ghaemiyeh.com
سرشناسه:سماوی، محمد تیجانی، ۱۹۳۶ - م.
عنوان قراردادی:الشیعه هم اهل السنه.فارسی
عنوان و نام پدیدآور:اهل سنت واقعی / محمد تیجانی سماوی ؛ با مقدمه محمدجواد مهری ؛ ترجمه عباسعلی براتی.
مشخصات نشر:قم: بنیاد معارف اسلامی، ۱۳88.
مشخصات ظاهری:۲ج.
فروست:بنیاد معارف اسلامی؛ ۵۴، ۵۵.
شابک:۲۷۰۰ریال(ج.۱، چاپ اول) ؛ ۶۰۰۰ریال ( ج.۱، چاپ دوم ) ؛ ۷۰۰۰ریال ( ج.۱، چاپ سوم ) ؛ ۱۱۰۰۰ریال ( ج.۱، چاپ هفتم ) ؛ ۱۵۰۰۰ریال ( ج.۱، چاپ هشتم ) ؛ ۴۰۰۰۰ ریال: ج.۱، چاپ دهم: 964-6289-16-9 ؛ ۴۴۰۰۰۰ریال: ج.۱، چاپ یازدهم978-964-6289-16-1 : ؛ ۲۶۰۰ریال ( ج.۲، چاپ اول ) ؛ ۶۰۰۰ریال ( ج.۲، چاپ دوم ) ؛ ۷۰۰۰ریال ( ج.۲، چاپ سوم ) ؛ ۱۱۰۰۰ریال ( ج.۲، چاپ هفتم ) ؛ ۱۸۰۰۰ ریال: ج. ۲، چاپ نهم 964-6289-17-7 : ؛ ۴۴۰۰۰ ریال: ج.۲، چاپ یازدهم978-964-6289-17-8 :
یادداشت:ج.۱ و ۲ ( چاپ دوم و سوم : ۱۳۷۴ ).
یادداشت:ج.۱ و ۲ ( چاپ چهارم: ۱۳۷۵ ).
یادداشت:ج. ۱ (چاپ ششم: زمستان ۱۳۷۷).
یادداشت:ج.۱ (چاپ هشتم: بهار ۱۳۸۳).
یادداشت:ج.۱ (چاپ دهم: پاییز ۱۳۸۶).
یادداشت:ج.۱ ( چاپ یازدهم: ۱۳۸۸ ).
یادداشت:ج. ۲ (چاپ هفتم: ۱۳۷۹).
یادداشت:ج.۲ (چاپ نهم: تابستان ۱۳۸۵).
یادداشت:ج.۲ ( چاپ یازدهم: ۱۳۸۸ ).
یادداشت:کتابنامه.
موضوع:شیعه امامیه -- دفاعیهها
شناسه افزوده:براتی، عباسعلی، ۱۳۳۳ -، مترجم
شناسه افزوده:بنیاد معارف اسلامی
رده بندی کنگره:BP۲۱۲/۵/س۸۵ش۹۰۴۱ ۱۳۷۳
رده بندی دیویی:۲۹۷/۴۱۷
شماره کتابشناسی ملی:م۷۳-۳۹۷۲
بسم الله الرحمن الرحیم
معنای لغوی«شیعه»،یاران و پیروان است.و«شایع»یعنی:دنبال کرد و تبعیّت نمود.و در اصطلاح،شیعه به کسانی میگویند که از علی و فرزندانش علیهم السلام،تبعیّت و پیروی نموده و ولایت آنان را پذیرفتهاند.و این نام برای پیروان اهل بیت،بقدری مشهور و معروف شده که تا واژه«شیعه»بر زبان جاری میشود،بیدرنگ پیروان علی،به ذهن میآید.
برخی از نویسندگان و مورخان پیدایش«شیعه»را پس از رحلت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و یا پس از قتل عثمان،دانسته و برخی فراتر رفته،تکوین مذهب«شیعه»را در ایام فتنه طلحه و زبیر،دانستهاند، درحالیکه ما معتقدیم،شخص رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مذهب تشیّع را ایجاد کرده و در نخستین روزهای بعثت،که بنی هاشم را بر اساس آیۀ «وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ» دعوت کرد فرمود:هرکه از شما با من بیعت کند جانشین من خواهد بود و کسی جز علی پاسخ مثبت به حضرتش نداد(1)؛از آن روز پیروان واقعی حضرتش،مشخّص و متمایز گردیدند، پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)در آن مناسبت و در مناسبتهای گوناگون دیگر تا حجّة الوداع،تنها و تنها علی را برادر،وارث،وزیر،وصیّ،خلیفه و جانشین خود
1) 1-مسند احمد بن حنبل ج 111/1،تفسیر ثعلبی کنز العمال-ج 13-131 ح 36419،تاریخ طبری-ج 319/2-321،کامل ابن اثیر-ج 2-ص 62-63.
معرّفی کرد و به مردم فهماند که هرکه او مولایش است،پس علی نیز مولا و سرور او است و باید از او فرمان ببرد و ولایتش را بپذیرد.و بیگمان اهل سنّت واقعی،کسانی هستند که در روز نخست،پیغام مولا و رهبرشان، رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را با دل و جان شنیدند و پذیرفتند و در برابر نصّ صریح او،اجتهاد نکردند و با پیامبر مخالفت نورزیدند و پیروی از علی را مانند پیروی از رسول خدا(صلی الله علیه و آله)واجب و لازم دانستند
«إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ»(1).
جالب اینجا است،روایتهائی که پیامبر در آنها دستور پیروی از علی را داده است،و علی را به عنوان وصیّ،ولیّ،و خلیفه خود تعیین کرده است، در مصادر أهل سنّت،صدها روایت است و با این حال،نه تنها به آن اهمیّت نداده،بلکه آن را رها کرده و از آن میگذرند؛گویا این همه روایت-که از حدّ تواتر هم فراتر رفته و در مناسبتهای گوناگون،خلافت بلافصل امیر المؤمنین علیه السلام را ثابت میکند-چون با یک حقیقت تاریخی تلخ(رویداد سقیفه)سازگار نیست،قابل اجرا نمیباشد،بلکه در دوران حاضر،حتی قابل ذکر هم نیست!
در این مقوله،سخن بسیار است و درد دل فراوان ولی افسوس که این مقدّمه گنجایشش را ندارد،گو اینکه نمیخواهیم این مطالب روشن و قطعی را تکرار کنیم که در نوشتههای گذشته،فراوان بیان شده است.
مطلبی که شاید برای برخی از دوستان تازگی داشته باشد،این است که رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر واژه«شیعه»اصرار داشته و شیعیان علی را شیعه خود دانسته و رستگاری و سعادت دارین و بشارت به
1) 2-سوره المائدة آیه 55.
بهشت را در شیعیان علی،منحصر نموده است،و اصلا این نام مقدّس را آن حضرت بر پیروان علی گذارده،نه اینکه پس از وفاتش،نامگذاری شده باشد.
حال در برابر این روایتها که شیعیان علی را میستاید و متجاوز از 120 مورد در مصادر قطعی و موثق اهل سنّت آمده است،آنان چه پاسخی دارند و چگونه آن را با وضعیّت خویش منطبق میدانند،خود باید پاسخگو باشند؛و یا اینکه سر تسلیم و اطاعت را فرود آورده و این سخنان حضرت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را نیز مانند دیگر سخنانش، با قلبی پاک و عاری از هر کینه و تعصّبی،بپذیرند-و چنین توقّع بجائی هم از حقجویان هست-چه اینکه در کتاب خدا آمده است:
«وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی* إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی»(1)
او هرگز از روی هوا و هوس سخن نمیگوید و سخنش جز وحی منزل نیست.
و در آیه دیگری میفرماید:
«وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا»(2)
و هرچه از رسول خدا به شما رسید،به آن عمل کنید و از هرچه شما را بازداشت،امتناع ورزید.
چنانکه ذکر شد،رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در موارد گوناگونی،شیعیان علی را ستوده و آنان را بشارت به بهشت برین و رستگاری،داده است.جالب است که بیشتر این احادیث در کتابهای
معتبر حدیث و تفسیر اهل سنت آمده است که برای نمونه به برخی از آنها اشاره میشود تا برادران اهل سنت ما بدانند،ما اگر پیروی از علی و آل علی میکنیم،به دستور تخلّفناپذیر پیامبر-که در کتابهای اهل سنت وارد شده است-عمل مینمائیم.و اگر آنان نیز خواهان رستگاری روز جزا هستند،به این صراط مستقیم الهی،روی آورند و دست در دست برادران شیعه خود بگذارند و همه باهم اهل سنت واقعی گردند که بی گمان سنّی واقعی تنها بر کسی اطلاق میشود که به سنّت پاک پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم عمل کند و در آن پایبرجا بماند،نه اینکه اسمی بیمسمّی بر خود بگذارد.
هیثمی در کتاب مجمع الزوائدش روایت کرده است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله)به علی فرمود:
«أنت و شیعتک تردون علیّ الحوض رواة مرویین،مبیضّة وجوهکم،و ان أعداءک یردون علیّ الحوض ظماء مقمحین»(1).
تو و شیعیانت بر حوض من وارد میشوید درحالیکه سیراب و شادکام و روسفید هستید و همانا دشمنانت بر حوض من وارد میشوند درحالیکه تشنهلب و اندوهگیناند.
ابو سعید خدری از ام سلمه نقل میکند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله)به علی فرمود:
«أنت و اصحابک فی الجنّۀ.أنت و شیعتک فی الجنّة»(2)
یا علی!تو و یارانت در بهشت هستید،تو و شیعیانت در بهشت هستید.
ابن عدی و ذهبی نیز که هر دو از علمای بزرگ اهل سنتاند،در کتابشان از رسول خدا(صلی الله علیه و آله)نقل کردهاند که به علی فرمود:
«أما انک یا ابن ابی طالب و شیعتک فی الجنّة»(3)
هان!تو ای فرزند ابو طالب و شیعیانت در بهشت هستید.
احمد بن محمّد فقیه طبری در فضایل به اسنادش از طاوس،از ابن عباس نقل کرده است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله)به علی فرمود:
«لو اجتمعت الخلائق علی ولایتک لما خلق اللّه النار و لکن أنت و شیعتک الفائزون یوم القیامة»
اگر تمام آفریدگان بر ولایتت اجتماع میکردند،خداوند هرگز جهنّم را نمیآفرید و همانا تو و شیعیانت،رستگاران روز رستاخیز هستید.
در کشف الغمّة،ابو بکر بن مردویه به اسنادش از ابو هریرة نقل کرده که رسول خدا(صلی الله علیه و آله)به علی فرمود:
«...أنت معی و شیعتک فی الجنّة».
تو و شیعیانت همراه من در بهشت هستید.سپس رسول خدا این آیه را تلاوت فرمود:
«إِخْواناً عَلی سُرُرٍ مُتَقابِلِینَ»(1)
برادرانی که روبروی یکدیگر بر تختهای بهشتی تکیه زدهاند.
در کنز الکراجکی،و کفایة الطالب حدیثی از جابر بن عبد اللّه نقل کردهاند که رسول خدا به علی فرمود:
«...و ان شیعتک علی منابر من نور مبیضّۀ وجوههم حولی أشفع لهم و یکونون غدا فی الجنّة جیرانی»(2)
همانا شیعیانت با سیمائی نورانی بر منبرهائی از نور گرداگرد من(در روز رستاخیز)خواهند بود و من شفاعتشان خواهم کرد و آنان فردا در بهشت همسایگان مناند.
در امالی از سنانی،از اسدی،طیّ روایتی از علی(علیه السلام)نقل کرده است که رسول خدا فرمود:
«یا علی!همانا تو وصی،خلیفه،وزیر،وارث و پدر فرزندان من هستی و شیعیانت شیعیان من و دوستانت دوستان من و دشمنانت دشمنان من...خوشا به حال کسی که از تو پیروی کرد و چه بدبخت شد کسی که با تو دشمنی نمود.و بیگمان فرشتگان،با ولایت و محبّت تو،به خدای متعال نزدیک میشوند.به خدا قسم یاران و دوستانت در آسمان بیشتر از زمین هستند».
ابن جریر طبری در تفسیرش،در تفسیر آیه «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ» میگوید:
حافظ جمال الدین زرندی از ابن عباس نقل میکند که وقتی این آیه نازل شد رسول خدا(صلی الله علیه و آله)به علی(علیه السلام)فرمود:
«هو أنت و شیعتک،تأتی أنت و شیعتک یوم القیامة راضین مرضیین...»(1)
خیر البریه(بهترین مردم)تو و شیعیانت هستید.همانا تو و شیعیانت در روز قیامت محشور میشوید درحالیکه از خداوند راضی هستید و خداوند از شما راضی خواهد بود.
ابن حجر هیثمی در الصواعق المحرقة نیز این حدیث را آورده است.
و همچنین ابن عساکر در تاریخ خود از رسول خدا(صلی الله علیه و آله)نقل میکند که فرمود:
«یا علی!نخستین چهار نفری که وارد بهشت میشوند،من و تو و حسن و حسین هستیم و سپس ذریّه ما و پس از آنها همسران ما هستند و شیعیانمان در طرف راست و چپ ما قرار دارند».(2)
در مستدرک حاکم آمده است که پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:
«من اصل درختم و فاطمه فرعش و علی لقاحش و حسن و حسین میوههایش و شیعیانمان برگهای آن درختاند.»(3)
1) 10-صواعق المحرقة ص 161،نور الأبصار شبلنجی-ص 159،تفسیر ابن جریر الطبری ج 30 ص 171،النور المشتعل من کتاب ما نزل من القرآن فی علی»ص 273-274 تاریخ ابن عساکر ج /2ح 852،در المنثور سیوطی-ج 6- ص 379،فتح القدیر شوکانی-ج 5 ص 477،روح المعانی آلوسی-ج 30 ص 207،ینابیع المودة قندوزی-ص 74.
2) 11-تاریخ ابن عساکر ج 2 ص 329-332،مجمع الزوائد هیثمی ج 9 ص 131، صواعق المحرقة ص 161.البته در مجامع روائی ما جمله مربوط به همسران نیامده است و احتمالا این جمله را اضافه کرده باشند.
3) 12-مستدرک حاکم-ج 3-ص 160،تاریخ ابن عساکر ج 1-ص 148 ح 183، فصول المهمه ابن الصباغ-ص 27
با وجود چنین روایتهای صریح و روشنی چه جای ابهامی باقی میماند؟
آیا باز هم باید تأویل کرد و این روایتها را نادیده گرفت؟و اصلا جائی برای تأویل باقی مانده است؟
آیا میشود جایگزینی برای اهل بیت پیامبر در«ولایت»قرار داد؟
آیا میشود از حق و حقیقت،چشمپوشی کرد و پیروی از دیگران نمود؟
!و آیا باز هم میشود شیعیان را سرزنش کرد و آنان را رافضی نامید؟
مگر شیعیان علی جز پیروی از پیامبر و جز پیروی از حق کردهاند؟
«و الحق أحقّ أن یتّبع»و مگر نه این است که سنت رسول خدا را باید از منبع پاک و بیغلوغش اهل بیت فراگرفت؟و مگر نه پیامبر صدها بار دستور داده است که فقط و فقط از اهل بیتش پیروی کنیم؟(1)
پس چه شده است که گروهی از مسلمین به سوی دیگران روی آوردهاند و از علی و آل علی روی برگرداندهاند؟!
«أَ تَسْتَبْدِلُونَ الَّذِی هُوَ أَدْنی بِالَّذِی هُوَ خَیْرٌ؟»(2)
چگونه چیزی که پستتر است با جیزی که خوب است جایگزین میکنید؟
هیثمی در مجمع الزوایدش خطبهای را از رسول خدا(صلی الله علیه و آله)نقل میکند که حضرت در آن میفرماید:
«ای مردم!هرکه با ما اهل بیت دشمنی کند،خدای متعال در روز رستاخیز او را یهودی محشور فرماید.»(3)
جابر بن عبد اللّه میپرسد:ای رسول خدا!هرچند که نماز خوانده
1) 13-«مثل اهل بیتم مثل کشتی نوح است،هرکه در آن سوار شد رستگار و هرکه از آن تخلف ورزید،غرق شد».(مثل أهل بیتی کمثل سفینة نوح،من رکبها نجی و من تخلّف عنها غرق).المناقب لابن المغازلی:134 ح 176،الصواعق المحرقة:186.
2) 14-سورة البقرة آیه 61.
3) 15-تاریخ جرجان ص 369 و تاریخ ابن عساکر ج 70/7-171 مخطوط و مجمع الزوائد ج 172/9
و روزه گرفته باشد؟
حضرت پاسخ میدهد:آری هرچند نماز بخواند و روزه بگیرد و ادّعای اسلام کند!(1)
برادران و خواهران!توجّه فرمائید که رسول خدا هرگز یک بار مردم را سفارش به پیروی از فلان و فلان نکرد و شیعیان و پیروان سایر اصحاب را نستود و اصلا شیعهای جز شیعه علی نپذیرفت.مگر نه خود به علی میفرماید که شیعیانت و پیروانت،شیعیان و پیروان مناند و به مردم دستور میدهد که اگر ولایت مرا میپذیرید باید ولایت علی را بپذیرید؟
ملاحظه فرمائید آنقدر که بنی امیه و پیشاپیش آنان،معاویه،درهم و دینارها و زر و سیمها را نثار چاپلوسان و متملقان دینفروش کردند که روایتهای دروغینی را از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در ستایش برخی از اصحاب نقل کنند و در این راستا آن کاسهلیسان و زربگیران که رضایت خدا را با مشتی درهم و دینار بیارزش معاوضه کردند،روایتهای بسیاری را ساختند ولی با این حال یکجا نمیتوان پیدا کرد که پیامبر مثلا فرموده باشد:ای فلان و فلان،شیعیان تو رستگارند!به خدا رضایت خدا فقط در رضایت خاندان پیامبر است و بس.
چرا نباید بیدار شویم و خویشتن را از ورطه هلاکت حتمی رها سازیم و به دامان پرمهر و محبّت اهل بیت روی آوریم؟
و مگر اهل بیت از پیش خود چیزی دارند؟آنان هرچه میگویند قال رسول اللّه است و قول رسول اللّه قول خدا است که هرگز از روی هوا و هوس نیست و جز وحی نمیگویند.
1) 16-مجمع الزوائد هیثمی-ج 9-ص 172
و اگر مؤلف این کتاب ادّعا میکند که شیعه علی،اهل سنّت واقعی است سخنی گزاف نگفته زیرا شیعه،سنت رسول خدا را از زبان اهل بیتش-که خداوند آنان را از هر رجس و پلیدی دور ساخته و معصوم و پاک و مطهرشان قرار داده فرامیگیرد و بدان عمل میکند و اهل بیت هرگز سخنی بر خلاف کتاب و سنت نمیگویند.
یونس بن عبد الرحمن از هشام بن حکم نقل میکند که امام جعفر صادق علیه السلام فرمود:
«لا تقبلوا علینا حدیثنا الاّ ما وافق القرآن و السّنّة أو تجدون معه شاهدا من أحادیثنا المتقدّمۀ...و لا تقبلوا علینا ما خالف قول ربّنا تعالی و سنّة نبینا محمد صلّی اللّه علیه و آله فانّا اذا حدّثنا قلنا قال اللّه عز و جل و قال رسول اللّه(صلی الله علیه و آله)»(1)
هیچ حدیثی را از ما نپذیرید جز آن حدیثی که با قرآن و سنّت موافق باشد یا از احادیث گذشتهمان گواهی بر آن باشد...و همانا هیچ حدیثی را از ما قبول نکنید که با سخن پروردگار متعال یا سنّت پیامبرمان سازگار نباشد چرا که ما اگر سخنی بگوئیم،میگوئیم:خدای عز و جل چنین فرمود و رسول خدا چنین فرمود.
و در روایت دیگری میفرماید:«انّا عن اللّه و عن رسوله نحدّث و لا نقول قال فلان و فلان،فیتناقض کلامنا.انّ کلام آخرنا مثل کلام أولنا و کلام اوّلنا مصداق لکلام آخرنا،و اذا أتاکم من یحدّثکم بخلاف ذلک فردّوه علیه»(2)
ما از خدا و از رسول خدا سخن میگوئیم و هرگز نمیگوئیم فلان یا فلان چه گفت تا در سخنانمان تناقضی پیدا شود و همانا سخن آخرینمان مانند سخن نخستینمان است و سخن نخستینمان مصداقی از سخن آخرینمان است،پس اگر کسی سخنی برخلاف آن آورد حدیثش را به او
بازگردانید.
آری،خواننده عزیز!اگر میخواهی از حق پیروی کنی و خداوند از تو راضی و خشنود باشد و خواهان زندگی پیامبرگونه هستی،بیا و از اهل بیت پیامبر پیروی کن که پیروی از آنان،تنها راه رهائی و رستگاری است.
رسول خدا میفرماید:
«هرکه میخواهد مانند من زندگی کند و مانند من از دنیا برود و در همان بهشت جاویدانی که پروردگارم برای من مهیا ساخته،ساکن شود،باید ولایت علی را پس از من برگزیند و دوستداران علی را دوست بدارد و پس از من به اهل بیتم بپیوندد و از آنها پیروی و تبعیّت کند چرا که آنان عترت مناند،از طینت من آفریده شدهاند و فهم و دانش من به آنها داده شده است.
پس وای بر کسانی از امّتم که فضیلت آنان را نادیده گرفته و رحم مرا به جای وصل، قطع کنند؛خداوند آنان را هرگز از شفاعتم بهرمند نخواهد ساخت»(1)
ای کسانی که خواهان پیروی از سنت واقعی پیامبر هستید،این رسول خدا است که شما را ندا میدهد:
«هان!بر اهل بیت من سبقت نگیرید که هلاک میشوید و از آنان دوری نکنید که هلاک میشوید و به آنان نیاموزید که آنان از شما داناترند».
پس آیا اجابتکنندهای هست؟.
کتاب ارزنده و آموزندۀ«الشیعة هم اهل السنّة»که مانند سایر کتابهای دکتر محمد تیجانی تونسی،پرده را از ابهامات زیادی برداشته و حقایق را روشن و صریح بازگو کرده است و با ترجمۀ رسای جناب آقای عباسعلی براتی.توسط بنیاد معارف اسلامی- که همواره در این صراط مستقیم الهی،پیشقدم بوده-منتشر و در دسترس عزیزان قرار
1) 19-مستدرک حاکم ج 3-ص 128 معجم الکبری الطبرانی 220/5 ح 5067،کنز العمال ج 103/12 ح 34198،تاریخ ابن عساکر-ج 2 ص 95،حلیة الأولیاء ج 1-ص 86،مناقب خوارزمی ص 34
میگیرد،خواهان روشن کردن این حقیقت است که شیعیان،اهل سنت واقعی هستند.
پس ای اهل سنت!شما هم بیائید اهل سنت واقعی شوید.
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ...»(1)
قم-سیّد محمّد جواد مهری
1) 20-سورة النساء آیه 136.
1-مسند احمد بن حنبل ج 111/1،تفسیر ثعلبی کنز العمال-ج 13-131 ح 36419،تاریخ طبری-ج 319/2-321،کامل ابن اثیر-ج 2-ص 62-63.
2-سوره المائدة آیه 55.
3-سورة النجم آیه 3 و 4
4-سورة الحشر آیه 7
5-مجمع الزوائد هیثمی-ج 9-ص 131.
6-تاریخ بغداد-ج 12-ص 358،مجمع الزوائد هیثمی-ج 10-ص 21،صواعق المحرقه ص 161
78-میزان الاعتدال:ج 18/2،الکامل لابن عدی:ج 950/3-951
9-کشف الغمة:325/1
10-کنز الکراجکی ج 179/2،کفایة الطالب ص 265
-صواعق المحرقة ص 161،نور الأبصار شبلنجی-ص 159،تفسیر ابن جریر الطبری ج 30 ص 171،النور المشتعل من کتاب ما نزل من القرآن فی علی»ص 273-274 تاریخ ابن عساکر ج /2ح 852،در المنثور سیوطی-ج 6- ص 379،فتح القدیر شوکانی-ج 5 ص 477،روح المعانی آلوسی-ج 30 ص 207،ینابیع المودة قندوزی-ص 74.
11-تاریخ ابن عساکر ج 2 ص 329-332،مجمع الزوائد هیثمی ج 9 ص 131، صواعق المحرقة ص 161.
البته در مجامع روائی ما جمله مربوط به همسران نیامده است و احتمالا این جمله را اضافه کرده باشند.
12-مستدرک حاکم-ج 3-ص 160،تاریخ ابن عساکر ج 1-ص 148 ح 183، فصول المهمه ابن الصباغ-ص 27
13-«مثل اهل بیتم مثل کشتی نوح است،هرکه در آن سوار شد رستگار و هرکه از آن تخلف ورزید،غرق شد».(مثل أهل بیتی کمثل سفینة نوح،من رکبها نجی و من تخلّف عنها غرق).المناقب لابن المغازلی:134 ح 176،الصواعق المحرقة:
14-سورة البقرة آیه 61.
15-تاریخ جرجان ص 369 و تاریخ ابن عساکر ج 70/7-171 مخطوط و مجمع الزوائد ج 172/9
16-مجمع الزوائد هیثمی-ج 9-ص 172
17-رجال کشّی ص 224 ح 401
18-مصدر سابق 224 ذ ح 401
19-مستدرک حاکم ج 3-ص 128 معجم الکبری الطبرانی 220/5 ح 5067،کنز العمال ج 103/12 ح 34198،تاریخ ابن عساکر-ج 2 ص 95،حلیة الأولیاء ج 1-ص 86،مناقب خوارزمی ص 34
20-سورة النساء آیه 136.
بسم الله الرحمن الرحیم سپاس خدای جهان را سزاست که بخشنده و مهربان و کوبندۀ سرکشان و گردنفرازان و یاور ستمدیدگان و مستضعفان است.همو که بر همۀ بندگان-از مؤمن،کافر،مشرک و ملحد-دست نعمت گشاده،و همه را راهنمایی کرده،پرورده و گرامی داشته و چنین فرموده است:
«وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنِی آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّیِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلی کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِیلاً». (1)
یعنی:«فرزندان آدم را گرامی داشتیم.و آنان را در خشکی و دریا برداشتیم.و از چیزهای پاکیزه روزی دادیم.و آنان را بر بسیاری از آفریدههای خویش،برتری بخشیدیم».
ستایش خدایی را که فرشتگان بلندپایۀ خود را در برابر انسان به خاک افکند و هرکه نپذیرفت رانده شد.ستایش خدایی را که ما را به این راه رهنمون گشت.و اگر ما را راهنمایی نمیکرد راه نمییافتیم.و ستایش آن خدایی راست که راه را برای ما هموار ساخت و زمینه را فراهم نمود تا با کمک او و در سایۀ پرستش او به جایگاه بلند کمال و بالندگی برسیم.و
1) 1) -اسراء،70.
تاریکی را با استدلال نیرومند و برهانهای آشکار برای ما روشن ساخت.و برای ما پیامبرانی از خود ما فرستاد تا آیات او را بر ما بخوانند و ما را از تاریکی به روشنایی و از گمراهی به هدایت درآورند.و عقل را برای ما راهبری به پا داشت تا هرگاه حواس ما از کار بازماند،از آن راهنمایی بخواهیم.
و درود و رحمت و برکت و شادی بر روح پیامبری که لطف و رحمتی برای همۀ آدمیان بود،یعنی بر بزرگ و سالار و رهبر ما محمد بن عبد الله؛ پایانبخش پیامبران و سرور آدمیان،دارای برتری و راه پایگاه بلند،و جایگاه ستوده و روزی که نوید آن داده شده و شفاعتی که پذیرفته شده و خلق و خویی بزرگ،و بر خاندان پاک و پاکیزۀ او باد که خدا جایگاه بلندی به آنان داده و آنان را مایۀ آسودگی امت از نابودی و رهایی آنان از گمراهی ساخته و مؤمنان را از گردابهای مرگآور،نجات میدهند.و کسی که به ریسمان دوستی و رهبری آنان چنگ زند،از دامانی پاک زاده شده و کسی که از راه آنان روی بگرداند از منافقانی است که ناپاک به دنیا آمده،و دشمن آنان جز کیفر خدا را پیش روی ندارد.بنده جز از راه آنان به خدا نمیرسد و جز از در آنان به درون نمیآید.
سپس خشنودی خدا بر پیروان و دوستداران آنها در میان صحابه و یاوران نخستین باد که بر یاری دین،همپیمان شدند و بر پیمان خویش، پایدار مانند و از سپاسگزاران بودند.و بر هرکس که تا روز جزا پیرو آنان شود.
پروردگارا!ما از تو دولتی را میخواهیم که با آن اسلام و اسلامیان را گرامی داری و نفاق و منافقان را خوار سازی.و در آن،ما از مبلّغان فرمانبرداری تو و رهبران به سوی راه تو باشیم.به وسیلۀ آن،کرامت دنیا و آخرت را به ما بدهی،به لطف تو ای مهربانترین مهربانان.
پروردگارا!سینهام را گشاده دار و کارم را آسان گردان و گره از زبانم بگشای تا سخنم را دریابند.و هرکه را که کتاب مرا میخواند،گرایش به حق ببخشای تا به نعمت و کمک تو از تعصب و جانبداری،دست بردارد، زیرا تنها تو بر این کار توانایی و جز تو کسی قادر بر این کار نخواهد بود.
به عزت و جلال خودت و توانایی و کمال حضرتت،و به محبّتی که به بندگان خود داری،بینشهای مؤمنان یکتاپرست را-که به پیامبری دوست تو محمد ایمان آوردهاند-برای حقّ ثابت و بیتردید،باز کن تا به نعمت تو به آن راه یابند و ارزش امامان خاندان پیامبرت را دریابند.و همگی یکپارچه برای سربلند کردن دین،با دانش رسا و اندرز نیکو و دوستی صادقانه بپا خیزند،زیرا فساد و تباهی،خشکی و دریا را دربر گرفته است.
اگر صبری که تو در ما آفریدی و در دلمان انداختی،نبود؛ناامیدی به دلهایمان راه مییافت و زیانکار میشدیم،زیرا جز کافران،کسی از رحمت خدا ناامید نمیشود،پروردگارا!ما را از صابران گردان،نه از ناامیدان.
پروردگارا!در این لحظه و همۀ لحظهها دوست خود،حجة بن الحسن امام مهدی-درود بر او و پدرانش باد-را پشتیبان،نگهدار،راهبر،یاور، راهنما و چشم بینا باش،تا اینکه او را با توانایی کامل در زمین فرمانروا
سازی،و در آن روزگاری دراز بهرهمند سازی،و ما را از یاوران و همکاران و شهدای پیش روی او قرار ده که در راه فرمانبرداری تو و در راه تو شهید میشوند و تو شنوا و دانایی.
پروردگارا!از آن پس که ما را راهنمایی نمودی،دلهایمان را گمراه نساز و از پیش خود رحمتی بر ما فرست که تو بخشندهای.
پروردگارا!تو مردم را برای روزی که شک ندارد گرد میآوری و خدا از وعدۀ خویش سر بر نمیتابد.
و آخرین سخن ما سپاس خدا بر جهانیان است.پروردگارا!بر محمد و خاندان پاک و پاکیزۀ او درود فرست.
سپاس خدای جهانیان راست.و درود و رحمت،بر گرامیترین پیامبران و رسولان و سرور و سالار ما محمد و خاندان پاکش باد.
چون پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرموده است:«خامۀ دانشمندان از خون شهیدان،نزد خدا بهتر است»، (1)
باید هر نویسندهای در پی آن باشد که چیزی برای مردم بنویسد که در آن،سود،هدایت،آشتی و همبستگی،میان آنان پدید آورد.و آنان را از تاریکی به روشنایی بیاورد؛زیرا اگر انسان در راه خدا و تبلیغ دین او و برپایی عدالت،شهید شود،تنها کسانی که آن صحنه را میبینند،در آنها اثر میکند.ولی دانشمندی که به مردم درس میدهد،و برای آنان چیزی مینویسد،گاهی،از نوشتههای او بسیاری از مردم زمان،و نسلهای آینده استفاده میکنند.و تا روز قیامت،این خیر و برکت،باقی میماند.و هر چیزی با خرج کردن کم میشود،جز علم که با انفاق،افزایش مییابد.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«اگر خدا یک نفر را به دست تو هدایت کند،برای تو از آنچه آفتاب بر آن میتابد بهتر است،یا از جهان و آنچه در آن است،بهتر است». (2)
چه بسیار نویسندگانی که قرنها پیش از دنیا رفتهاند و استخوانهای آنها
هم پوسیده است،امّا اندیشهها و دانشهای آنان،در کتابهایشان باقی مانده و صدها بار چاپ شده و الهامبخش مردم و راهگشای آنهاست.
اگر شهید زنده است و نزد پروردگار خود روزی میخورد؛دانشمند نیز به دلیل هدایت مردم،نزد خدا زنده است و مردم نیز دربارۀ او همینگونه میاندیشند و او را به نیکی یاد میکنند و برایش آمرزش میخواهند.
اما من از دانشمندان نیستم و چنین ادّعایی هم ندارم و از خودخواهی، به خدا پناه میبرم.بلکه من از خدمتگزاران دانشمندان و پژوهشگران هستم و از خرمن آنان خوشه میچینم.و بر سفرۀ آنان ریزهخوارم.و گام بگام از پی آنان چون پیشکار از پی خداوندگار،روانم.
چون خدای بزرگ،به من توفیق نگارش کتاب«ثم اهتدیت» (1)را داد، و بسیاری از خوانندگان و پژوهشگران،مرا تشویق کردند که کتاب «لأکون مع الصادقین»، (2)را بنویسم،و آن نیز با پذیرش خوبی روبرو شد.و این مرا به ادامۀ جستجو و تحقیق واداشت.و من جلد سوم را به نام «فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ» (3)نوشتم،که در آن از اسلام و پیامبر اسلام دفاع کردم،
1) 1) -این کتاب تحت عنوان«آنگاه هدایت شدم»،به فارسی ترجمه و توسط بنیاد معارف اسلامی منتشر شده است.(مترجم)
2) 2) -این کتاب نیز به فارسی با نام«همراه با راستگویان»ترجمه و توسط بنیاد معارف اسلامی منتشر شده است.(مترجم)
3) 3) -ترجمۀ فارسی آن«از آگاهان بپرسید»نام دارد و ناشر آن نیز بنیاد معارف اسلامی است(مترجم)
و تهمتهایی که به حضرتش زده میشد،پاسخ داده و توطئههایی که بر او و خاندان پاکش چیره شده،فاش ساختم.
نامههای بسیاری از سراسر جهان عرب و اسلام به دستم رسید که پر از سخنان محبّتآمیز،دوستانه و برادرانه بود.همچنین مرا برای شرکت در بسیاری از کنفرانسهای فکری در سراسر جهان-که از سوی مؤسسات اسلامی برپا میشد-دعوت کردند.و من نیز در آمریکا،ایران،انگلستان، پاکستان،کنیا،غرب آفریقا و سوئد،در این کنفرانسها شرکت کردم.
هرگاه دستهای از جوانان تحصیلکرده و شخصیتهای فکری را میدیدم،با شگفتی،شادی و تشنگی بیشتر آنها،برای شناخت افزونتر، روبرو میشدم و آنان از من بیش از این میخواستند و میپرسیدند:آیا کتاب تازهای نداری؟
خدای را سپاس و ستایش گفتم که این توفیق را به من داد و از او خواستم تا بیش از این مرا کمک و راهنمایی کند.و با کمک او این کتاب را به پیشگاه مسلمانان حقجو هدیه میکنم که در همان محور سه کتاب گذشته است.و امیدوارم که برای برخی از فرزانگان،پژوهشگران و حق طلبان سودمند باشد و بدانند که تنها مذهبی که هدف تیر دشمنان قرار گرفته،همان مذهبی است که«شیعۀ امامیه»نام دارد.و هم آنان فرقۀ ناجیه(گروه رستگار)هستند.و شیعیان،همان اهل سنت واقعی هستند.و مقصود من از سنت،سنت پیامبر اسلام حضرت محمد(صلی الله علیه و آله)است که آن را از وحی الهی گرفته است.
او کسی است که از روی هوس سخن نمیگوید و تنها آنچه میگوید، وحی است.من به زودی به خوانندگان نشان خواهم داد که این اصطلاح که مخالفان شیعه همه بر آن همداستان شدهاند و خود را«اهل سنت و جماعت»نامیدهاند،جز یک سنت دروغین نیست که آنها و پدرانشان پدید آوردهاند.و خدای سبحان آیهای در اینباره نفرستاده و پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله)نیز از آن بیزار است.
زیرا حدیث دروغین از پیامبر،فراوان نقل شده و احادیث راستین و سخنان و گفتار و کردار او را از مسلمانان پنهان کردهاند.و بهانۀ آنها این بوده است که میترسیدند با کلام خدا بهم آمیزد و با آن اشتباه شود،اما این دلیل از تار عنکبوت،سستتر است.بسیاری از احادیث صحیح در زبالهدان ریخته شده و به آن ارزش و بهایی داده نمیشود.و چه بسا پندارها و یاوههایی که پس از او،حکم شرعی شمرده شده و به او نسبت دادهاند.
بسیاری از شخصیتها-که تاریخ گواه پستی و خواری آنهاست-پس از او،به فرمانروایی و سروری رسیدند و برای اشتباهات آنها عذرها تراشیدند و تأویلاتی به هم بافتند،تا آنها را تبرئه کنند!
و بسیاری از شخصیتهای برجسته-که تاریخ،گواه بزرگی و بزرگزادگی آنهاست-پس از او گمنام ماندند و کسی از آنها یادی نکرد،بلکه بخاطر موضعگیریهای شرافتمندانۀ خود،تکفیر و لعنت شدند و بسیار نامهای پرزرقوبرق و فریبنده پدید آوردند که در پشت آنها کفر و
گمراهی نهفته است.و بسیاری از قبرها را زیارت میکنند که صاحب آنها در دوزخ است.پروردگار بزرگ همۀ اینها را به بهترین شیوه در این آیه بیان کرده و میفرماید:
«وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یُعْجِبُکَ قَوْلُهُ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ یُشْهِدُ اللّهَ عَلی ما فِی قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ وَ إِذا تَوَلّی سَعی فِی الْأَرْضِ لِیُفْسِدَ فِیها وَ یُهْلِکَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللّهُ لا یُحِبُّ الْفَسادَ وَ إِذا قِیلَ لَهُ اتَّقِ اللّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ الْمِهادُ». (1)
یعنی:«برخی از مردم هستند که سخن آنها دربارۀ این جهان،خوشایند توست و او خدا را بر دل خویش گواه میگیرد،با آنکه سرسختترین مردم در دشمنیهاست.هرگاه در زمین فرمانروایی یابد،میکوشد تا در آن تباهی به بار آورد.و کشت و کار و فرزندان را از میان ببرد،با آنکه خدا تباهکاری را دوست ندارد.و هرگاه به او بگویند:از خدا بپرهیز،برای گناه،سرسختی نشان میدهد، پس دوزخ برای او بس است و بد جایگاهی است».
شاید،اگر من این اندرز را به کار بندم که«وارونه کن تا درست شود» گزاف نگفته باشم.پژوهشگر حقجو باید همه چیز را مسلّم نینگارد و آن را برعکس کند و خلاف آن را هم در نظر آورد تا ببیند کدام طرف درست است.و حقیقت پنهان شده را-که دست سیاست با آن بازی کرده- پیدا کند.و فریب تباهی و انبوهی جمعیت را نخورد که خدای بزرگ در کتابش میفرماید:
1) 1) -بقره،204-206.
«وَ إِنْ تُطِعْ أَکْثَرَ مَنْ فِی الْأَرْضِ یُضِلُّوکَ عَنْ سَبِیلِ اللّهِ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاّ یَخْرُصُونَ». (1)
یعنی:«اگر از بیشتر مردم روی زمین پیروی کنی،تو را از راه خدا بدر میبرند، آنها جز از گمان پیروی نمیکنند و جز دروغگویی و سخنان بیپایه،کاری ندارند».
گاه باطل را جامۀ حق میپوشانند تا مردم را بفریبند،و اغلب نیز موفق میشوند،زیرا مردم،سادهاندیش یا خوشبین هستند،گاهی نیز باطل، ازآنرو پیروز میشود که یار و یاور پیدا میکند،و حق باید به انتظار بنشیند تا وعدۀ خدا دربارۀ او عملی شود که میگوید:باطل،نابود خواهد شد،و باطل،نابودشدنی است.
بزرگترین نمونه برای آن،داستانی است که قرآن کریم،دربارۀ یعقوب و پسرانش آورده و میگوید:
«وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً یَبْکُونَ. قالُوا یا أَبانا إِنّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَکْنا یُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَکَلَهُ الذِّئْبُ وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ کُنّا صادِقِینَ». (2)
یعنی:«شامگاهان با گریه به نزد پدرشان آمدند و گفتند:پدر جان!ما برای مسابقه رفتیم و یوسف را نزد باروبنۀ خویش رها کردیم،پس گرگ او را خورد و تو سخن ما را هرچند راستگو باشیم؛باور نداری».
اگر راستگو بودند؛باید میگفتند:تو از ما نمیپذیری،زیرا ما دروغگوییم.
حضرت یعقوب که پیامبر خدا بود و به او وحی میشد،کاری نتوانست بکند،جز آنکه در برابر باطل آنها تسلیم شد و از خدا کمک خواست تا به او صبر نیکویی بدهد.با آنکه میدانست آنها دروغگو هستند،گفت:
«بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنْفُسُکُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِیلٌ وَ اللّهُ الْمُسْتَعانُ عَلی ما تَصِفُونَ». (1)
یعنی:«بلکه دلهای شما چیزی را برایتان آراسته است.پس من صبر نیکو پیشه میسازم و خدا بر آنچه شما میگویید یاور است».
او چه میتوانست بکند،زیرا یازده تن از فرزندان او همه با هم همدست شده و با پیراهن خونین،نمایشی به راه انداخته بودند و همه برای برادر از دست رفتۀ خویش میگریستند.
آیا یعقوب باید دروغ آنها را فاش میساخت و باطل آنها را محکوم میکرد و بر سر چاه میرفت و فرزند دلبند خود را بیرون میآورد و سپس آنها را بر این کار زشت کیفر میداد؟
هرگز!این کار نادانانی است که از راهنمایی خدا بهرهمند نیستند ولی یعقوب که خردمندانه عمل میکند و خداوند دربارۀ او گفته است:
«وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِما عَلَّمْناهُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا یَعْلَمُونَ». (2)
یعنی:«او از آنجا که ما به او دانش آموختیم،از دانش خوبی بهرهمند است ولی بیشتر مردم نمیدانند».
بخاطر همین دانش و خردمندی بود که از آنان روی گرداند و گفت:
«یا أَسَفی عَلی یُوسُفَ وَ ابْیَضَّتْ عَیْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ کَظِیمٌ». (1)
یعنی:«افسوس بر یوسف!و چشمانش از اندوه سفید شدند و او خشم خود را فروخورد».
اگر یعقوب با پسرانش آنگونه رفتار میکرد که گفتیم،و پسرش را از چاه بیرون میآورد و با آنان بخاطر دورغگویی ایشان مانند خودشان رفتار میکرد و آنان را به کیفر کردارشان میرسانید؛دشمنی آنها بر برادرشان بیشتر میشد،و شاید کار به جایی میرسید که پدرشان را میکشتند.چه بسا این سخن آنان اشاره به این نکته باشد که:
«تَاللّهِ تَفْتَؤُا تَذْکُرُ یُوسُفَ حَتّی تَکُونَ حَرَضاً أَوْ تَکُونَ مِنَ الْهالِکِینَ». (2)
یعنی:«به خدا!تو،به اندازهای از یوسف یاد میکنی که نزدیک به مرگ برسی یا بمیری».
از اینجا پی میبریم که سکوت،گاهی پسندیده است،و آن هنگامی است که مخالفت با باطل،مایۀ فساد یا نابودی کسانی باشد و سکوت از گفتن حق،هرچند در درازمدت،به سود همگان باشد.
ناگزیر باید حدیث نبوی(صلی الله علیه و آله)که میفرماید:«آنکه از گفتن حق خاموش بماند؛شیطانی گنگ است»به گونهای دیگر فهمیده شود تا با عقل و قرآن،هماهنگ گردد.
اگر در زندگی پیامبر بزرگ اسلام،جستجو کنیم؛درمییابیم که او در بسیاری از اوقات،برای حفظ منافع اسلام و مسلمانان،سکوت کرده است،چنانکه سیرۀ ثابت شدۀ پیامبر در صلح حدیبیه و جاهای دیگر، گواه آن است.
خدا رحمت کند امیر المؤمنین علی(علیه السلام)را که پس از درگذشت پسر عمویش پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)سکوت کرد.
جانم فدایش که فرمود:«من میان دو کار سرگردان ماندم که آیا با دست بریده بجنگم یا بر یک فتنۀ کور،شکیبایی ورزم که بزرگان در آن فرتوت میگردند و کودکان،پیر میشوند و مؤمن،در آن به رنج و گرفتاری میافتد تا با خدای خویش دیدار کند.دیدم که شکیب بر این،خردمندانهتر است.پس بردباری پیشه کردم با آنکه خار در چشمم بود و استخوان در گلویم... (1)».
اگر امام علی(علیه السلام)دربارۀ حق خویش در خلافت،خاموش نمیماند،و سود اسلام و مسلمانان را در نظر نمیگرفت،اسلام پس از حضرت محمد (صلی الله علیه و آله)به هیچ روی نمیتوانست آنگونه که خدا و پیامبر خواسته بودند،پا برجا بماند.این حقیقت را بیشتر مردم نمیدانند،و اینگونه استدلال میکنند:
خلافت ابو بکر و عمر درست بود،زیرا علی(علیه السلام)در برابر آنان خاموش ماند.و چنانکه دوست دارند،این را نیز میافزایند که اگر پیامبر(صلی الله علیه و آله) علی(علیه السلام)را پس از خود،به خلافت گماشته بود،حضرت علی(علیه السلام)حق
1) 1) -نهج البلاغۀ صبحی صالح،خطبه 3،ص 48.
نداشت خاموش بنشیند،زیرا خلافت حق او بود،و کسی که از گفتن حق خاموش بنشیند،شیطان گنگ و لال است.و پیوسته این سخن را تکرار میکنند.
این برداشت نادرست از کسی است که حقّ را تنها چیزی میداند که با تمایلات و خواستههای او همراه باشد.و فایدۀ سکوت و منافع درازمدّت آن را نمیشناسد.و نمیداند که این منافع را هرگاه با منافع زودگذر بسنجیم،بسی فزونتر و گستردهتر خواهد بود.بویژه هرگاه باطل دارای یاوران بسیاری باشد،درگیری فوری با آن سود کمتری به همراه دارد تا سکوت و بهرهوری از عامل زمان برای روشن شدن حقیقت.
خاموشی پیامبر(صلی الله علیه و آله)از گفتن حق در جنگ حدیبیه،و پذیرفتن شرایط قریش و باطل مشرکان،عمر بن خطّاب را خشمگین ساخت.و به پیامبر گفت:آیا تو پیامبر بر حق نیستی؟!آیا ما بر حق نیستیم و آنها بر باطل؟پس چرا در دین خود،خواری را بپذیریم؟
به نظر من،اگر خاموشی آن حضرت(صلی الله علیه و آله)نزد عمر بن خطّاب و بیشتر صحابه منفی بوده است،واقعیت نشان داد که مثبت و دارای فواید بسیاری برای اسلام و مسلمانان بوده،هرچند فواید آنی و فوری نداشته است،ولی نتایج مثبت آن،یک سال بعد روشن شد.در آن زمان،پیامبر (صلی الله علیه و آله)بدون جنگ و روبرو شدن با مقاومتی،شهر مکه را فتح کرد و مردم گروهگروه به دین اسلام گرویدند.در این هنگام پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)عمر بن خطّاب را خواست و او را از پیامدهای خاموشی خود از گفتن حق و فایدۀ
کار خویش آگاه ساخت.
ما این استدلالها را برای آن میآوریم تا این واقعیت را آشکار سازیم که باطل اگر یار و یاوری بیابد،بر حق پیروز میشود،و از این حقیقت گریزی نیست.با آنکه علی(علیه السلام)بر حق بود و حق همیشه همراه او بود، ولی یار و یاوری نیافت تا در برابر باطل معاویه مقاومت کند؛زیرا او یاوران بسیاری داشت و میتوانست حق را زیر پا بگذارد.مردم بندگان دنیا هستند و دین سخنی بر زبان آنهاست.آنها حق را دوست ندارند و با باطل همراهند،زیرا حق تلخ و سخت،و باطل آسان و راحت است.
خدای بزرگ راست فرموده است که:
«بَلْ جاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَ أَکْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ کارِهُونَ». (1)
یعنی:«بلکه حق را برای آنان آورد و بیشتر مردم حق را خوش ندارند».
باطل یزید بر حق امام حسین(علیه السلام)به همین دلیل پیروز شد.و باطل فرمانروایان اموی و عباسی،بر حق امامان اهل بیت-که همه در حال خاموشی شهید شدند تا اسلام و مسلمانان را حفظ کنند-نیز اینگونه بودند.
امام دوازدهم،از ترس باطل،در پشت پردۀ غیبت به سر میبرد،تا زمانی که ببیند حق،یاران و یاورانی دارد،آنگاه خدا به او اجازه میدهد که بیرون آید و انقلاب حق بر باطل،جهانگیر گردد،و جهان پس از آنکه از ستم و بیداد پر شده،از داد و درستی،لبریز گردد.
چه بسا بیشتر مردم،حق را دوست ندارند و باطل را یاری میکنند،و
1) 1) -مؤمنون،70.
گروه اندکی از مردم،دوست حق هستند.اینان جز با یاری خدا و با معجزه، بر باطل پیروز نمیشوند.و این همان چیزی است که قرآن،آن را نگاشته است که:
«کَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً کَثِیرَةً بِإِذْنِ اللّهِ وَ اللّهُ مَعَ الصّابِرِینَ». (1)
یعنی:«چه بسا گروه کوچکی که به خواست خدا بر گروهی بزرگ پیروز شده و خدا با صابران است».
آنان که با کمی یاران حق،بر آن صبر میکنند،خداوند آنها را با معجزات یاری میکند و فرشتگان نشاندار را میفرستد تا در کنار آنان بجنگند.و اگر خدا دخالت مستقیم نکند؛حق بر باطل پیروز نمیشود.
