ghaemiyeh.com
سرشناسه:سماوی، محمد تیجانی، ۱۹۳۶ - م.
عنوان قراردادی:الشیعه هم اهل السنه.فارسی
عنوان و نام پدیدآور:اهل سنت واقعی / محمد تیجانی سماوی ؛ با مقدمه محمدجواد مهری ؛ ترجمه عباسعلی براتی.
مشخصات نشر:قم: بنیاد معارف اسلامی، ۱۳88.
مشخصات ظاهری:۲ج.
فروست:بنیاد معارف اسلامی؛ ۵۴، ۵۵.
شابک:۲۷۰۰ریال(ج.۱، چاپ اول) ؛ ۶۰۰۰ریال ( ج.۱، چاپ دوم ) ؛ ۷۰۰۰ریال ( ج.۱، چاپ سوم ) ؛ ۱۱۰۰۰ریال ( ج.۱، چاپ هفتم ) ؛ ۱۵۰۰۰ریال ( ج.۱، چاپ هشتم ) ؛ ۴۰۰۰۰ ریال: ج.۱، چاپ دهم: 964-6289-16-9 ؛ ۴۴۰۰۰۰ریال: ج.۱، چاپ یازدهم978-964-6289-16-1 : ؛ ۲۶۰۰ریال ( ج.۲، چاپ اول ) ؛ ۶۰۰۰ریال ( ج.۲، چاپ دوم ) ؛ ۷۰۰۰ریال ( ج.۲، چاپ سوم ) ؛ ۱۱۰۰۰ریال ( ج.۲، چاپ هفتم ) ؛ ۱۸۰۰۰ ریال: ج. ۲، چاپ نهم 964-6289-17-7 : ؛ ۴۴۰۰۰ ریال: ج.۲، چاپ یازدهم978-964-6289-17-8 :
یادداشت:ج.۱ و ۲ ( چاپ دوم و سوم : ۱۳۷۴ ).
یادداشت:ج.۱ و ۲ ( چاپ چهارم: ۱۳۷۵ ).
یادداشت:ج. ۱ (چاپ ششم: زمستان ۱۳۷۷).
یادداشت:ج.۱ (چاپ هشتم: بهار ۱۳۸۳).
یادداشت:ج.۱ (چاپ دهم: پاییز ۱۳۸۶).
یادداشت:ج.۱ ( چاپ یازدهم: ۱۳۸۸ ).
یادداشت:ج. ۲ (چاپ هفتم: ۱۳۷۹).
یادداشت:ج.۲ (چاپ نهم: تابستان ۱۳۸۵).
یادداشت:ج.۲ ( چاپ یازدهم: ۱۳۸۸ ).
یادداشت:کتابنامه.
موضوع:شیعه امامیه -- دفاعیهها
شناسه افزوده:براتی، عباسعلی، ۱۳۳۳ -، مترجم
شناسه افزوده:بنیاد معارف اسلامی
رده بندی کنگره:BP۲۱۲/۵/س۸۵ش۹۰۴۱ ۱۳۷۳
رده بندی دیویی:۲۹۷/۴۱۷
شماره کتابشناسی ملی:م۷۳-۳۹۷۲
اهل سنت واقعی
محمد تیجانی سماوی
با مقدمه محمدجواد مهری
ترجمه عباسعلی براتی.
بسم الله الرحمن الرحیم
1-ابو بکر بن ابی قحافه؛خلیفۀ اول.
2-عمر بن خطاب؛خلیفۀ دوم.
3-عثمان بن عفان؛خلیفۀ سوم.
4-طلحة بن عبید الله.
5-زبیر بن عوام.
6-سعد بن ابی وقاص.
7-عبد الرحمان بن عوف.
8-عائشه دختر ابو بکر(ام المؤمنین!)
9-خالد بن ولید.
10-ابو هریره دوسی.
11-عبد الله بن عمر.
12-عبد الله بن زبیر.
این دوازده شخصیت را از میان شخصیتهای فراوان در میان اهل سنّت و جماعت،برگزیدم؛زیرا نام و یاد آنان در میان اهل سنت و جماعت، فراوان است.و بسی بر آنها ثنا میخوانند و آنان را میستایند.و یا به گفتۀ آنان،روایات فراوانی داشتهاند،و علم آنان بسیار بوده است!!
ما یکایک آنها را به طور خلاصه بررسی میکنیم.و مخالفت آنان را خواه از روی عمد یا جهل و نادانی،با سنت پیامبر برمیشماریم تا جویندۀ
حقیقت بداند که اهل سنت و جماعت،مدعی چیزی هستند که آن را ندارند.و پیرو هوی و هوسهای خود هستند.و گمان میکنند که تنها آنها بر حق هستند و دیگران را گمراه میدانند!.
در بررسیهای گذشته از کتابهای ما روشن شد که او پانصد حدیث را که از پیامبر(صلی الله علیه و آله)جمع کرده بود،به آتش کشید.و در سخنرانی خود به مردم گفت:از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)چیزی را روایت نکنید.و هرکس از شما پرسید،بگویید:قرآن،میان من و شماست،حلال آن را حلال بدانید و حرام آن را حرام بشمارید.
و گفتیم که او در داستان نوشتن وصیت رسول خدا(صلی الله علیه و آله)با آن حضرت،مخالفت کرد.و از سخن عمر،پشتیبانی کرد که میگفت:
«رسول خدا هذیان میگوید،قرآن برای ما بس است!».
او همچنین روایاتی را که دربارۀ جانشینی علی(علیه السلام)برای پیامبر(صلی الله علیه و آله) رسیده بود،نادیده گرفت و خلافت را غصب کرد.
-و سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله)در زمینه فرماندهی اسامه بر سپاه و حرکت او مخالفت کرد.
-و سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله)دربارۀ زهرا(س)را نیز زیر پا نهاد و او را آزرد و خشمگین ساخت.
-و سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله)را دربارۀ جنگ با مسلمانانی که زکات نداده بودند و کشتن آنها را زیر پا نهاد.
-و سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله)دربارۀ«فجائۀ سلمی»را از دست نهاد.و او را آتش زد،با آنکه پیامبر(صلی الله علیه و آله)از این کار جلوگیری کرده بود.
-و سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله)دربارۀ«مؤلفة قلوبهم»را شکست و از نظر عمر،
پیروی کرد.و از دادن سهم آنان خودداری نمود.
-و سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله)دربارۀ خلافت را زیر پا نهاد و بدون مشورت با مسلمانان،عمر را بر آنها خلیفه ساخت.
آری اینها و موارد دیگر،مخالفتهای او با سنت پیامبر هستند که صحیح اهل سنت و جماعت و کتابهای تاریخ آنان،به ثبت رسانیدهاند.و در کتابهای سیره آمده است.
اگر سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله)-چنانکه دانشمندان تعریف کردهاند-«هر سخن یا کار یا تأیید پیامبر»باشد،پس باید گفت:ابو بکر با همۀ اینها مخالفت کرده است.به عنوان نمونه:
الف:یکی از سخنان پیامبر(صلی الله علیه و آله)این است که فرمود:«فاطمة بضعة منّی من أغضبها فقد أغضبنی»یعنی:فاطمه پارۀ تن من است هرکس او را به خشم آورد؛مرا خشمگین ساخته است».
میدانیم که فاطمه(س)از دنیا رفت در حالی که بر ابو بکر خشمگین بود.چنانکه بخاری آن را آورده است.
ب:و نیز پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«لعن الله من تخلّف عن جیش اسامة»
یعنی:«خدا لعنت کند کسی را که از سپاه اسامه عقب بماند».
حضرت این جمله را هنگامی فرمود که گروهی بر فرماندهی اسامه خردهگیری میکردند و حاضر نبودند همراه او به مأموریت بروند.و به سپاه
او بپیوندند با همۀ اینها ابو بکر نیز بر جای مانده و خلافت را بهانه ساخت.
نمونهای از کارهای پیامبر(صلی الله علیه و آله)این بود که:پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)با «مؤلفة قلوبهم»به نیکی رفتار کرد.و به فرمان خدا،از زکات،سهمی را به آنان داد.ولی ابو بکر آنها را از حقی که قرآن به صراحت به آنها داده بود؛ محروم ساخت.و با روش عملی پیامبر(صلی الله علیه و آله)مخالفت کرد تا عمر بن خطاب را خشنود سازد؛زیرا او گفته بود:ما به شما نیازی نداریم!
نمونهای از تأییدهای پیامبر این بود که:آن حضرت،اجازه داده بود که «سنت»او را بنویسند و در میان مردم پخش کنند،ولی ابو بکر آن را سوزاند و از پخش و بازگو کردن آن جلوگیری کرد!
افزون بر این،بسیاری از احکام قرآن کریم را نمیدانست؛از او دربارۀ«کلاله»که حکم آن در قرآن آمده،پرسیدند،او گفت:من درباره آن به نظر شخصی خود سخن میگویم؛اگر درست بود،از جانب خداست، و اگر نادرست بود،از من و از شیطان است (1)
1) 1) تفسیر/طبری،ج 4،ص 191-192 و تفسیر/ابن کثیر،ج 1،ص 609 و تفسیر/خازن،ج 1،ص 326.و نیز تفسیر/جلال الدین سیوطی،ج 2،
چگونه تعجب نکنیم که خلیفۀ مسلمانان،هنگامی که دربارۀ«حکم کلاله»که خدا از کتاب خویش آورده و پیامبر(صلی الله علیه و آله)در سنت خود بیان نموده،از او میپرسند،او کتاب و سنت را رها میکند و به نظر شخصی خود،فتوا میدهد!و سپس اعتراف میکند که شیطان بر نظریات او چیره میشود.و این از خلیفۀ مسلمانان ابو بکر شگفتآور نیست؛زیرا بارها میگفت:من شیطانی دارم که در رگ و پوست من میرود!(إن لی شیطانا یعترینی).
علمای اسلام گفتهاند که هرکس دربارۀ قرآن،به نظر شخصی خود سخن بگوید،کافر میشود.چنانکه دانستیم پیامبر(صلی الله علیه و آله)هرگز با نظر شخصی و قیاس،سخن نمیگفت.از این گذشته،او میگفت:«مرا به اجرای سنّت،محکوم نکنید که توانایی آن را ندارم».اگر ابو بکر،توانایی سنّت را نداشته باشد،پس چگونه پیروان و یاران او ادعا میکنند که «اهل سنّت»هستند؟!
شاید از آن رو توانایی آن را ندارد که سنّت،یادآور انحراف و دوری او از پیامبر است.وگرنه چگونه میتوانیم سخن خدای متعال را تفسیر کنیم که میفرماید:
«ما جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ» (1)
یعنی:«خداوند در دین،برای شما سختی نگذاشته است».
و اینکه میفرماید: «یُرِیدُ اللّهُ بِکُمُ الْیُسْرَ وَ لا یُرِیدُ بِکُمُ الْعُسْرَ» (2)
یعنی:«خداوند برای شما آسانی را میخواهد و سختی را نمیخواهد».
و میفرماید: «لا یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها» (3)
یعنی:«خداوند هر جانی را جز،اندازۀ گشایش و راحتی آن،تکلیف نمیکند».
و: «ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا» (4)
یعنی:«هرچه پیامبر به شما داد،بگیرید و از هرچه شما را بازداشت، بازایستید».
اینکه ابو بکر میگوید:توانایی سنّت پیامبر را ندارد،در واقع ردّ بر این آیات است.و اگر ابو بکر نخستین خلیفۀ پیامبر،توانایی سنّت او را در آن زمان نداشته باشد،چگونه از مسلمانان امروز خواسته میشود که حکم خدا را که در قرآن و سنّت آمده،پیاده کنند؟!
با وجود این،میبینیم که ابو بکر،حتی در کارهای ساده که مردم مستمند و نادان نیز توانایی آن را دارند،با سنّت پیامبر،مخالفت میکنند.
ابو بکر،قربانی حج را که پیامبر(صلی الله علیه و آله)انجام میداد و به انجام آن سفارش میکرد،رها میکند.و همۀ مسلمانان میدانند که قربانی در حج،یک سنّت مستحب و مؤکّد است.پس چگونه خلیفه مسلمانان آن را ترک می کند؟!
شافعی در کتاب امّ و دیگر محدّثان،آوردهاند که (1):ابو بکر و عمر (رضی الله عنهما)در حج،قربانی نمیکردند؛زیرا خوش نداشتند که مردم به آنها اقتدا کنند و گمان کنند که قربانی واجب است!
این استدلالی نادرست است،و دلیلی ندارد؛زیرا صحابه از پیامبر آموخته بودند که قربانی،سنّت است و واجب نیست.بر فرض اینکه مردم گمان میکردند که واجب است،چه اثری داشت؟ما دیدهایم که عمر در نماز تراویح،بدعت میگذارد،با آنکه نه مستحب بوده و نه واجب بلکه پیامبر(صلی الله علیه و آله)از آن جلوگیری کرده است با این همه امروز بیشتر اهل سنّت،گمان میکنند که واجب است.
شاید ابو بکر و عمر،با رها کردن سنّت پیامبر در قربانی، میخواستهاند به مردم بنمایانند که هر کاری پیامبر(صلی الله علیه و آله)انجام داد؛واجب نیست.
1) 1) السنن الکبری/بیهقی،ج 9،ص 265.جمع الجوامع/سیوطی،ج 3، ص 45.
و میتوان آن را رها کرد و به آن بیتوجهی نمود!
با این ترتیب،سخن آنان درست درمیآید که:«قرآن برای ما بس است»و نیز این که ابو بکر گفت:«از پیامبر چیزی نقل نکنید و بگویید:کتاب خدا میان ما و شماست،حلال آن را حلال و حرامش را حرام بشمارید».
بنابراین،اگر کسی برای ابو بکر از سنت پیامبر مثلا در قربانی دلیل میآورد،جواب ابو بکر این بود که:از پیامبر حدیث نگو و حکم قربانی را در کتاب خدا به من نشان بده!
از این پس،محقق میتواند دریابد که چرا سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله)نزد آنان ناشناخته مانده و رها شده است؟و چرا احکام خدا و پیامبر را با نظریات شخصی و قیاسهای خود تغییر دادهاند.و به صورتی که خود میپسندیدهاند و با خواستههای آنان سازگار بوده،در آوردهاند؟
اینها نمونههایی بود که از تاریخ به در آوردیم.و اندکی از بسیار از رفتار ابو بکر با سنّت شریف پیامبر را نشان میدهد.و بازگو میکند سنّت،تا چه اندازه به دست او خوار گردید،سوزانده شد و نادیده گرفته شد و اگر بخواهیم میتوانیم در این باره کتابی(مستقل)و جداگانه بنویسیم.
پس چگونه شخصی که پایۀ دانش او تا اینجا بیش نیست و سروکاری بیش از این با سنت پیامبر ندارد،میتواند مورد اعتماد مسلمانان باشد، و پیروانش«اهل سنّت»نامیده شوند؟!اهل سنّت راستین،سنت را نادیده
نمیگیرند و به آتش نمیکشند هرگز!بلکه از آن پیروی میکنند و به آن احترام میگذارند:
«قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ. قُلْ أَطِیعُوا اللّهَ وَ الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْکافِرِینَ» (1)
یعنی:«بگو اگر خدا را دوست دارید،از من پیروی کنید،تا خدا شما را دوست بدارد.و گناهان شما را ببخشد.و او بخشاینده و مهربان است.بگو از خدا و پیامبر،فرمان برید،و اگر روی گردانند،به راستی که خدا کافران را دوست ندارد».
1) 1) آل عمران،31-32.
در بررسیهای گذشته در کتابهای خود،دانستیم که او قهرمان مخالفت با سنّت ارزشمند پیامبر(صلی الله علیه و آله)بوده است.و همان کسی است که گستاخانه گفت:«پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)هذیان میگوید،و کتاب خدا برای ما بس است»و بنا به فرمودۀ پیامبر که:«از روی هوی و هوس سخن نمیگوید»، عمر مایۀ گمراهی همۀ کسانی است که از این امّت،گمراه شدهاند (1)
و نیز دانستیم که او کوشید تا زهرا(س)را خوار سازد و او را بیازارد، و او را ترساند و مایۀ وحشت آن حضرت شد.و کودکان آن حضرت را نیز به هنگام حمله به خانۀ او،هراسان ساخت.
و دانستیم که او کوشید هرچه را از سنّت پیامبر نوشته بودند،گرد آورد و آنها را سوزاند و نگذاشت مردم احادیث پیامبر را نقل کنند.عمر سنّت
1) 1) دلیل آن گفتۀ پیامبر است که فرمود:«برای شما نامهای مینویسم که پس از آن هرگز گمراه نشوید»و سخن ابن عباس که گفت:«اگر این نامه نوشته شده بود،دو نفر در این امّت،اختلاف نمیکردند»و چون عمر همان کسی بود که پیامبر(صلی الله علیه و آله)را از نوشتن نامه بازداشت و او را به هذیان گویی متهم ساخت!تا پیامبر بر نوشتن نامه اصرار نورزد.پس دانستیم که او مایۀ گمراهی شده و امّت را از هدایت،محروم ساخته است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)را در همۀ دورههای زندگیش و در حضور آن حضرت،زیر پا نهاد و نگذاشت سپاه اسامه اعزام شود.و به بهانه کمک به ابو بکر در کار خلافت،همراه اسامه نرفت!
او با قرآن نیز در زمینۀ سهم«مؤلّفۀ قلوبهم»مخالفت کرد و آن را به آنها نداد!
با قرآن و سنت،در زمینۀ«متعۀ حج و متعۀ نساء»مخالفت کرد!
با قرآن و سنت،در مسألۀ«سه طلاق در یک مجلس»مخالفت کرد و آن را سه طلاق،شمرد!
با قرآن و سنت،در«فریضۀ تیمم»نیز مخالفت کرد و گفت:به هنگام نداشتن آب،نماز واجب نیست!!!
و با قرآن و سنت،در مسألۀ«جاسوسی نکردن در کار مسلمانان» مخالفت کرد.و این بدعت را در اسلام گذاشت!
و با قرآن و سنت،در زمینۀ«انداختن بخشی از اذان»مخالفت کرد و یک بخش دیگر از خود به جای آن نهاد!
و با قرآن و سنت،در زمینۀ«اجرای حدّ بر خالد بن ولید»مخالفت کرد.با اینکه او را تهدید کرده بود که این حدّ را بر او جاری خواهد ساخت!
با سنّت پیامبر در زمینۀ«جلوگیری از به جماعت خواندن نافله» مخالفت کرد.و این بدعت را در نماز تراویح نهاد!
و با سنّت پیامبر،در زمینۀ«بخششهای دولت از بیت المال»مخالفت
کرد و تبعیض و نظام طبقاتی را به عنوان یک بدعت زشت در اسلام،پدید آورد!
و نیز با سنّت پیامبر،در زمینۀ«اختراع مجلس شورای فرمایشی» مخالفت کرد و آن را پدید آورد و به دست عبد الرحمن بن عوف سپرد!!
شگفتآور اینکه؛میبینید اهل سنّت و جماعت،با همۀ این احوال، او را به پایۀ معصومین میرسانند!!و میگویند عدالت به همراه او مرد!! و میگویند:چون او را در قبر نهادند و دو فرشته آمدند که از او سؤال کنند، عمر بر سر آنها فریاد کشید که:«خدای شما کیست؟!»آنها میگویند او «فاروق»است که خدا به وسیلۀ او میان حق و باطل،جدا میسازد!!!
آیا این نشانهای از ریشخند و مسخرۀ بنی امیه و فرمانروایان آنها نیست که اسلام و مسلمانان را مسخره میکنند:و چنین مناقبی را برای کسی درست کردهاند که به خشونت و درشتی مشهور بوده و همواره با سنّت پیامبر مخالفت میکرد (1).
گویا با زبان حال میگفتند:زمان محمد(صلی الله علیه و آله)سپری شده و زمان ما فرا رسیده است.و ما هرچه بخواهیم به عنوان دین،اختراع میکنیم.
1) 1) مسلم در صحیح خود،ج 4،ص 59 آورده است که:ابن عباس و ابن زبیر، دربارۀ دو متعه(متعۀ حج و متعۀ نساء)اختلاف کردند.جابر بن عبد الله گفت: ما در زمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله)آن دو را انجام میدادیم سپس عمر ما را از آن دو بازداشت و دیگر انجام ندادیم.
و هرچه بخواهیم،میگوییم.و شما بر خلاف میل خود و برخلاف میل پیامبر خود که به او عقیده دارید،بردگان ما شدهاید.آیا این واکنش و انتقامگیری نیست،تا دوباره رهبری قریش به فرماندهی بنی امیه-که همواره با اسلام جنگیدهاند-تجدید شود؟
اگر عمر بن خطاب میکوشید که سنّت پیامبر را از میان ببرد و آن را مسخره کند و در حضور پیامبر با آن مخالفت ورزد؛پس شگفت آور نیست اگر قریش،رهبری خود را به او بسپارند.و او را رهبر بزرگ خود سازند؛زیرا پس از ظهور اسلام،او زبان سخنگوی قریش و قهرمان مخالفت با آن شده بود.و پس از درگذشت پیامبر(صلی الله علیه و آله)نیروی ضربتی و آرمان گستردۀ آنها برای پیاده کردن خواستهها و آرزوهای آنان برای رسیدن به قدرت و بازگرداندن عادتهای جاهلیّت است که همواره به آن عشق میورزیدهاند،و دلشان هوای آن کرده بود.
تصادفی نیست که میبینیم عمر بن خطاب در زمان خلافتش با سنت پیامبر مخالفت میکند و مقام ابراهیم را از جایی که در زمان جاهلیت بوده،عقبتر آورد.
ابن سعد در طبقات کبری و تاریخنویسان دیگر آوردهاند که:
پیامبر(صلی الله علیه و آله)هنگامی که مکّه را گرفت«مقام ابراهیم»را چنانکه در زمان حضرت ابراهیم و اسماعیل(علیهما السلام)بود،به خانه چسباند؛زیرا عرب در زمان جاهلیت،آن را از خانه عقبتر آورده بودند و در جای فعلی آن قرار داده بودند.هنگامی که عمر بن خطاب به قدرت رسید،آن
را به جای کنونی آن آورد،با آنکه در زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله)و ابو بکر به خانه نزدیک بود (1).
شما را به خدا سوگند!آیا دلیلی وجود داشت که عمر سنّت پیامبر را- که زنده ساختن شیوۀ ابراهیم و اسماعیل(علیهما السلام)بود-از میان ببرد و سنت جاهلیت را زنده کند.و مقام را به جایی برگرداند که در جاهلیت بود؟!
چگونه قریش او را به رهبری نرسانند و فضایل و مناقب خیالی برای او روایت نکنند،با آنکه دوستش ابو بکر که او را به خلافت رسانده،به پای او نرسیده و از خود ضعف و سستی نشان داده است.چنانکه بخاری نیز این مطلب را روایت کرده است.ولی عمر،چون خلافت را از او گرفت،با نبوغ خود!در این راه توانایی بسیاری نشان داد.
این اندکی بود از بدعتهای او که در اسلام پدید آورده است.و همه با قرآن و سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله)مخالفت دارند.و اگر بخواهیم بدعتها و احکامی که از روی نظر شخصی پدید آورده و مردم را بر آنها واداشته،بنگاریم، باید کتاب مستقلّی در این باره تالیف کنیم.ولی ما در اینجا بر آنیم که کوتاه سخن بگوییم.
ممکن است کسی بگوید:عمر چگونه با کتاب خدا و سنت پیامبر
1) 1) طبقات کبری/ابن سعد،ج 3،ص 284.تاریخ الخلفاء/سیوطی،ص 122 (عصر خلافت عمر بن خطاب).
مخالفت کرد،با آنکه خدای بزرگ میفرماید:
«وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَی اللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ یَعْصِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبِیناً». (1)
یعنی:«هیچ مرد و زن با ایمانی،حق ندارد هنگامی که خدا و پیامبر او فرمانی را صادر کنند،از پیش خود انتخاب و تصمیمی داشته باشند، و هرکس از خدا و پیامبرش نافرمانی کند،به گمراهی آشکاری دچار شده است».
و این همان چیزی است که امروز بیشتر مردم میگویند.گویا باور ندارند که عمر بن خطاب چنین کاری کرده است.
ما به اینان میگوییم:این همان چیزی است که یاران و پیروان او در میان اهل سنّت و جماعت،برای او ثابت کردهاند.همانها که ناخودآگاه، او را از پیامبر،برتر میشمارند!!
اگر آنچه دربارۀ او گفتهاند،دروغ باشد،پس کتابهای صحاح آنها همه از درجۀ اعتبار ساقط میشود.و دیگر دلیل و سندی بر اعتقادات خود نخواهند داشت.با اینکه بیشتر حوادث تاریخی،در زمان قدرت اهل سنّت و جماعت نوشته شده است و بیگمان همۀ آنها عمر بن خطاب را دوست داشته به او احترام میگذاشتند و از او قدردانی میکردهاند.و اگر این کتابها درست باشد-که در این مسألة،واقعیت همین است-پس
1) 1) احزاب،36.
مسلمانان باید از موضع خود بازگردند.و در همۀ عقاید خویش-اگر از اهل سنت و جماعت هستند-تجدید نظر کنند.
شما امروز میبینید که چون بیشتر پژوهشگران،نتوانستند این روایات و حوادث تاریخی را-که مورد اتفاق همۀ علمای حدیث و تاریخ است تحلیل کنند و چارهای برای آنها بیابند.و از سوی دیگر،راهی هم برای تکذیب آنها ندارند،بنابراین،به تأویل روی آوردند.و برخی عذرهای پوشالی تراشیدند که بر هیچ دلیل علمی استوار نیست.برخی از آنها به شمردن بدعتهای او پرداختهاند.و آنها را در شمار مناقب و شایستگیهای او آوردهاند!!!
گویا خدا و پیامبر(صلی الله علیه و آله)منافع مسلمانان را نمیدانستند و این بدعتها را درک نمیکردهاند(خدایا مرا ببخش)و عمر بن خطاب آنها را کشف کرده!و پس از درگذشت رسول خدا(صلی الله علیه و آله)آنها را پدید آورده است!!
این دروغی بزرگ و کفر آشکار است.ما به خدا پناه میبریم از اینکه دچار باورهای نادرست و گرایشهای لغزشآور شویم.«وقتی عمر،رهبر و امام اهل سنّت و جماعت،باشد؛من از آن سنت و آن جماعت،بیزارم و به خدا پناه میبرم»
از خدای بزرگ میخواهم که مرا بر سنت خاتم پیامبران و سرور رسولان؛حضرت محمد(صلی الله علیه و آله)و راه اهل بیت پاک و پاکیزۀ او بمیراند.
او خلیفۀ سوم است که با طرح و نقشۀ عمر بن خطاب و عبد الرحمن بن عوف به خلافت رسید.و دومی از او پیمان گرفت که بر پایۀ کتاب خدا و سنت پیامبر و شیوۀ دو خلیفۀ پیشین،بر مردم حکومت کند
من شخصا دربارۀ شرط دوم؛یعنی عمل به سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله)شک دارم؛زیرا عبد الرحمان بن عوف بیش از هرکس دیگر میداند که ابو بکر و عمر،بر پایۀ سنّت پیامبر حکومت نکردند،بلکه تنها به نظریات شخصی و اجتهاد خود عمل میکردند.و اگر تلاشهای امام علی(علیه السلام)در حدّ توان نبود،سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله)در زمان شیخین،تقریبا رو به نابودی میگذاشت.
به گمانم که همین شرط را با امیر المؤمنین علی ابن ابی طالب(علیه السلام)کرده باشد و گفته باشد که باید به کتاب خدا و شیوۀ شیخین حکومت کند.و امام این پیشنهاد را نپذیرفته و فرموده باشد:«من جز با کتاب خدا و سنّت پیامبر حکومت نمیکنم»و به همین دلیل،خلافت را از دست داده است؛زیرا علی(علیه السلام)میخواسته است سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله)را زنده کند.و عثمان برنده شد،زیرا راه ابو بکر و عمر را ادامه داد که بارها گفته بودند.«نیازی به سنّت پیامبر ندارند و آنها مدعی بودند که قرآن،کافی است و باید حلال آن را حلال و حرامش را حرام شمرد!!».
چیزی که بر یقین ما میافزاید،این است که عثمان هم از این شرط،
چنین فهمید که باید همانند دو یار پیشین خود،در احکام،اجتهاد کند، و سنّت شیخین نیز پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله)همین بوده است.عثمان،آزادانه به اجتهاد پرداخت و در این راه،از دو دوست خود نیز فراتر رفت.تا آنجا که صحابه به او اعتراض کردند،و نزد عبد الرحمان بن عوف آمدند و او را سرزنش میکردند و میگفتند:این کاری بود که تو به دست خود کردی!
هنگامی که اعتراض و مخالفت با عثمان افزایش یافت،او به سخنرانی در میان صحابه پرداخت و گفت:«چرا به عمر بخاطر اجتهاداتش اعتراض نکردید،آیا به این علت که شما را با تازیانهاش میترساند؟!».
در روایت ابن قتیبه آمده است:هنگامی که مردم به عثمان اعتراض کردند،بر بالای منبر رفت و گفت:ای گروه مهاجر و انصار!شما چیزهایی را بر من خرده میگیرید و بخاطر آنها با من دشمنی میورزید که همانها را از عمر پذیرفتید،ولی او شما را سرکوب و مهار میکرد.و کسی نمیتوانست خیره خیره به او نگاه کند.و یا از گوشۀ چشم،به او بنگرد.
بدانید که من،یار و یاورم از او بیشتر است!! (1)
من شخصا بر این باور هستم که صحابه از مهاجر و انصار،با اجتهاد عثمان مخالف نبودند؛زیرا از روز نخست با اجتهاد خود گرفته بودند و آن را خوش داشتند.بلکه اعتراض آنها به او ازاینرو بود که آنها را از قدرت کنار گذاشته بود،و پستها و مقامات دولتی را به خویشاوند تبهکار
1) 1) تاریخ الخلفاء/ابن قتیبه،ج 1 ص 31.
و بیبندوبار خود داده بود که تا دیروز با اسلام و مسلمانان میجنگیدند.
مهاجران و انصار،در برابر ابو بکر و عمر سکوت کردند؛زیرا آن دو، آنها را در حکومت شریک ساختند و مقاماتی که در آنها نان و نام بود،در اختیارشان نهادند.
عثمان،بیشتر آنها را برکنار ساخت،به بنی امیه،بخشهای بیشماری کرد.در این هنگام،بر او خشم گرفتند،و دربارۀ او چون و چرا کردند،تا آنکه او را کشتند.
این همان حقیقتی بود که پیامبر(صلی الله علیه و آله)آن را پیشگویی فرموده بود.
و گفته بود:«من نمیترسم که پس از من مشرک شوید،بلکه میترسم که بر سر دنیا با یکدیگر به رقابت بپردازید».
امام علی(علیه السلام)میفرمود:«گویا این سخن خدا را نشنیدهاند که: «تِلْکَ الدّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِینَ لا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ». (1)
یعنی:«آن سرای آخرت را برای کسانی میگذاریم که در پی سرکشی و تبهکاری در زمین نباشند.و سرانجام کار،از آن پرهیزکاران است».
آری به خدا سوگند!آنها آن را شنیده بودند و میدانستند،ولی دنیا در چشم آنان خوش آمده بوده و زیور آن دل آنها را برده بود».
این واقعیتی است.ولی اگر بخواهیم بگوییم که آنها بخاطر زیر پا نهادن
1) 1) قصص،83.
سنّت پیامبر به او اعتراض کردند،این راهی ندارد؛زیرا به ابو بکر و عمر اعتراض نکردند،چگونه به او اعتراض کنند؟فرض بر این است که عثمان بن عفان بیش از ابو بکر و عمر،یار و یاور داشته،چنانکه خودش هم گفته است.بههرحال،او رهبر بنی امیّه بوده،و بنی امیه از تیم و عدی (قبیلههای ابو بکر و عمر)به پیامبر(صلی الله علیه و آله)نزدیکتر بودند.و نیرو و نفوذ بیشتری داشتند.و از نظر حسب و نسب از آن دو،برتر به شمار میآمدند.
از سوی دیگر،صحابه بر ابو بکر و عمر اعتراض نکردند،بلکه به سنت آن دو اقتدا میکردند.و آگاهانه سنّت پیامبر را زیر پا مینهادند.بنابراین امکان نداشت چیزی را که از ابو بکر و عمر پذیرفته بودند،از عثمان نپذیرند.گواه این که:آنها از بسیاری از مواضعی که عثمان سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله)را تغییر داد،حضور داشتند؛مثلا هنگامی که در سفر،نماز را تمام خواند و مردم را از لبیک گفتن بازداشت.و در نماز،تکبیر نگفت و از تمتع در حج جلوگیری کرد،کسی بر او اعتراض ننمود.و چنانکه خواهیم دید،تنها علی(علیه السلام)در برابر او ایستاد.
صحابه،سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله)را میدانستند و آگاهانه با آن مخالفت میکردند،تا عثمان را راضی نگهدارند.
بیهقی در سنن کبری به نقل از عبد الرحمان بن یزید آورده است:
همراه عبد الله بن مسعود بودیم،چون به مسجد منی آمد،گفت:امیر المؤمنین(یعنی عثمان)چند رکعت نماز خواند؟گفتند:چهار رکعت.او نیز چهار رکعت نماز خواند.
راوی میگوید:به او گفتیم:آیا تو از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت نکردی که در اینجا دو رکعت نماز خواند و ابو بکر نیز دو رکعت نماز خواند؟
گفت:چرا،و اکنون هم برای شما همین گونه روایت میکنم،ولی عثمان امام است،من با او مخالفت نمیکنم،اختلاف بد است!! (1)
بخوان تا با کمال تعجب ببینی چگونه این مرد-که از بزرگان صحابه است-مخالفت با عثمان را بد میداند،و مخالفت با پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)را یکسره خیر و نیکی میداند!آیا با این همه میتوان گفت:
آنها،بخاطر مخالفت با سنت پیامبر به او اعتراض کردند؟!
سفیان بن عیینه از جعفر بن محمد روایت میکند که گفت:عثمان در منی بیمار شد.علی(علیه السلام)به نزد او آمد.به او گفتند:تو به امامت مردم بایست.علی(علیه السلام)فرمود:اگر بخواهید من برای شما نماز پیامبر(صلی الله علیه و آله)را میخوانم؛یعنی دو رکعت.گفتند:نه،تنها نماز امیر المؤمنین عثمان را بخوان،یعنی چهار رکعت.پس علی(علیه السلام)نپذیرفت که با آنها نماز بخواند. (2)
باز هم با کمال تعجب بخوان تا ببینی چگونه این صحابه که هزاران نفر هم بودند،و در موسم حج در منی به سر میبردند،آشکارا سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله)را زیر پا میگذارند،و چیزی جز بدعت عثمان را نمیپذیرند
؟اگر عبد الله بن مسعود مخالفت با عثمان را بد میداند و چهار رکعت نماز میخواند،با آنکه خود از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت کرده که نماز در منی دو رکعت است؛شاید به علّت تقیّه از این جمعیّت چند هزار نفری است که جز کار عثمان چیزی را نمیپذیرند.و سنت پیامبر را به کناری میاندازند!!
از این پس،فراموش نکن که همواره بر پیامبر و امیر المؤمنین علی بن ابی طالب(علیهم السلام)درود بفرستی که حاضر نشد،جز نماز پیامبر(صلی الله علیه و آله)،کاری را انجام دهد.و در این راه از سرزنش مردم و انبوهی جمعیت و توطئۀ آنان نهراسید.
شایان ذکر است که عبد الله بن عمر گفته است:نماز در سفر دو رکعت است.و هرکس با سنّت مخالفت کند؛کافر شده است. (1)
با این سخن،خلیفه عثمان و همه صحابهای که در بدعت تمام خواندن نماز در سفر با او همراه شدهاند؛از نظر عبد الله بن عمر کافرند.هرچند ما به سراغ این فقیه،یعنی عبد الله بن عمر نیز میآییم،تا همان حکمی را که برای دیگران کرده،بر خود او نیز جاری کنیم.
بخاری در صحیح خود آورده است:شنیدم که عثمان و علی(رضی الله عنهما)در راه مکه و مدینه گفتگو میکردند.عثمان از حج تمتع و لبیک
1) 1) سنن/بیهقی،ج 3،ص 140.المعجم الکبیر/طبرانی.احکام القرآن/ جصّاص،ج 2،ص 254.
برای حج و عمره با هم جلوگیری میکرد.هنگامی که علی چنین دید برای هر دو لبیک گفت،و فرمود:«لبیک»برای عمره و حج با یکدیگر.
عثمان گفت:میبینی که من از کاری جلوگیری میکنم،باز هم آن را انجام میدهی؟
علی گفت:من سنّت رسول خدا(صلی الله علیه و آله)را برای سخن هیچ کس رها نمیکنم. (1)
شگفتآور نیست که:خلیفۀ مسلمانان!آشکارا با سنّت مخالفت کند،و مردم را از پیروی آن باز دارد،و کسی جز علی بن ابی طالب با او مخالفت نکند؟علی(علیه السلام)هیچگاه سنّت پیامبر را رها نمیکرد.هرچند بر سر آن کشته شود.
تو را به خدا سوگند!به من بگو آیا هیچ کس جز علی(علیه السلام) واقعا نمایندۀ سنت پیامبر بوده است؟با وجود قدرت حاکم و سختگیری او و همراهی صحابه باوی،علی(علیه السلام)هرگز سنّت را رها نکرد.کتابها و صحاح اهل سنّت گواه این سخن هستند که او(درود خدا بر وی باد) کوشش فراوانی به کار برد تا سنّت پیامبر را زنده کند..و مردم را به دامان آن بازگرداند.ولی چنانکه خود فرمود:«کسی که فرمانبرداری نداشته باشد،راه و چارهای ندارد».
در آن روزگار،کسی نبود که از او فرمان ببرد و به گفتار او عمل کند.
1) 1) صحیح بخاری،ج 2،ص 151(باب تمتع و إقران از کتاب حج).
و تنها شیعیان بودند که از او هواداری کردند و پیرو او شدند و در هر چیزی، تنها به او مراجعه میکردند.
از اینجا روشن میشود که صحابه،بخاطر تغییر سنّت پیامبر،به عثمان اعتراض نکردند.و از کتابهای صحاح آنها دیدیم که چگونه با سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله)مخالفت کردند.ولی با بدعتهای عثمان مخالفتی نداشتند، و تنها هنگامی بر او شوریدند که دنیای پست آنها در خطر قرار گرفت.و بر سر گرفتن نان و نام و فرمانروایی،با او اختلاف پیدا کردند.
همین افراد بودند که بیامان با علی جنگیدند؛زیرا به آنها پست و مقام نداد،بلکه از آنان خواست پولهایی را که به ناحق از بیت المال مسلمانان گرفتهاند بازگردانند تا تهیدستان از آن استفاده کنند«حال اگر انصاف داری خود،قضاوت کن».
«إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلی أَهْلِها وَ إِذا حَکَمْتُمْ بَیْنَ النّاسِ أَنْ تَحْکُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اللّهَ نِعِمّا یَعِظُکُمْ بِهِ إِنَّ اللّهَ کانَ سَمِیعاً بَصِیراً» (1)
یعنی:«خداوند به شما فرمان میدهد که امانتها را به صاحبان آنها پس بدهید.و هرگاه میان مردم داوری کردید،به عدل و داد،داوری کنید.
خداوند به خوبی،شما را اندرز میدهد.و خداوند به راستی شنوا و بیناست».
و خداوند راست فرموده است.
1) 1) نساء،58.
او یکی از صحابۀ نامآور و یکی از شش نفری است که عمر بن خطاب آنها را نامزد خلافت کرده بود.و گفته بود که در هنگام خشنودی،مؤمن، و در هنگام خشم،کافر است.و یک روز انسان،و روز دیگر شیطان است.
و در نظر اهل سنّت و جماعت،یکی از ده نفری است که از پیامبر(صلی الله علیه و آله) مژدۀ بهشت گرفتهاند.
هنگامی که دربارۀ شخصیت این مرد در کتابهای تاریخ مطالعه میکنیم،روشن میشود که از دنیاپرستان بوده که دنیا آنها را فریفته و در پی خود کشانده و آنها بخاطر آن،دین خود را فروختهاند.و زیان کردهاند.و دادوستدی زیانبار کردهاند.و در روز رستاخیز،پشیمان خواهند بود.
این همان طلحه است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله)را میآزرد و میگفت:اگر رسول خدا(صلی الله علیه و آله)بمیرد من با عایشه ازدواج میکنم؛زیرا او دختر عموی من است!این سخن به گوش رسول خدا رسید و آزرده شد.هنگامی که آیۀ حجاب نازل شد و زنان حجاب پوشیدند،طلحه گفت:آیا محمد(صلی الله علیه و آله) دختر عموهای ما را از ما میپوشاند.و پس از ما با زنان ما ازدواج میکند؟ اگر برای او پیشامدی کرد،با زنانش ازدواج میکنیم. 1
هنگامی که پیامبر آزرده شد،این آیۀ شریفه فرود آمد:
«.وَ ما کانَ لَکُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللّهِ وَ لا أَنْ تَنْکِحُوا أَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً إِنَّ ذلِکُمْ کانَ عِنْدَ اللّهِ عَظِیماً». 1
«.شما حق ندارید پیامبر خدا را بیازارید و نه اینکه پس از او با همسرانش ازدواج کنید این کار نزد خدا بسیار بزرگ(زشت)است».
این همان طلحه است که پیش از درگذشت ابو بکر و هنگامی که وصیتنامۀ خود را نوشت،و عمر بن خطاب را جانشین خود ساخته بود،نزد او آمد و گفت:جواب خدا را چه میدهی که یک مرد تندخود و خشن را بر ما گماردی؟ابو بکر با سخن زشتی او را دشنام داد 2.
ولی میبینیم که پس از آن خاموش میشود،و به خلیفۀ جدید، رضایت میدهد و از یاوران او میگردد.و در پی گردآوری مال و ثروت و خریدن غلام و کنیز،برمیآید بویژه که میبیند عمر او را پس از خود، نامزد خلافت ساخته و او همواره در این آرزو بوده و انتظار آن را میکشیده است.
طلحه،همان کسی است که امام علی را تنها گذاشت و به صف یاران عثمان بن عفان پیوست؛زیرا میدانست که اگر خلافت به علی برسد، دیگر امیدی برای او باقی نمیماند.و علی(علیه السلام)خود در این باره فرمود:
«مردی از میان آنان،بخاطر کینهاش،روی گرداند،و دیگری به داماد خود رأی داد،و رسواییهای دیگری نیز در میان بود...».
محمد عبده در شرح این عبارت میگوید:«طلحه به عثمان بسیار علاقه داشت؛زیرا میان آن دو چند پیوند خویشاوندی بود.چنانکه راویان اخبار گزارش دادهاند.و در گرایش او به عثمان همان دشمنی او با علی کافی است؛زیرا طلحه از قبیلۀ تمیم بود،و بنی هاشم و بنی تمیم از یکدیگر ناخشنود بودند؛چون ابو بکر از میان آنها خلیفه شده بود (1)».
بیگمان طلحه یکی از صحابهای است که در بیعت غدیر حاضر بودند و سخن پیامبر را شنیده بودند که«من کنت مولاه فهذا علی مولاه؛یعنی:
هرکس که من رهبر او باشم پس علی رهبر اوست».
و نیز بیگمان،سخن پیامبر را شنیده بود که:«علی مع الحق و الحق مع علی،یعنی:علی با حق و حقّ با علی است».و در روز جنگ خیبر نیز حاضر بود که پیامبر،پرچم را به دست علی(علیه السلام)داد و فرمود که:«او خدا و پیامبر را دوست دارد و خدا و پیامبر او را دوست دارند».و دانست که علی
1) 1) شرح نهج البلاغه/محمد عبده،ج 1،ص 187-188(در شرح خطبۀ شقشقیه).
برای پیامبر؛همانند هارون برای موسی است.و بسیاری دیگر از فضایل علی را نیز میدانست.
ولی کینۀ دیرین و رشک و حسد،دلش را پر کرده بود.و جز تعصّب و جانبداری از قبیلۀ خود،و طرفداری از دختر عمویش عایشه دختر ابو بکر -که در اندیشۀ ازدواج با او پس از پیامبر بود و قرآن از آن جلوگیری کرده بود-چیزی نمیفهمید.
آری،طلحه در کنار عثمان قرار گرفت و با او به عنوان خلیفه بیعت کرد؛زیرا همواره به او بذل و بخشش میکرد.و هنگامی که عثمان بر تخت خلافت نشست،بیحساب و بیشمار،در بخشش از بیت المال مسلمانان را بر طلحه گشود (1)و دارایی و گلهها و بردگان طلحه،فراوان شد تا جایی که در آمد او تنها از غلۀ عراق،در روز به هزار دینار میرسید.
ابن سعد در کتاب طبقات خود میگوید:هنگامی که طلحه از دنیا رفت،دارایی او سی میلیون درهم بود!که نقدینۀ آن به تنهایی دو میلیون و دویست هزار درهم و دویست هزار دینار بود.و بقیه،اموال،باغ و زمین
1) 1) طبری،ج 4،ص 405 و ابن ابی الحدید،ج 2،ص 161 و طه حسین،در الفتنه الکبری،ص 149 آوردهاند که:طلحه از عثمان پنجاه هزار دینار قرض کرد. روزی به او گفت:مال تو آماده شده،کسی را بفرست تا آن را بگیرد.عثمان گفت:ای ابو محمد!آن برای تو و پاداشی در برابر جوانمردی توست.می گویند:عثمان دویست هزار دینار نیز به طلحه بخشیده است.
بودند. (1)
همینها بود که باعث شد،طلحه از جای خود به در رود و سر به شورش بردارد و دیگران را تحریک میکرد تا دوست نزدیکش عثمان را از میان بردارند و او بتواند جایش را بگیرد!
شاید ام المؤمنین عایشه!او را به طمع خلافت انداخته باشد.و این آرزو را در دلش پرورش داده باشد؛زیرا خود او سبب سرنگونی عثمان شد و همه گونه تلاش را برای آن به کار برد.و کمترین تردیدی نداشت که خلافت به پسر عمویش طلحه باز میگردد.وقتی که شنید عثمان کشته شده و مردم با طلحه بیعت کردهاند،بسیار شادمان شد و گفت:«آن مرد ریشو برود گم بشود.آفرین بر مرد انگشتدار!آفرین بر پدر رشید بچگان!آفرین بر پسر عموی خودم!آفرین بر پدرت!به خدا آنها میدانستند که طلحه شایستۀ این مقام است».
آری،این پاداشی بود که طلحه به عثمان داد.و پس از آنکه از طریق او به ثروت دست یافت،به طمع خلافت،او را کشت.و مردم را بر ضد او شوراند.و به قدری در تحریک مردم بر ضد او پیش رفت که در مدّت محاصره،حتی نگذاشت برایش آب ببرند.
ابن ابی الحدید میگوید:عثمان در هنگام محاصره میگفت:«وای بر من!از دست آن پسر حضرمی(یعنی طلحه)چه شمشهایی که به او دادم
1) 1) طبقات کبری/ابن سعد،ج 3،ص 222.
و او میخواهد خون مرا بریزد.و مردم را به کشتن من وامیدارد.خدایا! او را از زندگیش کامیاب مکن.و سرانجام سرکشیش را به او بچشان».
آری،این همان طلحه است که در آغاز،طرفدار عثمان بود،و او را برای خلافت برگزید تا خلافت را از دست علی بگیرد.و از آن رو که عثمان طلا و نقره به او داده بود.و اکنون مردم را بر ضد او میشوراند و فرمان کشتن او را میدهد.و نمیگذارد آب به او برسد.و هنگامی که پیکر بیجان او را میآورند،نمیگذارد در گورستان مسلمانان دفن شود و او را در«حش کوکب»دفن میکنند که قبرستان یهودیان بوده است! (1)
پس از این نیز میبینیم که طلحه نخستین کسی است که پس از کشته شدن عثمان،با علی(علیه السلام)بیعت میکند و سپس بیعت خود را میشکند و به دختر عموی خود عایشه در مکّه میپیوندد.و ناگهان به خونخواهی عثمان میپردازد.سبحان الله!آیا تهمتی از این بالاتر میشود؟!
برخی از تاریخنویسان،این حادثه را چنین توجیه میکنند که علی(علیه السلام)حاضر نشد او را فرمانروای کوفه و اطراف آن سازد.و او بیعت را شکست و برای جنگ با امامی که دیروز با او بیعت کرده بود،بیرون رفت.
این روحیه کسی است که از پای تا سر،در دنیاپرستی غرق شده است.
و آخرت خود را به دنیا فروخته است.و به چیزی جز پست و مقام و مال،
1) 1) تاریخ/طبری،ج 4،ص 405،مدائنی،و واقدی(در کشته شدن عثمان).
