتار نماید.
پیوسته دستش به کار باشد و از حاصل کار، همگنان را مدد کار و دلش با یار و شیفتۀ جمال و جلال حضرت دلدار
اسلام را حقیقت این است و جز این نیست که مسلمان خدا را خالصانه بپرستد و از خلق خدا به اندازهای که توان دارد سرپرستی نماید که خلاصۀ دین حق، حق پرستی و نوع دوستی است.
نامش «محمّد صلی الله علیه و آله » بود که به اعتقاد ما جماعت مسلمین، پس از اسماء اللّه تعالی آن فرخنده نام والا، از جمیع اسامی افضل است و برتر و پسندیدهتر است و ستودهتر.
نامی که کاشف از اوصاف حمیدۀ آن حضرت اقدس سامی است و حاوی محامد صفات و مناقب اخلاق آن خجسته ذات گرامی.
لفظ محمّد صلی الله علیه و آله به معنی «ستوده» است آنهم با مبالغهای تمام و تشریفی بسیار و تعظیمیتام، این است که در بین آحاد بشر از کلمۀ «محمّد» بسی بیش از «محمود» ستودگیِ مسمّی و آراستگی آن که موسوم است بدین اسمِ اعزّ اعلی مستفاد میگردد.
گرامی پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله که محمّد مصطفی است، از لحاظ صفات کمال نوع
انسان و هم در میان برگزیدگان عالمیان به تمامی در طریق اعتدال از همگان پیشتر بود و در منزل کمالْ واجد منزلت بیشتر که او راعقل و غضب و شهوت به موجب عطای موهبتْ معتدل گشته و اصول اخلاق حسنه و ارکان حسنات کامله که عدالت وحکمت و شجاعت و عفّت بود، حضرتش را حاصل آمده فروع این اصول وجود شریفش را میسّر گشته بود.
لذا اندیشهاش در نهایت استحکام برقرار، عفّتش هَمچون سخاوتْ مستقرّ و پایدار و شجاعتش چندانکه از عدالتش انتظار است، ثمربخش بود و پر بار.
هر کس به هر میزان بدین صفات پسندیده و خصال حمیده که اساس حُسن اخلاق بر آنها استوار است تحقّق یابد، به همان اندازه محمود و معظّم است و ستوده و مکرّم.
و نیک هویداست که چون آخرین رسول خدا را این مکارم والا و این مناقب عُلیا، بیش از همه دست داده و پیش از همه حاصل آمده بود، لاجرم حظّ او از تجلیل و تکریم بیشتر و حصّۀ او از ستایش و تعظیم وافرتر است، به ویژه که افزوده بر این همه، از جمیع خلق به حق نزدیکتر بود و قدم همّتش در خلوت سرای دوست از جملۀ جهانیان پیشتر.
حبیب خدا بود و مصطفی و باز پسین پیام آور مقتدا، لذا ستودهتر از همۀ عالمیان اوست و خجستهتر از تمام آفریدگان آن گزیده ذات والا صفات نیکوست.
صدر ممکنات است و حضرت واجب تعالی را مَجلای تجلیّات ذات. چراغ جهان است و رحمت آشکار ونهان. به ظهور و بطونْ جان عالم است و فخر آغاز و انجام آدم و بنی آدم. رسول بازپسین است و از میان پیامبران گزین و بهین. به کفایتْ خواجۀ حق است و به حقیقتْ بندۀ حق. سالار انبیا است و مولای اولیا. دلش غیب یزدان است و آب و گلش منشأ آب حیوان. در همۀ اعصار مرد یگانه است و در جمیع عوالمْ جوانمرد جاودانه. تحفۀ خلقت است و زبدۀ فطرت. در مُلک ملکوت
متفرّد است و به عزّ جبروتْ متوحّد. آموزگار دبستان وجود است و شاهد برهان مشهود. عقل کلّ است و هادی سبل.
ولی به هوش باش که این جمله، ستایش مصطفی را سخت اندک است و به حکم قلّت و نقصانْ نیک ناروا. چه کنم که عبارت برای تعبیر از حضرت او تنگ است و لفظ از جهت ابراز معنیِ سراسر عنایت او نارسا! چه، بدان سان که بحر قُلْزُم (1)
چون زنم دم کآتش دل تیز شد شیر هجر آشفته و خونریز شد
آن که او هشیار خود تند است و مست چون بود چون او قدح گیرد به دست
شیر مستی کز صفت بیرون بود از بسیط مَرغزار افزون بود
قافیه اندیشم و دلدار من گویدم مندیش جز دیدار من
حرف چه بود تا تواندیشی از آن صوت چه بود خار دیوار رزان
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم تا که بی این هر سه با تو دم زنم
(مولوی)
نام دیگرش «احمد» بود که دولتش مخلَّد است و حضرتش از حضرت بیچون و چندِ حق تا به آفاق ابدْ مؤیَّد.
در کتابتْ احمد را با احد یک میم فرق است و بدان نظم عبارت که عارف شبستر گفت: «جهانی اندر این یک میم غرق است».
به عنایتْ احمد صلی الله علیه و آله نایب حق است و در مقام نیابتْ کارساز این کارگاه به طور مطلق.
1) (1)
علی الاطلاق در میان آدمیان ستایش درخور او بود و هم از این روی نامش محمّد صلی الله علیه و آله بود و در مقام نسبت با سایر برگزیدگان اعم از اصفیای روحانی و انبیای ربّانی بدان لحاظ که از همه برتر بود و از جملگی ستودهتر به نام «احمد» موسوم گشت. و بدین سبب که در ملکوتِ اعلی مقام اهل صفوت و روحانیّت است بر وجهی که آگاهان و مقرّبان بارگاه اقدس والا اظهار داشتهاند، پیامبر اسلام را نام مقدّس در این جهان که عالم مُلک است و نشأۀ ناسوت «محمّد» است و در جهان دیگر که عالم قدس است و نشأۀ ملکوت، «احمد صلی الله علیه و آله ».
از این روی آن کس که به دنبال آن نبیّ بزرگوار و حبیب دلجوی گام در صراط مستقیم توحید نهاد و درتبعیّت از احکام سعادت آیین خجستۀ دین او دادِ اطاعت داد، او نیز به اندازۀ خویش ستوده خصال گشت و در حدّ خود از شرف نفس و کمال معنی بهرهور آمد. چه:
رهروان را ز احمد مختار آن که دی نار بُد شد دین دار
تا بنگشاد لعل او کان را سمعها شمعدان نشد جان را
چون ز جهّال رخ نهان کردی خانه برخود چو بوستان کردی
چون شدی تنگدل ز اهل مجاز به تماشا شدی به باغ نماز
چون ز اشغال خلق درماندی به ارِحْنا ، بلال را خواندی
کای بلال اسب دولتم زین کن خاک بر فرق آن کن و این کن
(سنایی غزنوی)
رسول اکرم صلی الله علیه و آله را عناوین و القاب متعدّد است که جملگی در بیان مکارم صفات و مناقب ملکات آن ستوده خوی خجسته خصال بر حضرتش اطلاق گشته و در
ستایش جنابش مذکور آمدهاند.
از آن میان یکی «عاقب» است و هم بدین مقصود است «مقفّی» بدان معنی که وی از پی سایر پیمبران به رسالت مبعوث گشت و به ارشاد جمیع خلق مأمور؛ دیگران جلو آمدند موکبش را به جلوداری و او از عقب آمد عامّۀ آفریدگان را به یاوری و یاری.
بعد از او کس را دعوای نبوّت نسزد که این طومار با بعثت وی بسته گشته و این کتاب با نزول آخرین کتاب الهی بر دل بینایش به آخر رسیده و فروبسته است.
دیگر آن که او «خاتم» بود بر انبیای سلف و «فاتح» بود بر اولیای خلف بدین بیان که گذشت و به همین توصیف که ذکر آن رفت. نبوّتش تام بود و رسالتش در کمال تمام، لاجرم اساس آیینش متمّمی نمیجست و اصل دینش مکمّلی نمیخواست و همین بود سرّ خاتمیّت او .
شخصاً به فرمان حقّ این حقیقت را آشکار ساخت و
لا نَبِیَّ بَعْدی. (1)
فرمود. خدایش در قرآن کریم بدین منصب عظیم ستود و مردمان را بدین راز مهمّ راه نمود، که در آیۀ چهلم از سورۀ احزاب (2)از حضرت ذی رفعت وی، به عنوان «خاتم النّبیّین» یاد فرمود.
«حاشر» بود که حشر عالمیان به تمامی، بر دو قدم گرامی اوست. از میان بنی نوع انسان و دیگر جهانیان هر که را به سروری سری است، سر بر پای او دارد و بدین پایگاه فخرها مینماید که ملاک سروری چاکری اوست. و چون سروران راستین در پیشگاه آن پیمبر باز پسین بدین مایه از خاکساریاند و افتادگی، تو ای بینای حقیقت، آیین خود به حقیقت بشناس و ببین که سایرین در این درگاه حقّ مبین از کدامین در اذن دخول دارند و به چه نحو شرف قبول؟
تا آمد برای نصرت حقّ آمد و محض نشر معارف توحید. و بدینگونه بود که بت پرستی را از روی زمین محو کرد.
دل آن کس که دعوتش را شنید و صحّت کلامش را به میزان عقل صافی خدا داد سنجید، به برکت هدایتش از چنگال شیطان رجیم و نفس پلید رهید و به درگاه معرفت الهی رسید و در ریاض دلگشای حقّ شناسی خرامید. پس او «ماحی» بود ماحی باطل و محو کنندۀ شرک. لذا عنوان ختم نبوّت همی بر او زیبد و نامهای «عاقب» و «خاتم» و «حاشر» و «ماحی» تنها بر او سزد که جانِ تنها فدای تنش باد و وصل جانانۀ بیهمتا بهرۀ جان پاک روشنش.
در رسالت تمام بود تمام در کرامت امام بود امام
چمنی با کمال بی شرکی شجری پر ز برگ بی برگی
روی او خوب و رأی او ثاقب ازلش خوانده حاشر و عاقب
صحن او شرع و عقل او صاحی خوانده محییّ اعظمش ماحی
(سنایی غزنوی)
پیشوای بزرگوار ما خاتم النّبیّین - فداه أرواح العالمین - از آن روی که از نژاد عرب بود «عربی»؛ از آن جهت که مولد و منشأش مکّه بود «مکّی»؛ بدین سبب که مکّه را نیز کلیّۀ اراضی جنوب غربی حجاز را که مکّه هم در جزء آن واقع است تِهامه مینامند «تِهامی»؛ بدان جهت که آن سرزمین مقدّس را از این روی که ریگزاری گسترده و مَسیلی بس وسیع است به ملاحظۀ اصل لغت بَطْحا و ابْطح خواندهاند «ابطحی»؛ چون هجرتگاه و مدفن والا پایگاهش در یثرب است که بعد از هجرت به مدینة النّبی و مدینة الرسول و علی الاطلاق به عنوان مدینه نامبردار آمده «یثربی» و «مدنی»؛ بدان لحاظ که نسبش به نضر بن کنانه میرسد که به قریش ملقّب و مشتهر است «قُرَشی»؛ از آن که نیای بزرگش هاشم بود «هاشمی»؛ بدین موجب که جدّ بزرگوارش عبدالمطّلب است «مطّلبی» و چون مادر عالی قدرش دختر وهب بن عبدمناف بن زهره میباشد «زُهْری» خوانده شد.
پیامبر عالی مقدار و پیشوای بزرگوار ما محمّد صلی الله علیه و آله مصطفی بود از همه حیث و به همه روی؛ در صفات کمال منزّه از نقص و عیب و در امر ربّ متعال مصفّی از شک و ریب، گزین خلق و گزیدۀ حق، پیوسته در میان مردمان خالص بود و با پروردگار جهان آشکار و نهان؛ به همه وقت و در همه حال مخلص؛ از این روی حتّی پیش از بعثت و دعوت نیز در شهر و دیار خویش و در بین بیگانه و آشنا به عنوان «امین» نامبردار گشت و موصوف و بدین وصف شریف مشهور و معروف؛ امین بود برای اموال و اسرار و اعراض مردم.
مصطفی صلی الله علیه و آله را خدا فرستاد تا مردمان راه او گیرند و حکم او پذیرند، پی او سپارند و در طریقتِ شریعتش پای عزم جزم و به همّت مردانه استوار دارند تا راه به معنی برند و رها از صورت، هم به دوران زندگی دنیوی به حیات معنوی فائز گردند.
ظاهر و باطن به حقیقت آراست و درون و برون از غیر حقّ پیراسته، به هیکل مقدّس انسان کامل و در هیئت قدس کمال انسانیّت.
مصطفی صلی الله علیه و آله چنین بود و بدین آوازۀ صادقانه در عالم بی کرانه، هم در ناسوتِ گذرانْ شهیر، و هم در ملکوت جاودانْ، صیت صفاتش منتشر و فرمان اصطفایش چنانکه در هر جان مخلّد از آن بانگ سرمد صدایی است پی گیر و مؤبَّد.
تا به حشر ای دل ارثنا گفتی همه گفتی چو مصطفی گفتی
صیت صوتش برفته در عالم نه پَرَش بوده در روش نه قدم
وصف این حال مصطفی دارد بوی خوش بال و پر کجا دارد
صاد و دال آب داد صادق را عین و شین عشوه داد عاشق را
مایه و سایۀ زمین او بود گوهر شب چراغ دین او بود
مفخر جمله انبیا او بود خسرو میر مرتضی او بود
(سنایی غزنوی)
«نبی توبه» بود و خود در تذکار مراتب خویش از این منزلت یاد میفرمود. از غایت اعتدال که دین او راست، و از نهایت لطف وافضال که پروردگارِ معین او راست، به یمن احسان الهی وبه طفیل رحمتش با آن پیک پاکیزۀ خصال مسعود و مخصوص به عنایات نامتناهی، در آیین مقدّس اسلام این مهلت موجود است و این فرصت مقدور که اگر مسلمانی از راه صلاح فرو افتاد وبه لغزش گرفتار ماند، چون به خود آید و اوقات گناه آلود گذشته را با توبه و انابه از آنچه رفته تدارک نماید خدای را توّاب و رحیم یابد وغفّار و کریم؛ و این همه به میمنت مرحمت نبوی فراهم است که رحمت خاصّش حاصل بود و کرامت مخصوصش عاید، چه وی «نبیّ رحمت» بود و از جانب پروردگار مسندنشین سریر عزّت و ویژۀ تاج کرامت بلکه از غایت
رحمت حقّ خود رحمتی بود کامل و عنایتی شامل مرجمیع جهانیان را و جمله عالمیان را.
خدایش به صراحت تمام او را
«رحمة للعالمین» خوانده و بر مقدم لیاقتش که از گنجینۀ موهبت فراهم آمده هزاران درّ خوشاب و لآلی شاهوار از تکریم و آفرین افشانده واز مقام رفیعْ فرمانِ منیع صادر گشته که:
وَما أرْسَلْناکَ إلّارَحْمَةً لِلْعالَمینَ » (1)
و تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم.
او همه را آمد با رحمت بسیار از لوازم سعادت و نعمت بیشمار از مواهب عنایت، امّا از کوردلان کج فهم و بیحاصلان کم حظ بسی بودند و بسیار باشند که به سوء اختیار خویش از او نصیبی نبردهاند و بهرهای نیافتهاند.
در حالی که به تأکید عقل فرض عین است جان همگان را و به ویژه رنج آلودگان درد هوا و زمین گیران بستر هوس راکه از طبیب جانها و توان بخش ایمانها مدد جویند و به امداد حضرتش از قید وساوس شیطانی و هواجس نفسانی رها شوند و طریق نجات پویند.
چون تو بیماری از هوا و هوس رحمة العالمین طبیب تو بس
هر که را از کمال مایه بود خرد مصطفاش دایه بود
گر ندانید ای هوا کوشان بشنوید این سخن ز خاموشان
تا بگویند بر زبان خرد هر که دل داد دین او بخرد
(سنایی غزنوی)
1) (1)
«در قرآن آمده است که او «عبداللّه» بود، چه تا مرتبۀ عبودیّت تحصیل نشود معرفت به مقام اقدس ربوبیّت حاصل نگردد، این به آن بسته است و آن بدین پیوسته.
باید خودیها پایان گیرد و خودبینیها رنگ بی رنگی محو پذیرد، افق وجود از هر چه به گونۀ موجود مینماید پاک و مصفّی گردد تا آفتاب درخشان وجود حقیقی روی نماید و چهرۀ تابان شمس هستی طالع آید.
«حق» بود و «صدق» و «برهان» بود و «ذکر» که به حقّانیّت حقّ و موهبت مطلق گزین گشته و از جانب حضرت اقدس پروردگار برای هدایت اهل عالم در هر جای به هر روزگار آمده بود، تا جملگی را تذکّر دهد که دنیا گذران است و آخرت جاودان؛ لذا خردمندان را وظیفۀ جان آگاه، آن که از این سرای ناپایدار بهرهای حاصل آورند که در آشیانۀ جاودانهشان به کار آید و در آن عالم بی منتهی نهایت راحت را موجب گردد.
«فضل خدا» بود و «مُرْسَل مِن عِنِداللّه»، «ولیّ حقّ» بود و «نبیّ کردگار» به مقتضای عطای سبق، حمد خدا را «مسبّح» بود و قدر حق تعالی را «مصلّی».
به آفریدگار و شریعت او «مؤمن» بود و به انبیای سلف و آثار راستین ایشان «مصدَّق»، نعمت پروردگار را حق گزار بود و «محدّث» و احکام اسلام و ارکان ایمان را «صادع» (1)
«منصور» و «مؤیَّد» بود و به حسن برتر و هدایت والا از جانب حضرت اقدس مولا «مسدَّد».
«نعمت خداوند کریم» بود و نسبت به مؤمنان «رئوف» و «رحیم»، «صبح
1) (1)
سعادت» بود و «فجر صادق»، «شمس عنایت» بود و «آفتاب طالع»، هدایت را «سراج منیر» بود و دین و ملّت را «مصباح فروزان» بی نظیر.
برگزیدۀ حق بود و «مجتبی»، رهنمای خلق بود و «مقتدی»، بر کشیدۀ پروردگار بود و «مرتضی»، صفا یافته از درگاه کردگار بود و «مصطفی».
«عالم» بود به علم لدنّی و «حاکم» به حکم ربّانی، نعمت الهی را «شاکر» بود و در آنچه پیش میآمد «صابر» و خدا را از دل و جان پیوسته و در همه حال «ذاکر»، به رضای خدا «راضی» بود و در میان آفریدگان حقّ به عدل مطلقْ «قاضی»، به اذن اللّه «داعی» بود و خلق را بدان جناب یکتای بی همتا «هادی»، آیات بیّنات قرآن را به فرمان خداوند مستعان «قاری» بود.
احکام دین مبین و ارکان اخلاق متین را از کلمات مبارک فرقان بر عالمیان «تالی»، شبانگاه به عبادت خدای تعالی «متهجّد» بود و به شبان و روزان بر آن مولای اعلی «متوکّل».
«منادی توحید» بود و سعادت، «آمر» اهل و خاندان و امّت و آدمیان، بدانچه مایۀ صلاح و فلاح است و سرمایۀ اعتلا و عظمت.
«مستقیم» بود و در راه راست شرع قویم و «معصوم» بود به احسان خداوند کریم.
«قانع» و «قانت» و «خاشع» بود و «صادق» و «خاضع» و «عابد» و «ساجد» و «شاهد» و «مجاهد».
تا در این سرا بود دمی از جهاد در راه خدا نیاسود و پیوسته همی «رائد» (1)
«بشیر مبین» بود و «نذیر امین»، جهانیان را به رحمت بی نهایت پروردگار بشارت میداد و از تجاوز از حقّ و انحراف از حدود باز میداشت. به احسان الهی
1) (1)
میبخشود و به سخط آن حضرت در صورت آلایش به ناپرهیزکاری و تباهی انذار مینمود که «مبشّر» بود و «منذر».
معتدلی کامل بود و پیشوایی عادل، طالب حقّ بود و هادی به جانب آن حقیقت مطلق و چنین بود که خدایش «طه» خواند.
سیّد اوّلین و آخرین بود و سالار انبیا و مرسلین و همین بود که خدای جهان با آن برگزیدۀ دلها و جان جهان به عنوان «یس» سخن راند و او را بدین اسم مسعود و لقب مبارک خواند.» (1)
ای روی تو آفتاب خاور وز نور رُخَت جهان منوّر
از چشم تو فتنههاست ظاهر در لعل تو لطفهاست مضمر
در آتش و آبم از تو ، زان رو دارم لب خشک و دیدۀ تر
بزدای ز شام هجر ظلمت ای زُهره جبین ماه پیکر
بگذار که دامنت بگیرم سر در قدمت نهم بمیرم
(فیضی هندی)
« پس از ولادت آن بزرگوار که تجلّی گاه اوصاف جمال و جلال بود، سر پرست دلسوز و بزرگوارش عبدالمطّلب به دختران خود عاتکه و صفیّه فرمود:
برای او دایهای تفحّص کنید. زنان شیر ده بنی هاشم را خواستند ولی آن حضرت سینۀ هیچ یک را نپذیرفت.
عبدالمطّلب غمگین و ناراحت از خانه بیرون آمد و به نزد کعبه رفت و با دنیایی
1) (1)
از اندوه و غم در پناه کعبه نشست.
در این وقت پیرمردی از قریش که او را عقیل بن ابی و قّاص میگفتند با عبدالمطّلب برخورد کرد و از وی سبب اندوه و غصّهاش را پرسید، عبدالمطّلب گفت: ای شیخ قریش ! اضطراب و ناراحتی من از این است که فرزند زادۀ من که تازه به دنیا آمده سینۀ هیچ زن شیر دهی را نمیگیرد، بدین سبب خوردن و آشامیدن بر من گوارا نیست و در چارۀ کار خود حیران ماندهام. عقیل گفت: ای ابوالحارث ! من در میان صنادید قریش زنی گمان دارم که از عنایت عقل و فصاحت و صباحت و رفعت و حسب و شرافت نسب نمونه ندارد و او «حلیمه» دختر عبداللّه بن حارث است.
عبدالمطّلب چون اوصاف حلیمه را شنید او را پسندید و غلامی از غلامان خود را به سوی قبیلۀ بنی سعد بن بکر که در شش فرسخی مکّه بودند فرستاد وگفت: به زودی عبداللّه بن الحارث عَدوی را نزد من حاضر کن.
غلام در اندک زمانی عبداللّه بن الحارث را به نزد عبدالمطّلب آورد، در حالی که اکابر قریش چون پروانه گرد شمع وجود او جمع بودند. چون نظر عبدالمطّلب بر وی افتاد به استقبال او برخاست و وی را در بر گرفت و در پهلوی خویش نشاند و گفت: ای عبداللّه ! تو را برای این طلبیدهام که اگر مصلحت بدانی دخترت را برای شیر دادن به فرزند زادهام محمّد حاضر سازی، که اگر شیر او را قبول کند تو را و عشیرهات را توانگر کنم.
عبداللّه از شنیدن این خبر مسرّتانگیز و مژدۀ همایون بسی شاد شد و به سوی قبیلۀ خود باز گشت و حلیمه را به آن خبر بهشتی بشارت داد.
حلیمه غسل کرد و به انواع طیب خود را معطّر ساخت و جامههای نو پوشید و با پدر خود عبداللّه و شوهرش بکر بن سعد به خدمت عبدالمطّلب شتافتند.
چون محمّد را به دامن گرفت سینۀ چپ خود را نزدیک دهان آن حضرت برد،
چرا که طرف راست سالیان درازی بود خشک شده بود، ولی آن جناب به سینۀ چپ ابداً التفات نفرمود، بلکه تمایل به طرف راست داشت، حلیمه در گذاشتن طرف چپ به دهان حضرت مبالغه مینمود، ولی حضرت به طرف راست میل میفرمود، عاقبت از روی ناچاری طرف راست را به دهان حضرت گذاشت و گفت:
عزیز جانم ! دهان بر آن قسمت سینه بگذار و ببین خشک است.
چون محمّد صلی الله علیه و آله دهان بر آن قسمت گذاشت از برکت دهان مبارکش، چنان شیر جاری شد که از کنار دهان حضرت میریخت. حلیمه و دیگران سخت متعجّب شدند.
آن زن با کرامت گفت: ای فرزند من ! امر تو بسی عجیب است. به حق خدای جهان سوگند میخورم که دوازده طفل از پستان چپ من تغذیه کردهاند و قطرهای شیر از طرف راست من ندیدند!!
عبدالمطّلب فوق العاده شاد شد، به حلیمه فرمود: اگر نزد ما بمانی خانهای با ماهی هزار درهم و یک دست جامۀ رومی و روزی ده من نان و گوشت به تو عطا میکنم، ولی حلیمه از پذیرفتن خواستۀ جدّ محمّد عذر خواهی کرد.
عبدالمطّلب فرمود: ای حلیمه ! اکنون که میخواهی به محلّ زندگی خود برگردی، فرزندم را به دو شرط به تو میسپارم:
اول آن که : در تعظیم و اکرام او تقصیر ننمایی و پیوسته از این گوهر یکتا مواظبت نمایی. حلیمه گفت: به پروردگار جهان سوگند که از وقتی نظرم بر او افتاد، محبّت وی چندان در قلبم جای کرده که در اکرام او محتاج به سفارش نیستم.
دوم آن که : هر جمعه او را نزد من آوری که من تاب مفارقت و هجران او را ندارم.» (1)
1) (1)
گرچه از بهرکسی جان نتوان داد ز دست چیست جان کز پی جانان نتوان داد ز دست
ای گلستان وفا خار جفا لازم توست از پی خار ، گلستان نتوان داد ز دست
همچو تو دوست مرا دست به دشواری داد چون به دست آمدی آسان نتوان داد ز دست
گرچه آن زلفْ پریشانیِ دلراست سبب آن سر زلف پریشان نتوان داد ز دست
دی یکی گفت برو ترکِ غمِ عشق بگو به چنان وسوسه ایمان نتوان داد ز دست
(سیف فرغانی)
« اعراب بادیه نشین و قبیلۀ بنی سعد درست به خاطر دارند که دو سه سال آزگار برکت آسمانها از اراضی ایشان برداشته شده بود و چیزی نمانده بود که یکباره گوسفندان و شترانشان از گرسنگی و تشنگی جان بدهند، به خصوص بر قبیلۀ بنی سعد خیلی سخت میگذشت، نه در زمین گیاه سبزی دیده میشد که چهارپایانشان دندان به آن گیاه بزنند و نه از آسمان بارانی فرو میریخت که در غدیرهایشان برای روزهای تشنگی ذخیرهای بماند.
امّا در آن روز که حلیمۀ سعدیّه قنداقۀ محمّد صلی الله علیه و آله را در آغوش کشید و پا به قبیله گذاشت، ناگهان روز و روزگار عوض شد.
ابرها نابهنگام بهم پیوستند و باران بی دریغ خود را بر سر آل سعد فرو ریختند، زمینها با وضع حیرت انگیزی سبز شدند، پستان گوسفندان از شیر لبریز شد؛ نه
تنها بنی سعد از آن قحط و غلا نجات یافتند، بلکه از برکت وجود این کودک شیرخوار، عشایر آن سرزمین همگی به رفاه و آسایش رسیدند، فقیرترین قبایل عرب در ردیف غنیترین قبایل قرار گرفت.
از نظر رشد و نمو ، برنامهای خارق العاده داشت. درست آن طفل یک شبه که میگویند ره صد ساله میرود. این نازنین کودک بود.
وقتی به سنّ چهار سالگی رسید توانست با برادر رضاعی خود ضَمْره همراه گوسفندان به صحرا برود، وی از کار چوپانی لذّت بسیاری میبرد.
پیامبران پیشین همچنین بودند، هر کدام چندی به چوپانی و رعایت گوسفندان میگذرانیدند، مثل این که رعایت و نگهداری و هدایت حیوان ناطق را باید در کنار حیوان صامت تمرین کرد.
در میان انبیا آنان را که میشناسیم، ابراهیم خلیل، پسرانش اسحاق و اسماعیل، موسای کلیم و عیسای مسیح علیهم السلام هر کدام مدتی در رخت شبانی به سر بردند، تا جامۀ نبوّت به بر کردند و مسؤلیت ارشاد و هدایت بشر را به عهده گرفتند.
قبیلۀ بنی سعد عموماً و حلیمۀ سعدیّه خصوصاً، در زندگی این کودک هاشمی عجایبی میدیدند که برایشان شگفتانگیز بود.
مثلاً رشد غیر عادیش، سخنان چندین بار بزرگتر و درشتر از سنّ و سالش، سکونش، سکوتهای ملکوتی و آسمانی و معنی دارش!
در نخستین روزی که میخواست با برادرش ضمره به صحرا برود حلیمه دستش را گرفت و به خیمهاش برد و موهای سیاه و مجعّدش را شانه کرد و به چشمان جذّابش سرمه کشید و بعد یک گردنبند که از چند مهرۀ منقوش تشکیل مییافت به گردنش انداخت.
محمّد نگاهی به این مهرهها انداخت و با لحن شیرینی پرسید: این چیست؟
فایدهاش چیست؟
فایدهاش این است که به گردن هر کس باشد، از شرّ جنّ و انس در امان است.
خنده کنان با تکان دست، گردنبند را پاره کرد و با همان شیرینی گفتارش گفت:
من کسی را دارم که از تمام شرها و بدیها حفظم میکند، من حاجتی به این گردنبند ندارم.» (1)
آیا تو را یتیم نیافت، پس پناه داد؟ * و تو را بدون شریعت نیافت، پس به شریعت هدایت کرد؟ * و تو را تهیدست نیافت، پس بینیاز ساخت؟
حلیمۀ سعدیّه نزدیک به دو سال به آن حضرت شیر داد و قریب به پنج سال از آن حضرت نگهداری کرد و در پرورش او کوشید، سپس وی را به دامان آمنه و آغوش عبدالمطّلب بر گرداند.
از روزی که آمنۀ بزرگوار شوهر با کرامتش عبداللّه را از دست داد، همواره به دنبال فرصت بود تا به مدینه رفته و آرامگاه شوهرش را زیارت کند و در عین حال دیداری هم با خویشان خود در آن منطقه داشته باشد.
با محمّد صلی الله علیه و آله و زن مهربانی به نام امّ أیمن به سوی مدینه بار سفر بست. مدّت یک ماه در آن شهر ماند، علاوه بر زیارت قبر شوهرش به دیدار خویشان خود هم توفیق یافت. ولی این سفر برای محمّد همراه با سختترین تألّمات قلبی بود؛ زیرا در آن یک ماه مرتّب دیدۀ پاکش به خانهای میافتاد که پدر مهربانش در آن جا به وقت جوانی چشم از دنیا بسته بود. هنوز در غم و اندوه جانکاهش به سر میبرد که
حادثۀ بسیار جانگداز دیگری به او هجوم برد و آن از دست دادن مادر مهربانش به وقت مراجعت به مکّه در محلّی به نام «أبْواء» بود.
امّ ایمن آن کودک بی مادر را به سرعت به مکّه رساند و تحویل جدّ بزرگوارش عبدالمطّلب داد.
هر روز برای بزرگ قریش در کنار کعبه بساطی پهن میکردند، بزرگان قوم و فرزندان عبدالمطّلب در کنارش جمع میشدند، هر زمان دیدگانش به محمّد میافتاد، فرمان میداد، راه را باز کنند تا محمّد به نزدش آمده و پهلویش بنشیند.
هنوز امواج سخت دوری پدر و فراق مادر، قلبش را آزار میداد که برای بار سوم به حادثۀ سخت و مصیبت جانگدازی دچار شد و آن از دست دادن جدّ بزرگوارش حضرت عبدالمطّلب بود. محمّد از خانه تا جایی که جدّش را دفن کردند همچون ابر بهار از دیدۀ پرفروغش اشک میریخت !
«عبدالمطّلب به وقت مرگ سرپرستی و نگهداری محمّد صلی الله علیه و آله را به فرزند برومند و بسیار عزیز و مؤمن خود ابو طالب که با عبداللّه پدر رسول خدا، از یک مادر بودند واگذاشت.
ابوطالب که پدر امیر المؤمنین بود برای پیامبر، پدری مهربان و سر پرستی والا به شمار میآمد. رنجی که ابوطالب به خاطر این برادر زادۀ عزیز کشید بی نظیر بود.
اگر چه عبدالمطّلب بر محمّد امین پدری کرد، ولی شرایط محیط در زمان عبدالمطّلب صورتی و در زمان ابوطالب صورت دیگری داشت.
عبدالمطّلب از نظر مقام سیاسی و اجتماعی خود که همچون پادشاهی بی تاج و تخت بر سرزمین بطحا سلطنت، میکرد خیلی آسان میتوانست محمّد را از دشمنان حفظ کند، ولی ابوطالب آن قدرها حشمت و جلال ظاهری نداشت که بی
دردسر از این امانت الهی نگاهداری کند.
از طرفی محمّد روز به روز بزرگتر میشد و به همین نسبت دشمنانش بیشتر به قصد جانش فکر میکردند.
[
]
فکر این که مبادا این نازنین وجود از دست برود ابوطالب را سخت ناراحت میداشت، تا آن جا که وقتی به قصد تجارت رو به شام میآورد چارهای ندید جز آن که برادرزادۀ عزیزش محمّد را هم با خود به شام ببرد.
این سفر، نخستین تکانی بود که قدرت توحید به بتها و بت پرستان مکّه میداد.
در این سفر اسراری که تا آن روز بر مردم مکّه حتّی بر ابوطالب یعنی نزدیکترین و محرمترین کسان محمّد هم پوشیده بود بیش و کم آشکار شد و مسئولیت نگاهداری آن حضرت را بیش از پیش سنگین ساخت و ابوطالب را به عظمت این مسئولیت آشنایی بیشتری بخشید.
قریش در چهار فصل سال، دو فصل به تجارت میرفت و به فرمودۀ قرآن مجید:
رِحْلَةَ الشِّتَاءِ وَالصَّیْفِ » (1)
[ و نیز ] به سفرهای [ تجارتی ] زمستانی و [ سفرهای تجارتی ] تابستانی پیوند و انس دهد [ تا در آرامش و امنیت، امر معاششان را تأمین کنند. ]
در زمستان محصولات شام را به یمن میبرد و در تابستان محصولات یمن را به شام.
این فصل، فصل تابستان آنهم تابستان حجاز بود که کاروان مکّه در ریگزارهای
1) (1)
بطحا راهپیمایی میکرد، امّا از این راهپیمایی تابستانی رنج و عذابی نمیدید؛ زیرا پارۀ ابری به طور دائم بالای سرش سایبانی داشت.
این چتر شیرگون را دست رحمت و مرحمت حق به خاطر یک نفر فقط نفری که با آن کاروان همسفر بود بر سر کاروانیان افراشته بود. کسی نمیدانست این هوای آتش فشان چرا دیگر گرم نیست، چرا لطف بهاری و نسیم بهشتی دارد؟
سفر کردن در فصل تابستان آنهم تابستان حجاز کار بسیار دشواری است و احیاناً خطرناک است. در این فصل سفر کردن بیماری دارد، آفتابزدگی دارد، مسمومیّت دارد و با هزاران رنج و بلای دیگر هم توأم است.
البته هوای شامات و سوریه در فصل تابستان نه تنها زننده نیست، بلکه همچون هوای ییلاقات بسیار روح افزاست، ولی کاروان قریش تا خودش را از مکّه به مرز شام برساند جانش به لب رسیده بود، ولی کاروان قریش در این سفر خیال میکرد که یک باره ازسرزمین شام رو به دمشق آورده؛ زیرا چیزی از مشقّتها و عذابهای گذشته را در میان نمیدید.
هیچ کس مریض نمیشد، هیچ کس از شدّت گرما نمینالید. از همه شگفت انگیزتر، شترانی که بار گران به پشت داشتند همه جا مستانه راه میرفتند چنانکه گویی تازه از چراگاه برگشتهاند.
یک بازرگان از بنی ثقیف که اسمش جندب بود، چند بار این سخن را تکرار کرد:
چه سفر مبارکی!
محمّد صلی الله علیه و آله را در قبیلۀ بنی سعد «مبارک» مینامند؛ زیرا آشکارا احساس کرده بودند که برکت وجودش آل سعد را از روی خاکستر بلند کرده بود و بر تودههای زر نشانیده است.
محرمانه چند جفت چشم بر روی محمّد خیره شد ولی او مثل همیشه خاموش و غرق در فکرها و اندیشهها بود. بالأخره به شام رسیدند. آن جا دیگر خاک شامات
و سرزمین درخت و گل و سبزه و صفا بود.
همه خوشحال بودند، همه خندان بودند، شب و روز راه میپیمودند، پیش میرفتند، از شهرهای آباد و دهکدههای زیبا و مزرعههای خرّم و شاداب میگذشتند.
[
]
کاروان قریش مسیر معیّن خود را میپیمود تا از دور سایۀ شهر بُصْری با جلال و عظمتش آشکار شد، ولی برای کاروان مکّه این دور نما و حتّی خود بصری چیزی دیدنی نبود. مصلحت دیدند که در کنار دهکدۀ «بَحیرا» یک فرسنگ دور از شهر در همان جا بارانداز کنند.
سالها بود که در کنار دهکدۀ بَحیرا، در پناه صومعهای دور افتاده پیری روشن ضمیر به عبادت خدا سرگرم بود. این مرد یک روحانی مسیحی بود که نه تنها مردی زاهد و وارسته و از دنیا گریخته بود، بلکه مردی دانشمند و عمیق و هنرمند هم بود.
این مرد از ادیان مختلف، از ملل و نحل، از تحوّلات اجتماعی خبر داشت، حتّی میگفتند که: این راهب نصرانی در سایۀ ریاضتها و زحمتهایی که کشیده از گذشته و آیندۀ مردم خبر میداد.
آنچه محقّق بود این بود که «سرجیوس» یعنی همین راهب که در کنار دهکدۀ بحیرا صومعه نشین و گوشهگیر، بود هم بسیار پارسا و هم بسیار دانشمند بود.
خدا میداند که در شب گذشته به کجا فکر میکرد و در رؤیای شبانه چه دیده بود و چه شنیده بود؛ زیرا وقتی که به هنگام سحر، سر از بالین برداشت آدمی غیر از آدم دیروزی بود.
مطلقاً فکر میکرد و گاه و بیگاه به در صومعه میآمد و چشم به چشم اندازهای دور میانداخت، مثل این که از مسافری انتظار میکشید، نگاهش به روی جاده پهن
شده بود.
تقریباً روز از نیمه گذشته بود که از انتهای جنوبی جادّه، گرد ضعیفی به هوا برخاست، پیدا بود که قافلهای از حجاز به شام میآید، امّا سرجیوس راهب، روشنفکرِ بحیرا، به جای این که زمین را نگاه کند آسمان را نگاه میکرد، چشمش به تماشای یک اعجوبۀ آسمانی محو شده بود.
قافله دم به دم نزدیکتر میشد و گرد راهش غلیظتر و تیرهتر به هوا بر میخاست تا کم کم نزدیک شد و به سمت بارانداز خود که در سبزه زاری دور از جاده قرار داشت پیچید.
نگاه راهب از بالای سر آن کاروان به دنبال آن یک لکّۀ ابر که همه جا سایبان کاروان بود، به سمت راست جاده به همان جا که بارانداز قافلۀ قریش بود چرخ زد.
[
]
سرجیوس چنان در این تماشا مست بود که نمیدانست خدمتکارش هم ساعتها پهلوی وی دم پنجره ایستاده است، در این هنگام چشمش به وی افتاد.
اوه... تو هستی!
آری، ای عالی جناب.
قافلۀ قریش را تماشا کردهای؟
قافلۀ بزرگی است.
لب سرجیوس به سبکی لرزید و گفت:
آری، خیلی بزرگ، بزرگتر از همیشه.
و پس از لحظهای مکث گفت:
خدمتکار صومعه به قافله نزدیک شد و در برابر بازرگانان قریش احترام گذاشت.
سپس پیام راهب را با این بیان به تجّار مکّه رسانید.
امشب سادات عرب در صومعه مهمان ما هستند.
تا کنون چنین مهمانی سابقه نداشت از سادات عرب!
این بازرگانان که هر کدام بیش از بیست بار از مکّه به شام و از شام به مکّه رفته بودند، هرگز از دهان کسی به یک چنین عنوان افتخار نیافته بودند.
یعنی چه؟ سادات عرب عنوان کیست؟
آن کبریا و خود پرستی که با خون این نژاد آمیخته است در این هنگام به جوش و جنبش در آمد. هر کدام پیش خود به اعتبار خویش آفرین گفتند و بعد از راهب تشکّر کردند و دعوتش را پذیرفتند.
باید دسته جمعی به مهمانی بروند همه و همه؛ زیرا هیچ کس رضا نمیدهد که سیّد عرب نباشد.
راهب از سادات عرب دعوت کرد و آن کس که به این مهمانی پا نگذارد سیّد عرب نیست، پس در اینجا صحبت از این نیست که شبی را باید بر سر سفرۀ یک مسیحی دست و دل باز و کریم، خوردنی مطبوع خورد و نوشیدنیهای گوارا نوشید، بلکه صحبت از کلمۀ سیادت است آنهم سیادت بر عرب.
همه باید به مهمانی بروند، ولی باید این بارهای گران قیمت و این کالاهای هندی و یمنی را در این صحرا به دست یک عدّه غلام سیاه و ساربان بیابانی بسپارند، آیا این کار، کاری خردمندانه است؟
پس چه باید کرد؟ آن کس که گذشت دارد میتواند از لقب سیادت عرب بگذرد و چشم از این مهمانی بپوشد و پهلوی بارها بماند کیست؟
ابتدا به یکدیگر نگاه کردند امّا هیچ کس جرأت نکرد از دیگری تمنّا کند که دعوت راهب را ندیده بگیرد و پهلوی مال التجاره بماند.
نگاهها چند لحظه به هم افتاد و سرانجام نومیدانه از هم گذشتند و بعد یکباره
نگاهشان به چهرۀ گل افکندۀ محمّد صلی الله علیه و آله خیره شد:
امین، امین!
این نخستین بار بود که به محمّد لقب »امین» داده شد. امین پهلوی مال التجاره خواهد ماند.
ابوطالب با صدای نعره مانندی گفت: برادر زادۀ من سیّد السادات است، او باید در مهمانی سرجیوس حضور داشته باشد.
امّا محمّد خودش گفت: نه، عمو جان من ترجیح میدهم که پهلوی بارها بمانم.
چشمها و دهانها ازفرط حیرت چاک خوردند. آیا باور شدنی است که یک جوان قرشی آنهم هاشمی آنهم پرورش یافته بر دامان عبدالمطّلب سیّد العرب تا این اندازه بتواند گذشت نشان بدهد.
سرجیوس از سادات عرب مهمانی کرده و برای یک پسر جوان که تازه پا به اجتماع گذاشته این فرصت بی نظیر است، اگر اکنون برای خود این افتخار را دست و پا نکند دیگر چنین فرصتی به چنگش نخواهد آمد، دیگر چه وقت میتواند مقام سیادت را برای خود به دست بیاورد.
چرا ای عزیز من ! نمیخواهی به مهمانی این راهب مسیحی قدم رنجه فرمایی؟
بگذارید تنها بمانم تا هم مال التجارۀ شما را نگاه بدارم و هم کمی فکر کنم.
اعیان عرب از این که دیدند مسئلۀ نگهبانی از مال التجاره حل شده، سخت خندان و خوشحال شدند، برخاستند و جامههای فاخر پوشیدند و پیش و دنبال به سمت صومعۀ راهب به راه افتادند.
هنوز آفتاب آن روز از سراشیبی افق به آبهای مدیترانه فرو نغلتیده بود، هنوز راهب دم دریچۀ صومعه ایستاده بود، شاید از مهمانان تازه رسیدهاش انتظار میکشید. چشمش به بازرگانان قریش افتاد، بی اختیار نگاهش به بالای سرشان توی هوا غلتید، یک برودت مرموز که جز نومیدی مایهای ندارد به خونش افتاد، آهسته
از خود پرسید: پس کو آن یک قطعه ابر؟ همچنان ایستاده بود، مثل این که سراپا خشکش زده بود.
مهمانان از راه رسیدند و به رسم جاهلیّت سلامش دادند. به سلامشان جواب داد و به مقدمشان تهنیت گفت و آن وقت پرسید: مگر خدمتکار من تقاضای مرا به عرض سادات عظام نرسانیده؟
چرا از ما دعوت کرده که از نعمت شما بهرهمند شویم.
مگر از قول من تقاضا نکرده که بزرگان عرب همگان مهمان من هستند؟
البته این طور گفته بود.
سرجیوس در اینجا با لحن اسفناکی گفت: مثل این که همگان قدم رنجه نفرمودهاند.
یک عرب بی تربیت که حتماً از قریش بود غرغر کرد: فقط یک پسر یتیم که او هم نگهبان مال التجاره است، فقط او نیامده.
دست ابوطالب بی اختیار به سمت قبضۀ شمشیرش چسبید: فرومایه! من این یاوهگوییها را تحمّل نخواهم کرد، محمّد یتیم نیست بلکه امین است.
راهب دست پاچه شد، دیگران پا به میان گذاشتند و میان ابوطالب با آن یاوه گوی بی ادب فاصله گرفتند و برای راهب توضیح دادند که یک نوجوان نو سال با ما همراه است و چون این جوان به صفت امانت و نجابت مشهور است بجا مانده تا کالای ما را از دستبرد ساربانان و حوادث دیگر ایمن بدارد.
راهب خوشحال شد و گفت: آیا به ضمانت من اعتماد دارید؟ البتّه.
تازه به پای سفره نشسته بودند که ناگهان چشم سرجیوس به آن پاره ابر افتاد، دید آن چتر آسمانی در فضا به حرکت در آمده و دارد به سوی صومعه میآید و پس
از چند لحظه محمّد از راه رسید.
راهب که همچون مردم آشفته، چشم از سیمایش برنمیداشت و مبهوتانه نگاهش میکرد بالأخره به زبان آمد و گفت: جلوتر بیا، جلوتر بیا تا تو را بهتر ببینم.
عربها با اشتهای شعله کشیدهای نان و گوشت میخوردند، فقط ابوطالب سراپا گوش شده بود تا حرفهای راهب را بشنود، البتّه دیگران هم میتوانستند به این گفتگوها گوش کنند.
اسم تو چیست؟
محمّد!
روی این اسم مکث کوتاهی افتاد، سرجیوس زیر لب چند بار این اسم را تکرار کرد: محمّد، محمّد! و بعد پرسید:
از کدام قبیله!؟
از قریش.
از کدام دودمان؟
از آل هاشم بن عبد مناف.
چرا به مهمانی من نیامدی؟
قبول کرده بودم که از مال التجاره نگهبانی کنم، به علاوه دوست میداشتم تنها بمانم.
فکر کنم، آسمانها را، ستارهها را، دنیا را تماشاکنم.
محمّد خاموش ماند. راهب دوباره پرسید. سپس گفت: دلم میخواهد تو را ببینم.
میخواهم میان دو شانهات را ببینم.
اجازه میدهم.
راهب به پشت سر محمّد پیچید. بازرگانان قافله لقمه را از دست گذاشتند و با حیرت به کارهای این ترسای پیر نگاه میکردند، میخواهد چه چیز را ببیند؟
سرجیوس پیراهن پیغمبر را از پشت سر به پایین کشید و تا چند دقیقه آن طور که گویی کتاب مقدّسی را تلاوت میکند، در میان شانههای محمّد به مطالعه پرداخت و بعد به خودش گفت: اوست، اوست.
ابوطالب که تا این لحظه خاموش ایستاده بود پرسید: این کیست؟
راهب آهی کشید و گفت: آن کس که مسیح از وی یاد کرده و به مقدمش بشارت داده است.
این سخن را گفته و نگفته به سمت ابوطالب برگشت.
با این جوان چه نسبتی دارید؟
پسر من است.
هرگز چنین چیزی نیست، نه این طور نیست.
ابوطالب با تبسّم گفت: چطور این طور نیست؟
خنده بر لبهای ابوطالب خشکید: ازکجا دریافتهای که او یتیم است، آری، یتیم است و برادرزادۀ من است.
احتیاط کن که یهودیها به این اسرار پی نبرند مبادا نابودش کنند.
راهب به ابوطالب جواب داد، امّا مثل این که با خودش حرف میزند، آوای مرموزی داشت:
ابوطالب پرسید: شما میدانید که در آیندهاش حوادث و ملاحم پنهان است؟
پس از چند لحظه سکوت: بنشینیم و نان و گوشت بخوریم.» (1)
« دوران جوانی رسول خدا در سه مرحله سپری شد: چوپانی، تجارت، خدمت به خلق.
در روایت است که پیامبر فرمود:
ما مِنْ نبیٍّ إلّاوَقَدْ رَعی الْغَنَمَ قیلَ وَأَنْتَ یا رَسُول اللّه، فقال : انا رَعَیْتُها لِأهْلِ مَکَّةَ بالْقَراریط. (2)
هیچ پیغمبری نیست مگر این که شبانی گوسپند کرده است، گفتند: ای رسول خدا ! حتّی شما؟ فرمود: آری و من هم برای اهل مکّه در «قراریط» گوسپند چرانی کردهام.
از ابوسلمة بن عبدالرحمن روایت شده که گروهی میوههای درخت اراک را به حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله آوردند، فرمود:
بر شما باد که سیاهترها را جمع کنید و من وقتی چوپان گوسپندان بودم چنان میکردم. گفتند: مگر شما هم گوسپند میچراندهای؟ فرمود: آری، و هیچ پیامبری نیست مگر این که گوسپند چرانده است. (1)
چوپانی گوسپندان را پیشۀ خود ساخته بود، تا روزی هم این گلۀ گم کرده راه و بدبخت را که از شش طرف در چنگ گرگهای شهوت و غضب و ظلم و دروغ و مناهی و ملاهی گرفتار بودند از خطر برهاند و به صراط مستقیم حق هدایت نماید.
[
]
محمّد صلی الله علیه و آله خانۀ عمویش ابوطالب به سر میبرد و برای مردم چوپانی میکرد تا یک روز...
دیگر در این کار هم سودی نیست چه باید کرد؟ محمّد چشمان پر مهرش را بر روی عموی نازنینش دوخت و گفت: آیا چه کاری میتوانم انجام بدهم؟
مناعت و بلندی و عظمت روح پیامبر، مانع از آن بود که مستقیماً بدون هیچ سابقه و درخواستی پیش خدیجه برود و پیشنهاد خود را مطرح سازد، به همین خاطر به عموی خود گفت: شاید خود او دنبال من بفرستد. اتفاقاً چنین هم شد، خدیجه کسی را دنبال محمّد صلی الله علیه و آله فرستاد و حضرت را برای مذاکره دعوت کرد.
1) (1)
چون به خانۀ خدیجه آمد به او گفت: چیزی که مرا شیفتۀ تو نموده است همان راستگویی، امانتداری و اخلاق پسندیدۀ تو است و من حاضرم دو برابر آنچه به دیگران میدهم به تو تقدیم نمایم و دو غلام خود را با تو همراه میکنم تا در تمام امور فرمانبر تو باشند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله جریان ملاقات با خدیجه را با عموی بزرگوارش ابوطالب علیه السلام در میان گذارد، وی در جواب برادرزادهاش گفت: این برنامه وسیلهای است برای زندگی که خداوند برای تو مقرّر فرموده است.
کاروان قریش آمادۀ رفتن شد، کالای تجارتی خدیجه هم با کاروان بود، در این هنگام خدیجه شتری راهوار و مقداری اجناس گرانبها در اختیار وکیل خود گذارد و ضمناً به دو غلام خود دستور داد که در تمام مراحل کمال ادب را به جا آورند و هر چه او انجام داد اعتراض ننمایند و در هر حال مطیع او باشند.
کاروان به مقصد رسید و همگی در این مسافرت سود بردند، ولی محمّد از همه بیشتر و چیزهایی نیز برای فروش در بازار تِهامه خرید.
کاروان پس از پیروزی کامل راه مکّه را پیش گرفت. محمّد در این سفر برای بار دوم از دیار عاد و ثمود گذشت، سکوت مرگباری که در محیط زندگی آن قوم سرکش حکمفرما بود، او را بیشتر به عوالم دیگر متوجّه ساخت. علاوه بر این، خاطرات سفر سابق تجدید شد، به یاد روزی افتاد که همراه عموی خود همین بیابانها را پشت سر میگذاشت. کاروان به مکّه نزدیک شد، میسره رو به رسول خدا نمود و گفت: چه بهتر شما پیش از ما وارد مکّه شوید و خدیجه را از جریان تجارت و سود بی سابقهای که امسال نصیب ما گشته آگاه سازید. پیامبر صلی الله علیه و آله در حالی که خدیجه در غرفۀ خود نشسته بود وارد مکّه شد، خدیجه به استقبال او دوید و او را وارد غرفه نمود. پیامبر با بیان شیرین خود جریان سفر تجارتی را شرح داد. چیزی نگذشت که میسره وارد شد و آنچه را در این سفر دیده بود - که تمام آنها بر عظمت و معنویت
محمّد امین صلی الله علیه و آله گواهی میداد - برای خدیجه تعریف کرد.
از جمله وقتی به بُصْری رسیدیم من و محمّد زیر درختی فرود آمدیم، راهبی به نام نسطورا در آن جا بود، گفت: زیر این درخت هرگز غیر از پیامبر فرود نمیآید، سپس از من پرسید آیا در چشمان این جوان سرخی دیده میشود؟ گفتم: آری، گفت: او پیامبر و خاتم انبیاست.
از جمله در وقت داد و ستد با تاجری بر سر موضوعی اختلاف پیدا کرد، آن مرد گفت: به لات و عُزّی سوگند بخور تا من سخن تو را بپذیرم، امین در پاسخ او گفت:
پستترین و مبغوضترین موجودات پیش من همان لات و عزّی است که تو آنها را میپرستی. » (1)
« بیست سال قبل از بعثت، مردی در ماه ذوالقعده وارد مکّه شد و متاعی در دست داشت، عاص بن وائل آن را خرید و پولی که متعهّد شده بود بپردازد نپرداخت. میان آنان مشاجره شد. آن مرد دید قریش در کنار کعبه نشستهاند. در برابر آنان ناله زد، اشعاری سرود، قلوب مردانی که در عروقشان غیرت در جریان بود تکان داد، از آن میان زبیر بن عبدالمطّلب برخاست و عدّهای نیز با او همصدا شده در خانۀ عبداللّه بن جدعان انجمن کردند و با هم پیمان بستند و هم قسم شدند که دست به اتّحاد و اتّفاق بزنند و تا آن جا که امکانات اجازه میدهد حقوق مظلوم را از ظالم بگیرند.
مراسم پیمان تمام شد، از آن جا برخاستند و به سوی عاص بن وائل آمدند و متاعی را که خریده و عوض آن را نداده بود از وی گرفته به صاحبش تحویل دادند.
1) (1)
محمّد صلی الله علیه و آله در این پیمان که حیات مظلومان را بیمه میکرد شرکت جست و خود دربارۀ عظمت این پیمان جملههایی فرموده است از جمله:
«در خانۀ عبداللّه جدعان شاهد پیمانی شدم که اگر امروز هم (أیّام بعثت) مرا به آن پیمان بخوانند اجابت میکنم. من حاضر نیستم پیمان خود را بشکنم اگر چه در برابر آن گرانبهاترین نعمت را در اختیارم بگذارند».
ورود محمّد به حوزۀ این پیمان و سعی و کوششی که در خدمت به مظلومان و محرومان داشت آن چنان به آن ارزش بخشید و آن را تحت عنوان «حِلْف الفضول» چنان محکم و استوار ساخت که نسل آینده نیز خود را موظّف میدید به مفاد آن عمل نماید.
گواه مطلب جریانی است که در دوران فرمانداری ولید بن عُتبه برادر زادۀ معاویة بن ابی سفیان که از طرف او حاکم مدینه بود اتّفاق افتاد.
سالار شهیدان حضرت حسین علیه السلام که در سراسر عمر خود زیر بار ستم نرفت بر سر مالی با حاکم مدینه که همواره به قدرت های محلّی و مرکزی تکیه کرده اجحاف مینمود اختلاف پیدا کرد. امام برای درهم شکستن اساس ستم و آشنا نمودن دیگران به حقّ خود، رو به فرماندار مدینه کرد و گفت:
به خدا سوگند! هر گاه بر من اجحاف کنی دست به قبضۀ شمشیر میبرم و در مسجد رسول خدا میایستم و مردم را به آن پیمانی که پدران و نیاکان آنها بنیان گذار آن بودند دعوت مینمایم. از آن میان عبداللّه بن زبیر برخاست و همین جمله را تکرار کرد و ضمناً افزود: نهضت میکنیم و حقّ او را میگیریم و یا این که در این راه کشته میشویم.