ما امروز این حقیقت تلخ را میچشیم،و میبینیم که مؤمنان راستین، شکست میخورند،سرکوب میشوند و همه جا فراری و ناکام هستند.در حالی که یاران باطل که خدا را نمیشناسند؛همه جا فرمانروا هستند و با سرنوشت ملّتها و جان آنها بازی میکنند و مؤمنان ستمدیده در جنگ خود با کافران گردنکش جز با کمک خدا نمیتوانند به پیروزی برسند.به همین جهت،در روایات آمده است که همزمان با ظهور حضرت مهدی (عج)معجزات فراوانی پدیدار میشود.
این سخن،به معنای تنبلی و سستی و انتظار منفی نیست.و چگونه چنین باشد،حال آنکه گفتیم حق،جز با یار و یاور پیروزی نمیشود؛و تنها کافی است که مؤمنان راستین،اندیشۀ درست اسلامی را که در
1) 1) -بقره،249.
دوستی اهل بیت(علیه السلام)نمودار است،بپذیرند،و به«ثقلین»یعنی کتاب خدا و خاندان پیامبر چنگ بزنند تا یاران و یاوران مهدی منتظر(علیه و علی آبائه السلام)بشوند.
من با گفتن این سخنان،از خدای بزرگ میخواهم که مرا ببخشد،زیرا من با پیروی اکثریت،در اشتباه بودم و اکنون با پیروی اقلّیّت به راه درست میروم.من در این راه از سرزنش اکثریت،باکی ندارم،و از ستایش اقلّیت نیز بر خود نمیبالم،زیرا در پی خشنودی خدا و پیامبر و امامان اهل بیت(علیه السلام)هستم.
خشنودی مردم،دستیافتنی نیست،زیرا مردم،تنها چیزی را میپذیرند که از آن خوششان بیاید و تنها به سوی چیزی میگرایند که با هوسهایشان همراه باشد و هوسهای آنان نیز گوناگون است:
«وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْواءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِیهِنَّ...». (1)
یعنی:«اگر حق از هوسهای آنان پیروی میکرد،آسمانها و زمین و هرکه در آنهاست تباه میشدند...».
1) 1) -مؤمنون،71.
از آنجا که بیشتر مردم،از حق رویگردان هستند،پیامبران را از روی دشمنی با حق کشتند،زیرا با هوسهای آنان سازگار نبودند.خداوند میفرماید:
«أَ فَکُلَّما جاءَکُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوی أَنْفُسُکُمُ اسْتَکْبَرْتُمْ فَفَرِیقاً کَذَّبْتُمْ وَ فَرِیقاً تَقْتُلُونَ». (1)
یعنی:«آیا هرگاه پیامبری برای شما بیاید که با هوسهای شما سازگار نیست، گروهی از آنها را دروغگو میخوانید و گروهی را میکشید؟»
تازگی ندارد اگر برخی،به من توهین کنند یا مرا لعنت نمایند،زیرا نمیتوانند حقیقتی را که من در کتابهایم آشکار کردهام،تحمل کنند.و از روی ناچاری،و چون راه دیگری نیافتهاند،به دشنام و ناسزا،روی آوردهاند،و عادت نادانان همین است.
من هرگز بر سر حق،با کسی معامله نمیکنم و اسیر ترس و آزمندی نمیگردم و با زبان و گامهایم و با قلم و خامهام از رسول خدا و خاندانش «صلوات الله علیهم اجمعین»دفاع میکنم.باشد که خوشایند آنها باشد و من رستگار شوم.و توفیق من به دست خداست تنها بر او توکل کردم و به سوی او بازمیگردم.
محمد تیجانی سماوی تونسی
1) 1) -بقره،87.
هرگاه بخواهیم،بدون تعصب و ظاهرسازی،از شیعه (1)سخن بگوییم؛ باید آنها را چنین تعریف کنیم:یک مذهب اسلامی که دوستدار و پیرو دوازده امام از خانوادۀ پیامبر(صلی الله علیه و آله)علی و فرزندان او هستند.و در مسائل فقهی از عبادات و معاملات،از آنها پیروی میکنند.و کسی جز پیامبر (صلی الله علیه و آله)را بالاتر از آنها نمیشمارند.
این تعریف درست شیعه،و بسیار کوتاه و فشرده است.نباید به سخن دروغگویان گوش داد که شیعه را دشمن اسلام،یا معتقد به پیامبری علی(علیه السلام)و یا وابستۀ به عبد الله بن سبای یهودی میدانند.
من کتابها و مقالههای بسیاری خواندهام که صاحبان آنها با تمام توان، میکوشند تا شیعیان را کافر و بیرون از آیین اسلام،معرّفی کنند. (2)
1) 1) -مقصود از شیعه در اینجا،شیعۀ(امامیۀ اثناعشریه)است که جعفریه نیز نامیده میشوند.و این،نسبت به امام جعفر صادق(علیه السلام)است.ما کاری به فرقههای دیگر مانند اسماعیلیه و زیدیه نداریم،زیرا معتقدیم که آنها نیز،مانند دیگر فرقهها به حدیث ثقلین عمل نکردهاند،و تنها عقیده به امامت بلافصل علی(علیه السلام)کافی نیست.
2) 2) -ر.ک:منهاج السنة/ابن تیمیه،ج 1،ص 2(ط بیروت،دار الکتب العلمیه).-
ولی سخنان آنان،تهمت و دروغ آشکار است.و برای آن هیچ دلیلی ندارند.و تنها گفتههای پیشینیان خود یعنی دشمنان اهل بیت(علیه السلام)را دربارۀ شیعه تکرار میکنند.و ادّعاهای نواصب را-که با زور و فشار بر گردن مردم سوار شدند و خاندان پیامبر و هوادارانشان را کشتند و یا آواره ساختن و یا متهم ساختند-بازگو میکنند.
یکی از این القابی که بسیار در کتابهای دشمنان شیعه،میآید با لقب «رافضه یا روافض»است.نخست خواننده گمان میکند که نام «روافض»(مخالفان)از این جهت به آنها داده شده که با اصول اسلام مخالفت کردهاند،و آن را زیر پا نهادهاند،یا رسالت پیامبر اسلام حضرت محمد(صلی الله علیه و آله)را انکار کردهاند (1)،ولی واقعیت جز این است.آنها را روافض(مخالفان)نام دادند زیرا فرمانروایان اولیّۀ بنی امیه و بنی عباس و روحانیان درباری،خواستند با این لقب،آنها را بدنام کنند.شیعیان تنها به علی(علیه السلام)مهر ورزیدند و نه خلافت ابو بکر و عمر را پذیرفتند،و نه خلافت هیچ یک از فرمانروایان بنی امیّه و بنی عباس را.
آنان که میکوشیدند با کمک برخی از حدیثسازان و جاعلان سنّت در میان صحابه چنین وانمود کنند که خلافت آنها به فرمان خداوند سبحان
1) 1) -همان مدرک.
بوده، (1)اعلام میکردند که این آیۀ شریفه دربارۀ آنان نازل شده است:
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ». (2)
یعنی:«ای کسانی که ایمان آوردهاید،از خدا و پیامبر و فرمانروایان خویش فرمانبرداری کنید».
میگفتند این آیه دربارۀ فلانی و فلانی و...فرود آمده است.آنان «اولوا الامر»هستند و باید از آنها اطاعت کنیم. (3)آنها کسانی را اجیر کردند تا به دروغ این حدیث را به رسول خدا نسبت دهند که:هیچ کس به اندازۀ یک وجب از فرمان پادشاه بیرون نمیرود مگر آنکه با مرگ جاهلیّت (بیدین)از دنیا میرود. (4)پس هیچ مسلمانی حق ندارد نافرمانی پادشاه را بکند.
از اینجا درمییابیم که شیعیان،همواره هدف آزار زورمندان بودهاند، زیرا نمیخواستند دست در دست آنان بگذارند و با آنها بیعت کنند.و این کار را گرفتن حق خاندان پیامبر میشمردند.فرمانروایان در همۀ تاریخ، به مردم وانمود میکردند که شیعیان،با اسلام مخالف هستند و میخواهند آن را نابود کنند و از میان ببرند،چند نویسنده هم که ادّعای علم و دانش
داشتهاند،با آنها همراه شدهاند و این سخن را بازگو کردهاند.
اگر در این بازی فریبکارانه نیک بیندیشیم،درمییابیم که میان آن کسی که میخواهد اسلام را از میان بردارد و انکه میخواهد حکومت ستمکار نابکاری را سرنگون کند،چه اندازه جدایی و فاصله است.
شیعیان،هرگز از اسلام بیرون نرفتند،بلکه از فرمان ستمکاران بیرون بودند.و تنها میخواستند حق را به صاحبانش بازگردانند و پایههای اسلام دادگستر را استوار سازند.در هر حال،از بحثهای ما در کتاب«آنگاه هدایت شدم»و«همراه با راستگویان»و«از آگاهان بپرسید»دانستید که گروه رستگار(فرقۀ ناجیه)تنها شیعه است،زیرا دو چیز سنگین و گرانبها یعنی قرآن و عترت را با خود دارد.
اگر کسی به ما انصاف بدهد میبیند که برخی از علمای اهل سنّت نیز این حقیقت را پذیرفتهاند.ابن منظور در«لسان العرب»در معنای «شیعه»میگوید:
«شیعه گروهی است که دوستدار خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله)و هوادار آنهاست». (1)
دکتر سعید عبد الفتاح عاشور،به هنگام بررسی این بخش از کتاب لسان العرب مینویسد:
«هرگاه شیعه به معنای دوستدار خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله)باشد،کدام مسلمانی است که نخواهد شیعه باشد؟».
1) 1) -لسان العرب،ج 8،ص 188(مادّۀ شیع).
اکنون دیگر دوران تعصّب و عقاید موروثی گذشته است.و زمان روشنایی و آزاداندیشی فرارسیده،و جوانان با فرهنگ،باید چشمان خود را باز کنند،و خودشان کتابهای شیعه را پیدا کنند و بخوانند.و با دانشمندان آنها گفتگو کنند،تا به حقیقت برسند؛زیرا چه بسا گفتار خوش و شیرینی که فریبنده باشد،ولی پشتوانۀ علمی و پایه و دلیل محکمی نداشته باشد.
جهان امروز در دسترس همه کس هست.و شیعیان نیز در سراسر دنیا حضور دارند.و سزاوار نیست که پژوهشگران،دربارۀ شیعه از دشمنانشان تحقیق کنند.از دشمن چه انتظاری میتوان داشت؟
شیعه یک گروه زیرزمینی نیست که جز افراد آن،کسی نتواند از عقاید آن آگاه شود،بلکه کتابها و عقاید آنها در جهان پخش شده،و مدارس و حوزههای علمیۀ آن بر روی دانشپژوهان باز است،و دانشمندان آن همواره سمینارها و سخنرانیها و جلسات بحث و گفتگو و کنفرانسهایی را برگزار میکنند و همۀ مسلمانان را به وحدت و همبستگی بر پایۀ عقاید مشترک،دعوت میکنند.
من یقین دارم که مسلمانان باانصاف،هرگاه در این موضوع،به بررسی جدّی بپردازند حقیقت را مییابند.و هرگز فریب نمیخورند، زیرا فریبکاری و تبلیغات مغرضانه و شایعهپردازی دشمنان شیعه،یا دستکاری برخی ناآگاهان از شیعه،چهرۀ حقیقت را میپوشاند. (1)
1) 1) -در بخشهای پایانی این کتاب خواهید دید که کردار برخی از شیعیان-
گاهی کافی است،تنها یکی از شبهات و بدآموزیها را از میان ببرید تا یکی از دشمنان شیعه به دوست تبدیل شود.
در اینجا به یاد آن مرد شامی افتادم که تبلیغات بنی امیّه او را فریب داده بود و برای زیارت مرقد پیامبر بزرگ اسلام(صلی الله علیه و آله)به مدینه آمد،دید مردی بر اسب سوار است و گروهی از یاران،گرد او را گرفتهاند و در خدمت او هستند.
مرد شامی شگفتزده شد که چگونه میشود در این دنیا کسی باشد که هیبت و بزرگی او از معاویه بیشتر باشد!
پرسید:این مرد کیست؟گفتند:او حسن به علی بن ابی طالب(علیه السلام) است.گفت:این پسر ابو تراب خارجی است؟سپس به بدگویی و دشنام دادن به امام حسن(علیه السلام)و پدر بزرگوار و خانوادهاش پرداخت.
دوستان امام حسن(علیه السلام)شمشیر کشیدند و خواستند او را بکشند اما امام حسن جلوگیری کرد و از اسب پیاده شد،و پس از خوشامد به آن مرد فرمود:
ای برادر عرب!گویا در این شهر غریبی؟شامی گفت:آری من از شیعیان امیر المؤمنین و رهبر مسلمانان؛معاویة بن ابی سفیان هستم.امام حسن دوباره به او خوشامد گفت و فرمود:
تو امروز میهمان من هستی.شامی نپذیرفت،ولی امام حسن او را رها نکرد تا پذیرفت که به خانۀ امام برود.امام خود به پذیرایی از او پرداخت
و سه روز در خانۀ امام بود.روز چهارم نشانههای پشیمانی و توبه در چهرۀ آن مرد آشکار شد،و به عذرخواهی از حسن بن علی(علیه السلام)پرداخت که در برابر آن همه دشنام،اینگونه او را پذیرایی میکرد و با او به مهربانی رفتار مینمود.از امام درخواست کرد که او را ببخشد و این گفتگو میان آن دو گذشت:
امام حسن(علیه السلام):ای برادر عرب آیا قرآن خواندهای؟
مرد شامی:من همۀ قرآن را از بر دارم.
امام حسن(علیه السلام):آیا میدانی آن خانوادهای که خدا پلیدی را از آنان دور کرده و آنها را پاک ساخته،کدامند؟
مرد شامی:آری خانوادۀ معاویه و آل ابو سفیان هستند!
حاضران تعجب کردند،ولی امام حسن(علیه السلام)با لبخند فرمود:من حسن بن علی هستم و پدرم،پسرعموی رسول خدا(صلی الله علیه و آله)و مادرم فاطمۀ زهرا (س)سرور زنان جهان است.و جدّ من رسول خدا سرور پیامبران و رسولان و عمویم حمزه سید الشهداء و عموی دیگرم جعفر طیّار است.ما آن خانوادهای هستیم که خدا ما را پاک ساخته و دوستی ما را بر هر مسلمانی واجب ساخته.و ما کسانی هستیم که خدا و فرشتگانش بر ما درود میفرستند و به مسلمانان فرمان داده شده که بر ما درود بفرستند و من و برادرم،سرور جوانان بهشتی هستیم.
امام حسن(علیه السلام)همچنان فضایل اهل بیت را برای او شمرده و حقیقت را برای او آشکار ساخت.شامی بیدار شد و گریست،و دستهای امام حسن
را میبوسید و بر چهرهاش بوسه میزد و از آنچه کرده بود پوزش میخواست.او گفت:
به خدا سوگند،روزی که به مدینه آمدم،با هیچ کس بیش از شما دشمنی نمیورزیدم،ولی امروز هیچ کس را بیش از شما دوست ندارم،و با دوستی شما و هواداری از شما میخواهم به خدا تقرّب بجویم و از دشمنان شما بیزارم.
امام حسن به یارانش فرمود:شما میخواستید این مرد بیگناه را بکشید.
او اگر حق را میشناخت،با آن دشمنی نمیورزید.بیشتر مردم شام مانند او هستند،اگر حق را بشناسند پیروی میکنند. (1)سپس این آیه را خواند:
«وَ لا تَسْتَوِی الْحَسَنَةُ وَ لاَ السَّیِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَداوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ». (2)
یعنی:«نیک و بد یکسان نیستند،بدی را با نیکی پاسخ بده تا آنکه میان تو و او دشمنی بوده،به دوستی نزدیک تبدیل شود».
آری،این چیزی است که بیشتر مردم،از آن آگاه نیستند.بسیاری از مردم ازآنرو با حقیقت دشمنی میورزند تا آنکه روزی پردهها بالا میرود و آنها شتابان به توبه و استغفار روی میآورند.و این وظیفۀ هر انسانی است؛ زیرا گفتهاند:«بازگشت به حق،فضیلت و بزرگی است».
گرفتاری آن است که گروهی،حق را به روشنی میبینند و با تمام وجود خود،لمس میکنند ولی باز هم در برابر آن میایستند و با آن میجنگند تا به خواستههای پست و دنیای بیارزش دست یابند و کینههای دیرینه را فرونشانند.اینگونه مردم،کسانی هستند که خدا دربارۀ آنها فرموده است:
«وَ سَواءٌ عَلَیْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ». (1)
یعنی:«چه آنان را بیمناک سازی یا نسازی ایمان نمیآورند».
وقت گذاشتن برای اینگونه افراد،و رنج بردن برای آنها بیفایده است.ما باید همه امکانات خود را صرف کسانی کنیم که انصاف دارند، و برای رسیدن به حق میکوشند.و خدا دربارۀ آنها میگوید:
«إِنَّما تُنْذِرُ مَنِ اتَّبَعَ الذِّکْرَ وَ خَشِیَ الرَّحْمنَ بِالْغَیْبِ فَبَشِّرْهُ بِمَغْفِرَةٍ وَ أَجْرٍ کَرِیمٍ». (2)
یعنی:«تو تنها کسی را بیم میدهی که اندرزپذیر باشد و در نهان از خدا بترسد.
او را به آمرزش و پاداشی بزرگ مژده بده».
بر شیعیان آگاه در سراسر جهان لازم است که وقت و مال و ثروت خود را در راه شناساندن حق به همۀ افراد امّت اسلامی،صرف کنند،زیرا امامان اهل بیت تنها از آن شیعه نیستند،بلکه امامان راهنما و روشنی بخش تاریکیها برای همۀ مسلمانان هستند.
اگر امامان اهل بیت برای تودههای مسلمان،بویژه افراد با فرهنگ از «اهل سنت و جماعت»ناشناخته بمانند،مسؤولیت آن،بر عهدۀ ماست.
همان گونه که اگر مردم به اصل اسلام نیز راه نیابند که دین استوار خداست،و پیامبر بزرگوار،حضرت محمد(صلی الله علیه و آله)آن را آورده است، مسؤولیت آن بر عهدۀ همۀ مسلمانان جهان است.
«اهل سنت»به اکثریت عظیم مسلمانان گفته میشود که در حدود سه چهارم امّت اسلامی را دربر میگیرد.آنان از چهار امام اهل سنت یعنی ابو حنیفه،مالک،شافعی و احمد حنبل پیروی میکنند،و به این ترتیب به چهار شاخه تقسیم میشوند.
از این گروه بزرگ،یک شاخۀ کوچکتر جدا شد که چارچوب اندیشههای آنان را ابن تیمیه پدید آورد و آن را«سلفیه»و ابن تیمیه را مجدد السنّه میخوانند.سپس وهابیت به رهبری محمد بن عبد الوهاب آن را دنبال کرد که امروز مذهب رسمی در عربستان است.
همۀ این گروهها خود را اهل سنت میخوانند و گاهی هم یک کلمه بر آن میافزایند و بر خود نام اهل سنّت و جماعت میگذارند.
از لابلای بحثهای تاریخی،روشن خواهد شد که هرکس پیرو آنچه «خلافت را شده»نام گرفته،باشد و خلفای راشدین یعنی ابو بکر،عمر، عثمان و علی (1)را بپذیرد،و یکسان به امامت آنها گردن نهد،چه در
1) 1) -از بحثهای آینده روشن میگردد که اهل سنّت و جماعت تا مدّتها علی بن ابی طالب را از خلفای راشدین نمیشمردند و مدّتی بعد،چنین کردند(تقریبا سال-
روزگار آنان و چه امروز،سنّی و«اهل سنت و جماعت»نام میگیرد.
و هرکس خلافت را به این صورت نپذیرد و آن را برخلاف قانون بداند،و عقیده داشته باشد که پیامبر،علی بن ابی طالب را به نام،برای خلافت معرفی کرده،به او«رافضی»میگویند.
و نیز روشن میشود که همۀ فرمانروایان از ابو بکر تا آخرین خلفای بنی عباس از اهل سنّت،راضی هستند و با آنان موافق،و شیعیان و پیروان علی و آنان که به خلافت با او بیعت کردند؛و پس از او دست بیعت به فرزندانش دادند،را دشمن دارند و از آنان انتقام میگیرند. (1)
بنابراین،علی بن ابی طالب و شیعیان او،نزد اینان،«اهل سنت و جماعت»شمرده نمیشوند.گویا این اصطلاح،یعنی«اهل سنت و جماعت»برای رویارویی با علی(علیه السلام)و شیعیان او درست شده.و به نظر من،همین امر پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله)مهمترین علّت تقسیم امّت اسلامی به سنّی و شیعه است.
اگر به ریشهیابی و پردهبرداری از حقایق بپردازیم،و به منابع تاریخی مورد اعتماد،توجه کنیم،میبینیم که این تقسیم بلافاصله پس از درگذشت پیامبر پدیدار شده،زیرا ابو بکر کار را به دست گرفت و بر تخت خلافت نشست و اکثریت عظیمی از صحابه،او را یاری کردند.و
1) 1) -ناگفته پیداست که خود امیر المؤمنین علی(علیه السلام)از این مجموعه،جداست. (مترجم)
تنها علی بن ابی طالب و بنی هاشم و عدهّای از صحابه که بیشتر آنها از موالی(بردگان آزاده شده)بودند؛با او مخالفت کردند.
بدیهی است که قدرت حاکم،اینان را از خود راند،و شورشی و بیرون از صف مسلمانان خوانده و همۀ توان خود را برای فلج کردن آنان از راههای اقتصادی،اجتماعی و سیاسی،به کار برد.
روشن است که«اهل سنت و جماعت»امروز،ابعاد و دامنۀ حوادث سیاسی آن روز را درست نمیدانند و دشمنی و ستیزهجویی-که نقش ناپسندی در برکناری و دور کردن بزرگترین شخصیت تاریخ بشریّت پس از پیامبر اسلام حضرت محمد(صلی الله علیه و آله)داشت-را درنمییابند.«اهل سنت و جماعت»در این روزگار،گمان میکنند یا عقیده دارند که از زمان خلفای راشدین،همه چیز درست و مطابق کتاب و سنت بوده و آنها مانند ملائکه بودند و یکدیگر را احترام میکردند و هیچگونه کینه یا طمع و آزمندی و یا خواستههای نادرستی نداشتهاند!!!
به همین سبب،هرچه را که شیعه دربارۀ صحابه،بویژه خلفای راشدین بگوید؛نمیپذیرند.گویا«اهل سنّت و جماعت»کتابهای تاریخ را نخواندهاند،و تنها به سخنان پیشینیان خود،در ستایش صحابه،بویژه خلفای راشدین بسنده کردهاند.اگر آنها دلها و دیدگان خود را بر روی حقیقت میگشودند و تاریخ و کتابهای حدیث را ورق میزدند،و در پی سخن حق و درست میگشتند؛نظر خود را دربارۀ بسیاری از احکام و فتواهایی که آنها را درست میشمارند؛تغییر میدادند.
من با این کوشش ناچیز،میخواهم برادران خود از«اهل سنت و جماعت»را از برخی حقایق موجود در کتب تاریخ آگاه کنم.و به گونهای فشرده و کوتاه،متون و نوشتههای روشنی را برشمارم که حق را آشکار میکند و باطل را از میان میبرد.شاید از این راه،پراکندگی مسلمانان و اختلاف آنان،درمان شود.و برای وحدت و همبستگی آنان،سودمند افتد.
«اهل سنت و جماعت»آنگونه که من میشناسم،متعصّب نیستند و دشمن امام علی و اهل بیت او هم به شمار نمیآیند،بلکه آنان را دوست میدارند و احترام میکنند،ولی در همان حال،دشمنان اهل بیت را هم دوست میدارند و آنان را نیز احترام میکنند.و به آنها اقتدا مینمایند و چنین میگویند:همه از رسول خدا فراگرفتهاند!
«اهل سنت و جماعت»به دو اصل«دوستی با دوستان خدا»و «دشمنی با دشمنان خدا»عمل نمیکنند،بلکه همه را دوست میدارند.و چنانکه برای علی بن ابی طالب از خدا طلب رحمت و رضوان میکنند،برای معاویة بن ابی سفیان هم همین کار را انجام میدهند!!!
آنها دلباختۀ این نام زیبا و پرزرقوبرق«اهل سنّت و جماعت» شدهاند و از درون آن آگاهی ندارند،و نمیدانند که سیاستمداران عرب با چه نقشههایی این نام را رواج دادند.و اگر روزی دریابند که علی بن ابی طالب،سنّت مجسّم پیامبر(صلی الله علیه و آله)و دروازۀ دانش او است،و آنها در همه چیز با او مخالفت کردهاند؛آنگاه از مواضع کنونی خود دست برمیدارند، و به طور جدّی مسأله را بررسی میکنند.آنگاه میبینیم که«اهل سنّت»
تنها شیعیان راستین علی(علیه السلام)و پیامبر(صلی الله علیه و آله)هستند.
بنابراین بر ما لازم است تا این توطئۀ بزرگ-که مهمترین نقش را در بیرون راندن سنّت محمّدی از صحنه داشت-را افشا کنیم.این توطئه، سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله)را تبدیل به بدعتهای جاهلیت کرد و مایۀ سرخوردگی مسلمانان و ارتداد آنها از دین،و پراکندگی و اختلاف آنان گشت.و در پی آن،ایشان به تکفیر به یکدیگر و جنگ داخلی پرداختند.و همین مایۀ عقبماندگی علمی و فنّی آنها شد.و سرانجام کار به آنجا کشید که سرزمینهای آنان اشغال،و مورد تجاوز قرار گرفت و آنان به خواری کشیده شدند و بیحرمتی و ذوب کردن آنان در جوامع و تمدّنهای دیگر نیز،دستاورد همین توطئه است.
پس از این بررسی کوتاه دربارۀ مفهوم شیعه و سنی،باید دانست که نام «شیعه»به هیچ روی،به معنای مخالف با سنّت پیامبر نیست،چنانکه تودۀ مردم گمان میکنند و بر خود میبالند که ما اهل سنّت هستیم.و گویا میخواهند با اشاره بگویند که دیگران مخالف سنّت هستند.این مطلب دربارۀ شیعه درست نیست،زیرا شیعیان معتقدند که تنها آنها به سنت صحیح و واقعی پیامبر پایبندند زیرا آن را از راه خودش و از در اصلی آن، یعنی علی بن ابی طالب به دست آوردهاند.و به نظر آنان جز او کسی دروازۀ رسیدن به پیامبر نیست.
ما،چون همیشه که بیطرفانه در پی رسیدن به حقیقت بودهایم، خوانندۀ گرامی را گامبهگام در این راه به پیش میبریم و به همراه او برخی
از حوادث تاریخی را بررسی میکنیم و با دلیل و برهان ثابت میکنیم که شیعیان،پیروان راستین سنّت هستند.چنانکه نام کتاب نیز همین است.و در پایان،انتخاب و تصمیمگیری و اظهارنظر را به عهدۀ خوانندگان محترم میگذاریم.
شیعه و سنی تقسیم کرد
این حادثه،عبارت است از موضعگیری وحشتناک عمر بن خطاب و بیشتر صحابه،در برابر فرمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله)که فرمود:«برای من کاغذ و مرکب بیاورید تا برای شما نامهای بنویسم که هرگز گمراه نشوید». (1)
آنان به شدّت مقاومت کردند و با سنگدلی و بیحرمتی به مقام والای آن حضرت،او را متهم ساختند که هذیان و یاوه میگوید و ادّعا کردند که کتاب خدا برای آنها بس است و نیازی به نامۀ پیامبر ندارند!!!
ابن عباس این حادثه را فاجعهای برای مسلمانان خواند.و ما از این موضعگیری نتیجه میگیریم که اکثریت مسلمانان،سنّت پیامبر را زیر پا نهادند و گفتند:قرآن برای ما بس است.
ولی حضرت علی(علیه السلام)و گروهی از صحابه که پیرو او بودند؛و اقلیتی
1) 1) -فاجعۀ روز پنجشنبه که در صحیح بخاری و صحیح مسلم آمده است.(صحیح بخاری،ج 5،ص 137-138،ط دار الفکر.و صحیح مسلم،ج 7،ص 123،ط دار المعرفه.تاریخ/طبری،ج 3،ص 193،ط بیروت،دار سویدان).
را تشکیل میدادند که خود پیامبر آنها را«شیعۀ علی»نامیده بود؛بیچون و چرا فرمان پیامبر را اجرا کردند و همۀ گفتار و کردار او را سنّت،و عمل به آنها را مانند قرآن،واجب شمردند.آیا قرآن نفرموده است:
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ...». (1)
یعنی:«ای کسانی که ایمان آوردهاید از خدا و پیامبر،فرمان برید».
رفتار عمر بن خطاب،نزد همۀ مسلمانان شناخته شده است.و در سراسر زندگی خود،مخالفتهایی با پیامبر(صلی الله علیه و آله)داشته که مشهور است. (2)
طبیعی است که عمر بن خطاب،خود را پایبند سنت پیامبر نمیدانست،و این را آشکار میکرد.او هنگامی که امیر المؤمنین!شد،بر خلاف احادیث نبوی فتوا میداد.بلکه گاهی برخلاف آیات محکم قرآن،حکم میکرد.و حلال خدا را حرام و حرام او را حلال مینمود. (3)
و همینطور طبیعی است که یاران و هواداران او در میان صحابه نیز همانند او باشند.و دوستداران و دلباختگان او در گذشته و حال نیز به
1) 1) -نساء،59.
2) 2) -ما در کتاب«از آگاهان بپرسید»مخالفتهای عمر را به گونهای گسترده بررسی کردهایم.
3) 3) -به عنوان نمونه،سهم«مؤلفة قلوبهم»را از زکات برداشت.و متعۀ حجّ و متعۀ نساء را که خداوند حلال کرده بود،حرام ساخت.و سه طلاق در یک مجلس را-که خداوند حرام کرده بود-روا دانست!(صحیح بخاری،ج 2،ص 153 کتاب الحج. فتح الباری بشرح صحیح بخاری،ج 3،ص 339).
اصطلاح،بدعتهای حسنۀ او را بپذیرند.در بحثهای آینده روشن خواهد شد که آنها سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله)را رها میکنند و به سنت عمر بن خطاب عمل مینمایند.
خودداری برخی از صحابه،از پیوستن به سپاه اسامه،دومین حادثه از نوع مخالفت با سنّت پیامبر است.حضرت رسول(صلی الله علیه و آله)خود،این سپاه را تشکیل داد.و دو روز پیش از درگذشت خود،به آنها دستور داد که به آن بپیوندند و با آن حرکت کنند.
کار به جایی رسید که برخی از آنان،در کار پیامبر چون و چرا کردند و از او انتقاد نمودند که چرا جوانی کم سن و سال را که هنوز،مو بر چهرهاش نروییده و هفده سال بیش ندارد،به فرماندهی آنها گمارده است.
ابو بکر و عمر و برخی از صحابه،از رفتن به پادگان خودداری کردند، به بهانۀ ادارۀ امور خلافت،در مدینه ماندند با آنکه پیامبر(صلی الله علیه و آله)کسانی را که از سپاه اسامه عقب بمانند،لعنت کرده بود. (1)
علی و صحابۀ پیرو او،در این رویداد نیز به سخنان پیامبر(صلی الله علیه و آله)پایبند بودند و تا آنجا که توانستند سر سوزنی از آن دور نشدند.ما علی(علیه السلام)را میبینیم که در این مصیبت،به وصیتهای پیامبر پایبند است و به غسل
1) 1) -ر.ک:الملل و النحل/شهرستانی،ج 1 ص 29،حدیث نبوی:لعن الله من تخلف عن جیش اسامة.
دادن و کفن کردن و نماز بر پیامبر میپردازد و آن حضرت را دفن میکند، و پیش از انجام وصیت او به هیچ کار نمیپردازد.با آنکه او میداند که گروهی به سوی سقیفۀ بنی ساعده شتافتهاند،تا کسی را به خلافت برگزینند.او نیز میتوانست شتابان به آنجا برود و نقشۀ آنها را خنثی کند، ولی به سنّت پیامبر،احترام گذاشت و آن را اجرا کرد تا دستکم پسر عموی پیامبر به سنّت او عمل کرده باشد؛هرچند خلافت از دستش برود.
در اینجا باید اندکی درنگ کنیم،تا بزرگمنشی علی(علیه السلام)را که از مصطفی به ارث برده دریابیم.درحالیکه علی خلافت را برای عمل به سنّت رها میکند؛دیگران سنت را زیر پا میگذارند تا به خلافت برسند.
آشکار ساخت
این حادثه عبارت است از موضعگیری خطرناک بیشتر صحابه در سقیفه،که آشکارا مخالفت با سنّت پیامبر به شمار میآمد،زیرا پیامبر (صلی الله علیه و آله)در روز غدیر خم،با حضور همۀ صحابه،علی را به خلافت تعیین کرد.و این در بازگشت از حجة الوداع بود.
با اینکه مهاجرین و انصار در میان خود بر سر تعیین خلیفه اختلاف داشتند،ولی سرانجام با هم توافق کردند که گفتههای پیامبر را زیر پا نهند و ابو بکر را خلیفه سازند.هرچند این کار به بهای جان عدّهای تمام شود.
و آستینها را بالا زدند تا هرکس را که مخالفت کرد،هرچند از نزدیکترین خویشاوندان پیامبر باشد بکشند. (1)
این حادثه نیز نشان داد که اکثریت قاطع صحابه،پشتیبان ابو بکر و
1) 1) -بالاترین دلیل بر این امر،تهدید عمر بن خطاب به آتش زدن خانۀ فاطمۀ زهرا با افراد درون خانه بود.و این داستان در کتابهای تاریخ،مشهور است(تاریخ/ طبری،ج 3،ص 202.تاریخ/یعقوبی،ج 2،ص 126،ط بیروت،دار صادر).
عمر در اجتهادات آنها و مخالفت با سنّت پیامبر بودند.پس آنها یاوران اجتهاد بودند،نه یاوران سنّت.
در برابر آنان،گروهی کوچک از مسلمانان به سنّت پیامبر چنگ زدند و از بیعت با ابو بکر خودداری نمودند.اینان علی و شیعیان او بودند.
آری،در جامعۀ اسلامی،پس از این سه حادثه،هویت دو گروه یا دو حزب مخالف یکدیگر روشن شد.یکی از آن دو،به سنّت پیامبر احترام میگذاشت و آن را عمل میکرد،و دیگری،در پی از میان بردن سنت پیامبر و به فراموشی سپردن آن و تبدیل آن به اجتهادی است که اکثریت را به طمع میاندازد تا به قدرت بر سند و در آن شریک شوند.
در رأس حزب نخست یعنی حزب پیرو سنّت،علی بن ابی طالب و شیعیان او بودند،و در رأس حزب اجتهاد،ابو بکر و عمر و بیشتر صحابه قرار داشتند.
حزب دوم،به رهبری ابو بکر و عمر کوشید تا از قدرت حزب اوّل بکاهد،و نقشههای گوناگونی کشیدند تا حزب مخالف خود را از میان ببرد،از جمله:
نخستین کوششی که حزب حاکم برای بیبهره ساختن مخالفان از همۀ درآمدهای اقتصادی انجام دادند؛این بود که ابو بکر و عمر،کشاورزان فاطمه(س)را از فدک بیرون راندند. (1)آنها مدّعی شدند که فدک به
1) 1) -داستان فدک در تاریخ معروف است.و محاکمۀ ابو بکر به وسیلۀ-
مسلمانان تعلق دارد و ملک فاطمه(س)نیست،با آنکه پدرش(صلی الله علیه و آله)آن را به او بخشیده بود.
او همچنین فاطمه را از ارث پدر محروم ساخت و ادعا کرد که پیامبران،ارث نمیگذارند.و سهم خمس را هم از آنان بازگرفتند،با اینکه میدانستند آنها از زکات و صدقات نمیخورند و بر آنها حرام است.
با این کارها علی(علیه السلام)از نظر اقتصادی فلج شد،زیرا سرزمین فدک که میتوانست سودهای فراوانی را برای او به ارمغان بیاورد و همچنین ارث پسرعمویش و حق همسرش را از او گرفتند.
و همچنین نگذاشتند سهم«خمس»به او برسد.در این حال،علی و همسر و فرزندان او نیازمند کسی شدند که شکم آنها را سیر کند و بدن آنها را بپوشاند.ابو بکر همین مطلب را به زهرا(س)گفت که:بلی تو در خمس حق داری ولی من هم مانند رسول خدا رفتار میکنم و نمیگذارم تو گرسنه یا برهنه بمانی.
چنانکه گفتیم صحابهای که شیعۀ علی بودند؛بیشتر از بردگان آزاد شدهای بودند که ثروتی نداشتند.و حزب حاکم از آنها و نفوذشان نمیترسید؛زیرا مردم همیشه به سوی ثروتمندان میروند،و فقرا را خوار میشمارند.
حزب حاکم،برای سرنگون کردن جبهۀ مخالف به رهبری علی بن ابی طالب،آنها را از نظر اجتماعی نیز از صحنه خارج کرد.
ابو بکر و عمر نخستین کاری که کردند،این بود که حریم روانی و عاطفی که مسلمانان را به احترام خاندان پیامبر وامیداشت،شکستند.و به این ترتیب،دیگر،خویشاوندی با رسول خدا احترام خود را از دست داد.
و چون علی(علیه السلام)پسرعموی پیامبر و سرور خاندان پاک او بود، دشمنانی در میان صحابه داشت که به او حسد میورزیدند،زیرا خدا او را بر آنان برتری داده بود،تا چه رسد به منافقانی که همیشه در کمین او بودند.
فاطمه(س)تنها یادگار پیامبر(صلی الله علیه و آله)بود که پس از او در میان امّت بر جای مانده و برای پدرش چون مادری بود مهربان،چنانکه پیامبر نیز او را به همین نام میخواند،و سرور زنان جهان،به شمار میآورد،و همۀ مسلمانان او را گرامی میداشتند و بخاطر جایگاه او در دل پدرش و روایاتی که دربارۀ فضائل و بزرگی و پاکی او رسیده بود،وی را بزرگ میداشتند.
ولی ابو بکر و عمر،احترام و ارزش او را در دل مردم پایین آوردند.
عمر بن خطاب به در خانۀ زهرا آمده و آتشی با خود آورد و گرداگرد خانۀ او را هیزم چید و سوگند خورد که اگر ساکنین این خانه برای بیعت نیایند؛ آن را به آتش خواهد کشید.
ابن عبد ربّه مینویسد:علی(علیه السلام)و عباس و زبیر در خانۀ فاطمه(س)
نشستند،تا ابو بکر عمر بن خطاب را به سوی آنان فرستاد،تا آنها را برای بیعت بیرون آورد.به او گفت:اگر نپذیرفتند،با آنان بجنگ.او با اخگری از آتش آمد تا خانه را به آتش بکشد.فاطمه(س)او را دید و گفت:ای پسر خطاب! آیا آمدهای تا خانۀ ما را آتش بزنی؟
گفت:آری،مگر آنکه به همین راهی که امّت رفتهاند بروید! (1)
اگر فاطمه(س)چنانکه در کتابهای صحاح اهل سنت آمده،سرور زنان جهان است،و اگر دو پسر او حسن و حسین،سرور جوانان اهل بهشت،و گلهای زندگی پیامبر(صلی الله علیه و آله)در این امت هستند،و با این حال، عمر به آنها اهانت میکند،و آنها را خوار میشمارد تا آنجا که سوگند میخورد که اگر با ابو بکر بیعت نکنند خانۀ آنها را به آتش میکشد،پس آیا با این وضع،دیگر در دل دیگران،ارج و احترامی برای علی بن ابی طالب-که بیشتر آنها با او دشمن هستند و بر او رشک میبرند-باقی میماند؟با اینکه میدانیم علی(علیه السلام)پس از پیامبر،رهبر حزب مخالف شده و چیزی از مال دنیا در دست ندارد که مردم را به او علاقمند سازد؟
بخاری در صحیح خود مینویسد:فاطمه(س)از ابو بکر،ارث پدر خود را خواست،و گفت که پیامبر(صلی الله علیه و آله)از آنچه خدا به او ارزانی داشته در مدینه فدک و بازماندۀ خمس خیبر،چیزهایی به او داده است.ابو بکر حاضر نشد که چیزی را به فاطمه پس بدهد.فاطمه(س)بر ابو بکر خشم گرفت،و با او قهر کرد و سخن نگفت تا از دنیا رفت.وی پس از پیامبر
1) 1) -العقد الفرید،ج 4،ص 254-260 بحث«جماعة تخلفوا عن بیعة أبی بکر».
(صلی الله علیه و آله)شش ماه زنده ماند.چون درگذشت،شوهرش او را در شب به خاک سپرد و ابو بکر را آگاه نساخت.خود بر او نماز خواند.علی(علیه السلام)تا زمان زندگی فاطمه(س)در میان مردم جایگاهی داشت،چون فاطمه (س)درگذشت؛از مردم دلگیر و ناراضی شد و ناگزیر شد با ابو بکر آشتی و با او بیعت کند؛و پیش از آن،در این چند ماه بیعت نکرده بود. (1)
حزب حاکم توانست تا اندازۀ زیادی،علی بن ابی طالب را از نظر اقتصادی و اجتماعی از صحنه بیرون کند و از چشم مردم بیندازد.و مردم بویژه پس از درگذشت زهرا(س)او را احترام نمیکردند.به همین دلیل، از مردم دلگیر شد.و بنا به روایت بخاری و مسلم،ناگزیر با ابو بکر صلح کرد و بیعت نمود.
بخاری عبارت«استنکر علی وجوه الناس»را به کار میبرد که نشانۀ روشنی از دشمنی و کینهای است که ابو الحسن(علیه السلام)پس از درگذشت پسر عمو و همسرش،با آن روبرو بود.شاید،کار به جایی رسیده باشد که چون علی در میان صحابه راه میرفت،او را دشنام میدادند و مسخره میکردند.
به همین دلیل از دیدن چهرۀ آنان ناخشنود بود،زیرا کار زشت آنان را میدید.
ما در این فصل نمیخواهیم تاریخ زندگانی علی(علیه السلام)و مظلومیت او را نشان دهیم.بلکه بیشتر در پی آن هستیم که یک حقیقت تلخ و دردآور را
1) 1) -صحیح بخاری،ج 5،ص 82(باب غزوۀ خیبر)صحیح مسلم،ج 5،ص 153، کتاب الجهاد.
آشکار سازیم.و آن اینکه پرچمدار سنّت و دروازۀ علم پیامبر،تنها ماند و در برابر،یاوران اجتهاد خودسرانه-که سنّت پیامبر را زیر پا نهادند-به فرمانروایی رسیدند و بیشتر صحابه با آنان یار شدند.
حزب حاکم با وجود محاصرۀ سخت و مصادرۀ حقوق مالی آنان و دور کردن آنها از جامعۀ اسلامی،تا جایی که چهرههای سرشناس مردم از علی بن ابی طالب رویگردان شدند،به این کار بسنده نکرد،بلکه او را از نظر سیاسی منزوی ساخت و از همۀ دستگاههای دولتی،دور کرد و در هیچ پست دولتی شریک نساخت و هیچ مسؤولیتی به حضرتش نداد.آنها حتی گاهی در جنگ از آزادشدگان پیامبر استفاده میکردند و تبهکاران بنی امیه را-که در سراسر زندگی پیامبر(صلی الله علیه و آله)با آن حضرت جنگیده بودند-را به کار میگماردند،ولی امام علی را از صحنۀ فعالیتهای سیاسی در مدت 25 سال خلافت ابو بکر و عمر و عثمان،کنار نهادند.درحالیکه برخی از صحابه در مسؤولیتهای سیاسی،به گردآوری ثروت و از جیب مسلمانها به زراندوزی مشغول بودند؛علی بن ابی طالب،درختان خرمای یهودیان را آبیاری میکرد تا با رنج و زحمت،خوراک خود و فرزندانش را به دست آورد.
به این ترتیب دروازۀ علم،و دانشمند امت و پاسدار سنّت،در خانه زندانی شد،و جز یک مشت مستضعف که از تعداد انگشتان دست فراتر نمیرفتند،کسی قدر او را نشناخت.اینان از او پیروی میکردند و از
راهنمایی او بهرهمند میشدند و دست از او برنمیداشتند.
امام علی(علیه السلام)در زمان خلافت خود کوشید مردم را به سوی قرآن و سنت پیامبر بازگرداند،ولی سودی نداشت،زیرا آنان بر اجتهاد عمر بن خطاب تعصب میورزیدند و بیشتر آنان،فریاد برداشتند که:افسوس که عمر از دست ما رفت!
ما از همۀ این حقایق،نتیجه میگیریم که علی(علیه السلام)و شیعیان او به سنّت پیامبر پایبند بودند و برای زنده کردن آن کوشیدند و هرگز از آن دور نشدند.درحالیکه دیگر افراد امّت،از بدعتهای ابو بکر،عمر،عثمان و عایشه پیروی کردند و آنها را بدعتهای نیکو(البدعة الحسنة)نامیدند. (1)
این یک ادّعا نیست،بلکه حقیقتی است که همۀ مسلمانان بر آن اجماع کردهاند و آن را در کتابهای«صحاح»آوردهاند.و هر پژوهشگر با انصافی نیز آن را میپذیرد.
امام علی(علیه السلام)قرآن را ازبر داشت و همۀ احکام آن را میدانست.و او نخستین کسی است که آن را جمع کرد.و«بخاری»نویسنده«صحیح» نیز خود،به آن گواهی میدهد.
درحالیکه ابو بکر،عمر و عثمان،قرآن را از حفظ نداشتند و احکام آن را نمیدانستند. (2)
تاریخنویسان،نوشتهاند که عمر،هفتاد بار در زندگی خود گفت:«اگر علی نبود،من بیچاره شده بودم»و ابو بکر گفت:«خدا کند من هیچگاه بدون علی زنده نباشم».عثمان که دیگر نگو و نپرس.
هرگاه«اهل سنت و جماعت»عمر بن خطاب را الهام شده،و یکی از داناترین صحابه میدانند و گاهی هم داناتر از همه میشمارند،تا آنجا که در روایتی از کتابهای صحیح خود آوردهاند که پیامبر(صلی الله علیه و آله)بازماندۀ نوشیدنی خود را به او داد،و آن را به علم،تفسیر کردهاند.و او خود گواهی میدهد که بسیاری از مسائل سنّت پیامبر را نمیداند،و به جای یادگیری آنها،سرگرم دادوستد در بازار بوده است.
بخاری در صحیح خود در مقام استدلال در برابر کسانی که میگویند:
سنّت پیامبر آشکار بوده،و کسی نبوده که پیامبر را نبیند و چیزی از امور اسلام را نداند،میآورد:ابو موسی از عمر اجازه خواست که به خانهاش وارد شود و گویا او مشغول کاری بود،وی بازگشت.
عمر گفت:آیا من صدای عبد الله بن قیس(ابو موسی)را نشنیدم، بگذارید وارد شود.او را صدا زدند.عمر پرسید:چرا چنین کردی؟
گفت:ما را اینگونه فرمان میدادند.
عمر گفت:یا گواهی بیاور یا کاری بر سرت میآورم که نمیدانی!او به جلسۀ انصار رفت و از آنها گواهی خواست.
گفتند:تنها جوانان ما حاضرند برای گواهی دادن بیایند.ابو سعید خدری برخاست و گفت:آری به ما اینگونه فرمان میدادند.
عمر گفت:این را از پیامبر نشنیده و ندیده بودم.من در بازارها به معامله میپرداختم. (1)
نظریه:چند چیز شگفتآور این داستان.
*نخست:داستان استیذان(اجازه گرفتن برای ورود به خانۀ دیگران)
در سنّت پیامبر آشکار است.و بر کسی پوشیده نیست و خاصّ و عام همه آن را میدانند.و مردم برای رفتن به نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله)اجازه میگرفتند.و این از ادب اسلام و افتخار آن است.
این نشان میدهد که عمر بن خطاب،پاسداران و گارد ویژهای داشته که نمیگذاشتند کسی به نزد او برود.مگر آنکه اجازه بگیرد.ابو موسی سه بار اجازه خواست و به او اجازه داده نشد و بازگشت.ولی دوستان و پیروان او از بنی امیه خواستند او را از پیامبر هم بالاتر جلوه دهند و گفتند که او کنار کوچه میخوابیده و پاسداری نداشته،تا آنجا که گفته است:به دادگری رفتار کردم و خوابیدم!
گویا میخواهند بگویند عمر از پیامبر(صلی الله علیه و آله)هم دادگرتر بوده است، زیرا پیامبر(صلی الله علیه و آله)پاسدار داشت،وگرنه چرا گفتند:عدالت همراه عمر مرد؟!
*دوم:این روایت خشونت و تندخویی او را نشان میدهد که با مسلمانان بیهوده بدرفتاری میکرد.
1) 1) -صحیح بخاری،ج 8،ص 157 کتاب اعتصام بالکتاب و السنّة،صحیح مسلم، ج 6،ص 179 باب استئذان از کتاب آداب.
ابو موسی اشعری که از بزرگان صحابه است،حدیث پیامبر را شاهد میآورد،و عمر میگوید:به خدا به پشت و شکمت تازیانه میزنم،مگر آنکه کسی را بیاوری که گواهی دهد تو راست میگویی. (1)
آیا توهین به ابو موسی و دروغگو دانستن او در برابر مردم و تهدید او به تازیانه،تنها بخاطر نقل یک روایت از رسول خدا(صلی الله علیه و آله)کار درستی بود،تا آنجا که ابی بن کعب پس از شهادت به درستی حدیث گفت:ای پسر خطاب!مبادا برای یاران رسول خدا شکنجهگر باشی! (2)
من جز خودکامگی عمر در بیشتر کارها توجیهی برای این حدیث نمیبینم.هرگاه او را با کتاب خدا و سنت پیامبر پاسخ میدادند،به خشم میآمد و تهدید میکرد.و همین باعث شد که بسیاری از صحابه،حقّ را بپوشانند و آنچه میدانند بر زبان نیاورند.چنانکه برای عمار بن یاسر اتفاق افتاد.او در زمینۀ تیمم با عمر مخالفت کرد،و چون عمر او را تهدید کرد،گفت:اگر میخواهی این حدیث را نگویم؛نمیگویم. (3)
نشانههای بسیاری در دست است که ثابت میکند عمر صحابه را از بازگو کردن حدیث نبوی بازمیداشت.و این از زمان ابو بکر بود.و بویژه در زمان خلافت خود او-که بیش از ده سال به طول انجامید-این کار،
شدّت گرفت.و او احادیث پیامبر را که در مجموعههایی تدوین شده بود؛ سوزاند و از بین برد.و از نقل آنها به وسیلۀ صحابه،جلوگیری کرد.و برخی از آنها را بخاطر مخالفت با این کار،زندانی ساخت. (1)
پیش از او،ابو بکر و پس از او عثمان نیز همان کار را کردند.
