ghaemiyeh.com
سرشناسه:مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پدیدآور:پیام امام امیرالمومنین علیهالسلام: شرح تازه و جامعی بر نهج البلاغه / مکارم شیرازی؛ با همکاری جمعی از فضلا و دانشمندان.
مشخصات نشر:قم: مدرسه الامام علی بن ابی طالب(ع)، ۱۳۹۰ -
مشخصات ظاهری:15ج.
شابک:۴۰۰۰۰ ریال: ج.۸: 978-964-533-037-6 ؛ ۶۰۰۰۰ ریال: ج.۱۱: 978-964-533-113-7 ؛ ۸۰۰۰۰ ریال: ج.۱۲978-964-533-143-4 : ؛ ۸۰۰۰۰ریال: ج.۱۳978-964-533-160-1: ؛ ج.۱۴978-964-533-162-5 : ؛ ۱۴۰۰۰۰ ریال:ج.۱۵: 978-964-533-174-8
وضعیت فهرست نویسی:برونسپاری
یادداشت:فهرستنویسی بر اساس جلد هشتم،۱۳۸۶.
یادداشت:چاپ قبلی: دارالکتبالاسلامیه، ۱۳۷۵.
یادداشت:ج. ۱۰ ( چاپ اول : ۱۳۸۹ ).
یادداشت:ج.۱۱ (چاپ اول: ۱۳۸۹).
یادداشت:ج.۱۲ (چاپ اول: ۱۳۹۰).
یادداشت:ج.۱۳(چاپ اول:۱۳۹۰).
یادداشت:ج.۱۵(چاپ اول:۱۳۹۱).
یادداشت:ج.۱۴ (چاپ اول: ۱۳۹۵) (فیپا) .
یادداشت:ناشر جلد نهم، دهم الی دوازدهم و چهاردهم و پانزدهم انتشارات امام علیبنابیطالب (ع) میباشد .
یادداشت:کتابنامه.
مندرجات:ج ۸. خطبه ۲۰۱ -۲۴۱.- ج. ۱۰ . نامههای تاریخی امام علی ( ع ) ۳۲ - ۵۳.-ج.۱۱. نامههای تاریخی امام علی (ع) ۵۴-۷۹.- ج.۱۲. گفتار حکیمانه ۱ - ۱۲۰
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- خطبهها
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- کلمات قصار
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. . نهجالبلاغه -- نقد و تفسیر
شناسه افزوده:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. . نهجالبلاغه. شرح
رده بندی کنگره:BP۳۸/۰۴۲۲/م۷پ۹ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۱۵
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۵۴۵۷
پیام امام امیرالمومنین علیهالسلام: شرح تازه و جامعی بر نهج البلاغه
مکارم شیرازی
با همکاری جمعی از فضلا و دانشمندان
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
ادامۀ خطبه های امام امیر مؤمنان علیه السلام
و من خطبة له علیه السّلام یحذر من الفتن
(1) از خطبههای امام علیه السّلام که در آن مردم را از فتنهها بر حذر میدارد.
عمده این خطبه از دو بخش تشکیل شده است:بخش اوّل را حمد و ثنای الهی و سپس شهادت به رسالت پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و اوصاف مهمی از آن حضرت را در بر میگیرد.
در این بخش،امام علیه السّلام به وضع نابسامان عصر جاهلیّت اشاره کرده تا مسلمانان ضمن مقایسه با آن،نعمتهای عظیمی را که خداوند به برکت اسلام به آنان ارزانی داشت،درک کنند.
1) 1) سند خطبه: این خطبه در منابع دیگر دیده نشده؛تنها چیزی که نویسنده«مصادر نهج البلاغه»بر آن تکیه میکند،مطلبی است که سیّد یمانی در کتاب«الطراز»آورده و به چند جمله از این خطبه استشهاد کرده است.گرچه او بعد از«سیّد رضی»میزیسته،ولی تفاوتی که در بعضی از تعبیرات او با نهج البلاغه دیده میشود،نشان میدهد آن را از منبع دیگری غیر از نهج البلاغه گرفته است.(به مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 341،مراجعه شود).
در بخش دوّم از ظهور و بروز فتنهها در آینده و بازگشتهایی به افکار و رفتار عصر جاهلیّت خبر میدهد.فتنههایی که ستمکاران آن را رهبری میکنند و یکی پس از دیگری از دیگری نقش محوری آن را دارند.
و در پایان خطبه،به مردم سفارش میکند که فریب فتنهگران را نخورند و آلت دست آنها نشوند،در راههای شیطان گام نگذارند،و از لقمه حرام بپرهیزند و خود را در همه حال در محضر خداوند بدانند.
و أحمد اللّه و أستعینه علی مداحر الشّیطان و مزاجره و الاعتصام من حبائله و مخاتله.و أشهد أن لا إله إلاّ اللّه.و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله، و نجیبه و صفوته.لا یؤازی فضله،و لا یجبر فقده.أضاءت به البلاد بعد الضّلالة المظلمة،و الجهالة الغالبة،و الجفوة الجافیة؛و النّاس یستحلّون الحریم،و یستذلّون الحکیم؛یحیون علی فترة،و یموتون علی کفرة!
:
خدای را ستایش میکنم،و از او برای کارهایی که موجب طرد شیطان است کمک میجویم و برای مصون ماندن از گرفتار شدن در دامها و فریبهای شیطان یاری میطلبم و گواهی میدهم جز خداوند یکتا معبودی نیست و شهادت میدهم که محمّد صلّی اللّه علیه و آله،بنده و فرستاده و برگزیده و انتخاب شده اوست.در فضل و برتری همتا ندارد و فقدان او قابل جبران نیست؛به برکت وجودش شهرهایی که غرق در ضلالت و ظلمت بود و جهل بر افکار مردمش غلبه داشت و قساوت و سنگدلی بر آنها چیره شده بود، روشن گشت.
در زمانی که مردم حرام را حلال میشمردند،دانشمندان را تحقیر میکردند،و در دوران فترت(و غیبت اولیای الهی)قدم به عرصه حیات میگذاشتند و در کفر و بیدینی جان میسپردند.
خورشیدی که در تاریکی درخشید
این خطبه از خطبههای ملاحم است که بخشی از حوادث خطرناک آینده را بازگو میکند و به مردم هشدار میدهد که مراقب خویش باشند و آلوده فتنهها و ظلم و فسادها نشوند.امام علیه السّلام این خطبه را با حمد و ثنای الهی و پناه بردن به ذات پاک او از شر شیاطین آغاز میکند و میفرماید:
«خدای را ستایش میکنم و از او برای کارهایی که موجب طرد و منع شیطان است کمک میجویم و برای مصون ماندن از گرفتار شدن در دامها و فریبهای شیطان یاری میطلبم» (و أحمد اللّه و أستعینه علی مداحر (1)الشّیطان و مزاجره (2)و الاعتصام من حبائله و مخاتله (3)) .
امام علیه السّلام در این دو جمله از خداوند،توفیق اطاعت و عبادت و پرهیز از گناه و معصیت میطلبد؛زیرا«مداحر»و«مزاجر»شیطان و به تعبیر دیگر،اموری که او را از انسان دور میسازد،چیزی جز اطاعت فرمان خدا نیست و«حبائل»و«مخاتل»(دامها و فریبهای)شیطان چیزی جز گناهان و معاصی نیست و به یقین بدون یاری خداوند و امدادهای الهی نه اطاعت ممکن است و نه پرهیز از گناه؛چرا که راه این دو بسیار سخت است و پر پیچ و خم.
سپس به سراغ شهادت بر یکتایی خدا و رسالت پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میرود و چنین میفرماید:«گواهی میدهم جز خداوند یکتا معبودی نیست و شهادت میدهم که محمّد،
1) 1) «مداحر»جمع«مدحر»به معنای امری است که سبب طرد و دوری چیزی میشود و از ماده«دحور»به معنای راندن و دور ساختن آمده است.
2) 2) «مزاجر»جمع«مزجر»به معنای باز دارنده از چیزی است و از ماده«زجر»به معنای بازداشتن است.
3) 3) «مخاتل»جمع«مختل»به معنای کاری است که به وسیله آن فریب میدهند،از ماده «ختل»(بر وزن قتل)،به معنای خدعه و نیرنگ است.
بنده و فرستاده و برگزیده و انتخاب شده اوست» (و أشهد أن لا إله إلاّ اللّه.و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله،و نجیبه و صفوته) .
بسیاری از شارحان نهج البلاغه«نجیبه»و«صفوته»را به یک معنا تفسیر کرده-به معنای منتخب و برگزیده-و تأکید یکدیگر دانستهاند؛ولی با توجه به این که«نجیب»به معنای«نفیس»و پر ارزش است.تفاوتی میان این دو واژه وجود دارد که اوّلی در واقع، زمینه ساز دوّمی است؛زیرا هنگامی که چیزی نفیس و پر ارزش شد به هنگام انتخاب،آن را بر میگزینند.
در ادامه آن حضرت به دو وصف دیگر اشاره کرده،میفرماید:«در فضل و برتری همتا ندارد و فقدان او قابل جبران نیست» (لا یؤازی فضله،و لا یجبر فقده) .
به یقین چیزی که در فضیلت همتا ندارد،هنگامی که از دست رود جانشینی نخواهد داشت.
در هفتمین و آخرین وصف به آثار وجودی آن حضرت در شرایط عصر جاهلیّت اشاره کرده،میفرماید:«به برکت وجود او شهرهایی که غرق در ضلالت و ظلمت بود و جهل بر افکار مردمش غلبه داشت و قساوت و سنگدلی بر آنها چیره شده بود روشن گشت» (أضاءت به البلاد بعد الضّلالة المظلمة،و الجهالة الغالبة،و الجفوة الجافیة (1)) .
و در ادامه میافزاید:«در زمانی که مردم حرام را حلال میشمردند،دانشمندان را تحقیر میکردند،در دوران فترت(و غیبت اولیای الهی)قدم به عرصه حیات میگذاشتند و در کفر و بیدینی جان میسپردند» (و النّاس یستحلّون الحریم،و یستذلّون الحکیم؛یحیون علی فترة،و یموتون علی کفرة!) .
این اوصاف هفتگانه که در عبارات کوتاهی درباره عصر جاهلیّت بیان شده ترسیم گویایی از آن زمان است.گمراهی و جهل و قساوت،حلال شمردن حرام و تحقیر
1) 1) «جفوه»به معنای قساوت است.
دانشمندان،نداشتن رهبر و سرانجام،بیایمان از دنیا رفتن.
گمراهی آنها چنان تاریک و ظلمانی بود که به جنایات خود افتخار میکردند،کشتن و زنده به گور کردن فرزندان،نشانه غیرت،و غارتگری دلیل شجاعت شمرده میشد.
جهل و خرافات آن چنان بر جامعه آنها سایه افکنده بود که خدایانشان را با دست خود میساختند؛گاه از سنگ و چوب و گاه از مواد غذایی و سپس در زمان قحطی آن را میخوردند.
قساوت و سنگدلی آن چنان بود که کینهها را از نسلی به نسلی منتقل میساختند و خونریزی و آدمکشی برای آنها یک امر ساده بود،و هم چنین مفاسد دیگر.
در این زمان میتوان به عظمت خدمات پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و اهمیّت رسالت او در آن محیط تاریک و ظلمانی پی برد،که در مدت کوتاهی از آن قوم وحشی و خرافی و جاهل، قومی متمدّن و عالم و آگاه ساخت.
ثمّ إنّکم معشر العرب أغراض بلایا قد اقتربت،فاتّقوا سکرات النّعمة، و احذروا بوائق النّقمة،و تثبّتوا فی قتام العشوة،و اعوجاج الفتنة عند طلوع جنینها،و ظهور کمینها،و انتصاب قطبها،و مدار رحاها.تبدأ فی مدارج خفیّة،و تؤول إلی فظاعة جلیّة.شبابها کشباب الغلام،و آثارها کآثار السّلام،یتوارثها الظّلمة بالعهود!أوّلهم قائد لآخرهم،و آخرهم مقتد بأوّلهم؛یتنافسون فی دنیا دنیّة،و یتکالبون علی جیفة مریحة.و عن قلیل یتبرّأ التّابع من المتبوع،و القائد من المقود،فیتزایلون بالبغضاء،و یتلاعنون عند اللّقاء.
:
شما ای گروه عرب در آینده هدف بلاهایی هستید که نزدیک شده است از مستی نعمت بپرهیزید و از بلاهایی که کیفر اعمال شماست بر حذر باشید و هنگامی که گرد و غبار حوادث ناشناخته بر میخیزد و پیچیدگیهای فتنه آشکار میشود نوزادش تولد مییابد و باطن آن ظاهر میگردد،قطب و محورش بر جای خود قرار میگیرد و آسیای آن به حرکت در میآید(به هوش باشید و)با احتیاط گام بردارید.(آری)فتنهها کم کم از مراحل ناپیدا شروع به حرکت میکنند و سرانجام به صورت خطرناک آشکار میشوند.
رشد آنها همچون رشد جوانان سریع است و آثارشان(بر پیکر جامعه)همچون آثار سنگهای سخت و محکم است(که بر پیکر انسان وارد میشود)ستمگران آن را طبق
پیمانهایی از یکدیگر به ارث میبرند،نخستین آنها رهبر آخرینشان هستند و آخرینشان پیرو نخستین آنها.(آری)آنها،برای به دست آوردن دنیای پست بر یکدیگر سبقت میجویند و همچون سگانی که بر سر مردار گندیدهای ریخته باشند با یکدیگر به نزاع بر میخیزند(گر چه در ظاهر متحدند)ولی به زودی پیروان،از پیشوایان خود برائت میجویند و رهبران از پیروانشان و سرانجام با بغض و کینه از هم جدا میشوند و به هنگام ملاقات(در این جهان و یا در آخرت)یکدیگر را لعن و نفرین میکنند.
فتنههایی در پیش است،به هوش باشید
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه،مردم را از فتنههایی که در پیش است با خبر میکند و بر حذر میدارد و به آنها آگاهی میدهد،تا آن جا که ممکن است از ضربات فتنه در امان بمانند و از ضایعات آن بکاهند و جالب این که امام علیه السّلام در این بخش به سرچشمههای فتنه و کیفیت شکل گیری و مراحل مختلف آن با بیان لطیفی اشاره میکند و میفرماید:
«شما ای گروه عرب!در آینده هدف بلاهایی هستید که نزدیک شده است؛از مستی نعمت بپرهیزید،و از بلاهایی که کیفر اعمال شماست بر حذر باشید» (ثمّ إنّکم معشر العرب أغراض بلایا قد اقتربت،فاتّقوا سکرات النّعمة،و احذروا بوائق (1)النّقمة) .
امام علیه السّلام در این عبارت به دو عامل مهم از عوامل فتنهها اشاره فرموده است که:یکی از آنها مستی حاصل از نعمت است و دیگری مجازات اعمال؛که نتیجه آن فتنههایی است که دامان مردم را میگیرد و آنها را هدف بلاها قرار میدهد.
سپس برای کم کردن ضایعات فتنه چنین دستور میدهد:«هنگامی که گرد و غبار حوادث ناشناخته بر میخیزد،و پیچیدگیهای فتنه به هنگام تولّد نوزاد آن آشکار
1) 1) «بوائق»جمع«بائقه»به معنای حادثه مهم و مرگبار است و از ماده«بوق»(بر وزن فوق)به معنای فاسد شدن میباشد.
میشود و باطن آن ظاهر میگردد،قطب و محور آن بر جای خود قرار میگیرد و آسیای آن به حرکت در میآید،(به هوش باشید و)با احتیاط گام بردارید» (و تثبّتوا فی قتام (1)العشوة (2)،و اعوجاج الفتنة عند طلوع جنینها،و ظهور کمینها،و انتصاب قطبها،و مدار رحاها) .
امام علیه السّلام در این عبارت گاه،فتنه را به جنینی تشبیه میکند که به طور پنهانی پرورش پیدا میکند و ناگهان متولّد میشود و گاه همانند آسیایی میشمرد که نخست قطب و محور آن را بر پا میسازند و سپس سنگ آسیا به چرخش در میآید.تجربیات تاریخی نیز نشان میدهد که واقعا فتنهها چنیناند؛مراحل کمونی دارند که بر اثر عوامل مختلف اجتماعی شکل میگیرد؛ناگهان انفجاری رخ میدهد و آن چه در درون جامعه است، ظاهر میشود.
در ادامه این سخن،امام علیه السّلام نشانههای دیگری از شکل گیری فتنهها بیان میکند و میفرماید:(آری)«فتنهها کم کم از مراحل ناپیدا شروع به حرکت میکنند و سرانجام به صورت خطرناک آشکار میشوند.رشد آنها همچون رشد جوانان(سریع است)و آثارشان(بر پیکر جامعه)همچون آثار سنگهای سخت و محکم است(که بر پیکر انسان وارد شود)» (تبدأ فی مدارج خفیّة،و تؤول إلی فظاعة جلیّة.شبابها کشباب (3)الغلام،و آثارها کآثار السّلام (4)) .
در این که این فتنههایی که امام علیه السّلام در این بخش از خطبه به آن اشاره فرموده و درباره آن هشدار میدهد کدام فتنه است؟در میان شارحان«نهج البلاغه»گفتگوست؛
1) 1) «قتام»به معنای غبار است.
2) 2) «عشوه»به معنای پرداختن به کاری بدون آگاهی است.
3) 3) «شباب»(به کسر شین)به معنای سر حال بودن اسب و بلند شدن بر روی پاها و«شباب» (به فتح شین)به معنای جوانی و آغاز هر چیزی است؛این واژه در بعضی نسخههای نهج البلاغه با کسر و در برخی دیگر با فتح آمده است.
4) 4) «السّلام»(به کسر سین)جمع«سلمه»(بر وزن کلمه)به معنای سنگ سخت است.
ولی ظاهر این است که اشاره به فتنه«بنی امیّه»باشد که از زمان عثمان شروع شد و دوران کمون خود را طی کرد و با قتل«عثمان»،ظهور و بروز پیدا کرد و با حکومت «معاویه و یزید و عبد الملک مروان»و مانند آنها به اوج خود رسید و به قدری این فتنه آشکار گشت و به رسوایی کشیده شد که علنا بر منابر،علی علیه السّلام را سبّ میکردند و دشنام میدادند و ضرباتی که از این ناحیه بر پیکر اسلام وارد شد مانند ضرباتی بود که در یک زلزله وحشتناک از متلاشی شدن کوهها و سقوط سنگها بر آبادیها رخ میدهد.
و در ادامه این بحث به ویژگیهای دیگری از این فتنه اشاره میکند و میفرماید، سردمداران فتنه چنان با هم متحد و متفقند که:«آن را بر طبق پیمانها از یکدیگر به ارث میبرند،نخستین آنها رهبر آخرینشان هستند و آخرینشان پیرو نخستین آنها» (یتوارثها الظّلمة بالعهود!أوّلهم قائد لآخرهم،و آخرهم مقتد بأوّلهم) .
آری!فتنه انگیزان خطرناک این گونهاند که اسباب فتنه را از یکدیگر به ارث میبرند و همه در خط واحدی سیر میکنند و در مسیر واحدی گام بر میدارند و این هماهنگی و توارث از یکدیگر خطر آنها را افزایش میدهد و آثار شوم فتنههاشان را مضاعف میسازد.
آن گاه به انگیزههای اصلی فتنه جویان و ستمگران خود کامه اشاره کرده،میفرماید:
«آنها برای به دست آوردن دنیای پست بر یکدیگر سبقت میجویند و همچون سگانی که بر سر مردار گندیدهای ریختهاند با یکدیگر به نزاع بر میخیزند»(گر چه در ظاهر متحدند و مسیر واحدی را طی میکنند،ولی در باطن با یکدیگر در ستیزند و هر یک میخواهد در رأس فتنه باشد و دیگران پیرو او باشند). (یتنافسون فی دنیا دنیّة،و یتکالبون علی جیفة مریحة (1)) .
سپس در عبارتی کوتاه و گویا به عاقبت کار آنها اشاره میکند و میفرماید:«ولی به زودی پیروان،از پیشوایان خود بیزاری میجویند و رهبران از پیروانشان؛و سرانجام با
1) 1) «مریح»به معنای بدبو و گندیده است که از ماده ریح به معنای بو گرفته شده است.
بغض و کینه از هم جدا میشوند و به هنگام ملاقات(در این جهان یا در آخرت)یکدیگر را لعن و نفرین میکنند! (و عن قلیل یتبرّأ التّابع من المتبوع،و القائد من المقود، فیتزایلون بالبغضاء،و یتلاعنون عند اللّقاء) .
این قسمت ممکن است اشاره به فتنه جویان«بنی عباس»باشد؛گر چه آنها همان خط نفاق و تکالب بر دنیا و ضربه زدن بر پیکر اهل بیت علیهم السّلام-که رهبران الهی امت بودند- همان خط بنی امیه را ادامه میدادند،ولی در ظاهر به آنها لعن و نفرین میفرستادند و از اعمال آنها بیزاری میجستند و شعار قیامشان که برای فریب مردم بود«الرضا لآل محمّد»بود،آنها کشتار عجیبی از بقایای بنی امیه کردند و سیل خون جاری ساختند و آثارشان را محو و نابود کردند و اموالشان را بر باد دادند.
بعضی از شارحان نهج البلاغه جمله «و یتلاعنون عند اللقاء» را اشاره به«لقاء الله»و روز قیامت میدانند،همان گونه که در قرآن میفرماید: «إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِینَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذِینَ اتَّبَعُوا وَ رَأَوُا الْعَذابَ وَ تَقَطَّعَتْ بِهِمُ الْأَسْبابُ» ؛در آن هنگام رهبران (گمراه و گمراه کننده)از پیروان بیزاری میجویند و کیفر خدا را مشاهده میکنند و دستشان از همه جا کوتاه میشود». (1)
همان گونه که تابعین نیز از پیشوایان خود بیزاری میجویند؛چنان که در قرآن مجید میخوانیم: «وَ یَوْمَ نَحْشُرُهُمْ جَمِیعاً ثُمَّ نَقُولُ لِلَّذِینَ أَشْرَکُوا أَیْنَ شُرَکاؤُکُمُ الَّذِینَ کُنْتُمْ تَزْعُمُونَ ثُمَّ لَمْ تَکُنْ فِتْنَتُهُمْ إِلاّ أَنْ قالُوا وَ اللّهِ رَبِّنا ما کُنّا مُشْرِکِینَ» ؛آن روز که همه آنها را محشور میکنیم؛سپس به مشرکان میگوییم معبودهایتان که همتای خدا میپنداشتید کجایند؟ سپس پاسخ و عذر آنها چیزی جز این نیست که میگویند:سوگند به خداوندی که پروردگار ماست که ما مشرک نبودیم». (2)
جمله «یتکالبون علی جیفه» ،این گروه ستمگر و دنیا پرست را به سگهایی تشبیه میکند که به مردار گندیدهای حملهور شدهاند و از دست و دهان یکدیگر میربایند.چه تشبیه دقیق گویایی!
ویژگیهای حاکمان دنیا پرست!
از عبارت یاد شده از کلام امام علیه السّلام به خوبی استفاده میشود که ستمگران خود کامه ویژگیهایی دارند که تاریخ بشر نیز گواه و شاهد آن است؛از جمله:
1-استفاده از بهانهها و فتنهها برای پیش بردن اهداف خود،همان گونه که«بنی امیّه» از ماجرای خون خواهی عثمان،حدّاکثر بهره گیری را کردند.
2-هماهنگی نقشهها در آغاز کار و انسجام در برنامههای مخرب و فتنه خیز.
3-رقابت شدید به هنگام پیروزی به گونهای که گویی سگانیاند که بر جیفهای افتادهاند و هر یک سعی دارند آن را از دیگری برباید.
4-سرانجام،هر فردی دیگری را لعن و نفرین میکند و گناهان را به گردن دیگری میاندازد.
تاریخ گذشته و معاصر،شاهد و گویای این گفتار پر بار امام علیه السّلام است.
ثمّ یأتی بعد ذلک طالع الفتنة الرّجوف،و القاصمة الزّحوف،فتزیغ قلوب بعد استقامة،و تضلّ رجال بعد سلامة؛و تختلف الأهواء عند هجومها،و تلتبس الآراء عند نجومها.من أشرف لها قصمته،و من سعی فیها حطمته؛یتکادمون فیها تکادم الحمر فی العانة!قد اضطرب معقود الحبل،و عمی وجه الأمر.تغیض فیها الحکمة،و تنطق فیها الظّلمة،و تدقّ أهل البدو بمسحلها،و ترضّهم بکلکلها یضیع فی غبارها الوحدان،و یهلک فی طریقها الرّکبان؛ترد بمرّ القضاء،و تحلب عبیط الدّماء،و تثلم منار الدّین،و تنقض عقد الیقین.یهرب منها الأکیاس،و یدبّرها الأرجاس.مرعاد مبراق،کاشفة عن ساق!تقطع فیها الأرحام،و یفارق علیها الإسلام!بریّها سقیم،و ظاعنها مقیم!
:
سپس فتنهای اضطرابآور،در هم شکننده و نابود کننده آغاز خواهد شد؛در آن هنگام قلبها پس از استواری میلغزد و گروهی از شخصیتها پس از سلامت فکر و اندیشه گمراه میشوند،آرا به هنگام هجوم این فتنه،پراکنده و مختلف میگردد،و عقاید با آشکار شدن آن به خطا و اشتباه آلوده میشود.آن کس که به مقابله با آن برخیزد پشتش را میشکند و کسی که برای فرونشاندنش تلاش میکند او را در هم میکوبد و فتنه جویان در این میان همچون گور خران وحشیاند که یکدیگر را گاز میگیرند؛
رشتههای سعادت و آیین الهی که محکم بود سست و لرزان میشود و چهره واقعی امور پنهان میگردد؛حکمت و دانش فروکش میکند و ستمگران به سخن در میآیند،این فتنه(از شهرها به روستاها کشیده میشود و)بادیه نشینان را با ابزار خود درهم میکوبد و با سینه خود آنها را له میکند؛افراد پیاده و تنها در غبار آن گم میشوند و افراد سواره در مسیر آن نابود میگردند،این فتنه با تلخیها و با شدت وارد میشود و خونهای تازهای میدوشد،علایم دین را خراب میکند و رشتههای یقین را از هم میگسلد،(به گونهای که)عاقلان از آن میگریزند و پلیدان تدبیر آن را به دست میگیرند،بسیار پر رعد و برق است و هر انسانی را به مشقت میاندازد،پیوندهای خویشاوندی در آن قطع میگردد و از اسلام جدایی حاصل میشود،سالمهایش بیمار و کوچ کنندگانش مقیمند!
ویژگیهای این فتنه بزرگ!
امام علیه السّلام در این خطبه به فتنه مهم دیگری اشاره میکند که مسلمانان در پیش دارند؛ فتنهای وحشتناک و کوبنده که ویژگیهای آن در تعبیرات امام علیه السّلام در این بخش از خطبه آمده است؛به این امید که مؤمنان آن را بشناسند و از آن دوری گزینند و ضایعات آن به حدّاقل برسد.میفرماید:«سپس فتنهای اضطرابآور،در هم شکننده و نابود کننده آغاز خواهد شد؛در آن هنگام،قلبها پس از استواری میلغزند،و گروهی از شخصیتها پس از سلامت فکر و اندیشه گمراه میشوند؛آرا به هنگام هجوم این فتنه،پراکنده و مختلف میگردد و عقاید با آشکار شدن آن به خطا و اشتباه آلوده میشود» (ثمّ یأتی بعد ذلک طالع الفتنة الرّجوف (1)،و القاصمة (2)الزّحوف (3)،فتزیغ قلوب بعد استقامة،
1) 1) «رجوف»از ماده«رجف»(بر وزن حذف)به معنای شدت اضطراب گرفته شده و به شایعاتی که جامعه را به شدت مضطرب میکند«اراجیف»میگویند.
2) 2) «قاصمه»از ماده«قصم»(بر وزن خصم)به معنای شکستن توأم با شدت است.
3) 3) «زحوف»از ماده«زحف»(بر وزن حرف)به معنای سنگین راه رفتن گرفته شده و به حرکت لشکر انبوه نیز گفته میشود و«زحوف»در جمله بالا اشاره شده به فتنه گرانی است که به صورت انبوه به مردم حمله میکنند.
و تضلّ رجال بعد سلامة؛و تختلف الأهواء عند هجومها،و تلتبس الآراء عند نجومها (1)) .