دعوت حسین علیه السلام کمکم به گوش همۀ افراد غیور مانند مِسوَر بن مَخرَمه و عبدالرحمان بن عثمان رسید و تمام لبّیک گویان به آستان مقدّس حسینی شتافتند و
در نتیجه فرماندار از جریان وحشت کرد و دست از اجحاف برداشت. » (1)
روح بزرگ خدیجه و پاکدامنی و عفّت و فضیلت و تقوای او چیزی نیست که آیینۀ بیان و گردش قلم، بتواند آن را نشان بدهد.
گویی دست تقدیر، واقعیّتها و کرامات نفسی و فضایل انسانی را با خاک وجود او عجین کرده بود تا لیاقت همسری گوهر یکدانۀ گنجینۀ خلقت را پیدا کند و دختری چون فاطمۀ زهرا، مادر یازده امام معصوم و حافظان فرهنگ حق تا قیامت، از وجود ذی جود او پدید آید!
خدیجه اوصاف محمّد را دهان به دهان شنیده بود، ولی وصفی که میسره غلام او در پایان سفر تجارتی از محمّد صلی الله علیه و آله داشت بیش از پیش قلب وی را به آن کانون عظمت وکرامت نزدیکتر کرد:
بانوی من، نمیدانی امین چه جوان نازنینی است! چه بزرگوار است! چه مهربان است! چه جوانمرد است! جمالش، خصالش، سخن گفتنش، راه رفتنش، نوازش و مهربانیش، هر کدام صد کتاب تعریف دارد، او آقای من بود، البتّه نمایندۀ شما بود و به جای آقای من ایستاده بود. ولی با من همچون یک برادر حرف میزد، کمکم میکرد، همراه من به پرستاری شتران میآمد، من از این موجود اسرار آمیز حکایتها در این سفر دارم، از وی عجایبی دیدهام که به شرح و بیان نمیآید. در میان راه دو شتر از شترهای ما رنجور شدند من دلتنگ شدم، گفتم چکار کنیم؟
1) (1)
لبخندی زد و دلداریم داد و بعد به پیش شتران از راه مانده و از کار افتاده آمد، دستهای با عظمت و پنجههای بلندش را پیش برد و سر و گوش شترها را نوازش داد. زبان بستهها تا حرارت دست این مرد را احساس کردند مثل این که جان تازه و جوانی تازهای یافته باشند، از جا برجستند و به رقص و طرب آمدند.
میسره میگفت و خدیجه میشنید، در این حال دیگر صدای میسره به گوش خدیجه نمیرسید؛ زیرا فکرش مستقلاًّ با امین صحبت میکرد و از امین صحبت میشنید. او به خاطر خطوط مشترکی که در پاکی و فضیلت با امین داشت به دوست و محبوب راه یافته بود، دیگر چه حاجت به این که با میسره حرف بزند؟
بیاختیار به او میگوید: بس است، علاقۀ مرا به او دو چندان کردی، برو تو و همسرت را آزاد کردم و دویست درهم و دو اسب و لباس گرانبهایی در اختیارت میگذارم.
سپس آنچه را از میسره شنیده بود برای ورقة بن نوفل که دانای عرب بود نقل میکند، او هم در جواب میگوید: صاحب این کرامات پیامبر است!
خدیجۀ بزرگوار این انسان والا، که معارف اسلامی دربارهاش گفتهاند:
خدیجه از زنان بافضیلت بهشت است. (1)
بهشت مشتاق چهار زن است: مریم، آسیه، خدیجه، فاطمه. (2)و هم اوست اوّل زنی که بیچون و چرا در لحظۀ اوّل بعثت به تمام واقعیّتهای الهیّه ایمان آورد.
روزی در خانهاش نشسته بود و عدّهای در منزل در خدمتش بودند، از جمله یکی از دانشمندان یهود، اتفّاقاً امین از آن جا گذشت، دانشمند یهودی از خدیجه خواست از امین بخواهد لحظاتی در آن مجلس شرکت کند، امین وارد مجلس شد، دانشمند یهودی از امین خواست بگذارد علایم نبوّت را در صورت ظاهر او ببیند،
امین پذیرفت. خدیجه به دانشمند یهودی گفت: هر گاه عموهایش از کنجکاوی تو خبر شوند عکس العمل سختی نشان خواهند داد؛ زیرا آنها از یهود بر وی میترسند.
مرد یهودی گفت: صدمه زدن به امین محال است، چرا که دست تقدیر او را برای خاتمیّت و ارشاد ناس میپروراند. خدیجه گفت: از کجا میگویی؟ گفت: من نشانههای پیغمبر آخر الزمان را در تورات دیدهام و از نشانههای او این است که پدر و مادرش میمیرند و جدّ و عموی وی از او نگهداری میکنند و از قریش زنی را انتخاب میکند که سیّدۀ قریش است، سپس به خدیجه اشاره کرد و گفت: خوشا به حال کسی که افتخار همسری او را پیدا کند!
خدیجه شبی در عالم رؤیا دید: خورشید فروزان بالای شهر مکّه چرخ خورد و سپس پایین آمده به خانۀ وی فرو شد. خواب خود را برای ورقه حکایت کرد، ورقه گفت: با مرد بزرگی ازداواج میکنی که شهرت او جهانگیر خواهد شد.
این واقعیّتها و از همه مهمتر صفا و پاکی و سلامت و فضیلت و عفّت و تقوای خود خدیجه که وی را از تمام رسوم جاهلیّت حفظ کرده بود، باعث شد که از طرف وی به امین پیشنهاد ازدواج شود. امّا از آن طرف:
محمّد صلی الله علیه و آله در ایّام فراغت در بیابانهای مکّه و به خصوص در کوه حرا کنار غار مشغول سیر فکری در آفاق و انفس میشد. برای وجود مقدّسش معلوم بود که ماسوای حق - عزّوعلا - در معرض زوال است و فنا، حقیقتش معلومی است معدوم و صورتش موجودی است موهوم، دیروز نه بود داشت و نه نمود، امروز نمود است بی بود؛ و پیداست که فردا از وی چه خواهد گشود. زمام انقیاد به دست آمال و امانی نمیداد و پشت اعتماد بر این امور فانی نمینهاد. دل از همه برکنده بود و به خدای عزیز نهاده، از همه گسسته بود و به او پیوسته، به او که همیشه بود و همیشه باشد و چهرۀ بقایش را خار هیچ حادثه نخراشد.
توحید یگانه گردانیدن دل است، یعنی تخلیص و تجرید او از تعلّق به ما سوای حق - سبحانه -، هم از روی طلب و ارادت و هم از جهت علم و معرفت.
یعنی طلب و ارادت او از همۀ مطلوبات و مرادات منقطع گردد و همۀ معلومات و معقولات از نظر بصیرت او مرتفع شود.
محمّد صلی الله علیه و آله تا کار به دست میآمد از کار رو برنمی گردانید، چوپانی، باغبانی، کشیدن آب از چاه، نوشانیدن آب به شترها و گوسپندها، نگهبانی از نخلستانها و ...
هر چه به وی پیشنهاد میدادند انجام میداد و اجرتش را به عموی خود میپرداخت تا رنج سختی زندگی را از چهرۀ پاک عمو بزداید.
عمو از این برادرزادۀ عزیز که هم یادگار برادر جوانمرگش بود وهم یادبود محبتها و مهربانیهای پدر بزرگوارش عبدالمطّلب را با خود میداشت، خیلی راضی بود،ولی یک نگرانی مبهم دم به دم قلبش را می فشرد، آهسته از خود میپرسید بالأخره چه باید کرد؟ اشکال در چیست؟ چه باید کرد؟ مسئلۀ ازدواج این جوان را که اکنون پا به بیست و پنج سالگی گذاشته است چه باید کرد؟
خدیجه آن بانوی محترمه و شریفه و دانا به وسیلۀ زنی به نام «نفیسه» خواستۀ خود را به پیامبر اعلام کرد، پیامبر عزیز میل خدیجه را با عموهایش در میان گذاشت و پس از بحث و مباحثه با پانصد درهم مهریه بنا شد این پیوند ملکوتی صورت بگیرد.
خدیجۀ کبری با راز ونیاز به درگاه حضرت حق، خود را به این شرافت عظمی مشرّف نمود:
ای که خاک شوره راتو نان کنی وی که نان مرده را تو جان کنی
ای که خاک تیره را تو جان دهی عقل و حسّ و روزی و ایمان دهی
شکّر از نی ، میوه از چوب آوری از منی مرده بُت خوب آوری
گُل ز گِل ، صفوت ز دل پیدا کنی پیه را بخشی ضیاء و روشنی.
ای خداوند لطیف بی نظیر این ز پا افتاده را خود دستگیر
رحمتی فرما ز رحمتهای خاص ای که جز از رحمتت نبود خلاص
تا سزای خدمت سلطان شوم لایق درگاه شاه جان شوم
(مولوی)
چون مجلس ازداوج با شرکت بزرگان طرفین بر پا شد حضرت ابوطالب جهت خواستگاری، خطبۀ زیر را خواند:
«سپاس خداوندی را که ما را از ذریّۀ ابراهیم و فرزند زادگان اسماعیل قرار داد ما را از ارکان مَعَد و عناصر اصلی قبیلۀ مُضَر و پاسداران خانۀ خود و خدمتگزاران حرم خویش شرافت داد و برای ما خانهای اختیار فرمود که همگان به سوی آن میآیند و آن حرم امن است، سپاس بر او که حکومت بر این منطقه را به ما عنایت کرد.
همانا برادرزادهام محمّد صلی الله علیه و آله با هیچ مردی مقابله نمیشود، مگر این که سنگینتر و برتر است و اگر هم از نظر مال دنیا فقیر باشد مهم نیست که مال سایۀ زود گذر و چیزی است که دست به دست میشود.
محمّد صلی الله علیه و آله را خوب شناختهاید و قرابت او را میدانید، خدیجه دختر خویلد را خواستگاری میکند و کابین او را آنچه مربوط به حال و آینده است از مال من داده؛ سوگند به خدا که از این پس خبر او بزرگ و گران قدر خواهد بود».
خدیجه بانویی عفیف و مهربان و صمیمی بود، زنی هوشیار و دانا بود، به محمّد صلی الله علیه و آله گفته بود دوستت دارم؛ و راست گفته بود.
این زن در این ازدواج، مقام اجتماعی خود را تا همسری با یک جوان که به محمّد یتیم مشهور بود به پایین کشید، ولی خودش میدانست که مقام معنویش را
در سایۀ محمّد تا عرش برین بالا برده است.
زنهای متشخّص و متفرعن قریش، دیگر با وی معاشرت نمیکردند، دخترانی که شب و روز دور برش همچون منظومۀ شمسی میچرخیدند نظام خود را گسسته و پریشان و پراکنده شده بودند، امّا از این لحاظ یک ذرّه هم دلتنگ و مکدّر نبود.
این زن آن قدر، روشنفکر و کار آزموده بود که همچون وزیری مدبّر و با تدبیر طرف مشورت امین قرار میگرفت. وی تنها زنی بود که توانست در زندگی محمّد چنین مقامی را دریابد. وی نزدیک به چهل میلیون سکّۀ طلا از ثروت خود را در راه محمّد و عقیده و ایمان و فرهنگ او خرج کرد. او تا زنده بود تنها همسر پیغمبر بود و پس از مرگش این احترام و شرف به یک عشق آسمانی عوض شده بود.
پیغمبر خدیجه را پس مرگش، همانند زمان حیاتش عاشقانه دوست میداشت عاشقانه از وی یاد میکرد تا آن جا که چند بار عایشه را به سخنان نیشدار وادار کرد.
عایشه میگوید:
گوسپندی را سر بریده بودیم، رسول اکرم برای دوستان کهنسال خدیجه از این گوسپند چند سهم مقرّر فرمود و چنان صمیمانه از خدیجه یاد کرد که حسّ حسادت من سخت به هیجان در آمد: یا رسول اللّه ! فکر میکنم که تو در این دنیا جز خدیجه هیچ زنی را زن نمیشماری!
پیامبر در جوابم سکوت کرد و این سکوت تصدیق منش، آتش به جانم زد، گفتم:
یا رسول اللّه ! بس نیست که این همه از یک پیره زن سپید مو یاد میکنی؟ خدا را سپاس گوی که پس از مرگش دختران جوان بهرهات ساخته. احساس کردم که رسول خدا خشمناک شد، آن ورید آبی گون که میان دو ابرویش قرار داشت پر شد و برجسته گردید و فرمود:
«خوب است بس کنی عایشه، در آن روزگار که خدیجه دوستم داشت کسی دوست و یارم نبود؛ در آن روزگار که او به نبوّت من تصدیق کرد همه تکذیبم کردند؛
در آن روزگار که سخت بینوا و تهیدست بودم ثروت گزافش به اختیارم افتاد و بالاتر از همه فاطمه از وی به یادگار مانده است.» (1)
همسر بزرگوار رسول خدا صلی الله علیه و آله بعد از تحمّل تنهایی و مصایب و آلام زیاد به خصوص اقامت اجباری سه ساله در شعب ابوطالب از پا در آمد و به بستر بیماری افتاد، تنها سر پرست و یار او محمّد صلی الله علیه و آله بود؛ زیرا تمام زنان قریش و مکّه به خاطر ازدواجش با پیامبر و تهیدست شدنش وی را تنها گذاشته بودند.
آری، بانویی که روزگاری ملکۀ قریش و سیّدۀ حجاز بود، بانویی که بانوان مکّه به معاشرت و دوستیش بر خود میبالیدند، تنها مانده بود.
بانویی که دستگاه بازرگانیش، ثروتمندترین و غنیترین دستگاههای تجارتی عرب بود به روز مرگ تک و تنها در اطاقی کوچک، خود بر فرش بوریایی افتاد و جز شوهر عالی مقامش محمّد صلی الله علیه و آله و دختر کوچکش فاطمۀ زهرا علیها السلام هیچ کس را در کنار نداشت. دختران دیگرش زینب و رقیّه در مکّه حضور نداشتند.
آهسته آهسته نفس بیمار به شماره افتاده بود، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دستور فرمود که فاطمۀ زهرا را از اطاق مریض به اطاق دیگری ببرند و خود پنجههای لاغر خدیجه را که اندک اندک حرارت تب با حرارت حیات از زیر پوستهای خشکیدهاش میگریخت و جای خود را به برودت مرگ میسپرد در دست داشت.
برای آخرین لحظه، چشمان خدابینِ خدیجه از هم گشوده شد و نظری به
1) (1)
دیدگان اشک آلود شوهرش انداخت:
یا رسول اللّه ! از من راضی باش.
پیامبر فرمود: امیدوارم که خدای من هم از تو راضی باشد. خدیجه آهی کشید و گفت: فاطمه کو ؟
به خاطر فاطمه نگران مباش خدای تو نگهبان اوست.
خدای من... خدا نگهبان خوبی است، خدا کافی است.
پیامبر روی صورت خدیجه خم شد و فرمود:
هم اکنون جبرئیل بر من وارد شده و سلام خدا را به تو میرساند. خدیجه لبخندی از منتهای رضایت و خشنودی به لب آورد و گفت:
انَّ اللّهَ هُوَ السَّلامُ و مِنْهُ السَّلامُ وَإلَیْهِ السَّلامُ وَعَلی جَبْرئیلَ السَّلام. (1)
به درستی که خدا سلامت و بیعیب است و سلامت از او سرچشمه میگیرد و به سوی او باز میگردد و بر جبرئیل سلام و درود باد.
در آخرین نفس به وحدانیّت الهی و رسالت محمّد صلی الله علیه و آله شهادت داد و برای همیشه دیده از جهان فرو بست.
چون محمّد صلی الله علیه و آله سی و پنج ساله شد در مراسم خراب کردن کعبه و بازسازی آن شرکت فرمود و قریش به هر چه که او در آن مورد حکم کند، راضی شدند.
دربارۀ سبب خراب کردن و بازسازی آن، ابن عبّاس و محمّد بن جبیر بن مطعم نقل کردهاند که:
کوهها مشرف بر مکّه بوده و سیل از مناطق بالای مکّه راه میافتاده و داخل کعبه
1) (1)
میشده و از بالای آنهم میگذشته است و قریش ترسیدهاند که خانه خراب شود.
بلندی کعبه اندکی بیش از قامت بود، قریش خواستند آن را بلندتر و مسقّف بسازند و در عین حال که به این کار مصمّم بودند، از خراب کردن آن میترسیدند ولی پس از سرقت گنجینۀ کعبه وادار به خراب کردن و بازسازی آن شدند.
چون همگان دربارۀ خراب کردن و بازسازی کعبه هماهنگ شدند ابو وهب بن عمرو بن عائذ بن عمران بن مخزوم که دایی پدر رسول خدا بود سنگی از کعبه کند و سنگ از دستش افتاد و در جای خود قرار گرفت و او خطاب به قریش گفت: ای مردم ! نباید چیزی غیر از اموال حلال خود در این راه مصرف کنید، نباید درآمدهای نامشروع خود فروشی و ربا و مظلمۀ مردم در این راه صرف شود. و گفته شده این مطلب را ولید بن مغیرۀ مخزومی گفته است.
در عین حال این که تصمیم به بازسازی کعبه گرفته شد، مردم از ویران ساختن کعبه میترسیدند و از شروع به آن کار خودداری میکردند. ولید گفت: من این کار را آغاز میکنم. تبر در دست گرفت و روی دیوار کعبه ایستاد و گفت: خدایا ! میدانی که نیّت ما خیر است و نیز گفت: خدایا ! در این زمینه ما را از گمراهی حفظ فرما.
سپس بخشی از ناحیۀ دو رکن کعبه را خراب کرد.
مردم آن شب را منتظر ماندند تا ببینند سرانجام کار ولید چه میشود و گفتند: اگر او مُرد که چیزی از آن را خراب نمیکنیم و آنچه را هم خراب کرده به حال اوّل بر میگردانیم و اگر حادثهای برای او پیش نیامد، دلیل بر رضایت خداوند است و بقیّه را خراب خواهیم کرد. فردا صبح زود ولید بر سر کار خود آمد و شروع به خراب کردن کرد و مردم هم همراه او شدند تا به اساس و پایههای ابراهیمی رسیدند.
دستور به جمع آوری سنگ برای بنای کعبه دادند، پیامبر هم همراه مردم جهت ساختمان کعبه سنگ حمل میکرد. چون ساختمان کعبه به جای حجر الأسود رسید قریش با یکدیگر اختلاف پیدا کردند، هر قبیله میخواست خودش بدون
دخالت دیگران آن را در محل معیّنش نصب کند. کار به ستیزه و مخالفت شدید کشید آن چنانکه آمادۀ جنگ با یکدیگر شدند.
قریش چهار تا پنج شب صبر کردند و سپس در مسجد جمع شدند تا در این باره مشورت کنند و انصاف دهند.
ابوامیّة بن مغیره که پیرمردترین قریش بود گفت: ای گروه قریش ! در مورد این اختلاف و حلّش آن را بر عهدۀ نخستین کسی که وارد مسجد شود بگذارید. در این هنگام محمّد صلی الله علیه و آله وارد مسجد شد، چون او را دیدند، گفتند: این محمّد امین است و به او راضی هستیم، چون امین پیش ایشان آمد و موضوع را با وی در میان گذاشتند ردای خود را به زمین فرش کرد و حجر را به دست مبارک خود بر آن نهاد و سپس فرمود: از هر یک از قبایل چهارگانۀ قریش مردی بیاید، آنگاه امین فرمود: هر یک گوشهای از ردا را بگیرید و همگی آن را بلند کنید و چنان کردند و رسول خدا به دست خود سنگ را بر جایش نهاد و به این شکل محمّد بزرگوار از شعلهور شدن آتش جنگ و خونریزی با درایت خدایی خود جلوگیری کرد!
بدون شک تاریخ آفرینش، حادثهای عظیم و بزرگتر و شریفتر و با منفعتتر از حادثۀ بعثت محمّد صلی الله علیه و آله ندیده است.
در این حادثه زمینۀ رشد عقلی و روحی و قلبی و نفسی انسان فراهم گشت و اساس علوم و فنون و تمدّن عظیم انسانی پایه گذاری شد. نوری خاموش نشدنی در قلب ظلمت درخشید و خورشیدی غروب نکردنی از افق ملکوت اعلا طلوع کرد.
زندگی و حیات چهل سالهای که با عقل و درایت و آگاهی و بینش و صفا و صمیمیّت و اندیشه و تفکّر و عفّت و پاکدامنی و امانت و صداقت و بر پایۀ قرآن و معارف با عبادت و اطاعت از حق بر مبنای آیین توحید و الهام نفسی و عمل بر
اساس خواستههای حق گذشت، همراه با ظهور نبوّت واعلام آنچه در قلب پاکش از تمام واقعیّتهای ظاهری و باطنی قرار داده شده بود گشت. چنانکه در سورۀ مبارکۀ بقره آمده:
آمَنَ الرَّسُولُ بِما انْزِلَ إلَیْهِ » (1)
پیامبر به آنچه از پروردگارش به او نازل شده، ایمان آورده.
آن حضرت در روز بیست و هفتم رجب، با کمال یقین و اطمینان و آرامش و امنیّت خاطر، وحی را پذیرفت و مسئولیّت بیدار کردن جهان خواب زده و در غفلت و جاهلیّت فرو رفته را به عهده گرفت.
این که ارباب تاریخ و سنن نوشتهاند:
حضرت پس از نزول جبرئیل به خانه برگشت و با تردید در مسئله که آیا وحی بود یا چیز دیگر، خدیجۀ کبری را در جریان امر گذاشت و او گفت: مطمئن باش و استوار و ثابت قدم، سوگند به خدایی که جان خدیجه در دست اوست من امیدوارم که تو پیغمبر این امّت باشی؛ سپس به نزد ورقه رفت و وی را از حادثه آگاه کرد.
ورقه بدو گفت: ای خدیجه ! او حتماً پیامبر آخر الزمان است و این معنی را عداس یهودی تأیید کرد تا قلب پیامبر آرامش گرفت؛ خلاف عقل و وجدان و از آن مهمتر مخالف صد در صد با آیات قرآن مجید است و به نظر من میرسد که این مطالب دست پخت یهودیان آن دوران است که جنایتشان بر کسی پوشیده نیست و برای من بسیار جای تعجّب است که چگونه علمای اهل سنّت و بعضی از ساده لوحان شیعه این مطلب را که تهمتی بس بزرگ به قلب عالم امکان و ولایت مطلقۀ
1) (1)
الهیّه است در نوشتههای خود آورده و کتب خود را به ساختههای مغرضان یهودی آلوده کردهاند.
وقتی نویسندهای از بصیرت و طهارت عقل و بیداری وجدان و قدرت فطرت به دور باشد هر چه به قلمش در آید مینویسد و حساب نمیکند که نتیجۀ این نوشتار چیست و فردای قیامت در برابر محصول قلمش چه مسئولیّت سنگینی در دادگاه الهی دارد.
مگر عقیدۀ همه بر این نیست که محمّد از تمام ملائکه و انس و جنّ و از همۀ انبیا برتر است؟
در صریح قرآن است که مقام نبوّت در کودکی به یحیی عنایت شد عیسی علیه السلام بلافاصله پس از ولادت، اصول و فروع دین خدا را بیان کرد و اعلام داشت، تا چه رسد به گوهر گرانبهایی که نبوّت بدو ختم شد و قرآن مجید از افق قلب الهی او طلوع کرد.
اگر این نویسندگان به خود زحمت مراجعه به عقل و قرآن و نهج البلاغه و معارف الهیّه را میدادند این گونه دچار خبط و اشتباه به پاکترین قلب و والاترین انسان نمیشدند.
[
]
وجود مقدّس حضرت امام حسن عسگری علیه السلام میفرماید:
«چون چهل سال از عمر حضرت گذشت حق تعالی دل او را بهترین دلها و خاشعتر و مطیعتر و بزرگتر از همۀ دلها یافت، پس دیدۀ آن حضرت را نور دیگر داد و امر فرمود که درهای آسمان را گشودند و فوج فوج از ملائکه به زمین آمدند و آن حضرت آنان را نظر میفرمود و رحمت حق از ساق عرش تا سر مبارک او را گرفت، پس جبرئیل بر او نازل شد و بازوی آن حضرت را گرفت و حرکت داد و
گفت: یا محمّد ! بخوان، گفت: چه بخوانم»؟
این جانب، بر اساس آیات و روایات و عظمت آن قلب مبارک، عقیده دارم و خدا را بر این عقیدهام شاهد میگیرم که معنای چه بخوانم؟ این بود که آیات تکوین را بر تو بخوانم یا آیات انفس را و یا آیات کتاب تشریع قرآن مجید را، کدام یک را بخوانم؟
جبرئیل گفت:
اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ * خَلَقَ الإنسَانَ مِنْ عَلَقٍ * اقْرَأْ وَرَبُّکَ الأَکْرَمُ * الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ * عَلَّمَ الإنسَانَ مَا لَمْ یَعْلَمْ » (1)
بخوان به نام پروردگارت که [ همۀ آفریدهها را ] آفریده ؛ * [ همان که ] انسان را از علق به وجود آورد. * بخوان در حالی که پروردگارت کریمترین [ کریمان ] است. * همان که به وسیلۀ قلم آموخت، * [ و ] به انسان آنچه را نمیدانست تعلیم داد.
طنین وحی با مسئلۀ قرائت اسرار خلقت، قرائت اسما و صفات حق، مسئلۀ با عظمت قلم و تعلیم و تعلّم شروع شد. آری، پنج مسئلهای که زیر بنای تمام علوم الهی و انسانی است و اساس رشد و تکامل عقلی.
چون ملائکة اللّه با اجازه از آن حضرت به مقام خود بازگشتند، وجود مقدّسش از کوه حرا به طرف مکّه حرکت کرد. بر هر درخت و سنگ و گیاه میگذشت کمال تواضع را به حضرت داشتند و به زبان وجودی خود به او میگفتند:
السَّلامُ عَلَیْکَ یا نَبِیَّ اللّهِ السَّلامُ عَلَیْکَ یا رَسُولَ اللّهِ.
درود بر تو ای پیامبر خدا، درود بر تو ای فرستاده خدا.
چون وارد خانه شد از شعاع جمالش خانه منوّر گشت، خدیجه عرضه داشت:
1) (1)
این چه نور است که در سیمای ملکوتی تو مشاهده میکنم؟ فرمود: این نور نبوّت است، بگو:
لاإلهَ إلاَّ اللّهُ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله .
خدایی غیر از خدای یکتا نیست و محمّد فرستاده خداست.
پس خدیجۀ کبری شهادت گفت و به آن حضرت با کمال اخلاص ایمان آورد .» (1)
یَا أَیُّهَا الْمُدَّثِّرُ * قُمْ فَأَنذِرْ * وَرَبَّکَ فَکَبِّرْ » (2)
ای جامۀ برخود پوشیده ! * برخیز و بیم ده، * و پروردگارت را بزرگدار. (3)
با بعثت رسول اکرم صلی الله علیه و آله به تمام نیازهای معنوی و مادّی، دنیایی و آخرتی انسان، پاسخ کامل داده شد و برای شفای آدمی از هر دردی به خصوص دردهای عقلی و روحی نسخۀ کاملی ارائه گشت و از آن حجّت خداوند بر بندگان تمام شد و راه هر عذری به سوی هر کسی بسته گشت!
لُبّ کلام و غایت مرام در این مقام آن است که: ما بر حسب خلقت انسانیم،
انسان طالب آسایش و آرامش است. این نکتهای است که همۀ ما به اقتضای آگاهی و احاطهای که بر حاصل خواستههای خود داریم از آن باخبریم و مقاصدی را که تعقیب میکنیم برای نیل به همین هدف است، بگذریم از این که گاه در تعیین طریق وصول به هدف یا حتّی در تطبیق مفهوم هدف با مصداق آن اشتباه میکنیم و به بیراهه میرویم و وقتی به خود میآییم که طومار عمر درهم نوردیده شده و فرصت از دست رفته، یا چنان غافلیم که اصلاً به خود هم نمیآییم.
به هر صورت ما آسایش میخواهیم توأم با آرامش. به تعبیر دیگر آسایشی را طالبیم که آرامش به بار آورد و آنهم آرامشی پایدار. پس در واقع خواهان اطمینان و آرامشیم و آسایش هم وسیلۀ وصول به این هدف است در مرحلهای و حاصل آن است در مرحلهای دیگر: و اتّحاد در میان است در غایت امر که چون آدمی به مآل کار آدمیّت رسد آسوده است و آرام و متمکّن است در مکانت آرامش و آسایش به یک کلام و در این مقامْ آسایش و آرامش یکی بیش نیستند که اگر دو باشند دو بازوی یک پیکرند و در توحید معاضد و مساعد یکدیگر.
این آرامش که مایهاش در وجود خود آدمی موجود است با استفاده از آن مایه و با پرورش استعداد و قوّۀ موجود در وجود خود انسان است که فعلیّت بهم میرساند و ظهور پیدا میکند و وجود انسان را یکسره در بر میگیرد و آنچه را که با آرامش مطلوب - منافی است دفع میکند و از بین میبرد.
این خود ما هستیم که باید تبدیل بهم رسانیم به تعبیری و به تعبیر دیگر فعلیّت دهیم و آنچه را که در قوّه داریم، ولی چون در مرحلۀ استعداد مانده و پرورش نیافته و بروز بهم نرسانیدهایم، چنان داریم که پنداری نداریم.
تنها این خود ما هستیم که باید هر یک به تنهایی از درون خویش آرامش حاصل کنیم با تعدیل قوای خود، با معتدل ساختن شهوت و غضب خود، با عفّت و سخای نفس، با شجاعت روح، با صفای عقل و با عدالت روان و جان و روی هم
رفته با معتدل شدن در جمیع جوانب وجودی اعمّ از جسمانی و نفسانی و روحانی و با روشنایی عقلانی و صفای فکر و صلاح عمل و صدق سخن که نتیجۀ آن همه استقامت بر جادّۀ صواب و صراط مستقیم است که بر حدّ وسط افتاده و از انحراف به چپ و راست و افراط و تفریط مصون مانده است. استقامت بر این طریقه، پایداری بر طریقۀ نجات و سبیل آرامش واقعی و خلاص حقیقی است.
وصول به این مقصود مقدّس که حصول انسانیّت انسان به آن وابسته است نیاز به سلوک ممتد و تمرین مداوم و تربیت پذیری دائم دارد و این مهم حاصل نمیآید مگر آن که آدمی پرورش یابد در دامان التفات و عنایت کاملی راه سپرده و راه به منزل مقصود برده و بهره گیرد، از همراهی و همرازی و آگاهی و خیر خواهی جانی روشن شده و نفسی معتدل گشته؛ و معلوم است که هر چه کمال روشنایی و اعتدال و بینایی مربّی همراه و آموزگار آگاه انسان بیشتر و وسیعتر و محیطتر باشد، راه مسیر انسان صاف تر و طریق سلوک آدمی بی خطرتر و مستقیمتر و نزدیکتر و رو به راهتر است.
چون به خواست خدا، محمّد و آل او علیهم السلام که به موهبت عظیم عصمت و فضیلت ممتاز بوده و میباشند و به سبب همین موهبت و فضیلت بزرگ و استثنایی به موجب مشیّت الهی بهتر از سایر خلق ازعهدۀ این مهم بر آمده و میآیند، به حکم بداهت عقل، صلاح کار انسان و مقتضای صیانت مصلحت شخصی آدمی و لازمۀ حسن استفادۀ انسان از فرصت عمر این است که از پی ایشان برود و خود را به ایشان بسپارد، واقعاً و حقیقةً هم دل خود را و هم سَرِ خود را، یعنی هم دلبسته شود و دلداده و هم سر نهاده شود و سر سپرده، تا به سرّ وجود خویش پی برد و به تحقّق اعتدال نفسانی و نورانیّت عقلانی کامیاب گردد.
اگر خواهان جانانی در این ره کن فدا جان را که جز جان نیست ای دل رونمایی روی جانان را
حریم کعبۀ مقصود را شد سالکی محرم که کرد از جان تحمّل زحمت خار مغیلان را
مشو غافل ز یاد دوست تا اندر بر دشمن کنی همچون خلیل اللّه گلستان نار نیران را
مقام بوذر و سلمان کسی در حشر در یابد که در یابد رضای بوذر و تسلیم سلمان را
مسلمان مظهر تسلیم و مرآت رضا باشد مسلمان کی توان خواندن حریص نا مسلمان را
به هر درد تو درد دین بود خود بهترین درمان اگر زین درد بگریزی نبینی روی درمان را
چو نیکی از کسی دیدی ز یاد خود مبر هرگز چو نیکی با کسی کردی به یاد خود میار آن را
اگر جاه سلیمانی تمنّا میکنی حالت بشوی از مدح دیوانِ زمان اوراق دیوان را
(حالت)
برای فراهم آمدن شرایط پیروی، بلکه به عنوان شرط نخستین حصول تبعیّت و قدم اوّل احراز اطاعت و مقدّمۀ واجب هدایت، ناگزیر باید مرشد و پیشوا را بشناسد، به ویژه وقتی وضع از این قرار باشد که قول و فعل و تقریر پیشوا حجّت قاطع باشد و دستگیر مؤثّر و به این سبب جز تبعیّت از وی چارهای نباشد، ناچار باید سالکِ راه نسبت به مرشدِ دل آگاه، شناسایی حاصل کند.
شناسایی به منظور پیروی و آگاهی به قصد همراهی نه از باب تفنّن و افزایش
اطّلاعات و محفوظات و تهیّۀ سرمایۀ جدال و تدارکات دستمایۀ خود نمایی.
به سخن دیگر، آن که خواهان پیروی از پیشوای کامل است باید نسبت به وی شناسا گردد، آنهم بدین نحوه از شناسایی که معرفت وی بر جانش نشیند و حاصل وجودش جز محصول آن معرفت والا نباشد، راه را بشناسد و در آن گام نهد، نه به قدم پای، بلکه بدین گونه که از سرْ پای سازد و آنگاه در آن راه گام گذارد، یعنی با تمام وجود و به تمام همّت و با کلیّۀ عقل و جمیع بصیرت خویش، سالک این طریق گردد و به جانب این مقصود روانه شود.
اگر میخواهیم آدم شویم چارهای نداریم جز آن که دم غنیمت شماریم، غفلت روا نداریم، از پی این عزیزان صاحب دم و پیشوایان اعظم روانه شویم، مردانه تبر برداریم و درِهوس را از جای برکنیم و جان را خلاص کنیم، ورنه راهی دیگر در پیش نمیماند جز نامرادی و نومیدی و بینصیبی و بی حاصلی.
راه همین است و جز این نیست که بی تأمّل و با شتاب از طریق تبدیل صفات و محو سوء عادات روبه راه شویم، از فردا فردا گفتن بپردازیم به امروز بسنده کنیم، بار خود را ببندیم و کار خویش را به صورتی که شایسته است بسازیم و بیش از این کار امروز را به فردا نیندازیم، از نور نبیّ عظیم و امام کریم خویش بهرهور شویم، روشن شویم و روانه شویم و به مقصد برسیم تا بی هیچ تعلّلی این بی حاصلی پایان پذیرد و این آلودگی که مایۀ رنج خویش و بیگانه است تمامی گیرد.
در تطبیق خویشتن با اطوار و اعمال آن راهنمایان طریقت توحید بی هیچ سخن و بدون تردید به قدر قوّۀ خود بکوشیم، باشد که از صفات شهوت زده و از حرکات نقصان آلود خود فانی شویم تا در حدّ استعدادی که به برکت موهبت حق داریم به صفات و ملکات آن بزرگواران باقی گردیم،از خود خالی شویم و از آلایشهای خود،تا از فضایل آن عزیزان به قدر ظرف وجودی خویش پُر شویم و در نتیجه، آسایش و آرامشی را که مطلوب جان طالب ماست به دست آوریم.
از خود خالی شویم و از مولا پُر، از خود فارغ شویم و به مولا مشغول، از خودی رها شویم و به کمال وابسته، به کاملان پیوسته و به اعتدال ناشی از کاملتر بسته، با همۀ وجود خویش و در جمیع اطوار نفسانی و عقلانی و روحانی خویش.
و چون آن خوبان عالم در صفات جمال و کمال خدای خوبی و آفریدگار محبوبی از خویش رفتهاند وبه حق پیوستهاند و باقی باللّه گشتهاند، لذا فانی در ایشان فانی در خدا و باقی به ایشان باقی باللّه است و به قدر ظرفیّت ملحق به دریای اعظم هستی و برآمده از فرودستی.
وقت است که عزم جزم کنیم وطیّ طریق طلب کمال را وجهۀ همّت استوار قرار دهیم، به تمایل ضعیف یا توجّه نارسا اکتفا نکنیم، بلکه با عزیمت قوی و توجّه مدام، نیل به هدف مقدّس خویش را منظور نظر سازیم و به لوازم چنین عزم محکم و هدفگیری دقیقی عمل کنیم که نیّت خالص و همّت عازم به توفیق حق تعالی، بسی کارساز کارهای آدمی است.
اوّل، عزمِ جزم و همّت استوار لازم است و از پی آن بهرهوری از چنین عزیمت مستحکمی که حرکت در راه کمالجویی و فضیلتطلبی است. باید جز این نکنیم که از فرصت عمر استفاده کنیم و به کار خودمان برسیم که کار انسان شدن و مسلمان شدن است، کاری که ما را به هر دو مقصود که هر دو یکی بیش نیستند میرساند، از آن که مسلمان واقعی انسان حقیقی است و انسانیّت جز به ایمان خالص و عمل صالح که لازمۀ اسلام صحیح و منتج میباشند، حاصل نمیشود.
از این روی راهکار آن است که: ملتفت حال و روزگار خود باشیم و آلت شیطان و ملعبۀ نفس بی امان نشویم تا مسلمان شویم و انسان و انسان مسلمان؛ وبه این نکتۀ عزیز متوجّه باشیم که باید کار خود کنیم نه کار بیگانه یعنی کار انسانیّت خود را مورد توجّه قرار دهیم نه غیر آن را.
آکل و مأکول آمد جان عام همچو آن برّه چرنده از حُطام
میچرد آن برّه و قصّاب شاد که برای ما چرد برگ مراد
کار دوزخ میکنی در خوردنی بهر او خود را تو فربه میکنی
کار خود کن روزی حکمت بچَر تا شود فربه دل با کرّ و فر
خوردن تن مانع این خوردن است جان چو بازرگان و تن چون رهزن است
شمعِ تاجر آنگه است افروخته که بود رهزن چو هیزم سوخته
که تو آن هوشیّ و باقی هوش پوش خویشتن را گم مکن یاوه مکوش
(مولوی)
دنیای عصر بعثت از نظر عقاید و اخلاق و عمل، دنیای عجیبی بود. از آیات قرآن مجید و روایات و تاریخ آن عصر استفاده میشود که جهان به طور عموم از عقاید حقّه و اخلاق حسنه و اعمال صالحه خالی بود.
بت پرستی در اشکال گوناگون، حکومت خرافات، عقاید دور از منطق، رذایل اخلاقی، خلافکاریها، تسلّط زور گویان و قلدران و حاکمان مستبدّ بر مردم، فحشا و منکَرات و فسق و فجور در میدان حیات بیداد میکرد.
جهان از امنیّت و آسایش و آرامش خالی بود، از معنی و معنویّت و درستی و راستی و آدمیّت و انسانیّت و صفا و وفا خبری نبود.
شکم بود و شهوت، غضب بود و عصبیّت، دنائت بود و رذیلت، آلودگی بود و خباثت، زنبارگی بود و دوئیّت، زنده به گور کردن دختران بود و حماقت... در چنین روزگاری وجود مقدّس محمّد صلی الله علیه و آله را برگزید تا در سایۀ تعلیمات قرآن، جهان را نجات دهد و درهای شقاوت و بدبختی را به روی انسان بسته و روزنههای سعادت و کرامت رابه روی او بگشاید.
بخش عمدهای از آیات قرآن مجید اختصاص به شناساندن پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله و اهداف او دارد. ذکر همۀ آن آیات همراه با تشریح و تفسیرش میسّر نیست، به ذکر آیاتی چند از آن بخش عظیم، جهت باز شناساندن شخصیّت الهی آن موجود والا و اهداف مقدّسش اکتفا میکنم:
هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَی وَدِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَلَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ » (1)
اوست که پیامبرش را با هدایت و دین حق فرستاد، تا آن را بر همۀ ادیان پیروز گرداند، هر چند مشرکان خوش نداشته باشند.
دین حق، مجموعهای است از عقاید صحیح و اصولی و منطقی: عقیده به خداوند جهان آفرین و نبوّت انبیا و امامت امامان و ملائکه و قرآن و قیامت و حساب و کتاب و صراط و میزان و از حسنات اخلاقی و آراستگی و پیراستگی و دستورالعملهایی که به خیر دنیا و آخرت مردم و علّت سعادت و خوشبختی جاودانگی انسان است.
پیامبر بزرگ از جانب حضرت محبوب مبعوث به رسالت شد تا با این مجموعه و این سه اصل مهمّ اعتقادی و اخلاقی و عملی، مردم را به طریق صواب و برای یافتن ثواب و نجات از شقاوت و هلاکت هدایت نماید.
هدایت حق به صورت امر تکوینی به تمام زوایای آفرینش گسترده و به صورت امر تشریعی در حیات انسان تجلّی دارد. موجود اگر از مدار هدایت خارج شود فاسد و مفسد میشود و وجودش از پخش آثار مثبت و برکات الهیّه محروم
1) (1)
میگردد. به همین خاطر خداوند مهربان از باب لطف و محبّت و عشق و علاقه به بندگان، پیامبرش را همراه دین حق فرستاد تا عبادش در گردونۀ هدایت قرار بگیرند و منبع آثار و برکات و فیوضات ربّانیّه گردند.
فرق بین تربیت یافتگان از دین حق و آنان که از پذیرش این واقعیّت سرباز زدند در تمام زوایای حیات آن قدر معلوم و روشن است که نیاز به بحث و تذکّر و استدلال و برهان ندارد.
آنان که آراسته به دین حقّند دارای قلبی پاک و پر از مهر و محبّت و نفسی مهذّب و اعضا و جوارحی سالم و خلاصه دارای حسنات اخلاقی و اعمال صالحه و به قول قرآن مجید منبع برکت و کرامت و تقوا و برّ و عمل صالحند.
آنان که دور از هدایت حقّند دارای قلبی چون قلب گرگان و روحی چون ارواح شریره و نفسی چون نفوس خبیثه و اعضا و جوارحی چون اعضا و جوارح درندگانند. حرکاتشان منفی، وجودشان مضر، موجودیّتشان مزاحم و خلاصه خاری در چشم مردم و استخوانی در گلوی انسان و انسانیّتند و کاری جز پایمال کردن حقوق انسانها و ضربه زدن به عباد حق ندارند.
آن که از مدار هدایت خارج است چه مانعی از ظلم و جور، فریبکاری و ستم، خدعه و حیله، مکر و تزویر، دروغ و غیبت، تهمت و زنا، ربا و دزدی، شراب و فسق، بخل و حسد، حرص و تکبّر، لواط و تجاوز، تکاثر و تجاسر و .. در خود میبیند؟ او به تمام این رذایل و خصایل آلوده است و از درستی و سلامت، صفا و وفا، خضوع و خشوع، تواضع و جود، تعاون و برّ، تقوا و پاکی، اصالت و شرافت، وجدان و حقیقت، علم و آگاهی، بینایی و بصیرت، ایمان و خلوص، فتوّت و جوانمردی، وجد و نشاط ذاتی، حق بینی و حق خواهی، مبارزه با ظلم و ستم، ایثار و شهادت که همه و همه محصول هدایت و دین حق است محروم و ممنوع است.
یَاأَیُّهَا النَّبِیُّ إِنَّا أَرْسَلْنَاکَ شَاهِداً وَمُبَشِّراً وَنَذِیراً * وَدَاعِیاً إِلَی اللَّهِ بِإِذْنِهِ
وَسِرَاجاً مُّنِیراً » (1)
ای پیامبر ! به راستی ما تو را شاهد [ بر امت ] و مژدهرسان و بیمدهنده فرستادیم. * و تو را دعوت کنندۀ به سوی خدا به فرمان او و چراغی فروزان [ برای هدایت جهانیان ] قرار دادیم.
پیامبر عظیمالشّأن اسلام برای تمام مردم تا روز قیامت در راه و روش زندگی، سر مشقی نیکو است.
همانطور که خداوند متعال میفرماید:
لَقَدْ کانَ لَکُمْ فی رَسُولِ اللّهِ اسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ کانَ یَرْجُوا اللّهَ و الْیَوْمَ الْآخِرَ وَذَکَرَاللّهَ کَثیراً » (2)
یقیناً برای شما در [ روش و رفتار ] پیامبر خدا الگوی نیکویی است برای کسی که همواره به خدا و روز قیامت امید دارد ؛ و خدا را بسیار یاد میکند.
رسول با کرامت اسلام میفرمودند:
مَنْ احْیی سُنَّتی فَقَدْ أَحَبَّنی وَمَنْ أَحَبَّنی کانَ مَعی فی الجنَّةَ. (3)
کسی که زنده کند سنت مرا هر آینه مرا دوست دارد و هر کس مرا دوست بدارد با من در بهشت خواهد بود.
امام صادق علیه السلام فرمود:
من دوست ندارم مسلمانی از دنیا برود مگر این که تمام آداب و سنن و روش
رسول خدا را ولو یک بار انجام دهد. (1)
خَیْرُ السُّنَنِ سُنَّةُ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله . (2)
بهترین روشها روش محمّد صلی الله علیه و آله است.
چرا؟ چون پیامبر بزرگ، مستقیم و غیر مستقیم تربیت شدۀ حق بود و حق در مقام تربیت، اسما و صفاتش را در وجود مقدس آن حضرت در تمام شئون زندگی و حیات تجلّی داد، تا جایی که آن جناب آیینۀ تمام نمای حق شناخته شد، چنانکه خود فرمود:
أدَّبَنی رَبّی فَأحْسَنَ تَأْدیبی. (3)
پروردگارم مرا ادب نمود و نیکو ادب نمود.
قرآن مجید در موارد زیادی از اخلاق و کردار و رفتار و معاشرت آن یکتا گوهر گنجینۀ خلقت یاد میکند:
فَبَِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ کُنتَ فَظّاً غَلِیظَ الْقَلْبِ لَانفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ » (4)
[ ای پیامبر ! ] پس به مهر و رحمتی از سوی خدا با آنان نرم خوی شدی و اگر درشت خوی و سخت دل بودی از پیرامونت پراکنده میشدند.
وَإِنَّکَ لَعَلَی خُلُقٍ عَظِیمٍ » (1)
و یقیناً تو بر بلندای سجایای اخلاقی عظیمی قرار داری.
قُلْ إِن کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ وَیَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ » (2)
بگو : اگر خدا را دوست دارید، پس مرا پیروی کنید تا خدا هم شما را دوست بدارد و گناهانتان را بیامرزد.
خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ وَأَعْرِضْ عَنِ الْجَاهِلِینَ » (3)
عفو و گذشت را پیشه کن و به کار پسندیده فرمان ده و از نادانان روی بگردان.
إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإحْسَانِ وَإِیتَاءِ ذِی الْقُرْبَی وَیَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ وَالْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ » (4)
به راستی خدا به عدالت و احسان و بخشش به خویشاوندان فرمان میدهد و از فحشا و منکر و ستمگری نهی میکند. شما را اندرز میدهد تا متذکّر [ این حقیقت ] شوید [ که فرمانهای الهی، ضامن سعادت دنیا و آخرت شماست. ]
وَاصْبِرْ وَمَا صَبْرُکَ إِلَّا بِاللَّهِ » (5)
و شکیبایی کن و شکیبایی تو جز به توفیق خدا نیست.
وَاصْبِرْ عَلَی مَا أَصَابَکَ إِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزْمِ الأُمُورِ » (6)
و بر آنچه [ از مشکلات و سختیها ] به تو میرسد شکیبایی کن، که اینها از اموری است که ملازمت بر آن از واجبات است.
فَاعْفُ عَنْهُمْ وَاصْفَحْ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ » (1)
پس [ تا نزول حکم جهاد ] از آنان درگذر و [ از مجازاتشان ] روی گردان ؛ زیرا خدا نیکوکاران را دوست دارد.
ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَبَیْنَهُ عَدَاوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ » (2)
[ بدی را ] با بهترین شیوه دفع کن ؛ [ با این برخورد متین و نیک ] ناگاه کسی که میان تو و او دشمنی است [ چنان شود ] که گویی دوستی نزدیک و صمیمی است.
شیخ مفید از امام باقر علیه السلام روایت میکند که رسول حق صلی الله علیه و آله هنگام وفات فرمود:
لانَبِیَّ بَعْدی و لا سُنَّةَ بَعْدَ سُنَّتی. (3)
پس از من پیامبری نیست و سنّتی بعد از سنّت و روش من نمیباشد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
أکْرِمُوا أوْلادی وَحَسِّنُوا آدابی. (4)
فرزندانم را اکرام کنید و راه و روشم را نیکو انجام دهید.
امیر المؤمنین علیه السلام فرمود:
فَاقْتَدُوا بِهَدْیِ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله فَإنَّهُ أفْضَلُ الْهَدْیِ وَاسْتَنُّوا بِسُنَّتِهِ فَإنَّها
أشْرَفٌ السُّنَنِ. (1)
از سیرۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله متابعت کنید ؛ زیرا بهترین سیره هاست و از راه و روشش پیروی نمایید که شریفترین راه و روش در تمام آفرینش است.
امام علی علیه السلام در «نهج البلاغه» فرمود:
به پیامبر پاک و پاکیزۀ خود تأسّی کرده از وی پیروی نما؛ زیراکه آن انسان ملکوتی و آن موجود ربّانی سزاوار اقتدا و پیروی است برای کسی که بخواهد پیروی کند، محبوبترین مردم پیش خدا کسی است که از روش پیامبر خود تبعیّت کند و قدم به جای قدم آن جناب گذارد. (2)رسول خدا به درگاه حضرت حق زیاد تضرّع و زاری مینمود و همیشه از جناب احدیّت میخواست که خَلق و خُلقش را نیکو گرداند و از زشتیها حفظش کند:
اللّهُمَّ حَسِّنْ خَلْقی وَخُلْقی، اللّهُمَّ جَنِّبنْی مُنْکَراتِ الْأخْلاقِ. (3)
خداوندا! خَلق و خُلق مرا نیکو گردان، خداوندا! مرا از زشتیهای اخلاق دور کن.
وجود مقدّس حق دعای آن جناب را مستجاب کرد و ظاهر و باطن وی را به آیات قرآن مجید بیاراست.
سعید بن هشام میگوید: از همسر رسول خدا از اخلاق آن حضرت پرسیدم،
گفت: آیا قرآن نمیخوانی؟ گفتم: چرا، گفت: «اخلاقش قرآن بود». آنچه را قرآن به او گفت از همه زودتر و سریعتر و بهتر و با اخلاصتر به عمل گذاشت. (1)
مستدرک الوسائل: 193/11 - 194، باب 6، حدیث 12721؛ المحجة البیضاء 121/4.
قرآن از مشرق وجود او طلوع کرد و بر تمام جهانیان تابید. این مردم هستند که عمل او به قرآن را باید سرمشق خود قرار دهند تا به سعادت دنیا و آخرت برسند و از هلاکت و شقاوت برهند، که در این زمینه حجّت پروردگار بر همۀ عالمیان و آدمیان تمام است و کسی را در پیشگاه او عذری نیست.امیرالمؤمنین علیه السلام در بارۀ کرامت و حسن خلق و آقایی و عفو و گذشت رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید:
زمانی که اسیران طائفۀ طی را به مدینه آوردند، در بین آنان دختری بود که به رسول خدا صلی الله علیه و آله عرضه داشت: یا محمّد ! چه شود که مرا آزاد نمایید تا من از شماتت و سرزنش قبایل عرب در امان بمانم؛ زیرا من دختر رئیس قبیله هستم و پدرم اشخاص بی پناه را پناه میداد، اسیر را آزاد میکرد، به واردین غذا میداد، افشای سلام میکرد و هیچ وقت حاجتمندی را بدون روا شدن حاجتش رد نمیکرد، من دختر حاتم طایی هستم.
پیامبر فرمود: ای دختر ! آنچه بیان کردی اوصاف مردم مؤمن است، اگر پدرت اهل اسلام بود برای وی از خداوند طلب رحمت میکردم. سپس فرمود: دختر را آزاد کنید؛ زیرا پدرش اخلاق نیک را دوست میداشت و خدا اخلاق نیک را دوست دارد.
ابو بردة بن دینار در آزادی دختر حاتم از جای برخاست و عرضه داشت: ای رسول خدا ! پروردگار اخلاق نیک را دوست دارد؟ حضرت فرمود: سوگند به خدایی که جانم به دست اوست، وارد بهشت نمیشود مگر صاحب اخلاق پسندیده. (2)
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: خداوند اسلام را به اخلاق نیک و کردار پسندیده پیچید، از جمله:
معاشرت نیکو، احسان و بخشش به مردم، ملایمت و خوشرفتاری، راه و رسم نیک را بین مردم پخش کردن، طعام خوراندن به خلق خدا، افشای سلام، عیادت مریض - خواه مسلمانی نیکوکار، خواه معصیت کار باشد - تشییع جنازۀ مسلمان، خوشرفتاری با همسایه - خواه مسلمان باشد، خواه غیر مسلمان - احترام به سالمندان، پذیرفتن دعوت مردم و دعوت از دیگران، عفو و اصلاح بین مردم، بزرگواری و بخشش، از خود گذشتگی، ابتدا به سلام، فرو خوردن خشم و غضب و سپس عفو از بد کار.
و نیز اسلام صفات زیر را ممنوع دانسته و آنها را جزء سیّئات به حساب آورده:
کار بیهوده و باطل، ساز و آواز و غنا از هر نوعش، خیانت و ظاهر سازی و انتقام بیجا، دروغ، غیبت، بخل، حرص، ستم، تجاوز، مکر و خدعه، سخن چینی، فتنۀ بهم زدن بین مردم، قطع رحم، بدخلقی، فخر و تکبّر، خود پسندی، ستایش بیجا، فحش، کینه، حسد، فال بدزدن، راهزنی و سرکشی... .» (1)
« انس میگوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله وانگذاشت هیچ نصیحت نیکویی را مگر آن که ما را به آن دعوت کرد و به انجام آن امر فرمود و وانگذاشت هیچ عیب و عمل پستی را مگر آن که ما را از آن بر حذر داشت و نهی فرمود و از تمام اینها این آیه کفایتمیکند:
1) (1)
إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالِاحْسَانِ وَإِیتَاءِ ذِی الْقُرْبَی وَیَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ وَالْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ » (1)
به راستی خدا به عدالت و احسان و بخشش به خویشاوندان فرمان میدهد و از فحشا و منکر و ستمگری نهی میکند. شما را اندرز میدهد تا متذکّر [ این حقیقت ] شوید [ که فرمانهای الهی، ضامن سعادت دنیا و آخرت شماست. ]
بازهم به این نکته توجّه کنید که رسول اکرم صلی الله علیه و آله به آنچه از خوبیها امر میفرمودند خود آراسته به آن بودند و از آنچه نهی میکردند وجود مقدّسشان از آن پاک و پاکیزه بود.
معاذ میگوید: رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمود:
تو را سفارش میکنم به: پرهیزکاری و تقوا در تمام شئون حیات، صدق و راستی، وفای به عهد، ادای امانت، ترک خیانت، حفظ همسایه، رحمت آوردن بر یتیم، نرمی در سخن، افشای سلام، عمل نیک، کوتاه کردن آرزو ، ملازمت ایمان، فهمیدن قرآن، دوست داشتن آخرت، ترس از حساب، تواضع و فروتنی، پرهیز از فحش، پرهیز از تکذیب راستگو و تصدیق دروغگو؛ و بترس از اطاعت گنهکار و نافرمانی رهبر عادل و فساد در زمین. و تو را سفارش به تقوا میکنم در نزد هر سنگی و درختی و دیواری و کلوخی و این که برای هر گناهی که پنهان انجام دادهای در پنهان توبه کنی و برای گناه آشکار در آشکار توبه نمایی.
بدینگونه رسول خدا صلی الله علیه و آله مردم را به ادب و آداب و تقوا و عمل صالح و اخلاق حسنه دعوت میکرد.
وجود مقدّس رسول خدا صلی الله علیه و آله بردبارترین و شجاعترین و عادلترین و عفیفترین انسانها در همۀ دورههاست، هرگز دست مبارکش، زنی را که در ملکیّت یا زوجیّت او نبود مس نکرد.
1) (1)
از تمام مردم بخشندهتر بود و هیچ گاه درهمی نزد او به شب نماند، اگر درهم و دینار زیاد میآمد و مستحقّی را نمییافت که به او عنایت کند و شب میرسید به خانه نمیرفت تا آن را به نیازمند بدهد.
از آنچه خداوند به او عنایت میکرد به اندازۀ نیازش آنهم به حدّ قناعت بر میداشت و باقی را در راه خدا انفاق میکرد.
نعلین مبارکش را خودش میدوخت، لباسش را با دست مبارک خود وصله میزد و در کارهای منزل به اهل خانه کمک میداد.
