ghaemiyeh.com
سرشناسه:سماوی، محمد تیجانی، ۱۹۳۶ - م.
Samawi, Muhammad al-Tijani
عنوان قراردادی:فاسئلوا اهلالذکر. فارسی
عنوان و نام پدیدآور:از آگاهان بپرسید/ محمد تیجانی سماوی ؛ ترجمه محمدجواد مهری.
مشخصات نشر:قم : بنیاد معارف اسلامی، ۱۳۷۴-
مشخصات ظاهری:۲ج.
فروست:بنیاد معارف اسلامی؛ ۱۹، ۴۹.
شابک:۷۰۰ریال (دورهدوجلدی) ؛ دوره: 964-6289-05-3 ؛ ۱۱۰۰۰ ریال: ج. ۱ : 964-6289-06-1 ؛ ۵۰۰۰۰۰ ریال: ج.۱، چاپ یازدهم : 978-964-6289-06-2 ؛ ۱۸۰۰۰ ریال: ج.۲، چاپ نهم964-6289-07-X : ؛ ۵۰۰۰۰ ریال : ج.۲، چاپ یازدهم: 978-964-6289-07-9
وضعیت فهرست نویسی:برونسپاری
یادداشت:چاپ ششم: بهار ۱۳۷۸
یادداشت:ج. ۱ (چاپ نهم : ۱۳۸۵) فیپا
یادداشت:ج. ۱ (چاپ یازدهم: ۱۳۸۸).
یادداشت:ج.۲ (چاپ نهم: زمستان ۱۳۸۵).
یادداشت:ج.۲ (چاپ یازدهم: بهار ۱۳۸۸).
یادداشت:کتابنامه.
موضوع:شیعه امامیه -- دفاعیهها
شناسه افزوده:مهری، سیدمحمدجواد، ۱۳۲۶ - ، مترجم
شناسه افزوده:بنیاد معارف اسلامی
رده بندی کنگره:BP۲۱۲/۵/س۸۵ف۲۰۴۱ ۱۳۷۴
رده بندی دیویی:۲۹۷/۴۱۷
شماره کتابشناسی ملی:م۷۴-۴۴۲۹
بخش پنجم
بخش پنجم 1
خلفای سهگانه 3
ابو بکر صدیق در زمان پیامبر 11
ابو بکر، پس از رسول خدا 21
تکذیب حضرت زهرا و غصب کردن حقش 21
عصمت فاطمه زهرا به نص قرآن 27
فاطمه سرور زنان است 27
فاطمه زهرا سرور زنان اهل بهشت 29
فاطمه پارۀ تن رسول الله 30
ابو بکر و قتل مسلمانانی که زکات نپرداختند 43
خودداری از نگارش سنت نبوی 55
عمر بن خطاب و منع از نگارش حدیث 61
ابو بکر و واگذاری خلافت به عمر 75
عمر و اجتهاد در برابر کتاب خدا 89
عثمان و پیروی از سنت شیخین 113
4-فرشتگان از عثمان خجالت میکشند 120
خلافت 125
بخش ششم
بخش ششم 131
پرسشها و پاسخها 133
بخش هفتم
بخش هفتم 161
پیرامون حدیث شریف 163
پیامبر فریب میدهد!164
پیامبر مسلمانان را قطعهقطعه میکند!165
پیامبر و شهوترانی مفرط!169
رقص و موسیقی در حضور پیامبر!172
پیامبر-و العیاذ بالله-مشروب میخورد!! 174
پیامبر و بیبندوباری!175
پیامبر خجالت نمیکشد!! 176
پیامبر برهنه میشود!177
پیامبر و فراموشی در نماز!179
پیامبر و شکستن سوگند!181
عایشه و کفارۀ قسم!183
پیامبر و بیاعتنائی به احکام!185
پیامبر و رفتار بچهگانه!192
پیامبر و فراموشی قرآن!193
پیامبر و تناقض در گفتار!205
تناقض در فضائل!211
متناقض بودن پیامبر با علم و دانش!219
بحثی در رابطه با صحیح بخاری و صحیح مسلم 227
نمونه دیگر 231
بخاری و مسلم و فضیلت شیخین 234
چند نمونه 238
بخاری و حفظ آبروی خلیفه!246
بخاری و تحقیر اهل بیت 265
پایان بحث 285
برخی منابع و مصادر کتاب 295
همان گونه که تذکر دادیم، اهل سنت اجازه نمیدهند، نسبت به هیچیک از اصحاب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم کوچکترین انتقادی یا اعتراضی شود و معتقد به عدالت همۀ آنها هستند و اگر اندیشمندی آزاده، برخی از کارهای اصحاب را مورد انتقاد قرار دهد بر او خرده میگیرند و تکفیرش میکنند هرچند از علمایشان باشد. و این مطلب در مورد برخی از علمای آزادۀ مصری و غیر مصری به تحقق پیوست، مانند شیخ محمود ابو ریّه نویسنده کتاب «اضواء علی السنة المحمدیة» و کتاب «شیخ المضیرة، ابو هریره» و یا قاضی شیخ محمّد امین انطاکی، نویسندۀ کتاب «لما ذا اخترت مذهب اهل البیت» و یا آقای محمّد بن عقیل که کتاب «النصائح الکافیة لمن یتولّی معاویه» را نگاشته است.
و بالاتر اینکه برخی از نویسندگان مصری، شیخ محمود شلتوت، شیخ جامع
ازهر را نیز تکفیر میکنند زیرا فتوا داده بود که میشود به مذهب «جعفری» عمل کرد و احکام را از آن گرفت.
پس اگر به شیخ ازهر و مفتی بزرگ مصر اعتراض میشود، فقط به خاطر اینکه مذهب جعفری را به رسمیت شناخته است که این مذهب انتساب دارد به استاد امامان و معلم بزرگشان امام جعفر صادق علیه السلام، در مورد کسی که پس از جستجو و بحث و قانع شدن و تحقیق پیرامون مذهبی که از پدران و اجدادش به ارث برده است، مذهب جعفری را برای خود برگزیده است، چه میگویند و چه حکمی میکنند؟! قطعا اهل سنت و جماعت او را اصلا قبول ندارند و تکفیرش میکنند و معتقدند که از اسلام خارج شده است چرا که به ادعای آنان اسلام در همین چهار مذهب خلاصه میشود و غیر از اینها باطل است.
این عقلهای خشک و یخزدهای است که شبیه است به عقلهائی که قرآن از آنها خبر داده که با پیامبر اسلام درافتادند و سخت با آن حضرت به مخالفت برخاستند زیرا آنها را دعوت به توحید و ترک بتپرستی کرده بود. خداوند میفرماید:«وَ عَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَ قالَ الْکافِرُونَ هذا ساحِرٌ کَذّابٌ*أَ جَعَلَ الْآلِهَةَ إِلهاً واحِداً، إِنَّ هذا لَشَیْءٌ عُجابٌ» (1)-و تعجب کردند که یک نفر از میان خودشان برخاسته و آنها را هشدار میدهد و انذار میکند و لذا کافران گفتند، این مرد ساحری است دروغگو. او
1) (1) -سوره ص-آیه 5.
خدایان را یک خدا قرار داده است و این امری است عجیب!!
از این روی من یقین دارم که از سوی آن خشک سرهای متعصبی که خود را قیّم دیگران میدانند، مورد سختترین هجومها قرار خواهم گرفت چرا که آنها نمیپذیرند کسی از وضعیت موجودی که آنها برای خود برگزیدهاند، خارج شود هرچند این وضعیت هیچ ارتباطی با اسلام هم نداشته باشد وگرنه، چگونه حکم به کفر و ارتداد کسی میکنند که اعمال برخی از اصحاب را مورد انتقاد و اعتراض قرار میدهد درحالیکه چنین چیزی در دین با تمام اصول و فروعش وجود ندارد.
یکی از متعصبین چنین تبلیغ میکرد که کتاب من مانند کتاب سلمان رشدی است تا اینکه مردم را از خواندنش بازدارد و بر لعن نویسندهاش وادارد!
این به خدا تهمت و بهتان و افترای بزرگی است که بیگمان خداوند آنان را بر آن مؤاخذه خواهد کرد وگرنه، چگونه کتاب «آنگاه... هدایت شدم» را که دعوت به عصمت پیامبر و تنزیه و تقدیس وجود مقدسش و پیروی از ائمه اهل بیت که خداوند از هر رجس و پلیدی دورشان کرده و پاک و مطهرشان قرار داده است مینماید با کتاب «آیات شیطانی» که نویسنده ملعونش به اسلام و پیامبر اسلام ناسزا میگوید و دین مبین اسلام را از الهامات شیطان میداند، مقایسه میکنند؟!!
خداوند میفرماید:«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوّامِینَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلّهِ وَ لَوْ
عَلی أَنْفُسِکُمْ» (1)-ای اهل ایمان! نگهدار عدالت باشید و مطابق حکم خدا گواهی دهید هرچند بر ضررتان باشد.
و به خاطر همین آیۀ کریمه است که من به هیچچیز جز رضایت خدای متعال اهمیّت نمیدهم و از سرزنش هیچ سرزنشکنندهای نمیهراسم تا وقتی که دفاع از اسلام ناب میکنم و پیامبر بزرگوار را از هر خطا و اشتباهی، مصون میدانم هرچند در این راه ناچار شوم که برخی از اصحاب نزدیک به پیامبر را و لو از خلفای راشدین هم باشند مورد انتقاد قرار دهم زیرا رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم سزاوارتر است به مبرّا بودن از سایر افراد بشر. و هر خوانندۀ خردمند آزادهای که کتابهایم را مطالعه کند، بیگمان پی به مقصودم میبرد، چرا که مسئله، مسئله کوچک شمردن اصحاب نیست، به آن اندازه که مسئله دفاع از رسول خدا و عصمتش و برطرف کردن شبهههائی است که امویان و عباسیان در طول قرنهائی که با زور بر گردۀ مسلمین مسلط بودند و دین خدا را طبق انگیزههای پلیدشان و سیاستهای خامشان و هواهای پستشان تغییر دادند، به اسلام و دین اسلام چسباندند و نسبت دادند. و به تحقیق توطئه بزرگشان، گروه بزرگی از مسلمانان را که با حسن نیت از آنان پیروی کردند و روایتهایشان را که پر است از تحریف و دروغ و تهمت به عنوان حقایقی از متن اسلام که باید مسلمانان از آن تبعیت کنند پذیرفتند، منحرف کرد و
1) (1) -سوره نساء-آیه 135.
در آنها تاثیر بسزائی گذاشت.
و اگر مسلمانان، از حقیقت قضیه آگاه و مطلع بودند نه برای آنان و نه برای روایتهایشان احترامی قائل نبودند. وانگهی اگر تاریخ به ما نشان داده بود که اصحاب، همگی اوامر و منهیات رسول خدا را محترم شمرده و در هیچیک از دستورات و احکامش، اعتراض نمیکردند و در واپسین روزهای عمر مبارکش، اوامرش را نافرمانی نمیکردند، قطعا به عدالت همۀ آنها حکم میکردیم و در این میان هیچ سخنی بر زبان نمیراندیم. ولی چه باید کرد که در میان آنان تکذیب کنندگان، منافقان و تبهکارانی به نص قرآن و سنت صحیح پیامبر وجود دارد.
و مگر نه آنان در حضور حضرتش، آشکارا با او مخالفت کرده و مانع نوشتن وصیتش شدند و حضرتش را متهم به هذیانگویی کرده و از نوشتن او را بازداشتند.
و وقتی که اسامه را بر آنان فرماندهی داد، امرش را اطاعت نکردند و مگر نه آنان در امر خلیفه و جانشینش مخالفت ورزیدند تا جائی که غسل و تجهیز و دفنش را به خاطر خلافت کنار گذاشتند و به خاطر خلافت نزاع و کشمکش کردند، سپس برخی آن را تایید و برخی دیگر مخالفتش کردند؟
و مگر نه آنان در تمام امور، پس از پیامبر اختلاف نمودند تا جائی که یکدیگر را تکفیر کرده و لعن نمودند و با هم به پیکار پرداختند و از یکدیگر اعلام برائت و بیزاری نمودند؟
و مگر نه دین یکتای خدا، به مذاهب گوناگون و نظریات مختلف تقسیم شد؟
پس باید علت را دریافت! علتی که برترین امتها را از اوج عزت به حضیض ذلت کشاند تا آنجا که نادانترین و بیچارهترین امت بر پهنای گیتی به حساب آمدند؛ حرمتهایشان هتک، مقدساتشان اشغال و ملتهایشان استثمار میشوند و از سرزمینهای خود بیرون رانده میشوند و دیگر نه توان بیرون راندن ستمگران و نه شستن این عار و ذلّت از روی خود دارند.
بگمان من تنها راه علاج این مشکل، از خود انتقاد کردن است. دیگر بس است ما را که به گذشتگانمان لاف بزنیم و به استخوانهای پوسیدهشان و افتخاراتشان بر خود ببالیم چرا که این افتخارات بخار شد و به هوا رفت و اگر در موزههایی پیدا شود، آن موزهها زیارتکنندهای هم ندارد!! وضعیت کنونی، ما را وامیدارد که علت بیماریهایمان را جستجو کنیم و سبب تفرق و اختلافمان را دنبال نمائیم و دلیل عقبافتادگیمان را جویا شویم تا درد را مشخص و درمانش را پیش از نابودی همهمان بیابیم. این هدف غائی ما است و تنها خدا است که بندگانش را در راه مستقیمش هدایت خواهد کرد.
و حال که انگیزۀ ما انگیزۀ درستی است، دیگر چه باک از اعتراضکنندگان و متعصبین که جز فحش دادن و ناسزا گفتن به بهانۀ دفاع از اصحاب، چیزی نمیدانند. ما آنها را سرزنش نمیکنیم و حتی با آنها دشمنی هم نمیورزیم ولی
برایشان نگران هستیم چرا که اینها خیلی بیچارهاند؛ حسن ظن آنان به اصحاب، آنها را از حقایق دور ساخته و بیشباهت به فرزندان یهود و نصاری نیستند که به پدران و نیاکان خود حسن نیت داشتند و زحمت تحقیق پیرامون اسلام به خود ندادند و لذا سخن گذشتگان و پیشینیان خود را تکرار کردند و پیامبر بزرگ اسلام را-و العیاذ بالله-دروغگو خواندند. خدای متعال میفرماید:«وَ ما تَفَرَّقَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ إِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَیِّنَةُ» (1)-اهل کتاب متفرق نشدند مگر پس از اینکه بیّنه الهی (و حجت کامل در تعیین و تبیین رسول خدا) به آنها رسید. و پس از گذشت قرنهای پیدرپی ، امروز دیگر خیلی دشوار است که یک نفر مسلمان، یک فرد نصرانی یا یهودی را به اسلام سوق دهد چه رسد به اینکه کسی به آنها بگوید که تورات و انجیلی که در دستتان است، تحریف شدهاند، و به قرآن کریم استدلال نماید. آیا این مسلمان، گوش شنوائی از آنها خواهد داشت؟
و همچنین است مسلمان سادهلوحی که معتقد به عدالت تمامی اصحاب است و بدون هیچ دلیلی بر عقیدهاش سرسختی میکند، آیا میشود او را به عکس آن سوق داد؟
اینان که توان شنیدن انتقاد نسبت به معاویه و فرزندش یزید و بسیاری دیگر از کسانی که با کارهای زشت و پلیدشان، اسلام را وارونه جلوه دادند، ندارند پس
1) (1) -سوره بیّنه-آیه 3.
میشود با آنها در مورد ابو بکر و عمر و عثمان (صدیق و فاروق و کسی که فرشتگان از او خجالت میکشد) یا عایشه ام المؤمنین، همسر پیامبر و دختر ابو بکر که در بخش گذشته مفصل دربارهاش روایتهای صحاح را بررسی کردیم، صحبتی کرد و برخی از کارهایشان را که در صحاح و مسانید و کتابهای تاریخ اهل سنت که مورد اطمینان و اعتمادشان است، ثبت شده، مورد بررسی و تحقیق مجدد قرار داد تا ثابت شود که «عدالت اصحاب» سخن بیربطی است و این عدالت حتی در مورد برخی از مقربین اصحاب نیز، مفهومی ندارد. و همچنین برادران اهل سنت و جماعت بدانند که این انتقادات، داخل در فحش و ناسزاگوئی نیست، آن اندازه که پردهها را در رسیدن به حق پس میزند و اینها از دروغپردازیها و تهمتهای رافضیان نیست چنانکه عوام از مردم ادعا میکنند بلکه متن کتابهائی است که حکم به صحتش نموده و خود را متعهد به پذیرش آن کردهاند.
بخاری در صحیحش در کتاب تفسیر القرآن، سوره الحجرات، آورده است:
نافع بن عمرو از ابن ابی ملیکه نقل میکند که گفت: دو مرد نیکوکار (ابو بکر و عمر) نزدیک بود هلاک شوند چرا که ابو بکر و عمر در حضور پیامبر با یکدیگر سروصدا و نزاع کردند. گروهی از بنی تمیم بر حضرت رسول وارد شده بودند، یکی از آنان اشاره به اقرع بن حابس از قوم بنی مجاشع کرد و آن دیگری، مرد دیگری را مدّنظر قرار داد که نافع میگوید نامش را از یاد بردهام. ابو بکر به عمر گفت: تو غرضی نداشتی جز مخالفت کردن با من! عمر پاسخ داد: من چنین غرضی نداشتم و بههرحال سروصدا زیاد کردند.
فورا خداوند این آیه را نازل فرمود:«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَکُمْ...» -ای مؤمنان، صدای خود را در حضور رسول الله بلند نکنید... (1)
1) (1) -صحیح بخاری-ج 6-ص 46.
و همچنین بخاری در صحیحش در کتاب «الاعتصام بالکتاب و السنه» باب «ما یکره من التعمق و التنازع» آورده است:
وکیع ما را خبر داد از نافع بن عمرو از ابن ابی ملیکه که گفت:
نزدیک بود دو مرد نیکوکار ابو بکر و عمر به هلاکت برسند. گروهی از بنی تمیم بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) وارد شده بودند، یکی از آن دو، اشاره به اقرع بن حابس تمیمی حنظلی از گروه بنی مجاشع کرد و دیگری به یک نفر دیگر اشاره نمود که او را بر آنها امارت دهد.
پس ابو بکر به عمر گفت: تو فقط میخواستی با من مخالفت کنی. عمر گفت: من نمیخواستم با تو مخالفت کنم. در هر صورت سروصدایشان در حضور پیامبر (صلی الله علیه و آله) بالا گرفت، که این آیه فورا نازل شد:
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُکُمْ وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ*إِنَّ الَّذِینَ یَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللّهِ، أُولئِکَ الَّذِینَ امْتَحَنَ اللّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوی، لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظِیمٌ» (1)-ای مؤمنان! صدایتان را از صدای پیامبر بلندتر نکنید و همان گونه که با یکدیگر بلند سخن میگوئید با پیامبر سخن مگوئید که اعمال نیکتان نابود میشود و شما نمیدانید. آنان که در حضور پیامبر آرام و آهسته سخن میگویند، کسانی هستند که
1) (1) -سوره حجرات-آیه 2 و 3.
خداوند قلوبشان را به تقوا آزموده است و برای آنان آمرزش و اجری بزرگ خواهد بود.(1)
بخاری در صحیحش در کتاب المغازی-وفد بنی تمیم آورده است:
هشام بن یوسف گفت: ابن جریح از ابن ابی ملیکه نقل کرد که عبد الله بن الزبیر به آنها خبر داد که گروهی از بنی تمیم بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) وارد شدند. ابو بکر به پیامبر عرض کرد:
قعقاع بن معبد بن زراره را بر آنها امارت ده. عمر گفت: نه خیر! اقرع بن حابس را امیر کن. ابو بکر گفت: تو هدفی جز مخالفت من نداشتی؟! عمر گفت: من نمیخواستم با تو مخالفت کنم. و بدین سان گفتگو کردند و صدایشان را بلند کردند که این آیه نازل شد«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللّهِ وَ رَسُولِهِ» و مطلب پایان یافت.(2)
از ظاهر این روایات چنین برمیآید که ابو بکر و عمر در حضور پیامبر به ادب اسلامی، خود را مؤدب نکردند و به خود اجازه دادند که بدون اجازۀ حضرت و بیآنکه از آنها بخواهد که نظرشان را دربارۀ امارت دادن به یکی از افراد بنی تمیم اعلام کنند، اظهارنظر کردند و به این هم اکتفا نکرده که در حضور مقدسش با هم کشمکش نموده و بدون اعتنا به مقام منیعش و بدون توجه به اخلاق و آداب اسلامی که بیگمان تمام اصحاب بر آن آگاه بودند و پیامبر زندگی خود را در تربیت و تعلیم آنان سپری کرده بود، سروصدا کرده و با هم به گفتگو و جدال پرداختند.
و اگر این رویداد در آغاز اسلام رخ داده بود، بهانهای برای شیخین میتوانستیم دست و پا کنیم ولی روایتهایی که هیچ تردید در آن نیست ثابت میکنند که این حادثه در اواخر زندگانی پیامبر به وقوع پیوسته چرا که گروه بنی تمیم در سال نهم هجری بر پیامبر وارد شدند و به گواهی تمام مورخین و حدیثنگارانی که ورود این گروه را بر پیامبر نگاشتهاند و قرآن در آخرین سورههای نازل شده از آن خبر داده است و فرموده است:«إِذا جاءَ نَصْرُ اللّهِ وَ الْفَتْحُ وَ رَأَیْتَ النّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللّهِ أَفْواجاً» -وقتی نصر و پیروزی خداوند رسید و دیدی که مردم فوجفوج در دین خدا داخل میشوند، ثابت میشود که پیامبر بعد از این حادثه، فقط چند ماهی بیشتر زنده نبودند.
پس چگونه بهانهجویان، عذری برای ابو بکر و عمر در حضور پیامبر میتراشند و تازه اگر فقط قضیه به روایت ختم میشد، چندان اعتراض نداشتیم ولی خداوند که از گفتن حق ابائی ندارد آن را به ثبت رسانده و ابو بکر و عمر را شدیدا مورد اعتراض و تهدید قرار داده که اگر دگربار به چنین کاری دست بزنند خداوند تمام اعمالشان را نابود میکند تا جائی که راوی حدیث در آغاز سخنش میگوید:
نزدیک بود آن دو مرد نیکوکار هلاک شوند.
و هرچند راوی این حادثه پس از ذکر آن، میخواهد عذری برای عمر دست و پا کند ولی تاریخ گویای عکس آن است. کافی است که ما رویداد روز پنجشنبه،
قبل از رحلت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به سه روز را یادآور شویم تا ببینیم که عمر آن سخن شوم خود را در حضور پیامبر میگوید که:
«همانا رسول خدا هذیان میگوید. ما را کتاب خدا بس است» ناگهان سروصدا در بین حاضرین بلند میشود، گروهی میگویند: بگذارید پیامبر مطلب خود را برایتان بنویسد و گروهی سخن عمر را تکرار میکنند و وقتی سروصدا و کشمکش بالا میگیرد،(1)رسول خدا بر آنان فریاد میزند: برخیزید و از نزد من بروید. سزاوار نیست در حضور من کشمکش کنید.(2)
و از این مطلب معلوم میشود که آنان تمام حد و مرزهائی را که خداوند برایشان ترسیم نموده بود-که در سوره حجرات نیز آمده است-زیر پا گذاشتند. و دیگر کسی نمیتواند بگوید که این اختلاف و کشمکشها و سخنپراکنیها، به صورت آهسته و نجوائی بوده است!! بلکه معلوم است که آنان در حضور پیامبر صدا را بلند کردند تا جائی که حتی زنها نیز در این کشمکش شرکت جستند و گفتند: بگذارید رسول خدا برایتان مطلب خود را بنویسد ولی عمر به آنها گفت:«شما مانند دوستان حضرت یوسف هستید که اگر بیمار شود چشمهایتان را پر از آب میکنید (گریه میکنید) و اگر بهبودی یابد بر گردنش سوار میشوید. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به او فرمود: عمر! از آنان بگذر؛ آنان از
شما بهترند.(1)
از این رویداد استفاده میشود که آنان امر خدا را در مورد رسولش ابدا اطاعت نکردند که میفرماید:«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللّهِ وَ رَسُولِهِ ولا تَرْفَعُوا أَصْواتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ» و مقام رسول خدا را نادیده گرفتند و احترام نکردند تا جائی که حضرتش را به هذیانگوئی متهم ساختند و بزرگترین اهانت به حضرتش نمودند.
و قبلا نیز ابو بکر در حضور پیامبر سخن بسیار زشت و زنندهای را بر زبان رانده بود وقتی به عروة بن مسعود گفت:«امصص ببظر اللاب»(2)قسطلانی که شارح بخاری است، درباره این عبارت گفته است که از بدترین و قبیحترین فحشها نزد عرب است.(3)اکنون ما میپرسیم اگر امثال این واژههای قبیح و سخنان بد را در حضور پیامبر میگویند، پس چه معنی دارد سخن خداوند که میفرماید:«وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ» -همان گونه که با یکدیگر سخن میگوئید، در حضور پیامبر سخن نگوئید؟!!
و اگر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم چنانکه پروردگارش وصفش میکند
دارای خلق و خوئی عظیم است و چنانکه بخاری و مسلم یادآور شدهاند «حیاء رسول خدا از دختران باکره نیز بیشتر بود»(1)و هر دو نیز تصریح کردهاند که حضرت رسول (صلی الله علیه و آله) نه فحش میداد و نه ناسزا میگفت و میفرمود:«از بهترین شما، کسانی هستند که اخلاقشان از دیگران بهتر است»(2)پس چگونه است که نزدیکترین اصحابش، به چنین خلق عظیمی متأثر نشدند؟!
گذشته از آن که ابو بکر امر رسول خدا را در مورد امارت و فرمانروائی اسامة بن زید نپذیرفت و وقتی حضرت او را جزء سپاهیان اسامه قرار داد و بر هرکس که مخالفت ورزد نفرین کرد تا جائی که فرمود:«لعنت خدا بر کسی که از سپاه اسامة تخلف نماید»، (3)او اطاعت نکرد و تمام مورخین و سیرهنویسان این مطلب را یادآور شدهاند.
و همچنین ابو بکر بدن رسول خدا را-که پدر و مادرم به قربانش-بر زمین افتاده دید، با این حال هیچ اهمیتی به تجهیز و تکفین و دفن حضرت نداد، بلکه به سرعت بطرف سقیفه شتافت و برای رسیدن به خلافتی که منتهای آرزویش بود، تمام تلاش
1) (1) -صحیح بخاری-کتاب المناقب-باب صفة النبی-ج 4-ص 167، و صحیح مسلم-کتاب الفضائل-باب کثرة حیائه (صلی الله علیه و آله)-ج 7-ص 78.
2) (2) -صحیح مسلم-کتاب الفضائل-ج 7-ص 78، و صحیح بخاری-کتاب المناقب-ج 4- ص 166.
3) (3) -الملل و النحل شهرستانی-ج 1-ص 29، کتاب السقیفه نوشته ابو بکر احمد بن عبد العزیز جوهری ص 74 و 75.
خود را مبذول ساخت. کجا است آن صحبت و همنشینی با رسول خدا و کجا است آن قرب و نزدیکی و کجا است آن خلق و خوی پسندیده؟! براستی شگفتانگیز است رفتار این اصحاب با پیامبرشان که زندگی خود را در هدایت و تربیت و آموزش و پند دادن اصحابش گذراند،(1)با این حال جسدش را بر زمین رها کردند و به سوی سقیفه شتافتند تا از میان خود، یکی را برای خلافت تعیین نمایند. و ما که در قرن بیستم زندگی میکنیم و به آن بدترین قرنها نام نهادهاند و میگویند که تمام ارزشها از بین رفته و اخلاق مردم فاسد شده است، چنانچه یکی از همسایگان مسلمانمان از دنیا برود، فورا دست از کار و زندگی میکشیم و به کفن و دفنش مشغول میشویم تا او را با کمال احترام به خاک بسپاریم و به این سخن پیامبر که میفرماید:«احترام میت به دفنش است»، عمل میکنیم.(2)
و همانا امیر المؤمنین علی بن ابی طالب پرده از آن رخدادها در خطبه شقشقیهاش برداشت:«به خدا قسم فرزند ابو قحافه (ابو بکر) خلافت را مانند پیراهن بر تن کرد، هرچند میدانست که منزلت من به آن مانند منزلت مرکز سنگ آسیا به آن است...». (3)
و از آن پس نیز ابو بکر اجازه داد که به منزل فاطمه زهرا یورش برند و اگر متخلفین از بیعت از خانه بیرون نیایند، آن را آتش بزنند. و گذشت آنچه گذشت که راویان گفته و مورخان نوشتهاند و نسل به نسل به ما منتقل شده است. و هرکه میخواهد از حقایق آگاه شود به کتابهای تاریخ مراجعه نماید.
بخاری در صحیحش در کتاب المغازی، باب غزوه خیبر آورده است:
«عروه از عایشه نقل میکند که فاطمه دختر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در پی ابو بکر فرستاد که میراث خود را از رسول الله (صلی الله علیه و آله) از آنچه خداوند در مدینه و فدک به آن حضرت عطا کرده بود و آنچه از خمس خیبر باقی مانده بود، درخواست میکرد. ابو بکر گفت:
رسول خدا فرموده است:«ما میراثی باقی نمیگذاریم! آنچه از ما میماند صدقه است.
فقط آل محمّد از این مال میتوانند بخورند». و من به خدا قسم نمیخواستم از صدقه رسول خدا از همان حالی که در زمان رسول خدا بوده است، چیزی کم و زیاد کنم و تغییر بدهم و به تحقیق در آن بطوری عمل میکنم که پیامبر عمل میکرده است! و بدین سان ابو بکر از پرداختن هر مقدار از آن پول به فاطمه، خودداری کرد. پس فاطمه بر ابو بکر
خشمگین شد و با او قهر کرد و حرف نزد تا روزی که از دنیا رفت. و فاطمه بیش از شش ماه پس از پیامبر زنده نبود. وقتی از دنیا رفت، همسرش علی شبانه بر او نماز خواند و او را دفن کرد و اجازه نداد که ابو بکر بر او نماز بخواند و همانا علی در زمان حیات فاطمه پیروانی چند از مردم داشت ولی وقتی فاطمه از دنیا رفت، یاوری برای خود نمیدید لذا مجبور به مصالحه و بیعت با ابو بکر شد هرچند در آن چند ماه بیعت نکرده بود...». (1)
و همچنین مسلم در صحیحش در کتاب الجهاد، باب قول النبی لا نورث...
آورده است:
«عایشه ام المؤمنین گوید: فاطمه دختر رسول الله (صلی الله علیه و آله) پس از وفات پیامبر از ابو بکر درخواست کرد که مقدار میراث خود را از آنچه خداوند به پیامبرش هدیه فرموده، و به جای گذاشته، به او پرداخت کند. ابو بکر به او گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرموده است:«ما میراث نمیگذاریم. آنچه از ما باقی میماند صدقه است» فاطمه خشمگین شد و از ابو بکر روی برگرداند و همچنین با او قهر بود تا روزی که از دنیا رفت و پس از پیامبر شش ماه زنده بود. عایشه گوید: و فاطمه از ابو بکر سهمیه خود را از ما ترک رسول الله از خیبر و فدک و صدقهاش در مدینه درخواست میکرد ولی ابو بکر از او نپذیرفت و گفت: من هر کاری را که پیامبر انجام داده، انجام میدهم زیرا میترسم اگر
1) (1) -صحیح بخاری-ج 5-ص 82، صحیح مسلم-کتاب الجهاد-باب قول النبی لا نورث، ما ترکنا فهو صدقة-ج 5-ص 153، ج 3-ص 1380.
چیزی از اوامرش را فروگذار کنم منحرف گردم!! اما صدقهاش در مدینه که همانا عمر آن را به علی و عباس داده است و اما خیبر و فدک که عمر آن را نزد خود گرفته است و گفت: اینها صدقه رسول الله بود که برای حقوقش پرداخت میشد و امر آن برای کسی است که ولایت امر را به عهده گرفته است و لذا در جای خود باقی است». (1)
هرچند شیخین (بخاری و مسلم) این روایتها را فشرده نقل کرده و خلاصه نمودهاند تا اینکه حقیقت برای حقجویان کشف نشود و این شیوۀ آنان است که به خاطر حفظ آبروی خلفای سهگانه دنبال میکردند (و ما در این زمینه بحثی خواهیم داشت ان شاء الله) ولی با این حال، همین روایتها کافی است که حقیقت ابو بکر را در ردّ ادّعای فاطمه زهرا کشف کند تا جائی که حضرت زهرا به او خشمگین شود و تا روزی که از دنیا برود با او سخن نگوید. و همسرش شبانه-طبق وصیتش- او را دفن کند و به ابو بکر خبر هم ندهد. و از این روایات نیز چنین استفاده میکنیم که علی در طول آن شش ماه زنده بودن فاطمه زهرا پس از پدرش، با ابو بکر بیعت نکرد و پس از آن، چون مردم را از خود دور میدید، ناچار به بیعت و صلح با ابو بکر شد.
و آنچه بخاری و مسلم آن را تغییر دادهاند ادعای فاطمه علیها السلام است که
1) (1) -صحیح مسلم-ج 5-ص 155 کتاب الجهاد، صحیح بخاری-کتاب فرض الخمس-باب فرض الخمس-ج 4-ص 96.
پدرش فدک را در زمان حیاتش به او هبه کرده است و اصلا جزء میراث نیست. و بفرض اینکه پیامبران میراث باقی نمیگذارند چنانکه ابو بکر از پیامبر نقل کرد و فاطمه زهرا تکذیبش نمود و این روایتش با نص صریح قرآن که میفرماید:«وَ وَرِثَ سُلَیْمانُ داوُدَ» و همانا داود از سلیمان ارث برد، فدک شامل این حدیث ادّعائی نمیشود چرا که «هدیه» است و هیچ ربطی به ارث ندارد.
و لذا میبینیم که تمام مورخین و مفسرین و محدثین نقل میکنند که فاطمه علیها السلام ادعا کرد که فدک، ملکش است ولی ابو بکر تکذیبش نمود و از آن حضرت شاهد بر مدعایش خواست. حضرت زهرا علی بن ابی طالب و ام ایمن را به عنوان دو شاهد معرفی کرد ولی ابو بکر شهادت آن دو را نپذیرفت و کافی ندانست!! و این را ابن حجر در صواعقش آورده و بدان اقرار کرده است که فاطمه ادعا کرد که فدک «نحله»(هدیه) است و جز علی بن ابی طالب و ام ایمن شاهدی نیاورد و این شاهدان کافی نبودند.(1)
امام فخر رازی در تفسیرش میگوید:
«وقتی رسول خدا از دنیا رفت، فاطمه ادعا کرد که پدرش فدک را به او هدیه کرده است. ابو بکر به او گفت: تو در فقر عزیزترین مردم نزد من و در بینیازی محبوبترین آنهائی ولی با این حال من در صحّت سخنت تردید دارم، پس نمیتوانم به نفع تو داوری
1) (1) -الصواعق المحرقۀ ابن حجر هیثمی-ص 37-شبهۀ هفتم.
کنم. راوی گوید: ام ایمن و یکی از بردگان پیامبر به نفع فاطمه شهادت دادند ولی ابو بکر از فاطمه خواست شاهدی بیاورد که شرع، آن را بپذیرد و او چنین شاهدی نداشت!!». (1)
بههرحال ادعای فاطمه علیها السلام که فدک را پیامبر در زمان حیاتش به او هدیه داده است و اینکه ابو بکر ادعایش را نپذیرفته و شهادت علی و ام ایمن را قبول نکرده نزد مورخین معروف است و هر یک از ابن تیمیه و نویسنده سیره حلبیه و ابن القیم الجوزیه و دیگران نیز آن را ذکر کردهاند. ولی بخاری و مسلم آن را خلاصهگوئی کرده و فقط مسئله میراث زهرا را یادآور شدند تا به خواننده چنین تفهیم کنند که غضب فاطمه بر ابو بکر بیمورد است و ابو بکر کاری جز آنچه از پیامبر شنیده بود انجام نداده پس فاطمه ظالم است و ابو بکر مظلوم!! و همۀ اینها به خاطر حفظ آبروی ابو بکر است، لذا مراعات امانت نمیشود و صدق و راستی از احادیثی که بدیهای خلفا را روشن میسازد، دور میشود و بدین سان دروغهای امویان و انصار خلافت جایگزین حقیقتها میشود هرچند به قیمت آبروی شخص پیامبر و یا پارۀ تنش حضرت زهرا تمام شود. و از این روی بخاری و مسلم به افتخار ریاست و رهبری محدثین نزد اهل سنت و جماعت نائل آمدند و نزد اهل سنت، کتابهایشان صحیحترین و معتبرترین کتاب پس از قرآن به شمار میآید. و این سخن، مبتنی بر هیچ دلیل علمی نیست که ان شاء الله در جای خود بحثش خواهیم کرد تا حقیقت
1) (1) -تفسیر فخر رازی-ج 29-ص 284-تفسیر سورۀ حشر.
برای جویندگانش روشن گردد.
با این حال ما همین مقدار کمی که بخاری و مسلم در فضائل حضرت زهرا علیها السلام در کتابهایشان آوردهاند، مورد بررسی قرار میدهیم تا معلوم شود همین مقدار برای محکومیت ابو بکر که زهرا را شناخته و ارزش زهرا را نزد خدا و رسولش-بیشتر از بخاری و مسلم-فهمیده است، کافی است و با این حال او زهرا را تکذیب کرد و شهادتش را نپذیرفت و گواهی همسرش را نیز نپذیرفت؛ همو که رسول خدا دربارهاش میفرماید:«علی مع الحق و الحق مع علی یدور معه حیثما دار»(1)-علی با حق است و حق با علی است، هرجا که حق باشد علی با حق میگردد.(2)پس
1) (1) -تاریخ بغداد-ج 14-ص 321، کنز العمال ج 11-ص 621، سنن ترمذی-ج 5- ص 633.
2) (2) -در این روایت حضرت رسول که میفرماید «علی مع الحق و الحق مع علی یدور معه حیثما دار» نکتۀ بسیار جالبی نهفته است. نقل میکنند که مرحوم امینی صاحب الغدیر (رضوان الله) از یکی از علمای اهل سنت میپرسد که شنیدهام کتابی دربارۀ علی نوشتهای. او پاسخ میدهد که: آری نوشتهام و در مقدمهاش این روایت بسیار جالب را نوشتهام (علی مع الحق...). مرحوم امینی میفرماید: اتفاقا این روایت دربارۀ عمار هم آمده است، پس چه فضیلتی در این روایت وجود دارد؟ طرف مقابل در پاسخ ناتوان میشود.سپس خود علامه امینی میگوید: در مورد عمار معنایش این است که هرجا حق باشد، عمار گرداگرد حق میگردد. ولی در مورد علی مطلب فرق میکند. علی نقطۀ مرکزی است و حق دور علی میچرخد. یعنی هرجا علی باشد، حق گرداگرد وجودش میچرخد و این بالاترین فضیلت دربارۀ علی است. عالم سنی در برابر این شخصیت جلیلالقدر سر تعظیم فرود میآورد و سخنانش را با دل و جان پذیرا میگردد.(مترجم)
بگذار بسنده کنیم به گواهی بخاری و مسلم در آنچه صاحب رسالت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دربارۀ پارۀ تنش فاطمه زهرا اقرار کرده است.
مسلم در صحیحش در باب فضائل اهل البیت از عایشه نقل میکند که گفت:
«روزی پیامبر عبائی از موی سیاه بر خود انداخته بود که ناگهان حسن بن علی وارد شد. او را در عبای خود، داخل کرد، سپس حسین آمد و همراه برادرش زیر عبای حضرت رفت. آنگاه فاطمه وارد شد، پس حضرت او را هم داخل عبای خود جای داد، سپس علی آمد، او هم درون عبا رفت». سپس فرمود:«إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً» -همانا خدا میخواهد که فقط شما اهل بیت را از هر رجس و پلیدی پاک سازد و پاک و طاهرتان قرار دهد.(1)
پس اگر فاطمه زهرا تنها زنی است از این امت که خداوند هر رجس و پلیدی را از او دور ساخته و از تمام گناهان و معاصی، پاکش نموده است؛ پس چرا ابو بکر او را تکذیب میکند و از او شاهد میطلبد؟!
بخاری در صحیحش در کتاب الاستئذان در باب من ناجی بین
1) (1) -صحیح مسلم-ج 7-ص 130 و ج 4-ص 1883، باب فضائل اهل البیت.
یدی الناس و مسلم در کتاب الفضائل از عایشه نقل میکنند که گفت:
ما همسران پیامبر (صلی الله علیه و آله) همه در خدمتش نشسته بودیم، بدون اینکه یکی از ما بیرون باشد. ناگهان فاطمه آمد. راه که میرفت به خدا قسم با راه رفتن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرقی نداشت. وقتی پیامبر او را دید به او خوش آمد گفته فرمود: خوش آمدی دخترم! سپس او را در طرف راست یا چپ خود نشاند. سپس مطلبی را آهسته به او گفت: فاطمه بسیار گریست. وقتی حضرت نگرانی فاطمه را دید، یکبار دیگر آهسته مطلبی را به او گفت که دیدیم زهرا خندید. من در میان زنان پیامبر به او گفتم: رسول خدا با تو آهسته سخن گفت و در این نجوا تو را از میان همه زنانش، امتیاز داد، با این حال تو گریه میکنی؟ فاطمه گفت: من هرگز راز رسول الله را فاش نمیکنم. وقتی رسول خدا از دنیا رفت به او گفتم به حق خودم بر تو، تو را قسم میدهم که به من خبر دهی. فاطمه گفت: الآن اشکال ندارد؛ به تو میگویم. در بار اول به من خبر داد که جبرئیل هر سال یک بار تمام قرآن را بر من عرضه میداشته است و امسال دو بار عرضه داشته و این نیست جز اینکه اجل من نزدیک شده است. پس تقوای الهی داشته باش و بر فراق من صبر کن که من بهترین گذشتگان برای تو بودم. پس من همان گونه که دیدی گریستم. وقتی ناراحتی و نگرانی مرا دید آهسته به من فرمود: یا فاطمه! آیا دوست نداری که سرور زنان مؤمنین و یا سرور
زنان این امت باشی؟(1)
پس اگر فاطمه زهرا علیها السلام که سرور زنان مؤمنه است چنانکه از رسول خدا ثابت شد؛ با این حال ابو بکر ادعایش را باطل دانسته و او را در مورد فدک تکذیب میکند؛ پس دیگر چه شهادتی قابل قبول است؟!
بخاری در صحیحش در کتاب بدء الخلق، باب مناقب قرابة رسول الله (صلی الله علیه و آله) از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نقل کرده است که فرمود:
«فاطمه سرور زنان اهل بهشت است». (2)
معنای سخن پیامبر این است که فاطمه سرور زنان جهانیان است زیرا- همان گونه که روشن است-اهل بهشت نه تنها از امت محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هستند بلکه نیکان از امتهای دیگر هم میباشند. پس چگونه ابو بکر صدیق او را تکذیب میکند؟! مگر نه ادعا میکنند که لقب «صدیق» به او داده شد به خاطر اینکه هرچند دوستش محمد (صلی الله علیه و آله) میگفت، باور میکرد و فورا او را تصدیقش مینمود؟ پس چرا سخنان پاره تنش حضرت زهرا را تصدیق نکرد؟! یا اینکه
مطلب مربوط به فدک و صدقه و هدیه نیست آنقدر که مربوط به خلافت است که حق علی همسر زهرا میباشد پس برای او آسانتر است که علی و زهرا را در قضیۀ هبۀ رسول الله تکذیب کند تا راه را برای درخواستهای بالاتر ببندد. این به خدا مکری است بزرگ که کوهها را از جا میکند.
بخاری در صحیحش در کتاب بدء الخلق، باب منقبت فاطمه دختر رسول الله آورده است:
ابو الولید از ابن عیینه از عمرو بن دینار از ابن ابی ملیکه از مسور بن مخرمه نقل میکند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود:
«فاطمه پارۀ تن من است، هرکه او را خشمگین سازد، مرا خشمگین ساخته است».
«فاطمه پارۀ تن من است، هرکه او را نگران کند مرا نگران کرده و هرکه او را آزار دهد مرا آزرده است». (1)
اگر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برای خشم پارۀ تنش زهرا خشمگین میشود و بخاطر اذیتش، اذیت میشود، معنایش این است که فاطمه، معصوم از هر
1) (1) -بخاری-ج 4-ص 210، کتاب بدء الخلق و ج 5-ص 26، و صحیح مسلم-ح 4- ص 1902.
گناه و اشتباهی است وگرنه برای پیامبر روا نبود که چنین سخنی بگوید زیرا کسی که مرتکب گناهی میشود، اذیت کردنش و خشمگین نمودنش جایز است هرچه مقامش هم بالا باشد، برای اینکه شارع مقدس اسلام هرگز در احکامش مراعات نزدیک و دور، یا شریف و حقیر یا غنی و فقیر نمیکند. اگر مطلب چنین است، پس چرا ابو بکر زهرا را اذیت میکند و هیچ اهمیت به خشمش نمیدهد بلکه او را بقدری خشمگین میسازد تا اینکه زهرا از دنیا میرود درحالیکه بر او غضبناک است و بالاتر اینکه با او سخن نمیگوید تا از دنیا میرود و پس از هر نماز نفرینش میکند چنانکه در تاریخ ابن قتیبه(1)و سایر مورخین آمده است؟!
آری! اینها حقیقتهائی تلخ و دردناک است که ایمان را بلرزه درمیآورد زیرا پژوهشگر باانصاف و حقجوی چارهای جز این ندارد که اعتراف و اقرار کند به اینکه ابو بکر، به زهرا ظلم کرد و حقش را غصب نمود درحالیکه میتوانست او را راضی کند و آنچه ادّعا میکند به او بپردازد چرا که فاطمه هرگز سخن به دروغ نمیگوید. او راست میگوید و خدا و رسولش هم به راستگوئیش اعتراف دارند-و تمام مسلمانان من جمله ابو بکر گواهی به صدق و راستگوئیش میدهند ولی سیاست است که همه چیز را به هم میریزد و حقایق را وارونه میسازد تا جائی که راستگو، دروغگو شده و دروغگو، راستگو میگردد.
1) (1) -الامامة و السیاسه ابن قتیبه-ج 1-ص 20.
آری! این بخشی از بخشهای توطئهای بود که به خاطر دور ساختن اهل بیت از منصبی که خداوند برای آنان اختیار کرده بود، پیریزی و اجرا میشد و با گرفتن خلافت از علی آغاز شد، سپس ارث زهرا را غصب نموده و او را تکذیب کردند و اهانت نمودند تا دیگر هیچ هیبت و احترامی برای او در قلوب مسلمین نماند. و این توطئه پایان نیافت جز با کشتن علی و حسن و حسین و تمام فرزندانشان و اسیر کردن زنانشان و قتل عام شیعیان و محبین و پیروانشان و گویا این توطئه همچنین ادامه دارد و تا امروز قسمتهائی از آن به اجرا درمیآید.
آری! هر مسلمان آزاده و باانصافی که کتابهای تاریخ را مطالعه کند و حق را از باطل استخراج نماید میداند که ابو بکر اولین کسی بود که به اهل بیت ظلم کرد.
کافی است صحیح بخاری و صحیح مسلم را مطالعه کند تا حقیقت برایش روشن گردد، اگر واقعا پژوهشگر حق و حقیقت است.
هان! این بخاری است و این هم مسلم است که ندانسته اعتراف میکنند به اینکه ابو بکر ادعای معمولیترین اصحاب را میپذیرد و تصدیق میکند ولی فاطمه زهرا را که سرور زنان اهل بهشت است و کسی است که خداوند به دور بودن رجس از او و طهارتش گواهی میدهد، تکذیب مینماید و همچنین علی و ام ایمن را تکذیب میکند. پس بیا تا با هم بخوانیم آنچه بخاری و مسلم نقل کردهاند.
بخاری در صحیح خود در کتاب «الشهادات»، باب من أمر بانجاز الوعد و
مسلم در صحیحش در کتاب «الفضائل» باب ما سئل رسول الله (صلی الله علیه و آله) شیئا قط فقال لا، از جابر بن عبد الله نقل میکنند که گفت:
وقتی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از دنیا رفت، از سوی علاء بن حضرمی پولی برای ابو بکر رسید. ابو بکر گفت: هرکه از رسول خدا پولی طلب دارد بیاید از ما طلب کند. جابر گفت:
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به من وعده داده بود که این و این و این به من بدهد و او هم سه بار دستش را پر کرد. جابر گوید: ابو بکر پانصد و پانصد و پانصد (درهم) به من داد.(1)
آیا سؤال کنندهای نیست از ابو بکر بپرسد: چطور جابر را در ادعایش تصدیق میکند و ابو بکر هم سه بار دستش را پر از پول میکند و بدون اینکه شاهد و گواهی بر ادعایش بطلبد، هزار و پانصد (درهم) به او میبخشد. آیا جابر بن عبد الله باتقواتر و باایمانتر از فاطمه سرور زنان جهانیان است؟
و از آن شگفتانگیزتر اینکه گواهی همسرش علی بن ابی طالب را که خداوند هر رجس و پلیدی را از او دور ساخته و پاک و طاهرش نموده و درود و صلوات را بر او بر همۀ مسلمین واجب گردانیده چنانکه بر پیامبر، صلوات را واجب نموده و رسول خدا دوستیش را ایمان و دشمنیش را نفاق اعلام نموده است،(2)نمیپذیرد.
از آن بالاتر که خود بخاری، حادثهای دیگر را نقل کرده که صورتی روشنتر از ظلم به زهرا و اهل بیت را، مشخص مینماید.
بخاری در صحیحش، کتاب «الهبه و فضلها»، باب «لا یحل لاحد أن یرجع فی هبة...» نقل کرده است که:
قوم بنی صهیب ادعا کردند که رسول خدا دو منزل و یک اطاق را به صهیب بخشیده است. مروان گفت: چه کسی به نفع شما گواهی میدهد؟ گفتند: ابن عمر. پس او را طلبید، و او هم گواهی داد که پیامبر دو منزل و یک اطاق به صهیب داده است. آنگاه مروان بر این گواهی صحّه گذاشت و به آنان بخشید.(1)
ای مسلمان! به این حکمها و داوریها بنگر که چگونه بر برخی منهای برخی دیگر منطبق میشود؟ آیا این ظلم و حیف و میل بیتالمال نیست؟ چگونه خلیفه مسلمین به نفع ادعاکنندگان حکم میکند با اینکه فقط ابن عمر شهادت داده است؟ هیچ مسلمانی نیست سؤال کند: چرا گواهی علی بن ابی طالب و ام ایمن با هم رد میشود، درحالیکه یک مرد و یک زن محکمتر و قویتر از شهادت یک مرد به تنهائی است. و این در صورتی است که طبق نصاب قرآن بخواهیم حکم را اجرا کنیم، یا اینکه فرزندان صهیب، در ادعایشان راستگوتر از دختر گرامی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم هستند، یا اینکه عبد الله بن عمر مورد اطمینان دستگاه حاکمه
1) (1) -صحیح بخاری-ج 3-ص 143.
است ولی علی مورد اطمینان نیست؟
و اما این ادّعای ابو بکر که پیامبر فرموده است «ما ارث نمیگذاریم» که این مطلب را هم حضرت زهرا با کتاب خدا رد کرد؛ کتابی که هرگز باطل در آن راه ندارد و هیچ حجتی و گواهی بالاتر از آن نیست و همانا رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده است:«اگر حدیثی از من شنیدید، پس آن را بر کتاب خدا عرضه بدارید، اگر با کتاب خدا مطابق بود به آن عمل کنید و اگر با کتاب خدا مخالف بود، پس آن را به دیوار بزنید».
و هیچ تردیدی نیست که این حدیث ابو بکر با آیات زیادی از قرآن کریم، معارضت و مخالفت دارد. آیا هیچ سؤال کنندهای نیست از ابو بکر و از تمام مسلمانان بپرسد: چگونه شهادت ابو بکر به تنهائی در بازگوئی این روایت که با عقل و نقل و کتاب خدا معارض است، پذیرفته شود ولی شهادت علی و فاطمه در موردی که با عقل و نقل و قرآن سازگار است، پذیرفته نمیشود؟
از آن که بگذریم، هر قدر درجه و مرتبۀ ابو بکر بالا باشد و هر قدر پیروانش برای او فضائل و مناقب بتراشند، قطعا نمیتوانند به مرتبۀ والای حضرت زهرا سرور زنان جهانیان برسد یا به درجۀ علی بن ابی طالب برسد که رسول خدا او را بر تمام اصحاب-در همۀ مکانها-برتری داده است. به عنوان نمونه از روزی که پیامبر، پرچم را بدست او داد، یادآور میشوم؛ همان روزی که پیامبر تاکید کرد که:
پرچم را بدست کسی میدهد که خدا و رسولش را دوست میدارد و خدا و رسولش او را دوست میدارند و همۀ اصحاب گردنها را کشیدند به امید اینکه پرچم را به یکی از آنها بسپارد ولی رسول خدا، پرچم را فقط و فقط بدست علی سپرد.(1)
و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود:«علی از من است و من از علی هستم و او ولیّ هر مؤمنی پس از من میباشد». (2)
و هر قدر سرسختان و بداندیشان و متعصبان بخواهند در صحت این احادیث تشکیک کنند، به هیچ وجه نمیتوانند تشکیک کنند در اینکه درود فرستادن بر علی و فاطمه، جزئی از درود بر پیامبر است و نماز ابو بکر و عمر و عثمان و تمام مبشّرین به بهشت و همه اصحاب و جمیع مسلمانان پذیرفته نمیشود جز اینکه در آن بر محمد و آل محمد که خداوند از هر رجس و پلیدی آنان را دور ساخته و پاک و طاهرشان قرار داده، صلوات و درود بفرستند چنانکه در صحیح بخاری و صحیح مسلم(3)و دیگر صحاح اهل سنت آمده است و امام شافعی دربارهشان گفته است:
«من لم یصلّ علیکم لا صلاة له»(4)-هرکه بر شما-اهل بیت-درود نفرستد، نمازش
1) (1) -صحیح بخاری-ج 4-ص 5 و ج 4-ص 20، صحیح مسلم-ج 7-ص 121 باب فضائل علی بن ابی طالب.
2) (2) -صحیح ترمذی-ج 5-ص 632-ح 3712، خصائص نسائی-ص 77-حدیث 65.
3) (3) -صحیح بخاری-ج 6-ص 27-باب ان الله و ملائکته یصلّون...، صحیح مسلم-ج 2- ص 16-کتاب الصلاة-باب الصلاة علی النبی.
4) (4) -دیوان شافعی-ص 72، صواعق المحرقه-ص 147.
درست نیست.
پس اگر برای اینان، با آن مقام و جلال دروغ گفتن و ادعای باطل کردن روا باشد، که علی الاسلام السلام!!
