ghaemiyeh.com
سرشناسه:مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پدیدآور:پیام امام امیرالمومنین علیهالسلام: شرح تازه و جامعی بر نهج البلاغه / مکارم شیرازی؛ با همکاری جمعی از فضلا و دانشمندان.
مشخصات نشر:قم: مدرسه الامام علی بن ابی طالب(ع)، ۱۳۹۰ -
مشخصات ظاهری:15ج.
شابک:۴۰۰۰۰ ریال: ج.۸: 978-964-533-037-6 ؛ ۶۰۰۰۰ ریال: ج.۱۱: 978-964-533-113-7 ؛ ۸۰۰۰۰ ریال: ج.۱۲978-964-533-143-4 : ؛ ۸۰۰۰۰ریال: ج.۱۳978-964-533-160-1: ؛ ج.۱۴978-964-533-162-5 : ؛ ۱۴۰۰۰۰ ریال:ج.۱۵: 978-964-533-174-8
وضعیت فهرست نویسی:برونسپاری
یادداشت:فهرستنویسی بر اساس جلد هشتم،۱۳۸۶.
یادداشت:چاپ قبلی: دارالکتبالاسلامیه، ۱۳۷۵.
یادداشت:ج. ۱۰ ( چاپ اول : ۱۳۸۹ ).
یادداشت:ج.۱۱ (چاپ اول: ۱۳۸۹).
یادداشت:ج.۱۲ (چاپ اول: ۱۳۹۰).
یادداشت:ج.۱۳(چاپ اول:۱۳۹۰).
یادداشت:ج.۱۵(چاپ اول:۱۳۹۱).
یادداشت:ج.۱۴ (چاپ اول: ۱۳۹۵) (فیپا) .
یادداشت:ناشر جلد نهم، دهم الی دوازدهم و چهاردهم و پانزدهم انتشارات امام علیبنابیطالب (ع) میباشد .
یادداشت:کتابنامه.
مندرجات:ج ۸. خطبه ۲۰۱ -۲۴۱.- ج. ۱۰ . نامههای تاریخی امام علی ( ع ) ۳۲ - ۵۳.-ج.۱۱. نامههای تاریخی امام علی (ع) ۵۴-۷۹.- ج.۱۲. گفتار حکیمانه ۱ - ۱۲۰
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- خطبهها
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- کلمات قصار
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. . نهجالبلاغه -- نقد و تفسیر
شناسه افزوده:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. . نهجالبلاغه. شرح
رده بندی کنگره:BP۳۸/۰۴۲۲/م۷پ۹ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۱۵
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۵۴۵۷
پیام امام امیرالمومنین علیهالسلام: شرح تازه و جامعی بر نهج البلاغه
مکارم شیرازی
با همکاری جمعی از فضلا و دانشمندان
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
ادامه کلمات قصار امام امیر مؤمنان علیه السلام
و قال علیهالسلام
شَتَّانَ مَا بَیْنَ عَمَلَیْنِ عَمَلٍ تَذْهَبُ لَذَّتُهُ وَ تَبْقَی تَبِعَتُهُ
وَ عَمَلٍ تَذْهَبُ مَؤُونَتُهُ وَ یَبْقَی أَجْرُهُ.
امام علیه السلام فرمود:
چقدر این دو عمل با هم متفاوتند:عملی که لذتش میرود و عواقب سوء آن باقی میماند و عملی که زحمتش میرود و اجر و پاداشش باقی است. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: این گفتار حکمتآمیز در ربیع الابرار زمخشری همانند نهجالبلاغه آمده ولی در غررالحکم با تفاوت روشنی ذکر شده که نشان میدهد از منبع دیگری جز نهجالبلاغه گرفته است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 109).
فرق میان این دو کار
امام علیه السلام در این کلام نورانی اشاره به تفاوت اعمال خیری که مورد رضای خداست و لذات و هوسرانیهای ناپایدار دنیا کرده میفرماید:«این دو عمل چقدر با هم متفاوتند:عملی که لذتش میرود و عواقب سوء آن باقی میماند و عملی که زحمتش میرود و اجر و پاداشش باقی است»؛ (شَتَّانَ مَا بَیْنَ عَمَلَیْنِ عَمَلٍ تَذْهَبُ لَذَّتُهُ وَ تَبْقَی تَبِعَتُهُ وَ عَمَلٍ تَذْهَبُ مَؤُونَتُهُ وَ یَبْقَی أَجْرُهُ) .
در میان کارهای نیک و بد و اعمال حسنه و سیئه-با اینکه هر کدام جنبه مثبت و منفی دارند-این تفاوت آشکار دیده میشود؛اعمال گناهآلود دارای لذتی موقتی و ناپایدار است که به زودی زایل میگردد ولی عواقب بد آن هم در دنیا و هم در آخرت دامان انسان را میگیرد.مثلاً انسانی برای برخورداری از لذتی آنی به شراب پناه میبرد.ممکن است این ماده مخدر ساعتی او را از غم و اندوه ته کند و در نشئهای لذتبخش فرو برد؛اما به زودی پایان مییابد و آثار سوء آن در تمام اعضای بدن او تدریجاً ظاهر میشود و در آخرت نیز از شراب طهور بهشتی و نوشیدن آب کوثر محروم میگردد.
ولی به عکس،انسانی که به سراغ بندگی خدا میرود و در میدان جهاد با نفس و جهاد با دشمن حاضر میشود،هر چند با مشکلاتی روبرو میگردد؛اما این مشکلات تدریحا از بین میرود و اجر و پاداش دنیوی و اخروی آن باقی
میماند.این همان چیزی است که قرآن به آن اشاره کرده میفرماید: «ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ» ؛آنچه نزد شماست از میان میرود،و آنچه نزد خداست باقی میماند». (1)
هوسرانی و شهوترانی همچون کفهای روی آب است که «فَیَذْهَبُ جُفاءً» ؛سرانجام کفها به بیرون پرتاب میشوند» (2)و اعمال نیک همچون آب زلال که به مصداق «وَ أَمّا ما یَنْفَعُ النّاسَ فَیَمْکُثُ فِی الْأَرْضِ» ؛ولی آنچه به مردم سود میرساند ( آب یا فلزّ خاص) در زمین میماند» (3)باقی و برقرار خواهد بود.
در خطبه 176 نیز این جمله را خواندیم که امام از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میکند:
«إنَّ الْجَنَّةَ حُفَّتْ بِالْمَکارِهِ وَإِنَّ النّارَ حُفَّتْ بِالشَّهَواتِ ؛بهشت در میان ناراحتیها احاطه شده و دوزخ در میان شهوات».
وَ تَبِعَ جِنَازَةً فَسَمِعَ رَجُلاً یَضْحَکُ،
فقال علیهالسلام
کَأَنَّ الْمَوْتَ فِیهَا عَلَی غَیْرِنَا کُتِبَ،وَ کَأَنَّ الْحَقَّ فِیهَا عَلَی غَیْرِنَا وَجَبَ،
وَ کَأَنَّ الَّذِی نَرَی مِنَ الْأَمْوَاتِ سَفْرٌ عَمَّا قَلِیلٍ إِلَیْنَا رَاجِعُونَ!
نُبَوِّئُهُمْ أَجْدَاثَهُمْ،وَ نَأْکُلُ تُرَاثَهُمْ،کَأَنَّا مُخَلَّدُونَ
بَعْدَهُمْ،ثُمَّ قَدْ نَسِینَا کُلَّ وَاعِظٍ وَ وَاعِظَةٍ،
وَ رُمِینَا بِکُلِّ فَادِحٍ وَ جَائِحَةٍ!
امام علیه السلام در تشییع جنازهای شرکت داشت،صدای خنده بلند کسی را شنید،
پس امام علیه السلام فرمود:
گویی مرگ در دنیا بر غیر ما نوشته شده و گویی حق آن بر غیر ما واجب گشته و گویی این مردگانی را که میبینیم مسافرانی هستند که به زودی به سوی ما باز میگردند.ما آنها را در قبرشان جای میدهیم و میراثشان را میخوریم (و چنان غافل و بیخبریم که) گویی بعد از آنها ما جاودانه میمانیم بهعلاوه ما هر واعظ و اندرز دهندهای را فراموش کردهایم در حالی که هدف حوادث
و آفات نابودکننده قرار گرفتیم (با این حال چه جای غفلت و فراموشی و خنده و بیخبری است؟!). (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: صاحب کتاب مصادر منابع این کلام حکمتآمیز و کلامی که بعد از آن میآید را با هم آورده است و میگوید:این دو گفتار حکیمانه گاهی به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نسبت داده شده و گاه به امیرمؤمنان علی علیه السلام.از کسانی که این دو را از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله روایت کردهاند ابوطالب مکی در کتاب قوت القلوب و یعقوبی در تاریخ خود و کلینی در روضه کافی و کراجکی در کنز الفوائد و ابونعیم اصفهانی در حلیة الاولیاء و ذهبی در میزان الاعتدال است و از کسانی که آن را از امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل کردهاند اضافه بر مرحوم سیّد رضی،علی بن ابراهیم در کتاب تفسیرش و فتال نیشابوری در روضة الواعظین هستند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 110-112).
خنده احمقانه
امام علیه السلام این سخن حکیمانه و تکان دهنده و بیدارگر را زمانی فرمود که در تشییع جنازه یکی از مؤمنان شرکت داشت،صدای خنده بلند کسی را شنید و فرمود:«گویی مرگ در دنیا بر غیر ما نوشته شده و گویی حق در آن بر غیر ما واجب گشته و گویی این مردگانی را که میبینیم مسافرانی هستند که به زودی به سوی ما باز میگردند»؛ (وَ تَبِعَ جِنَازَةً فَسَمِعَ رَجُلاً یَضْحَکُ فَقَالَ علیه السلام:کَأَنَّ الْمَوْتَ فِیهَا عَلَی غَیْرِنَا کُتِبَ،وَ کَأَنَّ الْحَقَّ فِیهَا عَلَی غَیْرِنَا وَجَبَ،وَ کَأَنَّ الَّذِی نَرَی مِنَ الْأَمْوَاتِ سَفْرٌ عَمَّا قَلِیلٍ إِلَیْنَا رَاجِعُونَ!) .
به یقین خندیدن کسی در تشییع جنازه آن هم با صدای بلند که به گوش مولا علی علیه السلام برسد نشانه نهایت غفلت و بیخبری از سرنوشت خویش و مسئولیتهایی است که در این جهان دارد.به همین دلیل این بزرگ معلم اخلاق و بیدار کننده غافلان و بیخبران با سه تشبیه به آن شخص و امثال او هشدار دارد:
تشبیه اول:کار تو مثل این است که گمان میکنی مرگ مال دیگران است و تو حیات جاویدان داری.روزی جنازه تو را نیز بر میدارند و تشییع کنندگان تو را به سوی آرامگاه ابدیات میبرند.آیا دوست داری آن روز دوستانت در تشییع جنازه تو بخندند؟
دوم:آیا«حق»-به معنای وظایف واجب و مسئولیتهای الهی و وجدانی - مخصوص دیگران است و تو مستثنا هستی و یا اینکه تمام حقوق واجبه را ادا کردهای و الان خوشحالی و میخندی؟
سوم:آیا گمان میبری تشییع جنازه مانند بدرقه مسافرانی است که به زودی به سوی تو باز میگردند؟ گرچه چند روزی رنج فراق را تحمل میکنی ولی به هنگام بازگشت شادی زائد الوصفی جای آن را پر میکند؟ در حالی که سفر مرگ، سفری است که هرگز بازگشتی در آن نبوده و نخواهد بود و رنج فراق و جدایی از عزیزان از دست رفته جاویدان است.با این حال چه جای خندیدن است.
سپس امام علیه السلام در ادامه این بحث به تعبیرات تکان دهنده دیگری پرداخته و میفرماید:«ما آنها را در قبرشان جای میدهیم و میراث آنها را میخوریم (و چنان غافل و بیخبریم که) گویی بعد از آنها جاودانه میمانیم»؛ (نُبَوِّئُهُمْ أَجْدَاثَهُمْ،وَ نَأْکُلُ تُرَاثَهُمْ،کَأَنَّا مُخَلَّدُونَ بَعْدَهُمْ) .
غافل از اینکه فردا نیز دیگران ما را در قبرهایمان جای میدهند و میراثمان را در میان خود تقسیم میکنند و این روند همچنان ادامه مییابد و هر کسی چند روزی نوبت اوست و به گفته شاعر: هر که آمد عمارتی نو ساخت رفت و منزل به دیگری پرداخت
هنگامی که در مجلس یادبود و به اصطلاح فاتحه برای یکی از دوستان یا عزیزانمان شرکت میکنیم باید در همان حال به این فکر باشیم که روزی هم چنین مجلسی برای ما میگیرند و دوستان و بستگان ما در آن به فاتحهخوانی برای ما مشغول میشوند،بنابراین از هم اکنون باید به فکر آن روز باشیم نه اینکه خنده مستانه سر دهیم و همه این واقعیتها را به دست فراموشی بسپاریم.
افراد غافل و بیخبری هستند که چون نام مرگ برده میشود فورا میگویند:
بس کنید.خدا چنان روزی را نیاورد.و یا چون از کنار قبرستان رد میشوند روی
خود را بر میگردانند! فارغ از اینکه اگر ما از مرگ غافل شویم او از ما غافل نمیشود و به گفته امام علیه السلام:
«وَکَیْفَ غَفْلَتُکُمْ عَمّا لَیْسَ یُغْفِلُکُمْ،وَ طَمَعُکُمْ فِیمَنْ لَیْسَ یُمْهِلُکُمْ ؛چگونه غافل میشوید از چیزی که هرگز از شما غافل نمیشود و چگونه طمع دارید در چیزی که هیچ گاه به شما مهلت نمیدهد». (1)
سلیمان پیغمبر بزرگ خدا با آن همه قدرتی که داشت به هنگام پایان عمر فرشته مرگ لحظهای به او مهلت نداد که از حال ایستاده بنشیند و در همان جا روح او را گرفت و با خود برد و جسم بیجان بعد از آنکه موریانه عصایی را که بر آن تکیه کرده بود خورد،به زمین افتاد با این حال ما چه انتظاری داریم.
در پایان این کلام حکمتآمیز،امام علیه السلام برای بیدار ساختن آن شخص غافل که در تشییع جنازه بلند میخندید و کسانی که همچون او فکر میکنند فرمود:«بعد از اینها ما هر واعظ و اندرز دهندهای را فراموش کردیم در حالی که هدف مسائل سنگین و آفات نابود کننده قرار گرفتیم (با این حال چه جای غفلت و فراموشی است؟)»؛ (ثُمَّ قَدْ نَسِینَا کُلَّ وَاعِظٍ وَ وَاعِظَةٍ،وَ رُمِینَا بِکُلِّ فَادِحٍ وَ جَائِحَةٍ!) .
تعبیر به«وَاعِظٍ وَ وَاعِظَةٍ»برای تعمیم و گسترش است،زیرا بعضی از حوادث مانند موت از آن به عنوان واعظ تعبیر میشود و بعضی مانند آفتها و بلیهها به عنوان واعظه از آن تعبیر میکنیم.آری همه آنها به روشنی ما را اندرز میدهند که بیدار باشید و به پایان زندگی خود و وظائفی بیندیشند که در برابر آن دارید.به خصوص اینکه معلوم نیست فردا چه کسی از ما باشد و چه کسی نباشد.
واژه«فادح»در اصل به معنای شیء سنگین است سپس به هر حادثهای که بر جسم و جان انسان سنگینی کند اطلاق شده است.
واژه«جائحة»به معنای امور نابود کننده است،لذا این دو نسبت به یکدیگر از قبیل اقل و اکثر هستند.
1) 1) .نهجالبلاغه،خطبه 188.
آشکارترین واعظ همان حادثه مرگ است که هر روز برای دوست و آشنایی رخ میدهد.مخصوصاً در زمان ما،صفحه حوادث جراید و تسلیتها همه روز پر است از خبر فوت گروهی که دیروز در میان ما میزیستند و امروز به دیار مردگان رفتهاند.
امام امیرمؤمنان علی علیه السلام در نهجالبلاغه میفرماید:
«فَکَفی واعِظاً بِمَوْتی عایَنْتُمُوهُمْ،حُمِلُوا الی قُبُورِهِمْ غَیْرَ راکِبِینَ ؛این واعظ برای شما کافی است که همه روز مردگانی را مینگرید که آنها را به سوی گورهایشان میبرند بیآنکه خودشان بخواهند». (1)
در روایات متعددی این تعبیر از پیشوایان معصوم علیهم السلام نقل شده است:
«کَفی بِالْمَوْتِ واعِظاً ؛برای وعظ و اندرزِ انسانها مرگ کافی است». (2)
و قال علیهالسلام
طُوبَی لِمَنْ ذَلَّ فِی نَفْسِهِ،وَ طَابَ کَسْبُهُ،وَ صَلَحَتْ سَرِیرَتُهُ،وَ حَسُنَتْ خَلِیقَتُهُ،وَ أَنْفَقَ الْفَضْلَ مِنْ مَالِهِ،وَ أَمْسَکَ الْفَضْلَ مِنْ لِسَانِهِ،وَ عَزَلَ عَنِ النَّاسِ شَرَّهُ،وَ وَسِعَتْهُ السُّنَّةُ،وَ لَمْ یُنْسَبْ إلَی الْبِدْعَةِ .
امام علیه السلام فرمود:
خوشا به حال کسی که در نزد خود کوچک (و متواضع) است (و در نظر مردم بزرگ و عزیز) و کسی که کسب و کار او طیّب و حلال باشد و باطنش پاک و صالح،کسی که اخلاق او نیکو باشد و اموال اضافی خود را در راه خدا انفاق کند و کسی که سخنان زائد زبانش را نگه میدارد و آزار او به مردم نمیرسد و آن کس که سنت برای او کافی است و بدعتی از او سر نمیزند. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: همانگونه که در اسناد حکمت 122 آوردیم،این کلام حکمتآمیز و کلام پیش،هر دو از پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله نیز نقل شده است که امیرمؤمنان علی علیه السلام به مناسبت صدای خنده بلندی که از شخص بیخبری شنید آن را بیان فرمود و چنان که خواهد آمد سیّد رضی نیز به این نکته توجه کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 110).
مرحوم سیّد رضی میگوید:بعضی از مردم این کلام حکمتآمیز و همچنین کلامی را که قبل از آن است به رسول خدا صلی الله علیه و آله نسبت دادهاند. (قالَ الرَّضِیُّ:أقُولُ:
وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَنْسِبُ هذا الْکَلامَ إِلی رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله،وَ کَذلِکَ الَّذی قَبْلَهُ) .
خوشا به حال آنها
این کلام حکیمانه خواه دنباله کلام پیشین باشد یا کلامی مستقل،شرح کوتاه و پر معنایی از صفات سعادتمندان خوشبخت است که در ضمن هشت وصف بیان شده است.
نخست میفرماید:«خوشا به حال کسی که در نزد خود کوچک (و متواضع) است (و در نظر مردم بزرگ و عزیز)»؛ (طُوبَی لِمَنْ ذَلَّ فِی نَفْسِهِ) .
امام علیه السلام نخستین وصف را همان تواضع و فروتنی ذکر کرده است،زیرا میدانیم تکبّر که نقطه مقابل آن است سرچشمه انواع گناهان است.نخستین معصیتی که در زمین شد تکبّر شیطان بود که منشأ همه بدبختیها برای خود و دیگران گردید.
در بعضی از دعاهای ماه مبارک رمضان همین مضمون به صورت یک دعا و درخواست از خداوند آمده است؛مرحوم سید بن طاووس در دعای روز هفدهم ماه مبارک رمضان چنین نقل میکند:
«اللّهُمَّ لاتَکِلْنی إلی نَفْسی طَرْفَةَ عَیْنٍ أبَداً...وَفِی نَفْسی فَذَلِّلْنی وَفی أعْیُنِ النّاسِ فَعَظِّمْنی ؛خداوندا! هرگز لحظهای مرا به خودم وامگذار...و مرا در درون خود کوچک و متواضع کن و در نظر مردم مرا بزرگ دار». (1)
1) 1) .اقبال الاعمال،ج 1،ص 306.مرحوم علّامه مجلسی نیز آن را در بحارالانوار،ج 95،ص 48 آورده است.
سپس در دومین وصف میفرماید:«و خوشا به حال کسی که کسب و کار او پاک و حلال باشد»؛ (وَ طَابَ کَسْبُهُ) .
میدانیم یکی از عوامل موفقیت و نشاط عبادت و استجابت دعا کسب حلال است تا آنجا که در کتاب شریف کافی از امام صادق علیه السلام نقل شده است که فرمود:
«مَنْ سَرَّهُ أنْ یُسْتَجابَ دَعْوَتُهُ فَلْیَطِبْ مَکْسَبَهُ ؛کسی که خوشحال میشود از اینکه دعایش مستجاب گردد باید کسب خود را پاک و حلال کند». (1)
شبیه همین معنا با عبارت دیگر از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است:
«مَنْ أَحَبَّ أنْ یُسْتَجابَ دُعائُهُ فَلْیَطِبْ مَطْعَمَهَ وَ مَکْسَبَهُ» . (2)
در حدیثی که در کتاب اسد الغابة در حالات«سعد بن معاذ انصاری»نقل شده، آمده است:هنگامی که پیغمبر صلی الله علیه و آله از غزوه تبوک باز گشت،«سعد انصاری»به استقبال پیامبر آمده.حضرت با او مصافحه کرد و (چون دست او را بسیار خشن دید) فرمود:چه چیز دستت را اینگونه خشن کرده است؟ عرض کرد:«ای رسول خدا! من با داس و بیل کار میکنم تا زندگی عیالم را فراهم سازم».نقل شده است:
«فَقَبَّلَ یَدَهُ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله وَ قالَ:هذِهِ یَدٌ لا تَمُسُّهُ النّارُ ؛پیغمبر صلی الله علیه و آله دست او را بوسید و فرمود:این دستی است که هرگز آتش دوزخ به آن اصابت نمیکند». (3)
حضرت در سومین وصف میفرماید:«خوشا به حال کسی که باطن او پاک و صالح است»؛ (وَ صَلَحَتْ سَرِیرَتُهُ) .
صلاح باطن عبارت از خلوص نیت،پاکی فطرت و خیرخواهی برای همه انسانهاست.از آنجا که اعمال و اقوال انسان تراوشی از صفات درونی اوست، کسی که درونی پاک داشته باشد اعمال و رفتار و اقوالش نیز پاک و شایسته است.
در چهارمین وصف میفرماید:«و خوشا به حال کسی که اخلاق او نیکو است»؛ (وَ حَسُنَتْ خَلِیقَتُهُ) .
«خلیقة»که به معنای خلق و خوست دو گونه تفسیر شده است:بعضی آن را به معنای خلق و خوی باطنی تفسیر کردهاند که اشاره به کسانی است که باطنی پاک دارند و به کسی شر نمیرسانند.
بعضی نیز آن را به معنای برخورد خوب و گشادهرویی با مردم تفسیر کردهاند و معنای دوم مناسبتر به نظر میرسد،زیرا در جمله قبل «صَلَحَتْ سَرِیرَتُهُ» به حسن باطن اشاره شده بود،بنابراین جمله مورد بحث اشاره به حسن ظاهر و برخورد خوب با مردم است.
حُسن خلق به اندازهای در اسلام اهمیت دارد که در بعضی از روایات،از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به عنوان«نصف دین»معرفی شده است:
«حُسْنُ الْخُلْقِ نِصْفُ الدّینِ» و در ادامه این حدیث آمده است:کسی از پیغمبر صلی الله علیه و آله سؤال کرد:برترین چیزی که خداوند به فرد مسلمانی داده است چیست؟ پیغمبر اکرم فرمود:
«الْخُلْقُ الْحَسَنِ» . (1)
در پنجمین فصل فرموده است:«و خوشا به حال کسی که اموال اضافی خود را در راه خدا انفاق میکند»؛ (وَ أَنْفَقَ الْفَضْلَ مِنْ مَالِهِ) .
انفاق در راه خدا و کمک به نیازمندان از مهمترین اموری است که قرآن کریم و روایات اسلامی بر آن تأکید فراوان کردهاند و اگر تنها آیات مربوط به انفاق، جمعآوری و تفسیر شود،کتاب قابل توجهی خواهد شد.مثلاً:قرآن کریم انفاق را به بذر پرباری تشبیه کرده که در زمین مستعدی افشانده شود و از یک تخم، هفتصد تخم یا چند برابر آن عائد گردد: «مَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ» 2 و در آیهای دیگر،رسیدن
1) 1) .بحارالانوار،ج 68،ص 393،ح 62.
به مقام والای نیکوکاری را مشروط به انفاق از اموالی که مورد علاقه انسان است کرده است: «لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتّی تُنْفِقُوا مِمّا تُحِبُّونَ». 1
جالب اینکه در حدیثی میخوانیم:پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله دستور داد گوسفندی (برای قربانی و انفاق بر نیازمندان) ذبح کنند (همه آن-جز کتف گوسفند-را انفاق کردند) پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:چه چیزی از این گوسفند باقی مانده است؟ عایشه گفت:تنها کتف آن؛پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:(چنین نیست)
«بَقِیَ کُلُّها غَیْرَ کِتْفِها؛ تمام آن باقی مانده جز کتفش» (1)قرآن نیز میفرماید: «ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ» ؛آنچه نیز شماست از میان میرود و آنچه نزد خداست باقی میماند». (2)
در ششمین جمله میفرماید:«خوشا به حال کسی که سخنان زاید زبانش را نگه میدارد»؛ (وَ أَمْسَکَ الْفَضْلَ مِنْ لِسَانِهِ) .
فضولات لسان اشاره به سخنان بیهدف و بیدلیلی است که انسان بر زبان جاری میکند که بسیاری از آنها آلوده به غیبت،تهمت،پخش شایعات و گناهان دیگر است.به همین دلیل در دستورات اسلامی،حفظ زبان یکی از مهمترین نشانههای ایمان و اخلاق شمرده شده است.
ازاینرو،در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«لایَسْلَمُ أحَدٌ مِنَ الذُّنُوبِ حَتّی یَخْزُنَ لِسانَهُ ؛هیچ کس از گناهان محفوظ نمیماند مگر اینکه زبانش را حفظ کند». (3)
در شرح حکمت دوم در آغاز کلمات قصار نیز شرحی در این باره داشتیم.
در هفتمین جمله حکمتآمیز میفرماید:«خوشا به حال کسی که آزار او به مردم نمیرسد»؛ (وَ عَزَلَ عَنِ النَّاسِ شَرَّهُ) .
در احادیث مکرّر آمده است که:با ایمان کسی است که مسلمانان از شر او در امان باشند. (1)
آنگاه در هشتمین و آخرین سخن میفرماید:«خوشا به حال آن کس که سنت برای او کافی است و بدعتی از او سر نمیزند»؛ (وَ وَسِعَتْهُ السُّنَّةُ،وَ لَمْ یُنْسَبْ إلَی الْبِدْعَةِ) .
در واقع کسی که به سنت پیغمبر اکرم و امامان معصوم علیهم السلام قناعت میکند و آن را برای دین و دنیای خود کافی میداند هرگز به سراغ بدعت نمیرود.بدعتها از آنِ کسانی است که سنتها را کافی نمیدانند و خواستههای خود را در بدعتها میبینند.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«أهْلُ الْبِدَعِ شَرُّ الْخَلْقِ وَ الْخَلیقَةِ؛ بدعتگزاران بدترین مخلوقات خدا و بدعتگزار نکوهیدهترین خلق است». (2)
نیز از آن حضرت نقل شده که در تفسیر آیه شریفه: «إِنَّ الَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ وَ کانُوا شِیَعاً» ؛کسانی که در آیین خود تفرقه ایجاد کردند،و به دستههای گوناگون (و مذاهب مختلف) تقسیم شدند» (3)فرمود:
«هُمْ أصْحابُ الْبِدَعِ وَ أصْحابُ الْأهْواءِ لَیْسَ لَهُمْ تَوْبَةٌ أنَا مِنْهُمْ بَریءٌ وَ هُمْ مِنّی بُرَآءُ ؛آنها صاحبان بدعت و صاحبان آرای باطله هستند.توبه آنها پذیرفته نمیشود (زیرا گروههایی را منحرف ساختهاند؛تا آنها را باز نگردانند پذیرش توبه از آنان امکان ندارد) من از آنها بیزارم آنها نیز از من بیزارند». (4)
در اینجا نکته مهمی است که باید به آن توجه کرد تا از افتادن در دام
وهابیهای افراطی نجات یافت.
منظور از«بدعت»این است که چیزی را که جزء دین نیست-اعم از اصول و فروع دین-به عنوان دین معرفی کنند و اگر باب بدعت باز شود چیزی نمیگذرد که احکام و عقاید دینی دستخوش تغییر و تبدیل و زوال و نابودی خواهد شد.
ولی نوگراییهایی که به دین نسبت داده نمیشود و به تعبیر دیگر«بدعت عرفی»هرگز حرام نیست.مثلاً گرفتن مجالس جشن و سرور در میلاد بزرگان اسلام یا مراسم عزاداری در شهادت و رحلت آنها برای عرض ارادت و امری عرفی بدون اسناد به شرع مقدس است نه تنها اشکالی ندارد،بلکه سبب پیشرفت در مسائل اعتقادی و اجتماعی میشود.یا ساختن مساجد باشکوه با مناره و گنبد و محرابهای متعدد و کتابخانه و کلاسهای درس قرآن و احکام و مانند آن گر چه روایت خاصی در آنها وارد نشده باشد و کسی نیز آن را به عنوان یک دستور خاص دینی انجام نمیدهد،همه اینها اموری جایزند،بلکه میتوان بسیاری از آنها را در عنوان«تعظیم شعائر»به طور عام یا ابداع«سنت حسنه»که در آیات و روایات از آن مدح شده است به حساب آورد.
عجیب است وهابیون افراطی بدون اینکه فرق میان این دو را درک کنند خودشان را گرفتار تناقضهای غیر قابل دفاع ساختهاند؛در مسجد پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و در خانه خدا دهها و صدها بدعت و نوآوری آوردهاند و هیچکدام به آن ایراد نمیکنند؛ولی اگر کسی مجلس جشن و سروری برای میلاد پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله تشکیل دهد بر او میشورند و به او حمله میکنند و این نیست جز برای اینکه درک صحیحی از مفاهیم اسلامی ندارد و مخصوصاً تفاوت میان بدعت شرعی و عرفی را نمیدانند.
مرحوم سیّد رضی در پایان این سخن میگوید:«بعضی از مردم این کلام
حکمتآمیز و همچنین کلامی را که قبل از آن است به رسول خدا صلی الله علیه و آله نسبت دادهاند»؛ (قالَ الرَّضِیُّ:أقُولُ:وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَنْسِبُ هذا الْکَلامَ إلی رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله، وَ کَذلِکَ الَّذی قَبْلَهُ) .
البته هیچ منافاتی ندارد که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله سخنانی را فرموده باشد و امیر مؤمنان علیه السلام که پرورش یافته دامان و مکتب اوست و«باب مدینة علم النبی» محسوب میشود آنها را فرا بگیرد و در موارد لزوم بر آن تکیه کند.
به هر حال این جمله مرحوم سیّد رضی بیانگر نهایت امانت او در نقل کلمات و احادیث معصومین علیهم السلام است.
و قال علیهالسلام
غَیْرَةُ الْمَرْأَةِ کُفْرٌ،وَ غَیْرَةُ الرَّجُلِ إِیمَانٌ .
امام علیه السلام فرمود:
غیرت زن کفر است و غیرت مرد ایمان. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: تنها مدرکی که در کتاب مصادر نهجالبلاغه برای این گفتار حکیمانه امیرمؤمنان علی علیه السلام بیان شده کتاب غررالحکم است ازاینرو آنچه در غررالحکم آمده تفاوتهای روشنی با نهجالبلاغه دارد و آن چنین است: «غَیْرَةُ الرَّجُلِ إیمانٌ وَ غَیْرَةُ الْمَرأةِ عُدْوانٌ» و این نشان میدهد که صاحب غررالحکم آن را از منبع دیگری غیر از نهجالبلاغه گرفته است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 112).این گفتار حکیمانه در بعضی از کتب اهل سنت مانند کتاب جواهر المطالب ابن دمشقی شافعی با همین عبارت آمده است.(ج 2،ص 261).
غیرت
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود تفاوت میان غیرت مرد و زن را بیان میکند و میفرماید:«غیرت زن کفر است و غیرت مرد ایمان»؛ (غَیْرَةُ الْمَرْأَةِ کُفْرٌ، وَ غَیْرَةُ الرَّجُلِ إِیمَانٌ) .
اشاره به اینکه زن اگر نسبت به همسر دیگری برای شوهرش حسادت بورزد و عکس العمل تندی نشان دهد در واقع مخالفت با فرمان خدا کرده است،زیرا خداوند روی مصالح متعددی که در جای خود گفتهایم تعدد زوجات را با شرایطی مجاز شمرده است؛ولی اگر مرد نسبت به ارتباط همسرش با مرد بیگانهای حسادت بورزد و از گام نهادن او در زندگی خانوادهاش ناراحت گردد و عکس العمل نشان دهد در واقع اطاعت فرمان خدا کرده و در مسیر نهی از منکر گام برداشته است.در حالی که زن اگر چنین کند در مسیر نهی از معروف قرار گرفته است.
البته انکار نمیکنیم که تعدد زوجات نیز شرایطی دارد و نباید وسیلهای برای هوسرانی مردان گردد؛ولی در صورتی که آن شرایط جمع گردد زن باید آن را تحمل کند و به فرمان خدا تن در دهد در حالی که اگر زن شوهردار،با مرد دیگری رابطه برقرار سازد،خواه به صورت فجور باشد یا ظاهراً صیغه عقد دائم یا موقتی با او جاری کند به یقین راه خلاف را پیموده است.
«غیرت»حالتی است که انسان را وادار میکند از ورود دیگران در حریم زندگی شخصی او جلوگیری کند،افتخارات او را سلب ننماید،مواهبش را از دستش نگیرد و متعرض نوامیس او نشود و منظور از«غیرت زن»در کلام حکیمانه بالا همان حسادتی است که نسبت به زوجه دیگر همسرش پیدا میکند و منظور از«غیرت مرد»در کلام بالا ممانعتی است که مرد از ورود دیگری به حریم خانواده و ناموس خود به عمل میآورد.
در ذیل حکمت 47 نیز بحثی درباره تفسیر غیرت و ارزش آن ذکر شد.
تعبیر به«کفر»در این کلام حکمتآمیز اشاره به کفر عملی است،زیرا کفر و ایمان معانی متعددی دارد که در آیات قرآن نیز منعکس است.این واژه کراراً در قرآن مجید به بتپرستان اطلاق شده که کفرشان،کفر اعتقادی است؛ولی در آیه 97 سوره آل عمران به کسانی که حج را ترک کنند و نسبت به آن بیاعتنا باشند واژه«کفر»به کار رفته،میفرماید: «وَ لِلّهِ عَلَی النّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللّهَ غَنِیٌّ عَنِ الْعالَمِینَ» و این کفر عملی است نه اعتقادی که آثار خاص خود را داشته باشد.کفر زن در اینجا همان بیاعتنایی به دستور خدا یعنی جواز تعدد زوجات در موارد لازم است.
درباره اهمیت«غیرت»در موارد مجاز روایات متعددی از پیغمبر اکرم و سایر معصومان علیهم السلام وارد شده است؛در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«کانَ إبْراهیمُ أبی غَیُوراً وَ أنا اغْیَرُ مِنْهُ وَ أرْغَمَ اللّهُ أنْفَ مَنْ لا یُغارُ مِنَ الْمُؤْمِنینَ ؛پدر من ابراهیم غیرتمند بود و من از او غیرتمندترم.خداوند بینی کسانی از مؤمنین را که غیرت ندارند بر خاک بمالد». (1)
البته در عرف ما گرچه واژه«غیرت»معمولاً در غیرت ناموسی به کار میرود ولی مفهوم آن گسترده است و تمام مواهب و ارزشهای الهی را که باید از آن
1) 1) .بحارالانوار،ج 100،ص 248،ح 33.
دفاع کرد شامل میشود،بنابراین دفاع از وطن و آبرو و حیثیت و از آن مهمتر دفاع از دین و آیین نیز از مصادیق غیرت است.
این نکته نیز شایان دقت است که گاهی افراد در مسائل ناموسی و غیر آن گرفتار وسواس میشوند و به نام«غیرت»به هر کسی بدبین شده و عکسالعمل نشان میدهند.در روایات اسلام از این حالت نهی شده است.رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید:
«مِنَ الغیرَةِ ما یُحِبُّ اللّهُ وَ مِنْها ما یُبْغِضُ اللّهُ؛فَالْغیرَةُ الَّتی یُحِبُّ اللّهُ الْغیرَةُ فِی الرَّیْبَةِ وَ الْغیرَةُ الّتی یُبْغِضُ اللّهُ الْغیرَةُ فی غَیْرَ رَیْبَةٍ ؛نوعی از غیرت را خدا دوست دارد و نوعی را دشمن میدارد اما آنچه را دوست دارد اعمال غیرت در مواردی است که آثار شک و تردید و انحراف نمایان میشود و اما غیرتی را که خدا دشمن میدارد آن است که در غیر این موارد (فقط با سوء ظن آمیخته به وسواس) انجام میشود». (1)
در نامه 31 نهجالبلاغه در وصیت مولا امیر مؤمنان به فرزندش امام حسن علیهما السلام نیز به همین موضوع اشاره شده که غیرت بیجا گاه سبب میشود انسانهای درستکار به نادرستی کشیده شوند.آنجا که میفرماید:
«وَ إِیَّاکَ وَ التَّغَایُرَ فِی غَیْرِ مَوْضِعِ غَیْرَةٍ،فَإِنَّ ذَلِکَ یَدْعُو الصَّحِیحَةَ إِلَی السَّقَمِ،وَ الْبَرِیئَةَ إِلَی الرِّیَبِ ؛برحذر باش از اینکه در جایی که نباید غیرت به خرج دهی اظهار غیرت کنی (و کار به سوء ظن ناروا بینجامد) زیرا این غیرت بیجا و سوء ظن نادرست،زن پاک دامن را به ناپاکی و بیگناه را به آلودگیها سوق میدهد»شرح بیشتر را در ذیل همان نامه مطالعه فرمایید.
1) 1) .سنن دارمی،ج 2،ص 149.
و قال علیهالسلام
لَأَنْسُبَنَّ الْإِسْلَامَ نِسْبَةً لَمْ یَنْسُبْهَا أَحَدٌ قَبْلِی.أَلْإِسْلَامُ هُوَ التَّسْلِیمُ، وَ التَّسْلِیمُ هُوَ الْیَقِینُ،وَ الْیَقِینُ هُوَ التَّصْدِیقُ،وَ التَّصْدِیقُ هُوَ الْإِقْرَارُ، وَ الْإِقْرَارُ هُوَ الْأَدَاءُ،وَ الْأَدَاءُ هُوَ الْعَمَلُ.
امام علیه السلام فرمود:
اسلام را چنان تفسیر میکنم که هیچ کس پیش از من آن را چنین تفسیر نکرده باشد؛اسلام همان تسلیم است و تسلیم همان یقین و یقین همان تصدیق است و تصدیق همان اقرار و اقرار همان ادا است و ادا همان عمل. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: این کلام حکمتآمیز به گفته نویسنده مصادر نهجالبلاغه از سخنان معروفی است که از آن حضرت حتی قبل از مرحوم سیّد رضی در کتابها نقل شده گاه با اسناد و گاهی به صورت روایت مرسله از جمله مرحوم کلینی آن را در جلد دوم اصول کافی با سند ذکر کرده و صدوق در امالی و معانی الاخبار و احمد بن محمد بن خالد برقی در محاسن و علی بن ابراهیم در کتاب تفسیر خود آن را آوردهاند و حتی در بعضی از این روایات،اضافاتی نیز دیده میشود و بعد از مرحوم سیّد رضی نیز گروهی آن را در کتابهای خود آوردهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 112 و 113).همچنین از جمله کسانی که قبل از مرحوم سیّد رضی میزیستند ابوالفتح کراجکی در معدن الجواهر و حلوانی عالم مشهور سنی در نزهة الناظر هستند که این روایت را با اختلافی نقل کردهاند و نشان میدهد آن را از منبع دیگری اخذ کردهاند.
تفسیر دقیق اسلام
امام علیه السلام در این کلام پربار و حکیمانهاش،حقیقت اسلام را به گونهای که پیش از او هیچ کس تفسیر نکرده،تفسیر میکند و میفرماید:«اسلام را چنان تفسیر میکنم که هیچ کس پیش از من آن را چنین تفسیر نکرده باشد»؛ (لَأَنْسُبَنَّ الْإِسْلَامَ نِسْبَةً لَمْ یَنْسُبْهَا أَحَدٌ قَبْلِی)
سپس در ادامه سخن ضمن شش جمله پی در پی که هر کدام با جمله قبل به صورت زیبایی گره خورده روح اسلام را با این شش جمله میشکافد و حقیقت آن را هویدا میکند.
نخست میفرماید:«اسلام همان تسلیم است»؛ (الْإِسْلَامُ هُوَ التَّسْلِیمُ) .
تسلیم در برابر فرمان خدا و دستورات پیغمبر اکرم و امامان معصوم علیهم السلام و تسلیم در برابر فرمان عقل و فطرت.قرآن مجید در آیه 83 سوره آل عمران میفرماید: «وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً وَ إِلَیْهِ یُرْجَعُونَ» ؛ و تمام کسانی که در آسمانها و زمین هستند،از روی اختیار یا از روی اجبار،در برابرِ (فرمان) او تسلیماند و به سوی او باز گردانده میشوند».
در جمله دوم میفرماید:«تسلیم همان یقین است»؛ (وَ التَّسْلِیمُ هُوَ الْیَقِینُ) .
زیرا بدون ایمان و یقین،تسلیم حاصل نمیشود و در واقع«تسلیم»از لوازم «یقین»است که امام علیه السلام در اینجا لازم و ملزوم را یکی شمرده و میفرماید:تسلیم
همان یقین است.
در جمله سوم میفرماید:«یقین همان تصدیق است»؛ (وَ الْیَقِینُ هُوَ التَّصْدِیقُ) .
منظور از«تصدیق»در اینجا علمی است که از مقدمات یقینی حاصل میشود و تا این علم حاصل نگردد«یقین»پیدا نمیشود و تا یقین حاصل نگردد،تسلیم که روح اسلام است نیز حاصل نخواهد شد و در واقع اعتقادی که نام یقین بر آن گذاردهایم نتیجه علمی است که به صورت تصدیق در میآید و در واقع تصدیق و یقین نیز لازم و ملزوم یکدیگرند که امام علیه السلام به واسطه شدت ارتباط این دو با یکدیگر آنها را یکی شمرده و فرموده:یقین همان تصدیق است.
در چهارمین جمله میفرماید:«تصدیق همان اقرار است»؛ (وَ التَّصْدِیقُ هُوَ الْإِقْرَارُ) .
اشاره به اینکه تصدیق قلبی به تنهایی کافی نیست،باید با زبان نیز اقرار شود و به صورت شهادتین که بیان ارکان اسلام است درآید و به همین دلیل تا افراد اقرار به شهادتین نمیکردند مسلمان شمرده نمیشدند.
در پنجمین جمله میفرماید:«اقرار همان اداست»؛ (وَ الْإِقْرَارُ هُوَ الْأَدَاءُ) .
منظور از«اداء»در اینجا احساس مسئولیت و آماده شدن و عزم را جزم کردن بر انجام عمل است،زیرا اگر اقرار از دل برخیزد آمادگی برای انجام وظائف و ادای مسئولیتها را ایجاد خواهد کرد.در غیر این صورت اقرار،اقرار دروغین است.
آنگاه در ششمین و آخرین جمله میفرماید:«و ادا همان عمل است»؛ (وَ الْأَدَاءُ هُوَ الْعَمَلُ) .
زیرا کسی که عزم خود را بر ادای مسئولیتها جزم میکند بلافاصله وارد صحنه عمل میگردد و اعمال صالحی بر طبق احساس مسئولیت درونی برخاسته از اقرار واقعی و تصدیق و یقین و تسلیم انجام میدهد.
سخن امام علیه السلام در این تفسیر عمیقی که برای اسلام کرده اشاره به اسلام واقعی و حقیقی است که در درون جان انسان نفوذ کند و آثار آن یکی پس از دیگری ظاهر گردد؛نخست در مقام تسلیم برآید؛تسلیمی که زائیده یقین است و یقینی که مولود تصدیق است و سپس اقرار از این تصدیق متولد میشود و این اقرار چون از عمق جان برخاسته ملازم با احساس مسئولیت در برابر فرمان الهی است و به دنبال این احساس اعمال صالح یکی پس از دیگری ظاهر میشود و قلب و زبان و عمل هر سه هماهنگ میگردند.
بنابراین اگر کسانی ایمان داشته باشند و اقرار به شهادتین کنند ولی در عمل کوتاهی نمایند چنان نیست که مسلمان نباشند و گرنه اکثر مسلمانان از اسلام بیرون خواهند رفت،بلکه اسلامِ آنها اسلامی در مرحله پایین و ضعیف است و آنچه امام علیه السلام در این کلام پربار بیان فرموده اسلام در درجات عالی وکامل است.
شبیه همین معنا در روایات دیگر اسلامی نیز آمده که عمل را معیار ایمان شمردهاند.در حدیثی در غرر الحکم از امام امیر مؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«الشَّرَفُ عِنْدَ اللّهِ بِحُسْنِ الْأَعْمالِ لا بِحُسْنِ الْأقْوالِ ؛شرف و مقام والا در نزد خداوند سبحان به اعمال نیک است نه سخنان زیبا». (1)
در حدیث دیگری در همان کتاب آمده است:
«الْعَمَلُ شِعارُ الْمُؤمِنِ ؛عمل شعار افراد باایمان است». (2)
از این رو بهترین ذخیره انسان برای بعد از مرگ و روز قیامت عمل صالح شمرده شده همانگونه که در نامه معروف«مالک اشتر»گذشت که امام علیه السلام خطاب به مالک فرمود:
«فَلْیَکُنْ أحَبَّ الذَّخائِرِ الَیْکَ ذَخیرَةُ الْعَمَلِ الصالِحِ ؛بهترین ذخیرهها را نزد خود ذخیره عمل صالح قرار بده». (3)
بنابراین کسانی که به نام اسلام قناعت میکنند یا تنها به ایمان قلبی و اقرار زبانی قانع هستند و یا تنها به بعضی از ظواهر اسلام پایبندند از حقیقت اسلام دورند و در بیراهه میروند و خیال میکنند در مسیر حقند.
در کلام حکیمانه 113 نیز بر این معنا تأکید شده بود که امام علیه السلام فرمود:
«وَ لَا تِجَارَةَ کَالْعَمَلِ الصَّالِحِ» .
بنابر آنچه گفته شد حمل خبر بر مبتدا در این شش جمله در بعضی از موارد به صورت حمل حقیقی است و در بعضی از موارد حمل مجازی یعنی حمل لازم و ملزوم یکدیگر است.
و قال علیهالسلام
عَجِبْتُ لِلْبَخِیلِ یَسْتَعْجِلُ الْفَقْرَ الَّذِی مِنْهُ هَرَبَ،وَ یَفُوتُهُ الْغِنَی الَّذِی إِیَّاهُ طَلَبَ،فَیَعِیشُ فِی الدُّنْیَا عَیْشَ الْفُقَرَاءِ؛وَ یُحَاسَبُ فِی الْآخِرَةِ حِسَابَ الْأَغْنِیَاءِ؛وَ عَجِبْتُ لِلْمُتَکَبِّرِ الَّذِی کَانَ بِالْأَمْسِ نُطْفَةً،وَ یَکُونُ غَداً جِیفَةً؛ وَ عَجِبْتُ لِمَنْ شَکَّ فِی اللَّهِ،وَ هُوَ یَرَی خَلْقَ اللَّهِ؛وَ عَجِبْتُ لِمَنْ نَسِیَ الْمَوْتَ، وَ هُوَ یَرَی الْمَوْتَی؛وَ عَجِبْتُ لِمَنْ أَنْکَرَ النَّشْأَةَ الْأُخْرَی وَ هُوَ یَرَی النَّشْأَةَ الْأُولَی وَ عَجِبْتُ لِعَامِرٍ دَارَ الْفَنَاءِ وَ تَارِکٍ دَارَ الْبَقَاءِ.
امام علیه السلام فرمود:
از بخیل تعجب میکنم که به استقبال فقری میرود که از آن گریخته و غنایی را از دست میدهد که طالب آن است.در دنیا همچون فقیران زندگی میکند ولی در آخرت باید همچون اغنیا حساب پس دهد.و تعجب میکنم از متکبری که دیروز نطفهای بیارزش بوده و فردا مردار گندیدهای است.و از کسی که در خدا شک میکند در شگفتم در حالی که خلق او را میبیند (و میتواند از هر مخلوق کوچک و بزرگ،ساده و پیچیده به ذات پاک آفریدگار پی برد).و تعجب میکنم از کسی که مرگ را فراموش میکند با اینکه مردگان را با چشم خود میبیند.
و تعجب میکنم از کسی که جهان دیگر را انکار میکند در حالی که این جهان را میبیند.و تعجب میکنم از کسی که دار فانی را آباد میکند ولی دار باقی را به فراموشی میسپارد. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: نویسنده کتاب مصادر چندین منبع برای این کلام حکمتآمیز امام علیه السلام نقل میکند که بعضی از آنها مربوط به قبل از سیّد رضی و بعضی مربوط به بعد از اوست از جمله جاحظ در کتاب المائة المختارة بخشی از این کلام حکمتآمیز را آورده و زمخشری در ربیع الابرار و«وطواط»در الغرر و العرر و آمدی در غررالحکم.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 113).
از این شش گروه در شگفتم!
امام علیه السلام در این کلام حکمتآمیزش به شش رذیله اخلاقی اشاره فرموده که سرچشمه غالب بدبختیهای انسان است و اگر بتواند از آنها فاصله بگیرد دنیا و آخرت خود را آباد کرده و سامان بخشیده است.
نخست اشاره به مسئله«بخل»و آثار شوم آن میکند و میفرماید:«از بخیل تعجب میکنم که به استقبال فقری میرود که از آن گریخته و غنایی را از دست میدهد که طالب آن است.در دنیا همچون فقیران زندگی میکند ولی در آخرت باید همچون اغنیا حساب پس دهد»؛ (عَجِبْتُ لِلْبَخِیلِ یَسْتَعْجِلُ الْفَقْرَ الَّذِی مِنْهُ هَرَبَ،وَ یَفُوتُهُ الْغِنَی الَّذِی إِیَّاهُ طَلَبَ،فَیَعِیشُ فِی الدُّنْیَا عَیْشَ الْفُقَرَاءِ؛وَ یُحَاسَبُ فِی الْآخِرَةِ حِسَابَ الْأَغْنِیَاءِ) .
امام علیه السلام چه تعبیر زیبا و دلنشینی در اینجا فرموده است؛افراد بخیل تنها نسبت به دیگران بخیل نیستند.بسیار میشود که نسبت به خویشتن هم بخیلاند با اینکه دارای ثروتاند زندگی سخت و فقیرانهای برای خود فراهم میکنند و همانگونه که امام علیه السلام فرموده است برای فرار از فقر آینده فقر امروز را برای خود ترتیب میدهند.
آنها همچنین به دنبال غنا و ثروت بیشتر در آینده اند در حالی که غنای امروز را از دست میدهند.چرا که از ثروت خود بهرهای نمیبرند.
از سویی دیگر در روز قیامت باید در صف اغنیا بایستند و حساب اموال خود را پس دهند در حالی که در دنیا از نظر زندگی در صف فقیران بودند؛یعنی مشکلات غنا را دارند؛ولی از مواهب آن بیبهرهاند.آیا زندگی چنین اشخاصی شگفتآور و تعجببرانگیز نیست؟ آیا میشود اینگونه افراد را در زمره عاقلان دانست؟ نه تنها امام علیه السلام که عقل کل است از زندگی آنان تعجب میکند،بلکه هر انسان عاقلی گرفتار شگفتی میشود.
ممکن است کسانی بگویند:این درباره بخیلانی است که حتی درباره خود بخل میورزند؛اما بخیلانی که بخلشان متوجه دیگران است و خودشان زندگی مرفهی دارند مشمول این سخن نیستند؛ولی تجربه نشان داده که غالب بخیلان به خویشتن نیز بخیلاند.
بخل از صفات بسیار زشتی است که در آیات و روایات اسلام نکوهش فوقالعادهای از آن شده از جمله در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«الْبَخیلُ بَعیدٌ مِنَ اللّهِ،بَعیدٌ مِنَ النّاسِ،قَریبٌ مِنَ النّارِ ؛بخیل از خدا دور است و از مردم دور و به آتش دوزخ نزدیک است». (1)
در کتاب فقه الرضا آمده است:
«إیّاکُمْ وَ الْبُخْلُ فَإِنَّهُ عاهَةٌ لا یَکُونُ فی حُرٍّ وَ لا مُؤمِنٍ إنَّهُ خِلافُ الْإیمانِ ؛از بخل بپرهیزید که نوعی آفت است که نه در افراد آزاده و نه در صاحبان ایمان است زیرا بخل مخالف ایمان است.(شخص بخیل ایمان محکمی به جود و سخا و عطای خداوند ندارد)». (2)
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«مَنْ بَرِءَ مِنَ الْبُخْلِ نالَ الشَّرَفَ ؛کسی که از بخل دوری کند به شرافت و بزرگی نائل میشود». (3)
امام علیه السلام در دومین مورد شگفتی میفرماید:«از متکبری که دیروز نطفهای
بیارزش بوده و فردا مردار گندیدهای است (به راستی) تعجب میکنم»؛ (وَ عَجِبْتُ لِلْمُتَکَبِّرِ الَّذِی کَانَ بِالْأَمْسِ نُطْفَةً،وَ یَکُونُ غَداً جِیفَةً) .
تکبر که همان خودبزرگبینی است نشانه روشنی از غفلت به مبدأ و منتهای وجود انسان در این دنیاست و اگر انسان به مبدأ و منتهای خویش بنگرد این خودبزرگبینی از او زایل میشود.اگر امروز در اوج قوت و قدرت است نباید فراموش کند که دیروز نطفه بیارزشی بود و نباید از یاد ببرد که چند روزی میگذرد و مبدل به جیفه گندیدهای میشود که مردم از نزدیک شدن به او تنفر دارند و میگویند:هرچه زودتر او را دفن کنید تا فضای خانه یا کوچه و بازار آلوده نشود.
در واقع امام علیه السلام با این سخن،درمان کبر را نیز نشان داده است که هرگاه حالت کبر و غرور به شما دست داد برای زایل کردن آن به گذشته و آینده خویش بنگرید.سری به قبرستانهای خاموش بزنید که گاه بعضی از آنها شکاف برداشته و بوی آزار دهنده جیفه از آن بیرون میآید،آن را تماشا کنید و در آینده خویش نیز بیندیشید.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«إیّاکُمْ وَ الْکِبْرَ فإنَّ إبْلیسَ حَمَلَهُ الْکِبْرُ عَلی أنْ لا یَسْجُدَ لِآدَمَ ؛از تکبر بپرهیزید که تکبر ابلیس را وادار به سرپیچی از فرمان خدا نسبت به سجده برای آدم کرد». (1)
امیر مؤمنان علی علیه السلام نیز در خطبه«قاصعه»(خطبه 192) در همین رابطه فرموده بود:
«فَاعْتَبِرُوا بِما کانَ مِنْ فِعْلِ اللّهِ بِإبْلیسَ إذ أهْبَطَ عَمَلَهُ الطَّویلَ،وَجَهْدَهُ الْجَهیدَ...عَنْ کِبْرِ ساعَةٍ واحِدَةٍ ؛از کاری که خداوند با ابلیس انجام داد عبرت بگیرید آنگاه که خداوند عبادات طولانی و تلاش فوق العاده او را (در عبادت) هبط و نابود کرد به علت ساعتی تکبر».و به دنبال آن میافزاید:
«فَمَنْ ذا بَعْدَ
1) 1) .کنز العمّال،ح 7734.
إبْلیسَ یَسْلَمُ عَلَی اللّهِ بِمِثْلِ مَعْصِیَتِهِ ؛بنابراین چه کسی بعد از ابلیس به سبب معصیتی همانند او میتواند سالم بماند؟».
قرآن مجید نیز تکبر را سرچشمه کفر و مجادله در آیات پروردگار معرفی کرده میفرماید: «إِنَّ الَّذِینَ یُجادِلُونَ فِی آیاتِ اللّهِ بِغَیْرِ سُلْطانٍ أَتاهُمْ إِنْ فِی صُدُورِهِمْ إِلاّ کِبْرٌ ما هُمْ بِبالِغِیهِ» ؛کسانی که در آیات خداوند بدون دلیلی برای آنها آمده باشد ستیزهجویی میکنند،در سینههایشان فقط تکبّر (و غرور) است و هرگز به خواسته خود نخواهند رسید». (1)
همچنین،تکبر سرچشمه گناهان زیاد دیگری میشود که بحث پیرامون آن به درازا میکشد. (2)و شبیه همین فراز از کلام حکمتآمیز در کلام 454 نیز خواهد آمد.
سپس امام علیه السلام در سومین موضوعی که از آن در شگفتی فرو رفته میفرماید:
«از کسی که در خدا شک میکند در شگفتم در حالی که خلق او را میبیند (و میتواند از هر مخلوق کوچک و بزرگ،ساده و پیچیده به ذات پاک آفریدگار پی ببرد)»؛ (وَ عَجِبْتُ لِمَنْ شَکَّ فِی اللَّهِ،وَ هُوَ یَرَی خَلْقَ اللَّهِ) .
آری عالم هستی سراسر آیینه وجود حق است و مخلوقات بدیع و عجیب و اسرارآمیز و جالب هر کدام به تنهایی برای پیبردن به وجود آن مبدأ عالم و قادر کافی است.به ویژه در عصر و زمان ما که علوم گسترش پیدا کرده و شگفتیهای بسیار بیشتری از عالم خلقت نمایان گشته،خدا شناسی از هر زمانی آسانتر است.
در هر گوشه و کنار از جهان،در گیاهان،حیوانات وحش،پرندگان،ماهیان دریاها،ساختمان بدن انسان و گیاهان ذرهبینی آثار عظمت او به روشنی دیده میشود و راه را برای خداشناسی هموار میسازد.
گاه در گوشه و کنار جهان موجوداتی به چشم میخورد که اگر انسان روزها و ماهها درباره آن بیندیشد و از آن پی به عظمت آفرینندهاش ببرد بجاست.
مناسب است در اینجا دو سه نمونه از آن را طبق نقل بعضی از دائرةالمعارفهای معروف جهان ذکر کنیم.
در دائرة المعارفی به نام فرهنگ نامه میخوانیم:«هیچ گلی در گلفروشیها زیبایی«گل ثعلبی»را ندارد و کمتر گلی است که پس از چیده شدن به اندازه گل ثعلبی دوام داشته باشد.این گلها در زمین نمیرویند بلکه روی شاخههای درختان و قارچها پرورش پیدا میکنند و آب و غذای خود را از آنها میگیرند.
جالب اینکه دانه گل ثعلبی به قدری کوچک است که تنها با میکروسکوپ دیده میشود.باد این دانهها را در هوا پراکنده میسازد.هر گاه روی قارچها بنشینند میتوانند آب و غذا از آنها جذب کرده و رشد کنند.گلفروشیها ثعلبیها را در گرمخانه روی قارچهای کمک کننده پرورش میدهند و اگر تعجب نکنید چهار تا هشت سال طول میکشد تا دانه ثعلبی به ثمر بنشیند». (1)
در همان کتاب میخوانیم«آگاو»گیاهی است که در ایالتهای مکزیک و ایالتها جنوبی آمریکا میروید.برگهای بسیار ضخیمی دارد بعضی آن را گیاه صد ساله مینامند وقتی این گیاه آماده گل دادن میشود ساقه بلندی پیدا میکند به قطر سیسانتیمتر و طول شش متر و صدها گل بر آن ظاهر میشود و گیاه بعد از پژمرده شدن گلها میمیرد و در عمرش فقط یکبار گل میدهد.در بیابانهای مکزیک ده سال طول میکشد تا گل دهد ولی در گرمخانه ها گهگاه ممکن است صد سال طول بکشد تا گل دهد! این عمر طولانی برای آن است که در این مدت گیاه آب و غذای کافی در خود ذخیره میکند تا بتواند آن میله بلند و قطور و آن همه گل را ظاهر سازد. (2)
در همان کتاب و دائرة المعارف دیگری آمده است که در روی زمین درختان عظیمی وجود دارد که طول بعضی از آنها به پنجاه متر میرسد و قطرشان به دوازده متر.اگر بخواهند از چوب آنها خانه چوبی بسازند برای یک دهکده میتوانند خانه سازی کنند!
فراموش نکنیم که این درخت عظیم روزی یک دانه کوچکی بوده اما دست قدرت پروردگار نیرویی در آن ذخیره کرده بود که میتوانست اینگونه رشد کند و به این عظمت برسد.
کوتاه سخن اینکه در اطراف ما و همه جهان آثار عظمت و قدرت او نمایان است؛چشم بینا و گوش شنوا میخواهد تا آثار توحید را در جبین آنها ببیند و پیام تسبیح آنها را بنشنود.
سپس امام در چهارمین جمله میفرماید:«تعجب میکنم از کسی که مرگ را فراموش میکند با اینکه مردگان را با چشم خود میبیند»؛ (وَ عَجِبْتُ لِمَنْ نَسِیَ الْمَوْتَ وَ هُوَ یَرَی الْمَوْتَی) .
مرگ یعنی پایان همه چیز در دنیا و جدا شدن از تمام مقامها و اموال و ثروتها و تعلقات دنیوی و از همه مهمتر بسته شدن پرونده عمل انسان بهگونهای که نمیتواند حسنهای بر حسنات یا سیئهای بر سیئات خود بیفزاید.در یک عبارت کوتاه،مرگ مهمترین حادثه زندگی انسان است؛ولی عجب اینکه بسیاری از افراد آن را به دست فراموشی میسپارند در حالی که بستگان و عزیزان و دوستان و همشهریان خود را بارها میبینند که آنها را به سوی دیار اموات میبرند.این غفلت و فراموشکاری راستی حیرتانگیز است.به خصوص اینکه بسیاری از مردگان کسانی هستند که از ما جوانتر یا قویتر و سالمتر و گاه حتی بدون سابقه یک لحظه بیماری راه دیار فنا را پیش گرفتند و به سوی بقای آخرت رفتند.
به همین دلیل در یکی از خطبههای پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«یا أیُّهَا النّاسُ إنَّ أکْیَسَکُمْ أکْثَرُکُمْ ذِکْراً لِلْمَوْتِ ؛ای مردم باهوشترین شما کسی است که بیش از همه به یاد مرگ و پایان زندگی باشد». (1)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام آمده است:
«ما خَلَقَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ یَقیناً لا شَکَّ فیهِ أشْبَهُ بِشَکٍّ لا یَقینَ فیهِ مِنَ الْمَوْتِ ؛خداوند عزّوجلّ هیچ یقینی را که ابداً شکی در آن نیست همانند شکی که ابدا در آن یقین نیست همچون مرگ نیافریده است». (2)
این حدیث از امیرمؤمنان علی علیه السلام نیز با کمی تفاوت نقل شده است. (3)
سپس در پنجمین جمله حکیمانهاش میفرماید:«تعجب میکنم از کسی که جهان دیگر را انکار میکند در حالی که این جهان را میبیند»؛ (وَ عَجِبْتُ لِمَنْ أَنْکَرَ فالنَّشْأَةَ الْأُخْرَی وَ هُوَ یَرَی النَّشْأَةَ الْأُولَی) .
قرآن مجید نیز میفرماید: «وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولی فَلَوْ لا تَذَکَّرُونَ» ؛شما عالَم نخستین را دانستید،پس چرا متذکّر نمیشوید (که جهانی بعد از آن است)؟!». (4)
در این دنیا صحنههای معاد و زندگی پس از مرگ پیوسته دیده میشود؛ درختان در فصل زمستان میمیرند یا حالتی شبیه به مرگ دارند،هنگامی که باد بهاری میوزد و قطرات حیاتبخش بارانِ بهار فرو میافتد تولد تازهای پیدا میکنند و آثار حیات همه جا نمایان میشود.بعد از شش ماه فصل پاییز که شبیه خزان عمر است فرا میرسد و بار دیگر دوران مرگ و سپس حیات تکرار میشود.این صحنه را بارها و بارها در عمر خود دیدهایم و بازگشت به زندگی
پس از مرگ را آزمودهایم.چرا بیدار نمیشویم؟
در عالم جنین پیوسته تطورات زندگی یکی پس از دیگری نمایان میگردد که شبیه حیات پس از مرگ است.وانگهی خدایی که در آغاز،جهان را آفرید باز گرداندن حیات پس از مرگ برای او چه مشکلی دارد؟ از همه اینها گذشته خداوند را حکیم میدانیم و از سویی نه نیکوکاران در این دنیا غالباً به جزای خود میرسند و نه بدکاران.چگونه ممکن است خداوند حکیم و عادل در جهان دیگری نتیجه اعمالشان را به آنها ندهد؟ (1)
در ششمین و آخرین جمله حکیمانه میفرماید:«تعجب میکنم از کسی که دار فانی را آباد میکند ولی دار باقی را ترک مینماید و به فراموشی میسپارد»؛ (وَ عَجِبْتُ لِعَامِرٍ دَارَ الْفَنَاءِ وَ تَارِکٍ دَارَ الْبَقَاءِ) .
همه با چشم خود میبینیم این جهان دار فانی است؛همه روز گروهی میمیرند و گروهی به دنیا میآیند و جای آنها را میگیرند.سپس همین گروه جای خود را به گروههای دیگر میدهند.کاخهای زیبا بر اثر گذشت زمان به ویرانهای مبدل میشود و باغهای پر از گل و گیاه روزی پژمرده خواهند شد.همه چیز در گذر است و همه چیز رو به فنا میرود.آیا عقل اجازه میدهد که انسان در آبادی این دار فانی بکوشد؛اما سرای آخرت را که در آن حیات جاویدان است فراموش کند و گامی در طریق عمران و آبادی آن از طریق ایمان و اعمال صالح بر ندارد؟
این موارد ششگانهای که امام علیه السلام از همه آنها در شگفتی فرو میرود بخشی از تناقضهایی است که انسان در زندگی گرفتار آن است و گاه زندگی یک انسان را مجموعهای از این تناقضها و تضادها تشکیل میدهد و عامل اصلی آن پیروی
1) 1) .برای پی بردن به دلایل ششگانه معاد بر گرفته از قرآن مجید به کتاب ما پیام قرآن،ج 5 بحث معاد مراجعه کنید.
از هوای نفس و گوش فرا ندادن به فرمان عقل است.
قرآن مجید درباره دنیا و آخرت تعبیرات بسیار پر معنایی دارد از جمله در آیه 64 سوره عنکبوت میخوانیم: «وَ ما هذِهِ الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلاّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوانُ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ» ؛این زندگی دنیا چیزی جز سرگرمی و بازی نیست و فقط سرای آخرت،سرای زندگی (واقعی) است،اگر میدانستید».
در حدیثی از امیرمؤمنان علی علیه السلام میخوانیم:
«الدُّنْیا مُنْتَقَلَةُ فانِیَةٌ إنْ بَقِیَتْ لَکَ لَمْ تَبْقَ لَها ؛دنیا منتقل میشود و فانی میگردد اگر (فرضا) برای تو باقی بماند تو برای او باقی نمیمانی». (1)
درباره حقیقت دنیا و جلوههای فریبنده و ناپایدار آن ذیل حکمت 103 بحثی داشتیم.ذیل خطبه 203 بحث دیگری درباره دنیا آمده و در ذیل حکمت 133 نیز بحث بیشتری خواهیم داشت.
1) 1) .غررالحکم،ح 2287.
و قال علیهالسلام
مَنْ قَصَّرَ فِی الْعَمَلِ ابْتُلِیَ بِالْهَمِّ،وَ لَا حَاجَةَ لِلَّهِ فِیمَنْ لَیْسَ لِلَّهِ
فِی مَالِهِ وَ نَفْسِهِ نَصِیبٌ .
امام علیه السلام فرمود:
کسی که در عمل کوتاهی کند به اندوه گرفتار میشود و خدا به کسی که در مال و جانش نصیبی برای او (جهت انفاق در راه خدا) نیست اعتنایی ندارد. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر آمده است که بخش اول این کلام حکمتآمیز در تعدادی از کتب از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده است و امیرمؤمنان بخش دیگری برای توضیح بر آن افزوده.خواه این سخن از رسول خدا یا از امیرمؤمنان علیهما السلام باشد هر دو در واقع از یک سرچشمه میجوشد.به علاوه این سخن در غررالحکم نیز آمده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 114) ولی آنچه در منابع مختلف دیدیم ذیل این کلام حکیمانه (جمله«و لا حاجة...») از پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله نیز نقل شده است از جمله کتاب کافی،ج 2،256،ح 21.
دو راه خطا
امام علیه السلام در این کلام حکمتآمیز نخست به سرنوشت کسانی اشاره میکند که در انجام وظائف الهی خود کوتاهی میکنند،میفرماید:«کسی که در عمل کوتاهی کند،به اندوه گرفتار میشود»؛ (مَنْ قَصَّرَ فِی الْعَمَلِ ابْتُلِیَ بِالْهَمِّ) .
ممکن است این اندوه و غم در آستانه انتقال از این دنیا باشد که چشم برزخی پیدا میکنند و سرنوشت رقتبار خود را میبینند و فریادشان بلند میشود و میگویند: «رَبِّ ارْجِعُونِ* لَعَلِّی أَعْمَلُ صالِحاً فِیما تَرَکْتُ» ؛پروردگارا! مرا باز گردانید،شاید در برابر آنچه ترک کردم (و کوتاهی نمودم) عمل صالحی انجام دهم». (1)
نیز ممکن است اشاره به غم و اندوه در سرای آخرت باشد،همانگونه که قرآن از زبان آنها نقل میکند که میگویند: «یا حَسْرَتی عَلی ما فَرَّطْتُ فِی جَنْبِ اللّهِ» ؛ای افسوس بر من از کوتاهیهایی که در اطاعت فرمان خدا کردم». (2)
نیز شاید این غم و اندوه در خود دنیا باشد،زیرا گاه انسان بیدار میشود و از کوتاهیهایی که کرده افسوس میخورد و غم و اندوهی جانکاه او را فرا میگیرد چرا که میبیند دیگران با اعمال صالح سرای جاویدان خود را آباد کردهاند و او با
کوتاهیهایش سرای جاوید خود را ویران نموده است.البته جمع میان این سه تفسیر نیز مانعی ندارد.
سپس امام علیه السلام در ادامه این سخن جمله پرمعنایی میگوید که در واقع شرحی است از کوتاهی در عمل.میفرماید:«خدا به کسی که در مال و جانش نصیبی برای او نیست،اعتنایی ندارد»؛ (وَ لَا حَاجَةَ لِلَّهِ فِیمَنْ لَیْسَ لِلَّهِ فِی مَالِهِ وَ نَفْسِهِ نَصِیبٌ) .
اشاره به اینکه کسانی مورد عنایت پروردگار در دنیا و آخرتند که از بذل جان و مال در راه خدا دریغ ندارند،و به بیان دیگر،ایمان و یقین و وفاداری خود را به اسلام در عمل ثابت میکنند.
درست است که جان و مال همه از سوی خداست و اگر انسان در بذل آنها اقدام کند در واقع به خودش خدمت کرده است،زیرا خدا از همگان بینیاز است؛ولی خداوند روی الطاف بیکرانش آن را به عنوان حاجتی از سوی خود گرفته است.
این سخن درباره مؤمنانی که دارای مقامات بالا هستند نیست،آنها فقط نصیبی از جان و مالشان را در راه خدا صرف نمیکنند،بلکه هرچه دارند در راه خدا میدهند.
جمله «لَا حَاجَةَ لِلَّهِ» به معنای بیاعتنایی و اعراض خداوند از چنین افرادی است که چیزی از جان و مال را در راه او نمیبخشند،زیرا کسی که به چیزی یا شخصی نیاز ندارد طبعاً اعتنایی هم به او نمیکند،بنابراین جمله«لا حاجة...»با توجه به اینکه خدا به هیچ کس نیاز ندارد کنایه از بیاعتنایی است و منظور از بیاعتنایی این است که خدا آنها را از مواهب خاص و عنایات ویژهاش محروم میسازد.
این تعبیر مانند بیان کنایهآمیز دیگری است که در آیه 67 سوره«توبه»درباره
منافقان آمده است: «نَسُوا اللّهَ فَنَسِیَهُمْ» ؛آنها خدا را فراموش کردند و خداوند نیز آنها را فراموش نمود»یعنی از رحمت خود محروم ساخت.
بعضی از مفسران نهجالبلاغه در تفسیر«نصیب»معنای دیگری ذکر کردهاند که با ظاهر عبارت سازگار نیست.گفتهاند منظور از«نصیب»کسانی هستند که خدا آنها را به بلاهایی در مال یا جانشان گرفتار میکند و این ابتلا به بلا نشانه اعتنای پروردگار به آنهاست زیرا خدای متعال به کسی که اعتنا ندارد مصیبتی هم بر او وارد نمیکند؛ولی روشن است که منظور از«نصیب»در مال و جان بذل بخشی از مال و جان در راه خداست نه گرفتار خسران مالی و بلاهای نفسانی شدن.
از آنچه در تفسیر دو جمله بالا آمد روشن میشود که هر دو با هم کمال ارتباط را دارند،زیرا کسانی که کوتاهی در عمل کنند (یعنی اعمالی دارند ولی کوتاهی میکنند) خداوند آنها را مبتلا به غم و اندوه میکند که این خود نوعی اعتنای به آنهاست و اما کسانی که مطلقاً عملی نداشته باشند؛نه در بذل مال و نه در بذل جان خدا اعتنایی به آنها ندارد و حتی غم و اندوه بیدار کننده نیز بر آنان عارض نمیکند.از اینجا روشن میشود کسانی که مانند ابن ابیالحدید این دو جمله را مستقل از یکدیگر شمردهاند راهی صحیح نپیمودهاند.
و قال علیهالسلام
تَوَقَّوُا الْبَرْدَ فِی أَوَّلِهِ،وَ تَلَقَّوْهُ فِی آخِرِهِ؛فَإِنَّهُ یَفْعَلُ فِی الْأَبْدَانِ کَفِعْلِهِ
فِی الْأَشْجَارِ،أَوَّلُهُ یُحْرِقُ،وَ آخِرُهُ یُورِقُ .
امام علیه السلام فرمود:
از سرما در آغاز آن (در پاییز) بپرهیزید و در آخرش (نزدیک بهار) از آن استقبال کنید،زیرا در بدنهای شما همان میکند که با درختان انجام میدهد؛
آغازش میسوزاند و آخرش میرویاند و برگ میآورد. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: به گفته نویسنده کتاب مصادر نهجالبلاغه این گفتار حکیمانه پیش از سیّد رضی در میان سخنان امیرمؤمنان علیه السلام مشهور بوده است از جمله«زر بن حبیش»متوفای سال 83 از امیرمؤمنان علیه السلام چهار جمله در طب بیان کرده و گفته که اگر آنها را بقراط و جالینوس میگفتند در برابر این کلمات آنها یکصد ورقه میگذاشتند و شرح و تحلیل میکردند و آنها را با این سخنان زینت میبخشیدند و آن عبارت است از«تَوَقَّوا الْبَرْدَ...».از دیگر کسانی که این گفتار حکیمانه را نقل کردهاند نویری در نهایة الارب و ابن قاسم در روض الاخیار است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 114).
سرمای زیانبار و سرمای مفید
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه خود دستور طبی مهم و کارسازی را بیان میکند که مراعات آن میتواند از بسیاری از بیماریها پیشگیری کند و بر نشاط و نمو جسم و روح انسان بیفزاید،میفرماید:«از سرما در آغاز آن (در پاییز) بپرهیزید و در آخرش (نزدیک بهار) از آن استقبال کنید،زیرا در بدنها همان میکند که با درختان انجام میدهد؛آغازش میسوزاند و آخرش میرویاند و برگ میآورد»؛ (تَوَقَّوُا الْبَرْدَ فِی أَوَّلِهِ،وَ تَلَقَّوْهُ فِی آخِرِهِ؛فَإِنَّهُ یَفْعَلُ فِی الْأَبْدَانِ کَفِعْلِهِ فِی الْأَشْجَارِ،أَوَّلُهُ یُحْرِقُ،وَ آخِرُهُ یُورِقُ) .
پاییز آغاز سرما است؛سرمایی آمیخته با خشکی هوا که از گرمای تابستان و نبودن باران سرچشمه گرفته و به همین دلیل برگهای درختان پژمرده میشوند و میریزند و به اصطلاح،مرگ طبیعت فرا میرسد.همان مرگی که مولود خشکی و سردی است؛ولی در آغاز بهار هوا رو به گرمی میرود و معمولاً بارانهای پرباری میبارد.آن رطوبت و گرمی دست به دست هم میدهند و سبب شکوفه کردن درختان و برگ آوردن آنها و حیات طبیعت میشوند.
همانگونه که قرآن مجید میفرماید: «وَ تَرَی الْأَرْضَ هامِدَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَیْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ کُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ» ؛و همچنین زمین را (در فصل زمستان) خشک و مرده میبینی و هنگامی که آب باران بر آن فرو میفرستیم،به جنبش در
میآید و رویش میکند و از هر نوع گیاهان بهجتانگیز میرویاند». (1)
بدن انسانها نیز جزئی از این طبیعت و متأثر به آثار آن است؛سرمای خشک پاییز بدنها را ضعیف و نحیف و آماده بیماریها میکند،بنابراین باید خود را پوشانید و از آن دور داشت؛ولی سرمای ملایم آغاز بهار بعد از فصل زمستان که آمیخته با حرارت کم و رطوبت بسیار است به انسان نشاط و نیرو میدهد و مایه نموّ و رشد بدن میگردد،ازاینرو باید به استقبال آن رفت.
از آن گذشته در آغاز پاییز چون انسان به گرمای تابستان عادت کرده و باران کمتر باریده هوا آلوده است و انتقال انسان از آن گرما به سرما هرچند تدریجی است در بدن تأثیر میگذارد و میکروبهای بیماریزا در آن نفوذ میکند و ازاینرو آگاهان میگویند:اگر آغاز پاییز بارانهایی ببارد بیماریها کم میشود؛ اما در پایان زمستان و آغاز بهار،بدن در مقابل سرما مقاوم شده،عوامل بیماریزا بر اثر سرما و باران بسیار کم شده و استقبال از سرمای بهار نه تنها ضرری ندارد بلکه عامل نمو جسم و جان میشود.
بوعلی سینا در کتاب طبی خود،قانون نیز به همین نکته اشاره کرده میگوید:
«بدنها از سرمای بهار آن احساسی را ندارند که از سرمای پاییز میکنند،زیرا هنگام سرمای بهار،بدن عادت به سرمای زمستان کرده و ازآنرو از آن آزار نمیبیند؛ ولی به هنگام سرمای پاییز بدن که عادت به گرما دارد از آن آزار فراوان میبیند». (2)
البته خداوند ورود در فصول مختلف را تدریجی قرار داده تا مشکلات انتقال به حداقل برسد.
مسائل بهداشتی و طبی در قرآن مجید و روایات
امروزه کتابهایی به نام طب النبی صلی الله علیه و آله و طب الائمة و طب الرضا علیه السلام در اختیار
داریم که در آنها سخن از یک رشته دستورات طبی و بهداشتی نقل شده از معصومین علیهم السلام است،گاه نیز اشاراتی از قرآن مجید در آنها دیده میشود؛مثلاً امروز دانشمندان غذاشناسی آثار فوق العادهای برای عسل قائلند و هرچه زمان میگذرد خواص بیشتری برای آن در بهداشت و درمان بیماریها کشف میکنند.
این در حالی است که قرآن مجید در سوره«نحل»با صراحت میگوید: «فِیهِ شِفاءٌ لِلنّاسِ» 1 و همچنین تعبیرات دیگری که پرده از روی مسائل بهداشتی و درمانی بر میدارد؛از جمله دستور معروف پیامبر صلی الله علیه و آله بر این که تا گرسنه نشدهاید غذا نخورید و تا کاملاً سیر نشدهاید دست از غذا بکشید (1)که در واقع ناظر به آیه شریفه «کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا» است. (2)
بسیاری از دستورهایی که در زمینه نوشیدنیها و غذاهای حلال و حرام وارد شده مربوط به تأثیرات خوب و بد آنهاست؛تحریم شراب و مواد مخدر،تحریم گوشت حیوانات درنده،خوردن خون و گوشت مردار و ماهیانی که در آب مردهاند و امثال اینها همگی ارتباط نزدیکی با زیانهای بهداشتی آنها دارد.
توصیه به خوردن میوهها و سبزیها و دانههای غذایی ارتباط آشکاری با فوائد بهداشتی آنها دارد.روایات طبی نقل شده از پیغمبر اکرم و ائمه هدی علیهم السلام نیز با صراحت این مسائل را بازگو میکند.
درست است که وظیفه دین و آیین،هدایت مردم به راههای راست و اعتقادها و برنامههای اخلاقی است و رسالت انبیا به عنوان طبیبان روحانی درمان انواع بیماریهای فکری و اخلاقی است؛ولی از آنجا که طب جسمانی نیز رابطه نزدیکی با طب روحانی دارد گاه به سراغ این امور نیز میرفتند.به بیان دیگر مسائل مربوط به سلامت جسم رابطه نزدیکی با سلامت روح دارد ازاینرو
سلامت جسم نیز مورد توجه اسلام بوده است که خود داستان مفصلی دارد و ورود در آن عرصه ما را از مقصود دور میسازد. (1)
آنچه امام امیرمؤمنان علی علیه السلام در این کلام حکیمانهاش بیان فرموده نیز ناظر به همین مطلب است؛امام علیه السلام راه سلامت بدن را در فصل خزان و بهار نشان داده و دلیل آن را نیز بیان فرموده است،میفرماید:سرمای پاییز و بهار با بدنها همان میکند که با درختان انجام میدهد،زیرا هر دو شباهت زیادی با هم دارند.
این کلام حکمتآمیز،از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به شکل دیگری نیز نقل شده است؛ فرمود:
«اغْتَنِمُوا بَرْدَ الرَّبیعَ فَإنَّهُ یَفْعَلُ بِأبْدانِکُمْ ما یَفْعَلُ بِأشْجارِکُمْ وَ اجْتَنِبُوا بَرْدَ الْخَریفِ فَإنَّهُ یَفْعَلُ بِأبْدانِکُمْ ما یَفْعَلُ بِأشْجارِکُمْ ؛سرمای بهار را غنیمت بشمرید که با بدنهای شما همان میکند که با درختان میکند و از سرمای پاییز بپرهیزید که با بدنهای شما همان انجام میدهد که با درختان انجام میدهد». (2)
شاعر نیز در این زمینه میگوید:
گفت پیغمبر صلی الله علیه و آله به اصحاب کبار تن مپوشانید از باد بهار
چون که با جان شما آن میکند در بهاران با درختان میکند
و قال علیهالسلام
عِظَمُ الْخَالِقِ عِنْدَکَ یُصَغِّرُ الْمَخْلُوقَ فِی عَیْنِکَ .
امام علیه السلام فرمود:
عظمت آفریدگار در نظر تو مخلوق را در چشمت کوچک میکند. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر نهجالبلاغه،سند خاصی جز نهجالبلاغه برای آن ذکر نکرده و تنها به این عبارت بسنده کرده است که امام علیه السلام در خطبه«همام»(خطبه 193) و بیان صفات پرهیزگاران میفرماید:«عَظُمَ الْخالِقُ فی أنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ ما دُونَهُ فی أعْیُنِهِمْ؛خداوند،با عظمت در دل و جان آنها قرار گرفته ازاینرو ما سوی الله در نظر آنها کوچک شده است».(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 115).آنچه در خطبه«همام»به شکل جمله فعلیه آمده است در اینجا به صورت جمله اسمیه آمده است.
خدا را با عظمت بشناس تا همه چیز را کوچک بینی
امام علیه السلام در این سخن حکیمانهاش رابطه نزدیکی را میان شناخت عظمت خداوند و کوچکی دنیا در نظر انسان بیان کرده،میفرماید:«عظمت آفریدگار نزد تو مخلوق را در چشمت کوچک میکند»؛ (عِظَمُ الْخَالِقِ عِنْدَکَ یُصَغِّرُ الْمَخْلُوقَ فِی عَیْنِکَ) .
همان گونه که در بیان سند این کلام حکیمانه گفته شد،امام علیه السلام در خطبه 193 نیز آن را به عبارت دیگری بیان فرموده و آن را یکی از صفات برجسته پرهیزکاران میشمارد که خدا را به عظمت شناختهاند و ما سوی الله در نظرشان کوچک است.
هرگاه انسان در دوران کودکی در خانهای زندگی میکرده که حوض کوچکی در آن وجود داشته چنانچه وقتی بزرگ میشود او را به کنار استخری ببرند، بسیار در نظرش جلوه میکند؛ولی اگر در کنار دریا بزرگ شده باشد،هرگاه او را در کنار آن استخر ببرند در نظرش کوچک میآید.همچنین کسانی که در خانواده فقیری زندگی کردهاند هرگاه به ثروت مختصری برسند خود را بسیار غنی میبینند و به عکس اگر در خانواده ثروتمندی بزرگ شده باشند چنانچه به همان ثروت برسند آن را ناچیز میشمرند.
بر همین اساس آنان که ذات پاک خداوند را با عظمت شناختهاند،یک عالم
قدرت و جبروت،یک عالم علم و ملکوت،هنگامی که به قدرتهای مخلوقات مینگرند همچون قطرهای در مقابل دریا و یا کمتر از آن در نظرشان جلوه میکند.
به همین دلیل اگر بخواهیم در دنیا زهد پیشه کنیم و به مقامات مادی و ثروتها و زرق و برق دنیا بیاعتنا باشیم باید سطح معرفت خود را نسبت به خداوند بالا ببریم که نتیجه قطعی عظمت خالق در نظر ما کوچک شدن مخلوقات است.
اگر میبینیم امیرمؤمنان علی علیه السلام میفرماید:
«وَاللّهِ لَوْ أُعْطیتُ الْأَقالیمَ السَّبْعَةِ بِما تَحْتَ أفْلاکِها،عَلی أنْ أعْصِیَ اللّهَ فی نَمْلَةٍ أسْلُبُها جُلْبَ شَعیرَةٍ ما فَعَلْتُهُ ؛به خدا سوگند اگر اقلیمهای هفتگانه جهان را (در گذشته تمام دنیا را به هفت بخش که هر کدام نام اقلیم داشت تقسیم میکردند) با آنچه در زیر افلاک قرار دارد به من بدهند که درباره مورچهای ستم کنم و پوست جویی را از دهانش بیرون بکشم چنین کاری را نخواهم کرد». (1)دلیل این کلام امام علیه السلام همین است که خدا را با عظمت فوقالعادهای شناخته و تمام دنیا در نظر او از پوست یک جو یا از برگ درختی که در دهان ملخی باشد کوچکتر جلوه میکند.
1) 1) .نهجالبلاغه،خطبه 224.
و قال علیهالسلام
وَقَدْ رَجَعَ مِنْ صِفِّینَ فَأَشْرَفَ عَلَی الْقُبُورِ بِظَاهِرِ الْکُوفَةِ:
یَا أَهْلَ الدِّیَارِ الْمُوحِشَةِ،وَ الْمَحَالِّ الْمُقْفِرَةِ،وَ الْقُبُورِ الْمُظْلِمَةِ،یَا أَهْلَ التُّرْبَةِ، یَا أَهْلَ الْغُرْبَةِ،یَا أَهْلَ الْوَحْدَةِ،یَا أَهْلَ الْوَحْشَةِ،أَنْتُمْ لَنَا فَرَطٌ سَابِقٌ،وَ نَحْنُ لَکُمْ تَبَعٌ لَاحِقٌ.أَمَّا الدُّورُ فَقَدْ سُکِنَتْ،وَ أَمَّا الْأَزْوَاجُ فَقَدْ نُکِحَتْ،وَ أَمَّا الْأَمْوَالُ فَقَدْ قُسِمَتْ،هَذَا خَبَرُ مَا عِنْدَنَا،فَمَا خَبَرُ مَا عِنْدَکُمْ؟
ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَی أَصْحَابِهِ فَقَالَ:
أَمَا لَوْ أُذِنَ لَهُمْ فِی الْکَلَامِ لَأَخْبَرُوکُمْ أَنَّ«خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوَی».
امام علیه السلام از میدان (پرغوغا و مملو از تأسف) صفین باز گشته بود،به کنار قبرستانی که پشت دروازه کوفه بود رسید (رو به سوی آنها کرده) فرمود:
ای ساکنان خانههای وحشتناک و سرزمینهای خالی و قبرهای تاریک! ای خاکنشینان! ای غریبان! ای تنهایان! و ای وحشتزدگان! شما در این راه پیشگام ما بودید و ما نیز به دنبال شما خواهیم آمد؛اما خانههایتان را دیگران ساکن شدند، همسرانتان (اگر جوان بودند) به نکاح دیگران درآمدند و اموالتان (در میان ورثه) تقسیم شد.اینها خبرهایی است که نزد ماست،نزد شما چه خبر؟
سپس امام علیه السلام رو بهسوی اصحاب و یاران کرد و فرمود:
آگاه باشید اگر به آنها اجازه سخن گفتن داده میشد به شما خبر میدادند که «بهترین زاد و توشه (برای سفر آخرت) تقوا و پرهیزگاری است». (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب نویسنده کتاب مصادر میگوید که گروهی از بزرگان که پیش از مرحوم سیّد رضی میزیستهاند این کلام حکمتآمیز را در کتب خود نقل کردهاند؛از جمله مرحوم صدوق در کتاب من لایحضره الفقیه و همچنین در کتاب امالی و ابن عبد ربه در عقد الفرید و صدر این کلام را طبری در تاریخ خود در حوادث سنه 37 و نصر بن مزاحم در کتاب صفین و جاحظ در کتاب البیان و التبیین آوردهاند بنابراین نیازی نیست که سخنان کسانی را که بعد از سیّد رضی میزیستهاند در اینجا بیاوریم.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 15). از بحارالانوار استفاده میشود که امام علیه السلام این سخن را بعد از گفتار حکیمانهاش درباره«خباب بن ارت»که در حکمت 43 گذشت بیان فرموده به این گونه که«خباب»که از دوستان صادق امام علیه السلام بود در غیاب آن حضرت در کوفه وفات یافت هنگامی که امام علیه السلام از صفین باز میگشت چشمش به قبرهایی در بیرون دروازه کوفه افتاد درباره آنها سؤال کرد گفتند یکی از آنها قبر«خباب بن أرت»است که در غیاب شما از دنیا رفت و وصیت کرد او را در بیرون دروازه کوفه دفن کنند (این در حالی بود که بسیاری از مردم عزیزانشان را در خانه خودشان دفن میکردند) امام علیه السلام جمله حکمتآمیز 43 را درباره«خباب»فرمود؛سپس نگاهی به مجموع آن قبور کرد و گفتار حکیمانه مورد بحث را بیان نمود.(بحارالانوار،ج 32،ص 553).
گفتوگوی امام علیه السلام با ارواح مردگان
این سخن را امام علیه السلام زمانی بیان فرمود که از میدان (پرغوغا و مملو از تأسف) صفین باز گشته و به کنار قبرستانی که پشت دروازه کوفه بود رسیده بود: (وَ قَدْ رَجَعَ مِنْ صِفِّینَ فَأَشْرَفَ عَلَی الْقُبُورِ بِظَاهِرِ الْکُوفَةِ) .
امام علیه السلام اموات آن گورستان را با پنج خطاب تکان دهنده بیدارگر مخاطب ساخت فرمود:«ای ساکنان خانههای وحشتناک و سرزمینهای خالی و قبرهای تاریک! ای خاک نشینان! ای غریبان! ای تنهایان! و ای وحشتزدگان!»؛ (یَا أَهْلَ الدِّیَارِ الْمُوحِشَةِ،وَ الْمَحَالِّ الْمُقْفِرَةِ،وَ الْقُبُورِ الْمُظْلِمَةِ،یَا أَهْلَ التُّرْبَةِ،یَا أَهْلَ الْغُرْبَةِ، یَا أَهْلَ الْوَحْدَةِ،یَا أَهْلَ الْوَحْشَةِ) .
امام علیه السلام در واقع با این تعبیرات نشان داد که هر انسانی سرانجام در این دنیا به چه سرنوشتی دچار میشود؛امروز در میان دوستان و عزیزان در خانههای زیبا و مرفه زندگی میکند،جمع آنها جمع و اسباب نشاطشان فراهم است،میگویند و میخندند و از باده غرور سرمستند؛ولی فردا جایگاهشان گورستان وحشتناک و قبرهای تاریک در وحدت و تنهایی خواهد بود.شادیها و خوشیها پایان میگیرد و لذات،خاتمه مییابد،جمعشان به پراکندگی میکشد و دوستیها به فراموشی سپرده میشود.
هنگامی که امام علیه السلام با این خطابهای پنجگانه تکاندهنده دلهای همراهان
خود را که ناظر این صحنه بودند برای پذیرش حق آمادهتر ساخت،خطاب به ارواح گذشتگانِ آن قبرستان فرمود:«شما در این راه پیشگام ما بودید و ما نیز به دنبال شما خواهیم آمد»؛ (أَنْتُمْ لَنَا فَرَطٌ سَابِقٌ،وَ نَحْنُ لَکُمْ تَبَعٌ لَاحِقٌ) .
«فَرَط»به کسی میگویند که پیشاپیش قافله میرود و طنابها و دلوها را برای کشیدن آب از نهر آماده میسازد.سپس به هر کسی که در چیزی پیشگام میشود اطلاق شده است.
اشاره به اینکه قانون مرگ استثناپذیر نیست؛انسانها مانند اهل قافلهای بزرگند که گروهی پیشاپیش قافله،گروهی در وسط و گروهی به دنبال قافله حرکت میکنند.این قافله به سوی دیار فنا یا به تعبیر دیگر عالم بقا میشتابد و همه سرانجام به آن میرسند،هیچ گونه استثنایی ندارد.تفاوت در زمانبندیهاست و اگر انسان به این حقیقت توجه کند به یقین نسبت به اعمال خود مراقبت بیشتری خواهد کرد.
آنگاه امام علیه السلام اخبار عالم دنیا را در سه جمله خلاصه کرده از آنها اخبار عالم آخرت را پرسش میکند و میفرماید:«اما خانههایتان را دیگران ساکن شدند، همسرانتان (اگر جوان بودند) به نکاح دیگران درآمدند و اموالتان (در میان ورثه) تقسیم شد.اینها خبرهایی است که نزد ماست،نزد شما چه خبر؟»؛ (أَمَّا الدُّورُ فَقَدْ سُکِنَتْ،وَ أَمَّا الْأَزْوَاجُ فَقَدْ نُکِحَتْ،وَ أَمَّا الْأَمْوَالُ فَقَدْ قُسِمَتْ،هَذَا خَبَرُ مَا عِنْدَنَا، فَمَا خَبَرُ مَا عِنْدَکُمْ؟) .
«سپس امام علیه السلام رو به سوی اصحاب و یاران کرد و فرمود:آگاه باشید اگر به آنها اجازه سخن گفتن داده میشد به شما خبر میدادند که بهترین زاد و توشه (برای سفر آخرت) تقوا و پرهیزگاری است»؛ (ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَی أَصْحَابِهِ فَقَالَ:أَمَا لَوْ أُذِنَ لَهُمْ فِی الْکَلَامِ لَأَخْبَرُوکُمْ«أَنَّ خَیْرَ الزَّادِ التَّقْوَی») .
در واقع امام علیه السلام انگشت روی مهمترین مسائل زندگی انسانها گذاشته که
برای بدست آوردن آن تلاش میکنند؛خانههای مرفه،همسران خوب و اموال فراوان.همان چیزی که در آیه 14 سوره آل عمران آمده است که میفرماید:
«زُیِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنِینَ وَ الْقَناطِیرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَیْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعامِ وَ الْحَرْثِ ذلِکَ مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ اللّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ» ؛محبّت امور مادی،از (قبیل) زنان و فرزندان و اموال فراوان از طلا و نقره و اسبهای ممتاز و چهارپایان و زراعت،در نظر مردم جلوه داده شده است؛(تا در پرتو آن،آزمایش و تربیت شوند؛ولی) اینها وسایل گذران زندگی دنیاست (و هدف نهایی نمیباشد)،سرانجامِ نیک (و زندگی والا و جاویدان) نزد خداست».
گاه میشود فردی در همه عمرش تلاش میکند و سرانجام رنج وی در خانهای مجلل خلاصه میشود و چقدر برای او دردناک است که آن را رها کند و کسانی که هیچ زحمتی برای آن نکشیدند در آن ساکن شوند و گاه محصول همه عمرش در مقداری از مال و ثروت خلاصه میشود و بعضی نیز سالها تلاش میکنند همسر زیبایی پیدا کنند؛ولی چیزی نمیگذرد باید همه را رها کرده و راهی دیار اموات شوند و طومار زندگی آنها در هم پیچیده خواهد شد.
جالب اینکه امام علیه السلام میفرماید:اگر آنها اجازه سخن گفتن را پیدا کنند فقط یک خبر به شما میدهند؛خبری که همه چیز در آن جمع است و آن خبر مربوط به زاد و توشه تقواست که در برزخ و مواقف قیامت،انسان را یاری میدهد.این سخن برگرفته از آیه شریفه 197 سوره بقره است که میخوانیم: «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّادِ التَّقْوی وَ اتَّقُونِ یا أُولِی الْأَلْبابِ» ؛و زاد و توشه تهیه کنید و بهترین زاد و توشه،پرهیزگاری است و از (مخالفتِ) من بپرهیزید ای خردمندان».
از ظاهر کلام امام علیه السلام چنین بر میآید که او با ارواح مردگان سخن میگوید و آنها سخنان امام علیه السلام را درک میکنند و حتی از آن استفاده میشود که اگر اذن پروردگار باشد آنها نیز میتوانند با انسانها ارتباط برقرار کنند و به این ترتیب دلیلی است بر امکان ارتباط با ارواح،هرچند بسیاری از مدعیان در این زمینه دروغ میگویند و با خیالات خود ارتباط پیدا میکنند ولی اصل ارتباط امکانپذیر است.
در اینجا این سؤال پیش میآید که آیا این تعبیرات با آنچه در قرآن مجید در سوره«فاطر»آیه 22 آمده هماهنگ است که میفرماید: «وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی الْقُبُورِ» ؛و تو نمیتوانی سخن خود را به گوش آنان که در گور (خفته)اند برسانی».
در پاسخ باید به نکتهای توجه داشت که مشرکان قطعاً سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله را میشنیدند و گوششان از این نظر کر نبود؛ولی این سخنان حکمتآمیز در دل و جانشان نفوذ نمیکرد،بنابراین معنای آیه شریفه چنین میشود:همانگونه که نمیتوانی مردگان را هدایت کنی این قوم مشرک لجوج و متعصب را نیز نمیتوان هدایت کرد،چرا که گوش شنوا ندارند؛گوشی که مطالب را بشنود و به درون جان انسان منتقل کند.
شاهد سخن این که مطابق آنچه در منابع اسلامی و از جمله منابع اهل سنت همچون صحیح بخاری (1)و تفسیر روح المعانی ذیل آیه مورد بحث آمده است پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بعد از پایان جنگ بدر دستور داد اجساد کفار را در چاه خشکی بیفکنند.سپس آنها را صدا زد و فرمود:
«هَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَ اللّهُ وَرَسُولُهُ حَقّاً؟
1) 1) .صحیح بخاری،ج 5،ص 97،باب قتل ابی جهل.
فَإنِّی وَجَدْتُ ما وَعَدَنِیَ اللّهُ حَقّاً ؛آیا آنچه را که خدا و رسولش وعده داده بود حق یافتید؟ من آنچه را خداوند به من وعده داده بود حق یافتم».در اینجا عمر اعتراض کرد و گفت:ای رسول خدا! چگونه با اجسادی سخن میگویی که روح ندارند؟ فرمود:شما سخنان مرا بهتر از آنها نمیشنوید.جز اینکه آنها توانایی پاسخگویی ندارند
(ما أنْتَ بِأسْمَعٍ لِما أَقُولُ مِنْهُمْ غَیْرَ أنَّهُمْ لا یَسْتَطیعُونَ أنْ یَرُدُّوا شَیْئاً) .
در مسند احمد نیز همین معنا به صورت روشنتری آمده است. (1)
اضافه بر این ممکن است در موارد عادی آنها (اهل قبور) صدای کسی را نشنوند؛اما در مواقع فوقالعاده،هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله یا امام معصوم علیه السلام یا یکی از اولیاء اللّه با آنها سخن خاصی بگوید آن را خواهند شنید.
از اینجا پاسخ بعضی از وهابیان ناآگاه و کمسواد نیز داده میشود که میگویند:
چرا شما به پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بعد از رحلتش متوسل میشوید.او سخن کسی را نمیشنود؟!
راستی جهل و نادانی چه عقاید زشتی برای انسان به بار میآورد؛هنگامی که خداوند درباره شهدا-هرچند از افراد عادی لشگر اسلام باشند-میفرماید:
«أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ» 2 و آنها را زندگان جاوید مینامد،چگونه مقام پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله را از مقام آنها کمتر میشمرند.به علاوه خودشان همه روز در نمازها بر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله سلام و خطاب میدهند آیا سلام،آن هم از دور به کسانی که در قبورند و چیزی نمیفهمند معنا دارد؟ همچنین در حدیثی از خود آن حضرت میخوانیم که فرمود:
«صَلُّوا عَلَیَّ فَإنَّ صَلاتَکُمْ تَبْلُغُنی حَیْثُ کُنْتُمْ ؛بر من درود بفرستید که درود شما هر جا که باشید به من میرسد». (2)
جالب اینکه در مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله تابلوی بزرگی زدهاند و بر روی آن نوشتهاند: «لا تَرْفَعُوا أَصْواتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ» ؛صدای خود را از صدای پیامبر بالاتر نبرید» (1)و به همین دلیل،مردم را به سکوت در مقابل قبر شریف پیامبر صلی الله علیه و آله دعوت میکنند.اگر نعوذ بالله پیامبر صلی الله علیه و آله بعد از وفات چیزی نمیفهمد این کارها چه معنا دارد.
میدانیم دنیا به امور مختلفی تشبیه شده از جمله اینکه دنیا گذرگاهی برای عبور به سوی سرای جاویدان است،مقصد نهایی بهشت است و از مسیر دنیا و برزخ و صحنه محشر میگذرد،راهیان این مسیر نیاز به زاد و توشه و مرکب دارند؛مرکبشان ایمان و زاد و توشه آنها تقواست.اینکه امام علیه السلام در کلام حکیمانه بالا میفرماید:اگر به ارواح گذشتگان اجازه سخن گفتن داده شود به شما میگویند:تا میتوانید زاد و توشه برگیرید،همه اخبار آخرت را در جملهای خلاصه کرده که در این مسیر چیزی جز زاد و توشه تقوا مفید واقع نمیشود و این سخن همان گونه که گفتیم برگرفته از قرآن مجید است.
تقوا به معنای احساس مسئولیت در برابر فرمان خداست که نتیجه آن انجام واجبات و ترک محرمات است.
یکی از یاران امام صادق علیه السلام میگوید:خدمت امام علیه السلام بودم سخن از اعمال به میان آمد من گفتم:عمل من بسیار ضعیف و کم است.امام علیه السلام فرمود:
«مَهْ اسْتَغْفِرِ اللّهَ ؛از این سخن خودداری کن و استغفار نما»سپس به من فرمود:
«إنَّ قَلیلَ الْعَمَلِ مَعَ التَّقْوی خَیْرٌ مِنْ کَثیرِ الْعَمَلِ بِلا تَقْوی ؛اعمال کمِ آمیخته با تقوا بهتر است از اعمال زیاد بدون تقوا»عرض کردم:چگونه ممکن است انسان اعمال خوب
1) 1) .حجرات،آیه 2.
زیادی داشته باشد بدون تقوا؟ فرمود:این مانند آن است که انسان اطعام طعام میکند و به همسایگان محبت مینماید و درِ خانهاش به روی نیازمندان گشوده است؛ولی«هنگامی که دری از حرام به سوی او گشوده شود وارد آن میشود»
(فَإذَا ارْتَفَعَ لَهُ الْبابُ مِنَ الْحَرامِ دَخَلَ فیهِ) سپس فرمود:این عملی است بدون تقوا و افزود:شخص دیگری ممکن است این گونه کارهای خیر را انجام ندهد اما هنگامی که درِ حرام به روی او گشوده شود وارد نگردد (گرچه اعمال کمی دارد؛ اما آمیخته با تقواست). (1)
1) 1) .کافی،ج 2،ص 76،ح 7.
وَ قَدْ سَمِعَ رَجُلاً یَذُمُّ الدُّنْیَا:
أَیُّهَا الذَّامُّ لِلدُّنْیَا،الْمُغْتَرُّ بِغُرُورِهَا،الْمَخْدُوعُ بِأَبَاطِیلِهَا! أَ تَغْتَرُّ بِالدُّنْیَا ثُمَّ تَذُمُّهَا؟ أَنْتَ الْمُتَجَرِّمُ عَلَیْهَا،أَمْ هِیَ الْمُتَجَرِّمَةُ عَلَیْکَ؟ مَتَی اسْتَهْوَتْکَ،أَمْ مَتَی غَرَّتْکَ؟ أَ بِمَصَارِعِ آبَائِکَ مِنَ الْبِلَی،أَمْ بِمَضَاجِعِ أُمَّهَاتِکَ تَحْتَ الثَّرَی؟ کَمْ عَلَّلْتَ بِکَفَّیْکَ،وَ کَمْ مَرَّضْتَ بِیَدَیْکَ! تَبْتَغِی لَهُمُ الشِّفَاءَ،وَ تَسْتَوْصِفُ لَهُمُ الْأَطِبَّاءَ،غَدَاةَ لَا یُغْنِی عَنْهُمْ دَوَاؤُکَ،وَ لَا یُجْدِی عَلَیْهِمْ بُکَاؤُکَ.لَمْ یَنْفَعْ أَحَدَهُمْ إِشْفَاقُکَ،وَ لَمْ تُسْعَفْ فِیهِ بِطِلْبَتِکَ،وَ لَمْ تَدْفَعْ عَنْهُ بِقُوَّتِکَ! وَ قَدْ مَثَّلَتْ لَکَ بِهِ الدُّنْیَا نَفْسَکَ،وَ بِمَصْرَعِهِ مَصْرَعَکَ.
امام علیه السلام شنید مردی در محضرش نکوهش دنیا میکند (در حالی که از غافلان بود) به او فرمود:
ای کسی که نکوهش دنیا میکنی (و دنیا را به خدعه و نیرنگ و فریبندگی متهم میسازی) تو خودت تن به غرور دنیا دادهای و به باطلهای آن فریفته شدهای (عیب از توست نه از دنیا) تو خود فریفته دنیا شدهای سپس دنیا را مذمت میکنی
(و گناه را به گردن آن میافکنی؟) تو ادعا میکنی که دنیا بر تو جرمی روا داشته یا دنیا چنین ادعایی بر تو دارد؟ چه زمانی دنیا تو را به خود مشغول ساخت،یا کی تو را فریب داد؟ آیا به محلی که پدرانت به خاک افتادند و پوسیدند تو را فریب داده؟ یا به خوابگاه مادرانت در زیر خاک؟ چهقدر با دست خود به بیماران پرداختی و چهقدر آنها را پرستاری کردی؟ درخواست شفا برای آنها میکردی و از طبیبان،راه درمان آنها را میخواستی،در آن روزهایی که دارویِ تو به حال آنها سودی نداشت و گریه تو فایدهای نمیبخشید،و دلسوزی آمیخته با ترس تو برای هیچ یک از آنها سودی نداشت و کوششها و کمکهایت برای آنها نتیجهای نمیداد و با نیرویت دفاعی از آنها نکردی (و سرانجام با همه این تلاش و کوششها مرگ گریبانشان را گرفت و به همه چیز پایان داد).دنیا با این نمونهها (که برای تو گفتم) وضع تو را نیز مجسم ساخته و با قربانگاههای او (برای دیگران)،قربانگاه تو را! (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر نهجالبلاغه میگوید:این کلام بسیار پربار قبل از سیّد رضی و بعد از او در منابع زیادی نقل شده است سپس به سیزده منبع از آنها اشاره میکند از جمله:«ابن قتیبه»در عیون الاخبارِ،«جاحظ»در البیان و التبیین،«مسعودی»در مروج الذهب،تاریخ یعقوبی و ارشاد مفید است.«ابن عساکر»نیز در جلد دوازدهم تاریخ دمشق آن را به طرق متعددی از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 117).
کجای دنیا فریبنده است؟
این کلام حکمتآمیز که درباره نقش مؤثر دنیا و مواهب آن برای رسیدن به سعادت اخروی بیان شده در زمانی امام ذکر فرمود که«شنید مردی به نکوهش دنیا زبان گشوده است»؛ (وَ قَدْ سَمِعَ رَجُلاً یَذُمُّ الدُّنْیَا) .
این مرد اهل بصره و جنگ جمل بود،آنگونه که بعضی گفتهاند یا اهل کوفه که برخی دیگر نوشتهاند (1)،تأثیری در اصل سخن ندارد؛ولی به نظر میرسد که امام علیه السلام احساس فرمود مرد ریاکاری است و نکوهش او از دنیا نوعی اظهار قدس و تقواست بیآنکه صاحب قدس و تقوا باشد و به هر حال امام علیه السلام از این موقعیت استفاده کرد تا درس بسیار مهمی را درباره دنیا و مواهب دنیوی به همگان بدهد.
این کلام بسیار پربار و حکیمانه به دو بخش تقسیم میشود؛بخش اول درباره این است که وصف دنیا به فریبکار بودن توصیف بیدلیلی است،زیرا اگر چشم عبرتبین باشد نشانههای بیوفایی دنیا در همه جای آن آشکار است.میفرماید:
«ای کسی که نکوهش دنیا میکنی (و دنیا را به خدعه و نیرنگ و فریبندگی متهم میسازی) تو خودت تن به غرور دنیا دادهای و به باطلهای آن فریفته شدهای (عیب از توست نه از دنیا)»؛ (أَیُّهَا الذَّامُّ لِلدُّنْیَا،الْمُغْتَرُّ بِغُرُورِهَا،الْمَخْدُوعُ بِأَبَاطِیلِهَا!) .
1) 1) .بهجالصباغة،ج 12،ص 46.
سپس میافزاید:«آیا تو خود فریفته دنیا شدهای سپس دنیا را مذمت میکنی (و گناه را به گردن آن میافکنی؟) تو ادعا میکنی که دنیا بر تو جرمی روا داشته یا دنیا چنین ادعایی بر تو دارد؟»؛ (أَ تَغْتَرُّ بِالدُّنْیَا ثُمَّ تَذُمُّهَا،أَنْتَ الْمُتَجَرِّمُ عَلَیْهَا،أَمْ هِیَ الْمُتَجَرِّمَةُ عَلَیْکَ؟) .
«مُتَجَرِّم»به کسی میگویند که ادعای جرم بر کسی دارد و منظور امام علیه السلام این است که تو از دنیا شکایت میکنی که بر تو ستم کرده و تو را فریفته در حالی که دنیا باید از تو شکایت کند که مواهبش را به باطل هزینه کردهای.
سپس امام علیه السلام از مظاهر بیدار کننده دنیا به دو چیز که در دسترس همگان است استدلال میکند.نخست میفرماید:«چه زمانی دنیا تو را به خود مشغول ساخت یا کی تو را فریب داد؟ آیا به محلی که پدرانت به خاک افتادند و پوسیدند تو را فریب داده یا به خوابگاه مادرانت در زیر خاک؟»؛ (مَتَی اسْتَهْوَتْکَ،أَمْ مَتَی غَرَّتْکَ؟ أَ بِمَصَارِعِ آبَائِکَ مِنَ الْبِلَی،أَمْ بِمَضَاجِعِ أُمَّهَاتِکَ تَحْتَ الثَّرَی؟) .
اشاره به این که اگر یک گام به سوی قبرستان برداری و لحظهای در کنار آن بایستی و بیندیشی همه چیز بر تو ظاهر و آشکار میشود؛پدران و مادران و عزیزان،دیروز در میان شما بودند و حیات و نشاطی داشتند ولی امروز، خاموش در زیر خاکها خفته و پوسیدهاند.آیا همین یکی برای بیدار ساختن انسان کافی نیست؟ و به گفته شاعر:
بشکاف خاک را و ببین یک دم بیمهری زمانه رسوا را
آنگاه امام علیه السلام به صحنههای عبرتآمیز دیگری از بیاعتباری و بیوفایی دنیا اشاره کرده میفرماید:«چقدر با دست خود به معالجه بیماران پرداختی و چقدر آنها را پرستاری کردی،درخواست شفا برای آنها میکردی و از طبیبان،بیان راه درمان آنها را میخواستی در آن روزهایی که دارویِ تو به حال آنها سودی نداشت و گریه تو فایدهای نمیبخشید،دلسوزی آمیخته با ترس تو برای هیچ
یک از آنها سودی نداشت و کوششها و کمکهایت برای آنها نتیجهای نمیداد و با نیرویت دفاعی از آنها نکردی (و سرانجام با همه این تلاش و کوششها مرگ گریبانشان را گرفت و به همه چیز پایان داد)»؛ (کَمْ عَلَّلْتَ بِکَفَّیْکَ،وَ کَمْ مَرَّضْتَ بِیَدَیْکَ! تَبْتَغِی لَهُمُ الشِّفَاءَ،وَ تَسْتَوْصِفُ لَهُمُ الْأَطِبَّاءَ،غَدَاةَ لَا یُغْنِی عَنْهُمْ دَوَاؤُکَ،وَ لَا یُجْدِی عَلَیْهِمْ بُکَاؤُکَ.لَمْ یَنْفَعْ أَحَدَهُمْ إِشْفَاقُکَ،وَ لَمْ تُسْعَفْ فِیهِ بِطِلْبَتِکَ وَ لَمْ تَدْفَعْ عَنْهُ بِقُوَّتِکَ!) .
(توجه داشته باشید) که«علّلت»از ریشه«تعلیل»به معنای به معالجه پرداختن و«مرضت»از ماده«تمریض»به معنای پرستاری نمودن و«تَسْتَوْصِفُ»از ریشه «وصف»گرفته شده و در اینجا به معنای طلب راه درمان از طبیب است و«إشْفاق»به معنای محبت آمیخته با ترس و«تُسْعَفْ»از ماده«اسْعاف»به معنای یاری طلبیدن و کمک کردن است.
امام علیه السلام در این گفتار شفاف و بسیار روشن صحنههای عبرتانگیز دنیا را به طرز بسیار آموزندهای ترسیم فرموده و به پرستارانی اشاره میکند که حال بیمارشان روز به روز سختتر میشود،گاه به دعا متوسل میشوند،گاه به طبیب و دارو،گاه بیتابی میکنند و دلسوزی و گاه سیلاب اشک از چشمشان سرازیر میشود؛ولی هیچ کدام از آنها سودی نمیبخشد و بیمار در برابر چشمان اشکآلود آنها جان میسپارد.اینها اموری است که بسیاری از مردم تجربه کردهاند و آنها که تجربه نکردهند از دیگران شنیدهاند.آیا این صحنهها کافی نیست که انسان به وسیله آن پی به بیاعتباری و بیوفایی دنیا ببرد؟
در پایان این بخش امام علیه السلام میفرماید:«و (بدین ترتیب) دنیا با این نمونهها وضع تو را نیز مجسم ساخته است و با قربانگاههای او (برای دیگران)،قربانگاه تو را»؛ (وَ قَدْ مَثَّلَتْ لَکَ بِهِ الدُّنْیَا نَفْسَکَ،وَ بِمَصْرَعِهِ مَصْرَعَکَ) .
اشاره به اینکه این گورستانهایی که در اطراف شهر و دیار توست و بیماران
و بیمارستانهایی که در جای جای وطن تو وجود دارند همه نشانههایی از بیمهری زمانه رسواست و جای این ندارد که دنیا را با این همه نشانههای بیوفایی،فریبنده و غافلکننده بپنداری.کدام فریبندگی و کدام فریبکاری.
البته این سؤال در اینجا پیش میآید که در قرآن مجید حیات دنیا به«سرگرمی و بازی» (1)و«متاع غرور» (2)و در روایات به نام«دارالغرور»معرفی شده است.
امام علیه السلام در داستان خانهای که شریح قاضی خریداری کرده بود (نامه سوم از بخش نامهها) دنیا را به عنوان«دار الغرور»معرفی فرموده است.همچنین امام سجاد علیه السلام نیز در دعای معروفش:
«اللّهُمَّ ارْزُقْنی التَّجافِیَ عَنْ دارِ الْغُرُورِ» دنیا را «دارالغرور»معرفی نمودهاند.در بعضی از احادیث دیگر هم دنیا را«دارالغرور» شناخته شده است. (3)
ممکن است بپرسیم این تعبیرات چگونه با آنچه امام علیه السلام در کلام حکیمانه مورد بحث فرموده سازگار است؟
پاسخ این سؤال روشن است؛هر گاه نگاه به دنیا،نگاه سطحی و زودگذر باشد،دنیا«دار الغرور»است؛اما اگر نگاه به آن عمیق و حکیمانه باشد،دنیا دار عبرت و بیداری است.ادامه این سخن حکیمانه نیز گواه بر آن است که گفتهایم.
إِنَّ الدُّنْیَا دَارُ صِدْقٍ لِمَنْ صَدَقَهَا،وَ دَارُ عَافِیَةٍ لِمَنْ فَهِمَ عَنْهَا،وَ دَارُ غِنًی لِمَنْ تَزَوَّدَ مِنْهَا،وَ دَارُ مَوْعِظَةٍ لِمَنِ اتَّعَظَ بِهَا.مَسْجِدُ أَحِبَّاءِ اللَّهِ،وَ مُصَلَّی مَلَائِکَةِ اللَّهِ،وَ مَهْبِطُ وَحْیِ اللَّهِ،وَ مَتْجَرُ أَوْلِیَاءِ اللَّهِ.اکْتَسَبُوا فِیهَا الرَّحْمَةَ، وَ رَبِحُوا فِیهَا الْجَنَّةَ.فَمَنْ ذَا یَذُمُّهَا وَ قَدْ آذَنَتْ بِبَیْنِهَا،وَ نَادَتْ بِفِرَاقِهَا،وَ نَعَتْ نَفْسَهَا وَ أَهْلَهَا؛فَمَثَّلَتْ لَهُمْ بِبَلَائِهَا الْبَلَاءَ،وَ شَوَّقَتْهُمْ بِسُرُورِهَا إِلَی السُّرُورِ؟! رَاحَتْ بِعَافِیَةٍ،وَ ابْتَکَرَتْ بِفَجِیعَةٍ،تَرْغِیباً وَ تَرْهِیباً،وَ تَخْوِیفاً وَ تَحْذِیراً،فَذَمَّهَا رِجَالٌ غَدَاةَ النَّدَامَةِ،وَ حَمِدَهَا آخَرُونَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ.ذَکَّرَتْهُمُ الدُّنْیَا فَتَذَکَّرُوا،وَ حَدَّثَتْهُمْ فَصَدَّقُوا،وَ وَعَظَتْهُمْ فَاتَّعَظُوا.
ترجمه
امام علیه السلام فرمود:دنیا سرای صدق و راستی است برای آن کس که به راستی با آن رفتار کند،و جایگاه عافیت است برای کسی که از آن چیزی بفهمد،و سرای بینیازی است برای آن کس که از آن توشه برگیرد،و محلّ موعظه و اندرز است برای کسی که از آن اندرز گیرد.
دنیا مسجد دوستان خدا و نمازگاه فرشتگان پروردگار،و محل نزول وحی الهی،و تجارت خانه اولیای الهی است.آنها در دنیا رحمت خدا را به دست آورده و بهشت را از آن بهره گرفتند.با این حال (که برای تو شرح دادم) چه کسی دنیا را نکوهش میکند؟ دنیا جدایی خود را اعلام داشته و فراق خویش را با صدای بلند خبر داده و از مرگ خود و اهلش همه را با خبر ساخته است.دنیا با
نمونهای از بلاهایش بلاهای آخرت را به آنها نشان داده و با صحنههایی از سرور و خوشحالیاش به سرور آخرت متوجه ساخته است (در حالی که همه میدانند نه بلای آخرت قابل مقایسه با بلای دنیا و نه سرور آخرت شایسته مقایسه با سرور دنیاست).
گاه میبینند هنگام عصر در عافیتاند و صبحگاهان در مصیبت (و به این ترتیب) گاه تشویق میکند و گاه میترساند و گاه انسان را به خوف میافکند و برحذر میدارد با این اوصاف،گروهی آن را در«روز پشیمانی»(روز قیامت) نکوهش میکنند و گروه دیگری در آن روز آن را مدح و ستایش مینمایند؛همان گروهی که دنیا به آنها تذکر داد و متذکر شدند و برای آنها (با زبان حال) سخن گفت و تصدیقش کردند و به آنان اندرز داد و اندرزش را پذیرا شدند.
دنیا تجارتخانه اولیای خداست
امام علیه السلام در ادامه گفتار حکیمانهای که در مورد دنیا در بخش پیشین داشت،در این بخش جنبههای مثبت دنیا را در هشت جمله برمیشمرد در چهار جمله نخست میفرماید:«دنیا سرای صدق و راستی است برای آن کس که به راستی با آن رفتار کند و جایگاه عافیت است برای کسی که از آن چیزی بفهمد و سرای بینیازی است برای آن کس که از آن توشه برگیرد و محلّ موعظه و اندرز است برای آن کس که از آن اندرز گیرد»؛ (إِنَّ الدُّنْیَا دَارُ صِدْقٍ لِمَنْ صَدَقَهَا،وَ دَارُ عَافِیَةٍ لِمَنْ فَهِمَ عَنْهَا،وَ دَارُ غِنًی لِمَنْ تَزَوَّدَ مِنْهَا،وَ دَارُ مَوْعِظَةٍ لِمَنِ اتَّعَظَ بِهَا) .
به این ترتیب،دنیا گرچه در نظر اول«دار الغرور»و«دار لهو و لعب»است ولی با دقت میتواند به سرای عافیت و موعظه و برگرفتن زاد و توشه تبدیل شود و نردبان ترقی انسان برای قرب الی الله باشد و معراج مؤمن و مزرعه آخرت
گردد.همانگونه که در آیات و روایات به آن اشاره شده است و امام علیه السلام در خطبه 28 دنیا را به میدان تمرین و آمادگی برای مسابقه در میدان جهان دیگر تشبیه فرمود
(أَلا وَإنَّ الْیَوْمَ الْمِضْمارُ وَغَداً السِّباقُ) و در خطبه 203 دستور میدهد از این محل عبور برای قرارگاه اصلی خود توشه برگیرید
(فَخُذوا مِنْ مَمَرِّکُمْ لِمَقَرِّکُمْ) .
درست است که دنیا در نظر ابتدایی دروغگوست؛ولی اگر کمی در حوادث آن دقت شود میبینیم که راستگوست و واقعیتها را برملا میسازد و بانگ رحیل سر میدهد.
صحیح است که دنیا سرای بیماردلان است؛اما برای آنها که اهل فهم و درکند سرای تندرستی است.
درست است که دنیا در نظر ابتدایی دار فقر است و تمام سرمایههای وجود انسان را میگیرد و تهدست به زیر خاک میفرستد؛ولی برای آنان که آماده برگرفتن زاد و توشهاند دار غناست.
صحیح است که دنیا غافل کننده است؛اما برای آنها که اهل پند و نصیحتاند دار موعظه است.
سپس امام علیه السلام به چهار وصف دیگر پرداخته میفرماید:«دنیا مسجد دوستان خدا و نمازگاه فرشتگان پروردگار و محل نزول وحی الهی و تجارت خانه اولیای الهی است»؛ (مَسْجِدُ أَحِبَّاءِ اللَّهِ،وَ مُصَلَّی مَلَائِکَةِ اللَّهِ،وَ مَهْبِطُ وَحْیِ اللَّهِ،وَ مَتْجَرُ أَوْلِیَاءِ اللَّهِ) .
امام علیه السلام در واقع در این عبارت کوتاه چهار نام بر دنیا نهاده که هر یک پیامی دارد.نام«مسجد»،«مصلی»،«مهبط وحی»و«تجارتخانه اولیای حق»آیا ممکن است مسجد جایگاه بدی باشد و یا نمازخانه فرشتگان سزاوار نکوهش گردد؟ و آیا جایگاهی که وحی الهی بر آن نازل شده و تجارتخانه دوستان حق است جای بدی است؟
تعبیر به تجارتخانه در واقع بر گرفته از آیه شریفه «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلی تِجارَةٍ تُنْجِیکُمْ مِنْ عَذابٍ أَلِیمٍ» میباشد. (1)
بعضی از شارحان نهجالبلاغه «مُصَلَّی مَلَائِکَةِ اللَّهِ» را اشاره به سجده کردن فرشتگان برای آدم دانستهاند در حالی که دلیلی بر این تخصیص نیست؛پیوسته جمعی از فرشتگان در حال سجود و جمعی در حال رکوع و مشغول نمازند و منحصر به زمان خاصی نیست و فرشتگان در همه جا هستند؛در آسمان و در زمین و مخصوصاً در اماکن مقدسی همچون مکه و مدینه و بقاع معصومان علیهم السلام.
از مجموع این تعبیرات استفاده میشود که دنیا موقعیت بسیار مهمی دارد برای آنان که از آن بهره گیرند؛هم منزلگاهی است برای تهیه زاد و توشه،هم دانشگاهی است برای دروس اخلاقی و موعظه،هم محلی برای عبادت پروردگار و هم تجارتخانهای است که انسان با سرمایه عمر وارد آن میشود و در برابر این سرمایه میتواند بهترین متاعها را که همان قرب پروردگار و رضای او و سعادت جاویدان است فراهم سازد.
از این رو امام در ادامه این سخن میفرماید:«آنها در دنیا رحمت خدا را به دست آورده و بهشت را از آن سود بردند»؛ (اکْتَسَبُوا فِیهَا الرَّحْمَةَ،وَ رَبِحُوا فِیهَا الْجَنَّةَ) .
سپس امام علیه السلام برای یک نتیجهگیری به آغاز سخن باز میگردد و میفرماید:«با این حال (که برای تو شرح دادم) چه کسی دنیا را نکوهش میکند در حالی که جدایی خود را اعلام داشته و فراق خود را با صدای بلند خبر داده و خبر از مرگ خود و اهلش داده است»؛ (فَمَنْ ذَا یَذُمُّهَا وَ قَدْ آذَنَتْ بِبَیْنِهَا،وَ نَادَتْ بِفِرَاقِهَا،وَ نَعَتْ نَفْسَهَا وَ أَهْلَهَا) .
امام علیه السلام بعد از این سه جمله که در پاسخ مذمتگویان فرموده با دو جمله
1) 1) .سوره صف،آیه 10.
دیگر آن را تکمیل میکند و میفرماید:«دنیا با نمونهای از بلاهایش بلاهای آخرت را به آنها نشان داده و با صحنههایی از سرور و خوشحالیاش به سرور آخرت متوجه ساخته است (در حالی که میدانند نه بلای آخرت قابل مقایسه با بلای دنیا و نه سرور آخرت شایسته مقایسه با سرور دنیاست) و گاه میبینند هنگام عصر در عافیتاند و صبحگاهان در مصیبت (و به این ترتیب) گاه تشویق میکند و گاه میترساند و انسان را به خوف میافکند و برحذر میدارد»؛ (فَمَثَّلَتْ لَهُمْ بِبَلَائِهَا الْبَلَاءَ،وَ شَوَّقَتْهُمْ بِسُرُورِهَا إِلَی السُّرُورِ؟! رَاحَتْ بِعَافِیَةٍ،وَ ابْتَکَرَتْ بِفَجِیعَةٍ،تَرْغِیباً وَ تَرْهِیباً وَ تَخْوِیفاً وَ تَحْذِیراً) .
آری،دنیا با زبان حال به روشنی ماهیت خود را که همان ناپایداری و بیوفایی و بیاعتباری است آشکار ساخته،حوادث زودگذر،از دست رفتن عزیزان، بیماریهای ناگهانی و بلاهای زمینی و آسمانی همه اینها پیامهای روشنی است که دنیا برای معرفی خود به اهلش میفرستد.با این حال چگونه میتوان گفت دنیا فریبنده و غافل کننده است.
تعبیر به «مَثَّلَتْ لَهُمْ بِبَلائِهَا الْبَلاءَ» شبیه چیزی است که در آیه 21 سوره «سجده»آمده است: «وَ لَنُذِیقَنَّهُمْ مِنَ الْعَذابِ الْأَدْنی دُونَ الْعَذابِ الْأَکْبَرِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ» ؛به آنها از عذاب نزدیک (دنیا) پیش از عذاب بزرگ (آخرت) میچشانیم،شاید باز گردند».
«راحَتْ»از ریشه«رَواح»به معنای عصرگاهان و«ابْتَکَرَتْ»از ماده«بکور»به معنای صبحگاهان،«فَجیعَة»حوادث وحشتناک و دردناک و واژههای«تَرْغیباً» و«تَرْهیباً»و«تَخْویفاً»و«تَحْذیراً»در واقع مفعول لاجله هستند.
بنابراین چشمی باز و گوشی شنوا میخواهد تا تمام این پیامهای بیدارگر را ببیند و بشنود به ویژه در عصر ما که حوادث سریعتر صورت میگیرد و فاجعهها شتاب بیشتری دارند؛نمونه آن تصادفهای مرگآور اتومبیلها و سقوط
هواپیماها و غرق شدن کشتیها و بیماریهای واگیردار گسترده است،این پیام، پررنگتر و شفافتر است.
آنگاه امام علیه السلام در پایان این سخنانِ حکمتآمیز و فوقالعاده بیدار کننده چنین نتیجهگیری میکند که«با این اوصاف،گروهی آن را در روز پشیمانی (روز قیامت) نکوهش میکنند و گروه دیگری در آن روز آن را مدح و ستایش مینمایند؛همان گروهی که دنیا به آنها تذکر داد و متذکر شدند و برای آنها (با زبان حال) سخن گفت و تصدیقش کردند و به آنان اندرز داد و اندرزش را پذیرا شدند»؛ (فَذَمَّهَا رِجَالٌ غَدَاةَ النَّدَامَةِ،وَ حَمِدَهَا آخَرُونَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ.ذَکَّرَتْهُمُ الدُّنْیَا فَتَذَکَّرُوا،وَ حَدَّثَتْهُمْ فَصَدَّقُوا،وَ وَعَظَتْهُمْ فَاتَّعَظُوا) .
آری هویپرستان غافل در قیامت که آثار اعمال سوء خود را میبینند سخت پشیمان میشوند و زبان به مذمت دنیا میگشایند ولی خردمندان بیدار زبان به ستایش آن میگشایند که از آن تجارتخانه پرسود و مزرعه پربار بهترین بهرهها را گرفتند و با خود به عرصه قیامت آوردند.
از این جملههای اخیر نکتهای را که قبلا به آن اشاره کردیم بهتر میتوان دریافت که مذمت دنیا در بسیاری از کلمات معصومان علیهم السلام و حتی در آیات قرآن هیچ منافاتی به مدح و ستایش آن در این کلام پربار امیرمؤمنان علیه السلام ندارد.آنچه در نکوهش آن آمده ناظر به افراد کوتاهبین و غافل و بیخبر و آنچه در مدح آن آمده ناظر به آگاهان و خردمندان و عاقبتاندیشان است.مهم آن است که با کدام دیده به دنیا بنگریم.اگر با دیده مثبت بنگریم دنیا به راستی مزرعه آخرت است و اگر با دیده منفی نگاه کنیم دنیا سرای غرور و غفلت و بیخبری و نکبت است.
و قال علیهالسلام
إِنَّ لِلَّهِ مَلَکاً یُنَادِی فِی کُلِّ یَوْمٍ:لِدُوا لِلْمَوْتِ،
وَ اجْمَعُوا لِلْفَنَاءِ،وَ ابْنُوا لِلْخَرَابِ.
امام علیه السلام فرمود:
خداوند فرشتهای دارد که همه روز بانگ میزند بزایید برای مردن،و گردآوری کنید برای فنا،و بنا کنید برای ویران شدن! (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: از جمله کسانی که این کلام حکیمانه را پیش از مرحوم سیّد رضی در کتابهایشان نقل کرده اند مرحوم کلینی در جلد دوم کافی از امام باقر علیه السلام با تفاوتی و مرحوم مفید در اختصاص از امام صادق علیه السلام هستند و (بعد از مرحوم سیّد رضی) آمدی نیز در غررالحکم آن را از امیرمؤمنان علیه السلام با تفاوتی نقل کرده (که نشان میدهد منبع دیگری در اختیار داشته است).(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 119).
پیام فرشته الهی
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه کوتاه و پربار به سرنوشت انسانها و مواهب و نعمتهای آنها اشاره کرده میفرماید:«خداوند فرشتهای دارد که همه روز بانگ میزند بزایید برای مردن و گردآورید برای فنا و بنا کنید برای ویران شدن».
لام در«لِلْمَوْتِ»و«لِلْفَناءِ»و«لِلْخَرابِ»لام سببیّه نیست،بلکه لام غایت است؛یعنی فرزند بزایید ولی عاقبتش مرگ است و اموال گردآوری کنید سرانجامش فناست و بناهای پرشکوه برپا سازید عاقبت آن ویرانی است.
شبیه چیزی است که در قرآن مجید در داستان فرعون و همسرش به هنگام گرفتن قنداقه موسی از آب نیل آمده است «فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوًّا» ؛ (هنگامی که مادرش به فرمان خدا او را به دریا افکند) خاندان فرعون او را (از آب) گرفتند،تا سرانجام دشمن آنان و مایه اندوهشان گردد» (1)یعنی عاقبت کار چنین شد.
در حقیقت امام روی سه چیز از مهمترین مواهب زندگی دنیا انگشت گذارده و سرانجام همه آنها را روشن ساخت:فرزندان که عزیزترین سرمایه انساناند و اموال که برای آن زحمت فراوان میکشد و بناهای مجلل که گاه قسمت عمده عمر خود را صرف آن میکند.امام میفرماید:هیچ یک از اینها بقا و دوامی ندارد
1) 1) .قصص،آیه 8.
و سرانجام گرد و غبار فنا بر روی همه آنها مینشیند تنها چیزی که برای انسان باقی میماند اعمال خیر و نیکیهاست که نزد خدا ذخیره میشود،قرآن میگوید:
«ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ» ؛آنچه نزد شماست از میان میرود و آنچه نزد خداست باقی میماند». (1)
در اینکه آیا واقعاً فرشتهای فریاد میزند و ما صدای او را نمیشنویم یا زبان حال جهان آفرینش و طبیعت دنیاست یا صدایی است که از جان و فطرت و عقل ما بر میخیزد و ملک اشاره به آن است،محلّ گفتوگو است.
کسانی که آن را تفسیر به طبیعت دنیا و مانند آن کردهاند دلیلشان این است که اگر واقعاً ملکی صدا بزند و ما ندای او را نشنویم چه فایدهای میتواند داشته باشد؟؛ولی به این ایراد میتوان پاسخ داد که وقتی ندای آن ملک به وسیله اولیاءالله برای ما نقل شود تأثیرش واضح است مثل اینکه ما برای کسی نقل کنیم که فرزندت را در فلان شهر دیدیم که فریاد میزد مرا یاری کنید.در اینگونه موارد صدای شخص غائب به وسیله شخص حاضر رسیده است.
بهترین راه برای اینکه انسان سرنوشت آینده خود را تشخیص دهد آن است که درباره پیشینیان فکر کند آنها کجا رفتند؟ اموالشان چه شد؟ و کاخهایشان به چه سرنوشتی گرفتار گردید؟ قرآن مجید درباره کافران و منافقان در آیه 69 سوره توبه میفرماید: «کَالَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ کانُوا أَشَدَّ مِنْکُمْ قُوَّةً وَ أَکْثَرَ أَمْوالاً وَ أَوْلاداً» ؛ (شما منافقان،) همانند کسانی هستید که قبل از شما بودند،(و راه انفاق پیمودند؛ بلکه) آنها از شما نیرومندتر،و اموال و فرزندانشان بیشتر بود»(دیدید سرنوشت آنها چه شد؟) سرنوشت خود را بر آنها قیاس کنید.
در حدیثی در کتاب شریف کافی از امیرمؤمنان علی علیه السلام میخوانیم فرزند آدم هنگامی که در آخرین روز دنیا و اولین روز آخرت قرار میگیرد اموال و فرزندان
1) 1) .نحل،آیه 96.