پس چگونه به ما میگویند که خلفا همه به سنّت پیامبر عمل میکردند،درحالیکه سنّت پیامبر به دست آنها سوزانده میشد و ممنوع میگردید و پنهان میگشت؟!
*سوم:این حدیث،به ما نشان میدهد که عمر،از مجلس پیامبر، بسیار غایب میشد.و سرگرم خرید و فروش در بازار بود.
به همین دلیل،بیشتر سخنان پیامبر که به گوش خاصّ و عامّ رسیده بوده و حتی بچهها میدانستند،بر او پوشیده بود.گواه،اینکه وقتی ابو موسی به انصار پناه برد تا برای او شهادت دهند،گفتند:به خدا سوگند کسی برای تو گواهی نمیدهد مگر نوجوانان ما.و ابو سعید خدری که جوانترین آنها بود،برخاست و گواهی داد که شنیده است پیامبر(صلی الله علیه و آله) چنین میگوید.
این به خودی خود،توهینی برای عمر است که بر تخت خلافت نشسته و سادهترین چیزها را هم از سنّت پیامبر نمیداند.درحالیکه بچهها با آن آشنا هستند.و او با این حدیث پیامبر(صلی الله علیه و آله)چه میکند که
1) 1) -در کتاب«از آگاهان بپرسید»،این مسأله را گستردهتر و با ذکر منابع بیان کردهام.از محققان میخواهم که به آنجا مراجعه کنند.
فرمود:هرگاه کسی کار رهبری مردم را به دست بگیرد،با آنکه میداند، داناتر از او هم در میان آنان وجود دارد،به خدا،پیامبر و مؤمنان،خیانت کرده است.
عمر بن خطاب کجا به این احادیث گوش میدهد،درحالیکه در زمان خود پیامبر(صلی الله علیه و آله)نیز آنها را زیر پا مینهاده است و به خود،حق میداده که در برابر آنها اجتهاد کند.
از این گذشته،خود عمر هنگامی که با استدلال برخی از صحابه روبرو میشود،به نادانی خویش،اعتراف میکند.و گاهی میگوید:«ای عمر! همۀ مردم حتی زنان پردهنشین از تو داناترند»و گاهی میگوید:«اگر علی نبود عمر بیچاره میشد»و بار دیگر میگوید:«خرید و فروش در بازار مرا از شنیدن احادیث پیامبر بازداشت».
اگر عمر از شنیدن و یاد گرفتن سنّت،بازمیماند پس از شنیدن قرآن، بیشتر محروم خواهد بود.او یکبار با ابیّ بن کعب-که یکی از مشهورترین حافظان قرآن است-اختلاف پیدا کرد و گفت:قرائت تو درست نیست، و من تاکنون آن را نشنیده بودم.
او گفت:ای عمر!من همیشه سرگرم قرآن بودم و تو سرگرم خرید و فروش در بازار. (1)
1) 1) -تاریخ ابن عساکر،ج 2،ص 597 و مانند آن را حاکم در مستدرک الصحیحین، ج 3،ص 305،ط دار المعرفه،و ابو داوود در سنن و ابن اثیر در جامع الاصول آوردهاند.
همه میدانستند که عمر سرگرم معامله و خرید فروش در بازار بوده،و این نکته از صحابه و آشنایان به کتاب و سنّت،مخفی نبوده است.
به همین دلیل،من عقیده دارم که عمر،دارای عقدۀ روانی بزرگی بود.
و آن عقدۀ جهل مرکّب است،زیرا کوچکترین فرد مسلمان چیزهایی را میداند که او نمیداند و چیزهایی را حفظ کرده که عمر حفظ نکرده است.و در کنار خود،علی(علیه السلام)را میدید که جوانی است که هنوز به سی سال نرسیده است.و نظر او را درست میشمارد و در حضور صحابه از روی ناچاری میگوید:«اگر علی نبود،عمر بیچاره میشد».
زنی را میبیند که از آخر مسجد بلند میشود و بر او که بر فراز منبر نشسته اعتراض میکند،و در حضور همۀ نمازگزاران در مسألۀ مهریۀ زنان او را محکوم میکند و از قرآن شاهد میآورد.در این هنگام میگوید:ای عمر!همه مردم حتی زنان پردهنشین از تو داناترند!
در واقع،این بیشتر پردهپوشی بر نادانی خود اوست تا پذیرش حق.او میخواست از موقعیّت به سود خود،استفاده کند و به مردم نشان دهد که فروتن است!و به همین علّت میبینیم که امروز بیشتر مردم،این سخن را باور کردهاند.
عمر بخاطر این عقده،میکوشید تا آنجا که میتواند سنّت پیامبر را از میان ببرد،و با نظریات شخصی خود،اجتهاد میکرد و با قرآن و سنّت مخالفت میکرد.و شواهد آن بسیار است. (1)
1) 1) -من برخی از آنها را در کتابهای«همراه با راستگویان»و«از آگاهان بپرسید»-
کسانی که در زندگی عمر جستجو کنند؛درمییابند که او پس از بعثت پیامبر(صلی الله علیه و آله)تقریبا نیمی از اوقات یا کمتر،همراه پیامبر بوده است.او خود دربارۀ خویشتن میگوید:
«من و یکی از همسایگانم از انصار در محلۀ بنی امیة بن زید در بخش عوالی از شهرستان مدینه به سر میبردیم.و من و او یک در میان،نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله)میآمدیم.هرگاه من برمیگشتم اخبار آن روز،و آنچه از وحی نازل شده بود را برای او میگفتم و او نیز چنین میکرد». (1)
اینکه میگوید:یک در میان نزد رسول خدا میآمدیم.یک روز او میآمد و یک روز من،به خوبی نشانی میدهد که خانۀ او از مسجد پیامبر (صلی الله علیه و آله)دور بوده است.به همین دلیل،زندگی خود را دو بخش کرده بود، یک بخش را صرف دیدار پیامبر(صلی الله علیه و آله)میکرد و روز دیگر استراحت میکرد و خود را به زحمت نمیانداخت،زیرا راه او دور بود!
یا اینکه راه او دور نبوده،ولی او به بازار میرفته و به کار خرید و فروش میپرداخته است.
ولی اگر این سخن او را هم در نظر آوریم که:«خرید و فروش در بازار مرا از شنیدن حدیث پیامبر بازداشت»و در داستان ابو موسی اشعری گذشت.و نیز سخن ابی بن کعب را که به او گفت:«ای عمر!من سرگرم قرآن بودم و تو سرگرم خرید و فروش در بازار»،چنانکه گذشت،در
1) 1) -صحیح بخاری،ج 1،ص 31 کتاب العلم،باب التناوب فی العلم.
مجموع،مطمئن میشویم که وقت زیادی را با پیامبر(صلی الله علیه و آله)به سر نبرده است.
شاید حتی در مناسبتهای مهم که همۀ مسلمانها گرد هم جمع میشوند، مانند عید فطر و عید قربان هم،از مجلس رسول خدا(صلی الله علیه و آله)غایب بوده است.به همین سبب از برخی از صحابه که هیچگاه بخاطر معامله یا خرید و فروش از یاد خدا و نماز دور نمیماندهاند،میپرسد که:رسول خدا در نماز عید فطر و قربان چه میخوانده است.
مسلم در صحیح خود در کتاب نماز عیدین،از عبید الله بن عمر آورده است که عمر بن خطاب از ابو واقد لیثی پرسید:پیامبر(صلی الله علیه و آله)در نماز عید قربان و فطر چه میخواند؟
او پاسخ داد:سورۀ «ق وَ الْقُرْآنِ الْمَجِیدِ» و سورۀ «اقْتَرَبَتِ السّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ» . (1)
از خود ابو واقد لیثی روایت شده که گفت:عمر بن خطاب از من پرسید که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)در نماز عید چه سورهای را میخواند؟
گفتم: «اقْتَرَبَتِ السّاعَةُ» و «ق وَ الْقُرْآنِ الْمَجِیدِ» . (2)
گواهی عبید الله و ابو واقد لیثی به اینکه عمر نمیدانست پیامبر(صلی الله علیه و آله) در نماز عید،چه میخوانده،وقتی در کنار گواهی ابی بن کعب و شهادت
خود او قرار گیرد که معامله در بازار،او را از فراگیری قرآن و سنت،باز داشته است،آنگاه راز بسیاری از فتواهای او روشن میشود.و علما را از سرگردانی بهدر میآورد.و درمییابند که چرا او فتوا داد که اگر جنب، آب پیدا نکرد،نماز نخواند!و احکام تیمّم را هم نمیدانست،با آنکه در قرآن و سنّت آمده است.و همچنین دربارۀ کلاله،چند فتوای ناهمگون داد،با آنکه آیهای در قرآن،دربارۀ آن نازل شده است.و شرح و بیان آن هم در سنّت پیامبر موجود است.عمر تا زمان درگذشت خود،حکم کلاله را ندانست. (1)
اگر عمر،پا از گلیم خود فراتر نمینهاد،و میکوشید برای قضاوت، دانش لازم را فراگیرد،برای مسلمانان بهتر بود،ولی به ناروا،دچار غرور شد و حلال خدا و پیامبر مانند متعۀ حج و متعۀ نساء و سهم مؤلفة قلوبهم را حرام میکند.و حرام خدا و پیامبر را مانند سه طلاق در یک مجلس و کاوش در کارهای خصوصی مسلمانان را حلال میکند.و مسایل دیگر!!! (2)
1) 1) -کنز العمال،ج 11،ص 57،بیهقی در کتاب سنن،با سند آورده است که:عمر از پیامبر پرسید که اگر مرده،پدربزرگ و چند برادر داشته باشد،ارث او را چگونه تقسیم میکند؟پیامبر فرمود:برای چه این را میپرسی؟من گمان کنم که بمیری و جواب آن را ندانی.سعید بن مسیب گفت:عمر از دنیا رفت و هنوز حکم آن را نمیدانست.
2) 2) -ر.ک:کتاب اجتهاد در برابر نص،نوشتۀ سید عبد الحسین شرف الدین موسوی عاملی.
به همین دلیل بود که عمر و دوستش ابو بکر از همان روز اوّل،از بازگو کردن روایات پیامبر،جلوگیری کردند و نگذاشتند که این روایات جمع آوری و تألیف و نوشته شود.تا کار به جایی رسید که هرچه را صحابه از روایات جمعآوری کرده بودند،به آتش کشید تا به اهداف زیر برسد:
1-آنچه را پیامبر(صلی الله علیه و آله)دربارۀ علی و خاندانش گفته بود،کسی نشنود و نداند.
2-آنچه از سنّت پیامبر که با سیاستهای او و یارانش و قضاوتهای خود سرانۀ آنان مخالف است؛پنهان کند.
3-عمر بن خطاب تنها اندکی از سنّت پیامبر را میدانست و میخواست این را پنهان کند.
احمد بن حنبل از ابن عباس نقل میکند که عمر بن خطاب،دربارۀ حکم شک در نماز فروماند.و به او گفت:پسر!شنیدهای که پیامبر خدا یا یکی از صحابۀ حکم شک در نماز را گفته باشند که انسان چه کار باید بکند؟ (1)
به راستی شگفتآور است که عمر بن خطاب خلیفۀ مسلمانان است و نمیداند چگونه نماز خود را کامل میکند.و آن را از نوجوانان صحابه میپرسد.با آنکه این چیزی است که همۀ مردم حتّی بیسوادان میدانند.و تا به امروز هم همینطور است.شگفتآورتر اینکه«اهل سنت و جماعت»میگویند عمر داناترین صحابه بود!اگر داناتر از همه اینگونه
1) 1) -مسند احمد بن حنبل،ج 1،ص 190.
باشد،پس باید به دیگران خوشبین باشیم و چیزی نپرسیم.
آری،برخی از صحابه میتوانستند مخالفتهای اندکی با او داشته باشند،تا آنجا که به خواستههای آنها آسیبی نرسد و منافع خلافت، محفوظ بماند،مثلا داستان اجازه گرفتن(استیذان)که ابو موسی نقل کرد و استدلال ابی بن کعب به چیزی که عمر نمیدانست،و در این هنگام، عمر با افتخار،از سخن خود بازمیگردد و اعتراف میکند که:خرید و فروش در بازار مرا از آموختن آن بازداشت،گویا این فضیلتی است!
این کجا و سخن علی(علیه السلام)کجا که میفرماید:«من روزی دو بار،دیدار خصوصی با پیامبر داشتم،یکی در بامداد و دیگری در شامگاه».
این دو جلسه خصوصی علی با پیامبر،افزون بر جلسات دیگری بود که همواره علی(علیه السلام)همراه با دیگر مردم نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله)حضور مییافت.
علی نزدیکترین مردم به پیامبر بود،و بیش از همه خود را به او پیوند میداد.و از روز تولد خود نزد او ارج و جایگاه ویژهای داشت.او در دامان پیامبر بزرگ شد.و چون بزرگتر شد،همانند بچه شتری که از پی مادر میرود،از پیامبر جدا نمیشد.و همه جا با او بود.حتی در غار حرا که نخستین بار وحی بر او نازل شد،علی نزد او رفت و آمد داشت.و گویا از پستان نبوّت شیر نوشید و با معارف سنت نبوی از آغاز پیدایش آنها، پرورش یافت.
چه کسی از او به سنّت سزاوارتر است.و آیا اگر ستیزهجویان به حق بازگردند و مردانه،انصاف دهند؛کسی میتواند در برابر او ادعایی
داشته باشد؟
این بزرگترین گواه بر آن است که او-درود خدا بر وی باد-و شیعیان و پیروان او،خود راز سنت و نشانۀ آن هستند،ولی دیگران،اینگونه از سنّت بهره نگرفتهاند،و راه آن را نپیمودهاند.و از سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله)بسیار دور هستند.هرچند از روی ناآگاهی و دنبالهروی،خود را اهل سنت نامیدند.
ما در بحثهای آیندۀ این کتاب-به یاری خداوند-مطلب را بیش از این روشن خواهیم ساخت؛زیرا قرآن کریم میفرماید:
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ قُولُوا قَوْلاً سَدِیداً یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمالَکُمْ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ،وَ مَنْ یُطِعِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فازَ فَوْزاً عَظِیماً». (1)
یعنی:«ای کسانی که ایمان آوردهاید،خدای را پاس دارید و سخن استوار بگویید،که او کار شما را برای شما به سامان آورد.و گناه شما را ببخشد.و هرکس از خدا و پیامبر او فرمان برد به بهرۀ بزرگی دست یافته است».
1) 1) -احزاب،70-71.
خوانندۀ گرامی!از این گفتار برآشفته نشوید،زیرا خدای را سپاس که شما در راه حق هستید.و میروید که در پایان به رضا و خشنودی خدا برسید.پس از فریب شیطان و خودپسندی و تعصّب ناروا،به دور باشید.
و نگذارید اینها شما را از رسیدن به هدف.و حقیقت و بهشت جاویدان، بازدارد.
چنانکه گفتیم:آنان که نام«اهل سنّت و جماعت»بر خویش مینهند، چهار«خلیفۀ راشد»را قبول دارند:ابو بکر،عمر،عثمان و علی.و این چیزی است که امروز همه آن را میدانند.
ولی حقیقت دردآور این است که علی بن ابی طالب،نزد همین«اهل سنت»تا مدتها،از خلفای راشدین به حساب نمیآمد.و حتّی خلافت او را مشروع نمیدانستند!!و مدّتها بعد،او را به خلفای راشدین افزودند.و این دقیقا در سال 230 هجری و در زمان احمد بن حنبل بود.
صحابۀ غیر شیعه،خلفا،پادشاهان و فرمانروایانی که از زمان ابو بکر تا زمان خلافت معتصم عباسی(محمد بن رشید)روی کار آمدند،به هیچ گونه،خلافت علی بن ابی طالب را نمیپذیرفتند بلکه برخی از آنان او را
بر بالای منبرها لعنت میکردند و او را مسلمان هم نمیدانستند،وگرنه چگونه روا بود که مسلمانی را بر بالای منبر دشنام دهند و لعنت کنند؟!
دیدیم که شیوۀ ابو بکر و عمر در برکناری او از صحنۀ سیاسی چه بود.
و سپس عثمان آمد و بیش از آن دو او را خوار شمرد و به او بیاحترامی کرد.تا آنجا که او را تهدید کرد که همانند ابو ذر غفاری او را تعبید خواهد کرد.چون معاویه به قدرت رسید،در دشنام و لعن او بسیار کوشید و مردم را بر این کار واداشت،و فرمانروایان اموی نیز در هر شهر و روستا به این کار پرداختند و این شیوه هشتاد سال به درازا کشید. (1)
بلکه این شیوۀ دشنامگویی و لعن و نفرین به او و شیعیانش بسی بیشتر به درازا کشید،و کار به جایی رسید که متوکل خلیفۀ عباسی در سال 240 هجری فرمان داد:قبر امام علی و امام حسین(علیه السلام)را بشکافند.
ولید بن عبد الملک که در روزگار خویش امیر المؤمنین خوانده میشد، در خطبۀ نماز جمعه به مردم میگفت:«حدیثی که از پیامبر روایت شده و میگوید:ای علی!تو برای من چون هارون برای موسی هستی،درست است،ولی تحریف شده و پیامبر فرموده است:تو برای من چون قارون برای موسی هستی و شنونده اشتباه کرده است». (2)
در زمان معتصم،مرتدان و منکران خدا،فراوان شدند و متکلّمان به
مقابلۀ با آنها پرداختند.و دوران خلفای راشدین دیگر گذشته بود.مردم به مسائل بیاهمیّت سرگرم شدند.و احمد حنبل به دلیل عقیدۀ به قدیم بودن قرآن،دچار گرفتاری شد،و مردم پیرو عقاید پادشاهانشان شدند،و گفتند که قرآن مخلوق است.
هنگامی که احمد بن حنبل از ترس معتصم از عقیدۀ نخستین خود بازگشت و از بند رها شد؛به شهرتی دست یافت.و در زمان متوکّل،در میان محدّثان،سرآمد روزگار گشت. (1)در این هنگام،علی(علیه السلام)را به سه خلیفۀ دیگر افزودند و هر چهار تن را از خلفای راشدین دانستند.
شاید احمد بن حنبل نیز تحت تأثیر روایات صحیح که دربارۀ فضایل و بزرگواری علی(علیه السلام)رسیده،قرار گرفته بود.این روایات برخلاف میل فرمانروایان،باقی ماندند.
احمد میگوید:«دربارۀ بزرگواری هیچ یک از یاران پیامبر،به اندازه علی(علیه السلام)حدیث حسن (2)به دست ما نرسیده است».
در این هنگام،خلفا را چهار تن شمرد و خلافت آن حضرت را درست و معتبر شمرد،با آنکه تا آن زمان،خلافت علی را درست نمیدانستند.
در طبقات الحنابله-که کتابی معتبر و مشهور نزد آنان است-آمده:ابن ابی یعلی با سند خود از وریزۀ حمصی آورده است:
«به نزد احمد بن حنبل رفتم.و این هنگامی بود که او اعلام کرده بود علی(رضی الله عنه)چهارمین خلیفۀ راشد است. (1)
به او گفتم:ای ابا عبد الله!این کار تو،خردهگیری بر طلحه و زبیر است!
گفتم:این چه حرفی است؟ما را با جنگ آنها چه کار؟چرا باید از آن نام ببریم؟گفتم:خدا هدایتت کند!وقتی که خلافت را چهارتایی کردی و علی را خلیفۀ واجب الاطاعه دانستی و همۀ حقوق امامان پیش را به او دادی،در واقع،از این داستان،سخن گفتهایم!
او به من گفت:چرا این کار را نکنم؟!
گفتم:برای حدیث ابن عمر.
گفت:عمر از پسرش بهتر بود،و او راضی شد که علی خلیفۀ مسلمین باشد.و او را در شورا جای داد.و علی خود را امیر المؤمنین نامید.آن وقت من بگویم که امیر المؤمنین نیست؟!
1) 1) -بنگرید این محدث با آنکه به علی(علیه السلام)دشنام نمیدهد،و او را لعنت نمیکند، بلکه میگوید:خدا از او خشنود باشد(رضی الله عنه)ولی حاضر نیست علی را هم از خلفا بشمارد و به احمد بن حنبل اعتراض میکند.و اینکه میگوید،سخن گفتهایم،نشانۀ آن است که از جانب اهل سنت و جماعت سخن میگوید.
میگوید:من دیگر با او سخن نگفتم،و او را رها کردم. (1)
از این داستان روشن میشود که«اهل سنّت»،خلافت علی را نپذیرفته بودند و آن را درست نمیدانستند،و تنها پس از احمد بن حنبل این کار انجام شد.
روشن است که این محدّث،رهبر«اهل سنّت و جماعت»و سخنگوی آنها بوده است.و آنها خلافت علی را نمیپذیرفتند و به حدیث عبد الله بن عمر استدلال میکردند که فقیه اهل سنت است.بخاری این حدیث را در صحیح خود آورده است.و از آنجا که آنها میگویند بخاری پس از قرآن،معتبرترین کتاب است،پس باید خلافت علی را نپذیرند و آن را به رسمیّت نشناسند!!!
ما این حدیث را در کتاب«از آگاهان بپرسید»آوردهایم.و اینجا هم دوباره میآوریم،تا همه از آن باخبر باشند،زیرا گاهی تکرار سودمند است.بخاری در صحیح خود با سند از عبد الله بن عمر روایت کرده است که:«ما در زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله)،از برتری مردم بر یکدیگر سخن میگفتیم، و نخست ابو بکر،و سپس عمر بن خطاب،و پس از آن عثمان بن عفان (رضی الله عنهم)را قرار میدادیم. (2)
بخاری در صحیح خود،حدیث دیگر میآورد که از این روشنتر است؛ زیرا عبد الله بن عمر میگوید:
«در زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله)کسی را با ابو بکر برابر نمیشمردیم،پس از او عمر و سپس عثمان را قرار میدادیم.و از آن پس یاران دیگر پیامبر(صلی الله علیه و آله)را قرار میدادیم و کسی را برتر از دیگری نمیدانستیم». (1)
تنها بخاطر این حدیث که نه نظر پیامبر در آن است و نه عمل او،و از تصوّرات و برداشتهای نادرست عبد الله بن عمر،و دشمنی و کینۀ مشهور او با علی،ریشه میگیرد،«اهل سنّت و جماعت»،مذهب خود را بر این بنا کردند که حقّ علی را در خلافت،به رسمیت نشناسند.
بنی امیه،با احادیثی مانند این،دشنام دادن به علی و لعن و ناسزاگویی و خردهگیری به او را روا شمردند،و فرمانروایان از زمان معاویه تا مروان بن محمد بن مروان یعنی سال 132 هجری،علی را بر منبرها لعنت میکردند.و شیعیان او و همچنین معترضان به این سیاست را میکشتند. (2)
سپس دولت عباسیان روی کار آمد که از زمان ابو العباس سفّاح در سال 132 هجری تا زمان متوکل یعنی سال 247 هجری،بیزاری از علی و شیعیان او به شیوههای گوناگون به مناسبت اوضاع و احوال،ادامه یافت، زیرا دولت عباسیان بر اجساد خاندان پیامبر و شیعیان آنان برپا شد.و اگر
چه آنها برای حفظ منافع دولت خود،بر بالای منابر علی را لعن نمیکردند،ولی در مجالس خصوصی بیش از بنی امیه در این راه گام بر میداشتند.آنها از تجربۀ تاریخ درس گرفته بودند که مظلومیت اهل بیت را آشکار ساخت،و دلهای مردم را متوجه آنها کرد.این فرمانروایان،با زیرکی کوشیدند از موقعیت،به سود خود،استفاده کنند.و خود را به امامان اهل بیت نزدیک ساختند،نه آنکه به راستی به آنها عشق میورزیدند،و حق آنان را پاس میداشتند.بلکه برای این هدف که انقلابهای مردمی را به زیر نفوذ خود درآورند،و شعلههای آن را که در مرزهای امپراتوری سر بر کشیده بود و قدرت آنها را تهدید میکرد؛ خاموش سازند.مأمون عباسی فرزند هارون،این کار را با امام رضا(علیه السلام) انجام داد،و هنگامی که دولت بر اوضاع مسلّط شد،و شورشهای داخلی را فرونشاند؛به بیحرمتی امامان و شیعیان آنها پرداخت.همان گونه که متوکل خلیفۀ عباسی که به دشمنی با علی(علیه السلام)و ناسزاگویی به او مشهور بود؛به نبش قبر او و فرزندش امام حسین(علیه السلام)پرداخت.
به همین علّتها بود که ما گفتیم:«اهل سنّت و جماعت»تا زمان احمد بن حنبل،خلافت علی را چندان نپذیرفته بودند.
درست است که احمد بن حنبل نخستین بار به این کار پرداخت،ولی اهل حدیث-چنانکه دیدیم-نپذیرفتند،زیرا از عبد الله بن عمر پیروی میکردند.
به زمان درازی نیاز بود تا مردم قانع شوند و این عقیده را که احمد بن
حنبل عرضه داشته بود؛بپذیرند.حنبلیها با این کار میتوانستند خود را با انصاف و دوستدار اهل بیت نشان دهند.و از مذاهب مالکی،حنفی و شافعی-که با آنها در رقابت بودند-پیش افتند و هواداران بیشتری به دست آوردند.بنابراین باید این اندیشه را میپذیرفتند.
با گذشت زمان،«اهل سنّت و جماعت»همه با گفتۀ احمد بن حنبل همراه شدند و خلفای پیامبر را چهار تن دانستند و علی را نیز از آنها شمردند.و همان احترام و طلب رضوان را از سه خلیفۀ دیگر،برای او نیز اظهار داشتند.
آیا این بهترین دلیل بر آن نیست که«اهل سنّت و جماعت»در آن زمان از نواصب و دشمنان علی بودند،و میکوشیدند او را کوچک بشمارند و از نظرها بیندازند؟
ممکن است کسی بپرسد:چگونه این درست باشد،درحالیکه میبینیم امروز«اهل سنّت و جماعت»امام علی را دوست دارند و برای او طلب رضوان میکنند؟
میگوییم:آری،هنگامی که دیرزمانی گذشت و امامان اهل بیت از دنیا رفتند،و دیگر چیزی نماند که حاکمان را بترساند و قدرت آنان را به خطر افکند،و از سوی دیگر قدرت و عظمت خلافت اسلامی نیز در هم شکست و بردگان و مملوکیان و مغولها و تاتارها بر آن چیره شدند،و دین ضعیف شد و بیشتر مسلمانان به هنرهای سرگرمکننده و عیش و نوش و بیبندوباری و میگساری و زنبارگی،گرفتار شدند،و گروهی جای
مسلمانان نخستین را گرفتند که نماز را تباه کردند و در پی خواهشهای دل خویش،به راه افتادند؛و بد در نظر مردم نیک گردید و نیک،بد شمرده شد،و فساد و تباهی همه جا را گرفت،آنگاه مسلمانان بر گذشتگان خویش گریستند و بزرگی آنان را به یاد آورند،و نغمۀ سربلندی آنان را سر دادند،و به یاد روزگار آنان افتادند.و آن را روزگار زرّین خواندند.
و از آنجا که بهترین زمان،در نزد آنان زمان صحابه بود،که کشورها را گشودند و امپراتوری اسلام در شرق و غرب گستردند،و خسروان و تزارها در برابر آنان به زانو درآمدند،آنگاه بر همۀ صحابه،از جمله علی بن ابی طالب،طلب رضوان و رحمت کردند.و چون اهل سنت،همۀ اصحاب را عادل میدانند،دیگر نمیتوانند علی را از آنان جدا کنند.
و اگر میگفتند:علی از آنها جداست؛رسوا میشدند و پرده از کار آنها در نزد عاقلان بر میافتاد،پس بر تودۀ مردم وانمود ساختند که علی چهارمین خلیفه از خلفای راشدین است.و دروازۀ علم پیامبر است.پس خدا از او خشنود باد و آبرویش نزد خدا بلند و نیکو باد!!
ما به آنها میگوییم:پس چرا در کار دین و دنیای خود از او پیروی نمیکنید با آنکه عقیده دارید او دروازۀ علم است؟
چرا به دست خود،دروازه را رها کردید و از ابو حنیفه،مالک، شافعی،احمد حنبل و ابن تیمیه پیروی میکنید که در علم و بزرگی و عمل و فضیلت و اوج و منزلت،به گرد او هم نمیرسند،زیرا زمین کجا و آسمان کجا و شمشیر و داس را با هم چکار؟و معاویه و علی نزد
خردمندان،با هم چه تناسبی دارند؟
این گذشته از همۀ گفتههایی است که از پیامبر(صلی الله علیه و آله)رسیده و بر همۀ مسلمانان واجب میکند که پس از او،از علی(علیه السلام)پیروی کنند.ممکن است یکی از«اهل سنت»بگوید:برتری علی و پیشینۀ او و جهادش در راه اسلام و دانش فراوان و بزرگواری او و پرهیزکاری او را همۀ مردم میدانند،بلکه امروز اهل سنت علی را بیش از شیعه میشناسند و دوست دارند(این سخنی است که آنها امروز بسیار تکرار میکنند).
ما به اینان میگوییم:شما و گذشتگان شما هنگامی که علی(علیه السلام)صدها سال بر بالای منبرها لعنت میشد،کجا بودید؟ (1)
ما نشنیدیم یا در تاریخ نخواندیم که یکی از آنان به این کار اعتراض کرده باشد،یا از این کار جلوگیری کرده باشد.و بخاطر دوستی با علی(علیه السلام) به قتل رسیده باشد.آری ندیدیم و هرگز هم نخواهیم شنید که یکی از اهل سنت چنین کرده باشد،بلکه آنها همواره از نزدیکان پادشاهان و امیران و فرمانروایان بودند،و با آنها بیعت میکردند،و خشنودی خود را از شیوۀ آنان اظهار میکردند،و به آنان فتوای کشتن رافضه یعنی دوستان
1) 1) -عمدا گفتم«کجا بودید»و منظورم اهل سنت زمان خودمان بود،زیرا آنها در صحیح مسلم میخوانند که معاویه،علی(علیه السلام)را دشنام میداد،و صحابه را فرمان میداد که چنین کنند.و آنها نیز اعتراض نمیکردند،بلکه باز هم برای رهبر خود معاویه،طلب خشنودی خدا را میکردند،و او را نویسندۀ وحی میدانستند.و این نشان میدهد که دوستی علی در نزد آنان دروغین و بیاعتبار بوده است.
علی و فرزندانش را میدادند.اینگونه علما تا به امروز هم هستند.
مسیحیان،قرنها به دشمنی با یهودیان پرداختند،و آنان را تبهکار میدانستند و مسؤولیت کشتن حضرت مسیح(علیه السلام)را به گردن آنان میانداختند،ولی چون ضعیف شدند و مسائل عقیدتی در میان آنها کم رنگ گشت،و بسیاری از آنان،به مذهب مادّی روی آوردند و کلیسا را به زبالهدان تاریخ افکندند-زیرا با دانش و دانشمندان سر ستیز برداشته بود- در این هنگام،کار یهود بالا گرفت و نیرومند شده و جان گرفتند تا اینکه سرزمینهای عربی و اسلامی را به زور اشغال کردند و نفوذ خود را تا به شرق و غرب گسترش دادند.و دولت اسرائیل را پدید آوردند.در این هنگام«پاپ یوحنا پولس»در یک گردهمایی با خاخامهای یهودی، آنان را از گناه کشتن مسیح تبرئه کرد.مردم این مردمند و زمانه این زمانه!
در این فصل میخواهیم چیز مهمّی را روشن سازیم که پژوهشگران نیازمند ژرفنگری در آن هستند،تا به خوبی دریابند آنان که نام«اهل سنت»بر خود نهادهاند،در واقع بهرۀ چندانی از سنّت پیامبر ندارند؛زیرا آنها،و البته گذشتگانشان از صحابه و خلفای راشدین که دنبالهرو آنها هستند،و به دوستی آنها نزد خدا تقرّب میجویند،در برابر سنّت پیامبر یک موضع منفی داشتهاند.و آن را سوزانیدهاند.و مردم را از بازگو کردن آن،جلوگیری کردهاند. (1)
از این گذشته،ما ناگزیریم پرده از آن توطئه بیشرمانه بر ضد سنت پاک پیامبر برداریم که نگذاشت این سنّت گسترش یابد،و آن را در نطفه خفه کرد.و به جای آن،اجتهادات و نظریات صحابه و توجیه و تفسیر آنها را نهاد.فرمانروایان نخستین کوشیدند:
*نخست:حدیثهای دروغینی بسازند که روش آنها در جلوگیری از نوشتن سنّت پیامبر و احادیث او را توجیه کند.مسلم در صحیح خود با سند خویش آورده است که هدّاب بن خالد ازدی از همام از زید بن اسلم از
1) 1) -در اینباره بنگرید به کتاب«از آگاهان بپرسید»ص 200 به بعد.
عطاء بن یسار از ابی سعید خدری روایت کرده که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:
«از زبان من چیزی را ننویسید،و هرکس چیزی جز قرآن نوشته است باید آن را پاک کند و باکی نیست». (1)
هدف از ساختن این دروغ این بود که کار ابو بکر و عمر را دربارۀ سنت پیامبر که برخی از صحابه نوشته و گردآوری کرده بودند،درست جلوه دهد.این حدیث،مدّتها پس از دورۀ خلفای راشدین ساخته شده و سازندگان آن از چند چیز بیخبر بودهاند:
الف:اگر پیامبر خدا این سخن را فرموده بود،باید صحابه سخن او را گوش میکردند.و پیش از فرمانروایی ابو بکر و عمر،آن را از میان میبردند،نه اینکه سالها پس از درگذشت پیامبر،این روایات را بسوزانند.
ب:اگر این حدیث درست بود،باید اول ابو بکر به آن استدلال میکرد و سپس عمر،تا جلوگیری از نوشتن حدیث و پاک کردن آن را توجیه کند.
و صحابهای که نوشته بودند،عذرخواهی میکردند و میگفتند:ما نمیدانستیم یا فراموش کردیم.
ج:اگر این حدیث درست بود،باید ابو بکر و عمر آنها را پاک کنند،نه آنکه بسوزانند.
د:اگر این حدیث درست بود،مسلمانان از زمان عمر بن عبد العزیز تا به حال،همه گناهکار بودند،زیرا برخلاف نهی پیامبر(صلی الله علیه و آله)عمل
1) 1) -صحیح مسلم،ج 8،ص 229 کتاب زهد و رقائق،باب التثبّت فی الحدیث و حکم کتابة العلم.
کردند،و عمر بن العزیز از همۀ آنها گنهکارتر است،زیرا به دانشمندان فرمان داد که احادیث را گرد آورند و بنویسند.و بخاری و مسلم همه این حدیث را صحیح میدانند،ولی خود با آن مخالفت میکنند و هزاران حدیث پیامبر را مینویسند.
ه:و اگر این حدیث درست بود،نباید دروازۀ علم پیامبر،علی بن ابی طالب،از آن بیخبر باشد،زیرا او روایت پیامبر را در صحیفهای-که طول آن هفتاد ذرع بود-گرد آورد.و آن را«جامعه»مینامید و ما بعدا- به یاری خدا-دربارۀ آن سخن خواهیم گفت.
*دوم:فرمانروایان بنی امیه،کوشیدند پیامبر را مانند مردم عادی،غیر معصوم جلوه دهند!و وانمود کنند که او هم اشتباه میکند.و چند حدیث هم در اینباره آوردهاند،هدف آنها این بوده که پیامبر(صلی الله علیه و آله)به نظریات خود عمل میکرده و در اجتهاد خود،اشتباهات بسیاری داشته است!تا آنجا که برخی از صحابه،ناگزیر میشدند،نظر آن حضرت را اصلاح کنند،چنانکه در حدیث بارور ساختن درخت خرما و در نزول آیۀ حجاب و استغفار برای منافقان و قبول فدیه از اسیران جنگ بدر و...آمده و «اهل سنت و جماعت»در صحاح خود مینویسند.و اعتقاد آنها دربارۀ پیامبر خدا(که بهترین درودها بر او باد)چنین است.
ما به اهل سنّت و جماعت میگوییم:اگر شیوۀ شما این است،و عقیدۀ شما چنین میباشد،پس چگونه ادعا میکنید که شما پیروان سنت رسول خدا هستید،با اینکه سنّت او در نظر شما و پیشینیان شما،پاک(معصوم)
نیست.و اصلا دانسته(معلوم)و نوشته(مکتوب)هم نیست. (1)
ولی ما این پندارها و دروغها را نمیپذیریم و از همان کتابهای خودتان،آنها را باطل میکنیم. (2)
امام بخاری در صحیح خود در کتاب علم،در باب کتابة العلم از ابو هریره روایت کرده که گفت:هیچ یک از یاران پیامبر(صلی الله علیه و آله)بیش از من از او حدیث روایت نکرده است،بجز عبد الله بن عمرو،زیرا او مینوشت،و من نمینوشتم. (3)
از این روایت دانسته میشود که برخی از یاران پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایات او را مینوشتند و اگر ابو هریره بیش از شش هزار حدیث را از پیامبر به صورت شفاهی نقل میکند،با اینکه سواد نوشتن ندارد،پس عبد الله بن عمرو بن عاص،که توانایی نوشتن دارد،بیش از این باید نوشته باشد.به همین دلیل،ابو هریره،اعتراف میکند که عبد الله بن عمرو بیش از او حدیث دارد،زیرا مینوشته است.و بیگمان بسیاری از صحابه احادیث
1) 1) -زیرا سنّت پیامبر تا زمان عمر بن عبد العزیز یا مدتها پس از آن،گردآوری نشد.و خلفای پیش از او،آن را میسوزاندند،و از نوشتن و بازگو کردن آن، جلوگیری میکردند.
2) 2) -شگفتآور اینکه اهل سنت،بسیاری از اوقات یک حدیث را با حدیث ضد آن نقل میکنند.و شگفتآورتر اینکه بیشتر به روایات دروغ عمل میکنند و روایات صحیح را کنار میگذارند.
3) 3) -صحیح بخاری،ج 1،ص 36،باب کتابة العلم.
پیامبر را مینوشتند.و ابو هریره نامی از آنها نبرده،زیرا به داشتن روایات بسیاری از آن حضرت(صلی الله علیه و آله)مشهور نبودهاند.
اگر امام علی بن ابی طالب(علیه السلام)را نیز بر آنها بیفزاییم که روزی کتاب جامعۀ خود را بر بالای منبر گشود،و نشان داد که در آن،همۀ آنچه را که مردم از احادیث پیامبر احتیاج دارند،نوشته است،و امامان اهل بیت (علیهم السلام)پس از او،این کتاب را نگهداشتند،و بسیاری از اوقات از آن،نقل حدیث میکردند.
امام جعفر صادق(علیه السلام)فرموده است:«ما کتاب جامعهای داریم که طول آن هفتاد ذرع است.و به املای پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)و خطّ علی(علیه السلام)است.هیچ حلال و حرامی نیست که مردم به آن نیاز داشته باشند،مگر آنکه در آن هست.
و هرگونه داوری حتی دربارۀ یک خراش کوچک هم در آن آمده است». (1)
بخاری خود،در صحیحش آورده است که این کتاب در نزد علی(علیه السلام) بوده است.و این سخن را در چند باب تکرار میکند.ولی چنانکه شیوۀ اوست،سخنی از ابواب و فصول و مطالب این کتاب،به میان نمیآورد.
بخاری در باب کتابة العلم مینویسد:از شعبی از ابی جحیفه آوردهاند:
به علی(علیه السلام)گفتم آیا شما کتابی دارید؟
گفت:نه،جز کتاب خدا،یا فهم و درک انسان مسلمان،یا آنچه در این صحیفه آمده است.
گفتم:این صحیفه چیست؟
1) 1) -اصول کافی،ج 1،ص 239.کتاب بصائر الدرجات،ص 142-145.
گفت:عقل(پرداخت دیه از سوی مردان خانواده)و آزادی اسیر و اینکه مسلمان در برابر کافر کشته نمیشود. (1)
صحیح بخاری در جای دیگری آورده است:از اعمش از ابراهیم تیمی از پدرش از علی روایت شده که فرمود:ما چیزی نداریم،جز کتاب خدا و این صحیفه که از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده است. (2)
در جای دیگری از صحیح بخاری آمده است:از ابراهیم تیمی از پدرش نقل شده که گفت:علی برای ما سخنرانی کرد و فرمود:ما کتابی برای خواندن نداریم مگر کتاب خدا و آنچه در این صحیفه است. (3)
باز هم در جای دیگری از صحیح خود،میآورد.از علی(رضی الله عنه)روایت شده که فرمود:ما از پیامبر(صلی الله علیه و آله)چیزی ننوشتیم مگر قرآن و آنچه در این صحیفه است. (4)
و همچنین بخاری در جای دیگر از صحیح خود با سند چنین آورده است:از ابراهیم تیمی از پدرش شنیده شده که گفت:علی(علیه السلام) روزی بر منبری از آجر برای ما سخنرانی کرد.و درحالیکه شمشیر بر کمر آویخته بود،و صحیفهای نیز همراه آن بود،فرمود:به خدا سوگند!ما
کتابی نداریم که بخوانیم،مگر کتاب خدا و آنچه در این صحیفه است. (1)
بخاری،سخن امام جعفر صادق(علیه السلام)را نیاورده که فرمود:این صحیفه را جامع مینامیدند،زیرا همۀ مسائل حلال و حرام را دربر داشته است.و همۀ احکام اسلام،حتی حکم خراشیدن بدن انسان نیز با املای رسول خدا(صلی الله علیه و آله)و خط علی بن ابی طالب،در آن آمده بوده است.و یکبار آن را ملاحظه میکند که:در آن حکم عقل(یعنی پرداخت دیه از سوی خویشاوندان قاتل)و آزادی اسیر و نکشتن مسلمان در برابر کافر،آمده و بار دیگر میگوید:علی(علیه السلام)آن را باز کرد و در آن این احکام آمده بود:
سن و سال شتر،و اینکه مدینه هم حرمی دارد...و نیز اینکه ذمّۀ مسلمانان یکی بیش نیست،...و حکم کسی که بیاجازۀ اولیای خود با قبیلۀ دیگری پیمان«ولاء»ببندد...
این کار فریب و حقّپوشی است.وگرنه آیا ممکن است کسی این چهار جمله را در کتابی بنویسد و همیشه به نیام شمشیرش ببندد و با خود داشته باشد؟و هرگاه بر فراز منبر میرود،آن را بخواند و بگوید:بعد از قرآن،این کتاب مرجع ماست.ما پس از قرآن چیز دیگری از پیامبر ننوشتهایم،مگر این کتاب؟!
آیا خرد و هوش ابو هریره،بیش از علی بن ابی طالب بوده،که توانسته یکصد هزار حدیث را بدون نوشتن،از پیامبر حفظ کند؟
به خدا سوگند!کار اینان عجیب است که صد هزار حدیث را از ابو
1) 1) -صحیح بخاری،ج 8،ص 144.
هریره که سه سال بیشتر در خدمت پیامبر نبوده،میپذیرند،با اینکه او سواد خواندن و نوشتن هم نداشته است.و میپندارند که علی(علیه السلام)که دروازۀ دانش است و صحابه از او همهگونه دانش آموختهاند؛تنها یک ورقه با خود داشته باشد که در آن چهار حدیث آمده،و علی آن را از زمان زندگی رسول خدا تا زمان خلافتش نگهداشته و آن را بر فراز منبر میبرد و بر شمشیر خود میآویزد؟این سخن ناپسندی است.و جز یک دروغ بیارزش،چیزی نمیتواند باشد.
با اینکه روایات بخاری برای پژوهشگران و خردمندان کافی است؛ زیرا هنگامی که میگوید در آن حکم عقل آمده،این نشانۀ آن است که در این نامه،چیزهایی بسیاری بوده که خرد انسان،و اندیشۀ اسلامی از آن میتوانسته بهره بگیرد. (1)
ما نمیخواهیم ثابت کنیم که در این صحیفه چه چیزهایی بوده است، زیرا صاحبان آن،بدان داناترند.و آنها گفتهاند که هرچه بشر بدان نیاز داشته از حلال و حرام،حتی حکم خراش دادن بدن انسان،در آن وجود داشته است.
ولی ما در پی آنیم که ثابت کنیم،صحابه احادیث پیامبر(صلی الله علیه و آله)را مینوشتند.و اینکه ابو هریره میگوید:عبد الله بن عمر و احادیث پیامبر
1) 1) -دیدیم که یکی از معانی عقل،همان است که میگویند«دیه بر عاقله است» یعنی دیه را باید مردان خانوادۀ قاتل بپردازند،ولی نویسندۀ محترم معنای دیگر را برگزیدهاند(مترجم)
(صلی الله علیه و آله)را مینوشت و علی بن ابی طالب(علیه السلام)میگوید:ما از پیامبر چیزی را ننوشتیم،جز قرآن و آنچه در این کتاب است.چنانکه در صحیح بخاری آمده است،دلیل روشنی است بر اینکه پیامبر(صلی الله علیه و آله)هرگز صحابه را از نوشتن حدیث،بازنداشته بود.بلکه عکس آن درست است.و حدیثی که مسلم روایت کرده به این صورت:«از سخنان من چیزی را ننویسید،و هر کس از من چیزی را جز قرآن نوشته،آن را پاک کند»،یک حدیث دروغ بیش نیست،که هواداران خلفا آن را ساختهاند تا آتش زدن احادیث پیامبر به دست ابو بکر،عمر و عثمان و جلوگیری از گسترش سنت به دست آنان را توجیه کنند و درست نشان دهند.و چیزی که باعث میشود ما یقین کنیم که پیامبر(صلی الله علیه و آله)،از نوشتن حدیث جلوگیری نکرده،بلکه دستور نوشتن آن را داده است،اینکه امام علی(علیه السلام)که نزدیکترین کس به رسول خداست فرمود:«ما از پیامبر چیزی را ننوشتیم،جز قرآن و آنچه در این کتاب است»و بخاری نیز آن را حدیث صحیح شمرده است.
اگر سخن امام جعفر صادق(علیه السلام)را نیز به آن بیفزاییم که فرمود:صحیفۀ جامعه به املای رسول خدا(صلی الله علیه و آله)و خط علی(علیه السلام)بوده است،معنایش این میشود که پیامبر،علی(علیه السلام)را به نوشتن،فرمان میداده است.برای اینکه کمترین تردیدی برای خوانندۀ گرامی باقی نماند،توضیحات زیر را میافزاییم:
حاکم در مستدرک و ابو داوود در سنن،و امام احمد در مسند و دارمی در سنن،همه یک حدیث مهم را دربارۀ عبد الله بن عمرو آوردهاند.از
همان کسی است که روایات پیامبر را مینوشته است.روایت این است:
عبد الله بن عمرو میگوید:من هرچه را از پیامبر(صلی الله علیه و آله)میشنیدم آن را مینوشتم.قریش مرا از این کار بازداشتند،و گفتند:چرا هرچه را از پیامبر میشنوی مینویسی؟او انسان است و به هنگام خشم و خشنودی سخن میگوید.
عبد الله میگوید:من از نوشتن دست برداشتم،و داستان را برای پیامبر (صلی الله علیه و آله)گفتم.فرمود:بنویس.به کسی که جان من در دست اوست،از این (دهان)جز سخن حق چیزی بیرون نمیآید. (1)
از این حدیث روشن میشود که عبد الله بن عمرو هرچه از پیامبر میشنید؛مینوشت.و پیامبر او را از این کار جلوگیری نکرد،بلکه این قریش بودند که او را بازداشتند.و عبد الله نخواست،آشکارا نام آنان که او را از نوشتن حدیث پیامبر بازداشته بودند،بیاورد،زیرا بازداشتن آنها خردهگیری بر رسول خدا بود،چنانکه آشکار است.و او آنها را در پوشش قریش نام میبرد.و مقصود از قریش،رهبران آنها در میان مهاجران است که مهمتر از همۀ آنان،ابو بکر،عمر،عثمان،عبد الرحمان بن عوف، ابو عبیده،طلحه،زبیر و همفکران آنها بودهاند.
میبینیم که آنها حتی در زمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله)،از این کار جلوگیری
1) 1) -مستدرک حاکم،ج 1،ص 105.سنن ابی داوود،ج 3،ص 318،ح 3646. سنن دارمی،ج 1،ص 125.مسند احمد بن حنبل،ج 2،ص 162.کنز العمّال، ج 10،ص 222.
میکردند و این نشان میدهد که این طرز فکر،با همۀ عمق و خطر آن،در زمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله)هم وجود داشته است.وگرنه چرا اینها،نگذارند عبد الله سنّت را بنویسد،یا حتی در اینباره با پیامبر(صلی الله علیه و آله)مشورت کند.
و نیز از سخن آنان که گفتند:پیامبر خدا،انسان است و در خشم و خشنودی سخن میگوید،میتوان دریافت که عقیدۀ آنها به پیامبر(صلی الله علیه و آله) جدا سست بوده است،تا آنجا که گمان داشتند:او به نادرست سخن میگوید و به ناروا حکم میکند و بویژه در حال خشم چنین است.
و اینکه پیامبر(صلی الله علیه و آله)در پاسخ عبد الله بن عمرو،دربارۀ قریش و آنچه دربارۀ او گفته بودند،فرمود:«بنویس!به خدا سوگند از این دهان،جز سخن حق بیرون نمیآید»،دلیل دیگری است بر اینکه آنها در عدالت پیامبر تردید داشتند و او را جایز الخطا میشمردند و میپنداشتند که سخن ناروا هم میگوید.و او سوگند خورد که از دهانش سخنی جز حق بیرون نمیآید،و این تفسیر درست سخن خداوند است که فرمود:
«وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی». (1)
یعنی:«از روی هوس سخن نمیگوید.و جز وحیی که از خدا میرسد،چیز دیگری نیست».
او معصوم است و اشتباه نمیکند.و سخن یاوه نمیگوید.و به این ترتیب،ما یقین میکنیم که همۀ روایاتی که در زمان امویان ساخته شده، و میخواهد پیامبر را غیر معصوم نشان دهد؛نادرست است.این حدیث،
1) 1) -النجم،3-4.