نمیاندیشد.
طه حسین میگوید:«بنابراین،طلحه،نمونهای ویژه از مخالفان نظام بود،تا زمانی که ثروت و قدرت برای او فراهم بود،راضی بود و هنگامی که در بیش از آن طمع کرد،به مخالفت پرداخت تا کشت و کشته شد». (1)
این همان طلحه است که دیروز با امام علی(علیه السلام)بیعت کرد و چند روز بعد،همسر رسول خدا عایشه را با خود تا بصره کشاند.و بیگناهان را کشت و مردم را تهدید کرد تا از فرمان علی سر برتابند.و بیشرمانه با امام زمانش که آزادانه با او بیعت کرده بود،جنگید.
با این همه،امام،اندکی پیش از جنگ،در میدان نبرد کسی را به دنبالش فرستاد و با او دیدار کرد و از او پرسید:«آیا تو با من بیعت نکردی؟چه باعث شد که از طاعت من بیرون رفتی؟».
گفت:خونخواهی عثمان!
علی(علیه السلام)فرمود:خدا از ما دو نفر،هر کدام که سزاوارتر به خون عثمان است را بکشد.
و در روایت ابن عساکر آمده است:امام علی(علیه السلام)به او فرمود:«ای طلحه تو را به خدا سوگند!آیا از رسول خدا شنیدی که فرمود:هر که من رهبر اویم،علی رهبر اوست.خدایا با دوستانش دوست،و با دشمنانش،
1) 1) الفتنة الکبری/طه حسین،ج 1،ص 150.
دشمن باش؟».
گفت:آری،حضرت به او فرمود:پس چرا با من میجنگی؟
گفت:برای خونخواهی عثمان!و پاسخ علی این بود:«خداوند سزاوارترین ما به خون عثمان را بکشد».و خداوند دعای علی را اجابت کرد و طلحه همان روز کشته شد.مروان بن حکم که او را برای جنگ با علی آورده بود،خود او را کشت.
او همان طلحهای است که مرد فتنه وارونه کردن حقایق به شمار میرفت.و هیچ عهد و پیمانی را نمیشناخت.و به پیمان خود نیز وفا نمیکرد.و ندای حق را نمیشنید.امام علی(علیه السلام)حق را به او یادآوری کرد،و حجت را بر او تمام ساخت،ولی او پافشاری و گردنفرازی کرد و در گمراهی خود،پا برجا ماند پس خود گمراه شد و دیگران را نیز گمراه کرد.
و به سبب این فتنه،بسیاری از بیگناهان که در خون عثمان شریک نبودند -نیز کشته شدند-و بیشتر آنها نه عثمان را میشناختند و نه در سراسر زندگی خود،از بصره بیرون رفته بودند.
ابن ابی الحدید نوشته است:چون طلحه به بصره آمد،عبد الله بن حکیم تمیمی به نزد وی آمد تا دربارۀ نامههایی که برایش رسیده بود، گفتگو کند.او به طلحه گفت:ای ابا محمد!آیا این نامههای تو به ما نیست؟گفت:چرا.
گفت:دیروز به ما نامه نوشتی که عثمان را بر کنار کنید و او را بکشید، چون او را کشتی نزد ما به خونخواهی او آمدهای؟به خدا قسم!به این
سخن عقیده نداری.و چیزی جز این دنیا را نمیخواهی.تند نرو.اگر این عقیده را داشتی چرا بیعت با علی را پذیرفتی و به دلخواه خود با او بیعت کردی و سپس بیعت او را شکستی و نزد ما آمدی تا ما را به فتنۀ خویش دچار کنی؟ (1)
آری،این بود حقیقت عریان،دربارۀ طلحه بن عبید الله چنانکه کتابهای سنن و تاریخ اهل سنت و جماعت،نوشتهاند.و با این همه، میگویند او یکی از ده نفری است که مژدۀ بهشت به آنها داده شده است (عشرۀ مبشره)!
آنها گمان میکنند بهشت،هتل هیلتون است که میلیونرها و دلاّلان بزرگ و پیمانکاران به آنجا میروند و قاتل و مقتول و ظالم و مظلوم در آنجا به هم میرسند و مؤمن و فاسق و نیکوکار و تبهکار با یکدیگر دیدار میکنند.
«أَ یَطْمَعُ کُلُّ امْرِئٍ مِنْهُمْ أَنْ یُدْخَلَ جَنَّةَ نَعِیمٍ» (2)
یعنی:«آیا یکایک آنها آرزو دارند که به بهشت خوشبختی در آیند؟»
«أَمْ نَجْعَلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ کَالْمُفْسِدِینَ فِی الْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِینَ کَالْفُجّارِ» (3)
یعنی:«آیا کسانی را که ایمان آوردهاند و کار نیک کردهاند،مانند تبهکاران یا پرهیزکاران را چون گنهکاران،قرار میدهیم؟».
«أَ فَمَنْ کانَ مُؤْمِناً کَمَنْ کانَ فاسِقاً لا یَسْتَوُونَ». (1)
یعنی:«آیا آن که مؤمن بوده چون کسی است که نافرمان بوده؟هرگز برابر نیستند».
«أَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فَلَهُمْ جَنّاتُ الْمَأْوی نُزُلاً بِما کانُوا یَعْمَلُونَ وَ أَمَّا الَّذِینَ فَسَقُوا فَمَأْواهُمُ النّارُ کُلَّما أَرادُوا أَنْ یَخْرُجُوا مِنْها أُعِیدُوا فِیها وَ قِیلَ لَهُمْ ذُوقُوا عَذابَ النّارِ الَّذِی کُنْتُمْ بِهِ تُکَذِّبُونَ». (2)
یعنی:«آنان که ایمان آوردند و کار شایسته کردند،بهشتها جایگاه آنان است.و این پذیرایی در برابر کارهایی است که انجام میدادند.و کسانی که نافرمانی کردند،جایگاهشان آتش است و هرگاه بخواهند از آنجا بیرون روند،دوباره به آنجا بازگردانده میشوند.و به آنان گفته میشود که رنج آشتی را که دروغ میپنداشتید،بچشید».
او نیز از بزرگان صحابه و نخستین مهاجران است که خویشاوندی نزدیکی با پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)دارد.او پسر صفیه بنت عبد المطلب(عمۀ پیامبر)است.او همچنین با اسماء دختر ابی بکر،یعنی خواهر عایشه ازدواج کرده و یکی از کسانی است که عمر بن خطاب آنها را نامزد خلافت کرده بود (1).او نیز به گفتۀ اهل سنّت و جماعت،از ده نفری است که مژدۀ بهشت به آنها داده شده است!
و شگفتآور نیست اگر همه جا او را با طلحه ببینیم.هیچگاه طلحه را
1) 1) مبتکر این طرح(شورای شش نفره)عمر بن خطاب بود و با این طرح بسیار زیرکانه،میخواست برای علی(علیه السلام)مخالفان و رقیبانی بتراشد؛زیرا همۀ صحابه،به خوبی میدانستند که خلافت،تنها حق علی است.و قریش به ناحق آن را از او گرفتهاند.و چون فاطمۀ زهرا(س)در این باره با آنها گفتگو کرد، گفتند:اگر شوهر تو پیشتر از این آمده بود،آن را به کسی دیگر نمیدادیم.عمر باز هم راضی نشد که خلافت پس از مرگ او به صاحب قانونی آن برسد.و با این شیوه،رقیبانی برای او درست کرد که هریک هوس خلافت را داشتند و در دل،آرزوی ریاست را میپروراندند.و دین خود را به دنیا فروختند و سودی نبردند.
یاد نمیکنند،مگر آنکه زبیر هم با اوست،و زبیر نیز بی طلحه یاد نمیشود.او نیز از کسانی است که بر سر دنیا به رقابت پرداختند.
و شکمهایشان را از آن انباشتند.دارایی او پس از مرگش به گفتۀ طبری:
«پنجاه هزار دینار،هزار اسب،هزار برده،املاک و زمینهای بسیار در بصره،کوفه،مصر و دیگر کشورها بود!».
طه حسین در این باره میگوید:مردم دربارۀ ما ترک زبیر که بر ورثه تقسیم شد،اختلاف دارند،آنها که کمتر آوردهاند میگویند،ورثه در میان خود«35 میلیون»را تقسیم کردند.و میانهروها«چهل میلیون» آوردهاند.
باز هم شگفتی ندارد؛زیرا زبیر،زمینهایی در فسطاط و زمینهای دیگری در اسکندریه،بصره،کوفه و یازده خانه در مدینه داشت.و از این گذشته صاحب غلات و کالاهای دیگر نیز بود (1)ولی بخاری روایت کرده است که مبلغ پنج میلیون و دویست هزار دینار از او به عنوان میراث باقی ماند (2).
ما در این بررسی،نمیخواهیم از صحابه حساب بکشیم که این داراییها را از کجا آوردهاند.و چقدر ثروت اندوختهاند.و شاید هم همۀ
آنها حلال بوده است!ولی هنگامی که حرص این دو تن(طلحه و زبیر)را بر دنیا میبینیم و مییابیم که آنها بیعت امیر المؤمنین علی(علیه السلام)را شکستند؛زیرا او میخواست اموالی را که عثمان از بیت المال مسلمانها به آنان داده بود،پس بگیرد،آنگاه به طور یقین به ماهیّت آنها پی میبریم.
از این گذشته،هنگامی که امام علی(علیه السلام)به خلافت رسید،بیدرنگ، به بازگرداندن مردم به سنّت نبوی پرداخت.و نخستین کار او در این زمینه،اصلاح شیوۀ توزیع بیت المال بوده است.آن حضرت برای هریک از مسلمانان،سه دینار در نظر گرفت؛خواه عرب باشند،یا عجم.و این همان کار پیامبر(صلی الله علیه و آله)بود که در سراسر زندگی خود،انجام میداد.
حضرت با این کار،بدعت عمر بن خطاب را باطل ساخت؛چون او عرب را بر عجم برتری داد و به هر عربی،دو برابر عجم سهم میداد!
همین کافی بود که مردم را بر ضدّ علی بشوراند؛زیرا صحابه از بدعت عمر خوششان میآمد،نه از سنت پیامبر.ما فراموش کردیم که این نکته را در ردیف علتهای محبّت قریش به عمر،برشماریم.او قریش را بر دیگر مسلمانان برتری داد.و فریاد ملّیگرایی عربی و قبیلهگرایی قریش و طبقهگرایی بورژوازی را برداشت.
چگونه علی میخواهد 25 سال پس از درگذشت پیامبر،قریش را به همان حال زمان آن حضرت،برگرداند.و چنانکه آن حضرت بلال حبشی را همانند عموی خود عبّاس قرار داد و دریافتی هر دوی آنها یکی بود.
قریش این برابری را از رسول خدا(صلی الله علیه و آله)نمیپذیرفت،و با بررسی سیرۀ آن حضرت،میفهمیم که بیشتر اوقات،آنها به این سبب با حضرت رسول(صلی الله علیه و آله)مخالفت میکردند.
به همین سبب بود که طلحه و زبیر،بر امیر المؤمنین علی(علیه السلام)شوریدند؛ زیرا در آمد آنها را از بیت المال با دیگران برابر ساخت و حاضر نشد، پست فرمانروایی را که میخواستند؛به آنها بدهد.و از این گذشته میخواست بخاطر اموالی که گرد آورده بودند،از آنها حساب بکشد و اموال تاراج رفته را به ملّت مستضعف،بازگرداند.
مهمّ این است که بدانیم زبیر هنگامی که از رسیدن به فرمانروایی بصره در دولت علی و داشتن امتیازاتی نسبت به دیگران،ناامید شد، و ترسید که خلیفۀ جدید،دارایی افسانهای او را به حساب بکشد،همراه با دوستش طلحه،نزد علی آمدند و از او اجازه گرفتند که برای عمره از شهر بیرون بروند.علی(علیه السلام)هدف آنها را دریافت و فرمود:
«به خدا سوگند!آنها در پی عمره نیستند،بلکه در پی نیرنگ و فریب، میروند».
زبیر نیز به عایشه دختر ابو بکر،پیوست که خواهر زنش بود.و او را با طلحه به سوی بصره بیرون برد و چون عایشه صدای سگهای«حوأب»را شنید و خواست بازگردد،آنها پنجاه نفر را آوردند،و به آنها پولی دادند تا به دروغ شهادت دهند که اینجا«حوأب»نیست!تا امّ المؤمنین!به نافرمانی خدا و همسرش ادامه دهد و همراه آنها تا بصره بیاید؛زیرا با هوشمندی
خویش دریافته بود که شخصیت او بیش از آن دو تن،میتواند بر مردم تأثیر بگذارد.
آنها یک ربع قرن،تبلیغ کرده بودند و به مردم چنین وانمود کرده بودند که او معشوقۀ پیامبر خدا و دختر ابو بکر حمیراست که نیمی از دین نزد اوست!و شگفتآور اینکه زبیر هم به عنوان خونخواهی عثمان،قیام کرده بود،در حالی که صحابۀ با تقوا او را متهم میکردند که در کشتن عثمان دست داشته است.
امام علی(علیه السلام)در میدان نبرد به او فرمود:«تو که خودت عثمان را کشته ای،آمدهای تا انتقام خون او را از من بگیری؟». (1)
و در عبارت مسعودی چنین آمده است که حضرت به او فرمود:شگفتا! ای زبیر!چه باعث شد که شورش کردی؟
گفت:خونخواهی عثمان.
علی به او گفت:خدا هریک از ما را که سزاوارتر به خون عثمان است،بکشد.
حاکم در مستدرک خود آورده است:طلحه و زبیر به بصره آمدند.
مردم به آنها گفتند:برای چه آمدهاید؟گفتند:در پی خونخواهی عثمان هستیم.حسین گفت:سبحان الله!آیا این مردم،عقل ندارند که به شما بگویند،عثمان را کسی جز شما نکشت.
1) 1) تاریخ طبری/ج 4،ص 509.الکامل/ابن اثیر،ج 3،ص 102.
زبیر نیز مانند دوستش طلحه،به عثمان نیرنگ زد.و مردم را به قتل او تشویق کرد.و سپس با میل خود با امام علی(علیه السلام)بیعت کرده بعد هم بیعت را شکست.و او هم به بصره آمد تا انتقام خون عثمان را بگیرد!
او وقتی به بصره آمد،در جرایمی که آنجا صورت گرفت،شرکت کرد و آنها در آنجا بیش از هفتاد تن از پاسداران شهر را کشتند.و بیت المال را غارت کردند.تاریخنویسان آوردهاند که آنها صلحنامهای با عثمان بن حنیف؛فرماندار بصره نوشتند.و با او پیمان بستند که تا آمدن علی(علیه السلام) احترام او را نگاهدارند.
سپس پیمان خود را شکستند.و هنگامی که عثمان بن حنیف با مردم نماز عشا را میخواند،بر آنها حمله برند و آنها را دست و پا بسته،کشتند.
و میخواستند عثمان بن حنیف را هم بکشند.اما ترسیدند که برادرش سهل بن حنیف،فرماندار مدینه با خبر شود و با خانوادۀ آنها همان کار را انجام دهد.سپس او را به سختی کتک زدند و ریش و سبیلش را کندند و سپس بر بیت المال حمله بردند و چهل تن از پاسداران آن را کشتند.
و عثمان را زندانی کردند و تا میتوانستند به شکنجۀ او پرداختند.
طه حسین دربارۀ این خیانت میگوید:«این عدّه،به پیمانشکنی خود با علی بسنده نکردند.و پیمان آتشبس خود را با عثمان بن حنیف نیز زیر پا نهادند.و هرکس از مردم بصره را نیز که به پیمانشکنی آنها و زندانی کردن فرماندار و غارت بیت المال و کشتن پاسداران آن،اعتراض
کرد،او را نیز کشتند (1)».
هنگامی که علی(علیه السلام)به بصره آمد،با آنها جنگ ننمود بلکه آنها را به سوی قرآن کریم،دعوت کرد.آنها مخالفت کردند.و کسی را که قرآن برای آنها آورده بود نیز کشتند.با وجود این،امام،خود آنها را مخاطب ساخت و همانند طلحه،با زبیر نیز سخن گفت و فرمود:
«ای زبیر!آیا یاد میآوری که همراه با رسول خدا(صلی الله علیه و آله)از میان بنی غنم میگذشتی،او بر روی من نگاه کرد و خندید و من نیز به روی او خندیدم.تو گفتی:پسر ابو طالب دست از ناز و تکبر خود برنمیدارد، پیامبر به تو فرمود:خاموش باش او تکبّر ندارد و روزی تو با او میجنگی در حالی که بر او ستم کردهای (2)».
ابن ابی الحدید خطبهای را از امیر المؤمنین علی ابن ابی طالب میآورد که در آن فرمود:«خدایا!زبیر،پیوند خویشاوندی با مرا برید و بیعتم را شکست و دشمنم را یاری کرد،پس هرگونه میخواهی شرّ او را از سر من کم کن (3)».
«در نهج البلاغۀ امام علی(علیه السلام)دربارۀ طلحه و زبیر آمده است:
«پروردگارا!آن دو از من بریدند و بر من ستم کردند.و بیعت مرا شکستند و مردم را بر من شوراندند.پس آنچه آنها بستند،تو برگشای و آنچه آنها خواستند تو نگذار.و بدی آنچه را آرزو کردند و به جای آوردند،به آنان نشان بده من پیش از جنگ،از آنها خواستم که توبه کنند و در جنگ با آنها درنگ کردم،پس خوشی را نپسندیدند و تندرستی را نپذیرفتند» (1).
در نامهای که پیش از آغاز نبرد،برای آنها فرستاده،آمده است:«ای بزرگواران!از نظر خویش،دست بردارید،تا به اینجا فقط ننگ را دارید، ولی پس از این،هم ننگ و هم آتش دوزخ در انتظار شماست،خدا حافظ (2)».
این حقیقت دردناکی است که پایان کار زبیر را نشان میدهد.و هرچه برخی از تاریخنویسان بکوشند تا وانمود کنند که او حدیث پیامبر را که علی(علیه السلام)گفته بود،به یاد آورد،و از جنگ کناره گرفت،و به وادی السباع رفت و در آنجا ابن جرموز او را کشت،سودی ندارد؛زیرا پیامبر(صلی الله علیه و آله) پیشگویی کرد که تو با او میجنگی در حالی که بر او ستم کردهای.
برخی از تاریخنویسان آوردهاند که چون امام علی(علیه السلام)حدیث را به
یاد او آورد،خواست از جنگ کناره گیرد،ولی پسرش عبد الله او را به ترسو بودن سرزنش کرد.پس غیرت او را گرفت،و بازگشت و جنگید تا کشته شد!
این با واقعیت نزدیکتر است.و حدیث شریف هم از غیب خبر میدهد.و هرکسی آن را فرموده که از روی هوی و هوس سخن نمیگوید.
و اگر هم واقعا پشیمان شده و توبه کرده باشد و از ستم و گمراهی خود دست برداشته باشد،چرا به سخن پیامبر عمل نکرد که فرمود:«هر که من رهبر اویم،علی رهبر اوست.خدایا!با دوستان او دوست و با دشمنانش، دشمن باش.و هرکه او را یاری کند،یاریش کن و هرکه او را تنها گذارد؛ او را تنها گذار؟».
پس چرا علی را یاری نکرد و خشنود ساخت؟گیرم که این کار را نمیتوانست انجام دهد،پس چرا برای آن مردمی که آنها را به جنگ آورده بود؛سخنرانی نکرد و به آنها نگفت که به حقیقت پی برده،و چیزی را که فراموش کرده بود؛به یاد آورده است؟و چرا از آنها نخواست که دست از جنگ بردارند و با این کار،خون مسلمانان بیگناه را حفظ کند؟!
هیچ یک از این کارها را انجام نداد.پس میفهمیم که افسانۀ توبه و کنارهگیری،از پندارهای حدیثسازان است که از حقانیت علی و باطل بودن زبیر شگفت زده شدهاند.و اینکه چگونه مروان بن حکم،طلحه را کشت،پس ابن جرموز را اختراع کردهاند تا به خیانت،قاتل زبیر باشد.
و با آن بتوانند سرنوشت طلحه و زبیر را توجیه کنند و آنان را از رفتن به
بهشت محروم نسازند.که بهشت از داراییهای آنان باشد،هر که را بخواهند به آنجا میبرند و هرکه را نخواهند،به آن راه نمیدهند!.
نشانۀ دروغ بودن این روایت،آن است که در نامۀ امام علی(علیه السلام) و دعوت آنان به خودداری از جنگ،آمده است:«اکنون بیشترین مشکل شما،ننگ است ولی پس از این،ننگ را با آتش دوزخ یکجا خواهید داشت».
و هیچکس نگفته است که آن دو به دعوت امام پاسخی داده باشند،یا فرمان او را برده باشند و یا جوابی برای نامۀ او تهیه کرده باشند.از این گذشته-چنانکه گفتیم-امام پیش از آغاز جنگ،آنها را به سوی قرآن دعوت کرد ولی آنها نپذیرفتند و جوانی که قرآن را آورده بود،کشتند.در این هنگام علی(علیه السلام)جنگ با آنها را حلال دانست.
شما برخی از داستانهای خندهآوری را که مورخین نقل میکنند بخوانید،از نقل آنان میتوان دریافت که برخی از آنها حقیقت را نمیدانند،و چیزی را درک نمیکنند.برخی میگویند:زبیر چون دانست که عمار یاسر با علی بن ابی طالب(علیه السلام)آمده است،گفت:ای وای که دماغ من بریده شد،و پشتم شکست سپس بدنش به لرزه افتاد و اسلحه از دستش جدا شد و یکی از یارانش گفت:وای بر من!این زبیر است که میخواستم با او بمیرم و با او زندگی کنم؟به خدا سوگند این جز بخاطر حدیثی که از
پیامبر(صلی الله علیه و آله)شنیده نیست! (1).
با جعل این روایات،میخواهند بگویند که:زبیر حدیث پیامبر(صلی الله علیه و آله) را به یاد آورده بود که میفرمود:«شگفتا!که عمار را گروهی سرکش میکشند»او ترسید و بدنش به لرزه افتاد و میترسید که از گروه سرکشان باشد!اینان میخواهند ما را کم خرد جلوه دهند و بر ما بخندند.ولی خردهای ما درست و کامل است.و خدا را بر این سپاس میگوییم.و این سخنان را از آنها نمیپذیریم.چگونه زبیر از حدیث:«عمار را گروهی سرکش میکشند»ترسید و به لرزه افتاد اما از احادیث فراوانی که پیامبر دربارۀ علی بن ابی طالب فرموده بود،نترسید؟آیا عمار نزد زبیر برتر و بالاتر از علی بود؟آیا زبیر نشنیده بود که پیامبر فرمود:«ای علی!کسی جز مؤمنان تو را دوست نمیدارد و کسی جز منافقان تو را دشمن نمیدارد؟».
آیا نشنیده بود که پیامبر فرمود:«علی با حق است و حق با علی،و همه جا همراه او میرود».
و فرمود:«هرکه را من رهبر او باشم،علی رهبر اوست،خدایا با دوستانش دوست،و با دشمنانش دشمن باش و یاران او را یاری کن و هرکه او را تنها گذارد،تنهایش بگذار».
و فرمود:«ای علی!هرکه با تو بجنگد من با او در جنگم و هرکه با تو سازش کند،من با او در صلح و سازش هستم».
1) 1) تاریخ/طبری،ج 4،ص 511.
و فرمود:«پرچم خود را به مردی میدهم که او خدا و پیامبر را دوست دارد و خدا و پیامبرش نیز او را دوست دارند».
و فرمود:«من بر سر تنزیل قرآن و اصل و حقانیت آن با آنها جنگیدم و تو بر سر تأویل و معنای درست آن با آنها میجنگی».
و فرمود:«ای علی!با تو پیمان میبندم که با پیمانشکنان و ستمکاران و شورشیان،خواهی جنگید».
و سخنان دیگری که در این باره فرمود و آخرین آنها،این حدیث پیامبر(صلی الله علیه و آله)بود که به خود زبیر فرموده بود:«تو با او میجنگی در حالی که بر او ستم کردهای».زبیر چگونه این حقایق را که همۀ مردم میدانستند و حتی مردم بسیار دور از پیامبر و بیگانه با او شنیده بودند،نادیده گرفت با آنکه پسر عمۀ پیامبر و پسر عمۀ علی بود.!
این خردهای بسته و فرو مرده است که نمیتواند حوادث تاریخ و حقایق آن را دریابد و بیهوده میکوشد که برای مردم بهانههای پوچ بتراشد تا به آنها وانمود کند که طلحه و زبیر از کسانی هستند که مژدۀ بهشت گرفتهاند:
«تِلْکَ أَمانِیُّهُمْ قُلْ هاتُوا بُرْهانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ». (1)
یعنی:«این آرزوهای آنهاست.بگو اگر راست میگویید،دلیل و برهان خود را بیاورید».
1) 1) بقرة،111.
«إِنَّ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا وَ اسْتَکْبَرُوا عَنْها لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ وَ لا یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتّی یَلِجَ الْجَمَلُ فِی سَمِّ الْخِیاطِ وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُجْرِمِینَ». (1)
یعنی:«اگر آیات و نشانههای ما را نپذیرفتند و از پذیرفتن آن تکبر و خودداری کردند،درهای آسمان بر روی آنها گشوده نمیشود و به بهشت راه نمییابند تا آنکه شتر در سوراخ سوزن برود.و ما اینگونه بزهکاران را کیفر میدهیم».
1) 1) اعراف،40.
او نیز از بزرگان صحابه و از پیشگامان در اسلام است.از نخستین مهاجران بود و در جنگ بدر شرکت کرد.و یکی از شش نفری است که عمر بن خطاب آنها را برای خلافت پس از خود،نامزد نمود.و یکی از ده تن است که به گمان اهل سنّت و جماعت،مژدۀ بهشت گرفتهاند.
او در زمان خلافت عمر بن خطاب،قهرمان جنگ قادسیه بود.
و میگویند برخی از صحابه در تبار و نسب او شک داشتند و با یادآوری این نکته او را میآزردند.و روایت میکنند که پیامبر(صلی الله علیه و آله)نسب او را ثابت کرده و او از بنی زهره است.
ابن قتیبه در کتاب«الامامه و السیاسه»آورده است که بنی زهره پس از درگذشت پیامبر،نزد سعد بن ابی وقاص و عبد الرحمن بن عوف گرد آمدند.و همگی در مسجد پیامبر(صلی الله علیه و آله)بودند که ابو بکر و ابو عبیده نیز آمدند.عمر به آنها گفت:چرا میبینم که شما در حلقههای گوناگونی جمع شدهاید؟برخیزید و با ابو بکر بیعت کنید که من و انصار با او بیعت کردهایم.سعد و عبد الرحمن و دوستانشان از بنی زهره برخاستند و بیعت کردند (1)
1) 1) تاریخ الخلفاء/ابن قتیبه،ج 1،ص 18.
روایت شده که عمر بن خطاب او را از فرمانروایی برکنار کرد ولی به خلیفۀ بعدی سفارش کرد که اگر او خلیفه نشد،پست و مقامی به او بدهد؛ زیرا او را بخاطر خیانتی برکنار نکرده است.عثمان این وصیت را عمل کرد و او را فرماندار کوفه ساخت.
در خور توجه است که سعد بن ابی وقاص،نسبت به دیگر صحابه، ثروت فراوانی از خود بر جای ننهاد.و چنانکه نوشتهاند،دارایی او پس از مرگ،سیصد هزار بود.و نیز در قتل عثمان شرکت نکرد و مانند طلحه و زبیر نیز مردم را به این کار تشویق ننمود.
ابن قتیبه در تاریخ خود مینویسد:عمرو بن عاص بن سعد بن ابی وقاص نامه نوشت و از او پرسید که داستان قتل عثمان چه بود و چه کسی او را کشت؟
سعد نوشت:تو از من پرسیدهای چه کسی عثمان را کشت؟من به تو خبر میدهم که او با شمشیری کشته شد که عایشه آن را از نیام برکشید و طلحه آن را صیقل داد و فرزند ابی طالب آن را مسموم کرد و زبیر نیز در برابر آن خاموش ماند و با دست اشاره کرد.و ما نیز دست روی دست گذاشتیم.و اگر میخواستیم میتوانستیم از او دفاع کنیم،ولی عثمان نیز تغییراتی پدید آورده بود،و خود نیز تغییر کرده بود.
هم کار خوب داشت و هم کار بد.اگر کار خوبی کردیم که خوب بوده و اگر بد کردهایم،از خدا میخواهم که ما را ببخشد.و من به تو میگویم که زبیر شکست میخورد؛زیرا خانوادهاش بر او چیره هستند و طلحه نیز اگر
میتوانست شکم خود را برای ریاست پاره کند،پاره میکرد...» (1).
ولی شگفتآور این است که سعد بن ابی وقاص از بیعت با امیر المؤمنین علی(علیه السلام)خودداری کرد و او را یاری نکرد.با اینکه حقانیت امام و فضیلت او را میدانست.او خود چندین فضیلت را برای علی(علیه السلام) روایت کرده که نسائی و مسلم در صحاح خود آوردهاند.
سعد میگوید:من از رسول خدا(صلی الله علیه و آله)شنیدم که دربارۀ علی(علیه السلام)سه صفت را بیان میکرد که اگر یکی از آنها را میداشتم از همۀ نعمتهای زرد و سرخ،خوشتری داشتم.شنیدم میگوید:«او نسبت به من مانند هارون به موسی است،جز آنکه پیامبری پس از من نیست».
و شنیدم که میگوید:«فردا پرچم را به مردی میدهم که خدا و پیامبر را دوست دارد و خدا و پیامبر نیز او را دوست دارند».
و شنیدم که میگوید:«ای مردم!رهبر شما کیست؟گفتند:خدا و پیامبر.
و تا سه بار این سؤال و جواب تکرار شد،سپس دست علی را گرفت و او را بلند کرد و سپس فرمود:هر کس خدا و پیامبر،رهبر اویند،این رهبر اوست.خدایا! با دوستانش دوستی کن و با دشمنانش دشمنی فرما» (2).
در صحیح مسلم آمده است:سعد بن ابی وقاص گفت:شنیدم پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)به علی میفرمود:آیا خشنود نیستی که نسبت به من مانند هارون
به موسی باشی جز آنکه پیامبری پس از من نیست».و شنیدم در جنگ خیبر میگوید:«پرچم را به کسی میدهم که خدا و پیامبر را دوست دارد و خدا و پیامبرش نیز او را دوست دارند».
گفت:ما همه گردن برافراشتیم تا ببینیم چه کسی را میگوید،فرمود:
«علی را بخوانید....»و چون این آیه نازل شد: «فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ»؛ (1)یعنی:«بگو بیایید تا پسران خود و پسران شما را بخوانیم» پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)علی و فاطمه و حسن و حسین را فراخواند و گفت:خدایا اینان خانوادۀ من هستند (2).
سعد بن ابی وقاص،چگونه همۀ این حقایق را میداند و سپس از بیعت با او خودداری میکند؟!
سعد چگونه سخن پیامبر(صلی الله علیه و آله)را میشنود که:«هر کس خدا و پیامبرش رهبر او هستند،علی هم رهبر اوست،خدایا!با دوستانش دوستی کن و با دشمنانش،دشمنی فرما»و کسی که خودش آن را روایت کرده چگونه خودش با او دوستی و او را یاری نمیکند؟!
چگونه سعد بن ابی وقاص،این سخن پیامبر را فراموش میکند که:
«هر کس بمیرد و بر گردنش بیعتی نباشد،به مرگ جاهلیّت مرده است»که این را عبد الله بن عمر روایت کرده و با این حال،سعد به مرگ جاهلیت
میمیرد و از بیعت با امیر المؤمنین و سرور اوصیا و پیشوای دست و رو سفیدان خودداری میکند؟!
تاریخنویسان میگویند:سعد به نزد امام آمد و معذرت خواست و گفت:به خدا سوگند ای امیر مؤمنان!من شکی ندارم که تو سزاوارترین مردم به خلافت هستی و بر کار دین و دنیا امین و مورد اعتمادی،ولی کسانی با تو در این کار ستیزهجویی میکنند،پس اگر میخواهی که با تو بیعت کنم شمشیری به من بده که زبان داشته باشد و بگوید این را بگیر و آن را بگذار!
علی(علیه السلام)به او فرمود:«آیا به نظر تو دیگران در سخن و رفتار خود با قرآن مخالفت کردهاند؟مهاجران و انصار با من به این شرط بیعت کردهاند که به کتاب خدا و سنّت پیامبر عمل کنم پس اگر میخواهی بیعت کن وگرنه در خانه بنشین که من تو را با زور به این کار وادار نمیکنم» (1).
آیا موضع سعد بن ابی وقاص،شگفتآور نیست؟او شهادت میدهد که در علی شک و تردیدی نیست و او سزاوارترین کسی به خلافت است و بر کار دین و دنیا امین است.سپس باز هم از او میخواهد که شمشیری زباندار به او بدهد و آن را شرط بیعت خویش میسازد تا با آن حق را از باطل باز شناسد؟!
آیا این همان تناقض نیست که خردمندان آن را نمیپذیرند؟آیا این
1) 1) تاریخ/ابن اعثم،ج 2،ص 258.
محال نیست.تنها کشمکش بیهودهای نیست که کسی آن را به کار میبرد که حق را از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)در چندین حدیث که خود او بیش از پنجتای آنها را روایت میکند،شنیده است؟!
آیا سعد،در بیعت ابو بکر،عمر و عثمان حاضر نبوده که آنها دستور دادند به عنوان ترس از فتنه و آشوب،هر کس از آن بیعت خودداری کرد، کشته شود؟
سعد با عثمان بیعت کرد و بیهیچ شرطی از او طرفداری نمود.و شنید که عبد الرحمان بن عوف،شمشیر بر فراز سر علی(علیه السلام)نگهداشته بود و میگفت:دربارۀ خود بهانهای برای ما نگذار که جز شمشیر،چیزی نخواهی دید! (1)
او همچنین در هنگام بیعت ابو بکر،حاضر بود که علی(علیه السلام)خودداری کرد و عمر بن خطاب او را تهدید کرد که:بیعت کن وگرنه به خدای یگانه سوگند،گردنت را میزنیم (2)!
چه چیز جز خودداری سعد بن ابی وقاص و دیگران؛مانند عبد الله بن عمر،اسامة بن زید و محمد بن سلمه را جرئت داد که از بیعت،خودداری و بر جانشین پیامبر،گردنکشی کنند؟!
میبینید که این پنج تن را که عمر بن خطاب آنها را برای رقابت با
علی تعیین کرده بود،دقیقا همان نقشی را ایفا کردند که به آنها واگذار شده بود،یعنی جلوگیری از رسیدن علی به خلافت.عبد الرحمن،داماد خود عثمان را به خلافت برگزید و علی را تهدید کرد که اگر نپذیرد،کشته خواهد شد،زیرا عمر کفۀ ترازو را به سود عبد الرحمان و به زیان دیگران سنگین کرده بود.پس از مرگ عبد الرحمان بن عوف و کشته شدن عثمان بن عفان،از رقبای علی(علیه السلام)در کار خلافت،سه تن بیشتر زنده نمانده بودند:طلحه،زبیر و سعد.
اینان چون دیدند که مهاجران و انصار،همه به سوی امام علی(علیه السلام) شتافتند و با او بیعت کردند و به هیچیک از آنها توجهی ننمودند،کینۀ او را در دل گرفتند و کوشیدند برای او ناراحتی و گرفتاری درست کنند؛طلحه و زبیر با او جنگیدند و سعد نیز او را تنها گذاشت.
فراموش نکنید که عثمان،پیش از آنکه از دنیا برود،رقیب تازهای برای علی درست کرد که از همۀ آنها خطرناکتر،فریبکارتر و زیرکتر بود.
و نیرو و توان بیشتری داشت.عثمان راه را برای دستیابی او به خلافت باز کرد.و مهمترین کشورهای جهان اسلام را به مدتی بیش از بیست سال در اختیار او نهاد.و بیش از دو سوم در آمد کشورهای اسلامی،از این منطقه تأمین میشد.
این رقیب،معاویه بود که دین و اخلاق نمیشناخت.و کاری جز رسیدن به خلافت به هر قیمت و از هر راه ممکن،نداشت.
با این همه امیر المؤمنین علی(علیه السلام)مردم را با زور و اجبار به بیعت وادار
نساخت،چنانکه خلفای پیشین کردند،بلکه آن حضرت(درود خدا بر او)پایبند احکام قرآن و سنت بود.و هیچ چیز را دگرگون نکرد.آیا نخواندید که به سعد فرمود:«مهاجران و انصار با من به این شرط بیعت کردهاند که در میان آنها به کتاب خدا و سنّت پیامبر عمل کنم.اگر میخواهی بیعت کن وگرنه در خانهات بنشین که من تو را بر این کار مجبور نمیکنم».
گوارا باد بر تو ای فرزند ابو طالب!ای کسی که قرآن و سنت را پس از آنکه به دست دیگران از میان رفته بود،زنده کردی.این قرآن است که تو را میخواند و میخواند و میفرماید:
«إِنَّ الَّذِینَ یُبایِعُونَکَ إِنَّما یُبایِعُونَ اللّهَ یَدُ اللّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ فَمَنْ نَکَثَ فَإِنَّما یَنْکُثُ عَلی نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفی بِما عاهَدَ عَلَیْهُ اللّهَ فَسَیُؤْتِیهِ أَجْراً عَظِیماً». (1)
یعنی:«کسانی که با تو بیعت میکنند،در واقع تنها با خدا بیعت کردهاند،دست خدا بالای دستهای آنهاست.هر که بیعت بشکند،بر زیان خودش پیمانشکنی کرده است.و هرکس به آنچه بر سر آن با خدا پیمان بسته،وفا کند،خداوند به او پاداش بزرگی خواهد داد».
و خداوند متعال میفرماید: «أَ فَأَنْتَ تُکْرِهُ النّاسَ حَتّی یَکُونُوا
1) 1) فتح،10.
مُؤْمِنِینَ». (1)
یعنی:«آیا تو مردم را مجبور میکنی که با ایمان باشند؟».
در دین،اجبار و اکراه،راهی ندارد.و در اسلام کسی را به بیعت کردن، مجبور نمیکنند و خداوند به پیامبر فرمان نداده که با مردم بجنگد تا با او بیعت کنند.ولی خلفا و صحابه،این بدعت را پدید آوردند و مردم را تهدید کردند که اگر با آنها بیعت نکنند کشته میشوند!
اگر خود حضرت فاطمه(س)را تهدید کنند که اگر آنها را که از بیعت خودداری کردهاند،از خانه بیرون نکند،او را آتش خواهند زد!و اگر علی را-که پیامبر برای خلافت تعیین کرده-با شمشیر تهدید کنند و به خدا سوگند بخورند که اگر بیعت نکند،او را خواهند کشت،دیگر دربارۀ بقیۀ صحابه و مستضعفانی چون عمّار،سلمان،بلال و دیگران چیزی نباید بپرسید.
مهم آن است که سعد بن ابی وقاص از بیعت با علی خودداری کرد و همچنین حاضر نشد او را دشنام دهد،با اینکه معاویه او را به این کار، فرمان داده بود.و این مطلب در صحیح مسلم آمده است.ولی این برای سعد کافی نیست و او را بهشتی نمیسازد؛زیرا او مذهبی را درست کرد که مذهب«بیطرفی(اعتزال) (2)»نامیده میشود.و شعار آن این است:
«من با تو نیستم و در برابر تو نیز نخواهم ایستاد».اسلام،این مذهب را نمیپذیرد،زیرا میگوید:«پس از حق،چیزی جز گمراهی نخواهد بود».
و نیز کتاب خدا و سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله)نشانههای این فتنه را داده بودند.
و آن را پیشگویی کرده و مرزهای آن را روشن ساخته بودند،تا هرکس گمراه میشود یا هدایت مییابد،از روی دلیل روشنی باشد.
پیامبر اکرم هر چیز را دربارۀ علی با این سخن بیان فرمود که:«خدایا دوستانش را دوست بدار و با دشمنانش دشمنی کن و یاورانش را یاری کن که هرکه او را تنها گذارد،تو نیز تنهایش بگذار.و حق را همیشه همراه او ساز هر جا که برود».
اما علی(علیه السلام)علل و انگیزههای بازدارندۀ سعد را از پیوستن به خود و بیعت کردن با وی را در خطبۀ شقشقیه بر شمرده و میگوید:«مردی از میان آنها به دلیل کینهاش به دیگری متمایل شد».
شیخ محمد عبده در شرح این عبارت میگوید:سعد بن ابی وقاص، بخاطر داراییهایش،از علی(علیه السلام)دلگیر بود،زیرا مادرش«حمنه»دختر ابو سفیان بن امیة بن عبد شمس بود.و علی(علیه السلام)در کشتن بزرگان این خانواده،
نقش معروف و مشهوری دارد (1).
کینۀ دیرینه و حسد،بینش سعد را کور کرده بود.و حاضر نبود همان حقوقی را که برای دشمنان علی شناخته بود،برای او هم بشناسد.از او نقل کردهاند که چون او را به فرمانروایی کوفه گماشت،در آنجا برای مردم سخنرانی کرد و گفت:«از بهترین انسان،یعنی عثمان فرمانبرداری کنید!!».
سعد بن ابی وقاص در زمان زندگی عثمان حتی پس از مرگ او، طرفدار او بود.و از اینجا میفهمیم که چرا در نامۀ خود به عمرو عاص اینگونه علی را متهم میکند که:«عثمان با شمشیری کشته شد که عایشه آن را برکشید و فرزند ابی طالب آن را زهرآگین ساخت!».
این اتّهام،دروغ است.و تاریخ نیز گواه آن است که عثمان،در گرفتاری خود،هیچکس را خیرخواهتر و با گذشتتر از علی(علیه السلام)نیافت، ولی کسی از او فرمان نمیبرد.
آنچه از این مواضع بیوفا گونۀ سعد درمییابیم این است که:دقیقا همان گونه که امام علی(علیه السلام)او را توصیف کرده،او کینهتوز بود و با آنکه حق علی را میشناخت،کینه نگذاشت او به حق برسد.و او همچنان سرگردان و گمگشته باقی ماند؛از یک سو وجدانش او را سرزنش میکرد و فروغ ایمان را در دلش روشن نگه میداشت،و از سوی دیگر،دل
1) 1) شرح نهج البلاغه/محمد عبده(مصری)،ج 1،ص 34.
بیمارش به دلیل کینههای زمان جاهلیت،او را زمینگیر ساخته بود.
و سرانجام نفس امّارهاش بر وجدان،چیره شد و او را به پستی کشاند و از یاری حقّ،بازداشت.
دلیل آن،نوشته تاریخنویسان است که موضعگیری مردّدگونۀ او را آوردهاند.ابن کثیر در تاریخ خود میآورد:«سعد بن ابی وقاص به نزد معاویة بن ابی سفیان آمد.معاویة از او پرسید:چرا با علی نجنگیدی؟!
سعد گفت:بادی سیاه از سر من گذشت:من گفتم:آه!آه!و شترم را خواباندم تا آن باد از سر من گذشت.آنگاه راه را شناختم و به مسیر خود ادامه دادم.
معاویه گفت:در کتاب خدا«آه!آه»وجود ندارد،بلکه خداوند میفرماید: «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللّهِ» (1)به خدا سوگند!تو همراه گروه عدالت پیشه نبودی و بر ضد ستمکار نجنگیدی.
سعد گفت:من حاضر نبودم با کسی بجنگم که پیامبر به او فرمود:«تو برای من مانند هارون برای موسی هستی،با این تفاوت که پس از من پیامبری
1) 1) یعنی:«اگر دو گروه از مؤمنان به نبرد پرداختند،میان آن دو سازش دهید. و اگر یکی از آن دو بر دیگری ستم کرد با آن ستمگر بجنگید تا به فرمان خدا باز آید»(حجرات،9).
نخواهد بود».
معاویه گفت:همراه تو دیگر چه کسی این حدیث را شنیده است؟
گفت:فلان و فلان و ام سلمه.معاویه برخاست و از ام سلمه دراینباره پرسید.ام سلمه نیز آن را مانند سعد روایت کرد.معاویه گفت:«اگر پیش از این،این حدیث را دربارۀ علی شنیده بودم،تا زمان مرگ او یا خودم، او را خدمت میکردم! (1)».
مسعودی در تاریخ خود،مانند این گفتگو را میان معاویه و سعد بن ابی وقاص،آورده است و میگوید:معاویه پس از آنکه سعد،این حدیث را نقل کرد،به او گفت:هیچگاه بیش از این لحظه،تو را ملامت نمیکردم.
چرا او را یاری نکردی؟و چرا با او بیعت ننمودی؟من اگر مانند این حدیث را از پیامبر(صلی الله علیه و آله)دربارۀ او شنیده بودم،تا زنده بودم،خدمتکاری علی را انجام میدادم. (2)
حدیثی که سعد بن ابی وقاص در فضیلت علی(علیه السلام)برای معاویه روایت کرد،یکی از صدها حدیثی است که همه در یک راستا قرار دارند.و یک هدف را بیان میکنند و آن اینکه علی بن ابی طالب(علیه السلام)تنها شخصیتی است که پس از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)نمایندۀ رسالت اسلام است.
و کسی دیگر جز او هم نمیتواند این کار را انجام دهد.و تا زمانی که چنین باشد،باید همۀ مؤمنان شایسته،در سراسر زندگی خویش به او خدمت کنند.
سخن معاویه که گفت:«اگر پیش از آن،این حدیث را شنیده بود؛ سراسر عمر خود را به علی خدمت میکرد»،حقیقتی است که هر مرد و زن مؤمنی به آن افتخار میکنند.
ولی معاویه این سخن را تنها ازاینرو گفت که میخواست سعد بن ابی وقاص را مسخره کند،و او را سرزنش نماید و پست و خوار شمارد؛زیرا حاضر نشده بود علی را دشنام بدهد و خواستۀ معاویه را در این زمینه عملی سازد.
وگرنه معاویه خود بیش از حدیث منزلت،دربارۀ فضیلت علی بن ابی طالب،اطلاع داشت و نیز میدانست که او پس از پیامبر،شایستهترین مردم به رهبری است؛زیرا در نامۀ خود به محمد بن ابی بکر-که بزودی خواهیم آورد-نیز این مطلب را یادآوری کرده بود.
آیا معاویه پس از شنیدن این حدیث،از سعد و پرسش از ام سلمه و مطمئن شدن از درستی آن،دست از دشنام و لعن علی برداشت؟!هرگز! بلکه بیش از پیش به گمراهی خود ادامه داد و به گناهان خویش افتخار می کرد.و علی و همۀ خانوادۀ او را لعنت میکرد.و مردم را بر این کار وادار میکرد تا خردسالان بر این شیوه بزرگ شدند و بزرگسالان بر آن پیر شدند.و این کار را هشتاد سال یا بیشتر ادامه داد.
«فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ،فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ». (1)
یعنی:«هر کس پس از دانشی که برای تو آمده،در این باره با تو بحث کند بگو بیایید پسران ما و پسران شما و زنان ما و زنان شما و خودمان و خودتان،گرد هم آییم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم».
1) 1) آل عمران،61.
نام او در جاهلیت«عبد عمرو»بود.پیامبر(صلی الله علیه و آله)او را عبد الرحمان نامید.او از بنی زهره و پسر عموی سعد بن ابی وقاص بود.از بزرگان صحابه و از مهاجران نخستین است.و همراه پیامبر در همۀ جنگها بوده است.و او نیز از شش نفری است که عمر بن خطاب برای خلافت نامزد کرده بود.بلکه او را رئیس مجلس شورا و سرپرست همۀ آنها ساخت.او گفت:هرگاه اختلاف کردید،پس در گروهی باشید که عبد الرحمان بن عوف در آن است!او نیز از ده نفری است که در نظر اهل سنّت و جماعت،مژدۀ بهشت گرفتهاند.
عبد الرحمان بن عوف-چنانکه مشهور است-از بازرگانان بزرگ در قریش است که پس از خود،ثروت بزرگ و دارایی فراوانی بر جای نهاد که به گفتۀ مورّخان:هزار شتر و صد اسب و ده هزار گوسفند،و زمینی بوده که با بیست شتر آبکش،در آنجا کشاورزی میشده است و هریک از چهار زن او،به مقدار 84 هزار سهم ارث خود را بردند (1).
عبد الرحمان بن عوف؛همان داماد عثمان بن عفان است؛زیرا
1) 1) طبری و مسعودی،ج 3،ص 333 مسعودی و ابن سعد،ج 3،ص 89،طه حسین در الفتنة الکبری،ص 138 و دیگران.
امّ کلثوم،دختر عقبة بن ابی معیط را به همسری گرفت که خواهر مادری عثمان است.