در این که این فتنه مربوط به کدام فتنه است،بسیاری از شارحان نهج البلاغه آن را اشاره به فتنه«مغول»و«تاتار»دانستهاند و تقریبا احتمالی غیر از این ذکر نکردهاند؛ولی این احتمال بسیار بعید به نظر میرسد؛زیرا مغولها جز غارت اموال و تخریب شهرها و سلطه بر حکومت کشورهای اسلامی هدفی نداشتند؛در حالی که امام علیه السّلام در این عبارت از خطبه از فتنهای خبر میدهد که افکار و اعتقادات مردم را هدف گیری میکند و آنها را به گمراهی و اختلافات فکری و مذهبی میکشاند.
از این رو ممکن است این فتنه اشاره به فتنه«بنی عباس»باشد که بعد از فتنه«بنی امیّه»-که در عبارات قبل به آن اشاره شده بود-به وجود آمد.
میدانیم«بنی امیّه و بنی عباس»گر چه هر دو یک هدف شیطانی را تعقیب میکردند،ولی«بنی امیّه»همان گونه که سردمدار آنها معاویه گفت کار به نماز و روزه و برنامههای دینی مردم نداشتند،مگر در جایی که با حکومت خود کامه آنها مزاحمت داشت؛در حالی که«بنی عباس»پنجه در عقاید مردم افکندند و میدانیم بسیاری از مکتبهای انحرافی و مذاهب فاسد در عصر آنها به وجود آمد و اختلاف در مسائلی مانند«حدوث و قدم قرآن»و«جبر و تفویض»و اختلافات«اشاعره و معتزله»در زمان آنها بالا گرفت و به یقین بنی عباس به دنبال آن بودند تا مردم و حتی دانشمندان و علما و متفکران را به این مباحث سرگرم کنند و خودشان به حکومت ادامه دهند.
نمیگوییم«بنی امیّه»مطلقا دنبال این مسائل نمیرفتند،بلکه میگوئیم این گونه مباحث در آن زمان ظهور و بروزی همچون عصر«بنی عباس»نداشت.
1) 1) «نجوم»در این جا معنای مصدری دارد و به معنای آشکار شدن است.
بعضی از شارحان نیز احتمال دادهاند که این بخش اشاره به فتنه«دجال»در آخر الزمان است که سبب گمراهی گروهی از مردم میشود؛ولی با تعبیراتی که در کلام امام علیه السّلام آمده است این احتمال بعید به نظر میرسد.
در ادامه بیان ویژگیهای این فتنه،امام علیه السّلام به شدت و فشار آن اشاره کرده، میفرماید:«آن کس که به مقابله با این فتنه برخیزد،پشتش را میشکند و کسی که برای فرو نشاندنش تلاش کند،او را درهم میکوبد،و فتنه جویان در این میان همچون گور خران وحشیاند که یکدیگر را گاز میگیرند» (من أشرف لها قصمته،و من سعی فیها حطمته؛یتکادمون (1)فیها تکادم الحمر (2)فی العانة!) .
این تعبیر،تأکیدی است بر آن چه در بخش پیشین خطبه درباره فتنه اوّل ذکر شد که سردمداران فتنهها در آغاز متحدند؛ولی هنگامی که پیروز شدند برای حذف یکدیگر تلاش میکنند.
و درباره وضع دینی و اخلاقی مردم در آن زمان میفرماید:«رشتههای سعادت و آیین الهی که محکم بود،سست و لرزان میشود و چهره واقعی امور ناپیدا میگردد،حکمت و دانش فروکش میکند و ستمگران به سخن در میآیند(و زمام کارها را به دست میگیرند)این فتنه(از شهرها به روستاها کشیده میشود و)بادیه نشینان را با ابزار خود میکوبد و با سینه خود آنها را له میکند!» (قد اضطرب معقود الحبل،و عمی وجه الأمر.تغیض فیها الحکمة،و تنطق فیها الظّلمة،و تدقّ أهل البدو بمسحلها (3)،و ترضّهم (4)بکلکلها (5)) .
1) 1) «یتکادمون»از ماده«کدم»(بر وزن شرم)به معنای گاز گرفتن است و«تکادم»آن است که دو حیوان به جان هم بیفتند و یکدیگر را گاز بگیرند.
2) 2) «حمر»جمع«حمار»در این جا به معنای گور خر است؛به قرینه«عانه»که به معنای گله گور خران میباشد.
3) 3) «مسحل»از ماده«سحول»به معنای تیشه و«سوهان»و مانند آن است که چیزی را با آن میتراشند.
4) 4) «ترض»از«رضّ»به معنای کوبیدن و نرم کردن است.
5) 5) «کلکل»به معنای سینه است.
آری!هنگامی که صحنه اجتماع از دانشمندان خالی شود،رشته سخن به دست ظالمان بی منطق میافتد و هر چه میخواهند میگویند و مردم مجبورند عملی کنند.
فتنه به اندازهای فراگیر میشود که آبادیهای کوچک و دورترین نقاط را تسخیر میکند.
و در ادامه این سخن درباره خطرهای فوق العاده این فتنه میفرماید:(وضع به گونهای خواهد بود که)«افراد پیاده و تنها در غبار آن گم میشوند و گروه سواران در مسیر آن نابود میگردند!» (یضیع فی غبارها الوحدان،و یهلک فی طریقها الرّکبان) .
اشاره به این که فتنه به اندازهای عظیم و سنگین است که غبار آن برای نابود کردن مخالفان محدود کافی است و مخالفان کثیر و متشکل نیز هنگامی که در مسیر آن قرار گرفتند در هم کوبیده میشوند و هیچ کس را یارای مقابله با آن نیست.
بعضی از شارحان در تفسیر این جمله گفتهاند:منظور از«وحدان»فضلا و دانشمندانند که به غبار شبههها گرفتار میشوند و حق را از دست میدهند و«رکبان» کنایه از گروههای نیرومند است که آنها هم تاب مقاومت در برابر فتنه گران ندارند و از میان برداشته میشوند؛ولی تفسیر اوّل صحیحتر به نظر میرسد؛چرا که«وحدان»اشاره به افراد تنها یا پیاده نظام است و«رکبان»به افراد قوی یا سواره نظام گفته میشود.
و در ادامه میفرماید:«این فتنه با تلخیها و با شدت وارد میشود و خونهای تازه میدوشد،علایم دین را خراب میکند و رشتههای یقین را از هم میگسلد،(به گونهای که)عاقلان از آن میگریزند و پلیدان،تدبیر آن را به دست میگیرند!» (ترد بمرّ القضاء، و تحلب عبیط (1)الدّماء،و تثلم منار الدّین،و تنقض عقد الیقین،یهرب منها الأکیاس،و یدبّرها الأرجاس) .
آری!هنگامی که هوشمندان و دانشمندان از صحنه اجتماع کنار زده شوند و ناپاکان،
1) 6) «عبیط»از ماده«عبط»(بر وزن خبط)به معنای سر بریدن حیوان است و دم عبیط به خون تازه میگویند که از بدن انسان یا حیوان جاری میشود.
زمام امور را به دست گیرند،رشتههای ایمان و یقین گسسته میشود و جان و مال و نوامیس مردم به خطر میافتد.
سرانجام،امام علیه السّلام در بیان آخرین ویژگیهای این فتنه عظیم چنین میفرماید:
«فتنهای است بسیار پر رعد و برق و هر انسانی را به مشقت میاندازد؛پیوندهای خویشاوندی در آن قطع میگردد و به خاطر آن از اسلام جدایی حاصل میشود(آن فتنه چنان شدید است که)سالمهای آن بیمار و کوچ کنندگانش مقیمند» (مرعاد مبراق (1)، کاشفة عن ساق!تقطع فیها الأرحام،و یفارق علیها الإسلام!بریّها سقیم،و ظاعنها مقیم!) .
توصیف به«پر رعد و برق»کنایه از شدت وحشتناک بودن این فتنه است؛چرا که این تعبیر،غالبا به همین معنا به کار میرود؛ولی بعضی از شارحان آن را اشاره به صدای ضربات شمشیرها و برق آنها دانستهاند؛اما معنای اول مناسبتر است.
تعبیر به «کاشفة عن ساق» (ساق پا را برهنه میکنند)کنایه از شدت مشقت آن است،زیرا هنگامی که انسان میخواهد کار پر مشقتی را انجام دهد آستینها و پاچهها را بالا میزند و دامنها را به کمر میبندد.
تعبیر به«قطع رحم»اشاره به این است که سردمداران فتنه نه برادر میشناسند،نه پدر و نه مادر؛هر کس بر خلاف خواستههای نامشروع آنها گام بردارد از دم شمشیر میگذرانند و طبیعی است که در چنین شرایطی تعلیمات اسلام به کلی کنار میرود.
تعبیر «بریها سقیم و ظاعنها مقیم» که اشاره به این است که حتی کسانی که فکر میکنند از آسیبهای این فتنه بر کنارند باز هم گوشهای از دامانشان را میگیرد و آنها که گمان میکنند میتوانند از آن فرار کنند باز در آن میافتند،فتنهای است فراگیر که کمتر کسی از آن رهایی مییابد.
1) 1) «مرعاد»از ماده«رعد»به معنای شیء پر سر و صدا است و«مبراق»از ماده«برق»به معنای شیء«برّاق»و خیره کننده است.
بین قتیل مطلول،و خائف مستجیر،یختلون بعقد الأیمان و بغرور الإیمان؛فلا تکونوا أنصاب الفتن،و أعلام البدع؛و الزموا ما عقد علیه حبل الجماعة،و بنیت علیه أرکان الطّاعة؛و اقدموا علی اللّه مظلومین،و لا تقدموا علیه ظالمین؛و اتّقوا مدارج الشّیطان و مهابط العدوان؛و لا تدخلوا بطونکم لعق الحرام،فإنّکم بعین من حرّم علیکم المعصیة،و سهّل لکم سبل الطّاعة.
:
مردم(در آن زمان)یا کشته میشوند و خونشان به هدر میرود،و یا ترسان هستند(و به گوشهای پناه میبرند)و طالب امانند.فتنهگران با سوگندها و تظاهر به ایمان مردم را فریب میدهند.در چنین شرایطی سعی کنید شما پرچمهای فتنه و نشانههای بدعت نباشید،و از آن چه پیوند جماعت به آن گره خورده و ارکان اطاعت بر آن نباشد،جدا نشوید.مظلوم بر خداوند وارد شوید و ظالم وارد نشوید.از گام نهادن در راههای شیطان و سراشیبیهای ظلم و عدوان بپرهیزید.لقمههای حرام هر چند اندک باشد،وارد شکم خود نسازید؛چرا که شما زیر نظر کسی هستید که گناه را بر شما حرام کرده و راههای اطاعت را برای شما آسان ساخته است.
وظیفه شما در این فتنه
بعضی از شارحان نهج البلاغه چنین پنداشتهاند که این بخش از خطبه،ارتباط خاصی با بخشهای سابق خطبه ندارد و مرحوم سیّد رضی طبق روش گزینشی خود آن را انتخاب کرده و قسمتهایی را که قبل از آن بوده ذکر نکرده است؛در حالی که رابطه نزدیکی میان این بخش و بخشهای گذشته دیده میشود،زیرا در بخشهای پیشین ویژگیهای فتنههایی که در برابر مردم در آینده وجود داشته است،بیان شده و در این بخش،نتیجه آن فتنهها و سپس وظیفه مردم در برابر آن بیان میشود.
نخست میگوید:«مردم(در آن زمان)یا کشته میشوند و خونشان به هدر میرود و یا ترسان هستند(و به گوشهای پناه میبرند)و طالب امانند» (بین قتیل مطلول (1)،و خائف مستجیر) .
و در ادامه این سخن میافزاید:«فتنهگران مردم را با سوگندها و تظاهر به ایمان فریب میدهند» (یختلون (2)بعقد الأیمان و بغرور الإیمان) .
آری!فتنهگر برای پیشبرد اهداف شیطانی خود از هر وسیلهای استفاده میکند، کشتن و در هم کوبیدن و در صورت لزوم،تظاهر به ایمان کردن و امان نامه برای افراد نوشتن و بعد همه را به دست فراموشی سپردن.
سپس امام علیه السّلام به بخشی از وظایف مردم در این فتنهها و آشوبهای سخت اشاره کرده و دستورات پنجگانهای برای پیروان حق بیان میکنند.نخست میفرماید:«سعی کنید شما پرچمهای فتنهها و نشانههای بدعت نباشید» (فلا تکونوا أنصاب الفتن،و
أعلام البدع) .
اشاره به این که با سردمداران فتنهها و بدعتها همکاری نکنید و خود را از این معرکههای خطرناک کنار بکشید. و در دوّمین دستور میافزاید:«از آن چه پیوند جماعت (و جامعه اسلامی)به آن گره خورده و ارکان اطاعت بر آن نباشد،جدا مشوید» (و الزموا ما عقد علیه حبل الجماعة،و بنیت علیه أرکان الطّاعة) .
اشاره به این که تا میتوانید قوانین و دستورات الهی را که ضامن بقای جامعه اسلامی و اطاعت پروردگار است،حتی درگیر و دار فتنهها تا آن جا که میتوانید محترم بشمرید؛ چرا که اگر راه نجاتی از فتنه باشد پیروی از این دستورات است.این سخن مخصوصا برنامههایی همچون جمعه و جماعت و حج و کمک به محرومان و ستمدیدگان را شامل میشود؛چرا که حفظ آنها سبب نجات از فتنههاست.
در سوّمین دستور میفرماید:«مظلوم بر خداوند وارد شوید و ظالم وارد نشوید» (و اقدموا علی اللّه مظلومین،و لا تقدموا علیه ظالمین) .
مفهوم این سخن آن نیست که تن به ظلم بدهید و تسلیم ظالم شوید؛زیرا این کار از نظر اسلام ممنوع و نوعی کمک به ظالم و اعانت بر اثم است؛بلکه منظور آن است که اگر بر سر دو راهی قرار گرفتید که یا حقوق مردم را ببرید یا حق شما را ببرند،ترجیح دهید که از حق خود بگذرید تا به ظلم بر دیگران آلوده نشوید.با توجه به قاعده تقدیم اهم بر مهم این کار یک برنامه عادلانه و خدا پسندانه است.
و در چهارمین دستور میافزاید:«از گام نهادن در راههای شیطان و سراشیبیهای ظلم و عدوان بپرهیزید!» (و اتّقوا مدارج الشّیطان و مهابط العدوان) .
اشاره به این که به منطقه خطر(ظلم و فساد)نزدیک نشوید؛چرا که لغزشگاه انسان است.تعبیر به«مدارج»(پلهها)و«مهابط»(سراشیبیها)اشاره به نکته لطیفی است؛ یعنی شیطان،انسان را از پلههای طغیان بالا میبرد و هنگامی که به اوج رسید او را به پایین پرتاب میکند و گاه به کنار درههای گناه میکشاند تا پایشان بلغزد و در اعماق کبایر
سقوط کنند.
در پنجمین و آخرین دستور میافزاید:«لقمههای حرام را هر چند اندک باشد وارد شکم خود نسازید؛چرا که شما در معرض نگاه کسی هستید که گناه را بر شما حرام کرده و راههای اطاعت را برای شما آسان ساخته است» (و لا تدخلوا بطونکم لعق (1)الحرام،فإنّکم بعین من حرّم علیکم المعصیة،و سهّل لکم سبل الطّاعة) .
بی شک،به هنگام سلطه ظالمان و بروز فتنهها اموال حرام در دست مردم زیاد میشود و استفاده از آن آثار بسیار شومی در وجود انسان دارد؛قلب را تاریک و انسان را از خدا دور میسازد و در مسیر شیطان قرار میدهد.امام علیه السّلام در این زمینه هشدار میدهد و در ضمن میفرماید:هیچ گاه راه طاعت و کسب حلال به روی شما بسته نمیشود؛زیرا در هر شرایطی خداوند طرقی برای نجات از معاصی و روی آوردن به طاعت الهی به روی مردم گشوده است.
به گفته نویسنده معروف«مغنیه»بهترین تفسیر برای این جمله و ما بعد آن،همان سخنی است که در خطبه 114 گذشت که میفرمود:إنّ الّذی أمرتم به أوسع من الّذی نهیتم عنه.و ما أحلّ لکم أکثر ممّا حرّم علیکم.فذروا ما قلّ لما کثر،و ما ضاق لما اتّسع؛آن چه به آن مأمور شدهاید گستردهتر است از آن چه نهی شدهاید و آن چه بر شما حلال شده بیش از آن است که حرام گردیده؛بنابر این کم را به سبب زیاد ترک گویید و محدودتر را به خاطر گستردهتر رها سازید».
1) 1) «لعق»جمع در«لعقه»به معنای چیز کم است،به اندازهای که قاشق یا انگشت میتواند از یک ماده غذایی بردارد.
و من خطبة له علیه السّلام
فی صفات اللّه جل جلاله،و صفات أئمة الدین
(1) از خطبههای امام علیه السّلام است که درباره صفات خداوند و اوصاف پیشوایان دین ایراد فرموده است.
این خطبه به طور کلی از سه بخش تشکیل شده است:در بخش اوّل،امام علیه السّلام به نکات مهمی درباره صفات خداوند اشاره میکند که به گفته بعضی از شارحان نهج البلاغه مانند آن در هیچ کتابی دیده نشده است و فراتر از مطالبی است که فلاسفه و حکیمان و عرفا درباره صفات خدا گفتهاند.
1) 1) سند خطبه: این خطبه را امام،زمانی ایراد فرمود که خلافت ظاهری به او رسید.این سخنی است که ابن ابی الحدید دارد و نشان میدهد که در جای دیگری غیر از نهج البلاغه دیده است؛زیرا نهج البلاغه اشاره به این مطلب ندارد.مرحوم«کلینی»نیز بخشهایی از آن را در جلد اوّل «اصول کافی»نقل کرده است.«آمدی»نیز در«غرر الحکم»به قسمتهایی از آن اشاره میکند.(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 344).
و در بخش دوّم به موقعیت پیشوایان دینی و امامان هدایت اشاره میکند و مقام آنها را در پیشگاه حق و موقعیتشان را در جامعه انسانی،بیان میفرماید.
در بخش سوّم از نعمت بزرگ الهی یعنی اسلام و قرآن سخن میگوید،و نکات جالبی درباره این کتاب آسمانی ذکر میکند تا مردم قدرش را بدانند و از این منبع فیض پروردگار بیشتر بهره گیرند.
الحمد للّه الدّالّ علی وجوده بخلقه،و بمحدث خلقه علی أزلیّته؛و باشتباههم علی أن لا شبه له.لا تستلمه المشاعر،و لا تحجبه السّواتر، لافتراق الصّانع و المصنوع،و الحادّ و المحدود،و الرّبّ و المربوب؛الأحد بلا تأویل عدد،و الخالق لا بمعنی حرکة و نصب،و السّمیع لا بأداة، و البصیر لا بتفریق آلة،و الشّاهد لا بمماسّة،و البائن لا بتراخی مسافة،و الظّاهر لا برؤیة،و الباطن لا بلطافة.بان من الأشیاء بالقهر لها،و القدرة علیها،و بانت الأشیاء منه بالخضوع له،و الرّجوع إلیه.من وصفه فقد حدّه، و من حدّه فقد عدّه،و من عدّه فقد أبطل أزله،و من قال:«کیف»فقد استوصفه،و من قال:«أین»فقد حیّزه.عالم إذ لا معلوم،و ربّ إذ لا مربوب، و قادر إذ لا مقدور.
ستایش،مخصوص خداوندی است که با آفرینش مخلوقات همگان را به وجود خود رهنمون شده است و به حدوث آنها ازلیّت خود را نشان داده و با شباهت داشتن آنها به یکدیگر روشن میسازد که شبیه و نظیری ندارد؛عقلها به کنه ذاتش نرسد و حجابها وجودش را مستور نسازد؛چرا که خالق و مخلوق با هم فرق دارند و محدود کننده و محدود شونده و پرورش دهنده و پرورده شده با هم متفاوتند.یگانه است؛ولی نه به معنای وحدت عددی(بلکه به این معنا که شبیه و نظیر ندارد)و خالق و آفریننده است؛
اما نه به این معنا که حرکت و رنج و تعبی در این راه متحمل شود.شنواست؛بی آن که از ابزار شنوایی استفاده کند و بیناست ولی نه از طریق باز و بسته کردن پلکها.در همه جا حاضر است؛نه این که با اشیا مماس باشد و از همه چیز جداست؛بی آن که مسافتی میان او و موجودات باشد.آشکار است؛نه با دید چشمها و پنهان است نه به سبب کوچکی و لطافت.با سلطه و قدرتش،از همه اشیا جداست و همه آنها از او جدا هستند؛چرا که در برابر او خاضع و بازگشتشان به سوی اوست.آن کس که او را(با صفات مخلوقات)وصف کند،محدودش ساخته و کسی که برای او حدی قائل شود،او را به شمارش در آورده و آن کس که او را به شمارش درآورد ازلیّتش را انکار کرده و آن کس که بپرسد:چگونه است؟ وصفش نموده و آن کس که بگوید:کجاست؟مکانی برای او قائل شده.او عالم بود،در آن هنگام که معلومی وجود نداشت و پروردگار بود آن زمان که پروردهای نبود و قادر و توانا بود آن زمان که مقدوری وجود نداشت.
گوشهای از صفات جمال و جلال خدا
همان گونه که در بخش مصادر خطبه گفته شد،این خطبه را امام علیه السّلام هنگامی ایراد کرد که مردم عثمان را به علت ناراحتیهایی که از او و اطرافیانش داشتند،کشتند و به دنبال آن با امام علی علیه السّلام بیعت نمودند.
در آغاز خطبه به معرفة اللّه و بیان صفات جمال و جلال خدا میپردازد،چرا که ریشه تمام خوشبختیها و اصلاحات فردی و اجتماعی،معرفت او است.هیجده وصف از اوصاف الهی را در قالب عباراتی کوتاه و پر معنا و روشن بیان میفرماید که فلاسفه و متکلمان در پیچ و خم آن ماندهاند.
نخست میفرماید:«ستایش،مخصوص خداوندی است که با آفرینش مخلوقات، همگان را به وجود خود رهنمون شده است» (الحمد للّه الدّالّ علی وجوده بخلقه) .
آری!هنگامی که عجایب آفرینش را مطالعه کنیم و اسرار و نظامات و شگفتیهای خلقت زمین و آسمان،یا حیوان و انسان را بررسی نماییم به خوبی میفهمیم که این همه آثار بدیع،زاییده طبیعت کور و کر نیست؛بلکه در پشت این دستگاه حکیمی قادر و عالمی مدبر قرار دارد،و این همان برهان نظم است که در قرآن مجید و روایات اسلامی به عنوان روشنترین دلیل خداشناسی به آن اشاره شده است.
در دوّمین وصف میفرماید:«به وسیله حدوث آنها،ازلیّت خود را نشان داده» (و بمحدث خلقه علی أزلیّته) .
این در واقع اشاره به برهان وجوب و امکان است؛زیرا سلسله مخلوقات،که پشت سرهم لباس وجود به تن میپوشند،نمیتواند تا بینهایت ادامه یابد و هر حادثی مخلوق حادث دیگر باشد؛زیرا بینهایت معلول،سرانجام نیاز به علتی دارند که ازلی باشد و بینیاز از خالق و به تعبیر دیگر واجب الوجود باشد.
در سوّمین وصف میفرماید:«و با شباهت داشتن مخلوقات به یکدیگر،نشان داد که شبیه و نظیری ندارد» (و باشتباههم علی أن لا شبه له) .
چگونه شباهت مخلوقات به یکدیگر دلیل بر این است که خداوند شبیه ندارد؟ پاسخ،آن است که این شباهت،دلیل بر ترکیب آنهاست؛زیرا قدر مشترکی دارند از قبیل زمان و مکان و بعضی از اشکال و عوارض ظاهری؛و جهات مختلفی دارند که آنها را از هم متمایز میکند؛بنابر این هر موجودی مرکب است از ما به الاشتراک و ما به الامتیاز(جهات مشترکه و جهات مختلفه)و طبیعی است که چنین موجوداتی که مرکبند،نیازمندند(نیازمند به اجزای خود و به کسی که آنها را با هم ترکیب کند)و از این جا میفهمیم که خداوند،شبیه و نظیری ندارد و گر نه ترکیب و احتیاج در ذات پاک او پیدا میشد.
در بیان چهارمین و پنجمین وصف میفرماید:«عقلها به کنه ذاتش نرسد و پردهها وجودش را مستور نسازد،چرا که خالق و مخلوق با هم فرق دارند و محدود کننده و
محدود شونده،و پرورش دهنده و پرورده شده با هم متفاوتند» (لا تستلمه (1)المشاعر،و لا تحجبه السّواتر،لافتراق الصّانع و المصنوع،و الحادّ و المحدود،و الرّبّ و المربوب) .
اما این که:مشاعر انسان اعم از حواس ظاهر و باطن و عقل و خرد به کنه ذات او نمیرسد،دلیلش روشن است؛زیرا او وجودی است نامحدود و غیر متناهی از هر جهت؛و عقول انسانی محدود از هر جهت؛و نامحدود هرگز در محدود نمیگنجد.از سوی دیگر آن قدر آثار وجود مقدّس او عالم را پر کرده که هیچ پردهای نمیتواند او را بپوشاند.کنه ذاتش بر همه کس پنهان و آثارش در همه جا پیدا.
جمله «لافتراق الصانع...» دلیلی است بر پنهان بودن ذات پاک او و آشکار بودن آثارش؛زیرا خالق و مخلوق و حاد و محدود و رب و مربوب با هم متفاوتند.مصنوع که ممکن الوجود است نمیتواند صانع را که واجب الوجود است درک کند و آفریدگان که محدودند نمیتوانند آفریدگار را که نامحدود است دریابند و موجودات که تحت ربوبیت خداوندند،رب و پروردگار خویش را آن گونه که هست درک نمیکنند.
این احتمال نیز از سوی جمعی از شارحان نهج البلاغه داده شده که این استدلالها برای تمام صفاتی است که قبلا ذکر شد،ولی تفسیر اوّل مناسبتر به نظر میرسد.
در بیان ششمین و هفتمین صفات او میفرماید:«یگانه است؛ولی نه معنای وحدت عددی(بلکه به این معنا که شبیه و نظیر ندارد)و خالق و آفریننده است؛اما نه به این معنا که حرکت و رنج و تعبی در این راه متحمل میشود» (الأحد بلا تأویل عدد،و الخالق لا بمعنی حرکة و نصب (2)) .
هنگامی که میگوییم خداوند واحد است،بعضی تصور میکنند مفهومش این است که او یکی است و دو نیست؛در حالی که اشتباه است؛زیرا مفهوم این سخن آن است که
دوّمی برای او تصور میشود اما وجود ندارد؛حال آن که برای ذات خداوند دوّمی تصور نمیشود.مگر ذاتی که از هر جهت نامحدود است تعدد در آن تصور میشود؟اگر تعددی تصور شود مفهومش این است که هر دو محدودند.بنابر این توحید ذات پروردگار به معنای وحدت عددی نیست؛بلکه به معنای یکتایی از نظر شبیه و مانند است؛نه در ذهن و نه در خارج.
و هنگامی که میگوییم او خالق و آفریننده است،ممکن است این توهم برای بعضی پیدا شود که او برای خلقت موجودات آستین بالا میزند و از این جا به آن جا میرود و زحمت میکشد تا به مقصود خود برسد؛آن گونه که ما در مورد مصنوعات خود انجام میدهیم؛نه،او چنان است که وقتی اراده کند موجودی کوچک یا جهانی عظیم ایجاد شود،فرمان میدهد:«موجود باش»آن هم فورا موجود میشود، «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ» . (1)
سپس هشتمین و نهمین وصف را چنین بیان میکند،«او شنواست؛ولی نه با استفاده از ابزار شنوایی و بیناست؛نه به وسیله باز و بسته کردن پلکها» (و السّمیع لا بأداة،و البصیر لا بتفریق آلة) .
این توضیحات امام علیه السّلام به علت این است که وقتی از بینایی و شنوایی و صفات دیگری همانند آنها به میان میآید،فورا ذهن ما متوجه بینایی و شنوایی خودمان میشود که با ابزار و آلاتی مانند گوش و کره چشم با آن ساختمانهای مخصوصشان میشنود،در حالی که بینایی و شنوایی او با آلات و ابزار ممکن نیست؛بلکه با حضور ذاتش در همه جا و در ظاهر و باطن همه اشیاست.