و اعمال او در برابرش مجسم میشوند رو به اموالش میکند و میگوید به خدا سوگند من نسبت به تو حریص و بخیل بودم الان سهم من نزد تو چیست؟ میگوید:
«خُذْ مِنّی کَفَنَکَ ؛تنها کفن خود را میتوانی از من بگیری»رو به فرزندانش میکند و میگوید شما را دوست میداشتم و از شما حمایت میکردم من چه سهمی نزد شما دارم؟ میگویند:تو را به قبرت میبریم و پنهان میکنیم رو بهسوی عملش میکند و میگوید به خدا سوگند من نسبت به تو بیاعتنا بودم و تو بر من سنگین بودی چه چیز نزد تو دارم؟ عملش میگوید:من همنشین تو در قبر و روز قیامت هستم تا من و تو به پیشگاه پروردگار عرضه شویم.(سپس امام علیه السلام فرمود:اگر آن شخص ولیّ خدا بوده سرنوشت بسیار خوبی دارد و اگر دشمن خدا بوده به عذاب دردناکی مبتلا میشود). (1)
شاعر معروف عرب ابوالعتائیه از کلام حکیمانه امام بهره گرفته و میگوید:
لِدُوا لِلْمَوت وَ ابْنُوا لِلْخَرابِ فَکُلُّکُمْ یَصیرُ إلی ذِهابِ
لِمَنْ نَبْنی وَ نَحْنُ إلی تُرابٍ نَصیرُ کَما خُلِقْنا مِنْ تُرابٍ؟
برای مرگ بزایید و برای ویرانی بنا کنید که همه شما در مسیر رفتن هستید
برای چه کسی بنا میکنیم در حالی که ما بهسوی خاک میرویم و همانگونه که از خاک آفریده شدیم به خاک باز میگردیم.
1) 1) .کافی،ج 3،ص 231 و 232 با تلخیص اندک.
و قال علیهالسلام
الدُّنْیَا دَارُ مَمَرٍّ لَا دَارُ مَقَرٍّ،وَ النَّاسُ فِیهَا رَجُلَانِ:رَجُلٌ بَاعَ فِیهَا نَفْسَهُ فَأَوْبَقَهَا،وَ رَجُلٌ ابْتَاعَ نَفْسَهُ فَأَعْتَقَهَا .
امام علیه السلام فرمود:
دنیا سرای عبور است نه سرای اقامت و مردم در دنیا دو گونهاند:بعضی خود را فروختند و خویش را هلاک کردند و بعضی خود را خریدند و آزاد کردند. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهجالبلاغه آمده است که جمعی از دانشمندان مانند زمخشری در ربیع الابرار و نویری در نهایة الارب و مالکی در تنبیه الخواطر این کلام حکیمانه را از آن حضرت با تفاوتهایی نقل کردهاند که نشان میدهد از منبعی غیر از نهجالبلاغه گرفتهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 119).
در میان آزادی و اسارت
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه به حقیقت دنیا اشاره کرده و کسانی را که در دنیا هستند به اعتبار استفاده درست و نادرست به دو گروه تقسیم میکند:
نخست میفرماید:«دنیا سرای عبور است نه سرای اقامت»؛ (الدُّنْیَا دَارُ مَمَرٍّ لَا دَارُ مَقَرٍّ) .
این تشبیه شبیه چیزی است که امام سجاد علیه السلام از حضرت مسیح نقل کرده است که میگوید:
«الدُّنْیا قَنْطَرَةٌ فَاعْبُرُوها وَ لا تَعْمُرُوها ؛دنیا به منزله پلی است،از آن عبور کنید و به فکر آباد کردن آن (و خانه ساختن بر آن) نباشید». (1)
شبیه این تعبیر در خطبه 203 با بیان دیگری آمده است،میفرماید:
«أیُّهَا النّاسُ،إنَّمَا الدُّنْیا دارُ مَجازٍ،وَالْآخِرَةُ دارُ قَرارٍ،فَخُذُوا مِنْ مَمَرِّکُمْ لِمَقَرِّکُمْ» .
تعبیری که در آیه شریفه 39 سوره«غافر»آمده «وَ إِنَّ الْآخِرَةَ هِیَ دارُ الْقَرارِ» نیز از نظر مفهوم کلام این پیام را به ما میدهد که دنیا دار قرار نیست بلکه فقط گذرگاهی است.
البته آنها که دنیا را هدف میبینند برای آنان قرارگاه است و آنان که به عنوان وسیلهای به آن مینگرند گذرگاه است.
سپس امام علیه السلام اشاره به این دو گروه کرده میفرماید:«مردم در آن (دنیا) دو
1) 1) .بحارالانوار،ج 14،ص 319،ح 21.
گونهاند:بعضی خود را فروختند و خویش را هلاک کردند و بعضی خود را خریدند و آزاد کردند»؛ (وَ النَّاسُ فِیهَا رَجُلَانِ:رَجُلٌ بَاعَ فِیهَا نَفْسَهُ فَأَوْبَقَهَا،وَ رَجُلٌ ابْتَاعَ نَفْسَهُ فَأَعْتَقَهَا) .
جمله اوّل اشاره به کسانی است که دنیا را«دار مقرّ»میدانند و جمله دوم ناظر به کسانی است که آن را«دار ممرّ»میشمارند (به اصطلاح این دو جمله نسبت به دو جمله پیشین از قبیل لف و نشر غیر مرتب است).
تعبیر به «بَاعَ فِیهَا نَفْسَهُ» اشاره به این است که تمام سرمایه وجود انسان عمر و حیات و زندگی اوست.هنگامی که آن را به متاع اندک دنیا و لذات و هوسهای آلوده آن معاوضه کند،گویی خود را فروخته و به صورت بردهای در آمده است و در نتیجه موجب هلاکت خویشتن شده است،زیرا در سرای دیگر جایگاه امن و امانی ندارد.
جمله دوم «ابْتَاعَ نَفْسَهُ ؛خود را خریداری کرده»اشاره به این است که گویی قبلاً اسیر نفس و برده شیطان بوده سپس با اطاعت پروردگار خود را خریداری کرده و آزاد نموده است.
در ضمن از این تعبیر پرمعنای امام علیه السلام استفاده میشود که آزادی حقیقی در پیروی از فرمان خداست و آنچه را بعضی آزادی میپندارند نوعی اسارت در چنگال هوا و هوس و خواستههای شیطانی است.آری باید نسبت به نفس خویش امیر بود نه اسیر.
و به گفته شاعر:
اسیر نفس نشد یک زمان علیّ ولیّ اسیر نشد که بر مؤمنین امیر آید
اسیر نفس کجا و امیر خلق کجا که سربلند نشد آن که سر به زیر آمد
در حدیث دیگری از همان حضرت در غرر الحکم نقل شده است که فرمود:
«انْظُرْ إلَی الدُّنْیا نَظَرَ الزّاهِدِ الْمُفارِقِ وَ لا تَنْظُرْ إِلَیْها نَظَرَ الْعاشِقِ الْوامِقِ ؛به دنیا همچون زاهدی که میخواهد از آن جدا شود نگاه کن نه همچون عاشق دلداده». (1)
1) 1) .غررالحکم،کلمه 2427.
و قال علیهالسلام
لَا یَکُونُ الصَّدِیقُ صَدِیقاً حَتَّی یَحْفَظَ أَخَاهُ فِی ثَلَاثٍ:فِی نَکْبَتِهِ،
وَ غَیْبَتِهِ،وَ وَفَاتِهِ.
امام علیه السلام فرمود:
دوست انسان،دوست نخواهد بود مگر اینکه برادر خود را در سه حالت فراموش نکند:به هنگامی که دنیا به او پشت میکند و در زمانی که غایب است
و پس از مرگش. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهجالبلاغه آمده است که این کلام حکیمانه را قبل از سیّد رضی،ابن شعبه حرانی در تحفالعقول آورده و بعد از سیّد رضی زمخشری در ربیع الابرار و وطواط در الغُرر و العُرر و ابن قاسم در روض الاخیار آوردهاند (کتاب اخیر گزیدهای از ربیع الابرار زمخشری است و نام اصلی آن روض الاخیار المنتخب من ربیع الابرار است.) (مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 120).
دوست واقعی
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اشاره به بعضی از شرایط مهم دوستی کرده میفرماید:«دوست انسان،دوست نخواهد بود مگر اینکه برادر خود را در سه حالت فراموش نکند:به هنگامی که دنیا به او پشت میکند و در زمانی که غایب است و پس از مرگش»؛ (لَا یَکُونُ الصَّدِیقُ صَدِیقاً حَتَّی یَحْفَظَ أَخَاهُ فِی ثَلَاثٍ:فِی نَکْبَتِهِ،وَ غَیْبَتِهِ،وَ وَفَاتِهِ) .
شک نیست که انسان در زندگی خود نیازمند به دوستانی است که در مشکلات به او کمک کنند و در زمان راحتی مونس انسان باشند،زیرا روح اجتماعی انسان از یک سو و نیازهای گستردهای که دارد و به تنهایی قادر به رسیدن به آنها نیست از سوی دیگر ایجاب میکند که یارانی برای خود انتخاب کند؛ولی این یاران مختلفاند؛گروهی مانند تاجرانند که دائماً انتظار دارند در مقابل خدمتی،خدمتی به آنان شود و طبیعی است که هر وقت از دوست خود بهرهای نداشته باشند او را برای همیشه رها میکنند.
گروه دیگری هستند که گرچه در برابر هر خدمت انتظار خدمتی دارند؛ولی خدمات پیشین را فراموش نمیکنند و به پاس آنها دوست خود را در مشکلات یاری میدهند؛اما هنگامی که تصور میکنند پاداش خدمتهای پیشین او را دادهاند رهایش میسازند.
گروه سومی نیز هستند که دوستی آنها بر اساس محبت است و صفا و صداقت نه نتیجه خدمت و کاری شبیه تجارت.آنها به هنگام قدرت به دوستان خود خدمت میکنند و انتظار پاسخی از آنها ندارند و به همین دلیل به هنگام بروز مشکلات برای دوستان خود هرگز آنها را رها نمیسازند و همچنان به اصول اخوت و دوستی وفادارند.
امام علیه السلام در این کلام پربارش اشاره به این گروه میکند که دوستان حقیقی و واقعی اند؛آنها در سه زمان دوست خود را فراموش نمیکنند؛به هنگام «نکبت»آنها در چنین زمانی در کنار دوست خود میایستند،به او کمک میکنند، تسلی خاطر میدهند،غمگسار و وفادارند.
«نکبت»در اصل به معنای انحراف از مسیر است همانگونه که در قرآن مجید آمده «وَ إِنَّ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ عَنِ الصِّراطِ لَناکِبُونَ» ؛امّا کسانی که به آخرت ایمان ندارند از این راه منحرف میشوند». (1)ازاینرو هنگامی که دنیا به کسی پشت کند از آن تعبیر به نکبت دنیا میکنند و از آنجا که بروز مشکلات،مصائب و بلاها مصداق نکبت است بسیاری از ارباب لغت نکبت را به معنای بلا و مصیبت تفسیر کردهاند.
شاعر نیز میگوید:
دوست آن باشد که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی
اضافه بر این بعضی هستند که در حضور دوست به سبب شرم و حیا رسم دوستی را به جا میآورند؛ولی به هنگامی که آنها غائب باشند خود را از آن خلاص میکنند و به اصطلاح«حفظ الغیب»ندارند و از آن فراتر هنگامی که دوستشان از دنیا برود و دست او از همه چیز کوتاه گردد و امید خدمتی از او
1) 1) .مؤمنون،آیه 74.
نداشته باشند او را فراموش میکنند؛نه به سراغ همسر و فرزند او میروند که اگر مشکلی دارند حل کنند،نه در جمع دوستان زنده یادی از او میکنند و نه کار خیری برای او انجام میدهند.امام علیه السلام میفرماید:دوست واقعی کسی است که در این سه حالت دوستش را فراموش نکند.
البته مدعیان دوستی فراواناند و دوستان واقعی که در کلام حکیمانه فوق بگنجند اندکاند.
در حدیثی در غرر الحکم از امام علیه السلام آمده است که میفرماید:
«الصَّدیقُ الصَّدُوقُ مَنْ نَصَحَکَ فی عَیْبِکَ وَ حَفَظَکَ فی غَیْبِکَ وَ آثَرَکَ عَلی نَفْسِهِ ؛دوست راستگو کسی است که عیوب تو را برای تو بگوید و اندرز دهد و در غیبتت مراتب دوستی را حفظ کند و تو را بر خود (در حل مشکلات) مقدم شمرد». (1)
1) 1) .غررالحکم،کلمه 9729.
و قال علیهالسلام
مَنْ أُعْطِیَ أَرْبَعاً لَمْ یُحْرَمْ أَرْبَعاً:مَنْ أُعْطِیَ الدُّعَاءَ لَمْ یُحْرَمِ الْإِجَابَةَ،وَ مَنْ أُعْطِیَ التَّوْبَةَ لَمْ یُحْرَمِ الْقَبُولَ،وَ مَنْ أُعْطِیَ الْاِسْتِغْفَارَ لَمْ یُحْرَمِ الْمَغْفِرَةَ، وَ مَنْ أُعْطِیَ الشُّکْرَ لَمْ یُحْرَمِ الزِّیَادَةَ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که توفیق چهار چیز را پیدا کند از چهار چیز محروم نخواهد شد:کسی که توفیق دعا یابد از اجابت محروم نمیگردد و کسی که توفیق توبه پیدا کند از قبول آن محروم نمیشود و کسی که توفیق استغفار یابد از آمرزش محروم نمیگردد و کسی که توفیق شکرگزاری پیدا کند از فزونی نعمت محروم نخواهد شد. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: صاحب کتاب مصادر نهجالبلاغه میگوید:«از کسانی که این کلام شریف را قبل از سیّد رضی نقل کردهاند مرحوم صدوق در خصال است که با سند خود آن را (با تفاوتهایی) از امام صادق علیه السلام نقل میکند (و به احتمال قوی منبع حدیث امام صادق علیه السلام نیز کلام امیر مؤمنان علی علیه السلام است).قابل توجه اینکه ابن ابیالحدید در ذیل این کلام حکیمانه میگوید:گرچه ظاهر کلام سیّد رضی این است که آنچه در ذیل آن آمده (وَتَصْدیقُ ذلِکَ کِتابُ اللّهِ...) استنباطی است که سیّد رضی از آیات قرآن نموده؛ولی در بعضی از روایات این چند جمله نیز جزء کلام امیرمؤمنان علی علیه السلام ذکر شده است.(شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 18،ص 331) از جمله تذکرة الخواص ابن جوزی این کلام را با تمام آنچه در ذیلش آمده از علی علیه السلام نقل نموده و اشاره کرده است که اسناد آن برای اختصار حذف شده است».(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 120). از آن جالبتر اینکه خود مرحوم سیّد رضی در کتاب خصائص الائمة این کلام را با آنچه در ذیلش آمده همه را به عنوان روایتی از امام امیر مؤمنان علیه السلام نقل نموده است (خصائص الائمة،ص 103). مرحوم علامه مجلسی نیز در بحارالانوار گرچه این کلام را از نهجالبلاغه ذکر کرده اما ذیل آن را متصل با کلام امام علیه السلام آورده که نشان میدهد نسخه نهجالبلاغه که در نزد او بوده جمله قال الرضی را نداشته است (بحارالانوار،ج 6،ص 37،ح 61).
مرحوم سیّد رضی میگوید:تصدیق و تأیید این گفتار (درباره امور چهارگانه و نتایج آن) در قرآن مجید است.خداوند در مورد دعا میفرماید:«مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم»،درباره استغفار میفرماید:«هرکس کار بدی انجام دهد یا بر خویشتن ستم روا دارد سپس از خداوند آمرزش طلب کند خدا را آمرزنده و مهربان خواهد یافت»،درباره شکر میفرماید:«هرگاه شکر نعمت به جا آورید نعمت را بر شما افزون میکنم»،و درباره توبه میفرماید:«توبه (و بازگشت به رحمت خداوند) برای کسانی است که کار بدی از روی جهالت انجام میدهند سپس به زودی توبه میکنند و به سوی خدا باز میگردند آنها کسانی هستند که خداوند توبه آنها را میپذیرد و خداوند دانا و حکیم است»؛ (قالَ الرَّضِیُّ وَ تَصْدیقُ ذلِکَ کِتابُ اللّهِ قالَ اللّهُ فِی الدُّعاءِ: «ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ» وَ قالَ فِی الْإِسْتِغفارِ: «وَ مَنْ یَعْمَلْ سُوءاً أَوْ یَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ یَسْتَغْفِرِ اللّهَ یَجِدِ اللّهَ غَفُوراً رَحِیماً» وَ قالَ فِی الشُّکْرِ: «لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ» وَ قالَ فِی التَّوْبَةِ: «إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَی اللّهِ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ یَتُوبُونَ مِنْ قَرِیبٍ فَأُولئِکَ یَتُوبُ اللّهُ عَلَیْهِمْ وَ کانَ اللّهُ عَلِیماً حَکِیماً») .
این چهار چیز را دریابید
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه به چهار نعمت الهی اشاره میفرماید که هرگاه محقق شوند چهار نعمت دیگر را به دنبال خود دارند.میفرماید:«کسی که توفیق چهار چیز پیدا کند از چهار چیز محروم نخواهد شد»؛ (مَنْ أُعْطِیَ أَرْبَعاً لَمْ یُحْرَمْ أَرْبَعاً) .
اشاره به اینکه این چهار چیز با آن چهار چیز لازم و ملزوم یکدیگرند همانگونه که در قرآن هم به آن اشاره شده و در ذیل این کلام خواهد آمد.
نخست اینکه:«کسی که توفیق دعا یابد از اجابت محروم نمیگردد»؛ (مَنْ أُعْطِیَ الدُّعَاءَ لَمْ یُحْرَمِ الْإِجَابَةَ) .
زیرا همانگونه که در ذیل خواهد آمد این وعده الهی است که فرموده است دعا کنید تا من اجابت کنم.
دعا-همانگونه که قبلاً هم گفتهایم-یکی از مهمترین عبادات و امور سرنوشتساز در زندگی بشر است.انسان باید تمام تلاش و کوشش خود را در رسیدن به اهداف صحیح به کار گیرد؛ولی در بسیاری از موارد عاجز و ناتوان میشود و دستش از همه جا کوتاه میگردد.اینجاست که رو به درگاه الهی میآورد و با اظهار عجز از لطف و کرم او استمداد میجوید و با این عمل شایسته این میشود که خدا آن نعمت را چنانچه صلاح او باشد به او بدهد و اگر صلاح او
نباشد پاداش مهمتری-طبق آنچه در روایات آمده-برای او ذخیره میکند.
البته قبولی دعا شرایطی دارد که ما آن را به طور مشروح در مقدمه مفاتیح نوین آوردهایم.
دوم اینکه:«کسی که توفیق توبه پیدا کند از قبول آن محروم نمیگردد»؛ (وَ مَنْ أُعْطِیَ التَّوْبَةَ لَمْ یُحْرَمِ الْقَبُولَ) .
انسان همواره در معرض لغزشهاست؛هوای نفس و شهوات از درون و وسوسههای شیاطین انس و جن و زرق و برق دنیا از برون دائماً طوفانی در اطراف او به راه میاندازد و گاه گرفتار لغزش میگردد.اگر باب توبه به روی او گشوده نشود مأیوس میگردد و به دنبال آن در دریای گناه غوطهور خواهد شد.
اما خداوند رحمان و رحیم درهای توبه و اصلاح خویشتن را به روی او گشوده و وعده قبول به توبه کنندگان حقیقی داده است تا از رحمت خدا مأیوس نشوند و از مسیر حق منحرف نگردند.امام سجاد علیه السلام در مناجات تائبین میفرماید:
«إلهی أنْتَ الَّذی فَتَحْتَ لِعِبادِکَ باباً إلی عَفْوِکَ سَمَّیْتَهُ التَّوْبَةَ وَ قُلْتَ:«تُوبوا إِلَی اللّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً»فَما عُذْرَ مَنْ أغْفَلَ دُخُولَ الْبابِ بَعْدَ فَتْحِهِ ؛خداوندا تو کسی هستی که دری به روی بندگان خود گشودهای و نام آن را توبه گذاردهای و فرمودهای:
«همگی به سوی خدا باز گردید و توبه خالص کنید»با این حال آنان که غافل میشوند تا از این در به سوی عفو الهی وارد شوند چه عذری دارند».
در سومین جمله میفرماید:«کسی که توفیق استغفار یابد از آمرزش محروم نمیشود»؛ (وَ مَنْ أُعْطِیَ الْاِسْتِغْفَارَ لَمْ یُحْرَمِ الْمَغْفِرَةَ) .
«توبه»ندامت از گذشته و بازگشت به سوی خداست و«استغفار»یکی از شرایط آن است و در واقع ذکر استغفار بعد از توبه در کلام امام علیه السلام از قبیل ذکر خاص بعد از عام است.البته گاه استغفار و توبه به یک معنا نیز استعمال میشوند؛به هر حال خداوند غفور و ودود وعده داده که مستغفرین را مورد
محبت قرار دهد و آنها را مشمول آمرزش و مغفرت خویش سازد.
در چهارمین جمله میفرماید:«کسی که توفیق شکرگزاری پیدا کند از فزونی نعمت محروم نخواهد شد»؛ (وَ مَنْ أُعْطِیَ الشُّکْرَ لَمْ یُحْرَمِ الزِّیَادَةَ) .
این وعده الهی است که در آیات ذیل خواهد آمد و عقل و خرد انسان نیز گواه بر آن است،زیرا شکرگزاران لیاقت خود را با این عمل برای فزونی نعمت ثابت میکنند و خداوند حکیم که هر کارش روی حساب و حکمت است به این گونه افراد نعمت بیشتری میبخشد.
البته میدانیم شکر حقیقی تنها شکر به زبان نیست بلکه مرحله مهمتر آن شکر عملی است و آن این است که از هر نعمتی در جای خود استفاده کند و نعمتهای الهی را وسیله عصیان و نافرمانی حق نسازد.
به دنبال این کلمات حکمتآمیز مرحوم سیّد رضی میگوید:«تصدیق و تأیید این گفتار (درباره امور چهارگانه و نتایج آن) در قرآن مجید است»؛ (قالَ الرَّضِیُ وَ تَصدیقُ ذلِکَ کِتابُ اللّهِ) .
«خداوند در مورد دعا میفرماید:مرا بخوانید تا (دعای) شما را اجابت کنم»؛ (قالَ اللّهُ فی الدُّعاءِ: «ادْعُونِی أَسْتَجِبْ لَکُمْ» (1)) .
درباره استغفار میفرماید:«هرکس کار بدی انجام دهد یا به خود ستم کند، سپس از خداوند طلب آمرزش نماید،خدا را آمرزنده و مهربان خواهد یافت»؛ «وَ مَنْ یَعْمَلْ سُوءاً أَوْ یَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ یَسْتَغْفِرِ اللّهَ یَجِدِ اللّهَ غَفُوراً رَحِیماً» . (2)
درباره شکر میفرماید:«اگر شکرگزاری کنید،(نعمت خود را) بر شما افزون خواهم کرد»؛ «لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ» . (3)
درباره توبه میفرماید:«پذیرش توبه از سوی خدا،تنها برای کسانی است که
کار بد را از روی جهالت انجام میدهند،سپس به زودی توبه میکنند.خداوند، توبه چنین کسانی را میپذیرد؛و خدا دانا و حکیم است»؛ «إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَی اللّهِ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ ثُمَّ یَتُوبُونَ مِنْ قَرِیبٍ فَأُولئِکَ یَتُوبُ اللّهُ عَلَیْهِمْ وَ کانَ اللّهُ عَلِیماً حَکِیماً» . (1)
همانگونه که در بالا آمد در منابع فراوانی استدلال به این آیات در کلام امام علیه السلام است نه کلام سیّد رضی و این استدلال نشان میدهد که امامان معصوم علیهم السلام بسیاری از سخنان پربار خود را از قرآن مجید و تفسیر آن برگزیدهاند.
این امور چهارگانه به طور گسترده در روایات معصومان علیهم السلام نیز آمده است.از جمله در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود:
«خَیْرُ الْعِبادَةِ الْاِسْتِغْفارُ؛ بهترین عبادت استغفار است». (2)
در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است:
«أکْثِرُوا مِنَ الْإِسْتِغْفارِ فَإنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ یُعَلِّمْکُمُ الْاسْتِغْفارَ إلّا وَ هُوَ یُریدُ أنْ یَغْفِرَ لَکُمْ ؛زیاد استغفار کنید زیرا خداوند متعال استغفار را به شما نیاموخته مگر به این جهت که میخواهد شما را بیامرزد». (3)
تأثیر استغفار در برطرف شدن مشکلات و هموم و غموم و فزونی رزق نیز طبق روایات قابل انکار نیست.
درباره اهمیت شکر نیز همین بس که در حدیثی از امام امیرالمؤمنین در «غرر الحکم»میخوانیم:
«اوَّلُ ما یَجِبُ عَلَیْکُمْ لِلّهِ سُبْحانَهُ شُکْرُ أیادیهِ وَ ابْتِغاءُ مَراضیهِ ؛نخستین چیزی که بر شما در برابر خداوند سبحان واجب است شکر نعمتهای او و به دست آوردن موجبات خشنودی اوست». (4)
و قال علیهالسلام
الصَّلَاةُ قُرْبَانُ کُلِّ تَقِیٍّ،وَ الْحَجُّ جِهَادُ کُلِّ ضَعِیفٍ.وَ لِکُلِّ شَیْءٍ زَکَاةٌ، وَ زَکَاةُ الْبَدَنِ الصِّیَامُ،وَ جِهَادُ الْمَرْأَةِ حُسْنُ التَّبَعُّلِ .
امام علیه السلام فرمود:
نماز وسیله تقرب هر پرهیزگاری است و حج،جهاد هر ضعیف،و برای هر چیز زکاتی است و زکات بدن روزه است و جهاد زن شوهرداری شایسته اوست. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: طبق نقل مرحوم خطیب در کتاب مصادر نهجالبلاغه،این گفتار حکیمانه قبل از نهجالبلاغه در کتاب تحف العقول در مجموعهای از کلمات آن حضرت آمده تنها عبارت «وَ جِهادُ الْمَرْأَةِ حُسْنُ التَّبَعُلِ» در آنجا نیست ولی این جمله به اضافه جمله اول و دوم در کتاب خصال نقل شده و این جمله در فروع کافی نیز دیده میشود.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،121).با مراجعه به تحفالعقول در یافتیم که جمله اخیر نیز با کمی تغییر در آن آمده است.(تحف العقول،ص 111).
بهترین وسیله قرب به خدا
امام علیه السلام در این کلام نورانیاش به فلسفه و آثار چند حکم از احکام مهم الهی اشاره فرموده که به صورت بسیار گستردهتر در حکمت 252 نیز آمده است.
میفرماید:«نماز موجب تقرب هر پرهیزگار و حج جهاد هر ضعیف است و برای هر چیز زکاتی است و زکات بدن روزه است و جهاد زن شوهرداری شایسته اوست»؛ (الصَّلَاةُ قُرْبَانُ کُلِّ تَقِیٍّ،وَ الْحَجُّ جِهَادُ کُلِّ ضَعِیفٍ.وَ لِکُلِّ شَیْءٍ زَکَاةٌ،وَ زَکَاةُ الْبَدَنِ الصِّیَامُ،وَ جِهَادُ الْمَرْأَةِ حُسْنُ التَّبَعُّلِ) .
شک نیست که نماز بهترین وسیله تقرب به پروردگار است که از آن در روایات به معراج مؤمن تعبیر شده است (1)که تعبیری بسیار گویا و رسا در تأثیر نماز برای قرب الی الله است؛ولی امام علیه السلام شرط آن را تقوا شمرده تقوایی که سبب میشود انسان با بال و پر نماز به آسمانها و ملکوت پروردگار پرواز کند.
همانگونه که در قرآن مجید در داستان قربانی فرزندان آدم علیه السلام آمده است: «إِنَّما یَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ» ؛خداوند تنها،(قربانی را) از پرهیزگاران میپذیرد». (2)
«قربان»به چیزی گفته میشود که به وسیله آن تقرب میجویند؛خواه این وسیله،عبادتی از عبادات مانند نماز و روزه و حج باشد یا گوسفندان و سایر
حیوانات قربانی یا صدقهای در راه خدا.بعضی گفتهاند«قربان»مصدر از ماده «قُرب»است ولی با توجه به اینکه در محل کلام ما معنای وصفی دارد (چیزی که مایه قرب میشود) باید پذیرفت که مصدری است که به معنای وصفی به کار رفته است.
اما اینکه در مورد حج آن را جهاد هر ضعیفی شمرده ازاینرو است که حج هم جهاد با نفس است و هم آثار جهاد با دشمن را دارد،زیرا مایه وحدت میان مسلمانان و اتحاد صفوف آنها میشود و پشت دشمن را میلرزاند،بنابراین افرادی که توان حضور در میدان جهاد با دشمن را ندارند با حضور در مناسک حج به بخشی از فلسفه جهاد با دشمن فعلیت میبخشند و حتی جوانانی که در حج شرکت میکنند با تحمل مشقات حج و گاه پیادهرویهای طولانی و محرومیت از خواب و استراحت،برای میدان جهاد تمرین میکنند.
امام در مورد روزه میفرماید:زکات بدن است،زیرا روزه چیزی از بدن میکاهد؛ولی بر برکات آن میافزاید همانگونه که زکات مال ظاهرا چیزی از آن میکاهد؛اما برکات غیر قابل انکاری دارد.در جهان نباتات نیز این موضوع در مورد بسیاری از درختان عملی میشود که شاخههای زیادی از آن را میبرند ولی بعداً درخت نمو فوقالعادهای پیدا میکند.
به گفته شاعر:
زکات مال به در کن که شاخه رَز (1)را چون باغبان ببُرد بیشتر دهد انگور!
امام علیه السلام میفرماید:جهاد زن شوهرداری شایسته است به سبب آن که در میدان جهاد مشکلات فراوانی است:هم بذل مال است (در زمانی که مجاهدان هزینههای خود را از سلاح و مرکب و غذا میپرداختند) و هم بذل جان و هم
1) 1) .«رز»به معنای درخت انگور است.
جدایی از زن و فرزند و بستگان و در بسیاری از موارد،جراحات سخت جسمی.
زنها نیز هنگامی که در برابر مشکلات خانهداری و گاه اعتراضات و زخم زبانهای شوهر قرار میگیرند اگر تحمل و بردباری نشان دهند جهاد مهمی را انجام دادهاند.
«اصبغ بن نباته»که از یاران خاص علی علیه السلام است از آن حضرت نقل میکند که فرمود:
«کَتَبَ اللّهُ الْجِهادَ عَلَی الرِّجالِ وَالنِّساءِ فَجِهادُ الرَّجُلِ بَذْلُ مالِهِ وَ نَفْسِهِ حَتّی یُقْتَلَ فی سَبیلِ اللّهِ وَ جِهادُ الْمَرْأَةِ أنْ تَصْبِرَ عَلی ما رَأی مِنْ أذی زَوْجِها وَ غَیْرَتِهِ؛ خداوند جهاد را بر مردان و زنان واجب کرده است.جهاد مرد در این است که مال و جان خود را انفاق کند تا آنجا که در راه خدا شهید شود و جهاد زن در این است که در برابر آزاری که از شوهرش میبیند و در برابر تعصبها و حساسیتهای او صبر پیشه کند». (1)
در حدیث دیگری که در کتاب در المنثورِ«سیوطی»آمده است میخوانیم که «اسماء»از طائفه انصار نزد پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آمد در حالی که پیامبر در میان اصحابش نشسته بود.عرض کرد:پدر و مادرم به قربانت باد من به عنوان نماینده زنان خدمت شما آمدهام.جانم به فدایت باد بدان هیچ زنی در شرق و غرب نیست که آمدن مرا نزد تو شنیده باشد مگر اینکه او هم همین رأی و نظر مرا دارد.خداوند تو را به حق به سوی مردان و زنان مبعوث کرده ما به تو و خدایی که تو را فرستاده ایمان آوردهایم؛ولی ما زنان در حقیقت در محاصره و گرفتار محرومیتهایی هستیم:باید در خانه بنشینیم و خواستههای مردان را به جای آوریم،فرزندان شما را متولد میسازیم و شما گروه مردان بر ما برتری پیدا کردهاید در جمعه و جماعات و عیادت بیماران و تشییع جنازه و حج بعد از حج و از همه اینها بالاتر جهاد در راه خداست.هنگامی که یکی از شما به عنوان حج
1) 1) .کافی،ج 5،ص 9،ح 1.
یا عمره یا شرکت در جهاد خارج میشود ما اموالتان را حفظ میکنیم،برای شما لباس میبافیم و اولاد شما را پرورش میدهیم.ای رسول خدا! در چه پاداشی با شما شریک هستیم؟
پیغمبر صلی الله علیه و آله با تمام صورت به سوی اصحابش برگشت سپس فرمود:سخن این زن را شنیدید؟ هرگز بهتر از این سؤال در امر دین از کسی شنیدهاید؟ همگی عرض کردند:ای رسول خدا! ما باور نمیکردیم زنی به چنین مطالبی برسد (و چنین سخن بگوید) آنگاه پیغمبر صلی الله علیه و آله رو به او کرد و فرمود:
«انْصَرِفی أیَّتُهَا الْمَرْاَةَ وَ أعْلَمِی مَنْ خَلْفَکَ مِنَ النِّساءِ أنَّ حُسْنَ تَبَعُّلِ إحداکُنَّ لِزَوْجِها وَ طَلَبَها مَرْضاتَهُ وَ اتِّباعَها مُوافَقَتَهُ یَعْدِلُ ذلِکَ کُلِّهِ ؛بانو برگرد و به زنانی که پشت سر تو هستند (و از طرف آنها آمدهای) اعلام کن که شوهرداری یکی از شما به صورت شایسته و به دست آوردن خشنودی او و پیروی از موافقتش معادل تمام این اعمال خیر است».
«فَأدْبَرَتِ الْمَرْأَةُ وَ هِیَ تُهَلِّلُ وَ تُکَبِّرُ اسْتِبْشاراً ؛آن زن باز گشت و از روی شادی تکبیر و لا اله الا الله میگفت». (1)
فلسفه احکام
به یقین تمام احکام الهی فلسفه و حکمتهایی دارد که به ما باز میگردد.
خداوند حکیم است؛نه بیحساب به چیزی فرمان میدهد و نه بیدلیل از چیزی نهی میکند و از آنجا که او هستی کامل و بیعیب و نقص است،فلسفههای این احکام به ذات پاکش بر نمیگردد،بلکه همگی برای تربیت نفوس انسانهاست.
این مطلبی است که هر کس کمترین توجهی به حکیم بودن خداوند داشته باشد
1) 1) .در المنثور،ج 2،ص 153 ذیل آیه 34 سوره نساء.
آن را درک میکند؛ولی با نهایت تأسف جمعی در میان مسلمانان پیدا شدهاند که تبعیت احکام را از مصالح و مفاسد و حسن و قبح زیر سؤال بردهاند و این در حالی است که هم در قرآن مجید و هم در روایات اسلامی به طور گسترده اشاره به فلسفه بسیاری از احکام شده است و این نشان میدهد که ما حق داریم از فلسفه احکام جستجو کنیم که در کلام حکیمانه بالا به بخشی از آن اشاره شده است و فایده مهم آن تشویق همه مکلفان به اطاعت از این احکامِ دارای چنین فوائد بزرگی است؛درست مثل اینکه طبیب آثار شفابخش داروهای خود را برای بیمارش شرح دهد تا او را تشویق سازد از دل و جان به نسخهاش عمل کند.
شرح بیشتر درباره این مطلب را ذیل حکمت 252 خواهیم داد إنشاءاللّه،و در ذیل خطبه 110 نیز بحث مبسوطی در این زمینه بیان داشتیم.همچنین در کتاب دائرةالمعارف فقه مقارن در جلد اول بحث بسیار مشروحی در این زمینه آوردهایم.
و قال علیهالسلام
اسْتَنْزِلُوا الرِّزْقَ بِالصَّدَقَةِ
امام علیه السلام فرمود:
روزی را به وسیله صدقه فرود آورید. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر نهجالبلاغه در ذیل این کلام حکیمانه سند دیگری برای آن ذکر نکرده و تنها نوشته است:«سَیَأْتِی الْکَلامُ عَنْها بَعْدَ قَلیل؛به زودی در این باره سخن خواهیم گفت».(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 121). ولی مرحوم صدوق که قبل از مرحوم سیّد رضی میزیسته است در کتاب خصال در جلد دوم آن را از امیرمؤمنان علی علیه السلام در ضمن حدیث اربعمأئة که مشتمل بر چهار صد باب از اموری است که برای مسلمان در دین و دنیایش مفید است آورده است و در کتاب من لا یحضره الفقیه،جلد چهارم آن را تحت عنوان«مِنْ ألْفاظِ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله الْمُوجَزَةِ الَّتی لَمْ یُسْبَقْ إلَیْها؛از کلمات فشرده پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله ذکر کرده که کسی پیش از او نگفته است»نیز در کتاب کافی گاه از امام صادق علیه السلام و گاه از امام ابوالحسن که ظاهراً منظور امام کاظم علیه السلام است نقل شده است.(کافی،ج 4،ص 3 و 10).
راه وسعت روزی
امام علیه السلام در این کلام کوتاه حکمتآمیز اشاره به اسباب فزونی نعمت کرده میفرماید:«روزی را به وسیله صدقه فرود آورید»؛ (اسْتَنْزِلُوا الرِّزْقَ بِالصَّدَقَةِ) .
منظور از رزق و روزی تمام مواهب الهی است که انسان در زندگی به آن نیاز دارد و معمولاً بر مواهب مادی از قبیل مال و املاک گوناگون اطلاق میشود، هرچند درباره امور معنوی نیز به کار میرود؛مثلاً میگوییم:
«اللّهُمّ ارْزُقْنَا الْایمانَ وَ الْیَقینَ ؛خداوندا ایمان و یقین به ما روزی بفرما»ولی در کلام مورد بحث اشاره به مواهب مادی است.
منظور از«صدقه»هرگونه موهبت مادی است که بدون عوض و با انگیزه الهی در اختیار دیگری قرار داده شود.
امام علیه السلام در این کلام نورانی رابطه نزدیکی میان صدقات و فزونی رزق و روزی بیان فرموده است.این معنا در روایات دیگر نیز با عبارات متفاوتی آمده است از جمله در حکمت 258 خواهد آمد که امام علیه السلام میفرماید:
«إذا أمْلَقْتُمْ فَتاجِرُوا اللّهَ بِالصَّدَقَةِ ؛هر زمان فقیر و نیازمند شدید با دادن صدقه با خداوند معامله کنید».
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم که به یکی از فرزندانش فرمود:از آن مالی که نزد تو بود چقدر باقی مانده؟ عرض کرد:فقط چهل دینار.
امام علیه السلام فرمود:برو و آن را به نیازمندان صدقه بده.عرض کرد:چیزی غیر از آن در بساط نیست.فرمود:میگویم آن را صدقه بده خدا به جای آن به ما میدهد.
سپس فرمود:
«أَ ما عَلِمْتَ أنَّ لِکُلِّ شَیْءٍ مِفْتاحاً وَ مِفْتاحُ الرِّزْقِ الصَّدَقَةُ ؛آیا نمیدانی هرچیز کلیدی دارد و کلید رزق صدقه است؟»پس برو و آن را در راه خدا به نیازمندان بده.فرزند امام این کار را کرد.ده روز نگذشته بود که از محلی چهار هزار دینار خدمت حضرت آوردند.امام علیه السلام فرمود:فرزندم! چهل دینار برای خدا دادی و خداوند چهار هزار دینار به ما داد. (1)
اسباب و موانع رزق و روزی
رزق و روزی اسباب و موانع مختلفی دارد.این اسباب و موانع بر دو گونه است:بخشی جنبه مادی و ظاهری دارد و بخشی جنبه معنوی.اسباب مادی رزق و روزی تلاش و کوشش و دقت در انتخاب کسب و کار و برخورد خوب با مردم و داشتن حساب و کتاب دقیق و امثال آن است.موانع مادی آن نیز تنبلی، بدرفتاری با مردم و اقدامهای بدون مشورت و بیمطالعه و امثال آن است.
اما اسباب معنوی آن امور زیادی از جمله دادن صدقه و بخشش در راه خداست.قرآن کریم میفرماید: «یَمْحَقُ اللّهُ الرِّبا وَ یُرْبِی الصَّدَقاتِ» ؛خداوند ربا را نابود میکند،و صدقات را افزایش میدهد» (2)این آیه نیز اشاره به این معنا دارد که صدقه باعث ازدیاد روزی میشود.
همچنین در احادیث اسلامی آمده است که نماز شب،بیدار ماندن میان طلوع فجر و طلوع آفتاب و پرداختن به ذکر و دعا تأثیر زیادی در فزونی روزی دارد.
از جمله موانع معنوی روزی گناهان مختلف است،از این رو در بعضی از احادیث امیر مؤمنان آمده است:
«إذا أبْطَئَتِ الْأرْزاقُ عَلَیْکَ فَاسْتَغْفِرِ اللّهَ یُوَسِّعْ عَلَیْکَ فیها ؛هنگامی که روزی برای تو سخت شد از گناهانت استغفار کن خداوند روزی تو را وسیع میگرداند». (1)
روایت معروفی نیز در ذیل آیات 10 به بعد سوره«نوح»: «فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ إِنَّهُ کانَ غَفّاراً* یُرْسِلِ السَّماءَ عَلَیْکُمْ مِدْراراً* وَ یُمْدِدْکُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِینَ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ جَنّاتٍ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ أَنْهاراً ...»از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل شده که گروهی نزد آن حضرت آمدند و از خشکسالی و کمبود فراوردههای کشاورزی و مانند آن شکایت داشتند.حضرت به همه آنها دستور داد که از گناهان خود توبه کنند و به این آیات استناد فرمود. (2)
در مورد صله رحم از امام باقر علیه السلام نقل شده است که میفرماید:
«صُلَةُ الْأرْحامِ تُزَکِّی الْأعْمالَ وَتُنْمِی الْأمْوالَ ؛صله رحم اعمال انسان را پاکیزه و اموال را فزونی میدهد». (3)
در مقابل آن قطع رحم باعث تاریکی فضای زندگی و کمبود روزی است.
و قال علیهالسلام
مَنْ أَیْقَنَ بِالْخَلَفِ جَادَ بِالْعَطِیَّةِ .
امام علیه السلام فرمود:
کسی که یقین به پاداش دارد در بخشش،سخاوتمند است. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب نویسنده کتاب مصادر بعد از آنکه این کلام حکیمانه را از کتاب زهر الآداب نقل میکند میگوید:در ذیل حکمت 221 منبع دیگری برای این کلام آوردهایم.آنگاه در ذیل حکمت 221 حدیث طولانی و مفصلی از امالی صدوق و عیون اخبار الرضا علیه السلام از عبدالعظیم حسنی رحمه الله نقل میکند که میگوید:خدمت امام جواد علیه السلام رسیدم و عرض کردم حدیثی از پدرانت برای من نقل کن.آن حضرت حدیثی از امیرمؤمنان نقل فرمود.من پیوسته میگفتم:باز هم حدیث دیگری بفرما و آن حضرت پی در پی احادیث نابی از جدش امیرمؤمنان علیه السلام نقل میکرد.تا رسیدم به اینجا گفتم:باز هم چیزی بیفزا و آن حضرت کلام مورد بحث (مَنْ أیْقَنَ بِالْخَلَفِ جادَ بِالْعطیَةِ) را ذکر فرمود.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 121 و 177).در کتاب خصال این کلام نورانی را در ضمن حدیث اربعمائة (چهار صد دستور که برای دین و دنیا مفید است) ذکر کرده است.(خصال،ج 2،ص 620).
سخاوتمند باش
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به یکی از مهمترین انگیزههای انفاق و بخشش در راه خدا اشاره کرده میفرماید:«کسی که یقین به پاداش و عوض داشته باشد در بخشش سخاوت به خرج میدهد»؛ (مَنْ أَیْقَنَ بِالْخَلَفِ جَادَ بِالْعَطِیَّةِ) .
از جمله غرائز مسلم انسان جلب منفعت و دفع ضرر است؛انسان همیشه میخواهد کاری انجام دهد که سودی برای او داشته باشد یا ضرری را از او دور سازد و در همین راستا حاضر میشود مواهبی را که در اختیار دارد برای رسیدن به امور مهمتری هزینه کند و تمام تجارتهای مادی با همین انگیزه صورت میگیرد.در تجارت معنوی که قرآن نیز از همین لفظ برای آن استفاده کرده (مانند آیه شریفه «هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلی تِجارَةٍ تُنْجِیکُمْ مِنْ عَذابٍ أَلِیمٍ») 1 نیز بر همین اساس کار میکند،بنابراین کسانی که به وعدههای الهی ایمان و یقین داشته باشند و بدانند در برابر هر انفاق در راه خدا،بهتر و بیشتر از آن را در این دنیا یا در آخرت و یا در هر دو دریافت میکنند هرگز در انفاق کردن تردیدی به خود راه نمیدهند؛سخاوتمندانه میبخشند و از اموال و ثروتهای خود در این راه با روی گشاده استقبال میکنند.
قرآن مجید میفرماید: «وَ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَهُوَ یُخْلِفُهُ وَ هُوَ خَیْرُ الرّازِقِینَ» ؛
و هر چیزی را (در راه خدا) انفاق کنید،عوض آن را میدهد (و جای آن را پر میکند)،و او بهترین روزیدهندگان است». (1)
البته انسان گاه تنها با ظن و گمانِ عوض نیز اموالی را که در دست دارد هزینه میکند تا چه رسد به اینکه یقین داشته باشد.او در حال یقین بهتر و بیشتر خواهد پرداخت.
احادیث فراوانی از معصومین در تأثیر انفاق در راه خدا در برکات مادی و معنوی نقل شده است که نشان میدهد این کار هم دنیای انسان را رونق میبخشد و هم مایه نجات او در آخرت است.
در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا علیه السلام میخوانیم که یکی از دوستان آن حضرت خدمتش رسید امام علیه السلام فرمود:
«هَلْ أنْفَقْتَ الْیَوْمَ شَیْئاً؟ ؛آیا امروز چیزی در راه خدا انفاق کردهای؟»گفت:نه به خدا سوگند.فرمود:
«فَمِنْ أَیْنَ یُخْلِفُ اللّهُ عَلَیْنا أنْفِقْ وَلَوْ دِرْهَماً واحِداً ؛چگونه خداوند عوض به ما میدهد (اگر چیزی انفاق نکنیم) برو انفاق کن،هر چند یک درهم باشد». (2)
در حدیث دیگری از رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده است که فرمود:
«تَصَدَّقُوا فَإنَّ الصَّدَقَةَ تَزیدُ فِی الْمالِ کَثْرَةً وَ تَصَدَّقُوا رَحِمَکُمُ اللّهُ ؛صدقه بدهید که مال انسان را افزون میکند.صدقه بدهید خدا شما را رحمت کند». (3)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام آمده است که فرمود:
«إنَّ الصَّدَقَةَ تَقْضِی الدِّین وَ تَخْلُفُ بِالْبَرَکَةِ ؛صدقه موجب ادای دین میشود و برکاتی به جا میگذارد». (4)
البته این در مورد کسانی است که در اعمال نیک همواره انتظار عوض دارند
اما مخلصان واقعی،آنها هستند که برای جلب رضای الهی انفاق میکنند همانگونه که در سوره«دهر»،آیه 9 آمده است: «إِنَّما نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللّهِ لا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزاءً وَ لا شُکُوراً».
و قال علیهالسلام
تَنْزِلُ الْمَعُونَةُ عَلَی قَدْرِ الْمَؤُونَةِ.
امام علیه السلام فرمود:
کمک به اندازه حاجت و نیاز نازل میشود. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر تنها منبع دیگری که برای این کلام حکیمانه نقل میکند کتاب غررالحکم است که گرچه نویسندهاش بعد از مرحوم سیّد رضی میزیسته ولی آن را به گونهای نقل کرده است که با آنچه در نهجالبلاغه آمده تفاوتهایی دارد،زیرا اولاً:قبل از این جمله،کلام دیگری آمده است:«تَنْزِلُ الْمَثُوبَةُ عَلی قَدْرِ الْمُصیبَةِ؛ثواب به اندازه مصیبت نازل میشود»و ثانیاً:اضافهای در خود این جمله دارد به این صورت: «تَنْزِلُ مِنَ اللّهِ الْمَعُونَةُ عَلی قَدْرِ الْمَؤُونَةِ» اضافه بر این،کلام حکیمانه مزبور در منابع شیعه و اهل سنت،با تعبیرات مختلفی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله،امام باقر و امام صادق و امام کاظم علیهم السلام نیز نقل شده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 121).
امداد الهی به اندازه نیاز توست
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود اشارهای به رابطه مواهب الهی با نیازها و مصرفها کرده میفرماید:«کمک (الهی) به اندازه حاجت و نیاز نازل میشود»؛ (تَنْزِلُ الْمَعُونَةُ عَلَی قَدْرِ الْمَؤُونَةِ) .
این سخن در واقع دو پیام دارد:پیام نخست این است که هرچه هزینه انسان بیشتر شود به طور طبیعی تلاش و کوشش وی بیشتر میگردد و مواهب فزونتری نصیبش میشود و اینکه در احادیث آمده است:«روزی همراه همسران به خانه شوهران میآید» (1)نیز ممکن است اشاره به همین معنا باشد که انسان مجرد تلاش زیادی برای زندگی نمیکند؛اما هنگامی که احساس کرد بار مسئولیت نفقه همسر بر عهده اوست و آبرویش در خطر است بر تلاش و فعالیت خود میافزاید و روزی به خانه او سرازیر میشود.همچنین هر زمان فرزند یا فرزندان بیشتری پیدا میکند این احساس و آن تلاش بیشتر حاصل میگردد.
پیام دوم پیام معنوی و الهی است که خداوند روزیرسان به افرادی که برای زندگی هزینه بیشتری میکنند و سختگیری به همسر و فرزند ندارند و دست و دل آنها برای بخشش به نیازمندان و کارهای خیر و پذیرایی مهمان باز است،
1) 1) .کافی،ج 5،ص 330.
رزق و روزی وسیعتری عنایت میکند.این گفتار حکیمانه در واقع میخواهد مردم را از بخل و تنگ گرفتن بر عیال و کسانی که نان خور او هستند بر حذر دارد و به شرکت در کارهای خیر تشویق کند و امیدوار سازد که هر اندازه بیشتر به سراغ این امور رود خداوند هم روزی او را وسیعتر میکند.
قرآن مجید به کسانی که در عصر جاهلیت عرب فرزندان خود را از ترس فقر میکشتند خطاب کرده و میفرماید: «وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَکُمْ خَشْیَةَ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِیّاکُمْ» ؛و فرزندانتان را از ترس فقر به قتل نرسانید،ما آنها و شما را روزی میدهیم» (1)و در آیه 22 و 23 سوره«ذاریات»میفرماید: «وَ فِی السَّماءِ رِزْقُکُمْ وَ ما تُوعَدُونَ* فَوَ رَبِّ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ ما أَنَّکُمْ تَنْطِقُونَ» ؛و روزی شما در آسمان است و نیز آنچه شما وعده داده میشوید*سوگند به پروردگار آسمان و زمین که این مطلب حق است همانگونه که شما سخن میگویید»ابن ابیالحدید در شرح نهجالبلاغه خود حدیثی را (از رسول خدا صلی الله علیه و آله) آورده که میفرماید:
«مَنْ وَسّعَ وُسِعَ عَلَیْهِ وَ کُلَّما کَثُرَ الْعِیالُ کَثُرَ الرِّزْقُ ؛هر کس دامنه انفاق را گسترش دهد خداوند روزی او را وسیعتر میکند و هر زمان افراد خانواده انسان بیشتر شوند روزی نیز فزونتر خواهد شد». (2)
ابن ابیالحدید سپس داستانی از بعضی از ثروتمندان نقل میکند که تقسیم سالانهای برای جمعی از فقرا داشت.ناگهان به نظرش آمد که این هزینه زیادی میبرد.به حسابدار خود دستور داد که آن را قطع کند.شبی در خواب دید که اموال زیادی در خانه دارد و گروهی آنها را از درون خانهاش به آسمان میبرند و او جزع و بیتابی میکند و عرضه میدارد:پروردگارا! روزی من چه شد؟ روزی من چه شد؟ ناگاه این پیام به او رسید که ما اینها را به تو روزی دادیم که آن
را درباره فقرا مصرف کنی هنگامی که آن را قطع کردی ما هم آنها را از تو گرفتیم به دیگران دادیم.صبحگاهان هنگامی که بیدار شد به حسابدارش دستور داد تمام آن کمکها را ادامه دهد. (1)
1) 1) .شرح نهجالبلاغه ابن ابیالحدید،ج 18،ص 337.
و قال علیهالسلام
مَا عَالَ مَنِ اقْتَصَدَ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که در هزینهکردن اعتدال پیشه کند هرگز فقیر نخواهد شد. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در ذیل کلام حکمتآمیز 143 میگوید:از کلام 136 تا این کلام در کتاب آداب امیرالمؤمنین لاصحابه نقل شده که آن هم جزء احادیث اربعمائة (چهارصد کلام حکمتآمیز مربوط به دین و دنیا) است که جماعتی از علما قبل از مرحوم سیّد رضی و بعد از او آن را نقل کردهاند که از جمله ایشان صدوق در خصال و ابن شعبه حرانی در تحف العقول هستند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،123).
بهترین راه مبارزه با فقر
امام علیه السلام در این کلام کوتاه و نورانی خود اشاره به آثار میانهروی در امور کرده و میفرماید:«کسی که در هزینهکردن میانهروی کند هرگز فقیر نخواهد شد»؛ (مَا عَالَ مَنِ اقْتَصَدَ) .
«عال»از ریشه«عیل»(بر وزن عین) در اصل به معنای عیالمند شدن است؛ ولی این واژه به معنای فقیر نیز به کار رفته است.بعضی گفتهاند اگر از ماده«عول» باشد به معنای فزونی عیال است و اگر از ریشه«عیل»باشد به معنای فقر است و«اقتصاد»به معنای میانهروی در هر کار مخصوصاً در امور مالی است.
این معنا امروز هم در مقیاس کوچک خانواده و هم در مقیاس وسیع جامعه ثابت شده است که اگر از اسراف و تبذیر پرهیز شود و در هزینه کردن سرمایهها صرفجویی و میانهروی گردد بسیاری از مشکلات حل میشود؛مشکل زمانی برای فرد یا جامعه پیدا میشود که حساب دقیقی برای هزینهها و نیازها در نظر نگیرد و یا بیحساب و کتاب آنچه را دارد هزینه کند که به یقین زمانی فرا میرسد که فرد یا جامعه در فقر فرو میروند.
در منابع اسلامی نیز روایات فراوانی در این زمینه دیده میشود،از جمله در روایتی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«الإقْتِصادُ فِی النَّفَقَةِ نِصْفُ الْمَعِیشَةِ؛
میانهروی در مخارج زندگی نیمی از معیشت انسان را تأمین میکند». (1)
در حدیثی از امیر مؤمنان علیه السلام در غرر الحکم میخوانیم:
«مَنْ صَحِبَ الْاِقْتِصادَ دامَتْ صُحْبَةُ الْغِنی لَهُ وَ جَبَرَ الْاِقْتِصادُ فَقْرَهُ وَ خَلَلَهُ ؛کسی که همنشین میانهروی باشد غنا و بینیازی پیوسته همنشین او خواهد بود و اقتصاد فقر او را جبران و مشکلات او را برطرف میسازد». (2)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام آمده است که فرمود:
«ضَمِنْتُ لِمَنْ اقْتَصَدَ أنْ لا یَفْتَقِرُ ؛من ضمانت میکنم کسی که میانهروی پیشه کند هیچگاه فقیر نشود». (3)
البته میانهروی نه تنها در مسائل اقتصادی و مالی در مقیاس فرد و جامعه،بلکه در همه کارها مطلوب است حتی توصیه شده که مؤمنان در عبادت که وسیله قرب الی الله است نیز میانهروی را از دست ندهند.
مرحوم«کلینی»در کتاب کافی بابی تحت عنوان اقتصاد در عبادت آورده که نخستین حدیثش از رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین است:
«إنَّ هذا الدّینُ مَتِینٌ فَاَوْغِلُوا فیهِ بِرِفْقٍ وَ لا تُکَرِّهُوا عِبادَةَ اللّهِ إلی عِبادِ اللّهِ فَتَکُونُوا کَالرّاکِبِ الْمُنْبَتِّ الَّذی لا سَفَراً قَطَعَ وَ لا ظَهْراً أبْقی ؛این آئین حسابشده و متین است.در این مسیر با مدارا حرکت کنید و بندگان خدا را به عبادت زیاد مجبور نکنید که همانند سوار واماندهای میشوید که نه به مقصد رسیده و نه حیوان را سالم گذارده است». (4)
و قال علیهالسلام
قِلَّةُ الْعِیَالِ أَحَدُ الْیَسَارَیْنِ.
امام علیه السلام فرمود:
کمی عائله یکی از دو آسایش است. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: افزون بر آنچه در ذیل کلام حکمتآمیز پیش گفتیم،این کلام حکمتآمیز را قبل از سیّد رضی کسانی مانند جاحظ در البیان و التبیین و ابن شعبه حرانی در تحف العقول نقل کردهاند.همچنین ابوبکر صولی که از ادبای معروف است (متوفای 336) در ضمن جملههایی این جمله را آورده است و نیز از کلماتی است که عبدالعظیم حسنی در روایت معروف خود از امام جواد علیه السلام از جدش امیرمؤمنان علیه السلام نقل کرده که در ذیل حکمت 221 خواهد آمد.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 122).
یکی از طُرُق آسایش
امام علیه السلام در این کلام نورانی اشاره به واقعیتی درباره آسایش خانوادهها میکند و میفرماید:«کمی عائله یکی از دو آسایش است»؛ (قِلَّةُ الْعِیَالِ أَحَدُ الْیَسَارَیْنِ) .
انسان در دو حالت از نظر زندگی مادی در آسایش است:نخست این که مال و درآمد فراوانی داشته باشد که جوابگوی عائله او باشد،هرچند عائلهاش سنگین به نظر رسد و راه دیگر این که اگر درآمد او اندک است افراد خانواده او نیز کم باشند تا به زحمت نیفتد.این در واقع تسلی خاطر برای کسانی است که فرزندان کمی دارند و از کمی فرزندان رنج میبرند مثل اینکه در میان مردم معمول است که اگر کسی خانه کوچکی داشته باشد به او میگویند غمگین نباش مشکلات تو کمتر است؛هر که بامش بیش برفش بیشتر.
این سخن شبیه چیزی است که در کتاب«ادب الکتاب»آمده است که میگوید:
«الْقَلُم أحَدُ اللِّسانَیْنِ وَ الْعَمُّ أحَدُ الْأَبَوَیْنِ وَ قِلَّةُ الْعِیالِ أَحَدُ الْیَسارَیْنِ وَ الْقَناعَةُ أحَدُ الرِّزْقَیْنِ وَ الْهَجْرُ أَحَدُ الْفِراقَیْنِ وَ الْیَأْسُ أَحَدُ النَّجْحَیْنِ ؛قلم یکی از دو زبان و عمو یکی از دو پدر و کمی عیال یکی از دو آسایش و قناعت یکی از دو روزی و قهر کردن یکی از دو فراق و مأیوس شدن یکی از دو پیروزی است». (1)
در اینکه آیا این سخن امام علیه السلام تشویقی بر تحدید نسل به هنگام محدود بودن
1) 1) .مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 122.
درآمدهاست یا نه اختلاف نظر است.
بعضی معتقدند که این کلام حکیمانه ناظر به مسئله تحدید نسل است و جامعه اسلامی را دعوت میکند که در صورت کمبودها،موالید را کنترل کنند مبادا به زحمت بیفتند،در حالی که جمعی دیگر عقیده دارند این جمله چنین مفهومی را ندارد،بلکه تنها بیان واقعیت است و تسلی خاطری است برای کسانی که فرزندان کمی دارند و از آن رنج میبرند.درست مثل اینکه هرگاه کسی مرکبی نداشته باشد به او میگویند:نداشتن مرکب سبب آسودگی از هزینههای مختلف آن است.
آیا تحدید نسل صحیح است؟
انسان مخصوصاً در دنیای کنونی چهار نیاز مهم دارد:نیاز به تغذیه،لباس و مسکن،نیاز به امور بهداشتی،نیاز به کار و نیاز به تحصیل علم و دانش.
بدیهی است که اگر این نیازها برآورده نشود فقر و بیکاری و بیماری و جهل و بیسوادی بنیان جامعه را متزلزل میکند به همین دلیل محاسبه میکنند که منابع جامعه چند نفر را میتواند به طور صحیح تغذیه کند و مراکز تحصیلی برای درس خواندن چه تعدادی کافی است،درمان و بهداشت و اشتغال به کار برای چه گروهی آماده است تا بر اساس آن آهنگ رشد جمعیت را همگام بسازند.
به تعبیر دیگر افزایش کمیت همیشه موجب قدرت جامعه نیست بلکه گروه کمترِ دارای کیفیت بالا قدرتمند میشوند،بنابراین کشورهایی در دنیا هست که جمعیت آنها کم است؛ولی بسیار قدرتمندند و به عکس کشورهای پر جمعیتی را میبینیم که ضعیف و ناتواناند.
در مقابل این تفکر،تفکر دیگری است و آن اینکه گروهی میگویند:ما در
دستورات دینی میبنییم توصیه به افزایش نسل شده؛در حدیث معروفی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
«تَناسَلُوا تَناکَحُوا فَإنّی أُباهی بِکُمُ الْأُمَمُ وَلَوْ بِالسِّقْطِ ؛ازدواج کنید تا نسل شما افزون شود که من به فزونی جمعیت شما حتی به بچههایی که سقط میشوند مباهات میکنم».این مضمون در احادیث متعددی در منابع شیعه و اهل سنت آمده است. (1)در آیات قرآن نیز کثرت فرزندان یکی از نعمتهای مهم الهی شمرده شده است؛در داستان نوح پیغمبر میخوانیم که به جمعیت کافران زمان خود میگوید:«و گفتم:از پروردگار خویش آمرزش بطلبید که او بسیار آمرزنده است،تا بارانهای پربرکت آسمان را پی در پی بر شما فرو فرستد،و شما را با اموال و فرزندان فراوان کمک کند و باغهای سرسبز و نهرهای جاری در اختیارتان قرار دهد»؛ «فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ إِنَّهُ کانَ غَفّاراً* یُرْسِلِ السَّماءَ عَلَیْکُمْ مِدْراراً * وَ یُمْدِدْکُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِینَ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ جَنّاتٍ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ أَنْهاراً». 2
از آیات دیگر قرآن نیز استفاده میشود که همواره اقوام پیشین به کثرت اموال و فرزندان خود افتخار میکردند و آن را دلیل بر قدرت خود میدانستند. «وَ قالُوا نَحْنُ أَکْثَرُ أَمْوالاً وَ أَوْلاداً». 3
بنابراین نباید از کثرت نسل وحشت داشت،بلکه باید کوشید مشکلات چهارگانه آنها را حل کرد.
در برابر این دو گروه،گروه سومی هستند که میگویند:زمانها و مکانها و شرایط مختلف است،هرگاه شرایط،شرایط فزونی نعمت،مسکن،مراکز تحصیلی و اشتغالزایی فراوان باشد فزونی نسل مطلوب است؛اما در زمانی که آمار،با صراحت میگوید:فزونی نسل با شرایط موجود هرچند تلاش و کوشش فراوان هم بشود نتیجه آن بیکاری و بیماری و فقر است،باید به کنترل موالید
1) 1) .عوالی اللئالی،ج 2،ص 125؛کنزالعمّال،ج 16،ص 276.
پرداخت،زیرا هیچگاه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به یک امت فقیر و جاهل و بیمار افتخار نمیکند.
البته در بعضی از شرایط استثنایی حتما باید به تکثیر فرزندان پرداخت و آن در مواردی است که مخالفان جامعهای بخواهند بافت آن جامعه را بر اثر تکثیر نسل به نفع خودشان تغییر دهند مثل آنچه در سرزمینهای اشغال شده فلسطین و یا در جنوب کشورمان میبینیم.در اینجا نمیتوان ضوابط فوق را حاکم دانست و تماشاگر برهم خوردن بافت جمعیتی به نفع مخالفان بود.
و قال علیهالسلام
التَّوَدُّدُ نِصْفُ الْعَقْلِ.
امام علیه السلام فرمود:
اظهار محبت و دوستی با مردم نیمی از عقل است. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: صاحب کتاب مصادر نهجالبلاغه مینویسد:این جمله حکیمانه در غیر از نهجالبلاغه به این صورت نقل شده: «التَّوَدُدُ إلَی النّاسِ نِصْفُ الْعَقْلِ» (اشاره به اینکه آنها از منابع دیگری این کلام را به دست آوردهاند) سپس اضافه میکند که در ذیل کلام حکیمانه 143 مصادر آن خواهد آمد.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 123).
نقش محبّت در زندگی
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اشاره به آثار محبت و دوستی با مردم کرده میفرماید:«اظهار محبت و دوستی با مردم نیمی از عقل است»؛ (التَّوَدُّدُ نِصْفُ الْعَقْلِ) .
تعبیر به«نیمی از عقل»اشاره به این است که کاری است فوق العاده عاقلانه و منظور از«تودد»این است که کارهایی انجام دهد که نشانه کمال محبت و دوستی باشد؛در مشکلات به یاری آنها بشتابد و در برابر کارهای ناروا به هنگام قدرت به جای انتقامجویی عفو کند و با چهره گشاده با مردم روبهرو شود، در برابر آنها تواضع کند،سخنان آنها را بشنود و به آنها احترام بگذارد.مجموعه این امور و مانند آن را«تودد»میگویند که آثار فراوانی دارد از جمله:دوستان زیادی در سایه تودد برای انسان پیدا میشوند،اگر اهل کسب و تجارت باشد مشتریان او فراوان میگردند و اگر مدیر تشکیلاتی باشد افرادی که در زیرمجموعه او هستند به او عشق میورزند و وظایف خود را به خوبی انجام میدهند،چنانچه فرمانده لشگری باشد افراد لشگر او سر بر فرمان او خواهند بود،اگر عالم و روحانی باشد مردم به او اقتدا میکنند و ارشادات و نصایحش را به گوش جان میپذیرند و چنانچه پدر و بزرگتر خانواده باشد همسر و فرزندان به او علاقهمند میشوند و محیط خانواده محیطی مملوّ از محبت و آرامش
و همکاری خواهد بود و همچنین افراد دیگر در محیطها و پستهای دیگر.
ولی به عکس اگر انسان در برابر مردم خشن باشد و با قیافه درهم کشیده روبهرو شود،بیاعتنایی کند،تکبر بورزد،نسبت به سرنوشت آنها بیاعتنا باشد و به تعبیر قرآن«فَظّ غلیظ القلب»باشد از اطراف او پراکنده میشوند،در میان جمع زندگی میکند ولی تک و تنهاست.
به گفته شاعر:
نهال دوستی بنشان که کام دل به بار آرد درخت دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد
در بحار الانوار از امام حسن عسکری علیه السلام در ضمن مواعظ آن حضرت چنین نقل شده:
«مَنْ کانَ الْوَرَعُ سَجِیَّتَهُ وَ الْکَرَمُ طَبیعَتَهُ وَ الْحِلْمُ خَلَّتَهُ کَثُرَ صَدیقُهُ وَ الثَّناءُ عَلَیْهِ وَ انْتَصَرَ مِنْ أعْدائِهِ بِحُسْنِ الثَّناءِ عَلَیْهِ ؛کسی که تقوا و ورع خوی و خصلت او باشد و جود و بخشش طبیعتش و حلم و بردباری عادتش،دوستانش بسیار میشوند و ثنا خوانانش فراوان و از این طریق بر دشمنانش پیروز میگردد». (1)
البته نباید خوشرفتاری با مردم را با مسئله تملق و چاپلوسی اشتباه کرد که آن حساب جداگانهای دارد و به یقین از صفات مذموم است.
مرحوم مغنیه میگوید:بعضی از شارحان نهجالبلاغه تعبیر به«نصف العقل» را چنین تفسیر کردهاند:
«الْمُرادُ بِنِصْفِ الْعَقْلِ تَدْبیرُ الْمَعاشِ ؛منظور از نصف عقل تدبیر معاش است» (2)ولی به یقین این تفسیر،تفسیر تمام جمله امام علیه السلام نیست بلکه میتواند بخشی از آن را تشکیل دهد،زیرا کسانی که خوشرفتارند در امر معاش و جلب شرکای خود و مشتریان فراوان موفقتر خواهند بود.
مرحوم کلینی در کتاب کافی بابی تحت عنوان
«التَّحَبُّبُ إلَی النّاسِ وَ التَّوَدُّدُ
إِلَیْهِمْ» ذکر کرده و در ذیل آن احادیث متعددی از معصومین علیهم السلام آورده است.از جمله در حدیثی از پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله نقل میکند که مرد عربی از طایفه بنی تمیم خدمت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آمد عرض کرد یا رسول اللّه توصیهای به من بفرما! از جمله اموری که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود چنین بود:
«تَحَبَّبْ إلَی النّاسِ یُحِبُّوکَ ؛به مردم اظهار محبت کن تا تو را دوستدارند». (1)
و نیز در حدیث دیگری از همان حضرت نقل میکند که فرمود:
«ثَلاثٌ یُصْفینَ وُدَّ الْمَرْءِ لِأخیهِ الْمُسْلِمِ یَلْقاهُ بِالْبُشْرِ إذا لَقِیَهُ،وَ یُوَسِّعُ لَهُ فِی الْمَجْلِسِ إذا جَلَسَ إلَیْهِ،وَ یَدْعُوهُ بِأحَبِّ الْأسْماءِ إلَیْهِ ؛سه چیز است که اظهار محبت هرکسی را نسبت به برادر مسلمانش صفا میبخشد:او را با چهره گشاده ملاقات کند و در مجلس که مینشیند (هنگام ورود برادر مسلمانش) برای او جا باز کند و وی را به بهترین نامهایش خطاب نماید». (2)
و قال علیهالسلام
الْهَمُّ نِصْفُ الْهَرَمِ.
امام علیه السلام فرمود:
غم و اندوه نیمی از پیری است. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: نویسنده مصادر نهج البلاغه در ذیل این گفتار حکمتآمیز مصادر حکمت 136 تا 143 را مشروحاً آورده که ما قبلاً آن را ذکر کردیم.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 123).
پیری زودرس!
امام علیه السلام در این گفتار کوتاه و حکیمانه تأثیر غم و اندوه را در جسم و روح انسان بیان میدارد و میفرماید:«غم و اندوه نیمی از پیری است»؛ (الْهَمُّ نِصْفُ الْهَرَمِ) .
اشاره به اینکه بسیار میشود که غم و اندوه،انسان را پیر میکند،هرچند انسان به حسب سن و سال پیر نشده باشد؛موهای او تدریجاً سفید میشود، قامت وی خمیده و قوای بدن رو به تحلیل میرود و از نظر فکری و روحی نیز احساس پیری میکند.
منظور امام علیه السلام این است که انسان تا میتواند غم و اندوه را به خود راه ندهد و از آثار سوء آن بپرهیزد.
البته انکار نمیتوان کرد اسباب غم و اندوه مختلف است و بخشی از آن قابل اجتناب نیست؛گاه مربوط به مسائل دینی و معنوی است که انسان به هر حال با آن دست به گریبان خواهد بود.حتی در حدیث معروفی از ابن عباس میخوانیم که میگفت:هیچ آیهای شدیدتر و مشکلتر از این آیه «فَاسْتَقِمْ کَما أُمِرْتَ ...» (1)بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل نشد و از این رو هنگامی که اصحاب آن حضرت پرسیدند:ای رسول خدا! چرا به این زودی موهای شما سفید شده و آثار پیری نمایان گشته
1) 1) .هود،آیه 112.
فرمود:
«شَیَّبَتْنی هُودُ وَ الْواقِعَةُ ؛سوره«هود»و«واقعه»مرا پیر کرد». (1)گفته شده علت همان دستوری است که خداوند به پیغمبرش درباره استقامت در مقابل دشمنان سرسخت و کینهتوز و بیرحم داده است.(و میدانیم سوره«هود» و«واقعه»هر دو در مکه نازل شده در زمانی که پیامبر صلی الله علیه و آله سخت از طرف مشرکان در فشار بود و گفتهاند:سوره«هود»بعد از وفات«ابوطالب»و«خدیجه»نازل شد که امواج غم و اندوه از هر سو قلب پاک پیامبر صلی الله علیه و آله را احاطه کرده بود).
ولی به هر حال بسیاری از عوامل غم و اندوه اموری است که انسان میتواند خود را از آن دور دارد یا نسبت به آن بیاعتنا باشد،از این رو در حدیثی آمده است که زیارت اهل قبور غم و اندوه را زایل میکند،زیرا سرچشمه بسیاری از اندوهها امور مادی است؛هنگامی که انسان به زیارت اهل قبور میرود و پایان کار دنیا را میبیند که ثروتمند و مسکین همه در یک جا خفتهاند و هیچ کدام جز کفنی با خود از این دنیا نبردهاند آرامش پیدا میکند.
در طب امروز این مسئله به روشنی ثابت شده که سرچشمه بسیاری از بیماریهای جسمی ناراحتیهای روحی است؛بیماریهای اعصاب،قلب،معده و غیر آن در بسیاری از موارد از فشارهای عصبی و به اصطلاح استرسها و غم و اندوهها ناشی میشود و درمانی جز خلاص کردن خود از غم و اندوهها ندارد و اگر انسان عزم راسخ و اراده قوی داشته باشد میتواند خود را از آن دور دارد.
بسیاری از حکما و شعرا برای کمک کردن به انسانها برای فراموشی اسباب اینگونه غم و اندوهها سخنان نغز و پرباری دارند.
شاعر عرب میگوید:
ما فاتَ مَضی وَ ما سَیَأْتیکَ فَأَیْنَ قُمْ فَاغْتَنِمِ الْفُرْصَةَ بَیْنَ الْعَدَمَیْنِ
1) 1) .مجمع البیان ج 5،ذیل تفسیر سوره هود؛بحار الانوار،ج 17،ص 52؛در المنثور،ج 5 ص 202.
و شاعر فارسی زبان میگوید:
از دی که گذشت هیچ از آن یاد مکن فردا که نیامدست فریاد نکن
در واقع این دو شاعر گویا مطلب خود را از حدیث امام صادق علیه السلام اخذ کردهاند آنجا که میفرماید:
«اصْبِرُوا عَلَی الدُّنْیا فَإنَّما هِیَ ساعَةٌ فَما مَضی مِنْهُ فَلا تَجِدُ لَهُ أَلَماً وَ لا سُروراً وَ ما لَمْ یَجِیءْ فَلا تَدْری ما هُوَ وَ إنَّما هِیَ ساعَتُکَ الَّتی أنْتَ فیها فَاصْبِرْ فیها عَلی طاعَةِ اللّهِ وَ اصْبِرْ فیها عَلی مَعْصِیَةِ اللّهِ ؛در برابر امور دنیا صبر و شکیبایی پیشه کنید،زیرا ساعتی بیش نیست؛آنچه گذشته است نه دردی از آن احساس میکنی نه سروری و آنچه نیامده است نمیدانی چیست،بنابراین دنیا برای تو همان ساعتی است که در آن هستی پس در برابر اطاعت خداوند شکیبایی پیشه کن و بر ترک معصیت صبر نما». (1)
در حقیقت بسیاری از افکار غمانگیز افکار بیهودهای است که ما خودمان آن را برای خود فراهم میکنیم مثلا مینشینیم خود را با افراد بالادست مقایسه میکنیم و بر محرومیت خود اشک حسرت میریزیم و گاه میگوییم:ای کاش فلان فرصت را از دست نمیدانیم که اگر نداده بودیم امروز چه ثروت یا چه مقامی داشتیم.به همین دلیل دستور داده شده است که همیشه به پایینتر از خود نگاه کنید تا شاد و خرم باشید و نگاه به بالاتر نکنید تا غمگین و اندوهگین شوید. (2)
نیز بسیار میشود که به هنگام وقوع حوادث ما یک روی سکه را میبینیم و نگران میشویم در حالی که سوی دیگر سکه ممکن است اموری باشد که بهترین کمک را به ما کند.
قرآن مجید میفرماید: «فَعَسی أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ یَجْعَلَ اللّهُ فِیهِ خَیْراً کَثِیراً» ؛ چه بسا چیزی خوشایند شما نباشد،و خداوند خیر فراوانی در آن قرار میدهد». (1)
شاعر میگوید: جبین گره مکن از هر بدی که پیش آید
1) 1) .نساء،آیه 19.
و قال علیهالسلام
یَنْزِلُ الصَّبْرُ عَلَی قَدْرِ الْمُصِیبَةِ،وَ مَنْ ضَرَبَ یَدَهُ عَلَی فَخِذِهِ
عِنْدَ مُصِیبَتِهِ حَبِطَ عَمَلُهُ.
امام علیه السلام فرمود:
صبر و شکیبایی به اندازه مصیبت نازل میشود و کسی که دستش را (به سبب بیتابی و ناشکری) به هنگام مصیبت بر زانو زند اجر او ضایع میگردد
(و پاداشی در برابر مصیبت نخواهد داشت). (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر تنها اشاره به بعضی از منابع غیر از نهجالبلاغه نسبت به ذیل این کلام مبارک یعنی«وَمَنْ ضَرَبَ یَدَهُ عَلی فَخِذِهِ...»شده است میگوید:این قسمت در کتاب آداب امیرالمؤمنین لاصحابه است که جزء احادیث چهارصدگانهای است که امام علیه السلام درباره دین و دنیا بیان فرموده و گروهی قبل از مرحوم سیّد رضی آن را در کتابهای خود آوردهاند.همچنین این بخش را از زمخشری در کتاب ربیع الابرار با مختصر تفاوتی نقل میکند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 123). در کتاب تحف العقول نیز این حدیث به طور کامل با مختصر تفاوتی آمده است.
توازن صبر و معصیت
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به دو نکته اشاره میکند.نخست توازن در میان صبر و مصیبت و سپس بر باد رفتن اجر انسان به خاطر بیتابی و جزع.
میفرماید:«صبر و شکیبایی به اندازه مصیبت نازل میشود و کسی که دستش را (به عنوان بیتابی و ناشکری) به هنگام مصیبت بر زانو زند اجر او ضایع میگردد (و پاداشی در برابر مصیبت نخواهد داشت)»؛ (یَنْزِلُ الصَّبْرُ عَلَی قَدْرِ الْمُصِیبَةِ، وَ مَنْ ضَرَبَ یَدَهُ عَلَی فَخِذِهِ عِنْدَ مُصِیبَتِهِ حَبِطَ عَمَلُهُ) .
شک نیست که در زندگی دنیا همیشه مشکلاتی بوده و خواهد بود.این طبیعت حیات دنیاست؛ولی خداوندی که انسان را برای زندگی در این جهان آفریده نیروهایی در وجود او برای مقابله با مشکلات خلق کرده از جمله صبر و تحملی است که به انسان داده تا بتواند مصائب را برتابد.گاه دیدهایم مادری که فرزند عزیزش را در جوانی از دست میدهد،لحظات اول چنان بیتابی میکند که گویی میخواهد جان به جانآفرین تسلیم نماید؛اما ساعات یا ایامی میگذرد، کم کم آرامش بر وجود او مسلط میشود؛گویی نیرویی از درون او میجوشد و با آن مصیبت بزرگ به مبارزه بر میخیزد و تدریجاً آن را مهار میکند و هر قدر مصیبت سنگینتر باشد این نیروی مقاومت که نامش صبر و شکیبایی است قویتر است.البته افرادی هم پیدا میشوند که بر خلاف این اصل کلی رشته صبر
را از دست میدهند؛یا دست به خودکشی میزنند و یا مرگ ناگهانی به زندگی آنها پایان میدهد.
این بیان امام علیه السلام در واقع مایه تسلی خاطر برای تمام مصیبتدیدگان است که وقتی با مصیبت روبرو میشوند بیتابی نکنند و بدانند خدا صبر لازم را به آنها مرحمت خواهد کرد.
بعضی از مفسران نهج البلاغه تفسیری برای این جمله ذکر کردهاند که به ظاهر مراد امام علیه السلام نیست و آن اینکه تلخی صبر همیشه به اندازه تلخی مصیبت است و این خود واقعیتی است. (1)
اما اینکه امام علیه السلام میفرماید:کسی که دست خود را به هنگام مصیبت به زانو بزند اجر او ضایع میگردد به سبب چیزی است که در روایات اسلامی آمده است که اگر انسان در مقابل مصیبت صبور و شکور باشد خداوند به او پاداش میدهد و اگر ناشکری و بیتابی و جزع کند اجر و پاداشی نخواهد داشت، چنانکه در ضمن حکمت 291 خواهد آمد که امام علیه السلام به هنگام تسلیت به«اشعث بن قیس»درباره مرگ فرزندش فرمود:
«إنْ صَبَرْتَ جَری عَلَیْکَ الْقَدَرُ وَ أنْتَ مَأْجوُرٌ،وَ انْ جَزِعْتَ جَری عَلَیْکَ الْقَدَرُ وَ أنْتَ مَأْزورٌ ؛اگر صبر کنی مقدّرات انجام میشود و تو اجر و پاداش خواهی داشت و اگر بیتابی کنی باز هم مقدّرات انجام میشود و تو گناهکار خواهی بود».این مطلب در بحار الانوار نیز با اندک تفاوتی از امام امیرالمؤمنین علیه السلام نقل شده است. (2)
البته گریه و عزاداری برای مرگ عزیزان در اسلام ممنوع نیست،زیرا سرچشمههای عاطفی دارد و اسلام هرگز با عواطف مردم مبارزه نکرده است.
آنچه ممنوع است بیتابی و اظهار ناشکری و حرکات و سخنانی است که دلیل بر
شکایت از تقدیرات الهی باشد.حدیث معروف پیامبر صلی الله علیه و آله که به هنگام وفات فرزندش ابراهیم در کتب مختلف نقل شده نیز اشاره به همین معناست؛هنگامی که خبر وفات فرزند به او رسید اشک در چشمان حضرت حلقه زد و سرازیر شد.شاید بعضی به آن حضرت ایراد کردند،فرمود:
«تَدْمَعُ الْعَیْنُ وَ یَحْزَنُ الْقَلْبُ وَ لا نَقُولُ ما یُسْخَطُ الرَّبُ ؛چشم میگرید و قلب محزون میشود اما چیزی که موجب خشم خدا شود نمیگویم». (1)
1) 1) .کافی،ج 3،ص 262،ح 45؛طبقات کبری،ج 1،ص 114.
و قال علیهالسلام
کَمْ مِنْ صَائِمٍ لَیْسَ لَهُ مِنْ صِیَامِهِ إِلَّا الْجُوعُ وَ الظَّمَأُ،وَ کَمْ مِنْ قَائِمٍ لَیْسَ لَهُ مِنْ قِیَامِهِ إِلَّا السَّهَرُ وَ الْعَنَاءُ،حَبَّذَا نَوْمُ الْأَکْیَاسِ وَ إِفْطَارُهُمْ .
امام علیه السلام فرمود:
چه بسیار روزهدارانی که از روزه خود جز گرسنگی و تشنگی بهرهای نمیبرند و چه بسیار شبزندهدارانی که از قیام شبانه خود جز بیخوابی و خستگی
ثمرهای نمیگیرند.آفرین بر خواب هوشمندان و افطارشان! (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر در ذیل این کلام حکیمانه میگوید:بخش اول این کلام از یک حدیث نبوی برگرفته شده که ابونعیم اصفهانی آن را در کتاب تاریخ اصفهان در شرح حال احنف بن حکیم نقل کرده است و همچنین ابوطالب مکی در کتاب قوت القلوب و هر دو پیش از سیّد رضی میزیستهاند،بنابراین امیرمؤمنان علی علیه السلام از حدیث پیامبر بهره گرفته و آن را با جمله«حَبَّذا نَوْمُ الْأکْیاسِ وَإفْطارُهُمْ»کاملتر ساخته است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 124).
روزهداران بینصیب و شب زندهداران بیخبر!
میدانیم عبادات نیز مانند انسان،روح و جسمی دارند.امام علیه السلام در این کلام حکیمانهاش اشاره به عبادات بیروح و کمنتیجه یا بینتیجه کرده میفرماید:«چه بسیار روزهدارانی که از روزه خود جز گرسنگی و تشنگی بهرهای نمیبرند و چه بسیار شب زنده دارانی که از قیام شبانه خود جز بیخوابی و خستگی ثمرهای نمیگیرند.آفرین بر خواب هوشمندان و افطارشان»؛ (کَمْ مِنْ صَائِمٍ لَیْسَ لَهُ مِنْ صِیَامِهِ إِلَّا الْجُوعُ وَ الظَّمَأُ،وَ کَمْ مِنْ قَائِمٍ لَیْسَ لَهُ مِنْ قِیَامِهِ إِلَّا السَّهَرُ وَ الْعَنَاءُ،حَبَّذَا نَوْمُ الْأَکْیَاسِ وَ إِفْطَارُهُمْ) .
«سَهَر»(بر وزن سفر) به معنای شببیداری و«عَناء»به معنای رنج و تعب است.
همانگونه که در بالا اشاره شد عبادات،ظاهری دارد و باطنی یا صورتی و سیرتی؛صورت عبادات افعالی است که در ظاهر باید انجام شود؛ولی باطن آنها فلسفههای تربیتی است که نتیجه آن قرب الی الله است.برای رسیدن به این نتایج قناعت به شکل عبادات کافی نیست بلکه توجه به آداب آن نیز لازم است.
مثلاً در نماز اگر حضور قلب نباشد و انسان اذکار و افعال آن را در حالی بجا آورد که فکر او مشغول برنامههای دنیای مادی اوست به یقین از نتایج تربیتی آن که باز داشتن از گناه (نهی از فحشا و منکر) و قرب الی اللّه
(الصَّلاةُ قُرْبانُ کُلُّ تَقِیٍّ) (1)
1) 1) .کافی،ج 3،ص 265.
و شستشوی دل از زنگار گناه است محروم خواهد ماند.
همچنین روزه برنامههای ظاهری مانند خودداری از خوردنی و نوشیدنی و بعضی دیگر از لذات نفسانی دارد و فلسفهای که عبارت از تقویت ایمان و اراده و مبارزه با هوای نفس و شیطان است که اگر آنها حاصل نشود نتیجه روزه که تقوا است: «لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ» 1 حاصل نمیگردد و انسان را از عذاب الهی باز نمیدارد و سپری در برابر آتش نمیشود.
به همین دلیل در روایات اسلامی تأکید زیادی بر آداب نماز و روزه و سایر عبادات شده است تا عبادات افزون بر اسقاط تکلیف به درجه قبولی در نزد پرورگار برسد.
علاوه بر این،افعال و اعمال زشتی جزء موانع قبولی عبادت است؛مانند غیبت کردن،نوشیدن مستکنندهها،استفاده از اموال حرام و امثال آن که سبب میشود عبادات تا مدتی مقبول درگاه خدا نگردد.نیز یکی از مهمترین شرایط قبولی عبادات،پذیرش ولایت اهلبیت است که اگر نباشد عبادات به کلی بیروح و خالی از محتوا میشود.
کلام حکیمانه فوق ناظر به تمام این امور نیز هست؛کسانی هستند روزه میگیرند؛اما انواع گناهان را در حال روزه انجام میدهند؛ظلم میکنند،مال مردم میخورند،آبروی مسلمانان را میریزند و با غیبت و تهمت افراد بیگناه را آزار میدهند به یقین اینگونه اشخاص از روزه خود جز گرسنگی و تشنگی بهرهای نمیبرند،چنانکه شب زنده دارانی هستند مانند خوارج که خون بیگناهان را میریزند،با امام معصوم به مبارزه برمیخیزند و جنایات بیرحمانهای میکنند و با این حال شب تا به صبح نماز و قرآن میخوانند.اینها هرگز بهرهای از عبادات شبانه نخواهند برد.
منظور از«اکیاس»(جمع کیّس به معنای انسان با هوش است) تنها پرهیزگاران و افراد با معرفت و هوشمند به همه اسرار عبادات آگاهند و آداب آن را به کار میبندند.آنها اگر چه روزه مستحبی به جا نیاورند و عبادات مستحب شبانه را انجام ندهند خواب و افطارشان از عبادات گروه اول بالاتر است؛خواب و افطاری که به آنها برای اطاعت خالق و خدمت به خلق نیرو میدهد.
خستگان محروم!
کلام حکیمانه فوق که بخشی از آن از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده و به صورت مبسوطتر از امیرمؤمنان علیه السلام،گویا بر گرفته از آیه سوم سوره«غاشیه»است.آنجا که حال مجرمان را شرح میدهد و میفرماید: «عامِلَةٌ ناصِبَةٌ» ؛پیوسته عمل کرده و خسته شدهاند (و نتیجهای نگرفتهاند)»و دلیلش آن است که نه معرفت کافی برای عمل داشتند نه شرایط آن را رعایت کردند و نه موانع آن را برطرف نمودند و حتی گاهی با اعمال ناشایست خود اگر بهرهای هم از اعمال پیشین برده بودند آنها را حبط و باطل نمودند.
در کتاب کافی در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که برای ناصبیان و دشمنان اهل بیت تفاوتی نمیکند که نماز بخوانند یا اعمال ناشایست انجام دهند و این آیه شریفه: «عامِلَةٌ ناصِبَةٌ* تَصْلی ناراً حامِیَةً» درباره (امثال) آنها نازل شده است. (1)
در حدیث دیگری آمده است که برای ناصبین به اهلبیت تفاوت نمیکند که نماز بخوانند یا دزدی کنند آنها در آتش دوزخند. (2)
هنگامی که انسان حالات خوارج را مطالعه میکند به عمق این گفتار حکیمانه امام علیه السلام آشناتر میشود؛آنها چگونه افراد بیگناه را سر میبریدند و حتی شکم زن باردار را پاره میکردند و او و جنینش را میکشتند و حتی قتل امیرمؤمنان علی علیه السلام را واجب میشمردند؛اما با این حال صدای زمزمه تلاوت قرآن شبانه و نماز شبشان همواره به گوش میرسید.شبیه آنها گروهی از وهابیون امروزند که به آسانی دهها و صدها نفر از افراد بیگناه،زن و کودک و پیر و جوان را به خاک و خون میکشند سپس در نمازهای پنجگانه با صفوف منظم و خواندن سورههای طولانی به وسیله امام و زمزمه آمین بعد از حمدشان و اهمیت فوقالعاده دادن به مد «وَ لاَ الضّالِّینَ» حضور پیدا میکنند به گونهای که هر کس اعمال سوء و جنایتهای فوقالعاده آنها را ندیده و نشنیده باشد تحت تأثیر واقع میشود و گمان میکند اینها فرشتگانی هستند در روی زمین در حالی که شیاطینی هستند مستحق جهنم و سجین.
این سخن را با حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله خاتمه میدهیم.آن حضرت شنید که زنی در حال روزهداری کنیز خود را دشنام میدهد! دستور داد طعامی حاضر کردند و به آن زن فرمود:بخور.عرض کرد:روزهدارم.فرمود چگونه روزهدار هستی در حالی که کنیز خود را دشنام دادی روزه فقط پرهیز از طعام و شراب نیست. (1)
1) 1) .کافی،ج 4،ص 87،ح 83.
و قال علیهالسلام
سُوسُوا إِیمَانَکُمْ بِالصَّدَقَةِ،وَ حَصِّنُوا أَمْوَالَکُمْ بِالزَّکَاةِ،
وَ ادْفَعُوا أَمْوَاجَ الْبَلَاءِ بِالدُّعَاءِ.
امام علیه السلام فرمود:
ایمانتان را با صدقه حفظ کنید و اموالتان را با زکات،
و امواج بلا را با دعا از خود دور سازید. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: تنها موردی را که نویسنده مصادر درباره این کلام حکیمانه از راویانی قبل از سیّد رضی نقل میکند این است که میگوید:جمله «حَصِّنُوا أمْوالَکُمْ بِالزَّکاةِ» در حدیث«آداب امیرالمؤمنین لاصحابه»(که در کتاب تحفالعقول و خصال نقل شده) آمده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 124).بخشی از این گفتار در کلمات رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز هست.(بحار الانوار،ج 90،ص 288).
بهترین راه حفظ ایمان و مال
امام علیه السلام در این گفتار پربار خود به آثار صدقه در راه خدا و ادای زکات و برکات دعا اشاره کرده میفرماید:«ایمانتان را با صدقه حفظ کنید و اموالتان را با زکات،و امواج بلا را با دعا از خود دور کنید»؛ (سُوسُوا إِیمَانَکُمْ بِالصَّدَقَةِ، وَ حَصِّنُوا أَمْوَالَکُمْ بِالزَّکَاةِ،وَ ادْفَعُوا أَمْوَاجَ الْبَلَاءِ بِالدُّعَاءِ) .
«سوسوا»از ریشه«سیاست»به معنای تدبیر و حفظ و اصلاح است.
تأثیر صدقه در حفظ ایمان از این نظر است که علاقه انسان به مال بیش از هر چیز است؛بسیارند کسانی که در اعمال و عبادات ظاهری قهرمان میداناند؛اما هنگامی که پای مسائل مالی به میان میآید میلنگند.به همین دلیل پرداختن صدقه و چشمپوشی از مال مخصوصاً اگر به صورت عادت روزانه انسان درآید در تقویت پایههای ایمان بسیار مؤثر است و شاید به دلیل اهمیت صدقات و انفاق در راه خدا در قرآن مجید بذل مال در کنار بذل جان قرار گرفته و میفرماید: «إِنَّ اللّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ» ؛خداوند از مؤمنان،جان و مالشان را خریداری کرده که در برابرش بهشت برای آنان باشد». (1)
در مورد حفظ اموال از طریق پرداخت زکات هم از جنبههای ظاهری قابل
1) 1) .توبه،آیه 111.
تفسیر است،هم از جنبههای معنوی؛از نظر ظاهر میدانیم زکات حق محرومان است هنگامی که قشر ضعیف جامعه از حقوق مسلم خود محروم شود کار به شورشها و قیامها بر ضد اغنیا میکشد و اموال آنها به خطر میافتد،قیامهای کمونیستی در عصر ما گواه صادق این مدعاست.در اعصار گذشته نیز کم و بیش این معنا وجود داشته و شاید شورش زنجیان که در نیمه دوم قرن سوم هجری واقع شد و شخصی به نام«علی بن محمد»در بصره ظهور کرد و گروهی از بردگان را که در شرایط بسیار سختی در مزارع و باغات زندگی میکردند و با خدمات طاقتفرسا با کمترین بهرهمندی مشغول کار بودند گرد خود جمع کرد، نمونهای از همین رخداد باشد. (1)
قرآن مجید نیز اشاره پرمعنایی به این معنا دارد آنجا که میفرماید: «وَ أَنْفِقُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ لا تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ» ؛و در راه خدا انفاق کنید و (با ترک انفاق) خود را به دست خود،به هلاکت نیفکنید» (2)قرار گرفتن این دو جمله پشت سر هم دلیل بر ارتباط آنها با یکدیگر است؛یعنی اگر انفاق فی سبیل الله ترک شود ثروتمندان خودشان را با دست خود به هلاکت افکندهاند و اکثریت محروم سرانجام به پا میخاسته قوانین را در هم میشکنند و شورشی غیر قابل کنترل ایجاد میکنند.
از نظر معنوی نیز جای تردید نیست که خداوند برکات خود را از کسانی بر میگیرد که حقوق محرومان را نمیپردازند.در حدیثی از امام صادق علیه السلام در ابواب زکات کتاب وسائل الشیعه آمده است:
«ما ضاعَ مالٌ فی بَرٍّ أوْ بَحْرٍ إلّا بِتَرْکِ الزَّکاةِ ؛هیچ مالی در دریا و خشکی از بین نرفت جز به سبب ترک زکات». (3)
در مورد جمله سوم یعنی رابطه دفع امواج بلا به وسیله دعا نیز روایات فراوانی داریم و پیش از روایات،قرآن مجید از آن سخن گفته،میفرماید: «قُلْ ما یَعْبَؤُا بِکُمْ رَبِّی لَوْ لا دُعاؤُکُمْ» ؛بگو:پروردگارم برای شما ارزشی قائل نیست اگر دعای شما نباشد». (1)
در حدیثی در کتاب شریف کافی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«إنّ الدُّعاءَ یَرُدُّ الْقَضاءُ وَ قَدْ نَزَلَ مِنَ السَّماءِ وَ قَدْ أُبْرِمَ إبْراماً ؛دعا حوادث سخت را باز میگرداند حتی اگر دستور آن از آسمان صادر و محکم و مبرم شده باشد». (2)
در همین کتاب از امام زین العابدین علیه السلام میخوانیم:
«الدُّعاءُ یَدْفَعُ الْبَلاءَ النّازِلَ وَ ما لَمْ یَنْزِلْ ؛دعا بلایی را که نازل شده است دفع میکند و همچنین بلائی را که نازل نشده است». (3)
البته استجابت دعا شرایطی دارد که از جمله شرایط آن توبه و نهی از منکر و استفاده از غذای حلال است. (4)
و من کلام له علیهالسلام
لِکُمَیْلِ بْنِ زِیَادٍ النَّخَعِیِّ
قَالَ کُمَیْلُ بْنُ زِیَادٍ:أَخَذَ بِیَدِی أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام،فَأَخْرَجَنِی إِلَی الْجَبَّانِ،فَلَمَّا أَصْحَرَ تَنَفَّسَ الصُّعَدَاءَ،ثُمَّ قَالَ:
یَا کُمَیْلُ بْنَ زِیَادٍ:إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِیَةٌ،فَخَیْرُهَا أَوْعَاهَا،فَاحْفَظْ عَنِّی مَا أَقُولُ لَکَ:النَّاسُ ثَلَاثَةٌ:فَعَالِمٌ رَبَّانِیٌّ،وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَی سَبِیلِ نَجَاةٍ،وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ کُلِّ نَاعِقٍ،یَمِیلُونَ مَعَ کُلِّ رِیحٍ،لَمْ یَسْتَضِیئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ،وَ لَمْ یَلْجَئُوا إِلَی رُکْنٍ وَثِیقٍ.
یَا کُمَیْلُ:الْعِلْمُ خَیْرٌ مِنَ الْمَالِ،الْعِلْمُ یَحْرُسُکَ وَ أَنْتَ تَحْرُسُ الْمَالَ،وَ الْمَالُ تَنْقُصُهُ النَّفَقَةُ،وَ الْعِلْمُ یَزْکُوا عَلَی الْإِنْفَاقِ،وَ صَنِیعُ الْمَالِ یَزُولُ بِزَوَالِهِ.
یَا کُمَیْلُ بْنَ زِیَادٍ:مَعْرِفَةُ الْعِلْمِ دِینٌ یُدَانُ بِهِ،بِهِ یَکْسِبُ الْإِنْسَانُ الطَّاعَةَ فِی حَیَاتِهِ،وَ جَمِیلَ الْأُحْدُوثَةِ بَعْدَ وَفَاتِهِ،وَ الْعِلْمُ حَاکِمٌ،وَ الْمَالُ مَحْکُومٌ عَلَیْهِ.
یَا کُمَیْلُ:هَلَکَ خُزَّانُ الْأَمْوَالِ وَ هُمْ أَحْیَاءٌ،وَ الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِیَ الدَّهْرُ:
أَعْیَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ،وَ أَمْثَالُهُمْ فِی الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ.
از سخنان امام علیه السلام
به کمیل بن زیاد نخعی است
کمیل بن زیاد میگوید:امیرمؤمنان علی بن ابیطالب علیه السلام دست مرا گرفت و بهسوی صحرا (خارج شهر کوفه) برد هنگامی که به صحرا رسید آه پردردی کشید و فرمود:
ای کمیل بن زیاد! دلها همانند ظرفهاست پس بهترین آنها ظرفی است که مقدار بیشتری را بتواند نگهداری کند بنابراین آنچه را به تو میگویم حفظ کن و در خاطر خود بسپار.مردم سه گروهند:علمای ربانی،دانشطلبان در طریق نجات و احمقانِ بی سر و پا و بی هدف که دنبال هر صدایی میروند و با هر بادی حرکت میکنند؛ آنهایی که با نور علم روشن نشده و به ستون محکمی پناه نبردهاند.ای کمیل! علم از مال بهتر است (چرا که) علم،تو را پاسداری میکند ولی تو باید مال را پاسداری کنی.مال با هزینه کردن کاستی میگیرد در حالی که علم،با انفاق افزون میگردد.
دستپروردگانِ مال،با زوال آن از بین میروند.(ولی دستپروردگان علوم پایدارند) ای کمیل بن زیاد! آشنایی با علم و دانش آیینی است که انسان به آن جزا داده میشود و باید به آن گردن نهد،به وسیله آن در دوران حیات،کسب طاعت فرمان خدا میکند و بعد از وفات نام نیک از او میماند.(در حالی که مال به تنهایی نه وسیله طاعت است نه سبب نیکنامی بعد از مرگ) علم حاکم است و مال محکوم علیه (علم فرمانده است و مال فرمانبردار).ای کمیل! ثروتاندوزان هلاک شدهاند در حالی که ظاهراً در صف زندگانند؛ولی دانشمندان تا جهان برقرار است زندهاند خود آنها گرچه از میان مردم بیرون رفتهاند؛ولی چهره و آثارشان در دلها ثبت است. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب صاحب کتاب مصادر میگوید:این کلام حکمتآمیز را افراد مختلف با اختلاف عقیدهای که داشتهاند نقل کردهاند تا آنجا که«ابن کثیر»در کتاب«البدایة و النهایة»در حوادث سنه 82 در شرح حالات«کمیل بن زیاد»نوشته است که«کمیل»روایت مشهوری از علی بن ابیطالب دارد که آغازش این است«الْقُلُوبَ أَوْعِیَةٌ فَخَیْرُهَا أَوْعَاهَا»و آن روایتی طولانی است که جماعتی از حافظان معتبر حدیث آن را نقل کردهاند و در آن مواعظ و سخنان بسیار خوبی است. سپس صاحب مصادر نام دوازده نفر از کسانی که قبل از سیّدرضی وبعد ازاو این حدیث رانقل کردهاند باذکر مدرک بیان میکند (مصادرنهجالبلاغه،ج4،ص128و129).
برتری علم بر ثروت
امام علیه السلام در این کلام بسیار شریف و پربار و پرمعنا نخست برای آماده کردن مخاطب خود کمیل او را به مکانی میبرد که خالی از اغیار و نامحرمان است تا بتواند آزادتر و پربارتر حقایق را برای او بیان کند.
کمیل بن زیاد میگوید:«امیرمؤمنان علی بن ابیطالب علیه السلام دست مرا گرفت و به سوی صحرا (خارج شهر کوفه) برد هنگامی که به صحرا رسید آه پردردی کشید و فرمود»؛ (قَالَ کُمَیْلُ بْنُ زِیَادٍ:أَخَذَ بِیَدِی أَمِیرُالْمُؤْمِنِینَ عَلِیُّ بْنُ أَبِیطَالِبٍ علیه السلام،فَأَخْرَجَنِی إِلَی الْجَبَّانِ،فَلَمَّا أَصْحَرَ تَنَفَّسَ الصُّعَدَاءَ،ثُمَّ قَالَ:) .
«جبّان»به معنای صحراست و گاه به قبرستان«جبان»و«جبانة»اطلاق شده چون معمولاً قبرستانها در بیرون شهر بود.
«صعداء»(بر وزن علماء) به معنای تنفسی است که کشیده و طولانی و ناشی از درد و رنج باشد.
امام علیه السلام در آن فضای آزاد و آرام و خالی از بیگانه و اغیار زبان به سخن گشود و مخاطب با ایمان و با معرفتش را چنین خطاب کرد:«ای کمیل بن زیاد! دلها همانند ظرفهاست پس بهترین آنها ظرفی است که مقدار بیشتری را بتواند نگهداری کند»؛ (یَا کُمَیْلُ بْنَ زِیَادٍ:إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِیَةٌ،فَخَیْرُهَا أَوْعَاهَا) .
«اوْعِیَة»جمع (وِعاء) به معنای ظرف در اصل از ریشه وعی (بر وزن سعی)
گرفته شده است که به گفته«ابن منظور»در لسان العرب و«راغب»در کتاب مفردات در اصل به معنای نگهداری چیزی در قلب است یعنی به حافظه سپردن و یاد گرفتن.سپس به هر ظرفی«وعاء»گفته شده به گونهای که بر معنای اصلی پیشی گرفته و هر زمان«وعاء»گفته میشود معنای ظرفهای معمولی به ذهن انسان سبقت میگیرد.
این ماده به معنای حفظ و نگهداری نیز آمده است،بنابراین منظور امام علیه السلام تأکید بر این است که کمیل این سخنان حکیمانه و گرانقدر را حفظ کند و به دیگران نیز برساند تا نفع آن عام باشد.کمیل نیز به این دستور عمل کرد.
به هر حال،تشبیه زیبا و پرمعنای کلام امام علیه السلام اشاره به این است که در مبدأ فیض الهی هیچ محدودیتی نیست و اگر استفاده انسانها از آن مبدأ متفاوت است به سبب تفاوت ظرفیتهای آنهاست؛درست به این میماند که گروهی ظرفهای مختلفی را با خود بردارند و به سوی چشمه زلال پرآبی حرکت کنند.
پیداست هر یک به اندازه پیمانهای که به همراه دارد از آن چشمه آب بر میگیرد؛ یکی به اندازه آشامیدن یک مرتبه انسان و دیگری به اندازه دفعات زیاد.
به بیان دیگر،باران فیض الهی بر صحرا و دشت و درهها و گودالها میبارد، هر زمینی وسعت بیشتری داشته باشد بهرهاش از آن باران بیشتر است.این سخن اشاره به آن است که ای کمیل! تا میتوانی ظرفیت خود را گسترش ده.
از این رو امام میفرماید:«بنا بر این،آنچه را به تو میگویم حفظ کن و در خاطر خود بسپار»؛ (فَاحْفَظْ عَنِّی مَا أَقُولُ لَکَ) .
آنگاه امام علیه السلام جامعه انسانی را به سه گروه تقسیم میکند که چهارمی ندارد، میفرماید:«مردم سه گروهند:علمای ربانی،دانش طلبان در طریق نجات و احمقانِ بی سر و پا و بی هدفی که دنبال هر صدایی میروند و با هر بادی حرکت میکنند؛آنهایی که با نور علم روشن نشدهاند و به ستون محکمی پناه
نبردهاند»؛ (النَّاسُ ثَلَاثَةٌ:فَعَالِمٌ رَبَّانِیٌّ،وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَی سَبِیلِ نَجَاةٍ،وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ کُلِّ نَاعِقٍ،یَمِیلُونَ مَعَ کُلِّ رِیحٍ،لَمْ یَسْتَضِیئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ،وَ لَمْ یَلْجَئُوا إِلَی رُکْنٍ وَثِیقٍ) .
منظور از«عالمان ربانی»انسانهایی هستند که علم و تقوا و معرفت الهی را در بر دارند و آنچه میگویند از سخنان پروردگار و اولیائش میگویند و همواره در این مسیر سیر میکنند و کار آنها تربیت شاگردان و پرورش روح و فکر آنهاست.
«ربانی»ممکن است از ریشه«رب»به معنای پروردگار باشد که به هنگام«یاء» نسبت،«الف و نون»برای تأکید و مبالغه به آن اضافه شده است؛مانند«روحانی» و شاید از ماده«تربیت»گرفته شده باشد؛یعنی علمایی که مربی انسانها هستند و جمع میان هر دو معنا در واژه«عالم ربانی»بعید به نظر نمیرسد.
اما «مُتَعَلِّمٌ عَلَی سَبِیلِ نَجَاةٍ» به کسی گفته میشود که رهبر و پیشوا و معلمی از علمای ربانی برای خود بر گزیده،از شیطان و وسوسههای او و انسانهای شیطان صفت دوری گزیده،در طریق نجات گام نهاده و آن مسیر را در سایه رهبری آگاه و با تقوا ادامه میدهد.
در واقع«علمای ربانی»همچون آفتاب عالمتاب و«متعلّمان عَلی سَبیلِ النَّجاة»همچون کره ماه هستند که گرچه از خود نوری ندارند؛ولی نور آفتاب را گرفته و منعکس میکنند و به همین دلیل چراغ شبهای تار محسوب میشوند.
این دو گروه خوشبخت و سعادتمند و پیروزند؛اما گروه سوم افراد گمراه و منحرفی هستند که امام برای آنها شش وصف بیان فرموده است:
نخست از آنها به«همج»یاد میکند.«همج»جمع«هَمَجَة»در اصل به معنای مگس کوچک است که اشاره به حقارت و بیارزشی آنهاست.
سپس از آنها به«رعاع»اسم میبرد که جمع«رَعاعة»(بر وزن خرابة) به معنای افراد بی سر و پا و اوباش است.
در سومین یادکرد آنها را افرادی بی هدف نام میبرد که دنبال هر صدایی میروند؛امروز پای پرچم زید سینه میزنند فردا پای پرچم دشمنش.
«ناعق»از«نعیق»به معنای صدایی است که چوپان برای راندن و نهیب زدن گوسفندان سر میدهد.بعضی گفتهاند که در اصل به معنای صدای کلاغ است، سپس توسعه یافته و به صدای چوپان در برابر گوسفندان نیز اطلاق شده است.
در هر حال این گروه را به گوسفندان بی عقل و شعوری تشبیه میکند که دنبال هر صدایی حرکت میکنند.
در چهارمین توصیف ایشان را به موجودات سبک و بی ریشهای مانند برگهای خشکیده،پشهها وامثال آن تشبیه میکند که همراه باد به هر سویی میروند و این نیز دلیل بر بیوزنی و بیهدفی آنهاست که با هر نسیمی به سویی میرود.
در پنجمین و ششمین توصیف که در واقع علت اصلی تمام مشکلات و بدبختیهای آنهاست میفرماید:آنها به نور علم روشن نشدهاند تا در مسیر ثابتی به سوی اهداف والایی حرکت کنند و نیز تکیهگاه محکمی ندارند که به آن چسبیده باشند تا نسیمها و حتی طوفانها هم نتوانند آنها را جا به جا کنند.اینها حال کسانی است که نه عالمند و نه متعلم،نه دانشمند و نه پیرو دانشمندان.
در حدیث کوتاه و پرمعنایی از امام صادق علیه السلام همین تقسیم سهگانه به شکل دیگری بیان شده است:
«النَّاسُ ثَلَاثَةٌ:عَالِمٌ وَ مُتَعَلِّمٌ وَ غُثَاءٌ ؛مردم سه دستهاند:یا عالم و یا کسب کننده علم از شخص عالماند و یا غثاء». (1)(غثاء در اصل به معنای گیاهان خشکیدهای است که به صورت در هم ریخته بر روی سیلاب قرار میگیرد.همچنین به کفهایی که روی آب در حال جوشیدن در دیگ پیدا میشود غثاء گفته شده است).
در واقع امام علیه السلام روی نقطه اصلی مشکلات جوامع انسانی انگشت گذارده
1) 1) .کافی،ج 1،ص 34،ح 2.
است.قسمت مهمی از مشکلات از ناحیه گروه سوم است؛گروهی نادان، بیخبر،بیبرنامه که دنبال هر کسی بدون مطالعه حرکت میکنند.تنها هدفشان منافع مادی آنهاست.نه نور علم و تقوا بر قلوبشان تابیده،نه معرفت درستی نسبت به مبدأ و معاد دارند،نه تکیهگاه مطمئن،نه مشاوران آگاه و دشمنان اسلام بر همین گروه تکیه میکنند تا جوامع اسلامی را گرفتار نا بسامانی کنند.
به بیان دیگر عالمان ربانی همچون کوههای استوارند و به مضمون
«المُؤمِنُ کَالْجَبَلِ لَا تُحَرِّکُهُ الْعَوَاصِف ؛مؤمن همچون کوه است و تندبادها او را به حرکت در نمیآورد»، (1)در برابر تمام طوفانها ایستادگی میکنند و
«مُتَعَلِّمانِ عَلی سَبیلِ النَّجاةِ» همچون قطعات سنگی هستند که به کوه چسبیدهاند؛آنان نیز از طوفان حوادث در امانند؛ولی«هِمَج رَعاء»به منزله گرد و خاکی هستند که بر دامان کوه نشسته و به اندک نسیمی جا به جا میشوند.وظیفه دانشمندان و رهبران فکری و معنوی جامعه این است که تلاش کنند این گروه را در گروه دوم جای دهند و آنها را ارتقاء رتبه بخشند و گرنه همیشه جامعه نابسامان خواهد بود.
قرآن مجید نیز درباره این گروه گاهی چنین تعبیری از آنها دارد:«آنها دلها ( عقلها)یی دارند که با آن (اندیشه نمیکنند،) نمیفهمند،و چشمانی که با آن نمیبینند؛و گوشهایی که با آن نمیشنوند؛آنها همچون چهارپایانند؛بلکه گمراهتر! اینان همان غافلانند (چون امکان هدایت دارند و بهره نمیگیرند)»؛ «لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا یَسْمَعُونَ بِها أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ». 2
گاه نیز درباره کفار نادان و بیخبر خطاب به پیغمبر میگوید:«مَثَل (تو در دعوت) کسانی که کافر شدند،بسان کسی است که حیوانات را (برای نجات از
1) 1) .شرح اصول کافی،ملا صالح مازندرانی،ج 9،ص 181.
خطر،) صدا میزند؛ولی آنها چیزی جز سر و صدا نمیشنوند؛(کافران) کر و لال و کورند؛ازاین رو چیزی نمیفهمند»؛ «وَ مَثَلُ الَّذِینَ کَفَرُوا کَمَثَلِ الَّذِی یَنْعِقُ بِما لا یَسْمَعُ إِلاّ دُعاءً وَ نِداءً صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لا یَعْقِلُونَ». 1
امام علیه السلام سپس در مقایسهای بسیار جالب برتری علم را بر اموال دنیا از شش جهت،در سه گزاره از کلامش ثابت میکند:
نخست در اولین امتیاز علم بر مال میفرماید:«ای کمیل! علم از مال بهتر است (چرا که) علم،تو را پاسداری میکند ولی تو باید مال را پاسداری کنی»؛ (یَا کُمَیْلُ:
الْعِلْمُ خَیْرٌ مِنَ الْمَالِ،الْعِلْمُ یَحْرُسُکَ وَ أَنْتَ تَحْرُسُ الْمَالَ) .
بدیهی است که علم هم ایمان انسان را حفظ میکند و هم جسم و جان او را، زیرا دفع آفات در جهات مختلف به وسیله علم صورت میگیرد در حالی که مال به عکس آن است؛صاحب مال باید پیوسته از اموال خویش مراقبت کند مبادا دزدان آن را بربایند یا آفات و بلاهایی آن را از میان بردارد.باید مراقبینی بر آن بگمارد، وسایل اطفای حریق در کنارش قرار دهد،به موقع به آن سرکشی کند مبادا آفتی در آن پیدا شده باشد و این یک برتری بزرگ برای علم در برابر مال است.
در دومین برتری میفرماید:«مال با هزینه کردن کاستی میگیرد در حالی که علم،با انفاق افزون میگردد»؛ (وَ الْمَالُ تَنْقُصُهُ النَّفَقَةُ،وَ الْعِلْمُ یَزْکُوا عَلَی الْإِنْفَاقِ) .
«یَزْکُوا»(از ریشه«زکاء») به معنای نو و رشد است.
دلیل آن روشن است؛هنگامی که عالم تدریس میکند و شاگردانی پرورش میدهد علم و دانش او درون فکرش راسختر و قویتر میشود و ای بسا شاگردان سؤال و اشکالی کنند و در پرتو آن بر علم او افزوده گردد و ما تجربه کردهایم برای پرورش علم هیچ چیز بهتر از تدریس نیست.مطالعه،درس خواندن و مباحثه کردن خوب است ولی تدریس اثر قویتری دارد.
اضافه بر این علم از طریق شاگردان گسترش پیدا میکند و این نیز نوعی دیگر از نمو است.
در سومین تفاوت میفرماید:«دستپروردگانِ مال،به زوال آن از بین میروند (ولی دستپروردگان علوم پایدارند)»؛ (وَ صَنِیعُ الْمَالِ یَزُولُ بِزَوَالِهِ) .
بسیار دیدهایم ثروتمندانی را که در زمان ثروت،دوستان بیشمار و مخلصان فراوانی دارند؛اما آن روز که ورشکست گردند و اموالشان از بین برود همه از اطراف آنها پراکنده میشوند گویی نه مالی بود و نه ثروتی و نه دستپروردگانی؛ اما عالم اگر روزی بیمار شود و نتواند افاضه علم کند و یا از دنیا برود شاگردانش جای او را میگیرند و خلأ ناشی از بیماری یا فقدانش را پر میکنند و این امر همچنان در نسلهای متعدد ادامه مییابد.
امام علیه السلام در ادامه این سخن به چهارمین امتیاز علم بر مال پرداخته،میفرماید:
«ای کمیل بن زیاد! آشنایی با علم و دانش آیینی است که انسان به آن جزا داده میشود و باید به آن گردن نهد،به وسیله آن در دوران حیات،کسب طاعت فرمان خدا میکند و بعد از وفات نام نیک از او میماند (در حالی که مال به تنهایی نه وسیله طاعت است نه سبب نیکنامی بعد از مرگ)»؛ (یَا کُمَیْلُ بْنَ زِیَادٍ:
مَعْرِفَةُ الْعِلْمِ دِینٌ یُدَانُ بِهِ،بِهِ یَکْسِبُ الْإِنْسَانُ الطَّاعَةَ فِی حَیَاتِهِ،وَ جَمِیلَ الْأُحْدُوثَةِ بَعْدَ وَفَاتِهِ) .
«أُحْدُوثه»به معنای چیزی است که مردم درباره آن سخن میگویند و در اینجا به معنای نام و نشان و«جَمیلَ الْأُحْدُوثَة»به معنای نام نیک است.
تعبیر به «مَعْرِفَةُ الْعِلْم» به معنای آشنایی با علوم و دانشهاست نه آشنایی به اهمیت علم آنگونه که بعضی از شارحان پنداشتهاند،زیرا جملههای بعد از آن شاهد بر تفسیری است که بیان کردیم.
در حدیثی که در کتاب کافی از امیرمؤمنان علیه السلام نقل شده است میخوانیم که
فرمود:
«اعْلَمُوا أَنَّ صُحْبَةَ الْعَالِمِ وَ اتِّبَاعَهُ دِینٌ یُدَانُ اللَّهُ بِهِ وَ طَاعَتَهُ مَکْسَبَةٌ لِلْحَسَنَاتِ مَمْحَاةٌ لِلسَّیِّئَاتِ وَ ذَخِیرَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ رِفْعَةٌ فِیهِمْ فِی حَیَاتِهِمْ وَ جَمِیلٌ بَعْدَ مَمَاتِهِمْ ؛بدانید همنشینی عالم و پیروی از دانشمند آیینی است که خدا با آن پرستش میشود و پیروی از عالم سبب کسب حسنات و محو سیئات و ذخیره مؤمنان و مایه برتری و افتخار در حیاتشان و نام نیک بعد از وفاتشان خواهد بود». (1)
در پنجمین مقایسه حضرت میفرماید:«علم حاکم است و مال محکوم علیه (علم فرمانده است و مال فرمانبردار)»؛ (وَ الْعِلْمُ حَاکِمٌ،وَ الْمَالُ مَحْکُومٌ عَلَیْهِ) .
بدیهی است مال و ثروت در سایه علم و دانش پدید میآید؛مدیریتهای شایسته،آگاهی به فنون زراعت و تجارت و صنعت و به ویژه در عصر ما آگاهی به انواع تکنولوژیها و فناوریها سرچشمه پیدایش و گسترش اموال و ثروتهاست و آنچه مایه برتری بخشی از کشورها بر سایر کشورهای جهان و حاکمیت آنها بر مسائل سیاسی و فرهنگی جهان شده همان پیشرفت علمی آنهاست که هم اقتصادشان را شکوفا کرده و هم پایههای حاکمیتشان را بر مسائل سیاسی تقویت نموده است.
به گفته مرحوم مغینه در شرح نهج البلاغه خود،مسلمانان روی گنجهای بزرگی نشستهاند گنجهایی که غربیها فاقد آنند؛ولی دارای علوم و دانشهایی هستند که سبب برتری آنها در مسائل سیاسی و اقتصادی شده است.ما مالک گنج و ثروتیم و آنها مالک علم و خبرویت و به همین دلیل آنها حتی بر گنجها و ثروتهای ما حکومت میکنند آنها به زبان عمل میگویند: «رَبِّ زِدْنِی عِلْماً» و ما به زبان کسالت عکس آن را میگوییم. (2)
بحمدالله در این اواخر بسیاری از مسلمانان بیدار شده و بازگشت به هویت اصلی خود را آغاز کردهاند.دانشمندان ماهری در میان آنها پیدا شده که اگر به نهضت علمی خود شتاب دهند امید میرود خود را در تمام جهات از حاکمیت غربِ ظالم و ستمگر آزاد سازند.
روشن است که علم در کلام امام علیه السلام همه علوم مفید را شامل میشود؛اعم از علوم الهی و معنوی و علوم مفید مادی،هرچند بیشتر سخن از علوم الهی است.
آنگاه امام علیه السلام در ششمین و آخرین برتری علم و دانش بر مال و ثروت چنین میفرماید:«ای کمیل! ثروتاندوزان هلاک شدهاند در حالی که ظاهراً در صف زندگانند؛ولی دانشمندان تا جهان برقرار است زندهاند خود آنها گرچه از میان مردم بیرون رفتهاند؛ولی چهره و آثارشان در دلها ثبت است»؛ (یَا کُمَیْلُ:هَلَکَ خُزَّانُ الْأَمْوَالِ وَ هُمْ أَحْیَاءٌ،وَ الْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِیَ الدَّهْرُ:أَعْیَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ،وَ أَمْثَالُهُمْ فِی الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ) .
میدانیم فرق موجود زنده و مرده در تأثیرگذاری آن است،بنابراین ثروتاندوزانی که نه خود از اموالشان استفاده میکنند و نه دیگران بهرهمند میشوند در حکم مردگانند،زیرا هیچ اثری از آنها دیده نمیشود؛ولی دانشمندانی که سالها و قرنها چشم از جهان فرو بسته و شاگردان و کتابها و آثارشان در همه جا به چشم میخورد در واقع زندهاند.مگر یک عالم زنده چه میکند؟ شاگرد پرورش میدهد،مردم را هدایت و از آیین حق دفاع میکند.
هرگاه پس از وفات آثار علمی آنها همین کارها را انجام دهد گویی آنها زندهاند.
آری،دانشمندانی که وفات کرده با بدنهای مادی در میان ما نیستند؛اما به قلب هر کس مراجعه کنید وجود آنها را با آثارشان حاضر میبینید.درست مانند حیاتشان پیام میدهند و تربیت میکنند.
قرآن مجید نیز درباره افراد فاقد هر گونه اثر به«مردگان»تعبیر کرده
و میفرماید: «إِنَّکَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتی وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ إِذا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ» ؛مسلّماً تو نمیتوانی صدای خود را به گوش مردگان برسانی،و نه سخنت را به گوش کران هنگامی که روی برگردانند و دور شوند». (1)
امیرمؤمنان علی علیه السلام از کسانی که امر به معروف و نهی از منکر را با قلب و زبان و دست ترک میکنند به«میت الاحیاء»(مرده زندگان) تعبیر کرده و میفرماید:
«وَ مِنْهُمْ تَارِکٌ لِإِنْکَارِ الْمُنْکَرِ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ وَ یَدِهِ فَذَلِکَ مَیِّتُ الْأَحْیَاء» . (2)
در خطبه 87 نیز همین تعبیر (میت الاحیاء) درباره کسانی که نصیحت نمیپذیرند و گوش به اندرزهای اولیاء الله نمیدهند،آمده است.
از سویی دیگر در حدیثی از همان حضرت که در غرر الحکم آمده میخوانیم:
«العالِمُ حَیٌّ وَ إنْ کانَ مَیِّتاً،الْجاهِلُ مَیِّتٌ وَ إنْ کانَ حَیّاً ؛عالم زنده است،هر چند از دنیا رفته باشد و جاهل مرده،هرچند در زمره زندگان باشد». (3)
نیز از همان حضرت در همان کتاب نقل شده است که فرمود:
«ما ماتَ مَنْ أحْیی عِلْماً ؛کسی که علم و دانشی را زنده کند هرگز نمرده است». (4)
خلاصه اینکه امام علیه السلام برای اثبات برتری علم و دانش در مقابل مال و ثروت تمام جهات این دو را در نظر گرفته و حق سخن را ادا فرموده است به گونهای که چون انسان آن را مطالعه میکند هیچگونه کمبود و کاستی در آن نمیبیند.در ضمن روشن میشود که در فرهنگ اسلام علم و عالم و دانشمند حرف اول را میزنند و سایر مواهب الهی تحت سلطه و سیطره آنهاست.
هَا إِنَّ هَاهُنَا لَعِلْماً جَمّاً-وَ أَشَارَ بِیَدِهِ إِلَی صَدْرِهِ-لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً! بَلَی أَصَبْتُ لَقِناً غَیْرَ مَأْمُونٍ عَلَیْهِ،مُسْتَعْمِلاً آلَةَ الدِّینِ لِلدُّنْیَا،وَ مُسْتَظْهِراً بِنِعَمِ اللَّهِ عَلَی عِبَادِهِ،وَ بِحُجَجِهِ عَلَی أَوْلِیَائِهِ؛أَوْ مُنْقَاداً لِحَمَلَةِ الْحَقِّ،لَا بَصِیرَةَ لَهُ فِی أَحْنَائِهِ،یَنْقَدِحُ الشَّکُّ فِی قَلْبِهِ لِأَوَّلِ عَارِضٍ مِنْ شُبْهَةٍ.أَلَا لَا ذَا وَ لَا ذَاکَ! أَوْ مَنْهُوماً بِاللَّذَّةِ سَلِسَ الْقِیَادِ لِلشَّهْوَةِ،أَوْ مُغْرَماً بِالْجَمْعِ وَ الِادِّخَارِ،لَیْسَا مِنْ رُعَاةِ الدِّینِ فِی شَیْءٍ،أَقْرَبُ شَیْءٍ شَبَهاً بِهِمَا الْأَنْعَامُ السَّائِمَةُ! کَذَلِکَ یَمُوتُ الْعِلْمُ بِمَوْتِ حَامِلِیهِ.
ترجمه
(امام علیه السلام فرمود:بدان ای کمیل) در اینجا علم فراوانی است-و با دست اشاره به سینه مبارکش کرد-ای کاش افراد لایقی را برای آن مییافتم (تا به آنها تعلیم دهم) آری کسی را مییابم که زود درک میکند ولی (از نظر تقوا) قابل اطمینان و اعتماد نیست و دین را وسیله دنیا قرار میدهد و از نعمت خدا بر ضد بندگانش استفاده میکند و از دلائل الهی بر ضد اولیائش کمک میگیرد.یا کسی که مطیع حاملان حق است اما چون بصیرتی به پیچ و خمهای علم و شبهات ندارد با نخستین شبهه و ایراد،شک در دل او پیدا میشود.آگاه باش (ای کمیل!) نه این به درد میخورد و نه آن.یا کسی که اسیر لذت است و در چنگال شهوات گرفتار.
(و به همین دلیل دین و ایمانش را در پای لذات و شهواتش قربانی میکند).یا کسی که حریص به جمع مال و اندوختن آن است این دو (این گروه و گروه
پیشین) به هیچ وجه از دینداران نیستند و شبیهترین موجودات به چهارپایانی هستند که برای چَرا رها شدهاند.(آری) اینگونه علم با مرگ حاملانش میمیرد.
حاملان علم چند گروهند
امام علیه السلام در این بخش از کلام نورانی و پربار و حکمتآمیزش بعد از ذکر اهمیت علم و علما و برتری علم بر مال و ثروت میفرماید:«(بدان ای کمیل) در اینجا علم فراوانی است-و با دست اشاره به سینه مبارکش کرد-»؛ (هَا إِنَّ هَاهُنَا لَعِلْماً جَمّاً-وَ أَشَارَ بِیَدِهِ إِلَی صَدْرِهِ -) .
سپس فرمود:«ای کاش افراد لایقی برای آن مییافتم (تا به آنها تعلیم دهم)»؛ (لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً) .
منظور از این علم چه علمی است؟ به نظر میرسد علوم مربوط به صفات جمال و جلال خداوند و عرفان ذات مقدسش و اسرار جهان آفرینش و مقامات انبیا و اولیا و حوادث مربوط به آینده باشد که تحمل این علوم را همه کس ندارد بلکه جمعی از پاکان و خاصان و اولیاء الله و اتقیا میتوانند حامل این علوم باشند و از آن به طور صحیح استفاده کنند.
در حدیثی پرمعنا از امام باقر علیه السلام در تفسیر واژه«صمد»در آیه «اللّهُ الصَّمَدُ» میخوانیم که:
«لَوْ وَجَدْتُ لِعِلْمِیَ الَّذِی آتَانِیَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ حَمَلَةً لَنَشَرْتُ التَّوْحِیدَ وَ الْإِسْلَامَ وَ الْإِیمَانَ وَ الدِّینَ وَ الشَّرَائِعَ مِنَ الصَّمَدِ وَ کَیْفَ لِی بِذَلِکَ وَ لَمْ یَجِدْ جَدِّی أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ حَمَلَةً لِعِلْمِهِ حَتَّی کَانَ یَتَنَفَّسُ الصُّعَدَاءَ وَ یَقُولُ عَلَی الْمِنْبَرِ:سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی فَإِنَّ بَیْنَ الْجَوَانِحِ مِنِّی عِلْماً جَمّاً هَاهْ هَاهْ أَلَا لَا أَجِدُ مَنْ یَحْمِلُه ؛هر گاه برای علم و دانشی که خدا به من داده حاملانی پیدا میکردم توحید،اسلام، ایمان،دین و شرایع را از واژه«الصمد»بیرون میآوردم و آن را نشر میدادم.
چگونه ممکن است من چنین افرادی را بیابم در حالی که جدم امیرمؤمنان علیه السلام نیافت تا آنجا که آه سوزان و پر درد از دل بر میکشید و بر منبر میفرمود:
از من سؤال کنید پیش از آنکه از دست شما بروم،چرا که در وجود من علم و دانش فراوانی است.آه آه بدانید افرادی نمییابم که بتوانند آن را حمل و نگهداری کنند». (1)
امام علیه السلام در ادامه این سخن از چهار گروه نام میبرد که هیچ کدامشان شایسته حمل این علوم الهی و اسرارآمیز نیستند.در مورد گروه اول میفرماید:«آری کسی را مییابم که زود درک میکند ولی (از نظر تقوا) قابل اطمینان و اعتماد نیست و دین را وسیله دنیا قرار میدهد و از نعمت خدا بر ضد بندگانش استفاده میکند و از دلائل الهی بر ضد اولیائش کمک میگیرد»؛ (بَلَی أَصَبْتُ لَقِناً غَیْرَ مَأْمُونٍ عَلَیْهِ،مُسْتَعْمِلاً آلَةَ الدِّینِ لِلدُّنْیَا،وَ مُسْتَظْهِراً بِنِعَمِ اللَّهِ عَلَی عِبَادِهِ،وَ بِحُجَجِهِ عَلَی أَوْلِیَائِهِ) .
«لَقِن»به معنای زیرک و باهوش است.
این گروه همان عالمان بیتقوا هستند که از نظر علمی ممکن است مراحلی را طی کرده باشند؛ولی از نظر تعهد و احساس مسئولیت الهی پایشان لنگ است.
اینها همان عالمانی هستند که در دستگاه خلفای جور و سلاطین ظالم توجیهگر اعمالشان بوده و دین خود را برای آبادی دنیایشان میفروختند و تاریخ افرادی از این قبیل را به خاطر دارد که حتی گاه برای حفظ موقعیتشان فتوا به ریختن خون بیگناهان میدادند و اینها خطرناکترین دشمنان اسلامند.
در حدیثی از امیرمؤمنان علیه السلام از حضرت مسیح علیه السلام میخوانیم که فرمود:
«الدِّینَارُ دَاءُ الدِّینِ وَ الْعَالِمُ طَبِیبُ الدِّینِ فَإِذَا رَأَیْتُمُ الطَّبِیبَ یَجُرُّ الدَّاءَ إِلَی نَفْسِهِ فَاتَّهِمُوهُ وَ اعْلَمُوا أَنَّهُ غَیْرُ نَاصِحٍ لِغَیْرِهِ ؛دینار موجب بیماری دین است و عالِم
1) 1) .بحار الانوار،ج 3،ص 225،ح 15.
طبیب دین است.هرگاه دیدید طبیب عوامل بیماری را به سوی خود میکشد او را در طبّش متهم سازید و بدانید (کسی که به خودش رحم نمیکند) خیرخواه دیگران نیست». (1)
سپس درباره گروه دوم میفرماید:«یا کسی که مطیع حاملان حق است؛اما چون بصیرتی به پیچ و خمهای علم و شبهات ندارد با نخستین شبهه و ایراد، شک در دل او پیدا میشود.آگاه باش (ای کمیل!) نه این به درد میخورد و نه آن»؛ (أَوْ مُنْقَاداً لِحَمَلَةِ الْحَقِّ،لَا بَصِیرَةَ لَهُ فِی أَحْنَائِهِ،یَنْقَدِحُ الشَّکُّ فِی قَلْبِهِ لِأَوَّلِ عَارِضٍ مِنْ شُبْهَةٍ.أَلَا لَا ذَا وَ لَا ذَاکَ) .
«احْناء»جمع«حِنْو»در اصل به هرچیزی گفته میشود که پیچ و خمی داشته باشد سپس به معنای جوانب نیز آمده است (چرا که جوانب و اطراف اشیا غالباً انحنایی دارد).
این گروه از یک نظر نقطه مقابل گروه اولاند؛افرادی ضعیف الفکر و نادان و مغرور که در برابر شبههافکنان کاملا آسیبپذیر اند،میدان را خالی کرده و گاه به آنها میپیوندند.خطر این گروه برای جهان اسلام و جامعه بشری نیز کم نیست.نمونه این گروه جمعیت خوارج بودند؛هنگامی که به توطئه و نیرنگ عمرو عاص قرآن بالای نیزهها رفت فورا میدان را رها کردند و هنگامی که شبههافکنی شعار«لا حُکْمَ إلّا لِلّه»را سر داد در برابر علی علیه السلام قیام کردند که چرا مسئله حکمیت را پذیرفتهای و العیاذ بالله نسبت کفر به آن حضرت دادند و امثال آنها در جامعه امروز ما نیز کم نیست.
حضرت درباره گروه سوم میفرماید:«یا کسی که اسیر لذت است و در چنگال شهوات گرفتار آمده (و به همین دلیل دین و ایمانش را در پای لذات و شهواتش قربانی میکند)»؛ (أَوْ مَنْهُوماً بِاللَّذَّةِ سَلِسَ الْقِیَادِ لِلشَّهْوَةِ) .
1) 1) .بحارالانوار،ج 2،ص 107،ح 5.
«منهوم»به معنای شکمپرست و حریص است.
«سَلِسَ الْقِیاد»به کسی گفته میشود که به آسانی در برابر چیزی تسلیم میشود.
آنگاه به چهارمین گروه اشاره کرده میفرماید:«یا کسی که حریص به جمع مال و اندوختن آن است این دو (این گروه و گروه قبل) به هیچ وجه از دینداران نیستند و شبیهترین موجودات به چهارپایانی هستند که برای چَرا رها شدهاند»؛ (أَوْ مُغْرَماً بِالْجَمْعِ وَ الِادِّخَارِ،لَیْسَا مِنْ رُعَاةِ الدِّینِ فِی شَیْءٍ،أَقْرَبُ شَیْءٍ شَبَهاً بِهِمَا الْأَنْعَامُ السَّائِمَةُ) .
«مُغْرِم»کسی است که عاشق و دلباخته چیزی باشد.
«سائِمَة»حیوانی است که در چراگاه رها شود.
میدانیم چهارپایان جز خور و خواب و شهوت چیزی را درک نمیکنند و بیچاره انسان،اشرف مخلوقات،آنقدر تنزل کند که همسوی با آنها باشد یا دنبال عیش و نوش و شهوت است و یا مشغول جمع مال و ثروت.
امام علیه السلام در پایان این سخن میفرماید:«اینگونه علم با مرگ حاملانش میمیرد»؛ (کَذَلِکَ یَمُوتُ الْعِلْمُ بِمَوْتِ حَامِلِیهِ) .
زیرا هیچ یک از این گروه چهارگانه شایسته آن نیستند که حامل علوم الهی باشند.به همین دلیل عالمان واقعی از قرار دادن علوم در اختیارشان خودداری میکنند و ناچار علمشان را با خودشان به گور میبرند و با مرگ آنها علم هم میمیرد.
اللَّهُمَّ بَلَی! لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ.إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً،وَ إِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً،لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَیِّنَاتُهُ.وَ کَمْ ذَا وَ أَیْنَ أُولَئِکَ؟ أُولَئِکَ وَ اللَّهِ الْأَقَلُّونَ عَدَداً،وَ الْأَعْظَمُونَ عِنْدَ اللَّهِ قَدْراً،یَحْفَظُ اللَّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَ بَیِّنَاتِهِ،حَتَّی یُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ،وَ یَزْرَعُوهَا فِی قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ.هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَی حَقِیقَةِ الْبَصِیرَةِ،وَ بَاشَرُوا رُوحَ الْیَقِینِ،وَ اسْتَلَانُوا مَا اسْتَعْوَرَهُ الْمُتْرَفُونَ،وَ أَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ،وَ صَحِبُوا الدُّنْیَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَی،أُولَئِکَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ، وَ الدُّعَاةُ إِلَی دِینِهِ.آهِ آهِ شَوْقاً إِلَی رُؤْیَتِهِمْ! انْصَرِفْ یَا کُمَیْلُ إِذَا شِئْتَ.