از کتابهای تاریخی دانستیم که او نقش مهمی در دور نمودن علی از خلافت داشت؛زیرا شرط کرد که باید سنّت دو خلیفه،یعنی ابو بکر و عمر استوار بماند؛چون از پیش میدانست که علی هیچگاه این شرط را نمیپذیرد؛زیرا شیوۀ آن دو برخلاف کتاب و سنّت بوده است.
این به تنهایی برای ما ثابت میکند که عبد الرحمان برای حفظ بدعتهای جاهلیت،تعصّب میورزید.و از سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله)به دور بود.
و مشارکت فعّالی در توطئۀ بزرگ بر ضد خاندان پاک پیامبر و نگهداشتن خلافت در قریش داشت،تا آنها هرچه میخواهند با خلافت انجام دهند.
بخاری در صحیح خود،در کتاب احکام در فضل مربوط به اینکه امام و مردم چگونه بیعت میکنند،آورده است:
مسور گفت:عبد الرحمن،در شب،پس از یک خواب،به سراغ من آمد و در خانه را زد تا اینکه من بیدار شدم.گفت:میبینم خوابیدهای.به خدا سوگند!امشب خواب به چشمانم راه نیافت.برو و زبیر و سعد را بیاور تا با آنها مشورت کنم.من آن دو را صدا زدم،پس با آن دو مشورت کرد.
سپس گفت:علی را نیز صدا بزن،او را نیز خواندم،با او نیز در گوشی سخن گفت تا پاسی از شب گذشت.سپس علی از نزد او برخاست،در حالی که او هنوز میخواست علی را نگهدارد،عبد الرحمان،بخاطر چیزی از علی میترسید.سپس گفت:عثمان را برای من صدا بزن.او را
نیز صدا زدم،و با او نیز در گوشی بسیار سخن گفت،تا اینکه با صدای مؤذّن،آن دو از هم جدا شدند.
هنگامی که مردم نماز صبح را خواندند،آن گروه نزدیک منبر جمع شدند.او به دنبال مهاجر و انصاری که در شهر بودند؛فرستاد.و فرماندهان سپاه را نیز فراخواند.آن سال آنها نیز همراه عمر به حج آمده بودند.
هنگامی که همه جمع شدند،عبد الرحمان با گفتن شهادتین،گفت:ای علی!من در کار مردم نگریستم و دیدم که جز عثمان کسی را نمیپذیرند، پس بهانهای بر ضد خودت به دست کسی نده،
سپس رو به عثمان کرد و گفت:من با تو بر پایۀ سنت خدا و پیامبر و شیوۀ دو خلیفۀ پس از او،بیعت میکن.عبد الرحمان و مردم از مهاجر و انصار و فرماندهان سپاه و مسلمانان نیز بیعت کردند (1).
پژوهشگر،از این روایت در مییابد که بنا به نقل بخاری،این توطئه در یک شب،طرحریزی شده.و نیز میتوان دریافت که عبد الرحمان بن عوف تا چه اندازه زیرک بوده و انتخاب عمر بیهوده نبوده است.
به سخن راوی،یعنی مسور دقت کنید که میگوید:علی را برای او صدا زدم،پس با او مناجات کرد،و علی از نزد او برخاست که برود،و او هنوز امید داشت که علی بماند.
این به ما نشان میدهد که عبد الرحمان بن عوف،همان کسی است که
1) 1) صحیح بخاری،ج 8،ص 123.
علی را برای رسیدن به خلافت امیدوار ساخت،تا از شورای پوشالی بیرون نرود و باعث دودستگی امّت نشود.چنانکه در سقیفه نیز چنین کردند.و آنچه درستی این احتمال را تقویت میکند اینکه«مسور»گفت:
«عبد الرحمان از علی میترسید که مبادا کاری را انجام دهد».
به همین دلیل عبد الرحمن نقش فریبکار حیلهگری را انجام داد و علی را شبانه اطمینان داد و بخاطر خلافت به او تبریک گفت و چون صبح شد و فرماندهان سپاه و رؤسای قبایل و رهبران قریش آمدند،ناگهان عبد الرحمان تغییر موضع داد و گفت:مردم کسی را به جای عثمان نمیپذیرند.و او نیز باید قبول کند وگرنه راه و بهانه برای مقابلۀ با او باز خواهد شد(یعنی اگر با خلیفۀ انتخابی آنان،عثمان بن عفان بیعت نکند، او را خواهند کشت!).
محقق،همچنین میتواند هنگامی که بخش آخر روایت را میخواند، این نکته را دریابد که مسور گفت:«هنگامی که جمع شدند،عبد الرحمن شهادتین را گفت.و سپس ادامه داد:ای علی!من در کار مردم نگریستم و دیدم که کسی را به جای عثمان نمیپذیرند،پس راه و بهانهای بر ضد خودت باقی نگذار».
چرا عبد الرحمن در میان اینهمه جمعیت،تنها رو به علی میکند و او را مخاطب میسازد؟!و چرا مثلا نگفت:ای علی و ای طلحه و ای زبیر؟!
از اینجا میفهمیم که این کار یک شبه،طرحریزی شد.و این گروه،از آغاز برای روی کار آوردن عثمان،و بر کناری علی،همدست شده بودند.
ما میتوانیم یقین کنیم که همۀ آنها از علی میترسیدند که اگر به خلافت برسد،آنها را به عدالت و برابری بازگرداند و سنّت پیامبر را زنده کند.و بدعتهای عمر بن خطاب را در زمینۀ تبعیض،از میان ببرد.بویژه که عمر پیش از مرگ خود،به این نکته اشاره کرد و آنها را از خطر علی آگاه ساخته بود.او گفت:«اگر این کار را به پیشانی بلند بسپارند،آنها را به راه درست خواهد برد».و راه درست همان سنت پیامبر است که عمر و اکثریت قریش،آن را نمیپسندند.و اگر سنت پیامبر را میخواستند، علی را بر سر کار میآوردند تا آنها را به این راه ببرد و به سوی آن بازگرداند؛زیرا نمایندۀ آن و عهدهدار آن است.چنانکه در بحث طلحه و زبیر و سعدی گفتیم،آنها خار کشتند و زیان و پشیمانی درو کردند.
بیایید ببینیم عبد الرحمان بن عوف چه شد و نقشۀ او به کجا انجامید.
تاریخنویسان میگویند که:عبد الرحمان بن عوف چون دید عثمان از شیوۀ شیخین کناره گرفت،و پستها را به نزدیکان و خویشاوندان خود داده و به آنها ثروتهای بسیار بخشیده،بسختی پشیمان شد.،و نزد او آمد و وی را سرزنش کرد و گفت:«من تو را روی کار آوردم (1)تا به شیوۀ ابو بکر و عمر بر ما حکومت کنی،پس تو با آن دو مخالفت کردی و به خاندان
1) 1) اینکه میگوید:«من تو را روی کار آوردم»نشانۀ خودکامگی اوست.و اینکه کارش با مشورت و انتخاب مردم-چنانکه پندار عدّهای از مردم است- نبوده.
خود بخششهای فراوان کردی و آنها را بر گردن مسلمانان سوار نمودی».
عثمان گفت:عمر در راه خدا،از خویشاوندان خود میبرید و من در راه خدا با آنها پیوند برقرار میکنم.عبد الرحمن گفت:با خدا پیمان می بندم که هرگز با تو سخن نگویم.و هرگز با او سخن نگفت تا درگذشت.
و در زمان مرگش هم با عثمان قهر بود.عثمان در حال بیماری به عیادتش آمده او رو به سوی دیوار کرد و با وی سخن نگفت (1).
به این ترتیب،خداوند دعای امام را دربارۀ سعد نیز مستجاب کرد.
و چنانکه گفتیم-و دعای آن حضرت دربارۀ طلحه و زبیر نیز مستجاب شد و هر دو،همان روز کشته شدند.
ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه میگوید:علی(علیه السلام)در روز شورا خشمگین شد.و دانست که عبد الرحمن بن عوف چه نیرنگی به کار برده،و به او گفت:«به خدا سوگند!این کار را نکردی،جز آنکه همان امیدی را از او داشتی که دوستت از دوستش داشت.خدا میانۀ شما دو تن را به هم بزند» (2)
امام علی(علیه السلام)میخواهد بگوید که عبد الرحمن،امیدوار بود که عثمان پس از خود او را به خلافت برساند،چنانکه ابو بکر برای عمر انجام داد.
علی(علیه السلام)به او گفت:«شیری را بدوش که خودت هم از آن بهرهای داشته باشی.و این پرچم را امروز برای او ببند تا فردا همان را به تو برگرداند».
مثلی که امام برای به هم خوردن میانۀ آن دو به کار برد این بود که«دق الله بینکما عطر منشم»و گاه میگویند:«اشأم من عطر منشم»که نشانۀ دشمنی و جنگ است.
خدا دعای امام را شنید و چند سالی نگذشت که خداوند میان آن دو دشمنی و کینه پدید آورد.و عبد الرحمان با داماد خویش به دشمنی پرداخت.و تا دم مرگ با او سخن نگفت و اجازه هم نداد که او بر جنازهاش نماز بخواند!
همچنین برای ما روشن میشود که امام علی(علیه السلام)تنها کسی است که خلافت را فدا کرد تا سنّت محمدی را که پسر عمویش و برادرش محمد بن عبد الله(صلی الله علیه و آله)آورده بود،حفظ کند.
ای خوانندۀ گرامی!بیگمان شما تاکنون حقیقت اهل سنّت و جماعت،را دریافتی و دانستی که آنها چه کسانی هستند.مؤمن،ساده و بزرگوار است ولی از یک سوراخ دو بار گزیده نمیشود.
او همسر پیامبر(صلی الله علیه و آله)و ام المؤمنین است.پیامبر(صلی الله علیه و آله)در سال دوم یا سوّم پس از هجرت،با او ازدواج کرد.و زمانی که آن حضرت درگذشت- بنا به مشهورترین قول-او هیجده ساله بود.گفتنی است که همۀ همسران رسول خدا(صلی الله علیه و آله)این لقب را دارند؛مثلا گفته میشود امّ المؤمنین خدیجه، ام المؤمنین حفصه و امّ المؤمنین ماریه و...
یادآوری این نکته از آن روست که من در گفتگوی خود با بسیاری از مردم،میبینم که آنها معنای ام المؤمنین(مادر مسلمانان)را که به همۀ زنان پیامبر(صلی الله علیه و آله)داده شده نمیدانند.و از آنجا که روایات اهل سنّت، همه از عایشه است،و هرگاه دربارۀ دیگر زنان پیامبر،چیزی را بگویند از عایشه نقل میکنند و نیمی از دین خود را از عایشه و حمیراء(سرخ روی) میگیرند؛گویا چنین فهمیدهاند که لقب«ام المؤمنین»تنها از میان همۀ زنان پیامبر(صلی الله علیه و آله)به عایشه داده شده است.درحالیکه خداوند متعال، ازدواج با همۀ زنان پیامبر را پس از درگذشت آن حضرت،بر مؤمنان، حرام کرده است،و میفرماید:
«ما کانَ لَکُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللّهِ وَ لا أَنْ تَنْکِحُوا أَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً
إِنَّ ذلِکُمْ کانَ عِنْدَ اللّهِ عَظِیماً» (1)
یعنی:«شما نمیتوانید پیامبر خدا را آزار بدهید و نه با زنانش پس از او ازدواج کنید.این کار نزد خدا بسیار بزرگ(زشت)است».
و نیز میفرماید: «النَّبِیُّ أَوْلی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ» (2)
یعنی:«پیامبر از همۀ مؤمنان نسبت به خودشان سزاوارتر(صاحب اختیار)است و همسرانش مادران آنها به شمار میآیند».
و در گذشته نیز شنیدیم که پیامبر(صلی الله علیه و آله)از سخن طلحه آزرده شد که گفت:هرگاه محمد(صلی الله علیه و آله)بمیرد،با عایشه دختر عمهام ازدواج میکنم! و خداوند سبحان خواست به مؤمنان بگوید که ازدواج با زنان پیامبر بر شما حرام است؛همان طور که مادران شما بر شما حرام هستند.
با توجه به اینکه عایشه عقیم بود و باردار نشد و فرزندی نداشت،یکی از بزرگترین شخصیتهایی است که تاریخ مسلمانان به خود دیده است؛ زیرا در رساندن برخی افراد به خلافت و برکنار کردن برخی دیگر،نقش بسزایی داشت.و برخی را شخصیت داد و برخی را از چشمها انداخت!
او در جنگهایی چند شرکت کرد و جنگهایی را رهبری کرد و بر مردان فرماندهی نمود.او با فرستادن نامه برای رهبران قبایل،امر و نهی میکرد.
و فرماندهان سپاه را برکنار میساخت.و برخی را به فرماندهی میرساند، و در جنگ جمل،محور اصلی فرماندهی بود و طلحه و زبیر،تحت فرمان او عمل میکردند.
ما نمیخواهیم سخن را در دورههای مختلف زندگی او به درازا بکشانیم،زیرا در کتاب«از آگاهان بپرسید»به تفصیل از آن سخن گفتهایم،و محققان میتوانند به آن مراجعه کنند.
در اینجا میخواهیم دربارۀ اجتهاد او و تغییر دادن سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله)به دست او سخن بگوییم.باید در اینجا چند نمونه بیاوریم تا این رشته از بزرگان را که مایۀ افتخار اهل سنت و جماعت،هستند و آنان را از امامان پاک عترت،برتر میشمارند،بشناسیم!
در واقع،این چیزی جز گرایش قبیلهای نیست که سنّت پیامبر را نابود کرده و نشانههای آن را از میان برده و فروغ آن را خاموش ساخته است.
و اگر علی و امامان اهل بیت(علیهم السلام)از فرزندان او در برابر آنان نایستاده بودند،امروز چیز مهمی از سنّت پیامبر باقی نمیماند.
ما همچنین دانستیم که عایشه پیرو سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله)نبوده و برای آن ارزشی نمیشناخته و با آنکه از همسرش دربارۀ علی(علیه السلام)روایات بسیاری را شنیده بود،ولی آنها را نادیده گرفت و برعکس آنها عمل کرد.
او فرمان خدا و بویژه فرمان پیامبر را نادیده گرفت،و از خانه بیرون آمد و جنگ بدفرجام جمل را رهبری کرد که در آن،کارهای ناروایی انجام گرفت و بیگناهانی کشته شدند.و پیمانی را هم که با عثمان بن حنیف
نوشته بود،زیر پا نهاد.وقتی مردان او را دست بسته به نزدش آوردند دستور کشتن آنها را داد.گویا نشنیده بود که پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرموده است:
«دشنام دادن مسلمان،بیتقوایی و کشتن او یا جنگیدن با او کفر است» (1).
ما جنگهایی را که امّ المؤمنین بپا کرد،نادیده میگیریم و از خسارات جانی و مالی آن چشم میپوشیم.و تنها به تأویل و توجیه او و اظهار نظرهای خود سرانۀ او در دین خدا میپردازیم که خود از یک صحابی که مردم به او مراجعه میکنند و دارای نظر و سخن او حجت است،بسیار شگفتآور است،تا چه رسد به کسی که نیمی از دین را باید از او فراگرفت؟!
بخاری در صحیح خود در بابهای تقصیر(شکسته خواندن نماز)از زهری از عروه از عایشه(رضی الله عنها)آورده است که گفت:نماز،در آغاز که واجب شد،دو رکعت بود.و نماز در سفر همین دو رکعت ماند و نماز در حضر،به چهار رکعت افزایش یافت.زهری میگوید:به عروه گفتم:پس چرا عایشه در سفر،نماز خود را تمام(چهار رکعتی) میخواند.گفت:او هم مانند عثمان تأویل کرده است (2).
برای شما شگفتآور نیست که چگونه ام المؤمنین و همسر پیامبر(صلی الله علیه و آله)سنت رسول خدا را-که خودش هم آن را روایت کرده
و صحیح دانسته-رها میکند.و سپس از بدعت عثمان بن عفان پیروی میکند که خود،مردم را به کشتن او فرا میخواند؛زیرا هنوز پیراهن پیامبر کهنه نشده،و او سنّت آن حضرت را کهنه کرده و به فراموشی سپرده است؟!
آری،او این کار را در زمان عثمان انجام داد ولی در زمان معاویة بن ابی سفیان،نظر خود را تغییر داد و همین که رای خود را عوض کرد،مردم را به کشتن عثمان فرمان داد.ولی همین که شنید مردم عثمان را کشتهاند و با علی بیعت کردهاند،نظر خود را تغییر داد و به سختی برای عثمان گریست.و این بار برای گرفتن انتقام خون او شورش کرد!
از این روایت دانسته میشود که او در زمان معاویه،نماز را در سفر تمام و چهار رکعتی خواند؛چون معاویه همیشه شیفتۀ زنده ساختن بدعتهای پسر عمو و سرپرست و ولی نعمت خود عثمان بن عفان بود که آن را دو رکعتی میخواند.
مردم نیز بر دین فرمانروایان و پادشاهان خود هستند،و عایشه از آن مردمی بود که پس از دشمنی با معاویه،با او سازش کردند.معاویه همان کسی بود که برادر عایشه؛یعنی محمد بن ابی بکر را کشت و به بدترین صورت او را مثله و بدنش را پاره پاره کرد.
با این همه منافع دنیوی مشترک،دشمنان را گردهم میآورد.
و اضداد را باهم متحد میسازد.و به همین دلیل،معاویه خود را به او نزدیک ساخت.و او نیز به معاویه نزدیک شد.و پیوسته معاویه برای او
هدایا و بخششهایی میفرستاد و پولهای فراوانی به او میداد.
تاریخنویسان میگویند:هنگامی که معاویه به مدینه آمد،نزد عایشه رفت تا با او دیداری داشته باشد.چون نشست،عایشه به او گفت:ای معاویه!از کجا اطمینان یافتی که من کسی را در خانه پنهان نکردهام تا تو را به انتقام خون برادرم محمد بن ابی بکر بکشد؟
معاویه گفت:من به خانهای آمدهام که مردم به آن پناه میآورند و جای امنی است.
عایشه گفت:از خدا نترسیدی که حجر بن عدی و یارانش را کشتی؟ گفت:کسی آنها را کشت که به زیان آنها گواهی داد (1).
و نیز گفتهاند که معاویه،هدایا و لباسها و چیزهایی برای او میفرستاد که در صندوق خویش مینهاد.و تنها یک بار برای او یکصدهزار فرستاد. (2)
یکبار دیگر نیز هنگامی که او در مکه بود؛گردنبندی برای او فرستاد که یکصد هزار ارزش داشت.
و همچنین معاویه همۀ قرضهای عایشه را که هجده هزار دینار بود، پرداخت و همه چیزهایی را که به مردم میبخشید،برایش تأمین کرد (3).
ما در کتاب«از آگاهان بپرسید»آوردهایم که او در یک روز،چهل غلام را برای کفّاره سوگند خود،آزاد ساخت (1).
فرمانروایان و استانداران بنی امیه نیز به او بخششهایی میکردند و هدایا و پولهایی برایش میفرستادند (2).
چون سخن از نزدیکی میان عایشه و معاویه به میان آمد،بهتر است بگوییم که چه هنگامی میان آن دو دشمنی و دوری بوده است تا بگویم نزدیکی پیش آمده است.ابو بکر بود که معاویه را در حکومت شریک ساخت و او را پس از مرگ برادرش،بر شام فرمانروا ساخت.و معاویه پیوسته از نیکی ابو بکر به خود،یاد میکرد.و اگر او نبود،معاویه در خواب هم نمیدید که روزی به خلافت برسد.
سپس معاویه با این گروه در توطئههای بزرگشان برای نابودی سنّت و از میان برداشتن عترت،شریک بوده است.و آنها این مأموریت را میان خود تقسیم کرده بودند.سنّت را آتش زدند،و نابودی عترت را بر جا گذاشتند که معاویه آن را به پایان برد.معاویه نیز برای انجام کار خود،مردم را ناگزیر ساخت تا عترت را لعنت کنند.با توطئۀ او بود که خوارج،بر امام علی(علیه السلام)شوریدند و با همین توطئهها بود که امام علی را کشتند.و امام حسن بن علی را شهید ساختند.هم او بود که کسی را فرستاد تا به او زهر
بدهند.پس از او پسرش یزید نیز بازماندگان عترت را از میان برداشت.
معاویه و عایشه با هم دشمنی نداشتهاند.و همین سخن او نیز که می گوید:چگونه اطمینان یافتی که من کسی را در خانه پنهان نکردهام تا تو را به انتقام خون برادرم محمد بن ابی بکر بکشد؟چیزی جز شوخی نیست.
وگرنه او فرزند زن خثعمی،محمد بن ابی بکر را که در رکاب علی بر ضد خود او میجنگیده و ریختن خونش را حلال میدانسته،دوست نداشته است.
او در دشمنی با ابو تراب علی(علیه السلام)تا اندازۀ بسیار زیاد و به گونهای باور نکردنی،توافق دارد،و نمیدانم کدامیک در این کار دست بالا داشتند.آیا او(معاویه)که با وی جنگید و او را دشنام داد و لعنت کرد و کوشید تا نور او را خاموش کند؟و یا آنکه(عایشه)او را از خلافت برکنار کرد و با او جنگید و کوشید نام او را از میان بردارد.و از او نامی نمیبرد و چون شنید که او کشته شده،سجدۀ شکر به جا آورد؟!
پس از علی(علیه السلام)نیز با فرزندانش دشمنی میکرد،تا آنجا که نگذاشت امام حسن را در کنار جدش به خاک سپارند.و فریادکنان از خانۀ بیرون آمد و بر قاطری سوار شد و از بنی امیه خواست که بپاخیزند و او را در برابر بنی هاشم،یاری کنند و میگفت:کسی را که دوست ندارم،به خانۀ من نیاورید.و میخواست جنگی دیگر بپا کند،تا جایی که برخی از نزدیکانش به او گفتند:«آیا روز شتر سرخ برای ما بس نبود تا روز قاطر خاکستری را هم به آن بیفزایند؟!».
بیگمان او تا میزان بسیار زیادی در زمان حکومت بنی امیه،زنده بوده و میشنیده که آنها علی و اهل بیت(علیه السلام)را بر بالای منبرها لعنت میکنند.و این کار را بد ندانست و از آن جلوگیری نکرد.و شاید هم پنهانی آن را تشویق میکرد.
احمد بن حنبل در مسند خود آورده است:مردی نزد عایشه آمد و به بدگویی از علی و عمار پرداخت.او گفت:من دربارۀ علی با تو چیزی نمیگویم،ولی دربارۀ عمار شنیدم که پیامبر دربارۀ او میفرمود:اگر او را به انتخاب میان دو کار وادار سازند؛سختترین آن دو را انتخاب خواهد کرد (1).
بنابراین،از عایشه شگفتآور نیست که سنّت پیامبر را از میان ببرد و بدعت عثمان را در زمینۀ تمام خواندن نماز در سفر،زنده کند تا معاویه و فرمانروایان بنی امیّه را خشنود سازد که در سفر و حضر از او پیروی میکردند و او را بزرگ میشمردند و دین خود را از او میگرفتند.
همچنین عایشه برای آنان فتوا میداد که مردان بزرگ را هم میتوان شیر داد،و آنها میتوانند از پستان زنان شیر بخورند تا با آنها محرم شوند (2)!!
آنچه که امام مالک در کتاب«موطّأ»آورده،مو را بر تن مردان و زنان مؤمن سیخ میکند؛زیرا میگوید:عایشه مردان را نزد خواهرش ام کلثوم و دختران برادرش میفرستاد تا از آنها شیر بخورند و آنگاه ام المؤمنین عایشه،پس از این شیر خوردن،روبرو شدن با آنها بدون حجاب را بر خود حلال میدانست (1)!زیرا به نظر او با آنها محرم شده بود!!
چه میشود اگر تصور کنیم که یکی از مسلمانان ناگهان ببیند همسرش با یکی از مردان است و آن مرد با پستان او بازی میکند و از او شیر میخورد و همسرش بگوید به او شیر میدهم تا فرزند من گردد.و بدون مشکل به نزد ما بیاید!مرد بیچاره باید تسلیم شود و بدعت عایشه را بپذیرد.هرچند این کار بر او سخت باشد.چارهای جز تسلیم و فرمانبرداری ندارد.
من توجه همۀ محققان و پژوهشگران را به این مصیبت بزرگ،جلب میکنم که خود به تنهایی میتواند پرده از حقیقت بردارد و حق را از باطل جدا سازد.
با این بحث،بر ما روشن میشود که اهل سنّت و جماعت،خدا را بر پایۀ متونی میپرستند که خدا آنها را نفرستاده.و هیچگونه تحقیق و بازشناسی هم انجام نمیدهند.و اگر به این بدعتها پی ببرند،از آنها متنفّر و بیزار میشوند و به میل خود،آنها را رها میکنند.
1) 1) موطأ مالک،ج 2،ص 606(باب رضاعة الکبیر).
من خود شخصا دیدهام که برخی از علمای آزادۀ اهل سنت،هنگامی که حدیث شیر خوردن مردان بزرگ را شنیدند،تعجب کردند و یکه خوردند و گفتند که تا به حال آن را نمیدانستند.
این پدیدۀ فراگیری در میان،اهل سنّت و جماعت،است.بسیاری از روایاتی را که شیعه به آنها استدلال میکند،در کتابهای صحاح آنها وجود دارد ولی آنها نشنیدهاند.و هرکس آنها را بخواند،کافر میشمارند!.
«ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ کَفَرُوا امْرَأَتَ نُوحٍ وَ امْرَأَتَ لُوطٍ کانَتا تَحْتَ عَبْدَیْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَیْنِ فَخانَتاهُما فَلَمْ یُغْنِیا عَنْهُما مِنَ اللّهِ شَیْئاً وَ قِیلَ ادْخُلاَ النّارَ مَعَ الدّاخِلِینَ». (1)
یعنی:«خداوند برای کافران دو نمونه آورده است:زن نوح و زن لوط که زیر نظر دو بندۀ شایسته بودند و به آنها خیانت کردند.و آن دو نتوانستند به آنها سودی برسانند و گفته شد که همراه دیگران به دوزخ بروید».
1) 1) تحریم،10.
خالد بن ولید بن مغیره از بنی مخزوم است که اهل سنت و جماعت، او را سیف الله(شمشیر خدا)مینامند!پدرش یکی از بزرگترین ثروتمندان بود که ثروت آنها به شماره در نمیآمد.عباس محمود عقّاد میگوید:از همۀ مردم زمان خود ثروتمندتر بود.و همۀ انواع ثروت را از طلا و نقره و باغ و درختان انگور و خرید و فروش و کالاها و خدمتگزار و غلام و کنیز،بیش از دیگران داشت.و به همین علّت او را«وحید»(یگانۀ روزگار)مینامیدند. (1)
پدر او همان ولید بن مغیره است که قرآن او را به آتش دوزخ تهدید میکند.و بدترین جایگاه را برای او پیشبینی میکند.
خدای بزرگ دربارهاش میگوید: «ذَرْنِی وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحِیداً وَ جَعَلْتُ لَهُ مالاً مَمْدُوداً وَ بَنِینَ شُهُوداً وَ مَهَّدْتُ لَهُ تَمْهِیداً ثُمَّ یَطْمَعُ أَنْ أَزِیدَ کَلاّ إِنَّهُ کانَ لِآیاتِنا عَنِیداً. سَأُرْهِقُهُ صَعُوداً إِنَّهُ فَکَّرَ وَ قَدَّرَ فَقُتِلَ کَیْفَ قَدَّرَ ثُمَّ قُتِلَ کَیْفَ قَدَّرَ ثُمَّ نَظَرَ ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ ثُمَّ أَدْبَرَ وَ اسْتَکْبَرَ فَقالَ إِنْ هذا إِلاّ سِحْرٌ یُؤْثَرُ إِنْ هذا إِلاّ قَوْلُ الْبَشَرِ سَأُصْلِیهِ سَقَرَ» (2)
یعنی:«مرا با آنکه یگانه آفریدهام تنها گذار،که برای او دارایی گسترده ای قرار دادم،و فرزندانی که در پیش او حاضرند.من برای او زمینه را فراهم آوردم،با هم آرزو دارد که بر آن بیفزایم.هرگز،او با نشانههای ما دشمنی میورزید.من او را به رنج میافکنم.او اندیشید و برنامهریزی کرد.پس مرگ بر او چه برنامهای ریخت،باز هم مرگ بر او چه برنامهای ریخت، سپس نگریست.سپس رو درهم کشید و ترشرویی کرد.و سپس پشت نمود و گردنکشی نمود.و گفت:این جادویی است که به آنها رسیده است.این جز سخن مردم چیزی نیست.من او را به دوزخ خواهم برد».
میگویند:ولید نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله)آمد تا او را با مال و ثروت،بفریبد تا دین تازه را رها کند.در این هنگام این آیات شریفه فرود آمد:
«وَ لا تُطِعْ کُلَّ حَلاّفٍ مَهِینٍ هَمّازٍ مَشّاءٍ بِنَمِیمٍ مَنّاعٍ لِلْخَیْرِ مُعْتَدٍ أَثِیمٍ عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِکَ زَنِیمٍ أَنْ کانَ ذا مالٍ وَ بَنِینَ إِذا تُتْلی عَلَیْهِ آیاتُنا قالَ أَساطِیرُ الْأَوَّلِینَ سَنَسِمُهُ عَلَی الْخُرْطُومِ» (1).
یعنی:«از هر سوگند خورندۀ پستی،فرمان مبر که ریشخندکننده است و در پی سخنچینی بسیار میرود.و راه را بر نیکوکاری میبندد و تجاوزگر و گنهکار است.و بدخو و بیپدر است.از آنجا که دارای ثروت و فرزند است.
چون آیات ما بر او خوانده شود،میگوید:اینها افسانههای پیشینیان است.
ما بر دماغ او نشانه و داغی خواهیم نهاد».
1) 1) قلم،10-16.
ولید معتقد بود که او برای پیامبری شایستهتر از حضرت محمد(صلی الله علیه و آله)است!و میگفت:آیا قرآن و نبوّت بر محمد تهیدست فرود میآید و من که بزرگ قریش و سرور آن هستم،از آن بیبهره میمانم؟!
خالد بن ولید با این عقیده،بر دشمنی با اسلام و پیامبر اسلام پرورش یافت.اسلامی که عقل پدرش را نارسا خواند و تاج و تخت او را درهم شکست.خالد نیز در همۀ جنگها در برابر پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)ایستاد.
بیگمان،خالد نیز با پدر خود در این عقیده شریک بود که او از محمد تهیدست و یتیم،برای نبوت و پیامبری شایستهتر است!و خالد نیز مانند پدرش از بزرگان قریش بود.اگر نگوییم که او بزرگترین شخصیت قریش بوده است.اگر قرآن و پیامبری بر پدر او فرود میآمد،خالد هم بهرۀ فراوانی از آن میبرد.و وارث پیامبری و پادشاهی میشد،چنانکه حضرت سلیمان،وارث داوود شد.خداوند متعال اعتقاد آنان را با این آیات ثبت کرده است:
«وَ لَمّا جاءَهُمُ الْحَقُّ قالُوا هذا سِحْرٌ وَ إِنّا بِهِ کافِرُونَ وَ قالُوا لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ». (1)
یعنی:«هنگامی که حق به سوی آنان آمد،گفتند این جادوست و ما به آن ایمان نداریم.و گفتند:چرا این قرآن بر مردی بزرگ از یکی از دو آبادی فرود نیامد؟».
1) 1) زخرف،30-31.
شگفتآور نیست اگر هرچه میتواند برای از میان بردن محمد و تبلیغات او بکوشد.میبینیم که او با ثروت خود،سپاهی بزرگ در جنگ احد فراهم میآورد،در کمین پیامبر(صلی الله علیه و آله)مینشیند و میکوشد او را از میان بردارد.او همچنین در سال صلح حدیبیه،پیامبر(صلی الله علیه و آله)را ترور می کند،ولی خداوند سبحان نقشههای او را یک سره نقش بر آب ساخت و او ناکام ماند و خداوند پیامبرش را یاری فرمود.
چون خالد و دیگر بزرگان قریش،دانستند که نمیتوانند پیامبر خدا را شکست بدهند و مردم،دسته دسته به دین خدا در میآیند،در این هنگام خود را در برابر عمل انجام شده دید،و همواره افسوس میخورد،و بسیار دیر؛یعنی در سال هشتم هجری و چهار ماه پیش از فتح مکه،مسلمان شد!
خالد،اسلام خود را با نافرمانی پیامبر(صلی الله علیه و آله)آغاز کرد.و با اینکه پیامبر در روز فتح مکه،سپاهیان را از جنگ،بازداشته بود،او بیش از سی تن را -که اغلب آنها از قریش بودند-کشت،با اینکه پیامبر به آنها سفارش کرده بود که کسی را نکشند.
هرچند،عذر تراشان برای خالد عذر بیاورند که نگذاشتهاند او به مکه بیاید و بر او اسلحه کشیدهاند،این نیز دلیل جنگ نمیشود؛زیرا پیامبر از این کار جلوگیری کرده بود.و او میتوانست از دروازۀ دیگری به مکه بیاید،و دست به جنگ نزند،چنانکه دیگران کردند.یا کسی را نزد پیامبر بفرستد و با ایشان دربارۀ جنگ با کسانی که او را راه ندادهاند،مشورت کند.ولی هیچ یک از این کارها را نکرد.و خود،در برابر نص فرمان
پیامبر(صلی الله علیه و آله)اجتهاد کرد!
هرگاه از اجتهاد در برابر نص سخن میگوییم-که یاورانی یافت و خود مکتبی شد که بزرگان صحابه و قانونگذاران از آن برخاستند،و پس از آن،مکتب خلفا نام گرفت-باید اشاره کنیم که اجتهاد به این معنی،نا فرمانی خدا و پیامبر و سرپیچی از فرمان آنهاست.و از آنجا که ما با اصطلاح«اجتهاد در برابر نص»خود گرفتهایم،فکر میکنیم که این کار مشروح است.در واقع باید بگویم که خالد با نظر شخصی خود در برابر نص،اجتهاد کرد،چنانکه قرآن به ما گوید: «وَ عَصی آدَمُ رَبَّهُ فَغَوی» (1)یعنی:آدم از فرمان پرورگارش سرپیچی کرد و گمراه شد.
زیرا خدا او را از خوردن درخت بازداشته بود،و آدم از آن خورد.ما نمیگوییم که آدم در برابر نصّ،اجتهاد کرد.
بر هر مسلمان واجب است که مرز خود را بشناسد و با نظر شخصی خود در هیچ مسألهای که امر و نهیی از خدا و پیامبر رسیده،چیزی نگوید؛ زیرا این کار،کفر آشکاری است.
خداوند به ملائکه فرمود: «اسْجُدُوا لِآدَمَ؛ یعنی برای آدم سجده کنید».
این یک فرمان بود: «فَسَجَدُوا؛ (2)یعنی:پس سجده کردند»این فرمانبرداری و پاسخ مثبت است.بجز ابلیس که با نظر شخصی خود،
اجتهاد کرد و گفت:من از او بهترم،پس چگونه برای او سجده کنم؟! و اینجا سرپیچی و نافرمانی است،خواه آدم بهتر باشد یا ابلیس به همین دلیل،خداوند سبحان فرمان داد: «ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَی اللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ». (1)
یعنی:«هیچ مرد و زن مؤمنی حق ندارد هنگامی که خدا و پیامبر،فرمانی را میدهند،از خود انتخاب و تصمیمی بگیرند».
و امام جعفر صادق(علیه السلام)نیز به ابو حنیفه فرمود:«قیاس مکن؛زیرا دین اگر با قیاس سروکار پیدا کند؛نابود میشود.و نخستین کسی که قیاس کرد،شیطان بود که گفت:من از او بهترم؛مرا از آتش آفریدی و او را از خاک».
امام صادق(علیه السلام)در این سخن به همین مطلب اشاره دارد.و این که میفرماید:دین اگر قیاس شود،نابود میگردد،بهترین بیان برای نشان دادن نادرستی قیاس است.اگر مردم نظریات گوناگون خود را در برابر نصوص و فرمانهای صریح دین به کار گیرند،دیگر از دین چیزی باقی نمیماند.و قرآن میفرماید: «وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْواءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ». (2)
یعنی:«و اگر حق از هوی و هوسهای آنان پیروی میکرد،آسمانها و زمین،ویران میشدند».
با این بررسی کوتاه از اجتهاد،بر میگردیم بر سر داستان خالد که یکبار دیگر نیز از فرمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله)سرپیچی نمود،.و آن در هنگام اعزام وی به سوی بنی جذیمه بود که او مأموریت داشت آنها را به اسلام دعوت کند.و دستوری برای جنگ نداشت.
او به سوی آنان رفت و پس از آنکه مسلمان شدند،به آنها نیرنگ زد و شمشیر در میان آنان نهاد،تا آنجا که عبد الرحمن بن عوف-که با او در آن حادثه همراه بود-او را متهم ساخت که آنها را کشته تا انتقام دو عموی خود را که به دست آنان کشته شده بودند،بگیرد (1).
پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)چون خبر این کار زشت را شنید سه بار از کار خالد، نزد خدا بیزاری جست.سپس علی بن ابی طالب را با پول فراوانی نزد
1) 1) یعقوبی در تاریخ خود،ج 2،ص 61 آورده است که:عبد الرحمان بن عوف به او گفت:به خدا سوگند!خالد آنها را در حالی کشت که مسلمان شده بودند. خالد گفت:آنها را به تلافی پدرت عوف بن عبد عوف کشتم.عبد الرحمن به او گفت:نه،آنها را بخاطر پدر من نکشتی بلکه بخاطر عمویت فاکة بن مغیره کشتی. شما را به خدا بنگرید که به کشتن مسلمانان اعتراض نمیکند،بلکه اعتراف میکند که بخاطر عوف پدر عبد الرحمن،آنها را کشته است.آیا در دین خدا جایز است که گروهی را بخاطر یک نفر و یا مسلمانانی را به تلافی یک مرد کافر بکشند؟
آنان فرستاد تا دیۀ همۀ آنان را که خالد کشته بود بپردازد.
هرچه عذر تراشان از اهل سنّت و جماعت،بکوشند برای خالد بن ولید،عذری بیاورند،صفحات تاریخ زندگی او پر از داستانهای اندوهبار و نافرمانی کتاب خدا و سنت پیامبر اوست و برای محقق همین بسکه کارهای او را با مردم یمامه در زمان ابو بکر،بخواند و ببیند که چگونه مالک بن نویره و عشیرهاش را فریب داد.و آنها را که مسلمان بودند،دست بسته کشت و در همان شب به نزد زن مالک رفت و با او ازدواج کرد و نزدیکی نمود!و در این کار،نه قانون اسلام را در نظر گرفت و نه جوانمردی عرب را!تا آنجا که عمر بن خطّاب-با سهل انگاریاش در احکام-نتوانست از زشت شماردن کار او خودداری کند و او را دشمن خدا نامید و تهدید کرد که سنگسارش میکند.
محقّقان،میتوانند با بینش درست به تاریخ بنگرند.و با انتقاد سازنده آن را بررسی کنند تا به حقیقت برسند و آن را برهنه و بیهیچ جانبداری ببینند و تعصب مذهبی،آنان را نگیرد.و شخصیتها را به وسیلۀ روایات دروغ که از زبان پیامبر(صلی الله علیه و آله)ساخته شده،ارزیابی نکنند،زیرا اهل سنت و جماعت،-که همان بنی امیه باشند-حوادث تاریخ را با یک حدیث تک و تنها که ساختگی هم هست،از نظر دور میدارند،تا راه را بر حقجویان ببندند و نگذارند آنها به حقیقت برسند.
چه آسان میگویند:پیامبر خدا به خالد بن ولید فرمود:«خوش آمدی ای شمشیر خدا»!و این حدیث دروغ در دل مسلمانان سادهدل،جای
میگیرد.و آنان با خوشبینی،مسائل پنهان و نیرنگهای بنی امیه را نمیدانند.و با این حدیث دروغین هر حقیقتی را دربارۀ خالد گفته شود، توجیه میکنند و برای او عذر میتراشند.
این همان چیزی است که آن را تأثیر روانی بر افراد مینامند.و این درد بیدرمانی است که انسان را از حقّ دور نگه میدارد و واقعیت را زیر و رو میسازد.
مثلا گفتهاند که ابو طالب عموی پیامبر(صلی الله علیه و آله)در حال کفر مرده است و پیامبر(صلی الله علیه و آله)دربارۀ او فرموده است:«ابو طالب در کنارههای کم عمق دوزخ است که مغزش از آن به جوش میآید!».
بخاطر این حدیث دروغین،اهل سنت و جماعت عقیده دارند که ابو طالب مشرک بوده و در دوزخ است.و پس از آن دیگر تحلیل عقلی را نمیپذیرند تا به حقیقت برسند.با این حدیث،همۀ زندگی ابو طالب و جهاد او را در راه اسلام،برای پیروزی تبلیغ برادرزادهاش را نمیبینند که چگونه قبیلهاش با او دشمنی ورزیدند و او با آنان دشمنی کرد،تا آنجا که حاضر شد سه سال همراه برادرزادهاش در یک دره،زندانی شود.و از برگ درختان بخورد.و همۀ موضعگیریهای قهرمانانه و اشعار اعتقادی او را در یاری دین پیامبر(صلی الله علیه و آله)نادیده میگیرند.و همۀ کارهای پیامبر(صلی الله علیه و آله)در حق عمویش را نیز میپوشانند که چگونه او را غسل داد و کفن او را از پیراهن خویش تهیه فرمود و به درون قبر او رفت و آن سال را سال اندوه(عام الحزن)نامید و فرمود:«به خدا سوگند!قریش نتوانستند با
من کاری بکنند مگر پس از مرگ ابو طالب،و خداوند به من وحی فرمود که از این شهر بیرون برو،زیرا یاور تو مرد»و پس از آن به مکه مهاجرت فرمود.
و نمونۀ دیگر از این قبیل؛ابو سفیان بن حرب؛پدر معاویه است که پس از فتح مکه،مسلمان شد.و پیامبر(صلی الله علیه و آله)دربارۀ او فرمود:«هر کس به خانۀ ابو سفیان برود،در امان است».
بخاطر این حدیث-که در آن فضیلتی و ارزشی برای او نیست-اهل سنت و جماعت،نشانۀ آن یافتهاند که او مسلمان شده و اسلامش نیکو گشته و اکنون در بهشت است؛زیرا اسلام،پیش از خود را میپوشد!!
و باز هم در اینجا تحلیل عقلی را نمیپذیرند تا به حقیقت برسند.و با این حدیث،همۀ کارهای گذشتۀ ابو سفیان را در برابر پیامبر و دین او نادیده میگیرند.و جنگهایی را که او رهبری کرد و هزینۀ آنها را تأمین کرد،تا محمد(صلی الله علیه و آله)را از میان بردارد،فراموش میکنند.کینۀ او را نیز با پیامبر از یاد میبرند هنگامی که او را به نزد پیامبر آوردند و گفتند:مسلمان شو وگرنه گردنت را میزنیم،گفت:«اشهد ان لا اله إلا اللّه»گفتند:بگو:
«اشهد ان محمدا رسول اللّه»گفت:دربارۀ این یکی هنوز اشکال دارم! و پس از تسلیم شدن،هرگاه به نزد پیامبر میآمد،با خود میگفت:
این مرد با چه چیز بر من پیروز شد؟پیامبر به او فرمود:به کمک خدا بر تو پیروز شدم ای ابو سفیان!
من این دو نمونه را آوردم تا به واقعیت اسلامی خودمان پی ببریم.
و محققین دریابند که تأثیر روانی بر مردم تا چه اندازه است،و چگونه
آنها را از رسیدن به حق باز میدارد.و اهل سنت و جماعت،چگونه صحابه را در لفافهای از روایات دروغین پوشیدهاند و به آنان در دل نا آگاهان،مصونیت و قداستی بخشیدهاند که دیگر انتقاد هیچکس و سرزنش هیچ ملامتگری را دربارۀ آنها را نمیپذیرند!
اگر انسان معتقد باشد که اینان از پیامبر مژدۀ بهشت گرفتهاند،دیگر هیچ سخنی را دربارۀ آنها نمیپذیرد.و هر کاری انجام دهند،در نظرش آسان میآید.و برای آنها دستاویزها و گریزگاههایی درست میکند.و تازه این در صورتی است که از آغاز،راه انتقاد را بر آنان نبندد.
به همین دلیل،برای هریک از بزرگان خود لقبی درست کردهاند و آن را به پیامبر(صلی الله علیه و آله)نسبت میدهند.این یکی«صدّیق!»و آن دیگری را«فاروق!»و سومی را«ذو النورین!»و یکی را فرد مورد علاقۀ پیامبر، و دیگری را حواری آن حضرت میخوانند.و«محبوبۀ رسول خدا»و «أمین الامه»و«راویة الاسلام»و«کاتب وحی»و«صاحب النعلین»و «حجّام پیامبر»و«سیف الله مسلول»و دیگر لقبها را نیز دارند!
این لقبها،در واقع هیچ سودی ندارد،و در ترازوی حق نزد خدا،تنها نامهایی است که شما و پدرانتان نامیدهاید.خداوند آنها را نفرستاده و آنچه که سود و زیان دارد،همان اعمال است.
تاریخ،بهترین گواه برای اعمال است.و با آن شخصیت انسان و ارزش او به دست میآید.و با همان نیز دروغهایی که دربارۀ او گفتهاند، از پرده برون میافتد.
و این دقیقا همان سخن امام علی(علیه السلام)است که فرمود:«حق را بشناس تا پیروان آن را بشناسی»و از آنجا که ما تاریخ را خواندهایم و کار خالد بن ولید را دیدهایم و حق و باطل را نیز میشناسیم،پس نمیتوانیم او را شمشیر خدا سیف الله،بخوانیم.و میتوانیم بپرسیم که پیامبر خدا در چه زمانی او را به این لقب نامیده است؟آیا هنگامی که در روز فتح مکه، مردم این شهر را کشت با اینکه میدانیم پیامبر(صلی الله علیه و آله)او را از جنگ بازداشته بود؟یا هنگامی که همراه زید بن حارثه به موته اعزام شد، و فرمود:هرگاه زید کشته شد،جعفر بن ابی طالب و اگر او هم کشته شد، فرماندهی از آن عبد الله بن رواحه است،و حتی در رتبه چهارم نیز از او یاد نکرد.و وقتی این سه تن کشته شدند،خالد به همراه بازماندگان سپاه از میدان نبرد گریخت؟!
یا هنگامی که همراه آن حضرت به جنگ حنین رفت،این لقب را به او داد؟آنجا که دوازده هزار نفر رزمنده در اختیار او بود،ولی او پا به فرار نهاد و پیامبر را در صحنۀ نبرد،همراه دوازده تن تنها گذاشت؟و اگر خداوند میفرماید: «وَ مَنْ یُوَلِّهِمْ یَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلاّ مُتَحَرِّفاً لِقِتالٍ أَوْ مُتَحَیِّزاً إِلی فِئَةٍ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللّهِ وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ» (1)
یعنی:«امروز هرکس به آنان پشت کند و بگریزد جز آنکه تصمیم به تغییر تاکتیک یا عقبنشینی به سوی ستاد فرماندهی داشته باشد،خشم
1) 1) انفال،16.
خدا را با خود آورده و جایگاهش جهنم است و بد سرنوشتی است».
چگونه به شمشیر خود اجازه میدهد که بگریزد؟به راستی که شگفتآور است!
من معتقدم که خالد در زمان پیامبر،اصلا این لقب را نمیشناخت و پیامبر هم آن را به کار نبرده بود،بلکه ابو بکر این نشان را به خالد داد تا او شورشیان بر خلافتش را خاموش سازد.و با آنها هرچه میخواهد بکند.
و عمر بن خطاب از او انتقام گرفت و گفت:«شمشیر خالد اندکی تندخو و ستمکار است!».عمر آشناترین مردم به او و نزدیکترین آنهاست.
در این هنگام ابو بکر به عمر گفت:خالد،شمشیری از شمشیرهای خداست که بر روی دشمنان خود کشیده است!او تأویل و توجیه کرد و اشتباه نمود(این لقب از اینجا برخاست).
طبری در ریاض نضره آورده است:بنی سلیم مرتد شده بودند و ابو بکر،خالد بن ولید را به سوی آنان فرستاد.او گروهی از آنان را در طویلهای جمع کرد و آنها را آتش زد.این خبر به عمر بن خطاب رسید.او به نزد ابو بکر آمد و گفت:اجازه میدهی که مردی همانند خدا شکنجه کند؟
ابو بکر گفت:به خدا سوگند!شمشیری را که خدا بر دشمنش کشیده در نیام فرو نمیبرم تا خدا خودش فرو برد.سپس به او مأموریت داد که به
جنگ مسیلمه برود (1).