نمونۀ او در حیا وجود نداشت، به صورت کسی خیره نمیشد، دعوت آزاد و مملوک را میپذیرفت، در برابر هر چیزی گرچه یک جرعه شیر بود پاداش میداد.
از صدقه استفاده نمیکرد و دعوت کنیزان و مستمندان را اجابت میفرمود، برای خود غضب نمیکرد ولی برای حق خشمگین میشد. حق را گر چه به ضرر خودش بود اجرا میکرد، از غیر مسلمان گر چه به آن نیاز داشت کمک نمیگرفت.
یکی از دوستانش به دست یهودیان کشته شد، او در برابر این عمل جز به عدالت رفتار نکرد.
گاهی از گرسنگی سنگ به شکم میبست و به هر زمان هر آنچه از خوردنی حاضر بود تناول میفرمود.
از سؤال دوری میجست و از غذای حلال پرهیز نداشت.
خرما، نان، گوشت، حلوا، عسل، رطب، خربزه و از این قبیل در صورت داشتن، میل میکرد. سه روز پی در پی از نان گندم سیر نخورد تا خدا را ملاقات کرد، نه از ناداری و بخل، بلکه به خاطر آن که دیگران را بر خود ترجیح داده بود.
چون او را به ولیمه دعوت میکردند میپذیرفت، از بیماران عیادت میفرمود، به تشییع جنازه حاضر میشد و در میان دشمنانش بدون محافظ حرکت میکرد.
از همه ساکتتر بود، خوشرویی و بلاغت او در کلام نظیر نداشت، امور دنیوی
او را به وحشت نمیانداخت، آنچه از مباح به دستش میرسید میپوشید، بنده و غیر بنده را در ردیف خود مینشاند.
از مرکب هر چه حاضر بود سوار میشد، برایش الاغ و قاطر و اسب و شتر فرق نداشت.
بوی خوش را دوست داشت و از بوی بد پرهیز میکرد، با فقرا همنشین بود، با مستمندان غذا میخورد و به دانشمندان احترام میکرد. مردم با شرافت را با احسان به ایشان مقرّب خود میفرمود و به خویشان خویش بدون ترجیح دادن کسی بر کسی کمک میکرد.
عذر هر معذرت خواهی را میپذیرفت، در شوخی و خوشمزگی جز حق نمیگفت، در خنده قهقهه نداشت، بازیهای مباح را منع نمیکرد، با او به صدای بلند و به سبکی خشن صحبت میکردند ولی آن حضرت حوصله میفرمود، شتر و گوسپندی داشت که خود و خانوادهاش از آن تغذیه میکردند. در خوراک و پوشاک بر بندگان و کنیزانش برتری نمیجست.
وقت خود را برای غیر خدا به هیچ عنوان مصرف نمیکرد، به باغهای صحابه میرفت، مستمندی را به خاطر فقر و ناداریش تحقیر نمیکرد، شکوه پادشاهی در او اثر نداشت، شاه و گدا را به یک عبارت و به یک زبان، به توحید و معرفت دعوت میفرمود.
نمیخواند و نمینوشت، در صحراهای خشک در کار گوسپند چرانی بزرگ شده بود، از پدر و مادر یتیم بود، ولی حضرت حق جمیع محاسن اخلاق و راههای پسندیده و اخبار اوّلین و آخرین و آنچه به صلاح دنیا و آخرت بود به آن جناب تعلیم داده بود.
در تمام مدّت عمرش ناسزا نگفت، از لعنت کردن به مسلمان عاصی گر چه برده یا خدمتکار بود پرهیز داشت. در جنگ احد از او خواستند به دشمن نفرین کند
فرمود:
بعثت من رحمتی است که حضرت حق به بندگانش مرحمت فرموده، من مبعوث به رحمتم نه برانگیخته به لعنت.
انس میگوید: خدمتکار او بودم، برای یک بار از وی سرزنش نشنیدم و اگر اهل خانه مرا سرزنش میکردند، میفرمود: او را واگذارید. هیچ وقت از محلّ خواب ایراد نگرفت، اگر رختخواب افتاده بود میخوابید ورنه سر مبارک به زمین میگذاشت و استراحت میفرمود.
خداوند مهربان در تورات، او را چنین وصف میکند: محمّد صلی الله علیه و آله بندۀ برگزیدۀ من نه تندخو ، نه سنگ دل و نه اهل داد و فریاد است، بدی را به بدی پاداش نمیدهد بلکه عفو میکند، محلّ ولادتش مکّه و هجرتش مدینه است، دانش و بینش از سراپایش میریزد. و به همین صورت در انجیل عیسی بن مریم علیهما السلام مدح شده است.
در سلام به همه کس سبقت میگرفت، سخن و درد دل حاجتمند را با حوصله و صبر گوش میداد و چون با کسی مصافحه میکرد دست خود را نمیکشید تا طرف دستش را رها کند.
نشست و برخاست نداشت جز به ذکر خدا، اگر کسی در موقعی که در نماز بود به او وارد میشد نمازش را مختصر میکرد و متوجّه او میشد که آیا حاجتی دارد یا نه؟ چون حاجتش را بر میآورد، دو باره به نماز بر میگشت.
جای معیّنی برای نشستن نداشت، هر کجا جا بود مینشست و جای را بر کسی تنگ نمیکرد، اکثر رو به قبله مینشست، هر کس بر او وارد میشد از او احترام میگرفت و حتّی عبایش را روی زمین پهن میکرد و مهمان را با این که با وی نسبت خویشی نداشت بر آن مینشاند.
کسی که با وجود مقدّسش همدم و هم مجلس میشد طوری با او رفتار میکرد که خیال مینمود عزیزترین مردم نزد اوست، در عین حال مجلسش مجلس حیا و تواضع و امانت بود.
همه را از جهت احترام به کنیه صدا میزد و اگر کسی کنیه نداشت برایش کنیه قرار میداد، حتّی برای زنانی که اولاد نداشتند، تا کمال احترام را در حقّ آنان رعایت نماید!
دیرتر از همه خشمگین میشد و زودتر از همه عفو میکرد و آشتی مینمود.
از همه مهربانتر بود و بیش از همه به درد مردم میخورد، سودمندترین افراد برای مردم بود، چون از جایش بر میخاست میگفت:
سُبْحانَکَ اللّهُمَّ و بِحَمْدِکَ، أشْهَدُ أنْ لاإلهَ إلاّ انْتَ، أسْتَغْفِرُکَ و أتُوبُ إلَیْکَ. (1)
منزهی تو ای خدا و به کمک تو ستایش میکنم تو را. شهادت میدهم که خدایی غیر از تو نیست، استغفار میکنم از تو و به سوی تو باز میگردم.
از همه فصیحتر و شیرین زبانتر بود، کم سخن میگفت ولی بسیار مفید حرف میزد، میفرمود: من از همه فصیحترم و اهل بهشت به زبان من سخن میگویند، سخنش مانند دانههای جواهر که در رشته کشیده باشند منظّم بود.
کلامش مختصر بود ولی به بهترین وجه مقصود خود را میرساند، منطقش از هر حیث جامع بود نه فزونی داشت و نه کاستی، صحبتهایش بهم مربوط بود، در بین دو جمله توقّف مختصری داشت تا مستمع خوب بشنود و خوب بفهمد و خوب به خاطر بسپارد، آهنگ صدایش دلکش و شیرین بود.
ای ز لعل لب تو چاشنی قند و شکر وی ز نور رخ تو روشنی شمس و قمر
1) (1)
خسرو ملک جمالی تو و اندر سخنم ذکر شیرینی تو هست چو در آب شکر
سر خود نیست دلی را که تو باشی مطلوب غم جان نیست کسی را که تو باشی دلبر
دختر نعش گواهی نتواند دادن که چنوزاده بود مادر ایّام پسر
در همه نوع چو تو جنس بیابند ولیک به نکویی نبود جنس تو از نوع بشر
به جمال تو در این عهد نیامد فرزند و گرش ماه بود مادر و خورشید پدر
(سیف فرغانی)
اکثر اوقات در سکوت بود، بدون نیاز سخن نمیگفت، در حال خشنودی و خشم جز حق به زبانش جاری نمیشد، از روی جدّ مردم را نصیحت میکرد، سعی داشت خود را یکی از مردم بشمارد و از آن امتیازی نداشته باشد.
از تمام مرم خوشروتر و خوش نفستر بود، مگر وقتی که قرآن، بر او نازل میشد یا به یاد قیامت میافتاد.
در پیشامدها به خدا پناه میبرد و از وجود مقدّسش طلب هدایت میکرد و از حول و قوّۀ خود تبرّی میجست و به محضر پروردگار عرضه میداشت: الهی ! حق را به من بنمایان تا از آن پیروی کنم و ناپسند را به من ناپسند نشان بده تا از آن دوری کنم.
حضرت سیّد الشهدا علیه السلام میفرماید: از پدرم امیرالمؤمنین علیه السلام از اخلاق رسول
خدا صلی الله علیه و آله پرسیدم فرمود:
وقتی داخل خانه میشد اجازه میگرفت، در منزل وقتش را سه قسمت میکرد:
یک قسمتش را به عبادت و بندگی اختصاص میداد، قسمت دیگرش را به معاشرت با خانواده و قسمت دیگر را برای استراحت، سپس قسمت استراحت را که به خود اختصاص داده بود، بین خود و خواصّ صحابه و عموم مردم تقسیم میکرد. در رفتارش با مردم، اهل فضل را برتر میشمرد و این برتری متناسب با دینداری آنان بود.
در میان آنان افرادی بودند که یک یا دو یا چند حاجت داشتند، به انجام حاجات آنان مشغول میشد و آنها را به کارهایی وامی داشت که به صلاح خودشان و صلاح امّت بود، میفرمود: حاجت افرادی که نمیتوانند خود را به من برسانند به من برسانید که هر کس این عمل را انجام دهد خداوند در قیامت قدمهایش را ثابت نگاه دارد. به زیارتش میآمدند و مطابق میلشان با حاجتِ روا شده پراکنده میشدند.
از سه چیز خود را کنار میداشت: مجادله، پرگویی و آنچه مربوط به او نبود. و از سه چیز نسبت به مردم خود داری داشت: از کسی بد گویی نمیکرد، احدی را دچار سرزنش نمینمود و پی نقطه ضعف کسی نمیگشت.
سخن نمیگفت مگر در آنچه امید ثواب داشت، چون شروع به سخن میکرد، حاضران با سکوت کامل سر به زیر میانداختند چنانکه گویی پرنده بر سر آنها نشسته است.
در چهار چیز احتیاط و دور اندیشی داشت:
عمل به نیکی تا از او پیروی شود، پرهیز از زشتی تا مردم بپرهیزند، کوشش در آنچه به صلاح امّت بود، اقدام در کارهایی که خیر دنیا و آخرت داشت. (1)
1) (1)
مباد دل ز هوای تو یک زمان خالی که بی هوای تو دل تن بود ز جان خالی
همای عشق تو را ، هست آشیانه دلم مباد سایۀ این مرغ از آشیان خالی
ز روی تو ز زمین تا به آسمان پرنور ز مثل تو ز مکان تا به لامکان خالی
خیال روی توام در دلست پیوسته ز مهر و ماه کجا باشد آسمان خالی
دلم ز معنی عشقت تهی نخواهد شد اجل اگر چه کند صورتم ز جان خالی
به عاشقان تو دنیا خوشست و بیایشان چو دوزخ است که هست از بهشتیان خالی
(سیف فرغانی)
کلام را در آیات قرآن مجید در شأن پیامبر عظیم الشأن باخواست حضرت ربّ العزّه دنبال میکنیم:
وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ » (1)
و تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم.
او در جهانی به رسالت مبعوث شد که سایۀ شوم جهل و جاهلیّت بر سر اهلش سایبان داشت و زور گویی و قلدری، غارت و آدم کشی و زنده به گور کردن دختران و هر نوع ستم و تجاوز در هر ناحیهای که انسان زندگی میکرد امری عادی بود.
تفرقه بیداد میکرد، عقل از حرکت ایستاده بود، وجدان انسانیّت به خواب بود، مردم ایران و روم و سایر مناطق و به خصوص عربستان در آتش ستم ستمکاران میسوختند، فریادرسی وجود نداشت، آه مظلومان به دل سنگ ظالمان اثر نمیگذاشت، باطن و ظاهر بشر به انواع پلیدیها آلوده بود، از توحید و روشنایی و نورانیّت و سلامت نفس و جان خبری نبود، به دانش و دانشمند میخندیدند،
1) (1)
فطرت را میکشتند و آزادگان را به بردگی و بندگی میبردند، راه خود را به سوی خیر و سعادت بسته بودند و از کرامت و فضیلت و شرف به طور یکپارچه گریخته بودند.
به فرمودۀ قرآن: انسانها در عصر بعثت لب پرتگاه جهنّم بودند.
وَکُنْتُمْ عَلی شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النّارِ » (1)
و بر لب گودالی از آتش بودید.
در چنین عصر و زمانی و برای تمام ازمنه و اعصار محمّد صلی الله علیه و آله به عنوان رحمت حق، جهت نجات انسان از هر آنچه که در شأن او بود به رسالت انتخاب شد و مسئولیّت نجات فرزندان آدم را تا قیامت به عهده گرفت و درِ سعادت دارَینْ و خیر دنیا و آخرت را به روی جهانیان باز کرد:
فَإنّی قَدْ جِئْتُکُمْ بِخَیْرِ الدُّنْیا وَالْآخِرَةِ. (2)
مسلماً من برای خیر دنیا و آخرت شما آمدهام.
جملۀ زیبا و پر معنای بالا را بارها در مکّه به مردم تذکّر داد و با آن بیان شیوا، هدف و مقصد رسالت و بعثت خود را بیان کرد.
لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیَاتِهِ وَیُزَکِّیهِمْ وَیُعَلِّمُهُمُ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَإِن کَانُوا مِن قَبْلُ لَفِی ضَلاَلٍ مُبِینٍ » (3)
یقیناً خدا بر مؤمنان منّت نهاد که در میان آنان پیامبری از خودشان برانگیخت که آیات او را بر آنان میخواند و [ از آلودگیهای فکری و روحی ] پاکشان
میکند و کتاب و حکمت به آنان میآموزد و به راستی که آنان پیش از آن در گمراهی آشکاری بودند.
آری، جهانیان پیش از بعثت رسول بزرگوار اسلام صلی الله علیه و آله در گمراهی آشکار بودند.
خداوند مهربان به توسّط پیامبر به سه برنامه برای نجات انسان و انسانیّت از تباهی و گمراهی به کمک بشر شتافت:
1 - تلاوت آیات.
2 - تزکیۀ نفس از رذایل.
3 - تعلیم کتاب و حکمت.
غفلت انسان از توحید و جداییش از اعتقاد به معاد و حساب و کتاب و صراط و میزان و ثواب و عقاب و تسلّط شیطان، شهوت، هوا و هوس، وی را در ضلال مبین قرار داده بود و در یک کلمه در خوابی سخت از غفلت و بی خبری نسبت به حقایق فرورفته بود که گویی مانند مردۀ عفن قبرستان شده است.
رسول با کرامت اسلام آیات خدا را از سه کتاب بر آنان تلاوت کرد تا عقل خفتۀ آنان بیدار شد و برای دو مرحلۀ بعد یعنی تزکیه و فهم حلال و حرام و به اجرا گذاشتن آن آماده شدند.
1 - آیات آفاق.
2 - آیات انفس.
3 - آیات تشریع.
امّا آیات آفاق توجّه دهندۀ انسان به خالق آفرینش امور هستی است:
وَاللَّیْلِ إِذَا یَغْشَی * وَالنَّهَارِ إِذَا تَجَلَّی * وَمَا خَلَقَ الذَّکَرَ وَالأُنثَی » (1)
سوگند به شب هنگامی که فرو پوشد * و به روز هنگامی که آشکار شود * و به آن که نر و ماده آفرید.
وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا * وَالْقَمَرِ إِذَا تَلاَهَا * وَالنَّهَارِ إِذَا جَلاَّهَا * وَاللَّیْلِ إِذَا یَغْشَاهَا * وَالسَّماءِ وَمَا بَنَاهَا * وَالأَرْضِ وَمَا طَحَاهَا * وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا » (2)
سوگند به خورشید و گسترش روشنیاش * و به ماه هنگامی که از پی آن برآید * و به روزچون خورشید را به خوبی آشکار کند * و به شب هنگامی که خورشید را فرو پوشد * و به آسمان و آن که آن را بنا کرد * و به زمین و آن که آن را گستراند * و به نفس و آن که آن را درست و نیکو نمود،
وَالْفَجْرِ * وَلَیَالٍ عَشْرٍ * وَالشَّفْعِ وَالْوَتْرِ * وَاللَّیْلِ إِذَا یَسْرِ » (3)
سوگند به سپیده دم * و به شبهای دهگانه * و به زوج و فرد * و به شب هنگامی که میگذرد.
أَفَلاَ یَنظُرُونَ إِلَی الإِبِلِ کَیْفَ خُلِقَتْ * وَإِلَی السَّماءِ کَیْفَ رُفِعَتْ * وَإِلَی الْجِبَالِ کَیْفَ نُصِبَتْ * وَإِلَی الأَرْضِ کَیْفَ سُطِحَتْ » (4)
آیا با تأمل به شتر نمینگرند که چگونه آفریده شده؟ * و به آسمان که چگونه بر افراشته شده؟ * و به کوهها که چگونه در جای خود نصب شده؟ * و به زمین که چگونه گسترده شده؟
الَّذِی خَلَقَ فَسَوَّی * وَالَّذِی قَدَّرَ فَهَدَی * وَالَّذِی أَخْرَجَ الْمَرْعَی *
فَجَعَلَهُ غُثَاءً أَحْوَی » (1)
آن که آفرید، پس درست و نیکو گردانید. * و آن که اندازه قرار داد و هدایت کرد، * و آن کهچراگاه را رویانید، * و آن را خاشاکی سیاه گردانید.
وَالسَّماءِ وَالطَّارِقِ * وَمَا أَدْرَاکَ مَا الطَّارِقُ * النَّجْمُ الثَّاقِبُ » (2)
سوگند به آسمان و به چیزی که در شب پدیدار میشود ؛ * و تو چه میدانی چیزی که در شب پدیدار میشود، چیست؟* همان ستارۀ درخشانی است که پردۀ ظلمت را میشکافد.
ءَأَنتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَنَاهَا * رَفَعَ سَمْکَهَا فَسَوَّاهَا * وَأَغْطَشَ لَیْلَهَا وَأَخْرَجَ ضُحَاهَا * وَالأَرْضَ بَعْدَ ذلِکَ دَحَاهَا * أَخْرَجَ مِنْهَامَاءَهَا وَمَرْعَاهَا * وَالْجِبَالَ أَرْسَاهَا * مَتَاعاً لَّکُمْ وَلِأَنْعَامِکُمْ » (3)
آیا آفریدن شما [ پس از مرگ ] دشوارتر است یا آسمان که او آن را بنا کرد؟ * سقفش را برافراشت، پس آن را درست و نیکو قرار داد، * و شبش را تاریک و روزش را روشن ساخت، * و زمین را پس از آن گسترانید، * و از آن آبو چراگاهش را بیرون آورد، * و کوهها را محکم و استوار نمود * تا مایۀ بهرهوریشما و دامهایتان باشد.
أَلَمْ نَجْعَلِ الأَرْضَ مِهَاداً * وَالْجِبَالَ أَوْتَاداً * وَخَلَقْنَاکُمْ أَزْوَاجاً * وَجَعَلْنَا نَوْمَکُمْ سُبَاتاً * وَجَعَلْنَا الَّیْلَ لِبَاساً * وَجَعَلْنَا النَّهَارَ مَعَاشاً * وَبَنیْنَا فَوْقَکُمْ سَبْعاً شِدَاداً * وَجَعَلْنَا سِرَاجاً وَهَّاجاً * وَأَنزَلْنَا مِنَ الْمُعْصِرَاتِ مَاءً ثَجَّاجاً * لِنُخْرِجَ بِهِ حَبّاً وَنَبَاتاً * وَجَنَّاتٍ أَ لْفَافاً » (4)
آیا زمین را بستر آرامش قرار ندادیم؟ * و کوهها را میخهایی [ برای استواری آن؟ ] * و شما را جفتهایی [ به صورت نر و ماده ] آفریدیم، * و خوابتان را مایۀ استراحت و آرامش [ و تمدّد اعصاب ] قرار دادیم، * و شب را پوششی * و روز را وسیلۀ معاش مقرّر کردیم ؛ * و بر فرازتان هفت آسمان استوار بنا نهادیم، * و چراغی روشن و حرارتزا پدید آوردیم، * و از ابرهای متراکم و بارانزا آبی ریزان نازل کردیم * تا به وسیلۀ آن دانه و گیاه برویانیم، * و باغهایی از درختان به هم پیچیده و انبوه بیرون آوریم.
پدیدۀ حیات و پیدایش این همه آثار متنوّع اعم از جماد و نبات و حیوان و عناصر نادیدنی که از احصا وشمارش بیرون است پس از این که آیات قرآن عقل را به تفکّر و اندیشه در آن فرا خواند مورد توجّه دانشمندان و فلاسفه و حکما قرار گرفت و برای یافتن اسرار و رموز آن، عاشقانه به فعالیّت افتادند و در این زمینه در شرق و غرب آثار گرانبهایی به وجود آوردند که بدون شک این آثار پرقیمت معلول تلاوت آیات قرآن مجید است که انسان را به سیر عقلی و فکری در آیات خلقت و آیات انفس و حلال و حرام و حقوق تشویق میکند.
تحقیقات غربیها در امور آفرینش چه ارتباطی به قرآن دارد؟ در جواب باید گفت: غرب تا پانصد سال پیش از کتاب و کتابخانه و دانش و دانشگاه و علم و بینش خالی بود، حرکت علوم اسلامی از شرق به غرب واسطۀ بیداری غرب و پیدایش دانش و بینش و مدرسه و دانشگاه در آن وادی شد و این حقیقتی است که بسیاری از دانشمندان غرب به آن معتقدند و در این زمینه کتابها و مقالاتی نوشتهاند که اشاره به آن کتب و مقالات و اقرارهایی که علمای غرب در این مرحله دارند از عهدۀ این کتاب خارج است. بنابر این بیداری غرب و دانش و بینش دانشمندان آن
سرزمین بی ربط به کتاب خدا و رسالت محمّد بن عبداللّه صلی الله علیه و آله نیست که منکر این حقیقت، منکر خورشید و روز روشن است.
«پس از چند قرن مباحثات و گفتگوهای حادّ در بارۀ پیدایش حیات بر روی سیّارۀ مسکون ما، اینک تحقیقات و تفحّصات پی گیر و دقیقی که در آزمایشگاههای جهان دنبال میشود، بدانجا رسیده که توانستهاند برای این معمّا جوابی هیجانانگیز و بسی دهشتانگیزتر از نظریّۀ داروین که بشر را از نسل حیوانی مجاور بوزینه میدانست به دست بدهند.
از تعمّق در تحقیقات انجام شدۀ دانشمندان چنین نتیجه گرفتهاند که: مبدأ بشریّت و همۀ موجودات زنده در کفِ دریاهای نخستین، پی ریزی شده است. (1)
هم اکنون به آیاتی که ریشۀ این مطالب در آنهاست به ترتیب در موضوع خلقت زمین و آسمان و این که موجودات زنده از آب هستند توجّه نمایید:
أَوَ لَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّماوَاتِ وَالأَرْضَ کَانَتَا رَتْقاً فَفَتَقْنَاهُمَا وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ أَفَلاَ یُؤْمِنُونَ » (3)
آیا کافران ندانستهاند که آسمانها و زمین به هم بسته و پیوسته بودند و ما آن دو را شکافته و از هم باز کردیم و هر چیز زندهای را از آب آفریدیم؟ پس آیا ایمان نمیآورند؟
وَاللَّهُ خَلَقَ کُلَّ دَابَّةٍ مِن مَاءٍ فَمِنْهُم مَن یَمْشِی عَلَی بَطْنِهِ وَمِنْهُم مَن یَمْشِی عَلَی رِجْلَیْنِ وَمِنْهُم مَن یَمْشِی عَلَی أَرْبَعٍ یَخْلُقُ اللَّهُ مَا یَشَاءُ إِنَّ اللَّهَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ » (1)
و خدا هر جنبدهای را از آبی [ که به صورت نطفه بود ] آفرید، پس گروهی از آنها بر شکمشان راه میروند و برخی از آنها به روی دو پا حرکت میکنند و بعضی از آنها به روی چهار پا راه میروند. خدا آنچه را بخواهد میآفریند ؛ مسلماً خدا بر هر کاری تواناست.
وَمِنْ آیَاتِهِ خَلْقُ السَّماوَاتِ وَالأَرْضِ وَمَا بَثَّ فِیهِمَا مِن دَابَّةٍ وَهُوَ عَلَی جَمْعِهِمْ إِذَا یَشَاءُ قَدِیرٌ » (2)
و از نشانههای [ ربوبیت و قدرت ] او آفرینش آسمانها و زمین است و [ نیز ] آنچه از جنبنده میان آن دو پراکنده است و او هرگاه بخواهد بر جمع کردنشان تواناست.
إِنِّی تَوَکَّلْتُ عَلَی اللَّهِ رَبِّی وَرَبِّکُم * مَا مِن دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذُ بِنَاصِیَتِهَا إِنَّ رَبِّی عَلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ » (3)
یقیناً من بر خدا که پروردگار من و پروردگار شماست توکل کردم ؛ هیچ جنبندهای نیست مگر این که او مهارش را به دست [ قدرت و فرمانروایی خود ] گرفته است، مسلماً پروردگارم بر راهی راست است.
آری، اوّلین هدف رسالت رسول الهی صلی الله علیه و آله تلاوت آیات حق اعمّ از آیات آفاقی و انفسی و قرآنی بر مردم بود، تا با این زنگ بیدار باش خفتگان را بیدار کند و غفلت زدگان را از بیماری مهلک غفلت برهاند و گمراهان را آمادۀ ورود به شاهراه هدایت
نماید،زمینۀ رشد عقل و تفکّر و اندیشه را در آن به وجود آورد و ایشان را به حقایق عالی خلقت و اسما و صفات صاحب هستی آشنا ساخته، بین نعمت خورنده و نعمت دهنده آشتی برقرار سازد و عرصۀ حیات را از فساد و افساد و تجاوز و ستم و پلیدی و آلودگی و عصیان و طاغوت زدگی نجات بخشد.
محمّد صلی الله علیه و آله تا در دنیا بود مسائل خلقت و آفرینش و هستی را از طریق قرآن و آنچه قلب مقدّسش از عالم ملکوت گرفته بود بر مردم خواند و از این راه زمینۀ حرکت بشر را به سوی رشد و کمال و دریافت حقایق و واقعیّتها فراهم آورد و باعث شد که انسان به مطالعه در هستی و آثار و اسرار آن بپردازد و از این طریق به بر پا کردن مدارس علمی و دانشگاهها و نوشتن کتب و مقالات و تحقیق در موجودات قیام کند و تمدّن عظیم انسانی را در سایۀ علوم و معارف در پهنۀ گیتی به وجود آورد.
محمّد پرتو عین الیقین است جهان را رحمت جان آفرین است
به چشم دل نگر او را که بینی طلوع مهر و ماهش از جبین است
طراوت خیز گلهای بهاری چمن آرای باغ فرودین است
نسیم مشکبیز دشت توحید ریاحین پرور گلزار دین است
سخن از لعل او وحی الهی پیامش جانفروز و دلنشین است
چو موسی دست او دست خدایی چو عیسی معجزش در آستین است
صلای دلکش عرش الهی طنین افکنده در گوش زمین است
انیس خلوت شب زنده داران شفیع بامداد واپسین است
محمّد آسمان لطف یزدان محمّد آفتاب راستین است
مسألۀ هفت آسمان و بعضی از اسرار زمین هنوز برای دانش بشری روشن نشده،
آن قدر هست که بانگ جرسی میآید. در این زمینه توانستهاند دور نمایی از جهان بالا و مسائلی از زمین در برابر چشم عقل قرار دهند، که همین مقدار هم انسان را چون ماهی فرورفته در آب، غرق در بهت و حیرت و تعجّب میکند. به گوشهای از این موضوع در سطور زیر توجّه کنید:
« عالمی که ستاره شناسان به ما نشان میدهند مرکّب است از هزاران میلیون کهکشان و هر کهکشان لانۀ هزاران میلیون ستاره.
در کنار یکی از آنها - کهکشان منظومۀ شمسی - ستارهای یافت میشود که دارای گرما و اندازهای متوسّط است و اینک چون ستارگانی که دورۀ پیری را میگذرانند رنگش به زردی گراییده، این ستارۀ زراندود خورشید ماست که خسرو سیّارگان مینامیم.
در دیر زمانی نامعلوم، به علّتی ناشناخته قطعات و اجرامی به سوی خورشید گرائیده و در درون آن به گردش در آمدهاند، زمین یکی از آن اجرام است.
پوستۀ زمین بیش از چند کیلومتر کلفتی ندارد، در درون آن احجار و فلزات همچون تودهای از خمیر با حرارتی سوزان به زیر قشری از بازالت «مرمر سیاه»گرافیت «سنگ خارا» جا گرفتهاند و همین قشر مانع از اشتعال آن است.
در میان این دو آتش - موادّ سوزانی که در درون پارۀ ستارۀ سرد شده محبوس مانده و شعلۀ فروزان ستارهای که این سیاره به دور آن میچرخد - بشر و مصاحبان او ، حیوانات مسکن گزیدهاند، اندک تغییر ممتدّی در انرژی خورشید، خواه کاهش باشد و خواه افزایش، کافی است که این موجودات ناتوان را به دیار نیستی سوق دهد.
فیزیک نجومی به ما میآموزد که آسمان صاف و بی ابر مجموعۀ پهناوری است مرکّب از خورشیدهای بی شمار که مانند مولکولهای گازی که به جنبش آورند، در جهات بسیار متفاوت، شتابان رفت و آمد دارند.
با تقسیم آسمان به چندین بخش و عکسبرداری از هر بخش، ممکن خواهد بود که ستارگان گنبد نیلگون را شماره کرد. «منظور آسمان اول است.» در رصدخانهها این کار میشود، در رصدخانۀ کالج هاوارد کلیشهای که 35 درصد در 45 سانتی متر مساحت دارد بیش از دو هزار کهکشان را نمایان میسازد، امّا عدۀ کهکشانهایی که جهان را تشکیل میدهند در حدود پانصد میلیون است!!
در هر کهکشان چند ستاره است؟ قطاعهای چندی از کهکشان منظومۀ شمسی را شمردهاند، یک منجّم جوان هاوارد بیش از دو میلیون ستارۀ جدا از یکدیگر شمرده است و به موجب این رصدها و آزمایشهای دقیق، شمارۀ ستارههای یک کهکشان ما فقط بالغ بر صد میلیارد میباشد 100/000/000/000.
برای این که تصوّری از عظمت و وسعت جهان پیدا کنیم اینک با مقیاسی بسیار خرد، سنجشی به عمل میآوریم.
فرض میکنیم حجم زمین به اندازۀ نقطهای باشد که در آخر این عبارت ملاحظه میشود. قطر این نقطه تقریباً نیم میلی متر است، بنابر این قطر کرۀ زمین که 13000 کیلومتر است به اندازۀ 26/000/000/000 کوچکتر فرض شده، حال اگر اندازههای دیگر جهان را به همین نسبت کوچک کنیم صورت قابل توجّه زیر به دست میآید:
فاصلۀ زمین تا ماه 16 میلی متر.
فاصلۀ زمین و خورشید 6 متر.
فاصلۀ زمین تا نزدیکترین ستارۀ ثابت 1617 کیلومتر.
قطر کهکشان ما تقریباً 37/600/000 کیلومتر.
فاصلۀ زمین از کهکشان مرأة المسلسله 752/370/000 کیلومتر. چنین است نسبتهای قطعۀ خردی از جهان بی پایان که ما در آن زندگی میکنیم!!» (1)
1) (1)
اینک دنبالۀ آن آیات:
أَلَمْ تَرَوْا کَیْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَمَوَاتٍ طِبَاقاً * وَجَعَلَ الْقَمَرَ فِیهِنَّ نُوراً وَجَعَلَ الشَّمْسَ سِرَاجاً * وَاللَّهُ أَنبَتَکُم مِنَ الأَرْضِ نَبَاتاً * ثُمَّ یُعِیدُکُمْ فِیهَا وَیُخْرِجُکُمْ إِخْرَاجاً * وَاللَّهُ جَعَلَ لَکُمُ الأَرْضَ بِسَاطاً * لِّتَسْلُکُوا مِنْهَا سُبُلاً فِجَاجاً » (1)
آیا ندانستهاید که خدا هفت آسمان را چگونه بر فراز یکدیگر آفرید؟ * و ماه را در میان آنها روشنی بخش و خورشید را چراغ فروزان قرار داد، * و خدا شما را از زمین [ مانند ] گیاهی رویانید، * سپس شما را در آن باز میگرداند و باز به صورتی ویژه بیرون میآورد، * و خدا زمین را برای شما فرشی گسترده قرار داد، * تا از راهها و جادههای وسیع آن [ هر جا که خواستید ] بروید؟
الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ بِحُسْبَانٍ * وَالنَّجْمُ وَالشَّجَرُ یَسْجُدَانِ * وَالسَّماءَ رَفَعَهَا وَوَضَعَ الْمِیزَانَ * أَلَّا تَطْغَوْاْ فِی الْمِیزَانِ * وَ أَقِیمُواْ الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَلَا تُخْسِرُوا الْمِیزَانِ * وَالأَرْضَ وَضَعَهَا لِلْأَنَامِ * فِیهَا فَاکِهَةٌ وَالنَّخْلُ ذَاتُ الأَکْمَامِ * وَالْحَبُّ ذُو الْعَصْفِ وَالرَّیْحَانُ » (2)
خورشید و ماه با حسابی [ منظم و دقیق ] روانند ؛ * و گیاه و درخت همواره [ برای او ] سجده میکنند ؛ * و آسمان را برافراشت و [ برای سنجش هر امر معنوی و مادی ] ترازو نهاد ؛ * تا در [ سنجیدن با ] ترازو طغیان روا مدارید
[ و از مرز عدالت و انصاف مگذرید. ] * و ترازو را به عدالت برپا دارید و از ترازو مکاهید ؛ * و زمین را برای [ زندگی ] مردم نهاد ؛ * در آن میوهها و نخل ها با خوشههای غلافدار است * و دانههای با سبوس و کاه و گیاهان خوشبوست.
وَالسَّماءَ بَنَیْنَاهَا بِأَیْدٍ وَإِنَّا لَمُوسِعُونَ * وَالأَرْضَ فَرَشْنَاهَا فَنِعْمَ الْمَاهِدُونَ * وَمِن کُلِّ شَیْءٍ خَلَقْنَا زَوْجَیْنِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ » (1)
و آسمان را به قدرت ونیرو بنا کردیم و ما [ همواره ] وسعت دهندهایم. * و زمین را گستردیم و چه نیکو گسترانندهای هستیم. * واز هر چیزی جفت آفریدیم باشد که متذکّر [ این حقایق که نشانههایی بر قدرت، حکمت و ربوبیت خداست ] شوید.
أَفَلَمْ یَنظُرُوا إِلَی السَّماءِ فَوْقَهُمْ کَیْفَ بَنَیْنَاهَا وَزَیَّنَّاهَا وَمَا لَهَا مِن فُرُوجٍ * وَالأَرْضَ مَدَدْنَاهَا وَأَلْقَیْنَا فِیهَا رَوَاسِیَ وَأَنْبَتْنَا فِیهَا مِن کُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ * تَبْصِرَةً وَذِکْرَی لِکُلِّ عَبْدٍ مُنِیبٍ * وَنَزَّلْنَا مِنَ السَّماءِ مَاءً مُبَارَکاً فَأَنبَتْنَا بِهِ جَنَّاتٍ وَحَبَّ الْحَصِیدِ * وَالنَّخْلَ بَاسِقَاتٍ لَهَا طَلْعٌ نَضِیدٌ * رِزْقاً لِلْعِبَادِ وَأَحْیَیْنَا بِهِ بَلْدَةً مَیْتاً کَذلِکَ الْخُرُوجُ » (2)
آیا با تأمل به آسمان بالای سرشان ننگریستند که چگونه آن را بنا کرده و بیاراستیم و آن را هیچ شکاف [ و ناموزونی ] نیست؟ * و زمین را گستردیم و کوه هایی استوار در آن افکندیم و در آن از هر نوع گیاه خوشمنظر و دلانگیزی رویاندیم، * تا برای هر بندهای که [ با اندیشیدن در نظام هستی ] به سوی خدا باز میگردد، مایۀ بینایی و یادآوری باشد ؛ * و از آسمان آبی بسیار پربرکت و سودمند نازل کردیم، پس به وسیلۀ آن باغ ها و دانههای دروکردنی را رویاندیم. * و [ نیز ] درختان بلندقامت خرما را که خوشههای متراکم و روی هم چیده دارند [ رویاندیم. ] * برای آن که رزق و روزی
بندگان باشد و نیز به وسیله آن آب سرزمین مرده را زنده کردیم ؛ و بیرون آمدنشان [ پس از مرگ از خاک گور برای ورود به قیامت ] اینگونه است.
إِنَّ فِی السَّماوَاتِ وَالأَرْضِ لَآیَاتٍ لِلْمُؤْمِنِینَ * وَفِی خَلْقِکُمْ وَمَا یَبُثُّ مِن دَابَّةٍ آیَاتٌ لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ * وَاخْتِلاَفِ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ وَمَا أَنزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِن رِزْقٍ فَأَحْیَا بِهِ الأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَتَصْرِیفِ الرِّیَاحِ آیَاتٌ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ » (1)
به یقین در آسمانها و زمین برای مؤمنان نشانههایی [ بر ربوبیت، حکمت و قدرت خدا ]ست ؛ * و در آفرینش شما و آنچه از جنبندگان منتشر و پراکنده میکند، برای اهل یقین نشانههایی [ بر ربوبیت، حکمتو قدرت خدا ] ست ؛ * و در رفت و آمد شب و روز و آنچه را از رزق و روزی [ چون باران و برف ] از آسمان نازل کرده و به وسیلۀ آن زمین را پس از مردگیاش زنده کرده است و در گرداندن بادها [ از سویی به سویی ] برای مردمی که تعقّل میکنند، نشانههایی است.
الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الأَرْضَ فِرَاشاً وَالْسَّمَاءَ بِنَاءً وَأَنْزَلَ مِنَ الْسَّمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقاً لَکُمْ فَلاَ تَجْعَلُوا لِلّهِ أَنْدَاداً وَأَنْتُمْتَعْلَمُونَ » (2)
آن پروردگاری که زمین را برای شما بستری گسترده و آسمان را سقفی برافراشته قرار داد و از آسمان، آبی [ مانند برف و باران ] نازل کرد و به وسیله آن از میوههای گوناگون، رزق و روزی برای شما بیرون آورد ؛ پس برای خدا شریکان و همتایانی قرار ندهید در حالی که میدانید [ برای خدا در آفریدن و روزی دادن، شریک و همتایی وجود ندارد ].
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ * اللَّهُ الصَّمَدُ * لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ * وَلَمْ یَکُن لَهُ کُفُواً
أَحَدٌ » (1)
بگو : او خدای یکتاست ؛ * خدای بینیاز [ همه موجودات هستی که نیازمند و عین فقرند برای رفع نیازشان روی به او کنند و از حضرتش گدایی نمایند. ] * نزاده و زاییده نشده است، * و هیچ کس [ در ذات و صفات ] همانند و همتا و شبیه او نمیباشد.
هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُم مَا فِی الأَرْضِ جَمِیعاً ثُمَّ اسْتَوَی إِلَی السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَهُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ » (2)
اوست که همۀ آنچه را در زمین است برای شما آفرید، سپس آفرینش آسمان را [ که به صورت مادهای دود مانند بود] اراده کرد و آن را به شکل هفت آسمان [ همراه با نظامی استوار] درست و نیکو قرار داد ؛ و او [ به قوانین و محاسباتِ ] همه چیز داناست.
وَمَا مِن دَابَّةٍ فِی الأَرْضِ وَلاَ طَائِرٍ یَطِیرُ بِجَنَاحَیْهِ إِلَّا أُمَمٌ أَمْثَالُکُمْ مَا فَرَّطْنَا فِی الْکِتَابِ مِن شَیْءٍ ثُمَّ إِلَی رَبِّهِمْ یُحْشَرُونَ » (3)
و هیچ جنبندهای در زمین نیست و نه هیچ پرندهای که با دو بال خود پرواز میکند، مگر آن که گروههایی مانند شمایند ؛ ما چیزی را در کتاب [ تکوین از نظر ثبت جریانات هستی و برنامههای آفرینش ] فروگذار نکردهایم، سپس همگی به سوی پروردگارشان گردآوری میشوند.
وَهُوَ الَّذِی أَنزَلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً فَأَخْرَجْنَا بِهِ نَبَاتَ کُلِّ شَیْءٍ فَأَخْرَجْنَا مِنْهُ خَضِراً نُخْرِجُ مِنْهُ حَبّاً مُتَرَاکِباً وَمِنَ النَّخْلِ مِن طَلْعِهَا قِنْوَانٌ دَانِیَةٌ وَجَنَّاتٍ مِن أَعْنَابٍ وَالزَّیْتُونَ وَالرُّمَّانَ مُشْتَبِهاً وَغَیْرَ مُتَشَابِهٍ انْظُرُوا إِلَی ثَمَرِهِ إِذَا أَثْمَرَ
وَیَنْعِهِ إِنَّ فِی ذلِکُمْ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ » (1)
و اوست که از آسمان آبی فرستاد و به وسیلۀ آن گیاهان گوناگون را [ از زمین ] رویاندیم و از آن ساقهها و شاخههای سبز درآوردیم و از آن دانههای متراکم را خارج میکنیم و از شکوفۀ درخت خرما خوشههای سر فروهشته [ به وجود میآوریم ] و باغهایی از انگور و زیتون و انار شبیه به هم و بیشباهت به هم [ بیرون میآوریم ] ؛ به میوهاش چون میوه دهد و به رسیدن و کامل شدنش با تأمل بنگرید، مسلماً در این [ امور ] برای قومی که ایمان میآورند، نشانههایی [ بر توحید، ربوبیّت و قدرت خدا ]ست.
هُوَ الَّذِی جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیاءً وَالْقَمَرَ نُوراً وَقَدَّرَهُ مَنَازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِینَ وَالْحِسَابَ مَا خَلَقَ اللّهُ ذلِکَ إِلَّا بِالْحَقِّ یُفَصِّلُ الآیَاتِ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ » (2)
اوست که خورشید را فروزان و ماه را تابان قرار داد و برای ماه منازلی [ چون هلال، تربیع، بدر و محاق ] مقدّر ساخت تا شمار سال و حساب [ ماه، هفته، اوقات امور زندگی و تنظیم برنامههای معیشت ] را بدانید. خدا آنها را جز به درستی و راستی نیافریده ؛ او نشانهها را برای گروهی که دانایند [بدون هر گونه ابهام] بیان میکند.
هُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اللَّیْلَ لِتَسْکُنُوا فِیهِ وَالنَّهَارَ مُبْصِراً إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَسْمَعُونَ » (3)
اوست کسی که شبِ [ تاریک ] را برای شما پدید آورد تا در آن بیارامید و روز را نور افشان [ قرار داد تا در آن به کار و کوشش بپردازید ] ؛ یقیناً در
این امور برای گروهی که حقایق را بشنوند، نشانههایی [ از توحید و قدرت و ربوبیّت خدا ] ست.
اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالأَرْضَ وَأَنزَلَ مِنَ السَّماءِ مَاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقاً لَّکُمْ وَسَخَّرَ لَکُمُ الْفُلْکَ لِتَجْرِیَ فِی الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ وَسَخَّرَ لَکُمُ الأَنْهَارَ * وَسَخَّرَ لَکُمُ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ دَائِبَیْنِ وَسَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ » (1)
خداست که آسمانها و زمین را آفرید و از آسمان آبی نازل کرد و برای شما به وسیله آن از محصولات و میوههای گوناگون روزی بیرون آورد و کِشتیها را مسخّر شما قرار داد تا به فرمان او در دریا روان شوند و نیز نهرها را مسخّر شما کرد. * و خورشید و ماه را که همواره با برنامهای حساب شده در کارند، رام شما نمود و شب و روز را نیز مسخّر شما ساخت.
وَأَرْسَلْنَا الرِّیَاحَ لَوَاقِحَ فَأَنزَلْنَا مِنَ السَّماءِ مَاءً فَأَسْقَیْنَاکُمُوهُ وَمَا أَنتُمْ لَهُ بِخَازِنِینَ » (2)
و بادها را باردار کننده فرستادیم و از آسمان آبی نازل کردیم و شما را با آن سیراب ساختیم و شما ذخیره کنندۀ آن نیستید.
امّا آیات کتاب انفس که توجّه دهندۀ انسان به خلقت ظاهر و باطن خویش و نمایش دهندۀ حکمت و قدرت خداست:
الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیَاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً وَهُوَ الْعَزِیزُ
الْغَفُورُ » (1)
آن که مرگ و زندگی را آفرید تا شما را بیازماید که کدامتان نیکوکارترید و او توانای شکستناپذیر و بسیار آمرزنده است.
مرگ نقطۀ انتقال از این جهان محدود به عرصهای نامحدود برای یافتن ثواب عمل صالح و ایمان و یا عقاب کفر و بدکاری است.
جهان بعد که دروازۀ آن مرگ است یعنی جدایی روح و نفس از بدن جهانی است که کتب آسمانی و صد و بیست و چهار هزار پیغمبر و دوازده امام معصوم فلاسفۀ الهی و حکما و عرفا و پاکان و عاشقان از آن خبر دادهاند.
منکران جهان بعد، جز ادّعای خالی و سخن بی دلیل و برهان چیزی ندارند، در حالی که خود آنان منکر فریاد فطرت خود نسبت به این حقیقت نیستند یعنی چیزی را که ادّعا میکنند قدرت اثبات آن را ندارند چون دلیلی بر اثبات ادّعایشان نمییابند.
به دو روزی که در قرن هیجده و نوزده بر بشر گذشت و حکومت علوم مادّی مسائلی را مطرح کرد منگرید که آن دو روز گذشت و انسان عالم و عاقل دوباره به قبول حقایق تن داد.
مقالۀ زیر را که نوشتۀ «نورمان ونسان پل» است به دقّت بخوانید تا صدق این گفتار بر شما روشن شود که برای ردّ حقایق راهی وجود ندارد و منکر حق سر چشمۀ انکارش حمق و بی منطقی است، که مسألهای که پیچیده به هزاران دلیل و برهان و استوار بر فطرت و الهام و منطق و عقل و گفتار حق و انبیا و امامان است
1) (1)
جایی برای انکار ندارد:
«روزی که از مرگ مادرم آگاه شدم به کلیسا رفتم تا در آن محفل روحانی دمی با خود خلوت کنم. میخواستم حضور او را در آن جا حس کنم مگر نه این که پیوسته در گوش من میخواند: هر بار که تو در این کلیسا به دعا و نماز میپردازی من با تو خواهم بود. در پشت میز مخصوص خود جا گرفتم بر روی میز چشمم به انجیل کهنۀ اوراق شدهای که در همۀ سفرها مونس باوفای من بود افتاد، میلی باطنی مرا تحریک میکرد که در آن روز اندوهبار مایۀ تسلّی خاطر بیابم، دستم را بر روی کتاب مقدّس گذاشته ایستادم و به نقطۀ مبهمی مینگریستم، ناگاه آشکار احساس کردم که دو دست نرم و سبک کرک مانندی با لطفی بسیار روی سرم قرار داده شد، شادی غیر قابل بیانی مرا فرا گرفت.
من فکر کنجکاوی دارم، حتّی در تصادفات و پیشامدها میکوشم که آنچه رخ داده به طور دقیق تجزیه و تحلیل کنم و دلیل آن را به دست آورم، با خود اندیشیدم که بی شک این توهّمی بود که در نتیجۀ تأثّر مرگ مادرم پیدا شده امّا برای من محال مینمود که این توجیه را بپذیرم. از آن روز من هرگز در این که مادرم روحاً زنده است تردیدی پیدا نکردم، من میدانم که او زنده است و تا ابد زنده خواهد بود.
کوچکترین شکّ و تریدی یقین مرا در زندگی جاوید متزلزل نساخته، من بدان ایمان دارم و آن را غیر قابل رد میدانم. یقین عینی دارم که پس از مرگ دوستان عزیز خود را خواهیم یافت و هیچ چیز ما را از آنان جدا نخواهد ساخت (1)
ادامه خواهد یافت؛ (1)
سالها پیش این جمله را از نوشتۀ دانشمندی خواندم: «در لحظۀ مرگ، زندگی انسان مانند شعلۀ شمعی خاموش و فنا میشود».
در آن ایام که فلسفۀ مادی گری رونق و جلوهای داشت و این فلسفه مُد روز بود، این گونه ادّعاها تا حدّی جالب و مورد پسند بود و افکار را میفریفت، ولی امروزه از این قبیل فیلسوف مآبان میپرسند چه برهانی بر این مدّعا داری و از کجا بدین نتیجه رسیدهای؟
حقیقت آن است که این فلسفهبافیها بیجاست و فیلسوف ما در این باره هیچ نمیداند و نمیتواند چیزی را ثابت کند.
در حقیقت احساس فطری که مبنای این اعتقاد ماست خود یکی از مهمترین شواهد مثبتی است که ما را به سوی این حقیقت سوق میدهد.
وقتی که خدای تعالی میخواهد که انسان به حقیقتی دست یابد در آغاز بذر آن را در عمق ضمیر او میکارد، تشنگی بشر به بقا و آرزوی زندگی جاویدان آن چنان جهانگیر است که به هیچ وجه نمیتواند قبول کرد که جهان این آرزو را برآورده نسازد!
فکر انسانی با دلیل و برهان ریاضی به حقایق ماوراء الطبیعه گردن ننهاده بلکه ایمان و الهام درونی او را بدان معتقد ساخته است.»
در قلمرو درک حقایق علمی هم، الهام نقش مهمّی دارد، به گفتۀ برگسون
1) (1)
فیلسوف فرانسوی:
« بسیار باشد که دانشمند پس از پژوهش و کوشش بسیار در آخرین مرحله یک جهش الهامی، او را به حقیقت علم نایل میسازد، برعکس پژوهشی علمی و جدّ و کوشش نیز برای پیداکردن ایمان و یافتن مقام شایستۀ وحی و الهام، پشت بندی استوار و تکیه گاهی مستحکم است.
تصوّر قدیمی جهان مادّی دیگر امروز باطل شده است.
سرجمس جان اعلام داشته است: همۀ جهان در جنب و جوش و در حال ارتعاش است.
معادلۀ مشهور انیشتن آشکار ساخته: انرژی و مادّه قابل تبدیل به یکدیگرند، هر دو یک چیزند و بس.
من باخانم ادیسون مخترع بزرگ در بارۀ شوهرش گفتگو میکردیم، پرسیدم نظر ادیسون در بارۀ عالم آخرت چه بود؟ گفت: او کاملاً معتقد بود که روح ماهیّتی است حقیقی که در هنگام مرگ از بدن جدا میشود. در آن لحظه که ادیسون در حال احتضار و در شرف تسلیم جان بود پزشکش دید که او سعی دارد چیزی بگوید، به سوی صورتش خم شد، شنید به طور واضح و مشخّص این کلمات را بر زبان دارد:
همه چیز در این سرا چه زیباست.
بر بالین بسیاری از مردان و زنان که در آستانۀ انتقال به سرای دیگر به اصطلاح وادی خاموشان قرار داشتهاند بارها دیده شده که حال و مقام آنان حاکی است که در کرانۀ آن سرا همه روشنایی و زیبایی است.
[
]
اینک رشتۀ سخن را به دست خانم پرستاری میدهیم که شاهد مرگ اشخاص بسیاری بوده. او میگفت:
بسیاری از بیماران در حال احتضار چنان مینماید که چیزی میبینند، غالباً از روشنایی و آهنگ خوش شگفت انگیزی سخن میگویند.بعضی دیگر گویی چهره هایی آشنا به نظرشان میآید. بیشتر اوقات از نگاه اشخاص محتضر آثار شکفتگی و شگفتی غیر منتظرهای پدیدار میشود. خود من در کنار بستر دوستی در آخرین ساعت زندگیش حاضر بودم، همین که آثار مرگ آشکار شد ناگاه به پسرش که در بالینش نشسته بود گفت: عماراتی عالی میبینم، در یکی از آنها روشنایی پدیدار است، این نور برای من است، خیلی زیباست. پس دم فرو بست و جان تسلیم کرد.
پسرش میگفت: پدرم از اهل دانش و مردی روشنفکر بود و هرگز ممکن نمیشد تا موضوعی بر او محقّق نباشد بر زبان آورد. عادت یک عمر ممکن نیست در لحظۀ آخر تغییر کرده باشد، آنچه که برای ما میگفت به یقین میدید.
دکتر تسلیواتزرهید از پزشکان لندن حکایت میکند:
بر بالین محتضری حاضر بودم و دست او در دست من بود کمکم مجبور میشدم که دست او را محکمتر از آنچه تصوّر میکردم نگاه دارم، بیمار میگفت: دستم را رها کن، آن جا چه دلرباست!
روسو ، دردم واپسین، این عبارت کوتاه را بر زبان آورد:
آسوده باشید، میبینید چقدر این آسمان صاف و زیباست، خوب من رفتم آن جا !» (1)
ای بندهای که در غم دنیا بیوفا تاب از تن تو رفته چو آب از رخ گدا
هر شام تا سحر به خیال زیان وسود خواب از دو دیده گشته چو تاب از تنت جدا
1) (1)
عمری گذشته بر تو ولی چون گذشته است نیمی پی هوس شد و نیمی پی هوا
خجلت ز نام نامۀ اعمال میبریم کز ابتدا سیاه بود تا به انتها
یارب به حقّ لوح و قلم روز رستخیز درکش ز روی لطف قلم بر گناه ما
(حالت)
« أَیَحْسَبُ الإِنسَانُ أَن یُتْرَکَ سُدیً * أَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِن مَنیٍّ یُمْنَی * ثُمَّ کَانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوَّی * فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَیْنِ الذَّکَرَ وَالأُنثَی » (1)
آیا انسان گمان میکند بیهوده و مهمل [ و بدون تکلیف و مسؤولیت ] رها میشود؟ ! * آیا نطفهای از منی که در رحم ریخته میشود نبود؟ * سپس علقه شد و خدا او را آفرید و اندامش را درست و نیکو ساخت، * و از او دو زوج به وجود آورد یکی نر و دیگر ماده،
قُتِلَ الإِنسَانُ مَا أَکْفَرَهُ * مِنْ أَیِّ شَیءٍ خَلَقَهُ * مِن نُطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ * ثُمَّ السَّبِیلَ یَسَّرَهُ * ثُمَّ أَمَاتَهُ فَأَقْبَرَهُ » (2)
مرگ بر انسان، چه کافر و ناسپاس است ! * [ خدا ] او را از چه چیز آفریده؟ * از نطفهای [ ناچیز و بیمقدار ] آفریده است، پس او را [ در ذات، صفات و اندام ] اندازۀ لازم عطا کرد. * آن گاه راه [ هدایت، سعادت، خیر و طاعت ] را برایش آسان ساخت. * سپس او را میراند و در گور نهاد.
أَلَمْ نَجْعَل لَهُ عَیْنَیْنِ * وَلِسَاناً وَشَفَتَیْنِ » (1)
آیا برای او دو چشم قرار ندادیم؟ * و یک زبان و دو لب؟
لَقَدْ خَلَقْنَا الإِنسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ » (2)
که ما انسان را در نیکوترین نظم و اعتدال و ارزش آفریدیم.
فَلْیَنظُرِ الإِنسَانُ مِمَّ خُلِقَ * خُلِقَ مِن مَاءٍ دَافِقٍ * یَخْرُجُ مِن بَیْنِ الصُّلْبِ وَالتَّرَائِبِ » (3)
پس انسان باید با تأمل بنگرد که از چه چیز آفریده شده است؟ * از آبی جهنده آفریده شده است ؛ * [ آبی که ] از صلب مرد و از میان استخوانهای سینۀ زن بیرون میآید.
وَلَقَدْ خَلَقْنَا الإِنسَانَ مِن سُلاَلَةٍ مِن طِینٍ * ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِی قَرَارٍ مَّکِینٍ * ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَاماً فَکَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْماً ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ » (4)
و یقیناً ما انسان را از [ عصاره و ]چکیدهای از گِل آفریدیم، * سپس آن را نطفهای در قرارگاهی استوار [ چون رحم مادر ] قرار دادیم. * آن گاه آن نطفه را علقه گرداندیم، پس آن علقه را به صورت پارهگوشتی درآوردیم، پس آن پارهگوشت را استخوانهایی ساختیم و بر استخوانها گوشت پوشاندیم، سپس او را با آفرینشی دیگر پدید آوردیم ؛ پس همیشه سودمند و بابرکت است خدا که نیکوترین آفرینندگان است.