ترجمه
(سپس امام علیه السلام فرمود:درست است که عالمان با عمل اندکاند و علم و دانش با مرگ حاملانش میمیرد) ولی بار خدایا! آری هرگز روی زمین از کسی که به حجت الهی قیام کند خالی نمیشود؛خواه ظاهر و آشکار باشد و یا ترسان و پنهان.وجود آنها به این سبب است که دلائل الهی و نشانههای روشن او هرگز باطل نگردد و از دست نرود.آنها چند نفرند و کجا هستند؟ به خدا سوگند تعدادشان کم و قدر و مقامشان نزد خدا بسیار والاست.خداوند به واسطه آنها حجتها و دلایلش را حفظ میکند تا به افرادی که نظیر آنها هستند بسپارند و بذر آن را در قلوب افرادی شبیه خود بیفشانند.علم و دانش با حقیقتِ بصیرت به آنها روی آورده و روح یقین را لمس کردهاند.آنها آنچه را دنیاپرستانِ هوسباز
مشکل میشمردند آسان یافتهاند.و به آنچه جاهلان از آن وحشت دارند انس گرفتهاند.آنها در دنیا با بدنهایی زندگی میکنند که ارواحشان به عالم بالا تعلق دارد،خلفای الهی در زمیناند و دعوت کنندگان به سوی آئینش.آه آه چقدر اشتیاق دیدارشان را دارم.ای کمیل! (همین قدر کافی است) هر زمان که میخواهی باز گرد.
عالمانی که حجت خدا در زمینند
امام علیه السلام در این بخش از کلام خود که در واقع جنبه استثنا از گفتار سابق را دارد میفرماید:«(درست است که عالمان با عمل اندکاند و علم و دانش با مرگ حاملانش میمیرد) ولی بار خدایا! آری هرگز روی زمین از کسی که به حجت الهی قیام کند خالی نمیشود؛خواه ظاهر و آشکار باشد و یا ترسان و پنهان»؛ (اللَّهُمَّ بَلَی! لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ.إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً،وَ إِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً) .
درست همان چیزی که علمای امامیه و شیعیان به آن ایمان دارند که زمین هرگز خالی از حجت نمیشود؛خواه آشکار باشد یا پنهان و جالب اینکه ابن ابیالحدید تصریح میکند که این جمله امام علیه السلام مانند تصریح به عقاید شیعیان است؛ولی اصحاب ما آن را حمل بر«ابدال»میکنند که در روایات نبوی به آنها اشاره شده و آنان مردانی هستند که پیوسته در سطح زمین در گردشاند؛برخی شناخته میشوند و بعضی ناشناخته میمانند.
ای کاش ابن ابیالحدید دست از تعصبات طائفی خود بر میداشت و هنگامی که به سخنی از مولا امیرمؤمنان علی علیه السلام برخورد میکرد که صریح یا مانند صریح بر اعتقاد امامیه بود آن را میپذیرفت و روایاتی را که درباره ابدال نقل شده نیز
حمل بر امامان معصوم و یاران خاص آنان میکرد.(در پایان این گفتار سخنی درباره روایات ابدال خواهیم داشت).
سپس امام علیه السلام به نکته مهمی درباره فواید وجود حجتهای الهی اعم از غائب و ظاهر پرداخته میفرماید:«وجود آنها به این سبب است که دلائل الهی و نشانههای روشن او هرگز باطل نگردد و از دست نرود»؛ (لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَیِّنَاتُهُ) .
این سخن در واقع یکی از پاسخها برای سؤال معروفی است که درباره فلسفه وجود امام غائب علیه السلام میشود و آن اینکه امام غائب علیه السلام افزون بر اینکه وجودش سبب آرامش زمین و برکات الهی و تربیت و پرورش دلهای آماده است،از طریق ولایت تکوینی همچون پرورش گلها و میوهها به وسیله آفتاب پشت ابر، فایده دیگری نیز دارد و آن این است که معارف اسلامی و حجج و بینات الهی و احکام شریعت را دستنخورده نگه میدارد تا با گذشت زمان گرد و غبار نسیان و بطلان بر آنها ننشیند و آیین حق تحریف نگردد تا زمانی که ظاهر شود و همه را از این آب زلال حیاتبخش سیراب کند.
حضرت در ادامه این سخن به بیان عدد و صفات آنها میپردازد و میفرماید:
«آنها چند نفرند و کجا هستند؟ به خدا سوگند تعدادشان اندک و قدر و مقامشان نزد خدا بسیار والاست»؛ (وَ کَمْ ذَا وَ أَیْنَ أُولَئِکَ؟ أُولَئِکَ وَ اللَّهِ الْأَقَلُّونَ عَدَداً وَ الْأَعْظَمُونَ عِنْدَ اللَّهِ قَدْراً) .
قرآن مجید نیز درباره مؤمنان صالح العمل که در درجات والای ایمان قرار دارند میگوید: ««وَ قَلِیلٌ ما هُمْ» ؛آنها (که ایمان دارند و عمل صالح و ظلم و ستمی بر یکدگر نمیکنند) تعدادشان کم است». (1)
در اینجا این سؤال پیش میآید که امام معصوم در هر زمان یکی بیش نیست
1) 1) .ص،آیه 24.
چرا امام علیه السلام در این عبارت و جملههایی که بعد از آن میآید از ضمیر جمع استفاده میکند و آنها را به صورت یک جمعیت ذکر مینماید؟
پاسخ این است که امام علیه السلام وجود آنها را در طول زمان در نظر گرفته است.
درست است امام معصوم در هر زمان یکی است؛ولی هرگاه به مجموعه زمانهای بعد از امام علیه السلام بنگریم امامان معصوم جمعیتی را تشکیل میدهند.
این احتمال نیز هست که منظور از به کار بردن ضمیرِ جمع،امامان معصوم و اصحاب خاص آنان باشد.
آنگاه امام علیه السلام به ذکر اوصاف این اقلیت عظیم الشأن و این بندگان والای پروردگار پرداخته و شش صفت برایشان ذکر میکند.نخست میفرماید:
«خداوند به واسطه آنها حجتها و دلایلش را حفظ میکند تا به افرادی که نظیر آنها هستند بسپارند و بذر آن را در قلوب افرادی شبیه خود بیفشانند»؛ (یَحْفَظُ اللَّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَ بَیِّنَاتِهِ،حَتَّی یُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ،وَ یَزْرَعُوهَا فِی قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ) .
آری اینان گنجینههای اسرار الهی و حافظان معارف وحی و نبوت و دلایل حقانیت دین مبین اسلام اند و هر کدام از آنها بخواهد از دنیا چشم بپوشد این علوم و اسرار را به فرد دیگری همچون خود میسپارد تا این میراث عظیم حفظ شود و خالی از هر گونه پیرایه و آلودگی به آیندگان برسد.
تعبیر به «یُودِعُوا» اشاره به علوم و اسرار آمادهای است که همچون امانتی از صندوقی به صندوق دیگر منتقل میشود و تعبیر به «یَزْرَعُوا» اشاره به علومی که باید بذر آن افشانده شود و تدریجاً در دل آنها پرورش یابد تا زمانی که به ثمر نشیند و این نشان میدهد که علوم آنها در واقع دو گونه است.
این موضوع را در مورد علی علیه السلام در کتب حدیث غالباً خواندهایم که علی علیه السلام میفرمود:«پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله هزار باب علم را به من آموخت که از هر علمی هزار باب دیگر گشوده میشود» (1)این علوم در واقع همانند بذر اند که افشانده
1) 1) .ر.ک:کافی،ج 1،ص 238،ح 297؛بحار الانوار،ج 22،ص 461؛کنز العمال،ج 13،ص 114.
میشوند و از یک دانه هزار دانه میروید؛ولی بخشی از علوم نیز بوده است که بدون کم و کاست از پیامبر صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام منتقل شده است.
در دومین وصف میفرماید:«علم و دانش با حقیقتِ بصیرت به آنها روی آورده است»؛ (هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَی حَقِیقَةِ الْبَصِیرَةِ) .
البته بصیرت و بینش مراتب و مراحلی دارد؛ولی این گروه از اولیاء الله به حد والای آن رسیدند.
تعبیر به «هجم» ممکن است اشاره به این باشد که علوم آنها اکتسابی نیست بلکه الهامی است از سوی پروردگار که از آنها به هجوم تعبیر شده است.مرحوم علامه مجلسی در تفسیر این جمله مینویسد:تعبیر به هجوم در اینجا اشاره به این است که خداوند«علم لدنّی»را نسبت به حقائق اشیا دفعتاً به آنها تعلیم داده و حجابها و پردهها را کنار زده و حقایق را بر آنها مکشوف ساخته است. (1)
در سومین وصف میفرماید:«آنها روح یقین را لمس کردهاند»؛ (وَ بَاشَرُوا رُوحَ الْیَقِینِ) .
میدانیم یقین مراتبی دارد:علم الیقین،عین الیقین و حق الیقین.علم الیقین آن است که انسان از دلائل مختلف به چیزی ایمان آورد؛مانند کسی که با مشاهده دود از فاصله دور،به وجود آتش ایمان پیدا کند.عین الیقین در جایی است که انسان به مرحله شهود برسد و با چشم خود مثلا آتش را از نزدیک مشاهده کند.
حق الیقین مرتبه فراتر از آن و به این معناست که مثلاً انسان،آتش را با دست خود لمس کند و یا موجودی همچون آهن که وارد آتش میشود و صفات آن را به خود میگیرد و به صورت بخشی از آن در میآید که این بالاترین مرحله یقین است.اولیای الهی که امیرمؤمنان علی علیه السلام در این گفتار نورانیاش میفرماید:«آنها روح الیقین را لمس کردهاند»دارای همین مرحله از یقین هستند.
1) 1) .بحارالانوار،ج 22،ص 461.
حضرت در چهارمین وصف میفرماید:«آنان آنچه را دنیاپرستانِ هوسباز مشکل میشمردند آسان یافتهاند»؛ (وَ اسْتَلَانُوا مَا اسْتَعْوَرَهُ الْمُتْرَفُونَ) .
«اسْتَلانُوا» (از ریشه«لین») به معنای نرمی و «اسْتَوْعَرَ» (از ریشه«وَعْر») به معنای سختی و «مترفون» (از ریشه«تَرَف») به معنای در ناز ونعمت زیستن است.
دنیاپرستان،پرهیز از زر و زیور دنیا و ساده زیستن و دل از لذات نامشروع کندن را کار مشکلی میپندارند؛ولی این گروه از اولیاء الله به آسانی از همه اینها میگذرند و به زندگی ساده زاهدانه پاک از هر گونه آلودگی قناعت میکنند.
امام علیه السلام در وصف پنجم میفرماید:«آنها به آنچه جاهلان از آن وحشت دارند انس گرفتهاند»؛ (وَ أَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ) .
جاهلان پیوسته از این وحشت دارند که اموالشان به خطر بیفتد،جاه و مقامشان از میان برود و آینده زندگی مادی آنها دگرگون شود،از این در هراساند که اگر از حرام الهی چشم بپوشند،به حلال نرسند و از این میترسند که اگر از حق طرفداری کنند گروهی از دوستان خود را از دست خواهند داد؛ولی این گروه از اولیاء الله نه تنها از این امور بیمناک نیستند بلکه به آن انس گرفتهاند.
در خطبه 128 نیز در کلام امام علیه السلام خواندیم که به«ابوذر»-آن مرد مبارزِ مجاهد فی سبیل الله که به سبب حمایتهایش از حق تبیعد شد و در تبعیدگاه مظلومانه و در نهایت عسرت جان سپرد-به هنگامی که در زمان عثمان میخواستند او را به تبعیدگاه بفرستند خطاب کرد و فرمود:
«یا أباذَرَ...لا یُؤْنِسَنَّکَ إلّا الْحَقُّ،وَ لا یُوحِشَنَّکَ إلَّا الْباطِلُ ؛ای اباذر...مبادا با چیزی جز حق مأنوس شوی و مبادا چیزی جز باطل تو را به وحشت بیفکند».
آنگاه حضرت در ششمین و آخرین وصف میفرماید:«آنها در دنیا با بدنهایی زندگی میکنند که ارواحشان به عالم بالا تعلق دارد!»؛ (وَ صَحِبُوا الدُّنْیَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَی).
اشاره به اینکه گرچه آنها از نظر جسمی در این دنیا و در میان انسانهای دیگر هستند؛ولی روحشان همنشین با ارواح اولیا و انبیای پیشین و فرشتگان مقرب است.به همین دلیل دنیا در نظرشان بیارزش و بالاترین ارزش برای آنها جلب رضای پروردگارشان است.اگر آنها اسیر زر و زیور دنیا و مال و ثروت و خور و خواب و شهوت نمیشوند به همین دلیل است که ظاهرا در این دنیا هستند؛ولی در باطن در جهان روحانیان زندگی میکنند.
سرانجام امام علیه السلام بعد از ذکر این اوصاف که حتی ذکر آنها روحپرور و نشاطآور است،میفرماید:«آنان خلفای الهی در زمین اند و دعوت کنندگان به سوی آئینش.آه آه چقدر اشتیاق دیدارشان را دارم»؛ (أُولَئِکَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ، وَ الدُّعَاةُ إِلَی دِینِهِ.آهِ آهِ شَوْقاً إِلَی رُؤْیَتِهِمْ!) .
آری آنان نمایندگان خدا بر روی زمین و مصداق اتم آیه شریفه «إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً» 1 و پرتوی از آیه شریفه «وَ داعِیاً إِلَی اللّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِیراً» 2 محسوب میشوند و به همین دلیل امام علیه السلام که خود مصداق اعلای این اولیای الهی است مشتاق دیدارشان است.
هنگامی که سخن به اینجا رسید و امام علیه السلام پیمانه وجود«کمیل»را از این کلمات نورانی و مفاهیم روحانی و عرفانی پر کرد به«کمیل»دستور بازگشت داد و فرمود:«ای کمیل! (همین قدر کافی است) هر زمان که بخواهی باز گرد»؛ (انْصَرِفْ یَا کُمَیْلُ إِذَا شِئْتَ) .
این تعبیر نشان میدهد که امام علیه السلام همراه«کمیل»باز نگشت و همچنان در آن بیابان خاموش و خالی مدتی ماند.شاید میخواست با خدای خود مناجات کند یا سخنان بیشتری بگوید که پیمانه وجود«کمیل»با آن همه عظمت،گنجایش آن
را نداشت.تنها خدا میداند و آن امام بزرگوار که در آن لحظات بر مولا چه گذشت.
ابن ابیالحدید در شرح نهج البلاغه خود در پایان این سخن میگوید:این کلام امام علیه السلام که به«کمیل»میگوید:«هر زمان که میخواهی باز گرد»از لطیفترین کلمات و بهترین آداب است،زیرا آمرانه نمیفرماید برگرد،بلکه میگوید:هرگاه بخواهی.تا بدین وسیله«کمیل»را از ذلت تحت فرمان بودن به عزت اراده و اختیار برساند. (1)
به راستی مجموعه این کلام امام علیه السلام دست هر خواننده و شنوندهای را میگیرد و به سوی عالمی مملو از معنویت و نور میبرد.صفات اولیای خدا و پیشگامانِ راه تقرب به پروردگار را در عباراتی کوتاه و بسیار پرمعنا شرح میدهد و چیزی را در این زمینه فروگذار نمیکند تا کسانی که آماده پیمودن راهند،در این مسیر قدم بگذارند و با هدایتهای الهی که بر زبان این بنده خاص پروردگار جاری شده به سوی مقصد یعنی قرب الی الله پیش روند.
جاذبه این سخن به قدری زیاد است که در کلمات علمای شیعه و اهل سنت، محدث و مورخ و مفسر بازتاب گستردهای پیدا کرده و در بسیاری از کتابها با عظمت از آن یاد کردهاند.
مرحوم علامه مجلسی در پایان این سخن میگوید:سزاوار است که آگاهان، هر روز در این کلام با نظر موشکافانه بنگرند (و از فواید آن بهره گیرند). (2)
همان گونه که قبلاً اشاره کردیم،اوصافی را که امام علیه السلام در ذیل این کلام نورانی
بیان کرده ناظر به امامان معصوم علیهم السلام است که وقتی در طول زمان آنها را در نظر بگیریم مجموعهای تشکیل میدهند که با تعبیرات امام علیه السلام که به صیغه جمع از آنها یاد کرده کاملاً سازگار است.آنها که زمین از وجودشان خالی نیست،و گاه ظاهر و مشهور و زمانی خائف و مغمورند،آنان که اصالت معارف اسلامی و حجتهای الهی و نشانههای روشن او را حفظ میکنند و نسل به نسل به آیندگان منتقل میسازند.آری آنها هستند که علم را به حقیقت بصیرت دریافته و به حق الیقین رسیدهاند،دنیا در نظرشان کوچک و روحشان به عالم اعلا مرتبط است و خلفای الهی در زمین و داعیان به دین او هستند و عظمت مقامشان در حدی است که امام علیه السلام اشتیاق دیدارشان را دارد.
این احتمال نیز هست که منظور امامان معصوم و اصحاب سر و خواص نزدیک آنها باشند؛کسانی مانند:«سلمان»،«مقداد»،«ابوذر»،«مالک»،«عمار» و«جابر»که وجودشان در کنار امام معصوم و از پرتو آن روشن و نورافشان شده و آنان نیز به سهم خود گروههایی را به دین خدا فرا میخواندند و نمایندگان خدا در زمین بودند و«کمیل»خود،یکی از ایشان بود که شایسته شنیدن این کلمات و مخاطب به این خطاب نورانی شد و توانست آن را در دل تاریخ جاودانه سازد تا امروز در اختیار ما قرار گیرد.
چنانکه قبلاً اشاره شد ابن ابیالحدید در شرح این کلام نورانی تصریح میکند که این کلام کاملاً بر عقیده شیعه امامیه منطبق است که آن را اشاره به امامان معصوم میدانند.سپس میافزاید:اما اصحاب ما آن را به ابدال تفسیر میکنند که در روایات نبوی به آن اشاره شده است.
به همین مناسبت لازم میدانیم درباره عقیده ابدال که در کتب روایی اهل
سنت و همچنین بعضی کتب شیعه آمده توضیحی داشته باشیم.
اساس اعتقاد اهل سنت درباره ابدال بعضی از احادیث است که به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نسبت دادهاند از جمله احمد حنبل در مسند خود از آن حضرت نقل میکند که فرمود:
«الأبْدالُ فی هذِهِ الْاُمَّةِ ثَلاثُونَ مِثلُ إبْراهیمِ خَلیلِ الرَّحْمانِ عَزَّ وَ جَلَّ کُلُّ ما ماتَ رَجُلٌ أبْدَلَ اللّهُ تَعالی مَکانَهُ رِجالاً ؛ابدال در امت من سی نفرند که هر کدام همچون ابراهیم خلیلاند و هر زمان یکی از آنها از دنیا برود خدا فرد دیگری را بدل او قرار میدهد.(از اینجا وجه نامگذاری ابدال به این نام روشن میشود)». (1)
در مجمع الزوائد در حدیث دیگری از آن حضرت نقل میکند آنها چهل نفرند که خدا به برکت آنها برکات زمین و آسمان را نصیب انسانها میکند. (2)
سپس میبینیم این روایت به دست«معاویه»میافتد و او چنان آن را تحریف میکند که هر خوانندهای گرفتار وحشت میشود.ابن ابیالحدید تحت عنوان «احادیث مجعوله که در مذمت علی علیه السلام ساختهاند»از معاویه چنین نقل میکند که:«واقدی»مینویسد:هنگامی که«معاویه»از عراق بعد از صلح با امام حسن علیه السلام به شام بازگشت خطبهای خواند و گفت:ای مردم! رسول اکرم صلی الله علیه و آله به من چنین فرمود:
«إنَّکَ سَتَلِی الْخِلافَةَ مِنْ بَعْدی فَاخْتَرِ الْأرْضَ الْمُقَدَّسَةَ فَإنَّ فیهَا الْأبْدالُ وَقَدِ اخْتَرْتُکُمْ فَالْعَنُوا أبا تُرابٍ ؛به زودی تو خلافت را پس از من عهدهدار میشوی.
سرزمین مقدس (شامات) را انتخاب کن چرا که ابدال در آنجا هستند و من شما را برگزیدم،بنابراین شما ابوتراب (نعوذ بالله علی علیه السلام) را لعن کنید». (3)
این حدیث به دست صوفیه افتاده و آنها گفتهاند:دنیا هرگز خالی از ابدال نمیشود و آنها چهل نفرند و خالی از اوتاد نمیگردد و آنها هفت نفرند و از
قطب ته نمیماند و او یک نفر است.هنگامی که قطب بمیرد یکی از آن هفت نفر به جای او مینشینند و یکی از چهل نفر از ابدال در سلک اوتاد قرار میگیرند. (1)
ابن ابیالحدید پس از نقل این سخن میافزاید:اصحاب ما معتقدند که ابدال جماعتی از علما و مؤمنین آگاه به مسائل اسلامیاند و اگر اجماع امت حجت است به موجب سخن آنهاست و چون نمیتوان آنان را شناخت اجماع همه علما معیار قرار داده شده در حالی که اصل،قول همان گروه است. (2)
جالب اینکه در کتب اهل سنت آمده است که ابدال هرگز فرزندی از خود نمیآورند،هرچند هفتاد همسر انتخاب کنند و لذا بعضی از افراد را که فرزندی نداشتند جز ابدال شمردند (3)ولی این ویژگی چه سری دارد بر هیچ کس روشن نیست.
در روایات شیعه امامیه نیز به ابدال اشاره شده است؛از جمله مرحوم علامه مجلسی در جلد 27 بحارالانوار در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا علیه السلام چنین نقل میکند که راوی از آن حضرت پرسید:مردم (اشاره به جماعتی از اهل سنت است) چنین گمان میکنند که در زمین ابدالی وجود دارد.این ابدال کیستند؟ امام علیه السلام فرمود:راست گفتند.ابدال همان اوصیا (و امامان معصوم) هستند که خداوند عزوجل آنها را بدل انبیا قرار داده است،هنگامی که انبیا را از این جهان برد و خاتم آنها را محمد پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله قرار داد.
مرحوم علامه مجلسی بعد از ذکر این حدیث میگوید:ظاهر دعایی که جزء دعای«ام داود»است و از امام صادق علیه السلام در نیمه رجب نقل شده که میگوید:
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّد...اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی الْأَوْصِیَاءِ وَالسُّعَدَاءِ وَالشُّهَدَاءِ وَأَئِمَّةِ الْهُدَی اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی الْأَبْدَالِ وَالْأَوْتَاد ...»این است که ابدال غیر از امامان
اهل بیتاند (زیرا نخست درود به آل محمد و ائمه هدی فرستاده شده و سپس درود به ابدال و اوتاد).ولی صریح نیست و ممکن است آن را حمل بر تأکید کرد.
سپس میافزاید:ممکن است مراد از این دعا اصحاب خاص ائمه باشند و به هر حال ظاهر خبر این است که آنچه را صوفیه اهل سنت افترا بستهاند (که آن را اشاره به اقطاب و سران صوفیه میدانند) نفی میکند. (1)
در حدیثی که در کتاب مستدرک از رسول اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده نیز میخوانیم:
«هر کس در روز بیست و پنج بار به همه مردان و زنان مؤمن دعا کند خداوند کینه را از سینه او بیرون میبرد و او را جزء ابدال محسوب میدارد». (2)
از مجموع آنچه در بالا ذکر شد استفاده میشود که اصل وجود ابدال در کلام رسول اکرم صلی الله علیه و آله و به دنبال آن در بعضی از کلمات ائمه اهلبیت علیهم السلام بوده است و اشاره به افراد با ایمان والا مقامی است که خداوند آنها را برای هدایت بندگانش در زمین قرار داده که در رأس همه آنها امام معصوم علیه السلام است.همانگونه که در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«إنَّ أبْدالَ أُمَّتی لَنْ یَدْخُلُوا الْجَنَّةَ بِالْأعْمالِ وَإنَّما دَخَلُوها بِرَحْمَةِ اللّهِ وَسِخاوَةِ الْأَنْفُسِ وَسَلامَةِ الصَّدْرِ وَرَحْمَةٍ لِجَمیعِ الْمُسْلِمینَ ؛ابدال امتم (تنها) با اعمالشان وارد بهشت نمیشوند،بلکه به رحمت خداوند و سخاوت نفس و سلامت دل و مهربانی و محبت به جمیع مسلمانان وارد بهشت میشوند». (3)
ولی بعداً هر گروهی این واژه را به نفع خود و بر طبق امیال و هوسهای خویش تفسیر کرده؛صوفیان به نفع خود،معاویه نیز به سود خویش آن را بر آنچه مایل بودهاند تطبیق دادهاند.
نام«کمیل»در نزد همه شیعیان مشهور است و همگی او را از خواص و اصحاب سرّ امیرمؤمنان علی علیه السلام میدانند و حدیث بالا نیز دلیل روشنی برای همین معناست که امام علیه السلام این کلمات نورانی را در فضایی خالی از اغیار در اختیار او گذارد و دستور داد آن را نگهداری کند (تا به دیگران برساند).این کلام دستور العملی است برای همه پویندگان راه حق و سالکان الی الله و نمونه روشنی است از تعلمیات عالی اسلام.دعای معروف«کمیل»نیز از پربارترین دعاهاست که عاشقان پروردگار پیوسته از آن بهرهمند میشوند.
جالب اینکه بسیاری از بزرگان اهل سنت نیز وی را ستوده و اوصاف برجستهای برای او ذکر کردهاند؛ابن کثیر که از متعصبان اهل سنت است درباره او مینویسد کمیل از اصحاب امیرمؤمنان،در صفین حاضر شد و مردی شجاع، زاهد و عابد بود که در سن صد سالگی به دست حجاج در سال هشتاد و دو به شهادت رسید. (1)
از تعیین زمان وفات کمیل استفاده میشود که وی مدتی از عصر پیامبر صلی الله علیه و آله را نیز درک کرده بود؛ولی بعضی او را به هنگام شهادت هفتاد ساله ذکر کردهاند،از این رو او را از تابعین شمردهاند نه از صحابه. (2)خداوند کمیل را با اولیائش محشور و غریق رحمت خاصش کند.
شرح بیشتری در باره حالات کمیل در ذیل نامه 61 از نامههای امیرمؤمنان علیه السلام آوردیم.
و قال علیهالسلام
الْمَرْءُ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسَانِهِ.
امام علیه السلام فرمود:
انسان زیر زبان خود پنهان است
(و تا سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد). (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهجالبلاغه این کلام گهربار حکمتآمیز از مرحوم شیخ طوسی در کتاب امالی از عبدالعظیم حسنی از امام جواد علیه السلام از پدرش امام علی بن موسی الرضا از اجدادش از جدش امیرمؤمنان علیهم السلام در ضمن روایتی نقل کرده است که آن حضرت فرمود:چهار جمله من گفتهام که در قرآن مجید تصدیقش آمده است؛گفتهام: «الْمَرءُ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسانِهِ فَإذا تَکَلَّمَ ظَهَرَ؛ انسان در زیر زبانش نهفته است،هنگامی که سخن بگوید شخصیتش آشکار میشود».خداوند در قرآن مجید (درباره منافقان) فرموده است: «وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِی لَحْنِ الْقَوْلِ» ؛آنها را از طرز سخنانشان خواهی شناخت»(محمد،آیه 30).نیز جاحظ که قبل از مرحوم رضی میزیسته است در کتاب المائة المختارة این کلام شریف را نقل میکند (مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 130).جالب اینکه همین کلام حکمتآمیز با اضافهای در حکمت 392 آمده است.
تا سخن نگفتهای معلوم نیست کیستی!
امام علیه السلام در این کلام بسیار کوتاه و پرمعنا میفرماید:«انسان زیر زبان خود پنهان است (و تا سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد)»؛ (الْمَرْءُ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسَانِهِ) .
منظور از«مرء»(انسان) در اینجا شخصیت و ارزش انسان است و منظور از «مخبوء»(نهفته بودن) در زیر زبان این است که هنگامی که سخن بگوید شخصیت او آشکار میشود،چرا که سخن ترجمان عقل و دریچهای به سوی روح آدمی است.هرچه در روح اوست از خوب و بد،والا و پست،بر زبان و کلماتش ظاهر میشود.گاه انسان به افرادی برخورد میکند که از نظر ظاهر بسیار آراسته و پرابهتاند؛اما همین که زبان به سخن میگشاید میبیند که چقدر تو خالی است.و بر عکس به افرادی برخورد میکند که ابداً ظاهری ندارند؛اما هنگامی که زبان به سخن میگشاید،انسان احساس میکند شخص دانشمند و حکیمی است.
مرحوم علامه مجلسی این کلام را از مصباح الشریعة با اضافهای از امام صادق از امیرمؤمنان علی علیهما السلام نقل کرده است و آن اینکه امام علیه السلام به دنبال این جمله میفرماید:
«فَزِنْ کَلَامَکَ وَ اعْرِضْهُ عَلَی الْعَقْلِ وَ الْمَعْرِفَةِ فَإِنْ کَانَ لِلَّهِ وَ فِی اللَّهِ فَتَکَلَّمْ بِهِ وَ إِنْ کَانَ غَیْرَ ذَلِکَ فَالسُّکُوتُ خَیْرٌ مِنْه ؛حال که چنین است کلام خود را بسنج
و بر عقل و معرفت عرضه دار هرگاه رضای خدا در آن است آن را بر زبان جاری کن و اگر غیر از آن است سکوت از چنین سخن گفتنی بهتر است». (1)
درباره اهمیت این جمله کوتاه و تاثیر آن در شناخت انسانها دانشمندان اسلام سخنهای برجستهای گفتهاند از جمله ابن ابیالحدید در ذیل همین کلام حکمتآمیز میگوید:مفهوم این کلام در عبارات مختلفی آمده؛اما تعبیری که در اینجا آمده است از نظر کوتاه بودن و پرمعنا بودن نظیر و مانند ندارد. (2)
مرحوم مغنیه در شرح نهجالبلاغه خود میگوید:ادیب و فقیه و فیلسوف تنها با سخنانشان شناخته میشوند و همچنین وکلا و اخترشناسان،ولی طبیب و مهندس و مانند آنها هم با سخنانشان شناخته میشوند و هم با کارهایشان و به هر حال هر انسانی که سخنان تازه مفیدی در اختیار برادر هم نوعش بگذارد عاقل و عالم و ادیب و فقیه و فیلسوف است؛اما سخنوران فصیحی که اثر با ارزشی از خود به یادگار نگذاردند سوفسطائیانی بیش نیستند،هرچند هزاران جلد نثر و نظم نوشته باشند. (3)
تأثیر این سخن امام علیه السلام به قدری در شعرا و ادیبان زیاد بوده که در اشعار آنها نمایان است.
سعدی میگوید:
تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد
نیز میگوید:
زبان در دهان ای خردمند چیست کلید در گنج صاحب هنر
چو در بسته باشد چه داند کسی که گوهر فروش است یا پیلهور
شاعر دیگری میگوید:
آدمی مخفی است در زیر زبان این زبان پرده است بر درگاه جان
شاعر دیگری میگوید:
مرد،ار خزف و طلای کان است در زیر زبان خود نهان است
و قال علیهالسلام
هَلَکَ امْرُؤٌ لَمْ یَعْرِفْ قَدْرَهُ.
امام علیه السلام فرمود:
آن کس که قدر خود را نشناسد هلاک می شود. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر نهجالبلاغه از شیخ صدوق در کتاب خصال چنین نقل می کند که عامر شعبی-از علمای معروف اهل سنت که او را از تابعین و فقهای معروفشان شمردند-(وفات او در سال 104 هجری واقع شده است) میگوید امیرمؤمنان علی علیه السلام نه جمله ارتجالاً (بدون مطالعه قبلی) بیان فرمود که چشم بلاغت را خیره ساخت و گوهرهای حکمت را کم ارزش نمود و همه را از رسیدن به یکی از آنها باز داشت.سه جمله در مناجات است و سه جمله از آنها در حکمت و سه جمله در ادب.اما آن سه جمله ای که در مناجات وارد شده این است که فرمود: «کَفَی بِی عِزّاً أَنْ أَکُونَ لَکَ عَبْداً» و «کَفَی بِی فَخْراً أَنْ تَکُونَ لِی رَبّاً» و «أَنْتَ کَمَا أُحِبُّ فَاجْعَلْنِی کَمَا تُحِبُّ؛ این عزت برای من بس است که بنده تو باشم و این افتخار برای من کافی است که تو پروردگار من باشی تو آنگونه هستی که من دوست دارم و مرا چنان قرار ده که تو دوست داری». سه جملهای که در حکمت از آن حضرت نقل شده این است: «قِیمَةُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ» و «مَا هَلَکَ امْرُؤٌ عَرَفَ قَدْرَهُ» و «الْمَرْءُ مَخْبُوٌّ تَحْتَ لِسَانِهِ؛ ارزش هر کس به اندازه کاری است که به خوبی از عهده آن بر می آید و آن کس که قدر و مقام خود را بشناسد هرگز هلاک نمی شود و انسان در زیر زبانش نهفته شده است». اما آن سه جمله نقل شده در ادب این است:«امْنُنْ عَلَی مَنْ شِئْتَ تَکُنْ أَمِیرَهُ»و«احْتَجْ إِلَی مَنْ شِئْتَ تَکُنْ أَسِیرَهُ»و«اسْتَغْنِ عَمَّنْ شِئْتَ تَکُنْ نَظِیرَهُ؛به هر کس می خواهی نعمت ببخش تا امیرش باشی و دست حاجت به هر کس می خواهی دراز کن تا اسیرش شوی و از هر که میخواهی بینیاز شو تا نظیرش باشی». نویسنده کتاب مصادر بعد از ذکر این کلام شعبی میگوید:از جاحظ (مرد فصیح و بلیغ مشهور) نقل شده که گفته است هیچ سخنی بعد از کلام خداوند و کلام رسول الله صلی الله علیه و آله از کسی صادر نشد مگر اینکه من به معارضه با آن برخاستم مگر کلماتی از امیرمؤمنان علی علیه السلام که من قادر به معارضه با آن نشدم آن کلمات چنین است: «ما هَلَکَ امْرَءٌ عَرَفَ قَدْرَهُ» و جمله «الْمَرُء عَدُوُّ ما جَهِل» و جمله «اسْتَغْنِ عَمَّنْ شِئْتَ تَکُنْ نَظیرُه...» .(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 130).
به حدّ خود قانع باش!
امام علیه السلام در این کلام نورانی کوتاه و پرمعنایش به افرادی که از حدّ خود تجاوز میکنند هشدار می دهد می فرماید:«آن کسی که قدر خود را نشناسد هلاک میشود»؛ (هَلَکَ امْرُؤٌ لَمْ یَعْرِفْ قَدْرَهُ) .
میدانیم یکی از عمیق ترین غرایز انسان،دوست داشتن خویشتن است و بسیار میشود که بر اثر آن انسان قدر و منزلت خود را گم میکند جنبههای مثبت خویش را بسیار بیش از آنچه هست میپندارد و حتی گاهی جنبههای منفی خود را مثبت میانگارد.به همین دلیل بر جای خود تکیه نمیکند،بلکه خود را در جایی قرار میدهد که شایسته آن نیست و در آنجا گاه سخنانی میگوید که دین و دنیای او را بر باد میدهد،آبروی او را میریزد،سرچشمه مفاسدی در جامعه میشود که نتیجه همه آنها هلاکت معنوی و مادّی است.
مثلاً کسی چند صباحی آموزش علوم دین را دیده و هنوز به مقام اجتهاد نرسیده خود را مجتهدی اعلم بداند و به استنباط احکام بنشیند و احکامی را آمیخته با اشتباهات فراوان برای این و آن بازگو کند و عبادات و معاملات آنها را ضایع سازد،چنین شخصی که قدر خود را نشناخته به یقین مسئولیت سنگینی را در قیامت خواهد داشت.
یا شخصی چند کتاب طبی را مطالعه کرده،ناگهان براثر خودبزرگبینی
خویش را طبیبی حاذق و لایق بپندارد و دستورات طبی صادر کند که باعث خطر جانی برای گروهی شود،او به یقین دنیا و آخرت خود را تباه ساخته است.
شاهد این تفسیر،جمله معروفی است که در افواه دانشمندان شهرت یافته
«رَحِمَ اللّهُ مَنْ عَرَفَ قَدْرَهُ وَ لَمْ یَتَجاوَزْ حَدَّهُ ؛خدا رحمت کند کسی را که قدر و منزلت خویش را بشناسد و از حدّ خود تجاوز نکند».
شاهد دیگر بر این تفسیر همان چیزی است که در خطبة 16 نهج البلاغه گذشت:
«هَلَکَ مَنِ ادَّعَی،وَخابَ مَنِ افْتَری،مَنْ أَبْدَی صَفْحَتَهُ لِلْحَقِّ هَلَکَ وَکَفَی بِالْمَرْءِ جَهْلاً أَلَّا یَعْرِفَ قَدْرَهُ ؛آن کس که به ناحق ادعایی کند هلاک می شود و آن کس که با دروغ و افترا مقامی را طلب کند محروم می گردد و به جایی نمی رسد و آن کس که (با ادّعاهای باطل) به مبارزه با حق برخیزد و در برابر آن قد علم کند هلاک خواهد شد و در نادانی انسان همین بس که قدر خویش را نشناسد».
ولی همان گونه که در ذیل خطبه 103 گذشت (1)این جمله تفسیر دیگری نیز می تواند داشته باشد که انسان به موهبت الهی قدر و مقام والایی دارد و جِرم صغیری است که عالم کبیر در آن خلاصه شده است حتی میتواند از فرشتگان آسمان بالاتر رود.آری چنین است مقام آدمیت،بنابراین اگر مقام خود را درست نشناسد و شخصیت خویش را با درهم و دینار و مقامی معاوضه کند و در هوا و هوسها و شهوات غوطه ور شود و از رسیدن به مقام قرب الهی باز ماند خود را هلاک کرده است،چرا که قدر خود را نشناخته است.
با توجه به آنچه گذشت و تبادر عمومی دانشمندان از این حدیث معنای اوّل مناسبتر به نظر میرسد،هرچند در بعضی از روایات نیز تعبیراتی است که معنای دوم را تداعی میکند؛مانند آنچه در کلام دیگری از امام امیرمؤمنان علیه السلام آمده است که می فرماید:
«مَنْ حَصَّنَ شَهْوَتَهُ فَقَدْ صَانَ قَدْرَه» (2)هرچند جمع میان
دو معنا نیز ممکن است که از یک سو نگاه به معنای اول کند و از سویی دیگر نگاه به معنای دوم.
و قال علیهالسلام
لِرَجُلٍ سَأَلَهُ أَنْ یَعِظَهُ:
لَا تَکُنْ مِمَّنْ یرْجُو الْآخِرَةَ بِغَیرِ الْعَمَلِ،وَ یُرَجِّی التَّوْبَةَ بِطُولِ الْأَمَلِ،یَقُولُ فِی الدُّنْیا بِقَوْلِ الزَّاهِدِینَ،وَ یعْمَلُ فِیهَا بِعَمَلِ الرَّاغِبِینَ،إِنْ أُعْطِیَ مِنْهَا لَمْ یشْبَعْ،وَ إِنْ مُنِعَ مِنْهَا لَمْ یقْنَعْ؛یَعْجِزُ عَنْ شُکْرِ مَا أُوتِیَ،وَ یَبْتَغِی الزِّیادَةَ فِیمَا بَقِیَ،ینْهَی وَ لَا یَنْتَهِی،وَ یَأْمُرُ بِمَا لَا یَأْتِی؛یُحِبُّ الصَّالِحِینَ وَ لَا یعْمَلُ عَمَلَهُمْ،وَ یُبْغِضُ الْمُذْنِبِینَ وَ هُوَ أَحَدُهُمْ،یَکْرَهُ الْمَوْتَ لِکَثْرَةِ ذُنُوبِهِ،وَ یُقِیمُ عَلَی مَا یَکْرَهُ الْمَوْتَ مِنْ أَجْلِهِ،إِنْ سَقِمَ ظَلَّ نَادِماً،وَ إِنْ صَحَّ أَمِنَ لَاهِیاً؛یُعْجَبُ بِنَفْسِهِ إِذَا عُوفِیَ،وَ یقْنَطُ إِذَا ابْتُلِیَ؛إِنْ أَصَابَهُ بَلَاءٌ دَعَا مُضْطَرّاً،وَ إِنْ نَالَهُ رَخَاءٌ أَعْرَضَ مُغْتَرّاً؛تَغْلِبُهُ نَفْسُهُ عَلَی مَا یَظُنُّ،وَ لَا یَغْلِبُهَا عَلَی مَا یَسْتَیْقِنُ، یَخَافُ عَلَی غَیرِهِ بِأَدْنَی مِنْ ذَنْبِهِ،وَ یَرْجُو لِنَفْسِهِ بِأَکْثَرَ مِنْ عَمَلِهِ.
امام علیه السلام در جواب شخصی که موعظه و اندرزی از او خواست میفرماید:
از کسانی نباش که بدون عمل امید سعادت اخروی دارد و توبه را با آرزوهای
دور و دراز به تأخیر میاندازد،درباره دنیا همچون زاهدان سخن میگوید؛ولی در آن همچون دنیاپرستان عمل میکند.اگر چیزی از دنیا به وی برسد سیر نمیشود و اگر نرسد هرگز قانع نخواهد بود.از شکر آنچه به او داده شده عاجز است؛ولی باز هم فزونی میطلبد.دیگران را از کار بد باز میدارد ولی خود نهی نمیپذیرد و دیگران را به کار خوب وا میدارد؛ولی خودش به آن عمل نمیکند.صالحان را دوست دارد ولی عمل آنها را انجام نمیدهد و گنهکاران را دشمن میشمارد ولی یکی از آنهاست.از مرگ به سبب زیادی گناهان متنفر است؛اما به اعمالی ادامه میدهد که مرگ را به سبب آن ناخوش میدارد.هرگاه بیمار میشود (از اعمال بد خود) پشیمان میگردد و هرگاه تندرست شود احساس امنیت میکند و به لهو و لعب میپردازد.به هنگام سلامت خودخواه و مغرور میشود و به هنگام گرفتاری ناامید میگردد.اگر بلایی به وی برسد همچون بیچارگان دست به دعا بر میدارد و اگر وسعت و آرامشی به او دست دهد با غرور از خدا رویگردان میشود.نفس او وی را در امور دنیا به آنچه گمان دارد وادار میکند ولی در امور آخرت به آنچه یقین دارد بیاعتناست.نسبت به دیگران به کمتر از گناه خود میترسد و نسبت به خویشتن بیش از آنچه عمل کرده انتظار دارد. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهجالبلاغه آمده است که گروه زیادی قبل از مرحوم سید رضی این گفتار بسیار حکیمانه و پرمعنا را در کتابهای خود آوردهاند از جمله ابن شعبه حرانی در تحف العقول و جاحظ بخشی از آن را در کتاب البیان و التبیین آورده مبرد در کتاب الفاضل،ابن عبد ربه در عقد الفرید و بعد از سید رضی گروه دیگری نیز از دانشمندان معروف آن را در کتابهای خود آوردهاند از جمله قاضی قضاعی در دستور معالم الحکم و سبط بن الجوزی در تذکرة الخواص و متقی هندی در کنزالعمّال.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 134).
یک اندرز جامع!
این کلام حکمتآمیز که نصایح بسیار گرانقدر و مواعظ گرانبهایی در آن هست دستور العملی است برای تمام زندگی بشر که در سایه آن میتواند سعادت دنیا و آخرت را برای خود به دست آورد.مرحوم سید رضی بعد از ذکر این کلام شریف-چنانکه خواهد آمد-تصریح میکند که اگر در مجموعه کتاب نهجالبلاغه جز این کلام شریف نبود برای وعظ و اندرز و موعظه نجاتبخش کافی بود و چه بسیار از افرادی که از جای جای این کلام شریف برای اثبات مقاصد خود بهره گرفتند و سخنان خود را به وسیله آن آراستهاند.
جالب توجه اینکه محدث مشهور اهل سنت متقی هندی در کنز العمّال مقدّمهای برای این حدیث شریف ذکر کرده است،وی از«زیاد بن اعرابی»نقل میکند که بعد از خاموش شدن آتش فتنه خوارج نهروان امام علیه السلام بر منبر کوفه قرار گرفت و حمد الهی به جای آورد و در این هنگام گریه به او مهلت نداد به اندازهای که اشکها بر صورت و محاسن شریفش جاری شد و هنگامی که محاسن شریف خود را تکان داد قطرههایی از آن بر بعضی از حاضران افتاد و ما میگفتیم:
هر کسی که قطرهای بر او افتاده است خداوند آتش دوزخ را بر او حرام خواهد کرد.سپس شروع به خطبه کرد و فرمود:
«أیُّهَاالنّاسُ لاتَکُونُوا مِمَّنْ یَرْجُواالْآخِرَةَ» . (1)
1) 1) .کنزالعمّال،ج 16،ص 205،ح 44229.
امام علیه السلام در این بیان پربار در جواب شخصی که موعظه و اندرزی از او خواست به سی مورد از رذائل اخلاقی اشاره کرده و با بیان شیوا و قریب به استدلال از آن نهی میکند. (قَالَ علیه السلام:لِرَجُلٍ سَأَلَهُ أَنْ یعِظَهُ) .
میفرماید:
1.«از کسانی نباش که بدون عمل امید سعادت اخروی دارد»؛ (لَا تَکُنْ مِمَّنْ یرْجُو الْآخِرَةَ بِغَیرِ الْعَمَلِ) . (1)
به گفته مرحوم مغنیه در فی ظلال انسان برای رسیدن به متاع حقیر دنیا بدون تلاش و سعی و کوشش هرگز به مقصود نمیرسد،پس چگونه برای رسیدن به نعمتهای پرارزش الهی در آخرت که نه چشمی همانند آن را دیده و نه گوشی وصف آن را شنیده و نه بر قلب انسانی خطور کرده میتواند بدون سعی و کوشش برسد. (2)
قرآن مجید در آیاتی چند بر این معنا تأکید فرموده؛در یک جا میفرماید:
«وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاّ ما سَعی* وَ أَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُری» ؛واینکه برای انسان چیزی جز (حاصل) سعی وکوشش او نیست،واینکه تلاش او به زودی دیده میشود». (3)
در جای دیگر میفرماید: «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمّا یَأْتِکُمْ مَثَلُ الَّذِینَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِکُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ وَ الضَّرّاءُ وَ زُلْزِلُوا حَتّی یَقُولَ الرَّسُولُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ مَتی نَصْرُ اللّهِ» ؛آیا گمان کردید داخل بهشت میشوید،بیآنکه حوادثی همچون حوادث گذشتگان به شما برسد؟! همانان که سختیها و زیانها به آنها رسید، و آن چنان بیقرار شدند که پیامبر و افرادی که با او ایمان آورده بودند گفتند:پس یاری خدا کی خواهد آمد؟!». (4)
رسول خدا صلی الله علیه و آله در حدیثی میفرماید:
«ایُّها الناسُ انِّهُ لَیْسَ بَیْنَ اللَّهِ وَبَیْنَ أَحَدٍ شَیْءٌ یُعْطِیهِ بِهِ خَیْراً أَوْ یَصْرِفُ بِهِ عَنْهُ شَرّاً إِلَّا الْعَمَلُ الصالِحُ لَایَدَّعِی مُدَّعٍ وَلَا یَتَمَنَّ مُتَمَنٍّ أنَّهُ یَرْجوُا إِلَّا بعَمَلٍ وَرَحْمَةٍ وَلَوْ عَصَیْتُ هَوَیْتُ اللَّهُمَّ هَلْ بَلَّغْتُ ثَلاثا ؛ای مردم! میان خدا و بین هیچ کس چیزی نیست که به وسیله آن خیری به کسی برساند یا شرّی را از او دفع کند مگر عمل صالح (تنها وسیله جلب خیرات و دفع آفات همین است،بنابراین) هیچ کس ادعا نکند و آرزو نداشته باشد که اهل نجات است مگر به عمل (صالح) و رحمت الهی.من هم اگر عصیان پروردگار کنم سقوط خواهم کرد.سپس رسول اکرم صلی الله علیه و آله سه بار این جمله را تکرار کرد:
خداوندا آیا من ابلاغ کردم؟». (1)
احادیث در این زمینه بسیار است که وسیله نجات تنها عمل صالح است و این پاسخی است برای آنها که تصور میکنند تنها با ذکر شهادتین و اظهار اسلام و به جا آوردن نماز و روزه و خواندن بعضی از ادعیه و توسلات و یا حتی تنها با شرکت در یک مجلس عزاداری اهل نجات خواهند شد،هرچند زندگی آنها سراسر آلوده گناه و معصیت باشد.
2.«(از کسانی مباش که) توبه را با آرزوهای دور و دراز به تأخیر میاندازد»؛ (وَ یُرَجِّی التَّوْبَةَ بِطُولِ الْأَمَلِ) .
اشاره به اینکه اگر گناه و لغزشی از تو سر زد بلافاصله دست به دامن لطف الهی بزن و با توبه و استغفار به درگاه او باز گرد.مبادا آرزوهای دور و دراز مانع این کار شود که هیچ کس اطمینان ندارد که یک روز دیگر و یا یک لحظه دیگر زنده است و درهای توبه به روی او باز است.به همین دلیل در روایات زیادی از تسویف توبه و تأخیر آن نهی شده است.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم که خطاب به اباذر فرمود:
«إِیَّاکَ
1) 1) .ارشاد مفید،ج 1،ص 182؛اعلام الوری طبرسی،ص 134.
وَ التَّسْوِیفَ بِأَمَلِکَ فَإِنَّکَ بِیَوْمِکَ وَ لَسْتَ بِمَا بَعْدَه ؛از تأخیر توبه به سبب تکیه بر آرزوها برحذر باش،زیرا تو به امروز تعلق داری نه به فردا». (1)
در حدیثی از امام علی بن ابیطالب علیه السلام میخوانیم:
«إِنْ قَارَفْتَ سَیِّئَةً فَعَجِّلْ مَحْوَهَا بِالتَّوْبَةِ ؛اگر گناهی مرتکب شدی برای محو آن با توبه شتاب کن». (2)
در حدیث دیگری از آن حضرت آمده است:
«مُسَوِّفُ نَفْسِهِ بِالتَّوْبَةِ مِنْ هُجُومِ الْأَجَلِ عَلَی أَعْظَمِ الْخَطَرِ ؛کسی که توبه را عقب میاندازد در برابر هجوم مرگ در معرض خطر است». (3)
3.«(از کسانی مباش که) درباره دنیا همچون زاهدان سخن میگوید ولی در آن همچون دنیاپرستان عمل میکند»؛ (یقُولُ فِی الدُّنْیا بِقَوْلِ الزَّاهِدِینَ وَ یعْمَلُ فِیهَا بِعَمَلِ الرَّاغِبِینَ) .
اشاره به اینکه میان قول و فعل تو درباره زرق و برق دنیا و زهد و رغبت در آن تناقض نباشد آنگونه که ریاکاران و متظاهران به قدس و ورع و خالی از قداست و پاکی سخن میگویند.
قرآن مجید میفرماید: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ* کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ». 4
4.«(از کسانی مباش که) اگر چیزی از دنیا به او برسد سیر نمیشود و اگر نرسد هرگز قانع نخواهد بود»؛ (إِنْ أُعْطِیَ مِنْهَا لَمْ یشْبَعْ،وَ إِنْ مُنِعَ مِنْهَا لَمْ یقْنَعْ) .
اشاره به اینکه در زندگی قانع باش.اگر گرفتار محرومیت شدی صابر و اگر مواهب الهی شامل حالت شد شاکر باش.نه مانند دنیاپرستان که هرگز از دنیا سیر نمیشوند و هرقدر بیشتر از مواهب دنیا در اختیارشان قرار بگیرد تشنهتر
میگردد،همانگونه که در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است:
«مَثَلُ الدُّنْیَا کَمَثَلِ مَاءِ الْبَحْرِ کُلَّمَا شَرِبَ مِنْهُ الْعَطْشَانُ ازْدَادَ عَطَشاً حَتَّی یَقْتُلَه ؛مَثَل دنیا همچون آب شور دریاست که هر قدر تشنهای از آن بیشتر بنوشد بیشتر گرفتار عطش میشود تا او را در کام مرگ فرو برد». (1)
5.«(از کسانی مباش که) از شکر آنچه به او داده شده عاجز است؛ولی باز هم فزونی میطلبند»؛ (یَعْجِزُ عَنْ شُکْرِ مَا أُوتِیَ،وَ یَبْتَغِی الزِّیادَةَ فِیمَا بَقِیَ) .
روشن است که هر نعمتی را شکری لازم است و از دست و زبان هیچ کس بر نمیآید که از عهده شکرش به در آید.با این حال چگونه ممکن است انسان، شکر را رها کند و دائما به دنبال زیاده خواهی باشد.این نشانه نهایت غفلت و بیخبری است.
6.«(از کسانی مباش که) دیگران را از کار بد باز میدارد؛ولی خود نهی نمیپذیرد و دیگران را به کار خوب وا میدارد؛ولی خودش به آن عمل نمیکند»؛ (یَنْهَی وَ لَا ینْتَهِیَ،وَ یأْمُرُ بِمَا لَا یَأْتِیَ) .
بدیهی است اگر انسان کسی را به چیزی امر کند به یقین به سبب آثار خوب و برکات آن است.با این حال اگر عاقل باشد چرا خودش از آن بهره نگیرد و اگر دیگری را از کاری باز میدارد لابد به سبب زیانهای آن است،با این حال چرا خودش پرهیز نکند.آیا این بیتوجهی دلیل بر آن نیست که ایمان درستی به گفتههای خود ندارد؟
قرآن مجید نیز در مقام سرزنش اینگونه افراد میفرماید: «أَ تَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْکِتابَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ» ؛آیا مردم را به نیکی (وایمان به پیامبری که صفات او در تورات آمده) دعوت میکنید،امّا خودتان را فراموش میکنید با اینکه شما کتاب آسمانی (تورات) را میخوانید.آیا نمیاندیشید؟». (2)
7.«(از کسانی مباش که) صالحان را دوست دارد ولی عمل آنها را انجام نمیدهد و گنهکاران را دشمن میشمارد ولی یکی از آنهاست»؛ (یُحِبُّ الصَّالِحِینَ وَ لَا یعْمَلُ عَمَلَهُمْ،وَ یُبْغِضُ الْمُذْنِبِینَ وَ هُوَ أَحَدُهُمْ) .
این در واقع نوعی تناقض در فکر و عمل است؛از نظر تفکر عشق به صالحان دارند لابد به موجب اعمال صالح آنها؛ولی از نظر عمل آنچه را بدان عشق میورزیده کنار میگذارند.همچنین در نقطه مقابل از ظالمان و عاصیان و فاسقان متنفرند که به یقین به سبب اعمالشان است در حالی که در مقام عمل آلوده به همان اعمالاند.ممکن است در آن درجه از شدت نباشد؛ولی به هر حال با دیدی کلی عمل آنها هماهنگ با اعمال کسی است که از وی متنفرند.این تناقض به راستی عجیب،و نشانه ضعف ایمان و اراده و غلبه هوای نفس است.
در صحیفه گرانبهای سجادیه نیز در ضمن دعای بیست و چهارم میخوانیم:
«لا تَجْعَلْنی مِمَّنْ یُحِبُّ الصّالِحینَ وَ لا یَعْمَلُ عَمَلَهُمْ وَ یُبْغِضُ الْمُسیئینَ وَ هُوَ أحَدُهُمْ ؛خداوندا مرا از آنها قرار نده که صالحان را دوست دارند ولی اعمال آنها را انجام نمیدهند و گنهکاران را دشمن دارند ولی خودشان در عمل همچون آنها هستند».
8.«(از کسانی مباش که) از مرگ به سبب زیادی گناهانش متنفر است؛اما به اعمالی ادامه میدهد که مرگ را به سبب آن ناخوش میدارد»؛ (یَکْرَهُ الْمَوْتَ لِکَثْرَةِ ذُنُوبِهِ،وَ یُقِیمُ عَلَی مَا یَکْرَهُ الْمَوْتَ مِنْ أَجْلِهِ) .
این نیز تناقض دیگری در زندگی آنهاست؛از یکسو هنگامی که سخن از مرگ به میان میآید وحشت دارد،زیرا نامه اعمال خود را سیاه میبیند ولی به جای توبه و اصلاح مسیر خویش باز به همان گناهان ادامه میدهند.این تناقض نیز در فکر و عمل به سبب ضعف ایمان و غلبه هوای نفس است.
قرآن مجید درباره گروهی از یهود میفرماید: «وَ لَنْ یَتَمَنَّوْهُ أَبَداً بِما قَدَّمَتْ
أَیْدِیهِمْ» ؛ولی آنها،بهخاطر اعمال بدی که پیش از خود فرستادهاند،هرگز آرزوی مرگ نخواهند کرد». (1)
همچنین در آیه بعد نیز میفرماید: «یَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ یُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ وَ ما هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذابِ أَنْ یُعَمَّرَ» ؛(تا آنجا) که هر یک از آنها آرزو دارد هزارسال عمر به او داده شود؛در حالی که این عمر طولانی او را از کیفر (الهی) باز نخواهد داشت». (2)
9.«(از کسانی مباش که) هرگاه بیمار میشود (از اعمال زشت خود) پشیمان میگردد و اگر تندرست باشد احساس امنیت میکند و به لهو و لعب میپردازد»؛ (إِنْ سَقِمَ ظَلَّ نَادِماً،وَ إِنْ صَحَّ أَمِنَ لَاهِیاً) .
آری آنها به هنگام بیماری چون چهره مرگ را در نزدیکی خود میبینند، ندامت به آنها دست میدهد و به فکر توبه از گناه و جبران اعمال سابق خویش میافتند؛اما همین که از بستر بیماری برخاسته و تندرستی به آنها باز گشت آن حالت به کلی زائل شده و خود را در هالهای از امن و امان میبینند و به لهو و لعب مشغول میشوند.این فراموشکاری سریع و تناقض در دو حال نزدیک به هم نیز نشانه سطح فکر کوتاه آنها و ضعف ایمان ایشان است.
خداوند انسان را در زندگی گرفتار مشکلات و مصائب و بیماریها میکند تا به آنها هشدار دهد از خواب غفلت برخیزند؛اما افسوس که این بیداری برای بسیاری از مردم زودگذر است.هنگامی که آن مشکلات برطرف میشود بلافاصله در خواب غفلت فرو میرود.
10.«(از کسانی مباش که) به هنگام سلامت خودخواه و مغرور میشود و به هنگام گرفتاری ناامید میگردد»؛ (یُعْجَبُ بِنَفْسِهِ (3)إِذَا عُوفِیَ،وَ یَقْنَطُ إِذَا ابْتُلِیَ) .
این تناقض در احوال نیز که در زمان عافیت مغرور و در زمان ابتلا مأیوس میشوند از عجایب است و اثر مستقیم همان ضعف ایمان و اراده و غلبه هوای نفسانی است.
این در حالی است که حالت عافیت قابل اعتماد نیست و«از نسیمی دفتر ایام بر هم میخورد»و با گذشتن یک روز و حتی یک ساعت ممکن است همه چیز عوض شود و نیز حالت ابتلا و گرفتاری ابدی نیست که سبب یأس انسان گردد، زیرا گاه از دل گرفتاریها گشایش برمیخیزد و به گفته امام علیه السلام در حکمت 351
«عِنْدَ تَنَاهِی الشِّدَّةِ تَکُونُ الْفَرْجَةُ،وَ عِنْدَ تَضَایُقِ حَلَقِ الْبَلَاءِ یَکُونُ الرَّخَاءُ ؛هنگامی که سختیها به آخرین درجه شدت برسد فرج نزدیک است و در آن هنگام که حلقههای بلا تنگ شود راحتی و آرامش فرا میرسد».
قرآن در سوره«هود»آیه 9 و 10 میگوید: «وَ لَئِنْ أَذَقْنَا الْإِنْسانَ مِنّا رَحْمَةً ثُمَّ نَزَعْناها مِنْهُ إِنَّهُ لَیَؤُسٌ کَفُورٌ* وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ نَعْماءَ بَعْدَ ضَرّاءَ مَسَّتْهُ لَیَقُولَنَّ ذَهَبَ السَّیِّئاتُ عَنِّی إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ» ؛و اگر از جانب خویش،رحمتی به انسان بچشانیم، سپس آن را از او بگیریم،بسیار نومید و ناسپاس خواهد بود.و اگر بعد از ناراحتی و زیانی که به او رسیده،نعمتهایی به او بچشانیم،به یقین میگوید:
بدیها از من برطرف شده (و دیگر باز نخواهد گشت) و غرق شادی و غفلت و فخرفروشی میشود».
در حدیثی که در کتاب شریف کافی آمده میخوانیم که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
روزی موسی نشسته بود که ناگهان ابلیس به سراغ او آمد در حالی که کلاه بلند رنگارنگی به سر داشت.هنگامی که نزدیک موسی رسید کلاه را از سر برداشت و در برابر وی ایستاد و سلام کرد.موسی گفت:تو کیستی؟ گفت:من ابلیسم.
موسی گفت:خدا هرگز خانه تو را به ما نزدیک نکند.ابلیس گفت:من آمدهام که به تو سلام کنم به موجب مقامی که در درگاه خدا داری.موسی گفت:پس این
کلاه چیست؟ گفت:من با این کلاه رنگارنگ دلهای بنی آدم را میربایم (هر کسی را به گونهای) موسی گفت:
«فَأَخْبِرْنِی بِالذَّنْبِ الَّذِی إِذَا أَذْنَبَهُ ابْنُ آدَمَ اسْتَحْوَذْتَ عَلَیْهِ! قَالَ:إِذَا أَعْجَبَتْهُ نَفْسُهُ وَ اسْتَکْثَرَ عَمَلَهُ وَ صَغُرَ فِی عَیْنِهِ ذَنْبُه ؛پس به من خبر ده از گناهی که هنگامی که انسان مرتکب آن شود،تو بر او غلبه میکنی؟ گفت:زمانی است که از خود مغرور شود،عملش را زیاد پندارد و گناهش در نظر وی کوچک شود». (1)
11.«(از کسانی مباش که) اگر بلایی به او برسد همچون بیچارگان دست بر دعا میدارد و اگر وسعت و آرامشی به وی دست دهد با غرور از خدا رویگردان میشود»؛ (إِنْ أَصَابَهُ بَلَاءٌ دَعَا مُضْطَرّاً،وَ إِنْ نَالَهُ رَخَاءٌ أَعْرَضَ مُغْتَرّاً) .
درست همان چیزی که قرآن مجید کرارا به آن اشاره کرده میفرماید: «فَإِذا رَکِبُوا فِی الْفُلْکِ دَعَوُا اللّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ فَلَمّا نَجّاهُمْ إِلَی الْبَرِّ إِذا هُمْ یُشْرِکُونَ» ؛ هنگامی که سوار کشتی شوند،خدا را با اخلاص میخوانند،(و غیر او را فراموش میکنند)؛امّا هنگامی که خدا آنان را به خشکی رساند و نجات داد،باز مشرک میشوند». (2)
همین معنا به صورت مشروحتری در آیه 22 و 23 سوره«یونس»آمده است:
«هُوَ الَّذِی یُسَیِّرُکُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ حَتّی إِذا کُنْتُمْ فِی الْفُلْکِ وَ جَرَیْنَ بِهِمْ بِرِیحٍ طَیِّبَةٍ وَ فَرِحُوا بِها جاءَتْها رِیحٌ عاصِفٌ وَ جاءَهُمُ الْمَوْجُ مِنْ کُلِّ مَکانٍ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحِیطَ بِهِمْ دَعَوُا اللّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ لَئِنْ أَنْجَیْتَنا مِنْ هذِهِ لَنَکُونَنَّ مِنَ الشّاکِرِینَ* فَلَمّا أَنْجاهُمْ إِذا هُمْ یَبْغُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ» ؛او کسی است که شما را در صحرا و دریا سیر میدهد؛زمانی که در کشتی قرار میگیرید و بادهای موافق کشتینشینان را (به سوی مقصد) میبرد خوشحال میشوند،(ناگهان) طوفان شدیدی میوزد؛
و امواج از هر سو به سراغ آنها میآید؛و گمان میکنند هلاک خواهند شد؛(در آن هنگام) خدا را از روی خلوص عقیده میخوانند که:اگر ما را از این گرفتاری نجات دهی،حتماً از سپاسگزاران خواهیم بود؛اما هنگامی که خدا آنها را رهایی بخشید (بار دیگر) به ناحق،در زمین ستم میکنند».
12.«(از کسانی مباش که) نفسش او را در امور دنیا به آنچه گمان دارد وادار میکند؛ولی در امور آخرت به آنچه یقین دارد بیاعتناست»؛ (تَغْلِبُهُ نَفْسُهُ عَلَی مَا یَظُنُّ،وَ لَا یَغْلِبُهَا عَلَی مَا یَسْتَیْقِنُ) .
به تعبیر دیگر برای رسیدن به مال و ثروت و جاه و مقام و شهوات دنیا حتی به سراغ راههایی میرود که اطمینان ندارد به نتیجه برسد به امید اینکه شاید به نهایت مطلوبی برسد؛ولی درباره کار آخرت با اینکه یقین دارد فلان عمل باعث نجات او و فلان کار سبب بدبختی او در سرای دیگر میشود به یقین خود اعتنا نمیکند.
13.«(از کسانی مباش که) نسبت به دیگران به کمتر از گناه خود میترسد و نسبت به خویشتن بیش از آنچه عمل کرده انتظار دارد»؛ (یَخَافُ عَلَی غَیْرِهِ بِأَدْنَی مِنْ ذَنْبِهِ،وَ یَرْجُو لِنَفْسِهِ بِأَکْثَرَ مِنْ عَمَلِهِ) .
به بیان دیگر گناهان دیگران در نظرش بزرگ و گناه خود در نظرش کوچک است و به عکس،اعمال نیکش هرچند کوچک باشد به نظرش بزرگ میرسد و انتظار پاداشهای عظیم دارد.این نیز نوعی دیگر از تناقض در فکر و رفتار آنهاست و همانطور که اشاره شد تمام این تناقضها به سبب ضعف ایمان و انحراف فکر و ناشی از غلبه شهوات است.
إِنِ اسْتَغْنَی بَطِرَ وَ فُتِنَ،وَ إِنِ افْتَقَرَ قَنِطَ وَ وَهَنَ؛یُقَصِّرُ إِذَا عَمِلَ،وَ یُبَالِغُ إِذَا سَأَلَ؛إِنْ عَرَضَتْ لَهُ شَهْوَةٌ أَسْلَفَ الْمَعْصِیَةَ،وَ سَوَّفَ التَّوْبَةَ،وَ إِنْ عَرَتْهُ مِحْنَةٌ انْفَرَجَ عَنْ شَرَائِطِ الْمِلَّةِ.یَصِفُ الْعِبْرَةَ وَ لَا یَعْتَبِرُ،وَ یُبَالِغُ فِی الْمَوْعِظَةِ وَ لَا یَتَّعِظُ؛فَهُوَ بِالْقَوْلِ مُدِلٌّ،وَ مِنَ الْعَمَلِ مُقِلٌّ،یُنَافِسُ فِیمَا یَفْنَی،وَ یُسَامِحُ فِیمَا یَبْقَی،یَرَی الْغُنْمَ مَغْرَماً،وَ الْغُرْمَ مَغْنَماً،یَخْشَی الْمَوْتَ وَ لَا یُبَادِرُ الْفَوْتَ؛ یَسْتَعْظِمُ مِنْ مَعْصِیَةِ غَیْرِهِ مَا یَسْتَقِلُّ أَکْثَرَ مِنْهُ مِنْ نَفْسِهِ،وَ یَسْتَکْثِرُ مِنْ طَاعَتِهِ مَا یَحْقِرُهُ مِنْ طَاعَةِ غَیْرِهِ،فَهُوَ عَلَی النَّاسِ طَاعِنٌ،وَ لِنَفْسِهِ مُدَاهِنٌ؛ اللَّهْوُ مَعَ الْأَغْنِیَاءِ أَحَبُّ إِلَیْهِ مِنَ الذِّکْرِ مَعَ الْفُقَرَاءِ،یَحْکُمُ عَلَی غَیْرِهِ لِنَفْسِهِ، وَ لَا یَحْکُمُ عَلَیْهَا لِغَیْرِهِ،وَ یُرْشِدُ غَیْرَهُ وَ یُغْوِی نَفْسَهُ.فَهُوَ یُطَاعُ وَ یَعْصِی، وَ یَسْتَوْفِی وَ لَا یُوفِی،وَ یَخْشَی الْخَلْقَ فِی غَیْرِ رَبِّهِ،وَ لَا یَخْشَی رَبَّهُ فِی خَلْقِهِ.
ترجمه
(سپس امام علیه السلام فرمود:از کسانی مباش که) به هنگام بینیازی مغرور و فریفته دنیا میشود و به هنگام فقر مأیوس و سست میگردد.به هنگام عمل کوتاهی میکند و به هنگام درخواست و سؤال اصرار میورزد.هرگاه شهوتی برایش حاصل شود گناه را جلو میاندازد و توبه را به تأخیر و اگر محنت و شدتی به او برسد (بر اثر نداشتن صبر و شکیبایی) از دستورات دین به کلی دور میشود.
عبرت آموختن را میستاید (و به دیگران آموزش میدهد) ولی خود عبرت نمیگیرد و موعظه بسیار میکند اما خود موعظه و اندرز نمیپذیرد.در گفتار به
خود مینازد و در عمل بسیار کوتاهی میکند.برای دنیای فانی تلاش و کوشش فراوان دارد؛ولی برای آخرت باقی مسامحهکار است.غنیمت را غرامت و غرامت را غنیمت میشمرد.از مرگ میترسد؛ولی فرصتها را از دست میدهد.معصیتهای کوچک را از دیگران بزرگ میشمارد در حالی که بزرگتر از آن را از خود ناچیز میبیند،آنچه را از طاعات دیگران کوچک میشمرد از خودش بزرگ و بسیار میپندارد.(مرتباً) به (کارهای) مردم خُرده میگیرد؛اما از کارهای خود با مسامحه و مجامله میگذرد لهو و لعب با ثروتمندان نزد او از ذکر خدا با فقیران محبوبتر است.همواره به نفع خود و به زیان دیگران حکم میکند؛اما هرگز حق را به دیگران نمیدهد.دیگران را هدایت میکند و خود را گمراه میسازد و در نتیجه مردم از آنها اطاعت میکند اما خود معصیت خدا میکند.حق خود را به طور کامل میگیرد ولی حقوق دیگران را نمیپردازد.از خلق خدا از آنچه معصیت خدا نیست میترسد ولی خود از خدا (در مورد ستم کردن) درباره مخلوقش پروا ندارد.
مرحوم سید رضی (در پایان این گفتار حکیمانه) میفرماید:«اگر در این کتاب جز این کلام نبود برای موعظه سودمند و حکمت رسا و بینایی بینندگان و عبرت ناظرانِ اندیشمند،کافی بود»؛ (قالَ الرَّضِیُ وَ لَوْ لَمْ یَکُنْ فی هذَا الْکِتابِ إلّاهذَا الْکَلامُ لَکَفی بِهِ مَوْعِظَةً ناجِعَةً وَ حِکْمَةً بالِغَةً وَ بَصیرَةً لِمُبْصِرٍ وَ عِبْرَةً لِناظِرٍ مُفَکِّرٍ) .
از این کسان مباش!
14.«(از کسانی مباش که) به هنگام بینیازی مغرور و فریفته دنیا میشود و به هنگام فقر مأیوس و سست میگردد»؛ (إِنِ اسْتَغْنَی بَطِرَ وَ فُتِنَ،وَ إِنِ افْتَقَرَ قَنِطَ وَ وَهَنَ) .
این حالت افراد کم ظرفیت است که به هنگام غنا و بینیازی همه چیز حتی خدا و خویشتن را به فراموشی میسپارند و مال و ثروت و مقام تمام وجودشان را پر میکند ارزشهای انسانی درنظرشان بی رنگ و بندگی خدا از دست میرود و به هنگام فقر و تنگدستی یأس و نومیدی و به دنبال آن سستی و ناتوانی تمام وجودشان را احاطه میکند.
قرآن مجید نیز در این باره میفرماید: «وَ لَئِنْ أَذَقْنَا الْإِنْسانَ مِنّا رَحْمَةً ثُمَّ نَزَعْناها مِنْهُ إِنَّهُ لَیَؤُسٌ کَفُورٌ* وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ نَعْماءَ بَعْدَ ضَرّاءَ مَسَّتْهُ لَیَقُولَنَّ ذَهَبَ السَّیِّئاتُ عَنِّی إِنَّهُ لَفَرِحٌ فَخُورٌ» ؛و اگر از جانب خویش،رحمتی به انسان بچشانیم سپس آن را از او بگیریم،بسیار نومید و ناسپاس خواهد بود.و اگر بعد از ناراحتی و زیانی که به او رسیده،نعمتهایی به او بچشانیم به یقین میگوید:
بدیها از من برطرف شده؛(و دیگر باز نخواهد گشت) و غرق شادی و غفلت و فخرفروشی میشود». (1)
آیات دیگری در قرآن مجید نیز همین معنا را درباره افراد کم ظرفیت و ضعیف الایمان بیان کرده است؛اما مؤمنان پرظرفیت اگر تمام دنیا را به آنها بدهند مغرور و طغیانگر نمیشوند و اگر بر خاک سیاه بنشینند نه از رحمت خدا مأیوس میگردند و نه سستی در وجودشان راه مییابد.
15.«(و از کسانی مباش که) به هنگام عمل کوتاهی میکند و به هنگام درخواست و سؤال اصرار می ورزد»؛ (یقَصِّرُ إِذَا عَمِلَ وَ یبَالِغُ إِذَا سَأَلَ) .
اشاره به افراد سست و تنبلی است که مرد میدان عمل نیستند و همیشه دستشان به سوی این و آن دراز است گویی از زندگانی مستقل بیزارند و به زندگی وابسته دلخوش،در حالی که تعلیمات اسلام به ما میگوید تا میتوانی روی پای خود بایست و تا توان داری چیزی از دیگری درخواست نکن که اولی
1) 1) .هود،آیه 9 و 10.
باعث عزت و دومی سبب ذلت است.
در حدیث کوتاه و پرمعنایی از امام باقر علیه السلام خطاب به یکی از اصحاب خاصّش میخوانیم:«اگر در خواست کننده میدانست در سؤال و درخواست چه (ذلت و حقارتی) وجود دارد هیچ کس از دیگری تقاضایی نمی کرد و اگر کسی که دستِدهنده دارد میدانست در بخشش چه (افتخار و فضیلتی) وجود دارد احدی تقاضای دیگری را رد نمیکرد»؛
(لَوْ یَعْلَمُ السَّائِلُ مَا فِی الْمَسْأَلَةِ مَا سَأَلَ أَحَدٌ أَحَداً وَ لَوْ یَعْلَمُ الْمُعْطِی مَا فِی الْعَطِیَّةِ مَا رَدَّ أَحَدٌ أَحَداً) . (1)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم که میگوید:رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی أَحَبَّ شَیْئاً لِنَفْسِهِ وَ أَبْغَضَهُ لِخَلْقِهِ أَبْغَضَ لِخَلْقِهِ الْمَسْأَلَةَ وَ أَحَبَّ لِنَفْسِهِ أَنْ یُسْأَلَ ؛خداوند متعال چیزی را برای خود دوست میدارد و برای بندگانش مبغوض میشمارد؛برای بندگان سؤال و درخواست (از یکدیگر) را مبغوض شمرده و برای خودش سؤال کردن بندگان را محبوب میداند». (2)
همچنین از امام صادق علیه السلام در حدیث پرمعنای دیگری میخوانیم که گروهی از طائفه انصار نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدند و سلام کردند و حضرت به آنها پاسخ گفت.عرض کردند:ای رسول خدا! ما حاجتی از شما میخواهیم.پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:بگویید.عرض کردند:حاجت ما بسیار بزرگ است فرمود:بگویید چیست؟ عرض کردند:بهشت را برای ما نزد پروردگارت تضمین کن.پیامبر صلی الله علیه و آله سر به زیر افکند و با چوبدستی که در دست داشت بر زمین زد سپس سر را بلند کرد و فرمود:
«أَفْعَلُ ذَلِکَ بِکُمْ عَلَی أَنْ لَا تَسْأَلُوا أَحَداً شَیْئاً ؛من این کار را برای شما انجام می دهم به شرط اینکه درخواستی از هیچ کس (در زندگی خود) نکنید».
امام علیه السلام فرمود:از آن به بعد آنها حتی هنگامی که به مسافرت میرفتند اگر
تازیانه آنها به زمین می افتاد به شخص پیادهای نمیگفتند تازیانه را به من بده؛ خودشان پیاده می شدند و تازیانه را بر میداشتند و اگر بر سر سفره نشسته بودند کسی از حاضران به ظرف آب نزدیکتر بود آن که دور نشسته بود نمیگفت از آن آب به من بده؛خودش بر میخاست و از آن آب می نوشید (البته منظور این است انسان کاری را که خود می تواند انجام دهد از دیگران نخواهد و سربار دیگران نباشد). (1)
16.«(و از کسانی مباش که) هرگاه شهوتی برای وی حاصل شود گناه را جلو میاندازد و توبه را به تأخیر و اگر محنت و شدتی به او برسد (بر اثر نداشتن صبر و شکیبایی) از دستورات دین به کلی دور میشود»؛ (إِنْ عَرَضَتْ لَهُ شَهْوَةٌ أَسْلَفَ الْمَعْصِیةَ،وَ سَوَّفَ التَّوْبَةَ،وَ إِنْ عَرَتْهُ مِحْنَةٌ انْفَرَجَ عَنْ شَرَائِطِ الْمِلَّةِ) .
این صفت نیز از اوصاف افراد ضعیف و ناتوان و کم ظرفیت است تا عوامل شهوت در برابر آنها نمایان میشود به سرعت به سوی آن میروند و کام دل از آن بر میگیرند؛ولی نوبت به توبه که می رسد امروز و فردا میکنند و به هنگامی که مشکلی در زندگی آنها رخ دهد با خدای خود قهر میکنند و دستوراتش را به فراموشی میسپارند و حتی گاه زبان به سخنان کفرآمیز میگشایند.
آنها کسانی هستند که با کمترین تغییری در زندگی،زبان به شکوه میگشایند و به زمین و آسمان بد میگویند.
قرآن مجید درباره اینگونه اشخاص میگوید: إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً* إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً* وَ إِذا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعاً» ؛به یقین انسان حریص و کمطاقت آفریده شده است.هنگامی که بدی به او رسد بیتابی میکند و هنگامی که خوبی به او رسد مانع دیگران میشود (و بخل میورزد)». (2)
17.«(از کسانی مباش که) عبرت آموختن را میستاید (و به دیگران آموزش میدهد) ولی خود عبرت نمیگیرد و موعظه بسیار میکند؛اما خود موعظه و اندرز نمیپذیرد»؛ (یصِفُ الْعِبْرَةَ وَ لَا یعْتَبِرُ،وَ یبَالِغُ فِی الْمَوْعِظَةِ وَ لَا یتَّعِظُ) .
این وصف عالمان بی عمل و مدعیان بیتعهد و ریاکاران فاقد اخلاص است که در قرآن مجید سبب خشم شدید خداوند شمرده شده است. (1)
شک نیست که این جهان دار عبرت است و تاریخ پیشینیان مملو از درسهای عبرتآموز.هرگاه انسان چشم بینا و گوش شنوا داشته باشد میتواند سرنوشت آینده خود را در آیینه تاریخ و حوادث عبرتآموز زمان خود ببیند.
ولی افسوس که هوای نفس و حب ذات پردهای در برابر چشمان او میکشد و مانع گوش او از شنیدن پیامهای تاریخ میشود و عجب اینکه این درسها را به دیگران میدهد ولی خود در عمل از آنها بیبهره است.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام در تفسیر آیه شریفه «فَکُبْکِبُوا فِیها هُمْ وَ الْغاوُونَ» ؛پس همه آن معبودان با عابدان گمراه به دوزخ افکنده میشوند». (2)
میفرماید:
«هُمْ قَوْمٌ وَصَفُوا عَدْلاً بِأَلْسِنَتِهِمْ ثُمَّ خَالَفُوهُ إِلَی غَیْرِهِ ؛آنها کسانی هستند که کارهای عادلانه را با زبانشان ستایش میکنند؛اما خودشان مخالفت کرده و غیر آن را مقدم میدارند». (3)
از امام باقر علیه السلام نقل شده که فرمود:
«أَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ حَسْرَةً یَوْمَ الْقِیَامَةِ مَنْ وَصَفَ عَدْلاً ثُمَّ خَالَفَهُ إِلَی غَیْرِهِ ؛شدیدترین حسرت در روز قیامت از آنِ گروهی است که عدل را ستایش کردند و سپس با آن مخالفت نمودند».آنگاه امام علیه السلام اضافه فرمود:این همان است که خداوند فرموده
«أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ یا حَسْرَتی عَلی ما
فَرَّطْتُ فِی جَنْبِ اللّه» . (1)
18.«(از کسانی مباش که) در گفتار به خود مینازد و در عمل بسیار کوتاهی میکند»؛ (فَهُوَ بِالْقَوْلِ مُدِلٌّ،وَ مِنَ الْعَمَلِ مُقِلٌّ) .
«مُدِلّ»یعنی مغرور و مسرور و کسی که به اعمال خود مینازد.
مضمون این سخن،در اوصاف پیش آمد ولی امام علیه السلام با قدرتی که در فصاحت و بلاغت داشته گاه مطلبی را لازم و ضروری میبیند با تعبیرات گوناگون که هر کدام جدید و تازه است بیان فرماید.
در حدیث جالبی که در کتاب شریف کافی آمده است میخوانیم امام صادق علیه السلام فرمود:عالمی به نزد عابدی آمد.به او گفت:نمازت چگونه است؟ عابد (از روی غرور و ناز) گفت:آیا مثل منی از نمازش سؤال میشود؟ من از فلان زمان (از سالیان دراز) عبادت خدا میکردهام.عالم گفت:گریه تو چگونه است؟ باز (مغرورانه) گفت:چنان گریه میکنم که اشکهایم جاری میشود.عالم به او گفت:
«فَإِنْ ضَحِکَکَ وَ أَنْتَ خَائِفٌ أَفْضَلُ مِنْ بُکَائِکَ وَ أَنْتَ مُدِلٌّ إِنَّ الْمُدِلَّ لَا یَصْعَدُ مِنْ عَمَلِهِ شَیْءٌ ؛اگر بخندی و از اعمالت ترسان باشی برتر از این است که گریه کنی در حالی که به اعمال خود مغروری و به آن مینازی،زیرا شخصی که از اعمال خود مغرور و مسرور است چیزی از اعمالش به سوی قرب خدا بالا نمیرود». (2)
19.«(از کسانی مباش که) برای دنیای فانی،تلاش و کوشش فراوان دارد ولی برای آخرت باقی مسامحهکار است»؛ (ینَافِسُ فِیمَا یَفْنَی،وَ یسَامِحُ فِیمَا یبْقَی) .
«منافسة»یعنی پیشی گرفتن بر دیگران.
تعبیر به«ما یَفنی»اشاره به دنیای فانی است،همانگونه که «ما یَبقی» اشاره به
سرای باقی آخرت است.
به هر حال این اشتباهی بزرگ و کاری غیر عاقلانه است که انسان در مورد چیز فانی تلاش و کوشش کند و تمام نیروهای خود را به کار گیرد؛اما از آنچه باقی است و زندگی جاویدان او را تشکیل میدهد غافل شود.این نیز بر اثر ضعف ایمان و غلبه هوای نفس است.
20.«(از کسانی مباش که) غنیمت را غرامت و غرامت را غنیمت میشمرد»؛ (یرَی الْغُنْمَ مَغْرَماً،وَ الْغُرْمَ مَغْنَماً) .
«غنیمت»چیزی است که در راه خدا و برای خدا صرف شود و«غرامت» اموالی است که در راه شهوات و هوا و هوسها هزینه گردد.
قرآن مجید در مذمت و نکوهش جمعی از اعراب ضعیف الایمان یا منافق میگوید: «وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ یَتَّخِذُ ما یُنْفِقُ مَغْرَماً وَ یَتَرَبَّصُ بِکُمُ الدَّوائِرَ» ؛گروهی از (این) اعراب بادیهنشین،چیزی را که (در راه خدا) انفاق میکنند،غرامت محسوب میدارند و انتظار حوادث ناگوار برای شما میکشند». (1)
در آیه بعد،در برابر آنها میفرماید: «وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ یُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ یَتَّخِذُ ما یُنْفِقُ قُرُباتٍ عِنْدَ اللّهِ وَ صَلَواتِ الرَّسُولِ أَلا إِنَّها قُرْبَةٌ لَهُمْ سَیُدْخِلُهُمُ اللّهُ فِی رَحْمَتِهِ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ» ؛گروهی (دیگر) از عربهای بادیهنشین،به خدا و روز بازپسین ایمان دارند و آنچه را انفاق میکنند،مایه تقرب به خدا و دعای پیامبر میدانند؛آگاه باشید اینها مایه تقرّب آنهاست خداوند به زودی آنها را در رحمت خویش وارد خواهد ساخت،به یقین خداوند آمرزنده و مهربان است». (2)
21.«(از کسانی مباش که) از مرگ میترسد ولی فرصتها را از دست میدهد»؛ (یَخْشَی الْمَوْتَ وَ لَا یُبَادِرُ الْفَوْتَ) .
ترس از مرگ گاه به سبب از دست دادن اموال و ثروتها و مقامات و لذات دنیوی است که شیوه افراد بیایمان یا ضعیف الایمان است و گاه به سبب از دست رفتن فرصتها برای انجام اعمال نیک و اندوختن حسنات.گروهی ترسشان از مرگ به ظاهر از قبیل قسم دوم است؛ولی عجیب است که به انجام اعمال نیک پیش از آن که وقت از دست برود نمیپردازند.در واقع این نیز نوعی تناقض در میان عقیده و عمل است و اینگونه تناقضها،چنانکه در عبارات سابق نیز آمده در میان دنیاپرستان کم نیست.
22.«(از کسانی مباش که) معصیتهای کوچک را از دیگران بزرگ میشمارد در حالی که بزرگتر از آن را از خود ناچیز میبیند،(همچنین) آنچه را از طاعات دیگران کوچک میشمرد از خودش بزرگ و بسیار میپندارد»؛ (یَسْتَعْظِمُ مِنْ مَعْصِیَةِ غَیْرِهِ مَا یَسْتَقِلُّ أَکْثَرَ مِنْهُ مِنْ نَفْسِهِ،وَ یَسْتَکْثِرُ مِنْ طَاعَتِهِ مَا یَحْقِرُهُ مِنْ طَاعَةِ غَیْرِهِ) .
چنین شخصی باز دچار تناقض دیگری است؛عمل واحدی را که از خود و دیگران سر میزند دوگونه میبیند؛از خودش بسیار بزرگ و از دیگران بسیار کوچک.این در مورد اعمال نیک است و به عکس در گناه واحدی که از او و دیگری سر زده،از دیگران را بزرگ و آن را از خودش کوچک میانگارد و اینها همه از آثار حب ذات است که مانع از قضاوت یکسان درباره خود و دیگران میشود.
درست به عکسِ مؤمنان راستین که شرح حالشان در روایتی از امام باقر علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده است که برای مؤمن ده علامت شمرده شده از جمله:
«یَسْتَکْثِرُ قَلِیلَ الْخَیْرِ مِنْ غَیْرِهِ وَیَسْتَقِلُّ کَثِیرَ الْخَیْرِ مِنْ نَفْسِه ؛او اعمال خوب زیادی را که از خودش سر زده ناچیز میشمارد؛اما اعمال خیر اندک دیگران را بزرگ میبیند». (1)
1) 1) .بحارالانوار،ج 1،ص 108،ح 4.
فیالمثل هر گاه کسی کتاب مهمی در چندین جلد بنویسد با دیده حقارت به آن مینگرد؛اما خود اگر جزوه کوچکی به رشته تحریر در آورد آن را یک اثر مهم تاریخی میشمارد و در هر مجلسی از آن سخن میگوید.همچنین در مورد بناهای خیر و کمک به نیازمندان و مانند آن.
23.«(از کسانی مباش که پیوسته) به (کارهای) مردم خرده میگیرد؛اما از کارهای خود با مسامحه و مجامله میگذرد»؛ (فَهُوَ عَلَی النَّاسِ طَاعِنٌ،وَ لِنَفْسِهِ مُدَاهِنٌ) .
به بیان بعضی از بزرگان اخلاق اگر خاری به پای دیگران رود آن را میبینند؛ اما اگر شاخه درختی در چشمشان فرو رود نمیبینند و این تناقض و تضاد نیز از آثار حب ذات است.
خلاصه اینکه کوچکترین عیوب دیگران را میبیند اما از بزرگترین عیب خود با مسامحه میگذرد حتی در آنچه متعلق به دیگری است خرده میگیرد؛ مثلاً اگر از فرزند دیگری کار کوچک خلاف اخلاقی سر بزند گاه او را فاسد الاخلاق و بیبند و بار میشمرد در حالی که اگر از فرزند خودش کارهای خلاف بیّن ببیند میگوید جوان است،این مسائل اهمیتی ندارد.
در حکمت دیگری که در ادامه کلمات قصار-إنشاءالله-خواهد آمد امام علیه السلام میفرماید:
«أَکْبَرُ الْعَیْبِ أَنْ تَعِیبَ مَا فِیکَ مِثْلُهُ ؛بزرگترین عیب این است که چیزی را بر دیگران عیب بگیری که در خودت همانند آن وجود دارد (آن را عیب نمیدانی چه رسد به اینکه عیبی که در تو هست از عیب او هم بزرگتر باشد)». (1)
24.«(از کسانی مباش که) لهو و لعب با ثروتمندان نزد او از ذکر خدا با فقیران محبوبتر است»؛ (اللَّهْوُ (2)مَعَ الْأَغْنِیَاءِ أَحَبُّ إِلَیْهِ مِنَ الذِّکْرِ مَعَ الْفُقَرَاءِ) .
این دو خصلت،دو عیب بزرگ است؛مشغول لهو و لعب بودن یک عیب و با اغنیای بیدرد و بیخبر از حال فقرا همنشین شدن عیبی دیگر؛اما با فقیران زیستن خود یکی از محاسن اخلاقی است و ذکر خدا با آنان گفتن فضیلت دیگری است.
25.«(از کسانی مباش که) همواره به نفع خود و به زیان دیگران حکم میکنند؛اما هرگز حق را به دیگران نمیدهند»؛ (یَحْکُمُ عَلَی غَیْرِهِ لِنَفْسِهِ،وَ لَا یَحْکُمُ عَلَیْهَا لِغَیْرِهِ) .
در حالی که نشانه مؤمنان راستین-بر پایه صریح آیات و روایات-این است که طرفدار حق باشند،هرچند به زیان آنها باشد و باطل را رها کنند،هرچند به ضرر آنها باشد.قرآن مجید میگوید: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُونُوا قَوّامِینَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلّهِ وَ لَوْ عَلی أَنْفُسِکُمْ أَوِ الْوالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ» ؛ای کسانی که ایمان آوردید! همواره و همیشه قیام به عدالت کنید.برای خدا گواهی دهید،اگر چه به زیان شما یا پدر و مادر یا نزدیکانتان بوده باشد». (1)
امام صادق علیه السلام میفرماید:مؤمن بر مؤمن دیگر هفت حق دارد که سادهترین آنها این است:
«أَنْ تُحِبَّ لَهُ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِکَ وَ تَکْرَهَ لَهُ مَا تَکْرَهُ لِنَفْسِک ؛آنچه برای خود دوست میداری برای دیگران دوست بدار و آنچه برای خود نمیپسندی برای دیگران مپسند». (2)
26.«(از کسانی مباش که) دیگران را هدایت و خود را گمراه میسازد و در نتیجه مردم از آنها اطاعت میکنند؛اما خودش خدا را معصیت»؛ (یُرْشِدُ غَیْرَهُ وَ یُغْوِی نَفْسَهُ.فَهُوَ یُطَاعُ وَ یَعْصِی) .
به این ترتیب سخنان هدایتگر آنها سبب نجات دیگران میشود؛اما خودشان
از آن بهره نمیگیرند،او به باغبانی میماند که دیگران از میوههای درخت او بهرهمند میشوند و خود از گرسنگی جان میدهد.
امیرمؤمنان علیه السلام از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل میکند که فرمود:
«إِنَّ أَشَدَّ أَهْلِ النَّارِ نَدَامَةً وَ حَسْرَةً رَجُلٌ دَعَا عَبْداً إِلَی اللَّهِ فَاسْتَجَابَ لَهُ وَ قَبِلَ مِنْهُ فَأَطَاعَ اللَّهَ فَأَدْخَلَهُ اللَّهُ الْجَنَّةَ وَ أَدْخَلَ الدَّاعِیَ النَّارَ بِتَرْکِهِ عِلْمَهُ وَ اتِّبَاعِهِ الْهَوَی وَ طُولِ الْأَمَلِ؛ شدیدترین ندامت و حسرت دوزخیان ندامت کسی است که یکی از بندگان را به سوی خدا فراخوانده و او دعوتش را اجابت نموده و قبول کرده پس اطاعت خدا نموده و خداوند وی را وارد بهشت کرده است،در حالی که دعوت کننده به سبب ترک علم و پیروی از هوای نفس و آرزوهای دور و درازش وارد دوزخ شده است». (1)
27.«(از کسانی مباش که) حق خود را به طور کامل میگیرد؛ولی حقوق دیگران را نمیپردازد»؛ (وَ یَسْتَوْفِی وَ لَا یُوفِی) .
قرآن مجید نیز درباره اینگونه افراد میگوید: «وَیْلٌ لِلْمُطَفِّفِینَ* اَلَّذِینَ إِذَا اکْتالُوا عَلَی النّاسِ یَسْتَوْفُونَ* وَ إِذا کالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ یُخْسِرُونَ» ؛وای بر کمفروشان!*آنان که وقتی برای خود چیزی از مردم با پیمانه میگیرند،(حق خود را) بهطور کامل دریافت میدارند؛ولی هنگامی که برای دیگران پیمانه یاوزن میکنند،کم میگذارند». (2)
کم فروشی مسئله کیل و وزن را تداعی میکند؛اما از یک نظر مفهومی عام دارد که تمام حقوق را در همه زمینهها شامل میشود؛کم فروشان واقعی کسانی هستند که در هر زمینهای حق خود را از مردم به طور کامل میگیرند و گاه بیشتر از حق خود؛اما در پرداختن حق کوتاهی میکنند و بخل میورزند.
بسیار دیدهایم که افرادی برای انجام کاری در برابر اجر معینی در ساعاتی مشخص استخدام یا اجیر و یا مأمور میشوند و هنگام کار از ساعات خود میکاهند و از گوشه و کنار آن میزنند و طبق تعهد عمل نمیکنند؛ولی به هنگام دریافت اجر و مزد ذرهای از قرارداد خود عقبنشینی نمیکنند.
28.امام علیه السلام در آخرین توصیه به نقطه اصلی دردها و انحرافات اخلاق و آلودگی به گناه اشاره کرده میفرماید:«(از کسانی مباش که) از خلق خدا از آنچه معصیت خدا نیست میترسد ولی خودش از خدا (در مورد ستم کردن) درباره مخلوقش پروا ندارد»؛ (وَ یَخْشَی الْخَلْقَ فِی غَیْرِ رَبِّهِ،وَ لَا یَخْشَی رَبَّهُ فِی خَلْقِهِ) .
شبیه همین معنا با تعبیر دیگری در غرر الحکم از آن حضرت نقل شده است:
«شَرُّ النّاسِ مَنْ یَخْشَی النّاسَ فی غَیْرِ رَبِّهِ وَ لا یَخْشی رَبَّهُ فِی النّاسِ» . (1)
آری چون پای کارهایی که بر خلاف میل مردم است در میان میآید از مردم میترسند و حساب میبرند و آن را رها میکنند؛اما هنگامی که زمینهها برای نافرمانی خداوند به وجود میآید از خدا نمیترسند و آلوده آن میشوند.
کار به جایی میرسد که گاه از انجام اعمالی در برابر کودکی چند ساله ترس یا شرم دارند ولی در خلوت از انجام معاصی کبیره در برابر خداوند بزرگ که در همه جا حاضر و ناظر است نه ترسی دارند و نه شرمی.
این نیز یکی دیگر از تناقضها و تضادهایی است که در اعمال این گروه بر اثر ضعف ایمان و غلبه هوای نفس حاصل میشود.
در میان این اوصاف بیست و هشت گانهای که امام علیه السلام در این کلام نورانی و پربارش به آن هشدار میدهد اوصافی است که نسبت به یکدیگر تقارب و نزدیکی دارد ولی امام علیه السلام با قدرت فوقالعادهای که در امر فصاحت و بلاغت داشته برای اهمیت موضوع با تعبیرات مختلفی از آن یاد کرده و هشدار داده
1) 1) .غرر الحکم،ص 480،ح 11049.
است و همان گونه که اشاره کردیم غالب آنها ناشی از تناقض در شخصیت و رفتار است که در دو مصداق از امر واحدی به واسطه انگیزههای شهوانی دوگونه عمل یا قضاوت میشود؛ولی آنها که ایمان قوی و تسلط بر نفس دارند از اینگونه تناقضها بر کنارند.
به یقین هر کس این کلام نورانی را نصبالعین قرار دهد و آن را برنامه زندگی خویش بشمارد برای نجات او در دنیا و آخرت کافی است.
ازاینرو مرحوم سید رضی در پایان این گفتار حکیمانه میفرماید:«اگر در این کتاب جز این کلام نبود برای موعظه سودمند و حکمت رسا و بینایی بینندگان و عبرت ناظرانِ اندیشمند کافی بود»؛ (قالَ الرَّضِیُ وَ لَوْ لَمْ یَکُنْ فی هذَا الْکِتابِ إلّا هذَا الْکَلامُ لَکَفی بِهِ مَوْعِظَةً ناجِعَةً وَ حِکْمَةً بالِغَةً وَ بَصیرَةً لِمُبْصِرٍ وَ عِبْرَةً لِناظِرٍ مُفَکِّرٍ) .
مرحوم محقق شوشتری در شرح نهج البلاغه خود نقل میکند که ابن عباس این سخن را از امام علیه السلام گرفت و آن را به فرزندش وصیت کرد سپس به او گفت:
این سخن باید برای تو گنجی باشد که آن را ذخیره میکنی.در حفظ و نگهداری آن از حفظ و نگهداری طلای سرخ کوشاتر باش! چرا که اگر آن را رعایت کنی خیر دنیا و آخرت نصیب تو خواهد شد. (1)
به راستی کلام مولا علیه السلام چقدر پرارزش و راهگشاست که تنها یک بخش کوچک آن میتواند ضامن سعادت انسان در دنیا و آخرت باشد.
1) 1) .شرح نهج البلاغه شوشتری،ج 8،ص 371.
و قال علیهالسلام
لِکُلِّ امْرِئٍ عَاقِبَةٌ،حُلْوَةٌ أَوْ مُرَّةٌ.
امام علیه السلام فرمود:
برای هر کس سرانجامی است،شیرین یا تلخ. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهجالبلاغه،مصدر جدیدی برای این کلام حکمتآمیز نقل نشده است جز اینکه آن را از آمدی که متأخر از مرحوم سید رضی است در غررالحکم به صورت«لکل امر عاقبة»نقل میکند ولی نکته جالبی در اینجا از ابن ابیالحدید دیده میشود و آن اینکه در بسیاری از نسخههای نهجالبلاغه به جای«لکل امریء»«لکل امر»آمده است همانگونه که در نسخههای قابل توجه دیگری«لکل امریء»است.سپس نتیجه میگیرد که این امر نشان میدهد پیشینیان برای نهجالبلاغه اهمیت فوقالعادهای قائل بودند که حتی در حروف یک کلمه دقت میکردند و آن را با مقابله و مراجعه تنظیم مینمودند و از این جا نتیجه میگیرد آنها که گمان میکنند بعد از سید رضی مطالب دیگری به نهجالبلاغه اضافه شده اساس و پایهای ندارد.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 136).
هر کس عاقبتی دارد
امام در این کلام نورانی اشاره به نکته مهمی میکند که بسیاری از آن غافلند و آن توجه دادن به عاقبت کارها و عاقبت انسانهاست.میفرماید:«برای هر کس سرانجامی است،شیرین یا تلخ»؛ (لِکُلِّ امْرِئٍ عَاقِبَةٌ،حُلْوَةٌ أَوْ مُرَّةٌ) .
یعنی انسان نباید امروز خود را در نظر بگیرد،باید مراقب عاقبت خویش باشد.ابن الوقت بودن و به نتیجه اعمال خود نیندیشیدن و عاقبت کار را ندیدن مایه بدبختی است.مسئله تدبر و تدبیر که از صفات برجسته انسان شمرده میشود به همین معناست که انسان عاقبتاندیش باشد نه ابن الوقت.به یقین غفلت از عاقبت کارها و عاقبت زندگی انسان مشکلات عظیمی برای او در دنیا و آخرت به بار میآورد.افراد موفق و پیروز عاقبتاندیشاند و سعی میکنند از عاقبت«مُرّة»(تلخ) بپرهیزند و به عاقبت«حُلوة»(شیرین) روی آورند.
در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:کسی نزد ایشان آمد و عرض کرد یا رسول الله! اندرزی به من ده.پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:اگر سفارش و اندرزی به تو گویم میپذیری یا با آن مخالفت میکنی؟ عرض کرد:آری.پیغمبر صلی الله علیه و آله سه بار این سخن را تکرار کرد و او در هر مرتبه جواب آری دارد.پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«فَإِنِّی أُوصِیکَ إِذَا أَنْتَ هَمَمْتَ بِأَمْرٍ فَتَدَبَّرْ عَاقِبَتَهُ فَإِنْ یَکُ رُشْداً فَامْضِهِ وَإِنْ یَکُ غَیّاً فَانْتَهِ عَنْهُ ؛هنگامی که تصمیم بر کاری گرفتی در عاقبت آن بیندیش اگر عاقبت آن را
نیک دیدی انجام ده و اگر عاقبت آن زشت و تاریک است از آن بپرهیز». (1)
قرآن مجید نیز روی مسئله عاقبت مؤمنان و کافران تکیه کرده در یک جا میفرماید: «وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ» ؛و سرانجام (نیک) برای پرهیزگاران است». (2)و در جای دیگر در مقام هشدار به کافران لجوج میگوید: «أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ» ؛آیا (مخالفان دعوت تو) در زمین سیر نکردند تا ببینند سرانجام کسانی که پیش از آنها بودند چگونه شد؟!». (3)
در آیات فراوان دیگری سخن از عاقبت نیک و بد به میان آمده است.
اهمیّت حسن عاقبت
عمر انسان فراز و نشیبهای زیادی دارد و غالبا از حالی به حال دیگر دگرگون میشود.آنچه از همه مهمتر است برگهای آخر دفتر زندگانی است که عمر با آن پایان میپذیرد،ازاینرو میبینیم که انبیای الهی نگران عاقبت کار خویش بودند.درباره یوسف علیه السلام میخوانیم که بعد از رسیدن به آن همه مقامات و نجات از آن همه مشکلات که در زندگی کمتر کسی دیده میشود،آخرین تقاضایی که از خدا داشت این بود: «تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّالِحِینَ» ؛مرا مسلمان بمیران،و به صالحان ملحق فرما». (4)
نیز حضرت ابراهیم علیه السلام هنگامی که به فرزندانش نصیحت میکند بر این امر تأکید میفرماید: «فَلا تَمُوتُنَّ إِلاّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» ؛و شما،جز به آیین اسلام (و تسلیم در برابر فرمان خدا) از دنیا نروید». (5)
مرحوم علامه مجلسی در جلد 68 بحارالانوار صفحه 362 بابی تحت عنوان «حُسْنُ الْعاقِبَة وَإصْلاحُ السَّریرَةِ»آورده و احادیث نابی ذیل آن ذکر کرده است،از جمله:
«کَتَبَ الصَّادِقُ علیه السلام إِلَی بَعْضِ النَّاسِ إِنْ أَرَدْتَ أَنْ یُخْتَمَ بِخَیْرٍ عَمَلُکَ حَتَّی تُقْبَضَ وَأَنْتَ فِی أَفْضَلِ الْأَعْمَالِ فَعَظِّمْ لِلَّهِ حَقَّهُ أَنْ تَبْذُلَ نَعْمَاءَهُ فِی مَعَاصِیهِ وَأَنْ تَغْتَرَّ بِحِلْمِهِ عَنْکَ وَأَکْرِمْ کُلَّ مَنْ وَجَدْتَهُ یَذْکُرُنَا أَوْ یَنْتَحِلُ مَوَدَّتَنَا ثُمَّ لَیْسَ عَلَیْکَ صَادِقاً کَانَ أَوْ کَاذِباً إِنَّمَا لَکَ نِیَّتُکَ وَعَلَیْهِ کَذِبُهُ ؛امام صادق علیه السلام به بعضی از مردم (از یارانش) چنین نوشت که اگر میخواهی عاقبت به خیر شوی آن گونه که از دنیا بروی در حالی که در افضل اعمال هستی حق خداوند را بزرگ دار بدین گونه که نعمتهای او را در معاصیاش صرف نکنی و از حلم او نسبت به خود مغرور نشوی (دیگر آنکه) هر کسی را یافتی که یادی از ما میکند یا مودت ما را ابراز میدارد احترام کن خواه راستگو باشد یا دروغگو؛به تو مربوط نیست تو به نیت خود میرسی و اگر او دروغگو باشد نتیجه اعمال خود را میبرد». (1)
درباره حسن عاقبت مطالب زیادی گفته شده و بسیارند کسانی که دعای اصلی آنها در پیشگاه خداوند دعا برای حسن عاقبت باشد و در روایات اسلامی - چنانکه خواهد آمد-اهمیت زیادی به آن داده شده تا آنجا که طبق روایاتی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«خَیْرُ الْأُمُورِ خَیْرُهَا عَاقِبَةً ؛بهترین کارها (تا چه رسد به انسانها) کاری است که عاقبت و سرانجامش نیک باشد». (2)
در حدیثی امیرمؤمنان علیهم السلام فرمود:
«إِنَّ حَقِیقَةَ السَّعَادَةِ أَنْ یُخْتَمَ لِلْمَرْءِ عَمَلُهُ بِالسَّعَادَةِ وَإِنَّ حَقِیقَةَ الشَّقَاءِ أَنْ یُخْتَمَ لِلْمَرْءِ عَمَلُهُ بِالشَّقَاءِ ؛حقیقت سعادت آن است که انسان،سرانجام کارش به سعادت خاتمه یابد و حقیقت شقاوت (ومحرومیت از رحمت خدا) آناست که سرانجام کارانسان به شقاوت پایان یابد». (3)
در حدیث پرمعنای دیگری از حضرت مسیح علیه السلام میخوانیم که خطاب به حواریون میگفت:«من به حق میگویم که مردم معتقدند استحکام بنا به شالوده آن است؛ولی من چنین نمیگویم.حواریون گفتند:ای روح الله تو چه میگوئی؟ در پاسخ گفت:من به حق میگویم که اساس واقعی آخرین سنگی است که بر بنا گذارده میشود.(کنایه از اینکه معیار سعادت انسان پایان کار اوست)». (1)
در حدیث دیگری امام صادق از پدران گرامیش علیهم السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله چنین نقل میکند:
«مَنْ أَحْسَنَ فِیمَا بَقِیَ مِنْ عُمُرِهِ لَمْ یُؤَاخَذْ بِمَا مَضَی مِنْ ذَنْبِهِ وَمَنْ أَسَاءَ فِیمَا بَقِیَ مِنْ عُمُرِهِ أَخَذَ بِالْأَوَّلِ وَالْآخِرِ ؛کسی که در باقی مانده عمر کار نیک به جا آورد،خداوند او را بر گناهان گذشتهاش مجازات نمیکند و کسی که در باقیمانده عمرش بد کند هم به گناهان گذشته و هم به گناهان آینده مؤاخذه خواهد شد». (2)
همچنین در حدیث طولانی دیگری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم که سه بار فرمود:
«الْعَمَلُ بِخَوَاتِیمِه ؛معیار سنجش هر عملی پایان آن است». (3)
در دعاهای مأثوره نیز کراراً دعا برای حُسن عاقبت ذکر شده از جمله در حدیثی در تعقیبات نماز از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«وَأَسْأَلُکَ أَنْ تَعْصِمَنِی بِطَاعَتِکَ حَتَّی تَتَوَفَّانِی عَلَیْهَا وَأَنْتَ عَنِّی رَاضٍ وَأَنْ تَخْتِمَ لِی بِالسَّعَادَة ؛خداوندا! من از تو میخواهم اینکه مرا در طاعت خودت استوار داری تا اینکه مرا در حالی که از من راضی هستی از دنیا ببری و از تو میخواهم پایان عمر مرا سعادت قرار دهی». (4)
در پایان عهدنامه معروف«مالک اشتر»نیز این جمله نورانی به چشم میخورد که امام علیه السلام عرضه میدارد:
«وَأَنَا أَسْأَلُ اللَّهَ...وَأَنْ یَخْتِمَ لِی وَلَکَ بِالسَّعَادَةِ
وَالشَّهَادَةِ ؛از خدا میخواهم که پایان عمر من و تو را سعادت و شهادت قرار دهد». (1)
آنچه در روایات بالا و آیات قرآنی درباره اهمیتِ حسن عاقبت یا سوء عاقبت آمده دلیل روشنی دارد که آنچه در طویل المدة باقی میماند عاقبت هر کاری است در حالی که آغاز آن کوتاه مدت است؛مثلاً فرزندی برای انسان متولد میشود،در اوائل عمر از نظر اخلاقی یا جسمی نقاط ضعف مهمی دارد؛اما پس از مدتی از هر نظر موزون و استوار میگردد و پدر و مادر و همچنین جامعه به وجود او افتخار میکنند،زیرا آنچه بقا دارد پایان کار است.یا اینکه برای ساختن بنایی،انسان در ابتدا گرفتار مشکلات عظیمی میشود؛ولی در پایان بنایی خوب و موزون ساخته میشود که همگان از آن بهرهمند میشوند و مایه آبروی سازنده و جامعه شده و ای بسا جزو آثار ماندگار و باستانی قرار میگیرد.
همچنین در مورد انسانها از نظر سعادت و شقاوت،همه ما-با قطع نظر از آیات و روایات حسن عاقبت-به وجود«حر بن یزید ریاحی»افتخار میکنیم در حالی که مدتی طولانی از عمرش در خدمت حاکمان ظالم بنی امیه بود،همین که در آخرین ساعات عمرش بیدار شد و شهادت در راه امام حسین علیه السلام را بر همه چیز ترجیح داد نام او از فهرست شقاوتمندان حذف گردید و در فهرست سعادتمندان قرار گرفت.به عکس،جمعی از صحابه رسول خدا صلی الله علیه و آله را میبینیم که در آغاز در صف بهشتیان بودند؛اما بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله آتش جنگ برافروختند و عده زیادی را به کشتن دادند و امروز متأسفانه تاریخ اسلام نام آنها را به نیکی نمیبرد.
اینجاست که همه ما دست به دعا برداشته عرضه میداریم:خداوندا! به ما حسن عاقبت عنایت فرما.
1) 1) .نهجالبلاغه،نامه 53.
و قال علیهالسلام
لِکُلِّ مُقْبِلٍ إِدْبَارٌ،وَ مَا أَدْبَرَ کَأَنْ لَمْ یَکُنْ.
امام علیه السلام فرمود:
هر چیزی که روی میآورد روزی پشت خواهد کرد و چیزی که پشت میکند گویی هرگز نبوده است. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: تنها چیزی که مرحوم خطیب در مصادر آورده این است که بخش اوّل این گفتار حکمتآمیز را قاضی قضاعی در کتاب دستور معالم الحکم و آمدی در غررالحکم آوردهاند و این دو هرچند بعد از مرحوم سید رضی میزیسته ولی از این که تنها بخش اوّل این کلام حکمتآمیز را آورده و بخش دوم را حذف کردهاند نشان میدهد که از جای دیگری آن را اخذ کردهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 136).
جهان ناپایدار
امام علیه السلام در این کلام حکمتآمیز اشاره به ناپایداری جهان و مواهب و نعمتهای آن کرده میفرماید:«هر چیزی که روی میآورد روزی پشت خواهد کرد و چیزی که پشت میکند گویی هرگز نبوده است»؛ (لِکُلِّ مُقْبِلٍ إِدْبَارٌ،وَ مَا أَدْبَرَ کَأَنْ لَمْ یَکُنْ) .
طبیعت زندگی این جهان و تمام مواهب مادی آن فناپذیری است،هرچند بعضی عمر بسیار کوتاهی دارند،بعضی کمی بیشتر؛اموال و ثروتها،جاه و مقامها،جوانی و شادابی،عافیت و تندرستی و در یک کلمه همه امکانات مادی که روزی به انسان رو میکنند و او را شاد و خوشحال میسازند اموری نیستند که انسان به آنها دل ببندند،زیرا چیزی نمیگذرد که همگی پشت میکنند و از دست میروند؛پیری و ناتوانی به جای جوانی،فقر به جای ثروت،زوال جاه و مقام به جای مقامات و بیماری به جای عافیت و تندرستی مینشیند و اگر اینها هم از انسان جدا نشوند و تا پایان عمر محدود انسان بمانند انسان از آنها جدا میشود و چیزی جز قطعات کفن با خود همراه نمیبرد.
جمله (وَ مَا أَدْبَرَ کَأَنْ لَمْ یَکُنْ) اشاره به این نکته است که وقتی نعمتها به انسان پشت میکنند آثارشان را با خود نیز میبرند به گونهای که گاهی انسان تصور میکند اینها هرگز وجود نداشتهاند،زیرا اگر خودشان میرفتند و آثارشان
باقی میماند باز ادامه حیات آنها محسوب میشد؛مثلاً جوانی که میرود نیرو، قدرت،شادابی،شادمانی و نشاط و سایر آثار جوانی را با خود میبرد گویی هرگز نبوده است همچنین سایر نعمتها ولی اعمال صالحه و کارهای نیک و آنچه را انسان در خزائن الهی به امانت میسپارد و به حکم «ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ» ؛آنچه نزد شماست از میان میرود؛و آنچه نزد خداست باقی میماند» (1)باقی میماند.
نتیجه روشنی که از این گفتار حکیمانه مولا گرفته میشود این است که نه انسان به آنچه دارد دل ببندد و نه به آنچه از دستش میرود ناراحت شود،چرا که این طبیعت زندگی دنیاست،همانگونه که قرآن مجید نیز میفرماید: «لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلی ما فاتَکُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ». 2 و طبق فرموده مولا در حکمت 439 حقیقت زهد همین است.
ظاهر این جمله حکمتآمیز ناظر به نعمتها و مواهب الهی،ولی بعضی از شارحان نهجالبلاغه آن را تعمیم داده و گفتهاند:نقمتها و مشکلات و رنجها را نیز فرا میگیرد،زیرا آنها نیز زائل شدنی است و روزی فرا میرسد که انسان به کلی آن را فراموش میکند.یوسف گرچه سالها در زندان دور از پدر و برادران و عشیره گرفتار بود ولی هنگامی که بر تخت عزیزی مصر تکیه زد و برادران و پدر به دیدارش آمدند همه آن ناراحتیها را از یاد برد.
1) 1) .نحل،آیه 96.
و قال علیهالسلام
لَا یَعْدَمُ الصَّبُورُ الظَّفَرَ وَ إِنْ طَالَ بِهِ الزَّمَانُ.
امام علیه السلام فرمود:
شخص صبور (و با استقامت) پیروزی را از دست نخواهد داد
هرچند زمانی طولانی بگذرد. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر این کلام حکیمانه را از زمخشری در کتاب ربیع الابرار نقل میکند ولی میگوید:نویسنده کتاب الطراز آن را به صورت متفاوتی آورده (لا یَعْدُو مِنَ الصَّبُورِ الظَّفَرَ وَ انْ طالَ بِهِ الزَّمانُ) و این تفاوت نشان میدهد آن را از منبع دیگری گرفته است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 136).
صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود اشاره به نکته مهمی میکند که در همه فعالیتهای فردی و جمعی تأثیرگذار است،میفرماید:«شخص صبور (و با استقامت) پیروزی را از دست نخواهد داد،هرچند زمان طولانی بگذرد»؛ (لَا یَعْدَمُ الصَّبُورُ الظَّفَرَ وَ إِنْ طَالَ بِهِ الزَّمَانُ) .
حقیقت صبر همان استقامت است؛استقامت در برابر موانع وصول به مقصد و پیمودن راه طولانی وصول به هدف و استقامت در برابر دردها و رنجها و کار شکنیهای این و آن.تا چنین استقامتی در انسان نباشد به جایی نمیرسد،زیرا طبیعت زندگی دنیا این است که با مشکلات آمیخته شده و غالباً در کنار گلها خارهایی است و در کنار عسلها نیش زنبورانی.تاریخ نیز بارها و بارها نشان داده است که پیروزیها در انتظار افراد بااستقامت و صبور است.تا آنجا که این سخن به صورت ضرب المثل کوتاهی در میان همه معروف است.عربها میگویند:«مَنْ صَبَرَ ظَفَرَ»و فارسها میگویند:
صبر و ظفر هر دو دوستان قدیمند بر اثر صبر نوبت ظفر آید
قرآن مجید بارها به این حقیقت اشاره کرده؛از جمله در داستان یوسف میگوید:هنگامی که برادران آمدند و او را شناختند پرده از راز خود برداشت و این جمله را گفت: «أَنَا یُوسُفُ وَ هذا أَخِی قَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَیْنا إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ
اَللّهَ لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ» ؛من یوسفم،و این برادر من (بنیامین) است؛خداوند بر ما منّت گذارد.هرکس تقوا پیشه کند و شکیبایی و استقامت نماید،(سرانجام پیروز میشود؛) چرا که خداوند پاداش نیکوکاران را ضایع نمیکند». (1)
درباره بنی اسرائیل بعد از آنکه بر فرعونیان پیروز شدند فرمود: «وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِینَ کانُوا یُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغارِبَهَا الَّتِی بارَکْنا فِیها وَ تَمَّتْ کَلِمَتُ رَبِّکَ الْحُسْنی عَلی بَنِی إِسْرائِیلَ بِما صَبَرُوا» ؛و مشرقها و مغربهای پربرکت زمین را به آن قوم که (زیر زنجیر ظلم و ستم) به ضعف کشانده شده بودند، واگذار کردیم؛و وعده نیک پروردگارت بر بنی اسرائیل،به خاطر صبر و استقامتی که به خرج دادند،تحقق یافت». (2)
امام امیرمؤمنان علی علیه السلام در عبارت کوتاهتری که از آن حضرت روایت شده میفرماید:
«الصَّبْرُ مِفْتاحُ الظَّفَرُ ؛صبر و استقامت کلید پیروزی است». (3)
بهترین شاهد و گواه برای کلام امام علیه السلام مطالعه تاریخ گذشتگان است؛در تمام رشته علمی و صنعتی و سیاسی و اجتماعی کسانی پیروز شدند که از صبر و استقامت بیشتری برخوردار بودند،همانها که بر مرکب صبر سوار شدند و به سوی مقصد تاختند و شاهد مقصود را در آغوش گرفتند.
و قال علیهالسلام
الرَّاضِی بِفِعْلِ قَوْمٍ کَالدَّاخِلِ فِیهِ مَعَهُمْ.وَ عَلَی کُلِّ دَاخِلٍ فِی بَاطِلٍ إِثْمَانِ:
إِثْمُ الْعَمَلِ بِهِ،وَ إِثْمُ الرِّضَی بِهِ.
امام علیه السلام فرمود:
آن کس که به کار جمعیتی راضی باشد همچون کسی است که در آن کار با آنها شرکت کرده (منتها) آن کس که در انجام کار باطل دخالت دارد دو گناه میکند:گناه عمل و گناه رضایت به آن (ولی شخصی که بیرون از دایره عمل است و به آن راضی است تنها مرتکب یک گناه میشود و آن گناه رضایت است). (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر نهجالبلاغه تنها مورد دیگری که در اسناد این کلام حکمتآمیز نقل کرده است مطلبی است که از غرر الحکم آمدی آورده که با آنچه مرحوم سید رضی آورده،تفاوت دارد و نشان میدهد منبع دیگری غیر از نهجالبلاغه در اختیار داشته،او چنین نقل میکند«الرّاضی بِفِعْلِ قَوْمٍ کَالدّاخِلِ فیهِ مَعَهُمْ.وَلِکُلِّ داخِلٍ فی باطلٍ إثْمانِ:إثْمُ الرِّضا وَإثْمُ الْعَمَلِ بِهِ».(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص136).
گناه رضایت!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اشاره به نکته مهمی میکند که در سرنوشت افراد و امتها تأثیر قابل توجهی دارد.میفرماید:«آن کس که به کار جمعیتی راضی باشد همچون کسی است که در آن کار با آنها شرکت نموده (منتها) آن کس که در انجام کار باطل دخالت دارد دو گناه میکند:گناه عمل و گناه رضایت به آن (ولی شخصی که بیرون از دایره عمل است و به آن راضی است تنها مرتکب یک گناه میشود و آن گناه رضایت است)»؛ (الرَّاضِی بِفِعْلِ قَوْمٍ کَالدَّاخِلِ فِیهِ مَعَهُمْ.
وَ عَلَی کُلِّ دَاخِلٍ فِی بَاطِلٍ إِثْمَانِ:إِثْمُ الْعَمَلِ بِهِ،وَ إِثْمُ الرِّضَی بِهِ) .
ممکن است در بدو نظر چنین تصور شود که اگر کسی گناهی را مرتکب نشود و هیچگونه دخالتی حتی در اعانت و یاری گنهکاران در آن نداشته باشد چرا رضایت قلبی به آن گناه او را هم شریک گناه سازد؟
دلیل آن با دقت روشن میشود و آن اینکه هنگامی که رضایت به کارهای خلاف دیگران در قلب انسان جایگزین شد تدریجاً در اقوال و افعال او خود را نشان میدهد،زیرا نمیشود انسان به چیزی محبت داشته باشد و در اعمال و اقوالش ظاهر نگردد.
اضافه بر این کسی که به اعمال خلاف دیگران راضی میشود هرگز به وظیفه امر به معروف و نهی از منکر عمل نخواهد کرد،زیرا آن عمل را دوست دارد و به
گنهکاران به سبب این گناه عشق میورزد.این مسئله بازتاب گستردهای در آیات قرآن و روایات اسلامی دارد که مسئله رضایت به گناه گنهکاران جزء گناهان کبیره شمرده شده و حتی عذاب الهی دامن چنین افرادی را میگیرد.
در داستان کشتن ناقه ثمود (همان معجزه الهی خداوند که به پیامبرشان حضرت صالح داد) قرآن میگوید:همه آن قوم بر اثر عذاب الهی از میان رفتند در حالی که همانگونه که در کلام دیگری از امیرمؤمنان به آن اشاره شده ناقه ثمود را یک نفر کشت و چون دیگران به آن رضایت دادند خداوند همگی را عذاب کرد:
(وَإِنَّمَا عَقَرَ نَاقَةَ ثَمُودَ رَجُلٌ وَاحِدٌ،فَعَمَّهُمُ اللَّهُ بِالْعَذَابِ لَمَّا عَمُّوهُ بِالرِّضَا) . (1)
در زیارتنامهها نیز کراراً این مطلب به چشم میخورد که زائر لعن و نفرین میکند به کسانی که جنایات یزیدیان را در کربلا را شنیدند و به آن رضایت دادند:
«وَلَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً سَمِعَتْ بِذَلِکَ فَرَضِیَتْ بِه» . (2)
پیوند اهداف و خواستهها
بر خلاف آنچه در دنیای مادی معمول است که رضایت به اعمال مجرمانه دیگری جرم محسوب نمیشود همانگونه که رضایت به اعمال نیک نیکوکاران بیپاداش است،در تعلیمات اسلام،مسئله رضایت به کارهای نیکوکاران و بدکاران عنوان خاصی دارد و با صراحت در روایات آمده است که هر کس به کار دیگری رضایت دهد در سلک و گروه او قرار خواهد گرفت.منتها مجرمان، دو گناه دارند و راضیان به اعمال آنها یک گناه،راضیان به اعمال نیک یک ثواب دارند و عاملان دو ثواب.همانگونه که در کلام حکمتآمیز بالا آمد.
مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار بابی به این موضوع اختصاص داده و در عنوان باب میگوید:
«إنَّ مَنْ رَضِیَ بِفِعْلٍ فَهُوَ کَمَنْ أتاهُ ؛کسی که راضی به فعلی شود همانند کسی است که آن را انجام داده است»و در ذیل آن هشت روایت نقل میکند.
از جمله حدیثی از امام صادق علیه السلام در تفسیر آیه 183 سوره آل عمران آورده که خطاب به گروهی از کافران است که میگفتند:ما به هیچ پیغمبری ایمان نمیآوریم تا معجزهای انجام دهد: «قَدْ جاءَکُمْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِی بِالْبَیِّناتِ وَ بِالَّذِی قُلْتُمْ فَلِمَ قَتَلْتُمُوهُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ» ؛بگو:پیامبرانی پیش از من،برای شما آمدند و دلایل روشن و آنچه را گفتید آوردند؛اگر راست میگویید چرا آنها را به قتل رساندید؟!» (1)امام علیه السلام در اینجا میفرماید:
«وَقَدْ عَلِمَ أَنَّ هَؤُلَاءِ لَمْ تَقْتُلُوا ؛معلوم است اینها که در عصر پیامبر صلی الله علیه و آله بودند انبیای پیشین را نکشتند»
«وَلَکِنْ لَقَدْ کَانَ هَوَاهُمْ مَعَ الَّذِینَ قَتَلُوا فَسَمَّاهُمُ اللَّهُ قَاتِلِینَ لِمُتَابَعَةِ هَوَاهُمْ وَرِضَاهُمْ بِذَلِکَ الْفِعْلِ؛ ولی آنها علاقه و فکرشان با قاتلان بود؛از این رو خدا آنها را قاتل نامید چون خواسته و رضای آنها به فعل آنان تعلق میگرفت». (2)
امام علی بن موسی الرضا علیه السلام در پاسخ کسی که سؤال کرد:چگونه هنگامی که حضرت مهدی علیه السلام قیام میکند فرزندان قاتلان حسین علیه السلام را به سبب اعمال پدرانشان به قتل میرساند در حالی که خداوند میفرماید: «وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری» ؛و هیچ گناهکاری بار گناه دیگری را به دوش نمیکشد» (3)امام علیه السلام فرمود:
به سبب آن که این فرزندان به اعمال پدرانشان رضایت دادند و به آن افتخار میکنند و هر کس به چیزی راضی شود مانند این است که آن را انجام داده باشد، سپس امام علیه السلام افزود:
«وَلَوْ أَنَّ رَجُلاً قُتِلَ بِالْمَشْرِقِ فَرَضِیَ بِقَتْلِهِ رَجُلٌ بِالْمَغْرِبِ لَکَانَ
الرَّاضِی عِنْدَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ شَرِیکَ الْقَاتِلِ ؛اگر کسی در مشرق به قتل برسد و دیگری در مغرب باشد و به آن قتل رضایت دهد شخص راضی در نزد خداوند شریک قاتل است». (1)
روشن است کسانی که به قتل امام حسین علیه السلام راضی شوند و به آن افتخار کنند در حقیقت ناصبیاند و ناصبیها به منزله کفار حربی هستند.روایات دیگری نیز در همین زمینه هست که ذکر همه آنها به درازا میکشد.
مرحوم صاحب وسائل نیز در جلد 11 در کتاب«الامر بالمعروف و النهی عن المنکر»باب پنجم را به همین مسئله اختصاص داده و هفده روایت در این زمینه در آن نقل میکند؛از جمله در حدیثی از علی علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میکند:
«مَنْ شَهِدَ أَمْراً فَکَرِهَهُ کَانَ کَمَنْ غَابَ عَنْهُ وَمَنْ غَابَ عَنْ أَمْرٍ فَرَضِیَهُ کَانَ کَمَنْ شَهِدَهُ؛ کسی که در صحنه انجام کاری حضور داشته باشد اما در دل از آن ناخشنود باشد مانند آن است که حضور نداشته و اما کسی که غایب بوده و به آن رضایت داده گویی حاضر بوده (و در آن کار شرکت داشته است)». (2)
در اینجا ممکن است سؤالی مطرح شود که ما روایات فراوانی داریم که نیت معصیت،معصیت نیست در حالی که انسانی که نیت معصیت میکند در آن لحظه قطعاً راضی به معصیت است.جایی که رضایت به معصیت خود گناهی نداشته باشد رضایت به معصیت دیگری چگونه ممکن است موجب گناه شود؟
پاسخ این سؤال روشن است؛شخصی که نیت معصیت میکند رضایت به معصیتی داده که انجام نشده و این شخص با کسی که به معصیت و گناهی که انجام گرفته است رضایت میدهد تفاوت بسیار دارد.
و قال علیهالسلام
اِعْتَصِمُوا بِالذِّمَمِ فِی أَوْتَادِهَا.
امام علیه السلام فرمود:
به پیمان کسانی چنگ بزنید که به پیمانشان وفادارند. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: ابن ابیالحدید معتقد است که این کلام حکمتآمیز را امام علیه السلام بعد از پایان جنگ جمل و حضور گروهی از طلقاء (آزاد شدگان بعد از فتح مکه) از جمله مروان بن حکم بیان فرمود.او برای بیعت آمده بود.امام علیه السلام فرمود:بیعت تو چه سودی دارد مگر دیروز بیعت نکردی؟ (و بیعت خود را شکستی.منظور امام علیه السلام بیعت بعد از قتل عثمان است) سپس حضرت دستور دارد آنها را اخراج کنند و افزود:کسی که دین نداشته باشد پیمان او نیز اعتباری ندارد آنگاه در ضمن کلام خود فرمود:«فَاعْتَصِمُوا بِالذِّمَمِ فی أوْتادِها»نویسنده مصادر بعد از ذکر کلام ابن ابیالحدید میافزاید:با توجه به اینکه نامبرده تعیین زمان و مکان و سبب بیان این سخن را کرده و سخن امام علیه السلام را ضمن کلام طویلی نقل میکند،معلوم میشود آن را از کتاب دیگری جز نهجالبلاغه گرفته که یا به سبب غفلت یا شهرتِ این کلام،نام کتاب را نبرده است.سپس میافزاید:در غررالحکم قبل از این جمله،عبارت«أمْلِکُوا أنْفُسَکُمْ بِدَوامِ جِهادِها»است (و این خود نشان میدهد او هم اتکا بر منبع دیگری غیر از نهجالبلاغه کرده است.البته ما در غررالحکم موجود این دو جمله را پشت سر هم نیافتیم،بلکه با فاصله قابل ملاحظهای آمده است).(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 137).
با چه کسانی پیمان ببندیم؟
امام علیه السلام در این کلام حکمتآمیز اشاره به شرایط بستن پیمان میکند، میفرماید:«به پیمان کسانی چنگ بزنید که به پیمانشان وفادارند»؛ (اعْتَصِمُوا بِالذِّمَمِ فِی أَوْتَادِهَا) .
«اوتاد» جمع«وَتَد»به معنای میخ است؛میخهایی که معمولا به وسیله آن طناب خیمهها را محکم میکردند تا خیمه در مقابل باد و طوفان مقاومت کند.
برای این کلام حکمتآمیز تفسیرهای فراوانی ذکر شده است؛نخست همان چیزی که در ترجمه بالا آمد که هرگاه میخواهید پیمان ببندید به سراغ افراد بیاعتبار و پیمانشکن و غیر قابل اطمینان نروید،بلکه با کسانی عهد ببندید که دارای دین و شخصیت و تعهدند.
این تفسیر با آنچه در شأن ورود این گفتار حکیمانه در کلام ابن ابیالحدید که در بحث سند این کلام حکمتآمیز گفتیم کاملاً سازگار است،زیرا امام علیه السلام بعد از جنگ جمل هنگامی که«مروان بن حکم»خدمتش رسید و عرض کرد:
میخواهم با تو بیعت کنم.امام علیه السلام فرمود:بیعت تو چه فایدهای دارد؟ دیروز (در آغاز خلافت ظاهری) با من بیعت کردی و شکستی.باز آمدهای با من بیعت کنی.
سپس دستور داد او را از مجلسش خارج کردند،بنابراین تفسیر،«اوتاد»به معنای انسانهای قابل اعتماد است.
تفسیر دیگر این است که منظور از«اوتاد»شرایط استحکام پیمان است؛یعنی به هنگامی که میخواهید با کسی پیمان ببندید شرایط دقیق و محکمی برای آن ذکر کنید تا راه فراری برای طرف باقی نماند.
تفسیر سوم اینکه وفای به پیمان لازم است؛اما نه در برابر پیمانشکنان؛ هرگاه آنها پیمان شکستند شما هم میتوانید دست از پیمان بردارید،همانگونه که در آیه 7 سوره«توبه»میخوانیم: «فَمَا اسْتَقامُوا لَکُمْ فَاسْتَقِیمُوا لَهُمْ» ؛تا زمانی که به پیمان شما پایبند باشند،شما نیز به پیمان آنها پایبند باشید».نیز در آیه 12 همان سوره آمده است: «وَ إِنْ نَکَثُوا أَیْمانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَ طَعَنُوا فِی دِینِکُمْ فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لا أَیْمانَ لَهُمْ» ؛و اگر پیمانهای خود را پس از عهد خویش بشکنند،و آیین شما را مورد طعن (و تمسخر) قرار دهند،با پیشوایان کفر پیکار کنید؛چرا که پیمان آنها اعتباری ندارد».
مناسبتر از همه این تفاسیر همان تفسیر اول به نظر میرسد،هرچند جمع تفاسیر مختلف در یک عبارت طبق عقیده ما که بارها به آن اشاره کردهایم امکانپذیر است. (1)
شرایط پیمان بستن با مخالفان و لزوم وفای به عهد
به تناسب کلام حکیمانه بالا اشاره به دو قسمت از تعلیمات اسلام را در اینباره لازم میدانیم:نخست اینکه در تعلیمات دینی ما دستور داده شده هنگامی که با مخالفان خود عهد و پیمان میبندید مراقب باشید محکمکاری کنید؛ با الفاظ صریح و شرایط لازم و رعایت نکاتی که هرگونه بهانه پیمانشکنی را از
1) 1) .قابل توجه اینکه واژه«اعتصام»هم به معنای ایجاد پیمان و چنگ زدن است (همانگونه که در آیه شریفه «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِیعاً» آمده است) و هم به معنای وفاداری بعد از ایجاد پیمان است و واژه«فی»در «فی أوتادِها» ممکن است به معنای ظرفیت یا به معنای«باء»تعدیه باشد.
مخالف میگیرد عهدنامه را تنظیم کنید.
امیرمؤمنان علی علیه السلام در عهدنامه معروف مالک اشتر میفرماید:«هرگز پیمانی را که در آن تعبیراتی است که جای اشکال (و سوء استفاده دشمن) وجود دارد منعقد مکن»؛
(وَلَا تَعْقِدْ عَقْداً تُجَوِّزُ فِیهِ الْعِلَلَ) .
نیز دستور داده شده عهد و پیمان را با کسی برقرار کنید که امید به وفای او داشته باشید.در حدیثی از امام امیرمؤمنان علیه السلام که در غررالحکم آمده میخوانیم:
«لا تَثِقَنَّ بِعَهْدِ مَنْ لا دینَ لَهُ ؛به عهد و پیمان کسی که دین ندارد اطمنیان نکن (و از آن چشم بپوش)». (1)
در مورد لزوم وفای به عهد نیز قرآن مجید و روایات اسلامی بر آن تأکید شدید دارند؛قرآن مجید در سوره اسراء آیه 34 میفرماید: «وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ کانَ مَسْؤُلاً» ؛و به عهد (خود) وفا کنید،که از عهد سؤال میشود».
همچنین در جای دیگری از عهدنامه مالک اشتر میخوانیم که علی علیه السلام بعد از دستور مؤکد به مالک درباره وفای به پیمان و عهد میفرماید:
«فَإِنَّهُ لَیْسَ مِنْ فَرَائِضِ اللَّهِ شَیْءٌ النَّاسُ أَشَدُّ عَلَیْهِ اجْتِمَاعاً،مَعَ تَفَرُّقِ أَهْوَائِهِمْ وَتَشَتُّتِ آرَائِهِمْ مِنْ تَعْظِیمِ الْوَفَاءِ بِالْعُهُودِ ؛هیچ یک از فرائض الهی همچون بزرگداشت وفای به عهد و پیمان نیست که مردم جهان با همه اختلافات و تشتت آرایی که دارند نسبت به آن اتفاق نظر داشته باشند».
سپس میافزاید:
«وَقَدْ لَزِمَ ذَلِکَ الْمُشْرِکُونَ فِیمَا بَیْنَهُمْ دُونَ الْمُسْلِمِینَ لِمَا اسْتَوْبَلُوا مِنْ عَوَاقِبِ الْغَدْرِ ؛حتی مشرکان زمان جاهلیت-علاوه بر مسلمانان-آن را مراعات میکردند،چرا که عواقب دردناک پیمانشکنی را آزموده بودند».