همچنین به ما نشان داد که آنها نفوذ فراوانی بر عبد الله بن عمرو داشتند.تا آنجا که باعث شدند او دست از نوشتن بردارد،چنانکه خود میگوید:«از نوشتن دست برداشتم».و بر همین حال ماند تا اینکه فرصتی پیش آمد و به نزد پیامبر رفت،تا شک و تردید را برطرف کند و ببیند آیا پیامبر، معصوم و عادل است یا نه؟
اینگونه شک و تردیدها حتی در حضور پیامبر هم نشان داده میشد.و آنها از او میپرسیدند:آیا به راستی تو پیامبر هستی؟ (1)یا اینکه:تو همانی که میپنداری پیامبر هستی. (2)یا:به خدا سوگند با این تقسیم،خدا را در نظر نداشتی! (3)
یا اینکه عایشه به پیامبر میگفت:خدا زود خواهش دل تو را برآورده میسازد، (4)یا اینکه به او میگفت:«تند نرو»،و دیگر سخنانی که نشان میداد آنها دربارۀ عصمت او شک دارند.و معتقدند او تندروی و ستم و اشتباه میکند و دروغ میگوید.(پناه بر خدا).
او(صلی الله علیه و آله)خوی بسیار بزرگوارانهای داشت و مهربان و دلسوز بود.و بسی اوقات،شبهههای آنان را برطرف میکرد.و گاهی میگفت:من بندهای مأمورم.و گاه میفرمود:به خدا سوگند!من بهتر و پرهیزگارتر از
آنم که چنان کنم.و بسیار میشد که میفرمود:خدا برادرم موسی را رحمت کند،بیش از این او را آزردند و صبر کرد.
این سخنان که نشانۀ خردهگیری بر عصمت پیامبر و شک در نبوت اوست،از مردمانی رانده شده،یا منافقین نیست،بلکه با کمال تأسف از بزرگان صحابه و از امّ المؤمنین!!عایشه روایت شده،که نزد«اهل سنت و جماعت»الگو و پیشوای آنها هستند.خدا به داد همۀ ما برسد!!
یقین ما زمانی افزوده میشود که دریابیم حدیث«از زبان من چیزی ننویسید»یک حدیث بیپایه است که اصلا رسول خدا آن را نفرموده است.ابو بکر خود،روایات رسول خدا را مینوشت و برخی از آنها را در زمان آن حضرت جمعآوری کرده بود،ولی هنگامی که به خلافت رسید، به دلایل نامعلومی به سوزاندن آنها پرداخت.
دخترش عایشه میگوید:پدرم روایات رسول خدا(صلی الله علیه و آله)را جمع کرد، تا به پانصد حدیث رسید،یک شب دیدم که در رختخواب میغلتد و خوابش نمیبرد.با خود گفتم شاید بیمار است،یا خبر ناگوار به او رسیده است.چون صبح شد،گفت:دخترم،روایاتی را که نزد توست بیاور.من آنها را آوردم و او همه را سوزاند. (1)
عمر بن خطاب نیز در زمان خلافت خود،روزی برای مردم سخنرانی کرد و گفت:کسی پیش خود،نوشتهای را نگه ندارد،هرچه دارید بیاورید
1) 1) -کنز العمال،ج 10،ص 285.مسند الصدیق/ابن کثیر و تذکرة الحفاظ/ذهبی، ج 1،ص 5.
تا من ببینم.آنها پنداشتند که میخواهد آنها را ببیند و اصلاح کند تا اختلافی پیش نیاید،آنها کتابهای خود را آوردند،و او همه را آتش زد. (1)
او کسانی را به شهرها فرستاد و به مردم فرمان داد:هرکس چیزی دارد،آن را پاک کند. (2)این بالاترین دلیل است بر اینکه صحابه،خواه آنها که در مدینه بودند،و خواه در شهرستانهای دیگر کشور پهناور اسلامی، همه برای خود کتابهایی داشتند که در آنها احادیث نبوی را جمع کرده بودند.اما با اقدام ابو بکر و عمر همه آنها سوزانده شد.و آنچه هم باقی مانده بود،در زمان عمر از میان رفت. (3)
بنابراین ما نمیتوانیم بپذیریم که پیامبر آنها را از نوشتن حدیث باز داشته باشد.و هیچ عاقلی هم نمیپذیرد،زیرا ما میدانیم که بیشتر صحابه،احادیث را مینوشتند و در کتابهایی گرد آورده بودند.و بویژه
1) 1) -الطبقات الکبری/ابن سعد،ج 5،ص 188 و خطیب بغدادی،در تقیید العلم.
2) 2) -جامع بیان العلم/ابن عبد البرّ،ج 1،ص 65(ط بیروت،دار الکتب العلمیه).
3) 3) -شما را به خدا،ببینید ابو بکر و عمر با سنّت پیامبر چه کردند،و چه زیان بزرگی به امّت اسلامی رسید که نیاز فراوانی به روایات پیامبر داشت تا با کمک آنها قرآن را بفهمند و احکام خدا را به دست آورند.به خدا سوگند!این احادیث،همه صحیح و درست بود،زیرا آنها آن را مستقیما از خود پیامبر شنیده و نوشته بودند.و واسطهای در کار نبود.ولی احادیثی که در دورههای بعد جمع شد،دروغی و ساختگی بود،زیرا فتنه و آشوب،پیش آمده بود و مسلمانان به برادرکشی پرداخته بودند.و این روایات به فرمان زمامداران ستمگر نوشته میشد.
صحیفهای که همیشه همراه امام بود،و طول آن هفتاد ذراع بود و «جامعه»نامیده میشد،زیرا همه چیز در آن بود.
از آنها که دستگاه حاکم و سیاست وقت،سود خود را در نابودی سنّت پیامبر و جلوگیری از بازگو کردن آن میدید،صحابه که پشتیبانان این خلافت بودند،فرمانها را اجرا کردند.و برای آنها و پیروان،راه دیگری جز اجتهاد و اعمال نظر نماند.و یا اینکه بایستی از سنّت ابو بکر و عمر پیروی میکردند و سنت عثمان،معاویه،یزید،مروان حکم،عبد الملک مروان،ولید بن عبد الله و سلیمان عبد الملک را هم بر آن بیفزایند،تا اینکه عمر بن عبد العزیز آمد و از ابو بکر حزمی خواست که هرچه از حدیث پیامبر و سنت او و سخن عمر بن خطاب دارد،بنویسد. (1)
بدین گونه روشن میشود که آنگاه که نوشتن سنت پس از صد سال، آزاد شد،این فرمانروای میانهرو اموی که«اهل سنت»او را بر خلفای راشدین افزودهاند،دستور میدهد که سنت رسول خدا و سنت عمر بن خطاب جمعآوری شود،گویا عمر بن خطاب با پیامبر،در نبوت شریک بوده است!!
چرا عمر بن عبد العزیز از امامان اهل بیت که در زمان او میزیستند، نخواست که نسخهای از صحیفۀ جامعه را به او بدهند.و آنان را مأمور نساخت که احادیث پیامبر را جمعآوری کنند،با آنکه آنها حدیث جدّشان را بهتر از مردم دیگر میشناختند؟!پژوهشگران و حقجویان،راز
1) 1) -موطأ/مالک،ج 1،ص 5.
آن را میدانند.
آیا ما میتوانیم به آن احادیثی که«اهل سنت و جماعت»از بنی امیه و یاران آنها گردآوری کردهاند،اعتماد کنیم؟با اینکه میدانیم آنها نمایندۀ خلافت قریش بودند،و قریش و عقیدۀ آنها را هم دربارۀ پیامبر خدا و سنّت مطهر او شناختیم.
روشن شد که فرمانروایان در سراسر عصر خلافت،به اجتهاد و قیاس عمل میکردند و به مشورت با یکدیگر میپرداختند.و از آنجا که دستگاه قدرت،علی را از صحنۀ زندگی دور کرده و کنار نهاده بود،دیگر بر آن حضرت نفوذی نداشت تا بتواند آنچه را او به املای پیامبر و خط خود جمعآوری کرده،بسوزاند.
علی باید آن صحیفه را که همه چیز حتی حکم خراشیدن تن انسان در آن بود،نگهداری کند؛چون به خلافت رسید،آن را بر شمشیر خود میآویخت و بر فراز منبر میرفت و مردم را به اهمیت آن آشنا میساخت.
روایات متواتر از ائمۀ اهل بیت(علیهم السلام)رسیده که آنها این صحیفه را نسل اندر نسل به ارث بردهاند،و در هر زمان،از روی آن برای مردم فتوا میدادهاند.
به همین دلیل،امام جعفر صادق و امام رضا و امامان دیگر (علیهم السلام)همیشه این سخن را تکرار میکنند که ما تنها با نظریات خودمان به مردم فتوا نمیدهیم.و اگر میخواستیم با نظریات خودمان فتوا بدهیم،بیچاره میشدیم و مردم را هم بیچاره میکردیم.ولی ما از روی
آثار به جای مانده از پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فتوا میدهیم.و دانشی داریم که از نیاکان خود به ارث بردهایم.و مانند زر و سیم آن را در گنج خانه،نهان میداریم. (1)
و امام جعفر صادق(علیه السلام)در جای دیگری میگوید:حدیث من از پدرم و حدیث او از جد من،و او از حسین و حسین از حسن و حسن از امیر المؤمنین و امیر المؤمنین از رسول الله و رسول الله از خداوند عز و جل گرفته است. (2)
و به این ترتیب،حدیث متواتر ثقلین درست درمیآید که پیامبر فرمود:«من در میان شما دو چیز گرانمایه میگذارم:کتاب خدا و خاندانم.
اگر به آن دو چنگ بزنید،هرگز پس از من گمراه نخواهید شد». (3)
این سخن درست است،و هیچگونه اشتباهی در آن نیست.و سنت نبوی هم صحیح است.و جز امامان معصوم از خاندان پاک پیامبر،کسی پاسدار آن نیست.
نتیجه اینکه:شیعیان اهل بیت که به خاندان پیامبر چنگ زدهاند،اهل سنت پیامبر هستند.و«اهل سنّت و جماعت»ادّعای چیزی میکنند که آن را ندارند.و ادّعای آنها،هیچ دلیل و برهانی ندارد.ما خدا را سپاس میگوییم که این راه را به ما نشان داد.
اگر برخی از علمای معاصر اهل سنت را که در نوشتههای خود،دربارۀ شیعه انصاف دادهاند،و بر پایۀ اخلاق اسلامی عمل کردهاند،از دیگران جدا سازیم؛اکثریت قاطع آنها در گذشته و حال،همواره بر پایۀ تفکر کینه توزانۀ بنی امیه دربارۀ شیعه مینویسند،و از هر دری سخنی میگویند.و چیزهای را میآورند که خودشان هم معنای آن را نمیدانند.و به دشنام و ناسزا و بازگو کردن دروغهای دیگران دربارۀ شیعیان اهل بیت میپردازند.و آنها را بیگناه،متهم میسازند و تکفیر میکنند و لقبهای زشت به آنها میدهند.و در این کار از گذشتگان خود،چون معاویه و کسانی چون او،پیروی میکنند،که با زور بر دستگاه خلافت اسلامی چیره شدند،و با نیرنگ،زرنگی،خیانت و نفاق،بر مردم فرمانروایی کردند.
گاه مینویسند که شیعه گروهی است که عبد الله بن سبای یهودی آن را پدید آورده.و گاهی میگویند ریشۀ آنها به زرتشتیان بازمیگردد،و آنها رافضی هستند و خدایشان سیهروی گرداند.و از یهود و نصاری برای اسلام خطرناکترند.و گاه مینویسند که آنها منافق هستند و به تقیه عمل میکنند،و بیبندوبارند و ازدواج با خویشاوندان نزدیک و ازدواج موقت یعنی زنا را حلال میشمرند!!برخی مینویسند که آنها قرآنی جز
قرآن مسلمانان دارند.و علی و امامان دیگر از فرزندان او را میپرستند و محمد(صلی الله علیه و آله)و جبرئیل را دشمن دارند و...
سالی نمیگذرد،مگر آنکه کتاب یا کتابهایی از آثار این عالمان که به گمان خود پیشوایان«اهل سنّت و جماعت»هستند،به دست ما میرسد، و سراسر تکفیر و اهانت به شیعه است.
و در این کار،توجیه و انگیزهای جز خشنود کردن فرمانروایان ندارند.
این فرمانروایان هم جز با تفرقه و پراکندگی امّت،خشنود نمیشوند و جز با نابودی آنها،از پای نمینشینند.از این گذشته در نوشتههای خود،هیچ دلیلی را ارائه نمیدهند،و تنها دلیل آنها تعصب کور و کینۀ نهفته و نادانی نفرتانگیز و پیروی از پیشینیان،بدون تحقیق و جستجو و دلیل است.
آنها طوطیوار،نوشتههای ناصبیان و دنبالهروهای بنی امیه را رونویسی میکنند.و هنوز هم به ستایش یزید بن معاویه میپردازند!!! (1)
شگفتآور نیست اگر این ستایشگران به ثناخوانی یزید بن معاویه بپردازند و دشمنان یزید را دشنام دهند و تکفیر کنند.
اگر قرار شود پیشینیان نیکوکار آنان،یزید و پدرش معاویه باشند،و آنها هم برای پیروان خود،سیل طلا و نقره را سرازیر کرده باشند،و در گذشته وجدانهای آنها را خریده باشند؛اکنون نیز میلیونها دلار پول و
1) 1) -وزارت معارف کشور عربستان سعودی کتابی به چاپ رسانده،به نام«حقائق عن امیر المؤمنین یزید بن معاویه»و این کتاب را وزارت معارف برای تدریس در مدارس برگزیده است!!!
کاخهای مجلّل در لندن و پاریس،که چشمها را خیره میکند؛و در آنها پریپیکران موبور و جامهای می ناب نهاده شده،میتواند وجدانها و دین و وطن آنها را در این عصر نیز،از آنها برباید!!
اگر اینان چنانکه میگویند،پیروان سنّت پیامبر بودند،میدانستند که یکی از اخلاق والای پیامبر،احترام به دیگران بوده،هرچند در عقیده با او مخالف باشند.
آیا سنت پیامبر نمیگوید:مسلمان،برای مسلمان مانند ساختمان محکمی است که برخی از بخشهای آن،بخش دیگر را نگه میدارد.و یا اینکه میفرماید:مسلمان برای مسلمان،مانند پارههای یک بدن است، اگر عضوی به درد آید،دیگر اعضا،با بیداری و تب،او را یاری میدهند؟
آیا پیامبر(صلی الله علیه و آله)آشکارا نفرمود:دشنام دادن مسلمان،فسق و جنگ با او کفر است؟اگر این نویسندگان که میگویند اهل سنّت و جماعت هستند،سنّت پیامبر را میشناختند،به خویش اجازه نمیدادند،کسی را که شهادت به توحید و رسالت حضرت محمد(صلی الله علیه و آله)میدهد،و نماز، زکات،روزه،حج و امر به معروف و نهی از منکر را به جا میآورد، تکفیر کنند.
از آنجا که آنان پیرو سنت اموی و قریشی هستند،با اندیشۀ جاهلی، سخن میگویند و با افکار قبیلهای و گرایشهای نژادی،کتاب مینویسند.و از ضرب المثلهای معروف است که:
نیش عقرب نه از ره کین است اقتضای طبیعتش این است
و نیز گفتهاند:از کوزه همان برون تراود که در اوست.آیا پیامبر(صلی الله علیه و آله) نیز مانند قرآن نمیفرمود:
«قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلی کَلِمَةٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ...» . (1)
یعنی:«ای اهل کتاب!بیایید سخنی را پیروی کنیم که میان ما و شما یکسان است».
اگر به راستی از اهل سنت هستند،باید برادران شیعۀ خود را به پیروی از عقاید مشترک،دعوت کنند.و اگر اسلام،دشمنان یهودی و مسیحی خود را به سوی اصول مشترک فرامیخواند تا تفاهم و برادری ایجاد کند، پس چگونه میشود کسانی که یک خدا،و یک پیامبر و یک کتاب،یک قبله و یک سرنوشت دارند،با هم دوست و برادر نباشند؟!!
پس چرا علمای«اهل سنّت»برادران شیعه خود را دعوت نمیکنند و بر گرد میز مباحثه و گفتگو نمینشینند و با بهترین شیوه با آنان بحث و جدل نمیکنند.و عقاید نادرست آنان را به گمان خویش اصلاح نمیکنند؟
چرا یک کنفرانس اسلامی تشکیل نمیشود که در آن،علمای هر دو گروه بنشینند و مسائل اختلافی را در برابر چشم و گوش همۀ مسلمانان بحث کنند،تا راست را از دروغ بازشناسند؟
بویژه که اهل سنت و جماعت اکنون 3/4 مسلمانان جهان را تشکیل میدهند و امکانات مادّی و نفوذ فراوانی در دولتها دارند.و این کار برای آنها آسان است،زیرا امروز ماهوارهها کار مخابرۀ این مجالس را آسان کردهاند.
1) 1) -آل عمران،64.
«اهل سنّت و جماعت»هرگز این کار را نمیکنند،و حاضر به رویارویی علمی نیستند،با اینکه قرآن کریم این روش را توصیه میکند.و میفرماید:
«قُلْ هاتُوا بُرْهانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ» . (1)
یعنی:«بگو دلیل خود را بیاورید،اگر راست میگویید».
و یا میفرماید:
«قُلْ هَلْ عِنْدَکُمْ مِنْ عِلْمٍ فَتُخْرِجُوهُ لَنا إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنْ أَنْتُمْ إِلاّ تَخْرُصُونَ» . (2)
یعنی:«بگو آیا دانشی دارید که به ما نشان بدهید؟شما تنها از گمانهای باطل خود پیروی میکنید».
به همین روی میبینیم که آنها همواره به دشنام و ناسزا روی میآورند و تکفیر میکنند و تهمت میزنند.و میدانند که دلیل و برهان،تنها در دست طرف شیعه است.
من بر این عقیدهام که آنها میترسند،اگر پرده از حقایق برداشته شود؛ بیشتر مسلمانان شیعه میشوند چنانکه در عمل نیز اتفاق افتاد و برخی از علمای الازهر چون در جستجوی حقیقت برآمدند،آن را یافتند و آگاه شدند و آنچه را که عقیده«سلف صالح»نامیده میشد،رها کردند.
علمای«اهل سنّت و جماعت»دریافتهاند که این خطر،آنان را
تهدید میکند،و ممکن است آنها در جامعۀ شیعه ذوب شوند.به همین دلیل،برخی از آنان،حتی نشستن با شیعه را هم بر پیروان خود حرام کردهاند،تا چه رسد به گفتگو و بحث و جدال،و ازدواج و خوردن از گوشت ذبح شده به وسیله آنها!!
از اینجا میتوان دریافت که آنها بیش از هرکس دیگر از سنّت پیامبر به دورند،و بیش از همه به سنّت بنی امیّه نزدیکند که با همۀ توان خود میکوشیدند امّت را گمراه کنند،زیرا خودشان،با بیمیلی و از روی ناچاری مسلمان شده بودند.
این همان چیزی است که امام آنها معاویه پسر ابو سفیان،یعنی کشندۀ بهترین یاران پیامبر،برای رسیدن به قدرت،گفته است:
«من با شما نجنگیدم که نماز بخوانید و روزه بگیرید و به حجّ بروید، بلکه با شما جنگیدم تا بر شما فرمان برانم.و خدا بر خلاف میل شما مرا به آرزویم رساند».
خداوند متعال،چه راست فرمود:
«إِنَّ الْمُلُوکَ إِذا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوها وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِها أَذِلَّةً وَ کَذلِکَ یَفْعَلُونَ» . (1)
یعنی:«پادشاهان چون به شهری درآیند،آن را تباه میکنند و مهتران آن را خوار میسازند.و این شیوۀ آنهاست».
1) 1) -نمل،34.
اگر برخی از مردم عادی و متعصّب شیعه را نادیده بگیریم-که همۀ اهل سنت و جماعت را ناصبی میدانند-اکثریت قاطع علمای شیعه در گذشته و حال،همواره بر این عقیده بودهاند که برادران آنها از«اهل سنّت و جماعت»قربانی نیرنگ و فریب امویان شدهاند،زیرا به«سلف صالح»خوشبین بودهاند و از آنها پیروی کردهاند.بیآنکه جستجو کنند و بد و خوب را بازشناسند.و همین باعث شده که از راه درست به دور افتادهاند و از ثقلین یعنی قرآن و عترت،جدا شدهاند،با اینکه این دو میتوانستند امت را از کژراهه دور نگهدارند و راه درست را برای آنان تضمین کنند.
آنان بسیار،در دفاع از خود و معرّفی عقاید خویش،دست به تألیف میبرند و به انصاف و اتحاد با برادران اهل سنت و جماعت،دعوت میکنند.
برخی از علمای شیعه در کشورهای مختلف دربارۀ روشهای تأسیس بنیادها و انجمنهای اسلامی برای نزدیک ساختن مذاهب با یکدیگر، تحقیق کردهاند،و در پی آنند تا پراکندگیها را به همبستگی تبدیل کنند.
برخی دیگر از آنان رو به دانشگاه الازهر آوردهاند که در نزد«اهل سنّت»،مشعل دانش و بینش است و در آنجا با علمای آنان روبرو شدهاند و با بهترین شیوه به گفتگوی با آنان پرداختهاند.و برای زدودن کینهها کوشیدهاند.چنانکه امام شرف الدین موسوی به هنگام رویارویی با شیخ سلیم البشری انجام داد.و نتیجۀ این دیدارها و نامهنگاریها،کتاب ارزشمند«المراجعات»شد که نقش مهمّی در نزدیک ساختن دیدگاههای مسلمانان داشته است.کوششهای علمای شیعه در مصر سودمند افتاد و امام محمود شلتوت؛مفتی کشور مصر،در آن هنگام فتوای شجاعانۀ خود را دربارۀ جواز پیروی از مذهب شیعۀ جعفری را صادر کرد،و فقه شیعۀ جعفری در شمار موادّ درسی الازهر در آمد.
شیوۀ شیعیان بویژه علمای آنها همیشه این بوده که امامان پاک اهل بیت را معرفی کنند و مذهب جعفری را که نمایندۀ اسلام به تمام معنای آن است،به دنیا بشناسانند.آنها در اینباره کتابها و مقالههای فراوانی نوشتهاند،و سمینارهایی در اینباره برپا کردهاند.بویژه پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران چندین کنفرانس به نام«وحدت اسلامی»و «تقریب مذاهب»برگزار شده و در همۀ آنها صادقانه دعوت به دور افکندن دشمنی و کینه،و پراکندن روح برادری و احترام مسلمانان به یکدیگر،نمایان است.
هر سال کنفرانس وحدت اسلامی،دانشمندان و اندیشمندان شیعه و سنی را فرامیخواند،تا یک هفتۀ تمام،در سایۀ برادری راستین،گرد هم
آیند و با هم بنشینند و برخیزند و بخورند و بیاشامند و نماز و دعا به جای آورند و به تبادل نظر و گفتگوی علمی بپردازند.
اگر این کنفرانسها،هیچ اثر دیگری جز نزدیک شدن دلها،و پیوند دادن مسلمانان با یکدیگر نداشته باشد،و تنها مایۀ آشنایی و زدودن کینهها گردد،باز هم میتوان گفت که بسیار سودمند بوده،و برکات بسیار داشته است.و به خواست خدا،به زودی به بار خواهد نشست.
شما اگر به هر خانهای از خانههای شیعه پای بگذارید،خواه خانههای افراد معمولی و خواه خانههای دانشمندان و تحصیلکردههای شیعه، میبینید که در کنار کتابهای شیعه،بسیاری از نوشتههای«اهل سنّت و جماعت»نیز قرار دارد.و برعکس،شما نزد علمای سنّی،جز در موارد استثنایی،هیچ کتابی از شیعه را نمییابید.
به همین سبب آنها بسیاری از حقایق را دربارۀ شیعه نمیدانند،و تنها دروغهای دشمنان شیعه به آنها رسیده است.
در مقابل،میبینید که افراد عادی شیعه،در اغلب موارد،تاریخ اسلام را در تمام مراحل آن،به خوبی میداند،و مناسبتهای مختلف آن را گرامی میدارد.
ولی دانشمند سنّی،به تاریخ کمتر بها میدهد،و آن را از مصیبتهایی میداند که نباید در آن کندوکاو کرد.و از آنها خبردار شد.بلکه باید آن را نادیده گرفت،و از مطالعۀ آن خودداری کرد،تا به«سلف صالح»گمان بد برده نشود!!!
از آنجا که او خود را با عدالت همۀ صحابه راضی کرده،یا چنین میپندارد،دیگر حاضر نیست که آنچه را تاریخ دربارۀ آنها نوشته،بپذیرد.
به همین دلیل،میبینیم که او حاضر به گفتگوی سازنده،بر پایۀ دلیل و برهان نیست.و از بحث علمی میگریزد،زیرا از پیش میداند که شکست خواهد خورد،یا احساسات بر او غلبه میکند،و خود را در بحث و جدل میاندازد و بر همۀ اعتقادات موروثی خویش میشورد،و شیعۀ اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله)میگردد.
شیعیان،اهل سنت پیامبرند،زیرا امام نخستین آنها،پس از پیامبر، علی بن ابی طالب است که سراسر زندگی او آمیخته با سنّت پیامبر است.
بنگرید هنگامی که آمدند تا با او بیعت کنند که بر تخت خلافت بنشیند به شرط آنکه با شیوۀ شیخین عمل کند،فرمود:«من جز با قرآن و سنّت پیامبر به شیوۀ دیگری حکومت نمیکنم».
علی(علیه السلام)به خلافت اگر بر خلاف سنّت پیامبر باشد؛نیازی ندارد.او خود میگوید:
«خلافت بر شما پیش من،چون آب بینی بز است که از اثر عطسه بیرون میجهد،مگر آنکه بتوانم یکی از حدود خدا را اجرا کنم».
و فرزندش امام حسین(علیه السلام)میگوید:
«ان کان دین محمد لم یستقم الا بقتلی یا سیوف خذینی».
یعنی:«اگر دین محمد جز با کشتن من راست نمیشود ای شمشیرها مرا در میان گیرید».
و این سخن چون ترانهای ابدی همواره در گوش جهان مینوازد.
به همین دلیل شیعیان،برادران خود از اهل سنت و جماعت را به دیدۀ دوستی و مهربانی مینگرند و امید هدایت و رهیافتنی و رهایی آنان را دارند،زیرا به عقیدۀ آنان هدایت کردن یک تن،از همۀ دنیا ارزشمندتر است،چنانکه در روایات صحیح آمده است که پیامبر(صلی الله علیه و آله)در روز فتح خیبر،هنگامی که علی(علیه السلام)را برای جنگ با یهود میفرستاد،فرمود:«با آنان بجنگ تا به یگانگی خدا و رسالت من گواهی دهند،و اگر این را گفتند خون و مال خود را نگهداشتهاند،و حساب آنان با خداست.اگر خداوند یک تن را به دست تو هدایت کند،برای تو بهتر است از همۀ آنچه خورشید بر آنها میتابد یا بهتر از نعمتهای رنگارنگ است». (1)
تنها هدف علی بن ابی طالب نیز هدایت مردم و بازگشت آنان به کتاب خدا و سنت پیامبر(صلی الله علیه و آله)بود.و شیعیان او نیز میکوشند همۀ تهمتها و دروغهایی را که دربارۀ آنان گفته شده،از خود دور کنند.و برادران «اهل سنّت»خویش را با حقایق اهل بیت(علیه السلام)آشنا سازند و آنان را به راه راست آورند.
«لَقَدْ کانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِی الْأَلْبابِ ما کانَ حَدِیثاً یُفْتَری وَ لکِنْ
1) 1) -صحیح مسلم،ج 7،ص 121،کتاب فضائل،باب فضائل علی بن ابی طالب.
تَصْدِیقَ الَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ وَ تَفْصِیلَ کُلِّ شَیْءٍ وَ هُدیً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ» . (1)
یعنی:«در داستانهای آنان برای خردمندان پند و عبرت است.این سخنی نیست که به دروغ گفته شده باشد.بلکه تأیید است آنچه را که در برابر اوست.و بازگو کردن هر چیز و هدایت و رحمت برای مردمی است که ایمان آورند».
1) 1) -یوسف،111.
شیعیان به دوازده امام از اهل بیت(علیهم السلام)روی آوردند که نخستین آنها علی بن ابی طالب و پس از او فرزندش حسن و پس از او فرزند دیگرش حسین و سپس نه تن از فرزندان معصوم حسین و از نسل اویند.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)در بسیاری از مناسبتها نام این دوازده تن را آورده و به آنها اشاره کرده است.و نام آنها در روایاتی که علمای شیعه و برخی از عالمان سنّی آوردهاند،وجود دارد.
برخی از«اهل سنّت»بر این روایات خرده میگیرند که چگونه پیامبر (صلی الله علیه و آله)دربارۀ امور غیبی که هنوز روی نداده سخن میگوید؟خدا در قرآن از زبان او میفرماید:
«وَ لَوْ کُنْتُ أَعْلَمُ الْغَیْبَ لاَسْتَکْثَرْتُ مِنَ الْخَیْرِ وَ ما مَسَّنِیَ السُّوءُ» . (1)
یعنی:«اگر علم غیب داشتم بر داراییهای خود میافزودم،و زیانی به من نمیرسید».
در پاسخ این سؤال باید بگوییم که این آیۀ کریمه به طور کلی پیامبر را
1) 1) -اعراف،188.
از علم غیب برکنار نمیداند،بلکه در پاسخ مشرکانی آمده که از او میخواستند به آنها بگوید قیامت چه هنگام به پا میشود.و زمان آن را که تنها خدا میداند،برای آنها اعلام کند.در قرآن کریم آمده است:
«عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ أَحَداً إِلاّ مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ». (1)
یعنی:«او دانای به غیب است و کسی را از غیب خود،آگاه نمیکند،مگر هر یک از پیامبران را که بپسندد».
این آیه،نشان میدهد که خداوند پیامبران برگزیده را از غیب خود،آگاه میسازد.و داستان یوسف،از این نمونههاست که در زندان به همبندان خود گفت:
«لا یَأْتِیکُما طَعامٌ تُرْزَقانِهِ إِلاّ نَبَّأْتُکُما بِتَأْوِیلِهِ قَبْلَ أَنْ یَأْتِیَکُما ذلِکُما مِمّا عَلَّمَنِی رَبِّی...». (2)
یعنی:«پیش از آنکه برای شما خوراکی بیاورند،من تعبیر این خواب را به شما میگویم،و این از دانشهایی است که خدای من به من آموخته است».
و نیز خداوند متعال میفرماید:
«فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَیْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً». (3)
یعنی:«آن دو،بندهای از بندگان ما را یافتند که از پیش خود به او دانشی
آموخته بودیم».
و این دربارۀ خضر است که با موسی روبرو شد،و دانشی غیبی به او آموخت که نتوانست بر آن شکیبایی کند.
مسلمانان شیعه و سنی در اینباره اختلاف ندارند که پیامبر(صلی الله علیه و آله) دانشی غیبی داشت.و سیرۀ آن حضرت بسیاری از اخبار غیبی را به ثبت رسانیده،مانند اینکه فرموده است:شگفتا!چگونه گروه سرکشان،عمّار را میکشند.
و نیز به علی(علیه السلام)فرمود:بدبختترین مردم آخر زمان،ضربتی بر سر تو میزند که با آن محاسن تو رنگین میشود.
و نیز فرمود:«فرزندم حسن میان دو دسته از مسلمانان صلح و سازش میدهد»و به ابو ذر فرمود که تنها و در تبعید میمیرد.و دیگر اخبار غیبی که از آن حضرت روایت شده است.از جمله حدیث مشهور که در بخاری و مسلم و همۀ محدّثان آوردهاند که حضرت فرمود:امامان پس از من دوازده تن هستند و همه از قریشند.و در روایت دیگر فرمود:همه از بنی هاشمند.
ما در بحثهای گذشته،در کتاب«همراه با راستگویان»و«از آگاهان بپرسید»آوردهایم که خود علمای سنّی،در صحاح و مسندهای خود،این روایات را که نشانۀ دوازده تن امام است آوردهاند،و صحیح شمردهاند.
اگر کسی بپرسد،چرا شما این دوازده تن را رها کردهاید،و به مذاهب اربعه چسبیدهاید،با اینکه احادیث را پذیرفتهاید و صحیح میدانید،چه
پاسخی دارند؟
پاسخ این است که:«سلف صالح»همه از یاران سه خلیفهای بودند که سقیفه آنان را روی کار آورد،یعنی ابو بکر و عمر و عثمان.و گریز آنها از اهل بیت،و دشمنی با علی و فرزندانش،برای آنان،اجتنابناپذیر شده بود.پس-چنانکه گفتیم-در نابودی سنّت پیامبر و جانشین ساختن اجتهاد،کوشیدند.
و این سبب شد که امّت،پس از درگذشت پیامبر،بیدرنگ به دو گروه تقسیم شوند.«سلف صالح»و پیروان آنها،که«اهل سنّت و جماعت» نمایندگان آنها هستند و اکثریت قاطع امّت را تشکیل میدهند،و اقلیتی که علی و شیعیان او هستند و از بیعت با ابو بکر خودداری نمودند،و آن را نپذیرفتند و کنار نهاده شدند.و دستگاه قدرت،بر آنان خشم گرفت و آنها را«رافضی»نامید.
از آنجا که«اهل سنّت و جماعت»قرنها بر سرنوشت امّت،حکومت کردهاند،بنابراین،فرمانروایان اموی و عباسی همه یاران مکتب خلافت هستند که بنیانگذاران آن ابو بکر،عمر،عثمان،معاویه (1)و یزید هستند.
چون خلافت ضعیف شد،و شکوه و جلال آن رفت،و بازیچۀ دست بردگان،و عجمها گردید،و شنیده شد که میخواهند سنّت پیامبر را گرد
1) 1) -ما به عمد،نامی از خلافت علی بن ابی طالب نبردیم،زیرا«اهل سنت و جماعت»تا مدّتها آن را نمیپذیرفتند.و تنها در زمان احمد بن حنبل آن را به رسمیّت شناختند ر.ک:«اهل سنّت،سنّت پیامبر را نمیدانند»از همین کتاب.
آوری کنند،در آن هنگام،این روایات که پیشینیان در پوشیدن آنها میکوشیدند؛آشکار شد؛زیرا آنها نتوانسته بودند این روایات را به طور کامل از میان ببرند.و این روایات اکنون نزد آنها از معمّاهای حیرت انگیز است،زیرا با واقعیت تاریخ که آنها به آن عقیده دارند،ناسازگار است.
برخی از آنها کوشیدهاند،این روایات را با عقیدۀ اهل سنت سازگار کنند،یا تظاهر به دوستی اهل بیت و محبّت آنها میکنند و هرگاه نام امام علی(علیه السلام)میآید میگویند:«رضی الله عنه»یا میگویند:«کرم الله وجهه»تا مردم بدانند که آنها دشمن خاندان پیامبر نیستند.
هیچ یک از مسلمانان،حتی منافقان هم نمیتوانند دشمنی با خاندان پیامبر را آشکار سازد،زیرا دشمنان اهل بیت،دشمن پیامبرند.و این آنها را از اسلام بیرون میبرد،چنانکه روشن است.
از همۀ اینها دانسته میشود که آنها در واقع دشمن اهل بیت پیامبر هستند.مقصود ما همان سلف صالح است که پیروانشان آنها را«اهل سنّت و جماعت»نامیدهاند،زیرا-چنانکه خواهیم دید-همه پیرو مذاهب چهارگانه هستند که دولتها آن را پدید آوردهاند.و در احکام دین، به هیچگونه،بر اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله)یا امامان دوازدهگانه مراجعه نمیکنند.
حقیقت این است که شیعۀ امامیه،پیرو سنت محمدی هستند،زیرا در همۀ احکام فقهی خود از امامان اهل بیت پیروی میکنند که سنّت صحیح را از نیای خود،رسول خدا(صلی الله علیه و آله)به ارث بردهاند،و در آن هیچگونه اظهار
نظر و اجتهاد و نظریات خلفا را وارد نکردهاند.
شیعه در سراسر تاریخ،همواره پایبند نصوص و گفتار پیامبر بوده،و هرگونه اجتهاد در برابر نصّ را ردّ میکرده است،و به خلافت بلافصل علی و فرزندانش(علیه السلام)عقیده داشتهاند،زیرا پیامبر(صلی الله علیه و آله)صریحا آن را اعلام داشته،و اینان را خلفای پیامبر میشناسند.هرچند کسی از آنان، جز علی(علیه السلام)به خلافت عملی نرسیده است.و در مقابل به آنها که قدرت را به دست گرفتند،ایمان ندارد،و خلافت آنها را نمیپذیرد،زیرا به گفتۀ خودشان،اوّلین خلیفۀ آنها به طور ناگهانی و پیشبینی نشده روی کار آمده و خدا همه را از شر آن نگه دارد!و پایۀ این خلافت بر نپذیرفتن سخن خدا و پیامبر و مقاومت در برابر آن بوده،و هرکس پس از آن آمده، وامدار آن است.و هیچ خلیفهای جز با تعیین و انتصاب خلیفۀ پیشین روی کار نیامده،و اگر چنین نبوده با زور و جنگ و خشونت به این سمت دست یافته است. (1)
به همین سبب«اهل سنّت و جماعت»ناگزیر شدند که بگویند امامت هر نیک و بدی پذیرفته است،زیرا آنان حکومت همۀ فرمانروایان،حتی زمامداران بیبندوبار و تبهکار را پذیرفته بودند.
1) 1) -تنها،خلافت علی بن ابی طالب.از این حکم بیرون است.و تنها اوست که از سوی خلفای پیشین معین نشده،و با زور و خشونت به خلافت نرسیده،بلکه همۀ مسلمانان با آزادی و دلخواهانه با او بیعت کردند،بلکه با پافشاری و اصرار از او خواستند که این کار را بپذیرد.
تنها شیعۀ امامیه،معتقد به لزوم عصمت امام است.و میگوید:امامت کبری و رهبری امّت،شایستۀ کسی،جز امام معصوم نیست.و هم اوست که خدا پلیدی و آلودگی را از او دور کرده و او را پاک و پاکیزه نگهداشته است.
«اهل سنّت و جماعت»از چهار تن پیشوای مذاهب معروف یعنی:
ابو حنیفه،مالک،شافعی و احمد بن حنبل پیروی کردهاند.
این چهار پیشوا،نه از صحابۀ پیامبر(صلی الله علیه و آله)بودهاند،و نه از تابعین،و نه پیامبر،آنها را میشناسد،و نه آنها پیامبر و نه او آنها را دیده،نه آنها او را دیدهاند.پیشگامترین آنها ابو حنیفه است که میان او و پیامبر صد سال فاصله بوده است،زیرا او در سال 80 هجری به دنیا آمده و به سال 150 هجری درگذشته است.و متأخرترین آنها احمد بن حنبل است که در سال 165 هجری به دنیا آمده و در سال 241 هجری درگذشته است.این بود مسأله پیروی آنها در فروع دین.
در اصول دین نیز«اهل سنّت و جماعت»از امام ابو الحسن علی بن اسماعیل اشعری،پیروی میکنند که در سال 270 هجری به دنیا آمده و در سال 325 درگذشته است.
اینان پیشوایان«اهل سنّت و جماعت»هستند که در اصول و فروع دین،یکسره از آنها پیروی میکنند.
آیا در میان آنها،یک تن از پیشوایان اهل بیت یا اصحاب پیامبر را
میبینید یا پیامبر دربارۀ هیچیک از آنها سخن گفته و مردم را به سوی آنها راهنمایی کرده است؟هرگز چنین چیزهایی وجود ندارد.و اثبات آنها بسیار دشوار است.
اگر«اهل سنّت و جماعت»ادّعا دارند که به سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله) پایبندند؛پس چرا مذاهب آنها اینهمه دیر پدید آمده است؟و«اهل سنّت و جماعت»پیش از پیدایش این مذاهب کجا بودند؟و چه دینی داشتند و به چه کسانی مراجعه میکردند؟
و از آن گذشته،چرا از کسانی پیروی میکنند که در زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله) نبودهاند و او را ندیده و نشناختهاند.و پس از پیدایش فتنهها و جنگهای میان صحابه به دنیا آمدهاند.و زمانی چشم گشودهاند که برخی از صحابه، برخی دیگر را کشته و برخی از آنها برخی دیگر را تکفیر کردهاند.و با قرآن و سنّت،آنگونه که خواستهاند،رفتار نمودهاند.و در آن دو با نظریات شخصی خود،اجتهاد کردهاند؟!
آری،بعد از آنکه یزید بن معاویه،بر خلافت دست یافت و مدینۀ پیامبر را برای ارتش خود،مباح ساخت که هر کاری میخواهند در آنجا انجام دهند،و سپاه او در آنجا به فساد و تبهکاری پرداختند و بهترین مردان صحابه را که با او بیعت نکرده بودند؛کشتند و دامن زنان را آلودند تا آنجا که زنان بسیاری از آمیزش نامشروع باردار شدند.
پس چگونه خردمندی به این امامان روی میآورد که از طبقهای هستند که به فتنه،آلوده شدهاند.و افکار آنها از آن تغذیه شده،و با
شیوههای تربیتی آن،پرورش یافته است.و به نیرنگهای آن فریفته شده، و نشان دروغین علم را بر آن آویخته،و تنها کسانی رشد کردهاند و مشهور شدهاند که دولت از آنها راضی بوده است. (1)
چگونه میشود کسی که مدّعی پیروی از سنّت است،امام علی، دروازۀ شهر دانش و امام حسن و امام حسین،پیشوایان جوانان بهشتی و امامان پاک از خاندان پیامبر را که وارثان راستین دانش از نیای خویش هستند؛رها کند و دنبالهرو امامانی شود که با سنّت پیامبر آشنایی ندارند، و پرورشیافتۀ سیاست اموی هستند؟
چگونه«اهل سنّت و جماعت»ادّعا میکنند که پیرو سنّت پیامبر هستند،و پاسداران آن را نادیده میگیرند و سفارشهای پیامبر را در زمینۀ چنگ زدن به عترت پاک او زیر پا میگذارند و باز هم ادّعا میکنند که اهل سنّت هستند؟!
آیا مسلمانی که تاریخ اسلام را خوانده باشد و قرآن و سنت را بداند، در اینکه اهل سنّت،دنبالهروی از امویان و عباسیان میکنند،تردیدی دارد؟
و آیا مسلمانی که با قرآن و سنت و تاریخ آشنا باشد،در این شک میکند که شیعیان،پیرو عترت پیامبرند و آنها را دوست دارند،و به این ترتیب،پیرو سنّت پیامبر هستند،و کسی جز آنها را نمیرسد که چنین
1) 1) -در بحثهای آینده خواهید دید که فرمانروایان اموی و عباسی،این مذاهب را پدید آوردند.و بر مردم تحمیل کردند.
ادّعایی بکند؟
اکنون ای خوانندۀ گرامی!دیدی که چگونه سیاست،همه چیز را وارونه میسازد و حق را باطل و باطل را حق جلوه میدهد؟و دوستان پیامبر و خاندانش را«رافضی»و اهل بدعت معرفی میکند،و بدعتگذارانی را که سنّت پیامبر و خاندانش را رها کردند،و از نظریات فرمانروایان ستمگر،پیروی نمودند؛«اهل سنّت و جماعت»مینامند.
راستی که شگفتآور است!!
من سخت بر این باورم که قریش پشت سر این نامگذاری هستند و راز معمای آن هم در همین نهفته است.
پیش از این دانستیم که قریش نگذاشتند عبد الله بن عمرو،سنّت پیامبر را بنویسد،و ادّعا کردند که پیامبر(صلی الله علیه و آله)معصوم نیست.
قریش،در حقیقت چند نفر بودند که نفوذ و تعصّب و نیروی معنوی را در محافل عربی به دست آورده بودند،و برخی از موّرخان،آنها را «سیاستمداران»عرب نامیدهاند؛زیرا به نیرنگ،فریب،زیرکی و سلطه جویی مشهور شدهاند.و برخی نیز آنان را«اهل حلّ و عقد»میخوانند.
از جملۀ این افراد،ابو بکر،عمر،عثمان،ابو سفیان،پسرش معاویه، عمرو عاص،مغیرة بن شعبه،مروان بن حکم،طلحة بن عبید الله، عبد الرحمان بن عوف،ابو عبیده عامر بن جراح و چند تن دیگر هستند. (1)
1) 1) -امام علی(علیه السلام)را از اینان جدا کریم،زیرا میان زیرکی در دانش و کاردانی و زیرکی در نیرنگ و فریب و نفاق،فرق بسیار است،چنانکه علی(علیه السلام)-
اینان،گاهی برای مشورت،گرد هم میآمدند،و دربارۀ کاری تصمیم گیری و سپس آن را اعلام میکردند،تا بعد از آن به واقعیت بینجامد و مردم نیز آن را بپذیرند،بدون آنکه به رمز و راز آن پی ببرند.
یکی از نیرنگهای آنان این بود که گفتند:محمد(صلی الله علیه و آله)معصوم نیست و مانند انسانهای دیگر است.و گاهی اشتباه میکند،تا از این راه،او را در نظر مردم کوچک سازند و بتوانند به ناحق با او به مجادله بپردازند.
یکی دیگر از کارهای آنان،دشنام دادن به علی بن ابی طالب و لعنت کردن و نامگذاری او به ابو تراب بود که به این ترتیب او را دشمن خدا و پیامبر معرفی میکردند.
و نیز آنها صحابی بزرگ پیامبر عمّار بن یاسر را دشنام میدادند.و او را عبد الله بن سبأ و ابن السوداء مینامیدند،زیرا عمّار،با خلفا مخالفت میکرد و مردم را به امامت علی بن ابی طالب(علیه السلام)دعوت مینمود. (1)
1) 1) -در اینباره بنگرید به کتاب دکتر مصطفی کامل الشبیبی مصری به نام«الصلة بین التصوف و التشیّع»که در آنجا با ده دلیل نیرومند ثابت کرده است که:عبد الله بن سبأ یهودی یا ابن السوداء کسی جز حضرت عمار بن یاسر(درود خدا بر او)نیست.
یکی دیگر از آنها،نامگذاری شیعیان و دوستان علی به روافض (رافضیان)بود،تا به مردم وانمود کنند که اینان محمد(صلی الله علیه و آله)را رها کردهاند،و از علی پیروی میکنند.
یکی دیگر،نامیدن خویش به«اهل سنّت و جماعت»بود تا به مؤمنان راستین وانمود کنند که در برابر رافضیان،تنها آنها هستند که بر سنّت پیامبر،پایبندند.
در حقیقت،مقصود آنها از سنّت،همان بدعت زشتی است که در زمینۀ دشنام دادن به علی بن ابی طالب(علیه السلام)و خاندان پیامبر،بر بالای منبرها و در همۀ مسجدها پدید آوردند.و این عادت زشت،در همۀ کشورها و شهرها و روستاها،هشتاد سال پایدار ماند،تا آنجا که سخنران آنان،اگر پیش از لعنت بر آن حضرت،برای نماز از منبر به زیر میآمد، فریاد برمیداشتند که:سنّت را به جا نیاوردی!سنّت را به جا نیاوردی!!!
هنگامی که عمر بن عبد العزیز خواست،این سنّت را با آیۀ ذیل عوض کند که: «إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِیتاءِ ذِی الْقُرْبی...»، (1)با توطئهای او را به قتل رسانیدند،زیرا او سنّت آنان را از میان برده بود،و پیشینیان خود که او را به خلافت رسانده بودند،را نادان شمرده بود.آنها او را در 38 سالگی کشتند و خلافت او دو سال بیش به درازا نکشید.و خود قربانی اصلاحاتی شد که در پیش گرفته بود،زیرا پسرعموهای او در خاندان بنی امیه،نگذاشتند او سنّت آنان را از میان ببرد.و پایگاه
1) 1) -نحل،90.
اجتماعی ابو تراب و امامان دیگر از فرزندان او را بالا ببرد.
پس از سرنگونی دولت امویان،عباسیان روی کار آمدند.و آنها نیز به نوبۀ خود تا آنجا که میتوانستند امامان اهل بیت و شیعیان آنان را آزار دادند و شکنجه کردند،تا آنکه جعفر بن معتصم معروف به«متوکّل»روی کار آمد،و یکی از سرسختترین دشمنان علی بن ابی طالب(علیه السلام)و فرزندان او بود.و کار دشمنی با آنان را به جایی رساند که دستور داد ضریح امام حسین(علیه السلام)را بشکافند و مردم را از زیارت آن حضرت باز داشت (1)و به کسی جایزهای نمیداد و بخششی نمیکرد،مگر به شرط آنکه دشمن علی(علیه السلام)و فرزندان او باشد.
داستان متوکّل با ابن سکّیت دانشمند ادیب و نحوی،مشهور است و او را به بدترین شکل کشت،زیرا او با داشتن عشق علی و فرزندان او،به استادی فرزندان خلیفه میپرداخت.
کینهتوزی متوکل و دشمنی او به جایی رسید که دستور داد:هر کودکی که پدر و مادرش او را علی نامیدهاند،بکشند،زیرا نام علی را از همۀ نامها بیشتر دشمن میداشت تا آنجا که علی بن جهم شاعر،هنگامی که با او
1) 1) -هرگاه خلیفه تا این اندازه پست و فرومایه باشد که قبر امامان اهل بیت- علیهم السلام-را نبش کند،بویژه قبر سید جوانان بهشتی را بشکافد،دیگر جای گفتن ندارد که دربارۀ شیعیان آنها-که برای تبرک به زیارت قبر آنها میرفتند-چه کردهاند.شیعیان اهل بیت-علیهم السلام-به اندازهای در سختی افتادند که اگر کسی را یهودی مینامیدند بهتر بود تا اینکه او را شیعه بخوانند!(پناه بر خدا)
روبرو شد،به او گفت:ای امیر مؤمنان!خانوادهام بر من ستم کردهاند و مرا علی نامیدهاند.و من از این نام و هرکه این نام را دارد متنفرم.متوکل خندید و دستور داد تا جایزهای به او بدهند!!
در مجلس خویش مردی را داشت که خود را به شکل امیر المؤمنین علی(علیه السلام)درمیآورد،و مردم بر او میخندیدند و میگفتند:مرد طاس شکم گنده آمد،و او را مسخره میکردند،و خلیفه با این کار خشنود میشد.
نباید فراموش کنیم که این متوکل که دشمنی او با علی(علیه السلام)بهترین دلیل بر نفاق اوست،«محی السنّة»نام گرفته است!!
از آنجا که«اهل حدیث»خود از«اهل سنّت و جماعت»هستند،با دلیل قاطع ثابت میشود که«سنت»در اصطلاح آنان،به معنای دشمنی با علی بن ابی طالب،و لعن او،و بیزاری از اوست.این همان معنای «ناصبی»است.
برای توضیح بیشتر باید بگوییم که خوارزمی در کتاب خود میآورد:
«هارون فرزند خیزران و جعفر متوکّل بر شیطان،نه بر خدای رحمان، هیچ پولی را به کسی نمیدادند،مگر کسانی که خاندان ابو طالب را دشنام دهند،و مذهب ناصبیها را یاری کنند». (1)
همچنین،ابن حجر به نقل از عبد الله بن احمد بن حنبل مینویسد:
هنگامی که نصر بن علی بن صهبان،این حدیث را خواند که:پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله)دست حسن و حسین را گرفت و فرمود:هرکس مرا و این دو را و
1) 1) -مقتل خوارزمی،ص 135.