تعبیر «لا تفریق آلة» ممکن است اشاره به این نکته باشد که انسان برای دیدن یک منظره کامل-مثلا از یک خانه-باید چشم خود را متوجه نقاط مختلف آن خانه کند؛بالا و پایین و شرق و غرب آن را ببیند و عکسهای متعددی از آن به مغز مخابره شود و مغز
1) 1) یس،آیه 82.
آنها را در کنار هم بچیند و ترسیم کاملی از آن خانه درست کند؛بنابر این،کار اوّل چشم تصورهای جداگانه برداشتن و کار دوّم را که مغز انجام میدهد ترکیب آنها با یکدیگر است.
در مورد مشاهده یک حرکت-مثلا حرکت یک انسان باز همین کار انجام میشود که دقیقا شبیه فیلمبرداری معمولی،چشم،از شکل و هیئت آن انسان در هر لحظه عکسی بر میدارد و به مغز مخابره میکند.هنگامی که این عکسها در کنار هم چیده شود صحنه حرکت تجسم میشود.
در بیان دهمین و یازدهمین وصف چنین میفرماید:«او در همه جا حاضر است؛نه این که با اشیا مماس باشد و از همه چیز جداست؛بی آن که مسافتی بین او و موجودات باشد» (و الشّاهد لا بمماسّة،و البائن لا بتراخی مسافة) .
اشاره به این که حضور خداوند در همه جا نه به معنای حضور مکانی است که تماس با اشیا داشته باشد؛بلکه حضور او به معنای احاطه وجودی او به همه چیز است؛و جدایی او از اشیا نه به معنای فاصله مکانی یا زمانی است؛بلکه به این معناست که ذات او در غایت کمال و غیر او در نهایت نقصان است.
ممکن است تصور شود که این صفات و صفاتی که بعد از آن میآید با هم متناقض است.نزدیک بودن و دور بودن،حاضر بودن و جدا بودن،ظاهر بودن و باطن بودن،از صفاتی است که در اندیشه ما با هم جمع نمیشود.درست است؛مطلب همین گونه است؛ ولی در آن هنگام که این صفات درباره مخلوقات به کار رود که همه از نظر زمان و مکان و جهات مختلف محدودند؛اما هنگامی که سخن از ذات بی نهایت خداوند به میان میآید این اوصاف به ظاهر متضاد در او جمع میشود،با این که در همه جا حضور دارد(یعنی احاطه علمی به همه چیز دارد)حضور مکانی در هیچ جا ندارد؛زیرا جسم نیست که مکان بخواهد.
سپس امام علیه السّلام به بیان دوازدهمین و سیزدهمین وصف پرداخته،میفرماید:
«آشکار است؛نه با دید چشمها،پنهان است نه به سبب کوچکی و لطافت» (و الظّاهر لا برؤیة،و الباطن لا بلطافة) .
آری!او از همه چیز آشکارتر است؛چرا که آثار او سراسر جهان را پر کرده و جهان پرتوی از صفات جمال و جلال اوست،و او پنهان است،نه مانند اشیا کوچک و بسیار لطیف مانند هوا،بلکه به این معنا که به کنه ذاتش خرد پی نمیبرد.
آن گاه چهاردهمین وصف از اوصاف،او را چنین بیان میفرماید:«با سلطه و قدرت از همه موجودات جداست و همه موجودات برای خضوع در برابر او و بازگشتشان به سوی او از او جدایند» (بان من الأشیاء بالقهر لها،و القدرة علیها،و بانت الأشیاء منه بالخضوع له،و الرّجوع إلیه) .
اشاره به این که اگر میگوییم خدا از همه چیز جداست،نه به این معنا است که او از ما دور است؛بلکه به مقتضای دلایل قطعی فلسفی و صریح آیه قرآن از ما به ما نزدیکتر است،« «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ» ؛ما به انسان از رگ گردن او نزدیک تریم». (1)بلکه به این معناست که قدرت و قاهریت او بر همه چیز سایه افکنده.ما کجا و او کجا؟«چه نسبت،خاک را با اوج افلاک؟»و همچنین جدایی اشیا از او که مفهومش خضوع همه چیز در برابر اراده و فرمان اوست.
در بیان پانزدهمین وصف چنین میفرماید:(ذات او قابل وصف نیست؛چرا که)«آن کس که او را با صفات مخلوقات)وصف کند محدودش ساخته و کسی که برای او حدّی تعیین کند،او را به شمارش درآورده و کسی او را به شمارش در آورد،ازلیّتش را انکار کرده و آن کس که بپرسد:چگونه است؟وصفش کرده و آن کس که بگوید:کجاست؟مکانی برای او قائل شده» (من وصفه فقد حدّه،و من حدّه فقد عدّه،و من عدّه فقد أبطل أزله،و من قال:«کیف»فقد استوصفه،و من قال:«أین»فقد حیّزه (2)) .
توضیح این سخن این که:ما آفریده شدگان که در جهان ممکنات به سر میبریم،همه چیز را با خود مقایسه میکنیم و در بسیاری از مواقع،خدا را با صفات ناقص و محدود خود وصف میکنیم و اوصافی همچون اوصاف ممکنات برای او قائل میشویم و این دره خطرناک تشبیه است که ما را در آیات و روایات از آن بر حذر داشتهاند؛به همین جهت امام علیه السّلام میفرماید:کسی که او را به این صفات وصف کند او را همچون ممکنات محدود دانسته و کسی که حدی برای او قائل شود،به یقین شبیه و مانندی نیز برای او تصور میکند و بنابر این او را در قالب اعدادی میآورد و کسی که او را در قالب اعداد آورد،ازلیّت و ابدیّت او را انکار نموده است؛چرا که این دو وصف از نامحدود بودن ذات پاک او سر چشمه میگیرد.
همچنین کسی که از چگونگی ذات او سؤال کند،اوصاف مخلوقات را برای او قائل شده و آن کس که از مکان یا زمان او بپرسد،او را همچون اجسام در محدوده زمان و مکان فرض کرده است.
از شب و روزم چه میپرسی که من با یار خویش
در مکانی زندگی دارم که صبح و شام نیست!
اوّل و آخر ندارد داستان عاشقی
کانچه را آغاز نبود همچنین انجام نیست
ممکن است کسانی وصف یاد شده را در قوه سه وصف از اوصاف سلبیه خداوند بدانند:
عدم محدودیت،نفی کیفیت و نفی مکان برای ذات پاک خدا و سرانجام امام علیه السّلام اوصاف شانزدهم،هفدهم و هیجدهم را به این صورت بیان میفرماید:«او عالم بود در آن هنگام که معلومی وجود نداشت.پروردگار بوده آن زمان که پروردهای نبود.و قادر و توانا بود آن زمان که مقدوری نبود!» (عالم إذ لا معلوم،و ربّ إذ لا مربوب،و قادر إذ لا مقدور) .
اما این که خداوند پیش از این که معلومی وجود داشته باشد عالم بوده است،به این
دلیل است که او عالم به ذاتش بوده و ذات او سرچشمه همه موجودات است؛پس علم به ذات،در واقع علم به همه موجوداتی است که به تدریج در عالم،لباس وجود میپوشند.
و اما این که قبل از وجود موجودات،او پروردگار بوده،به دلیل آن است که قدرت به ربوبیت و پرورش موجودات عین ذات پاک اوست؛درست مثل این که میگوییم فلان کس مدیر و مدبّر است،در حالی که هنوز اداره و تدبیر تشکیلاتی بر عهده نگرفته است.
همچنین اگر میگوییم او قادر است قبل از این که مقدوری وجود داشته باشد به دلیل این است که قدرتش عین ذات اوست؛همان گونه که میگوییم:فلان کس توان انجام دادن چنین کاری را دارد،در حالی که هنوز انجام نداده است.
کوتاه سخن این که صفاتی همچون علم و قدرت و تمام صفات ثبوتیه،عین ذات اوست؛بنابر این او همه چیز بود،پیش از این که چیزی وجود داشته باشد؛و اگر درست بنگریم او الآن هم همه چیز است و دیگران هیچ! ***
منها:قد طلع طالع،و لمع لامع،و لاح لائح،و اعتدل مائل؛و استبدل اللّه بقوم قوما،و بیوم یوما؛و انتظرنا الغیر انتظار المجدب المطر.و إنّما الأئمّة قوّام اللّه علی خلقه،و عرفاؤه علی عباده؛و لا یدخل الجنّة إلاّ من عرفهم و عرفوه.و لا یدخل النّار إلاّ من أنکرهم و أنکروه.إنّ اللّه تعالی خصّکم بالإسلام،و استخلصکم له،و ذلک لأنّه اسم سلامة،و جماع کرامة.
اصطفی اللّه تعالی منهجه،و بیّن حججه،من ظاهر علم،و باطن حکم.لا تفنی غرائبه،و لا تنقضی عجائبه.فیه مرابیع النّعم،و مصابیح الظّلم،لا تفتح الخیرات إلاّ بمفاتیحه،و لا تکشف الظّلمات إلاّ بمصابیحه.قد أحمی حماه،و أرعی مرعاه.فیه شفاء المستشفی،و کفایة المکتفی.
:
طلوع کنندهای طلوع کرد.درخشندهای درخشید و آشکار شوندهای آشکار شد و آنچه از مسیر حق منحرف شده بود،به اعتدال(و مسیر صحیح)بازگشت و خداوند،گروهی را به گروه دیگر مبدل ساخت و روزگار دیگری را به جای روزگار موجود نشاند و ما از پیش در انتظار دگرگونیها بودیم؛همچون کسی که در خشکسالی در انتظار باران باشد.
پیشوایان دین(امامان معصوم)مدیران الهی بر مردمند،و رؤسا و عارفان او بر بندگانش.هیچ کس داخل بهشت نمیشود،مگر کسی که آنها را بشناسد و آنان نیز او را بشناسند و هیچ کس وارد دوزخ نمیشود،مگر کسی که آنها را انکار کند و آنان نیز
انکارش نمایند.
خداوند،اسلام را ویژه شما قرار داد و شما را(برای حمایت از)اسلام برگزید.این همه اهمیّت به علت آن است که اسلام نامی است برای سلامت و کانونی است از بزرگواریها و کرامت.خداوند،راه آن را برگزید و دلایلش را روشن ساخت،(و قرآن را فرو فرستاد که) ظاهرش علم و باطنش حکمت است.تعلیمات عالی قرآن هرگز فانی نمیشود و شگفتیها و نو آوریهایش پایان نمیگیرد.در آن نعمتهایی است همچون سرزمینهای پر گیاه در فصل بهار و چراغهای روشنی بخش تاریکیها؛درهای خیرات جز با کلیدهای آن گشوده نمیشود و ظلمتها جز با چراغهای پر فروغش بر طرف نمیگردد.حدود محرمات را تعیین کرده و موارد مباح و حلال را نشان داده؛درمان شفا جویان در قرآن است و همه نیازهای طالبان در آن جمع است.
خلیفه حق آشکار شد
جمعی از شارحان نهج البلاغه-چنان که قبلا اشاره شد-معتقدند که این خطبه، مخصوصا این بخش از آن که ناظر به مسائل خلافت است بعد از قتل عثمان و انتقال خلافت به آن حضرت ایراد شده است و تعبیرات این بخش به ویژه آن چه را درباره امامان و پیشوایان مردم بیان فرموده،گواه این مدعا است.
به هر حال امام علیه السّلام در این بخش،نخست به ظهور خلافت حق اشاره میکند و میفرماید:«طلوع کنندهای طلوع کرد و درخشندهای درخشید و آشکار شوندهای آشکار شد و آن چه از مسیر حق منحرف شده بود به اعتدال(و مسیر صحیح)بازگشت» (قد طلع طالع،و لمع لامع،و لاح لائح،و اعتدل مائل) .
این تعبیرات به خوبی نشان میدهد که زمان حکومت عثمان از دورانهای تاریک تاریخ اسلام بود؛چرا که خویشاوندان او در تمام پستها و مقامهای کلیدی سیطره
یافتند و اموال بیت المال به ملک خصوصی آنها در آمد و فریاد محرومان به آسمان بلند شد.بعد از او خورشید فروزان عدالت از پشت ابرهای تیره نمایان گشت و حکومت اسلامی به شکل حکومت عصر پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در آمد.
در این که جملههای سه گانه اوّل،عطف تفسیری است و یک مطلب را(طلوع خورشید ولایت حق)با چند تعبیر بیان میکند یا هر یک اشاره به نکتهای است،در میان مفسّران نهج البلاغه گفتگوست؛ولی حق این است که هر یک معنای خاص خود را دارد؛ زیرا خورشید به هنگام طلوع،سه مرحله را میپیماید:نخست بیرون آمدن از پشت افق، سپس گسترده شدن شعاع آن بر پهنه زمین و سرانجام بالا آمدن و در وسط آسمان قرار گرفتن و آشکار شدن برای همگان است.
این جملههای سه گانه هر یک اشاره به یکی از این مراحل سه گانه دارد؛یعنی خورشید ولایت طلوع کرد و شعاع خود را بر صفحه زمین گسترانید و سپس بالا آمد و در دل آسمان جای گرفت.
و در ادامه میافزاید:«خداوند گروهی را به گروه دیگر مبدّل ساخت و روزگار دیگری را به جای روزگار موجود نشاند و ما از پیش در انتظار دگرگونیهایی بودیم؛همچون کسی که در خشکسالی در انتظار باران باشد» (و استبدل اللّه بقوم قوما،و بیوم یوما؛ و انتظرنا الغیر انتظار المجدب المطر) .
این تعبیرات به خوبی نشان میدهد که حوادث مربوط به عثمان،غیر منتظره نبود؛ زیرا هر شخص هوشیاری پیش بینی میکرد که این حکومت فامیلی که همه مقدرات یک کشور پهناور را به دست یک فامیل و اقوام و بستگان خود بسپارد پایدار نخواهد ماند، و نطفه یک شورش و قیام عمومی را در دل خود پرورش میدهد.این یک سنت الهی در تمام طول تاریخ است.
آنها که بر این سخن ایراد گرفتهاند که آیا علی علیه السّلام انتظار قتل عثمان را میکشید؟از نکته بالا غفلت کردهاند که این گونه حوادث برای هیچ هوشیاری دور از انتظار نیست و به
تعبیر دیگر نتیجه طبیعی اعمال خود آنها بود.
اضافه بر این،امام علیه السّلام نمیفرماید:ما در انتظار قتل عثمان بودیم-بلکه به احتمال قوی امام علیه السّلام راضی به قتل او نبود-ما انتظار تغییرات داشتیم،انتظار کسی که در خشکسالی آرزوی باران دارد؛چه تعبیر جالبی!سرزمین اسلام به علت ظلم و بیدادگری بی حدّ و حساب اطرافیان عثمان،گویی به بیابان خشک و سوزانی تبدیل شده بود که به هنگام کنار رفتن عثمان و ظهور حکومت عدل علوی،باران رحمت الهی بر آن نازل شد.
«ابن ابی الحدید»معتزلی،در این جا به پرسش و پاسخی پرداخته که ذکر آن مناسب به نظر میرسد.
نخست از خود میپرسد:آیا بنابر عقیده«معتزله»از اهل سنت صحیح است که علی علیه السّلام انتظار قتل عثمان را بکشد،همچون انتظار باران در خشکسالی؟و آیا این دلیل بر حقانیّت مذهب شیعه نیست؟ بعد در پاسخ میگوید:امام علیه السّلام نفرموده که ما انتظار قتل او را داشتیم؛بلکه فرموده:
انتظار تغییرات یعنی عزل او از خلافت داشتیم؛زیرا به عقیده ما علی علیه السّلام او را به علت اعمالش مستحق عزل از خلافت میدانست؛نه مستحق قتل؛و این با مذهب ما سازگار است.
سپس ایراد دیگری مطرح میکند که:آیا«معتزله»از اهل سنت معتقدند که علی علیه السّلام عثمان را فاسق و مستحق عزل از خلافت میدانست؟به دلیل فسقش؟ در پاسخ میگوید:ابدا معتزله چنین اعتقادی ندارند؛بلکه میگویند:علی علیه السّلام عثمان را فرد ضعیفی میدانست که توان تدبیر خلافت را نداشت و به همین دلیل،خویشاوندان او تمام امور و بیت المال مسلمین را به تسخیر خود در آوردند و فریاد مسلمین برخاست. (1)
امام علیه السّلام در ادامه این سخن به سراغ بیان موقعیت امامان و پیشوایان حق میرود و
1) 1) شرح نهج البلاغه،ابن ابی الحدید،جلد 9،صفحه 153 و 154.
مقامات آنها را این گونه بیان میفرماید:«پیشوایان دین(امامان معصوم)مدبّران الهی بر مردمند و رؤسا و عارفان او بر بندگانش؛هیچ کس داخل بهشت نمیشود،مگر کسی که آنها را بشناسد و آنان نیز او را بشناسد و هیچ کس وارد دوزخ نمیشود،مگر کسی که آنها را انکار کند و آنها نیز انکارش نمایند» (و إنّما الأئمّة قوّام اللّه علی خلقه،و عرفاؤه (1)علی عباده؛و لا یدخل الجنّة إلاّ من عرفهم و عرفوه.و لا یدخل النّار إلاّ من أنکرهم و أنکروه) .
این تعبیر نشان میدهد که امامان و پیشوایان علیه السّلام از سوی خدا تعیین میشوند؛نه از سوی مردم و اگر بیعت و انتخابی لازم است برای انسجام کار و پیشرفت امور آنهاست.
تعبیر به«قوّام»(جمع قائم)اشاره به تدبیر امور خلق است و تعبیر به«عرفاء»(جمع عریف)اشاره به این است که آنها به علت شناختی که درباره مردم و شرایط زمان و مکان دارند و به مصالح و مفاسد آنها آشنایند،هر کس را در جای مناسب مینشانند و هر کار را در موقع مناسب انجام میدهند.
جمله «لا یدخل الجنة...» و «لا یدخل النار...» تأکیدهایی است بر آن چه در جملههای قبل گفته شد؛زیرا هنگامی که بپذیریم آنها از طرف خدا تعیین شدند،کسی که آنها را به رسمیت بشناسد و آنان اعمالش را صحیح بشناسند به یقین،اهل بهشتند و کسی که آنها را انکار کند،در واقع،فرمان خدا را انکار کرده،و چنین کسی سزاوار دوزخ است؛همچنین کسی که آنها اعمالش را منکر بشمرند او نیز دوزخی است.
بدیهی است همه این تعبیرات با مذهب شیعه سازگار است که تعیین امام را از سوی خدا به وسیله پیغمبر یا امام پیشین میدانند و او را معیار تشخیص حق از باطل میشمرند و به یقین کسی که مردم او را با فکر برگزینند و ای بسا خطا کار و ستمکار از آب در آید دارای چنین مقاماتی نیست.حدیث معروف«من مات و لم یعرف امام زمانه
1) 1) «عرفاء»جمع«عریف»به معنای رییس و سرشناس یک قوم است که همه او را میشناسند و امورشان را تدبیر میکند.
مات میتة جاهلیّة؛کسیکه بمیرد و امام زمان خود را نشناسند،مرگ او مرگ جاهلیّت است». (1)
عجب این است که«ابن ابی الحدید»در این جا اصرار دارد که جملههای بالا درباره تمام خلفا که بعد از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله روی کار آمدند صادق است؛در حالی که امام علیه السّلام در جمله قبل از آن نکوهش شدیدی از حکومت عثمان کرده بود و این مطلب با آن چه«ابن ابی الحدید»استنباط کرده در تناقض آشکار است.
چگونه ممکن است پیشوای ضعیفی که تمام مقامات کشور اسلامی و بیت المال را در اختیار اقوام و بستگان فرصت طلب و هوا پرست خود گذاشته است و به همین جهت، مسلمانان قیام کردند و خون او را مباح شمردند و غالب صحابه نیز در برابر آن سکوت نمودند،و مصداق «قوّام اللّه علی خلقه و عرفائه علی عباده» باشد؟و هر کس او را انکار کند وارد دوزخ شود و هر کس او را قبول کند وارد بهشت گردد؟ در حدیثی از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم که به امیر مؤمنان علی علیه السّلام فرمود:«ثلاثة اقسم أنّهنّ حقّ،إنّک و الأوصیاء من بعدک عرفاء،لا یعرف اللّه إلاّ بسبیل معرفتکم و عرفاء لا یدخل الجنّة إلاّ من عرفکم و عرفتموه و عرفاء لا یدخل النّار إلاّ من أنکرکم و أنکرتموه؛سه چیز است که سوگند یاد میکنم،همه حق است، تو و امامان بعد از تو عرفاء و سرشناسانی هستید،که خدا را جز از طریق معرفت شما(و راهنمایی و هدایتتان)نمیتوان شناخت.و عرفایی هستید که هیچ کس وارد بهشت نمیشود مگر کسی که شما او را شناختهاید و او شما را شناخته،و عرفایی هستید که هیچ کس داخل دوزخ نمیشود،مگر آنها که شما را انکار کنند و شما آنها را انکار کنید». (2)
سپس امام علیه السّلام به مهمترین نعمتی که به مسلمانان ارزانی داشته،اشاره کرده،
میفرماید:«خداوند،اسلام را ویژه شما قرار داد و شما را برای(حمایت از)اسلام برگزید» (إنّ اللّه تعالی خصّکم بالإسلام،و استخلصکم له) .
آری!این موهبت عظیم را به شما بخشید و شما را شایسته پاسداری از آن دید.
به دنبال آن میافزاید:«این همه اهمیّت به خاطر آن است که اسلام نامی است برای سلامت و کانونی است از بزرگواریها و کرامت» (و ذلک لأنّه اسم سلامة،و جماع کرامة) .
و در توضیح آن میفرماید:«خداوند،راه اسلام را برگزید و دلایلش را روشن ساخت(و قرآن را فرو فرستاد که)ظاهرش علم و باطنش حکمت است!» (اصطفی اللّه تعالی منهجه،و بیّن حججه،من ظاهر علم،و باطن حکم) .
ضمیر در«منهجه»و«حججه»ممکن است به خداوند باز گردد یا به اسلام و نتیجه هر دو یکی است و تعبیر به«ظاهر علم»اشاره به ادله عقلیه است که بر حقانیت اسلام گواهی میدهد؛همان گونه که تعبیر به«باطن حکم»اشاره به اسرار احکام الهی است که در ادله نقلیه بیان شده است.
آری!اسلام آیین سلامت و کانون کرامت است.همیشه و در همه جا دعوت به محبّت و دوستی و همزیستی مسالمت آمیز میکند و از خشونت و عداوت و کینهتوزی بر حذر میدارد و خطاب به مؤمنان میگوید: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کَافَّةً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ» ؛ای کسانی که ایمان آوردهاید! همگی در صلح و آشتی در آیید و از گامهای شیطان(که شما را به نفاق و دشمنی و عداوت فرا میخواند)پیروی نکنید،که او دشمن آشکار شماست». (1)
اضافه بر این،کانون کرامت انسانی است و منادی عدل و مساوات و برابری انسانها و حریت و آزادگی و تقوا و مکارم اخلاق و آگاهی و آزاد اندیشی است.
و به یقین،مسلمین بهترین پاسداران اسلام و مدافعان آن هستند و در طول تاریخ
1) 1) بقره،آیه 208.
وفاداری خود را در دفاع از اسلام نشان داده و در حفظ آن کوشیدهاند.
و از آن جا که در این تعبیرات،اشاره روشنی به قرآن مجید است،به دنبال آن اوصاف مهمی برای این کتاب الهی بیان میکند که بالغ بر ده وصف میشود؛میفرماید:
«تعلیمات علمی قرآن هرگز فانی نمیشود و شگفتیها و نوآوریهایش پایان نمیگیرد، در آن نعمتهایی است همچون سرزمینهای پر گیاه در فصل بهار و چراغهای روشنی بخش تاریکیها،درهای خیرات جز با کلیدهای آن گشوده نمیشود و ظلمتها جز با چراغهای پرفروغش بر طرف نمیگردد» (لا تفنی غرائبه،و لا تنقضی عجائبه.فیه مرابیع (1)النّعم،و مصابیح الظّلم،لا تفتح الخیرات إلاّ بمفاتیحه) .
امام علیه السّلام در این شش جمله به اوصاف مهمی از قرآن مجید اشاره میکند که هر یک از دیگری جالبتر است.نخست میفرماید:«غرائب»(صفات برجسته بینظیر)قرآن هرگز فانی نمیشود و گرد و غبار کهنگی و فرسودگی بر آن نمینشیند؛همیشه نو و با طراوت است.
و در وصف دوّم اشاره به نوآوریها و شگفتیهایی میکند که هر روز چهره تازهای از آن نمایان میشود؛میفرماید:اینها پایان نمیگیرد؛بنابر این فرق میان«غرائب»و «عجائب»و«فنا»و«انقضا»این است که اوّلی اشاره به صفات برجستهای است که همیشه قرآن داشته و همواره خواهد داشت و دوّمی اشاره به نکات مهمی است که با گذشت زمان و مطالعه بیشتر هر روز آشکار میگردد.
این همان چیزی است که در حدیث معروف امام صادق علیه السّلام آمده است که شخصی از او پرسید:«ما بال القرآن لا یزداد علی النّشر و الدّرس إلاّ غضاضة؛چرا قرآن هر چه بیشتر منتشر و خوانده میشود،کهنه نمیگردد،بلکه طراوت آن بیشتر میشود؟» فرمود:«لأنّ اللّه تعالی لم یجعله لزمان دون زمان و لا لناس دون ناس فهو فی
1) 1) «مرابیع»جمع«مرباع»(بر وزن مثقال)به معنای زمینی است که در آغاز بهار در آن گیاهان میروید.بعضی نیز گفتهاند:به معنای بارانهایی است که در آغاز بهار میبارد.
کلّ زمان جدید و عند کلّ قوم غضّ إلی یوم القیامة؛این به دلیل آن است که خداوند متعال آن را برای زمان خاص یا گروه معینی قرار نداده است؛لذا در هر زمانی نو و نزد هر قوم و ملتی با طراوت است تا روز قیامت». (1)
در سوّمین وصف،آن را به سرزمینهای پر گیاهی تشبیه میکند که در فصل بهار غرق انواع نعمتهاست و میدانیم گیاهان بهاری دارای طراوت و لطافت و کیفیت و طعم ممتازی است.
و در وصف چهارم آن را به چراغهای پر نوری تشبیه میکند که امواج ظلمتها را میشکافد و همه جا را روشن میسازد.
در وصف پنجم و ششم راه رسیدن به خیرات و بر طرف کردن ظلمتها را منحصر به قرآن میشمرد.اشاره به این که آنها که کلید خیرات را در غیر قرآن جستجو میکنند و برای زدودن تیرگیهای دل و نورانیّت صحنه اجتماع از غیر قرآن یاری میجویند در اشتباهند.
و در پایان به چهار وصف دیگر اشاره کرده میفرماید:«قرآن،مناطق ممنوعه و حدود محرمات را تعیین کرد و موارد مباح و حلال را نشان داده.درمان شفا جویان در قرآن است و همه نیازهای طالبان در آن جمع است»( قد أحمی حماه (2)،و أرعی (3)مرعاه.فیه شفاء المستشفی،و کفایة المکتفی) .
1) 1) بحار الأنوار،جلد 89،صفحه 15،حدیث 8؛شرح بیشتری در این زمینه ذیل خطبه 18 در جلد اوّل،صفحه 635 ذکر کردیم.
2) 2) «حمی»به معنای منطقه ممنوعهای است که تعلق به شخص یا گروهی دارد و دیگران بدون اجازه حق ورود در آن را ندارند و در خطبه بالا اشاره به محرمات الهی است.
3) 3) «ارعی»از ماده«رعی»به معنای مراقبت از چیزی،گرفته شده و به همین جهت بردن گوسفندان را به چراگاه«رعی»میگویند،و از آن جا که حیوان را در چراگاه آزاد میگذارند واژه«ارعاء»به معنای آزاد گذاردن نیز به کار رفته است و در خطبه بالا همین معنا اراده شده یعنی خداوند آنچه را باید آزاد بگذارد در قرآن حکم به آزادی آن کرده است.
امام علیه السّلام در این اوصاف به نظم قانونی قرآن اشاره میکند که اصول کلی حلال و حرام را به طور کامل نشان داده و طرق مبارزه با بیماریهای اخلاقی و مفاسد اجتماعی را ارائه کرده و در پایان فرموده است:هر چه بخواهید در قرآن است و به راستی تا انسان با قرآن آشنا نشود عمق این سخنان را درک نمیکند.