وفای به عهد به قدری اهمیت دارد که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در حدیثی میفرماید:
1) 1) .غررالحکم،ص 87،ح 1440.
«لَا دِینَ لِمَنْ لَاعَهْدَ لَه ؛کسی که به عهد و پیمان خود وفادار نیست دین ندارد». (1)
نیز امیرمؤمنان علیه السلام میفرماید:
«مَا أَیْقَنَ بِاللَّهِ مَنْ لَمْ یَرْعَ عُهُودَهُ وَذِمَمَهُ ؛کسی که به عهد و پیمان خود وفا نکند به خدا ایمان نیاورده است». (2)
در حدیث دیگری از امام باقر علیه السلام میخوانیم:
«ثَلَاثٌ لَمْ یَجْعَلِ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ لِأَحَدٍ فِیهِنَّ رُخْصَةً:أَدَاءُ الْأَمَانَةِ إِلَی الْبَرِّ وَالْفَاجِرِ وَالْوَفَاءُ بِالْعَهْدِ لِلْبَرِّ وَالْفَاجِرِ وَبِرُّ الْوَالِدَیْنِ بَرَّیْنِ کَانَا أَوْ فَاجِرَیْنِ ؛سه چیز است که خداوند اجازه تخلف به احدی درباره آنها نداده:ادای امانت خواه صاحب امانت انسان نیکوکاری باشد یا بدکار و وفای به عهد در برابر نیکوکاران و بدکاران و نیکی به پدر و مادر چه نیکوکار باشند یا بدکار». (3)
از این تعبیر و تعبیرات دیگر استفاده میشود که نمیتوان به بهانه بدکار بودن یا کفر طرف معاهده؛بعد از آنکه معاهده محکم شده است عهد و پیمان را شکست.
و قال علیهالسلام
عَلَیْکُمْ بِطَاعَةِ مَنْ لَا تُعْذَرُونَ بِجَهَالَتِهِ.
امام علیه السلام فرمود:
لازم است از کسی اطاعت کنید که از نشناختن او معذور نیستید. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب میگوید:این کلام حکمتآمیز را«قاضی نعمان مصری»در دعائم الاسلام در ضمن وصیتی طولانی که امام برای فرزندش حسن بن علی علیهما السلام بیان کرده آمده است و عبارت آن وصیتنامه چنین است: «عَلَیْکُمْ بِطاعَةِ مَنْ لا تَعْذَرُونَ فی تَرْکِ طاعَتِهِ» (از این عبارت به خوبی روشن میشود که قاضی نعمان مصری این کلام را از منبع دیگری غیر از نهجالبلاغه گرفته است) همچنین در غررالحکم با تعبیر متفاوتی این کلام ذکر شده: «عَلَیْکَ بِطاعَةِ مَنْ لا تَعْذَرُ بِجَهالَتِهِ» .(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 138).اضافه بر آنچه مرحوم خطیب ذکر کرده،مرحوم مفید که استاد سید رضی بوده در کتاب ارشاد این کلام حکمتآمیز را در ضمن خطبهای طولانی آن هم با تفاوتی آورده است.(ارشاد مفید،ج 1،ص 232).
از چه کسی باید اطاعت کرد؟
امام علیه السلام در این کلام حکمتآمیز خود اشاره به این نکته میکند که از چه کسی باید اطاعت و از چه کسی نباید اطاعت کرد،میفرماید:«لازم است از کسی اطاعت کنید که از نشناختن او معذور نیستید»؛ (عَلَیْکُمْ بِطَاعَةِ مَنْ لَا تُعْذَرُونَ بِجَهَالَتِهِ) .
منظور از«آن کس»در درجه اول ذات پاک خداوند متعال و در درجه بعد رسولش پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و جانشینان معصوم و بر حق اوست که اطاعت از آنها اطاعت مطلقه است یعنی کسی نمیتواند بگوید چون نمیدانستم اطاعت نکردم،چرا که بر هر کسی واجب است بخشنده نعمتها را بشناسد؛کسی که تمام هستی ما از اوست و ما هرگز نمیتوانیم بگوییم چون نمیشناختیم در برابر ترک طاعتش معذور بودیم و بعد از شناخت خداوند باید بداند او مطابق«قاعده لطف»،رسولانی را مبعوث میکند تا پیامش را به بندگان برسانند و راه صحیح و باطل را به آنها نشان دهند و به هنگام رحلت رسولان،اوصیای آنها را بشناسند و پیام رسولان را از آنها بگیرند.
در ضمن هدف حضرت این است که به مردم هشدار دهد از اطاعتش سر نپیچند و بدانند هرگونه سرپیچی روز قیامت مایه سرافکندگی است و هیچگونه عذری از آنها قبول نخواهد شد.
در تأیید این سخن،در حدیثی از امام صادق علیه السلام در تفسیر آیه شریفه «فَلِلّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ» ؛بگو دلیل رسا و قاطع برای خداست (دلیلی که برای هیچ کس بهانهای باقی نمیگذارد». (1)فرمود:
«إِنَّ اللَّهَ تَعَالَی یَقُولُ لِلْعَبْدِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَکُنْتَ عَالِماً فَإِنْ قَالَ نَعَمْ قَالَ لَهُ أَ فَلَا عَمِلْتَ (2)بِمَا عَلِمْتَ وَ إِنْ قَالَ کُنْتُ جَاهِلاً قَالَ لَهُ أَ فَلَا تَعَلَّمْتَ حَتَّی تَعْمَلَ فَیَخْصِمُهُ وَ ذَلِکَ الْحُجَّةُ الْبَالِغَةُ ؛خداوند متعال روز قیامت به بندهاش میگوید:آیا میدانستی؟ اگر بگوید:آری میفرماید:چرا به آنچه میدانستی عمل نکردی؟ و اگر بگوید نمیدانستم به او میگوید:چرا یاد نگرفتی که عمل کنی و به این ترتیب با او مخاصمه میکند و این است معنای حجت بالغه». (3)
ولی امور بسیاری است که انسان بر اثر عدم شناخت،در برابر آن معذور است؛مثلاً من اگر ندانم فلان غذا یا لباسی را که از بازار مسلمانان میخرم دزدی و حرام است؛غذا را بخورم و با لباس نماز بخوانم اگر فرضاً در قیامت از من سؤال کنند چرا چنین کردی میگویم:نمیدانستم و هرگز به من نمیگویند چرا نرفتی و تحقیق و تفحص کنی و در اینجا جهل من عذر است؛ولی در احکام شرع و معارف و عقائد دینی،جهل عذر نیست.
بعضی دیگر از شارحان نهجالبلاغه،تفسیر دیگری برای این کلام حکمتآمیز مولا کرده و گفتهاند:مفهوم آن این است که شما باید از شخص عاقلی اطاعت کنید که جهلی در افکار و اعمال او نیست که به هنگام سقوط در خطرات اعمالش،آن را عذری برای خود بشمارید. (4)
1) 1) .انعام،آیه 149.
2) 2) .در بعضی از نسخ این روایت به جای«أ فَلا عَمِلْتَ»«هَلّا عَمِلْتَ»و به جای«أ فَلا تَعَلَّمْتَ»«هَلّا تَعَلَّمْتَ»آمدهاست.«کتاب الاجتهاد و التقلید،ص 16».این تعبیر در بسیاری از کتابهای اصولی و از جمله در فرائد شیخ انصاری به عنوان روایت آمده است.
3) 3) .بحارالانوار،ج 1،ص 177،ح 58.
4) 4) .شرح نهج البلاغه محمّد عبده،ذیل همین کلام حکمتآمیز.
به تعبیر دیگر از شخص عاقلی پیروی کنید که شما را به راه راست و امن و امان ببرد نه به بیراهههایی که ناچار باشید از آن به علت نادانی اعتذار جویید.
ولی به یقین تفسیر اول که مورد قبول بیشتر مفسران نهجالبلاغه است صحیحتر به نظر میرسد.از جمله اموری که گواهی به صحت معنای اول میدهد تعبیری است که در نسخه دعائم الاسلام آمده که میگوید:
«عَلَیْکُمْ بِطَاعَةِ مَنْ لَا تَعْذِرُونَ فِی تَرْکِ طَاعَتِه» . (1)
1) 1) .دعائم الاسلام،ج 2،ص 353.
و قال علیهالسلام
قَدْ بُصِّرْتُمْ إِنْ أَبْصَرْتُمْ،وَ قَدْ هُدِیتُمْ إِنِ اهْتَدَیْتُمْ،وَ أُسْمِعْتُمْ إِنِ اسْتَمَعْتُمْ.
امام علیه السلام فرمود:
حقیقت به شما نشان داده شده است اگر چشم بینا داشته باشید،و وسایل هدایت در اختیار شماست اگر هدایتپذیر باشید،و صدای حق در گوش شماست اگر گوش شنوا داشته باشید. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر در ذیل این کلام حکمتآمیز مینویسد:این در واقع جملههایی است که مرحوم سید رضی از خطبه شماره 20 بر گرفته است سپس میافزاید:ما مدارک آن را در ذیل آن خطبه بیان کردیم.(ولی باید توجه داشت که بین این عبارت و عبارتی که در آن خطبه آمده تفاوتهایی هست و آنچه در آن خطبه آمده با سیاق عبارت مناسبتر است).(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 138).
حقیقت برای حقطلبان آشکار است
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود اشاره به این نکته میکند که خداوند اسباب هدایت را آماده کرده است اگر از آن بهره نگیرید کوتاهی از شماست، میفرماید:«حقیقت به شما نشان داده شده است اگر چشم بینا داشته باشید و وسائل هدایت در اختیار شماست اگر هدایتپذیر باشید و صدای حق در گوش شماست اگر گوش شنوا داشته باشید»؛ (قَدْ بُصِّرْتُمْ إِنْ أَبْصَرْتُمْ،وَ قَدْ هُدِیتُمْ إِنِ اهْتَدَیْتُمْ،وَ أُسْمِعْتُمْ إِنِ اسْتَمَعْتُمْ) .
هدف امام علیه السلام از بیان این سخن آن است که خداوند تمام وسایل هدایت و نجات و سعادت را در اختیار شما گذاشته است،آیات قدرتش را در پهنه آفرینش به شما نشان داده،درسهای عبرتش را درباره اقوام پیشین در برابر شما قرار داده است چشم باز کنید و آثار او را در عالم و سرنوشت اقوام گذشته را با چشم خود ببینید.
از سویی دیگر پیامبرانش مخصوصاً رسول گرامی اسلام صلی الله علیه و آله را با کتب آسمانی ارسال داشته و پیام حق در گوش شما خوانده شده؛پیامی که هم مشتمل بر معارف و عقاید است و هم راه و رسم عبودیت و طریق تهذیب اخلاق و همچنین راه بهتر زیستن و سعادتمند شدن،همه این پیامها به گوش شما خوانده شده است.سعی کنید آنها را بشنوید و در سایه آن دیدنیها و این
شنیدنیها راه هدایت را در برابر شما گشوده است اگر تصمیم بر هدایت یافتن داشته باشید شتاب کنید و در این راه گام بگذارید و به سوی سرمنزل مقصود حرکت کنید.
امام علیه السلام میفرماید:خداوند به همه شما اتمام حجت کرده اگر راه خطا رفتید و گرفتار مجازات الهی در دنیا و آخرت شدید بدانید بر اثر کوتاهی خودتان بوده است.ریشههای این گفتار حکیمانه در قرآن مجید است.در آیه 104 سوره «انعام»میخوانیم: «قَدْ جاءَکُمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ عَمِیَ فَعَلَیْها» ؛دلایل بصیرت آفرین از طرف پروردگارتان برای شما آمده؛کسی که (به وسیله آن،) بصیرت و آگاهی یافت،به سود خود اوست؛و کسی که از دیدن آن چشم پوشید به زیان خودش میباشد».
در آیه 204 سوره«اعراف»میخوانیم: «وَ إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ» ؛هنگامی که قرآن خوانده شود،گوش فرا دهید و خاموش باشید؛شاید مشمول رحمت (خدا) شوید».
در قرآن مجید کرارا درباره دوزخیان و کفار سخن به میان آمده و آنها را افرادی میشمارد که گوش دارند و نمیشنوند،چشم دارند و نمیبینند، میفرماید: «وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا یَسْمَعُونَ بِها أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ» ؛به یقین گروه بسیاری از جن و انس را برای دوزخ آفریدیم؛آنها دلها ( عقلها)یی دارند که با آن (اندیشه نمیکنند و) نمیفهمند؛و چشمانی که با آن نمیبینند؛و گوشهایی که با آن نمیشنوند؛آنها همچون چهارپایانند؛بلکه گمراهتر! اینان همان غافلانند (چون امکان هدایت دارند و بهره نمیگیرند)». (1)
در آیه 10 سوره«ملک»از قول دوزخیان چنین نقل شده است: «وَ قالُوا لَوْ کُنّا
1) 1) .اعراف،آیه 179.
نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما کُنّا فِی أَصْحابِ السَّعِیرِ» ؛و میگویند:اگر ما گوش شنوا داشتیم یا تعقّل میکردیم،در میان دوزخیان نبودیم».
از آیات قرآنی و کلام حکیمانه بالا و روایات فراوان اسلامی استفاده میشود که آنچه برای هدایت انسانها لازم بوده از سوی خداوند فراهم شده است.
مشکل از ناحیه انسانهایی است که فاقد گوش شنوا و چشم بینا هستند.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«لَیْسَ الْأعْمی مَنْ یَعْمی بَصَرُهُ إنَّمَا الْأعْمی مَنْ تَعْمی بَصیرَتُهُ ؛نابینا کسی نیست که چشم خود را از دست داده باشد.
نابینا کسی است که بصیرت ندارد». (1)
در خطبه 88 نهجالبلاغه نیز آمده بود:
«مَا کُلُّ ذِی قَلْبٍ بِلَبِیبٍ وَ لَا کُلُّ ذِی سَمْعٍ بِسَمِیعٍ وَ لَا کُلُّ نَاظِرٍ بِبَصِیر ؛نه هر کس که دل دارد خردمند و نه هر کس که گوش دارد شنواست و نه هر کس که چشم دارد بیناست».
در دعاها نیز مکرر از خدا چشم بینا و گوش شنوا و قلب دانا میخواهیم؛از جمله در دعایی ذیل زیارت آل یاسین آمده است که ده چیز از خداوند تقاضا میکنیم از جمله اینکه چشم مرا را از نور بینش و گوش مرا از نور حکمت پر کن؛
«وَأَنْ تَمْلَأ...وَبَصَرِی نُورَ الضِّیَاءِ وَسَمْعِی نُورَ الْحِکْمَة» . (2)
و قال علیهالسلام
عَاتِبْ أَخَاکَ بِالْإِحْسَانِ إِلَیْهِ،وَ ارْدُدْ شَرَّهُ بِالْإِنْعَامِ عَلَیْهِ.
امام علیه السلام فرمود:
برادرت را (به هنگامی که خطایی از او سر میزند) با نیکی کردن به او سرزنش کن! و شر وی را از راه بخشش به او دور ساز! (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: این کلام حکمتآمیز به گفته مرحوم خطیب در کتاب مصادر در کتابهای زیاد دیگری بعد از مرحوم سید رضی نوشته شده است.افرادی که بعید است با نوشتههای مرحوم سید رضی ارتباطی داشته باشند؛از جمله یاقوت مستعصمی در کتاب اسرار الحکماء و زمخشری در ربیع الابرار و وطواط در الغرر و العرر و ابن قاسم در روض الاخیار.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 138).
بهترین راه دفع شرّ
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود بهترین راه رفع مزاحمتهای بعضی از دوستان را بیان کرده،میفرماید:«برادرت را (به هنگامی که خطایی از او سر میزند) با نیکی کردن به او سرزنش کن و شر وی را از راه بخشش به او دور ساز»؛ (عَاتِبْ أَخَاکَ بِالْإِحْسَانِ إِلَیْهِ،وَ ارْدُدْ شَرَّهُ بِالْإِنْعَامِ عَلَیْهِ) .
ناگفته پیداست که گاه دوستان-به ویژه هنگامی که مدت دوستی طولانی باشد-بیمهریهایی در حق یکدیگر انجام میدهند،اگر باب گله و سرزنش و مقابله به مثل گشوده شود ممکن است این شکاف روز به روز بیشتر گردد و نامهربانیها به شکل تصاعدی پیش رود و چه بسا رشته اخوت و دوستی از هم گسسته شود؛اما اگر به جای مقابله به مثل،مقابله به ضد انجام شود آنگونه که امام علیه السلام در این گفتار حکیمانهاش فرموده است،به زودی این وضع پایان مییابد و شخص خطاکار از کرده خود پشیمان میگردد و در مقام جبران بر میآید.
فی المثل او به هنگام بازگشت از یک سفر زیارتی به دیدار من نیامد به جای اینکه او را سرزنش کنم انتظار میکشم در موقع مناسب به دیدارش بروم؛بدیهی است که هرقدر او فرد کم محبّتی باشد باز تحت تأثیر قرار میگیرد یا به هنگام نیاز به وام از دادن وام به من خودداری کرد؛اما من به هنگامی که احساس میکنم نیاز دارد به سراغش میروم و وام بیشتری در اختیارش میگذارم.به یقین در
آینده بیمهری خود را تکرار نخواهد کرد.
اساس این سخن همان است که در قرآن مجید آمده میفرماید «ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَداوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ» ؛بدی را با نیکی دفع کن،ناگاه (خواهی دید) همان کس که میان تو و او دشمنی است،گویی دوستی گرم و صمیمی است». (1)
ولی همانگونه که در آیه بعد از این آیه آمده است همه افراد این قدر ظرفیت و سعه صدر ندارند که بتوانند بدیها را با خوبی و بیمهریها را با محبت پاسخ گویند،میفرماید: «وَ ما یُلَقّاها إِلاَّ الَّذِینَ صَبَرُوا وَ ما یُلَقّاها إِلاّ ذُو حَظٍّ عَظِیمٍ» ؛اما جز کسانی که دارای صبر و استقامتند به این مقام نمیرسند و جز کسانی که بهره عظیمی (از ایمان و تقوا) دارند به آن نایل نمیگردند».
رفتار پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام و اصحاب و یاران ایشان الگوی روشنی برای این مطلب است.
بعد از داستان فتح مکه؛بسیاری از مسلمانان انتظار داشتند که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله انتقام خونین و شدیدی از آنها بگیرد و سرزمین مکه را از لوث وجودشان پاک سازد.حتی بعضی از آنها پیش خود شعار«الْیَوْمَ یَوْمُ الْمَلْحَمَة؛امروز روز انتقام است»را سر دادند ولی ناگهان دیدند که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله با جمله کوتاه و پرمعنای
«اذْهَبُوا انْتُمُ الطُّلَقاء ؛بروید که همه آزادید»و شعار
«الْیَوْمَ یَوْمُ الْمَرْحَمَة؛ امروز روز بخشش است»صحنه را به کلی عوض کرد و همین سبب شد اکثر دشمنان اسلام به دوستان صمیمی پیامبر صلی الله علیه و آله مبدل شدند و طبق آیه شریفه «وَ رَأَیْتَ النّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللّهِ أَفْواجاً» ؛و ببینی مردم گروه گروه وارد دین خدا میشوند». (2)
امیرمؤمنان علی علیه السلام نیز بعد از جنگ جمل نه انتقامی از آتشافروزان جنگ جمل گرفت و نه اموال آنها را به غنیمت برداشت،بلکه فرمان عفو صادر فرمود و همسر پیامبر را که آتشافروز اصلی جنگ بود با احترام کامل به مدینه باز گرداند.
در حالات امامان معصوم علیه السلام دیگر نیز نظیر همین معنا درباره دشمنان سرسخت دیده میشود.از جمله طبق آنچه مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار در باب مکارم اخلاق امام سجاد علیه السلام آورده میخوانیم که شخصی در برابر آن امام بزرگوار ایستاد و زبان به دشنام و ناسزا گویی گشود.حضرت سخنی به او نگفت.هنگامی که گفتار او تمام شد و باز گشت امام علیه السلام به یارانش که آنجا نشسته بودند فرمود:شنیدید این مرد چه گفت؟ دوست دارم همراه من بیایید تا پاسخ مرا به او بشنوید.عرض کردند:مانعی ندارد و آنها مایل بودند که امام علیه السلام پاسخی همچون سخنان او بدهد ولی دیدند امام علیه السلام در اثنای راه این را آیه شریفه را تلاوت میکند: «وَ الْکاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ وَ اللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ» ؛ (پرهیزگاران کسانی هستند که) خشم خود را فرو میبرند؛و از خطای مردم در میگذرند؛و خدا نیکوکاران را دوست دارد». (1)با شنیدن این آیه دانستیم که حضرت نمیخواهد مقابله به مثل کند.هنگامی که به منزل آن شخص رسیدیم.
امام علیه السلام او را با صدای بلند فرا خواند.فرمود:بگویید علی بن الحسین است.او از خانه بیرون آمد در حالی که آماده شنیدن سخنان تند و شدید بود.در اینجا امام علیه السلام به او روی کرد و فرمود:
«یَا أَخِی إِنَّکَ کُنْتَ قَدْ وَقَفْتَ عَلَیَّ آنِفاً فَقُلْتَ وَقُلْتَ فَإِنْ کُنْتَ قُلْتَ مَا فِیَّ فَأَسْتَغْفِرُ اللَّهَ مِنْهُ وَإِنْ کُنْتَ قُلْتَ مَا لَیْسَ فِیَّ فَغَفَرَ اللَّهُ لَک ؛برادر تو الان نزد من آمدی و آنچه را میخواستی گفتی اگر نسبتهایی را که به من دادی در من هست من از خدا برای خودم آمرزش میطلبم و اگر آنچه گفتی در
1) 1) .آل عمران،آیه 134.
من نیست برای تو طلب آمرزش میکنم».هنگامی که آن مرد این محبت و لطف و عطوفت را دید پیشانی امام علیه السلام را بوسید و گفت:من چیزهایی گفتم که در تو نبود و لایق خودم بود. (1)
این گفتار دامنهدار را با حدیثی از حالات پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله پایان میدهیم.در مناقب ابن شهرآشوب درباره اخلاق رسول اکرم صلی الله علیه و آله آمده است:
«وَ لَا یَجْزِی بِالسَّیِّئَةِ السَّیِّئَةَ وَ لَکِنْ یَغْفِرُ وَ یَصْفَحُ ؛بدی را به بدی جزا نمیداد بلکه (با خوبی به مقابله با آن میپرداخت و) میبخشید و صرف نظر میکرد». (2)
به گفته شاعر:
بدی را بدی سهل باشد جزا اگر مردی
أَحْسِنْ إِلَی مَنْ أَسَاء!
و قال علیهالسلام
مَنْ وَضَعَ نَفْسَهُ مَوَاضِعَ التُّهَمَةِ فَلَا یَلُومَنَّ مَنْ أَسَاءَ بِهِ الظَّنَّ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که خود را در مواضع تهمت قرار دهد نباید کسی را ملامت کند که به او سوء ظن پیدا میکند (بلکه باید خود را سرزنش کند که اسباب
سوء ظن را فراهم کرده است). (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر میگوید:این کلام حکمتآمیز بخشی از کلماتی است که پیش از سید رضی مرحوم صدوق در کتاب امالی به صورت مسند و مرحوم ابن شعبه حرانی در تحف العقول به صورت مرسل آورده است همانگونه که مرحوم مفید نیز در کتاب اختصاص آن را در لابهلای سخنان حکمتآمیز دیگری به صورت مسند ذکر کرده است،سپس مرحوم خطیب،کلامی نسبتاً طولانی از کلمات امام امیرمؤمنان علیه السلام نقل میکند که مشتمل بر توصیههای مهمی است و جمله مورد بحث در لابهلای آن قرار دارد.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،139).اضافه بر این مرحوم کلینی در کافی،ج 8،ص 152،ح 137،این حدیث را به طور مسند از امیرمؤمنان علیه السلام به این صورت نقل میکند:«مَنْ عَرَّضَ نَفْسَهُ لِلتُّهَمَةِ فَلَا یَلُومَنَّ مَنْ أَسَاءَ بِهِ الظَّنَّ وَ مَنْ کَتَمَ سِرَّهُ کَانَتِ الْخِیَرَةُ فِی یَدِه»همچنین در کتاب مسند زید بن علی،ص 501 این کلام حکمتآمیز ذکر شده است.
از مواضع تهمت بپرهیز
امام علیه السلام در این کلام حکمتآمیز اشاره به نکته مهمی درباره دفع سوء ظنها میکند،میفرماید:«کسی که خود را در مواضع تهمت قرار دهد نباید کسی را ملامت کند که به او سوء ظن پیدا میکند (بلکه باید خود را سرزنش کند که اسباب سوء ظن را فراهم کرده است)»؛ (مَنْ وَضَعَ نَفْسَهُ مَوَاضِعَ التُّهَمَةِ فَلَا یَلُومَنَّ مَنْ أَسَاءَ بِهِ الظَّنَّ) .
مسئله سوء ظن و گمان نیاز به هزینه زیادی ندارد؛بسیارند کسانی که از یک یا چند قرینه ظنی فورا گمان بد درباره اشخاص میبرند،به همین دلیل کسانی که میخواهند هدف تیرهای تهمت قرار نگیرند باید خود را از اموری که سوء ظن برانگیز است دور دارند.
قرآن مجید از جمله مسائلی که بر آن تأکید ورزیده این است که مسلمانان نسبت به یکدیگر سوء ظن نداشته باشند «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ» ؛ای کسانی که ایمان آوردهاید! از بسیاری از گمانها بپرهیزید چرا که بعضی از گمانها گناه است». (1)نیز دستورات مؤکدی بر«حمل فعل برادر مسلمان بر صحت»داده شده ولی با این حال طبیعت توده مردم این است که از قرائن کوچکی نتیجههای سوئی میگیرند،ناگاه موج بدبینی بر
1) 1) .حجرات،آیه 12.
میخیزد و شاید صحنه جامعهای را فرا میگیرد.به همین دلیل در کنار دستور به پرهیز از گمان بد امر شده است که افراد،خود را در موارد سوء ظن و تهمت قرار ندهند.
به بیان دیگر،ما نمیتوانیم بگوییم چون در شریعت اسلام سوء ظن و تجسس حرام است،رفتن در مواضع تهمت مانعی ندارد و مردم باید به وظیفه خود عمل کنند و با حسن ظن به همه چیز بنگرند،زیرا تضمینی نیست که همه به این دستورات اسلامی بدون کم و کاست عمل نمایند،بنابراین سایر مردم تکلیفی دارند و ما هم وظیفهای و اگر بخواهیم این موضوع را گسترش دهیم میتوان گفت:همان گونه که ارتکاب گناه ممنوع است،فراهم کردم زمینههای گناه برای دیگران نیز ممنوع است.
در روایات اسلامی نیز تأکیدهای فراوانی در این زمینه وارد شده است:در حدیثی که ابن ابیالحدید در شرح همین کلام حکمتآمیز آورده چنین میخوانیم که یکی از صحابه،رسول خدا صلی الله علیه و آله را در کنار کوچهای از کوچههای مدینه مشاهده کرد که زنی با اوست.او به رسول خدا صلی الله علیه و آله سلام کرد و رسول خدا صلی الله علیه و آله پاسخش را گفت.هنگامی که آن شخص عبور کرد پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله وی را صدا زد و فرمود:
«هذِهِ زَوْجَتی فُلانَةٌ ؛این زن را که دیدی فلانی همسرم است» آن مرد گفت:ای رسول خدا مگر ممکن است کسی درباره شما سوء ظنی ببرد؟ حضرت فرمود:
«إِنَّ الشَّیْطَانَ یَجْرِی مِنِ ابْنِ آدَمَ مَجْرَی الدَّم ؛شیطان در وجود انسانها همچون خونی که در رگهاست جریان دارد (اشاره به اینکه بی سر و صدا در همه جای بدن انسان نفوذ میکند؛در فکر و چشم و گوش و دست و زبان او)». (1)
مرحوم شیخ حر عاملی در کتاب وسائل الشیعه در جلد 8 فصل آداب العشرة
1) 1) .شرح نهج البلاغه ابن ابیالحدید،ج 18،ص 380.
باب 19 احادیث فراوانی در این زمینه آورده است؛از جمله در حدیثی از امام صادق علیه السلام نقل میکند که فرمود:
«اتَّقُوا مَوَاضِعَ الرَّیْبِ وَلَا یَقِفَنَّ أَحَدُکُمْ مَعَ أُمِّهِ فِی الطَّرِیقِ فَإِنَّهُ لَیْسَ کُلُّ أَحَدٍ یَعْرِفُهَا ؛از جاهای تهمتخیز پرهیز کنید حتی یکی از شما با مادرش در کنار جاده (به صورت تهمتبرانگیز) نایستد،زیرا همه او را نمیشناسند (و ممکن است شما را متهم کنند)». (1)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام آمده است که رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
«أَوْلَی النَّاسِ بِالتُّهَمَةِ مَنْ جَالَسَ أَهْلَ التُّهَمَةِ ؛سزاوارترین مردم به اتهام کسی است که با افراد متهم همنشین گردد». (2)
یکی از ادبای بزرگ فارسی زبان میگوید:«هر که با بدان نشیند اگر طبیعت ایشان در او اثر نکند به طریقت ایشان متهم گردد و اگر به خراباتی رود به نماز کردن،منسوب شود به خمر خوردن». (3)
و قال علیهالسلام
مَنْ مَلَکَ اسْتَأْثَرَ.
امام علیه السلام فرمود:
آنهایی که به حکومت میرسند (غالباً) راه استبداد
و خودکامگی پیش میگیرند. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: این گفتار حکیمانه در کتاب تحف العقول به عنوان یکی از سخنان حکیمانه رسول الله صلی الله علیه و آله در وصیتی که به امیرمؤمنان علیه السلام فرمود آمده است و علی علیه السلام آنچه را پیامبر صلی الله علیه و آله به او وصیت کرده بود به گونهای که در محل کلام آمده است به دیگران ابلاغ فرمود.در غرر الحکم نیز همین جمله به همین صورت از علی علیه السلام ذکر شده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 139).
قدرت و استبداد
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه که بسیار فشرده و پرمعناست میفرماید:
«آنهایی که به حکومت میرسند (غالباً) مستبد میشوند»؛ (مَنْ مَلَکَ اسْتَأْثَرَ) .
«اسْتَأْثَرَ» از ریشه«اسْتئْثار»به معنای استبداد و خودکامگی و انحصارطلبی است.
تاریخ نیز گواه روشنی بر این معناست؛بسیار بودند کسانی که چون دستشان به حکومت نرسیده بود دم از حق و عدالت و مشورت و واگذاری کار مردم به مردم میزدند؛اما هنگامی که بر مرکب مراد سوار شدند و حکومت را در اختیار گرفتند بنای استبداد گذاشتند؛نه به نصیحت کسی گوش دادند و نه به دوست و دشمن رحم کردند و خودکامگی را در حد اعلا در برابر رعایا انجام دادند.این مطلب به قدری شایع بوده و هست که به صورت ضربالمثلی درآمده است:
«مَنْ غَلَبَ سَلَبَ وَ مَنْ عَزَّ بَزَّ ؛کسی که غالب شود میدزدد و کسی که پیروز گردد سرمایههای دیگران را میرباید».
ابن ابیالحدید در شرح این سخن،شعری از ابوالطیب (متنبّیء) نقل میکند:
وَ الظُّلْمُ مِن شِیَعِ النُّفوسِ فَإنْ تَجِدْ ذا عِفَّةٍ فلِعلّةٍ لا یَظْلِمُ 1
«ظلم و ستم عادت انسانهاست و اگر شخص عفیف و عادلی یافتی حتماً به
دلیلی است که ظلم نمیکند».
قرآن مجید نیز اشارهای به این معنا دارد؛در آیه 34 سوره«نمل»از زبان ملکه سبأ که زنی باهوش و پرتجربه بود نقل میکند: «قالَتْ إِنَّ الْمُلُوکَ إِذا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوها وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِها أَذِلَّةً وَ کَذلِکَ یَفْعَلُونَ» ؛گفت:پادشاهان هنگامی که وارد منطقه آبادی شوند آن را به فساد و تباهی میکشند و عزیزان آنجا را ذلیل میکنند؛(آری) روش آنان همواره اینگونه است».
در تاریخ اسلام نیز نمونههای فراوانی است از کسانی که پیش از دستیابی به حکومت،به ظاهر در سلک افراد متدین بودند؛اما همین که به مقام و حکومتی رسیدند راه خودکامگی را پیش گرفتند.
در داستان معروفی از عبدالملک بن مروان خلیفه ستمگر اموی میخوانیم:
قبل از آنکه به مقام خلافت برسد از عابدان و زاهدانی بود که در گوشه مسجد همواره مشغول به عبادت بود تا آنجا که او را«حمامة المسجد»(کبوتر مسجد) نامیدند؛زیرا پیوسته قرآن تلاوت میکرد.هنگامی که خبر مرگ پدرش و بشارت خلافت را به او دادند،قرآن را بر هم نهاد و گفت«هذا فِراقُ بَیْنی وَ بَیْنِک»(برای همیشه من از تو جدا شدم و بعد به خودکامگیهای حکومت پرداخت). (1)
یکی از صفحات سیاه کارنامه عبدالملک نصب«حجاج»به ولایت کوفه بود.
به یقین اخبار جنایات«حجاج»و کشت و کشتار بیرحمانه و شکنجه زندانیان بیگناه به صورت گسترده به«عبدالملک»میرسید؛ولی خم به ابرو نمیآورد، چرا که حکومت چشم و گوش این انسان پست و بیظرفیت و بیشخصیت را کور و کر کرده بود.امثال عبدالملک مروان در تاریخ بسیار بودند.
یکی دیگر از رسواییهای عبدالملک بن مروان همان چیزی است که در کتاب انساب الاشراف از او نقل شده که بعد از رسیدن به خلافت منبر رفت و با
1) 1) .کتاب فخری،ابن طقطقی،ص 123.
عصبانیت به مردم گفت:شما مرا امر به پرهیزگاری و نیکیها میکنید،اما خودتان را فراموش میکنید.به خدا سوگند از امروز به بعد اگر کسی مرا به تقوا امر کند گردنش را میزنم
(وَاللّهِ لا یَأْمُرُنی أحَدٌ بَعْدَ یَوْمی هذا بِتَقْوَی اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ إلّا ضَرَبْتُ عُنُقَهُ) . (1)
این سخن را با حدیثی از امام باقر علیه السلام که مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار نقل کرده پایان میدهیم،حضرت فرمود:
«فِی التَّوْرَاةِ أَرْبَعَةُ أَسْطُرٍ:مَنْ لَا یَسْتَشِیرُ یَنْدَمُ وَ الْفَقْرُ الْمَوْتُ الْأَکْبَرُ وَ کَمَا تَدِینُ تُدَانُ وَ مَنْ مَلَکَ اسْتَأْثَرَ ؛در تورات چهار جمله (پر ارزش) آمده است:کسی که مشورت نکند پشیمان میشود و فقر مرگ بزرگ است و آنگونه که به دیگران جزا میدهی به تو جزا داده خواهد شد و کسی که به حکومت دست یابد استبداد پیشه میکند». (2)
پیامی که این جمله نورانی دارد این است که امام علیه السلام به پیروان خود توصیه میکند مراقب باشید حکومت و مقام،معمولاً انسان را به استبداد میکشاند شما چنین نباشید.
و قال علیهالسلام
مَنِ اسْتَبَدَّ بِرَأْیِهِ هَلَکَ،وَ مَنْ شَاوَرَ الرِّجَالَ شَارَکَهَا فِی عُقُولِهَا.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که (ترک مشورت کند و) استبداد به رأی داشته باشد هلاک میشود و آن کس که با مردان بزرگ مشورت کند در عقل و خرد آنها شریک میشود. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر میگوید:در کتاب غررالحکم به جای «مَنِ اسْتَبَدَّ بِرَأْیِهِ هَلَکَ» ، «مَنْ قَنَعَ بِرَأْیِهِ هَلَکَ» آمده و جمله دوم این کلام حکیمانه را جداگانه در جای دیگر ذکر کرده است.(و از آن معلوم میشود که منبع روایت او کتابی غیر از نهجالبلاغه بوده است).نیز زمخشری با همین عبارتی که در نهجالبلاغه آمده است این حدیث را در باب«العقل والفطنة»در کتاب ربیع الابرار آورده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 140).
نتیجه«استبداد»و«مشورت»
آنچه امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود بیان فرموده دو روی یک سکه درباره مسئله مشورت است.میفرماید:«کسی که (ترک مشورت کند و) استبداد به رأی داشته باشد هلاک میشود و آن کس که با مردان بزرگ مشورت کند در عقل و خرد آنها شریک میشود»؛ (مَنِ اسْتَبَدَّ بِرَأْیِهِ هَلَکَ،وَ مَنْ شَاوَرَ الرِّجَالَ شَارَکَهَا فِی عُقُولِهَا) .
درباره اهمیت مشورت و زیانهای استبداد به رأی،تا کنون در این کتاب کرارا سخن گفتهایم.
در بخش کلمات قصار در کلمه 54 و همچین کلمه 113 امام علیه السلام به اهمیت مشورت اشاره فرموده و در عهدنامه مالک اشتر به صورت گستردهتری از مشورت و شرایط آن سخن گفته است؛ولی هر قدر درباره اهمیت مشورت بحث شود کم است،زیرا مطلبی است سرنوشتساز.قرآن مجید هم به مؤمنان دستور مشورت میدهد «وَ أَمْرُهُمْ شُوری بَیْنَهُمْ» 1 و هم به رسول اکرم صلی الله علیه و آله که عقل کل بود در این باره امر میکند: «وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ» 2 ،قرآن حتی در موضوعات ساده نیز به مشورت اهمیت داده است از جمله درباره باز گرفتن کودک شیرخوار
از شیر مادر میفرماید: «فَإِنْ أَرادا فِصالاً عَنْ تَراضٍ مِنْهُما وَ تَشاوُرٍ فَلا جُناحَ عَلَیْهِما» ؛و اگر آن دو (پدر و مادر) با رضایت یکدیگر و مشورت بخواهند (کودک را زودتر) از شیر باز گیرند؛گناهی بر آنها نیست». (1)
همچنین روایات اسلامی به طور گسترده بر آن تأکید ورزیده است.در دنیای امروز نیز همه دولتها حداقل در ظاهر تأکید بر تشکیل شوراها برای قانونگذاری و امور اجرایی در سطوح مختلف دارند و اصل مشورت به عنوان اصلی اساسی شمرده میشود.
دلیل آن هم روشن است،زیرا خدای متعال همه مزایای فکری را به یک نفر نداده است،بلکه هشیاری مانند سایر نعمتها در میان مردم تقسیم شده است.به همین دلیل هیچ کس بینیاز از افکار دیگران نیست و هنگامی که انسانها به مشورت بنشینند و عقلها به یکدیگر ضمیمه شوند احتمال خطا بسیار کم میشود،زیرا جوانب مسئله به وسیله افراد مختلف که هر یک جانبی را میبیند روشن میگردد و مصداق تعبیری که در حدیث دیگری از امیرمؤمنان علی علیه السلام در غرر الحکم آمده است خواهد بود،میفرماید:
«حَقٌّ عَلَی الْعاقِلِ أنْ یُضیفَ إلی رَأیِهِ رَأْیَ الْعُقَلاءِ وَ یَضُمَّ إلی عِلْمِهِ عُلُومَ الْحُکَماءِ ؛بر هر عاقلی لازم است که رأی عاقلان دیگر را (از طریق مشورت) به رأی خود اضافه کند و علوم دانشمندان را به علم خویش بیفزاید». (2)
بعضی ممکن است تصور کنند حتماً باید با کسی مشورت کرد که عقل او از انسان قویتر یا لااقل مساوی باشد در حالی که چنین نیست؛انسان اگر دسترسی به چنین اشخاصی پیدا نکند سزاوار است حتی با زیردستان خود مشورت کند، چنانکه مرحوم علامه مجلسی در حدیثی از بحار الانوار از امام علی بن موسی
الرضا علیه السلام نقل میکند که یکی از یارانش میگوید:خدمت آن حضرت بودیم سخن از پدرش (امام کاظم علیه السلام) به میان آمد.فرمود:
«کَانَ عَقْلُهُ لَا یُوَازِنُ بِهِ الْعُقُولُ وَ رُبَّمَا شَاوَرَ الْأَسْوَدَ مِنْ سُودَانِهِ فَقِیلَ لَهُ:تُشَاوِرُ مِثْلَ هَذَا؟ فَقَالَ:إِنْ شَاءَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی رُبَّمَا فَتَحَ عَلَی لِسَانِه ؛عقل او قابل مقایسه با عقول دیگران نبود ولی با این حال گاهی با بعضی از غلامانش مشورت میکرد.بعضی به آن حضرت گفتند:
شما با مثل چنین شخصی مشورت میکنید؟ فرمود:اگر خدا بخواهد چه بسا راه حل مشکل را بر زبان او جاری کند». (1)
یکی از فواید مشورت چیزی است که امام کاظم علیه السلام در حدیث نورانیاش به آن اشاره کرده میفرماید:
«مَنِ اسْتَشَارَ لَمْ یَعْدَمْ عِنْدَ الصَّوَابِ مَادِحاً وَ عِنْدَ الْخَطَاءِ عَاذِراً ؛کسی که مشورت کند اگر به حق راه یابد او را ستایش میکنند و اگر به راه خطا برود او را معذور میدارند.(در حالی که اگر مشورت نکند نه در حال خطا کسی عذر او را موجه میداند و نه در صواب کسی او را ستایش میکند)». (2)
احادیث درباره مشورت از معصومان علیهم السلام بسیار فراوان است این سخن را با حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله پایان میدهیم که فرمود:
«الْحَزْمُ أَنْ تَسْتَشِیرَ ذَا الرَّأْیِ وَ تُطِیعَ أَمْرَهُ ؛حزم و دوراندیشی ایجاب میکند که با صاحبنظران مشورت کنی و از امر او اطاعت کنی». (3)
و قال علیهالسلام
مَنْ کَتَمَ سِرَّهُ کَانَتِ الْخِیَرَةُ بِیَدِهِ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که راز خود را بپوشاند همواره اختیار آن به دست اوست
(و کسی که نپوشاند از اختیارش بیرون میرود). (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر در ذیل این حکمت اشاره میکند که ما در حکمت 159 به منابع این کلام حکیمانه نیز اشاره کردیم،زیرا این کلام حکمتآمیز به اضافه کلام دیگری در امالی صدوق به صورت مسند و در تحف العقول به صورت مرسل آمده است.مرحوم مفید نیز در کتاب اختصاص آن را مسنداً ذکر کرده است (و پیدا است که هیچ کدام از این بزرگواران آن را از نهجالبلاغه نگرفتهاند،زیرا یا قبل از سید رضی میزیستهاند و یا با اضافاتی و به صورت مسند نقل کردهاند که نشان میدهد منابع دیگری داشتهاند).(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 139).در کتاب کافی،ج 8،ص 152،حدیث 137 نیز این گفتار حکیمانه به ضمیمه گفتار دیگری آمده است.
روش حفظ اسرار
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه تأکید بر حفظ اسرار میکند و میفرماید:«کسی که راز خود را بپوشاند همواره اختیار آن به دست اوست (و کسی که نپوشاند از اختیارش بیرون میرود.)»؛ (مَنْ کَتَمَ سِرَّهُ کَانَتِ الْخِیَرَةُ بِیَدِهِ) .
منظور از سرّ،اموری است مربوط به انسان که اگر دیگران از آن آگاه شوند ممکن است مشکلات عظیمی برای وی فراهم سازند؛مثلاً شخصی که معتقد به مذهب اهل بیت است و در میان متعصبان لجوج و نادانی از مخالفان قرار گرفته است،بدیهی است اگر سرّ خویش را فاش کند جانش به خطر میافتد و گاه افشای اسرار سبب میشود که حسودان انسان را از رسیدن به نتیجه کارش باز دارند و به اصطلاح چوب لای چرخهایش بگذارند یا رقیبانی باشند که برای حفظ منافع خود پیشدستی کنند و کاری را که او ابداع کرده از وی بگیرند و به ثمر برسانند و از فواید آن بهره گیرند و ابداع کننده اصلی را محروم سازند.
بدیهی است عقل میگوید:در چنین مواردی اسرار را باید مکتوم داشت و حتی برای عزیزترین عزیزان بازگو نکرد،زیرا آن عزیزان هم عزیزانی دارند که برای آنها بازگو میکنند و چیزی نمیگذرد که آن سرّ،همه جا منتشر میشود و صاحب سرّ در رسیدن به اهدافش ناکام میماند.
در نامه 31 نهج البلاغه (نامه امام به فرزند دلبندش امام حسن مجتبی علیهما السلام) نیز
اشاره به کتمان سرّ شده است.همچنین در حکمت 6 و 48 نیز امام علیه السلام بر این معنا تأکید کرده است.
مسئله کتمان اسرار به قدری اهمیت دارد که در حدیثی امام صادق علیه السلام آن را همچون خونی میشمرد که فقط باید در درون رگهای خود انسان جریان یابد، میفرماید:
«سِرُّکَ مِنْ دَمِکَ فَلَا تُجْرِیهِ فِی غَیْرِ أَوْدَاجِکَ» . (1)
البته مسئله کتمان سرّ در مسائل اجتماعی که برای یک جامعه سرنوشتساز است از اهمیت بسیار بیشتری برخوردار است و چه بسا افشای یک سرّ سبب حمله غافلگیرانه دشمن و ریخته شدن خونهای بیگناهان گردد.در تاریخ زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله موارد زیادی میبینیم که از طریق کتمان،پیشگیری از خسارات مهمی بر جامعه اسلامی کرد و از آن جمله مسئله کتمان اسرار در فتح مکه بود که با دقت انجام شد و هنگامی که لشگر اسلام با عِدّه و عُدّه فراوان در کنار مکه فرود آمدند تازه مکیان از جریان باخبر شدند و همین امر سبب شد مقاومتی نشان ندهند و خونی ریخته نشود و فوج فوج اسلام را پذیرا شوند.
گاه میشد رسول اکرم صلی الله علیه و آله هنگامی که به گروهی برای یکی از جنگهای اسلام مأموریت میداد برای اینکه دشمن از هدف آگاه نشود دستور میداد نامهای بنویسند و آن را به صورت سربسته به فرمانده لشگر میداد و میفرمود:
هنگامی که به فلان نقطه رسیدید نامه را باز کنید و مطابق دستور عمل نمایید و به این ترتیب دشمن از نقشههای مسلمانان آگاه نمیشد.
این سخن را با حدیث پربار دیگری از امیرمؤمنان علیه السلام ادامه میدهیم که فرمود:
«جُمِعَ خَیْرُ الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ فِی کِتْمَانِ السِّرِّ وَ مُصَادَقَةِ الْأَخْیَارِ وَ جُمِعَ الشَّرُّ فِی الْإِذَاعَةِ وَ مُوَاخَاةِ الْأَشْرَارِ ؛خیر دنیا و آخرت در دو چیز جمع شده است:«کتمان
1) 1) .بحارالانوار،ج 75،ص 278.در بعضی از طرق این روایت به جای«فِی غَیْرِ أَوْدَاجِکَ»«مِنْ غَیْرِ أَوْدَاجِکَ»آمده ولی واژه«فی»در اینجا مناسبتر و صحیحتر است.
سرّ و دوستی با نیکان و تمام شرور در دو چیز جمع شده:فاش کردن اسرار و دوستی با اشرار». (1)
البته این قاعده کلی مانند غالب قواعد کلّی استثنای محدودی نیز دارد و آن در موردی است که انسان میخواهد با شخص عاقل و دانایی مشورت کند و با کلیگویی نمیتواند نظر او را جلب نماید،بلکه باید جزئیات مطلب را با او در میان بگذارد تا بتواند از مشورت او بهره گیرد.هرگاه چنین کسی انسان رازداری باشد میتوان اسرار را در اختیار او برای رسیدن به اهداف مشورت گذارد.
امام صادق علیه السلام در حدیثی که درباره شرایط شخص مورد مشورت بیان کرده میفرماید:«چهارمین شرط (بعد از عقل و دیانت و صداقت) این است:
«أَنْ تُطْلِعَهُ عَلَی سِرِّکَ فَیَکُونَ عِلْمُهُ بِهِ کَعِلْمِکَ بِنَفْسِکَ ثُمَّ یُسِرَّ ذَلِکَ وَ یَکْتُمَهُ فَإِنَّهُ...إِذَا أَطْلَعْتَهُ عَلَی سِرِّکَ فَکَانَ عِلْمُهُ بِهِ کَعِلْمِکَ تَمَّتِ الْمَشُورَةُ وَ کَمَلَتِ النَّصِیحَةُ ؛چهارمین شرط این است که او را بر سرّ خود آگاه سازی و همانگونه که تو درباره موضوع مورد مشورت آگاهی داری او هم آگاهی داشته باشد سپس سرّ تو را پنهان و مکتوم دارد...هرگاه او را بر سرّت آگاه ساختی و علم او نسبت به آن موضوع مانند علم تو شد مشورت کامل میشود و خیرخواهی به کمال میرسد». (2)
حفظ اسرار و اهداف مهم آن
گاه سؤال میشود که برای چه منظوری ما اسرار را کتمان کنیم و از دیگران پنهان داریم.با کمی دقت معلوم میشود که آثار قابل ملاحظهای میتواند داشته باشد از جمله:
1.عدم توانایی طرف مقابل بر تحمل آن سرّ؛همانگونه که در مورد ائمه هدی علیهم السلام و مطالب مربوط به مقامات آنها یا معارف خاص الهی در احادیث دیده میشود و همانگونه که در داستان خضر و موسی در قرآن مجید آمده که خضر - آن مرد الهی-به موسی گفت:«تو توانایی تحمل بعضی از کارهای مرا نداری». (1)
2.گاه مکتوم بودن سرّ به نفع مردم است؛مثل اینکه شب قدر به صورت سرّی در آمده و سبب میشود که مردم در لیالی مختلف به امید درک شب قدر به در خانه خدا بروند و یا پنهان بودن زمان عصر ظهور تا قیام قیامت که سبب آمادگی مداوم مردم میشود و همچنین مکتوم بودن پایان زندگی انسانها.
3.گاه میشود افشای سرّ سبب سوء استفاده دشمن میگردد و کاری که ممکن است به سادگی انجام گیرد بسیار پیچیده و پرهزینه میشود همانگونه که در مورد مستور ماندن زمان حرکت لشگر اسلام برای فتح مکه در تاریخ اسلام ثبت شده است.
4.گاه افشای سرّ سبب برانگیخته شدن حسادتها میگردد و برای پرهیز از آن چارهای جز پوشانیدن آن نیست.همانطور که در حدیثی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«اسْتَعِینُوا عَلَی أُمُورِکُمْ بِالْکِتْمَانِ فَإِنَّ کُلَّ ذِی نِعْمَةٍ مَحْسُودٌ» . (2)
5.پرهیز از توقعات بیجا؛گاه میشود اگر مردم از امکانات فرد خاصی،با خبر شوند توقعات بیجا و بیش از حد از او داشته باشند و او را در تنگنا قرار دهند به همین دلیل سرّ خود را میپوشانند.
6.پرهیز از کارشکنیها؛گاه میشود انسان برای کار مثبتی نقشه کشیده و اگر آن را فاش کند گروهی به هر دلیل مشغول کارشکنی میشوند،از این رو چارهای جز کتمان آن سرّ نیست تا زمانی که به ثمر برسد و خود را نشان دهد.
7.پرهیز از آبروریزی افراد؛بسیار میشود اسراری نزد انسان است که اگر بازگو کند آبروی افراد آبرومندی که زمانی گرفتار لغزشی شدهاند میریزد و یا سبب شماتت دشمن نسبت به خود انسان میشود،زیرا مصیبتی به انسان رسیده که اگر آن را مکتوم دارد یک مصیبت است و اگر آشکار کند مصیبت شماتت دشمنان به آن افزوده میشود،همانگونه که شاعر میگوید: مگوی اندوه خویش با دشمنان که لا حول گویند شادی کنان
8.پرهیز از ریاکاری؛گاه انسان خدماتی به افرادی کرده که اگر آن را افشا کند بیم ریاکاری دارد.در این صورت،سرّ را مکتوم میدارد که به اخلاص خویش کمک کند.
9.پرهیز از کارهای عجولانه؛گاه انسان سرّی دارد که اگر عجله در افشای آن کند ممکن است به نتیجه نرسد ولی هر گاه برای مطالعه و تحقیق بیشتر آن را مکتوم دارد و در فضای آرامی به نتیجه برساند به نفع اوست.
10.پرهیز از وحشت افراد کم ظرفیت؛بسا حوادث تلخی ممکن است برای جامعهای در پیش باشد که اگر مسئولین آن را فاش کنند،بسیاری از افراد وحشتزده میشوند از این رو آن را مکتوم میدارند تا آرامشی در کار باشد و یا شخصی مبتلا به بیماری خطرناکی شده،طبیب آن را به او نمیگوید تا آرامش خود را از دست ندهد.
از اینجا روشن میشود اینکه امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه میفرماید:«هر کس سرّ خود را بپوشاند اختیارش به دست اوست»تا چه اندازه دارای فلسفههای گوناگون و مثبت است.
و قال علیهالسلام
الْفَقْرُ الْمَوْتُ الْأَکْبَرُ.
امام علیه السلام فرمود:
فقر مرگ بزرگتر است. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر آمده است که این کلام حکیمانه قبل از نهجالبلاغه در کتاب تحف العقول (ابن شعبه حرانی) و خصال صدوق آمده است و نیز عیاشی در تفسیر خود آن را با تفاوت مختصری به صورت: «الْفَقْرُ هُوَ الْمَوْتُ الْأحْمَرِ» نقل کرده است و بعد از سید رضی نیز زمخشری آن را در ربیع الابرار آورده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،140).
بلای فقر!
امام علیه السلام در این گفتار کوتاه و حکیمانه به آثار زیانبار فقر و ته دسته اشاره کرده میفرماید:«فقر مرگ بزرگتر است»؛ (الْفَقْرُ الْمَوْتُ الْأَکْبَرُ) .
در مورد نکوهش فقر در همین کلمات قصار تعبیرات متعددی دیده میشود؛ از جمله در حکمت 3 آمده بود:
«وَ الْفَقْرُ یُخْرِسُ الْفَطِینَ عَنْ حُجَّتِهِ ؛فقر،انسان هوشمند را از بیان دلیل و حجت خود گنگ میسازد».و در حکمت 56 آمده بود:
«وَالْفَقْرُ فِی الْوَطَنِ غُرْبَةٌ ؛فقیر حتی در وطنش غریب است».و در حکمت 319 میخوانیم:
«فَإنَّ الْفَقْرَ مَنْقَصَةٌ لِلدّینِ! مَدْهَشَةٌ لِلْعَقْلِ،دَاعِیَةٌ لِلْمَقْتِ ؛فقر سبب نقصان دین و مشوش شدن عقل و جلب کینه میگردد».و در حکمت 372 آمده است:
«إذا بَخِلَ الْغَنِیُّ بِمَعْرُوفِهِ باعَ الْفَقیرُ آخِرَتَهُ بِدُنْیاهُ ؛هرگاه اغنیا از کمک به دیگران بخل بورزند فقرا آخرت خود را به دنیایشان میفروشند».
از مجموع این کلمات حکیمانه با سایر روایاتی که از رسول خدا و ائمه هدی علیهم السلام به ما رسیده به خوبی استفاده میشود که اسلام برای مسئله فقرزدایی اهمیت بسیار قائل است.
در حدیث معروف رسول اکرم صلی الله علیه و آله که در کتاب کافی آمده است میخوانیم:
«کادَ الْفَقْرُ أنْ یَکُونَ کُفْراً ؛نزدیک است که فقر انسان را به مرحله کفر برساند». (1)
1) 1) .کافی،ج 2،ص 307،ح 4 و کنزالعمّال،ح 16682.
دلیل همه این است که فقر زمینه انواع انحرافات عقیدتی و اخلاقی را به ویژه در وجود افراد کمظرفیت فراهم میسازد.بسیار دیده شده است که افراد فقیر کلمات کفرآمیز بر زبان جاری میکنند و هنگامی که زن و فرزند خود را گرسنه میبینند دست به هر کاری میزنند،قوانین اجتماعی را میشکنند،آداب و اخلاق انسانی را به فراموشی میسپارند و برای رفع فقر خود هر کاری را مجاز میشمارند و اگر شخص فقیر کمظرفیت واقعا کافر نشود،به مرز کفر نزدیک میگردد و حداقل رضایت به قضای الهی را از دست میدهد.
این احتمال نیز میرود که مراد از کفر،کفر عملی باشد که همان آلوده شدن به انواع معصیتهاست.
تعبیر به «الْمَوْتُ الْأَکْبَرُ ؛مرگ بزرگتر»اشاره به این است که انسان به هنگام مرگ حداقل از مشکلات این جهان آسوده میشود در حالی که فقیری که با فقر دست و پنجه نرم میکند گویی پیوسته در حال جان دادن است.
بنابراین همانگونه که ما به هنگام بیماری و تهدید به مرگِ جسمانی به دنبال طبیب و درمان به هر سو میرویم،به هنگامی که فقر دامان فرد یا جامعه را میگیرد نیز باید برای نجات از آن تلاش و کوشش کنیم.
اسلام تنها ناظر به زندگی جاویدان آخرت نیست بلکه به زندگی آبرومند این دنیا نیز که مقدمهای برای آن است اهتمام فوقالعادهای دارد،مسئله فقرزدایی را یکی از مهمترین دستورات خود قرار داده و راهکارهای آن را نشان داده است.
از یک طرف همه را به سعی و کوشش و کسب و کار دستور میدهد و جوان بیکار را بیمنزلت میشمرد و ادای حق کارگران و کارمندان را از مهمترین
واجبات میداند،بلکه کار را از مهمترین عبادات قلمداد میکند،کارگر خسته در حال خواب را در حال عبادت میداند تا آنجا که توجه به معیشت و زندگی مادی را کفاره مهمترین گناهان ذکر میکند،چنانکه در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«إنَّ مِنَ الذُّنُوبِ ذُنُوباً لا یُکَفِّرُها صَلاةٌ وَلا صَدَقَةٌ قیلَ یا رَسُولُ اللّهِ فَما یُکَفِّرُها قالَ الْهُمُومُ فی طَلَبِ الْمَعیشَةِ ؛بعضی از گناهان است که نماز و صدقه و زکات هم نمیتواند آن را جبران کند.عرض داشتند ای رسول خدا! پس چه چیز آن را جبران میکند؟ فرمود:به فکر معیشت و زندگی بودن و برای آن تلاش کردن». (1)
از طرف دیگر نیز به این نکته اشاره میکند که خداوند امکانات کافی در روی زمین برای حل مشکل فقر آفریده است حداقل این است که انسان آب و زمینی در اختیار داشته باشد.اگر برای عمران و آبادی و بهرهگیری از آن تلاش کند میتواند فقر را از خود دور سازد،چنانکه در حدیث معروفی میخوانیم:
«مَنْ وَجَدَ ماءٍ وَتُراباً ثُمّ افْتَقَرَ فَأَبْعَدَهُ اللّهُ ؛دور باد از رحمت خدا کسی که آب و زمینی به دست آورد و باز هم فقیر باشد». (2)
از سویی دیگر به حکومت اسلامی توصیه میکند که مسئله فقرزدایی را در رأس کارهای خود قرار دهد و با استفاده از زکات و خمس و انفال و مال الخراج و مبارزه با احتکار و تعیین قیمت در صورت لزوم و دعوت به ساده زیستن با فقر مبارزه کند.
امروز نیز اگر جوامع اسلامی بخواهند عزت و احترام و سربلندی و استقلال خویش را باز یابند باید از طریق همکاری با یکدیگر به استفاده از تمام منابعی که خدا به صورت فراوان در اختیار آنان گذاشته است با فقر مبارزه کنند.
بعضی میگویند همانگونه که در روایات بالا و امثال آن به شدت از فقر مذمت شده و حتی فقر مایه روسیاهی در دو جهان شمرده شده است:
«الْفَقْرُ سَوادُ الْوَجْهِ فِی الدّارَیْنِ» (1)در پارهای از روایات نیز از فقر مدح بلیغی شده؛از جمله پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«الْفَقْرُ فَخْری وَبِهِ أفْتَخِرُ» و حتی قرآن مجید همه افراد را مخاطب ساخته میگوید: «یا أَیُّهَا النّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَی اللّهِ» ؛ای مردم شما همگی نیازمند به خدایید». (2)
ولی جواب آن روشن است،زیرا آنچه مایه افتخار انسان است فقر الی الله است نه فقر در برابر انسانها و به بیان دیگر:فخر و افتخار این است که انسان خداوند را منبع تمام خیرات بداند و خود را در همه چیزها نیازمند او بشمارد و با امکاناتی که خدا به او داده است از مواهب الهی بهره گیرد.
این احتمال نیز هست که منظور از فقر همان زندگی ساده و زاهدانه است که بعضی آن را فقر میپندارند ولی انبیا و اولیا به چنین زندگی افتخار میکردند همانگونه که مولای ما علی علیه السلام به لباس و غذای بسیار ساده افتخار میکرد.
شرح مبسوطی را درباره فقر مذموم و ممدوح در جلد هشتم همین کتاب در شرح خطبه 225 صفحه 429 به بعد آوردهایم.
و قال علیهالسلام
مَنْ قَضَی حَقَّ مَنْ لَا یَقْضِی حَقَّهُ فَقَدْ عَبَّدَهُ.
امام علیه السلام فرمود:
هر کس حق کسی را ادا کند که او حقش را ادا نمیکند
وی را برده خود ساخته است! (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر نهجالبلاغه منبع دیگری جز کتاب غررالحکم برای آن ذکر نکرده است (با این تفاوت که از نسخه خط مرحوم سید رضی«عبد»بدون تشدید نقل شده ولی در نسخه غرر«عبّد»با تشدید است که شرح آن در متن خواهد آمد).(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 140).
راه تسخیر دلها
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه اشاره به تسخیر دلها کرده میفرماید:«هر کس حق کسی را ادا کند که او حقش را ادا نمیکند وی را برده خود ساخته است!»؛ (مَنْ قَضَی حَقَّ مَنْ لَا یَقْضِی حَقَّهُ فَقَدْ عَبَّدَهُ) .
این سخن در واقع برگرفته از آیات قرآن مجید است که دستور میدهد در برابر بدیها نیکی کنید تا دشمنان شما در برابر شما نرم شوند و دوست گردند.
«ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَداوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ» ؛بدی را با نیکی دفع کن،ناگاه (خواهی دید) همان کس که میان تو و او دشمنی است گویی دوستی گرم و صمیمی است». (1)
شبیه این معنا همان چیزی است که در حکمت 158 نیز گذشت که میفرماید:
«وَ ارْدُدْ شَرَّهُ بِالْإِنْعَامِ عَلَیْهِ ؛شر افراد را از طریق بخشش به آنان برطرف کن»و نیز شبیه حدیث دیگری که از آن حضرت در غررالحکم نقل شده که فرمود:
«مَنْ بَذَلَ مالَهُ اسْتَعْبَدَ ؛کسی که مال خود را به دیگران ببخشد آنها را در حلقه بندگی خود درآورده است»و حدیث دیگری که در غرر الحکم آمده و به صورت ضربالمثلی در میان همه مردم مشهور است:
«الْإِنْسانُ عَبْدُ الْإحْسانِ ؛انسان بنده احسان است».
1) 1) .فصلت،آیه 34.
روایات فراوانی با تعبیرات مختلف از امیرمؤمنان علی علیه السلام در غرر الحکم به همین مضمون دیده میشود؛از جمله:
«الإحْسانُ یَسْتَرِقُّ الْإنْسانُ ؛احسان، انسانها را بنده میسازد».و
«بِالْإحْسانِ تَمْلِکُ الْقُلُوبُ ؛به وسیله احسان دلها در تسخیر انسان در میآیند».و
«مَا اسْتَعْبَدَ الْکِرامُ مِثْلُ الْإکْرامِ ؛افراد با شخصیت را چیزی همانند اکرام و احترام،به بندگی و خضوع،نکشانده است».
آنچه در بالا آمد در صورتی است که جمله«عبّده»با تشدید خوانده شود همان گونه که در نسخه ابن ابیالحدید و غرر الحکم آمده است و مرحوم کمرهای نیز در شرح نهج البلاغه خود آن را کاملاً تأیید کرده است؛ولی در بسیاری از نسخ «عَبَدَهُ»بدون تشدید آمده و مرحوم محقق شوشتری در شرح نهج البلاغه خود میگوید:«چون خط سید رضی در اختیار مرحوم ابن میثم بوده و آن بدون تشدید است این نسخه را باید ترجیح داد» (1)و معنای جمله مطابق آن این میشود که«هر کس حق افرادی را ادا کند که از ادای حق خودداری میکنند گویی او را پرستش کرده و برده اوست».مطابق این معنا گویا امام علیه السلام میفرماید:در برابر حقناشناسان،حق شناس مباش و گرنه بنده و برده خواهی شد،در حالی که آنچه با روایات فراوان بالا هماهنگ و با قرآن سازگار باشد همان معنای اول است و نبودن تشدید در نسخه سید رضی دلیل بر چیزی نمیتواند باشد،زیرا معمول نویسندگان در گذشته این نبوده است که تمام کلمات را اعراب بگذارند و به فرض سید رضی معتقد به نداشتن تشدید بوده،استنباطی از ناحیه خود اوست وگرنه مستقیماً از امیرمؤمنان چیزی نشنیده است و ما این استنباط را مناسب آیات و روایات دیگر نمیدانیم و اصرار مرحوم شوشتری در شرح نهجالبلاغه خود بر معنای دوم صحیح نیست.به خصوص اینکه او میگوید:افراد رذل ممکن است از نیکی کردن سوء استفاده کنند که این سخن نیز قابل جواب است،
1) 1) .بهج الصباغة،ج 14،ص 551.
زیرا معیار توده مردم هستند نه افراد رذل،هرچند در بعضی از روایات به این افراد رذل نیز اشاره شده است؛توده مردم چنینند که اگر در مقابل بدی،خوبی ببینند،در برابر بیوفایی،وفا ببینند و در برابر بیمهری به آنها مهر شود منقلب خواهند شد.سماحت و عفو و گذشت اسلامی و سیره اولیاء الله نیز همین بوده است که حقناشناسان را با حقشناسی ادب میکردند و در حلقه عبودیت خود در میآوردند.
و قال علیهالسلام
لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِی مَعْصِیَةِ الْخَالِقِ.
امام علیه السلام فرمود:
اطاعت مخلوق در معصیت خالق روا نیست. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر،این کلام حکمتآمیز را از مدارک دیگری نقل کرده از جمله کتاب«ابن ابیالجعد»با مقداری تفاوت و همچنین از مرحوم صدوق در کتاب عیون الاخبار و صحیفة الرضا با دو سند از امیرمؤمنان علیه السلام آورده است.مسعودی در مروج الذهب مینویسد:«عمر بن عبدالعزیز»در خطبهاش این کلام را تضمین کرد و برای مردم خواند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 140).
اطاعت مخلوق محدود به عدم معصیت خالق است
امام علیه السلام در این کلام حکمتآمیز به حقیقت روشنی اشاره میکند که بسیاری به هنگام عمل آن را فراموش میکنند،میفرماید:«اطاعت مخلوق در معصیت خالق روا نیست»؛ (لَا طَاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فِی مَعْصِیَةِ الْخَالِقِ) .
اشاره به اینکه ما هرچه داریم از ذات پاک پروردگار است و در هر کار و قبل از هر چیز باید مطیع فرمان او باشیم،بهشت و دوزخ در دست اوست ثواب و جزا به حکم او،عزت و ذلت در این دنیا نیز از ناحیه اوست و در واقع
«لا مُؤَثِّرَ فِی الْوُجُودِ إلَّا اللّهُ» با این حال چگونه ممکن است ما به اطاعت مخلوقی درآییم که او فرمان معصیت خالق را صادر کرده است.این نهایت بیخبری و ضعف ایمان و نادانی و ناسپاسی است.
به همین دلیل فقهای ما میگویند اطاعت والدین و اطاعت زن از شوهر و مانند آن تنها در صورتی مجاز یا لازم است که بر خلاف فرمان خدا نباشد و ازاینرو برای انجام حج واجب،نهی آنها هیچ اثری ندارد و همچنین در انجام دادن واجبات دیگر و ترک محرمات،و آن کس که اطاعت مخلوق را بر اطاعت خالق مقدم سازد در واقع مشرک است؛یعنی گرفتار شرک عملی شده است؛از این رو قرآن مجید در مورد والدین میفرماید «وَ إِنْ جاهَداکَ لِتُشْرِکَ بِی ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما» ؛و اگر آن دو (مشرک باشند و) تلاش کنند که برای من
همتایی قائل شوی که از آن آگاهی نداری،از آنها پیروی مکن». (1)
همچنین اگر حکومتی به هر نام تشکیل شود و قانونی بر خلاف قانون خداوند وضع کند هیچ مسلمانی حق پیروی از آن را ندارد،چون اطاعت مخلوق و معصیت خالق است جز اینکه او را مجبور کنند.
بعضی از شارحان نهجالبلاغه برای این جمله معنای دیگری ذکر کرده و گفتهاند منظور این است که هیچ کس حق ندارد از طریق معصیت راه اطاعت خدا را بپیماید؛مثلاً در خانه غصبی نماز گزارد یا با آب غصبی وضو یا غسل کند یا با مال حرام فی سبیل الله انفاق نماید.
ولی معنای اول صحیحتر به نظر میرسد،از این رو کسانی که به این جمله استناد جستهاند نیز در موارد مصداق معنای اول بوده است از جمله قصه «معاویه»و«شداد بن اوس»است که ابن ابیالحدید نقل میکند:او (که از صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله بود) در مجلس معاویه حضور داشت.معاویه به او گفت:برخیز و یادی از علی کن و عیبهایی برای او بشمار.او برخاست و خطبهای خواند و نه تنها عیبی بر آن حضرت نگرفت بلکه تلویحاً مدح امام را کرد و در لابهلای خطبهاش این جمله را نیز بیان کرد:
«إنَّهُ لا طاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فی مَعْصِیَةِ الْخالِقِ» و در پایان رو به معاویه کرد و گفت:ای معاویه کسی که با ذکر حق تو را به خشم بیاورد خیرخواه توست و کسی که با سخن باطل تو را راضی کند خیانت به تو کرده است.معاویه سخن او را قطع کرد و دستور داد او را از محل خطابه پایین آورند.سپس به او محبت کرد و مالی به او بخشید و به او گفت:تو مدح سخاوتمندان کردی آیا من از سخاوتمندان هستم یا نه؟«شداد»گفت:اگر مال حلالی غیر از اموال بیتالمال مسلمانان داشته باشی و انفاق کنی تو از سخاوتمندانی و اما اگر مال مسلمانان باشد و آن را در اختیار گرفته باشی و از
1) 1) .عنکبوت،آیه 8.
طریق اسراف آن را خرج کنی مشمول آیه: «إِنَّ الْمُبَذِّرِینَ کانُوا إِخْوانَ الشَّیاطِینِ» 1 خواهی بود. (1)
مرحوم مغنیه نیز در شرح نهج البلاغه خود ضمن تفسیر کلام امام علیه السلام به همین معنا،میگوید:کسی که معصیت پروردگار کند حجت الهی بر ضد او تمام است، هرچند از همه خلایق اطاعت کند و هر کس اطاعت خداوند نماید حجت الهی به نفع او تمام است حتی اگر جمیع خلایق را معصیت کند،بلکه در چنین موردی که مردم مخالف اطاعت خدا هستند ولی او خدا را اطاعت میکند،اطاعتی برتر و دارای ثوابی بیشتر است.قرآن مجید میفرماید: «أَ تَخْشَوْنَهُمْ فَاللّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ» ؛آیا از آنها میترسید؟ با اینکه اگر ایمان دارید خداوند سزاوارتر است که از او بترسید». (2)(3)
و قال علیهالسلام
لَا یُعَابُ الْمَرْءُ بِتَأْخِیرِ حَقِّهِ،إِنَّمَا یُعَابُ مَنْ أَخَذَ مَا لَیْسَ لَهُ.
امام علیه السلام فرمود:
برای انسان عیب نیست که حقش به تأخیر افتد.عیب آن است
که چیزی را که حقش نیست بگیرد. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در کتاب مصادر،این کلام نورانی را از کسانی نقل میکند که قبل از سید رضی میزیستند و یا بعد از او بوده ولی با تفاوتی نقل کردهاند از جمله مرحوم سید بن طاووس در کشف المحجة آن را از رسائل کلینی نقل کرده و شیخ طوسی در امالی و محقق بحرانی در کتاب برهان در ضمن خطبه مفصلی با سندی از حسن بن علی آورده است.ابن ابیالحدید میگوید:شاید این سخن در پاسخ سؤالی باشد که کسی از آن حضرت پرسید:چرا مطالبه حق خود را در مسئله امامت تأخیر انداختی و امام علیه السلام این پاسخ را به او داد.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 141).باید توجه داشت که آنچه در روایت برهان و امالی طوسی آمده از شخص امام حسن علیه السلام است نه از امیرمؤمنان علی علیه السلام هرچند به نظر میرسد این سخنان حکمتآمیز از آن منبع زلال پرفیض جوشیده باشد.
عیب واقعی این است!
همان گونه که قبلاً اشاره شد-و در بعضی از روایات آمده است-امام علیه السلام این سخن حکمتآمیز را در پاسخ کسی میگوید که از آن حضرت پرسید چرا شما در گرفتن حق خود در امر امامت شتاب نکردید.امام علیه السلام در پاسخ میفرماید:
«برای انسان عیب نیست که حقش به تأخیر افتد.عیب آن است که چیزی را که حقش نیست بگیرد»؛ (لَا یُعَابُ الْمَرْءُ بِتَأْخِیرِ حَقِّهِ،إِنَّمَا یُعَابُ مَنْ أَخَذَ مَا لَیْسَ لَهُ) .
البته شک نیست که تأخیر امام علیه السلام در مسئله امامت-که از یک سو نص رسول اکرم صلی الله علیه و آله بر خلافت آن حضرت در داستان غدیر و غیر آن بود و از سوی دیگر افضلیت آن حضرت نسبت به تمام صحابه که جای انکار برای هیچ فرد منصفی نیست ایجاب میکرد که آن حضرت خلیفه بلا فصل پیامبر صلی الله علیه و آله باشد-بدین رو بود که آن حضرت حق خود را در مسئله امامت که در واقع حق مسلمانان است مطالبه کرد؛اما مخالفان دست به دست هم دادند و او را از رسیدن به آن حق محروم نمودند،بنابراین ایراد کسانی که میگویند:«امامت حق شخصی نبود که حضرت از آن چشم بپوشد،بلکه حق مردم بود و تأخیر در مطالبه چنین حقی روا نیست»پاسخش روشن است و آن اینکه تأخیر مزبور در واقع از ناحیه امام علیه السلام نبود،بلکه از ناحیه کسانی بود که سالها برای رسیدن به آن نقشهها کشیده بودند و حتی زمانی که رسول اکرم صلی الله علیه و آله میخواست در آستانه وداع با دار
دنیا نامهای بنگارد و این حق را تثبیت کند آنها مانع شده و نسبتهای بسیار ناروایی به ساحت قدس پیامبر صلی الله علیه و آله دادند که داستان اسفانگیزش در تمام کتابهای اهل سنت و شیعه آمده است.
مقایسه این دو با یکدیگر (تأخیر حق و گرفتن ناحق) و ترجیح اول بر دومی کاملاً روشن است،زیرا گرفتن ناحق گناه قطعی است در حالی که تأخیر حق چه شخصی باشد و از ناحیه خود انسان تأخیر بیفتد و چه حق مردم باشد و از ناحیه دشمنان به تأخیر افتد،چیزی نیست که بر انسان عیب به شمار آید.
در نامه 28 از نامههای امام علیه السلام نیز جملهای شبیه این جمله حکیمانه گذشت، حضرت در پاسخ معاویه که گفت:تو را همچون شتری که افسار زده بودند و میکشیدند برای بیعت بردند،فرمود:«به خدا سوگند تو میخواستی با این گفتارت مرا نکوهش کنی؛اما ناخودآگاه مدح کردی و ثنا گفتی.میخواستی رسوا کنی و خودت رسوا شدی
«وَ ما عَلَی الْمُسْلِمِ مِنْ غَضاضَةٍ فی أنْ یَکُونَ مَظْلُوماً مَا لَمْ یَکُنْ شاکّاً فی دینِهِ،وَ لا مُرْتاباً بِیَقِینِهِ ؛برای یک مسلمان عیب نیست که مظلوم واقع شود مادام که در دین خود تردید نداشته باشد و یقینش آمیخته با شک نگردد».
سید بن طاووس رحمه الله در کتاب کشف المحجة از رسائل مرحوم کلینی نقل میکند که امیر مؤمنان علی علیه السلام به درخواست جمعی از مردم نامهای درباره مسائل مربوط به خلافت پس از پیامبر صلی الله علیه و آله مرقوم داشت؛نامهای بسیار طولانی و پرمعنا و روشن و شفاف و دستور داد برای رفع هرگونه ابهام در این مسئله،آن را در هر روز جمعه در برابر مردم بخوانند و ده نفر از یاران سرشناس و معروف و باشخصیت بر آن گواهی دهند،در ضمن آن نامه همین جمله مورد بحث آمده است.
سزاوار است کسانی که میخواهند به اعماق مسئله خلافت برسند و پی به
کارهای ناروایی ببرند که در این زمینه پس از پیامبر صلی الله علیه و آله انجام شد و مظلومیت علی علیه السلام را دریابند این نامه را به دقت بخوانند تا بدانند چگونه گروهی هماهنگ حق را از مسیرش منحرف ساختند و مسلمانان را به چه شکلی گرفتار کردند. (1)
1) 1) .ر.ک:بحارالانوار،ج 30،ص 7 به بعد.
و قال علیهالسلام
الْإِعْجَابُ یَمْنَعُ الِازْدِیَادَ.
امام علیه السلام فرمود:
خودپسندی مانع (بزرگ) ترقی است. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: اسناد دیگر این کلام حکمتآمیز به گفته مرحوم خطیب در کتاب مصادر،غرر و درر آمدی است که به جای لفظ«اعْجاب»«العُجب»آمده است و زمخشری نیز در کتاب ربیع الابرار با تفاوتی آن را نقل کرده یعنی به جای«یَمْنَعُ الْإزدِیادَ»«یَمْنَعُ مِنَ الْإزْدیادِ»ذکر کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 141).
مانع بزرگ ترقی
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اشاره به یکی از مهمترین آثار سوء اعجاب به نفس کرده میفرماید:«خودپسندی مانع (بزرگ) ترقی است»؛ (الْإِعْجَابُ یَمْنَعُ الِازْدِیَادَ) .
ریشه خودپسندی حب ذات افراطی است.آنگونه که انسان نقطههای مثبت خود را بزرگتر از آنچه هست میبیند و نقطههای ضعف را هیچگاه نمیبیند و یا کمتر از آنچه هست میبیند و در واقع خودپسندی و اعجاب به نفس یکی از حجابها و موانع شناخت و معرفت است.
نخستین اثر آن این است که انسان را از پیشرفت و تکامل باز میدارد،زیرا انسان تا زمانی که خود را ناقص میبیند،برای پیشرفت تلاش میکند.آن روز که خود را کامل دانست متوقف میشود.
در حکمت 38 و همچنین 150 نیز اشارهای به آثار سوء این رذیله اخلاقی شده بود تا آنجا که امام علیه السلام در حکمت 38 فرمود:
«وَ أَوْحَشُ الْوَحْشَةِ الْعُجْبُ؛ بدترین تنهایی خودبینی است».
اثر سوء دیگر همان است که در بالا اشاره شد:افراد خودپسند دوستان خود را از دست میدهند و در زندگی تنها و منزوی میشوند،زیرا لازمه خودپسندی خودبرتربینی و فخرفروشی است و این چیزی است که مردم آن را تحمل نمیکنند.
در روایات اسلامی اشارات گستردهای به آثار سوء عُجب شده است؛در حدیثی امام صادق علیه السلام میفرماید:
«إنَّ اللّهَ عَلِمَ أنَّ الذَّنْبَ خَیْرٌ لِلْمُؤمِنِ مِنَ الْعُجْبِ وَ لَوْ لا ذلِکَ ما ابْتُلِیَ مُؤْمِنٌ بِذَنْبٍ أبداً ؛خدا میداند که (حتی) گناه برای مؤمن از عُجب بهتر است (زیرا گناه،او را به نقایص خود آشنا میسازد و به درگاه خدا میرود،توبه میکند و راه تکامل را میپوید) و اگر چنین نبود هیچگاه مؤمن به گناهی آلوده نمیشد». (1)
در حدیث دیگری از همان امام علیه السلام میخوانیم:
«مَنْ دَخَلَهُ الْعُجْبُ هَلَکَ ؛کسی که گرفتار خودپسندی شود هلاک میشود». (2)
از دیگر آثار سوء عُجب و خودپسندی این است که گاه اعمال زشت خود را نیک و صفات رذیله خویش را حسنه میپندارد و این بلای بزرگی برای او میشود؛نه به اصلاح خویشتن میپردازد و نه از گناهان خود توبه میکند.
باز در حدیث دیگری از آن حضرت آمده است:
«الرَّجُلُ یَعْمَلُ الْعَمَلَ وَهُوَ خائِفٌ مُشْفِقٌ ثُمَّ یَعْمَلُ شَیْئاً مِنَ الْبِرِّ فَیَدْخُلُهُ شِبْهُ الْعُجْبِ بِهِ فَقالَ هُوَ فی حالِهِ الْاُولی وَ هُوَ خائِفٌ أحْسَنُ حالاً مِنْهُ فی حالِ عُجْبِهِ ؛انسان گاهی عملی انجام میدهد و از آن بیمناک و ترسان است (چون میداند یا احتمال میدهد کار خلافی بوده) سپس کار نیکی انجام میدهد و عُجب پیدا میکند.امام علیه السلام فرمود:این شخص در حالت اول که خائف است حالش بهتر از حالت دوم است که اعجاب به نفس دارد». (3)
در ذیل حکمت 46 نیز احادیثی در این باره آوردهایم.
نقطه مقابل عُجب خودکمبینی و تواضع و فروتنی است که سبب میشود انسان در صدد اصلاح خویش و رفع نقائص از وجود خود برآید و به یقین
خداوند به چنین بندگانی نیز کمک خواهد کرد.
سعدی در این زمینه مثال زیبا و پرمعنایی زده است:
یکی قطره باران ز ابری چکید خجل شد چو پهنای دریا بدید
که جائی که دریاست من کیستم گر او هست حقا که من نیستم
چو خود را به چشم حقارت بدید صدف در کنارش به جان پرورید
سپهرش به جایی رسانید کار که شد نامور لؤلؤ شاهوار
بلندی از آن یافت کو پست شد دَرِ نیستی کوفت تا هست شد
این سخن را با سخنی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله خاتمه میدهیم:یکی از وصایای آن حضرت به علی علیه السلام این بود:
«یا عَلِیُّ ثَلاثٌ مُهْلِکاتٌ شُحٌّ مُطاعٌ وَ هویً مُتَّبَعٌ وَ إعْجابُ الْمَرْءِ بِنَفْسِهِ ؛سه چیز است که انسان را هلاک میکند بخلی که انسان از آن پیروی کند و هوای نفس که شخص در برابر آن تسلیم گردد و اعجاب به نفس». (1)
1) 1) .وسائل الشیعه،ج 1،ص 102.
و قال علیهالسلام
الْأَمْرُ قَرِیبٌ وَ الْاِصْطِحَابُ قَلِیلٌ.
امام علیه السلام فرمود:
فرمان مرگ نزدیک است و مدت همراهی با دنیا کوتاه. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: تنها مدرکی که غیر از نهجالبلاغه در سند این کلمه حکمتآمیز در کتاب مصادر آمده،غرر آمدی است که آن را همراه کلمات حکمتآمیز دیگری آورده پیش از آن جمله«الْعِلْمُ دَلیلٌ»و بعد از آن«الْمُنافِقُ مُریبٌ»را آورده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 141).آنچه ما در غرر یافتیم چنین است: «هَوِّنْ عَلَیْکَ فَإِنَّ الْأمْرَ قَریبٌ وَالْاِسْتِصْحابُ قَلیلٌ وَالْمَقامُ یَسیرٌ ؛ در امور دنیا آسان بگیر! چون مرگ نزدیک است و مدت همراهی (با مردم و مواهب دنیا) کوتاه و توقف در آن کم».
نزدیکی فرمان مرگ
امام علیه السلام در این کلام کوتاه و حکیمانه خود اشاره به کوتاهی عمر انسان در دنیا کرده میفرماید:«فرمان مرگ نزدیک است و مدّت همراهی (با مردم و مواهب دنیا) کوتاه»؛ (الْأَمْرُ قَرِیبٌ وَ الِاصْطِحَابُ قَلِیلٌ) .
واژه «امر» اشاره به پایان زندگی و فرا رسیدن مرگ است،همانگونه در آیه 14 سوره«حدید»آمده است: «وَ غَرَّتْکُمُ الْأَمانِیُّ حَتّی جاءَ أَمْرُ اللّهِ» ؛و آرزوهای دورودراز شما را فریب داد تا فرمان خدا رسید».
«اصطحاب»به معنای همراه و همنشین بودن با مردم دنیا یا با مواهب و نعمتهای حیات است.
این حقیقتی است که همگان آن را میدانیم و آثار آن را همه روز با چشم مشاهده میکنیم؛هر روز پیکر بیجان بعضی از دوستان یا غیر دوستان را میبینیم که بر دوش دیگران به سوی آرامگاهشان حمل میشود.جای خالی بسیاری از دوستان و بستگان و عزیزان در میان ما نمایان است.قبور آنها در دسترس ماست:غالباً به زیارت قبورشان میرویم و از همه برتر در صفحات تاریخ یاد نامآورانی را ملاحظه میکنیم که در عصر خود چه قدرت و زندگی پرغوغایی داشتند؛ولی به سرعت همه پایان گرفت و چیزی جز استخوانهای پوسیده آنها در زیر خاک و قصرهای ویرانشدهشان باقی نمانده است.
با این وصف غالباً گرفتار غفلتیم،به پایان زندگی خود نمیاندیشیم،توشهای مناسب برای سفر پر خوف و خطر آخرت فراهم نمیسازیم.به فرموده امام علیه السلام در حکمت 122«گویی فرمان مرگ بر غیر ما نوشته شده و گویی این مردگانی را که با چشم میبینیم مسافرانی هستند که به زودی به سوی ما باز میگردند»؛
(کَأَنَّ الْمَوْتَ فِیهَا عَلَی غَیْرِنَا کُتِبَ...وَ کَأَنَّ الَّذِی نَرَی مِنَ الْأَمْوَاتِ سَفْرٌ عَمَّا قَلِیلٍ إِلَیْنَا رَاجِعُونَ) .
به همین دلیل در روایتی که مرحوم کلینی آن را در کتاب کافی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله در ضمن خطبهای نقل کرده میخوانیم:
«سُئِلَ أَیُّ الْمُؤْمِنینَ أکْیَسٌ ؛از آن حضرت پرسیدند:کدام یک از مؤمنان باهوشترند؟»فقال:
«أکْثَرُهُمْ ذِکْراً لِلْمَوْتِ وَ أشَدُّهُمْ لَهُ اسْتِعْداداً ؛کسی که بیش از همه به یاد مرگ باشد و کسی که از همه آمادهتر برای آن شود». (1)
در حدیث دیگری در همان کتاب شریف از امام علی بن الحسین علیهما السلام آمده است که میفرمود:
«عَجَبٌ کُلُّ الْعَجَبِ لِمَنْ أنْکَرَ الْمَوْتَ وَ هُوَ یَری مَنْ یَمُوتُ کُلَّ یَوْمٍ وَ لَیْلَةٍ وَ الْعَجَبُ کُلُّ الْعَجَبِ لِمَنْ أنْکَرَ النَّشْأَةَ الْأُخْری وَ هُوَ یَرَی النَّشْأَةَ الْأُولی؛ بسیار تعجب است از کسانی که مرگ را (عملاً) انکار میکنند در حالی که هر روز و شب،مردگان را میبینند همچنین بسیار تعجب است از کسانی که جهان آخرت را انکار میکنند در حالی جهان دنیا را میبینند (که نشانههای آخرت در آن بسیار است)». (2)
شاعر میگوید:
فلک ای دوست! ز بس بی حد و بی مَر (3)گردد بد و نیک و غم و شادی همه آخر گردد
ز قفای من و تو گِرد جهان را بسیار دی و اسفند مه و بهمن و آذر گردد
ماه چون شب شود از جای به جایی حیران پی کیخسرو و دارا و سکندر گردد
این سبک خنگ (1)بی آسایشِ بی پا تازد وین گران کشتی بی رهبر و لنگر گردد
روز بگذشته خیال است که از نو آید فرصت رفته محال است که از سر گردد
کشتزار دل تو کوش که تا سبز شود پیش از آن کین رخ گلنار معصفر گردد
زندگی جز نَفَسی نیست غنیمت شمرش نیست آمد که همراه نفس برگردد
چرخ بر گرد تو دانی که چه سان میگردد؟ همچو شهباز که بر گِرد کبوتر گردد
اندر این نیمه ره،این دیو تو را آخر کار سر بپیچاند و خود بر ره دیگر گردد
خوش مکن دل که نگشته است نسیمت ای شمع بس نسیم فرح انگیز که صرصر گردد
1) 1) .خنگ:مرکب.
و قال علیهالسلام
قَدْ أَضَاءَ الصُّبْحُ لِذِی عَیْنَیْنِ.
امام علیه السلام فرمود:
صبح برای آنها که دو چشم بینا دارند روشن است. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: در کتاب دستور معالم الحکم (نوشته قاضی القضاعی از علمای قرن پنجم) حکمت پیش گفته به این صورت آمده است:«ما أوْضَحَ الْحَقُّ لِذی عَیْنَیْنِ»نویسنده مصادر بعد از نقل این سخن از منبع مزبور میگوید:شاید این روایت ترجیح بر آنچه در کلام سید رضی آمده است داشته باشد.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 142).مرحوم علامه شوشتری در شرح نهجالبلاغه خود تصریح میکند که این کلام حکیمانه به عنوان یک ضربالمثل در کتاب امثال میدانی و امثال ابوهلال عسکری آمده است.(بهج الصباغة،ج 14،ص 551) مرحوم شیخ صدوق در کتاب امالی خود این کلام حکمتآمیز را از حضرت در نامهای که به«شریح»نوشت نقل کرده است:«ما أبْیَنَ الْحَقُّ لِذِی عَیْنَیْنِ»(امالی صدوق،ص 388).در کتب زیاد دیگری نیز این جمله با تعبیرات مختلفی از آن حضرت نقل شده است.
نشانههای حق آشکار است
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه به کسانی که حق را با تمام ظهور و بروز آن فهم نمیکنند هشدار میدهد و میفرماید:«صبح برای آنها که دو چشم بینا دارند روشن است»؛ (قَدْ أَضَاءَ الصُّبْحُ لِذِی عَیْنَیْنِ) .
اشاره به اینکه کسانی که چشم بصیرت دارند حق را به خوبی درک میکنند، زیرا نشانههای آن کاملاً آشکار است؛خواه این حق به معنای ذات پاک پروردگار باشد آنگونه که قرآن مجید میفرماید: «سَنُرِیهِمْ آیاتِنا فِی الْآفاقِ وَ فِی أَنْفُسِهِمْ حَتّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَ وَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ» ؛به زودی نشانههای خود را در اطراف عالم و در درون جانشان به آنها نشان میدهیم تا برای آنان آشکار گردد که او حق است.آیا کافی نیست که پروردگارت بر همه چیز شاهد و گواه است» (1)و یا اینکه مراد از صبح قرآن مجید است،همانگونه که میفرماید: «قَدْ جاءَکُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَ کِتابٌ مُبِینٌ» ؛(آری) از طرف خدا نور و کتاب روشنگری به سوی شما آمد». (2)یا اینکه منظور آیین اسلام و آورنده آن باشد آنگونه که قرآن میفرماید: «لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ» ؛اکراهی در قبول دین نیست.(زیرا) راه راست از راه انحرافی روشن شده است» (3)و یا این که
مراد رسول گرامی اسلام باشد همانگونه که میخوانیم: «یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنّا أَرْسَلْناکَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً* وَ داعِیاً إِلَی اللّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِیراً» ؛ای پیامبر! ما تو را گواه فرستادیم و بشارتدهنده و بیمدهنده؛و تو را دعوت کننده به سوی خدا به فرمان او قرار دادیم و چراغی روشنی بخش». (1)
یا مقصود خود حضرت (و امامان اهلبیت) باشد،چنان که در زیارت «جامعه»آمده است:
«خَلَقَکُمُ اللّه أنواراً فَجَعَلَکُمْ بِعَرْشِهِ مُحْدِقینَ حَتّی مَنَّ عَلَیْنا بِکُمْ» .و در خطبه 87 نهج البلاغه نیز به این معنا اشاره شده است.یا اینکه منظور تمام آنچه گذشت و تمام حقایق عالم هستی است.
قرآن مجید در سوره«اسراء»آیه 72 نیز میفرماید: «وَ مَنْ کانَ فِی هذِهِ أَعْمی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمی وَ أَضَلُّ سَبِیلاً» ؛اما کسی که در این جهان (از دیدن چهره حق) نابینا بوده است در آخرت نیز نابینا و گمراهتر است».
به هر حال این جمله به صورت ضربالمثلی در آمده و واژه«صبح»کنایه از حق و«ذی عَیْنَیْن»کنایه از صاحبان بصیرت و آگاه و واژه«أضاء»اشاره به ظاهر بودن حق است.حال اگر کسانی گمراه شوند به علّت نابینایی آنهاست،یا اینکه چشم دارند و بر هم میگذارند یا خفاش صفت از دیدن آفتاب حق به شبهای تاریک و ظلمانی پناه میبرند.آنها سزاوار هرگونه سرزنش و مجازاتند آنگونه که شاعر پارسیزبان میگویند:
راه است و چاه و دیده بینا و آفتاب تا آدمی نگاه کند پیش پای خویش
چندین چراغ دارد و بیراهه میرود بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش!
1) 1) .احزاب،آیه 45 و 46.
و قال علیهالسلام
تَرْکُ الذَّنْبِ أَهْوَنُ مِنْ طَلَبِ التَّوبةِ.
امام علیه السلام فرمود:
ترک گناه آسانتر از تقاضای توبه است. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: مرحوم کلینی در جلد دوم کتاب اصول کافی این کلام نورانی را از امام صادق از جدش امیرمؤمنان علیهما السلام به این صورت نقل میکند: «تَرْکُ الْخَطِیئَةِ أیْسَرُ مِنْ طَلَبِ التَّوْبَةِ وَ کَمْ مِنْ شَهْوَةِ ساعَةٍ أوْرَثَتْ حُزْناً طَویلاً وَ الْمَوْتُ فَضَحَ الدُّنْیا فَلَمْ یَتْرُکْ لِذی لُبٍّ فَرَحاً ؛ترک گناه از تقاضای توبه آسانتر است و چه بسیار شهوترانی ساعتی که اندوه طولانی به دنبال دارد و مرگ چهره نازیبای دنیا را آشکار کرده و برای هیچ عاقلی شادی نگذارده است».(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 142).
راه نزدیکتر!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته مهمی در مورد ترک گناه و مقایسه آن با توبه از گناه اشاره کرده میفرماید:«ترک گناه آسانتر از تقاضای توبه است»؛ (تَرْکُ الذَّنْبِ أَهْوَنُ مِنْ طَلَبِ التَّوبةِ (1)).
امام علیه السلام فرمود ترک گناه از تقاضای توبه آسانتر است این نکته دلایل زیادی دارد،زیرا از یک سو ممکن است انسان پس از ارتکاب گناه توفیق توبه نیابد و از دنیا برود به خصوص اگر توبه را به تأخیر بیندازد آنگونه که سیره بسیاری از غافلان است.
از سوی دیگر توبه شرایط زیادی دارد پشیمانی قطعی از گناه و تصمیم بر ترک در آینده و پرداخت حق الناس و قضای عبادات و پرداختن کفاره اگر عملی است که دارای قضا و کفاره بوده مانند ترک روزه واجب و جبران کردن خطاهای گذشته با اعمال صالح آینده،زیرا در قرآن مجید کرارا بعد از جمله «تابُوا»واژه«اصْلَحُوا»ذکر شده است. (2)
از همه اینها گذشته گناه رسوباتی در روح انسان از خود بجای میگذارد که برطرف ساختن آن بسیار مشکل است و درست به این میماند که به کسی
بگویند مراقب باش بدنت مجروح نشود و دست و پایت نشکند.او بگوید مهم نیست اگر مجروح شد مداوا میکنم و اگر شکست به شکستهبند مراجعه مینمایم در حالی که بعد از مداوای جراحات و جبران استخوانهای شکسته آثاری از آن در ظاهر یا در باطن باقی میماند که گاه تا آخر عمر همراه انسان است.
مرحوم علامه مجلسی در روضه بحار الانوار در حدیث معروف«هشام بن حکم» از امام موسی بن جعفر علیه السلام جملهای از حضرت مسیح نقل میکند و آن جمله این است:
«بِحَقِّ أقُولُ لَکُمْ إنَّ مَنْ لَیْسَ عَلَیْهِ دَیْنٌ مِنَ النّاسِ أرْوَحُ وَ أقَلُّ هَمّاً مِمَّنْ عَلَیْهِ دَیْنٌ وَ إنْ أحْسَنَ الْقَضاءَ وَ کَذلِکَ مَنْ لَمْ یَعْمَلِ الْخَطیئَةِ أرْوَحُ هَمّاً (مِمَّنْ) عَمِلَ الْخَطیئَةَ وَ إنْ أخْلَصَ التَّوْبَةَ وَ أنابَ ؛به حق برای شما میگویم.کسی که بدهی به مردم ندارد راحتتر و کمغصهتر است از کسی که دینی بر ذمه اوست،هر چند میتواند به خوبی آن را ادا کند.همین گونه کسی که گناهی نکرده راحتتر و کماندوهتر است از کسی که مرتکب گناهی شده،هر چند توبه خالصانهای بعد از آن کند و به خدا باز گردد». (1)
مرحوم کلینی در کافی و مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار داستان جالبی از عابدی از بنیاسرائیل نقل میکند که ذکر آن در اینجا بسیار مناسب است.
در این حدیث امام صادق علیه السلام میفرماید:«مرد عابدی در بنیاسرائیل بود که هرگز مرتکب خلافی در امور دنیا نشده بود (و گناهی نکرده بود) به گونهای که ابلیس از دست او ناراحت شد و فریاد کشید و لشکرش نزد او حاضر شدند.
ابلیس گفت:چه کسی میتواند برای من این عابد را گمراه سازد؟ یکی از آنها گفت:من آمادهام.ابلیس گفت:از کدام راه به سراغ او میروی؟ گفت:از ناحیه زنان (و شهوت جنسی که بسیار نیرومند است).ابلیس گفت:کار تو نیست این عابد مسائل مربوط به زنان را تجربه نکرده است.دیگری از شیاطین گفت:من
1) 1) .بحار الانوار،ج 75،ص 307،ح 1.
آمادگی داردم.ابلیس گفت:از کجا به سراغ او میروی؟ گفت:به وسیله شراب و لذات.ابلیس گفت:کار تو نیست او علاقهای به این امور ندارد.سومی گفت:
من آمادهام (که او را گمراه سازم).ابلیس گفت:از چه راه به سراغ او میروی؟ گفت:از طریق کارهای نیک (و عبادت!) ابلیس پسندید گفت:برو،این کار از تو ساخته است.او به صومعه عابد رفت و در برابر او ایستاد و مشغول نماز شد.
عابد از عبادت خسته میشد و میخوابید و آن شیطان چشمش به خواب فرو نمیرفت،عابد استراحت میکرد ولی شیطان استراحت نمیکرد.عابد در حالی که خود را در برابر او قاصر و عمل خود را کوچک میدید گفت:ای بنده خدا از چه راه این همه قدرت و قوت بر نماز و عبادت پیدا کردی؟ شیطان جوابش را نداد.بار دوم و بار سوم تکرار کرد.شیطان در جواب او گفت:ای بنده خدا! گناهی از من سر زده و من از آن توبه کردم هر زمان که گناه به خاطرم میآید قوتی بر نماز پیدا میکنم.عابد گفت:اگر چنین است گناهت را به من بگو تا من هم انجام دهم و توبه کنم و هر گاه چنین کردم (و گناه به خاطرم آمد) قوت بر نماز پیدا کنم.
شیطان به او گفت:به شهر میروی (در محله بد نام) و سراغ فلان زن آلوده را میگیری دو درهم به او بده و مرتکب گناه شو.عابد گفت:من دو درهم ندارم اصلاً نمیدانم دو درهم چیست.شیطان دو درهم از زیر پای خود در آورد و به او داد.مرد عابد (ساده لوح) با همان لباس عبادت وارد شهر شد و سراغ منزل آن زن آلوده را گرفت.مردم او را راهنمایی کردند و تصورشان این بود که آمده است او را موعظه کند تا دست از کار زشت بر دارد.فرد عابد هنگامی که به سراغ آن زن آمد دو درهم را نزد او افکند و گفت:برخیز! برخاست و به داخل منزلش شد و به عابد گفت:داخل شو.آنگاه زن آلوده گفت:تو با وضع و هیئتی به سراغ من آمدهای که هیچ کس به این صورت به سراغ من نمیآید.(با لباس عابدان
و پارسایان آمدهای) بگو ببینم چه خبر است.عابد جریان را به طور کامل برای آن زن تعریف کرد.آن زن گفت:
«إنَّ تَرْکَ الذَّنْبِ أهْوَنُ مِنْ طَلَبِ التَّوْبَةِ وَ لَیْسَ کُلُّ مَنْ طَلَبَ التَّوْبَةَ وَجَدَها ؛ترک گناه آسانتر از تقاضای توبه است و تمام کسانی که تقاضای توبه میکنند ممکن است موفق به توبه نشوند».سپس افزود:تصور میکنم فردی که این دستور را به تو داده شیطانی بوده که در برابر تو به صورت عابدی ظاهر شده است.برگرد که من هرگز تسلیم خواسته تو نخواهم شد.
مرد عابد (از خواب غفلت بیدار شد و) بازگشت (و اثری از آن شیطان ندید) اتفاقاً آن زن بدکاره آن شب از دنیا رفت و مردم دیدند بر در خانه او نوشته شده است به تشییع جنازه این زن حاضر شوید که از اهل بهشت است.مردم به شک افتادند سه روز دست نگه داشته و او را دفن نکردند،چون در کار او حیران بودند.خداوند به پیامبر آن زمان یعنی«موسی بن عمران»وحی فرستاد که به سراغ فلان زن برو نماز بر او بخوان و به مردم بگو که در نماز بر او شرکت کنند که من او را بخشیدم و بهشت را بر او واجب کردم،زیرا فلان بنده عابد مرا از گناه باز داشت. (1)
1) 1) .بحارالانوار،ج 8،ص 384،ح 584.
و قال علیهالسلام
کَمْ مِنْ أَکْلَةٍ مَنَعَتْ أَکَلَاتٍ.
امام علیه السلام فرمود:
بسیار میشود که یک وعده غذا (غذای نامناسب) از وعدههای فراوان غذا (غذای خوب) جلوگیری میکند. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: به گفته خطیب رحمه الله در کتاب مصادر این جمله حکمتآمیز را جمعی که قبل از سید رضی یا بعد از او بودهاند با اختلافی نقل کردهاند که نشان میدهد منبعی غیر از نهجالبلاغه در دست داشتهاند؛از جمله جاحظ (متوفای 255) در کتاب بخلاء جمله پیش گفته را چنین نقل میکند: «قالَ عَلِیُّ بْنُ أبیطالبٍ:قَلَّ ما أدْبَرَ شَیْءٌ فَأقْبَلَ وَ قالُوا:رُبَّ أکْلَةٍ مَنَعَتْ أکَلاتٍ ؛کمتر میشود که چیزی پشت کند و باز برگردد و گفتهاند چه بسا یک وعده غذا (غذای نامناسب) انسان را از غذاهای فراوان (خوبی) باز دارد».(تعبیر به قالوا نشان میدهد که این جمله ضربالمثلی قبل از امام علیه السلام بوده است و امام علیه السلام آن را نقل فرموده،هرچند نویسنده مصادر این سخن را نپذیرفته است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 142).اضافه بر این علی بن محمد اللیثی (متوفای قرن 6) آن را در کتاب عیون الحکم والمواعظ،ص 103 با تفاوتی آن را ذکر کرده است.
نتیجه پیمودن راه ناصواب
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه به نکتهای اشاره میکند که در همه شئون زندگی ساری و جاری است میفرماید:«بسیار میشود که یک وعده غذا (غذای نامناسب) از وعدههای فراوان غذا (غذای خوب) جلوگیری میکند»؛ (کَمْ مِنْ أَکْلَةٍ مَنَعَتْ أَکَلَاتٍ) .
چه بسا انسان غذایی را که دوست دارد بیش از حد تناول میکند و بیمار میشود و روزهای متوالی یا میل به غذا ندارد و یا اینکه طبیب،او را از غذاهای مختلف چرب و شیرین باز میدارد،بنابراین در هیچ کار نباید افراط کرد که این افراط ممکن است او را از همان کار در آینده به کلی باز دارد.
این سخن ضرب المثلی است برای تمام کسانی که راه افراط را پیش میگیرند؛مثلاً کسی که آنقدر در دوستی پافشاری میکند،آن دوست از او منزجر میشود و برای همیشه از وی فاصله میگیرد و یا اینکه دیگری را آنقدر به عبادت دعوت میکند که برای همیشه از عبادت بیزار میگردد.
شبیه این سخن گفتار حکیمانه دیگری است که از آن حضرت نقل شده که میفرماید:
«کَمْ مِنْ شَهْوَةٍ ساعَةٍ أوْرَثَتْ حُزْناً طَویلاً ؛چه بسا یک ساعت هوسرانی که موجب اندوه طولانی (برای سالیان دراز) میشود». (1)
1) 1) .کافی،ج 2،ص 451،ح 1.
جمعی از شارحان نهج البلاغه یا محدثان این گفتار حکیمانه امام علیه السلام را به عنوان دستوری طبی مطرح کرده و حتی آن را جزء مجموعههایی که مربوط به دستورات طبی است آن را قرار دادهاند.اگر منظورشان این است که معنی مطابقی این سخن دستوری طبی است هرچند معانی التزامی آن شامل تمام مسائل مربوط به زندگی مادی انسان میشود،بحثی نیست ولی اگر بخواهند آن را منحصر به دستور طبی کنند اشتباه روشنی است و ازاینرو بسیاری از محققان این جمله را ضرب المثلی تلقی کردهاند که در موارد مختلف از آن استفاده میشود حتی بعضی گفتهاند که این ضرب المثل در میان عرب در عصر جاهلیت نیز بوده است و امام علیه السلام آن را اقتباس فرموده همان گونه که گاه از اشعار شعرا نیز امام علیه السلام در سخنان خود استفاده میکند.
شاعر عرب میگوید:
وَ کَمْ مِنْ أکْلَةٍ مَنَعَتْ أخاها بِلَذَّةِ ساعَةٍ أکَلاتِ دَهْرِی
وَ کَمْ مِنْ طالِبٍ یَسْعی بِشَیْءٍ وَ فیهِ هَلاکُهُ لَوْ کانَ یَدْرِی
و چه بسیار که یک وعده غذایی از وعده غذایی دیگر منع میکند و چه بسیار که لذت یک ساعت یک عمر انسان را محروم میسازد.
و چه بسیار کسانی که برای رسیدن به چیزی تلاش میکنند در حالی که هلاکشان در آن است.
و قال علیهالسلام
النَّاسُ أَعْدَاءُ مَا جَهِلُوا.
امام علیه السلام فرمود:
مردم دشمن چیزی هستند که نمیدانند. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: این سخن عیناً در حکمت 438 بدون کم و زیاد نقل شده و خطیب رحمه الله در آنجا به منابع آن از کتب دیگر اشاره میکند (منابعی که قبل یا بعد از سید رضی بودهاند) از جمله جاحظ در کتاب المأة المختاره من کلامه علیه السلام ومفید در کتاب اختصاص ومیلانی در مجمع الامثال و زمخشری در ربیع الابرار وحصری در زهر الآداب وثعالبی در خاص الخاص (مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 304).در کتاب مطالب السؤول نیز این جمله با کمی تفاوت در ضمن جملههای دیگری نقل شده است و مرحوم علامه مجلسی آن را در بحارالانوار،ج 75،ص 14 آورده است.
دشمنان حق
امام علیه السلام در این گفتار بسیار حکیمانه خود اشاره به یکی از آثار خطرناک جهل کرده میفرماید:«مردم دشمن چیزی هستند که نمیدانند»؛ (النَّاسُ أَعْدَاءُ مَا جَهِلُوا) .
این دشمنی از آنجا سرچشمه میگیرد که اولاً اشخاص جاهل و نادان احساس نقص در خود میکنند و همین احساس سبب میشود که نسبت به آنچه نمیدانند عداوت و دشمنی به خرج دهند و گاه حتی آنها را ناچیز و بیارزش بشمارند تا از این طریق نقص خود را برطرف سازند.
ثانیاً هرگاه انسان از اسرار چیزی بیخبر باشد به قضاوت عجولانه میپردازد و در این قضاوت عجولانه با آنچه نمیداند به دشمنی بر میخیزد.
ثالثاً جهل همچون ظلمات است و انسان هنگامی که در ظلمات متراکم قرار گیرد هر شبه از دور میبیند به گفته بعضی از شارحان نهج البلاغه آن را حیوانی درنده یا گرگی خطرناک میپندارد و هر آوازی میشنود آن را نشانه حمله دشمنی میشمرد.در ظلمات جهل نیز انسان گاه هر مطلبی را مخالف و دشمن خود میپندارد حتی اشخاصی را که درست نمیشناسد با بدبینی به آنها نگاه میکند و به همین دلیل گاه کشورها و ملت ها به جنگهای خونین دست میزنند به سبب اینکه از حال یکدیگر بیخبرند و هر حرکتی را توطئهای بر ضد خود
میپندارند،لذا یکی از طرق ایجاد آشتی و صفا و اتحاد و دوستی در میان مردم و ملت ها بالابردن سطح آگاهیهای آنهاست و اینکه سران آنها در کنار هم بنشینند و به مذاکره بپردازند و با نیتهای واقعی یکدیگر آشنا شوند و یخهای بدبینی ذوب شود و دیوار بیاعتمادی فرو ریزد و در کنار هم با محبت و دوستی زندگی کنند.
ریشه این گفتار حکیمانه،قرآن مجید است که میفرماید: «بَلْ کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ» ؛(ولی آنها از روی علم و دانش،قرآن را انکار نکردند؛) بلکه چیزی را تکذیب کردند که آگاهی از آن نداشتند». (1)
امیرمؤمنان علی علیه السلام در حدیث دیگری در همین زمینه میفرماید:
«لا تَعادُوا ما تَجْهَلونَ فَإنّ أکْثَرَ الْعِلْمِ فیما لا تَعْرِفُونَ ؛به آنچه نمیدانید دشمنی نکنید،زیرا بیشتر دانشها در اموری است که شما نمیدانید». (2)
نیز در حدیث دیگری که مرحوم اربلی در کتاب کشف الغمه آورده میفرماید:
«مَنْ جَهِلَ شَیْئاً آبَهُ ؛کسی که چیزی را نمیداند آن را نکوهش میکند». (3)
قرآن مجید بحثی درباره داستان خضر و موسی دارد.در این داستان بسیار پرمعنا این نکته روشن میشود که چگونه انسان مطلبی را که نمیداند به مخالفت با آن میپردازد.موسی علیه السلام بر حسب ظاهر میدید خضر کشتی سالمی را سوراخ و معیوب میکند و یا جوانی را به قتل میرساند و دیواری را در شهر بیگانهای بدون دلیل تعمیر و مرمت میکند به همین دلیل فریاد اعتراض او بلند شد چون ظاهر را میدید و از باطن قضیه بیخبر بود هنگامی که خضر فلسفه آنها را یک یک برشمرد کاملاً تسلیم شد. (4)
و قال علیهالسلام
مَنِ اسْتَقْبَلَ وُجُوهَ الْآرَاءِ عَرَفَ مَوَاقِعَ الْخَطَإِ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که از آرای مختلف استقبال کند (و نظرات متفاوت را بررسی نماید)
موارد خطا را خواهد شناخت. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر نهجالبلاغه این کلام حکیمانه را از آن حضرت علیه السلام از منابع فراوان دیگری نقل کرده است که قبل یا بعد از سید رضی بودهاند.از جمله کسانی که قبل از سید رضی میزیستند و آن را نقل کردهاند صاحب کتاب تحف العقول در کتاب خود و مرحوم کلینی در روضه کافی و صدوق در کتاب من لا یحضره الفقیه و از کسانی که بعد از مرحوم رضی میزیستند قاضی قضاعی در دستور معالم الحکم و آمدی در غررالحکم هستند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 144).
راه شناخت حق
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه راه به دست آوردن رأی صحیح را در مسائل مختلف نشان داده است.میفرماید:«کسی که از آراء مختلف استقبال کند (و نظرات متفاوت را بررسی نماید) موارد خطا را خواهد شناخت»؛ (مَنِ اسْتَقْبَلَ وُجُوهَ الْآرَاءِ عَرَفَ مَوَاقِعَ الْخَطَإِ) .
بعضی از مسائل بدیهی است و به همین دلیل مورد اختلاف نیست اما بسیاری از مسائل نظری پیچیده و آراء مختلفی در آن اظهار شده است.در این گونه مسائل هرگز نباید انسان به تنهایی تصمیمگیری کند بلکه عقل میگوید:باید آرای دیگران را به ضمیمه استدلالات آنها بررسی کند تا بتواند آنچه را به حقیقت نزدیکتر است انتخاب نماید.
همان چیزی که قرآن مجید به آن دستور داده میفرماید: «فَبَشِّرْ عِبادِ* اَلَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِکَ الَّذِینَ هَداهُمُ اللّهُ وَ أُولئِکَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ» ؛ پس بندگان مرا بشارت ده.همان کسانی که سخنان را میشنوند و از نیکوترین آنها پیروی میکنند،آنان کسانی هستند که خدا هدایتشان کرده و آنها خردمندانند». (1)
بر این اساس حکما و متکلمان و فقهای ما همواره در مسائل نظری نخست به نقل اقوال میپردازند و در کنار هر قول دلیل طرفداران آن را ذکر میکنند،سپس
1) 1) .زمر،آیه 17 و 18.
از بررسی مجموع آنها ضعفها و قوتها ظاهر میشود و آن قول را که از همه برتر میبینند انتخاب میکنند.حتی گاه اقوال کسانی که اختلاف مذهبی با آنها دارند نیز در برابر خود قرار داده و دلیلشان را بررسی میکنند.این همان روشی است که در بسیاری از علوم از جمله علم فقه از قدیم میان جمعی از دانشمندان متداول بوده و امروز نام«فقه مقارن»بر آن مینهند و مثلاً پیروان مکتب اهل بیت آراء مذاهب چهارگانه اهل سنت و دلائل آنها را نیز بررسی میکنند و از مقارنه آنها با آنچه از مکتب اهل بیت آموختهاند به نقاط قوت و ضعف آراء مختلف آشنا میشوند.
البته یکی از طرق آشنایی با آرای دیگران به مشورت نشستن است ولی کلام امام علیه السلام در اینجا منحصراً ناظر به مشورت نیست،بلکه هر گونه بررسی آرای دیگران را شامل میشود.
این گفتار حکیمانه از یک سو هشداری است به افراد متعصب و لجوج و صاحبان استبداد در رأی که گاه حاضر نیستند حتی سخنان دیگران را بشنوند تا چه رسد که اگر آنها را صحیح دیدند بپذیرند و از سوی دیگر مسئله آزادی و سعه صدر را در مسائل علمی روشن میسازد که از چهارده قرن پیش برای ما به یادگار مانده است؛آن روز که نه سخنی از علم مقارن بود و نه حریت در بررسی آراء و نه احترام به افکار دیگران.
شبیه این گفتار حکیمانه در کتاب من لا یحضره الفقیه از آن حضرت نقل شده که به فرزندش محمد بن حنفیه میفرماید:
«اضْمُمْ آراءَ الرِّجالِ بَعْضَها إلی بَعْضٍ ثُمَّ اخْتَرْ أقْرَبَها إلَی الصَّوابِ وَ أبْعَدَها مِنَ الْإرْتِیابِ ؛آرای عالمان یکی را در کنار دیگری قرار ده سپس آن رأی را که به حقیقت نزدیکتر و از خطا دورتر است انتخاب کن». (1)
1) 1) .من لا یحضره الفقیه،ج 4،ص 384.
همان گونه که قبلاً در ذیل حکمت 161 گفتیم این معنا در غررالحکم به شکل دیگری از آن حضرت نقل شده است:
«حَقٌّ عَلَی الْعاقِلِ أنْ یُضیفَ إلی رَأْیِهِ رَأْیَ الْعُقَلاءِ وَ یَضُمَّ إلی عِلْمِهِ عُلُومَ الْحُکَماءِ ؛شایسته است که انسان عاقل آراء سایر عقلا را در کنار رأی خود قرار دهد و علوم حکیمان را به علم خود بیفزاید (و برترین را انتخاب کند)». (1)
به همین جهت از استبداد به رأی در روایات اسلامی شدیداً نکوهش شده است.
در دنیای امروز نیز به این مسئله اهمیت فراوان داده میشود که برای رسیدن به رأی صحیح نظرخواهی میکنند و آراء مختلف را از صاحبنظران جمع میکنند و آنها را در برابر هم قرار میدهند تا از این طریق به آنچه صحیحتر است نائل شوند.اگر دنیا،امروز به این مسئله رسیده پیشوای بزرگ اسلام امیرمؤمنان علی علیه السلام چهارده قرن پیش آن را بیان فرموده است.
1) 1) .غررالحکم،ح 496.
و قال علیهالسلام
مَنْ أَحَدَّ سِنَانَ الْغَضَبِ لِلَّهِ قَوِیَ عَلَی قَتْلِ أَشِدَّاءِ الْبَاطِلِ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که سرنیزه خشم را برای خدا تیز کند توانایی بر قتل سردمداران
باطل پیدا خواهد کرد. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: این گفتار حکیمانه-به گفته مرحوم خطیب در مصادر-در کتب فراوان دیگری نیز آمده است؛از جمله زمخشری در ربیع الابرار به عین عبارت نهجالبلاغه و آمدی در غررالحکم با تفاوتی آن را آورده است.نیز امیر یحیی علوی در کتاب الطراز آن را با کمی تفاوت ذکر کرده که نشان میدهد منبع دیگری غیر از نهجالبلاغه در اختیار داشته است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 144).
راه پیروزی بر دشمن
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه راه پیروزی بر دشمنان نیرومند را تبیین میکند، میفرماید:«کسی که سرنیزه خشم را برای خدا تیز کند توانایی بر قتل سردمداران باطل پیدا خواهد کرد»؛ (مَنْ أَحَدَّ سِنَانَ الْغَضَبِ لِلَّهِ قَوِیَ عَلَی قَتْلِ أَشِدَّاءِ الْبَاطِلِ) .
اشاره به اینکه راه رسیدن به پیروزی در مقابل دشمنان سرسخت و نیرومند دو چیز است:آمادگی کامل و خلوص نیت و توکل بر خدا.هرگاه این دو با هم جمع شوند سرسختترین دشمنان را میتوان به وسیله آن به زانو در آورد.
قرآن مجید روی هر دو عامل تکیه کرده در یک جا میفرماید: «وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ» ؛برای مقابله با آنها ( دشمنان)،هر چه در توان دارید از نیرو و...آماده سازید». (1)
در جای دیگر میفرماید: «وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ» ؛هرگز سست نشوید! و غمگین نگردید؛و شما برترید اگر ایمان داشته باشید». (2)
منظور از«غضب»در این گفتار حکیمانه امام علیه السلام خشمهای زودگذر بیدلیل نیست بلکه منظور قوت اراده و تصمیم جدی برای مبارزه با دشمن آن هم برای
خدا،تقویت آیین و دفاع از بندگان اوست.
تعبیر به «اشدّاءِ الْباطل» سردمداران و نیرومندان آنهاست.
تعبیر به «قتل» اشاره به هر نوع پیروزی بر آنها و خاموش کردن و از بین بردن نفوذ آنها در جوامع بشری است.
غضب و خشم غالبا نکوهیده است،زیرا در آن حالت،انسان از مرز حق بیرون میرود و دست به کارهایی میزند که سبب پشیمانی در عمر میشود، ازاینرو در روایات اسلامی از امام صادق علیه السلام آمده است:
«الْغَضَبُ مِفْتاحُ کُلُّ شَرٍّ» . (1)
ولی گاه به سبب کارهای خلافی که انجام میشود:آشکار شدن منکرات، غصب حقوق ضعیفان،تعرض به نوامیس مردم،ایجاد ناامنی در جامعه اسلامی و غلبه هوا و هوس بر اجتماع،در چنین شرایطی انسانِ مؤمن،بیدار و غیور، خشمگین میشود؛نه خشمی زودگذر بلکه خشمی عمیق و برای خدا و میدانیم در حالت خشم تمام نیروهای انسان بسیج میگردند و گاه یک انسان معمولی قدرت چندین نفر را پیدا میکند و آمادگی برای مبارزه با باطل حاصل میشود.
به همین دلیل قرآن مجید خشمگین شدن موسی بعد از بازگشت از کوه طور و مشاهده گوسالهپرستی بنی اسرائیل را به شکلی مثبت و کاری صحیح بیان کرده است.آنجا که میفرماید: «فَرَجَعَ مُوسی إِلی قَوْمِهِ غَضْبانَ أَسِفاً قالَ یا قَوْمِ أَ لَمْ یَعِدْکُمْ رَبُّکُمْ وَعْداً حَسَناً أَ فَطالَ عَلَیْکُمُ الْعَهْدُ أَمْ أَرَدْتُمْ أَنْ یَحِلَّ عَلَیْکُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّکُمْ فَأَخْلَفْتُمْ مَوْعِدِی» ؛موسی خشمگین و اندوهناک به سوی قوم خود باز گشت و گفت:ای قوم من! مگر پروردگارتان وعده نیکویی به شما نداد؟! آیا مدّت (جدایی من از) شما به طول انجامید،یا میخواستید غضب پروردگارتان بر شما نازل شود که از وعده من تخلّف کردید؟!». (2)
در آیه آخر سوره«فتح»نیز درباره مؤمنان راستین تعبیر به «أَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّارِ» شده است.
در حدیثی نیز که علامه مجلسی رحمه الله در بحار الانوار آورده میخوانیم:هنگامی که امیرمؤمنان علی علیه السلام درباره اموال غنایم،نسبت به بعضی از جنگجویان سختگیری کرد گروهی از آن حضرت شاکی بودند.پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله دستور داد منادی در میان مردم ندا دهد و بگوید:
«ارْفَعُوا ألْسِنَتَکُمْ عَنْ عَلیّ بْنِ أبیطالبٍ فَإنّه خَشِنٌ فی ذاتِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ غَیْرُ مُداهِنٍ فی دینِهِ ؛ای مردم زبان شکایت را از علی بن ابیطالب بردارید،چرا که او درباره اوامر الهی سختگیر است و سازشکاری در دینش را مجاز نمیشمرد».مردمی که این سخن شنیدند لب از شکایت فرو بستند و دانستند اینگونه سختگیریها مطلوب خدا و پیغمبر صلی الله علیه و آله است. (1)
در حدیث مشهوری نیز میخوانیم که پیغمبر صلی الله علیه و آله روزی از مردم سؤال کرد:
«أیُّ عُرَی الْإیمانِ أوْثَقٌ ؛کدام یک از دستگیرههای ایمان محکمتر است؟»جمعی گفتند:خدا و رسولش آگاهترند؛بعضی نماز،برخی دیگر زکات،عدهای روزه، گروهی حج و عمره و جمعی دیگر جهاد را ذکر کردند.پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
«آنچه را گفتید دارای فضیلت است ولی پاسخ من نیست (سپس فرمود:) محکمترین دستگیرههای ایمان حبُّ فی الله و بغض فی الله و دوست داشتن اولیاء الله و بیزاری از دشمنان خداست». (2)
این سخن را با حدیثی که علامه مجلسی در بحار الانوار آورده است پایان میدهیم او میگوید:در روایتی آمده است که خدای متعال به موسی علیه السلام گفت:
«هَلْ عَمِلْتَ لِی عَمَلاً؟! قالَ صَلَّیْتُ لَکَ وَ صُمْتُ وَ تَصَدَّقُتُ وَ ذَکَرْتُ لَکَ،قالَ اللَّهُ تَبارَکَ وَ تَعالی،وَ امَّا الصَّلَوةْ فَلَکَ بُرهانٌ،وَ الصَّوْمُ جُنَّةٌ وَ الصَّدَقَةُ ظِلٌّ،وَ الذِّکُرْ نُورٌ،
فَایُّ عَمَلٍ عَمِلْتَ لِی؟! قالَ مُوْسی:دُلَّنِی عَلَی العَمَلِ الَّذی هُوَ لَکَ،قالَ یا مُوسی هَلْ والَیْتَ لِی وَلِیّاً وَ هَلْ عادَیْتَ لی عَدُوّاً قَطُّ فَعَلِمَ مُوسی انَّ افْضَلَ الْأَعْمالِ الْحُبُّ فِی اللَّهِ وَ الْبُغْضُ فِی اللَّهِ ؛آیا هرگز برای من کاری انجام دادهای؟ موسی عرض کرد:
برای تو نماز خواندهام،روزه گرفتهام و صدقه دادهام.خداوند متعال به او فرمود:
اما نماز برای تو نشانه ایمان است و روزه سپری سپر آتش و انفاق سایهای در محشر و ذکر خدا نور است کدام عمل را برای من بجا آوردهای ای موسی! عرض کرد:خداوندا! خودت مرا در این مورد راهنمایی فرما.فرمود:آیا کسی را برای من دوست داشتهای و برای من کسی را دشمن داشتهای؟ در اینجا بود که موسی علیه السلام دانست بهترین اعمال،دوستی برای خدا و دشمنی برای خداست». (1)
1) 1) .بحارالانوار،ج 66،ص 352،ح 33.
و قال علیهالسلام
إِذَا هِبْتَ أَمْراً فَقَعْ فِیهِ،فَإِنَّ شِدَّةَ تَوَقِّیهِ أَعْظَمُ مِمَّا تَخَافُ مِنْهُ.
امام علیه السلام فرمود:
هنگامی که از چیزی (زیاد) میترسی خود را در آن بیفکن،چرا که سختی پرهیز از آن از آنچه میترسی بیشتر است. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: نویسنده مصادر این کلام حکیمانه را از دو نفر کسانی که بعد از مرحوم سید رضی میزیستهاند نقل میکند که هر کدام آن را با تفاوت روشنی آوردهاند؛تفاوتی که نشان میدهد آن را از منبع دیگری دریافت داشتهاند:نخست آمدی در غررالحکم آن را چنین نقل کرده است: «إذا هِبْتَ أمْراً فَقَعْ فِیهِ،فَإنَّ شِدَّةَ تَوقیهِ أشَدُّ مِنَ الْوُقُوعِ فیه» و دومی سید یحیی علوی در الطراز است که مینویسد: «إذا هِبْتَ امْراً فَقَعْ فِیهِ،فَإنَّ وُقُوعَکَ فیهِ اهْوَنُ مِنْ تَوَقّیهِ» .(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 145).
راه زدودن ترس و وحشت
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته حکیمانه مهمی در مقابله با مشکلات اشاره کرده میفرماید:«هنگامی که از چیزی (زیاد) میترسی خود را در آن بیفکن،چرا که سختی پرهیز از آن از آنچه میترسی بیشتر است»؛ (إِذَا هِبْتَ أَمْراً فَقَعْ فِیهِ،فَإِنَّ شِدَّةَ تَوَقِّیهِ أَعْظَمُ مِمَّا تَخَافُ مِنْهُ) .
بارها این مطلب تجربه شده است که انسان هنگامی که از چیزی میترسد پیوسته در اضطراب و پریشانی و ناراحتی است؛اما هنگامی که انسان خود را در آن میافکند میبیند بسیار راحتتر از آن بود که فکر میکرد.
دلیل این مشکل روانی روشن است،زیرا اولاً تا انسان وارد چیزی نشده پیوسته در پریشانی و وحشت به سر میبرد و ای بسا روزها و هفتهها این درد و رنج ادامه یابد؛اما هنگامی که خود را در آن افکند ممکن است در چند دقیقه پایان یابد.
ثانیاً تا انسان به سراغ مطلبی که از آن میترسد نرود احتمالات گوناگون میدهد که بسیاری از آن احتمالات بیش از واقعیتی است که در آن امر مخوف وجود دارد.به همین دلیل درد و رنج انسان افزایش مییابد.
ازاینرو بعضی از علمای اخلاق در کتب اخلاقی برای درمان رذیله ترس پیشنهاد میکنند انسان در صحنههای رعبآور وارد شود؛مثلاً بعضی از خوردن
دارو یا تزریق آمپول وحشت دارند؛اما هنگامی که چند بار تکرار میشود وحشت آنها به کلی فرو میریزد.
یکی از فلسفههای انواع تمرین و رزمایشهای نظامی زدودن آثار ترس از جنگ از دلهای سربازان و افسران و فرماندهان است.
سعدی در گلستان خود داستان زیبایی در این زمینه نقل میکند.میگوید:
پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست،و غلام هرگز دریا ندیده بود و محنت کشتی نیازموده.گریه و زاری در نهاد و لرزه بر اندامش افتاد.چندان که ملاطفت کردند آرام نمیگرفت و عیش مَلِک از او منغّص بود چاره ندانستند.
حکیمی در آن کشتی بود مَلِک را گفت:اگر فرمان دهی من او را به طریقی خاموش گردانم.گفت:غایت لطف و کرم باشد.بفرمود تا غلام را به دریا انداختند.باری چند غوطه خورد،مویش گرفتند و پیش کشتی آوردند و به دو دست در سکان کشتی آویخت.چون برآمد به گوشهای بنشست و آرام یافت.
مَلِک را عجب آمد پرسید:در این چه حکمت بود؟ گفت:از اول محنت غرقه شدن ناچشیده بود و قدر سلامت کشتی نمیدانست.قدر عافیت کسی دارد که به مصیبتی گرفتار آید.
بسیار میشود که انسان به علت این گونه وحشتها به سراغ کارهای مهم نمیرود و در واقع مانع بزرگی بر سر راه کارهای بزرگ میشود.
به گفته مرحوم کمرهای در منهاج البراعة بسیاری از مکتشفان و محققان جهان با عمل به این دستور به افتخارات بزرگی نائل شدهاند؛آنها در درون جنگلها و صحراهای آفریقا و بیابانهای پراکنده وارد میشوند و به سیر دریاها میپردازند و به درون جزایر دوردست نفوذ میکنند و از این طریق هم ثروت فراوانی به دست میآورند و هم شهرت جهانی کسب میکنند.افزون بر این به علم و دانش بشری خدمات قابل ملاحظهای میشود.
سپس این سخن حکیمانه را در قالب شعری بیان میکند:
چو ترسی ز امری بینداز خویش در آن و بپیرای تشویش خویش
دو دل بودن و خود نگه داشتن بسی سختتر میکند قلب،ریش
در زبان عرب ضربالمثلهای جالبی در این زمینه دیده میشود؛از جمله:
«أُمُّ الْمَقْتُولِ تَنامُ وَ أُمُّ الْمُهَدَّدِ لا تَنامُ ؛مادر مقتول به خواب میرود؛ولی مادر کسی که تهدید به قتل شده به خواب نمیرود». (1)
ولی به هر حال این سخن بدان معنا نیست که انسان بیمطالعه خود را به خطر بیفکند،بلکه به مواردی مربوط است که انسان ترس بیجا به چیزی دارد و همین مانع پیشرفت برنامههای او میشود.در اینگونه موارد باید با مطالعه و مشورت وارد عمل شد تا ترس فرو ریزد و شجاعت اقدام به عمل حاصل شود.
این سخن را با شعری از شاعر عرب پایان میدهیم:
لَعَمْرُکَ مَا الْمَکْرُوهُ إلَّا ارْتِقابُهُ وَ أعْظَمُ مِمّا حَلَّ ما یَتَوَقَعُ!
به جانت سوگند که ناراحتی در زمانی است که انسان انتظار امر ناراحت کنندهای را میکشد و چه بسا این ناراحتی از آنچه در انتظار اوست بیشتر است.
1) 1) .منهاج البراعة،ج 21،ص 252.
و قال علیهالسلام
آلَةُ الرِّیَاسَةِ سَعَةُ الصَّدْرِ.
امام علیه السلام فرمود:
وسیله ریاست،سعه صدر (و تحمل بسیار) است. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر این گفتار حکمتآمیز را به همین عبارت از کتاب غررالحکم و الطراز نقل میکند و اظهار امیدواری نموده که منابع دیگری که مربوط به قبل از سید رضی باشد به دست آورد.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص145).
ابزار ریاست
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه که به صورت ضربالمثلی مشهور شده اشاره به یکی از مهمترین ویژگیهایی که برای ریاست لازم است کرده میفرماید:
«وسیله ریاست،سعه صدر (و تحمل بسیار) است»؛ (آلَةُ الرِّیَاسَةِ سَعَةُ الصَّدْرِ) .
ناگفته پیداست کسی که به مقام ریاست میرسد خواه ریاست معنوی باشد یا مادی اولا با مخالفتهایی از سوی رقیبان روبرو میشود و از سویی دیگر انتظارات و توقعات بسیار از سوی مردم در برابر او آشکار میگردد و برای انجام امور خود نیاز به همراهان و مشاورانی دارد که گاه از آنها خطاها و گاه خیانتهایی سر میزند.اضافه بر همه اینها گاه مشکلاتی ناخواسته و غیر منتظرانه برای حوزه ریاست او به وجود میآید.در برابر این امور اگر دارای سعه صدر و تحمل بسیار و بردباری توأم با تدبیر و خونسردی همراه با شجاعت نباشد ادامه کار برای او بسیار مشکل خواهد شد.به همین دلیل مولا در میان تمام ویژگیهایی که یک رئیس باید داشته باشد روی سعه صدر انگشت گذاشته میفرماید:«وسیله ریاست سعه صدر است».
نمونه کامل آن را در زندگی پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله میتوان دید و یکی از روشنترین مصادیق آن داستان فتح مکه است که بعد از پیروزی بر بتپرستان مکه انواع جنایتها را درباره خود پیغمبر صلی الله علیه و آله و خاندان و دوستان او روا داشته
بودند و از هیچ تلاش و کوششی برای نابودی آنها فروگذار نکرده بودند.در آن روز تاریخی که آتش انتقام در درون بسیاری از صحابه پیامبر زبانه میکشید،آن حضرت فرمان عفو عمومی صادر و همه را آزاد کرد و فرمود:امروز روز رحمت است نه روز انتقام.
نیز بارها اتفاق افتاد که افرادی با خشونت زیاد با پیامبر صلی الله علیه و آله روبرو شدند بهگونهای که بعضی از اصحاب انتظار داشتند پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمان قتل آنها را صادر کند.آن حضرت با محبت و عطوفت آن مخالفان لجوج و عنود را آرام ساخت.
در زندگی امیر مؤمنان علی علیه السلام و ائمه معصومین نیز این صحنههای فراوان دیده میشود؛محبتی که علی علیه السلام درباره قاتل خود در واپسین ساعات عمرش ابراز کرد همه جا معروف است.
علامه مجلسی رحمه الله در بحار الانوار درباره گفتوگوهای امیرمؤمنان علی علیه السلام با خوارج چنین نقل میکند که روزی یکی از خوارج وارد مسجد شد در حالی که یاران علی علیه السلام در اطراف او بودند فریاد زد:
«لا حُکْمَ إلّا لِلّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ؛ حکم فقط برای خداست،هرچند مشرکان کراهت داشته باشند.(اشاره به اینکه چون شما مسئله حکمیت بشر را پذیرفتهاید در راه شرک گام گذاشتهاید)»مردم رو به سوی او کردند.او دوباره فریاد زد:
«لا حُکْمَ إلّا لِلّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُتَلَفِّتُونَ ؛حکم مخصوص خداست هرچند کسانی که به سوی من نگاه میکنند کراهت داشته باشند».علی علیه السلام سر مبارکش را بلند و متوجه او شد.او بار سوم فریاد زد:
«لا حُکْمَ إلّا لِلّهِ وَ لَوْ کَرِهَ أبُو الْحَسَنُ ؛حکم مخصوص خداست،هرچند علی کراهت داشته باشد».امام علیه السلام با خونسردی در جواب او فرمود:
«إنَّ أبَا الْحَسَنِ لا یَکْرَهُ أنْ یَکُونَ الْحُکْمُ لِلّهِ ؛علی هرگز کراهت ندارد که حکم مخصوص خدا باشد».سپس اضافه فرمود:
«حُکْمُ اللّهِ أنْتَظِرُ فیکُمْ ؛من منتظر حکم خدا درباره شما هستم». (1)
1) 1) .بحارالانوار،ج 33،ص 344.