حال اگر از ما بپرسند که چگونه شهادت ابو بکر قبول میشود و شهادت اهل البیت رد میشود؟ در پاسخ میگوئیم: برای اینکه او حاکم است و حاکم هر کاری را میتواند به دلخواه خویش انجام دهد و بههرحال حق با او است چه ما را خوش بیاید و چه نیاید! مانند ادعای هر نیرومندی بر طرف ضعیفتر و مانند ادعای درندگان قویپنجه است که دلیلش هم پیروزیشان بر حیوانات ضعیفتر میباشد!!
و برای اینکه-خواننده گرامی-درستی سخن ما ثابت شود، بیا با هم این تناقض بخاری را در مورد میراث پیامبر بخوانیم که از ابو بکر روایت میکند «ما پیامبران میراث باقی نمیگذاریم. آنچه از ما میماند صدقه است» و تمام اهل سنت آن را تصدیق میکنند و آن را دلیل اجابت نکردن ابو بکر بر ادعای فاطمه زهرا میدانند.
و برای استدلال بر بطلان این حدیث، در بخاری میخوانیم که فاطمه مطالبۀ میراثش کرد و زنهای پیامبر-مادران مؤمنین-نیز در پی ابو بکر فرستاده، میراث خود را مطالبه کردند.(1)و بخاری این را برای استدلال بر میراث نداشتن پیامبران
1) (1) -صحیح بخاری-ج 5-ص 24-کتاب المغازی و صحیح مسلم-ج 5-ص 153 باب قول النبی لا نورث-کتاب الجهاد و السیر.
میآورد ولی در جای دیگر تناقض میگوید و خود را رد میکند و ثابت مینماید که عمر بن خطاب، میراث پیامبر را بر همسرانش تقسیم کرد.
بخاری در صحیحش، در کتاب الوکاله، باب المزارعة بالشطر از نافع و نافع از عبد الله بن عمر نقل میکند: که رسول خدا با اهل خیبر قرارداد بست که مقداری از محصول و میوه آنجا را بردارد و به همسرانش صد «وسق» میبخشید، که هشتاد وسق از خرما بود و بیست وسق جو. و همچنین عمر، خیبر را تقسیم کرد و همسران پیامبر را مخیّر کرد که مقداری از آب و زمین به آنها بدهد یا همان برنامه پیامبر را اجرا کند؛ برخی از آنها زمین را اختیار کردند و برخی وسق را ولی عایشه زمین را برای خود برگزید.(1)
این روایت به روشنی دلالت دارد بر اینکه خیبر که حضرت زهرا از ابو بکر مطالبه کرد که مقدار میراث خود را از آن به او بدهد و ابو بکر ادعایش را نپذیرفت و گفت که پیامبر گفته است: ما میراث باقی نمیگذاریم، همین خیبر را عمر بن خطاب در ایام خلافتش بر همسران پیامبر تقسیم کرد و مخیر نمود آنها را بین مالکیت زمین یا گرفتن محصول که عایشه زمین را اختیار کرد. پس اگر پیامبر میراث باقی نمیگذارد، چگونه همسرش عایشه میراث میبرد ولی دخترش فاطمه میراث نمیبرد؟!
ای خردمندان! شما را به خدا پاسخمان بدهید! اجر شما با خدا باد!
1) (1) -صحیح بخاری-ج 3-ص 68.
از آن که بگذریم، عایشه دختر ابو بکر تمام خانۀ رسول خدا و هرچه در آن بود را تصرف کرد و هیچیک از همسران پیامبر، چنین شانسی نداشت. و همین عایشه بود که پدرش را در آن خانه به خاک سپرد و عمر را کنار پدرش دفن کرد ولی حسین را منع نمود که برادرش حسن را در کنار جدش رسول الله دفن کند و ابن عباس ناچار شد به او بگوید: ای عایشه: آن روز بر شتر سوار شدی و امروز بر قاطر سوار شدی و اگر باز هم زنده بمانی بر فیل سوار میشوی. تو فقط یک نهم از یک هشتم میراث را حق داشتی ولی در همۀ میراث تصرّف کردی.(1)
بههرحال من نمیخواهم در این موضوع، مفصل بحث کنم چرا که لازم است پژوهشگران خود به تاریخ مراجعه کنند ولی با این حال، بد نیست قسمتی از خطبهای را که حضرت زهرا علیها السلام در حضور ابو بکر و اصحاب بیان کرده است یادآور شوم تا هرکه پس از این میخواهد هلاک شود، پس از شنیدن حجت و بینه باشد و هرکه میخواهد نجات یابد، با استدلال و برهان، نجات پیدا کند.
آیا شما عمدا کتاب خدا را رها کردید و آن را پشت سر گذاردید؟ مگر نه قرآن است که میفرماید:
1) (1) -تجمّلت تبغّلت و لو عشت تفیّلت لک التسع من الثمن و فی الکل تصرّفتبه نقل از الخرائج-ج 1-ص 243.
«وَ وَرِثَ سُلَیْمانُ داوُدَ» -داود از سلیمان ارث برد. و در داستان زکریا آمده است:
«فَهَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا یَرِثُنِی وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ وَ اجْعَلْهُ رَبِّ رَضِیًّا» -از پیش خود ولیّی به من عطا کن که از من ارث ببرد و از آل یعقوب ارث ببرد و خداوندا او را وارثی پسندیده و خوب قرار بده.
و فرمود:«وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلی بِبَعْضٍ فِی کِتابِ اللّهِ»* -و خویشان برخی، بر برخی دیگر، در کتاب خدا، اولویت دارند.
و فرمود:«یُوصِیکُمُ اللّهُ فِی أَوْلادِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَیَیْنِ» -خداوند در فرزندانتان، شما را سفارش میکند که سهمیۀ فرزندان ذکور، هر یک مانند سهمیه دو دختر است.
و فرمود:«کُتِبَ عَلَیْکُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَکَ خَیْراً، الْوَصِیَّةُ لِلْوالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَی الْمُتَّقِینَ» -خداوند بر شما مقرر فرموده که اگر مرگ یکی از شما مردم فرا رسید، و اموالی باقی گذاشته بود، وصیت کند که به پدر و مادرش و خویشانش بطور عادلانه بپردازند و این وصیت برای تقواپیشگان سزاوار است.
آیا خداوند آیاتی-از احکام-را برای شما قرار داده و پدرم را از آنها خارج ساخته؟! یا اینکه شما عموم و خصوص قرآن را بیش از پدرم و پسر عمویم میفهمید؟ یا اینکه میگوئید اهل دو ملت و دو دین از یکدیگر ارث نمیبرند (یعنی مرا خارج از دین پدرم میدانید؟) پس بگیر این فدک را بیهیچ مانع و
رادعی که همانا روز قیامت با تو ملاقات خواهد کرد و در آن روز بهترین داوران خدا، و بهترین رهبران، محمد و وقت ملاقات، قیامت است و در آن روز کژروان و باطلپیشگان، در خسران و زیان خواهند بود.(1)
1) (1) -بلاغات النساء احمد بن ابی طاهر-ص 17.
بخاری در صحیحش در کتاب استتابة المرتدّین، باب قتل من أبی قبول الفرائض... و مسلم در صحیحش، کتاب الایمان، باب الامر بقتال الناس، از ابو هریره نقل میکند که گفت:
«وقتی پیامبر از دنیا رفت و ابو بکر به خلافت رسید و هرکه از عرب میخواست کافر و مرتد شد، عمر گفت: ای ابو بکر! چگونه مردم را به کشتن میدهی درحالیکه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرموده است: من مأموریت یافتم که با مردم بجنگم تا وقتی که بگویند:«لا اله الا الله» پس هرکه «لا اله الا الله» بگوید، مالش و جانش را از من در امان نگهداشته است مگر حقی در این میان ضایع شود و حسابش با خدا است؟ ابو بکر گفت:
به خدا قسم، بدون محابا هرکس را که بین نماز و زکات فرق بگذارد میکشم زیرا زکات حقّ مال است. به خدا سوگند اگر زکاتی را که در زمان پیامبر پرداخت میکردند، و لو
بمقدار کم به من ندهند، با آنها کارزار خواهم کرد. عمر گفت: به خدا قسم من بنظرم رسید که خداوند سینه ابو بکر را برای جنگیدن گشوده است و فهمیدم که حق با او است»!! (1)
این مطلب هرگز از ابو بکر و عمر بعید نیست زیرا آنان بودند که تهدید به سوزاندن خانۀ زهرا با تمام اصحابی که از بیعت خودداری کرده و در منزل بودند، نمودند(2)و اگر بر این دو نفر کشتن و سوزاندن علی و فاطمه و حسن و حسین و گروهی از زبدهترین اصحاب که از بیعت امتناع ورزیده بودند آسان باشد، پس بیگمان کشتار کسانی که زکات نمیپردازند خیلی آسانتر است! و چه ارزشی دارند این اعراب بادیهنشین در برابر عترت پاک و نیکان از اصحاب؟ گذشته از اینکه این متخلفین از بیعت، خلافت را به نصّ رسول خدا حق خود میدانند و حتی اگر نصّی از رسول خدا هم نباشد، حال که امر را به شورا واگذار کردهاند-چنانکه خود ادعا مینمایند-آنان حق دارند اعتراض و مخالفت یا انتقاد و اظهارنظر کنند؛ با این حال تهدید کردن به سوزاندن خانۀ فاطمه، امری است که به تواتر ثابت شده و بهمین دلیل بود که علی به خاطر جلوگیری از خونریزی و حفظ دماء مسلمین تسلیم امر شد و اصحاب را دستور داد که برای بیعت کردن از منزل خارج شوند، زیرا،
حاکمان وقت هیچ ابائی نداشتند که همهشان را بسوزانند.
و اما امروز که زهرا از دنیا رفته و علی با آنان-به صورت ظاهر-صلح کرده و قدرتشان افزونتر شده و تمام امور بر وفق مرادشان پیش میرود، چگونه از قبایلی بگذرند که به بهانۀ اندیشه کردن در وضعیت موجود، و روشن شدن مسأله خلافت- همان خلافتی که عمر آن را کاری شتابزده خواند(1)-از پرداختن زکات سرباز زدهاند.
پس دیگر تعجبی نیست که ابو بکر و هیئت حاکمهاش به کشتن مسلمانان بیگناه و هتک حرمتشان و به اسارت کشاندن زنان و فرزندانشان قیام کنند. مورخین نوشتهاند که ابو بکر، خالد بن ولید را فرستاد، پس او قبیله بنی سلیم را در آتش سوزاند.(2)و او را به یمامه و به سوی بنی تمیم فرستاد خالد پس از فریب دادنشان و بستن دستهایشان، گردنشان را زد و مالک بن نویره، این صحابی جلیلالقدر که رسول خدا در اثر اطمینان به او، او را مامور گرفتن حقوق قومش کرده بود، به قتل رساند و همان شب، با همسرش، این مؤمنه بیگناه، زنا کرد!!! لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم.
مالک و قومش چه گناهی داشتند جز اینکه وقتی آن رویدادهای تلخ را پس از رحلت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مشاهده کردند و آنچه بر علی و زهرا گذشته بود تا جائی که زهرا خشمناک از هیئت حاکمه، از دنیا رفت و همچنین شنیده بودند که رئیس انصار، سعد بن عباده مخالفت کرده و از بیعت سرباز زده است و خلاصه اخبار زیادی که از گوشه و کنار میرسید و قضیه خلافت را مورد تردید قرار میداد، اینها باعث شد که مالک و قومش در پرداختن زکات درنگ کنند، ولی فورا از سوی خلیفه و یارانش، حکمی صادر شد به قتل آنان و اسارت بردن زنان و فرزندان و هتک حرمتشان و خفه کردن نفسهایشان تا دیگر هیچیک از اقوام عرب جرات نفس کشیدن در برابر خلافت نداشته باشند و کسی حق اظهارنظر یا بحث و مخالفت نداشته باشد!!
راستی چندشآور است که باز هم برخی به دفاع از حکومت ابو بکر میپردازند و میخواهند اشتباههایش را تصحیح کنند، اشتباههایی که خود به آنها اعتراف کرده است.(1)و همان سخن عمر را تکرار میکنند که خداوند خود به ابو بکر الهام کرده بود که با این مسلمانان کارزار کند و لذا من یقین کردم که حق با او است!!
آیا میشود از عمر بپرسیم، چگونه مطمئن شد و یقین حاصل کرد که باید
1) (1) -مانند عذرخواهیش از برادر مالک بن نویره و پرداختن دیه مالک از بیت المال و گفتنش به او که: خالد اجتهاد کرده و اشتباه نموده است!!!
مسلمانان را به کشتن داد، درحالیکه خود از رسول خدا نقل میکند که حضرت، قتال مسلمانان را تحریم نمود اگر «لا اله الا الله» بگویند. و خودش با ابو بکر احتجاج کرد و با استدلال به همین روایت مخالفت نمود، پس چطور ناگهان منقلب شد و قانع شد که آنان را به قتل برساند و فهمید که حق همین است و بس زیرا خداوند به ابو بکر الهام کرده است؟! و راستی این الهام و شرح صدر چگونه محقق شد؟! و چگونه عمر این شرح صدر را دید و سایر مسلمین ندیدند؟! و اگر این شرح صدر معنوی است چگونه خداوند قلب گروهی را برای مخالفت احکامش که بر زبان رسولش جاری ساخته است، میگشاید؟! و چگونه خداوند از لسان پیامبرش به بندگان میگوید که هرکه «لا اله الا الله» گفت قتلش حرام است و حسابش با من است، ولی از آن طرف سینه ابو بکر و عمر را برای کشتارش میگشاید؟! نکند پس از رسول خدا، بر آن دو نفر وحی نازل شده بود؟! یا اینکه طبق منافع سیاسی اجتهاد کردند و احکام خدا را به دیوار کوبیدند؟!
و امّا ادّعای طرفداران، مبنی بر اینکه اینان از اسلام برگشته بودند و لذا میبایست کشته میشدند؛ این ادّعا صحیح نیست و هرکس بر کتابهای تاریخ کوچکترین اطّلاعی داشته باشد، قطعا میداند آنان که از پرداختن زکات امتناع کردند، هرگز از اسلام برنگشته بودند، و مگر نه همانها بودند که با خالد بن ولید، نماز را به جماعت خواندند؟ وانگهی خود ابو بکر این ادّعای دروغین را باطل اعلام
کرد، چرا که از بیت المال مسلمانان، دیۀ مالک را پرداخت و از کشتنش معذرت خواهی کرد. درحالیکه نسبت به قتل انسان مرتد، کسی عذرخواهی نمیکند و دیهاش را نمیپردازد. و هیچیک از سلف صالح نگفته است که منعکنندگان زکات، از اسلام برگشتند، جز در دورانهای بعدی که مذهبها و فرقههای گوناگون پدید آمدند و اهل سنت تلاش بیهوده کردند که کارهای ابو بکر را درست جلوه دهند، از این رو چارهای نداشتند جز نسبت دادن ارتداد به آن مسلمانان، چرا که فهمیدند ناسزا گفتن به مسلمان، فسق و کشتارش کفر است؛ چنانکه در صحاح اهل سنت آمده است.(1)و حتی خود بخاری، آنجا که حدیث ابو بکر را آورده است که میگوید:«به خدا قسم، آنان را که بین نماز و زکات فرق میگذارند، حتما خواهم کشت»؛ به این مناسبت، بابی را قرار داده است تحت عنوان «کسانی که واجبات را قبول نکردند، ولی جزء مرتدّین هم به حساب نمیآیند»(2)و این دلیل روشنی است که شخص بخاری نیز عقیده به ارتداد و بازگشت آنان از اسلام را ندارد.
و برخی دیگر خواستند آن حدیث را تاویل کنند، چنانکه ابو بکر تأویلش کرده بود، به اینکه زکات، حق مال است، و این تاویل نابجائی است زیرا:
اوّلا-رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، تحریم کرده است کشتن هرکس که فقط «لا اله الا الله» بگوید. و این مطلب در احادیث گوناگونی که صحاح نیز آنها را به ثبت رسانده آمده است و ما به آنها اشاره خواهیم کرد.
ثانیا-اگر زکات، حق مال باشد، پس حدیث اجازه میدهد که در چنین حالاتی، حاکم شرع، زکات را به زور از مانعینش بگیرد، بدون آنکه آنها را بکشد یا خونشان را بریزد.
ثالثا-اگر این تاویل درست بود، پس میبایست رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، ثعلبه را که از پرداختن زکات خودداری ورزیده بود بکشد. و این داستان معروف است.(1)
رابعا-تمام صحاح اهل سنت این روایت را مکرّر نقل کردهاند که کشتن کسانی که «لا اله الا الله» میگویند حرام است. و ما تنها به برخی از احادیث و فقط از صحیح بخاری و صحیح مسلم بسنده میکنیم:
1-مسلم در صحیحش در کتاب «الایمان» باب «تحریم قتل الکافر بعد ان قال لا اله الا الله» و بخاری در صحیحش در کتاب «المغازی» نقل کردهاند که خلیفه گوید: مقداد بن الاسود به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) عرض کرد: اگر من با یکی از کفار برخورد کردم و با هم به جنگ پرداختیم، پس او یکی از دستهایم را با شمشیر زد و آن را قطع کرد، سپس به
1) (1) -واحدی در اسباب النزول-ص 170.
درختی پناه برد و گفت: من برای خدا مسلمان شدم. ای رسول خدا، پس از آن سخن، جایز است او را بکشم؟ رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود:«او را نکش».
پس مقداد گفت: یا رسول الله! او دست مرا قطع کرد، و پس از آن، اسلام را بر زبان جاری کرد! رسول خدا باز هم فرمود:«او را نکش، چرا که او به درجۀ تو است پیش از آن که او را بکشی و تو به درجۀ او هستی پیش از آنکه آن سخنش را بگوید». (1)
از این حدیث، چنین برمیآید که اگر کافری «لا اله الا الله» بگوید، هرچند پس از ظلم و قطع دست یک نفر مسلمان گفته باشد، کشتنش حرام است. تازه این قبل از اقرار به رسالت حضرت محمد و برپائی نماز و پرداختن زکات و گرفتن روزۀ ماه رمضان و رفتن به خانۀ خدا، میباشد. پس شما چگونه تاویل میکنید و به کجا میروید؟!
2-بخاری در صحیحش در کتاب «المغازی» و صحیح مسلم در کتاب «الایمان» باب «تحریم قتل الکافر بعد ان قال لا اله الا الله» از اسامة بن زید نقل کرده که گفته است: رسول خدا ما را به «حرقه» فرستاد، صبحگاهان بود که آنان را مغلوب ساختیم و بر آنان چیره شدیم؛ من و یکی از انصار دنبال مردی روانه شدیم، وقتی به او رسیدیم، فورا گفت:«لا اله الا الله»، انصاری او را رها کرد. ولی من با نیزهام او را به قتل
1) (1) -صحیح مسلم-ج 1-ص 66، کتاب الایمان، صحیح بخاری-ج 5-ص 19-کتاب المغازی.
رساندم. وقتی بر پیامبر وارد شدیم، خبر به پیامبر رسید، به من فرمود:[ای اسامه، آیا پس از گفتن «لا اله الا الله» آن شخص را به قتل رساندی؟] گفتم: او میخواست به این جمله پناه ببرد و خود را برهاند! حضرت آن جمله خود را بقدری تکرار کرد که آرزو میکردم ای کاش تا پیش از آن روز اسلام نیاورده بودم.(1)
این حدیث دلیل قطعی است بر اینکه حرام است قتل کسی که «لا اله الا الله» بگوید و لذا میبینی حضرت رسول به شدّت با اسامه برخورد میکند تا جائی که اسامه آرزو میکند که ای کاش تا آن روز اسلام نیاورده بود تا حدیث شریف «اسلام گذشتهها را نادیده میگیرد و از آنها میگذرد» شامل حالش گردد و خداوند آن گناه بزرگ را بر او ببخشد.
3-بخاری در صحیحش در کتاب «اللباس» باب «الثیاب البیض» و همچنین مسلم در صحیحش در کتاب «الایمان» از ابو ذر غفاری نقل کرده است که گفت: بر پیامبر خدا وارد شدم درحالیکه خواب بود لباس سفیدی بر تن داشت؛ سپس از خواب برخاست و فرمود:«هیچ بندهای نیست که بگوید «لا اله الا الله» سپس از دنیا برود، جز اینکه وارد بهشت خواهد شد». عرض کردم: هرچند زنا کرده یا دزدی کرده باشد؟ فرمود: آری، هر
1) (1) -صحیح بخاری-ج 5-ص 88-کتاب المغازی، صحیح مسلم-کتاب الایمان-ج 1- ص 68.
چند زنا کرده یا دزدی کرده باشد.(1)
هرگاه ابو ذر این حدیث را بازگو میکرد میگفت:«علیرغم خواستۀ ابو ذر» و این حدیث نیز ثابت میکند روا نبودن کشتن کسی که «لا اله الا الله» بگوید، هرچند پس از آن از دنیا برود. و این علیرغم خواستۀ ابو بکر و عمر و همۀ انصار و یارانشان است که حقایق را تأویل کرده و به خاطر آبروی گذشتگان و بزرگانشان که احکام خدا را تغییر دادند، حقایق را وارونه جلوه میدهند.
قطعا ابو بکر و عمر این احکام را میدانستند چرا که آنها از دیگران به احکام آشناتر و به پیامبر نزدیکتر بودند ولی به خاطر خلافت، بسیاری از احکام الهی را با علم و شناخت، تاویل کردند و تغییر دادند.
شاید وقتی ابو بکر میخواست، مانعین زکات را به قتل برساند و عمر با حدیث رسول خدا که آن را تحریم میکند با او مخالفت کرد، دوستش را یادآور شد که: مگر تو نبودی که با دست خودت چوب را برای سوزاندن خانۀ فاطمه برداشتی و کمترین چیزی که دربارۀ فاطمه میتوان گفت: این است که او گواهی میدهد به اینکه خدائی جز «الله» نیست و «لا اله الا الله» میگوید، سپس او را قانع کرد به اینکه
1) (1) -صحیح بخاری-ج 7-ص 43، ج 7-ص 192، صحیح مسلم-ج 1-ص 66، ج 1- ص 95.
از فاطمه و علی دیگر کاری برنمیآید ولی اگر اینان را که زکات را نپرداختهاند، به حال خودشان واگذار کنند و داستانشان در سراسر کشور اسلامی منتشر شود، ممکن است به مرکزیت خلافت، صدمهای جدّی وارد آید. آنجا بود که عمر اعلام کرد به اینکه خداوند سینه ابو بکر را برای کشتن مسلمین گشوده است و اقرار کرد که این کار، روا و حق است!!
انسان پژوهشگر اگر کتابهای تاریخ را بررسی کند و بر برخی از مسائل پشت پردۀ خلفای سهگانه آگاه شود، مطمئن میشود که آنان از نگارش احادیث پیامبر، خودداری کردند و حتی نگذاشتند مردم، آن احادیث را بازگو یا به دیگران منتقل کنند، زیرا بدون شک میدانستند که این احادیث هرگز با منافعشان سازگار نیست و حد اقل با بسیاری از احکامی که به خاطر منافع خود ساختند و طبق اجتهاد شخصیشان تاویل کردند تعارض دارد و بدین سان حدیث پیامبر که پس از قرآن کریم، دومین منبع از منابع شریعت اسلامی است بلکه مفسر اولین مصدر و منبع تشریع است، در دوران آنان، ممنوع اعلام شده بود. و لذا تمام حدیثنگاران و تاریخنویسان، متفقالقولاند بر اینکه نگارش و جمعآوری حدیث در دوران عمر بن عبد العزیز رضی الله عنه یا چندی پس از او، آغاز شد. بخاری در صحیحش در کتاب «العلم» باب «کیف یقبض العلم» میگوید:
عمر بن عبد العزیز به ابو بکر بن حزم نامهای نوشت که در آن آمده است:«با دقت احادیث رسول خدا را جمعآوری کن و آنها را بنویس چرا که من از پنهان شدن علم و مرگ عالمان، هراسناکم و چیزی جز حدیث پیامبر (صلی الله علیه و آله) پذیرفته نیست، پس علم را منتشر کنید و کسی که علم ندارد، آن را فراگیرد زیرا علم از بین نمیرود جز در صورت مخفی بودن و پنهان شدن». (1)
و اما ابو بکر، پس از وفات رسول خدا، در میان مردم خطبه خواند و چنین گفت:
«همانا شما از رسول خدا احادیثی را نقل میکنید و در آن اختلاف میورزید، و پس از شما، مردم بیشتر اختلاف میکنند. پس هرگز حدیثی را از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نقل نکنید و هرکس از شما پرسید، به او بگوئید: بین ما و شما، کتاب خدا است، پس حلالش را حلال و حرامش را حرام بدانید». (2)
به خدا قسم، عجیب است امر ابو بکر؛ درست چند روز پس از مصیبت روز پنجشنبه، همان سخن دوستش عمر بن خطاب را تکرار میکند که گفت:«رسول خدا هذیان میگوید و ما را کتاب خدا بس است».
هان! خودش میگوید و دستور میدهد که «حق ندارید از رسول خدا، حدیثی نقل کنید و اگر کسی از شما چیزی پرسید: به او بگوئید که قرآن در میان شما و ما وجود دارد،
پس حلالش را حلال و حرامش را حرام بدانید». خدا را شکر که به صراحت اقرار میکند که سنّت پیامبرشان را پشت سر گذاشتند و آن را نادیده گرفته و به فراموشی سپردند.
اکنون از اهل سنت و جماعت که همواره از ابو بکر و عمر دفاع کرده و آنها را بهترین خلق خدا پس از پیامبر میدانند، میپرسیم: شما که-به عقیده خودتان- صحاحتان روایت میکنند که رسول خدا فرمود:«من دو خلیفه را در میان شما رها کردم که اگر به آن دو عمل کنید هرگز گمراه نمیشوید، کتاب خدا و سنّتم» و به فرض اینکه این روایت درست باشد، چگونه است که برترین مردم پس از رسول خدا، سنّت را محکوم میکنند و هیچ ارزشی برایش قائل نیستند بلکه مردم را حتی از نگارش و سخن گفتن به آن منع مینمایند؟ و آیا هیچ سؤالکنندهای نیست که از ابو بکر بپرسد در چه آیهای دیده است که روا است قتال و کشتن مسلمانانی که از پرداختن زکات امتناع میورزیدند و جایز است به اسارت گرفتن زنها و فرزندانشان؟!
این کتاب خدا است که بین ما و ابو بکر داوری میکند و دربارۀ مانعین زکات میفرماید:«وَ مِنْهُمْ مَنْ عاهَدَ اللّهَ لَئِنْ آتانا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَکُونَنَّ مِنَ الصّالِحِینَفَلَمّا آتاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ، وَ تَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَفَأَعْقَبَهُمْ
نِفاقاً، فِی قُلُوبِهِمْ إِلی یَوْمِ یَلْقَوْنَهُ بِما أَخْلَفُوا اللّهَ ما وَعَدُوهُ وَ بِما کانُوا یَکْذِبُونَ» (1)-و برخی از آنان با خدا پیمان بستند که اگر نعمتی از فضل و رحمتش به ما بدهد، قطعا پیامبر را تصدیق کرده و جزء نیکوکاران خواهیم بود. ولی وقتی خداوند از فضل خویش، به آنان نعمتهائی بخشید، بخل ورزیده و پشت کردند و از دین حق روی برگرداندند. و در نتیجه این تکذیب و پیمانشکنی، خداوند دل آنان را ظلمتکدۀ نفاق گردانید تا روزی که با خدا ملاقات کنند و به کیفر پیمانشکنی و تکذیبشان برسند.
و به اجماع تمام مفسّرین، این آیات دربارۀ ثعلبه نازل شده است که در زمان رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از پرداختن زکات امتناع ورزید. از آن گذشته، ثعلبه در زمان رسول خدا، زکات را به پیامبر نپرداخت و بالاتر اینکه آن را منکر شد و گفت که این جزیه است!! و خداوند در این آیات، گواهی بر نفاقش داده است؛ با این حال رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نه با او جنگید و نه او را کشت و نه اموالش را به زور گرفت هرچند تمام اینها در توان حضرتش بود.
و اما مالک بن نویره و قومش، آنان هرگز منکر زکات به عنوان یک حکم واجب نشدند، بلکه منکر خلافت خلیفهای شدند که-پس از پیامبر-به زور بر کرسی خلافت تکیه کرده بود.
وانگهی امر ابو بکر خیلی عجیبتر و غریبتر است چرا که کتاب خدا را پشت
1) (1) -سوره توبه-آیات 75-77.
سر گذاشت و مگر نه فاطمۀ زهرا سرور زنان جهانیان با همین آیات محکمۀ قرآن بر او احتجاج کرده بود؟ پس چطور شد که با شنیدن این آیات که وراثت انبیا و پیامبران را تایید میکند، همه را با یک حدیث که از پیش خود آورد، نسخ و نقض کرد؟
مگر نه او است که اعلام میدارد: چون شما دربارۀ احادیث رسول خدا اختلاف میکنید و مردم پس از شما بیشتر اختلاف میکنند، پس هیچ حدیثی از احادیث پیامبر بیان نکنید و اگر کسی از شما چیزی پرسید بگوئید کتاب خدا در میان ما است پس حلالش را حلال و حرامش را حرام بکنید؛ پس چرا خودش به آنچه میگوید عمل نمیکند؟ چرا او که با پارۀ تن رسول خدا، صدیقه طاهره، دربارۀ حدیث پیامبر که میگوید: ما پیامبران ارث نمیگذاریم، اختلاف کرد، به کتاب خدا بازنگشت و حلال قرآن را حلال و حرامش را حرام نشمرد؟
آری! پاسخش روشن است. او کتاب خدا را علیه خود مییافت و میدید که فاطمه با استدلال به کتاب الهی در تمام ادعاهایش، پیروز و غالب میشود و اگر در آن روز بر او غالب میشد، بیگمان در مورد خلافت پسر عمویش نیز با همان کتاب خدا، بر او احتجاج میکند، و دیگر در آن روز نمیتواند او را تکذیب نماید که خداوند در این زمینه میفرماید:«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ*کَبُرَ
مَقْتاً عِنْدَ اللّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ» (1)-ای مؤمنین! چرا به زبان میگوئید ولی در عمل مخالفت میکنید. بسیار خدا را به خشم میآورد که سخنی بگوئید و به آن عمل نکنید.
آری! به خاطر همین بود که ابو بکر راضی نمیشد احادیث پیامبر در میان مردم رواج داشته باشد، آن را بنویسند و حفظ کنند و از شهری به شهری دیگر یا از روستائی به روستائی دیگر منتقل کنند، چرا که در میان احادیث پیامبر، روایتها و متنهائی پیدا میشد که آشکارا با سیاست حکومتش معارضه داشت و مخالفت میکرد. پس دیگر راهی جز این نداشت که این احادیث را پنهان نماید، بلکه محو کند و بسوزاند.
هان! این دخترش عایشه است که علیه پدر گواهی میدهد و میگوید:«پدرم احادیث رسول خدا را گردآوری کرد تا به 500 حدیث رسید. سپس شبهنگام دیدم در رختخوابش میغلطد و به خواب نمیرود. به خود گفتم: لا بد ناراحتی دارد یا خبر نگران کنندهای شنیده است! صبح که شد مرا صدا کرد و گفت: دخترم! احادیثی را که نزد تو به امانت سپردم بیاور. من احادیث را آوردم. سپس همۀ آنها را سوزاند». (2)
سیاست ابو بکر را در منع حدیث دریافتیم او کارش به جائی رسیده بود که روایتهائی را که در دورانش جمعآوری کرده بودند و حدود 500 حدیث بود، همه را به آتش کشید تا اصحاب و دیگر مسلمانان در پی شناخت سنت پیامبر نباشند. و هنگامی که عمر به دستور ابو بکر به خلافت رسید، بر او لازم بود که همان سیاست را دنبال کند، البته با شدتی که از او معروف بود. او نه تنها نگارش و نقل و تدوین حدیث را منع کرد بلکه تهدید کرد و گاهی برخی را به این خاطر کتک زد و برخی دیگر را زندانی نمود.
ابن ماجه در سننش، در جزء اول، باب التوقّی فی الحدیث از قرظة بن کعب نقل میکند که گفت: عمر بن خطاب ما را به کوفه فرستاد. قبل از رفتن به مشایعت ما تا منطقهای به نام «صرار» آمد. در آنجا به ما گفت: میدانید چرا همراه شما راه میروم؟ گفتیم: لا بد به خاطر اینکه ما از انصاریم و صحابی رسول الله میباشیم. گفت: نه، بلکه
به خاطر مطلبی است که میخواهم با شما در میان بگذارم. و چون میخواستم که حتما آن را به فراموشی نسپارید (و به آن اهمیت بدهید) لذا همراه شما تا اینجا آمدم. شما به سوی قومی فرستاده میشوید که قرآن در سینههایشان نوائی، مانند نوای جوشیدن آب در دیگ دارد. آنان وقتی شما را ببینند، گردنها را به سوی شما میکشانند (یعنی از دیدار شما بسیار خرسند میشوند) و میگویند: اصحاب محمد آمدهاند. پس هشیار باشید که از رسول الله کمتر روایت نقل کنید و بدانید که من با شما هستم.
وقتی قرظة بن کعب به آن دیار وارد شد، مردم به او گفتند: از رسول خدا سخن بگو و احادیثش را برای ما بازگو کن. قرظه گفت: عمر ما را نهی کرده است.(1)
مسلم در صحیحش در کتاب «الآداب»، باب «الاستئذان» آورده است که: عمر ابو موسی اشعری را تهدید به کتک زدن کرد به خاطر روایتی که از پیامبر نقل کرده بود.(2)
ابو سعید خدری گوید: در مجلس ابی ابن کعب نشسته بودیم که ناگهان ابو موسی اشعری با عصبانیت و خشم وارد شد. سپس گفت: شما را به خدا، آیا هیچیک از شما از رسول خدا نشنیده است که فرمود: اجازه گرفتن سه بار است، پس اگر به تو اجازه داده نشد، برگرد. أبی گفت: قضیه چیست؟
ابو موسی گفت: دیروز سه بار اجازۀ دخول بر عمر بن خطاب گرفتم، به من اجازه نداد، پس برگشتم. امروز بر او وارد شدم و به او خبر دادم که دیروز سه بار سلام کردم، و چون جواب نشنیدم، بازگشتم. عمر گفت: سلامت را شنیدم ولی مشغول کاری بودیم.
چرا باز هم اجازه نگرفتی؟ گفتم: من به همان گونه که رسول خدا فرموده بود اجازه گرفتم. فورا با عصبانیت گفت: به خدا قسم آنقدر بر کمر و شکمت تازیانه میزنم که نالهات بلند شود یا اینکه حتما کسی را بیاوری که بر این سخنت گواهی دهد.
ابی بن کعب گفت: به خدا قسم هیچکس همراه تو نمیآید جز او که از همۀ ما سنّش کمتر است (یعنی همۀ ما شنیدهایم حتی آنکس که از همۀ ما سنّش هم کمتر است) ای ابو سعید! برخیز و برو گواهی ده. ابو سعید گوید: پس من برخاستم و نزد عمر رفتم و گفتم:
به خدا خودم از رسول خدا شنیدم که این سخن را میفرمود.
بخاری نیز این جریان را نقل کرده ولی طبق عادت همیشگیاش، آن را ناقص کرده و آن بخش تهدید عمر را به خاطر حفظ آبروی عمر، حذف کرده است.(1)ولی مسلم در صحیحش، سخن ابی بن کعب به عمر را نیز افزوده است که گفت: ای فرزند خطاب! نسبت به اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شکنجهگر و شدید نباش.
ذهبی در تذکرة الحفاظ از ابو سلمه نقل کرده که گفت: به ابو هریره گفتم: آیا در زمان عمر از پیامبر حدیث نقل میکردی؟ ابو هریره گفت: اگر در زمان عمر، همان طور که
1) (1) -صحیح بخاری-کتاب الاستئذان-باب التسلیم-ج 7-ص 130.
با شما حدیث میگویم، میخواستم حدیث نقل کنم، با تازیانهاش مرا میزد.(1)
خلاصه عمر پس از تهدید به زدن و منع کردن نگارش احادیث پیامبر، او هم اقدام به سوزاندن احادیثی نمود که اصحاب آنها را نوشته بودند. روزی بر فراز منبر، خطبه میخواند، به مردم گفت:«ای مردم! به تحقیق به من خبر رسیده است که کتابهائی در دسترس شما قرار گرفته است. بدانید که بهترین آنها نزد خدا، کتابهائی است که مطالب راست و صحیح دارد. پس هیچکس کتابی نزد خود باقی نگذارد؛ همه کتابها را نزد من بیاورید تا نظرم را نسبت به آنها ابراز کنم. مردم پنداشتند، میخواهد کتابها را مورد بررسی قرار دهد و اختلاف را از میان آنها بردارد و لذا همۀ کتابهایشان را برای او آوردند و عمر همۀ کتابها را در آتش سوزاند». (2)
ابن عبد البر در کتاب جامع بیان العلم و فضله، مینویسد که: عمر بن خطاب میخواست سنت نبوی را بنویسد، سپس به نظرش رسید که این کار را انجام ندهد و لذا به تمام شهرها نامه نوشت و دستور داد هرکه چیزی از سنت نوشته است آن را پاک و نابود کند.(3)
بههرحال علیرغم تهدید و هشدار و منع و تحریم و سوزاندن کتابهای حدیث
توسط عمر بن خطاب، برخی از اصحاب وقتی به مسافرت میرفتند، خارج مدینه با مردم که ملاقات میکردند، احادیث پیامبر را کموبیش به مردم میرساندند، عمر که متوجه این مطلب شد، دستور داد این اشخاص که در سفرهایشان، احادیث پیامبر را نقل کردهاند در مدینه، در یک نقطهای نگهداری کرده و آنان را تحت محاصره و اقامت اجباری قرار دهند. ابن اسحاق از عبد الرحمن بن عوف نقل کرده که گفت:
به خدا قسم عمر از دنیا نرفت مگر اینکه در پی اصحاب رسول خدا فرستاد و آنان را از سراسر شهرها گردآوری کرد مانند عبد الله بن حذیفه و ابو الدّرداء و ابو ذر غفاری و عقبة بن عامر. پس گفت: این چه احادیثی است که از رسول الله در شهرها منتشر کردهاید؟ گفتند: تو ما را نهی میکنی؟ گفت: نه! فقط همین جا نزد من بمانید. به خدا قسم تا زندهام نمیگذارم که از من دور شوید.(1)(یعنی: نمیگذارم به شهرها مسافرت کنید و روایتها را منتشر سازید).
پس از عمر نوبت به خلیفه سوم، عثمان رسید که او هم همان روش را دنبال کرد. بر منبر نشست و به صراحت اعلام نمود:
«روا نیست کسی حدیثی را از رسول الله (صلی الله علیه و آله) نقل کند که من در زمان ابو بکر و عمر
1) (1) -کنز العمال-ج 10-ص 292.
آن را نشنیده باشم»!! (1)
و این زندانی کردن حدیث رسول اللّه بمدت 25 سال، یعنی در طول سالیان خلافت خلفای سهگانه ادامه داشت و ای کاش به همین سالیان دراز اکتفا میکردند که وقتی نوبت به معاویه رسید، او نیز بر منبر رفته اعلام داشت:«زنهار از نقل کردن احادیث، جز احادیثی که در دوران عمر نقل میشد چرا که عمر مردم را در راه خدا میترساند!» (2)
خلفای بنی امیه همه بر همین منوال بودند و احادیث صحیح رسول الله را تحریم نمودند و در ساختن و پرداختن احادیث دروغین و ساختگی علیه رسول اللّه تلاش زیاد نمودند تا آنجا که مسلمانان در تمام دورانها گرفتار تناقضها و خرافات و یاوهگوئیهائی شدند که هیچ ارتباطی با اسلام ندارد.
مدائنی در کتاب «الاحداث» آورده است که: پس از «عام الجماعة» معاویه دستورالعملی برای تمام مامورینش صادر کرد که در آن آمده بود:
«خونش هدر است کسی که روایتی در فضیلت ابو تراب (یعنی علی بن ابی طالب) و اهل بیتش نقل کند». و بدین سان خطبا در هر کوی و برزن بر منبر میرفتند و علی را لعن میکردند و از او و اهل بیتش اعلام برائت مینمودند.
سپس معاویه دستورالعمل دیگری به مامورین و عمالش نوشت که:«شهادت و گواهی هیچیک از شیعیان و اهل بیت علی پذیرفته نیست».
و یک بار دیگر به آنان نوشت:«شیعیان و پیروان و دوستان عثمان را در هرجا که دیدید، مورد احترام و تقدیر قرار دهید؛ به مجالسشان بروید و آنان که در فضیلت و ستایش عثمان، مطلبی میگویند یا روایتی نقل میکنند، مورد تایید کامل قرار دهید و گزارش کاملی از نام و نام پدر و خانوادۀ آن افراد تهیه کرده و برایم بفرستید».
آنها که دیدند با ذکر مناقب و فضایل عثمان مورد قرب و نزدیکی معاویه قرار میگیرند و از آن همه صلههای شاهانه و درهم و دینار و املاک و و... به آنها میرسد، شروع به ساختن و پرداختن روایات دروغینی-و در سطحی گسترده- نمودند و در میان اعراب و دیگران منتشر ساختند تا آنجا که در هر شهر و دیاری، رقابتها بر سر فضایل عثمان بود و هرکس نزد والیان عثمان میآمد، شروع به ساختن روایت در مدح عثمان میکرد؛ او هم فورا نامش را مینوشت و به او صله و هدیه میداد. چندی گذشت. سرانجام معاویه نامهای به عمّالش نوشت و یادآور شد که:«حدیث دربارۀ عثمان در هر شهر و روستا پر شده است، پس با رسیدن این نامه، مردم را دعوت کنید که دربارۀ سایر خلفا و اصحاب روایت نقل کنند و هر حدیثی را که شنیدید دربارۀ ابو تراب (علی بن ابی طالب) نقل میکنند، فورا روایتی از یکی از اصحاب نقل کنید که مناقض و عکس آن روایت باشد که این در نظر من شیرینتر و بر
قلب من گواراتر است، گو اینکه ابو تراب را هم بیارزش جلوه میدهد و برای شیعیانش از نقل قول احادیث دربارۀ عثمان، سنگینتر و شدیدتر است».
نامههای معاویه بر مردم خوانده شد و اخبار زیادی در مناقب اصحاب نقل شد که هیچ حقیقتی نداشت و مردم در این راستا آنقدر تلاش و کوشش کردند و بر فراز منبرها روایتهای ساختگی نقل نمودند تا آنجا که حتی معلمهای مکتبها نیز به شاگردانشان، میآموختند و آنها هم مانند قرآن، این روایتها را فرا میگرفتند و حتی به دخترها و زنان و نزدیکان و خویشان و نوکران خود یاد میدادند.
پس از آن دستورالعمل جدیدی از سوی معاویه به تمام عمالش صادر شد:
«هرکس که ثابت شد از دوستان علی و اهل بیتش است، نامش را از دفتر بیتالمال محو کنید و رزقش را قطع نمائید».
و به دنبال آن دستور، فورا حکمی جدید صادر کرد:
«هرکس که متهم شد به اینکه از دوستان علی و اهل بیتش میباشد، او را از خود دور کرده و خانهاش را ویران سازید».
و بدین سان بیشترین بلا و مصیبت بر سر مردم عراق بویژه اهالی کوفه فرود آمد تا آنجا که گاهی یکی از شیعیان علی، اگر میخواست به دوستش رازی را بگوید مخفیانه وارد منزلش میشد و بدور از بردگان و نوکران و پس از گرفتن پیمانهای شدید از وی، رازش را به او میگفت.
و بدین سان احادیث دروغین و تهمتها و افتراها پر شد و فقها و قاضیان و والیان، همین خط را دنبال کردند و از همه بدتر، قاریان منافق و دورو و مستضعفنماهائی بودند که اظهار خضوع و خشوع و زهد و پارسائی میکردند و برای خوش آیند والیان، روایت میساختند تا دارای خانهها و املاک و اموال فراوان شوند. و به تدریج اخبار و احادیث بدست متدینین افتاد که قطعا دروغ و تهمت را قبول نداشتند ولی این روایتها را به گمان اینکه حق است، پذیرفتند و اگر میدانستند که باطل و ناروا است، قطعا آنها را روایت نکرده و به آنها استدلال نمینمودند.(1)
مسئولیت تمام اینها به گردن ابو بکر و عمر و عثمان است که از نگارش احادیث صحیح پیامبر منع کردند؛ به ادعای ترس از مخلوط شدن سنت با قرآن، چنانکه یارانشان و پشتیبانانشان میگویند و این ادعا، دیوانگان را نیز به خنده وامیدارد! مگر قرآن و سنت، نمک و شکر است که اگر با هم مخلوط شدند، نمیشود از هم جدایشان کرد؛ وانگهی نمک و شکر نیز با هم مخلوط نمیشوند چرا که هر یک در جعبه یا شیشۀ مخصوص خودش است! آیا خلفا فراموش کرده بودند که میتوان قرآن را در یک کتاب مخصوص به خودش نوشت و سنت را در کتاب ویژهای نوشت چنانکه از دوران عمر بن عبد العزیز رضی الله عنه تا به امروز در تدوین احادیث همین روش را دنبال میکنیم. پس چرا قرآن با سنت مخلوط نشده است با
1) (1) -شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید-ج 11-ص 44-46.
اینکه کتابهای حدیث از صدها کتاب هم تجاوز میکند و نه اینکه کتاب حدیث با قرآن مخلوط نمیشود بلکه هیچ کتاب حدیثی با کتاب حدیث دیگر نیز مخلوط نمیشود مثلا صحیح بخاری با صحیح مسلم یا با مسند احمد و یا مسند احمد با مؤطّأ امام مالک، هیچکدام با هم مخلوط نمیشوند.
این به خدا مانند خانۀ عنکبوت بهانهای پوچ و سست است که بر هیچ دلیلی استوار نمیباشد، بلکه دلیل برعکس آن، روشنتر است. زهری از عروه نقل کرده است که عمر بن خطاب میخواست سنن را بنویسد، پس با اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مشورت کرد، آنها هم نظر مثبت دادند؛ با این حال عمر تا یک ماه، استخاره میکرد و از خدا میخواست به او کمک کند تا اینکه روزی از خواب بیدار شد و گفت:
«من میخواستم سنن (احادیث پیامبر) را بنویسم، پس به یادم آمد که قومی قبل از شما کتابهائی را نوشتند و به آنها آنقدر اهمیت دادند که کتاب خدا را از یاد بردند و همانا من به خدا قسم کتاب خدا را با هیچ چیز مخلوط نمیکنم». (1)
ای خواننده، به این روایت بنگر که چگونه اصحاب رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم به عمر پیشنهاد دادند که سنن را بنویسد و او با همۀ آنان مخالفت کرد و به رأی خود عمل نمود، و ادعایش این بود که قومی در گذشته کتابهائی را نوشتهاند و
1) (1) -کتاب جامع بیان العلم از ابن عبد البر-ج 1-ص 64 و کتاب کنز العمال-ج 1-ص 291.
به آن خیلی اهمیت دادند تا جائی که کتاب خدا به فراموشی سپرده شد! پس کجا رفت شورائی که اهل سنت همواره به آن استدلال میکنند و فخر میفروشند؟ وانگهی کجایند آن قومی که به کتابهایشان اهمیت دادند و کتاب خدا را از یاد بردند؟ ما هرگز خبری از آنان نشنیدهایم. گویا فقط در پندار و خیال عمر بن خطاب خطور کرده است و بس. و بفرض اینکه چنین اقوامی هم وجود داشته باشند، هیچ جای مقایسه نیست، زیرا آنان از پیش خود کتابهائی نوشتند که کتاب خدا را تحریف کنند(1)ولی نگارش سنت چنین نیست، زیرا سنت از زبان پیامبری معصوم شنیده شده است که هرگز سخن از روی هوای نفس خویش نمیگوید بلکه هرچه میگوید وحی است و از سوی خداوند به او رسیده است و سخنانش، مفسر و مبین قرآن کریم میباشد. خداوند میفرماید:«وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ» (2)-و ما قرآن را برای تو فرستادیم که برای مردم توضیح بدهی، آنچه برای آنها نازل شده است.
و به تحقیق که رسول خدا فرمود:«قرآن بر من نازل شد و احکامی مانند آن نیز بر
1) (1) -در قرآن کریم میخوانیم:«فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ یَکْتُبُونَ الْکِتابَ بِأَیْدِیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللّهِ لِیَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً فَوَیْلٌ لَهُمْ مِمّا کَتَبَتْ أَیْدِیهِمْ وَ وَیْلٌ لَهُمْ مِمّا یَکْسِبُونَ»(سوره بقره -آیه 79)-وای بر آن کسانی (یهودیان) که کتاب را با دست خود مینویسند سپس میگویند که این از نزد خدا آمده است تا به بهائی اندک آن را بفروشند، پس وای بر آنچه که با دست خویش نگاشتند و وای بر آنها با این کارشان.
2) (2) -سوره نحل-آیه 44.
من نازل شده است». و این مطلبی است بدیهی و روشن برای هرکس که قرآن را شناخته است چرا که مثلا نمازهای پنجگانه و اندازههای زکات و احکام روزه و احکام حج و بسیاری از احکام دیگر را که رسول خدا آنها را معرفی کرده و بیان نموده است در قرآن وجود ندارد. لذا است که خداوند میفرماید:«ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا» (1)-هر حکمی را که رسول خدا برای شما بیان کرد، آن را فرا گیرید و از هرچه شما را نهی نمود، خودداری نمائید.
و میفرماید:«قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ» (2)-بگو-ای پیامبر -اگر خدا را دوست میدارید، پس پیروی از من کنید تا خدا هم شما را دوست بدارد.
ای کاش عمر کتاب خدا را فهمیده بود و به آن اهمیت میداد تا از آن یاد بگیرد که چگونه اوامر رسول خدا را سر نهد و اطاعت کند و در آن طعنه نزند و مورد سؤال و پرسش قرار ندهد.(3)
و ای کاش کتاب خدا را آموخته بود و به آن اهمیت میداد تا حکم «کلاله»(4)را بداند، که آن را ندانست تا وقتی از دنیا رفت و در ایام خلافتش احکام گوناگون و متناقضی در موردش اجرا نمود. ای کاش کتاب خدا را یاد گرفته بود و به آن اهمیت
میداد تا حکم تیمم را بداند که آن را تا روزهای خلافتش ندانست و فتوا میداد که هرکس آب-برای وضو-نیافت، نماز نخواند!! (1)
ای کاش کتاب خدا را میشناخت و به آن اهمیت میداد تا حکم طلاق را از آن یاد بگیرد و بداند که طلاق دو بار است و او آن را یک بار دانست(2)و با رأی و اجتهاد خویش، احکام خدا را مورد مخالفت قرار داد و به دیوار کوبید.
حقیقت این است که انگیزۀ خلفا در منع حدیث و تهدید حدیثگویان و زندانی نمودن محدثان برای این بود که نقشههایشان را نقش بر آب میکرد و توطئههایشان را خنثی مینمود و نمیتوانستند مانند قرآن، آنها را مورد تاویل قرار دهند زیرا کتاب خدا ساکت است و ممکن است وجوه گوناگونی برای آیاتش تاویل نمود ولی سنت نبوی، عبارت از سخنان و کردارهای رسول الله است که مردم نمیتوانند آن را کنار بزنند. و لذا وقتی امیر المؤمنین علی، ابن عباس را برای احتجاج با خوارج فرستاد، به او فرمود:«هرگز با آنها توسط قرآن احتجاج مکن زیرا قرآن را میشود از راههای گوناگون تاویل کرد ولی با سنت نبوی، با آنان احتجاج کن که هیچ راهی در برابرش نخواهند داشت». (3)
امام علی علیه السلام در این موضوع بالخصوص میفرماید:
«هان! به خدا قسم پسر ابو قحافه (ابو بکر) خلافت را مانند پیراهنی پوشید در حالی که میداند، جایگاه من به خلافت، مانند قطب میان آسیا است. سیل از من سرازیر میشود و هیچ پروازکنندهای به درجۀ والای من نمیرسد. بههرحال جامۀ خلافت را رها کردم و از آن کنارهگیری نمودم و بدین اندیشه افتادم که آیا با نداشتن یاور، حمله کنم یا آنکه بر تاریکی کوری (و گمراهی مردم) صبر نمایم که این صبر، انسانهای پیر را فرسوده و جوانان را پیر میسازد و مؤمن رنج میکشد تا از دنیا برود. سرانجام دیدم صبر کردن عاقلانهتر است، پس صبر کردم درحالیکه خاشاک در چشمم و استخوان در گلویم بود چرا که میراث خود را تاراجشده مییافتم.
تا اینکه اوّلی (ابو بکر) راه خود را به پایان رساند ولی قبل از مرگ، خلافت را بعد از خویش، در آغوش ابن خطاب (عمر) انداخت».
سپس حضرت امیر به عنوان مثال، شعر اعشی را خواند که در آن میگوید:«فرق است میان امروز من که بر پالان شتر هستم و در گرفتاری و محنت بسر میبرم تا آن روز که در کنار حیّان برادر جابر بودم و در ناز و نعمت میگذرانیدم».
حضرت علی علیه السلام ادامه داد:
«جای شگفتی است که در زمان حیاتش از مردم میخواست بیعتشان را پس بگیرند ولی در واپسین روزهای عمرش، وصیت کرد که خلافت پس از او، به دیگری برسد. این دو نفر، خلافت را مانند دو پستان شتر میان خودشان تقسیم کردند. او (ابو بکر) خلافت را در جایگاهی درشت و ناهموار قرار داد درحالیکه او (عمر) سخنی تند و زخم زبان داشت و دیدارش رنجآور و اشتباهاتش بسیار و عذرخواهیش بیشمار بود...» (1)
هر پژوهشکنندۀ محقّقی میداند که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، قبل از وفاتش، علی بن ابی طالب را به خلافت نصب و تعیین کرده بود، و تمام اصحاب من جمله ابو بکر و عمر این را میدانستند،(2)از این روی، امام علی میفرماید:«او (ابو بکر) میداند که منزلت من نسبت به خلافت، مانند قطب به آسیا است». و شاید همین شناخت باعث شد که ابو بکر و عمر از روایت و نقل حدیث پیامبر منع و نهی
کردند چنانکه قبلا یادآور شدیم و تنها به قرآن تمسک جستند زیرا قرآن، هرچند هم آیۀ ولایت در آن است، ولی به صراحت نام علی در آن ذکر نشده است، چنانکه در احادیث پیامبر آمده است، مانند:
«هرکه من مولای اویم، پس علی مولای اوست».
«نسبت علی به من، نسبت هارون به موسی است جز اینکه پس از من، پیامبری نیست».
«علی برادر من، جانشین من و خلیفه من پس از من است». (1)
و بدین سان درک میکنیم تا چه اندازه نقشهای که ابو بکر و عمر در منع و سوزاندن احادیث پیامبر کشیده بودند، به پیروزی رسید و چگونه دهانها بسته شد تا اصحاب سخنی از آن به میان نیاورند چنانکه در روایت قرظة بن کعب مشاهده کردیم. و این حصار، یک ربع قرن(25 سال) به طول انجامید یعنی تمام مدت دورانهای خلفای سهگانه تا اینکه علی به خلافت رسید که در روز «رحبه»(2)
1) (1) -طبری در ریاض النضرة-ج 3-ص 129،126،117، نسائی در خصائص-ص 99، 109، احمد بن حنبل در فضائل-ج 2-ص 682.