آری!درمان انواع بیماریهای اخلاقی و انحرافات فکری و مشکلات اجتماعی در قرآن است و در واقع،آن کس که قرآن دارد و با قرآن همراه است همه چیز دارد؛ همان گونه که امام علیه السّلام در خطبه دیگری میفرماید:
«و اعلموا أنّه لیس علی أحد بعد القرآن من فاقة و لا لأحد قبل القرآن من غنی؛بدانید هیچ کس با داشتن قرآن فقر و بیچارگی ندارد و هیچ کس بدون قرآن،غنی و بینیازی نخواهد داشت». (1)
به همین دلیل،جامعه نیمه وحشی عصر جاهلیّت که در نهایت فقر و بدبختی از نظر اخلاقی و اقتصادی و اجتماعی زندگی میکردند،در سایه تعلیمات قرآن به اوج افتخار و قدرت در دین و دنیا رسیدند.
بعضی از شارحان نهج البلاغه این اوصاف ده گانه را مربوط به اسلام دانسته(نه قرآن) و ضمیرهای این جملهها را به آن باز گرداندهاند؛گرچه از نظر نتیجه تفاوت چندانی در کار نیست،ولی با توجه به این که عین این تعبیرات در خطبههای دیگر نهج البلاغه درباره قرآن آمده معلوم میشود که منظور بیان اوصاف قرآن است؛هر چند کلمه قرآن در متن خطبه نیست. (2)
و من خطبة له علیه السّلام
(1) از خطبههای امام علیه السّلام است(که در آن به صفات گمراهان و غافلان اشاره شده است).
این خطبه گلچینی است از چند بخش از خطبه مفصلی که امام ایراد فرموده است:
در بخش اوّل،برخی از صفات افراد فاسد و مفسد و گمراه را بیان میکند تا مردم بدانند و از آنها فاصله گیرند.
در بخش دیگری،به صفات غافلان اشاره میکند که وقتی بیدار میشوند که کار از
1) 1) سند خطبه: در«مصادر نهج البلاغه»نقل شده است:در برخی از نسخههای«نهج البلاغه»این خطبه به صورت جزئی از خطبه گذشته ذکر شده است،«ابن ابی الحدید»میگوید،«این خطبه را امام در حالی ایراد کرد که به سوی«بصره»(برای جنگ جمل و خاموش کردن آتش فتنه)در حرکت بود و شک نیست که او این خطبه را در جای دیگر دیده است که آن را چنین معرفی میکند.قبل از سیّد رضی در کتاب«تحف العقول»این خطبه به صورت مشروحتری آمده است و مرحوم«کلینی»بخشهایی از آن را در جلد پنجم کتاب«کافی»آورده و در کلمات قصار نیز یک جمله از این خطبه به صورت کلمه 398 ذکر شده است.(ضع فخرک،و احفظ کبرک و اذکر قبرک).(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 347).
کار میگذرد و گرفتار آثار سوء اعمال خود میشوند.
در بخش سوّم،همگان را مخاطب ساخته و اندرزهای مفید و مؤثر به آنها میدهد تا از خواب غفلت بیدار شوند و به فکر آخرت خویش باشند.
در بخش چهارم،به چند صفت خطرناک اشاره میکند که هر کس گرفتار آن باشد هر عملی انجام دهد،مقبول نخواهد شد و اهل نجات نخواهد بود.
در پنجمین و آخرین بخش،صفات چهارپایان و درندگان و انسانهای دنیا پرست و مؤمنان بیدار را در یک مقایسه کوتاه روشن میسازد و به این ترتیب خطبه پایان میگیرد.
و هو فی مهلة من اللّه یهوی مع الغافلین،و یغدو مع المذنبین،بلا سبیل قاصد،و لا إمام قائد.
:
او(انسان گمراه)در این چند روزی که خدا به او مهلت داده(تا با اعمال صالح،سعادت جاودان را برای خود فراهم سازد)پیوسته با غافلان به سوی سقوط میرود و همه روز با گنهکاران بسر میبرد؛بی آن که در طریقی گام نهد که او را به حق رساند یا پیشوایی برگزیند که قائد و راهنمای او باشد.
انسانهای گمراه و غافل
همان گونه که در بیان سند خطبه اشاره شد،بعضی از شارحان نهج البلاغه گفتهاند:
این خطبه را امام علیه السّلام در حال حرکت به سوی«بصره»برای خاموش کردن فتنه«طلحه و زبیر و عایشه»ایراد و نصایح مؤثری برای بیداری همگان بیان فرموده است.
در این بخش،از انسانهای گمراه-که نمونه روشن آن آتش افروزان«جنگ جمل» بودند-سخن میگوید و چهار وصف از اوصاف آنها را بیان میدارد؛میفرماید:
«او(انسان گمراه)در این چند روزی که خدا به او مهلت داده(تا با اعمال صالح، سعادت جاویدان را برای خود فراهم سازد)پیوسته با غافلان به سوی سقوط میرود و همه روز با گنهکاران به سر میبرد،بی آن که در طریقی گام نهد که او را به حق رساند،یا
پیشوایی برگزیند که قائد و راهنمای او باشد» (و هو فی مهلة من اللّه یهوی (1)مع الغافلین،و یغدو مع المذنبین،بلا سبیل قاصد،و لا إمام قائد) .
آری!اسباب بدبختی او در این چهار امر خلاصه میشود،با غافلان همراه بودن و سقوط کردن و با گنهکاران همنشین شدن،از راه راست حرکت نکردن و پیشوای صالحی برنگزیدن.
تعبیر به «امام قائد» ممکن است اشاره به امامان علیهم السّلام معصوم باشد یا هر پیشوای عالم و با تقوایی که پیرو معصومین علیهم السّلام است و در هر حال،نقش رهبری صالحان را در هدایت و نجات انسانها را مشخص میکند؛همان گونه که نقش همنشینی با غافلان و گنهکاران را در بدبختی و سقوط انسان روشن میسازد.
1) 1) «یهوی»از ماده«هوی»(بر وزن تهی)در اصل به معنای سقوط کردن از بلندی است و «هوی»(بر وزن هوا)به معنای تمایل به چیزی است و معمولا در مورد تمایلات نفسانی به امور باطل به کار میرود و در جمله بالا به همان معنای اوّل است؛یعنی شخص دنیا پرست همراه غافلان در وادی بدبختی سقوط میکند.
منها:حتّی إذا کشف لهم عن جزاء معصیتهم،و استخرجهم من جلابیب غفلتهم استقبلوا مدبرا،و استدبروا مقبلا،فلم ینتفعوا بما أدرکوا من طلبتهم،و لا بما قضوا من وطرهم.
إنّی أحذّرکم،و نفسی،هذه المنزلة.فلینتفع امرؤ بنفسه،فإنّما البصیر من سمع فتفکّر،و نظر فأبصر،و انتفع بالعبر،ثمّ سلک جددا واضحا یتجنّب فیه الصّرعة فی المهاوی،و الضّلال فی المغاوی و لا یعین علی نفسه الغواة بتعسّف فی حقّ،أو تحریف فی نطق،أو تخوّف من صدق.
:
(این وضع دنیا پرستان غافل همچنان ادامه مییابد)تا هنگامی که خداوند پرده از کیفر گناهانشان بردارد و آن را به آنها نشان دهد و آنان را از پشت پردههای غفلت بیرون کشد.
در این هنگام به استقبال آن چه پشت کرده بودند میشتابند و به آن چه روی آورده بودند،پشت میکنند.آنها(میبینند)نه از آن چه به آن رسیدند نفعی بردند و نه از مواهبی که به دست آوردند بهرهای گرفتند.
من شما و خویشتن را از چنین وضعی بر حذر میدارم؛هر کس باید از(مواهب و امکانات)خویشتن بهره گیرد؛چرا که شخص بصیر و بینا کسی است که(با گوش خود) بشنود و بیندیشد و با(چشم خود)ببیند و عبرت گیرد؛سپس در جاده روشنی گام نهد که
در آن از راههایی که به سقوط و گمراهی و شبهات اغواگر منتهی میشود،دوری جوید و گمراهان را از طریق سازشکاری در حق،یا تحریف در سخن،یا ترس از راستگویی(بر خود)مسلط نکند.
اندرزی سودمند و گرانبها
از آن جا که در بخش گذشته،امام علیه السّلام به غفلت شدید دنیا پرستان اشاره فرمود،در این بخش میفرماید:این غفلت چندان طولانی نمیشود و به زودی حجابها کنار میرود و هنگامی که سیلی مرگ بر صورت آنان نواخته شود از خواب غفلت بیدار میشوند،ولی چه سود!میفرماید:
(این وضع دنیا پرستان غافل ادامه مییابد)«تا هنگامی که خداوند پرده از کیفر گناهانشان بردارد و آن را به آنها نشان دهد و آنان را از پشت پردههای غفلت بیرون کشد؛در این هنگام به استقبال آن چه پشت کرده بود میشتابند و به آن چه روی آورده بودند پشت میکنند» (حتّی إذا کشف لهم عن جزاء معصیتهم،و استخرجهم من جلابیب (1)غفلتهم استقبلوا مدبرا،و استدبروا مقبلا) .
آری!عمر دنیا کوتاه است و به زودی پایان میگیرد و هنگامی که انسان در آستانه مرگ قرار گرفت چشم برزخی پیدا میکند.پردههای غفلت کنار میرود و هر انسانی نتایج اعمالش را با چشم خود میبیند و به استقبال آن چه را از خود دور میدید یعنی سرای دیگر میشتابد و به این دنیا که به او روی آورده بود پشت میکند.همه چیز دگرگون میشود و تمام رشتههایی که او را به هم تابیده بود،پاره میشود.
از این رو در یک نتیجه گیری روشن میفرماید:«آنها(میبینند)نه از آن چه به آن رسیدند نفعی بردند،و نه از مواهبی که به دست آوردند بهرهای گرفتند» (فلم ینتفعوا
1) 1) «جلابیب»جمع«جلباب»به معنای چادر و پرده است.
بما أدرکوا من طلبتهم،و لا بما قضوا من وطرهم (1)) .
آری!آنها اموال و مقامات قصرهای پرشکوه باغهای پرطراوتی و خادمان و چاکرانی برای خود فراهم ساختند؛به گمان این که،سالیان دراز از آن بهره میگیرند؛اما در برابر توفان حوادث،همچون یک پر کاه از جا کنده شدند و به نقطه دور دستی پرتاب گشتند و در زیر خاکهای سرد آرمیدند.
گویی در جمله اوّل اشاره به کسانی میفرماید که از امکانات خود به هیچ وجه استفاده نکردند(مثلا قصری ساخته و پیش از آن که ساکن آن شود،دست اجل گریبان او را گرفته است).
و جمله دوّم اشاره به کسانی است که شروع به بهرهگیری از امکانات خود کردهاند؛ ولی پیش از آن که بهره خود را کامل کنند،مرگ میان آنها و خواستههایشان جدایی افکند(همچون کسی که قصری ساخته،چند روزی در آن ساکن شده،سپس دعوت حق را لبیک گفته و از دنیا رخت بربسته است).
امام علیه السّلام در ادامه این سخن به نصایح بسیار سودمندی میپردازد که راه سعادت در آنها نشان داده شده است.اشاره به زندگی پر درد و رنج غافلان کرد،میفرماید:«من شما و خویشتن را از چنین وضعی بر حذر میدارم» (إنّی أحذّرکم،و نفسی،هذه المنزلة) .
و به دنبال آن راه نجات را از این غفلت مرگبار ضمن اشاره به پنج دستور بیان میکند؛ میفرماید:«هر کس باید از(مواهب و امکانات)خویشتن بهره گیرد؛چرا که شخص بصیر و بینا کسی است که(با گوش خود)بشنود و بیندیشد و(با چشم خود)ببیند و عبرت گیرد؛سپس در جاده روشنی گام نهد که در آن از راههایی که به سقوط و گمراهی و شبهات اغواگر منتهی میشود دوری جوید»( فلینتفع امرؤ بنفسه،فإنّما البصیر من
1) 1) «وطر»به معنای حاجت و نیاز است و«قضاء وطر»به معنای بهره گیری کامل از چیزی است .
سمع فتفکّر،و نظر فأبصر،و انتفع بالعبر،ثمّ سلک جددا (1)واضحا یتجنّب فیه الصّرعة فی المهاوی (2)،و الضّلال فی المغاوی (3)) .
در این تعبیرات امام علیه السّلام نخست خود و مخاطبان را خطاب میکند تا سخن تأثیر بیشتری بگذارد؛چرا که شنونده هنگامی که ببیند گوینده سخنان خود را باور دارد و به کار میبندد،تأثیر بیشتری خواهد پذیرفت.
و به دنبال آن به همگان هشدار میدهد که خداوند مواهب بسیاری در اختیارشان گذاشته و استعدادهای مهمی در درونشان نهفته،باید از آنها به نفع خویش بهره گیرند و راه بهرهگیری را در گوش شنوا و چشم بینا و استفاده از تجارب دیگران و سپس گام نهادن در جادههای روشن دور از پرتگاهها و عوامل گمراهی میشمرد.
و در آخرین دستور،هشدار مهمی میدهد که از مسلّط کردن گمراهان بر خویش که سبب انواع مزاحمتها میشود،بپرهیزد.میفرماید:«گمراهان را از طریق سازشکاری در حق یا تحریف در سخن یا ترس از راستگویی بر خود مسلّط نکند»(و لا یعین علی نفسه الغواة (4)بتعسّف (5)فی حقّ،أو تحریف فی نطق،أو تخوّف من صدق).
اشاره به این که بعضی از افراد ضعیف النفس و عافیت طلب هنگامی که در برابر افراد گمراه قرار میگیرند سعی دارند با چشم پوشی از بعضی حقایق یا تحریف در بیان مطالب
1) 1) «جدد»و«جاده»یک معنا دارد و به راههای صاف و محکم که پا در آن فرو نمیرود،گفته میشود.
2) 2) «مهاوی»جمع«مهواة»(بر وزن مقداد)به معنای گودالی یا پرتگاهی است که انسان در آن سقوط میکند.
3) 3) «مغاوی»جمع«مغواة»(بر وزن مقداد)به معنای شبهات گمراه کننده است.
4) 4) «غواة»جمع«غاوی»به معنای شخص گمراه است.
5) 5) «تعسف»از ماده«عسف»(بر وزن است)به معنای بی راهه رفتن است و به افراد ظالم و زورگو«متعسف»میگویند چون در واقع بی راهه میروند.
حق یا ترس از راستگویی و صراحت در بیان،مخالفتهای آنها را کاهش دهند و همین امر سبب میشود که آنها بر انسان مسلّط شوند و جسور گردند که جلوگیری از آنان بعد از آن مشکل خواهد شد.
باید با صراحت آمیخته با ادب و دلسوزی حقایق را بیان کرد و از مخالفت گمراهان نترسید،آنها غالبا در برابر موضعگیریهای شجاعانه عقب نشینی میکنند و اجازه جسارت به خود نمیدهند.
در طول تاریخ،نمونههای زیادی دیده میشود که افراد،با تحریف حقایق و کتمان واقعیات،مشکلات زیادی برای خود و جامعهای که در آن میزیستهاند به وجود آوردهاند.
داستان قریه«حوأب»در«جنگ جمل»معروف است.«عایشه»از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله شنیده بود که رو به او کرد و فرمود:گویا میبینم یکی از شما همسرانم را(که در یک مسیر باطل)به قریه«حوأب»میرسید و سگهای آن در برابر او پارس میکنند.ای«عایشه» بترس که تو آن فرد باشی.اتفاقا در مسیر آتش افروزان در جنگ جمل به سوی«بصره» هنگامی که«عایشه»همراه لشکر به«حوأب»رسید،صدای پارس کردن سگها را شنید.سؤال کرد:این جا کجاست؟گفتند:«حوأب»است.«عایشه»در وحشت فرو رفت.
گفت:من از همین جا به«مدینه»بر میگردم.«محمّد بن طلحه»گفت:این سخنان را کنار بگذار!دیگری گفت:که این جا به یقین«حوأب»نیست و گروه زیادی از مردم آن محل را آوردند که به دروغ شهادت دهند.این جا«حوأب»نیست.عایشه پذیرفت و به راه خود ادامه داد.
نظیر این داستان در گذشته و حال بسیار بوده و هست. (1)
1) 1) شرح نهج البلاغه شوشتری،جلد 12،صفحه 74.
فأفق أیّها السّامع من سکرتک،و استیقظ من غفلتک،و اختصر من عجلتک،و أنعم الفکر فیما جاءک علی لسان النّبیّ الأمّیّ-صلّی اللّه علیه و آله و سلّم-ممّا لا بدّ منه و لا محیص عنه؛و خالف من خالف ذلک إلی غیره، و دعه و ما رضی لنفسه؛وضع فخرک،و احطط کبرک،و اذکر قبرک،فإنّ علیه ممرّک،و کما تدین تدان،و کما تزرع تحصد،و ما قدّمت الیوم تقدم علیه غدا،فامهد لقدمک،و قدّم لیومک.فالحذر الحذر أیّها المستمع!و الجدّ الجدّ أیّها الغافل! و لا ینبّئک مثل خبیر .
:
ای شنونده!از مستی خود به هوش آی!و از غفلت بیدار شو!و از عجله و شتاب خود (در امر دنیا)بکاه.در آن چه از زبان پیامبر امّی صلّی اللّه علیه و آله به تو رسیده و راه گریزی از آن نیست درست بیندیش(و دستوراتش را به کار بند).با کسی که از این دستورات سرپیچی میکند همراه مشو.و او را به آن چه برای خود راضی شده واگذار.فخر فروشی را کنار بگذار و از مرکب تکبر به زیر آی!و به یاد قبرت باش که گذرگاهت به سوی عالم آخرت است.(بدان!) همان گونه که جزا میدهی جزا داده خواهی شد و همان چیز را که زراعت میکنی درو خواهی کرد و آن چه امروز از پیش میفرستی فردا بر آن وارد خواهی شد.پس برای ورود خود در سرای دیگر جایی فراهم ساز!و برای آن روزت چیزی از پیش بفرست.به هوش باش،به هوش باش ای شنونده!و کوشش و تلاش کن ای غافل و(بدان)هیچ کس مانند شخص آگاه تو را از حقایق امور با خبر نمیسازد!
به هوش باش!
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه بعد از هشدارهایی که در بخش قبل آمد،به موعظه و نصیحت شنوندگان پرداخته و اندرزهای بسیار سودمندی با عبارات کوتاه و پر معنایی بیان میدارد.شنونده خود را مخاطب ساخته،میفرماید:«ای شنونده!از مستی خود به هوش آی و از غفلت بیدار شو و از عجله و شتاب خود(در امر دنیا)بکاه»( فأفق (1)أیّها السّامع من سکرتک،و استیقظ من غفلتک،و اختصر من عجلتک) .
اشاره به این که زرق و برق دنیا و مال و مقام و شهوت انسان را مست میکند و در خواب غفلت،فرو میبرد و او را بدون مطالعه به شتاب وا میدارد و این امور سه گانه موجب انواع اشتباهات و خطاها و گناهان است.از آدم مست و خواب و شتابزده چه انتظاری جز اشتباه و خطا میتوان داشت؟! سپس میافزاید:«در آن چه از زبان پیامبر امی صلّی اللّه علیه و آله به تو رسیده و راه فراری از آن نیست،درست بیندیش(و دستورات آن بزرگوار را به کار بند)و با کسی که نسبت به این دستورات مخالفت کند همراه مشو و او را به آن چه برای خود راضی شده واگذار!» (و أنعم الفکر فیما جاءک علی لسان النّبیّ الأمّیّ (2)-صلّی اللّه علیه و آله و سلّم- ممّا لا بدّ منه و لا محیص عنه؛و خالف من خالف ذلک إلی غیره،و دعه و ما
1) 1) «افق»از ماده«افاقه»به معنای به هوش آمدن است.
2) 2) «امی»منسوب به«ام»یعنی مادر به معنای درس نخوانده است.گویی به همان حالتی که از مادر متولّد شده باقی مانده و مکتب استاد را ندیده.بدیهی است درس نخواندن پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله به این معناست که علوم و دانشهای آن حضرت همه الهی بود و به وسیله انسانی تعلیم نیافته بود و به گفته شاعر: نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسأله آموز صد مدرس شد در تفسیر این واژه دیدگاههای دیگری هست که شرح آن را در«تفسیر نمونه»،جلد 6،ذیل آیه 157 سوره اعراف،مطالعه فرمایید.
رضی لنفسه) .
در این سه دستور نیز نخست به پیروی بی قید و شرط از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله دعوت میکند؛چرا که آن چه را او فرموده وحی الهی و سبب سعادت دنیا و آخرت و نجات انسانهاست و بعد میگوید:اگر کسانی با این روش مخالفت کنند،هر چند گروه زیادی از مردم باشند،مخالفت کن و در پیروی از حق تردید به خود راه مده!و آنها را به حال خود واگذار.
و در ادامه این نصایح میفرماید:فخر فروشی را کنار بگذار،و از مرکب تکبر به زیر آی و به یاد قبرت باش که گذرگاهت به سوی عالم آخرت است» (و ضع فخرک،و احطط (1)کبرک،و اذکر قبرک) .
در این سه دستور امام نخست به خمیر مایه شرّ و فساد یعنی فخر فروشی و تکبر اشاره میکند که تا انسان آن را کنار نگذارد روی سعادت نخواهد دید و به همان سرنوشتی گرفتار خواهد شد که شیطان متکبّر و فخر فروش گرفتار شد،سپس به یاد آوری مرگ و قبر اشاره میفرماید که فراموش کردن آن موجب«طول امل»و غرق شدن در زرق و برق دنیاست؛همان قبری که سهمیه ثروتمند و درویش در آن یکسان است و چنان در کنار هم میخوابند که گویی همیشه با هم بودهاند.نه درویش بی کفن میمیرد و نه ثروتمند یک کفن دارد بیش.عین این سه جمله در کلمات قصار(حکمت 398)آمده است و نشان میدهد که مرحوم«سیّد رضی»کلمات قصار را گاه از خطبههای طولانی بر میگزیده است.
و در ادامه این بحث،سه اندرز دیگر که هماهنگ با هم است بیان میکند و میفرماید:
(بدان)«همان گونه که جزا میدهی جزا داده خواهی شد و همان چیز که زراعت میکنی درو خواهی کرد و آن چه امروز از پیش میفرستی فردا بر آن وارد خواهی شد؛پس برای
1) 1) «احطط»از ماده«حط»(بر وزن خط)به معنای پایین آمدن و پایین آوردن(لازم و متعدی)هر دو آمده است و در خطبه مزبور به معنای دوّم است.
قدوم خود در سرای دیگر جایی فراهم ساز و برای آن روزت چیزی از پیش بفرست»( کما تدین تدان،و کما تزرع تحصد،و ما قدّمت الیوم تقدم علیه غدا،فامهد (1)لقدمک،و قدّم لیومک) .
چگونه انسان میتواند به دیگران ظلم و ستم کند و جزای نیکی را به بدی بدهد ولی از خداوند انتظار داشته باشد جزای اعمال بد او را به نیکی بدهد؟و چگونه انسان میتواند بذر خام بپاشد و انتظار داشته باشد گل درو کند و به گفته شاعر:
تخم گل کاشتی آخر گل شد بر سرش نغمه سرا بلبل شد
خار کشتی ثمرت خار دهد خار جز خار کجا بار دهد؟
در زمین دل خود کشتی خار خار بار آمد و دادت آزار!
در واقع این اندرزها از آیات قرآنی و روایات نبوی مایه میگیرد؛آن جا که خدا را « «مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ» »و دنیا را«مزرعه آخرت»میشمریم و در سوره«حشر»میفرماید:
«وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ» ؛هرکس باید بنگرد که برای فردایش چه چیز از پیش فرستاد». (2)و در سوره«بقره»میخوانیم:« «وَ ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ مِنْ خَیْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللّهِ» ؛و هر کار خیری را برای خود از پیش میفرستید،آن را نزد خدا(در سرای دیگر)خواهید یافت». (3)
و امام علیه السّلام در پایان این بخش به همان مطلبی که در آغاز از آن شروع کرد باز میگرداند و مخاطبان خویش را از خواب غفلت بیدار میکند و به جدّ و جهد وا میدارد و میفرماید:
«به هوش باش،به هوش باش ای شنونده!و کوشش و تلاش کن ای غافل و(بدان)هیچ کس مانند شخص آگاه تو را از حقایق امور با خبر نمیسازد!» (فالحذر الحذر أیّها
المستمع!و الجدّ الجدّ أیّها الغافل! «وَ لا یُنَبِّئُکَ مِثْلُ خَبِیرٍ» ).
جمله اخیر که اقتباس از آیه 14 سوره«فاطر»است اشاره به این است که هیچ کس همچون گوینده این سخنان نمیتواند،حقیقت مرگ و زندگی و امروز و فردای آدمی و سرنوشت او را در این جهان بیان کند و به گفته یکی از شارحان نهج البلاغه،کسی که در خطبهها و نامهها و کلمات قصار امام أمیر المؤمنین علیه السّلام دقت کند به یقین میداند کسی با این دقت و ظرافت درباره دنیا و ماهیّت آن و آغاز و انجامش سخن نگفته،سخنی تکان دهنده و بیدارگر.
شاعر عرب در زمینه نصایح اخیر چنین میگوید:
«هی الدّنیا تقول بملأ فیها حذار!حذار!من بطشی و فتکی
فلا یغررکم حسن ابتسامی فقولی مضحک و الفعل مبکی
این دنیا پیوسته با تمام دهان میگوید:از جملات و کشتارهای غافلگیرانه من بر حذر باشید،بر حذر! تبسّم زیبای من شما را نفریبد؛چرا که سخنانم شیرین و خنده آفرین است؛ولی کار من گریه آور است». (1)
1) 1) اشعار بالا از«ابو الفرج ساوی»است.(شرح ابن ابی الحدید،جلد 3،صفحه 335).
إنّ من عزائم اللّه فی الذّکر الحکیم،الّتی علیها یثیب و یعاقب،و لها یرضی و یسخط،إنّه لا ینفع عبدا-و إن أجهد نفسه،و أخلص فعله-أن یخرج من الدّنیا،لاقیا ربّه بخصلة من هذه الخصال لم یتب منها:أن یشرک باللّه فیما افترض علیه من عبادته،أو یشفی غیظه بهلاک نفس،أو یعرّ بأمر فعله غیره،أو یستنجح حاجة إلی النّاس بإظهار بدعة فی دینه،أو یلقی النّاس بوجهین،أو یمشی فیهم بلسانین.اعقل ذلک فإنّ المثل دلیل علی شبهه.
إنّ البهائم همّها بطونها؛و إنّ السّباع همّها العدوان علی غیرها؛و إنّ النّساء همّهنّ زینة الحیاة الدّنیا و الفساد فیها؛إنّ المؤمنین مستکینون.
إنّ المؤمنین مشفقون.إنّ المؤمنین خائفون.
:
از امور قطعی و مسلّم الهی در کتاب حکیم و استوار او(قرآن مجید)که خداوند به آن پاداش و کیفر میدهد،و برای آن خشنود میشود یا خشم میگیرد،این است که هرگاه انسان با یکی از این خصلتها بدون توبه از دنیا برود و پروردگار خود را با آن ملاقات کند، اعمالش سودی برای او نخواهد داشت؛هر چند خود را به زحمت افکند و عملش را خالص گرداند.
(نخست)این که همتایی برای خدا در عبادتی که بر او فرض کرده قرار دهد یا خشم
خود را با کشتن بیگناهی فرو نشاند یا کسی را به سبب عملی که دیگری انجام داده نکوهش کند.(و او را متّهم سازد).
یا برای به دست آوردن حاجتی که به مردم دارد بدعتی در دین خدا بگذارد یا مردم را با دو چهره ملاقات کند و در میان آنان با دو زبان سخن بگوید(و نفاق و دو رویی پیشه کند)در آن چه گفتم بیندیش؛(و بقیه را بر آن قیاس کن)چرا که هر چیز را با مثل و مانندش میتوان شناخت.