این نکته در اینجا شایان توجه است که گاه مسئله سعه صدر با مسامحه و سهلانگاری اشتباه میشود در حالی که هر کدام جایگاه خاص خود را دارد؛ سعه صدر آن است که برای انجام مدیریت صحیح گاه انسان لازم است موضوعاتی را ندیده بگیرد و خویشتنداری نشان دهد و در مقام سختگیری بر نیاید و به خطاکار فرصت دهد تا خویشتن را اصلاح کند.
ولی مسامحه و سهلانگاری این است که انسان مدیریت صحیح را رها کند و در برابر حوادث و اشخاص خطاکار سستی و بیتدبیری نشان دهد،بنابراین سعه صدر به مدیریت صحیح باز میگردد و مسامحه به ترک مدیریت صحیح و تفاوت این دو آشکار است.
و قال علیهالسلام
اُزْجُرِ الْمُسِیءَ بِثَوَابِ الْمُحْسِنِ.
امام علیه السلام فرمود:
گنهکار را با پاداش دادن به نیکوکار (تنبیه کن و) از گناه بازدار. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر نهجالبلاغه این گفتار حکیمانه را از زمخشری در ربیع الابرار از علی علیه السلام نقل می کند با این تفاوت که به جای«ازْجُرِ»،«ازْدَجِرِ»آمده است و نیز آن را از ابن قاسم در روض الاخیار نقل نموده و در ذیل حکمتِ بعد عبارتی از طرطوشی در صراط الملوک نقل میکند که نشان میدهد این دو گفتار حکیمانه را ضمیمه هم و با اضافاتی نقل کرده است به این صورت:«اقْطِعِ الشرَّ مِنْ صَدْرِ غَیْرِکَ بِقَطْعِهِ مِنْ صَدْرِکَ وَ ازْجُرِ الْمُسیء بِإثابَةِ الْمُحْسِنِ لِکَیْ یَرْغَبَ فِی الْإحْسانِ».و این تفاوتهای واضح به خوبی نشان میدهد که طرطوشی آن را از منبع دیگری غیر از نهجالبلاغه به دست آورده،هر چند او از کسانی است که بعد از سید رضی میزیسته است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص145 و 146).
اینگونه گنهکار را ادب کن
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اشاره به یکی از طرق مؤثر بازدارنده نسبت به بدکاران می کند و میفرماید:«گنهکار را با پاداش دادن به نیکوکار (تنبیه کن و) از گناه بازدار»؛ (ازْجُرِ الْمُسِیءَ بِثَوَابِ الْمُحْسِنِ) .
به یقین برای بازداشتن بدکاران از کار بد راه های مختلفی است که هر کدام از آنها برای بازداشتن گروهی از بدکاران مفید است:نخست اینکه بدکار را مجازات کنند که در کتاب حدود و تعزیرات اسلامی احکام گسترده آن با توجه به سلسله مراتب آمده است و در تمام دنیا اینگونه مجازاتها معمول است که شامل زندان،جریمه مالی،مجازات بدنی و حتی مجازات روحی از طریق سرزنش و اعلام به اجتماع میشود.
قرآن مجید نیز درباب قصاص و حد سارق و حد زانی و مجازات قذف اشارات روشنی به این معنا دارد.
نوع دوم آن است که برای بازداشتن بدکاران از کار بد به آنها نیکی کند، همانگونه که در آیات شریفه از جمله آیه شریفه 34 سوره«فصلت»میفرماید:
«ادْفَعْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُ عَداوَةٌ کَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمِیمٌ» ؛بدی را با نیکی دفع کن ناگهان (خواهی دید) همان کس که میان تو و او دشمنی است گویی دوستی گرم و صمیمی است»به این ترتیب میتوان گروهی از بدکاران را
شرمنده ساخت و از کار خود باز گرداند.
راه سوم این است که نیکوکاران را مورد تشویق قرار دهی هنگامی که بدکاران آن را ببینند گروهی دست از کار بد میکشند به امید اینکه پاداش نیکوکاران نصیب آنها گردد.
این کار در تمام دنیا معمول است که هر سال گروهی از برترینها را در مسائل علمی،نوشتن کتاب های مفید،امور کشاورزی و دامداری و صنایع و اختراعات تشویق میکنند و جوائز گرانبهایی به آنها میدهند و نامشان را در رسانهها اعلام میدارند تا سبب شود افراد سست و تنبل و بدکار و منحرف آن را ببینند و از کار خود پشیمان شوند و کم کاران نیز به کار بیشتر ترغیب گردند.
قرآن مجید در آیات فراوانی پاداش های عظیمی برای مؤمنان صالح در روز قیامت بیان میکند؛پاداشهایی که فوق تصور انسانهاست.حتی پاداشهای مادی دنیوی نیز برای آنها در نظر گرفته است.از جمله غنائمی که به جنگجویان تخصیص داده میشود و احترامی که برای مجاهدان راستین در مقابل قائدان و فرارکنندگان از جهاد قائل شده مصداقهای دیگری از این اصل کلی است.
کلام امام علیه السلام در اینجا نیز به روشنی از بهرهگیری از این روش حکایت میکند.
البته هر یک از این سه روش مربوط به گروه خاصی است و همه اینها در همه موارد جواب نمیدهند.مدیران جامعه باید کاملاً بیدار باشند و افراد را به خوبی بشناسند و بدانند هر فردی یا هر گروهی را با کدام یک از این طرق باید از کار بد بازداشت.
ابن ابیالحدید در شرح نهج البلاغه خود در شرح این گفتار حکیمانه تنها به ذکر یک بیت از ابن هانی مغربی و دو بیت از ابوالعطاهیه قناعت کرده است.
دو بیت ابوالعطاهیه که جالبتر و جامعتر است چنین است:
إذا جازَیْتَ بِالْإحْسانِ قَوْماً زَجَرْتَ الْمُظْلِمینَ عَنِ الذُّنُوبِ
فَما لَکَ وَ التَّناوُلُ مِنْ بَعیدٍ وَ یُمْکِنُکَ التَّناوُلُ مِنْ قَریبٍ
هنگامی که به گروهی از طریق احسان پاداش دادی بدکاران را از گناهشان بازداشتی.
لزومی ندارد که از راههای دوردست به مقصد برسی.میتوانی از راه نزدیک به هدف خود نایل شوی.
و قال علیهالسلام
اُحْصُدِ الشَّرَّ مِنْ صَدْرِ غَیرِکَ بِقَلْعِهِ مِنْ صَدْرِکَ.
امام علیه السلام فرمود:
کینه و بدخواهی دیگران را از سینه خود درو کن تا بدخواهی به تو
از سینه دیگران ریشه کن شود. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: همانگونه که در اسناد گفتار حکیمانه پیش گفتیم نویسنده کتاب سراج الملوک؛طرطوشی این گفتار حکیمانه را به ضمیمه گفتار قبلی با تفاوت و اضافاتی در کتاب خود آورده که به خوبی نشان می دهد از منبع دیگری غیر از نهج البلاغه گرفته است.مرحوم ورام و آمُدی آن را در کتابهای خود نیز آوردهاند.(مصادر نهج البلاغه،ج4،ص 146).
راه زدودن کینهها
امام علیه السلام در این کلام نورانی راه پاک کردن سینه های مردم را از نیات سوء درباره یکدیگر،نشان میدهد و میفرماید:«کینه و بدخواهی دیگران را از سینه خود درو کن تا بدخواهی به تو از سینه دیگران ریشهکن شود»؛ (احْصُدِ الشَّرَّ مِنْ صَدْرِ غَیرِکَ بِقَلْعِهِ مِنْ صَدْرِکَ) .
بسیار میشود که افراد به دلیل سوء ظن یا حسادت یا اصطکاک منافع،نیات سوئی درباره انسان در دل میپرورانند،چگونه میتوان آنها را از میان برداشت؟ امام میفرماید:از خود شروع کن،ابتدا به قلب خویش مراجعه کن ببین آیا نیت سوئی درباره دیگران داری یا نه؟ اگر داری آن را از سینهات پاک کن چیزی نمیگذرد که خواهی دید سینه دیگران نیز از نیات سوء درباره تو پاک شده است.
این مطلب دو دلیل دارد:نخست اینکه هرگاه انسان نیات بدی درباره دیگران داشته باشد خواه ناخواه در چهره یا سخنان و افعالش نمایان میشود و همین امر سبب میگردد دیگران در برابر او موضعی مشابه بگیرند؛اما هرگاه سخنان و چهره و اعمال کسی را از هرگونه بدخواهی پاک دیدند و آثار محبت و خیرخواهی در رفتار و گفتارشان نمایان گشت آنها نیز موضع مشابه خواهند گرفت،بنابراین برای زدودن کینهها از سینهها و بدخواهیها و نیات سوء دیگران باید از خودمان شروع کرد و این یکی از اصول مهم روانشناسی است که تا از
خود شروع نکنی نباید انتظاری از دیگران داشته باشی.
دیگر اینکه رابطه مرموز خاصی در میان دلها برقرار است و ضرب المثل معروف«دل به دل راه دارد»یک واقعیت است.گویی دلها در پنهانی با هم سخن میگویند و رابطه برقرار میسازند هنگامی که قلب کسی مملو از بدخواهی به دیگران گردد این پیام به قلب آنها منتقل میشود و آنها مقابله به مثل میکنند.
این گفتار حکیمانه در واقع چهره دیگری از گفتار پیش از آن است و هر کدام برای زدودن آثار سوء از نیات و رفتار و گفتار دیگران تأثیر خاص خود را دارند.
به همین دلیل در روایتی که از طرطوشی در کتاب سراج الملوک نقل کردیم هر دو با هم آمده است.
شایان توجه اینکه واژه«شر»مفهوم وسیعی دارد که هر نیت سوء و کینه و عداوتی را فرا میگیرد.در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید تفسیر دیگری نیز برای این کلام حکمت آمیز ذکر شده است و آن اینکه منظور امام علیه السلام این است که مردم را به کار نیکی موعظه نکن و از کار بدی نهی منما مگر اینکه قبلاً خودت آن کار نیک را انجام داده باشی و آن منکر را ترک کرده باشی،زیرا اندرزدهنده ناپاک سخنانش در دلها اثر نمیکند. (1)
البته این سخن یک واقعیت است؛اما موافق منظور امام علیه السلام از گفتار حکیمانه بالا نیست،زیرا تعبیر به«صدر»در دو جای این کلام حکمتآمیز نشان میدهد که منظور،نیات سوء و کینههای درونی است نه افعال بیرونی.
این معنی نه تنها در رابطه انسانها با یکدیگر،بلکه از یک نظر در رابطه انسان با خدا نیز صادق است،چنانکه در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«مَنْ أرادَ أنْ یَعْرِفَ کَیْفَ مَنْزِلَتُهُ عِنْدَ اللّهِ فَلْیَعْرِفْ کَیْفَ مَنْزِلَةُ اللّهِ عِنْدَهُ فَإِنَّ اللّهَ یُنَزِّلُ الْعَبْدَ مِثْلَ ما یُنَزِّلُ الْعَبْدُ اللّهَ مِنْ نَفْسِهِ ؛هر کس می خواهد بداند چه مقام و منزلتی نزد خدا دارد
1) 1) .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 18،ص 411.
به منزلت خداوند نزد خود بنگرد،زیرا خدا منزلت بنده را همانگونه قرار میدهد که بنده منزلت خدا را در دل و جان خود قرار داده است». (1)در حدیث جالبی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که مردی خدمت آن حضرت عرض کرد:
شخصی به من میگوید من تو را دوست دارم چگونه بدانم که او راست میگوید و واقعاً مرا دوست میدارد؟ امام علیه السلام در پاسخ فرمود:
«امْتَحِنْ قَلْبَکَ فَإنْ کُنْتَ تَوَدُّهُ فَإنَّهُ یَوَدُّکَ ؛قلب خود را بیازمای اگر تو او را دوست میداری او هم تو را دوست میدارد».(قلوب با یکدیگر راه دارند). (2)
این سخن را با حدیث دیگری از امام علی بن موسی الرضا علیه السلام درباره امام و پیروانش پایان می دهیم:یکی از یاران آن حضرت به نام«ابن جهم»عرضه داشت:فدایت شوم میخواهم بدانم من نزد تو چگونهام؟ امام علیه السلام در پاسخ فرمود:
«أُنْظُرْ کَیْفَ أَنَا عِنْدَکَ ؛نگاه کن ببین من در نزد تو چگونهام». (3)
و قال علیهالسلام
اللَّجَاجَةُ تَسُلُّ الرَّأْی.
امام علیه السلام فرمود:
لجاجت،فکر و رأی انسان را از میان میبرد. (1)
1) 1) . سند کلام حکیمانه: خطیب رحمه الله در کتاب مصادر این کلام حکیمانه را از پارهای از کسانی که بعد از سید رضی میزیستهاند آورده ولی از آنجا که اختلاف روشنی در تعبیر است استفاده میشود که آنها منابع دیگری غیر از نهجالبلاغه در اختیار داشتهاند از جمله آمدی در غرر الحکم آن را به این صورت نقل کرده: «اللِّجاجُ یُفْسِدُ الرَّأیَ» (غرر الحکم،ح 853) و کراجکی در کنز الفوائد به این صورت آورده است: «اللِّجاجَةُ تَسْلُبُ الرَّأیَ» .(کنزالفوائد،ج 1،ص 367).
نتیجه لجاجت
امام علیه السلام در این گفتار به یکی از مهمترین آثار سوء لجاجت اشاره کرده، میفرماید:«لجاجت،فکر و رأی انسان را از میان میبرد»؛ (اللَّجَاجَةُ تَسُلُّ الرَّأْی) .
«تسل» از ریشه«سلّ»بر وزن«حلّ»در اصل به معنای بیرون کشیدن شمشیر از غلاف با نرمش و یا خارج کردن هر چیزی به مدارا و نرمی است.به فرزند هم به همین مناسبت سلیل میگویند،چون از وجود دیگری خارج شده است.گاهی این واژه را به نابود کردن تفسیر کردهاند،زیرا چیزی را که از محلی بیرون بکشند آن محل خالی میماند و به اشخاصی که مخفیانه و به اصطلاح به طور قاچاقی از جایی میگریزند و یا به جایی وارد میشوند«متسلّلون»گفته میشود.
بههرحال منظور امام علیه السلام از این کلام نورانی بازداشتن لجوجان از لجاجت است،زیرا لجاجت به انسان اجازه درست اندیشیدن و فکر صحیح را نمیدهد و غالباً لجوجان به راه خطا میروند و منافع و موقعیتهای خود را از دست میدهند،چرا که تصمیمگیریهای آنها نابجا و ناصواب است.
بعضی از شارحان در تفسیر این کلام حکیمانه احتمال دیگری نیز دادهاند و گفتهاند منظور آن است که هرگاه رئیس و مدیر و بزرگتر ببیند افراد زیردست لجاجت به خرج میدهند از اصلاح آنها صرف نظر میکند و حمایت خود را از آنها بر میگیرد و آنان را به حال خود وا میگذارد که سبب خسارتی عظیم برای آنان میشود.
ولی تفسیر اول صحیحتر به نظر میرسد،زیرا منظور این است در همانجا که لجاجت است این اثر منفی وجود دارد،به علاوه افراد لجوج کمتر حاضرند به مشورت تن بدهند.آنها روی افکار خود پافشاری میکنند و محروم بودنشان از مشورت ضربه دیگری نیز بر آنان وارد میسازد،هر چند جمع میان دو تفسیر در یک عبارت مانعی ندارد و استعمال لفظ در بیش از یک معنا به اعتقاد ما جایز است.
مفاسد لجاجت به قدری زیاد است که گاهی سرچشمه بروز جنگهای خونین میشود همانگونه که در حدیثی از امام امیرمؤمنان آمده است:
«إیّاکَ وَ مَذْمُومَ اللَّجاجِ فَإنَّهُ یُثِیرُ الْحُرُوبُ ؛از خصلت نکوهیده لجاج بپرهیز که آتش جنگها را شعلهور میسازد». (1)
لجاجت گاه سبب از هم پاشیدن خانوادهها،به هم خوردن دوستیهای پرسابقه،ایجاد اختلاف در میان شرکا و به هم خوردن وحدت صفوف میشود و اگر لجاجت در مدیران جامعه پیدا شود آثار سوء آن بسیار گستردهتر است.
به همین دلیل در احادیث فراوانی که از رسول خدا و ائمه هدی علیهم السلام به ما رسیده لجاجت سخت نکوهش شده است؛از جمله در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«الْخَیْرُ عادَةٌ وَ الشَّرُّ لَجاجَةٌ ؛خوبی سبب میشود که انسان به کار خیر عادت کند و انجام کارهای بد ناشی از لجاجت است».
در حدیث دیگری از امیرمؤمنان میخوانیم:
«اللَّجاجُ بَذْرُ الشَّرِّ ؛لجاجت بذر بدیهاست». (2)
در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است:
«اللَّجاجُ أکْثَرُ الْأشْیاءَ مَضَرَّةً فی الْعاجِلِ وَ الْآجِلِ ؛لجاجت زیانبارترین اشیا در دنیا و آخرت است». (3)
در حدیث دیگری لجاجت به مرکب چموشی تشبیه شده که انسان بر آن سوار میشود؛امام امیرمؤمنان میفرماید:
«لا مَرْکَبَ أجْمَحْ مِنَ اللَّجاجِ ؛هیچ مرکبی سرکشتر و چموشتر از مرکب لجاجت نیست». (1)
این احادیث را با حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله پایان میدهیم که فرمود:
«إیّاکَ وَ اللَّجاجَةِ فَإنَّ أوَّلَها جَهْلٌ وَ آخِرَها نَدامَةٌ ؛از لجاجت بپرهیز که آغازش نادانی و سرانجامش پشیمانی است». (2)
لجاجت و ریشهها و پیامدهای آن
لجاجت در اصل به معنای پافشاری،سرسختی و اصرار بر یک سخن یا یک کار است و معمولاً در امور باطل به کار میرود؛ولی بهطور نادر در اموری که جنبه مثبت دارد نیز این واژه به کار رفته است،مانند حدیث معروف یا برگرفته از حدیث معروف
«من قَرَعَ وَلَجَّ وَلَج ؛کسی که دری را بکوبد و اصرار ورزد و ایستادگی کند سرانجام در باز میشود و وارد خواهد شد».
قرآن مجید نیز این واژه را در مورد طغیان به کار برده میفرماید: «لَلَجُّوا فِی طُغْیانِهِمْ یَعْمَهُونَ» ؛آنها در طغیانشان لجاجت میورزند و در این وادی سرگردان میمانند». (3)
از جمله شواهدی که دلالت میکند لجاجت معمولاً بار منفی دارد حدیث امام صادق علیه السلام است که میفرماید:
«سِتَّةٌ لاتَکُونُ فِی الْمُؤْمِنِ الْعُسْرُ وَالنَّکَدُ وَاللَّجاجَةُ وَالْکَذِبُ وَالْحَسَدُ وَالْبَغْیُ ؛شش چیز است که در مؤمن وجود ندارد:ناتوانی
و بخل و لجاجت و دروغ و حسد و ظلم و ستم بر دیگران». (1)
سرچشمه لجاجت امور زیادی میتواند باشد؛از جمله حب ذات افراطی که سبب پافشاری بر رأی و عقیده خود میشود و خود بزرگبینی که سبب میشود نظر خود را از همه برتر ببیند و بخل و حسادت که او را از پذیرش نظر دیگران باز میدارد و جهل و نادانی که به انسان اجازه نمیدهد تمام جوانب مطلب را ببیند و تعصب شدید که سبب پافشاری بر امور باطلی میشود که مورد تعصب اوست و دفاع بی دلیل از قوم و قبیله و خانواده و بستگان که سبب میشود بر اعتقادات آنها پافشاری کند و اموری از این قبیل.
یکی دیگر از عوامل اصلی لجاجت عدم شجاعت در بازگشت از نظرات باطل و پذیرفتن نظرات صحیح است؛شجاعتی که متأسفانه در بسیاری از افراد وجود ندارد و همین امر گاه سبب میشود عمری در مسیر باطل بمانند و به پرتگاهها کشیده شوند.تاریخ صحنههای زیادی از بدبختیهایی که باعث آن افراد لجوج بودند به خاطر دارد.
قرآن مجید در سوره«ملک»بعد از آنکه آیات روشنی را از خداوند ذکر میکند به انحراف کافران اشاره کرده میفرماید: «بَلْ لَجُّوا فِی عُتُوٍّ وَ نُفُورٍ» ؛آنها در سرکشی و فرار از حقیقت لجاجت میورزند». (2)
در سوره«نوح»درباره خودپرستان زمانش میخوانیم:آنها بهقدری لجوج بودند که برای نشنیدن کلام نوح انگشتها را در گوش میگذاردند و جامه به خود میپیچیدند تا سخنان بیدارگر نوح را نشنوند. «وَ إِنِّی کُلَّما دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصابِعَهُمْ فِی آذانِهِمْ وَ اسْتَغْشَوْا ثِیابَهُمْ وَ أَصَرُّوا وَ اسْتَکْبَرُوا اسْتِکْباراً». 3
و قال علیهالسلام
اَلطَّمَعُ رِقٌّ مُؤَبَّدٌ.
امام علیه السلام فرمود:
طمع بردگی جاویدان است. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر نهجالبلاغه کلام حکمتآمیز بالا را به این شکل آورده است: «الطَّمَعُ رِقٌّ مُخَلَّد» و ظاهرش دلیل بر این است که از منبع دیگری این سخن را دریافت داشته است.زمخشری گرچه عین این جمله را که در نهجالبلاغه در کتاب خود ربیعالابرار آورده و بعد از مرحوم سید رضی میزیسته است ولی بررسی کتب زمخشری مخصوصاً کتاب ربیع الابرار به انسان اطمینان میدهد که او هیچگاه از نهج البلاغه استفاده نمیکرده (یا در دسترس او قرار نداشته است)،زیرا روایات وی غالباً با آنچه مرحوم سید رضی آورده متفاوت است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 146).
بردگی جاویدان!
امام علیه السلام در این کلام نورانی به آثار زیانبار طمع اشاره کرده میفرماید:«طمع بردگی جاویدان است»؛ (الطَّمَعُ رِقٌّ مُؤَبَّدٌ) .
حقیقت طمع،علاقه شدید به امور مادی است که در دست دیگران است و شخص طماع برای رسیدن به آن هر گونه خضوع و ذلت را میپذیرد و به همین دلیل همچون بردهای است در برابر کسی که طمع از او دارد و طماع غالباً این صفت رذیله را با خود حفظ میکند از همین رو امام علیه السلام آن را نوعی بردگی ابدی شمرده است.
افراد طمعکار انسانهای ضعیف،زبون،دونهمت و فاقد شخصیتاند و چون اعتماد به نفس ندارند سعی میکنند از طریق وابستگی به دیگران به مقصود خود برسند.
در مقابل این صفت رذیله فضیلتی است که از آن به عنوان
«یأس عَمّا فی أیدِی النّاسِ ؛قطع امید از آنچه در دست دیگران است»تعبیر شده و به بیان دیگر قناعت به آنچه خود دارد.در احادیث اسلامی به این موضوع اشاره شده است.
در مورد اصل طمع مرحوم کلینی بابی در جلد دوم کافی عنوان کرده و احادیث نابی در ذیل آن آورده است؛از جمله از امام باقر علیه السلام نقل میکند که فرمود:
«بِئْسَ الْعَبْدُ عَبْدٌ لَهُ طَمَعٌ یَقُودُهُ وَ بِئْسَ الْعَبْدُ عَبْدُ لَهُ رَغْبَةٌ تُذِلُّهُ ؛چه بد انسانی
است آن کس که طمعی دارد که وی را به هر سو میکشاند و چه بد انسانی است کسی که علاقه به چیزی دارد که سبب ذلت او میشود». (1)
در مورد قطع امید از آنچه در دست مردم است امام علی بن الحسین علیهما السلام میفرماید:
«رَأَیْتُ الْخَیْرَ کُلَّهُ قَدِ اجْتَمَعَ فی قَطْعِ الطَّمَعِ عَمّا فی أیْدِی النَّاسِ ؛تمام خوبیها را در قطع امید از آنچه در دست مردم است دیدم». (2)
حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم در جواب این سؤال که چه چیز ایمان را در قلب راسخ و ثابت میدارد میفرماید:
«الْوَرَعُ» (تقوا و پرهیزگاری) و در پاسخ این پرسش که چه چیز ایمان را از قلب انسان خارج میکند میفرماید:
«الطَّمَعُ» . (3)
شخص طماع در واقع نه اعتمادی به خدا دارد و نه ایمان درستی به رزاقیت او به همین دلیل دست نیاز به سوی این و آن دراز میکند.
از این فراتر حدیثی است که از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده و میفرماید:
«الطَّمَعُ یُذْهِبُ الْحِکْمَةَ مِنْ قُلُوبِ الْعُلَماءِ ؛طمع علم و دانش را از دلهای دانشمندان دور میسازد». (4)
دلیل آن این است که علم و دانش نیاز به حریت فکر و آزادمنشی دارد در حالی که شخص طماع چون اسیر خواستههای خویش است نمیتواند درست بیندیشد و چه بسا برای رسیدن به مقصود خود کارهای خلاف ارباب قدرت و مقام را توجیه کند و به بیان دیگر،طمع نوعی مستی و تخدیر فکر میآورد و به طمّاع اجازه نمیدهد درست بیندیشد.
برای اینکه بدانیم«طمع»کار انسان را به چه جایی میرساند کافی است تاریخ طمعکاران را مطالعه و بررسی کنیم.«اشعب»یکی از طمعکاران معروف
عرب است که در میان آنها به صورت ضرب المثل در آمده است.در حالات او نوشتهاند:«روزی شخصی را دید که مشغول بافتن زنبیلی است به او گفت خواهش میکنم آن را بزرگتر بباف گفت به تو چه مربوط است؟ گفت شاید روزی صاحب آن بخواهد برای من هدیهای بفرستد و بیشتر در این زنبیل جای بگیرد.
نیز درباره او گفتهاند:از اشعب طمعکارتر سگ او بود،زیرا روزی عکس ماه را در وسط چاهی دید خیال کرد گرده نانی است برای به چنگ آوردن آن خود را در چاه پرت کرد و مرد.
ابن ابی الحدید قبل از نقل این دو داستان در شرح نهج البلاغه این شعر پرمعنا را نقل کرده است:
تَعَفَّفْ وَ عِشْ حُرّاً و لا تَکُ طامِعاً فَما قَطَعَ الْأعْناقُ إلَّا المَطامِعُ
خویشتنداری پیشه کن و آزادمنش زندگی نما و طمع کار مباش چرا که چیزی جز طمعها گردن انسانها را قطع نکرده است. (1)
درباره آثار سوء این صفت رذیله ذیل حکمت دوم،و همچنین در ذیل بخش بیست و سوم عهدنامه مالک اشتر شرح بیشتری آوردهایم و به خواست خدا در ذیل حکمت 219
(أکْثَرُ مَصارِعِ الْعُقُولِ تَحْتَ بُرُوقِ الْمَطامِعِ» و 226
(الطّامِعُ فِی وِثاقِ الذُّلِّ) نیز بحثهایی خواهد آمد.
این سخن را با حدیثی از پیغمبر اکرم پایان میدهیم:یکی از یاران آن حضرت به نام«ابو ایوب خالد بن زید»خدمتش رسیده عرض کرد:ای رسول خدا! اندرزی به من ده؛اندرزی کوتاه تا بتوانم آن را حفظ کنم (و به آن عمل نمایم) پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:
«أُوصیکَ بِخَمْسٍ بِالْیَأسِ عَمّا فی أیْدِی النّاسِ فَإِنَّهُ الْغِنی وَ إیّاکَ وَ الطَّمَعَ فَإِنَّهُ الْفَقْرُ الْحاضِرُ وَ صَلِّ صَلاةَ مُوَدِّعٍ وَ إیّاکَ وَ ما یُعْتَذَرُ مِنْهُ وَأحِبَّ
1) 1) .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 18،ص 413.
لِأخیکَ ما تُحِبُّ لِنَفْسِکَ ؛پنج چیز را به تو سفارش میکنم:از آنچه در دست مردم است مأیوس باش و صرف نظر کن که این همان بینیازی حقیقی است و از طمع بپرهیز که فقر و تنگدستی حاضر است و نمازی را که میخوانی آنچنان بخوان که گویی آخرین نماز توست و میخواهی با دنیا وداع کنی و از کارهایی که ناچار میشوی از آن عذرخواهی کنی بپرهیز و آنچه برای خود دوست داری برای برادر مسلمانت نیز دوست بدار». (1)
1) 1) .بحار الانوار،ج 70،ص 168.
و قال علیهالسلام
ثَمَرَةُ التَّفْرِیطِ النَّدَامَةُ،وَ ثَمَرَةُ الْحَزْمِ السَّلَامَةُ.
امام علیه السلام فرمود:
میوه درخت تفریط پشیمانی و میوه درخت دوراندیشی سلامت است. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در کتاب مصادر،این کلام حکیمانه را با تفاوتهایی از کتب مختلف نقل کرده که نشان میدهد آنها منابع دیگری در اختیار داشتهاند از جمله غرر الحکم که آن را به این شکل نقل کرده است: «ثَمَرَةُ التَّفْریطِ مَلامَةٌ» و کمی پیش از آن «ثَمَرَةُ الْعَقْلِ الْاِسْتِقامَةُ» و بعد از آن «ثَمَرَةُ الْحَزْمِ السَّلامَةُ» و نویسنده مصادر اضافه میکند که من اطمینان دارم هر سه جمله در کلام امام علیه السلام با هم بوده و نویسنده غرر الحکم طبق روشی که دارد آنها را از هم جدا کرده است.سپس از کتاب طراز نوشته امیر یحیی علوی آن را به این صورت نقل میکند: «التَّفْریطُ ثَمَرَتَهُ النَّدامَةُ» (مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 147).
سرانجام دوراندیشی
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود،نتیجه تفریط و ثمره دوراندیشی را در عبارتی کوتاه و پرمعنا بیان کرده میفرماید:«میوه درخت تفریط پشیمانی و میوه درخت دوراندیشی سلامت است»؛ (ثَمَرَةُ التَّفْرِیطِ النَّدَامَةُ،وَ ثَمَرَةُ الْحَزْمِ السَّلَامَةُ) .
امام علیه السلام در این کلام نورانی واژه«تفریط»را نقطه مقابل«حَزْم»شمرده که به معنای دوراندیشی و تدبیر امور و آیندهنگری است،بنابراین«تفریط»در این کلام به معنای ترک دوراندیشی و تدبیر در امور و انحراف از حق است؛خواه از طریق زیادهروی باشد یا کوتاهی و کمکاری.
درست است که تفریط غالباً در مقابل افراط ذکر میشود و افراط را به معنای زیادهروی و تفریط را به معنای کوتاهی و کمکاری تفسیر میکنند؛ولی هرگاه تفریط به طور مستقل ذکر شود ممکن است هرگونه انحراف از حق و واقعیت را شامل گردد،همانگونه که در کلام بالا چنین به نظر میرسد.صاحب کتاب لسان العرب تفریط را به معنای ضایع کردن چیزی تفسیر میکند که این ضایع کردن ممکن است عوامل مختلفی داشته باشد.
بنابراین امام علیه السلام دوراندیشی را به درخت بارور و پرثمری تشبیه کرده که میوه آن سلامت است و در نقطه مقابل آن تفریط را به شجره خبیثهای تشبیه فرموده که میوه آن ندامت و پشیمانی است.این همان چیزی است که بارها در زندگی خود
و دیگران تجربه کردهایم.مخصوصا بسیار میشود که انسان به اموری به دیده حقارت مینگرد و سرانجام ضربه سنگینی از ناحیه آن میخورد همانگونه که بعضی از دانشمندان گفتهاند:شخص عاقل هرگز نباید چیزی از خطاها و لغزشهایش را کوچک بشمرد،زیرا هنگامی که انسان چیزی را کوچک میشمرد در مشکلات بزرگی میافتد.در تاریخ دیدهایم که گاه دشمنانی که به نظر کوچک میآمدند حکومتی را زایل کردند و بسیار دیدهایم که گاه بیماری کوچکی که مورد بیاعتنایی واقع میشود ضربه سنگینی به سلامت ما میزند ونهرهای بزرگ وسیلابها را دیدهایم که از جویهای کوچک تشکیل میشوند. (1)
در اینکه میوه تلخ نهال تفریط،پشیمانی است جای تردید نیست قرآن مجید نیز به این حقیقت اشاره کرده و به مسلمانان هشدار میدهد که:«و از بهترین دستورهایی که از سوی پروردگارتان بر شما نازل شده پیروی کنید پیش از آنکه عذاب الهی ناگهان به سراغ شما درآید در حالی که از آن آگاه نیستند.(این دستورها برای آن است که) مبادا کسی روز قیامت بگوید:افسوس بر من از کوتاهیهایی که در اطاعت فرمان خدا کردم واز مسخره کنندگان (آیات او) بودم»؛ «وَ اتَّبِعُوا أَحْسَنَ ما أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَکُمُ الْعَذابُ بَغْتَةً وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ * أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ یا حَسْرَتی عَلی ما فَرَّطْتُ فِی جَنْبِ اللّهِ». 2
در حدیثی نیز از امام هادی علیه السلام میخوانیم که فرمود:
«اذْکُرْ حَسَراتِ التَّفْریطِ تَأْخُذْ بِقَدیمِ الْحَزْمِ ؛افسوسهای ناشی از تفریط را به یاد آور تا به دوراندیشی اهمیت دهی». (2)
درباره ثمرات و تفسیر مسئله حزم و دوراندیشی نیز که نقطه مقابل تفریط است روایات فراوانی داریم؛از جمله در حدیثی از امام علی بن ابیطالب علیه السلام
میخوانیم:
«التَّدْبیرُ قَبْلَ الْعَمَلِ یُؤمِنُکَ مِنَ النَّدَمِ ؛تدبیر پیش از عمل تو را از پشیمانی (بعد از عمل) ایمن میسازد». (1)
در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است:
«مَنْ نَظَرَ فِی الْعَواقِبِ سَلِمَ مِنَ النَّوائِبِ ؛کسی که دوراندیش باشد و پایان کار را ببیند از گرفتاریها و مصائب سالم خواهد ماند». (2)
در تفسیر«حزم»از همان حضرت آمده است که فرمود:
«الْحَزْمُ النَّظَرُ فِی الْعَواقِبِ وَ مُشاوَرَةُ ذَوِی الْعُقُولِ ؛حزم همان عاقبتنگری و مشورت با صاحبان فکر و اندیشه است». (3)
گرچه گاه میشود که تفریط از سستی و تنبلی سرچشمه میگیرد؛اما غالباً منشأ تفریط همان ترک دوراندیشی است.
این نکته نیز قابل توجه است که گاه انسان در مطالعه عواقب امور تفریط میکند و گرفتار نوعی وسواس و در نتیجه تفریط میشود.در اینگونه موارد حزم آن است که اینگونه عاقبتاندیشیها رها شوند و انسان تصمیم بگیرد که با شجاعت وارد کار شود و این شبیه چیزی است که بعضی از فقها میگویند:گاه احتیاط در ترک احتیاط است.
در اهمیت دوراندیشی و آثار و روایات مربوط به آن توضیحات بیشتری ذیل حکمت 48 دادهایم.
آخرین نکتهای که لازم میدانیم در اینجا به طور فشرده به آن اشاره کنیم این است که منظور از سلامت در عبارت بالا تنها سلامت دین نیست،بلکه سلامت دنیا،جسم،خانواده،کسب و کار و سلامت جامعه نیز در دوراندیشی و ترک هر گونه تفریط و مسامحهکاری است.
و قال علیهالسلام
لَا خَیْرَ فِی الصَّمْتِ عَنِ الْحُکْمِ؛کَمَا أَنَّهُ لَا خَیْرَ فِی الْقَوْلِ بِالْجَهْلِ.
امام علیه السلام فرمود:
خاموش ماندن از گفتار حکمتآمیز فایدهای ندارد
همانگونه که سخن گفتن نابخردانه. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: این کلام حکیمانه در ضمن خطبة الوسیلة آمده است.همان خطبهای که امیرمؤمنان علی علیه السلام پس از هفت روز از رحلت پیغمبر صلی الله علیه و آله در مدینه قرائت کرد و مسائل بسیار مهمی را در آن به مردم گوشزد فرمود و پس از اندرزهای حکیمانه شواهد اندرزهای خود را بیان کرد.(کافی،ج 8،ص 18) در تحف العقول نیز همین کلام حکمتآمیز نقل شده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 147). در انساب الاشراف بلاذری که قبل از سید رضی میزیسته این حدیث آمده است.(انساب الاشراف،ص 114،ح 55).جالب توجه اینکه مرحوم سید رضی عین این سخن را بدون هیچگونه تفاوت در حکمت 471 آورده است و این نشان میدهد که گاه بر اثر اشتغالات و گرفتاریها فاصله زمانی زیادی در میان جمعآوری و نگارش این حکمتها رخ میداده به گونهای که مرحوم سید رضی فراموش میکرده که این جمله را قبلاً نوشته است.
کجا خاموشی باش و کجا سخن بگو
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اشاره به موارد لزوم سکوت و موارد سخن گفتن کرده میفرماید:«خاموش ماندن از گفتار حکمتآمیز فایدهای ندارد، همانگونه که سخن گفتن نابخردانه»؛ (لَا خَیْرَ فِی الصَّمْتِ عَنِ الْحُکْمِ؛کَمَا أَنَّهُ لَا خَیْرَ فِی الْقَوْلِ بِالْجَهْلِ) .
سکوت بهتر است یا سخن گفتن؟ دانشمندان در این باره بحثهای مختلفی کردهاند؛گروهی خطرات سخن گفتن و گناهان کبیره و عظیمه ناشی از آن را در نظر گرفته و دستور به سکوت دادهاند.عدهای فواید عظیمی را که در سخن گفتن است در نظر گرفته و سخن گفتن را توصیه میکنند ولی حق مطلب همان است که امام علیه السلام فرمود.آنجا که انسان،حکیمانه و عاقلانه سخن بگوید فضیلت است و ترک آن رذیلت و آنجا که انسان جاهلانه و نابخردانه سخن بگوید رذیلت است و ترک آن فضیلت.
به همین دلیل هم روایات زیادی در مدح سکوت وارد شده و هم احادیث فراوانی در فضیلت کلام؛از جمله از امام سجاد علی بن الحسین علیه السلام سؤال شد که سخن گفتن افضل است یا سکوت فرمود:
«لِکُلِّ واحِدٍ مِنْهُما آفاتٌ فَإذا سَلِما مِنَ الْآفاتِ فَالْکَلامُ أفْضَلُ مِنَ السُّکُوتِ ؛هر کدام از این دو آفاتی دارد هرگاه از آفات سالم باشند سخن گفتن از سکوت افضل است»عرض کردند:ای پسر رسول
خدا چگونه است (که سخن گفتن افضل باشد)؟ امام علیه السلام فرمود:
«لِأنَّ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ ما بَعَثَ الْأنْبِیاءُ وَ الْأَوْلِیاءُ بِالسُّکُوتِ إنَّما بَعَثَهُمْ بِالْکَلامِ ؛خداوند پیامبران و اوصیای آنها را به سکوت مبعوث نکرد،بلکه مبعوث کرد تا با مردم سخن بگویند (و پیام خدا را به آنها برسانند)».حضرت در پایان این حدیث به نکته جالبی اشاره کرده فرمود:
«إنّکَ تَصِفُ فَضْلَ السُّکُوتِ بِالْکَلامِ وَ لَسْتَ تَصِفُ فَضْلَ الْکَلامِ بِالسُّکُوتِ ؛حتی هنگامی که میخواهی فضیلت سکوت را بیان کنی با کلام بیان میکنی و هرگز فضیلت کلام را با سکوت بیان نخواهی کرد». (1)
در حدیث دیگری از امام صادق از پدرانش از امیرمؤمنان علی علیهم السلام چنین آمده است:
«جُمِعَ الْخَیْرُ کُلُّهُ فی ثَلاثِ خِصالٍ النَّظَرِ وَ السُّکُوتِ وَ الْکَلامِ فَکُلُّ نَظَرٍ لَیْسَ فیهِ اعْتِبارٌ فَهُوَ سَهْوٌ وَ کُلُّ سُکُوتٍ لَیْسَ فیهِ فِکْرٌ فَهُوَ غَفْلَةٌ وَ کُلُّ کَلامٍ لَیْسَ فیهِ ذِکْرٌ فَهُوَ لَغْوٌ ؛تمام نیکیها در سه خصلت جمع شده است:نگاه کردن و سکوت و سخن گفتن.هر نگاهی که در آن عبرت نباشد سهو و بیهوده است و هر سکوتی که در آن فکر نباشد غفلت و بیخبری است و هر کلامی که در آن یاد خدا نباشد لغو است».و در پایان اضافه فرمود:
«فَطُوبی لِمَنْ کانَ نَظَرُهُ عَبَراً وَ سُکُوتُهُ فِکْراً وَ کَلامُهُ ذِکْراً ؛خوشا به حال کسانی که نگاهشان عبرت،سکوتشان فکر و کلامشان ذکر باشد». (2)
نتیجه اینکه سکوت و کلام نیز مانند سایر اعمال انسان هستند که اگر در حد اعتدال و شرایط لازم باشند فضیلت و اگر خارج از این حد گردند رذیلت و این با تفاوت اشخاص و مجالس و مطالب و موضوعات متفاوت است و هر کس میتواند با دقت فضیلت را از رذیلت در اینجا دریابد؛به یقین سکوت از امر به معروف و نهی از منکر و از حکم به حق و از شهادت عادلانه و از اندرز
و نصیحتهای مخلصانه و از مشورت خردمندانه جزء رذایل و یا از گناهان کبیره است؛ولی سخن گفتن به دروغ،غیبت،تهمت،اهانت،امر به منکر و نهی از معروف،شهادت به باطل و فضول کلام (سخنان بیجا و بیمعنا) جزء رذایل اخلاقی یا از گناهان کبیره به شمار میآید.
تعبیر به«حکم»در کلام امام علیه السلام تنها به معنای قضاوت کردن در محاکم قضایی یا فتوای به حلال و حرام آنگونه که بعضی از شارحان پنداشتهاند،نیست بلکه هر سخن حکیمانه و خردمندانهای را فرا میگیرد،زیرا نقطه مقابل آن در همین کلام«جهل»ذکر شده است.
قرآن مجید نیز کراراً به مسئله تکلم به حق اشاره کرده و اهل کتاب را بر کتمان حق و سکوت سرزنش میکند؛از جمله میفرماید: «وَ إِذْ أَخَذَ اللّهُ مِیثاقَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ لَتُبَیِّنُنَّهُ لِلنّاسِ وَ لا تَکْتُمُونَهُ» ؛(به خاطر بیاورید) هنگامی را که خدا، از کسانی که کتاب آسمانی به آنها داده شده،پیمانی گرفت که حتماً آن را برای مردم آشکار سازید و کتمان نکنید!». (1)
بحث مشروحی در کتاب اخلاق در قرآن در زمینه سکوت و کلام داشتهایم. (2)
و قال علیهالسلام
مَا اخْتَلَفَتْ دَعْوَتَانِ إِلَّا کَانَتْ إِحْدَاهُمَا ضَلَالَةً.
امام علیه السلام فرمود:
هیچگاه دو دعوت متضاد وجود ندارد مگر اینکه یکی از آن دو
ضلالت و گمراهی است. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر منبعی جز غرر الحکم (که نویسندهاش بعد از سید رضی میزیسته) برای این کلام حکمتآمیز ذکر نشده است وی اظهار امیدواری میکند که مدارک دیگری را برای آن پیدا کند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 147).
ادّعاهای متضاد
امیرمؤمنان علی علیه السلام در این کلمه حکمتآمیز خود به مطلبی اشاره میکند که ظاهراً واضح است؛ولی با نهایت تأسف برای گروهی کاملا پیچیده شده است.
میفرماید:«هیچ گاه دو دعوت مختلف و متضاد وجود ندارد مگر اینکه یکی از آن دو ضلالت و گمراهی است»؛ (مَا اخْتَلَفَتْ دَعْوَتَانِ إِلَّا کَانَتْ إِحْدَاهُمَا ضَلَالَةً) .
بعضی از شارحان نهجالبلاغه مانند ابن ابیالحدید چون این جمله را بر خلاف عقیده خود در تصویب در فروع دین دانستهاند (شرح معنای تصویب خواهد آمد) آن را به مسئله اختلاف در عقاید دینی تفسیر کرده و گفتهاند:دو عقیده مختلف و متضاد دینی نمیتواند هر دو درست باشد؛یکی از آن دو حق است و دیگری باطل.در صورتی که کلام امام علیه السلام عام است و هرگونه نظرات متضاد را شامل میشود و گویا امام علیه السلام با این گفتار حکیمانه خود میخواهد عقیده سخیف تصویب را ابطال کند.
توضیح اینکه گروهی از اهل سنت معتقدند مجتهدانی که اختلاف در آراء دارند؛یکی فلان کار را حرام میداند و دیگری واجب یا یکی حرام میشمرد و دیگری حلال همگی بر حقند و عقیده همه حکم الهی است نه حکم ظاهری بلکه حکم واقعی.این عقیده بر اثر اختلاف آراء شدیدی که میان فقهای آنها واقع شد ظهور کرد و متأسفانه آنان هدایت امامان اهل بیت را در این امور نپذیرفتند
و به این گونه خطاها گرفتار شدند.
از آن بدتر اینکه بعضی از آنها اختلاف در عقاید دینی اصول دین را هم هرچند متضاد باشد صحیح شمرده و حتی تصریح کردهاند که قرآن هم مطالب متضاد و متناقضی گفته و همه آنها صحیح است.مرحوم علامه شوشتری از ابن قتیبة در کتاب مختلف الحدیث نقل میکند که عبید الله بن حسن،از متکلمان اهل سنت که مدتی قاضی بصره بود نظر داشت که قرآن دلالت بر اختلاف دارد؛ آن کس که معتقد به آزادی اراده است صحیح میگوید و مطابق بعضی از آیات قرآن است و آن کس که معتقد به جبر است او هم صحیح میگوید و موافق بعضی از آیات قرآن است،پس همه آنها درست میگویند! روزی از او سؤال شد که درباره معتقدان به جبر و اختیار چه میگویی؟ گفت:هر دو گروه صحیح میگویند.گروهی خدا را بزرگ شمرده و گروهی او را منزه دانستهاند.(گروه اول اشاره به جبریهاست که همه چیز را فعل الله میدانند و گروه دوم اشاره به اختیاریها که میگویند عدالت خدا ایجاب میکند افراد را مجبور به کاری نسازد و بعد مؤاخذه کند).
نامبرده از این هم فراتر رفته و میگوید اگر کسی زناکار را مؤمن بداند صحیح گفته و اگر کافر بداند او هم صحیح گفته و سخنان ناموزون و ابلهانه دیگری از این قبیل. (1)
بدین ترتیب او قرآن و اسلام را دینی غیر منطقی و دور از عقل و خرد معرفی کرده که هیچ عاقل آزاداندیشی حاضر نمیشود آن را بپذیرد.
امامان اهل بیت علیهم السلام در بیانات مختلفی اینگونه عقاید خرافی را نفی میکنند و اسلام را به شکل خردمندانه و مقبول عقلا که هماهنگ با آیات عقلانی قرآن است معرفی مینمایند.
1) 1) .بهج الصباغة،ج 7،ص 330.
در خطبه هجدهم سخنان بسیار کوبنده و شفافی در نفی عقیده تصویب در جلد اول از همین کتاب گذشت که امام علیه السلام چگونه با بیان بسیار منطقی و روشنگر اینگونه عقاید را نفی و ابطال میکند و ساحت اسلام و قرآن را مبرا میشمرد.سایر امامان اهل بیت علیهم السلام نیز همین معنا را در سخنان نورانیاشان دنبال کرده و با صراحت گفتهاند:همیشه حق یکی است و آنچه در نقطه مقابل آن باشد باطل است و همه با هم باید بکوشند و حق را پیدا کنند.
آری اگر کسی تلاش و کوشش کافی برای رسیدن به حق چه در اصول دین و چه در فروع دین انجام دهد و راه خطا را بپیماید در نزد خدا معذور خواهد بود.نه اینکه آنچه را به آن رسیده حق و عین واقعیت است،بلکه به مقتضای «لا یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها» 1 بیش از این توان نداشته و تکلیفی متوجه او نیست وگرنه حق باطل میشود و نه باطل حق.
مصیبت بزرگ نسبت دادن تناقضگویی به قرآن مجید است که واقعاً گفتار بیشرمانهای است و نمونه آن در کلام عبیدالله بن حسن متکلم گذشت.قرآن مجید با صراحت میفرماید: «أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً کَثِیراً» ؛آیا درباره قرآن نمیاندیشید اگر از سوی غیر خدا بود اختلاف فراوانی در آن مییافتید».
اصولاً نبودن اختلاف در کتابی که حدود بیست و سه سال از سوی خدا در مورد حوادث تلخ و شیرین و سخت و آسان نازل شده یکی از دلایل اعجاز قرآن است.
در جای دیگر بعد از بیان احکام دهگانه معروف میفرماید: «وَ أَنَّ هذا صِراطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیلِهِ ذلِکُمْ وَصّاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ» ؛این راه مستقیم من است از آن پیروی کنید و از راههای پراکنده
(و انحرافی) پیروی نکنید که شما را از راه او دور میسازد؛این چیزی است که خداوند شما را به آن سفارش میکند،تا پرهیزگاری پیشه کنید». (1)
در این آیه راه خدا یکی معرفی شده و راههای منحرف و بیگانه از خدا متعدد و پراکنده،زیرا صراط مستقیم به صورت مفرد و طرق انحرافی به شکل جمع آورده شده است.
1) 1) .انعام،آیه 153.
و قال علیهالسلام
مَا شَکَکْتُ فِی الْحَقِّ مُذْ أُرِیتُهُ.
امام علیه السلام فرمود:
از آن زمان که حق به من نشان داده شده هرگز در آن شک و تردید نکردم. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: این کلام نورانی به عنوان جزیی از خطبه چهارم در جلد اول این کتاب آمد.خطیب رحمه الله در بیان مصادر این کتاب میگوید:ما در ذیل خطبه چهارم آن را بیان کردیم و در آنجا تصریح میکند که مرحوم شیخ مفید (قبل از سید رضی) آن را در ارشاد با تفاوت کمی آورده است و چند جمله نیز بر آن افزوده و طبری هم بخش آخر این خطبه را در کتاب مسترشد ذکر کرده است.(ولی در کتاب مسترشد این جمله در ذیل خطبه ذکر نشده است بلکه تنها جمله لَمْ یُوجِسْ مُوسی...تا آخر خطبه آمده است).اینها نشان میدهد که آنها از منابعی غیر از نهجالبلاغه آن را دریافت داشتهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 1،ص 327).
هیچگاه در شناخت حق شک نکردم!
امام علیه السلام در این گفتار نورانی خود به حقیقت مهمی اشاره میکند و میفرماید:
«از آن زمان که حق به من نشان داده شده هرگز در آن شک و تردید نکردم»؛ (مَا شَکَکْتُ فِی الْحَقِّ مُذْ أُرِیتُهُ) .
آگاهی بر چیزی درجات دارد که وابسته به طرق دریافت آن است؛گاه انسان چیزی را با ادله نظری درک میکند و گاه با مقدمات ضروری،زمانی با حس و تجربه و هنگامی با شهود باطنی.یا ادله بسیار محکمی همچون شهود است، شهودی که از همه اینها برتر است یا علم و اطلاعی که از ادله نظری حاصل میگردد.گاه نیز ممکن است در ادامه راه بر اثر دلیل معارضی با شک مواجه شود.
از این گذشته افرادی که چیزی را درک میکنند با هم متفاوتند؛گاه افراد ضعیفی هستند که با کمترین شبههای متزلزل میشوند و گاه افراد قوی و نیرومندی که هیچ شبههای آنها را تکان نمیدهد.
از سوی سوم معلمانی که چیزی به انسان میآموزند نیز مختلفاند؛گاه معلّم فرد عادی است و گاه امام معصوم یا پیغمبر خدا؛در آموختههایی از فردی عادی ممکن است شک و تردید نفوذ کند؛ولی آنچه را انسان از استاد معصومی آموخته از شک و تردید مصون خواهد بود.تمام این جهات در حد اعلا در روح و جان علی علیه السلام وجود داشت؛هم مشاهده او نسبت به حق از طریق شهود بود
و هم قدرت روح او اجازه شک و شبهه به وی نمیداد و هم استاد و معلم او شخصی همچون پیامبر اسلام بود که مستقیما مطالب را از منبع وحی دریافت میکرد.به همین دلیل امام علیه السلام میگوید:از آن روزی که حق به من نشان داده شد هرگز در آن تردید نکردم.
افزون بر اینها بسیار میشود که تزلزل ایمان انسان از هواپرستی نشأت میگیرد؛مثلاً در داستان معروف«عمر بن سعد»آمده است که وقتی در برابر شهید کردن سالار شهیدان،امام حسین وعده فرمانداری ری به او داده شده به قدری برای او جالب بود که حتی در معاد شک کرد و گفت:میگویند خداوند بهشت و دوزخی آفریده اگر راست گفته باشند این عمل را انجام میدهم و توبه میکنم و اگر دروغ گفته باشند به مقام بلندی در دنیا میرسم و از آنجا که امام علیه السلام از این امور پاک و منزه بود هرگز شبههای در وجود مبارکش راه نیافت و چه بسیار افرادی در صدر اسلام و بعد از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برای جاذبههای مال و ثروت و مقام ایمان خود را از دست دادند و گرفتار شبهات شدند. (1)
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که از آن حضرت سؤال کردند چه چیزی ایمان را در انسان ثابت نگه میدارد.امام علیه السلام فرمود:
«الّذی یُثْبِتُهُ فیهِ الْوَرَعُ وَ الَّذی یُخْرِجُهُ مِنْهُ الطَّمَعُ ؛آن چیزی که ایمان را در انسان ثابت میدارد ورع و پرهیزگاری است و آن چیزی که ایمان را از او خارج میکند طمع است». (2)
از اینجا نتیجه میگیریم که اگر بخواهیم در عقاید خود راسخ باشیم باید علاوه بر اینکه آنها را از منبع مطمئنی دریافت داریم خودسازی را نیز فراموش نکنیم مبادا طوفان وسوسههای شیطان و هوای نفس کاخ ایمان ما را متزلزل و ویران سازد.
مطالعه خطبههای نهجالبلاغه نیز شاهد صادق این گفتار است،زیرا میبینیم همه جا امام علیه السلام با قاطعیت تمام در مورد مسائل مختلف از اعتقادات گرفته تا اخلاق و اعمال و احکام سخن میگوید و این قاطعیت نشانه اعتقاد قطعی و تزلزلناپذیر امام علیه السلام در تمام این مسائل است.
این سخن را با کلام دیگری از امام امیرمؤمنان علیه السلام در خطبه 189 نهج البلاغه که برگرفته از قرآن مجید است پایان میدهیم.امام علیه السلام در آن خطبه میفرماید:
«بعضی از ایمانها ثابت و مستقر در دلهاست و بعضی دیگر ناپایدار و عاریتی است که در میان قلب و سینه تا سرآمدی معلوم قرار دارد»گویی این سخن اشاره به آیه 98 سوره انعام است که میفرماید: «وَ هُوَ الَّذِی أَنْشَأَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ فَمُسْتَقَرٌّ وَ مُسْتَوْدَعٌ» ؛و کسی است که شما را از یک انسان آفرید (و شما از نظر ایمان یا آفرینش دو گروه مختلف هستید:) پایدار و ناپایدار»یکی از تفسیرهای این آیه شریفه همان است که در کلام امام صادق علیه السلام آمده که میفرماید:
«فَالْمُسْتَقَرُّ الإیمانُ الثّابِتُ وَ الْمُسْتَوْدَعُ الْمُعارُ ؛مستقر به معنای ایمان ثابت است و مستودع ایمان عاریتی است». (1)
ما در شرح آن خطبه عوامل پایداری ایمان و تزلزل آن را مشروحاً آوردهایم. (2)
و قال علیهالسلام
مَا کَذَبْتُ وَ لَا کُذِّبْتُ،وَ لَا ضَلَلْتُ وَ لَا ضُلَّ بِی.
امام علیه السلام فرمود:
هرگز دروغ نگفتهام و هیچگاه دروغ به من گفته نشده است (اشاره به اینکه آنچه پیامبر به من فرموده است راست و درست بوده است) و هرگز گمراه نبودهام و کسی نیز به وسیله من گمراه نشده است. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر درباره این کلام نورانی مینویسد:این سخن در موارد بسیاری از آن حضرت نقل شده که در تواریخ آمده است از جمله به گفته«ابومخنف»مورخ معروف،روز جنگ جمل در برابر بعضی از اصحاب جمل و روز جنگ صفین بنا به نقل نصر بن مزاحم در ضمن خطبهای آن را بیان کرد و روز جنگ نهروان هنگامی آن را در برابر بعضی اصحابش فرمود که عرض کردند خوارج از پل نهروان عبور کرده (و فرار نمودند) امام علیه السلام فرمود:هرگز آنها عبور نکردهاند و در همین منطقه بدنهای بیجانشان بر زمین خواهد افتاد سپس فرمود:«ما کَذَبت و لا کُذِّبت»سپس بعد از شرح این موارد میگوید:گروهی از مورخان قبل از سید رضی مانند«مبرد»در کتاب کامل،طبری در تاریخ معروفش و مسعودی در مروج الذهب آن را نقل کردهاند و نیز آن را از ابنکثیر در البدایة و النهایة و خطیب بغدادی در تاریخ بغداد و خوارزمی در مناقب و گروه دیگر نقل میکند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 148-150).
آنچه میگویم حق است
امام علیه السلام برای رفع ابهام از پیشگوییهایی که درباره آینده دارد این جمله پرمعنا را بیان کرده میفرماید:«هرگز دروغ نگفتهام و هیچگاه دروغ به من گفته نشده است (اشاره به اینکه آنچه پیامبر به من فرموده است راست و درست بوده است) و هرگز گمراه نبودهام و کسی نیز به وسیله من گمراه نشده است»؛ (مَا کَذَبْتُ وَ لَا کُذِّبْتُ (1)،وَ لَا ضَلَلْتُ وَ لَا ضُلَّ بِی) .
همان گونه که در سند این گفتار حکیمانه اشاره شد،امام علیه السلام این جمله را در حوادث مختلف بیان کرده است از جمله در داستان«ذوالثدیة مخدج»است او کسی بود که چون پیامبر صلی الله علیه و آله مشغول تقسیم غنایم جنگی بود آمد و با عصبانیت گفت:عدالت را رعایت نکردی.پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:وای بر تو اگر من به عدالت رفتار نکنم چه کسی به عدالت رفتار خواهد کرد؟ به دنبال این رخداد آیه 58 سوره توبه نازل شد: «وَ مِنْهُمْ مَنْ یَلْمِزُکَ فِی الصَّدَقاتِ فَإِنْ أُعْطُوا مِنْها رَضُوا وَ إِنْ لَمْ یُعْطَوْا مِنْها إِذا هُمْ یَسْخَطُونَ» ؛و در میان آنها کسانی هستند که در (تقسیم) غنایم
1) 1) .در این که آیا کُذبت از باب تفعیل است (با تشدید) یا ثلاثی مجرد (بدون تشدید) نسخ نهجالبلاغه کاملا مختلف است.بعضی شاید تصور کنند کُذبت (بدون تشدید) صحیح نیست،زیرا ثلاثی مجرد آن فعل لازم است در حالی که در کتب لغت تصریح شده که ثلاثی مجرد آن نیز متعدی میشود و گاه متعدی به دو مفعول.در کتاب (المعجم الوسیط) میخوانیم:کَذَبَ فلانا (به او خبر دروغ داد که متعدی به یک مفعول شده است) و کَذَبَ فلانا الحدیثَ (به فلان کس خبر دروغ داد که در اینجا متعدی به دو مفعول شده است) و هر دو تعبیر صحیح به نظر میرسد خواه از باب تفعیل باشد یا ثلاثی مجرد.
به تو خرده میگیرند اگر سهمی از آن (غنایم) به آنها داده شود راضی میشوند و اگر چیزی به آنها داده نشود خشمگین میشوند (هر چند حقی نداشته باشند)» در این ماجرا یکی از حاضران (عمر بن خطاب) از پیامبر صلی الله علیه و آله اجازه خواست گردن او را بزند،ولی پیامبر صلی الله علیه و آله او را از این کار باز داشت و فرمود:او را رها کن او در آینده پیروانی پیدا خواهد کرد که از دین خدا خارج میشوند،همانگونه که تیر از کمان رها میشود.آنها گروهی خواهند بود که (به ظاهر) نماز و روزه خود را در برابر نماز و روزه آنان ناچیز خواهید شمرد.قرآن (بسیار) میخوانند ولی از شانه و گلوگاهشان فراتر نمیرود.
امیر مؤمنان به پیروان خود پیش از جنگ نهروان خبر داده بود که آن مرد در میان خوارج است و کشته خواهد شد؛ولی بعد از جنگ جسد او را پیدا نکردند.
امام علیه السلام فرمود:نه من دروغ گفتهام و نه آن کسی که به من خبر داده به من دروغ گفته است ناگهان مردی آمد عرض کرد:ای امیرمؤمنان جنازه او را یافتیم.امام علیه السلام به سجده افتاد و خدا را شکر گفت. (1)
از این جمله (علاوه بر احادیث فراوان دیگر) به خوبی استفاده میشود که رسول اکرم صلی الله علیه و آله اخبار غیبی فراوانی مربوط به حوادث آینده به امیرمؤمنان علی علیه السلام داده بود و امام علیه السلام نیز با اعتماد و یقینی که به اخبار پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله داشت، آنها را در حوادث مختلف بازگو میکرد و هر گاه کسی در آن تردید مینمود میفرمود:«نه من دروغ میگویم و نه آن کسی که به من خبر داده دروغ گفته است»و این حوادث عیناً رخ میداد و گاه که یکی از یاران آن حضرت سؤال کرد که ای امیرمؤمنان شما دارای علم غیب هستید امام خندید و در جواب برای اسکات او فرمود:
«لَیْسَ هُوَ بِعِلْمِ غَیْبٍ،وَ إنَّمَا هُوَ تَعَلُّمٌ مِنْ ذِی عِلْمٍ ؛این علم غیب
1) 1) .شرح بیشتر را در این باره در جلد هفتم همین کتاب ص 490 و مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 149 جستوجو کنید.
نیست علمی است که از صاحب علمی (پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله) آموختهام». (1)
برای توضیح بیشتر و پارهای از مسائل مربوط به علم غیب به شرحی که در ذیل خطبه 128 در جلد پنجم از همین کتاب دادهایم مراجعه فرمایید تا تفسیر آیات مربوط به علم غیب روشن گردد.
1) 1) .نهجالبلاغه،خطبه 128.
و قال علیهالسلام
لِلظَّالِمِ الْبَادِی غَداً بِکَفِّهِ عَضَّةٌ.
امام علیه السلام فرمود:
آن ستمگر که ابتدای به ظلم میکند فردای قیامت دست خود را
از پشیمانی (به دندان) میگزد. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: صاحب کتاب مصادر نهج البلاغه،تنها منبعی که برای این کلام حکیمانه مربوط به پیش از سید رضی نقل میکند،تفسیر علی بن ابراهیم است که آن را به این شکل آورده است:«لِلظّالِمِ (غَداً) بِکَفَّیْهِ عَضَّةٌ وَ الرَّحیلُ وَشیکٌ وَلَلْأخِلّاءِ نَدامَةٌ إلّاالْمُتَّقُونَ (المتقین)».(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 151).
سرنوشت ظالم آغازگر
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود هشدار شدیدی به ظالمان و ستمگران میدهد و میفرماید:«آن ستمگر که ابتدای به ظلم میکند فردای قیامت دست خود را از پشیمانی (به دندان) میگزد»؛ (لِلظَّالِمِ الْبَادِی غَداً بِکَفِّهِ عَضَّةٌ) .
امام علیه السلام این سخن را از آیه 27 سوره فرقان برگرفته است آنجا که میفرماید:
«وَ یَوْمَ یَعَضُّ الظّالِمُ عَلی یَدَیْهِ یَقُولُ یا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلاً» ؛و (همان) روزی که ستمکار دست خود را (از شدت حسرت) به دندان میگزد و میگوید:
ای کاش با رسول (خدا) راهی بر گزیده بودم».
نکته شایان توجه این است که امام علیه السلام در اینجا ظالم را مقدم به«بادی»کرده یعنی آن کسی که ابتدای به ظلم میکند،از این نظر که شخص دوم اگر مقابله به مثل کند ظلم نیست بلکه احقاق حقی است و اگر بیش از مقابله به مثل کند باز قبح و زشتی ظلم او به اندازه کسی که ابتدا به ظلم کرده نیست و تعبیر به«عَضَّة» (به دندان گزیدن) کنایه از شدت ناراحتی است،زیرا انسان هنگامی که به ناراحتیهای شدید گرفتار میشود؛ناراحتیهایی که از خود او سر زده و خودش باعث و بانی آن بوده میخواهد از خود انتقام بگیرد و برای این کار به آزار خویشتن میپردازد؛گاه بر سر و صورت خود میکوبد و گاه دست خود را که با آن کار خلافی انجام داده میگزد و همه اینها نشانه ناراحتی شدید از کار خویشتن
و نوعی مجازات و انتقام از خود است.
در حدیثی از امام موسی بن جعفر علیه السلام میخوانیم:
«فی رَجُلَیْنِ یَتَسابّانِ فَقالَ:
الْبادی مِنْهُما أَظْلَمُ وَ وِزْرُهُ وَ وِزْرُ صاحِبِهِ عَلَیْهِ ما لَمْ یَتَعَدَّ الْمَظْلُومُ ؛امام علیه السلام در مورد دو نفر که به هم دشنام میدادند فرمود:آن کس که ابتدا کرده ظالمتر است و گناه او و گناه نفر دیگر بر اوست مادامی که مظلوم از حد تعدی نکند». (1)
جمله اخیر (ما لَمْ یَتَعَدَّ الْمَظْلُومُ) ممکن است اشاره به آن قسم از سب باشد که مظلوم در انجام آن مجاز است مثل اینکه کسی به دیگری بگوید:«لعنة الله علیک»و او در جوابش بگوید:«علیک لعنة الله»ولی در همان کتاب اصول کافی و بعضی کتب دیگر به جای«ما لَمْ یَتَعَدَّ»،«ما لَمْ یَعْتَذِرَ»آمده است (2)اشاره به اینکه اگر شخص دشنام دهنده عذرخواهی کند و از کار خود توبه کرده و جبران نماید گناه او برداشته میشود.این نسخه صحیحتر به نظر میرسد،زیرا درباره نفر دوم تعبیر به«وِزْر»شده که نشان میدهد او هم گناهکار است خواه تعدی کند یا تعدی نکند؛ولی هرگاه مسئله عذرخواهی پیش آید مشکل حل میشود. (3)
درباره ندامت ظالم و عاقبت کار او احادیث دیگری نیز از معصومان علیهم السلام نقل شده از جمله در حدیثی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«الظُّلْمُ نَدامَةٌ ؛ستمگری پشیمانی است». (4)
با اینکه میدانیم ظلم سبب پشیمانی است ولی به قدری این رابطه شدید است که حضرت فرموده ستمگری عین پشیمانی است.
در حکمت 341 خواهد آمد که امام علی بن ابیطالب علیه السلام فرموده است:
«یَوْمُ
الْعَدْلِ عَلَی الظّالِمِ أشَدُّ مِنْ یَوْمِ الْجَوْرِ عَلَی الْمَظْلُومٍ» و شبیه همین تعبیر در حکمت 241 آمده است:
«یَوْمُ الْمَظْلُومِ عَلَی الظّالِمِ أشَدُّ مِنْ یَوْمِ الظّالِمِ عَلَی الْمَظْلُومِ» و مفهوم هر دو این است که روزی که خداوند از ظالم انتقام میگیرد بسیار شدیدتر است از روزی که ظالم به مظلوم ستم میکند.
در مورد تجسم اعمال در روز قیامت از بعضی روایات استفاده میشود که ظلم به صورت ظلمت و تاریکی مجسم میشود همانگونه که در حدیثی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است که فرمود:
«اتَّقُوا الظُّلْمَ فَاِنَّهُ ظُلُماتٌ یَوْمَ الْقِیامَةِ ؛از ظلم بپرهیزید که در روز قیامت ظلمت و تاریکی است». (1)
نیز از روایات استفاده میشود از جمله گناهانی که کیفر و عقوبت آن در این دنیا دامان انسان را میگیرد ظلم است،همانگونه که از امام باقر علیه السلام نقل شده که فرمود:
«ما مِنْ أَحَدٍ یَظْلِمُ بِمَظْلَمَةٍ إلّاأَخَذَهُ اللّهُ بِها فی نَفْسِهِ وَ مالِهِ ؛هیچ کس به دیگری ستم نمیکند مگر اینکه خداوند انتقام او را در جان یا مال او خواهد گرفت». (2)
این سخن را با حدیثی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله پایان میدهیم که فرمود:
«إنَّ أسْرَعَ الْخَیْرِ ثَواباً الْبِرُّ وَ إنَّ أسْرَعَ الشَّرِ عِقاباً الْبَغْیُ ؛چیزی که ثواب آن بسیار زود به انسان میرسد نیکوکاری است و چیزی که مجازات آن زود دامن انسان را میگیرد ظلم و ستم است». (3)
و قال علیهالسلام
الرَّحِیلُ وَشِیکٌ.
امام علیه السلام فرمود:
کوچ کردن (از دنیا) سریع است. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: همانگونه که در سند گفتار حکیمانه قبل آمد این کلام و سخن پیشین،در یک عبارت متصل به هم در تفسیر علی بن ابراهیم قمی که پیش از مرحوم سید رضی میزیسته آمده است و به یقین وی منبع دیگری در اختیار داشته است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 151).
باید آماده بود
امام علیه السلام در این عبارت بسیار کوتاه و پر معنا از بیوفایی و کوتاهی عمر دنیا سخن میگوید و میفرماید:«کوچ کردن (از دنیا) سریع است»؛ (الرَّحِیلُ وَشِیکٌ) .
«رحیل» به معنای هر گونه کوچ کردن است ولی در اینجا با قرائن حالیه به کوچ کردن از دنیای زودگذر اشاره دارد.این واژه گاه به معنای اسم مصدر آمده است؛ مانند کلام بالا و گاه معنای صفت مشبهه را میرساند؛مثلاً شتری را به عنوان رحیل توصیف میکنند یعنی شتابنده و «وشیک» از ماده«وشک»(بر وزن اشک) به معنای سرعت گرفتن در سیر است.بعضی از شارحان گفتهاند«وشیک»آن است که سرعتش بسیار شدید و عجیب باشد.
از مسائلی که همه میدانند و غالباً از آن غافلند کوتاهی عمر دنیاست؛گویی تا چشم بر هم زنی کودکان جوان و جوانان پیر و پیران از صحنه خارج میشوند.
بارها افرادی را دیدهایم که گرد و غبار پیری بر رخسار آنها نشسته و ضعف سراسر وجودشان را فراگرفته و با قدی خمیده عصا زنان به زحمت راه میروند میگوییم:عجب دیروز جوان شاداب و راستقامت و قویپنجهای بود چه زود پیر شد.تازه این در صورتی است که رحیل در زمانی پیری فرا رسد وگرنه بسیارند کسانی که در کودکی یا جوانی بر اثر حوادث مختلفی چشم از دنیا میپوشند.نه تنها انسانها به سرعت از این جهان کوچ میکنند،قدرتها
و سلطنتها و حکومتها هم بسیار زود زوال میپذیرند.
ابن ابیالحدید تشبیهی برای دنیا از بعضی از حکما نقل کرده میگوید:پیش از آنکه به دنیا بیاییم عدمی بوده است مستمر و بعد از کوچ کردن ما از این دنیا باز به ظاهر عدمی است مستمر و عمر ما در این میان مانند برقی است که در یک شب ظلمانی در بیابانی تاریک از ابری میجهد و بیدرنگ خاموش میشود. (1)
از آن مهمتر تشبیهاتی است که قرآن مجید برای زندگی دنیا کرده است و میگوید: «وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَیاةِ الدُّنْیا کَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِیماً تَذْرُوهُ الرِّیاحُ وَ کانَ اللّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ مُقْتَدِراً» ؛(ای پیامبر!) زندگی دنیا را برای آنان به آبی تشبیه کن که از آسمان فرو میفرستیم؛و به وسیله آن،گیاهان زمین (سرسبز میشود و) در هم فرو میرود؛امّا بعد از مدتی میخشکد؛ بهگونهای که بادها آن را به هر سو پراکنده میکند؛و خداوند بر همه چیز تواناست!». (2)
در آیه دیگری از قرآن مجید میخوانیم که روز قیامت از گنهکاران سؤال میشود چند سال در روی زمین توقف کردید؟ در پاسخ میگویند تنها به اندازه یک روز یا بخشی از روز.از آنهایی سؤال کنید که توان شمردن ایام را دارند «قالَ کَمْ لَبِثْتُمْ فِی الْأَرْضِ عَدَدَ سِنِینَ* قالُوا لَبِثْنا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ فَسْئَلِ الْعادِّینَ».
بار دیگر به آنها گفته میشود:«(خداوند) میفرماید:(آری) شما مقدار کمیتوقف کردید اگر میدانستید آیا گمان کردید شما را بیهوده آفریدیم و به سوی ما بازگردانده نمیشوید؟»؛ «قالَ إِنْ لَبِثْتُمْ إِلاّ قَلِیلاً لَوْ أَنَّکُمْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ * أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنا لا تُرْجَعُونَ». 3
در احادیث اسلامی نیز درباره کوتاهی عمر دنیا تعبیرات و تشبیهات
بیدارکنندهای آمده است.
از جمله در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«الدُّنْیا ساعَةٌ فَاجْعَلُوها طاعة ؛دنیا ساعتی بیش نیست این ساعت را در مسیر اطاعت خدا قرار دهید». (1)
در حدیث دیگری از امام زین العابدین علی بن الحسین علیهما السلام میخوانیم:
«إِنَّ جَمیعَ ما طَلَعَتْ عَلَیْهِ الشَّمْسُ فی مَشارِقِ الْأرْضِ وَ مغارِبِها بَحْرِها وَ بَرِّها وَ سَهْلِها وَ جَبَلِها عِنْدَ وَلِیٍّ مِنْ أوْلِیاءِ اللّهِ وَ أهْلِ الْمَعْرِفَةِ بِحَقِّ اللّهِ کَفِیْءِ الظِّلالِ ؛تمام آنچه در شرق و غرب جهان،دریاها و صحراها،دشتها و کوهها آفتاب بر آن میتابد در نزد اولیاء الله و عارفان به حق خدا همچون بازگشت سایههاست». (2)
همانگونه که سایههایی که به سوی غروب میرود به سرعت برچیده میشوند،عمر دنیا نیز چنین است.
در کتاب تنبیه الخواطر آمده است که حسن بن علی علیه السلام بسیار به این شعر شاعر تمثل میجست:
یا أهْلَ لَذّاتِ دُنْیا لا بَقاءَ لَها اِنَّ اغْتِراراً بِظِلٍّ زائِلٍ حُمُقٌ
ای اهل لذتهای دنیایی که بقایی ندارد مغرور شدن به سایهای که به زودی زوال میپذیرد احمقانه است.
حافظ نیز در این زمینه میگوید:
مرا در منزل جانان چه جای امن چون هر دم جرس فریاد میدارد که بربندید محملها
این سخن را با کلامی از نوح پیغمبر با آن عمر طولانی عجیب پایان میدهیم که فرمود:
«وَجَدْتُ الدُّنْیا کَبَیْتٍ لَهُ بابانِ دَخَلْتُ مِنْ أحَدِهِما وَ خَرَجْتُ مِنَ الْآخَرِ» . (3)
دنیا را همچون خانهای یافتم که از یک در وارد شدم و از در دیگر خارج!
و قال علیهالسلام
مَنْ أَبْدَی صَفْحَتَهُ لِلْحَقِّ هَلَکَ.
امام علیه السلام فرمود:
آن کس که در برابر حق قد علم کند (و به مبارزه برخیزد) هلاک خواهد شد. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: این کلام نورانی جزئی از خطبه شانزدهم نهجالبلاغه است که ما در بخش سوم،آن را تفسیر کردهایم.نویسنده کتاب مصادر آن را از کتابهای متعددی نقل کرده که بسیاری از مؤلفان آنها پیش از سید رضی میزیستهاند؛از جمله شیخ طوسی در تلخیص الشافی،جاحظ در البیان و التبیین،ابن عبد ربه در عقد الفرید،مفید در کتاب ارشاد،مسعودی در اثبات الوصیة،متقی هندی در کنزالعمال و مرحوم کلینی در روضه کافی.(مصادر نهجالبلاغه،ذیل خطبه شانزدهم).
سرانجام مبارزه با حق
امام علیه السلام در این کلام نورانی از کسانی سخن میگوید که به مقابله با حق بر میخیزند.میفرماید:«آن کس که در برابر حق قد علم کند (و به مبارزه برخیزد) هلاک خواهد شد»؛ (مَنْ أَبْدَی صَفْحَتَهُ لِلْحَقِّ هَلَکَ) .
این کلام حکمتآمیز با همین عبارت در لا به لای خطبه شانزدهم نهج البلاغه آمده است که شرح آن را در جلد اول در ذیل همان خطبه (صفحه 651) بیان کردیم و حاصل آن این است که هرگز به مخالفت و مقابله با حق برنخیزید،زیرا حق قدرتی دارد که انسان را بر زمین میکوبد؛اگر در کوتاه مدت انجام نشود در دراز مدت انجام خواهد شد و تاریخ،به ویژه تاریخ اسلام،نشان میدهد آنها که به مقابله با حق برخاستند چگونه طومار زندگانیشان در هم پیچیده شد.
نیز با توجّه به اینکه حق به معنای واقعیتهای ثابت است و واقعیتها آثاری دارد و هر چه با آثارش به مخالفت برخیزند از میان نمیرود،از این رو سرانجام بر انسان غلبه میکند و او را در هم میشکند.درست مانند اینکه انسان بداند فلان راه،مستقیم و راه دیگر بیراهه است،اگر به مخالفت با راه مستقیم برخیزد و به بیراهه رود هرقدر تلاش و کوشش کند به مقصد نمیرسد و سرانجامش هلاکت است.
بعضی از شارحان نهج البلاغه تفسیر دیگری برای این جمله برگزیدهاند و آن
اینکه هرگاه کسی در میان مردم نادان به دفاع از حق برخیزد جان خود را به خطر انداخته چرا که افراد جاهل و متعصب و لجوج با اینگونه افراد مخالفند و مفهوم آن این میشود که هر کس دفاع از حق کند باید هزینههای این دفاع را در برابر مردم نادان بپردازد.
ولی این تفسیر به هیچ وجه مناسب چنین گفتار حکیمانهای نیست،زیرا اولاً در بعضی از متون لغت صریحا آمده است که جمله
«أبْدی صَفْحَتَهُ لَهُ» به معنای به مخالفت برخاستن است و مرحوم علامه شوشتری موارد فراوانی از کلمات عرب نقل کرده که جمله«مَنْ أبْدی صَفْحَتَهُ لَهُ»به معنای به مخالفت برخاستن است. (1)
ثانیاً در خطبه شانزدهم،پیش و پس از آن جملههایی آمده است که به خوبی نشان میدهد امام علیه السلام در این جمله از بدکاران سخن میگوید که به مخالفت با حق برمیخیزند.
در شرح نهج البلاغه محمد عبده احتمال دیگری نیز در تفسیر این جمله ذکر شده و آن اینکه منظور از «أبْدی صَفْحَتَهُ لِلْحَقِّ» به معنای روی گردانیدن از حق است که آن هم سبب هلاکت انسان میشود؛ولی با توجه به اینکه کلمه «أبْدی» به معنای آشکار کردن است این تفسیر نیز بعید به نظر میرسد. (2)
به هر حال مفهوم این جمله این است که امام علیه السلام به همه کسانی که به مخالفت با حق برمیخیزند هشدار میدهد که به عاقبت سوء کار خود بیندیشند و از این راه باز گردند.همانگونه که پیش از این اشاره شد این جمله در کتاب شریف کافی نیز به عنوان بخشی از یک روایت آمده و مرحوم ملا صالح مازندرانی در شرح آن میگوید:مفهوم جمله این است کسی که آشکارا در برابر حق به
خصومت برخیزد هلاک خواهد شد.
مشابه همین معنا در گفتار حکیمانه 408 نیز آمده است آنجا که میفرماید:
«مَنْ صارَعَ الْحَقَّ صَرَعَهُ ؛آن کس که با حق بجنگد حق او را بر زمین خواهد کوبید». (1)
قرآن مجید نیز درباره حق و باطل چنین میگوید: «بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْباطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَإِذا هُوَ زاهِقٌ» ؛بلکه ما حق را بر باطل میکوبیم و آن را هلاک میسازد و اینگونه باطل محو و نابود میشود». (2)
منظور از«حق»در کلام نورانی بالا اصل خداشناسی و آیین اسلام و فروع دین و حقوق الله و حقوق الناس به طور عام است،زیرا حق در اصل به معنای مطابقت و هماهنگی با واقع و نقطه مقابل آن«باطل»است.به همین دلیل به ذات پاک خداوند،به طور مطلق«حق»اطلاق میشود چون واقعیتی است انکارناپذیر.
در کتاب«وجوه القرآن»برای کلمه حق موارد استعمال دوازدهگانهای در قرآن مجید ذکر شده است:حق به معنای ذات پاک خداوند و به معنای قرآن،اسلام، توحید،عدل،صدق،طرز صحیح،علانیه،شایستگی،واجب شدن،وام و بهره و برای هر کدام از اینها آیهای از آیات قرآن مجید را شاهد آورده است. (3)
و قال علیهالسلام
مَنْ لَمْ یُنْجِهِ الصَّبْرُ أَهْلَکَهُ الْجَزَعُ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که صبر و شکیبایی او را نجات ندهد بیتابی او را از پای در میآورد. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: از جمله کسانی که این کلام حکیمانه را با اضافهای آوردهاند آمدی در غرر الحکم است که این جمله را به ضمیمه جمله «مَنْ لَمْ یُصْلِحْهُ الْوَرَعُ أفْسَدَهُ الطَّمَعُ» در کتاب خود ذکر کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 151).در کتاب تمام نهجالبلاغه نیز این جمله را به عنوان بخشی از نامه امام امیر المؤمنین علیه السلام به فرزندش امام حسن مجتبی علیه السلام ذکر کرده است.(تمام نهجالبلاغه،ص 979).
بیتابی کشنده است
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به اثر زیانبار ترک صبر و پیشه نمودن جزع اشاره کرده میفرماید:«کسی که صبر و شکیبایی او را نجات ندهد بیتابی او را از پای در میآورد»؛ (مَنْ لَمْ یُنْجِهِ الصَّبْرُ أَهْلَکَهُ الْجَزَعُ) .
به یقین در طول زندگی انسان،مصائب و مشکلات فراوانی است که هیچکس از آن بر کنار نمیماند.عکس العملی که انسان میتواند در مقابل این حوادث دردناک و غمانگیز نشان بدهد یکی از دو چیز است:نخست صبر و تحمل و شکرگزاری به درگاه خدا و دقت در یافتن راه نجات از آن مشکل یا مصیبت و حداقل کاستن از آثار زیانبار آن است.
دیگر جزع و بیتابی است که هم اعصاب انسان را در هم میکوبد و او را گرفتار بیماریهای مختلف کرده و گاه به مرگ میکشاند و هم سبب ناشکری به درگاه خداوند و وزر و وبال برای سرای دیگر میشود.
انسان عاقل راه نخست را بر میگزیند که هم اجر صابران را دارد و هم فواید و برکات صبر را.
بنابراین مفهوم این کلام حکیمانه بسیار روشن و شفاف است و اینکه بعضی تصور کردهاند در مفهوم آن پیچدگی است کاملاً اشتباه است.
در ضمن از آنچه گفته شد معلوم شد که هلاکت در این جمله هلاک دنیوی
و اخروی هر دو را شامل میشود همانطور که (نجات) در پرتو صبر نیز نجات دنیوی و اخروی را در بر میگیرد،هرچند گاهی در بعضی از روایات تنها به هلاکت اخروی اشاره شده؛مانند حدیثی از امام صادق علیه السلام که میفرماید:
«اتَّقُوا اللّه وَ اصْبِرُوا فَإِنَّهُ مَنْ لَمْ یَصْبِرْ أهْلَکَهُ الْجَزَعُ وَ إنَّما هَلاکُهُ فِی الْجَزَعِ أَنَّهُ إذا جَزِعَ لَمْ یُؤجَرْ ؛تقوای الهی پیشه کنید و در برابر مشکلات و مصائب صبر و شکیبایی داشته باشید،زیرا کسی که صبر نکند جزع او را هلاک خواهد کرد و هلاکت او در جزع این است که وقتی بیتابی کند اجر و پاداشی به او داده نخواهد شد». (1)
صبر و جزع
بارها در کلام امام علیه السلام موضوع صبر و جزع و آثار نیکوی صبر و آثار شوم جزع مطرح شد و ما نیز بحثهایی داشتهایم.در اینجا لازم میدانیم به سبب اهمیت موضوع باز اشارهای به این مطلب داشته باشیم.
همان گونه که اشاره شد،حیات دنیا آمیخته با انواع مشکلات است.در مسیر اطاعت الهی مشکلات کم نیست و در طریق پرهیز از گناه و تقوا مشکلات،زیاد است.مصائب ناخواسته دامان همه را در دنیا میگیرد و اگر توجه به این حقیقت داشته باشیم که در گذشته چنین بوده و در آینده نیز چنین خواهد بود از وجود این مشکلات ناراحت نمیشویم،پیمانه صبر ما لبریز نمیگردد:شکیبایی خود را از دست نمیدهیم و ناراحتیهای روانی ناشی از جزع و بیتابی به سراغ ما نمیآید،زیرا میدانیم همه در این گونه امور به شکلی دست به گریبانند.این صبر و شکیبایی افزون بر اینکه پاداش الهی فوقالعادهای دارد؛از جمله در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که فرمود:
«مَنِ ابْتَلی مِنْ شیعَتِنا فَصَبَرَ عَلَیْهِ
1) 1) .بحارالانوار،ج 68،ص 95،ح 58.
کانَ لَهُ أجْرُ ألْفِ شَهیدٍ ؛کسی که از شیعیان ما مبتلا به مصیبتی شود و شکیبایی کند پاداش هزار شهید را دارد». (1)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«ما مِنْ مُؤْمِنٍ إلّاوَهُوَ مُبْتلیً بِبَلاءٍ مُنْتَظِرٍ بِهِ ما هُوَ أشَدُّ مِنْهُ فَإنْ صَبَرَ عَلَی الْبَلِیَّةِ الَّتی هُوَ فیها عافاهُ اللّهُ مِنَ الْبَلاءِ الَّذی یَنْتَظِرُ بِهِ وَإِنْ لَمْ یَصْبِرْ وَجَزِعَ نَزَلَ بِهِ مِنَ الْبَلاءِ الْمُنْتَظَرِ أبَداً حَتّی یَحْسُنَ صَبْرُهُ وَعَزاءُهُ ؛هیچ فرد باایمانی نیست مگر اینکه به بلایی مبتلا میشود و آنچه را انتظار آن میکشد (ای بسا) از آن هم شدیدتر است.هرگاه بر بلایی که در آن است شکیبایی کند،خدا او را از بلایی که انتظارش میکشد برکنار میدارد و اگر بیتابی نماید بلاها یکی پس از دیگری بر سر او میآید تا صبر و شکیبایی پیشه کند». (2)
در حدیثی از امام هادی علیه السلام میخوانیم:
«الْمُصیبَةُ لِلصّابِرِ واحِدَةٌ وَلِلْجازِعِ اثْنانِ ؛مصیبت برای انسان صابر یکی است و برای انسان ناشکیبا دوتاست». (3)
مضاعف شدن مصیبت افراد ناشکیبا از اینجاست که ضربههایی بر جسم و روح آنها وارد میکند و آنها را در هم میکوبد.کوتاه سخن اینکه همانگونه که در گذشته نیز اشاره شد جزع و بیتابی افزون بر نوعی ناسپاسی در پیشگاه خدا،آثار بسیار مخرّبی روی اعصاب انسان دارد و او را گاه تا سر حد جنون پیش میبرد.
برای درمان جزع لازم است انسان توجه به مصائب اولیاء الله در گذشته و مصائب دوستان و خویشان و بستگان کند که هر یک به نوعی گرفتارند.به علاوه در آثار مثبت صبر و شکیبایی و آثار منفی جزع و بیتابی بیندیشد.نیز به اموری بپردازد که فکر او را به خود مشغول میسازد و از مصیبت منصرف میکند
تا در سایه آن تدریجاً مصیبت را فراموش کند.
اضافه بر این،همانگونه که در روایتی از امیرمؤمنان علی علیه السلام اشاره شده، بسیاری از مشکلات پایانی دارد و به تعبیر ما از این ستون تا آن ستون فرج است.
نباید انسان خیال کند که همیشه مشکل به یک حال باقی میماند
«إنَّ لِلْمِحَنِ غایاتٌ لابُدَّ أنْ تَنْتَهِیَ إلَیْها ؛مشکلات غمانگیز پایانی دارد». (1)
در گفتار حکیمانه 291 نیز بحثی درباره صبر و جزع خواهد آمد و برای توضیح بیشتر میتوانید به جلد دوم اخلاق در قرآن ،مباحث مربوط به صبر و شکیبایی و جزع،مراجعه فرمایید.
1) 1) .بحارالانوار،ج 75،ص 79،ح 55.
و قال علیهالسلام
وَا عَجَبَاهْ! أَ تَکُونُ الْخِلَافَةُ بِالصَّحَابَةِ وَ (لاَ تَکُونُ بِالصَّحَابَةِ وَ) الْقَرَابَةِ؟
امام علیه السلام فرمود:
عجبا! آیا خلافت با همنشینی پیامبر حاصل میشود؛ولی با همنشینی و خویشاوندی حاصل نمیگردد؟ (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: نخست باید توجّه داشت آنچه در نسخه صبحی صالح آمده اشتباهی در آن است و نسخه صحیح چنین است: «وَا عَجَبَاهْ أَ تَکُونُ الْخِلَافَةُ بِالصَّحَابَةِ وَ الْقَرَابَةِ» این چیزی است که در بسیاری از نسخ نهجالبلاغه و کتب دیگر آمده و با شعری که بعد از آن ذکر شده نیز تناسب دارد.اما آنچه در نسخه صبحی صالح آمده نه از نظر معنا صحیح است و نه با شعر پیشگفته میسازد و نه با نسخ دیگر. ابن ابیالحدید بعد از ذکر این کلام میگوید:اصحاب ما (اهل سنت) این سخن را در کتب معروف به امامت ذکر کرده و پاسخهایی به آن دادهاند که اینجا جای بحث آن نیست و نویسنده کتاب مصادر از کلام ابن ابیالحدید چنین نتیجه میگیرد که اگر این جمله به صورت متواتر در روایات آنها نیامده بود احتیاج به تأویل و تفسیر آن نداشتند و میتوانستند آن را از اصل انکار کنند و این نشان میدهد که این کلام شریف در میان آنها متواتر بوده است.اضافه بر این در مورد دو بیت شعری که در انتهای این کلام مولا آمده گروهی از شعرا آن را در کتب خود آوردهاند که نشان از معروفیت آن دارد حتی پیش از سید رضی افرادی مانند«جلودی»(متوفای 332) و«مرزبانی»(متوفای 384) آن را نقل کردهاند و بعد از سید رضی عده زیاد دیگری از جمله ادیب نیشابوری در تاج الاشعار و کیدری در کشف اللسان و ابن الشجری و جز آنها در کتب خود آورده و به شرح آن پرداختهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 152-160 با تلخیص).
مرحوم سید میگوید:از آن حضرت شعری در همین زمینه نقل شده است که (خطاب به خلیفه اوّل) میگوید:
اگر تو به سبب شورا مالک امور مردم شدی این چه شورایی است که طرفهای مشورت (امثال من و جمعی از بنیهاشم و دیگران) غایب بودند؟
و اگر از طریق قرابت با پیامبر در برابر مخالفانت استدلال کردی دیگری (اشاره به شخص امام است) از تو به پیامبر سزاواتر و نزدیکتر است.
قالَ الرَّضِیُ وَ رُوِیَ لَهُ شِعْرٌ فی هذَا الْمَعْنی:
فَإِنْ کُنْتَ بِالشُّوری مَلَکْتَ أُمُورَهُمْ فَکَیْفَ بِهذا وَ الْمُشیرُونَ غُیَّبٌ
وَ إنْ کُنْتَ بِالْقُرْبی حَجَجْتَ خَصیمَهُمْ وَ غَیْرُکَ أوْلی بِالنَّبِیِّ وَ أَقْرَبٌ
عذر واهی برای تصدّی خلافت
امام علیه السلام در این کلام پرمعنا به سراغ استدلالهای باطل مدعیان خلافت رفته و میفرماید:«عجبا! آیا خلافت با همنشینی پیامبر حاصل میشود؛ولی با همنشینی و خویشاوندی حاصل نمیگردد؟»؛ (وَا عَجَبَاهُ! أَ تَکُونُ الخِلاَفَةُ بِالصَّحَابَةِ وَ الْقَرَابَةِ؟) .
مرحوم سید رضی بعد از روایت این کلام میگوید:«از آن حضرت شعری در همین زمینه نقل شده است (خطاب به خلیفه اوّل) میگوید:
(اگر تو به سبب شورا مالک امور مردم شدی این چه شورایی است که طرفهای مشورت (امثال من و جمعی از بنیهاشم و دیگران) غایب بودند؟
و اگر از طریق قرابت با پیامبر در برابر مخالفانت استدلال کردی دیگری (اشاره به شخص امام است) از تو به پیامبر سزاواتر و نزدیکتر است».
قالَ الرَّضِیُ وَ رُوِیَ لَهُ شِعْرٌ فی هذَا الْمَعْنی:
فَإِنْ کُنْتَ بِالشُّوری مَلَکْتَ أُمُورَهُمْ فَکَیْفَ بِهذا وَ الْمُشیرُونَ غُیَّبٌ
وَ إنْ کُنْتَ بِالْقُرْبی حَجَجْتَ خَصیمَهُمْ وَ غَیْرُکَ أوْلی بِالنَّبِیِّ وَأَقْرَبٌ
ابن ابیالحدید معتقد است که صدر این کلام (قسمت قبل از شعر) خطاب به عمر است و دو بیتی که در ذیل آن قرار دارد خطاب به ابوبکر است.(بسیاری دیگر از محققان نیز همین را پذیرفتهاند) زیرا هنگامی که ابوبکر به عمر گفت:
دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنم عمر در پاسخ او چنین گفت:
«أنْتَ صاحِبُ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله فِی الْمَواطِنِ کُلِّها شِدَّتِها وَ رَخائِها فَامْدُدْ أنْتَ یَدَکَ ؛تو همراه پیغمبر در همه جا بودی در حالات شدت و سختی و آسانی تو دستت را دراز کن تا من با تو بیعت کنم». (1)
علی علیه السلام در پاسخ این سخن میگوید:اگر مصاحبت با پیغمبر سبب شایستگی او برای خلافت میشود کسی که همین مصاحبت را در طول عمر پیامبر اکرم (حتی پیش از اینکه ابوبکر اسلام بیاورد) داشته است و افزون بر آن از خویشاوندان نزدیک پیغمبر هم بوده شایستهتر است.
سپس ابن ابیالحدید میافزاید:اما آن دو بیت شعر خطاب به ابوبکر است، زیرا ابوبکر در برابر انصار در سقیفه استدلال کرده بود که ما عترت رسول اللّه هستیم (و به همین دلیل برای خلافت شایستهتر از دیگران هستیم).علی علیه السلام در برابر این استدلال میفرماید:اگر خویشاوندی تو به پیامبر دلیل شایستگی توست غیر تو از تو به پیغمبر نزدیکتر است.
البته میدانیم نه مصاحبت با رسول اللّه و نه خویشاوندی با آن حضرت هیچ یک برای خلافت و جانشین او کافی نیست،بلکه خلافت پیامبر مرهون شایستگیهای علمی و اخلاقی فراوانی است که جز در علی علیه السلام وجود نداشت؛ ولی از آنجا که آنها در برابر مخالفان خود به اینگونه مسائل یعنی مصاحبت و قرابت استدلال کردند امیرمؤمنان علی علیه السلام میخواهد با سخن خودشان دلیلشان را باطل کند.
نخستین بیت شعری که سید رضی در ذیل این کلام پرمعنا به آن حضرت نسبت داده و در بسیاری از کتب تاریخ و شعر و ادب نقل شده است اشاره به داستان سقیفه است که به اصطلاح گروهی از صحابه به مشورت نشستند
1) 1) .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 18،ص 416.
و ابوبکر را به خلافت منصوب نمودند در حالی که اگر منظور آنها شورای صحابه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بوده است اکثریت قاطع صحابه غایب بودند شورایی بود بسیار محدود و شتابزده که با نقشه قبلی ترسیم شده بود.امام علیه السلام میفرماید:به فرض اینکه خلافت نیاز به نص پیغمبر از سوی خدای متعال نداشته باشد و از طریق شورا انجام شود شورای سقیفه هرگز صلاحیت برای این کار نداشت.
بیت دوم اشاره به استدلالی است که عمر در برابر طایفه انصار داشت.آنها گفتند:ما برای خلافت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله شایستهتریم و به فرض که اصرار داشته باشید شما هم در خلافت سهیم باشید یک نفر از سوی ما و یک نفر از سوی شما امر خلافت را اداره کنند؛ولی عمر برای عقب راندن گروه انصار گفت:کسی اولویت دارد که با پیغمبر صلی الله علیه و آله قرابت داشته باشد و ما قرابت و خویشاوندی با آن حضرت داریم نه شما.امام علیه السلام در برابر این سخن میفرماید:اگر قرابت معیار اولویت باشد فرد دیگری (اشاره به خود آن حضرت است) از ابوبکر بسیار نزدیکتر و اقرب است.
امام علیه السلام در خطبه 67 نیز به این معنا اشاره کرده میفرماید:«آنها به شجره (درخت) استدلال کردند اما ثمره و میوهاش را ضایع نمودند؛
احتَجُّوا بِالشَّجَرَةِ، وَ أضاعُوا الثَّمَرَةَ» .
درباره ماجرای پرغوغای سقیفه بنی ساعده و حوادثی که در آن گذاشت و مطالب بسیار سؤال برانگیز که در آن بود به طور مشروح در جلد سوم از همین کتاب در ذیل خطبه 67 (با استفاده از مدارک و منابع معروف اهل سنت) سخن گفتیم.
و قال علیهالسلام
إِنَّمَا الْمَرْءُ فِی الدُّنْیَا غَرَضٌ تَنْتَضِلُ فِیهِ الْمَنَایَا وَ نَهْبٌ تُبَادِرُهُ الْمَصَائِبُ؛ وَ مَعَ کُلِّ جُرْعَةٍ شَرَقٌ.وَ فِی کُلِّ أَکْلَةٍ غَصَصٌ.وَلَا یَنَالُ الْعَبْدُ نِعْمَةً إِلَّا بِفِرَاقِ أُخْرَی،وَ لَا یَسْتَقْبِلُ یَوْماً مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا بِفِرَاقِ آخَرَ مِنْ أَجَلِهِ.
فَنَحْنُ أَعْوَانُ الْمَنُونِ،وَ أَنْفُسُنَا نَصْبُ الْحُتُوفِ؛فَمِنْ أَیْنَ نَرْجُو الْبَقَاءَ وَ هَذَا اللَّیْلُ وَ النَّهَارُ لَمْ یَرْفَعَا مِنْ شَیْءٍ شَرَفاً،إِلَّا أَسْرَعَا الْکَرَّةَ فِی هَدْمِ مَا بَنَیَا،وَ تَفْرِیقِ مَا جَمَعَا؟!
امام علیه السلام فرمود:
انسان در این دنیا هدفی است که تیرهای مرگ همواره به سوی او نشانهگیری میکند و ثروتی است که مصائب،در غارت آن شتاب دارند و بر یکدیگر سبقت میگیرند.همراه هر جرعهای گلوگیر شدنی و همراه هر لقمهای (نیز) گلوگرفتنی است.انسان به نعمتی از آن نمیرسد جز با فراق نعمت دیگر.به استقبال هیچ روز از عمرش نمیرود جز اینکه از روز دیگری از عمرش جدا میشود،بنابراین ما اعوان و یاران مرگیم و جانمان هدف (عوامل) مرگبار و با این حال چگونه میتوانیم امید بقا داشته باشیم.این شب و روز هرگز ارزش چیزی را بالا نبرده جز اینکه
به سرعت باز میگردانند و آنچه را بنا کرده ویران میسازند و هرچه را جمع کردهاند پراکنده میکنند. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در کتاب مصادر میگوید:شبیه همین کلام در خطبه 143 (مطابق نسخه صبحی صالح خطبه شماره 145 است) گذشت و به مصادر آن اشاره شد و هنگامی که به مصادر آن بر گردیم میبینیم که مرحوم خطیب آن را از تحف العقول در ذیل خطبهای که به نام خطبه«وسیله»معروف شده نقل کرده است وهمچنین مرحوم شیخ مفید در کتاب ارشاد با تفاوت مختصری و نیز مرحوم شیخ طوسی در کتاب امالی آن را آورده و در اشعار«ابوالعطائیة»به مضمون بعضی از اشعار آن اشاره شده است.مرحوم خطیب در اینجا میافزاید:ابوعلی قالی نیز بخشی از آن را در کتاب امالی خود از ابو حاتم اصمعی از امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 160 و 161). البته آنچه در خطبه 145 آمده تفاوت زیادی با آنچه در این کلام نورانی آمده است دارد،هرچند در قسمتی مشابه آن است.اضافه بر اینها مرحوم کلینی نیز در خطبه«وسیله»(ج 8،ص 24) به بخشی از آن اشاره کرده است.
چهره واقعی دنیا و سرانجام دنیاپرستان
امام علیه السلام در این گفتار نورانی چهره واقعی دنیا را به همگان نشان داده و از بیوفایی و ناپایداری و مشکلات گوناگون آن سخن میگوید؛سخنی که از جان مولا برخاسته و بر جان مینشیند.حضرت در آن به شش نکته مهم اشاره کرده است:نخست میفرماید:«انسان در این دنیا هدفی است که تیرهای مرگ همواره به سوی او نشانهگیری میکند و ثروتی است که مصائب،در غارت آن شتاب دارند و بر یکدیگر سبقت میگیرند»؛ (إِنَّمَا الْمَرْءُ فِی الدُّنْیَا غَرَضٌ تَنْتَضِلُ فِیهِ الْمَنَایَا،وَ نَهْبٌ تُبَادِرُهُ الْمَصَائِبُ) .
«غرض» به معنای هدفی است که به آن تیر میاندازند و «تَنْتَضِلُ» از ریشه «نضل»(بر وزن عزل) به معنای غلبه در مبارزه و «منایا» جمع«منیة»به معنای مرگ است.
جالب اینکه در این عبارت انسان به دو چیز تشبیه شده؛یکی هدفی که تیراندازان آن را نشانه میگیرند و دیگر سرمایهای که غارتگران آن را چپاول میکنند.
انسان آن هدف است و عوامل مرگزا تیرهایی که به سوی او پرتاب میشوند.
وجود انسان و استعدادهای فراوان او همان سرمایه عظیمی است که مصائب مختلف به غارت آن میپردازند و به همین دلیل آرامش واقعی هرگز در این زندگی دیده نمیشود.چگونه انسانی میتواند آرامش داشته باشد در حالی که
دشمنانی از اطراف،او را نشانه گرفتهاند و غارتگرانی اطراف خانه او جمع شدهاند.
در دومین نکته که در واقع تکمیل کننده نکته پیشین است میفرماید:«همراه هر جرعهای گلوگیر شدنی و همراه هر لقمهای (نیز) گلوگرفتنی است»؛ (وَ مَعَ کُلِّ جُرْعَةٍ شَرَقٌ.وَ فِی کُلِّ أَکْلَةٍ غَصَصٌ) .
«شَرَق» مایهای است که گلوی انسان را میگیرد و«غَصَص»غذایی که گلوگیر میشود.
اشاره به اینکه در کنار هر لذتی از لذات دنیا خطرات و ناراحتیهایی وجود دارد؛در کنار هر نوشی نیشی است و در کنار هر خوشبختی بدبختی.زندگی آمیخته با انواع مشکلات و مصائبِ از دست رفتن نیرو و توان جسمانی و بستگان و دوستان و ثروتها و سرمایهها.با این حال کدام عاقل میتواند آن را به عنوان هدف اصلی خود برگزیند؟ زندگی خالی از هر گونه ناراحتی زندگی جاویدان آخرت در بهشت برین است. «وَ إِنَّ الدّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوانُ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ» ؛و فقط سرای آخرت،سرای زندگی (واقعی) است،اگر میدانستند». (1)
در سوره«فاطر»آیات 34 و 35 میخوانیم: «وَ قالُوا الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ إِنَّ رَبَّنا لَغَفُورٌ شَکُورٌ* اَلَّذِی أَحَلَّنا دارَ الْمُقامَةِ مِنْ فَضْلِهِ لا یَمَسُّنا فِیها نَصَبٌ وَ لا یَمَسُّنا فِیها لُغُوبٌ» ؛آنها میگویند حمد (و ستایش) برای خداوندی است که اندوه را از ما برطرف ساخت پروردگار ما آمرزنده و سپاسگزار است همان کسی که با فضل خود ما را در این سرای اقامت (جاویدان) جای داد نه در آن رنجی به ما میرسد و نه سستی و واماندگی».
سپس در ادامه معرفی حقیقت دنیا به سومین نکته پرداخته میفرماید:«(یکی از مشکلات مهم دنیا این است که) انسان به نعمتی از آن نمیرسد جز با فراق نعمت دیگری»؛ (وَ لَا یَنَالُ الْعَبْدُ نِعْمَةً إِلَّا بِفِرَاقِ أُخْرَی) .
1) 1) .عنکبوت،آیه 64.
این نکته واقعیتی ملموس و شایان دقت و عبرت است؛فی المثل کسی که فرزند ندارد واقعاً در زحمت است؛اما هنگامی که خدا این نعمت را به او ارزانی میدارد مشکلات زیادی برای نگهداری و اداره و تربیت فرزند به سراغ او میآید،هنگامی که مرکبی ندارد در زحمت است و وقتی صاحب مرکبی شد آسودگیهای دیگری را از دست میدهد و هنگامی که نام و نشان و شهرتی پیدا میکند به نعمتی رسیده اما نعمتهای دیگری را به سبب این شهرت از دست میدهد.در واقع تمام نعمتهای دنیا اینگونه است که نعمتها با هم جمع نمیشوند،بلکه یکی میآید و دیگری از دست میرود.
در چهارمین نکته که بیشباهت به نکته قبل نیست میفرماید:«انسان به استقبال هیچ روز از عمرش نمیرود جز اینکه از روز دیگری از عمرش جدا میشود»؛ (وَ لَا یَسْتَقْبِلُ یَوْماً مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا بِفِرَاقِ آخَرَ مِنْ أَجَلِهِ) .
گرچه هر روزی از عمر نعمتی از نعمتهای گرانبهای الهی است ولی این نعمت از سرمایه عمر انسان برداشته میشود و او را یک گام به مرگ نزدیکتر میکند.
این شبیه همان چیزی است که در یکی دیگر از گفتارهای حکیمانه امام علیه السلام (در حکمت 74 گذشت) که میفرماید:
«نَفَسُ الْمَرْءِ خُطَاهُ إِلَی أَجَلِهِ ؛نفسهای انسان گامهای او به سوی پایان عمر است»بسیارند کسانی که از این نکته غافلند؛ گویی عمر خود را در این دنیا جاویدان میدانند به همین سبب به سادگی روزها و ماهها و سالهایی را به هدر میدهند بیآنکه چیزی در برابر این سرمایه عظیم دریافت دارند.
این حقیقت را قرآن مجید به صورت دیگری بیان کرده،میفرماید: «وَ الْعَصْرِ * إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ» ؛سوگند به عصر که انسان در زیانکاری است». (1)چه
1) 1) .عصر،آیه 1 و 2.
زیانی از این بالاتر که هر روز که میگذرد بخشی از سرمایه گرانبهای عمر او کاسته میشود.
آن گاه در پنجمین نکته که باز در ارتباط با نکات پیشین است میفرماید:
«بنابراین ما اعوان و یاران مرگیم و جانمان هدف (عوامل) مرگبار و با این حال چگونه میتوانیم امید بقا داشته باشیم»؛ (فَنَحْنُ أَعْوَانُ الْمَنُونِ وَ أَنْفُسُنَا نَصْبُ الْحُتُوفِ فَمِنْ أَیْنَ نَرْجُو الْبَقَاءَ) .
«منون»از ریشه«منّ»به معنای قطع و نقصان گرفته شده و از آنجا که مرگ عمر انسان را قطع میکند و مایه نقصان عدد انسانها میگردد به آن«منون»گفته شده است.
تعبیر به «أعْوانُ الْمَنُون» (یاران و کمککاران مرگ) از این نظر است که انسان با گذراندن عمر خود گویی به مرگ خویش کمک میکند و تعبیر به «نَصْبُ الْحُتُوف» (حتُوف جمع«حَتف»به معنای مرگ) اشاره به این است که عوامل نابودی،بیماریها،سیلها،زلزلهها،جنگها و حادثههای ناگوار هر کدام جان انسان را نشانه گرفتهاند و سرانجام یکی از آنها تیر خود را به هدف میزند و به زندگی انسان پایان میدهد و به این دلیل امام علیه السلام میفرماید:با وجود این عوامل مرگبار ما چگونه امید بقا داریم؟ هیچ کس از یک روز بعد از این و یا حتی یک ساعت بعد آگاه نیست که چه سرنوشتی دارد.آیا در زمره زندگان است،یا در کنار مردگان آرمیده؛خواه پیر باشد یا جوان،سالم باشد یا بیمار.
حضرت در ششمین و آخرین نکته در تکمیل بحثهای گذشته میفرماید:
«این شب و روز هرگز ارزش چیزی را بالا نبرده جز اینکه به سرعت باز میگردند و آنچه را بنا کرده ویران میسازند و هرچه را جمع کرده پراکنده میکنند»؛ (وَ هَذَا اللَّیْلُ وَ النَّهَارُ لَمْ یَرْفَعَا مِنْ شَیْءٍ شَرَفاً إِلَّا أَسْرَعَا الْکَرَّةَ فِی هَدْمِ مَا بَنَیَا وَ تَفْرِیقِ مَا جَمَعَا) .
شب و روز در واقع واحدهای زندگی انسان را تشکیل میدهند که عمر انسان با گذشت آنها سپری میشود و نسبت حوادث به شب و روز (با آنکه آنها ظرف زمانند نه عامل حوادث) نوعی مجاز در نسبت است.شبیه آنچه در خطبهای از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده که میفرماید:
«وَ قَدْ رَأیْتُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ کَیْفَ یُبْلِیانِ کُلَّ جَدیدٍ وَ یُقَرِّبانِ کُلَّ بَعیدٍ ؛شما مردم شب و روز را دیدهاید که چگونه هرچیز نو و جدیدی را کهنه و هر دوری را نزدیک میسازند». (1)
امیرمؤمنان علیه السلام با تعبیر دیگری در خطبه 90 که در جلد سوم گذشت آن را بیان فرموده و به جای شب و روز خورشید و ماه را عامل کهنه شدن نوها و دور شدن نزدیکها میشمرد.
(وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دائِبانِ فی مَرْضاتِهِ یُبْلِیانِ کُلَّ جَدیدٍ وَ یُقَرِّبانِ کُلَّ بَعیدٍ) .
در یک جمعبندی از مجموع این گفتار حکیمانه میتوان چنین گفت:از آنجا که
«حُبُّ الدُّنْیا رَأْسُ کُلِّ خَطیئَةٍ» (2)و علاقه به مادیات سرچشمه همه یا اغلب گناهان است،امام علیه السلام برای کاستن حب دنیا به ناپایداری آن از تعبیرات بسیار پرمعنا در این کلام نورانی استفاده کرده است.
نخست هدف بودن انسان را در برابر تیرهای مرگ که سرانجام هر کسی است مطرح میکند و سپس به خطراتی که در هر لحظه حیات انسان را تهدید میکند - مانند گلوگیر شدن جرعه آب یا لقمه غذا-اشاره میفرماید سپس به این نکته مهم توجه میدهد که همیشه مواهب دنیا با محرومیتهایی همراه است و هرگز انسان نمیتواند تمام آنها را یکجا در اختیار بگیرد.آنگاه هشدار میدهد که روزهای عمر پی در پی در گذرند و هر روز،انسان گام تازهای به سوی مرگ بر میدارد و مهم اینجاست که از دست دادن سرمایه عمر در اختیار ما نیست؛چه
بخواهیم و چه نخواهیم پی در پی از ما گرفته میشود.
مجموع این سخن درس عبرتی است برای همگان تا زهد در دنیا را پیشه کنند و از حرص و آز و طمع و غرق شدن در لذات بپرهیزند و از این دنیا برای سعادت جاویدان خود در سرای آخرت بیندوزند.
و قال علیهالسلام
یَا ابْنَ آدَمَ مَا کَسَبْتَ فَوْقَ قُوتِکَ،فَأَنْتَ فِیهِ خَازِنٌ لِغَیْرِکَ.
امام علیه السلام فرمود:
ای فرزند آدم هر چه بیش از مقدار خوراک خود به دست آوری (و آن را ذخیره کنی) خزانهدار دیگران در آن خواهی بود. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: از جمله کسانی که در قرن سوم میزیستند مانند ابوعثمان جاحظ در کتاب المائة المختارة و بلاذری در انساب لاشراف این گفتار نورانی را بعضی با کمی اختلاف و بعضی با عین عبارت نقل کردهاند.همچنین تنوخی در کتاب الفرج بعد الشدة و مسعودی در مروج الذهب و مرحوم صدوق در خصال آن را با تفاوتهایی ذکر کردهاند.مرحوم مفید نیز در ارشاد آن را در ضمن بیان نسبتاً طولانی از آن حضرت آورده است و همه اینها نشان میدهد که منابعی غیر از نهجالبلاغه در اختیارشان بوده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 161).مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار،ج 44،ص 138 هنگامی که داستان ملاقات«جنادة»را با امام حسن مجتبی علیه السلام در بیماری وفات«هنگامی که شدیداً به وسیله عمال معاویه مسموم شده بود»نقل میکند امام علیه السلام ضمن وصایای معروف و مؤثرش نیز به همین جمله اشاره کرد و فرمود: «اعْلَمْ أنَّکَ لا تَکْسِبُ مِنَ الْمالِ شَیْئاً فَوْقَ قُوتِکَ إلّاکُنْتَ فیهِ خازِناً لِغَیْرِکَ» .
خزانهدار دیگران بودن
امام علیه السلام در این کلام کوتاه و بسیار پرمعنا اشاره به نکتهای میکند که غالباً مردم از آن غافلند،میفرماید:«ای فرزند آدم هر چه بیش از مقدار خوراک خود به دست آوری (و آن را ذخیره کنی) خزانهدار دیگران در آن خواهی بود»؛ (یَا ابْنَ آدَمَ مَا کَسَبْتَ فَوْقَ قُوتِکَ،فَأَنْتَ فِیهِ خَازِنٌ لِغَیْرِکَ) .
غالب مردم حد و اندازهای برای به دست آوردن مال و ثروت قائل نیستند و معتقدند هر چه بیشتر بهتر؛اما هنگامی که درست دقیق میشویم میبینیم بهره ما از اموالمان همان است که مصرف میکنیم؛غذایی که میخوریم،نوشابهای که مینوشیم،لباسی که میپوشیم،خانهای که در آن زندگی میکنیم و مرکبی که بر آن سوار میشویم و مانند آن و در مورد بسیاری از اشخاص،این مواد مصرفی تنها گوشه کوچکی از اموال آنها را شامل میشود و بقیه را ذخیره میکنند،پیوسته در حفظ آن کوشش و از آن پاسداری میکنند تا سرانجام به فرزندان و دامادها و سایر بستگان خود بسپارند و با دنیایی از حسرت،چشم از آنها بپوشند و با یک کفن بسیار کم ارزش وارد سرای دیگر شوند.
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود در شرح این کلام نورانی داستانی از «حسن بصری»و«عبدالله بن اهتم»نقل میکند،میگوید:حسن به هنگامی که عبدالله بیمار شده بود و آخرین ساعات عمر خود را طی میکرد به عیادت او
رفت.نگاه کرد دید عبداللّه پیوسته چشمش را به صندوقی دوخته که در گوشهای از اتاق قرار داشت،سپس رو به حسن بصری کرد و گفت:در این صندوق صد هزار (درهم) است که نه زکات آن داده شده و نه صله رحم با آن انجام گردیده است.حسن گفت:مادرت به عزایت بنشیند برای چه چیز آن را ذخیره کردهای؟ گفت:برای ترس از حوادث زمان و مخالفت برادران و ظلم سلطان.(آری برای تأمین زندگی آینده در موارد سخت اندوختهام) این را گفت و بعد از مدت کوتاهی از دنیا رفت.حسن در تشییع جنازه او شرکت کرده بود.هنگامی که او را دفن کردند دست خود را (از نهایت تأسف) به یکدیگر زد و اشاره به قبر او کرد و گفت:این کسی است که شیطان بر او غلبه کرد،او را از حوادث زمان و ظلم سلطان و بیوفایی برادران ترساند و ودایع الهی را برای خود ذخیره کرد سپس از این دنیا غمگین و اندوهناک بیرون رفت،نه زکات مالش را پرداخت نه صله رحم به جای آورد.آنگاه روی به بازماندگان کرد و گفت:ای وارثان گوارا این مال را بخورید،این مال حلال به دست شما افتاده مراقب باشید وبال شما نشود، این مال از سوی کسی است که آن را جمع کرد و بخل ورزید بر امواج دریاها سوار شد،از بیابانهای خشک گذشت و از طریق باطل آن را اندوخت و حق آن را نپرداخت،خودش در حیاتش از آن بهره نگرفت ولی ضررهای او بعد از وفات دامن او را خواهد گرفت.آن را گردآوری کرد و محکم آن را در صندوق نگه داشت تا روز قیامت که روز حسرت است.(سپس به حاضران گفت:) بالاترین حسرت این است که مال خود را در میزان اعمالِ غیر خودت ببینی.تو بخل ورزیدی نسبت به مالی که خدا به تو روزی کرده بود و در مسیر طاعتش مصرف نکردی برای دیگری آن را نگهداری کردی که او در راه رضای خداوند آن را صرف کند.وای بر این حسرت غیر قابل جبران و رحمت از دست رفته. (1)
1) 1) .شرح نهج البلاغه ابن ابیالحدید،ج 19،ص 10.
گویا این سخن را از علی علیه السلام گرفته آنجا که فرمود:
«سُئِلَ أمیرُ الْمُؤْمِنینَ مَنْ أعْظَمُ النّاسُ حَسْرَةً قالَ مَنْ رَأی مالَهُ فی میزانِ غَیْرِهِ وَ أدْخَلَهُ اللّهُ بِهِ النّارَ وَ أدْخَلَ وارِثَهُ بِهِ الْجَنَّةَ ؛از امیرمؤمنان علیه السلام سؤال کردند چه کسی روز قیامت حسرتش از همه بیشتر است؟ فرمود:کسی که در آن روز اموال خود را در میزان اعمال دیگران ببیند که خدا او را به واسطه آن مال وارد دوزخ کند و دیگری را (که هیچ زحمتی را برای آن نکشیده بود برای نیکوکاریاش) به سبب آن مال وارد بهشت سازد». (1)
این نکته شایان توجه است که مقصود امام علیه السلام از این سخن آن نیست که انسان تنها به اندازه تحصیل قوت خود تلاش و فعالیت اقتصادی داشته باشد بلکه به عکس،طبق دستورات اسلام باید از طرق صحیح بسیار تلاش کرد ولی اموالی را که جمعآوری میکند،اضافه آن را در راه خدا و کارهای خیر و خدمت به بندگانش صرف کند،نه اینکه آنها را ذخیره کرده و برای وارثان بگذارد و خودش هیچ بهرهای معنوی از آن نبرد.
قرآن مجید نیز به همین معنا اشاره فرموده آنجا که میگوید: «وَ یَسْئَلُونَکَ ما ذا یُنْفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ» ؛از تو سؤال میکنند چه چیز را انفاق کنند؟ به آنها بگو از مازاد نیازمندیهای خود انفاق کنید». (2)
«عفو»در لغت معانی فراوانی دارد؛از جمله مقدار اضافی مال و نیز بهترین قسمت مال.در حدیثی از امام باقر علیه السلام آمده است:
«الْعَفْوُ ما فَضُلَ عَنْ قُوتِ سَنَةٍ؛ عفو چیزی است که از هزینه سال اضافه بیاید». (3)
مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار در حدیثی از کتاب خصال از امیرمؤمنان علی علیه السلام چنین نقل میکند که شخصی از حاجتمندیاش به امیرمؤمنان علیه السلام
شکایت کرد،امام علیه السلام فرمود:
«اعْلَمْ أنَّ کُلُّ شَیْءٍ تُصیبُهُ مِنَ الدُّنْیا فَوْقَ قُوتِکَ فَإنَّما أنْتَ فیهِ خازِنٌ لِغَیْرِکَ ؛بدان آنچه را از دنیا بیش از مقدار هزینه خود به دست میآوری خزانهدار دیگران در آن خواهی بود». (1)
گویا امام علیه السلام میدانست که زندگی او تأمین است و نیازی را که مطرح کرده فوق آن است،همان گونه که بسیاری از مردم به همین مصیبت گرفتارند؛پیوسته جمعآوری و به گمان خود برای روز مبادا ذخیره میکنند در حالی که وضع کار و کسب و فعالیت اقتصادی آنها طوری است که از آینده بدی هرگز خبر نمیدهد.
در واقع بسیاری از کسانی که به اندوختن مال روی میآورند،نه حقوق آن را میپردازند و نه صله رحم به جای میآورند و نه کار نیک با آن انجام میدهند و میگویند:هدف ما تأمین آینده خود و فرزندان است.اینها سوء ظن به رازقیت خدا دارند،همانگونه که در نامه مالک اشتر نیز قبلاً گذشت که امام علیه السلام میفرماید:
«إنَّ الْبُخْلَ وَ الْجُبْنَ وَ الْحِرْصَ غَرائِزٌ شَتّی یَجْمَعُها سُوءُ الظَّنِّ بِاللّهِ ؛بخل و ترس و حرص غریزههای مختلفی است که ریشه همه آن سوء ظن به خداوند است».
1) 1) .بحار الانوار،ج 70،ص 90.
و قال علیهالسلام
إِنَّ لِلْقُلُوبِ شَهْوَةً وَ إِقْبَالاً وَ إِدْبَاراً،فَأْتُوهَا مِنْ قِبَلِ شَهْوَتِهَا وَ إِقْبَالِهَا
فَإِنَّ الْقَلْبَ إِذَا أُکْرِهَ عَمِیَ.
امام علیه السلام فرمود:
برای دلهای (آدمیان) علاقه و اقبال و (گاه) تنفر و ادبار است.هنگامی که میخواهید کاری انجام دهید از سوی علاقه و اشتیاق وارد شوید،
زیرا اگر قلب را مجبور به کاری کنند نابینا میشود. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: جاحظ که قبل از سید رضی میزیسته است بخش آخر این کتاب نورانی را در کتاب خود به نام المائة المختارة و مبرد در کامل آورده است و تمام آن را آمدی در غرر الحکم با تفاوت مختصری ذکر کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 161).
با نشاط کارها را آغاز کنید
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به یک نکته اساسی روانشناسی اشاره کرده میفرماید:«برای دلهای (آدمیان) علاقه و اقبال و (گاه) تنفر و ادبار است هنگامی که میخواهید کاری انجام دهید از سوی علاقه و اشتیاق وارد شوید، زیرا اگر قلب را مجبور به کاری کنند نابینا میشود»؛ (إِنَّ لِلْقُلُوبِ شَهْوَةً وَ إِقْبَالاً وَ إِدْبَاراً،فَأْتُوهَا مِنْ قِبَلِ شَهْوَتِهَا وَ إِقْبَالِهَا،فَإِنَّ الْقَلْبَ إِذَا أُکْرِهَ عَمِیَ).
منظور از«قلب»و«قلوب»در این عبارت،عقل و فکر انسان است که حالات مختلفی دارد؛گاهی در حال نشاط و علاقه به انجام دادن کاری و زمانی در حال تنفر و بیمیلی و بیعلاقگی است.هر گاه در حال نشاط؛مثلاً نشاط بر عبادات، به سراغ عبادت میرویم و میتوانیم با حضور قلب عبادت را به نحو کامل احسن به پایان ببریم؛اما در حالی که تمایلات درونی موافق نیست کار به زحمت انجام میشود و ایجاد خستگی و ناراحتی میکند.
ازاینرو در حکمت 312 این جمله آمده است که میفرماید:
«إنّ لِلْقُلُوبِ إقْبالاً وَ إدْباراً؛فَإذا أقْبَلَتْ فَاحْمِلُوها عَلَی النَّوافِلِ،وَ إذا أدْبَرَتْ فَاقْتَصِرُوا بِها عَلَی الْفَرائِضِ ؛دلها گاهی پرنشاط و زمانی بینشاط است؛آنگاه که نشاط دارند آنها را بر انجام دادن مستحبات (علاوه بر واجبات) بگمارید و هنگامی که بینشاطاند تنها به انجام دادن واجبات قناعت نمایید».
همین مضمون در کتاب شریف کافی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده (1)و با تعبیر مشروحتری در کلام امام علی بن موسی الرضا علیه السلام دیده میشود؛آنجا که فرمود:
«إِنَّ لِلْقُلُوبِ إقْبالاً وَ إدْباراً وَ نِشاطاً وَ فُتُوراً فَإذا أقْبَلَتْ بَصُرَتْ وَ فَهِمَتْ وَ إذا أدْبَرَتْ کَلَّتْ وَ مَلَّتْ فَخُذُوها عِنْدَ إقْبالِها وَ نِشاطِها وَ اتْرُکُوها عِنْدَ إدْبارِها وَ فُتُورِها ؛دلها اقبال و ادبار و نشاط و سستی دارند.هنگامی که اقبال کند (و پرنشاط باشد) حقایق را به خوبی میبیند و میفهمد و هنگامی که ادبار کند،ناتوان و ملول میگردد،بنابراین در هنگام ادبار و نشاط به سراغ آن بروید و در هنگام ادبار و فتور آن را رها سازید». (2)
حقیقت این است که روح آدمی نیز مانند جسم او حالات مختلف دارد؛گاه انسان از نظر جسمی خسته و ناتوان است؛در این هنگام اگر کاری به او واگذارند به یقین به صورت کامل انجام نخواهد گرفت؛یا خطا و اشتباه میکند یا ناقص به جا میآورد؛اما هنگامی که جسم انسان دارای نشاط و قدرت و نیرو است،هر کاری را به خوبی انجام میدهد.روح انسان نیز همینگونه است و به تعبیر بعضی از عرفا گاه در حالت قبض است و گاه بسط؛در حالت قبض باید فشاری به خود نیاورد؛اما در حالت بسط انسان باید با شتاب به سراغ اهداف سازنده برود.
مطالعه در حال نشاط لذتبخش و عمیق و پرفایده و در حال ملالت و ادبار خستگیآور و بسیار سطحی و گاه آمیخته با انواع اشتباهات است.
به همین دلیل در همه جای دنیا برای بهرهوری بیشتر از کار کارگران و کارمندان،سعی میکنند عوامل نشاط را برای آنها فراهم آورند و مرخصیها، جایزهها و تزیین محل کار و اطراف آن و استفاده از درختان سرسبز و باغچههای پرگل همه برای ایجاد نشاط است.البته آنها از وسایل نامشروعی مانند انواع
موسیقی نیز برای این کار استفاده میکنند.
در شریعت اسلامی نیز برای ایجاد نشاط،مخصوصاً در مورد عبادات،عوامل مختلفی دیده میشود.وضو گرفتن پیش از نماز به یقین نشاطآور است.
مضمضه و استنشاق آب در دهان و بینی افزون بر نظافت،ایجاد نشاط میکند.
دستور داده شده قرآن و اذان با صدای زیبا و صوت حسن خوانده شود تا نشاطآور باشد.جمعه و جماعت ایجاد نشاط در عبادت میکند و از همه مهمتر فصاحت و بلاغت قرآن خود عامل مهمی برای نشاط در قرائت قرآن است که تا اعماق قلب انسان نفوذ میکند.همچنین وعدههای حقیقی برای مطیعان و نیکوکاران و مجاهدان و شهیدان به نعمتهای بسیار لذتبخش بهشتی نشاطآور است.
بسیاری از غذاها که در قرآن مجید به آنها اشاره شده نیز غذاهای نشاطآور است.خواب شب که به آن توصیه شده رفع ملال میکند و نشاط میآورد.
این موضوع از آیات و روایات به کتب فقهی ما نیز نفوذ کرده و بعضی از فقها تصریح کردهاند که نوافل را به هنگام عذر میتوان ترک کرد و یکی از عذرها را غم و اندوه شمردند.مرحوم نراقی در کتاب مستند میگوید:منظورشان این نیست که در این حال استحباب ندارد،چرا که اگر در آن حال نیز به جا آورده شود اجماع بر صحت و ثواب آن است بلکه منظور این است که در مورد چنین اشخاصی تأکید بر نافله نمیشود سپس به روایت بالا که از کتاب کافی نقل کردیم اشاره میکند. (1)
1) 1) .مستند الشیعه،ج 5،ص 428.
و کان علیهالسلام یقول
مَتَی أَشْفِیَ غَیْظِی إِذَا غَضِبْتُ؟ أَ حِینَ أَعْجِزُ عَنِ الِانْتِقَامِ فَیُقَالُ لِی:لَوْ صَبَرْتَ؟ أَمْ حِینَ أَقْدِرُ عَلَیْهِ فَیُقَالُ لِی:لَوْ عَفَوْتَ.
امام علیه السلام فرمود:
من کی آتش خشمم را فرو نشانم آیا هنگامی که از انتقام ناتوانم که به من میگویند:
اگر صبر کنی (تا توانا شوی) بهتر است یا هنگامی که قادر بر انتقامم که به من گفته میشود:اگر عفو کنی بهتر است. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر نهجالبلاغه،این گفتار حکیمانه از کتاب سراج الملوک طرطوشی با تفاوتی نقل شده و در آن کتاب ذکری از نام گوینده آن نشده است و در غرر الحکم عین تعبیری که در نهجالبلاغه ذکر شده آمده است.(البته میدانیم غررالحکم غالباً منابعی غیر از نهجالبلاغه در اختیار داشته است).(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 162).
از انتقام بپرهیز
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانهاش به ترک انتقام و در پیش گرفتن روش صبر و عفو دعوت میکند و میفرماید:«من کی آتش خشمم را فرو نشانم آیا هنگامی که از انتقام ناتوانم که به من میگویند:اگر صبر کنی (تا توانا شوی) بهتر است یا هنگامی که قادر بر انتقامم که به من گفته میشود:اگر عفو کنی بهتر است»؛ (مَتَی أَشْفِی غَیْظِی إِذَا غَضِبْتُ؟ أَ حِینَ أَعْجِزُ عَنِ الِانْتِقَامِ فَیُقَالُ لِی لَوْ صَبَرْتَ؟ أَمْ حِینَ أَقْدِرُ عَلَیْهِ فَیُقَالُ لِی:لَوْ عَفَوْتَ) .
این یک واقعیت است که انسان خشمگین در برابر ظلم و ستمی که بر او میرود دو حالت دارد:گاه میخواهد انتقام بگیرد؛اما توان آن را ندارد و چه بسا به پرخاشگری و گفتن سخنان درشت و تهدید شخص ظالم بر خیزد و گاه با او گلاویز شود؛اما هنگامی که ناتوانی خود را میبیند عقبنشینی میکند.در این هنگام همه به او میگویند:اگر میخواهی انتقام بگیری بگذار توانایی پیدا کنی و اینگونه که مایه رسوایی و آبروریزی است به میدان دشمنت مرو،بنابراین در چنین حالتی مردم،او را به صبر و شکیبایی دعوت میکنند؛اما اگر توان بر انتقام داشته باشد و طرف مقابل در برابر ضعیف و ناتوان گردد همین که دست به انتقام بلند میکند مردم به او میگویند:شایسته است عفو کنی که زکات قدرت عفو است.
به این ترتیب در هیچ حال،انتقامجویی عاقلانه و صحیح نیست.
امام علیه السلام با این تعبیر لطیف میخواهد مردم را به ترک انتقام فراخواند همان چیزی که آتشهایی بر میفروزد و گاه سرچشمه جنگهای خونین و گسترده و دامنهدار میشود.
خود امام علیه السلام نمونه کاملی از این معنا بود:
در داستان جنگ جمل هنگامی که بر دشمنان پیروز شد فرمان عفو آنها را صادر کرد و عایشه را که از گردانندگان اصلی این جنگ بود با احترام به مدینه باز گرداند.
داستان عفو امام علیه السلام از«عمرو بن عاص»هنگامی که در میدان صفین در چنگ او گرفتار شده بود و برای نجات خویشتن خود را برهنه و عریان ساخت معروف است.
از آن معروفتر داستان توصیههای او درباره قاتل خویش«عبدالرحمان ملجم مرادی»که به فرزندان خود سفارش کرد آب و غذا و وسیله استراحت این زندانی را فراهم کنند و فرمود:اگر زنده بمانم خود میدانم با او چگونه رفتار کنم و اگر شما هم عفو کنید بهتر است و اگر (مصلحت عموم مردم ایجاب کرد که) لازم بدانید او قصاص شود تنها را با یک ضربه وی را قصاص کنید همانگونه که او یک ضربه بر من وارد کرد.
امیرمؤمنان علی علیه السلام این درس را از استادش پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آموخته بود که نمونه روشن آن عفو عمومی حضرت در داستان فتح مکه است،در حالی که آنها قاتلان اصحاب و یاران پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بودند و در سیزده سال که حضرت در مکه بود ظلم و جنایت فراوانی در حقش روا داشتند و در سالیانی که در مدینه بود آتش جنگهایی بر ضدش برافروختند؛ولی حضرت با یک فرمان عمومی، همه را را عفو کرد و حتی«وحشی»قاتل معروف عمویش«حمزه»را که جنایتی
بسیار وحشتناک انجام داده بود بعد از پذیرش اسلام بخشید و هنگامی که به مدینه آمد و خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله رسید و اسلام را ظاهراً پذیرفت حضرت او را عفو کرد ولی فرمود:در اینجا نمان،زیرا دیدن تو خاطره شهادت عمویم حمزه را در نظرم زنده میکند.«وحشی»از آنجا به شام رفت و در آنجا ماند. (1)
قرآن مجید یکی از صفات بهشتیان و پرهیزگاران را کظم غیظ (فرو خوردن خشم) و سپس عفو و گذشت میشمارد و میفرماید: «وَ سارِعُوا إِلی مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ* اَلَّذِینَ یُنْفِقُونَ فِی السَّرّاءِ وَ الضَّرّاءِ وَ الْکاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ وَ اللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ» ؛و شتاب کنید برای رسیدن به آمرزش پروردگارتان؛و بهشتی که وسعت آن،آسمانها و زمین است؛و برای پرهیزگاران آماده شده است.(همان) کسانی که در توانگری و تنگدستی،انفاق میکنند؛و خشم خود را فرو میبرند؛و از خطای مردم درمیگذرند؛و خدا نیکوکاران را دوست دارد». (2)
مسئله عفو و گذشت در اسلام به قدری اهمیت دارد که علاوه بر آیات فراوانی از قرآن،در روایات معصومان نیز بازتاب گستردهای دارد؛از جمله در حدیثی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«إذا کانَ یَوْمُ الْقِیامَةِ نادی مُنادٍ:مَنْ کانَ أجْرُهُ عَلَی اللّهِ فَلْیَدْخُلِ الْجَنَّةَ ؛کسی که پاداش او بر خداست وارد بهشت شود»
«فَیُقالُ:
مَنْ ذَا الَّذی أجْرُهُ عَلَی اللّهِ ؛گفته میشود چه کسی است که پاداش او بر خداست»
«فَیُقالُ الْعافُونَ عَنِ النّاسَ فَیَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ بِغَیْرِ حِسابٍ ؛گفته میشود کسانی که مردم را عفو کردهاند و آنها بدون حساب وارد بهشت میشوند». (3)
در حدیث دیگری از امیرمؤمنان علی علیه السلام میخوانیم:
«الْعَفْوُ تاجُ الْمَکارِمِ ؛عفو
و گذشت تاج فضائل اخلاقی است». (1)
البته عفو و گذشت در مورد کسانی است که از عفو سوء استفاده نکنند و بر جنایات خود نیفزایند،همانگونه که در حدیثی از امیرمؤمنان علیه السلام آمده است:
«الْعَفْوُ عَنِ الْمُقِرِّ لا عَنِ الْمُصِرِّ ؛عفو درباره کسی است که اقرار به گناه خود کند (و پشیمان باشد) نه از کسی که اصرار میورزد». (2)
و قال علیهالسلام
وَ قَدْ مَرَّ بِقَذَرٍ عَلَی مَزْبَلَةٍ:
هَذَا مَا بَخِلَ بِهِ الْبَاخِلُونَ.