اهل سنّت،از همین روی،خالد را شمشیر آختۀ خدا نامیدهاند!خالد از فرمان رسول خدا سرپیچی کرده باشد و سنّت را زیر پا گذاشته و مردم را با آتش سوزانده باشد.
بخاری در صحیح خود آورده است که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«کسی جز خدا با آتش شکنجه نمیکند»و نیز فرموده است:«با آتش جز خدای آن، کسی عذاب نمیکند (2)».
در گذشته نیز آوردیم که ابو بکر پیش از مرگ میگفت:ای کاش! فجائۀ سلمی را با آتش نسوزانده بودم!
ما میگوییم:کاش!کسی از عمر بن خطاب میپرسید:اگر میدانستی که کسی جز خدا حق ندارد با آتش بسوزاند،پس چرا روز پیش از درگذشت پیامبر(صلی الله علیه و آله)سوگند خوردی که اگر کسانی که در خانۀ زهرا هستند برای بیعت بیرون نیایند،خانه را با افراد درون آن،به آتش میکشی؟!و اگر علی تسلیم نشده بود و همراهان خود را به بیرون رفتن برای بیعت وادار نکرده بود؛مقصود خود را عملی میکردی.
من گاهی دچار شک و تردید میشوم که چگونه عمر با ابو بکر مخالفت میکند و او توجهی به عمر و مخالفت وی نمیکند.این شگفت
انگیز است؛زیرا دیدهایم که ابو بکر در برابر عمر نمیایستد.و در برابر مخالفت او توان ایستادگی ندارد.و خودش بارها میگفته است:من به تو گفتم که تو برای این کار از من نیرومندتری.تو بر من چیره شدی.
و یکبار دیگر چون پیمانی را که با«مؤلفة قلوبهم»بسته بود،گرفت و بر آن،آب دهان افکند و آن را پاره کرد،از او به ابو بکر شکایت بردند و گفتند:آیا تو خلیفهای یا عمر؟گفت:بلکه اوست اگر خدا بخواهد.
به همین دلیل میگویم:شاید مخالف کارهای زشت خالد،علی بن ابی طالب بوده است.ولی تاریخنویسان و راویان نخست،چون بردن نام او را خوش نداشتند،آن را به«عمر»تبدیل کردهاند.و گاهی در برخی روایات در سند،نام«ابو زینب»یا یک مرد را میآورند،و مقصود آنها «علی»است ولی نمیخواهند به گونه آشکار بگویند.
این تنها یک احتمال نیست،مگر آنکه سخن برخی تاریخنویسان را بپذیریم که عمر بن خطاب با خالد،دشمن بود.تاب دیدن او را نداشت؛ زیرا بر او رشک میبرد؛چون با پیروزیهای خود در جنگها،دل مردم را ربوده بود.و میگویند:در زمان جاهلیت،خالد با عمر کشتی گرفته و پای عمر را شکسته است.
مهم این که:عمر چون به خلافت رسید،خالد را برکنار کرد ولی تهدید خود را در زمینۀ سنگسار کردن او عملی نساخت.به همین دلیل، خالد بن ولید و عمر بن خطاب در تندخویی و خودپسندی،در یک ردیف بودند.و هر دو تندخو و سنگدل بودند.و هر دو چه در زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله)
و چه پس از او،با سنّت پیامبر مخالفت کردند.و برای محو آن کوشیدند.
خالد با عمر و ابو بکر همدست شد تا پس از درگذشت پیامبر(صلی الله علیه و آله)، علی(علیه السلام)را ترور کند. (1)ولی خدای سبحان او را نجات داد،تا آنچه را میخواست به انجام رساند.
یکبار دیگر با بررسی کوتاه شخصیت خالد بن ولید-که ورد زبان اهل سنت و جماعت است-روشن میشود که آنها از همه،نسبت به سنت پیامبر،بیگانهترند.و پیرو کسانی هستند که با آن مخالفت کرده و آن را پشت سر افکندهاند.و هیچ احترامی برای آن و قرآن نگذاشتهاند.
1) 1) در این زمینه مراجعه شود به کتاب احتجاج طبرسی،ج 1،ص 231،حدیث 45.
او یکی از صحابهای است که در اواخر عمر پیامبر(صلی الله علیه و آله)مسلمان شد، و بر پایۀ طبقات ابن سعد،از طبقه نهم یا دهم خواهد بود.در اواخر سال هفتم هجری،نزد رسول الله(صلی الله علیه و آله)آمد و به این ترتیب تاریخنویسان می گویند:همراهی او با پیامبر(صلی الله علیه و آله)از سه سال فراتر نمیرود (1)و برخی از آنان این مدت را به کمتر از دو سال تقلیل میدهند؛زیرا پیامبر(صلی الله علیه و آله)او را همراه با ابن الحضرمی به بحرین فرستاد و هنگامی که پیامبر(صلی الله علیه و آله) درگذشت او در بحرین بود.
ابو هریره از کسانی نبود که به جهاد و دلاوری مشهور شده باشند.و نیز از سیاستمداران و اندیشمندان یا از فقهای خوش حافظه نبود.و حتی خواندن و نوشتن را نمیدانست،به نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله)آمد تا شکمش را سیر کند،چنانکه خودش گفته است.و پیامبر نیز همین گونه فهمید و او را در میان اهل صفه جای داد.و هرگاه صدقهای خوراکی برای پیامبر می آوردند آن را برای ایشان میفرستاد.و او خود دربارۀ خویش روایت کرده است که بسیار گرسنه میماند.و در راه صحابه مینشست و خود را به غش
1) 1) صحیح بخاری،ج 4،ص 175(در بخش آنچه ابو هریره دربارۀ خود روایت کرده است،باب علامات النبوّه).
و بیحالی میزد به این امید که او را به خانه ببرند و غذایی بدهند.
ولی او بخاطر روایات فراوانی که از رسول خدا(صلی الله علیه و آله)نقل کرده، شهرت یافته است.روایات او از شش هزار حدیث فراتر رفته و همین سبب شده که توجه محقّقان را به خود جلب کند؛زیرا گذشته از کوتاه بودن دوران صحبت خود با پیامبر(صلی الله علیه و آله)،دربارۀ حوادثی روایت دارد که هرگز در آنها حضور نداشته است.
برخی از محققان همۀ احادیث خلفای راشدین و«عشرۀ مبشره»(ده نفری که مژده بهشت دارند)و همسران رسول خدا(صلی الله علیه و آله)و اهل بیت را گردآوری کردهاند،مجموع آنها به یک دهم یا حتی یک صدم روایات ابو هریره به تنهایی نشده است)با اینکه میدانیم از جملۀ این افراد،علی بن ابی طالب(علیه السلام)است که بیش از سی سال،پیامبر را همراهی کرده است).
از همین جا،انگشت اتهام روی ابو هریره نهاده شده و او را به دروغ و جعل حدیث و تدلیس،متهم کردهاند و گفتهاند که نخستین راوی است که در اتهام به دروغگویی متهم شد.
ولی اهل سنت و جماعت،او را«راویة الاسلام!!»میخوانند و بسیار گرامی میدارند.و همواره به سخن او استدلال میکنند.و شاید برخی هم عقیده داشته باشند که از علی نیز داناتر بود!!؛زیرا خودش دربارۀ خویش روایت کرده است که:گفتم:یا رسول الله!من از تو روایات فراوانی را میشنوم و فراموش میکنم..
فرمود:عبایت را پهن کن.پس مشت خود را پر کرد و فرمود:آن را جمع
کن،من آن را جمع کردم،و دیگر چیزی را فراموش نکردم (1).
ابو هریره به اندازهای حدیث از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت کرد که عمر بن خطاب با تازیانه خود او را زد و به او گفت:بسیار روایت نقل میکنی و سزاوار آن هستی که بر رسول خدا دروغ ببندی؛زیرا روایتی نقل کرده بود که خدا آسمان و زمین را آفرید و شمرد،دید هفت روز شده است.
چون عمر شنید او را خواند و گفت که آن حدیث را دوباره برایش بخواند.
وقتی دوباره خواند،عمر نیز دوباره او را زد و گفت:خدا میگوید در شش روز و تو میگویی در هفت روز؟
ابو هریره گفت شاید آن را از کعب الاحبار شنیده باشم.عمر گفت:تا وقتی که نتوانستهای میان روایات پیامبر و احادیث کعب الاحبار فرق بگذاری،پس حدیث نقل نکن (2).
از امام علی(علیه السلام)نیز روایت شده که فرمود:بدانید دروغگوترین مردم بر رسول خدا-که اکنون زندهاند-ابو هریرۀ دوسی است (3).
عایشه امّ المؤمنین نیز بارها او را دروغگو دانسته و بسیاری از احادیثی را که از رسول خدا(صلی الله علیه و آله)نقل کرده،ردّ نموده است و یکبار با زشت
شمردن کار او گفت:کی شنیدی که پیامبر اینگونه سخن بگوید؟به او گفت:تو به جای شنیدن حدیث رسول الله(صلی الله علیه و آله)سرگرم آینه و سرمهدان و حنا بودی.هنگامی که عایشه بر دروغگو دانستن او پافشاری کرد و او را رسوا نمود،و مروان بن حکم پا در میانی کرد،و صحّت و درستی حدیث را مورد ارزیابی قرار داد،در این هنگام،ابو هریره اعتراف کرد و گفت:من آن را از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)نشنیدهام،بلکه از فضل بن عباس شنیدهام (1).
ابن قتیبه در خصوص این روایت او را متهم ساخته و میگوید:ابو هریره پای فضل بن عباس را پیش کشید،با آنکه او مرده بود.و حدیث را به او نسبت داد تا به مردم وانمود کند که از او شنیده است (2).
ابن قتیبه همچنین در کتاب خود به نام«تأویل مختلف الحدیث» میگوید:ابو هریره میگفت:پیامبر(صلی الله علیه و آله)چنین فرموده است ولی من آن را از دیگری شنیدهام.
همچنین ذهبی در کتاب خود«اعلام النبلاء» (3)آورده است که:یزید بن ابراهیم از شعبه بن حجّاج شنید که میگوید:ابو هریره مدلّس (4)بود.
در کتاب«البدایة و النهایة»نوشتۀ ابن کثیر آمده است:یزید بن هارون از شعبه شنید که دربارۀ او همان را میگوید یعنی او تدلیس(ظاهر سازی) میکند.و چیزی را که از کعب الاحبار و یا از پیامبر(صلی الله علیه و آله)شنیده،روایت میکند و میان آنها فرق نمیگذارد.
همچنین ابو جعفر اسکافی میگوید:ابو هریره نزد استادان ما ناخالص و روایات او ناپسند است (1).
ابو هریره در زمان زندگی خود،میان صحابه به دروغگویی و تدلیس و داشتن روایات دروغین فراوان،معروف بود،تا آنجا که برخی از آنان او را مسخره میکردند و از او میخواستند که مطابق میل آنها حدیث درست کند.
روایت شده که یکی از افراد قبیله قریش،پوستین تازهای خریده بود و با پوشیدن آن به خودنمایی میپرداخت.روزی از کنار ابو هریره میگذشت به او گفت:ای ابو هریره!تو از رسول خدا(صلی الله علیه و آله)بسیار حدیث نقل میکنی،آیا از پیامبر دربارۀ پوستین من چیزی نشنیدی؟!
ابو هریره گفت:از ابو القاسم شنیدم که میگفت:یکی از پیشینیان در لباسی نو،خودنمایی میکرد که خدا او را به کام زمین فرو برد.و او پیوسته در آنجا فرومیرود تا قیامت بپا شود.به خدا سوگند!نمیدانم او از قبیله یا
1) 1) شرح نهج البلاغه/ابن ابی الحدید معتزلی،ج 4،ص 67.
خانوادۀ تو بوده است یا نه (1)؟!.
چرا مردم در حدیث ابو هریره شک نکنند،با آنکه او احادیث متناقض و ناسازگار با یکدیگر را روایت میکند.او یک حدیث روایت میکند و اگر با او مخالفت کنند یا همان را برایش شاهد بیاورند،حدیثی برخلاف آن میآورد.یا به زبان حبشی و با لهجهای نامفهوم سخن میگوید (2)
چگونه او را به دروغ و حدیثسازی متهم نکنند با اینکه او خود گواهی میدهد که از قوطی خود،حدیثی درمیآورد،و آن را به پیامبر(صلی الله علیه و آله)نسبت میدهد!
بخاری در صحیح خود آورده است که:ابو هریره گفت:پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:بهترین صدقه آن است که ثروتی بر جای بگذارد و دست بالا بهتر از دست پایین است.و باید از افراد زیر نظر خود آغاز کنی.زن میگوید:
یا به من نان بده یا مرا طلاق گوی.و برده میگوید:مرا نان بده و به کار گیر و فرزند میگوید:به من غذا بده مرا به که وامیگذاری؟گفتند:ای ابو هریره!این را از پیامبر(صلی الله علیه و آله)شنیدی؟!گفت:نه این از کیسۀ ابو هریره بود (3)
نگاه کنید چگونه حدیث را با:«پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود»آغاز میکند و وقتی به او اعتراض میکنند و از او میپرسند:«از پیامبر شنیدی؟» اعتراف میکند که حدیث،ساختگی است،و میگوید:از کیسۀ ابو هریره برآمده است!
خوش به حال ابو هریره که چنین کیسهای پر از دروغ و افسانه دارد و میتواند کار و کسب او را نزد معاویه و بنی امیّه،رونق دهد.و از این راه به آبرو،قدرت،ثروت و کاخهایی دست یابد.
معاویه او را به فرمانداری مدینۀ منوره گمارد.و برای او کاخ عقیق را ساخت.و او را به ازدواج همان زن اشرافزادهای درآورد که در گذشته ابو هریره خدمتگزار او بود.
اگر میبینید که ابو هریره وزیر نزدیک به معاویه است،این به خاطر دانش و شرف و یا برتری او نبوده،بلکه معاویه میدید او احادیثی دارد که او آنها را میخواهد و رواج میدهد.و اگر برخی از صحابه در لعن ابو تراب دو دل بودند و برایشان دشوار بود،ابو هریره علی را در ژرفای خانهاش و در برابر شیعیانش،لعنت میکرد!
ابن ابی الحدید روایت کرده است که:ابو هریره هنگامی که«در سال جماعت»با معاویه به مسجد کوفه آمد،چون دید که مردم بسیاری به پیشواز آمدهاند،بر دو زانو نشست و دستش را به پیشانی خود کوبید و گفت:ای مردم عراق!آیا گمان میکنید من بر پیامبر دروغ میبندم.
و خودم را به آتش میسوزانم؟به خدا سوگند!شنیدم که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)
میفرمود:هر پیامبری حرمی دارد و حرم من در مدینه از عیر تاثور است، و هرکس در آنجا حادثهای بپا کند،لعنت خدا و همۀ فرشتگان و مردم بر او باد.و من گواهی میدهم که علی در آن،حادثهای به وجود آورد!
چون این سخن به معاویه رسید،او را پاداش داد و گرامی داشت و او را فرماندار ساخت (1)
همین گواه برای ما بس است که او از سوی معاویه،فرماندار مدینه شد.و بیگمان محققان و پژوهشگران آزاده،دربارۀ کسی که با دشمن خدا دوست باشد و با دوست خدا و پیامبر،دشمنی ورزد،شک میکنند.
بیگمان ابو هریره،به این پست بالا،یعنی فرمانداری مدینه،پایتخت اسلام نرسید،مگر به پاس خدماتی که برای معاویه و دیگر فرمانروایان بنی امیه انجام داده بود.پاک است خدایی که حال مردم را دگرگون میسازد.
ابو هریره،برهنه به مدینه آمد و تنها یک لنگ داشت که با آن عورت خود را میپوشاند.و از رهگذران،گدایی میکرد تا لقمه نانی به او بدهند و بتواند با آن نیمه جان خود را نگهدارد.و شپش از سر تا پای او بالا می رفت،ناگهان فرماندار مدینۀ منوّره شد و در کاخ عقیق مینشست و ثروت و خدمتکار و غلام داشت.و مردم بیاجازه نمیتوانستند به نزد او بیایند!
همۀ اینها از برکات کیسۀ او بود.تعجب نکنید اگر امروز هم همین
1) 1) شرح نهج البلاغه/ابن ابی الحدید،ج 4،ص 67.
صحنهها به نمایش درآید و تاریخ تکرار شود.چه بسا مستمندان نادانی که خود را به فرمانروایان نزدیک میکنند.و به مقام و شخصیت میرسند.
و دنیا به آنها احترام میگذارد.و هر کار بخواهند میکنند و ثروتهای بیشمار و اتوموبیلهای گوناگون،در اختیار آنهاست.و کسی از آنها بازخواست نمیکند.و خوراکیهایی دارند که در بازار پیدا نمیشود.با این همه،نمیتوانند به زبان مادری خود،درست حرف بزنند.و از مفاهیم زندگی چیزی جز شکم و زیر شکم نمیدانند.تنها کیسهای مانند کیسۀ ابو هریره دارند.البته اندکی تفاوت در کار است،ولی هدف یکی است.و آن راضی کردن حاکم و تبلیغ اوست تا بتواند پایههای حکومت خود را استوار سازد.و تاج و تخت خود را محکم نگهدارد و دشمنانش را از میان بردارد.
ابو هریره هوادار بنی امیه بود.و آنان نیز از زمان عثمان بن عفان و رهبر خود،او را دوست داشتند.نظر او دربارۀ عثمان با نظر همۀ صحابه از مهاجر و انصار مخالف بود.او صحابهای را که در قتل عثمان شرکت داشتند،یا در این کار تحریک کرده بودند،کافر میدانست.
بیگمان،او علی بن ابی طالب را متهم به قتل عثمان میساخت، و این را از سخن او در مسجد کوفه میفهمیم که گفت:علی در مدینه حادثهای پدید آورده و او را از زبان پیامبر و ملائکه و همۀ مردم،لعنت میکند!
به همین دلیل،ابن سعد در طبقات خود آورده است که ابو هریره در
سال 59 درگذشت و فرزندان عثمان،زیر تابوت او را گرفتند و او را تا بقیع بر دوش کشیدند،تا پاس نظر او دربارۀ عثمان را داشته باشند (1)
خداوند با آفریدگان خویش چه کارها که میکند؛زیرا عثمان بن عفان، سرور و بزرگ قریش کشته میشود و مانند گوسفند گلویش را میبرند،با اینکه او خلیفۀ مسلمانان است که او را«ذو النورین»نامیدهاند که ملائکه از او شرم دارند-چنانکه عقیدۀ عدّهای است-و او را غسل نمیدهند و کفن نمیکنند و دفن او را سه روز عقب میاندازند.و سپس در قبرستان یهودیان دفن میکنند.
ابو هریرۀ دوسی در میان عزت و احترام میمیرد.او تهیدست بود و هیچکس خانواده و قبیلۀ او را نمیشناخت.و با قریش،خویشاوندی ندارد.فرزندان خلیفه که در زمان معاویه به پست و مقام رسیده بودند، او را به دوش میگیرند و در بقیع پیامبر خدا،او را دفن میکنند!
اکنون بیایید به سراغ ابو هریره برویم و موضع او را در برابر سنّت نبوی بشناسیم.
بخاری در صحیح خود،از ابو هریره روایت کرده است که گفت:من از پیامبر خدا دو ظرف را نگاهداشتهام،یکی را پخش کردم و اگر دیگری را پخش میکردم،این گلو را میبریدند (2)
و اگر در بحثهای گذشته گفتیم که ابو بکر و عمر،سنّت مدوّن پیامبر را
به آتش کشیدند و نگذاشتند اهل حدیث،آن را روایت کنند،ابو هریره پرده از راز آن برمیدارد.و سخن ما را تأیید میکند و اعتراف میکند که جز آنچه خوشایند خلفا بوده،چیزی را روایت نمیکرده است.
بنابراین،پس ابو هریره دو کیسه یا دو ظرف داشته،که یکی را پخش میکرده و آن همان چیزی است که خوشایند خلفا بوده است.
امّا ظرف دوم که ابو هریره آن را پنهان کرده و بازگو نساخته است و میترسیده با آن،گلویش را ببرند،همان است که پر از احادیث صحیح پیامبر(صلی الله علیه و آله)بوده است!
اگر ابو هریره،راستگو و امین بود،نباید حدیثهای راست و درست را پنهان کند و پندار و دروغ را برای پشتیبانی از ستمکاران پراکنده سازد.با اینکه میداند خداوند کسانی را که آیات روشن او را پنهان کنند،لعنت فرموده است.
بخاری این حدیث را با سند،از او آورده است:مردم میگویند:ابو هریره بسیار میگفت:اگر دو آیه در کتاب خدا نبود،من هیچ حدیثی را روایت نمیکردم،سپس میخواند: «إِنَّ الَّذِینَ یَکْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَیِّناتِ وَ الْهُدی مِنْ بَعْدِ ما بَیَّنّاهُ لِلنّاسِ فِی الْکِتابِ أُولئِکَ یَلْعَنُهُمُ اللّهُ وَ یَلْعَنُهُمُ اللاّعِنُونَ». (1)
برادران ما از مهاجرین،بیشتر در بازار سرگرم معامله بودند.و برادران
1) 1) بقره،159.
ما از انصار،بیشتر سرگرم پرداختن به اموال و دارایی خویش بودند.و ابو هریره همیشه برای سیر کردن شکم خود،همراه پیامبر بود.و در صحنههایی حاضر میشد که آنها نبودند و چیزهایی را حفظ میکرد که آنها حفظ نمیکردند (1).
پس چگونه ابو هریره میگوید:اگر دو آیه در کتاب خدا نبود،من اصلا حدیث نقل نمیکردم.و دوباره در اینجا میگوید:من دو ظرف از پیامبر خدا نگهداشتهام...و اگر ظرف دوّم را پخش کنم،این گلو را میبرند!آیا در اینجا خودش گواهی میدهد که با وجود دو آیه در کتاب خدا،باز هم حق را کتمان کرده است؟!
و اگر پیامبر(صلی الله علیه و آله)به اصحاب خود فرموده است:«به سوی خانوادۀ خود برگردید و آنان را آموزش دهید (2)».
و فرموده است:«چهبسا پیامرسانی که خود بهتر از شنونده مطلب را دریابد».
و بخاری با سند،آورده است که پیامبر(صلی الله علیه و آله)هیأت نمایندگی عبد قیس را تشویق فرمود که ایمان و علم را حفظ کنند و به آنان که در قبیله ماندهاند،برسانند (3)
آیا ما حق داریم سؤال کنیم که چرا وقتی یک صحابی،حدیث پیامبر(صلی الله علیه و آله)را نقل کند،او را میکشند و گلویش را میبرند؟!
شاید در اینجا رازی بوده که خلفا نمیخواستهاند از پرده برون افتد.
ما در بحثهای گذشتۀ خویش و در کتاب«از آگاهان بپرسید»این راز را افشا کردهایم.و در اینجا به گونۀ فشرده میگوییم:مربوط به نصّ پیامبر بر خلافت علی بوده است.
نباید ابو هریره را سرزنش کرد؛زیرا خود،ارزش خویش را میشناسد.و دربارۀ خود گواهی داده است که خدا پیامبر و لعنت کنندگان بخاطر پنهان کردن حدیث پیامبر،او را لعنت میکنند.بلکه باید اهل سنت و جماعت را سرزنش کرد که ابو هریره را«راویۀ اهل سنت» میخوانند با اینکه که خود او گواهی میدهد که روایات را پنهان کرده و تدلیس و دروغ به کار برده است.و مسائل را با هم مخلوط کرده و حدیث پیامبر را از حدیث دیگران باز نمیشناسد.اینها همه از احادیث و اعترافات صحیحی است که در صحیح بخاری و دیگر کتب صحاح اهل سنت و جماعت،آمده است.
چگونه به مردی اعتماد میکنند که امیر المؤمنین علی بن ابی طالب در عدالت او شک دارد و او را به دروغ متهم میسازد.و میفرماید:
«دروغگوترین زندگان بر پیامبر است».و عمر بن خطاب او را متهم میشمارد و کتک میزند و تهدید به تبعید مینماید.و عایشه نیز بر او طعنه میزند و بارها او را دروغگو میشمارد.و بسیاری از صحابه نیز بر او
عیب گرفتهاند و روایات متناقض او را رد کردهاند.او نیز گاهی اعتراف کرده و گاهی با زبان حبشی پاسخ داده است.و بسیاری از علمای اسلام نیز بر او طعنه زده و او را دروغگو و اهل تدلیس و شکمپرستی بر سر سفرۀ معاویه و طلا و نقرۀ او دانستهاند.
پس از همۀ این سخنان،چگونه ابو هریره«راویۀ اسلام»میشود و احکام اسلام را از او فرا میگیرند؟
برخی از علمای محقق،تأکید میکنند که ابو هریره همان کسی است که عقاید یهود و اسرائیلیات را به اسلام راه داد.و کتابهای حدیث را از آنها پر کرد.و یا به زبان دیگر،کعب الاحبار یهودی به دست او و به وسیله او این کار را انجام داد.و روایات مربوط به تشبیه و تجسیم و نظریۀ حلول، و سخنان زشت دربارۀ پیامبران،همه از راه ابو هریره به اسلام آمده است.
آیا اهل سنت و جماعت،توبه میکنند و به راه درست بازمیگردند، تا بدانند که سنّت راستین پیامبر را از چه کسی باید آموخت.و هرگاه بپرسند به آنها میگوییم:به سوی دروازۀ شهر علم و امامان از فرزندان او بیاید که نگهبانان سنت و امان أمت و کشتی نجات و پیشوایان هدایت و چراغهای تاریکی و دستاویز محکم و رشته استوار خداوند هستند.
او یکی از صحابۀ نامآور است که نقش مهمی در حوادث دوران خلفای سهگانه روزگار بنی امیه داشت.همین که پدرش عمر بن خطاب است،کافی است تا نزد اهل سنّت و جماعت،گرامی و محبوب باشد.او را از بزرگترین فقها و از حافظان احادیث نبوی میدانند،تا آنجا که امام مالک در بیشتر احکام خود به او اعتماد کرده و کتاب خود موطّأ را از روایات او پر ساخته است.
هرگاه کتابهای اهل سنّت و جماعت را ورق بزنیم،میبینیم که همه جا نام او و بزرگداشت اوست.ولی هنگامی که با چشم بصیرت و از روی تحقیق این کتابها را بخوانیم؛روشن میشود که او از عدالت و راستگویی و از سنت نبوی و از فقه و علوم دینی،به دور بوده است.
نخستین چیزی که نظر ما را جلب میکند،دشمنی سخت او با سرور خاندان پیامبر«علی بن ابی طالب»است.و او را تا حدّی پایین میآورد که بیاعتبار و با مردم عادی و بیسواد،برابر میسازد!!!
در گذشته،یادآور شدیم که او روایات دروغی پخش کرد که میرساند:آنها در زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله)و در حضور او برتری صحابه را مطرح میکردند.و میگفتند که برترین انسانها ابو بکر،سپس عمر و سپس عثمان است.و پس از او دیگر مردم یکسان هستند.و پیامبر میشنیده
و چیزی نمیگفته است (1)
این حدیث،دروغی بیش نیست،و رسواتر از آن است که نیاز به پاسخ داشته باشد.ما دربارۀ زندگی عبد الله بن عمر در زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله)سخن گفتیم.و دیدیم که او جوانی کم سن و سال بیش نبود که هنوز به سن بلوغ نرسیده بود.و با اهل حل و عقد کاری نداشت و نظر او را کسی نمیپذیرفت.و هنگامی که پیامبر(صلی الله علیه و آله)درگذشت،عبد الله بن عمر، نوزده سال داشت.بالاترین محاسبات،این را میگوید.
با این حال،چگونه میگوید:ما در زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله)برتری مردم را مطرح میکردیم!مگر آنکه این سخنان را در جمع کودکان گفته باشد که در میان آنها فرزندان ابو بکر و عثمان و برادران خودش باشند.بازهم درست درنمیآید که بگویند:پیامبر(صلی الله علیه و آله)آن را میشنیده و رد نمیکرده است!این مطلب دروغ بودن حدیث و بدخواهی او را نشان میدهد.
از این گذشته،پیامبر(صلی الله علیه و آله)اجازه نداد عبد الله بن عمر در غزوه خندق و جنگهای بعدی با او بیاید،زیرا تازه به پانزده سالگی رسیده بود (2)بیشک او در غزوۀ خیبر،در سال هفتم هجری،حضور داشته و به چشم
خود،فرار ابو بکر و نیز فرار پدرش عمر را دیده است.و بیگمان سخن پیامبر(صلی الله علیه و آله)را شنیده که فرمود:
(فردا پرچم را به دست مردی میدهم که خدا و پیامبر او را دوست دارند، و او نیز خدا و پیامبر را دوست دارد،بسیار یورش میآورد و فرار نمیکند.
خداوند دل او را برای ایمان آزموده است».
و فردا صبح این پرچم را به دست کسی داد که خوشی کافران را به هم زد و انبوه آنان را پراکنده ساخت.و دارای کرامت و بزرگ و شیر پیروز خدا بود؛یعنی آن را به«علی بن ابی طالب» (1)داد.
حدیث«رایت»،برتری علی و کمالات او را در مقایسه با دیگر صحابه میرساند.و نشان میدهد که چه جایگاه والای نزد خدا و پیامبر(صلی الله علیه و آله)دارد.و این افتخار را دارد که خدا و پیامبرش او را دوست دارند،ولی دشمنی و نفرت عبد الله بن عمر،میخواهد علی را با مردم عادی یکسان سازد!
گفتیم که اهل سنّت و جماعت،به این حدیث که رهبرشان عبد الله بن عمر به آنان آموخته،عمل کردهاند.و علی بن ابی طالب را در شمار خلفای راشدین نیاوردند.و هرگز حاضر نشدند خلافت او را بپذیرند.تنها در زمان احمد بن حنبل-چنانکه آوردیم-به این امر تن دادند.در این
1) 1) بخاری،ج 5،ص 76،مسلم،ج 5،ص 195،ترمذی،نسائی،امام احمد،ابو داوود و همۀ محدثان،در«حدیث رایه».
هنگام با رسوایی آنها،حدیث و محدّثان در فضیلت علی فراوان شدند.
و آن گروه پیشین را با انگشت اتهام،به همه نشان دادند.و لکن نصب و عداوت اهل بیت را برایشان چسبانیدند.در این زمان،همۀ مسلمانان دریافتند که دشمنی علی،یکی از بزرگترین نشانههای نفاق است.
در این هنگام،ناچار شدند خلافت علی را بپذیرند و او را به کاروان «راشدین»رسانیدند.و به دروغ و ناروا،ادّعای دوستی اهل بیت نمودند.
آیا کسی هست از ابن عمر بپرسد که چرا همۀ مسلمانان یا بیشتر آنها پس از درگذشت پیامبر(صلی الله علیه و آله)دربارۀ شایستهترین فرد برای خلافت، اختلاف کردند،و تنها میان دو نفر مردّد بودند علی و ابو بکر فقط،و نه پدرش عمر و نه عثمان بن عفان در آن زمان رواجی نداشتند؟
آیا کسی هست که از ابن عمر بپرسد:اگر پیامبر(صلی الله علیه و آله)سخن تو را تأیید میکند،و در درجۀ اوّل کسی را برابر با ابو بکر نمیشناسد و سپس عمر و پس از او عثمان را قرار میدهد،پس چرا دو روز پیش از درگذشت خود،جوانی را که هنوز ریش بر چهرهاش نروییده و از خود تو کوچکتر است،فرمانده سپاه اسلام میسازد و دستور میدهد که همۀ آنها زیر پرچم او بروند؟آیا همان گونه که پدرت گفت،پیامبر هذیان میگفته است؟!
آیا کسی از ابن عمر میپرسد:چرا مهاجران و انصار،در روز بیعت با ابو بکر به فاطمۀ زهراء(س)گفتند:اگر شوهر و پسر عموی تو پیش از ابو بکر،نزد ما آمده بود،کسی دیگر را به جای او نمیپذیرفتیم.و این
اعترافی است از سوی بزرگان صحابه که کسی را با علی برابر نمیدانند.
و تنها یک بیعت شتابزده و حساب نشده،مانع عملی شدن این نظر است.
در این هنگام،نظر عبد الله بن عمر،این نوجوان مغرور که نمیداند چگونه همسرش را طلاق دهد،در برابر نظر بزرگان صحابه چه ارزشی دارد؟
و در پایان،آیا کسی هست که از عبد الله بن عمر بپرسد:چرا بیشتر صحابه پس از کشته شدن عمر،«علی بن ابی طالب»را برای خلافت برگزیدند.و او را برتر از عثمان دانستند و تنها چون راضی نشد شرط عبد الرحمن بن عوف را بپذیرد و به شیوه شیخین عمل کند،او را کنار گذاشتند (1)؟
ولی عبد الله بن عمر،از پدرش اثر پذیرفته،و در زمان خلافت ابو بکر و خلافت عمر و خلافت عثمان زیسته و دیده است که علی بن ابی طالب را کنار گذاشتهاند.و در میان آنها شورایی ندارد و در دولت، پستی در اختیار او نیست و شخصیتهای عرب پس از درگذشت پسر عمویش(صلی الله علیه و آله)و همسرش؛سرور زنان،از او روی گرداندهاند.و چیزی در دست ندارد که مردم در آن طمع کنند.
بیشک،عبد الله بن عمر نزدیکترین مرد،به پدرش بود.و نظریات او را میشنید و دوستان و دشمنانش را میشناخت.و بر این دشمنی
1) 1) تاریخ/طبری،ج 4 ص 238،تاریخ الخلفاء/سیوطی،ص 154،تاریخ/ ابن قتیبه،ج 1،ص 30 و مسند احمد،ج 1،ص 75.
و کینهتوزی،پرورش یافت و با کینه و نفرت از علی(علیه السلام)و همۀ اهل بیت، رشد کرد و بزرگ شد،تا آنکه دید روزی مهاجران و انصار،پس از کشته شدن عثمان،به علی بیعت کردهاند.این بر او دشوار آمد و نتوانست آن را بپذیرد.و کینۀ نهفتۀ خود را آشکار ساخت و حاضر نشد با پیشوای پرهیزکاران و رهبر مؤمنان،بیعت کند.و ماندن در مدینه را تاب نیاورد و به مکه رفت و ادعا کرد که برای عمره میرود.
عبد الله بن عمر،از آن پس هرچه میتوانست برای کند کردن حرکت مردم و سست کردن ارادۀ آنان،به کار برد،تا از یاری حق دست بردارند و با دار و دستۀ شورشی بجنگند.و آنان را به بازگشت به فرمان خدا وادار نسازند.او از نخستین کسانی بود که امام زمان خود را با-آنکه فرمانبرداریش واجب بود-تنها گذاشت.
پس از کشته شدن امام علی و چیره شدن معاویه بر امام حسن بن علی و گرفتن قدرت از آن حضرت،معاویه برای مردم سخنرانی کرد و گفت:
«من با شما نجنگیدم تا نماز بخوانید و روزه بگیرید،بلکه با شما جنگیدم تا بر شما فرمان برانم و خدا این خواستۀ مرا به من داد!!».
عبد الله بن عمر در این هنگام،شتابان برای بیعت با معاویه،رهسپار میشود و ادّعا میکند که مردم پس از اختلاف دربارۀ او،بر او اجتماع کردهاند وحدت و اتفاقنظر دارند.
من معتقدم او همان کسی است که این سال را«سال جماعت»نامید.
و او و پیروانش از بنی امیه به این ترتیب،اهل سنّت و جماعت،شدند.و از
آن روز تا قیامت،این نام را به خود گرفتند.
آیا کسی هست که از ابن عمر و همفکران او از اهل سنت و جماعت، بپرسد:در طول تاریخ،چه هنگام دربارۀ یک خلیفه مانند«امیر المؤمنین علی بن ابی طالب»اجماع شده است؟
خلافت ابو بکر که حساب نشده و عجولانه(فلته)بود و باید خدا شرّش را دور گرداند؛زیرا بسیاری از صحابه از آن خودداری کردند.و خلافت عمر هم بدون مشورت بود،بلکه با وصیّت ابو بکر انجام گرفت و دیگر صحابه دربارۀ آن نظریه و سخن و عملی نداشتند.
و خلافت عثمان با رای سه تن که همه انتخاب شدۀ عمر بودند، انجام گرفت،بلکه با خودگامگی عبد الرحمن بن عوف،سر و سامان یافت.
ولی خلافت علی(علیه السلام)با بیعت مهاجران و انصار،صورت گرفت.و هیچ اجبار و اکراهی در کار نبود.و او بیعت آنها با خود را به همۀ کشورهای جهان اسلام نوشت و همه آن را پذیرفتند.و تنها معاویه در شام بود که زیر بار نرفت (1).
بر ابن عمر و اهل سنت و جماعت،لازم بود که معاویة بن ابی سفیان را بکشند که وحدت امّت را به خطر افکنده و خود در پی خلافت،بپا خاسته است.و این حکم بر حسب روایاتی که با سند در صحاح خود از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)آوردهاند،واجب است؛زیرا در آنجا آمده است که
1) 1) فتح الباری/ابن حجر،ج 7،ص 58.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«اگر برای دو خلیفه بیعت گرفته شد،دومی را بکشید (1)».
و نیز-همان طور که در صحیح مسلم و غیره آمده است-آن حضرت(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر کس با امامی بیعت کرد و دست خود و میوۀ دلش را به او داد،باید آن را به او بدهد(یعنی فرمانبردار او باشد)و اگر کسی دیگر آمد و با او به ستیز برخاست،گردن دوّمی را بزنید (2)».
ولی عبد الله بن عمر،درست برخلاف آیۀ قرآن عمل کرد.و به جای پیروی از حدیث پیامبر و فرمانهای او و جنگیدن با معاویه و کشتن او،با خلیفه مسلمانان به ستیزه پرداخت و آتش فتنه را برافروخت.
ما میبینیم که او از بیعتی که همۀ مسلمانان بر آن توافق کردهاند، خودداری میکند.و با معاویه-که از فرمان امام خود سر بر تافتۀ،و با امام جنگیده و بیگناهان را کشته و مایۀ فتنهای شده که آثار آن تا به امروز باقی است-بیعت میکند.
به همین دلیل من معتقدم که عبد الله بن عمر،در همۀ جنایات و گناهان و خیانتهای معاویه شریک است؛زیرا او بود که پادشاهی او را استوار ساخت و به او کمک کرد تا بر خلافتی که خدا و پیامبر بر
آزادشدگان و فرزندان آنها حرام کرده بودند،دست یابد.چنانکه در حدیث شریف آمده است که این خلافت بر آنها حرام است.
عبد الله بن عمر به این کار بسنده نکرد بلکه با شتاب فراوانی به بیعت با یزید بن معاویه،آن مرد شرابخوار و بیایمان و تبهکار و آزاد شده فرزند آزاد شده و لعنت شدۀ فرزند لعنت شده،پرداخت.
اگر عمر بن سعد،چنانکه ابن سعد در طبقات خود میگوید:معتقد بود که:«خلافت شایستۀ هیچ آزاد شدهای نیست و به فرزندان و مسلمانان پس از فتح نیز نمیرسد (1)»پس چگونه عبد الله در این اصل،با پدرش مخالفت میکند؟اگر عبد الله بن عمر در کار خلافت با قرآن و سنت پیامبر،مخالفت ورزد،شگفتآور نیست که بر خلاف نظر پدرش عمل کند!
آیا ما میتوانیم از عبد الله بن عمر بپرسیم که:چه اجماعی بر بیعت یزید بن معاویه انجام شد در حالی که پاکان امّت،آن را نپذیرفتند و همۀ مهاجران و انصار و از جمله سرور جوانان اهل بهشت امام حسین بن علی و عبد الله بن زبیر و عبد الله بن عباس و همفکران آنها،از آن خودداری کردند.
معروف است که او خودش در آغاز از مخالفان بیعت با یزید بود،ولی معاویه میدانست چگونه باید دل او را به دست آورد.و یکصد هزار درهم
1) 1) الطبقات الکبری/ابن سعد،ج 3،ص 248.
برای او فرستاد و او قبول کرد.وقتی از بیعت با پسرش یزید سخن گفت، ابن عمر گفت:این همان چیزی است که از من میخواست؟بنابراین، دین من باید خیلی ارزان باشد (1)آری،عبد الله بن عمر،دین خود را به بهای ارزانی فروخت،چنانکه خود نیز گواهی داده است.و از بیعت با پیشوای پرهیزکاران گریخت.
و برای بیعت با امام سرکشان،معاویه و رهبر بیبندوباران یزید،شتاب کرد.و گناه همۀ جنایات معاویۀ ستمگر را به دوش گرفت،بیشک او گناه همۀ کارهای یزید را نیز به دوش میگیرید که بالاتر از همۀ،زیر پا نهادن حرمت پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)و کشتن گل بوستان پیامبر و سرور جوانان بهشت و خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله)و پاکان امّت در کربلا و در وقعۀ حرّه را نیز به عهده میگیرد.
عبد الله بن عمر،به این اندازه از بیعت با یزید بسنده نکرد،بلکه مردم را نیز بر آن وادار میکرد و به سوی او روانه میساخت.و هرکس که میخواست بر او بشورد،او را میترسانید.
بخاری در صحیح خود و محدّثان دیگر آوردهاند که:عبد الله بن عمر، فرزندان و اطرافیان و غلامان خود را گرد آورد-و این هنگامی بود که مردم
1) 1) انساب الاشراف/بلاذری ج 4،ص 38:و استیعاب/ابن عبد البر،ج 2، ص 396.اسد الغابه،ج 3،ص 289.و سنن/بیهقی،ج 8،ص 159 و طبقات ابن سعد،ج 4.ص 182.
مدینه یزید را بر کنار کرده بودند-و به آنها گفت:ما با این مرد به بیعت خدا و پیامبر او بیعت کردهایم (1)من از پیامبر شنیدم که فرمود:روز قیامت، پرچمی برای خیانتکار برمیافرازند و میگویند:این خیانت فلانی است.
و بالاترین خیانت،پس از شرک به خدا این است که:مرد با کسی بنا به بیعت خدا و پیامبر او بیعت کند و سپس بیعت خود را بشکند (2)مبادا کسی از شما یزید را برکنار کند و کسی از شما نیز بر این کار نظارت و در آن حضور نداشته باشد که میانۀ من و او به هم میخورد (3)
یزید با هواداری عبد الله بن عمر و تشویق مردم به بیعت او نیرو گرفت
1) 1) آیا خدا و پیامبر او به بیعت با فاسقان و جنایتکاران فرمان دادهاند یا به بیعت دوستان خدا و پاکان؟و فرمودهاند: «إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ»؟ (مائده،55).
2) 2) ای کاش!ابن عمر این را به طلحه و زبیر میگفت که بیعت خود را با علی شکستند و با او جنگیدند.و کاش اهل سنت و جماعت،در دستهبندی شخصیتها به این حدیث.عمل میکردند.اگر شکستن بیعت،بزرگترین گناه کبیره پس از شرک به خدا باشد،پس سرنوشت طلحه و زبیر که ن تنها بیعت شکستند بلکه بیگناهان را کشتند و پرده را دریدند و اموال را غارت کردند و به پیمان خود خیانت کردند،چه خواهد بود؟!
3) 3) صحیح بخاری،ج 1،ص 166.مسند احمد،ج 2،ص 48 سنن بیهقی،ج 8، ص 159.الطبقات الکبری/ابن سعد،ج 4،ص 183.
و سپاهی به فرماندهی مسلم بن عقبه-از بزرگان فاسقان-آماده کرد و به او دستور داد که به سوی مدینۀ پیامبر برود و به او اجازه داد که هر کار میخواهد در آنجا انجام دهد.او در آنجا ده هزار تن از صحابه را کشت و زنان آنان را به کنیزی گرفت و اموالشان را غارت کرد و هفتصد نفر از حافظان قرآن را-به شهادت بلاذری-کشت و به ناموس زنان آزاده تجاوز کرد تا آنجا که بیش از هزار بچه از زنا به دنیا آمد و از آنها بیعت گرفت که همه غلام یزید هستند!!
آیا عبد الله بن عمر در همۀ این کارها با او شریک نبود؟زیرا او را پشتیبانی و تأیید کرده بود؟من نتیجهگیری را به محققان وامیگذارم!
عبد الله بن عمر به این هم بسنده نکرد،بلکه تا آنجا پیش رفت که با مروان بن حکم«وزغ»(مارمولک)و ملعون و آزاد شده و تبهکار نامیده شده بود بیعت کرد.مروان کسی است که با علی جنگید و طلحه را کشت و جنایاتی کرد که از آنها عرق شرم بر پیشانی انسان مینشیند.
ابن عمر از این مرحله نیز چند گام فراتر مینهد و به بیعت حجاج بن یوسف؛بزرگترین کافر زمان خود،میرود که قرآن را مسخره میکرد و میگفت:«رجز خوانی اعراب است!»و آقای خود،عبد الملک بن مروان را از پیامبر بالاتر میدانست،حجاج کسی است که تبهکاریهای او را خاصّ و عام میدانند،تا جایی که تاریخنویسان آوردهاند:او همه
پایههای اسلام را ویران کرد.
حافظ ابن عساکر در تاریخ خود مینویسد:دو نفر دربارۀ حجاج اختلاف کردند و یکی گفت:او کافر است،دومی گفت:بلکه مؤمن گمراه است.و بر سر این مسأله به ستیزهجویی پرداختند و داوری را نزد شعبی بردند.او گفت:او به جبت و طاغوت ایمان دارد و به خدای بزرگ،کفر میورزد (1)
این همان حجاج خیانتکار بیپروایی است که همۀ حرامهای خدا را زیر پا گذاشت و تاریخنویسان میگویند او در کشتار و شکنجه و مثله کردن پاکان و مؤمنان مخلص بویژه شیعیان آل محمد(صلی الله علیه و آله)زیادهروی کرد.و آنها از دست او بلایی کشیدند که غیر از او نکشیده بودند.
ابن قتیبه در تاریخ خود میگوید:حجاج در یک روز هفتاد و چند هزار نفر را کشت تا آنجا که خون از در مسجد تا کوچه روان شد (2)
ترمذی در صحیح خود مینویسد:گروهی را که حجاج دست و پا بسته کشته بود،شمارش کردند،از یکصد و بیست هزار،فراتر میرفت (3).ابن عساکر در تاریخ خود،پس از برشمردن آنان که حجاج کشته بود، مینویسد:پس از مرگ او در زندان او هشتاد هزار تن یافتند که
سی هزار تن از آنان،زن بودند (1)
حجاج،خود را به پروردگار بزرگ مانند کرده بود!و هرگاه از کنار زندان میگذشت و فریادهای زندانیان و نالههای آنان را میشنید،به آنان میگفت:«بروید گم شوید و با من سخن نگویید».
این حجاج،همان کسی است که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)پیش از درگذشت خود،پیدایش او را پیشبینی فرمود و گفت:«در قبیلۀ ثقیف یک دروغگوی ویرانگر وجود دارد»شگفتا!که راوی این حدیث،خود عبد الله بن عمر است (2)
آری،عبد الله بن عمر،پس از پیامبر،بیعت بهترین مرد روی زمین را رها کرد و او را یاری ننمود.و پشت سر او نماز نخواند.خدا نیز او را خوار ساخت،و او به سوی حجاج رفت و گفت:از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)شنیدم که میفرمود:«هر کس بمیرد و بر گردنش بیعتی نباشد،به مرگ جاهلیت مرده است»حجاج ملعون،او را خوار شمرد،و پای خود را به دست او داد و گفت:دست من سرگرم کاری است،پس با پای من بیعت کن،و او پشت سر حجاج کافر و فرماندار او نجدة بن عامر؛رهبر خوارج،نماز
میخواند! (1)
بیشک عبد الله بن عمر،نماز پشت سر اینان را برگزید،زیرا مشهور بود که اینان پس از هر نماز،علی را لعنت میکنند،و او آن را میشنید و دلش آرام میگرفت و خاطرش آسوده میشد!
به همین روی،میبینیم که در مذهب اهل سنّت و جماعت،فتوا میدهند که نماز پشت سر نیکوکار و تبهکار و مؤمن و فاسق، درست است!!!و به کار رهبرشان و فقیه مذهبشان،عبد الله بن عمر در نماز خواندن پشت سر حجاج کافر و نجدة بن عامر خارجی،استدلال میکنند!
اما سخن پیامبر را که میفرماید:«باید کسی امامت جماعت مردم را به عهده گیرد که آشناتر از همه به قرائت قرآن و کتاب خدا باشد،و اگر در قرائت یکسان هستند،آشناتر به سنت،و اگر در سنت هم یکسان باشند،آنکه در هجرت پیشگامتر است.و اگر در هجرت برابرند آن کس که در اسلام پیشتر گام نهاده است (2)»آری،این سخن را به چیزی نمیگیرند.