2) (2) -رحبه جائی نزدیک کوفه است که در سال 35 هجری علی علیه السلام که تهمتهای زیادی را شنیده بود، اصحاب را به گواهی گرفت و از آنان خواست که حدیث غدیر را گواهی دهند. حدود سی نفر از اصحاب شهادت دادند و برخی امتناع ورزیدند که حضرت آنها را نفرین کرد و تا آخر عمر مبتلا شدند. داستان مفصلی است که ابن ابی الحدید در ج 1- ص 262 شرح نهج البلاغه آن را نقل کرده و بسیاری دیگر از مورخین آن را نقل کردهاند از جمله ابن حجر در الاصابه-ج 2-ص 408، هیثمی در مجمع الزواید-ج 9-ص 106، ابن اثیر
اصحاب را به گواهی گرفت و سرانجام سی نفر از اصحاب که 17 نفر از آنان «بدری»(1)هستند، شهادت دادند.
و این دلالت دارد بر اینکه اگر حضرت امیر المؤمنین از این اصحاب-که عددشان 30 نفر است-درخواست نکرده بود، هرگز سخن به میان نمیآوردند و اگر علی در آن روز خلیفهای توانمند نبود، حتما از شدت ترس، آن گواهی را نمیدادند، چنانچه همین ترس و یا حسد برخی از اصحاب را به سکوت واداشت مانند انس بن مالک، برّاء بن عازب، زید بن ارقم و جریر بن عبد الله بجلی(2)که نفرین علی بن ابی طالب، آنان را فرا گرفت، و ابو تراب علیه السلام در طول ایّام خلافت جز محنت و بلا و مصیبت و جنگهائی که از این سوی و آن سوی علیه او برپا شد، هیچ روز خوشی نداشت، گو اینکه آن همه حقدها و کینههای بدری و حنینی و خیبری به جوش آمد و سرانجام حضرتش را به شهادت رساند و آن همه سنتهای نبوی هیچ گوش شنوائی نزد ناکثین و قاسطین و مارقین و فرصتطلبانی که در دوران عثمان با فساد و رشوه و دنیاپرستی خو گرفته بودند، نداشت و هرگز فرزند ابو طالب نمیتوانست فساد و انحراف 25 ساله را در ظرف سه یا چهار سال از بین ببرد جز با
پذیرش فساد برای خویشتن و هیهات که علی لحظهای به این بیاندیشد. او که میفرماید:«به خدا قسم میدانم چه چیزی شما را اصلاح میکند ولی هرگز با فساد خویشتن، شما را اصلاح نخواهم کرد».
و طولی نکشید که معاویة بن ابی سفیان بر کرسی خلافت نشست و همان سیاست را که در زمان عمر ترسیم شده بود دنبال کرد و نه تنها از نقل احادیث پیامبر منع کرد، بلکه پا را فراتر گذاشت و گروهی از صحابه را انتخاب کرد که احادیث زیادی را بسازند و بدین سان سنت پیامبر در میان سیل دروغها و تهمتها و خرافهها و افسانهها گم شد.
یک قرن کامل، مسلمانان بر این منوال گذراندند و سنت معاویه، تنها سنتی بود که توسط عموم مسلمین پیروی میشد. و وقتی گفته میشود سنت معاویه، معنایش همان سنتی است که معاویه از افعال و کردار خلفای سهگانه پذیرفته بود و خود و پیروانش نیز بر آن افزوده بودند، از تقلب و ساختن حدیث و نفرین و لعن علی و اهل بیتش و شیعیانش از زبدگان اصحاب.
لذا بازمیگردم و تکرار میکنم که ابو بکر و عمر در این توطئه که محو سنت پیامبر بود-هرچند ادعا میکردند که غرضشان تمسک جستن به قرآن است-موفق شدند تا آنجا که امروز-و پس از چهارده قرن-وقتی با نصوص به تواتر رسیده پیامبر که خلافت علی را به اثبات رسانده، استدلال میکنی، به تو گفته میشود: ما هیچ
کاری به سنت نبوی که این قدر مورد اختلاف است نداریم؛ ما را کتاب خدا بس است؛ و کتاب خدا هیچ جا نگفته است که علی خلیفه پیامبر است بلکه گفته است که امرشان میانشان به شورا باید گذارده شود!!
این است احتجاج آنان! و من با هر یک از علمای اهل سنت که بحث کردم، شعارش و مطلب گفتنیش فقط همین شورا بود و بس.
بگذریم از اینکه خلافت ابو بکر، کاری عجولانه بود که خداوند شرش را از مسلمانان دور ساخت،(1)و هرگز-چنانکه برخی ادعا میکنند-از روی شور و مشورت صورت نپذیرفت بلکه در غفلت و با زور و تهدید و کتک، تصویب شد(2)و برگزیدهترین اصحاب، از آن کنارهگیری کرده و با آن به مخالفت برخاستند که در راس آنان علی بن ابی طالب، سعد بن عبادة، عمّار، سلمان، مقداد، زبیر، عباس و بسیاری دیگر قرار داشتند و اغلب مورخین آن را ثبت کردهاند. ما از آن چشم میپوشیم و به خلافت رسیدن عمر را به میان میکشیم و سپس از اهل سنت که این قدر به شورا پایبند هستند! میپرسیم: چگونه ابو بکر خلیفۀ خود را تعیین کرد و او را بر مسلمانان مسلّط نمود، بیآنکه او را به مشورت بگذارد چنانکه ادّعا میکنید؟!
برای توضیح بیشتر و طبق معمول که به کتابهای اهل سنت، استدلال میکنیم، چگونگی به خلافت رسیدن عمر توسط ابو بکر را یادآور میشویم:
ابن قتیبه در کتاب تاریخ الخلفاء، باب «مرض ابی بکر و استخلافه عمر» میگوید:
... سپس ابو بکر، عثمان بن عفان را طلبید و به او گفت: وصیتم را بنویس. عثمان طبق گفته ابو بکر شروع به نوشتن کرد:«بسم الله الرحمن الرحیم. این وصیت ابو بکر است در آخرین لحظات دنیایش و اولین روزهای آخرتش. من عمر بن خطاب را بر شما خلیفه قرار دادم، اگر او را انسان شایسته دیدید که من امیدم به او است او را بپذیرید و اگر در دین خدا تبدیل و تغییر کرد، من جز خیر نمیخواستم و از غیب اطلاعی ندارم و آنان که ظلم میکنند، خواهند دید که چه بازگشتی خواهند داشت».
سپس وصیتنامهاش را مهر کرد و به آنان واگذار نمود. مهاجرین و انصار که خبر تعیین جانشین شنیده بودند نزد او آمدند و گفتند: میبینیم که عمر را بر ما خلیفه قرار دادی. تو او را میشناختی و در دورانی که خود زنده بودی کارهای ناشایسته و خلافش را دیدی، الان که از نزد ما میروی، چگونه او را بر ما ولایت میبخشی؟ تو که با خدایت دیدار خواهی کرد، اگر از تو بپرسد، چه پاسخی میدهی؟ ابو بکر گفت:«اگر خداوند از من پرسید، به تحقیق پاسخ میدهم که: کسی را بر آنان گماشتم که به نظرم از همۀ آنان بهتر بود». (1)
1) (1) -تاریخ الخلفاء ابن قتیبه، معروف به الامامة و السیاسة-ج 1-ص 24.
برخی از مورخین مانند طبری(1)و ابن اثیر(2)یادآور میشوند که: وقتی ابو بکر، عثمان را طلبید که وصیتش را بنویسد، در میان املا، ابو بکر از هوش رفت پس عثمان نام عمر بن خطاب را نوشت. وقتی به هوش آمد گفت: بخوان آنچه را نوشتهای! عثمان در میان خواندن نام عمر بن خطاب را ذکر کرد، ابو بکر گفت: از کجا فهمیدی؟ گفت: من میدانستم که غیر از او را نمیپذیری. ابو بکر گفت: آری! حق با تو است.
وقتی از نوشتن فارغ شد گروهی از اصحاب من جمله طلحه بر او وارد شدند و گفتند: تو فردا به پروردگارت چه میگوئی که یک انسان خشن تندخو را بر ما ولایت میبخشی؛ کسی که مردم از او متنفر و قلبها از او پراکندهاند؟ ابو بکر پاسخ داد: مرا درست بنشانید-او قبلا دراز کشیده بود-پس او را نشاندند. به طلحه گفت: آیا تو مرا از خدا میترسانی؟ اگر فردا از من بازخواست کرد، به او میگویم: بهترین آفریدگانت را بر آنها مسلّط کردم.(3)
حال که مورخین اتفاقنظر دارند که ابو بکر، بدون مشورت اصحاب، عمر را جانشین خود قرار داد، پس میتوانیم بگوئیم که: او، جانشین خود را علیرغم نارضایتی اصحاب تعیین کرد. دیگر فرقی ندارد که ابن قتیبه بگوید: مهاجرین و
انصار بر او وارد شدند و گفتند که: تو کارهای خلافش را در میان ما خبر داری. یا طبری که بگوید: اصحاب من جمله طلحه به او گفتند: فردا چه پاسخ پروردگارت را میدهی که یک انسان خشن تندخو را که مردم از او میهراسند و قلبها از او پراکندهاند، بر ما مسلّط میکنی؟ نتیجه یکی است و آن اینکه هرگز شورا در میان اصحاب حکمفرما نبود و هرگز اصحاب از خلافت عمر راضی نبودند بلکه ابو بکر بدون مشورت آنان، او را به زور بر آنها مسلّط نمود و نتیجهاش همین شد که امام علی قبلا از آن خبر داده بود؛ آن روزی که عمر بن خطاب بر او فشار آورد که با ابو بکر بیعت کند، حضرت به او گفت:«شیری بدوش که قسمتی از آن به خودت میرسد و امروز در کار او فشار آور تا فردا، کار را به تو واگذار کند». (1)
و این درست همان سخنی بود که یکی از اصحاب به عمر بن خطاب گفت؛ آن وقت که عمر وصیت خلافت را به او نشان داد، به او گفت:«در کتاب چه نوشته است ای ابو حفص؟ گفت: نمیدانم ولی من اولین کسی هستم که میشنوم و اطاعت میکنم.
آن مرد گفت: ولی من به خدا قسم میدانم که در آن چه نوشته است؟ تو در آن سال او را امیر کردی و امروز او تو را امیر کرده است». (2)
و بدین سان برای ما کاملا روشن میشود که تئوری «شورا» که اهل سنت بدان
نغمهسرائی میکنند، نزد ابو بکر و عمر هیچ اعتباری ندارد. و به عبارت دیگر:
ابو بکر نخستین کسی بود که این اصل را لغو و از بین برد و راه را برای حکام بنی امیّه گشود تا خلافت را به پادشاهی تبدیل کنند و فرزندان، حکومت را از پدران ارث ببرند، و بنی عباس نیز بر همین منوال گذراندند و تئوری «شورا» خواب و خیالی بیش نبود که گاهی به سراغ اهل سنت میآید و هرگز محقق نشده و نمیشود.
این مرا به یاد گفتگوئی میاندازد که بین من و یکی از علمای وهّابی سعودی در مسجد نایروبی در کنیا رخ داد و بحث پیرامون مشکل خلافت پیش آمد و من معتقد بودم که خلافت باید به نصّ باشد و امر، امری الهی است که به هرکه بخواهد میبخشد و مردم هیچ دخل و تصرّفی در آن نمیتوانند داشته باشند. و اما او از شورا دفاع میکرد و تلاش زیادی در این زمینه مینمود. چند تن از طلبههای علوم دینی نیز در کنارش بودند که سخنش را همواره مورد تایید قرار میدادند و معتقد بودند که او با قرآن کریم استدلال میکند که میفرماید:«وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ» (1)-در مسائل با آنان مشورت کن. و میفرماید:«وَ أَمْرُهُمْ شُوری بَیْنَهُمْ» (2)-امرشان در میانشان شورا است.
وقتی فهمیدم که فعلا نمیتوانم با آنان در مورد احادیث بحث کنم زیرا از
استادشان افکار وهابیت را کاملا فرا گرفتهاند و اصلا آمادگی برای شنیدن احادیث معتبر و صحیح را ندارند و گاهی به برخی از احادیثی که حفظ کردهاند، توسّل میجویند که بیشتر آنها احادیث ساختگی است؛ لذا تسلیم تئوری شورا شدم و به آنها و استادشان گفتم:
آیا میتوانید جناب پادشاهتان را به تئوری شورا قانع کنید تا او هم از عرش خود پائین بیاید و از حکومت کنارهگیری کند و به سلف صالح اقتدا نماید و مسلمانان را در جزیرة العرب آزاد بگذارد که هرکه را میخواهند به عنوان رئیس خودشان تعیین نمایند؟! هرگز گمان نمیکنم بپذیرد چرا که پدران و نیاکانش در جزیرة العرب نه تنها خلافت را در تصرف خود درآوردند بلکه کل جزیرة العرب را نیز جزء اموال و املاک خود به حساب آوردند و لذا سرزمین بزرگ حجاز را به نام کشور پادشاهی سعودی نامگذاری کردند.
در این میان استاد دانشمندشان شروع به سخن کرد و گفت: ما هیچ کاری به سیاست نداریم. ما در خانۀ خدا نشستهایم که امر کرده است فقط در آن نماز بخوانیم و ذکر خدا کنیم!!
گفتم: و همچنین برای آموختن علم!
گفت: آری و لذا ما در اینجا به طلبهها دروس علمی میدهیم.
گفتم: مگر ما مشغول بحث علمی نبودیم؟
گفت: سیاست، آن را به هم زد!
با دوستم از آنجا بیرون رفتیم درحالیکه تاسف میخوردم به حال جوانان مسلمانی که وهابیت بر افکار و اندیشههایشان-بطور کلی-مستولی شده است و به صورت دشمنانی برای پدرانشان درآمدهاند، چرا که همۀ آنان از پیروان مذهب شافعیاند که بنظرم از سایر مذاهب، به اهل بیت نزدیکتر است. و در گذشته برای شیوخشان (اساتیدشان) احترام و تقدیر فوقالعادهای در نظر روشنفکران و غیر روشنفکران بود زیرا معتقد بودند که اینان از سلالۀ پاک پیامبرند ولی وهّابیها آمدند و از فقر مادّی جوانان سوء استفاده کرده و با پرداختن پول و امکانات مادّی به آنان، دیدشان را نسبت به بزرگان تغییر دادند و این احترام را دلیل شرک به خدا دانستند! زیرا مقدس شمردن بشر، به نظرشان شرک است!! و بدین سان فرزندان، به دشمنی پدرانشان درآمدند و متاسفانه این وضعیت در بسیاری از کشورهای اسلامی در قاره آفریقا به چشم میخورد.
بازمیگردیم به درگذشت ابو بکر و میبینیم که پیش از مرگش، از کارهایش در ایام زندگی، اظهار ندامت و پشیمانی میکند. ابن قتیبه در تاریخ الخلفا نقل کرده است که ابو بکر میگفت:«آری، به خدا قسم، تاسف نمیخورم جز بر سه کاری که انجام دادم و ای کاش انجام نمیدادم: ای کاش خانۀ علی را رها میکردم؛ و در روایتی:
ای کاش به خانۀ فاطمه کاری نداشتم هرچند اعلام جنگ علیه من میکردند. و ای کاش
در روز سقیفه، روی دست یکی از آن دو نفر ابو عبیده یا عمر میزدم که او امیر میشد و من وزیرش میشدم و ای کاش روزی که ذو الفجاءۀ سلمی را به اسارت گرفتند و نزد من آوردند او را میکشتم یا آزاد میکردم ولی او را با آتش نمیسوزاندم». (1)
و ما بر آن اضافه میکنیم: ای ابو بکر! ای کاش زهرا را اذیت نمیکردی و بر او ستم روا نمیداشتی و او را به خشم نمیآوردی و ای کاش قبل از وفاتش پشیمان میشدی و او را راضی میکردی. این در مورد خانۀ علی که آن را بازرسی کردی و اجازه دادی با آتش بسوزانندش.
و امّا در مورد خلافت، ای کاش دو دوست و دو یارت ابو عبیده و عمر را رها میکردی و روی دست صاحب شرعیش که رسول خدا او را خلیفه قرار داده بود، میزدی تا او امیر میشد و وضعیت جهان امروز غیر از این که الان هست میبود و دین خدا کرۀ زمین را فرا گرفته بود چنانکه خدا وعده داده و وعدهاش حق است.
و اما در مورد فجاءۀ سلمی که او را با آتش سوزاندی؛ ای کاش احادیث پیامبر و سنت نبوی را که جمع کردی با آتش نمیسوزاندی تا از آن احکام درست، شریعت را فرا میگرفتی و در مسائل، اجتهاد به رأی نمیکردی.
سرانجام که در فراش مرگ افتاده بودی، ای کاش به فکر خلافت میافتادی و
1) (1) -تاریخ طبری-ج 3-ص 430، عقد الفرید ابن عبد ربه-ج 4-ص 286، مروج الذهب مسعودی-ج 2-ص 303.
حق را به صاحبش بازمیگرداندی؛ همو که جایگاهش به خلافت جایگاه قطب از آسیا بود و تو بیش از همۀ مردم به فضائلش و زهدش و علمش و تقوایش و برتریش آگاه بودی و تو میدانستی که او نفس و جان رسول الله صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است بویژه اینکه به خاطر حفظ اسلام، از حق خود گذشته بود و با تو نزاعی نکرده بود؛ پس سزاوار بود که تو هم خیرخواه امت محمد میبودی و کسی را برای آنان برمیگزیدی که امورشان را اصلاح کند و اختلافشان را برطرف سازد و آنان را به اوج عزت و شرافت برساند.
ما از خدای سبحان میخواهیم که گناهانت را بیامرزد و فاطمه و پدرش و شوهرش و فرزندش را از تو راضی کند چرا که تو پارۀ تن مصطفی را به خشم آوردی و خداوند از خشم او به خشم میآید و از رضایتش راضی میشود. و نص حدیث رسول الله است که: هرکس فاطمه را اذیت کند، رسول الله را اذیت کرده است(1)و خداوند در قرآن کریم میفرماید:«وَ الَّذِینَ یُؤْذُونَ رَسُولَ اللّهِ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ» (2)- آنان که رسول خدا را اذیت میکنند، عذابی دردناک خواهند داشت.
تاریخ خلیفه دوم عمر بن خطاب پر است از اجتهاد در برابر نص صریح قرآن و سنت. و متاسفانه اهل سنت آن را از مفاخر و مناقبش میشمارند و به خاطر آن مخالفتها ستایشش میکنند و اما آنان که تا اندازهای انصاف دارند، تمسّک به بهانههائی واهی و تاویلهائی سرد و خشک میکنند که هیچ عقل و منطقی آن را نمیپذیرد؛ وگرنه چگونه ممکن است کسی که با کتاب خدا و سنت رسولش مخالفت کند، از مجتهدین به حساب آید. خداوند میفرماید:
«وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَی اللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ، وَ مَنْ یَعْصِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبِیناً» (1)-برای هیچ مرد و زن مؤمنی در امری که خدا و رسولش حکم کردهاند، هیچگونه اختیاری نیست و هرکه خدا و رسولش را نافرمانی کند به تحقیق در گمراهی سختی افتاده است.
1) (1) -سوره احزاب-آیۀ 36.
و فرمود:«وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْکافِرُونَ. .. وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الظّالِمُونَ. .. وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُونَ» (1)-هرکه به آنچه خدا نازل کرده، حکم نکند، پس آنان همان کافرانند، و هرکه به آنچه خداوند نازل کرده حکم نکند، پس آنان ستمگرانند... و هرکه به آنچه خداوند نازل کرده حکم نکند، پس آنان تبهکارانند.
بخاری در صحیحش در کتاب «الاعتصام بالکتاب و السنة»، باب «ما یذکر من ذم الرأی...» از رسول خدا نقل کرده که فرمود:
«خداوند علم را پس از آنکه به آنان بخشید، از آنان بازنمیگیرد ولی در صورتی که علما، علم خود را پخش نکنند، خداوند آن علوم را از آنان بازپس میگیرد و بدین سان برخی از مردم در جهل باقی میمانند، و مردم از آنها استفتا میکنند و آنها به رأی خود و از پیش خود فتوا میدهند، پس مردم را گمراه کرده و خود نیز گمراه میشوند». (2)
و همچنین بخاری در صحیحش آورده است: نمیشد که از پیامبر سؤال شود از چیزی که وحی دربارهاش نازل نشده است و بگوید: نمیدانم یا اینکه جواب نمیداد تا وحی نازل شود و بههرحال هیچ وقت با رای خود یا با قیاس، نظری را ابراز نمیکرد چرا
که خدا میفرماید:«بِما أَراکَ اللّهُ» -آنچه خداوند به تو نشان داده است.(1)
و بیگمان علما چه در گذشته و چه حال یک سخن دارند و آن اینکه هرکس در کتاب خدا، با رأی خود چنین بگوید، کافر است.(2)و این امری است بدیهی و مسلّم که از آیات محکم قرآن و از احادیث و کردار رسول خدا برمیآید. پس چگونه است که وقتی مطلب مربوط میشود به عمر بن خطاب یا یکی از اصحاب یا یکی از ائمۀ چهارگانه این قاعدۀ بدیهی فراموش میشود و در آنجا به رأی خود داوری کردن در برابر احکام خدا متاسفانه مبدّل میشود به اجتهادی که نه تنها اشکالی ندارد بلکه اگر صاحبش اشتباه نیز کرده باشد یک اجر و اگر راه صواب و حق را پیموده باشد، دو اجر برای او خواهد بود!! (3)
و ای بسا گویندهای بگوید: این چیزی است که تمام امت اسلامی-چه سنی و چه شیعه-بر آن اتفاقنظر دارند چرا که حدیث شریف پیامبر در این باره نازل شده است.
آری! صحیح است ولی آنان در مسئله اجتهاد اختلاف کردند، شیعه در مورد مسائلی که حکمی از خدا و رسولش دربارۀ آن نازل نشده، اجتهاد میکنند ولی اهل
سنت به این امر پایبند نیستند، بلکه با اقتدا به خلفا و سلف صالح خودشان، اشکالی در این نمیبینند که در برابر نصّ، اجتهاد کنند. علامه سید شرف الدین موسوی در کتاب «النص و الاجتهاد» بیش از صد مورد آورده است که اصحاب و در رأس آنان خلفای سهگانه، با نصّ صریح قرآن و سنت مخالفت کردند و بر پژوهشگران است که این کتاب ارجمند را مطالعه کنند.
اکنون که در این باره بحث میکنیم، لازم است بعضی از مواردی که عمر بن خطاب با نصّ صریح قرآن و سنت مخالفت کرده را یادآور شویم که متاسفانه گاهی در اثر ندانستن و جهل به مسائل، حکمی را صادر کرده است درحالیکه انسان جاهل حق ندارد حکمی بدهد و از پیش خود حلالی را حرام یا حرامی را حلال کند.
خداوند میفرماید:«وَ لا تَقُولُوا لِما تَصِفُ أَلْسِنَتُکُمُ الْکَذِبَ، هذا حَلالٌ وَ هذا حَرامٌ لِتَفْتَرُوا عَلَی اللّهِ الْکَذِبَ، إِنَّ الَّذِینَ یَفْتَرُونَ عَلَی اللّهِ الْکَذِبَ لا یُفْلِحُونَ» .(1)-شما نباید از پیش خود به دروغ چیزی را حرام یا حلال بکنید و به خدا نسبت دهید و در این زمینه دروغ بگوئید و همانا آنان که بر خداوند دروغ میبندند، هرگز رستگار نمیشوند.
و همچنین یک نفر جاهل و نادان نمیتواند منصب خلافت و رهبری یک امت را بر عهده بگیرد. خداوند میفرماید:«أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ
1) (1) -سوره نحل-آیۀ 116.
أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلاّ أَنْ یُهْدی، فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ» (1)-آیا آنکس که به راه حق رهبری میکند سزاوارتر به پیروی است یا آنکه نمیکند مگر آنکه خود هدایت شود؛ پس شما را چه شده است؟ چگونه داوری میکنید؟
و گاهی هم در حکمهایش نص را میداند ولی به خاطر مصلحتی که زمانه اقتضا دارد، با رأی شخصی خود اجتهاد مینماید. و اهل سنت این را کفر نمیدانند و خروج از دین نمیدانند، گو اینکه حد اقل چنین شخصی باید جاهل باشد به وجود شخصیتی در زمان خویش که به احکام شناخت کامل دارد. و این امر باطل است چرا که او کاملا علی را میشناخت و میفهمید که علی بیش از همه با کتاب و سنت آشنائی دارد وگرنه در بسیاری از مسائل دشوار و امور مشکل، از او استمداد نمیکرد و استفتا نمینمود، تا جائی که خود بارها دربارهاش گفته است:«اگر علی نبود، عمر هلاک میشد»(2)پس چه شد که در بعضی از مسائل با اینکه شناختی نداشت از او استمداد نکرد و با رأی خود حکم نمود؟!
من بر این باورم که مسلمانان آزاده، با ما در این زمینه، هماهنگی دارند زیرا این نوع از اجتهاد، عقیده را تباه کرده و احکام را از بین برده و به تعطیل کشانده است و عامل اختلاف و تفرقه میان امت شده و آنها را به فرقهها و مذاهب گوناگون و متعدد
تقسیم نموده و سرانجام منجر به نزاع و کشمکش و شکست و انحطاط مادی و معنوی شده است.
بیائید با هم تصور کنیم که اگر ابو بکر و عمر سنت نبوی را جمع و آن را در کتابی خاص گردآوری نموده بودند-هرچند صاحب شرعی خلافت را پس زده بودند- قطعا خود را آسودهتر کرده و امت را به خیر و خوبی سوق داده بودند و این همه دروغها و تهمتها و افسانهها در سنت نبوی پدید نمیآمد و اسلامی بود با یک کتاب و یک سنت و یک امت و یک مذهب و بیگمان امروز ما را سخنی دیگر بود. و اما اینکه احادیث پیامبر گردآوری شود، سپس سوزانده شود و از نگارش و نقل حتی به صورت شفاهی نیز منع گردد؛ این است مصیبت بزرگ و این است درد جانسوز و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم.
اینک به برخی از اجتهادهای عمر در برابر نص صریح قرآن اشاره میکنیم:
1-قرآن میفرماید:«وَ إِنْ کُنْتُمْ جُنُباً فَاطَّهَّرُوا، وَ إِنْ کُنْتُمْ مَرْضی أَوْ عَلی سَفَرٍ، أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْکُمْ مِنَ الْغائِطِ أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً طَیِّباً» (1)-و اگر جنب بودید، پس طاهر شوید (غسل کنید) و اگر بیمار بودید یا مسافر بودید یا یکی از شما را قضاء حاجتی دست داد و یا با زنان مباشرت کردید و آب نیافتید، پس با خاک پاک و پاکیزه تیمّم کنید.
1) (1) -سوره مائده-آیه 6.
و در سنت نبوی معروف است که رسول خدا کیفیت تیمم را به اصحاب آموخت و عمر هم در آن میان، حاضر بود.
بخاری در صحیحش در کتاب «التیمم»، باب «الصعید الطیب...» از عمران نقل میکند که گفت: در یکی از سفرها همراه با پیامبر بودیم. شب به راه افتادیم، تا اینکه شب به آخر رسید، از شدت خستگی به خواب رفتیم، خوابی که برای مسافر شیرینتر از آن نیست. ما را جز حرارت آفتاب بیدار نکرد اولین کسی که بیدار شد فلان شخص بود، سپس فلان شخص که او را ابو رجاء میگفتند. بعد از او عوف و چهارمین شخص، عمر بن خطاب بود و اما پیامبر وقتی به خواب میرفت، کسی او را بیدار نمیکرد تا خود از خواب بیدار شود زیرا ما نمیدانستیم در خواب چه بر او میگذرد. بهر حال وقتی عمر از خواب برخاست-و او آدمی شدید و نیرومند بود-شروع کرد به تکبیر گفتن و صدا را به تکبیر بلند کرد و همچنان تکبیر گفت تا از صدایش، رسول خدا نیز از خواب بیدار شد. وقتی حضرت از خواب برخاست، وضعیت خودشان را به او شکایت کردند. حضرت فرمود: اشکال ندارد، راه بیافتید. و خود به راه افتاد. خیلی دور نشده بود که توقّف کرد و دستور داد مردم وضو بگیرند و نماز بخوانند. بههرحال مردم نماز را با حضرت به جماعت برپا کردند. وقتی نماز تمام شد، شخصی را دید که کنار رفته و با مردم نماز نخوانده است. فرمود: چرا تو با مردم نماز نخواندی؟ عرض کرد: من جنب شدهام و آب هم نیافتم که با آن غسل کنم. حضرت فرمود: بر تو باد به خاک پاک که آن تو را کافی
است.(1)
با این حال عمر با کتاب خدا و سنت رسولش مخالفت میکند و میگوید: هر کس آب نیافت، نماز نخواند!! این است اجتهادش که اغلب محدّثین آن را ثبت کردهاند. مسلم در صحیحش در کتاب «الطهارة»، باب «التیمم» آورده است که شخصی نزد عمر آمد و گفت: من جنب شدم و آب برای غسل نیافتم. عمر گفت: پس نماز مخوان! عمار که در آنجا حاضر بود گفت: ای امیر المؤمنین، یادت نمیآید که من و تو با هم در سریّهای بودیم، پس جنب شدیم و آب نیافتیم. امّا تو که نماز نخواندی و امّا من خود را در خاک غلطاندم و نماز خواندم. سپس پیامبر گفت: کافی بود که با دو دست بر زمین میزدی، سپس با دهان فوت میکردی و با دو دست بر صورتت و دو دستت مسح میکردی. عمر گفت: ای عمار! از خدا بترس!! عمار گفت: اگر نمیگذاری، هیچ حرفی در این مورد نمیزنم.(2)
سبحان الله! آیا کافی نیست که عمر، با نص صریح قرآن و سنت مخالفت میکند که حتی اجازه نمیدهد اصحاب، با او در نظرش مخالفتی کنند و عمار ناچار میشود از خلیفه معذرتخواهی کند و بگوید: اگر اجازه نمیدهی در این باره با کسی سخن نخواهم گفت؟
چگونه من تعجب نکنم و چگونه شما تعجب نمیکنید از این اجتهاد و این مخالفت و این اصرار بر رأی خویشتن، علیرغم گواهی اصحاب بر نصّ؟! و سرانجام عمر قانع نشد تا وقتی که از دنیا رفت و بر عقیدهاش اصرار داشت و این مذهبش در بسیاری از اصحاب تاثیر بسزائی گذاشت؛ همانها که رأی او را ملاک قرار میدادند بلکه رأیش را بر رأی و نظر رسول الله نیز مقدم میداشتند. مسلم در صحیحش در کتاب «الطهارة»، باب «التیمم» از شقیق نقل میکند که گفت:«در کنار عبد الله و ابو موسی نشسته بودیم. ابو موسی گفت: ای ابو عبد الرحمن! نظر شما چیست در مورد کسی که جنب شود و آب برای غسل نیابد، با نماز چه کند؟ عبد الله گفت: تیمم نکند هرچند یک ماه هم آب را نیابد.!!
ابو موسی گفت: پس تکلیف این آیه چه میشود که میفرماید:«... و آب را نیافتید، پس با خاک پاک و طاهر تیمم کنید» عبد الله گفت: اگر با این آیه به آنها اجازه داده شود، فردا هوا هم که سرد شد، میخواهند تیمم بگیرند!!
ابو موسی به عبد الله گفت: آیا نشنیدی سخن عمار را که گفت: رسول خدا مرا در پی امری فرستاد، پس من جنب شدم و آب نیافتم. بدن خود را در خاک پاک چنان غلطاندم مانند حیوانی که در خاک خود را میغلطاند. پس نزد پیامبر که رسیدم، جریان را به حضرت عرض کردم، فرمود: کافی بود که با دو دستت اینچنین تیمم میگرفتی، سپس دو دست خود را یک بار بر زمین زد و با دست چپ، بر دست
راست مسح کشید و بر ظاهر دو کف دست و صورت خود مسح کشید.
عبد الله گفت: مگر ندیدی که عمر از این سخن عمار قانع نشد؟!! (1)
اگر این روایت را-که هم بخاری و هم مسلم و هم بسیاری دیگر آن را به ثبت رساندهاند-با دقت بنگریم، مقدار تاثیرگذاری عمر بر بزرگان از اصحاب را در مییابیم و همچنین تناقض در احکام و روایات را به خوبی میبینیم و شاید همین باعث شد که حاکمان اموی و عباسی به احکام اسلام هیچ اهمیت نمیدادند و ارزشی برای آنها قائل نبودند و اجازه میدادند مذاهب گوناگون در یک حکم تصرّف کنند و شاید زبان حالشان به ابو حنیفه و مالک و احمد و شافعی این باشد:
هرچند میخواهید با رای خود فتوا دهید چرا که سرورتان و پیشوایتان عمر، هرچه میخواست با رأی خویش در مقابل قرآن و سنت، فتوا میداد.(2)و هیچ سرزنش و ملامتی بر شما نیست چرا که شما پیرو هستید و پیرو پیروان، هستید و از خود چیزی نیافریدهاید.
و عجیبتر سخن عبد الله بن مسعود به ابو موسی است که میگوید: تیمم نگیرد هرچند یک ماه هم آب را نیابد. و با اینکه عبد الله بن مسعود از بزرگان اصحاب
است چنین فتوا میدهد که اگر انسان جنب آب را نیافت نماز را یک ماه تمام ترک کند و تیمم نگیرد. و از روایت چنین برمیآید که ابو موسی میخواست با آیهای که در این زمینه نازل شده، او را قانع کند ولی او پاسخ داد: اگر بخواهیم با استفاده از این آیه، به آنها اجازه تیمم دهیم، اگر یک مقدار هوا سرد شود هم با خاک تیمم میگیرند.
و از این میفهمیم چگونه در برابر نصوص قرآن اجتهاد میکنند و به رأی خود نظر میدهند و متاسفانه به نظرشان میآید که در این احکام الهی، به امت فشار میآید درحالیکه خداوند میفرماید:«یُرِیدُ اللّهُ بِکُمُ الْیُسْرَ وَ لا یُرِیدُ بِکُمُ الْعُسْرَ» (1)-خدا برای شما، آسانی و سهولت میخواهد نه شدّت و سختی.
این بیچاره میگوید: اگر با این آیه بخواهیم به آنان اجازه دهیم، فردا که هوا یا آب هم سرد شد، میخواهند تیمم بگیرند؛ آیا او خودش را مبلّغ خدا و رسول خدا میداند؟ یا اینکه او نسبت به بندگان، از خداوند مهربانتر است یا او تربیتکنندۀ مردم است؟!
باز هم ببینید که ابو موسی میخواهد او را با سنت نبوی که عمار روایت کرده و رسول الله تیمم را به او آموخته، قانع کند ولی عبد الله این سنت مشهور نبوی را نیز رد میکند به این دلیل که عمر از قول عمار قانع نمیشود!!
1) (1) -سوره بقره-آیه 185.
از اینجا میفهمیم که سخن عمر بن خطاب، تنها حجت و دلیل قانعکننده نزد برخی از اصحاب است و اطمینان عمر به حدیث یا آیه، تنها میزان و مقیاسی است که صحت حدیث یا مفهوم آیه را از آن باید فهمید هرچند با کارها و یا سخنان رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نیز مخالفت و معارضت داشته باشد. از این رو است که امروز میبینیم بسیاری از کارهای مردم با قرآن و سنت مخالفت دارد، چه از نظر حرمت و چه از نظر حلال بودن زیرا اجتهاد عمر در برابر نص، به صورت یک مذهب واجب الاتباع درآمده است. و وقتی برخی از کژروان که نسبت به احادیث هم نوعی شناخت دارند، متوجه شدند احادیثی را که در دوران خلفا منع شده بود، در زمانهای بعد نوشته شده و راویان و حافظان قرآن آنها را به ثبت رساندهاند-و این کار با مذهب عمر بن خطاب سازگار نیست-لذا روایتهای دیگری از پیش خودشان درست کردند و آنها را به پیامبر نسبت دادند تا مذهب ابو حفص را مورد تایید قرار دهند مانند ازدواج متعه یا نماز تراویح، و تناقض در این روایات کاملا روشن است و تا امروز مورد اختلاف مسلمانان قرار گرفته است و تا روزی که کسی از مذهب عمر دفاع کند، این اختلاف پابرجا است زیرا او نمیخواهد به خاطر حق، بحث و بررسی کند و مثلا به عمر بگوید که یا عمر! تو اشتباه کردی چرا که نماز هرگز با نبودن آب، ساقط نمیشود و آیه تیمم در قرآن کریم وجود دارد و حدیث تیمم در تمام کتابهای اهل سنت نگاشته شده است، پس جهل و ندانستن تو به قرآن
و سنت، به تو اجازه نمیدهد که بر کرسی خلافت تکیه بزنی و رهبری امت را بدست بگیری و اما اگر با علم به قرآن و سنت با احکامشان مخالفت کردی، تو را به حدّ کفر میکشاند، زیرا اگر تو مؤمن باشی نمیتوانی در امری که خدا و رسولش حکمی کردند، اختیاری از پیش خود داشته باشی، و به هرچه بخواهی حکم کنی و هرچه را بخواهی رد نمائی و تو خود بیش از من میدانی که هرکه نافرمانی خدا و رسولش کند، در گمراهی آشکاری بسر میبرد.
2-خدای متعال میفرماید:«إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساکِینِ وَ الْعامِلِینَ عَلَیْها وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَ فِی الرِّقابِ وَ الْغارِمِینَ وَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ، فَرِیضَةً مِنَ اللّهِ وَ اللّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ» (1)-همانا صدقات منحصر است به فقیران و مستمندان و متصدیان امور صدقات و برای تالیف قلوب و آزادی بردگان و برای قرض داران و در راه خدا و برای درماندگان (کسانی که در مسافرت دارائی خود را از دست دادهاند و میخواهند به وطنشان بازگردند) این است فرض و حکم لایتغیر الهی که خداوند بر تمام امور حاکم و آگاه است.
یکی از سنن معروف رسول الله این است که سهمیۀ مؤلفة قلوبهم(2)را که خداوند
آن را واجب گردانیده، به آنها میپرداخت چنانکه خدایش دستور داده بود ولی عمر بن خطاب در دوران خلافتش این را از بودجۀ بیتالمال قطع کرد، و در برابر نص لایتغیر قرآن، اجتهاد نمود و گفت: ما را به شما هیچ نیازی نیست چرا که خداوند اسلام را شوکت و عزت بخشیده و از شما بینیاز نموده است!! و حتی اینکه در دوران ابو بکر نیز این حکم را باطل نمود زیرا برخی از مؤلفة قلوبهم، طبق عادت و رسم همیشگی با رسول الله، نزد ابو بکر آمدند که سهمیۀ خود را دریافت دارند.
ابو بکر نامهای به آنان داد و دستور داد که نزد عمر بروند. آنها نزد عمر رفتند که سهمیهشان را دریافت دارند ولی عمر آن نامه را پاره کرد و به آنها گفت: هیچ نیازی به شما نداریم چرا که خدا اسلام را عزت بخشیده و از شما بینیازمان کرده، پس یا باید اسلام بیاورید و یا اینکه شمشیر میان ما و شما داوری میکند. آنها نزد ابو بکر بازگشتند و گفتند: عجبا! آیا تو خلیفهای یا او؟ ابو بکر گفت: بلکه او به خواست خدا، خلیفه است. و بدین سان به خاطر نظر یارش عمر، از نامه خود صرفنظر کرد و عقبنشینی نمود.(1)
و عجیبتر اینکه تا امروز کسانی را مییابی که در این قضیه، از عمر دفاع میکنند و آن را جزء مناقب و بزرگواریهایش به شمار میآورند و از اینان شیخ محمد دوالیبی است که در کتابش «اصول الفقه» صفحه 229 مینویسد:«و شاید اجتهاد عمر در قطع کردن عطائی که قرآن کریم برای مؤلفة قلوبهم، فرض کرده است،
1) (1) -الجوهرة النیرة فی الفقه الحنفی-ج 1-ص 164.
یکی از پیشگامترین احکامی باشد که عمر با پیروی از تغییر مصلحت به تغییر زمان، به آن حکم کرده است هرچند نص قرآنی در آن وجود دارد و نسخ نشده است.
سپس برای عمر، بهانهای دست و پا میکند و عذری میتراشد به اینکه آری! عمر به علت و انگیزۀ آیه میپردازد نه به ظاهرش!!! تا آخر کلامش که خردهای سالم آن را هرگز نمیپذیرند. البته ما شهادتش در مورد تغییر دادن عمر احکام قرآن را طبق رای خویش میپذیریم ولی تاویلش به اینکه عمر به علت آیه مینگرد نه به ظاهرش را هرگز قبول نداریم و به او و به دیگران میگوئیم: نص قرآن و نص پیامبر با گذشت دورانها عوض نمیشود چرا که قرآن به صراحت، این حق را حتی از رسول الله نیز رد میکند و میفرماید:
«وَ إِذا تُتْلی عَلَیْهِمْ آیاتُنا بَیِّناتٍ قالَ الَّذِینَ لا یَرْجُونَ لِقاءَنَا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَیْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ قُلْ ما یَکُونُ لِی أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِی، إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ ما یُوحی إِلَیَّ إِنِّی أَخافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبِّی عَذابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ» .(1)
-و اگر آیات روشن ما بر آنان تلاوت شود، آنهائی که امیدوار به دیدار ما نیستند، میگویند قرآن دیگری غیر از این بیاور یا این قرآن را تغییر بده، بگو من از پیش خودم نمیتوانم قرآن را تبدیل کنم، من پیروی نمیکنم جز از آنچه که به من وحی میشود، من اگر خدایم را نافرمانی کنم، از عذاب روزی سخت هراسناکم.
1) (1) -سوره یونس-آیه 15.
و همانا سنت پاک رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میفرماید:«حلال محمّد حلال است تا روز قیامت و حرامش حرام است تا روز قیامت». (1)
ولی به ادعای «دوالیبی» و کسانی که از نظرش پیروی میکنند، همانها که خود را پیروان اجتهاد میدانند، احکام خدا با تغییر زمانها، تغییر میکند؛ پس دیگر هیچ ملامتی نیست بر حاکمانی که احکام خدا را با احکام ملت جابجا کردند؛ به احکامی که به اقتضای منافعشان وضع نمودند و این احکام با احکام خدا مخالفت دارد؛ مانند بعضی از آنان که میگویند: روزه نگیرید تا بر دشمنانتان چیره شوید و ما در این زمان که با فقر و نادانی و ارتجاع مبارزه میکنیم، هیچ نیازی به روزه نداریم. روزه، ما را از تولید بیشتر بازمیدارد، و در مورد تعدد زوجات، یکی از آنان، با آن مخالفت کرده میگوید: این ظلم و تجاوز به حقوق زن است و گستاخانه ادامه میدهد: زن در زمان محمّد هیچ ارزشی نداشت، ولی امروز ما او را آزاد کردیم و تمام حقوقش را به خودش واگذار نمودیم!!
این رئیس کشور هم به نصّ قرآنی، از نظر علت نگریست نه به ظاهرش، همان گونه که عمر نگریست، و لذا گفت: میراث باید برای دختر و پسر به یک اندازه باشد زیرا اگر آن روز خداوند به مردم دو سهم داد به این خاطر بود که مرد میخواست مصرف خانواده را تامین کند و زن بیکاره بود ولی امروز در اثر
1) (1) -سنن دارمی-ج 1-ص 115.
تلاشهای حضرتش! زن کار میکند و خود مصرف خانواده را تامین مینماید و برای نمونه خانم خود را مثال میزند که با پرداختن پول زیادی به برادرش، سرانجام او را به وزارت رساند!!
و همین رئیس حکومت را میبینیم که زنا را حلال میکند و آن را حق شخصی کسی که به سن بلوغ رسیده میداند فقط به شرط اینکه از روی اجبار و اکراه نباشد و به عنوان یک کار حرفهای درنیاید!! و برای تشویق آنان پرورشگاه اولاد زنا را تاسیس مینماید زیرا او به زنازادگان خیلی مهربان است؛ همانها که از ترس آبروریزی زنده به گور میشدند! و از اینگونه اجتهادات بسیار دارد و جالب اینجا است که این جناب، خیلی افتخار میکند به شخصیت عمر. یک بار او را با عظمت یاد کرد و یک بار دیگر گفت که او مسئولیت را نه در دوران زندگی و نه پس از مرگ، تحمل نکرد ولی خودش مسئولیت اجتهادهایش را-چه زنده باشد و چه مرده-تحمل میکند!! و گویا به او رسانده بودند که مردم از این اجتهادهایش به ستوه آمدهاند، پاسخ داد: عمر بن خطاب اولین و بزرگترین مجتهد در زمان خویش بود، پس چرا من در این زمان، اجتهاد نکنم درحالیکه او رئیس یک حکومت بود و من هم رئیس حکومت هستم؟!
و عجیبتر اینکه وقتی این آقای رئیس نام رسول اللّه را میبرد، با استهزا و مسخره از آن حضرت یاد میکند، مثلا روزی در سخنرانیش گفت که: محمّد حتی
جغرافیا هم نمیدانست زیرا گفته بود:«دانش را فرا گیرید، هرچند در چین باشد» یعنی او میپنداشت که چین در آخر دنیا قرار دارد، و هرگز محمّد تصور نمیکرد که روزی علم به این درجه بالا برود که چند تن از آهن در هوا به پرواز درآید، چه رسد به اینکه کسی با او سخن از اورانیوم یا پتاسیم یا دانشهای اتمی یا سلاحهای اتمی به میان آورد!!
من این مفلوک بیچاره را چندان ملامت نمیکنم زیرا او از کتاب خدا و سنت رسولش چیزی درک نکرده است؛ او خود را چنین میپندارد که فرمانروای دولتی اسلامی است و اینچنین اسلام را به باد مسخره گرفته است و میخواهد از کشورش، یک کشور پیشرفته اروپائی بسازد. و بدین سان بسیاری از رؤسا و پادشاهان از او پیروی کردند زیرا دیدند مورد تایید و ستایش کشورهای غربی قرار گرفت تا آنجا که او را «مجاهد بزرگ» لقب دادند و بههرحال از چنین آدمی بعید نیست چرا که هر کس به اندازۀ شرافتش، سخن میگوید! اگر انصاف بدهیم، در درجه اول باید ابو بکر و عمر و عثمان را سرزنش کرد زیرا از روز رحلت رسول الله صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، این باب را گشودند و باعث آن همه اجتهادها شدند که حاکمان بنی امیه و بنی العباس نیز از آن خط پیروی کردند، و چقدر زیاد بودند اینان! هفت قرن تمام، تلاش در نابودی قوانین و احکام اسلام نمودند که در قرنها پس از مرگشان، چنین ثمری داد که یک رئیس کشور با کمال وقاحت، روبروی ملت بایستد و رسول اللّه
را مورد مسخره و استهزا قرار دهد و هیچکس نه در داخل و نه در خارج از او انتقاد نکند.
و این سخن من بود-و همیشه هست-با برخی از برادران از نهضتهای اسلامی:
اگر شما امروز بر این رئیس، خرده میگیرید که از نصوص روشن قرآن و سنت پیروی نمیکند، لازم است از کسی انتقاد کنید که این بدعت را در اصل گذاشت و در ما قبل نص، اجتهاد کرد؛ این در صورتی است که شما بخواهید انصاف دهید و پیروی از حق نمائید. ولی آنها از من نمیپذیرند و ناراحت میشوند که چرا من رؤسای این زمان را با خلفای راشدین مورد مقایسه قرار میدهم. به آنها پاسخ میدهم که: رؤسا و پادشاهان امروز، چیزی جز نتیجۀ حتمی تاریخ نمیباشند و مگر از روز وفات پیامبر تا بحال، روزی بوده است که مسلمانان آزاد باشند؟ به ما میگویند که: شما شیعیان، به اصحاب پیامبر تهمت میزنید و ناسزا میگوئید؛ و اگر روزی به حکومت رسیدیم، شما را با آتش میسوزانیم! من میگویم: خدا آن روز را به شما نشان ندهد!!
3-خداوند میفرماید:
«اَلطَّلاقُ مَرَّتانِ فَإِمْساکٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِیحٌ بِإِحْسانٍ، وَ لا یَحِلُّ لَکُمْ أَنْ تَأْخُذُوا مِمّا آتَیْتُمُوهُنَّ شَیْئاً إِلاّ أَنْ یَخافا أَلاّ یُقِیما حُدُودَ اللّهِ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاّ یُقِیما حُدُودَ اللّهِ فَلا جُناحَ عَلَیْهِما فِیمَا افْتَدَتْ بِهِ، تِلْکَ حُدُودُ اللّهِ فَلا تَعْتَدُوها وَ مَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ
اَللّهِ فَأُولئِکَ هُمُ الظّالِمُونَ*فَإِنْ طَلَّقَها فَلا تَحِلُّ لَهُ مِنْ بَعْدُ حَتّی تَنْکِحَ زَوْجاً غَیْرَهُ، فَإِنْ طَلَّقَها فَلا جُناحَ عَلَیْهِما أَنْ یَتَراجَعا إِنْ ظَنّا أَنْ یُقِیما حُدُودَ اللّهِ، وَ تِلْکَ حُدُودُ اللّهِ یُبَیِّنُها لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ» (1)-طلاق دو بار است، پس بعد از طلاق یا زن را به خوشی و نیکی رها کند یا با سازگاری رجوع کند و روا نیست چیزی از آنچه به آنان دادید (مهریه) بگیرید مگر آنکه بترسید که حدود دین خدا را در مورد احکام ازدواج نگاه ندارند، در چنین حالی، هرچه زن از مهر خود به شوهرش ببخشد روا باشد. این احکام، حدود دین خدا است، از آن نافرمانی نکنید. کسانی که از احکام خدا نافرمانی کنند، همانا از ستمکاراناند. پس اگر زن را طلاق سوم داد، جایز نیست که آن زن و شوهر رجوع کنند تا اینکه آن زن شوهری دیگر بگیرد. پس اگر آن شوهر دوم زن را طلاق داد، زن با شوهر اول که سه طلاق داده میتواند ازدواج کند و این در صورتی است که گمان ببرند که بتوانند احکام خدا را در امر ازدواج نگهدارند. این است احکام خدا که برای دانایان بیان میکند.
و سنت شریف نبوی، این آیه را بدون هیچ ابهامی، تفسیر کرد به اینکه زن بر شوهرش حرام نمیشود مگر پس از سه بار طلاق دادن که دیگر نمیتواند به او رجوع کند مگر اینکه زن، شوهر دیگری بگیرد و اگر او، آن زن را طلاق داد، آن وقت شوهر سابقش میتواند مانند دیگر مردان، دوباره درخواست ازدواج با او بکند و بر او است که یا بپذیرد و یا رد نماید. اختیار با زن است. ولی عمر بن خطاب
1) (1) -سوره بقره-آیه 229.
-و طبق معمول-از این حدود الهی که برای دانایان تبیین نموده تجاوز کرد و این حکم را با حکم خودش جایگزین و تبدیل نمود و گفت: اگر مرد یک بار فقط با لفظ سهطلاقه، طلاق دهد، زن بر او حرام میشود و بدین سان با قرآن کریم و سنت پیامبر، مخالفت کرد.
در صحیح مسلم، کتاب «الطلاق» باب «طلاق الثلاث» از ابن عباس نقل شده که گفت: طلاق در دوران رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و ابو بکر و دو سال از خلافت عمر،-و لو با لفظ سه طلاق باشد-یک طلاق محسوب میشد ولی عمر بن خطاب گفت: مردم در امری که مهلت به آنان در آن داده شده است، خیلی عجله میکنند، پس اگر این مهلت را برای آنان بپذیریم، پیوسته این کار اتفاق میافتد.(یعنی باید با آنان سخت گرفت که از ترس طلاق ندهند)(1)شگفتانگیز است که خلیفه با کمال جرأت و در حضور اصحاب، احکام خدا را تغییر میدهد و آنها هم بر تمام اقوال و کردارش صحه میگذارند هیچکس نه منکر میشود و نه اعتراض میکند ولی از آن سوی به ما بیچارگان به دروغ میگویند که: یکی از اصحاب به عمر گفت:«به خدا قسم، اگر از تو کژی دیدیم، با این شمشیر تو را راست میکنیم!!» این بخدا سخن دروغ و افترائی است که برای جلوه دادن آزادمنشی و دموکراسی والا در خلفا، ادعا میکنند و تاریخ با
1) (1) -صحیح مسلم-ج 4-ص 183، سنن بیهقی-ج 7-ص 336، سنن ابو داود-ج 2- ص 261.
رویدادهای عملی آنان را تکذیب کرده است، پس اگر کارها برخلاف واقع باشد، الفاظ هیچ اعتبار و ارزشی ندارد. نکند آنان کژی را در کتاب و سنت میدیدند و عمر به نظرشان، کتاب و سنت را اصلاح کرده است! پناه میبریم به خدا از هذیانگوئی.
من در شهر «قفصه» که بودم، برای بیچاره مردانی که به خیالشان با یک کلمه «تو سه بار حرام شدهای» که به همسرانشان گفته بودند، آنها دیگر برای همیشه حرام شده بودند، فتوا میدادم که: چنین نیست؛ آنها خوشحال میشدند که احکام صحیح خداوند را به آنان یاد میدهم؛ احکامی که خلفا با اجتهادشان در آن تصرف نکردهاند. ولی آنان که ادعای علم و دانش میکنند، آنها را میترسانند که شیعه همه چیز را حلال میداند! یادم میآید، روزی یکی از آنان با ملایمت به من گفت: اگر واقعا سرورمان عمر بن خطاب، حکم خدا را در این قضیه و قضایای دیگر تغییر داد و اصحاب با آن موافقت کردند، پس چرا سرورمان علی بن ابی طالب به سرورمان عمر اعتراض نکرد؟ به او پاسخی دادم که علی علیه السلام در اعتراض قریش به اینکه او مردی است شجاع ولی آشنا به فنون جنگ نیست، به آنان فرمود:
اینها چه میگویند؟ و آیا در میان آنان کسی یافت میشود که از من در جنگ شدیدتر و سابقهاش بیشتر باشد؟ من وقتی قیام کردم که هنوز بیست سال از عمرم نگذشته بود و امروز عمرم از 60 سال گذشته است ولی چه کنم، کسی که اطاعت نمیشود، نظری
ندارد.(یعنی: چگونه میتوانم در مسئلهای رأی بدهم که میدانم اطاعتم نمیکنند؟). (1)
آری! و مگر مسلمانان، بجز شیعیانی که امامتش را پذیرفتند، به سخنان علی گوش دادند. علی با تحریم متعه، مخالفت کرد؛ با تراویح که یک بدعت است، مخالفت کرد و با تمام احکامی که ابو بکر و عمر و عثمان آنها را تغییر داده بودند، مخالفت کرد ولی آرا و فتاوایش منحصر به شیعیان و پیروانش میشود ولی دیگر مسلمانان متاسفانه با او جنگیدند و لعنش کردند و تلاش فراوان نمودند که نامش و یادش را محو و نابود کنند. مخالفت از این بالاتر میشود که وقتی عبد الرحمن بن عوف-همو که برای انتخاب خلیفه، پس از عمر کاندید شده بود-او را دعوت کرد و با او شرط نمود که ما تو را به عنوان خلیفه میپذیریم مشروط بر اینکه به سنت شیخین (ابو بکر و عمر) عمل کنی، علی علیه السلام با این شرط، بیمهابا مخالفت کرد و فرمود:«من با کتاب خدا و سنت رسولش، حکم میکنم». و بدین سان او را کنار زدند و عثمان را برگزیدند که این شرط را قبول کرد؛ پس اگر علی علیه السلام امروز که عمر و ابو بکر از دنیا رفتهاند نمیتواند با آنها مخالفت کند، چگونه میتوانست با آنها مخالفت کند وقتی که زنده بودند؟
از این روی، ملاحظه میکنید که در این زمان نیز، علی علیه السلام که باب شهر علم است و اعلم تمام مردم پس از رسول خدا است و بیش از همه به کتاب الهی و
1) (1) -نهج البلاغه-خطبه 27.