پدر و مادر این دو را دوست بدارد،در روز رستاخیز همپایۀ من در بهشت خواهد بود.متوکّل دستور داد او را هزار تازیانه بزنند،و نزدیک به مرگ رسید،پس جعفر بن عبد الواحد دربارۀ او با خلیفه به گفتگو پرداخت و پیوسته میگفت:ای امیر المؤمنین!این مرد،از اهل سنت است،تا اینکه دستور داد او را رها کنند. (1)
انسان میتواند از سخن جعفر بن عبد الواحد که گفت:نصر از اهل سنت است،دریابد که میخواسته او را نجات دهد.و این دلیل دیگری است بر اینکه«اهل سنّت»دشمنان اهل بیت هستند که متوکل آنها را دشمن میدارد.و هرکس را که فضیلتی دربارۀ آنها نقل کند،حتی اگر شیعۀ آنها نباشد،به قتل میرساند.
همچنین ابن حجر،در کتاب خود مینویسد؛عبد الله بن ادریس ازدی دارای«سنّت و جماعت»بود،و در سنّت،پایدار و عثمانی بود. (2)
همچنین دربارۀ عبد الله بن عون بصری میگوید:او مورد اعتماد است.
وی اهل عبادت و در سنّت پابرجا،و در برابر اهل بدعت،سرسخت بود.
ابن سعد گفته است:او عثمانی بوده. (3)
همچنین مینویسد:ابراهیم بن یعقوب جوزجانی،حریزی مذهب بوده،(یعنی از مذهب حریز بن عثمان دمشقی پیروی میکرده)که به دشمنی با علی(علیه السلام)شهرت دارد.ابن حبّان نوشته است:در پیروی از سنّت،استوار بوده است. (1)
از اینجا درمییابیم که ناصبیگری و دشمنی با علی و فرزندانش و دشنام دادن خاندان ابی طالب،و لعن اهل بیت،در نظر آنان،پایداری در «سنّت»شمرده میشود.و دانستیم که عثمانیان همه اهل دشمنی و ستیز با اهل بیت بودند و با دوستان علی و اولادش،بدرفتاری میکردند.
مقصود آنها از اهل بدعتها«شیعیان هستند که امامت علی(علیه السلام)را پذیرفتهاند»؛زیرا این کار در نظر آنان بدعت است،زیرا مخالفت با رفتار صحابه و خلفای راشدین و«سلف صالح»به شمار میآید که او را از صحنه کنار نهادند.و امامت و جانشینی او را برای پیامبر(صلی الله علیه و آله)نپذیرفتند.
شواهد تاریخی بر این مطلب،بسیار است.ولی ما به اندازهای آوردیم که برای اهل تحقیق و نظر،بسنده باشد.و مانند همیشه اختصار را رعایت کردیم.و محققان اگر بخواهند میتوانند،چندین برابر آن را پیدا کنند:
«وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ». (2)
یعنی:«کسانی که در راه ما پیکار و تلاش کنند،آنها را به راههای خویش رهنمون میشویم.و خدا با نیکوکاران است».
پیامبر(صلی الله علیه و آله)
کسی که در سیرۀ پیامبر تحقیق کرده؛و تاریخ اسلام را خوانده باشد، میداند که پیامبر(صلی الله علیه و آله)دوازده امام را تعیین کرده و آنان را به نام،برای جانشینی خود تعیین کرده است.
شمارۀ آنان در صحاح اهل سنّت هم آمده و گفته شده که آنان دوازده نفر میباشند.و همه آنها از قریش هستند.این روایات را بخاری و مسلم و دیگران با سند آوردهاند.
در برخی از منابع سنّی،نام آنها هم برده شده و حضرت(صلی الله علیه و آله)توضیح میدهد که نخستین آنها علی بن ابی طالب است.و پس از او پسرش حسن (علیه السلام)و سپس برادر وی حسین(علیه السلام)و سپس نه تن از نسل حسین(علیه السلام)هستند که آخرین آنها مهدی(عج)است.
صاحب ینابیع الموده،در کتاب خود میآورد:یک یهودی به نام «اعتل»نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله)آمد و گفت:ای محمد!چند پرسش از تو دارم که از چندی پیش در دلم هست.و اگر پاسخ دهی به دست تو مسلمان میشوم.
حضرت فرمود:ای ابو عماره!بپرس.او چند چیز پرسید تا اینکه گفت:راست میگویی.سپس گفت:به من بگو جانشین تو کیست؟زیرا هیچ پیامبری نبوده مگر آنکه جانشینی دارد.و پیامبر ما موسی بن عمران، سفارش کرد که جانشین او«یوشع بن نون»است.
پس گفت:جانشین من علی بن ابی طالب،و سپس از او دو نوادۀ من حسن و حسین هستند.و آنگاه نه تن از نسل حسین؛یکی پس از دیگری میآیند.
گفت:ای محمد!آنان را برای من نام ببر.
فرمود:چون حسین از دنیا برود،پسرش علی،و چون او درگذرد، پسرش محمد،و چون او برود،پسرش جعفر و پس از جعفر،پسرش موسی و پس از موسی پسرش علی و پس از علی،پسرش محمد و پس از محمد،پسرش علی و پس از علی،پسرش حسن و پس از حسن،پسرش محمد مهدی،حجّت خداست.اینان دوازده تن هستند.
مینویسد:یهودی مسلمان شد و خدا را بر این هدایت،ستود. (1)اگر بخواهیم کتابهای شیعه و حقایق موجود در آن را بیابیم که به چندین برابر این میرسد.
و همین دلیل بسکه علمای اهل سنّت و جماعت،میپذیرند که شمار امامان،دوازده نفر است.و چنین عددی جز در امامان آل علی نیست.
آنچه یقین ما را میافزاید این است که دوازده امام از اهل بیت،نزد
1) 1) -ینابیع المودّة/قندوزی حنفی،ص 441 و فرائد السمطین/حموینی(با سند ویژهای از مجاهد از ابن عباس)،ج 2،ص 133،ح 430-431(ط محمودی)
هیچ یک از علمای امّت،درس نخواندهاند.و تاریخنویسان و محدّثان و سیرهنویسان به ما نگفتهاند که یکی از امامان اهل بیت،علم خود را از برخی از صحابه یا تابعین گرفته باشد،چنانکه شیوۀ دیگر علمای امّت است.و پیشوایان مذاهب نیز همینگونه بودهاند.
ابو حنیفه شاگرد امام صادق،و مالک شاگرد ابو حنیفه بوده است.
شافعی از مالک استفاده کرده،و احمد نیز از شافعی علم آموخته است.
ولی امامان اهل بیت،دانش خود را از خدا گرفتهاند.و نسل اندر نسل به ارث بردهاند.و خداوند تنها دربارۀ آنان فرموده است:
«ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا». (1)
یعنی:«سپس کتاب و دانش را به بندگان خود که برگزیده بودیم،به ارث دادیم».
در جایی امام جعفر صادق(علیه السلام)دربارۀ این حقیقت،چنین فرموده است:شگفت است که مردم میگویند همۀ دانش خود را از رسول خدا (صلی الله علیه و آله)آموختهاند،و به آن عمل میکنند و ره یافتهاند.و معتقدند که ما خانواده از علم او چیزی نداریم و به آن راه نیافتیم.با اینکه خانواده و فرزندان او هستیم.و در خانههای ما وحی نازل شده.و این علم از ما به مردم رسیده است،آیا به نظر شما آنان دانستند و یافتند و ما ندانستیم و گمراه شدیم؟!
آری،چگونه امام صادق از اینان تعجب نکند،با آنکه آنها ادعا میکنند،دانش را از رسول خدا آموختهاند،با آنکه آنها با اهل بیت-که
1) 1) -فاطر،32.
دروازۀ این دانشند-دشمنی میکنند.و چگونه از نامیده شدن آنها به اهل سنّت تعجب نکند،درحالیکه آنها با سنّت مخالفت میکنند؟!
و اگر شیعه-چنانکه تاریخ شهادت میدهد-به علی نزدیک بودهاند و او را یاری کردهاند.و در برابر دشمنانش ایستادهاند.و در جنگ با او بودهاند.و همۀ علوم خود را از او گرفتهاند،پس اهل سنّت و جماعت، شیعۀ او نیستند و او را یاری نکردهاند،بلکه با او جنگیدهاند،و کوشیدهاند تا او را نابود کنند.و پس از او فرزندانش را تعقیب کردهاند،و کشتار و زندان و آزار کردهاند.و در بیشتر احکام دین خود،با او مخالفت کردهاند.
و از مدّعیان علم و دانش پیروی کردهاند که تنها بر اجتهادات و نظریات خود در احکام خدا تکیه میکنند و آن را آنطور که خواهش دلشان است و منافع آنان حکم میکند،زیر و رو میکنند.
و چگونه امروز از آنان که مدّعیان پیروی از سنّت نبوی هستند،تعجب نکنیم،با اینکه آنها بر ضدّ خود گواهی میدهند که سنّت پیامبر را رها کردند،زیرا شعار شیعه شده بود. (1)آیا این عجیب نیست؟!
چگونه از این مدعیان«سنت و جماعت»تعجب نکنیم،درحالیکه آنها خود چند گروه هستند:مالکی،حنفی،شافعی و حنبلی و همه با
1) 1) -برای روشن شدن این مطلب،به کتاب«همراه با راستگویان»ص 159-160 مراجعه کنید تا ببینید که ابن تیمیه،میگوید باید سنّت پیامبر را کنار گذاشت،زیرا شعار شیعه شده است.و باز هم او را مجدّد سنت میدانند(منهاج السنة/ابن تیمیه، ج 2،ص 141.و شرح المواهب/زرقانی،ج 5،ص 13.و مصنف الهدایة)
یکدیگر در احکام فقهی مخالفت میکنند.و مدعی هستند که اختلاف برای آنان رحمت است.و به این ترتیب،دین خدا به هوی و هوسها و گرایشها و نظریات و خواهشهای نفسانی افراد،تبدیل میشود.
آری،آنها گروههای بسیاری هستند که از احکام خدا و پیامبر،جدا شدهاند.ولی بر یک نکته همداستانند و آن درستی خلافت در اجتماع غیر قانونی سقیفه و رها کردن و کنار گذاشتن اهل بیت پاک پیامبر است.
چگونه از اینان که به«اهل سنّت»بودن خود مینازند!تعجب نکنیم، درحالیکه فرمان رسول خدا را در زمینۀ پایبند بودن به ثقلین یعنی کتاب خدا و عترت او به کنار نهادهاند؟با اینکه خودشان این حدیث را صحیح شمردهاند.و در کتابهای خود آن را با سند آوردهاند؟آنها نه به قرآن پایبندند و نه به عترت،زیرا با کنار گذاشتن عترت،قرآن را نیز به کناری نهادهاند،زیرا این حدیث شریف میرساند که قرآن و عترت،هرگز از هم جدا نمیشوند چنانکه پیامبر فرمود:خدای دانا و آگاه به من خبر داد که این دو«قرآن و عترت»هرگز از هم جدا نمیشوند،تا به حوض کوثر برسند. (1)
و چگونه از این گروه-که خود را اهل سنّت میدانند-تعجب نکنیم،
1) 1) -امام احمد در مسند،ج 5،ص 189-190 و حاکم در مستدرک،ج 3،ص 148 این حدیث را آوردهاند و میگویند:این حدیث بنا به شرط شیخین(بخاری و مسلم)صحیح است.ولی سند آن را نیاوردهاند.و ذهبی در تلخیص خود آن را صحیح دانسته و میپذیرد که بنا به شرط شیخین،صحیح است.
درحالیکه با آنچه در صحاح آنها آمده و نشاندهندۀ رفتار پیامبر و امر و نهی اوست،مخالفت میکنند؟ (1)
ولی اگر این حدیث را صحیح بدانیم که فرموده:«من در میان شما کتاب خدا و سنت خویش را میگذارم اگر به آن دو چنگ بزنید،هرگز پس از من گمراه نمیشوید»چنانکه برخی از«اهل سنّت»دوست دارند، این را بیشتر تأیید کنند،در این حالت،تعجب ما بیشتر و رسوایی آنها افزونتر خواهد شد،زیرا بزرگان آنها و پیشوایانشان؛همان کسانی هستند که سنّت پیامبر را که در میان آنها نهاده شده بود،آن را سوزاندند،رها کردند و نگذاشتند نقل شود و تدوین گردد،چنانکه در بحثهای پیش از این آن را دانستیم.
عمر بن خطاب،با لحنی صریح میگوید:کتاب خدا برای ما بس،و کافی است.و این ردّ آشکاری است بر رسول خدا(صلی الله علیه و آله)و کسی که رسول خدا را رد کند،خدا را رد کرده است.چنانکه پوشیده نیست.
این سخن عمر بن خطاب را همۀ صحاح«اهل سنّت»آوردهاند.و از
1) 1) -بخاری در صحیح خود(ج 1،ص 178 باب صلاة اللیل و ج 8،ص 142 و همچنین مسند احمد،ج 5،ص 182)از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت کرده است که پیامبر (صلی الله علیه و آله)از خواندن نماز تراویح در ماه رمضان به جماعت،جلوگیری کرد،و فرمود: ای مردم!در خانههایتان فراوان نماز بخوانید،نماز انسان در خانه بهتر است،جز نمازهای واجب.ولی اهل سنت نهی پیامبر را رها کرده و از بدعت عمر بن خطاب پیروی میکنند.
جمله آنها بخاری و مسلم هستند.اگر پیامبر فرموده است:من در میان شما کتاب و سنّت را میگذارم،عمر هم به او گفته است:کتاب خدا برای ما بس است،و نیازی به سنّت تو نداریم.اگر عمر در حضور پیامبر گفت:
کتاب خدا برای ما بس است،ابو بکر هم اکیدا نظر رفیقش عمر را تأکید کرد،و چون خلیفه شد گفت:از رسول خدا چیزی روایت نکنید.و اگر کسی از شما چیزی پرسید بگویید:کتاب خدا در میان ماست،حلال آن را حلال بشمارید و حرام آن را حرام کنید. (1)
باز هم چگونه از اینان تعجب نکنیم که سنّت پیامبر خود را رها کردهاند و پشت سر انداختهاند.و به جای آن بدعتهایی را نهادهاند که خدا بر آن علم و دانشی نفرستاده است و باز هم خود را«اهل سنت و جماعت»مینامند؟
ولی شگفتی از میان میرود زمانی که به سخن ابو بکر توجه کنیم که میگوید:«اگر بخواهید مرا با سنّت پیامبر محکوم کنید،من طاقت آن را ندارم». (2)
ابو بکر چگونه طاقت سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله)را ندارد؟آیا سنت او یک چیز محال و غیر قابل تحمّل بوده که ابو بکر تاب آن را نداشته است؟
«اهل سنّت»چگونه مدعی هستند که پیرو سنّت هستند،با آنکه امام اول آنان و مؤسس مذاهبشان،تاب و توان آن را ندارد؟!!آیا خداوند
سبحان نفرموده است:
«لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ». (1)
یعنی:«برای شما در شخص رسول خدا الگوی نیکویی وجود دارد».
و باز هم دربارۀ سنّت میفرماید:
«لا یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها». (2)
یعنی:«خدا بر هیچ جانی،جز آنچه برای او آسان است،تکلیف نمیکند».
و نیز فرموده است:
«ما جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ». (3)
یعنی:«خدا برای شما در دین،سختگیری نگذاشته است».
آیا ابو بکر و دوستش بر این عقیدهاند که رسول خدا دینی جز آنچه خدا فرستاده پدید آورده است.و مسلمانان را به رنج و سختی و کارهای ناشدنی وادار میسازد؟!هرگز چنین نیست،او خود بسیاری از اوقات میفرمود:به مردم مژده دهید و آنها را بیزار نسازید و آسان بگیرید و سختگیری نکنید.خدا به شما در برخی کارها اجازههایی داده است،بر خویش سخت نگیرید.
ولی اعتراف ابی بکر به این که تاب و توان سنّت را ندارد،تأکیدی است بر آنچه ما گفتیم که او خود،بدعتی پدید آورده که با خواستههای
خودش برابر بوده،و با سیاست دولتی که خود در رأس آن بوده هماهنگی داشته است.
شاید عمر بن خطاب نیز بر این عقیده بوده که احکام قرآن و سنّت، قابل تحمّل نیستند!و به هنگام جنابت اگر آب نیابد،نماز را رها میکند.و در زمان خلافتش نیز همین فتوا را میدهد.با اینکه همۀ مردم از خاصّ و عام،حکم آن را میدانند و همۀ محدّثان،حکم آن را آوردهاند.
و از آنجا که عمر به آمیزش جنسی بسیار علاقه داشته،این آیه دربارۀ او نازل شد که:
«عَلِمَ اللّهُ أَنَّکُمْ کُنْتُمْ تَخْتانُونَ أَنْفُسَکُمْ فَتابَ عَلَیْکُمْ». (1)
یعنی:«خدا دانست که شما به خدا خیانت میکنید،و بر شما بخشود».
زیرا او در هنگام روزه،نتوانست از آمیزش خودداری کند،و چون آب هم کم بود،عمر دید که رها کردن نماز آسانتر است،و راحتتر اینکه صبر کند تا آب فراوان شود و برای غسل کافی باشد و آنگاه دوباره نماز بخواند.
عثمان هم با سنّت پیامبر مخالفت کرد،چنانکه معروف است،تا آنجا که عایشه پیراهن پیامبر را بیرون آورد و گفت:عثمان پیش از آنکه پیراهن پیامبر کهنه شود،سنّت او را کهنه کرده است،تا آنجا که صحابه بر او خرده گرفتند که او سنّت پیامبر و سنّت شیخین را زیر پا نهاده و او را کشتند.
1) 1) -بقره،187.
کار معاویه نیز نیاز به گفتن ندارد،زیرا هم با قرآن و هم با سنت، دشمنی کرده،زیرا که پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرموده است:
«علی از من است و من از اویم.هرکس علی را دشنام دهد،مرا دشنام داده،و هرکس مرا دشنام دهد،خدا را دشنام داده است». (1)میبینیم که معاویه در کار دشنام و لعن علی(علیه السلام)بسیار تندروی کرد،تا آنجا که به همۀ فرماندارانش دستور داد که او را دشنام بدهند و لعنت کنند!و هرکس نپذیرفت او را برکنار کرد و کشت.
اگر بدانیم که معاویه همان کسی است که خود و پیروانش را«اهل سنّت و جماعت»نامید و این کار را در برابر نامگذاری شیعه و پیروان حق انجام داد.
برخی از مورّخان نوشتهاند که در سالی که معاویه بر خلافت اسلامی دست یافت،پس از صلح با امام حسن(علیه السلام)،آن سال را سال جماعت نامید.
و باز هم شگفتی برطرف میشود اگر دریابیم که واژۀ«سنّت»در نظر معاویه و پیروانش،چیزی جز لعن علی بن ابی طالب بر بالای منابر اسلامی جمعه و اعیاد،چیز دیگری نیست.
اگر«سنّت و جماعت»از ابتکارات معاویه فرزند ابو سفیان باشد،باید از خدای متعال بخواهیم که ما را بر بدعت«رافضی»بودن که علی(علیه السلام) آن را تأسیس کرده،بمیراند!!
1) 1) -مستدرک حاکم،ج 3،ص 121،مسند احمد،ج 6،ص 323،خصائص نسائی، ص 169(ط محمودی)
ای خوانندۀ گرامی!تعجب نکنید که اهل بدعت و گمراهی«اهل سنّت و جماعت»نامیده شوند،و امامان پاک اهل بیت،«اهل بدعت» دانسته شوند.
علامۀ ابن خلدون از نامآوران«اهل سنّت و جماعت»با کمال بی پروایی و بیشرمی پس از برشمردن مذاهب اهل سنّت،میگوید:اهل بیت،برای خود مذاهب جداگانهای برگزیدند که برخلاف تودۀ امّت بود.
و فقهی پدید آوردند که تنها ویژۀ خود آنهاست.و آن را از پایهای که خود پدید آوردهاند،برپا کردند.و از برخی از صحابه انتقاد کردند. (1)
ای خوانندۀ عزیز!آیا من از آغاز به شما نگفتم اگر ادّعاهای آنان را بر عکس کنید،درست درمیآید.
اگر فاسقان تبهکار بنی امیّه«اهل سنّت»باشند و اهل بیت،اهل بدعت-چنانکه ابن خلدون میگوید-پس باید فاتحۀ اسلام را بخوانیم و دنیا هم دیگر ارزشی ندارد.
1) 1) -مقدمۀ ابن خلدون،ص 354(ط دار الفکر)،در فصل علم فقه و علوم وابستۀ به آن.
فرمانروایان ستمگر
همچنین از جمله چیزهایی که به ما نشان میدهد،پیشوایان مذاهب چهارگانه«اهل سنّت»با کتاب خدا و سنّت پیامبر-که آنان را به پیروی از عترت پاک پیامبر وامیدارد-مخالفت کردهاند،اینکه هیچ یک از آنان،رو به سوی آنان نکرد و بر کشتی نجات آنان سوار نشد.و امام زمان خویش را نشناخت.
ابو حنیفه که خود از امام صادق(علیه السلام)درس آموخته و این سخن او مشهور است که:«اگر آن دو سال نبود،نعمان(ابو حنیفه)هلاک شده بود»، مقصود،آن دو سالی است که نزد امام صادق(علیه السلام)درس خوانده است.
میبینیم که مذهبی بدعتآمیز پدید آورد که بر پایۀ قیاس و عمل به نظریات شخصی در برابر روایات صریح قرار دارد.و مالک که او هم از امام صادق(علیه السلام)استفاده کرده است،از او روایت شده که میگوید:
هیچ چشمی داناتر و آگاهتر از امام جعفر صادق(علیه السلام)ندیده و گوشی نشنیده و بر دل انسانی راه نیافته است،او هم مذهبی دیگر پدید میآورد و
امام زمان خود را که شهادت به داناتر و فقیهتر بودن او در میان همۀ انسانها داده است،عباسیان در پوستین او دمیدند و او را امام دار الهجره خواندند و از آن پس،مالک به آبرو،قدرت،پول و نفوذ فراوانی دست یافت.
شافعی که متهم به تشیع خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله)بود،و دربارۀ آنان این اشعار مشهور را گفته:
یا أهل بیت رسول الله حبّکم فرض من الله فی القرآن أنزله
ای خاندان پیامبر!دوستی شما واجب است و خداوند در قرآن آن را فرستاده است.
کفاکم من عظیم الفضل أنکم من لم یصلّ علیکم لا صلاة له
در بزرگی فراوان شما همین بسکه هرکس بر شما درود نفرستد، نمازش درست نیست.
و نیز به او نسبت دادهاند که در ستایش اهل بیت(علیه السلام)این ابیات را سروده است:
و لما رأیت الناس قد ذهبت بهم مذاهبهم فی ابحر الغی و الجهل
چون دیدم که مردم بر مرکبهایی نشستهاند که آنها را به دریاهای گمراهی و نادانی میبرند.
رکبت علی اسم الله فی سفن النجا و هم أهل بیت المصطفی خاتم الرسل
به نام خدا بر کشتیهای نجات سوار شدم که آنها خاندان آخرین پیامبر هستند.
و امسکت حبل الله و هو ولاؤهم کما قد أمرنا بالتمسک بالحبل
به ریسمان خدا چنگ زدم که دوستی آنهاست چنانکه ما را فرمودهاند به ریسمان،چنگ بزنید.و این سخن او مشهور است که:
إن کان رفضا حبّ آل محمد فلیشهد الثقلان أنی رافضی
یعنی:«اگر دوستی خاندان پیامبر رفض و تشیع است،پس همۀ جهانیان گواه باشند که من رافضی و شیعه هستم».
اگر جهانیان باید شهادت بدهند که او رافضی است پس چرا مذاهبی را که بر ضدّ اهل بیت درست شده بود،رها نکرد،بلکه خودش هم مذهبی به نام خود،درست کرد و از امامان اهل بیت(علیه السلام)که در روزگار او میزیستند؛کناره گرفت؟
احمد بن حنبل-که علی را چهارمین خلیفه دانست،و او را از خلفای راشدین شمرد،و پیش از او مردم این را نمیپذیرفتند،و کتاب فضائل را نوشته-مشهور است که گفته:
«هیچیک از صحابه،این همه فضیلت،با سند صحیح ندارند که علی(علیه السلام) دارد».
ولی او هم مذهبی پدید آورده و آن را مذهب حنبلی نامیده،با اینکه علمای معاصر او گواهی دادهاند که او فقیه نبوده است.
شیخ ابو زهره مینویسد:«بسیاری از پیشینیان،احمد بن حنبل را از فقها ندانستهاند،مانند ابن قتیبه که زمان او به احمد بن حنبل نزدیک بوده
است.و همچنین ابن جریر طبری و دیگران». (1)
ابن تیمیه،از مذهب حنبلی ترویج کرد و نظریاتی چند بر آن افزود،از جمله زیارت قبرها و ساختمانسازی بر آنها را حرام کرد.و توسل به خاندان پیامبر و اهل بیت را نیز ممنوع کرد.و همه را شرک دانست.این چهار مذهب و این هم رهبرانشان.و این نیز نظریات آنان دربارۀ عترت پاک پیامبر.
و اینکه اینها برخی سخنان را میگویند ولی خود عمل نمیکنند-و این نزد خداوند بسیار زشت و منفور است-برای این است که آنها این مذاهب را نساختهاند و این بدعتها را نیاوردهاند،بلکه دنبالهرو امویان و عباسیان هستند که این مذاهب را پدید آوردهاند،و با کمک فرمانروایان ستمگر،آنها را ساختهاند،و پس از مرگشان به آنها نسبت دادهاند.این را نیز به زودی در بحثهای آینده خواهیم یافت.
آیا از این پیشوایان تعّجب نمیکنید که معاصر پیشوایان هدایت از اهل بیت بودند،ولی از راه راست آنان روی گرداندند،و از رهنمود آنان بهره نگرفتند.و از نور آنان روشنی نجستند.و روایات آنان از جدّشان پیامبر(صلی الله علیه و آله)را بر دیگر روایات،ترجیح ندادند،بلکه کعب الاحبار یهودی و ابو هریرۀ دوسی را که امیر مؤمنان علی(علیه السلام)دربارۀ او فرمود:
دروغگوترین مردم دربارۀ پیامبر،ابو هریرۀ دوسی است،بر آنان برتری دادند.عایشه نیز همین سخن را دربارۀ ابو هریره دارد.
1) 1) -کتاب احمد بن حنبل/ابو زهره،ص 170.
عبد الله بن عمر را نیز که ناصبی است و به دشمنی خود با علی(علیه السلام) شهرت دارد؛از آنها برتر شمردند.
او کسی است که از بیعت با امیر المؤمنین علی(علیه السلام)خودداری کرد و با پیشوای گمراهان چون حجاج بن یوسف،بیعت کرد.
عمرو عاص را نیز از آنان برتر میدانند،با آنکه مشاور معاویه در کار نیرنگ و نفاق بود.
تعجب نمیکنید که چگونه این پیشوایان،برای خود حق قانونگذاری در دین خدا را با نظریات شخصی قرار دادند و سنت پیامبر را زیر پا نهادند.و با قیاس،استصحاب،سدّ ذرائع،مصالح مرسله و بدعتهای دیگر- که خدا به آنها نیاموخته بود-به جنگ آن رفتند؟
آیا خدا و پیامبر به کامل کردن دین بیتوجه بودند،و به اینان اجازه دادند که با اجتهادات خود،آن را کامل کنند و هرچه را خواستند،حلال یا حرام سازند؟!
آیا تعجب نمیکنید:مسلمانانی که مدّعی چنگ زدن به«سنّت» هستند،چگونه از مردانی پیروی میکنند که پیامبر(صلی الله علیه و آله)را نشناختهاند و او هم آنها را نمیشناسد؟!
آیا از کتاب خدا و یا سنّت پیامبر دلیلی برای پیروی این چهار امام صاحب مذهب،دارند؟!
من حاضرم با همۀ دنیا در این مسأله بحث کنم.اگر توانستند یک دلیل از کتاب خدا یا سنّت پیامبر بیاورند.به خدا سوگند نمیتوانند،حتّی اگر
همه پشت به پشت هم بدهند.
نه به خدا سوگند،هیچ دلیلی در کتاب خدا و سنت پیامبر،جز برای تقلید و پیروی از امامان پاک اهل بیت(علیه السلام)وجود ندارد.ولی در اینباره، دلایل بسیار کوبنده و حقایق درخشان و خیرهکنندهای در دست است.
«فَاعْتَبِرُوا یا أُولِی الْأَبْصارِ». (1)
یعنی:«پس ای بینایان!پند گیرید».
«فَإِنَّها لا تَعْمَی الْأَبْصارُ وَ لکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ». (2)
یعنی:«چشمها کور نمیشود،بلکه دلهایی که در سینههاست کور میگردد».
کسی که در کتابهای تاریخ جستجو کند،و نوشتههای گذشتگان را ببیند،درمییابد که گسترش مذاهب«سنی»در آن زمان،با خواست قدرت حاکم بوده،و به دست آنها صورت گرفته است.به همین دلیل پیروان آنها بسیار شدهاند.و مردم پیرو پادشاهان خود هستند.
محقق،میتواند دریابد که دهها مذهب،پدید آمدهاند،و از میان رفتهاند،زیرا دولت از آنها راضی نبوده است،مانند مذهب اوزاعی،حسن بصری،ابو عیینه،ابن ابی ذؤیب،سفیان ثوری،ابن ابی داوود،لیث بن سعد و دیگران...
به عنوان نمونه لیث بن سعد،دوست مالک بن انس،از او داناتر و فقیهتر بود،چنانکه شافعی،خود اعتراف کرده است. (1)ولی مذهب او از میان رفت،و فقه او در دیگر مذاهب،حلّ شد و گم گشت،زیرا احمد بن حنبل میگوید:ابن ابی ذؤیب،داناتر از مالک بن انس بود،ولی مالک بهتر میتوانست شخصیّتها را غربال کند. (2)
چون به تاریخ مراجعه کنیم،درمییابیم که مالک،رئیس مذهب،به دستگاه دولتی نزدیک شد و با آنان سازش کرد و در رکاب آنان راه میرفت.و به این ترتیب،دارای نفوذ شد و شهرتی یافت.و مذهب او با زور و زر،رواج یافت،بویژه در اندلس که شاگردش یحیی بن یحیی برای دوستی با فرمانروای اندلس،کوشش بسیار کرد،و از نزدیکان او شد.و حاکم،مسؤولیت انتخاب قاضیان را به او داد.و او تنها دوستان مالکی خود را به کار قضاوت میگمارد.
همچنین میبینیم که راز گسترش مذهب ابو حنیفه این بود که پس از مرگ او،دو شاگرد صمیمی او،ابو یوسف و محمد بن حسن شیبانی،در همان زمان،از نزدیکان هارون الرشید بودند.و نقش مهمی در پابرجا ساختن قدرت او و یاری و همکاری با او داشتند.و هارون که قهرمان حرمسرادارای و خوشگذرانی بود،اجازه نمیداد هیچ کس،به کار قضاوت یا فتوا بپردازد،مگر آنکه نخست،موافقت آن دو را به دست آورد.
آنان هیچ قاضی را نصب نکردند مگر آنکه بر مذهب حنفی باشد.و به این ترتیب ابو حنیفه بزرگترین علما و مذهب او بزرگترین مذاهب فقهی گشت.با آنکه علمای عصرش،او را تکفیر کردند،و بیدین شمردند.و از جمله احمد بن حنبل و ابو الحسن اشعری نیز چنین کردند.
مذهب شافعی نیز پس از آنکه رو به نابودی میرفت،ناگهان زنده شد و قدرت یافت،زیرا قدرت دولت،به پشتیبانی آن آمد.بعد از آنکه مصر، یکسره شیعۀ فاطمی بود،در زمان صلاح الدین ایوبی،شافعی شد،زیرا او
به تعقیب و براندازی شیعه پرداخت و آنها را مانند گوسفند سر میبرید.
مذهب حنبلی هم اگر تأیید دولت عباسی در روزگار معتصم نبود، ناشناخته میماند در این زمان احمد بن حنبل از نظریۀ خود-که مخلوق بودن قرآن بود-برگشت و نزد متوکل«ناصبی»ارج و اعتبار والایی یافت.
این مذهب یکبار دیگر در زمان شیخ محمد بن عبد الوهاب در قرن گذشته،قدرت یافت.و این زمانی بود که قدرتهای استعماری از او پشتیبانی کردند و او با خاندان سعودی به معامله پرداخت.و آنها نیز فورا او را یاری کردند و به حمایت از او برخاستند و مذهب او را در حجاز و عربستان رواج دادند.
مذهب حنبلی به سه امام نسبت داده میشد:نخست:احمد بن حنبل که خود نیز مدّعی نبود که فقیه است بلکه تنها اهل حدیث و روایت بود.
دوم:ابن تیمیه که اینان او را«شیخ الاسلام»و«مجدّد السنّه» میخوانند.و او همان کسی است که علمای روزگارش او را تکفیر کردند، زیرا میگفت همۀ مسلمانان مشرک هستند؛چون به پیامبر(صلی الله علیه و آله)تبرک و توسل میجویند.سپس در قرن گذشته محمد بن عبد الوهاب؛دست پروردۀ استعمار انگلیس در خاورمیانه،به زنده کردن مذهب حنبلی پرداخت و محمد بن عبد الوهّاب،فتاوای ابن تیمیه را پایه و اساس کار خود ساخت.و احمد بن حنبل را به فراموشی سپرد.و دیگر مذهب آنها هم به نام وهّابی خوانده میشود،نه حنبلی.
هیچ تردیدی نیست که گسترش و رواج و نفوذ این مذاهب،شهرت،و
بالا گرفتن آنها به دست دولتها بوده است.
و در این نیز تردیدی وجود ندارد که این فرمانروایان،همگی دشمنان اهل بیت(علیه السلام)بودهاند،زیرا همواره احساس میکردند که اینان، موجودیّت آنها را به خطر میاندازند و پادشاهی و فرمانروایی آنان را از میان برمیدارند.بنابراین پیوسته میکوشیدند آنها را از مردم دور نگهدارند،و کوچک نشان دهند.و هرکس از آنها پیروی کرد،او را بکشند.
بدیهی است که این فرمانروایان،برخی از عالمان چاپلوس را بر سر کار آورند تا فتواهایی بدهند که با سیاست آنان هماهنگ باشد،زیرا مردم همواره به احکام شرعی و راهحلهای دینی،نیاز داشتند.
و از آنجا که فرمانروایان،در همۀ دورهها از دین،چیزی نمیدانستند و از شریعت،چیزی نمیفهمیدند،پس ناگزیر بودند که عالمانی را بگمارند تا از جانب آنان فتوا دهند،و به مردم وانمود کنند که دین چیزی است،و سیاست چیز دیگر است.
خلیفه،فرمانروا و مرد سیاست بود و فقیه،مرد دین.چنانکه امروز رئیس جمهور در همۀ کشورهای اسلامی چنین میکند.و یکی از علمای نزدیک به خود را به عنوان مفتی جمهوری یا چیزی شبیه به آن تعیین میکند،و او را مأمور میسازد که در مسائل فتوایی و عبادی و شعائر دینی، نظر بدهد.
ولی در واقع این شخص،حق ندارد فتوا یا حکمی را صادر کند،مگر
همان چیزی که دولت به او دیکته میکند و قدرت حاکم از آن راضی است.یا دست کم چیزی که با سیاست دولت و اجرای طرحهای آن، مخالفت نداشته باشد.
این پدیده در واقع در زمان خلفای سهگانه،ابو بکر،عمر و عثمان پدید آمد.آنها هرچند میان دین و سیاست(دولت)جدایی نینداختند، ولی به خود اجازه دادند که قوانینی در دین پدید آوردند که به سود دستگاه خلافت و ضامن قدرت و پابرجایی آن باشد.
از آنجا که این سه خلیفه تا اندازهای به حضور پیامبر(صلی الله علیه و آله)رسیده و با او همنشین شده بودند،برخی از مسائل سنّت را نیز که با سیاستشان مخالفت نداشت،فراگرفتند.
معاویه تنها در سال نهم هجرت مسلمان شد.و روایات صحیح چنین میگویند،پس مدّت بسیاری با پیامبر نبوده،و از سنّت او چندان آگاهی نداشت،پس ناگزیر شد ابو هریره و عمرو بن عاص و برخی از صحابه را مأمور کند تا به آنچه دلخواه اوست فتوا دهند.پس از او بنی امیه و بنی عباس،این سنّت پسندیده یا«بدعت نیکو»را ادامه دادند.و هر حاکمی که بر تخت مینشست،در کنارش قاضی القضات نشسته بود که کارش، تعیین قاضیانی بود که به نظر او برای دولت مناسب بودند.و به تقویت و تحکیم پایههای آن کمک میکردند.
دیگر شما میتوانید به ماهیت این قاضیان پی ببرید که چگونه خدا را به خشم میآورند تا سرورشان را راضی کنند و سرپرست خود را-که آنان
را به کار گمارده-از خود خشنود سازند.
از اینجا به راز برکناری امامان معصوم عترت،از صحنۀ سیاست،پی میبریم.در سراسر تاریخ نمیبینید که یکی از آنان را به کار قضاوت یا افتا گمارده باشند.
اگر بخواهیم دربارۀ چگونگی گسترش این مذاهب«سنی»چهارگانه به دست فرمانروایان،تحقیق کنیم،میتوانیم با پرده برداشتن از روی مذهب امام مالک-که یکی از بزرگترین و رایجترین و گستردهترین این مذاهب است-به مسأله راه یابیم.مالک تنها با نوشتن موطأ مشهور شد.و گفتند که آن را به دست خود به نگارش درآورده است.و نزد اهل سنّت گفته میشود که صحیحترین کتاب،پس از کتاب خداست!و حتی برخی از علمای اهل سنت،آن را از صحیح بخاری بهتر میدانند و بر آن برتری میدهند.
شهرت مالک از همۀ مرزها گذشت،تا آنجا که گفتند:آیا با وجود مالک در مدینه کسی را میرسد که فتوایی بدهد؟و او را امام دار الهجره نامیدند.
ناگفته نماند که مالک فتوا داد که بیعت مردم با جبر و فشار حرام است.و فرماندار مدینه،جعفر بن منصور،بخاطر این فتوا او را هفتاد تازیانه زد.
این همان چیزی است که مالکیها همیشه به آن استدلال میکنند تا ثابت کنند که مالک با دستگاه مخالف بوده است.و این درست نیست،
زیرا همان کسانی که این داستان را آوردهاند،دنبالۀ آن را هم بیان کردهاند.و اینک به طور تفصیل شما را در جریان این رویداد میگذاریم:
ابن قتیبه مینویسد:«گفتهاند که چون به گوش منصور رسید که مالک کتک خورده است و جعفر بن سلیمان با او چه کرده است،این کار را بسیار بد و زشت شمرد و نارضایتی خود را از آن اعلام کرد.و نامهای نوشت که جعفر بن سلیمان برکنار شده است.و دستور داد او را بر پشت شتر برهنه به بغداد بیاورند.
سپس نامهای به مالک بن انس نوشت و او را به نزد خود در بغداد خواند اما مالک نپذیرفت و به منصور نامهای نوشت و از او پوزش خواست.و برخی از عذرهای خود را بیان کرد.منصور به او نوشت که:در مراسم حج سال آینده به نزد من بیا،زیرا میخواهم امسال برای حجّ عازم شوم (1)
اگر امیر المؤمنین!ابو جعفر منصور؛خلیفۀ عباسی پسرعمویش جعفر بن سلیمان بن عباس را از فرمانداری مدینه برکنار میکند،و گناه او را کتک زدن مالک میشمارد،این داستان،خود شک و تردیدبرانگیز است؛ زیرا جعفر بن سلیمان تنها از آن رو،مالک را تازیانه زد که میخواست خلافت پسرعمویش را تقویت کند،و پایههای قدرت او را استوار سازد.و منصور باید این فرماندار را گرامی بدارد و ترفیع بدهد،نه آنکه به این صورت،به او اهانت کند.ولی میبینیم که او را برکنار کرد و
1) 1) -تاریخ الخلفاء/ابن قتیبه،ج 2،ص 149.
دستور داد که او را به بدترین صورت یعنی در غل و زنجیر و بر پشت شتر برهنه به بغداد بیاورند.سپس خلیفه شخصا نامۀ معذرتخواهی به نزد مالک میفرستد و او را راضی میکند!این عجیب است!
از اینجا دانسته میشود که فرماندار مدینه کار احمقانهای کرده و از سیاست و نیرنگهای آن،چیزی نمیدانسته است،و نفهمیده که مالک مورد اعتماد خلیفه و محور سیاستهای او در حرمین شریفین است.وگرنه نمیبایست پسرعموی خود را از فرمانروایی برکنار کند.تنها از آن رو که مالک را تازیانه زده،با اینکه مالک مستحق آن بوده،زیرا فتوا داده که بیعت مردم با منصور از روی اکراه بوده و درست نیست.
این همان چیزی است که امروز نیز در برابر چشمان ما روی میدهد.و برخی از فرمانداران دولتی،به یکی از افراد ملّت توهین میکنند و او را زندانی میسازد تا قدرت دولت را تحکیم بخشند،و امنیت آن را تأمین کنند،و ناگهان روشن میشود که این فرد،از نزدیکان فلان وزیر یا از خویشان نزدیک همسر رئیس جمهور است.و آن فرماندار از سمت خود برکنار میشود،و او را فرامیخوانند.و گاهی حتی خود آن فرماندار هم علّت را درنمییابد.
در اینجا به یاد حادثهای میافتم که در زمان اشغال تونس به دست فرانسه روی داد.شیخ طریقۀ عیساویه و گروه او در شب،طبل مینواختند و صدای خود را به مدّاحی بلند میکردند.و پیاده از برخی خیابانها میگذشتند تا به پیشگاه یکی از اولیا میرسیدند.و این عادت همیشگی
آنها بود،هنگامی که از برابر خانۀ افسر پلیس فرانسه میگذشتند،او بیرون آمد و خشمگینانه طبلهای آنان را پاره کرد،و آنان را متفرق ساخت،زیرا به قانون احترام به همسایه،و رعایت آرامش بعد از ساعت ده شب،عمل نکرده بودند.
هنگامی که نمایندۀ سیاسی فرانسه-که به منزلۀ پادشاه است-از حادثه باخبر شد،بشدت از این افسر پلیس خشمگین شد،و او را برکنار کرد و به او سه روز فرصت داد تا از شهر قفصه بیرون برود.و پس از آن، شیخ طریقۀ عیساویه را خواست،و به نام دولت فرانسه از او عذرخواهی کرد،و پول فراوانی به او داد و او را راضی کرد تا طبلها و وسایل جدیدی بخرد و غرامت همۀ اموال آنها را داد.
هنگامی که یکی از نزدیکان او،علّت این رفتار را پرسید،گفت:به نظر ما بهتر است این وحشیان به زدن طبل و گفتن این جملات بیهوده بپردازند و عقربها را بخورند،وگرنه بیکار میشوند و به سراغ ما میآیند و ما را میخورند،زیرا ما حقوق آنها را از آنها گرفتهایم.
دوباره به داستان امام مالک برمیگردیم،تا گوش فرادهیم که او خود چگونه داستان دیدارش با خلیفه ابو جعفر منصور را برای ما شرح میدهد.
این روایت را مورّخ بزرگ،ابن قتیبه در کتاب تاریخ الخلفا آورده است.و از خود مالک نقل میکند.بنابراین باید در آن دقّت کنیم:
مالک مینویسد:هنگامی که به منی میرفتم به سراپردههایی رسیدم.
خودم رفتم و اجازه خواستم که به من اجازه داده شد،و اندکی بعد خود اجازهدهنده بیرون آمد و مرا به درون برد.من به اجازهدهنده(مسؤول ملاقاتها)گفتم هرگاه به خیمۀ امیر المؤمنین رسیدیم مرا آگاه کن.مرا از این خیمه به آن خیمه و از این سراپرده به آن سراپرده برد که در هرکدام مردانی بودند که شمشیرهای کشیده و نیزههای برافراشته در دست داشتند،تا اینکه به من گفت:آن خیمه!و مرا رها کرد و خود،عقب ایستاد.
من رفتم تا به آن خیمه رسیدم که او در آن بود.او از تخت خویش فرود آمده بود،و بر فرشی که زیر آن قرار داشت،نشسته بود،و لباسی معمولی پوشیده بود که همانند لباس افرادی چون او بود.و این کارها را برای تواضع در برابر من انجام داده بود.و در آن خیمه جز من و او و یک تن که شمشیر به دست بر بالای سر او ایستاده بود،کسی نبود.
چون نزدیک رفتم،به استقبال من آمد و مرا نزدیک خود نشانید و مرتب میگفت اینجا،من با اشاره میگفتم همینجا مینشینم،تا اینکه مرا در کنار خود نشانید و زانوی خود را به زانوی من چسبانید.
سپس نخستین جملهای که گفت این بود:سوگند به خدایی که جز او کسی سزاوار خدایی نیست!ای ابا عبد الله!من به این کار دستور نداده بودم،و از آن هم خبر نداشتم،تا اینکه اتفاق افتاد!و هنگامی که دانستم، به هیچ وجه از آن راضی نشدم(مقصود زدن مالک است).
مالک میگوید:من خدا را بر هر حالی سپاس گفتم و بر پیامبر درود فرستادم و او را از این کار و خشنودی به آن،پاک و بیگناه دانستم.
او سپس گفت:ای ابو عبد الله!تا زمانی که تو در میان مردم حرمین باشی،کار آنان به سامان است.و من میپندارم که تو مایۀ امنیّت آنان از عذاب خدا و قهر او هستی،و خداوند به وسیلۀ تو بلای بزرگی را از آنان برگرداند،زیرا تا آنجا که من میدانم،آنها بیش از همۀ مردم به آشوب و فتنه تمایل دارند.و در برابر آن ناتوانند.خدا آنها را بکشد،هر جا که بروند.
من دستور دادم تا این دشمن خدا را از مدینه بر پشت شتر برهنه سوار کنند و بیاورند.و دستور دادم در جای تنگی زندانیش کنند.و او را بسیار خوار دارند.و من باید چند برابر آزاری که به تو داده بر سرش بیاورم.
من گفتم:خدا امیر المؤمنین را به سلامت و او را گرامی دارد،من بخاطر خویشاوندی او با رسول خدا(صلی الله علیه و آله)و سپس با تو از سر گناه او در
گذشتم.
ابو جعفر گفت:خدا از سر گناه تو بگذرد و تو را رحمت کند.
مالک میگوید:سپس دربارۀ علمای گذشته با من سخن گفت.و دیدم از همه بهتر مردم را میشناسد.و سپس دربارۀ علم و فقه با من سخن آغاز کرد.دیدم از همۀ مردم به موارد اتفاق و اختلاف،داناتر است.و همۀ روایات را میداند،و آنچه را شنیده خوب میفهمد.
سپس به من گفت:ای ابا عبد الله!این علم را سروسامانی بده و تدوین کن،و کتابهای جداگانهای در آن بنویس.و از سختگیریهای عبد الله بن عمر و آسانگیریهای عبد الله بن عباس و فتواهای غیر عادی عبد الله مسعود،بپرهیز و میانهرو باش.و آنچه را که امامان و صحابه(رضی الله عنهم)بر آن اتفاق دارند،بیاور،تا به یاری خدا،مردم دانش و کتابهای تو را فراگیرند و در شهرها ترویج کنند.و ما با آنها پیمان میبندیم که با آن مخالفت نکنند و برخلاف آن قضاوت نشود.
گفتم:خدا شما را حفظ کند،مردم عراق علم ما را نمیپسندند و در کار خود،به نظر ما توجه ندارند.
ابو جعفر گفت:ما آنها را بر این کار وادار میکنیم و با شمشیر بر سر آنها میکوبیم و پشت آنها را با تازیانه میشکنیم.تو زود آن را بنویس.
پسرم محمد مهدی سال آینده به مدینه میآید.و خبر آن را از تو بشنود و ببیند که تو از این کار ان شاء الله فارغ شدهای.
مالک میگوید:درحالیکه ما نشسته بودیم،پسر کوچکی به خیمۀ ما
آمد بچه چون نگاهش به من افتاد،ترسید و عقب رفت و نزدیک نیامد.
ابو جعفر به او گفت:عزیزم بیا جلو!این ابو عبد الله فقیه از مردم حجاز است.سپس رو به من کرد و گفت:ای ابو عبد الله!آیا میدانی چرا بچه ترسید و جلو نیامد؟
گفتم:نه!
گفت:به خدا تعجب کرد که چرا من این قدر نزدیک تو نشستهام.و این حالت را جز برای تو در هیچکس ندیده است.به همین دلیل،عقب رفت.
مالک گفت:سپس دستور داد که هزار دینار زر خالص و لباس گرانبها به من بدهند.و به پسرم نیز هزار دینار داد.سپس از او اجازۀ رفتن خواستم،به من اجازه داد.برخاستم و او با من خداحافظی کرد و برای من دعا نمود و من رفتم.چون به راه افتادم،یک غلام خواجه پشت سرم آمد و آن لباس را بر دوشم نهاد.و این شیوۀ آنهاست که به هرکس خلعت دهند چنین میکنند،هرچند او مردی بزرگ باشد.او با همان لباس به نزد مردم میآید،درحالیکه آن را به دوش دارد،سپس آن را به غلام خود میدهد.
چون آن غلام خواجه،لباس را بر دوشم گذاشت،شانهام را پایین آوردم،زیرا نمیخواستم آن را بپوشم و در برابر مردم ظاهر شوم،و از این کار خوشم نمیآمد.
ابو جعفر فریاد برداشت که:این لباس را به چادر ابو عبد الله ببر... (1)
1) 1) -تاریخ الخلفاء/ابن قتیبه،ج 2،ص 150.
اگر کسی این دیدار دوستانه میان امام مالک و خلیفۀ ستمگر؛ابو جعفر منصور را به دقت بررسی کند و در گفتگویی که میان آن دو،گذشته نیک بنگرد،درمییابد که:
*نخست:خلیفۀ عباسی،فرماندار خود در مدینه یعنی پسرعمویش و نزدیکترین مردم به خود را برکنار میکند،و بدترین اهانتها را بر او روا میدارد،سپس از امام مالک دربارۀ کار او عذرخواهی میکند.و به خدا سوگند میخورد که آنچه رخ داده،به فرمان او نبوده،و او از آن آگاه نبوده و وقتی شنیده،نتوانسته آن را بپذیرد.