(بدان)چهار پایان تمام همّتشان شکمهای شان است و درّندگان تمام همّتشان تجاوز و تعدی به دیگران است و زنان(هوسباز)تمام فکرشان زینت زندگی و فساد در آن است؛ در حالی که مؤمنان،خاضع و متواضعند و نسبت به دیگران بیمناکند(مبادا آسیبی به آنها برسد).و(در برابر مسئولیتهای شان در پیشگاه خدا)خائف و ترسانند.
از این سه خوی زشت بپرهیز
به دنبال بخش پیشین این خطبه که امام علیه السّلام مخاطبان خود را به شدّت هشدار میدهد تا از خواب غفلت به در آیند و به تلاش و کوشش بپردازند،در این بخش،انگشت روی پنج گناه کبیره و خطرناک میگذارد و تصریح میکند:هر کس بدون توبه از این گناهان از دنیا برود هیچ عملی از او مقبول نیست؛میفرماید:
«از امور قطعی و مسلّم الهی در کتاب حکیم و استوار او(قرآن مجید)که خداوند به آن پاداش و کیفر میدهد،و برای آن خرسند میشود یا خشم میگیرد،این است که هرگاه انسان با یکی از این خصلتها بدون توبه از دنیا برود و پروردگار خود را با آن ملاقات کند، اعمالش سودی برای او نخواهد داشت؛هر چند خود(برای انجام دادن کارهای خیر)را به زحمت افکند و عملش را خالص گرداند» (إنّ من عزائم اللّه فی الذّکر الحکیم،الّتی علیها یثیب و یعاقب،و لها یرضی و یسخط،إنّه لا ینفع عبدا-و إن أجهد
نفسه،و أخلص فعله (1)-أن یخرج من الدّنیا،لاقیا ربّه بخصلة من هذه الخصال لم یتب منها) .
سپس امام علیه السّلام به شرح این خصلتها که عبارتند از:شرک،قتل نفس،تهمت،بدعت و نفاق پرداخته و هر یک از این امور پنج گانه را در عبارت کوتاهی بیان میکند و میفرماید:
«همتایی برای خدا در عبادتی که بر او فرض کرده قرار دهد یا خشم خود را با کشتن بیگناهی فرو نشاند یا کسی را به سبب عملی که دیگری انجام داده نکوهش کند.(و او را متّهم سازد).
یا برای به دست آوردن حاجتی که به مردم دارد بدعتی در دین خدا بگذارد یا مردم را با دو چهره ملاقات کند و در میان آنان با دو زبان سخن بگوید(و نفاق و دو رویی پیشه کند)در آن چه گفتم بیندیش؛(و بقیه را بر آن قیاس کن)چرا که هر چیز را با مثل و مانندش میتوان شناخت» (أن یشرک باللّه فیما افترض علیه من عبادته،أو یشفی غیظه بهلاک نفس،أو یعرّ (2)بأمر فعله غیره،أو یستنجح حاجة إلی النّاس بإظهار بدعة فی دینه،أو یلقی النّاس بوجهین،أو یمشی فیهم بلسانین.
اعقل ذلک فإنّ المثل دلیل علی شبهه) .
به این ترتیب؛نخستین گناه بسیار خطرناک،شرک در عبودیّت پروردگار است؛کاری که اگر انسان از آن توبه نکند هرگز مشمول عفو الهی نخواهد شد:« «إِنَّ اللّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاءُ» ؛خداوند هرگز شرک را نمیبخشد و کمتر از آن را برای هر کس بخواهد و شایسته بداند میبخشد». 1
دیگر این که انسان با ریختن خون دیگری خشم خود را فرو نشاند همان گونه که قرآن میفرماید:« «وَ مَنْ یَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِیها» ؛هر کس انسان با ایمانی را به قتل برساند کیفر او جهنم است که جاودانه در آن خواهد ماند» 2.
بعضی از شارحان نهج البلاغه این جمله را شامل انتحار و خودکشی نیز دانستهاند ولی ظاهر عبارت همان معنای اوّل است و به هر حال بعضی آیه فوق را دلیل بر این میدانند که قتل بی گناهان سبب میشود قاتل بی ایمان از دنیا برود؛چرا که خلود و جاودانگی مخصوص افراد بیایمان است.
در مورد سوّمین وصف که متّهم ساختن افراد به اعمالی است که انجام ندادهاند و در واقع،کشتن شخصیت و ریختن آبروی آنهاست.در روایات اسلامی میخوانیم که اهمیّت آبروی انسان به اندازه اهمیّت خون اوست.
درباره چهارمین وصف یعنی بدعتگزاری در دین خدا برای رسیدن به مال و مقام دنیا همین بس که از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم:«اهل البدع شرّ الخلق و الخلیقة، اهل البدع کلاب اهل النّار؛بدعت گزاران،بدترین خلق خدا هستند،اهل بدعت سگان دوزخیانند!» (3)و در مورد وصف پنجم یعنی نفاق و دو رویی و دو گویی همین بس که قرآن مجید درباره منافقان میفرماید:« «وَ إِذا لَقُوا الَّذِینَ آمَنُوا قالُوا آمَنّا وَ إِذا خَلَوْا إِلی شَیاطِینِهِمْ قالُوا إِنّا مَعَکُمْ إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ» ؛و هنگامی که افراد با ایمان را ملاقات میکنند میگویند:ما ایمان آوردهایم(ولی)هنگامی که با شیطانهای خود
خلوت میکنند میگویند:ما با شماییم ما فقط(آنها)را مسخره میکنیم». (1)
و در آیات بعد از آن تصریح شده است که اعمال آنها سودی به حالشان ندارد و مشمول هدایتهای الهی واقع نمیشوند.
به راستی اگر جامعه بشری از آلودگی به این صفات پنج گانه پاک شود،چه آرامش و امنیّتی بر آن حاکم خواهد شد!جان و مال و آبروی مردم محفوظ میماند؛مردم با صفا و صمیمیّت با هم گفتگو میکنند.شرک و بدعت رخت بر میبندد و از نظر جنبههای معنوی نیز رشد و نمو کافی پیدا میکنند.
بعضی از شارحان نهج البلاغه جمله «او یلقی الناس بوجهین» را اشاره به معنایی دانستهاند و جمله «او یمشی فیهم بلسانین» را اشاره به معنای دیگری؛اوّلی دو رویی خود شخص را بیان میکند و دوّمی دو گویی نسبت به دیگران را؛به همین دلیل اوصاف یاد شده را شش صفت شمردهاند؛ولی بدیهی است هر دو از آثار نفاق است:یکی با زبان و دیگری با چهره؛لذا بهتر است که هر دو را با یک عنوان مطرح کنیم.
از نکات قابل ملاحظه این که به گفته بعضی از شارحان نهج البلاغه با توجه به این که این خطبه قبل از جنگ جمل ایراد شده،اشاره به این است که اوصاف مزبور در آتش افروزان جنگ جمل وجود داشت؛زیرا از یک سو آنها هوای نفس خویش را به جای مقدّس خدا پرستیدند و از سوی دیگر خشمشان را نسبت به علی علیه السّلام با ریختن خون بی گناهان فرو نشاندند و از سویی قتل عثمان که به دست دیگران و با تحریک آنان واقع شده بود به علی علیه السّلام نسبت دادند و از طرف چهارم مسأله امامت و جانشینی علی علیه السّلام را نسبت به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله انکار کردند و بدعت در دین خدا گذاشتند و از سوی پنجم از یک طرف مردم را از قتل عثمان باز میداشتند و از طرف دیگر به طور پنهانی بر ضدّ او تحریک میکردند و جمله «اعقل ذلک» (در آن چه گفتهام بیندیش)را اشاره به همین
1) 1) بقره،آیه 14.
نکته دانستهاند. (1)
امام علیه السّلام به دنبال این تذکّرات پر معنا میفرماید:«آن چه گفتهام بیندیش و امثال و مانند آن را درک کن و به تعبیر دیگر تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل».
بعضی از شارحان نهج البلاغه جمله «اعقل ذلک» را اشاره به مطالبی که در جملههای بعد آمده است میدانند؛ولی این خلاف ظاهر تعبیر«ذلک»میباشد.
به هر حال،امام علیه السّلام در پایان این خطبه به چند نکته مهم دیگر که بی ارتباط به مسأله جنگ جمل نیست اشاره میکند و میفرماید:«چهار پایان تمام همّتشان شکمهایشان است و درّندگان تمام همّتشان تجاوز و تعدی به دیگران است و زنان(هوسباز)تمام فکرشان زینت زندگی و فساد در آن است؛در حالی که مؤمنان،خاضع و متواضعند و مؤمنان نسبت به دیگران بیمناکند(مبادا آسیبی به آنها برسد).و(در برابر مسئولیتهایشان در پیشگاه خدا)خائف و ترسانند» (إنّ البهائم همّها بطونها؛و إنّ السّباع همّها العدوان علی غیرها؛و إنّ النّساء همّهنّ زینة الحیاة الدّنیا و الفساد فیها؛إنّ المؤمنین مستکینون (2).إنّ المؤمنین مشفقون.إنّ المؤمنین خائفون) .
آری!مؤمنان صالح و درستکار و وظیفه شناس هم در برابر خالق خائفند و هم در برابر خلق خدا.در برابر خالق به دلیل وظایف سنگینی که بر عهده دارند و در برابر خلق به علت این که مبادا حقی از حقوق کسی را پایمال کنند؛به عکس انسانهای درنده خو و هوسباز و شکم پرور که جز اسطبل و علف نشناسند و غیر از غارت و چپاول دیگران کاری ندارند.
در واقع،امام علیه السّلام مظاهر دنیوی را در سه چیز خلاصه کرده:شکم پروری،درنده خویی و بهرهگیری از تجملات و زینتها.یکی را برنامه چهار پایان ذکر کرده و یکی را حیوانات
درنده و دیگری را زنان هوسباز.
این تعبیرات ممکن است اشاره به سردمداران جنگ جمل باشد که با همین انگیزهها آتش آن جنگ را برافروختند و گروه زیادی را به کشتن دادند و خودشان نیز ناکام شدند.
(توجه داشته باشید که طبق بعضی از روایات امام علیه السّلام این خطبه را در آستانه جنگ جمل ایراد فرمود).
و من خطبة له علیه السّلام
یذکر فیها فضائل اهل البیت علیهم السّلام
(1) از خطبههای امام علیه السّلام است که در آن فضایل اهل بیت علیهم السّلام را بیان کرده است.
مطالب این خطبه عمدتا بر سه محور میگردد:
1.فضایل اهل بیت علیهم السّلام و علم و دانش فوق العاده آن بزرگواران و توصیه مردم به پیروی از آنان.
2.بحثی پیرامون ارتباط ظاهر و باطن با یکدیگر و این که غالبا در مواقعی که باطن
1) 1) سند خطبه: «آمدی»در«غرر الحکم»که بر اساس حروف الفبا تنظیم شده بخشهای مختلفی از این خطبه را در حرف«ق»و«ن»و«ه»و«الف»با تفاوتهایی آورده است.گرچه«آمدی» بعد از مرحوم سیّد رضی میزیسته،ولی تفاوت تعبیرات او با نهج البلاغه نشان میدهد که این جملهها را از منبع دیگری اخذ کرده است. و«سیّد»در کتاب«طراز»بخشهایی از خطبه را با تفاوتهایی آورده که نشان میدهد آن را از منبع دیگری غیر از نهج البلاغه نقل نموده است.
انسان پاک باشد،ظواهر اعمال او نیز پاک است و آنها که از درون آلودهاند نیز غالبا ظاهری آلوده دارند.
3.برای اصلاح هر چیز باید به ریشههای نخستین،بازگشت و اصلاحات را از اساس و بنیان شروع کرد.
و ناظر قلب اللّبیب به یبصر أمده،و یعرف غوره و نجده داع دعا،و راع رعی،فاستجیبوا للدّاعی،و اتّبعوا الرّاعی.
قد خاضوا بحار الفتن،و أخذوا بالبدع دون السّنن.و أرز المؤمنون،و نطق الضّالّون المکذّبون.نحن الشّعار و الأصحاب،و الخزنة و الأبواب؛و لا تؤتی البیوت إلاّ من أبوابها؛فمن أتاها من غیر أبوابها سمّی سارقا.
:
عاقل با چشم دل،پایان کار را مینگرد و اعماق و بلندیهای آن را درک میکند.
دعوت کنندهای دعوت(به حق)کرد و رهبری به امر سرپرستی قیام نمود.اکنون بر شما لازم است دعوت او را اجابت کنید و از رهبرتان پیروی نمایید.
آنها(دشمنان حق)در دریاهای فتنه فرو رفتند؛بدعتها را گرفته و سنتها را رها نمودند(و کار به جایی رسید که)مؤمنان کنار رفتند(و سکوت اختیار کردند؛)ولی گمراهان و تکذیب کنندگان به سخن در آمدند.
ما محرم اسرار(پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله)و یاران راستین او و گنجینه داران و درهای علوم وی هستیم و(البتّه)هیچ خانهای را جز از درش وارد نمیشوند و هر کس از غیر در وارد شود سارقش مینامند! ***
ما درهای علوم پیامبریم!
بحثهای گوناگون این خطبه نشان میدهد که مرحوم سیّد رضی مطابق معمول این خطبه را از بخشهای خطبه طولانیتری گزینش کرده و به همین دلیل،ارتباط میان بخشهای این خطبه اندکی پیچیده است.
امام علیه السّلام برای بیان فضایل اهل بیت علیهم السّلام نخست به سراغ مقدمهای میرود و اوصافی از نیکان هدایت یافته و منحرفان گمراه بیان میکند،نخست میفرماید:
«عاقل با چشم دل،پایان کار را مینگرد و اعماق و بلندیهای آن را درک میکند» (و ناظر (1)قلب اللّبیب (2)به یبصر أمده،و یعرف غوره و نجده (3)) .
اشاره به این که انسان عاقل به ظواهر امر قناعت نمیکند؛بلکه سعی میکند فراز و نشیبها و عاقب کار را بنگرد و مسیر خود را به درستی تعیین کند؛از بیراهه نرود و در کنار پرتگاهها گام برندارد.
سپس میافزاید:«دعوت کنندهای دعوت(به حق)کرد و رهبری به امر سرپرستی قیام نمود.اکنون بر شما لازم است دعوت او را اجابت کنید و از رهبرتان پیروی نمایید» (داع دعا،و راع رعی،فاستجیبوا للدّاعی،و اتّبعوا الرّاعی) .
روشن است که منظور از دعوت کننده،پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله است که اساس و بنیان اسلام را بنا نهاد و منظور از راعی،امام أمیر المؤمنین علیه السّلام است که سرپرستی امّت را به فرمان خدا و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بر عهده گرفت.
این سخن اشاره به آن دارد که اگر با دقت بنگرید هم پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله را میشناسید و
هم جانشین به حق او را و با شناخت آن دو بزرگوار،تردید و تأملی در اجابت دعوت و پیروی از رهبر باقی نخواهد ماند.
آن گاه به گروه دیگری که در نقطه مقابل گروه اوّل قرار دارند اشاره کرده،میفرماید:
«آنها(دشمنان حق)در دریاهای فتنه فرو رفتند؛بدعتها را گرفته و سنتها را رها نمودند(و کار به جایی رسید که)مؤمنان کنار رفتند(و سکوت اختیار کردند؛)ولی گمراهان و تکذیب کنندگان به سخن درآمدند» (قد خاضوا بحار الفتن،و أخذوا بالبدع دون السّنن.و أرز (1)المؤمنون،و نطق الضّالّون المکذّبون) .
این تعبیرات اشاره به گروههای منحرفی دارد که بعد از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله اطراف غاصبان خلافت را گرفتند و سرانجام کار به دست معاویه و یزید و خونخواران«بنی امیّه و بنی مروان»رسید.
آری،کار آنها ایجاد فتنهها مانند فتنه«جمل»و«صفین»و«نهروان»و بهرهگیری از آن بود و همچنین ایجاد بدعتها در دین خدا و رها کردن سنتهای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله که در عصر خلیفه سوّم و«بنی امیّه»از هر زمان آشکارتر بود.
امام علیه السّلام بعد از ذکر این مقدمه(بیان اوصاف عاقلان و گمراهان)به بیان بخشی از فضایل اهل بیت علیهم السّلام پرداخته،چنین میگوید:«ما محرم اسرار(پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله)و یاران راستین او و گنجینه داران و درهای علوم وی هستیم و به خانهها تنها باید از درهای آن وارد شد،و هر کس که از غیر در وارد شود سارقش مینامند!» (نحن الشّعار و الأصحاب،و الخزنة و الأبواب؛و لا تؤتی البیوت إلاّ من أبوابها؛فمن أتاها من غیر أبوابها سمّی سارقا) .
اشاره به این که ما از همه به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نزدیکتریم(توجه داشته باشید که شعار به
1) 1) «ارز»از ماده«ارز»(بر وزن فرض)در اصل به معنای جمع شدن و منقبض گردیدن است؛ سپس به معنای گوشه گیری و کنار رفتن از اجتماع استعمال شده است که در جمله یاد شده منظور همین است.
معنای لباس زیرین است که با پوست تن تماس دارد)و علم و دانش آن حضرت به ما رسیده است و هر کس میخواهد به تعلیمات آن وجود مقدّس و هدایتهای او راه یابد باید از طریق ما وارد شود.
این تعبیرات در واقع برگرفته از روایات خود پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله درباره اهل بیت علیهم السّلام عموما و علی علیه السّلام خصوصا میباشد.احادیثی مانند حدیث ثقلین که تمام مسلمین را تا روز قیامت به قرآن و اهل بیت علیهم السّلام ارجاع میدهد و حدیث«انا مدینة العلم و علیّ بابها فمن اراد العلم فلیأت الباب؛من شهر علمم و علی در آن است هر کس علم میخواهد باید از در وارد شود». (1)
جالب این که ابن ابی الحدید هنگامی که به تفسیر این بخش از خطبه میپردازد، میگوید:آن چه علی علیه السّلام در این خطبه به آن اشاره کرده،تنها عشری از اعشار فضایلی است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در روایات بسیار درباره آن حضرت بیان فرموده است.
سپس میافزاید:منظور من در اینجا روایاتی که امامیه در زمینه امامت علی علیه السّلام به آن استدلال کردهاند،نیست،بلکه منظور روایاتی است که بزرگان حدیث اهل سنت در کتابهای خود از فضایل علی علیه السّلام آوردهاند و من مختصری از آن را در این جا میآورم.
و به دنبال آن بیست و چهار روایت ناب در فضایل آن حضرت نقل میکند که در بخش نکات به قسمتی از آنها اشاره خواهد شد.(ان شاء اللّه)
گاه افراد بهانه جو میپرسند:چرا امام علیه السّلام در اینجا به معرفی خویشتن پرداخته و
1) 1) این حدیث مشهوری است که در کتب معروف اهل سنت مانند«مستدرک حاکم»و«معجم الکبیر طبرانی»و غیر آنها نقل شده است.(برای آگاهی از مدارک این حدیث در کتب اهل سنت به کتاب احقاق الحق،جلد 5،صفحه 469 به بعد مراجعه شود).
خودستایی میکند؟آیا این کار دون از شأن امام علیه السّلام نیست؟ تا آن جا که«ابن ابی الحدید»در«شرح نهج البلاغه»نقل میکند که بعضی به «عمر»گفتند:علی علیه السّلام را به فرماندهی لشکر برگزین!او گفت:علی خود را برتر از این حرفها میداند! ولی این گونه خرده گیریها که غالبا از ناآگاهی یا حسد سرچشمه میگیرد در برابر منطق عقل مردود است؛چرا که بسیاری از مردم ممکن است به موقعیت شخص بزرگی آشنا نباشند و از افکار و علوم و برنامههای تربیتی او بهره نگیرند؛آیا او نباید خود را به مردم معرفی کند؟ این موضوع به آن میماند که شخص طبیب ماهر و متخصص در رشتههای مختلف طبی تابلو بزرگی بر سر در مطب خود نصب کند و رتبههای علمی خود را یکی بعد از دیگری بر آن بنویسد تا مردم او را بشناسند و از علم و تجربه او بهره گیرند.آیا این کار خودستایی است یا معرفی کردن در برابر ناآگاهان؟ از این گذشته یکی از مراحل شکر نعمتهای الهی بازگو کردن آن است؛قرآن میفرماید:« «وَ أَمّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ» ؛نعمت پروردگارت را بازگو کن». (1)
در حدیثی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم که فرمود:تفسیر آیه فوق چنین است:
«حدّث بما أعطاک اللّه و فضّلک و رزقک و أحسن إلیک و هداک؛آن چه را خدا به تو بخشیده و برتری داده و روزیهایی را که به تو عطا فرموده و آن چه را به تو نیکی کرده و هدایت نموده،همه را باز گو کن». (2)
و لذا در بعضی از احادیث نقل شده است که وقتی از علی علیه السّلام در مورد بعضی از فضایل آن حضرت سؤال شد،امام علیه السّلام در پاسخ فرمود:گرچه خودستایی زشت است،ولی من با الهام از آیه «وَ أَمّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ» و برای بازگویی نعمتهای پروردگار به تو پاسخ میگویم(سپس بخشی از فضایل خود را بیان فرمود).
همان گونه که قبلا اشاره شد،ابن ابی الحدید هنگامی که به این بخش از خطبه میرسد روایات زیادی از منابع اهل تسنن در فضیلت علی علیه السّلام نقل میکند که بالغ بر بیست و چهار حدیث میشود و تصریح میکند که این روایات غیر از احادیثی است که شیعه امامیه در مقام اثبات امامت علی علیه السّلام بدان تمسک میجویند.
مناسب است در این جا به بعضی از این روایات بسیار پر محتوا اشاره کنیم:
1.پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله به علی علیه السّلام فرمود:«یا علیّ إنّ اللّه قد زیّنک بزینة لم یزیّن العباد بزینة أحبّ إلیه منها هی زینة الأبرار عند اللّه تعالی؛الزّهد فی الدّنیا جعلک لا ترزء من الدّنیا شیئا،و لا ترزء الدّنیا منک شیئا و وهب لک حبّ المساکین فجعلک ترضی بهم أتباعا و یرضون بک إماما؛ای علی!خداوند تو را به زینتی آراسته است که بندگانش را به زینتی بهتر از آن نیاراسته است و آن،زینت نیکان در نزد خداست که همان زهد در دنیاست.خداوند تو را چنان قرار داده که چیزی از دنیا گردآوری نمیکنی و دنیا نیز چیزی از تو بر نمیگیرد و نمیکاهد.خداوند به تو محبّت مستمندان را بخشیده و تو را آن گونه قرار داده که از چنین پیروانی خشنود شوی؛آنها نیز به پیشوایی همچون تو خشنود باشند». (1)
2.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«إنّ اللّه عهد إلیّ فی علیّ عهدا فقلت یا ربّ بیّنه لی.
قال:اسمع أنّ علیّا رایة الهدی و إمام أولیائی و نور من أطاعنی و هو الکلمة الّتی ألزمتها المتّقین من أحبّه فقد أحبّنی و من أطاعه فقد أطاعنی فبشّره بذلک؛خداوند با من درباره علی علیه السّلام عهدی فرمود(و اشاره به مقامات و فضایل علی کرد) عرض کردم:پروردگارا،آن را برای من بیان کن؛فرمود:بشنو!علی،پرچم هدایت و پیشوای دوستان من و نور کسانی است که اطاعتم کنند و او کلمهای است که پرهیزکاران
1) 1) ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه خود این حدیث را از«ابو نعیم اصفهانی»در«حلیة الاولیاء»و«مسند احمد بن حنبل»نقل کرده است.(شرح نهج البلاغه،جلد 9،صفحه 166).
را به آن ملزم ساختم،کسی که او را دوست دارد،مرا دوست داشته و کسی که از وی اطاعت کند،مرا اطاعت نموده است.او را به این فضایل بشارت ده.
3.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«من سرّه أن یحیا حیاتی و یموت مماتی و یسکن جنّة عدن الّتی غرسها ربّی فلیوال علیّا من بعدی و لیوال ولیّه و لیقتد بالأئمّة من بعدی فإنّهم عترتی خلقوا من طینتی و رزقوا فهما و علما فویل للمکذّبین من أمّتی،القاطعین فیهم صلتی لا أنا لهم اللّه شفاعتی؛کسی که مسرور میشود همچون من زندگی کند و همچون من از دنیا برود و ساکن بهشت جاویدانی شود که خداوند آن را غرس کرده پس باید علی را بعد از من دوست دارد و دوست او را نیز دوست داشته باشد و به امامان پس از من اقتدا کند که آنها از عترت مناند؛از باقیمانده گل من سرشته شدند و خداوند فهم و دانش به آنان داده است.وای بر کسانی از امت من که آنها را تکذیب کنند و نسبت به من قطع رحم کنند!خداوند هرگز آنها را مشمول شفاعت من نکند !».
منها:فیهم کرائم القرآن،و هم کنوز الرّحمن.إن نطقوا صدقوا،و إن صمتوا لم یسبقوا.فلیصدق رائد أهله،و لیحضر عقله،و لیکن من أبناء الآخرة،فإنّه منها قدم،و إلیها ینقلب.
فالنّاظر بالقلب،العامل بالبصر،یکون مبتدأ عمله أن یعلم:أعمله علیه أم له؟!فإن کان له مضی فیه،و إن کان علیه وقف عنه.فإنّ العامل بغیر علم کالسّائر علی غیر طریق.فلا یزیده بعده عن الطّریق الواضح إلاّ بعدا من حاجته.و العامل بالعلم کالسّائر علی الطّریق الواضح.فلینظر ناظر:
أ سائر هو أم راجع؟!
:
آیات کریمه قرآن درباره آنها(پیامبر و اهل بیتش)(علیهم السّلام)نازل شده،آنها گنجینههای علوم خدای رحمانند.اگر سخن بگویند راست میگویند و اگر سکوت کنند کسی بر آنها پیشی نمیگیرد.راهنمای جمعیّت باید به افراد خود راست بگوید و عقل و خرد را حاضر سازد و از فرزندان آخرت باشد؛چرا که از آن جا آمده و به آن جا باز میگردد.
آن کس که با چشم دل میبیند و با بینایی عمل میکند باید در آغاز هر کار بیندیشد که آیا آن عمل به سود اوست یا به زیان او؛اگر به سود اوست ادامه دهد و اگر به زیانش میباشد از عمل باز ایستد؛زیرا آن کس که بدون آگاهی به انجام دادن کار میپردازد همچون کسی است که از بیراهه میرود و چنین کسی هر قدر جلوتر میرود از منزل مقصود فاصله
بیشتری میگیرد ولی آن کس که از روی آگاهی عمل میکند همچون رهروی است که در جاده روشن گام بر میدارد(و به زودی به مقصد میرسد).حال که چنین است هر شخص باید بنگرد آیا(به سوی مقصد)پیش میرود یا به عقب باز میگردد؟!
ویژگی رهروان راه حق
در این بخش از خطبه امام علیه السّلام برای خنثی کردن تبلیغاتی که«بنی امیّه»به طور مستمر بر ضد اهل بیت علیهم السّلام داشتند و هماهنگیهایی بعضی از جیره خواران و مزدوران که ظاهرا در لباس ارباب حدیث با آنها مینمودند،اشاره به گوشهای از فضایل اهل بیت علیهم السّلام میکند تا در برابر آن هجمه سنگین تبلیغاتی مردم آنها را فراموش نکنند؛ میفرماید:
«آیات کریمه قرآن درباره آنها(پیامبر و اهل بیتش علیهم السّلام)نازل شده،آنها گنجینههای علوم خدای رحمانند.اگر سخن بگویند راست میگویند و اگر سکوت کنند کسی بر آنها پیشی نمیگیرد» (فیهم کرائم (1)القرآن،و هم کنوز الرّحمن.إن نطقوا صدقوا،و إن صمتوا لم یسبقوا) .
جمله«فیهم کرائم القرآن»ممکن است به همان معنا باشد که گفته شد یا به این معنا که آیات کریمه قرآن و تفسیر آن نزد آنهاست.مطابق این تفسیر،جمله مزبور اشارهای به مفهوم حدیث«ثقلین»است که میگوید:اهل بیت علیهم السّلام هرگز از قرآن جدا نمیشوند.
تعبیر به«کنوز»(گنجها)اشاره به این است که تعلیمات و احکام گران بهای الهی نزد آنهاست؛زیرا همیشه اشیای نفیس را در گنج ذخیره میکنند.
1) 1) «کرائم»جمع«کریمه»است و اشاره به آیات مبارکی است که در شأن اهل بیت علیهم السّلام نازل شده است.