هیچ یک از این چهار صفت:حفظ قرآن،حفظ سنت،پیشگامی در
هجرت و پیشینه بیشتر در اسلام،و حتی یکی از آنها در آن کسانی که ابن عمر با آنها بیعت کرد و پشت سر آنها نماز میخواند؛وجود نداشت.نه معاویه،نه یزید،نه مروان،نه حجاج و نه نجدۀ خارجی،هیچکدام این صفات را نداشتند.
این یکی از سنتهای پیامبر است که عبد الله بن عمر با آنها مخالفت کرده و آن را به کناری انداخته است.و درست بر خلاف آن عمل کرده؛ زیرا رهبر عترت پاک پیامبر؛یعنی علی(علیه السلام)را که همه این صفات در او گرد آمده بود،و صفات کمال دیگری را نیز داشت،رها کرده و به او پشت نموده و رو به سوی فاسقان و خوارج و بیدینان و دشمنان خدا و پیامبر نهاده و به نماز آنها اقتدا کرده است!
و عبد الله بن عمر-فقیه اهل سنت و جماعت-مخالفتهای بسیاری با کتاب خدا و سنت پیامبر او(صلی الله علیه و آله)دارد که اگر بخواهیم همه را جمع کنیم، کتابی جداگانه میشود،ولی ما در اینجا به چند نمونه بسنده میکنیم که از کتابها و صحاح خود آنها برگرفته شده تا دلیل کافی و گویایی در اختیار نهاده باشم.
خدای بزرگ در کتاب ارجمند خود میفرماید: «فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللّهِ». 1
خدای بزرگ در کتاب ارجمند خود میفرماید: «فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللّهِ». (1)
یعنی:«با آنکه سرکشی میکند،بجنگید تا به فرمان خدا باز آید».
و پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«ای علی!تو پس از من با پیمانشکنان(ناکثین) و ستمکاران(قاسطین)و شورشیان(مارقین)میجنگی».
عبد الله بن عمر با فرمانهای آشکار قرآن و سنت نبوی مخالفت می کند.و همچنین با اجماع امت از مهاجران و انصار که در کنار امیر المؤمنین جنگیدند،مخالفت کرده و به نظر شخصی خود میگوید:«من در فتنه نمیجنگم و پشت سر کسی که پیروز شده باشد،نماز میخوانم» (2).
ابن حجر نیز آورده است که عبد الله بن عمر معتقد بود:در فتنه نباید جنگید هرچند یکی از دو گروه بر حق و دیگری بر باطل باشد (3).
به خدا سوگند!کار عبد الله بن عمر،عجیب است که میداند،یک گروه بر حق و گروه دیگر بر باطل است،باز هم از جا نمیجنبد تا حق را یاری کند و باطل را به جای خود بنشاند،تا فرمان خدا را بپذیرد.پشت سر آنکه پیروز شده باشد،نماز میخواند،هرچند بر باطل باشد!و عملا هم همین کار را انجام داد.
معاویه پیروز شد و بر امّت اسلامی چیره شد و فرمانروایی آن را به
ص:
دست گرفت و بینی آنها را به خاک مالید.با وجود این،ابن عمر آمد و با او بیعت کرد و پشت سرش نماز خواند،با آنکه معاویه،جنایات و گناهان بزرگی انجام داده بود که در تصوّر نمیگنجید،و ابن عمر نیز از آنها ناآگاه نبود.
اهل باطل از پیشوایان ستم بر اهل حق،یعنی امامان اهل بیت،پیروز شدند،و آنها را کنار زدند و آزادشدگان در جنگ با اسلام،و تبهکاران و بزهکاران گمراه،با ستم و سرکوب،به فرمانروایی پرداختند.
ابن عمر،حق را بکلی رها کرد و تاریخ،هیچگونه همنشینی و هواداری اهل بیت را برای او ثبت نکرده است.با آنکه با پنج امام آنان،همزمان بوده است.او پشت سر هیچ یک از آنان نماز نخواند و از هیچ کدام، حدیثی روایت نکرد و به نیکی و فضیلتی دربارۀ آنان اعتراف و آن را روایت نکرد!.
-ما در فصل دوازده امام،از این کتاب-نظر او را دربارۀ دوازده خلیفه دانستیم که به گمان او خلافت ابو بکر،عمر،عثمان،معاویه،یزید،سفّاح، سلام،منصور،جابر،مهدی،امین و امیر العصب،صحیح است و این دوازده نفر همه از بنی کعب بن لؤی هستند و همه شایسته هستند و مانند آنها پیدا نمیشود! (1)
1) 1) تاریخ/سیوطی.کنز العمال،تاریخ/ابن عساکر و ذهبی،برای شناسایی مصادر و شمارۀ صفحات،به فصل خلفای دوازدهگانه،از این کتاب مراجعه شود.
آیا در میان اینان،حتی یکی از امامان اهل بیت(علیه السلام)و عترت پیامبر را میبینید که پیامبر(صلی الله علیه و آله)آنان را کشتی نجات و همتای قرآن شمرده است؟!
به همین دلیل شما نمیبینید که آنها نزد اهل سنّت و جماعت، موجودیتی داشته باشند،و در فهرست امامان و خلفای آنها که به ایشان اقتدا میکنند حتی یکی از امامان اهل بیت(علیهم السلام)دیده نمیشود.
این حال عبد الله بن عمر در مخالفت با کتاب و سنّت بوده است.امّا در نادانی و ناآگاهی او سخن بسیار است:
از جمله اینکه نمیدانست که پیامبر(صلی الله علیه و آله)به زنان اجازه داده است که در حال احرام،کفش دوخته بپوشند.و ابن عمر فتوا میداد که این کار حرام است (1)
از جمله اینکه او کشتزارهای خود را در زمان پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)، ابو بکر،عمر،عثمان و معاویه کرایه میداد،تا اینکه یک از صحابه برای او حدیث کرد که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)آن را حرام کرده است (2).
آری،این همان فقیه اهل سنت و جماعت است که نمیدانست کرایه
دادن مزرعه حرام است.و بیگمان،در این مدت طولانی به جواز آن کار فتوا میداد و این مدت از زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله)تا زمان معاویه،یعنی پنجاه سال به درازا کشیده است.
یکی دیگر از این مسائل این بود که عایشه در این فتوا با او مخالفت کرد که بوسه،وضو را باطل میکند.
و یا فتوای دیگر او که مرده را بخاطر گریۀ خانوادهاش بر او،عذاب میکنند.و همچنین در اذان صبح و در اینکه ماه،بیست و نه روز است و مسائل فراوان دیگر با او مخالفت و نظر او را باطل کرد.
و دیگر آن چیزی است که شیخین،یعنی بخاری و مسلم در صحیح خود با سند آوردهاند که:به عبد الله بن عمر گفته شد:ابو هریره میگوید:از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)شنیدم که میفرمود:هر کس از پی جنازهای برود،یکی قیراط پاداش دارد.
ابن عمر گفت:ابو هریره زیاد حرف میزند.عایشه سخن ابو هریره را تأیید کرد و گفت:من از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)شنیدم که این را میفرمود.
ابن عمر گفت:پس ما قیراطهای بسیاری را از دست دادهایم (1)
گواهی عمر بن خطاب دربارۀ پسرش برای او کافی است که چون یکی از چاپلوسان به هنگامی که او در بستر مرگ بود،گفت:عبد الله بن عمر را جانشین خود ساز.
1) 1) صحیح بخاری،ج 2،کتاب جنائز،باب فضل اتباع الجنائز ص 89.
عمر به او گفت:چگونه کسی را جانشین خود سازم که نمیداند چگونه باید همسرش را طلاق گوید؟
این همان ابن عمر است و کسی بهتر از پدرش او را نمیشناسد.
روایات دروغینی که با آنها به سرور خود معاویه خدمت کرده،بسیار فراوان است.و به عنوان نمونه،ما این حدیث را میآوریم:پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:یکی از بهشتیان به سوی شما میآید.پس از این،معاویه پیدا شد و فردای آن روز نیز فرمود:مردی از بهشتیان به سوی شما میآید و دوباره معاویه پیدا شد و پس فردای آن هم چنین چیزی فرمود و معاویه پیدا شد!!
و نیز گفت:هنگامی که آیة الکرسی نازل شد،پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)به معاویه فرمود:آن را بنویس.
معاویه گفت:اگر بنویسم چه پاداشی دارم؟
حضرت فرمود:هیچکس نمیخواند،مگر آنکه ثوابش به تو هم میرسد.
و نیز گفت:بدانید معاویه در روز قیامت برانگیخته میشود،در حالی که پوستی از نور ایمان دربر دارد!
من نمیدانم اهل سنت و جماعت چرا رهبر خود معاویه را به ده نفری پیوند دادهاند که مژدۀ بهشت گرفتهاند.و رهبر دیگر آنها ابن عمر،سه بار و در سه روز پیاپی تأکید میکند که معاویه اهل بهشت است.و اگر مردم، در روز قیامت پا برهنه و تن برهنه برانگیخته میشوند،معاویه از همه آنها بالاتر است؛زیرا با پوششی از نور ایمان برانگیخته میشود!بخوان
و تعجب کن!.
این عبد الله بن عمر و جایگاه علمی اوست.و این فقه او و مخالفت او با کتاب خدا و سنت پیامبر است.و این هم دشمنی او با امیر المؤمنین و امامان پاک عترت پیامبر(صلی الله علیه و آله)و این هم دوستی و نزدیکی او با دشمنان خدا و پیامبر و دشمنان انسانیت.
آیا اهل سنت و جماعت،امروز پی به این حقایق میبرند و میدانند که سنت محمدی،جز نزد پیروان عترت پاک پیامبر؛یعنی شیعۀ امامیه وجود ندارد؟:
«لا یَسْتَوِی أَصْحابُ النّارِ وَ أَصْحابُ الْجَنَّةِ أَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفائِزُونَ». (1)
یعنی:«دوزخیان و بهشتیان،یکسان نیستند،تنها بهشتیان،کامیابند».
1) 1) حشر،20.
پدرش زبیر بن عوام است که در جنگ جمل کشته شد.جنگ جمل در سنت نبوی به«جنگ ناکثان»نام گرفته است.مادرش اسما دختر ابو بکر بن ابی قحافه و خالهاش عایشه ام المؤمنین دختر ابو بکر و همسر پیامبر(صلی الله علیه و آله)است.و او یکی از بزرگترین مخالفان امام علی(علیه السلام)و دشمنان اوست.
شاید به خلافت جدش ابو بکر و خالهاش عایشه،افتخار میکرد.و از آن دو تن،کینه را به ارث برد و بر آن پرورش یافت.امام علی (علیه السلام)به زبیر میفرمود:«ما تو را همیشه از فرزندان عبد المطلب میدانستیم،تا وقتی که پسر نابکارت بزرگ شد و میان ما و تو جدایی افکند».
مشهور است که او در جنگ جمل از عناصر برجسته و رهبران مستقیم جنگ بوده،تا آنجا که عایشه او را فرستاد تا به امامت با مردم نماز بخواند.و این در زمانی بود که طلحه و زبیر را کنار گذاشته بود؛زیرا با هم به ستیزهجویی پرداختند.و هریک از آن دو در این کار،طمع داشتند.
و نیز میگویند:او همان کسی است که پنجاه تن را آورد تا برای خالهاش عایشه شهادت دهند که این جا«آب حوأب»نیست و او به راه خود برای جنگ ادامه داد!.
عبد الله همان کسی است که پدرش را به ترس متهم ساخت و سرزنش کرد که چرا پس از آنکه علی(علیه السلام)او را به یاد حدیث پیامبر(صلی الله علیه و آله)انداخته، از جنگ کناره گرفته است.و چون شنیده که او با علی میجنگد در حالی که بر او ستم کرده است،دست از کار خود کشیده است.تا آنجا که وقتی سرزنش او زیاد شد؛پدرش گفت:تو را چه میشود چه فرزند بدشکون و نامبارکی هستی (1)
و گفته میشود که او همواره پدرش را سرزنش میکرد و تحریک مینمود تا آنجا که او ناگزیر شد به سپاه علی(علیه السلام)حمله کند و کشته شد.
و به این ترتیب«چه فرزند بدشگون و نامبارکی هستی»دربارۀ او درست در آمد.
این روایت را انتخاب کردیم؛زیرا با روحیۀ کینهتوزانۀ زبیر و فرزند نابکارش عبد الله درستتر در میآید.امکان ندارد که زبیر به آسانی از صحنۀ نبرد عقبنشینی کرده باشد،و پشت سر خود طلحه و یاران و غلامان و خدمتگزاران خود را که از بصره آورده،تنها بگذارد.و امّ المؤمنین،خواهر زن خود را در چنگال مرگ رها کند.حتی اگر بپذیریم که آنها را رها کرده باشد،آنها بویژه فرزندش عبد الله-که اراده و دوراندیشی او را میدانیم-او را رها نمیکردند.
1) 1) تاریخ/(ابن)اعثم،ج 2،ص 311 و نیز شرح نهج البلاغه/ابن ابی الحدید، ج 2،ص 166.
تاریخنویسان آوردهاند که عبد الله بن زبیر،علی(علیه السلام)را دشنام میداد و لعنت میکرد و میگفت:آن مرد پست فرومایه-مقصودش علی(علیه السلام) بود-به نزد شما آمد.او در میان مردم بصره سخنرانی کرد و آنها را به رفتن به جبهۀ نبرد،تشویق کرد و گفت:ای مردم!علی،خلیفه بحقّ؛عثمان را مظلومانه کشته است.و سپس سپاهیانی فراهم آورده تا بر شما پیروز شود و شهر شما را بگیرد.پس مرد باشید و خونخواهی خلیفه خویش را بکنید.
و از حریم خانواده و زنان و فرزندانتان و شرف و نسب خود دفاع کنید.
بدانید که به علی کسی جز خود،در این کار معتقد نیست.و اگر بر شما پیروز شود،دین و دنیای شما را از میان میبرد (1)!
دشمنی او با همۀ بنی هاشم بویژه علی(علیه السلام)به جایی رسیده بود که چهل جمعه از فرستادن صلوات بر حضرت محمد(صلی الله علیه و آله)خودداری کرد و میگفت:چیز دیگری مانع از این نیست که نام او را ببرم،جز آنکه برخی مردان،با این کار باد به دماغ خود میاندازند (2).
اگر کار دشمنی او به جای برسد که صلوات بر پیامبر(صلی الله علیه و آله)را رها کند، پس دیگر جای سرزنش بر او نیست و شگفتآور نیست اگر به مردم،
دروغ بگوید و همۀ زشتیها را به امام علی(علیه السلام)نسبت دهد.
شنیدید که در خطبۀ خود برای بسیج مردم بصره گفت:به خدا سوگند اگر علی بر شما پیروز شود،دین و دنیایتان را نابود میکند!
این دروغی رسوا و تهمتی بزرگ از سوی عبد الله بن زبیر است که حق به دل او راهی ندارد.شاهد بر این سخن آنکه؛چون علی(علیه السلام)بر آنها پیروز شد و اکثریت آنها را اسیر کرد،و از جمله خود عبد الله بن زبیر نیز در میان آنها بود،حضرت امیر المؤمنین(علیه السلام)همۀ آنها را بخشید و آزاد کرد.و عایشه را گرامی داشت و پوشانید.و او را به خانهاش در مدینه بازگرداند.و نگذاشت یارانش غنیمت و کنیز و برده از میان زنان و کودکان بگیرند.و یا زخمیها را بکشند،تا آنجا که این کار،مایۀ شورش در سپاه او و شک در رهبری او گشت.
علی(علیه السلام)که سر تا پا سنت پیامبر و آشنای به کتاب خداست و کسی جز او آن را نمیشناسد،مایۀ خشم برخی از منافقان-که در سپاه او بودند-شد و آنها بر ضد او تحریک میکردند و گفتند:چگونه جنگ با آنها رواست ولی زنان آنها بر ما حرام است؟تا آنجا که بسیاری از رزمندگان،تحت تأثیر قرار گرفتند،ولی حضرت(سلام الله علیه)با قرآن برای آنان استدلال کرد و فرمود:قرعه بیندازید ببینیم کدامتان حاضرید مادر خود عایشه را بگیرد!در این هنگام فهمیدند که حضرت راست میگوید.گفتند:خدا ما را ببخشد ما اشتباه میکردیم و تو درست میگفتی سخن عبد الله بن زبیر دروغ و تهمت آشکاری بود؛زیرا دشمنی با علی
(علیه السلام)چشم و دل او را کور کرده بود.و او را از ایمان،بهدر برده بود.
و ابن زبیر پس از آن هم توبه نکرد و از این جنگ،درسها و عبرتهای لازم را نگرفت!
هرگز!بلکه نیکی را با بدی پاداش داد و کینه و دشمنی او با بنی هاشم بویژه رهبر عترت پاک،افزایش یافت،و هر کار میتوانست برای خاموش کردن نور آنها و نابودی آنها به کار برد.
مورّخان نوشتهاند که پس از کشته شدن امام علی(علیه السلام)او بپا خاست و مردم را به سوی خویش دعوت میکرد.و خود را امیر المؤمنین خواند و مردم دور او جمع شدند و قدرتی به هم رساند.در این هنگام محمد بن حنفیه پسر امام علی(علیه السلام)و امام حسن بن علی و هفده تن دیگر از بنی هاشم را زندانی کرد و میخواست آنها را با آتش بسوزاند.
بر در زندان،هیزم فراوانی گرد آورد و آنها را آتش زد.و اگر سپاه مختار در زمان مناسب نرسیده بود و آتش را خاموش نکرده بود،ابن زبیر به آرزوی خود میرسید (1).
مروان بن حکم سپاهی به فرماندهی حجاج فرستاد تا او را محاصره کردند و کشتند و او را در حرم(مکه)به دار آویختند.
زندگی ابن زبیر،به اینگونه به پایان رسید.چنانکه زندگی پدرش،قبلا
1) 1) تاریخ/مسعودی،ج 3،ص 76-77 شرح نهج البلاغه/ابن ابی الحدید،ج 20، ص 127-128.
همینگونه پایان یافت.هر دو در پی دنیا و در آرزوی ریاست بودند.
و برای خویش،بیعت میگرفتند و برای همین کار جنگیدند.کشتند و کشته شدند و آخر هم به مقصود خویش نرسیدند.
عبد الله بن زبیر در فقه نیز نظریاتی دارد که همه عکسالعملی و در مخالفت با نظریات فقهی اهل بیت(علیه السلام)است که با آنها دشمن بود.از جمله معتقد بود که ازدواج متعه(موقت)حرام است.یک بار به عبد الله بن عباس گفت:ای کور چشم!این کار را انجام بدهی تو را سنگسار میکنم.
ابن عباس به او پاسخ داد من کور چشم هستم اما تو کور دل هستی.اگر میخواهی حلال بودن متعه را بدانی،از مادرت بپرس (1)
نمیخواهیم در این موضوع سخن را به درازا بکشانیم،تنها میخواستیم لجبازی ابن زبیر و مخالفت او را در همه چیز حتی در مسائل فقهی-که از آنها اطلاع زیادی هم نداشت-روشن سازیم.
اینها نیک و بدشان همه رفتهاند و امّت تو سری خورده را در دریای
1) 1) کور چشم از آن رو که ابن عباس در پیری نابینا شده بود،امّا اینکه گفت:از مادرت بپرس،ازاینرو بود که زبیر با اسماء به صورت متعه،ازدواج کرد و خود عبد الله از متعه به دنیا آمده بود.میگویند:عبد الله به مادرش مراجعه کرد،و او گفت:نگفتم با عبد الله بن عباس درگیر مشو.او بهتر از هرکس عیبهای عرب را میداند.
خون و اقیانوس گمراهی سرگردان ساختند.اکثریت آنان حق و باطل را از هم نمیشناسند.و طلحه و زبیر و سعد بن ابی وقاص خودشان به این مطلب اعتراف کردهاند.
ولی تنها کسی که با نشانههای خدایی راه را یافته،در حق برای یک لحظه هم شک نکرده«علی بن ابی طالب(سلام الله علیه)»است که همیشه پا بپای حق حرکت میکرد،بلکه حق همیشه همراه او بود.
«خوش به حال کسی که از او پیروی کند و او را پیشوای خود سازد.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:تو ای علی!و شیعیانت در روز قیامت کامیاب هستید (1)».
«أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلاّ أَنْ یُهْدی فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ». (2)
یعنی:«آیا کسی که به سوی حق راهنمایی میکند،سزاوارتر به پیروی است یا کسی که خود راه نمییابد،مگر آنکه او را راهنمایی کنند،شما را چه شده چگونه داوری میکنید؟».
در نظر شیعه
پس از جستجو و ریشهیابی در عقاید شیعه و اهل سنت و جماعت، دریافتیم که شیعه در تمام احکام فقهی خود به قرآن کریم و سنت نبوی مراجعه میکنند،نه چیز دیگر.و قرآن را در رتبۀ نخست و سنت پیامبر را در رتبۀ دوم،جای میدهند؛به این معنی که سنّت را زیر نظر قرآن قرار میدهند و آن را با قرآن روبرو میسازند.هرچه با قرآن برابر بود، میپذیرند و هرچه مخالف بود،رها میکنند و برای آن ارزشی نمیشناسند (1)
«شیعه»در این زمینه،به فرمان امامان اهل بیت(علیهم السلام)و بنا به روایتی که آنها از جدّ خود پیامبر(صلی الله علیه و آله)آوردهاند،عمل میکنند که فرمود:
«هرگاه حدیثی از من به شما رسید،آن را بر کتاب خدا عرضه کنید،هرچه که با آن راست آمد،به آن عمل کنید و هرچه با کتاب خدا ناسازگار آمد،آن را به
1) 1) به جان خودم سوگند که این منطق درستی است که راه را بر همۀ محدّثانی که به تدلیس حدیث مشهورند،میبندد و نمیگذارد چیزهایی را به پیامبر(صلی الله علیه و آله) نسبت دهند که از آنها بیزار است.
دیوار بزنید(به کناری افکنید)».
امام جعفر صادق(علیه السلام)بارها فرموده است:«هر حدیثی که با قرآن موافق نباشد،سخنی یاوه است(سخن پیامبر(صلی الله علیه و آله)نیست)».
در اصول کافی آمده است:پیامبر(صلی الله علیه و آله)در منی برای مردم سخنرانی کرد و فرمود:«ای مردم!هرچه از من گوش شما رسید که با کتاب خدا موافق است،من آن را گفتهام،و هرچه از سوی من به شما رسید که با کتاب خدا موافق نیست؛من آن را نگفتهام».
شیعۀ امامیه،بر این پایۀ استوار،فقه و عقاید خود را استوار کردهاند.هر حدیثی هرچند هم دارای سندی صحیح باشد،ناگزیر باید با این ابزار سنجش،ارزیابی شود،و به کتاب خدا-که باطل از هیچ سو به آن راه ندارد -برابر گردد.
شیعۀ امامیه،تنها فرقهای است که در میان فرقههای اسلامی دیگر، این شرط را گذاشته بویژه در هنگام تعارض و ناسازگاری روایات با یکدیگر،آن را به کار میبرد.
شیخ مفید در کتاب خود،به نام«تصحیح الاعتقاد»میگوید:«و کتاب خدای بزرگ،بر همۀ احادیث و روایات مقدّم است.و برای شناخت خبر صحیح و نادرست بر آن مراجعه میشود.و هرچه قرآن حکم کند،همان حق است،نه چیزهای دیگر».
بنابراین شرط،روبرو کردن حدیث با کتاب خدای بزرگ،ویژگی شیعه است که آنها را از اهل سنت و جماعت،در بسیاری از احکام فقهی
و اعتقادی جدا میسازد.
پژوهشگر در همۀ احکام و عقاید شیعه،گواهی از کتاب خدا مییابد، برخلاف اهل سنت و جماعت،که جستجوگر در میان آنها عقاید و احکامی مییابد که با سخنان صریح قرآن کریم ناسازگار است.و شما به زودی خواهید دانست.و ما ادله و نشانههایی برای شما خواهیم آورد.
بنابراین،جستجوگر،همچنین میتواند دریابد که شیعه هیچیک از کتابهای حدیث خود را«صحیح»به تمام معنای کلمه ندانستهاند و آن را تقدّسی نبخشیدهاند که با قرآن برابر یا نزدیک به آن گردد.در حالی که اهل سنّت و جماعت-که همۀ احادیث بخاری و مسلم را صحیح میدانند -صدها حدیث در میان آنهاست که با کتاب خدا تناقض دارند.
همین بسکه بدانید که کتاب کافی با همۀ عظمتی که نویسندهاش محمد بن یعقوب کلینی نزد شیعه دارد،و در علم حدیث،دارای مهارت است،هرگز علمای شیعه ادعا نکردند که هرچه او جمع کرده، صحیح است،بلکه برخی از علما نیمی از آن را کنار نهادهاند و صحیح نمیدانند بلکه نویسندۀ(کافی)خود نیز نگفته است که آنچه در این کتاب آورده،همه صحیح است.
شاید این برخاسته از روش خلفا در نزد هر گروه از این مذاهب باشد.
پس اهل سنت و جماعت،به پیروی از امامانی پرداختند که با احکام قرآن و سنت آشنا نبودند،یا میدانستند،ولی اجتهاد و نظریات شخصی خود را که برخلاف آنها بود-به دلایلی که تا اندازهای از بحثهای گذشته
روشن شد-بر آنها حاکم میساختند.
ولی شیعه از امامان عترت پاک پیامبر پیروی میکنند که همتای قرآن و بازگوکنندۀ آن هستند.و با آن مخالفت و در آن اختلاف نمیکنند.
«أَ فَمَنْ کانَ عَلی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ یَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ وَ مِنْ قَبْلِهِ کِتابُ مُوسی إِماماً وَ رَحْمَةً أُولئِکَ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مَنْ یَکْفُرْ بِهِ مِنَ الْأَحْزابِ فَالنّارُ مَوْعِدُهُ فَلا تَکُ فِی مِرْیَةٍ مِنْهُ إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا یُؤْمِنُونَ». (1)
یعنی:«آیا کسی که دارای دلیلی روشن از خدای خویش است و شاهدی از پی او میآید(بهتر است یا دیگران)و پیش از او نیز کتاب موسی را به عنوان رهبر و رحمتی فرستادیم که آنان به آن ایمان میآورند و هرکس از این احزاب به آن کافر شود،آتش،میعادگاه اوست و در آن شک نداشته باش که حق و از جانب خداست ولی بیشتر مردم ایمان نمیآورند».
1) 1) هود،17.
پس از آنکه دانستیم«شیعۀ امامیه»قرآن را بر سنت مقدّم میدارد، و آن را حاکم و پاسدار سنت میشناسد،باید بدانیم که اهل سنت و جماعت،درست به عکس،سنّت را بر قرآن مقدم میدارند.و آن را حاکم و پاسدار قرآن میشناسند!!
ما از اینجا نتیجه میگیریم که نامگذاری خویش به«اهل سنت»از سوی آنها به دلیل همین اصل است که به آن عقیده دارند.وگرنه چرا خود را«اهل قرآن و سنت»نمینامند.بویژه آنکه در کتابهای خود آوردهاند که پیامبر فرمود:«من در میان شما کتاب خدا و سنّت خویش را میگذارم».
علّت آن است که آنها قرآن را نادیده گرفتهاند و در رتبۀ دوّم قرار دادند و سنّت ادعایی خود را چسبیدند و آن را در درجۀ اول جای دادند.و ما از اینجا به علت اصلی این گفتار پی میبریم که سنّت،حاکم بر قرآن است.این به راستی شگفتآور است.به نظر من چون آنها میبینند کارهایی کردهاند که با قرآن مخالف است و با آنها انس گرفتهاند و حاکمان آنها این کارها را برایشان تحمیل کردهاند،برای توجیه این کارها،احادیثی درست کردهاند،و آنها را به دروغ به پیامبر(صلی الله علیه و آله)نسبت
دادهاند.و چون این احادیث با احکام قرآن مخالفت دارد،گفتهاند که سنّت بر قرآن حاکم است،یا قرآن را نسخ میکند!
نمونۀ روشنی میآورم که هر مسلمانی روزی چند بار آن را انجام میدهد،و آن هم وضوست که پیش از هر نماز باید انجام شود.و در قرآن کریم آمده است:
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَی الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَکُمْ وَ أَیْدِیَکُمْ إِلَی الْمَرافِقِ وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ إِلَی الْکَعْبَیْنِ». (1)
یعنی:«ای کسانی که ایمان آوردهاید!هرگاه برای نماز بپاخاستید،پس چهرههای خود و دستهایتان را تا آرنج بشویید و سرها و پاهایتان را تا استخوان پشت پا مسح کنید».
هرچه بگویند،و با صرفنظر از قرائت نصب و جرّ،ما پیش از این نیز آوردیم که فخر رازی-که خود از مشهورترین علمای اهل سنّت و جماعت،در زبان عربی است-میگوید:بنابر هر دو قرائت،مسح واجب است (2).
ابن حزم نیز میگوید:چه به کسر لام و یا به فتح آن(در ارجل) بخوانیم،در هر دو صورت،عطف به«رؤوس»است که یا بر لفظ آن
است یا بر موضع آن،و چیز دیگری جایز نیست (1).
ولی فخر رازی پس از اعتراف به اینکه قرآن به وجوب مسح در هر دو قرائت نازل شده است،میبینیم که برای مذهب سنّی خود،تعصب میورزد،و میگوید:امّا سنّت،غسل(شستن)پا آورده و ناسخ قرآن است (2).
این نمونهای از سنّت خیالی آنان است که بر قرآن،حکومت یا آن را نسخ میکند.و نمونههای فراوانی نزد اهل سنّت و جماعت دارد.
و بسیاری از روایات جعلی را دلیل برای باطل کردن یکی از احکام خدا میدانند.و ادعا میکنند که پیامبر(صلی الله علیه و آله)آن را نسخ کرده است.
ما اگر در آیۀ وضو-که در سورۀ مائدة نازل شده-دقت کنیم،میبینیم که سورۀ مائدة،آخرین بخش قرآن است که نازل شده و میگویند:تنها دو ماه پیش از درگذشت پیامبر فرود آمده.پس چگونه و در چه زمانی پیامبر حکم وضو را نسخ کرده است؟!پیامبر 23 سال را با مسح گذارند.و هر روز پنج بار آن را انجام میداد.آیا این به عقل میگنجد که تنها دو ماه پیش از درگذشت خود با نزول آیۀ «وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ» بر خلاف قرآن به شستن پای خود بپردازد؟این سخن را کسی باور نمیکند.
از این گذشته،مردم چگونه این پیامبر را تصدیق میکنند و سخن او را میپذیرند در حالی که خودش میفرماید:«این قرآن به استوارترین راه دعوت میکند»و باز هم پیامبر به عکس آن عمل کند؟!آیا این معقول است یا عقلا آن را میپذیرند؟یا آنکه مخالفان و مشرکان و منافقان به او خواهند گفت:اگر خودت برخلاف آن عمل میکنی،پس چگونه ما را به پیروی از آن وامیداری؟!و پیامبر(صلی الله علیه و آله)در این هنگام به زحمت میافتد و نمیتواند پاسخ آنها را بدهد.
ما نیز این ادعا را-که نقل و عقل از پذیرفتن آن خودداری میکنند- نمیپذیریم و هرکس هم که کتاب و سنّت را بشناسد،این دعوا را نخواهد پذیرفت.
ولی اهل سنّت و جماعت-که در واقع همان حاکمان بنی امیه و پیروان آنها بودهاند-و در بحثهای گذشته نیز روشن شد که به جعل احادیثی از زبان پیامبر پرداختند که با آنها نظریات و اجتهادات پیشوایان گمراهی را درست نشان دهند.و نخست به آنها مشروعیت دینی ببخشند.و از این گذشته،اگر اینها در برابر نصوص،اجتهاد کردهاند،این بهانه را بیاورند که پیامبر(صلی الله علیه و آله)هم در مقابل نصوص قرآنی،اجتهاد کرد.و هرچه را می خواست نسخ نمود،تا اهل بدعت،به دروغ و با ادعای پیروی از پیامبر، مخالفت خود را با نصوص،شرعی توجیه کنند!
در یکی از بحثهای گذشته با دلیل و برهان نیرومندی ثابت کردیم که پیامبر(صلی الله علیه و آله)یک روز هم به نظر شخصی و اجتهاد،عمل نکرد،بلکه منتظر
فرود آمدن وحی آسمانی بود،چنانکه قرآن میفرماید: «لِتَحْکُمَ بَیْنَ النّاسِ بِما أَراکَ اللّهُ». (1)(2)
آیا پیامبر از سوی خدا نمیگوید: «وَ إِذا تُتْلی عَلَیْهِمْ آیاتُنا بَیِّناتٍ قالَ الَّذِینَ لا یَرْجُونَ لِقاءَنَا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَیْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ قُلْ ما یَکُونُ لِی أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِی إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ ما یُوحی إِلَیَّ إِنِّی أَخافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبِّی عَذابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ». (3)
یعنی:«هرگاه آیات روشن ما بر آنها خوانده شود،آنان که انتظار روبرو شدن با(حساب)ما را ندارند،میگویند:قرآنی جز این بیاور یا آن را به چیز دیگری تبدیل کن.بگو من نمیتوانم آن را از پیش خود،تبدیل کنم جز آنچه بر من وحی میشود،از چیزی پیروی نمیکنم و به راستی که اگر از پروردگار خود نافرمانی کنم از عذاب روز بزرگ میترسم».
آیا خداوند او را با تهدیدی شدیدتر از این نترساند که اگر سخنی را بر خدا ببندد،با او چه خواهد کرد.چنانکه میفرماید: «وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنا بَعْضَ الْأَقاوِیلِ لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْیَمِینِ، ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِینَ، فَما مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِینَ». (4)
یعنی:«اگر برخی از سخنان را به ما ببندد،دست راستش را از او می گیریم.و رگ گردنش را میبریم و هیچ یک از شما نمیتوانید او را نگهدارید».
این قرآن است و آن هم پیامبری که اخلاق او قرآن بود.ولی اهل سنت و جماعت (1)،بخاطر دشمنی سختشان با علی بن ابی طالب و اهل بیت (علیهم السلام)در همه چیز با آنها مخالفت میکردند،تا آنجا که شعار آنان مخالفت با علی و شیعیان او در همه چیز شد.حتی اگر این کار به مخالفت سنّت ثابت؛در نزد آنان بینجامد (2).
از آنجا که معروف بود امام علی(علیه السلام)«بسم الله»راحتی در نمازهای اخفاتی(ظهر و عصر)بلند میخواند،تا سنّت پیامبر را زنده کند،برخی از آنان میگویند:این کار در نماز،کراهت دارد!و همین کار را دربارۀ دست روی هم گذاشتن یا انداختن دستها در نماز و دعای قنوت و دیگر اموری که به نمازهای روزانه مربوط است،انجام دادهاند.
به همین دلیل،انس بن مالک،میگریست و میگفت:به خدا سوگند! چیزی از نماز رسول خدا که من شاهد بودهام،نمییابم.و میگفت:خیلی
در آن تغییر دادهاید (1).
شگفتا که اهل سنّت و جماعت،دربارۀ این اختلافات خاموشی اختیار میکنند،زیرا چهار مذهب معروف آنها در این زمینهها اختلاف دارند.
و آنها مانعی در آن نمیبینند و میگویند:اختلاف آنان رحمت است!!
ولی اگر شیعه در برخی از مسائل با آنان مخالفت کند،آنها را سرزنش میکنند و اختلاف را عذاب میشمارند.و تنها نظر پیشوایان خود را میپذیرند،با آنکه پیشوایان آنها،در علم و عمل و در فضیلت و مقام،با امامان عترت پاک پیامبر،برابری نمیکنند.
چنانکه در«شستن پاها»گفته شد،با آنکه قرآن در وضو،دستور «مسح»را میدهد،و سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله)نیز همین است (2)،ولی آنها چیزی از این مسائل را از شیعه نمیپذیرند.و آنها را متّهم میکنند که قرآن را تأویل کردهاند و از دین،خارج شدهاند.
نمونۀ دوم که باید آن را نیز یادآور شد،همان«نکاح متعه»است که قرآن،آن را آورده،و سنّت پیامبر نیز آن را تأیید میکند.ولی برای توجیه اجتهاد عمر بن خطاب که آن را حرام میشمرد،حدیث دروغینی ساختهاند و به پیامبر(صلی الله علیه و آله)نسبت دادهاند.و به سرزنش شیعه پرداختهاند که چرا این گونه ازدواج را حلال میدانند.و چرا از امام علی بن ابی طالب(علیه
السلام)روایت میکنند که حلال است.
از این گذشته،صحاح آنها گواهی میدهد که صحابه،این کار را در زمان پیامبر خدا و ابو بکر و بخشی از دورۀ عمر،پیش از آنکه آن را حرام کند،این کار را انجام میدادهاند.و نیز خودشان گواه هستند که صحابه نیز در این امر اختلاف داشتند.و برخی از آنها این عمل را حلال و برخی حرام میدانستهاند.
نمونه برای مواردی که آنها نص صریح قرآن را با یک حدیث دروغ، نسخ میکنند،بسیار است.ما تنها دو نمونه را در این زمینه آوردیم.
و هدف ما پرده برداشتن از مذهب اهل سنت و جماعت،است،تا خوانندۀ گرامی بداند که آنان حدیث را بر قرآن حاکم میسازند و آشکارا میگویند که سنّت،قرآن را نسخ میکند!
پیشوای فقیه عبد الله بن مسلم بن قتیبه،محدث و فقیه اهل سنت و جماعت-در گذشته به سال 276 هجری-آشکارا میگوید:«سنّت بر کتاب خدا حاکم است،و کتاب،حاکم بر سنّت نیست!!! (1)».
اگر این سخنان آنان را گواه عقیدۀ صاحب کتاب«مقالات الاسلامیین»نیز به نقل از امام اشعری-که رهبر اهل سنت و جماعت در اصول دین است-میآورد:«سنت،قرآن را نسخ میکند و بر آن حاکم
1) 1) سنن دارمی،ج 1 ص 145،و نیز تأویل مختلف الحدیث-ابن قتیبه،ص 199.
است،و قرآن سنت را نسخ و بر آن حکومت نمیکند!! (1)».
ابن عبد البر،یادآوری میکند که امام اوزاعی یکی از بزرگترین پیشوایان اهل سنت و جماعت-گفته است:«قرآن به سنت نیازمند تر است تا سنت به قرآن...!! (2)».اگر این سخنان آنان را گواه عقیدۀ آنان بگیریم،کاملا طبیعی است که اینان با نظریات اهل بیت مخالف باشند؛ زیرا اهل بیت میگویند هر حدیثی را باید بر کتاب خدا عرضه کرد و با آن سنجید؛زیرا قرآن بر سنّت حاکم است.و طبیعی است که آنان این احادیث را هرچند از امامان اهل بیت رسیده باشد نپذیرند؛چون مذهب آنان را درهم میریزد.
بیهقی در کتاب«دلائل النبوّة»آورده است حدیثی که از پیامبر(صلی الله علیه و آله) روایت شده که فرمود:«هرگاه حدیثی از من به شما رسید،آن را بر کتاب خدا عرضه کنید»،میگوید:این حدیث باطل و نادرست است.و دروغ بودن آن از خودش نمایان است؛زیرا در قرآن نشانهای وجود ندارد که ثابت کند،باید حدیث را بر قرآن عرضه کرد!!
ابن عبد البر به نقل از عبد الرحمن بن مهدی میگوید:حدیثی که از حضرت پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده که فرمود:«هرچه از من به شما رسید، پس آن را بر کتاب خدا عرضه کنید،اگر با کتاب خدا موافق بود،من آن را
گفتهام،و اگر با کتاب خدا مخالف بود،من آن را نگفتهام»این الفاظ از آن حضرت به گونۀ صحیح نزد اهل علم ثابت نشده است.و سپس میگوید:این حدیث را زنادقه و خوارج درست کردهاند!! (1).
به این تعصب کور بنگرید که راهی برای تحقیق علمی و حقپذیری نگذاشته است.آنان راویان این حدیث را که امامان اهل بیت و عترت پاک پیامبر هستند،زندیق و کافر و خارجی میخوانند و آنان را متهم به جعل حدیث میسازند!!!
آیا ما میتوانیم از آنها بپرسیم:هدف زنادقه و خوارج از جعل این حدیث-که کتاب خدا که باطل از هیچ سو بر آن راه ندارد را مرجع همه چیز میشناسد؟-چه میتواند باشد.عاقل با انصاف به این(زنادقه و خوارج!!)گرایش دارد که کتاب خدا را بزرگ میشمرند و در نخستین درجه از اهمیت در احکام دینی میشمارند.و این کار برای او بهتر از میل به اهل سنّت و جماعت است که با روایات دروغین بر کتاب خدا داوری میکنند و احکام آن را با بدعتهای خود ساخته،نسخ میکنند:
«کَبُرَتْ کَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ إِنْ یَقُولُونَ إِلاّ کَذِباً». (2)
یعنی:«سخن بزرگی از دهانهای آنان بیرون آمده و جز دروغ چیزی نمیگویند ».
کسانی را که آنها زنادقه و خوارج مینمامند،اهل بیت نبوّت و امامان هدایت و چراغهای روشنی بخش شب تار هستند که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) آنها را امان امّت از اختلاف میشناسد.و اگر قبیلهای با آنان مخالفت کند، حزب شیطان میگردد.و تنها گناه آنها این است که به سنّت جدشان پیامبر،پایبندند و بدعتهای ابو بکر،عمر،عثمان،معاویه،یزید،مروان و بنی امیه را نمیپذیرند.و از آنجا که قدرت،همواره در دست اینان بوده است،طبیعی است که آنان مخالفان خود را دشنام دهند و آنها را خارجی و کافر بخوانند و با آنان بجنگند و آنان را کنار بزنند.آیا علی و اهل بیت را هشتاد سال بر منابر خود لعنت نکردند؟آیا حسن با زهر آنان و حسین و فرزندانش،با شمشیرهای آنان کشته نشدند؟
بهتر است سخن از رنج بیپایان اهل بیت را کوتاه کنیم و به اینان بازگردیم که خود را اهل سنت و جماعت،مینامند.حدیث عرضه داشتن سنت بر قرآن را نمیپذیرند،پس چرا ابو بکر را از خوارج یا زنادقه نمیخوانند؟او بود که احادیث را آتش زد و برای مردم سخنرانی کرد و گفت:«شما از پیامبر خدا احادیثی روایت میکنید که خودتان در آنها اختلاف دارید،مردم بعد از شما بیشتر اختلاف خواهند کرد.پس از پیامبر خدا چیزی را روایت نکنید،هرکس از شما پرسید؛بگویید،میان ما و شما کتاب خداست؛پس حلال آن را حلال بشمارید و حرامش را حرام
بدانید (1)».
آیا ابو بکر،قرآن را بر سنّت مقدّم نداشت؟بلکه آن را تنها منبع معرفی نکرد و سنّت را به دلیل اختلاف مردم در آن،رد نکرد؟!
چرا عمر بن خطاب را از خوارج یا زنادقه نمیخوانند او کسی است که از روز نخست،سنّت پیامبر را کنار نهاد و گفت:کتاب خدا برای ما بس است،او هرچه را که صحابه از حدیث و سنت،در زمان او جمع کرده بودند را به آتش کشید (2)و از این هم فراتر رفت و صحابه را از نقل حدیث بازداشت (3).
چرا امّ المؤمنین عایشه-که نیمی از دین از او گرفته میشده-را از خوارج و زنادقه نمیخوانند؟او همان کسی است که شهرت دارد که حدیث را بر قرآن عرضه میکرده است.و هرگاه حدیثی ناشناس برای او میآوردند،آن را بر قرآن عرضه میکرد و اگر با قرآن مخالف بود،آن را ردّ میکرد.
عمر بن خطاب،این حدیث را ردّ کرد که:«مرده با گریۀ خانوادهاش بر او،عذاب میشود»عایشه گفت:قرآن برای شما کافی است که
میگوید: «لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری» (1)
همچنین عایشه حدیث عبد الله بن عمر را که روایت کرده است:
«پیامبر(صلی الله علیه و آله)سر چاهی که اجساد مشرکان در آن افتاده بود؛ایستاد و با آنان سخنانی گفت و سپس رو به یارانش کرد و فرمود آنها آنچه را من گفتم میشنوند».
عایشه،حاضر نشد بپذیرد که مردگان چیزی را میشنوند و گفت:
پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)تنها فرموده است:«آنها میدانند که آنچه من به آنها میگویم حق است»و سپس برای دروغ دانستن حدیث به قرآن استدلال کرد و این آیه را خواند که: «إِنَّکَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتی». (2)
یعنی:«تو نمیتوانی چیزی را به گوش مردگان برسانی».
و «ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی الْقُبُورِ». (3)
یعنی:«تو چیزی را به گوش خفتگان در گورستان میرسانی».
عایشه هربار که روایات را بر قرآن عرضه میکرد،روایات زیادی را
انکار مینمود.و به کسی که گفت:محمد(صلی الله علیه و آله)پروردگار خود را دیده است،چنین گفت:از سخن تو مو بر تنم سیخ شد،پس تو چه میدانی؟از این سه چیز،هر کس به شما بگوید دروغ گفته است:
الف-هرکس گفت که محمد(صلی الله علیه و آله)خدای خود را دیده،دروغ گفته است.سپس این آیه را خواند «لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ». (1)
و خواند: «وَ ما کانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُکَلِّمَهُ اللّهُ إِلاّ وَحْیاً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ». (2)
یعنی:«هیچ بشری نمیتواند به جایی برسد که خدا با او سخن بگوید، مگر با وحی یا از پشت پرده».
ب-و هرکس به تو گفت که میداند فردا چه خواهد شد،دروغ گفته است.سپس این سخن خدا را خواند که «وَ ما تَدْرِی نَفْسٌ ما ذا تَکْسِبُ غَداً». (3)
یعنی:«در هیچ جانی نمیداند که فردا چه خواهد کرد،(یا چه به دست میآورد)».
ج-و هرکس به تو گفت که:پیامبر سخنی را پنهان کرده است،دروغ
گفته است سپس این آیه را خواند: «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ». (1)
یعنی:«ای پیامبر!آنچه از سوی خدا بر تو نازل شده آن را(به مردم) برسان».
همچنین ابو هریره؛راویۀ اهل سنّت،بسا میشد که حدیثی را میخواند و سپس میگفت:اگر میخواهید این آیه را بخوانید،و حدیث خود را بر قرآن عرضه میکرد،شنوندگان سخن او را نپذیرند.
پس چرا اهل سنّت و جماعت،همۀ اینان را از خوارج و زنادقه نمیخوانند ؛زیرا اینها هم احادیثی را که میشنیدند،بر قرآن عرضه میکردند.و هرچه را که با قرآن مخالف بود،دروغ میشمردند؟!آنها جرئت این کار را ندارند،ولی وقتی نوبت به امامان اهل بیت برسد،دیگر پرهیزکاری را کنار میگذارند و به هر دشنامی و گناه و کوتاهی،آنها را متهم میکنند،در حالی که گناهی جز عرضه داشتن حدیث بر کتاب خدا ندارند.و میخواهند این حدیثسازان و دروغپردازان و فریبکاران را رسوا کنند،که همواره در پی زیر پا نهادن احکام خدا و باطل کردن آنها به حدیثهای دروغ هستند؛زیرا به خوبی میدانند که اگر احادیث آنها بر کتاب خدا عرضه شود،چه بسا 9/10 آن با قرآن موافق نباشد.و 1/10 دیگر هم که قرآن آن را تأیید میکند،و سخن پیامبر است،برخی از آنها را تأویل
1) 1) مائده،67.
میکنند و به معنایی میبرند که پیامبر(صلی الله علیه و آله)اراده نکرده است؛مانند این حدیث که«خلفا پس از من دوازده نفرند که همه از قریش هستند».
و این حدیث که:«به سنّت خلفای راشدین پس از من چنگ بزنید».
و این حدیث که«اختلاف امّت من رحمت است».
و دیگر احادیث شریفهای که مقصود پیامبر(صلی الله علیه و آله)از آنها،امامان عترت پاک خودش بوده،ولی آنها این روایات را به خلفای نا به حق و برخی از صحابه که در شیوۀ خود تغییر داده بودند،تفسیر کردند!
حتی القابی که بر صحابه میدهند؛مانند نامگذاری ابو بکر به «صدّیق!»و عمر به«فاروق!»و عثمان به«ذی النورین!»و خالد به «سیف الله!»که همۀ این القاب در زبان پیامبر(صلی الله علیه و آله)به علی(علیه السلام)داده شده است.آن حضرت فرمود:«صدّیقان سه نفرند:حبیب نجّار؛مؤمن آل یس و حزقیل؛مؤمن آل فرعون و علیّ بن ابی طالب(علیه السلام)که از همۀ آنها برتر است (1)».