همۀ اینها نشان میدهد که میان این دو تن،اتفاقنظر کاملی بوده.و امام مالک در نزد منصور،جایگاهی والا داشته،تا جایی که تنهایی و با لباس خانگی،او را میپذیرد و او را در جایی مینشاند که هیچکس را جز او در آنجا ننشانده،تا جایی که پسر کوچک خلیفه میترسد و عقب میرود،زیرا میبیند زانوی مالک به زانوان پدرش چسبیده است.
*دوّم:از سخن منصور به مالک که میگوید:تا زمانی که تو در میان مردم حرمین باشی،کار آنان بسامان است،و توامان از عذاب خدا برای آنان هستی و خدا به وسیلۀ تو،حادثهای بزرگ را از آنان برگرداند، میفهمیم که مردم حرمین شریفین میخواستند بر ضدّ خلیفه و حکومت
ستمکار او شورش کنند،و امام مالک آنها را آرام کرده و با چند فتوا دربارۀ وجوب اطاعت از خدا و پیامبر و اولو الامر(یعنی فرمانروا)آن انقلاب را خاموش ساخته است.و مردم هم در برابر او تسلیم شدهاند،و آرام گرفتهاند.و خلیفه نیز دست از جنگ با آنان برداشته است.و خدا به وسیلۀ این فتوا از کشتار و قصّابی خلیفه جلوگیری کرده است. (1)
و به همین دلیل منصور گفت:مردم حرمین بیش از همۀ مردم به فتنه و شورش،تمایل دارند،و در برابر آن ناتوانند،خدای آنها را بکشد هرکجا که بروند.
*سوم:خلیفه،مالک را نامزد این سمت میسازد که فقیه سراسر کشورهای اسلامی گردد،و مذهب او را بر همۀ مردم تحمیل کند و با ترس و تطمیع،آنها را به پیروی از آن وادارد.
یکی از وسایل تطمیع این است که میگوید:ما با مردم شهرها پیمان میبندیم که با آن مخالفت نکنند،و جز بر طبق آن قضاوت نشود.
و از روشهای ترساندن اینکه میگوید:مردم عراق را بر این کار مجبور میکنیم.و با شمشیر بر سر آنان میکوبیم و پشت آنها را با ضربات
1) 1) -تناقضی میان فتوای نخستین او دربارۀ باطل بودن بیعت با اکراه و فتوای او به وجوب اطاعت سلطان نیست،زیرا آنها در اینباره هم روایاتی بسیار دارند،که دوتای آنها را از باب نمونه میآورم:هرکس بر پادشاه بشورد و بر این حال بمیرد،بر دین جاهلیّت مرده است!و نیز گفتهاند:باید فرمانبردار باشی حتی اگر فرمانروا، دارایی تو را بگیرد و تازیانه بر پشتت بکوبد!!
تازیانه میشکنیم!
از این فقره میفهمیم که شیعیان بدبخت از دست فرمانروایان ستمگر چه ستم و کشتاری را به خود میدیدند تا دست از پیروی امامان اهل بیت بردارند و پیرو مالک و مانند او بشوند.
*چهارم:میبینیم که امام مالک و ابو جعفر منصور،در زمینۀ صحابه و خلفایی که با زور و خشونت به قدرت رسیدهاند،عقاید مشترکی دارند.و آنها را به طور یکسان،بر دیگران برتری میدهند.
مالک در این داستان میگوید:سپس در علم و فقه با من به گفتگو پرداخت و دیدم از همۀ مردم داناتر است.سپس دربارۀ گذشتگان و علما به سخن پرداخت،و دیدم بهتر از همه،مردم را میشناسد.
بیگمان،ابو جعفر منصور هم،همین احساس را دربارۀ امام مالک داشته و با همین سخنان،او را ستوده است،و در دیداری پیش از این به او میگوید:به خدا سوگند!پس از امیر مؤمنان کسی را داناتر و فقیهتر از تو ندیدم.و طبیعی است که از امیر المؤمنین،خود را اراده کرده است.
از آنچه گذشت،میتوان دریافت که مالک هم از ناصبیان بوده،زیرا هرگز،خلافت امیر المؤمنین علی بن ابی طالب را به رسمّیت نشناخت، چون آوردیم که مردم بر احمد بن حنبل انتقاد کردند که چرا علی(علیه السلام)را چهارمین خلیفه دانسته و اطاعت او را واجب شمرده و همۀ حقوق خلفای پیشین را برای او نیز ثابت شمرده است.و نیاز به گفتن ندارد که مالک مدتها قبل از احمد بن حنبل میزیست.
از این گذشته،مالک در نقل حدیث بر عبد الله بن عمر ناصبی اعتماد میکند که روایت کرده است:آنها در زمان پیامبر کسی را برابر با ابو بکر نمیدانستند،و سپس عمر و پس از او عثمان را قرار میدادند.و از آن پس،بقیۀ مردم را برابر میشمردند.
عبد الله بن عمر،مشهورترین رجال حدیث در اسناد مالک است.و بیشتر روایات موطّأ و نیز فقه مالک به او بازمیگردد.
*پنجم:میبینیم که سیاستی که بر پایۀ ستم و ناروا نهاده شده میخواهد خود را به مردم نزدیک کند و فتاوای او را که مورد پسند آنهاست به آنها عرضه کند.و زحمت پایبندی به قرآن و سنت را به خود نمیدهد.
در سخنان منصور به مالک آمده بود که:این علم را سروسامانی بده و تدوین کن و به صورت کتابهایی در آور.و از سختگیری عبد الله بن عمر،و آسانگیریهای ابن عباس و سخنان غیر عادی ابن مسعود،بپرهیز و راه میانه روی در پیش گیرد.و آنچه را که اجماع پیشوایان و صحابه است،اساس کار خود ساز تا مردم را به پیروی از فقه و کتابهای تو وادار کنیم.
از اینجا روشن میشود که مذهب«اهل سنّت و جماعت»آمیزهای از سختگیریهای ابن عمر و آسانگیریهای ابن عباس و سخنان غیر عادی ابن مسعود است.و آنچه را که مالک پسندیده و میانهروی میداند،روش پیشوایان است که مقصود«ابو بکر،عمر و عثمان»و اجماع صحابه است که ابو جعفر منصور آن را میپسندد.
ولی چیزی از سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله)که از امامان پاک عترت روایت شده، در آن نیست.برخی از این امامان،معاصر منصور و مالک بودند و خلیفه در دور نگهداشتن آنها از صحنۀ سیاسی و بریدن نفسهای آنان،تلاش میکرد.
*ششم:میبینیم که نخستین کتابی که در زمینۀ سنّت،تدوین شده و احادیث صحابه و تابعین را دربر دارد،به درخواست دولت،و از زبان شخصی خلیفه صورت گرفته تا در صورت لزوم،مردم را به زور و به ضرب شمشیر،به پیروی آن وادار کنند.
پس ناگزیر باید این روایات،ساختۀ دست امویان و عباسیان باشد و در خدمت منافع آنان و در راه گسترش نفوذ و قدرت آنان به کار آید،و مردم را از حقایق اسلام که پیامبر رحمت آنها را آورده،دور سازد.
*هفتم:میبینیم که امام مالک از کسی جز مردم عراق نمیترسد،زیرا آنان شیعیان علی بن ابی طالب بودهاند،و در علم و فقه نیز از او و امامان پاک از فرزندان او پیروی کردهاند.و به مالک و امثال او اعتنایی ندارند، زیرا میدانند که اینان با اهل بیت(علیه السلام)مخالفند و خود را به دستگاه قدرت نزدیک میسازند.و دین خود را به دینار و درهم به آنان میفروشند.
به همین دلیل،مالک به خلیفه میگوید:خدا امیر را به سلامت دارد.
مردم عراق دانش ما را نمیپسندند و در عمل به آن پایبند نیستند.
و منصور،با تکبّر پاسخ میدهد:ما آنها را وادار میکنیم و با شمشیر بر سر آنها میکوبیم و پشتشان را با تازیانه میشکنیم.
از اینجا درمییابیم که مذاهبی که قدرتهای حاکم پدید آورده بودند، چگونه گسترش مییافت،و همین مذاهب است که مذاهب«اهل سنّت و جماعت»نام گرفته است.
شگفتآورتر از همه اینکه،ابو حنیفه با مالک،مخالفت میکند و مالک با او مخالف است.و هر دو با شافعی و احمد حنبل مخالفند.و این دو نیز با یکدیگر و با آن دو مخالفند.و هیچ مسألهای نیست که هر چهار مذهب در آن اتفاق داشته باشند،جز اندکی از مسائل.ولی با این همه، همه«اهل سنّت و جماعت»هستند!این چه جماعتی است؟
مالکی است یا حنفی یا شافعی یا حنبلی؟!نه این است و نه آن،بلکه جماعت معاویه فرزند ابو سفیان است که آنها با او در لعن علی ابی طالب موافقند و هشتاد سال این سنّت را عمل کردهاند.
چرا اجازه داده میشود که در یک مسأله چندین فتوا داشته باشند و اختلاف آنان را تا زمانی که در چارچوب این چهار مذهب باشد،آزاد میدانند ولی اگر مجتهد دیگری با آنان مخالفند کند،او را تکفیر میکنند و از اسلام بیرون میدانند؟
اگر عاقل هستند؛چرا اختلاف شیعه با خود را نیز مانند اختلاف درونی خویش نمیدانند؟آیا این انصاف است؟
ولی گناه شیعه بخشودنی نیست،زیرا کسی را برتر از امیر المؤمنین علی بن ابی طالب نمیدانند.و این گوهر اختلاف است که«اهل سنّت و جماعت»نمیتوانند آن را تحمل کنند،زیرا آنان،تنها بر یک چیز اتفاق
دارند،و آن هم کنار گذاشتند علی(علیه السلام)از خلافت و پوشانیدن فضایل و کمالات اوست.
*هشتم:میبینیم که زمامدارانی که با زور و خشونت بر دارایی مسلمانان دست یافتند،این اموال را سخاوتمندانه بر عالم نمایان پخش میکنند.و به نزدیکان خود میدهند،تا دل،وجدان و دین آنان را به دست آوردند.
مالک گفت:سپس دستور داد هزار دینار زر خالص و لباس گرانبها به من دادند.و دستور داد،هزار دینار هم برای پسرم بدهند.
این چیزی است که مالک خودش اعتراف کرده و شاید آنچه نگفته بیش از آن باشد،زیرا مالک از بخششهای آشکار،خوشش نمیآمد و نمیخواست مردم به آن پی ببرند.و این را از سخن او میفهمیم که گفت:
هنگامی که آن غلام خواجه،لباس را بر دوشم نهاد،خم شدم،زیرا نمیخواستم آن را به دوش بگیرم و از این کار بیزار بودم.
چون منصور هم دانست،به آن غلام دستور داد که آن را تا چادر او ببرد تا مردم چیزی از آن سر درنیاورند.
خلیفۀ عباسی ابو جعفر منصور،از سیاستمداران بزرگ بوده است.و میدانسته چگونه عقل و وجدان مردم را خریداری کند.و با شیوههای گوناگون از قبیل تشویق و تهدید،نفوذ خود را گسترش دهد.
چنانکه در رفتار او با مالک،زیرکی و نبوغ او آشکار است،زیرا پس از تازیانه خوردن او به دست فرماندار مدینه،نشان داد که از مدتها پیش با امام مالک،رابطۀ دوستی داشته است.
مالک یک بار دیگر هم پانزده سال پیش از این حادثه با منصور دیدار کرده بود.و این در زمانی بود که منصور تازه به خلافت میرسید. (1)منصور
1) 1) -ابن قتیبه در تاریخ الخلفا،ج 2،ص 142 مینویسد که دیدار اول در سال 148 و دوّمی در سال 163 و در موسم حج بوده است. ما میگوییم که مالک همیشه با خلیفه دیدار میکرده و ابن قتیبه تنها همین دو دیدار را آورده،زیرا مالک خود،آن دو را روایت کرده،و در آنها مسائل مهمّی بوده است،زیرا معقول نیست که خلیفه در ظرف پانزده سال تنها دو بار با مفتی رسمی کشور دیدار کند!
در این دیدار به مالک گفت:
«ای ابا عبد الله!من خوابی دیدهام!».
مالک گفت:خدا امیر مؤمنان را به اندیشۀ درست رهنمون گرداند،و او را هدایت کند،امیر مؤمنان چه دیده است؟
ابو جعفر گفت:دیدم که تو را در این خانه نشاندهام و تو از آباد کنندگان خانۀ خدا شدهای.و من مردم را به پیروی از دانش تو وادار ساختهام.و با مردم شهرها و کشورها پیمان بستهام که نمایندگان خود را در موسم حج به نزد تو بفرستند،تا تو آنان را در زمینۀ دین به راه درست راهنمایی کنی،اگر خدا بخواهد.و علم،تنها علم مردم مدینه است و تو داناترین آنهایی. (1)
ابن قتیبه مینویسد:هنگامی که ابو جعفر منصور به خلافت رسید، مالک بن انس و ابن ابی ذؤیب و ابن سمعان را در یک مجلس گرد آورد، و از آنان پرسید:من در نظر شما چگونه مردی هستم؟آیا از پیشوایان عادل هستم یا پیشوایان ستمکار؟
مالک میگوید:من گفتم:ای امیر مؤمنان!من خدای متعال و پیامبر (صلی الله علیه و آله)و خویشاوندی تو را نزد او میانجی میسازم که مرا از این سخن معاف داری.
گفت:امیر مؤمنان بر تو بخشود.
ابن سمعان گفت:به خدا سوگند تو بهترین مرد هستی،به حج خانۀ
1) 1) -تاریخ الخلفاء/ابن قتیبه،ج 2،ص 142.
خدا میروی و با دشمن جهاد میکنی.و در راهها امنیّت برقرار میسازی، و ضعیفان به وسیلۀ تو اطمینان مییابند و قویترها نمیتوانند آنها را بخورند.و دین با تو استوار است!تو بهترین مردم و عادلترین پیشوا هستی!!
ابن ابی ذؤیب گفت:به خدا سوگند!تو پیش من از بدترین مردم هستی،مال خدا و پیامبر را نزد خدا نگهداشتهای و سهم خویشاوندان او و یتیمان و فقیران را نمیدهی.ضعیفان را بیچاره کردهای و نیرومندان را به رنج افکندهای.و مال آنان را گرفتهای،فردا چه جوابی به خدا میدهی؟
ابو جعفر به او گفت:چه میگویی؟میفهمی؟ببین در برابر تو کیست؟
گفت:آری،شمشیرهایی را میبینم و پای جان در میان است،ولی مرگ،حتمی است،و هرچه زودتر برسد بهتر است.
پس از این گفتگو،منصور،ابن ابی ذؤیب و ابن سمعان را بیرون راند و با مالک خلوت کرد و او را امان داد و به او گفت:
ای ابو عبد الله!با خوشی و خرّمی،به شهر خود بازگرد،و اگر چیزهایی که نزد ماست بخواهی،ما کسی را بر تو برتری نمیدهیم و هیچ کس را با تو برابر نمیسازیم...
میگوید:فردا ابو جعفر منصور برای هریک از آنان کیسهای فرستاد که در آن پنج هزار دینار بود و همراه آن پول نیز یکی از پاسداران ویژۀ او بود.منصور به او گفت:به هریک از آنان یک کیسه بده،و مالک بن انس اگر گرفت که هیچ و اگر بازگرداند هم کار او عیبی ندارد.
ولی ابن ابی ذؤیب اگر گرفت؛سرش را ببر و برایم بیاور و اگر نگرفت اشکالی ندارد.
و ابن سمعان اگر نگرفت سرش را ببر و بیاور و اگر گرفت به سلامت میرود.
مالک میگوید:آن مرد پولها را نزد آنان برد،ابن سمعان گرفت و سالم ماند و ابن ابی ذؤیب هم نگرفت و سالم ماند ولی من به خدا سوگند به آن نیاز داشتم و آن را گرفتم. (1)
این همان روشی است که خوشایند فرمانروایان عباسی بوده و در آن روزگار برای آنان بااهمیت به شمار میآمده است،که مردم آنان را گرامی دارند،و بخاطر خویشاوندی با پیامبر(صلی الله علیه و آله)آنها را احترام کنند.به همین دلیل،خلیفه مقصود مالک را دانست،و خوشش آمد و او را از سخن گفتن معاف داشت.
دومی که ابن سمعان باشد،خلیفه را به گونهای ستود که در آن ترسی از مرگ نباشد،زیرا جلاّد ایستاده و منتظر فرمان خلیفه بود.
سومی که ابن ابی ذؤیب باشد،دلیر و بیباک بود.و در راه خدا از سرزنش کسی نمیهراسید،و با ایمان،مخلص،راستگو و خیرخواه خدا و پیامبر و امت مسلمان بود.و حقیقت را بیپرده آشکار کرد و پرده از دروغ و فریبکاری او برداشت.و چون او را به کشتن ترساند،اعلام آمادگی کرد و نترسید.
1) 1) -تاریخ الخلفاء/ابن قتیبه،ج 2،ص 144-145.
به همین دلیل،خلیفه،آن دو مرد را با پول فراوان آزمود و امام مالک را از امتحان معاف داشت.و گفت که او در هر دو حال سالم میماند،چه بگیرد و چه نگیرد.
ولی اگر ابن ابی ذؤیب پول را بگیرد یا ابن سمعان نگیرد باید سرشان از تن جدا شود.ابو جعفر منصور یکی از سیاستمداران و نیرنگبازان بزرگ است.و میبینیم که موقعیت مالک را بالا برد و مذهب او را رسمی ساخت.و مذهب ابن ابی ذؤیب را از میان برد،با اینکه،ابن ابی ذؤیب داناتر از مالک بود،چنانکه احمد بن حنبل،اعتراف کرده است. (1)
لیث بن سعد نیز از مالک داناتر بود،و امام شافعی به آن اقرار نموده است. (2)
حقیقت دربارۀ آن روزگار این است که امام جعفر صادق(علیه السلام)برتر و داناتر و فقیهتر از همۀ آنها بود.و همه نیز به آن اعتراف کردهاند. (3)آیا کسی از این امّت،جرأت آن را دارد که در علم یا عمل با او برابری کند.یا در فضل و شرف به او نزدیک شود؟او کسی است که جدش علی بن ابی طالب،بهترین و داناترین و فقیهترین مردم،پس از رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بوده است.
ولی این سیاست است که گروهی را بالا میبرد،و گروهی را پایین میآورد.و این ثروت است که برخی را پیش میاندازد،و برخی را عقب میراند.
آنچه در اینجا مهّم است،این که با دلایل روشن و براهین کوبنده ثابت کنیم که چهار مذهب«اهل سنّت و جماعت»مذاهبی هستند که دست سیاست آنها را پدید آورده و با شیوۀ تهدید و تطمیع بر مردم تحمیل کردند.و مردم نیز پیرو دین پادشاهان خود هستند.
هرکس توضیح و تحقیق بیشتری میخواهد،باید کتاب«الامام الصادق و المذاهب الأربعة»نوشتۀ شیخ اسد حیدر(رحمة الله علیه)را بخواند،آنگاه درمییابد که امام مالک چه نفوذ و محبوبیتی در نزد حاکمان داشته،تا آنجا که امام شافعی،فرماندار مدینه را واسطه میکند که بتواند به خانۀ امام مالک برود،و فرماندار به او میگوید:
«من خوشتر دارم که پیاده از مدینه به مکه بروم و بر در خانۀ مالک نایستم،زیرا من هیچگاه احساس ذلّت نمیکنم،مگر هنگامی که بر در خانۀ مالک میایستم».
احمد امین مصری در کتاب خود در«ظهر الاسلام»مینویسد:دولتها در تقویت مذاهب اهل سنت نقش عمدهای داشتند.و حکومتها هرگاه نیرومند باشند و مذهبی را یاری کنند،مردم از آن پیروی میکنند.و همچنان پابرجا میماند،تا دولت سرنگون شود. (1)
1) 1) -کتاب ظهر الاسلام،ج 4،ص 96.
ما میگوییم مذهب امام جعفر صادق(علیه السلام)مذهب اهل البیت است.
اگر نامگذاری آن به مذهب درست باشد-چنانکه عادت مسلمین است- وگرنه همان اسلام نابی است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله)آورده است.و هیچ دولتی آن را یاری نکرد و هیچ قدرتی آن را به رسمّیت نشناخت،بلکه همۀ فرمانروایان برای از میان بردن آن میکوشیدند و میخواستند به هر وسیلهای که شده مردم را از آن دور کنند.
و اگر این تاریکی مطلق شکافته شده و در طول قرنها،برای آن یار و یاوری هم پیدا شده،این از برکت لطف خدا به مسلمانان بوده؛زیرا نور خدا را دهانها نمیتوانند خاموش کنند.و شمشیرها قادر به کشتن آن نیستند.و تبلیغات فریبنده و شایعات مغرضانه،توان از بین بردن آن را ندارند.تا مردم در برابر خدا بهانهای نداشته باشند و نگویند ما خبر نداشتیم.
آنان که پس از درگذشت پیامبر(صلی الله علیه و آله)به امامان هدایت،از عترت پاک اقتدا کردهاند،اقلیّتی کوچک و انگشتشمار بودهاند،و در طول تاریخ و در دورههای مختلف،افزایش یافتهاند،زیرا شجرۀ طیّبه و درخت بابرکت،ریشه در زمین دارد.و شاخههای آن در آسمان است.و در هر زمان به خواست خدا،میوه میآورد،و هرچه خدایی باشد،میماند و پیوسته استمرار مییابد.
قریش میکوشیدند،در آغاز کار تبلیغ حضرت محمد(صلی الله علیه و آله)او را نابود کنند،ولی چون به یاری خدا و با کوشش ابو طالب-که خود را فدایی آن
حضرت ساخته بود-راه به جایی نبردند،قریش خود را گول زدند که محمد(صلی الله علیه و آله)اجاقش کور است،و هرگاه از دنیا برود،نسلی از او نمیماند و کارش به پایان میرسد و با تلخی،صبر و شکیبایی پیشه ساختند.
ولی خدای جهانیان،به او کوثر را داد.و محمد(صلی الله علیه و آله)نیای حسنین شد و مؤمنان را مژده داد که آن دو امامند خواه بپا خیزند و خواه بر جای خود بنشینند.و اینکه امامان همه از فرزندان حسین هستند.و اینها همه به زیان قریش و آیندۀ آنان بود.
قریش این را خوش نداشتند.و پس از درگذشت محمد(صلی الله علیه و آله)به پا خاستند و کوشیدند خانوادۀ او را از میان بردارند.و خانۀ فاطمه را با هیزم محاصره کردند.و اگر تسلیم شدن علی و قربانی کردن وی نبود،و سازش و آشتی پیش نیامده بود،آنها را از میان برمیداشتند،و کار اسلام،همان روز به پایان میرسید.
قریش آرام شدند و ترس آنان ریخت،زیرا دیدند که حکومت در دست خودشان است.و از نسل محمد(صلی الله علیه و آله)کسی نمانده که منافع آنها را تهدید کند.و همین که خلافت به علی(علیه السلام)بازگشت،دوباره قریش جنگهای توانفرسایی را بر ضدّ علی به راه انداختند و از پای ننشستند تا او را از میان برداشتند.و خلافت را به پلیدترین تیرۀ قریش بازگرداندند.و دوباره شاهنشاهی تزاری بازگشت و موروثی گردید.و هنگامی که حسین (علیه السلام)از بیعت با یزید خودداری کرد،قریش دوباره از جای جنبیدند و شورشی سخت برای نابودی کامل عترت پیامبر به راه انداختند.و کوشیدند
حتی نامی از آنان هم بر جای نماند.
کشتار کربلا به وقوع پیوست و در آن،همۀ بازماندگان پیامبر را حتی کودکان شیرخوار را از میان بردند.و خواستند همۀ ریشههای درخت نبوت را بکنند،ولی خدای سبحان،وعدۀ خود را به محمد(صلی الله علیه و آله)عملی ساخت و علی بن الحسین(علیه السلام)را نجات داد.و از نسل او امامان دیگر را پدید آورد.و زمین و شرق و غرب آن از نسل او پر شد و کوثر تحقق یافت.
هیچ سرزمین و شهر و روستای نیست مگر آنکه یکی از فرزندان رسول خدا(صلی الله علیه و آله)در آنجا حضور یا اثری دارد.و مورد احترام مردم است و مردم به آنها عشق میورزند.
ما میبینیم که پس از همۀ این توطئههای نافرجام،جمعیت شیعیان جعفری،امروز در جهان به 250 میلیون مسلمان میرسد.و همۀ آنها پیرو دوازده امام از خاندان پیامبر هستند.و میخواهند با دوستی و پیروی از آنان به خدا نزدیک شوند و به شفاعت جدّ آنها برسند.
این شمار و جمعیت را در هیچ مذهب دیگری نمییابید،با اینکه همۀ دولتها از آنها پشتیبانی کردند،و آنها را بر مردم تحمیل نمودند.
«وَ یَمْکُرُونَ وَ یَمْکُرُ اللّهُ وَ اللّهُ خَیْرُ الْماکِرِینَ». (1)
یعنی:«آنها نیرنگ میبازند و خدا هم نیرنگ میبازد.و خدا بهترین نیرنگبازان است».
آیا فرعون دستور نداد که همۀ نوزادان پسر را در بنی اسرائیل بکشند.و
1) 1) -انفال،30.
علت آن این بود که منجّمان خبر دادند که نوزادی در بنی اسرائیل به دنیا میآید که پادشاهی او را تهدید میکند،ولی بهترین نیرنگبازان(خدا)، موسی را از نیرنگ فرعون نجات داد و او را به جایی رسانید که در دامان خود فرعون بزرگ شد و پادشاهی او را سرنگون ساخت.و حزب او را نابود کرد و کار خدا شدنی است.آیا معاویه(فرعون زمان)به لعن علی و کشتن او و کشتن فرزندان و شیعیانش اقدام نکرد؟آیا حتی یاد کردن از فضایل او را هم ممنوع نساخت؟آیا با همۀ نیرنگ و فریب خود نکوشید که نور خدا را خاموش کند و روزگار جاهلیّت را دوباره بازگرداند،ولی بهترین نیرنگبازان(خدا)نام علی را بر خلاف خواست معاویه و حزبش همه جا بلندآوازه ساخت،تا آنجا که امروز همۀ مسلمانان از شیعه و سنی و حتی یهودی و مسیحی همه جا نام علی را میبرند.و قبر او پس از ضریح رسول خدا(صلی الله علیه و آله)زیارتگاهی شده که میلیونها تن گرد ضریح او میچرخند و اشک میریزند.و با دوستی او به خدا تقرّب میجویند و در جای قبر او گنبدی و گلدستههای بلندی در آسمان برافراشته شده که چشمها را خیره میسازند.
درحالیکه معاویۀ امپراتور-که بر زمین فرمانروایی میکرد و در آن فساد مینمود-نامش از میان رفته است.آیا خاطرهای از او در اذهان هست؟و یا مزار و ضریحی دارد که کسی آن را زیارت کند،جز یک مقبرۀ تاریک و ویرانه؟باطل تنها تاختوتازی میکند و حق،دولت پایدار دارد،ای خردمندان پند گیرید!
خدای را بر هدایت او سپاس میگوییم که به ما نشان داد که شیعیان، پیروان راستین سنّت پیامبر هستند،زیرا به اهل بیت اقتدا میکنند،و اهل بیت بهتر از هرکس از درون خانۀ پیامبر خبر دارند.و آنها هستند که خدا ایشان را برگزیده و دانش کتاب را به آنها داده است.
و نیز به ما آموخت که«اهل سنّت و جماعت»پیرو بدعتهای فرمانروایان خودسر در گذشته و حال هستند،و در آنچه ادعا میکنند، دلیلی ندارند.
یکی از چیزهایی که ثابت میکند که شیعه،تنها پیروان سنّت درست پیامبر هستند،روایتی است که از رسول خدا(صلی الله علیه و آله)نقل شده،و آن حدیث ثقلین است که در آن فرموده است:من در میان شما دو چیز گرانبها میگذارم که یکی کتاب خدا و دیگری خاندان من و خانوادهام هستند.تا هنگامی که به آن دو چنگ بزنید،هرگز پس از من گمراه نخواهید شد،از آنها جلو نیفتید که بیچاره میشوید و از آنها عقب هم نیفتید که بدبخت میشوید.و به آنان چیزی نیاموزید که آنان از شما داناترند. (1)و در برخی از روایات آمده است:خدای دانا و آگاه به من خبر داد که آن دو از هم جدا
1) 1) -صحیح/ترمذی،ج 5،ص 621،ح 3786(مناقب آل البیت).صحیح/ مسلم،ج 7،ص 123.مستدرک/حاکم.مسند/احمد،ج 3،ص 14.کنز العمال، ج 1،ص 185-187.خصائص/نسائی،ج 15،ح 79(ط محمودی).طبقات/ابن سعد،ج 2،ص 194.المعجم الکبیر،ج 3،ص 63،ح 2678 و ص 64،ح 2681 و ص 65،ح 2683.الدر المنثور/سیوطی،ج 2،ص 285(تفسیر سورۀ آل عمران). الصواعق المحرقة/ابن حجر،ص 126.النهایة/ابن اثیر،ج 1،ص 216(ط مکتبة الاسلامیه)
نمیشوند تا بر سر حوض کوثر نزد من آیند.
این حدیث ثقلین را«اهل سنّت و جماعت»هم با سند در بیش از بیست کتاب از قبیل صحیح و مسند روایت کردهاند.و شیعه نیز آن را در همۀ کتابهای حدیثی خود آوردهاند.
و چنانکه میبینید،این حدیث،صریح و آشکار میگوید:«اهل سنّت و جماعت»گمراه شدهاند،و به آن دو با هم چنگ نزدهاند،و بیچاره شدهاند،زیرا از اهل بیت،جلو افتادهاند و گمان میکنند که ابو حنیفه، مالک،شافعی و ابن حنبل،داناتر از عترت پاک هستند.و از آنها پیروی میکنند،و عترت پاک را به کناری نهادهاند!!
با اینکه سخن برخی از آنها که میگویند:به قرآن چسبیدهاند،هم درست نیست،زیرا یک رشته عمومات است و بیان و تفصیل و جزئیات آن مورد نیاز است،و قابل توجیه و تفسیر به شیوههای گوناگون است.و بیشک،نیاز به مفسر و شارح دارد،چنانکه سنّت پیامبر نیز،نیازمند راویان راستگو و شارحان داناست.
و این مشکل،هیچ راهی جز رفتن به سراغ اهل بیت،یعنی امامان عترت پاک ندارد،که پیامبر به همین کار سفارش کرده است.
هرگاه حدیث ثقلین را با روایات دیگر در همین زمینه همراه کنیم، مانند این حدیث:
«علی با قرآن است و قرآن با علی و هرگز از هم جدا نمیشوند تا بر سر
حوض آیند». (1)
و نیز فرموده است:علی با حق و حق با علی است،و هرگز از هم جدا نمیشوند تا در روز رستاخیز بر سر حوض آیند. (2)
آن وقت ما و همۀ محققان،باور میکنیم که هرکس علی را رها کند، تفسیر درست قرآن را کنار گذاشته،و هرکس از علی جدا شود،حق را پشت سر نهاده،و باطل را پیشوای خود ساخته،و جز حق،هرچه باشد باطل است.
همچنین باور میکنیم که«اهل سنّت و جماعت»قرآن و سنت پیامبر را با رها کردن علی(علیه السلام)،رها کردهاند چنانکه پیشگویی حضرت محمد (صلی الله علیه و آله)درست در آمد که امتش به هفتاد و سه فرقه تبدیل میشوند و همه جز یک گروه،در گمراهی هستند.
این گروه رستگار،همان است که حق و هدایت را با دنبالهروی از علی(علیه السلام)پیروی کرده،با دشمنانش جنگیده،با دوستانش آشتی نموده،از علم او پیروی کرده و فرزندان با برکت او را پیشوای خود ساختهاند.
«أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ، جَزاؤُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّاتُ عَدْنٍ تَجْرِی مِنْ
تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها أَبَداً رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ،ذلِکَ لِمَنْ خَشِیَ رَبَّهُ». (1)
یعنی:«آنان بهترین مردم هستند.و پاداش آنان در نزد پروردگارشان بهشتهای انبوهی است که از زیر آنان جویها روان است در آن جاودانند.خدا از آنان خشنود شده و آنان از خدا خشنودند.و این برای کسی است که از خدا بترسد».
1) 1) -بیّنه،7 و 8.
چنانکه پیش از این نیز گفتیم،همان حدیث را علمای«اهل سنّت و جماعت»در بیش از بیست کتاب مرجع خود،آوردهاند،و به درستی آن اعتراف کردهاند.
اگر آنان به صحّت این حدیث اعتراف کرده باشند،پس به گمراهی خود هم گواهی دادهاند،زیرا به عترت چنگ نزدند و از مذاهب بی پایهای پیروی کردهاند که خدا دربارۀ آنها دستوری نداده و در سنت نبوی اثری از آنها نیست.
شگفتی در این است که علمای«اهل سنّت و جماعت»امروز،پس از بر افتادن بنی امیه و نابودی آنها،و در زمانی که ارتباط مستقیم،فراوان شده و ابزار پژوهشهای علمی،فراهم آمده،چگونه توبه نمیکنند و به خدا برنمیگردند.و به او نزدیک نمیشوند تا این آیه شامل آنان نیز بشود که:
«وَ إِنِّی لَغَفّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدی». (1)
یعنی:«من برای کسانی که توبه کنند و ایمان آورند و کار شایسته انجام دهند و راه را بیابند بسیار بخشاینده هستم».
1) 1) -طه،82.
اگر مردم،در قرنهای گذشته،و در زمان خلافت،ناچار بودهاند که از قدرت حاکم،فرمانبرداری کنند زیرا زور و سرکوب در کار بوده است اما امروز دیگر چه میگویند و چه عذری دارند؟درحالیکه امروز دیگر دولتها کاری به دین ندارند به شرط آنکه حاکمیّت آنها پابرجا باشد،بلکه به دموکراسی و حقوق بشر افتخار میکنند که یکی از آنها آزادی اندیشه و عقیده است.
تنها یک چیز باقی میماند که آنهم اعتراض علمای«اهل سنّت»بر حدیث ثقلین و روایت یاد شده است.و آن اینکه میگویند:این روایت به این صورت هم آمده است:«در میان شما کتاب خدا و سنت خویش را میگذارم». (1)
کمترین چیزی که به اینان میگوییم این است که:آنها از معیارهای علم و روشهای بحث و شناخت و اثبات حجّت و دلیل،به دور هستند (چنانکه در فصل بعد خواهیم دید).
1) 1) -در بحثهای گذشته گفتیم که حدیث«کتاب الله و سنتی»بیسند است و مرسل به شمار میرود.و در کتاب صحاح،سند آن را نیاورده و ارزیابی نکردهاند، درحالیکه«حدیث کتاب الله و عترتی»حدیثی صحیح و متواتر است.و همۀ کتب صحاح از سنّی و شیعه آن را آوردهاند.
ما در کتاب«همراه با راستگویان»در اینباره به طور گسترده سخن گفتهایم.کوتاه سخن اینکه این دو حدیث با هم ناسازگار نیستند،زیرا سنت درست نبوی در نزد عترت پاک یعنی اهل بیت(علیهم السلام) است که به درون خانه داناترند.و علی بن ابی طالب،دروازۀ سنّت پیامبر است.و او شایستهترین فرد برای روایت اسلام است،نه ابو هریره و کعب الاحبار وهب بن منبّه.
با اینهمه برای توضیح و بیان بیشتر-هرچند مایۀ تکرار باشد- میگوییم زیرا گاهی تکرار سودمند است.و شاید برخی از آنان،آن کتاب را نخوانده باشند،و اینجا توضیح و بیان بهتری پیدا کنند.
شاید خوانندگان گرامی در این بحث،شواهدی بیابند که آنها را قانع کند که حدیث«کتاب الله و عترتی»اصل است و خلفا،آن را به حدیث «کتاب الله و سنّتی»تغییر دادهاند تا اهل بیت را از صحنۀ زندگی کنار بگذارند.
باید توجه داشته باشیم که حدیث«کتاب الله و سنتی»حتّی نزد«اهل سنّت و جماعت»صحیح نیست،زیرا آنها در کتابهای صحاح خود روایت
کردهاند که پیامبر(صلی الله علیه و آله)آنها را از نوشتن حدیث بازداشته،پس چگونه میتواند بگوید:من در میان شما سنّت خود را گذاشتهام که نه نوشته شده و نه معلوم است؟!
و از این گذشته،اگر حدیث«کتاب الله و سنّتی»صحیح باشد،چگونه عمر بن خطاب جرأت کرد با رسول خدا(صلی الله علیه و آله)مخالفت کند و بگوید:
کتاب خدا برای ما بس است؟!
و اگر پیامبر(صلی الله علیه و آله)سنّت نوشته شدهای را بر جای گذاشته،چگونه ابو بکر و عمر اجازه یافتند که آن را بسوزانند و مردم را از آن دور کنند؟!
و اگر حدیث«کتاب الله و سنّتی»صحیح باشد،چرا ابو بکر در سخنرانی خود پس از درگذشت پیامبر(صلی الله علیه و آله)میگوید:از رسول خدا (صلی الله علیه و آله)چیزی روایت نکنید.و اگر کسی چیزی پرسید،بگویید میان ما و شما کتاب خدا هست،حلال آن را حلال و حرام آن را حرام بشمارید (1)؟!
و اگر حدیث کتاب الله و سنّتی صحیح باشد،چرا ابو بکر در زمینۀ جنگ با خودداریکنندگان از پرداخت زکات،آن را زیر پا گذاشت،با آنکه پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرموده بود:هرکس لا اله الا الله بگوید،خون و مال خود را از دست من در امان نگهداشته و حساب او با خداست؟!
و اگر حدیث کتاب الله و سنّتی درست باشد،چگونه ابو بکر و عمر و همراهان آنها از صحابه توانستند احترام زهرا را زیر پا بگذارند و بر خانۀ او یورش برند و تهدید کنند که آن را با هرکه در آن است به آتش
1) 1) -تذکرة الحفاظ/ذهبی،ج 1،ص 3.
میکشند؟آیا سخن پیامبر را نشنیده بودند که فرمود:فاطمه،پارۀ تن من است،هرکه او را به خشم آورد مرا به خشم آورده است و هرکه او را بیازارد مرا آزرده است؟
آری،به خدا سوگند!آن را شنیده و دریافته بودند.آیا سخن خدا را نشنیدند که فرمود:
«قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی». (1)
یعنی:«من از شما پاداشی جز دوستی نزدیکانم نمیخواهم».
این آیه دربارۀ فاطمه و شوهر و دو فرزندش نازل شده بود.آیا دوستی با اهل بیت،این بود که آنان را بترسانند و تهدید کنند که خانۀ آنها را آتش میزنند؟و در را آنقدر بر شکم فاطمه(س)فشار دهند تا بچهای را که در شکم دارد؛سقط کند؟!پدر و مادرم به فدایش!
اگر حدیث کتاب الله و سنّتی صحیح است،چگونه معاویه و صحابهای که با او بیعت کرده بودند و در رکاب او بودند؛به خود اجازه دادند که علی را لعنت کنند و در سراسر دوران حکومت بنی امیه او را بر فراز منابر دشنام دهند؟آیا فرمان خدا را نشنیدند که باید بر او نیز مانند پیامبر درود بفرستند؟آیا نشنیده بودند که پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرموده:هرکس علی را دشنام دهد؛مرا دشنام داده،و هرکه مرا دشنام دهد خدا را دشنام داده است؟! (2)
اگر حدیث«کتاب الله و سنّتی»صحیح است،پس چرا این سنّت،از بیشتر صحابه پوشیده ماند،و آن را ندانستند و در احکام دین به نظریات شخصی خود فتوا دادند.و امامان چهار مذهب نیز چنین کردند.و به قیاس و اجتهاد پناه بردند،و به اجماع و سد باب ذرائع و مصالح مرسله و استصحاب و صوافی الامراء و اخفّ الضررین و مانند آن چسبیدند؟! (1)
اگر پیامبر(صلی الله علیه و آله)کتاب خدا و سنت خویش را در میان مردم نهاده تا آنها را از گمراهی نگهدارد؛پس نیازی به این بدعتها که«اهل سنّت و جماعت»پدید آوردند؛نبود،زیرا هر بدعتی گمراهی است و هر گمراهی در آتش است،چنانکه حدیث شریف نبوی میگوید...!
از این گذشته،خردمندان و دانشوران،پیامبر(صلی الله علیه و آله)را سرزنش میکنند که چرا سنّت خویش را رها کرده و به کار گردآوری و نگهبانی و پاسداری آن از تحریف و اختلاف و جعل و تقلّب همّت نگمارده،و باز هم به مردم میگوید:
«من در میان شما دو چیز گرانبها میگذارم که اگر به آنها چنگ بزنید هرگز پس از من گمراه نمیشوید،کتاب خدا و سنّت من».
ولی اگر به خردمندان بگوییم که خود پیامبر نگذاشته سنّتش را بنویسند،آن وقت به ما میخندند،زیرا این کار حکیمانه نیست،زیرا چگونه مسلمان را از نوشتن سنّت خود بازمیدارد،و باز هم میگوید:من
1) 1) -جامع بیان العلم،ج 2،ص 61.
در میان شما سنّت خود را گذاشتهام؟!
از این گذشته قرآن مجید،با وجود سنّت که مسلمانان در طول قرنها نگاشتهاند،باز هم دارای ناسخ و منسوخ و خاصّ و عام و محکم و متشابه است،و سنّت هم چون قرآن است،با این تفاوت که قرآن همهاش صحیح است،زیرا خدای سبحان خود عهدهدار حفظ آن شده.و از آن گذشته قرآن،نوشته شده ولی در سنّت،حدیث دروغ بیش از راست است،پس سنّت پیامبر،پیش از هر چیز،نیازمند یک معصوم است که ما را به صحیح آن رهنمون شود.و روایات موضوع و جعلی را به ما باز نماید،و غیر معصوم،اگر علاّمه هم باشد نمیتواند،چنین کاری را انجام بدهد.
«قرآن و سنّت»با هم نیز،نیازمند دانشمندی زبردست و آشنای با همۀ احکام و دانای به همۀ اسرار است که بتواند برای مردم،مسائل اختلافی پس از پیامبر را شرح دهد.
نمیبینید که خداوند سبحان،در قرآن کریم،اشاره میکند که قرآن نیازمند«مبیّن»(توضیحدهنده)است.و خداوند متعال میفرماید:
«وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ» . (1)
یعنی:«ما این یاد خدا را بر تو نازل کردیم تا آنچه برای آنها فرود آمده، برایشان روشن سازی».
اگر پیامبر آنچه نازل شده را روشن نمیساخت،مردم نمیتوانستند
1) 1) -نحل،44.
احکام خدا را بشناسند،هرچند قرآن به زبان آنها فرود آمده است!
این،یک چیز بدیهی است،و همۀ مردم آن را میدانند،با اینکه قرآن واجباتی چون نماز،زکات،روزه و حج را آورده،مسلمانان نیازمند بیان پیامبر(صلی الله علیه و آله)هستند که چگونه نماز بگذارند،و نصاب زکات و احکام روزه و مناسک حج را بشناسند،و اگر او نبود،مردم چیزی نمیدانستند.
هرگاه قرآن-که از اختلاف به دور است،و باطل از پیش و پس به آن راه ندارد-نیازمند مبیّن باشد،پس سنّت پیامبر بیش از قرآن،به شارح و مبین نیاز دارد،زیرا در آن اختلافات بسیار پدید آمده و جعل و دروغ در آن راه یافته،و بسیار طبیعی است،بلکه یکی از بدیهیات عقلی است که هر پیامبری به نبوّت و رسالت خود توجه داشته باشد،و کسی را به عنوان جانشین و سرپرست،به راهنمایی خدا برای آن برگزیده،تا رسالت او با مرگش از میان نرود،به همین دلیل،هر پیامبری یک جانشین داشته است.
به همین دلیل هم،پیامبر(صلی الله علیه و آله)خلیفۀ و جانشین خویش در میان امتش،یعنی علی بن ابی طالب را آماده ساخت و او را از کودکی با اخلاق پیامبری پرورش داد.و در بزرگی به او دانش اوّلین و آخرین را آموخت.و رازهایی را در اختیار او نهاد که به کسی دیگر نگفته بود.و بارها و بارها مردم را به او راهنمایی کرد.و به آنان گفت:این برادر،وصی و جانشین من است.
و فرمود:من بهترین پیامبر هستم و علی بهترین وصّی و بهترین مردم پس از من است.
و فرمود:من بر سر تنزیل قرآن جنگیدم و علی بر سر تأویل قرآن میجنگد.و او مسائل اختلافی را برای امّت من روشن میکند.
و فرمود:کسی از جانب من پیامی نمیرساند،مگر علی و او مولا و سرور هر مؤمنی پس از من است.
و فرمود:علی برای من مانند هارون است برای موسی.و علی از من است و من از اویم و او دروازۀ دانش من است! (1)
با دلیل علمی و تاریخی و از سیرۀ مکتوب پیامبر ثابت شده که علی (علیه السلام)تنها مرجع علمی صحابه بود.و همه از عالم و جاهل،به او مراجعه میکردند.و همین کافی است که اهل سنّت اعتراف کنند،ابن عباس که او را«دانشمند امت»نامیدهاند،شاگرد علی و فارغ التحصیل مدرسۀ او بوده.
و این نشانۀ آن است که همۀ دانشهای مسلمانان از علی(علیه السلام)است. (2)
به عنوان فرض میگوییم:اگر حدیث کتاب الله و سنّتی با حدیث کتاب الله و عترتی،تعارض و ناسازگاری داشته باشد،باید دوّمی را جلو انداخت،یعنی«عترتی»را برگزید نه«سنّتی»را تا هر مسلمان عاقلی بتواند به اهل بیت مراجعه کند و از آنان قرآن و سنّت را فراگیرد.
و اگر حدیث«کتاب الله و سنتی»را انتخاب کنیم،هم در قرآن و هم
در سنّت،سرگردان میمانیم.و مرجع و پناهگاه مورد اعتمادی نمییابیم که احکام ناشناخته را برای ما بیان کند.و یا در مسائلی که علما اختلاف کردهاند،و راه به جایی نبردهاند،و سخنان ضدّ و نقیض دارند،ما را به جایی برساند.
بیگمان اگر سخن این عالم یا آن عالم را بگیریم،یا از نظر این مذهب یا آن مذهب پیروی کنیم،کار بیدلیلی انجام دادهایم.و از روی تعصب کور و بدون حجّت به چیزی معتقد شدهایم.خداوند متعال در قرآن میفرماید:
«وَ ما یَتَّبِعُ أَکْثَرُهُمْ إِلاّ ظَنًّا إِنَّ الظَّنَّ لا یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً» . (1)
یعنی:«بیشتر آنان جز از گمان پیروی نمیکنند،و گمان جای حق را نمیگیرد».
من برای این مسأله،نمونهای میآورم تا خوانندۀ گرامی به درستی این گفتار پی ببرد.
اگر قرآن کریم را برداریم و در آن آیۀ وضو را بخوانیم،میبینیم که خدا میفرماید:
«وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِکُمْ وَ أَرْجُلَکُمْ إِلَی الْکَعْبَیْنِ» . (2)
یعنی:«سرها و پاهای خود را تا مچ،مسح کنید».
در نگاه اوّل میفهمیم که پاها را نیز باید مانند سر مسح کرد،ولی چون
به کار مسلمانان بنگریم میبینیم که در اینباره اختلاف کردهاند.و«اهل سنّت و جماعت»همه،پاها را میشویند و شیعه همگی،پاها را مسح میکنند.
در این هنگام،دچار شک و سرگردانی میشویم که کدام درست است؟
چون به علمای«اهل سنّت و جماعت»و مفسران آنها مراجعه کنید، میبینید که آنها با هم اختلاف دارند،زیرا برخی از آنها آیه را با قرائت نصب و به صورت «أَرْجُلَکُمْ» میخوانند و برخی به جرّ و به صورت «أَرْجُلَکُمْ».
و میگویند هر دو قرائت صحیح است،و هرکس به نصب بخواند شستن پا را واجب میداند،و هرکس به جرّ بخواند مسح پا را واجب میشمارد.
پس از این،اگر دانشمندی ادیب و آشنای با زبان عربی از علمای اهل سنّت (1)به این مسأله برسد،میگوید:هر دو قرائت،مسح را واجب میکنند؛زیرا«ارجل»یا محلا منصوب است یا جرّ آن به جوار است.بعد میگوید:قرآن برای ما مسح را آورده و سنّت به شستن پا فرمان میدهد.
ای خوانندۀ گرامی!دیدی که علمای«اهل سنّت و جماعت» سرگردانی ما را از میان نبردند و سخنان خودشان هم،درهم ریخته و نابسامان بود،بلکه شک و تردید ما را بیشتر کردند که مگر سنّت هم مخالف قرآن میشود؟
1) 1) -تفسیر کبیر/امام فخر رازی،ج 11،ص 161.
و هرگز مباد اینکه پیامبر با قرآن مخالفت کند.و در وضو پاهایش را بشوید.و اگر پیامبر(صلی الله علیه و آله)در وضو پاهایش را شسته بود،بزرگان صحابه نمیتوانستند با او مخالفت کنند،با اینکه از نظر دانش و بینش،کسانی مانند علی بن ابی طالب،ابن عباس،حسن و حسین،حذیفة بن یمان،انس بن مالک و همه صحابهای که آیه را با جرّ خواندهاند،و اکثریت قاریان قرآن را تشکیل میدهند.و همۀ شیعیان که از عترت پاک پیامبر،پیروی کردهاند،در میان آنها هستند و گفتهاند که در وضو مسح واجب است.
ای خوانندۀ گرامی!ندیدی که مسلمان-اگرچه فرد مورد اعتماد باشد- همچنان در شک خود سرگردان میماند،و راه درست را نمیشناسد،و نمیداند که حکم درست خدا کدام است و حکم ناروا و نادرست کدام؟
من،دانسته این نمونه را از قرآن آوردم تا تو ای خوانندۀ گرامی!ببینی اختلاف و ناهماهنگی در اندیشۀ علمای مسلمان«اهل سنّت و جماعت»تا کجاست.و در این کار ساده که پیامبر(صلی الله علیه و آله)در طول 23 سال،روزی چند بار آن را انجام میداد،چقدر اختلاف کردهاند.
لازم بود که همه از خاص و عام یاران پیامبر(صلی الله علیه و آله)آن را بدانند،ولی علمای«اهل سنّت»در قرائتها اختلاف میکنند،و گاهی نصب میدهند و گاهی به جرّ میخوانند،و بر اثر آن،احکام ناهمگونی به دست میآورند!