وَهُوَ الَّذِی خَلَقَ مِنَ الْمَاءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَصِهْراً وَکَانَ رَبُّکَ قَدِیراً » (5)
و اوست که از آب، بشری آفرید و او را دارای [ دو نوع پیوند ] نسبی و سببی کرد ؛ و پروردگارت همواره تواناست.
إِنَّا خَلَقْنَا الإِنسَانَ مِن نُطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَبْتَلِیهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِیعاً بَصِیراً » (1)
ما انسان را از نطفۀ آمیخته و مختلطی [ از مواد و عناصر ] آفریدیم و او را از حالتی به حالتی و شکلی به شکلی [ از نطفه به علقه، از علقه به مضغه، از مضغه به استخوان تا طفلی کامل ] درآوردیم، پس او را شنوا و بینا قرار دادیم.
خَلَقَ الإِنسَانَ مِن نُّطْفَةٍ فَإِذَا هُوَ خَصِیمٌ مُّبِینٌ » (2)
انسان را از آبی اندک و بیارزش آفرید، پس آن گاه [ و به دور از انتظار ] ستیزهجویی آشکار است.
داستان آفرینش انسان داستان عجیب و حیرتانگیزی است، آیات و نشانههای حق در ظاهر و باطن انسان آیات بهت آوری است، امروزه هر عضو انسان و هر حالت باطن او، محور علمی از علوم و نقطۀ تحقیقی از تحقیقات دانشمندان بزرگ بشری است.
یک نفر و حتّی یک طایفه، عمرش کفاف دریافت اوضاع و اسرار آفرینش انسان را نمیکند. برای تشریح و تفسیر هر عضو او چه ظاهری و چه باطنی، کتاب و کتابها نوشته شده که مطالعۀ آنها را باید بر خود واجب و لازم دانست، تا معلوم گردد این کارگاه با عظمت چیست.
آیات قرآن مجید و روایات و اخبار، انسان را به حقیقت خلقت و ظاهر و باطنش
راهنمایی کرده، که بخشی از آن را در سطور گذشته ملاحظه کردید، البتّه فهم آن آیات و روایات باید با کتب تفسیری و فیزیولوژی و روانکاوی و روانشناسی دنبال شود، چه آن که در آن آیات و معارف، نکاتی هست که بدون کمکگیری از علوم فهمش میسّر نیست.
انسان از نظر ظاهری مخلوقی اعجابانگیز است و از نظر باطنی اعجاب انگیزتر، به همین خاطر چون این ظاهر و باطن آراسته شد به خود خطاب کرد:
فَتَبارَکَ اللّهُ احْسَنُ الْخالِقینَ » (1)
پس همیشه سودمند و بابرکت است خدا که نیکوترین آفرینندگان است.
انسان ظرف هدایت، کرامت، شرافت، اصالت، وجدان، دانش و بینش و در یک کلمه، لایق مقام خلافت از حق است و همین مقام برای نشان دادن شخصیّت او کافی است و به همین خاطر پیامبر آیات انفس را بر او خواند.
پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله وظیفه داشت قرآن مجید را بر مردم بخواند تا با خواستههای حق که نسبت به تمام شؤون حیات فراگیر بود، آشنا شوند.
مکلّف بود آیات کتاب حق را که به حق نازل شده بود بر مردم قرائت کند تا راه تأمین خیر دنیا و آخرت خود را درک کنند.
مسئولیّت داشت به تلاوت آیات قرآن قیام کند تا مردم به حقوق خود و دیگران و مخصوصاً حقوق خالق زمین و آسمان آشنا شوند و پس از آن از پی اجرای آن حقوق اقدام نمایند تا سفرۀ عدالت و حق پهن شود و از این طریق به رحمت واسعۀ حق برسند.
پیامبر عزیز اسلام صلی الله علیه و آله در طول بیست و سه سال رسالت و بعثت خود آیات قرآن مجید را در سفر و حضر، به وقت جنگ و صلح، در مسجد و بازار، در خیابان و
1) (1)
گذرگاه، روز و شب، به واسطه و بی واسطه قرائت کرد و معنای آن را تعلیم داد و زمینۀ عمل به آن آیات را فراهم آورد و در این عرصه فداکاری عجیبی از خود نشان داد و چیزی تا لحظات آخر عمرش از امّت فرو گذار نکرد.
او در تمام امور، دَین الهی و انسانی خود را نسبت به مردم ادا کرد و تا قیامت تمام مردم جهان را مدیون زحمات طاقت فرسای خود نمود.
او برای علاج بیماران فکری و روحی نسخهای شفا بخش چون قرآن مجید آورد و به وسیلۀ این نسخۀ توحیدی دردی را بدون دوا نگذاشت.
او از طریق قرآن به مردم فهماند که قرآن فقط و فقط کلام خداست و این کلام محض هدایت شما آمده است، آن را فرا گیرید و به آن عمل کنید تا همای سعادت دارَیْن را در آغوش بگیرید.
محمد صلی الله علیه و آله برای نجات عقل و جان مردم با مشعلی فروزان چون قرآن کریم قیام کرد و در روشنایی این کتاب، بینش عجیبی به مغز انسان برای دریافت حقایق ملکی و ملکوتی عنایت فرمود:
مصطفی صلی الله علیه و آله جز هدایت انسان به شاهراه کمال و بیداری و آگاهی بشر، همّتی نداشت و در این راه از هیچ برنامه و امری فروگذار نشد و تا ایثار جان خود و عزیزانش در این مسیر کوشش و فعالیّت کرد.
او از طریق قرآن به مردم فهماند که مقصد و مقصود اصلی و اساس و پایۀ همه چیز فقط و فقط خداست و دنیا چیزی جز مزرعۀ آخرت نیست و هر انسانی برای رسیدن به مقصود باید جان و مال خود را در طَبَق ایثار و اخلاص بگذارد.
قرآن مجید با این که دارای آیات روشن بود و آنچه میفرمود بر اساس فطرت و عقل و وجدان مردم بیان میکرد ولی بسا میشد که سرکشان و زورگویان قریش،
پیغمبر و آنچه را برایشان تلاوت میکرد مسخره میکردند و بسا از او میخواستند معجزهای بیاورد که صدق وی را اثبات کند.
وجود مقدّس نبیّ اکرم صلی الله علیه و آله با تلاوت قسمتی از قرآن مجید به استهزای آنان جواب میداد و به ایشان میفرمود: معجزۀ من همین قرآن است که از نزد حق آمده و به آن تحدّی میکنم و از آنان میخواست که مانند آن را بیاورند؛ و ناتوانی ایشان از آوردن مثل قرآن، خود دلیل این بود که قرآن سخن آدمی نیست بلکه کلام خداست که راهی به تقلید و آوردن شبیه آن را ندارد تا چه رسد به آوردن مانند آن؛ و ضمن تلاوت قرآن، این آیه را بر آنان میخواند:
قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَی أَن یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لاَ یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ کَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً » (1)
بگو : قطعاً اگر جنّ و انس گرد آیند که مانند این قرآن را بیاورند، نمیتوانند مانندش را بیاورند و اگر چه پشتیبان یکدیگر باشند.
قرآن مجید مردم را به توحید و یگانگی خدا و پیروی از دستورهای حضرت او برای به دست آوردن خیر دنیا و آخرت دعوت مینمود و از شرک و بتپرستی و طاغوتپرستی نهی میکرد، به عدالت و داد و احسان امر میکرد و از ظلم و ستم و بغی و تجاوز و فحشا و منکرات باز میداشت.
آشکارا و بدون ملاحظه اعلام میکرد: همۀ مردم در نزد حضرت حق یکسانند و کسی را بر کسی جز به نیکی و پرهیزکاری برتری نیست.
إنَّ اکْرَمَکُمْ عِنْدَاللّهِ أتْقاکُمْ » (2)
بیتردید گرامیترین شما نزد خدا پرهیزکارترین شماست.
کسانی را که به خدا مشرک میشوند و برای او کفوی و مانندی قرار داده و زندگی را بر اساس اعتقاد به آن کفو و مانند آن تنظیم میکنند و در یک کلمه مطیع بت بیجان و جاندار و بندۀ طاغوت میگردند از عذاب سخت بر حذر میدارد و خبر میدهد که برای این دنیا که مردم در آن زندگی میکنند انجامی است که ناچار در روز قیامت به آن منتهی میشود.
راجع به قیامت چنان شدید و سخت و هولناک و ترس آور سخن میگوید که دلها را از جا میکند، میگوید:روز حساب نزدیک است و ناگهان در حال غفلت مردم به آنان میرسد، چون در رسد مادران و فرزندان خود را فراموش میکنند و آدمی جز خود همه چیز را از یاد میبرد، جهان هستی سخت بهم میخورد، پس آسمان شکافته و ستارگان پراکنده، دریاها در هم آمیخته و خشک و گورها شکافته میشود و آن روز روزی است که هر کس هر کاری را که پیش فرستاده یا پس آورده است به عیان میبیند و با آن رو به رو میگردد.
انسان در قیامت با پروندهای روبه رو میشود که تمام کارهایش را در آن ثبت شده میبیند، بهشت و دوزخ بر او عرضه میشود، دوزخ را در زشتترین قیافۀ ممکن میبیند و بهشت را با زیباترین جلوه مشاهده میکند.
آری، بهشت عنبر سرشت را به خاطر ایمان و اخلاق و عمل صالحش به زیباترین صورت وصف ناشدنی مشاهده مینماید و به زبان حال به آن مرکز آسایش و امنیّت خطاب میکند.
خداوند متعال در قرآن میفرماید: نامۀ عمل هر کسی که در قیامت برای او روشن و واضح است میگوید که: او بهشتی است یا دوزخی، در آن جا به اندازۀ سنگینی ذرّهای از آنچه کرده کم نمیشود، ولی حسنات او مضاعف میگردد. پس
آدمی در آن جا از کار خود آگاه است هر چند بهانههای خود را پیش آورد.
آن روز هنگامی که کافران و بدکاران و مشرکان و فاسقان نامۀ عمل بازشدۀ خود را میبینند بسی بیمناک گشته فریاد میزنند:
یَاوَیْلَتَنَا مَالِ هذَا الْکِتَابِ لاَ یُغَادِرُ صَغِیرَةً وَلاَ کَبِیرَةً إِلَّا أَحْصَاهَا وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِراً وَلَا یَظْلِمُ رَبُّکَ أَحَداً » (1)
ای وای بر ما، این چه کتابی است که هیچ عمل کوچک و بزرگی را فرو نگذاشته است مگر آن که آن را به حساب آورده؟ ! و هر عملی را انجام دادهاند، حاضر مییابند و پروردگارت به هیچ کس ستم نخواهدکرد.
قرآن مجید میفرماید: پس آنگاه که میان مردم به میزان کارهای ایشان داوری شود، بهشتیها به سوی نعمتهای خود رهسپار گردند، در حالی که همیشه در آن جاویدند و دوزخیان به دوزخ خود میروند و در صورتی که به خدا مشرک باشند و دلها و جانها و باطنهای خود را برای او خالص نساخته باشند همیشه در آن جاویدند و هر گاه پس از ایمان آوردن، گناه کرده و بدیها مرتکب شده باشند، روزگاری کوتاه یا دراز که میزان آن تنها آمرزش پروردگار است در دوزخ گرفتار باشند!
بشر این حقایق را میشنود، آن که به جان میپذیرد اهل نجات است و آن که از روی عناد و هوا و هوس به انکار و مخالفت برمیخیزد هیزم عذاب است، چنانکه قریش این همه را میشنید و آن را به شدیدترین وجهی انکار میکرد و با کسی که آن را بر آنان تلاوت مینمود به شدیدترین صورت، دشمنی روا میداشت!
او به آنان گفت: پدران مشرکشان در عذاب مخلّد میباشند و اینان نیز به زودی اگر دست از شرک نکشند در آتش به آنها میرسند و در آن عذاب همیشگی با آنان
1) (1)
شریک میگردند، مگر آن که پدران خود و کیش ایشان را انکار کنند و به خدای یکتا بی آن که بتها و طواغیت را در کنار او قرار دهند ایمان آورند و باور کنند که محمّد صلی الله علیه و آله که آیات قرآن را بر ایشان قرائت و تلاوت میکند فرستادۀ خداست که از جانب او به حق و با دلایلی روشن بر ایشان مبعوث گشته است.
آنگاه پس از ایمان چارهای ندارند جز آن که زندگانی خود را با پیامبر و سنّت و روش او مناسب سازند و هر چه را دستور میدهد انجام دهند و از هر چه ایشان را باز میدارد بگذرند، پس اگر سرپیچی نمودند خدا در کمین ایشان است و دوزخ برای آنها آماده تا با پدران مشرک خود در آن در آیند، بی آن که توبه و فدیهای از آنان پذیرفته شود، یا عذاب ایشان سبک گردد یا مهلت داده شوند!
با تلاوت قرآن مجید مردم را از رسیدن قیامت بیم میداد و از حشر و حساب بر حذر میداشت و از عذابی که برای مشرکان و گنهکاران مهیّا شده است و نیز از برنامههای دیگر میترسانید: از آن که به ایشان رسد آنچه به ملّتهای پیش از ایشان رسید، هنگامی که پیامبران با معجزاتشان نزد ایشان آمدند پس آنها را دروغ گو شمردند و در بارۀ آنها گفتند آنچه را قریش دربارۀ او نظر دادند: اینان دیوانهاند، جادو شدهاند ! برخی از انبیا را کشتند و بعضی دیگر را تهدید به کشتن کردند، پس عذاب شتابانی در این دنیا پیشاهنگ عذاب آیندۀ همیشگی مهیّا شده بر ایشان ریخته شد !
محمّد صلی الله علیه و آله از طریق قرآن مجید قصّۀ طوفان را که گنهکاران قوم نوح را غرق نمود تلاوت کرد، همچنین قصّۀ بادی که قوم عاد را - هنگامی که هود را نافرمانی کردند - نابود کرد و داستان فریاد آسمانی که قوم ثمود را - هنگامی که به فرمان صالح نرفتند - از میان برد و قصّۀ آنچه بر سر قوم لوط آمد - هنگامی که آسمان بر ایشان سنگ
نشاندار بارید - و قصّۀ آنچه به اهل مدین رسید - هنگامی که شعیب را نافرمانی کردند - و زلزله ایشان را هلاک کرد، سپس به تفصیل بر ایشان یعنی بر مردم جهان میخواند آنچه را به فرعون و قومش رسید، هنگامی که دعوت موسی را نشنیدند.
محمّد صلی الله علیه و آله آیاتی را تلاوت میکند که امر میکند در روی زمین گردش کنید تا ببینید سرانجام تبهکاران چه بوده است و انسانها را بر حذر میدارد که مبادا علاوه بر عذاب همیشگی آخرت که به انتظار آنهاست آنچه از انواع عذابهای دنیوی که بر آن ملّتها فرود آمد بر اینان نیز فرود آید!
رسول خدا صلی الله علیه و آله با تلاوت آیات قرآن مردم را پند و موعظه میداد تا به راه آیند و زمینۀ رشد و کمال آنان فراهم گردد. آنانی به او گوش دادند و میدهند که جلوههای قرآن دلشان را ربود و میرباید، آنانی به آیات او اعتنا میکنند که نیروهای برهان عقلشان را تسلیم کند، چه بسا نزدیکان که تلاوت آیات را از دهان مبارک او شنیدند و به او ایمان نیاوردند و بیگانگان با شنیدن خبر بعثت او به سویش شتافتند و آن چنان واقعیّتها را از وی قبول کردند که ده درجه ایمان را طی نموده و به مقام قرب حق و وصال محبوب حقیقی رسیدند که از آن جمله سلمان بزرگوار است که مسلمان شدن او داستان عجیب و شنیدنی دارد:
از ابن عبّاس روایت شده که گفته است: سلمان شخصاً و از دهان خود برای من چنین نقل کرد و گفت:
« من مردی ایرانی از اهل اصفهان و دهکدهای که به آن جیّ میگویند هستم.
پدرم دهقان و سالار دهکدهاش بود و من محبوبترین خلق خدا در نظرش بودم، محبّت او به من چندان بود که مرا همچون دوشیزگان در خانه زندانی کرده بود و من در آیین مجوسی میکوشیدم تا جایی که از خدمتگزاران آتشکده شدم و پدرم
همواره آتش را روشن نگه میداشت و اجازه نمیداد یک ساعت خاموش باشد.
پدرم بوستان بزرگی داشت، روزی سرگرم ساختمانی بود و از سرکشی به بوستان باز ماند، به من گفت: پسرکم، امروز به واسطۀ گرفتاری ساختمان نتوانستم از مزرعه و بوستان خبر بگیرم، تو برو خبری بگیر و دستورهایی به من داد و گفت: دیر نیایی که تو برای من پر ارزشتر از همه چیزی.
گوید: به منظور رفتن به مزرعه راه افتادم، در این هنگام از کنار کلیسایی از کلیساهای مسیحیان گذشتم، صداهای ایشان را که مشغول نماز گزاردن بودند شنیدم و من به واسطۀ این که پدر در خانه محبوسم میداشت، از امور مردم اطلاعی نداشتم.
چون صداهای ایشان را شنیدم وارد کلیسا شدم تا ببینم چه میکنند، چون ایشان را دیدم از نمازشان خوشم آمد و گفتم: به خدا سوگند این آیین بهتر از آیین ماست و از آن جا حرکت نکردم تا غروب شد.
مزرعۀ پدر را رها کردم و آن جا نرفتم، از آنها پرسیدم در کجا میتوانم به سر چشمۀ این دین برسم؟ گفتند: در شام. من پیش پدرم برگشتم، معلوم شد کسانی را به جستجوی من فرستاده و از همه کاری باز مانده است. چون پیش او رسیدم گفت:
ای پسرم ! کجا رفته بودی؟ مگر با تو چنان شرط نکرده بودم؟
گفتم: پدر جان از کنار مردمی میگذشتم که در معبدی مشغول نماز بودند و آنچه از دین ایشان دیدم پسندیدم و تا خورشید غروب کرد پیش ایشان بودم. گفت: پسر جان در آن دین خبری نیست، دین تو و پدرانت از آن بهتر است، گفتم: به خدا سوگند چنین نیست آن دین بهتر از دین ماست.
گوید: پدر بر من ترسید، بر پای من بند نهاد و مرا در خانه زندانی کرد! من کسی پیش مسیحیان فرستادم و گفتم هر گاه کاروان بازرگانان شما از شام رسید مرا خبر کنید و پس از این که کارهای خود را انجام دادند و آهنگ بازگشت کردند آگاهم
سازید.
چون هنگام بازگشت ایشان رسید به من خبر دادند، من بند از پای خود برداشتم و همراه ایشان رفتم تا به شام رسیدم و آن جا پرسیدم چه کسی از همه بیشتر به مبانی مسیحیّت عالم است؟
گفتند: اسقفی که در کلیسا است.پیش او رفتم و گفتم من به این دین راغب شدهام و دوست میدارم همراه تو باشم و برای تو و کلیسا خدمت کنم و از تو دانش بیاموزم و همراه تو نماز بگزارم. گفت: بیا و وارد کلیسا شدم و او مردی نادرست بود، به مسیحیان دستور میداد صدقه دهند و چون صدقات را میآوردند برای خود اندوخته میکرد و به فقرا نمیداد، آن چنانکه هفت کوزه زر و سیم اندوخت و من که دیدم چنان میکند او را سخت دشمن میداشتم.
چون از دنیا رفت و مسیحیان برای خاکسپاری او جمع شدند به ایشان گفتم: این مردی نادرست بود، به شما دستور پرداخت صدقه میداد و شما را به آن تشویق میکرد و پس از این که صدقه را میآوردید برای خود اندوخته میکرد و چیزی از آن به درویشان نمیداد، گفتند: این مطلب را از کجا میدانی؟ گفتم: شما را به اندوختهاش راهنمایی میکنم،گفتند: چنان کن، من جای آن را نشان دادم و ایشان هفت کوزه انباشته از زر و سیم را بیرون آوردند و چون آنها را دیدند، گفتند: به خدا سوگند هرگز او را به خاک نمیسپاریم و جسدش را بر دار کشیده سنگسار کردند.
مرد دیگری آوردند و به جای او گذاشتند.
سلمان میگوید: او مردی بود که من هرگز ندیده بودم کسی نمازهایش را به خوبی او گزارد، او نسبت به دنیا سخت بیمیل و نسبت به آخرت به شدّت راغب بود و شب و روز را در عبادت میگذراند، من او را بسیار دوست میداشتم چنانکه پیش از او هیچ کس را به آن اندازه دوست نداشتهام.
روزگاری با او سپری ساختم، چون هنگام مرگش فرارسید گفتم: ای فلان ! من
همراه تو بودم و تو را چنان دوست میداشتم که هیچ چیز را آن چنان دوست نداشتهام، اکنون چنانکه میبینی فرمان خدا دربارۀ تو رسیده است، مرا به چه کسی سفارش و به چه چیزی فرمان میدهی؟
گفت: پسرجان، به خدا سوگند مردم به گمراهی افتادهاند و بیشتر آدابی را که بر آن بودند ترک کردهاند و امروز کسی را نمیبینم که به روش و آیین من باشد مگر مردی در موصل که او هم به همان راه و روشی است که من بودهام، خود را به او برسان.
گوید: چون او از دنیا رفت و به خاک سپرده شد به موصل پیش آن مرد رفتم و گفتم: ای فلان، فلانی هنگام مرگ خود به من سفارش کرد تا پیش تو آیم و به من خبر داد که تو بر راه و رسم اویی، گفت: پیش من بمان و من پیش او ماندم و دیدم که مردی نیک و به روش دوست خود است، ولی چیزی نگذشت که او را هم مرگ در رسید، به او گفتم: فلانی مرا به تو سفارش کرد و دستور داد که به تو ملحق شوم و میبینی که فرمان خدا برای تو در رسیده است، تو به چه کسی سفارشم میکنی؟ و به چه چیز فرمانم میدهی؟
گفت: پسر جان، به خدا سوگند ! من کسی را سراغ ندارم که به راه و روش ما باشد مگر مردی در نصیبین. رفتم پیش آن مرد و خبر خود را با او گفتم و فرمان رهنمای پیشین خود را برای او نقل کردم.
گقت: پیش من بمان و پیش او ماندم و او را هم بر آیین دوستش دیدم و اقامت من در حضور مرد بسیار نیکی بود ولی به خدا سوگند چیزی نگذشت که مرگ او هم فرا رسید، چون به حال احتضار در آمد به او گفتم: فلانی مرا به فلان و او مرا به تو راهنمایی کرد، تو مرا به چه کسی رهنمون هستی و چه دستوری میدهی؟
گفت: پسر جان، به خدا سوگند کسی را نمیشناسم که به این دین و آیین باشد مگر کسی که در عموریّه است، خود را به او برسان و پیش او بمان.
چون او مرد و به خاک سپرده شد من پیش آن مرد در عموریّه رفتم و داستان خود را برای او گفتم، گفت: پیش من بمان و من همان جا ماندم و او هم مردی بود که به راه و روش دوستانش بود.
سلمان میگوید: آن جا به کسب و کار هم مشغول شدم، چنانکه چند ماده گاو و چند گوسپند برای من فراهم شد، چون مرگ او نزدیک و محتضر شد به او گفتم:
فلانی میدانی که من همراه فلان کس بودم و او مرا به فلان کس دیگر و او به شخص دیگر معرّفی کرد و او مرا به تو راهنمایی کرد، اکنون تو مرا به چه کس راهنمایی و به چه چیزفرمان میدهی؟
گفت: پسر جان، به خدا سوگند من کسی را نمیشناسم که بر آیین ما باشد تا به تو بگویم که پیش او بروی، ولی روزگارِ ظهور پیامبری که به آیین ابراهیم علیه السلام در زمین عرب برانگیخته خواهد شد نزدیک شده است، محلّهجرت او درسرزمینی میان دو سنگلاخ است که میان آنها درختان خرماست و او علامتهایی دارد که مخفی نیست، از جمله صدقه نمیخورد ولی اگر هدیه بدهندش قبول میکند و میان شانههایش مهر نبوّت است، اگر بتوانی به آن سرزمین بروی این کار را انجام بده.
سلمان میگوید: او هم مرد و مدفون شد و من مدّتی در عموریّه ماندم. گروهی از بازرگانان بنی کلب آمدند، به آنها گفتم: مرا به سرزمین اعراب ببرید در عوض این ماده گاوها و گوسپندانم را به شما میدهم، پذیرفتند و من آنها را به ایشان دادم و مرا با خود بردند، همین که به وادی القری رسیدیم به من ستم کردند و مرا به عنوان برده به مردی جهود فروختند و من پیش او بودم و چون درختان خرم را دیدم امیداور شدم که همان سرزمینی باشد که دوستم برایم وصف کرده بود و این موضوع پیش من محقّق نشده بود.
زمانی که پیش او بودم یکی از پسر عموهایش که از یهود بنی قریظه بود، مرا از او خرید و به مدینه برد؛ به خدا سوگند! گویی هم اکنون است که آن سرزمین را
شناختم و همان جا ماندم.
در این هنگام رسول خدا مبعوث شده بود و در مکّه اقامت داشت و چون من برده و بنده بودم خبری از او نشنیدم تا این که به مدینه هجرت فرمود.
به خدا قسم ! روزی بالای درخت خرمایی بودم و برای ارباب خود کار میکردم صاحب من زیر درخت نشسته بود که یکی از پسر عموهایش آمد و به او گفت:
فلانی ! خدا اوس و خزرج را بکشد که آنها الآن در منطقۀ قبا گرد مردی جمع شدهاند که امروز از مکّه آمده است و ایشان میپندارند که او پیامبر است.
سلمان میگوید: چون این سخن را شنیدم چنان لرزه بر من افتاد که پنداشتم روی صاحبم سقوط خواهم کرد. از درخت پایین آمدم و به پسر عموی او گفتم: چه گفتی؟ صاحبم خشمگین شد و سیلی محکمی به من زد و گفت: تو را به این حرف چکار؟ برگرد، به کار خودت مشغول باش، گفتم: چیزی نیست میخواستم ببینم آنچه میگوید درست یا نه؟
سلمان گوید: چیزهایی خوراکی داشتم که جمع کرده بودم، هنگام غروب آن را برداشتم و پیش رسول خدا صلی الله علیه و آله که به قبا بود رفتم. حضور او رسیدم و گفتم: به من خبر رسیده است که تو مردی نیکوکاری هستی و همراه تو دوستانی نیازمند و غریب هستند، این خوراکی صدقه است چنین میپندارم که شما از دیگران به آن سزاوارتر هستید و آن خوراکی را نزدیک او بردم، به یارانش فرمود: بخورید، ولی خود دست نگاه داشت و نخورد، با خود گفتم: این یک نشانه.
آنگاه برگشتم و خوراکی دیگر فراهم کردم، در این فاصله پیامبر به مدینه بازگشته بود، پیش او رفتم و گفتم: چنین دیدم که تو صدقه نمیخوری این هدیهای است که خواستم تو را باشد، پیامبر از آن خورد و به یاران خود هم دستور داد از آن خوردند.
با خود گفتم: این دو نشانه.
پس از آن به حضور رسول خدا در بقیع رسیدم که برای تشییع جنازۀ یکی از
یاران خود آمده بود، من دو قطیفه داشتم و پوشیده بودم و رسول خدا هم میان اصحاب خود نشسته بود، سلام کردم و به طرف پشت سر او رفتم تا به شانه هایش بنگرم و ببینم آیا مُهر نبوّت دیده میشود، همین که پیامبر دید که من در پشت سرش ایستاده و در جستجوی چیزی هستم که وصف آن را برای من گفته بودند، ردای خویش را از دوش افکند و من به مُهر نبوّت نگریستم و آن را شناختم و شروع به بوسیدن آن و گریستن کردم.
پیامبر فرمود: برگرد و برگشتم و برابر او نشستم و داستان خود را همچنین که برای تو ای ابن عبّاس نقل کردم برای رسول اسلام گفتم و آن حضرت خوش داشت که این خبر را یارانش هم بشنوند.
سلمان همچنان گرفتار بردگی بود به طوری که نتوانست در جنگهای بدر و احد شرکت کند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله به من فرمودند:
با صاحب خود عهد نامهای برای آزادی خود بنویس و من تعهّدی نوشتم که سیصد اصله خرما برای او به عمل آورم و با آب چاه آن را آبیاری کنم و چهل وُقیه هم طلا بپردازم.
پیامبر به اصحاب خود فرمود: برادرتان را یاری کنید و آنها با نهالهای خرما مرا یاری کردند، بعضی سی نهال، برخی بیست نهال و پانزده نهال و ده نهال و هر کس به قدر امکان خود مساعدت کرد و سیصد نهال برای من جمع شد.
پیامبر فرمود: ای سلمان ! برو و برای این نهالها گود بردار، وقتی تمام شد پیش من بیا تا خودم به دست خویش آنها را بکارم. من چنان کردم و یاران یاریم دادند و چون از آن فارغ شدم پیش رسول خدا برگشتم و خبرش دادم. پیامبر همراه من آمد، ما نهالها را به او میدادیم و او در گود میگذاشت تا تمام شد. سوگند به کسی که جان سلمان در دست اوست از آنها حتّی یک نهال هم خشک نشد و من درختان
خرمایی که تعهّد کرده بودم به صاحب خود پرداختم و آن مال همچنان به عهدۀ من بود، اتّفاقاً از یک معدن طلا مقداری طلا که به اندازۀ تخم مرغی بود به حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله آوردند، فرمود: آن ایرانی که برای آزادی خود تعهّدنامه نوشته بود چه کرده است؟ مرا به حضورش بردند، فرمود: این را بگیر و تعهّد خود را بپرداز.
سوگند به کسی که جان سلمان در دست اوست چهل وقیۀ کامل بود. حق صاحب خود را دادم و آزاد شدم و در حالی که آزاد بودم در جنگ خندق همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله شرکت کردم و پس از آن در هیچ یک از جنگها غایب نبودم. » (1)
بهشت روح شد گلزار رویت امید عاشقان دیدار رویت
ندانستم که لطف صنع ایزد به حسن اینجا رساند کار رویت
زمین را ذرّهها خورشید گردد اگر بر وی فتد انوار رویت
لبانت شکّر مصر جمالت زبانت بلبل گلزار رویت
گل سوری چو خار اندر گلستان بها ناورد در بازار رویت
بدیدم از دُرستِ ماه بیش است عیار حسن در دینار رویت
مه نو کو مدد دارد ز خورشید نگردد بدر بی تیمار رویت
فروغ شمع مه پشت زمین را نگیرد جز به استظهار رویت
بجز آیینۀ ارواح عشّاق نداند هیچ کس مقدار رویت
تو را بیند نظر در هر چه دارد کسی کو کسب کرد اسرار رویت
ببین چون سیف فرغانی جهانی چو چشم تو شده بیمار رویت
(سیف فرغانی)
1) (1)
محمّد صلی الله علیه و آله با کمال جدّیّت و در میان طوفانی که شرک و کفر علیه او بر پا میکرد آیاتی که اصول دین حق را بر مردم عرضه میداشت تلاوت کرد،آنچه را از آن چارهای نیست تا از بد عاقبتی دنیا و آخرت در امان باشند بر انسان قرائت فرمود.
بر بشریّت روشن ساخت که پروردگار جهان یگانه و بی شریک است و شریک ساختن برای او ستم و انکاری است که صاحب خود را به جاوید ماندن در عذاب همیشگی بیچاره میسازد.
بر آنان خواند که خداوند مهربان او را به رسالت برانگیخت چنانکه فرستادگان پیش از او را برای هدایت ملّتها مبعوث به رسالت کرد.
بر تمام جهانیان تلاوت کرد که ایمان کسی مستقیم نمیشود تا از عمق قلبش به یگانگی خدا و فرستادهاش گواهی ندهد و تا آن که ایمان و عشق به حق و رسولش دلهای ایشان را لبریز سازد.
به انسان خواند که در انجام و ترک عمل باید به یاد خدا باشد و هر آنچه انجام میدهد باید از روی اخلاص و صفا و پاکی دل انجام دهد.
بر همۀ مردم تلاوت کرد که خداوند به عدالت و نیکی و همراهی با خویشان مهربانی با یتیمان و بینوایان و نیکی با پدر و مادر و فرمانبری آن دو - مگر در کفر به خدا یا نافرمانی او - امر میکند و بر جهانیان خواند که خداوند ایشان را از گناه نهی میکند و ناچار باید از آن دوری کنند، از کشتن به ستم و کشتن فرزندان و از زنا و خودپسندی و غرور و تکبّر و دروغ و سخن باطل و تماشای کار بیهوده و شرکت در آن بر حذر میدارد.
این همه و بیش از این همه را بر ایشان تلاوت کرد و ایشان را در صورتی که ایمان آورند و کار شایسته کنند و فرمانبرند به ثواب نیکوتر نزد خدا نوید داد و اگر کافر
شوند و فرمان حق را نبرند از عذاب سخت دنیا و آخرت ترساند.
پیامبر بزرگ چنانکه در آغاز این سطور اشاره شد در تمام اوقاتش از روز اوّل بعثت تا روزی که خداوند او را به جوار قرب خود برد آموزگار بود.
به طور دائم قرآن را بر مسلمین تلاوت میکرد و آنچه را از قرآن به تفسیر نیازمند بود برای ایشان تفسیر میکرد و آنچه را مجمل بود و احتیاج به تفصیل داشت برای ایشان تفصیل میداد و خلاصه تمام حقایق را به عنوان حکمت الهی به مردم تعلیم میداد.
محمّد صلی الله علیه و آله برای مردم تلاوت میکرد:
نَبِّئْ عِبَادِی أَنِّی أَنَا الْغَفُورُ الرَّحِیمُ * وَأَنَّ عَذَابِی هُوَ الْعَذَابُ الأَلِیمُ » (1)
به بندگانم خبر ده که یقیناً من [ نسبت به مؤمنان ] بسیار آمرزنده و مهربانم.
« إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْیَسْتَجِیبُوا لِیْ وَلْیُؤْمِنُوا بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ » (2)
هنگامی که بندگانم از تو دربارۀ من بپرسند، [ بگو : ] یقیناً من نزدیکم، دعای دعا کننده را زمانی که مرا بخواند اجابت میکنم ؛ پس باید دعوتم را بپذیرند
و به من ایمان آورند، تا [ به حقّ و حقیقت ] راه یابند [ و به مقصد اعلی برسند ].
قُل لَّوْ کَانَ الْبَحْرُ مِدَاداً لِکَلِمَاتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ کَلِمَاتُ رَبِّی وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَداً » (1)
بگو : اگر دریا برای [ نوشتن ] کلمات پروردگارم [ که مخلوقات او هستند ] مرکب شود، پیش از آن که کلمات پروردگارم پایان یابد، یقیناً دریا پایان مییابد و اگرچه مانند آن دریا را به کمک بیاوریم.
آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنْزِلَ إِلَیْهِ مِن رَبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ کُلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَمَلاَئِکَتِهِ وَکُتُبِهِ وَرُسُلِهِ لاَ نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِن رُسُلِهِ وَقَالُوا سَمِعْنَاوَأَطَعْنَا غُفْرَانَکَ رَبَّنَا وَإِلَیْکَ الْمَصِیرُ » (2)
پیامبر به آنچه از پروردگارش به او نازل شده، ایمان آورده و مؤمنان همگی به خدا و فرشتگان و کتابها و پیامبرانش، ایمان آوردهاند [ و بر اساس ایمان استوارشان گفتند : ] ما میان هیچ یک از پیامبران او فرق نمیگذاریم. و گفتند : شنیدیم و اطاعت کردیم، پروردگارا ! آمرزشت را خواهانیم و بازگشت [ همه ] به سوی توست.
الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ وَیُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَمِمَّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقُونَ * وَالَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَمَا أُ نْزِلَ مِن قَبْلِکَ وَبِالْآخِرَةِ هُمْ یُوقِنُونَ * أُولئِکَ عَلَی هُدیً مِنْ رَبِّهِمْ وَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ » (1)
آنان که به غیب ایمان دارند و نماز را بر پا میدارند و از آنچه به آنان روزی دادهایم، انفاق میکنند. * و آنان که به آنچه به سوی تو و به آنچه پیش از تو نازل شده، مؤمن هستند و به آخرت یقین دارند. * آنانند که از سوی پروردگارشان بر [ راهِ ] هدایتاند و آنانند که رستگارند.
إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الْإِسْلاَمُ » (2)
مسلماً دینِ [ واقعی که همۀ پیامبرانْ مُبلّغ آن بودند ] نزد خدا، اسلام است.
فَمَن یُرِدِ اللّهُ أَن یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلاَمِ وَمَن یُرِدْ أَن یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً کَأَنَّمَا یَصَّعِّدُ فِی السَّماءِ کَذلِکَ یَجْعَلُ اللّهُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذِینَ لاَیُؤْمِنُونَ » (3)
پس کسی را که خدا بخواهد هدایت کند، سینهاش را برای [ پذیرفتن ] اسلام میگشاید ؛ و کسی را که [ به خاطر لجاجت و عنادش ] بخواهد گمراه نماید، سینهاش را چنان تنگ میکند که گویی به زحمت در آسمان بالا میرود ؛ خدا این گونه پلیدی را بر کسانی که ایمان نمیآورند، قرار میدهد.
مَا کَانَ إِبْرَاهِیمُ یَهُودِیّاً وَلاَ نَصْرَانِیّاً وَلکِن کَانَ حَنِیفاً مُسْلِماً وَمَا کَانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ * إِنَّ أَوْلَی النَّاسِ بِإِبْرَاهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَهذَا النَّبِیُّ وَالَّذِینَ آمَنُوا وَاللّهُ وَلِیُّ الْمُؤْمِنِینَ » (1)
ابراهیم نه یهودی بود و نه نصرانی، بلکه یکتاپرست و حقگرایی تسلیم بود و از مشرکان نبود. * مسلماً نزدیکترین مردم به ابراهیم [ از جهت پیوند وانتساب معنوی ] کسانیاند که [ از روی حقیقت ] از او پیروی کردند و این پیامبر و کسانی که [ به او ] ایمان آوردهاند [ از همه به او نزدیکترند ] و خدا یاور و سرپرست مؤمنان است.
اهل کتاب گمان میکنند هر کس بخواهد به راه آید باید جهود یا نصرانی باشد، خداوند در قرآن مجید به رسولش میفرماید به آنان بدین گفتار پاسخ بده:
بَلْ مِلَّةَ إبْراهیمَ حَنیفاً و ما کانَ مِنَ الْمُشْرِکینَ » (2)
بلکه از آیین ابراهیم یکتاپرست و حقگرا [ پیروی میکنیم نه از آیین تحریف شدۀ شما که عین گمراهی است ] و او هرگز از مشرکان نبود.
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ارْکَعُوا وَاسْجُدُوا وَاعْبُدُوا رَبَّکُمْ وَافْعَلُوا الْخَیْرَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ * وَجَاهِدُوا فِی اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ هُوَ اجْتَبَاکُمْ وَمَا جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ مِّلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْرَاهِیمَ هُوَ سَمَّاکُمُ الْمُسْلِمِینَ مِن قَبْلُ وَفِی هذَا لِیَکُونَ الرَّسُولُ شَهِیداً عَلَیْکُمْ وَتَکُونُوا شُهَدَاءَ عَلَی النَّاسِ فَأَقِیمُوا الصَّلاَةَ
وَآتُوا الزَّکَاةَ وَاعْتَصِمُوا بِاللَّهِ هُوَ مَوْلاَکُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلَی وَنِعْمَ النَّصِیرُ » (1)
ای اهل ایمان ! رکوع به جا آورید و سجده نمایید و پروردگارتان را عبادت کنید و کار نیک انجام دهید تا رستگار شوید. * و در راه خدا چنانکه شایسته جهاد است، جهاد کنید ؛ او شما را برگزید و بر شما در دین هیچ مشقت و سختی قرار نداد. [ در دینتان گشایش و آسانی قرار داد مانند گشایش و آسانیِ ] آیین پدرتان ابراهیم، او شما را پیش از این « مسلمان » نامید و در این [ قرآن هم به همین عنوان نامگذاری شدهاید ] تا پیامبر گواه بر شما باشد و شما هم گواه بر مردم باشید ؛ پس نماز را برپا دارید و زکات را بپردازید و به خدا تمسّک جویید. او سرپرست و یاور شماست ؛ چه خوب سرپرست و یاوری و چه نیکو یاریدهندهای است.
کافرم من گر زیان کَردست کس در ره ایمان و طاعت یک نفس
سر شکسته نیست این سر را مبند یک دو روزی جهد کن باقی بخند
مکرها در کسب دنیا بارد است مکرها در ترک دنیا وارد است
مکر آن باشد که زندان حفره کرد آن که حفره بست آن مکریست سرد
این جهان زندان و ما زندانیان حفره کن زندان و خود را وا رهان
چیست دنیا از خدا غافل شدن نی قماش و نقده و میزان و زن
مال را کز بهر دین باشی حَمول نعم مالٌ صالحٌ گفت آن رسول
(مولوی)
قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ * الَّذِینَ هُمْ فِی صَلاَتِهِمْ خَاشِعُونَ * وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ
1) (1)
اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ * وَالَّذِینَ هُمْ لِلزَّکَاةِ فَاعِلُونَ * وَالَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ * إِلَّا عَلَی أَزْوَاجِهِمْ أَوْ مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ * فَمَنِ ابْتَغَی وَرَاءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الْعَادُونَ * وَالَّذِینَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ رَاعُونَ * وَالَّذِینَ هُمْ عَلَی صَلَوَاتِهِمْ یُحَافِظُونَ * أُولئِکَ هُمُ الْوَارِثُونَ * الَّذِینَ یَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ » (1)
بیتردید مؤمنان رستگار شدند. * آنان که در نمازشان [ به ظاهر ] فروتن [ و به باطن با حضور قلب ] اند. * و آنان که از [ هر گفتار و کردارِ ] بیهوده و بیفایده رویگردانند، * و آنان که پرداخت کنندۀ زکاتاند، * و آنان که نگه دارندۀ دامنشان [ از شهوتهای حرام ] اند، * مگر در [ کام جویی از ] همسران یا کنیزانشان، که آنان [ در این زمینه ] مورد سرزنش نیستند. * پس کسانی [ که در بهرهگیری جنسی، راهی ] غیر از این جویند، تجاوزکار [ از حدود حق ] هستند. * و آنان که امانتها و پیمانهای خود را رعایت میکنند، * و آنان که همواره بر [ اوقات و شرایط ظاهری و معنوی ] نمازهایشان محافظت دارند. * اینانند که وارثاناند، * وارثانی که [ از روی شایستگی ] بهشت فردوس را به میراث میبرند [ و ]در آن جاودانهاند.
إِنَّ الْمُسْلِمِینَ وَالْمُسْلِمَاتِ وَالْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَالْقَانِتِینَ وَالْقَانِتَاتِ وَالصَّادِقِینَ وَالصَّادِقَاتِ وَالصَّابِرِینَ وَالصَّابِرَاتِ وَالْخَاشِعِینَ وَالْخَاشِعَاتِ وَالْمُتَصَدِّقِینَ وَالْمُتَصَدِّقَاتِ وَالصَّائِمِینَ وَالصَّائِمَاتِ وَالْحَافِظِینَ فُرُوجَهُمْ وَالْحَافِظَاتِ وَالذَّاکِرِینَ اللَّهَ کَثِیراً وَالذَّاکِرَاتِ أَعَدَّ اللَّهُ لَهُم مَّغْفِرَةً وَأَجْراً
1) (1)
عَظِیماً » (1)
مسلماً خدا برای مردان و زنان مسلمان و مردان و زنان با ایمان و مردان و زنان عبادتپیشه، و مردان و زنان راستگو و مردان و زنان شکیبا و مردان و زنان فروتن و مردان و زنان صدقه دهنده و مردان و زنان روزهدار و مردان و زنان حفظ کنندۀ خود از پلیدیهای جنسی و مردان و زنانی که بسیار یاد خدا میکنند، آمرزش و پاداشی بزرگ آماده کرده است.
قَالَتِ الأَعْرَابُ آمَنَّا قُل لَمْ تُؤْمِنُوا وَلکِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا یَدْخُلِ الإِیمَانُ فِی قُلُوبِکُمْ وَإِن تُطِیعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ لاَ یَلِتْکُم مِنْ أَعْمَالِکُمْ شَیْئاً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ » (2)
بادیهنشینان گفتند : ما [ از عمق قلب ] ایمان آوردیم. بگو : ایمان نیاوردهاید، بلکه بگویید : اسلام آوردهایم ؛ زیرا هنوز ایمان در دل هایتان وارد نشده است. و اگر خدا و پیامبرش را اطاعت کنید، چیزی از اعمالتان را نمیکاهد ؛ زیرا خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذَا ذُکِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذَا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِیمَاناً وَعَلی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ * الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاَةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنْفِقُونَ * أُوْلئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقّاً لَهُمْ دَرَجَاتٌ عِندَ رَبِّهِمْ وَمَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ
کَرِیمٌ » (1)
مؤمنان، فقط کسانی هستند که چون یاد خدا شود، دلهایشان ترسان میشود، وهنگامی که آیات او بر آنان خوانده شود بر ایمانشان میافزاید و بر پروردگارشان توکل میکنند. * هم آنان که نماز را برپا میدارند و ازآنچه به آنان روزی دادهایم، انفاق میکنند. * مؤمنان واقعی و حقیقی فقط آنانند، برای ایشان نزد پروردگارشان درجاتی بالا و آمرزش و رزق نیکو و فراوانی است.
وَأَطِیعُوا اللّهَ وَالرَّسُولَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ * وَسَارِعُوا إِلَی مَغْفِرَةٍ مِن رَبِّکُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماوَاتُ وَالأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ * الَّذِینَ یُنْفِقُونَ فِی السَّرَّاءِ وَالضَّرَّاءِ وَالْکَاظِمِینَ الْغَیْظَ وَالْعَافِینَ عَنِ النَّاسِ وَاللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ * وَالَّذِینَ إِذَا فَعَلُوا فَاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَکَرُوا اللّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَمَن یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللّهُ وَلَمْ یُصِرُّوا عَلَی مَا فَعَلُوا وَهُمْ یَعْلَمُونَ * أُولئِکَ جَزَاؤُهُم مَغْفِرَةٌ مِن رَبِّهِمْ وَجَنَّاتٌ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَنِعْمَ أَجْرُ الْعَامِلِینَ » (2)
و از خدا و پیامبر فرمان برید تا مورد رحمت قرار گیرید. * و به سوی آمرزشی از پروردگارتان و بهشتی که پهنایش [ به وسعتِ ] آسمانها و زمین است بشتابید ؛ بهشتی که برای پرهیزکاران آماده شده است ؛ * آنان که در گشایش و تنگ دستی انفاق میکنند و خشم خود را فرو میبرند و از [ خطاهایِ ] مردم در میگذرند ؛ و خدا نیکوکاران را دوست دارد. * و آنان
که چون کار زشتی مرتکب شوند یا بر خود ستم ورزند، خدا را یاد کنند و برای گناهانشان آمرزش خواهند ؛ و چه کسی جز خدا گناهان را میآمرزد؟ و دانسته و آگاهانه بر آنچه مرتکب شدهاند، پا فشاری نمیکنند ؛ * پاداش آنان آمرزشی است از سوی پروردگارشان و بهشتهایی که از زیرِ [ درختانِ ] آن نهرها جاری است، در آن جاودانهاند ؛ و پاداش عمل کنندگان، نیکوست.
لایُضیعُ أجْرَ الْمُحْسِنینَ » (1)
احسان آن است که انسان در اطاعت خدا بکوشد تا به آخرین درجهای که در طاقت اوست برسد و سستی نکند و خسته نگردد و کوتاهی نورزد بلکه تا راهی به کوشش دارد با دل و جان و اعضای خویش کوشش نماید.
ایمان و اسلام و احسان سه کلمه است که در قرآن آمده و بسیار به کار میرود و معنی آنها هم به هم نزدیک است. خود رسول اسلام این کلمات را آن گونه شناساند که در هیچ یک شبههای باقی نگذارد.
روزی رسول خدا در میان اصحاب بود مردی آمد و گفت: ایمان چیست؟ پیامبر فرمود:
ایمان آن است که به خدا و فرشتگان و پیامبرانش ایمان آوری و لقای پروردگار و
روز رستاخیز را باور کنی. پرسید: اسلام چیست؟ فرمود: آن است که خدای را پرستش نمایی و برای او شریکی نگیری و نماز رابپا داری و زکات واجب را بدهی و رمضان را روزهگیری. پرسید: احسان چیست؟ فرمود: آن که خدا را چنانکه گویی او را میبینی پرستش نمایی. چه، اگر تو او را نبینی بی شک او تورا میبیند. پرسید:
قیامت کی خواهد بود؟ فرمود:
إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ » (1)
یقیناً خداست که دانش قیامت فقط نزد اوست. (2)پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله تنها به تعلیم حقایق ایمان و اسلام و احسان که در آیات صفحات قبل گذشت اکتفا نکرد، بلکه هم در زندگی خصوصی خود و هم در روابطی که با مردم داشت عملاً به تعلیم خواص و آثار این سه صفت و آنچه دارندگان اینها شایسته است انجام دهند و آنچه واجب است از آن دوری کنند همّت گماشت.
وَأَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ إِذَا عَاهَدتُّمْ وَلاَ تَنقُضُوا الأَیْمَانَ بَعْدَ تَوْکِیدِهَا وَقَدْ جَعَلْتُمُ اللَّهَ عَلَیْکُمْ کَفِیلاً إِنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ مَا تَفْعَلُونَ * وَلاَ تَکُونُوا کَالَّتِی نَقَضَتْ غَزْلَهَا مِن بَعْدِ قُوَّةٍ أَنکَاثاً تَتَّخِذُونَ أَیْمَانَکُمْ دَخَلاً بَیْنَکُمْ أَن تَکُونَ أُمَّةٌ هِیَ أَرْبَی مِنْ أُمَّةٍ إِنَّما یَبْلُوکُمُ اللَّهُ بِهِ وَلَیُبَیِّنَنَّ لَکُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ مَا کُنتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ » (3)
و به پیمان خدا چون پیمان بستید، وفا کنید و سوگند را پس از محکم کردنش [ به وسیلۀ عزم و قصد قطعی ] در حالی که خدا را بر خود ضامن و کفیل قرار دادهاید، نشکنید ؛ یقیناً خدا آنچه را انجام میدهید، میداند. * و مانند آن
[ زنی ] که پشمهای تابیدۀ خود را پس از استحکام و استواری وا میتابانید، نباشید که سوگندهایتان را میان خود به بهانۀ این که گروهی [ چون مشرکان ] از گروهی [ چون مؤمنان ] از نظر نفرات و امکانات افزونترند، مایۀ خیانت و فساد قرار دهید [ به این صورت که از روی تظاهر، مؤمنان را با سوگندهایتان دلخوش کنید که با آنان هستید و در پشت پرده سوگندهایتان را بشکنید و به خیال این که از ضربههای دشمن در امان بمانید، به دشمن بپیوندید ] جز این نیست که خدا شما را به وسیلۀ آن [ نفرات اندک وافزونی نفرات دشمن ] آزمایش میکند و روز قیامت آنچه را [ از حق و باطل ] همواره در آن اختلاف میکردید، برای شما روشن میسازد.
خوش آن کس که دانشور است و هنرور مر او راست علم و هنر یار و یاور
ز علم و هنر هر که بی بهره باشد عُقابی است بی پر درختی است بیبر
مکن فخر بر زیور و زَر که کس را به جز عقل وعلم و هنر نیست زیور
خردمند از آنرو نگردیده گمره که اورا به هر ره خرد بود رهبر
به فضل و کمال خود آن به که نازی نه فضل پدر یا کمالات مادر
تو را گر به اصل است فخر ، اصل هر کس نبودست جز آب و گل چیز دیگر
کسی را سزد شاهی هر دو عالم که ملک دلی گردد او را مسخْر
(حالت)
پیامبر عزیز اسلام در هر موقعیّت مناسبی آیات حلال و حرام قرآن را بر مردم تلاوت میکرد و به هر صورت ممکن معانی آن آیات را برای مردم بیان میفرمود تا موعظه شوند و به واجبات روی آورده از حرام و گناه دوری کنند و حتّی گاهی صورت برزخی اعمال و اخلاق و کردار مردم را جهت بیداری آنان بیان میفرمود.
به حدیث زیر که در جوامع حدیث آمده توجه کنید.
« پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله بامدادی به اصحاب و یاران فرمود: دیشب دو نفر پیش من آمدند و مرا برانگیختند و به من گفتند: بیا برویم. پس با آن دو به راه افتادم تا به مردی خوابیده رسیدم و مرد دیگری را با سنگ گرانی بر سر او ایستاده دیدم که سنگ را بر سر او میکوبد و سرش را درهم میشکند و چون سنگ به غلت میافتد به دنبال آن میرود و آن را میگیرد و هنوز نزد آن مرد برنگشته سر وی چنانکه بود صحیح و سالم میشود، پس بار دیگر به او حمله میبرد و همان کار نخستین را با او انجام میدهد.
به آن دو گفتم: سبحان اللّه ! داستان این دو نفر چیست؟ به من گفتند: بیا برویم.
پس رفتیم تا به مردی به پشت افتاده رسیدیم که دیگری با قلاّبی آهنین بر سر او ایستاده است و ناگهان به یک سوی روی او میآید و هر یک ازگوشۀ لب و سوراخ بینی و چشم او را تا پشت گردن چاک میدهد، سپس به آن سوی دیگرش میرود و همان کاری که با آن طرف کرده بود با این طرف انجام میدهد و هنوز از این سو فارغ نشده که آن طرف به حال اول برمی گردد، پس دیگر بار به او حمله کرده همان کار نخستین را تکرار میکند.
گفتم: سبحان اللّه ! داستان این دو چیست؟ به من گفتند: بیا برویم.
پس رفتیم، به چیزی تنور مانند رسیدیم که فریاد و داد و بیدادهایی از آن بلند بود. پس سری به آن زدیم که ناگاه مردان و زنان برهنه در آن دیدیم که زبانۀ آتش از زیر پای آنها بر میخاست و چون به آنها میرسید فریاد میزدند.
به آن دو گفتم: داستان اینها چیست؟ به من گفتند: بیا برویم.
پس به راه افتادیم تا به جویی مانند خون سرخ رنگ رسیدیم که در میان آن
مردی شنا گر شنا میکرد و در کنار جوی مردی بود که سنگ بسیاری نزدش نهاده بود، آن شناگر پس از مدتی شنا نزد آن مرد که سنگها نزدش بود میآمد و او سنگی به دهان او میانداخت او باز شنا میکرد و باز میگشت و باز سنگ به دهانش افکنده میشد و همین طور تکرار میگشت.
به آن دو گفتم: داستان این دو نفر چیست؟ گفتند: بیا برویم.
پس به راه افتادیم تا به مردی بد قیافه رسیدیم که نزد او آتشی بود و آن را میافروخت و زیر و رو میکرد و گرد آن میگشت.
به آن دو گفتم: این چیست؟ گفتند: بیا برویم.
پس رفتیم تا به انبوهی رسیدیم که از هر نوع گلی بهاری در آن به چشم میخورد، ناگهان در میان آن بستان مردی بلند قامت با کودکانی بیش از آنچه هرگز ندیده بودم پیرامون او به نظرم آمدند. به آن دو گفتم: این کیست و اینان کیانند؟ مرا گفتند: برویم برویم.
پس رفتیم تا به بستانی بزرگ - که هرگز بزرگتر و بهتر از آن ندیده بودم - رسیدیم، به من گفتند: در این بستان بالا برو ، پس بالا رفتیم تا به شهری که با خشتی طلا و خشتی نقره ساخته شده بود رسیدیم، آنگاه به دروازۀ شهر آمدیم و خواهش کردیم آن را باز کنند، دروازه گشوده شد، بعضی هر چه تصوّر کنی زیبا و برخی هر چه گمان کنی زشت روی به استقبال ما آمدند.
به آنان گفتند: بروید در این جوی آب تنی کنید که ناگاه جوی پهناوری - که گویی آبش در سفیدی شیر خالص است - جلب نظر کرد و در آن آب تنی کردند و سپس در حالی که آن زشتی از ایشان رفته بود و به نیکوترین صورتی در آمده بود نزد ما آمدند، به من گفتند: این بهشت جاویدان «عدن» است و این خانۀ توست.
پس دیدهام به بالا خیره شد ناگاه کاخی مانند ابری سفید به نظر رسید. به من
گفتند: خانۀ تو همان است.
به آن دو گفتم: خدا مبارکتان گرداند، مرا بگذارید تا داخل آن شوم، گفتند: اکنون که نمیشود، داخل آن خواهی شد. به آن دو گفتم: از آنچه امشب دیدم در شگفتم، این چه بود که دیدم؟
به من گفتند: اکنون به تو میگوییم: آن مرد نخستین که بر او گذشتی و سرش با سنگ درهم شکسته میشد مردی است که قرآن را فراگیرد و سپس آن را رها کند در وقت نماز بخوابد تا نماز او فوت شود.