و علی(علیه السلام)خودش میفرمود:من بزرگترین صدّیق هستم،و کسی پس از من این را نمیگوید مگر آنکه دروغگوست.او بزرگترین فاروق است که خدا به وسیلۀ او میان حق و باطل جدا میسازد (2).
آیا پیامبر(صلی الله علیه و آله)نفرموده است که:«دوستی او ایمان و دشمنی او نفاق است؟و حق،همیشه همراه اوست هرکجا که برود؟».
ذو النورین (1)،هم علی(علیه السلام)است:زیرا پدر حسن و حسین (علیهما السلام)است که سرور جوانان بهشت هستند.ود و نور از پشت نبوّت میباشند.و شمشیر خدا نیز همان کس است که جبرئیل(علیه السلام)در جنگ احد دربارهاش فرمود:
«جوانمردی جز علی و شمشیری جز ذو الفقار نیست».
و به راستی که او شمشیر خدا بود که او را بر مشرکان کشیده بود.و با آن.
پهلوانانشان را کشت و دلیرانشان را به خاک افکند و بینیهایشان را به خاک مالید،تا آنجا که با بیمیلی،حق را پذیرفتند.او شمشیر خداست؛زیرا که هرگز از جنگ نگریخت و از رویارویی نترسید.و او همان کسی است که
1) 1) اهل سنت و جماعت،عثمان را«ذی النورین»میخوانند،و دلیل آن را اینگونه بیان میکنند که او با رقیه و ام کلثوم دختران پیامبر ازدواج کرد.و در واقع این دو،دختران همسر رسول خدا بودند.و بر فرض که دختران خود پیامبر باشند،چگونه دو نور هستند،در حالی که پیامبر یک حدیث هم در فضیلت آنها نفرموده است.و چرا فاطمه(س)که پیامبر دربارهاش فرموده که او:سرور زنان بهشت است،نور نباشد،و چرا علی را به همین پایه دست کم «ذو النور»نمیخوانند؟!
خیبر را پس از آنکه همۀ صحابه از گرفتنش ناتوان شده بودند.فتح کرد، در حالی که آنان از برابر این قلعه عقب مینشستند.
سیاست،از روز نخست خلافت،به خلع سلاح علی از هرگونه فضیلت و نیکی پرداخت.چون معاویه به قدرت رسید،در این راه بسیار پیش رفت.و به لعن علی(علیه السلام)و کوچک کردن او پرداخت.و ارزش مخالفان او را بالا برد.و همۀ فضایل علی و القاب او را به آنان داد.و در این راه از هیچ دروغ و تزویری خودداری نکرد.آن روز چه کسی میتوانست او را دروغگو بداند یا با او مخالفت کند؟
آنان با وی در دشنام و لعنت و بیزاری او همراهی کردند.و پیروان او از اهل سنّت و جماعت،همۀ حقایق را زیر و رو کردند.و کار زشت را زیبا و زیبا را زشت دانستند.و علی و شیعیان او را زنادقه و خوارج و روافض خواندند.و با این کار لعنت و کشتن آنها را روا شمردند و دشمنان خدا و رسول و اهل بیت را«اهل سنت»خواندند.بخوان و تعجب کن و اگر در شک و تردید هستی،جستجو کن و ریشهیابی نما.
«مَثَلُ الْفَرِیقَیْنِ کَالْأَعْمی وَ الْأَصَمِّ وَ الْبَصِیرِ وَ السَّمِیعِ هَلْ یَسْتَوِیانِ مَثَلاً أَ فَلا تَذَکَّرُونَ». (1)
یعنی:«مثال دو گروه چون کور و کر،و بینا و شنواست.آیا این دو در مثال برابرند چرا به یاد نمیآورید».
1) 1) هود،24.
شاید محقق بیابد که بسیاری از سنتها را که به پیامبر(صلی الله علیه و آله)نسبت داده میشوند،در حقیقت جز بدعتهایی که صحابه پس از درگذشت پیامبر پدید آوردند،و مردم را به زور به پیروی از آنها وادار کردند،چیز دیگری نیست تا جایی که این بیچارگان میپندارند که آنها از کارها و سخنان پیامبر بوده است.
به همین دلیل،آن بدعتها،اغلب با یکدیگر ناسازگارند و با قرآن نیز تعارض دارند.و علمای آنان ناگزیر هستند تأویل و توجیه کنند و بگویند:
پیامبر یکبار چنین کرده و یکبار چنان؛مانند اینکه میگویند:گاهی با «بسم الله»نماز خوانده و گاهی بدون«بسم الله»!و گاهی پای خود را در وضو مسح کرده و گاهی شسته است!و گاهی در نماز دستهایش را روی هم گذاشته و گامی پایین انداخته است!تا جایی که برخی برآنند این کارها را برای راحتی امّت و سبک کردن تکلیف آنها انجام داده،تا هرکس،آنچه را مناسب خویش میبیند،برگزیند.
این دروغی است که خود اسلام آن را باطل میکند؛زیرا عقاید خود را بر کلمۀ توحید و توحید در عبادت حتی در ظاهر و لباس قرار داده،و اجازه نداده،محرم در حج هرگونه که میخواهد لباس بپوشد.و به مأموم در نماز
جماعت اجازه نداده که کاری جز همراهی با امام جماعت در رکوع و سجده،و نشست و برخاست،انجام دهد.
و نیز دروغ است؛زیرا که امامان اهل بیت،این روایات را نمیپذیرند و اختلاف در عبادات را نه در شکل و نه در مضمون،نمیپذیرند.
و اگر به تناقض احادیث نزد اهل سنت و جماعت بپردازیم میبینیم که فراوان است و به شماره در نمیآید.و ما به یاری خدا آنها را در کتابی جداگانه گرد میآوریم.
مانند همیشه،به طور فشرده،چند مثال را میآوریم تا محقق دریابد که اهل سنت و جماعت،مذهب و عقاید خود را بر چه چیزی استوار کردهاند:در صحیح مسلم و شرح موطّأ به قلم جلال الدین سیوطی از انس بن مالک روایت شده است که من پشت سر رسول خدا(صلی الله علیه و آله)ابو بکر، عمر و عثمان نماز خواندم و نشنیدم که یکی از آنها بگوید:
«بسم الله الرحمن الرحیم».
و در روایتی هست که:پیامبر(صلی الله علیه و آله)«بسم الله الرحمن الرحیم»را با صدای بلند میخوانده و آوردهاند که:این حدیث را از انس،قتاده و ثابت بنانی و دیگران همه با سند روایت کردهاند.و در آن نام پیامبر(صلی الله علیه و آله)را آوردهاند،ولی لفظ و عبارت حدیث،دارای اختلاف فراوانی است و به هم ریخته و ناهماهنگ است.
برخی گفتهاند:«بسم الله الرحمن الرحیم»را نمیخواندند.
برخی گفتهاند:«بسم الله الرحمن الرحیم»را با صدای بلند
میخواندند.
و برخی گفتهاند:«بسم الله الرحمن الرحیم»را ترک نمیکردند.
و برخی گفتهاند:قرائت نماز را با الحمد لله رب العالمین،آغاز میکردند.
میگوید:با این بینظمی و ناهماهنگی،دلیلی برای هیچ یک از فقها درست نمیشود (1).
ولی اگر میخواهید راز اصلی این ناسازگاری و سردرگمی را از خود راوی یعنی انس بن مالک بشنوید،که همیشه همراه پیامبر(صلی الله علیه و آله)یعنی دربان آن حضرت بوده،میبینید که روایت میکند آنها؛یعنی-پیامبر و خلفای سهگانۀ او-بسم الله الرحمان الرحیم را نمیخواندهاند.گاهی میگوید:آنان را رها میکردند.
واقعیت دردناکی که بیشتر صحابه در نقل حدیث پیرو آن بودند، رعایت منافع سیاسی و خواستههای فرمانروایان بوده است.
بیشک،زمانی او،نخواندن«بسم الله الرحمن الرحیم»را روایت
1) 1) تنویر الحوالک،شرح موطّأ مالک،ج 1،ص 103.ما میگوییم:سپاس خدای را که شاهدی از خود ایشان بر نابسامانی و درهمریختگی احادیث آنها و تناقض آنها گواهی داد و چنانکه او اعتراف کرده است،هیچ یک از فقیهان آنها دلیلی ندارد،و دلیل همراه امامان هدایت و پاکان اهل بیت است که در چیزی اختلاف ندارند.
میکند که بنی امیه و حاکمان آنها،سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله)را تغییر داده بودند، و علی بن ابی طالب پیوسته به آن پایبند بود و برای زنده کردن آن میکوشید.
سیاست آنان بر این پایه استوار بود که در همه چیز با علی(علیه السلام) مخالفت کنند و بر ضد او عمل نمایند.و از آنجا که مشهور شده بود که او (سلام الله علیه)همیشه حتی در نمازهای روز-که قرائت در آنها آهسته است-«بسم الله»را بلند میخوانده،در نتیجه آنها برخلاف آن عمل میکردند.
این،ادعای ما یا شیعیان نیست.ما در هرچه نوشتهایم جز بر کتابهای اهل سنّت و جماعت،و سخنان آشکار آنان،بر چیزی اعتماد نکردهایم.
امام نیشابوری در تفسیر خود،پس از آوردن روایات ناهماهنگ از انس بن مالک،میگوید:«یک بدبینی دیگر نیز وجود دارد و آن اینکه:
علی(رضی الله عنه)همیشه«بسم الله»را بلند میخواند.بنی امیه در زمان خود،از این کار،جلوگیری میکردند تا آثار علی بن ابی طالب را از میان ببرند.شاید هم انس از آنها ترسیده،و به همین سبب سخنانش متناقض شده است» (1).
شیخ ابو زهره نیز سخنی نزدیک به این دارد و میگوید:«ناگزیریم بگوییم که فرمانروایی امویان در از میان رفتن بسیاری از آثار امام علی
1) 1) تفسیر غرائب القرآن،در حاشیۀ تفسیر طبری،ج 1،ص 79.
(علیه السلام)در زمینههای قضاوت و افتاء،اثر داشته است؛زیرا معقول نیست که علی(علیه السلام)را بر فراز منابر لعنت کنند،و از سوی دیگر بگذارند علم او را برای مردم بازگو کنند.و فتواها و نظریات او را بویژه آنچه با حکومت اسلامی و پایههای آن ارتباط دارد،برای مردم بازگو کنند» (1).
خدا را شکر که حقیقت را از زبان برخی از علمای آنها آشکار ساخت.
و اعتراف کرد که علی(علیه السلام)همیشه اصرار داشت که«بسم الله الرحمن الرحیم»را بلند بخواند.
نتیجه میگیریم که آنچه او را به بلند خواندن«بسم الله»وا میداشت، این بود که خلفای پیش از او،عمدا یا سهوا آن را ترک کرده بودند.مردم هم از آنها پیروی میکردند.و سنّت و شیوۀ پذیرفتهای شده بود.و بی شک اگر عمدا این کار ترک شود،نماز باطل میشود،وگرنه امام علی (علیه السلام)به بلند خواندن آن،حتّی در نمازهای آهسته(ظهر و عصر) نمیپرداخت.
ما از روایات انس بن مالک،پی میبریم که او میخواسته خود را به بنی امیه نزدیک سازد؛زیرا آنان او را میستودند و اموال بسیاری را به او میدادند و کاخهای بلندی برایش میساختند.و علّت آن هم این بود که او از مخالفین علی(علیه السلام)بود.و به نوبۀ خود،او هم دشمنی خود را با
1) 1) کتاب:الإمام الصادق ابو زهره،ص 161.
امیر المؤمنین علی(علیه السلام)آشکار میساخت؛مثلا هنگامی که در داستان«طیر»(پرنده)،وقتی که پیامبر(صلی الله علیه و آله)میخواست پرندۀ بریان شدهای را که برایش آورده بودند،تناول فرماید،چنین دعا کرد:
«پروردگارا!عزیزترین مردم نزد خودت را برسان تا با من از این پرنده بخورد.علی آمد تا اجازه بگیرد،انس سه بار او را رد کرد.و اجازه نداد.
پیامبر،بار چهارم دانست و به انس گفت:چرا چنین کردی؟گفت:دوست داشتم یکی از انصار بیاید» (1).
برای این صحابی همین بسکه بشنود پیامبر(صلی الله علیه و آله)خدای خود را میخواند که عزیزترین مخلوقات خود را به نزد او بیاورد،و خدا،دعای پیامبر را مستجاب میفرماید و علی(علیه السلام)را میآورد،ولی دشمنی انس با او وی را به دروغگویی وامیدارد،و علی را باز میگرداند و مدّعی میشود که پیامبر(صلی الله علیه و آله)مشغول کاری هستند.و سه بار این دروغ را تکرار میکند؛زیرا نمیتواند بپذیرد که علی(علیه السلام)محبوبترین مخلوقات نزد خدا پس از پیامبر باشد.
1) 1) حاکم در مستدرک،ج 3،ص 130 با سند آن را آورده و گفته است:بنا به شرط شیخین(بخاری و مسلم)این حدیث صحیح است.و ترمذی در سنن،ج 5، ص 595،طبری در الریاض النضرة؛ج 3،ص 124،تاریخ بغداد،ج 3،ص 71، کنز العمال،ج 13،ص 166 حدیث 36505،نسائی در خصائص،ص 50؛ابن اثیر در اسد الغابة،ج 4،ص 30.
ولی علی(علیه السلام)دربار چهارم بدون اجازه از در وارد میشود، و پیامبر(صلی الله علیه و آله)میفرماید:علی جان!چرا دیر آمدی؟
علی(علیه السلام)فرمود:آمدم ولی انس سه بار مرا برگرداند!
پیامبر فرمود:انس!چرا چنین کردی؟
گفت:ای پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)دعای تو را شنیدم،دلم میخواست آن مرد یکی از افراد قبیلۀ من باشد
تاریخ به ما میگوید که انس،پس از آن نیز بر دشمنی خود با علی (علیه السلام)در سراسر عمر،باقی ماند.و او همان کسی است که علی(علیه السلام)در رحبۀ کوفه از او پرسید که آیا حدیث غدیر را شنیدهای؟او از دادن گواهی خودداری کرد و امام علی(علیه السلام)او را نفرین فرمود، و او در همان روز به مرض پیسی گرفتار شد.پس چرا انس از دشمنان علی (علیه السلام)نباشد و نزد دشمنان او خود را با بیزاری جستن از وی نزدیک نسازد؟!
به همین دلیل روایت او در زمینۀ«بسم الله»آب و رنگ دوستی و هواداری معاویه را دارد؛زیرا میگوید:«من پشت سر پیامبر،ابو بکر، عمر و عثمان نماز خواندم»و با این سخن،نشان میدهد که به نماز خواندن پشت سر علی تن در نمیدهد،و این همان چیزی است که معاویه و پیروانش میخواهند؛یعنی دوست دارند که نام سه خلیفۀ پیشین را بالا ببرند و نام علی(علیه السلام)را از میان ببرند،و از او یادی نکنند.
و از آنجا که از طریق امامان عترت پاک پیامبر(صلی الله علیه و آله)و شیعیان آنها
ثابت شده که آن حضرت«بسم الله»را در سورۀ حمد و سورۀ پس از آن، بلند میخوانده است،و نیز از طریق اهل سنت و جماعت،ثابت شده که او همیشه بر بلند خواندن«بسم الله»در نمازها حتی نمازهای آهسته، اصرار داشته است،پس با کنار هم نهادن این دو مطلب،نتیجه میگیریم که این کار،همان سنّت درست پیامبر بوده و هرکس آن را ترک کند، واجبی را نادیده گرفته و نمازش باطل است؛زیرا مخالفت با سنّت، گمراهی است.و قرآن فرموده است:
«ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا».
یعنی:«هرچه را که پیامبر به شما داد بگیرید،و از هرچه شما را بازداشت،خودداری کنید».
پیامبر(صلی الله علیه و آله)ما از این پس،انتقادهایی را بر روایات صحابه که با سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله)مخالف هستند،خواهیم آورد.چند مثال را در این زمینه، پیش از این آوردیم،و برخی دیگر را در بحثهای بعدی میآوریم.و مهم آن است که بدانیم اهل سنّت و جماعت،از چه گفتار و کردار صحابه پیروی میکنند،به چند دلیل:
نخست:معتقدند گفتار و کردار آنان سنّت و پیروی از آن لازم است.
دوّم:به اشتباه،چنین میاندیشند که گفتهها و کارهای صحابه با سنت نبوی مخالفت ندارد.زیرا صحابه،به نظریات خود عمل میکردند.و آن را به پیامبر(صلی الله علیه و آله)نسبت میدادند تا بتوانند بر مردم اثر بگذارند.و از مخالفتهای احتمالی،در امان بمانند.
علی بن ابی طالب(علیه السلام)تنها مخالفی بود که در زمان قدرت خود کوشید،مردم را به سنت نبوی برگرداند.و سخنان و کارها و قضاوتهای او همه در این راستا بود،ولی کوشش آن حضرت،به جایی نرسید؛زیرا با بر افروختن آتش جنگهای فرساینده،او را مشغول کردند.هنوز یک جنگ پایان نیافته بود که جنگ دیگری را شروع میکردند.جنگ جمل به پایان نیافته بود که نبرد صفین آغاز شد.و صفین به آخر نرسیده،جنگ نهروان به راه افتاد.و آن هم تمام نشده بود که او را در محراب نماز به شهادت رساندند.
معاویه بر سر کار آمد و تنها هدفش خاموش کردن نور خدا بود.و با تمام توان کوشید تا سنّت پیامبر را که امام علی(علیه السلام)احیا کرده بود،از میان ببرد.و مردم را به بدعتهای خلفا بویژه بدعتهایی که خود پدید آورده بود،سرگرم سازد.او کوشید تا دشنام دادن به علی(علیه السلام) و لعنت به او را رواج دهد،تا جایی که کسی او را جز با اهانت نام نبرد.
مدائنی آورده است که یکی از صحابه به نزد معاویه آمد و گفت:«ای امیر المؤمنین!علی(علیه السلام)مرد و دیگر چیزی نیست که تو از او بترسی،ای کاش این لعن را برمیداشتی».
معاویه گفت:نه به خدا قسم نمیشود آن را برداشت،تا آنکه مردان بر این شیوه پیر شوند و کودکان بر این شیوه پرورش یابند.
مدائنی میگوید:بنی امیه،این شیوه را روزگاری دراز ادامه دادند و در مکتب خانهها به کودکان خویش و به زنان و خدمتکاران و غلامان خود
آموختند.و طرح معاویه به موفقیت بالایی دست یافت؛زیرا امت اسلامی (جز اندکی)را از رهبر راستین آن دور ساخت و آنها را به دشمنی و نفرت از او واداشت.و باطل را جامۀ حق پوشید و به مردم چنین فهماند که خود و یارانش،اهل سنّت،و پیروان علی(علیه السلام)خوارج و اهل بدعت هستند!
اگر علی(علیه السلام)را بر فراز منابر لعنت کنند و با این کار به خدا تقرب جویند،دیگر روشن است که با شیعه و پیروان آن حضرت چه می کنند!آنان را از بیت المال محروم ساختند و خانههایشان را با خودشان به آتش کشیدند.و آنان را بر درختان نخل به دار آویختند و زنده به گور کردند.«لا حول و لا قوة الاّ باللّه العلی العظیم».
به نظر من معاویه،یک حلقه از زنجیرۀ توطئۀ بزرگی است که بیش از دیگران در پوشانیدن حقایق وارونه نشان دادن آنها نقش داشته و امّت را به جاهلین پیش از اسلام،امّا با لباس اسلام بازگردانده است.
گفتنی است که او از همۀ خلفای پیشین،زیرکتر،و هنرپیشۀ ماهری بوده است که به خوبی میتوانسته نقش بازی کند.گاهی چنان میگریسته که حاضران باور میکردهاند او از زاهدان و عابدان مخلص است.و گاهی چنان سنگدلی و گردنکشی از خود نشان میداده که می پنداشتهاند از ملحدان بزرگ است.و بدویها او را پیامبر خدا میدانستند!
برای تکمیل این بحث،نامۀ محمد بن ابی بکر به معاویه و پاسخ آن را بررسی میکنیم تا حقایقی بر خواننده روشن شود که دانستن آنها لازم است.
از محمد بن ابی بکر به معاویه بن صخر گمراه:درود بر کسانی که فرمانبردار خدا،و تسلیم اولیای خدایند.
خدا با بزرگی و والایی خود،مردم را از روی بیهودگی و ناتوانی نیافریده و نیازی هم به آفریدن آنها نداشته است.بلکه آنها را بندۀ خود آفریده و برخی را گمراه و برخی راه یافته،و برخی بدبخت و برخی را خوشبخت ساخته است.
و سپس از روی دانش،کسانی را به پیامبری برگزیده پس از میان آنان، محمد(صلی الله علیه و آله)را برگزید.و ویژگی رسالت خویش را به او داد.و او را برای پیام «وحی»خویش برگزید و بر کار خود امین دانست.و او را پیامبری مژده و بیم دهنده برانگیخت تا کتابهای پیش از خود را تأیید کند.و راهنمای شرایع و احکام باشد.
او با دانش و اندرز نیکو،مردم را به راه خدا دعوت کرد.پس نخستین کسی که پاسخ داد و بازگشت و ایمان آورد و پذیرفت و اسلام آورد و خود را تسلیم کرد،برادر و پسر عمویش علی بن ابی طالب(علیه السلام)بود که نادیدۀ پنهان را باور کرد و او را از هر عزیزی گرامیتر داشت.و جان خود را سپر او ساخت و در هر ترس و وحشتی با او همدم شد.و در کنار او جنگید و صلح کرد.
و همواره در ساعتهای سختی و بیم،خود را در اختیار میگذاشت،تا جایی که در جهاد،کسی به پای او نرسید و به کردار نیکوی او نزدیک هم نشد.
من میبینم که تو خود را از او برتر میشماری،با اینکه من تو را میشناسم.و او را نیز که پیشگام و سرآمد همۀ نیکهاست،خوب میشناسم.
او نخستین کسی بود که اسلام آورد و نیت او از همۀ مردم درستتر بود.
و فرزندان او از همه برتر و همسرش از همه والاتر و پسر عمویش از همه گرامیتر بود.برادرش در جنگ موته،جانبازی کرد،و عمویش در جنگ احد،سید الشهداء بود.و پدرش همواره از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)و حریم او دفاع میکرد.و تو نفرین شده فرزند نفرین شده هستی.تو و پدرت همواره برای دین خدا،آشوب،بپا میکردید و در خاموشی نور خدا میکوشیدید و مردم را برای این کار جمع میکردید.و برای این کار،پول خرج میکردید و قبایل عرب را برای این کار تحریک میکردید.
پدرت بر همین شیوه مرد و تو نیز در همین کار جانشین او شدهای.و گواه این سخن،همان کسانی هستند که تو آنها را دور خودت جمع کردهای و همواره بازماندگان احزاب و رهبران نفاق و دشمنی با پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)به تو پناه میآورند.و گواه علی با فضیلت آشکار او و سابقۀ کهن او،یاورانی هستند که گرد او جمع شدهاند.و خدای تعالی در قرآن آنها را نام برده و بر دیگران برتری داده و آنان را ستوده است؛یعنی مهاجران و انصار که دسته دسته و فوج فوج با شمشیرهای خود،گرد او انجمن کردهاند،و خون خود را به پای او میریزند،حق را در پیروی او میدانند و بدبختی را در مخالفت با وی میشناسند.
وای بر تو!چگونه خود را با علی برابر میسازی،با اینکه او،وارث پیامبر
خدا(صلی الله علیه و آله)و وصی او و پدر فرزندان اوست؟و نخستین کسی است که از او پیروی کرد و آخرین کسی است که با او دیدار کرد.و همواره راز خود را به او میگفت و از کار خود آگاهش میساخت.و تو دشمن او و فرزند دشمن او هستی!
تا میتوانی در دنیا با باطل خویش بهرهمند شو و پسر عاص هم در گمراهی تو را کمک کند.گویا عمرت به سر رسیده و نیرنگت پوشالی است.
و به زودی میفهمی سرانجام بهتر،از آن کیست!
بدان که تو تنها با خدای خود نیرنگ میبازی و از نیرنگ او در امان مانده ای و از نعمت او ناامید شدهای.و او در کمین توست.درود بر پیروان هدایت (1)
این نامه که نوشتۀ محمد بن ابی بکر است،حقایق کوبندهای دربر دارد که هر جستجوگری باید آنها را بداند.او معاویه را گمراه و گمراهکننده میداند.و ملعون فرزند ملعون میشناسد.و میگوید که با همۀ توان خویش،در خاموش کردن نور خدا میکوشد.و برای وارونه کردن دین و فتنهانگیزی در آن،پول خرج میکند.و دشمن خدا و پیامبر است.و با کمک عمرو عاص در راه باطل،تلاش میکند.
این نامه،فضایل و برتریهای علی بن ابی طالب(علیه السلام)را بر
1) 1) جمهرة رسائل العرب،ج 1،ص 475،مروج الذهب/مسعودی،ج 3،ص 11 شرح نهج البلاغه/ابن ابی الحدید،ج 3،ص 188.
میشمارد که در گذشته و آینده،کسی به پای او نمیرسد.و حقیقت آن است که علی بن ابی طالب(علیه السلام)فضایل و برتریهایی بسیار بیش از آن دارد که محمد بن ابی بکر بر شمرده است.ولی آنچه برای ما مهم است؛پاسخی است که معاویه به این نامه داده است تا ای پژوهشگر عزیز!گوشههای پنهان و نیرنگهای تاریخ را بشناسی و رشتههای توطئه را-که خلافت را از صاحب قانونی آن گرفت و امت را منحرف کرد-بیابی.اینک پاسخ معاویه:
از معاویة بن صخر به ننگ پدرش محمد بن ابی بکر!درود بر فرمانبرداران خدا نامه از تو به من رسید که در آن خدای را به آنچه شایستۀ بزرگی و توانایی و نیرومندی اوست،ستودهای و ویژگیهای پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)را با سخنان بسیاری که به هم بافتهای آورده بودی و در آن بیپایگی نظر خود و تندروی خویش به پدرت را نشان دادهای.
در آن نامه،برتری فرزند ابو طالب و سابقه و خویشاوندی او با پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)و یاری او و انباز شدن با او در ترس و بیم را آورده بودی.و در آن نامه با فضیلتهای دیگران برای من استدلال کرده بودی،نه فضیلتهای خودت،خدای را میستایم که این فضیلتها را به تو نداد و به دیگری داد.
من و پدرت در زندگی پیامبرمان،حق فرزند ابو طالب را بر خود لازم می شمردیم.و برتری او را بر خودمان آشکار میدانستیم.و هنگامی که خدا پیامبرش را به نزد خود برد و وعدۀ خویش را به او به انجام رسانید و دین او را پیروز و دلیل او را استوار ساخت،جان او را گرفت.پدرت و فاروق او نخستین کسانی بودند که حق او را ربودند و با او مخالفت کردند.و با هم در این راه همداستان و هماهنگ شدند.سپس آن دو تن او را به بیعت خویش فراخواندند.او کندی نشان داد و پا بپا کرد.آنها برای او نقشهها کشیدند و تصمیم گرفتند برایش رنجی بزرگ،فراهم آورند.پس با آن دو بیعت
و سازش کرد.سپس سوّمین آنها عثمان بپاخاست و راه آنها را گرفت و شیوۀ آنها را به کار بست.تو و یار تو بر او خرده گرفتید.تا جایی که دورترین مردم از گنهکاران در او طمع بستند و برای او فتنه جوییها کردید تا به آرزوی خویش دربارۀ او رسیدید.
ای پسر ابو بکر،هشدار!که بزودی به دردسر کار خود دچار میشوی.
خودت را با وجب خودت بسنج.و ببین که نمیتوانی پا بپای کسی راه بروی که بردباری او با کوهها برابر است.و کسی نمیتواند به زور،شاخ او را بشکند.
و هیچ انسان پر حوصلهای،به پایداری او نمیرسد.
پدرت زمینه را فراهم کرد،و پادشاهی خود را پایه گذاشت و آن را به اوج رساند.
اگر کاری که ما میکنیم درست باشد،پدر تو پیشگام آن بوده و اگر ستم و کجروی باشد،پدرت در این کار خودکامه بود و ما نیز با او شریکیم.اگر کار پدر تو،پیش از این نبود،ما با علی بن ابی طالب مخالفت نمیکردیم، و فرمانبردار او میشدیم.ولی ما دیدیم پدرت چنان کرد،ما هم راه او را گرفتیم و کاری چون او کردیم.اگر میخواهی انتقاد کنی از پدرت انتقاد کن یا دست بردار.درود بر کسی که باز گردد و از گمراهی خود پشیمان شود و توبه کند! (1)
1) 1) جمهرة رسائل العرب،ج 1،ص 477.مروج الذهب/مسعودی،ج 3،ص 12 شرح نهج البلاغه/ابن ابی الحدید معتزلی،ج 3،ص 189.
ما از این پاسخ میفهمیم که معاویه،فضایل علی بن ابی طالب و برتریهای او را انکار نمیکرد.ولی به پیروی از ابو بکر و عمر،بر مخالفت علی جرئت یافت.و اگر آن دو نبودند،او علی(علیه السلام)را کوچک نمیشمرد.و هیچ کس بر علی جلو نمیافتاد.
معاویه همچنین اعتراف میکند که پدر او زمینهساز چیرگی بنی امیه بوده و او پادشاهی آنان را پایهگذاری کرده و بپا داشته است.
از این نامه میفهمیم که معاویه،به پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)اقتدا نمیکرد و از او راهنمایی نمیگرفت؛زیرا میگوید:عثمان پیرو ابو بکر و عمر بوده و از آنها رهنمود میگرفته است.
از اینجا به روشنی میفهمیم که آنها همگی سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله)را رها کردهاند و برخی از آنها از بدعت برخی دیگر پیروی کردهاند.معاویه انکار نکرد که گمراه است و به باطل عمل میکند.و بر زبان پیامبر(صلی الله علیه و آله)او و پدرش لعنت شدهاند.
برای استفادۀ بیشتر،پاسخ یزید بن معاویه را به عبد الله بن عمر میآوریم که آن هم در همین راستا و بسیار مختصر و کوتاه است:
بلاذری در تاریخ خود آورده است:هنگامی که حسین بن علی بن ابی طالب(علیه السلام)کشته شد،عبد الله بن عمر،نامهای به یزید بن معاویه نوشت که در آن آمده است:
«اندوه بزرگ و مصیبتی گران پیش آمده است.و در اسلام،حادثهای بزرگ روی داده است.و هیچ روزی مانند روز کشته شدن حسین نیست».
یزید به او نوشت:«ای نادان!ما به خانههای نو و فرشهای گسترده و بالشهای روی هم چیده،دست یافتیم.و برای نگهداشتن آنها جنگیدیم! اگر حق با ماست که ما بر سر حق خود جنگیدیم و اگر حق با دیگری است، پس پدر تو نخستین کسی است که این بنیان را نهاد و حق را از اهلش گرفت».
در پاسخ معاویه به محمد بن ابو بکر همان چیزی است که در پاسخ یزید به ابن عمر میباشد.و همان منطق و همان استدلال در این نامه هم دیده میشود.به جان خودم سوگند!این مطلب بدیهی و روشن است.و هر خردمندی آن را در مییابد.و در واقع به گواهی معاویه و فرزندش یزید، نیازی ندارد.
اگر استبداد ابو بکر و عمر در برابر علی(علیه السلام)نبود،این حوادث در امّت اسلامی روی نمیداد.و اگر علی(علیه السلام)میتوانست پس از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) خلافت را در دست داشته باشد،و بر مسلمانان فرمانروایی کند،خلافت او تا سال 40 هجری به درازا میکشید؛یعنی سی سال پس از پیامبر حکومت میکرد. (1)و این مدّت برای استوار ساختن پایههای اسلام و اصول و فروغ آن کافی بود.و آن حضرت میتوانست کتاب خدا و سنت پیامبر را بدون تحریف و تأویل،پیاده کند.
1) 1) زیرا ابو بکر و عمر در زمان زندگی امام علی(علیه السلام)درگذشتند.
و پس از او نیز کسی جز دو سرور جوانان بهشت؛امام حسن و امام حسین و فرزندان معصوم آنان(علیهم السلام)جای آنان را نمیگرفت، خلافت خلفای راشدین،سه قرن ادامه مییافت،و از کافران،منافقان و بیدینان،اثر و موجودیتی نمیماند.و جهان و انسان،به گونهای دیگر در میآمد و همۀ کارها به دست خداست.
اهل سنّت و جماعت همیشه دو اشکال بر این فرض دارند:
1-آنچه روی داده،خواست خدا بوده و اگر خدا میخواست که علی و اولاد او(علیهم السلام)مسلمانان را اداره کنند،این کار انجام میشد.
و همیشه میگویند:«پسندم آنچه را جانان پسندند!».
2-میگویند:اگر علی(علیه السلام)بلافاصله پس از پیامبر روی کار میآمد و پس از او هم حسن و حسین(علیه السلام)جای او را میگرفتند،خلافت موروثی میشد و همیشه از پدر به پسر میرسید.و این با روح اسلام که فرمانروایی را میان مردم،شورایی کرده،موافق نیست!!
برای پاسخ به این دو اشکال و دفع اشتباه میگوییم:
*نخست:حتی یک دلیل هم در دست نیست که آنچه شده،خواست خدا بوده است،بلکه قرآن و سنّت،عکس آن را ثابت میکنند.مثلا خداوند در قرآن میفرماید: وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُری آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ وَ لکِنْ کَذَّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما کانُوا
یَکْسِبُونَ». (1)
یعنی:«اگر مردم شهرها و آبادیها ایمان میآوردند و تقوا پیشه میکردند،برکاتی را از آسمان و زمین بر آنها میگشودیم ولی سخن ما را دروغ شمردند و ما نیز آنان را به کیفر کردارشان گرفتیم».
و نیز میفرماید: (وَ لَوْ أَنَّهُمْ أَقامُوا التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِیلَ وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ لَأَکَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ مِنْهُمْ أُمَّةٌ مُقْتَصِدَةٌ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ ساءَ ما یَعْمَلُونَ». (2)
یعنی:«اگر تورات و انجیل را بپا میداشتند و آنچه را که خدا برای آنها فرستاده،عمل میکردند،از بالای سر خود و از زیر پای خود میخوردند، گروهی از آنان میانهرو و بسیاری از آنان دارای کردار بدی هستند».
و نیز میفرماید: «ما یَفْعَلُ اللّهُ بِعَذابِکُمْ إِنْ شَکَرْتُمْ وَ آمَنْتُمْ وَ کانَ اللّهُ شاکِراً عَلِیماً». (3)
یعنی:«اگر سپاسگزار و با ایمان باشید،خداوند را با عذاب شما چه کار؟ و خدا سپاسگزار و داناست».
و میفرماید: (إِنَّ اللّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ». (4)
یعنی:«خداوند وضع مردمی را دگرگون نمیسازد تا خودشان وضع خود را دگرگون سازند».
همه این آیات،نشانههای روشنی برآنند که انحراف فرد و جامعه و امت،از پیش خود آنان است،نه از خداوند متعال.
از سنت نیز،مثلا این روایت گواه است که فرمود:«در میان شما کتاب خدا و عترت خویش را میگذارم که اگر به آن دو بپیوندید،هرگز پس از من گمراه نمیشوید».
و اینکه فرمود:«بیایید برای شما نامهای بنویسم که هرگز پس از آن گمراه نشوید».
و میفرماید:«امت من به هفتاد و سه گروه تقسیم میشوند که همه جز یک گروه در دوزخند».
همۀ این احادیث شریف نیز،نشان میدهند که گمراهی مردم از نپذیرفتن سرنوشتی است که خدا برای آنها برگزیده است.
*دوم:گیرم که خلافت اسلامی،موروثی باشد،ولی این موروثی به آن معنا که آنها فهمیدهاند،نیست،که فرمانروا با استبداد و خودکامگی پیش از درگذشت خود،پسرش را بر جای خود بنشاند و او را ولیعهد بخواند هرچند پدر و پسر،فاسق و نابکار باشند،بلکه این وراثتی است خدایی و انتخابی است آسمانی.از کسی که سر سوزنی از دانش او پنهان نمیماند.
و این وراثت به معنای برگزیدن نخبگان شایستهای است که خدا
آنها را برگزیده و کتاب و حکمت به آنها آموخته تا پیشوایان مردم باشند.
و فرموده است:
«وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِیتاءَ الزَّکاةِ وَ کانُوا لَنا عابِدِینَ». (1)
یعنی:«آنان را پیشوایانی ساختیم که به فرمان ما مردم را راهنمایی میکنند و کار نیک و بپا داشتن نماز و پرداختن زکات را در دلشان انداختیم و آنان پرستندگان ما بودند».
و اینکه میگویند اسلام،وراثت را نمیپذیرد،و رهبری را شورایی ساخته،مغالطهای است که نه واقعیت،آن را میپذیرد و نه تاریخ.و خود آنها گرفتار همان نظام موروثی ناخوشایند،شدهاند.و پس از علی(علیه السلام)جز ستمکاران زورگو،کسی بر سر کار نیامده و آنها هم برخلاف خواست مردم کار را به فرزندان بیبندوبار خود سپردهاند.
کدام یک بهتر است؟اینکه قدرت در دست فاسقان و هوسرانان و بردگان شهوت،موروثی باشد؟یا امامان پاک و برگزیدۀ خدا و معصومان که دانش و تقوا را به ارث بردهاند،آن را نسل به نسل در دست گیرند و بر مردم،فرمان برانند و آنان را از راه راست به بهشت ببرند؛زیرا خداوند میفرماید: «وَ وَرِثَ سُلَیْمانُ داوُدَ». (2)
یعنی:«سلیمان از داوود ارث برد».
من گمان نمیکنم عاقل مسلمان،غیر از دومی را بپذیرد!
حال که بر سر گفتگو از واقعیت هستیم و حسرت و افسوس بر گذشته به کار نمیآید پس به موضوع برگردیم.میگوییم:ابو بکر و عمر،امیر المؤمنین(علیه السلام)را از خلافت کنار زدند و آن را به خود بستند.و علی و فاطمه و اهل بیت(علیهم السلام)را کوچک شمردند و خوار داشتند.در این هنگام راه برای معاویه و یزید و عبد المک بن مروان و کسانی چون آنها باز شد تا آنچه میخواهند بکنند.و اگر آن دو،زمینه را برای معاویه فراهم نساخته بودند و او را قدرت نداده بودند و بیش از بیست سال فرمانروایی شام را در دستش نگذاشته بودند،و هرگز برکنار نساختند،چنین شکوه و جلالی بهم نمیزد و مردم تسلیم او نمیشدند،او نیز خلافت را به پسرش نمیسپرد که خودش میگوید:به خانههای نوساخته و فرشهای گسترده و بالشهای روی هم چیده رسید و برای نگهداری آنها جنگید و گل بستان پیامبر را کشت و باکی هم نداشت.او دشمنی با اهل بیت را در پستان مادرش«میسون»نوشید و در دامان پدرش با دشنام و لعن علی پرورش یافت.و اگر چنین کند یا کاری بیش از آن هم انجام دهد،شگفتی ندارد.
برخی از شاعران،این حقیقت را چنین بازگو کردهاند:
لو لا حدود صوارم أمضی مضاربها الخلیفة
لنشرت من اسرار آل محمد جملا ظریفة
و أریتکم أن الحسین اصیب من یوم السقیفة
یعنی:«اگر لبۀ تیز شمشیرهایی که خلیفۀ آنها را تیز کرده،در کار نبود، رازهایی را از خاندان پیامبر آشکار میکردم که بسیار دقیق و ظریف هستند.و به شما نشان میدادم که حسین(علیه السلام)از همان روز سقیفه،به گرفتاری دچار شد».
حقجویان جستجوگر،درمییابند که دولت بنی امیه یک سر به کوشش ابو بکر و عمر برپا شد.و دولت بنی عباس و دولتهای دیگر نیز چنین بودند.به همین دلیل میبینیم که اینان هرچه میتوانستند،کردند تا ابو بکر و عمر را مطرح سازند و فضایل و امتیازاتی برای آنان تراشیدند و با آنها ثابت میکردند که آن دو تن،از دیگران برای خلافت شایستگی بیشتری داشتهاند؛زیرا میدانستند که مشروعیت خلافت خودشان جز با درست شمردن خلافت آنان و اعتقاد به عدالت آنان،ثابت نمیشود.
در برابر میبینیم این همه بلا که بر سر اهل بیت آوردند،تنها بخاطر آن بود که صاحبان خلافت،مشروع به شمار میرفتند و موجودیت آنان و قدرتشان را به خطر میانداختند.
این نزد خردمندان حقشناس،بدیهی است.شما میبینید که تا به امروز نیز در برخی کشورهای اسلامی پادشاهانی فرمان میرانند که هیچ فضیلتی ندارند؛جز آنکه پسر پادشاهان پیشین و فرمانروایان گذشته هستند.یزید نیز فرمانروا شد،تنها به همین دلیل که پدرش معاویه پادشاه بود.و با زور و فشار بر امّت اسلامی فرمان میراند.
مثلا خرد نمیپذیرد که پادشاهان سعودی و شاهزادگان این کشور،
اهل بیت و شیعیان آنها را دوست بدارند.و این هم پذیرفتنی نیست که پادشاهان و شاهزادگان سعودی با معاویه و یزید،دشمن باشند،زیرا قانون پادشاهی موروثی را جز معاویه و یزید،کسی برای آنها وضع نکرده است و همۀ فرمانروایان بنی امیه و بنی عباس و پادشاهان معاصر ما،مشروعیت خود را از قانون اساسی معاویه و یزید میگیرند.
تقدیس خلفای سهگانه و برتری دادن آنها و اعتقاد به عدالت آنان، و دفاع از ایشان و جلوگیری از انتقاد یا سخن گفتن دربارۀ آنها نیز از همینجا برمیخیزد؛زیرا آنان پایه و بنیان همۀ حکومتهای گذشته و حال از روز سقیفه تا پایان کار این جهان هستند.
همچنین از اینجا میتوان دریافت که چرا آنان،نام«اهل سنّت و جماعت»را برای خود و نام«روافض»یا زنادقه را برای دیگران برگزیدهاند؛زیرا علی و خاندان آن حضرت(علیهم السلام)و پیروانشان، خلافت آنها را نپذیرفتند و زیر بار بیعت با آنها نرفتند.و در هر مناسبتی با آنان بحث کردند و آنان را محکوم ساختند.فرمانروایان نیز به خردهگیری و بیاهمیّت نشان دادن آنها و تحقیر و دشنام و لعن و کشتار و بیرون راندن آنها از سرزمینهایشان پرداختند.
اگر اهل بیت که پاداش رسالت پیامبر در قرآن،دوستی آنان شمرده شده،اینگونه با اهانت و کشتار روبرو شوند،شگفتی ندارد اگر شیعیان و دوستداران و پیروان آنها،همه گونه کیفر و خواری و اهانت و تکفیر را به خود ببینند.و پیروان حق، راندهشدگان منفور و تنها ماندگان تاریخ باشند.
و پیروان باطل،پیشوا و محترم باشند و همه کس از آنها فرمان برد.
هرکس علی را دوست بدارد و از او پیروی کند،اهل بدعت و فتنهجو دانسته میشود!!
و هرکس معاویه را دوست بدارد و از او پیروی کند؛صاحب سنّت و جماعت است!!
خدای را سپاس که عقل و خردی به ما داد که حق را از باطل و روشنی را از تاریکی و سفید را از سیاه جدا سازد.و خداوند میفرماید:
«وَ ما یَسْتَوِی الْأَعْمی وَ الْبَصِیرُ وَ لاَ الظُّلُماتُ وَ لاَ النُّورُ وَ لاَ الظِّلُّ وَ لاَ الْحَرُورُ وَ ما یَسْتَوِی الْأَحْیاءُ وَ لاَ الْأَمْواتُ إِنَّ اللّهَ یُسْمِعُ مَنْ یَشاءُ وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی الْقُبُورِ». (1)
یعنی:«کور و بینا و تاریکی و روشنایی و سایه و آفتاب داغ،برابر نیستند.
و زندگان و مردگان نیز برابر نیستند.خدا به هرکس بخواهد میشنواند و تو نمیتوانی چیزی را به گوش خفتگان در گور برسانی».
1) 1) فاطر،19-22.
اگر بیطرفانه در موضوع«صحابه»بحث و جستجو کنیم،میبینیم که «شیعه»همان جایگاه و منزلتی را که قرآن و سنت پیامبر و عقل برای صحابه در نظر گرفته،به آنها میدهند.و نه مانند«غلاة»و فرقههای تندرو،همۀ آنان را تکفیر کردهاند،و نه مانند«اهل سنت و جماعت» همۀ آنان را«عادل»میشمارند.
امام شرف الدین موسوی در این باره مینویسد:«هر کس نظر ما را دربارۀ صحابه بخواند،در مییابد که از همۀ نظریات دیگر،معتدلتر و میانهروتر است؛نه مانند«غلاة»دربارۀ آنها کوتاهی کردهایم؛زیرا آنها همه را تکفیر کردهاند،و نه مانند اکثریت،همۀ آنها را مورد اعتماد دانستهایم.فرقۀ کاملیه و دیگر غلاة مانند آنها،همۀ صحابه را کافر شمردهاند.
و اهل سنت،گفتهاند:هر کس چیزی از پیامبر(صلی الله علیه و آله)شنیده یا هر مسلمانی که او را دیده باشد،عادل است و دلیل آنها این حدیث است:«کل من دبّ او درج منهم أجمعین اکتعین».
ما هرچند صحبت و همنشینی با پیامبر را فضیلتی بزرگ میدانیم ولی به خودی خود،آن را مایۀ عصمت نمیدانیم.در میان صحابه نیز مانند دیگران عادل،وجود دارد،که بزرگان و دانشمندان آنها چنین هستند.و در میان آنها«یاغی»(سرکش)،منافق و ناشناس نیز وجود دارد.ما همواره به
افراد«عادل»در میان صحابه استدلال میکنیم.و در دنیا و آخرت،هوادار آنها هستیم.
اما کسانی که بر وصی و برادر پیامبر(صلی الله علیه و آله)شوریدند.و دیگر گناهکاران،مانند فرزند هند(معاویه)و فرزند نابغه(عمرو عاص)و فرزند ارطاة(بسر بن ارطاة)و دیگران،احترام و ارزشی برای حدیث آنان نیست.
و آنان ناشناختهاند و دربارۀ آنان درنگ میکنیم،تا حال آنان روشن شود.
این نظر ما،دربارۀ صحابهای است که حدیث نقل کردهاند.و دلیل ما در این عقیده،کتاب و سنت هستند.و در علم اصول فقه،به تفصیل در این باره سخن رفته است.ولی اکثریت،دربارۀ تقدیس همۀ آنها که نام «صحابی»را دارند.زیادهروی میکنند و پا از حدّ میانهروی فراتر گذاشتهاند.و به هر نیک و بدی استدلال میکنند.و از هر مسلمانی که از پیامبر(صلی الله علیه و آله)چیزی شنیده،پیروی میکنند.و این پیروی را کورکورانه دنبال کردهاند و هرکس را که با آنان در این کار موافق نباشد،و این غلوّ (زیادهروی)را از آنان نپذیرد،با او مخالفت میکنند و در محکوم کردن او حدّ و مرز نمیشناسند.
وقتی میبینند که بسیاری از روایات صحابه را ردّ میکنیم،و راویان آنها را بیاعتبار یا ناشناخته میدانیم،و به وظیفۀ شرعی خود در زمینۀ بازیابی حقیقت دین و یافتن سنت صحیح پیامبر،عمل میکنیم،بسختی بر ما میتازند و ما را محکوم میکنند.
در این راستا،همه گونه گمان بد به ما بردهاند و ما را به نادانی
و ناآگاهی خود،متهم میسازند.و اگر خردهایشان بر سر جای خود بود، و به قواعد علمی مراجعه میکردند،در مییافتند که«اصل عدالت صحابه»هیچ دلیلی ندارد.و اگر به قرآن بیندیشند،میبینید که پر از یاد منافقان است و تنها سورههای توبه و احزاب...گواه این سخن است».
(پایان سخن سید شرف الدین(ره)).
دکتر حامد حفنی داود؛استاد ادبیات عرب و رئیس بخش زبان عربی در دانشگاه عین شمس در قاهره،مینویسد:شیعه معتقدند که صحابه نیز مانند دیگران هستند و میان آنها و کسانی که پس از آنها آمدهاند و مسلمانان دیگر تا روز قیامت،هیچ فرقی نیست.این،از آن روست که آنها در مسأله،تنها یک میزان را میپذیرند و آن همان ترازوی عدالت است،که کارهای صحابه و دیگران و نسلهای بعدی را همه با آن می سنجند؛زیرا صحبت و همنشینی پیامبر،فضیلتی به کسی نمیدهد،مگر آنکه شایستۀ این فضیلت باشد.و آمادگی آن را داشته باشد که به رسالت حضرت پیامبر(صلی الله علیه و آله)عمل کند.