سنت رسولش ارج مینهد و عمل میکند، نزد اهل سنت و جماعت چندان مقامی ندارد و آنان به جای علی، اقتدا به مالک و ابو حنیفه و شافعی و ابن حنبل میکنند و از آنان در تمام امور دین از عبادات گرفته تا معاملات، تقلید میکنند و در هیچ مسئلهای به امام علی رجوع نمینمایند، چنانکه ائمهشان در حدیث نیز همین روش را دنبال کردند، مانند بخاری و مسلم که آنها را میبینی از ابو هریره و ابن عمر و اقرع و اعرج و از هر نزدیک و دوری صدها حدیث نقل میکنند ولی از علی نقل نمیکنند جز چند روایت انگشتشمار که همهاش دروغ است و اهل بیت عصمت و طهارت را زیر سؤال میبرد و مقامشان را پائین میآورد. و به این هم بسنده نمیکنند که تکفیر مینمایند هرکس او را تقلید کند و از او پیروی نماید و شیعیان مخلصش را به نام «رافضیها» مینامند و بدترین اهانتها به آنان روا میدارند.
حقیقت این است که این شیعیان هیچ گناهی ندارند جز اینکه از علی پیروی میکنند؛ همو که در دوران خلفای سهگانه، رها شده بود؛ همو که در دوران امویان و عباسیان، مورد لعنت و نفرین قرار میگرفت، و هرکه اندک اطلاعی از تاریخ داشته باشد، این حقیقت را به روشنی درک میکند و آن همه نقشهها و توطئهها که علیه علی و شیعیانش و اهل بیتش به وقوع پیوست را درمییابد.
ظاهرا وقتی عثمان بن عفان پذیرفت که در میان مردم به سنت شیخین (ابو بکر و عمر) حکم کند و به عبد الرحمن بن عوف چنین وعدهای را داد، مقصودش این بود که او هم مانند آنان اجتهاد میکند و نصوص قرآن و سنت را تغییر میدهد و هر که زندگیش را در دوران خلافتش بررسی کند، درمییابد که او در اجتهاد خیلی فراتر از آنان گام برداشت تا آنجا که مردم، اجتهادهای دو یار دیرینهاش ابو بکر و عمر را از یاد بردند. و من نمیخواهم در این موضوع که کتابهای تاریخ مالامال از آن است، به تفصیل سخن برانم، همین بسکه بدعتها و نوآفرینیهای عثمان در دین خدا، منجر به انقلاب علیه او شد و زندگیش را به پایان رسانید. حال برای اینکه اشارهای کرده باشم چند نمونه را-به اختصار-یادآور میشوم تا خواننده عزیز و تمام پژوهشگران دریابند که پیروان اجتهاد در دین محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، چه بدعتها و کژیها نهادند.
خداوند نماز را وقتی که واجب کرد، دو رکعتی بود، سپس واجب کرد که آن را در وطن، به صورت تمام بخوانند ولی در مسافرت به همان گونه که اولین بار فرض شده بود، واجب شد.(1)
و همچنین مسلم در همان کتاب از یعلی بن امیه نقل میکند که گفت: به عمر بن خطاب گفتم: اگر آن روز از کفار میترسیدید و در نتیجه نماز را شکسته میخواندید، امروز که مردم در امنیت بسر میبرند، چه لزومی دارد که (در سفر) نماز را شکسته بخوانید؟ عمر گفت: من هم در این حکم، تعجب کرده بودم، از رسول خدا علتش را پرسیدم، فرمود:«این منتی است که خداوند بر شما نهاده است، پس صدقۀ الهی را پذیرا شوید». (2)
و همچنین مسلم در صحیحش در کتاب «صلاة المسافرین و قصرها» از ابن عباس نقل میکند که گفت:
«خداوند نماز را بر لسان پیامبرش (صلی الله علیه و آله) در وطن چهار رکعتی و در سفر دو رکعتی و
در حال خوف (در جنگ) یک رکعتی واجب گردانیده است». (1)
و همچنین از انس بن مالک نقل میکند که گفت:
«هر وقت رسول خدا به مسافت سه میل یا سه فرسخ، از شهر خارج میشد، نماز را دو رکعتی میخواند». (2)
و او نیز گفته است: با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از مدینه به مکه رفتیم، پس حضرت نماز را دو رکعت دو رکعت بجای آورد تا بازگشتیم. راوی گوید: پرسیدم: چند روز در مکه اقامت داشت؟ گفت: ده روز!(3)
از این احادیث که مسلم در صحیحش آورده، روشن میشود که این آیه کریمه که حکم نماز شکسته را در حال سفر بیان میکند، حضرت از آن چنین استنباط کرده و با قول و عمل آن را بیان نموده است که این اجازهای است که خداوند به مسلمین داده و بر آنان منت نهاده و صدقۀ خداوند برای آنان است که واجب است آن را بپذیرند. و بدین سان ادعای «دوالیبی» و همگامانش در دست و پا کردن بهانه و عذر برای عمر و تصحیح اشتباههایش به اینکه به علت حکم مینگریسته نه به ظاهر حکم، باطل میشود. زیرا وقتی حکم نماز شکسته نازل شد، و عمر تعجب کرد،
رسول خدا به عمر فهماند که هرگز احکام ثابت الهی متوقف بر علتش نیست، پس نماز در مسافرت شکسته است هرچند مردم در امن و امان بسر ببرند و از کفار هیچ هراسی نداشته باشند. ولی عمر، فتوائی دیگر دارد، غیر از آنچه دوالیبی و سایر علمای اهل سنت به نظرشان میرسد.
حال به عثمان بن عفان بنگریم، لا بد او هم در نصوص قرآنی و احادیث نبوی اجتهاد میکند تا به کاروان خلفای راشدین برسد. همین که بر کرسی خلافت نشست، در اولین فرصت، نماز مسافر را تمام اعلام کرد و به جای دو رکعت دستور داد چهار رکعت بخوانند.
من هرچه اندیشیدم، هیچ نتوانستم انگیزه این تغییر در حکم و زیاد کردن آن را بدانم، جز اینکه میخواست به مردم و خصوصا بنی امیه بفهماند که او از محمّد و ابو بکر و عمر، باتقواتر و پارساتر است.
مسلم در صحیحش در باب «صلاة المسافرین و قصر الصلاة بمنی» از سالم بن عبد اللّه از پدرش نقل میکند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در منی و اماکن دیگر، نماز مسافر را دو رکعتی بجای آورد و ابو بکر و عمر نیز نماز را شکسته خواندند، عثمان هم در آغاز خلافتش، اینچنین خواند، پس دستور داد که باید تمام بخوانند!(1)
و همچنین در صحیح مسلم از زهری نقل میکند که به عروه گفت: چرا عایشه
1) (1) -صحیح مسلم-ج 2-ص 145.
نماز را در سفر تمام میخواند؟ گفت: او اجتهاد کرده همان گونه که عثمان نیز اجتهاد کرده است.(1)
و بدین سان دین خدا و احکامش و نصوصش اینچنین مورد دخل و تصرف تاویلکنندگان و تفسیر مفسران قرار میگیرد!!
(2) .بخاری در صحیحش در کتاب «الحج»، باب «التمتع و الاقران» از مروان بن حکم نقل نموده که گفت:«من عثمان و علی را دریافتم که عثمان از متعۀ حج نهی میکرد و از اینکه بین عمره و حج جمع کند ولی وقتی علی آن را دید گفت:
خداوندا، تو را اجابت میکنم با حج و عمره، سپس افزود: من برای قول هیچکس حاضر نیستم از سنت پیامبر دست بردارم». (3)
و مسلم در صحیحش در کتاب «الحج» باب «جواز التمتع» از سعید بن مسیب نقل میکند که گفت: علی و عثمان در «عسفان» بودند. عثمان از متعه و عمره نهی
1) (1) -صحیح مسلم-ج 2-ص 143.
2) (2) -مقصود از متعۀ حج بجا آوردن عمره در ماههای حج و قبل از فرا رسیدن ایام حج است که برای کسی که خاندانش مقیم مکه نباشند واجب است. و به آن تمتع در حج میگویند زیرا در مدت بین دو احرام عمره و حج، لذت مباح بودن محرمات احرام برای انسان وجود دارد. «فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَی الْحَجِّ... ذلِکَ لِمَنْ لَمْ یَکُنْ أَهْلُهُ حاضِرِی الْمَسْجِدِ الْحَرامِ»(سوره بقره-آیه 196). (مترجم)
3) (3) -صحیح بخاری-ج 2-ص 151 کتاب الحج-باب التمتع و الاقران.
میکرد، پس علی به او گفت: چرا و چگونه امری که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آن را انجام داده، از آن نهی میکنی؟ عثمان گفت: برو، دست از ما بردار!! علی گفت: نمیتوانم ساکت باشم و رهایت کنم! سپس علی در هر دو مورد (عمره و حج) تهلیل کرد و بجای آورد.(1)
آری! این علی بن ابی طالب سلام اللّه علیه است، نمیتواند به خاطر سخن یک شخص، دست از سنت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بردارد. و از روایت دوم، چنین میفهمیم که گفتگوئی بین علی و عثمان درمیگیرد که عثمان با گستاخی به علی میگوید: برو دنبال کارت! ما را رها کن!! یعنی من حاضر نیستم آنچه از پسر عمویت رسول اللّه روایت میکنی، پیروی کنم.
ضمنا معلوم میشود که روایت ناقص است زیرا در جملۀ آخر میگوید: پس وقتی علی چنان دید... علی چه دید؟
قطعا خلیفه علیرغم تذکر علی به او در مورد حکم سنت نبوی، اصرار بر رأی خود در مخالفت سنت پیامبر میورزد و مردم را از انجام تمتع منع میکند، لذا علی با او به مخالفت برمیخیزد و حج و عمره را انجام میدهد.
امام احمد بن حنبل در مسندش، از عمران بن حصین نقل میکند که گفت:
1) (1) -صحیح مسلم-ج 4-ص 46.
پشت سر علی نماز خواندم، این نماز مرا به یاد نمازی انداخت که با رسول اللّه و دو خلیفه ابو بکر و عمر خوانده بودم. گوید: در نماز هر وقت علی به سجده میخواست برود تکبیر میگفت و هر وقت سر از سجده برمیداشت نیز تکبیر میگفت. راوی گوید: ای ابو نجید! اولین کسی که این تکبیر را ترک کرد کی بود؟ گفت: عثمان بود زیرا پیر شده بود و صدایش ناتوان بود، لذا ترک کرد!! (1)
آری اینچنین سنت پاک پیامبر با سنن خلفا و پادشاهان و اصحاب و بنی امیه و بنی عباس جابجا میشود و مبدل میگردد و همۀ اینها بدعتهائی است که در اسلام گذاردند و هر بدعتی گمراهی است و هر گمراهی در دوزخ است، چنانکه صاحب شریعت، صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده است.
از این رو امروز مسلمانان را مییابی که به صورتهای گوناگون نماز میخوانند و میپنداری که همه با هم متحد هستند ولی دلهایشان متفرق و پراکنده است چرا که میبینی همه در کنار هم به صف نماز ایستادهاند ولی یکی دستها را روی هم انداخته و دیگری دستها را از هم گشوده است. یکی دستش را در بستن (تکتف) روی نافش گذارده و دیگری کنار قلبش. یکی پاها را از هم گشوده و یکی پاها را به هم بسته است و هر یک میپندارد که حق با خودش است و اگر سؤالی از آنها بکنی، به تو گفته میشود: برادر! اینها چیز مهمی نیستند! نماز بخوان هرگونه که میخواهی.
1) (1) -مسند احمد بن حنبل-ج 4-ص.44.
مهم این است که نماز بخوانی.
البته تا حدودی این سخن صحیح است. مهم نماز خواندن میباشد ولی باید حتی در جزئیات هم تلاش کنیم مانند رسول اللّه نماز بخوانیم که فرمود:«نماز بخوانید همان گونه که مرا میبینید نماز میخوانم»، (1)پس لازم است در کیفیت و چگونگی نماز پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم جستجو و کنکاش کنیم چرا که نماز، ستون دین است.
بلاذری در «النساب الاشراف» آورده است:
وقتی خبر مرگ ابو ذر را به عثمان دادند گفت: خدا رحمتش کند. عمار بن یاسر گفت:
آری! از تمام وجود، برای او طلب رحمت و مغفرت میکنیم. عثمان رو به عمار کرده گفت: ای... (2)آیا فکر میکنی از اینکه او را تبعید کردم، پشیمانم؟!! و دستور داد محکم به دهان عمار بکوبند و گفت: تو هم به او ملحق شو!
وقتی عمار آماده شد که از شهر خارج شود، قبیلۀ بنی مخزوم نزد علی آمدند و از او خواستند با عثمان حرف بزند شاید اثری داشته باشد علی به عثمان گفت: ای عثمان! از خدا بترس، تو یک مرد نیکوکاری از مسلمانان را تبعید کردی و در اثر تبعیدت، از دنیا رفت. الآن میخواهی یک مرد صالح دیگری، مانند او را تبعید کنی؟!! و گفتگوی زیادی میان آن دو درگرفت تا اینکه عثمان به علی گفت: تو سزاوارتر به تبعیدی از او! علی گفت: اگر میخواهی این کار را نیز بکن.
سپس مهاجرین جمع شدند و نزد عثمان رفتند و بدو گفتند: این که نمیشود! هرکس با تو حرفی بزند فورا او را طرد و تبعید میکنی؟! آنگاه از عمار دست برداشت.(1)
و در روایت یعقوبی آمده است که عمار بر مقداد نماز خواند و او را دفن کرد در حالی که-طبق وصیت مقداد-عثمان اجازه نداشت که بر او نماز بخواند، پس عثمان سخت بر عمار برآشفت و گفت: وای بر پسر زن سیاه! هان، من او را میشناختم!(2)
آیا برای کسی که بسیار حیا میکند و ملائکه از او خجالت میکشند روا است که اینچنین فحش رکیک بدهد آن هم به برگزیدگان از مؤمنین؟!
مگر عمار چه گفته بود که عثمان از آن فحش بسیار بد و زننده به او نیز اکتفا
نکرد، و دستور داد به غلامانش که عمار را بخوابانند و دست و پاهایش را ببندند، آن وقت خود عثمان چوب را برداشت و آنقدر به بدن عمار نواخت که فتق گرفت و در اثر ضعف و پیری، از هوش رفت که این داستان نزد تمام مورخین معروف شده است.(1)تازه گناه عمار فقط این بود که گروهی از اصحاب نامهای به عثمان نوشتند و از عمار خواستند که نامه را به عثمان برساند.
عثمان همین رفتار را با عبد اللّه بن مسعود نیز کرد. دستور داد به یکی از جلادانش به نام عبد اللّه بن زمعه که او را به در مسجد بیاورد، سپس آنچنان او را بر زمین زد که یکی از دندههایش خرد شد و در هم شکست؛(2)فقط به خاطر اینکه عبد اللّه بن مسعود اعتراض کرده بود به عثمان که چرا اموال مسلمانان را بدون حساب به تبهکاران از بنی امیه میدهد.
بههرحال مردم علیه عثمان شوریدند و گذشت آنچه گذشت و سرانجام کشته شد و سه روز مردم اجازه نمیدادند به خاک سپرده شود تا اینکه چهار نفر از بنی امیه آمدند که بر او نماز بخوانند ولی برخی از اصحاب آنان را از نماز خواندن بر او نیز
منع کردند. یکی از افراد بنی امیه گفت: او را دفن کنید چرا که خدا و فرشتگانش بر او نماز خواندهاند! مسلمانان گفتند: هرگز اجازه نمیدهیم در گورستان مسلمانان دفن شود، پس ناچار شدند او را در «حش کوکب» جائی که یهودیان، مردههای خود را دفن میکردند، دفن کنند. و وقتی بنی امیه حکومت را بدست گرفتند، آن قسمت را (حش کوکب) به بقیع وصل کردند و جزء بقیعش قرار دادند.
این خلاصهای بود از تاریخ خلفای سهگانه و هرچند ما خلاصهگوئی کردیم ولی بههرحال همین چند نمونه، کافی است که پرده از آن فضایل ادّعائی و مناقب دروغین بردارد؛ فضائلی که خود خلفای سهگانه از آن شناختی نداشتند و هرگز آن را به خواب هم نمیدیدند.
سؤالی که اکنون مطرح است: اهل سنت در مقابل این حقایق روشن چه پاسخی دارند؟
پاسخ این سؤال نزد اهل ذکر است که: اگر آنها را بدانید و انکار نکنید-برای اینکه صحاحتان علیرغم پردهپوشی، آنها را ثبت کردهاند-پس دیگر افسانۀ خلافت معظّمانه را خرد کردهاید و اگر انکار کنید و در صحتش تردید نمائید، پس صحاح و کتابهای معتبر خود را ساقط کردهاید و از اعتبار انداختهاید و بدین گونه تمام عقایدتان بر باد میرود.
خلافت! و چه میدانی که خلافت چیست؟ خلافت همان امری است که خداوند آن را برای آزمایش امت قرار داد. خلافت همان است که امت را پراکنده نمود. خلافت همان است که طمعکاران را به دنبال خود کشاند. خلافت همان است که در راهش خون بیگناهان زیادی ریخته شد و خلافت همان است که به خاطر آن، برخی از مسلمانان از راه مستقیم، منحرف گشتند و به سوی دوزخ رهنمون شدند. پس لازم است پژوهشی هرچند کوتاه پیرامون خلافت و مسائل پشت پردۀ آن که قبل از وفات رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و پس از آن، رخ داده است، داشته باشیم.
نخستین مطلبی که به ذهن خطور میکند این است که رهبری نزد اعراب، در تمام زمانها، امری ضروری و لازم بوده است و لذا میبینیم که رئیس قبیله یا بزرگ خاندان را، معمولا بر دیگران و حتی بر خویشتن مقدم میداشتند و هیچ کاری بدون
اجازه و اذن او انجام نمیدادند و هیچ قانونی بدون مشورت او اجرا نمینمودند و هرگز در سخن گفتن بر او سبقت نمیگرفتند. و غالبا رهبر قوم، از سایر افراد، سالخوردهتر و به مسائل داناتر و از نظر حسب و نسب، باشرافتتر میباشد.
چنین به نظر میرسد که انتخاب رئیس در میان سایر افراد قبیله به خاطر هوش بیشتر و شجاعت و شهامت افزونتر و تجربه و علم زیادتر و دارا بودن صفات پسندیده و نیکو مانند سخاوت، مهمانداری و و... میباشد ولی غالبا با وراثت، منتقل میشود نه با انتخاب.
از آن پس میبینیم که قبیلهها و اقوام گوناگون-هرچند دارای نوعی استقلال هستند-ولی با این حال، در برابر قبیلهای که از نظر ثروت و افراد، عددشان بیشتر است و دارای قهرمانان بنام میباشند، سر تسلیم و خضوع فرود میآورند مانند قبیلۀ قریش که رهبری و زعامت سایر قبایل عربی را داشت و این ریاست به خاطر این بود که قریش عهدهدار امور خانۀ خدا بود و قدرت بیشتری داشت.
پس از آمدن اسلام نیز، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تا حدی این روش را در رفتارهای اجتماعی پذیرفت و لذا قبیلههائی که بر حضرت وارد میشدند و اسلام میآوردند، پیامبر برترین و شریفترینشان را بر آنان ولایت میداد که نماز را با او به جماعت برگزار کنند و او زکاتهای اموال را گردآوری نماید و خلاصه رابط بین پیامبر و قبیله خویش باشد.
سپس حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، به امر خدای سبحان، حکومت اسلامی را تاسیس کرد که در تمام احکام و قوانینش، به آنچه توسط وحی نازل میشود، خاضع بود و بدین سان تمام امور فردی و اجتماعی از عقود گرفته، مانند ازدواج و طلاق و خرید و فروش و گرفتن و سپردن و میراث و زکات تا معاملات و عبادات، همه و همه، باید طبق دستور الهی باشد و وظیفه رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم اجرای آن احکام و تلاش در پیاده کردن آنها است.
و طبیعی است که رسول اکرم به کسی میاندیشد که پس از خود، این وظیفه بزرگ را که همان رهبری امت است، بر عهده بگیرد.
و طبیعی است که هر رئیس حکومتی-اگر برای ملتش اهمیت قائل باشد-از میان آنان، شخصی را برای نیابت خویش برمیگزیند که توانائی این کار مهم را داشته باشد و نزدیکترین افراد به خود او باشد و طبیعی است که چنین شخصی-که میخواهد نیابت و جانشینی رئیس را بر عهده بگیرد-باید نزد وزرا و تمام ملت شناخته شده باشد.
بنابراین، هیچ خردمندی نمیپذیرد که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تمام این امور طبیعی و بدیهی را به فراموشی سپرده باشد و به آن هیچ اهمیتی نداده باشد، بلکه بیگمان، این امر لحظهای از اندیشۀ حضرتش بیرون نبوده است و بیگمان روایتهائی که مربوط به این مسئله است، در پشت پردهای که خلفا و پیروان تئوری
شورا نصب کرده بودند، پنهان شده بود که آنان تلاش فراوان نمودند تا تمام این نصوص و احادیث به ثبت رسیده که شخص خلیفه را معین و نصب نموده است، پنهان کنند و کار به جائی برسد که در این زمینه حتی از توهین کردن به مقام مقدس رسول اللّه نیز خودداری نکردند و حضرتش را به هذیانگوئی متهم کردند و اوامرش را نادیده گرفتند و فرماندهی که تعیین کرده بود را مورد طعن قرار دادند و ادعا کردند که او سنش کم است و صلاحیت رهبری و فرماندهی سپاه را ندارد.
سپس حتی در وفات پیامبر نیز تردید و تشکیک کردند تا مردم سردرگم شوند و با خلیفهای که رسول اللّه از قبل تعیینش کرده بود، بیعت نکنند. و از دیگر تلاشهایشان این بود که از فرصت مشغول بودن علی و یارانش به تجهیز و دفن پیامبر استفاده کرده و فورا کنفرانس سقیفه را برگزار کردند تا هرکس را که میخواهند و به او تمایل دارند و آرزوهایشان بوسیله او محقق میگردد، انتخاب کنند، سپس با تهدید و وعده و وعید مردم را مجبور به بیعت کردند و مخالفین را از صحنۀ سیاسی بیرون راندند، سپس با کمال خشونت و شدت و قاطعیت در برابر هرکس که خیال مخالفت را در سر میپروراند یا در مشروعیت خلافت جدید، شک و تردید روا میدارد ایستادند، هرچند آن شخص، فاطمه زهرا دختر رسول خدا باشد.
سپس تمام احادیث شریف پیامبر در بوتهای از کتمان شدید قرار گرفت که بین مردم منتشر نشود و اوضاع به زیانشان تمام نگردد، و در این میان از هیچ کاری
فروگذار نکردند هرچند ترورهای فردی یا قتلعامهای اجتماعی باشد و بهانهشان گاهی خاموش کردن آتش فتنه و گاهی نبرد با اهل ردّه (مرتدین) بود.
همۀ این مطالب را از کتابهای تاریخنگاران دریافتهایم، هرچند برخی از آنان با ساختن روایتهای متناقض یا با تراشیدن بهانهها و تاویلها، تلاش در پنهان نمودن حق و حقیقت داشتند ولی بههرحال رویدادها و بررسیها، امور پشت پرده را آشکار ساخت. و شاید عذر بعضی از آنان مورد پذیرش قرار گیرد چرا که اطلاعات خود را از منابع گذشته گرفته که تحت تاثیر سیاسی و اجتماعی آن دورانها نگاشته شده؛ دورانهائی که بنی امیه بر خلافت سوار شده بودند و اموال و املاک و مناصب بیشماری را به بعضی از اصحاب دستنشانده و مزدور بخشیدند!! و لذا بعضی از این مورخین، با عینک حسن نیت به آن رویدادها نگریستند و آن احادیث دروغین و ساختگی را پذیرفتند چرا که از آنچه پشت پرده میگذشت آگاه نبودند و بدین سان روایتهای راست و دروغ با هم مخلوط شدند و رسیدن به حقیقت، برای پژوهنده، دشوار شد.
و برای اینکه حقیقت روشنتر گردد، لازم است سؤالهائی در این مورد طرح شود که ضمن پاسخ به آنها، به حقایق برسیم یا به آنها نزدیک شویم.
پرسشها و پاسخها
نامههای زیادی از کشورهای گوناگون به اینجانب رسید که حاوی برخی سؤالهای مهم بود و از شوق فراوان خوانندگان گرامی برای رسیدن به حقایق بیشتر، خبر میداد که برخی از آنها را پاسخ دادم و برخی دیگر را بیپاسخ گذاشتم؛ البته نه اینکه خدای نخواسته اهمال کرده باشم بلکه چون پاسخ آنها در کتابم «آنگاه... هدایت شدم» و «همراه با راستگویان» یافت میشد، لذا از پاسخ دادن خودداری کردم. اکنون برای اینکه مورد استفادۀ همگان قرار گیرد، در این بخش از کتاب، سؤالها و پاسخها را منتشر میسازم. لازم به تذکر است که خوانندۀ گرامی در هر یک از کتابها یا در هر سه کتابهایم، به روایتها و رویدادهائی برمیخورد که تکرار شده است که اینجانب با تأسی و پیروی از کتاب عزیز الهی (قرآن کریم) که برخی از حوادث را در سورههای گوناگونی تکرار میکند تا در ذهن مؤمن، رسوخ بیشتری داشته باشد، از این روش پیروی نمودم.
سؤال 1-اگر رسول خدا می دانست که امتش این چنین در خلافت به اختلاف و نزاع می افتند، پس چرا خلیفه ای را برای خویش تعیین نفرمود؟
*رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پس از «حجة الوداع»(آخرین حجّی که انجام داد) علی بن ابی طالب را به عنوان خلیفه تعیین و نصب نمود و اصحابی را که همراهش به حج رفته بودند، بر آن امر به گواهی گرفت زیرا میدانست که امت به او خیانت و پشت میکنند و به قهقرا بازمیگردند.
سؤال 2-چرا هیچ یک از اصحاب، این مطلب را از پیامبر نپرسید، با اینکه در تمام مسائل، از او سؤال می کردند؟
*به تحقیق از او پرسیدند و او هم پاسخ داد: خداوند میفرماید:«یَقُولُونَ هَلْ لَنا مِنَ الْأَمْرِ مِنْ شَیْءٍ، قُلْ إِنَّ الْأَمْرَ کُلَّهُ لِلّهِ» (1)-به تو میگویند آیا ممکن است ما را قدرت و ریاستی بدست آید، بگو: هرچه هست همه به فرمان خداوند است. و از او پرسیدند و او پاسخ داد:«إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ» (2)-ولیّ شما فقط خداوند است و رسولش و آنان که ایمان آوردند و نماز بپا داشتند و در حال رکوع زکات پرداختند. و از او پرسیدند و او پاسخ داد:«این علی
برادرم، وصیم و خلیفهام پس از من است»(1)
سؤال 3-چرا برخی از اصحاب، وقتی که پیامبر می خواست برای آنان مطلبی را بنویسد که آنان را از گمراهی پس از خویش برهاند مخالفت کردند و گفتند که او هذیان می گوید؟
*برخی از اصحاب وقتی فهمیدند که رسول خدا میخواهد مطلبی را بنویسد که آنان را از گمراهی پس از خویش نجات دهد، با او مخالفت کردند و به هذیانگوئی متهمش نمودند، زیرا میدانستند که آن حضرت میخواهد به صورت نوشتهای، علی بن ابی طالب را برای خلافت تعیین و نصب نماید زیرا قبلا نیز در حجة الوداع به آنان گفته بود که هرکس به قرآن و عترت با هم تمسک جوید، هیچوقت گمراه نمیگردد و لذا فهمیدند که مضمون نوشته، همین الفاظ را در بر خواهد داشت زیرا علی سید و سرور عترت است از این روی، رسول خدا را متهم به هذیانگوئی کردند تا بکلی از نوشتن خودداری ورزد و پیامبر از نوشتن خودداری کرد زیرا نسبت به نوشتهاش-قبل از نوشتن-نزاع و کشمکش کردند و چنین تهمت بزرگی به پیامبر زدند (که او هذیان میگوید) پس اگر هم مینوشت، میخواستند بگویند که پیامبر هوش درستی نداشته است (و العیاذ بالله) و نوشتهاش هیچ ارزشی ندارد و لذا
1) (1) -تاریخ طبری-ج 2-ص 319، تاریخ ابن اثیر-باب و انذر عشیرتک الاقربین-ج 2- ص 62.
مصلحت اقتضا میکرد که چیزی ننویسد.
سؤال 4-چرا پیامبر بر نوشتن آن کاغذ اصرار نورزید با اینکه قطعا آن نوشته، امت را از گمراهی نجات می داد؟
*پس از تهمت زدن پیامبر به هذیانگوئی، عصمت را از او منتفی کردند و بسیاری از اصحاب که در مجلس حاضر بودند، بر آن سخن گواهی دادند، لذا دیگر پیامبر توان نوشتن را نداشت وانگهی با آن کشمکشها، آن نوشته بجای اینکه مردم را نگه دارد، آنان را بیشتر به گمراهی میانداخت و اگر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به نوشتن اصرار میورزید، ادعاهای باطلی پس از رحلتش برپا میشد که حتی در کتاب خدا نیز تشکیک میکردند.
سؤال 5-پیامبر قبل از وفاتش سه وصیت لفظی داشته است، چگونه است که دو وصیتش به ما رسیده و وصیت سوم گم شده است ؟
*مطلب روشن است. اولین وصیت است که به ما نرسیده و آن مخصوص خلافت و جانشینی علی است و از اینکه خلافت برپا شده، از نگارش احادیث منع کرد، لذا این وصیت به قول بخاری فراموش شده است، و اگر منع آنان نبود، چه عاقلی باور میکرد که وصیت پیامبر گم شود و فراموش گردد؟ چنانکه بخاری ادعا کرده است؟(1)
1) (1) -صحیح بخاری-ج 5-ص 137 و 143.
*قطعا پیامبر از وقت رحلتش مطلع بود و لذا حجة الوداع را به عنوان آخرین حج انجام داد و آن را «حجة الوداع» نامید و بدین سان اغلب اصحاب فهمیدند که وفات حضرت نزدیک شده است.
سؤال 7-چرا پیامبر دو روز قبل از وفاتش لشکری را آماده کرد و در آن سرشناسان از مهاجرین و انصار را بسیج فرمود و دستور داد به طرف «مؤته» در فلسطین رهسپار گردند؟
*وقتی پیامبر فهمید که قریش توطئهای دارند و با هم قرارداد بستهاند که پس از او، پیمانش را بشکنند و علی را از خلافت دور نگهدارند، آنان را بسیج کرد تا از مدینه دور شوند و وقت وفاتش حضور نداشته باشند و بازنگردند مگر پس از اینکه امر خلافت تمام شده باشد و دیگر توانائی اجرای توطئهشان را نداشته باشند و اصلا هیچ تفسیر پذیرفته شدهای جز این برای سپاه اسامه نمیتوان تصور کرد زیرا بدور از مصلحت بود که پیامبر پایتخت خلافت را دو روز قبل از وفاتش از ارتش و نیرو خالی کند.
*زیرا سزاوار نبود که پیامبر از دنیا برود و خلیفهای برای تدبیر امور، پس از خویش، تعیین نکند و از اینکه علی را ضمن آن سپاهی که شخصیتهای مهاجر و
انصار در آن بودند از قبیل ابو بکر، عمر، عثمان و عبد الرحمن بن عوف قرار نداد، این تدبیر حکیمانه دلیل روشنی است بر اینکه علی، قطعا خلیفه و جانشین او است، گو اینکه دیگر افرادی را که برای ملحق شدن به آن سپاه، انتخاب نکرده بود، در میان آنان کسی پیدا نمیشد که طمع در خلافت داشته باشد یا علی را دشمن بدارد یا قصد خیانت به او را داشته باشد.
سؤال 9-چرا پیامبر جوان کم سن و سالی را فرمانده آنان قرار داد که هنوز موی صورتش نیز سبز نشده بود؟
*حاسدان و خیانتکنندگان به علی، جوان بودن علی را بهانه قرار میدادند و میگفتند که نمیشود پیرمردان قریش که 60 سال از عمرشان گذشته است، از جوانی که بیش از 30 سال از عمرش نگذشته است، اطاعت و فرمانبری کنند، لذا پیامبر یک نوجوان که 17 سال از عمرش سپری شده بود و هنوز موی صورتش سبز نشده بود، و از موالی نیز بود، او را علیرغم وجود پیرمردان و شخصیتها، تعیین کرد و فرماندهیش داد تا هم به آنان و هم به تمام مسلمانان بفهماند که مؤمن راستین باید گوش به فرمان باشد و تسلیم شود و اطاعت کند هرچند دستور پیامبر با خواست درونیش سازگار نباشد. وگرنه کجا اسامه و کجا علی بن ابی طالب، امیر مؤمنان و سرور اوصیا و باب علم رسول خدا و شیر غالب پروردگار. از این روی آنان به تدبیر پیامبر در فرماندهی اسامه پی بردند و لذا امارتش را مورد طعن و
استهزا قرار دادند و از رفتن در زیر پرچمش سرباز زدند و از او دوری جستند.
فراموش نکنیم که در میان آنان فریبکاران حرفهای بودند که خدا دربارهشان فرموده است:«وَ قَدْ مَکَرُوا مَکْرَهُمْ وَ عِنْدَ اللّهِ مَکْرُهُمْ وَ إِنْ کانَ مَکْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ الْجِبالُ» (1)-به تحقیق که آنان بزرگترین مکر و سیاست خود را به کار بستند ولی چه فایدهای برایشان دارد که مکرشان در پیشگاه خداوند، بیارزش است هرچند مکرشان کوهها را از جای برمیکند.
سؤال 10-چرا پیامبر بر آنان که مخالفت کردند و به سپاه اسامه ملحق نشدند، بسیار برآشفت و لعنشان کرد؟
*خشم پیامبر بر آنان بسیار زیاد شد زیرا آگاه شد که آنان در امارت اسامه طعن کردهاند و این طعن کردن به خود پیامبر بازمیگشت نه به اسامه و بدین سان اخلاص ایمان نداشتن آنان به خدا و رسولش، برای آن حضرت، مسلم و قطعی شد و دانست که آنها میخواهند توطئه خود را-به هر قیمت که شده است-عملی کنند، از این روی آنان را نفرین و لعنت کرد تا به آنان و پیروانشان و تمام مسلمانان بفهماند که امرشان به کجا کشیده شده است و اگر کسی با وجود این همه دلیل و برهان، باز هم میخواهد هلاک شود، پس بگو که هلاک شود.
1) (1) -سوره ابراهیم-آیه 46.
*اگر مسلمان فقط شهادتین را تلفظ کند ولی به اوامر خدا و رسولش گوش ندهد و اطاعت نکند و سر تسلیم در برابر احکام خدا و رسولش فرود نیاورد، روا است که او را لعن و نفرین کنند. در قرآن نمونههای زیادی وجود دارد، به عنوان نمونه میفرماید:«إِنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَیِّناتِ وَ الْهُدی مِنْ بَعْدِ ما بَیَّنّاهُ لِلنّاسِ فِی الْکِتابِ أُولئِکَ یَلْعَنُهُمُ اللّهُ وَ یَلْعَنُهُمُ اللاّعِنُونَ» (1)-آنها که کتمان میکنند ادله و براهین روشنی را که برای هدایت مردم فرستادیم، پس از آنکه همۀ آنها را در کتاب برای مردم بیان کردیم و توضیح دادیم، خداوند آنان را لعنت میکند و لعنتکنندگان نیز آنها را لعن و نفرین میکنند.
پس اگر خداوند کسی که حق را کتمان میکند، لعنت کند، در مورد کسانی که با حق میجنگند و تلاش در نابودیش دارند، چه خواهد گفت.
*از بررسی روایتهای ضد و نقیض به این نتیجه میرسیم که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ابو بکر را برای پیشنمازی مردم تعیین نکرد؛ مگر اینکه معتقد شویم که پیامبر در آن اواخر زندگیش، هذیان میگفت که بیگمان هرکه چنین عقیدهای دربارۀ پیامبر داشته باشد، به حضرتش کافر شده است وگرنه چگونه میشود باور کرد که پیامبر او را جزء سپاهیان اسامه قرار بدهد و اسامه را امیر و فرمانده او قرار
1) (1) -سوره بقره-آیه 159.
دهد، باز هم او را برای امامت نماز در مدینه-که باید او در آن وقت، در آنجا اصلا نباشد-تعیین کند، و بههرحال تاریخ گواهی میدهد که او روز وفات پیامبر در مدینه حاضر نبوده است. و چنانکه ابن ابی الحدید(1)از برخی مورخین نقل میکند، علی علیه السلام، عایشه را متهم کرد که او دنبال پدرش فرستاد تا بیاید و با مردم نماز بخواند و وقتی پیامبر از جریان باخبر شد بسیار خشمگین شد و به عایشه گفت:
«شما مانند دوستداران یوسف هستید» یعنی شما خیانت میکنید و به مسجد رفت و ابو بکر را کنار زد و با هر زحمتی که بود خودش به نماز ایستاد تا دیگر جای هیچ بهانهای باقی نگذارد.
سؤال 13-چرا عمر سوگند یاد کرد که پیامبر از دنیا نرفته است و تهدید کرد به کشتن کسانی که ادعا می کنند پیامبر مرده است و آرام نشد مگر با رسیدن ابو بکر؟
*عمر تهدید به مرگ کرد هرکس را که بخواهد وفات پیامبر را اعلام نماید تا اینکه آنها را در شک و تردید و سرگردانی بگذارد و بیعت برای علی محقق نشود و بدین سان، مردم در این حالت بمانند تا قهرمانان مخالفین با علی از هرجا که هستند به مدینه بازگردند و چون تا آن وقت هنوز همۀ آنها نیامده بودند لذا نقش آدم متحیر و وحشتزده را بازی کرد و شمشیرش را کشید که مردم را بترساند. و قطعا نگذاشت که مردم به خانۀ پیامبر نزدیک شوند تا از حقیقت قضیه باخبر گردند و
1) (1) -شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید-ج 9-ص 197.
گرنه چگونه شد که هیچکس جرات نکرد به خانۀ پیامبر نزدیک شود جز ابو بکر که وقتی آمد، وارد خانه شد و صورت پیامبر را نگریست، سپس خارج شد که به مردم سرگردان بگوید:«هرکه محمّد را میپرستید بداند که محمّد از دنیا رفته است و هرکه خدا را میپرستد، همانا خدا زنده است و هرگز نمیمیرد»! (1)
لازم است در اینجا یک نکتۀ کوتاهی راجع به این حرف ابو بکر بگوئیم: آیا ابو بکر معتقد بود در میان مسلمانان کسی هست که محمّد را میپرستد؟!! نه! قطعا چنین کسی نبوده است ولی او با این جمله، میخواست با کنایه عموم بنی هاشم را و خصوصا علی بن ابی طالب را تحقیر و کوچک کند زیرا آنان بر سایر اعراب میبالیدند که محمّد، رسول خدا از آنها است و آنان اهل و عشیره و خاندان او هستند و از تمام مردم به او سزاوارترند.
و این سخن نیز عبارت دیگری بود از سخن عمر بن خطاب در روز پنجشنبه که گفت:«کتاب خدا ما را کافی است»(2)و زبان حالش این بود که: ما نیازی به محمّد نداریم چرا که او، امرش تمام شده و دورانش گذشته است. و این درست همان سخن ابو بکر است که گفت: هرکه محمّد را میپرستید، هان او مرده است. یعنی: ای کسانی که بر ما فخر میفروختید به محمّد، امروز دیگر کنار روید که امر او تمام شد
و ما را کتاب خدا بس است که زنده است و نمیمیرد.
و معلوم است که علی و بنی هاشم، بیش از دیگران نسبت به رسول اللّه شناخت داشتند و لذا در احترام و تقدیس و اطاعت اوامرش، مبالغه مینمودند و موالی از اصحاب و بیگانگان از قریش بر این منوال رفتار میکردند؛ همانها که وقتی پیامبر آب دهانش را میانداخت، شتابان میآمدند و صورت خود را به آن آب میمالیدند و برای گرفتن زیادی آب وضویش یا حتی یک موی بدنش که روی زمین افتاده بود، با هم رقابت میکردند و همۀ این بیچارگان و مستضعفان از شیعیان علی، در زمان پیامبر بودند و او این نام را بر آنان گذاشته بود.(1)
ولی عمر بن خطاب و برخی از اصحاب که جزء بزرگان قریش به حساب میآمدند، غالبا با احکام رسول اللّه مخالفت میکردند و با او گفتگو و بحث مینمودند و نافرمانیش میکردند، بلکه خود را منزهتر میدانستند که از کردارهایش، تأسی و به او اقتدا کنند.(2)مثلا عمر بن خطاب درختی که بیعت رضوان در زیر آن انجام میپذیرفت را قطع کرد زیرا بعضی از اصحاب به آن تبرک میجستند مانند وهابیان در این زمان که آثار پیامبر را بکلی نابود و معدوم کردهاند و حتی خانهای که آن حضرت در آن به دنیا آمده بود، هم از دست آنان، سالم نماند و
الان با تمام وجود و با صرف پولهای زیاد تلاش میکنند که مسلمانان را از جشن گرفتن بمناسبت ولادت حضرتش نیز منع کنند. و از هرگونه تبرک جستن به او و صلوات فرستادن بر او نیز خودداری میکنند، حتی با اینکه برخی از سادهلوحان را چنین اغفال کردهاند که صلوات بر پیامبر و آلش، شرک است!!
*وقتی انصار متوجه شدند که قریش توطئهای را میخواهد اجرا کند که علی را از خلافت دور نگه دارد، پس از وفات رسول الله صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گرد هم آمدند که در میان خودشان، خلیفهای را تعیین کنند؛ زیرا اگر زعمای قریش که از مهاجریناند و خویشان رسول الله هستند، میخواهند بیعت علی را نقض کنند، پس انصار خود را سزاوارتر به خلافت میبینند زیرا معتقدند که اسلام با شمشیر آنان پیروز شد و مهاجرین میهمانان آنان بودند و اگر آنان بلادشان را فتح نکرده بودند و خانهها و املاکشان را بازنگردانده بودند، هیچ نامی و یادی و فضیلتی برای مهاجرین نبود و اگر این کشمکش و نزاع میان دو قبیله اوس و خزرج پدید نیامده بود که هر قبیلهای خلیفه را از خودشان میخواستند، ابو بکر و عمر فرصت گرفتن خلافت را از دست آنان پیدا نمیکردند و ناچار بودند که از آنها پیروی کنند.
*زعمای قریش که از مهاجرین بودند، جاسوسانی داشتند که تمام حرکات انصار را زیر نظر داشته باشند و از توطئههایشان باخبر گردند و لذا وقتی آنان در سقیفه بنی ساعده، جلسۀ محرمانه گرفتند، یکی از جاسوسها به نام سالم بردۀ ابو حذیفه فورا به ابو بکر و عمر و ابو عبیده خبر داد که چنین جلسهای گرفته شده است؛ آنها هم به سوی سقیفه شتافتند که نقشه انصار را نقش بر آب کنند و به آنها بفهمانند که از هرچه در پنهانی میگذرد، باخبرند.
*قطعا عمر بن خطاب از عکسالعمل انصار وحشت داشت و همچنین میترسید که انصار با آنها موافقت نکنند که علی از صحنه دور نگه داشته شود که در آن صورت تمام نقشههایشان نقش بر آب میشد و تلاشهایشان بر باد میرفت بویژه آنکه توانسته بودند با جرأت تمام تدبیرهای شخص رسول اکرم را در مورد خلافت نابود و منهدم کنند لذا عمر بن خطاب در راه رفتن به سوی سقیفه، میاندیشید که سخنانی را سرهمبندی کند تا بتواند موافقت آنان را به نفع خودشان کسب نماید.
*عوامل گوناگونی باعث شکست انصار و پیروزی مهاجرین شد. از جمله
اینکه انصار دو قبیله بزرگ بودند که بر سر ریاست از دوران جاهلیت، نزاع داشتند و تنها روزهائی که رسول خدا در میان آنان بود و به خاطر وجود مقدسش این شعله خاموش شده بود و اکنون که میدیدند رسول خدا از دنیا رفته و قومش میخواهند خلافت را از صاحب شرعیش بگیرند؛ پس قبیلۀ اوس به هیجان آمدند و رئیسشان سعد بن عباده را برای خلافت، کاندید کردند ولی بشیر بن سعد که رئیس قبیلۀ خزرج بود، نسبت به پسر عمویش رشک برد و یقین کرد که با وجود سعد بن عباده، او به خلافت نمیرسد، لذا پیمان انصار را شکست و همراه با مهاجرین شد و نقش خیرخواه امین را ایفا کرد!
از آن سوی، ابو بکر تکبرها و نخوتهای جاهلیت را در میانشان برانگیخت و با تکیه بر نقطۀ ضعف آنها گفت: اگر این امر را به «اوس» واگذار کنیم،«خزرج» نمیپذیرد و اگر به «خزرج» واگذار کنیم،«اوس» نمیپذیرد... وانگهی آنان را تطمیع کرد به اینکه حکومت را با آنان تقسیم میکند و گفت: ما امیرانیم و شما وزیران و هرگز در احکاممان، به شما ستم نمیکنیم.
وانگهی با یک زرنگی و ذکاوت مخصوصی، نقش خیرخواه را بازی کرد و خود را از میدان-به صورت ظاهر-بیرون کشید و اظهار کرد که در خلافت هیچ طمعی ندارد و گفت: هر یک از این دو نفر را که میخواهید برگزینید: عمر بن خطاب و ابو عبیده عامر بن جرّاح.
نقشه خیلی با دقت پیش میرفت و به پیروزی نزدیک میشد. ناگهان عمر و ابو عبیده با هم گفتند: سزاوار نیست ما بر تو پیشی بگیریم چرا که تو اولین مسلمانی و تو یار غاری پس دستت را بیاور تا با تو بیعت کنیم. پس ابو بکر دستش را جلو برد و پیش از همه بشیر بن سعد، رهبر خزرج بیعت کرد و دنبال او، بقیه-بجز سعد بن عباده-هم بیعت کردند.(1)
*وقتی انصار به امید رسیدن به جاه و مقام در بیعت با ابو بکر پیشی گرفتند، سعد بن عباده از بیعت خودداری کرد و قومش را از خلافت منع نمود ولی به علت شدت بیماری نتوانست آنان را قانع کند چرا که در بستر بیماری افتاده بود و صدایش شنوائی نداشت؛ در این بین عمر فریاد زد: او را بکشید؛ او فتنهانگیز است!! و با این سخن میخواست، هر مخالفتی را از آغاز در نطفه خفه کند تا هیچ کس جرات خودداری کردن از بیعت به خود راه ندهد و عامل اختلاف امت و فتنهانگیزی نگردد.(2)
*بسیاری از اصحاب، از بیعت با ابو بکر خودداری کردند و در خانۀ علی بن ابی
طالب گرد آمدند و اگر عمر بن خطاب شتاب نمیکرد و خانه را با هیزم محاصره نمینمود و تهدید به سوزاندن خانه نمیکرد، کار از کار میگذشت و امت به دو بخش: علوی و ابو بکری تقسیم میشدند، و لذا عمر برای اینکه وضعیت موجود را بر مردم تحمیل کند، گفت: حتما باید برای بیعت خارج شوید وگرنه قطعا خانه را با هر که در آن باشد، در آتش میسوزانم؛(1)و مقصودش علی و فاطمه دختر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بود.
و با این سخن، مطمئن شد که دیگر هیچکس به خود جرأت نمیدهد که با خلافت مخالفت کند و بیعت ننماید چرا که کسی بالاتر از سرور زنان جهانیان و شوهرش سرور اوصیا وجود ندارد، و او با آنان چنین رفتاری را میکند!
*پیامبر، ابو سفیان را به خارج از مدینه فرستاده بود تا صدقات را جمعآوری کند و پس از وفات پیامبر به مدینه برگشت که مواجه شد با خلافت ابو بکر. فورا به خانۀ علی بن ابی طالب رفت و او را تشویق به انقلاب و جنگ کرد و وعده داد که با عدّه و عدّه، او را یاری میکند ولی علی که از اهداف او آگاه بود، او را طرد کرد.
ابو بکر و عمر که از جریان باخبر شدند، فورا نزد او رفتند و با زبان خوش، وعدههائی به او دادند از جمله گفتند که تمام صدقات جمع شده را خودش بردارد و
1) (1) -الامامة و السیاسۀ ابن قتیبه-ج 1-ص 19.
در امر حکومت نیز، وعدهاش دادند که فرزندش را در شام والی میکنند. پس ابو سفیان راضی و خوشحال شد و سکوت کرد. و بدین سان یزید بن ابو سفیان را والی شام قرار دادند و هنگامی که مرد، برادرش معاویة بن ابو سفیان را به جایش تعیین کردند و او را در رسیدن به خلافت کمک نمودند.
*نه، هرگز! امام علی با وضعیت موجود موافقت نکرد و سکوت هم ننمود، بلکه علیرغم تهدید، با آنان احتجاج کرد و بیعت ننمود. ابن قتیبه در تاریخش آورده است که علی به آنان گفت:«به خدا قسم با شما بیعت نمیکنم و شما سزاوارتر به بیعت با من هستید». و همسرش فاطمه زهرا را با خود به مجالس انصار میبرد و اعلام مخالفت مینمود، ولی آنان پوزش میطلبیدند و میگفتند که ابو بکر بر او سبقت گرفته است.
بخاری یادآور شده است که علی در طول مدت حیات فاطمه، بیعت نکرد.
وقتی فاطمه از دنیا رفت هیچ یار و یاوری برای خود نیافت، ناچار به مصالحۀ با ابو بکر شد.
و همانا فاطمه شش ماه پس از پدرش زنده بود، پس آیا فاطمه از دنیا رفت در حالی که هیچ بیعتی در گردنش نبود؟ با اینکه پدرش رسول الله صلّی اللّه علیه و آله و
سلّم میفرماید:«هرکه بمیرد و در گردنش بیعتی نباشد، مرگش مرگ جاهلیت است». (1)
و آیا علی مطمئن بود که تا بعد از ابو بکر زنده است که آن شش ماه گذشت و بیعت نکرد؟ آری! علی هرگز ساکت نشد و هر وقت فرصتی یافت-در طول ایام زندگیش -ظلم آنان و غصب حقش را به مردم اعلام کرد. کافی است که در این زمینه، خطبۀ شقشقیهاش را مطالعه کنیم.
*آنها تعمد داشتند که فاطمه را با گرفتن زمینش و املاکش و منعش از میراث پدرش و تکذیبش در تمام ادعاهایش، به خشم آورند، تا با این کار، هیبتش را خرد کنند و عظمتش را از قلوب مسلمانان بیرون آورند، تا دیگر کسی تصدیقش نکند و اگر خواست احادیث خلافت را بازگو کند، سخنش را باور ننمایند و لذا انصار از او معذرت خواستند به اینکه با ابو بکر بیعت کردند و دیگر مجال بیعت کردن با علی نیست و اگر علی زودتر خود را کاندید کرده بود، با او بیعت میکردند!!!
از این روی، خشمش بر ابو بکر و عمر شدت گرفت تا جائی که پس از هر نماز، آنها را نفرین میکرد.(2)و به همسرش وصیت نمود که آن دو نفر بر جنازهاش حاضر نشوند و خلاصه آنهائی که مورد تنفرش است، هیچکدام بر جنازهاش نماز نخوانند.
آری! آنان عمدا فاطمه را اذیت کردند که به علی بفهمانند او برایشان کم ارزشتر است از دختر پیامبر، سرور زنان جهانیان و کسی که خداوند برای خشمش، خشمگین میگردد و برای رضایتش، راضی میشود؛ پس علی چارهای جز سکوت و رضایت ندارد؟!
*وقتی ابو بکر علیرغم مخالفین، با تلاشهای پیگیر عمر به خلافت مسلمین رسید، از اسامه درخواست کرد که عمر را رها کند تا در امر خلافت او را یاری دهد زیرا به تنهائی نمیتواند نقشهاش را به پایان برساند و نیاز به افراد فعالی دارد که دارای چنان جرأت و قوتی هستند که توانستند با پیامبر مخالفت کنند و نه از غضب خداوند وحشت داشتند و نه به نفرین پیامبر که لعنت کرد کسانی را که از شرکت در سپاه اسامه تخلف ورزند، اهمیت دادند، و بدون شک طراحان این توطئه از شرکت در سپاه اسامه ممانعت کردند تا توطئهشان به ثمر نشیند. و پایههای حکومتشان تثبیت گردد.
*آنان بسیاری از آزادشدگان (طلقاء) را به خود نزدیک کردند و مناصب را به آنان واگذار کردند و در حکومت شریکشان نمودند و از آنان امرا و والیانی در کل
جزیرة العرب و تمام مناطق اسلامی ساختند، مانند ولید بن عقبه، مروان بن حکم، معاویه و یزید فرزندان ابو سفیان، عمرو بن عاص، مغیرة بن شعبه، ابو هریره و بسیاری دیگر از کسانی که دل پیامبر را خون کرده بودند، و با این حال علی بن ابی طالب را طرد و دور کردند و او را در خانهاش زندانی و تحت محاصره قرار دادند و در طول ربع قرن حکومتشان، هیچ منصبی به او واگذار نکردند تا او را خوار و ذلیل کنند و تحقیر و کوچک نمایند و مردم را از او دور سازند چرا که بیشتر مردم دنیاپرستاند و به جاهاندوزان و مالداران و حاکمان، تمایل دارند، و چون علی مصرف روزمرهاش را با کسب و کار و عرق جبین بدست میآورد-و صاحب زر و زور نیست-پس مردم از او دور میشوند و به او روی نمیآورند.