علما در تفسیر قرآن و به دست آوردن احکام از قراءات گوناگون،
اختلافات بسیاری دارند،که بر محقّقان پوشیده نیست.
هرگاه اختلاف آنان در قرآن آشکار باشد،در سنّت بیشتر آشکارتر است.
اگر به وجوب مراجعه به افراد مورد اعتماد،در شرح و بیان احکام درست از قرآن و سنّت،عقیده داشته باشی،ما از تو میپرسیم که شخص خردمند و اهل کلام،کدام است؟زیرا قرآن و سنّت نتوانستند از گمراهی جلوگیری کنند،و آن دو خاموش هستند و سخن نمیگویند.و میتوان آنها را به چندگونه تعبیر و تفسیر کرد،چنانکه در آیۀ وضو دیدیم.و من و تو ای خوانندۀ گرامی!بر وجوب پیروی از علمای آگاه به حقایق قرآن و سنّت،همداستان هستیم.و تنها یک چیز مانده و آن هم شناسایی این علمای آگاه به حقایق قرآن و سنّت است.
اگر بگویی که آنها علمای امّت هستند و پیشاپیش آنها صحابۀ بزرگوار جای دارند،دیدیم که چگونه در آیۀ وضو و در مسائل دیگر،اختلاف کردند.و نیز دانستیم که آنها با هم جنگیدند و یکدیگر را تکفیر کردند، پس نمیتوان بر همۀ آنها اعتماد کرد.و باید دانست که کدام بر حق هستند و کدام بر باطل.و باز هم مشکل به جای خود باقی است.
اگر بگویید که باید به سراغ چهار امام مذاهب فقهی رفت،دانستیم که آنها هم در بیشتر مسائل اختلاف کردهاند تا آنجا که برخی از آنها گفتند:
گفتن«بسم الله»در نماز کراهت دارد!برخی گفتند:نماز بیآن،باطل
است.و حال این مذاهب را هم دانستی که ساخته و پرورشیافتۀ فرمانروایان ستمگر هستند.و نیز دانستی که از زمان پیامبر دورند.و صحابه را هم نمیشناسند تا چه رسد به شخص پیامبر.
تنها یک راه در برابر ما باقی است،و دوّمی ندارد.و آن اینکه به امامان عترت از خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله)مراجعه کنیم که خدا آنان را پاکیزه ساخته و آلودگی را از آنان دور ساخته است.و آنان دانشمندان با عملی هستند که کسی در دانش و پرهیزگاری و حافظه و تقوا به پای آنان نرسیده است.و آنها از دروغ و اشتباه به دورند.و این سخن صریح قرآن، (1)و گفته پیامبر بزرگوار است. (2)
خداوند،دانش قرآن را با برگزیدن آنها،علم دین را به آنان بخشیده.و پیامبر(صلی الله علیه و آله)هرچه را که مردم نیاز داشتهاند،به آنها آموخته،و امّت را به پیروی از آنها راهنمایی کرده و فرموده است:خاندان من در میان شما مانند کشتی نوح هستند که هرکس بر آن سوار شود نجات مییابد و هر کس از آن جدا بماند،غرق میشود.ابن حجر که از علمای«اهل سنّت و
1) 1) -خدای متعال فرمود: «إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً» .(احزاب،33)
2) 2) -پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:کتاب خدا و خاندانم اگر به آنها چنگ بزنید هرگز پس از من گمراه نمیشوید.چنانکه کتاب خدا معصوم است و اشتباه نمیکند،عترت پاک هم چنین هستند.و غیر معصوم،کسی نمیتواند هدایت را تضمین کند.و کسی که خود اشتباه میکند؛نیازمند هدایت است.
جماعت»است،پس از صحیح شمردن این حدیث دربارۀ آن میگوید:
تشبیه کردن آنان به سفینه ازآنروست که هرکه آنان را دوست بدارد و به پاس زحمات پیامبر،آنان را گرامی بدارد،و از راهنمایی دانشمندان آنها استفاده کند،از تاریکی مخالفت با خدا رهایی مییابد.و هرکس از آنها جدا بماند،در دریای ناسپاسی غرق میشود و در بیابانهای سرکشی، نابود میگردد. (1)
افزون بر این،هیچ دانشمندی را در گذشته و حال،در امّت اسلامی از زمان صحابه نمییابیم که برای خود ادّعا کرده باشد که از اهل بیت و عترت پاک پیامبر(صلی الله علیه و آله)داناتر و بهتر است.و هیچ کس نیز پیدا نشده که ادّعا کند به یکی از امامان اهل بیت،چیزی آموخته یا او را هدایت کرده است.
ای خوانندۀ عزیز!اگر توضیح و بیان بیشتری میخواهی به کتابهای «المراجعات»و«الغدیر»مراجعه کن.
آنچه را که من در اینجا آوردم،برای تو کافی است اگر انصاف داشته باشی،زیرا اگرچه حدیث«کتاب خدا و عترت خود را در میان شما میگذارم»،همان حقی است که عقل و وجدان در برابر آن سر تسلیم فرود میآورند و سنّت و قرآن را ثابت میکنند.
با همۀ اینها،یکبار دیگر با ادلۀ روشن،ثابت شد که شیعۀ امامیه، پیروان راستین سنّت پیامبر هستند و«اهل سنّت و جماعت»،پیرو
1) 1) -الصواعق المحرقة/ابن حجر شافعی،ص 152.
بزرگان و رهبران خویش هستند که آنها را از راه راست بدر بردهاند.و در تاریکی رها کردهاند.و به دریای ناسپاسی و بیابان سرکشی،انداختهاند.
چنانکه ابن حجر شافعی مذهب میگوید.
و ما خدای جهانیان را سپاس میگوییم که بندگان خالص خود را هدایت کرد.
کسی که در فقه شیعۀ امامیه جستجو کند،درمییابد که آنها در احکام فقهی،جز در مسائل نوظهور، (1)از راه دوازده امام اهل بیت،به پیامبر مراجعه میکنند.
نزد اینان منابع فقه دو تاست،و سوّمی ندارد:قرآن و سنّت،یعنی منبع اوّل«قرآن کریم»و منبع دوّم«سنت پیامبر»است،که درود و سلام خدا بر او باد.نظریات فقهی شیعه از قدیم و جدید،بلکه نظریات ائمّۀ اهل بیت همه اینگونه است.و هیچیک از آنان ادّعا نکرده که به رأی شخصی خود عمل کرده یا حکمی از پیش خود صادر نموده است.
هنگامی که امام علی بن ابی طالب را برای خلافت برگزیدند،با او شرط کردند که به شیوۀ شیخین؛ابو بکر و عمر عمل کند،حضرت فرمود:
جز به کتاب خدا و سنّت پیامبر عمل نخواهم کرد. (2)
ما در بحثهای آینده روشن خواهیم ساخت که او(علیه السلام)همواره به سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله)پایبند بود و از آن روی نمیگرداند.و با کوشش فراوان میخواست مردم را به سوی آن بازگرداند،تا آنجا که خلفا بر او خشم گرفتند و مردم از او رنجیدند،زیرا در راه خدا سرسخت و به سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله)پایبند بود.
امام باقر(علیه السلام)همواره میفرمود:اگر ما از پیش خود با شما سخن بگوییم،هم خودمان گمراه شدهایم،و هم شما را گمراه کردهایم،ولی ما با نشانهای روشن از خدا و پیامبر با شما سخن میگوییم.
بار دیگر میفرمود:ای جابر!اگر ما با شما از روی میل خود سخن بگوییم و نظریات شخصی خود را برای شما بیان کنیم،بیچاره میشویم بلکه روایاتی از پیامبر نگهداری کردهایم،مانند اینکه آنها زر و سیم خود را ذخیره میکنند و از اینها با شما سخن میگوییم.
امام جعفر صادق(علیه السلام)میگوید:به خدا سوگند!ما نه از روی خواهش دل،یا نظر شخصی خود سخن نمیگوییم.ما جز سخن پروردگار خود چیزی را نمیگوییم و هر خبری که به شما دادیم،از رسول خداست و
ما با نظر خود چیزی نمیگوییم.
دانشمندان و محققان نیز این را از ائمۀ اهل بیت میدانند،و چیزی را در زمینۀ رأی و قیاس و استحسان،یا غیر قرآن و سنّت از آن ثبت نکردهاند.
حتی اگر به سید محمد باقر صدر،مرجع بزرگ معاصر مراجعه کنیم؛ میبینیم در رسالۀ عملیۀ خود که دربارۀ فقه عبادات و معامله نوشته شده، به نام«الفتاوی الواضحة»میگوید:لازم میدانیم اشارهای مختصر به منابع اصلی خودمان در استنباط فتاوای واضحه داشته باشیم که آنها- همان گونه که در آغاز سخن آمد-عبارتند از روایات ارزشمندی که از راه راستگویان پرهیزکار در نقل حدیث،از مذاهب مختلف به ما رسیده است. (1)ولی مجوّز شرعی برای پیروی از قیاس و استحسان و مانند آنها نداشتهایم تا بر آنها اعتماد کنیم.
آنچه دلیل عقلی نامیده میشود،به این معنا مجتهدان و اخباریان دربارۀ جواز عمل به آن اختلاف دارند و ما چیزی پیدا نکردیم که اثبات آن متوقف بر دلیل عقلی به این معنا باشد،هرچند ما عمل به آن را جایز میدانیم،زیرا هرچه با دلیل عقلی ثابت شود،در عین حال از کتاب یا سنّت،قابل اثبات است.
و چیزی که«اجماع»نامیده میشود،ما آن را در کنار کتاب و سنّت، یک منبع جداگانه نمیشناسیم،جز در برخی موارد که به عنوان وسیلۀ
1) 1) -الفتاوی الواضحة/شهید باقر صدر،ص 98.
اثبات،بر آن اعتماد میکنیم.
بنابراین،دو مصدر اصلی در نزد ما«قرآن و سنت»است و از خدای بزرگ میخواهیم که ما را از پیروان آن دو قرار دهد.و هرکس به آن دو چنگ بزند،به ریسمان محکمی چنگ انداخته که بریده نمیشود و خدا شنوا و داناست. (1)
آری،ما این پدیده را همیشه در میان شیعه،حاکم میدیدیم،چه در زمانهای گذشته و چه در زمان حال.و آنها جز بر این دو اعتماد نمیکنند.و هیچ یک از آنها فتوایی ندارند که از قیاس یا استحسان برخاسته باشد.و داستان امام صادق(علیه السلام)با ابو حنیفه معروف است که چگونه او را از قیاس بازداشت و در سخنان خود به او فرمود:در دین خدا قیاس مکن،زیرا شریعت اگر با قیاس آمیخته شود،دین از میان میرود.و نخستین کسی که قیاس کرد،ابلیس بود که دربارۀ آدم گفت:من از او بهترم مرا از آتش و او را از گل آفریدی.
اینها منابع فقه شیعه بود که از زمان امام علی بن ابی طالب تا به امروز به آن مراجعه میکردهاند.اکنون ببینیم منابع فقه«اهل سنّت و جماعت» چیست؟
1) 1) -همان مدرک.
هرگاه منابع فقه در«اهل سنّت و جماعت»را جستجو کنیم،میبینیم که بسیاری از آنها از مرزهای قرآن و سنّت-که خدا و پیامبر تعیین کردهاند-به دور هستند.
منابع،نزد آنان،گذشته از کتاب و سنت،سنّت خلفای راشدین و سنّت صحابه و سنّت تابعین است که علمای حدیث هستند و سنّت فرمانروایان است که آن را«صوافی الامراء»میخوانند.و سپس قیاس،استحسان، اجماع و سدّ باب ذرائع است.
چنانکه میبینید این ده منبع در نزد آنان بر دین خدا حکومت میکند.
و برای اینکه بیدلیل سخن نگفته باشیم و توسن زبان را لگام گسیخته به تاخت نیاورده باشیم،یا برخی،ما را به گزافهگویی متهم نسازند،باید چند دلیل از سخنان آنان بیاوریم تا خوانندۀ گرامی در اینباره به روشنی نتیجه بگیرد.
ما با«اهل سنّت و جماعت»دربارۀ دو منبع نخستین یعنی کتاب و سنّت،بحث نمیکنیم،زیرا در آن دو با آنان اختلافی نداریم،بلکه میگوییم واجب هم همین است که به آن دو مراجعه کنیم و نقل و عقل و اجماع،همین را نشان میدهد.و خدای متعال میفرماید:
«ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا». (1)
یعنی:«هرچه پیامبر به شما داد،بگیرید و از هرچه شما را بازداشت، خودداری کنید».
و نیز از باب این آیه است که:
«إِذا قَضَی اللّهُ وَ رَسُولُهُ...». (2)
یعنی:«هرگاه خدا و رسول به چیزی داوری کردند...».
و دیگر آیات روشنی که نشان میدهد احکام شرعی،تنها از کتاب خدا و سنّت پیامبر به دست میآید.ولی گفتگوی ما با آنان دربارۀ منابع دیگری است که از پیش خود افزودهاند.
آنان به این حدیث استدلال کردهاند که:«بر شما باد به پیروی از سنت من و سنت خلفای راشدین پس از من،به آن چنگ بزنید و با چنگ و دندان،آن را نگهدارید». (3)
در کتاب«همراه با راستگویان»روشن ساختیم که مقصود از خلفای
راشدین در این حدیث،امامان اهل بیت هستند.و اینجا چند دلیل دیگر نیز برای کسانی که آن کتاب را نخواندهاند،میآوریم:
بخاری و مسلم و همۀ محدّثان آوردهاند که رسول خدا خلفای خود را در دوازده تن،محدود کرده،و فرموده است:جانشینان من دوازده نفرند که همه از قریشند.این حدیث صحیح،نشان میدهد که مقصود،امامان اهل بیت(علیهم السلام)هستند نه خلفا و فرمانروایانی که خلافت را غصب کردند.
کسی را میرسد که بگوید:خواه مقصود،دوازده امام از اهل بیت باشد،چنانکه شیعه میگوید یا خلفای چهارگانه(راشدین)چنانکه «سنّی»میگوید،منابع فقه سه چیز است:قرآن،سنت و سنت خلفا.
و این بنا به مذهب«اهل سنّت»درست است،ولی بنا به نظر شیعه درست نیست،زیرا امامان اهل بیت-چنانکه پیش از این گفتیم-چیزی را به اجتهاد خود نیفزودهاند،بلکه تنها سنّت جدّشان رسول خدا را میگویند که از او آموختهاند و آن را نگهداشتهاند،تا در حالت نیاز به مردم نشان دهند.
ولی«اهل سنّت و جماعت»،کتابهای خود را با استدلال به سنّت ابو بکر و عمر به عنوان منابع قانونگذاری و فقه،پر کردهاند.هرچند اینها با کتاب و سنّت،مخالف باشد.
چیزی که بر یقین ما میافزاید اینکه ابو بکر و عمر،مقصود پیامبر در این حدیث نبودهاند،زیرا علی(علیه السلام)نپذیرفت که با سنّت آنان حکومت
کند،هرچند صحابه میکوشیدند این شرط را به گردن او بگذارند.
اگر مقصود پیامبر از خلفای راشدین،ابو بکر و عمر بود،علی(علیه السلام) نمیتوانست،سخن رسول خدا را زیر پا بگذارد و سنّت آنان را ردّ کند.
پس حدیث نشان میدهد که نه ابو بکر و نه عمر،هیچکدام از خلفای راشدین نیستند.با اینکه«اهل سنّت و جماعت»از خلفای راشدین،جز ابو بکر،عمر و عثمان کسی را اراده نمیکنند،زیرا علی که نزد آنان از خلفا شمرده نمیشده،و مدّتها بعد به آنها پیوسته و او را بر فراز منبرها لعنت میکردند،پس چگونه از سنّت او پیروی کنند؟!
اگر روایاتی را که جلال الدین سیوطی در تاریخ الخلفا آورده از نظر بگذرانیم،درستی عقیدۀ خود را بیشتر میفهمیم.
سیوطی به نقل از حاجب بن خلیفه مینویسد:دیدم که عمر بن عبد العزیز در زمان خلافت خود سخنرانی میکرد،و در خطبۀ خود گفت:
«آگاه باشید که آنچه رسول خدا(صلی الله علیه و آله)و دو یار او،سنّت نهادهاند،آن دین ماست و از آن پیروی میکنیم و هرچه را غیر آنان رسم و سنّت کرده باشند،رها میکنیم». (1)
حقیقت این است که بیشتر صحابه و فرمانروایان اموی و عباسی معتقد بودند که آنچه ابو بکر،عمر و عثمان رسم کردهاند،دین است و باید آن را عمل کنند و در حدّ آن بایستند.
و اگر این سه خلیفه از ترویج سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله)جلوگیری کرده باشند
1) 1) -تاریخ الخلفا/سیوطی،ص 241.
-چنانکه دیدیم و دانستیم-پس دیگر چیزی نمیماند،جز آنچه که آنان نگهداشتهاند.
میبینیم که بسیاری از ادله و شواهد،نشان میدهند که«اهل سنّت و جماعت»از سنّت همۀ صحابه بدون استثنا پیروی میکنند.
آنها به یک حدیث دروغ استدلال میکنند که در کتاب«همراه با راستگویان»به طور گسترده دربارۀ آن سخن گفتهایم.این حدیث عبارت است از این جمله که:«یاران من چون ستارهاند از هریک پیروی کنید، راه را مییابید»ابن قیم جوزیّه،این حدیث را دلیل بر حجّت بودن نظر صحابی میداند. (1)
شیخ ابو زهره،به این حقیقت اعتراف میکند و میگوید:میبینیم که آنها یعنی فقهای اهل سنت همه فتوای صحابه را عمل میکنند.سپس در جای دیگر میافزاید:
استدلال به سخنان صحابه و فتواهای آنان،شیوۀ اکثریت قاطع فقهاست.و شیعه در اینباره با آنان مخالف است. (2)ولی ابن قیم جوزیه، نظر تودۀ فقها را با 46 وجه تأیید کرده و همۀ آنها نیرومند هستند...
ما به شیخ ابو زهره میگوییم:چگونه دلیلی که با قرآن و سنّت مخالف باشد،نیرومند است؟!همۀ دلیلهایی که ابن قیم آورده،مانند تار عنکبوت،سست هستند.و تو خود آنها را از هم پاشیدهای و گفتهای:
ما میبینیم که شوکانی میگوید:حق آن است که سخن صحابی، حجّت نیست،زیرا خدای سبحان کسی را جز محمد(صلی الله علیه و آله)برای این امت نفرستاده و ما جز یک پیامبر کسی را نداریم.و صحابه و کسانی که پس از آنها آمدهاند،همه مکلّف هستند تا از دین او که در کتاب و سنت آمده، پیروی کنند.و هرکس بگوید که دلیلی در دین خدا غیر از آن دو وجود دارد،در دین چیزی را گفته است که ثابتشدنی نیست.و قانونی آورده که خدا به آن فرمان نداده است. (1)
درود بر شوکانی که حق را گفته و سخن راست بر زبان رانده است.و تحت تأثیر مذهبگرایی نبوده است.و سخن او با گفتۀ امامان هدایت از عترت پاک،موافق است.و خدا از او خشنود شود و او را خشنود گرداند اگر کردارش هم برابر گفتارش باشد.
همچنین میبینیم که«اهل سنّت و جماعت»نظریات تابعین را عمل میکنند و آنها را«علمای اثر»میشناسند.و کسانی مانند اوزاعی،سفیان ثوری،حسن بصری،ابن عیینه و بسیاری دیگر،چنانکه آنان همه اتفاق
1) 1) -کتاب شیخ ابو زهره،ص 102.
دارند که اجتهادات امامان چهار مذهب فقهی را عمل کنند و از آنان تقلید نمایند،با آنکه آنها از تابعین تابعین هستند.
و اگر صحابه خود به اشتباه خود در بسیاری از امور اعتراف کردهاند،و میگویند که ما چیزهایی را گفتهایم که به درستی آنها اعتقاد نداریم.و ابو بکر در پاسخ مسألهای میگوید:من نظر خودم را میگویم.اگر درست باشد؛از خداست،و اگر نادرست بود از من یا از شیطان است.و عمر به یارانش میگوید:چه بسا من به چیزهایی فرمان دهم که به سود شما نباشد،و شما را از کارهایی بازدارم که به سود شماست. (1)
اگر دانش آنها تا این پایه باشد،و آنها پیرو گمان باشند که جای حقّ را نمیگیرد،پس چگونه برای مسلمان شایسته است که با آنکه اسلام را میشناسد،کارها و گفتار اینان را سنّت معتبر و یکی از منابع فقه بشمارد؟ و آیا پس از این،اثری از حدیث«اصحابی کالنجوم»(یاران من چون ستارگانند)باقی میماند؟
و اگر حال صحابه که در مجالس پیامبر(صلی الله علیه و آله)حاضر میشدند و از او دانش میآموختند؛اینگونه باشد،پس حال دیگران که پس از آنها آمدهاند،و از آنان دانش آموختهاند و در فتنهها حضور داشتند،چه
1) 1) -تاریخ بغداد،ج 14،ص 81:ما به اینان میگوییم:اگر دانش شما تا این پایه است،پس چرا خود را از کسانی که دانش اولین و آخرین را داشتهاند،جلو انداختهاید.و امت را از هدایت و نور آنها،بیبهره ساختید.و در فتنه و نادانی و گمراهی فروبردید؟!
میتواند باشد؟
و اگر امامان مذاهب چهارگانه در دین خدا با نظریات شخصی سخن میگویند و خود آشکارا سخن از احتمال و امکان اشتباه خویش میرانند، و یکی از آنها میگوید:این چیزی است که من آن را درست میدانم.و شاید هم نظر دیگران درست باشد،پس چگونه مسلمانان خود را به پیروی آنان وادار ساختهاند؟!
این شیوه نزد«اهل سنّت و جماعت»صوافی الامراء خوانده میشود.
و این آیه را دلیل آن میدانند:
«أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ». (1)
یعنی:«از خدا و پیامبر و صاحبان فرمان از خودتان،فرمانبرداری کنید».
«اولوا الامر»نزد آنان،همان فرمانروایان هستند،هرچند با زور و کودتا بر سر کار آمده باشند.آنها عقیده دارند که این فرمانروایان را خداوند بر گردن بندگان خود سوار کرده،پس فرمانبرداری از آنها و پیروی از سنّت و شیوۀ آنها واجب است!!!
1) 1) -نساء،59:ما در کتاب«همراه با راستگویان»با دلایل بسیار،روشن ساختیم که اولو الامر،پیشوایان هدایت و امامان عترت پاک پیامبر هستند،نه فرمانروایان غاصب.و محال است که خداوند ما را به فرمانبرداری از ستمکاران و تبهکاران و کافران وادار سازد.
ابن حزم ظاهری در پاسخ«اهل سنّت و جماعت»میگوید:بنابر آنچه شما میگویید،پس فرمانروایان آنچه را از شریعت خدا و رسول بخواهند میتوانند باطل سازند و میتوانند بر آن بیفزایند.و در این زمینه تفاوتی میان افزودن و کاستن در دین نیست.و هرکس این را اجازه بدهد،به اجماع امّت،کافر است. (1)
ذهبی به ابن حزم پاسخ میدهد که:این گزارشی نادرست و اشتباهی آشکار است،زیرا همۀ امّت بجز داوود بن علی و پیروان او اتفاق نظر دارند که اولو الامر،حقّ صدور حکم و فتوا با نظر و اجتهاد را دارند،به شرط آنکه در حادثۀ مورد نظر،نصّ وجود نداشته باشد.و میگویند:با علم به نصّ و گفتار صریح،آنان حق اجتهاد را ندارند.بنابراین روشن میشود که آنان میتوانند چیزهایی را که اجازه داده شده بر دین بیفزایند ولی نمیتوانند هرچه را بخواهند از دین باطل کنند.
ما به ذهبی میگوییم:چگونه ادّعای اجماع میکنی با آنکه خودت، داوود بن علی و پیروانش را جدا کردهای؟!و چرا پیروان او را نام نبردهای؟و چرا شیعه و امامان اهل بیت را استثنا نکردهای؟آیا به نظر تو، آنها بخشی از امّت اسلامی نیستند؟!یا تمایل تو به نزدیک شدن به فرمانروایان،تو را واداشته که به آنان اجازه دهی بر دین بیفزایند،تا بر ثروت و شهرت تو افزوده شود؟آیا فرمانروایانی که به نام اسلام حکومت میکردهاند،چیزی از نصوص قرآنی و نصوص نبوی را میدانستند که در
1) 1) -ملخص ابطال القیاس/ابن حزم،ص 37.
مرز آن توقف کنند؟
و اگر دو خلیفۀ نخست(ابو بکر و عمر)چنانکه در بحثهای پیشین آمد، با نصوص قرآنی و نبوی مخالفت کردهاند،پس چگونه کسانی که پس از آنها میآیند،به این نصوص که دگرگون شده و تغییر یافته و آثار آن از میان رفته پایبند باشند؟
و اگر فقهای«اهل سنّت و جماعت»برای فرمانروایان اجازه میدهند که در دین خدا آنچه میخواهند بگویند،شگفتآور نیست اگر ذهبی از آنان پیروی کند.
در طبقات الفقهاء آمده است که سعید بن جبیر گفت:از عبد الله بن عمر پرسیدم حکم ایلاء چیست؟
گفت:آیا میخواهی بگویند:ابن عمر چنین گفت و ابن عمر چنان گفت؟!
گفتم:آری،و به گفتۀ تو خشنود و قانع میشویم.
ابن عمر گفت:در اینباره باید فرمانروایان سخن بگویند،بلکه خدا و رسول و کسی که از آنان خبر میدهد،باید سخن بگوید.
و از سعید بن جبیر روایت شده که گفت:رجاء بن حیاة از داناترین فقهای شام شمرده میشد،ولی هرگاه او را غربال میکردم،میدیدم که شامی است و میگوید:عبد الملک بن مروان در اینباره چنین و چنان گفته است. (1)
1) 1) -طبقات الفقهاء،شرح حال سعید بن جبیر،طبقات/ابن سعد،ج 6،ص 258.
در طبقات ابن سعد از مسیّب بن رافع آوردهاند که گفت:اگر در چیزی قضاوت شود که در آن باره سخنی نه در قرآن و نه در سنّت نیامده باشد، آن را«صوافی الامراء»میخوانند،و کار را به آنان میسپارند.و آنان اهل علم را برای آن کار جمع میکنند،نظر آنان بر هرچه قرار گرفت،همان حق است. (1)
و ما میگوییم:قرآن فرموده است:
«وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْواءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ ،بَلْ جاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَ أَکْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ کارِهُونَ». (2)
یعنی:«اگر حق از خواستههای آنان پیروی کند،آسمان و زمین تباه میشود بلکه حق را برای آنان آورده و بیشتر آنان حق را ناخوش دارند».
از میان آنها قیاس،استحسان،استصحاب،سدّ باب ذرائع و اجماع، بسیار مشهور است.امام ابو حنیفه در عمل به قیاس و کنار نهادن احادیث، شهرت داشته،چنانکه مالک،در مراجعه به عمل مردم مدینه و سدّ باب ذرائع و امام شافعی در مراجعه به فتوای صحابه،شهرت داشت.و آنان را به درجاتی تقسیم میکرد و«عشرۀ مبشره»(ده تن که مژده بهشت یافتهاند)را بر دیگران برتری میداد،سپس مهاجران نخستین،و سپس
انصار،و سپس مسلمانان پس از فتح(مسلمة الفتح)را قرار میداد که مقصود همان کسانی هستند که پیامبر آنان را پس از فتح مکه بخشود و آنان اسلام آوردند. (1)
امام احمد حنبل به خودداری از اجتهاد و پرهیز از فتوا و پیروی از نظر صاحبه-هرچه که باشد-شهرت داشت.خطیب بغدادی از او نقل میکند که مردی از او مسألهای را دربارۀ حلال و حرام پرسید.احمد به او گفت:
خدا تو را عافیت دهد،از دیگری جز ما بپرس.از فقها بپرس،از ابو ثور بپرس. (2)
مروزی از او نقل میکند که گفت:از حدیث که راحت شدیم،و در زمینۀ پرسشهای مردم نیز هرکس از من چیزی بپرسد به او پاسخ نمیدهم. (3)
بیگمان،احمد بن حنبل،همان کسی است که نظریۀ عدالت همۀ صحابه را بدون استثنا مطرح کرده است،و مذهب او در«اهل سنّت و جماعت»اثر گذاشته است.
خطیب در تاریخ بغداد،در جلد دوم با سند از محمد بن عبد الرحمان صیرفی آورده است که به احمد بن حنبل گفتم:هرگاه اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه و آله)در مسألهای اختلاف کنند،آیا میتوانیم به سخنان آنان نگاه
کنیم و هرکدام که درستتر است،از آن پیروی کنیم؟
به من گفت:جایز نیست در میان اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه و آله)اظهار نظر کنی.
گفتم:پس راه چیست؟
گفت:از هرکدام میخواهی پیروی کن.
ما میگوییم:آیا تقلید کسی که حق را از باطل نمیشناسد،رواست؟ شگفتآور است،احمد که همیشه از فتوا میگریزد،چگونه در اینجا فتوا میدهد از هر صحابهای که دلت خواست پیروی کن،بیآنکه دربارۀ درستی سخن آنان اندیشه کنی!
پس از این بررسی کوتاه دربارۀ منابع قانونگذاری و فقه در اسلام،از نظر شیعه و از نظر«اهل سنّت و جماعت»به روشنی درمییابیم که بی هیچ پردهپوشی،تنها شیعیان هستند که به سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله)پایبندند،و آن را با چیز دیگری عوض نمیکنند،تا آنجا که سنّت پیامبر،شعار آنان شده و حتی دشمنان آنها بر این،گواهی میدهند.
ولی«اهل سنّت و جماعت»سنّت هر صحابی و هر تابعی و هر فرمانروایی را پیروی میکنند.کتابهای آنان و سخنانشان،همه بر ضدّ آنها گواهی میدهند.و در فصل آینده به یاری خدا-خواهیم دید که کردار آنان چگونه است.و خواهیم دید که کاری به سنّت پیامبر ندارند.
ما نتیجهگیری در اینباره را به خوانندۀ گرامی وامیگذاریم تا خود دریابند که اهل سنّت کدامند و اهل بدعت کدام؟
گفتنی است که شیعیان همواره به منابع فقه از جمله کتاب و سنّت، پایبند بودند،و چیزی بر آن نیفزودند،زیرا نصوص کافی نزد امامان آنها دربارۀ همه مسائل مورد نیاز مردم،وجود داشت.
برخی از مردم تعجب میکنند و میگویند امامان اهل بیت،نصوص کافی برای همۀ مسائل،با وجود پیشرفت زمان از کجا آوردهاند؟برای اینکه واقعیت را به ذهن خوانندۀ گرامی نزدیک کنیم باید به چند مسأله اشاره کنیم:
وقتی مسلمان عقیده داشته باشد که خداوند،حضرت محمد را با شریعتی فرستاده که کاملکنندۀ همۀ شرایع گذشته و پاسدار آنهاست،تا راه انسانیت را کامل گرداند،و دیگر در این زمینه پس از آن نبوتی نیست و زندگی ابدی آغاز میگردد:
«هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ». (1)
یعنی:«اوست که پیامبرش را با هدایت و دین حق فرستاد تا او را بر همۀ دینها
1) 1) -توبه،33.
پیروز گرداند».
و اگر مسلمان عقیده دارد که خداوند سبحان از انسان خواسته است که در تمام گفتار و کردار،فرمانبردار احکام او باشد؛و سررشتۀ کارها را به او بسپارد:
«إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللّهِ الْإِسْلامُ». (1)«وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلامِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ». (2)
یعنی:«هرکس جز اسلام،دینی را بجوید از او پذیرفته نمیشود».
وقتی چنین است،پس ناگزیر باید احکام خدا شامل و فراگیر باشد تا همۀ نیازهای انسان را در راه دشوار خود،برای پیروزی بر همۀ موانع و مشکلات و ایستادگی در برابر تهدیدها و رسیدن به هدف اعلام شده، یاری کند.به همین دلیل،خدای سبحان دربارۀ این حقیقت میگوید:
«ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَیْءٍ». (3)
یعنی:«در کتاب چیزی را ناگفته نگذاشتیم».
بنابراین،چیزی نیست که در کتاب خدا ناگفته مانده باشد،ولی انسان با خرد کوتاه خویش نمیتواند همۀ چیزهایی را که خداوند سبحان فرموده،دریابد.و این دلیل دارد که بر دانایان پوشیده نیست زیرا خدای سبحان میفرماید:
«وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ». (1)
یعنی:«هیچ چیز نیست که تسبیح و ستایش خدا نگوید،اما شما تسبیح آنان را نمیفهمید».
عبارت«ان من شیء»(هیچ چیز)نشان میدهد که انسان و حیوان و جماد،تسبیح میکنند.انسان میتواند تسبیح حیوانات و موجودات زندۀ گیاهی را بپذیرد،ولی نمیتواند تسبیح سنگ را مثلا باور کند،درحالیکه خدای متعال میفرماید:
«إِنّا سَخَّرْنَا الْجِبالَ مَعَهُ یُسَبِّحْنَ بِالْعَشِیِّ وَ الْإِشْراقِ». (2)
یعنی:«ما کوهها را با او فرمانبردار ساختیم که شامگاه و پگاه تسبیح میکنند».
اگر این را میپذیریم و به آن ایمان میآوریم،ناگزیر باید بپذیریم که در قرآن،همۀ احکام مورد نیاز انسانها تا روز قیامت وجود دارد،ولی ما آنها را نمیفهمیم،مگر آنکه به کسی مراجعه کنیم که بر او نازل شده و همۀ معانی آن را فهمیده است.و آن پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)است.
خداوند میفرماید: «وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْءٍ». (3)
یعنی:«ما کتاب را بر تو فرستادیم که روشنکننده همه چیز است».
اگر این را پذیرفتیم و به آن ایمان آوردیم،ناگزیر باید بپذیریم و ایمان آوریم که خداوند سبحان،همه چیز را برای پیامبر،روشن ساخته تا او نیز
برای مردم روشن سازد.پس ناگزیر باید بپذیریم که رسول خدا(صلی الله علیه و آله)همه چیز را گفته و چیزی را که مردم تا روز قیامت به آن نیاز دارند،ناگفته نگذاشته است،بلکه دربارۀ آن حکمی دارد.
و اگر این توضیح به ما نرسیده،این نتیجۀ کوتاهی و ناتوانی یا نادانی ماست،یا از خیانت میانجیهایی که ما را به پیامبر ربط میدهند،برخاسته است.یا از نادانستن صحابه و آگاهی نیافتن آنها از چیزی است که آن حضرت(صلی الله علیه و آله)بیان کرده است.
ولی خدای سبحان،همۀ احتمالات ممکن را میدانسته و همۀ حوادث را پیشبینی کرده است.و اجازه نداده که شریعتش تباه شود،و از بندگان خود،امامانی را برگزیده و دانش کتاب را در میان آنها به ارث نهاده،و بیان آن را به ایشان داده است،تا مردم در پیش خدا بهانهای نداشته باشند.
خدای متعال میفرماید:
«ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْکِتابَ الَّذِینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا». (1)
یعنی:«سپس کتاب را به بندگان برگزیدۀ خویش به ارث دادیم».
و رسول خدا(صلی الله علیه و آله)آنچه را که مردم به آن نیاز دارند،برای ایشان بیان کرده،و وصّی او علی(علیه السلام)را به علمی که مردم تا روز قیامت به آن احتیاج دارند،اختصاص داده و این به دلیل امتیازاتی بوده که علی(علیه السلام)در میان صحابه دارا بوده،و هوش فراوان و فهمی تیز و حافظهای نیرومند داشتند و درک هرچه میشنیده از جملۀ آنها بوده است.بنابراین،پیامبر هرچه را
1) 1) -فاطر،32.
میدانسته به او آموخته و امّت را به سراغ او فرستاده و او را به عنوان در دانش خود،معرفی کرده است.
و اگر کسی بگوید که پیامبر خدا برای همۀ مردم برانگیخته شده و نمیتواند یکی را به دانش اختصاص دهد و دیگران را محروم سازد، میگوییم که پیامبر(صلی الله علیه و آله)در این باره کاری نمیتواند انجام دهد و او بندهای فرمانبر است که هرچه خدایش به او بفرماید انجام میدهد.و اسلام دین توحید است و بر پایۀ یگانگی در همه چیز نهاده شده،بنابراین باید مردم را زیر فرماندهی واحدی گرد آورد.و این یک امر بدیهی است که قرآن،عقل و وجدان بر آن گواهی میدهند.
خدای متعال میفرماید:
«لَوْ کانَ فِیهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتا». (1)
یعنی:«اگر خدایی جز الله در آن دو(آسمان و زمین)بود،نابود میشدند».
و نیز فرموده است:
«وَ ما کانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ إِذاً لَذَهَبَ کُلُّ إِلهٍ بِما خَلَقَ وَ لَعَلا بَعْضُهُمْ عَلی بَعْضٍ». (2)
یعنی:«همراه او خدای دیگری نبوده،وگرنه هر خدایی آفریدههای خود را با خود میبرد و برخی بر دیگری برتری میجستند».
همچنین اگر خداوند در یک زمان دو پیامبر مرسل میفرستاد،مردم به
دو امّت تقسیم میشدند،و کار به دستهبندی و گروهگرایی میکشید.
خداوند متعال میفرماید:
«وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلاّ خَلا فِیها نَذِیرٌ». (1)
یعنی:«هیچ امّتی نیست مگر آنکه در آن بیمدهندهای آمده است».
و همچنین هر پیامبری وصیّی داشته که جانشین او در ملّت و امت او بوده تا کار آنها به پراکندگی نگراید و جمعیت آنها از هم نپاشد.
به جان خودم سوگند!که این یک چیز طبیعی است.و همۀ مردم از دانا و نادان و مؤمن و کافر آن را میدانند.آیا نمیبینید که هر قبیله و حزب و دولتی باید یک رئیس داشته باشد که آن را رهبری کند،و نمیتوانند در یک وقت،پیرو دو رئیس و رهبر باشند.
به همۀ این دلایل،خداوند پیامآورانی از فرشتگان و انسانها برگزیده و آنها را افتخار رهبری مردم داده است و پیشوایان مردم ساخته تا آنها را به فرمان خدا رهبری کنند.
خدای متعال میفرماید:
«إِنَّ اللّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمِینَ». (2)
یعنی:«خداوند آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را برگزید و بر جهانیان برتری داد».
و امامانی که خدا آنها را برای جانشینی خاتم رسولان حضرت محمد
(صلی الله علیه و آله)برگزیده و آنان امامان هدایت از عترت پیامبرند؛همگی از خاندان ابراهیم،و نوادگان یکدیگرند،و همینها هستند که پیامبر به آنها اشاره کرده و فرموده است:«جانشینان من پس از من،دوازده نفرند و همه از قریش هستند». (1)
هر زمانی امامی شناخته شده دارد.و هرکس بمیرد و امام زمانش را نشناسد،به مرگ جاهلیّت مرده است.
و خدای سبحان،امامی را برگزیده و پاک ساخته و معصوم گردانیده.و به او دانش آموخته،و حکمت و دانش جز به شایستگان داده نمیشود.
وقتی که به اصل موضوع مراجعه کنیم که آشنایی امام با همۀ چیزهایی است که مردم به آن نیاز دارند،از راه نصوصی که در کتاب و سنّت آمده است و این نصوص،تا روز قیامت پا به پای نیازهای بشری حرکت میکنند،هیچکس از امّت اسلامی این ادّعا را ندارد،جز اهل بیت عصمت(علیهم السلام)که بارها و بارها گفتهاند کتاب صحیفۀ جامعه نزد آنهاست که املای پیامبر و خط علی بن ابی طالب است.و هرچه مردم تا روز قیامت نیاز دارند،-حتّی تاوان یک خراش-در آن آمده است.
ما اشاره کردیم که این همان صحیفۀ جامعهای است که علی آن را با
1) 1) -بخاری این حدیث را در صحیح خود،ج 1،ص 127 و مسلم در صحیح خود، ج 6،ص 3،با سند آوردهاند.و عبارت او این است که همۀ آنها از بنی هاشم هستند به جای«قریش»،حال چه بنی هاشم باشد و چه قریش،بالأخره همه از خاندان ابراهیم هستند چنانکه معلوم است.
خود همه جا میبرد.و بخاری و مسلم در صحاح خود به آن اشاره کردهاند.و هیچ مسلمانی نمیتواند آن را تکذیب کند.
بنابراین،شیعه که به امامان اهل بیت پیوستهاند،در مسائل شرعی،با نصوص قرآن و سنت،حکم میکنند و هرگز ناگزیر نشدند که به چیزی دیگر روی آوردند.و دست کم در طول سه قرن زندگی دوازده امام چنین بوده است.
ولی«اهل سنّت و جماعت»ناگزیر شدهاند از اجتهاد و قیاس و چیزهای دیگر استفاده کنند،زیرا نصوص کافی در دست نداشتهاند و یا امامان آنها از زمان خلافت نخستین خلیفه با اینها آشنا نبودهاند.و اگر خلفای آنان به سوزاندن نصوص بر جای مانده از پیامبر پرداختهاند،و کوشیدهاند مردم را از نقل آنها بازدارند و آنها را بپوشانند؛و وقتی یکی از بزرگان آنها میگوید:کتاب خدا برای ما بس است،و سنّت پیامبر را به کناری میاندازد،کاملا طبیعی است که آنها دچار کمبود نصوص حتّی برای بیان احکام قرآن باشند.
همۀ ما میدانیم که احکام ظاهری قرآن بسیار کم است،و آنها هم همگی نیازمند بیان پیامبر هستند.به همین سبب خدای متعال میفرماید:
«وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ». (1)
یعنی:«ما یاد خدا-قرآن-را بر تو فرستادیم تا آنچه را برای مردم فرود آمده، برای آنها بیان کنی».
1) 1) -نحل،44.
وقتی قرآن نیز برای روشن شدن احکام و مقصودهای خود نیازمند سنّت نبوی باشد.و وقتی سران«اهل سنّت و جماعت»سنّت بیانکنندۀ قرآن را آتش میزنند،پس دیگر نزد آنان نصوصی نمیماند که قرآن وصّی خود سنّت را بیان کند.
پس از روی ناچاری به اجتهاد و قیاس روی آوردند،و با علما به مشورت پرداختند و به استحسان و منافع آنی و زودگذر روی آوردند.
و باز هم طبیعی است که نیازمند این چیزها باشند،زیرا نصوص در اختیار آنها نبوده و از روی ناچاری به این کارها روی آوردهاند.
هر مسلمان مکلّفی اگر مجتهد نباشد-یعنی نتواند خودش احکام شرعی را از کتاب و سنّت به دست آورد-باید از یکی از مراجع جامع الشرائط در زمینۀ علم،عدالت،پرهیزگاری،زهد و تقوا پیروی کند.
چنانکه خدای متعال میفرماید:
«فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ». (1)
یعنی:«اگر نمیدانید از آنان که به یاد دارند،بپرسید».
وقتی در این مسأله بررسی کنیم میبینیم که شیعۀ امامیه،همراه با حوادث،پیش رفتهاند.و سلسلۀ مرجعیت،در میان آنها هرگز قطع نشده است.و این وضع از زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله)تا به امروز ادامه داشته است.
شیعه،تقلید از امامان اهل بیت(علیهم السلام)را تا به امروز ادامه دادهاند.و وجود این امامان بیش از سه قرن ادامه یافته،و هیچیک از آنان با سخن دیگری مخالفت نکرده است،زیرا نصوص شرعی از کتاب و سنّت پیش همۀ آنها پذیرفته بوده و هرگز به قیاس و اجتهاد عمل نکردهاند.و اگر کرده بودند،اختلاف در میان آنان نیز فراوان بود،چنانکه
1) 1) -نحل،43.
در میان پیروان«اهل سنّت و جماعت»روی داده است.
از اینجا برمیآید که مذهب«اهل سنّت و جماعت»خواه حنفی یا مالکی یا شافعی یا حنبلی،بر پایۀ نظریات یک تن نهاده شده که از زمان پیامبر،دور بوده است.و پیوندی با پیامبر نداشته است.
ولی مذهب شیعۀ امامیه،از دوازده امام به تواتر به ما رسیده.و همۀ آنها هم از نسل پیامبر(صلی الله علیه و آله)هستند و پسر از پدر نقل میکند،و هرکدام میگویند:حدیث من،حدیث پدرم و حدیث پدرم،حدیث جدّم و حدیث جدّم،حدیث امیر المؤمنین علی بن ابی طالب و حدیث علی، حدیث رسول الله(صلی الله علیه و آله)و حدیث رسول الله،حدیث جبرئیل (علیه السلام)است و سخن او سخن خداست:
«وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً کَثِیراً». (1)
یعنی:«اگر از پیش کسی جز خدا آمده بود،در آن ناهماهنگی بسیار مییافتند».
سپس مرحلۀ پس از غیبت امام معصوم فرارسید که مردم را به تقلید از دانشمند فقیه جامع الشرائط،رهبری کردند.
سپس یک رشته فقیهان مجتهد از آن زمان تا به امروز،پدید آمدهاند و این رشته،قطع نشده،و در هر روزگاری در میان امّت،یک یا چند مرجع شیعه بوده است که مردم از آنها تقلید میکردهاند.و رسائل عملیهای داشتهاند که در آنها احکام به دست آمده از کتاب و سنّت را آوردهاند.
1) 1) -نساء،82.
اجتهاد تنها در مسائل نوظهور است که در این قرن،به سبب پیشرفت علم و تکنولوژی پیش آمده،مانند پیوند قلب،و اعضای دیگر بدن یک انسان به انسان دیگر.یا باروری مصنوعی،یا معاملات بانکی و مانند آنها.
در میان این مجتهدان،هر کدام که اعلم باشد،مرجع اعلای شیعه نامیده میشود.و رهبر دینی این طایفه و رئیس حوزههای علمیه میگردد.
و مراجع دیگر به او احترام میگذارند.
شیعه در هر روزگاری از فقیه زندهای تقلید میکند که خود با مشکلات مردم آشناست و مسائل آنها را از نزدیک میبیند و آنها از او میپرسند و او جواب میدهد.
به این ترتیب،شیعه در هر زمانی بر دو منبع اصلی شریعت اسلامی یعنی کتاب و سنّت و نصوص بر جای مانده از امامان عترت،پافشاری کرده،و علمای آنها از قیاس و نظریات شخصی،بینیاز شدهاند،زیرا شیعه،سنّت پیامبر را گردآوری و حفظ کرده از زمان علی بن ابی طالب که صحیفه جامعه را داشت.و در آن همه مسائل مورد نیاز مردم تا روز قیامت را نوشته بود،و امامان از فرزندان او یکی پس از دیگری آن را به ارث میبردهاند و مانند طلا و نقره آن را ذخیره میکردهاند.
ما سخن آیت الله شهید صدر را در رسالۀ عملیهاش نقل کردیم که فرمود جز به قرآن و سنّت،اعتماد نمیکند.
یادآوری سخن شهید صدر،تنها از باب نمونه بود،وگرنه،همۀ مراجع شیعه-بدون استثنا-همین را میگویند.
با این بحث کوتاه در مسأله تقلید شرعی و مرجعیّت دینی،برای ما روشن شد که شیعۀ امامیه اهل قرآن و سنّت نبوی هستند که مستقیما از علی(دروازۀ شهر علم پیامبر)و آن عالم ربّانی و رهبر دوم امّت پس از پیامبر نقل شده است،همو که در قرآن،جان پیامبر نامیده شده است. (1)
هرکس به این شهر درآید و از راه دروازۀ آن وارد شود،بر چشمۀ زلالی میرسد و پیمانهاش لبریز میگردد و دردهایش درمان میشود،و دستگیرۀ استواری را به دست میآورد که جداشدنی نیست؛زیرا خدای متعال میفرماید:
«وَ أْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ أَبْوابِها». (2)
یعنی:«به خانهها از درهای آن وارد شوید».
و هرکس بخواهد از راهی غیر در وارد شود،دزد نامیده میشود،و نمیتواند به خانه درآید.و سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله)را نمیداند و خدا او را بخاطر نافرمانیش کیفر میدهد.
هرگاه مسألۀ تقلید و مرجعیت را نزد«اهل سنّت و جماعت»بررسی میکنیم،سرگردان میشویم که چگونه میتوان،اینان را به پیامبر(صلی الله علیه و آله) پیوند داد.همۀ ما میدانیم که«اهل سنّت و جماعت»در تقلید به امامان چهار مذهب،یعنی ابو حنیفه،مالک،شافعی و احمد حنبل مراجعه میکنند،که هیچیک پیامبر را ندیده و با او همنشین نبودهاند.
درحالیکه شیعه،از علی بن ابی طالب(علیه السلام)پیروی میکنند که در سراسر زندگی خود از پیامبر جدا نشد و پس از او نیز از دو جوانان بهشت؛امام حسن و امام حسین و پس از آن دو،از امام علی بن الحسین زین العابدین و پسرش امام باقر و نوادهاش امام صادق(علیهم السلام) پیروی میکنند.و«اهل سنّت و جماعت»در آن زمان وجود نداشته و تاریخ نیز نمیگوید که کجا بودند.و امامشان که بوده،و در احکام شرعی و حلال و حرام از روز درگذشت پیامبر(صلی الله علیه و آله)تا ظهور و پیدایش چهار مذهب،چه میکردهاند؟
از این پس،این چهار مذهب،یکی پس از دیگری در صحنۀ تاریخ پدیدار شدند،و هریک در دورهای به خواست فرمانروایان عباسی-
چنانکه در بحث پیشین گفتیم-مورد توجه قرار گرفتند.
پس از آن،یک مجموعهای پدید میآید که چهار مذهب را زیر یک شعار فریبنده گرد میآورد،و آنها را«اهل سنّت و جماعت»مینامد و همۀ دشمنان علی و عترت پاک،گرد آن شعار جمع میشوند.و همۀ هوا داران سه خلیفۀ نخستین و زمامداران بنی امیه و بنی عباس به آن میپیوندند و مردم نیز خواه و ناخواه از آن پیروی میکنند،زیرا دولتها با وعده و وعید،مردم را بر آن وامیدارند،مردم نیز بر دین پادشاهان خود هستند.
سپس میبینیم که«اهل سنّت و جماعت»پس از درگذشت چهار امام خود،در اجتهاد را بر روی علمای خویش میبندند و تنها تقلید از این امامان مرده را اجازه میدهند.