برخی از آنان،چون امامان معاصر با پیامبر(صلی الله علیه و آله)؛یعنی علی و فرزندانش(علیهم السلام)معصوم بودهاند.
برخی از صحابه،که به خوبی با پیامبر و پس از او با علی(علیه السلام)به خوبی همنشینی کردهاند،عادل هستند.
برخی از آنان مجتهدانی هستند که به حقیقت رسیدهاند،و برخی مجتهدانی که نادرست اندیشیدهاند.و برخی فاسق(نابکار)و گروهی
زندیق(بیدین)بودهاند که از فاسق بدتر و کیفر او سختتر است.
منافقان و کسانی که خدا را به زبان عبادت میکردند،نیز در شمار منافقان در میآیند،برخی از آنان نیز کافرند و از نفاق خویش دست برنداشتند،یا از اسلام خویش بازگشتند.
معنای این سخن آن است که شیعه-که بخش بزرگی از اهل قبله هستند-همۀ مسلمانان را با یک ترازو،ارزیابی میکنند و صحابی و تابعی و نسلهای پس از آنان را یکسان مینگرند.و صحبت و همنشینی را به تنهایی،دارای آن درجه از مصونیت نمیشناسند که موجب اعتقاد ویژه ای دربارۀ کسی شود.
بنابراین به خود اجازه دادند-از روی اجتهاد-صحابه را به نقد بگذارند و دربارۀ درجۀ عدالت آنان بحث کنند.و همچنین به خود اجازه میدهند که بر چند تن از صحاب خرده بگیرند که چرا شرایط همنشینی را به جای نیاوردهاند،و از دوستی خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله)به دشمنی گراییدند؟
چرا چنین نباشد؟پیامبر بزرگوار اسلام،خود فرمود:«من در میان شما دو چیز گرانبها میگذارم که اگر به آنها چنگ بزنید،هرگز گمراه نمیشوید:کتاب خدا و خاندان و بستگانم.و آن دو هرگز از یکدیگر جدا نمیشوند تا بر سر حوض کوثر نزد من آیند.پس بنگرید که پس از من با آنها چه میکنید!».
بر پایۀ این حدیث و احادیث دیگر،معتقدند که بسیاری از صحابه با ستم کردن بر خاندان پیامبر،و لعنت کردن افرادی از آنها،با این حدیث
مخالفت کردهاند.پس چگونه میتوان گفت که همۀ شرایط صحبت را دارند و نشان عدالت را دارا هستند؟!
این گزیدۀ نظر شیعه دربارۀ صحابه است که عدالت برخی از صحابه را نمیپذیرند.و این هم دلیل علمی واقعی است که استدلال خود را بر آن استوار ساختهاند».
دکتر حامد حفنی داوود،در جای دیگری اعتراف میکند که:انتقاد از صحابه و خرده گرفتن بر آنها از بدعت شیعه نیست.و میآورد:«در زمانهای گذشته نیز معتزله در مسائل اعتقادی نه تنها بر صحابه خرده گرفتهاند،بلکه به خود خلفا نیز رسیدهاند،و به آنها پرداختهاند.به همین دلیل،برخی با آنها یار و برخی با آنها مخالف شدند».
موضوع انتقاد از صحابه-در قرون نخستین-تنها به علمای بسیار ژرفنگر،بویژه علمای معتزله اختصاص داشت.و پیش از آنان رهبران شیعه و پیشگامان طرفداری از آل محمد(صلی الله علیه و آله)در این راه گام برداشتند.
من پیش از این نیز گفتهام که علمای«کلام»و بزرگان«معتزله»از قرن اوّل هجری،وامدار رهبران شیعه بودهاند.بنابراین موضوع انتقاد از صحابه،برخاسته از تشیّع برای آل محمد(صلی الله علیه و آله)بوده،ولی نه بخاطر خود تشیّع،بلکه از آن رو که پیروان آل محمد(صلی الله علیه و آله)،همواره به مهارت خویش در علوم عقاید،مشهور بودند؛زیرا از چشمۀ گوارای امامان اهل بیت-که منبع اصیل و آب گوارایی است-نوشیده بودند که همۀ علوم و مسائل
فرهنگ اسلامی از آغاز اسلام تاکنون از آن پدید آمده است (1)(پایان سخن دکتر حامد).
من معتقدم که جستجوگر حقیقت،ناگزیر باید راه انتقاد و خردهگیری را برای خود بازگذارد،وگرنه از حقیقت باز میماند،درست مانند اهل سنت و جماعت،که در عقیدۀ عدالت صحابه تا آنجا پیش رفتند و دربارۀ آنها تحقیق نکردند که تا به امروز از حق دور ماندهاند.
1) 1) الصحابة فی نظر الشیعة الامامیة،ص 8 به بعد
اهل سنّت و جماعت،در ستایش صحابه و اعتقاد به عدالت آنان تا آنجا پیش رفتند که همه را بدون استثنا عادل دانستند!و از چارچوب عدل و نقل بیرون افتادند!و هنگامی که ببینند کسی از آنها انتقاد میکند یا عدالت آنان را نمیپذیرد،یا برخی از آنان را تفسیق میکند،بیحساب و بیمنطق بر او میتازند.اینک نمونههایی از سخنان آنان را بررسی میکنیم تا دوری آنها از معنای قرآن و سنّت ثابت و صحیح پیامبر و عقل و وجدان را دریابیم.
امام نووی در شرح صحیح مسلم مینویسد:«صحابه(رضی الله عنهم)همگی از بهترین مردم،و سروران این امّت بودند.و از مردم پس از خود،برتر و همه عادل و نمونه بودند.و هیچگونه ناخالصی در آنها نبود.
و آمیختگی پس از آنها پیدا شد.و کسانی که پس از آنها آمدند،ناخالصی داشتند (1)».
یحیی بن معین میگوید:«هر کس عثمان یا طلحه یا یکی از اصحاب پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)را دشنام بدهد؛دجّال(دروغگو)است!و حدیث او را
1) 1) صحیح مسلم،با شرح نووی،ج 8،ص 22.
نمیتوان نوشت!و لعنت خدا و فرشتگان و همۀ مردم بر آنها باد (1)!».
ذهبی میگوید:«یکی از گناهان کبیره،دشنام دادن به یکی از صحابه است هرکس بر آنها خرده بگیرد یا آنان را دشنام دهد،از دین بیرون رفته و از آیین مسلمانان بریده است (2)!».
از قاضی ابو یعلی پرسیدند:«کسی که به ابو بکر دشنام دهد،چه حکمی دارد؟گفت:کافر است!پرسیدند:پس[اگر مرد]بر او[جنازهاش] نماز باید خواند؟گفت:نه!.گفتند:با او که گویندۀ«لا إله إلاّ اللّه است چه کنیم؟گفت:به او دست نزنید!او را با چوب به سوی قبر بکشانید و در آن دفن کنید! (3)».
امام احمد بن حنبل میگوید:«بهترین امّت،پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله)ابو بکر و پس از او عمر و پس از او عثمان و پس از او علی است.که اینان خلفای راشدین و هدایت شدهاند،سپس پس از این چهار تن،اصحاب پیامبر(صلی الله علیه و آله)بهترین مردم هستند و کسی حق ندارد چیزی از بدیهای آنان را بگوید.و یا به عیب و نقصی در آنان خردهگیری کند.و هرکس چنین کند، باید او را تادیب کرد و کیفر داد.و نمیتوان از او گذشت،بلکه باید
پیگیری شود و اگر توبه کند،از او پذیرفته میشود،و اگر باز هم ادامه داد، کیفر را دوباره تکرار میکنند و او را به حبس ابد میبرند تا بمیرد یا توبه کند!!».
شیخ علاء الدین طرابلسی حنفی میگوید:«اگر کسی یکی از یاران پیامبر(صلی الله علیه و آله)ابو بکر،عمر،عثمان یا علی یا معاویه یا عمرو عاص را دشنام دهد،پس اگر بگوید گمراه و کافر بودهاند،باید کشته شود و اگر دشنام دیگری از دشنامهای مردم به آنها بدهد،به سختی کیفر میبیند (1)».
دکتر حامد حفنی داوود،گزیدۀ سخنان اهل سنت و جماعت را میآورد و میگوید:«اهل سنت،معتقدند که همه صحابه عادل هستند.
و همگی در عدالت یکسان هستند،هرچند درجات آن مختلف است.
و کسی که یک صحابی را کافر بداند،پس خود او کافر است و هرکس یک صحابی را فاسق بداند،خود فاسق است.و اگر کسی بر یک صحابی خرده بگیرد،گویا بر پیامبر خدا خرده گرفته است!
بزرگان اهل سنت،همچنین عقیده دارند که پرداختن به آنچه میان علی(رضی الله عنه)و معاویه گذشته و حوادث تاریخ در این زمینه،جایز نیست!
برخی از صحابه،اجتهاد کردند و به حق رسیدند که همان علی(علیه السلام)
1) 1) معین الحکام فیما یتردد بین الخصمین من الاحکام،ص 187.
و پیروان او هستند.و برخی اجتهاد کردند،و به خطا رفتند مانند معاویه و عایشه(رضی الله عنهما)و کسانی که پیرو آن دو بودند،-به نظر اهل سنت-سزاوار است که بدون پرداختن به بدیها،دست از این قضاوت بردارند.و از دشنام دادن به معاویه به دلیل صحابی بودن او جلوگیری میکنند!و کسی را که به عایشه دشنام دهد،بشدت محکوم میکنند؛زیرا پس از خدیجه،دومین همسر رسول خدا و امّ المؤمنین و مورد علاقۀ رسول الله بوده است!!و هرچه از این فراتر رود،باید از پرداختن به آن خودداری کرد و کار آن را به خدا واگذاشت.
حسن بصری و سعید بن مسیّب دراینباره میگویند:«اینها چیزهایی است که خداوند دست ما را به آنها نیالود،پس ما چرا زبان خود را به آنها بیالایم؟!!».
این بود گزیدۀ نظر اهل سنت دربارۀ عدالت صحابه،و موضعی که ما باید در برابر آنها داشته باشیم (1)».(پایان سخن دکتر حامد)
اگر محقّق شناخت بیشتری از صحابه و کسانی که در میان اهل سنت و جماعت،مقصود و مفهوم از این اصطلاح هستند،به دست آورد،در مییابد که آنها این نشان افتخار را به همۀ کسانی که پیامبر را دیدهاند، عطا میکنند!!
بخاری در صحیح خود میگوید:«هر کس از مسلمانان با پیامبر
1) 1) الصحابة فی نظر الشیعة الامامیة،ص 8 و 9.
خدا(صلی الله علیه و آله)همنشین بوده یا او را دیده،از اصحاب او به شمار میآید!».
احمد بن حنبل میگوید:«بهترین مردم پس از صحابۀ اهل بدر،کسی است که یک سال،یک ماه یا یک روز با پیامبر همنشین باشد،یا تنها او را دیده باشد و به همان اندازه که با او بوده،صحابی شمرده میشود (1)».
ابن حجر مینویسد:«هر کس از پیامبر یک حدیث یا یک کلمه روایت کرده یا به حال ایمان او را دیده باشد،از صحابه است.هر کس با ایمان،پیامبر را ببیند و بر اسلام بمیرد،چه همنشینی او با پیامبر بسیار یا کم باشد،روایت از آن حضرت داشته باشد یا نه،در غزوه و جنگی شرکت کرده باشد یا نه.هر کس او را دیده و با او ننشسته یا به دلیل مانعی،او را ندیده باشد،همه و همه از صحابه هستند (2)!».
اکثریت قاطع اهل سنت و جماعت،همین عقیده را دارند،و هرکس پیامبر را دیده یا در زمان او به دنیا آمده باشد،هرچند نابالغ و نارس باشد، صحابی شمرده میشود.و دلیلی بهتر از این نمیشود که محمد بن ابی بکر را از صحابه میدانند،در حالی که در زمان درگذشت رسول خدا(صلی الله علیه و آله)، محمد بن ابی بکر،تنها سه ماه از عمرش میگذشت.
ابن سعد،صحابه را به پنج طبقه تقسیم میکند و در کتاب خود معروف
به«الطبقات الکبری یا طبقات ابن سعد»آنها را میآورد.
حاکم نیشابوری نویسندۀ کتاب المستدرک،آنها را دوازده طبقه میشناسد،به این ترتیب:
1-آنان که پیش از هجرت در مکه مسلمان شدند،مانند خلفای راشدین.
2-کسانی که در دار الندوه حاضر میشدند.
3-کسانی که به حبشه هجرت کردند.
4-کسانی که در عقبه اول حاضر بودند.
5-کسانی که در عقبه دوم گرد آمدند.
6-آنان که پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله)به مدینه هجرت کردند.
7-کسانی که در بدر حاضر بودند.
8-کسانی که پس از جنگ بدر و پیش از حدیبیه،مهاجرت کردند.
9-آنان که در بیعت رضوان بودند.
10-آنان که پس از حدیبیه و پیش از فتح مکه هجرت کردند،مانند خالد بن ولید،عمرو بن عاص و غیره.
11-کسانی که پیامبر(صلی الله علیه و آله)آنها را طلقا( آزادشدگان)نامید.
12-کودکان و فرزندان صحابه که در زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله)متولد شدند؛مانند محمد بن ابی بکر.
أهل سنت و جماعت،همگی بر عدالت همۀ صحابه همداستانند و چهار مذهب فقهی اهل سنت،بیچون و چرا روایات آنها را میپذیرند و اجازۀ نقد و خردهگیری بر آنها را نمیدهند.
همین بسکه قهرمانان جرح و تعدیل که بازشناسی و ارزیابی محدّثان و راویان را برای شناسایی احادیث و پاکسازی آنها بر خود لازم میدانند، همین که به یک صحابی برسند،در هر طبقه و هر سن و سالی که به هنگام درگذشت پیامبر(صلی الله علیه و آله)باشد،در او تردیدی نمیکنند و روایت او را بازرسی نمیکنند،و هر شبهه و اشکالی که بر آن وارد آید یا تعارض و تناقض عقل و نقل که پیش آید،به آن توجه نمیکنند.و میگویند صحابه را نمیتوان مورد انتقاد و ارزشیابی قرار داد و همۀ آنها عادل هستند!
به جان خودم سوگند که این کار،یک زورگویی آشکار است.و عقل و خرد از آن بیزار و طبیعت انسان از آن متنفر است.و علم آن را نمیپذیرد.
و من باور ندارم که جوانان با فرهنگ امروز،این قانونشکنی خندهآور را بپذیرند.
نمیدانم و کسی هم نمیداند اهل سنّت و جماعت،این اندیشههای بیگانه از روح اسلام عزیز-که همواره بر پایۀ دلیل علمی و دلیل روشن استوار است-از کجا آوردهاند؟ای کاش میدانستم!و کاش یکی از آنها با یک دلیل از قرآن یا سنت یا منطق،مرا قانع میکرد که مسألۀ عدالت صحابه درست است!
ولی سپاس خدای را که راز این نظریات ساختگی را دانستیم.و در فصل آینده آن را شرح میدهیم.و پژوهشگران نیز باید به سهم خود برخی از رازها را که هنوز نیازمند دلیری و بیباکی هستند،بشکافند.
بیشک،صحابه انسان بودند و در برابر خطا نیز معصوم نبودند.
و آنان مانند انسانهای عادی بودند و هرچه بر مردم دیگر واجب بود؛بر آنها هم واجب بود،و هر حقی که دیگران داشتند،آنان هم داشتند.
تنها یک فضیلت داشتند که آن هم همنشینی با پیامبر(صلی الله علیه و آله)بود که اگر پاس آن را میداشتند و حرمت آن را رعایت میکردند؛برای آنان ارزش داشت وگرنه کیفر آنها دو چندان میشد؛زیرا دادگری خداوند سبحان، چنین تصمیم گرفته که افراد دور و بیگانه را به اندازۀ افراد نزدیک و همنشین با پیامبران عذاب نفرماید.کسی که از نزدیک سخنان پیامبر را شنیده و نور نبوت و معجزات را دیده و یقین کرده و از خود پیامبر آموزش دیده،هرگز مانند کسی که در روزگار پس از پیامبر زندگی کرده و مستقیما او را ندیده و از او چیزی نشنیده،نیست.
عقل و وجدان،مردی را که در زمان ما زیسته و احترام قرآن و سنّت را نگه میدارد و رهنمودهای آنها را به کار میبندد بهتر از یک صحابی می دانند که با رسول خدا(صلی الله علیه و آله)زیسته و همراه او بوده.و هرگز ایمان در دلش راه نیافته و از روی ناچاری به اسلام تن در داده و یا در زمان زندگی پیامبر با او همزیستی خوبی داشته،ولی پس از درگذشت او،از دین برگشته است.
این همان چیزی است که کتاب خدا و سنّت پیامبر و نیز عقل و وجدان، آن را میپذیرند.و هرکس قرآن و سنت را بشناسد،در این حقیقت شک نمیکند و راه گریزی از آن نمییابد.نمونۀ آن،آیۀ ذیل است:
«یا نِساءَ النَّبِیِّ مَنْ یَأْتِ مِنْکُنَّ بِفاحِشَةٍ مُبَیِّنَةٍ یُضاعَفْ لَهَا الْعَذابُ ضِعْفَیْنِ وَ کانَ ذلِکَ عَلَی اللّهِ یَسِیراً». (1)
یعنی:«ای زنان پیامبر!هر یک از شما کار زشتی را انجام دهد و آن کار ثابت شود،کیفر او دو برابر میشود.و این کار برای خدا آسان است».
در میان صحابه،هم مؤمنان بسیار باایمان بودند و هم افراد کم بهره از ایمان،و هم کسانی که ایمان در دلشان راه نیافته بود،هم پرهیزکار از دنیا گذشته داشتند و هم بیباک و بیپروایی که جز منفعت خود به چیزی نمیاندیشید،و هم عادل بزرگوار،و هم ستمکار فرومایه،و هم حقپرستان با ایمان،و هم سرکشان تبهکار،و هم دانشمندان با عمل،و هم نادانان بدعتگذار،و هم مخلص،و هم منافق،و هم پیمانشکن و از دین برگشته و نافرمان.
اگر قرآن کریم و سنت شریف پیامبر و تاریخ،این چیزها را نپذیرفتهاند و با روشنترین گفتار آن را آشکار کردهاند،پس سخن اهل سنت و جماعت که میگویند:«همۀ صحابه عادل هستند!»سخن یاوه و بیپایه و بیارزش است؛زیرا با قرآن و سنّت مخالف است.و با تاریخ
1) 1) احزاب،30.
و عدل و وجدان نیز سازش ندارد.و تعصّب و هواخواهی خالص و سخنی بی دلیل و بیمنطق است.
گاهی محقق،از برخورد با اینگونه مسائل در عقیدۀ اهل سنّت و جماعت،شگفتزده میشود که چگونه با عقل و نقل و تاریخ،به ستیزه جویی برمیخیزند.
ولی هنگامی که نقش امویان و روشهای عباسیان را برای ریشهدار ساختن این عقیده میبیند-یعنی احترام به صحابه و انتقاد نکردن از آنها و عادل شمردن همۀ آنها-شگفتی او از میان میرود و کمترین شک و تردیدی برای او باقی نمیماند که سخن دربارۀ صحابه،ممنوع شده تا نقد و انتقاد به سراغ کارهای زشت خود آنان نرود که چه جنایتها در حق اسلام،پیامبر و امت اسلامی کردهاند.
اگر ابو سفیان،معاویه،یزید،عمرو عاص،مروان حکم،مغیرة بن شعبه و بسر بن ارطاة،همه از صحابه باشند و همه به فرمانروایی بر مؤمنان و سروری بر آنان رسیده باشند،چرا از انتقاد صحابه جلوگیری نکنند؟ و چرا روایات دروغین دربارۀ عدالت همۀ آنها نسازند تا این فضایل، آنها را نیز در برگیرد و کسی یارای انتقاد از آنان یا برشمردن کارهای زشت آنان نداشته باشد؟!هر کس از مسلمانان چنین کند،او را کافر زندیق میخوانند و به کشتن او و خودداری از غسل و کفن کردن او فتوا میدهند و میگویند:باید او را با چوبی به سوی گور راند و در آن پنهان کرد و خاک بر روی او ریخت-چنانکه گذشت-هرگاه میخواستند شیعه را بشکنند
آنها را به دشنام دادن به صحابه متهم میکردند.و معنای دشنام دادن به صحابه در نزد آنان،انتقاد و چون و چرا در کار آنان است.و این به تنهایی برای کشتن و بیچاره کردن آنها کافی است.
کار به جای بالاتر هم کشیده و اگر کسی معنای حدیثی را بپرسد، جانش را میستانند،این هم دلیل:
خطیب بغدادی در تاریخ خود آورده است:نزد هارون الرشید پرسیدند:این حدیث ابو هریره چه معنا دارد که ابو هریره گفته است:
موسی آدم را دید و به او گفت:تو همان آدم هستی که ما را از بهشت بیرون راندی؟یکی از قریشیان که در مجلس بود،پرسید:آدم کجا موسی را دید؟!هارون خشمگین شد و گفت:پوست و شمشیر بیاورید.کافری دارد بر حدیث پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)خرده میگیرد (1)!!
و اگر این مرد که به ناچار از اعیان و اشراف بوده-زیرا در مجلس هارون مینشسته-بخاطر یک سؤال درباره جای دیدار آدم و موسی،به مرگ محکوم میشود،پس دیگر نپرس که با شیعه که ابو هریره را دروغگو میداند؛چه میکنند.شیعه هم برای این ادعای خود دلیل دارد و به سخن صحابه دربارۀ او از جمله رهبر آنها عمر بن خطاب استناد میکند.پژوهشگر،از اینجا میفهمد که این ناسازگاریها و تناقضات که در احادیث آمده و مطالب محال و زشت و کفر صریح از کجا میآید؟
1) 1) تاریخ بغداد،ج 14،ص 7.
و چگونه مینویسند که اینها صحیح است و به آنها لباس قداست و پاکی میپوشانند؟
همۀ اینها بخاطر آن است که نقد و خردگیری ممنوع بوده و به مرگ منتهی میشده است.بلکه کسی که دربارۀ معنای بعضی سخنان میپرسد تا به حقیقت برسد،و از او بوی تحقیق و جستجو به مشام برسد،او را میکشند تا عبرت دیگران گردد.و کسی پس از او یارای سخن گفتن نداشته باشد!
آنها به مردم وانمود کردهاند که اگر کسی بر حدیث ابو هریره یا یکی از صحابه خرده بگیرد،تا افراد عادی و پیش پا افتادۀ آنها را زیر سؤال ببرد، بر پیامبر(صلی الله علیه و آله)خرده گرفته و این احادیث ساختگی را که به دست برخی از صحابه پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله)ساختهاند،در هالهای از تقدس خرده بردهاند و آنها از مسلّمات شدهاند.
بسیاری از اوقات من برای علمای خود،استدلال میکردم که صحابه این تقدس را خودشان قبول نداشتند و گاهی در حدیث یکدیگر تردید میکردند.و این در صورتی بود که حدیث یکی از آنها با قرآن مخالف در میآمد.و عمر بن خطاب،ابو هریره را با تازیانه زد و او را از حدیث گفتن بازداشت و به دروغ متهم ساخت و چیزهای دیگر.و آنها همواره پاسخ می داند که صحابه حق داشتند دربارۀ یکدیگر هرچه میخواهند بگویند، ولی ما در سطح آنها نیستیم تا سخن آنها را رد کنیم یا آنها را انتقاد کنیم!
من میگویم:ای بندگان خدا!آنها با هم جنگیدهاند و یکدیگر را
تکفیر کردهاند و کشتهاند؟!میگویند:همۀ آنها مجتهد بودهاند،آنکه درست فهمیده دو برابر و آنکه نادرست فهمیده،یک برابر پاداش دارد، و ما نباید در کار آنها دخالت کنیم.
یقینی است که آنها این عقیده را از پدران و نیاکان خود به ارث برده بودند،و طوطیوار بیاندیشه و ارزیابی،آن را تکرار میکنند.
اگر پیشوای آنها«غزالی»خودش همین عقیده را انتخاب کرده و در میان مردم گسترش داده،و به این وسیله«حجة الاسلام و المسلمین»شده است.او در کتاب خود المستصفی مینویسد:«چیزی که گذشتگان این امّت و همۀ نسلهای پس از آنها پذیرفتهاند،این است که عدالت صحابه روشن است،زیرا خدای بزرگ آنها را عادل شمرده و در کتابش ستوده، و این عقیدۀ ما دربارۀ آنهاست».
من از غزالی و همۀ اهل سنّت و جماعت،در شگفتم که چگونه برای اثبات عدالت صحابه،به قرآن استدلال میکنند،با اینکه در قرآن،یک آیه هم که این مطلب را برساند،وجود ندارد،بلکه آیات بسیاری از قرآن، عدالت صحابه را ردّ میکند و درون آنان را آشکار میسازد و از نفاق برخی از آنها پرده برمیدارد.
ما در کتاب«از آگاهان بپرسید»فصل جداگانهای را در این باره آوردهایم.و از حقجویان و جستجوگران میخواهیم که به آن کتاب مراجعه کنند تا سخن خدا و پیامبر را دربارۀ آنان بیابند.برای آنکه محققان بدانند صحابه این مقام و منزلتی که اهل سنّت و جماعت،برای آنان
تراشیدهاند،در خواب هم نمیدیدند،زیانی ندارد اگر کتابهای حدیث و تاریخ را بخوانند که پر از زشتکاریهای آنان و تکفیر برخی به وسیلۀ برخی دیگر است.و چگونه چنین نباشد با آنکه برخی از آنان دربارۀ خودش شک داشت که از منافقان است یا نه؟
بخاری در صحیح خود میآورد که:ابن ملیکه سی تن از اصحاب پیامبر(صلی الله علیه و آله)را دید که همه میترسیدند گرفتار نفاق شده باشند و هیچیک حاضر نبودند بگویند که دارای ایمانی چون جبرئیل هستند (1)!
غزالی خودش در کتاب خویش آورده است که:عمر بن خطاب از حذیفة بن یمان میپرسید که آیا پیامبر خدا او را نیز در شمار منافقان-که اسم آنها را آورده هست،یا نه؟! (2)
به سخن کسی که میگوید:منافقان از صحابه نبودند،نباید اعتنا کرد؛ زیرا دانستیم که اصطلاح آنها دربارۀ صحابه چیست؟آنها میگویند:
هرکس پیامبر خدا را با ایمان به آن حضرت،دیدار کند صحابی است، حتی اگر با آن حضرت همنشین نشده باشد.
و اینکه میگویند:«با ایمان به آن حضرت»نیز زورگویی است؛زیرا همۀ آنان که با پیامبر همراه و همنشین بودند،شهادتین را گفته بودند.
و پیامبر(صلی الله علیه و آله)آن ایمان ظاهری را از آنها پذیرفته بود،و میفرمود:«به
من فرمان داده شده که به ظاهر افراد داوری کنم و کار درون افراد با خداست».
و در زندگی خود به هیچیک از آنها نگفت:«تو منافقی،پس اسلام تو را نمیپذیرم!».
به همین دلیل میبینیم که پیامبر(صلی الله علیه و آله)منافقان را«یاران من» میداند،در حالی که از نفاق آنها خبر دارد.این هم دلیل:بخاری آورده است که عمر بن خطاب از پیامبر(صلی الله علیه و آله)خواست که اجازه دهد گردن عبد الله بن ابی منافق را بزند،پس عمر بن خطاب گفت:ای پیامبر خدا!بگذار گردن این منافق را بزنم!پیامبر فرمود:او را رها کن،مبادا مردم بگویند:محمد[ص]اصحابش را میکشد (1).
برخی از علمای اهل سنّت و جماعت،میکوشند به ما بباورانند که منافقان شناخته شده بودند و ما نباید آنها را با صحابه مخلوط کنیم و اشتباه بگیریم.این کار محال است و راهی ندارد.بلکه منافقان،گروهی از صحابه بودند که کسی جز خدا از کار پنهان آنها خبر نداشت.آنها نماز میخواندند،روزه میگرفتند،خدا را میپرستیدند و از هر راهی که میتوانستند،خود را به پیامبر نزدیک میساختند.
این هم دلیل:
1) 1) صحیح بخاری،ج 6 ص 66،کتاب فضائل القرآن،سورۀ منافقین.تاریخ ابن عساکر،ج 4،ص 97.
بخاری در صحیح خود آورده است که عمر بن خطاب یکبار دیگر از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)درخواست کرد که اجازه دهد،او گردن«ذی الخویصره»را بزند.و این هنگامی بود که او به پیامبر گفت:به عدالت رفتار کن!ولی پیامبر(صلی الله علیه و آله)به عمر فرمود:او را رها کن؛زیرا یارانی دارد که هریک از شما نماز خود را در برابر نماز او و روزه خود را در برابر روزۀ او کوچک میشمارد،آنها قرآن میخوانند،ولی از گلوی آنان فراتر نمیرود (در دلشان راه ندارد)و درست همانند بیرون جستن تیر از کمان،از دین بیرون میروند (1)
مبالغه نکردهایم اگر بگوییم که بیشتر صحابه با نفاق فاصلۀ چندانی نداشتند؛زیرا کتاب خدا در آیات بسیاری و پیامبر خدا در احادیث فراوانی این مطلب را اثبات کردهاند نخست از کتاب خدا این آیات را میآوریم:
الف- «بَلْ جاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَ أَکْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ کارِهُونَ». (2)
یعنی:«بلکه حق را برای آنها آورده و بیشتر آنها حق را خوش ندارند».
ب- «الْأَعْرابُ أَشَدُّ کُفْراً وَ نِفاقاً». (3)
یعنی:«اعراب بیاباننشین،کفر و نفاق سختتری دارند».
ج- «مِنْ أَهْلِ الْمَدِینَةِ مَرَدُوا عَلَی النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ». (1)
یعنی:«برخی از مردم مدینه با نفاق خود،سرکشی میکنند».
«وَ مِمَّنْ حَوْلَکُمْ مِنَ الْأَعْرابِ مُنافِقُونَ». (2)
یعنی:«و برخی از عربهای بیابانی پیرامون شما،منافق هستند».
گفتنی است که برخی از علمای اهل سنت و جماعت،همۀ توان خود را به کار میبرند که حقایق را بپوشانند؛مثلا«اعراب»را چنین تفسیر میکنند که از«صحابه»نبودهاند!بلکه در بیابانها و گوشه و کنار شبه جزیرۀ عربستان زندگی میکردند.
ولی ما میبینیم که عمر بن خطاب چون نزدیک به مرگ رسید،به خلیفه بعدی چنین وصیت کرد که:«او را سفارش میکنم که اعراب بیابان نشین را پاس بدارد؛زیرا ریشۀ عرب و مادّۀ اولیۀ اسلام هستند (3)».
اگر اصل و ریشۀ عرب و مادّۀ اولیۀ اسلام در کفر و نفاق،سرسختتر و به ندانستن احکام و حدود خدا و آنچه خدا بر پیامبرش فرستاده،سزاوارتر باشند،پس دیگر سخن اهل سنت و جماعت،که میگویند:صحابه همه عادل هستند،ارزشی ندارد.
برای توضیح بیشتر و تحقیق کاملتر میگوییم:«اعراب»همۀ صحابه
را دربر میگیرد؛زیرا در قرآن کریم پس از سرسختتر شمردن اعراب در کفر و نفاق،آمده است:
«وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ یُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ یَتَّخِذُ ما یُنْفِقُ قُرُباتٍ عِنْدَ اللّهِ وَ صَلَواتِ الرَّسُولِ أَلا إِنَّها قُرْبَةٌ لَهُمْ سَیُدْخِلُهُمُ اللّهُ فِی رَحْمَتِهِ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ». (1)
یعنی:«برخی از اعراب کسانی هستند که به خدا و روز بازپسین،ایمان میآورند و آنچه را که صدقه میدهند،به قصد نزدیکی به خدا و دعاهای پیامبر است.بدانید که این کار سبب میشود که آنان به خدا نزدیک شوند.
بزودی خدا آنها را به رحمت خودش راه میدهد و خدا بخشنده و مهربان است».
اما آنچه را که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)در سنّت ارزشمند خود آورده است،به این ترتیب است:«اصحاب مرا به درون آتش میبرند و من میگویم:
خدایا!اینان اصحاب من هستند!گفته میشود:تو نمیدانی که پس از تو چه کردند.و من میگویم:نابود باد کسی که پس از من،اوضاع را دگرگون کرد و کسی از آنان نجات نمییابد،جز به اندازۀ یک گلّۀ گوسفند (2)».
و احادیث بسیار دیگری که برای کوتاه شدن سخن،از آنها چشم پوشیدیم.و هدف ما بحث دربارۀ زندگی صحابه نیست،تا بر عدالت آنان
خرده بگیریم.تاریخ این کار را برای ما انجام داده و گواهی داده که برخی از آنان زنا کرده،میگساری نمودۀ،شهادت دروغ داده،از دین بازگشته، جنایتهای بزرگی در حق بیگناهان کرده و به امّت خیانت ورزیده است.
ولی ما تنها میخواهیم بگوییم که عدالت همه صحابه به طور مجموع،یک خرافه و پندار است که اهل سنّت و جماعت،پدید آوردهاند تا رهبران و بزرگان آنها یعنی صحابهای که در دین خدا دگرگونی پدید آوردهاند و احکام را عوض کردهاند و بدعتهایی به وجود آوردهاند، آبرویشان محفوظ بماند.
و باز هم باید پی ببریم که اهل سنت و جماعت،با پذیرفتن عقیدۀ «عدالت همۀ صحابه»ماهیت راستین خود را آشکار کردهاند که دوستی با منافقان و پیروی از بدعتهای آنان است،که برای بازگرداندن مردم به جاهلیت،پدید آورده بودند.
از آنجا که اهل سنّت و جماعت،انتقاد و خردهگیری بر صحابه را بر پیروان خود،حرام کردهاند و در اجتهاد را بر روی آنها بستهاند و این کار را از زمان خلفای اموی و پیدایش مذاهب انجام دادهاند،و پیروان آنها این عقیده را به ارث بردهاند و برای فرزندان خویش بر جای گذاردهاند و نسل به نسل تا به امروز رسیده است و اهل سنت و جماعت،تا به امروز نمیگذارند کسی به مسألۀ صحابه بپردازد.و برای همۀ آنها طلب رضای خدا و رحمت میکنند و هرکس را که از یک صحابی انتقاد کند،کافر میدانند!
چکیدۀ سخن این است که:«شیعیان»پیرو اهل بیت هستند و صحابه را در جایگاه شایستۀ آنان،جای میدهند.و برای افراد با تقوای آنها طلب رضای خدا میکنند.و از منافقان و فاسقان که دشمنان خدا و پیامبر هستند؛ بیزاری میجویند.بنابراین تنها اهل سنت واقعی،آنها هستند؛زیرا از میان صحابه هرکه را خدا و پیامبر دوست دارد،آنها هم او را دوست دارند و از دشمنان خدا و پیامبر که علّت اصلی گمراهی اکثریت مسلمانان بودهاند،بیزاری میجویند.
سنتهای پیامبر(صلی الله علیه و آله)
در این فصل،به ناچار،به محققان نشان میدهیم که اهل سنت و جماعت،با بیشتر سنتهای پیامبر مخالفت میکنند.و در مقابل،ثابت میکنیم که شیعه تنها گروهی است که به سنتهای نبوی پایبند است.
و بنابراین شایسته بود ما این کتاب را چنین بنامیم که«شیعیان تنها پیروان راستین سنّت».
در این فصل میخواهیم مسائل ریشهای را بازگو کنیم تا محققان،به یقین استوارتری برسند و بدانند که اهل سنّت و جماعت،با آموزشهای اسلام در همۀ زمینههایی که قرآن و پیامبر در سنت آوردهاند،مخالفت میکنند مایۀ گمراهی گمراهان شدهاند.و مسلمانان را دچار عقبگرد و عقبماندگی و رنج و درماندگی ساختهاند.
به نظر من،گمراهی به یک ریشه برمیگردد و آن هم« دنیاپرستی»است.آیا پیامبر(صلی الله علیه و آله)نفرمود:«دوستی دنیا،ریشۀ همۀ گناهان است؟» دنیاپرستی در قدرت طلبی و ریاستطلبی نمایان میشود،آری برای همین ریاست و فرمانروایی است که ملتها را نابود میکنند و کشورها را ویران میکنند.و انسان برای همین مسأله از درندگان خونآشام،وحشیتر میشود.و پیامبر(صلی الله علیه و آله)به آن اشاره کرده
و فرموده است:«من نمیترسم که پس از من مشرک شوید،بلکه میترسم بر سر دنیا به رقابت و کشمکش بپردازید».
به همین دلیل،باید مسألۀ خلافت و امامت را که امر و«سیستم حکومتی اسلام»نامیده میشود،بررسی کنیم؛زیرا مصیبت بزرگ و گرفتاری و رنج و نابودی و ویرانی،از همین جا بر سر امّت آمده است.
اهل سنت و جماعت،معتقدند که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)کسی را معین نکرد و کار را به مردم سپرد تا با مشورت،هر که را خواستند برگزینند.
این عقیدۀ آنها دربارۀ خلافت است.و از روز درگذشت پیامبر(صلی الله علیه و آله)تا به امروز،آن را پذیرفتهاند.
فرض بر این است که اهل سنت و جماعت،این اصل را که پذیرفتۀ خود آنهاست،عملی،و با همۀ توان خود،از آن دفاع میکنند.ولی جستجوی بیشتر به ما نشان میدهد که آنها همیشه برخلاف عقیدۀ خود رفتار کردهاند.و اگر از بیعت ابو بکر چشمپوشی کنیم که آن را هم حساب نشده نامیدهاند و از خدا خواستهاند که شر آن را بگرداند،خود ابو بکر اندیشۀ ولایت عهدی(حکومت موروثی)را در اسلام پدید آورد و پیش از درگذشت خود،خلافت را به دوستش عمر بن خطاب سپرد.
عمر نیز نزدیک مرگش آن را به عبد الرحمان بن عوف سپرد تا به یکی از پنج تن که به وسیلۀ او نامزد شده بودند؛بسپارد.و مخالفان نافرمان را گردن بزند!
معاویه نیز چون به قدرت رسید،همین اصل؛یعنی ولایت عهدی (حکومت موروثی)را پیاده کرد و پسرش یزید را بر سر کار آورد.و یزید نیز آن را به فرزندش معاویه سپرد.و خلافت از آن زمان،بازیچۀ دست
آزادشدگان و فرزندان آنها شد که در هر نسل،خلیفه قدرت را به پسرش یا برادرش یا یکی از خویشانش میسپرد در دولت عباسیان نیز خلفا چنین میکردند،و از پیدایش تا نابودی آن،شیوه همین بود.
و خلفای دولت عثمانی نیز از پیدایش تا سقوط آن در زمان آتاتورک و در قرن حاضر چنین کردند.
از آنجا که اهل سنت و جماعت،نمایندگان آن خلافتها هستند یا آن خلافتها«نمایندۀ اهل سنت و جماعت»در سراسر دنیا به شمار میروند.
و در سراسر تاریخ اسلام هم،مسأله چنین بود.و امروز نیز در عربستان سعودی و مغرب و اردن و همۀ کشورهای خلیج،به همین نظریه عمل میکنند که آن را از سلف صالح خویش گرفتهاند.
و همگی نمایندگان اهل سنت و جماعت،هستند.بر فرض درستی نظریهای که به آن عقیده دارند که پیامبر(صلی الله علیه و آله)خلافت را شورایی ساخته و قرآن هم شورا را تأیید میکند،پس آنها با قرآن و سنّت مخالفت کردهاند و نظام شورایی دمکراتیک را به نظام سلطنتی موروثی استبدادی و دیکتاتوری مطلق،مبدّل ساختهاند.
امّا بر فرض آنکه پیامبر(صلی الله علیه و آله)علی بن ابی طالب را معیّن کرده باشد- چنانکه شیعه میگوید-پس اهل سنت و جماعت،با سنّت آشکار پیامبر و قرآن،مخالفت کردهاند؛زیرا پیامبر خدا کاری را جز با اجازۀ او نمیکند.
به این ترتیب،نادرستی نظریۀ«شورایی»روشن میشود؛زیرا
خلفای نخستین،آن را پیاده نکردند،و نظریۀ ولایت عهدی(موروثی)نیز باطل میشود؛چون آن را با این حدیث درست میکنند که:«خلافت پس از من سی سال است و پس از آن پادشاهی سخت و گزندهای فرا میرسد!»گویا میخواهند دیگران را هم مانند خودشان قانع کنند که قدرت در دست خداست و به هرکس بخواهد میدهد.و این پادشاهان را هم خدا بر گردن ما سوار کرده،سپس اطاعت آنها واجب است.و نباید بر آنها شورش کرد.
این بحث،دامنهدار است.و ما را به قضا و قدر میکشاند که در کتاب «همراه با راستگویان»دربارۀ آن سخن گفتهایم.و به آن باز نمیگردیم.
و همین اندازه میگوییم که ما میدانیم،اهل سنت و جماعت را، «قدریه»هم مینامند؛زیرا به آن معتقدند.
بنابراین،اهل سنّت«موروثی بودن قدرت»را میپذیرند و آن را خلافت شرعی میدانند؛زیرا پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)به آن امر کرده و یا برای خود ولیعهدی برگزیده که این یکی را به هیچ روی،حاضر نیستند بپذیرند.ولی از آن رو که ابو بکر،عمر را تعیین کرده و عمر شش تن را و معاویه،یزید را معین کرده است و به همین ترتیب.
و هیچ یک از علمای آنها یا پیشوایان مذاهب چهارگانه نگفته است که حکومت اموی و عباسی یا خلافت عثمان،نامشروع بوده است.
بلکه میبینیم بیدرنگ با آنها بیعت و آنها را تأیید کرده و خلافت آنها را شرعی دانستهاند.بلکه بیشتر آنها میگویند هرکس با زور و جنگ،
بر خلافت دست یافت،خلافت او شرعی است،خواه نیک باشد،یابد و تبهکار یا پرهیزکار،عرب باشد و قرشی یا ترک یا کرد و...!!
دکتر احمد محمود صبحی میگوید:«موضع اهل سنت در مسألۀ خلافت این است که واقعیت موجود را میپذیرند،و نه آن را تأیید میکنند و نه بر آن میشورند! (1)».
ولی واقعیت این است که اهل سنّت،تأیید هم میکنند؛زیرا «ابو یعلی فرّاء»از امام احمد بن حنبل آورده است که«خلافت با زور و جنگ هم ثابت میشود و نیازی به بیعت ندارد!».
در روایت عبدوس بن مالک عطّار آمده است:«هر کس با شمشیر بر مردم چیره شد تا خلیفه گشت و او را امیر المؤمنین خواندند،کسی را که به خدا و آخرت ایمان دارد،نمیسزد که شب بخوابد.و او را خواه نیک و خواه بد،امام خود نشناسد!!».
او این سخن عبد الله بن عمر را دلیل میآورد که گفت:«ما همراه کسی هستیم که پیروز شود»و با این کار،اهل سنت و جماعت گرفتار این بدعت-یعنی بدعت موروثی شدن خلافت-شدهاند و همیشه با طرف قدرتمند و پیروز،بیعت میکنند.و کاری به تقوا و پرهیزکاری و دانش او ندارند(خواه نیک باشد و خواه بد!).و دلیل آن هم این است که صحابهای که در چند جنگ با معاویة بن ابو سفیان جنگیدند،بعد از آن،
1) 1) نظریة الامامة/احمد محمود صبحی،ص 23.
به عنوان امیر المؤمنین با او بیعت کردند و خلافت مروان بن حکم را هم که پیامبر او را«وزغ»نامید و از مدینه تبعید کرد،پذیرفتند با آنکه پیامبر دربارۀ او فرمود:«نباید در زندگی و مرگ من با من همنشین باشد».
بلکه خلافت یزید بن معاویه را پذیرفتند و با او به عنوان امیر المؤمنین بیعت کردند.و چون حسین(علیه السلام)نوادۀ پیامبر و خانوادهاش بر او شورش کردند،آنها را کشتند تا قدرت یزید پا برجا شود و خلافتش درست آید.
و علمای آنها گفتند:«حسین با شمشیر جدش کشته شد!!!»و هنوز هم برخی از آنان کتاب«حقایق عن امیر المؤمنین یزید بن معاویه»را می نویسند تا خلافت یزید را استوار سازند.حسین(علیه السلام)را محکوم کنند؛زیرا بر او شورش کرده است.
حال که همۀ اینها را دانستیم،راه دیگری نداریم.جز آنکه بپذیریم که اهل سنت و جماعت،با همان سنتی که به پیامبر نسبت میدهند مخالفت کردهاند؛یعنی شورایی بودن حکومت در میان مسلمانان را زیر پا نهادهاند.
شیعه،یکپارچه،نظریۀ امامت را پذیرفتند و گفتند که این کار نیاز به «تعیین خدا و پیامبر»دارد و آنها باید خلیفه را به ما نشان بدهند؛و امامت نزد آنها،جز با نصّ،درست نیست.و به کسی جز انسان معصوم و داناترین و پرهیزکارترین و بهترین امّت به کسی نمیرسد.و در نظر آنان نمیتوان «بدتر را»بر«بهتر»سروری داد.به همین دلیل،خلافت صحابه و سپس خلافت اهل سنت و جماعت را نپذیرفتند.
و از آنجا که نصوص و مدارکی که شیعه دربارۀ خلافت مدعی است، عملا وجود دارند و در صحاح اهل سنّت و جماعت هم هستند،پس چارهای جز این است که بپذیریم«شیعیان تنها کسانی هستند که به سنت درست پیامبر،پایبندند».
خواه،حکومت شورایی باشد،یا با نص و تعیین،تنها شیعه بر حق هستند،زیرا تنها کسی که هم با«نص و هم با شورا»به قدرت رسید«علی بن ابی طالب(علیه السلام)»بود.هیچ مسلمانی خواه شیعه و خواه سنّی نمیتواند بگوید که پیامبر(صلی الله علیه و آله)اصل موروثی بودن یا ولایت عهدی را آورده است.و هیچ مسلمانی خواه شیعه و خواه سنّی،نمیگوید که پیامبر(صلی الله علیه و آله)به اصحاب خود فرمود:«من کار را به شورا میگذارم،پس هرکس را خواستید پس از امن برگزینید».
«ما با همۀ عالم،در این زمینه حاضر به بحث و گفتگو هستیم»اگر یک حدیث از این گونه دارند برای ما بیاورند،و نخواهند آورد.پس باید به سنت ثابت پیامبر،بازگردند و تاریخ درست اسلام را بخوانند،شاید به حقیقت برسند.شاید هم میخواهند بگویند:پیامبر این مسألۀ مهم را ناگفته گذاشته و اصول آن را بیان نکرده تا امت را به کشمکش همیشگی و آشوب کوری دچار کند که وحدت آنان را از هم بپاشد و آنها را پراکنده سازد و از راه راست به در برد؟!
ما امروز میبینیم که فرمانروایان فاسق دربارۀ سرنوشت ملتهای خود میاندیشند و برای جانشینی خود فکری میکنند و کسی را تعیین میکنند
که در هنگام نبودن آنها جایشان را بگیرد،تا چه رسد به پیامبری که خدا او را به عنوان«رحمة للعالمین»فرستاده است.
مخالف است
چون به رفتار پیامبر(صلی الله علیه و آله)و گفتارش در برابر صحابه مینگریم، میبینیم که او به هرکس حق خودش را داده؛زیرا او برای خدا خشم میگیرد و برای خدا خشنود میشود.و هر صحابی که با فرمان خدای سبحان مخالفت کند،پیامبر(صلی الله علیه و آله)از او بیزار است،چنانکه از کار خالد بن ولید در داستان کشتن فرزندان جذیمه،بیزاری جست.و بر اسامه خشم گرفت؛زیرا آمده بود،تا برای زن اشرافزادهای که دزدی کرده بود، میانجیگری کند و سخن مشهور خود را فرمود:
«وای بر تو!آیا برای اجرا نشدن یکی از حدود خدا میانجیگری میکنی؟به خدا سوگند!اگر فاطمه دختر محمد دزدی میکرد،دستش را میبریدم.ملتهای پیش از شما از آن رو نابود شدند که چون یکی از اشراف،دزدی میکرد،او را آزاد میکردند و هرگاه یکی از فرومایگان، دزدی میکرد،حدّ را بر او جاری میکردند».
میبینیم که آن حضرت(صلی الله علیه و آله)گاهی برای برخی از اصحاب مخلص خود،از خداوند متعال درخواست رضوان و برکت میکند.