آن مرد دیگری که دیدی هر یک از کنار دهان و سوراخ بینی و چشم او تا پشت گردنش چاک زده میشد، مردی است که بامداد از خانهاش در آید و دروغی بگوید که در میان مردم منتشر شود.
مردان و زنان برهنهای که در تنور مانندی بودند زنان و مردان زنا کارند.
آن مردی که دیدی در جوی خون شنا میکند و سنگ به دهانش میافکند کسی است که ربا میخورد.
مرد بد قیافهای که در کنار آتش بود و آن را زیر و رو میکرد و میافروخت و گِرد آن میگشت مالک و سر پرست دوزخ بود.
آن مرد بلند قامتی که در آن بوستان بود ابراهیم علیه السلام است و آن کودکانی که پیرامون او بودند هر نوزادی است که بر فطرت خداشناسی بمیرد.
راوی پرسید: ای فرستادۀ خدا ! آیا فرزندان مشرکان هم؟ پاسخ داد: آری، فرزندان مشرکان هم.
امّا آن گروهی که بعضی زیبا و بعضی زشت رو بودند آنان مردمی هستند که کاری شایسته و کاری بد را بهم آمیخته بودند و خدا از آنان در گذشت. » (1)
1) (1)
وَذَرِ الَّذِینَ اتَّخَذُوا دِینَهُمْ لَعِباً وَلَهْواً وَغَرَّتْهُمُ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا وَذَکِّرْ بِهِ أَن تُبْسَلَ نَفْسٌ بِمَا کَسَبَتْ لَیْسَ لَهَا مِن دُونِ اللّهِ وَلِیٌّ وَلاَ شَفِیعٌ وَإِن تَعْدِلْ کُلَّ عَدْلٍ لاَیُؤْخَذْ مِنْهَا أُولئِکَ الَّذِینَ أُبْسِلُوا بِمَا کَسَبُوا لَهُمْ شَرَابٌ مِن حَمِیمٍ وَعَذَابٌ أَلِیمٌ بِمَا کَانُوا یَکْفُرُونَ » (1)
و کسانی که دینشان را بازی و سرگرمی گرفتند و زندگی دنیا آنان را فریفت و اگذار ؛ و [ مردم را ] با قرآن اندرز ده ؛ که مبادا کسی [ در روز قیامت ] به [ کیفر ] آنچه [ از گناهان ] مرتکب شده [ از رحمت و ثواب ] محروم ماند [ و به هلاکت سپرده شود ] ؛ و او را جز خدا سرپرست و یاور و شفیعی نباشد ؛ و اگر [ برای رهاییاش از عذاب ] هر گونه عوض و فدیهای بدهد از او پذیرفته نشود. آنانند که به سبب آنچه [ از اعمال زشت ] مرتکب شدهاند [ از رحمت و ثواب ] محروم مانده [ و به هلاکت سپرده شده ]اند. و به خاطر آن که همواره [ به آیات الهی ] کفر میورزیدند برای آنان نوشابهای از آب جوشان و عذابی دردناک است.
وَهُوَ الَّذِی خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالأَرْضَ بِالْحَقِّ وَیَوْمَ یَقُولُ کُنْ فَیَکُونُ قَوْلُهُ
1) (1)
الْحَقُّ وَلَهُ الْمُلْکُ یَوْمَ یُنفَخُ فِی الصُّورِ عَالِمُ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَةِ وَهُوَ الْحَکِیمُ الْخَبِیرُ » (1)
و اوست که آسمانها و زمین را به درستی و راستی آفرید ؛ و روزی که [ ارادهاش به آفریدن چیزی تعلق گیرد ] میگوید : باش، پس بیدرنگ میباشد ؛ گفتارش حق است ؛ و روزی که در صور دمیده شود فرمانروایی و حاکمیّت مطلق ویژۀ اوست، دانای نهان و آشکار است و او حکیم و آگاه است.
وَهذَا کِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ مُبَارَکٌ مُصَدِّقُ الَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ وَلِتُنذِرَ أُمَّ الْقُرَی وَمَنْ حَوْلَهَا وَالَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَهُمْ عَلَی صَلاَتِهِمْ یُحَافِظُونَ » (2)
و این [ قرآن ] کتابی است پرفایده، که ما آن را نازل کردیم، تصدیق کنندۀ کتابهای آسمانی پیش از خود است و [ نزولش ] برای این است که مردم مکه و کسانی را که پیرامون آنند بیم دهی ؛ و آنان که به آخرت ایمان دارند به آن ایمان میآورند و آنان همواره بر نمازشان محافظت میکنند.
ذلِکُمُ اللّهُ رَبُّکُمْ لاَإِلهَ إِلَّا هُوَ خَالِقُ کُلِّ شَیْءٍ فَاعْبُدُوهُ وَهُوَ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ
وَکِیلٌ * لَاتُدْرِکُهُ الأَبْصَارُ وَهُوَ یُدْرِکُ الأَبْصَارَ وَهُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ * قَدْ جَاءَکُم بَصَائِرُ مِن رَبِّکُمْ فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَمَنْ عَمِیَ فَعَلَیْهَا وَمَا أَنَا عَلَیْکُمْ بِحَفِیظٍ » (1)
این است خدا پروردگار شما، جز او معبودی نیست، آفرینندۀ همه چیز است ؛ پس تنها او را بپرستید و او کارساز هر چیز است. * چشمها او را در نمییابند، ولی او چشمها را درمییابد و او لطیف و آگاه است. * بیتردید برای شما از سوی پروردگارتان دلایلی روشن آمده، پس هر که [ به وسیلۀ آن دلایل بینا شود و حقایق را با چشم دل ] ببیند به سود خود اوست و هر که [ با پشت کردن به دلایل ] کوردل شود [ و از دیدن حقایق محروم گردد ] به زیان خود اوست، [ وظیفۀ من ابلاغ پیام خداست ] و بر شما حافظ و نگهبان نیستم.
اتَّبِعْ مَا أُوْحِیَ إِلَیْکَ مِن رَبِّکَ لاَ إِلهَ إِلَّا هُوَ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ » (2)
از آنچه از سوی پروردگارت به تو وحی شده پیروی کن، هیچ معبودی جز او نیست و از مشرکان روی بگردان.
وَلاَتَسُبُّوا الَّذِینَ یَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ فَیَسُبُّوا اللّهَ عَدْوًا بِغَیْرِ عِلْمٍ کَذلِکَ زَیَّنَّا لِکُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلَی رَبِّهِمْ مَرْجِعُهُمْ فَیُنَبِّئُهُمْ بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ » (3)
و معبودانی را که کافران به جای خدا میپرستند، دشنام ندهید، که آنان هم از روی دشمنی و نادانی خدا را دشنام خواهند داد. این گونه برای هر امتی عملشان را آراستیم [ تا به کیفر لجاجت و عنادشان گمان کنندکه آنچه انجام
میدهند نیکوست، ] سپس بازگشت همۀ آنان به سوی پروردگارشان خواهد بود، پس آنان را به اعمالی که همواره انجام میدادند، آگاه میکند.
أَفَغَیْرَ اللّهِ أَبْتَغِی حَکَماً وَهُوَ الَّذِی أَنْزَلَ إِلَیْکُمُ الْکِتَابَ مُفَصَّلاً وَالَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ یَعْلَمُونَ أَنَّهُ مُنَزَّلٌ مِن رَبِّکَ بِالْحَقِّ فَلاَ تَکُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرِینَ » (1)
آیا جز خدا حاکم و داوری بطلبم؟ ! در حالی که اوست که این کتاب آسمانی را که [ همۀ معارف و احکام در آن ] به تفصیل بیان شده به سوی شما نازل کرد ؛ و اهل کتاب [ به ویژه دانشمندان آنان ] میدانند که این کتاب [ قرآن ] از سوی پروردگارت به درستی و راستی نازل شده ؛ پس [ در این که معجزه خواهی منکران و مخالفتهای اهل کتاب از روی حقیقتجویی نیست ] از تردیدکنندگان مباش.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی أَنزَلَ عَلَی عَبْدِهِ الْکِتَابَ وَلَمْ یَجْعَل لَّهُ عِوَجا * قَیِّماً لِّیُنذِرَ بَأْساً شَدِیداً مِن لَّدُنْهُ وَیُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِینَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً * مَاکِثِینَ فِیهِ أَبَداً » (2)
همۀ ستایشها ویژۀ خداست که این کتاب را بر بندهاش نازل کرد و برای آن هیچ گونه انحراف و کژی قرار نداد. * [ کتابی ] است درست و استوار [ و
برپادارنده مصالح حیات انسان ] تا از سوی خود [ ستمکاران را ] به عذابی سخت بیم دهد و مؤمنانی را که کارهای شایسته انجام میدهند، مژده دهد که برای آنان پاداشی نیکوست. * که در آن پاداش نیکو ، جاودانه ماندگارند.
وَقُلِ الْحَقُّ مِن رَبِّکُمْ فَمَن شَاءَ فَلْیُوْمِنْ وَمَن شَاءَ فَلْیَکْفُرْ إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِینَ نَاراً أَحَاطَ بِهِمْ سُرَادِقُهَا وَإِن یَسْتَغِیثُوا یُغَاثُوا بِمَاءٍ کَالْمُهْلِ یَشْوِی الْوُجُوهَ بِئْسَ الشَّرَابُ وَسَاءَتْ مُرْتَفَقاً * إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ إِنَّا لاَ نُضِیعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلاً » (1)
و بگو : [ سخن ] حق [ که قرآن است ] فقط از سوی پروردگار شماست ؛ پس هر که خواست ایمان بیاورد و هر که خواست کافر شود، به یقین ما برای ستمکاران آتشی آماده کردهایم که سراپردههایش بر آنان احاطه دارد و اگر [ از شدت تشنگی ] استغاثه کنند با آبی چون مس گداخته که چهرهها را بریان میکند [ به استغاثۀ آنان ] جواب گویند، بد آشامیدنی و بد جایگاهی است. * مسلماً کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته انجام دادند [ پاداششان داده خواهد شد ] ؛ زیرا ما پاداش کسانی را که کار نیکو کردهاند، تباه نمیکنیم.
الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَالْبَاقِیَاتُ الصَّالِحَاتُ خَیْرٌ عِندَ رَبِّکَ ثَواباً وَخَیْرٌ أَمَلاً » (2)
مال و فرزندان، آرایش و زیور زندگی دنیا هستند، ولی اعمال شایستۀ پایدار نزد پروردگارت از جهت پاداش بهتر و از لحاظ امید داشتن به آنها نیکوتر است.
قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُم بِالأَخْسَرِینَ أَعْمَالاً * الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً * أُولئِکَ الَّذِینَ کَفَرُوا بَآیَاتِ رَبِّهِمْ وَلِقَائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فَلا نُقِیمُ لَهُمْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَزْناً * ذلِکَ جَزَاؤُهُمْ جَهَنَّمُ بِمَا کَفَرُوا وَاتَّخَذُوا آیَاتِی وَرُسُلِی هُزُواً * إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ کَانَتْ لَهُمْ جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلاً * خَالِدِینَ فِیهَا لایَبْغُونَ عَنْهَا حِوَلاً » (1)
بگو : آیا شما را از زیانکارترین مردم از جهت عمل آگاه کنم؟ * [ آنان ] کسانی هستند که کوششان در زندگی دنیا به هدر رفته [ و گم شده است ] در حالی که خود میپندارند، خوب عمل میکنند. * آنان کسانی هستند که آیات پروردگارشان و دیدار [ قیامت و محاسبه اعمال ] را به وسیلۀ او منکر شدند، در نتیجه اعمالشان تباه و بیاثر شده است، پس روز قیامت میزانی برای [ محاسبۀ اعمال ] آنان برپا نمیکنیم. * این است [ وضع و حال زیانکاران ] به سبب آن که کفر ورزیدند و آیات من و پیامبرانم را به مسخره گرفتند. * مسلماً کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند، بهشتهای فردوس جای پذیرایی آنان است. * در آن جاودانهاند و از آن درخواست انتقال به جای دیگر نمیکنند.
1) (1)
وَاذْکُرْ فِی الْکِتَابِ إِسْماعِیلَ إِنَّهُ کَانَ صَادِقَ الْوَعْدِ وَکَانَ رَسُولاً نَّبِیّاً * وَکَانَ یَأْمُرُ أَهْلَهُ بِالصَّلاَةِ وَالزَّکَاةِ وَکَانَ عِندَ رَبِّهِ مَرْضِیّاً » (1)
و در این کتاب، [ سرگذشتِ ] اسماعیل را یاد کن، که او وفا کنندۀ به عهد و فرستادهای پیامبر بود. * و همواره خانوادهاش را به نماز و زکات فرمان میداد و نزد پروردگارش پسندیده بود.
لَقَدْ أَنزَلْنَا إِلَیْکُمْ کِتَاباً فِیهِ ذِکْرُکُمْ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ » (2)
بیتردید کتابی به سوی شما نازل کردیم که مایه [ شرف، بزرگواری، رشد و سعادت ] شما در آن است ؛ آیا نمیاندیشید.
وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ إِلَّا نُوحِی إِلَیْهِ أَ نَّهُ لاَ إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدُونِ » (3)
و پیش از تو هیچ پیامبری نفرستادیم مگر آن که به او وحی کردیم که معبودی جز من نیست، پس تنها مرا بپرستید.
کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ وَنَبْلُوکُم بِالشَّرِّ وَالْخَیْرِ فِتْنَةً وَإِلَیْنَا تُرْجَعُونَ » (1)
هر کسی چشندۀ مرگ است و ما شما را [چنانکه سزاوار است] به نوعی خیر و شر [ که تهیدستی، ثروت، سلامت، بیماری، امنیت و بلاست ] آزمایش میکنیم و به سوی ما بازگردانده میشوید.
اگر بخواهیم آیاتی که پیامبر بر حق، بر مردم تلاوت کرده در این جزوه آورده شود باید همۀ قرآن مجید را بنویسم ولی:
آب دریا را اگر نتوان کشید هم بقدر تشنگی باید چشید
سطور گذشته نمونههایی از کتاب حق بود که در تمام زمینهها اعمّ از مادی و معنوی، فردی و اجتماعی، سیاسی و اقتصادی، قلبی و اخلاقی، رسول خدا بر مردم تلاوت کرد تا آنان را با حقایق ملکوتی و واقعیّتهای الهی آشنا سازد.
عارف بزرگوار عماد فقیه کرمانی در نعت رسول خدا میگوید:
مقصود از آب و گل چو وجود محمّد است از طینتش مبانیِ هستی مشیّد است
بر خاتم نبوّت او مهر لایزال بر صفحۀ رسالت او نقش سرمد است
عرش مجید پایۀ معراج مصطفی بدر منیر آلت اعجاز احمد است
هر دل که پشت گرمیی از مهر اونیافت در زمهریر دوزخ هفتم مخلَّد است
دینش به نصرت صمدیّت کمال گیر شرعش به قوّت احدیّت مؤیَّد است
شد بندۀ کمینۀ درگاه تو عماد آزاد بندهای که غلام محمّد است
(عماد فقیه کرمانی)
1) (1)
بخش دوم آیۀ 164 سورۀ آل عمران که در جهت تفسیر و توضیح آن هستیم مسألۀ تزکیه است:
یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَیُزَکِّیهِمْ » (1)
آیات او را بر آنان میخواند و [ از آلودگیهای فکری و روحی ] پاکشان میکند.
مراد از نفس در آیات و روایات که پیامبر عظیم الشأن اسلام مأمور بر تزکیۀ آن بوده، حقیقتی است که مرکز قوای حیوانی از شهوت و غضب و غرائز و امیال است، که اگر این قوا کنترل و تزکیه نشوند تبدیل به هوا میگردند و هوا ایجاد طوفانهای عظیمی در عقل و قلب و روح و بدن میکند که دنیا و آخرت انسان را به باد میدهد.
فاسقان، فاجران، کاذبان، خدعه گران، آلودگان، ستمکاران، ظالمان، معتدین، متکبّران، جبّاران، تبهکاران، عاصیان، خاطیان، درنده خویان، جاهلان، بی خردان، همه و همه محصول و معلول و نتیجۀ هوای نفسند.
غرائز و امیال و شهوات باید با قواعد تربیتی اسلام و هدایت شارع مقدّس کنترل گردند، ورنه ضربههای غیر قابل جبرانی به انسان و انسانیّت وارد میسازند.
در صورت کنترل شدن، خیمۀ عدالت در تمام جوانب بر پا میشود و در صورت عدم کنترل، عرصهگاه حیات آلوده به انواع ظلم و ستم و خطا و معصیت و تجاوز و زور گویی و عناد و قلدری و هر گونه رذیلتی خواهد شد.
1) (1)
غزالی گوید:
یُطْلَقُ النَّفْسُ عَلَی الْجامِعِ الصّفاتِ الْمَذْمُومَةِ أیْ القوی الحیوانیة الْمُضادَّةِ لِلْقُوَی الْعَقْلِیَّةِ. (1)
نفس همان است که رذایل ضدّ نیروهای ملکوتی یعنی نیروهای حیوانی، در آن اجتماع میکنند.
اگر این رذایل علاج نشوند و بر قدرت آنها در صورت عدم کنترل افزوده شود جایی برای حکومت عقل و شرع در میدان حیات باقی نمیماند.
مسألۀ کنترل غرایز و شهوات از اعظم مسائل الهی و انسانی است تا جایی که مبارزه با شهوات و غرائز غلط و بیجا را جهاد اکبر گفتهاند و افضل الجهاد نامیدهاند.
انَّ رَسُولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله بَعَثَ سَرِیَّةً فَلَمّا رَجَعُوا قالَ: مَرْحَباً بِقَوْمٍ قَضَوُا الْجِهادَ الْأصْغَرَ و بَقِیَ عَلَیْهِمُ الْجِهادُ الْأکْبَرُ. قیلَ: یا رَسُولَ اللّهِ و مَاالْجِهادُ اْلأکْبَرُ؟ قالَ: جِهادُ النَّفْسِ. ثُمَّ قالَ صلی الله علیه و آله : أفْضَلُ الْجِهادِ مَنْ جاهَدَ نَفْسَهُ الَّتی بَیْنَ جَنْبَیْهِ. (2)
رسول خدا صلی الله علیه و آله جمعیّتی را به جبهۀ جنگ فرستادند، چون از میدان رزم برگشتند فرمودند : آفرین به طایفهای که جهاد اصغر را به سر بردند ولی جهاد اکبر بر عهدۀ آنهاست. گفته شد : یا رسول اللّه ! جهاد اکبر چیست؟ فرمود :
مبارزۀ با نفس. سپس فرمود : برترین جهاد، جهاد با شهوات است.
حکما و عرفای الهی میگویند:
جهاد با نفس فقط به لحاظ تعلّق آن با جسم و جسمانیّات است، که اوصاف بهیمی و سَبُعی و شیطانی از این تعلّق پدید میآید:
وَالَّذِینَ کَفَرُوا یَتَمَتَّعُونَ وَیَأْکُلُونَ کَمَا تَأْکُلُ الأَنْعَامُ وَالنَّارُ مَثْویً لَهُمْ » (1)
و در حالی که کافران همواره سرگرم بهرهگیری از [ کالا و لذت های زودگذر ] دنیایند و میخورند، همان گونه که چهارپایان میخورند و جایگاهشان آتش است.
وَاتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذِی آتَیْنَاهُ آیَاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطَانُ فَکَانَ مِنَ الْغَاوِینَ * وَلَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَلکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَی الأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِن تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَثْ ذلِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ » (2)
و سرگذشت کسی که آیات خود را به او عطا کردیم و او عملاً از آنان جدا شد، برای آنان بخوان ؛ پس شیطان او را دنبال کرد [ تا به دامش انداخت ] و در نتیجه از گمراهان شد. * و اگر میخواستیم [ درجات و مقاماتش را ] به وسیلۀ آن آیات بالا میبردیم، ولی او به امور ناچیز مادی و لذتهایِ زودگذرِ دنیایی تمایل پیدا کرد واز هوای نفسش پیروی نمود ؛ پس داستانش چون داستان سگ است [ که ] اگر به او هجوم بری، زبان از کام بیرون میآورد، واگر به حال خودش واگذاری [ باز هم ] زبان از کام بیرون میآورد. این داستان گروهی است که آیات ما را تکذیب کردند ؛ پس این
داستان را [ برای مردم ] حکایت کن، شاید [ نسبت به امور خویش ] بیندیشند.
کَمَثَلِ الشَّیْطَانِ إِذْ قَالَ لِلْإِنسَانِ اکْفُرْ فَلَمَّا کَفَرَ قَالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِنکَ إِنِّی أَخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَالَمِینَ » (1)
[ داستان منافقان که کافران از اهل کتاب را با وعدههای دروغ فریفتند ] چون داستان شیطان است که به انسان گفت : کافر شو . هنگامی که کافر شد، گفت :
من از تو بیزارم، من از خدا که پروردگار جهانیان است، میترسم.
ورنه وجود انسان و حقیقت نفس با قطع نظر از این تعلّق، عقل است و دارای صفات ملکوتی و به اقتضای سرشت خود:
ما عُبِدَ بِهِ الرَّحْمنُ، وَاکْتُسِبَ بِهِ الْجِنانُ. (2)
آنچه که خداوند بدان پرستیده شود و بهشت به واسطۀ آن به دست آید.
باید با عوارض خطرناک و بنیان برکن آن تعلّق که حالت بهیمی و سبعیشیطانی است جهاد کرد، تا از شرّ حیوانات در امان برود و گرنه در این خانه همیشه غوغایی از تهاجم و تنازع است.
سعدی میگوید:
از کسی معنای
أعْدی عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الَّتی بَیْنَ جَنْبَیْکَ. (3)
دشمنترین دشمن تو ، نفس همیشه همراه توست.
را پرسیدند؟ گفت: به حکم آن که به هر دشمنی احسان کنی دوست گردد، مگر نفس را که هر چه احسان بیشتر نمایی مخالفت زیاده کند.
بی وصل او ز صحبت جانم خجالت است جان را هم از مصاحبت تن ملالت است
من دانم و دلم که چه میبینم از غمش کس را وقوف نیست که ما را چه حالت است
یارب به سوی کعبه که باشد دلیل ما کین ره که میرویم طریق ضلالت است
چندان که میرویم به مقصد نمیرسیم ما را از این تردّد ضایع خجالت است
هر درد را که هست طبیبی کند دوا درمان درد ما به وصالش حوالت است
(عماد فقیه کرمانی)
چه بسیار قلیل و نادرند آنانکه در راه خدا از طریق تعالیم رسول بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله با هوای نفس مبارزه کنند.
به بهلول گفتند: دیوانههای شهر را میدانی چند نفرند؟ گفت: شمردن آنها خیلی مشکل است از عقلا بپرسید تا بگویم.
از گناهان و معاصی و عوارض هوای نفس و خلاصه از این همه ثقل و سنگینی مادّی و شیطانی باید آزاد شد و دارای ثقل و سنگینی معنوی شد. کشتی در دریا چون دارای ثقل باشد از واژگون شدن، برخاستن و در معرض موج و باد قرار گرفتن
آرام است و گر نه مضطرب؛ انسان وقتی به حقایق ثقل اکبر که قرآن است و ثقل اصغر که اهل بیت و ائمّۀ معصومیناند ثقیل شد دارای نفس مطمئنّه میگردد و در برابر تمام حوادث و طوفانها و سیلها آرام خواهد بود.
چون از ثقل مادی و بدنی و به خصوص از ثقل معاصی و بارهای هوای نفس برهی - که راه رهیدنش معرفت به اوضاع و احوال نفس از طریق قرآن و رسالت و امامت است و به کارگیری دستورهای آن منابع الهیّه - به معراج معنوی و کشف و شهود خواهی رسید.
علاّمۀ طباطبایی فیلسوف بزرگ و مفسّر کم نظیر میفرمودند:
در مسجد سهله در مقام ادریس نماز میخواندم و در نماز پس از حمد، سورۀ مبارکۀ «ص» قرائت میکردم، ناگهان دیدم از جای خود حرکت کردم ولی بدنم در زمین است، به اندازهای با بدنم فاصله گرفتم که او را دورترین نقطه میدیدم تا پس از چندی به حال اول برگشتم.
خداوند در قرآن مجید در شأن ادریس میفرماید:
وَرَفَعْناهُ مَکاناً عَلِیّاً » (1)
و او را به جایگاه و مقام بلندی ارتقا دادیم.
بینایان و بیداران، عارفان و والهان و واصلان و عاشقان بر اساس حقایق قرآنیّه و معارف الهیّه میفرمایند:
عالم ملکوت را دو درخت است:
1) (1)
1 - شجرۀ طوبی
2 - شجرۀ زقّوم
هر یک شاخههایی به دنیا دارند، هر یک از حسنات اخلاقی شاخهای از شاخههای درخت طوبی است و هر یک از رذایل اخلاقی شاخهای از شاخههای درخت زقّوم.
انسان اگر به مبارزه با هوای نفس برنخیزد و بگذارد شهوات و غرایز رذایل، نفس را میدان تاخت و تاز قرار دهند بدون شک هر یک از رذایل تبدیل به خُلق یا ملکه و رنگ ثابت شود و در حقیقت ریشه در ذات دوانده بلکه عین ذات گردد، آنوقت است که انسان شاخهای از آن درخت گشته و پس از جمع شدن بساط عالم، هیزم ثابت جهنّم شود. داستان در حسنات هم از این قرار است.
در «کافی» شریف آمده:
السَّخاءُ شَجَرَةٌ فِی الْجَنَّةِ، فَمَنْ کانَ سَخِیًّا أخَذَ بِغُصْنٍ مِنْها، فَلَمْ یَتْرُکْهُ ذلِکَ الْغُصْنُ حَتّی یُدْخِلَهُ الْجَنَّةَ. وَالشَّحُّ شَجَرَةٌ فِی النّارِ، فَمَنْ کانَ شَحیحاً أخَذَ بِغُصْنٍ مِنْها، فَلَمْ یَتْرُکْهُ حَتّی یُدْخِلَهُ النّارَ. (1)
سخاوت درختی در بهشت است، سخی شاخهای از آن را در دست جان دارد، آن شاخه وی را رها نکند تا وارد بهشت نماید. و بخل درختی در جهنّم است، بخیل آویخته به شاخهای از اوست، آن شاخه او را رها نکند تا وی را داخل در جهنّم کند.
آن که دچار هوای نفس و رذایل اخلاقی است، آتشی است که هم خود را میسوزاند و هم آتش به خرمن زندگی و حقوق دیگران میاندازد. و از همین جا عظمت رسالت رسول اللّه صلی الله علیه و آله روشن میشود که برای مهار کردن و خاموش نمودن
1) (1)
این آتش که در تنور نفس است آمده که:
وَیُزَکّیهِمْ » (1)
و [ از آلودگیهای ظاهری و باطنی ] پاکشان کند.
برای نجات وجود از شرّ هوای نفس باید به حقیقت و واقعیّت یعنی به حقّ و قیامت و انبیا و امامان و قرآن آشنا شد و به آن منابع عالی عشق ورزید و به اطاعت از دستورهای آن منابع الهیّه برخاست، که حکما فرمودهاند:
« چنانکه عشق مادّی یا مجازی سبب خروج جسم از عقیمی ومولّد فرزند و مایۀ بقای نوع و نسل است، عشق حقیقی هم روح را و عقل را از عقیمی و بسته بودن در آورده، مایۀ ادراک اشراق و دریافت زندگی جاوید یعنی نیل به معرفت جمال حقیقت و خیر مطلق و زندگی روحانی است. » (2)
درد گناه و معصیت، درد خطا و اشتباه، بسیار درد بد و سنگینی است و طول زمانی این درد باعث هلاکت انسان و از بین رفتن خیر دنیا و آخرت آدمی است.
امیرمؤمنان علیه السلام میفرماید:
لا وَجَعَ أوْجَعُ لِلْقُلُوبِ مِنَ الذُّنُوبِ و لاخَوْفَ أشَدُّ مِنَالْمَوْتِ و کَفی بِما سَلَفَ تَفَکُّراً وَکَفی بِالْمَوْتِ واعِظاً. (3)
دردی برای دلها دردناکتر از گناهان نیست و ترسی شدیدتر از ترس از مرگ نمیباشد، چیزی چون اندیشه در حوادث گذشته انسان را کفایت
نمیکند و مرگ برای بیداری انسان از خواب غفلت کافی است.
درد ظاهری قلب کشندۀ انسان است، و درد باطنی محصول و معلول گناه است و بدون شک درد معنوی کشندهتر از درد مادّی است.
فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً » (1)
در دلِ آنان بیماریِ [ سختی از نفاق ] است، پس خدا به کیفرِ نفاقشان بر بیماریشان افزود.
اندیشه در احوال خود که عمر در چه گذشت و تفکر در احوال دیگران و فکر در این که لذّت گناه باقی نمیماند ولی تبعات و آثار آن باقی است، تفکر در فنای دنیا و بقای آخرت و اندیشه در مرگ آرزو داران پیش از رسیدن به آروزهایشان و حسن عاقبت صالحان و محسنان و سوء عاقبت ظالمان و متجاوزان، عبادت بزرگ است.
امام باقر علیه السلام به نقل از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله روایت مهمّی را در کیفیت مردن مردم - کیفیّتی که محصول ومعلول عقاید و اخلاق و اعمال آنان است - نقل میفرماید که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
النّاسُ اثنانِ: واحِدٌ أراحَ، وَآخَرُ اسْتَراحَ. فامّا الذی اسْتَراحَ فَالمُؤمِنُ، اذا ماتَ اسْتَراحَ مِنْ الدُّنیا وبَلائِها، واَمَّا الّذی اراحَ فَالْکافِرُ اذا ماتَ اراحَ الشَّجَرَ وَالدَّوابَّ وَکَثیراً مِنَ النّاسِ. (2)
مردم در جهت مرگ بر دو دستهاند : یکی راحت مینماید و دیگری راحت میشود. امّا آن که راحت میشود مؤمن است، چون بمیرد از دنیا و بلایش و تنگی و سختیهایش میرهد. امّا آن که راحت مینماید کافر است، چون بمیرد درخت و جنبنده و بسیاری از مردم را با مرگ خودش راحت مینماید.
درخت و جنبنده به زبان حال میگویند : ما از خدمت به کافر ناراحتیم، چون کافر بمیرد درخت و جنبنده از مرگش راحت میشوند و انسان هم از مزاحمتهایش که معلول بی دینی و بی خبری اوست.
در زمینۀ نفس حدیثی بسیار جالب به مضمون زیر از رسول خدا در جوامع حدیث روایت شده:
دَخَلَ رَجُلٌ عَلی رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله اسْمُهُ مُجاشِعُ فَقال: یا رَسُولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله کَیْفَ الطَّریقُ إلی مَعْرِفَةِ الْحَقِّ؟ فَقالَ: مَعْرِفَةُ النَّفْسِ.
فَقالَ: یا رَسُولَ اللّهِ ! کَیْفَ الطَّریقُ إلی مُوافَقَةِ الْحَقِّ؟ قالَ: مُخالَفَةُ النَّفْسِ.
فَقالَ: یا رَسُولَ اللّهِ ! فَکَیْفَ الطَّریقُ إلی رِضَا الْحَقِّ؟ قالَ: سَخَطُ النَّفْسِ.
فَقالَ: یا رَسُولَ اللّهِ ! فَکَیْفَ الطَّریقُ إلی وَصْلِ الْحَقِّ؟ قالَ: هَجْرُ النَّفْسِ.
فَقالَ: یا رَسُولَ اللّهِ ! فَکَیْفَ الطَّریقُ إلی طاعَةِ الْحَقِّ؟ قالَ: عِصْیانُ النَّفْسِ.
فَقالَ: یا رَسُولَ اللّهِ ! فَکَیْفَ الطَّریقُ إلی ذِکْرِ الْحَقِّ؟ قالَ: نِسْیانُ النَّفْسِ.
فَقالَ: یا رَسُولَ اللّهِ ! فَکَیْفَ الطَّریقُ إلی قُرْبِ الْحَقِّ؟ قالَ: التَّباعُدُ مِنَ النَّفْسِ.
فَقالَ: یا رَسُولَ اللّهِ ! فَکَیْفَ الطَّریقُ إلی انْسِ الْحَقِّ؟ قالَ: الْوَحْشةُ مِنَ النَّفْسِ.
فَقالَ: یا رَسُولَ اللّهِ ! فَکَیْفَ الطَّریقُ إلی ذلِکَ؟ قالَ: الْاِسْتِعانَةُ بِالْحَقِّ عَلَی النَّفْسِ. (1)
مردی به نام مجاشع به محضر مبارک رسول اسلام صلی الله علیه و آله عرضه داشت : راه رسیدن به معرفت حق چیست؟ پیامبر فرمودند : شناخت نفس.
1) (1)
گفت : راه موافقت با حق چیست؟ حضرت فرمودند : مخالفت با نفس.
عرضه داشت : راه تحصیل خشنودی حق کدام است؟ فرمود : خشمگین بودن بر نفس.
پرسید : راه رسیدن به وصال حق چیست؟ فرمود : دوری از نفس.
گفت : راه طاعت حق کدام است؟ فرمود : روی گرداندن از نفس.
گفت : راه یاد حق کدام است؟ فرمود : فراموشی نفس.
پرسید : طریق قرب حق چیست؟ فرمود : فاصله داشتن با نفس.
عرضه داشت : راه انس با حق چیست؟ فرمود : وحشت از نفس.
گفت : راه به دست آوردن این همه کدام است؟ فرمود : یاری جستن از حق علیه نفس.
ای دولت آستانۀ صاحبدلان کجاست کانجا مقابل حرم و قبله و دعاست
ما دردمند و تنگدل و خسته خاطریم انفاس روح پرور اهل صفا کجاست
پای طلب گشاده و بر بسته چشم عیب تا این قدم که دارد و تا این نظر کراست
یا ما گِلیم و صحت این زمره همچو گُل یا خود مسیم و همّت این فرقه کیمیاست
در راه عشق رسم گدایی غریب نیست سلطان اگر به کوی محبت رسد گداست
هر طاعتی که علّت عُجب است و معصیت هر نعمتی که موجب کفران بود بلاست
(عماد فقیه کرمانی)
امام صادق علیه السلام میفرماید:
کُنْتُ مَعَ أبی حَتَّی انْتَهَیْنا إلی الْقَبْرِ و الْمِنْبَرِ و إذا اناسٌ مِنْ أصْحابِهِ، فَوَقَفَ عَلَیْهِمْ فَسَلَّمَ و قالَ: وَاللّهِ إنّی لَاُحِبُّکُمْ و احِبُّ ریحَکُمْ و أَرْواحَکُمْ، فَأعینُونا عَلی ذلِکَ بِوَرَعٍ وَاجْتِهادٍ، فَإنَّکُمْ لَنْ تَنالُوا وَلایَتَنا إلّابِالْوَرَعٍ وَالْاِجْتِهادِ. (1)
با پدرم حضرت باقر علیه السلام بودم تا کنار قبر ومنبر رسول خدا رسیدیم، در آن هنگام گروهی از یاران پدرم در آن جا بودند، امام باقر بالای سرشان ایستاد و به آنان سلام داد و فرمود : و اللّه قسم ! شما و بوی شما و روح شما را دوست دارم، ما را در این دوستی با پاکدامنی و کوشش در راه حق برای رسیدن به رشد و کمال یاری کنید که جز با پارسایی و کوشش در راه محبوب کسی به ولایت ما نمیرسد.
آری، بدون مبارزه با هوا و غلبه بر نفس که نتیجهاش ورع و تقوا و پاکی و طهارت قلب است ثابت ماندن در صراط مستقیم امکان ندارد، صراطی که « أنعمت علیهم » است که هر کس خارج از این صراط است یا مغضوب است یا گمراه.
أَفَمَن شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلإِسْلاَمِ فَهُوَ عَلَی نُورٍ مِن رَبِّهِ فَوَیْلٌ لِلْقَاسِیَةِ قُلُوبُهُم مِن ذِکْرِ اللَّهِ أُولئِکَ فِی ضَلَالٍ مُبِینٍ » (2)
آیا کسی که خدا سینهاش را برای [ پذیرفتن ] اسلام گشاده است و بهره مند از نوری از سوی پروردگار خویش است [ مانند کسی است که سینهاش از پذیرفتن اسلام تنگ است؟ ] پس وای بر آنان که دلهایشان از یاد کردن خدا
سخت است، اینان در گمراهی آشکار هستند.
آنچه باعث روشنایی دل است در اسلام بیان شده و هر آنچه علّت کدورت قلب است باز گو کردهاند. گناه و معصیت و رها کردن نفس، زمینه ساز سیاهی قلب، و مبارزه با هوا و هوس و امیال و شهوات غلط، علّت تجلّی نور ربّ در عرش دل است.
تصفیه و تزکیۀ نفس که باعث نورانیّت دل و روشنایی جان است از اهمّ وظایف پیامبر بزرگ اسلام صلی الله علیه و آله بود، که آن حضرت در این زمینه تا مرز ایثار جان اقدام به پیاده نمودن آن وظیفه و مسئولیّت کرد.
او خیر و شرّ نفس را برای مردم بیان کرد و راه آراستن نفس را به خیر و پیراستن این حقیقت را از شر پیش پای مردم نهاد و در این مدرسه مردان و زنانی را تربیت کرد و در بستر تاریخ تربیت میکند که هیچ مدرسهای نمونۀ آنان را نداشته و ندارد.
او با کتابی مبعوث به رسالت شد که آن کتاب شفا بخش دردهای قلبی و نفسی و عقلی بود. خداوند مهربان در تعریف آن کتاب میفرماید:
یَا أیُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَتْکُم مَوْعِظَةٌ مِن رَبِّکُمْ وَشِفَاءٌ لِمَا فِی الصُّدُورِ وَهُدیً وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ » (1)
ای مردم ! یقیناً از سوی پروردگارتان برای شما پند وموعظهای آمده و شفاست برای آنچه [ ازبیماریهای اعتقادی و اخلاقی ] در سینههاست و سراسر هدایت و رحمتی است برای مؤمنان.
قَدْ جَاءَکُم مِنَ اللّهِ نُورٌ وَکِتَابٌ مُبِینٌ * یَهْدِی بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَهُ
1) (1)
سُبُلَ السَّلاَمِ وَیُخْرِجُهُم مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِهِ وَیَهْدِیهِمْ إِلَی صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ » (1)
بیتردید از سوی خدا برای شما نور و کتابی روشنگر آمده است. * خدا به وسیلۀ آن [ نور و کتاب ] کسانی را که از خشنودی او پیروی کنند به راههای سلامت راهنمایی میکند و آنان را به توفیق خود از تاریکیها [ یِ جهل، کفر، شرک و نفاق ] به سوی روشناییِ [ معرفت، ایمان و عمل صالح ] بیرون میآورد و به جانب راه راست هدایت میکند.
رسول بزرگوار اسلام صلی الله علیه و آله به وسیلۀ قرآن مجید دلها را نوارنی و قلبها را روشن و نفوس را تزکیه و سینهها را شفا داد، او از میان سیاه چهرهگان بلال و از میان بردگان صُهَیب و از بیابان نشینان ابوذر و از غیر عرب سلمان و از طایفۀ زنان خدیجه و زهرا و زینب ساخت.
در کتاب «انسان کامل» آورده:
معراج آدمیّت و انسانیّت باچهار چیز میسّر است:
1 - معارف الهیّه: قرآن، کلمات انبیا و امامان و اولیا.
2 - اقوال نیک.
3 - افعال نیک.
4 - اخلاق حسنه.
و این چهار که از طریق مبارزه با هوا و هوس و جهاد با نفس به دست میآید به قدری مهمّ است که گفتهاند:
1) (1)
هر که این چهار را ندارد آدمی نیست و هر که دارد آدمی است و هر کس این چهار را به کمال برساند انسان کامل است.
چون به دنبال شناخت حقایق قرآنیّه ومعارف الهیّه رفتی و از آن دو منبع یعنی کتاب و حدیث کسب نور کردی و به عبادت و اطاعت قیام نمودی زمینۀ مبارزه با هوا و هوس و تزکیۀ نفس را به کمک حق و رسالت رسول اعظم فراهم آورده و به انتظار باش که نوری که محصول این مبارزه است تمام شئون حیات و جوانب وجودت را روشن کند، نوری که رسول بزرگ صلی الله علیه و آله از خداوند عزّ وجلّ درخواست داشت:
اللّهُمَّ اجْعَلْ لی فی قَلْبی نُوراً وَفی لِسانی نُوراً و فی بَصَری نُوراً و فی سَمْعی نُوراً و عَنْ یَمینی نُوراً و عَنْ یَساری نُوراً و مِنْ فَوْقی نُوراً وَمَِنْ تَحْتی نُوراً وَمِنْ أمَامی نُوراً و مِنْ خَلْفی نُوراً، وَاجْعَلْ لی فی نَفْسی نُوراً و أعْظِم لی نُوراً. (1)
پروردگارا در قلبم، در زبانم، در دیدهام، درگوشم، از راستم، از چپم، از بالای سرم، از زیر پایم، از پیش رویم، از پشت سرم و در نفسم نور قرار بده و این نور را برای من عظیم گردان.
عرفا میگویند:
مراد از این نور، قرآن و توفیق خاصّ الهی است و مقصود پیامبر صلی الله علیه و آله از این درخواست این است که قرآن و باطن قرآن و سرّالسرّ قرآن و حقیقت آیات، تمام جوانب وجودش را پر کند، که این خواسته در ازل مورد اجابت قرار گرفت و به نزول قرآن تجلّی آشکار کرد.
روضه را از چمن انس نثاری بفرست یعنی از خاک در خویش غباری بفرست
1) (1)
تا دگر عطر فروشی نکند باد بهشت بانسیم سحری بوی بهاری بفرست
جانم از بادۀ دوشینۀ تو مخمور است زان معطّر قدحش دفع خماری بفرست
(عماد فقیه کرمانی)
امیر المؤمنین علیه السلام فرمود:
الْعارِفُ مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَأعْتَقَها و نَزَّهَها عَنْ کُلِّ ما یُبْعِدُها. (1)
عارف کسی است که نفس خود و عوارضش را از شرّ و خیر شناخته باشد و آن را از جمیع شرور و رذایل آزاد نموده و تصفیه کرده و وی را از آنچه از خدایش دور میکند حفظ نموده باشد.
مرا شیخ دانای مرشد شهاب دو اندرز فرمود در روی آب
یکی آن که در نفس خودبین مباش یکی آن که در خلق بدبین مباش
چون نفس را بشناسی از خودیّت و خودبینی نجات پیدا کنی و در راه صلاح و اصلاح آن با کمک قرآن و رسالت و امامت برخیزی و به این نتیجه برسی که نفس، مملوک حق و امانت جناب او در دست توست و بر توست که این امانت را از شرّ غولان و طاغوتیان و رذایل حفظ نمایی.
خودبینی و خود خواهی و عُجب و کبر و حرص و بخل و ... همه موانعی هستند بین نفس و بین حق، که نمیگذارند فیوضات ربّانیّه و نفحات رحمانیّه به نفس برسند.
میبدی در «فتح ثالث» آورده:
1) (1)
شیخ سعدالدین حموی سواره به رودخانه رسید، اسب از آب نمیگذشت، امر کرد آب را بهم زده گل آلود کنند، در حال اسب عبور کرد. فرمود: تا خود میدید از این وادی عبور نمیتوانست کرد.چون مرض خودبینی و خود خواهی علاج شود و حالت خداجویی و خداخواهی پدید آید، حرکت نفس به سوی مقام قرب و لقا با کمک طاعات و عبادات آغاز میشود و به جایی میرسد که امام صادق علیه السلام میفرماید:
انَّ رُوحَ الْمُؤْمِنِ لَأشَدُّ اتِّصالاً بِرُوحِ اللّهِ مِنِ اتّصالِ شُعاعِ الشَّمْسِ بِها. (1)
اتّصال روح مؤمن به روح خدا از اتّصال شعاع آفتاب به آفتاب شدیدتر است.
امیر المومنین علیه السلام در وصف صاحبان عرفان و فضیلت در «نهج البلاغه» میفرماید:
صَحِبُوا الدُّنْیا بِأبْدانٍ أرْواحُها مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأعْلی. (2)
با بدن در دنیایند، ولی روح آنان تعلّق به محلّ اعلی دارد.
این گونه نفوس نسبت به حق و اوامر و نواهی حق در حالت تسلیماند، آنچه میخواهند و آنچه انجام میدهند محض او و برای او و به خاطر او و برای رسیدن به قرب و لقاء و وصال اوست.
امام باقر علیه السلام میفرماید:
گروهی به رسول اکرم صلی الله علیه و آله گذشتند، عرضه داشتند:
السلام علیکَ یا رسول اللّه، فَقالَ صلی الله علیه و آله : ما انْتُمْ؟ فقالُوا نَحْنَ مُؤمِنُونَ، قالَ:
فَما حَقیقةُ ایمانِکُمْ؟ قالوا: الرِّضا بِقَضاءِ اللّهِ وَالتَّفْویضُ الیَ اللّهِ والتَّسْلیمُ لِاَمْرِ اللّهِ، فقالَ رَسول اللّه صلی الله علیه و آله : عُلَماءُ حکماءُ کادُوا انْ یَکُونُوا مِنَ الحِکْمَةِ انبِیاءَ، فَاِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ فَلا تَبْنُوا ما لاتَسْکُنُونَ وَلا تَجْمَعُوا ما لاتَأکُلُونَ واتَّقُواللّهَ الّذی الَیْهِ تُرْجَعُونَ. (1)
سلام بر تو ای رسول خدا، فرمود : کیستید، گفتند : اهل ایمان، فرمود : حقیقت ایمان شما چیست؟ گفتند : رضایت و خشنودی به احکام و قضای الهی و واگذاری امر خود به حضرت او و تسلیم در برابر فرمانهای حق.
فرمود : اینان اهل علم و حکمتند و گویی از حکمت میخواهند همچو انبیا باشند. اگر در گفتار خود راستگویید، بنایی که نمیخواهید در آن سکونت کنید نسازید و چیزی که نمیخواهید بخورید جمع نکنید و از خدایی که به او باز میگردید پرهیز کنید.
تصفیه و تزکیۀ نفس به این است که حقایق قرآنیّه و معارف الهیّه در آن تجلّی کند و راهی برای تزکیه و تصفیۀ آن جز این وجود ندارد. بدون اسلام و ایمان و احسان نفس به جایی نمیرسد و چیزی از شهوات و تمایلات و غرایز آن جلودار نیست.
«امالی» شیخ طوسی از حضرت باقر علیه السلام روایت میکند که: چون رسول خدا صلی الله علیه و آله در حجّة الوداع از کار حج بپرداخت و بر راحلۀ خود نشست فرمود:
لایَدْخُلُ الْجَنَّةَ إلاّمَنْ کانَ مُسْلِماً. فَقامَ إلیه أبُوذَرٍّ: فقال یا رَسُولَ اللّهِ ! وَمَا الْإسْلامُ؟ فقال: الْإسْلامُ عُرْیانٌ و لِباسُهُ التَّقْوی و زینَتُهُ الْحَیاءُ، وَمِلاکُهُ الْوَرَعُ و کَمالُهُ الدِّینُ و ثَمَرُهُ الْعَمَلُ الصّالِحُ و لِکُلِّ شَیْءٍ أساسٌ و أساسُ
1) (1)
الْإسْلامِ حُبُّنا أهْلَ الْبَیْتِ. (1)
وارد بهشت نمیشود مگر مسلمان. ابوذر پرسید : یا رسول اللّه ! اسلام چیست؟ فرمود : اسلام عریان است، لباسش تقوا، زینتش حیا، قوامش پارسایی، کمالش دین و میوهاش عمل صالح است؛ و برای هر چیزی پایهای است و پایۀ اسلام عشق به ما اهل بیت است.
ابو حمزۀ ثمالی در مسألۀ کمال نفس، از حضرت باقر علیه السلام روایت میکند:
اربعٌ مَنْ کُنَّ فیهِ کَمُلَ اسلامُهُ، وأُعینَ عَلی ایمانِهِ، وَمُحِّصَتْ عَنْهُ ذُنوبُهُ وَلَقِیَ رَبَّهُ وَهُوَ عَنْهُ راضٍ وَلَوْ کانَ فیما بَیْنَ قَرَنِهِ الی قَدَمِهِ ذنوبٌ حَطّهَا اللّهُ تعالی عَنْهُ وَهِیَ: الوَفاءُ بِما یَجْعَلُ عَلی نَفْسِهِ للّهِ وصِدْقُ اللِسان مَع الناسِ والحیاءُ مِمّا یَقْبَحُ عنداللّه وعند الناس وحسن الخُلْقِ مع الأهْلِ والناسِ. (2)
چهار حقیقت در هر که باشد اسلامش کامل است و بر ایمانش کمک شده، گناهانش محو گشته و خدا را ملاقات میکند در حالی که جناب او از وی راضی و خشنود است و چنانچه از سر تا قدمش گناه باشد حضرت ربّ العزّه آنها را از پروندهاش میریزد :
وفا به آنچه که برای خداوند بر عهدۀ خود نهاده است (مانند نذر و عهد و قسم و سایر تعهداتی که با خداوند نموده است)، راستگویی با مردم، حیا از آنچه
نزد حق و خلق قبیح است، خوشرویی با زن و فرزند و مردم.
در کتاب «آداب النفس» آمده است که:
« انسان خوب چهار صفت دارد:
عفّت نفس، پرهیزکاری و تقوا، زهد در حُطام دنیا، ورع از معصیت.
با نفس سرکش و امیال و شهواتش و با شیطان بیرونی رفاقت و همنشینی مکن، همیشه با این دو از در مخالفت برآ؛ که نود و نه درِ خیر به رویت میگشایند تا در مرحلۀ صدم تو را به دام بیندازند.
اگر به دنیا بخوانندت بگو فانی است، اگر به شهوات غلط دعوتت کنند بگو ندامت است، اگر به کبر خواندند به اوّل و آخر نظر کن که نطفه و جیفه است، اگر به خودبینی بخوانند به حقیقت بنگر که چیزی از تو نیست، مالک خداست و تو با تمام هویّت و هستی مملوکی.
یکی از عرفا میگوید:
وصف بندهای از بندگان حق را شنیدم، برای دیدارش شتافتم، چون به او رسیدم با او حرف زدم جواب نداد، دوباره سخن گفتم جواب نداد، گفتم: به حقّ معبودت به من نظر کن، نظر کرد، ابروهایش به چشمش افتاده بود، گفتم: مرا وصیّتی کن، اشاره کرد از حرف زدن معذورم که حرف ما را به گناه میکشد. روزی را در خدمت او به سر بردم دو کلمه از وی شنیدم:
1 - عجب دارم از کسی که باتو مأنوس است با غیر چکار دارد.
2 - عجب دارم از کسی که میداند خزانۀ همه چیز نزد توست چرا به غیر تکیه و توکل دارد؟!
گفتم: هیمن دو کلمه مرا بس است. برگشتم به قریه رسیدم، به مردم گفتم: این بزرگوار چند سال است مقیم این ناحیه است؟ گفتند: نود سال، گفتم: چرا با من
حرف نزد؟ گفتند: پنجاه سال است غیر حرف خدا از او سابقۀ حرف زدن نداریم. » (1)
کمیل به امیر المؤمنین علیه السلام عرضه داشت: نفس را برای من تعریف کن، حضرت فرمود: کدام نفس را؟ عرض کرد: مگر چند نفس داریم؟ فرمود: برای نفس چهار مرحله است:
1 - نامیۀ نباتیّه
2 - حسّیّۀ حیوانیّه
3 - ناطقۀ قدسیّه
4 - کلیّۀ الهیّه
1 - برای نامیه پنج قدرت است: ماسکه، جاذبه، هاضمه، دافعه، مربیّه.
و دارای دو خاصیت است: زیاد شدن، کم شدن. و این شبیهترین نفس به حیوان است.
2 - حسّیّۀ حیوانیّه پنج قوّه دارد: سمع، بصر، شمّ، ذائقه، لامسه. و دارای دو خاصیت است. خوشی، غضب.
3 - ناطقه قدسیّه پنج صفت دارد: فکر، ذکر، علم، حلم،نباهت.
4 - کلیّۀ الهیّه پنج قدرت دارد: بقای در فنا، نعیم در شقا، عزّ در ذُلّ، فقر در غنا، صبر در بلا. و وی را دو خاصیت است: رضا، تسلیم. (2)هدف رسالت این است که نفس را از حالت نامی و حیوانی به سوی کلیّۀ الهیّه برساند و این جز با تزکیه - یعنی آراسته شدن به فضایل و پیراسته شدن از رذایل -
میسّر نیست.
اگر نفس باتزکیه مهار نشود، در مسألۀ مال دنیا دچار حرام خوری،در مسألۀ شهوت گرفتار انواع معاصی و در مسألۀ حکومت دچار غصب حق ذی حق و پایمال کردن حقوق یک ملت میشود.
هارون در کمال قدرت وسطوت و در عین کبر و نخوت با جمعی به حج آمده بود. در طواف بیت ملخی را لگد مال کرد در حالی که حکمش را نمیدانست.
شنید فضیل عیاض در مسجدالحرام است. جهت یافتن حکم مسأله مأمون را نزد وی فرستاد تا او را به حضورش بیاورد. مأمون نزد فضیل آمد و پس از سلام گفت: خلیفه سلام دارد و میگوید چند لحظه نزد ما بیا، فضیل جواب مأمون را نداد،مأمون بازگشت و گفت: مرا نزد کسی فرستادی که تو را به حساب نمیآورد !
هارون با غصب و خشم حرکت کرد، در حالی که اطرافیانش به وحشت افتادند.چون به فضیل رسید گفت: ای فضیل ! واجب است نزد ما آیی و حقّ ما را بشناسی، آخر ما حاکم شماییم! من در حال احرام و طواف ملخی را لگد کردهام، حکمش چیست؟ فضیل بلندبلند گریه کرد و گفت: چه چوپانی هستی که از گوسپند مسأله میپرسی! بر چوپان واجب است محلّ گوسپندان را امن کند،غذای نیکو فراهم آورد،آب شیرین بدهد، تو که از یک مسألۀ دین عاجزی، چه چوپانی هستی واین گله را کجا میبری؟ ! (1)
یکی از اصحاب میگوید:
1) (1)
شنیده بودم آیۀ شریفۀ
أمَّنْ هُوَ قانِتٌ آناءَ اللَّیْلِ » (1)
[ آیا چنین انسان کفرانکنندهای بهتر است ] یا کسی که در ساعات شب به سجده و قیام و عبادتی خالصانه مشغول است.
در شأن علی است، رفتم تا حسنات و عبادات او را به چشم خود ببینم.وقت مغرب با یاران خود نماز خواند و پس از تعقیبات به نماز عشا پرداخت،آنگاه با اجازۀ آن حضرت به منزلش رفتم، قسمت عمدهای از شب، او را در قرآن و نماز دیدم، صبح نمازش را در مسجد به جماعت بجای آورد، سپس به کار مردم پرداخت تا وقت نماز ظهر و عصر آمد. پس از فریضۀ ظهر و عصر دوباره تا شب به کار مردم پرداخت. به او گفتم به روز و شب آسایش نداری! فرمود:
اگر روز بیاسایم کار رعیّت ضایع شود، اگر شب بیاسایم قیامت خودم ضایع گردد، پس روزْ مهمّ مردم را انجام دهم و شب مهمّ خودم را. (2)آری، این است صاحب نفس زکیّۀ راضیۀ مرضیّه، این است محصول و نتیجۀ نفس تصفیه شده واین است آن که قرآن مجید نفس او را نفس پیامبر خوانده است.
رومی نشد از سرّ علی کس آگاه آری ، نشد آگاه کس از سرّ اله
یک ممکن و این همه صفات واجب لا حول و لا قوَّةالاّ باللّه
حسنات نفسیّه که در قرآن مجید و معارف اسلامی مطرح است موجد نورانیّت
قلب و استحکام ایمان و سیّئات نفسیّه موجب ظلمت دل و سستی رشتۀ عقیده و مخرّب عمل است:
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
وَجَدْتُ الْحَسَنَةَ نُوراً فِی الْقَلْبِ وَزَیْناً فِی الْوَجْهِ وَقُوَّةً فِی الْعَمَلِ. وَوَجَدْتُ الْخَطیئَة سَواداً فِی الْقَلْبِ و وَهْناً فِی الْعَمَلِ و شَیْناً فِی الَوَجْهِ. (1)
حسنه را نوری در قلب و آبرویی در چهره و قدرتی بر عمل یافتم. و گناه و سیّئه را ظلمتی در دل و باعث سستی در عمل صالح و علّت آبرو ریزی دیدم.