وَ رُوِیَ فِی خَبَرٍ آخَرَ أَنَّهُ قَالَ:
هَذَا مَا کُنْتُمْ تَتَنَافَسُونَ فِیهِ بِالْأَمْسِ.
امام علیه السلام از کنار مزبلهای گذشت، فرمود:
این همان است که بخیلان به آن بخل میورزیدند.
و در روایت دیگری چنین نقل شده که امام علیه السلام پس از مشاهده مزبله فرمود:
این همان چیزی است که دیروز شما بر سر تصاحب آن با هم رقابت داشتید. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: به گفته مرحوم خطیب در کتاب مصادر این گفته حکیمانه را بلاذری در کتاب انساب الاشراف پیش از مرحوم سید رضی نقل کرده است.همچنین ابن شهر آشوب در کتاب مناقب و محمد بن قاسم (متوفای 940) در روض الاخیار آن را آوردهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 162).
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه برای نهی انسانها از بخل به نکتهای اشاره میکند که دقت در آن میتواند انسان را از بخل باز دارد و آن این است که «امام علیه السلام از کنار مزبلهای عبور کرد و فرمود:«این همان است که بخیلان به آن بخل میورزیدند»؛ (وَ قَدْ مَرَّ بِقَذَرٍ عَلَی مَزْبَلَةٍ هَذَا مَا بَخِلَ بِهِ الْبَاخِلُونَ).
در روایت دیگری چنین نقل شده که امام علیه السلام پس از مشاهده مزبله فرمود:این همان چیزی است که دیروز شما بر سر تصاحب آن با هم رقابت داشتید»؛ (وَ رُوِیَ فِی خَبَرٍ آخَرَ أَنَّهُ قَالَ هَذَا مَا کُنْتُمْ تَتَنَافَسُونَ فِیهِ بِالْأَمْسِ).
انسان اگر به پایان امور بنگرد درباره آغاز آن تجدید نظر خواهد کرد؛هنگامی که ببیند لذیذترین و پاکیزهترین غذاها بعد از وارد شدن در بدن و جذب موادی از آن،تفاله آن به شکل گندیدهای در میآید باور میکند که آنچه را به آن بخل ورزیده بود اشتباه بود.
نیز هنگامی که انسان از کنار قبرستانی عبور کند که گاه هنوز بوی تعفن بعضی از اجساد از آن به مشام میرسد و ببیند پایان کار کجاست،یقین پیدا میکند که در زندگی مادی خود و روی آوردن به شهوات چقدر گرفتار خطا و اشتباه بوده است.
مرحوم شوشتری شعر فارسی جالبی در این زمینه نقل کرده میگوید: عارفی روزیی به راهی میگذشت واله و سرمست چون می خوارگان
دید گورستان و مبرز (1)روبرو اینْش نعمت اینْش نعمت خوارگان
ابن ابیالحدید در شرح نهجالبلاغه خود حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله به این مضمون نقل کرده است که به«ضحاک بن سفیان کلابی»فرمود:
«أَ لَسْتَ تُؤتی بِطَعامِکَ وَ قَدْ قَزَحَ وَ مَلَحَ ثُمَّ تَشْرِب عَلَیْهِ اللَّبَنَ وَ الْماءَ ؛آیا غذای خود را جالب و گوارا نمیخوری سپس روی شیر آن یا آب مینوشی»عرض کرد:آری.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:«عاقبت آن به کجا میرسد؟ او مؤدبانه در جواب گفت:ای رسول خدا! همانگونه که میدانی.حضرت فرمود:
«إنَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ ضَرَبَ مَثَلَ الدُّنْیا بِما یَصیرُ إلَیْهِ طَعامُ ابْنُ آدَمَ ؛خداوند دنیا را به آنچه غذای انسان سرانجام به آن منته میشود تشبیه کرده است».
سپس میافزاید:بعضی از مفسران آیه شریفه «فَلْیَنْظُرِ الْإِنْسانُ إِلی طَعامِهِ» 2 را اشاره به این موضوع«نیز»دانستهاند. (2)
اولیاء الله برای تشریح حقارت دنیا از انواع بیانات و تعبیرات استفاده کردهاند.
مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار در حدیثی از امام صادق علیه السلام نقل میکند که به یکی از یاران خود به نام«حفص بن غیاث»فرمود:
«ما منزلة لدنیا بنفسی الا بمنزلة المیتة اذا اضطررت الیها اکلت منها ؛دنیا در نزد من به منزله میتة است که هنگامی که مضطر شوم از آن بهره میگیرم».سپس افزود:
«یا حَفْصَ! إنَّ اللّهَ تَبارَکَ وَ تَعالی عَلِمَ مَا الْعِبادُ عامِلُونَ وَ إلی ما هُمْ صائِرُونَ فَحَلِمَ عَنْهُمْ عَنْدَ أعْمالِهِمُ السَّیئَةِ ...ثُمَّ تَلا قَوْلُهُ: «تِلْکَ الدّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِینَ لا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ»
وَ جَعَلَ یَبْکی وَ یَقُولُ:ذَهَبَ وَ اللّهِ الْامانِیُّ عِنْدَ هذِهِ الْآیَةِ ؛خداوند
تبارک و تعالی میداند بندگان چه اعمالی انجام میدهند و پایان کارشان به کجا میرسد؛اما هنگامی که گناهی انجام میدهند حلم میکند (و فوراً آنها را مجازات نمینماید) سپس آیه شریفه 83 سوره«قصص»را تلاوت فرمود:«آن سرای آخرت را (تنها) که برای کسانی قرار میدهیم که اراده برتریجویی و در زمین و فساد را ندارند و عاقبت نیک برای پرهیزگاران است».آنگاه امام علیه السلام گریه کرد و فرمود:به خدا سوگند با وجود این آیه تمام آرزوها بر باد رفته است.(آرزوی نجات و رسیدن به بهشت برین آرزوی مشکلی است)». (1)
در روایت معروف امام مجتبی علیه السلام خطاب به«جنادة بن ابیامیة»در آخرین ساعات عمر مبارکش نیز آمده است که به او فرمود:
«أنْزِلِ الدُّنْیا بِمَنْزِلَةِ الْمَیْتَةِ خُذْ مِنْها ما یَکْفیکَ فَإنْ کانَ ذلِکَ حَلالاً کُنْتَ قَدْ زَهَّدْتَ فیها وَ إنْ کانَ حَراماً لَمْ یَکُنْ فِیهِ وِزْرٌ فَأخَذْتَ کَما أخَذْتَ مِنَ الْمَیْتَةِ وَ إنْ کانَ الْعِتابُ فَإنَّ الْعِتابَ یَسیرٌ ؛دنیا را به منزله میته فرض کن و از آن به مقدار نیازت برگیر که اگر حلال باشد زهد پیشه کردهای و اگر حرام باشد گناهی در آن نیست،زیرا به مقدار خوردن مردار برگرفتهای و اگر عتابی (از سوی خداوند) در آن باشد عتاب آسان و اندکی است». (2)
البته هدف از تمام این تعبیرات باز داشتن انسانها از دنیاپرستی و غرق شدن در لذات مادی و آلوده شدن به انواع محرمات و مسابقه دادن در جلب متاع دنیاست و گرنه میدانیم تحصیل مال و ثروت به اندازهای که انسان بینیاز از دیگران شود و آبرومندانه زندگی کند از اموری است که اسلام بر آن تأکید نموده است.
و قال علیهالسلام
لَمْ یَذْهَبْ مِنْ مَالِکَ مَا وَعَظَکَ.
امام علیه السلام فرمود:
آنچه از مال تو از دست میرود و مایه پند و عبرتت میگردد
در حقیقت از دست نرفته است. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهج البلاغه آمده است که گروهی پیش از سید رضی و پس از وی این کلام حکیمانه را از امام علیه السلام در کتب خود نقل کردهاند؛از جمله بلاذری در انساب الاشراف و«وطواط»در سراج الملوک به این صورت «لَنْ یَذْهَبَ مِنْ مالِکَ ما وَعَظَکَ» و همچنین آمدی نیز به همین شکل در غررالحکم از امام علیه السلام نقل کرده است به خصوص اگر عبارت متفاوت باشد مانند حکمت مورد بحث.«مبرد»نیز در کامل آن را به عنوان یکی از مثلهای (معروف) عرب آورده و میدانیم امیرمؤمنان علیه السلام آقای حکمای عرب بود.(مصادر نهجالبلاغه،ج4،ص 162).
ضررهای عبرتآموز منفعت است
امام علیه السلام در این کلام کوتاه و پرمعنا به نکته مهمی درباره مصرف شدن بعضی از سرمایهها و اموال اشاره کرده میفرماید:«آنچه از مال تو از دست میرود و مایه پند و عبرتت میگردد در حقیقت از دست نرفته است»؛ (لَمْ یَذْهَبْ مِنْ مَالِکَ مَا وَعَظَکَ).
همانگونه که در بحث سند این حکمت اشاره شد،این جمله به قدری در السنه مردم گسترش یافته که به صورت یکی از ضرب المثلهای عرب در آمده است.
میدانید مال،وسیلهای برای رسیدن به اهداف مختلف است.اگر در مسیر اطاعت فرمان خدا و انجام کارهای مثبت مادی و معنوی قرار گیرد بهترین وسیله به شمار میآید و اگر در مسیر عصیان و گناه و کارهای زیانبار به کار رود بدترین وسیله است و آنچه میگوییم:مال دنیا بهترین و بدترین است اشاره به همین نکته است.
مثال مال در جنبههای مثبت فراوان است.گاهی مال برای نیازهای معمولی مادی به کار میرود،زمانی برای نیازهای معنوی مانند صرف آن برای علم آموختن و یا در راه زیارت خانه خدا و یا جهاد فی سبیل الله به کار انداختن.
ولی گاه در راهی به کار انداخته میشود که ظاهراً از بین رفته و فانی میشود؛
اما پندی به انسان میآموزد؛پندی که گاهی انسان را از ضررهای بسیار در آینده زندگی حفظ میکند و منافع گرانبهایی در بر دارد.اینگونه اموال اگر چه ظاهراً فانی شدهاند؛اما نه تنها از بین نرفته بلکه بسیار پرسود بودهاند.آیا کسی که سرمایهای در امری تجاری به کار میبرد و ظاهرا زیان میکند؛اما راه و رسم تجارت را به وسیله آن میآموزد زیان کرده است؟ و یا کسی که مالی را در اختیار دوستی میگذارد تا او را بیازماید و بعد آن مال از بین میرود و در آینده از خطرات زیادی محفوظ میماند زیان کرده است؟
آیا کسی که بدون اخذ سند مالی در اختیار کسی میگذارد و شخص بدهکار انکار میکند و نتیجه آن این میشود که در آینده همیشه با اسناد محکم اموالش را به دیگران بسپارد خسارت دیده است؟
آیا کسانی که مثلاً برای یافتن داروی درمان یک بیماری خطرناک مانند سرطان،سالها اموالی را هزینه میکنند و به جایی نمیرسند؛ولی سرانجام موفق به کشف آن میشوند ضرر کرداند.جان گفتار امام علیه السلام همین است که اگر مالی را صرف کردی و ظاهرا از بین رفت اما پند و اندرزی برای تو به ارمغان آورد این مال از میان نرفته و برای همیشه برای تو ذخیره شده است.
این سخن منحصر به صرف مال و ثروت نیست.از دست دادن نعمتهای دیگر که سبب بیداری و هشیاری انسان میگردد نیز در واقع ضرر و زیان محسوب نمیشود.همانگونه که در حدیثی که مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار از امام صادق علیه السلام نقل کرده این حقیقت به روشنی منعکس شده است.
امام علیه السلام به هنگام تسلیت گفتن مصیبتی به یکی از دوستانش چنین فرمود:
«إنْ کانَ هذَا الْمِیِّتْ قَدْ قَرَّبَکَ مَوْتُهُ مِنْ رَبِّکَ أوْ باعَدَکَ عَنْ ذَنْبِکَ فَهذِهِ لَیْسَتْ مُصیبَةٌ وَ لکِنَّها لَکَ رَحْمَةٌ وَ عَلَیْکَ نِعْمَةٌ وَإنْ کانَ ما وَعَظَکَ وَ لا باعَدَکَ عَنْ ذَنْبِکَ وَ لا قَرَّبَکَ مِنْ رَبِّکَ فَمُصیبَتُکَ بِقَساوَةِ قَلْبِکَ أعْظَمُ مِنْ مُصیبَتِکَ بَمَیِّتِکَ إنْ کُنْتَ عارِفاً بِرَبِّکَ ؛اگر این
شخصی را که از دست دادی مرگش تو را به خداوندت نزدیکتر ساخته و تو را از گناهت دور نموده است این مصیبت نیست،بلکه آن یک رحمت (الهی) است و نعمتی بزرگ برای تو محسوب میشود و اگر این مصیبت تو را اندرز نداده و از گناهت دور نساخته و به پرورگارت نزدیک نکرده،مصیبت این قساوت قلب از مصیبت این شخص از دست رفته بزرگتر است اگر خداشناس باشی». (1)
همانگونه که در این حدیث پرمحتوا میبینیم،حتی از دست رفتن عزیزترین عزیزان اگر مایه بیداری و هشداری انسان گردد در واقع مصیبت نیست.
حتی اگر انسان اموالی را از دست میدهد و چیزی عائد او نمیشود جز اینکه بر این مصیبت صبر کرده و شکر به جا میآورد و پاداش شاکران را میگیرد باز در واقع اموال او از دست نرفته است.ازاینرو در غرر الحکم به جای این جمله این جمله از امام علیه السلام نقل شده است:
«لَنْ یَذْهَبَ مِنْ مالِکَ ما وَعَظَکَ وَ حازَ لَکَ الشُّکْرُ؛ آنچه از مال تو از بین میرود و تو را پند میدهد در حقیقت از بین نرفته و جای شکر دارد». (2)
و قال علیهالسلام
إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ تَمَلُّ کَمَا تَمَلُّ الْأَبْدَانُ،فَابْتَغُوا لَهَا طَرَائِفَ الْحِکْمَةِ.
امام علیه السلام فرمود:
این دلها همانند تنها،خسته و افسرده میشوند.برای رفع ملالت و افسردگی آنها سخنان حکمتآمیز و زیبا و ظریف انتخاب کنید. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: این گفتار حکیمانه از کلماتی است که در نهجالبلاغه تکرار شده و قبلاً در حکمت 91 با تفاوت بسیار مختصری گذشت و به بخشی از مصادر آن مانند روایت«جاحظ»در رساله نفی التشبیه و ابن عبد ربه در کتاب عقد الفرید اشاره کردیم.ولی مرحوم خطیب منابع دیگری نیز برای این کلام حکمت آمیز در آنجا آورده که ما به علّت تلخیص ذکر نکردیم و در اینجا جبران میکنیم؛از جمله مرحوم کلینی در کافی همین معنا را با تفاوت مختصری در الفاظ آورده است.اینها کسانی بودند که قبل از مرحوم سید رضی آن را نقل کرده بودند و بعد از سید رضی،قاضی قضاعی در دستور معالم الحکم و زمخشری در ربیع الابرار با تفاوتی آورده است.محمد بن عبد الرحمان سخاوی نیز در کتاب الاعلان بالتوبیخ لمن ذم التاریخ و نویری در نهایة الارب و فتال نیشابوری در روضة الواعظین نقل کردهاند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 87).
راه تحصیل نشاط
همان گونه که در بیان سند این کلام حکمتآمیز ذکر شد پیش از این نیز با همین عبارت و تفاوت بسیار مختصری در کلمات قصار گذشت و نکتههای فراوانی در آنجا ذکر کردیم و در اینجا میتوان نکات دیگری بر آن افزود.امام علیه السلام در این گفتار حکیمانهاش راه به دست آوردن نشاط برای انجام کارهای مهم زندگی را نشان داده میفرماید:«این دلها همانند تنها،خسته و افسرده میشوند.برای رفع ملالت و افسردگی آنها سخنان حکمتآمیز و زیبا و ظریف انتخاب کنید»؛ (إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ تَمَلُّ کَمَا تَمَلُّ الْأَبْدَانُ،فَابْتَغُوا لَهَا طَرَائِفَ الْحِکْمَةِ) .
این یک واقعیت است که روح و جسم هر دو بر اثر کارهای مختلف خسته میشوند.چرا؟ زیرا توان نیروی انسان محدود است و این محدودیت سبب خستگی جسم و جان میگردد.اما خدای متعال که انسان را برای ادامه زندگی آفریده به وی قدرتی داده که میتواند جوششی از درون ایجاد کند و این جوشش،نیرو و توان جدیدی برای کارهای مجدد به او بدهد.برای اینکه این جوشش در زمان خستگی و ناتوانی شتاب گیرد باید از وسایل تفریح استفاده کرد.تفریحات مادی و انواع ورزشها،جسم را نیرو میبخشد و تفریحات معنوی،لطیفهها،مزاحها،شعرهای زیبا،داستانها نشاط آور و لطائف الحکم خستگی روح را میزداید و به انسان برای عبادت و اطاعت پروردگار و مدیریت
کارهای زندگی و تحقیق و کشف مطالب علمی نیرو میدهد.
از قدیم معمول بوده که در میان ساعات درس زنگ تفریح میگذاشتند برای اینکه خستگی و ملالت را از دانشآموز و دانشجو بگیرند.
در روایات اسلامی آمده است که از آداب مستحب سفر،مزاح کردن است؛ مزاحی دور از افراط و آلودگی به گناه.مرحوم علامه طباطبایی بحر العلوم در اشعار فقهی خود میگوید. وَ أکْثِرِ الْمِزاحَ فِی السَّفَرِ إذا لَمْ یَسْخَطِ الرَّبَ وَ لَمْ یَجْلِبْ أذَیً
در سفرها مزاح زیاد کن؛مزاحی که سبب خشم خدا نشود و موجب آزار کسی نگردد.
این شعر برگرفته از حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله است که میفرماید:«شش چیز است که نشانه شخصیت انسان است سه چیز در حضر و سه چیز در سفر و آن سه چیز در سفر را به این صورت بیان فرمود:
فَبَذْلُ الزّادِ وَ حُسْنُ الْخُلْقِ وَ الْمِزاحُ فِی غَیْرِ الْمَعاصی ؛بخشیدن بخشی از زاد و توشه به دیگران و حسن خلق و مزاح کردن به صورتی که موجب عصیانی نشود». (1)
این موضوع در مورد سفر تأکید شده زیرا سفرها غالباً آمیخته با خستگیهای جسمی و روحی مخصوصاً در ایام گذشته است و این مزاحها میتواند خستگی ملالت جسمی و روحی را برطرف سازد.
ناگفته پیداست که مزاح باید در حد اعتدال و خالی از افراط و بیبند و باری و دور از اذیت و آزار دیگران و آنچه موجب خشم خداوند میشود باشد.
«طرائف»همانگونه که سابقاً هم اشاره کردیم جمع«طریفة»به معنای هر چیز زیبا،دلانگیز و و شگفتیآور است و«حِکَم»جمع«حکمت»به معنای علم و دانش و مطالب آموزنده و به معنای عقل است،بنابراین«طرائف الحکم»به
1) 1) .بحار الانوار،ج 73،ص 113.
معنای نکتههای لطیف و زیبا است خواه علمی باشد یا ادبی،در قالب شعر باشد یا به شکل نثر؛ولی میتوان آن را به قرینه روایات و به اصطلاح از باب تنقیح مناط به هر گونه مزاح و سخنانی نشاطانگیز هرچند جنبه علمی نداشته باشد تعمیم و تسری داد.
در حدیثی میخوانیم:که گاه یک مرد عرب بیابانی خدمت پیغمبر صلی الله علیه و آله میرسید و هدیهای برای آن حضرت میآورد.سپس عرض میکرد:«ای رسول خدا؟ أعْطِنا ثَمَنَ هَدِیَّتِنا؛قیمت این هدیه را لطف کنید»پیغمبر با شنیدن این سخن میخندید و گاه هنگامی که غمگین میشد میفرمود:
«ما فَعَلَ الْأعْرابِیُ لَیْتَهُ أَتانا ؛آن مرد اعرابی کجاست ای کاش سراغ ما میآمد». (1)
بار دیگر تأکید میکنیم که نباید برای رفع خستگی آلوده گناه شد آنگونه که در دنیای امروز معمول است که هرگونه سرگرمی سالم و ناسالم را برای رفع خستگی میپسندند،بلکه باید تقوا و اعتدال را در آن رعایت کرد.
این سخن را با شعری که ابن ابیالحدید در شرح این کلام حکمتآمیز مولا آورده پایان میدهیم: أفِدْ طَبْعَکَ الْمَکْدُودَ بِالْجِدِّ راحةً تَجَمُّ وَ عَلِّلْهُ بِشَیءٍ مِنَ الْمَزْحِ
وَ لکِنْ إذا أعْطَیْتَهُ ذکَ فَلْیَکُنْ بِمَقْدارِ ما یُعْطَی الطَّعامُ مِنَ الْمِلْحِ
طبع فرسوده و خسته خود را راحتی ببخش تا راحت پذیرد و به وسیله چیزی از مزاح آن را درمان کن.
ولی هنگامی که این فرصت را به طبع خود دادی باید به مقدار نمکی باشد که در طعام میریزند.(که اگر بیش از حد باشد طعام را شور و غیر قابل استفاده میکند). (2)
و قال علیهالسلام
لَمَّا سَمِعَ قَوْلَ الْخَوَارِجِ:«لَا حُکْمَ إِلَّا لِلَّهِ»:
کَلِمَةُ حَقٍّ یُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ.
امام علیه السلام هنگامی که این سخن خوارج را که میگفتند«لا حکم الا لله»
(حکم مخصوص خداست) شنید فرمود:«سخن حقی است
که معنی باطلی از آن اراده شده است». (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: این جمله در طلیعه خطبه چهلم گذشت و خطیب رحمه الله در کتاب مصادر،منابع زیادی برای این کلام در آنجا و در محل کلام نقل کرده است؛از جمله از شافعی امام معروف اهل تسنن در کتاب«أم»نقل میکند که روایت شده است علی بن ابیطالب (رضی الله عنه) هنگامی که خطبهای میخواند صدایی از گوشه مجلس برخواست و یکی گفت:«لا حُکْمَ إلّا لِلّه عَزَّوَجَلَّ»آن حضرت فرمود: «کِلَمَةٌ حَقٍّ أُریدَ بِهَا الْباطِلُ» و نیز محمد بن جریر طبری در کتاب تاریخ خود و ابوطالب مکی در قوت القلوب و ابن واضح در تاریخ خود و بلاذری در انساب الاشراف که همه آنها قبل از سید رضی میزیستند آن را نقل کردهاند.همچنین ابن درید در کتاب اشتقاق آن را آورده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 1،ص 440 و ج 4،ص 163).
باطل در لباس حق
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانهاش هنگامی که این سخن خوارج را که میگفتند «لا حُکْمَ إلَّا لِلّهِ» (حکم مخصوص خداست) شنید فرمود:«سخن حقی است که معنی باطلی از آن اراده شده است»؛ (لَمَّا سَمِعَ قَوْلَ الْخَوَارِجِ لَا حُکْمَ إِلَّا لِلَّهِ کَلِمَةُ حَقٍّ یُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ) .
اشاره به این که سخن حق است و برگرفته از آیات قرآن مجید؛ولی خوارج معنای آن را تحریف میکنند به گونهای که سر از باطل بیرون میآورند.پیش از اینکه این سخن را شرح بدهیم به سراغ روایتی میرویم که قاضی نعمان مغربی در کتاب شرح الاخبار آورده است.او میگوید:علی علیه السلام از صفین باز گشته بود و در مسجد مشغول بیان خطبهای بود که یک نفر از گوشه مسجد شعار«لا حُکْمَ إلَّا لِلّهِ»را سر داد.امام علیه السلام سکوت کرد و پاسخی نداد.مقداری گذشت نفر دومی همین شعار را از گوشه دیگر سر داد.باز امام علیه السلام اعتنایی نکرد.سرانجام جمعی (از خوارج که در مجلس حضور داشتند) با هم این شعار را سر دادند.امام علیه السلام فرمود:این سخن حقی است که اراده باطل از آن شده است.ما سه امتیاز به شما (خوارج) میدهیم:شما را از شرکت در مساجد و نماز خواندن (با ما) باز نمیداریم و تا زمانی که (با ما) هم دست باشید سهم شما را از بیتالمال میدهیم و اگر آغازگر جنگ نباشید ما آن را آغاز نخواهیم کرد،سپس فرمود:
«وَ أشْهَدُ لَقَدْ
أخْبَرَنِی النَّبیُّ الصّادِقُ عَنِ الرُّوحِ الْأمینِ عَنْ رَبِّ الْعالَمینَ أنَّهُ لا یَخْرُجُ عَلَیْنا مِنْکُمْ فِئَةٌ قَلَّتْ أوْ کَثُرَتْ إلّاجَعَلَ اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ حَتْفَها عَلی أیْدینا ؛گواهی میدهم به خدا سوگند پیامبر راستگو از فرشته وحی روح الامین به من خبر داد که گروهی از شما چه کم باشد چه زیاد بر ما خروج نمیکند مگر اینکه مرگشان به دست ما خواهد بود». (1)
توضیح:همانطور که قبلاً اشاره شد،امام علیه السلام این کلام را بعد از جنگ صفین و پس از داستان حکمین ایراد فرمود.با اینکه داستان حکمیت بر امام علیه السلام تحمیل شد ولی جمعی که بعداً به عنوان خوارج نامیده شدند بر امام علیه السلام خرده گرفتند که چرا مسئله حکمیت را پذیرفته است با اینکه که قرآن مجید میگوید:«حکم مخصوص خداست».این در حالی است جمله پیشگفته که در سه جای از قرآن آمده با قرائنی که قبل و بعد از آن است هیچگونه ارتباطی به ادعای خوارج ندارد.
قرآن در سوره«انعام»آیه 57 خطاب به پیغمبر صلی الله علیه و آله میگوید: «قُلْ إِنِّی عَلی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی وَ کَذَّبْتُمْ بِهِ ما عِنْدِی ما تَسْتَعْجِلُونَ بِهِ إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ یَقُصُّ الْحَقَّ وَ هُوَ خَیْرُ الْفاصِلِینَ» ؛بگو من دلیل روشنی از پروردگارم دارم ولی شما آن را تکذیب کردهاید.آنچه شما (از عذاب الهی) درباره آن شتاب میکنید در اختیار من نیست حکم و فرمان تنها از آنِ خداست حق رااز باطل جدا میکند و او بهترین جداکننده (حق از باطل) است».
در آیه 40 از سوره«یوسف»نیز در پاسخ بتپرستان که اسمهای بیمسمایی را بر بتها نهاده بودند میفرماید: «ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاّ أَسْماءً سَمَّیْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُکُمْ ما أَنْزَلَ اللّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ أَمَرَ أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاّ إِیّاهُ ذلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا یَعْلَمُونَ» ؛آنچه غیر از خدا میپرستید،جز اسمهایی (بیمسمّا) که شما و پدرانتان آنها را (خدا) نامیدهاید،نیست؛خداوند هیچ دلیلی
1) 1) .شرح الاخبار،ج 2،ص 9.
بر آن نازل نکرده؛حکم تنها از آن خداست؛فرمان داده که غیر از او را نپرستید.
این است آیین ثابت و پایدار؛ولی بیشتر مردم نمیدانند».
روشن است که حکم در این آیه اشاره به فرمان الهی در امر توحید و مبارزه با شرک و مانند آن است.
همچنین در آیه 67 سوره«یوسف»از زبان یعقوب پیغمبر میگوید: «وَ قالَ یا بَنِیَّ لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ وَ ما أُغْنِی عَنْکُمْ مِنَ اللّهِ مِنْ شَیْءٍ إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَ عَلَیْهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ» ؛و (به هنگام حرکت، یعقوب) گفت:پسران من؛همگی از یک در وارد نشوید؛بلکه از درهای مختلف وارد گردید (تا توجه مردم به سوی شما جلب نشود)؛و (من با این دستور،) نمیتوانم تقدیر حتمی الهی را از شما دفع کنم! حکم و فرمان،تنها از آنِ خداست! بر او توکّل کردهام؛و همه متوکّلان باید بر او توکّل کنند!».
حکم در این آیه نیز اشاره به این است که اگر من به سراغ عالم اسباب میروم و به شما دستوراتی میدهم تا گرفتار چشم زخم تا توطئه مخالفان نشوید،باید بدانید که مسبب الاسباب حقیقی خداست و باید به او توکل کنید.
قرآن مجید در مسئله اختلاف دو همسر با یکدیگر دستور میدهد که حَکَمی از سوی مرد و حَکَمی از سوی زن انتخاب شود تا بنشینند و تصمیم عادلانهای بگیرند و به اختلاف میان آنها پایان دهند.
اصولاً کار تمام قضات حَکَمیت برای رسیدن به دعاوی و فصل خصومت است آیا هیچ عاقلی میگوید:خداوند باید در محکمه قضاوت بنشیند و برای فصل خصومت و رسیدن به دعاوی مردم حکم کند؟ و یا اینکه اگر اختلافی بین زن و شوهر پیدا شد،خداوند بیاید و تصمیم عادلانهای درباره آنها بگیرد و یا اینکه امر حکومت بر مسلمانان را خدا بر عهده بگیرد؛فرمانده جنگ و صلح او باشد،غنائم را او تقسیم کند؟
آری باید این کارها به دست انسانهای آگاه و عادلی صورت گیرد که در تمام موارد بر طبق احکام الهی و فرمان و دستورات او حکم کنند،بنابراین حکم به معنای حَکَمیت برای رفع اختلاف که خوارج میپنداشتند هرگز در قرآن مجید به خدا نسبت داده نشده است و این مطلب به قدری روشن است که نیاز به توضیح ندارد.
احکامی که در قرآن مجید آمده به صورت قوانین کلی است که به دست رسول اکرم صلی الله علیه و آله و اولیالامر برای اجرا داده شده است و در اختلافات به دست قضات و مأمورانی که از طرف آنها برای اجرای احکام برگزیده شدهاند.هیچ عاقلی نمیگوید خدا باید حد سرقت یا حد زنا را بر کسانی که مستحقاند اجرا کند.هیچ کس نمیگوید که در اختلاف حقوقی و خانوادگی که میان افرادی معین یا بین چند قبیله یا خانواده است،خداوند بیاید و قضاوت و فصل خصومت کند.
البته خداوند احکام کلی و قوانین جامعی مقرر فرموده که مدیران جامعه و مجریان احکام و قضات باید اعمال خود را بر آنها تطبیق دهند.این چیزی است که خوارج بر اثر ضعف عقل و حماقت و تعصب شدید نمیتوانستند آن را درک کنند.
امیرمؤمنان علی علیه السلام در خطبه 40،از اجرای احکام و مدیریت جامعه تعبیر به «إمرة»(امیری و فرمانروایی) میکند و از این رو در ادامه همان خطبه میفرماید:
«مردم نیازمند امیر و حاکمی هستند (که فرمان خدا را در میان آنها اجرا کند)» اشاره به اینکه مسئله حکمیت در این دایره قرار داشت نه در دایره قانونگذاری الهی.با توجه به اینکه لشکر معاویه قرآنها را بر سر نیزه کردند و در توطئهای خطرناک گفتند ما هم مسلمانیم و قرآن در میان ما حکومت کند که چه کسی امیر در میان مسلمانان باشد و از آنجا که قرآن تعیین امیری به صورت شخصی و معین به اعتقاد آنها نکرده بود گفتند:ما باید از هر طرف حَکَمی انتخاب کنیم تا
در پرتو آیات قرآن بنشینند و یک نفر را به عنوان امیر مسلمانان انتخاب کنند و این امر بر علی علیه السلام و یاران خاصش تحمیل شد.سپس اقلیت خوارج با آن مخالفت کردند که اصلا انتخاب حَکَم کار غلطی است و حَکَم خداست و شعار «لا حُکْمَ إلّا لِلّهِ»با این مفهوم انحرافی بعد از شکست مسئله حَکَمیت بالا گرفت، از این رو امیرمؤمنان علی علیه السلام میفرمود:شعار «لا حُکْمَ إلّا لِلّهِ» یک واقعیت و سخن حقی است که آنها معنای باطلی را از آن اراده کرده اند؛حق است به این دلیل که توحید در قانونگذاری حکم میگوید:تشریع قوانین و احکام تنها از سوی خداست و رسول اکرم صلی الله علیه و آله مبلغ و مجری آن است و اما مفهوم باطلی که آنها از آن اراده میکردند این است که حکومت و فرماندهی و اجرای احکام و مدیریت جامعه باید به وسیله خداوند صورت گیرد.غافل از اینکه هرگز خدا نمیآید فرمان جنگ و صلح یا تقسیم غنائم و یا نصب امرای بلاد را صادر کند و اگر منظور آنها این بوده که اصلاً نیازی به امیر و زمامدار در جامعه نیست و مردم خودشان احکام را باید عمل کنند همانگونه که در طول تاریخ گذشته و امروز افرادی طرفدار نفی حکومت بودند،سستی و بیپایگی این مسئله نه تنها کمتر از اول نیست بلکه بیشتر است،همانطور که حضرت در خطبه چهلم نیز اشارهای به آن دارد که تمام جوامع بشری در طول تاریخ حاکمی داشته؛خواه ظالم خواه عادل و حتی وجود حاکم ظالم از نبودن آن که باعث حرج و مرج و به هم ریختن شیرازه تمام جامعه میشود بهتر است؛حاکم ظالم برای حفظ خود هم که باشد ناچار است اجمالاً نظم و امنیتی در جامعه ایجاد کند،قاضی برای حل خصومتها تعیین کند،زندان و بندی برای سارقان و مجرمان ترتیب دهد و حتی گاه خدمات اقتصادی فراوانی برای جلب توجه مردم و حفظ موقعیت خویش داشته باشد.اگر هیچ حکومتی نباشد جوامع بشری پس از مدت کوتاهی نابود میشوند.
در جلد دوم همین کتاب ذیل خطبه 40 بحثهای مشروحی در این زمینه داشتیم و درباره بلای تحریف حقایق و آثار زیانبار آن و همچنین ضرورت تشکیل حکومت،مطالب لازم را بیان کردیم.
و قال علیهالسلام
فِی صِفَةِ الْغَوْغَاءِ:
هُمُ الَّذِینَ إِذَا اجْتَمَعُوا غَلَبُوا،وَ إِذَا تَفَرَّقُوا لَمْ یُعْرَفُوا.وَ قِیلَ بَلْ قال علیه السلام:
هُمُ الَّذِینَ إِذَا اجْتَمَعُوا ضَرُّوا،وَ إِذَا تَفَرَّقُوا نَفَعُوا.
فَقِیلَ:قَدْ عَرَفْنَا مَضَرَّةَ اجْتِمَاعِهِمْ،فَمَا مَنْفَعَةُ افْتِرَاقِهِمْ؟
فَقَالَ:یَرْجِعُ أَصْحَابُ الْمِهَنِ إِلَی مِهْنَتِهِمْ،فَیَنْتَفِعُ النَّاسُ بِهِمْ،
کَرُجُوعِ الْبَنَّاءِ إِلَی بِنَائِهِ،وَ النَّسَّاجِ إِلَی مَنْسَجِهِ،
وَ الْخَبَّازِ إِلَی مَخْبَزِهِ.
امام علیه السلام در بیان صفت تودههای بیبند و باری که گاه دست به دست هم میدهند و مفاسدی در جامعه ایجاد میکنند فرمود:
آنها کسانی هستند که هر وقت هماهنگ شوند غالب میگردند و هنگامی که پراکنده شوند شناخته نخواهند شد.آنها کسانی هستند که هرگاه متحد شوند زیان میرسانند و هر زمان متفرق گردند سود به بار میآورند.
کسی سؤال کرد:زیان آنها را به هنگام متحد شدن دانستیم،منفعت آنها به هنگام پراکنده شدن چیست؟
امام علیه السلام فرمود:پیشهوران و اهل کسب (از آنها) به کارهای خود باز میگردند و مردم از کار آنها بهرهمند میشوند؛بنّا به سراغ بنّایی میرود و بافنده مشغول بافندگی میشود و نانوا به پخت نان میپردازد. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: همانگونه که مشاهده میشود این کلام حکیمانه به دو صورت در متن نهجالبلاغه در همین حکمت 199 آمده است و در منابع دیگر گاه اشاره به روایت اول شده و گاه اشاره به روایت دوم.خطیب رحمه الله در مصادر میگوید:ابو عثمان جاحظ در رساله نفی التشبیه عبارتی نقل کرده که شبیه روایت اول است ولی زمخشری عین عبارت مرحوم سید رضی را آورده است و ابن عبد ربه در العقد الفرید روایت دوم را به ابنعباس نسبت داده است و بدون شک ابن عباس آن را از امیرمؤمنان گرفته،زیرا خودش میگفت:«عِلْمی مِنْ عِلْمِ عَلیٍّ»و بلاذری در انساب الاشراف این روایت را با کلام حکمتآمیز بعد عیناً آورده است.همانگونه که زمخشری در ربیع الابرار آن را ذکر کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 163).
هیاهوی اوباش
امام علیه السلام در این گفتار پرمعنای خود از تودههای بیبند و باری که گاه دست به دست هم میدهند و مفاسدی در جامعه ایجاد میکنند،سخن میگوید.
حضرت در وصف این گروه از اوباش میفرماید:«آنها کسانی هستند که هر وقت هماهنگ شوند غالب میگردند وهنگامی که پراکنده شوند شناخته نخواهند شد»؛ (فِی صِفَةِ الْغَوْغَاءِ:هُمُ الَّذِینَ إِذَا اجْتَمَعُوا غَلَبُوا،وَ إِذَا تَفَرَّقُوا لَمْ یُعْرَفُوا) .
در تعبیر دیگری گفته شده که امام علیه السلام فرمود:«آنها کسانی هستند که هرگاه متحد شوند زیان میرسانند و هرگاه متفرق گردند سود به بار میآورند»؛ (وَ قِیلَ بَلْ قال علیه السلام:هُمُ الَّذِینَ إِذَا اجْتَمَعُوا ضَرُّوا وَ إِذَا تَفَرَّقُوا نَفَعُوا) .
«کسی سؤال کرد:زیان آنها را به هنگام متحد شدن دانستیم،منفعت آنها به هنگام پراکنده شدن چیست؟»؛ (فَقِیلَ:قَدْ عَرَفْنَا مَضَرَّةَ اجْتِمَاعِهِمْ،فَمَا مَنْفَعَةُ افْتِرَاقِهِمْ؟) .
«امام فرمود:پیشهوران و اهل کسب (از آنها) به کارهای خود باز میگردند و مردم از کار آنها بهرهمند میشوند؛بنّا به سراغ بنّایی میرود و بافنده مشغول بافندگی میشود و نانوا به پخت نان میپردازد»؛ (فَقَالَ:یَرْجِعُ أَصْحَابُ الْمِهَنِ إِلَی مِهْنَتِهِمْ،فَیَنْتَفِعُ النَّاسُ بِهِمْ،کَرُجُوعِ الْبَنَّاءِ إِلَی بِنَائِهِ،وَ النَّسَّاجِ إِلَی مَنْسَجِهِ،وَ الْخَبَّازِ إِلَی مَخْبَزِهِ) .
«غوغاء»در لغت چنانکه بسیاری از واژه پژوهان گفتهاند دارای دو معناست:
نخست معنای وصفی دارد و به کسانی اطلاق میشود که جزء قشر منحط اجتماع یا به بیان دیگر از اوباش مردماند.
افرادی هستند که از عقل و درایت قابل توجهی برخوردار نیستند و غالباً تحت تأثیر عوامل عاطفی قرار میگیرند که به آسانی ممکن است آنها را تحریک کرد و برای مقاصد سوئی به کار گرفت؛کسانی که مدیران فاسد و مفسد جامعه همیشه از آنها بهره میبرند و نمونههای روشن آن را در حکومت بنیامیه و بنیعباس میتوان مشاهده کرد.این واژه مفرد است و مانند سایر اسم جمعها معنای جمعی دارد.
معنای دیگر«غوغاء»همان معنای مصدری یا اسم مصدری است که به ایجاد جار و جنجال اطلاق میشود،این معنا در فارسی امروز ما رایج است ولی معنای اول رایج نیست.
توضیح اینکه جوامع انسانی از گروههای مختلفی تشکیل میشود که سه گروه از آن را میتوان در اینجا نام برد:نخست افراد فهمیده و باسواد و عاقل که آلت دست این و آن نمیشوند.
دوم تودههای کم اطلاع و پایبند به اصول اخلاق و ایمان که آنها نیز برپایه ایمان و اخلاقشان در گروههای شرور شرکت نمیکنند،هرچند ممکن است گاهی با نقشههایی آنها را اغفال کرد.این گروه همانها هستند که امیرمؤمنان علی علیه السلام از آنها در عهدنامه مالک اشتر تعبیر بلیغی کرده و به عنوان«عامه مردم» آنان را ستوده و پناهگاه روز جنگ و صلح شمرده و به«مالک»توصیه میکند مصالح آنها را در نظر بگیرد و مصالح خواص پرادعا و زیادهطلب را فدای مصالحشان کند.
«وَ إِنَّمَا عِمَادُ الدِّینِ وَ جِمَاعُ الْمُسْلِمِینَ وَ الْعُدَّةُ لِلْأَعْدَاءِ الْعَامَّةُ مِنَ الْأُمَّةِ فَلْیَکُنْ صِغْوُکَ لَهُمْ وَ مَیْلُکَ مَعَهُمْ» .
سوم گروهی که سطح پایینی از فکر و اخلاق دارند و به اصطلاح بیبند و بار و فاقد تربیت لازم اسلامی هستند و در میان آنها گاه افراد شرور و موذی نیز یافت میشود.امیرمؤمنان علی علیه السلام در حدیث معروف کمیل که در کلام حکمتآمیز 147 گذشت درباره آنها میفرماید:
«وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ کُلِّ نَاعِقٍ، یَمِیلُونَ مَعَ کُلِّ رِیحٍ،لَمْ یَسْتَضِیئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ،وَ لَمْ یَلْجَئُوا إِلَی رُکْنٍ وَثِیقٍ ؛و احمقانِ بی سر و پا و بی هدفی که دنبال هر صدایی میروند و با هر بادی حرکت میکنند؛ آنهایی که با نور علم روشن نشدهاند و به ستون محکمی پناه نبردهاند».
این گروهاند که چون جمع شوند غالباً سبب ضرر و زیان میگردند.به کمترین چیزی تحریک میشوند و بیشترین خسارات را میرسانند؛ولی اگر با برنامهریزی صحیح جلوی اجتماع آنها گرفته شود و هر کدام به دنبال کار خود باشند و به شغلی که دارند بپردازند،به جامعه منفعت میرسانند،زیرا بسیاری از کارهای سنگین اجتماعی معمولا بر دوش این گروه است.
زمامداران و مدیران جوامع اسلامی باید مراقب باشند دشمنان اسلام یا افراد شرور جامعه از وجود این گروه استفاده نکنند و آنها را در مسیر اهداف شوم خود به کار نگیرند.
و قال علیهالسلام
وَ أُتِیَ بِجَانٍ وَ مَعَهُ غَوْغَاءُ فَقَالَ:
لَا مَرْحَباً بِوُجُوهٍ لَا تُرَی إِلَّا عِنْدَ کُلِّ سَوْأَةٍ.
هنگامی که جنایتکاری را به همراه جمعی از اوباش خدمت امام علیه السلام آوردند.
امام علیه السلام فرمود:
خوشآمد مباد بر چهرههایی که جز به هنگام«حوادث بد»دیده نمیشوند. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر از دانشمندانی که قبل و بعد از سید رضی میزیستند این کلام حکمتآمیز را نقل کرده از جمله بلاذری در انساب الاشراف با تفاوت مختصری و همچنین یعقوبی در کتاب تاریخ و آمدی در غررالحکم.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 164). مرحوم شیخ طوسی نیز آن را در کتاب تهذیب،مستند و مبسوطتر آورده است.(تهذیب،ج 10،ص 50،ح 34).
غوغاطلبان
این کلام حکیمانه تکمیلی است برای کلام گذشته و ماجرا از این قرار است که جنایتکاری را خدمت آن حضرت آوردند و عدهای از اوباش همراه او بودند (گویا میخواستند مجازات او را تماشا کنند) امام علیه السلام فرمود:«خوشآمد مباد بر چهرههایی که جز به هنگام حوادث بد دیده نمیشوند»؛ (وَ أُتِیَ بِجَانٍ وَ مَعَهُ غَوْغَاءُ،فَقَالَ لَا مَرْحَباً بِوُجُوهٍ لَا تُرَی إِلَّا عِنْدَ کُلِّ سَوْأَةٍ).
«مرحبا» از ماده«رحب»به معنای وسعت مکان است و معمولا هنگامی که میهمانی وارد میشود،عرب به او مرحبا میگوید؛یعنی بفرمایید که در محل وسیع و مناسبی وارد شدهاید.معادل آن در فارسی«خوش آمدید»است و ضد آن«لا مَرْحَباً»به معنای«خوش نیامدید»و یا«خوشآمد بر شما مباد».
آری همواره گروهی در جوامع بشری در پی جنجال آفرینی یا حضور در حوادث جنجالی هستند؛به محض اینکه نگاه کنند دو نفر با هم در گوشه خیابان دعوا میکنند از اطراف جمع میشوند؛نه برای میانجیگری،بلکه برای اینکه آن صحنه زشت را بنگرند و یا هنگامی که بشنوند بنا هست فلان کس را در ملأ عام مجازات کنند،دوان دوان به سوی آن صحنه میروند.
از بعضی روایات که در باب حدود آمده به خوبی استفاده میشود که امیرمؤمنان علی علیه السلام از این گروه متنفر بود.در کتاب وسائل الشیعه در کتاب الحدود حدیثی به این مضمون در باب کراهت اجتماع مردم برای نگاه کردن به
شخصی که حرام میخورد آمده است هنگامی که امیرمؤمنان علیه السلام در بصره بودند مردی را خدمتش آوردند که بنا بود حد بر او اجرا شود،ناگهان گروهی از مردم برای تماشای آن منظره اجتماع کردند،امیرمؤمنان علیه السلام فرمود:ای قنبر نگاه کن این گروه کیانند و برای چه آمدند عرض کرد مردی هست که میخواهند حد بر او اقامه کنند (و اینها تماشاگرند)،هنگامی که نزدیک شدند امام نگاه در چهره آنها کرد و فرمود:
«لا مَرْحباً بِوُجُوهٍ لا تُری إلّا فی کُلِّ سُوءٍ هؤُلاءِ فُضُولُ الرِّجالِ أمِطْهُمْ عَنّی یا قَنْبَرُ ؛خوش آمد مباد بر چهرههایی که جز در صحنههای بد دیده نمیشود آنها افراد بیهوده جامعه هستند ای قنبر آنها را از من دور ساز». (1)
درست که در قرآن مجید و روایات دستور داده شده است اجرای حد در حضور جمعی باشد تا مایه عبرت مردم گردد؛اما این گروه از افراد هرگز برای عبرت گرفتن نمیآمدند،بلکه هر جا جنجالی برپا شود در آنجا حضور مییابند و در صورتی که فرصت پیدا کنند خودشان نیز وارد صحنه میشوند.
ولی جالب توجه اینکه زمامداران ظالم و ستمگر در دنیای دیروز و امروز از وجود این گروه برای پیش بردن مقاصد نامشروع خود بهره فراوان میگیرند و برای درهم شکستن مخالفان خود و آمران به معروف و ناهیان از منکر این گروه را تحریک کرده و به مصاف آنها میفرستند.
ابن ابیالحدید از«احنف»چنین نقل میکند که میگفت:سفیهان جامعه را گرامی دارید،زیرا آنها شما را از این و آن حفظ میکنند.(منظورش این بود که میتوانند دشمنان شما را دفع کنند) سپس شعری از شاعری نقل کرده که مضمونش این است:من این افراد بدرفتار را برای خودم حفظ میکنم تا در مقابل مخالفان از آنها استفاده کنم،اگر سگهایی که نزد مناند حضور نداشته باشند از سگهای مخالفین در هراسم. (2)
و قال علیهالسلام
إِنَّ مَعَ کُلِّ إِنْسَانٍ مَلَکَیْنِ یَحْفَظَانِهِ،فَإِذَا جَاءَ الْقَدَرُ خَلَّیَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَهُ،
وَ إِنَّ الْأَجَلَ جُنَّةٌ حَصِینَةٌ.
امام علیه السلام فرمود:
همراه هر انسانی دو فرشته است که وی را (از خطرات) محافظت میکنند،
اما هنگامی که روز مقدّر فرا رسد او را در برابر حوادث رها میسازند
و (بنابراین) اجل و سرآمد زندگی (که از سوی خداوند تعیین شده)
سپری است محافظ و نگهدار. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در کتاب مصادر این گفتار حکیمانه را از مورخ معروف ابن سعد که قبل از سید رضی میزیسته است در کتاب طبقات چنین نقل کرده که مردی از قبیله بنیمراد خدمت امیرمؤمنان علیه السلام آمد در حالی که در مسجد مشغول نماز بود عرض کرد:محافظانی برای خودتان انتخاب کنید بهتر است،زیرا جمعی از قبیله بنیمراد تصمیم قتل شما را گرفتهاند.امام علیه السلام کلام حکیمانه مورد بحث را (با تفاوت مختصری) در برابر او بیان فرمود نیز ابنقتیبه که او هم پیش از مرحوم رضی میزیسته آن را در کتاب الامامة و السیاسة آورده است.مرحوم کلینی نیز در کتاب کافی حدیثی قریب به این مضمون را با مقدمهای از«سعید بن قیس همدانی»از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل میکند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 164 و 165).
اجل همچون سپری محافظ است
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به حقیقتی اشاره میکند که بسیاری از آن غافلند،میفرماید:«همراه هر انسانی دو فرشته است که وی را (از خطرات) محافظت میکنند،اما هنگامی که روز مقدّر فرا رسد او را در برابر حوادث رها میسازند و (بنابراین) اجل و سرآمد زندگی (که از سوی خداوند تعیین شده) سپری است محافظ و نگهدار»؛ (انَّ مَعَ کُلِّ إِنْسَانٍ مَلَکَیْنِ یَحْفَظَانِهِ،فَإِذَا جَاءَ الْقَدْرُ خَلَّیا بَیْنَهُ وَ بَیْنَهُ،وَ إِنَّ الْأَجَلَ جُنَّةٌ حَصِینَةٌ).
از مجموع آیات قرآن و روایات اسلامی به خوبی استفاده میشود که انسان دارای دو اجل و سرآمد عمر است:یکی اجل معلق یا مشروط که اگر در برابر آن دقت شود میتوان از آن پرهیز کرد،مانند انواع بیماریهای قابل علاج،خطرات رانندگی که بر اثر بیاحتیاطی پیش میآید،خطرات زلزلهها و طوفانها که بر اثر سستی ساختمان خانهها دامن انسان را میگیرد تمام اینها از اموری است که ممکن است به زندگی انسان پایان دهد ولی در عین حال قابل اجتناب است.
در حدیث معروفی از امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم که در زیر دیوار کجی نشسته بود.هنگامی که چشمش به وضع دیوار افتاد از زیر آن دیوار بلند شد و در جای امنی نشست.کسی عرض کرد:«یا أمیرَالْمُؤمِنِینَ تَفِرُّ مِنْ قَضاءِ اللّهِ؟؛از قضای الهی فرار میکنی؟»امام علیه السلام فرمود:
«أفِرُّ مِنْ قَضاءِ اللّهِ إلی قَدَرِ اللّهِ ؛من از قضای الهی به
قدر الهی فرار میکنم».اشاره به اینکه قضای الهی در اینجا مشروط به این است که من در زیر این دیوار بمانم ولی قدر و اندازهگیریها به من میگوید:نمان.
در واقع این یک قضای مشروط بود که امام علیه السلام با تقدیر دادن شرط آن قضا را منتفی کرد. (1)
ولی اجل حتمی سرآمدی است که قابل اجتناب نیست و خواه ناخواه دامن انسان را میگیرد؛مثلاً میدانیم قلب و عروق و مغز یک انسان توان محدودی دارند،هرچند تمام دستورات حفظ الصحة را رعایت کند زمانی که به آخر برسد این چراغ خاموش میشود و زندگی پایان میگیرد و یا اینکه خداوند مقرر کرده است فلان قوم و جمعیت بر اثر کارهایشان به فلان بلا مبتلا شوند در اینجا به مصداق «فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا یَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا یَسْتَقْدِمُونَ» 2 مرگشان حتمی است.
در داستان قوم لوط میخوانیم که ابراهیم علیه السلام درباره آنها شفاعت کرد.از سوی خدا به او خطاب شد: «یا إِبْراهِیمُ أَعْرِضْ عَنْ هذا إِنَّهُ قَدْ جاءَ أَمْرُ رَبِّکَ وَ إِنَّهُمْ آتِیهِمْ عَذابٌ غَیْرُ مَرْدُودٍ» ؛(گفتیم) ای ابراهیم! از این (درخواست) صرف نظر کن،که فرمان پروردگارت فرا رسیده؛و به یقین عذاب بدون بازگشت (الهی) به سراغ آنها میآید». (2)
از آیات قرآن نیز استفاده میشود فرشتگانی هستند که به فرمان خداوند خطرات را از انسان دفع میکنند «لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ یَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللّهِ» 4 و به راستی اگر آنها نباشند انسان از زمان کودکی آماج انواع بلاها و خطرات است ولی عنایت پروردگار او را حفظ میکند؛ولی هنگامی که اجل
حتمی انسان فرا رسد این فرشتگان او را رها میسازند و کلام امام علیه السلام در واقع از این آیه برگرفته شده است.
در روایتی از امام باقر علیه السلام میخوانیم که در تفسیر آیه فوق فرمود:
«یُحْفَظُ بِأمْرِ اللّهِ فی أنْ یَقَعَ فی رَکْیٍ أوْ یَقَعُ عَلَیْهِ حائِطٌ أوْ یُصیبُهُ شَیءٌ حَتّی إذا جاءَ الْقَدَرُ خَلَّوْا بَیْنَهُ وَ بَیْنَهُ یَدْفَعُونَهُ إلَی الْمقادیرِ وَ هُما مَلَکانِ یَحْفَظانِهِ بِاللَّیْلِ وَ مَلَکانِ بِالنَّهارِ یَتَعاقِبانَهُ ؛آنها به فرمان خداوند انسان را حفظ میکنند از اینکه در چاهی سقوط کند یا دیواری بر او بیفتد یا حادثه دیگری برایش رخ دهد تا زمانی که مقدرات حتمی فرا رسد در آن هنگام آنها کنار میروند و او را تسلیم حوادث میکنند.دو فرشتهاند که انسان را در شب حفظ میکنند و دو فرشته که در روز به طور متناوب این وظیفه را انجام میدهند». (1)
این سخن را با آیه دیگری از قرآن مجید ادامه میدهیم: «وَ هُوَ الْقاهِرُ فَوْقَ عِبادِهِ وَ یُرْسِلُ عَلَیْکُمْ حَفَظَةً حَتّی إِذا جاءَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا وَ هُمْ لا یُفَرِّطُونَ» ؛و اوست که بر بندگان خود تسلط کامل دارد و مراقبانی بر شما میگمارد تا هنگامی که مرگ یکی از شما فرا رسد؛(در این هنگام،) فرستادگان ما جان او را میگیرند؛و آنها (در نگهداری حساب عمر و اعمال بندگان،) کوتاهی نمیکنند». (2)
البته هیچ کدام از این آیات و روایات مفهومش این نیست که انسان،بر اثر بیاحتیاطیها خود را در کام مرگ فرو برد و در پرتگاهها بدون رعایت احتیاط گام بگذارد،چرا که همه اینها از قبیل اجل معلق یا مشروط است که اگر انسان رعایت موازین کند خطر از او فاصله میگیرد و اگر رعایت نکند گرفتار میشود.
آنچه امام بیان فرموده درباره اجل حتمی است که «جُنَّةٌ حَصینَةٌ» و«سپر محافظ» است.
این سخن را با حدیث دیگری از امیرمؤمنان که مرحوم کلینی در کافی آورده است پایان میدهیم:امام صادق علیه السلام میفرماید:
«إنَّ أمیرَ الْمُؤمِنینَ صَلَواتُ اللّهِ عَلَیْهِ جَلَسَ إلی حائِطٍ مائِلٍ یَقْضی بَیْنَ النّاسِ فَقالَ بَعْضُهُمْ:لا تَقْعُدْ تَحْتَ هذَا الْحائِطِ فَإِنَّهُ مُعْوِرٌ ؛امیرمؤمنان علیه السلام زیر دیوار کجی نشسته بود و در میان مردم قضاوت میکرد.
بعضی عرض کردند:زیر این دیوار منشین که معیوب است».امام علیه السلام فرمود:
«حَرَسَ امْرَأً أجَلُهُ فَلَمّا قامَ سَقَطَ الْحائِطُ ؛اجل (حتمی) از هر کسی پاسداری میکند (امام علیه السلام این سخن را گفت و از زیر دیوار برخاست) هنگامی که برخاست دیوار سقوط کرد». (1)
کوتاه سخن اینکه گر چه ما باید از مظان خطر بپرهیزیم و فقها فتوا دادهاند که به هنگام خطر و طوفان سوار کشتی شدن حرام است و اگر کسی از جاده خطرناکی برود نماز او تمام خواهد بود،زیرا سفر،سفر معصیت است؛ولی با این حال اقدام ما برای پرهیز از خطر تنها اجل معلق را از ما دور میسازد و اگر اجل حتمی فرا رسیده باشد هیچ راه فراری ندارد تا آن اجل فرا نرسیده انسان محفوظ است و هنگامی که آن فرا رسید دفاع از آن امکانپذیر نیست.
قرآن مجید در آیه 154 سوره آل عمران درباره کسانی که (بعد از حادثه احد) گمانهای نادرستی به خدا میبردند و میگفتند:اگر بنا بود ما پیروز شویم در اینجا کشته نمیشدیم میفرماید:ای پیغمبر! به آنها بگو «لَوْ کُنْتُمْ فِی بُیُوتِکُمْ لَبَرَزَ الَّذِینَ کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقَتْلُ إِلی مَضاجِعِهِمْ» ؛اگر شما در خانههایتان هم بودید آنهایی که مقرر بود کشته شوند قطعاً بهسوی قتلگاه خود بیرون میآمدند-و به قتل میرسیدند».
بنابراین توجه به تقسیم اجل به حتمی و غیر حتمی پاسخی است برای سؤالاتی که پیرامون این کلام حکمتآمیز و روایات مشابه آن عنوان میشود.
1) 1) .کافی،ج 2،ص 58.
و قال علیهالسلام
و قد قال له طلحة والزبیر:نُبایِعُکَ عَلی أَنّا شُرَکاؤُکَ فی هذَا الْأَمْر:
لَا،وَ لکِنَّکُمَا شَرِیکَانِ فِی الْقُوَّةِ وَ الْاِسْتِعَانَةِ،وَ عَوْنَانِ عَلَی الْعَجْزِ وَ الْأَوَدِ.
امام علیه السلام در پاسخ طلحه و زبیر آنجا که به امام پیشنهاد خلافت شورایی کردند و گفتند با تو بیعت میکنیم به این شرط که در حکومت شریک باشیم، فرمود:
نمیشود (زیرا شرکت در خلافت معنا ندارد) شما شریک در تقویت و کمک و یار و یاور به هنگام ناتوانی و سختی و مشکلات باشید. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر میگوید:آنچه در این کلام کوتاه پرمعنا آمده برگرفته از گفتار طولانی است که میان امام و طلحه و زبیر رد و بدل شده و آن را ابوجعفر اسکافی بغدادی (متوفای 240) در کتاب خود آورده است.ابن ابیالحدید نیز تمام این سخن را در شرح نهجالبلاغه خود نوشته و ابن قتیبه دینوری نیز در کتاب الامامة والسیاسة و یعقوبی در تاریخش ذکر کرده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 165).ابن ابیالحدید در جلد 7،ص 35 تا 43.ما این نامه را در ذیل خطبه چهارم در جلد اوّل،ص 420 به بعد آوردهایم.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 165).
بیعت مشروط!
«این کلام حکیمانه را امام علیه السلام در پاسخ طلحه و زبیر فرمودند آنجا که به امام پیشنهاد خلافت شورایی کردند و گفتند با تو بیعت میکنیم به این شرط که در حکومت شریک باشیم.امام در پاسخ آنها فرمود:نمیشود (شرکت در خلافت معنا ندارد) شما شریک در تقویت و کمک و یار و یاور به هنگام ناتوانی و سختی و مشکلات باشید»؛ (وَ قالَ علیه السلام وَ قَدْ قالَ لَهُ طَلْحَةُ وَ الزُّبِیرُ:نُبایِعُکَ عَلی أَنّا شُرَکاؤُکَ فی هذَا الْأَمْر:لَا،وَ لکِنَّکُمَا شَرِیکَانِ فِی الْقُوَّةِ وَ الْاِسْتِعَانَةِ،وَ عَوْنَانِ عَلَی الْعَجْزِ وَ الْأَوَدِ).
آیا منظور طلحه و زبیر این بود که واقعاً خلافت شورایی باشد و آنها با علی علیه السلام شریک در تصمیمگیری شوند.یا مقصود این بود که بخشی از قلمرو حکومت اسلامی را امام به آنها بسپارد آنگونه که از بعضی روایات استفاده میشود؟ در بعضی از منابع معروف آمده است آن روز که زبیر با امام علیه السلام بیعت کرد امام به او فرمود:من از این میترسم که تو پیمان خود را بشکنی،عرض کرد:
هرگز بیم نداشته باش تا ابد چنین کاری را نخواهم کرد.امام فرمود:آیا خداوند شاهد و گواه بر این موضوع باشد،عرض کرد:آری.چیزی نگذشت که آن دو به امیرمؤمنان علیه السلام عرض کردند:میدانی در زمان عثمان چه اندازه به ما جفا شد و او همواره طرفدار بنیامیه بود؛اما اکنون که خداوند خلافت را به تو سپرده بعضی از
این فرمانداریها را در اختیار ما بگذار امام فرمود:به قسمت الهی راضی باشید تا در این باره فکر کنم.سپس افزود:آگاه باشید من کسی را در این امانت شریک میکنم که از دین و امانت او راضی و مطمئن باشم.
از سویی دیگر هنگامی که امیر مؤمنان علی علیه السلام به معاویه نامه نوشت که مردم با من بیعت کردند تو هم از اهل شام برای من بیعت بگیر و بزرگان اهل شام را نزد من بفرست و معاویه (سخت دست پاچه شد) و نامهای برای زبیر نوشت و او را به عنوان امیرالمؤمنین خطاب کرد و گفت:از تمام مردم شام برای تو بیعت گرفتم با سرعت به سوی کوفه و بصره برو و این دو شهر را تسخیر کن که اگر آن دو را تسخیر کنی دیگر هیچ مشکلی نخواهی نداشت. (1)
از اینجا روشن میشود اینکه طلحه و زبیر به هنگام بیعت و طبق بعضی از روایات مدتی بعد از بیعت خدمت امام علیه السلام آمدند و گفتند:ما بیعت کردهایم که با تو شریک باشیم منظورشان این بود که حکومت بصره و کوفه را امام به آنها بسپارد و به این ترتیب بر تمام عراق مسلط شوند و دست به دست معاویه بدهند شام را هم در اختیار بگیرند تا قسمت عمده کشور اسلام تحت سیطره آنها واقع شود.با این توضیح میفهمیم چرا امام علیه السلام دست رد بر سینه آنها گذاشت و این جواب حکیمانه پرمعنا را به آنها داد.
در کتاب خلفای ابن قتیبه که از علمای مشهور اهل سنت است و در قرن سوم میزیسته تحت عنوان رفت و آمد طلحه و زبیر نزد علی علیه السلام چنین آمده است:بعد از تمام شدن بیعت،طلحه و زبیر نزد آن حضرت آمده عرض کردند:میدانی برای چه با تو بیعت کردهایم؟ فرمود:آری برای اینکه گوش به فرمان من باشید و اطاعت کنید؛همان بیعتی که با ابوبکر و عمر و عثمان کردید.آنها (با صراحت) گفتند:نه ما با تو بیعت کردیم که شریک تو در امر خلافت باشیم.امام علیه السلام فرمود:
1) 1) .شرح نهج البلاغه ابن ابیالحدید،ج 1،ص 230 و 231.
چنین نیست.بلکه شما شریک در همکاری و کمک در برابر مشکلات و رنجها هستید.این در حالی بود که«زبیر»شک نداشت که علی علیه السلام حکومت عراق را به او میسپارد و حکومت یمن را به«طلحه».هنگامی که برای آنها روشن شد که علی علیه السلام حکومتی را به آنها نمیسپارد شکایت خود را از آن حضرت آشکار ساختند«زبیر»در میان جمعیتی از قریش گفت:«هذا جَزائُنا مِنْ عَلِیٍّ قُمْنا لَهُ فی أمْرِ عُثْمانَ حَتّی أثْبَتْنا عَلَیْهِ الذَّنْبُ وَ سَبَبْنا لَهُ الْقَتْلُ وَ هُوَ جالِسٌ فی بَیْتِهِ وَ کَفَی الْأمْرُ فَلَمّا نالَ بِنا ما أرادَ جَعَلَ دُونَنا غَیْرَنا؛این پاداش ماست از سوی علی! ما در کار عثمان به نفع او قیام کردیم و گناهکاری او را ثابت نمودیم و عوامل قتل او را فراهم ساختیم در حالی که علی در خانه خود نشسته بود و ما مشکل را حل کردیم؛اما هنگامی که به وسیله ما به مقصودش رسید (و حکومت را در اختیار گرفت) دیگران را بر ما مقدم داشت. (1)
از این عبارت به خوبی روشن میشود که آنها واقعاً اهل توطئه و سیاستهای مکارانه و دور از تقوا و پرهیزگاری بودند و اینکه بعضی گمان میکنند خوب بود علی علیه السلام مقامی به آنها میداد تا ساکت شوند اشتباه بزرگی است؛آنها نه صلاحیت و شایستگی و تقوا برای فرمانداری و استانداری کشور اسلام داشتند و نه به آن قانع بودند.دست در دست معاویه داشتند و میخواستند حکومت بر مسلمانان را به زور و از طریق دغلکاری به چنگ آورند و تقوای امیرمؤمنان علی علیه السلام هرگز پذیرای چنین مطلبی نبود.
در ذیل روایت بالا نیز آمده است که علی علیه السلام هنگامی که از سمپاشیهای طلحه و زبیر آگاه شد به ابن عباس فرمود:تو چه پیشنهاد میکنی؟ ابن عباس گفت:من چنین فکر میکنم که آنها عاشق حکومتاند؛بصره را به زبیر بسپار و کوفه را به طلحه.امام علیه السلام خندید فرمود:وای بر تو! در کوفه و بصره
1) 1) .الامامة و السیاسة،ج 1،ص 70 و 71.
مردان باشخصیت و اموال فراوانی وجود دارد که اگر آن دو به حکومت آن برسند بر گردن مردم سوار میشوند،سفیهان را از طریق طمع و ضعیفان را با فشار و قدرتمندان را با زور تحت سیطره خود میگیرند (و مردم را بدبخت میکنند و چهره حکومت اسلامی را به کلی تغییر میدهند).
و قال علیهالسلام
أَیُّهَا النَّاسُ،اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی إِنْ قُلْتُمْ سَمِعَ،وَ إِنْ أَضْمَرْتُمْ عَلِمَ،وَ بَادِرُوا الْمَوْتَ الَّذِی إِنْ هَرَبْتُمْ مِنْهُ أَدْرَکَکُمْ،وَ إِنْ أَقَمْتُمْ أَخَذَکُمْ،وَ إِنْ نَسِیتُمُوهُ ذَکَرَکُمْ.
امام علیه السلام فرمود:
ای مردم! از خدایی بترسید که اگر سخنی بگویید میشنود و اگر چیزی را در دل پنهان دارید میداند و بر مرگ پیشی گیرید که اگر از آن فرار کنید
به شما دست مییابد و اگر بایستید شما را میگیرد
و اگر فراموشش کنید شما را فراموش نخواهد کرد. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در کتاب مصادر تنها سند دیگری که مربوط به قبل از سید رضی برای این گفتار حکیمانه نقل میکند چیزی است که«مبرد»در کتاب تاریخ خود معروف به کامل آورده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 166). البته در منابعی که بعد از سید رضی تألیف شده این سخن کراراً از مولا امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل شده؛از جمله در کتاب جواهر المطالب ابن دمشقی آمده است هنگامی که علی علیه السلام این سخن را فرمود«ابن عباس»شدیداً تحت تاثیر قرار گرفت و گفت:سبحان الله گویی این سخن قرآنی است که از آسمان نازل شده است.(جواهر المطالب،ج 2،ص 155،ح 102).
اندرزی بسیار حکیمانه
امام علیه السلام در این گفتار نورانی که به گفته«ابن عباس»شبیه آیات قرآنی است روی دو نکته تکیه میکند:نخست درباره آگاهی خدا بر افعال و رفتار و نیات انسانها هشدار میدهد و سپس درباره مرگی که هرگز انسان را فراموش نمیکند و میفرماید:«ای مردم! از خدایی بترسید که اگر سخنی بگویید میشنود و اگر چیزی را در دل پنهان دارید میداند و بر مرگ پیشی گیرید که اگر از آن فرار کنید به شما دست مییابد و اگر بایستید شما را میگیرد و اگر فراموشش کنید شما را فراموش نخواهد کرد»؛ (أَیُّهَا النَّاسُ،اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی إِنْ قُلْتُمْ سَمِعَ،وَ إِنْ أَضْمَرْتُمْ عَلِمَ،وَ بَادِرُوا الْمَوْتَ الَّذِی إِنْ هَرَبْتُمْ مِنْهُ أَدْرَکَکُمْ،وَ إِنْ أَقَمْتُمْ أَخَذَکُمْ،وَ إِنْ نَسِیتُمُوهُ ذَکَرَکُمْ) .
همه آنچه امام در این گفتار حکیمانه فرموده در واقع برگرفته از آیات قرآن مجید است.در آیه 7 سوره«مجادله»میخوانیم:
«أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّهَ یَعْلَمُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ ما یَکُونُ مِنْ نَجْوی ثَلاثَةٍ إِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلاّ هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنی مِنْ ذلِکَ وَ لا أَکْثَرَ إِلاّ هُوَ مَعَهُمْ أَیْنَ ما کانُوا ثُمَّ یُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا یَوْمَ الْقِیامَةِ إِنَّ اللّهَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ» ؛آیا نمیدانی که خداوند آنچه را در آسمانها و آنچه را در زمین است میداند؛هیچ گاه سه نفر با هم نجوا نمیکنند مگر اینکه خدا چهارمین آنهاست،و هیچگاه پنج نفر با هم
نجوا نمیکنند مگر اینکه خداوند ششمین آنهاست،و نه تعدادی کمتر و نه بیشتر از آن مگر اینکه او همراه آنهاست هر جا که باشند،سپس روز قیامت آنها را از اعمالشان آگاه میسازد،چرا که خدا به هر چیزی داناست».
در جایی دیگر میفرماید: «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ» ؛ما انسان را آفریدیم و وسوسههای نفس او را میدانیم و ما به او از رگ قلبش نزدیکتریم!». (1)
در جایی دیگر میفرماید: «قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذِی تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاقِیکُمْ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلی عالِمِ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ فَیُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» ؛بگو مرگی که از آن فرار میکنید سرانجام با شما ملاقات خواهد کرد؛سپس به سوی کسی که دانای پنهان و آشکار است بازگردانده میشوید؛آنگاه شما را از آنچه انجام میدادید خبر میدهد». (2)
به راستی اگر انسان ایمان محکمی به محتوای این آیات و محتوای کلام امام علیه السلام داشته باشد تسلیم هوای نفس و وسوسههای شیطان و آلوده به گناه و معاصی نخواهد شد.
نیز اگر انسان مرگی را که برای همه مسلم است فراموش نکند و بداند این زندگی دیر یا زود پایان میگیرد و آنچه را برای گردآوری آن تلاش کرده رها میسازد و رخت بر میبندد و سپس در دادگاه عدل پروردگار حضور مییابد و نامه اعمال خود را که به مقتضای «لا یُغادِرُ صَغِیرَةً وَ لا کَبِیرَةً إِلاّ أَحْصاها» 3 همه اعمال و گفتار او از کوچک و بزرگ را در دست دارد و باید پاسخ گوی همه آنها باشد،به یقین چنین انسانی با چنین اعتقادی جز در راه تقوا گام بر نمیدارد.
مشکل انسان از آنجا شروع میشود که حضور نظارت خدا را در اعمال و گفتارش در همه حال فراموش کند و مرگ را به دست نسیان بسپارد.عجیب این است که در زندگی معمولی دنیا اگر تبهکاران احساس کنند مأموران انتظامی در جایی حضور دارند و آنها را دستگیر میکنند و به دادگاه تحویل میدهند قطعاً دست به کار خلافی نمیزنند؛حضور پلیس از یک طرف و دادگاهی که در انتظار است از طرفی دیگر آنها را از اعمالشان باز میدارد.تنها به جایی میروند که پلیس حضور نداشته نباشد و یا اگر گرفتار شوند مدرکی در دادگاه برای اعمال خلاف آنها به دست قضات نیفتد.با این حال چگونه ممکن است انسان ایمان به خدایی داشته باشد که از رگ قلب یا رگ گردنش به او نزدیکتر است و در همه جا فرشتگان الهی مراقب اعمال او هستند و همه را ثبت و ضبط میکنند.به علاوه دادگاه قیامت قطعی و یقینی است.چگونه ایمان به این امور با آلودگی به ظلم و گناه میسازد؟
مرحوم علامه مجلسی در حدیثی از امیرمؤمنان نقل میکند که ضمن خطبه مفصلی معروف به خطبه«دیباج»فرمود:
«وَ أفیضُوا فی ذِکْرِ اللّهِ جَلَّ ذِکْرُهُ فَإنَّهُ أحْسَنُ الذِّکْرِ وَ هُوَ أمانٌ مِنَ النِّفاقِ وَ بَرائَةٌ مِنَ النّارِ وَ تَذْکیرٌ لِصاحِبِهِ عِنْدَ کُلِّ خَیْرٍ یَقْسِمُهُ اللّهُ جَلَّ وَ عَزَّ وَ لَهُ دَوِیٌّ تَحْتَ الْعَرْشِ ؛بشتابید به سوی ذکر خدای متعال که بهترین ذکر است و انسان را از نفاق در امان میدارد و سبب برائت از آتش دوزخ است و نعمتهایی را که خدا به او میدهد یادآوری میکند و این ذکر صدایی در زیر عرش خدا طنینانداز دارد». (1)
در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«أکْثِرُوا ذِکْرَ الْمَوْتِ فَإنَّهُ یُمَحِّصُ الذُّنُوبَ وَ یَزْهَدُ فِی الدُّنْیا ؛زیاد به یاد مرگ باشید که گناهان را محو میکند و انسان را نسبت به زرق و برق دنیا بیاعتنا میسازد». (2)
شرح بیشتری در مورد ذکر خداوند در جلد هشتم همین کتاب،ص 365 و در مورد یاد مرگ در جلد هفتم ص 271 مطالبی آمده است.
و قال علیهالسلام
لَا یُزَهِّدَنَّکَ فِی الْمَعْرُوفِ مَنْ لَا یَشْکُرُهُ لَکَ،فَقَدْ یَشْکُرُکَ عَلَیْهِ مَنْ لَا یَسْتَمْتِعُ بِشَیْءٍ مِنْهُ،وَ قَدْ تُدْرِکُ مِنْ شُکْرِ الشَّاکِرِ أَکْثَرَ مِمَّا
أَضَاعَ الْکَافِرُ،«وَ اللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ» .
امام علیه السلام فرمود:
به علت ناسپاسی افراد،از کار نیک مضایقه نکنید چرا که (در مقابل) گاه کسی از تو سپاسگزاری میکند که از عمل نیکت هیچ بهرهای نبرده و چه بسا همین شکرگزاری اثرش بیش از ناسپاسی افراد ناسپاس باشد و (برتر از
همه اینها این که) خدا نیکوکاران را دوست دارد. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر از«مبرد»در کتاب الفاضل در باب«الشکر للصنایع»مینویسد:از طرق مختلف از علی علیه السلام این سخن نقل شده و بیهقی در کتاب المحاسن و المساوی همین کلام حکیمانه را با تعبیر متفاوتی آورده است و همچنین صدوق در کتاب امالی و ابو هلال عسکری در کتاب دیوان المعانی.اینها کسانی هستند که قبل از سید رضی میزیستهاند.بعد از سید رضی نیز جماعتی از دانشمندان را ذکر میکند که این گفتار حکیمانه را از علی علیه السلام نقل کردهاند با تفاوتهایی که نشان میدهد از منابعی غیر از نهجالبلاغه گرفتهاند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 166). قاضی قضاعی نیز در دستور معالم الحکم آن را ضمن کلام مبسوطی با تفاوت فراوان نقل کرده است.
تو نیکی کن هر چند سپاسگزاری نکنند
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه همگان را دعوت به کار نیک به افراد نیازمند میکند خواه سپاسگزار باشند یا ناسپاسی کنند،میفرماید:«به علت ناسپاسی افراد،از کار نیک مضایقه نکنید،چرا که (در مقابل) گاه کسی از تو سپاسگزاری میکند که از عمل نیکت هیچ بهرهای نبرده و چه بسا همین شکرگزاری اثرش بیش از ناسپاسی افراد ناسپاس باشد و (برتر از همه اینها اینکه) خدا نیکوکاران را دوست دارد»؛ (لَا یُزَهِّدَنَّکَ فِی الْمَعْرُوفِ مَنْ لَا یَشْکُرُهُ لَکَ،فَقَدْ یَشْکُرُکَ عَلَیْهِ مَنْ لَا یَسْتَمْتِعُ بِشَیْءٍ مِنْهُ،وَ قَدْ تُدْرِکُ مِنْ شُکْرِ الشَّاکِرِ أَکْثَرَ مِمَّا أَضَاعَ الْکَافِرُ:«وَ اللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ») .
میدانیم مردم دو گروهند:افراد پر توقع و ناسپاس که همواره انتظار نیکی دارند؛ولی به هنگامی که از آن بهرهمند شدند ناسپاسی میکنند.گاه میگویند:اگر بیشتر از این بود بهتر بود،گاه میگویند:ای کاش به این صورت انجام نمیشد و به شکل دیگری انجام میشد و گاه میگویند:اگر کسی نیکی کرده است وظیفهاش نیکی کردن بوده است و امثال آنها.
در برابر آنها گروه دیگری هستند که در برابر نیکیها سپاسگزارند حتی گاه از نیکیهایی که در حق دیگران شده سپاسگزاری میکنند؛مثلاً میگویند:فلان انسان چه آدم سخاوتمند و خوشقلب و نیکوکار است که در حق برادر
نیازمندش این همه نیکی میکند،مادر دردمندش را کاملاً مراقبت مینماید و برای بستگانش پیوسته در حال خدمت است.
از آنجا که کار نیک جاذبه فوق العادهای دارد اگر کسانی که در حقشان نیکی شده ناسپاسی کنند،افراد دیگری هستند که سپاسگزار باشند و جالب توجه اینکه سپاسگزاری کسانی که از کار نیک بهرهای نبردند بسیار با ارزشتر از سپاسگزاری کسانی است که از آن بهرهمند شدهاند،چرا که آنها که بهرهمند شدهاند وظیفه سپاسگزاری دارند.به علاوه ممکن است به طمع کارهای نیک آینده سپاسگزاری کنند؛اما کسانی که از آن بهرهای نمیگیرند از صمیم دل به افراد نیکوکار احترام میگذارند.
گذشته از همه اینها،میدانیم همه نیکیها از سوی خداست؛قدرت بر انجام کار نیک و توفیق به آن و تمایلات درونی درباره آن همه از سوی خداست که ما با استفاده از اختیار خود آنها را به کار میگیریم و کار نیک انجام میدهیم.در عین حال،خداوند از نیکوکاران سپاسگزاری میکند و این برتر از هر سپاسگزاری است.
درباره مجاهدانی که با جان و مال خود از آیین خدا دفاع کردهاند،قرآن مجید سخنی دارد؛آئینی که منفعت آنها در آن است و برای آنها تشریع شده،با این حال خداوند خودش را خریدار و مجاهدان را فروشنده و ثمن این معامله را بهشت برین قرار میدهد و به آنها درباره چنین معامله پرسودی تبریک میگوید.آیا اگر تمام دنیا در برابر جهاد مجاهدان ناسپاسی کنند این سپاسگزاری خداوند کافی نیست؟ «إِنَّ اللّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِیلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفی بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بایَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ». 1
در حدیثی از پیغمبر گرامی اسلام میخوانیم که میفرماید:
«یَدُ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ فَوْقَ رُؤُوسِ الْمُکَفِّرینَ تُرَفْرِفُ بِالرَّحْمَةِ ؛دست خدای متعال بالای سر کسانی است که در برابر نعمتهایشان ناسپاسی میشود و رحمت خود را بر سر آنها میگستراند». (1)
از جمله اموری که میتواند مایه تسلی خاطر انسان در برابر ناسپاسیها شود این است که بدانیم این موضوع منحصر به ما نیست؛این ناسپاسیها در برابر پیامبران بزرگ خدا با آن همه زحمتهایی که برای هدایت مردم کشیدند به ویژه در برابر پیامبر اسلام و ائمه معصومان علیهم السلام به شکل گستردهای انجام شد.در حدیثی که امام موسی بن جعفر از پدران گرامیاش علیهم السلام نقل میکند آمده است:
«کانَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله مُکَفَّراً لا یُشْکَرُ مَعْرُوفُهُ وَ لَقَدْ کانَ مَعْرُوفُهُ عَلَی الْقُرَشِیَّ وَ الْعَرَبِیِّ وَ الْعَجَمِیِّ وَمَنْ کانَ أعْظَمَ مِنْ رَسُولِ اللّهِ مَعْروفاً عَلی هذَا الْخَلْق؟ وَ کَذلِکَ نَحْنُ أهْلُ الْبَیْتِ مُکَفَّرُونَ لا یُشْکَرُ مَعْرُوفُنا وَ خِیارُ الْمُؤْمِنینَ مُکَفَّرُونَ لا یُشْکَرُ مَعْرُوفُهُمْ ؛رسول خدا صلی الله علیه و آله در برابر نیکیها و خدماتی که داشت ناسپاسی میشد، خیر و نیکی آن حضرت نه تنها به قریش میرسید،بلکه تمام عرب و عجم از آن بهرهمند میشدند آیا کسی پیدا میشود که نیکی و کار خیرش از رسول خداوند نسبت به این مردم بیشتر باشد؟ و همچنین ما اهل بیت در برابر ناسپاسیها قرار داریم؛نیکیها و خدمات ما شکرگزاری نمیشود و نیکان اهل ایمان نیز مورد ناسپاسی قرار میگیرند و از نیکی آنها تشکر نمیشود». (2)
بنابراین نباید اینگونه ناسپاسیها ما را در انجام کار خیر سست و بیرغبت کند.افراد زیادی هستند که حتی کارهای خیر ما شامل آنها نمیشود؛ولی آنها قدردانی میکنند و بالاتر از همه،خدا و پیامبر و ائمه قدردان و سپاسگزارند.
قدردانی از بخشنده نعمت
همانگونه که انسان باید شکر نعمتهای پروردگار را بگزارد،هرچند هیچ انسانی قادر بر این کار نیست،حداقل اعتراف به عدم توانایی شکر نعمت کند که این خود نوعی شکر نعمت است،باید در برابر انسانها نیز همین حالت را داشته باشد و شکر خالق بدون شکر خلق،همان خلقی که واسطه نعمت بوده،کامل نمیشود.در همین زمینه حدیثی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است که میفرماید:
«روز قیامت که میشود بندهای را در صحنه محشر حاضر میکنند و در حضور خدای متعال میایستد و خداوند دستور میدهد او را به سوی آتش دوزخ ببرند.
عرضه میدارد:خداوندا! دستور دادی مرا به سوی دوزخ ببرند در حالی که قرآن میخواندم (و به قرآن عمل میکردم) خدا میفرماید:بنده من،نعمتهایی به تو عرضه داشتم و تو شکر نعمت نگزاردی.عرضه میدارد:پروردگارا! تو فلان نعمت را به من دادی و من فلان گونه شکر آن را ادا کردم و نعمت دیگری به من دادی شکر آن را نیز گزاردم و پیوسته نعمتها را ذکر میکند و شکرگزاری آنها را.خدای متعال میفرماید:بنده من راست میگویی؛ولی تو شکرگزاری در برابر کسی که واسطه نعمت بر تو بود نداشتی و من به ذات مقدسم سوگند خوردهام که شکر بندهای را نپذیرم که در برابر واسطه نعمت من به خلقم شکرگزار نباشد. (1)
از این حدیث و احادیث متعدد دیگر روشن میشود که شکر خالق از شکر مخلوق نمیتواند جدا باشد؛زیرا غالباً نعمتهای الهی از سوی واسطههایی به انسان میرسد.
از همه مهمتر نعمت هدایتی است که از سوی رسول اکرم و امامان معصوم علیهم السلام به ما رسیده که بیش از همه باید شکرگزار آنها باشیم و شاید سلام
1) 1) .بحارالانوار،ج 7،ص 224.
و درود ما به پیشگاه آنها بخشی از این شکرگزاری محسوب شود.حتی به مقتضای «إِنَّ اللّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً» 1 خداوند نیز با ارسال رحمتش بر آنها،از زحماتشان تشکر میکند و مؤمنان نیز باید از طریق تقاضای رحمت الهی بر آنها شکرگزار باشند.
همچنین در برابر اساتید و آنهایی که ما را با این منابع هدایت آشنا کردهاند شکرگزار باشیم و در برابر پدر و مادر که خداوند توصیه به خصوص آنها را در قرآن مجید کرده،آنجا که خطاب به آنها کرده میفرماید: «وَ وَصَّیْنَا الْإِنْسانَ بِوالِدَیْهِ حَمَلَتْهُ أُمُّهُ وَهْناً عَلی وَهْنٍ وَ فِصالُهُ فِی عامَیْنِ أَنِ اشْکُرْ لِی وَ لِوالِدَیْکَ إِلَیَّ الْمَصِیرُ». 2
و همچنین تمام کسانی که به نوعی به ما خدمت معنوی یا مادی کردهاند؛در هر لباس و مقامی که باشند شکرگزار باشیم.
به یقین این شکرگزاریها افزون بر اینکه باعث پرورش روح انسان میشود، نیکوکاران را به کار نیک بیشتر تشویق و غیر نیکوکاران را در این زمره وارد میکند و اگر میبینیم در دنیای امروز طی مراسمی از افراد برتر در هر رشته و هر برنامهای قدردانی میکنند و لوح سپاس به آنها میدهند برای همان آثار مثبتی است که این کار در پیشرفت جامعه دارد.
و قال علیهالسلام
کُلُّ وِعَاءٍ یَضِیقُ بِمَا جُعِلَ فِیهِ إِلَّا وِعَاءَ الْعِلْمِ،فَإِنَّهُ یَتَّسِعُ بِهِ .
امام علیه السلام فرمود:
هر ظرفی بر اثر قرار دادن چیزی در آن از وسعتش کاسته میشود مگر پیمانه علم که هرقدر از دانش در آن جای گیرد وسعتش افزون میگردد! (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهجالبلاغه،تنها به روایت آمدی در غررالحکم اشاره کرده.(که البته با تفاوت مختصری آن را آورده است).(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 168). اضافه بر این«لیثی»از علمای قرن ششم نیز آن را با تفاوت در کتاب خود به نام عیون الحکم و المواعظ،ص 376 آورده است.
وسعت پیمانه علم
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته مهمی درباره اهمیت علم و دانش اشاره میکند و میفرماید:«هر ظرفی بر اثر قرار دادن چیزی در آن از وسعتش کاسته میشود مگر پیمانه علم که هرقدر از دانش در آن جای گیرد وسعتش افزون میگردد!»؛ (کُلُّ وِعَاءٍ یَضِیقُ بِمَا جُعِلَ فِیهِ إِلَّا وِعَاءَ الْعِلْمِ،فَإِنَّهُ یَتَّسِعُ بِهِ) .
این نکته بسیار دقیقی است که امام علیه السلام به آن اشاره فرموده است.حقیقت این است که در«وعاء»(ظرف) مادی گنجایش محدودی وجود دارد که اگر چیزی در آن قرار دهند تدریجاً محدود و سرانجام پر میشود به گونهای که قابل قرار دادن چیز دیگری در آن نیست؛ولی روح و فکر و قوه عاقله انسان کاملاً با آن متفاوت است؛هرقدر علوم تازه در آن قرار دهند گویی گنجایش بیشرتی پیدا میکند هر علمی سرچشمه علم دیگری میشود و هر تجربهای تجربه دیگری با خود میآورد وبه یک معنا تا بینهایت پیش میرود و این دلیل اهمیت فوقالعاده آن و اشاره است به این که ما از فراگیری علوم هرگز خسته نشویم که واقعاً خسته کننده نیست،بلکه نشاطآور و روح پرور است.هنگامی که انسان میبیند در کنار نهالی که از یک مسئله علمی در سرزمین مغز خود کاشته نهالهای دیگری جوانه میزند و میروید و اطراف خود را پر گل میکند،قطعاً به شوق و نشاط میآید.
حتی مغزهای کامپیوتری که در عصر و زمان ما به وجود آمده و بعضی از روی
ناآگاهی گمان میبرند میتواند روزی جانشین مغز انسان شود هر کدام ظرفیت محدودی دارند که وقتی اشباع شد مطلب تازهای را نمیپذیرد در حالی که روح آدمی چنین نیست و بسیارند دانشمندان بزرگی که تا آخرین لحظههای عمر در تکاپوی علم و دانش بوده و هر روز حتی در واپسین ساعات عمر حقیقت تازهای را کشف میکردند.
از جمله کسانی که به این حقیقت در شرح کلام حکیمانه بالا اشاره کرده ابن ابی الحدید معتزلی است که در شرح نهج البلاغه خود چنین میگوید:«در ذیل این کلام سرّ عظیمی نهفته شده و رمزی است به معنای شریف پیچیدهای که طرفداران نفس ناطقه (روح مجرد) از این راه دلیل برای اثبات عقیده خود گرفتهاند نتیجه آن این است که قوای جسمانی بر اثر تکرار افعال خسته و ناتوان میشوند؛مثلاً هر گاه با چشمهای خود پیوسته صحنههایی را ببینیم چشم خسته میشود و اگر باز هم ادامه دهیم ممکن است چشم صدمه ببیند.همچنین است گوش انسان از شنیدن صداهای مکرر به زحمت میافتد (و خسته و ناتوان میگردد) و چنین است سایر قوای جسمانی؛ولی وقتی به قوه عاقله میرسیم میبینیم قضیه برعکس است،چرا که هر گاه معقولات بیشتری به این قوه وارد گردد،نیرو و توان و وسعت و انبساط آن بیشتر میشود و آمادگی برای درک مسائل جدیدی غیر از آنچه قبلاً دریافته پیدا میکند و در حقیقت تکرار معقولات شمشیر آن را تیزتر کرده و زنگار آن را میزداید و به همین دلیل میتوان گفت:قوای جسمانی همه مادی هستند؛اما قوه عاقله مجرد است و ماورای مادیات». (1)یکی از بخشهای قوه عاقله،حافظه انسان است که همه چیز را در خود حفظ میکند در حالی که قوای مادی این چنین نیست.
این کلام حکیمانه پیامهای متعددی دارد از جمله اینکه انسان هرگز نباید از
1) 1) .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 19،ص 25.
فراگیری علم و دانش خسته شود یا گمان کند به مرحله نهایی علم و دانش رسیده است.بداند به سمتی حرکت میکند که هر قدر جلوتر میرود وسیعتر میشود.
در حدیث معروفی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«مَنْهُومانِ لا یَشْبَعُ طالِبُهُما طالِبُ الْعِلْمِ وَ طالِبُ الدُّنْیا ؛دو گروه گرسنهاند و هرگز سیر نمیشوند:طالبان عمل و طالبان دنیا». (1)
به همین دلیل تحصیل علم در اسلام از جهات مختلف نامحدود است:از نظر مدت حدیث معروف از پیامبر صلی الله علیه و آله است که فرمود:
«أُطْلُبُ الْعِلْمَ مِنَ الْمَهْدِ إِلَی اللَّحْدِ ؛از گهواره تا گور دانش بجوی»گرچه آن را در جوامع حدیثی نیافتیم.
از نظر مکان در حدیث دیگری میخوانیم:
«أُطْلُبُوا الْعِلْمَ وَ لَوْ بِالصّینِ ؛به دنبال علم و دانش بروید هرچند در سرزمین چین باشد». (2)
از نظر مقدار کوشش در حدیثی از امام صادق علیه السلام آمده است:
«أُطْلُبُوا الْعِلْمَ وَ لَوْ بِخَوْضِ اللُّجَجِ وَ سَفْکِ الْمُهَجِ ؛در طلب دانش باشید هرچند برای تحصیل آن در دریاها فرو روید و خون خود را فدا کنید». (3)
از نظر استاد در حدیث دیگری میخوانیم:
«الْحِکْمَةُ ضالَّةُ الْمُؤْمِنِ یَأْخُذُها حَیْثُ وَجَدَها ؛علم و دانش گمشده فرد با ایمان است،نزد هر کس باشد گمشده خود را مطالبه میکند». (4)
این سخن را با حدیثی که از امیرمؤمنان علیه السلام در غرر الحکم آمده است پایان میدهیم:
«الْعالِمُ مَنْ لا یَشْبَعُ مِنَ الْعِلْمِ وَ لا یَتَشَبَّعُ بِهِ ؛عالم و دانشمند کسی است که هرگز از علم و دانش سیر نمیشود و اظهار سیری نیز میکند». (5)
و قال علیهالسلام
أَوَّلُ عِوَضِ الْحَلِیمِ مِنْ حِلْمِهِ أَنَّ النَّاسَ أَنْصَارُهُ عَلَی الْجَاهِلِ.
امام علیه السلام فرمود:
نخستین نتیجهای که شخص بردبار از بردباری خود میبرد این است که مردم در برابر جاهل و نادان از وی حمایت خواهند کرد. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: به گفته کتاب مصادر،این کلام حکیمانه را پیش از سید رضی در نهجالبلاغه،ابن قتیبة در عیون الاخبار و ابن عبد ربه در عقد الفرید با تفاوتهایی آوردهاند و بعد از مرحوم سید رضی در کتب زیادی از جمله کنز الفوائد،ربیع الابرار زمخشری و دستور معالم الحکم نوشته قاضی قضاعی و نهایة الارب نویری آمده است و با توجه به اینکه بسیاری از آنها با تفاوتهایی در عبارت آن را نقل کردهاند روشن میشود که از منابعی جز نهجالبلاغه گرفتهاند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 168).
در برابر جاهلان بردبار باش
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه،به یکی از آثار ارزنده حلم و بردباری در مقابل سفیهان و جاهلان اشاره کرده میفرماید:«نخستین نتیجهای که شخص بردبار از بردباری خود میبرد این است که مردم در برابر جاهل و نادان از وی حمایت خواهند کرد»؛ (أَوَّلُ عِوَضِ الْحَلِیمِ مِنْ حِلْمِهِ أَنَّ النَّاسَ أَنْصَارُهُ عَلَی الْجَاهِلِ) .
بعضی از ارباب لغت«حلم»را به معنای خویشتنداری به هنگام هیجان غضب دانستهاند و از آنجا که این حالت از عقل و خرد نشأت میگیرد،گاه واژه «حلیم»به معنای عاقل به کار رفته است.
بسیاری از افراد جاهل و نادان پرادعا،بلندپرواز و پرخاشگرند،ازاینرو هنگامی که در برابر دانشمند وارستهای قرار گیرند برای اظهار خودنمایی ممکن است انواع اهانتها را روا دارند.حال اگر شخص عالم و دانشمند و انسان با ایمان و متقی بخواهد در برابر آنها عکس العمل نشان دهد،مقام خود را پایین آورده است؛اما اگر حلم و بردباری در برابر این افراد نادان و بیادب به خرج دهد و عکسالعملی از خود ظاهر نکند،مردم به مظلوم بودن او اعتراف میکنند و به حکم غریزه حمایت از مظلوم که در بسیاری از انسانها نهفته است به حمایت از او بر میخیزند و جاهل جسور و بیادب را بر سر جایش مینشانند.
این نخستین نتیجهای است که افراد حلیم از حلمشان میبرند و در واقع دفاع از
خود را بر عهده دیگران مینهند.
قرآن مجید درباره عباد الرحمان (بندگان خاص خدا) میفرماید: «وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً» ؛و هنگامی که جاهلان آنها را مخاطب سازند (و سخنان نابخردانه گویند)،به آنها سلام میگویند (و با بیاعتنایی و بزرگواری میگذرند)». (1)
در جایی دیگر خداوند به پیامبرش دستور میدهد که: «خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِینَ» ؛(به هر حال) با عفو و مدارا رفتار کن،و به کارهای شایسته دعوت نما،و از جاهلان روی بگردان (و با آنان ستیزه مکن)!». (2)
نیز در مقام مدح انبیای پیشین از صفت حلم نام برده شده است؛از جمله درباره ابراهیم علیه السلام در آیه 114 سوره«توبه»در مدح ابراهیم به سبب حلم و بردباریاش در برابر عموی بتپرست میفرماید: «إِنَّ إِبْراهِیمَ لَأَوّاهٌ حَلِیمٌ» ؛به یقین ابراهیم مهربان و بردبار بود».
حلم علاوه بر این،آثار فراوان دیگری نیز دارد و آن اینکه به انسان آرامش میبخشد و وی را از آلوده شدن به گناه به هنگام ستیزهجویی حفظ میکند و از تشدید عداوت دشمن که به جسارت و بیادبی پرداخته جلوگیری مینماید.
بر پایه همین نکات است که امیرمؤمنان علی علیه السلام در نهج البلاغه بارها بر اهمیت حلم تأکید ورزیده است؛از جمله در خطبه 193 (خطبه همام) که اوصاف پرهیزگاران را شرح میدهد میفرماید:«یکی از صفات آنها این است که علم را با حلم میآمیزند»؛
(یَمْزَجُ الْحِلْمَ بِالْعِلْمِ) و در حکمت 31 یکی از شاخههای عدالت،استواری در حلم شمرده شده است.
در کلام حکیمانهای که پس از این کلام مورد بحث خواهد آمد
(حکمت 207) نیز همین معنا تأکید شده و در کلام حکمتآمیز 211،418،424 و 460 اشارات مهمی به اهمیت حلم شده است.
در روایات دیگر اسلامی نیز بر اهمیت حلم و آثار مثبت آن تکیه شده؛از جمله در حدیثی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم که فرمود:
«ألا أُخْبِرُکُمْ بِأشْبَهِکُمْ بی أخْلاقاً؟ ؛آیا به شما خبر دهم کدام یک از شما از نظر اخلاق به من شبیهترید؟». (1)
یاران عرض کردند:آری ای رسول خدا! فرمود:
«أحْسَنُکُمْ أخْلاقاً وَ أعْظَمُکُمْ حِلْماً وَ أبَرُّکُمْ بِقَرابَتِهِ وَ أشَدُّکُمْ إنْصافاً مِنْ نَفْسِهِ فِی الْغَضَبِ وَ الرِّضا ؛آن کس که از همه خوش اخلاقتر و بردبارتر و نیکوکارتر به خویشاوندان خود و باانصافتر در حال غضب و خشنودی است». (2)
در حدیثی که در غرر الحکم از امام امیرمؤمنان علیه السلام نقل شده میخوانیم:
«أشْجَعُ النّاسُ مَنْ غَلَبَ الْجَهْلَ بِالْحِلْمِ ؛شجاعترین مردم کسی است که با نیروی حلم،بر جهل (جاهلان) غالب آید». (3)
در حدیث دیگری از همان حضرت و در همان منبع آمده است:
«إنَّ أفْضَلَ أخْلاقِ الرِّجالِ الْحِلْمُ ؛برترین اخلاق مردان با شخصیت حلم و بردباری است». (4)
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که فرمود:
«کَفی بِالْحِلْمِ ناصِراً ؛حلم برای یاری انسان کافی است». (5)
در حدیث مفصلی که مرحوم علامه مجلسی در گفتوگوی امام صادق علیه السلام با «عنوان بصری»که برای درک علم به محضر آن حضرت آمده بود نقل میکند، میخوانیم که فرمود:حلم و بردباری تو باید به قدری باشد که اگر کسی به تو
بگوید اگر سخن نسنجیدهای درباره من بگویی ده برابر آن به تو میگویم،تو در جواب بگویی اگر تو ده سخن ناسنجیده بگویی من یکی نخواهم گفت
(فَمَنْ قالَ لَکَ إنْ قُلْتَ واحِدَةً سَمِعْتَ عَشْراً فَقُلْ إنْ قُلْتَ عَشْراً لَمْ تَسْمَعْ واحِدَةً) . (1)
1) 1) .بحارالانوار،ج 1،ص 226.
و قال علیهالسلام
إِنْ لَمْ تَکُنْ حَلِیماً فَتَحَلَّمْ؛فَإِنَّهُ قَلَّ مَنْ تَشَبَّهَ بِقَوْمٍ إِلَّا أَوْشَکَ أَنْ یَکُونَ مِنْهُمْ.
امام علیه السلام فرمود:
اگر حلیم و بردبار نیستی خود را به بردباری وادار کن (و همانند حلیمان عمل کن) زیرا کمتر شده است کسی خود را شبیه قومی کند و سرانجام از آنان نشود. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: نویسنده مصادر میگوید:مرحوم دیلمی این جمله را با اضافاتی در کتاب اعلام الدین فی صفات المؤمنین آورده است و نامبرده هرچند بعد از مرحوم سید رضی میزیسته اما اختلاف در نقل نشان میدهد که از مصادر دیگری آن را اخذ کرده است.مرحوم کلینی که قبل از مرحوم سید رضی میزیسته این جمله را از امام صادق علیه السلام به این صورت نقل کرده است: «إذا لَمْ تَکُنْ حَلیماً فَتَحَلَّم» و با توجه به اتحاد مضمون و اینکه همه آنها از امامان معصوم گرفته شده و آنها نور واحدی هستند تفاوتی احساس نمیشود.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 169).
راه تحصیل بردباری
امام علیه السلام در این کلام نورانی که در واقع تکمیلی است برای کلام حکیمانه گذشته اشاره به نکته دیگری درباره حلم و بردباری میکند و میفرماید:«اگر حلیم و بردبار نیستی خود را به بردباری وادار کن (و همانند حلیمان عمل نما) زیرا کمتر شده است کسی خود را شبیه قومی کند و سرانجام از آنان نشود»؛ (إِنْ لَمْ تَکُنْ حَلِیماً فَتَحَلَّمْ؛فَإِنَّهُ قَلَّ مَنْ تَشَبَّهَ بِقَوْمٍ إِلَّا أَوْشَکَ أَنْ یَکُونَ مِنْهُمْ) .
کلام حکیمانه پیشین درباره بعضی از آثار مهم حلم بود و امام علیه السلام در این کلام، راه رسیدن به این خلق از اخلاق فضیله را بیان میکند که چون افرادی دارای این صفت نیستند خود را وادار به آن کنند؛مثلاً حادثه خشمآوری واقع میشود و انسان عصبانی میگردد و از درون میجوشد و میخروشد؛ولی خودش را کنترل کند و قیافهای همچون حلیمان و بردباران به خود بگیرد.این کار در نخستین بار ممکن است بسیار مشکل باشد ولی هرچه تکرار شود آسانتر میگردد تا زمانی که انسان به آن عادت میکند و تبدیل به حالت و سپس تبدیل به ملکه میشود.
البته تمام صفات فضیله را میتوان از این راه به دست آورد؛مثلاً علمای اخلاق درباره افراد جبان و ترسو میگویند:خود را در میدانهای ترسناک وارد کند و شجاعت را بر خویش تحمیل نماید.پس از مدتی عادت میکند و ملکه
شجاعت در او پیدا میشود.
جمله «قَلَّ مَنْ تَشَبَّهَ بِقَوْمٍ» نیز دلیل بر این کلیت و عمومیت است و در واقع امام علیه السلام آن را به عنوان درسی فراگیر در مسیر تحصیل فضایل تعلیم داده است و این همان چیزی است که نه تنها علمای اخلاق،بلکه روانشناسان نیز بر آن اصرار دارند و آن را یکی از طرق رفع نقایص روانی میشمارند.
راه دیگر برای تحصیل این صفت مهم اخلاقی،مطالعه حالات علما و پیشوایان بزرگ مخصوصاً رسول اکرم و ائمه معصومین علیهم السلام است که آنها چقدر در برابر افراد جسور حلیم و بردبار بودهاند.
در حدیثی که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در کتب شیعه و اهل سنت نقل شده میخوانیم که روزی مرد عربی خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و (بدون مقدمه) عبای پیغمبر صلی الله علیه و آله را گرفت و به گردن پیامبر صلی الله علیه و آله انداخت و به شدت کشید به گونهای که اثر آن روی گردن مبارک حضرت آشکار شد.سپس گفت:ای محمد! از آن مال خدا که نزد توست چیزی به من بده.پیامبر صلی الله علیه و آله نگاهی به او کرد و خندید (اشاره به اینکه اگر مالی میخواهی راه آن این کار نیست) سپس دستور داد چیزی به او بخشیدند (و از خود هیچ عکسالعمل خشنی در برابر او ظاهر نساخت) و این نشانه حلم فوقالعاده آن حضرت است. (1)
در حدیث دیگری که در مکارم الاخلاق آمده میخوانیم که گاهی کودکان را خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله میآوردند تا برای آنها دعا کند و مبارک باشند و یا نامی برای آنها انتخاب کند.پیامبر صلی الله علیه و آله کودک را میگرفت و در دامان خود برای احترام به خانوادهاش میگذاشت و چه بسا کودک دامان پیامبر صلی الله علیه و آله را تَر میکرد.بعضی از حاضران فریاد میکشیدند،حضرت میفرمود:آرام باشید مانع وی نشوید،او را آزاد میگذاشت تا بولش تمام شود.سپس به او دعا میفرمود یا نامگذاری
1) 1) .صحیح مسلم،ج 3،ص 103؛بحار الانوار،ج 16،ص 230.
میکرد.این کار سبب خوشحالی خانواده کودک میشد و احساس میکردند پیامبر صلی الله علیه و آله به هیچ وجه از ماجرای کودکشان ناراحت نشده است.هنگامی که باز میگشتند پیامبر صلی الله علیه و آله لباس و بدن خود را میشست. (1)
از جمله در حدیثی که مرحوم کلینی در کتاب شریف کافی آورده است ذیل بابی که به عنوان«الحلم»عنوان کرده است میخوانیم:امام صادق علیه السلام خدمتکاری داشت که او را به دنبال کاری فرستاد ولی مدتی گذشت و نیامد.امام علیه السلام در جستجوی وی برآمد دید در گوشهای خوابیده است.امام علیه السلام بالای سرش نشست و او را باد میزد تا زمانی که بیدار شد.در آن هنگام امام علیه السلام به او فرمود:
«یا فُلانَ وَ اللّهِ ما ذلِکَ لَکَ تَنامُ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ لَکَ اللَّیْلُ وَ لَنا مِنْکَ النَّهارُ ؛ای غلام! به خدا سوگند این سزاوار تو نیست.هم شب را میخوابی هم روز را.شب برای تو باشد و روز برای ما». (2)
مرحوم مفید در کتاب مجالس خود از جابر نقل میکند که امیرمؤمنان علیه السلام شنید مردی«قنبر»را دشنام میدهد و«قنبر»میخواهد به او پاسخ دهد.امام علیه السلام او را صدا زد فرمود:
«مَهْلاً یا قَنْبَر دَعِ الشّاتِمَةَ مُهاناً تَرْض الرَّحْمانَ وَ تَسْخَطُ الشَّیْطانَ وَ تُعاقِبُ عَدُوَّکَ ؛قنبر آرام باش.دشنامدهنده را رها کن که سبب خشنودی خدا و خشم شیطان میشود و این مجازاتی است برای دشمن تو».سپس افزود:
«فَوَالَّذی فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ ما أرْضَی الْمُؤْمِنُ رَبَّهُ بِمِثْل الْحِلْمِ وَ لا أسْخَطَ الشَّیْطانَ بِمِثْلِ الصَّمْتِ وَ لا عُوقِبَ الْأحْمَقُ بِمِثْلِ السُّکُوتِ عَنْهُ ؛به خدایی که دانه را در زمین میشکافد و انسان را میآفریند سوگند هرگز انسان با ایمانی پروردگارش را به چیزی مانند حلم و بردباری خشنود نکرده است و شیطان را به مانند سکوت (در اینگونه موارد) خشمگین نساخته و احمق را همانند خاموشی
در برابرش مجازات ننموده است». (1)
این سخن را با کلامی از شریف رضی در کتاب خصائص الائمة پایان میدهیم او در آن کتاب کلام حکیمانه فوق را با اضافهای روشنگر آورده و چنین نقل کرده است:
«أفْضَلُ رِداءٍ یُرْتَدی بِهِ الْحِلْمُ فَإنْ لَمْ تَکُنْ حَلیماً ...؛برترین لباس لباس حلم است و اگر حلیم نیستی خود را مشابه حلیمان کن...». (2)
و قال علیهالسلام
مَنْ حَاسَبَ نَفْسَهُ رَبِحَ،وَ مَنْ غَفَلَ عَنْهَا خَسِرَ،وَ مَنْ خَافَ أَمِنَ،وَ مَنِ اعْتَبَرَ أَبْصَرَ،وَ مَنْ أَبْصَرَ فَهِمَ،وَ مَنْ فَهِمَ عَلِمَ.
امام علیه السلام فرمود:
هر کس به حساب خود برسد سود میبرد و آن کس که غافل بماند زیان میبیند.
کسی که (از خدا) بترسد ایمن میگردد و کسی که عبرت گیرد بینا میشود و آن کس که بینا گردد (حقایق را) میفهمد و آن کس که (حقایق را) بفهمد دانا میشود. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهجالبلاغه آمده است که جمله اول از این کلام حکیمانه در غررالحکم و جمله دوم و سوم در کتاب کنزالفوائد با تفاوتی ذکر شده و سایر جملهها هماهنگ با قرآن مجید و سنت پاک نبوی و عقل و ذوق سلیم است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 170). مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار حدیثی شبیه همین گفتار حکیمانه را از امام علی بن موسی الرضا علیه السلام با اضافاتی نقل کرده است.(بحار الانوار،ج 75،ص 352).
شش اندرز ناب
در این کلام حکیمانه شش جمله وجود دارد که سه جمله از آن مستقل از یکدیگر و سه جمله مرتبط با یکدیگر است و هر کدام نکتهای را بیان میکند، میفرماید:«هر کس به حساب خود برسد سود میبرد و آن کس که غافل بماند زیان میبیند.کسی که (از خدا) بترسد ایمن میگردد و کسی که عبرت گیرد بینا میشود و آن کس که بینا گردد (حقایق را) میفهمد و آن کس که (حقایق را) بفهمد دانا میشود»؛ (مَنْ حَاسَبَ نَفْسَهُ رَبِحَ،وَ مَنْ غَفَلَ عَنْهَا خَسِرَ،وَ مَنْ خَافَ أَمِنَ، وَ مَنِ اعْتَبَرَ أَبْصَرَ،وَ مَنْ أَبْصَرَ فَهِمَ،وَ مَنْ فَهِمَ عَلِمَ) .
همیشه مسئله حسابرسی در زندگی مادی مردم وسیلهای برای پرهیز از زیانها بوده است و وسایل مختلفی برای ثبت و ضبط حسابها از قدیم الایام فراهم کردهاند.در عصر و زمان ما این وسایل بسیار متنوع و پیچیده شده و دقیقترین حسابها را نگهداری میکند.بررسی حساب سبب میشود که اگر انسان احساس زیان کرد به سراغ نقطههای آسیبپذیر برود و آنها را اصلاح کند تا زیان،تبدیل به سود گردد.اصولاً تمام این جهان بر اساس حساب و نظم آمیخته با آن قرار گرفته است.هر گاه درون بدن خود را ملاحظه کنیم در منطقه خون ما حساب دقیقی حکمفرماست؛بیش از بیست فلز و شبه فلز و مواد مختلف حاصل از آن خون ما را تشکیل میدهد و به مجرد اینکه نظم آن به هم
بخورد بیماری حاصل میشود.به همین دلیل پزشکان اولین دستوری را که میدهند محاسبه اجزای تشکیل دهنده خون از طریق آزمایش است تا به وسیله این حسابگری جلوی بیماری را بگیرند.
آن کس که این آزمایشها را به فراموشی بسپارد ممکن است زمانی متوجه شود که خسارت و زیان وسیعی دامن او را گرفته،در امور مادی دنیا ورشکست و در مسائل طبیعی مانند سلامتی جسم گرفتار بیماریهای غیر قابل علاج شده است.
اسلام میگوید:در امور معنوی نیز باید همینگونه بلکه دقیقتر به حساب خویش رسید.آن کس که مراقب اعمال خویش باشد و حسابرسی دقیق کند سود معنوی میبرد و کسی که از آن غافل گردد گرفتار خسران و زیان در دنیا و آخرت میشود.
در حدیثی از رسول اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«لا یَکُونُ الْعَبْدُ مُؤْمِناً حَتّی یُحاسِبُ نَفْسَهُ أشَدَّ مِنْ مُحاسَبَةِ الشَّریکِ شَریکَهُ وَ السَّیِّدُ عَبْدَهُ ؛انسان فرد باایمانی نخواهد بود مگر زمانی که با دقت اعمال خود را محاسبه کند؛دقیقتر از آنچه شریک به حساب شریک خود میرسد یا مولا به حساب بنده خویش». (1)
حسابگری در مسائل معنوی و امور اخروی باید شدیدتر و دقیقتر باشد،زیرا غیر ما حسابگرانی هستند که حساب دقیق اعمال ما را دارند،در حالی که در امور مادی،هر کس خودش حسابگر خویش است و معمولا کسی بر او نظارتی ندارد.
قرآن مجید میگوید: «وَ إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحافِظِینَ* کِراماً کاتِبِینَ* یَعْلَمُونَ ما تَفْعَلُونَ» ؛و به یقین نگاهبانانی بر شما گمارده شده،والا مقام و نویسنده (اعمال نیک و بد شما) که میدانند شما چه میکنید». (2)
در جای دیگر میفرماید:روز قیامت خطاب به گناهکاران میشود و خداوند به آنها میگوید: «هذا کِتابُنا یَنْطِقُ عَلَیْکُمْ بِالْحَقِّ إِنّا کُنّا نَسْتَنْسِخُ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» ؛ این نامه اعمال شماست که ما نوشتهایم و به حق بر ضدّ شما سخن میگوید؛ما آنچه را انجام میدادید مینوشتیم». (1)
در روایات اسلامی تأکید شده است که همه روز به حساب خود برسید؛یعنی شب هنگام همانگونه که معمول بسیاری از بازرگانها و تجار است که دفاتر خود را به خانه میبرند و به حساب روز خود میرسند شما هم شب هنگام به اعمالی که در روز انجام دادید نگاهی حسابگرانه بیفکنید؛اگر خطایی بوده توبه کنید و اگر کار خوبی بوده شکر خدا به جا آورید و آن را تکرار نمایید.
امام کاظم علیه السلام در حدیثی میفرماید:
«لَیْسَ مِنّا مَنْ لَمْ یُحاسِبْ نَفْسَهُ فی کُلِّ یَوْمٍ فَإنْ عَمِلَ خَیْراً اسْتَزادَ اللّهَ مِنْهُ وَ حَمِدَ اللّهَ عَلَیْهِ وَ إنْ عَمِلَ شَرّاً اسْتَغْفَرَ اللّهَ مِنْهُ وَ تابَ إلَیْهِ ؛کسی که همه روز به حساب خود نرسد از ما نیست؛اگر کار خیری انجام داده از خداوند توفیق فزونی بطلبد و خدا را بر آن شکر بگوید و اگر کار بدی انجام داده استغفار کند و توبه نماید و به سوی خدا باز گردد». (2)
ارباب سیر و سلوک نیز برای پیمودن مسیر قرب خدا از نخستین توصیههایی که به رهروان این راه میکنند مراقبت اعمال و سپس محاسبه آن است،چرا که بدون آن،پیمودن این راه پر خوف و خطر امکانپذیر نیست.
سپس امام علیه السلام در سومین جمله از این گفتار حکیمانه به این مسأله اشاره میکند که اگر کسی خواهان امنیت و آرامش است باید خائف باشد؛همیشه خوف سپری است در برابر حوادث خطرناک و راز اینکه خداوند آن را در وجود انسان قرار داده،این است که اگر ترسی در کار نباشد خیلی زود انسان
خود را به پرتگاهها میافکند و در چنگال حوادث سخت گرفتار میسازد و به مرگ زودرس مبتلا میشود.
البته اگر این خوف در حد اعتدال باشد به یقین سپری در برابر بلاهاست و اگر به افراط بینجامد انسان را از تلاش و کوشش باز میدارد و به محرومیت منجر میشود و اگر به تفریط گراید و از موجودات خطرناک نترسد گرفتار انواع حوادث مرگبار خواهد شد.
شک نیست که خوف در کلام امام علیه السلام اشاره به خوف از خدا یعنی خوف از عدالت و مجازاتهای عادلانه اوست.کسانی که دارای چنین خوفی باشند از عذاب الهی در دنیا و آخرت در امانند و به عکس آنها که تنها به رحمت او امیدوار گردند و اثری از خوف در وجود آنها نباشد آلوده انواع گناهان شده و گرفتار مجازات خداوند در این سرا و آن سرا میشوند.به همین دلیل در تعلیمات دینی ما کراراً آمده است که انسان باایمان باید با دو بال خوف و رجا پرواز کند.
امام صادق علیه السلام از وصایای لقمان حکیم جملهای را نقل میکند و میفرماید:
در وصایای لقمان مسائل شگفتآوری بود.از همه شگفتآورتر اینکه به فرزندش چنین گفت:
«خَفِ اللّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خیفَةً لَوْ جِئْتَهُ بِبِرِّ الثَّقَلَیْنِ لَعَذَّبَکَ وَ ارْجُ اللّهَ رَجاءً لَوْ جِئْتَهُ بِذُنُوبِ الثَّقَلَیْنِ لَرَحِمَکَ ؛آنگونه از خداوند عزوجل ترسان باش که اگر تمام اعمال نیک جن و انس را به جا آوری احتمال ده که تو را (به سبب بعضی از اعمالت) عذاب میکند و آنچنان به خداوند امیدوار باش که اگر گناه انس و جن را انجام داده باشی ممکن است مشمول رحمت او واقع شوی». (1)
سپس امام صادق علیه السلام افزود:پدرم چنین میفرمود:
«إنّه لَیْسَ مِنْ عَبْدٍ مُؤْمِنٍ إلّا وَ فی قَلْبِهِ نُورانِ:نُورُ خیفَةٍ وَ نُورُ رَجاءٍ لَوْ وُزِنَ هذا لَمْ یَزِدْ عَلی هذا وَ لَوْ وُزِنَ هذا لَمْ
1) 1) .کافی،ج 2،ص 67.
یَزِدْ هذا ؛در قلب هر فرد با ایمانی دو نور هست:نور خوف و نور رجا،اگر این را وزن کنند چیزی اضافه بر آن نیست و اگر آن را وزن کنند چیزی اضافه بر این نخواهد بود». (1)
البته منظور این نیست که واقعاً همه گناهان را انجام میدهند و با همان حالت از دنیا میروند؛بلکه مقصود این است که امیدوار باشند سرانجام توبه میکنند و در مقام اصلاح بر میآیند و سپس از دنیا میروند.
در روایت دیگری در همان باب از امام صادق علیه السلام میخوانیم که راوی عرض میکند:جمعی از دوستان شما هستند که خود را آلوده گناهان میکنند و میگویند:امید (به رحمت خدا و محبت اهلبیت) داریم،امام فرمود:
«کَذَبُوا لَیْسُوا لَنا بِمُوالٍ ؛آنها دروغ میگویند از دوستان ما نیستند».سپس افزود:
«اولئِکَ قَوْمٌ تَرَجَّحَتْ بِهِمِ الْأمانِیُّ مَنْ رَجا شَیْئاً عَمِلَ لَهُ وَ مَنْ خافَ مِنْ شَیْءٍ هَرَبَ مِنْهُ ؛آنها کسانی هستند که در چنگال آرزوها گرفتار شدهاند (زیرا) کسی که امید به چیزی داشته باشد برای آن عمل میکند و کسی که از چیزی بترسد از آن میگریزد». (2)
آنگاه امام در سه جمله اخیر از کلام نورانی خود به این نکته اشاره میکند که اگر انسان با چشم عبرت به اطراف خود بنگرد به حقایق این عالم آشنا میشود، سپس به تحلیل آن حقایق میپردازد و اسباب و نتایج آن را درک میکند و کسی که به اسباب و نتایج آن حقایق آشنا میگردد عالم میشود؛یعنی راه را به سوی مقصد پیدا میکند.در واقع پیوند ناگسستنی میان سه موضوع هست:چشم عبرت داشتن،تحلیل حوادث کردن و عالم و آگاه شدن.
منظور از عبرت گرفتن این است که انسان حادثهای را که میبیند نخست به مقدماتی که آن را تشکیل داده و آثاری که بر آن مترتب میشود توجه کند سپس
مشابه آن را در زندگی خود در نظر بگیرد که این مایه ابصار و بصیرت است و هنگامی که از آن قاعدهای کلی برای خود و دیگران بسازد،این فهم واقعی حادثه است که به صورت علمی قابل قبول در روح و جان انسان جایگزین میشود.
در ذیل حکمت پنجم بحث قابل ملاحظهای درباره عبرت و تفکّر آوردهایم.
و قال علیهالسلام
لَتَعْطِفَنَّ الدُّنْیَا عَلَیْنَا بَعْدَ شِمَاسِهَا عَطْفَ الضَّرُوسِ عَلَی وَلَدِهَا،وَ تَلَا عَقِیبَ ذَلِکَ:« وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ
وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ ».
امام علیه السلام فرمود:
دنیا همچون شتر بدخویی است که بعد از چموشی به ما روی میآورد و همچون شتری است که دوشنده شیر را گاز میگیرد تا شیر را برای فرزندش نگهداری کند، سپس امام این آیه را تلاوت فرمود:ما میخواهیم بر مستضعفان زمین منت گذاریم و آنها را پیشوایان و وارثان آن قرار دهیم. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در کتاب مصادر ذیل این کلام حکیمانه چنین میگوید:این سخن از جمله خبرهای غیبی آن حضرت است و به صورت متواتر از آن حضرت نقل شده و به همین دلیل هر گروهی آن را مطابق مذهب خود تفسیر کردهاند؛امامیه آن را اشاره به ظهور قائم منتظر میدانند،معتزله به طور دیگری تفسیر میکنند و زیدیه به گونه دیگر.هرگاه این سخن مشهور و متواتر نبود نیازی به این تفسیرها و تأویلها نداشت،خطی بر آن میکشیدند و از آن میگذشتند.سپس از مرحوم طبرسی در مجمع البیان نقل میکند که در روایت صحیح از امیرمؤمنان علیه السلام نقل شده که فرمود: «وَ الَّذی فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَتَعْطِفَنَّ الدُّنْیا إلی آخر»این کلام را«ابن حجام»در تفسیرش با دو سند از آن حضرت نقل کرده و میدانیم که ابن حجام قبل از سید رضی میزیسته و نیز بحرانی در کتاب برهان و زمخشری در ربیع الابرار آن را آوردهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 170 و 171 با تلخیص). در کتب فراوان دیگری که قبل از سید رضی تألیف شده نیز این روایت با اضافات یا با اسنادی نقل شده؛از جمله تفسیر فرات کوفی (متوفای 352) و مسند ابن جعد (متوفای 230).
آینده از آنِ ماست
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود خبر مسرتبخشی از آینده اهل بیت و پیروان مکتب آنها میدهد و میفرماید:«دنیا همچون شتر بدخویی است که بعد از چموشی به ما روی میآورد و همچون شتری است که دوشنده شیر را گاز میگیرد تا شیر را برای فرزندش نگهداری کند.سپس امام آیه 5 سوره«قصص» را تلاوت فرمود:ما میخواهیم بر مستضعفان زمین منت گذاریم و آنها را پیشوایان و وارثان آن قرار دهیم»؛ (لَتَعْطِفَنَّ الدُّنْیَا عَلَیْنَا بَعْدَ شِمَاسِهَا عَطْفَ الضَّرُوسِ عَلَی وَلَدِهَا،وَ تَلَا عَقِیبَ ذَلِکَ:« وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ ») .
«شِماس» (بر وزن کتاب) معنای مصدری دارد و در اصل به معنای سرکشی و چموشی حیوان است،سپس در مورد انسانهای سرکش و عصیانگر نیز به کار رفته است و شَماس (بر وزن تماس) معنای وصفی آن است و به حیوان سرکش و انسان عصیانگر گفته میشود.
«عطف» (بر وزن فتح) به معنای تمایل پیدا کردن یا مایل ساختن به چیزی است.این واژه گاهی به صورت متعدی به کار میرود که به معنی مایل ساختن است و زمانی با«إلی»متعدی میشود که به معنی مایل شدن به چیزی است و هنگامی با«علی»متعدی میشود که به معنی بازگشت به چیزی است و گاه با
«عن»که به معنی انصراف از چیزی است.
«ضروس» از مادّه«ضَرْس»(بر وزن ترس) به معنای دندان گذاردن بر چیزی و فشار دادن است و«ضروس»به شتر کج خلقی میگویند که افراد را گاز میگیرد.
مفهوم جمله این است:همانگونه که شتر شیرده از دوشیدن شیر خود ممانعت میکند مبادا گرفتار کمبود شیر برای بچهاش گردد و افرادی را که به سراغ دوشیدن شیر میروند گاز میگیرد همچنین در آینده دنیا به سوی ما باز میگردد و به قدرت پروردگار،مخالفان ما سرکوب میشوند و حکومت به دست صالحان میافتد،همانگونه که قرآن مجید وعده داده است.
جمله «نرید» که فعل مضارع است و معمولا دلالت بر استمرار دارد نشان میدهد که این آیه گرچه در داستان بنی اسرائیل ذکر شده که خداوند به آنها وعده داد بر فرعونیان پیروز میشوند و سرانجام پیروز شدند؛ولی منحصر به آنها نیست؛افراد مستعضف هرگاه تکیه بر ذات پاک پروردگار کنند و از او یاری بطلبند و انجام وظیفه نمایند سرانجام بر ظالمان و مستکبران پیروز میشوند، ائمه و پیشوایان روی زمین میگردند و وارث امکانات وسیع ظالمان و مستکبران.
این آیه از آیاتی است که اشاره به ظهور حضرت مهدی (ارواحنا فداه) دارد.
در حدیثی که مرحوم شیخ طوسی در کتاب غیبت خود آورده است،امیرمؤمنان علی علیه السلام در تفسیر آیه فوق فرمود:
«هُمْ آلُ مُحَمَّدٍ یَبْعَثُ اللّهُ مَهْدِیُّهُمْ بَعْدَ جَهْدِهِمْ فَیُعِزُّهُمْ وَ یُذِلُّ عَدُوَّهُمْ ؛منظور از مستضعفان در آیه فوق آل محمد است که خداوند مهدی آنها را بعد از زحمت و فشاری که بر آنان وارد شده بر میانگیزد و به آنها عزت میبخشد و دشمنانشان را خوار و ذلیل میکند». (1)
همین مضمون در حدیثی از امام علی بن الحسین علیه السلام آمده است که میفرماید:
1) 1) .بحار الانوار،ج 51،ص 54،ح 35.
«وَ الَّذی بَعَثَ مُحَمَّداً بِالْحَقِّ بَشیراً وَ نَذیراً إنَّ الْأبْرارَ مِنّا أهْلَ الْبَیْتِ وَ شیعَتَهُمْ بِمَنْزِلَةِ مُوسی وَ شیعَتِهِ وَ إنَّ عَدُوَّنا وَ أشْیاعَهُمْ بِمَنْزِلَةِ فَرْعَوْنَ وَ أشْیاعِهِ ؛سوگند به کسی که محمد را به حق بشارت دهنده و بیم دهنده قرار داد که نیکان از ما اهل بیت و پیروان آنها به منزله موسی و پیروان او و دشمنان ما و پیروانشان به منزله فرعون و پیروانش هستند (سرانجام پیروز میشوند و آنها نابود میگردند و حکومت حق و عدالت برقرار خواهد شد)». (1)
اضافه بر آیه شریفه و کلام ائمه هدی علیهم السلام این مسئله را نیز میتوان به صورت منطقی اثبات کرد و آن اینکه خداوند حکیم و رحیم،انسان را برای هدف والایی آفریده است و اگر قرار باشد تا آخر دنیا وضع کنونی ادامه یابد؛ظالمان بر اوضاع مسلط باشند،احکام الهی به فراموشی سپرده شود و ظلم و فساد و قتل و جنایت در مقیاسهای وسیع جهانی حکمفرما گردد،به یقین چنین امری با حکمت خداوند درباره آفرینش انسان سازگار نیست.باید منتظر بود زمانی فرا رسد که ایمان و اخلاق و عقلانیت بر جهان حاکم گردد و اولیای الهی بر جهان حکمرانی کنند و مدینه فاضله انسانیت که هدف نهایی خلقت انسان بوده است برقرار شود به مصداق «أَنَّ الْأَرْضَ یَرِثُها عِبادِیَ الصّالِحُونَ» 2 و به مصداق آیه: «وَعَدَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضی لَهُمْ وَ لَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یَعْبُدُونَنِی لا یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً» ؛خداوند به کسانی از شما که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند وعده داده است که به یقین،خلافت روی زمین را به آنان خواهد داد،همانگونه که به پیشینیان آنها خلافت بخشید؛و دین و آیینی را که برای آنان
1) 1) .بحار الانوار،ج 24،ص 167.مجمع البیان نیز این روایت را ذیل آیه فوق بیان کرده است.ر.ک:مجمع البیان،ج 7،ص 375.
پسندیده،برایشان پا برجا و ریشهدار خواهد ساخت؛وترسشان را به امنیّت و آرامش مبدّل میکند،به گونهای که فقط مرا میپرستند،و چیزی را همتای من قرار نخواهند داد». (1)
بنابراین آنچه در آیات و روایات آمده است با دلیل عقل نیز هماهنگ است.
1) 1) .نور،آیه 55.
و قال علیهالسلام
اتَّقُوا اللَّهَ تَقِیَّةَ مَنْ شَمَّرَ تَجْرِیداً،وَ جَدَّ تَشْمِیراً،وَ کَمَّشَ فِی مَهَلٍ،وَ بَادَرَ عَنْ وَجَلٍ،وَ نَظَرَ فِی کَرَّةِ الْمَوْئِلِ وَ عَاقِبَةِ الْمَصْدَرِ،وَ مَغَبَّةِ الْمَرْجِعِ.
امام علیه السلام فرمود:
تقوای الهی پیشه کنید؛تقوای کسی که برای اطاعت خدا دامن به کمر زده در حالی که خود را از (علائق مادی) جدا ساخته و سخت (در این راه) میکوشد و با بصیرت در راه خدا با چابکی گام بر میدارد و از ترس اعمالِ خود،به سرعت (به سوی مغفرت الهی) پیش میرود و در بازگشت به پناهگاه اصلی (آخرت) و به سرانجام زندگی و عاقبت کار میاندیشد. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در کتاب مصادر نهج البلاغه میگوید:این کلام نورانی امام بخشی از یک خطبه طولانی است که در آخر آن قرار گرفته و علی بن محمد واسطی (که در قرن ششم میزیسته) این خطبه را در کتاب عیون الحکم والمواعظ آورده است.(که قطعاً منبعی غیر از نهج البلاغه داشته) و قبل از مرحوم سید رضی«مرحوم حرانی»آن را در کتاب تحفالعقول با اضافاتی ذکر کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 172). در کتاب دستور معالم الحکم نیز این خطبه که مشتمل بر کلام نورانی فوق است به طور مشروح آمده است.(دستور معالم الحکم،ص 65).
اینگونه تقوا پیشه کنید
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه دستور به تقوا میدهد ولی تقوا را با پنج وصف همراه میسازد که در واقع انگیزههای تقوا و نتایج آن را در بر دارد.میفرماید:
«تقوای الهی پیشه کنید؛تقوای کسی که برای اطاعت خدا دامن به کمر زده در حالی که خود را از (علائق مادی) جدا ساخته و سخت (در این راه) میکوشد و با بصیرت در راه خدا با چابکی گام بر میدارد و از ترس اعمالِ خود،به سرعت (به سوی مغفرت الهی) پیش میرود و در بازگشت به پناهگاه اصلی (آخرت) و به سرانجام زندگی و عاقبت کار میاندیشد»؛ (اتَّقُوا اللَّهَ تَقِیَّةَ مَنْ شَمَّرَ تَجْرِیداً،وَ جَدَّ تَشْمِیراً؛وَ کَمَّشَ فِی مَهَلٍ،وَ بَادَرَ عَنْ وَجَلٍ،وَ نَظَرَ فِی کَرَّةِ الْمَوْئِلِ وَ عَاقِبَةِ الْمَصْدَرِ، وَ مَغَبَّةِ الْمَرْجِعِ) .
میدانیم تقوا و پرهیزگاری بهترین زاد و توشه سفر آخرت: «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّادِ التَّقْوی» 1 و والاترین نشانه شخصیت انسان و قرب او در درگاه خدا: «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ». 2 و جواز عبور از دروازههای بهشت است: «تِلْکَ الْجَنَّةُ الَّتِی نُورِثُ مِنْ عِبادِنا مَنْ کانَ تَقِیًّا». (1)
1) 3) .مریم،آیه 63.
ولی تقوا مراحلی دارد که بستگی زیادی به انگیزههای آن و نشانههایی در آثار آن دارد و امام علیه السلام در اینجا بالاترین مرحله تقوا را پیشنهاد میکند که پنج وصف در آن موجود است.
نخست به شخص باایمانی اشاره میکند که دامن همت به کمر زده و خود را از علایق مادی جدا ساخته است ( «شمّر» از ماده«تشمیر»به معنای دامن به کمر زدن و«تجرید»به معنای جدا شدن است).
دومین وصف این است که بعد از آمادگی کامل با جدیت تمام در این مسیر گام بر میدارد.
سومین وصف اینکه در عین جدیت،با بصیرت و دقت حرکت میکند و چالاکی را با فکر و اندیشی میآمیزد. «کَمَّشَ» در اصل از ماده«کَمْش»(بر وزن نقش) و یا از ماده«کَمَش»(بر وزن عطش) گرفته شده و به معنای چابکی و چالاکی است. (1)
چهارمین توصیف اینکه انگیزه او ترس از مجازات الهی به علّت گناهان و یا ترس از پایان یافتن عمر پیش از اندوختن زاد و توشه برای سفر آخرت است.
پنجمین وصف اینکه او دائماً درباره سعادت جاویدن و جایگاهش در آخرت و سرانجامِ این حرکت و منزلگاه اصلی که به آن منته میشود میاندیشد.
به یقین کسی که با این انگیزههای بسیار قوی و مؤثر و با آمادگی کامل و تلاش توأم با بصیرت در این راه گام بر دارد به عالیترین درجه تقوا رسیده است.
کوتاه سخن اینکه امام علیه السلام تقوا را به صورت جامعی که بازتاب عملی گستردهای دارد تفسیر کرده است.
1) 1) .«کمّش»در نسخه نهج البلاغه ما به صورت مشدد با تشدید میم از باب تفعیل ذکر شده؛ولی در بسیاری از نسخ نهجالبلاغه بدون تشدید و به صورت ثلاثی مجرد است.ولی در لغت از هر دو باب آمده،هرچند غالباً به صورت ثلاثی مجرد است.
«کَرّة» به معنای بازگشت و «مَوْئِل» به معنای ملجأ و پناهگاه از ماده«وَئْل»(بر وزن وَعْد) گرفته شده است و «مَغَبَّة» به معنای فرجام و پایان کار است.
در تفسیر آیه شریفه «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلاّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» ؛ای کسانی که ایمان آوردهاید! آنگونه که حق تقوا و پرهیزکاری است، از (مخالفتِ فرمانِ) خدا بپرهیزید؛و جز بر آیین اسلام از دنیا نروید» (1)از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده که منظور از به جا آوردن حق تقوا این است که:
«أَنْ یُطاعَ فَلا یُعْصی وَ أَنْ یُذْکَرَ فَلا یُنْسی ؛که خدا (هرگز) معصیت نشود و به یاد خدا باشند و هرگز او را فراموش نکنند». (2)
در تفسیر همین آیه از امام صادق علیه السلام نقل شده است:
«یُطاعَ فَلا یُعْصی وَ یُذْکَرَ فَلا یُنْسی وَ یُشْکَرَ فَلا یُکْفَرُ ؛حق تقوا این است که خدا اطاعت شود و معصیت نشود و به یاد او باشند و فراموش نکنند و شکر نعمتهایش به جا آورند و کفران نکنند». (3)
و قال علیهالسلام
الْجُودُ حَارِسُ الْأَعْرَاضِ،وَ الْحِلْمُ فِدَامُ السَّفِیهِ،وَ الْعَفْوُ زَکَاةُ الظَّفَرِ، وَ السُّلُوُّ عِوَضُکَ مِمَّنْ غَدَرَ،وَ الِاسْتِشَارَةُ عَیْنُ الْهِدَایَةِ.وَ قَدْ خَاطَرَ مَنِ اسْتَغْنَی بِرَأْیِهِ.وَ الصَّبْرُ یُنَاضِلُ الْحِدْثَانَ،وَ الْجَزَعُ مِنْ أَعْوَانِ الزَّمَانِ.وَ أَشْرَفُ الْغِنَی تَرْکُ الْمُنَی.وَ کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍ! تَحْتَ هَوَی أَمِیرٍ وَ مِنَ التَّوْفِیقِ حِفْظُ التَّجْرِبَةِ،وَ الْمَوَدَّةُ قَرَابَةٌ مُسْتَفَادَةٌ
وَ لَا تَأْمَنَنَّ مَلُولاً.