و برای آنها دعا و استغفار میفرماید.و گاهی نیز برخی از آنان را که از فرمان او سرپیچی کردهاند،لعنت میکند و مثلا میگوید:«خدا لعنت کند
کسی را که از سپاه اسامه عقب بماند»و این در زمانی است که آنان چون و چرا کردند که پیامبر از چه سبب،اسامه را فرمانده ساخته و به بهانۀ اینکه او نوجوان است،از پیوستن به سپاه او خودداری کردند.
باز میبینیم که آن حضرت(صلی الله علیه و آله)برای مردم توضیح میدهد و نمیگذارد که از بعضی صحابۀ دروغین،فریب بخورند.و دربارۀ یکی از منافقان میفرماید:«او یاورانی دارد که هریک از شما نماز خود را در برابر نماز آنها و روزهاش را در برابر روزه آنها،کوچک میشمارد.قرآن میخوانند ولی از گلوهایشان فراتر نمیرود(به دل و مغز آنها راه ندارد) و همانند پرش تیر از کمان،از دین بیرون میروند».
گاهی هم بر جنازۀ یکی از صحابه که در جنگ خیبر شرکت داشتهاند،نماز نمیخواند و پرده از کار او برمیدارد و میفرماید:«او در راه خدا خیانت ورزیده است»چون بار او را گشودند،دیدند که برخی از مهرههای یهودیان را برداشته است.
ماوردی به ما میگوید:پیامبر(صلی الله علیه و آله)در جنگ تبوک،تشنه شد،منافقان گفتند:محمد،از آسمانها خبر میدهد ولی راه دستیابی به آب را نمیداند،پس جبرئیل فرود آمد و نامهای آنان را گفت.
و پیامبر(صلی الله علیه و آله)آنها را به سعد بن عباده گفت.سعد گفت:اگر میخواهی گردنهایشان را بزنم،ولی پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«نه،تا مردم نگویند که محمد[ص]اصحاب خود را میکشد،ولی تا با ما هستند،با آنها خوشرفتاری
خواهیم کرد (1)».
پیامبر دربارۀ آنان به شیوهای رفتار کرده است که قرآن کریم دربارۀ آنان فرموده،خداوند از راستگویان آنها خشنود و بر منافقان و مرتدان و پیمانشکنان آنها خشمگین است.و در بسیاری از آیات محکم،آنها را لعنت میکند.ما در این باره در کتاب«از آگاهان بپرسید»به خوبی بحث کردهایم.و در فصل:«قرآن،پرده از کار برخی از صحابه برمیدارد»به آن پرداختهایم.
برای نمونه یکی از کارهای برخی از صحابۀ منافق را که خداوند از آن پرده برداشته؛یادآوری میکنیم.دوازده تن از صحابه،بهانه کردند که راه ما دور است و فرصت کافی برای حضور در مسجد پیامبر نداریم.
و مسجدی ساختند تا در آنجا نماز بخوانند،آیا اخلاص وفاداری از این بالاتر میشود؟که کسی ثروت خود را در راه ساختن مسجد به کار برد،تا نماز در وقت خودش و با جماعت و در یک مسجد انجام شود؟
ولی خدای سبحان که هیچچیز در آسمان و زمین بر او پوشیده نیست، و خیانتهای چشم و رازهای دل را میداند،دانست که آنها چه هدفی
1) 1) معنای این جمله آن است که منافقان هم از صحابه بودهاند.و این روشن است.پس سخن اهل سنت و جماعت،که میگویند:منافقان از صحابه نیستند،پذیرفته نیست؛زیرا ردّ بر پیامبر خداست که آنها را اصحاب خویش میشمارد.
دارند.و پیامبر را با وحی آگاه ساخت و نفاق آنان را روشن ساخت و فرمود:
«وَ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مَسْجِداً ضِراراً وَ کُفْراً وَ تَفْرِیقاً بَیْنَ الْمُؤْمِنِینَ وَ إِرْصاداً لِمَنْ حارَبَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَیَحْلِفُنَّ إِنْ أَرَدْنا إِلاَّ الْحُسْنی وَ اللّهُ یَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَکاذِبُونَ». (1)
یعنی:«کسانی که برای زیان رسانیدن و کفر ورزیدن و جدایی انداختن میان مؤمنان و سنگرسازی برای آنان که با خدا و پیامبر جنگیدهاند، مسجدی پدید آوردهاند،و سوگند میخورند که جز نیکی هدفی نداشتیم، و خدا گواهی میدهد که آنان دروغگویند».
همان گونه که خدا از حق،شرم نمیکند،پیامبر(صلی الله علیه و آله)نیز بیپرده به اصحابش میگوید که بر سر دنیا با هم خواهند جنگید و در گمراهی همانند یهود و نصارا خواهند شد و وجب به وجب از پی آنان خواهند رفت.و پس از او به واپس گرایی و ارتداد میپردازند.و در روز قیامت به دوزخ میروند و جز اندکی از آنها که پیامبر آنها را به اندازه یک گلّۀ کوچک گوسفند میشمارد؛کسی از آنان نجات نمییابد و...
پس چگونه اهل سنت و جماعت،میخواهند ما را با همۀ این سخنان، قانع کنند که همۀ صحابه عادل هستند و همه در بهشتند.و احکام آنان را باید ما پیروی کنیم و نظریات و بدعتهای آنان،باید عملی شود و خرده
1) 1) توبه،107.
گیری بر یکی از آنان،مایۀ بیرون رفتن از دین میگردد و کشته شدن را در پی دارد؟!
این سخنی است که دیوانه نیز نمیپذیرد،تا چه رسد به عاقل.و دروغ و تهمتی است که فرمانروایان و پادشاهان به هم بافتهاند و عالمان درباری و انگلهای علم و دانش،از آن پیروی کردهاند.و ما هرگز نمیتوانیم آن را بپذیریم؛زیرا عاقل هستیم و میدانیم که این سخن به معنای ردّ بر خدا و پیامبر است و ردّ بر خدا و پیامبر کفر است.و از سوی دیگر با وجدان و مسائل بدیهی نیز سازگار است.
ما اهل سنت و جماعت را ناچار نمیکنیم که از این سخن برگردند،یا آن را رد کنند،زیرا آنان آزاد هستند و تنها خود مسؤول پیامد سخت آن به شمار میروند.ولی نباید کسی را که در مسألۀ عدالت صحابه از قرآن و سنت،پیروی میکند و به نیکوکاران آنها آفرین میگوید و به بدکاران آنها میگوید اشتباه کرده،تکفیر کنند؛زیرا او با دوستان خدا و پیامبر، دوست و با دشمنان آنان،دشمن است.
و از همینجا روشن میشود که اهل سنّت و جماعت،با سخن آشکار قرآن و سنّت،مخالفت کردهاند و از چیزهایی که رژیمهای اموی و عباسی دیکته کردهاند،و پیروی میکنند و همۀ معیارهای شرعی و عقلی را به کناری انداختهاند.
شگفتی در این است که هرگاه به یکی از علمای اهل سنت و جماعت،که معتقد است دشنام صحابی کفر است،بگویید:پس چرا
معاویه و همۀ صحابۀ پیرو او را تکفیر نمیکنی که علی(علیه السلام)را بر فراز منابر دشنام دادند و لعنت کردند؟حتما به شما پاسخ میدهد:
«تِلْکَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَها ما کَسَبَتْ وَ لَکُمْ ما کَسَبْتُمْ وَ لا تُسْئَلُونَ عَمّا کانُوا یَعْمَلُونَ». (1)
یعنی:«آنان رفتهاند و هرچه کردند برای خود کردند و شما هم هرچه کنید برای خود میکنید و از کردار آنها شما را نمیپرسند».
1) 1) بقرة،134.
خاندانش و مخالفت اهل سنت با او
در بحثهای گذشته دیدیم که حدیث پیامبر(صلی الله علیه و آله)به نام حدیث ثقلین چنین است:«من در میان شما دو چیز سنگین و گرانبها میگذارم که اگر به آن دو چنگ بزنید هرگز پس از من گمراه نمیشوید:کتاب خدا و عترت و خانوادهام.و خدای آگاه و ریزبین به من خبر داد که آن دو از هم جدا نمیشوند تا بر سر حوض نزد من آیند».
و ثابت کردیم که این حدیث،صحیح و متواتر است.و شیعه و همچنین اهل سنت و جماعت،در صحاح و مسندهای خود،آن را آوردهاند.
مشهور است که اهل سنّت و جماعت،اهل بیت را تنها گذاشتند (1).و رو به سوی امامان مذاهب اربعه آوردند که دولتهای ستمگر،آنان را بر مردم تحمیل کردند و خودشان در تأیید و بیعت با اهل سنّت و جماعت،نقش داشتند.
1) 1) ما میتوانیم بگوییم که اهل سنت و جماعت،آنان را لعنت کردند و با آنان جنگیدند و آنها را کشتند.و این در صورتی است که دریابیم رهبر اهل سنت؛ یعنی معاویه،جرئت این کار را نیافت مگر به کمک ابو بکر،عمر و عثمان، چنانکه خودش اعتراف کرده است.
اگر بخواهیم گستردهتر سخن بگوییم،میتوان گفت که این اهل سنّت و جماعت-که به فرماندهی امویان و عباسیان با اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله)جنگیدند-اگر عقاید آنان را جستجو کنیم و کتابهای حدیث ایشان را زیر و رو کنیم،از فقه اهل بیت چیز چندانی در آنها نمیبینیم.
و همۀ فقه و حدیث آنان را از نواصب و ستیزه جویان با اهل بیت؛چون عبد الله بن عمر،عایشه،ابو هریره و دیگران مییابیم.
نزد آنان نصف دین،از عایشۀ سرخرو و فقیه اهل سنت،عبد الله بن عمر و راویۀ اسلام ابو هریره،شیخ مضیره (1)و آزادشدگان جنگ و فرزندان آنان؛یعنی بیگانگان و بدعتگذاران در دین خداست.
دلیل این این است که اهل سنت و جماعت،با این نام وجود نداشت، بلکه آنها گروهی از مخالفان اهل بیت بودند که از روز سقیفه،یکدیگر را پیدا کردند و با هم توطئه کردند تا خلافت را از اهل بیت بگیرند و آنها را از صحنۀ سیاسی امّت اسلامی،دور کنند.
فرقۀ اهل سنت و جماعت،به عنوان عکسالعملی در برابر شیعه درست شد که در پشت سر اهل بیت ایستاده بودند،و به آنان پناه برده بودند و به پیروی از قرآن و سنّت،پیروی آنان را برگزیده بودند.
طبیعی است که مخالفان حق،اکثریت امت را داشته باشند،بویژه پس
1) 1) نوعی شیرینی که ابو هریره بسیار دوست میداشت،و برای خوردن آن بر سر سفرۀ معاویه،حاضر میشد(مترجم)
از فتنهها و جنگهایی که رخ داد،آنها اکثریت را به دست آورده بودند.و از این گذشته،اهل بیت تنها چهار سال توانستند حکومت کنند که آن هم در زمان خلافت امام علی بود.و او را با جنگهای خونین سرگرم کردند.
ولی اهل سنت و جماعت؛یعنی مخالفان اهل بیت،صدها سال حکومت کردند و حاکمیّت آنها از شرق تا غرب کشیده شد.و در همه جا قدرت و نفوذ و طلا و نقره در اختیار آنها بود.و اهل سنت و جماعت،غلبه داشتند؛زیرا قدرت در دست آنها بود.شیعه به رهبری اهل بیت،همیشه سرکوب شده و ستمدیده و بلکه آواره و قتل عام شده بودند.
ما نمیخواهیم در این موضوع سخن را به درازا بکشانیم و پرده از رازهای اهل سنت و جماعت،برداریم که چگونه با پیامبر(صلی الله علیه و آله)مخالفت کردند و وصیت او را در میراث او-که ضامن هدایت و بازدارندۀ از گمراهی بود-رعایت نکردند.امّا شیعه،وصیت پیامبر(صلی الله علیه و آله)را شنید و به خاندان پاک او اقتدا کرد و همه گونه رنج و سختی را بخاطر آن به جان خرید.
حقیقت این است که این مخالفت و نافرمانی از اهل سنّت و جماعت، و این پذیرش و خشنودی از شیعه در زمینۀ ثقلین(قرآن و سنت)با یکدیگر،از همان روز پنجشنبهای که پیامبر،آخرین بیماری خود را میگذارند،روشن شد.در این هنگام بود که پیامبر از صحابه خواست استخوان شانۀ گوسفندی را بیاورند تا نوشتهای از خود به جای گذارد تا آنان را از گمراهی باز دارد،عمر،آن موضع خطرناک را گرفت و حاضر
نشد فرمان پیامبر را ببرد و ادعا کرد که کتاب خدا برای آنان بس است و نیازی به خاندان پیامبر ندارند!!گویا پیامبر میفرماید:به ثقلین(قرآن و سنّت)چنگ بزنید،و عمر نمیپذیرد و میگوید:یک ثقل بیشتر نمیخواهیم و آن هم قرآن است و نیازی به ثقل دیگر نداریم.و این معنای دقیق«حسبنا کتاب الله»است که عمر گفت.
عمر در اینجا،نمایندۀ موضع اهل سنّت و جماعت است؛زیرا قریش که در وجود ابو بکر،عثمان،عبد الرحمن بن عوف،و ابی عبیده،خالد بن ولید و طلحه خلاصه میشد،همه از موضع عمر حمایت کردند.ابن عباس گفت:برخی از آنان همان سخن عمر را گفتند و برخی گفتند:چیزی بیاورید تا پیامبر نامهاش را بنویسد.
بدیهی است که علی و شیعیان او از آن روز به وصیت پیامبر-هرچند نوشته نشد-عمل کردند،و قرآن و سنت را با هم و یکجا پذیرفتهاند.
و دشمنان شیعه حتی به قرآن-که در آغاز کار آن را پذیرفتند ولی چون به قدرت رسیدند-احکام آن را عمل نکردند.
و نظریات خود را گرفتند و کتاب خدا و سنّت پیامبر را پشت گوش انداختند.
هیچیک از مسلمانان در این شک ندارد که دوستی اهل بیت(علیهم السلام)بر مسلمانان واجب شده و این پاداشی برای رسالت پیامبر و نعمتهای پدید آمده از آن است.خداوند متعال میفرماید: «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی». (1)
یعنی:«از شما پاداشی نمیخواهم جز آنکه نزدیکان مرا دوست بدارید».
این آیه،دوستی با خاندان پاک پیامبر را بر مسلمانان واجب میسازد و آنها عبارتند از علی،فاطمه،حسن و حسین،و بیش از سی منبع از منابع اهل سنت و جماعت، (2)در این زمینه گواهی میدهند،تا جایی که امام شافعی در این باره میگوید:
یا اهل بیت رسول الله حبکم فرض من الله فی القرآن انزله
یعنی:«ای خاندان پیامبر!دوستی شما از سوی خدا در قرآن واجب شده و فرود آمده است».
اگر قرآن،محبّت و دوستی آنها را آورده است و بر همۀ اهل قبله واجب
ساخته-چنانکه امام شافعی هم اعتراف میکند-و دوستی آنها پاداش رسالت پیامبر است-چنانکه قرآن گویا،به آن گواهی میدهد-و اگر دوستی آنها عبادت و مایۀ نزدیکی به خدا است،پس چرا اهل سنت و جماعت،برای اهل بیت،ارزشی نمیشناسند.و همیشه آنها را پایینتر از صحابه،میدانند (1).
ما میتوانیم از اهل سنت و جماعت،بپرسیم بلکه آنان را به مبارزه بطلبیم که یک آیه قرآن برای ما بیاورند یا یک حدیث نبوی نشان دهند که دوستی ابو بکر یا عمر یا عثمان یا یکی از صحابه را بر مسلمان واجب سازد؟!
هرگز!کجا میتوانند چنین چیزی بیاورند؟در کتاب خدا و سنت پیامبر چیزی از این،وجود ندارد،بلکه آیات بسیاری در قرآن هست که مقام و منزلت اهل بیت و برتری آنها از دیگر بندگان خدا را میرساند.
در سنت نبوی نیز احادیث فراوانی است که اهل بیت را بالاتر میشناسد و آنان را به عنوان امام و رهبر،بر دیگران به عنوان پیرو و به عنوان عالم بر دیگران به عنوان جاهل،برتری میبخشد.
1) 1) اهل سنت و جماعت،همه میگویند:ابو بکر،عمر و عثمان از علی بن ابی طالب،بهترند و اگر علی سرور عترت و رهبر اهل بیت پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله) باشد؛پس در نظر اهل سنت و جماعت،اهل بیت،پایینتر از سه صحابی معروف به«خلفای راشدین»هستند!!
یکی از نمونههای آن«آیۀ مودّت»و دیگر«آیۀ مباهله»،«آیۀ صلوات بر پیامبر و خاندانش»،«آیۀ تطهیر»،«آیۀ ولایت»و«آیۀ وراثت کتاب»است.
از سنت پیامبر نیز«حدیث ثقلین»،«حدیث سفینة»،«حدیث منزلت»، «حدیث نماز کامل»،«حدیث نجوم»،«حدیث مدینة العلم»و«حدیث الائمة اثناعشر»است.نمیخواهیم مانند برخی از صحابه،یعنی ابن عباس بگوییم که 1/3 قرآن در ستایش اهل بیت(علیهم السلام)آمده است و نه اینکه مانند امام احمد بن حنبل بگوییم که 1/3 سنت نبوی در یاد بود و بزرگداشت اهل بیت و آشنا کردن مردم به کمالات آنهاست-ما تنها از قرآن و سنّت همان را که از صحاح اهل سنت و جماعت،آوردهایم،کافی میدانیم که برتری اهل بیت را بر دیگر انسانها ثابت کند.
با نگاهی گذرا به عقاید اهل سنّت و جماعت،و کتابها و رفتار تاریخی آنها در برابر اهل بیت(علیه السلام)به روشنی در مییابیم که آنها درست برخلاف و در جهت دشمنی با اهل بیت حرکت کردهاند.
و شمشیرهای خود را برای جنگ با آنان کشیدهاند و قلمهای خود را برای کاستن از ارج و مقام آنها و انتقامگیری از ایشان و بالا بردن دشمنان و ستیزهجویان با آنها به کار بردهاند.
ما در این زمینه،یک دلیل را میآوریم که خود بسیار گویا و رسا است.چنانکه گفتیم:اهل سنت و جماعت،تنها در قرن دوّم هجری بود رسم عنوان عکسالعملی در برابر شیعه(پیروان اهل بیت)شناخته
شدند.ما نمیبینیم که آنها در چیزی از فقه و عبادات و عقیدۀ خود به سنّت پیامبر که از اهل بیت(علیه السلام)روایت شده مراجعه کنند (1).
با آنکه اهل خانه به آنچه در آن است،آگاهترند؛آنها نوادگان پیامبر و خاندان او هستند.با آنکه کسی در علم و عمل به پای آنان نرسیده و همیشه در طول سه قرن،پا بپای امت حرکت کردهاند.و امامت روحی و دینی را از طریق دوازده امام در دست گرفتهاند.و هیچیک با نظر دیگری مخالفت نکردهاند.ولی میبینیم که اهل سنّت و جماعت،پیرو چهار مذهب هستند،که در قرن سوم هجری پدید آمدهاند و همه با نظر یکدیگر مخالفند.و با این همه به اهل بیت،پشتپا زدهاند و در برابر آنها موضع دشمنی گرفتهاند،بلکه با پیروان آنها نیز جنگیدهاند و تا به امروز هم میجنگند.
هرگاه در پی دلیل بیشتری باشید،میتوانیم موضع اهل سنت و جماعت را دربارۀ یاد بود روز عاشورای شوم ببینیم که در آن روز، پایههای اسلام ویران شد و سرور جوانان اهل بهشت و خاندان پاک
1) 1) گیرم آنگونه است که امروز میگویند و آن اینکه:ما از شیعه به علی و اهل بیت نزدیکتریم،پس چرا علمای آنها و ائمۀ مذاهب،فقه اهل بیت را رها کردند و به فراموشی سپردند و از مذاهب خود ساخته پیروی کردند،خدا میفرماید: «إِنَّ أَوْلَی النّاسِ بِإِبْراهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ» اما کسانی که از او پیروی نکردند،به او نزدیکتر نیستند و این روشن است.
پیامبر و نخبگان شایسته،کشته شدند.
نخست:میبینیم که در برابر قاتلان امام حسین(علیه السلام)موضعگیری رضایتمندانه،و سرزنشکننده ولی کمک دهنده داشتند.و این از آنان شگفتآور نیست؛زیرا قاتلان حسین(علیه السلام)همه از اهل سنت و جماعت بودند.و کافی است بدانیم که فرمانده سپاه ابن زیاد در جنگ با امام حسین(علیه السلام)،عمر بن سعد بن ابی وقاص بود.و به همین دلیل اهل سنت و جماعت،برای همۀ صحابه،طلب رضا و خشنودی خدا میکنند که کشندگان حسین و یاران آنها نیز در میان آنها هستند.و احادیث آنان را موثّق میشمارند،تا آنجا که برخی از آنان،امام حسین را«خارجی» میدانند که بر امیر المؤمنین یزید بن معاویه شورش کرده است!
در گذشته آوردیم که فقیه اهل سنت و جماعت،عبد الله بن عمر با یزید بن معاویه بیعت کرد و گفت که هیچ یک از پیروانش حق ندارند بر یزید شورش کنند.و گفت:«ما با کسی هستیم که پیروز شود!!!».
دوم:میبینیم که اهل سنت و جماعت،در سراسر تاریخ از روز عاشورا تا به امروز،عاشورا را جشن میگیرند.و آن را عید میدانند و در آن روز،زکات مال خود را میپردازند و برای خانوادۀ خود،وسایل تفریح و شادی فراهم میسازند.و آن را روز برکت و رحمت میدانند.
و همۀ اینها نیز کافی نیست،و میبینیم که همواره،شیعه را سرزنش میکنند که چرا بر حسین گریه میکنند.در برخی از کشورهای اسلامی، نمیگذارند آنان مراسم یاد بود و عزاداری برپا کنند و مسلّحانه بر آنها
یورش میبرند.و آنان را مجروح میکنند و به قتل میرسانند و ادّعای آنها این است که با بدعت،مبارزه میکنند.
در حقیقت آنها با بدعت نمیجنگند،بلکه نمایندۀ نقش فرمانروایان اموی و عباسی هستند که با تمام توان میکوشند یاد عاشورا را زنده نگه ندارند و کار آنها به جایی رسید که قبر امام حسین را نبش کردند و آثار آن را از میان بردند و نگذاشتند کسی به زیارت آن برود.اکنون هم میخواهند یاد بود آن را از میان ببرند؛زیرا میترسند،مردم-و کسانی که حقانیت اهل بیت را نمیدانند-به مسائل پی ببرند و پرده از راز رهبرانشان بر افتد.و مردم بین حق و باطل مؤمن و کافر،فرق بگذارند.
به این ترتیب،یکبار دیگر برای ما روشن میشود که شیعه،پیروان راستین سنّت پیامبر هستند؛زیرا سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله)را در همه چیز،حتی در اندوه و گریه برای امام حسین(علیه السلام)پیروی کردهاند؛چون روایات فراوانی در دست است که آن حضرت،پنجاه سال پیش از شهادت امام حسین،به وسیلۀ جبرئیل از این حادثه با خبر شد و بخاطر آن گریست.
از اینجا همچنین بر ما روشن میشود که اهل سنّت و جماعت،از آن رو،عاشورا را جشن میگیرند که پیرو سنت یزید بن معاویه و بنی امیه هستند که آن روز را جشن گرفتند؛زیرا در آن روز،بر حسین پیروز شدند و انقلابش را که هستی آنها را به خطر میانداخت خاموش کردند،و به گمان خود آشوب و ناآرامی را ریشه کن ساختند.
تاریخ به ما میگوید که یزید و بنی امیه،آن روز را جشن بزرگی
گرفتند،تا اینکه سر امام حسین و اسیران اهل بیت را برای آنها آوردند،در این هنگام شادمان شدند و پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)را سرزنش کردند و اشعاری در این باره سرودند.
علمای نااهل از اهل سنت و جماعت،خود را به آنها نزدیک کردند و احادیثی را در ستایش آن روز،برای آنها ساختند!و گفتند که:عاشورا روزی است که در آن،خدا توبه آدم را پذیرفت،و در آن،کشتی نوح بر کوه جودیّ فرو نشست،و در آن،آتش برای ابراهیم سرد و سلامت شد و در آن،یوسف از زندان به در آمد و چشم یعقوب دوباره بینا شد،و موسی بر فرعون پیروز شد،و برای عیسی از آسمان مائدۀ آسمانی آمد!
این روایت را علمای اهل سنّت و جماعت،و رهبران آنها تا به امروز به مناسبت روز عاشورا میخوانند.و همۀ آنها ساختۀ دروغگویان فریبکاری است که در لباس عالمان دین در آمدهاند و به هر شیوه که بتوانند خود را به فرمانروایان نزدیک میکنند.اینان دین خود را به بهای دنیای خود فروختهاند و دادوستدی کردهاند که سود ندارد و سر تا پا زیان است.
و با این روایت،دروغ را به اوج رساندهاند که پیامبر(صلی الله علیه و آله)در روز عاشورا به مدینه مهاجرت کرد،و دید که یهودیان مدینه روزه دارند،از آنها علت را پرسید،گفتند:این روزی است که در آن موسی بر فرعون پیروز شد،پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:ما از شما به موسی سزاوارتریم،سپس به مسلمانان دستور داد تا روزهای تاسوعا و عاشورا را روزه بگیرند این
دروغی آشکار است؛زیرا یهودیان با ما زندگی میکنند و ما نشنیدهایم که عیدی داشته باشند و در آن روزه بگیرند که نامش عاشورا باشد.
آیا میتوانیم از خدا بپرسیم چرا این روز را از ازل برای همۀ انبیا از آدم تا عیسی جز برای محمد(صلی الله علیه و آله)مبارک ساخته و این روز را تنها برای او روز عزا ساخته است و شوم و نامبارک کرده؛زیرا در آن روز،نوادۀ او و خاندانش را چون گوسفندان سر بریدند و دخترانش را به اسیری بردند؟ و پاسخ این است: «لا یُسْئَلُ عَمّا یَفْعَلُ وَ هُمْ یُسْئَلُونَ». (1)
یعنی:«از آنچه میکند پرسیده نمیشود و آنها پرسیده میشوند».
«فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ». (2)
یعنی:«هرکس پس از دانشی که به تو رسیده،با تو بحث کند،به او بگو بیایید فرزندان ما و شما و زنان ما و شما و خودمان و خودتان را بخوانیم و نزد خدا زاری کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان بنهیم».
در یکی از فصلهای گذشته آوردیم که آیهای نازل شد و خود پیامبر(صلی الله علیه و آله)آن را تفسیر کرد و روش صلوات درست و کامل را به آنان آموخت.و آنان را از صلوات بریده و ناتمام،بازداشت و گفت که خدا آن را نمیپذیرد.باز هم میبینیم که اهل سنت و جماعت،اصرار فراوانی دارند که همان صلوات ناتمام را بفرستند تا«آل محمد»را در صلوات خود نیاورند.و اگر هم به ناچار از آنها یاد کنند،صحابه را هم بر آنان میافزایند.و اگر در برابر یکی از آنها بگویید«صلی الله علیه و آله»فورا میفهمد که شما شیعه هستید؛زیرا صلوات کامل بر محمد(صلی الله علیه و آله)تنها شعار شیعه است.
این حقیقتی است که در آن شکی نیست.و من همیشه در تحقیقات خودم بر آن اعتماد میکنم.و هرگاه میبینم نویسندهای پس از نام محمد(صلی الله علیه و آله)میگوید:«صلی الله علیه و آله و سلم»میفهمم که شیعه است.و هرگاه میبینم نوشته است«صلی الله علیه و سلم»میفهمم که سنی است.
از این راه نیز میفهمیم که شیعه،پیرو سنّت شریف پیامبر هستند،در حالی که اهل سنت و جماعت،برای فرمانهای پیامبر(صلی الله علیه و آله)ارزشی نمیشناسند.و همیشه صلوات ناتمام را میفرستند.و هرگاه ناچار شوند
«آل»را به آن بیفزایند،همۀ صحابه را نیز بدون استثنا میآورند تا هیچ فضیلت و ویژگی برای اهل بیت باقی نماند.
اینها همه،پیامد موضعگیری بنی امیه در برابر اهل بیت و دشمنی با آنان است که کار را به آنجا کشاندند که به جای صلوات،بر منبرها ایشان را لعنت میکردند و با تهدید و تشویق،مردم را بر این کار وامیداشتند.
اهل سنت و جماعت،در این کار از آنان پیروی نکردند،و اگر میکردند،نزد مسلمانان رسوا میشدند و به حقیقت کار آنهایی میبردند،پس دشنام و لعنت را رها کردند ولی دشمنی و کینۀ اهل بیت را در دل نگهداشتند و با همۀ وسایل،برای خاموش کردن نور آنها و بالا بردن جایگاه دشمنان آنها در میان صحابه کوشیدند.و فضایل و برتریهای خیالی برای آنان تراشیدند که با حقیقت،سروکاری ندارد.
دلیل بر آن این است که اهل سنت و جماعت،تا به امروز،دربارۀ معاویه و صحابهای که در ظرف هشتاد سال،اهل بیت را لعنت میکردند، چیزی نمیگویند،بلکه برای آنان رضایت خدا را درخواست میکنند.
و در همان حال،هر مسلمانی را که بر آنان خرده بگیرد(یعنی بر صحابه) و بخواهد جنایات آنان فاش سازد،تکفیر میشود و آنان به کشتن او فتوا میدهند.
برخی از حدیثسازان و جاعلان کوشیدهاند بر صلوات کامل-که پیامبر آن را به اصحابش آموخته-چیزی بیفزایند و گمان کردهاند که با این کار،از جایگاه و ارزش اهل بیت چیزی کاسته میشود.و این
روایت را آوردهاند که:بگویید:«اللهم صل علی محمد و آل محمد و علی أزواجه و ذرّیته»در حالی که محقق میفهمد که این جزء،اضافی است و میخواهد عایشه را نیز بر کاروان اهل بیت بیفزاید.
ما به آنها میگوییم:اگر با شما همراه شویم و صحت این روایت را بپذیریم و بگوییم که امهات المؤمنین همسران پیامبر(صلی الله علیه و آله)نیز اهل بیت هستند،این کاری به صحابه ندارد.و من در اینجا نیز همۀ مسلمانان را به مسابقه و مناظره دعوت میکنم که ببینند آیا میتوانند یک دلیل از قرآن یا از سنّت برای این مطلب پیدا کنند،و هرگز این کار شدنی نیست.
قرآن و سنت به صحابه و همۀ مردمی که پس از آنها تا قیامت میآیند، دستور میدهند که بر محمد و آل محمد درود بفرستند.و این به تنهای کافی است که جایگاه بلند آنان را نشان دهد و ثابت کند که همۀ مقامها و فضایل،از آنان پایینتر است و کسی به پای آنان نمیرسد.
ابو بکر،عمر،عثمان،همۀ صحابه و همۀ مسلمانان جهان-که صدها میلیون هستند-وقتی نماز میخوانند،میگویند:
«اللهم صل علی محمد و آل محمد»و اگر نگویند،نمازشان باطل است و خدا آن را قبول نمیکند.و این دقیقا همان چیزی است که امام شافعی در این شعر به آن اشاره میکند و میگوید:
کفاکم من عظیم الشّأن أنّکم من لم یصلّ علیکم لا صلاة له
یعنی:«در مقام و منزلت شما همین بسکه هرکس بر شما درود نفرستاد،نمازش درست نیست».
شافعی را بخاطر همین شعر به تشیّع متهم ساختند؛زیرا دنبالهروهای بنی امیه و بنی عباس،هر کس را بر محمد و آل محمد درود بفرستد،یا یک شعر یا حدیث دربارۀ فضایل آنان میخواند،به تشیّع متهم میکردند!
به هر حال،بحث در این زمینه،گسترده است و در بسیاری از کتابهای ما آمده است.و در اینجا هم یادآور شدیم؛زیرا یادآوری سومند است.
مهم این است که در این فصل،دریافتیم که شیعه،پیرو سنت نبوی هست و نماز آنها کامل،و پذیرفته است.و این مطلب را حتی مخالفان آنها قبول دارند.و اهل سنت و جماعت،در این زمینه با سنت نبوی مخالفت کردهاند و نماز آنها و صلواتشان ناتمام است و پذیرفته نیست.و حتی علمای آنها نیز این را میپذیرند.
«أَمْ یَحْسُدُونَ النّاسَ عَلی ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنا آلَ إِبْراهِیمَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ آتَیْناهُمْ مُلْکاً عَظِیماً». (1)
یعنی:«آیا بر مردم بخاطر آنچه خدا از بخشش خود به آنها داده،حسد میبرند،ما به خاندان ابراهیم،کتاب آسمانی و دانش دادیم و آنها را پادشاهی بزرگی بخشیدیم».
1) 1) نساء،54.
و جماعت
مسلمانان در نظریۀ«عصمت»اختلاف دارند.و این در واقع تنها عاملی است که سبب میشود،مسلمانان احکام پیامبر(صلی الله علیه و آله)را بیچون و چرا بپذیرند؛زیرا معتقدند که پیامبر از روی هوس سخن نمیگوید.
و هرچه میکند از روی وحی و الهام خدایی است.و اگر قرار باشد که احکام و قضاوتهای پیامبر،وحی و قرآن نباشد،و نظریات شخصی خود آن حضرت باشد،کسی از او پیروی نمیکند.
اگر این عقیده را داشته باشند که کار به دست خداست و پیامبر تنها یک وسیله برای پیامرسانی و روشن ساختن است،در این صورت شیعه به حساب میآیند.بسیاری از صحابه و بالاتر از همه،امام علی(علیه السلام)این عقیده را داشتند؛زیرا سنّت پیامبر را بیکموکاست اجرا میکردند و میگفتند:«اظهارنظر و اجتهاد در برابر احکام خدا جایز نیست».
ولی اگر عقیده داشتند که پیامبر در گفتار و کردار خود معصوم نیست، و عصمت،تنها ویژۀ قرآن کریم و آیات آن است،و هرچه جز آن باشد، بشری است و خطا و صواب میپذیرد،در این صورت،اهل سنّت و جماعت به حساب میآمدند که اجازه میدهند صحابه و علی در برابر
سخنان پیامبر(صلی الله علیه و آله)و احکام او،اجتهاد کنند و آنچه را که با مصالح مردم، و شرایط روز،سازگار است به جای آن بگذارند.
و فرمانروای هر زمان در نزد آن مجاز است که هرچه اصلاح میداند؛ عمل کند و نظر بدهد،هرچند مخالف سنت درآید.
نیاز به گفتن ندارد که مکتب خلفای راشدین(به جز امام علی)همیشه بر پایۀ اجتهاد در برابر سنّت نبوی استوار بوده،و در این راه بسیار پیش رفتهاند.و حتی در برابر آیات قرآن هم اجتهاد کردهاند.
و نظریات آنان به صورت احکامی برای اهل سنّت و جماعت،درآمده و به آن عمل میکنند و پیروی از آن را بر دیگر مسلمانان نیز لازم میدانند.
ما در کتاب«همراه با راستگویان»و نیز در کتاب«از آگاهان بپرسید» دربارۀ اجتهادهای ابو بکر و عمر و عثمان سخن گفتهایم و به یاری خدا در آینده،کتاب ویژهای در این باره خواهیم نوشت.
دانستیم که اهل سنّت و جماعت،به دو منبع اصلی شریعت اسلام (قرآن و سنت)چند منبع دیگر نیز اضافه کردهاند و از جمله سنت شیخین (ابو بکر و عمر)و اجتهاد صحابی است.و این برخاسته از اعتقاد آنان دربارۀ پیامبر(صلی الله علیه و آله)است که او را معصوم نمیدانند.و میگویند که او اجتهاد میکرد و نظر شخصی خود را میگفت و برخی از صحابه نظریات او را تعدیل و اشتباه او را تصحیح میکردند!
از اینجا روشن میشود که اهل سنّت و جماعت،هنگامی که
میگویند پیامبر معصوم نیست،مخالفت و نافرمانی او را آگاهانه یا به طور ناخودآگاه،جایز میشمارند.زیرا کسی که معصوم نیست،شرعا و عقلا اطاعت از او واجب نیست،تا وقتی که اشتباه او بر ما روشن است، فرمانبرداری او بر ما واجب نیست؛چون چگونه میتوانیم از نظر نادرست پیروی کنیم؟
از سوی دیگر،روشن میشود که شیعه هنگامی که عصمت پیامبر را به طور دربست میپذیرند،با این کار،اطاعت او را واجب میسازند؛ زیرا او از اشتباه به دور است و مخالفت و نافرمانی او در هیچ حالتی جایز نیست.و هرکس با او مخالفت کند با خدای خویش مخالفت و از او نافرمانی کرده است.و قرآن هم در آیات بسیاری به این مطلب اشاره دارد،مانند اینکه:
الف- «ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا». (1)
یعنی:«هرچه را پیامبر شما[فرمان]داد بگیرید و هرچه را که جلوگیری کرد،از آن خودداری کنید».
ب- «أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ». (2)
یعنی:«از خدا و پیامبر،فرمان ببرید».
ج- «قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ». (1)
یعنی:«بگو اگر خدا را دوست دارید،از من پیروی کنید تا خدا شما را دوست بدارد».
و آیات بسیار دیگری که فرمانبرداری از پیامبر و مخالفت نکردن با او را به دلیل عصمت او بر مسلمانان،واجب میشمارد و میگوید که پیامبر چیزی را نمیگوید،جز آنچه خداوند به او فرمان داده است.
در اینجا بدیهی است که بپذیریم،تنها شیعه،پیرو سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله) هستند و آن را معصوم و پیروی از آن را واجب میدانند.
و نیز به طور یقینی در مییابیم که اهل سنّت و جماعت،از سنّت پیامبر دور هستند؛زیرا به خطاپذیری و جواز مخالفت با آن عقیده دارند:
«کانَ النّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النّاسِ فِیمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ وَ مَا اخْتَلَفَ فِیهِ إِلاَّ الَّذِینَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَیِّناتُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ فَهَدَی اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فِیهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَ اللّهُ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ». (2)
یعنی:«مردم همه یک امت بودند،سپس خدا پیامبران را برگزید تا مژده و بیم بدهند و همراه آنان،کتاب را به حق فرستاد تا داور میان باشد.و در
مسائل اختلافی آنها داوری کند.و در آن-کتاب-کسی اختلاف نکرد،مگر پس از آنکه آیات روشن برای آنها آمد و از روی ستمگری،سپس خداوند مؤمنان را به آنچه از حق در آن اختلاف کرده بودند،به خواست خود رهبری کرد و خداوند هرکه را بخواهد به راه راست هدایت میفرماید».
برای خوانندگان گرامی ثابت شد که همۀ عقاید شیعۀ امامیه درست و صحیح است؛زیرا از قرآن کریم و سنّت نبوی برمیخیزد.
و آنچه را که مغرضان و آشوبگران و دشمنان خدا و پیامبر اسلام،در پی آنند،و تهمتهایی که خود ساختهاند و شایعاتی که پراکندهاند تا عقاید پیروان عترت پاک را زیر سؤال ببرند،همه و همه ناکام و نافرجام خواهد ماند و تلاش بیهودهای بیش نیست؛زیرا خدای متعال میفرماید:
«فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفاءً وَ أَمّا ما یَنْفَعُ النّاسَ فَیَمْکُثُ فِی الْأَرْضِ کَذلِکَ یَضْرِبُ اللّهُ الْأَمْثالَ». (1)
یعنی:«کف روی آب،از میان میرود و تو خالی بودن آن روشن میشود.و آنچه برای مردم سودمند است در زمین میماند.و خدا اینگونه برای شما نمونههایی میآورد».
از خدای بزرگ میخواهیم که همۀ ما را به راه راست هدایت فرماید.
و به آنچه دوست دارد و میپسندد،موفق فرماید.و ما را به رشد و کمال برساند و خشم و دشمنی خود را از ما دور فرماید.و رنج و ناخوشی ما را با
1) 1) رعد،17.
ظهور امام منتظر،به پایان رساند.و در ظهور او شتاب فرماید که دیگران آن را دور میدانند و ما آن را نزدیک میشماریم.
در پایان،با سپاس و ستایش پروردگار جهانیان و درود و سلام بر پیامبر رحمت،حضرت محمد و بر خاندان پاک و پاکیزهاش،سخن را به پایان میبریم.
گنهکار آرزومند رحمت پروردگار و شفاعت پیامبر مختار
محمد تیجانی سماوی
1-تفسیر کبیر-فخر رازی.ط 3
2-تفسیر-طبری.دار المعرفه
3-تفسیر-ابن کثیر.دار المعرفه
4-تفسیر-خازن.دار الفکر
5-تفسیر-سیوطی
6-احکام القرآن-جصّاص.دار الفکر
7-تفسیر-قرطبی.دار احیاء التراث العربی
8-تفسیر-آلوسی.دار احیاء التراث العربی
9-تفسیر غرائب القرآن-نیشابوری
10-شواهد التنزیل-حسکانی
11-الدرّ المنثور فی التفسیر بالمأثور.دار الفکر
1-صحیح-بخاری.دار الفکر
2-صحیح-مسلم.دار المعرفه
3-سنن-ترمذی.دار الکتب العلمیه
4-سنن-نسائی
5-سنن-ابن ماجه.دار احیاء التراث العربی
6-سنن-ابی داوود.دار احیاء السنه النبویه
7-مستدرک-حاکم
8-مسند-امام احمد.دار الفکر
9-سنن-دارمی.ط دار الفکر
10-سنن-دار قطنی.القاهره،دار المحاسن
11-سنن-بیهقی
12-موطأ-امام مالک.دار احیاء التراث العربی
13-تنویر الحوالک
14-خصائص-نسائی.ط.المحمودی
15-کنز العمال.مؤسسه الرساله
16-منتخب کنز العمال.مع مسند احمد
17-منهاج السنة-ابن تیمیه.بیروت/المکتبه العلمیه
18-الجامع الصغیر-للسیوطی
19-الجامع الکبیر-سیوطی
20-جمع الجوامع-سیوطی
21-اصول کافی
22-بصائر الدرجات
23-لسان المیزان-ذهبی
24-لسان المیزان-ابن حجر
25-اللؤلؤ و المرجان
26-مناقب-شافعی.مصر،دار التراث
27-مناقب-احمد بن حنبل
28-مصنّف الهدایة
1-تاریخ-ابن عساکر
2-تاریخ بغداد-خطیب بغدادی.المطبعه السلفیه
3-تاریخ الخلفا-ابن قتیبه.ط مصر
4-تاریخ الخلفا-سیوطی.ط الفجاله،مصر
5-تاریخ-مدائنی
6-تاریخ-واقدی
7-تاریخ-طبری(الکبیر).الطبعه العربیه،دار الکتب العلمیه
8-تاریخ-ابن اثیر(الکامل).دار صادر
9-تاریخ-مسعودی.بیروت،دار الاندلس
10-تاریخ-ابن اعثم کوفی.دار الندوة الجدیده
11-تاریخ-ابو الفداء.دار المعرفه
12-تاریخ-یعقوبی.دار صادر
1-الاصابة فی تمییز الصحابة
2-اسد الغابة-ابن اثیر.المکتبه الاسلامیه
3-الطبقات الکبری-ابن سعد.بیروت دار صادر
4-طبقات الفقهاء
5-طبقات الحنابله
6-الملل و النحل-شهرستانی.ط 2،الطبعه المصریه
7-العقد الفرید-ابن عبد ربه.بیروت،دار الکتاب العربی
8-الصواعق المحرقة-ابن حجر.مصر،مکتبه القاهره
9-البدایة و النهایة-ابن کثیر
10-تذکرة الحفاظ-ذهبی.دار احیاء التراث العربی
11-ینابیع المودّة-قندوزی حنفی
12-فرائد السمطین-حموینی
13-مقدمة ابن خلدون.دار الفکر
14-ظهر الاسلام-احمد امین
15-مناقب-خوارزمی.ط،طهران
16-شرح نهج البلاغة-ابن ابی الحدید معتزلی.مصر دار احیاء الکتب العربیه
17-شرح نهج البلاغة-محمد عبده.دار المعرفه
18-اعلام الموقعین.بیروت،دار الجیل
19-انساب الاشراف-بلاذری.الطبعه الکاثولوکیه
20-استیعاب-ابن عبد البر.دار النهضه
21-الریاض النضرة-طبری.دار الکتب العلمیه
22-سیر اعلام النبلاء-ذهبی
23-تلخیص-ذهبی
24-نهج البلاغة-د.صبحی صالح
25-ترجمة الامام الحسن من تاریخ-ابن عساکر.ط المحمودی
1-تقیید العلم-خطیب بغدادی.دار احیاء السنه النبویه
2-جامع بیان العلم-ابن عبد البر.دار الکتب العلمیه
3-الصلة بین التصوف و التشیّع
4-معالم المدرستین-عسکری
5-الفتنة الکبری-طه حسین
6-تهذیب التهذیب-ابن حجر.بیروت،دار صادر
7-احمد بن حنبل-ابو زهرة
8-اصول الفقه-ابو زهرة
9-ملخص ابطال القیاس-ابن حزم
10-النصائح الکافیة-ابن عقیل.ط ایران،دار الثقافه
11-رسائل-خوارزمی
12-معجم کبیر-طبرانی
13-فیض القدیر-شوکانی.دار الفکر
14-محلی-ابن حزم ظاهری
15-الفتاوی الواضحة-شهید محمد باقر صدر
16-شرح مواهب-زرقانی
17-المراجعات-شرف الدین
18-النص و الاجتهاد-شرف الدین
19-عبقریة خالد-عباس محمود العقّاد
20-احتجاج-طبرسی.انتشارات اسوه
21-ابو هریره-محمود ابو ریه.منشورات الاعلمی
22-فتح الباری-ابن حجر
23-مقالات الاسلامیین
24-تأویل مختلف الحدیث-ابن قتیبه
25-غایة المرام
26-الامام الصادق-شیخ ابو زهره
27-جمهرة رسائل العرب.بیروت،المکتبه العلمیه
28-الصحابة فی نظر الشیعة الإمامیة
29-کتاب الکبائر-ذهبی.بیروت،دار المعرفه
30-الصارم المسلول.عالم الکتب
31-کتاب معین الحکام.غیر موجود
32-کتاب تلقیح فهوم اهل الاثار.مصر،مکتبه الآداب
33-احیاء علوم الدین-غزالی.بیروت،دار المعرفه
34-نظریة الإمامة-احمد محمود صبحی
35-«آنگاه...هدایت شدم»-از همین نویسنده
36-«همراه با راستگویان»-از همین نویسنده
37-«از آگاهان بپرسید»-از همین نویسنده
38-شعب الایمان-بیهقی.بیروت،دار الکتب العلمیه
39-الزهد-ابن مبارک.دار الکتب العلمیه
موضوع صفحه
پیشوایان اهل سنّت و جماعت و سران آنها 5
1-ابو بکر«صدیق»ابن ابی قحافه 7
2-عمر بن خطّاب«فاروق»15
3-عثمان بن عفّان«ذو النورین»22
4-طلحة بن عبید اللّه 30
5-زبیر بن عوّام 40
6-سعد بن ابی وقاص 53
7-عبد الرحمن بن عوف 68
8-عایشه دختر ابو بکر«امّ المؤمنین»75
9-خالد بن ولید 86
10-ابو هریرۀ دوسی 102
11-عبد اللّه بن عمر 116
مخالفت عبد اللّه بن عمر با کتاب و سنّت 131
12-عبد اللّه بن زبیر 138
عدم مخالفت سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله)با قرآن در نظر شیعه 145
سنّت و قرآن نزد اهل سنّت و جماعت 149
تناقض احادیث نبوی،نزد اهل سنّت 167
نامۀ محمد بن ابی بکر به معاویه 177
پاسخ معاویه به محمد بن ابی بکر 181
صحابه در نظر شیعیان اهل بیت(علیه السلام)193
صحابه در نظر اهل سنّت و جماعت 199
حرف آخر دربارۀ ارزشیابی صحابه 206
مخالفت اهل سنّت و جماعت با سنتهای پیامبر(صلی الله علیه و آله) 219
نظام حکومت در اسلام 221
اعتقاد به عدالت صحابه با سنّت آشکار،مخالف است 228
امر پیامبر(صلی الله علیه و آله)مسلمین را به پیروی از خاندانش و مخالفت اهل سنّت با او 234
اهل سنّت و جماعت و دوستی اهل بیت(علیه السلام)238
اهل سنّت و جماعت و صلوات ناتمام 246
عصمت پیامبر و تأثیر آن بر اهل سنّت و جماعت 250