و اینچنین هم شد! علی علیه السلام در طول مدت خلافت ابو بکر و عمر و عثمان، خانهنشین بود و همۀ آنان تلاش در تحقیر و خاموش کردن نورش داشتند و فضایل و مناقبش را نادیده گرفتند و پنهان کردند و او هم از اموال بیارزش دنیا چیزی نداشت که مردم به طمع آن، به او روی آورند.(1)
1) (1) -هرچند مخالفان و دشمنان علی از کینه و حسد، تلاش همهجانبه در پنهان کردن فضایلش کردند و دوستان و پیروان، از خوف و ترس، نتوانستند فضایل و مناقبش را آشکار سازند، با این حال بحمد الله زمین و آسمان پر است از فضایل او. و این از کرامات و معجزات قطعی و مسلم آن حضرت است.(مترجم)
*برخی از اصحابی که در روز غدیر خم، و در حجة الوداع همراه با پیامبر بودند و بیعت امام علی را شاهد بودند، از پرداختن زکات به ابو بکر خودداری ورزیدند زیرا در وفات پیامبر حاضر نبودند و حوادثی که پس از آن رخ داد و خلافت از علی به ابو بکر منتقل شد را درک نکردند، برای اینکه آنها اصلا ساکن مدینه نبودند و قطعا به آنان رسیده بود که فاطمه با حاکمان وقت نزاع کرده و بر آنان خشم نموده است و آگاه شده بودند که علی نیز از بیعت، امتناع کرده است، به این خاطر از پرداختن زکات به ابو بکر خودداری کردند تا وضعیت روشن شود.
اینجا بود که ابو بکر و عمر و هیئت حاکمه مقرر کردند که ارتشی به فرماندهی خالد بن ولید را، برای جنگ با آنها گسیل دارند. خالد هم نهضتشان را درهم کوبید و نفسشان را قطع کرد و مردانشان را قتل عام نمود و زنان و فرزندانشان را اسیر کرد تا عبرتی باشد برای هرکس که مخالفت با آنان به ذهنش خطور کند یا بخواهد به نحوی، آرامش حکومت را بر هم بزند.
*آنها از نخستین روزهای حکومتشان، احادیث پیامبر را بطور کلی، منع کردند، نه تنها به خاطر اینکه برخی از احادیث، دربارۀ خلافت و فضائل علی بن ابی طالب بود، بلکه به خاطر اینکه بسیاری از آنها با اقوال و افعال و کردارشان، که
بوسیلۀ آن امور زندگیشان را میگذراندند، و بر اساس آن دولت نوین خود را طبق اجتهادشان تشکیل داده بودند، تعارض داشت.
*اگر عمر و برخی از سیاستمداران بنی امیه نبودند، ابو بکر به تنهائی نمیتوانست بار خلافت را بر دوش بکشد. تاریخ به ثبت رسانده است که ابو بکر همیشه در برابر احکام و آراء عمر بن خطاب، خاضع و تسلیم بود و در حقیقت او حاکم بود نه ابو بکر و دلیل آن، جریان «مؤلفة قلوبهم» است که در آغاز خلافت، نزد ابو بکر آمدند؛ او برایشان نامهای نوشت و دستور داد که نزد عمر بروند، زیرا بیت المال بدست عمر بود. ولی عمر، نامۀ او را پاره کرد و طردشان نمود. نزد ابو بکر بازگشتند و گفتند: آیا تو خلیفهای یا او؟ ابو بکر پاسخ داد: به خواست خدا، او خلیفه است!!!
و همچنین هنگامی که ابو بکر، قطعه زمینی را به عیینة بن حصن و اقرع بن حابس واگذار کرد، عمر آن را رد کرد و وقتی سند ابو بکر را مطالعه کرد، آب دهان بر آن انداخت و آن را پاره کرد. آن دو نفر نزد ابو بکر بازگشتند و از کار عمر شکایت نمودند و گفتند: به خدا نمیدانیم، آیا شما خلیفهاید یا عمر؟ ابو بکر گفت: بلکه عمر خلیفه است.
و هنگامی که عمر با عصبانیت نزد ابو بکر آمد و دربارۀ زمین به او پرخاش
نمود، ابو بکر به او گفت:«مگر به تو نگفتم که در مسئله خلافت از من نیرومندتری ولی تو سرانجام بر من چیره شدی». (1)
بخاری در صحیحش آورده است که عمر مردم را تشویق به بیعت با ابو بکر مینمود و به آنها میگفت: ابو بکر یار غار رسول الله است و او به سرپرستی امور مسلمانان، سزاوارتر است، پس برخیزید و با او بیعت کنید. انس بن مالک گفت: آن روز شنیدم که عمر پیوسته ابو بکر را وادار میکرد که به منبر رود، و آنقدر به او دستور داد تا سرانجام ابو بکر به منبر رفت و مردم با او بیعت کردند.(2)
*زیرا عمر بن خطاب کسی بود که نقش قهرمانانه را در دور نمودن علی از خلافت و مخالفت شدید را با پیامبر در این زمینه بازی کرده بود و انصار را وادار به بیعت با ابو بکر کرد و آن را بر مردم با شدت و قدرت تحمیل نمود تا جائی که خانۀ فاطمه را تهدید به سوزاندن نمود و از اینکه او حاکم و خلیفۀ واقعی بود-چنانکه بیان کردیم-و سخن اول و آخر، از او بود و بدون تردید از سیاستمداران عرب به شمار میآمد لذا خوب میدانست که چون طبعی تند و خلقی بد و خوئی خشن دارد
و زود از جا در میرود، مردم او را نمیپذیرند، از این رو، ابو بکر را بر خود مقدم داشت چرا که او طبعی نرمتر داشت و قبل از آنان اسلام آورده بود و دخترش عایشه، زن جرأتمندی بود که میتوانست امور سخت و دشوار را اداره کند و امور را تغییر دهد و میدانست که ابو بکر مانند انگشتری در دستش است و کاملا در برابر اوامرش رام و مطیع است.
البته بیشتر اصحاب میدانستند که ابو بکر خلافت را به عمر واگذار خواهد کرد، چرا که از روز نخست، علی بن ابی طالب علیه السلام به او گفت:«شیری بدوش که نیمی از آن خودت باشد و امروز برای او تلاش کن تا فردا خدمتت را جبران کند» و آن دیگری وقتی شنید که عمر وصیتنامۀ ابو بکر را-که خلافت را به او واگذار کرده بود-در دست گرفته است و به مردم مینمایاند، به او گفت:«من میدانم که در این وصیتنامه چیست. تو در آن سال او را خلیفه کردی و امسال او تو را خلیفه کرده است».
پس وصیت ابو بکر و واگذاری خلافت به عمر، بر عموم مردم پوشیده نبود و اگر او در ایام زندگیش اعتراف میکرد که عمر از او-در این امر-نیرومندتر است، پس هیچ تعجبی ندارد که هنگام مرگ، خلافت را به او بسپارد.
پس یکبار دیگر برای ما روشن میشود که ادعای اهل سنت به اینکه خلافت جز با شورا امکانپذیر نیست، وجود خارجی ندارد و در اندیشه ابو بکر و عمر،
پشیزی ارزش ندارد و اگر پیامبر از دنیا رفت و امر را به شورا واگذار کرد-چنانکه ادعا میکنند-پس ابو بکر نخستین کسی بود که این قانون را ویران کرد و با وصیت کردن به نفع عمر، سنت رسول الله را زیر پا گذاشت.
همواره اهل سنت را میبینی که افتخار میکنند و بر خود میبالند به اینکه اعتقاد به شورا دارند و خلافت محقق نمیشود جز با آن. و شیعه را مسخره میکنند که تنها به نص خدا و رسولش در مورد خلافت، معتقدند و اغلب آنان را میبینی که این عقیده را مورد انتقاد قرار میدهند و آن را میراث ایرانیان پیش از اسلام میدانند که معتقد به وراثت سلطۀ الهی بودند.
و اغلب اهل سنت را میبینی که استدلال به آیه«وَ أَمْرُهُمْ شُوری بَیْنَهُمْ» میکنند و میگویند که در مورد خلافت نازل شده است. پس با این وضع، سزاوار است که بگوئیم: ابو بکر و عمر با کتاب و سنت مخالفت کردند و در امر خلافت هیچ ارزش و اعتباری برای آن دو، قائل نشدند.
*این هم بیارزشی دنیا است که عبد الرحمن بن عوف-پس از عمر-در سرنوشت امت دخالت کند و هرکه را بخواهد بر آنان حکومت دهد و هرکه را بخواهد از حکومت دور کند و این سیاست عمر بود که او را بر دیگران مقدم داشت.
عبد الرحمن بن عوف نیز از سیاستمداران عرب است و قطعا او هم یکی از توطئهگرانی بود که میخواست خلافت را از صاحب شرعیش برباید و اگر بخاری اعتراف میکند که عبد الرحمن بن عوف از علی میهراسید.(1)پس طبیعی است که او هم با تمام تلاش علی را از خلافت دور کند و عبد الرحمن مانند دیگر اصحاب میداند که علی هرگز با اجتهادات ابو بکر و عمر موافق نبوده و با تمام توان تلاش میکرد که در احکامی که خلاف کتاب و سنت انجام میدادند، با آنها مخالفت و انتقاد کند.
از این روی بود که عبد الرحمن با علی شرط کرد که به سنت ابو بکر و عمر حکم کند، زیرا خود از پیش میدانست که علی سیاستبازی نمیکند، دروغ نمیگوید و به آن شرط هرگز تن در نمیدهد. و همچنین میدانست که دامادش عثمان مورد پذیرش اعضای توطئه و قریش است.
*بخاری و مسلم و تمام محدثین اهل سنت این روایت پیامبر را آوردهاند که فرمود:«دین همچنان برپاست تا روز قیامت و دوازده نفر از قریش خلیفه بر شما خواهند بود و همهشان از قریشاند». (2)و این حدیث، معمائی حلناشدنی نزد اهل
سنت بود که پاسخی برایش نیافتند و هیچیک از علمایشان نتوانست پس از خلفای راشدین چهارگانه، کسی را جز عمر بن عبد العزیز تعیین کند که بههرحال پنج نفر میشوند و اما هفت نفر دیگر مشخص نیست؛ پس باید به امامت علی و فرزندانش که شیعیان امامیه آنان را پذیرفتهاند، معتقد شوند و شیعۀ اهل بیت پیامبر گردند و یا اینکه این حدیث را تکذیب کنند که در آن صورت صحاحشان از حقیقت خالی میشود و جز دروغ در آن یافت نمیگردد.
از آن که بگذریم، این حدیث که خلافت را مخصوص قریش میداند، با تئوری «شورا» مخالفت دارد زیرا انتخاب و دموکراسی شامل همۀ افراد امت میشود و ویژۀ هیچ قبیلهای سوای قبایل دیگر نمیباشد، بلکه از قبیلههای عرب به غیر عرب نیز منتقل میشود.
اینها پاسخهائی سریع و مختصر بود که برخی از سؤالهای خوانندگان را پاسخگو بود و اگر کسی خواهان پاسخهای مفصلتر است به کتابهای تاریخ و به دو کتاب اینجانب «آنگاه... هدایت شدم» و «همراه با راستگویان» مراجعه کند.
بر پژوهنده است که به منابع مورد اطمینان مراجعه کند و خود را برای دریافت حقیقت آماده سازد و روایتها و رویدادهای تاریخی را با دقت بررسی نماید تا حقایقی را که لباس باطل بر تن پوشاندهاند، بجوید و لباسهای باطل را از تنشان برکند و بر حقیقت حقایق آگاه گردد.
پیرامون حدیث شریف
برای خواننده توضیح خواهم داد که مشکل حدیث از بزرگترین مشکلاتی است که امروزه مسلمانان دست به گریبان آناند، بویژه در این دوران که از دانشگاههای وهابیان، دکترهای متخصصی در فنون حدیثشناسی فارغالتحصیل شدهاند و تنها احادیثی را حفظ میکنند که با مذهب و عقیده و مسلکشان سازگار باشد که بیشتر این احادیث، ساخته و پرداختۀ امویان و نیاکانشان است که تمام هم و غمشان خاموش کردن نور رسالت بوده و پیامبر را-و العیاذ بالله-مانند یک نادان خرفزدهای ترسیم کردهاند که نمیداند چه میگوید و به احادیث و کردارها و افعالش که با یکدیگر تناقض دارند و دیوانگان را به خنده وامیدارند، هیچ توجّهی ندارد.
و هرچند پژوهشگران و دانشمندان اهل سنت تلاش کردند که احادیث را تصفیه و پاکسازی کنند ولی متاسفانه هنوز کتابهای صحیح و معتبر پر است و
همچنین کتابهای شیعیان نیز از این تحریفها و روایات ساختگی سالم نمانده است و خودشان هم اعتراف میکنند به اینکه هیچ کتاب صددرصد صحیحی جز کتاب خدا ندارند و هرچه جز قرآن است باید بررسی شود ولی اهل سنت، اتفاق نظر دارند بر اینکه دو صحیح بخاری و مسلم، صحیحترین و معتبرترین کتابها پس از قرآن است بلکه ادعا میکنند که هرچه در این دو کتاب است، صحیح میباشد.
بدین خاطر است که سعی خواهم کرد نمونههائی از احادیثی را که بخاری و مسلم آوردهاند و در آنها قداست رسول اکرم و یا اهل بیتش علیهم السلام را مورد سؤال قرار دادهاند یادآور شوم و با خواننده گرامی در میان بگذارم.
و سعی میکنم برخی از احادیثی را که برای صحیح جلوه دادن اعمال حکام اموی و عباسی وضع شده، متذکر شوم که در حقیقت، با این احادیث، عصمت رسول اکرم را زیر سؤال بردهاند تا بر جنایتها و کشتارهایشان صحه بگذارند:
بخاری در صحیحش در کتاب «الاستئذان» و در کتاب «الدیات» باب «من اطلع فی بیت قوم...» و همچنین مسلم در صحیحش در کتاب «الآداب» باب «تحریم النظر فی بیت غیره» از انس بن مالک نقل کردهاند که «مردی مخفیانه به درون یکی از اطاقهای پیامبر نگاه میکرد؛ پس پیامبر (صلی الله علیه و آله) کاردی برداشت و من نگاه
میکردم که گویا میخواست آن مرد را فریب دهد تا او را با کارد بزند.(1)
اخلاق والای پیامبر هرگز با چنین رفتاری سازش ندارد؛ او که نسبت به مؤمنین رؤوف و مهربان است و بر او است که به این مرد ادب اسلامی را بیاموزد و بفهماند که این کارش، کار حرامی است نه اینکه کاردی بردارد و مخفیانه پشت سرش برود که او را بزند و چشمش را از حدقه بیرون آورد و شاید آن مرد حسن نیتی داشته است چرا که این اطاق، اطاق یکی از همسران پیامبر نبوده است و دلیلش هم این است که انس بن مالک در آن خانه بوده است.
این چه تهمتی است که به ساحت پاک رسول اکرم میزنند و او را مانند یک انسان خشن تندخو که مردم را فریب میدهد تا چشمشان را بیرون بیاورد، ترسیم میکنند؟! بگذریم از اینکه شارح بخاری نیز، از این روایت شگفتزده شده و میگوید:«واژۀ یختله» که در روایت آمده به معنای غافل کردن و فریب دادن است.
چنین تفسیر کردهاند و فریب دادن از رسول الله (صلی الله علیه و آله) بعید است.
بخاری در صحیحش در کتاب «الطب» باب «الدواء بألبان الابل» آورده است:
ثابت از انس نقل میکند که مردمی بیمار بودند. عرض کردند: ای رسول خدا! ما را
1) (1) -صحیح بخاری-ج 7-ص 130، صحیح مسلم-ج 6-ص 181.
پناه ده و اطعاممان کن. پیامبر دستور داد که نزد شترچرانش بروند و از شیر و بول شتر بیاشامند! آنها نزد شترچران رفتند و از شتر، شیر و بول آشامیدند و درمان شدند؛ پس شترچران را کشتند و شتر را دزدیدند. پیامبر آگاه شد، در پی آنان فرستاد. آنها را آوردند.
پس دستها و پاهایشان را قطع کرد و با میخهای داغ چشمهایشان را بیرون آورد، پس آنان را میدیدم که زبان را بر روی زمین میمالیدند تا میمردند.(1)
آیا هیچ مسلمانی باور میکند پیامبری که از مثله و قطعهقطعه کردن انسانها نهی مینماید، خودش شخصا دست و پای گروهی را قطع کند و سپس با میخهای داغ دیدههایشان را از حدقه بیرون آورد زیرا شترچرانش را کشتهاند و اگر فرضا اینها شترچران را مثله کرده بودند، باز هم بهانهای بود که با آنها معامله به مثل شود که البته این هم وارد نیست وانگهی چگونه پیامبر بدون بحث و تحقیق و بدون شناخت قاتل از میان آنان، همه را بدون استثنا قطعهقطعه میکند. و شاید بعضی بگویند که همۀ آنان در قتل آن شخص شرکت داشتهاند، آیا در توان پیامبر نبود که آنان را ببخشد و مورد عفو خویش قرار دهد چرا که آنها بههرحال مسلمان بودند؟ و دلیلش هم این است که خطاب به پیامبر گفتهاند: یا رسول الله! آیا رسول خدا این سخن خداوند را نشنیده بود که میفرماید:«وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ، وَ لَئِنْ
1) (1) -بخاری-ج 7-ص 13.
صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَیْرٌ لِلصّابِرِینَ» (1)-و اگر خواستید مجازات کنید، پس به همان گونه که مورد ستم قرار گرفتهاید، عقاب و مجازات کنید و اگر صبر کنید، برای صابران و بردباران، بهتر است.
شأن نزول آیه این است که وقتی حضرت حمزه سید الشهدا عموی پیامبر را کشتند و جگرش را خوردند و بدنش را قطعهقطعه کردند، پیامبر که قلبش بسیار سوخته بود، عصبانی شد و وقتی عمویش را در آن حال دید گفت: اگر خداوند به من قدرت بدهد هفتاد نفر از آنان را قطعهقطعه خواهم کرد.(چنانکه در برخی روایات آمده است) پس این آیه نازل شد: حضرت فرمود: پروردگارا صبر کردم. و از وحشی، قاتل عمویش و هند که جسد مبارکش را قطعهقطعه کرده بود و جگرش را خورده بود، درگذشت.(2)
دلیل بر شگفتی روایت این است که خود راوی نیز آن را مورد تعجب قرار داده و میگوید: قتاده گفت: محمد بن سیرین گفته است که این جریان قبل از حکم حدود واقع شده است تا کار پیامبر را صحیح جلوه دهد.
حاشا که رسول خدا کاری را از پیش خود قرار دهد، پیش از آن که خدایش حکم آن کار را برایش بیان نماید و اگر پیامبر در کارهای کوچک، هیچ حکمی
نمیکرد تا وقتی که وحی بر او نازل شود، در مواردی که حدود است و موجب ریختن خون مردم است، چگونه خواهد بود؟!
بسیار آسان است برای کسی که در این روایتها مقداری تأمل میکند که بداند اینها از ساختههای امویان و پیروانشان است تا حکامی را که از قتل بیگناهان و مثله کردن آنان به بدترین شکل بر اساس تهمت و حدس و ظن، کوتاهی نمیکنند، مورد رضایت خویشتن قرار دهند و دلیل آن در پایان همان حدیث مشخص شده است چرا که بخاری نقل میکند: سلام گفت: به من خبر رسید که حجاج به انس بن مالک گفت: مرا حدیث کن از شدیدترین مجازاتی که پیامبر، مجازات کرده است؛ پس او این حدیث را برایش نقل کرد!! این خبر به حسن رسید، گفت: ای کاش این حدیث را برای حجاج نقل نمیکرد!(1)
از این روایت بوی دروغ آشکارا به مشام میرسد زیرا معلوم است که برای رضایت دل حجاج ثقفی وضع شده است؛ همو که در زمین بسیار فساد میکرد و هزاران بیگناه از شیعیان اهل بیت را به قتل میرساند و آنان را مثله میکرد و دست و پاهایشان را قطع و دیدگانشان را با میخ آهنین بیرون میآورد و زبانها را از فقا بیرون میکشید و زندگان را آویزان میکرد تا با آفتاب سوزان بدنشان بسوزد و مانند چنین روایتی قطعا اعمالش را صحیح جلوه میدهد چرا که در این صورت به
1) (1) -صحیح بخاری-ج 7-ص 13.
پیامبرش اقتدا کرده است و به سخن قرآن عمل نموده است!! «و لا حول و لا قوّة الاّ باللّه العلیّ العظیم».
و بهمین مناسبت بود که معاویه در شکنجه و مثله کردن مسلمانان و شیعیان علی تفنّن میکرد چه بسیار شیعیانی را که با آتش سوزاند و چه بسیار بیگناهانی را که زنده به گور کرد و چقدر مؤمنین را بر شاخههای درختان به دار کشید و از روشهائی که وزیرش عمرو بن عاص، در این زمینه به کار گرفته بود این بود که محمد بن ابی بکر را قطعهقطعه کرد و در پوست الاغی گذاشت و در آتش انداخت که بسوزد.(1)
و برای اینکه شهوترانیها و کثافتکاریهایشان را صحیح جلوه بدهند بشنوید که چه تهمتهائی را به پیامبر اسلام زدهاند:
بخاری در صحیحش در کتاب الغسل از معاذ بن هشام نقل میکند که گفت:
پدرم از قتاده و او از انس بن مالک روایت کرده که پیامبر در یک ساعت از شب یا روز بر زنهایش که عددشان یازده بود میگذشت و با همه همبستر میشد!!! راوی گوید:
به انس گفتم: مگر این قدر توان دارد؟! گفت: صحبت ما در این بود که او نیروی سی نفر
1) (1) -تاریخ طبری-ج 5-ص 104، مروج الذهب-ج 2-ص 409.
مرد را دارا است!(1)
این روایت را قطعا بدین خاطر ساختهاند که عظمت رسول خدا را زیر سؤال ببرند تا کارهای زشت معاویه و یزید تبهکار و شهوتپرستیهای هارون الرشید را توجیه کنند وگرنه انس از کجا میفهمید که پیامبر در یک ساعت با یازده همسرش همبستر میشود؟! آیا خود رسول خدا به او خبر داده بود یا او خود شاهد جریان بود؟!! وانگهی چگونه فهمید که او نیروی سی نفر را دارد؟ پناه میبریم به خدا از این بهتان بزرگ.
این به خدا جنایتهائی است نابخشودنی در حق رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که عمرش را در جهاد و عبادت و آموزش و پرورش امتش گذرانده است.
این جاهلان و نابخردان که مانند چنین دروغهای افتضاحانگیزی را روایت میکنند چه فکر میکنند؟ گویا بر طبق عقلهای پلیدشان که با شهوتهای حیوانی آمیخته و ملوث شده است میخواهند بر دیگران به نیروی نکاح و بسیار جماع کردن فخر بفروشند که چنین روایتهائی را نقل میکنند. نه! بلکه میخواهند قداست و پاکی رسول الله را زیر سؤال ببرند. میخواهند شهوتپرستیهای حکام و خلفائی که کاخهایشان پر از کنیزان و زنان بوده است توجیه کنند که بدون هیچ حد و
1) (1) -صحیح بخاری-ج 1-ص 71.
مرزی دختران بیچاره مردم را گرفتار میکردند، گویا همه زر خریدشان بودهاند. انس بن مالک که راوی این حدیث است چه میگوید اگر ببیند که عایشه همسر پیامبر او را مخالفت کرده است؟ عایشهای که میگوید: پیامبر بر دیگر مردان در این مسئله هیچ امتیاز و برتری نداشت.
مسلم در صحیحش در کتاب الطهاره از ابو الزبیر و او از جابر بن عبد الله نقل کرده که ام کلثوم از عایشه همسر پیامبر روایت میکند که گفت: مردی از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) راجع به مردی پرسید که با همسرش همبستر میشود، سپس از غسل کردن تنبلی میکند، آیا بر آن دو نفر غسل واجب است؟ عایشه میگوید که خود در کنار پیامبر نشسته بود که پیامبر در پاسخ میگوید من و این (عایشه) همین کار را میکنیم و بعد غسل میکنیم!! (1)
آنگاه شارح روایت در حاشیه صحیح مسلم اضافه میکند که: مقصود از تنبلی این است که قبل از انزال، در اثر ضعف، عزل کند و نتواند ادامه دهد. پس کجا است آن کسی که نیروی سی نفر را دارا بود؟!
وانگهی خود این روایت نیز قطعا ساخته و پرداختۀ دروغگویان است که خداوند آنان را نابود کند و عذابشان را دو برابر نماید. وگرنه چگونه یک نفر عاقل میپذیرد که صاحب رسالت، رسول اعظم این قدر بیپرده شود که در حضور مردان و در حضور همسرش، سخنی را بر زبان بیاورد که یک انسان مؤمن معمولی هرگز
1) (1) -صحیح مسلم-ج 1-ص 187.
چنین سخنی را نمیگوید چه رسد به اولین و برترین انسان روزگار!
برای توجیه نمودن رقص و موسیقی که در دوران امویان بسیار مشهور شده بود، بخاری در صحیحش در کتاب «النکاح» باب «ضرب الدف فی النکاح» از بشر بن مفضل و او از خالد بن ذکوان نقل کرده که میگوید: ربیع دختر معوذ بن عفراء گوید:
وقتی مجلس عقد من بود، پیامبر وارد شد و همان گونه که شما نشستهاید، او هم بر فرش من نشست. کنیزکانی داشتیم که مشغول نواختن بر تار و تنبور بودند و درباره کشته شدن پدرانم در روز بدر نوحهسرائی میکردند که ناگهان یکی از آنان گفت: و در میان ما پیامبری هست که از فردا خبر دارد. پس پیامبر فرمود: این سخن را رها کن و شعرهایت را بخوان!!!! (1)
و همچنین بخاری در صحیحش در کتاب «الجهاد» باب «الدرق» و مسلم در صحیحش کتاب «صلاة العیدین» از عایشه نقل میکنند که گفت: پیامبر بر من وارد شد، درحالیکه دو کنیز نزد من نشسته بودند و مشغول خواندن ترانهای هیجانانگیز بودند؛ پس او بر رختخواب دراز کشید و رویش را برگرداند. ناگهان ابو بکر وارد شد، با من عصبانی شد و گفت: تنبور شیطان را کنار رسول الله آوردهای؟ پیامبر به او گفت:
1) (1) -بخاری-ج 6-ص 137.
رهایشان کن! و وقتی او متوجه نبود، به آن دو کنیز اشاره کردم که بیرون بروند و آنها بیرون رفتند.
و عایشه گوید: روز عید بود و سودانیها مشغول بازی با سپر و خنجر بودند. از رسول الله میپرسیدم که آیا میشود به آنها نگریست؟ و میفرمود: مگر میل داری نگاه کنی؟ گفتم: آری! او مرا به پشت خود گرفت، درحالیکه صورتم روی صورتش بود- و العیاذ بالله-و میگفت: فرزندان «رفده» آرامتر! وقتی خسته شدم گفت: کفایت کرد؟ گفتم: آری! گفت: حالا برو!!! (1)
و همچنین بخاری در صحیحش در کتاب «النکاح»، باب «نظر المرأه...» از عایشه نقل میکند که گفت: پیامبر مرا در عبای خود پوشانده بود و من به حبشیها نگاه میکردم که مشغول بازی در مسجد بودند. و همینطور مرا در بر گرفته بود تا خودم خسته شدم!! پس قدر و ارزش زن کم سن و سالی که به بازی و لهو خیلی علاقمند است، بدانید!! (2)
و مسلم در صحیحش در کتاب «صلاة العیدین»، باب «الرخصة فی اللعب» از عایشه نقل میکند که گفت: روز عیدی بود که برخی از حبشیها آمدند و مشغول رقصیدن در داخل مسجد بودند. پیامبر مرا طلبید. من سرم را روی دوشش گذاشتم و
همواره به بازی آنها مینگریستم و بر همین حال بودم تا وقتی که خسته شدم و کنار رفتم!! (1)
بخاری در صحیحش در کتاب «النکاح» باب «ذهاب النساء...» از انس بن مالک نقل میکند که گفت: پیامبر زنها و کودکانی را دید که از مجلس عروسی بازگشته بودند. پیامبر با خرسندی و شتابان آمد و به آنها گفت: خدا میداند شما محبوبترین مردم نزد من هستید!! (2)
و برای توجیه کردن شرابخواری و مسکرات، ببین که چه نقل کردهاند!
بخاری در صحیحش در کتاب «النکاح»، باب قیام المرأة علی الرجال...» و همچنین باب «النقیع و الشراب الذی لا یسکر» از ابو حاذم و او از سهل نقل کرده است که گفت:
وقتی ابو سعید ساعدی عروسی کرده بود، پیامبر و اصحابش را دعوت کرد. برای آنها غذائی ساخت و آورد که تناول کنند. در همان حال همسرش ام اسید چند دانه خرما را در ظرف کوچکی از سنگ خیساند. وقتی پیامبر از غذا خوردن فارغ شد، آن زن خرماها
را مخلوط کرد و به پیامبر داد که بیاشامد و بدین سان میخواست که بهتر و بیشتر پذیرائی کند.(1)
و با این روایت میخواهند استدلال کنند که پیامبر نبیذ (مشروب) میآشامد.
شاید مقصود نبیذ معروف نباشد و این عادت اعراب بود که چند دانه خرما را در آب میخیساندند تا بوی آب را ببرد. پس این نبیذ حقیقی نیست و برخی آشامیدن نبیذ را روا میدانند. مسلم در صحیحش این روایت را در کتاب «الاشربه» باب «اباحة النبیذ الذی لم یشدد و لم یضر مسکرا»(2)آورده است و معنایش این است:
«باب جایز بودن نبیذی که خیلی جا نیافتاده و هنوز مسکر نشده است» و از اینجا بود که آشامیدن نبیذ و آب جو آغاز شد و حاکمان خمر را هم تا قبل از رسیدن به حالت مست کنندگی، جایز نمیدانستند.
و برای توجیه بیبندوباری که امویان و عباسیان در آن غوطهور بودند، چنین آوردهاند:
بخاری در صحیحش در کتاب «الحج»، باب «الزیارة یوم النحر» از عایشه نقل
میکند که گفت: با پیامبر به حج رفتیم. پس از قربانی کردن، از احرام خارج شدیم که صفیه را عادت زنانگی عارض شد. با این حال پیامبر میخواست با او همان کاری بکند که مرد با همسرش میکند!!! پس من به پیامبر گفتم: یا رسول الله! او در حال حیض است!(1)
عجب پیامبری است که در حضور یکی از همسرانش میخواهد با دیگر همسرش همبستر شود!! و تازه خود او خبر ندارد که در چه حالی است که این همسرش به او میفهماند!!!
مسلم در صحیحش در کتاب «الفضائل»، باب «فضائل عثمان» از عایشه و عثمان نقل کرده است که گفتند: ابو بکر اجازه خواست که بر پیامبر وارد شود و پیامبر در آن وقت در رختخوابش دراز کشیده بود و لنگ عایشه را پوشیده بود. پیامبر در همان حال به ابو بکر اجازه داد که وارد شود و حاجتش را برآورده کرد. سپس او رفت. عثمان گوید: پس از او عمر اجازۀ ورود خواست. پیامبر در همان حال به او اجازه داد که داخل شود و حاجتش را روا کرد. سپس من (عثمان) اجازه گرفتم. فورا نشست و به عایشه گفت: لباست را بپوش و خودت را جمعوجور کن! من هم خواستهام روا شد و روانه
1) (1) -صحیح بخاری-ج 2-ص 189.
خانهام شدم. عایشه به رسول الله گفت: چطور شد که از ابو بکر و عمر خجالت نکشیدی چنانکه از عثمان خجالت کشیدی؟ رسول الله گفت: عثمان مردی است بسیار باحیا و من ترسیدم اگر در آن حال به او اجازۀ ورود بدهم، از شدت حیایش، حاجتش را از من نخواهد!!!! (1)
این چه پیامبری است اصحابش را در حالی استقبال میکند که دراز کشیده و لباس خانمش را در بر کرده است و در کنارش خانمش در لباس زیر نشسته است و فقط وقتی که عثمان وارد میشود به همسرش دستور میدهد که لباسش را بپوشد؟!
بخاری در صحیحش در کتاب «الصلاة»، باب «کراهیة التعری فی الصلاة» و همچنین مسلم در صحیحش در کتاب «الحیض»، باب «الاعتناء بحفظ العدة» از جابر بن عبد الله نقل میکند که گفت:
رسول خدا همراه آنان سنگ را برای (ساختن کعبه حمل میکرد و لنگش را هم در بر کرده بود. عمویش عباس به او گفت: فرزند برادرم! اگر لنگت را بیرون آوری و روی دوشت بیاندازی بهتر میتوانی سنگ را حمل کنی. راوی گوید: پس رسول خدا لنگ خود را باز کرد و روی دوشش انداخت. آنگاه بیهوش شد و روی زمین افتاد و بعد از آن
1) (1) -صحیح مسلم-ج 7-ص 117.
دیگر رسول الله برهنه دیده نشد!! (1)
ای خواننده عزیز! ببین چگونه این تهمتها را به رسول الله میزنند درحالیکه او حیا را از ستونهای ایمان قرار داده و از دخترهای باکره باحیاتر بوده است. آنها بسنده نکردند به آن بیبندوباری که پیامبر رانش را جلوی اصحاب بیرون آورده بود که او را با چنین روایت ساختگی متهم به کشف عورت و برهنه شدن نیز نمودند.
آیا بنظر آنان رسول الله این قدر نادان است که آن سخن عمویش را میشنود و جلوی روی مردم، عورتش را بیرون میآورد؟!!
پناه میبرم به خدای بزرگ از سخنان شیاطین پلیدی که اینچنین خدا و رسولش را مورد اهانت قرار میدهند؛ این پیامبری که حتی همسرانش نیز او را کاملا برهنه ندیده بودند با اینکه شرع مقدس به او این اجازه را میدهد که حتی عایشه اعتراف میکند که:«هرگز عورت رسول الله را ندیدم»(2)چگونه میشود این پیامبر در برابر همسرانش برهنه نگردد ولی در برابر اصحابش و عموم مردم، برهنه شود؟!!
آری! اینها همه از ساختههای امویان بیشرم است که از گفتن هیچ سخنی، حیا نمیکنند. و اگر خلیفه که «امیر المؤمنین» است به اشعار یک شاعری که برایش غزلسرائی کرده است، آنقدر مست میشود که برمیخیزد و عورتش را میبوسد!!! پس
دیگر چه باک که عورت پیامبر را نیز کشف کنند! و همین ابتذال و بیبندوباری آنها است که به برخی از تبهکاران این زمان نیز سرایت کرده و امروزه هیچ ارزشی برای حیا و اخلاق قائل نیستند و آن همه کلوبهای مختلط را در جامعه تشکیل دادهاند که...
و برای توجیه کردن بازی با احکام شرعی، بشنوید که چه نقل کردهاند.
ابو هریره گوید: پیامبر نماز ظهر را با ما دو رکعتی خواند. پس از سلام به کنار چوبی که روبروی مسجد بود رفت و دستش را روی آن گذاشت. در میان اصحاب ابو بکر و عمر نیز بودند ولی جرات نکردند با او سخنی بگویند: مردم از مسجد خارج شدند درحالیکه میپنداشتند نماز، شکسته شده است. یک نفر در میان مردم بود که او را «ذو الیدین» مینامیدند. او گفت: ای رسول الله! آیا فراموش کردی یا نماز را شکسته خواندی؟ فرمود: نه فراموش کردم و نه حکم نماز، شکسته شده است. گفتند نه خیر: شما فراموش کردید ای رسول خدا! پس او فرمود: ذو الیدین راست گفت!!
آنگاه برخاست و دو رکعت دیگر بجای آورد و سلام داد: سپس تکبیر گفت و سجودی رفت مانند سجود معمولیش یا بیشتر و سر را بلند کرد و تکبیر گفت و باز هم به
سجده رفت پس برخاست و تکبیر گفت.(1)
حاشا که رسول الله در نمازش، سهو کند و نداند که چند رکعت خوانده است و وقتی به او گفته شود که نماز را شکسته خواندی بگوید: من نه یادم رفت و نه نماز شکسته شده است. این دروغی است که برای توجیه نمازهای خلفایشان که غالبا در حال مستی به نماز میایستادند و نمیدانستند چند رکعت خواندهاند میسازند! و داستان امیرشان که نماز صبح را چهار رکعت برایشان بجای آورد، آنگاه به آنها نگریست و گفت: آیا بیشتر بخوانم یا همین کافی است؟ در کتابهای تاریخ، معروف و مشهور است.
بخاری در صحیحش در کتاب «الاذان» از ابن عباس نقل کرده که گفت: شبی در خانه میمونه خوابیده بودم که آن شب پیامبر نیز نزد او بود. پس پیامبر برخاست وضو گرفت و به نماز ایستاد. من در طرف چپش ایستادم، به من گفت: به طرف راستم بایست. پس سیزده رکعت نماز بجای آورد. آنگاه خوابید و شروع به خرناس کردن نمود و او همواره وقتی میخوابید، خرناس میکرد. پس مؤذن آمد و او را بیدار کرد. او بیرون رفت و بدون گرفتن وضوی مجدّد، با مردم نماز خواند!!
عمرو گوید: این روایت را برای بکیر نقل کردم. او گفت که کریب به من خبر
1) (1) -صحیح بخاری-ج 7-ص 85، صحیح مسلم-ج 2-ص 86.
داده است.(1)
مانند چنین روایتهائی علیه رسول الله به دروغ نقل میکنند تا امرا و سلاطین بنی امیه و بنی عباس و دیگران، با راحتی نماز و وضو و همۀ احکام را به مسخره بگیرند تا جائی که نزد ما مثل معروفی هست که میگوید: نماز امیران فقط در جمعه و اعیاد است و بس.
بخاری در صحیحش در کتاب «المغازی» باب «قدوم الاشعریین و اهل الیمن» از ابو قلابه و او از زهدم نقل کرده که گفت:
وقتی ابو موسی، سخاوتمندترین مردم این محله از «جرم» آمده بود و ما در کنارش نشسته بودیم و او مشغول خوردن مرغ بود، و یک نفر در میان ما نشسته بود، او را دعوت به غذا خوردن کرد. گفت: من دیده بودم آن را که یک چیز کثیفی خورده بود. گفت: بیا من خودم پیامبر را یافتم که آن را میخورد. گفت: من سوگند یاد کردهام که این را نخورم.
گفت: بیا راجع به سوگندت نیز، برای تو مطلبی را بگویم. ما گروهی از اشعریها نزد پیامبر آمدیم و به او گفتیم به ما کمکی کن. نپذیرفت. باز درخواست کردیم، پس او
1) (1) -صحیح بخاری-کتاب الاذان-ج 1-ص 171.
سوگند یاد کرد که ما را یاری نکند. چیزی نگذشت که شترهائی را برایش آوردند. دستور داد پنج شتر ماده را به ما بدهند وقتی شترها را گرفتیم گفتیم: پیامبر را نسبت به سوگندش یادآور نشدیم، دیگر حتما پس از این هرگز رستگار نخواهیم شد. من نزد او آمدم و گفتم:
یا رسول الله! تو قسم خوردی که به ما چیزی ندهی و اکنون دادی. فرمود: آری! ولی اگر من بر امری قسم بخورم و در مقابلش مطلب بهتری باشد، به آن کار دست میزنم (و قسمم را میشکنم). (1)
بنگر به این پیامبری که خداوند او را فرستاده تا به مردم بیاموزد که سوگندها را نگه بدارند و اگر آن را شکستند حتما کفاره بدهند، ولی خودش به آنچه دستور میدهد عمل نمیکند. خداوند میفرماید:«لا یُؤاخِذُکُمُ اللّهُ بِاللَّغْوِ فِی أَیْمانِکُمْ وَ لکِنْ یُؤاخِذُکُمْ بِما عَقَّدْتُمُ الْأَیْمانَ فَکَفّارَتُهُ إِطْعامُ عَشَرَةِ مَساکِینَ مِنْ أَوْسَطِ ما تُطْعِمُونَ أَهْلِیکُمْ أَوْ کِسْوَتُهُمْ أَوْ تَحْرِیرُ رَقَبَةٍ، فَمَنْ لَمْ یَجِدْ فَصِیامُ ثَلاثَةِ أَیّامٍ، ذلِکَ کَفّارَةُ أَیْمانِکُمْ إِذا حَلَفْتُمْ وَ احْفَظُوا أَیْمانَکُمْ، کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللّهُ لَکُمْ آیاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ» .(2)-خدا شما را در قسمهای بیهوده مؤاخذه نمیکند ولی بر آن قسمهائی که تاکید دارید، مؤاخذه خواهید شد و کفارهاش (در صورت شکستن) اطعام ده مستمند است از غذای متوسطی که برای خانوادۀ خود تهیه میکنید یا پوشاندن آنان یا یک بنده را آزاد کنید و هر
کس نتوانست پس سه روز را روزه بگیرد. این است کفاره سوگندهائی که یاد میکنید.
سوگندهای خود را حفظ کنید. خدا آیات خود را برای شما بیان میکند شاید که شکر کنید.
و میفرماید:«وَ لا تَنْقُضُوا الْأَیْمانَ بَعْدَ تَوْکِیدِها» (1)-قسمها را پس از تاکید، نشکنید. ولی اینها هیچ فضل و فضیلتی را برای پیامبر باقی نگذاشتند.
رسول خدا لااقل نباید از همسرش عایشه یاد بگیرد که برای کفارۀ قسمش، چهل برده را آزاد کرد؟! آیا او از رسول الله بهتر و باتقواتر است؟!
بخاری در صحیحش در کتاب «الادب» باب «الهجره» آورده است: به عایشه خبر داده شد که عبد الله بن زبیر در یک مورد فروش یا بخششی که عایشه به شخصی داده بود گفت: به خدا قسم یا باید عایشه دست بردارد و یا من اموالش را ضبط میکنم. عایشه گفت: آیا او چنین حرفی زده است؟ گفتند: آری! عایشه صیغۀ نذر را جاری کرد و گفت:
نذر میکنم که دیگر هرگز با ابن الزبیر صحبت نکنم. وقتی این قهری طولانی شد، ابن الزبیر از افرادی خواست که شفاعتش کنند ولی عایشه گفت: به خدا قسم هیچ شفاعتی را در مورد او نمیپذیرم و نذرم را نمیشکنم. بههرحال وقتی خیلی طولانی شد، ابن الزبیر با مسور بن مخرمة و عبد الرحمن بن اسود-که هر دو از قبیلۀ بنی زهرهاند-صحبت کرد و به
1) (1) -سوره نحل-آیه 91.
آنها گفت: شما را به خدا قسم مرا بر عایشه وارد کنید چرا که روا نیست این قدر قهری ما طول بکشد. مسور و عبد الرحمن، او را زیر عبای خود مخفی کردند و اجازۀ ورود بر عایشه گرفتند و گفتند: سلام و رحمت خدا بر تو، آیا اجازه میدهی داخل شویم؟ عایشه گفت: آری! گفتند همۀ ما بیائیم؟ گفت: آری! همه وارد شوید. و این در حالی بود که خبر نداشت ابن الزبیر با آنان است.
وقتی داخل شدند، ابن الزبیر وارد شد و با عایشه معانقه کرد و گریست و شروع کرد خواهش و تضرع کردن که از او بگذرد. در همان حال مسور و عبد الرحمن نیز از او با اصرار خواهش کردند که با وی سخن بگوید. آنها گفتند که رسول الله نهی کرده است که بیش از سه شب، روا نیست، مسلمانی با برادرش قهر باشد. وقتی زیاد التماس کردند عایشه گریست و گفت: من نذر کردهام و نذر جدّی کردهام. در هر صورت آنها بقدری از او خواهش کردند که سرانجام با ابن الزبیر سخن گفت و به خاطر کفارۀ نذرش، چهل برده را آزاد کرد و پس از آن نیز هرگاه نذرش را به یاد میآورد بقدری میگریست که مقنعهاش از اشک چشمش خیس میشد.(1)
این در حالی است که اصلا قسم عایشه درست نیست برای اینکه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم حرام کرده است که مسلمان بیش از سه روز با برادر مسلمانش قهر باشد؛ مع ذلک عایشه نپذیرفت مگر اینکه با آزاد ساختن چهل برده، کفاره
1) (1) -صحیح بخاری-ج 7-ص 90.
قسمش (نذرش) بدهد.
البته یک استفادۀ دیگری نیز از این روایت میشود و آن اینکه عایشه، بودجۀ یک حکومت را دارا بوده است وگرنه از کجا چهل برده داشته یا قیمت آنها را مالک بوده است؟! و این در حالی است که هیچ جای تاریخ ذکر نشده که حتی رسول اکرم در طول سالیان زندگیش، این قدر برده آزاد کرده باشد.
آنان هیچ بدی و هیچ نقصی را نیافتند جز اینکه آن را به پیامبر نسبت دادند تا کارهای زشت خود را توجیه کنند. خداوند آنان را نابود سازد.
و برای توجیه بیاعتنائی به احکام شرعیه، چنین نقل میکنند:
بخاری در صحیحش در کتاب «الصوم»، باب «اغتسال الصائم» و مسلم در صحیحش کتاب «الصیام»، باب «تغلیظ تحریم الجماع فی نهار رمضان» از ابو هریره نقل کردهاند که گفت: روزی در حضور پیامبر نشسته بودیم که شخصی وارد شد و گفت: یا رسول الله! هلاک شدم! حضرت فرمود: تو را چه شده است؟ گفت: در حالی که روزه بودم با همسرم همبستر شدم. پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: آیا بردهای داری که او را آزاد کنی؟ گفت: نه! فرمود: آیا میتوانی 60 مسکین را اطعام نمائی؟ گفت: نه! پس پیامبر مقداری مکث کرد، سپس در همان حال ظرفی که پر از خرما بود برای او آوردند.
حضرت فرمود: سؤالکننده کجا است؟ آن مرد گفت: بفرمائید.
فرمود: این خرماها را بگیر و آن را صدقه بده. آن مرد گفت: اگر بنا است به خانوادهای صدقه بدهم که از خودم فقیرتر باشد، به خدا قسم، هیچ خانوادهای فقیرتر از زن و فرزندان من نیست! پس پیامبر بقدری خندید که دندانهایش پیدا شد و فرمود: این را به خانوادهات اطعام کن.(1)
ببین چگونه احکام و حدود خدا را که برای بندگانش وضع کرده، کوچک شمرده میشود که خداوند برای پولداران آزاد کردن بنده را واجب میکند و اگر نتوانستند (یا پیدا نشد) شصت مسکین را اطعام کنند و در صورت نتوانستن، باید انسان فقیر شصت روز را روزه بدارد ولی در این روایت، حدود خداوند مورد تجاوز قرار میگیرد؛ تازه پیامبر در برابر گناه آن شخص، آنقدر میخندد که دندانهایش پدیدار میگردد!!
و سپس با کمال بیاعتنائی به احکام خدا، اجازه میدهد که او خرماها را به خانوادۀ خود ببخشد.
این چه تهمتی است که به رسول الله میزنید؟ گو اینکه گناهکاران را به جرات وامیدارید و چه تشویقی بالاتر از این برای گنهکاران و تبهکاران که به چنین روایتهای دروغینی چنگ میزنند و بر آن به حال رقص درمیآیند.
1) (1) -صحیح بخاری-ج 2-ص 235، صحیح مسلم-ج 3-ص 138.
آری! اینچنین روایتهائی-که برخی از آنها را نقل کردیم-دین خدا و احکام الهی را مورد مسخره قرار میدهد و حتی زناکار را نیز به ارتکاب کار زشتش تشویق میکند و در مجالس و عروسیها راه هرگونه فساد و گناهی گشوده میشود و روزهخواری در ماه رمضان را، امری معمولی میسازد.
بخاری در صحیحش در کتاب «الایمان و النذور» از عطاء و او از ابن عباس نقل میکند که گفت: مردی به پیامبر گفت: قبل از اینکه رمی جمرات کنم، طواف حج را به جا آوردم؟ حضرت فرمود: اشکالی ندارد. شخصی دیگر پرسید که: قبل از کشتن قربانی (ذبح) سر تراشیدم؟ پیامبر به او هم گفت: هیچ اشکالی ندارد. دیگری پرسید: قبل از رمی جمرات، ذبح کردم. گفت: اشکالی ندارد.(1)
عبد الله بن عمرو بن عاص، روایت کرده است که در روز نحر (ذبح) پیامبر مشغول خطبه خواندن بود که مردی برخاست و به او گفت: ای پیامبر من بنظرم میرسد که فلان کار را باید قبل از فلان کار انجام دهم. دیگری برخاست و گفت:
نسبت به این سه حکم (حلق و ذبح و رمی) چنین و چنین میاندیشیدم. پیامبر فرمود: هر طور خواستی انجام بده. هیچ اشکالی ندارد. و در آن روز هر مسئلهای از او پرسیده میشد میگفت: انجام بده. انجام بده. مانعی ندارد.(2)
عجیب اینجا است که وقتی این روایتها را میبینی و ناراحت میشوی، برخی از دشمنان، پاسخت میدهند که: دین خدا دین یسر و آسانی است نه دین عسر و دشواری! و پیامبر فرموده است: احکام را آسان کنید و بر مردم سخت نگیرید.
این کلمه حقی است که ارادۀ باطلی بر آن شده است. تردیدی نیست که خداوند برای ما یسر و سهولت را میخواهد، نه عسر و دشواری را و در دین هیچ حرجی قرار نداده است ولی در احکام و حدودی که از راه قرآن و سنت پاک پیامبر به ما رسیده است، در موارد مقتضی اجازه داده است مانند حکم تیمم هنگام پیدا نشدن آب یا ترس از استعمال آب سرد یا خواندن نماز به حالت نشسته در صورت عدم امکان خواندن نماز در حال ایستاده (به علت بیماری شدید یا ضعف شدید) و یا قصر بودن نماز و خوردن روزه در مسافرت. همۀ اینها درست است ولی نمیتوانیم به هیچ وجه با اوامر الهی بازی و مخالفت کنیم مثلا نمیتوانیم ترتیب وضو یا تیمم را عوض کنیم و فرض کنید که به جای شستن صورت در وضو، نخست دستها را بشوئیم یا مسح پاها را قبل از مسح سرانجام دهیم. این دیگر جایز نیست.
اما دروغپردازان و حدیثسازان میخواهند ثابت کنند که پیامبر در تمام موارد سهلانگاری میکرده است تا راهی برای خود پیدا کنند. چنانکه بسیاری از مردم را میبینی که میگویند: مهم این است که نماز بخوانی! حالا هر طور که دلت خواست نماز بخوان!!!
جالب اینجا است که آقای بخاری، در همان صفحهای که قول پیامبر را نقل میکند که مثلا فرموده است: انجام بده، انجام بده، مانعی ندارد! حادثهای را متذکر میشود که پیامبر بیش از حد، در آن شدت به خرج داده است. از ابو هریره نقل میکند که: مردی داخل مسجد شد که نماز بخواند و رسول خدا در گوشهای از مسجد نشسته بود. آمد و سلام کرد. پس پیامبر فورا به او گفت: برگرد و نمازت را بخوان! چرا که تو نماز نخواندهای. او بازگشت و نمازش را بجای آورد و آمد و دیگر بار سلام کرد. پیامبر گفت: و علیک! برگرد و نماز بخوان چرا که تو هنوز نماز نخواندهای. و آن مرد سه بار نماز را تکرار کرد و در هر بار پیامبر به او میگفت برگرد که نماز نخواندهای. آن مرد التماس کرد که ای رسول خدا! نماز را به من بیاموز. آن وقت پیامبر اطمینان در رکوع و سجود را به او آموخت و گفت: وقتی به رکوع میروی، پس از اطمینان کامل، آن وقت سر بردار و خوب که ایستادی، سجود کن و در سجده هم پس از اطمینان سر را بلند کن و خوب که نشستی آن وقت دو بار سجده کن و همین اطمینان باید در همه جای نماز حکمفرما باشد.(1)
و همچنین بخاری در صحیحش در کتاب «التوحید» از عمر بن خطاب نقل میکند که گفت: به هشام بن حکیم گوش دادم که در زمان پیامبر قرآن میخواند. پس دیدم او بگونهای میخواند که من از پیامبر یاد نگرفتهام. او در حال نماز بود،
1) (1) -صحیح بخاری-ج 7-ص 226.
میخواستم همانجا او را بازخواست کنم ولی صبر کردم تا سلام نماز را داد. سپس عبایش را کشیدم و گفتم: چه کسی این سوره را-اینطور که من از تو شنیدم-یادت داده است؟ گفت: رسول خدا اینچنین به من یاد داده است. گفتم: دروغ میگوئی چرا که او همین سوره را طوری دیگر به من آموخته. پس او را کشیدم و نزد پیامبر بردم و گفتم: من این آدم را شنیدم که سوره فرقان را بگونهای میخواند غیر از آن طوری که شما به ما آموختید. پیامبر گفت: یا هشام! بخوان. او به همان گونه که شنیده بودم شروع به خواندن کرد. حضرت فرمود: همینطور نازل شده است. سپس به من گفت: ای عمر! تو بخوان.
من هم همان طور که خودش به من آموخته بود، خواندم: فرمود: همینطور نازل شده است!! این قرآن بر هفت گونه نازل شده؛ پس بخوانید هر چقدر که میتوانید.(1)
آیا دیگر تردیدی هست که حدیثسازان حتی از طریق قرآن کریم نیز قداست پیامبر را زیر سؤال بردهاند که او به اصحاب قرائتهای گوناگونی یاد بدهد و به هر یک از آنها بگوید: همینطور نازل شده است!! و قطعا اگر اختلاف در قرائتها زیاد نبود، عمر آنقدر بیتاب نمیشد که حتی میخواست نماز آن شخص را قطع کند.
این روایت مرا به یاد علمای اهل سنت میاندازد که به قرائت خاصی میچسبند و دیگر اجازه نمیدهند کسی به غیر از آن قرائت، قرآن را بخواند. من
1) (1) -صحیح بخاری-ج 8-215.
روزی این آیه را اینچنین میخواندم«اُذْکُرُوا نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ» .(1)یکی از آنان به شدت مرا مورد سرزنش قرار داد و فریاد کشید: اگر بلد نیستی، قرآن را خرد نکن! گفتم: چگونه قرآن را شکستم؟ گفت: اذکروا نعمتی (با فتح یا)، نه نعمتئ.
بخاری در صحیحش در کتاب «الاستقراض» باب «الخصومات» از عبد الملک بن میسر نقل میکند که گفت: از نزّال شنیدم که عبد الله میگفت: شخصی را شنیدم آیهای تلاوت میکرد که از رسول خدا غیر از آن را شنیده بودم. دست او را گرفتم و نزد پیامبر آوردم و جریان را به عرضش رساندم. فرمود: هر دوی شما درستکارید. شعبه گوید: مثل اینکه گفت: اختلاف نکنید زیرا آنان که قبل از شما بودند، اختلاف کردند، پس هلاک شدند.(2)
سبحان الله! چطور رسول خدا بر اختلافشان صحه میگذارد و میگوید: هر دوی شما برحقید! درحالیکه میتوانست یک قرائت درستی به آنها بیاموزد و جلوی آن اختلاف را بگیرد. سپس به آنها میگوید که:«اختلاف نکنید»! آیا این تناقض نیست؟! ای بندگان خدا! خدایتان بیامرزد، شما چگونه داوری میکنید؟ بیائید و مطلب را برای ما مشخص کنید. مگر آنها به اقرار و تشویق خود پیامبر اختلاف نکردند؟!