امام علیه السلام فرمود:
بخشش حافظ آبروهاست و حلم دهانبند سفیه است و زکات پیروزی، عفو است و دوری و فراموشی کیفر پیمانشکنان است و مشورت عین هدایت است و آن کس که به رأی خود قناعت کند خویشتن را به خطر افکنده است و صبر با مصائب میجنگد و جزع و بیتابی به حوادث دردناک زمان کمک میکند و برترین بینیازی ترک آرزوهاست و چه بسیار عقلها که در چنگالِ هوا و هوسهای حاکم بر آنها اسیرند و حفظ تجربهها بخشی از موفقیت است
و دوستی،نوعی خویشاوندی اکتسابی است و به انسانی که ملول و رنجیده خاطر است اعتماد مکن. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: به گفته مرحوم خطیب در کتاب مصادر،این سخنان حکیمانه به صورت پراکنده در بسیاری از کتب آمده است؛از جمله در تحف العقول،روضه کافی،ادب الدنیا والدین،سراج الملوک،غرر الحکم،دستور معالم الحکم،نهایة الارب و کتب دیگر.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 172).
مجموعه اندرزهای گرانبها
امام علیه السلام در این مجموعه اندرزهای گرانبها که هر کدام از آنها گوهر پرارزشی است،به بخشهای مهمی از فضایل اخلاقی اشاره فرموده است؛همان فضایلی که دنیا و آخرت انسان را آباد میکند و جامعه بشری را از گرفتار شدن در امواج بلا حفظ مینماید.این مجموعه در سیزده جمله بیان شده است.
نخست میفرماید:«بخشش حافظ آبروهاست»؛ (الْجُودُ حَارِسُ الْأَعْرَاضِ) .
روشن است که بسیاری از مردم به علّت حسد یا تنگنظری،در مقام عیبجویی بر میآیند و به بهانههای مختلف آبروی اشخاص را بر باد میدهند؛ ولی هنگامی که انسان دستش به جود و بخشش باز باشد،عیبجویان ساکت میشوند و حاسدان خاموش میگردند.
مرحوم«شوشتری»در شرح نهج البلاغه خود در اینجا دو جمله جالب از بعضی از اندیشمندان نقل کرده است در یک مورد چنین آورده:
«کَفی بِالْبَخِیلِ عاراً أنّ اسْمَهُ لَمْ یَقَعْ فی حَمْدٍ قَطُّ وَ کَفی بِالْجَوادِ مَجْداً أنّ اسْمَهُ لَمْ یَقَعْ فی ذَمٍّ قَطُّ؛ این عار و ننگ برای بخیل کافی است که هرگز هیچ کس او را نمیستاید و این مجد و بزرگواری برای سخاوتمند کافی است که هرگز نام او در مذمتی واقع نمیشود».
در موردی دیگر از اندیشمندی نقل میکند که میگفت:
«لا أرُدُّ سائِلاً إمّا هُوَ
کَریمٌ اسُّدُ خَلَّتَهُ اوْ لَئیمٌ أشْتَری عِرْضی مِنْهُ ؛من هیچ درخواست کنندهای را رد نمیکنم؛یا آدم خوب و نیامندی است که نیازمندیاش را برطرف کردهام و یا انسان لئیم و پستی است که آبرویم را به این وسیله حفظ کردهام». (1)
آنگاه امام در دومین جمله از این کلام حکیمانه میفرماید:«حلم دهانبند سفیه است»؛ (وَ الْحِلْمُ فِدَامُ السَّفِیهِ) .
«فدام» به معنای دهانبند و گاه به معنای پارچهای است که مایعی را با آن صاف میکنند و در اینجا همان معنای اول اراده شده است.
در مورد عکس العمل در مقابل سخنان ناموزون سفیهان و ایرادهای بیدلیل آنان و توقعات بیجای آنها در قرآن و احادیث دستور به حلم داده شده است که در بحثهای گذشته نیز درباره آن سخن گفته شد.امام علیه السلام در اینجا تعبیر زیبایی را به کار برده و آن تعبیر«فدام»و دهانبند است.گاه حیواناتی را که گاز میگیرند یا غذاهایی را که نباید بخورند میخورند دهانبند میزنند.بهترین راه مقابله با سفیهان استفاده از دهانبند حلم است و گرنه گفتن یک جمله در برابر آنها گاه سبب میشود ده جمله ناموزون دیگر بگویند و اضافه بر آن،انسان با این گفتوگو هم سطح آنها قرار میگیرد و ارزش خود را از دست میدهد.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که میفرماید:
«إنَّ مَنْ جاوَبَ السَّفیهَ وَ کافَئَهُ قَدْ وَضَعَ الْحَطَبَ عَلَی النّارِ ؛کسی که با سفیه مقابله کند و پاسخ او را دهد گوئی هیزم بر آتش مینهد». (2)
در حدیث دیگری که از امیر مؤمنان علیه السلام در غرر الحکم نقل شده است میخوانیم:
«الْحِلْمُ حِجابٌ مِنَ الْآفاتِ ؛حلم حجابی است در برابر آفتها».
(و یکی از آفتها مزاحمتهای سفیهانه است).
در سومین نکته میفرماید:«زکات پیروزی عفو است»؛ (وَ الْعَفْوُ زَکَاةُ الظَّفَرِ) .
به یقین،هر موهبتی که از سوی خدا به انسان داده میشود زکاتی دارد؛یعنی بهرهای از آن باید به دیگران برسد.پیروزی نیز موهبت بزرگی است و بهرهای که از آن به دیگران میرسد عفو از دشمن خطاکار است.البته بارها گفتهایم این عفو در جایی مطلوب است که باعث جسور شدن شخص خطاکار نگردد.
در حکمت یازدهم همین معنا به صورت دیگری آمده بود:
«إِذَا قَدَرْتَ عَلَی عَدُوِّکَ فَاجْعَلِ الْعَفْوَ عَنْهُ شُکْراً لِلْقُدْرَةِ عَلَیْهِ ؛هنگامی که بر دشمنت پیروز شدی عفو را شکرانه این پیروزی قرار بده»البته ادای زکات هم نوعی شکرگزاری است.
در چهارمین نکته میفرماید:«دوری و فراموشی کیفر پیمانشکنان است»؛ (وَ السُّلُوُّ عِوَضُکَ مِمَّنْ غَدَرَ) .
«سُلُوّ» (بر وزن غلو) به معنای فراموش کردن و غافل شدن و تسلی خاطر پیدا کردن است.
در برابر کسانی که پیمان خود را با انسان میشکنند دو گونه عکسالعمل ممکن است نشان داد:نخست اقدام متقابل و پیمانشکنی در مقابل پیمانشکنی و به بیان دیگر درگیری و ادامه مبارزه و جنگ است و راه دیگر اینکه انسان آنها را از صفحه زندگی خود حذف کند و برای همیشه به فراموشی بسپارد و این مجازاتی است سنگینتر برای این افراد،زیرا نه تنها یک دوست وفادار را از دست دادهاند،بلکه دیگران هم که از این رخداد باخبر شوند از پیمانشکن فاصله میگیرند.
در پنجمین نکته به مسئله مهم سرنوشتساز انسانها اشاره میکند و میفرماید:«مشورت عین هدایت است»؛ (وَ الِاسْتِشَارَةُ عَیْنُ الْهِدَایَةِ) .
میدانیم مشورت سبب راه یافتن به مقصود است؛ولی تعبیر به«عین»خواه به
معنای اتحاد باشد،یا به معنای چشم و یا چشمه،نشان میدهد که رابطه بسیار نزدیکی میان مشورت و هدایت است.چرا چنین نباشد در حالی که مشورت عقول دیگران را به عقل انسان میافزاید و انسان از تجارب و اطلاعات دیگران بهرهها میگیرد که بر هیچ کس پوشیده نیست.در بحثهای گذشته نیز کرارا درباره اهمیت مشورت و تأکید قرآن و روایات اسلام بر آن سخن گفتهایم.
(به شرح حکمت 161 و 113 و 54 و عهدنامه مالک اشتر (53) و غیر آن مراجعه شود).
در ششمین نکته نکته پنجم را به نحو دیگری تأکید میکند و میفرماید:«آن کس که به رأی خود قناعت کند خویشتن را به خطر افکنده است»؛ (وَ قَدْ خَاطَرَ مَنِ اسْتَغْنَی بِرَأْیِهِ) .
زیرا ضریب خطا در یک انسان بسیار زیاد است؛خطاهایی که گاه آبروی وی را بر باد میدهد،یا اموال انسان را آتش میزند و یا جان او را به خطر میافکند؛ ولی ضریب خطا در کسانی که اهل مشورتند هر اندازه طرفهای مشورت بیشتر و آگاهتر باشند کمتر است.چرا انسان خود را از این نعمت خداداد که هزینهای نیز بر دوش او ندارد محروم سازد.
درباره خطرات استبداد به رأی که تعبیر دیگری از استغنای به رأی است نیز در روایات اسلامی و بحثهای گذشته نهج البلاغه مطالب قابل توجهی ذکر شده است (به شرح حکمت 161 از همین کتاب مراجعه شود).
در هفتمین نکته میفرماید:«صبر با مصائب میجنگد»؛ (وَ الصَّبْرُ یُنَاضِلُ الْحِدْثَانَ) .
«حدثان» به معنای حوادث ناراحتکننده و ناگواری است که در زندگی انسان خواه ناخواه رخ میدهد و هر کس به نوعی به یک یا چند نمونه از این حوادث گرفتار است.آنچه میتواند تأثیر این حوادث را بر وجود انسان خنثی کند تا از
پای در نیاید همان صبر و شکیبایی و استقامت است.
و در مقابل آن جزع و بیتابی است که امام علیه السلام در هشتمین نکته به آن اشاره کرده میفرماید:«جزع و بیتابی به حوادث دردناک زمان کمک میکند»؛ (وَ الْجَزَعُ مِنْ أَعْوَانِ الزَّمَانِ) .
اشاره به اینکه گذشت زمان قوای انسان را تدریجاً تحلیل میدهد و هر نفسی قدمی بهسوی مرگ است؛ولی جزع و بیتابی سبب تشدید آثار آن میشود ای بسا عمر هفتاد ساله را به نصف تقلیل میدهد،بنابراین همانگونه که صبر و شکیبایی با حوادث تلخ میجنگد و انسان را در برابر آنها استوار میدارد جزع و بیتابی به کمک آن حوادث میشتابد و آثار آن را در وجود انسان عمیق و عمیقتر میسازد.
در کلام حکمتآمیز 189 این جمله پرمعنا آمده بود که میفرمود:
«مَنْ لَمْ یُنْجِهِ الصَّبْرُ أَهْلَکَهُ الْجَزَعُ ؛کسی که صبر و شکیبایی او را نجات ندهد جزع و بیتابی او را هلاک خواهد ساخت».
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«لَوْ لا أَنَّ الصَّبْرَ خُلِقَ قَبْلَ الْبَلاءِ یَتَفَطَّرُ الْمُؤمِنُ کَما تَتَفَطَّرُ الْبیضَةَ عَلَی الصَّفا ؛اگر صبر و شکیبایی قبل از بلا آفریده نشده بود افراد با ایمان در برابر حوادث ناگوار از هم متلاشی میشدند همانگونه که تخممرغ با اصابت به سنگ متلاشی میشود». (1)
اضافه بر این آثار مادی که مترتب بر صبر و جزع میشود از نظر معنوی نیز هلاکت دیگری دامنگیر افرادی میکند که در برابر حوادث بیتابی و جزع میکنند و آن اینکه اجر آنها را ضایع میسازد در حالی که صابران اجر و پاداش فراوانی دارند.
در همین زمینه در روایت پرمعنایی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«إذا دَخَلَ
1) 1) .من لایحضره الفقیه،ج 1،ص 175.
الْمُؤمِنُ فِی قَبْرِهِ کانَتِ الصَّلاةُ عَنْ یَمِینِهِ وَ الزَّکاةُ عَنْ یَسارِهِ وَ البِرُّ مُظِلٌّ (مُطِلٌّ) عَلَیْهِ وَ یَتَنَحَّی الصَّبْرُ ناحِیَةً،فَإذا دَخَلَ عَلَیْهِ الْمَلَکانِ اللَّذانِ یَلیانِ مُسائَلَتَهُ قالَ الصَّبْرُ لِلصَّلاةِ وَ الزَّکاةِ وَ الْبِرِّ:دُونَکُمْ صاحِبُکُمْ فَإنْ عَجَزْتُمْ عَنْهُ فَأَنَا دُونَهُ ؛هنگامی که فرد باایمان را در قبر میگذارند نماز در طرف راست و زکات در طرف چپ او و کارهای نیک مشرف بر او میشوند و صبر در گوشهای قرار میگیرد و چون دو فرشته مأمور سؤال وارد میشوند صبر به نماز و زکات و کارهای نیک میگوید به یاری دوستتان بشتابید اگر شما از یاریش ناتوان شدید من یاریش میکنم». (1)
افزون بر اینها بیتابی غالباً سبب رسوایی انسان میشود و نشان میدهد که او آدمی کمظرفیت و بی استقامت است به همین دلیل در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«قِلَّةُ الصَّبْرِ فَضیحَةٌ ؛کمی صبر و شکیبایی اسباب فضیحت و رسوایی است». (2)ذکر این نکته نیز لازم به نظر میرسد که خدای متعال برای اینکه انسان در برابر حوادث فوقالعاده سخت از پای درنیاید صبر را در وجود او آفریده به همین دلیل نگاه میکنیم هنگامی که مثلاً مادری بهترین فرزند عزیزش را از دست میدهد چنان بیتابی میکند که خود را به زمین و دیوار میکوبد؛امّا با گذشت زمان کمکم آرامش بر او مسلط میشود و غالباً بعد از چندین روز یا چند هفته به حال عادی در میآید و اگر این صبر خداداد نبود و آن حالت نخستین ادامه پیدا میکرد در مدت کوتاهی از بین میرفت.
نهمین نکته همان چیزی است که در حکمت 34 آمده،میفرماید:«برترین بینیازی ترک آرزوهاست»؛ (وَ أَشْرَفُ الْغِنَی تَرْکُ الْمُنَی) .
به یقین کسانی که آرزوهای دور و دراز دارند و غالباً به تنهایی به آن نمیرسند دست حاجت به سوی این و آن دراز میکنند و با اینکه ممکن است
سرمایهدار بزرگی باشند همیشه نیازمند و محتاجند،چرا که دامنه آرزوها بسیار گسترده است،حال اگر انسان خط باطل بر این آرزوهای دور و دراز بکشد ثروتمند و سرمایهدار معتبری خواهد شد،زیرا به هیچ کس محتاج نخواهد بود.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«تَجَنَّبُوا الْمُنی فَإنَّها تُذْهِبُ بَهْجَةَ ما خُوِّلْتُمْ وَ تَسْتَصْغِرُونَ بِها مَواهِبَ اللّهِ تَعالی عِنْدَکُمْ وَ تُعْقِبُکُمُ الْحَسَراتِ فِیما وَهَّمْتُمْ بِهِ أنْفُسَکُمْ ؛از آرزوهای دور و دراز بپرهیزید که شادابی و نشاط نعمتهایی را که به شما داده از بین میبرد و به سبب آن مواهب الهی در نزد شما کوچک میشود و حسرت فراوانی به سبب اوهام باطلهای که داشتهاید به شما دست میدهد». (1)
آنگاه در دهمین نکته به سراغ غلبه هواپرستی بر بسیاری از انسانها رفته میفرماید:«چه بسا عقلها که در چنگالِ هوا و هوسهای حاکم بر آنها اسیرند»؛ (وَ کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍ تَحْتَ هَوَی أَمِیرٍ) .
میدانیم خداوند دو نیرو به انسان بخشیده است:یکی نیروی عقل که خوب و بد را با آن تشخیص میدهد و راه و چاه را میشناسد و دیگری انگیزههای مختلف نفسانی است که آن هم در حد اعتدال برای بقای انسان ضروری است؛ خواه علائق جنسی باشد یا علاقه به مال و ثروت و مقام و قدرت؛اما هنگامی که این انگیزهها طغیان کنند و به صورت هوا و هوس سرکش درآیند،عقل را در چنگال اسارت خود میگیرند به گونهای که گاه از تشخیص واضحترین مسائل باز میماند و گاه دست به کارهایی میزند که یک عمر باید جریمه و کفاره آن را بپردازد.به همین دلیل در آیات قرآن و روایات اسلامی هشدار زیادی به این موضوع داده شده است.
قرآن مجید میگوید: «أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللّهُ عَلی عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلی سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلی بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ یَهْدِیهِ مِنْ بَعْدِ اللّهِ أَ فَلا تَذَکَّرُونَ» ؛آیا
1) 1) .کافی،ج 5،ص 85،ح 7.
دیدی کسی را که معبود خود را هوای نفس خویش قرار داده و خداوند او را با آگاهی (بر اینکه شایسته هدایت نیست) گمراه ساخته و بر گوش و قلبش مُهر زده و بر چشمش پردهای قرار داده است؟! با این حال،غیر از خدا چه کسی میتواند او را هدایت کند؟! آیا متذکّر نمیشوید؟!». (1)
در حدیثی از امیر مؤمنان علیه السلام در غرر الحکم میخوانیم:
«غَلَبَةُ الْهَوی تُفْسِدُ الدِّینُ وَ الْعَقْلَ ؛غلبه هوای نفس هم دین انسان را فاسد میکند و هم عقل او را». (2)
نیز در حدیث دیگری در همان کتاب از همان بزرگوار نقل شده است که فرمود:
«حَرامٌ عَلی کُلِّ عَقْلِ مَغْلُولٍ بِالشَّهْوَةِ أنْ یَنْتَفِعَ بِالْحِکْمَةِ ؛بر تمام عقلهایی که در چنگال شهوت اسیرند حرام است که از علم و دانش بهرهمند شوند». (3)
به یقین عقلها متفاوتاند؛بعضی به اندازهای نیرومندند که هیچ انگیزهای از هوای نفس نمیتواند بر آن چیره شود و گاه چنان ضعیف است که با مختصر طغیان شهوت از کار میافتد،همانگونه که هوای نفس نیز درجات و مراتب مختلفی دارد و بدترین چیز آن است که حاکمان یک جامعه عقلشان در اسارت هوای نفسشان قرار گیرد و جامعه را به سوی بدبختی پیش برند و دین و دنیای مردم را ملعبه هوای نفس سازند.در این زمینه مرحوم مغنیه در شرح نهج البلاغه خود داستان عجیب و تکاندهندهای از ابن خلکان در کتاب وفیات الاعیان در شرح حال قاضی ابویوسف که از علمای اهل سنت و از دوستان ابوحنیفه بود نقل میکند که عیسی بن جعفر (از فرزندان منصور دوانیقی) کنیز بسیار زیبایی داشت که هارون الرشید دلباخته او شد.هارون از عیسی خواست که آن کنیز را به او ببخشد یا بفروشد.عیسی که علاقهمند به آن کنیز بود نپذیرفت و گفت:من
سوگند یاد کردهام به طلاق و عتاق (منظور طلاق همه همسران و آزادی تمام بردگان خود) و صدقه دادن جمیع اموالم اگر آن را به کسی بفروشم یا ببخشم.
(اهل سنت معتقد بودند که اگر کسی چنین سوگندی یاد کند و مخالفت کند تمام اموال او صدقه میشود و تمام زنانش از او جدا و کنیزان و غلامانش آزاد میگردند مطلبی که در فقه شیعه شدیداً با آن مخالفت شده است).هارون الرشید او را تهدید به قتل کرد او تسلیم شد ولی مشکل قسم بر فکر او سنگینی میکرد.
هارون گفت:من مشکل را حل میکنم.به دنبال ابویوسف فرستاد و گفت:یک راه حل شرعی برای این مسئله پیچیده جهت من پیدا کن.ابویوسف به عیسی بن جعفر گفت:راه حلش این است که نصف آن را به هارون ببخشی و نصف آن را به او بفروشی و در این صورت مخالفتی با سوگندت نکردهای،زیرا نه تمامش را فروختهای و نه تمامش را بخشیدهای.عیسی بن جعفر این کار را انجام داد (و نیمی از آن کنیز را به صد هزار دینار به هارون فروخت و نیم دیگر را به او بخشید) و کنیز را برای هارون الرشید بردند در حالی که هنوز در مجلس خود نشسته بود.هارون به ابویوسف گفت:یک مشکل دیگر باقی مانده است.
ابویوسف گفت:کدام مشکل؟ گفت:این کنیز قبلاً با صاحبش آمیزش داشته و باید یکبار عادت ماهانه شود و پاک گردد (تا عده او به سر آید) سپس اضافه کرد:به خدا سوگند (چنان دیوانه این کنیزم که) اگر امشب را با او به سر نبرم روح از تنم جدا میشود.ابو یوسف گفت:آن هم راه دارد.او را آزاد کن و سپس او را بعد از آزادی به عقد خود درآور،زیرا فرد آزاد عدّهای ندارد.هارون او را آزاد کرد و او را به نکاح خود درآورد (و با نهایت تأسف) تمام اینها در یک ساعت قبل از آنکه هارون الرشید از جای خود برخیزد انجام شد.
آری هم حاکمان هواپرست و هم مفتیان دنیاپرست اینگونه با احکام خدا
بازی میکردند. (1)
سپس در یازدهمین نکته به مسئله مهم دیگری اشاره کرده میفرماید:«حفظ تجربهها بخشی از موفقیت است»؛ (وَ مِنَ التَّوْفِیقِ حِفْظُ التَّجْرِبَةِ) .
منظور از تجربه در اینجا مفهوم عام آن است و تجربههای شخصی و تجارب دیگران را شامل میشود و تعبیر به «مِنَ التَّوفِیقِ» اشاره به این است که انسان قسمت مهمی از موفقیت خود را در کارها،از تجربههای پیشین خود و تجارب دیگران استفاده میکند و در واقع انباشته شدن تجربهها بر یکدیگر سبب موفقیت در تمام زمینههای علمی و سیاسی و اجتماعی و اخلاقی است و آن کس که خود را از تجربههای دیگران بینیاز بداند و به تجربههای پیشین خود اعتنا نکند به یقین گرفتار شکستهای پیدرپی خواهد شد.
اساساً بعضی از علوم و دانشها بر اساس تجربه پیشرفت کرده که نام علوم تجربی هم بر آنها نهادهاند.از کجا طبیب میداند که فلان دارو برای فلان بیماری مؤثر است؟ آیا جز از تجربههای خویش و تجربههای دیگران استفاده کرده است؟ امروز آزمایشگاهها که ابزار تجربه است در سراسر دنیا در علوم مختلف برپاست و اینها تفسیر روشنی بر کلام امام علیه السلام است که میفرماید:«حفظ تجربهها بخش مهمی از موفقیت را تشکیل میدهد».
قرآن مجید بخش عظیمی از تاریخ اقوام پیشین را برای مسلمانان شرح داده است که فلسفه آن همان استفاده کردن از تجربه زندگی پیشینیان است.گاه میفرماید:بروید آثار آنها را در نقاط مختلف زمین ببینید،و عبرت بگیرید.
واژه«توفیق»در استعمالات روایات دو معنا دارد:یک معنای آن همان موفقیت در کارها است که در نکته حکیمانه بالا به آن اشاره شده و معنای دیگر آن آماده شدن وسائل اعم از معنوی و مادی است و این که دعا میکنیم:خدایا! ما
1) 1) .وفیات الاعیان،ج 6،ص 385؛فی ظلال نهجالبلاغه،ج 4،ص 345.
را برای کارهای خیر توفیق عنایت کن؛یعنی وسایل آن را اعم از روحانی و جسمانی فراهم نما.به یقین آنچه در اختیار ماست باید خودمان فراهم سازیم و آنها را که از اختیار ما بیرون است باید از خدا بخواهیم و این دو معنا به یک حقیقت باز میگردند؛یعنی هر دو توفیقات الهی و حفظ تجربهها سبب موفقیت است.
در روایات اسلامی درباره اهمیت تجربه تعبیرات بسیار جالبی دیده میشود.
از جمله در حدیثی از امام امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«الْعَقْلُ حِفْظُ التَّجارُبِ ؛عقل همان حفظ تجربههاست». (1)و در جای دیگر:
«الْعَقْلُ غَریزَةٌ تَزیدُ بِالْعِلْمِ بِالتَّجارُبِ ؛عقل غریزهای (الهی) است که با علم و دانش و تجربه افزایش مییابد». (2)
استفاده کردن از تجارب پیشینیان مخصوصاً برای زمامداران و سیاستمداران از اهم امور است تا آنجا که امام صادق علیه السلام میفرماید:
«لا یَطْمَعَنَّ...وَ لا الْقَلیلُ التَّجْرِبَةِ الْمُعْجِبُ بِرَأْیِهِ فی رِئاسَةٍ ؛افراد کم تجربه که تنها به آرای خود تکیه میکنند هرگز در ریاست موفق نخواهند شد». (3)
در بحثهای گذشته نهجالبلاغه نیز بارها امام علیه السلام بر اهمیت استفاده از تجربهها تأکید فرموده است؛از جمله در خطبه 176 که در آن مواعظ بسیار سودمندی آمده است،با قاطعیت میفرماید:
«وَ مَنْ لَمْ یَنْفَعْهُ اللّهُ بِالْبَلاءِ وَ التَّجارُبِ لَمْ یَنْتَفِعْ بِشَیءٍ مِنَ الْعِظَةِ ؛آن کس که خدا او را به وسیله آزمونها و تجربهها بهرهمند نسازد از هیچ پند واندرزی سود نخواهد برد». (4)
در عهدنامه مالک اشتر نیز بر این امر تأکید شده بود،امام علیه السلام در خطاب به
مالک اشتر در مورد انتخاب کارمندان و اداره کنندگان حکومت میفرماید:
«وَ تَوَخّ مِنْهُمْ أهْلَ التَّجْرِبَةِ وَ الْحَیاءِ مِنْ أهْلِ الْبُیُوتاتِ الصّالِحَةِ وَ الْقِدَمِ فِی الْإسْلامِ؛ و از میان آنها افرادی را برگزین که دارای تجربه و پاکی روح باشند و از خانوادههای صالح و پیشگام و باسابقه در اسلام باشند». (1)
این در حالی است که امروزه شعارهای زیادی در استفاده کردن از نیروی جوانان داده میشود و متأسفانه به گونهای تبلیغ شده که بعضی تصور میکنند باید بزرگسالان را از صحنه حکومت و اجتماع کنار گذاشت در حالی که آنها مجموعههای عظیمی از تجاربند.حق مطلب این است که تجربههای پرارزش بزرگسالان باید با نیرو و نشاط جوانان آمیخته شود تا موفقیت قطعی حاصل شود؛به طور قطع و یقین نه تنها میتوان به نیروی جوان قناعت کرد و نه تنها به تجارب بزرگسالان،بلکه این دو مکمل یکدیگرند.
سپس در دوازدهمین نکته حکیمانه به اهمیت دوستان اشاره کرده میفرماید:
«دوستی،نوعی خویشاوندی اکتسابی است»؛ (وَ الْمَوَدَّةُ قَرَابَةٌ مُسْتَفَادَةٌ) .
خویشاوندی گاه از طریق طبیعی مثلاً تولد دو فرزند از یک پدر و مادر حاصل میشود که این دو به طور طبیعی برادرند؛ولی گاه انسان با دیگری که هیچ رابطه نسبی با او ندارد چنان دوست میشود که همانند برادر یا برتر از برادر پیوند عاطفی با او پیدا میکند.این گونه دوستیها نوعی خویشاوندی اکتسابی است.
اسلام آیین دوستی و مودت است و به مسئله دوست صالح آنقدر اهمیت داده که در حدیثی از امام امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«الصَّدیقُ أقْرَبُ الْأقارِبِ؛ دوست،نزدیکترین خویشاوندان است». (2)در حدیث دیگری از همان حضرت
میخوانیم:
«مَنْ لا صَدِیقَ لَهُ لا ذُخْرَ لَهُ ؛کسی که دوستی ندارد اندوختهای (برای مبارزه با مشکلات) ندارد». (1)
تا آنجا که در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«لَقَدْ عَظُمَتْ مَنْزِلَةُ الصَّدیق حَتّی أهْلُ النّارِ یَسْتَغیثُونَ بِهِ وَ یَدْعُونَ بِهِ فِی النّارِ قَبْلَ الْقَریبِ الْحَمِیمِ قالَ اللّهُ مُخْبِراً عَنْهُمْ: «فَما لَنا مِنْ شافِعِینَ* وَ لا صَدِیقٍ حَمِیمٍ» ؛مقام دوست بسیار والا است تا آنجا که اهل دوزخ از دوست یاری میطلبند و او را از درون آتش دوزخ صدا میزنند پیش از آنکه نزدیکان پرمحبت خود را صدا بزنند.خداوند در قرآن از آنها چنین خبر داده که میگویند:(وای بر ما) ما امروز شفاعت کنندگانی نداریم و نه دوست صمیمی». (2)
سرانجام در سیزدهمین و آخرین نکته گرانبها میفرماید:«به انسانی که ملول و رنجیده خاطر است اعتماد مکن»؛ (وَ لَا تَأْمَنَنَّ مَلُولاً) .
دلیل آن روشن است؛افرادی که به هر دلیل رنجیده خاطر شدهاند،نشاط عمل در آنها مرده است به همین دلیل نمیتوان به آنها اعتماد کرد.آنها منتظر بهانهای هستند تا از کار فرار کنند و هرگز نمی توان استقامت و پشتکار را که لازمه پیشرفت است از آنها انتظار داشت.
مرحوم علامه شوشتری در شرح نهج البلاغه خود شرح خوبی برای این معنا ذکر کرده و آن داستان جنگ صفین است که بر اثر طولانی شدن جنگ عده زیادی ملول و رنجیده و خسته شده بودند و منتظر بهانهای بودند تا جنگ را رها کنند از این رو به مجرد اینکه دشمن قرآنها را بر سر نیزهها کرد دست از جنگ در آستانه پیروزیاش کشیدند. (3)
گاه ملول در این جمله نورانی به افراد زودرنج تفسیر شده است. (1)آن هم واقعیتی است که اعتماد به افراد زودرنج بسیار مشکل است،چرا که در گرماگرم کار و انجام برنامه،ممکن است از اندک چیزی آزرده خاطر شوند و همه چیز را رها سازند.هر کدام از این دو تفسیر را بپذیریم بیان واقعیت انکارناپذیری است و جمع بین هر دو تفسیر در مفهوم کلام امام علیه السلام نیز مانعی ندارد.
این سخن را با حدیثی از امام علیه السلام که تکمیل کننده کلام بالاست و در غرر الحکم آمده پایان میدهیم:
«لا تَأمِنَنَّ مَلُولاً وَ إن تَحَلّی بِالصِّلَةِ فَإِنَّهُ لَیْسَ فِی الْبَرْقِ الْخاطِفِ مُسْتَمْتَعٌ لِمَنْ یَخُوضُ الظُّلْمَةَ ؛به افراد رنجیده خاطر و زودرنج اعتماد نکن،هرچند دل او را با جایزهای به دست آوری،زیرا برق جهنده (که لحظهای میدرخشد وخاموش میشود) در شب تاریک قابل اعتماد نیست». (2)
به راستی اگر انسان از میان تمام کلمات امام علیه السلام همین مجموعه فشرده حکیمانه پرمعنا را برنامه زندگی خود قرار دهد،هم در برنامههای مادی زندگی پیروز میشود و هم در جنبههای معنوی آن،هم میتواند فرد را اصلاح کند و هم جامعه را؛ولی افسوس که همچون«برق خاطفی»این کلمات نورانی در نظر ما آشکار میشود و چیزی نمیگذرد که آن را به فراموشی میسپاریم و همان مسیر زندگی آمیخته با اشتباهات را ادامه میدهیم.
و قال علیهالسلام
عُجْبُ الْمَرْءِ بِنَفْسِهِ أَحَدُ حُسَّادِ عَقْلِهِ.
امام علیه السلام فرمود:
خودپسندیِ انسان یکی از حسودان عقل اوست. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: به گفته مرحوم خطیب در مصادر،این گفتار گرانبها قبل از نهجالبلاغه در کتاب تحف العقول به اینگونه آمده است: «أوَّلُ إعْجابِ الْمَرْءِ بِنَفْسِهِ فَسادُ عَقْلِهِ» و در همان کتاب به صورت دیگری نیز چنین آمده است: «إعْجابُ الْمَرْءِ بِنَفْسِهِ یَدُلُّ عَلی ضَعْفِ عَقْلِهِ» و بعد از نهج البلاغه در کتاب ربیع الابرار و مطالب السؤول و روض الاخیار نیز آمده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 173).
دشمن نیرومند عقل
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به یکی از آثار سوء خودپسندی اشاره کرده، میفرماید:«خودپسندیِ انسان یکی از حسودان عقل اوست»؛ (عُجْبُ الْمَرْءِ بِنَفْسِهِ أَحَدُ حُسَّادِ عَقْلِهِ) .
میدانیم حسود کسی است که به نعمتهایی که به انسان رسیده رشک میورزد و آرزوی زوال آن را دارد و همین امر سبب میشود به دشمنی با او برخیزد و هر کاری از دستش ساخته است،در این راه انجام دهد،چهره او را در جامعه نازیبا نشان دهد،عیوب او را فاش سازد،افراد را از طریق شایعهپراکنی از وی دور کند و حتی به خانواده و فرزندان او دشمنی ورزد،اگر بتواند،کسب و کار و مقام او را از وی بگیرد و اگر نتواند در مسیر آن مانعتراشی کند.
اینها کارهایی است که یک حسودِ عنود انجام میدهد.خودپسندی در برابر عقل انسان نیز همین کارها را انجام میدهد؛قدرت عقل را از انسان میگیرد و او را به خطا میافکند،عیب انسان را ظاهر میسازد،مردم را از او متنفر میکند، حتی خانواده او را گرفتار مشکلات میکند،جاه و مقام او را متزلزل میسازد و گاه اموال و ثروت او را از دستش میگیرد،چرا که مردم هرگز حاضر به همکاری با افراد خودپسند و خودخواه نیستند.
بنابراین،این تعبیر که«خودپسندی یکی از حاسدان عقل انسان است»
تعبیری بسیار رساست که تمام نکاتی را که در بالا گفته شد در بر دارد و این است معنای فصاحت و بلاغت که انسان در ضمن عبارت کوتاهی حقایق فراوانی را بیان نماید.
در ضمن تعبیر به «أَحَدُ حُسّادِ عَقْلِهِ ؛یکی از حاسدان عقل»نشان میدهد که عقل انسان حاسدان دیگری نیز دارد که از آن جمله هوای نفس و استبداد به رأی و تکبر است و در عوامل ظاهری نیز شراب و مواد مخدر دشمن و حسودِ عنود عقلاند.
درباره آثار خطرناک عُجب و خودپسندی در بحثهای گذشته در گفتار حکیمانه 38
(وَ أوْحَشَ الْوَحْشَةِ الْعُجْبُ) و گفتار گرانبهای حکیمانه 167
(الإعْجابُ یَمْنَعُ مِنَ الْإزْدیادِ) نیز مطالب قابل توجهی آمده است.اساساً عُجب و خودپسندی یکی از نشانههای جهل و نادانی است و طبق ضربالمثل معروف فارسی:«خودپسندی جان من برهان نادانی بود»زیرا انسان با تمام عظمتی که دارد،موجودی ضعیف است؛یک پشه آلوده به میکروب ممکن است قویترین انسانها رااز پای در آورد و یا به هنگام خوردن و آشامیدن،لقمه و آب گلوگیرش شود و او را خفه کند.بلند مرتبهترین انسانها از نظر مقام ظاهری ممکن است یک شبه مقام خود را از دست بدهد و برترین ثروتمندان در مدت کوتاهی گرفتار ورشکستگی گردد و به خاک سیاه بنشیند.با این حال آیا خودپسندی و خودخواهی دلیل بر نادانی نیست؟ میدانیم انسان نادان در معرض هرگونه آفت مادّی و معنوی است.
رذیله عُجب و خودپسندی سرچشمه رذیلههای دیگر نیز نظیر«تکبر» میشود کسی که خویشتن را میپسندد هنگامی که در برابر دیگران قرار گرفت تکبر میورزد و گاه گرفتار رذیلههای خودمحوری و انحصارطلبی نیز میشود، زیرا وقتی زیاد به خود معتقد شد،همه چیز را برای خود میخواهد و در هر
کاری خویش را محور میبیند.
در قرآن مجید و روایات اسلامی نیز بحثهای آموزنده و گستردهای درباره این صفت رذیله آمده است.در آیه 8 سوره«فاطر»میخوانیم: «أَ فَمَنْ زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً فَإِنَّ اللّهَ یُضِلُّ مَنْ یَشاءُ وَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ» ؛آیا کسی که عمل بدش برای او آراسته شده و آن را خوب و زیبا میبیند (همانند کسی است که واقع را آنچنان که هست مییابد)؟! خداوند هر کس را بخواهد (و مستحق بداند) گمراه می سازد و هر کس را بخواهد هدایت میکند».
در حدیثی از امیر مؤمنان علیه السلام در کتاب تحف العقول آمده است:
«الإعْجابُ ضِدُّ الصَّوابِ وَ آفَةُالْألْبابِ ؛خودپسندی ضد واقعبینیاست وآفتیاست برای عقلها». (1)
تضاد عُجب با عقل تا آن حد است که در حدیث دیگری از آن حضرت در غرر الحکم میخوانیم:
«الْمُعْجِبُ لا عَقْلَ لَهُ» (2)و در حدیث دیگری آمده است:
«العُجْبُ رَأْسُ الْحِماقَةِ» . (3)
در حدیث جالب و پرمعنایی که در ذیل حکمت 38 گذشت این حقیقت منعکس شده است که حضرت مسیح میگوید:«من بیماران غیر قابل علاج را درمان کردم و حتی مردگان را به اذن خدا زنده نمودم ولی نتوانستم احمق را درمان کنم و هنگامی که از حضرت سؤال میکنند:احمق کیست؟ بارزترین صفت او را عُجب و خودپسندی ذکر میکند و این اعجاب سبب میشود که تمام فضائل را مخصوص خود بداند و تمام حقوق را ویژه خود بشمارد و هیچ حقی برای دیگری قائل نباشد.در آخر آن حدیث آمده است:
«فَذلِکَ الْأحْمَقُ الّذی لا حیلَةَ فی مُداواتِهِ ؛این همان احمقی است که راهی برای درمان او نیست». (4)
و قال علیهالسلام
أَغْضِ عَلَی الْقَذَی وَ الْأَلَمِ تَرْضَ أَبَداً.
امام علیه السلام فرمود:
چشم خود را بر خاشاک رنجها فرو بند تا همیشه راضی باشی. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب تنها منبعی که برای این کلام پرمعنای حکیمانه جز نهجالبلاغه نقل کرده غررالحکم آمدی است که در آنجا به جای«وَالْألَمِ»«وَ إلّالَمْ»آمده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 173).
بهترین راه آرامش
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانهاش دستور بسیار خوبی برای تحصیل آرامش در زندگی میدهد و میفرماید:«چشم خود را بر خاشاک و رنجها فرو بند تا همیشه راضی باشی»؛ (أَغْضِ عَلَی الْقَذَی وَ الْأَلَمِ تَرْضَ أَبَداً) .
«أَغْضِ» از ریشه«اغضاء»به معنای نزدیک کردن پلکهای چشم به یکدیگر است بی آنکه کاملاً آن را ببندیم،ازاینرو آن را در فارسی به فرو بستن ترجمه میکنند.
«قَذَی» به معنای خاشاک و اشیای ریزی است که در چشم میافتد و چشم را ناراحت میکند و «أَلَم» به معنای درد و رنج است.
اشاره به اینکه زندگی انسان در این جهان به هر حال آمیخته با ناراحتیهایی است و شاید هیچ کس را نتوان پیدا کرد که از چیزی ناراحت نباشد؛گاه مشکلاتی برای خود میبیند و گاه برای فرزندان و بستگان،یا دوستان،یا همشهریان،یا هموطنان و امثال آن و اگر انسان تاب تحمل هیچ مشکلی را نداشته باشد و در برابر هر مشکلی بیتابی و جزع و فزع کند،هرگز رضایت خاطر و آرامش روح پیدا نخواهد کرد،بنابراین انسان باید صبور و شکیبا و دارای تحمل باشد تا بتواند آرامش خود را در زندگی حفظ کند و از حیات خود راضی و از نعمتهای پروردگار خشنود باشد و گرنه این بیتابیها ممکن است سر از
شکایت از پروردگار درآورد و سعادت انسان را بر باد دهد.
در تعدادی از نسخ نهج البلاغه مانند نسخه ابن میثم و منهاج البراعة و همچنین علامه مجلسی در بحار الانوار که مستقیماً از نهج البلاغه نقل کردهاند به جای «وَ الْأَلَمِ»
«وَ الّا لَمْ» آمده است که مفهوم جمله چنین میشود:«چشم خود را بر خاشاک فرو بند وگرنه هرگز رضایت خاطر پیدا نخواهی کرد».این نسخه مناسبتر به نظر میرسد،زیرا چشم فرو بستن از قذی (خاشاک) مفهوم روشنی دارد؛امّا چشم فرو بستن از الَم (درد و رنج) مفهوم مناسبی ندارد.انسان درد و رنج را باید تحمل کند نه آنکه چشم بر آن فرو بندد.اضافه بر این آهنگ جمله نیز با نسخه اخیر مناسب است نه با نسخه قبل.
افزون بر این در نهج البلاغه نیز امام علیه السلام تعبیری دارد که مناسب نسخه دوم است آنجا که میفرماید:
«وَ أغْضَیْتُ عَلَی الْقَذی وَ شَرِبْتُ عَلَی الشَّجا ؛چشم بر خاشاک فرو بستم و با گلویی که استخوان در آن گیر کرده بود جرعه تلخ حوادث را نوشیدم». (1)
ابن ابیالحدید در شرح نهج البلاغه خود شعر مناسبی از یکی از شعرای عرب نقل کرده است که میگوید: إذا أنْتَ لَمْ تَشْرَبْ مِراراً عَلَی الْقَذی ظَمِئْتَ وَأیُ النّاسِ تَصْفُو مَشارِبُهُ
اگر خاشاک را در آب نوشیدنی خود تحمل نکنی همیشه تشنه خواهی ماند و کدام انسان است که همیشه نوشابهاش صاف باشد.
شاعر دیگری میگوید وَ مَنْ لَمْ یَغْمِضْ عَیْنَهُ عَنْ صَدیقِهِ وَ عَنْ بَعْضِ ما فِیهِ یَمُتْ وَ هُوَ عاتِبٌ
کسی که نسبت به عیوب دوستش اغماض نداشته باشد از دنیا میرود در حالی که دائماً در حال سرزنش کردن است. (2)
در حدیثی از مستطرفات سرائر میخوانیم که امام صادق علیه السلام از پدر بزرگوارش امام باقر علیه السلام نقل میکند:
«أکْثَرُ أهْلِ الْجَنَّةِ الْبُلْهُ ؛بیشترین بهشتیان افراد کمخرد هستند».راوی عرض میکند:منظورتان ابلهان و افراد مجنون و بیمار است؟ امام علیه السلام میفرماید:«نه»
«الّذینَ یَتَغافَلُونَ عَمّا یَکْرَهُونَ یَتَبالَهُونَ عَنْهُ ؛منظورم کسانی است که در برابر عوامل ناراحتی تغافل میکنند و خود را به بیخبری میزنند». (1)
1) 1) .مستطرفات السرائر،ص 566.
و قال علیهالسلام
مَنْ لَانَ عُودُهُ کَثُفَتْ أَغْصَانُهُ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که ساقه درخت وجودش نرم است،شاخههایش فراوان است. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر این کلام حکمتآمیز را از کتاب مائة کلمة جاحظ که سالها قبل از سید رضی میزیسته نقل میکند و میگوید:شبیه آن،بیان دیگری است که از آن حضرت نقل شده که میفرماید: «مَنْ لانَتْ کَلِمَتُهُ وَجَبَتْ مَحَبَّتُهُ» سپس میافزاید:این در واقع از ریشه قرآنی «فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ» گرفته شده است».(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 173).
درخت پر شاخه!
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه به نکته مهمی درباره جلب و جذب دوستان و یاران اشاره کرده،میفرماید:«کسی که ساقه درخت وجودش نرم است، شاخههایش فراوان است»؛ (مَنْ لَانَ عُودُهُ کَثُفَتْ (1)أَغْصَانُهُ (2)) .
«عود» به معنای چوب است؛خواه از درخت جدا شده یا جزء درخت باشد و در اینجا به معنای ساقه درخت است.
این سخن تعبیری کنایی و لطیفی است و اشاره به این است که افراد متواضع و با محبت دوستان فراوانی را گرد خود جمع میکنند و به عکسْ افراد خشن و غیر قابل انعطاف دوستان را از گرد خود پراکنده میسازند.
میدانیم شاخهها از کنار ساقهها جوانه میزند؛ساقهای که خشک و کم آب باشد شاخههای کمتری از آن میروید و ساقهای که نرم است،از گوشه و کنارش شاخههای فراوانی میروید.نیز قسمت مهمی از درخت را آب تشکیل میدهد و رطوبت از عوامل اصلی رویش گیاه است،در حالی که کمبود آب هم درخت را پژمرده میکند و هم سبب میشود شاخههای کمتری از آن بروید.انسان نیز به منزله درختی است که اگر نرمش از خود نشان بدهد و خشونت را کنار بگذارد
و محبت را به جای آن بنشاند افراد زیادی به سوی او جذب میشوند در حالی که اگر خشن و انعطافناپذیر باشد،نزدیکترین بستگان و خویشاوندان و دوستان نیز از او فاصله میگیرند.این معنا در قرآن مجید-همانگونه که قبلاً نیز اشاره شده-درباره پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله به صورت الگو بیان شده است.در آیه 159 سوره «آل عمران»میخوانیم: «فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ» ؛به سبب رحمت الهی در برابر مؤمنان،نرم و مهربان شدی! و اگر خشن و سنگدل بودی،از اطراف تو پراکنده میشدند».
جاذبه اخلاقی پیغمبر اکرم و ائمه هدی علیهم السلام مصداق روشنی از این گفتار حکیمانه است.در حدیثی درباره پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«کانَ أکْرَمُ النّاسِ وَ ألْیَنُ النّاسِ ضَحّاکاً بَسّاماً ؛پیامبر صلی الله علیه و آله کریمترین و نرمخوترین مردم،بسیار خندهرو و متبسم بود». (1)
در نامه امام علیه السلام به محمد بن ابی بکر آمده است:
«وَ أَلِنْ لَهُمْ جَانِبَکَ وَ ابْسُطْ لَهُمْ وَجْهَکَ ؛در برابر آنها متواضع باش و با چهره گشاده مردم را ملاقات کن».
در حدیث دیگری از رسول اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«ألا أُخْبِرُکُمْ بِمَنْ تَحْرِمُ عَلَیْهِ النّارُ غَداً ؛آیا به شما خبر دهم چه کسی آتش دوزخ در فردای قیامت بر او حرام است؟».
عرض کردند:آری یا رسول الله.
فرمود:
«الْهَیِّنُ الْقَریبُ اللَّیِّنُ السَّهْلُ ؛کسی که آسان میگیرد و به مردم نزدیک و نرمخوست و سختگیری نمیکند». (2)
اگر حُسن خلق در احادیث سرچشمه فراوانی روزی معرفی شده،یا سبب عمران و آبادی شهرها و فزونی عمرها دانسته شده به همین دلیل است که انسان
در سایه آن اعوان و انصار فراوانی پیدا میکند و به کمک آنها میتواند مشکلات مهم زندگی را حل کند.
بر عکس در روایتی از امیرمؤمنان علی علیه السلام آمده است:
«سُوءُ الْخُلْقِ نَکَدُ الْعیشِ وَ عَذابُ النَّفْسِ ؛بدخلقی سبب تنگی معیشت و رنج روح و روان میشود». (1)
محمّد عبده در شرح نهج البلاغه خود تفسیر دیگری برای این عبارت دارد وی میگوید:منظور از«لیّنُ الْعُود»طراوت جسمانی انسان و نشاط او و داشتن فضل و همت است و منظور از«کثْرت أغصان»کثرت آثاری است که از او آشکار میشود؛گویی هر اثری شاخهای از وجود اوست؛ولی در پایان فزونی اعوان و انصار را به عنوان تفسیر دیگری ذکر کرده است.به نظر میرسد آنچه در بالا گفته شد مناسبتر و با آیات و روایات همسوتر باشد.
1) 1) .غرر الحکم،ح 5702.
و قال علیهالسلام
الْخِلَافُ یَهْدِمُ الرَّأْیَ.
امام علیه السلام فرمود:
اختلاف،تصمیمگیری و تدبیر را نابود میکند. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر نهج البلاغه در ذیل این کلام حکیمانه آن را فقط از طرطوشی در کتاب سراج الملوک نقل کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 174). مرحوم آمدی نیز در غررالحکم آن را با تفاوتی به این صورت «الْخِلافُ یَهْدِمُ الْآراءَ» آورده است.
ثمره شوم اختلاف
امام علیه السلام در این کلام نورانی و کوتاه و پرمعنا به یکی از عواقب سوء اختلاف اشاره میکند و میفرماید:«اختلاف،تصمیمگیری و تدبیر را نابود میکند»؛ (الْخِلَافُ یَهْدِمُ الرَّأْیَ) .
همه میدانیم اختلاف سرچشمه همه بدبختیهاست.هیچ قوم و ملتی نابود نشدند مگر بر اثر اختلاف و هیچ جمعیتی پیروز و کامیاب نگشتند مگر در سایه اتفاق.
کلام حکیمانه بالا دو تفسیر میتواند داشته باشد:نخست اینکه گاه میشود عدهای مینشینند و بر سر موضوع مهمی تصمیمگیری میکنند؛ولی ناگهان فرد یا افرادی نظر مخالفی ابراز میکنند و تصمیمگیری پیش گفته را به هم میزنند و کار ابتر میماند.همانگونه که در داستان جنگ صفین،علی علیه السلام و جمعی از دوستان خبیر و آگاه اصرار داشتند که جنگ به مراحل نهایی رسیده و آن را تا پیروزی ادامه دهند و غائله را ختم کنند؛ولی مخالفت افرادی ناآگاه و جاهل و بیخبر این تصمیم را بر هم زد و مسلمانان با عواقب بسیار دردناک آن روبرو شدند.
تفسیر دیگر اینکه اختلاف سبب میشود که رأیگیری هیچگاه به جایی نرسد و تدبیرها عقیم بماند.
جمع میان این دو تفسیر نیز مانعی ندارد که اختلاف هم مانع از تصمیم و تدبیر باشد و هم اگر تدبیر و تصمیم صحیحی منعقد شد،آن را بر هم بزند.
روشن است برای انجام هر کار مهمی احتیاج به فکر و اندیشه و تدبیر و تصمیمگیری صحیح است و این کار تنها در فضایی ممکن است که اختلاف در آن نباشد،بلکه تمام کسانی که در آن تصمیمگیری شرکت دارند هدفشان رسیدن به نقطه واحد و حتی الامکان دور از هر گونه خطا و اشتباه باشد.اما گاه یک نغمه مخالف که یا بدون مطالعه اظهار شده و یا از غرض و مرضی ناشی گشته میتواند تمام تصمیمها و تدبیرها را به هم بریزد.
گاهی نیز رئیس جمعیت بر حسب تدبیر خود تصمیمی میگیرد؛اما مخالفت بعضی از پیروان آن را عقیم میکند چنان که در داستان قلم و دوات که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در آخرین لحظات عمرش درخواست کرد آن را بیاورند و فرمانی درباره جانشین خود که قطعاً علی بن ابیطالب علیه السلام بود بنویسد و آنچه را قبلاً گفته بود تأکید کند،مخالفت یک نفر (خلیفه دوم) سبب شد که گروه دیگری نیز نغمه خلاف سر دهند و جلوی این کار گرفته و حتی به ساحت قدس پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله اهانت زشتی شود که شرح آن در چندین جای صحیح بخاری و کتب دیگر حدیث و تاریخ آمده است. (1)
در جنگ احد نیز همین حادثه شوم اتفاق افتاد؛پیامبر صلی الله علیه و آله و جمعی از یاران اصرار داشتند مسلمانان در مدینه بمانند و در برابر دشمن از خود دفاع کنند،زیرا در آنجا بهتر میشد دشمن را زمینگیر کرد؛ولی گروهی از جوانان پرشور مخالفت کردند.پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به احترام نظرات آنها لشکر اسلام را به بیرون و در کنار کوه احد آورد و سرانجام به سبب این موضوع و پارهای از اسباب دیگر
1) 1) .برای توضیح بیشتر و آگاهی از مصادر متعدد حدیث«دوات و قلم»به کتابی که به همین نام (حدیث دوات و قلم) نوشته شده،مراجعه کنید.
ضربه سختی بر پیکر لشکر اسلام وارد شد.
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«ما اخْتَلَفَتْ أُمَّةٌ بَعْدَ نَبِیِّها إلّا ظَهَرَ أهْلُ باطِلِها عَلی أهْلِ حَقِّها ؛هیچ امتی بعد از پیامبر خود اختلاف نکردند مگر اینکه اهل باطل بر اهل حق در میان آنها پیروز شدند». (1)
در کلام حکیمانه شماره 179 نیز امام علیه السلام به این حقیقت اشاره فرموده بود که:
«اللِّجاجَةُ تَسُلُّ الرَّاْیَ ؛لجاجت فکر و رأی انسان را نابود میکند».
1) 1) .کنزالعمّال بنا به نقل میزان الحکمة،ح 1898.
و قال علیهالسلام
مَنْ نَالَ اسْتَطَالَ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که به نوایی رسد طغیان میکند. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در ذیل این کلام حکیمانه مینویسد:پیش از نهج البلاغه،این گفتار در دو کتاب دیگر آمده است:تحف العقول و روضه کافی.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 174).قابل توجه اینکه این کلام حکیمانه در این دو کتاب در ضمن خطبه«وسیله»آمده که بسیاری از کلمات قصار از آن بر گرفته شده است.
رابطه فزونی نعمت و طغیانگری
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به وضع حال بسیاری از مردم اشاره میکند که از مواهب مادی سوء استفاده میکنند،میفرماید:«کسی که به نوایی رسد طغیان میکند و برتری میجوید»؛ (مَنْ نَالَ اسْتَطَالَ) .
«استطال» از ریشه«طول»بر وزن (قول) به معنای قدرت و برتری است و هگامی که به باب استفعال میرود مفهوم برتریجویی دارد.
عبارت امام علیه السلام مفهوم وسیع و گستردهای دارد و تمام کسانی را که به مال یا مقام و یا هر گونه قدرت دیگری میرسند شامل میشود و این سیرهای ناپسند در بسیاری از مردم است؛هنگامی که مال و ثروت فراوانی پیدا میکنند میکوشند خود را برتر از دیگران نشان دهند و هنگامی که مقامی پیدا کنند اصرار دارند دیگران را زیر سلطه خود قرار دهند.همچنین هنگامی که علم و دانشی به دست میآورند دیگران را نادان میپندارند و شاگرد خود میدانند.به ویژه اگر پیش از این محرومیتهایی کشیده باشند؛فقیر بوده و به نوایی رسیده،ضعیف بوده و به قدرتی دست یافته،جاهل مطلق بوده و به علم و دانش مختصری رسیده است.کبر و غرور و برتریجویی این گونه افراد بیشتر و شدیدتر است و تاریخ گذشته و حتی حوادثی که امروز با چشم خود میبینیم شاهد گویای این گفتار امام علیه السلام است.
در واقع میتوان گفت:این کلام حکیمانه از آیه شریفه 6 و 7 سوره«علق» برگرفته شده که میفرماید: «کَلاّ إِنَّ الْإِنْسانَ لَیَطْغی* أَنْ رَآهُ اسْتَغْنی» ؛چنین نیست به یقین انسان طغیان میکند از اینکه خود را بینیاز ببیند». (1)
گرچه بعضی از مفسران،انسان را در آیه مورد نظر،خصوص«ابو جهل» دانستهاند که مرد ثروتمند و طغیانگری بود و به مبارزه با پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله پرداخت؛ولی به یقین،انسان در اینجا مفهومی کلی دارد که به گروه کثیری از نوع بشر اشاره میکند و ابوجهل و امثال آن مصداقهای روشنی از آن هستند.
در کلمات قصار گذشته نیز کراراً به این حقیقت با تعبیرات دیگری اشاره شده است؛از جمله در گفتار حکیمانه 150 که در مقام موعظه به نکتههای مهمی اشاره میکند،میفرماید:
«لَا تَکُنْ مِمَّنْ...إِنِ اسْتَغْنَی بَطِرَ وَ فُتِنَ» .
اگر غنی و بینیاز شود مغرور و مفتون میگردد و در گفتار 160 نیز میفرماید:
«مَنْ مَلَکَ اسْتَأْثَرَ ؛کسی که دستش به حکومتی رسد استبداد پیشه میکند».
و میتوان گفت:کلام مورد بحث جامعیت بیشتری دارد،زیرا کلمات گذشته یا در مورد غنی و ثروت بود و یا مقام؛اما گفتار حکیمانه مورد بحث،رسیدن به هر نوع توانایی مالی و مقامی و علمی را شامل میشود.
البته این امر در مورد افراد کمظرفیت و بیشخصیت است که تغییر وضع زندگی آنها را به کلی دگرگون میسازد؛ولی مردان باایمان و پرظرفیت و باشخصیت اگر تمام عالم را به آنها بدهند تغییری در زندگی آنان پیدا نمیشود.
نمونه اتم آن خود امام امیرمؤمنان علیه السلام است.در آن روز که در گوشه خانه تنها نشسته بود و آن روز که بر تخت قدرت خلافت قرار داشت حالش از هر نظر یکسان بود؛سادهزیستی،عبادات شبانه،رسیدگی به حال محرومان و دفاع از مظلومان در هر حال مورد توجه ایشان بود.دلیل آن روشن است،زیرا آنها این
1) 1) .علق،آیه 6 و 7.
مواهب را مال خود نمیدانند و به عنوان امانتی از سوی خدا برای خدمت به خلق و پیمودن راه قرب حق حساب میکنند.
از اینجا روشن میشود دعاهای پیوسته بعضی که به مال و مقام و قدرت برسند و مستجاب نمیشود بسا به علّت همین است که خدا میداند اگر آنها به نوایی برسند طغیان میکنند و استطاله و برتریجویی را پیشه میسازند.لطف پروردگار شامل آنها میشود و آنها را از رسیدن به این امور محروم میسازد.
داستان معروف ثعلبة بن حاطب انصاری که در ذیل آیه 75 سوره«توبه»آمده است نشان میدهد که او مرد فقیری بود و با اصرار زیاد از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله خواست در حق او دعا کند تا ثروتمند شود و پیغمبر صلی الله علیه و آله خواسته او را رد میکرد.
پس از اصرار زیاد دعایی در حقش فرموده و صاحب ثروت عظیمی شد و راه طغیان را پیش گرفت،نه تنها از پرداختن زکات سر باز زد،بلکه حکم زکات را ظالمانه پنداشت و آن را شبیه جزیه یهود و نصاری قلمداد کرد و بر سرش آمد آنچه آمد. (1)
این حالت-همان گونه که اشاره کردیم-در افراد بینوایی که به نوایی میرسند غالباً شدیدتر است،ازاینرو در روایتی از امام کاظم علیه السلام میخوانیم:
«مَنْ وَلَّدهُ الْفَقْرُ أبْطَرَهُ الْغِنی ؛کسی که در دامان فقر متولد شده غنا و بینیازی او را به طغیان وا میدارد». (2)
در روایات مخصوصاً تأکید شده که اگر حاجتی داشتید هرگز به اینگونه افراد مراجعه نکنید،ازاینرو همان گونه که پیش از این نیز آوردهایم در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که به یکی از یارانش فرمود:
«تُدْخِلُ یَدَکَ فِی فَمِ التِّنِّینِ إِلَی الْمِرْفَقِ خَیْرٌ لَکَ مِنْ طَلَبِ الْحَوَائِجِ إِلَی مَنْ لَمْ یَکُنْ لَهُ وَ کَانَ ؛دست خود را تا مرفق
در دهان اژدها کنی برای تو بهتر از آن است که حاجت از کسی بطلبی که چیزی نداشته و سپس به نوایی رسیده است». (1)
ابن ابیالحدید در تفسیر این گفتار حکیمانه غیر از این تفسیر معروف احتمال دیگری داده است و آن اینکه منظور از«مَنْ نالَ»کسی است که جود و بخششی بر دیگران میکند و به موجب جود و بخشش راه برتریجویی را پیش میگیرد.
گرچه«نالَ»گاه به معنای بخشیدن چیزی به دیگران آمده است؛ولی سیاق کلام نشان میدهد که در اینجا منظور چیز دیگری است.
1) 1) .بحار الانوار،ج 75،ص 248.
و قال علیهالسلام
فِی تَقَلُّبِ الْأَحْوَالِ،عِلْمُ جَوَاهِرِ الرِّجَالِ.
امام علیه السلام فرمود:
در دگرگونی حالات گوهر مردان شناخته میشود. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر نهج البلاغه در ذیل این کلام شریف میگوید:قبل از نهج البلاغه در کتاب تحف العقول و روضه کافی ذکر شده و بعد از نهجالبلاغه،قاضی قضاعی در کتاب الدستور با تفاوتی و همچنین طرطوشی در سراج الملوک و کراجکی در کنز الفوائد آن را آوردهاند و تفاوت آنها نشان میدهد که آنها نیز این کلام حکیمانه را از منابع دیگری اخذ کردهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 174). مرحوم صدوق نیز قبل از سید رضی آن را در کتاب مشهور خود من لا یحضره الفقیه ضمن وصایای امیرمؤمنان به فرزندش آورده است.(ج 4،ص 388).همچنین در غررالحکم نیز این کلام حکیمانه با تفاوتی به این صورت نقل شده است:«فی تَصاریفَ الْأحْوالِ تُعْرَفُ جَواهِرُ الرِّجالِ».
طریقه شناخت افراد
امام علیه السلام در این کلام نورانی به طریقه آزمایش شخصیت انسانها اشاره میکند و میفرماید:«در دگرگونی حالات گوهر مردان شناخته میشود»؛ (فِی تَقَلُّبِ الْأَحْوَالِ،عِلْمُ (1)جَوَاهِرِ الرِّجَالِ) .
در کافی در ادامه این کلام نورانی آمده است
«وَ الْأیّامُ تُوضِحُ لَکَ السَّرائِرَ الْکامِنَةَ ؛و گذشت روزها اسرار پنهانی را بر تو آشکار میسازد». (2)
«جواهر» جمع«جوهر»به معنای اشیای گرانبهایی است که از معدن استخراج میکنند،به ذات و طبیعت هر چیزی نیز اطلاق میشود و در اینجا نیز منظور همین است.
بسیار میشود که ظاهر و باطن افراد مختلف است؛ظاهری آراسته دارند در حالی که درون،آلوده است.ظاهرش پاکدامن،زاهد،شجاع و پرمحبت است؛ ولی باطن کاملاً بر خلاف آن است و گاه به عکس افرادی ظاهراً کماستقامت، فاقد سخاوت و بیتفاوت به نظر میرسند در حالی که در باطن شجاع و نیرومند
1) 1) .در متن بسیاری از نسخ نهجالبلاغه«علم»به صورت مصدری آمده در حالی که در نسخ دیگری«عُلِمَ»به صورت فعل ماضی مجهول است و این نسخه علاوه بر اینکه با آهنگ جمله بیشتر سازگار است با نسخهای که از«غرر الحکم»نقل کردیم که به جای آن«تُعْرَفُ»آمده و با نسخهای که در کنز الفوائد به صورت«عُرِفَ»آمده و نسخهای که در سراج الملوک به صورت«تُعلَمُ»آمده نیز سازگارتر است.
2) 2) .کافی،ج 8،ص 23.
و باتقوا هستند.چگونه میتوان به این تفاوتها پی برد و درون اشخاص را کشف کرد و معیاری برای همکاری و عدم همکاری با آنها جستوجو نمود؟
بهترین راه همان است که مولا در کلام بالا فرموده است.هنگامی که طوفانهای اجتماعی میوزد و تحولها آشکار میشود و صفحات اجتماع زیر و رو میگردد اینجاست که افراد باطن خود را که در حال عادی نشان نمیدادند آشکار میسازند.
به تعبیر دیگر بهترین راه برای شناخت حقیقت و باطن هر چیز،تجربه و آزمایش و امتحان است.این حکم درباره انسانها نیز صادق است و بهترین طریق تجربه،حالاتی است که از خود در دگرگونیهای اجتماعی بروز میدهند؛ دیروز ثروتی نداشت،امروز به نوایی رسیده و یا مقامی نداشت و مقامی به دست آورده.گاه چنان بر مرکب غرور سوار میشود که هیچ کس به گرد او نمیرسد.
اینها در امتحان شخصیت مردود شدهاند؛ولی به عکس،افرادی را میبینیم که نه مال و ثروت و نه جاه و مقام و نه مشکلات زندگی هیچ یک بر آنها تأثیری نمیگذارد؛همان راه مستقیمی را میپیمایند که پیش از این میپیمودند و همان مناسبات خوبی را دارند که با دوستانشان داشتند.
«تَقَلُّب احوال» مفهوم جامعی است که هرگونه دگرگونی زندگی را شامل میشود:رسیدن به مال و ثروت یا فقر،پیدا کردن مقام یا سقوط از آن،بهبودی و تندرستی یا بیماری،فراهم آمدن اسباب شادی یا مصائب و حوادث دردناک اینها و مانند اینها بوتههای امتحانی هستند که انسانها در آن آزموده میشوند.
درست مانند بوته و کورههای معمولی که طلای ناب را در آن میآزمایند و یا سیاهسیم زراندود را به آن میبرند تا باطن آن آشکار شود.
به گفته شاعر: خوش بود گر محک تجربه آید به میان تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
نیز به گفته شاعری دیگر: سیاه سیم زر اندود چون به بوته برند خلاف آن به در آید که خلق پندارند!
تاریخ اسلام،نمودار عجیبی از همین کلام حکمتآمیز است؛افرادی از یاران پیغمبر صلی الله علیه و آله بودند که در غزوات اسلامی به عنوان مجاهدی خستگیناپذیر و افسری فداکار درخشیدند؛ولی بعد از رحلت پیغمبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله بر اثر حب جاه و مقام یا مال و ثروت راه خود را جدا کردند و همان گونه که در حکمت 441 خواهد آمد:
«الْوِلَایَاتُ مَضَامِیرُ الرِّجَالِ ؛پستهای مهم میدان مسابقه و آزمایش مردان است».و خلاصه کارهایی برای رسیدن به مال و مقام دنیا انجام دادند که هیچ کس از آنها انتظار نداشت.
در حدیث دیگری از امیرمؤمنان علی علیه السلام در غرر الحکم میخوانیم:
«الْغِنی وَ الْفَقْرُ یَکْشِفانِ جَواهِرَ الرِّجالِ وَ أوْصافِها ؛بینیازی و فقر باطن افراد و اوصاف آنها را آشکار میسازد». (1)
مرحوم کلینی در کافی در حدیث معتبری نقل میکند که بعد از قتل«عثمان»، امیرمؤمنان علی علیه السلام به منبر رفت و خطبهای خواند و در ضمن آن خطبه فرمود:
«...
یَوْمَ بَعَثَ اللّهُ نَبِیَّه صلی الله علیه و آله وَ الَّذِی بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لَتُبَلْبَلُنَّ بَلْبَلَةً وَ لَتُغَرْبَلُنَّ غَرْبَلَةً حَتَّی یَعُودَ أَسْفَلُکُمْ أَعْلَاکُمْ وَ أَعْلَاکُمْ أَسْفَلَکُمْ وَ لَیَسْبِقَنَّ سَبَّاقُونَ کَانُوا قَصَّرُوا وَ لَیُقَصِّرَنَّ سَبَّاقُونَ کَانُوا سَبَقُوا ؛سوگند به خدایی که محمد را به حق مبعوث ساخت،همگی به یکدیگر مخلوط و غربال خواهید شد (تا خالص از ناخالص در آید و پیروان حق از پیروان باطل جدا شوند) تا آنجا که افراد پاییننشین بالا و افراد بالانشین پایین قرار خواهند گرفت و آنها که در اسلام پیشگام بودند و برکنار گشتند سر کار خواهند آمد و کسانی که (با حیله و تزویر) پیشی گرفتند کنار میروند». (2)
این سخن را با ذکر آیهای از قرآن مجید که در واقع همه این روایات به آن باز میگردد پایان میدهیم آنجا که میفرماید: «وَ تِلْکَ الْأَیّامُ نُداوِلُها بَیْنَ النّاسِ وَ لِیَعْلَمَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ یَتَّخِذَ مِنْکُمْ شُهَداءَ وَ اللّهُ لا یُحِبُّ الظّالِمِینَ* وَ لِیُمَحِّصَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ یَمْحَقَ الْکافِرِینَ» ؛و ما این روزها(ی پیروزی و شکست) را در میان مردم میگردانیم؛(و این خاصیّت زندگی دنیاست) تا خدا،افرادی را که ایمان آوردهاند،مشخص سازد؛و (خداوند) از میان خودتان،شاهدانی بگیرد.و خدا ستمکاران را دوست نمیدارد و تا خداوند،افراد با ایمان را خالص گرداند (و ورزیده شوند)؛و کافران را (به تدریج) نابود سازد». (1)
1) 1) .آل عمران،آیه 140 و 141.
و قال علیهالسلام
حَسَدُ الصَّدِیقِ مِنْ سُقْمِ الْمَوَدَّةِ.
امام علیه السلام فرمود:
حسادت (به دوست) دلیل بیماری دوستی است. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: این گفتار حکیمانه را زمخشری در ربیعالابرار و آمدی در غررالحکم آوردهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 174). این کلام شریف در منابع دیگری از اهل سنت از علی علیه السلام با مختصر تفاوت یا اضافاتی نقل شده از جمله حلوانی (متوفای قرن پنجم) در نزهة الناظر (ص 110) و زرندی حنفی (متوفای 750) در نظم درر السمطین (ص 160) آوردهاند و تفاوت متن روایت نشان میدهد آن را از منبع دیگری جز نهجالبلاغه اخذ کردهاند.
دوستی ناسالم!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه یکی از نشانههای ضعف دوستی و صداقت را بیان کرده میفرماید:«حسادت (به دوست) دلیل بیماری دوستی است»؛ (حَسَدُ الصَّدِیقِ مِنْ سُقْمِ الْمَوَدَّةِ) .
«سقم» (به ضم و فتح سین) به معنای بیماری است.
روشن است دوستی وقتی سالم و خالی از غل و غش است که انسان آنچه را برای خود میخواهد برای دوستش نیز بخواهد و آنچه را برای خویش ناخوش دارد برای دوستش نیز ناخوش دارد و در بعضی از روایات آمده که حد اقل مودت و دوستی همین است. (1)با این حال چگونه ممکن است دوستی با حسد جمع شود.
حسد به معنای انتظار زوال نعمت از دیگری است و تفاوت آن با رقابت و تنافس این است که حسود،خواهان زوال نعمت از دیگری است؛ولی در رقابت،تنافس و غبطه،شخص سعی میکند خود را به پای دیگری برساند بیآنکه بخواهد چیزی از او کاسته شود.
دوست واقعی کسی است که خواهان پیشرفت و ترقی دوست خود باشد، هرچند تلاش کند خودش نیز به پیشرفت و ترقی برسد،بنابراین آن کس
1) 1) .کافی،ج 2،ص 169،ح 2.
که چنین نیست دوست واقعی نیست و یا به بیان امام علیه السلام دوستی او گرفتار بیماری است.
درباره اهمیت دوستی در روایات اسلامی و همچنین شرایط دوست خوب و نیز وظائف دوست در برابر دوست مطالب زیادی وارد شده است.
امام حسن مجتبی در وصیتی که به«جناده»(ابن ابی سفیان) در لحظات آخر عمر خویش فرمود چنین میگوید:
«فَاصْحَبْ مَنْ إِذَا صَحِبْتَهُ زَانَکَ،وَ إِذَا خَدَمْتَهُ صَانَکَ،وَ إِذَا أَرَدْتَ مِنْهُ مَعُونَةً أَعَانَکَ،وَ إِنْ قُلْتَ صَدَّقَ قَوْلَکَ،وَ إِنْ صُلْتَ شَدَّ صَوْلَکَ،وَ إِنْ مَدَدْتَ یَدَکَ بِفَضْلٍ مَدَّهَا،وَ إِنْ بَدَتْ عَنْکَ ثُلْمَةٌ سَدَّهَا،وَ إِنْ رَأَی مِنْکَ حَسَنَةً عَدَّهَا،وَ إِنْ سَأَلْتَهُ أَعْطَاکَ،وَ إِنْ سَکَتَّ عَنْهُ ابْتَدَأَکَ،وَ إِنْ نَزَلَتْ إِحْدَی الْمُلِمَّاتِ بِهِ سَاءَک ؛با کسی دوستی کن که دوستی با او زینت تو باشد و هنگامی که به او خدمت میکنی تو را محفوظ دارد و هرگاه که از او کمکی بخواهی یاریات کند، اگر سخنی بگویی (از روی اعتمادی که به تو دارد) گفتار تو را تصدیق کند و اگر در جایی (به حق) حمله کنی تو را تقویت نماید و اگر دست خود را برای حاجتی به سوی او دراز کنی او دستش را به سوی تو دراز کند و هرگاه نقطه ضعفی از تو ظاهر شود آن را بپوشاند و اگر کار نیکی از تو ببیند آن را بشمارد (و آشکار سازد) و اگر چیزی از او بخواهی به تو بدهد حتی اگر سکوت کنی (ولی نیازمند باشی) بدون مقدمه کمک کند و اگر مشکلی برای او پیش آید تو را ناراحت سازد». (1)
1) 1) .بحار الانوار،ج 44،ص 138،ح 6.
و قال علیهالسلام
أَکْثَرُ مَصَارِعِ الْعُقُولِ تَحْتَ بُرُوقِ الْمَطَامِعِ.
امام علیه السلام فرمود:
بیشترین قربانگاه عقلها در پرتو طمعهاست. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در کتاب مصادر،این کلام حکیمانه را از جاحظ (متوفای 255) در کتاب المائة المختارة با تفاوت مختصری همچنین از راغب (متوفای 502) در کتاب المحاضرات نقل میکند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص175). خوارزمی در مناقب نیز این کلام حکمتآمیز را با تفاوتی از امیرمؤمنان علی علیه السلام آورده است.(مناقب،ص376).
قربانگاه عقل!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به خطرات مهم طمع اشاره کرده میفرماید:
«بیشترین قربانگاه عقلها در پرتو طمعهاست»؛ (أَکْثَرُ مَصَارِعِ الْعُقُولِ تَحْتَ بُرُوقِ الْمَطَامِعِ) .
«مَصارِع» جمع«مصرع»به معنای محلی است که انسان به خاک میافتد.این واژه در مورد شهیدان و کشتهشدگان و غیر آنها به کار میرود.
«بُرُوق» جمع«برق»به معنای همان برقی است که در آسمان بر اثر جرقههای الکتریکی در میان ابرهای حامل بار مثبت و منفی ظاهر میگردد و با صدای مهیبی همراه است که آن را رعد مینامند.
«مَطامِع» جمع«طمع»غالباً به معنای چشم داشتن به چیزهایی است که یا در دسترس قرار نمیگیرد و یا اگر قرار میگیرد شایسته و حق انسان نیست.این واژه گاه در آرزو داشتنهای مثبت نیز به کار میرود که در بعضی از آیات قرآن و دعاهای معصومان علیهم السلام به چشم میخورد؛ولی غالباً بار منفی دارد و به همین دلیل در منابع لغت،آن را به هر نوع آرزو داشتن تفسیر کردهاند. (1)
امام علیه السلام تشبیه جالبی در این کلام نورانی برای طمعهای منفی بیان کرده است؛
1) 1) .در این مورد میتوانید به کتب لغت از جمله کتاب«التحقیق فی کلمات القرآن الکریم»ماده«طمع»نوشته«علامه مصطفوی»مراجعه کنید.
طمع را به برق آسمان تشبیه نموده که لحظهای همه جا را روشن میکند و در شبهای تاریک تمام فضای بیابان با آن آشکار میشود و شخص راهگذر گمکرده راه به شوق در میآید و به دنبال آن دوان دوان حرکت میکند.ناگهان برق خاموش میشود و او در پرتگاهی فرو میافتد.
عقل و دانش آدمی که حق را از باطل و نیک را از بد میشناسد هنگامی که تحت تأثیر برق طمع قرار گیرد به همین سرنوشت گرفتار میشود.در واقع طمع، یکی از موانع عمده شناخت است که در طول تاریخ بسیاری از اندیشمندان را به خاک هلاکت افکنده یا دنیایشان و یا دین و ایمانشان را بر باد داده است.
طمع آثار زیانبار فراوانی دارد؛بسیاری از حوادث دردناک تاریخی بر اثر همین صفت رذیله رخ داده است.مهمترین فاجعه تاریخ اسلام،شهادت شهیدان کربلا،از یک نظر به سبب طمع در حکومت ری از سوی«عمر سعد» واقع شد و حکومت مرگبار بنی امیه به طور کلی مولود طمعهایی بود که آنها در جانشینی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و گرفتن انتقام غزوات آن حضرت داشتند.
در گفتار حکیمانه 180 خواندیم که امام علیه السلام میفرماید:
«الطَّمَعُ رِقٌّ مُؤَبَّدٌ ؛طمع بردگی و اسارت جاویدان است».در گفتار حکیمانه 226 نیز خواهد آمد که امام علیه السلام طمعکار را در بند ذلت گرفتار میبیند:
«الطّامِعُ فی وَثاقِ الذُّلِّ» . (1)
در غرر الحکم نیز آمده است:
«ثَمَرَةُ الطَّمَعِ ذُلُّ الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ ؛ثمره طمع،ذلت دنیا و آخرت است». (2)
طمع باعث ذلت و اسارت میشود،زیرا انسان در موارد طمع غالباً به دنبال چیزی میرود که از دسترس او بیرون است و یا حق او نیست و پیوسته تلاش میکند و نیروهای خود را از دست میدهد و گاه با محرومیت از آنچه به دنبال آن
بود چشم از دنیا بر میبندد.
طمع باعث ذلت انسان میشود،برای اینکه جهت رسیدن به آن از آبرو و حیثیت خویش مایه میگذارد و در برابر هر شخصی سر تعظیم فرود میآورد.
ازاینرو در حدیثی از امام حسن عسکری علیه السلام میخوانیم:
«ما أقْبَحَ بِالْمُؤْمِنِ أنْ تَکُونَ لَهُ رَغْبَةٌ تُذِلُّهُ ؛چه قدر زشت است برای انسان با ایمان که علائقی داشته باشد که سبب ذلت او شود». (1)
شاعر معروف فارسی زبان سعدی میگوید:
بدوزد شره دیده هوشمند درآرد طمع مرغ و ماهی به بند
در جایی دیگر نیز میگوید:
قناعت سرافرازد ای مرد هوش سر پر طمع بر نیاید ز دوش
طمع آبروی تو آخر بریخت برای دو جو دامنی دُر بریخت
1) 1) .بحار الانوار،ج 75،ص 374.
و قال علیهالسلام
لَیْسَ مِنَ الْعَدْلِ الْقَضَاءُ عَلَی الثِّقَةِ بِالظَّنِّ.
امام علیه السلام فرمود:
داوری در حق افراد مورد اطمینان،با تکیه بر گمان،رسم عدالت نیست. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: بنابر گفته خطیب رحمه الله در کتاب مصادر،زمخشری این کلام شریف را در کتاب ربیع الابرار نقل کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 175). این گفتار حکیمانه را مرحوم صدوق قبل از سید رضی در کتاب من لا یحضره الفقیه ضمن وصایای علی علیه السلام به فرزندش محمد بن حنفیة آورده است.(من لا یحضره الفقیه،ج 4،ص 390).
سوء ظن درباره دوستان ثقه ظلم است
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه،به نکته قابل ملاحظهای مربوط به روابط اجتماعی اشاره میکند و میفرماید:«داوری در حق افراد مورد اطمینان،با تکیه بر گمان،عدالت نیست»؛ (لَیْسَ مِنَ الْعَدْلِ الْقَضَاءُ عَلَی الثِّقَةِ بِالظَّنِّ) .
میدانیم یکی از دستورات قرآنی و روایی این است که در حق مسلمانان سوء ظن نداشته باشید.قرآن مجید میگوید: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ» ؛ای کسانی که ایمان آوردهاید از بسیاری از گمانها بپرهیزید،چرا که بعضی از گمانها گناه است». (1)
در حکمت 360 نیز بر این معنا تأکید شده است.آنجا که امام علیه السلام میفرماید:
«لَا تَظُنَّنَّ بِکَلِمَةٍ خَرَجَتْ مِنْ أَحَدٍ سُوءاً وَ أَنْتَ تَجِدُ لَهَا فِی الْخَیْرِ مُحْتَمَلاً ؛هر سخنی که از دهان کسی خارج شد تا احتمال صحت در آن میدهی حمل بر فساد مکن».
دلیل آن هم روشن است،زیرا سوء ظن پایههای اعتمادِ عمومی را که سرچشمه همکاری است متزلزل میسازد.
حال اگر آن شخصی که انسان به او سوء ظن پیدا میکند کسی باشد که سوابق حسنه او بر ما روشن است و در یک کلمه به تعبیر امام علیه السلام،«ثقه»محسوب شود به یقین قضاوت درباره چنین شخصی با ظن و گمانِ بدون دلیل،عادلانه نیست.
1) 1) .حجرات،آیه 12.
بعضی از شارحان نهج البلاغه این گفتار حکیمانه را به صورت مسئلهای اصولی (اصول فقه) عنوان کردهاند و آن این است که هر گاه مطلبی به دلیل معتبر ثابت شود،عدول از آن جز با دلیل معتبر جایز نیست و حدیث معروف باب استصحاب:
«لا تَنْقُضِ الْیَقینَ بِالشَّکِ» (1)را اشاره به آن میدانند.
بعضی از شارحان نیز قضاء را در اینجا به معنای قضاوت مصطلح؛یعنی داوری برای فصل خصومت گرفتهاند که قاضی نمیتواند در برابر شخص مورد اعتماد،با ظن و گمانش قضاوت کند.
ولی ظاهر این است که این حدیث شریف معنای وسیع و گستردهای دارد و اشاره به یک مفهوم گسترده اخلاقی است که عدالت در آن مانع از داوری درباره اشخاص مورد اعتماد به ظن و گمان میشود.
البته افراد متهم؛یعنی کسانی که سوء سابقه دارند یا ظاهر آنها ظاهر قابل اعتمادی نیست از این حکم خارج اند.البته نه به این معنا که انسان بیدلیل آنها را متهم کند،بلکه به این معنا که انسان از آنها احتیاط نموده و بر حذر باشد.شبیه این گفتار حکیمانه احادیث دیگری است که با تعبیرات متفاوتی این موضوع را دنبال میکند:در غرر الحکم از آن حضرت نقل شده که فرمود:
«سُوءُ الظَّنِّ بِالْمُحْسِنِ شَرُّ الْإثْمِ وَ أقْبَحَ الظُّلْمِ ؛سوء ظن به نیکوکار بدترین گناه و زشتترین ستمهاست». (2)
در حدیث دیگری در همان کتاب میخوانیم:
«سُوءُ الظَّنِّ بِمَنْ لا یَخُونُ مِنَ اللُّؤْمِ ؛سوء ظن به کسی که خیانت نمیکند نشانه پستی و لئامت است». (3)
در حدیث جالب دیگری در همان کتاب آمده است که امام علیه السلام میفرماید:
«شَرُّ النّاسِ مَنْ لا یَثِقُ بِأحَدٍ لِسُوءِ ظَنِّهِ وَ لا یَثِقُ بِهِ أحَدٌ لِسُوءِ فِعْلِهِ ؛بدترین مردم کسی
است که به سبب سوء ظنی که دارد به هیچ کس اعتماد نمیکند و (نیز) هیچ کس به سبب سوء فعلش به او اعتماد ندارد». (1)
کوتاه سخن اینکه از نظر آداب اخلاقی افزون بر مباحث قضاوت و احکام اصولی هر گاه کسی به وثاقت شناخته شد،سوء ظن نسبت به او کاری ظالمانه است.
1) 1) .غرر الحکم،ح 5675.
و قال علیهالسلام
بِئْسَ الزَّادُ إِلَی الْمَعَادِ،الْعُدْوَانُ عَلَی الْعِبَادِ.
امام علیه السلام فرمود:
بدترین توشه برای آخرت ستم بر بندگان (خدا) است. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در ذکر مصادر این کلام نورانی حدیثی طولانی از عبدالعظیم حسنی (که مرقد مبارکش در شهر ری است) نقل میکند که خدمت امام جواد علیه السلام رسید و از آن حضرت تقاضای حدیثی کرد.امام علیه السلام به او پاسخ داد.باز تقاضای بیشتر کرد و همینطور تکرار نمود تا به چهارده حدیث رسید که تمام آنها از امیرمؤمنان علیه السلام است و بسیاری از آنها در کلمات قصار نهجالبلاغه آمده و کلام حکیمانه مورد بحث،ششمین آن است.نیز از جمله راویان گفتار حکیمانه مورد بحث را ابن شعبه حرانی در کتاب تحف العقول میشمارد که قبل از سید رضی میزیسته است و بعد از او از مفید در ارشاد و آمدی در غرر الحکم و کراجکی در کنز الفوائد نقل میکند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 175).
بدترین توشه راه آخرت
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به یکی از آثار سوء ظلم و ستمکاری اشاره کرده میفرماید:«بدترین توشه برای آخرت ستم بر بندگان (خدا) است»؛ (بِئْسَ الزَّادُ إِلَی الْمَعَادِ،الْعُدْوَانُ عَلَی الْعِبَادِ) .
میدانیم دنیا سرایی است که همگان از آن برای رفتن به سوی آخرت توشه بر میدارند و هر کسی به فراخور حال و اعمال خود توشهای تهیه میبیند.قرآن مجید میگوید:بهترین توشهها توشه تقواست «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّادِ التَّقْوی» ؛ و زاد و توشه تهیه کنید،و بهترین زاد و توشه،پرهیزکاری است». (1)ولی گروهی به جای آن ظلم و ستم بر بندگان خدا را توشه این سفر سرنوشتساز قرار میدهند که به گفته امام علیه السلام بدترین توشههاست.
زیرا گناهانی که جنبه معصیت اللّه دارد و یا به تعبیر دیگر ظلم بر خویشتن است با توبه آمرزیده میشود و حتی بدون توبه امید عفو الهی و شفاعت درباره آن وجود دارد،همان گونه که قرآن مجید میفرماید: «قُلْ یا عِبادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ» 2 زیرا او بخشنده مهربان است.
1) 1) .بقره،آیه 197.
ولی آنجا که پای ظلم بر دیگران به میدان میآید نه با آب توبه شسته میشود و نه با عنایت شفاعت و جز با رضایت صاحب حق نجات از عواقب آن ممکن نیست و به همین دلیل امام علیه السلام آن را بدترین زاد و توشه قیامت شمرده است.
شک نیست که زاد و توشه چیزی است که در راه سفر و به هنگام رسیدن به مقصد به انسان کمک میکند و به یقین ظلم چنین موقعیتی را ندارد،بنابراین انتخاب این لفظ در اینجا نوعی کنایه بلیغ است،درست مانند این است که انسان در سفرهای دنیا به جای حمل مواد غذایی مشتی از سموم با خود ببرد به او میگوییم بدترین توشه آن است که به جای غذا سموم با خود حمل کنی.
امام علیه السلام در خطبه 176 نهج البلاغه بعد از آن که ظلم را به سه بخش تقسیم میکند میفرماید:
«وَ أَمَّا الظُّلْمُ الَّذِی لَا یُتْرَکُ فَظُلْمُ الْعِبَادِ بَعْضِهِمْ بَعْضاً.الْقِصَاصُ هُنَاکَ شَدِیدٌ،لَیْسَ هُوَ جَرْحاً بِالْمُدَی وَ لاَ ضَرْباً بِالسِّیَاطِ،وَ لکِنَّهُ مَا یُسْتَصْغَرُ ذلِکَ مَعَهُ ؛اما ظلمی که هرگز رها نمیشود ستمی است که بندگان بر یکدیگر میکنند که قصاص در آنجا شدید است این قصاص مجروح ساختن با کارد یا زدن تازیانه (مانند قصاص در دنیا) نیست بلکه چیزی است که اینها در برابرش ناچیز است».
درباره آثار سوء ظلم در آیات قرآن و روایات اسلامی بحثهای بسیار وسیع و گستردهای آمده است.
قابل توجه اینکه در آیه 45 سوره«انعام»درباره اقوام ظالمی که به سرنوشت دردناکی مبتلا شدند میخوانیم: «فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِینَ ظَلَمُوا وَ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ» ؛و (به این ترتیب،) ریشه گروهی که ستم کرده بودند،قطع شد و ستایش مخصوص خداوند،پروردگار جهانیان است». (1)
1) 1) .مرحوم علامه مجلسی این مضمون را در حدیثی از رسول خدا نقل کرده که میفرماید:«إِنَّ اللّهَ یُمْهِلُ الظّالمَ حَتّی یَقُولُ قَدْ أهْمَلَنی ثُمَّ یَأْخُذُهُ أَخْذَةً رابِیَةً إنَّ اللّهَ حَمِدَ نَفْسَهُ عِنْدَ هَلاکِ الظّالِمینَ فَقالَ فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذینَ ظَلَمُوا وَ الْحَمْدُ للّهِِ رَبِّ الْعالَمِینَ».(بحار الانوار،ج 72،ص 322،ح 52).
در اینجا خداوند به موجب ریشه کن کردن ظالمان حمد و ثنای خویش میگوید و در آن روز که اعمال انسان اعم از خوب و بد هر کدام به صورت مناسبی مجسم میشوند ظلم به صورت ظلماتی که اطراف وجود ظالم را فرا میگیرد تجسم مییابد همانگونه که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در حدیثی فرمود:
«اتَّقُوا الظُّلْمَ فَإِنَّهُ ظُلُماتٌ یَوْمَ الْقِیامَةِ» . (1)
مرحوم کلینی در اصول کافی در حدیثی از امام باقر علیه السلام نقل میکند که هنگامی که رحلت پدرم علی بن الحسین فرا رسید مرا به سینه خود چسبانید،سپس فرمود:«فرزندم من تو را به چیزی وصیت میکنم که پدرم در آستانه شهادت مرا به آن توصیه کرد و گفت این چیزی است که پدرش (علی علیه السلام) به آن حضرت توصیه کرده است فرمود:
«یا بُنَیَّ إیّاکَ وَ ظُلْمَ مَنْ لا یَجِدُ عَلَیْکَ ناصِراً إلّا اللّهُ ؛از ستم کردن بر کسی که هیچ یار و یاوری جز خدا ندارد بترس». (2)
و قال علیهالسلام
مِنْ أَشْرَفِ أَعْمَالِ الْکَرِیمِ غَفْلَتُهُ عَمَّا یَعْلَمُ.
امام علیه السلام فرمود:
یکی از باارزشترین کارهای کریمان تغافل از چیزهایی است که از آن آگاهند
(و سرپوش گذاشتن بر آن لازم است). (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر از دعوات راوندی نقل میکند که این کلام حکیمانه را با تفاوتی در کتاب خود آورده است به این صورت: «أشْرَفُ خِصالِ الکَرَم غَفْلَتُک عَمّا تَعْلَم» .این تفاوت نشان میدهد آن را از منبعی غیر از نهجالبلاغه دریافت داشته است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 178).
بهترین اعمال کریمان
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکته مهمی درباره آداب معاشرت اشاره کرده،میفرماید:«یکی از باارزشترین کارهای کریمان تغافل از چیزهایی است که از آن آگاهند (و سرپوش گذاشتن بر آن لازم است)»؛ (مِنْ أَشْرَفِ أَعْمَالِ الْکَرِیمِ غَفْلَتُهُ عَمَّا یَعْلَمُ) .
کمتر کسی است که عیب پنهانی یا آشکاری نداشته باشد و کمتر دوستی پیدا میشود که درباره دوستش کار نامناسبی،هرچند به عنوان لغزش انجام ندهد.
افراد بزرگوار و باشخصیت کسانی هستند که عیوب پنهانی افراد را نادیده میگیرند و از لغزش دوستان چشمپوشی میکنند و هرگز به رخ آنها نمیکشند.
این کار،اولاً سبب میشود که آبروی مسلمان محفوظ بماند؛آبرویی که ارزش آن به اندازه ارزش خون اوست.ثانیاً سبب میشود فرد خطاکار یا صاحب عیب جسور نگردد و از همه اینها گذشته سبب میشود رابطه مسلمانها با یکدیگر محفوظ بماند.
در اسلام،غیبت از بزرگترین گناهان شمرده شده و این همه تأکید برای حفظ آبروی مسلمانان است.
امیر مؤمنان علی علیه السلام در عهدنامه مالک اشتر مخصوصاً بر این معنا تکیه کرده، میفرماید:«باید دورترین رعایا نسبت به تو و مبغوضترین آنها در نزد تو
آنهایی باشند که بیشتر در جستجوی عیوب مردمند،زیرا در (غالب) مردم عیوبی وجود دارد (که از نظرها پنهان است و) والی از همه سزاوارتر است آنها را بپوشاند،بنابراین لازم است عیوبی را که بر تو پنهان است آشکار نسازی».
از سویی دیگر میدانیم خداوند ستار العیوب است و دوست دارد بندگانش نیز ستار العیوب باشند و تغافل یکی از طرق پوشاندن عیوب مردم است.
در حدیث معروفی نیز از امام موسی بن جعفر علیه السلام میخوانیم:مردی خدمتش آمده،عرض کرد:فدایت شوم از یکی از برادران دینی کاری نقل کردند که من آن را ناخوش داشتم،از خودش پرسیدم انکار کرد،در حالی که جمعی از افراد موثق این مطلب را از او نقل کردهاند،امام فرمود:
«کَذِّبْ سَمْعَکَ وَ بَصَرَکَ عَنْ أَخِیْکَ وَانْ شَهِدَ عِنْدَکَ خَمْسُونَ قَسامَةً وَ قالَ لَکَ قَوْلاً فَصَدِّقْهُ وَ کَذِّبْهُمْ،وَ لا تُذِیْعَنَّ عَلَیْهِ شَیْئاً تَشِیْنُهُ بِهِ وَ تَهْدِمُ بِهِ مُرُوَّتَهُ،فَتَکُونَ مِنَ الَّذِیْنَ قالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ:إِنَّ الَّذِینَ یُحِبُّونَ أَنْ تَشِیعَ الْفاحِشَةُ فِی الَّذِینَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ ؛گوش و چشم خود را در مقابل برادر مسلمانت تکذیب کن،حتی اگر پنجاه نفر سوگند خوردند که او کاری کرده و او بگوید نکردهام از او بپذیر و از آنها نپذیر،هرگز چیزی که مایه عیب و ننگ اوست و شخصیتش را از میان میبرد در جامعه پخش مکن،که از آنها خواهی بود که خداوند درباره آنها فرموده:کسانی که دوست میدارند زشتیها در میان مؤمنان پخش شود عذاب دردناکی در دنیا و آخرت دارند». (1)
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود در ذیل این گفتار حکیمانه چند شعر از«طاهر بن الحسین»شاعر معروف عرب آورده است،وی میگوید: وَ یَکْفِیکَ مِنْ قَوْمٍ شَواهِدُ أَمْرِهِمْ فَخُذْ صَفْوَهُمْ قَبْلَ امْتِحانِ الضَّمائِرِ
فَإنَّ امْتِحانَ الْقَوْمِ یُوحِشُ مِنْهُمْ وَ ما لَکَ إلّا ما تَری فِی الظَّواهِرِ
وَ إنَّکَ إنْ کَشَفْتَ لَمْ تَرَ مُخْلِصاً وَ أبْدی لَکَ التَّجْریبُ خُبْثَ السَّرائِرِ
1) 1) .بحار الانوار،ج 72،ص 214.
برای شناخت هر جمعیتی به ظاهر کار آنها قناعت کن.خالص آنها را برگزین پیش از آنکه ضمیر آنها را آزمایش کنی.
زیرا امتحان کردن اقوام (و جستوجوی بواطن آنها) سبب وحشت از آنها میشود.تو تنها به آنچه در ظاهر میبینی قناعت کن.
زیرا اگر اصرار بر کشف باطن افراد داشته باشی فرد خالص و مخلصی را نخواهی یافت و این کار آلودگی باطن بسیاری از افراد را بر تو آشکار میسازد.
روشن است زندگی انسانها بر خلاف کارهایی است که انجام میدهند، هرگاه انسان بخواهد جزئیات زندگی دیگران را با کنجکاوی و دقت پیدا کند و آنها را مورد بازخواست قرار دهد زندگی برای او تلخ خواهد شد و دوستانش از گرد او پراکنده میشوند.
در حدیث جالبی که مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار آورده است از امیر مؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«وَ عَظِّموُا اقْدَارَکُم بِالتَّغَافُلِ عَنِ الدَّنِّیِ مِنَ الْاُمُورِ...ولَا تَکوُنوُا بَحَّاثِینَ عَمَّا غَابَ عَنْکُمْ،فَیَکْثُرُ عَائِبُکُمْ...و تَکَرّموُا بِالتّعَامِی عَنِ الْاِسْتِقْصَاءِ ؛قدر و منزلت خود را با«تغافل»درباره امور پست و کوچک بالا برید ...و زیاده از اموری که پوشیده و پنهان است تجسس نکنید که عیبجویان شما زیاد میشوند...و با چشم برهم نهادن از دقت بیش از حد در جزئیات، بزرگواری خود را ثابت کنید». (1)
از این حدیث و پارهای دیگر از احادیث این نکته روشن میشود که موارد تغافل مربوط به امور سرنوشتساز زندگی یک انسان نیست،زیرا که در آنها دقت و جستوجو به یقین لازم است.این دستور منافاتی با مسئله امر به معروف و نهی از منکر ندارد،زیرا وظیفه امر به معروف و نهی از منکر مربوط به واجبات و محرمات است که از محدوده تغافل بیرون است.
1) 1) .بحار الانوار،ج 75،ص 64،ح 157.
و قال علیهالسلام
مَنْ کَسَاهُ الْحَیَاءُ ثَوْبَهُ،لَمْ یَرَ النَّاسُ عَیْبَهُ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که حیا لباس خود را بر او بپوشاند،مردم عیب او را نخواهند دید. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: در مصادر نهج البلاغه آمده است که این کلام حکیمانه قبل از نهج البلاغه در کتابهای تحف العقول و روضه کافی به این صورت آمده است:«مَنْ کَساهُ الْحَیاءُ ثَوْبَهُ خَفِیَ عَلَی النّاسِ عَیْبُهُ».(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 178).اضافه بر این،نیز در من لا یحضره الفقیه به این صورت نقل شده است: «مَنْ کَسَاهُ الْحَیَاءُ ثَوْبَهُ اخْتَفَی عَنِ الْعُیُونِ عَیْبُه» (ج 4،ص 388) و در غرر الحکم نیز به صورتی متفاوت نقل شده است.
برکات حیا
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به نکتهای درباره حیا اشاره کرده،میفرماید:
«کسی که حیا لباس خود را بر او بپوشاند،مردم عیب او را نخواهند دید»؛ (مَنْ کَسَاهُ الْحَیَاءُ ثَوْبَهُ،لَمْ یَرَ النَّاسُ عَیْبَهُ) .
«حیا» همانگونه که سابقا نیز اشاره کردهایم حالتی نفسانی است که سبب میشود انسان در برابر زشتیها حالت انقباض پیدا کرده و از آنها چشم بپوشاند.
در واقع،حیا سپری است در مقابل اعمال قبیح و منکرات و اگر این سپر وجود نداشته باشد،انسان به آسانی آلوده هر کار زشتی میشود و تیر قبایح بر بدن او فرو مینشیند.
«حیا»گاهی سبب ترک گناه و زشتیها نمیشود،بلکه سبب پوشاندن و مخفی ساختن آن میگردد که این نیز در حدّ خود اثر مثبتی است.امام علیه السلام در گفتار حکیمانه بالا به هر دو اشاره میکند؛حیا را به لباس (زیبایی) تشبیه کرده که بر تن انسان مؤمن است و اگر عیبی نیز داشته باشد به وسیله آن پوشیده میشود و مردم آن را نمیبینند.
«حیا»بنا به روایتی که از امام صادق علیه السلام نقل شده از ویژگیهای انسان و دارای آثار بسیار زیادی در زندگی بشر است.در آن حدیث خطاب به مفضل چنین میفرماید:
«انْظُرْ یَا مُفَضَّلُ إِلَی مَا خُصَّ بِهِ الْإِنْسَانُ دُونَ جَمِیعِ الْحَیَوَانِ مِنْ هَذَا
الْخَلْقِ الْجَلِیلُ قَدْرُهُ الْعَظِیمُ غَنَاؤُهُ أَعْنِی الْحَیَاءَ فَلَوْلَاهُ لَمْ یُقْرَ ضَیْفٌ وَ لَمْ یُوَفَّ بِالْعِدَاتِ وَ لَمْ تُقْضَ الْحَوَائِجُ وَ لَمْ یُتَحَرَّ الْجَمِیلُ وَ لَمْ یَتَنَکَّبِ الْقَبِیحُ فِی شَیْءٍ مِنَ الْأَشْیَاءِ حَتَّی إِنَّ کَثِیراً مِنَ الْأُمُورِ الْمُفْتَرَضَةِ أَیْضاً إِنَّمَا یُفْعَلُ لِلْحَیَاءِ فَإِنَّ مِنَ النَّاسِ مَنْ لَوْ لَا الْحَیَاءُ لَمْ یَرْعَ حَقَّ وَالِدَیْهِ وَ لَمْ یَصِلْ ذَا رَحِمٍ وَ لَمْ یُؤَدِّ أَمَانَةً وَ لَمْ یَعْفُ عَنْ فَاحِشَةٍ أَ فَلَا تَرَی کَیْفَ وُفِّیَ لِلْإِنْسَانِ جَمِیعُ الْخِلَالِ الَّتِی فِیهَا صَلَاحُهُ وَ تَمَامُ أَمْرِهِ ؛ای مفضل! نگاه کن به صفتی که خداوند تنها به انسان ارزانی داشته و حیوانات از آن محرومند؛صفتی که مقامش والا و غنایش بزرگ است؛یعنی حیا.اگر حیا نبود، انسانها از مهمانشان درست پذیرایی نمیکردند،به وعدههایشان وفا نمینمودند،نیازهای دیگران را برآورده نمیساختند و به دنبال کارهای خوب نبودند و از کارهای زشت در هیچ چیز پرهیز نداشتند.به طوری که بسیاری از کارهای واجب نیز در پرتو حیا انجام میشود؛اگر حیا نبود،جمعی از مردم حق پدر و مادر را نیز ادا نمیکردند و صله رحم به جا نمیآورند و ادای امانت نمینمودند و از هیچ کار زشتی پرهیز نداشتند.آیا نمیبینی خداوند چگونه برای انسان جمیع صفاتی را که در آن صلاح و کمالِ کار اوست به او ارزانی داشته است؟». (1)
از این حدیث شریف به خوبی استفاده میشود که اثر حیا تنها پرهیز از زشتیها و قبایح-آنگونه که بسیاری گمان میبرند-نیست بلکه آثار مثبت زیادی در انجام واجبات و رعایت آداب و اخلاق انسانی دارد.
به همین دلیل در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«مَنْ لا حَیاءَ لَهُ فَلا إیمانَ لَهُ ؛آن کس که حیا ندارد ایمان ندارد». (2)
از امام امیر مؤمنان در غرر الحکم آمده است،
«مَنْ لا حَیاءَ لَهُ فَلا خَیْر فِیهِ ؛کسی
که حیا ندارد هیچ خیری در او نیست». (1)
البته آنچه گفته شد درباره حیاء پسندیده است.نوعی از حیاء مذموم آن است انسان از فرا گرفتن علم و دانش و پذیرفتن حقایق و انجام کارهای نیک شرم داشته باشد و گاه به سبب آن از ترک مجالس گناه و پیشنهادهای زشت افراد فاسد شرم میکند و آلوده گناه میشود.
بعضی از نویسندگان بیخبر و بیبند و بار میگویند:حیا نوعی ضعف نفس است و اگر پرده حیا دریده شود سبب قوت نفس خواهد بود در حالی که قضیه کاملاً بر عکس است؛فرد بیحیا کسی است که تسلیم خواستههای نفسانی است و نمیتواند از آن رویگردان شود؛ولی افراد با حیا بر اثر قدرت روحانی در برابر عوامل گناه مقاومت میکنند و سد نیرومندی میان خود و آنها به نام حیا قرار میدهند.آری! حیا در برابر نیکیها مانند فرا گرفتن علم،دلیل بر ضعف نفس است؛ولی در برابر زشتیها نشانه روشنی از قدرت نفس است.
زمانی که گناه آشکارا انجام شود ابهت گناه شکسته میشود و پرده حیا کنار میرود و افراد در انجام گناهان کبیره جسور میشوند.به همین دلیل در روایات اسلامی آمده است که گناه آشکار از گناه پنهان بسیار سنگینتر است همانگونه که در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا علیه السلام میخوانیم:
«الْمُذِیعُ بِالسَّیِّئَةِ مَخْذُولٌ وَالْمُسْتَتِرُ بِالسَّیِّئَةِ مَغْفُورٌ لَهُ ؛کسی که گناه خود را آشکار و منتشر میکند
1) 1) .غررالحکم،ح 5465.
گرفتار خذلان میشود و کسی که گناه را بپوشاند عفو خدا شامل او میگردد». (1)
حتی برای مبارزه با افراد جسور و حرمتشکن و متجاهر به فسق،اجازه غیبت داده شده است.
نیز به همین دلیل است که هرگاه گناه آشکار شود و مردم از آن باخبر گردند، دستور داده شده است که حد یا تعزیر آشکارا انجام شود تا ابهت گناه به جای خود برگردد و پرده حیا در سطح عموم پاره نشود.
افشاگری درباره گناهان اشخاص نیز آنها را جسور کرده و از حیای آنها میکاهد و گاه به جایی میرسد که با زبان حال یا قال میگویند:ما که رسوای جهانیم غم دنیا سهل است و آب که از سر گذشت چه یک قامت چه چند قامت.
در حالی که اگر در این گونه موارد تغافل شود،کمک به حفظ حیای آن گناهکار خواهد شد.
نیز به همین دلیل در تعلیمات اسلامی تکرار گناه صغیره به منزله گناه کبیره شمرده شده است،زیرا تکرار،سبب کم شدن زشتی گناه و پاره شدن پرده حیا میشود.
این نکته نیز قابل توجه است که در روایاتی از رسول خدا صلی الله علیه و آله آمده:
«الْحَیاءُ عَشَرَةُ أجْزاءٍ فَتِسْعَةٌ فِی النِّساءِ وَواحِدَةٌ فِی الرِّجالِ ؛حیا ده جزء دارد.نه جزء در زنان و یک جزء در مردان است». (2)و این برای آن است که اگر حیا نباشد زنان آسیبپذیر خواهند شد.
در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است که شش چیز خوب است؛
ولی از شش طائفه خوبتر؛از جمله میفرماید:
«الْحَیاءُ حَسَنٌ وَهُوَ مِنَ النِّساءِ أحْسَنٌ ؛حیا چیز خوبی است و از زنان زیبندهتر است». (1)
حیا به زنان ابهت،شخصیت و ارزش میدهد و به گفته یکی از فلاسفه معروف،دختران حوا در طول تاریخ دریافتند که عزت و احترامشان در این است که به دنبال مردان نروند خود را متبذل نکنند و از دسترس مرد خود را دور نگه دارند آنها این درسها را در طول تاریخ دریافتند و به دختران خود یاد دادند. (2)
و قال علیهالسلام
بِکَثْرَةِ الصَّمْتِ تَکُونُ الْهَیْبَةُ،وَ بِالنَّصَفَةِ یَکْثُرُ الْمُوَاصِلُونَ وَ بِالْإِفْضَالِ تَعْظُمُ الْأَقْدَارُ،وَ بِالتَّوَاضُعِ تَتِمُّ النِّعْمَةُ،وَ بِاحْتِمَالِ الْمُؤَنِ یَجِبُ السُّؤْدُدُ، وَ بِالسِّیرَةِ الْعَادِلَةِ یُقْهَرُ الْمُنَاوِئُ،وَ بِالْحِلْمِ عَنِ السَّفِیهِ تَکْثُرُ الْأَنْصَارُ عَلَیْهِ.
امام علیه السلام فرمود:
کثرت سکوت،سبب ابهت و بزرگی است و انصاف مایه فزونی دوستان است و با بذل و بخشش قدر انسانها بالا میرود و با تواضع نعمت (الهی) کامل میگردد و با پذیرش هزینهها (و رنجها و مشکلات) عظمت و سروری حاصل میگردد،با روش عادلانه،دشمن،مقهور و مغلوب میشود و با حلم و بردباری در برابر سفیهان، یاوران انسان بر ضد آنها فزونی مییابند. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: نویسنده کتاب مصادر میگوید:این گفتار حکیمانه ترکیبی از گوهرهای گرانبهایی است که در کتب مختلف پخش شده و در روایت سید رضی یکجا آمده است از جمله آن کتب عیون الاخبار ابن قتیبه،عقد الفرید ابن عبد ربه،ربیع الابرار زمخشری،ریاض الاخیار ابن قاسم،مطالب السؤول ابن طلحه شافعی،غررالحکم آمدی و سراج الملوک طرطوشی است و قابل توجه اینکه عبارات آنها در پارهای از موارد با سید رضی متفاوت است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 178).
هفت فضیلت مهم اخلاقی
امام علیه السلام در این گفتار نورانی به هفت نکته مهم از فضایل اخلاقی و اثر مثبت آنها اشاره میکند.
نخست میفرماید:«کثرت سکوت،سبب ابهت و بزرگی است»؛ (بِکَثْرَةِ الصَّمْتِ تَکُونُ الْهَیْبَةُ) .
مرحوم ابنمیثم در شرح نهج البلاغه خود در اینجا نکته جالبی آورده میگوید:
دلیل کلام مولا این است که سکوت،غالباً نشانه عقل است و ابهت صاحبان عقل آشکار است و اگر به یقین دانسته شود که کثرت سکوت ناشی از عقل اوست، ابهت او بیشتر میشود و اگر حال او شناخته نشود و این احتمال وجود داشته باشد که سکوتش ناشی از عقل است باز سبب ابهت اوست و گاه ممکن است سکوت،ناشی از ضعف و ناتوانی در کلام باشد و باز هم این امر سبب احترام شخص میشود،زیرا از پریشانگویی پرهیز میکند. (1)
اضافه بر اینها،سکوت،سبب نجات از بسیاری از گناهان است،زیرا غالب گناهان کبیره به وسیله زبان انجام میشود تا آنجا که سی گناه کبیره را برای زبان شماره کردهایم.بدیهی است هنگامی که انسان از این گناهان پرهیز کند ابهت و هیبت و شخصیت او بیشتر خواهد بود.
1) 1) .شرح نهج البلاغه ابن میثم،ج 5،ص 602.
در حدیث جالبی از«هشام بن سالم»یکی از یاران خاص امام صادق علیه السلام میخوانیم که میفرماید:«پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به مردی که خدمتش رسید فرمود:
ألا أدُلّکَ عَلی أمْرٍ یُدْخِلُکَ اللّهُ بِهِ الْجَنَّةَ؟ ؛آیا تو را به چیزی هدایت کنم که به وسیله آن وارد بهشت شوی؟»عرض کرد:آری یا رسول الله.
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«أنِلْ مِمّا أنالَکَ اللّهُ ؛از آنچه خداوند در اختیار تو قرار داده بذل و بخشش کن».عرض کرد:اگر من خودم محتاجتر از کسی باشم که میخواهم به او بخشش کنم چه کنم؟
پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«فَانْصُرِ الْمَظْلُومِ ؛به یاری ستمدیده برخیز».
عرض کرد:اگر من خودم از او ضعیفتر باشم چه کنم.
فرمود:
«فَاصْنَعْ لِلْأخْرَقِ یَعْنی أشِرْ عَلَیْهِ ؛شخص نادان را راهنمایی کن و به او مشورت بده».
عرض کرد:اگر من از او نادانتر باشم چه کنم؟ فرمود:
«فَأصْمِتْ لِسانَکَ إلّا مِنْ خَیْرٍ ؛زبانت را جز از نیکی خاموش ساز».و سرانجام پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود:
«أما یَسُرُّکَ انْ تَکُونِ فیکَ خِصْلَةٌ مِنْ هذِهِ الْخِصالِ تَجُرُّکَ إلَی الْجَنَّةِ؟ ؛آیا تو را خشنود نمیسازد که یکی از این صفات نیک را داشته باشی و تو را به سوی بهشت برد؟». (1)
اضافه بر این،سکوت سبب نورانیت فکر و عمق اندیشه است،همانگونه که در حدیثی از امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«الْزِمِ الصَّمْتَ یَسْتَنِرْ فِکْرُکَ ؛ساکت باش تا فکرت نورانی شود». (2)
در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است:
«أکْثِرْ صَمْتَکَ یَتَوَفّرْ فِکْرُکَ وَ یَسْتَنِرْ قَلْبُکَ وَ یَسْلَمِ النّاسُ مِنْ یَدِکِ ؛بسیار سکوت کن که فکرت فراوان و قلبت
نورانی میشود و مردم از تو در امان خواهند بود». (1)
البته همه اینها مربوط به سخنانی است که به اصطلاح فضول الکلام یا آلوده به گناه است؛ولی سخن حق و تعلیم دانش و امر به معروف و نهی از منکر و امثال آن به یقین از آن مستثناست و همانگونه که سابقاً در حکمت 182 گفتیم در روایات آمده است که اگر کلام از آفات خالی باشد به یقین از سکوت برتر است، زیرا انبیا دعوت به کلام شدند نه به سکوت حتی اگر ما در فضیلت سکوت سخن میگوییم از کلام کمک میگیریم. (2)
سپس در دومین نکته میفرماید:«انصاف مایه فزونی دوستان است»؛ (وَ بِالنَّصَفَةِ یَکْثُرُ الْمُوَاصِلُونَ) .
«نَصَفَة» به معنای«انصاف»و «مُواصلون» جمع«مواصل»در اینجا به معنای دوست است.
حقیقت انصاف آن است که انسان،نه حق کسی را غصب کند و نه سبب محرومیت کسی از حقش شود،نه سخنی به نفع خود و زیان دیگران بگوید و نه گامی در این راه بردارد،بلکه همه جا حقوق را رعایت کند حتی در مورد افراد ضعیف که قادر به دفاع از حق خویش نیستند.بدیهی است کسی که این امور را رعایت کند دوستان فراوانی پیدا میکند و جاذبه انصاف بر کسی پوشیده نیست.
در روایات اسلامی درباره اهمیت انصاف بحثهای گستردهای دیده میشود از جمله تنها در اولین باب از ابوابی که در کتاب میزان الحکمه درباره اهمیت انصاف ذکر شده 20 حدیث کوتاه و پرمعنا از امیرمؤمنان علی علیه السلام آمده است؛از جمله میفرماید:
«الإنْصافُ أفْضَلُ الْفَضائِلِ ؛برترین فضیلتها انصاف است». (3)
در حدیث دیگری از آن حضرت میخوانیم:
«إنَّ أعْظَمَ الْمَثُوبَةِ مَثُوبَةُ الْإنْصافِ ؛برترین ثواب الهی ثواب انصاف است». (1)
نیز در حدیث دیگری میفرماید:
«الْإنْصافُ یَرْفَعُ الْخِلافَ وَ یُوجِبُ الْإئْتِلافَ؛ انصاف اختلافات را برطرف میسازد و موجب اتحاد صفوف میشود». (2)
بالاخره در حدیثی دیگری میفرماید:
«عامِلْ سائِرَ النّاسِ بِالْإِنْصافِ وَ عامِلِ الْمُؤْمِنینَ بِالْإیثارِ ؛با سایر مردم به انصاف رفتار کن و با مومنان به ایثار». (3)
از حدیث اخیر مفهوم انصاف نیز روشن میشود؛انصاف آن است که منافع خود و دیگران را با یک چشم ببینیم و ایثار آن است که دیگران را با بزرگواری بر خود مقدم بشماریم.
از حدیث ذیل نیز مفهوم«انصاف»آشکارتر میشود.امام صادق علیه السلام در این حدیث که شرح جنود هفتاد و پنج گانه عقل و جهل را بیان میکند،میفرماید:
«وَ الْإنْصافُ وَ ضِدُّهُ الْحَمِیَّةَ ؛یکی دیگر از لشکریان عقل انصاف است و ضد آن تعصب (درباره حقوق خویشتن) است». (4)
گاه بعضی تصور میکنند که اگر در بعضی از موارد انصاف را درباره دیگران رعایت کنند و به خطا و اشتباه اعتراف نمایند مقامشان در نظر مردم پایین میآید در حالی که قضیه عکس است.امام باقر علیه السلام در حدیثی از امیرمؤمنان علیه السلام نقل میکند که فرمود:
«ألا إنَّهُ مَنْ یُنْصِفِ النّاسَ مِنْ نَفْسِهِ لَمْ یَزِدْهُ اللّهُ إلّا عِزّاً ؛کسی که انصاف را در برابر مردم نسبت به خویش رعایت کند خدا بر عزت او میافزاید». (5)
در سومین نکته میفرماید:«با بذل و بخشش قدر انسانها بالا میرود»؛ (وَ بِالْإِفْضَالِ تَعْظُمُ الْأَقْدَارُ) .
«افضال»منحصر به بذل مال نیست،بلکه همانگونه که مرحوم مغنیه در شرح نهج البلاغه خود آورده است هر کمکی که آلام و اندوهها را کم کند و بارهای سنگین را از دوش مردم بر دارد مصداق آن است.
در خطبه معروف امیرمؤمنان علیه السلام که به خطبه«وسیله»مشهور شده است میخوانیم:
«أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ مَنْ قَلَّ ذَلَّ وَ مَنْ جَادَ سَادَ ؛کسی که در احسان کوتاهی کند ذلیل میشود و کسی که جود و بخشش پیشه کند بزرگ میشود». (1)
شک نیست که هرقدر انسان،به دیگران بیشتر بذل و بخشش کند دلها مجذوب او میشوند و سیل محبت مردم به سوی او سرازیر میگردد و همین امر باعث عظمت و شخصیت انسان میشود.
همانگونه که در حدیثی در غرر الحکم میخوانیم:
«بِالْإفْضالِ تَسْتَرِقُّ الْاعْناقُ؛ به وسیله بذل و بخشش مردم تسلیم انسان میشوند». (2)
حتی اگر چنین شخصی دارای عیوبی باشد،احسان و بخشش میتواند پرده بر عیب او بیفکند،چنان که در حدیث غرر الحکم آمده است:
«بِالْإحْسانِ تَسْتُرُ الْعُیُوبُ» .
سپس در چهارمین نکته میفرماید:«با تواضع نعمت (الهی) کامل میگردد»؛ (وَ بِالتَّوَاضُعِ تَتِمُّ النِّعْمَةُ) .
رابطه تواضع با اتمام نعمت از اینجاست که هم خدای متعال کسانی را که از نعمتهایش برخوردار میشوند و گرفتار کبر و غرور نمیگردند،بلکه در برابر خلایق تواضع بیشتری میکنند مشمول لطف و رحمت خاصش میگرداند و بر
نعمتش میافزاید و هم بندگان خدا وقتی چنین حالتی را در او ببینند که کثرت نعمت باعث فزونی تواضع او شده او را لایق سربلندی و سرپرستی و پیشوایی جامعه میبینند و عظمت او در چشم مردم بیشتر میشود.
در حدیثی در اصول کافی آمده است که امام صادق علیه السلام فرمود:«خداوند متعال به موسی علیه السلام خطاب کرد:ای موسی! آیا میدانی چرا تو را مخاطب خود ساختم و با تو تکلم کردم و دیگران را چنین افتخاری ندادم؟ موسی عرض کرد:
پروردگارا برای چه بود؟ خدای متعال وحی فرستاد کهای موسی! من تمام بندگانم را بررسی کردم احدی را از تو متواضعتر نیافتم تو هنگامی که نماز میخوانی صورت خود را بر خاک مینهی (از این حدیث شریف روشن میشود که در نمازهای قبل از اسلام به هنگام نماز و عبادت صورت بر خاک نمیگذاردند،موسی بن عمران برای ابراز نهایت تواضع این کار را انجام میداد)». (1)
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«إنَّ أفْضَلَ النّاسِ عَبْداً مَنْ تَواضَعَ عَنْ رِفْعَةٍ ؛برترین بندگان خدا کسی است که در عین بزرگی و عظمت تواضع کند». (2)
در حدیثی از امام امیرمؤمنان میخوانیم:
«التَّواضُعُ زَکاةُ الشَّرَفِ ؛زکات مقام و شرافت تواضع است». (3)
اصولاً یکی از فلسفههای عبادات اسلامی مخصوصاً نماز و زیارت خانه خدا پرورش روح تواضع در انسان است.
در حدیثی از رسول خدا میخوانیم:روزی به یارانش فرمود:
«مالی لا أَری عَلَیْکُمْ حَلاوَةَ الْعِبادَةِ ؛چرا شیرینی عبادت را در شما نمیبینم؟
قالوا وما حلاوة
العبادة ؛عرض کردند:شیرینی عبادت چیست؟
«قالَ:التَّواضُعُ ؛فرمود:تواضع است». (1)
در بحار الانوار آمده است که حضرت مسیح علیه السلام میفرمود:
«بِالتَّواضُعِ تُعْمَر الْحِکْمَةُ لا بِالتَّکَبُّرِ وَ کَذلِکَ فِی السَّهْلِ یَنْبُتُ الزَّرْعُ لا فِی الْجَبَلِ ؛بوسیله تواضع علم و دانش آباد میشود نه با تکبر،همانگونه که زراعت در زمین نرم و هموار میروید نه بر کوههای (بلند)». (2)
در روایات اسلامی نشانه هایی برای تواضع ذکر شده است؛از جمله در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم:
«التَّواضُعُ الرِّضا بِالْمَجْلِسِ دُونَ شَرَفِهِ وَ أنْ تُسَلِّمَ عَلی مَنْ لَقیتَ وَ أنْ تَتْرُکَ الْمِراءَ وَ إنْ کُنْتَ مُحِقّاً ؛تواضع آن است که به کمتر از جایگاه شایسته خود در مجلس قانع باشی و هر کس را ملاقات کردی به او سلام کنی و مشاجره را با دیگران رها سازی،هر چند حق با تو باشد». (3)
این سخن را با حدیثی از رسول خدا پایان میبریم آنجا که فرمود:
«إنَّ أحَبَّکُمْ إلَیَّ وَ أَقْرَبَکُمْ مِنّی یَوْمَ الْقِیامَةِ مَجْلِساً أَحْسَنُکُمْ خُلُقاً وَ أشَدُّکُمْ تَواضُعاً وَ إنّ أبْعَدَکُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ مِنّی الثَّرْثارُونَ وَ هُمُ الْمُسْتَکْبِرُونَ ؛محبوبترین شما نزد من و نزدیکترین شما به من در روز قیامت کسی است که از همه اخلاقش بهتر و از همه متواضعتر باشد و دورترین شما از من روز قیامت مستکبرانند». (4)
در پنجمین نکته حکیمانه میفرماید:«با پذیرش هزینهها (و رنجها ومشکلات) عظمت وسروری حاصل میگردد»؛ (وَ بِاحْتِمَالِالْمُؤَنِ یَجِبُ السُّؤْدَدُ) .
«مُؤَن» جمع«مؤنه»به معنای هزینه و «سُؤْدَد» به معنای بزرگی و سروری است.
زندگی دنیا آمیخته با انواع مشکلات است مخصوصاً برای رسیدن به مقامات والا مشکلات بیشتری را باید تحمل کرد و نازپروردگان متنعم به جایی نمیرسند.
نازپرورده تنعّم نبرد راه به دوست عاشقی شیوه رندان بلاکَش باشد
مرحوم مغنیه در شرح این جمله میگوید:کسی که بارهای سنگین مردم را بر دوش کشد مردم او را بر سر خود مینشانند و او را اهل رهبری و ریاست میبینند،دین و رنگ و نَسَبش هر چه باشد ولی کسانی که مردم از آنها بهرهمند نمیشوند به آنها همانند موجودی نگاه میکنند که هیچ ثمرهای ندارد،هر چند دنیا را از علم و دانش خود پر کند. (1)
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«ثَلاثٌ مَنْ کُنَّ فِیهِ کانَ سَیِّداً کَظْمُ الْغَیْظِ وَ الْعَفْوُ عَنِ الْمُسیءِ وَ الصِّلَةُ بِالنَّفْسِ وَ الْمالِ ؛سه چیز است در هر کس باشد ریاست و سروری پیدا میکند:فرو بردن خشم و عفو خطاکاران و خدمات و جانی و مالی به دیگران». (2)
در حدیث مشروحی که امام کاظم علیه السلام خطاب به«هشام بن حَکَم»مسائل مهمی را بیان فرموده و مرحوم کلینی آن را در صدر جلد اول کتاب کافی قرار داده است در بخشی از آن میخوانیم که امام علیه السلام میفرماید:
«یَا هِشَامُ إِنَّ الْعَاقِلَ نَظَرَ إِلَی الدُّنْیَا وَ إِلَی أَهْلِهَا فَعَلِمَ أَنَّهَا لَا تُنَالُ إِلَّا بِالْمَشَقَّةِ وَ نَظَرَ إِلَی الْآخِرَةِ فَعَلِمَ أَنَّهَا لَا تُنَالُ إِلَّا بِالْمَشَقَّةِ فَطَلَبَ بِالْمَشَقَّةِ أَبْقَاهُمَا ؛ای هشام! عاقل نظری به دنیا و اهلش افکند و دانست آن را جز با مشقت نمیتوان به دست آورد و نگاهی به آخرت کرد و دانست آن نیز جز با مشقت به دست نمیآید از این رو با تحمل مشقت،آن را که بقای بیشتری داشت (آخرت) طلب نمود». (3)
در حدیثی که در مستدرک الوسائل از امام صادق علیه السلام نقل شده،آمده است:
«طَلَبْتُ الرِّیاسَةَ فَوَجَدْتُها فِی النَّصیحَةِ لِعبادِ اللّهِ ؛به سراغ سروری رفتم آن را در خیرخواهی به بندگان خدا یافتم». (1)
این بحث را با حدیث دیگری از امیرمؤمنان علی علیه السلام پایان میدهیم:
«أرْبَعُ خِصالٍ یَسُودُ بِهَا الْمَرْءُ:الْعِفَّةُ وَ الْأدَبُ وَ الْجُودُ وَ الْعَقْلُ ؛چهار خصلت است که انسان به وسیله آن به سروری و بزرگی میرسد:خویشتنداری در برابر گناه و ادب و بخشش و عقل». (2)
سپس امام علیه السلام در ششمین جمله حکمت آمیز میفرماید:«با روش عادلانه، دشمن مقهور و مغلوب میشود»؛ (وَ بِالسِّیرَةِ الْعَادِلَةِ یُقْهَرُ الْمُنَاوِئُ) .
«مُناویء» به معنای«دشمن»از ریشه«مناواة»به معنای«دشمنی»است،زیرا دشمن هنگامی موفق به کار خود میشود که دستاویزی پیدا کند.کسی که روش عادلانه دارد،دستاویزی به دست دشمن نمیدهد و همین باعت مقهور شدن اوست.
افزون بر این کسی که روش عادلانهای دارد طرفداران زیادی در میان مردم پیدا میکند و آن کس که طرفداران زیاد دارد دشمنش مقهور میشود.
افزون بر همه اینها چنین کسی مورد الطاف الهی است و خداوند چنین بنده عدالتپیشهای را در برابر دشمنانش تنها نمیگذارد و او را پیروز میگرداند و به گفته شاعر: دشمن به کین نشسته مولا نمیگذارد الطاف بیکرانش تنها نمیگذارد
در حدیثی از رسول خدا صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«الْعَدْلُ جُنَّةٌ واقِیَةٌ وَ جَنَّةٌ باقِیَةٌ ؛عدالت سپر نگهدارنده و بهشت جاودان است». (3)
در روایت دیگری از غرر الحکم میخوانیم:
«اعْدِلْ تَدُمْ لَکَ الْقُدْرَةُ ؛عدالت پیشه کن تا قدرت تو پایدار ماند». (1)
اصولاً عدالت اساس نظام تکوین و تشریع است،همانگونه که در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«بِالْعَدْلِ قامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ ؛به وسیله عدالت و نظم،آسمان و زمین برپاست».
در حدیث دیگری نیز از امیرمؤمنان علی علیه السلام آمده است:
«الْعَدْلُ حَیاةُ الْأحْکامِ؛ عدالت روح و حیات احکام است». (2)
بنابراین کسی که روش عادلانه را در زندگی خود برگزیده است،هماهنگ با نظام هستی و همگام با شریعت اسلام است و چنین کسی به یقین بر دشمنانش پیروز میشود.
در ذیل خطبه 216 نیز شرحی در این زمینه داشتیم. (3)
در هفتمین و آخرین جمله این کلام حکیمانه میفرماید:«با حلم و بردباری در برابر سفیهان،یاوران انسان بر ضد آنها زیاد میشوند»؛ (وَ بِالْحِلْمِ عَنِ السَّفِیهِ تَکْثُرُ الْأَنْصَارُ عَلَیْهِ) .
شبیه همین معنا در حکمت 206 گذشت.
بیشک در هر جامعهای افراد سفیه و کمخردی هستند که کار آنها خردهگیری بر بزرگان و گاه پرخاشگری است و هرگونه درگیری با آنان سبب وهن افراد باشخصیت و جرأت و جسارت سفیهان میگردد،بنابراین بهترین روش در مقابل این گونه افراد همانگونه که در آیات فراوانی از آیات قرآن مجید آمده و در کلام نورانی بالا اشاره شد،بردباری و تحمل و بیاعتنایی به گفتار و سخنان
آنهاست.از آنجا که آنها حریم افراد باشخصیت را میشکنند و جسورانه سخن میگویند،این تحمل و بردباری سبب میشود چهره مظلومیت به خود بگیرند و مردم فهمیده جامعه به یاری آنها بر ضد سفیهان و بیخردان برخیزند و آنها را ساکت کرده بر جای خود بنشانند.
سیره رسول اکرم صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام و بسیاری از بزرگان دینی همین بوده است.
حقیقت«حلم»همانگونه که در حدیثی از امام حسن مجتبی علیه السلام آمده است:
«کَظْمُ الْغَیْظِ وَ مِلْکُ النَّفْسِ» است یعنی حلم فروبردن غضب و تسلط بر نفس خویش است به گونهای که عکسالعملی نشان ندهد. (1)
در زندگی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بارها خواندهایم که افراد نادان و جسوری خدمتش میرسیدند و تعبیرات ناروایی نثار میکردند و حتی گاه با شخص حضرت درگیر میشدند؛اما آن حضرت تحمل میکرد و به حل مشکلاتشان میپرداخت.
داستان امام حسن مجتبی علیه السلام و آن مرد شامی نیز معروف است.
در کتاب أسد الغابه در سرگذشت«قیس بن عاصم»مردی که بزرگ قبیله خود و مورد احترام رسول اکرم صلی الله علیه و آله بود میخوانیم:«او بسیار به حلم و بردباری مشهور بود؛از جمله اینکه«احنف بن قیس»صحابی رسول خدا صلی الله علیه و آله میگوید:
من حلم را از«قیس بن عاصم»آموختم؛روزی دیدم در کنار خانهاش نشسته و بر غلاف شمشیرش تکیه کرده بود و برای قومش سخن میگفت.ناگهان مردی را دست بسته همراه با بدن مقتولی نزد او آورده گفتند:این مرد دست بسته فرزند برادر توست که فرزندت را کشته است.«احنف»میگوید:«قیس»کلام خود را قطع نکرد تا زمانی که تمام شد بعد رو به فرزند برادرش که قاتل بود کرد و گفت:
ای پسر برادر! کار بسیار بدی کردی،خدا را عصیان نمودی،رحِمَت را قطع
1) 1) .بحار الانوار،ج 75،ص 102،ح 2.
کردی و پسر عمویت را کشتی و در واقع تیر به پیکر خود زدی و از گروه یارانت کاستی.سپس فرزند دیگری داشت به او گفت:بر خیز بازوهای پسر عمویت را باز کن و برادرت را به خاک بسپار و یکصد شتر به عنوان دیه فرزند به مادرت بده چرا که او در این دیار غریب است. (1)
علما و بزرگان دین نیز این روش را از پیشوایان معصوم آموخته بودند؛در حالات یکی از فقهای بزرگ نجف نقل میکنند:روزی شخصی نیازمند و خشمگین،نامه بسیار توهینآمیزی به او نوشته بود که من میخواهم سرپناهی تهیه کنم و باید نصف قیمت آن را شما بپردازید.آن فقیه برجسته نامه توهینآمیز و هتاکانه را خواند بعد بیآنکه عکسالعمل نامناسبی نشان بدهد به دوستان حاضرش فرمود:اگر ما نصف سرپناه او را تهیه کنیم،نصف دیگرش را چه کسی تهیه میکند. (2)
البته در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:
«کَفی بِالْحِلْمِ ناصِراً وَ إذا لَمْ تَکُنْ حَلیماً فَتَحَلَّمْ ؛برای یاری انسان،حلم و بردباری کافی است و اگر واقعا بردبار نیستی خود را به صورت بردباران در آور». (3)
در حدیث دیگری از مولا امیرمؤمنان علیه السلام آمده است:
«جَمالُ الرَّجُلِ حِلْمُهُ؛ زیبایی انسان در حلم اوست». (4)
اشتباه نشود.حلم این نیست که انسان بر اثر عجز و ناتوانی بردباری پیشه کند و بدیهایی را که به او شده به خاطر بسپارد تا به موقع خود انتقام گیرد.در حدیثی از امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«لَیْسَ الْحَلیمُ مَنْ عَجَزَ فَهَجَمَ وَ إذا قَدَرَ انْتَقَمَ إنَّمَا الْحَلیمُ مَنْ إذا قَدَرَ عَفی ؛کسی که به خاطر عجز و ناتوانی اقدام به کاری نکند
و به هنگام توانایی انتقام گیرد حلیم و بردبار نیست.حلیم کسی است که به هنگام توانایی عفو کند». (1)
این سخن را با داستان دیگری از حلم امیرمؤمنان علیه السلام پایان میدهیم.بعد از جنگ جمل«صفیه»دختر«عبد الله خزاعی»رو به امیرمؤمنان علیه السلام کرد و گفت:
خدا زنانت را بیشوهر کند آنگونه که زنان ما را بیشوهر کردی،بچههایت را یتیم کند آنگونه که فرزندان ما را یتیم کردی.جمعی برخاستند که به او حمله کنند.امیرمؤمنان فرمود:«دست از این زن بردارید»آنها دست نگه داشتند.کسانی که سخن آن زن را شنیده بودند از حلم علی علیه السلام نسبت به او تعجب کردند. (2)
در ذیل حکمت 206 شرح بیشتری در مورد مسئله«حلم»آمده است.
و قال علیهالسلام
الْعَجَبُ لِغَفْلَةِ الْحُسَّادِ،عَنْ سَلَامَةِ الْأَجْسَادِ!
امام علیه السلام فرمود:
در شگفتم که چگونه حسودان از سلامتی خویش غافلاند. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر میگوید:در کتاب الحکم المنثوره این کلام نورانی با تفاوتی به این صورت نقل شده است: «یا عَجَباً مِنْ غَفْلَةِ الْحُسّادِ...» و نیز در غررالحکم با این تفاوت نقل شده: «عَجِبْتُ لِغَفْلَةِ الْحُسّادِ» و تردید نیست که آن دو این کلام حکیمانه را از منبعی غیر از نهجالبلاغه گرفتهاند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص179).
حسد دشمن سلامتی
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به یکی از آفات حسد اشاره کرده میفرماید:
«در شگفتم که چگونه حسودان از سلامتی خویش غافلاند»؛ (الْعَجَبُ لِغَفْلَةِ الْحُسَّادِ،عَنْ سَلَامَةِ الْأَجْسَادِ!) .
«حُسّاد» جمع«حسود»است.