جمله «إن نطقوا صدقوا» یکی از اوصاف برجسته اهل بیت علیهم السّلام را که همان صدق در کلام است و با آیه «کُونُوا مَعَ الصّادِقِینَ» (1)هماهنگ است،بازگو میکند.
جمله «إن صمتوا لم یسبقوا» اشاره به این است که سکوت آنها هرگز به معنای ناتوانی در پاسخگویی نیست؛بلکه به مقتضای مصلحت و حکمت است لذا کسی نمیتواند بر آن پیشی بگیرد.یا این که ابهت آنها به قدری است که هرگاه سکوت کنند، کسی را یارای سخن و اظهار وجود در برابر آنها نیست.
به هر حال،این صفات چهار گانه که در اهل بیت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله است،مقام آنها را از دیگران ممتاز میسازد و عظمت الهی و علمی آنها را نشان میدهد.
سپس برای تأکید این مطلب که هدف ستایش و مداحی نیست،میافزاید:«راهنمای جمعیّت باید به افراد خود راست بگوید و عقل و خرد را حاضر سازد و از فرزندان آخرت باشد؛چرا که از آن جا آمده و به آن جا باز میگردد» (فلیصدق رائد أهله (2)،و لیحضر عقله،و لیکن من أبناء الآخرة،فإنّه منها قدم،و إلیها ینقلب) .
واژه«رائد»در اصل به معنای کسی است که در پیشاپیش قافله حرکت میکند و برای یافتن آب و چراگاه جستجو مینماید.اگر چنین کسی دروغگو باشد،اهل قافله خود را گرفتار خطر میسازد،انتخاب این تعبیر در جمله یاد شده اشاره به این نکته لطیف است که اگر من ویژگیهای اهل بیت علیهم السّلام را برای شما شرح میدهم به منزله کسی هستم که ضروریترین وسیله زندگی را برای پیروانش فراهم میسازد.
1) 1) این،آیه 119 توبه است و دستور میدهد که اهل ایمان در هر عصر و زمان و مکان باید با راستگویان همراه و همگام باشند و این آیه طبق روایات متعددی که در منابع شیعه و سنی وارد شد به امامان معصوم تفسیر شده است.(برای آگاهی از منابع این حدیث به کتاب پیام قرآن،جلد 9،صفحه 221 مراجعه شود).
2) 2) «رائد»از ماده«رود»بر وزن قوم به معنای تلاش برای انجام دادن چیزی است و همان گونه که در متن آمده است معمولا به کسی میگویند که در جستجوی مرتع و چراگاه، پیشاپیش قافله حرکت میکند.
جمله «فإنّه منها قدم و...» (انسان از آخرت آمده و به سوی آن باز میگردد)ممکن است اشاره به مفهوم «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» (ما از خداییم و به سوی او باز میگردیم)باشد.یا به تعبیر دیگر آخرت در این جا به معنای ماورای طبیعت است.
بعضی از شارحان نهج البلاغه گفتهاند:معنای این جمله آن است که«ما برای آخرت آفریده شدهایم»همان گونه که در بعضی از کلمات امام علیه السّلام آمده است:«الا فما یصنع بالدّنیا من خلق للآخرة؛کسی را که برای آخرت آفریده شده با دنیا چکار؟» (1)آن گاه در ادامه این سخن با توجه به آن چه در فراز قبل درباره امامان اهل بیت علیهم السّلام آمده هشدار میدهد که با دقت هر چه بیشتر،مراقب اعمال خویش باشند و راهی که را آن امامان یعنی گنجینههای علم الهی و آگاهان بر قرآن ارائه میدهند،بپویند و در آغاز هر کار در نتیجه و پایان آن بیندیشند و تصمیم بگیرند؛میفرماید:
«آن کس که با چشم دل میبیند و با بینایی عمل میکند باید در آغاز هر کار بیندیشد که آیا آن عمل به سود اوست یا به زیان او؛اگر به سود اوست ادامه دهد و اگر به زیانش میباشد از عمل باز ایستد» (فالنّاظر بالقلب،العامل بالبصر،یکون مبتدأ عمله أن یعلم:أ عمله علیه أم له؟!فإن کان له مضی فیه،و إن کان علیه وقف عنه) .
در واقع،امام علیه السّلام شرط پیروزی را سه چیز شمرده که هر سه از شاخههای علم و دانش است.اندیشیدن در اصل کار و عمل کردن با بصیرت و آگاهی و مطالعه درباره نتیجه آن کار که آیا به سود است یا زیان؟ سپس به دلیل آن پرداخته و با تشبیه زیبایی فرق میان عالم و جاهل را روشن میسازد و میفرماید:«زیرا آن کس که بدون آگاهی(و مطالعه کافی)به انجام دادن کار پردازد همچون کسی است که از بی راهه میرود و چنین کسی هر قدر جلوتر میرود از منزل مقصود فاصله بیشتری میگیرد ولی آن کس که از روی آگاهی عمل میکند همچون رهروی است که در جاده روشن گام بر میدارد(و به زودی به مقصد میرسد)»
1) 1) خطبه 157.
(فإنّ العامل بغیر علم کالسّائر علی غیر طریق.فلا یزیده بعده عن الطّریق الواضح إلاّ بعدا من حاجته.و العامل بالعلم کالسّائر علی الطّریق الواضح) .
چه تشبیه جالبی!افراد دانا و نادان هر دو در تلاشند؛ولی دانا چون در جاده اصلی حرکت میکند لحظه به لحظه به مقصد نزدیکتر میشود؛ولی نادان چون در بی راهه گام بر میدارد لحظه به لحظه از مقصد دورتر میشود و به تعبیر دیگر تلاشهای او نتیجه معکوس دارد.
در سخنان رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله تعبیر جالب دیگری از این مطلب نقل شده است:«من عمل علی غیر علم کان ما یفسد اکثر ممّا یصلح؛کسی که بدون آگاهی عملی انجام دهد آن چه را خراب میکند بیش از آن است که آباد میکند». (1)
و در حدیثی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم:«العامل علی غیر بصیرة کالسّائر علی غیر الطّریق لا یزیده سرعة السّیر إلاّ بعدا؛کسی که بدون آگاهی عمل کند مانند رهروی است که در غیر مسیر گام بر میدارد که هر چه سریعتر سیر کند از مقصد دورتر میشود». (2)
و در پایان این بخش امام علیه السّلام چنین نتیجه میگیرد،میفرماید:«حال که چنین است هر شخص باید بنگرد آیا(به سوی مقصد)پیش میرود یا به عقب باز میگردد؟!» (فلینظر ناظر أ سائر هو أم راجع؟!) .
این تعبیر نشان میدهد که افراد نا آگاه نه تنها با تلاشهای خود به مقصد نزدیک نمیشوند بلکه گاهی با تلاشهای خود درست در جهت ضد آن گام بر میدارند.
مشکل بزرگ در دنیای کنونی
در جهانی که زندگی میکنیم امکانات و وسایل زندگی بیش از هر زمان آماده است.
قوای مختلف طبیعت به تسخیر انسان در آمده و زحمتها را از دوش او برداشته و بر دوش صنایع سبک و سنگین افکنده است.ذخایر زمین یکی پس از دیگری کشف شده و در اختیار انسانها قرار گرفته است.حجم ثروت و نعمت از هر زمانی بیشتر است؛ولی با این حال گروه عظیمی از مردم دنیا با فقر و بدبختی دست به گریبانند و هر سال جمعیّت عظیمی از گرسنگی جان میدهند؛جنگها و بیماریها قربانی زیادی میگیرد.
اگر درست بنگریم،میبینیم عامل اصلی یا ضعف مدیریتهاست و یا خیانت در امانتهای الهی که آن نیز با دقت به ضعف مدیریت باز میگردد؛زیرا پیشرفت در امانت است نه خیانت.خیانت آثار مقطعی دارد ولی در دراز مدت نتیجه منفی آن دامان خائن را میگیرد.اساسا در یک جامعه بدبخت نمیتوان خوشبخت زندگی کرد.
اگر به توصیه یاد شده که در کلام امام و سائر معصومین علیهم السّلام آمده است عمل میشد آگاهان را برای مدیریتها بر میگزیدند و هر کاری را به اهلش میسپردند.آنها نیز مرتکب خیانت نمیشدند؛دنیا چهره دیگری داشت.ولی افسوس چون کارها به دست اهلش نیست،تلاشها نتیجه معکوس میدهد و مردم جهان را از مقصد اصلی،یعنی آرامش و بینیازی و سعادت دور میسازد و نعمتهای عظیم خداداد در مسیرهای غلط تباه و نابود میشود.
و اعلم أنّ لکلّ ظاهر باطنا علی مثاله،فما طاب ظاهره طاب باطنه،و ما خبث ظاهره خبث باطنه.و قد قال الرّسول الصّادق-صلّی اللّه علیه و آله-«إنّ اللّه یحبّ العبد،و یبغض عمله،و یحبّ العمل و یبغض بدنه».
و اعلم أنّ لکلّ عمل نباتا.و کلّ نبات لا غنی به عن الماء،و المیاه مختلفة؛فما طاب سقیه،طاب غرسه و حلت ثمرته،و ما خبث سقیه،خبث غرسه و أمرّت ثمرته.
:
بدان هر ظاهری باطنی دارد همانند خود،آن چه ظاهرش پاک و خوب است باطنش نیز پاک و خوب است و آن چه ظاهرش خبیث و بد است باطنش نیز خبیث است.پیامبر صادق صلّی اللّه علیه و آله فرمود:گاه خداوند بندهای را دوست میدارد ولی عملش را مبغوض میشمرد و گاه عملش را دوست میدارد و شخصش را مبغوض میدارد.
بدان هر عملی رویشی دارد و هیچ رویشی از آب بینیاز نیست و آبها مختلفند آن چه آبیاریاش پاکیزه باشد نهالش پاک و میوهاش شیرین است و آن چه آبیاریش ناپاک باشد نهالش ناپاک و میوهاش تلخ است.
راه شناخت نیکان و بدان
در این بخش از خطبه،امام علیه السّلام برای تکمیل آن چه در بخشهای سابق آمد راه شناخت نیکان از بدان را نشان میدهد،میفرماید:«بدان هر ظاهری باطنی دارد همانند خود،آن چه ظاهرش پاک و خوب است باطنش نیز پاک و خوب است و آن چه ظاهرش خبیث و بد است باطنش نیز خبیث است» (و اعلم أنّ لکلّ ظاهر باطنا علی مثاله، فما طاب ظاهره طاب باطنه،و ما خبث ظاهره خبث باطنه) .
این یک قاعده کلی است که میتواند در بسیاری از موارد راهگشای انسان در مسأله شناخت افراد و جوامع بشری و تشکیلات مختلف اجتماعی و سیاسی و عقیدتی باشد (هر چند مانند هر قاعده کلی ممکن است استثناهایی داشته باشد)زیرا معمولا اعمال انسانها بازتاب افکار و اخلاق و صفات درونی آنهاست و ظاهر آنان تراوشی از باطنشان است؛همان گونه که در ضرب المثل معروف نقل شده:«از کوزه همان برون طراود که در اوست».
بر این اساس هنگامی که باطن کسی برای ما مشکوک شود باید در اعمال او دقت کنیم و از لابهلای آن به باطن او پی ببریم.قرآن مجید نیز این حقیقت را در آیات مختلف تأیید کرده و درباره منافقان گاه میفرماید: «قَدْ بَدَتِ الْبَغْضاءُ مِنْ أَفْواهِهِمْ وَ ما تُخْفِی صُدُورُهُمْ أَکْبَرُ» ؛نشانههای عداوت آنها از دهان و کلامشان آشکار شده و آن چه در دلهایشان پنهان میدارند از آن مهمتر است». (1)
و در جای دیگر میفرماید: «وَ لَوْ نَشاءُ لَأَرَیْناکَهُمْ فَلَعَرَفْتَهُمْ بِسِیماهُمْ وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِی لَحْنِ الْقَوْلِ» ؛اگر ما بخواهیم منافقان را به تو نشان میدهیم تا آنها را به قیافههاشان بشناسی،هر چند میتوانی آنها را از سخنانشان بشناسی». (2)
و در جای دیگر میفرماید:« «وَ الْبَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذِی خَبُثَ لا یَخْرُجُ إِلاّ نَکِداً» ؛سرزمین پاکیزه گیاهش(پاکیزه)به فرمان پروردگار میروید؛اما سرزمین خبیث و بد جز گیاه ناچیز و بی ارزش از آن نمیروید». (1)
در روایات اسلامی و کلمات فقها نیز این مسأله دیده میشود:
امیر مؤمنان علی علیه السّلام میفرماید:«ما أضمر أحد شیئا إلاّ ظهر فی فلتات لسانه و صفحات وجهه؛کسی چیزی را در دل پنهان نمیکند مگر این که در سخنانی که از دهانش بیرون میپرد و در چهرهاش،آشکار میشود». (2)
فقها نیز در بحث عدالت میگویند:حسن ظاهر و عمل به وظایف شرع حکایت از وجود ملکه عدالت در باطن میکند.
جالب این که در عصر ما وسایلی ساختهاند به نام دروغ سنج که از تغییر حرکات نبض و قلب و فشار خون و غیر آن میتوان راستگو بودن یا دروغگو بودن شخص را به هنگامی که مطلبی را اظهار میدارد،شناخت.
همان گونه که اشاره شد این قاعده کلی مانند سایر قواعد بدون استثنا نیست؛زیرا افرادی هستند بسیار پیچیده و به تعبیر عامیانه«تودار»که به آسانی نمیتوان آنها را از اعمالشان شناخت؛چنان ریا کار و متظاهر و مردم فریبند که گاه افراد عاقل و هوشیار را نیز به خطا میافکنند و به همین جهت امام علیه السّلام در ادامه سخن چنین میفرماید:«پیامبر راستگو صلّی اللّه علیه و آله فرمود:گاه خداوند بندهای را دوست دارد ولی عملش را مبغوض میشمرد و گاه عملش را دوست دارد و شخصش را مبغوض میداند» (و قد قال الرّسول الصّادق -صلّی اللّه علیه و آله-:«إنّ اللّه یحبّ العبد،و یبغض عمله،و یحبّ العمل و یبغض بدنه») .
دلیل جدایی ظاهر از باطن و عمل از عقیده در این گونه موارد،عوامل فوق العادهای
است که رخ میدهد و شخص را از آن اصل کلی دور میسازد؛مثلا همنشینی با بدان و خوبان و قرار گرفتن در محیطهای سالم یا فاسد و همچنین تعصبها،کینهها، حسادتها،هوسهای شدید و تبلیغات مسموم یا سالم و فقر و تنگدستی فوق العاده و مانند آن،اینهاست که گاهی هماهنگی ظاهر و باطن را بر هم میزند و از کوزه چیزی برون میتراود که در آن نیست.
مرحوم علامه خویی در شرح این جمله،مطلب دیگری دارد.او بعد از آن اشاره به تناقض صوری صدر و ذیل این بخش از خطبه میگوید:من بعد از تدبّر و تفکر بسیار در چند روز و توسّل به جدم امیر مؤمنان،به این نتیجه رسیدم که حضرت به استناد کلام پیامبر صلّی اللّه علیه و آله میخواهد اشاره به این نکته کند که اگر کسی بر خلاف آن اصل کلی،ظاهر و باطن خود را هماهنگ ندید باید کوشش کند آن را در جهت صلاح،هماهنگ سازد؛یعنی اگر باطن خوب بود و عمل بد،سعی در اعمال صالحه کند و اگر عمل،خوب بود و باطن بد، تلاش در اصلاح باطن نماید. (1)
گر چه این سخن،سخنی است صحیح؛ولی استفاده این معنا از جملههای یاد شده خالی از اشکال نیست و به نظر میرسد تفسیر اوّل مناسبتر است.
سپس در بخش پایانی این خطبه،امام علیه السّلام در تکمیل گفتار سابق در زمینه هماهنگی ظاهر و باطن و لزوم پاکسازی درون برای پاک شدن برون،چنین میفرماید:«بدان هر عملی رویشی دارد و هیچ رویشی از آب بینیاز نیست و آبها مختلفند آن چه آبیاریاش پاکیزه باشد نهالش پاک و میوهاش شیرین است و آن چه آبیاریش ناپاک باشد نهالش ناپاک و میوهاش تلخ خواهد بود» (و اعلم أنّ لکلّ عمل نباتا.و کلّ نبات لا غنی به عن الماء،و المیاه مختلفة؛فما طاب سقیه،طاب غرسه و حلت ثمرته،و ما خبث سقیه،خبث غرسه و أمرّت ثمرته) .
امام علیه السّلام در این تشبیه زیبا،انسان و اعمالش را به درختان و میوههایش تشبیه نموده
1) 1) منهاج البراعه،جلد 9،صفحه 248.(با تلخیص).
است؛همان گونه که درختان و گیاهان از آب برای رویش بینیاز نیستند،انسانها نیز به تعلیم و تربیت و تبلیغ نیاز دارند.آن کس که از تعلیم و تربیت و تبلیغ صحیحی برخوردار باشد اعمالش پاک و آن کس که تحت تأثیر تبلیغات سوء قرار گیرد،عملی ناپاک خواهد داشت.
به تعبیر دیگر ارزش میوههای درختان در واقع از سه چیز نشأت میگیرد:بذر خوب و زمین خوب و آب خوب.به یقین بذر انسانها با توجه به فطرت پاک خداداد خوب است.
هر گاه وراثت محیط که به منزله زمین است و تعلیم و تربیت که به منزله آب است پاک و پاکیزه باشد،آثار وجودی انسانها ارزشمند و پاک و پاکیزه خواهد بود.
و من خطبة له علیه السّلام
یذکر فیها بدیع خلقة الخفاش
(1) از خطبههای امام علیه السّلام است که در آن از شگفتیهای آفرینش خفاش سخن میگوید.
این خطبه در واقع یکی از خطبههای مهم توحیدی نهج البلاغه است که از دو بخش تشکیل شده:
در بخش اوّل،به حمد و ستایش پروردگار و بیان عظمتش که عقلها را در حیرت فرو برده میپردازد و از قدرت نمایی او در آفرینش موجودات بدون هیچ نقشه قبلی سخن میگوید،مخلوقاتی که هر یک از دیگری عجیبتر و اسرار آمیزتر است.
1) 1) سند خطبه: در کتاب«مصادر نهج البلاغه»سند قابل ملاحظهای از کتب دیگر برای این خطبه ذکر نشده و به نظر میرسد که سند عمده این خطبه،همان نقل مرحوم سیّد رضی است؛ولی محتوای خطبه آن قدر بلند و عالی است که سند آن را تقویت میکند و نشان میدهد تنها از فکر نیرومندی همچون امام أمیر المؤمنین علیه السّلام میتواند سرچشمه گرفته باشد.
و در بخش دوّم،برای نمونه،انگشت روی یکی از شگفتانگیزترین پرندگان یعنی خفاش گذارده و عجایب خلقت او را یکی بعد از دیگری شرح میدهد؛آن چنان که گویی سالها درباره این مخلوق اسرار آمیز مطالعه و بررسی کرده و به اسرار وجود او دست یافته است.
الحمد للّه الّذی انحسرت الأوصاف عن کنه معرفته،و ردعت عظمته العقول،فلم تجد مساغا إلی بلوغ غایة ملکوته! هو اللّه الحقّ المبین،أحقّ و أبین ممّا تری العیون،لم تبلغه العقول بتحدید فیکون مشبّها،و لم تقع علیه الأوهام بتقدیر فیکون ممثّلا.خلق الخلق علی غیر تمثیل،و لا مشورة مشیر،و لا معونة معین،فتمّ خلقه بأمره،و أذعن لطاعته،فأجاب و لم یدافع،و انقاد و لم ینازع.
:
ستایش مخصوص خداوندی است که اوصاف از بیان کنه ذات او عاجز است و عظمتش عقلها را از درک ذاتش باز داشته و به همین جهت عقل و خرد راهی برای وصول به منتهای ملکوتش نیافته است.او خداوندی است ثابت و آشکار،ثابتتر و آشکارتر از آن چه چشمها میبیند و با این حال عقلها نمیتواند حدّی برای او بیان کند تا شبیهی برای او یافت شود و اندیشهها هرگز اندازهای برای او تعیین نمیکند تا همانندی داشته باشد.آفریدگان را بدون نمونه قبلی و مشورت مشاوران و بدون یاری کمک کاران آفرید،و خلقت موجودات به فرمان او کامل شد.همه اطاعتش را پذیرفتند و فرمانش را اجابت کردند و رد نکردند و رام و تسلیم وی شدند و به مخالفت برنخاستند.
یک درس مهم خدا شناسی
همان گونه که پیشتر اشاره شد امام علیه السّلام در آغاز خطبه،به ستایش ذات پروردگار و اوصاف جمال و جلال او میپردازد و قبل از هر چیز به عدم امکان معرفت کنه ذات او اشاره میکند و میفرماید:
«ستایش،مخصوص خداوندی است که اوصاف از بیان کنه ذاتش عاجز است و عظمتش عقلها را از درک ذاتش باز داشته؛و به همین جهت راهی برای وصول به منتهای ملکوتش نیافته است» (الحمد للّه الّذی انحسرت (1)الأوصاف عن کنه معرفته،و ردعت عظمته العقول،فلم تجد مساغا (2)إلی بلوغ غایة ملکوته (3)!) .
چرا«اوصاف»توان شرح ذات پاک او را ندارند؟به دلیل این که تمام الفاظی که برای بیان اوصاف وضع شده،مربوط به صفات مخلوقان است که صفاتی است محدود و مخلوق،و به تعبیر دیگر ذات خداوند که از هر نظر نامحدود و بیپایان است برای عقلهای محدود ما قابل درک نیست و الفاظ و افکار ما توان بیان آن را ندارد،و همین معنا سبب شده است که عقول انسانی از درک عظمتش باز ماند و راهی به معرفت ذاتش نیابد.
این بدان معنا نیست که ما معرفة اللّه را برای بشر غیر ممکن بدانیم یا به تعبیر دیگر به
1) 1) «انحسرت»از ماده«حسر»(بر وزن قصر)در اصل به معنای برهنه کردن است؛سپس به معنای ضعف و ناتوانی به کار رفته؛زیرا در این حالت،انسان از نیروهای خود برهنه میشود.
2) 2) «مساغ»در اصل از ماده«سوغ»به معنای آسان خوردن آب یا غذاست؛سپس به هر مسیر راحت و آسانی اطلاق میشود و در خطبه مزبور از همین قبیل است.
3) 3) «ملکوت»از ماده«ملک»(بر وزن قفل)به معنای حکومت و مالکیت،گرفته شده است و اضافه واو و تاء،تأکید و مبالغه را میرساند و هنگامی که درباره خداوند به کار میرود اشاره به حکومت مطلقه او بر سراسر جهان است.
تعطیل معرفت و شناخت قائل شویم؛بلکه مقصود این است که علم ما به آن ذات با عظمت بینهایت از هر نظر تنها علم اجمالی است که میتوانیم از طریق آثارش به او اشاره کنیم و نه علم تفصیلی.
این مسأله جای تعجب نیست؛عظمت خداوند که جای خود دارد؛ما نسبت به بسیاری از موجودات عالم امکان ایمان داریم و مثل آفتاب برای ما روشن است در حالی که از کنه آن بیخبریم،ما میدانیم روح وجود دارد؛نیروی جاذبه همه جا در دسترس ماست،زمان و مکان موجودند؛اما حقیقت و کنه این امور چیست؟کمتر کسی از آن خبر دارد و قرنهاست که فلاسفه و علمای علوم طبیعی درباره آنها بحث میکنند و هنوز به یک نقطه مورد اتفاق نرسیدند.
از همه چیز نزدیکتر به ما خود ما هستیم؛ما هنوز بسیاری از اسرار وجود خودمان را نمیدانیم تا آن جا که نویسنده معروف غربی«الکسیس کارل»کتابهایی با عنوان«انسان موجود ناشناخته»یا مانند آن نوشتهاند.
امام در ادامه این سخن به بیان یکی دیگر از اوصاف خداوند-که تأکیدی است بر آن چه گذشت-میفرماید:«او خداوندی است ثابت و آشکار،ثابتتر و آشکارتر از آن چه چشمها میبیند و با این حال دست توانای عقلها نمیتواند حدّی برای او بیان کند تا شبیهی برای او یافت شود و(نیروی پرجولان)اندیشهها هرگز اندازهای برای او تعیین نمیکند تا همانندی داشته باشد» (هو اللّه الحقّ المبین،أحقّ و أبین ممّا تری العیون،لم تبلغه العقول بتحدید فیکون مشبّها،و لم تقع علیه الأوهام بتقدیر فیکون ممثّلا) .
آری،وجود او اظهر الاشیاست و کنهش در نهایت خفا،آن چه با چشم میبینیم ممکن است خطای باصره باشد-که دانشمندان انواع زیادی برای آن ذکر کردهاند-ولی علم به وجود خداوند خطایی در آن نیست.حضور او را در همه جا و در هر زمان و در هر حال احساس میکنیم؛ولی با این حال،در فهم حقیقت ذات او حیرانیم و هرگاه در این
مرحله قدم بگذاریم و یک گام به پیش برویم دو گام به عقب بر میگردیم و به گفته آن شاعر نکته سنج:
کلّما قدّم فکری فی ک شبرا فرّ میلا
ناکصا یخبط فی عمیاء لا یهدی سبیلا
هر زمان فکر من یک وجب به تو نزدیک شود یک میل فرار میکند.
و به عقب بر میگردد،در تاریکیها غرق میشود و راهی به جلو پیدا نمیکند.
این موضوع به آن میماند که انسان منبع نور فوق العاده شدید و خیره کنندهای را ببیند،آهسته به آن نزدیک شود،ناگهان برق خیره کننده نور،چنان او را تکان دهد که سراسیمه به عقب برگردد.
به یقین با توجه به آن چه گفته شد هر گونه تشبیه و اندازهگیری وصفی از کنه ذات او کنیم به راه خطا میافتیم؛چرا که او را تشبیه به مخلوقات کردهایم و گرفتار نوعی شرک شدهایم. در سوّمین وصف،اشارهای به آفرینش خداوند کرده،میفرماید:«آفریدگان را بدون نمونه قبلی و مشورت با مشاوری و بدون یاری کمک کاری آفرید،و آفرینش موجودات به فرمان او کامل شد.همه اطاعتش را پذیرفتند و فرمانش را اجابت نمودند و رد نکردند و رام و تسلیم وی شدند و به مخالفت برنخاستند» (خلق الخلق علی غیر تمثیل،و لا مشورة مشیر،و لا معونة معین،فتمّ خلقه بأمره،و أذعن (1)لطاعته،فأجاب و لم یدافع،و انقاد و لم ینازع) .
قابل توجه این که تمام ابداعات انسانی برگرفته از نقشههای قبلی در جهان طبیعت است.گاه عین آن را به وجود میآورد و گاه در میان چند چیز پیوند میدهد و چند صورت را با هم ترکیب میکند و اشکال تازهای میآفریند؛ولی هیچ یک در واقع تازه نیست؛اما هنگامی که به جهان آفرینش بنگریم میلیونها انواع گیاه و حیوان دریایی و صحرایی و پرندگان و اشیای دیگر،که هر یک طرحی نو و بدیع دارد،به فرمان او آفریده شده است.
1) 1) «أذعن»از ماده«اذعان»به معنای اقرار کردن و فرمان بردن است.
در واقع امام علیه السّلام در این بخش از خطبه به سه موضوع مهم اشاره فرموده:نخست عاجز بودن انسان از درک کنه ذات خداوند؛سپس آشکار بودن اصل وجود او در نهایت روشنی و سرانجام ابداع بینظیرش در جهان آفرینش.
و من لطائف صنعته،و عجائب خلقته،ما أرانا من غوامض الحکمة فی هذه الخفافیش الّتی یقبضها الضّیاء الباسط لکلّ شیء،و یبسطها الظّلام القابض لکلّ حیّ؛و کیف عشیت أعینها عن أن تستمدّ من الشّمس المضیئة نورا تهتدی به فی مذاهبها،و تتّصل بعلانیة برهان الشّمس إلی معارفها.