نه! هرگز پیامبر چنین تناقضی نمیگوید و از اختلافی که خردمندان را متنفر میسازد، بیزار است.
آیا اینان قرآن را نخواندهاند که میفرماید:«وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً کَثِیراً» (1)-و اگر این قرآن از نزد کسی غیر از خدا بود، قطعا اختلاف زیادی در آن مییافتند.
و آیا اختلافی بزرگتر و خطرناکتر از قرائتهای گوناگون قرآن، امت اسلامی را در بر میگیرد که معانی قرآن را با تفسیرها و نظریات گوناگون تغییر میدهند تا جائی که آیۀ وضو با کمال روشنی و وضوح، مورد اختلاف میشود؟!
بخاری در صحیحش در کتاب «المغازی»، باب «مرض النبی و وفاته» و مسلم در صحیحش در کتاب «السلام» باب «کراهة التداوین باللدود» از عایشه نقل میکنند که گفت: وقتی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بیمار بود، با دارودان، دوا به او دادیم به ما اشاره کرد که با دارودان به او دوا ندهیم. گفتیم: لا بد چون مریض است، از دوا خوشش نمیآید. وقتی به هوش آمد گفت: مگر شما را نهی نکرده بودم از دادن دوا با دارودان؟ گفتیم: مریض از دوا خوشش نمیآید. گفت: حالا که چنین شده است، باید هرکس که در
1) (1) -سوره نساء-آیه 82.
خانه وجود دارد، بدون استثنا، با دارودان دوایشان بدهند و من به آنها نگاه کنم!! مگر عباس که شاهد ماجرا نبوده است.(1)
این چه پیامبری است که مانند یک کودک باید به زور دوای تلخی که دوست ندارد، از گوشۀ دهانش به داخل دهانش بریزند و با اینکه اشاره میکند که دارو به این نحو، به او ندهند، ولی به زور به او میدهند! و وقتی به هوش میآید به آنان میگوید: مگر شما را نهی نکرده بودم که با دارودان به من دوا ندهید؟ و آنها پوزش میخواهند که خیال کردند علت نهی او، ناخوشایندی از دوا است. و او که عصبانی میشود دستور میدهد که همۀ آنان باید با چنین وضعی دارویشان بدهند و او نگاه به آنها کند تا دلش آرام بگیرد!!! و فقط عباس را جدا میکند که در میان آنان نبوده است.
بههرحال جناب عایشه، داستان را به پایان نرسانده است که آیا پیامبر این حکم را اجرا کرد یا نه؟ و از طریق چه کسی و چگونه این برنامه بین زنان و مردان حاضر در مجلس اجرا شد؟!!
بخاری در صحیحش در کتاب «فضائل القرآن» باب «نسیان القرآن» و مسلم
1) (1) -صحیح بخاری-ج 5-ص 143، صحیح مسلم-ج 7-ص 24.
در صحیحش در کتاب «صلاة المسافرین و قصرها» باب «الامر بتعهد القرآن...» از ابو اسامه، از هشام بن عروه، از پدرش، از عایشه نقل کرده است که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شنید که شخصی شبانه سورهای از قرآن را تلاوت میکند، پس گفت: خدایش بیامرزد آیه کذا و کذا از سوره کذا و کذا را که فراموش کرده بودم، به یادم انداخت.
و همچنین بخاری در روایت دیگری از علی بن مسهر از هشام از پدرش از عایشه نقل کرده که گفت: پیامبر قاری قرآنی را دید که شب در مسجد قرآن میخواند، پس گفت: خدا او را بیامرزد، آیه کذا و کذا از سوره کذا و کذا را که فراموش کرده بودم به یادم آورد.(1)
آیا معقول است پیامبری که خدای سبحان با قرآن او را فرستاده است و قرآن معجزۀ جاویدانش است که از روز نزولش، همۀ قرآن را از حفظ بوده است و حتی قبل از اینکه آیه آیه نازل شود، اکنون آیاتی از قرآن را فراموش کند؟
خداوند میفرماید:«لا تُحَرِّکْ بِهِ لِسانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ» (2)-قرآن را با حرکت زبان نخوان و برای خواندنش عجله مکن. و همچنین میفرماید:«وَ إِنَّهُ لَتَنْزِیلُ رَبِّ الْعالَمِینَ نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُعَلی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرِینَبِلِسانٍ عَرَبِیٍّ مُبِینٍ
وَ إِنَّهُ لَفِی زُبُرِ الْأَوَّلِینَ» (1)-و این قرآن به تحقیق که از سوی پروردگار جهانیان نازل شده است، جبرئیل امین او را بر قلبت نازل کرد تا مردم را هشدار و انذار دهی و با زبان عربی فصیح نازل شده است. و یاد این قرآن در کتابهای پیامبران گذشته نیز آمده است.
ولی دروغگویان و دغلبازان و افتراکنندگان، قبول ندارند جز اینکه هر سخن پوچ و هر یاوه و باطلی هست و هر سفسطه و خرافاتی که هست و عقل و ذوق سالم آن را هرگز نمیپذیرد به پیامبر خدا نسبت دهند. و لذا این وظیفه پژوهشگران مسلمان است که رسول خدا را از امثال چنین روایتهای دروغینی منزه سازند؛ روایتهائی که کتابهای حدیث و خصوصا صحاح اهل سنت پر است از آنها. و ما تا کنون فقط چند نمونه از دو کتاب بخاری و مسلم آوردهایم که نزد اهل سنت، صحیحترین و معتبرترین کتابها پس از قرآن است. پس اگر صحاح که معتبرترین کتابها است، اینچنین قداست رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را زیر سؤال میبرند و عصمتش را مورد طعن قرار میدهند، از سایر کتابهای دیگر چه بر خواهد آمد؟! این به خدا مزخرفات ساخته و پرداختۀ دشمنان خدا و رسولش است که برای خوش رقصی در دربار حاکمان بنی امیه از دوران معاویه و پس از او، به چنین کاری دست زدند و کتابها را پر کردند از احادیث دروغین که غرضشان فقط طعنه بر صاحب رسالت (صلی الله علیه و آله) بود زیرا از سوئی، آنان به آنچه از نزد خدا بود ایمان نداشتند و از سوی
1) (1) -سوره شعراء-آیات 191-195.
دیگر میخواستند کارهای پلید و قبیح سرورانشان که تاریخ مسلمین آن را به ثبت رسانده، توجیه و تاویل نمایند. و همانا رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از آغاز بعثت آنان را معرفی کرد و به مردم هشدار داد که مواظبشان باشند و از مدینه اخراجشان نمود و لعنشان کرد.
طبری در تاریخش آورده است که: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ابو سفیان را دید که بر چهارپائی سوار بود و معاویه آن را میکشید و یزید از پشت سر آن را به حرکت وامیداشت، پس رسول خدا فرمود: لعنت خدا بر او که سوار است و بر او که آن را میکشد و بر او که از پشت به حرکت وامیدارد.(1)
امام احمد بن حنبل در مسندش از ابن عباس نقل کرده که گفت: در یکی از سفرها همراه رسول الله (صلی الله علیه و آله) بودیم، پس شنیدم که دو نفر ترانه میخوانند و یکی دیگری را جواب میدهد. ناگهان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: ببینید این دو نفر، چه کسانی هستند؟ گفتند: معاویه و عمرو بن عاص. رسول خدا دستها را به آسمان بلند کرد و فرمود:
خداوندا! آنها را واژگون ساز و هر دو را در دوزخ افکن.(2)
روزی ابو ذر غفاری به معاویه گفت: روزی تو از نزدیک رسول خدا (صلی الله علیه و آله) رد
شدی، پس شنیدم که آن حضرت فرمود: خدایا او را لعن کن و سیرش نساز جز با خاک(1)و همانا امام علی علیه السلام در نامهای که به اهل عراق نوشت فرمود:
«به خدا قسم اگر همۀ آنان را ببینم که زمین را پر کردهاند، هرگز نهراسم و وحشت به دل راه ندهم چرا که در گمراهی آنان و هدایت خودمان شکی ندارم و کاملا یقین دارم. و به تحقیق که من برای دیدار پروردگارم، بسیار شوق دارم و برای رسیدن به ثواب و پاداشش، منتظرم. ولی آنچه زیاد، مایۀ تاسف و اندوه من است این است که امر این امت بدست جاهلان و تبهکاران افتاده است که اموال خدا را بین خودشان تقسیم میکنند و بندگان خدا را به بردگی و اسارت میگیرند. با نیکان دشمن و با ستمکاران یار و یاورند.(2)
پس اکنون که رسول خدا آنان را کرارا لعن کرده است-چنانکه مشاهده کردید- و نمیتوانند در آن احادیث اشکال کنند و ایراد بگیرند زیرا تمام اصحاب از آن باخبرند، پس چارهای نیست جز اینکه در برابر آنها، احادیث دیگری بسازند که حق را باطل جلوه دهند و رسول خدا را مانند یک انسان معمولی معرفی کنند که عصبیت جاهلیت او را فرا میگیرد و تا آخرین درجه عصبانی میشود که هرکس و ناکس را لعن و ناسزا میگوید و آنان این احادیث را به خاطر دفاع و پشتیبانی از سرورانشان،
وضع کردند.
مسلم در صحیحش در کتاب «البر و الصلة و الآداب» از عایشه نقل کرده است که گفت:«دو نفر بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) وارد شدند و مطلبی را به او گفتند که من متوجه نشدم. پس او را خشمگین ساختند و او هم لعن و نفرینشان کرد. وقتی خارج شدند، گفتم: ای رسول خدا! هرکه از خیر بهرهای ببرد، این دو بیچاره هیچ بهرهای نبرند. گفت:
چرا؟ گفتم: تو آنها را لعن و نفرین کردی. گفت: تو نمیدانی من با خدایم چه شرطی کردهام؟ به خدا عرض کردهام که خداوندا، من هم یک بشر و انسان معمولی هستم پس هر یک از مسلمانان را فحش دادم یا لعن کردم، تو آن را برایش اجر و زکات قرار ده». (1)
و ابو هریره از پیامبر نقل میکند که گفت:«خداوندا من با تو عهدی میبندم، آن را مشکن! من تنها یک انسان معمولی هستم پس اگر هر یک از مؤمنین را اذیت کردم یا فحش دادم یا لعنت نمودم و یا کتک زدم، آن را برای او بجای نماز و زکات و تقرب به خودت در روز رستاخیز قرار ده»!! (2)
و با این روایتهای دروغ، پیامبر چنین معرفی میشود که برای غیر خدا خشم میکند و فحش میدهد و سب و شتم مینماید و کتک میزند کسانی را که شایستۀ لعن و سب و کتک نیستند! این چه پیامبری است که شیطان بر او عارض میشود و
او را از مرز خردمندان خارج میسازد؟ آیا یک عالم مذهبی معمولی هم چنین رفتاری برای خودش میپذیرد؟! و آیا چنین کارهائی از شخصی مانند او قبیح نیست؟!
آری! از راه این روایتهاست که حکام بنی امیه که رسول الله آنان را لعن کرد و مورد تنفر قرار داد و نفرینشان نمود و برخی را که کارهای زشت و ناروا مرتکب شده بودند، تازیانه زد و در جلوی روی مردم آبرویشان را برد، مظلوم و ستمدیده جلوه میکنند، بلکه جزء مردان تزکیه و پاکشده و مورد آمرزش و تقرب الی الله قرار گرفته، درمیآیند!!
این روایتهای دروغ و ساختگی، خود آبروی خود را میبرد و دروغپردازان را رسوا میسازد چرا که هرگز رسول خدا فحشدهنده و سب و نفرینکننده نبوده است. این تهمت بزرگی است که از دهانشان بیرون میآید که خداوند بر آنان غضب نموده و لعنشان کرده و عذابی دردناک در انتظارشان قرار داده است.
یک روایت که بخاری و مسلم از عایشه نقل کردهاند کافی است که این ادعاهای دروغ را برملا سازد.
بخاری در صحیحش در کتاب «الادب» از عایشه نقل کرده است که گفت:
برخی از یهودیان نزد پیامبر آمدند و گفتند:«السّام(1)علیک» عایشه گوید: من گفتم: مرگ
1) (1) -سام: به معنای مرگ است.
بر خودتان. لعنت و غضب خدا بر خودتان. پیامبر فرمود: عایشه! آرام باش زنهار از فحش دادن و تندی کردن! گفتم: مگر نشنیدی چه گفتند: فرمود مگر تو هم نشنیدی من چه گفتم؟ من دعایشان را بر خودشان رد کردم و خداوند دعای آنها را علیه من مستجاب نمیکند و دعای مرا علیه آنان مستجاب میکند.(1)
مسلم در صحیحش در کتاب البر و الصله و الآداب آورده است که رسول خدا نهی کرد که مسلمان زیاد لعن کند و حتی نهی کرد که به حیوانات نیز لعنت نفرستید.
به او عرض شد: ای رسول خدا دعا علیه مشرکین کن. فرمود: من لعنتکننده، مبعوث نشدم بلکه بعنوان رحمت بر مردم، مبعوث گردیدم.(2)
و این است که با اخلاق والا و قلب مهربان پیامبر که مخصوص آن حضرت بود سازگار است. و لذا حضرت هرگز کسی را که مستحق نبود، لعن نمیکرد و فحش نمیداد و تازیانه نمیزد و اگر غضب میکرد، فقط و فقط برای خدا غضب میکرد و اگر لعن مینمود، فقط کسی را لعن مینمود که سزاوار لعن است و اگر تازیانه میزد، فقط میخواست حدود خدا را اجرا کند نه اینکه بیجهت، بیگناهان را بدون هیچ شاهد و بینه و اقراری، تازیانه بزند.
ولی اینان که سخت آتش گرفته بودند و دلشان سوخته بود از اینکه روایتهای
لعن بنی امیه در میان مردم منتشر شده است، لذا این روایتها را ساختند تا مردم را فریب دهند و درجه منحطّ معاویه را بالا ببرند و لذا مسلم را میبینی که پس از آوردن این روایتهایی که لعنت رسول الله را برای معاویه، زکات و رحمت و تقرب به خدا میداند!!، روایتی را از ابن عباس نقل میکند که گفت: با کودکان مشغول بازی بودیم، ناگهان پیامبر وارد شد، من خودم را پشت دری پنهان کردم. فورا آمد و محکم مرا کوبید و گفت: برو و معاویه را برای من بطلب. رفتم و برگشتم و به او گفتم: مشغول خوردن است. دوباره گفت: برو معاویه را بگو بیاید. رفتم و برگشتم و گفتم: هنوز هم مشغول خوردن است. فرمود: خداوند هرگز شکمش را سیر نکند.(1)
در کتابهای تاریخ میخوانیم که امام نسائی پس از نوشتن کتاب خصائص که آن را به فضائل امیر المومنین علی علیه السلام اختصاص داده است، وارد شام میشود مردم شام جلو او را میگیرند و اعتراضکنان میگویند: چرا فضایل معاویه را یادآور نشدهای؟ میگوید هیچ فضیلتی برای او جز دعای پیامبر علیه او که فرمود: خداوند هرگز شکمش را سیر نکند، اطلاع ندارم. آنها خشمگین شده و آنقدر با تازیانه به زیر شکمش میزنند تا به شهادت میرسد.(2)
تاریخنگاران یادآور شدهاند که این دعای پیامبر علیه معاویه به استجابت رسید
و معاویه آنقدر میخورد و میخورد که از خوردن خسته میشد ولی هرگز سیر نمیشد.
بههرحال من هیچ اطلاعی از این روایتها که لعنت را رحمت و نزدیک شدن به خدا میداند، نداشتم تا اینکه یکی از مشایخ تونس که معروف به علم و دانش است، آن را به من یادآور شد. در یک جمعی نشسته بودیم و سخنان گوناگون گفته میشد تا اینکه نام معاویة بن ابو سفیان به میان آمد. آن شیخ با بزرگی و عظمت از او یاد میکرد و میگفت که وی مشهور به سیاستمداری و ذکاوت و حسن تدبیر است و شروع کرد سخن گفتن از او و از سیاستش و پیروزیش بر حضرت علی در جنگ. به سختی تحمل کردم و دندان بر جگر گذاشتم ولی او به همین هم بسنده نکرد که بسیار بر معاویه درود فرستاد و دیگر توان تحمل را از دست دادم. به او گفتم: رسول خدا او را دوست نداشته و او را نفرین و لعنت کرده است.
حاضرین جلسه شگفتزده شدند و برخی از سخنم بسیار خشمگین گشتند. ولی شیخ با کمال آرامش مرا تصدیق کرد. حاضرین بیشتر به تعجب افتادند و به او گفتند:
ما چیزی نفهمیدیم. تو از یک سو او را مدح و ستایش میکنی و بر او درود میفرستی و از سوئی دیگر قبول داری که رسول خدا او را لعن و نفرین کرده است.
چگونه ممکن است؟ من هم همراه با آنان، همین پرسش را کردم. شیخ جوابی داد که خیلی تعجبانگیز و غیر قابل قبول بود. گفت: هرکس که رسول الله او را لعن و
نفرین کند، این برای او زکات و رحمت و تقرب به خدای سبحان است. همه با شگفتی سؤال کردند: چگونه ممکن است؟ گفت: زیرا پیامبر گفته است: من هم انسانی مانند شما هستم و لذا از خدا خواستهام که نفرین و لعنتم را بر شما، رحمت و زکات قرار دهد!! سپس اضافه کرد: و حتی آن کسی که پیامبر او را به قتل میرساند، مستقیما وارد بهشت میشود!! مدتی بعد، آهسته از شیخ سؤال کردم که این روایت عجیب را از کجا آورده است؟ او مرا به صحیح بخاری و صحیح مسلم حواله داد. آن احادیث را نگریستم و بیشتر یقین کردم که امویان قطعا توطئهای را برای پوشاندن حقایق و خریدن آبروی از بین رفتهشان طرحریزی کرده بودند و از سوئی دیگر میخواستند که عصمت پیامبر را خدشهدار سازند.
پس از آن روایتهای زیادی را در این زمینه یافتم که برای اطمینانخاطر توطئهگران، روایتهای زیادی از زبان پروردگار ساخته و وضع کردهاند. بخاری در صحیحش در کتاب التوحید از ابو هریره نقل میکند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود:
مردی که هیچ کار خیری در تمام مدت عمرش انجام نداده بود، وصیت کرد که وقتی بمیرد، او را بسوزانند و نصف خاکسترش را در بیابان و نصف دیگرش را در دریا بریزند.
چرا که اگر خداوند بر او دست یابد او را بگونهای عذاب میکند که هیچکس را در تمام دنیا عذاب نکرده است! خداوند به دریا دستور داد که خاکسترش را جمع کند و به بیابان هم دستور داد که خاکسترش را جمع کند، سپس به او گفت: چرا چنین وصیتی کردی؟
گفت: از ترس تو بود، و تو از من داناتری! پس خداوند او را آمرزید!!!
در همان صفحه نیز از ابو هریره نقل شده که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را شنیدم که میگفت: بندهای گناهی کرد پس گفت: بارالها من گناه کردهام، پس مرا ببخش.
پروردگارش به او گفت: آیا بندهام میداند که پروردگاری دارد که گناهش را میآمرزد یا او را مواخذه میکند؟ من بندهام را آمرزیدم. مدتی گذشت باز هم آن بنده گناهی دیگر کرد. گفت: خدایا باز هم گناه کردم، مرا ببخش. خداوند فرمود: آیا بندهام میداند که پروردگاری دارد که گناه را میآمرزد یا مواخذه میکند؟ من بندهام را آمرزیدم. سپس مدتی گذشت و او باز هم گناهی کرد. باز درخواست عفو کرد و خداوند او را بخشید و فرمود: بندهام را بخشیدم. پس هرچه میخواهد انجام دهد!!! (1)
ای بندگان! این دیگر چه پروردگاری است؟! این چه خدائی است که از کثرت گناهان بندهاش و کثرت مغفرت و آمرزش خویش، خسته و ملول گشته و به بندهاش اجازه میدهد که هرچه میخواهد گناه کند و او را راحت بگذارد!!!
اینان به خدا دروغی بزرگ و تهمتی عظیم میدهند. و این افترائی بزرگ است که از دهانشان بیرون میآید. ای پیامبر نزدیک است که جان عزیزت از شدت تاسف به اینکه اینها به قرآن ایمان نیاوردهاند، از کالبدت درآید و از دنیا بروی.(2)
آری! آنها ادعا کردهاند که پیامبر به عثمان گفته است: هر کاری میخواهی انجام بده که پس از امروز هیچ گناهی تو را زیان نمیرساند!!! (1)و این وقتی بود که به قول اینها، عثمان، ارتش العسرة را فراهم آورده بود. این مانند همان برگههای آمرزش است که راهبان کلیسا میگرفتند و وعده بهشت به افراد میدادند.
پس دیگر عجیب نیست که عثمان آن همه جنایتها و کارهای پلید و زشت را مرتکب شود که سبب انقلاب و شورش مردم علیه او شود و بدون غسل و کفن در مقبره غیر مسلمانان (یهودیان) دفن گردد.
«تِلْکَ أَمانِیُّهُمْ، قُلْ هاتُوا بُرْهانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ» -اینها آرزوهایشان است.
بگو ای پیامبر، دلیل و برهانتان را ارائه بدهید، اگر راست میگوئید.
بخاری در صحیحش در کتاب الفتن از عبد الله بن عبد الوهاب نقل میکند که حماد از شخصی که نامش را نبرده است نقل کرده که حسن گفت: شبهای فتنه و آشوب، با سلاحم از منزل خارج شدم، ابو بکره مرا ملاقات کرد و گفت: کجا میروی؟ گفتم: میخواهم پسر عموی رسول الله را یاری کنم. گفت: رسول خدا فرمود: اگر دو نفر
1) (1) -سنن ترمذی-ج 5-ص 626، فضائل احمد-ج 1-ص 515.
مسلمان با شمشیرشان پیکار کردند، هر دو در آتشاند، گفته شد: قاتل در آتش است، چرا مقتول در آتش باشد؟ گفت: او هم میخواسته، آن نفر دیگر را به قتل برساند! حماد بن زید گفت: این حدیث را برای ایوب و یونس بن عبید نقل کردم و میخواستم راجع به آن، برایم صحبت کنند. گفتند که حسن از احنف بن قیس، از ابو بکره، این حدیث را روایت کرده است.(1)
و همچنین مسلم در صحیحش در کتاب «الفتن و اشراط الساعة» از ابو بکره از احنف بن قیس نقل کرده که گفت: رفتم که آن مرد را یاری کنم. ابو بکره با من دیدار کرد و گفت: عازم کجا هستی؟ گفتم: میخواهم آن مرد را نصرت دهم. گفت: برگرد که من از پیامبر (صلی الله علیه و آله) شنیدم که میگفت: اگر دو مسلمان با شمشیرشان روبروی یکدیگر قرار گرفتند، قاتل و مقتول هر دو در دوزخاند گفتم: یا رسول الله! در مورد قاتل، درست است ولی چرا مقتول؟ فرمود: برای اینکه اصرار بر کشتن دوستش داشت.(2)
از این احادیث ساختگی، خواننده درک میکند که چه عواملی باعث شد که اینچنین روایتهائی وضع و ساخته شود و مشخص میشود که ابو بکره نه تنها دشمن سرسخت پسر عموی مصطفی، حضرت علی علیه السلام است و خواهان شکست وی است، بلکه اصحابی را که میخواهند حق را علیه باطل یاری دهند، با وضع
چنین حدیثی که نه عقل و نه قرآن و نه منطق و نه سنت پاک پیامبر آن را میپذیرد، بازمیدارد.
خداوند در قرآن کریم میفرماید:«فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللّهِ» (1)با آن گروه که ستمگر و ظالم است، پیکار و جنگ کنید تا به امر خدا بازگردد. و این دستور صریح الهی است که باید با متجاوزین و ستمگران، مقاتله و پیکار کرد و لذا میبینی که شارح بخاری نیز در حاشیه آن حدیث مینویسد:«ببین آیا در این حدیث، استدلالی بر کشتار ستمگران وجود دارد؟ و این در حالی است که خداوند میفرماید:
پس مقاتله کنید با آن گروه که ستم میکند و متجاوز است». و اگر حدیث با کتاب خدا معارضه داشته باشد، بیگمان، دروغ و ساختگی است و باید آن را بر صفحۀ دیوار کوبید.
و اما سنت صحیح و معتبر نبوی، این است که پیامبر دربارۀ حضرت علی میفرماید:«من کنت مولاه، فعلی مولاه. اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله و أدر الحق معه حیث دار»(2)-هرکه من مولای اویم، پس علی مولای او است. بارالها دوست بدار هرکه ولایتش را بپذیرد و دشمن بدار هر که با او دشمن باشد و یاری کن هرکه یاریش کند و خوار ساز هرکه خوارش سازد و حق را
همراه با او بگردان.
پس یاری کردن علی، همان یاری کردن رسول الله است و نصرت امیر المؤمنین بر هر مسلمان واجب و لازم است و یاری نرساندن به او، شکست دادن حق و یاری کردن باطل است.
و اگر در حدیث بخاری دقت کنیم، میبینیم در سلسلۀ راویان، یک نفر ناشناخته وجود دارد که نامش را نبردهاند و میگویند:«حماد از شخصی روایت کرد که نامش را نبرد» و این به روشنی دلالت دارد بر اینکه این مرد ناشناخته از منافقینی است که علی را دشمن میدارد و بدین سان میخواهند با تمام توان فضائلش را محو و نابود کنند و یادش را تا آنجا که قدرت دارند، از ذهنها خارج سازند. سعد بن ابی وقاص که او نیز از یاری کردن حق، خودداری ورزید، گفت:«شمشیری به من بدهید تا با آن با هرکس که میگوید این بر حق و این بر باطل است پیکار کنم». (1)و اینچنین حق را با باطل میپوشانند و راههای روشن و مستقیم را گم میکنند تا ظلمتها و گمراهیها به جای آن قرار گیرد.
از سوئی دیگر، این حدیث که نقل شد با بشارتهای پیامبر در مورد برخی از اصحاب که به بهشت میروند بویژه آن ده نفر که میان مسلمانان معروف شدهاند، تناقض مستقیم دارد.
1) (1) -طبرانی در تاریخ الکبیر-ج 1-ص 106، طبقات ابن سعد-ج 3-ص 143.
احمد و ترمذی و ابو داود نقل کردهاند که پیامبر فرمود:«ابو بکر، عمر، عثمان، علی، طلحه، زبیر، عبد الرحمن بن عوف، سعد بن ابی وقاص، سعید بن زید و ابو عبیدة بن جراح در بهشتاند»(1)
و در روایت معتبر از پیامبر نقل شده است که فرمود:«ای آل یاسر، شما را بشارت باد که دیدارتان در بهشت خواهد بود.(2)و فرمود:«بهشت به چهار نفر شوق دارد: علی و عمار و سلمان و مقداد». (3)
مسلم در صحیحش نقل کرده است که پیامبر، عبد الله بن سلام را نیز به بهشت، بشارت داد. و در حدیث صحیح فرمود:«حسن و حسین دو سروران جوانان اهل بهشتاند»(4)و فرمود:«جعفر بن ابی طالب، با فرشتگان در بهشت پرواز میکند» و فرمود:«فاطمه زهرا، سرور زنان در بهشت است»(5)و جبرئیل به حضرت خدیجه (مادر حضرت زهرا) بشارت داد به خانهای در بهشت.(6)و در روایت صحیح نیز نقل شده است که فرمود:«صهیب پیشتاز رومیان در بهشت است و بلال پیشتاز
حبشیان در بهشت است و سلمان پیشتاز ایرانیان در بهشت است». (1)
پس اگر امر چنین است، چرا احادیث بشارت به بهشت فقط اختصاص دارد به این ده نفر که در هر مجلس یا انجمنی مینشینی، اگر سخن از بهشت بیاید، فقط از این عشرۀ مبشّره یاد میکنند و بس.
ما بر آنها رشک نمیبریم و رحمت واسعۀ خدا را که هر چیز را در بر گرفته است، بر آنان، تنگ نمیگیریم ولی فقط ما میگوئیم که این احادیث، تناقض و تعارض دارد با آن حدیث که نقل شد که پیامبر گفته است. اگر دو مسلمان با شمشیرشان با یکدیگر روبرو شوند، هر دو (قاتل و مقتول) در دوزخاند. زیرا اگر این حدیث را بپذیریم، پس قطعا حدیث بشارت به بهشت، بر باد میرود زیرا بیشتر اینان با یکدیگر روبرو شدند و مقاتله و پیکار کردند و یکدیگر را کشتند. مگر طلحه و زبیر در جنگ جمل که ام المؤمنین عایشه آن را علیه امام علی رهبری میکرد، کشته نشدند و مگر شمشیرها را نکشیدند و باعث قتل هزاران نفر مسلمان نشدند؟!
و مگر عمار بن یاسر در جنگ صفین که آتش آن را معاویة بن ابو سفیان روشن کرده بود، کشته نشد که عمار با شمشیرش در کنار علی بن ابی طالب بود و چنانکه رسول خدا دربارۀ عمار فرموده بود، که «گروه تجاوزگر تو را میکشند»(2)
و مگر سید الشهدا، سرور جوانان اهل بهشت، امام حسین، خودش و دیگر اهل بیت پیامبر با شمشیرهایشان در برابر سپاهیان یزید بن معاویه قرار نگرفتند که همۀ آنان را به قتل رساندند و تنها علی بن الحسین زنده ماند؟
پس در نظر این دروغپردازان کذاب، همۀ اینان، چه قاتلین و چه مقتولین در دوزخاند، چرا که با شمشیرهایشان روبروی هم قرار گرفتند. پرواضح است که نمیشود چنین حدیثی را نسبت داد به کسی که هرگز سخن از روی هوا و هوس نمیگوید و جز وحی، منطقی ندارد. گو اینکه با عقل و منطق و کتاب خدا و سنت مصطفی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نیز تناقض مستقیم دارد. حال سؤالی در اینجا مطرح است که: چطور بخاری و مسلم از این دروغها میگذرند و متوجه نمیشوند؛ یا اینکه نکند عقیده و نظری خاص نسبت به چنین احادیث ساختگی دارند.
از احادیث متناقضی که در صحاح پیدا میشود این است که در جائی، رسول خدا را بر تمام انبیا و پیامبران، برتری میدهند و احادیث دیگری، حضرت موسی را آنقدر بالا میبرند که از مقام پیامبر خاتم نیز بالاتر میرود. من به گمانم یهودیانی که در زمان عمر و عثمان، اسلام آوردند مانند کعب الاحبار و تمیم داری و وهب بن منبه، از زبان برخی از اصحاب، که خیلی به آنها علاقمند بودند مانند ابو هریره و انس
بن مالک، چنین احادیثی را وضع کردند.
بخاری در صحیحش در کتاب «التوحید» از انس بن مالک داستانی طولانی نقل کرده که حکایت از عروج پیامبر به آسمانهای هفتگانه و رسیدن به سدرة المنتهی دارد و داستان واجب شدن پنجاه نماز بر محمّد و امتش را نقل میکند و اینکه به خاطر حضرت موسی، نمازها پنج نماز شده است و سپس دروغهای صریح و کفر واضح و روشنی دارد که خداوند پائین آمد و آمد تا به پیامبر نزدیک شد!!! و خرافات دیگر نیز دارد که فعلا آنچه برای ما مهم است این است که نوشته است:
وقتی محمد پا به آسمان هفتم گذاشت، حضرت موسی در آنجا بود که خداوند او را تا آنجا بالا برده بود، پس موسی گفت: پروردگارا! گمان نمیکردم، کسی را بر من برتر گردانی؟!! (1)
و مسلم در صحیحش، در کتاب «الایمان» باب «الاسراء برسول الله...» و بخاری در صحیحش، کتاب «بدء الخلق»، باب «ذکر الملائکه» داستان دیگری شبیه آن داستان نقل کرده که حکایت از اسراء و معراج دارد. در آن یادآور شده است که موسی در آسمان ششم بود و ابراهیم در آسمان هفتم. و آنچه برای ما فعلا مهم است، این قسمت است که میگوید:
رسول خدا فرمود: به آسمان ششم رسیدیم. گفتند: این کیست؟ گفته شد: جبرئیل.
1) (1) -صحیح بخاری-ج 8-ص 204.
گفتند: کی با تو است؟ گفت: محمد (صلی الله علیه و آله). گفتند: به سوی او ارسال شد؟ گفت: آری! گفته شد: خوش آمد و چه آمدن خوبی! پس من به سوی موسی رفتم و بر او سلام کردم.
گفت: مرحبا به تو ای برادر و ای پیامبر. وقتی از آنجا گذشتم، گریست. از او سؤال شد:
چرا گریه میکنی؟ گفت: پروردگارا! این نوجوانی که پس از من مبعوث شده، امتش به بهشت میروند بهتر از آنچه امتم به بهشت بروند!!!! (1)
و همچنین مسلم در صحیحش در کتاب «الایمان» از ابو هریره نقل کرده که رسول خدا فرمود: من سید و سرور مردم در روز قیامتم. میدانید چرا؟ تمام مردم از اولین و آخرین در یک صف، جمع میشوند که دعوتکننده آنان را میشنود و دیده آنان را میبیند و آفتاب نزدیک میشود، پس حزن و اندوه مردم را فرا میگیرد که تاب و توانشان گرفته میشود و تحملشان از بین میرود. پس مردم میگویند: آیا نمیبینید چه بلائی بر سرتان آمده است؟ آیا نمیبینید که چه کسی میخواهد شما را نزد پروردگارتان شفاعت کند؟ پس برخی مردم به برخی دیگر میگویند: نزد آدم بروید. پس نزد آدم میروند و میگویند: تو ابو البشر و پدر تمام انسانها هستی. خداوند تو را با دست خود آفریده و با روح خود در تو دمیده است، و به ملائکه دستور داده که برای تو سجده کنند، بیا و نزد پروردگارت ما را شفاعت کن. مگر حال زار ما را نمیبینی؟ آدم میگوید:
پروردگارم امروز چنان غضبی کرده است که نه قبل از امروز و نه بعد از آن، چنین غضب
1) (1) -صحیح مسلم-ج 1-ص 99، صحیح بخاری، ج 4-ص 77.
خواهد کرد. و همانا او مرا از نزدیک شدن به آن درخت منع کرد و من نافرمانیش کردم! پس من به فکر خودم هستم. خودم! خودم! بروید نزد شخصی دیگر. بروید نزد نوح...
بهر حال روایت بسیار طولانی است و ما بنا بر خلاصهگوئی داریم. روایت ادامه میدهد که مردم نزد نوح سپس ابراهیم سپس موسی و پس از او عیسی میروند و هر یک میگوید: خودم! خودم! خودم! و گناه خویش را یادآور میشود، بجز عیسی که هیچ گناهی را یادآور نمیشود ولی او هم میگوید: خودم! خودم! خودم! بروید نزد دیگری.
بروید نزد محمد. رسول خدا میگوید: پس نزد من میآیند، من روانه میشوم تا به زیر عرش میرسم و در آنجا برای پروردگارم به سجده میافتم. سپس خداوند از لطف و کرمش چنان به من لطف میکند، که به هیچکس بیش از من چنین عنایتی نکرده است.
آنگاه گفته میشود: یا محمد! سرت را بلند کن. بخواه هرچه را که میخواهی، به تو داده میشود. و هرکه را میخواهی شفاعت کن من سرم را بلند میکنم و میگویم:
پروردگارا، امتم! پروردگارا، امتم! گفته میشود: یا محمد! هرکس از امتت را که هیچ حسابی بر آنها نیست، از در راست بهشت وارد کن و آنان از سایر درها با مردم شریکاند.
سپس فرمود: به آن خدائی که جانم بدست او است سوگند، بین هر دو در از درهای خانههای بهشت، مثل ما بین مکه و حمیر یا ما بین مکه و بصری است.(1)
در این احادیث، رسول خدا میفرماید که او سید مردم در روز قیامت است و
1) (1) -صحیح مسلم-ج 1-ص 127.
میفرماید به اینکه موسی گفت: پروردگارا! گمان نمیکنم، کسی را بر من برتری بدهی. و فرمود که موسی گریست و گفت: پروردگارا! این نوجوانی که پس از من مبعوث شده، امتش به بهشت میروند بگونهای که برتر از بهشت رفتن امّت من باشد.
از بررسی این احادیث میفهمیم که هیچکدام از پیامبران و مرسلین از حضرت آدم گرفته تا نوح و ابراهیم و موسی و عیسی علیهم السلام، نمیتوانند، نزد خداوند در روز قیامت، شفاعت کنند و این شفاعت اختصاص به حضرت محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دارد و ما هم به این مطلب کاملا ایمان و اعتقاد داریم و او را برتر از تمام انسانها میدانیم ولی اسرائیلیان و یارانشان از بنی امیه نمیتوانستند این فضیلت را برای محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، تحمل کنند، لذا روایتهائی ساختند که حضرت موسی را بر او برتری میبخشد که در گذشته متذکر شدیم سخن موسی به محمد (صلی الله علیه و آله) در شب اسراء و معراج و وقتی که 50 نماز واجب شده بود و موسی به او گفت: شناخت من نسبت به مردم، بیشتر از تو است! تازه به این هم اکتفا نکردند که روایتهای دیگری در برتری موسی (علیه السلام) بر محمد (صلی الله علیه و آله) و از زبان حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) خلق کردند. با هم بشنویم:
بخاری در صحیحش در کتاب «التوحید» باب «فی المشیئة و الارادة» از ابو هریره نقل میکند که گفت: یک نفر مسلمان با یک نفر یهودی، برخورد زبانی با هم
پیدا کردند. مسلمان در سوگندش گفت: قسم به خدائی که محمد را بر عالمیان برتری داده است. یهودی در جواب گفت: قسم به خدائی که موسی را بر عالمیان برتری داده است.
پس مسلمان دستش را برداشت و محکم بر صورت یهودی نواخت. آن یهودی نزد پیامبر رفت و از دست مسلمان شکایت کرد. پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: مرا بر موسی تفضیل و برتری ندهید چرا که در روز قیامت مردم مدهوش میشوند. نخستین کسی که به هوش میآید، من خواهم بود ولی نگاه میکنم میبینم موسی در کنار عرش ایستاده است. پس نمیدانم که او هم از هوش رفته بوده و پیش از من به هوش آمده است یا اینکه خداوند او را از دیگران مستثنی نموده است!! (1)
و در روایت دیگری، بخاری نقل میکند که: مردی از یهودیان نزد پیامبر آمد که سیلی به صورتش نواخته شده بود و گفت: یا محمد! یکی از اصحابت از انصار، سیلی به صورتم زد. فرمود: او را نزد من بیاورید. وقتی آمد به او فرمود: چرا سیلی به صورتش زدی؟ گفت: یا رسول الله! من بر این یهودیان گذشتم، شنیدم که او میگفت: قسم به خدائی که موسی را بر تمام بشر برتری داده است. من پاسخ دادم: و بر محمد نیز؟! و دیگر تاب تحمل نیاوردم و یک سیلی محکمی به گوشش نواختم.
فرمود: مرا در میان پیامبران برنگزینید چرا که در روز قیامت که همۀ مردم از هوش میروند، اولین کسی که به هوش میآید، من خواهم بود. پس موسی را میبینم که
1) (1) -صحیح بخاری-ج 8-ص 192.
ستونی از ستونهای عرش را در بر گرفته است و نمیدانم که او قبل از من به هوش آمده یا اینکه از هوش رفتنش در طور، برای او کافی بوده است.(1)
و همچنین بخاری در صحیحش در کتاب «تفسیر القرآن» از ابو هریره نقل کرده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: خدا لوط را رحمت میکند زیرا همواره به یک رکنی محکم پناه میبرد و اگر هر آینه من آنقدر که یوسف در زندان مانده بود، در زندان مانده بودم، به خواستۀ آنان جواب مثبت میدادم و ما از ابراهیم سزاوارتریم که وقتی خداوند به او گفت: آیا ایمان نیاوردی؟ گفت: بلی! ولی میخواهم که قلبم مطمئن شود.(2)
و به این هم بسنده نکردند تا اینکه رسول خدا را جزء تردید کنندگان در سرنوشتش نزد پروردگارش قرار دادند. پس دیگر نه شفاعتی، نه مقام محمودی، نه برتری بر پیامبران و نه بشارت دادن به اصحابش به بهشت، چرا که او از سرنوشت خویش در روز قیامت هم آگاه نیست!! با من این روایت بخاری را بخوانید و تعجب کنید یا نکنید.
بخاری در صحیحش در باب «الجنائز»، کتاب «الکسوف» از خارجة بن زید بن ثابت نقل میکند که ام العلماء که زنی از انصار بود، با پیامبر بیعت کرد و داستان وفات عثمان بن مظعون را نقل کرد تا آنجا که گفت: وقتی عثمان بن مظعون از دنیا
رفت و غسل داده شد و در لباس خودش کفن شد رسول خدا وارد شد. من گفتم: خدا رحمتت کند ای ابو سائب. من گواهی میدهم که تو نزد خدا کرامت و منزلت داری.
پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: از کجا میفهمی که خدا او را کرامت داده؟ گفتم: پدرم به قربانت ای رسول خدا. خدا او را کرامت نمیبخشد؟! فرمود: او به یقین رسیده بود و من به خدا برای او امید خیر دارم. ولی به خدا سوگند من که رسول خدا هستم هم نمیدانم چه معاملهای با من خواهد شد.
آن زن گفت: دیگر به خدا پس از این، کسی را تزکیه نمیکنم.(1)
این به خدا سخن عجیبی است. اگر رسول خدا قسم میخورد که نمیداند با او چه معاملهای خواهد شد. پس دیگر چه میماند؟ و مگر نه خدای سبحان میفرماید:«بَلِ الْإِنْسانُ عَلی نَفْسِهِ بَصِیرَةٌ» (2)-بلکه انسان بر نفس خویش، آگاه است.
و به پیامبرش میفرماید:«إِنّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحاً مُبِیناًلِیَغْفِرَ لَکَ اللّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِکَ وَ ما تَأَخَّرَ، وَ یُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ وَ یَهْدِیَکَ صِراطاً مُسْتَقِیماًوَ یَنْصُرَکَ اللّهُ نَصْراً عَزِیزاً» (3)-ای پیامبر! ما با فتحی آشکار تو را پیروز گردانیدیم. تا از گناه آینده و گذشتۀ تو درگذریم و نعمت خود را بر تو به حد تمام و کمال برسانیم و خداوند تو را به صراط
مستقیم هدایت کرد و نصرتی با عزت به تو بخشید.
و اگر به بهشت رفتن مسلمانان، متوقف است بر پیروی و اطاعت از او و تصدیق او پس چگونه این حدیث را میتوانیم باور کنیم که از آن زشتتر نیست؟! به خدا پناه میبریم از عقیدۀ بنی امیه که هرگز روزی معتقد به رسالت و پیامبری محمد (صلی الله علیه و آله) نبودند بلکه فقط عقیده داشتند که محمد پادشاهی بود که با ذکاوت و سیاستش بر مردم چیره شد!! و این سخنی بود که ابو سفیان و معاویه و یزید و دیگر خلفا و حاکمانشان به آن تصریح کردند.
علم روز، بدون هیچ تردیدی به اثبات رسانده است که برخی از بیماریها از مریضی به مریضی دیگر ممکن است سرایت کند و این مطلب را نه تنها روشنفکران که عموم مردم هم میدانند و بیگمان اگر به دانشجویان علوم پزشکی گفته شود که رسول خدا این مطلب را نمیپذیرد، مسخره میکنند و راهی برای طعنه به اسلام و پیامبر اسلام پیدا میکنند بویژه استادان مادیگرا که منتظر چنین فرصتهائی هستند که متاسفانه بخاری و مسلم تاکید بر نبودن مرض واگیر دارند و همچنین در جای دیگری تاکید دارند که مرض واگیر وجود دارد. و اکنون که ما تحت عنوان تناقضگوئی پیامبر، این تناقضها را یادآور میشویم معتقدیم که هرگز پیامبر و لو برای
یک بار هم در رفتار و گفتارش، تناقضگوئی نکرده است ولی به خاطر اینکه خواننده عزیز از تیتر متوجه آن همه تهمتها و بهتانها علیه پیامبر معصوم شود، این تیتر را برگزیدیم وگرنه مقصود ما این است که منزه بداریم پیامبر را از امثال این احادیث و تاکید میکنیم بر اینکه هیچ نظریه و تئوری علمی نوین وجود ندارد که با حدیث صحیح پیامبر معارضه داشته باشد، و اگر معارضه یا تناقضی داشت، یقین میکنیم که آن حدیث، دروغ است و به پیامبر تهمت زده شده است. و از سوئی دیگر اگر حدیثی با یک حدیث دیگر معارضه داشته باشد، که آن حدیث دوم با نظریات علمی سازگار است، باید آن حدیث دوم را پذیرفت و حدیث اول را کنار زد.
برای نمونه حدیث واگیری مرض را متذکر میشوم که فعلا در بحثمان، اهمیت بسزائی دارد و تناقضگوئی اصحاب و راویان و حدیثسازان را برملا میسازد که نه تنها پیامبر را زیر سؤال میبرد که اصلا به هیچ وجه قابل قبول نمیباشد.
بخاری در صحیحش دو حدیث را نقل کرده که من به آن دو فعلا اکتفا میکنم زیرا این کتاب، صحیحترین و معتبرترین کتابها نزد اهل سنت است تا دیگر تاویل کنندگان به نظریات گوناگون روی نیاورند و کسی نگوید که ممکن است روایتی نزد بخاری ثابت شود و نزد دیگری عکسش به اثبات برسد. خوانندۀ گرامی متوجه میشود که من در بخش تناقض احادیث، فقط به بخاری اکتفا میکنم.
بخاری در صحیحش در کتاب «الطب»، باب «لاهامة» از ابو هریره نقل میکند که پیامبر فرمود:«لا عدوی و لا صفر و لا هامه...»-هیچ حیوان یا انسانی، از حیوان یا انسان دیگر مرض نمیگیرد! و درد شکم مربوط به مار شکم نیست که انسان را میآزارد «یا اینکه حرام بودن ماه محرم به ماه صفر نمیرسد) و هیچ جغد یا پرندهای، شومی ندارد.
یک نفر اعرابی پرسید: ای رسول خدا! پس چه علتی دارد که شترها در شنزار مانند آهوان میچرند، ناگهان یک شتر اجرب (بیمار به مرض زردزخم) با آنها همراه میشود، و همه را بیمار میسازد؟ پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: پس کی آن اوّلی را بیمار کرده است؟!! (1)
به این اعرابی بنگر که چطور با فطرت و سادگی خویش، به طبیعت بیماریهای مسری و واگیر از راه شتر اجربی که در صورت مخلوط شدن با دیگر شترها، همه را بیمار میکند، پی میبرد ولی رسول خدا هیچ جواب قانعکنندهای برای آن اعرابی نمییابد و لذا میپرسد: پس کی آن شتر را بیمار کرده است؟ و در این صورت، خود پیامبر، سؤالکننده میشود و منتظر پاسخ میماند!!
و این ما را به یاد پزشکی میاندازد که از مادری که فرزندش گرفتار حصبه شده بود، پرسید: آیا در منزل یا در میان همسایگان، کسی هست که به چنین مرضی، گرفتار شده است؟ مادر گفت: نه! پزشک گفت: پس لا بد در مدرسه، مرض گرفته است؟ گفت: او بیش از پنج سال ندارد و هنوز به مدرسه نرفته است. پزشک گفت:
1) (1) -صحیح بخاری-ج 7-ص 18.
نکند از کودکستان گرفته است! مادر گفت: به کودکستان هم نمیرود. پزشک گفت:
پس لا بد به زیارت خویشان رفتهاید یا آنها به زیارتتان آمدهاند و این میکرب را با خود آوردهاند؟ باز هم مادر جواب منفی داد. اینجا بود که پزشک گفت: پس این میکرب از هوا آمده است و او را مریض کرده است.
آری! هوا حامل میکربها و بیماریهای واگیر است که گاهی یک روستا یا یک شهر را نیز مبتلا میسازد و لذا برای پیشگیری از بیماریهائی خطرناک چون وبا و طاعون، واکسن پیدا شد. پس چگونه این مطالب بر کسی که هرگز سخنی از روی هوا و هوس نگفته است، پوشیده و پنهان میماند؟ او رسول خدا و پیامرسان پروردگار جهانیان است که هیچچیز از علمش مخفی نمیماند و هرچه در آسمان و زمین است بر او پوشیده نیست و همانا شنوا و دانا است.
از این رو است که ما این حدیث را رد میکنیم و هرگز آن را نمیپذیریم ولی آن حدیث دوم را که بخاری در همان صفحه و همان باب نقل میکند میپذیریم که میگوید: ابو سلمه از ابو هریره نقل میکند که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: کسی که مریض است بر انسان تندرست وارد نشود.(یعنی باید از بیمار پرهیز کرد) و ابو هریره روایت اول را منکر میشود. ابو سلمه میگوید: به او گفتم: مگر تو روایت نکردی که مرض واگیر وجود ندارد. ابو هریره (که رسوا شده بود) به زبان حبشی، کلمات نامفهومی را بر زبان جاری
ساخت! ابو سلمه گوید: از آن پس، دیگر نیافتم ابو هریره را که حدیث فراموش کند!!! (1)
این دو حدیث متناقض است که یکی ادعا میکند مرض، واگیر ندارد و دیگری میگوید باید آدم سالم از بیمار پرهیز کند و این دو روایت را هم بخاری و هم مسلم نقل کردهاند که مسلم در کتاب «السلام»، باب «لا عدوی...» آن را آورده است.
از این احادیث درمییابیم که حدیث پرهیز از بیمار، حدیث معتبر و صحیحی است که از رسول الله نقل شده است چرا که با دانش و علم تناقض ندارد ولی آن حدیث دیگر قطعا دروغ است زیرا حقایق طبیعی جهان را نمیپذیرد. و بهمین خاطر بود که برخی از اصحاب، متوجه تناقض دو حدیث شدند و به ابو هریره اعتراض کردند و نسبت به حدیث اولش اظهار شگفتی نمودند و ابو هریره که راه نجاتی نیافته بود، با زبان حبشی، کلمات نامفهومی را بر زبان جاری کرد. شارح بخاری گوید: او با حالت عصبانیت، سخنانی گفت که هرگز مفهوم نبود.
و آنچه تاکید دارد بر اینکه رسول خدا پیشتازتر از علم نوین بود بویژه در مورد بیماریهای واگیر این است که همواره مسلمانان را از طاعون و جذام و وبا و دیگر بیماریها، هشدار میداد.
بخاری در صحیحش در کتاب «الانبیاء» و مسلم در صحیحش در کتاب «السلام»، باب «الطاعون...» از اسامة بن زید نقل میکند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله)
1) (1) -صحیح بخاری-ج 7-ص 31، صحیح مسلم-ج 7-ص 30-حدیث 104.
فرمود:«طاعون یک نوع پلیدی است که خداوند بر گروهی از بنی اسرائیل مسلط نمود، یا بر کسانی که قبل از شما بودند. پس اگر شنیدید که در سرزمینی آمده است، به آنجا نروید و اگر در سرزمینی آمد و شما در آنجا بودید، از آنجا خارج نشوید (تا مرض را به دیگران منتقل نسازید)». (1)
و در روایت صحیح از حضرت وارد شده که فرمود:«از جذام فرار کن چنانکه از شیر فرار میکنی»(2)و فرمود:«اگر کسی آب آشامید، در لیوان آب نفس نکشد»(3)و فرمود:«اگر سگ در ظرف یکی از شما، زبان زد آن را هفت بار بشوئید که یک بارش با خاک باشد»(4)و همۀ اینها بخاطر این است که امتش را به نظافت و تمیزی سوق دهد و پیشگیری از بیماریها را به آنها نشان دهد؛ نه اینکه به آنها بگوید:«اگر دیدید مگس در لیوان آبتان افتاد، آن مگس را در آب فرو برید!!» (5)و اما در مورد شومی از جغد نیز تناقض وجود دارد. در یک جا انس از پیامبر نقل میکند که میگفت:
شومی در هیچ پرندهای وجود ندارد. و در جائی دیگر بخاری در صحیحش در کتاب «بدء الخلق» از سعید بن جبیر از ابن عباس نقل میکند که پیامبر به حسن و
حسین یاد میداد که چگونه از شومی بوم به خدا پناه ببرند... (1)
آری! در این بخش میخواستیم برخی از نمونههای تناقض در حدیث که به پیامبر نسبت میدهند را بررسی کنیم و این در حالی است که صدها حدیث متناقض وجود دارد که بخاری و مسلم آنها را نقل کردهاند و ما از آنها چشمپوشی میکنیم چرا که خواننده گرامی را همواره به خلاصهگوئی عادت دادهایم. و بر پژوهشگران است که آن را با دقت بررسی و تحقیق کنند تا شاید بوسیلۀ آنها سنت رسول خدا از این اکاذیب و دروغها پاک گردد و خداوند پاداشی بزرگ به آنها دهد و عاملی باشند در پاکسازی حق از آن همه باطل. باشد که به نسل نوین بحثهائی ارزنده تقدیم کنند که در سطح اسلام عظیم باشد.
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ قُولُوا قَوْلاً سَدِیداً*یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمالَکُمْ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ مَنْ یُطِعِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فازَ فَوْزاً عَظِیماً» (2)-ای مؤمنین! تقوای الهی داشته باشید و همیشه به حق و صواب سخن گوئید تا خداوند اعمال شما را با لطف خود اصلاح فرماید و از گناهانتان درگذرد و هرکه خدا و رسولش را اطاعت کند، به تحقیق که به سعادت بزرگی نائل شده است.
این دو کتاب (صحیح مسلم و صحیح بخاری) اهمیت بسزائی نزد اهل سنت و جماعت دارد تا جائی که در تمام بحثهای دینی، به عنوان دو منبع اساسی و دو مصدر اصلی حدیث به حساب میآیند و کار به جائی رسیده است که بر پژوهشگران خیلی دشوار است که آن همه منکرات و تناقضها و دروغهای آنها را به صراحت اعلام کنند، لذا با خون دل میپذیرند و از ترس اقوام و طوایفشان و یا ترس بر زندگی آنها، از گفتن مسائل خودداری میورزند چرا که در درون وجودشان، احساس احترام و تقدیس فراوان نسبت به این دو کتاب مینمایند و حقیقت این است که بخاری و مسلم هرگز به خواب نمیدیدند که چنین مقامی نزد علما و عامه مردم پیدا کنند.