سَأَلَ رَجُلٌ رَسُولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله فَقالَ: أیُّ حَسَنَةٍ أفْضَلُ عِنْدَ اللّهِ؟ قالَ: حُسْنُ الْخُلْقِ و التَّواضُعُ و الصَّبْرُ عَلَی الْبَلِیَّةِ، وَالرِّضا بِالْقَضاءِ. قالَ: أیُّ سَیِّئَةٍ أعْظَمُ عِنْدَاللّهِ؟ قالَ: سُوءُالْخُلْقِ وَالشُّحُّ الْمُطاعُ. (2)
مردی از رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسید : کدام حسنه نزد خداوند برتر است؟ فرمود :
نیک خُلقی، تواضع، صبر و استقامت در بلا و رضا به قضای حق. عرضه داشت : چه سیّئهای نزد حق بزرگتر است؟ فرمود : بد خُلقی و بخلی که به عمل گذارده شود.
حسن خلق، تواضع و صبر از اوصاف نفس زکیّه و بد اخلاقی و بخل از حالات نفس شریره است. آراستن نفس به حسنات الهیّه و پیراستن آن از اوصاف شیطانیّه نیازمند به مبارزه و به قول رسول خدا جهاد اکبر و محتاج به گذشت از خود و هواها و هوسهاست که:
نابرده رنج گنج میسّر نمیشود مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد
(سعدی شیرازی)
ابن عربی میگوید:
امیری با خیل و خدم و حشم به راهی میگذشت، خدمت یکی از اولیای خدا رسید، عرضه داشت: یا شیخ، در این جامه و لباسها که بر تن من است نماز رواست یانه؟ آن بزرگ خندید، آن امیر از سرّ خنده پرسید، مرد خدا گفت: از کم عقلی و نادانی تو تعجّب کرده خندیدم، ای امیر ! حال تو به حال سگی میماند که در مردار و جیفهای افتاده واز آن سیر خورده و سرا پای او از خون و نجاسات آلوده شده و او را احتیاج به قضای حاجت افتاده، خیلی مواظب است که ترشّح بول او را نجس نکند!
شکم تو از حرام پر است، مظالم عباد بر گردنت بسیار است، ستم و ستمکاری در پروندهات مالا مال است تو از آنها نمیترسی، از این دغدغه داری که نماز در این لباس چگونه است!
امیر گریست و از اسب پیاده شد و به خاک مذلّت نشست و ترک جاه و ریاست غلط کرد و ملازم شیخ شد.
چون سه روز از این ماجرا گذشت شیخ طنابی به او داد و گفت، ایّام ضیافت گذشت برخیز با این طناب به صحرا رو و هیزم بیاور جهت امرار معاش بفروش. او در کار فروش هیمه رفت. مردم که وی را بدان حال مینگریستند میگریستند. ابن عربی میگوید: آن امیر دایی من بود که مصداق این آیۀ شریفه شد:
وَأمّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّه وَنَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی » (1)
و اما کسی که از مقام و منزلت پروردگارش ترسیده و نفس را از هوا و هوس
1) (1)
بازداشته است .
در «مصابیح القلوب» آورده:
محمود غزنوی با عدّهای زیاد جهت شکار به صحرا رفت، ناگهان همایی در هوا پیدا شد، لشگریان گفتند برویم در سایۀ او قرار بگیریم تا از گرما و حرارت هوا مصون بمانیم و برای این کار از هم سبقت میگرفتند، تنها کسی که نرفت ایاز بود، محمود به او گفت: تو چرا نرفتی تا هما برسرت سایه اندازد؟ گفت: کدام سعادت برای من بهتر از این که در سایۀ سلطانی چون شما هستم!
این حکایت برای این است که بدانی به جلال ذوالجلال قسم ! اگر کسی ترک غیر او کند، غیری که مانع رشد و کمال است و قدم در راه بندگی حقیقی بگذارد سعادتی نصیب او میشود که شقاوت از پی ندارد و لطف حضرت او در شش مرحله نصیب وی میشود:
1 - هُوَ مَعَکُمْ أیْنَما کُنْتُمْ » (1)
و او با شماست هرجا که باشید.
2 - فَتَمُرُّ فاطِمَةُ وشیعَتُها عَلَی الصِّراطِ کَالْبَرْقِ الْخاطِفِ. (2)
فاطمه علیها السلام و شیعۀ او عبورش از صراط همانند برق خیره کننده است.
3 - حَتّی إذا جاؤُوها و فُتِحَتْ أبْوابُها » (3)
چون به آن رسند در حالی که درهایش از پیش گشوده شده است.
4 - وَقالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلامٌ عَلَیْکُمْ » (1)
نگهبانانش به آنان گویند : سلام بر شما.
5 - وَحُورٌ عینٌ * کَأمْثالِ اللُّؤْلُؤِ الْمَکْنُونِ » (2)
و حوریانی چشم درشت، * هم چون مروارید پنهان شده در صدف.
6 - وَرِضْوانٌ مِنَ اللّهِ أکْبَرُ » (3)
و همچنین خشنودی و رضایتی از سوی خدا [ که از همۀ آن نعمت ها ] بزرگتر است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
إنَّ اللّهَ تَعالی یُباهی بِالشّابِّ الْعابِدِ الْمَلائِکَةَ، یَقُولُ: انْظُرُوا إلی عَبْدی تَرَکَ شَهْوَتَهُ مِنْ أَجْلی. (4)
بر جوان عابد به ملائکه مباهات و افتخار میکند، میفرماید : ای ملائکه، بندهام را بنگرید که به خاطر من دست از شهوت و هوا و هوس نفسانی برداشته است.
و نیز فرمود:
إنَّ أحَبَّ الْخَلائِقِ إلَی اللّهِ عَزَّوَجَلَّ شابٌّ حَدَثُ السِّنِّ فی صُورَةٍ حَسَنَةٍ جَعَلَ
شَبابَهُ و جَمالَهُ لِلّهِ و فی طاعَتِهِ، ذلِکَ الَّذی یُباهی بِهِ الرَّحْمانُ مَلائِکَتَهُ، یَقولُ: هذا عَبْدی حَقّاً. (1)
همانا محبوبترین آفریدگان نزد خدای بزرگ، جوان نو سال و زیبارویی است که جوانی و زیبایی خود را برای خدا و در راه اطاعت او نهاده است و او همان کسی است که خدای رحمان به او بر فرشتگانش مباهات میکند و میفرماید : حقّاً این بندۀ من است.
امام باقر علیه السلام به سلیمان بن جعفر فرمود:
جوانمرد کیست؟ عرضه داشت: نزد ما جوانان هستند، حضرت فرمود: اصحاب کهف از پیران بودند ولی خداوند آنان را جوان و جوانمرد گفت.
یا سُلَیْمانُ، مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَاتَّقی فَهُوَ الْفَتی (2).
ای سلیمان، آن کس که به خدا ایمان آورد و از همۀ معاصی خود را حفظ کند او جوانمرد است، در هر سنّی که باشد.
ابوذر شاگرد بزرگوار و با کرامت رسول خدا، که دانش و بینشش را از آن منبع فیض گرفته بود مردم را در جهت تزکیۀ نفس نصیحت میفرمود:
دنیا را دو جلسه قرار بده:
1 - مجلسی برای طلب حلال.
2 - مجلسی برای طلب آخرت، جلسۀ سوم ضرر دارد.
کلام را دو کلام قرار بده:
1 - کلمهای برای آخرت.
2 - کلمهای برای طلب حلال، کلمۀ سوم مضرّ است.
مالت را دو مال قرار بده:
1 - درهمی برای عیال.
2 - درهمی برای ساختن آخرت، درهم سوّم خسارت است.
دنیا را ساعتی بین دو ساعت قرار بده:
1 - ساعتی که گذشته و قدرت برگرداندن آن را نداری.
2 - ساعتی که امید درکش برای تو نیست. این ساعتی که در آنی به عبادت خرج کن و در عمل صحیح صرف نما و از گناه خود داری کن ورنه به هلاکت افتی. (1)
رسول خدا در روایت بسیار مهمّی فرمودند:
زینَةُ الدُّنْیا ثَلاثَةٌ: الْمالُ و الْوَلَدُ و النِّساءُ.
وَزینَةُ الْآخِرَةِ ثَلاثَةٌ: الْعِلْمُ وَالْوَرَعُ وَالصَّدَقَةُ.
وَأمّا زینَةُ الْبَدَنِ: قِلَّةُ الْأکْلِ وَقِلَّةُ النَّوْمِ وَقِلَّةُ الْکَلامِ.
وَأمّا زینَةُ الْقَلْبِ: فَالصَّبْرُ وَالصَّمْتُ وَالشُّکْرُ. (2)
زینت دنیا سه چیزاست : مال، فرزند، زن.
زینت آخرت سه چیزاست : دانش، پارسایی، صدقه.
امّا زینت بدن در سه برنامه است : کم خوری، کم خوابی، کم گویی.
و امّا زینت قلب در سه حقیقت است : صبر، سکوت، شکر.
بادست طلب پای تو در سلسله تا چند آه ای دل من غافلی از قافله تا چند
ره توشۀ تو عشق و فرا راه تو خورشید نگشوده به تیغ سحری سلسله تا چند
زین آتش افروخته بر دامن فریاد فریاد که بریان جگر حوصله تا چند
این شعله زبانی که تو را سوخته چون شمع گل کرده ز آتشکدۀ دل گله تا چند
زین دایره خورشید سواران همه رفتند ای سایه نشین ، خواب در این مرحله تا چند
در حضرت جانان دل ما یکدله باید ای بی خبر از عالم جان ده دله تا چند
(مشفق کاشانی)
قواعد و کمال و تربیت و حقایق روحی و قلبی و راه مبارزه با هوا و هوس را باید از رسول خدا گرفت که او پیامبر رحمت و معلّم قرآن و کامل کنندۀ نفوس و مربّی ارواح و جلا دهندۀ قلوب است.
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله : أرْبَعَةُ جَواهِرَ تُزیلُها أرْبَعَةٌ: أمَّا الْجَواهِرُ: فَالْعَقْلُ وَالدِّینُ وَالْحَیاءُ وَالْعَمَلُ الصّالِحُ: أمَّا الْغَضَبُ فَیُزیلُ الْعَقْلَ وَأمَّا الْحَسَدُ فَیُزیلُ الدِّینَ، أمَّا الطَّمَعُ فَیُزیلُ الْحَیاءَ وَأمَّا الْغَیبَةُ فَیُزیلُ الْعَمَلَ
الصّالِحَ. (1)
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود : چهار گوهر گرانبهاست که چهار چیز از بین برندۀ آن است :
امّا آن چهار گوهر عبارت است از : عقل، دین، حیا، عمل صالح.
غضب زایل کنندۀ عقل، حسد زایل کنندۀ دین، طمع زایل کنندۀ حیا و غیبت زایل کنندۀ عمل صالح است.
«به موسی بن عمران وحی شد: شش چیز را در شش چیز قرار دادهام و مردم در شش برنامۀ دیگر میطلبند ولی نمییابند:
1 - راحت و امنیّت و آسایش را در بهشت قرار دادهام، مردم در دنیا طلب میکنند.
2 - دانش و علم را در گرسنگی گذاشتهام، مردم در سیری میطلبند.
3 - عزّت و آقایی را در قیام به عبادت به وقت شب قرار دادهام، مردم نزد ارباب حکومت میطلبند.
4 - رفعت و سر بلندی را در تواضع و فروتنی گذاشتهام، مردم در تکبّر میجویند.
5 - اجابت دعا را در لقمۀ حلال قرار دادهام، مردم در قیل و قال میطلبند.
1) (1)
6 - غنا را در قناعت نهادهام، مردم در کثرت اشیا و اجناس میجویند. » (1)
« امام صادق علیه السلام که قلبش تجلّی گاه علم و دانش و بصیرت و بینش پیامبر صلی الله علیه و آله است، یک روز به یکی از شاگردانش که نزد حضرت علم آموخته بود و به تصفیه و تزکیۀ نفس موفّق شده بود فرمود:
در این مدّت که نزد منی چه آموختی؟ پاسخ داد: هشت مسأله از شما فراگرفتم، حضرت فرمودند: برای من تعریف کن، عرضه داشت:
1 - هر محبوبی را دیدم به وقت مرگ از مُحبّش مفارقت میکند، همّت به خرج دادم برای به دست آوردن چیزی که از من مفارقت نکند، بلکه در تنهایی انیس و مونس من باشد و آن عمل خیر است:
وَمَنْ یَفْعَلْ خَیْراً یُجْزَ بِهِ. (2)
هر کس عمل خیری انجام دهد به همان جزا داده میشود.
فرمود: أحْسَنْتَ وَاللّه.
2 - عدّهای را دیدم به حسب و گروهی به مال و ولد افتخار میکنند، ولی دیدم افتخار در اینها نیست بلکه فخر عظیم در آن است که خداوند فرموده:
إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ » (3)
بیتردید گرامیترین شما نزد خدا پرهیزکارترین شماست.
سعی کردم پیش خداوند، کریم باشم. فرمود: أحْسَنْتَ وَاللّه.
3 - لهو و لعب و سرگرمی مردم را دیدم و قول حق را شنیدم:
وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوَی * فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ
الْمَأْوَی » (1)
و اما کسی که از مقام و منزلت پروردگارش ترسیده و نفس را از هوا و هوس بازداشته است ؛ * پس بیتردید جایگاهش بهشت است.
سعی کردم هوا را از نفس بگیرم تا نفس در بستر مرضات حق قرار گیرد. فرمود:
أحْسَنْتَ وَاللّه.
4 - دیدم هر کس یک شیء مادّی قیمتی نصیبش شد، سعی کرد دو دستی به آن بچسبد و آن را حفظ کند، من قول حق را شنیدم:
مَن ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضَاعِفَهُ لَهُ وَلَهُ أَجْرٌ کَرِیمٌ » (2)
کیست که به خدا وامی نیکو دهد تا خدا آن را برای او دو چندان کند و او را پاداشی نیکو و باارزش باشد؟
قرض دادن نزد من شیء با ارزشی بود، سعی کردم به آن بپردازم تا ذخیرهام در روز حاجتم باشد. فرمود: أحْسَنْتَ وَاللّه.
5 - حسودی عدّهای را به عدّهای در زندگی دیدم و قول حق را شنیدم:
نَحْنُ قَسَمْنَا بَیْنَهُم مَعِیشَتَهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَرَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِیَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضاً سُخْرِیّاً وَرَحْمَتُ رَبِّکَ خَیْرٌ مِمَّا یَجْمَعُونَ » (3)
ما در زندگی دنیا معیشت آنان را میانشان تقسیم کردهایم و برخی را از جهت درجات [ فکری و مادی ] بر برخی برتری دادهایم تا برخی از آنان برخی دیگر را [ در امر معیشت و سایر امور ] به خدمت گیرند ؛ و رحمت پروردگارت از آنچه آنان جمع میکنند، بهتر است.
بر احدی حسد نبردم و بر از دست داده تأسّف نخوردم. فرمود: أحْسَنْتَ وَاللّه.
6 - دشمنی بعضی را با بعضی در امور دنیا دیدم و مشاهده نمودم کدورتهای قلبی چه بلای خطرناکی است، از طرفی قول حضرت حق را شنیدم:
إِنَّ الشَّیْطَانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوّاً » (1)
بیتردید شیطان، دشمن شماست، پس او را دشمن خود بگیرید.
خود را مشغول عداوت شیطان کردم و وقت دشمنی نسبت به مردم مسلمان و مؤمن در خود نگذاشتم. حضرت فرمود: أحْسَنْتَ وَاللّه.
7 - دیدم مردم برای طلب رزقْ خود کشی میکنند و مراعات حلال و حرام ننموده در این زمینه به یکدیگر رحم نمینمایند، من قول حق را شنیدم:
وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ * مَا أُرِیدُ مِنْهُم مِّن رِّزْقٍ وَمَا أُرِیدُ أَن یُطْعِمُونِ * إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِینُ » (2)
و جن و انس را جز برای این که مرا بپرستند نیافریدیم ؛ * از آنان هیچ رزقی نمیخواهم و نمیخواهم که مرا طعام دهند. * بیتردید خدا خود روزیدهنده و صاحب قدرت استوار است.
دانستم وعدۀ او حق و قولش صدق است، آرام گشته و به وعدهاش خشنود شدم، به دنبال حلال رفته و در طلب رزق راحت شدم، به حدّ قناعت کفایت کردم و بقیّۀ اوقات به عبادت گذراندم. حضرت فرمود: أحْسَنْتَ وَاللّه.
8 - دیدم عدّهای متّکی به صحّت بدنند، گروهی به کثرت مال و عدّهای به مثل خودشان و من قول حق را شنیدم:
وَمَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَهُ مَخْرَجاً * وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لاَ یَحْتَسِبُ وَمَن
یَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ » (1)
و هر که از خدا پروا کند، خدا برای او راه بیرون شدن [ از مشکلات و تنگناها را ] قرار میدهد. * و او را از جایی که گمان نمیبرد روزی میدهد و کسی که بر خدا توکل کند، خدا برایش کافی است.
از غیر تکیه برداشته و بر حضرت محبوب تکیه کردم. حضرت فرمود: و اللّه تورات و انجیل و زبور و فرقان و سایر کتب به این هشت مسأله بر میگردد. » (2)عارف معارف و عاشق شیدا سیف فرغانی میگوید:
قرآن چه بُوَد مخزن اسرار الهی گنج حِکَم و حکمت آن نامتناهی
در صورت الفاظ معانیش کنوز است وین حرف طلسمی است بر آن گنج الهی
لفظش به قرائات بخوانیّ و ندانی معنیّ وی ای حاصلت از حرف سیاهی
بحریست درو گوهر علم و دُر حکمت غوّاص شود دُر طلب از بحر نه ماهی
ز اعراب و نُقَط هست پس و پیش حروفش آراسته چون درگه سلطان به سپاهی
قرآن رهاننده ز دوزخ چو بهشت است زیرا که بیابی تو در و هر چه بخواهی
تا پردۀ صورت نگشایی ننماید اسرار و معانیش به تو روی کما هی
آنها که یکی حرف بدانند ز قرآن بر جمله کتب مفتخرانند و مباهی
بی معرفتی بر لب دریای حروفند چون تشنۀ بی دلو و رسن بر سر چاهی
(سیف فرغانی)
عارفان بیدار، عاشقان آگاه و آنان که در مقام تزکیۀ نفوسند با تکیه بر آیات و سنّت رسول اسلام ومعارف اهل بیت فرمودهاند: اصول و ریشههای سیّئات اخلاقی سه مورد است:
شهوت - غضب - هوا.
و از این سه مورد هفت گیاه تلخ بروید: حرص و بخل، عجب و کبر، بدعت و کفر و حسد.
سورۀ مبارکه حمد در صورت توجّه به حقیقت آن، برای علاج این موارد است.
در «
بِسْمِ اللّه الرحمن الرحیم » سه نام است: اللّه - رحمان - رحیم. کسی که در مقام معرفت اللّه بر آید و این معنی در قلبش تجلّی کند که اللّه ذات مستجمع جمیع صفات کمال است و معبود و محبوب و معشوق و کارگردانی جز او نیست و مُلک و ملکوت هستی به دست اوست، از عبادت هوا خلاصی یابد و جز خلوص و تسلیم در برابر عظمت حق و فرمانهای او در کارگاه وجودش نماند، که هوا پرستی معلول
دوری از معرفت و محصول خودبینی و بی توجهی به حضرت معبود است.
یا مُوسی! خالِفْ هَواکَ فَإنّی ما خَلَقْتُ خَلْقاً نازَعنی فی مُلْکی إلاَّ الْهَوی. (1)
ای موسی! با هوای نفس مخالفت کن، که در تمام هستی برای من مخالفی جز هوا نیست.
بریدن از حق نتیجهای جز پیوستن به هوا ندارد. چون هوا بر وجود حاکم گردد در درون و برون طوفانها بپا کند که چیزی در برابرش سالم نماند!
کسی که به حقیقت رحمانیّت توجه کند، قلبش به این صفت آراسته گردد و جانش به این حقیقت نورانی شود و عقلش از این واقعیت روشنایی گیرد؛ آن زمان جایی برای آتش غضب در ظرف نفس نمیماند و در آن صورت عقل و روح و قلب و جان از عوارض خطرناک این آتش شیطانی در امان میماند.
از عوارض غضب، ولایت خواهی و برتری جویی است. چون توجه شود به:
الْمُلْکُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ لِلرَّحْمنِ » (2)
در آن روز فرمانروایی مطلق برای [ خدای ] رحمان ثابت است.
دیگر غضب و خشمی جز در راه او و برای او و محض او برای انسان نمیماند.
کسی که به حقیقت رحیمیّت برسد و سعی کند این وصف جمیل را در عرش دل تجلّی دهد، از ظلم به خود و به دیگران مصون شود.
با توجه به حقیقت «
الْحَمدُ لِلّهِ » که نشان دهندۀ مختص بودن تمام سپاسها به خداست، به مقام شکر میرسد که خرج نعمت در همان راهی است که منعم دستور داده؛ در این صورت از شهوت غلط میرهد. و چون شاکر بردۀ شهوت نیست از خطر بخل و حرص محفوظ مانده و از این دو آفت شهوت در امان میماند.
با اَلرَّحْمن الرَّحیم» (1)
چون به صراط مستقیم رسد، از شرّ هوا راحت میشود و چون هوا برود آفت کفر و بدعت نابود گردد. و با توجه به وضع خطرناک مغضوبین و ضالّین که بر اثر حسد به اولیای خدا دست به مخالفت با حقایق الهیّه زدند و به غضب حق و گمراهی دچار شدند، مرض سهمناک حسد چون مرغی از قفس قلب پریده و فرار مینماید.
راستی، اگر مواظب وضع نفس نباشیم کار را به جایی میرساند که به تمام رذایل گرفتار شود و از همۀ حسنات دور بماند، آنوقت تمام روزنههای نجات به روی انسان بسته میشود و از آدمی جز شرّ و ضرر و خسارت و زیان بر جا نماند.
بر ما واجب است که در شبانه روز ساعتی را با نفس خود خلوت کرده و به وضع او برسیم و با او سخن گفته وی را محاکمه کنیم.
ابن سِماک هر روز به نفس خود خطاب میکرد:
یا نَفْسُ تَقولینَ قَوْلَ الزّاهِدینَ و تَعْمَلینَ عَمَلَ الْمُنافِقینَ و فِی الْجَنَّةِ تَطْمَعینَ! هَیْهاتَ، إنَّ لِلْجَنَّةِ اقَواماً آخَرینَ و لَهُمْ أعْمالٌ غَیْرُ ما تَعْمَلینَ. (4)
ای نفس! گفتارت، گفتار زاهدان ولی کردارت کردار منافقان است، در این صورت به بهشت حق طمع میورزی! چه اندازه از حقیقت دوری! بهشت را مشتریان دیگری است و برای آنان عملی غیر از عمل توست.
اگر از نفس مواظبت نشود اسیر شیاطین داخلی وخارجی گشته و آدمی را از خدای مهربان دور نموده تبدیل به هیزم جهنّم میکند.
قرآن در این زمینه میفرماید:
قَالَ فَبِمَا أَغْوَیْتَنِی لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَکَ الْمُسْتَقِیمَ * ثُمَّ لَآتِیَنَّهُم مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَمِنْ خَلْفِهِمْ وَعَنْ أَیْمَانِهِمْ وَعَن شَمَائِلِهِمْ وَلاَ تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شَاکِرِینَ * قَالَ اخْرُجْ مِنْهَا مَذْءُوماً مَدْحُوراً لَمَن تَبِعَکَ مِنْهُمْ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنکُمْ أَجْمَعِینَ » (1)
گفت : به سبب این که مرا به بیراهه و گمراهی انداختی، یقیناً بر سر راه راست تو [ که رهروانش را به سعادت ابدی میرساند ] در کمین آنان خواهم نشست. * سپس از پیش رو و پشت سر و از طرف راست و از جانب چپشان بر آنان میتازم و [ تا جایی آنان را دچار وسوسه و اغواگری میکنم که ] بیشترشان را سپاسگزار نخواهی یافت. * خدا فرمود : از این جایگاه و منزلتت نکوهیده و مطرود بیرون شو که قطعاً هر که از آنان از تو پیروی کند، بیتردید جهنم را از همۀ شما لبریز خواهم کرد.
امام باقر علیه السلام این آیه را به احسن وجه تفسیر فرموده:
پیش رو ، پشت سر، راست و چپ، اصطلاح است. میگوئیم فلانی از چهار طرف محاصره شده. بنابر این معنای آیه این میشود:
مِنْ بَیْنِ أیْدیهِمْ: مَعْناهُ اهَوِّنُ عَلَیْهِمْ أمْرَ الْآخِرَةِ.
«از پیش رو»یعنی مسأله آخرت را نزد آنان آن چنان سبک میکنم که آن را
1) (1)
از یاد ببرند، چون از یاد بردند به انواع معاصی آلوده میشوند.
وَمِنْ خَلْفِهِمْ: آمُرُهُمْ بِجَمْعِ الْأمْوالِ وَالْبُخْلِ بِها عَنِ الْحُقوقِ لِتَبْقی لِوَرَثَتِهِمْ.
«از پشت سر»یعنی آنان را تشویق به جمع کردن ثروت و بخلورزی از حقوق مالی میکنم، تا همۀ ثروت به ورثه برسد و آنان از منافع اخروی مال محروم بمانند!
وَعَنْ أیْمانِهِمْ: افْسِدُ عَلَیْهِمْ أمْرَ دینِهِمْ بِتَزْیینِ الضَّلالَةِ وَتَحْسینِ الشُّبْهَةِ.
«از طرف راست» یعنی با زینت دادن گمراهی و نیکو جلوه دادن شبهه، مسألۀ دین را بر آنان فاسد میکنم.
وَعَنْ شَمائِلِهِمْ: بِتَحْبیبِ اللَّذّاتِ إلَیْهِمْ و تَغْلیبِ الشَّهَواتِ عَلی قُلُوبِهِمْ. (1)
«از طرف چپ» یعنی لذّات غلط و شهوات بیجا را محبوب قلب آنان مینمایم تا چون ماهی در آب، غرق در مادّیگری شوند. آن وقت است که از دایرۀ شکر بیرون میروند و تمام نعمتهای مادّی و معنوی را در غیر راه خدا به خرج میگذارند و چون این شود خانواده و جامعه به فساد و تباهی کشیده شوند.
گذشت عمر و نشد شاد جانِ خسته دمی غمی نرفته ز دل بر دلم نشست غمی
ز سوز سینۀ ما ساز را حکایتهاست به پردهای که برآرد زیر و بمی
مگر فسرده دلم زندگی ز سر گیرد کجاست زنده دلان همدم مسیح دمی
1) (1)
مرا به جام جهان بین نیاز نیست که هست درون سینۀ دل روشنم چو جام جمی
زبان دل نتوان با هزار افسوس بست چه غم شکست به دست ستم اگر قلمی
(مشفق کاشانی)
اگر نفس همراه با قواعد الهیّه و سنن حضرت رسالت پناهی صلی الله علیه و آله تربیت نشود دچار حالات عجیبی میگردد که علاج بعضی از آن حالات بسیار سخت وگاهی غیر ممکن است.
آن حالات باعث میشود که نفس با شیطان رفاقت کند و با کمال آرامش طریق گمراهی و ضلالت بپیماید و هر جنایتی که بخواهد مرتکب گردد و هر کاری که میل داشته باشد انجام دهد.
قرآن مجید آن حالات را به هفت مرحله بیان فرموده:
1 - نفس امّاره. 2 - نفس حسرت زده. 3 - نفس رهینه. 4 - نفس هوایی. 5 - نفس دسّایی. 6 - نفس سفهی. 7 - نفس تسویلی.
آیاتی که این حالات را برای نفوس ذکر کرده به ترتیب عبارت است از:
« إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةُ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّی » (1)
زیرا نفس طغیان گر، بسیار به بدی فرمان میدهد مگر زمانی که پروردگارم
1) (1)
رحم کند.
« وَاتَّبِعُوا أَحْسَنَ مَا أُنزِلَ إِلَیْکُم مِن رَبِّکُم مِّن قَبْلِ أَن یَأْتِیَکُمُ الْعَذَابُ بَغْتَةً وَأَنتُمْ لاَ تَشْعُرُونَ * أَن تَقُولَ نَفْسٌ یَاحَسْرَتَی عَلَی مَا فَرَّطتُ فِی جَنبِ اللَّهِ وَإِن کُنتُ لَمِنَ السَّاخِرِینَ » (1)
و از نیکوترین چیزی که از طرف پروردگارتان به سوی شما نازل شده است پیروی کنید، پیش از آن که ناگهان و در حالی که بیخبرید، عذاب به شما رسد ؛ * تا مبادا آن که کسی بگوید : دریغ و افسوس بر اهمالکاری و تقصیری که دربارۀ خدا کردم و بیتردید [ نسبت به احکام الهی و آیات ربّانی ] از مسخره کنندگان بودم.
« کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ رَهِینَةٌ * إِلَّا أَصْحَابَ الْیَمِینِ » (2)
هر کسی در گرو دستآوردههای خویش است، * مگر سعادتمندان.
« وَأَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَنَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوَی » (3)
و اما کسی که از مقام و منزلت پروردگارش ترسیده و نفس را از هوا و هوس
بازداشته است.
« وَقَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا » (1)
و کسی که آن را [ به آلودگیها و امور بازدارنده از رشد ] بیالود [ از رحمت حق ] نومید شد.
« وَمَن یَرْغَبُ عَن مِلَّةِ إِبْرَاهِیمَ إِلَّا مَن سَفِهَ نَفْسَهُ » (2)
وکیست که از آیین ابراهیم روی گردان شود، جز کسی که [ خود را خوار و بیارزش کند و ] خویش را به نادانی و سبک مغزی زند؟
« قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِیلٌ » (3)
گفت : چنین نیست که میگویید، بلکه نفس شما کاری [ زشت را ] در نظرتان آراست [ تا انجامش بر شما آسان شود ] در این حال صبری نیکو [ مناسبتر است ].
نفس که مرکز امیال، آمال، غرائز و شهوات است واجب است تحت کنترل قواعد الهی باشد؛ زیرا تنها قواعد ربّانیّه هستند که نفس را از سرکشی حفظ میکنند،
اگر آن قواعد و برنامهها به کار گرفته نشود، طوفانی چون طوفان عاد و ثمود در درون به وجود میآید، به طوری که موجودیّت الهی انسان به خطر افتاده بر باد میرود.
تاجری از تجّار همدان خدمت انور باباطاهر رسید، عرضه داشت: خداوند مرا از مال دنیا بی نیاز کرده، بگو هر دختری را بخواهی برایت بگیرم. سنّ باباطاهر مناسب با دختر نبود ولی میتوانست قبول کند امّا فکر کرد، قبول این مسأله عیش عاطفی و احساسی و ظاهری و باطنی یکی از بندگان خدا را بهم میزند، به اندازهای بر نفس مسلّط بود که در جواب تاجر گفت:
مرا عشق رخ مولاست بر سر هوای باغ روح افزاست بر سر
از این دنیا نمودم دست کوتاه مرا سودای آن دنیاست بر سر
(باباطاهر عریان)
أوْحَی اللّهُ إلی عیسی بْنَ مَرْیَمَ علیهما السلام : عِظْ نَفْسَکَ، فَإنْ اتَّعَظْتَ فَعِظِ النّاسَ و إلاّ فَاسْتَحْیِ مِنّی. (1)
خداوند مهربان به عیسی بن مریم علیهما السلام وحی کرد : نفست را موعظه کن، چون قبول موعظه کردی به موعظه و نصیحت مردم اقدام کن ورنه از من حیا کن.
نفس مریض را باید با قرآن و سنّت پیامبر معالجه کرد و در این امر باید جدّی بود.
وای به حال کسی که سخن خدا و رسولش را سبک بشمارد و به قبول نصایح و مواعظ حق تن ندهد، هشدارهای مادّی مردم را بپذیرد ولی اشارات و هشدارهای
1) (1)
معنوی و حقیقی حق را قبول نکند.
فیض، آن عالم جلیل القدر، آن فیلسوف عالی مقدار و آن حکیم بزرگوار میفرماید:
«اگر طبیبی یهودی لذیذترین غذا را در مذاقت بگوید برای تو ضرر دارد، در ترک آن خود را به ناراحتی میاندازی، ولی قول انبیا را که دو تأیید دارد: یکی معجزات و دیگر تصدیق حق، باور نداری!
از تو بسیار عجب است از این که اگر یک بچّه به تو بگوید عقربی در لباس توست، ناگهان تمام لباسهایت را در میآوری بدون این که از آن کودک طلب دلیل و برهان کنی، ولی قبول قول انبیا برای تو سنگین است! مگر گفتار آنان نزد تو از گفتار یک کودک کم ارزشتر است؟!
از آتش سر کبریت میپرهیزی ولی از آتش جهنّم و خون و چرکی که به قول قرآن به خورد اهل آن میدهند و از اغلال و سلاسل دوزخ و زقّومی که پیامبر فرمود: یک قطرۀ آن تمام جانداران دریا را میکشد پرهیز و پروا نداری !» (1)
قالَ رَسُولُ اللّه صلی الله علیه و آله : سَیَأتی زَمانٌ عَلی امَتی یُحِبُّونَ خَمْسَاً وَیَنْسَوْنَ خَمْسَاً: یُحِبُّونَ الدُّنیا وََیَنْسَوْنَ الآخِرَةَ وَیُحِبُّونَ الْمالَ وَیَنْسَونَ الْحِسابَ
1) (1)
وَیُحِبُّونَ النِّساءَ وَیَنْسَوْنَ الْحُورَ وَیُحِبُّونَ القُصُورَ وَیَنْسَوْنَ القُبُورَ وَیُحِبُّونَ النَّفْسَ وَیَنْسَوْنَ الرَّبَّ اولئِکَ بَریئُونَ مِنّی وَاَنَا بَریٌ مِنْهُمْ. (1)
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود : زمانی بر امَّت من برسد که عاشق پنج چیز شوند و پنج چیز را از یاد ببرند : عاشق دنیا شوند و آخرت را از یاد ببرند، عاشق جمع مال گردند و حساب فردای آن را از یاد ببرند، عاشق زنان شوند و حور را از یاد ببرند، عاشق بناهای سنگین شوند و قبرها را از یاد ببرندعاشق نفس شوند و ربّ را فراموش کنند. آنان از من بیزارند و من از آنان بیزارم.
حضرت صدر المتألّهین در «هدایة الطالبین» میفرماید: « نفس:
1 - یا شریفه است و مقابل آن خسیسه.
2 - یا قویّه است و مقابل آن ضعیفه.
3 - یا جامعه است، یعنی هم شریفه و هم قویّه.
که با زحمات طاقت فرسای صاحبش بر اساس معارف الهیّه تربیت شده و دارای حکمت و حرّیّت است.
حکمت آن، خداشناسی، خودشناسی، فرمانشناسی و خطرشناسی است.
حرّیّت آن، آزادی از امیال و شهوات و غرائز و حالات غلط و غیر خدایی است.
در مقابل آن خسیسه است که از حکمت و حرّیّت محروم و از حسنات و فضایل و خلاصه از رحمت حضرت دوست محروم است.
1) (1)
نفسی است که تسلیم واقعیّات و عامل به حقایق الهیّه است و مقابل آن نفس ضعیفه است که بارکش شیطان است.
نفس انبیا و اولیا و ائمّۀ طاهرین علیهم السلام است. »
حاجی سبزواری - أعلی اللّه مقامه الشریف - میفرماید:
« انسان بس عزیز الوجود است و أندر النوادر، نمیبینی کِلْک قدرت الهی از بسیاری و این همه جماد که کثرت آن معلوم نیست اندکی را نبات قرار داد و از بسیاری از جانداران اندکی انسانند و از بسیاری انسان اندکی عاقل و از بسیاری عقلا اندکی مسلم و از بسیاری مسلم اندکی مؤمن و از این همه مؤمن اندکی عابد و از بسیاری عابد اندکی زاهد و از زاهدین اندکی عالم و از علما اندکی عارف و از عرفا اندکی اولیا و از اولیا اندکی انبیا و از انبیا اندکی اولوالعزم و از پنج اولوالعزم یکی خاتم و دارای مقام جمعی است و این هم در اختیار شما امّت است، او را بشناسید و از معارف او درس و پند گیرید و به خواستههای او جامۀ عمل بپوشانید تا با قلب پاک و نفس زکیّه و عمل صالح، مقرّب پیشگاه او شوید. »
لَقَدْ کانَ لَکُمْ فی رَسُولِ اللّهِ اسْوَةٌ حَسَنَةٌ » (1)
یقیناً برای شما در [ روش و رفتار ] پیامبر خدا الگوی نیکویی است.
قالَ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله : اللّهُمَّ إنّی أعُوذُ بِکَ مِنْ عِلْمٍ لا یَنْفَعُ وَقَلْبٍ لا یَخْشَعُ
1) (1)
وَنَفْسٍ لا تَشْبَعُ وَدُعاءٍ لا یُسْمَعُ. (1)
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود : خداوندا، به تو پناه میبرم از دانشی که به عمل در نیاید و مرا سودی ندهد و از قلبی که در برابر واقعیّتهای تو تواضع ندارد و از نفسی که از دنیا و مادّیات و هوا و هوسها سیر نگردد و از دعایی که مستجاب نشود !
سهل بن عبداللّه گفت:
نفس را سه صفت است: یا کفر، یا نفاق، یا ریا. و این سه صفت نفس را رها نکند مگر به ریاضت و ریاضت ادای واجبات و ترک محرّمات است که تکرار آن نفس را تزکیه کند.
توجّه به واقعیّات اثر عجیبی در بیداری و رشد و حرکت نفس میگذارد.
مردی بود یهودی به نام مُخَیریق؛ در رفت و آمدهایش در مدینه، زیاد نسبت به پیامبر عزیز اسلام اندیشه میکرد، تا نزدیک جنگ احد به نزد دانایان یهود آمد و گفت: این همان شخص موعود نیست که موسی خبر داده؟ گفتند: نه، شبیه به اوست. گفت: شباهت یعنی چه؟ او همان است و شما نامردان کتمان حق میکنید.
نزد پیامبر آمد، به حقیقت ایمان آورد و مالش را که فوق العاده بود به حضرت واگذار کرد؛ که بیشتر صدقات و انفاقات رسول حق بعد از مال خدیجه از مال اوست، سپس برای دفاع از حق در جنگ احد شرکت کرد و به شرف شهادت نایل آمد. (2)
ز ساقیِّ شب دوش جامی گرفتم ز دور فلک انتقامی گرفتم
اگر چه جهانی به جامی نیرزد ولی من جهانی به جامی گرفتم
به کام دلم چون نشد دورِ گردون به ناکامی از باده کامی گرفتم
رهِ بی نشانی سپردم چو عنقا (1)
به غفلت ز افسون صیّاد گیتی پی دانه ره سوی دامی گرفتم
نشان رخ تو ز موی تو جستم سراغ مه از تیره شامی گرفتم
چو شد از صبا گیسوانت پریشان در آن دم من از دل پیامی گرفتم
مرا قامت از غم هلالی است مشفق که سود ای ماه تمامی گرفتم
(مشفق کاشانی)
نفسِ بدون تربیت و منهای تزکیه اگر صاحبش امیر شود امیر ظالم میشود، اگر ثروتمند شود ثروتمند مُترَف و مُسرِف و بخیل شده و اگر دانشمند شود متظاهر و ریاکار میگردد.
در حدیث آمده: اندر قیامت، آتش دوزخ با سه کس سخن گوید:
1 - به زمامداران گوید: ای کسانی که خداوند بزرگ به شما قدرت داد، ولی شما اصول عدالت را در جامعه به کار نگرفتید و داد مظلوم را از ظالم نستاندید. پس آنها را میبلعد، چنانکه پرندگان دانۀ کنجد را.
2 - به ثروتمندان گوید: ای کسانی که امکانات وسیع به شما بخشیدند و از شما خواستند مقداری از آن را انفاق کنید ولی شما بخل ورزیدید! آنگاه آنها را هم میبلعد.
3 -به دانشمندان گوید: ای طایفهای که ظاهر خود را برای مردم آراستید ولی در
1) (1)
باطن به معصیت خدا پرداختید! سپس آنها را میبلعد. (1)
در آداب مراقبت آمده:
الْأوَّلُ تَرْکُ الْمَعاصی وَهذا هُوَ الَّذی بُنِیَ عَلَیْهِ قِوامُ التَّقْوی وَاُسِّسَ عَلَیْهِ أساسُ الْآخِرَةِ وَالْاُولی. وَما تَقَرَّبَ الْمُتَقَرِّبُونَ بِشَیْءٍ أعْلی وَأفْضَلَ مِنْهُ.
اوّل ترک معاصی است که قوام تقوا بر آن است و ریشۀ دنیا و آخرت است. و مقرَّبان به مانند چیزی چون تقوا به خدا قرب نجستند.
موسی از آن مرد عالم که داستانش در سورۀ کهف آمده پرسید: چه کردهای که من مأمور یادگیری از تو شدهام و به چه چیز به این مرتبه رسیدی؟ گفت:
الأول: بِتَرْکِ الْمَعْصِیَةِ.
اول : به ترک معاصی.
الثّانی: الْاِشْتِغالُ بالطّاعاتِ مَعَ حُضُورِ الْقَلْبِ.
دوم : برنامه از آداب مراقبت انجام عبادات با حضور قلب است.
الثّالِثُ: عَدَمُ الْغَفْلَةِ.
سوم : پرهیز و دوری از غفلت است.
الرّابع: الْحُزْنُ الدّائِمُ، قالَ: إنّی لا أسْکُنُ إلاّ فی قَلْبٍ مَحْزُونٍ.
چهارم : حزن دائم قلبی است نسبت به گذشته و تقصیر نفس، که حضرت حق
1) (1)
فرمود : من جز در قلب محزون نیستم.
«اربعین» شیخ بهایی از قول رسول خدا صلی الله علیه و آله ده برنامه را به عنوان اخلاق صالحین یعنی آنان که نفس خود را به صلاح و سداد آراستند نقل میکند، شیخ میفرماید: « اگر در این ده برنامه دقّت کنید امّهات صفات سایرین و شأن جمیع اولیا و عارفان است و کاملان از عبّاد حق از این اوصاف برخوردارند:
1- سکوت از غیر حق که باب نجات است.
2- کم خوری.
3 - وادار کردن نفس به عبادت.
4 - اندیشه و فکر در همۀ امور حیات.
5 - ذکر: لسانی، قلبی، عملی.
6 - نظر به عبرت.
7 - نطق به حکمت.
8 - قضای حاجت مردم، هدایت کردن مردم، نفع رساندن به خلق.
9 - خوف از معاصی و عذاب آن.
10 - امید به حق. » (1)
یا عَلَیُّ ! سَبْعَةٌ مَنْ کُنَّ فیه فَقَدِ اسْتَکْمَلَ حَقیقَةَ الْإیمانِ وَأبْوابُ الْجَنَّةِ مُفَتَّحَةٌ لَهُ: مَنْ أسْبَغَ وُضُوءَهُ و أحْسَنَ صَلاتَهُ وَأدّی زَکاةَ مالِهِ و کَفَّ غَضَبَهُ و سَجَنَ لِسانَهُ، وَاسْتَغْفَرَ لِذَنْبِهِ وَأدَّی النَّصیحَةَ لِأهْلِ بَیْتِ
1) (1)
نَبِیِّهِ. (1)
رسول خدا صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود : در هر کس هفت برنامه باشد به حقیقت ایمان رسیده، درهای جنّت به روی او گشوده شده : وضو را کامل کند، نماز را نیکو بجا آورد، زکات مال بپردازد، خود را از خشم و غضب حفظ کند، زبان از غیر حق ببندد، برای گناهش استغفار کند و نسبت به اهل بیت پیامبر به نصیحت وخیر خواهی برخیزد.
عنْ أمیرِالمؤمنینَ علیه السلام : طُوبی لِمَنْ عَصی فِرْعَوْنَ هَواهُ و أطاعَ مُوسی تَقْواهُ، طُوبی لِمَنْ ذَکَرَ الْمَعادَ وَاسْتَکْثَرَ مِنَ الزّادِ، طُوبْی لِمَنْ راقَبَ رَبَّهُ و خافَ ذَنْبَهُ، طُوبی لِمَنْ أشْعَرَ التَّقْوی قَلْبَهُ، طُوبی لِمَنْ حافَظَ عَلی طاعَةِ رَبِّهِ، طُوبی لِمَنْ خَلا مِنَ الْغِلِّ صَدْرُهُ وَسَلِمَ مِنَ الْغَشِّ قَلْبُهُ. (2)
از امیر المؤمنین علیه السلام روایت شده : خوشا به حال کسی که فرعون هوایش را عصیان کند و از موسای تقوایش اطاعت نماید، خوشا به حال کسی که از معاد یاد کند و بر زاد و توشه بیفزاید، خوشا به حال کسی که خدا را مراقب باشد و از گناهش بترسد، خوشا به حال کسی که تقوا را بر ذات قلبش بفهماند و این حقیقت را شعار دل قرار دهد، خوشا به حال کسی کهمواظب طاعت برای پروردگارش باشد، خوشا به حال کسی که سینهاش ازغل و قلبش از غش پاک باشد.
آری، این است واقعیّتهایی که اگر به کار گرفته شود نفس تزکیه میشود و آمادۀ انعکاس حقایق ملکوتیّه میگردد.
عرفا فرمودهاند:
مَنْ أماتَ نَفْسَهُ یُلَفُّ فی کَفَنِ الرَّحْمَةِ و یُدْفَنُ فی أرضِ الْکَرامَةِ وَمَنْ أماتَ قَلْبَهُ یُلَفُّ فی کَفَنِ اللَّعْنَةِ وَیُدْفَنُ فی أرضِ الْعُقُوبَةِ.
هر کس نفس را از امیال و شهوات و غرایز غلط بمیراند در کفن رحمت پیچیده شود و در زمین کرامت دفن گردد و هر کس قلبش را از حیات الهی عارینماید و به زندگی معنوی و ملکوتی آن خاتمه دهد، در کفن لعنت پیچیده شود و در زمین عذاب و عقوبت دفن شود.
از رسول خدا صلی الله علیه و آله پرسیدند: شما زیباتر هستید یا یوسف؟ فرمود:
هُوَ أصْبَحُ مِنّی و أنَا أمْلَحُ مِنْهُ. (1)
او از نظر صورت از من زیباتر بود و من از او نمکینترم.
این تشبیه به نمک را دو نکته است:
1- نمک خودش را در موادّ دیگر ذوب میکند تا آن مواد سالم بمانند و خوشمزه شوند، آن جناب هم با اهل بیتش خودشان را در انواع حوادث و مشقّات و تکالیف ذوب کردند تا انسانها از شرّ و شرور و شقاوت سالم مانده، بقای الهی پیدا کنند.
2- سگ از حیوانات نجس العین است، اگر به آب هفت دریا بشویندش پاک نشود بلکه نجستر شود، ولی اگر در نمکزار بیفتد پس از مدّتی که از وضع موجودش تغییر پیدا کند، پاک و حلال و طیّب شود.
این سگ نفس امّاره هم اگر در نمکزار شریعت رسول خدا صلی الله علیه و آله که ترکیبی از عقیده و اخلاق و عمل است بیفتد، حالت امّارگی را از دست بدهد و به مرتبۀ مطمئنّه و راضیه و مرضیّه برسد.
1) (1)
احوالات آنان که در سایۀ رسالت پیامبر و سنّت سَنیِّۀ آن حضرت به مبارزه با نفس برخاستند و به مقامات عالی زهد و ورع و صبر و توکّل و رضا و تسلیم و توحید رسیدند احوالات عجیبی است، انسان از هر لحظۀ زندگی آنان جهت رشد و کمال و آزادی از هوا و هوس میتواند درس بگیرد.
در این زمینه حجّت حضرت ربّ العزّه بر همه کس تمام است و احدی را در پیشگاه وجود مقدّس حق تعالی، عذر قابل قبولی نیست.
حکایت زیر نموداری از مبارزۀ اولیای خدا با هوا و هوس در سایۀ راهنماییهای رسول خداست.
فضیل عیاض که خود داستانی عجیبی دارد به در خانۀ داود طایی آمد، صدای نالۀ جانسوز او را از درون خانه شنید، فضیل فریاد زد: ای داود ! اگر حدیث رسول خدا را که فرمود:
لایَدْخُلُ النّارَ مَنْ بَکی مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ. (1)
داخل آتش نمیشود کسی که از ترس خدا بگرید
را صحّت ورود یافته و این که قطرهای از این اشک، آتش عذاب را خاموش میکند درست میپنداشتی این همه گریه و زاری نمیکردی، تو را چه میشود و چرا این گونه با کشتی چشم در دریای اشک روانی؟ در به رویم باز کن که به زیارتت آمدهام.
داود جواب داد: مرا خوف و خشیت از حق، از ملاقات با اشخاص باز داشته، فعلاً در راه محبوب و برای تصفیۀ جان و تزکیۀ نفس و صفای قلب و زدودن کدورتِ
1) (1)
روان مشغول خودم!
زنی در همسایگی داود بود، به درب خانه آمد و به فضیل گفت: حوصله کن تا وقت نماز برسد و او برای نماز جماعت عزیمت مسجد کند، او را آن وقت زیارت کن که وی در خرج کردن وقت انسانی بسیار منظّم و دقیق است.
وقت نماز رسید داود به مسجد رفت و فضیل هم دنبال او به مسجد شد، سپس با اجازۀ داود به خانۀ داود درآمد. کوزه شکستهای از آب دید که آبش تابش آفتاب خورده و اطاقی معمولی و ساده و اثاثی مختصر و در حدّ قناعت.
به داود گفت: این کوزه را از آفتاب بردار و جایی بگذار تا آبش خنک شود، داود گفت: آن قدر به خود اطمینان ندارم که آب سرد میل مرا به طرف لذّات دنیا زیاد نکند.
گفت: ای داود ! خانه را بپرداز، گفت: عمارت دنیا از تمتّعات طبع است و همین مرا بس است که حال اسراف و زیاده روی ندارم.
فضیل میگوید: قبل از این زیارت، داود را به غایت حسن و جمال دیده بودم به اندازهای که در بین مردم مشهور به صاحب جمالتر از او کسی نبود، ولی در این زیارت وی را زار و نزار و رنگ پریده و لاغر دیدم، به او گفتم: این چه حال است؟ گفت: ای فضیل ! هشت غم مرا از خورد و خوراک و سؤال و جواب باز داشته و به این روزم انداخته است:
1 - غم هول مُطّلَع یعنی وقت مرگ، که در قرآن آمده:
کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ » (1)
هر کسی مرگ را میچشد.
أَیْنََما تَکُونُوا یُدْرِککُّمُ الْمَوْتُ وَلَوْ کُنتُمْ فِی بُرُوجٍ مُشَیَّدَةٍ » (2)
هر کجا باشید هر چند در قلعههای مرتفع و استوار، مرگ شما را درمییابد.
کَلاَّ إِذَا بَلَغَتِ التَّرَاقِیَ * وَقِیلَ مَنْ رَاقٍ * وَظَنَّ أَنَّهُ الْفِرَاقُ * وَالْتَفَّتِ السَّاقُ بِالسَّاقِ * إِلَی رَبِّکَ یَوْمَئِذٍ الْمَسَاقُ » (3)
این چنین نیست [ که میپندارد ]، هنگامی که جان به گلوگاه رسد، * و [ کسان بیمار ] گویند : درمان کنندۀ این بیمار کیست؟ * و [ بیمار ] یقین میکند [ که با رسیدن جان به گلوگاه ] زمان جدایی [ از دنیا، ثروت، زن و فرزند ] فرا رسیده است ! * و [ از سختی جان کندن ] ساق به ساق به هم پیچد ؛ * آن روز، روز سوق و مسیر به سوی پروردگار توست.
فَلَوْلاَ إِذَا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ * وَأَنتُمْ حِینَئِذٍ تَنظُرُونَ » (4)
پس چرا هنگامی که روح به گلوگاه میرسد، * و شما در آن وقت نظارهگر هستید [ و هیچ کاری از شما ساخته نیست ! ]
2 - قرار گرفتن در منزل گور است:
منزل بی در و پیکر، منزل تنگ و تاریک، منزل غربت، منزل وحشت، منزل
سرگذاشتن به خشت لحد با یک لباس چون کفن، منزلی که راه گریز به جایی ندارد و ندانم در این خانه کدام تابلو را بر بالای سر من نصب کنند؟
رَوْضَةٌ مِنْ رِیاضِ الْجَنَّةِ أو حُفْرَةٌ مِنْ حُفَر النّیرانِ. (1)
باغی از باغهای بهشت، یا چاهی از چاههای آتش دوزخ.
3 - فریاد دو ملکی است که در قبر به گوشم رسد:
مَنْ رَبُّکَ؟ (2)
پروردگار تو کیست؟
که نمیدانم جوابگو هستم یا نه. این بستگی دارد به این که نهال توحید را با اعتقاد و اخلاق و عمل آبیاری کرده و بارور کرده باشم تا بتوانم پاسخگوی آنان گردم و گر نه اگر غفلت داشته و درون را بتخانه کرده باشم چه جوابی دارم بدهم؟!
4 - غم نفخۀ صور است:
وَنُفِخَ فِی الصُّورِ فَإِذَا هُم مِنَ الأَجْدَاثِ إِلَی رَبِّهِمْ یَنسِلُونَ * قَالُوا یَاوَیْلَنَا مَنْ بَعَثَنَا مِن مَّرْقَدِنَا هذَا مَا وَعَدَ الرَّحْمنُ وَصَدَقَ الْمُرْسَلُونَ » (3)
و در صور دمیده شود، ناگاه همۀ آنان از قبرها به سوی پروردگارشان میشتابند. * میگویند : ای وای بر ما، چه کسی ما را از خوابگاهمان برانگیخت؟ این واقعیتی است که [ خدای ] رحمان وعده داده بود و پیامبران
راست گفته بودند ! !
ای فضیل ! در آن وقت بدن به من برگردانده شود و در قبر آمادهام کنند که به محشر بیایم، چون آماده شوم ندانم به چه حال وارد شوم؟ که قرآن را در این زمینه دو آیه است:
یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَتَسْوَدُّ وُجُوهٌ فَأَمَّا الَّذِینَ اسْوَدَّت وُجُوهُهُمْ أَکَفَرْتُم بَعْدَ إِیمَانِکُمْ فَذُوقُوا الْعَذَابَ بِمَا کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ * وَأَمَّا الَّذِینَ ابْیَضَّتْ وُجُوهُهُمْ فَفِی رَحْمَةِ اللّهِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ » (1)
در روزی که چهرههایی سپید و چهرههایی سیاه شود، اما آنان که چهرههایشان سیاه شده [ به آنان گویند : ] آیا پس از ایمانتان کافر شدید؟ پس به کیفر آن که کفر میورزیدید، این عذاب را بچشید. * و اما آنان که چهرههایشان سپید گشته، همواره در رحمت خدایند و در آن جاودانهاند.
5 - چون وارد محشر شوم ندانم زمام امرم را به ساربان آتش دهند که خود برای خود پرداختهام و یا ملائکۀ رحمت برای ندای:
ادْخُلُوهَا بِسَلاَمٍ آمِنِینَ » (2)
[ به آنان گویند : ] با سلامت و امنیت وارد آن جا شوید.
به سراغم آیند.
6 - موقف حساب است که :
إِنَّ اللّهَ لاَ یَظْلِمُ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ وَإِن تَکُ حَسَنَةً یُضَاعِفْهَا وَیُؤْتِ مِن لَدُنْهُ أَجْراً عَظِیماً » (1)
یقیناً خدا به اندازۀ وزن ذرّهای [ به احدی ] ستم نمیکند و اگر [ هم وزن آن ذرّه ] کار نیکی باشد، آن را دو چندان میکند و از نزد خود پاداشی بزرگ میدهد.
7 - به وقت قرار گرفتن در برابر میزان و ترازوی سنجش اعمال است:
وَالْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ فَمَن ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ * وَمَنْ خَفَّتْ مَوَازِینُهُ فَأُولئِکَ الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُم بِمَا کَانُوا بِآیَاتِنَا یَظْلِمُونَ » (2)
میزان [ سنجش اعمال ] در آن روز حق است ؛ پس کسانی که اعمال وزن شدۀ آنان سنگین و با ارزش باشد، رستگارند. * و کسانی که اعمال وزن شدۀ آنان سبک و بیارزش باشد، به سبب اینکه همواره به آیات ما ستم میورزیدند، به خود زیان زده [ و سرمایۀ وجودشان راتباه کرده ]اند.
فَأَمَّا مَنْ أُوتِیَ کِتَابَهُ بِیَمینِهِ فَیَقُولُ هَاؤُمُ اقْرَؤُا کِتَابِیَهْ » (3)
اما کسی که پروندهاش را به دست راستش دهند، میگوید : [ ای مردم ! ] پرونده مرا بگیرید و بخوانید.