شاید علّت اصلی آن باشد که فرمانروایان،ترسیدهاند،آزاداندیشی مایۀ پیدایش ناآرامی و آشوبهایی شود و منافع آنان و موجودیتشان را به خطر اندازد!
«اهل سنّت و جماعت»ناگزیر شدند از انسان مردهای تقلید کنند که او را ندیدهاند و درست نمیشناسند.و حتی به عدالت،پرهیزگاری و دانش او اعتماد ندارند،و تنها به گذشتگان خود خوشبین بودند که هر کدام یک رشته مناقب خیالی برای امام خویش روایت میکنند و بیشتر آنها هم خواب و خیال و ظن و گمان است.و به این ترتیب،هریک به آنچه دارند،شادمان هستند.
اگر امروز فرهنگیان و دانشگاهیان«اهل سنّت و جماعت»در رسواییهایی که همان گذشتگان روایت کردهاند،نیک بنگرند،و
تناقضگویی برخی از آنها را ببینند که کار را به جنگ و تکفیر میان آنها کشاندهاند،در موضوع خود در برابر این پیشوایان،تجدیدنظر میکردند و راه درست را مییافتند.
از این گذشته،چگونه یک مسلمان خردمند،در این زمان از کسی پیروی میکند که از مسائل جدید این روزگار،چیزی نمیداند،و اگر از او چیزی بپرسد نمیتواند پاسخ دهد؟به یقین امام مالک و ابو حنیفه و دیگران در روز قیامت از«اهل سنّت و جماعت»بیزاری میجویند و میگویند:پروردگارا ما را به کار اینان که ما آنها را ندیدهایم،و آنها هم ما را ندیدهاند،مؤاخذه مفرما.و ما هرگز به آنها نگفتهایم که تقلید از ما واجب است.
من نمیدانم،اگر خداوند از«اهل سنّت و جماعت»دربارۀ ثقلین بپرسد؛چه جوابی به او خواهند داد؟سپس پیامبر میآید و بر آنها گواهی میدهد و نمیتوانند شهادت او را ردّ کنند و بگویند ما از بزرگان و رهبران خود فرمان میبردیم.
و اگر بپرسد:آیا در قرآن یا سنت پیامبر دستوری و پیمانی یا دلیلی برای پیروی از چهار مذهب داشتید؟
پاسخ آن روشن است،و دانش بسیاری نمیخواهد،زیرا نه در قرآن و نه در سنّت،چیزی در اینباره نیست،بلکه هم در قرآن و هم در سنّت، دستور صریح به پیروی از عترت پاک و دور نشدن از آنها آمده است.
شاید آنها بگویند:
«رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صالِحاً إِنّا مُوقِنُونَ». (1)
یعنی:«پروردگارا!دیدیم و شنیدیم،ما را بازگردان تا کار نیک انجام دهیم».
و پاسخ این خواهد بود که هرگز!این سخنی است که شما میگویید.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)میگوید:پروردگارا!امّت من،قرآن را تنها گذاشتند.من آنها را به پیروی از عترت و خاندانم سفارش کردم و سخن تو را دربارۀ دوستی با خویشاوندانم به آنها رساندم،ولی آنها بیعت مرا شکستند و خویشاوندی مرا نادیده گرفتند.و فرزندانم را کشتند و به خانوادۀ من بی احترامی کردند.پروردگارا آنان را از شفاعت من بیبهره ساز!
باز هم در اینجا بر ما روشن شد که«اهل سنّت و جماعت»با پیامبر پیوند و دوستی ندارند،زیرا هرکس از عترت،جدا شود،از قرآن جدا شده،و هرکس از قرآن جدا شود، یار و یاوری نخواهد یافت:
«یَوْمَ یَعَضُّ الظّالِمُ عَلی یَدَیْهِ یَقُولُ یا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلاً یا وَیْلَتی لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَلِیلاً لَقَدْ أَضَلَّنِی عَنِ الذِّکْرِ بَعْدَ إِذْ جاءَنِی وَ کانَ الشَّیْطانُ لِلْإِنْسانِ خَذُولاً». (2)
یعنی:«روزی که ستمکار انگشت به دندان میگیرد و میگوید:ای کاش! همراه پیامبر شده بودم،ای وای بر من!ای کاش فلانی را به دوستی نگرفته بودم! او مرا از ذکر و قرآن پس از آنکه بهسویم آمد،دور ساخت و شیطان همواره انسان را تنها میگذارد».
آنان همان دوازده امام از عترت پاک پیامبر هستند،به این ترتیب:
*1-امیر المؤمنین و رهبر پرهیزگاران و پیشوای دست و روسفیدان و سردار دین و شیر خدا و همیشه پیروز میدان نبرد علی بن ابی طالب (علیه السلام)دروازۀ شهر دانش که خردها را مات و دلها و جانها را شیفتۀ خود کرده و دلها را روشن ساخته.و اگر او پس از رسول خدا(صلی الله علیه و آله)نبود، دین پابرجا نمیماند.
*2-امام ابو محمد حسن بن علی(علیه السلام)سرور جوانان بهشت،و گل بستان پیامبر در این امّت،و پرهیزگار پاکدامن و خیرخواه و امین.
*3-امام ابو عبد الله الحسین فرزند امام علی(علیه السلام)سرور جوانان بهشت و گل بستان پیامبر،سرور شهیدان و کشتۀ دشت کربلا که جانش را فدای اصلاح امّت جدش کرد.
*4-امام علی بن الحسین زین العابدین(علیه السلام)و سرور سجده کنندگان.
*5-امام محمد بن علی«باقر»(علیه السلام)و سرور سجدهکنندگان.
*6-امام جعفر بن محمد«صادق»(علیه السلام)که دانش گذشته و
آینده را شکافت.
*7-امام موسی بن جعفر«کاظم»(علیه السلام)از دودمان نبوّت، گنجینۀ دانش.
*8-امام علی بن موسی«الرضا»(علیه السلام)که از کودکی دانش و حکمت یافته بود.
*9-امام محمد بن علی«جواد»(علیه السلام)پیشوای جود و کرم و اخلاق پسندیده.
*10-امام علی بن محمد«هادی»(علیه السلام)دارای فضل و هدایت.
*11-امام حسن بن علی«عسکری»(علیه السلام)پیشوای زهد و تقوا.
*12-امام محمد بن حسن«مهدی»(علیه السلام)که زمین را از عدل و داد پر خواهد کرد،پس از آنکه از ظلم و ستم پر شده باشد.همان کسی که عیسی بن مریم(علیه السلام)پشت سر او نماز میگذارد.و خداوند به وسیلۀ او نور خود را کامل میکند و مؤمنان را خشنود میسازد.
اینان پیشوایان شیعه هستند که شمار آنان دوازده نفر است.و اگر میگویند«شیعۀ امامیه،یا اثنا عشریه،یا جعفریه»مقصود ایشان هستند،نه دیگری.و هیچ گروهی از این امت،جز این فرقه،به امامت آنان عقیده ندارد.
وقتی آیات قرآنی را که دربارۀ اینان نازل شده،و گویای فضل و
شرف و منزلت و پاکی گوهر آنان است و پاکی دل و مقام والای آنان را نشان میدهد،مانند آیۀ مودّت،آیۀ تطهیر،آیۀ مباهله،آیۀ ابرار،آیۀ صلوات و درود و غیر اینها-که زیاد است-را از نظر بگذرانیم،این مطالب روشن میشوند.
و هرگاه احادیث نبوی را دربارۀ فضیلت و پیشوایی آنان برای امت و عصمت آنان در نظر آوریم،به یقین،امامت آنها را میپذیریم،و مییابیم که آنان مایۀ نگهداشتن این امت،از گمراهی و تنها راه رهایی و رهیابی این امّت هستند.
و به خوبی میفهمیم که شیعه رستگار است،زیرا به ریسمان استوار الهی چنگ زده که همان دوستی آنان است.و رشتۀ استوار و ناگسستنی خدا همین دوستی آنان است.و شیعه به این ترتیب بر کشتی نجات سوار شده و از خطر غرق و نابودی رسته است.
به این ترتیب با یقین کامل میگوییم که شیعۀ امامیه پیرو سنّت محمدی است:
«لَقَدْ کُنْتَ فِی غَفْلَةٍ مِنْ هذا فَکَشَفْنا عَنْکَ غِطاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ». (1)
یعنی:«تو این را نمیدانستی و ما پرده از کارت برانداختیم و چشم بصیرتت بیناتر گردید».
1) 1) -ق،22.
آنها همان چهار خلیفهای هستند که پس از درگذشت پیامبر(صلی الله علیه و آله)بر کرسی خلافت نشستند.و«اهل سنّت و جماعت»برتری آنان را بر حسب ترتیب خلافتشان میدانند.و آنان را از مردم دیگر برتر میشناسند.
این چیزی است که امروز میشنویم.و در بحثهای گذشته دریافتیم که امام علی بن ابی طالب(علیه السلام)نزد آنان از خلفای عادی هم شمرده نمیشد،تا چه رسد به خلفای راشدین!!!و امام احمد بن حنبل در دو قرن و نیم بعد،او را به کاروان خلفا رساند.و پیش از آن بر منبرهای سراسر جهان اسلام و امپراتوری اموی،او را لعنت میکردند!!!
برای تحقیق بیشتر و اطمینان خوانندۀ گرامی از این حقیقت تلخ،باید به این نکات توجه کنیم:گفتیم که عبد الله بن عمر از بزرگان فقهای«اهل سنّت و جماعت»است.و مالک در موطّأ و بخاری و مسلم در صحیح خود و دیگر محدّثان،همه به سخن او اعتماد کردهاند.
این مرد از ناصبیهایی بزرگ بود،در تاریخ به دشمنی آشکار با امیر المؤمنین علی بن ابی طالب(علیه السلام)شناخته شدهاند.و تاریخ به
ما میگوید که از بیعت با امیر المؤمنین علی بن ابی طالب(علیه السلام) خودداری میکرد،ولی در عوض،خود با شتاب،داوطلب بیعت با حجّاج ملعون،دشمن خدا و رسول شد!! (1)
عبد الله بن عمر هنگامی که میگوید:علی(علیه السلام)هیچ برتری و فضیلت و منقبتی ندارد!!!و او را در درجهای پایینتر از عثمان بن عفان قرار میدهد،کینههای درونی خود را بازگو میکند.
دانستیم که او فقط ابو بکر،عمر و عثمان را ترجیح میدهد،ولی علی (علیه السلام)در نظر او مانند مردم کوچه و بازار است،اگر کمتر نباشد!!! در اینجا حقیقت دیگری هم هست که محدثان و تاریخنویسان آن را
1) 1) -حجاج بن یوسف ثقفی که در بیبندوباری و بیدینی و اهانت به دین، مشهور بود.حاکم در مستدرک،ج 3،ص 556 و ابن عساکر در تاریخ خود،ج 4، ص 236،آوردهاند که حجاج میگفت:ابن مسعود میگوید:قرآنی را که از نزد خدا آمده؛میخواند،به خدا سوگند!این یک رجزخوانی از رجزهای اعراب است.و میگفت:هرچه میتوانید تقوا پیشه سازید ولی ثواب ندارد،امّا فرمانداری امیر المؤمنین عبد الملک بن مروان ثواب دارد. ابن عقیل در النصائح الکافیه،ج 1،ص 106 مینویسد:حجاج در کوفه سخنرانی کرد و دربارۀ کسانی که به زیارت پیامبر به مدینه میروند؛گفت:مرگ بر آنان که بر گرد چند چوب و استخوان پوسیده میچرخند.چرا بر گرد کاخ امیر المؤمنین عبد الملک نمیچرخید؟نمیدانید خلیفۀ انسان بهتر از پیامبر اوست!!!
آوردهاند،و آشکارا،روانشناسی عبد الله بن عمر و دشمنی او را با علی (علیه السلام)و امامان اهل بیت و عترت پاک پیامبر(علیه السلام)نشان میدهد.
عبد الله بن عمر در زمینۀ تفسیر حدیث نبوی(صلی الله علیه و آله)که فرموده است:
خلفا پس از من دوازده نفرند؛میگوید:این امّت دوازده خلیفه خواهد داشت که عبارتند از:
ابو بکر صدیق،عمر فاروق،عثمان ذو النورین،معاویه و پسرش پادشاهان سرزمین مقدس،سفاح،سلام،منصور،جابر،مهدی،امین و امیر عصب،همه از بنی کعب بن لوی و همه شایستهاند و کسی مانند آنها پیدا نمیشود!!! (1)
ای خوانندۀ گرامی!بخوان و ببین چگونه این فقیه بزرگ در نزد«اهل سنّت و جماعت»حقایق را دگرگون میکند و معاویه و پسرش یزید و سفّاح را بهترین مردم میداند،و میگوید همه شایستهاند و کسی مانند آنها یافت نمیشود!
چشم او را کینهتوزی و جهل،کور کرده،و بینش او را نیز ابرهای دشمنی پوشانده است. (2)
1) 1) -تاریخ الخلفا/سیوطی،ص 140،کنز العمال،ج 6،ص 67.تاریخ ابن عساکر و ذهبی.
2) 2) -بخوان و فراموش نکن که پیامبر(صلی الله علیه و آله)در حدیثی که بخاری و مسلم نیز با سند آوردهاند میفرماید:دوستی علی بن ابی طالب ایمان و دشمنی با او نفاق است.و منافقین را در زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله)جز به دشمنی با علی نمیشناختند.
و به نظر او،علی(علیه السلام)هیچ برتری و فضیلتی ندارد،و معاویۀ آزاد شده در جنگ و فرزندش یزید کافر و سفّاح جنایتکار را بهتر از او میداند.و این از شگفتیهای روزگار است!
عبد الله بن عمر فرزند راستین پدر خویش است.و هر چیزی در جای خود،نباید مایۀ شگفتی گردد،زیرا از کوزه همان برون تراود که در اوست.پدرش با همۀ توان خود کوشید علی(علیه السلام)را از صحنۀ خلافت کنار بگذارد و در نظر مردم خوار سازد.
و پسر کینهتوزش نیز،با آنکه علی(علیه السلام)پس از مرگ عثمان با بیعت مهاجر و انصار به خلافت رسیده،باز هم از بیعت با او خودداری میکند.و حدیث میخواند و چنین وانمود میسازد که علی(علیه السلام) هیچ امتیازی ندارد.و مانند یکی از مردم عادی است!!!
عبد الله بن عمر به دولت امویان بسیار خدمت کرد و معاویه و یزید را به دروغ و با تهمت زدن به پیامبر(صلی الله علیه و آله)تاج خلافت بر سر نهاد و خلافت سفاح و منصور و همۀ فاسقان بیبندوبار اموی را پذیرفت.و آنان را بر سرور مسلمانان و رهبر مؤمنان-به نص قرآن و سنّت-مقدم داشت.و خلافت او را با آنکه واقع شده بود،نپذیرفت،و این شگفتآور است!
ما باز هم به خدمت ابن عمر میرسیم.و در بحث آینده،بیشتر از شخصیت او پرده برمیداریم.با آنکه در این نوشته نیز،اعتبار و عدالت او زیر سؤال میرود،و ساقط میگردد.و در شمار نواصب درمیآید که مذهب«اهل سنّت و جماعت»را تأسیس کردهاند.و نزد آنان از
و شما اگر سراسر شرق و غرب زمین را بگردید و در مساجد«اهل سنّت و جماعت»نماز بخوانید و با علمای آنها سخن بگویید،میبینید که همواره ائمّۀ جماعات در هر فرصتی میگویند:عن عبد الله بن عمر رضی الله عنهما!!!
نمی پذیرد
پیش از این دانستیم که«شیعه»به پیروی از امامان اهل بیت(علیهم السلام)هرگز به رأی و قیاس عمل نکردهاند،بلکه آن دو را تحریم کردند، زیرا نصوص رسیده از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله)نزد آنان داوری میکند.و آنها را نسل اندر نسل،به ارث برده بودند و گفتیم که کتاب صحیفه،با هفتاد ذراع طول،همۀ آنچه را که مسلمانان تا روز قیامت نیاز داشتند،در خود گرد آورده بود.
و نیز دانستیم که اهل سنّت و جماعت،ناگزیر بودند به رأی و قیاس عمل کنند،زیرا نصوص نبوی نزد آنان به اندازۀ کافی وجود نداشت.و آنها از این نظر،دچار کمبود بودند،زیرا بزرگان و رهبران آنها،آن روایات را به دور انداخته و سوزانده بودند.و از نوشتن و گردآوری آنها جلوگیری میکردند!
یاوران اجتهاد و اظهارنظر شخصی،حدیثی را از زبان پیامبر(صلی الله علیه و آله) ساختند تا مذهب خود را تقویت کنند.و حق را با باطل،درهم آمیزند.
آنان گفتند که پیامبر(صلی الله علیه و آله)معاذ بن جبل را به یمن فرستاد و از او پرسید:
هرگاه از تو بخواهند داوری کنی چگونه داوری خواهی کرد؟
معاذ گفت:با کتاب خدا قضاوت میکنم
پیامبر(صلی الله علیه و آله)به او گفت،اگر در کتاب خدا نیافتی چه میکنی؟
گفت:با سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله).
پیامبر فرمود:اگر در سنت پیامبر نیافتی؟در این هنگام معاذ گفت:اگر نیافتم به نظر خود،اجتهاد میکنم.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:سپاس خدایی را که نمایندۀ پیامبرش را موفق ساخت که به رضای خدا و رسولش عمل کند.
این حدیث،باطل است،و امکان ندارد از رسول اللّه(صلی الله علیه و آله)صادر شده باشد.پیامبر(صلی الله علیه و آله)چگونه به معاذ میگوید:اگر در کتاب خدا و سنت پیامبر نیافتی؟درحالیکه خدا به پیامبرش میفرماید:
«وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْءٍ» (1)
یعنی:«ما کتاب را بر تو فرستادیم که بیانکنندۀ همه چیز است».
و نیز میفرماید: «ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَیْءٍ» (2).
یعنی:«ما در کتاب،چیزی را ناگفته نگذاشتیم»
و نیز میفرماید: «وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا» (3)
یعنی:«هرچه را که پیامبر به شما داد،بگیرید و از هرچه شما را
بازداشت،بازایستید».
و باز هم به پیامبرش میفرماید: «إِنّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْکُمَ بَیْنَ النّاسِ بِما أَراکَ اللّهُ» (1).
یعنی:«ما کتاب را به حق برای تو فرستادیم تا میان مردم آنگونه که خدا به تو نشان داده،داوری کنی».
پس چگونه پیامبر(صلی الله علیه و آله)پس از این،به معاذ میفرماید:اگر در کتاب خدا و سنّت پیامبر نیافتی؟!و آیا این جز اعتراف به این است که کتاب خدا و سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله)نارسا بودهاند و همۀ مسائل قضایی را بیان نکردهاند!
ممکن است کسی بگوید:شاید حدیث معاذ،در آغاز کار تبلیغ بوده که هنوز قرآن به تمامی نازل نشده بوده است.در پاسخ میگوییم:این سخن،درست نیست.
نخست اینکه:معاذ گفت:با کتاب خدا داوری میکنم.و این نشان میدهد که کتاب خدا نزد آنان به طور کامل حاضر بوده است.
دوم اینکه:این بهانهای میشود برای هرکس که حکم خدا و پیامبر(صلی الله علیه و آله)را نمیداند،به نظر شخصی خود داوری کند.و به دلخواه خویش قضاوت کند.و زحمت آموختن و یافتن نصوص را به خود ندهد.
سوم اینکه:خدای بزرگ در قرآن کریم میفرماید: «وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ
1) 1) -نساء،105.
بِما أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْکافِرُونَ» (1)
یعنی:کسانی که بر خلاف آنچه خدا فرستاده حکم کنند،کافر هستند.
«وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الظّالِمُونَ» (2)
یعنی:«کسانی که بر خلاف آنچه خدا فرستاده حکم کنند، ستمکارند».
«وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُونَ» (3)
یعنی:«کسانی که برخلاف آنچه خدا فرستاده،حکم کنند،فاسق هستند».
چهارم اینکه:کسی که احکام را نداند،حق ندارد به کار قضا و فتوا بپردازد،تا زمانی که حکم خدا و پیامبر را فراگیرد.
و اگر خداوند به پیامبر(صلی الله علیه و آله)حق قانونگذاری داده و فرموده است: «وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَی اللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ» (4)
یعنی:«هیچ مرد و زن مؤمنی حق ندارد با وجود حکم و داوری خدا و پیامبرش،از خود انتخاب و اختیاری داشته باشد».
با این همه،پیامبر(صلی الله علیه و آله)حتی در یک مسأله هم به نظر شخصی خود یا به قیاس عمل نکرد و اجتهاد ننمود،بلکه همواره پیرو دستورهای خداوند بود،که جبرئیل(علیه السلام)هنگام نیاز برای او میآورد.و روایاتی که در این زمینه،با واقعیت ناسازگارند،همگی ساختگی هستند.
برای اطمینان بیشتر،ما از صحاح«اهل سنت»برای شما دلیل میآوریم.بخاری در صحیح خود،این حدیث را با سند آورده است که:
«پیامبر(صلی الله علیه و آله)هرگاه با پرسشی روبرو میشد،نمیفرمود:نمیدانم یا واجب نیست،تا آنکه وحی بر او فرود آید.و هرگز با نظر شخصی یا قیاس،سخن نگفت،زیرا خدا دربارۀ او میفرماید: «بِما أَراکَ اللّهُ» (1)
یعنی به آنچه که خدا به تو نشان داده است» (2)
آری،پروردگار جهانیان و بهترین داوران،به پیامبر خود میفرماید:
«وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ الْکِتابِ وَ مُهَیْمِناً عَلَیْهِ فَاحْکُمْ بَیْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ» (3)
«ما کتاب را به حق بر تو فروفرستادیم که تصدیقکنندۀ کتابهای پیش روی آن است و پاسدار آنهاست پس میان آنان به آنچه خدا فرود آورده، داوری کن».
آری این قرآن است که به پیامبر خدا محمد(صلی الله علیه و آله)میفرماید: «إِنّا أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْکُمَ بَیْنَ النّاسِ بِما أَراکَ اللّهُ» (1)
یعنی:«ما کتاب را به حق بر تو فرستادیم تا به آنچه خدا به تو امر نموده در میان مردم داوری کنی».
اگر پیامبر به رأی و قیاس عمل نمیکرده است و صحاح آنان نیز بر این گواهی میدهد،پس چگونه آنان اجازۀ عمل به آن را دارند؟!و چگونه با حکم خدا و سنت پیامبر او مخالفت میکنند.و باز هم میگویند:ما«اهل سنت»هستیم.به راستی که شگفتآور است!
از آنجا که در فصلهای گذشته دربارۀ«اهل سنّت و جماعت»سخن گفتیم،باید دانست که مقصود ما مسلمانان امروز نیستند،زیرا بارها دیدهایم که اینان بیگناه هستند.و در آنچه که پیشینیان کردهاند،آنان را گناهی نیست.و گفتیم که اینان قربانیان دستکاری و حقپوشی تاریخی هستند که امویان و عباسیان و پیروانشان برای نابودی سنّت پیامبر و بازگرداندن جاهلیت،طرحریزی کردند.
ما هم از آنان بودیم و در کاروان آنان راه میپیمودیم.و از آنان
1) 1) -نساء،105.
رهنمود میگرفتیم ولی خدای بر ما منّت نهاد و ما را به کشتی نجات رهبری کرد.و ما تنها میتوانیم نزد خدا لابه و زاری کنیم که همۀ امت اسلامی را به این راه،هدایت کند تا چیزی جز حق برجای نماند.
شاید کسی بگوید:دست زدن به اینگونه انتقادها از صحابه و خرده گیری بر آنها،احساسات اکثریت مسلمانان را-که معتقد به عدالت همۀ آنها هستند-جریحهدار میکند،زیرا اکثریت مسلمین،آنها را بهترین مردم پس از پیامبر(صلی الله علیه و آله)میدانند!
ما در پاسخ میگوییم:باید مسلمانان به خدا و پیامبر،اعتقاد داشته باشند.و به آنچه که این دومی گویند،عمل کنند.و در مرزهایی که آنها گذاشتهاند،بمانند.و رهایی و رستگاری مسلمانان و از جمله صحابه،در این است.و هرکس از این مرز پا فراتر نهد.به دوزخ میرود،هرچند عموی پیامبر یا پسر او باشد.
دست زدن به انتقاد از صحابه و جرح و تعدیل آنها به حکم حوادثی که با آن روبرو بودهاند و به سبب آن اختلاف کردهاند،بر ما لازم شده است؛ زیرا آنها مایۀ اختلاف امّت و رنج و مصیبت آنها شدهاند.
ماهیّت آنان
وقتی هر پژوهشگری با این حقیقت روبرو شود که«اهل سنت و جماعت»دشمنان خانوادۀ پاک پیامبر بودهاند،و از کسانی پیروی میکردند که با اهل بیت(علیهم السلام)جنگیدند و آنها را لعنت کردند، و به کشتن آنها کمر بستند و کوشیدند تا آثار و نشانههای آنان را از میان ببرند،گیج و سرگردان میشود.و دچار شوک میگردد و بر جای خود میخشکد.
به همین دلیل،میبینیم که«اهل سنّت و جماعت»اگر بدانند یک محدّث،از خوارج یا ناصبیان هوادار عثمان است،او را موثّق و عادل میدانند!!و اگر بفهمند که شیعۀ اهل بیت(علیهم السلام)است،او را متّهم میشمارند.
شما میبینید که در کتابهای آنان،آشکارا گفته میشود که روایات صحیحی که دربارۀ فضایل علی بن ابی طالب(علیه السلام)رسیده،را دروغ میشمارند.و راوی آن را تضعیف میکنند و میگویند،در سند آن
فلانی است که رافضی (1)(شیعه)است!!
همچنین احادیث دروغی را که دربارۀ برتری خلفای دیگر و بزرگواری آنها رسیده را میپذیرند،هرچند راوی آن،از نواصب باشد، زیرا نصب(دشمنی با خاندان پیامبر)،پیش آنان،نوعی سرسختی و سختگیری در سنّت،به شمار میرود!
ابن حجر،دربارۀ عبد الله بن ادریس ازدی-که یکی از نواصب معروف بوده-میگوید:«او اهل سنّت و جماعت و در سنّت سختگیر و عثمانی بوده است!» (2).
و دربارۀ عبد الله بن عون بصری میگوید:«او موثّق است؟اهل عبادت و سرسخت در سنّت و بر پیروان بدعتها،سختگیر بوده است.و ابن سعد گفته:عبد اللّه بن عون بصری،عثمانی بوده است.» (3)
همچنین دربارۀ ابراهیم بن یعقوب جوزجانی-که به دشمنی با علی(علیه السلام)مشهور بوده-میگوید:«او حریزی مذهب؛یعنی پیرو
1) 1) -«رافضی»یعنی کسی که پیرو و دوستدار علی(علیه السلام)است.و خلافت آن سه تن که پیش از او بودند را نمیپذیرد.
2) 2) -مشهور آن است که«عثمانیان»همان نواصبی هستند که علی(علیه السلام)را کافر می دانند!او را به کشتن عثمان متهم میسازند،و رهبر آنان معاویه فرزند ابو سفیان است که از همۀ آنها مهمتر بوده.
3) 3) -تهذیب التهذیب/ابن حجر،ج 5،ص 145.و نیز،ج 1،ص 82.
مذهب حریز بن عثمان دمشقی بوده که همه او را به نصب و دشمنی با آن حضرت،میشناختند (1)».
ابن حیّان میگوید:«او در سنّت سرسخت و حافظ حدیث بود».
اینجا شایسته است یادآوری کنیم که این ناصبی-که او را به سرسختی در سنّت و حفظ حدیث ستودهاند-از گردهمایی محدّثان بر در خانۀ خویش،بهره میگرفت.و دخترکی را میفرستاد تا مرغی در دست گیرد،و گرد شهر بگردد و بازآید و بگوید:در شهر کسی را نیافته که این جوجه را برای او سر ببرد،سپس فریاد میکشید و میگفت:سبحان اللّه! کسی پیدا نمیشود که یک جوجه را سر ببرد.و علی در روز روشن،بیست و چند هزار مسلمان را سر برید!!
با این نیرنگ و زیرکی،ناصبیها-این دشمنان خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله)- میکوشیدند مردم را از حق دور سازند و آنان را با این یاوهگوییها و دروغها،گمراه سازند،تا دل مسلمانان و بویژه محدّثان را از این سخنان پر کنند.و دشمنی و بیزاری از علی بن ابی طالب(علیه السلام)را در دل آنان جای دهند.و با این کار،دشنام و ناسزا و لعن بر او را روا بشمارند!
شما میبینید که این پدیده تا به امروز نیز کشیده شده و بر
1) 1) -نواصب،دشمنان علی و خاندان او هستند.و خوارج،قاسطین،ناکثین و دشمنان او که با وی میجنگیدند و پس از شهادتش،او را دشنام میدادند و لعن میکردند،همه از این گروهند.
خلاف ادعای«اهل سنت و جماعت»در زمان ما که میگویند اهل بیت را دوست دارند و برای سرورمان علی(کرّم الله وجهه)از خدا طلب خشنودی میکنند.-به ادعای خوشان-ولی با اینهمه،هنگامی که حدیثی در فضیلت علی(علیه السلام)روایت میشود،میبینی که به هم اشاره میکنند و آن را به مسخره میگیرند.و تو را به شیعهگری،بدعت و غلوّ در دین،متهم میسازند!
و هرگاه حدیثی دربارۀ ابو بکر،عمر و هریک از صحابۀ دیگر،روایت کنی و از فضیلت و نیکی آنها سخن بکویی و در آن گزافهگویی کنی،از تو میپذیرند و به سخنت گوش جان میسپارند و تو را بخاطر دانش فراوانت، گرامی میدارند!
این همان عقیدۀ سلف صالح!آنهاست.تاریخنگاران آوردهاند که امام احمد بن حنبل،هر محدّثی را که از ابو بکر یا عمر یا عثمان،انتقاد میکرد؛ضعیف میشمرد.و ابراهیم جوزجانی ناصبی را-که نام بردیم- بسیار گرامی میداشت و به او نامه مینوشت و نامههای او را بر منبر میخواند و از آنها گواه میآورد!
اگر احمد بن حنبل که خلافت علی(علیه السلام)را بر مردم روزگار خود تحمیل کرد،و او را چهارمین خلیفه دانست،چنین حالی داشته باشد؛ دربارۀ دیگران مگو و مپرس؛زیرا هیچیک از فضایل او را نپذیرفتند، و او را در منبرهای جمعه و عید،لعنت کردند!
دار قطنی میگوید:«ابن قتیبه؛متکلّم اهل سنّت،به تشبیه،گرایش
داشت.و از عترت(خاندان پیامبر)رویگردان بود (1)».
از اینجا روشن میشود که بیشتر اهل سنّت و جماعت،از خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله)رویگردان بودند.
متوکّل-که اهل حدیث او را محی السنّه!!میخوانند.و احمد بن حنبل را بسیار گرامی میشمرد.و به بزرگداشت او میپرداخت،و در گماردن قاضیان،از او فرمان میبرد-خود بزرگترین ناصبی و دشمن علی و اهل بیت(علیهم السلام)بود،تا جایی که دشمنی و کینهتوزی،او را واداشت تا آرامگاه حسین بن علی را زیر و رو کند،و مردم را از زیارت آن حضرت جلوگیری نماید.خوارزمی در رسائل خویش از او یاد کرده و مینویسد:او تنها به کسانی بخشش میکرد و هدیه میداد که خاندان ابی طالب(علیهم السلام)را ناسزا گویند و از مذهب ناصبیها پشتیبانی کنند! (2)
نیازی به گفتن ندارد که مذهب ناصبیها،همان مذهب اهل سنت و جماعت است.و پشتیبان مذهب ناصبیها؛یعنی متوکل،همان محی السنه!است«نیک بیندیشید!».
ابن کثیر مینویسد:اهل سنّت و جماعت؛هنگامی که شنیدند اعمش «حدیث طیرمشوی»را-که در فضیلت علی بن ابی طالب(علیه السلام) آمده-روایت میکند،او را از مسجد بیرون نمودند و جای او را در مسجد
شستشو کردند! (1)
آنها همچنین کوشیدند از دفن محمد بن جریر طبری-صاحب تفسیر طبری و تاریخنویس بزرگ-جلوگیری کنند؛زیرا او حدیث غدیر خم:«من کنت مولاه فهذا علیّ مولاه»و روایات آن را از راههای گوناگون جمعآوری کرده،و نشان داده بود که این حدیث،متواتر است.
ابن کثیر مینویسد:یکی از کتابهای او را دیدم که در دو جلد بزرگ، احادیث«غدیر خم»را گرد آورده بود.و کتابی دیگر را دیدم که در آن «حدیث طیرمشوی»را جمع کرده بود (2)
ابن حجر نیز او را در لسان المیزان،یاد کرده و مینویسد:او پیشوایی بزرگ و مفسر؛مورد اعتماد و راستگوست.و اندکی تشیع و دوستی دارد که زیانی به او نمیرساند (3)
محدّث بزرگ،امام نسائی؛نویسندۀ یکی از صحاحست نزد اهل سنّت، هنگامی که کتاب فضائل را دربارۀ امیر المؤمنین علی(علیه السلام) نوشت،از او پرسیدند که فضایل معاویه کدام است؟گفت:من دربارۀ او فضیلتی نمیشناسم جز اینکه پیامبر دربارهاش فرمود:خدا شکمش را
سیر نکند،پس به اندازهای بر شرمگاهش زدند که بیهوش شد،و او را از آنجا بردند.و از این آسیب،درگذشت.
ابن کثیر در تاریخ خود،دربارۀ حوادث سال 303 در بغداد-که میان شیعه و اهل سنت و جماعت،به مناسبت روز عاشورا-روی داد به ما میگوید:گروهی از اهل سنّت،زنی را بر چارپایی نشاندند و او را عایشه نامیدند!و برخی نیز نام خود را طلحه و زبیر نهادند و گفتند:ما با یاران علی میجنگیم و با این کار(ابلهانه)گروه بسیاری کشته شدند (1).
و این همان کاری است که امروز در هند انجام میگیرد.در آنجا اهل سنت و جماعت،در روز عاشورا بر شیعه حمله میبرند تا آنان را از به راه انداختن دستههای عزاداری بازدارند.و با این کار،گروهی از مسلمانان بیگناه کشته میشوند.
پس از این بررسی،به روشنی درمییابیم که ناصبیان که با علی(علیه السلام)به دشمنی پرداختند و با اهل بیت(علیهم السلام)جنگیدند، خود را اهل سنّت و جماعت،نامیدند.و نیز پی میبریم که مقصود آنها از سنّت و جماعت چیست.
بدیهی است که هرکس دشمن خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله)باشد،با جدّ آنها پیامبر خدا نیز دشمنی دارد.و هرکس دشمن پیامبر باشد،دشمن خدا به شمار میرود.
1) 1) -البدایه و النهایه/ابن کثیر،ج 11،ص 275.
همچنین بدیهی است که دشمن خدا و پیامبر و خاندانش،از بندگان خدا نیست و از اهل سنت هم شمرده نمیشود،مگر آنکه مقصود،سنّت شیطان باشد.ولی سنّت خدا،همان مهر ورزیدن به خدا،پیامبر و خاندان او و دوستی با آنان و پیروی از رهنمودهای آنان است.خدای بزرگ میفرماید:
«قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی (1)»
«بگو من از شما برای آن پاداشی نمیخواهم جز دوستی با خویشاوندان نزدیکم».
معاویه کجا و علی کجا؟و رهبران گمراهی کجا و پیشوایان هدایت کجا؟و اهل سنّت و جماعت کجا و شیعیان رادمنش کجا؟
«هذا بَیانٌ لِلنّاسِ وَ هُدیً وَ مَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقِینَ (2)».
یعنی:«این،روشنگری برای مردم و راهنمایی و اندرزی برای پرهیزکاران است».
و خاندانش را
خدا یار و یاور شما باد.در این بخش،ژرف بنگرید و ببینید که در اندرون اهل سنّت و جماعت،چه میگذرد.و کینهتوزی آنان با خاندان پیامبر(صلی الله علیه و آله)به کجا رسیده که هیچ یک از فضایل و برجستگیهای اهل بیت(علیهم السلام)را رها نکردهاند مگر آنکه در آن دست بردهاند.
از آن جمله«صلوات و درود بر محمد و آل محمد»میباشد که در قرآن آمده است.و بخاری و مسلم و همۀ محدثان از اهل سنت و جماعت، روایت کردهاند که صحابه به هنگام نزول آیۀ:
«إِنَّ اللّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً 1»
به نزد پیامبر خدا آمدند و گفتند:به ما نشان بده که چگونه بر تو درود بفرستیم،ما نمیدانیم چگونه باید بر تو درود بفرستیم:
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:بگویید:«اللّهم صلّ علی محمد و علی آل محمد کما صلّیت علی ابراهیم و علی آل ابراهیم إنّک حمید مجید» (1)
و برخی این جمله را افزودهاند که حضرت فرموده است:«بر من صلوات ناتمام نفرستید».گفتند:ای پیامبر خدا!صلوات ناتمام چیست؟ فرمود:اینکه بگویید:«اللهم صلّ علی محمد»و سکوت کنید.خدا کامل است،و جز کامل،چیزی را نمیپذیرد.
و همین باعث شده است که امام شافعی،آشکارا بگوید:«هرکس بر اهل بیت،درود نفرستد؛نمازش پذیرفته نیست».
در سنن دار قطنی با سند وی از ابو مسعود انصاری آمده است که گفت:«رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:هرکس نمازی بخواند که در آن بر من و خاندانم درود نفرستد؛نمازش قبول نیست (2)».
ابن حجر در الصواعق المحرقه مینویسد:«دیلمی با سند خود از پیامبر(صلی الله علیه و آله)آورده است:دعا به آسمان بالا نمیرود،مگر زمانی که بر محمد و اهل بیتش درود بفرستند» (3).
طبرانی در المعجم الاوسط،از علی(علیه السلام)آورده است که:«هر دعایی نگهداشته میشود،تا زمانی که بر محمد و آل محمد درود
بفرستند» (1).
پس از آنکه از کتابهای صحاح اهل سنّت و جماعت،چگونگی صلوات بر محمد و آل محمد را دانستیم،و دریافتیم که اگر بندهای در نماز خود بر محمد و آل محمد(علیهم السلام)درود نفرستد،خدا نماز او را نمیپذیرد.و نیز دعای مسلمان،به خداوند نمیرسد تا آنکه بر محمد و آل محمد درود بفرستد،به خدا سوگند!این فضیلت بزرگی است که محمد و آل محمد،بدان اختصاص یافتهاند.و بدان سبب به دیگر انسانها برتری دارند که مردم به وسیلۀ آنها به خدا تقرّب میجویند.
ولی اهل سنّت و جماعت،نتوانستند تحمّل کنند که این فضیلت،ویژۀ اهل بیت باشد.و اهمیّت و خطر آن را دریافتند؛زیرا ابو بکر،عمر،عثمان و همۀ صحابه،هر فضیلتی دروغین و منقبت ادعایی که داشته باشند،باز هم به این پایه نمیرسند.و به این برتری دست نمییابند؛زیرا آنها هم نمازشان،جز با درود بر علی بن ابی طالب پس از پیامبر،قبول نمیشود؛ زیرا او سرور عترت و بزرگ خاندان پیامبر است.و در این شکی نیست.
آنان به تحریف این فضیلت پرداختند و بخشی را بر آن افزودند،تا جایگاه رهبران خود را در میان صحابه بالا ببرند.و از همان قرن اول تاریخ اسلام نیز،آن را ناتمام و ناقص کردند.و هرگاه کتابی بنویسند،میبینی که صلوات را در آن به صورت ناتمام میآورند.و چون نام محمد یا پیامبر یا
1) 1) -فیض القدیر،ج 5،ص 16.کنز العمّال،ج 1،ص 490،حدیث 2153.
رسول خدا را بیاورند،فقط میگویند:«صلی الله علیه و سلم»و نامی از «آل محمد»نمیآورند!
اگر شما با یکی از آنان گفتگو کنید و بگویید:بر محمد صلوات بفرست،میگوید:«صلی الله علیه و سلم»و نامی از«آل»نمیآورد.
و حتی برخی از آنها همان را همچنان تند میگویند و درهم میشکنند که چیزی جز«صلّ و سلّم»از آن نمیشنوی!!ولی شما از شیعۀ عرب یا ایرانی بخواهید که بر محمد صلوات بفرستد،میگوید:«اللّهم صلّ علی محمد و آل محمد».
در کتابهای اهل سنّت و جماعت،این سخن پیامبر آمده است که بگویید:«اللّهم صلّ علی محمد و آل محمد»و آن را در زمانهای حال و آینده و به صورت دعا و درخواست از خداوند بخوانید ولی باز هم،تنها جملۀ«صلی الله علیه و سلّم»را میآورند که به صورت گذشته و خبری است،و نامی از«آل»نمیآورند.
رهبر اهل سنّت و جماعت،معاویه فرزند ابو سفیان،کوشید که نام پیامبر را از اذان بردارد (1)و شگفتآور نیست اگر پیروان او درود بر آن حضرت را کوتاه کنند و دگرگون سازند.و اگر میتوانستند بکلی آن را برمیداشتند،ولی هرگز چنین کاری شدنی نیست.
امروز همۀ گویندگان بویژه وهابیان،همان صلوات تحریف شده را به
1) 1) -به کتاب«از آگاهان بپرسید»مراجعه شود،ص 46.
کار میبرند.و صلوات ناتمام میفرستند.و هرگاه بخواهند آن را کامل کنند،این عبارت را بر آن میافزایند«و علی اصحابه اجمعین»یا میگویند:«و علی اصحابه الطیبین الطاهرین»و با این کار،آیۀ تطهیر را که دربارۀ اهل بیت نازل شده،متوجه صحابه میدانند تا به مردم وانمود کنند که اهل بیت و صحابه،از نظر فضیلت،در یک درجه هستند!!!
آنان دانش تحریف و فریب را از نخستین فقیه و راهنمای بزرگ خود «عبد الله بن عمر»گرفتهاند که همواره به دشمنی با اهل بیت،معروف بود.
مالک در موطّا آورده است که عبد الله بن عمر،در کنار قبر پیامبر میایستاد و بر پیامبر،ابو بکر و عمر درود میفرستاد (1)
اکنون ای پژوهشگر گرامی!اگر در واقعیت مسأله بیندیشید،میبینید که این بخش افزوده یعنی«صلوات بر صحابه»نه در قرآن آمده و نه در سنت.و قرآن،تنها به صلوات بر محمد و آل محمد(علیهم السلام)فرمان میدهد.و این فرمان،پیش از همه برای صحابه است؛زیرا آنها پیش از دیگران،مکلّف به اجرای فرامین قرآن بودهاند.
شما این افزودنی را جز پیش اهل سنت و جماعت،نمییابید.چه بسیار بدعتهایی که در دین پدید آوردند،و آن را«سنت»نامیدند!و مقصود آنها نادیده گرفتن فضیلت کسی یا پوشیدن حقیقت چیزی بوده است:
1) 1) -تنویر الحوالک فی شرح موطّأ مالک،ج 1،ص 180.
«یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ» (1)
یعنی:«میخواهند نور خدا را با دهانهای خود خاموش کنند و خدا نور خود را کامل خواهد کرد،هرچند کافران را خوش نیامد».
با این بیان،روشن شد که اهل سنت راستین،چه کسانی هستند.
و مدعیان دروغین کیستند؟
1) 1) -صف،8.
میخواهیم در این فصل،بر هر خردمند و آزادهای مطلب را روشن کنیم تا اگر تعصب را به کناری نهد.و تیرگیها را از برابر چشمان و خرد خویش بردارد،به حقیقت برسد،و راه را بیابد.ما به او میگوییم:همۀ سران اهل سنت و جماعت،و پیشوایان آنها،با سنّت آشکار پیامبر، مخالفت کردهاند.و آن را پشت سر انداختند.و با کمال میل و رغبت و از روی عمد،آن را رها نمودهاند.
مسلمان نباید از آنچه از این و آن میشنوند،فریب بخورد و ستایش و خوشامدگویی دروغین،آنها را از راه بدر برد ما در این نوشتار،تنها چیزهایی را میآوریم که آنها در صحاح و مسانید و تاریخهای خود،یاد کردهاند.ما برخی از این حقایق را در کتابهای پیشین خود به طور گذرا و شتابزده آوردهایم.و در اینجا با شرح و توضیح بیشتری،آنها را مطرح میکنیم،تا خورشید حقیقت از پس ابرهای گمراهی بیرون آید و روشنایی،جایگزین تاریکی گردد.
در گذشته گفتیم که یادآوری،سودمند است.و اگر رویدادهای گذشته
را به صورتهای گوناگون بیان کنیم،خواننده بیشتر از آنها استفاده میکند؛ زیرا چه بسا خوانندگان به سبک ویژهای علاقهمند میشوند.و بدون خستگی،مطلب را میخوانند.و ما این شیوه را از قرآن کریم آموختهایم که داستان حضرت موسی و حضرت عیسی(علیهما السلام)را در چندین سوره و با چند شیوه مطرح میکند که هریک پشتیبان دیگری میگردند.
ما در اینجا از پیشوایان و سرانی یاد میکنیم که اهل سنّت و جماعت، آنان را در اوج علم و فقه میدانند.و از ائمۀ پاک اهل بیت،برتر میشمارند!و در اینجا نامی از آن دسته صحابه نمیبریم که همه،آنها را به فسق و فجور و آلودگی و تبهکاری،میشناسند.و دوری آنها را از اسلام و روح آن میدانند،که از این دسته میتوان معاویه،یزید (1)،عمرو بن
1) 1) -ابن سعد در کتاب الطبقات الکبری،ج 5،ص 66 از عبد الله بن حنظله(غسیل الملائکه)آورده است که گفت:به خدا سوگند!ما بر ضدّ یزید شورش نکردیم مگر آنکه ترسیدیم اگر این کار را نکنیم از آسمان بر سر ما سنگ ببارد.او مردی بود که با نزدیکان خود،رابطۀ نامشروع برقرار میکرد.و میگساری مینمود و نماز را از دست مینهاد.به خدا سوگند!اگر هیچ کس هم مرا یاری نمیکرد،من برای خدا با او مبارزه میکردم.و آزمایش خوبی میدادم. آری این همان یزید شرابخوار تبهکاری است که گل بوستان پیامبر(صلی الله علیه و آله)را پرپر کرد.و خانوادۀ او را به شهادت رسانید.و شهر پیامبر را غارت کرد.و با این همه،امروز میبینم که در یک کشور اسلامی،کتابی منتشر میشود به نام:«حقائق-
عاص،ابن مروان و مغیرة ابن شعبه را نام برد.
اگر سراسر کشورهای عربی و اسلامی را بگردید،میبینید که اهل سنّت و جماعت،از اینان به عظمت یاد میکنند.و خیابانها را به اسم آنها، نامگذاری میکنند.و در شخصیت،سیاست و اخلاق نیکوی آنها،کتاب مینویسند.و خلافت آنها را درست میدانند!!!
با وجود این،ما وقت خود را به نوشتن دربارۀ آنها ضایع نمیکنیم تا آنان را رسوا کنیم؛زیرا برخی از تاریخنویسان و اندیشمندان آزاده،این کار را به جای ما انجام دادهاند،ولی در این تحقیق،ما از پیشوایانی سخن میگوییم که به درستکاری،عدالت،زهد و تقوا مشهور شدهاند.و بیشتر اعتماد اهل سنّت و جماعت،به آنها بود تا از نزدیک،دریابیم که چگونه سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله)را تغییر دادهاند.و در این امّت،بدعتهایی پدید آوردند.
و مایۀ پراکندگی و گمراهی شدند.و کاخ بلندی که پیامبر(صلی الله علیه و آله)پدید آورده بود،ویران کردند.با آنکه همۀ عمر خود را در راه مبارزه،برای نگهداری و پابرجا کردن آن،صرف کرده بود.
من از میان سران اهل سنّت و جماعت،دوازده شخصیت را برگزیدم که نقش مهمّی در مسیر حوادث،و دگرگون ساختن مسائل اساسی دین داشتند.و در تفرقه و پراکندگی امت،دستاندرکار بودند.
مقدمه سیّد محمد جواد مهری ألف
پیشگفتار 13
معنای شیعه 27
معنای اهل سنّت 37
نخستین حادثهای که مسلمانان را به شیعه و سنی تقسیم کرد 43
دومین حادثه در مخالفت با سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله)46
حادثۀ سوم که شیعه را در برابر اهل سنّت آشکار ساخت 48
سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله)میان حقیقت و پندار 57
اهل سنّت،سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله)را نمیدانند 69
دلایل 72
«اهل سنّت»و زیر پا نهادن«سنّت»80
شیعه در نگاه اهل سنّت 97
اهل سنّت و جماعت از نگاه شیعه 103
معرفی امامان شیعه 109
امامان«اهل سنّت و جماعت»116
معین نمودن امامان شیعه،توسط شخص پیامبر(صلی الله علیه و آله)126
نصب پیشوایان اهل سنّت،توسط فرمانروایان ستمگر 137
راز گسترش مذاهب سنّی 143
دیدار مالک با ابو جعفر منصور 152
نکتهای گفتنی برای بحث و تحقیق 156
امتحان علمای عصر،توسط حاکم عباسی 163
حدیث ثقلین،نزد اهل شیعه 174
حدیث ثقلین،نزد اهل سنّت 178
کتاب اللّه و عترتی یا کتاب اللّه و سنّتی 180
منابع فقه شیعه 194
منابع فقه نزد اهل سنّت و جماعت 198
مطالب ضروری،جهت اکمال بحث 211
تقلید و مرجعیت نزد شیعه 220
تقلید و مرجعیت نزد اهل سنّت و جماعت 224
خلفای راشدین نزد شیعه 228
خلفای راشدین نزد اهل سنّت و جماعت 231
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فقه اهل سنّت و جماعت را نمیپذیرد 336
یادآوری ضروری 241
مخالفت اهل سنّت با اهل بیت،افشاگر ماهیّت آنان 243
تحریف نمودن اهل سنّت صلوات بر پیامبر و خاندانش را 251
دروغهایی که حقایق،آنها را افشا میکند 257
1-آنگاه هدایت شدم.
2-همراه با راستگویان.
3-از آگاهان بپرسید.
4-اهل سنت واقعی-کتاب حاضر-
1-پیشینۀ سیاسی فکری وهابیّت تألیف محمد إبراهیم انصاری لاری.
2-در جستجوی حقیقت-تالیف دکتر اسعد وحید القاسم.
3-خاطرات مدرسه تالیف سیّد محمد جواد مهری.
4-تناسب آیات-قسمتی-از کتاب تمهید-تالیف آیة اللّه محمد هادی معرفت.