و ما که اقدام بر انتقاد و اعتراض به بعضی از موارد این دو کتاب میکنیم، فقط
به خاطر تنزیه مقام منیع پیامبرمان صلی الله علیه و آله و سلم و دفاع از عصمت حضرتش میباشد. و حال که برخی از اصحاب، از این انتقاد و اعتراض به خاطر همین انگیزه، در امان نماندند، پس دیگر بخاری و مسلم برتر از آنان که به پیامبر نزدیک و مقرب بودند، نمیباشند.
اکنون که هدف ما منزه و مبرا ساختن رسول گرامی اسلام است و تلاش میکنیم که عصمت حضرتش را اثبات نمائیم و اینکه او-علی الاطلاق-داناتر و باتقواتر از تمام انسانها است، و معتقدیم که خدای سبحان او را برگزید تا رحمت بر جهانیان باشد و او را برای رهبری و هدایت تمام مردم، از انس و جن فرستاد، پس بدون تردید خداوند از ما میخواهد که او را تقدیس و تنزیه نمائیم و اهانت به او را نپذیریم. بنابراین، بر ما و تمام مسلمانان است که آنچه با اخلاق و خوی عظیم حضرتش منافات دارد، رد نمائیم و آنچه با عصمتش منافات دارد بیرون بریزیم و آنچه شخصیت گرامیش را زیر سؤال میبرد-چه از دور و چه از نزدیک-نابود سازیم، چرا که تمام اصحاب و تابعین و امامان و حدیثگویان و مسلمانان و همه مردم روی زمین، بدهکار فضیلت و مزایای انسانی الهی او هستند و بیگمان انتقاد کنندگان و اعتراض کنندگان-طبق معمول-بر آنچه جدید است و با افکارشان سازش ندارد میتازند ولی هدف نهائی و انگیزه اصلی ما، رضایت و خشنودی خدا و آرزو و امید ما رضایت و خشنودی پیامبرش است، و همین، ذخیره و گنج و
سرمایه جاودانی ما برای روزی است که هیچ مال و فرزندی به کار نمیآید جز کسی که با قلبی پاک و بیغلّوغش به لقاء پروردگارش رود.
و در هر حال، هدف ما رضایت و تسلی خاطر مؤمنین پاکدل است که قدر و منزلت خدا و رسولش را شناختند، پیش از آنکه قدر حکام و خلفا و سلاطین بشناسند.
فراموش نمیکنم که وقتی این حدیث بخاری که درباره سیلی زدن حضرت موسی به ملک الموت و نابینا کردن چشمش را!! نقل کرده است، مورد انتقاد قرار دادم، با مخالفت شدیدی روبرو شدم تا جائی که مرا متهم به کفر و ارتداد از دین نمودند و به من گفته شد: تو کیستی که از بخاری انتقاد میکنی؟! و آنچنان سروصدا و فریاد زدند که گوئی من یکی از آیات کتاب خدا را مورد انتقاد قرار دادهام! در حالی که اگر پژوهشگر از قید و بندهای متعصب کورکورانه و تقلید غلط رهائی یابد، در بخاری و مسلم مطالب عجیب و غریبی مییابد که منعکسکننده ذهنیت اعرابی بادیهنشینی است که دارای اندیشهای نارسا و فکری خام است و به برخی خرافات و افسانهها ایمان و اعتقاد دارد، و به هرچه شگفتانگیز است، اظهار تمایل میکند. البته این چندان عیب نیست و ما او را به واپسگرائی متهم نمیکنیم چرا که دورانش، دورانی ابتدائی بوده و دوران ماهوارهها و تلویزیون و تلفن و موشک نبوده است، ولی نمیپذیریم که چنین ذهنیتی را به پیامبر نسبت دهند چرا که فرق
بسیار زیاد است، او است که خدایش در میان بیسوادان مبعوث گردانیده که آیات قرآنش را بر آنها تلاوت کند و تربیتشان نماید و کتاب و حکمت را به آنها بیاموزد و چون او خاتم الانبیاء است لذا خداوند علم اولین و آخرین را به او آموخته است.
و همچنین نظر خواننده گرامی را متوجه این مسئله میسازیم که هرچه در بخاری نگاشته شده، منسوب به رسول خدا نیست چرا که گاهی بخاری حدیثی را نقل میکند سپس نظریات و آراء برخی اصحاب را بر آن میافزاید و خواننده میپندارد که آن رأی و حدیث از رسول الله است درحالیکه چنین نیست.
برای آن، مثالی میزنم:
بخاری در صحیحش، در کتاب «الحیل» باب «النکاح» از ابو هریره نقل میکند که پیامبر فرمود: نمیشود با دختر باکره ازدواج کرد جز پس از گرفتن اجازه و اذن از او... سؤال شد: یا رسول الله! چگونه اجازه از او گرفته شود. فرمود: اگر ساکت شد. و برخی از مردم گفتهاند که اگر اجازه از باکره گرفته نشود و با او ازدواج نکنند، سپس شخصی نیرنگ کند و دو شاهد دروغین بیاورد که با رضایتش با او ازدواج کرده و قاضی آن را بپذیرد، هرچند آن مرد بداند که ازدواجش باطل است، اشکال ندارد که با او همبستر شود و این ازدواج صحیح است!!! (1)
به این سخن بخاری بنگرید که پس از تمام شدن سخن پیامبر میگوید: و برخی
1) (1) -بخاری-ج 8-ص 62.
از مردم میگویند... پس اگر سخن پیامبر صحیح است، چه لزومی دارد که سخن بعضی از مردم (که مجهولاند) را بیاورد و استدلال کند که ازدواج با شهادت دروغ، ازدواج صحیحی است! و خواننده بیچاره توهّم کند و گمان نماید که این رای رسول خدا است. و اینچنین نیست.
بخاری در صحیحش در کتاب «بدء الخلق»، باب «مناقب المهاجرین و فضلهم» از عبد الله بن عمر نقل کرده که گفت: در زمان پیامبر هیچ کس را برتر از ابو بکر نمیدانستیم و پس از او عمر و پس از او عثمان. سپس سایر اصحاب را رها میکردیم و هیچ برتری میانشان نمیپذیرفتیم.(1)
این رأی عبد الله بن عمر است و فقط برای خودش لازم الاتباع است. وگرنه چگونه ممکن است هیچ فضیلت و برتری برای علی بن ابی طالب قائل نشود در حالی که او افضل تمام مردم پس از رسول الله است، بلکه عبد الله بن عمر او را از مردم کوچه و بازار به حساب آورد؟!
و به همین خاطر است که عبد الله بن عمر از بیعت با امیر المؤمنین خودداری میکند، درحالیکه پیامبر فرموده است:«هرکه علی، ولی و مولایش نیست، مؤمن
1) (1) -بخاری-ج 4-ص 203.
نیست»(1)و فرمود:«علی با حق است و حق با علی است»(2)ولی عبد الله بن عمر با حجاج بن یوسف، این فاسق فاجر تبهکار بیعت میکند.
در هر صورت ما نمیخواهیم به سخنان گذشته بازگردیم ولی فقط میخواهیم واقعیت درونی بخاری و هرکه مانند او است را نمایان سازیم. ببینید وقتی او چنین حدیثی را در باب «مناقب المهاجرین» میآورد، گوئی از گوشه چشمش به خوانندگان میفهماند که این رای رسول الله است درحالیکه این رای عبد الله بن عمر است که آشکارا با امام علی، اظهار عداوت و دشمنی میکرد.
اینجانب برای خواننده خردمند، نظر بخاری را در آنچه مربوط به علی بن ابی طالب است، بیان میکنم تا بداند که او چگونه تلاش میکرد که فضائل علی را بپوشاند و بدیهائی برای او بتراشد.
بخاری در صحیحش در کتاب «بدء الخلق» از محمد بن کثیر و او از سفیان از جامع بن ابی راشد از ابو یعلی از محمد بن حنفیه نقل میکند که گفت: به پدرم گفتم:
چه کسی پس از رسول خدا، بهترین مردم است؟ گفت: ابو بکر. گفتم: سپس کیست؟ گفت: عمر. ترسیدم که نام عثمان را پس از او ببرد، لذا گفتم: پس تو چه میشوی؟ گفت:
من فقط یک انسان معمولی از مسلمانانم!(1)
آری! این حدیث را از زبان محمد بن حنفیه که پسر امام علی بن ابی طالب است، میسازند.
و مطلب همان است که از زبان ابن عمر بیان کردند و نتیجه یکی است. بههرحال میخواهند با آن جمله که به ابن حنفیه تهمت میزنند و میگویند که از پدرش نقل میکند که گفت من جز یک فرد معمولی از مسلمانان نیستم، ثابت کنند که عثمان از آن حضرت افضل و برتر است زیرا هیچیک از اهل سنت نیست که بگوید عثمان، شخصی معمولی از عامه مسلمین است بلکه-چنانچه گذشت-ابو بکر را برترین مردم و سپس عمر و پس از او عثمان میدانند. و بعد از آنها هیچ امتیازی بین اصحاب پیامبر نیست و مردم همه یکساناند!!
آیا از این احادیث بخاری تعجب نمیکنید که همه آنها یک هدف و یک انگیزه در بر دارند و آن این که هیچ فضیلتی را برای علی بن ابی طالب باقی نگذارند؟ آیا از این معلوم نمیشود که بخاری به خاطر دلخوشی و کسب رضایت بنی امیه و بنی عباس و دیگر حاکمانی که با اهل بیت دشمن بودند، کتابش را نوشته است؟ اینها در حقیقت، استدلالهائی است دندانشکن و محکم که هیچ تردیدی در آن نیست.
1) (1) -بخاری-ج 4-ص 195.
بخاری در صحیحش در کتاب «بدء الخلق» و مسلم در صحیحش، کتاب «فضائل الصحابه» باب «فضائل ابی بکر» از ابو هریره نقل کردهاند که گفت:
رسول خدا نماز صبح را بجای آورد. سپس رو به مردم کرده گفت:«در حالی یک نفر گاوی را میراند، تازیانهای به آن زد. گاو گفت: ما برای این آفریده نشدیم، بلکه ما برای شخم کردن خلق شدیم. مردم گفتند: سبحان الله! گاوی صحبت میکند! فرمود: من و ابو بکر و عمر به این مطلب ایمان داریم-و آنان در آنجا نبودند-و همچنین مردی در میان گوسفندانش بود، که گرگی گوسفندی را گرفت. پس چوپان در پی آن رفت و گوسفند را از گرگ بازستاند. گرگ به آن مرد گفت: هان! تو الان آن را از من بازگرفتی.
ولی اگر روزی درندهای به آن هجوم کند، غیر از من چوپانی نخواهد داشت!! مردم گفتند: سبحان الله! گرگی سخن میگوید؟ پیامبر گفت: من و ابو بکر و عمر به این اعتقاد داریم. و آنان در آنجا حضور نداشتند.(1)
دروغ از سراسر این حدیث میبارد و این از احادیث ساختگی است که در فضیلت دو خلیفه وضع شده وگرنه چطور شد که مردم که آنها هم اصحاب رسول الله بودند، تکذیب کردند سخنان پیامبر را تا در هر دو مورد تاکید کند که من و
1) (1) -صحیح بخاری-ج 4-ص 149، صحیح مسلم-ج 7-ص 111.
ابو بکر و عمر به این مطلب ایمان داریم. سپس ببین که چگونه راوی در هر دو مورد تاکید میکند که ابو بکر و عمر در آنجا وجود نداشتند. اینها فضیلتهائی خندهآور است که هیچ معنائی هم ندارد. ولی چه باید کرد که آقایان، مانند غرقشدگانی هستند که به هر برگ درختی چنگ میزنند و وقتی دروغپردازان هیچ حادثه و یا رویداد مهمی برای تعریف و ستایش از آنان پیدا نکردند، با خیالپردازی، چنین فضیلتهائی را تراشیدند که بیشتر به خواب و اندیشه و اوهام شباهت دارد، و بر هیچ دلیل علمی، تاریخی و یا منطقی استوار نمیباشد.
بخاری در کتاب «فضائل اصحاب النبی» و مسلم در کتاب «فضائل الصحابه» از عمرو بن عاص نقل کردهاند که پیامبر او را بر ارتش ذات السلاسل اعزام کرد.
گوید: من نزد پیامبر آمدم و عرض کردم: محبوبترین مردم نزد شما کیست؟ گفت: عایشه! گفتم: از مردان؟ گفت: پدرش. گفتم: سپس کی؟ گفت: عمر بن خطاب و بعد از او مردانی را شمرد.(1)
وقتی دروغپردازان فهمیدند که تاریخ در سال هشتم از هجرت (یعنی دو سال پیش از وفات پیامبر) ثبت کرده است که رسول خدا، سپاهی را به فرماندهی عمرو بن عاص به سوی جنگ ذات السلاسل اعزام کرده که ابو بکر و عمر در میان آن سپاه بودهاند و برای اینکه راه را بر آنان که ممکن است ادعا کنند که عمرو بن
1) (1) -صحیح بخاری-ج 4-ص 192، صحیح مسلم-ج 7-ص 109.
عاص از نظر مقام، برتر از ابو بکر و عمر میباشد، لذا چنین حدیث دروغی را از زبان خود عمرو ساختند که فضیلت ابو بکر و عمر را برملا سازند، و عایشه را نیز داخل نمودند که از سوئی شک و تردید را برطرف سازند و از سوئی دیگر عایشه را برتری مطلق بر تمام مردان و زنان ببخشند!
و ازاینرو است که «نووی» در شرح صحیح مسلم میگوید:«در این حدیث، به صراحت فضائل والای ابو بکر و عمر و عایشه ذکر شده و این دلالتی روشن برای اهل سنت است که ابو بکر و عمر را بر سایر اصحاب، برتر و بالاتر بدانند!». (1)
و این حدیث را نیز مانند احادیث سبک دیگر، حتی از زبان علی بن ابی طالب نیز نقل کردهاند تا به خیال خودشان حجت را بر شیعیان که قائل به برتری علی بن ابی طالب از سایر اصحاب هستند، تمام کنند و از سوئی دیگر به مسلمانان تفهیم کنند که علی هرگز از ابو بکر و عمر شکایت و گلهای نداشته است.
بخاری در صحیحش در کتاب «فضائل الصحابه»، باب «فضائل عمر» از ابن عباس نقل کرده است که گفت:«عمر را قبل از وفاتش، بر تختخوابش گذاشتند. مردم گرداگردش جمع شدند و برایش دعا میکردند و نماز میخواندند، من هم در میان آنان بودم. کسی جلب توجه من نکرد جز یک نفر که دیدم بر دوشم میزند. نگاه کردم، دیدم، علی است. پس بر عمر ترحم کرد و گفت: از هیچ کس جدا نشدم که محبوبتر باشد نزد من
1) (1) -شرح نووی بر صحیح مسلم-ج 15-ص 153.
از اینکه خدا را ملاقات کنم با اعمالی مانند اعمال تو. به خدا قسم گمان میکنم که خدا تو را با دو یارت محشور کند و همانا بسیار شنیدهام از رسول خدا که میگفت: من و ابو بکر و عمر رفتیم. من و ابو بکر و عمر وارد شدیم. من و ابو بکر و عمر خارج شدیم». (1)
آری! دروغ این حدیث نیز کاملا روشن است و از آن بوی سیاستی میآید که در دور ساختن فاطمه زهرا و دفن نکردنش نزد پدرش هرچند نخستین کسی بود که به او ملحق شد، نقش بسزائی داشته است. ظاهرا راوی در حدیث پس از آن سه جمله که گفت: من و ابو بکر و عمر رفتیم... داخل شدیم... خارج شدیم، فراموش کرده است که این جمله را نیز اضافه کند:«و دفن میشوم نزد ابو بکر و عمر»!!
اینها که چنین روایتهائی را که تاریخ و واقعیت آنها را تکذیب میکند، وضع میکنند، واقعا خجالت نمیکشند. این کتابهای مسلمانان است که پر است از شکایت و تظلم کردن علی و فاطمه از کارهای ابو بکر و عمر در طول ایام حیاتشان.
وانگهی در این روایت با دقت بنگر که راوی علی را بگونهای ترسیم میکند که گویا مردی بیگانه است، و آمده است که مرده غریبی را تماشا کند و وقتی میبیند مردم جمع شدهاند و دعا و نماز میخوانند دستی بر دوش ابن عباس میزند و چند کلمه در گوشش سخن میگوید و سپس راهش را میگیرد و میرود درحالیکه باید علی پیشاپیش مردم باشد و او نماز و نیایش را به آنان بیاموزد، و عمر را در گورش
1) (1) -صحیح مسلم-ج 7-ص 111، صحیح بخاری-ج 4-ص 199.
بگذارد.
ولی وقتی در دوران بنی امیه، مردم به دستور معاویه در ساختن حدیث، مسابقه میگذاشتند و معاویه میخواست در برابر علی بن ابی طالب، مقام و منزلت ابو بکر و عمر را بالا ببرد، لذا احادیث فضائل سست و خندهآور و گاهی متناقض ساخته شد و این تناقض به خاطر حال و هوای هر راوی است مثلا اگر راوی از قبیله «تیم» باشد هیچکس را بر ابو بکر مقدم نمیدارد و اگر از قبیله «عدی» است عمر را بر همه مردم برتر میداند و خود بنی امیه نیز چون خیلی شگفتزده شخصیت عمر بودند چرا که کسی مانند او جرات تند سخن گفتن با پیامبر را نداشت و او انسان خشن تندخوئی بود که هیچ ملاحظهای نمیکرد و از هیچچیز نمیهراسید و لذا بیشتر او را ستایش و مدح میکردند و احادیثی را وضع مینمودند که او را از ابو بکر برتر میساخت.
مسلم در صحیحش، در کتاب «فضائل الصحابه» باب «فضائل عمر» و بخاری در صحیحش کتاب «الایمان» از ابو سعید خدری نقل کردهاند که گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) گفت: در عالم خواب بودم که دیدم مردم را بر من عرضه میدارند و هریک پیراهنی در بر دارد که برخی پیراهنهایشان تا سینهها بالاتر نمیرسید و برخی پائینتر از
سینه بود. در این بین عمر بن خطاب را دیدم که پیراهنش بر زمین کشیده میشود. گفتند:
یا رسول الله بقیه خوابت چیست؟ فرمود: دین!(1)
و اگر تاویل و تعبیر پیامبر از این خواب، دین باشد، معنایش این است که عمر بن خطاب از تمام مردم بالاتر است زیرا برخی دینشان تا به سینهشان نمیرسید و برخی از قلوبشان تجاوز نمیکرد ولی عمر از موی سر تا ناخن پایش بلکه بیشتر، پر از دین است لذا دین را پشت سر خود یدک میکشد، چنانکه پیراهن بلند بر زمین کشیده میشود! پس ابو بکر صدیق کجا بود که ایمانش، معادل ایمان تمام امت است؟
بخاری در صحیحش در کتاب «العلم»، باب «فضل العلم» و مسلم در صحیحش در کتاب «فضائل الصحابه»، باب «فضائل عمر» از ابن عمر نقل کردهاند که گفت: از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شنیدم که میگفت: وقتی به خواب رفته بودم، در عالم رویا لیوان شیری را به من دادند، آن را آشامیدم تا به حدی که شیر از ناخنهایم بیرون آمد. سپس زیاد شده خود را به عمر بن خطاب بخشیدم. به او گفتند: یا رسول الله! خوابتان را چه تعبیر میکنید؟ گفت: علم!(2)
حال من میگویم: آیا دانایان با نادانان، در یک سطحاند؟ پس اگر پسر خطاب
در دین بر تمام مردم منجمله ابو بکر برتری دارد، در این روایت نیز معلوم شد که در علم و دانش نیز بر همه مردم برتر است پس او اعلم مردم پس از رسول الله است.
اکنون یک فضیلت باقی میماند که همواره مردم در داشتن آن بر یکدیگر سبقت میگیرند و به آن میبالند و از صفات نیکوئی است که خدا و رسولش آن را دوست میدارند و تمام مردم تلاش برای رسیدن به آن میکنند و همانا آن شجاعت است. پس لا بد راویان، حدیثی را در این زمینه به نفع ابو حفص (عمر) ساختهاند.
بخاری در صحیحش در کتاب «فضائل اصحاب النبی» و مسلم در صحیحش در کتاب «فضائل الصحابه» باب «فضائل عمر» از ابو هریره نقل میکنند که گفت:
از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شنیدم که میگفت: وقتی به خواب رفته بودم، خود را بر سر چاهی دیدم که دلوی در کنارش بود. هر چقدر که میخواستم برای خودم آب از چاه کشیدم.
سپس فرزند ابو قحافه (ابو بکر) یک دلو یا دو دلو کشید که در آب کشیدنش، ضعفی نمایان بود و خدا این ضعفش را بر او ببخشد. سپس آن دلو مبدل شد به یک دلو یا سطل بزرگ که پسر خطاب (عمر) آن را گرفت. من هیچ قهرمانی از مردم ندیدم که مانند عمر آب میکشید تا جائی که همه را سیراب کرد.(1)
پس اگر دین که مرکز ایمان و اسلام و تقوا و قرب به خدای سبحان است و عمر بن خطاب به آن دست یافته است تا جائی که آن را پشت سر خویش، روی
1) (1) -صحیح بخاری-ج 4-ص 193، صحیح مسلم-ج 7-ص 113.
زمین میکشد ولی سهمیه سایر مردم از پستانهایشان فراتر نمیرود و بقیه بدنهایشان برهنه میماند و اگر دانش مخصوص عمر بن خطاب است و پیامبر از زیادی خودش چیزی به مردم نمیدهد بلکه عمر همه را یکجا میآشامد و حتی برای یارش ابو بکر چیزی را نمیگذارد (و بیگمان این همان علمی است که عمر را با اجتهادش وادار به تغییر احکام خدا پس از وفات پیامبر نمود و بیگمان اجتهادش نیز برگرفته از همان علم است) و اگر نیرو و شجاعت نیز ویژه عمر قرار گرفت بعد از آن ضعفی که بر دوستش ابو بکر نمایان گشت و این امر صحیح است زیرا ابو بکر خودش به عمر گفته بود که: تو از من در امر خلافت نیرومندتری ولی تو بر من چیره شدی. پس باید خداوند ابو بکر را به خاطر ضعفش و پیشی گرفتنش بر عمر در خلافت بیامرزد زیرا یاران عمر از بنی عدی و بنی امیه آن همه پیروزیها و فتوحات و غنایم و رفاه و بهرههائی که در دوران عمر دیدند در هیچ زمانی ندیدند. و بههرحال اگر این همه فضیلت برای عمر در دنیا بسازند باید بهشت را هم برای او ضمانت کنند که در آنجا نیز مقامش از ابو بکر بالاتر و برتر باشد.
بخاری در صحیحش در کتاب «بدء الخلق» باب «ما جاء فی صفة الجنة» و مسلم در صحیحش در کتاب «فضائل الصحابه»، باب «فضائل عمر» از ابو هریره نقل کردهاند که گفت: روزی در حضور پیامبر نشسته بودیم که گفت: یک وقت به خواب دیدم که در بهشت هستم. ناگهان زنی را دیدم که کنار کاخی وضو میگیرد.
گفتم: این کاخ کیست؟ گفتند: کاخ عمر بن خطاب است. پس به یاد غیرتش افتادم و از آنجا زود گذشتم و فرار کردم! ناگهان عمر گریست و گفت: آیا من بر تو غیرت میورزم یا رسول الله!(1)
برادر خواننده! بنظرم به طرز ترتیب دادن این روایتهای دروغین متوجه شدی و همان طور که میبینی یک عبارت در تمام روایتهای ویژه فضائل عمر، وارد شده است و آن اینکه پیامبر در همه آنها در عالم خواب و رویا چنان چیزهائی را میبیند. و شاید راوی حدیث خیلی خواب میدیده است، لذا چنین روایتهائی را از زبان رسول خدا-و همهاش در عالم خواب-میسازد و وضع میکند.
آری! چقدر روایت در زمان حیات حضرتش ساختند، چه رسد به پس از وفاتش که امت راه کژی و انحراف را در پیش گرفتند و با هم پیکار و کشتار کردند و دارای احزاب و فرقههای گوناگون شدند. ولی بههرحال یک چیز میماند که مورخین و اصحابی که یاران شخص عمر بودند و آن خوی تند و خشن و طبع شدید عمر و سختگیریش بر مردم بود و هرکه چنین طبیعتی داشته باشد، قطعا مورد علاقه مردم نمیتواند باشد. خداوند میفرماید:«وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ» (2)-و اگر تندخو و سختدل بودی، مردم از کنار تو پراکنده میشدند. ولی
شیفتگان عمر تمام موازین را زیر و بالا میکنند و بدی را خوبی و نقص را کمال و رذیلت را فضیلت میپندارند. و لذا روایت بسیار زننده و بیربط و سستی را میسازند که کرامت و شخصیت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را زیر سؤال میبرد، همان شخصیت بزرگواری که خدای سبحان گواهی میدهد که نه تندخو است و نه سنگدل بلکه دارای قلبی رؤوف و مهربان و پرعاطفه است:
«فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ» ،«وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ» ،«بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ» ،«رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ» .پس بیائید به این احمقهای نادان گوش دهیم که چه میبافند:
بخاری در صحیحش در کتاب «بدء الخلق»، باب «صفة ابلیس و جنوده» و مسلم در صحیحش در کتاب «فضائل الصحابه»، باب «فضائل عمر» از سعد بن ابی وقاص نقل میکنند که گفت: عمر بن خطاب اجازه ورود بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) را گرفت. در آن وقت برخی از زنان قریش نزد پیامبر بودند و با او سخن میگفتند و با صدای بلند حرف میزدند. وقتی عمر اجازه ورود را گرفت، فورا زنها برخاستند و حجابشان را پوشیدند. پیامبر درحالیکه میخندید، به او اجازه دخول داد. عمر گفت: خداوند همیشه تو را خندان بدارد، از چه میخندی ای رسول خدا؟ گفت: از این زنها که در کنارم نشسته بودند، تعجب میکنم، همینکه صدایت را شنیدند، فورا حجابهایشان را پوشیدند. عمر گفت: تو ای رسول خدا سزاوارتری که از تو بترسند تا من. سپس رو به زنها
کرده گفت: ای بدجنسها! آیا از من میترسید ولی از پیامبر نمیترسید؟ گفتند: آری! زیرا تو خشنتر و بداخلاقتر از پیامبر، هستی. ناگهان رسول خدا گفت: به خدائی که جانم بدست او است، هرگز شیطان تو را در راهی ندید، جز اینکه از راهی دیگر رفت!!! (1)
به خدا تهمتی بزرگ از زبانشان خارج شده است و جز دروغ نمیگویند. ببین چقدر این روایت، بیبندوبار و مبتذل است که زنها از عمر میترسند ولی هیچ اعتنائی به پیامبر نمیکنند و در حضورش صدای بلند میدهند و بالاتر از او حرف میزنند و احترامش نمیکنند و بدتر اینکه در حضورش بیحجاب مینشینند!! ولی تا صدای عمر را میشنوند فورا ساکت شده و حجاب خود را بر میکنند. به خدا قسم از وضعیت این احمقهای نادان تعجب میکنم که حتی نسبت بداخلاقی و تندخوئی به پیامبر نیز میدهند زیرا اعتراف میکنند که عمر از او بداخلاقتر و تندخوتر است. یعنی او تندخو و بداخلاق است و اگر این را فضیلت بشناسند پس لا بد عمر از پیامبر نیز افضل است. و اگر آن را نقص بدانند پس چگونه مسلمانان و پیشاپیش آنها بخاری و مسلم مانند چنین احادیثی را قبول میکنند؟!
تازه به این هم اکتفا نمیکنند که ادعا میکنند شیطان در حضور پیامبر بازی و خوشرقصی میکند و از او نمیهراسد و شکی نیست که همان شیطان، زنها را وادار ساخته بود که صدا را بلند کنند و حجاب خود را بیرون بیاورند ولی تا عمر
1) (1) -صحیح بخاری-ج 4-ص 95، صحیح مسلم-ج 7-ص 115.
وارد منزل پیامبر میشود، شیطان فرار میکند و راه دیگری را در پیش میگیرد!!
ای مسلمان باغیرت! میبینی که پیامبر چه ارزشی نزد آنان دارد؟ و چگونه از روی جهل و نادانی و یا دانسته سخن میگویند و ادعا میکنند که عمر از پیامبر برتر است؟! و این درست همان چیزی است که امروزه وقتی سخن از رسول الله به میان میآید، رخ میدهد که به ادعای آنها اشتباهات او را میشمرند و چنین توجیه میکنند که او یک انسان معمولی است و معصوم نمیباشد و بسیاری از اوقات عمر، اشتباهات او را درست و اصلاح میکرد و غالبا قرآن برای تایید سخن عمر نازل میشد و استدلال میکنند به «عبس و تولی» و به «تلقیح خرما» و به «اسرای بدر» و و...
ولی وقتی به آنها میگوئی که عمر در «تعطیل حکم مؤلفة قلوبهم» یا در «تحریم متعتین» یا در «برتری دادن در عطایای بیت المال» اشتباه کرد، ناگهان میبینی اخمها درهم کشیده میشود و چشمها، قرمز میگردد و تو را متهم میکنند که از دین خارج شدهای و میگویند: تو دیگر کیستی که عمر فاروق را مورد انتقاد قرار میدهی؟ عمر کسی است که مفرّق حق از باطل است! و دیگر چارهای نخواهی داشت جز تسلیم و ادامه ندادن صحبت با آنان وگرنه ممکن است تو را آزار برسانند.
آری! انسان پژوهشگر اگر احادیث بخاری را دنبال کند، بسیاری از آنها را نمیتواند بفهمد که بنظر میرسد ناقص است یا کم و زیاد شده است و او را مینگری که یک حدیث را چند بار تکرار میکند ولی در هر بار واژههای مختلفی را انتخاب میکند و در ابواب گوناگون آن حدیث را میآورد. و تمام اینها به خاطر محبت فوقالعاده نسبت به عمر بن خطاب است. و شاید همین امر باعث شد که اهل سنت به آن تمایل بیشتری نشان داده و آن را بر سایر کتابها مقدم دانستند هرچند «مسلم» مرتبتر و ابواب کتابش با نظم بهتری ترتیب داده شده است. و با این حال بخاری نزد آنان به مراتب بهتر است و صحیحترین کتابها پس از قرآن است، فقط به همین علت که نقل کردیم و یک علت دیگر هم دارد و آن بیارزش جلوه دادن علی بن ابی طالب و پنهان کردن فضائلش است. و لذا در هر روایتی که آبروی عمر کم و زیاد میشود یا فضائل علی گفته میشود، بخاری آن را مثله کرده و ناقص مینماید. و ان شاء الله بزودی نمونههائی را تقدیمتان میکنیم.
1-مسلم در صحیحش در کتاب «الحیض»، باب «التیمم» میگوید: شخصی نزد عمر آمد و گفت: من محتلم شدم و آبی برای غسل نیافتم؟ عمر گفت: نماز نخوان! عمار گفت: یا امیر المومنین! آیا به یاد نمیآوری که من و تو در سریهای بودیم، جنب شدیم و
آب نیافتیم پس تو نماز نخواندی ولی من در خاک غوطهور شدم و نماز خواندم. پس پیامبر فرمود: تو را کافی بود که با دو دست بر زمین بزنی سپس خاکها را فوت کنی و با آن صورت و دو دستت را مسح کنی. عمر گفت: ای عمار! از خدا بترس. عمار گفت: اگر اجازه نمیدهی، این حدیث را برای کسی نقل نمیکنم.
این روایت را هریک از ابو داود در سننش و احمد بن حنبل در مسندش و نسائی و ابن ماجه و بیهقی نیز نقل کردهاند. ولی بخاری امانت در نقل حدیث نداشته و به خاطر حفظ آبروی عمر خیانت کرده و در حدیث دست برده است، زیرا خوشش نیامده که مردم از نادانی خلیفه نسبت به آسانترین احکام فقه اسلام، آگاه شوند. اکنون ببینید بخاری، چگونه آن را نقل میکند:
بخاری در صحیحش در کتاب «التیمم» نقل کرده است که: شخصی نزد عمر بن خطاب آمد و گفت: من محتلم شدم و آبی-برای غسل-نیافتم. عمار بن یاسر به عمر گفت: آیا به یاد نمیآوری که من و تو در مسافرت بودیم...
ببینید که این جمله را که عمر گفت: نماز نخوان، حذف کرده است زیرا بخاری دلواپس شد و آن را حذف کرده تا از آن رها شود و مردم مذهب عمر را که حتی در زمان حیات پیامبر برای خود میپسندید و در برابر نص قرآن و سنت، اجتهاد میکرد، درک نکنند. البته عمر حتی آن روز که خلیفه مسلمانان شد نیز بر همین مذهب باقی ماند و آن را در میان مسلمانان پخش و منتشر کرد، ابن حجر در این
زمینه میگوید:«این مذهب از عمر، مشهور است» و دلیل اینکه عمر بر مذهبش شدت به خرج میداده، سخن عمار است که به او گفت:«اگر اجازه نمیدهی، به کسی خبر نمیدهم».
2-حاکم نیشابوری در «مستدرک» از انس بن مالک نقل کرده که گفت: عمر بن خطاب بر منبر رفته بود، این آیه را تلاوت کرد:«فَأَنْبَتْنا فِیها حَبًّا وَ عِنَباً وَ قَضْباً وَ زَیْتُوناً وَ نَخْلاً وَ حَدائِقَ غُلْباً وَ فاکِهَةً وَ أَبًّا» (1)-پس در زمین انواع حبوبات و انگور و گیاهانی که پس از درو کردن، باز میروید و زیتون و درخت خرما و باغهای پر از درخت و میوهها و مراتع را رویانیدیم. بعد از آن گفت: همه را فهمیدیم اما «اب» دیگر چیست؟ سپس عمر گفت: این به خدا خیلی دشوار است. چه میشود که ندانی معنای «اب» چیست؟ هرچه از قرآن را دانستید پیروی کنید و هرچه ندانستید، به پروردگارش واگذار نمائید!! (2)
و این روایت را بسیاری از مفسرین مانند سیوطی در در المنثور و زمخشری در کشاف و ابن کثیر و رازی و خازن در تفسیرهایشان، نقل کردهاند ولی بخاری طبق معمولش، حدیث را ناقص کرده تا مردم به جهل خلیفه در معنای «ابا» متوجه نشوند و لذا چنین روایت میکند:
بخاری در صحیحش در کتاب «الاعتصام بالکتاب و السنه» از انس بن مالک
نقل میکند که گفت: نزد عمر بودیم. او گفت: ما از تکلف و دشواری (در معنای آیات) نهی شدهایم.
و بدین سان بخاری با هر حدیثی که بوی نقص و جهالت برای خلیفه از آن میآید، رفتار مینماید. پس خواننده چگونه میتواند از این حدیث ناقص، حقیقت را دریابد، چرا که بخاری جهالت عمر را در معنای «اب» پنهان کرده و فقط میگوید:«ما از تکلف نهی شدهایم»؟!
3-ابن ماجه در سننش و حاکم در مستدرکش و ابو داود در سننش و بیهقی در سننش و ابن حجر در فتح الباری و دیگران از ابن عباس نقل کردهاند که گفت: زن دیوانهای که کار بد کرده بود را نزد عمر آوردند. عمر در این حکم با افرادی مشورت کرد سپس دستور داد سنگسارش کنند. علی بن ابی طالب از آنجا گذشت. پرسید: این زن چه مشکلی دارد؟ گفتند: دیوانهای است از قبیله فلان، کار بد کرده است، و عمر دستور داده او را سنگسار کنند. علی گفت: او را نزد عمر بازگردانید و خودش هم نزد عمر رفت و گفت: آیا نمیدانی که دیوانه تا عاقل نشده و خواب تا بیدار نگشته و کودک تا محتلم نشده اگر گناهی کردند، بر آنها نوشته نمیشود و اشکالی ندارد. پس عمر از آن درگذشت و گفت:«اگر علی نبود هر آینه عمر هلاک میشد». (1)
1) (1) -سنن ابن ماجه-ج 2-ص 227، مستدرک حاکم-ج 2-ص 159، سنن ابو داود-ج 2- ص 402، سنن بیهقی-ج 6-ص 264، تذکره ابن الجوزی-ص 75.
ولی بخاری که از این روایت یکه میخورد و میداند که ممکن است برای مردم سؤالانگیز باشد که چگونه عمر که به حدود الهی که در کتاب خدا و سنت رسولش آمده، علم ندارد، بر کرسی خلافت سوار شده است؟ وانگهی چگونه بخاری این روایت را نقل کند درحالیکه، فضیلتی از علی بن ابی طالب در آن آمده است، همو که همواره جهالتها را برطرف میکرد و آنان را علم و دانش میآموخت؟ از آن گذشته عمر، اعتراف میکند که «اگر علی نبود، عمر هلاک میشد». پس میبینیم بخاری چگونه روایت را با تحریف نقل میکند.
بخاری در صحیحش، کتاب «المحاربین من اهل الکفر و الرده»، باب «لا یرجم المجنون و المجنونه» بدون ذکر هیچ سندی میگوید:
و علی به عمر گفت: آیا ندانستی که دیوانه تا هشیار شود و کودک تا بالغ گردد و خواب تا بیدار شود، گناهی بر آنها نوشته نمیشود.
آری! این نمونهای بارز و زنده است برای تصرفهای ناروای بخاری در احادیث که هرجا رسوائی برای عمر باشد، آن را ناقص و ابتر میسازد. و همچنین هرجا فضیلتی برای امام علی باشد، تاب و توان نقلش را ندارد!
4-مسلم در صحیحش، کتاب «الحدود» باب «حد شارب الخمر» از انس بن مالک نقل میکند که: شخصی را نزد پیامبر آوردند که آن شخص، می، آشامیده بود پیامبر با دو قطعه چوب درخت، قریب چهل تازیانه به او زد با هر چوب. ابو بکر هم
همین کار را میکرد. وقتی نوبت به عمر رسید، با مردم مشورت کرد، عبد الرحمن بن عوف گفت: کمترین حد، هشتاد تازیانه است. پس عمر به آن امر کرد.
بخاری طبق روال همیشگیاش نمیخواهد جهالت عمر را در احکام حدود ثابت کند و اینکه چگونه در حدی که معلوم است و پیامبر و ابو بکر آن را انجام دادهاند، با مردم مشورت میکند لذا در صحیحش، کتاب «الحدود» از انس بن مالک نقل میکند که پیامبر در مورد کسی که مشروب خورده بود، با چوب و کفش او را زد. و ابو بکر چهل تازیانه زد.
5-محدثین و مورخین ماجرای رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را ذکر کردهاند که چگونه از آنان خواست کاغذ و قلمی به او بدهند تا برای آنها چیزی بنوسید که هرگز پس از او، گمراه نگردند که آن را «رزیّة یوم الخمیس» یعنی مصیبت بزرگ روز پنجشنبه مینامند. و ذکر کردهاند که عمر مخالفت کرد و گفت:
رسول خدا هذیان میگوید-و العیاذ بالله-
ولی بخاری در کتاب «الجهاد» و مسلم در کتاب «الوصیه» آن را بگونهای دیگر نقل میکنند. بشنوید:
ابن عباس رضی الله عنه گفت: روز پنجشنبه. و چه میدانی که روز پنجشنبه چیست؟ سپس گریست تا جائی که اشکهایش، سنگ را بر روی زمین اشکآلود کرد، و گفت: روز پنجشنبه، درد بر پیامبر شدت گرفت. فرمود: کاغذی بیاورید برای شما چیزی
بنویسم که هرگز پس از آن گمراه نشوید. ولی آنان نزاع و سروصدا کردند هرچند سزاوار نیست در حضور پیامبر، نزاع کرد. و گفتند: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هذیان میگوید. پس پیامبر فرمود: از اینجا بیرون روید و مرا تنها بگذارید زیرا حالی که من در آن هستم بهتر است از آنچه مرا به آن دعوت میکنید. و پیامبر وقت نزدیک شدن وفاتش، سه وصیت کرد:
مشرکین را از جزیرة العرب خارج سازید و به گروه اعزامی همان مبلغی که من میدادم بدهید و اما وصیت سوم را من فراموش کردهام!!!
آری! این هم مصیبت روز پنجشنبه است که عمر نقش قهرمان را در آن بازی میکند و آشکارا با پیامبر مخالفت میکند و او را از نوشتن مطلبش باز میدارد، آن هم با آن سخن بسیار زشت که معارض با کتاب خدا است و آن اینکه پیامبر هذیان میگوید و بخاری و مسلم همان عبارت را نقل میکنند و آن را تغییر نمیدهند، چرا که نام عمر در حدیث نیامده است، و لذا نسبت دادن آن سخن زشت به یک انسان مجهول الهویه، ضرری ندارد.
ولی در جائی که نام عمر در روایت میآید، بخاری و مسلم نمیتوانند آن را به همان حال رها کنند زیرا خلیفه را رسوا میسازد و حقیقتش را برملا میکند و جراتش را بر رسول اکرم-که بسیار این معنی در زمان حیات آن حضرت تکرار میشد-ظاهر میسازد. و چون بخاری و مسلم و کسانی که مانند آنها هستند، میدانند که این جمله کافی است که تمام مسلمانان را علیه خلیفه بشوراند و حتی
اهل سنت را با او به مخالفت وامیدارد، لذا به تحریف دست میزند-که این حرفه معروف آنان در مثل چنین قضایائی است-و کلمه «یهجر» یعنی هذیان میگوید را تبدیل میکنند به کلمه «غلب علیه الوجع»-درد بر او شدت گرفت. و بدین سان آن عبارت قبیح را کنار میزنند. ملاحظه بفرمائید:
ابن عباس گفت: وقتی پیامبر در حال احتضار بود، افرادی در حضورش نشسته بودند، من جمله عمر بن خطاب. پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: بیائید برای شما چیزی بنویسم که هرگز پس از آن گمراه نشوید. عمر گفت: درد بر پیامبر شدت کرده است و ما هم که قرآن داریم. قرآن ما را بس است.
حاضرین سروصدا و نزاع کردند. برخی میگفتند: کاغذی به او بدهید که برای شما چیزی بنویسد که پس از آن گمراه نگردید و برخی سخن عمر را تکرار میکردند. وقتی نزاع و سروصدا و اختلاف در حضور پیامبر بسیار شد، به آنان فرمود: برخیزید بروید!
عبد الله بن مسعود گفت: ابن عباس همواره میگفت: مصیبت! تمام مصیبت در روز پنجشنبه بود که با 2 اختلاف و سروصدایشان مانع شدند پیامبر برایشان آن مطلب را بنویسد.
البته مسلم هم مطلب را از استادش بخاری فرا گرفته است، ولی بههرحال ما به بخاری میگوئیم: هرچه تلاش کنی که عبارت را تصحیح نمائی و هرچه سعی کنی که حقایق را بپوشانی، همین را که نقل کردهای کافی است و این، حجت را بر تو و
سرورت عمر تمام کرده است. زیرا واژه «هذیان میگوید» یا واژه «درد بر او غلبه کرده است» به یک نتیجه، منتهی میشود. و حتی امروزه هم اگر کسی، درد و تب بر او غلبه کند، مردم میگویند: بیچاره! تب بر او شدت کرده که دارد هذیان میگوید.
و اگر متوجه آن جمله دوم بشویم که گفت:«کتاب خدا ما را بس است» معنایش این است که امر پیامبر تمام شده و وجود و عدمش دیگر فرقی ندارد!
من به صراحت اعلام میکنم: هر دانشمند باوجدانی، اگر فقط در این حادثه با ذهنی خالی، دقت کند، قطعا علیه خلیفهای که امت را از هدایت محروم کرد و عامل اصلی در گمراهی امت بود، میشورد و خشمگین میشود.
چرا ما از گفتن حق وحشت داریم؟ مگر در این گفتارمان دفاع از پیامبر و قرآن و مفاهیم اسلامی نیست؟ خداوند میفرماید:«فَلا تَخْشَوُا النّاسَ وَ اخْشَوْنِ، وَ لا تَشْتَرُوا بِآیاتِی ثَمَناً قَلِیلاً، وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ، فَأُولئِکَ هُمُ الْکافِرُونَ» (1)-از مردم نترسید و از من بترسید و آیات مرا به بهائی اندک نفروشید و هرکه به آنچه خداوند نازل کرده، حکم نکند، پس آنان از کافریناند.
پس چرا برخی از علما تا امروز که عصر دانش و نور است، با تمام تلاش میخواهند با تاویلهای زورکی و مندرآوردی که هیچ ارزش علمی ندارد، حقایق را پشت پرده نگه دارند.
1) (1) -سوره مائده-آیه 44.
بیائید تا با هم ابتکارهای دانشمند این زمان، محمد فواد عبد الباقی در شرح کتاب «لؤلؤ و مرجان» و هنگام بحث از مصیبت روز پنجشنبه را بنگریم و ببینیم چطور این حادثه را تاویل میکند! او میگوید:
اینکه پیامبر گفته است برای من کاغذی بیاورید، ظاهرا میخواسته است چیزی را درباره خلافت ابو بکر بنویسد ولی وقتی دید مردم نزاع و کشمکش کردند و بیماریش شدت گرفت، از آن کار دست کشید و به همانکه او را جانشین خود در نماز خواندن بر مردم، قرار داده بود، بسنده کرد.
و وقتی به معنای «هجر» یعنی هذیان گفت، میرسد، میگوید:«ابن بطال» خیال کرده که «هجر» بمعنای بیعقل شدن است و «ابن التین» آن را به معنای هذیانگوئی گرفته است و این با مقام منیع پیامبر سزاوار نیست. شاید مقصود از «هجر» این باشد که پیامبر دارد از میان شما میرود و این عکس کلمه «وصل» است. و ابن اثیر گفته است که ظاهرا، کلمه استفهامیه است و «ا» استفهامیهاش حذف شده یعنی: آیا سخنش تغییر کرد و در اثر شدت مرض، عقلش را از دست داد؟ و اینطور اگر معنی کند بهتر است زیرا اگر، آن را خبریه بدانیم و به معنای ناسزا و هذیان بگیریم، خیلی بد است خصوصا که عمر این سخن را گفته است و در مورد او چنین گمانی نمیرود. سخن محمد فواد عبد الباقی تمام شد.
ما در ردّ ایشان میگوئیم: ای دانشمند محترم! ظن و گمان هیچ حقی را احقاق
نمیکند-چنانکه در قرآن آمده است-و همین کافی است که تو اقرار میکنی به اینکه گوینده این سخن زشت، عمر است. وانگهی چه کسی به جنابعالی الهام کرده است که پیامبر، میخواسته خلافت ابو بکر را برای آنها بنویسد. و اگر میخواست چنین چیزی را بنویسد، مگر ممکن بود که عمر اعتراض کند؟! او که خود ارکان خلافت ابو بکر را بنیان نهاد و مردم را به زور و تهدید و حتی با تهدید به سوزاندن خانه فاطمه زهرا، بر آن واداشت، چگونه در این امر مخالفت میکند؟ و آیا کسی غیر از جنابعالی ای دانشمند محترم! چنین ادعائی کرده است؟!
آنچه نزد علما در گذشته و حال معروف است این است که علی بن ابی طالب، کاندید خلافت از سوی رسول الله شده بود، هرچند اعتراف به نص آن نکردهاند.
کافی است آنچه را که بخاری در کتاب «الوصایا» از صحیحش آورده، ملاحظه کنی، که گفت: نزد عایشه ذکر کردند که علی، وصی و جانشین پیامبر بوده است. عایشه گفت: چه وقت به نفع او وصیت کرده بود، درحالیکه من او را بر سینه خود تکیه داده بودم! و دستور داد طشتی برایش بیاورند، سپس در آغوشم جان داد بگونهای که اصلا نفهمیدم که مرده است. پس کی برای او وصیت کرد؟
بخاری این حدیث را آورده است زیرا در آن از قول عایشه، وصیت، مورد انکار قرار گرفته است و این چیزی است که توجه بخاری را جلب میکند. ولی ما به او میگوئیم: آنان که نزد عایشه اقرار کردند به اینکه رسول خدا، علی را وصی خود
قرار داده است، راستگو بودند زیرا عایشه آنان را تکذیب نکرد و خودش هم وصیت را نفی نکرد ولی به عنوان استنکار پرسید که چه وقت به نفع او وصیت کرده است؟ و ما به او پاسخ میدهیم: او در حضور اصحاب گرامیش و در غیاب ایشان (عایشه) وصیت کرد و شکی نیست که آن اصحاب، به او گفتهاند که چه وقت به نفع او وصیت کرده است ولی حاکمان سلطهگر مانند چنین احتجاجهائی را یادآور نشدند چنانکه وصیت سوم پیامبر را هم به فراموشی سپردند و سیاست بر پنهان کردن این حقیقت استوار گشت، هرچند خود عمر تصریح کرد به اینکه رسول خدا را از نوشتن مطلبش منع نمود زیرا میدانست که راجع به خلافت علی بن ابی طالب است.
ابن ابی الحدید، گفتگوئی را که بین عمر و عبد الله بن عباس انجام شده آورده است که در ضمن آن گفتگو، عمر از ابن عباس میپرسد: آیا در درون علی چیزی در مورد خلافت باقی مانده است ابن عباس میگوید: آری! عمر میگوید: پیامبر نیز در بیماریش، میخواست نامش را به صراحت بیان کند ولی من به خاطر احتیاط و برای محافظت بر اسلام، او را منع کردم!(1)
پس ای آقای محترم، چرا میخواهی از حقیقت فرار کنی؟ هان! امروز که دیگر دوران سیاه بنی امیه و بنی عباس سپری شده، چرا میخواهید، آن سیاهیها را
1) (1) -شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید-ج 12-ص 21.
سیاهتر کنید و بر آن پردهها بیافکنید تا دیگران به حقیقت نائل نگردند؟ و اگر واقعا سخنت را از روی حسن نیت گفتهای، من از خدای سبحان، برای تو طلب هدایت میکنم.
6-همان گونه که بخاری عادت کرده است که احادیث پیامبر را کم و زیاد و تحریف کند، به یک حادثه تاریخی مشهور نیز که میرسد، چون در آن، مقام علی برتر از مقام ابو بکر ذکر شده، آن را تماما کنار میزند. علمای بزرگ اهل سنت در صحاح و مسانیدشان، مانند ترمذی در صحیحش و حاکم در مستدرکش و طبری در تفسیرش و جلال الدین سیوطی در تفسیر در المنثورش و ابن اثیر در تاریخش و صاحب کنز العمال و زمخشری در کشاف و دیگران نقل کردهاند که رسول خدا ابو بکر را اعزام کرد و دستور داد این آیات را اعلام کند:«بَراءَةٌ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ...» سپس علی را فرستاد و امر کرد که علی این آیات را برای مردم اعلام و ابلاغ نماید.
علی در ایام تشریق میان مردم رفت و ندا درداد:«بَراءَةٌ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَی الَّذِینَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِکِینَ فَسِیحُوا فِی الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ» (1)و هرگز پس از امسال، هیچ مشرکی حق ندارد به حج برود و هیچ برهنهای حق ندارد طواف خانه خدا را انجام دهد. ابو بکر بازگشت و گفت: یا رسول الله! آیا درباره من آیهای نازل شده؟ فرمود: نه! ولی جبرئیل بر من فرود آمد و گفت: کسی به جای تو نباید برود جز تو یا
1) (1) -سوره توبه-آیه 1.
مردی که از تو باشد.
بخاری این روایت را در کتاب «تفسیر القرآن» از صحیحش چنین آورده است:
حمید بن عبد الرحمن روایت کرد که ابو هریره گفت: در حج آن سال در روز نحر ابو بکر مرا همراه دیگر پیامرسانان فرستاد که در منی اعلام کنیم که پس از امسال هیچ مشرکی حق ندارد به حج بیاید. حمید بن عبد الرحمن گفت: سپس رسول خدا علی بن ابی طالب را فرستاد و به او دستور داد که برائت را اعلام کند. ابو هریره گفت: علی در روز نحر در منی همراه ما اعلام برائت کرد و گفت که پس از امسال هیچ مشرکی به حج نرود و هیچ برهنهای، خانۀ خدا را طواف ننماید.(1)
ببین ای خوانندۀ گرامی که چگونه احادیث و حوادث را طبق هوا و هوس خودشان، کم و زیاد میکنند؟ آیا هیچ شباهتی بین نقل بخاری و دیگر مورخان و محدثان و مفسران از اهل سنت وجود دارد؟
بخاری در این روایت، ابو بکر را بجای پیامبر قرار میدهد که او ابو هریره و افرادی دیگر را در منی برای اعلام برائت میفرستد. سپس سخن حمید بن عبد الرحمن به میان میآید که گفت: رسول خدا هم علی را برای اعلام برائت میفرستد. و بعد از او یکبار دیگر سخن ابو هریره شنیده میشود که علی هم با آنها در برائت روز نحر مشارکت کرده است.
1) (1) -صحیح بخاری-ج 5-ص 202.
و به این روش، بخاری فضیلت علی بن ابی طالب را از بین میبرد و بیان نمیکند که جبرئیل از سوی پروردگار به رسول خدا امر میکند که ابو بکر را عزل کند و علی را به جایش بفرستد. و این بر بخاری بسیار دشوار است که وحی الهی ابو بکر را عزل میکند و علی را جایگزینش مینماید لذا هرگز آن را نمیپذیرد و ناچار در آن دست میبرد و تحریف میکند.
چگونه پژوهشگر متوجه این خیانت و تحریف نمیشود خصوصا وقتی میرسد به اینکه ابو هریره گفت: ابو بکر در آن سفر حج، مرا همراه با دیگر افراد برای اعلام برائت فرستاد! آیا ابو بکر در زمان پیامبر، کسی بود که ادارۀ امور را به عهده گرفته بود؟ و چگونه شد کسی که خود اعزامی بود، افراد را از میان اصحاب اعزام کند؟!!
ببین که بخاری چگونه همۀ مطالب را زیر و رو میکند و در جائی که علی بن ابی طالب که از سوی پیامبر برای انجام آن کار مهم، فرستاده میشود، زیرا کسی جز او صلاحیت ندارد، جزء یکی از افراد اعزامی میشود و همراه با ابو هریره و دیگران میرود. و دیگر هیچ اشارهای به عزل ابو بکر و بازگشتش (و حتی در بعضی از روایات گریستنش) نمیکند و به این سخن پیامبر نیز هیچ توجه و اشارهای نمیکند که فرمود: جبرئیل آمد و به من گفت: یا خودت و یا کسی از خودت باید این کار را انجام دهد.
آری! بخاری حق دارد که این روایت را به طور کلی نادیده بگیرد چرا که این مدال افتخاری است که رسول خدا به پسر عمویش و جانشینش و وصیش و بر امتش اهداء میکند؛ آن هم از سوی پروردگار عالمیان و توسط جبرئیل امین، چنانکه در حدیث ذکر شد. پس دیگر هیچ جائی برای تاویل کنندگان همچون بخاری نمیماند که محمد مانند دیگر بشر است و گاهی اشتباه و خطا میکند و رأیش معتبر نیست!!