وَأَمَّا مَنْ أُوتِیَ کِتَابَهُ بِشِمالِهِ فَیَقُولُ یَا لَیْتَنِی لَمْ أُوتَ کِتَابِیَهْ » (4)
و اما کسی که پروندۀ اعمالش را به دست چپش دهند، میگوید : ای کاش
پروندهام را دریافت نمیکردم.
8 - خدا را رحمت است و قهر. تجلّی رحمتش در دنیا، قرآن و رسالت و تکالیف، و در آخرت بهشت و رضوان و تجلّی قهرش در آخرت عذاب الیم و دوزخ همیشگی است. و این آخرین مرحله است که من ندانم در آن آخرین مرحله عاقبتم به کجا منتهی میگردد؟!»
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:
أکْثَرُمَصارِعِ الْعُقُولِ تَحْتَ بُرُوقِ الْمَطامِعِ. (1)
بیشتر زمین خوردنهای عقول و ورشکسته شدن خردها مربوط به برق و صاعقۀ شهوات و هوا و هوس است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
لَوْلا أنَّ الشَّیاطینَ یَحُومُونَ عَلی قُلُوبِ بَنی آدَمَ لَنَظَرُوا إلی مَلَکُوتِ السَّماءِ. (2)
اگر شیاطین و هوا و هوسهای درونی بر گرد قلوب نمیچرخیدند هر آینه فرزندان آدم به اسرار عالم بالا مینگریستند.
رسول خدا از قبرستان عبور میکردند، به دو قبر اشاره فرمودند و گفتند: صاحبان این دو قبر الآن به کیفر گناهانی که داشتند در عذابند، سپس فرمودند:
لَولا تَکْثیرٌ فی کَلامِکُمْ و تَمْریجٌ فی قُلُوبِکُمْ لَرَأیْتُمْ ما أری و لَسَمِعْتُمْ ما أسْمَعُ. (1)
اگر جز به حق سخن نمیگفتید و اگر قلب شما چراگاه صفات ناپسند نبود هرآینه آنچه من میدیدم میدیدید و هر چه من شنیدم میشنیدید.
امیر المؤمنین علیه السلام فرمود:
فَاعْمَلُوا وَالْعَمَلُ یُرْفَعُ، وَالتَّوْبَةُ تَنْفَعُ و الدُّعاءُ یُسْمَعُ، وَالْحالُ هادِئَةٌ وَالْأقْلامُ جارِیَةٌ وَبادِرُوا بِالْأعْمالِ عُمُراً ناکِساً، أوْمَرَضاً حابِساً، أوْمَوْتاً خالِساً. (2)
پس عمل کنید حالی که عمل به جانب حق بالا میرود و توبه سود میدهد و دعا مستجاب میشود و زمان زمانِ آرامش و قلم کاتبان عمل در کار است و به بندگی و طاعت بشتابید پیش از آن که جوانی به پیری رسد و بیماری شما را از کار بیندازد، یا مرگ شما را برباید، که مرگ نابود کنندۀ لذّتها و تیره کنندۀ خوشیها و دور کنندۀ اهداف است.
ابن ابی عمیر از حضرت صادق علیه السلام نقل میکند:
سلمان در بازار کوفه گذرش به منطقۀ آهنگرها افتاد، جوانی را دید به روی زمین افتاده و مردم دورش جمعند، به سلمان گفتند، ای بندۀ حق این جوان غش کرده چیزی در گوشش بخوان بلکه به هوش بیاید. سلمان بالای سر جوان نشست، چون به هوش آمد گفت: ای سلمان ! اگر در حقّ من چیزی گفتند درست نیست، من وقتی
گذرم به این بازار افتاد و پتک زنی آهنگرها را به روی سندان دیدم این آیه یادم آمد:
وَلَهُمْ مَقامِعُ مِنْ حَدیدٍ » (1)
و برای آنان گرزهایی از آهن [ مخصوص ] است [ که بر سرشان میکوبند. ]
از خوف عِقاب حق عقلم پرید! سلمان به او گفت: تو ارزش این را داری که در راه خدا برادر من باشی. حلاوت محبّت او قلب سلمان را گرفت. باهم بودند تا جوان مریض شد، سلمان بالای سرش آمد در حالی که جوان در حال جان دادن بود، سلمان صدا زد:
یا مَلَکَ الْمَوْتِ ارْفُقْ بِأخی.
ای ملک الموت با برادر من مدارا کن.
جواب شنید:
انّی بِکُلِّ مُؤْمِنٍ رَفیقٌ. (2)
من با هر مؤمنی به مدارا رفتار میکنم.
از امام صادق علیه السلام نقل شده است که:
مردی به عیسی علیه السلام گفت: زنا کردم، مرا پاک کن. عیسی مردم را خواست تا وی را سنگسار کنند. گنهکار فریاد زد: هر کس حدّی به گردن دارد مرا نزند. همه رفتند جز عیسی و یحیی.
یحیی نزدیک آمد و گفت: مرا پندی ده، گفت: نفس را با هوا و میلش آزاد و تنها مگذار. فرمود: بیفزای، گفت: گنهکار را سرزنش مکن. گفت: بیفزای، گفت: غضب
مکن. یحیی گفت: مرا کافی است. (1)
دل راکب است و بدن مرکب، اگر راکب فهمیده با شعور و با بصیرت باشد مرکب را درست و صحیح میراند تا به هدف برسد و نمیگذارد در طیّ مسیر درچاله و چاه بیفتد. امّا اگر راکب غافل و خواب باشد مرکب هر کجا دلش خواست میرود و صاحبش را در بیابان زندگی به دست دزد، راهزن و حیوانات درنده میسپارد آنگاه هر دو از بین میروند.
دل بیدار و قلب بی غفلت هم خودش را به ساحل نجات میرساند، هم دیگران را از گرفتاری نجات میدهد.
امیر کبیر که از رجال نامدار تاریخ ایران و از شخصیتهای بزرگ سیاسی و مذهبی است در خدمت به مملکت ایران و مردم این مرز و بوم ازهیچ کوشش و فعّالیتی دریغ نکرد.
عبداللّه مستوفی مینویسد:
مردی به امیر شکایت برد که پارچۀ بستهای از شال کشمیری که پول زر در آن بود نزد قاضی شهر به امانت گذاشتم. اکنون که از سفر بازگشته، بسته را گرفته و گشودهام، میبینم طلارفته و نقره به جای آن است در صورتی که سر بسته باز نشده و بقچه هم پارگی ندارد، چون برسخن خود گواه ندارم فریادم به جایی نمیرسد.
امیر از وضع حال او دانست راست میگوید. پارچه را گرفت و دقیق مطالعه کرد و گفت: برو چندی دیگر بیا و به کسی حرف نزن.
شب رسید، امیر به بستر خواب رفت، نیمۀ شب از جای برخاست، به طوری که
1) (1)
کسی نفهمد، گوشهای از رویۀ لحاف ترمه را به قدر یک مهر نماز سوزاند.
شب دیگر که رفت بخوابد دید لحاف عوض شده، چیزی نگفت. پس از چند شب دید لحاف ترمه آمده ولی آن چنان رفو شده که کسی نمیفهمد.
آن را با پارچۀ آن مرد تطبیق کرد دید کار یک استاد است، گفت: این لحاف سوخته بود چه کردید؟ خدمتکاران سخت ناراحت شدند، فرمود: نترسید کار خود من بوده، رفوگر را بیاورید. او را آوردند، بقچۀ آن مرد را به او نشان داد و گفت: تو رفو کردی؟ گفت: آری، قاضی را طلبید و مال آن مرد را از آن خائن پس گرفت و به صاحبش داد و وی را به خاطر خیانت، سیاست فرمود.
در کلام بزرگان عرفا آمده است:
مَنْ غَضَّ بَصَرَهُ عَنِ الْمَحارِمِ، وَأمْسَکَ نَفْسَهُ عَنِ الشَّهَواتِ وَعَمَّرَ باطِنَهُ الْمُراقَبَةَ و ظاهِرَهُ بِاتَّباعِ السُّنَّةِ وَجَدَ حَلاوَةَ النَّجاةِ. (1)
کسی که دیده از حرام بپوشاند و نفس از شهوات و امیال و هوا و هوس حفظ کند و باطن به دوام مراقبت عمارت نماید و ظاهر به متابعت سنّت رسول بیاراید، شیرینی نجات در دنیا و آخرت بیابد.
سُئِلَ عَنْ أحْمَدَ بْنِ رُوَیْمٍ کَیْفَ حالُکَ؟ قالَ: کَیْفَ حالُ مَنْ کانَ دینُهُ هَواهُ وَهِمَّتُهُ دُنْیاهُ، لَیْسَ بِصالِحٍ تَقِیٍّ وَلا بِعارِفٍ نَقِیٍّ.
از احمد بن رویم پرسیدند : چگونهای؟ گفت : چگونه باشد حال کسی که دینش هوای نفس و ارادهاش دنیاست، صالح با تقوا نیست و عارف پاکیزه نمیباشد.
1) (1)
عارفان فرمودهاند:
قیمَةُ کُلِّ إنْسانٍ بِقَدْرِ هِمَّتِهِ، فَإنْ کانَتْ هِمَّتُهُ الدُّنْیا فَلا قیمَةَ لَهُ و إنْ کانَتْ هِمَّتُهُ رِضَا اللّهِ فَلایُمْکِنُ اسْتِدراکُ غایَةِ قیمَتِهِ وَلاَ الْوُقُوفُ عَلَیْها.
ارزش هر انسان به اندازۀ همّت و ارادۀ اوست، اگر ارادهاش مادّیّت است پس ارزش ندارد و اگر همّتش خشنودی حقّ است، پس یافتن قیمت و نهایت ارزشش در امکان کسی نیست.
اولیای خدا با تکیه به قرآن و سخنان پیامبر و ائمه برای تزکیۀ نفس، مسائل زیر را پیشنهاد میکنند:
1 - تقوا و پرهیزکاری در نهان و آشکار.
2 - کم خوری.
3 - کم خوابی.
4 - کم گویی.
5 - دوری از معاصی و گناهان.
6 - مواظبت بر روزه.
7 - دوام نماز شب.
8 - ترک امیال و شهوات غلط به طور دائم.
9 - تحمّل آزار از اقوام و همسایگان و مردم کم ظرفیّت.
10 - ترک رفاقت با نادانان.
11 - معاشرت با شایستگان و بزرگواران.
12 - به حقیقت که بهترین مردم با منفعتترین آنهاست و بهترین کلام، سخن مختصر و با معنی است. و سپاس مر خدا را به تنهایی.
پیامبر عزیز اسلام صلی الله علیه و آله در کنار قبری ایستاده بود که جنازهای را قبر کردند، حضرت به قدری گریه کرد که خاک قبر از اشک حضرت، تر شد.
آنگاه به اصحاب خطاب کرد:
إخْوانی لِمِثْلِ هذا فَأعِدُّوا. (1)
برادرانم برای مثل چنین روزی خود را آماده کنید.
از امیرالمؤمنین علی علیه السلام سؤال کردند راه آمادگی چیست؟ فرمود:
أداءُ الْفَرائِضِ، وَاجْتِنابُ الْمَحارِمِ، وَالإشْتِمالُ علی الْمَکارِمِ. (2)
واجبات را بجای آورید، از محرّمات کنارهگیری کنید و به حسنات آراسته شوید.
رسول خدا از اصحاب پرسید فقیر کیست؟ گفتند: کسی که مال دنیا ندارد، فرمود: نه، فقیر آن است که روز قیامت همراه با ثواب وارد شود، امر رسد که او را به آتش بیندازند. عرضه داشتند: با این که اهل عبادت بوده و ثواب برده به جهنّم میرود؟ فرمود: آری، چون دارای چهار برنامه بوده:
1 - به مردم زیادی بدهکاری داشته نپرداخته است.
2 - اهل فحش بوده است.
3 - به عدّهای ظلم کرده است.
4 - به اهل خمس و زکات مدیون بوده است.
لقمان بزرگوار که خداوند عزیز او را در قرآن به حکمت ستوده در رأس اهل تزکیه در زمان خودش بود، کسی به او گفت، تو بندۀ آل فلان نبودی؟ گفت: چرا برده بودم، گفت: از کجا به این مقام رسیدی؟
پاسخ داد: راستگویی، ادای امانت، ترک کار بیهوده، چشم پوشی از نامحرم، حفظ زبان، عفّت شکم. هر کس این حقایق را ندارد از من پستتر و هر کس اضافه دارد بالاتر و هر کس همین ها را عمل میکند مانند من است. (1)
عیسی علیه السلام میگوید: شیطان را همراه پنج الاغ دیدم که بر هر کدام باری حمل میکند، گفتم: چیست؟ گفت: مال التجاره است، برای آن دنبال مشتری هستم.
گفتم: مال التجارهات کدام است؟ گفت:
1 - ستم، مشتری آن امرا هستند.
2 - کبر، مشتری آن صاحبان عناوینند.
3 - حسد، مشتری آن دانشمندانند.
4 - خیانت، مشتری آن تجّارند.
5 - مکر و حیله، مشتری آن زنانند. (2)رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله میفرماید:
مَنْ خَزَنَ لِسانَهُ سَتَرَ اللّهُ عَوْرَتَهُ و مَنْ کَفَّ غَضَبَهُ کَفَّ اللّهُ عَنْهُ عَذابَهُ، وَمَنِ اعْتَذَرَ إلَی اللّهِ عَزَّوَجَلَّ قَبِلَ عُذْرَهُ وَتَجاوَزَ عَنْهُ. (1)
هر کس زبانش را از باطل حفظ کند خداوند بدیهای او را بپوشاند و هر کس خودداری از خشم و غضبش نماید خداوند وی را از عذاب محافظت فرماید و هر آن که از حضرت حق به خاطر گناهانش عذربخواهد عذرش را بپذیرد و از وی در گذرد.
برای حرکت به سوی تزکیه هفت واقعیّت را لازم دانستهاند:
1 - روی آوردن به حق و قبول آن، که آن را «اسلام» گویند.
2 - یقین به حق، نبوّت، امامت، کتاب، حساب، که آن را «ایمان» گویند.
3 - امتثال اوامر که به مصلحت دنیا و آخرت انسان وضع شده، که آن را «عمل» گویند.
4 - اجتناب از نواهی که جهت پاک ماندن انسان از آلودگیها بنا گذاری شده، که به آن «مبارزه» گویند.
5 - توبۀ حقیقی که قضای گذشته و بازگرداندن مال مردم به مردم و عذر خواهی از خداست که آن را «حال» گویند.
6 - کسب حلال جهت آزادی از طمع به مال دیگران و فقر و ذلّت.
7 - تقوا و پرهیزکاری که رأس تمام امور است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
1) (1)
ألا انَبِّئُکُمْ بِالْمُؤْمِنِ؟ الْمُؤْمِنُ مَنِ ائْتَمَنَهُ الْمُؤْمِنُونَ عَلی أمْوالِهِمْ وَاُمُورِهِمْ، وَالْمُسْلِمُ مَنْ سَلِمَ الْمُسْلِمُونَ مِنْ لِسانِهِ وَیَدِهِ، الْمُهاجِرُ مَنْ هَجَرَ السَّیِّئاتِ وَتَرَکَ ما حَرَّمَهُ اللّهُ عَلَیْهِ. (1)
شما را از مؤمن خبر دهم؟ مؤمن کسی است که تمام مردم مؤمن وی را بر اموال و همۀ امورشان امین بدانند و مسلمانان از زبان و دستش سالم باشند و مهاجر کسی است که از گناهان کنارهگیری کند و آنچه را از خداوند بر وی حرام نموده ترک نماید.
بخش تزکیه که از اهداف بزرگ رسالت است بخشی نیست که در این جزوه بتوان به تمام جوانب آن اشاره کرد، آنچه را در سطور گذشته مطالعه کردید دورنمایی از توضیح جملۀ یُزَکّیهِمْ بود از سورۀ مبارکۀ آل عمران آیۀ 164 که در مبحث نگاهی به چهرۀ محمّد صلی الله علیه و آله در آیینۀ قرآن مورد توجه قرار گرفت.
در تتمۀ آیۀ مورد بحث آمده:
وَیُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَالْحِکْمَةَ وَإنْ کانُوا منْ قَبْلُ لَفی ضَلالٍ مُبینٍ » (2)
و کتاب و حکمت به آنان میآموزد و به راستی که آنان پیش از آن در گمراهی آشکاری بودند.
منظور از تعلیم «کتاب»، تعلیم قرائت قرآن و مفاهیم ظاهری آن است.
در باب تعلیم «حکمت» گفتهاند:
مراد از حکمت، باطن آیات و مفاهیمی است که جز پیامبر و ائمّه کسی را بدان
راه نیست و یا مراد شریعت است که پیامبر بزرگ با اعمالش معانی و کیفیّت اجرای آن را تعلیم داد، یا مرادْ زمینه سازی برای علم یقینی است که آن علم دین است و علم دین عبارت است از مبانی اعتقادی و اخلاقی و عملی و معارف الهیّه.
بعضی فرمودهاند: حکمت عبارت از تشبّه به حقّ است و پیامبر معلّم این تشبّه، چنانکه خود فرمود و نیز عملاً نشان داد:
تَخَلَّقُوا بِأخْلاقِ اللّهِ.
به اخلاق الهی آراسته شوید.
برخی فرمودهاند: حکمت عبارت است از معارف حقّه که آثارش در همۀ امور حیات و زندگی ظاهر میشود. آن که حکیم است دنیا برایش محلّ لهو و لعب و زینت و تفاخر و تکاثر در مال و اولاد نیست، بلکه دنیا برای او جایی است که همه نوع وسایل ترقّی و تنبّه و رشد و کمال در آن قرار دارد و آدمی میتواند با به کارگیری صحیح نعمتها شالودۀ سعادت ابدی خود را در آن پی ریزی نماید.
خلاصۀ کلام آن که: خداوند حکیم، قرآن حکیم را بر پیامبر حکیم نازل کرد تا از جامعۀ گمراه و امّت جاهلی، جامعه و امّتی حکیم بسازد.
قرآن مجید پس از نشان دادن چهرۀ ملکوتی و با عظمت و الهی محمّد صلی الله علیه و آله و بیان اهداف رسالت آن حضرت، جهت تأمین سعادت دنیا و آخرت مردم، اصرار و پافشاری عجیبی بر اطاعت و متابعت و پیروی از حضرت دارد:
قُلْ أَطِیعُوا اللّهَ وَالرَّسُولَ فَإِن تَوَلَّوا فَإِنَّ اللّهَ لاَ یُحِبُّ الْکَافِرِینَ » (1)
بگو : از خدا و پیامبر اطاعت کنید. پس اگر روی گردانیدند [ بدانند که ] یقیناً
1) (1)
خدا کافران را دوست ندارد.
ثُمَّ جَاءَکُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِمَا مَعَکُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَلَتَنصُرُنَّهُ » (1)
سپس [ در آینده ] پیامبری برای شما آمد که آنچه را [ از کتابهای آسمانی ] نزد شماست تصدیق کرد، قطعاً باید به او ایمان آورید و وی را یاری دهید.
وَأَطِیعُوا اللّهَ وَالرَّسُولَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ » (2)
و از خدا و پیامبر فرمان برید تا مورد رحمت قرار گیرید.
أَطِیعُوا اللّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَاُولِی الْأمْرِ مِنْکُمْ » (3)
ای اهل ایمان ! از خدا اطاعت کنید و [ نیز ] از پیامبر و صاحبان امر خودتان [ که امامان از اهل بیتاند و چون پیامبر دارای مقام عصمت میباشند ] اطاعت کنید.
وَمَن یُطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِم مِنَ النَّبِیِّینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِینَ وَحَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً » (4)
و کسانی که از خدا و پیامبر اطاعت کنند، در زمرۀ کسانی از پیامبران و صدّیقان و شهیدان و شایستگان خواهند بود که خدا به آنان نعمت [ ایمان، اخلاق و عمل صالح ] داده ؛ و اینان نیکو رفیقانی هستند.
مَن یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللّهَ » (5)
هر که از پیامبر اطاعت کند، در حقیقت از خدا اطاعت کرده.
وَمَا آتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا » (6)
آنچه را پیامبر به شما عطا کرد بگیرید و از آنچه شما را نهی کرد، باز ایستید.
وَمَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلاَ مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَی اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَن یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَن یَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلاً مُّبِیناً » (1)
و هیچ مرد و زن مؤمنی را نرسد هنگامی که خدا و پیامبرش کاری را حکم کنند برای آنان در کار خودشان اختیار باشد ؛ و هرکس خدا و پیامبرش را نافرمانی کند یقیناً به صورتی آشکار گمراه شده است.
وَمَن یُطِعِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ فَازَ فَوْزاً عَظِیماً » (2)
و هرکس خدا و پیامبرش را اطاعت کند، بیتردید رستگاری بزرگی یافته است.
قسمت عمدهای از « نهج البلاغه » به معرّفی شخصیّت حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و اهداف رسالت آن حضرت اختصاص یافته است. برای احتراز از طول موضوع به قسمتهایی از «نهج البلاغه» اشاره میرود، باشد که بتوانیم از باب مدینۀ علم و زبان گویای اسلام و معلّم معارف الهیّه به گوشهای از عظمت رسول خدا صلی الله علیه و آله واقف شویم.
إلی أنْ بَعَثَ اللّهُ سُبْحانَهُ مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله لِإِنْجازِ عِدَتِهِ و تَمامِ نُبُوَّتِهِ، مَأْخوذاً
عَلَی النَّبِیّینَ میثاقُهُ، مَشْهُورَةً سِماتُهُ، کَریماً میلادُهُ و أَهْلُ الْارْضِ یَوْمَئِذٍ مِلَلٌ مُتَفَرَّقَةٌ، وَأهْواءٌ مُنْتَشِرَةٌ و طَرائِقُ مُتَشَتَّتَةٌ لِلّهِ بِخَلْقِهِ، أوْ مُلْحِدٍ فِی اسْمِهِ، أوْ مُشیرٍ إلی غَیْرِهِ، فَهَداهُمْ بِهِ مِنَ الضَّلالَةِ وَأنْقَذَهُمْ بِمَکانِهِ مِنَ الْجَهالَةِ. (1)
تا خداوند محمد صلی الله علیه و آله را برای به انجام رساندن وعدهاش و به پایان بردن مقام نبوّت مبعوث کرد، در حالی که قبولی رسالت او را از تمام انبیا گرفته بود، نشانههایش روشن و میلادش با عزّت و کرامت بود. در آن روزگار اهل زمین مللی پراکنده، دارای خواستههایی متفاوت و روشهایی مختلف بودند، گروهی خدا را تشبیه به مخلوق کرده، عدهای در نام او از حق منحرف بوده و برخی غیر او را عبادت مینمودند. چنین مردمی را به وسیلۀ پیامبر از گمراهی به هدایت رساند و به سبب شخصیّت او از چاه جهالت به در آورد.
ای ز روی تو مه و خور را مدد از ازل، دوران حُسنت تا ابد
حُسن را از عاشقان باشد کمال پادشا از لشگری دارد مدد
در کتاب ما نمیگنجد حروف در حساب ما نمیآید عدد
معنیِ اسما همه در ذات تو مُضمرست ای دوست چون نه در نود
کُشتۀ عشقت نمیرد در مَصاف مردۀ شوقت نخسبد در لحد
خامشی بهتر که نتوانم گرفت خیمۀ گردون چو خرگه در نمد
(سیف فرغانی)
وَأشْهَدُ أنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ، أرْسَلَهُ بِالدّینِ الْمَشْهُورِ و الْعَلَمِ الْمَأْثُورِ، وَالْکِتابِ الْمَسْطُورِ، وَالنُّورِ السّاطِعِ، وَالضِّیاءِ اللاّمِعِ وَالْأمْرِ الصّادِعِ، إزاحَةً لِلشُّبُهاتِ و احْتِجاجاً بِالْبَیِّناتِ، وَتَحْذیراً بِالْآیاتِ، وَتَخْویفاً
1) (1)
بِالْمَثُلاتِ، وَالنّاسُ فی فِتَنٍ انْجَذَمَ فیها حَبْلُ الدّینِ، وَتَزَعْزَعَتْ سَوارِی الْیَقینِ، وَاخْتَلَفَ النَّجْرُ و تَشَتَّتَ الْأمْرُ، وَضاقَ الْمَخْرَجُ، وَعَمِیَ الْمَصْدَرُ، فَالْهُدی خامِلٌ، وَالْعَمی شامِلٌ، عُصِیَ الرَّحْمانُ، وَنُصِرَ الشَّیْطانُ، وَخُذِلَ الْإیمانُ. (1)
و شهادت میدهم که محمّد بنده و رسول اوست، و او را به آئینِ مشهور، و نشانۀ معروف، و کتاب مسطور، و نور درخشان، و چراغ فروزان، و دستور روشن و آشکار، به سوی مردم فرستاد، تا شبهههای آنان را برطرف سازد، و با دلایل روشن بر آنان اتمام حجّت کند، و به آیات قرآن مردم را از هلاکت برحذر داشته، و از عواقب شوم معصیت بترساند، رسالت او به وقتی بود که مردم دچار فتنهای بودند، که ریسمان دین از اثر آن گسسته، و پایههای یقین متزلزل، و اصل دین گرفتار اختلاف، و همۀ امور درهم ریخته بود، راه رهایی بر مردم تنگ، و مصدر هدایت پوشیده، چراغ راهنما خاموش و گمراهی نسبت به همه فراگیر بود. خدا نافرمانی، و شیطان یاری میشد و ایمان ورشکسته.
إنَّ اللّهَ بَعَثَ مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله نَذیراً لِلْعالَمینَ، وَأمیناً عَلَی التَّنْزیلِ، وَأنْتُمْ مَعْشَرَ الْعَرَبِ عَلی شَرِّ دینٍ وَفی شَرِّ دارٍ، مُنیخُونَ بَیْنَ حِجارَةٍ خُشْنٍ وَحَیّاتٍ صُمٍّ، تَشْرَبُونَ الْکَدِرَ، وَتَأْکُلُونَ الْجَشِبَ وَتَسْفِکُونَ دِماءَکُمْ، وَتَقْطَعُونَ أرْحامَکُمْ، الْأصْنامُ فیکُمْ مَنْصُوبَةٌ وَالْآثامُ بِکُمْ مَعْصُوبَةٌ. (2)
خداوند محمد صلی الله علیه و آله را به عنوان بیم دهندۀ جهانیان و امین بر قرآن برانگیخت
و شما ملّت عرب در آن وقت دارای بدترین دین و در بدترین خانه بودید، اقامت گاهتان در میان سنگهای سخت و در بین مارهای زهردار بود، آب تیره مینوشیدید، غذای خشن میخوردید، خون یکدیگر را میریختید، قطع رحم میکردید، بتان در میان شما نصب شده بود و گناهان به شما بسته بود.
این وضع نکبت بار زندگی عرب بود، که بر اثر عقاید فاسده و اخلاق رذیله به آن خو داشتند، رهبر با کرامت اسلام با چه زحمتی در سایۀ قرآن مجید آن وحشیهای بدتر از درندگان را به صراط مستقیم کشانید، خدا میداند !
ای چو خورشید چشمهای از نور پرتو تو مباد از من دور
دوست را چون بود شکیب از دوست؟ چشم را کی بود ملال از نور؟
دو جهانش نیاید اندر چشم هر که را در جهان تویی منظور
صحبت تو غنا و من درویش نظر تو شفا و من رنجور
نیست هر خوب را ملاحت تو نیست هر کوه را کرامت طور
سیف فرغانی از تو سیرنشد از عسل سیر کی شود زنبور
(سیف فرغانی)
إنَّ اللّهَ سُبْحانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله وَلَیْسَ أحَدٌ مِنَ الْعَرَبِ یَقْرَأُ کِتاباً،لایَدَّعی نَبُوَّةً، فَساقَ النّاسَ حَتّی بَوَّأَهُمْ مَحَلَّتُهُمْ و بَلَّغَهُمْ مَنْجاتَهُمْ، فَاسْتَقامَتْ قَناتُهُمْ وَاطْمَأَنَّتْ صَفاتُهُمْ. (1)
خداوند سبحان محمّد صلی الله علیه و آله را به نبوت برانگیخت، در حالی که احدی از عرب کتابخوان نبود و ادّعای نبوّت نداشت. آن حضرت ایشان را رهبری کرد تا در
1) (1)
محل اصلی آدمیّت مستقر ساخت و به زندگی نجاتبخش رساند، تا کجیهای آنان استقامت یافت و احوال متزلزل آنان آرام گردید.
أرْسَلَهُ عَلی حینِ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ وَطُولِ هَجْعَةٍ مِنَ الْاُمَمِ وَاعْتِزامٍ مِنَ الْفِتَنِ، وَانْتِشارٍ مِنَ الْاُمُورِ و تَلَظٍّ مِنَ الْحُرُوبِ وَالدُّنْیا کاسِفَةُ النُّورِ، ظاهِرَةُ الْغُرُورِ، عَلی حینِ اصْفِرارٍ مِنْ وَرَقِها، وَإیاسٍ مِنْ ثَمَرِها و اغْوِرارٍ مِنْ مائِها، قَدْ دَرَسَتْ مَنارُ الْهُدی وَظَهَرَتْ أعْلامُ الرَّدی، فَهِیَ مُتَجَهَّمَةٌ لِأهْلِها، عابِسَةٌ فی وَجْهِ طالِبها، ثَمَرُهَا الْفِتْنَةُ و طَعامُهَا الْجیفَةُ، وَشِعارُهَا الْخَوْفُ وَدِثارُهَا السَّیْفُ. (1)
پیامبر را در زمانی فرستاد که رشتۀ رسالت منقطع و خواب غفلت ملّتها طولانی و فتنهها جدّی و امور حیات از هم گسیخته و آتش جنگها شعلهور بود. نور دنیا در کسوف و دنیا با ظهور چهرۀ فریبنده در حال خودنمایی، برگهای درخت زندگی زرد، نومیدی از بارور شدن شجرۀ حیات بر دلها چیره و آب زندگی فروکش کرده بود. زمانی که نشانههای هدایت کهنه، علائم گمراهی نمایان بود. دنیا به اهلش روی زشت نموده و نسبت به خواهندهاش عبوس بود. میوهاش فتنه، غذایش مردار، جامۀ زیرش ترس و جامۀ رویش شمشیر بود.
حَتّی أَفْضَتْ کَرامَةُ اللّهِ سُبْحانَهُ الی مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله فَأَخْرَجَهُ مِنْ أَفْضَلِ المَعادِنِ
1) (1)
مَنْبَتاً وَاَعَزِّ الاُرُوماتِ مَغْرِساً مِنَ الشَّجَرَةِ الّتی صَدَعَ مِنْها أنْبِیاءَهُ و انْتَخَبَ مِنْها امَناءَهُ. عِتْرَتُهُ خَیْرُ الْعِتَرِ و اسْرَتُهُ خَیْرُ الْاُسَرِ، وَ شَجَرَتُهُ خَیْرُالشَّجَرِ، نَبَتَتْ فی حَرَمٍ و بَسَقَتْ فی کَرَمٍ، لَها فُروعٌ طِوالٌ و ثَمَرَةٌ لا تُنالُ، فَهُوَ إمامُ مَنِ اتَّقی و بَصیرَةُ مَنِ اهْتَدی، سِراجٌ لَمَعَ ضَوْؤُهُ و شِهابٌ سَطَعَ نُورُهُ و زَنْدٌ بَرَقَ لَمْعُهُ، سِیرَتُهُ الْقَصْدُ و سُنَّتُهُ الرُّشْدُ و کَلامُهُ الْفَصْلُ و حُکْمُهُ الْعَدْلُ؛ أرْسَلَهُ عَلی حینِ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ و هَفْوَةٍ عَنْ الْعَمَلِ و غَباوَةٍ مِنَ الْاُمَمِ. (1)
تا آن که کرامت خداوند سبحان منتهی به محمد صلی الله علیه و آله شد، او را از برترین معادن رویاند و در عزیزترین سرزمینها کاشت، از همان درختی که پیامبرانش را از آن آشکار کرد و امنای خود را از آن انتخاب نمود. عترتش بهترین عترتهاست و دودمانش بهترین دودمانها و شجرهاش بهترین شجرهها، شجرهای که در حرم روییده و در عرصۀ کرامت و مجد به رشد رسیده، شجرهای که شاخههایی بلند دارد و میوههایی دور از دسترس. از این رو او امام تقواپیشگان و وسیلۀ بصیرت هدایت یافتگان است. چراغی است درخشان و ستارهای فروزان و آتشگیرهای با شعلههای زبانهدار. روشش اعتدال، طریقهاش رشد، کلامش جداکنندۀ حق از باطل و حُکمش عدل است.
خداوند او را در فاصلهای که بین آمدن پیامبران رخ داده بود برانگیخت، زمانی که مردم از عمل نیک روی برتافته و ملتها غرق جهالت بودند.
بَعَثَهُ وَالنّاسُ ضُلاّلٌ فی حَیْرَةٍ و خابِطُونَ فی فِتْنَةٍ، قَدِ اسْتَهْوَتْهُمُ الْأهْواءُ،
1) (1)
وَاسْتَزَلَّتْهُمُ الْکِبْرِیاءُ وَاسْتَخَفَّتْهُمُ الْجاهِلِیَّةُ الْجَهْلاءُ، حَیاری فی زِلْزالٍ مِنَ الْأمْرِ وَبَلاءٍ مِنَ الْجَهْلِ، فَبالَغَ صلی الله علیه و آله فِی النَّصیحَةِ و مَضی عَلَی الطَّریقَةِ وَدَعا إلی الْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ. (1)
خداوند پیامبر را هنگامی فرستاد که مردم در وادی گمراهی حیران بودند، در فتنه کورکورانه میرفتند، هواهای نفسانی عقل و خرد را از آنان ربوده، کبر و خودپسندی آنان را دچار لغزش کرده و جاهلیت تاریک، سبکسر و بیاعتبارشان نموده بود. در کارها ناآرام و سرگردان و ملتی گرفتار نادانی بودند. رسول حق صلی الله علیه و آله خیرخواهی را نسبت به آنها به نهایت رساند، به راه حق حرکت کرد و آنان را به حکمت و موعظۀ حسنه دعوت فرمود.
کسی کو همچو تو جانان ندارد اگر چه زنده باشد جان ندارد
گل وصلت نبوید گر چه غنچه دلی پرخون لبی خندان ندارد
شده چون تو توانگر را خریدار فقیری کز گدایی نان ندارد
نخواهم بی تو ملک هر دو عالم که بی تو هر دو عالم آن ندارد
غم ما خور دمی کآنجا که مائیم ولایت غیر تو سلطان ندارد
امید سیف فرغانی به وصل است که مسکین طاقت هجران ندارد
(سیف فرغانی)
مُسْتَقَرُّهُ خَیْرُ مُسْتَقَرٍّ، وَمَنْبِتُهُ أَشْرَفُ مَنْبِتٍ، فی مَعادِنِ الْکَرامَةِ وَمَماهِدِ السَّلامَةِ، قَدْ صُرِفَتْ نَحْوَهُ أفْئِدَةُ الْابْرارِ وَثُنِیَتْ إلَیْهِ أزِمَّةُ الْأبصارِ، دَفَنَ اللّهُ بِهِ الضَّغائِنَ وَأطْفَأَ بِهِ النَّوائِرَ، ألَّفَ بِهِ إخْواناً، وَفَرَّقَ بِهِ أقْراناً، أعَزَّ بِهِ
1) (1)
الذِّلَّةَ، وَأذَلَّ بِهِ الْعِزَّةَ، کَلامُهُ بَیانٌ، وَصَمْتُهُ لِسانٌ. (1)
قرارگاهش بهترین قرارگاه و محل روییدنش شریفترین محل است، در معادن بزرگواری و گهوارههای سلامت، قلب خوبان شیفتۀ او شد و توجه دیدهها به جانب او گشت. خداوند به برکت او کینهها را دفن کرد و آتش دشمنیها را خاموش نمود. مردم را به دست او با هم ( به خاطر ) ایمان برادر ساخت و نزدیکان را ( به خاطر کفر ) از هم دور کرد. به وسیلۀ او ذلیل را عزیز و عزیز بیجهت را ذلیل گرداند. کلامش روشن کنندۀ حق و سکوتش زبان گویا بود.
أمّا بَعْدُ فَإنَّ اللّهَ سَبْحانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله وَلَیْسَ أحَدٌ مِنَ الْعَرَبِ یَقْرَأُ کِتاباً، وَلایَدَّعی نُبُوَّةً وَلا وَحْیاً، فَقاتَلَ بِمَنْ أطاعَهُ مَنْ عَصاهُ، یَسُوقُهُمْ إلی مَنْجاتِهِمْ، وَیُبادِرُبِهِمُ السّاعَةَ أنْ تَنْزِلَ بِهِمْ، یَحْسِرُ الْحَسیرُ، وَیَقِفُ الْکَسیرُ، فَیُقیمُ عَلَیْهِ حَتّی یُلْحِقَهُ غایَتَهُ، إلاّ هالِکاً لا خَیْرَ فیهِ، حَتّی أراهُمْ مَنْجاتَهُمْ، وَبَوَّأَهُمْ مَحَلَّتَهُمْ، فَاسْتَدارَتْ رَحاهُمْ، وَاسْتَقامَتْ قَناتُهُمْ. (2)
پس از حمد خداوند پیامبر صلی الله علیه و آله را برانگیخت در حالی که احدی از عرب نبود که کتابی بخواند و نه دعوی پیامبری و نزول وحی کند. پس با آنان که نافرمان بودند به همراهی مطیعانش جنگید، عاصیان را به سوی نجات سوق میداد و برای رهانیدن مردم از گمراهی پیش از آن که مرگشان فرا رسد پیشدستی مینمود. بر سر راه مانده و از پای درآمده اقامت میکرد تا او را به مقصدش برساند، مگر هلاک شوندهای که خیری در او نبود. تا آن جا ایستاد
که راه نجات را به آنان نشان داد و در جایگاه انسانیشان جای داد، تا آسیای حیاتشان به کار افتاد و امورشان استوار شد.
حَتّی بَعَثَ اللّهُ مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله شَهیداً وَبَشیراً وَنَذیراً، خَیْرَ الْبَرِیَّةِ طِفْلاً، وَأنْجَبَها کَهْلاً وَأطْهَرَ الْمُطَهَّرینَ شیمَةً وَأجْوَدَ الْمُسْتَمْطَرینَ دیمَةً. (1)
تا این که خداوند محمّد صلی الله علیه و آله را گواه و بشارت دهنده و ترساننده برانگیخت.
در کودکی بهترین مردم، در بزرگسالی نجیبترین انسان، در اخلاق پاکترین پاکان و دوام جود و سخایش از همه بیشتر بود.
حَتّی أوْری قَبَساً لِقابِسٍ وَأنارَ عَلَماً لِحابِسٍ، فَهُوَ أمینُکَ الْمَأْمُونُ وَشَهیدُکَ یَوْمَ الدّینِ، وَبَعیثُکَ نِعْمَةً وَرَسُولُکَ بِالْحَقِّ رَحْمَةً. (2)
تا آن که پیامبر شعلهای برای خواستار نور برافروخت و نشانهای برای وامانده در گمراهی روشن ساخت. خداوند ! او امین و مورد اعتماد تو و گواه حضرتت در قیامت و نعمتی است که با رسالت فرستادی و رحمتی است که به حق گسیل داشتی.
اخْتارَهُ مِنْ شَجَرَةِ الْأنْبیاءِ و مِشْکاةِ الضّیاءِ وَذُؤابَةِ الْعَلْیاءِ وَسُرَّة
الْبَطْحاءِ، مَصابیحِ الظُّلْمَةِ وَیَنابیعِ الْحِکْمَةِ. (1)
او را از شجرۀ انبیا و از چراغدان نور و از مرتبت بلند و از مرکز سرزمین بطحا و از چراغهای برافروخته در ظلمت و چشمههای حکمت، اختیار نمود.
طَبیبٌ دَوّارٌ بِطِبِّهِ، قَدْ أَحْکَمَ مَراهِمَهُ و أحْمی مَواسِمَهُ، یَضَعُ مِنْ ذلِکَ حَیْثُ الْحاجَةُ إلَیْهِ، مِنْ قُلُوبٍ عُمْیٍ و آذانٍ صُمٍّ و ألْسِنَةٍ بُکْمٍ، مُتَتَبِّعٌ بِدَوائِهِ مَواضِعَ الْغَفْلَةِ و مَواطِنَ الْحَیْرَةِ، لَمْ یَسْتَضیئُوا بِأضْواءِ الْحِکْمَةِ وَلَمْ یَقْدَحُوا بِزِنادِ الْعُلُومِ الثّاقِبَةِ، فَهُمْ فی ذلِکَ کَالْأنْعامِ السّائِمَةِ و الصُّخُورِ الْقاسِیَةِ. (2)
طبیبی است که همراه با طبّش در میان مردم میگردد، مرهمهایش را محکم و آماده ساخته و ابزارهایش را برای سوزاندن زخمها داغ نموده، تا هر جا لازم باشد : در زمینۀ دلهای کور و گوشهای کر و زبانهای لال به کار گیرد. دارو به دست به دنبال علاج بیماریهای غفلت و دردهای حیرت است. این بیماران وجود خود را از انوار حکمت روشن ننموده و با آتش زنۀ دانشی درخشان، شعله نیفروختهاند. از این بابت به مانند چهارپایان چرنده و سنگهای سختاند.
قَدْ حَقَّرَ الدُّنْیا وَصَغَّرَها وَأهَوَنَ بِها و هَوَّنَها و عَلِمَ أنَّ اللّهَ زَواها عَنْهُ
اخْتِیاراً وَبَسَطَها لِغَیْرِهِ احْتِقاراً، فَأعْرَضَ عَنِ الدُّنْیا بِقَلْبِهِ و أماتَ ذِکْرَها عَنْ نَفْسِهِ، وَأحَبَّ أنْ تَغیبَ زینَتُها عَنْ عَیْنِهِ، لِکَیْلا یَتَّخِذَ مِنْها رِیاشاً، أوْ یَرْجُوَ فیها مُقاماً. بَلَّغَ عَنْ رَبِّه مُعْذِراً و نَصَحَ لِاُمَّتِهِ مُنْذِراً و دَعا إلَی الْجَنَّةِ مُبَشِّراً وَ خَوْفاً مِنَ النّارِ مُحَذِّراً. (1)
رسول حق دنیا را حقیر و کوچک شمرد و پستش دانست و نزد دیگران خوار نمود، میدانست که خداوند با اختیار خود دنیا را از او دور کرد و به خاطر حقارتش آن را برای دیگران گشاده ساخت. پس او با قلبش از دنیا روی گرداند و یادش را از باطن خود میراند و عاشق غایب شدن زینتش از مقابل خود بود، تا از آن لباس آرایشی برنگیرد، یا اقامت در آن را هوس ننماید. در رساندن احکام از جانب خدا برای قطع عذر مردم کوشید و برای مردم با ترساندن از عذاب خیرخواهی نمود و با مژدههایی که داد، به بهشت دعوت فرمود و با تهدیدهایی که کرد از آتش ترساند.
أرْسَلَهُ داعِیاً إلَی الْحَقِّ، وَشاهِداً عَلَی الْخَلْقِ، فَبَلَّغَ رِسالاتِ رَبِّهِ غَیْرَ وانٍ وَلا مُقَصِّرٍ،جَاهَدَ فِی اللّهِ أعْداءَهُ غَیْرَ واهِنٍ وَلا مُعذِّرٍ، إمامُ مَنِ اتَّقی و بَصَرُ مَنِ اهْتَدی. (2)
خداوند پیامبر را دعوت کنندۀ به سوی حق و گواه بر خلق فرستاد. آن حضرت بدون سستی و کوتاهی تمام احکام پروردگارش را به مردم رساند و بدون ضعف و عذر تراشی با دشمنان خدا جنگید. وی پیشوای اهل تقوا و دیدۀ اهل هدایت بود.
فَبَعَثَ اللّهُ مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله بِالْحَقِّ لِیُخْرِجَ عِبادَهُ مِنْ عِبادَةِ الْأوْثانِ إلی عِبادَتِهِ وَمِنْ طاعَةِ الشَّیْطانِ إلی طاعَتِهِ، بِقُرْآنٍ قَدْ بَیَّنَهُ وَأحْکَمَهُ، لِیَعْلَمَ الْعِبادُ رَبَّهُمْ إذْ جَهِلُوهُ و لِیُقِرُّوا بِهِ بَعْدَ إذْ جَحَدُوهُ وَلِیُثْبِتُوهُ بَعْدَ إذْ أنْکَرُوهُ. (1)
خداوند محمّد صلی الله علیه و آله را به حق برانگیخت تا بندگانش را از حلقۀ پرستش بتها درآورده به مدار عبادت خود وارد کند و از طاعت شیطان نجات داده به گردونۀ اطاعت خود بیاورد، به وسیلۀ قرآنی که معنایش را روشن و بنیانش را استوار کرد، تا بندگان خدای خود را بعد از جهل به او بشناسند و پس از انکار ( زبانی ) او به وجودش اقرار نمایند. و پس از انکار ( قلبی ) او وجودش را ثابت بدانند.
أرْسَلَهُ عَلی حینِ فَتْرَةٍ مِنَ الرُّسُلِ و طُولِ هَجْعَةٍ مِنَ الْاُمَمِ وَانْتِقاضٍ مِنَ الْمُبْرَمِ، فَجاءَهُمْ بِتَصْدیقِ الَّذی بَیْنَ یَدَیْهِ وَالنُّورِ الْمُقْتَدی بِهِ، ذلِکَ الْقُرْآنُ فَاسْتَنْطِقُوهُ، وَلَنْ یَنْطِقَ، وَلکِنْ اخْبِرُکُمْ عَنْهُ: ألا إنَّ فیهِ عِلْمَ مایَأْتی وَالْحَدیثَ عَنِ الْماضی، وَدَواءَ دائِکُمْ وَنَظْمَ مابَیْنَکُمْ. (2)
او را در عصری به رسالت برانگیخت که خالی از پیامبران بود و خواب گران ملل جهان طولانی شده بود و رشتۀ محکم دین گسیخته بود. پس او با کتابی که تصدیق کنندۀ حقایق کتب آسمانی بود و نوری که باید از آن پیروی شود به
جانب مردم آمد. آن نور قرآن است، آن را به سخن آرید ولی هرگز سخن نمیگوید، امّا من شما را از آن خبر میدهم : آگاه باشید که : دانش آنچه میآید و خبر آنچه که در جهان گذشت و درمان دردهای شما و مقرّرات نظم دهندۀ زندگیتان در این کتاب است.
فَإنَّ اللّهَ جَعَلَ مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله عَلَماً لِلسّاعَةِ وَمُبَشِّراً بِالْجَنَّةِ، وَمُنْذِراً بِالْعُقُوبَةِ.
خَرَجَ مِنَ الدُّنْیا خَمیصاً وَوَرَدَ الْآخِرَةَ سَلیماً. (1)
خداوند محمّد صلی الله علیه و آله را نشانۀ قیامت و بشارت دهندۀ به بهشت و ترسانندۀ از عقوبت قرار داد. او با شکم گرسنه از دنیا رفت و با سلامت همه جانبه وارد آخرت شد.
ابْتَعَثَهُ بِالنُّورِ الْمُضئِ، وَالبُرْهانِ الْجَلِیِّ، وَالْمِنْهاجِ الْبادِی و الْکِتابِ الْهادِی. اسْرَتُهُ خَیْرُ اسْرَةٍ و شَجَرَتُهُ خَیْرُ شَجَرَةٍ، أغْصانُها مُعْتَدِلَةٌ وَثِمارُها مُتَهَدِّلَةٌ، مَوْلِدُهُ بِمَکَّةَ، هِجْرَتُهُ بِطَیْبَةَ، عَلا بِها ذِکْرُهُ وَامْتَدَّ مِنْها صَوْتُهُ. أرْسَلَهُ بِحُجَّةٍ کافِیَةٍ وَمَوْعِظَةٍ شافِیَةٍ وَدَعْوَةٍ مُتَلافِیَةٍ، أظْهَرَ بِهِ الشَّرایِعَ الْمَجْهولَةَ وَقَمَعَ بِهِ الْبِدَعَ الْمَدْخُولَةَ وَبَیَّنَ بِهِ الْأحْکامَ الْمَفْصُولةَ. (2)
پیامبرش را با نوری درخشان و دلیلی روشن و راهی آشکار و کتابی هدایت
کننده برانگیخت. خاندانش بهترین خاندان و شجرۀ وجودش بهترین شجره است، شجرهای که شاخههایش معتدل و میوه هایش در دسترس است. جایگاه ولادتش مکّه و هجرتش مدینۀ طیبّه بود، در مدینه نامش پرآوازه شد و صدایش از آن جا به همه جا رسید. خداوند او را با دلیل کافی و پندی شفابخش و دعوتی که مردم را از گمراهیها برهاند فرستاد. دستورهای ناشناختۀ دین را به وسیلۀ او آشکار نمود و بدعتهای نادرست را در هم کوبید و احکامی را که هم اکنون نزد ما معلوم است بیان داشت.
أمینُ وَحْیِهِ، وَخاتَمُ رُسُلِهِ، وَبَشیرُ رَحْمَتِهِ، وَنَذیرُ نِقْمَتِهِ. (1)
رسول خدا امین وحی و آخرین فرستادگان و بشارت دهنده به رحمت و بیم دهندۀ از عذاب او بود.
ثُمَّ إنَّ اللّهَ سُبْحانَهُ بَعَثَ مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله بِالْحَقِّ حینَ دَنا مِنَ الدُّنْیا الْاِنْقطاعُ، وَأقْبَلَ مِنَ الْآخِرَةِ الْاِطّلاعُ و أظْلَمَتْ بَهْجَتُها بَعْدَ إشْراقٍ و قامَتْ بِأهْلِها عَلی ساقٍ و خَشُنَ مِنْها مِهادٌ و أزِفَ مِنْها قِیادٌ، فِی انْقِطاعٍ مِنْ مُدَّتِها و اقْتِرابٍ مِنْ أشْراطِها و تَصَرُّمٍ مِنْ أهْلِها و انْفصامٍ مِنْ حَلْقَتِها و انْتِشارٍ مِنْ سَبَبِها و عَفاءٍ مِنْ أعلامِها، وَ تَکَشُّفٍ مِنْ عَوْراتِها و قِصَرٍ مِنْ طُولِها. جَعَلَهُ اللّهُ سُبْحانَهُ بَلاغاً لِرِسالَتِهِ وَکَرامَةً لِاُمَّتِهِ وَرَبیعاً لاِهْلِ زَمانِهِ وَرِفْعَةً لِأعْوانِهِ
1) (1)
وَشَرَفاً لِأنْصارِهِ. (1)
آنگاه خداوند محمّد صلی الله علیه و آله را به حق برانگیخت وقتی که دنیا به سپری شدن نزدیک شده و آخرت روی آورده و سرسبزی دنیا پس از روشنی تاریک و اهلش را در مشقّت قرار داده بود، آن زمان که بستر دنیا ناهموار و آمادۀ نابودی و نیستی بود. زمانش رو به پایان و نشانههای زوالش نزدیک شده بود، آن زمان که اهل دنیا رو به نابودی و حلقهاش رو به شکسته شدن و ریسمانش رو به پاره شدن و نشانه هایش رو به کهنه شدن و عیب هایش رو به مکشوف شدن و درازی مدّتش رو به کوتاه شدن میرفت. خداوند پاک آن حضرت را تبلیغ کنندۀ رسالت و وسیلۀ کرامت امّت و بهار اهل زمان و بلندی مرتبت یاران و شرف هواخواهان خود قرار داد.
أرْسَلَهُ بِالضِّیاءِ و قَدَّمَهُ فِی الْاِصْطِفاءِ، فَرَتَقَ بِهِ الْمَفاتِقَ و ساوَرَ بِهِ الْمُغالِبَ، وَذَلَّلَ بِهِ الصُّعُوبَةَ و سَهَّلَ بِهِ الْحُزونَةَ، حَتّی سَرَّحَ الضَّلالَ عَنْ یَمینٍ و شِمالٍ. (2)
او را با نور فرستاد، در برگزیدگی بر همگان پیشی داد، رخنهها را به وسیلۀ او به هم بست و به وجود او بر گردنکشان پیروز شد، به او مشکل را آسان و ناهمواری را هموار ساخت، تا جبهۀ گمراهی را از راست و چپ دور گردانید.
ما به دست تو دادهایم عنان گر همه تیر میزنیّ و سِنان
قیمت وصل تو نداند کس یک سر موی توست هر دو جهان
کس میان من و میان تو نیست سرّ ما از دو عالم است نهان
من نکردم ز دل فراموشت گر تو یادم نمیکنی به زبان
آنچه هجر تو کرد با دل من با گلستان نکرد باد خزان
در فراق تو روی و دیدۀ ما گل زرد است و چشمههای روان
میکشیم انتظار موکب تو که نثارت کنیم نقد روان
چهرۀ زرد و اشک سرخ عماد دعوی عشق میکنند بیان
(عماد فقیه کاشانی)
در اینجا به شرح و تفسیر و توضیح و تحلیل جملۀ اوّل دعای دوم «صحیفه» پایان میدهم و به کمک حضرت محبوب به فرازهای دیگر دعا میپردازم.
[«2»فَخَتَمَ بِنَا عَلَی جَمِیعِ مَنْ ذَرَأَ وَجَعَلَنَا شُهَدَاءَ عَلَی مَنْ جَحَدَ وَکَثَّرَنَا بِمَنِّهِ عَلَی مَنْ قَلَّ]
خدای توانا، ما را بر همه امّتهایی که آفرید، خاتم قرار داد و بر همه منکران حق و حقیقت گواه گرفت و با نیکی و احسانش، ما را بر آنان که اندک بودند، فزونی بخشید.
قلوبی که ریشه و اساس عقایدش توحید و معاد و قرآن و نفوسی که بنیان و ریشۀ اخلاقش، آیات اخلاقی قرآن و اعضای بدنی که حرکاتش مطابق با فرمانهای کتاب خداست، صاحبان آن قلوب و نفوس و اعضا که به حق امّت محمّد و پیرو حقیقی آن حضرتند بر تمام جهانیان گواه و شاهد عقاید حقّه و اخلاق حسنه و اعمال صالحهاند.
یک مؤمن در مسائل اعتقادی و در جهات اخلاقی و در زمینههای عملی چنانکه قرآن مجید و رسول خدا و ائمّۀ هدی خواستهاند باید حجّت و شاهد و گواه و دلیل سایر امم باشد، امّتها و آنان که در غیر مذهب اسلامند باید با دیدن یک فرد مؤمن به اسلام به درک عظمت حق و اخلاق و ایمان و رفتار پیامبر و ائمّه نایل شوند.
در مهمترین کتب حدیث از حضرت صادق علیه السلام رسیده:
کُونُوا دُعاةً لِلنّاسِ بِغَیْرِ ألْسِنَتِکُمْ، لِیَرَوْا مِنْکُمُ الْوَرَعَ وَالْاِجْتِهادَ وَالصَّلاةَ
وَالْخَیْرَ، فَإنَّ ذلِکَ داعِیَةٌ. (1)
با اعمال خود دعوت کنندۀ به حق باشید، سایرین باید از شما، پاکدامنی و پارسایی و کوشش در راه اللّه در تمام زمینهها و نماز و هر کار خیری را مشاهده کنند، که این اعمال و اخلاق و ایمان واعتقاد راهبر دیگران به سوی صراط مستقیم حقّ است.
صفوان بن یحیی یکی از بزرگانی است که مصداق بارز این حدیث میباشد که در ذیل، منزلت این شخصیت کمنظیر میآید:
دربارۀ صفوان بن یحیی که حقاًّ شاهد و گواه بر دیگران بود، در کتب معتبر رجالی آمده:
1 - از اصحاب حضرت موسی بن جعفر و حضرت رضا و جواد الأئمّه علیهم السلام بود به نحوی که از آن منابع الهی بهترین بهرۀ ایمانی و تربیتی و اخلاقی را میگرفت.
2 - نزد حضرت رضا علیه السلام دارای منزلت و کرامت و شرافت بود.
3 - در امور دین و دنیا وکیل حضرت رضا علیه السلام و حضرت جواد علیه السلام بود.
4 - موثَّقترین و عابدترین مردم روزگارش بود.
5 - در زهد و بندگی حق دارای منزلتی عظیم بود.
6 - جماعت واقفیّه مال بسیاری برای او بردند تا با آنان همراه شود، او با کمال شجاعت و به علّت ایمان بالا آنها را طرد کرد.
1) (1)
7 - با عبداللّه بن جندب و علیّ بن نعمان در بیت اللّهقرار گذاشتند هر کدام از دنیا رفتند دیگری هر اندازه عمر کرد بجای از دنیا رفته ادای زکات و روزه و نماز کند. آن دو نفر از دنیا رفتند و صفوان شبانه روز صد و پنجاه رکعت نماز برای خود و آن دو بجا میآورد و سه زکات هر سال در راه خدا میداد.
8 - در سفر حج یکی از همسایگانش پولی به او داد که در کوفه به زن و فرزندش برساند، گفت: صبر کن، آنگاه پیش شتردار رفت و فرمود: این مقدار پول به بار من اضافه میشود آیا راضی هستی ببرم؟!