و ردعها بتلألؤ ضیائها عن المضیّ فی سبحات إشراقها،و أکنّها فی مکامنها عن الذّهاب فی بلج ائتلاقها،فهی مسدلة الجفون بالنّهار علی حداقها،و جاعلة اللّیل سراجا تستدلّ به فی التماس أرزاقها؛فلا یردّ أبصارها إسداف ظلمته،و لا تمتنع من المضیّ فیه لغسق دجنّته.فإذا ألقت الشّمس قناعها،و بدت أوضاح نهارها،و دخل من إشراق نورها علی الضّباب فی وجارها،أطبقت الأجفان علی مآقیها،و تبلّغت بما اکتسبته من المعاش فی ظلم لیالیها.فسبحان من جعل اللّیل لها نهارا و معاشا،و النّهار سکنا و قرارا!
:
از لطیفترین مصنوعات و شگفتانگیزترین مخلوقات پروردگار اسرار پیچیده حکمتی است که در وجود این شبپرهها به ما نشان داده شده است؛همان موجوداتی که روشنایی روز،با آن که همه چیز را میگشاید چشمان آنها را میبندد و تاریکی که همه
موجودات زنده را فشرده میکند،چشمان آنها را باز و گسترده میسازد چگونه چشمان آنها آن قدر ناتوان است که نمیتواند از نور خورشید پرفروغ بهره گیرد؟و به راههای خود هدایت شود و در پرتو روشنایی آفتاب،به مقصود شناخته شده خود برسد،چگونه درخشش شعاع آفتاب آنها را از حرکت در میان امواج روشنایی باز داشته،و آنان را در پناهگاه خود،از حرکت صبحگاهان به همراه نور پنهان ساخته است؟(آری)،به هنگام روز پلکهای چشمانش روی هم میافتد،اما شب را برای خود چراغ روشن قرار میدهد تا بدین وسیله روزهای خود را به دست آورد.
نه تاریکی شدید شب چشمانشان را از دیدن باز میدارد و نه ظلمت شدید آن از حرکت آنها در شب مانع میشود.
هنگامی که خورشید نقاب را از چهره برگرفت و روشنایی روز آشکار شد و نور خود را درون لانه سوسمارها پاشید(این پرنده عجیب)پلکهای خود را بر هم مینهد و به آن چه در تاریکی برای ادامه زندگی فراهم ساخته است قناعت میکند!پاک و منزه است خدایی که شب را برای آنها روز و زمان تلاش برای معاش قرار داده و روز را هنگام آسایش و آرامش.
این پرنده عجیب و استثنایی
امام علیه السّلام بعد از بیانات کلی و جامعی که در بخش قبل درباره آفرینش عالم هستی به امر پروردگار بیان فرمود در این بخش از خطبه انگشت روی یکی از عجیبترین و شگفتانگیزترین مخلوقات الهی میگذارد و آن خفّاش و شبپره است که همه چیز او استثنایی است،گرچه اگر درست بیندیشیم همه موجودات شگفت انگیز است؛ولی موجودات استثنایی از آن هم شگفتانگیزتر میباشد.
امام علیه السّلام مخصوصا روی دو قسمت از جنبههای استثنایی این حیوان تکیه میکند:
یکی مسأله چشمهای او و دیگری بالها.در قسمت اوّل میفرماید:«از لطیفترین مصنوعات و شگفتانگیزترین مخلوقات پروردگار اسرار پیچیده حکمتی است که در وجود این شبپرهها به ما نشان داده شده است؛همان موجوداتی که روشنایی روز،با آن که همه چیز را میگشاید چشمان آنها را میبندد و تاریکی که همه موجودات زنده را فشرده میکند،چشمان آنها را باز و گسترده میسازد» (و من لطائف صنعته،و عجائب خلقته،ما أرانا من غوامض الحکمة فی هذه الخفافیش الّتی یقبضها الضّیاء الباسط لکلّ شیء،و یبسطها الظّلام القابض لکلّ حیّ) .
و در ادامه میافزاید:«چگونه چشمان آنها آن قدر ناتوان است که نمیتواند از نور خورشید پرفروغ بهره گیرد؟و به راههای خود هدایت شود و در پرتو روشنایی آفتاب،به مقصود شناخته شده خود برسد،آری!درخشش شعاع آفتاب آنها را از حرکت در میان امواج روشنایی بازداشته،و آنان را در پناهگاه خود،از حرکت صبحگاهان به همراه نور پنهان ساخته است» (و کیف عشیت (1)أعینها عن أن تستمدّ من الشّمس المضیئة نورا تهتدی به فی مذاهبها،و تتّصل بعلانیة برهان الشّمس إلی معارفها.و ردعها بتلألؤ ضیائها عن المضیّ فی سبحات (2)إشراقها،و أکنّها (3)فی مکامنها (4)عن الذّهاب فی بلج (5)ائتلاقها (6)) .
1) 1) «عشیت»از ماده«عشو»(بر وزن مشق)به معنای تاریکی گرفته شده است؛اشاره به این که چشمان آنها از دیدن نور آفتاب،تاریک و ناتوان میشود.
2) 2) «سبحات»جمع«سبحه»(بر وزن لقمه)به معنای نور و گاه به معنای عظمت میآید.
3) 3) «اکنها»از ماده«کن»(بر وزن جنّ)در اصل به معنای ظرفی است که چیزی را در آن محفوظ یا مستور میدارند؛سپس به تمام وسایلی که سبب مستور شدن است اطلاق شده است.
4) 4) «مکامن»جمع«مکمن»از ماده«کمون»به معنای مخفی شدن گرفته شده و«مکمن»به معنای جایگاهی است که در آن جا کسی یا چیزی مخفی میشود.
5) 5) «بلج»جمع«بلجة»به معنای اوّلین روشنایی صبح است.
6) 6) «ائتلاق»از ماده«الق»(بر وزن برق)و به معنای برق گرفته شده است و«بلج ائتلاق» به معنای نخستین نور و درخشش آفتاب است.
نکته قابل ملاحظه این است که امام علیه السّلام در تأثیر منفی نور آفتاب بر آنها به سه نکته مختلف در سه جمله اشاره فرموده:گاه میگوید:نور آفتاب به آنها اجازه نمیدهد راههای خود را پیدا کنند.و گاه میفرماید:اشعه خورشید مانع از آن میشود که مقاصدشان را در این راهها(مانند طعمهها و لانهها)را پیدا کنند و گاه میگوید:اگر آنها در مسیر باشند ناگهان آفتاب طلوع کند آنها را از ادامه سیر باز میدارد و زمینگیر میکند.در نتیجه چارهای جز این ندارند که در لانههای تاریک پنهان شوند تا از درخشش آفتاب در امان بمانند.
به این ترتیب،آن نور و روشنایی آفتاب عالمتاب که به همه موجودات زنده کمک میکند تا راه خود را پیدا کنند و ادامه مسیر دهند و به مقاصد خود برسند،برای این موجود استثنایی یعنی«خفاش»در تمام این آثار جنبه منفی دارد و به عکس ظلمت و تاریکی که همه زندگان را خانه نشین میکند،این پرنده استثنایی را به جولان و حرکت باز میدارد.
لذا در ادامه میافزاید:«در نتیجه،به هنگام روز پلکهای چشمانش روی هم میافتد، اما شب را برای خود چراغ روشنی قرار میدهد تا بدین وسیله روزیهای خود را به دست آورد.
(آری)نه تاریکی شدید شب چشمان آنها را از دیدن باز میدارد و نه ظلمت سختش آن از حرکت آنها در شب مانع میشود» (فهی مسدلة (1)الجفون (2)بالنّهار علی حداقها (3)،و جاعلة اللّیل سراجا تستدلّ به فی التماس أرزاقها؛فلا یردّ
أبصارها إسداف (1)ظلمته،و لا تمتنع من المضیّ فیه لغسق (2)دجنّته (3)) .
سپس در ادامه این سخن وضع خفاش را به هنگام طلوع آفتاب و روی آوردن و پاشیدن نور خورشید بر کوه و صحرا چنین بیان میفرماید:«هنگامی که خورشید نقاب را از چهره برگرفت و روشنایی روز آشکار شد و نور خود را درون لانه سوسمارها پاشید پلکهای خود را بر هم مینهد و به آن چه در تاریکی برای ادامه زندگی فراهم ساخته است قناعت میکند!» (فإذا ألقت الشّمس قناعها،و بدت أوضاح (4)نهارها،و دخل من إشراق نورها علی الضّباب (5)فی وجارها (6)،أطبقت الأجفان علی ماقیها (7)،و تبلّغت (8)بما اکتسبته من المعاش فی ظلم لیالیها) .
چه تشبیه زیبایی!خورشید را در دل شب،به زنی تشبیه کرده که مقنعه و نقاب بر سر و صورت افکنده و به هنگام طلوع نقاب را کنار میزند و مقنعه را از سر بر میگیرد و نور این
1) 1) «اسداف»از ماده«سدفة»(بر وزن وزنه)گرفته شده که گاه به معنای ظلمت و تاریکی و گاه به معنای نور و روشنایی به کار میرود و در این جا به معنای تاریکی است.
2) 2) «غسق»به معنای شدت ظلمت و تاریکی است و از آن جا که شدت تاریکی در نیمه شب است به معنای نیمه شب نیز به کار رفته است.
3) 3) «دجنّه»از ماده«دجون»به معنای ابر و باران داشتن گرفته شده و از آن جا که ابر و باران باعث تاریکی میشود واژه دجنة به معنای ظلمت و تاریکی به کار میرود.و«غسق دجنته» به معنای شدت تاریکی است.
4) 4) «اوضاح»جمع«وضح»(بر وزن شفق)به معنای روشنایی است.
5) 5) «ضباب»جمع«ضبّ»(بر وزن سدّ)به معنای سوسمار است.
6) 6) «وجار»به معنای لانه است.
7) 7) «مآقی»جمع«مؤق»(بر وزن قفل)به معنای گوشه چشم در طرف بینی است و بعضی آن را به مجرای اشک تفسیر کردهاند که در گوشه چشم قرار دارد و در جمله یاد شده اشاره به این است که پلکهای شبپره تمام چشم او حتی گوشههای آن را میپوشاند.این تعبیر شاید اشاره به نکته لطیفی باشد که به هنگام بستن چشم،آخرین نقطهای که بسته میشود گوشههای طرف بینی است.
8) 8) «تبلغت»از ماده«تبلّغ»به معنای اکتفا کردن به چیزی است.
مادر مهربان بر سراسر زمین که گهواره فرزندان او است،میتابد.
تعبیر جالب دیگر این که،میفرماید:حتی نور آن به درون لانه سوسمارها میتابد، زیرا معروف است که سوسمار علاقه خاصی به طلوع آفتاب دارد و در آن هنگام سر از لانه بیرون میکند تا در پرتو نور آفتاب قرار گیرد.
و نیز اشاره به این دارد که شبپرهها صید شبانه خود برای روزها ذخیره میکنند.
و در پایان این بخش از خطبه،در یک جمله کوتاه به صورت نتیجهگیری میفرماید:
«پاک و منزه است خدایی که شب را برای آنها روز و زمان تحصیل معاش قرار داده و روز را هنگام آسایش و آرامش» (فسبحان من جعل اللّیل لها نهارا و معاشا،و النّهار سکنا و قرارا!) .
اشاره به این که این موجود استثنایی بر خلاف اصل کلی موجودات زنده-مخصوصا انسانها-که روز برای آنها میدان تلاش معاش و شب قرارگاه استراحت آنهاست «وَ جَعَلْنَا اللَّیْلَ لِباساً وَ جَعَلْنَا النَّهارَ مَعاشاً» (1)روزها به استراحت و شبها به تلاش برای معاش تا خلایق بدانند که قدرت بیانتهاست و هر چه را اراده کند،انجام میشود.
درباره عجایب خلقت خفاش و مخصوصا چشمهای او در پایان خطبه به خواست خدا بحث خواهیم کرد.
1) 1) نبأ،آیات 10 و 11.
و جعل لها أجنحة من لحمها تعرج بها عند الحاجة إلی الطّیران،کأنّها شظایا الآذان غیر ذوات ریش و لا قصب،إلاّ أنّک تری مواضع العروق بیّنة أعلاما.لها جناحان لمّا یرقّا فینشقّا،و لم یغلظا فیثقلا.تطیر و ولدها لاصق بها لاجیء إلیها،یقع إذا وقعت،و یرتفع إذا ارتفعت،لا یفارقها حتّی تشتدّ أرکانه،و یحمله للنّهوض جناحه،و یعرف مذاهب عیشه،و مصالح نفسه.فسبحان الباریء لکلّ شیء،علی غیر مثال خلا من غیره!
:
خداوند برای او از گوشت بدنش بالهایی آفریده که به هنگام نیاز با آن پرواز میکند؛ گویی این بالها مانند لاله گوشند؛بالهایی بدون پر!و بدون نیهایی در میان آن.اما(اگر دقت کنی)میبینی محل رگها به روشنی در آن پیداست(آری)آنها دو بال دارند؛نه آن قدر نازک که پاره شود و نه آن قدر ضخیم که سنگینی کند.
او پرواز میکند،در حالی که نوزادش به او چسبیده و به او پناهنده شده!هر زمان مینشیند نوزادش نیز همراه او به زمین میآید و هر زمان بالا میرود او نیز بالا میرود و از او جدا نمیشود تا اعضای پیکرش محکم گردد و بالهایش قدرت پرواز پیدا کند،راه زندگی را بیاموزد و مصالح خویش را بشناسد! پاک و منزه است آفریننده همه اشیا،که در آفرینش آنها از هیچ نمونه و الگویی که از دیگری به جای مانده باشد پیروی نکرده است.
شگفتیهای دیگری از این پرنده
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه به دو قسمت دیگر از عجایب آفرینش خفاش اشاره میکند(بالهای عجیب او و طرز پرورش فرزندان).
نخست میفرماید:«خداوند برای او از گوشت بدنش بالهایی آفریده که به هنگام نیاز با آن پرواز میکند؛گویی این بالها مانند لالههای گوشند؛بالهایی بدون پر!و بدون نیهایی در میان آن.اما میبینی محل رگها به روشنی در آن پیداست(آری)آنها دو بال دارند؛نه آن قدر نازک که پاره شود و نه آن قدر ضخیم که سنگینی کند» (و جعل لها أجنحة من لحمها تعرج بها عند الحاجة إلی الطّیران،کأنّها شظایا (1)الآذان غیر ذوات ریش (2)و لا قصب،إلاّ أنّک تری مواضع العروق بیّنة أعلاما.لها جناحان لمّا یرقا فینشقّا،و لم یغلظا فیثقلا) .
به راستی این از عجایب خلقت است؛بالهای تمام پرندگان از پر تشکیل یافته که در وسط آن چیزی شبیه به نی وجود دارد و به علت سبک بودن آنها به آسانی میتوانند پرواز کنند؛ولی«خفاش»که از پرندگان سریع السیر است،جنبه کاملا استثنایی دارد؛ بالهایش پردهای از گوشت است که در وسط آن استخوانهای باریک غضروف مانندی وجود دارد.این پرده در عین نازکی بسیار مقاوم است؛هم سبک است و هم پردوام؛شبیه لاله گوش آدمی؛و جالب این که اگر در برابر نور آفتاب یا چراغ به آن نگاه کنیم لوله کشی ظریف و گسترده و پیچیدهای از رگهای خونین که آن را تغذیه میکند مشاهده میشود که هنگام پرواز بسیار فعّال میشوند تا مواد غذایی لازم را به بالها برای حرکت سریع برسانند.
و در آخرین بخش این خطبه امام علیه السّلام به ویژگی شگفتانگیز دیگری از این پرنده
استثنایی اشاره میکند و آن مربوط به پرورش نوزاد اوست؛میفرماید:«او پرواز میکند، در حالی که نوزادش به او چسبیده و به او پناهنده شده!هرگاه مینشیند نوزادش نیز همراه او به زمین میآید و هر زمان بالا میرود او نیز بالا میرود و از او جدا نمیشود تا اعضای پیکرش محکم گردد و بالهایش قدرت پرواز پیدا کند،راه زندگی را بیاموزد و مصالح خویش را بشناسد!» (تطیر و ولدها لاصق بها لاجیء إلیها،یقع إذا وقعت، و یرتفع إذا ارتفعت،لا یفارقها حتّی تشتدّ أرکانه،و یحمله للنّهوض جناحه، و یعرف مذاهب عیشه،و مصالح نفسه) .
معروف است که این حیوان مانند سایر پستانداران عادت ماهیانه دارد و باردار میشود و وضع حمل میکند؛بر خلاف پرندگان دیگر که تخم میگذارند و جوجههای آنها در درون تخم پرورش مییابند.پرندگان دیگر جوجهها را با خود حمل نمیکنند ولی خفاش جوجهاش را با خود حمل میکند و به پرواز در میآید.راه و رسم پرواز را به او نشان میدهد و طریقه تهیه غذا و صید کردن حشرات و مسیرهای رفت و برگشت به لانه را به او میآموزد شاید به این دلیل که پرندگان دیگر در روز پرواز میکنند و جوجهها میتوانند در روشنایی با آنها همراه باشند؛ولی این پرنده که در تاریکی شب پرواز میکنند ممکن است جوجههایش نتوانند با او همراه باشند و یکدیگر را گم کنند لذا ناگزیر آنها را با خود حمل میکند.در هر صورت همه چیز این پرنده عجیب است و این هم یکی دیگر از عجایب خلقت اوست که انسان را به تنوع آفرینش و تدبیر پروردگار آشناتر میسازد.
سپس امام علیه السّلام در جمله پایانی خطبه سر تعظیم به پیشگاه خداوند فرود آورده،به تسبیح او میپردازد؛میفرماید:«پاک و منزه است آفریننده همه اشیا،که از هیچ نمونه و الگویی که از دیگری به جای مانده باشد پیروی نکرده است!» (فسبحان الباریء لکلّ شیء،علی غیر مثال خلا من غیره!) .
و همان گونه که امام علیه السّلام در این بحث توحیدی،خطبه را با حمد و ستایش پروردگار آغاز کرد با تسبیح و تنزیه ذات پاک او پایان میدهد تا حسن شروع با حسن ختام همراه گردد.
آفرینش حیرت انگیز خفاش!
در این خطبه امام علیه السّلام از آفرینش بدیع خفاش سخن به میان آورده که تقریبا همه چیز او بر خلاف سایر پرندگان است تا آن جا که در بعضی از کتب علمی تصریح میکنند که خفاش،جزء پرندگان نیست؛بلکه جزء پستانداران است.
بدن خفاش،پوشیده از مو است؛در حالی که پرندگان پر دارند.
خفاش دندان دارد؛در حالی که پرندگان منقار دارند.
بالهای خفاش از پردههای نازک گوشتی تشکیل شده؛در حالی که پرندگان چنین نیستند.
خفاش دو دست و دو پا دارد و روی زمین مانند چهار پایان با دستها و پاهایش راه میرود؛در حالی که پرندگان چنین نیستند.
پرندگان از طریق تخم گذاری صاحب بچه میشوند؛در حالی که خفاش باردار میشود و بچه میزاید.
پرندگان نوزادان خود را با مواد غذایی مناسب سیر میکنند؛ولی خفاش نوزاد خود را شیر میدهد.
پرندگان معمولا روزها در تلاش معاشند و خفاش در تاریکی شب.
خفاشها عموما هنگام روز میخوابند و پس از غروب آفتاب به پرواز در میآیند و هنگام خواب؛خود را از پاهای عقب از درختان یا سقف غارها آویزان میکنند.
غذای خفاش از حشرات است و هنگام پرواز دهان خود را باز نگه میدارد و دهها یا صدها حشره را میبلعد و شاید بوی بد خفاش به علت همین حشره خواری او باشد؛امّا خفاشها به خاطر همین کارشان خدمت زیادی به انسانها در پاکسازی محیط از حشرات میکنند؛لذا در برخی از مناطق که حشرات زیادند برجهایی برای پرورش خفاشها میسازند تا محیطشان را پاکسازی کنند.
بر خلاف آن چه بعضی تصور میکنند که چشم خفاش ضعیف است و میگویند:فلان کس مثل خفاش کور است،بینایی خفاش بسیار خوب است؛لیکن چشمانش در برابر نور،حساسیت زیادی دارد که قادر به تحمل آن نیست.
خفاش با سرعت و مهارت در شب پرواز میکند؛حتی در تاریکی شدید بی آن که به مانعی برخورد کند.خفاش در این پرواز سریع تنها از چشم کمک نمیگیرد؛بلکه مدیون دستگاه صوتی خاصی شبیه رادار است.خفاش در حین پرواز،صدایی از بینی خود بیرون میآورد که ما قادر به شنیدن آن نیستیم؛اما این صدا به هر چیزی که بر سر راه آن باشد برخورد میکند و منعکس میشود.گوشهای بزرگ خفاش صدای منعکس شده را میگیرد و از وجود مانع بر سر راه خود به طور دقیق آگاه میشود و تغییر جهت میدهد و این جاست که میگویند:خفاش با گوش خود میبیند.
بعضی از دانشمندان،آزمایش جالبی درباره خفاش کردهاند.آنان تونل باریک پر پیچ و خمی را به وجود آوردند که دیواره داخلی آن با دوده آغشته شده بود.خفاشی را از یک طرف تونل وارد کرده و با نهایت تعجب دیدند از طرف دیگر بیرون آمد؛بی آن که بر بالهایش کمترین اثر دوده باشد.
خفاشها معمولا حشره خوارند؛ولی بعضی از خفاشان میوه میخورند و بعضی از آنها خونخوار و خطرناکند که تعداد آنها بسیار کم است.آنها حتی به انسان در موقع خواب با ظرافت خاصی حمله میکنند و جایی از بدن او را که رشتههای عصبی در آن کمتر است و حساس نیست مانند نرمه گوش در نظر میگیرند و دندانهای خود را آهسته در آن فرو میکنند و خون او را میخورند؛و از آن خطرناکتر این که ممکن است آنها از این طریق ناقل میکروبهای مهلکی همچون تب زرد که از بیماریهای خطرناک است، باشند.
خفاشها به هنگام پرواز از روی آبها با فاصله بسیار کم میگذرند و آب مینوشند؛اما آب خوردن آنها مانند گربه با زبان است.
خفاشهای سبک وزن گاهی چهار بچه میآورند و همه آنها را در حال پرواز به خود آویزان کرده حرکت میکنند؛ولی خفاشهای بزرگ جثه که گاهی به اندازه یک گربه هستند و آنها را روباه پرنده مینامند،تنها یک بچه میآورند.این در حالی است که بعضی از خفاشها به قدری کوچکند که وزن بدنشان به اندازه یک سکه بیشتر نیست.
خفاشها در زمستان در گوشه تاریکی به صورت آویزان به وسیله پاها میخوابند؛این خواب زمستانی مدت زیادی ادامه دارد تا هوا گرم شود.در این موقع بیدار میشوند و به حرکت در میآیند. (1)
در کتاب«توحید مفضّل»نیز عبارات کوتاه و پر معنایی درباره آفرینش عجیب «خفاش»نقل شده است و با توجه به این که این سخنان را زمانی امام صادق علیه السّلام فرمود که علم و دانش بشر درباره جانداران بسیار محدود بود،جالب و قابل ملاحظه است؛ میفرماید:
«خداوند به خفاش آفرینش عجیبی داده است؛آفرینشی ما بین پرندگان و چهار پایان (پستاندار)؛این به علت آن است که دو گوش بلند و دندان و پشم دارد؛فرزند خود را میزاید و شیر میدهد و بول میکند و روی چهار دست و پا راه میرود؛تمام اینها بر خلاف صفات پرندگان است.او همچنین در شب بیرون میآید و غذای او از پروانهها و مانند آن(از حشرات)است که در هوا در حرکتند؛بعضی گمان میکنند خفاش غذایی نمیخورد و غذای او فقط هواست و این باطل است؛زیرا اوّلا از او فضله و بول خارج میشود و این بدون خوردن غذا ممکن نیست و دیگر این که او دارای دندان است اگر غذایی نمیخورد وجود دندان برای او معنایی نداشت و میدانیم در آفرینش چیزی بی
1) 1) فرهنگنامه،جلد 7،صفحه 658.(این کتاب به وسیله دانشمند غربی(موریس پارکر) تألیف شده و به وسیله آقای«رضا اقصی»با همکاری ده نفر از نویسندگان معروف کشور ترجمه و نگارش یافته است)و همچنین کتاب«المعجم الزولوجی الحدیث»(جانور شناسی جدید)تألیف«محمّد کاظم الملکی»،جلد 2،صفحه 636 و کتاب«در جستجوی خدا» نوشته«آیة اللّه العظمی مکارم شیرازی».
هدف نیست». (1)
به هر حال هر چه درباره خفاش بیشتر دقت کنیم اسرار شگفتانگیز بیشتری را پیدا خواهیم کرد و این جا است که به عظمت کلام امام علیه السّلام پی میبریم که این موجود استثنایی را که گویی خدا برای قدرت نمایی آفریده است به عنوان یکی از لطایف صنعت و عجایب خلقت پروردگار در خطبه مذکور بیان کرده و روی قسمتهای مهمی از شگفتیهای آفرینش او تکیه فرموده است.
1) 1) بحار الانوار،جلد 3،صفحه 107.
و من کلام له علیه السّلام
خاطب به اهل البصرة علی جهة اقتصاص الملاحم
(1) از سخنان امام علیه السّلام است که در آن اهل بصره را مخاطب ساخته و از حوادث آینده آنها را با خبر میسازد.
1) 1) سند خطبه: این خطبه را امام علیه السّلام در«بصره»بعد از«جنگ جمل»بیان فرمود و در آن به سؤالات مختلف گروههایی پاسخ گفت که چگونه جنگ با لشکر جمل و تقسیم غنایم جنگی مجاز بوده،ولی تقسیم اموال آنها و اسارت زنان و فرزندانشان به عنوان اسیران جنگی و اموال اسیران جایز نبوده است و همچنین توضیحاتی درباره ایمان و کفر و امر به معروف و نهی از منکر و بحثهایی درباره بدعت و فتنهها. نویسنده کتاب«مصادر»بعد از اشاره به مطلب مذکور میگوید:هرگاه بخش کلمات قصار نهج البلاغه کلماتی با شماره 31،32،266 و 374 بنگریم خواهیم دید که همه آنها با خطبه مزبور تطبیق میکند و از یک جا گرفته شده است. سپس از کتاب«مختصر بصائر الدرجات»نقل میکند که او میگوید:من کتابی با عنوان «خطب لمولانا امیر المؤمنین»دیدم که مرحوم«سیّد بن طاووس»در حاشیه آن نوشته است: این کتاب به اقرار نویسندهاش با دو واسطه به امام صادق علیه السّلام میرسد؛بنابر این ممکن است تاریخ کتابتش بعد از سنه 200 هجری بوده باشد و در این کتاب بخشهایی از خطبه مورد بحث نقل شده است.(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 357).
امام علیه السّلام در این خطبه،به مسائل گوناگونی اشاره میکند که در عین استقلال هر یک از آنها،پیوند روشنی با هم دارند.
این خطبه بر چند محور دور میزند:
نخست این که امام علیه السّلام مردم را به اطاعت خویش فرا میخواند و راه بهشت را که راه پر مشقتی است به آنها نشان میدهد.
دوّم این که دلیل شرکت عایشه را در جنگ جمل بیان میکند تا مردم گمان نبرند شرکت او در این جنگ دلیل بر مشروعیت کار طلحه و زبیر بوده است.
در بخش سوّم،درباره پایان زندگی و قیام قیامت سخن میگوید و مردم را برای آن از طریق ایمان و عمل صالح و کسب علم و دانش آماده میسازد.
در چهارمین بخش،به چگونگی حشر مردم از قبور در سرای آخرت اشاره میکند.
و در بخش پنجم،از امر به معروف و نهی از منکر که انجام دادن آن بر خلاف پندار بعضی از ناآگاهان هیچ مشکلی در زندگی ایجاد نمیکند،سخن به میان میآورد.
در بخش ششم،از اهمیّت قرآن و آثار عظیم آن در اصلاح فرد و جامعه بحث میکند.
و سرانجام در بخش هفتم،در پاسخ این پرسش که شخصی از آن حضرت میپرسد:
در مورد فتنه با ما سخن بگو و آیا از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در این باره پرسشی داشتهای،به شرح جامعی درباره این موضوع پرداخته و در ضمن از شهادت خود در آینده نیز خبر میدهد.
فمن استطاع عند ذلک أن یعتقل نفسه علی اللّه،عزّ و جلّ،فلیفعل.فإن أطعتمونی فإنّی حاملکم إن شاء اللّه علی سبیل الجنّة،و إن کان ذا مشقّة شدیدة و مذاقة مریرة.