و میبینی بخاری را که در صحیحش در کتاب «الصلح»، سخن پیامبر را به علی بن ابی طالب که فرمود:«تو از منی و من از توام» در داستان برخورد علی و جعفر و زید در مورد دختر حمزه میآورد، درحالیکه ابن ماجه، ترمذی، نسائی، امام احمد و صاحب کنز العمال همه این سخن پیامبر را در حجة الوداع نقل میکنند که فرمود:
«علی از من است و من از علی هستم. و هیچکس نیابت از من نمیکند جز خودم و علی»(1)ولی کجا است بخاری که چنین حدیثی را نقل کند؟!
7-اضافه بر آن که نقل شد. مسلم در صحیحش در کتاب «الایمان»، باب «الدلیل علی ان حب الانصار و علی من الایمان...» از علی نقل کرده است که
1) (1) -سنن ابن ماجه-ج 1-ص 44، جامع الصغیر ترمذی-ج 5-ص 300، خصائص نسائی- ص 20، مسند احمد-ج 5-ص 30، مناقب خوارزمی-ص 79، تذکرة الخواص ابن الجوزی- ص 36، صواعق المحرقه ابن حجر-ص 120.
فرمود:«به آن خدائی قسم که دانه را شکافت و انسانها را آفرید، این عهد و پیمان پیامبر امّی (صلی الله علیه و آله) است به من که مرا دوست نمیدارد جز مؤمن و مرا دشمن نمیدارد جز منافق».
ترمذی در صحیحش و نسائی در سننش و احمد بن حنبل در مسندش و بیهقی در سننش و طبری در ذخائر العقبایش و ابن حجر در لسان المیزانش، این روایت را آوردهاند ولی بخاری با اینکه روایت را قطعا دیده است، آن را نیاورده و ذکر نکرده، چرا که وقتی این روایت را دیده، کم و زیاد کرده است و متوجه شده است که اگر آن را نقل کند مسلمانان از نفاق بیشتر اصحاب و نزدیکان به پیامبر، آگاه و مطلع میشوند.
آری! با این علامت که پیامبر آن را اعلام کرد؛ همو که هرگز سخن از روی هوا و هوس نمیگوید و جز وحی، سخنی بر زبان جاری نمیسازد، معلوم شد که بوسیلۀ علی، حق از باطل و ایمان از نفاق شناخته میشود زیرا علی آیت عظمای خداوند و حجت کبرایش در این امت است: او همان آزمایش الهی است که خداوند بوسیلۀ این آزمایش، امت محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را پس از آن حضرت آزمایش و امتحان میکند. و هرچند نفاق از اسرار درونی است که جز خداوند کسی بر آن آگاه نمیشود و جز «علام الغیوب» کسی از آن اطلاع پیدا نمیکند، با این حال خدای سبحان از روی لطف و رحمتش به این امت، علامتی را برای آن معین و مشخص
کرده تا هرکه میخواهد هلاک و گمراه شود از راه علم و بینه باشد و هرکه میخواهد هدایت شود و رهائی یابد از راه علم و دلیل باشد.
بدین منظور نمونهای از ذکاوت و هوش بخاری را در این زمینه یادآور میشوم که خود شخصا بر این باورم که گذشتگان از اهل سنت، او را برتر شمردند و مقدم داشتند زیرا چنین ویژگی است که او را بر دیگران امتیاز داده بود و آن اینکه تمام سعی و تلاشش در این بوده است که احادیثش با مذهبی که آن را برای خود برگزیده، مخالفت و معارضت نداشته باشد.
او در صحیحش در کتاب «الهبة و فضلها» از عبید الله بن عبد الله نقل میکند که عایشه گفت: وقتی پیامبر به شدت بیمار شده بود و درد بر او غلبه کرد، از همسرانش اجازه گرفت که در منزل من، بیماریش را بگذراند. به او اجازه داده شد. سپس در حالی که دو نفر زیر بازویش را گرفته بودند، پاهایش به زمین کشیده میشد. آن دو نفر، یکی عباس بود و یکی مردی دیگر. عبید الله گوید: من این جریان را برای عبد الله بن عباس نقل کردم. او گفت: میدانی آن مردی که عایشه آن را نام نبرد، کی بود؟ گفتم: نه! گفت:
او علی بن ابی طالب بود.(1)
این حدیث را ابن سعد در طبقاتش با سند صحیح نقل کرده و همچنین صاحب سیرة الحلبیه و دیگر اصحاب سنن آن را آوردهاند که در آخرش این جمله است:«
1) (1) -صحیح بخاری-ج 3-ص 134.
زیرا عایشه، هرگز دلخوشی از علی نداشت و از او متنفر بود».
بخاری این فراز از جمله را که ثابت میکند عایشه دشمن علی بوده و توان بردن نامش را هم ندارد، انداخته و حذف کرده است. ولی بههرحال، همین مقدار هم که ذکر کرده دلیل روشنی است برای کسی که اندک توجهی داشته باشد. و آیا بر کدام پژوهندهای که تاریخ را خوانده و بررسی کرده است، دشمنی و بغض فزون از حد ام المؤمنین نسبت به مولا و سرورش علی بن ابی طالب،(1)پنهان و پوشیده است؟! آنقدر او به علی دشمنی میورزید که وقتی خبردار شد علی کشته شده است، به سجده افتاد و خدا را شکر کرد.
در هر صورت ما از خدا میخواهیم به خاطر پیامبر، از همسرش درگذرد و ما رحمت واسعه خدا را بر کسی تنگ نمیگیریم ولی امیدوار بودیم این همه جنگها و فتنهها و مصیبتها به وقوع نمیپیوست که اینچنین ما را متفرق کند و اختلاف میانمان بیاندازد و آبرویمان را ببرد و قدرتمان را کم و کاست کند تا جائی که امروز آماج دشمنان و هدف مستعمران و قربانی ستمگران قرار گرفتهایم و لا حول و لا
1) (1) -ابن حجر در صفحه 107 صواعق المحرقه آورده است که: دو نفر اعرابی نزد عمر رفتند که میانشان داوری کند. عمر از علی خواست که قضاوت کند. یکی از آن دو نفر گفت: این میخواهد میان ما داوری کند؟! عمر فورا عصبانی شد و یقهاش را محکم گرفت و گفت: وای بر تو! میدانی این کیست؟ این مولای تو و مولای هر مؤمنی است و هرکه این، مولایش نیست، پس او مؤمن نیست.
قوة الا بالله العلی العظیم.
متاسفانه بخاری روش و طریقهای را در چارچوب مکتب خلفا که هیئت حاکمه آن را ساخته بود، برگزید و یا اینکه آن مکتب، بخاری و امثالش را انتخاب کرد و از آنان ستونها و رمز و رازهائی برای تقویت سلطهشان و ترویج مذهبشان ساخت تا جائی که در دوران بنی امیه و بنی عباس بازار خوبی برای اجتهادشان و تاویلشان درست شد و کالایشان رواج بالائی پیدا کرد و تمام عالمانی که برای تایید خلیفه از هرگونه روشهای انحرافی و دروغ استفاده میکردند که با سیاست هیئت حاکمه سازگار بود، به پیشرفتهای مادی فراوانی دست یافتند، هرچند آخرتشان را به دنیایشان فروختند و قطعا تجارتشان در روز رستاخیز زیانبار خواهد بود و در آن روز با پشیمانی و حسرت روبرو خواهند شد.
و چه شباهتی امروز با دیروز دارد. امروزه همان روشها و همان سیاست را غالبا حکمفرما میبینی. ای بسا عالم جلیل القدری که گوشهنشین است و مردم از او شناختی ندارند و چه بسیار جاهلان عالم نمائی که بر منبر سخنوری و امامت جماعت تکیه زده و با سرنوشت مسلمانان بازی میکند چرا که از مقربین درگاه است و رضایت و تاییدهای رژیمهای فاسد را کسب کرده است وگرنه تو را به خدا
به من بگو چگونه میشود تفسیر کرد دشمنی بخاری با اهل بیت پیامبر را که خداوند آنان را از هر رجس و پلیدی دور ساخته و پاک و طاهرشان قرار داده است؟! چگونه دشمنی و عداوت بخاری را با برخی از بزرگان دین و امامان مسلمین که در عصر او میزیستهاند میشود تفسیر کرد که بخاری از آنان هیچ روایتی را نقل نکرده جز روایتی که از قدر و منزلت و مقامشان بکاهد و عصمتشان را که با قرآن و سنت به اثبات رسیده، زیر سؤال ببرد؟! که ان شاء الله نمونههائی از آن را نقل میکنیم.
و اما از آن سوی، بخاری رو به نواصب و خوارج آورده و از آنها روایت میکند؛ همانها که با اهل بیت پیکار کردند و آنان را به شهادت رساندند. و لذا او را میبینی که از اشخاصی چون معاویه و عمرو بن عاص و ابو هریره و مروان بن حکم و مقاتل بن سلیمان-که به دجال معروف بود-و عمران بن حطان-دشمن امیر المؤمنین و دشمن سرسخت اهل بیت و شاعر خوارج و خطیبشان که همواره ترانه مدح ابن ملجم مرادی را در کشتن علی بر زبان میراند-روایت نقل میکند.
و همچنین بخاری پیوسته به حدیث خوارج و مرجئه و مجسمه و برخی جاهلانی که زمانه از وجودشان هم اطلاعی نداشته، احتجاج و استدلال میکند.
و در صحیحش، علاوه بر دروغ و تحریف بسیار از رواتی که بدان مشهور بودند، برخی روایتهای سبک و زشت و بیمعنی نیز آورده است. و برای نمونه آنچه را در کتاب «النکاح» باب «ما یحل من النساء و ما یحرم» آورده است مطالعه کنید که در
آخرش راجع به این آیه که میفرماید:«حُرِّمَتْ عَلَیْکُمْ أُمَّهاتُکُمْ» (1)آورده است مطالعه کنید که در آخرش راجع به این آیه که میفرماید:«وَ أُحِلَّ لَکُمْ ما وَراءَ ذلِکُمْ» (2)از عکرمه و از ابن عباس نقل میکند که کسی با خواهرزنش زنا کند، زنش بر او حرام نمیشود و پس از آن از یحیی کندی و از شعبی روایت بسیار زشت و زنندهای را نقل میکند که حتی شارح بخاری را نیز به ستوه میآورد و در حاشیۀ آن مطلب قبیح مینویسد:«برای مقام علما سزاوار است که کتابهایشان را از چنین سخنان زشتی را دور نگه دارند و حتی زبان به چنین مطالبی نگشایند».
و همچنین در صحیحش در کتاب «تفسیر القرآن» باب«نِساؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ» از نافع نقل کرده که ابن عمر در تفسیر این آیه گفت: یعنی از... میتوانند همبستر شوند.
و شارح بهجای سه نقطه که کلمهای حذف شده است، معنایش را مینویسد و میگوید که مؤلف این کلمه را ذکر نکرده برای اینکه از آن متنفر بوده است! البته این نظر شارح است!
روزی در دانشگاه «سوربون» در پاریس، راجع به اخلاق والای پیامبر که قرآن آن را یادآوری کرده و حتی قبل از بعثتش او را صادق الامین مینامیدند سخنرانی میکردم و این سخنرانی قریب یک ساعت به طول انجامید که در آن ثابت کردم که
پیامبر هرگز جنگآور و غاصب حقوق انسانها نبوده است و چنانکه برخی مستشرقین ادعا کردهاند، او هرگز دینش را با قدرت و زور بر مردم تحمیل ننموده است. پس از سخنرانی، پرسش و پاسخ شروع شد که برخی از دکترها و متخصصین در امور اسلام و تاریخ مسلمین که بیشترشان از مستشرقین بودند، شرکت کردند و من تقریبا بر همۀ دشمنانی که ایجاد شبهه میکردند، پیروز و چیره شدم ولی ناگهان یکی از آنان که پیرمرد مسیحی عرب زبانی بود (و گویا لبنانی بود) با اسلوبی که خالی از خباثت و خدعه نبود، بر من اعتراض کرد و نزدیک بود پیروزی مرا به شکستی بزرگ مبدل سازد.
این استاد که به زبان عربی فصیحی سخن میگفت به من! اعتراض کرد که:
سخنانت پر از مبالغه است خصوصا در مورد عصمت پیامبر چرا که خود مسلمانان و حتی محمد هم آن را قبول ندارد. مگر نه در بسیاری از موارد اعتراف کرده است که او انسانی است معمولی و میتواند اشتباه و خطا کند و مسلمانان اشتباهات زیادی را بر او برشمردهاند و کتابهای معتبر و مورد اطمینان نزد مسلمانان بر آن گواهی میدهد؟ سپس گفت: و اما در مورد جنگها، پس بهتر است سخنران محترم به تاریخ مراجعه کند و کافی است کتابهای غزواتی را مطالعه کند که پیامبر در ایام حیاتش آنها را برپا کرد و پس از وفاتش، خلفای راشدین آن خط را ادامه دادند تا جائی که نزدیک شهر «پواتیه» در غرب فرانسه رسیدند و در تمام موارد، دین
نوینشان را بر ملتها با زور و نیروی شمشیر، تحمیل میکردند.
حاضرین جلسه، سخنانش را با کف زدن تایید کردند و من به نوبۀ خودم تلاش کردم آنان را قانع کنم که آنچه دکتر مسیحی گفته صحیح نیست هرچند مسلمانان در کتابهایشان ذکر کرده باشند. ولی از آن سوی صدای خنده و قهقهۀ حاضرین که مرا مسخره میکردند، سالن را پر کرد.
دکتر مسیحی از نو وارد میدان شد و به من گفت که آنچه را نقل کرده از کتابهائی نیست که مورد طعن قرار گیرد، بلکه از صحیح بخاری و صحیح مسلم است.
ناگهان پاسخ دادم: این کتابها، صحیح و معتبر است اما نزد اهل سنت ولی شیعیان که من هم یکی از آنها هستم، هیچ ارزش و اعتباری برای آنها قائل نیستیم.
گفت: رأی شیعه برای ما اهمیتی ندارد چرا که اغلب مسلمانان، آنان را تکفیر میکنند و مسلمانان اهل سنت ده برابر شیعیان هستند و هیچ ارزشی برای شیعیان قائل نیستند. سپس با خندۀ مسخرهآمیز افزود: اگر شما مسلمانان، میان خودتان تفاهم و توافق برقرار کردید و نسبت به عصمت پیامبرتان، خودتان را قانع نمودید، آن وقت میتوانید ما را قانع کنید.
سپس دوباره رو به من کرده گفت: و اما راجع به اخلاق والای محمد که سخنرانی کردی، از تو سؤال میکنم: آیا میتوانی حاضرین را قانع کنی که چگونه محمد که پنجاه و چهار سال از عمرش گذشته بود، با عایشه که بیش از شش سال
نداشت، ازدواج کرد؟!
از نو صدای خنده بلند شد و گردنها کشیده شد که پاسخ مرا بشنوند. من تلاش کردم آنان را قانع سازم که ازدواج نزد عرب دو مرحله است: در مرحله اول عقد و نوشتن برگۀ ازدواج است و در مرحلۀ دوم، ازدواج کامل و دخول صورت میگیرد.
و روزی که پیامبر با عایشۀ شش ساله ازدواج کرد، با او عروسی نکرد مگر پس از اینکه بالغ شده و نه سال از عمرش گذشته بود. و ادامه دادم که اگر شما با کتاب بخاری ما را مورد احتجاج قرار میدهید، این سخن بخاری است. من شخصا در این روایت تردید دارم زیرا مردم در آن زمان دفتر ثبت اسناد نداشتند و تاریخ ولادت و وفات ثبت نمیشد. و بر فرض که این روایت، صحیح باشد پس عایشه در نه سالگی بالغ شده است و این چیز عجیبی نیست. مگر در تلویزیون کرارا ندیدهایم دخترهای روسی و رومانی که بازیهای ژیمیناستیک را انجام میدهند و قیافهها کاملا حالت زنانگی دارند و وقتی میپرسی که چند سال دارند، با تعجب میبینی که کمتر از یازده سال از عمرشان گذشته است؟! و تردیدی نیست که پیامبر با او عروسی نکرده است مگر پس از اینکه بالغ شده و حیض میدیده است. و همانا اسلام ملاک بلوغ را 18 سال نمیداند چنانکه شما در فرانسه معتقدید، بلکه ملاک بلوغ برای زنها دیدن حیض و برای مردان خروج منی است و همۀ ما میدانیم که برخی از مردان حتی در سنّ 10 سالگی، محتلم میشوند و زنان در سنّ بسیار پائینی که گاهی
از ده سال هم تجاوز نمیکند حیض میبینند.
در این میان خانمی برخاست و گفت: بفرض اینکه سخنت صحیح باشد که از نظر علمی، صحیح هم است، ولی چگونه بپذیریم که پیرمردی در سن و سال بالا با دختری کوچک ازدواج کند؟
گفتم: محمد پیامبر خدا است و هیچ کاری را جز با وحی انجام نمیدهد و حتما خداوند در هر کاری، حکمتی نهفته دارد هرچند من شخصا جاهل به آن حکمت باشم.
دکتر مسیحی گفت: و مسلمانان این را سنتی قرار دادند. چه بسا دختر کوچکی که پدرش با زور او را به ازدواج مردی مسنّ-که هم سن و سال خودش است- درآورد و متاسفانه این پدیده تا امروز همچنان پابرجا است.
فرصت را غنیمت شمردم که بگویم: و به همین خاطر بود که من مذهب سنّی را ترک کردم و شیعه شدم زیرا مذهب تشیّع حق را در ازدواج به خود زن میدهد که با هرکه بخواهد ازدواج کند و هرگز زیر بار ازدواج تحمیلی از سوی ولیّش نرود.
گفت: بگذریم از سنی و شیعه و بازگردیم به ازدواج محمد با عایشه. سپس رو به حاضرین کرده و با لحنی تمسخرآمیز گفت: محمد که پیامبر است و بیش از پنجاه سال سن دارد با دختر خردسالی که از ازدواج جز اندکی نمیداند، ازدواج میکند و بخاری خودش روایت کرده است که عایشه در خانۀ همسرش با عروسکها بازی
میکرده است! و این دلیلی است بر کودک بودنش. پس کجا است آن اخلاق والای پیامبرتان؟!
دوباره تلاش کردم حاضرین را قانع کنم که بخاری نمیتواند حجّتی بر پیامبر باشد ولی هیچ تاثیری نداشت چرا که آن مسیحی لبنانی با افکار مردم چنانکه خواسته بود، بازی کرده بود و من ناچار شدم به این دلیل که ما با یک زبان با هم حرف نمیزنیم چرا که شما بوسیلۀ بخاری بر من احتجاج میکنید درحالیکه من ایمان به هرچه در آن کتاب است ندارم، گفتگو را خاتمه دهم.
از آنجا خارج شدم درحالیکه سخت عصبانی و برآشفته بودم بر مسلمانانی که سلاح برّانی بدست دشمنان اسلام و دشمنان حضرت محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم دادهاند و در پیشاپیش آنان، بخاری قرار دارد. و بههرحال با نگرانی و اندوه به خانه بازگشتم و شروع کردم صحیح بخاری را ورق زدن و احوال و فضایل عایشه را بررسی کردن. سپس خدای را سپاس کردم که مرا مستبصر کرده و بصیرتم را به هدایت گشوده است وگرنه من هم در شخصیت رسول اکرم سرگردان میماندم و شاید خدای نخواسته، شک و تردید در قلبم راه پیدا میکرد.
لازم است به برخی از آن روایتها که در جلسه بحث شد، اشاره کنیم تا معلوم شود انتقاد کنندگان بر ما تهمت نزدهاند بلکه در همین صحاحمان، مطالب را دیدهاند و با همین صحاح، بر ما چیره میشوند.
بخاری در صحیحش در کتاب «بدء الخلق»، باب «تزویج النبی عائشه...» از عایشه نقل کرده است که گفت:
پیامبر با من ازدواج کرد درحالیکه سنّ من فقط شش سال بود. پس به مدینه آمدیم و در منزل بنی الحرث بن خزرج ساکن شدیم پس من مریض شدم به حدی که موهای جلو سرم ریخت. چندی بعد درحالیکه با دوستانم تاب بازی میکردیم، مادرم «امّ رومان» به سراغم آمد و فریاد زد: چه کار میکنی؟ من ندانستم مقصودش چیست. پس دستم را گرفت و مرا دم در خانه برد و من همچنان نفسنفس میزدم. مقداری که آرام گرفتم، آب به سروصورتم زد و مرا وارد اطاق کرد. در آنجا دیگر زنانی از انصار را دیدم.
به من گفتند: با خیر و برکت! ان شاء الله مبارک باشد! پس او مرا به آنها سپرد و آنها مرا آرایش کردند و تا ظهر نشده، مرا تحویل پیامبر داد و در آن روز عمرم نه سال بیشتر نبود.(1)
من این روایتها را بیحاشیه به خودت واگذار میکنم، ای خوانندۀ عزیز!
و همچنین بخاری در صحیحش در کتاب «الادب» باب «الانبساط الی الناس» از عایشه نقل میکند که گفت: در حضور پیامبر با عروسکها بازی میکردم و من دوستانی داشتم که با آنها بازی میکردم و هرگاه رسول الله وارد میشد، از او خجالت میکشیدند ولی او با آنها خوشرفتاری میکرد و وادار به بازی با من
1) (1) -صحیح بخاری-ج 4-ص 251.
مینمود و آنها بازی را با من ادامه میدادند.(1)
ای خواننده عزیز! با خواندن این روایتها در بخاری، دیگر جای اعتراض به انتقاد مستشرقین میماند؟ خودت انصاف بده.
تو را به خدا، اگر سخن عایشه را به پیامبر ببینی که گفت:«من پروردگارت را نمیبینم جز اینکه به هوا و هوست زود میرسد»(2)دیگر در قلبت یک ذره احترام برای چنین زنی میماند که در نزاهت و پاکی پیامبر شک میکند؟ و آیا این باعث نمیشود که متوجه کمبود عقل و رشد و بلوغ او شوی؟!
آیا بازهم دشمنان اسلام که مسئله شهوترانی و زن دوستی پیامبر را به رخ ما میکشند، مورد سرزنش باید قرار بگیرند، درحالیکه در کتاب بخاری میخوانند که خداوند، میل نفسانی پیامبرش را زود برآورده میساخت و در بخاری میخوانند که پیامبر در یک ساعت با یازده همسرش، همبستر میشد و نیروی 30 نفر به او داده شده بود!!!
آری! ملامت بر مسلمانانی است که مانند چنین مزخرفات و خرافاتی را میخوانند و به صحتش اقرار میکنند بلکه آن را مانند قرآنی میدانند که هیچ شک و تردید در آن راه ندارد. پیدا است این بیچارهها هیچ اختیاری ندارند و حتی در
عقیدهشان نیز مجبورند. حاکمان گذشته این کتابها را بر آنان تحمیل کردند و هر اختیاری را گویا از آنان سلب کردند!!
حال بیائید تا با هم مروری بر برخی روایتهای بخاری در طعن بر اهل بیت داشته باشیم:
بخاری در صحیحش در کتاب «المغازی» از علی بن الحسین نقل میکند که حسین بن علی به او خبر داد که علی بن ابی طالب گفت: از غنیمتهای روز بدر، شتری به من رسیده بود که پیامبر از خمسی که خدا به او عنایت کرده، به من داده بود...
زمانی که میخواستم برای دو شترم بند و پالان و وسائل دیگر تهیه کنم، آنها را کنار خانۀ یکی از انصار بستم، و رفتم که وسائلشان را فراهم کنم. وقتی برگشتم دیدم کوهان دو شتر پاره شده و پهلوهایشان دریده شده و جگرهایشان ربوده شده است. این قدر ناراحت شدم که از دیدن آن وضع باورم نمیشد. گفتم: چه کسی این کار را انجام داده است؟ گفت: حمزة بن عبد المطلب! او فعلا در این خانه با گروهی از انصار مشغول شرابخواری است و یاران و زنان خوانندهای هم همراهشان است. و یکی از این زنان در ترانهاش او را وادار کرد که به این شترها دستدرازی کند، او هم فورا شمشیرش را برداشت و این بلا بر سر آنها آورد و جگرهایشان را با خود برد. علی گفت: فورا روانه شدم و به سوی پیامبر رفتم و در آنجا زید بن حارثه نیز نشسته بود پیامبر نگرانی را متوجه شد، به من گفت: ترا چه شده است؟ گفتم: یا رسول الله! مانند امروز هیچ روزی بر من نگذشته که
حمزه بر دو شترم یورش ببرد و کوهانشان را قطع کند و پهلوهایشان را بدرّد و خودش الآن مشغول میخواری با میخواران در یک منزل است. پیامبر عبایش را پوشید و راه افتاد من و زید هم دنبالش به راه افتادیم تا به آن خانه رسیدیم. اجازه گرفت و وقتی به او اجازه دادند وارد شد و شروع کرد حمزه را ملامت و سرزنش کردن. حمزه که سخت مست شده و چشمانش از شدت مستی قرمز شده بود به پیامبر نگریست، سپس به زانوهای خود نگاه کرد و دوباره با دقت به پیامبر خیره شد. آنگاه گفت: مگر شما بردگان پدرم نیستید؟ پیامبر متوجه شد که او مست و لایعقل است، به او پشت کرد و از خانه خارج شد و ما هم با او خارج شدیم.(1)
ای خواننده گرامی! به این روایت سراسر دروغ و تهمت و افترا بنگر که چگونه سید الشهداء حضرت حمزه را مورد اهانت قرار میدهد. علتش این است که آن حضرت، مایه افتخار اهل بیت بود و همواره امام علی علیه السلام در اشعارش به او مباهات میکرد و میفرمود: حمزه سید الشهداء عموی من است. و چقدر رسول خدا به وجودش افتخار میکرد و روزی که کشته شد و به شهادت رسید بسیار اندوهگین و نگران شد و مدتی طولانی بر او گریست و او را «سید الشهدا» نامید.
حمزه، عموی پیامبر که خداوند به وجودش اسلام را عزت و شوکت بخشید؛ آن زمانی که مستضعفین از مسلمانان، مخفیانه خدا را ستایش و عبادت میکردند، در
1) (1) -بخاری-ج 5-ص 16.
برابر قریش با شهامتی بینظیر ایستاد و اسلام خود را اعلام کرد و از احدی نهراسید.
حمزه که قبل از هجرت پیامبر، هجرت کرد و برنامۀ هجرت پیامبر را هموار ساخت.
حمزه که با فرزند برادرش علی، قهرمان بدر و احد به حساب میآمدند. خود بخاری در صحیحش در کتاب «تفسیر القرآن» از علی بن ابی طالب نقل میکند که گفت: من نخستین کسی هستم که در روز قیامت در برابر پروردگارم زانو به زمین میزنم و اعلام میکنم که برای خدا با دشمنانم مبارزه و پیکار کردم. قیس گوید: و درباره آنان این آیه نازل شده«هذانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا فِی رَبِّهِمْ» او گفت: اینها همانها بودند که در روز بدر به خاطر خدا جنگیدند: علی و حمزه و عبیده در برابر شیبة بن ربیعه و عتبه بن ربیعه و ولید بن عتبه.
آری! بخاری را خوش میآید و خرسند میگرداند که اینچنین تهمتها و اهانتهائی را دربارۀ کسی که مایۀ افتخار اهل بیت است، نقل کند. سلسله دروغپردازان و حدیثسازانی که چنین روایتی را ساختهاند نیز طولانی است.
بخاری حدیثش را از عبدان، از عبد الله، از یونس، از احمد بن صالح، از عنبسه، از یونس و از زهری نقل میکند. اینها هفت نفرند که بخاری روایت را از آنان نقل میکند سپس سند را منتهی میکند به علی بن الحسین؛ همو که زین العابدین و سرور سجده کنندگان است! و آیا سزاوار است که حضرت زین العابدین سلام الله علیه،
چنین دروغها و تهمتهائی را دربارۀ حمزه نقل کند؟ و مگر ممکن است سید الشهدا پس از اسلامش و پس از هجرتش و قبل از شهادتش به چند روز، می بنوشد؟ و آیا سزاوار است که سید الشهدا خوانندۀ فاحشهای داشته باشد که برای او ترانه بخواند و از او بخواهد که شکم دو شتر را پاره کند و او هم بیخیال این کار را بکند؟!
آیا سزاوار است که سید الشهدا گوشت حرام بخورد و پهلوها را بدرّد و جگرها را بخورد؟
آیا سزاوار است که رسول خدا در چنان مجلسی، با اجازه و گرفتن اذن، وارد شود؟ در مجلسی که پر از شراب و فساد و تبهکاری است؟! و اصلا مگر ممکن است پیامبر در چنان مجلسی وارد شود؟
آیا سزاوار است که حمزه سید الشهدا مست باشد که از شدت مستی چشمهایش قرمز شده باشد و رسول خدا را ناسزا بگوید و او را بردۀ پدرش بخواند؟
آیا سزاوار است پیامبر با دیدن چنین صحنههائی بدون تادیب کردن و حد جاری ساختن و لااقل ملامت و توبیخ کردن، پشت کند و از خانه خارج شود؟ با اینکه او معروف بود به اینکه برای خدا خشم میکند.
من یقین دارم که اگر بر فرض این روایت بجای حمزه، نام ابو بکر یا عمر یا عثمان و یا معاویه برده بود، بخاری قطعا آن را نقل نمیکرد و اگر میخواست نقل کند، در آن دست میبرد و طبق روش همیشگیاش کم و زیادش میکرد. ولی چه
میتوان کرد که بخاری اهل بیت را دوست ندارد چرا که اینان مکتب خلفا را نپذیرفتند و همهشان پس از واقعه کربلا کشته شدند، فقط علی بن الحسین زنده ماند که این روایت را از لسان او نقل کردند!!!
چرا بخاری چیزی را از فقه اهل بیت و از علومشان و از اخلاقشان و زهدشان و فضائلشان که کتابها مالامال از آن است و منابع سنی قبل از منابع شیعی، آنها را جمعآوری کرده است، نقل نمیکند؟
و بگذار روایت دیگری را از بخاری بشنویم که اینبار سرور اهل بیت را مورد اهانت و طعنه قرار داده است زیرا راویان منجمله بخاری هیچ نقصی در علی بن ابی طالب سلام الله علیه ندیدند و در تمام عمرش یک دروغ از او نشنیدند و یک خطا و اشتباه از او نیافتند وگرنه دنیا را پر از سروصدا میکردند. ازاینرو روایتی را ساختند که او را متهم به سبک شمردن نماز میکند:
بخاری در صحیحش در کتاب «الکسوف» از ابو الیمان نقل کرده که گفت:
شعیب از زهری نقل کرده که گفت: علی بن الحسین گفت که حسین بن علی به او خبر داد که علی بن ابی طالب به او خبر داد که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شبی درب خانه او و فاطمه را کوبید و پرسید: آیا نماز نمیخوانید؟ من گفتم: یا رسول الله! جان ما بدست خدا است.
اگر خدا بخواهد ما نماز میخوانیم و اگر نخواهد نماز نمیخوانیم!!. وقتی این سخن را گفتیم، پیامبر چیزی نگفت و از آنجا رفت. سپس شنیدم که دست خود را بر رانش میزد
و میگفت:«و انسان بیش از هر چیز، مجادله و گفتگو میکند»!!
نه! ای بخاری! این علی بن ابی طالب، کسی است که مورخین به ما خبر دادهاند که حتی در شب هریر (در جنگ صفین) با آن وضعیت سخت، بین دو صف جنگ و فرود آمدن تیرها از راست و چپ، نمیهراسد و فرش خود را میاندازد و نماز شب میخواند.
ببین ای خواننده عزیز: علی بن ابی طالب، آن کسی است که قضا و قدر را به انسانها آموخت و انسان را مسئول رفتارها و کردارهای خود معرفی کرد، او را تصور کن-در این روایت-که یک انسان جبری است که معتقد به «جبر» است و با این عقیده، با رسول خدا به جدال میپردازد و میگوید: جان ما بدست خدا است، اگر خدا بخواهد ما نماز میخوانیم و اگر خدا نخواهد نماز نمیخوانیم!!
ای بخاری! علی بن ابی طالب، آن کسی است که دوستیش ایمان و دشمنیش نفاق است، تو او را بگونهای توصیف میکنی که بیش از همه کس، جدال میکند.
این به خدا دروغی است مضحک که حتی ابن ملجم، قاتل امام علی و حتی معاویه که مردم را امر به لعن علی میکرد، در آن با تو موافقت نمیکنند. این دروغی است زشت و سبک ولی تو با این دروغ خیلی استفاده کردی چرا که حاکمان و دشمنان اهل بیت را از خودت خشنود نمودی و لذا آنها در دنیای پست، مقام و منزلتت را بالا بردند ولی قطعا پروردگارت را به خشم آوردی که به امیر المؤمنین، سید
الوصیین، و مقسّم بهشت و جهنم که در روز قیامت میایستد و همه را با سیمایشان شناسائی میکند(1)پس به جهنمی میگوید: برو به سوی جهنم و به بهشتی میگوید:
برو به سوی بهشت،(2)اهانت ناروا کردی.
من نمیدانم آیا کتاب تو در روز قیامت نیز مانند کتابت در دنیا است که زرق و برق داشته باشد و زیبا و ظریف صحافی و تجلید شده باشد که در بهترین ریخت و صورت در بیاید؟!
آری! بر بخاری دشوار آمد که ببیند سرورش عمر بن خطاب، نماز واجب یومیهاش را ترک میکند، وقتی آب برای وضو نمییابد و لذا بر این عقیدهاش تا در ایام خلافتش باقی میماند و میگوید:«اما من نماز نمیخوانم» و با قرآن و سنت به جنگ میپردازد. لذا دنبال دجّالها و دروغپردازها میگردد که برایش یک چنین حدیثی را وضع کنند که امیر المؤمنین علی بن ابی طالب را متهم میکند به اینکه کوتاهی کرده و برای نماز شب برنمیخیزد. تازه اگر هم فرض کردیم که این روایت درست باشد. اشکالی ندارد و هیچ گناهی بر علی نوشته نمیشود چرا که مربوط میشود به نماز نافله که اگر کسی بخواند ثواب میبرد و اگر انجام ندهد، هیچ گناهی بر او نوشته نمیگردد، و هرگز نمیشود آن را مقایسه کرد به کار عمر که نماز واجب
خود را نمیخواند و ترک میکند. ولی کجا میتواند این روایت درست باشد درصورتیکه بخاری آن را نقل کرده است!
بخاری نزد اهل سنت معتبر است و اهل سنت تایید کنندگان مکتب خلافتاند که بر سیاست بنی امیه و بنی العباس استوار گشت و کسی که این حقیقت را دنبال و جستجو کند-که امروزه بر احدی پوشیده نیست-و اهل سنت با پیروی از سیاست حکامی که در دشمنی و نبرد با اهل بیت و شیعیان و پیروانشان عادت کرده بودند ندانسته و نفهمیده، در زمره دشمنان اهل بیت و شیعیانشان درآمدند و با دشمنانشان دوستی و با دوستانشان، دشمنی ورزیدند. و بدین سان مقام بخاری را به بالاترین درجه، بالا بردند که دیگر هیچ اثری از میراث اهل بیت و از سخنان امامان دوازدهگانه و حتی از سخنان در شهر علم پیامبر که منزلتش نسبت به پیامبر مانند منزلت هارون نسبت به موسی و منزلت شخص پیامبر نسبت به پروردگارش میباشد، در کتابهایشان دیده نشد.
سؤالی که از اهل سنت باید کرد این است که: چه شد که بخاری اینقدر بالاتر از سایر محدثین نزد شما به حساب میآید و او را از همه برتر و افضل میدانید؟
بنظرم، تنها پاسخ بر این سؤال این است که:
1-بخاری کسی بود که روایتهائی که آبروی اصحاب بویژه ابو بکر و عمر و عثمان و معاویه را میبرد و آنان را رسوا میساخت، کم و زیاد و تحریف نمود و این
چیزی بود که معاویه و حکام پس از او، به آن دعوت میکردند.
2-احادیثی که عصمت پیامبر را خدشهدار میسازد و او را مانند یک انسان معمولی که اشتباه و خطا میکند درمیآورد، در صحیح بخاری، کاملا روشن و با وضوح نمایان گشت و این مطلبی بود که حاکمان زورگو در طول زمان، آن را دنبال میکردند.
3-بخاری احادیثی را در ستایش خلفای سهگانه و برتری آنان بر علی بن ابی طالب وضع کرد و این درست همان چیزی بود که معاویه میخواست تا به خیال خودش نام علی را دفن کند.
4-بخاری احادیث دروغینی را در اهانت به اهل بیت نقل کرد.
5-احادیث دیگری را در تایید مذهب جبر و تجسم و قضا و قدر در خلافت آورد که امویان و عباسیان آن را منتشر میکردند و شیوع میدادند تا در سرنوشت امت بازی کنند.
6-احادیث دروغینی را که بیشتر به افسانهها و خرافات شباهت داشت، روایت کرد تا مردم را تخدیر کند و این چیزی بود که حاکمان دورۀ بخاری آن را میخواستند.
برای نمونه این روایت را-ای خواننده عزیز-بخوان:
بخاری در صحیحش در کتاب «بدء الخلق» باب «ایام الجاهلیة» به سندش از
عمرو بن میمون نقل میکند که گفت: من در زمان جاهلیت میمونهائی را دیدم که بر گرد یک میمونی که زنا کرده بود، جمع شده بودند و او را سنگ میزدند. من هم با آنها، او را سنگ زدم!!!
ما به بخاری میگوئیم: شاید خدای سبحان، لطفش به میمونها تعلق گرفت و حکم رجم را که پس از طردشان از بهشت، بر آنها واجب و فرض کرده بود، نسخ کرد و در دوران اسلام زنا را برای آنها روا دانست پس از آنکه در ایام جاهلیت بر آنها حرام بود!!! و لذا هیچ مسلمانی ادعا نکرده که حاضر شده یا شرکت کرده در سنگسار نمودن میمونها از روزی که پیامبر مبعوث شد تا کنون!
بعد از این همه خرافات که صحیح بخاری پر است از آن، باز هم آقایان پژوهشگر و دانشمندان آزاده، ساکت مینشینند و هیچ صحبت نمیکنند؟
ممکن است بعضی از مردم بگویند: چرا این قدر بر بخاری یورش میبرید در حالی که شاید در کتابهای دیگر دهها برابر این حدیثهای دروغ و ساختگی وجود داشته باشد؟ این سخن درست است ولی ما بخاری را در میان آنان برگزیدیم چرا که آوازهاش از آفاق اندیشه هم فراتر رفته است تا جائی که نزد اهل سنت به صورت یک کتاب مقدس درآمده است که باطل در آن هیچ راه ندارد و هرچه در آن آمده، صحیح است و نباید کسی در آن شک کند...
بههرحال امت اسلامی که همواره سرنوشتش را دیگران تعیین میکردند، این بار نیز هرچه رشد میکرد و بزرگتر میشد، همواره مورد طمع پادشاهان و سلاطین و مغول و اتراک و اعاجم و استعمارگران قرار میگرفتند.
و عالمان سوء نیز که دنبالهرو حاکمان بودند و با فتواهای خود متملقانه دل آنان را بدست میآوردند تا به طمع مال و جاه آنان، به نان و نوائی برسند، طبق سیاست «اختلاف بیانداز، حکومت کن» عمل کردند و به کسی اجازۀ اجتهاد را ندادند چرا که از آغاز قرن دوم توسط حاکمان، آن در بسته شده بود. و بههرحال از فتنهها و جنگهائی که میان اهل سنت-که اغلب مسلمین از آنان بودند-و شیعیان که اقلیت بودند اتفاق میافتاد استفاده میکردند و چنین وانمود میکردند که شیعیان، خطرناکاند و باید از میان بروند. و بدین سان علمای اهل سنت مشغول این بازی سیاسی خطرناک و فریبکارانه در انتقاد و تکفیر شیعه و ردّ بر آنان شدند و با تمام توان و استفاده از همۀ فنون بحث و گفتگو و مناقشه، ادله آنان را مورد انتقاد و ردّ قرار دادند که در این زمینه هزاران کتاب نگاشته شد و هزاران بیگناه کشته شد که هیچ گناهی جز ولایت اهل بیت و پیروی از عترت پاک پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نداشتند و با حاکمانی که به زور بر گردۀ امت سوار شده بودند، به مخالفت برمیخاستند.
هان! امروز در دوران آزادگیها و در عصر نور یا چنانکه آن را مینامند، در عصر دانش و مسابقۀ کشورهای بزرگ برای اشغال فضا و استثمار کرۀ زمین، اگر دانشمندی از قید و بندهای تعصب و تقلید رها شد و کتابی نوشت که از آن بوی تشیع میآید، خونشان به جوش میآید و تمام تاب و توان خود را برای تکفیر و
لعنش بسیج میکنند، چرا که با وضعیت آنان مخالفت کرده است ولی اگر کسی کتابی را در ستایش و مدح بخاری بنویسد، به عنوان عالم بزرگ معرفی میشود و تبریک و تهنیتها از هر سوی، بر او سرازیر میگردد و بر اعتاب خانهاش، افرادی سر تسلیم فرود میآورند. که حتی نماز و روزه نیز آنان را از تملّق و زورگوئی بازنمیدارد.
و تو میپنداری که چه انگیزههائی باعث شد که بیشتر بندگان خدا، ره انحراف و کژی را بپیمایند و چرا بیشتر مردم به سوی گمراهی راه یافتند. ولی قرآن کریم با یک گفتگو و مناقشهای که بین پروردگار عز و جل و ابلیس لعین رخ داده است، تو را بر این راز نهفته آشنا و آگاه میسازد:
(خداوند) گفت: چه شد که به آنچه دستورت میدهم، برای او سجده نمیکنی؟
(ابلیس) گفت: من از او بهترم. تو مرا از آتش و او را از خاک آفریدهای.
گفت: پس از بهشت خارج شو. نشاید که در آن تکبر کنی. برو بیرون که تو از پستها و حقیرهائی.
گفت: مرا تا روز رستاخیز زنده بدار.
گفت: تو زنده خواهی بود.
گفت: حال که مرا به گمراهی کشاندی، من هم بندگانت را از راه مستقیمت گمراه میکنم. آنگاه از پیش روی و از پشت سر و از طرف راست و طرف چپ، بر آنان یورش میبرم تا اینکه بیشترشان شکر نعمتت را بجای نیاورند.
گفت: بیرون رو که تو راندۀ درگاه مائی و هرکه از فرزندان آدم تو را پیروی و اطاعت کند، قطعا جهنم را از تو و آنان پر خواهم کرد.(1)
و در جای دیگری خداوند میفرماید:
«یا بَنِی آدَمَ لا یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیْطانُ کَما أَخْرَجَ أَبَوَیْکُمْ مِنَ الْجَنَّةِ یَنْزِعُ عَنْهُما لِباسَهُما لِیُرِیَهُما سَوْآتِهِما، إِنَّهُ یَراکُمْ هُوَ وَ قَبِیلُهُ مِنْ حَیْثُ لا تَرَوْنَهُمْ، إِنّا جَعَلْنَا الشَّیاطِینَ أَوْلِیاءَ لِلَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ*وَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً قالُوا وَجَدْنا عَلَیْها آباءَنا وَ اللّهُ أَمَرَنا بِها، قُلْ إِنَّ اللّهَ لا یَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ، أَ تَقُولُونَ عَلَی اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ قُلْ أَمَرَ رَبِّی بِالْقِسْطِ وَ أَقِیمُوا وُجُوهَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ، وَ ادْعُوهُ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ، کَما بَدَأَکُمْ تَعُودُونَفَرِیقاً هَدی وَ فَرِیقاً حَقَّ عَلَیْهِمُ الضَّلالَةُ إِنَّهُمُ اتَّخَذُوا الشَّیاطِینَ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِ اللّهِ وَ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ مُهْتَدُونَ» (2)
-ای فرزندان آدم! مواظب باشید که شیطان فریبتان ندهد چنانکه پدر و مادرتان را از بهشت بیرون کرد و جامۀ عزت را از تنشان خارج ساخت و قبایح پنهانی آنان را پدیدار نمود
1) (1) -سوره اعراف آیات 12-18.«قالَ ما مَنَعَکَ أَلاّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُکَ، قالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ* قالَ فَاهْبِطْ مِنْها فَما یَکُونُ لَکَ أَنْ تَتَکَبَّرَ فِیها، فَاخْرُجْ إِنَّکَ مِنَ الصّاغِرِینَقالَ أَنْظِرْنِی إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَقالَ إِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرِینَقالَ فَبِما أَغْوَیْتَنِی لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَکَ الْمُسْتَقِیمَ ثُمَّ لَآتِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدِیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَیْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ، وَ لا تَجِدُ أَکْثَرَهُمْ شاکِرِینَ *قالَ اخْرُجْ مِنْها مَذْؤُماً مَدْحُوراً، لَمَنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْکُمْ أَجْمَعِینَ.
2) (2) -سوره اعراف-آیات 26-30.
و همانا شیطان و بستگانش شما را میبینند درحالیکه شما آنها را نمیبینید. و ما شیاطین را اولیا و دوستدار کسانی قرار دادیم که ایمان ندارند. و اگر اینها کار زشتی را مرتکب شوند میگویند پدرانمان را بر این کار یافتهایم و خداوند به ما دستور داده است. بگو به آنها که هرگز خداوند به کارهای زشت دستور نمیدهد. آیا چیزی را که نمیدانید بر خداوند دروغ میبندید؟
بگو: پروردگارم به قسط و عدل امر فرموده است و دستور داده که در هر عبادت، روی به او آورید و خدا را مخلصانه بخوانید زیرا همان گونه که در آغاز شما را آفرید، به سوی او باز خواهید گشت. گروهی را هدایت کرده و گروهی سزاوار گمراهی شدند، آنان کسانی هستند که شیاطین را-نه خدا را-اولیای خود قرار دادند و گمان میکنند که هدایت شدهاند.
از این روی به تمام برادران مسلمانم میگویم: شیطان را لعنت کنید و آن را به دلهای خودتان راه ندهید. بیائید با هم بحث علمی کنیم که قرآن و سنت پاک آن را پذیرا است. بیائید با هم متحد شویم و قرار بگذاریم که احتجاج نکنیم جز با چیزی که نزد ما و شما به ثبوت رسیده است و آنچه در گذشته بر آن اختلاف داشتیم، رها کنیم. مگر پیامبر نفرموده است:«امتم بر خطا و اشتباه، اجتماع نمیکنند» پس حق و راستی در چیزی است که ما (شیعیان و اهل سنت) بر آن اجتماع داریم و خطا و اشتباه در چیزی است که ما در آن اختلاف ورزیدهایم. و اگر تنها همین ستون را برپا کنیم، صفا و دوستی و الفت و محبت و همبستگی جهان را فرا میگیرد و نصر خدا با
پیروزی میرسد و برکت از آسمان و زمین سرازیر میگردد. و وقت آن رسیده است. دیگر جای درنگ نیست. ما (شیعه و سنی) که همه در انتظار امام مهدی علیه السلام هستیم و بشارت به قدومش کتابهایمان را پر کرده است؛ آیا این دلیل، کافی نیست که سرنوشتمان یکی است؟ بنابراین، شیعیان برادران شما هستند و اهل بیت مخصوص آنها نیست. محمد و اهل بیتش علیهم السلام، امامان تمام مسلمین هستند؛ پس اگر با هم اتفاق کنیم هرگز گمراه نمیشویم. مگر نه پیامبر میفرماید:
«من در میان شما دو چیز گرانبها باقی میگذارم که اگر به آن دو تمسک جوئید هرگز گمراه نمیشوید: کتاب خدا و عترتم اهل بیتم»(1)و مهدی هم از عترتش است.
و حال که عصر ظلمتها و ظلمها گذشته است، که به خدا هیچ کس به اندازۀ عترت پاک پیامبر، ظلم ندیدهاند تا جائی که بر منابر مورد لعنت و نفرین قرار گرفتند و کشته شدند و زنها و فرزندانشان روبروی دیدگان مسلمانان، اسیر گشتند، وقت این شده است که ظلم را از اهل بیت پیامبر دور سازیم و امت را به آغوش گرمشان باز گردانیم؛ آغوشی که پر است از رأفت و رحمت و مهربانی و به بهشت خرمشان
1) (1) -قبلا تذکر دادیم که این حدیث هرگز با حدیثی که میگوید:«کتاب خدا و سنتم» تعارض ندارد زیرا کتاب خدا و سنت رسولش، نیاز به مبین و مفسر و موضح دارد. و همانا پیامبر ما را هدایت میکند و ارشاد مینماید به اینکه مفسر و مبین قرآن و سنت، همان عترت پاک و ائمه اهل بیت هستند که تمام مسلمانان گواهی میدهند که در علم و عمل بر دیگران سبقت دارند.
درآئیم که پر است از علم و عمل و به سایۀ درخت بارورشان که مالامال از فضیلت و شرافت است، روی آوریم چرا که خدا و فرشتگانش بر آنان درود فرستادهاند و به تمام مسلمانان امر کردهاند که در تمام نمازها بر آنان صلوات بفرستند و محبّت و مودتشان داشته باشند.
هیچ مسلمانی منکر فضیلت اهل بیت نیست. و همانا شاعران در طول دورانهای گذشته در مدح آنان اشعار سرودهاند. این فرزدق است که دربارۀ آنان میگوید:«اگر تقواپیشگان، شمرده شوند، آنان امامانشان به حساب میآیند، و اگر گفته شود چه کسانی بهترین مردم روی زمیناند، به آنان اشاره میشود. اینها کسانی هستند که محبتشان دین و بغضشان، کفر است و تقرب به آنها، به ملجا و پناهگاه الهی روی آوردن است. نام اینان پس از نام خدا میآید و هر خیر و خوبی به آنها پایان مییابد».
و ابو فراس، شاعر معروف آنان را مدح میکند و عباسیان را هجو و مذمت مینماید در قصیدۀ «شافیه» معروفش. و در بخشی از آن، میگوید:«ای می فروشان! از افتخارهای خود دست بردارید و افتخار را واگذارید به کسانی که در روز سؤال و پرسش، پاسخگویند و در وقت عمل، بهترین عاملاناند. اگر غضب کنند، فقط برای خدا غضب میکنند و اگر حکم کنند هرگز احکام خدا را ضایع نمیکنند.
سحرگاهان در خانههایشان صدای تلاوت قرآن بلند است و در خانههای شما صدای ساز و آواز بلند است. رکن و زمزم و حجر الاسود و حرم و خانۀ خدا، خانۀ آنها است. هر
قسمی را در قرآن ببینیم و بشناسیم که خدا به آن قسم خورده، بدون شک، آنان همان قسم هستند».
و همچنین زمخشری و بیهقی و قسطلانی ابیاتی را از امام ابو عبد الله محمد بن علی انصاری شاطبی نقل کردهاند، که در بخشی از آن آمده است:
«من نمیخواهم ابو بکر و عمر را به بدی یاد کنم ولی محبّ و علاقمند بنی هاشم هستم. و اگر بخواهم علی و فرزندانش را ستایش کنم و به یاد آنان باشم، هرگز در راه خدا از سرزنش هیچ سرزنش کنندهای ترس و وحشت ندارم. میگویند: چه شده است که نصاری و مسیحیان و تمام خردمندان از عرب و عجم، آنان را دوست میدارند به آنها پاسخ میدهم که به نظر من محبت آنان در دلهای تمام آفریدگان حتی حیوانات و بهایم نیز، نفوذ کرده است».
آری! برخی از مسیحیان نیز کتابهائی در ویژگیها و فضائل اهل بیت بویژه علی بن ابی طالب نگاشتهاند و این همان چیزی است که امام شاطبی در اشعارش بدان اشاره کرده است و این یکی از اسرار و عجایبی است که هنوز، به صورت معمّا باقی مانده است، وگرنه چگونه است که یک نصرانی، اعتراف به حقیقت اهل بیت دارد ولی اسلام نمیآورد؟ و شاید هم مسلمان شده ولی از روی ترس یا طمع، اعلام نمیکند.
در هر صورت صاحب کتاب کشف الغمّه از قول برخی مسیحیان در مدح
امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام نقل میکند:
«علی، امیر و پیشوای تمام مؤمنان است و دیگران در خلافت طمع دارند. او است که نسب والا دارد و اسلامش پیش از همه بود و تمام فضائل در او جمع است. همۀ اصحاب اجماع دارند بر اینکه او افضل و برتر از همه است و پس از پیامبر پارساتر و شجاعتر از همه است. اگر من غیر از نصرانیت، بخواهم مذهبی را برای خود بپذیرم، جز مسلمان شیعه، مذهب دیگری را برای خود قبول نخواهم کرد».
بنابراین، مسلمانان سزاوارتر به محبت و موالات اهل بیت پیامبرند بویژه که اجر و پاداش رسالت، موقوف بر محبت و مودتشان است.
امیدوارم که این فریادم، گوشهای شنوا و قلبهای دانا و دیدگان بینائی پیدا کند و بدین سان در دنیا و آخرت، خوشبخت گردم. و از خدای سبحان میخواهم که عملم را خالص برای خودش قرار دهد و از من بپذیرد و مرا ببخشد و گناهانم را بیامرزد و مرا در دنیا و آخرت، خادم و نوکر محمد و عترتش علیهم السلام قرار دهد چرا که خدمت آنان، رستگاری بزرگ است و همانا پروردگارم، بر صراط مستقیم است.
و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین و الصلاة و السلام علی محمد و آله الطیبین الطاهرین.
1-صحیح بخاری (دار الفکر و دار احیاء التراث العربی).
2-صحیح مسلم (دار المعرفه و دار احیاء التراث العربی).
3-سنن ترمذی (دار احیاء التراث العربی).
4-سنن نسائی (دار احیاء التراث العربی).
5-سنن ابی داود (دار احیاء السنة النبویة).
6-سنن الکبری بیهقی (دار المعرفه بیروت).
7-مسند احمد بن حنبل (دار الفکر).
8-مستدرک حاکم (دار المعرفة).
9-حلیة الاولیاء (دار الکتاب العربی).
10-تاریخ طبری (دار سویدان-بیروت).
11-کنز العمال (مؤسسة الرسالة).
12-معجم الکبیر طبرانی (وزارت اوقاف-بغداد).
13-تفسیر ابن کثیر (دار المعرفة).
14-تفسیر طبری (دار المعرفة).
15-تفسیر قرطبی (دار احیاء التراث العربی).
16-خصائص نسائی (مکتبة المعلا-کویت).
17-تاریخ مسعودی (دار الاندلس-بیروت).
18-العقد الفرید ابن عبد ربه (دار الکتاب العربی-بیروت).
19-الاصابة (دار احیاء التراث العربی).
20-تاریخ ابن کثیر (دار صادر و دار بیروت-بیروت).
21-تذکرة الحفاظ (دار احیاء التراث العربی).
22-السیرة الحلبیّة (دار احیاء التراث العربی).
23-سنن ابن ماجه (دار الفکر-بیروت).
24-طبقات الکبری ابن سعد (دار صادر و دار بیروت).
25-سنن دارمی (دار الفکر-بیروت).
26-الامامة و السیاسة ابن قتیبه (مؤسسة الحلبی).
27-اسد الغابة (المکتبة الاسلامیه-مصر)
28-تفسیر فخر رازی (مطبعة البهیة-قاهرة).
29-تاریخ یعقوبی (دار صادر-بیروت).
30-سیرة النبویه ابن هشام (دار احیاء التراث العربی).