روشنترین تفسیر برای گفتار حکیمانه بالا آن است که حسد روح و قلب انسان را میفشارد و بر اثر این فشار،انسان بیمار میشود و گاهی از شدت حسد دق میکند و میمیرد،زیرا میبیند شخص محسود دارای نعمتهای مختلفی است.هرچه نعمت او بیشتر میشود،غم و اندوه حسود فزونتر میگردد.گاه به حالت افسردگی کشیده میشود و گاه به بیماری جسمانی مبتلا میگردد،زیرا رابطه روح و جسم به اندازهای است که ناراحتیهای روحی فورا در جسم اثر میگذارد و سلامت انسان را مختل میکند.
بنابراین حسودان آرزو میکنند نعمت شخصی که مورد حسد است زائل گردد؛خواه این نعمت مقام باشد یا مال و ثروت.در حالی که با حسد خویش نعمتی را که از آن نعمتها بزرگتر است از دست میدهند و آن نعمت سلامتی است که هیچ نعمتی با آن برابری نمیکند.اگر تمام دنیا را به کسی بدهند؛ولی مبتلا به بیماری سرطان یا فلج و از کارافتادگی دست و پا و سر و صورت باشد
کمترین ارزشی برای او ندارد و اگر همه چیز را از او بگیرند و سلامتی را به او باز گردانند به یقین خوشحال خواهد شد.
آری.بعد از ایمان و عقل که از نعمتهای معنوی است برترین نعمت مادی سلامت جسم است که حسود آن را به آسانی از دست میدهد.
بعضی از شارحان نهج البلاغه معنای دیگری برای این کلام مولا ارائه کردهاند که بسیار بعید به نظر میرسد و آن اینکه امام علیه السلام میفرماید:چرا حاسدان نسبت به مال و جاه دیگران حسادت میورزند؟ چرا نسبت به سلامتی آنها که از مال و جاه برتر است حسودی ندارند؟ این در واقع کنایه از اهمیت نعمت سلامتی است.
روشن است که هدف مولا این نیست،زیرا معنای این سخن آن میشود که حسودان را تشویق کنیم بر سلامتی دیگران حسادت بورزند.از سویی دیگر حسادت در جایی است که انسان فاقد نعمتی باشد و دیگری را واجد آن بداند و با توجه به اینکه حاسدان غالباً از سلامت برخوردارند،حسادت نسبت به سلامتی دیگران معنا ندارد.
آنچه تفسیر اول را تأیید و تثبیت میکند روایات فراوانی است که در نهج البلاغه یا کتب دیگر از امیرمؤمنان علیه السلام نقل شده است.از جمله در حکمت 256 میخوانیم:
«صِحَّةُ الْجَسَدِ،مِنْ قِلَّةِ الْحَسَدِ ؛صحت بدن بر اثر کمی حسد حاصل میشود». (1)
در حدیث دیگری که مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار نقل کرده است میفرماید:
«الْحَسَدُ لا یَجْلِبُ إلَّا مَضَرَّةً وَ غَیْظاً یُوهِنُ قَلْبَکَ وَ یُمِرِّضُ جِسْمَکَ ؛حسد جز زیان و خشمی که قلب تو را سست میکند و بدنت را بیمار میسازد به بار نمیآورد». (2)
در حدیث دیگری نیز از آن حضرت آمده است:
«لا راحَةَ لِحَسُودٍ ؛حسود هرگز به آسودگی نمیرسد». (1)
آفات حسد منحصر به این مورد نیست گرچه این مورد بسیار مهم است.یکی دیگر از آفات حسد آن است که تلاش و کوشش و نیروی انسان را به جای اینکه به جنبههای مثبت سوق دهد در جنبههای منفی نابود میکند به گونهای که اگر تلاشی را که برای زوال نعمت الهی از دیگری به کار میگیرد جهت به دست آوردن برای خویش به کار میگرفت چه بسا از محسود هم برتر و بالاتر میشد.
از این گذشته،حسد ممکن است به ایمان و توحید انسان لطمه بزند،زیرا حسود در اعماق دلش خدا را در تقسیم نعمتها حکیم نمیشمارد،زیرا اگر قسمت الهی را روی حکمت میدانست و به آن راضی بود در دام حسد گرفتار نمیشد.
1) 1) .بحار الانوار،ج 70،ص 256.
و قال علیهالسلام
الطَّامِعُ فِی وِثَاقِ الذُّلِّ.
امام علیه السلام فرمود:
طمعکار در بند ذلت گرفتار است. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر تنها چیزی که در اینجا آورده این است که میگوید این کلام حکمتآمیز در مختارات جاحظ آمده و زمخشری نیز در ربیع الابرار آن را نقل کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج4،ص179).
اسیران ذلّت
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به یکی از آفات طمع اشاره کرده،میفرماید:
«طمعکار در بند ذلت گرفتار است»؛ (الطَّامِعُ فی وَثَاقِ الذُّلِّ) .
«وَثاق»به معنی بند و زنجیری است که اسیر و یا حیوانی را با آن میبندند.
شبیه این سخن همان است که در حکمت 180 گذشت که فرمود:
«الطَّمَعُ رِقٌّ مُؤَبَّدٌ ؛طمع بندگی جاویدان است»نیز در حکمت 219 خواندیم که امام میفرمود:«قربانگاه عقلها غالباً در زیر نور خیرهکننده طمعهاست».
همان گونه که پیش از این نیز اشاره شد طمع معمولاً به معنای علاقه شدید به چیزی است که فوق استحقاق انسان و غالباً به دست دیگران است شخص طمعکار برای به دست آوردن آن باید در مقابل این و آن خضوع کند و طناب ذلت بر گردن خویش نهد،شاید به مقصود برسد و شاید هم نرسد.
به تعبیر دیگر طمع ریسمانی نامرئی است که انسان بر گردن خود مینهد و سر آن را به دست کسی که از او طمع دارد میسپارد و همچون برده یا حیوانی در اختیار او قرار میگیرد.
نقطه مقابل طمع قناعت است که انسان را از همگان بینیاز و عزت و کرامت او را حفظ میکند.
اضافه بر اینها،اموال و مقامات و اشیایی که مورد طمع طمعکاران است در
بسیاری از موارد دست نیافتنی است،به همین دلیل طمعکار برای رسیدن به آن عمری دست و پا میزند و چه بسا ناکام از دنیا برود در حالی که سرمایه عمر خود را بیهوده از دست داده نه به مقامی در دنیا رسیده و نه در پیشگاه خدا منزلتی دارد.
در حدیث معروفی که ملاصالح مازندرانی در شرح اصول کافی آورده است، میخوانیم:
«عَزَّ مَنْ قَنَعَ وَ ذَلَّ مَنْ طَمَعَ ؛کسی که قناعت پیشه کند عزیز میشود، و کسی که طمع بورزد ذلیل خواهد شد». (1)
در حدیث دیگری از امام امیرمؤمنان میخوانیم:
«عِنْدَ غُرُورِ الْأطْماعِ وَ الْآمالِ تَنْخَدِعُ عُقُولُ الْجُهّالِ وَ تَخْتَبِرُ ألْبابُ الرِّجالِ ؛به هنگام فریب طمعها و آرزوها عقول جاهلان گرفتار میشود و عقل مردان بزرگ در آزمون قرار میگیرد». (2)
در حکمت 275 نیز خواهد آمد که امام علیه السلام میفرماید:
«إنَّ الطَّمَعَ مُورِدٌ غَیْرُ مُصْدِرٍ،وَ ضامِنٌ غَیْرُ وَفِیٍّ ؛طمع آدمی را به سرچشمه آب وارد میکند و بیآنکه او را سیراب کرده باشد باز میگرداند،طمع ضامنی است که هرگز به عهد خود وفا نمیکند». (3)
این سخن را با شعر مشهوری که ابن ابیالحدید در شرح نهج البلاغه خود در ذیل این گفتار حکیمانه آورده پایان میدهیم: طَمِعْتَ بِلَیْلی أنْ تَریعَ وَ إنَّما تَقَطَّعَ أعْناقَ الرِّجالِ الْمَطامِعُ
به لیلا طمع ورزیدی که نظر لطفی به تو کند (و این اشتباه بود) آری گردن مردان را طمعها قطع میکند.
وَ سُئِلَ عَنِ الْإِیمَانِ،فَقَال علیه السلام
الْإِیمَانُ مَعْرِفَةٌ بِالْقَلْبِ،وَ إِقْرَارٌ بِاللِّسَانِ،وَ عَمَلٌ بِالْأَرْکَانِ.
هنگامی که از امام علیه السلام درباره تفسیر ایمان سؤال کردند فرمود:
ایمان معرفت با قلب (عقل) و اقرار به زبان و عمل به ارکان (دین) است. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر میگوید:نخستین بار این سخن را پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بیان فرمود و همه محدثان آن را از آن حضرت نقل کردهاند و امام علیه السلام که باب مدینه علم نبی بوده همین سخن را در پاسخ این سؤال کننده بیان فرمود.سپس میافزاید:کافی است که به امالی صدوق و عیون اخبار الرضا علیه السلام و خصال و تاریخ بغداد و امالی شیخ طوسی مراجعه شود که از طرق کثیره این حدیث به وسیله امیرمؤمنان علی علیه السلام از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 179).
حقیقت ایمان
امام علیه السلام در این کلام نورانی خود،که بر گرفته از کلام رسول اکرم صلی الله علیه و آله است حقیقت ایمان کامل را در عبارتی کوتاه و پرمعنا بیان کرده است،هنگامی که از امام علیه السلام درباره تفسیر ایمان سؤال کردند فرمود:«ایمان معرفت با قلب (عقل) و اقرار به زبان و عمل به ارکان (دین) است»؛ (وَ سُئِلَ عَنِ الْإِیمَانِ فَقَالَ علیه السلام:
الْإِیمَانُ مَعْرِفَةٌ بِالْقَلْبِ،وَ إِقْرَارٌ بِاللِّسَانِ،وَ عَمَلٌ بِالْأَرْکَانِ) .
در واقع ایمان درختی است که ریشه آن شناخت خدا و پیامبر اکرم و پیشوایان دین و معاد است و به دنبال آن بر زبان ظهور پیدا میکند و ثمره این شجره طیبه انجام وظایف الهی است،بنابراین کسانی که در انجام وظایف کوتاهی میکنند ایمانشان ناقص است و از دو حال خارج نیست یا گرفتار ضعف ایمانند و یا هوا و هوس چنان بر آنها غالب شده که از تجلی ایمان در عمل پیشگیری میکند.
ابن ابیالحدید در اینجا به نفع مذهب معتزله استفاده کرده میگوید:آنچه امام علیه السلام در اینجا فرموده عین چیزی است که معتزله اهل سنت به آن معتقدند که عمل به ارکان و انجام واجبات (و ترک محرمات) را در مفهوم ایمان داخل میدانند و آن کس که عمل نکند نمیتوان نام مؤمن بر او نهاد،هرچند با قلب پذیرفته و با زبان اقرار کرده باشد و این بر خلاف اعتقاد اشعریها از اهل سنت و امامیه است.
ولی ابن ابی الحدید از این نکته غافل شده است که امامیه،اسلام و ایمان را متفاوت میدانند؛کسی که شهادتین را ابراز کند و یقین به خلافگویی او نداشته باشیم در زمره مسلمانان است و جان و مال و خونش محفوظ،ذبیحه او حلال و ازدواج با او مباح است؛امامیه آن را به معنای اقرار به شهادتین و اقرار به امامت ائمه دوازده گانه میدانند و برای آن درجاتی قائلند؛بعضی دارای درجات پایین، بعضی درجات متوسط و بعضی درجات عالی هستند و آنچه در کلام امام علیه السلام آمده اشاره به درجه عالی ایمان است.
از آن بالاتر چیزی است که قرآن مجید در اوائل سوره«انفال»بیان کرده است:
«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذا ذُکِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیاتُهُ زادَتْهُمْ إِیماناً وَ عَلی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ* اَلَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقُونَ* أُولئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ» ؛مؤمنان،تنها کسانی هستند که هر گاه نام خدا برده شود،دلهاشان ترسان میگردد؛و هنگامی که آیات او بر آنها خوانده میشود،ایمانشان فزونتر میگردد؛و تنها بر پروردگارشان توکل دارند.آنها که نماز را برپا میدارند؛و از آنچه به آنها روزی دادهایم،انفاق میکنند.(آری،) مؤمنان حقیقی آنها هستند؛برای آنان درجاتی والا نزد پروردگارشان است؛و برای آنها،آمرزش و روزی پرارزش است». (1)
از این سه آیه شریفه به خوبی استفاده میشود که ایمان کامل علاوه بر اعتقاد قلبی و عمل به ارکان مسائل دیگری را نیز شامل میشود؛از جمله اینکه هنگامی که نام خدا برده میشود دل لرزان گردد و احساس مسئولیت کند و هنگامی که آیات قرآن بر او خوانده شود ایمانش رشد یابد و اینها اموری است که حتی معتزله نیز آن را شرط ایمان نمیدانند و جالب اینکه در دو مورد از این آیات واژه حصر به کار برده است در ابتدا میگوید: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ ...»؛مؤمنان تنها
1) 1) .انفال،آیه 2-4.
اینها هستند که دارای این صفات پنجگانه میباشند»و در پایان آیه میفرماید:
«أُولئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا» ؛مؤمنان حقیقی فقط آنها هستند»و از اینجا به خوبی روشن میشود که ایمان دارای درجات متفاوت و مختلفی است.
اضافه بر این در بعضی از روایات که در منابع اهل بیت آمده است میخوانیم:
هنگامی که درباره ایمان سؤال کردند در جواب فرمودند:
«الإیمانُ أنْ یُطاعَ اللّهُ فَلا یُعْصی ؛ایمان آن است که انسان خدا را اطاعت کند پس هیچ معصیتی به جا نیاورد.(این تعبیر معاصی کبیره و صغیره را هر دو شامل میشود)». (1)در حدیث دیگری از همان امام (امام صادق علیه السلام) آمده است که در برابر این سؤال که آیا ایمان عمل است یا قولِ بدون عمل (اعتراف به شهادتین) امام علیه السلام فرمود:
«الإِیمانُ عَمَلٌ کُلُّهُ وَ الْقَوْلُ بَعْضُ ذلِکَ الْعَمَلِ ؛ایمان تمامش عمل و قول بخشی از آن عمل است». (2)
از این تعبیرها استفاده میشود که ایمان،اطلاقات مختلفی دارد؛گاه به حد اقل آن اشاره شده و گاه به حد اکثر و گواه آن حدیث معروفی است که از امام صادق علیه السلام نقل شده است که میفرماید:
«الإیمانُ عَشْرُ دَرَجاتٍ فَالْمِقْدادُ فِی الثّامِنَةِ وَ أبُو ذَرٍّ فِی التّاسِعَةِ وَ سَلْمانُ فِی الْعاشِرَةِ ؛ایمان ده درجه دارد.مقداد در درجه هشتم،ابوذر در درجه نهم و سلمان در درجه دهم قرار داشتند». (3)(البته ایمان انبیا و اوصیای معصوم حساب دیگری دارد).
و قال علیهالسلام
مَنْ أَصْبَحَ عَلَی الدُّنْیَا حَزِیناً فَقَدْ أَصْبَحَ لِقَضَاءِ اللَّهِ سَاخِطاً،وَ مَنْ أَصْبَحَ یَشْکُو مُصِیبَةً نَزَلَتْ بِهِ فَقَدْ أَصْبَحَ یَشْکُو رَبَّهُ،وَ مَنْ أَتَی غَنِیّاً فَتَوَاضَعَ لَهُ لِغِنَاهُ ذَهَبَ ثُلُثَا دِینِهِ،وَ مَنْ قَرَأَ الْقُرْآنَ فَمَاتَ فَدَخَلَ النَّارَ فَهُوَ مِمَّنْ کَانَ یَتَّخِذُ آیَاتِ اللَّهِ هُزُواً،وَ مَنْ لَهِجَ قَلْبُهُ بِحُبِّ الدُّنْیَا الْتَاطَ قَلْبُهُ مِنْهَا بِثَلَاثٍ:هَمٍّ لَا یُغِبُّهُ،وَ حِرْصٍ لَا یَتْرُکُهُ،وَ أَمَلٍ لَا یُدْرِکُهُ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که برای دنیا غمگین باشد (درواقع) از قضای الهی ناخشنود است و آن کس که از مصیبتی که به او رسیده شکایت کند از پروردگارش شکایت کرده است و کسی که در برابر ثروتمندی به علّت ثروتش تواضع کند،دو سوم دین خود را از دست داده است! و کسی که قرآن بخواند و پس از مرگ وارد آتش دوزخ گردد از کسانی بوده است که آیات خدا را استهزاء میکرده و آن کس که قلبش با محبت دنیا پیوند خورده سه چیز او را رها نخواهد کرد:اندوه دائم،حرصی که هرگز او را ترک نمیکند و آرزویی که هیچگاه به آن نخواهد رسید! (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر در ذیل این کلام نورانی آمده است که ابن جوزی در تذکرة الخواص و کراجکی در کنزالفوائد آن را با اضافهای آوردهاند.(که نشان میدهد از منبع دیگری دریافت داشتهاند) به علاوه این جملههای حکیمانه به صورت پراکنده در کتابهای مختلف دیگری آمده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 183). مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار این کلام حکیمانه را با تفاوتی از«تفسیر عیاشی»که قبل از مرحوم سید رضی بوده نقل میکند،تحت این عنوان که امیر مؤمنان علی علیه السلام فرمود:در تورات چنین نوشته شده است...آن گاه این حدیث را با تفاوت و اضافاتی بیان فرموده».(بحار الانوار،ج 69،ص 196،ح 21).
نتایج غمانگیز پنج صفت
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به پنج رذیله اخلاقی و آثار سوء آن اشاره کرده نخست میفرماید:«کسی که برای دنیا غمگین باشد (درواقع) از قضای الهی ناخشنود است»؛ (مَنْ أَصْبَحَ عَلَی الدُّنْیَا حَزِیناً فَقَدْ أَصْبَحَ لِقَضَاءِ اللَّهِ سَاخِطاً) .
با توجه به اینکه آنچه در عالم رخ میدهد به اراده خداست و معنای توحید افعالی همین است که
«لا مُؤَثِّرَ فِی الْوُجُودِ إلَّا اللّهُ» بنابراین اگر بر اثر حوادثی بخشی از امکانات دنیوی ما از دست برود در واقع قضای الهی بوده و اگر کسی به سبب آن اندوهگین گردد در واقع به قضای الهی خشمگین شده است.
به تعبیر دیگر،گاه ضررها و زیانها و حوادث نامطلوب بر اثر کوتاهیها و ندانمکاریهای خود ماست که باید خود را درباره آن ملامت کنیم و گاه بر اثر اموری است که خارج از اختیار ماست و این همان چیزی است که به عنوان قضای الهی تعبیر میشود.اندوهگین شدن برای این امور در واقع اظهار ناراحتی در برابر قضای الهی است.
از سوی دیگر توجه به این حقیقت که انسان باید در برابر قضای الهی تسلیم باشد دو اثر مثبت در انسان دارد:نخست موجب آرامش روح انسان است و دیگر اینکه یأس و نومیدی را از انسان دور میدارد و وی را از حالت انفعالی دور ساخته به سوی آیندهای بهتر حرکت میدهد.
در قرآن مجید در سوره«توبه»میخوانیم: «إِنْ تُصِبْکَ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَ إِنْ تُصِبْکَ مُصِیبَةٌ یَقُولُوا قَدْ أَخَذْنا أَمْرَنا مِنْ قَبْلُ وَ یَتَوَلَّوْا وَ هُمْ فَرِحُونَ* قُلْ لَنْ یُصِیبَنا إِلاّ ما کَتَبَ اللّهُ لَنا هُوَ مَوْلانا وَ عَلَی اللّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ» ؛هر گاه نیکی به تو رسد، آنها را ناراحت میکند؛و اگر مصیبتی به تو رسد،میگویند:«ما تصمیم خود را از پیش گرفتهایم».و (از نزد تو) بازمیگردند در حالی که خوشحالند!*بگو:«هیچ حادثهای برای ما رخ نمیدهد،مگر آنچه خداوند برای ما مقرّر داشته است؛او پشتیبان و سرپرست ماست؛و مؤمنان باید تنها بر خدا توکّل کنند!». (1)
دشمنان اسلام اصرار داشتند که مسلمانان و شخص پیامبر را در برابر حوادثی که رخ میدهد ناراحت کنند،لذا هنگامی که مصیبتی برای مسلمانان پیش میآمد اظهار خوشحالی میکردند و آن را دلیل بر عدم حقانیت اسلام میگرفتند.
خداوند به پیغمبر گرامیاش میفرماید:«بگو این حوادث قضای الهی است او مولای ماست (و برای ما غیر از نیکی نمیخواهد و به همین دلیل ما بر او توکل میکنیم).این منطق منافقان را مأیوس و دوستان را امیدوار میکرد.
البته طبیعی است که انسان با از دست دادن مال و ثروت یا مقام و فرزند و امثال آن غمگین میشود؛ولی برای مؤمن این غمگینی امر موقتی است؛ هنگامی که در قضای الهی فکر کند و به این نکته توجه نماید که خداوند هم حکیم است هم رحمان و رحیم است و چیزی جز خیر بندگانش را نمیخواهد در این حال غم و اندوه فروکش میکند و جای خود را به رضا و تسلیم میدهد.
در دومین جمله حکیمانه میفرماید:«و آنکس که از مصیبتی که به او رسیده شکایت کند از پروردگارش شکایت کرده است»؛ (وَ مَنْ أَصْبَحَ یَشْکُو مُصِیبَةً نَزَلَتْ بِهِ فَقَدْ أَصْبَحَ یَشْکُو رَبَّهُ) .
این جمله در واقع جمله سابق را تکمیل میکند،زیرا حوادث تلخ گاه به
1) 1) .توبه،آیه 50 و 51.
شکل ضرر و زیان خودنمایی میکند و گاه به صورت مصیبت؛آن کس که ایمان و توحیدش کامل است میداند در این مصائب نیز حکمتها و رحمتهایی است و به همین دلیل زبان به شکایت نمیگشاید که اگر زبان به شکایت بگشاید در واقع از خداوندی که این مصیبت را مقدر کرده شکایت کرده است.
البته همانطور که در بالا گفتیم اینها مربوط به ضررها و مصائبی است که خود ساخته نباشد،بلکه از دایره اختیار ما بیرون باشد.
جالب اینکه بعضی برای اینکه زبان به شکایت بگشایند چرخ گردون را مخاطب قرار میدهند و زمانه را نفرین میکنند که نمونههای آن در اشعار شعرا و نثر نویسندگان فراوان است؛اما اگر درست آن را بشکافیم گاهی این شکایت به شکایت از پروردگار باز میگردد.
همانگونه که در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است که فرمود:
«لا تَسُبُّوا الدَّهْرَ فَإنَّ اللّهَ هُوَ الدَّهْرُ ؛زمانه را دشنام ندهید،زیرا این همان خداوند است (که با این تعبیر بیان شده است)». (1)
در حدیث دیگری از آن حضرت آمده است که فرمود:
«لا تَسِبُّوا الرِّیاحَ فَإنَّها مَأمُورَةٌ وَ لَا الْجِبالَ وَ لَا السّاعاتِ وَ لَا الْأَیّامَ وَ لَا اللَّیالِیَ فَتَأْثِمُوا وَ یَرْجِعَ إلَیْکُمْ ؛بادها را دشنام ندهید زیرا از طرف خدا مأمورند و نه کوهها و نه ساعتها و نه روزها و شبها را که اگر این کار را کنید مرتکب گناه شدهاید و آن لعن و نفرین،به خود شما باز میگردد». (2)
البته گاه انسان برای جلب آرامش مصیبت خود را با دوستان مؤمن در میان میگذارد تا آنها به او تسلی دهند،این ضرری ندارد؛ولی گاه نزد غیر آنها شکایت میکند که این کار،زیانبار است.
البته شکایت کردن به درگاه خداوند نه تنها عیبی ندارد،بلکه نوعی دعا و تضرع و درخواست از اوست و در دعاهای معصومان هم آمده است، همانگونه که یعقوب پیغمبر بعد از آنکه یوسف و بنیامین را از دست داد در برابر سرزنش افراد گفت: «قالَ إِنَّما أَشْکُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَی اللّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ» ؛گفت:من غم و اندوهم را تنها به خدا شکوه میکنم؛و از خدا چیزهایی میدانم که شما نمیدانید!». (1)
نیز در مناجات دوم از مناجاتهای پانزدهگانه امام سجاد علیه السلام میخوانیم:
«إِلَهِی إِلَیْکَ أَشْکُو نَفْساً بِالسُّوءِ أَمَّارَةً» .
سپس در سومین گفتار حکیمانه میافزاید:«کسی که در برابر ثروتمندی به علّت ثروتش تواضع کند،دو سوم دین خود را از دست داده است»؛ (وَ مَنْ أَتَی غَنِیّاً فَتَوَاضَعَ لَهُ لِغِنَاهُ ذَهَبَ ثُلُثَا دِینِهِ) .
در اینکه چگونه تواضع کردن در برابر ثروتمندی برای غنای او سبب میشود که دو سوم دین انسان بر باد رود،توجیهات فراوانی از سوی شارحان نهج البلاغه ذکر شده است.
1.همانگونه که در حکمت 227 گذشت،ایمان دارای سه رکن است:معرفت قلبی،اقرار زبانی و عمل به ارکان دین؛کسی که در برابر چنین ثروتمندی خضوع میکند در واقع اقرار زبانی به توحید را با کلمات تملقآمیزش در هم شکسته و همچنین خضوعی که باید در برابر ذات پاک پروردگار داشته باشد به وسیله خضوع در مقابل این ثروتمند،به شرک آلوده کرده است،بنابراین دو رکن از ارکان ایمان را بر باد داده،هرچند ایمان قلبی او محفوظ مانده باشد. (2)
2.کمال نفس انسانی به وسیله علم و عفت و شجاعت است و کمال قوه
شهوانی به داشتن عفت و کمال قوه غضبی به داشتن شجاعت است و از آنجا که فروتنی در مقابل ثروتمند برای ثروتش موجب علاقه زیاد به دنیا و خارج شدن از فضیلت عفت میشود و همچنین سبب بیرون رفتن از دایره حکمت و دانش است که باید هر چیز را به جای خود بگذارد به این ترتیب دو رکن از ارکان سهگانه فضلیت و کمال انسانی از بین میرود. (1)
ولی این توجیه قابل نقد است،زیرا چنین کسی فضیلت سوم او که شجاعت است نیز برای این خضوع ذلیلانه از بین میرود،بنابراین هر سه رکن فضیلت از میان رفته است.
3.توجیه سوم این است که منظور از دو ثلث،بخش اعظم دین است که مجازا اطلاق دو ثلث بر آن شده،زیرا انسانی که در برابر غیر خدا برای غنایش تواضع میکند و او را در واقع روزیرسان خود میپندارد آلوده به شرک شده است و میدانیم که توحید،اعظم بخشهای دین است.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم:هنگامی که آیه شریفه «لا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلی ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ ...»؛(بنابر این،) هرگز چشم خود را به مواهب مادّی،که به گروههایی از آنها دادیم،مدوز»نازل شد. (2)پیغمبر صلی الله علیه و آله بیان مشروحی فرمود؛از جمله فرمود:
«مَنْ أَتی ذا مَیْسَرَةٍ فَتَخَشَّعَ لَهُ طَلَبَ ما فی یَدَیْهِ ذَهَبَ ثُلْثا دینِهِ ؛کسی که نزد ثروتمندی برود و به امید استفاده آنچه او در اختیار دارد،در برابر او خضوع کند دو سوم دینش بر باد رفته است».
سپس امام صادق علیه السلام به راوی این روایت (مفضل بن عمر) فرمود:(در تفسیر این جمله) عجله نکن.کسی که نزد دیگری برود که دارای امکاناتی است و او را احترام و توقیر کند گاهی لازم است که چنین کاری را انجام دهد،زیرا میخواهد
شکر نعمت را بگزارد (بنابراین چنین کسی دو ثلث دینش از بین نمیرود). (1)
4.توجیه دیگر این است که لازمه خضوع در برابر غیر خداوند این است که انسان عمل خود را برای غیر خدا قرار داده باشد و بزرگ شمردن مال در واقع نشانه ضعف یقین است،بنابراین چیزی جز اقرار به زبان باقی نمیماند. (2)
این توجیه نیز قابل ایراد است،زیرا اینگونه اشخاص معمولاً در مقابل اغنیا تعبیرات شرکآلودی میکنند؛مثلاً میگویند:امید ما اول به خدا و بعداً به توست یا میگویند همه امید ما به توست،بنابراین هر سه بخش از دینش مطابق این توجیه از بین میرود.
بهترین توجیه همان است که در ابتدا گفته شد.
به هر حال شک نیست که تواضع در برابر ثروتمندان برای ثروتشان هم موجب ذلت تواضع کننده است و هم طغیان ثروتمندی که به او تواضع شده تا آنجا که گویی خود را روزی رسان میداند و دیگران را روزیخوار خودش و متأسفانه این رذیله اخلاقی در افراد بسیاری دیده میشود؛اما در هر حال نباید احترام ثروتمندان مؤمن و صالح را به سبب خدماتشان به نیازمندان و جامعه اسلامی را مصداق این حدیث دانست؛آن در واقع فضیلتی است و ادای حقی.
آنگاه امام علیه السلام در چهارمین نکته حکیمانه میفرماید:«کسی که قرآن بخواند و پس از مرگ وارد آتش دوزخ گردد از کسانی بوده که آیات خدا را استهزا میکرده است»؛ (وَ مَنْ قَرَأَ الْقُرْآنَ فَمَاتَ فَدَخَلَ النَّارَ فَهُوَ مِمَّنْ کَانَ یَتَّخِذُ آیَاتِ اللَّهِ هُزُواً) .
قرائت قرآن چندگونه است:گاه انسان مؤمن قرآن را تلاوت میکند و گوش جان به آیاتش میسپارد تا پیام خدا را از لابهلای آن بشنود و زندگی خود را با آن هماهنگ سازد و به گفته امیرمؤمنان علی علیه السلام در خطبه متقیان:
«أَمَّا اللَّیْلَ فَصَافُّونَ
أَقْدَامَهُمْ تَالِینَ لِأَجْزَاءِ الْقُرْآنِ یُرَتِّلُونَهَا تَرْتِیلاً یُحَزِّنُونَ بِهِ أَنْفُسَهُمْ وَیَسْتَثِیرُونَ بِهِ دَوَاءَ دَائِهِمْ فَإِذَا مَرُّوا بِآیَةٍ فِیهَا تَشْوِیقٌ رَکَنُوا إِلَیْهَا طَمَعاً وَتَطَلَّعَتْ نُفُوسُهُمْ إِلَیْهَا شَوْقاً وَظَنُّوا أَنَّهَا نُصْبَ أَعْیُنِهِمْ وَإِذَا مَرُّوا بِآیَةٍ فِیهَا تَخْوِیفٌ أَصْغَوْا إِلَیْهَا مَسَامِعَ قُلُوبِهِمْ وَظَنُّوا أَنَّ زَفِیرَ جَهَنَّمَ وَشَهِیقَهَا فِی أُصُولِ آذَانِهِمْ ؛پرهیزگاران در دل شب بر پا میخیزند و قرآن را با تدبر قرائت میکنند و جان خود را با آن محزون میسازند و داروی درد خود را از آن میگیرند،هرگاه به آیهای برسند که در آن تشویق (به پاداشهای الهی) است با علاقه فراوان به آن روی میآورند و روح و جانشان با شوق بسیار به آن میاندیشد و آن را نصب العین خود قرار میدهند و هرگاه به آیهای برخورد کنند که بیم دهنده است گوش دل را برای شنیدن پیام آن باز میکنند و گویی صدای زبانههای آتش دوزخ با آن وضع مهیبش در گوششان طنینانداز است». (1)
نیز به فرموده امام صادق علیه السلام در دعایی که قبل از تلاوت قرآن خوانده میشود:
«اللّهُمَّ فَاجْعَلْ نَظَری فیهِ عِبادَةً وَ قِرائَتی فیهِ فِکْراً وَ فِکْری فیهِ اعْتِباراً وَ اجْعَلْنی مِمَّنْ أتَّعِظُ بِبَیانِ مَواعِظِکَ فیهِ وَ أجْتَنِبُ مَعاصیکَ ؛خداوندا! نگاه مرا به آیات قرآن عبادت و قرائتم را توأم با اندیشه و تفکرم را در آن مایه عبرت قرار ده و مرا از کسانی قرار ده که از مواعظ تو در آن پند میگیرد و از گناهانت پرهیز میکند». (2)
گروه دیگری آیات قرآن را تنها برای ثواب قرائت میخوانند بیآنکه به پیامهایش گوش فرا دهند.
گروه سومی نیز اضافه بر این به استهزای آیات میپردازند و اگر در سخن استهزا نکنند،عملاً استهزا دارند؛آیات تحریم ربا را میخوانند ولی رباخواری میکنند،آیه تحریم غیبت را تلاوت میکنند ولی غیبت کردن کار همه روزه
آنهاست و همچنین در برابر سایر پیامهای قرآن.اینگونه تلاوت نه تنها سبب نجات نیست،بلکه به فرموده امیرمؤمنان علیه السلام سبب دخول در آتش جهنم است، چون قرآن را به صورت استهزا قولاً یا عملاً خوانده است و کسی که آیات قرآن را با استهزا بخواند مستحق آتش دوزخ است.
در حدیث معروفی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«رُبَّ تالِی الْقُرْآنَ وَ الْقُرآنُ یَلْعَنُهُ ؛چه بسا کسانی که قرآن میخوانند و در همان حال قرآن آنها را لعنت میکند (چرا که هرگز به آن عمل نمیکنند)». (1)
مرحوم علامه شوشتری در شرح نهج البلاغه خود داستانی از تاریخ بغداد نقل میکند که شخصی میگوید:من از کنار قبر«احمد بن طولون»(یکی از امرا و مؤسس دولت طولونیه در مصر و سوریه در قرن سوم هجری) عبور میکردم.
پیرمردی را میدیدم که در کنار قبر او نشسته و قرآن میخواند بعد از مدتی او را ندیدم سپس به او برخورد کردم گفتم:تو همان شخص نبودی که در کنار قبر «احمد بن طولون»قرائت قرآن میکردی چرا رها ساختی؟ گفت:او خدمتهایی به من کرده بود و من دوست داشتم به جبران آن خدمتها مدتی بر سر قبرش قرآن بخوانم گفتم:پس چرا رها کردی؟ گفت:شبی او را در خواب دیدم به من گفت:دوست دارم که این محبت را رها سازی و قرآن در کنار قبر من نخوانی.من به او گفتم چرا؟ گفت:هر آیهای که میخوانی:ضربهای بر من میکوبند و میگویند:آیا این آیه را نشنیدی (پس چرا عمل نکردی؟). (2)
این سخن را با حدیث دیگری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پایان میدهیم،فرمود:
«أنْتَ تَقْرَأُ الْقُرْآنَ ما نَهاکَ فَإذا لَمْ یَنْهَکَ فَلَسْتَ تَقْرَأَهُ ؛تو تا آن زمان قرآن میخوانی که تو
را از معصیت الهی باز دارد و اگر باز نداشت قرآن نخواندهای». (1)
سرانجام امام علیه السلام در آخرین جمله حکیمانه به آثار شوم دنیاپرستی اشاره کرده میفرماید:«آن کس که قلبش با محبت دنیا پیوند خورده سه چیز او را رها نخواهد کرد:اندوه دائم،حرصی که هرگز او را ترک نمیکند و آرزویی که هیچگاه به آن نخواهد رسید»؛ (وَ مَنْ لَهِجَ قَلْبُهُ بِحُبِّ الدُّنْیَا الْتَاطَ قَلْبُهُ مِنْهَا بِثَلَاثٍ هَمٍّ لَا یُغِبُّهُ وَ حِرْصٍ لَا یَتْرُکُهُ وَ أَمَلٍ لَا یُدْرِکُهُ) .
«لَهِجَ» از ماده«لَهَج»(بر وزن کرج) به معنای وابستگی وشیفتگی به چیزی است.
«التاطَ» از ماده«التیاط»به معنای چسبیدن است.
در این کلام حکیمانه امام علیه السلام رابطه حب دنیا را با سه ثمره شوم بیان فرموده است:
نخست اینکه دنیاپرستی همواره با غم و اندوه مستمر همراه است و چنان نیست که یک روز این غم و اندوه باشد و روز دیگر نباشد.(توجه داشته باشید که«غِبّ»به معنای یک روز در میان است و (لا یغبّ) به معنای همواره و مستمر میباشد.
دلیل آن روشن است:انسان دنیاپرست برای به چنگ آوردن دنیا و همچنین برای حفظ آن به کوشش فراوان و گذشتن از موانع زیادی احتیاج دارد که عبور از همه آنها بسیار مشکل است.به همین دلیل غم و اندوهی،پیوسته وجود او را احاطه میکند.آیا فلان بدهکار به موقع بدهی خود را میپردازد؟ آیا قادر به ادای فلان دین به موقع هست؟ آیا فلان تجارت سود میکند یا با شکست مواجه میشود و آیا مزارع و باغات من با خشکسالی و آفت روبهرو نمیشوند؟ و آیا فلان شریک به من خیانت نخواهد کرد؟ و امثال اینها که همچون کابوسی دائماً روح او را میفشارد.
1) 1) .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 10،ص 23 (مطابق نقل میزان الحکمة،ح 5201).
دومین اثر شوم دنیاپرستی حرص است.حرص به معنای زیادهطلبی بیدلیل و سیر نشدن از مال و جاه دنیاست.حرص به معنای اینکه:
هفت اقلیم ار بگیرد پادشاه همچنان در بند اقلیمی دگر
بدیهی است چنین حرصی آرامش را از انسان میگیرد و شب و روز او را به خود مشغول میکند.
بالاخره سومین پدیده شوم آن آرزوهای طول و دراز است که امام علیه السلام با جمله «لا یُدْرِکُهُ» (آن را به دست نمیآورد) به آن اشاره فرموده است؛آرزوهایی که گاهی چند برابر عمر آدمی برای رسیدن به آن نیز کفایت نمیکند،آرزوهای نامعقولی که به چنگ آوردن آن هزارگونه بدبختی و ذلت و گرفتاری دارد و آرامش انسان را بر هم میزند.
خوشا به حال قناعت پیشگان که نه آن اندوه بیپایان را دارند و نه آن حرص خطرناک شرربار و نه آرزوهای طولانی کشنده.
در حدیثی که از فاطمه دختر امام حسین از پدرش علیهم السلام از جدش رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده آمده است:
«الرَّغْبَةُ فِی الدُّنْیا تَکْثِرُ الْهَمَّ وَ الْحُزْنَ وَ الزُّهْدُ فِی الدُّنْیا یُرِیحُ الْقَلْبَ وَ الْبَدَنَ ؛دنیاپرستی غم و اندوه انسان را زیاد میکند و زهد و قناعت در دنیا هم قلب را آرامش میبخشد و هم بدن را». (1)
در حدیث پرمعنای دیگری نیز از آن حضرت در این زمینه میخوانیم:
«أنَا زَعِیمٌ بِثَلاثٍ لِمَنْ أکَبَّ عَلَی الدُّنْیا:بِفَقْرٍ لا غِناءَ لَهُ وَ بِشُغْلٍ لا فَراغَ لَهُ وَ بِهَمٍّ وَ حُزْنٍ لَا انْقِطاعَ لَهُ ؛من ضامنم کسی که خود را بر دنیا بیفکند سه چیز را دریافت خواهد داشت:فقری که هرگز بینیازی در آن نخواهد بود و گرفتاری که هرگز فراغتی ندارد و غم و اندوهی که هیچگاه قطع نمیشود». (2)
و قال علیهالسلام
کَفَی بِالْقَنَاعَةِ مُلْکاً،وَ بِحُسْنِ الْخُلُقِ نَعِیماً، وَ سُئِلَ علیه السلام عَنْ قَوْلِهِ تَعَالَی:
«فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً»،فَقَالَ:هِیَ الْقَنَاعَةُ.
امام علیه السلام فرمود:
مُلک قناعت برای انسان کافی است و حسن خلق به عنوان نعمت و از امام علیه السلام از تفسیر آیه «فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً» سؤال کردند
فرمود:«منظور قناعت است». (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر میگوید:جمله اول در غررالحکم با اضافهای نقل شده که در نهجالبلاغه نیست (و نشان میدهد از منبع دیگری دریافت داشته؛ولی در غررالحکم موجود در نزد ما فقط جمله «کفی بالقناعة ملکاً» ذکر شده است).سپس اضافه میکند که جمله دوم که تفسیر حیات طیبه به قناعت است در بسیاری از کتب و تفاسیر از آن حضرت و از غیر آن حضرت نقل شده است.آنگاه اشاره به تفسیر علی بن ابراهیم،فخر رازی،کشاف و امالی شیخ طوسی و ادب الدین و الدنیای ماوردی و برهان سید بحرانی میکند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 184).
حیات طیّبه
امام علیه السلام در این کلام نورانی به اهمیت قناعت و حُسن خلق اشاره میکند، میفرماید:«مُلک قناعت برای انسان کافی است و حُسن خلق به عنوان نعمت»؛ (کَفَی بِالْقَنَاعَةِ مُلْکاً،وَ بِحُسْنِ الْخُلُقِ نَعِیماً) .
سپس مرحوم سید رضی میافزاید:«از امام علیه السلام از تفسیر آیه «فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً» سؤال کردند فرمود:«منظور از حیات طیبه قناعت است»؛ (وَ سُئِلَ علیه السلام عَنْ قَوْلِهِ تَعَالَی فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً فَقَالَ هِیَ الْقَنَاعَةُ) .
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به دو نکته مهم به زبان کنایه اشاره کرده است:
نخست مُلک قناعت را برای انسان کافی میداند،زیرا کسی که به حد اقل زندگی قانع شود نه نیازی به خلق روزگار دارد و نه محتاج به حاجتبردن نزد این و آن، آرامشی بر وجود او حکمفرماست و لذتی را که او از زندگی توأم با قناعت خود میبرد هیچ سلطانی از مملکت وسیع و گسترده خود نخواهد برد و به گفته شاعر: مُلک آزادگی و گنج قناعت گنجی است که به شمشیر میسر نشود سلطان را
تعبیر به«مُلک»(مملکت و کشور) اشاره به اهمیت فوقالعاده قناعت است که گویی زندگی قانعانه معادل حکمرانی بر کشوری پهناور است.
همین معنا در ذیل گفتار حکیمانه 57 به تعبیر دیگری گذشت،آنجا که فرمود:
«الْقَنَاعَةُ مَالٌ لَا یَنْفَدُ ؛قناعت مالی است که پایان نمیپذیرد»در خطبه قاصعه (1)و موارد دیگر نیز کلامی از امام علیه السلام در فضیلت قناعت ذکر شده است.
در حدیث پرمعنایی از امام صادق علیه السلام در کتاب کافی آمده است:
«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَصَّ الْأَنْبِیَاءَ بِمَکَارِمِ الْأَخْلَاقِ فَمَنْ کَانَتْ فِیهِ فَلْیَحْمَدِ اللَّهَ عَلَی ذَلِکَ وَ مَنْ لَمْ تَکُنْ فِیهِ فَلْیَتَضَرَّعْ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لْیَسْأَلْهُ إِیَّاهَا ؛خدای متعال پیامبر خود را به فضایل اخلاقی اختصاص داده است.کسی که آن فضایل را داشته باشد خدا را به سبب آن شکر گوید و کسی که نداشته باشد از پیشگاه خداوند متعال آن را تقاضا کند».
راوی میگوید:از امام علیه السلام پرسیدم آن فضایل اخلاقی چیست؟ امام علیه السلام فرمود:
«الْوَرَعُ وَ الْقَنَاعَةُ وَ الصَّبْرُ وَ الشُّکْرُ وَ الْحِلْمُ وَ الْحَیَاءُ وَ السَّخَاءُ وَ الشَّجَاعَةُ وَ الْغَیْرَةُ وَ الْبِرُّ وَ صِدْقُ الْحَدِیثِ وَ أَدَاءُ الْأَمَانَةِ ؛تقوا و قناعت و صبر و شکیبایی و شکر و بردباری و حیا و سخاوت و شجاعت و غیرت و نیکوکاری و راستگویی و ادای امانت.(که مجموعا دوازده صفت برجسته میشود)». (2)
در حدیث دیگری از همان حضرت میخوانیم:
«مَنْ قَنَعَ بِما رَزَقَهُ اللّهُ فَهُوَ مِنْ أغْنَی النّاسِ ؛کسی که به آنچه خدا به او روزی داده قانع باشد از غنیترین مردم است». (3)
سعدی گویا از همین احادیث بهره گرفته که در گلستان خود از سائلی چنین نقل میکند که خطاب به گروهی از ثروتمندان چنین میگفت:ای خداوندان نعمت! اگر شما را انصاف بودی و ما را قناعت رسم سؤال از جهان برخواستی.
ای قناعت توانگرم گردان
در تفسیر«قناعت»تعبیرات مختلفی در منابع لغت و تعبیرات بزرگان آمده که تضادی با هم ندارند:
بعضی قناعت را به معنای رضایت به آنچه خدا به انسان داده تفسیر کردهاند و برخی به راضی بودن به کمتر از نیازها و عدّهای به رضایت به حداقل زندگی و گاه گفتهاند قناعت آن است که انسان در برابر آنچه خدا به او داده است خشنود باشد و بیش از آن را طلب نکند و این همان حقیقتی است که بسیاری از بارهای زندگی را از دوش انسان بر میدارد.
این سخن را به یک حدیث قدسی که مرحوم علامه مجلسی در جلد 75 بحار الانوار آورده است پایان میدهیم:خداوند به داود وحی فرستاد ای داود! من پنج چیز را در پنج چیز قرار دادم و مردم آن را در پنج چیز دیگر جستوجو میکنند و به آن نمیرسند.من علم را در گرسنگی (کم خوردن) و تلاش و کوشش قرار دادم و مردم آن را در شکمبارگی و راحتی میطلبند و به آن نمیرسند.من عزت را در طاعتم قرار دادم و آنها آن را در خدمت سلاطین جستوجو میکنند و نمییابند.غنا و بینیازی را در قناعت قرار دادم و آنها آن را در فزونی مال میطلبند و نمییابند.رضایم را در مخالفت با نفس قرار دادم و آنها آن را در رضایت نفس جستوجو میکنند و نمییابند و راحتی و آسودگی را در بهشت قرار دادم و آنها آن را در دنیا میطلبند و به آن نمیرسند. (1)
دومین نکتهای را که در اینجا امام علیه السلام به آن اشاره فرموده همان حسن خلق است که آن را نعمتی مهم و با عظمت شمرده و به راستی حسن خلق هم نعمتی است در دنیا،چرا که قلوب مردم را به انسان متوجه میسازد و همه به عنوان انسانی با فضیلت به او مینگرند و هم مایه نجات وی در آخرت است،زیرا در حدیثی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«أَکْثَرُ مَا تَلِجُ بِهِ أُمَّتِیَ الْجَنَّةَ تَقْوَی اللَّهِ وَ حُسْنُ
1) 1) .بحار الانوار،ج 75،ص 453،ح 21.
الْخُلُق ؛بیشترین چیزی که امت من به وسیله آن وارد بهشت میشوند پرهیزگاری و حسن خلق است». (1)
در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است:
«مَا یُوضَعُ فِی مِیزَانِ امْرِئٍ یَوْمَ الْقِیَامَةِ أَفْضَلُ مِنْ حُسْنِ الْخُلُقِ ؛در ترازوی اعمال هیچ کس در قیامت چیزی بهتر از حسن خلق گذارده نمیشود». (2)
اما جمله اخیر امام علیه السلام اشاره به آیه شریفه 97 سوره«نحل»است که میفرماید:
«مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً» ؛هر کس کار شایستهای انجام دهد،خواه مرد باشد یا زن،در حالی که مؤمن است،به طور مسلّم او را حیات پاکیزهای میبخشیم».
در تفسیر«حَیاةً طَیِّبَةً»مفسران تعبیرات مختلفی دارند:بعضی آن را به قناعت آنگونه که امام علیه السلام در اینجا تفسیر فرموده،تفسیر کردهاند و برخی به عبادت توأم با روزی حلال و یا توفیق به اطاعت فرمان خدا و روشن است که این امور با هم منافاتی ندارد و حیات طیبه همه آنها مخصوصا قناعت را شامل میشود،زیرا قناعت،انسان را بینیاز از مردم و آزاد از پیچ و خمهای زندگی ثروتمندان میسازد و فرد میتواند آسوده خاطر و سربلند زندگی کند.
و قال علیهالسلام
شَارِکُوا الَّذِی قَدْ أَقْبَلَ عَلَیْهِ الرِّزْقُ،فَإِنَّهُ أَخْلَقُ لِلْغِنَی،
وَ أَجْدَرُ بِإِقْبَالِ الْحَظِّ عَلَیْهِ.
امام علیه السلام فرمود:
با کسی که روزی به او روی آورده شریک شوید که برای بینیاز شدن مؤثرتر و جهت روی آوردن بهرهمندی مناسبتر است. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در کتاب مصادر میگوید:این کلام نورانی در غررالحکم و در ربیع الابرار (زمخشری) با تفاوتهایی آمده است که نشان میدهد آنها آن را از منابع دیگر گرفتهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص184).
با چنین کسی شریک شوید
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به یکی از طرق تحصیل غنا اشاره کرده میفرماید:«با کسی که روزی به او روی آورده شریک شوید که برای بینیاز شدن مؤثرتر و جهت روی آوردن بهرهمندی مناسبتر است»؛ (شَارِکُوا الَّذِی قَدْ أَقْبَلَ عَلَیْهِ الرِّزْقُ،فَإِنَّهُ أَخْلَقُ لِلْغِنَی،وَ أَجْدَرُ بِإِقْبَالِ الْحَظِّ عَلَیْهِ) .
بعضی از مفسران،این کلام حکیمانه را بر حقیقت داشتن بخت و اقبال حمل کرده و گفتهاند:چیز مرموزی به نام بخت و اقبال وجود دارد که در بعضی هست و در برخی نیست.آنها که دارای بخت خوب و شانس و طالعاند به هر کجا روی آورند با موفقیت روبرو میشوند،درها به رویشان گشوده و گرهها باز میشود و مشکلات حل میگردد و موانع برطرف میشود.گویی زندگی را نوعی بختآزمایی پنداشتهاند که عدهای بدون هیچ دلیل منطقی پیروزیهای مهمی پیدا میکنند و عدهای باز بدون هیچ دلیلی محروم میشوند.همانگونه که در بعضی از شروح نهج البلاغه آمده که بعضی گفتهاند:بخت به منزله مردی نابینا و گنگ و کر است که در برابر او مقداری جواهرات و سنگریزه باشد و او با هر دو دستش بیحساب آنها را به سوی حاضران پرت کند،گروهی بیدلیل جواهرات را به چنگ میآورند و گروه دیگری سنگریزهها را.در حالی که این سخن صحیح به نظر نمیرسد.
درست است گاهی پارهای از تصادفها سبب پیشرفت بعضی از اشخاص نالایق و عقبماندگی برخی از افراد لایق میشود؛ولی اینها را باید استثنایی دانست.اساس پیشرفت بر تلاش و کار و مدیریت و نظم و تدبیر است.ممکن است بعضی عوامل موفقیت و پیروزی اشخاص بر ما روشن نباشد ولی به یقین آنها که موفقیت بیشتری در امور اقتصادی،فرهنگی،سیاسی و نظامی و مانند آن را پیدا میکنند دارای امتیازاتی هستند که دیگران ندارند؛خواه این امتیازات برای ما روشن شده باشد یا نه و اینکه امام علیه السلام میفرماید:با کسانی که روزی به سوی آنها روی آورده شریک شوید،ممکن است اشاره به همین عوامل موفقیت و بهرهگرفتن از مدیریت و لیاقتهای آنها باشد و به این ترتیب مسئله اقبال و شانس از جنبه خرافی بیرون میآید و به صورت مستدل و منطقی خودنمایی خواهد کرد.
مرحوم کمرهای در ادامه بحث منهاج البراعة در ذیل این کلام حکیمانه،این گفتار امام علیه السلام را اشاره به استفاده کردن از یک اصل اقتصادی مهم میداند که ممالک پیشرفته از آن بهره میبرند،وی میگوید:آنها اساس کار اقتصادی خود را بر تأسیس شرکتها و تعاون در فعالیتهای اقتصادی گذاردهاند.
سپس میافزاید:یک دست به یقین کوتاه است و هر انسانی آمادگی برای بخشی از فعالیتهای ثمربخش دارد؛اما هنگامی که گروهی دست به دست هم بدهند و استعدادها و تخصصهای خود را بسیج کنند،عوامل تأثیرگذار بیشتر میشود و سود بیشتر خواهند برد. (1)
البته آنچه مرحوم کمرهای گفته صحیح است؛ولی کلام امام علیه السلام ناظر به اصل شرکت نیست،بلکه امام علیه السلام میفرماید:با آنهایی که در زندگی اقتصادی خود موفقیت بیشتری پیدا کردهاند شرکت کنید و از عوامل موفقیت آنها بهرهمند شوید.
1) 1) .منهاج البراعة،ج 21،ص 299.
از آنچه گفته شد پاسخ بعضی از سخنان مرحوم«مغنیه»که در شرح نهجالبلاغهاش آورده روشن میشود و نیازی به ذکر آن نیست.
در حدیثی از امام صادق علیه السلام میخوانیم که فرمود:
«لا تُخالِطُوا وَ لا تُعامِلُوا إلّا مَنْ نَشَأَ فِی الْخَیْرِ ؛دوستی و معامله نکنید مگر با کسانی که در خیر و نیکی پرورش یافتهاند». (1)
1) 1) .کافی،ج 5،ص 158.
و قال علیهالسلام
فِی قَوْلِهِ تَعَالَی:
«إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ» الْعَدْلُ:الْإِنْصَافُ،وَ الْإِحْسَانُ:التَّفَضُّلُ.
امام علیه السلام در تفسیر آیه شریفه «إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ» فرمود:
عدالت همان رعایت انصاف (و پرداختن حق مردم) و احسان به معنای نیکی بیشتر (از حد انصاف) است. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: این گفتار حکیمانه به صورت روایاتی در کتب جمعی از بزرگان که قبل از سید رضی میزیستهاند آمده؛از جمله در کتاب عیون الاخبار ابن قتیبه (متوفای 276) که به صورت سؤال و جوابی ذکر شده و در معانی الاخبار صدوق (متوفای 381) به صورت مشروحتری آمده است و همچنین در تفسیر عیاشی (متوفای 320) ذکر شده و کسانی که بعد از مرحوم سید رضی آن را نقل کردهاند فراوانند (مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 184).
تفاوت میان عدالت و احسان
امام علیه السلام در این گفتار پربارش به تفسیر آیه 90 سوره«نحل»: «إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ» اشاره کرده میفرماید:«عدالت همان رعایت انصاف (و پرداختن حق مردم) و احسان به معنای نیکی بیشتر (از حد انصاف) است»؛ (فِی قَوْلِهِ تَعَالَی: «إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ» الْعَدْلُ الْإِنْصَافُ،وَ الْإِحْسَانُ التَّفَضُّلُ) .
خداوند در این آیه شریفه به سه چیز امر و از سه چیز نهی کرده است، میفرماید:«خداوند به عدل و احسان و کمک به خویشاوندان فرمان و از فحشا و منکر و ستم نهی میکند»و در پایان آیه میافزاید:«خداوند به شما اندرز میدهد تا متذکر شوید»؛ «إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِیتاءِ ذِی الْقُرْبی وَ یَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ یَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ». 1
این آیه دربرگیرنده یکی از جامعترین برنامههای اجتماعی بشر است که هر گاه جامه عمل به خود بپوشد،امنیت و آرامش بر او حکمفرما میشود.در اینکه میان عدل و احسان چه تفاوتی است مفسران احتمالات فراوانی ذکر کرده بعضی گفتهاند:عدل ادای واجبات و احسان انجام مستحبات است برخی دیگر عدل را توحید و احسان را ادای واجبات میدانند و عدّهای عدالت را به معنای هماهنگی
ظاهر و باطن و احسان را به معنای برتری باطن نسبت به ظاهر دانستهاند.این تفسیر نیز از سوی گروهی عنوان شده که عدالت مربوط به جنبههای عملی و احسان مربوط به جنبههای گفتاری است.
ولی از همه این تفسیرها بهتر همان است که در کلام امام علیه السلام آمده که عدل را به معنای انصاف تفسیر فرموده،زیرا رعایت انصاف آن است که حق کسی را به او بپردازند (و به نظر میرسد که این واژه از ماده«نصف»گرفته شده زیرا هرگاه انسان در حقوق مشترک آن را تنصیف کند رعایت عدالت را به طور کامل کرده است).سپس این واژه به معنای هرگونه عدالت آمده است.
«احسان» همان گونه که از مفهوم آن استفاده میشود،نیکی کردن به دیگران است و این نیکی همان تفضل است که امام علیه السلام در کلام بالا فرموده است.
بدون شک برقرار شدن نظم جامعه انسانی بدون عدل و انصاف و احسان و تفضل امکانپذیر نیست،زیرا ترک عدالت و انصاف سبب خشم کسانی میشود که حقوقشان پایمال شده و طبعا برمیخیزند و نظم جامعه را به هم میریزند و ای بسا منجر به خونریزیهای وسیعی گردد.
در مورد«احسان»بسیار میشود که تنها با استفاده از اصل عدالت و انصاف مشکلات جامعه حل نمیگردد؛مثلاً سیل عظیمی آمده و خانههای فراوانی را ویران کرده و یا زلزله شدیدی رخ داده و منجر به ویرانیهای وسیعی شده است در اینجا نمیتوان تنها با استفاده از حقوق واجب و حتی مالیاتهای معمولی مشکلات را حل کرد.اینجاست که اصل احسان و تفضل باید به میدان آید و نیکوکاران دامن همت به کمر بزنند،ویرانیها را آباد و ضایعات را جبران و مشکلات ناشی از حوادث را حل کنند.
گاه در یک خانواده نیز مشکلاتی به وجود میآید مثلاً شوهر در حادثهای از دنیا میرود و اطفال صغیر او باقی میمانند.اینجاست که باید افراد فامیل صرف
نظر از اصل عدالت به سراغ احسان و تفضل بروند و ایتام را تحت حمایت خود قرار دهند و مشکلات آن خانواده را حل کنند؛خواه یک نفر اقدام به این کار کند یا همه فامیل دست به دست هم دهند.
در معانی الاخبار که این حدیث را قبل از سید رضی نقل کرده میخوانیم:
امیرمؤمنان بر اصحاب وارد شد در حالی که آنها درباره مروت بحث میکردند فرمود:چرا در این باره به سراغ قرآن نمیروید:عرض کردند:کجای قرآن درباره مروت بحث کرده؟ فرمود:این آیه شریفه که میفرماید: «إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ» عدل همان انصاف است و احسان همان تفضل. (1)
در حدیثی که مرحوم طبرسی آن را در مجمع البیان ذیل آیه مورد بحث نقل کرده میخوانیم:«عثمان بن مظعون»که از صحابه معروف پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله است میگوید:من در آغاز اسلام را بهطور ظاهری پذیرفته بودم نه با قلب و جان و این وضع ادامه داشت تا آنکه روزی خدمت آن حضرت بودم دیدم در فکر فرو رفته ناگهان چشم خود را به طرف آسمان دوخت گویا پیامی را دریافت میدارد.وقتی که به حال عادی برگشت از ماجرا پرسیدم فرمود:هنگامی که با تو سخن میگفتم ناگهان جبرئیل را مشاهده کردم که این آیه را برای من آورد: «إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ ...»عثمان میگوید چنان محتوای آیه در قلب من اثر گذاشت که اسلام همان لحظه در جان و روح من جای گرفت.
1) 1) .معانی الاخبار،ص 257.
و قال علیهالسلام
مَنْ یُعْطِ بِالْیَدِ الْقَصِیرَةِ یُعْطَ بِالْیَدِ الطَّوِیلَةِ.
امام علیه السلام فرمود:
کسی که با دست کوتاه ببخشد با دست بلند به او بخشیده میشود. (1)
مرحوم سید رضی میگوید:«معنای این کلام این است که آنچه انسان از اموال خود در راه خیر و نیکی انفاق میکند هرچند کم باشد خداوند جزا و پاداش او را بسیار میدهد و منظور از دو دست (دست کوتاه و بلند) در اینجا دو نعمت است که امام علیه السلام میان نعمت پروردگار و نعمت انسان را با کوتاهی و بلندی فرق گذاشته است؛نعمت و بخشش از سوی بنده را کوتاه و آنچه را از ناحیه خداوند است بلند شمرده است و این بدان جهت است که نعمت خدا همواره چندین
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: به گفته خطیب رحمه الله در مصادر نهجالبلاغه،این کلام نورانی را زمخشری در ربیع الابرار و آمدی در غررالحکم آورده و سید رضی در کتاب مجازات النبویه نیز آن را به مناسبتی ذکر کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 185). اضافه بر این ابن عساکر در تاریخ دمشق،این کلام حکیمانه را در ضمن داستان مفصلی نقل کرده و به یقین منبعی جز نهجالبلاغه داشته است.(تاریخ دمشق،ج 50،ص 173).
برابر نعمت مخلوق است،زیرا نعمتهای الهی اصل و اساس تمام نعمتهاست؛تمام نعمتها به او باز میگردد و از سوی او سرچشمه گرفته میشود (حتی نعمتی که انسان آن را به دیگری میبخشد آن هم از سوی خداست و با توفیق الهی بذل و بخشش میشود)»؛
(قالَ الرَّضِیُّ وَ مَعنی ذلِکَ أنَّ ما یُنْفِقُهُ الْمَرْءُ مِنْ مالِهِ فِی سَبیلِ الْخَیْرِ وَ الْبِرِّ وَ إنْ کانَ یَسیراً فَإنَّ اللّهَ تَعالی یَجْعَلُ الْجَزاءَ عَلَیْهِ عَظیماً کَثیراً وَ الْیَدانِ هاهُنا عِبارَةٌ عَنِ النِّعْمَتَیْنِ فَفَرَّقَ علیه السلام بَیْنَ نِعْمَةِ الْعَبْدِ وَ نِعْمَةِ الرَّبِّ تَعالی ذِکْرُهُ بِالْقَصیرَةِ وَ الطَّویلَةِ فَجَعَلَ تِلْکَ قَصیرَةً وَ هذِهِ طَویلَةً لِأنَّ نِعَمِ اللّهِ أبَداً تَضْعُفُ عَلی نِعَمِ الْمَخْلُوقِ أضْعافاً کَثیرَةً إذْ کانَتْ نِعَمِ اللّهِ أصْلُ النِّعَمِ کُلُّها فَکُلُّ نِعْمَةٍ إلَیْها تَرْجِعُ وَ مِنْها تَنْزِعُ) .
فزونی پاداشهای الهی
امام علیه السلام در این گفتار نورانی اشاره به تفاوت پاداش الهی نسبت به اعمال بندگان کرده میفرماید:«کسی که با دست کوتاه ببخشد با دست بلند به او بخشیده میشود»؛ (مَنْ یُعْطِ بِالْیَدِ الْقَصِیرَةِ یُعْطَ بِالْیَدِ الطَّوِیلَةِ) .
اشاره به اینکه عطای بندگان هرقدر زیاد باشد در مقابل عطای الهی و پاداشهای بسیار عظیمش کم و کوچک است.قرآن مجید میفرماید: «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها» ؛هر کس کار نیکی را به جا آورد،ده برابر آن پاداش دارد». (1)
در جای دیگر میفرماید: «مَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ وَ اللّهُ یُضاعِفُ لِمَنْ یَشاءُ وَ اللّهُ واسِعٌ عَلِیمٌ» ؛ کسانی که اموال خود را در راه خدا انفاق میکنند،همانند بذری هستند که هفت خوشه برویاند؛که در هر خوشه،یکصد دانه باشد و خدا آن را برای هر کس بخواهد (و شایسته باشد)،دو یا چند برابر میکند؛و لطف خدا گسترده،و او (به همه چیز) داناست». (2)
در این آیه ملاحظه میکنیم که پاداش الهی هفتصد برابر و گاهی دو یا چند
برابر این مقدار است که قابل مقایسه با کار نیک بندگان نیست.
سرانجام در آیه دیگری خدای متعال به بندگان عطای«غیر مجذوذ»(بخشش همیشگی و جاویدان) را نوید میدهد. (1)
البته جای تعجب نیست؛عظمت خداوند و وسعت رحمت او و جود و بخشش چنین اقتضایی را دارد و همه اینها جزو برنامهای تشویقی برای ایجاد انگیزههای قویتر در بندگان برای انجام کارهای خیر است.
تعبیر به «یَد طَویله» (دست بلند) و «یَد قَصیره» (دست کوتاه) کنایه از نعمتهای بزرگ و کوچک است،زیرا انسان معمولا چیزی را که میبخشد با دست خود میبخشد.در حدیثی که مسلم در کتاب صحیح خود نقل کرده است میخوانیم که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به همسرانش فرمود:
«أسْرَعُکُنَّ لِحاقاً بی أطْوَلُکُنَّ یَداً ؛از میان شما کسی زودتر به من ملحق میشود که دستش از همه بلندتر باشد» (2)همسران پیامبر صلی الله علیه و آله معنای این سخن را نفهمیدند و گمان کردند اشاره به همین عضو مخصوص است و گاه طول دست خود را با هم مقایسه میکردند تا اینکه«زینب بنت جحش»(همسر پیامبر صلی الله علیه و آله) از دنیا رفت و نخستین کسی از همسران پیامبر صلی الله علیه و آله بود که به آن حضرت ملحق شد و او زنی بود که بسیار در راه خدا صدقه میداد و کارهای خیر فراوانی میکرد حتی وسائلی با دست خود میساخت و میفروخت و بهای آن را در راه خدا انفاق میکرد اینجا بود که آنها مراد پیامبر صلی الله علیه و آله را فهمیدند.
علامه شوشتری رحمه الله بعد از نقل این سخن در شرح نهج البلاغه خود از عایشه چنین نقل میکند که زینب (بنت جحش) به مقامی رسید که هیچ کس به آن نرسید؛پیامبر صلی الله علیه و آله به او بشارت داد که به زودی به وی ملحق میشود و همسرش
در بهشت خواهد بود. (1)
مرحوم«مغنیة»تفسیر دیگری برای این گفتار گرانبهای مولا کرده و«یَد قَصیره»را اشاره به جهاد در راه خدا و شهادت و امثال آن میداند در حالی که این تفسیر مناسبتی با تعبیر«ید»ندارد به خصوص اینکه تعبیر به«ید»در مورد بخشش در راه خدا در روایات دیگر نیز آمده است.اضافه بر این چنین تفسیری سبب میشود که«ید طویلة»و«ید قصیرة»با یکدیگر هماهنگ نباشند در حالی که در تفسیری که در بالا آمد و مرحوم سید رضی نیز بعداً ذکر میکند این دو ید با یکدیگر هماهنگاند و هر دو به معنای بخشش نعمتاند.
مرحوم سید رضی در اینجا بر خلاف روش معمولی خود،شرح نسبتاً مفصلی برای این سخن آورده،میگوید:«معنای این کلام این است که آنچه انسان از اموال خود در راه خیر و نیکی انفاق میکند هرچند کم باشد خدا پاداش او را بسیار میدهد و منظور از دو دست (دست کوتاه و بلند) در اینجا دو نعمت است که امام علیه السلام میان نعمت پروردگار و نعمت انسان را با کوتاهی و بلندی فرق گذاشته است؛نعمت و بخشش از سوی بنده را کوتاه و آنچه را از ناحیه خداوند است بلند شمرده است و این بدان جهت است که نعمت خدا همواره چندین برابر نعمت مخلوق است،زیرا نعمتهای الهی اصل و اساس تمام نعمتهاست؛تمام نعمتها به او باز میگردد و از سوی او سرچشمه گرفته میشود (حتی نعمتی که انسان آن را به دیگری میبخشد آن هم از سوی خداست و با توفیق الهی بذل و بخشش میشود)»؛ (قالَ الرَّضِیُّ وَ مَعنی ذلِکَ أنَّ ما یُنْفِقُهُ الْمَرْءُ مِنْ مالِهِ فِی سَبیلِ الْخَیْرِ وَ الْبِرِّ وَ إنْ کانَ یَسیراً فَإنَّ اللّهَ تَعالی یَجْعَلُ الْجَزاءَ عَلَیْهِ عَظیماً کَثیراً وَ الْیَدانِ هاهُنا عِبارَةٌ عَنِ النِّعْمَتَیْنِ فَفَرَّقَ علیه السلام بَیْنَ نِعْمَةِ الْعَبْدِ وَ نِعْمَةِ الرَّبِّ تَعالی ذِکْرُهُ بِالْقَصیرَةِ وَ الطَّویلَةِ فَجَعَلَ تِلْکَ قَصیرَةً وَ هذِهِ طَویلَةً لِأنَّ نِعَمِ اللّهِ
1) 1) .شرح نهج البلاغه علامه شوشتری،ج 13،ص 253.
أبَداً تَضْعُفُ عَلی نِعَمِ الْمَخْلُوقِ أضْعافاً کَثیرَةً إذْ کانَتْ نِعَمِ اللّهِ أصْلُ النِّعَمِ کُلُّها فَکُلُّ نِعْمَةٍ إلَیْها تَرْجِعُ وَ مِنْها تَنْزِعُ) .
اهمیت صدقه و کمک به نیازمندان در اسلام
در آیات و روایات اسلامی تأکید فراوانی بر انفاق در راه خدا و کمک به نیازمندان شده که در کمتر چیزی این گونه تأکید وارد شده است.
اهمیت این مسئله به اندازهای است که در قرآن مجید هنگامی که به پرهیزگاران نوید بهشت برین را با وسعتی که به اندازه آسمانها و زمین است میدهد اولین صفت آنها را انفاق در هر حال میشمارد،میفرماید: «وَ سارِعُوا إِلی مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ* اَلَّذِینَ یُنْفِقُونَ فِی السَّرّاءِ وَ الضَّرّاءِ وَ الْکاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ وَ اللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ» ؛ و شتاب کنید برای رسیدن به آمرزش پروردگارتان و بهشتی که وسعت آن، آسمانها و زمین است و برای پرهیزگاران آماده شده است*(همان) کسانی که در توانگری و تنگدستی،انفاق میکنند؛و خشم خود را فرو میبرند؛و از (خطای) مردم درمیگذرند و خدا نیکوکاران را دوست دارد». (1)
در جای دیگر به کسانی که آشکارا و پنهان در راه خدا انفاق میکنند وعده میدهد که هیچ ترس و اندوهی (در قیامت) در برابر عذابهای الهی نخواهند داشت: «الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّیْلِ وَ النَّهارِ سِرًّا وَ عَلانِیَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ» ؛آنها که اموال خود را،شب یا روز،پنهان یا آشکار،انفاق میکنند،مزدشان نزد پروردگارشان (محفوظ) است؛نه ترسی بر آنهاست و نه اندوهگین میشوند». (2)
مرحوم کلینی در کتاب کافی در آغاز جلد چهارم،چندین باب با روایات بسیار ذکر میکند درباره اهمیت صدقه و اینکه تأثیر عمیقی در دفع بلا دارد و موجب افزایش و برکت اموال میشود از جمله در حدیثی از امام باقر علیه السلام میخوانیم:
«الْبِرُّ وَالصَّدَقَهُ یَنْفِیانِ الْفَقْرَ وَیَزیدانِ فِی الْعُمْرِ وَیَدْفَعانِ تِسْعینَ میتَةَ السّوءِ ؛نیکی و صدقه فقر را از انسان دور میکند و سبب طول عمر میشود و نود (و در بعضی از نسخههای سبعین به معنای هفتاد) نوع مرگ بد را دور میسازد». (1)
در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است که فرمود:
«وَلَاَنْ اعْوَلَ أهْلَبَیْتٍ مِنَ الْمُسْلِمینَ أشْبَعُ جَوْعَتَهُمْ وَأکْسُوَ عَوْرَتَهُمْ وَأکُفَّ وُجُوهَهُمْ عَنِ النّاسِ أحَبُّ إلَیَّ مِنْ أنْ احُجَّ حَجَّةً وَحَجَّةً وَحَجَّةً حَتَّی انْتَهی إلی عَشْرٍ وَعَشْرٍ وَعَشْرٍ وَمِثْلَها وَمِثْلَها حَتَّی انْتَهی إلی سَبْعینَ ؛اگر خانوادهای از مسلمانان را که فقیرند تکفل کنم، گرسنگی آنها را برطرف سازم،برهنگان آنها را بپوشانم و آنها را از اینکه دست نیاز به سوی مردم دراز کنند باز دارم برای من محبوبتر از آن است که یک حج و یک حج و یک حج،و همچنان امام علیه السلام ادامه داد تا ده حج و ده حج و ده حج تا به هفتاد حج رسید به جا آورم». (2)
احادیث در این زمینه بسیار است.با حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام این سخن را پایان میدهیم،فرمود،
«بَکِّرُوا فِی الصَّدَقَةِ وَارْغَبُوا فِیها فَما مِنْ مُؤْمِنٍ یَتَصَدَّقُ بِصَدَقَةٍ یُریدُ بِها ما عِنْدَاللّهِ لِیَدْفَعَ اللّهُ بِها عَنْهُ شَرَّ ما یَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ إلَی الْأرْضِ فی ذلِکَ الْیَوْمِ إلّاوَقاهُ اللّهُ شَرَّ ما یَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ إلَی الْأرْضِ فی ذلِکَ الْیَوْمِ؛ صبحگاهان صدقه دهید و به آن علاقهمند باشید.هیچ مؤمنی نیست که برای خدا به نیازمند صدقه دهد تا شر بلاهایی که از آسمان به زمین نازل میشود در آن روز ازاو باز دارد مگراینکه خداوند چنین خواهد کرد و این شرور را از او دفع میکند». (3)
و قال علیهالسلام
لِابْنِهِ الْحَسَنِ علیه السلام:
لَا تَدْعُوَنَّ إِلَی مُبَارَزَةٍ،وَ إِنْ دُعِیتَ إِلَیْهَا فَأَجِبْ،
فَإِنَّ الدَّاعِیَ إِلَیْهَا بَاغٍ،وَ الْبَاغِیَ مَصْرُوعٌ.
امام علیه السلام به فرزندش امام حسن علیه السلام فرمود:
هرگز کسی را به مبارزه دعوت مکن (و آغازگر جنگ مباش) ولی اگر کسی تو را به مبارزه فراخواند اجابت کن (و سستی در جهاد با دشمن مکن) زیرا دعوت کننده به
مبارزه ستمکار و ستمکار در هر حال مغلوب است. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: به گفته خطیب در مصادر نهجالبلاغه همین معنا را جمعی از کسانی که قبل یا بعد از مرحوم سید رضی میزیستهاند و بعضاً با تفاوتهایی نقل کردهاند از جمله ابن قتیبه در عیون الاخبار و مبرد در کامل وابن عبد ربه عقد الفرید آوردهاند و راغب نیز آن را در محاضرات و«اسامة بن منقذ»در لباب الالباب نقل نمودهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 186). اضافه میکنیم ابن حجر در کتاب فتح الباری این حدیث را با تفاوتهایی از امیرمؤمنان آورده که به یقین از نهجالبلاغه نگرفته است.(فتحالباری،ج 6،ص 109).
آغازگر جنگ نباش!
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه اندرز مهمی به فرزندش میدهد و میفرماید:
«هرگز کسی را به مبارزه دعوت مکن (و آغازگر جنگ مباش) ولی اگر کسی تو را به مبارزه فراخواند اجابت کن (و سستی در جهاد با دشمن مکن) زیرا دعوت کننده به مبارزه ستمکار و ستمکار در هر حال مغلوب است»؛ (لَا تَدْعُوَنَّ إِلَی مُبَارَزَةٍ،وَ إِنْ دُعِیتَ إِلَیْهَا فَأَجِبْ،فَإِنَّ الدَّاعِیَ إِلَیْهَا بَاغٍ،وَ الْبَاغِیَ مَصْرُوعٌ) .
«مبارزة» به معنای جنگ تن به تن است و «باغی» به معنای ستمگر و «مصروع» به معنای شکستخورده بر زمین افتاده است.
شاید بعضی از شارحان چنین پنداشتهاند که این سخن اشاره به جنگهای تن به تن در بیرون از دایره جهاد است در حالی که هرگز چنین نیست.هرگاه کسی ما را در غیر میدان جهاد به مبارزه طلبد نه تنها پذیرش دعوت او مطلوب نیست بلکه حرام است،زیرا القای نفس در تهلکه است تنها جایی که میتوان دعوت به مبارزه را پذیرفت میدان جهاد است،زیرا در بسیاری از میدانهای جهاد در آغاز، جنگهای تن به تن انجام میشد؛کسی از لشکر دشمن بیرون میآمد و مبارز میطلبید،دیگری در برابر او قرار میگرفت و سرانجام یکی از آن دو بر خاک میافتاد.مسلمانان دستور داشتند آغازگر مبارزه در میدانهای جنگ نباشند؛ولی در صورتی که کسی از لشکر دشمن در وسط میدان قرار گرفت و مبارز طلبید،
سکوت در برابر او جایز نیست،زیرا چنین سکوتی مساوی با شکست به شمار میآید و میدانیم امیرمؤمنان علیه السلام کرارا در میدانهای جنگ با دشمنان اسلام به مبارزه طلبیده شد و امام علیه السلام در برابر حریف خود قرار گرفت و او را از پای در آورد که بارزترین نمونه آن میدان جنگ خندق و قرار گرفتن در مقابل«عمرو بن عبدود»است،زیرا او بارها در وسط میدان مبارز طلبید و هیچ کس جرأت نکرد در مقابل او ظاهر شود و امیرمؤمنان علیه السلام بارها از پیغمبر صلی الله علیه و آله تقاضا کرد که اجازه دهد در برابر او قرار گیرد و پیامبر صلی الله علیه و آله برای اینکه دیگران را آزمایش کند رخصت نمیداد؛ولی آخرین بار اجازه داد و آن حضرت در برابر عمرو قرار گرفت و با مبارزهای قهرمانانه او را بر خاک افکند و حدیث معروف
«لَضَرْبَةُ عَلِیٍّ یَوْمَ الْخَنْدَقِ أفْضَلُ مِنْ عِبادَةِ الثَّقَلَیْنِ ؛ضربهای که علی علیه السلام در روز خندق (بر پیکر عمرو بن عبد ود) وارد کرد از عبادت جن و انس بالاتر است» (1)را بیان فرمود.
آنچه در حدیث پربار بالا آمد اشاره به جنگهای تن به تنی بود که در میدانهای جهاد واقع میشد و در واقع ضرورتی اجتنابناپذیر بود و گاه این جنگهای تن به تن از جنگهای مغلوبه که همه لشکریان دو طرف به پیکار میپرداختند جلوگیری میکرد،همانگونه که در نبرد عظیم خندق صورت گرفت که با کشته شدن عمرو بن عبدود در جنگ تن به تن با امیرمؤمنان علی علیه السلام روحیه دشمن شکست خورد و با عوامل دیگری از قبیل طوفان دست به دست هم داد و لشکر عظیم قریش از میدان عقبنشینی کردند.
ولی در تاریخ اروپا جنگهای تن به تن به صورت بسیار زشتی انجام
1) 1) .اقبال الأعمال سید بن طاووس،ص 467.
میگرفت به این معنا که دو نفر که با هم خصومت داشتند یکدیگر را به مبارزه فرا میخواندند و با استفاده از سلاحهای مرگبار به هم حمله میکردند و تا یکی کشته میشد مبارزه آنها تمام میگشت که در کتب مختلف آنها شرح آن آمده است.
آنچه را در ذیل میخوانید عصارهای است که از سه دائرة المعارف معروف غربی گرفته شده است:
مبارزه تن به تن یا همان دوئل واژهای است که از زبان لاتین گرفته شده است به این شکل که دو تن که با یکدیگر خصومت داشتند با استفاده از شمشیر و یا اسلحهای مرگبار به مبارزه بر میخواستند.این عمل در ابتدا در قرون وسطی و در اروپای شرقی مرسوم بود و حتی گفته شده است که به دوران قبل از مسیح باز میگردد.بعد از مدتی این عمل از سوی دادگاه جنبه قانونی یافت و به عنوان وسیلهای برای رفع خصومت معرفی شد و در مواردی دادگاه حکم به انجام دوئل میکرد.
در زمان چارلز نهم در فرانسه انجام این عمل تا جایی شدت یافت که او در سال 1566 مجازات اعدام را برای کسانی که دست به این عمل میزدند مقرر کرد.با این وجود در تواریخ نوشته شده است که بعداً در زمان لوئی چهارم در فرانسه در عرض هجده سال بیش از چهار هزار نفر در این نبرد تن به تن کشته شدند و یا در زمان لوئی سیزدهم تعداد کشتگان در عرض بیست سال به هشت هزار نفر بالغ شد.دامنه این نوع نبرد تا جایی گسترش یافته بود که به محض کوچکترین توهین و یا صرف احتمال وجود توهین،فردی که مورد اهانت قرار گرفته بود زمان و مکان دوئل را تعیین میکرد و انجام این عمل نوعی دفاع از آبرو و حفظ شرافت تلقی میشد و حتی گفته شده که همه افراد به انجام دادن این کار مجاز بودند و فقط زنان،افراد زیر بیست سال و یا بالاتر از شصت سال و یا
کسانی که بیماری داشتند از این عمومیت مستثنا بودند.
با این وجود همواره در جواز این عمل بحث بود و آن را مخالف قوانین میدانستند و سرانجام در اوائل قرن بیستم ممنوعیت جهانی آن اعلام شد و یکی از عوامل ممنوعیت آن را افول طبقه اشراف دانستهاند،زیرا دوئل غالباً در میان آنها و به اصطلاح برای حمایت از آبرو و شرافت خانوادگی انجام میگرفت.
نوع دیگری از دوئل نیز وجود داشت که محدود به خصومتهای شخصی نبود و در جنگها و نبردها به شکل مبارزه تن به تن نمودار میشد و حتی در کتاب تاریخ اثراتی از آن در سده هفتم پیش از میلاد به چشم میخورد و نبردهای شوالیهها و یا به مبارزه طلبیدنهای مرسوم در نبردهای اسلامی از این قبیل است.امروزه این نوع نبرد در میادین جنگ منسوخ شده و سلاحهای کشتار جمعی جایگزین آن گردیده است.
و قال علیهالسلام
خِیَارُ خِصَالِ النِّسَاءِ شِرَارُ خِصَالِ الرِّجَالِ:الزَّهْوُ،وَ الْجُبْنُ،وَ الْبُخْلُ؛فَإِذَا کَانَتِ الْمَرْأَةُ مَزْهُوَّةً لَمْ تُمَکِّنْ مِنْ نَفْسِهَا،وَ إِذَا کَانَتْ بَخِیلَةً حَفِظَتْ مَالَهَا وَ مَالَ بَعْلِهَا،وَ إِذَا کَانَتْ جَبَانَةً فَرِقَتْ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ یَعْرِضُ لَهَا.
امام علیه السلام فرمود:
خصلتهای نیک زنان،خصلتهای بد مردان است (این خصلتها عبارتند از:) تکبر و ترس و بخل (زیرا) هنگامی که زن متکبر باشد بیگانه را به خود راه نمیدهد و اگر بخیل باشد مال خود و همسرش را حفظ میکند و اگر ترسو باشد از هر چیزی که ممکن است به آبرو و عفت او صدمه بزند میترسد (و از آن فاصله میگیرد). (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: این کلام حکمتآمیز را جمعی از علمایی که پیش از سید رضی و پس از او میزیستهاند در کتابهای خود نقل کردهاند از جمله ابوطالب مکّی در قوت القلوب و زمخشری در ربیع الابرار و آمدی در غررالحکم و فتال نیشابوری در روضه الواعظین آن را با تفاوتهایی آوردهاند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 186).
تفاوت صفات مردان و زنان
امام علیه السلام در این کلام پربار به نکاتی از تفاوت فضایل اخلاقی در زن و مرد اشاره کرده میفرماید:«خصلتهای نیک زنان،خصلتهای بد مردان است (این خصلتها عبارتند از:) تکبر و ترس و بخل (زیرا) هنگامی که زن متکبر باشد بیگانه را به خود راه نمیدهد و اگر بخیل باشد مال خود و همسرش را حفظ میکند و اگر ترسو باشد از هر چیزی که ممکن است به آبرو و عفت او صدمه بزند میترسد (و از آن فاصله میگیرد)»؛ (خِیَارُ خِصَالِ النِّسَاءِ شِرَارُ خِصَالِ الرِّجَالِ:الزَّهْوُ،وَ الْجُبْنُ،وَ الْبُخْلُ؛فَإِذَا کَانَتِ الْمَرْأَةُ مَزْهُوَّةً (1)لَمْ تُمَکِّنْ مِنْ نَفْسِهَا، وَ إِذَا کَانَتْ بَخِیلَةً حَفِظَتْ مَالَهَا وَ مَالَ بَعْلِهَا،وَ إِذَا کَانَتْ جَبَانَةً فَرِقَتْ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ یَعْرِضُ لَهَا) .
«خیار» به معنای بهترینها و «شرار» به معنای بدترینهاست. «زَهْو» به معنای تکبر و «فَرِقَت» از ریشه«فَرَقَ»بر وزن«ورق»به معنای ترس است.
آنچه امام علیه السلام در این کلام نورانی فرموده اموری برای حفظ عفت زن و دور نگه داشتن او از تعرض مردان آلوده و کثیف و حفظ جایگاه او در خانواده است.
روشن است اگر زن در برابر مردان بیگانه تواضع و فروتنی کند ممکن است در او طمع ورزند،همچنین اگر به اصطلاح نترس باشد و به جاهای خطرناک و یا
1) 1) .در نسخه علامه مجلسی از نهج البلاغه«ذاتَ زَهْوٍ»آمده است.(بحار الانوار،ج 100،ص 238،ح 42).
بیابانهای دوردست و خالی از سکنه برود و یا در شبهای تاریک تنهایی بیرون برود و یا دعوت افراد مشکوک را برای سوار شدن به اتومبیل و مجالس مختلف آنها بپذیرد،ممکن است در معرض خطرات ناموسی قرار گیرد.اینجاست که ترس برای او فضیلت خواهد شد و پاسدار و نگاهبان عفت اوست.
همچنین اگر زن نسبت به هزینه کردن اموال شوهر بخیل باشد میتواند حافظ و نگاهبان ثروت او گردد؛اما به عکس اگر دست بذل و بخشش او گشاده گردد ممکن است اموال شوهر و حتی اموال خودش را در مدت کوتاهی بر باد دهد و همین امر سبب اختلاف او با همسرش گردد و منجر به حوادثی شود که بسیار ناخوشایند است.
این صفاتِ به ظاهر مذموم جبران ضعفهایی را میکند که در بسیاری از زنان هست؛جاذبه جنسی در برابر نامحرمان نقطه ضعفی برای او محسوب میشود که تکبر آن را جبران میکند و ضعف جسمانی در برابر مهاجماین بیگانه نقطه ضعفی است که ترس جبران کننده آن است و موقعیت آسیبپذیر او در امانتداری خانه چیزی است که بخل آن را جبران میکند.
بدیهی است آنچه را امام علیه السلام در این کلام نورانی بیان فرموده به صورت مطلق و فراگیر نیست،به بیان دیگر منظور امام علیه السلام این نیست که در همه جا متکبر،یا ترسو و یا بخیل باشد،بلکه منظور مواردی است که در صورت نداشتن این صفات به عفت یا امانت او لطمه میزند وگرنه زنان نباید به بستگان،محرمان و دوستان زن خود تکبر ورزند یا از همه چیز حتی سایه خود بترسند یا در بخشش از اموال خود بخل به خرج دهند.در حالات فاطمه زهرا علیها السلام میخوانیم که او در پایان جنگ احد به میدان آمد و پیشانی و دهان پدر بزرگوارش را از خون شست و یا در شب زفاف پیراهن عروسی خود را به سائل بخشید و همچنین دختر شجاعش زینب کبری در کوفه و شام خطبههایی خواند که
پشت دشمنان را به لرزه درآورد و پایههای کاخ آنها را متزلزل ساخت.
نیز روشن است که آنچه امام علیه السلام فرموده شامل تمام صفات فضیلت نمیشود؛ بسیاری از صفات برجسته است که در زن و مرد هر دو یکسان است؛مانند تقوا و پرهیزگاری و عبادات و اطاعات و امر به معروف و نهی از منکر،عشق و علاقه به علم،محبت به زیردستان و امثال آنها.
این نکته نیز قابل توجه است که ممکن است این صفات در زن وجود نداشته باشد که باید به صورتی که در بالا آمد برای خود فراهم سازد و در پناه آنها عفت خویش را حفظ کند و از شر مردان هوسباز در امان بماند و نیز حافظ اموال خود و همسرش باشد.
مرحوم کمرهای مطابق معمول این کلام نورانی را به نظم ترجمه کرده است:
آنچه در زن بود خجسته خصال بر شمر بدترین صفات رجال
زنِ با کبر«خودنگهدار»است ندهد بر مراد غیر مجال
چون که باشد بخیل حفظ کند مال خود را و شوی در هر حال
گر بترسد،به خانه پا بند است چون هراسد ز سوی استقبال
وَ قِیلَ لَهُ صِفْ لَنَا الْعَاقِلَ
فَقال علیه السلام
هُوَ الَّذِی یَضَعُ الشَّیْءَ مَوَاضِعَهُ،فَقِیلَ:فَصِفْ لَنَا الْجَاهِلَ فَقَالَ:قَدْ فَعَلْتُ.
از امام علیه السلام سؤال شد:عاقل را برای ما توصیف کن.
امام علیه السلام فرمود:
عاقل کسی است که هر چیز را در جای خود قرار میدهد.گفته شد:جاهل را توصیف بفرما.فرمود:توصیف کردم. (1)
مرحوم سید رضی میگوید:«منظور امام علیه السلام این است که جاهل کسی است که هر چیزی را در جای خود قرار نمیدهد،بنابراین ترک وصف جاهل خود صفت
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: خطیب رحمه الله در مصادر تنها مدرک دیگری که برای این کلام حکیمانه نقل کرده غررالحکم است که با تفاوتی آن را ذکر کرده و نشان میدهد منبع دیگری داشته است.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 186).اضافه بر این،کلام مزبور در کتاب جواهر المطالب نوشته ابن دمشقی (متوفای 871) با تفاوت روشنی آمده است و ذیل آن چنین است: «قِیلَ:فَمَنِ الْجاهِلُ؟ قالَ:الَّذی لا یَضَعُ الشَّیءَ مَواضِعَهُ». (جواهر المطالب،ص165).
او محسوب میشود،زیرا بر خلاف وصف عاقل است»؛
(قالَ الرَّضِیُ یَعْنی أنَّ الْجاهِلَ هُوَ الَّذی لا یَضَعُ الشَّیْءَ مَواضِعَهُ فَکانَ تَرْکُ صِفَتِهِ صَفَةٌ لَهُ إذْ کانَ بِخَلافِ وَصْفِ الْعاقِلِ) .
عاقل کیست؟
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به وصف عاقل میپردازد به این صورت که خدمتش عرض شد:عاقل را برای ما توصیف کن.فرمود:عاقل کسی است که هر چیز را در جای خود قرار میدهد.گفته شد:جاهل را توصیف بفرما.فرمود:
توصیف کردم»؛ (وَ قِیلَ لَهُ صِفْ لَنَا الْعَاقِلَ فَقال علیه السلام:هُوَ الَّذِی یَضَعُ الشَّیْءَ مَوَاضِعَهُ فَقِیلَ:فَصِفْ لَنَا الْجَاهِلَ،فَقَالَ:قَدْ فَعَلْتُ) .
مرحوم سید رضی در ذیل این کلام میگوید:«منظور امام علیه السلام این است که جاهل کسی است که هرچیزی را در جای خود قرار نمیدهد،بنابراین ترک وصف جاهل خود صفت او محسوب میشود،زیرا بر خلاف وصف عاقل است»؛ (قالَ الرَّضِیُ یَعْنی أنَّ الْجاهِلَ هُوَ الَّذی لا یَضَعُ الشَّیْءَ مَواضِعَهُ فَکانَ تَرْکُ صِفَتِهِ صَفَةٌ لَهُ إذْ کانَ بِخَلافِ وَصْفِ الْعاقِلِ) .
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه در عبارتی کوتاه و پرمعنا در واقع تمام اوصاف عاقل و جاهل را خلاصه کرده است؛عاقل کسی است که درباره هرچیز میاندیشد و محل مناسب آن را بررسی میکند و سپس آن را در محل مناسب قرار میدهد؛مثلاً اگر رئیس اداره یا رئیس حکومت است شایستگیهای افراد را در نظر میگیرد و هر کدام را در محل لایق خود قرار میدهد یا اگر میخواهد مثلاً سخنرانی کند،مطالب را چنان تنظیم میکند که مقدمه در جایگاه خود،شرح
مطالب در جای خود و نتیجهگیری پایانی سخن نیز در جای خود باشد.
اگر عبادتی انجام میدهد،اجزا و شرایط و واجبات و مستحبات آن را هر کدام در جای خود به جا میآورد.اگر طبیب است و میخواهد بیماری را درمان کند مراحل مختلف درمان را دقیقا در نظر میگیرد و هر دارو و درمانی را در جای خود قرار میدهد و اگر میخواهد اموال زکات و بیت المال را تقسیم کند نیاز افراد و گروهها را در نظر میگیرد و به هر کدام به اندازه نیازش میپردازد.
حتی اگر میخواهد مجازات کند،مجازات نیز درجات و مراحلی دارد.او هر مرحله را در جایگاه خود قرار میدهد تا نتیجه مطلوب عائد شود.
آری عاقل میاندیشد و اندازهگیری میکند و تدبیر مینماید و نظم هر کار را رعایت میکند.تعبیر به«رُشد»در قرآن مجید در مورد دادن اموال یتیمان به آنان نیز میتواند اشارهای به همین معنا باشد؛یعنی یتیم به مرحلهای برسد که بتواند در مسائل مالی هرچیز را در جایگاه مناسب انجام دهد.
به عکس جاهل،که هیچ یک از این امور را رعایت نمیکند؛در جایی که باید نرمش انجام دهد شدت عمل به کار میگیرد و به عکس در جای شدت عمل نرمش،افراد را در جایگاه خود قرار نمیدهد،حقوق را متناسب تقسیم نمیکند، واجبات و مستحبات شرع را به طور صحیح در جایگاه اصلی قرار نمیدهد و همین امر باعث شکست او در همه زمینههاست.
روایات دیگری در زمینه توصیف عقل یا عاقل از معصومان علیهم السلام نقل شده که با آنچه در این کلام نورانی آمده هماهنگ است؛از جمله در حدیثی از امام امیرمؤمنان علیه السلام میخوانیم:
«الْعَقْلُ أنَّکَ تَقْتَصِدُ فَلا تَسْرِفَ وَتَعِدَ فَلا تُخْلِفَ وَإذا غَضِبْتَ حَلِمْتَ ؛عقل آن است که میانهروی را انتخاب کنی و اسراف ننمایی و هر گاه وعده میدهی تخلف ننمایی و به هنگام غضب،حلم کنی». (1)
1) 1) .غررالحکم،ح 2130.
در حدیث دیگری در همان کتاب از آن حضرت میخوانیم:
«النُّفُوسُ طَلِقَةٌ لکِنْ أیْدِی الْعُقُولِ تَمْسِکُ أعْنَتَها عَنِ النُّحُوسِ ؛نفوس آدمیان آزاد است؛ولی دستهای عقل زمام آن را گرفته و از چموشی و سرکشی باز میدارد». (1)
نیز در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است:
«إنَّمَا الْعَقْلُ التَّجَنُّبُ مِنَ الْإثْمِ وَ النَّظَرِ فِی الْعَواقِبِ وَ الْأخْذِ بِالْحَزْمِ ؛عقل تنها پرهیز از گناه و نگاه کردن در عواقب امور و رعایت احتیاط در کارهاست». (2)
جالب اینکه امام علیه السلام در کلام حکیمانه 437 عدالت را نیز به چیزی شبیه آنچه در بالا درباره عقل فرمود وصف کرده است،میفرماید:
«الْعَدْلُ یَضَعُ الْأمُورَ مَواضِعَهَا ؛عدل هر چیزی را در جایگاه خود قرار میدهد».و به یقین هر عاقلی عادل است و هر عادلی باید عاقل باشد.
در عهدنامه مالک اشتر نیز آمده است که امام علیه السلام به او دستور میدهد
«فَضَعْ کُلَّ أمْرٍ مَوْضِعَهُ وَ أوْقِعْ کُلَّ أمْرٍ مَوْقِعَهُ ؛هر چیز را در جایگاه خود قرار ده و هر امری را در محل مناسب آن». (3)و این هم امر به عدالت است و هم رعایت عقل و تدبیر.
ابن ابیالحدید در اینجا ضربالمثلی نقل میکند که به پندار خودش شبیه کلام امام علیه السلام است در این جهت که از بیان مطلبی،مطلب دیگری فهمیده میشود ولی ضربالمثل گفته شده بسیار نامناسب نسبت به گفتار حکیمانه امام علیه السلام است. (4)
و قال علیهالسلام
وَ اللَّهِ لَدُنْیَاکُمْ هَذِهِ أَهْوَنُ فِی عَیْنِی مِنْ عِرَاقِ خِنْزِیرٍ فِی یَدِ مَجْذُومٍ.
امام علیه السلام فرمود:
به خدا سوگند این دنیای شما در نظر من از استخوان خنزیری که در دست شخص جذامی باشد پستتر است! (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: مطابق نقل کتاب مصادر،صدوق این گفتار حکیمانه را با اضافات روشنی در امالی در ضمن خطبهای نقل کرده است و در غررالحکم با کمی تفاوت آمده است و همچنین در کتاب غرر الخصائص الواضحة (تألیف محمد بن ابراهیم الوطواط)،بنابراین این کلام نورانی قبل از رضی و بعد از او از امام امیرمؤمنان علیه السلام نقل شده و تفاوت در الفاظ،ضرری به وحدت معنا نمیزند.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 187).
پستی دنیا در نظر امام علیه السلام
امام علیه السلام در این کلام حکیمانه شدت تنفر خود را از زرق و برق دنیا بیان کرده میفرماید:«به خدا سوگند این دنیای شما در نظر من از استخوان خنزیری که در دست شخص جذامی باشد پستتر است»؛ (وَ اللَّهِ لَدُنْیَاکُمْ هَذِهِ أَهْوَنُ فِی عَیْنِی مِنْ عِرَاقِ خِنْزِیرٍ فِی یَدِ مَجْذُومٍ) .
«عِراق» با کسره و ضمه عین،جمع«عَرق»(بر وزن فرق) به معنای استخوانی است که گوشت آن را کنده باشند.
امام علیه السلام با این تشبیه که بیان فرموده رساترین تعبیر را در مورد تنفرش از زرق و برق دنیا ذکر کرده است.استخوان بیگوشت ارزشی ندارد به ویژه اگر استخوان حیوان نجس العین مانند خنزیر باشد و مخصوصاً اگر در دست انسان بیمار مبتلا به جذام باشد که همه از وی فرار میکنند! سوگندی که در آغاز این سخن آمده و تعبیر به «دنیاکم» (دنیای شما) مطلب را روشنتر میسازد.
ابن ابیالحدید در شرح این کلام میگوید:به جانم سوگند که حضرت در این گفتارش صادق و همیشه صدق و راستی پیشه وی بود و کسی که در سیره و روش زندگی او در آن زمان که در مقام ولایت ظاهری بود و آن زمان که در کنار،قرار داشت بنگرد صحت این کلام را درمییابد (چرا که او در هر دو حالت در نهایت بیاعتنایی به دنیا بود). (1)
1) 1) .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،ج 19،ص 67.
امام علیه السلام در طول کلماتی که از نهج البلاغه از آن حضرت نقل شده بیاعتنایی خود را به مقامات دنیوی و مواهب آن با تعبیرات مختلفی بیان کرده که هر کدام از دیگری گویاتر و فصیحتر است.
در خطبه«شقشقیه»چنین بیان فرمود:
«وَ لَأَلْفَیْتُمْ دُنْیاکُمْ هذِهِ أَزْهَدَ عِنْدی مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ» (1)(اگر برای احقاق حقوق مظلومان نبود مهار ناقه خلافت را بر پشتش میافکندم و رهایش میساختم و در آن هنگام) در مییافتید که ارزش این دنیای شما در نظر من از آب بینی بز کمتر است.
در خطبه 224 آمده است که میفرماید:
«وَ إنَّ دُنْیاکُمْ عِنْدی لَأهْوَنُ مِنْ وَرَقَةٍ فی فَمِ جَرادَةٍ تَقْضَمُها ؛این دنیای (پر زرق و برق) شما در نظر من از برگ جویدهای که در دهان ملخی باشد خوارتر و بیارزشتر است.
در مقدمه خطبه 33 خواندیم که ابن عباس میگوید:در منطقه«ذیقار» خدمت امام علیه السلام رسیدم در حالی که پارگی کفش خود را میدوخت،حضرت رو به من کرد و گفت:قیمت این کفش چقدر است؟ من عرض کردم:قیمتی ندارد.
فرمود:
«وَ اللّهِ لَهِیَ أحَبُّ الَیَّ مِنْ إمْرَتِکُمْ إلّا أنْ أُقیمَ حَقّاً أوْ أدْفَعْ باطِلاً ؛به خدا قسم این کفش بیارزش در نظر من محبوبتر از فرمانروایی بر شماست مگر اینکه با این حکومت حقی را به پا دارم یا باطلی را دفع کنم». (2)
تعبیرات دیگری از این قبیل هست که همه حاکی از بیاعتنایی و عدم وابستگی آن امام بزرگوار به مواهب مادی دنیاست.
مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار حدیث بسیار مشروحی درباره فضایل امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل کرده که در پایان آن به حوادث ایام شهادت آن حضرتاشاره شده است؛وی نقل میکند:«یک روز پیش از آنکه امام علیه السلام به شهادت
برسد مردم به عیادت آن حضرت آمدند و این در حالتی بود که حقوق آنها را از بیت المال پرداخته بود و چیزی از دنیای آنها را برای خود انتخاب نکرده بود
«وَ لَمْ یَتَناوَلُ مِنْ بَیْتِ مالِ الْمُسْلِمینَ ما یُساوی عِقالاً وَ لَمْ یَأْکُلْ مِنْ مالِ نَفْسِهِ إلّا قَدْرَ الْبُلْغَةِ ؛و در حالی بود که از بیت المال مسلمانان حتی به اندازه یک عقال (پایبند) شتر برای خود بر نداشته بود و از اموالی که خودش (با زحمت فراوان) فراهم میساخت تنها به اندازه ضرورت استفاده میکرد».و همه حاضران گواهی دادند که دورترین مردم از آن حضرت همچون نزدیکترین مردم به آن حضرت بود (و هیچگونه تفاوتی در میان نزدیکان و افراد دور یا بیگانه نمیگذاشت)». (1)
این نشان میدهد که اگر امیرمؤمنان سخنی درباره دنیا میگوید عملش نیز کاملاً با آن هماهنگ است.
1) 1) .بحار الانوار،ج 40،ص 116.
و قال علیهالسلام
إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ رَغْبَةً فَتِلْکَ عِبَادَةُ التُّجَّارِ،وَ إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ رَهْبَةً فَتِلْکَ عِبَادَةُ الْعَبِیدِ،وَ إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ شُکْراً فَتِلْکَ عِبَادَةُ الْأَحْرَارِ.
امام علیه السلام فرمود:
گروهی خدا را از روی رغبت و میل (به بهشت) پرستش کردند،این عبادت تاجران است و عدّهای از روی ترس او را پرستیدند و این عبادت بردگان است و جمعی دیگر خدا را برای شکر نعمتها (و اینکه شایسته عبادت است) پرستیدند.
این عبادت آزادگان است. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: صاحب کتاب مصادر نهج البلاغه میگوید:این کلام حکیمانه را جمعی از بزرگان،قبل و بعد از مرحوم سید رضی نقل کردهاند که از جمله مرحوم کلینی در کتاب کافی و ابن قاسم در روض الاخیار و آمدی در غرر الحکم هستند.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 187).
عبادت آزادگان و احرار
امام علیه السلام در این کلام نورانی انگیزههای عبادت عابدان را با ذکر سلسله مراتب آنها بیان کرده،میفرماید:«گروهی خدا را از روی رغبت و میل (به بهشت) و پرستش کردند،این عبادت تاجران است و عدّهای از روی ترس او را پرستیدند و این عبادت بردگان است و جمعی دیگر خدا را برای شکر نعمتها (و اینکه شایسته عبادت است) پرستیدند.این عبادت آزادگان است»؛ (إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ رَغْبَةً فَتِلْکَ عِبَادَةُ التُّجَّارِ،وَ إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ رَهْبَةً فَتِلْکَ عِبَادَةُ الْعَبِیدِ،وَ إِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ شُکْراً فَتِلْکَ عِبَادَةُ الْأَحْرَارِ) .
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه انگیزههای عبادت را به صورت بسیار لطیف، زیبا و دقیق بیان فرموده و مردم را به سه گروه تقسیم میکند.
گروه اوّل کسانی هستند که شوق بهشت و عشق به حور و قصور و مواهب دیگر بهشتی آنها را به سوی عبادت پروردگار دعوت میکند،گرچه عبادت اینها بر خلاف آنچه بعضی از ناآگاهان پنداشتهاند صحیح است؛ولی به یقین در حد اعلا نیست،زیرا کارشان شبیه تاجرانی است که سرمایهای را به بازار میبرند تا چیز بهتر و بیشتر به دست آورند.
گروه دوم کسانی هستند که ترس از آتش دوزخ و عذابهای جانکاه آن، ایشان را وادار به اطاعت و عبادت پروردگار میکند.گرچه عبادت این گروه
اما گروه سوم کسانی هستند که سطح فکر و معرفت و اخلاصشان برتر از این است که عشق به نعمتهای بهشتی و وحشت از عذابهای دوزخی آنها را به عبادت پروردگار وادارد،بلکه محبت پروردگار و شکر نعمتهای او و عشق به قرب حق آنها را به عبادت جذب میکند.این برترین انگیزه عبادت است و این عبادت آزادگان است؛آزادگان از عشق به جنت و ترس از نار.
شبیه این معنا به صورت دیگری-طبق روایتی که مرحوم علامه مجلسی در بحار الانوار آورده از آن حضرت نقل شده میفرماید:
«مَا عَبَدْتُکَ خَوْفاً مِنْ نَارِکَ وَ لَا طَمَعاً فِی جَنَّتِکَ لَکِنْ وَجَدْتُکَ أَهْلاً لِلْعِبَادَةِ فَعَبَدْتُک ؛(خداوندا!) من تو را از ترس دوزخت پرستش نکردم و نه به جهت طمع در بهشت تو؛ولی تو را شایسته عبادت دیدم و پرستیدم». (1)
در حدیث دیگری از آن حضرت این تقسیمهای سهگانه به تعبیر دیگری نقل شده و در آخر آن آمده است:
«لَکِنِّی أَعْبُدُهُ حُبّاً لَهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَتِلْکَ عِبَادَةُ الْکِرَامِ وَ هُوَ الْأَمْنُ لِقَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ یَوْمَئِذٍ آمِنُونَ ؛ولی من او را به جهت عشق به آن ذات پاک میپرستم و این عبادت بزرگواران است که سبب آرامش و امنیت در روز جزاست،زیرا خدای متعال میفرماید:آنها از وحشت آن روز در امانند». (2)
انگیزههای عبادت
شک نیست که عبادت نیاز به قصد قربت دارد؛یعنی باید انگیزههای آن الهی
باشد و خلوص از هرگونه ریا و قصد غیر خدا نیز لازم است.
فقها فرمودهاند:اگر کسی وضو میگیرد به نیت اطاعت فرمان خدا و هم برای اینکه به وسیله آب خنک بدن او خنک شود،وضوی او خالی از اشکال نیست چرا که انگیزه مشترکی بین قصد قربت و قصد برودت آب داشته است.البته اگر قصد اصلی قربت است که در هر حال وضو برای نماز میگرفت؛ولی قصدهای تبعی هم در کار باشد،ضرری نمیزند.
در اینجا سؤال پیش میآید که آیا به جا آوردن عبادات برای رسیدن به پاداش بهشت و نعمتهای آن و حور و قصور جنت با قصد قربت سازگار است؟ همچنین انجام آن برای ترس از آتش دوزخ و عذابهای آن واقعاً خالصانه است؟
در زمینه آثار دنیوی و مواهب مادی،خواندن نماز باران برای رفع خشکسالی یا انجام دادن نماز شب برای وسعت روزی و امثال آن نیز قابل پرسش است که چگونه اینگونه نیات با قصد قربت سازگار است.
پاسخ همه این پرسشها یک چیز است و آن اینکه آنچه را انسان از خدا بخواهد عین قربت است و به تعبیر دیگر،پاداشهای بهشتی و نجات از عذاب دوزخ یا پاداشهای مادی دنیوی از قبیل داعی بر داعی یعنی انگیزهای است برای قصد قربت،زیرا عبادت کننده میداند که اگر نیت قربت نداشته باشد این امور حاصل نمیشود.
به همین دلیل در سرتاسر قرآن مجید برای تشویق مؤمنان به اطاعت پرودگار و تقرب به او سخن از نعمتهای بهشتی به میان آمده و برای نهی از مخالفت، سخن از عذابهای دوزخ.هرگاه این امور با قصد قربت مخالفت داشت،هرگز در قرآن مجید آن هم به صورت بسیار گسترده مطرح نمیشد.
همچنین مسئله نماز باران و مانند آن در احادیث اسلامی وارد شده
و معصومان علیهم السلام به آن تشویق کردهاند.اگر با قصد قربت منافات داشت امکان نداشت تشویق کنند.نیز پاداشهای مادی که برای برپاداشتن نماز شب یا خواندن سورههای مختلف قرآن یا دعاهایی برای خلاص زندانیان و شفای بیماران همه دلیل بر این است که آنچه از خدا خواسته شود،هرچند داعی بر آن رسیدن به مواهب مادی باشد منافات با قصد قربت ندارد.
البته شک نیست اگر انسان به مقامی از ایمان و اخلاص برسد که عبادت پروردگار را تنها برای ادای شکر و شایستگی حق برای عبادت به جای آورد و حتی عشق به نعمتهای بهشتی و ترس از آتش دوزخ و رسیدن به مواهب دنیوی را رها سازد،عبادتی در حد بسیار اعلا انجام داده است؛ولی این بدان معنا نیست که اگر طمع در جنت و خوف از عذاب یا رسیدن به مواهب مادی دنیا انگیزه رفتن به در خانه خدا شود و همه را از او بخواهد با اخلاص نیت مخالفت داشته باشد،از این رو در آیات قرآن در کنار «جَنّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ» ؛ باغهایی از بهشت که نهرها از کنار درختانش عبور میکند»تعبیر به «وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّهِ أَکْبَرُ» (خشنودی و رضایت خداوند از همه برتر است) نیز آمده در آنجا که میفرماید: «وَعَدَ اللّهُ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ جَنّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها وَ مَساکِنَ طَیِّبَةً فِی جَنّاتِ عَدْنٍ وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّهِ أَکْبَرُ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ» ؛ خداوند به مردان و زنان باایمان،باغهای بهشتی وعده داده که نهرها از پای درختانش جاری است؛جاودانه در آن خواهند ماند؛و (همچنین،) خانهها و (قصرهای) پاکیزه در باغهای جاودان بهشتی (به آنها وعده داده)؛و خشنودی خدا،(از همه اینها) برتر است؛واین،همان رستگاری و پیروزی بزرگ است». (1)
چه خوب است که انسان افق فکر و معرفت خود را چنان بالا برد که از عبادات و مناجاتهای خود غیر او را نخواهد،همانگونه که در مناجات هشتم از
1) 1) .توبه،آیه 72.
مناجاتهای پانزدهگانه امام سجاد علیه السلام وارد شده است که به پیشگاه خدا عرضه میدارد:
«فَأَنْتَ لَاغَیْرُکَ مُرَادِی وَلَکَ لَالِسِوَاکَ سَهَرِی وَسُهَادِی وَلِقَاؤُکَ قُرَّةُ عَیْنِی وَوَصْلُکَ مُنَی نَفْسِی وَإِلَیْکَ شَوْقِی وَفِی مَحَبَّتِکَ وَلَهِی وَإِلَی هَوَاکَ صَبَابَتِی وَرِضَاکَ بُغْیَتِی...وَقُرْبُکَ غَایَةُ سُؤْلِی ؛تو مراد منی و غیر تو مراد من نیست.شبزندهداری و بیداریام فقط برای توست نه غیر تو.دیدارت نور چشم من و وصل تو آرزوی من و به سوی تو شوق و اشتیاق من است.در وادی محبت تو سرگشته و در هوای تو دلدادهام و خشنودیات مقصد و مقصود من...و قرب تو منتهای خواسته من است».
و قال علیهالسلام
الْمَرْأَةُ شَرٌّ کُلُّهَا،وَ شَرُّ مَا فِیهَا أَنَّهُ لَا بُدَّ مِنْهَا!
امام علیه السلام فرمود:
تمامی وجود زن (زنان تربیت نایافته) شرّ است و بدترین چیزی که در اوست اینکه از وجودش چارهای نیست. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: تنها مدرکی جز نهجالبلاغه که در کتاب مصادر برای این کلام حکیمانه آمده غررالحکم است که آن را با تفاوتی ذکر کرده است.(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 188). اضافه بر این مرحوم طبرسی در مجمع البیان ذیل آیه 14 سوره«آل عمران»این حدیث را با اضافهای نقل کرده است.(مجمع البیان،ج 2،ص 252).
زنان تربیت نایافته
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه به مشکلات موجود در گروهی از زنان اشاره کرده،میفرماید:«تمامی وجود زن شرّ است و بدترین چیزی که در اوست اینکه از وجودش چارهای نیست»؛ (أَلْمَرْأَةُ شَرٌّ کُلُّهَا،وَ شَرُّ مَا فِیهَا أَنَّهُ لَا بُدَّ مِنْهَا!) .
روشن است که منظور امام علیه السلام در این کلام تمام زنان نیستند زیرا زنان برجسته در اسلام فراوان بودهاند که پیامبر صلی الله علیه و آله،امام و سایر ائمه علیهم السلام برای آنها احترام فراوان قائل بودند.
حدیث معروف رسول اکرم که میفرمود:
«حُبِّبَ إلَیَّ مِنَ الدُّنْیا ثَلاثٌ:النِّساءُ وَ الطّیبُ وَ جُعِلَتْ قُرَّةُ عَیْنی فِی الصَّلاةِ ؛سه چیز از دنیای شما محبوب من است:
بوی خوش و زنان و نور چشمانم نماز است» (1)شاهد گویای این مطلب است.
افزون بر این قرآن مجید بسیاری از زنان را مدح کرده است؛مثلاً میفرماید:
«مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما کانُوا یَعْمَلُونَ» ؛هر کس کار شایستهای انجام دهد خواه مرد باشد یا زن در حالی که مؤمن است بهطور مسلّم او را حیات پاکیزهای میبخشیم؛ و پاداش آنها را مطابق بهترین اعمالی که انجام میدادند،خواهیم داد». (2)
در حدیث معروفی که در تفسیر نور الثقلین آمده میخوانیم:هنگامی که اسماء بنت عمیس با همسرش جعفر بن ابیطالب از حبشه آمد بر زنان پیغمبر وارد شد و از آنها سؤال کرد:آیا چیزی از قرآن درباره اهمیت زنان آمده است؟ آنها گفتند:
نه.اسماء بی درنگ نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمد،عرض کرد:ای رسول خدا! زنان در ناامیدی و خسارتند،فرمود:چرا؟ عرض کرد:زیرا درباره آنها خوبیهایی که درباره مردان گفته میشود ذکر نمیگردد! (برای رفع اشتباه او) این آیه نازل شد:
«إِنَّ الْمُسْلِمِینَ وَ الْمُسْلِماتِ وَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ الْقانِتِینَ وَ الْقانِتاتِ وَ الصّادِقِینَ وَ الصّادِقاتِ وَ الصّابِرِینَ وَ الصّابِراتِ وَ الْخاشِعِینَ وَ الْخاشِعاتِ وَ الْمُتَصَدِّقِینَ وَ الْمُتَصَدِّقاتِ وَ الصّائِمِینَ وَ الصّائِماتِ وَ الْحافِظِینَ فُرُوجَهُمْ وَ الْحافِظاتِ وَ الذّاکِرِینَ اللّهَ کَثِیراً وَ الذّاکِراتِ أَعَدَّ اللّهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً» ؛به یقین مردان مسلمان و زنان مسلمان،مردان با ایمان و زنان با ایمان،مردان مطیع (فرمان خدا) و زنان مطیع (فرمان خدا)،مردان راستگو و زنان راستگو،مردان صابر و شکیبا و زنان صابر و شکیبا،مردان با خشوع و زنان با خشوع،مردان انفاق کننده و زنان انفاق کننده، مردان روزه دار و زنان روزهدار،مردان پاکدامن و زنان پاکدامن و مردانی که بسیار به یاد خدا هستند و زنانی که (بسیار خدا را) یاد میکنند خداوند برای همه آنان آمرزش و پاداش عظیمی فراهم ساخته است». (1)
نیز قرآن بعضی از زنان را به عنوان الگو و اسوه حتی برای مردان قرار داده است: «وَ ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذِینَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَوْنَ إِذْ قالَتْ رَبِّ ابْنِ لِی عِنْدَکَ بَیْتاً فِی الْجَنَّةِ وَ نَجِّنِی مِنْ فِرْعَوْنَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنِی مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمِینَ وَ مَرْیَمَ ابْنَتَ عِمْرانَ الَّتِی أَحْصَنَتْ فَرْجَها فَنَفَخْنا فِیهِ مِنْ رُوحِنا وَ صَدَّقَتْ بِکَلِماتِ رَبِّها وَ کُتُبِهِ وَ کانَتْ مِنَ الْقانِتِینَ» ؛و خداوند برای مؤمنان به همسر فرعون مثل زده است در آن هنگام که گفت پروردگارا نزد خود برای من خانهای در بهشت بساز و مرا از فرعون و کار
1) 1) .احزاب،آیه 35.
او نجات ده و مرا از گروه ستمگران رهایی بخش و همچنین به مریم دختر عمران که دامان خود را پاک نگه داشت،و ما از روح خود در آن دمیدیم او کلمات پروردگار خویش و کتابهایش را تصدیق کرد و از مطیعان (فرمان خدا) بود». (1)
آری این دو زن فداکار و با ایمان و با تقوا در نوع خود سرمشق و اسوهای برای مردان و زنان جهان شدند.
هر چند قرآن مجید در کنار این دو زن سخن از دو زن دیگر ناصالح میگوید که الگو برای کافران بودهاند:همسر نوح و همسر لوط که در کنار دو پیغمبر میزیستند؛اما از نورانیت وجود آنها بهره نگرفتند و گمراه و همصدا با کافران شدند.
در اخبار اسلامی روایاتی که دوست داشتن زنان را نشانه ایمان یا از اخلاق انبیا میشمرد فراوان است؛در حدیثی از رسول خدا میخوانیم:
«کُلَّما ازْدادَ الْعَبْدُ إیماناً إزْدادَ حُبّاً لِلنِّساءِ ؛هر قدر بندگان خدا در ایمانشان افزوده شود محبت زنان در قلوب آنها فزونی مییابد». (2)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السلام آمده است:
«مِنْ أخْلاقِ الْأنْبِیاءِ حُبُّ النِّساءِ ؛یکی از اخلاق برجسته پیامبران محبت زنان است». (3)
خدماتی که اسلام به زنان کرده و آنان را از آن وضع جاهلیت که معامله انسان با آنها نمیشد،در آورده و شخصیت والای انسانی به آنها بخشیده بر همه روشن است.
در عین حال مذمتهایی نیز درباره زنان در نهج البلاغه و سایر روایات اسلامی میبینیم و اگر همه اینها را در کنار هم بگذاریم نتیجه این میشود که
گروهی از زنان مورد نکوهشاند و گروه دیگری مورد ستایش و از آنجا که از وجود زن برای گمراه کردن مردان در طول تاریخ استفاده ابزاری فراوانی شده در روایات اسلامی و نهج البلاغه به این موضوع هشدار داده شده است.این سخن در میان دانشمندان معروف است که در هر پرونده جنایی پای زنی در میان است.
در حالی که استفاده ابزاری از مردان کمتر شده است.
این نکته نیز شایان توجه است که بعضی از عبارات نهج البلاغه که در نکوهش زنان است بعد از داستان جنگ جمل که سردمدار آن یکی از همسران پیامبر بود، وارد شده،جنگی که هفده هزار نفر از مسلمانان را به کشتن داد و شکاف عظیمی در صفوف مسلمانان ایجاد کرد.
دلیل روشن این مطلب خطبه 80 نهجالبلاغه است که در طلیعه آن آمده است
«مِنْ خُطْبَةٍ لَهُ علیه السلام بَعْدَ فَراغِهِ مِنْ حَرْبِ الْجَمَلِ،فی ذَمِّ النِّساءِ بِبَیانِ نَقْصِهِنَّ ؛این یکی از خطبههای امام علیه السلام است که پس از جنگ جمل در نکوهش زنان ایراد فرموده است».بنابراین هدف آن حضرت زنانی از آن قبیل بوده است.توضیحات بیشتری در این زمینه در ذیل همان خطبه آمده است.
و قال علیهالسلام
مَنْ أَطَاعَ التَّوَانِیَ ضَیَّعَ الْحُقُوقَ،وَ مَنْ أَطَاعَ الْوَاشِیَ ضَیَّعَ الصَّدِیقَ.
امام علیه السلام فرمود:
آن کس که از سستی اطاعت کند حقوق افراد را ضایع میسازد و کسی که از سخنچین پیروی کند دوستان خود را از دست خواهد داد. (1)
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: در کتاب مصادر مدرک دیگری که برای این کلام حکیمانه نقل شده است غررالحکم است که با تفاوتی آن را ذکر نموده.(مصادر نهج البلاغه،ج 4،ص 188).
نه سستی و نه پیروی از سخنچین
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه خود به دو خصلت بد و آثار منفی آنها اشاره کرده میفرماید:«آن کس که از سستی اطاعت کند حقوق افراد را ضایع میسازد و کسی که از سخنچین پیروی کند دوستان خود را از دست خواهد داد»؛ (مَنْ أَطَاعَ التَّوَانِیَ ضَیَّعَ الْحُقُوقَ،وَ مَنْ أَطَاعَ الْوَاشِیَ ضَیَّعَ الصَّدِیقَ) .
توانی از ماده«ونی»(بر وزن رمی) به معنای سستی کردن است.
منظور امام علیه السلام از اطاعت«توانی»آن است که انسان در کارهای خود تنبلی کند و اموری را که لازم است به موقع انجام گیرد انجام ندهد و تدبیر و مدیریت صحیح در کارهای خود نداشته باشد.
روشن است که سستی در انجام کارها در موقع مناسب سبب تراکم آنها میگردد و تراکم آنها سبب ضایع شدن بخشی از آن میشود.به یقین چنین کسی هم حق خالق را ضایع میکند و هم حق مخلوق را که سادهترین نمونه آن کاهل بودن در نماز است؛کسی که نماز را به تأخیر میاندازد بسیار میشود که آن را ضایع میکند.در مورد حقوق مخلوق نیز همینگونه است؛مثلاً شخصی کارمند یا اجیر کسی شده که اموری را برای او انجام دهد.اگر تنبلی بر وجود او مستولی شود،به وقت سر کار نیاید،تا آخر وقت کار نکند و در اثنای وقت سستی به خرج دهد،حق کسانی را که او را استخدام کردهاند ضایع خواهد کرد.حتی افراد
سست و تنبل،حق حیواناتی را که در اختیار او هستند و از آنها بهرهبرداری میکند ضایع میسازد؛به موقع به آنها استراحت نمیدهد،غذا و آب نمیرساند، مراقبتهای لازم را انجام نمیدهد و در نتیجه حق آنها ضایع میشود.
منظور از«واشی»افراد سخنچین است که برای بر هم زدن رابطه دوستان، خواه به منظور حسادت باشد یا به دلیل دیگر،نقطهضعفهایی را از این دوست به آن دوست منتقل میکنند و بالعکس و در نتیجه آن دو را به یکدگر بدبین و از هم جدا میسازند.
ممکن است هر دو دوست نقطهضعفهایی داشته باشند و آنچه سخنچین میگوید مطابق واقع باشد و یا اینکه دوستی درباره دوستش لغزشی پیدا کند و سخن نامناسبی در غیاب او بگوید؛ولی نقل کردن این عیوب یا لغزشها برای دوست دیگر که سبب سردی آنها میشود حرام و گناه است و اگر دروغ و تهمت باشد گناه مضاعفی خواهد بود.
قرآن مجید نیز پیامبر صلی الله علیه و آله را از گوش دادن به گفتار سخنچینان و عیبجویان نهی کرده خطاب به رسول اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید: «وَ لا تُطِعْ کُلَّ حَلاّفٍ مَهِینٍ* هَمّازٍ مَشّاءٍ بِنَمِیمٍ» ؛و از کسی که سوگند یاد میکند و پست است اطاعت مکن.کسی که عیبجو و سخنچین است». (1)
رابطه این دو جمله ( مَنْ أطاعَ التَّوانی ... وَ مَنْ أطاعَ الْواشی ...) از این نظر است که هر دو مربوط به رعایت حقوق است و انجام هر دو سبب تضییع حقوق میگردد.
این دو موضوع در روایات دیگر معصومان علیهم السلام نیز بازتاب گستردهای دارد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در یکی از دعاهایش از چند چیز به خدا پناه میبرد:از غم و اندوه و ناتوانی و تنبلی،عرضه میدارد:
«اللّهُمَّ إنّی أعُوذُ بِکَ مِنَ الْهَمِّ وَ الْحُزْنِ
1) 1) .قلم،آیه 10 و 11.
وَ الْعَجْزِ وَ الْکَسَلِ» . (1)
در حدیثی از امام امیرمؤمنان که در غرر الحکم آمده میخوانیم:
«مَنْ أطاعَ التَّوانی أحاطَتْ بِهِ النَّدامَةُ ؛کسی که از سستی پیروی کند پشیمانی از هر سو او را احاطه خواهد کرد». (2)
در حدیثی از امام باقر علیه السلام آمده است:
«إیّاکَ وَ التَّوانی فیما لا عُذْرَ لَکَ فیهِ فَإلَیْهِ یَلْجَأُ النّادِمُونَ ؛از سستی کردن در آنجا که عذری نداری بپرهیز که پناهگاه پشیمانها است». (3)
در حدیث دیگری که در کتاب کافی از امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل شده میخوانیم:
«إِنَّ الْأَشْیَاءَ لَمَّا ازْدَوَجَتْ ازْدَوَجَ الْکَسَلُ وَ الْعَجْزُ فَنُتِجَا بَیْنَهُمَا الْفَقْرَ؛ هنگامی که اشیاء با یکدگر ازدواج کردند تنبلی و ناتوانی نیز به هم پیوستند و فرزند آنها فقر بود». (4)
شاعر عرب نیز این مضمون لطیف را در شعر زیبای خود منعکس کرده است میگوید: إنَّ التَّوانی أَنْکَحَ الْعَجْزَ بِنْتَهُ وَ ساقَ إلَیْها حینَ زَوَّجَها مَهْراً
فِراشاً وَطیئاً ثُمَّ قالَ لَها:إتّکی قُصاراهُما لا بُدَّ انْ یَلِدَا الْفَقْرا
سستی و تنبلی دخترش را به ازدواج«عجز»در آورد و هنگامی که اقدام به ازدواج او کرد،مهری برای او فرستاد.
(آن مهر عبارت از) بستری آماده بود و به دخترش گفت:بر آن تکیه کن و نتیجه کار آن دو این میشود که فرزندی به نام فقر به بار آورند. (5)
در مورد سخنچینی نیز روایات فراوانی وارد شده و نسبت به آن هشدار شدیدی در این روایات دیده میشود.در حدیثی که در غرر الحکم از امیرمؤمنان علی علیه السلام نقل شده میفرماید:
«إیّاکَ وَ النَّمِیمَةِ فَإنَّها تَزْرَعُ الضَّغینَةَ وَ تُبْعِدُ عَنِ اللّهِ وَ النّاسِ ؛از سخنچینی بپرهیز که بذر عداوت میافشاند و انسان را از خدا و مردم دور میسازد». (1)
در حدیث دیگری که از امام صادق علیه السلام در پاسخ نامه«نجاشی»والی اهواز نوشته و«شهید ثانی»در کتاب الغیبة آن را مسنداً نقل کرده،آمده است:
«إِیَّاکَ وَ السُّعَاةَ وَ أَهْلَ النَّمَائِمِ فَلَا یَلْتَزِقَنَّ بِکَ أَحَدٌ مِنْهُمْ وَ لَا یَرَاکَ اللَّهُ یَوْماً وَ لَا لَیْلَةً وَ أَنْتَ تَقْبَلُ مِنْهُمْ صَرْفاً وَ لَا عَدْلاً فَیَسْخَطَ اللَّهُ عَلَیْکَ وَ یَهْتِکَ سِتْرَکَ ؛از سخنچینان و اهل نمیمه بپرهیز.نباید احدی از آنها به دستگاه تو راه یابند و مبادا خداوند تو را روز یا شبی ببیند که از آنها سخنی میپذیری که سبب میشود بر تو خشمگین شود و پرده تو را بدرد». (2)
این سخن را با حدیث پر از تأکیدی از رسول خدا صلی الله علیه و آله پایان میدهیم که فرمود:
«أَلَا أُنَبِّئُکُمْ بِشِرَارِکُمْ قَالُوا بَلَی یَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ الْمَشَّاءُونَ بِالنَّمِیمَةِ الْمُفَرِّقُونَ بَیْنَ الْأَحِبَّةِ الْبَاغُونَ لِلْبُرَآءِ الْمَعَایِبَ ؛آیا بدترین افراد شما را به شما معرفی نکنم؟ عرض کردند:آری ای رسول خدا.فرمود:آنهایی که پیوسته سخنچینی میکنند و در میان دوستان جدایی میافکنند و برای بیگناهان عیب میتراشند». (3)
بسیار میشود که دوستان پی به خیانت سخنچین میبرند و با هم صلح و آشتی میکنند و در این میان سخنچین بدبخت شرمسار میشود و به گفته سعدی:
کنند این و آن خوش دگر باره دل وی اندر میان شوربخت و خجل
و قال علیهالسلام
الْحَجَرُ الْغَصِیبُ فِی الدَّارِ رَهْنٌ عَلَی خَرَابِهَا.
امام علیه السلام فرمود:
سنگ غصبی در بنای خانه گروگان ویرانی آن است. (1)
مرحوم سید رضی میگوید:«این سخن از پیامبر صلی الله علیه و آله نیز نقل شده است و جای تعجب نیست که هر دو کلام مانند هم باشند،زیرا هر دو از یک محل سرچشمه گرفته و ریزش هر دو از یک دلو بوده است»؛
(قالَ الرَّضِیُ وَ یُروی هذَا الْکَلامُ عَنِ النَّبِی صلی الله علیه و آله وَ لا عَجَبَ أَنْ یَشْتَبِهَ الْکَلامانِ لِأَنَّ مُسْتَقاهُما مِنْ قَلیبٍ وَ مَفْرَغَهُما مِنْ ذَنُوبٍ) .
1) 1) . سند گفتار حکیمانه: مرحوم خطیب در مصادر،این کلام نورانی را از غررالحکم و سراج الملوک و زهر الآداب قیروانی (متوفای 413) با تفاوتهایی نقل کرده است (و این نشان میدهد که از منابع دیگری آن را گرفتهاند).(مصادر نهجالبلاغه،ج 4،ص 188).
سنگ غصبی خانه خرابت میکند
امام علیه السلام در این گفتار حکیمانه،آینده شوم بناهایی را بیان میکند که با وسائل غصبی ساخته شوند،میفرماید:«سنگ غصبی در بنای خانه گروگان ویرانی آن است»؛ (الْحَجَرُ الْغَصِیبُ (1)فِی الدَّارِ رَهْنٌ عَلَی خَرَابِهَا) .
اشاره به اینکه همانگونه که«رهن»و گروگان،سبب میشود انسان، مطالباتش را وصول کند،سنگ غصبی هم سبب میشود که ویرانی برای خانه وصول شود.
مرحوم مغنیة در کتاب فی ظلال نهج البلاغه در شرح این کلام حکیمانه میگوید:کسی که بنایی کند یا چیزی در اختیار بگیرد یا بخورد یا بنوشد یا به هر صورتی،از اموال دیگران (بدون رضای آنها) بهره گیرد،سرانجام کارش وبال و خسران است،هرچند این زیان پس از مدتی صورت گیرد و اگر کسی بپرسد این آسمانخراشهایی که از خون ملتهای بیگناه بنا شده و محکم در جای خود ایستاده و ویران نمیشود چگونه است؟ در پاسخ آنها میگوییم:اگر اینها ویران نشود بناکننده آنها به زودی آنها را ترک گفته و به قبور تاریک و متعفنی پناه میبرند...اضافه بر این،بنای راسخ،همان وجدان پاک و روح آرامی است که
1) 1) .در بسیاری از نسخ به جای«الغَصیب»«الغَصْب»آمده و این واژه مناسبتر و معروفتر است و در بعضی از کتبی که در اسناد این کلام شریف آوردیم به جای«الغَصیب»«الْمَغْصُوب»آمده است.
انسان بدون هرگونه نگرانی زندگی کند.(آیا بانیان آنها چنیناند؟ قطعاً نیستند). (1)
مرحوم طبرسی در مجمع البیان از ابن عباس نقل میکند که میگوید:من از قرآن به خوبی استفاه کردهام که ظلم و ستم خانهها را ویران میسازد.سپس به آیه شریفه سوره«نمل»تمسک میکند که میفرماید: «فَتِلْکَ بُیُوتُهُمْ خاوِیَةً بِما ظَلَمُوا إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ» ؛این خانههای آنهاست در حالی که بهخاطر ظلم و ستمشان فرو ریخته؛و در این نشانه روشنی است برای کسانی که آگاهند». (2)
مرحوم سید رضی در ذیل این کلام شریف میگوید:«این سخن از پیامبر صلی الله علیه و آله نیز نقل شده و جای تعجب نیست که هر دو کلام مانند هم باشند؛زیرا هر دو از یک محل سرچشمه گرفته و ریزش هر دو از یک دلو بوده است»؛ (قالَ الرَّضِیُ وَ یُروی هذَا الْکَلامُ عَنِ النَّبِی صلی الله علیه و آله وَ لا عَجَبَ أَنْ یَشْتَبِهَ الْکَلامانِ لِأَنَّ مُسْتَقاهُما مِنْ قَلیبٍ وَ مَفْرَغَهُما مِنْ ذَنُوبٍ) .
«مُسْتَقی» به معنای محل سیراب شدن است «قلیب» (بر وزن صلیب) به معنای چاه و در اینجا کنایه از سرچشمه است و «مفروغ» (مفرغ) به معنای محل ریزش است و «ذَنوب» بر وزن (قبول) به دلو بزرگ گفته میشود.
مرحوم دیلمی از علمای قرن نهم در کتاب ارشاد القلوب خود حدیث را به این صورت از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل کرده است:
«خَمْسُ کَلِماتٍ فِی التَّوْراةِ وَ یَنْبَغی أَنْ تُکْتَبَ بِماءِ الذَّهَبِ أَوَّلُها حَجَرُ الْغَصْبِ فِی الدّارِ رَهْنٌ عَلی خَرابِها وَ الْغالِبُ بِالظُّلْمِ هُوَ الْمَغْلُوبُ وَ ما ظَفَرَ مَنْ ظَفَرَ الْإثْمُ بِهِ وَ مَنْ أَقَلَّ حَقَّ اللّهِ عَلَیْکَ أنْ لا تَسْتَعینَ بِنِعَمِهِ عَلی مَعاصِیهِ وَ وَجْهُکَ ماءٌ جامِدٌ یَقْطُرُ عِنْدَ السُّؤالِ فَانْظُرْ عِنْدَ مَنْ تَقْطُرُهُ ؛پنج جمله در تورات آمده است که سزاوار است با آب طلا نوشته شود:نخستین آنها این است که سنگ غصبی در بنای خانه گروگان ویرانی آن است و آن کس که با
ظلم غلبه میکند در حقیقت مغلوب و شکستخورده است و کسی که از طریق گناه پیروز شود در واقع پیروز نشده است و کمترین حق خداوند بر تو این است که از نعمتهای او برای معصیتش کمک نگیرید و آبروی تو همچون آب منجمدی است که تقاضا آن را آب میکند مراقب باش نزد چه کسی آن را آب میکنی». (1)
در حدیث دیگری از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله میخوانیم:
«اتَّقُوا الْحَرامَ فِی الْبُنْیانِ فَاِنَّهُ أساسُ الْخَرابِ ؛از به کار گرفتن اشیای حرام در بناها بپرهیزید که سبب خرابی آن خواهد شد». (2)
خداوندا توفیق پیروی از این کلمات دلنشین و حکمتآموز و به کار بستن آنها را در زندگی به همه ما مرحمت فرما تا راه بهتر زیستن را بیابیم و از آن به مقصد برسیم.
پایان جلد سیزدهم
آذرماه 1389
عید غدیر 1431