9 - صفوان در مدینه از دنیا رفت حضرت جواد علیه السلام کفن مخصوص خود و حنوطش را برای کفن و دفن او فرستاد. (1)
کسی کو غم عشق جانان نداشت چو زنده نفس میزد و جان نداشت
گدای توام ای توانگر به حُسن چنین مملکت هیچ سلطان نداشت
تویی آن شفایی که بیمار دل بجز درد تو هیچ درمان نداشت
دلی را که اندوه تو جمع کرد غم هر دو کَوْنش پریشان نداشت
مرو بی محبّت که مفتیّ عشق چنین مؤمنی را مسلمان نداشت
(سیف فرغانی)
قرآن مجید چهرۀ با عظمت مؤمن را این گونه تصویر میکند:
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذَا ذُکِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذَا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیَاتُهُ زَادَتْهُمْ إِیمَاناً وَعَلی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ * الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلوةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنْفِقُونَ * أُوْلئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقّاً لَهُمْ دَرَجَاتٌ عِندَ رَبِّهِمْ وَمَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ » (2)
مؤمنان، فقط کسانی هستند که چون یاد خدا شود، دلهایشان ترسان میشود، وهنگامی که آیات او بر آنان خوانده شود بر ایمانشان میافزاید و بر پروردگارشان توکل میکنند. * هم آنان که نماز را برپا میدارند و ازآنچه به آنان روزی دادهایم، انفاق میکنند. * مؤمنان واقعی و حقیقی فقط آنانند، برای ایشان نزد پروردگارشان درجاتی بالا و آمرزش و رزق نیکو و فراوانی است.
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیِّةِ * جَزَاؤُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا أَبَداً رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ ذلِکَ لِمَنْ خَشِیَ رَبَّهُ » (1)
مسلماً کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند، اینانند که بهترین مخلوقاتند. * پاداششان نزد پروردگارشان بهشتهای پایندهای است که از زیرِ [ درختانِ ] آن نهرها جاری است، در آنها جاودانهاند، خدا از آنان خشنود است و آنان هم از خدا خشنودند ؛ این [ پاداش ] برای کسی است که از پروردگارش بترسد.
در بارۀ مسلمان مطیع در قرآن مجید فرموده:
وَمَن یُطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِم مِنَ النَّبِیِّینَ وَالصِّدِّیقِینَ وَالشُّهَدَاءِ وَالصَّالِحِینَ وَحَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً » (2)
و کسانی که از خدا و پیامبر اطاعت کنند، در زمرۀ کسانی از پیامبران و صدّیقان و شهیدان و شایستگان خواهند بود که خدا به آنان نعمت [ ایمان، اخلاق و عمل صالح ] داده ؛ و اینان نیکو رفیقانی هستند.
قرآن مجید در آیات زیر اصرار دارد شما امّت باید در عقاید و اخلاق و اعمال، شاهد و گواه بر امّتها باشید و شاهد شدن جز در سایۀ پیروی از قرآن و پیامبر صلی الله علیه و آله در همۀ شئون حیات میسّر نیست.
وَکَذلِکَ جَعَلْنَاکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَدَاءَ عَلَی النَّاسِ وَیَکُونَ الرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیداً » (1)
و همان گونه [ که شما را به راه راست هدایت کردیم ] شما را امتی میانه [ ومعتدل و پیراسته از افراط و تفریط ] قرار دادیم تا [ در ایمان، عمل، درستی و راستی ] بر مردم گواه باشید و پیامبر هم گواه بر شما باشد.
لِیَکُونَ الرَّسُولُ شَهِیداً عَلَیْکُمْ وَتَکُونُوا شُهَدَاءَ عَلَی النَّاسِ » (2)
تا پیامبر گواه بر شما باشد و شما هم گواه بر مردم باشید.
در پارهای از روایات لفظ شهدا را به ائمّۀ معصومین علیهم السلام ترجمه کردهاند و بعضی از مفسّران حقیقت این گونه آیات را مربوط به قیامت دانستهاند، به این معنی که این امّت شاهد و گواه بر اعمال آدمیان در قیامتاند، که این دو معنا منافات با معنای اوّل ندارد.
« وَکَثَّرَنا بِمَنِّهِ عَلی مَنْ قَلَّ »
از آن جا که در خزانۀ آفرینش گوهری گرانبهاتر از اسلام نیست، اسلامی که عبارت از عقاید حقّه و حسنات اخلاقی و اعمال نیکوست و به توسّط رسالت ختم انبیا وولایت ائمّۀ معصومین علیهم السلام در کمال و جامعیّت خاصّ خودش ظهور کرد که:
الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلاَمَ دِیناً » (1)
امروز [ با نصبِ علی بن ابیطالب علیه السلام به ولایت، امامت، حکومت و فرمانروایی بر امت ] دینتان را برای شما کامل و نعمتم را بر شما تمام کردم و اسلام را برایتان به عنوان دین پسندیدم.
این گوهر با تمام حیثیّتش در وجود هر کس تجلّی کند ارزشش همان ارزش اسلام میشود.
در این که باید مؤمن برای همگان اسوه و شاهد باشد روایتی از امام صادق علیه السلام به ما رسیده که میفرماید:
امام صادق علیه السلام میفرماید:
لَیْسَ مِنْ شیعَتِنا مَنْ قالَ بِلِسانِهِ وَخالَفَنا فی أعْمالِنا وَآثارِنا وَلکِنْ شیعَتُنا مَنْ وافَقَنا بِلِسانِه وَقَلْبِهِ وَاتَّبَعَ آثارَنا وَعَمِلَ بِأعْمالِنا، اولئکَ شیعَتُنا. (2)
آن کس که به زبان میگوید شیعهام ولی عملاً مخالف اعمال و آثار ماست شیعه نیست. شیعه کسی است که با زبان و دل موافق ما باشد و از ما پیروی نموده و برابر با کردار ما عمل کند،که اینانند شیعیان ما.
عَمْرو بن سعید به حضرت صادق علیه السلام عرضه داشت: به من وصیّتی کن؟ حضرت فرمود:
تو را به تقوا و پاکدامنی و کوشش در راه حق سفارش میکنم،بدانکه کوشش بی ورع سودی ندارد. (1)
أوْحَی اللّهُ عَزَّوَجَلَّ إلی موُسی علیه السلام أن یا موسی ! ماخَلَقْتُ خَلْقاً أحَبَّ إلَیَّ مِنْ عَبْدِیَ الْمُؤْمِنِ. (2)
به موسی وحی شد : ای موسی ! مخلوقی محبوبتر ازبندۀ مؤمن نیافریدهام.
و در حدیث مهمّی از حضرت رضا علیه السلام به نقل از پدران بزرگوارش از رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده:
مَثَلُ الْمؤْمِنِ عِنْدَ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ کَمَثَلِ مَلَکٍ مُقَرَّبٍ وَإنَّ الْمُؤْمِنَ عِنْدَ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ أعْظَمُ مِنْ ذلِکَ. (3)
مؤمن در نزد خداوند همانند ملک مقرَّب است و بلکه مؤمن در پیشگاه حق از ملک مقرّب هم عظیمتر است.
امام صادق علیه السلام میفرماید:
إنَّ الْمُؤْمِنَ أعْظَمُ حُرْمَةً مِنَ الْکَعْبَةِ. (4)
حرمت مؤمن از حرمت کعبه برتر است.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرماید:
وَفَضَّلَ حُرْمَةَ الْمُسْلِمِ عَلَی الْحُرَمِ کُلِّها. (5)
و حرمت مسلمان را بر آنچه دارای حرمت است برتری داد.
در هر صورت چهرۀ با عظمت مؤمن در آیات قرآن و روایات ترسیم شده که شما میتوانید برای تحقق بیشتر به آن آیات و روایات در کتب حدیثی مراجعه کنید؛ زیرا این جزوه گنجایش ذکر آن همه آیات و روایات را ندارد.
[«3»اَللَّهُمَّ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ أَمِینِکَ عَلَی وَحْیِکَ وَنَجِیبِکَ مِنْ خَلْقِکَ وَصَفِیِّکَ مِنْ عِبَادِکَ إِمَامِ الرَّحْمَةِ وَقَائِدِ الْخَیْرِ وَمِفْتَاحِ الْبَرَکَةِ]
خدایا بر محمّد درود فرست، آن وجود مبارکی که امین بر وحیت و گزیدۀ از مخلوقاتت و انتخاب شدۀ از بندگان توست و او پیشوای رحمت و قافله سالار خوبی و کلید برکت است.
حضرت در فرازهای این دعا به صفات برجسته پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برای مقام نبوت اشاره دارد.
از نامهای پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله امین است که برگرفته از کلمۀ امانت و ادای آن و راستی در وعده است. و عرب قبل از بعثت پیامبر به خاطر مشاهده امانتداری از ایشان و ایمنی از خلاف و دروغ او را امین میگفتند.
به همین جهت جبرئیل هم در قرآن، امین خوانده شده است و پیامبر هم به این مقام افتخار میکند. آنجا که خداوند فرمود:
ذِی قُوَّةٍ عِندَ ذِی الْعَرْشِ مَکِینٍ * مُطَاعٍ ثَمَّ أَمِینٍ » (1)
نیرومندی که نزد صاحب عرش دارای مقام و منزلت است ؛ * آنجا مورد اطاعت [ فرشتگان ] و امین است.
هنگامی که آیه وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ » (2)نازل شد، رسول خدا صلی الله علیه و آله به جبرئیل فرمود: آیا از این رحمت هم چیزی نصیب تو شد؟ عرض کرد: بلی، من از عاقبت امر خود میترسیدم ولی من به تو ایمن شدم؛ آنچه را که خداوند بر من ثنا گفته است به آیۀ:
ذِی قُوَّةٍ عِندَ ذِی الْعَرْشِ مَکِینٍ * مُطَاعٍ ثَمَّ أَمِینٍ » (3)
نیرومندی که نزد صاحب عرش دارای مقام و منزلت است ؛ * آنجا مورد اطاعت [ فرشتگان ] و امین است.
و همچنین رسول اللّه صلی الله علیه و آله فرمود:
همانا من رحمتِ هدایت شدهام. (4)در حقیقت آیۀ فوق تضمینی بود که جایگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله در بارگاه الهی رفیع است و نفوذ و قدرتش همواره محفوظ خواهد ماند. رسول اکرم صلی الله علیه و آله به جهت فضیلت مقام امانتداری در زمین و آسمان توفیق رسالت یافت تا شب معراج دربارگاه خاص حق از رسول وحی او یعنی جبرئیل هم گذر نمود و به «قاب قوسین» رسید.
پس خدای تعالی وحی را از عالم غیب به حضرت عطا فرمود و در قلب و جان پاک و نورانی او قرار داد و به طور امانت در اختیارش گذاشت که به وسیلۀ آن آدمیان را هدایت کند. پس نیکوست که رسالت وحی را به سرانجام آن برساند. در غیر این صورت امانت را ادا نکرده است.
« وحی در لغت به معنای اشاره، رساله، کتاب، الهام، آنچه به دیگری داده شود تا از آن آگاه گردد. ولی در اصطلاح به دستورهای آشکار حق به انبیا و رسولان که از راههای گوناگون در خواب و بیداری با واسطه فرشته یا بی واسطۀ رسانده میشود؛ اطلاق میگردد.
مراد از امین وحی این است که پیامبر حق، توانایی آنچه تکلیف به او شده را داشته باشد که در قلب و ذهن خود حفظ کند و با حکمت الهی و استعداد ذاتی، اسرار دانش و حکمت را نگهداری کند پس وحی که امانت مهم رسالت است ویژۀ افراد برگزیده خداوند است. این گونه امانتها بر همه عالم عرضه شده ولی تنها انسان پذیرفت و تا پایان حیات هستی این امانتداری از رسولان به ائمه اطهار علیهم السلام رسیده و ادامه مییابد.
پیامبر اسلام برای مأموریت وحی و ارشاد آدمیان، امین شمرده شد تا بتواند برنامههای حق تعالی را اجرا کند.» (1)
نجیب به معنای آنچه که در ذات خوب و نفیس باشد و یا دارای هوشیاری و دانایی هم باشد ولی صفی به معنای مُصطفی و گزینش شدۀ دیگری است. و به معنای حبیب هم آمده است.
1) (1)
محمد مصطفی صلی الله علیه و آله ، برگزیدهای حقیقی بود که خود بر این مطلب گواه است؛ که فرمود:
أَمَا وَاللّهِ إِنّی لَأَمینٌ فِی السَّماءِ وَأَمینٌ فِی الأَرْضِ. (1)
هان! به خدا قسم که من در آسمان امین هستم و در زمین نیز أمینم.
و آنگاه که یار و وصی او ، او را میستاید و میفرماید:
فَهُوَ أَمینُکَ الْمَأْمُونُ ، وَخازِنُ عِلْمِکَ المَخْزُونِ ، وَشَهیدُکَ یَوْمَ الدِّینِ ، وَبَعیثُکَ بِالْحَقِّ ، وَرَسُولُکَ الَی الْخَلْقِ. (2)
او امین درستکار تو، خزانهدار دانش سرّیات، و شاهد تو در روز قیامت، و برانگیختهات به حقّ، و فرستادهات به سوی خلق است.
ابن ابی الحدید در شرح جمله اول گفته است:
«أَمینک المأمون» یعنی امین بر وحی توست و مأمون یکی از القاب رسول اللّه صلی الله علیه و آله است. (3)امانتداری نزد ایشان اهمیت زیادی دارد که امّت را به شدّت از خیانت در امانت نهی میکند و میفرماید:
مَنْ خانَ أَمانَةً فِی الدُّنیا وَلَمْ یَرُدَّها إلی أهلِها ثُمَّ أَدْرَکَهُ الْمَوْتُ ماتَ عَلی غَیْرِ مِلَّتی وَیَلْقی اللّهُ وَهُوَ عَلَیْهِ غَضْبانٌ. (4)
فرمود : کسی که در دنیا به امانتی خیانت کند و آن را به صاحبش برنگرداند و
بمیرد بر دین من نمرده است و با خدا دیدار کند در حالی که بر او خشمگین است.
معنای فرمایش حضرت این است که: هر کس وفا در امانت و عهد ندارد؛ دین و ایمان ندارد، پس ردّ امانت واجب است. و این یک حکم شرعی الزامی است نه دستور اخلاقی و آدابی.
با همۀ این اوصاف، حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله از میان تمام بندگان حق با فضایل و درجات ذاتی و اخلاقی برگزیده شد و تمام ابزار رسالت پیام به وی سپرده گردید.
حضرت رضا علیه السلام در این زمینه فرمود:
إنَّ الْعَبْدَ اذا اخْتارَهُ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ لِاُمورِ عِبادِهِ شَرَحَ صَدْرَهُ لِذلکَ وَ أوْدَعَ قَلْبَهُ یَنابِیعَ الحِکْمَةِ وألْهَمَهُ العِلْمَ إلهاماً، فَلَمْ یَعْیَ بَعْدَهُ بِجَوابٍ وَلا یُحَیَّرُ فیهِ عَنِ الصَّوابِ. (1)
هرگاه خداوند عزّوجل بندهای را برای ادارۀ امور بندگانش برگزیند برای این امور به او شرح صدر عطا کند. چشمههای حکمت را در دلش جاری سازد و به او علم الهام نماید که از آن پس از هیچ پاسخی در نماند و در یافتن راه درست سرگشته نشود.
آری، محمّد صلی الله علیه و آله امین وحی بود، یعنی قوانین و مقرّرات و حلال و حرام خدا را در طول بیست و سه سالی که به عنوان رسول در بین مردم بود بدون کم و زیاد و تغییر و تبدیل، به مردم رساند.
در سفر حجّة الوداع در روز عید قربان در مسجد خَیْف در مقدّمۀ یک سخنرانی
1) (1)
مهم فرمود:
«خداوندا ! تو را به شهادت میطلبم که آنچه مردم را به بهشت نزدیک میکرد و از عذاب تو دور مینمود من برای مردم بیان کردم.» (1)
وَأُوحِیَ إِلَیَّ هذَا الْقُرْآنُ لِأُنذِرَکُم بِهِ وَمَن بَلَغَ » (2)
و این قرآن [ که گواهی خدا بر حقّانیّت نبوّت من است] به من وحی شده تا به وسیلۀ آن شما و هر کس را که این قرآن به او میرسد بیم دهم.
یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِن رَبِّکَ وَإِن لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّهَ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الْکَافِرِینَ » (3)
ای پیامبر ! آنچه از سوی پروردگارت [ دربارۀ ولایت و رهبری علی بن أبیطالب امیرالمؤمنین علیه السلام ] بر تو نازل شده ابلاغ کن ؛ و اگر انجام ندهی پیام خدا را نرساندهای. و خدا تو را از [ آسیب و گزند ] مردم نگه میدارد ؛ قطعاً خدا گروه کافران را هدایت نمیکند.
به اجماع مفسّران و اجماع اهل حدیث در صدها کتاب معتبر، آیۀ شریفه در اعلام خلافت و ولایت حضرت مولی الموحدّین امیر المؤمنین نازل شده؛ و با این که در ابلاغ آن احتمال هر گونه خطری حتّی خطر جانی برای رسول عزیز اسلام میرفت ولی امین وحی، در محلّ غدیر خم در برابر هزاران نفر علی علیه السلام را بر اساس
دستور آیه به خلافت و جانشینی خود معرّفی فرمود و در ضمن معرّفی امام، آن جملات زیبا و ملکوتی را به مردم القا کرد:
مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ و فَعَلیٌّ مَوْلاهُ. اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ و عادِ مَنْ عاداهُ، وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ، وَاخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ. (1)
هر که من مولای اویم، پس عل مولای اوست. خداوندا دوست او را دوست و دشمن او را دشمن بدار، یاور او را یاری کن و هر که او را تنها گذارد و دست از یاری او بردارد تنهایش گذار و دست از یاریش بردار.
الَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسَالاَتِ اللّهِ وَیَخْشَوْنَهُ وَلاَ یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلَّا اللّهَ وَکَفَی بِاللّهِ حَسِیباً » (2)
[ آری، این روش خداست دربارۀ ] آنان که همواره پیامهای خدا را به مردم میرسانند و از [ عظمت و مقام ] او میترسند و از هیچ کس جز او واهمه ندارند و برای حسابرسی [ کار با ارزش اینان ]خدا کافی است.
محمّد صلی الله علیه و آله در تمام جهات تبلیغ یعنی تبلیغ زبانی، اخلاقی، عملی و تربیتی، مصداق اکمل و اتمّ این آیۀ شریفه بود:
وَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمَا عَلَیْکَ الْبَلاَغُ وَاللّهُ بَصِیرٌ بِالْعِبَادِ » (3)
و اگر روی گرداندند [ برتو دشوار و سخت نیاید ] که آنچه بر عهدۀ توست فقط ابلاغ [ پیام خدا ] ست.
وجود مقدّس محمّد صلی الله علیه و آله تبلیغش همراه منطق و استدلال و برهان بود و جای عذری برای احدی باقی نمیگذاشت. در عین حال، دنیاپرستان و مادّیگران و شهوترانان و عدّهای از یهود و نصاری از سر کینه و خشم و عداوت و دشمنی از وی روی میگرداندند، ولی آن جناب که امین وحی حق بود از تبلیغ دست بر نمیداشت و احکام الهیّه و معارف ملکوتیّه و مسائل ربانیّه را بی کم و زیاد در اختیار گمراهان میگذاشت.
محمّد صلی الله علیه و آله به خاطر اخلاصش و عبادتش و حکمت و علمش، صبر و تقوایش و صلاح و احسانش، صدق و سخایش، کرم و وفایش، عقل و درایتش، ایمان و اخلاقش، شخصیّت و کرامتش، بصیرت و بینشش، و رأفت و رحمتش، نسب و اصالتش، قلب و روحش، جود و سخایش، خشوع و تواضعش، صفا و طهارتش، حلم و بردباریش و بندگی و نبوّتش، نجیب و صفیّ حضرت حق بود و احدی از خلق خدا اعم از جنّ و انس و ملائکه به پایۀ او نبود.
دوست ، سلطان و دل ولایت اوست خرّم آن دل که در حمایت اوست
هر که را دل به عشق اوست گرو از ازل تا ابد ولایت اوست
پس نماند ز سابقان در راه هر که را پیش رو هدایت اوست
عرش بر آستانش سر بنهد هر که را تکیه بر عنایت اوست
در دو عالم ز کس ندارد خوف هر که در مأمن رعایت اوست
سیف فرغانی ار سخن شنود اندکی زین نمط کفایت اوست
(سیف فرغانی)
محمّد صلی الله علیه و آله در میان خلق، رحمت خدا و مبشّر رحمت حضرت محبوب در بین مردم بود.
قرآن مجید از طرفی پیامبر را، رحمت معرّفی کرد و فرمود:
وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ » (1)
و تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم.
از طرف دیگر او را بشارت دهنده به رحمت خطاب کرد:
وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا مُبَشِّراً وَنَذِیراً » (2)
و تو را جز مژدهرسان و بیم دهنده نفرستادیم.
او رحمت خدا بود، قرآن و بیان و دستورهایش جهت تأمین سعادت دنیا و آخرت، رحمت حق بود.
حیات طیّبه در دنیا - یعنی حیاتی که از دستبرد هوا و هوس و شیطان و طاغوت و بغی و تجاوز دور است - رحمت خداست که محصول پیروی از آن حضرت است و نیز بهشت و رضوانی که اکبر از بهشت است و جز با اطاعت از رسول به آن نمیتوان رسید، رحمت الهی است؛ و این همه معلول رسالت محمّد صلی الله علیه و آله است، پس رسول اسلام صلی الله علیه و آله عین رحمت حضرت ربّ العزّه در میان همۀ مردم است و در یک کلمه به قول حضرت زین العابدین علیه السلام :
محمّد صلی الله علیه و آله امام رحمت است.
آری، قرآن مجید و توضیحات رسول خدا نسبت به این کتاب آسمانی که پر ارزشترین گوهر خزانۀ خلقت است و محمّد صلی الله علیه و آله مبلّغ آن بود رحمت خداست، رحمتی که به وسیلۀ رحمت بودن رسول اللّه، به مردم رسید.
رسیدن به رحمت حق در دنیا یعنی حیات طیّبه و رحمت حق در آیات یعنی بهشت و رِضْوانٌ مِنَ اللّه أکبر، جز از طریق اتّصال به قرآن که کتاب آسمانی
محمّد صلی الله علیه و آله و اتصّال به رسالت نبیّ اکرم و متابعت از دستورهای آن حضرت که رحمت خداست، میسّر نیست.
محمّد صلی الله علیه و آله چه از جهت وجودی، چه از حیث رسالت تجلّی گاه رحمت واسعۀ الهیّه است.
نبوّت به او ختم شد، دین به سبب رسالت او به کمال رسید، نعمت معنوی حق در پرتو وجود او به اتمام رسید، به اسلام محمّدی برای تأمین خیر دنیا و آخرت مردم رضایت داده شد و قرآن از برکت قلب الهی او برای هدایت مردم نازل گردید، این همه معانی و مفاهیم و مصادیق رحمت است که محمّد صلی الله علیه و آله ، رحمت است.
اکنون به شرح ماجرای رحمت از طریق آیات قرآن مجید توجّه نمائید:
رحمت خاصّ حق که تجلّی رحیمیّت حضرت اوست در دنیا به صورت قوانین و مقرّرات و در چهرۀ عمل به صورت اخلاق حسنه و اعمال صالحه و نتیجۀ آن امنیّت باطن و ظاهر است و در آخرت به قیافۀ بهشت و به صورت رِضْوانٌ مِنَ اللّه أکبر میباشد و منادی و زمینه ساز این همه برای عالم انسانیّت، محمّد صلی الله علیه و آله است.
احدی از مردم جهان جز با عمل به قوانین حق و پیروی از محمّد صلی الله علیه و آله ، به رحمت رحیمیّه حق در دنیا و آخرت نمیرسد.
آیاتی که رحمت رحیمیّه را مطرح میکند آیاتی است که یا حاوی مقرّرات و دستورها و حلال و حرام حق و فضایل اخلاقی و عقاید حقّه است، یا بیانگر چهرۀ مؤمن و مسلم و محسن که آراسته به واقعیّتها و حقایق دینیّه و ملکوتیّهاند.
وَأَطِیعُوا اللّهَ وَالرَّسُولَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ» (1)
1) (1)
و از خدا و پیامبر فرمان برید تا مورد رحمت قرار گیرید.
بندگی فخر من است ار تو خریدار منی در بهشتم که تو در هر دو جهان یار منی
دوش گفتی که غم بیهده تا چند خوری من چرا غم خورم اکنون که تو غمخوار منی
تو شفای همه رنجیّ و طبیب همه کس نتوان گفت که درد دل بیمار منی
دل به مهر تو سپردم نه به دستت دادم نا نگردد کسی آگه که تو دلدار منی
(عماد فقیه کرمانی)
وَهذَا کِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ مُبَارَکٌ فَاتَّبِعُوهُ وَاتَّقُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ » (1)
و این [ قرآن ] کتابی پرفایده است که ما آن را نازل کردیم پس آن را پیروی کنید و [ از مخالفت با آن ] بپرهیزید تا مشمول رحمت شوید.
وَإِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ » (2)
و هنگامی که قرآن خوانده شود، به آن گوش فرا دهید و سکوت کنید تا مشمول رحمت شوید.
وَأَقِیمُوا الصَّلوةَ وَآتُوا الزَّکوةَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ » (3)
و نماز را برپا دارید و زکات را بپردازید و این پیامبر را اطاعت کنید تا مورد رحمت قرار گیرید.
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ وَاتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّکُمْ
تُرْحَمُونَ » (1)
جز این نیست که همۀ مؤمنان با هم برادرند ؛ بنابراین [ در همۀ نزاع ها و اختلافات ] میان برادرانتان صلح و آشتی برقرار کنید و از خدا پروا نمایید که مورد رحمت قرار گیرید.
الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قَالُوا إِنَّا للّهِِ وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ * أُولئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَوَاتٌ مِن رَبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُولئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ » (2)
همان کسانی که چون بلا و آسیبی به آنان رسد گویند : ما مملوک خداییم و یقیناً به سوی او بازمیگردیم. * آنانند که درودها و رحمتی از سوی پروردگارشان بر آنان است و آنانند که هدایت یافتهاند.
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَالَّذِینَ هَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أُولئِکَ یَرْجُونَ رَحْمَةَ اللّهِ وَاللّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ » (3)
یقیناً کسانی که ایمان آورده و آنان که هجرت کرده و در راه خدا به جهاد برخاستند، به رحمت خدا امید دارند ؛ و خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.
فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا بِاللّهِ وَاعْتَصَمُوا بِهِ فَسَیُدْخِلُهُمْ فِی رَحْمَةٍ مِنْهُ وَفَضْلٍ وَیَهْدِیهِمْ إِلَیْهِ صِرَاطاً مُسْتَقِیماً » (4)
اما کسانی که به خدا ایمان آوردند و به او تمسّک جستند، به زودی آنان را در رحمت و فضلی از سوی خود درآورد و به راهی راست به سوی خود راهنمایی میکند.
فَقَدْ جَاءَکُم بَیِّنَةٌ مِن رَبِّکُمْ وَهُدیً وَرَحْمَةٌ » (5)
اینک برهانی آشکار و هدایت و رحمتی از سوی پروردگارتان برای شما آمد.
وَلَقَدْ جِئْنَاهُمْ بِکِتَابٍ فَصَّلْنَاهُ عَلَی عِلْمٍ هُدیً وَرَحْمَةً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ » (1)
و برای آنان کتابی [ عظیم و با ارزش ] آوردیم که آن را از روی دانشی [ گسترده و دقیق ] بیان کردیم، در حالی که برای گروهی که ایمان آوردند، سراسر هدایت و رحمت است.
وَلاَ تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاَحِهَا وَادْعُوهُ خَوْفاً وَطَمَعاً إِنَّ رَحْمَةَ اللّهِ قَرِیبٌ مِنَ الْمُحْسِنِینَ » (2)
و در زمین پس از اصلاح آن [ به وسیلۀ رسالت پیامبران ] فساد مکنید و خدا را از روی بیم و امید بخوانید، که یقیناً رحمت خدا به نیکوکاران نزدیک است.
قُلْ إِنَّمَا أَتَّبِعُ مَایُوحَی إِلَیَّ مِن رَبِّی هذَا بَصَائِرُ مِن رَبِّکُمْ وَهُدیً وَرَحْمَةٌ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ » (3)
بگو : من فقط آنچه از سوی پروردگارم به من وحی میشود، پیروی میکنم.
این قرآن دلایلی روشن از سوی پروردگار شماست و برای گروهی که ایمان میآورند، سراسر هدایت و رحمت است.
یُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَرِضْوَانٍ وَجَنَّاتٍ لَهُمْ فِیهَا نَعِیمٌ مُقِیمٌ » (4)
پروردگارشان آنان را نزد خود به رحمت و خشنودی و بهشتهایی که برای
آنان در آنها نعمت های پایدار است، مژده میدهد.
یَا أیُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَتْکُم مَوْعِظَةٌ مِن رَبِّکُمْ وَشِفَاءٌ لِمَا فِی الصُّدُورِ وَهُدیً وَرَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ * قُلْ بِفَضْلِ اللّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذلِکَ فَلْیَفْرَحُوا هُوَ خَیْرٌ مِمَّا یَجْمَعُونَ » (1)
ای مردم ! یقیناً از سوی پروردگارتان برای شما پند وموعظهای آمده و شفاست برای آنچه [ ازبیماریهای اعتقادی و اخلاقی ] در سینههاست و سراسر هدایت و رحمتی است برای مؤمنان. * بگو : [ این موعظه، دارو ، هدایت و رحمت ] به فضل و رحمت خداست، پس باید مؤمنان به آن شاد شوند که آن از همه ثروتی که جمع میکنند، بهتر است.
وَنَزَّلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ تِبْیَاناً لِکُلِّ شَیْءٍ وَهُدیً وَرَحْمَةً وَبُشْرَی لِلْمُسْلِمِینَ » (2)
و این کتاب را بر تو نازل کردیم که بیانگر هر چیزی و هدایت و رحمت ومژدهای برای تسلیمشدگان [ به فرمانهای خدا ] ست.
فَلَوْلاَ فَضْلُ اللّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ لَکُنْتُمْ مِنَ الْخَاسِرِینَ » (3)
و اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود، قطعاً از زیانکاران بودید.
وَلَوْلاَ فَضْلُ اللّهِ عَلَیْکُمْ وَرَحْمَتُهُ لَاتَّبَعْتُمُ الشَّیْطَانَ إِلَّا قَلِیلاً » (4)
و اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود، یقیناً همه شما جز اندکی، از شیطان پیروی میکردید.
فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ فَیُدْخِلُهُمْ رَبُّهُمْ فِی رَحْمَتِهِ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْمُبِینُ » (5)
و اما کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند، پس پروردگارشان آنان را در رحمت خود درآورد ؛ این همان کامیابی آشکار است.
آری، این همه تجلّیِ رحمت و نتیجۀ ایمان و عمل صالح و بهشت و رضوان در روز قیامت، محصول نبوّت محمّد صلی الله علیه و آله است که وجود مقدّسش رحمت و به قول حضرت سجّاد علیه السلام امام رحمت است.
رسول با کرامت اسلام صلی الله علیه و آله در تمام شئون حیات و زوایای زندگی، برای انسان و انسانیّت، قائد خیر و راهنمایی به سوی نیکیها بود.
آن شخصیّت بی نظیر به وسیلۀ قرآن مجید هر برنامۀ خیری را به انسان نمایاند، و به توسّط اعمال و اخلاق و کلمات گهربارش خیر و نیکی را معنا کرد.
خواهندۀ خیر دنیا و آخرت جز در سایۀ پیروی از آن حضرت و فرهنگ ثمر بخشش، محال است به آنچه که طالب آن است برسد.
جهانیان پیش از بعثت و رسالت او ، از معنا و مفهوم خیر بی خبر بودند و آنچه را خیر میدانستند در حقیقت شرّ بود، آن مشعل پر فروغ هدایت مسئلۀ خیر و خوبی را به مردم تعلیم داد و از تمام انسانها دعوت کرد که خود را در همۀ جوانب حیات به خیر بیارایند.
تعالیم حیات بخش نبیّ اسلام صلی الله علیه و آله نوری بود که در دل ظلمت درخشید و چراغی بود که در شب جهل بشر روشن شد.
بیداری مشرق زمین از برکت رسالت او بود و تمدّن جهانی، ریشه در نبوّت او
دارد.
لازم است مسئلۀ خیر در این مقال از نظر قرآن و روایات را بررسی کرده تا بیش از پیش به مفهوم خیر که پیشاهنگ و راهنمایش رسول باعظمت حق بود، آشنا شویم.
قرآن مجید هر برنامهای که به حقیقت به نفع انسان و خانواده و جامعه باشد و منتهی به ثواب آخرت گردد «خیر» میداند.
وَلَوْ أَنَّهُمْ آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَمَثُوبَةٌ مِنْ عِنْدِ اللّهِ خَیْرٌ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ » (1)
و اگر آنان [ از روی حقیقت ] ایمان میآوردند و [ از سحر و جادو ] پرهیز میکردند، قطعاً پاداشی که از جانب خداست [ برای آنان ] بهتر بود، اگر میدانستند.
قرآن در این آیۀ شریفه ایمان و تقوا را منبع خیر میداند، خیری که عبارت از جزای ابدی خداوند برای اهل ایمان و تقواست.
وَتَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوَی وَاتَّقُونِ یَا أُولِی الْأَلْبَابِ » (2)
و به نفع خود توشه برگیرید که بهترین توشه، پرهیزکاری است و ای صاحبانِ خرد ! از من پروا کنید.
وَلِبَاسُ التَّقْوَی ذلِکَ خَیْرٌ » (3)
و لباس تقوا [ که انسان را از آلودگیهای ظاهر و باطن بازمیدارد ] بهتر است.
وَلأَجْرُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ لِلَّذِینَ آمَنُوا وَکَانُوا یَتَّقُونَ » (1)
و یقیناً پاداش آخرت برای کسانی که ایمان آوردهاند وهمواره پرهیزکاری میکردند، بهتر است.
وَأَقِیمُوا الصَّلوةَ وَآتُوا الزَّکوةَوَمَا تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ مِنْ خَیْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللّهِ إِنَّ اللّهَ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ » (2)
و نماز را برپا دارید و زکات بپردازید و آنچه از کار نیک برای خود پیش فرستید آن را نزد خدا خواهید یافت. مسلماً خدا به آنچه انجام میدهید، بیناست.
که در این آیۀ کریمه، نماز و زکات را خیر دانسته است.
وَأَنْ تَصُومُوا خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ » (3)
و روزه گرفتن [ هر چند دشوار و سخت باشد ] اگر [ فضیلت و ثوابش را ] بدانید برای شما بهتر است.
از این آیه استفاده میشود، روزه برای انسان چه در جهت باطن چه در جهت ظاهر خیر است.
وَ یَسْأَلُونَکَ عَنِ الْیَتَامَی قُلْ إِصْلاَحٌ لَهُمْ خَیْرٌ وَإِن تُخَالِطُوهُمْ فَإِخْوَانُکُمْ » (1)
و از تو دربارۀ یتیمان میپرسند، بگو : اصلاح امور آنان بهتر است و اگر با آنان معاشرت کنید و امورتان را با امورشان بیامیزید [ کاری خداپسندانه است ] آنان برادر دینی شما هستند.
قَوْلٌ مَعْرُوفٌ وَمَغْفِرَةٌ خَیْرٌ مِن صَدَقَةٍ یَتْبَعُهَا أَذیً وَاللّهُ غَنِیٌّ حَلِیمٌ » (2)
گفتاری پسندیده [ در برابر تهیدستان ] و عفو [ ی کریمانه نسبت به خشم و بد زبانی مستمندان ] بهتر از بخششی است که دنبالش آزاری باشد و خدا بینیاز و بردبار است.
إِن تُبْدُوا الصَّدَقَاتِ فَنِعِمَّا هِیَ وَإِن تُخْفُوهَا وَتُؤْتُوهَا الْفُقَرَاءَ فَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ » (3)
اگر صدقهها را آشکار کنید، کاری نیکوست و اگر آنها را پنهان دارید و به تهیدستان دهید برای شما بهتر است ؛ و خدا [ به این سبب ] بخشی از گناهانتان را محو میکند ؛ و خدا به آنچه انجام میدهید، آگاه است.
گذشته از مال و دستگیری از تهیدستان و رسیدگی به آبروداران و مستمندان، از نظر قرآن مجید خیر است.
وَلْتَکُن مِنکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلی الْخَیْرِ وَیَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَیَنْهَوْنَ عَنِ
الْمُنْکَرِ وَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ » (1)
و باید از شما گروهی باشند که [ همه مردم را ] به سوی خیر [ اتحاد، اتفاق، الفت، برادری، مواسات و درستی ] دعوت نمایند و به کار شایسته و پسندیده وادارند و از کار ناپسند و زشت بازدارند ؛ و اینانند که یقیناً رستگارند.
وَمَا یَفْعَلُوا مِنْ خَیْرٍ فَلَن یُکْفَرُوهُ وَاللّهُ عَلِیمٌ بِالمُتَّقِینَ » (2)
و هر کار خیری انجام دهند، هرگز دربارۀ آن مورد ناسپاسی قرار نخواهند گرفت ؛ و خدا به تقواپیشگان داناست.
فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ * وَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَهُ » (3)
پس هرکس هموزن ذرهای نیکی کند، آن نیکی را ببیند. * و هرکس هموزن ذرهای بدی کند، آن بدی را ببیند.
وَأَنْ تَصْبِرُوا خَیْرٌ لَکُمْ وَاللّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ » (4)
و شکیبایی کردن برای شما بهتر است ؛ و خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.
یَاأَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِن
تَنَازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّهِ وَالرَّسُولِ إِن کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْیَومِ الآخِرِ ذلِکَ خَیْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِیلاً » (1)
ای اهل ایمان ! از خدا اطاعت کنید و [ نیز ] از پیامبر و صاحبان امر خودتان [ که امامان از اهل بیتاند و چون پیامبر دارای مقام عصمت میباشند ] اطاعت کنید. و اگر دربارۀ چیزی [ از احکام و امور مادی و معنوی و حکومت و جانشینی پس از پیامبر ] نزاع داشتید، آن را [ برای فیصله یافتنش ] اگر به خدا و روز قیامت ایمان دارید، به خدا و پیامبر ارجاع دهید ؛ این [ ارجاع دادن ] برای شما بهتر واز نظر عاقبت نیکوتر است.
فَإِن تُبْتُمْ فَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ » (2)
پس [ ای مشرکان ! ] اگر [ از پیمان شکنی و خیانت ] توبه کنید [ و مسلمان شوید ] برای شما بهتر است.
انفِرُوا خِفَافاً وَثِقَالاً وَجَاهِدُوا بِأَمْوَالِکُمْ وَأَنْفُسِکُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِن کُنتُمْ تَعْلَمُونَ » (3)
با شتاب با تجهیزات سبک و سنگین [ و سواره، پیاده، پیر و جوان به سوی میدان نبرد ] بیرون روید و با اموال و جانهایتان در راه خدا جهاد کنید که اگر دانا [ یِ به حقایق ] باشید این برای شما بهتر است.
وَإِلَی مَدْیَنَ أَخَاهُمْ شُعَیْباً قَالَ یَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ مَا لَکُم مِنْ إِلهٍ غَیْرُهُ وَلاَ تَنْقُصُوا الْمِکْیَالَ وَالْمِیزَانَ إِنِّی أَرَاکُم بِخَیْرٍ وَإِنِّی أَخَافُ عَلَیْکُمْ عَذَابَ یَوْمٍ مُحِیطٍ » (1)
و به سوی [ مردم ] مَدین، برادرشان شعیب را [ فرستادیم. ] گفت : ای قوم من ! خدا را بپرستید، شما را جز او هیچ معبودی نیست ؛ و از پیمانه و ترازو مکاهید، همانا من شما را در توانگری و نعمت[ی که بینیاز کننده از کم فروشی است ] میبینم و بر شما از عذاب روزی فراگیر بیمناکم.
وَأَوْفُوا الْکَیْلَ إِذَا کِلْتُمْ وَزِنُوا بِالْقِسْطَاسِ الْمُسْتَقِیمِ ذلِکَ خَیْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِیلاً » (2)
و هنگامی که [ جنسی را ] پیمانه میکنید، پیمانه را کامل بدهید و [ اجناس قابل وزن را ] با ترازوی درست و صحیح وزن کنید، این برای شما بهتر و فرجامش نیکوتر است.
الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَالْبَاقِیَاتُ الصَّالِحَاتُ خَیْرٌ عِندَ رَبِّکَ ثَواباً وَخَیْرٌ أَمَلاً » (3)
مال و فرزندان، آرایش و زیور زندگی دنیا هستند، ولی اعمال شایستۀ پایدار نزد پروردگارت از جهت پاداش بهتر و از لحاظ امید داشتن به آنها نیکوتر است.
وَلاَ تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلَی مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجاً مِّنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا لِنَفْتِنَهُمْ فِیهِ وَرِزْقُ رَبِّکَ خَیْرٌ وَأَبْقَی » (1)
دیدگانت را به آنچه برخی از اصناف آنان را بهرهمند کردیم مدوز، [ آنچه به آنان دادهایم ] شکوفۀ [ بیمیوه و زیور و زینت ] دنیاست تا آنان را در آن بیازماییم و رزق پروردگارت بهتر و پایدارتر است.
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاَ تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُمْ حَتَّی تَسْتَأْنِسُوا وَتُسَلِّمُوا عَلَی أَهْلِهَا ذلِکُمْ خَیْرٌ لَّکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ » (2)
ای اهل ایمان ! به خانههایی غیر از خانههای خودتان وارد نشوید تا آن که اجازه بگیرید و بر اهل آنها سلام کنید، [ رعایت ] این [ امور اخلاقی ] برای شما بهتر است، باشد که متذکّر شوید.
وَمَا أُوتِیتُم مِن شَیْءٍ فَمَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَزِینَتُهَا وَمَا عِندَ اللّهِ خَیْرٌ وَأَبْقَی أَفَلاَ تَعْقِلُونَ » (3)
آنچه به شما داده شده کالا و ابزار زندگی دنیا و زینت آن است و آنچه نزد خداست بهتر و پایدارتر است ؛ آیا نمیاندیشید؟
قُلْ مَتَاعُ الدُّنْیَا قَلِیلٌ وَالآخِرَةُ خَیْرٌ لِمَنِ اتَّقَی » (4)
بگو : متاع دنیا اندک و آخرت برای آنان که تقوا ورزیدهاند بهتر است.
یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلَی تِجَارَةٍ تُنجِیکُم مِنْ عَذَابٍ أَلِیمٍ * تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَرَسُولِهِ وَتُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ بِأَمْوَالِکُمْ وَأَنفُسِکُمْ ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِن کُنتُمْ تَعْلَمُونَ » (1)
ای اهل ایمان ! آیا شما را به تجارتی راهنمایی کنم که شما را از عذابی دردناک نجات میدهد؟ * به خدا و پیامبرش ایمان آورید و با اموال و جانهایتان در راه خدا جهاد کنید ؛ این [ ایمان و جهاد ] اگر [ به منافع فراگیر و همیشگی آن ] معرفت و آگاهی داشتید، برای شما [ از هر چیزی ] بهتر است.
قُلْ مَا عِندَ اللّهِ خَیْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَمِنَ التِّجَارَةِ وَاللّهُ خَیْرُ الرَّازِقِینَ » (2)
بگو : پاداش و ثوابی که نزد خداست از سرگرمی و تجارت بهتر است و خدا بهترین روزی دهندگان است.
وَأَقْرِضُوا اللّهَ قَرْضاً حَسَناً وَمَا تُقَدِّمُوا لِأَنفُسِکُم مِنْ خَیْرٍ تَجِدُوهُ عِندَ اللّهِ هُوَ خَیْراً وَأَعْظَمَ أَجْراً » (3)
و وام نیکو به خدا بدهید ؛ و آنچه را از عمل خیر برای خود پیش میفرستید، آن را نزد خدا به بهترین صورت و بزرگترین پاداش خواهید یافت.
یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَن یَشَاءُ وَمَن یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً » (1)
حکمت را به هر کس بخواهد میدهد و آن که به او حکمت داده شود،بیتردید او را خیر فراوانی دادهاند.
فَاتَّقُوا اللّهَ مَا اسْتَطَعْتُمْ وَاسْمَعُوا وَأَطِیعُوا وَأَنفِقُوا خَیراً لِأَنفُسِکُمْ » (2)
بنابراین به اندازۀ استطاعتی که دارید از خدا پروا کنید و [ دعوت حق را ] بشنوید و اطاعت نمایید و انفاق کنید که برای شما بهتر است.
از آیات گذشته روشن شد که مجموعۀ عبادات و خدماتی که انسان برای خدا به بندگان حق مینماید و همچنین اخلاق حسنه و اعمال صالحه و صدقات و انفاق و حکمت و علم و ثواب و اجر حضرت حق در قیامت همه و همه خیر است.
و به فرمودۀ حضرت زین العابدین: وجود مقدّس محمّد صلی الله علیه و آله قائدِ خیر است، یعنی هم او بود که خیر را در مفهوم وسیعش به مردم تعلیم داد و کاملاً خودش به خیر آراسته بود.
جهان قبل از بعثت رسول اسلام صلی الله علیه و آله ، جهانی گرفتار ظلم و جهل و نسبت به واقعیّتها و حقایق عقلی و ملکوتی و الهی، دچار تهیدستی بود.
رسالت او و مشعل پرفروغی چون قرآن که برای بیداری جهانیان نازل شده بود، در تمام شئون حیات انسان ایجاد دگرگونی کرد.
عقلها از کار افتاده بود، او به کار انداخت. دانش بشر محدود به چهار
چوبهای معیّنی بود، او آن مرزهای محدود را شکست. انسان از مُلک و ملکوت بی خبر بود، او وی را با خبر کرد.تحصیل علم در تمام ملّتها محدود به طوایف معیّن بود، او فراگیری دانش را بر همگان فریضه اعلام کرد. بنای تمدّن خراب بود، وی بنای دیگری از تمدّن را که تمدّن امروز ریشه در آن دارد از نو بنیاد کرد و راه و رسم ترقّی و تربیت را حضرت او و امامان بعد از او، به جهانیان آموختند.
مسلمانان از برکات وجود او به مدارج تعالی و کمال رسیدند و از میان آنان دانشمندانی بزرگ در تمام رشتههای علمی برخاستند و کتابخانههای عظیم ایجاد نمودند، به نحوی که تمام ملّتها را مدیون زحمات خود نمودند.
لپری که از دانشمندان به نام اروپاست مینویسد:
«اگر نام اسلام و مسلمین از تاریخ خارج شده بود عصر تجدید حیات عملی اروپا تا چندین قرن دیگر عقب میافتاد».
گوستاو لبون در «تاریخ تمدّن اسلام» مینویسد:
«در قرن نهم و دهم میلادی یعنی همان وقتی که تمدّن اسلامی در آندلس در نهایت درجۀ ارتقا و اعتلا بوده است، مراکز علمی اروپا عبارت بودند از قلاع ناهنجار و ضخیمی که در آن قلاع اربابها و امرای ما اروپائیان به حالت نیم وحشی به سر برده و افتخار مینمودند که دارای خطّ و سواد نیستند و در میان آنان عالمتر از همه رهبانان نادان بودند که تمام اوقات خود را صرف این کار مینمودند که از میان کتابخانههای کلیساها، کتب قدیمۀ یونان و روم را بیرون آورده و کلمات و عبارات آن را حک کنند و روی آن کلمات پوستی، کلمات و اوراد مهمل خود را بنویسند.
حالت بربریّت اروپائیان تا مدّتی طولانی بیش از آن بود که خود بتوانند احساس کنند. البتّه در قرن یازدهم و بیشتر در قرن دوازدهم، احساسات مختصری در بین مردم اروپا پیدا شد ولی از همان وقت که چند نفر حسّاس و روشن خیال ضرورت
این معنی را احساس کردند که باید کفن جهالت را درید، فوراً به طرف مسلمین که از هر جهت برتر و استادتر بودند متوجّه شده و مراجعه به آنها نمودند.»
گوستاو لبون سپس میگوید:
«در سال 1130 میلادی دار الترجمهای در طُلَیْطَلَه یکی از مناطق اروپا تحت ریاست اسقف اعظم رایمند، تأسیس شد و تمام کتب مشهور علمای اسلام را از عربی به لاتین شروع به ترجمه نمودند و از این ترجمهها موفقیّت کاملی حاصل گردید، یعنی چشمهای اروپائیان از این کتب باز شده و دنیای تازهای را توانستند به نظر بیاورند.
این دارالترجمه نه تنها کتب محمّد زکریّای رازی، بلکه نوشتههای ابن سینا، ابن رشد آندلسی را که از علمای اسلام بودند به لاتین ترجمه نمودند و از همه مهمتر مصنّفات جالینوس، ذیمقراطیس، افلاطون، ارسطو ، اقلیدس، ارشمیدس، بطلمیوس را که مسلمین از یونانی به عربی ترجمه کرده بودند از عربی به لاتینی برگرداندند.»
دکتر لکلرک در «تاریخ طبّ» خود پس از آن که نام زیاده از سیصد کتاب مشهور عربی را که به لاتینی ترجمه شده ذکر میکند، چنین مینویسد:
«در قرون وسطی اطلاعاتی که از علوم یونان برای ما حاصل شده به وسیلۀ همین ترجمههای عرب بوده است و از برکت همین ترجمهها توانستیم تصانیف قدیمۀ یونان را هم به دست بیاوریم نه از راهبهایی که نام یونان را هم بلد نبودند؛ بدین جهت تمام دنیا باید رهین مسلمین باشند که فقط آنها خدمت به معارف دنیا کرده و این ذخایر بی بها را از دستبرد حوادث زمانه حفظ کردند.»
گوستاولبون راجع به درجۀ انحطاط فکری ملل اروپا مینویسد:
«گربرت در سال 999 میلادی تحصیلاتی نموده و به نام سیلوستر دوم مقام پاپی را حائز گردید، ولی وقتی که خواست علوم خود را در اروپا انتشار دهد تا درجهای
این مطلب در نظر مردم اروپا خلاف طبیعت جلوه نمود که آن بیچاره را متّهم نمودند که شیطان در جسم او حلول کرده و از طریق خداوند مسیح خارج شده است!»
این دانشمند فرانسوی در ضمن بحث دیگری میگوید:
«تا قرن پانزدهم قولی را که مأخوذ از مصنّفین اسلام نبود، دانشمندان اروپا آن را مستند نمیشمردند»، سپس اضافه میکند: «رژر باکن، لئوناردوپیز، ارنوویلانو، ریمندلول، سن توماس، آلبرت بزرگ، آلفونس دهم، تمام آنها یا از شاگردان علمای اسلام بودند و یا ناقل اقوال آنها».
مسیو رنان میگوید:
«آلبرت بزرگ (که تحقیقات علمی او منشأ تحوّلاتی در افکار مردم اروپا گردید) هر چه داشت از بوعلی سینا دانشمند بزرگ اسلامی فراگرفته بود. سن توماس تمام فلسفهاش مأخوذ از ابن رشد آندلسی عالم اسلامی است، تمام دانشکدهها و دانشگاههای اروپا تا پانصد سال الی ششصد سال روی کتب علمای اسلام دائر بود و مدار علوم ما در آن همه مدّت فقط علوم مسلمین بوده است و در بعضی از رشتههای علوم مانند طب میتوان گفت: تا زمان ما هم نظریّات اطبّای اسلام باقی مانده است. چه، آن که در فرانسه مصنَّفات بو علی سینا تا آخر قرن گذشته هم باقی بوده و شروحی بر آن نوشته میشد. تسلّط علوم عرب در اروپا تا درجهای بود که در آن علمی هم که آنها استاد نبودند باز به تصانیف آنها رجوع میشد.
از ابتدای قرن سیزدهم فلسفۀ ابن رشد آندلسی در مدارس اروپا جزء دستور بود و تدریس میشد. در سال 1473 میلادی وقتی که لویی یازدهم دستور برای آموزش وضع نمود حکم کرد که باید در فلسفه همان تصنیفات ابن رشد تدریس شود. در دانشگاههای ایتالیا به ویژه دانشگاه پادو هم نفوذ و تسلّط علوم اسلامی کمتر از نقاط دیگر نبوده است.»
گوستاولبون باز مینویسد:
« اسلاف ما اروپائیان به وسیلۀ معاشرت و مراودت با مسلمانان، اطوار بربریّت خود را به تدریج ترک گفته و ملل اروپا در خصوص اخلاق و وظایف اخلاقی مانند شفقت و عاطفه به زن و فرزند و پایبندی به عهد و قسم و امثال آن، تماماً از چیزهایی است که از پیروان اسلام آموختند. »
ملل اروپا در جنگ صلیبی ثابت نمودند که در فضایل انسانیت فرسنگها از مسلمین عقب بودهاند.
بارتلمی در کتاب «قرآن» خود مینویسد:
« از معاشرت با عرب و تقلید از مسلمین، اخلاق و عادات رذیلۀ امرا و اشراف ما اروپائیان در قرن وسطی اصلاح شده و آن اخلاق ستوده و صفات حمیده که مخصوص ملل زنده است، اروپائیان از مسلمین آموختند.
تمدّن اسلامی نسبت به تمام دنیا تأثیر محیّر العقولی بخشید و در نتیجه اقوام وحشی اروپا را داخل در طریق آدمیّت نموده و نیز نفوذ دماغی و عقلانی مسلمین، دروازۀ علوم و فنون فلسفه را که ملل اروپا از آن به کلّی بی خبر بودند به روی آنها باز کرده و تا ششصد سال استاد ما اروپائیان بودهاند!
همین جنگهای صلیبی، اروپا را از اخلاق و عادات رذیله و اطوار وحشیانه خارج ساخته و زمینهای در آنها تهیه نمود که بعدها علوم و ادبیّات مسلمین که در دانشکدههای اروپا انتشار یافت، طوری آن را بسط دهند که بالأخره روزی در آتیه منشأ رنسانس گردند.»
گوستاو لبون در آخر کتابش به عنوان خلاصۀ گفتار چنین مینویسد:
«اولاً باید دانست که: در عالم کمتر اقوامی یافت میشوند که از حیث تمدّن بر پیروان اسلام تفوّق حاصل نموده باشند و دیگر آن که: ترقّیات حیرت انگیزی که آنها به فاصلۀ کمی در علوم حاصل نمودهاند برای هیچ قومی چنین میسّر نشد.
مسلمین از نظر مذهبی مذهب بزرگی را تشکیل دادهاند که هنوز زندهترین مذهب
دنیا شمرده میشود و امّا از نظر خصائص عقلانی و اخلاقی همین قدر کافی است که اروپا را تربیت کرده و داخل در تمدّن نمودهاند.» (1)
«این کتاب میخواهد تشکّری را که دیر زمانی است ما به مسلمانان مدیون هستیم بیان کند.»
خانم زیگرید در این سه جلد کتاب، همراه با تحقیقات بسیار عالمانه ثابت میکند که فرهنگ و تمدّن و علوم در تمام جهان به خصوص در اروپا و مغرب زمین بدون شک مدیون اسلام است، اسلامی که مبلّغ و منادی آن محمّد صلی الله علیه و آله بود.
باور کنید جز ذات مقدّس حضرت حق، احدی قدرت شماره کردن برکات و آثار وجودی رسول بزرگوار اسلام صلی الله علیه و آله را ندارد.
به قول شاعر:
کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست که تر کنم سر انگشت و صفحه بشمارم
و چه زیبا حضرت زین العابدین علیه السلام فرمود که: محمّد صلی الله علیه و آله کلید برکت بود.
محمّد تاجدار تخت کونین دو کون از وی پر از زیب و پر از زین
چراغ چشم چرخ انجم افروز ز نامش حرز طومار شب و روز
فروزان نیری کاندر نقاب است از او عالم سراسر آفتاب است
ز شرع او که مهر انور آمد جهان را مهر ، بالای سر آمد
سجود از چار حدّ مرکز گِل برندش پنج نوبت در مقابل
میان آب و گل آدم نهان بود که او پیغمبر آخر زمان بود
1) (1)
نه در دستش همین شق قمر بود به هر انگشت ازینش صد هنر بود
به تخت هستی ار خاص است اگر عام همه در حیطۀ فرمان او رام
کسی از چشم بد خود نیستش باک که خواند إن یَکادَش ایزد پاک
(وحشی بافقی)
اگر کسی فرصت کند تمام کتبی که در این پانزده قرن در هر رشتهای در شرق و غرب حول محور اسلام نوشته شده، مطالعه کند شاید بتواند به گوشهای از برکات وجود محمّد صلی الله علیه و آله آگاه شود.