و أمّا فلانة فأدرکها رأی النّساء،و ضغن غلا فی صدرها کمرجل القین،و لو دعیت لتنال من غیری ما أتت إلیّ،لم تفعل.و لها بعد حرمتها الأولی، و الحساب علی اللّه تعالی.
:
آن کس که در آن هنگام(در فتنهها)بتواند خود را وقف بر خدای متعال سازد باید چنین کند و اگر مرا اطاعت کنید من(در میان انبوه فتنهها)به خواست خدا شما را به راه بهشت خواهم برد؛هر چند راهی است پر مشقّت و دارای تلخیهای فراوان.امّا فلان زن (اشاره به عایشه است)افکار زنانه دامنش را گرفت و کینههایی را که در سینه خود پنهان میداشت،همچون کوره آهنگران به جوشش در آمد(و آشکار شد)و اگر او را دعوت میکردند که مانند همین کار را که در مورد من انجام داد درباره دیگری انجام دهد،هرگز اقدام نمیکرد(و به خون خواهی عثمان بر نمیخاست این یک بهانه بود)به هر حال، همان احترام نخستین را(به خاطر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله)دارد؛ولی حسابش با خداوند متعال است! ***
آشکار شدن کینههای درونی به بهانه واهی
همان گونه که در بحث سند خطبه گفته شد،امام علیه السّلام این خطبه را بعد از پایان جنگ جمل بیان فرموده و تعبیرات آغاز این خطبه نشان میدهد که امام علیه السّلام قبل از این جملهها اشارهای به فتنههایی که در پیش است کرده و به مردم هشدار داده که فتنه جمل،اوّلین و آخرین فتنه نیست و به دنبال آن چنین میفرماید:
«آن کس که در آن هنگام(در فتنهها)بتواند خود را وقف بر اطاعت خداوند متعال سازد،باید چنین کند و اگر مرا اطاعت کنید من(در میان انبوه فتنهها)به خواست خدا شما را به راه بهشت خواهم برد؛هر چند راهی است پر مشقت و دارای تلخیهای فراوان!» (فمن استطاع عند ذلک أن یعتقل نفسه علی اللّه،عزّ و جلّ،فلیفعل.فإن أطعتمونی فإنّی حاملکم إن شاء اللّه علی سبیل الجنّة،و إن کان ذا مشقّة شدیدة و مذاقة مریرة (1)) .
مفهوم «یعتقل نفسه» -با توجه به این که«یعتقل»از ماده عقل به معنای باز داشتن است-آن است که نفس خویش را تنها وقف فرمان خدا کند که بالاترین درجه عبودیّت و اطاعت است و در جمله(و ان کان ذا مشقة...)اشاره به این میفرماید که بهشت و سعادت را ارزان به کسی نمیدهند،اگر خواهان آن هستید باید خود را آماده سازید؛چرا که مبارزه با هوای نفس همچون مبارزه با دشمن،پر مشقت است:
ناز پرورده تنعّم نبرد راه به دوست عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
در خطبه 176 امام علیه السّلام همین مطلب را از زبان رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به تعبیر معنای دیگری بیان فرموده است:(إنّ الجنّة حفّت بالمکاره و إنّ النّار حفّت بالشّهوات) به یقین بهشت در میان ناراحتیها و دوزخ در میان شهوات پیچیده شده است.
سپس امام علیه السّلام به دلیل شرکت عایشه در جنگ جمل-که یکی از فتنههای جهان
1) 1) «مریرة»از ماده«مرّ»(بر وزن حرّ)به معنای تلخ و ناگوار است.
اسلام بود-اشاره کرده و ضمن پنج جمله پر معنا تمام گفتنیها را بیان میکند؛ میفرماید:«امّا فلان زن،افکار زنانه دامنش را گرفت و کینههایی که در سینه خود پنهان میداشت،همچون کوره آهنگران به غلیان آمده بود(و آشکار ساخت)و اگر او را دعوت میکردند که مانند همین کار را که درباره من انجام داد در مورد دیگری انجام دهد هرگز اقدام نمیکرد(و به خون خواهی عثمان بر نمیخاست)با این حال،همان احترام نخستین را(به سبب احترام پیامبر صلّی اللّه علیه و آله)دارد؛ولی حسابش با خدای متعال است!» (و أمّا فلانة فأدرکها رأی النّساء،و ضغن غلا فی صدرها کمرجل (1)القین (2)،و لو دعیت لتنال من غیری ما أتت إلیّ،لم تفعل.و لها بعد حرمتها الأولی، و الحساب علی اللّه تعالی) .
بی شک،منظور از«فلانة»در عبارت یاد شده،عایشه است و با توجه به این که این خطبه پس از جنگ جمل ایراد شده هدف امام علیه السّلام این بوده که به بعضی شبهات پاسخ دهد؛از جمله این که اگر این جنگ،نامشروع بود چرا عایشه که یکی از رهبرانش بود،در آن شرکت کرد؟ امام علیه السّلام در پاسخ به این سؤال به دو انگیزه عایشه برای همکاری با طلحه و زبیر اشاره میکند:نخست،داشتن افکار سست زنانه که طلحه و زبیر به آسانی توانستند فکر او را بدزدند و او را با خود همراه سازند و لذا در تواریخ میخوانیم که عایشه مدتی بعد،از کار خود پشیمان شد و اظهار توبه میکرد.
دیگر این که او کینههایی از من(امام علی بن ابی طالب علیه السّلام)در سینه داشت که بسیار پر جوش و خروش بود تا آن جا که به او اجازه نمیداد درست در عواقب این کار بیندیشد و بداند با که مبارزه میکند و برای چه مبارزه میکند و سرانجام این مبارزه چه خواهد شد؟! درباره عوامل این کینه داغ درونی،شارحان نهج البلاغه سخنان بسیار گفتهاند؛ولی از
همه آنها جامعتر،چیزی است که ابن ابی الحدید از استادش ابو یعقوب نقل میکند که به بخشی از آن اشاره میکنیم:
1.علی علیه السّلام همسر فاطمه علیها السّلام بود و فاطمه علیها السّلام دختر خدیجه بود و حساسیت عایشه نسبت به خدیجه با عنوان یک رقیب حتی بعد از وفات او در تواریخ معروف است.
2.احترام فوق العاده رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله نسبت به فاطمه زهرا علیها السّلام که نشانه شخصیت فوق العاده فاطمه علیها السّلام بود و فراتر از محبّت پدر و فرزندی دیده میشد تا آن جا که طبق روایات معتبر او را«سیدة نساء العالمین»خواند و میفرمود:«هر کس فاطمه علیها السّلام را آزار دهد مرا آزار داده و هر کس او را به خشم آورد مرا به خشم آورده و او پاره تن من است»، (1)حساسیّت زیادی در عایشه برانگیخت؛چرا که او خود را شایسته این القاب میپنداشت نه دیگری را و همین حساسیّت نیز نسبت به علی علیه السّلام در دل او پیدا شده بود.
3.احترام خاص رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله نسبت به شخص علی علیه السّلام و فضایل زیادی که(خاص و عام)برای علی علیه السّلام از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نقل کردهاند عامل دیگری برای این حسادت بود؛ چرا که او پدرش ابو بکر را شایسته این اوصاف خیال میکرد.
4.فرزنددار شدن فاطمه علیها السّلام و گسترش نسل پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از طریق او و علی علیه السّلام و عدم وجود فرزند برای عایشه و احترام فوق العادهای که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله برای حسن علیه السّلام و حسین علیه السّلام قائل بود،عامل مهم دیگری برای این حسادت محسوب میشد.
5.بسته شدن تمام درهای خانههای اصحاب که به مسجد باز میشد،حتی در خانه ابوبکر(پدر عایشه)و باز بودن در خانه علی علیه السّلام و فاطمه علیها السّلام نیز سبب افروخته شدن خشم و حسادت آن زن بود؛چرا که تنها دری بود که بعد از در خانه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به مسجد گشوده میشد و همه مسلمین از آن به عظمت یاد میکردند.
و عوامل متعدد دیگری که به جهت اختصار از آنها صرف نظر شد. (2)
قابل توجّه این که ابن ابی الحدید در این بخش از کلمات استادش(شیخ ابی یعقوب) این نکته را نقل میکند که عایشه پس از آن که علی علیه السّلام(به ناچار)با ابو بکر بیعت کرد بسیار اظهار خوشحالی میکرد و این تظاهر به خشنودی در تمام مدّت خلافت پدرش ابو بکر و سپس عمر و عثمان ادامه داشت؛در حالی که کینهها در درون او در جوشش بود تا زمانی که عثمان کشته شد؛در حالی که عایشه از کسانی بود که مردم را بر ضد عثمان تحریک میکرد و آرزویش این بود که خلافت به طلحه برسد؛اما هنگامی که شنید مردم با علی بن ابی طالب علیه السّلام بیعت کردهاند فریاد کشید و ندای وا عثمانا!سر داد و گفت:عثمان را مظلوم کشتند و کینههای درونیاش به غلیان آمد و ماجرای جمل از آن تولّد یافت. (1)
و عجب این که جمعی از دانشمندان اهل سنت در عین این که اعتراف میکنند، عایشه راه خطا پویید و در آتش افروزی جنگ جمل مرتکب گناه شد،میگویند:او بعدا توبه کرد و مشمول عفو خدا شد.سؤال این است که آیا ریختن خون هفده هزار و به روایتی بیست هزار مسلمان!در جمل به اضافه مشکلات عظیمی که از ناحیه این جنگ در تمام جهان اسلام پیدا شد و سالها یا قرنها ادامه یافت با یک«استغفر اللّه»بخشوده میشود؟!آیا خداوند از حقّ النّاس به این آسانی میگذرد آن هم چنین حقّ النّاسی؟ جالب این که به گفته«ابن عبد ربّه»در«عقد الفرید»بعد از جنگ جمل،زنی به نام«أمّ اوفی»بر عایشه وارد شد و گفت:
ای امّ المؤمنین،چه میگویی درباره کسی که بچه صغیر خود را کشته است؟عایشه بلافاصله گفت:آتش دوزخ بر او واجب شده.آن زن سؤال کرد:درباره زنی که بیست هزار فرزند بزرگ خود را در یک صحنه کشته باشد چه میگویی؟(عایشه فهمید که اشاره به او و ماجرای جنگ جمل میکند)گفت:بیایید این دشمن خدا را بگیرید و بیرون بیاندازید. (2)
و امّا جمله سوّم که میفرماید:«اگر عایشه دعوت میشد که آن چه را درباره من انجام داد درباره دیگری انجام دهد،نمیپذیرفت»،اشاره به این است که هر گاه مردم مسلمان با دیگری غیر از من بیعت کرده بودند این زن هرگز به خون خواهی عثمان بر نمیخاست؛ بنابر این،انگیزه او هرگز دفاع از خون عثمان نبود که خودش در آن شرکت داشت؛بلکه هدفش تحریک مردم بر ضد من بود.
و این که در جمله چهارم میفرماید:«با این حال او احترام گذشته را دارد»به دلیل این بود که همسر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بود و برای احترام پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از مجازاتش در دنیا صرف نظر شد؛ولی در جمله پنجم تصریح میکند:«حساب او بر خداست»،اشاره به این که هرگز خداوند از گناه او نخواهد گذشت.
قرآن مجید تکلیف او را در آیه 30 سوره احزاب روشن ساخته است:« «یا نِساءَ النَّبِیِّ مَنْ یَأْتِ مِنْکُنَّ بِفاحِشَةٍ مُبَیِّنَةٍ یُضاعَفْ لَهَا الْعَذابُ ضِعْفَیْنِ وَ کانَ ذلِکَ عَلَی اللّهِ یَسِیراً» ؛ای همسران پیامبر،هر یک از شما گناه آشکار و فاحش مرتکب شود،عذاب او دو چندان خواهد بود و این برای خدا آسان است».
منه:سبیل أبلج المنهاج،أنور السّراج،فبالإیمان یستدلّ علی الصّالحات،و بالصّالحات یستدلّ علی الإیمان،و بالإیمان یعمر العلم،و بالعلم یرهب الموت،و بالموت تختم الدّنیا،و بالدّنیا تحرز الآخرة،و بالقیامة تزلف الجنّة،و تبرّز الجحیم للغاوین.و إنّ الخلق لا مقصر لهم عن القیامة،مرقلین فی مضمارها إلی الغایة القصوی.
:
(ایمان)روشنترین راه،با نورانیترین چراغ است.انسان به سبب ایمان به اعمال صالح رهنمون میشود و به وسیله اعمال صالح،ایمان،آشکار میگردد.با ایمان،کاخ علم و دانش آباد میشود و به وسیله علم،هراس از مرگ(و مسئولیتهای بعد از آن)حاصل میگردد.با مرگ،دنیا پایان میگیرد و با دنیا میتوان آخرت را به دست آورد.با برپا شدن قیامت،بهشت،نزدیک میشود و دوزخ برای گمراهان آشکار میگردد.مردم به جز قیامت اقامتگاهی ندارند و به سرعت در این میدان به سوی آن سر منزل آخرین پیش میروند.
پیشروی به سوی سر منزل مقصود
در این بخش از خطبه،امام علیه السّلام نخست از ایمان و سپس آثار آن-که اعمال صالح و علم و دانش و ترس از مجازات قیامت و آمادگی برای این سفر پر خطر و سرانجام رسیدن
به بهشت است-سخن میگوید.
نخست میفرماید:«ایمان،روشنترین راه،با نورانیترین چراغ است» (سبیل أبلج (1)المنهاج،أنور السّراج (2)) .
از آن جا که بهترین راه،راهی است که در روزها روشن و بدون هیچ گونه مانع،و شبها نیز دارای چراغ باشد،امام علیه السّلام ایمان را به چنین راهی تشبیه کرده است.این احتمال نیز وجود دارد که مراد از سراج چراغهایی است که به صورت علامت در جادهها نصب میگردد تا مسافران به بیراهه نروند یعنی ایمان،راهش روشن و نشانههایش آشکار است.
سپس میافزاید:«به سبب ایمان،انسان به اعمال صالح رهنمون میشود و به وسیله اعمال صالح،ایمان آشکار میگردد.با ایمان،کاخ علم و دانش آباد میشود و به وسیله علم،هراس از مرگ(و مسئولیتهای بعد از آن)حاصل میگردد» (فبالإیمان یستدلّ علی الصّالحات،و بالصّالحات یستدلّ علی الإیمان،و بالإیمان یعمر العلم، و بالعلم یرهب الموت) .
به یقین،ایمان در هر دو جمله به معنای عقیده باطنی است؛در حالی که«یستدلّ»در جمله اوّل به معنای علیّت است و در جمله دوم،کاشفیّت،یعنی ایمان سبب عمل صالح میشود و عمل صالح،کشف از ایمان میکند؛ولی این احتمال نیز وجود دارد که «یستدلّ»در هر دو به معنای علیّت باشد؛یعنی همان گونه که ایمان،سبب عمل صالح میشود،عمل صالح نیز سبب قوّت ایمان است.
و این که میفرماید:«به وسیله ایمان،عالم علم آباد میشود»ممکن است اشاره به دو نکته باشد:
1) 1) «ابلج»از ماده«ولوج»به معنای روشن شدن،مخصوصا روشنایی آغاز صبح است.
2) 2) معروف در میان شارحان نهج البلاغه این است که«سبیل»خبر مبتدای محذوفی است و آن ایمان است به قرینه آن چه در جمله بعد آمده است.بعضی نیز احتمال دادهاند که مبتدای محذوف«سبیل الجنّة»است که در بخش قبل آمده و در واقع،جمله«و أمّا فلانه...»به صورت جمله معترضهای است که در این میان ذکر شده است.
نخست این که هرگاه انسان به آفریدگاری دانا و حکیم ایمان داشته باشد و آفرینش را هدفمند بداند،یقین پیدا میکند که چیزی در این عالم،بی دلیل و بی هدف نیست و به دنبال آن تلاش میکند علل و عوامل اشیا و اسرار پدیدهها و آثار آنها را دریابد.تعبیر یکی از بزرگترین دانشمندان علوم طبیعی«چیزی که دانشمندان بزرگ را وادار به تلاش برای کشف اسرار طبیعت در طول سالیان دراز میکرد،ایمان آنها به هدفمند بودن آفرینش بود و این که چیزی در این جهان بی حساب و کتاب نیست».
دیگر این که یکی از موانع علم و معرفت،تعصّبهای کور و کر،غرور و هواهای نفسانی است؛ولی هنگامی که ایمان آمد،همه این موانع برچیده میشود و راه وصول به سر چشمههای ایمان هموار میگردد.
اضافه بر این،علم بی عمل،علمی است ویران و هم سنگ با جهل؛و چیزی که علم را با عمل قرین میکند و آن را آباد میسازد،ایمان است؛همان گونه که در حدیثی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم:«إنّ العلم لیتفّ بالعمل فإن أجابه و إلاّ ارتحل عنه؛علم،عمل را فرا میخواند؛اگر دعوت او را اجابت کرد،میماند و گر نه میرود». (1)
و این که میفرماید:«انسان به سبب علم از مرگ میترسد»به این دلیل است که مرگ را پایان زندگی نمیداند؛بلکه آغاز زندگی نوینی تلقی میکند که انسان در آن با نتیجه اعمال خود رو به رو خواهد بود.
سپس در ادامه این بیان که علّت و معلولها و لازم و ملزومها را پشت سر هم ذکر میکند،میفرماید:«با مرگ،دنیا پایان میگیرد،و با دنیا میتوان آخرت را به دست آورد و با بر پا شدن قیامت،بهشت نزدیک میشود و دوزخ برای گمراهان آشکار میگردد؛مردم به جز قیامت،اقامتگاهی ندارند و به سرعت در این میدان به سوی آن سر منزل آخرین پیش میروند» (و بالموت تختم الدّنیا،و بالدّنیا تحرز الآخرة،و بالقیامة تزلف
1) 1) بحار الانوار،جلد 2،صفحه 33.
الجنّة،و تبرّز الجحیم للغاوین.و إنّ الخلق لا مقصر (1)لهم عن القیامة، مرقلین (2)فی مضمارها إلی الغایة القصوی) .
آری،مرگ پایان زندگی دنیاست و سرآغاز زندگی ابدی؛و با مرگ پرونده اعمال بسته میشود؛چرا که مزرعه آخرت،تنها دنیاست و در قیامت،دو چیز بیش نیست:یا بهشت است و سعادت جاویدان و یا دوزخ است و عذاب ابدی؛و همه انسانها بدون استثنا به سوی یکی از این دو سرنوشت پیش میروند.
بعید نیست ذکر این عبارت به دنبال بیان به داستان جنگ جمل و آتش افروزان آن، اشاره به این نکته باشد که اگر آنها ایمان قوی داشتند،گرفتار آن جنگ خانمان سوز و پر مسئولیت نمیشدند.اگر ایمان سالمی داشتند آگاهی پیدا میکردند و زندگی باقی آخرت را به زندگی فانی این دنیا نمیفروختند؛ولی افسوس که حجاب هوا پرستی،عقل انسان را از درک حقایق باز میدارد؛با این که جادّه روشن است و نشانهها آشکار.
جمله «و بالقیامة تزلف الجنّة،و تبرّز الجحیم للغاوین» بر گرفته از آیات 90 و 91 سوره شعراست: «وَ أُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقِینَ وَ بُرِّزَتِ الْجَحِیمُ لِلْغاوِینَ» .
منه:قد شخصوا من مستقرّ الأجداث،و صاروا إلی مصائر الغایات.لکلّ دار أهلها،لا یستبدلون بها و لا ینقلون عنها.
و إنّ الأمر بالمعروف،و النّهی عن المنکر،لخلقان من خلق اللّه سبحانه؛ و إنّهما لا یقرّبان من أجل،و لا ینقصان من رزق.و علیکم بکتاب اللّه،«فإنّه الحبل المتین،و النّور المبین»،و الشّفاء النّافع،و الرّیّ النّاقع،و العصمة للمتمسّک،و النّجاة للمتعلّق.لا یعوجّ فیقام،و لا یزیغ فیستعتب،«و لا تخلقه کثرة الرّدّ»،و ولوج السّمع.«من قال به صدق،و من عمل به سبق».
:
آنان از قرارگاه قبرها خارج میشوند و به سوی آخرین منزل رهسپار میگردند.هر یک از خانهها(ی بهشت و دوزخ)ساکنانی دارد که نه آن را به خانه دیگر تبدیل میکنند و نه از آن به جایی دیگری انتقال مییابند.
به یقین،امر به معروف و نهی از منکر،دو صفت از صفات خداوند سبحان است و عمل به آن دو نه از عمر کسی میکاهد و نه روزی کسی را کم میکند.کتاب خدا را محکم بگیرید؛چرا که رشتهای است مستحکم و نوری است آشکار؛شفا بخش و پر منفعت است و سیراب کننده و فرو نشاننده عطش(تشنگان حقّ).تمسّک جویان را حفظ میکند و نجات بخش کسانی است که به دامنش چنگ زنند.کژی در آن راه ندارد تا آن را راست کنند و هرگز راه خطا نمیپوید تا به راه حقّش باز گردانند.خواندن و شنیدن مکرّرش سبب
کهنگی آن نمیگردد،آن کس که با قرآن سخن بگوید راست میگوید،و آن کس که به آن عمل کند به پیش میرود.
اسباب نجات در قیامت
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه به دنبال بخش پیشین-که در آن سخن از مرگ و قیامت و بهشت و دوزخ به میان آمد-نخست به مسأله حشر و نشر مردم در آن روز میپردازد و بعد با بحث جامعی درباره امر به معروف و نهی از منکر و اهمیّت قرآن مجید که هر دو از مهمترین اسباب نجات در قیامتاند،سخن به میان میآورد و میفرماید:
«آنها از قرارگاه قبرها خارج میشوند و به سوی آخرین منزل رهسپار میگردند.هر یک از خانهها(ی بهشت و دوزخ)ساکنانی دارد که نه آن را به دیگری تبدیل میکنند و نه از آن به جای دیگر انتقال مییابند» (قد شخصوا (1)من مستقرّ الأجداث (2)،و صاروا إلی مصائر الغایات.لکلّ دار أهلها،لا یستبدلون بها و لا ینقلون عنها) .
نخست اشاره به این میفرماید که همه از قبرها بر میخیزند؛همان چیزی که در قرآن مجید کرارا بیان شده است:« «یَوْمَ یَخْرُجُونَ مِنَ الْأَجْداثِ سِراعاً» ؛روزی که آنها از قبرها به سرعت خارج میشوند...». (3)
و از این تعبیر استفاده میشود که ذرّات بدن آنها که تبدیل به خاک شده،هر جا باشد به قبرها باز میگردد و در آن جا زنده میشوند و سر از خاک بر میدارند.
در این جا این سؤال پیش میآید که آیات قرآن با صراحت میگوید:«پایان دنیا
زلزلههای عظیمی به وقوع میپیوندد و همه چیز درهم میریزد»با این حال چگونه قبرها باقی میماند و مردگان از قبرها برمیخیزند؟ پاسخ این سؤال را در جلد سوّم همین کتاب،صفحه 367 بیان کردهایم.
سپس اشاره به این میکند که خانههای بهشتیان و دوزخیان قابل تغییر و تبدیل نیست.هر کس جایگاه ویژه خود را مطابق اعمال و عقاید خود دارد؛مقصود این که پاداش و کیفر در آن جهان برای مؤمن و کافر جاودانی است؛نه قابل تبدیل است و نه قابل نقل و انتقال.این سراها به قدری حساب شده است که کاملا هماهنگ با صاحبان آن عقاید و اعمال است؛گویی خانهها به سراغ آنها میروند نه آنها به سوی خانهها.
سپس با توجه به این که واقعه جمل یکی از نمونههای بارز امر به معروف و نهی از منکر بود،به اهمیّت این مسأله اشاره کرده،میفرماید:«به یقین،امر به معروف و نهی از منکر،دو صفت از صفات خداوند سبحان است و عمل به این دو نه اجل کسی را نزدیک میکند و نه از روزی کسی میکاهد!» (و إنّ الأمر بالمعروف،و النّهی عن المنکر، لخلقان من خلق (1)اللّه سبحانه؛و إنّهما لا یقرّبان من أجل،و لا ینقصان من رزق) .
همان گونه قرآن مجید میگوید:« «إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِیتاءِ ذِی الْقُرْبی وَ یَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ» ؛خداوند به عدل و احسان و بخشش به نزدیکان امر میکند و از فحشا و منکر و ستم نهی مینماید». (2)
بعضی از شارحان نهج البلاغه تعبیر به«خلق»را درباره خداوند،تعبیری مجازی(مجاز در کلمه یا مجاز در نسبت)میدانند؛زیرا«خلق»حالت یا ملکهای است نفسانی که اعمال نیک و بد از آن سرچشمه میگیرد و خداوند از چنین عوارض و حالات امکانی پاک و منزّه
است ولی اگر«خلق»را به معنای وصف بدانیم،اعمّ از این که به صورت حالت نفسانی باشد یا وصفی که عین ذات است اطلاق آن بر خداوند مشکلی نخواهد داشت.
به هر حال،وظایفی که در اسلام برای انسانها تعیین شده،گاه مخصوص انسان است؛مانند عبادات و بسیاری از محرّمات؛ولی در میان آنها اموری وجود دارد که بسیار گسترده است و حتّی درباره خداوند نیز صدق میکند؛مانند عدالت و ترک ظلم و ارشاد جاهل و تنبیه غافل و امر به معروف و نهی از منکر و اساسا نزول کتابهای آسمانی و فرستادن انبیا بر اساس همین امر به معروف و نهی از منکر یا ارشاد جاهل است؛بنابراین در اهمّیّت وظیفه امر به معروف و نهی از منکر همین بس که تمام برنامههای انبیا از آن سرچشمه میگیرد و خداوند متعال بنیانگذار آن است.
و این که میفرماید:«انجام دادن این دو دستور از عمر و روزی کسی نمیکاهد»اشاره به این است که بسیاری از مردم کوتاه فکر،تصور میکنند امر به معروف و نهی از منکر سبب درگیری با ارباب معاصی میشود و این درگیری گاه سبب جرح و قتل و گاه سبب پراکندگی مردم از اطراف انسان و در نتیجه کاهش روزی میشود.
ولی اگر امر به معروف و نهی از منکر به صورت صحیح و معقول انجام شود و از افراط و تفریط پرهیز گردد،خداوند انسان را حفظ میکند و برکاتش را از او دریغ نمیفرماید.
امر به معروف و نهی از منکر شرایطی دارد،از جمله احتمال اثر و عدم ضرر و همچنین امر به معروف و نهی از منکر دارای دو بخش است:بخش عمومی که وظیفه همه مردم است(از طریق قلب و زبان)و بخش خصوصی که وظیفه حکومت اسلامی است(از طریق اقدامات عملی)،اگر این جهات در آن رعایت شود و توأم با ادب و احترام باشد نه تنها صاحبان آن منفور نمیشوند،بلکه محبوبیّت هم پیدا میکنند و اگر به فرض در بعضی از موارد گرفتار مشکلاتی شوند،خداوند متعال حلّ مشکلات آنها را تضمین کرده است.
کوتاه سخن این که امر به معروف و نهی از منکر،اساس و پایه نظام جامعه و پاکی و قداست و ترقّی و پیشرفت آن است.در جامعهای که امر به معروف و نهی از منکر بمیرد،
فرار از زیر بار مسئولیّتها به صورت گسترده نمایان میگردد؛انواع گناهان و معاصی در هر کوی و برزن آشکار میشود و جامعه در لجنزار فساد و گناه غوطهور میگردد.
و از آن جا که راه وصول به خوشبختی و حلّ مشکلات فردی و اجتماعی،بازگشت به سوی قرآن است،امام علیه السّلام در پایان این سخن به سراغ اهمّیّت قرآن میرود و با تعبیرات زنده و تشبیهات پر معنا،اهمّیّت قرآن را ضمن یازده جمله-که هر یک اشاره به یکی از ویژگیهای قرآن است-گوشزد میکند؛در آغاز میفرماید:
«کتاب خدا را محکم بگیرید چرا که رشتهای است مستحکم و نوری است آشکار» (و علیکم بکتاب اللّه،فإنّه الحبل المتین،و النّور المبین) .
انسانها قبل از پذیرش تعلیم و تربیت،گویی در چاه طبیعت گرفتارند و برای نجات از آن باید به رشتهای چنگ زنند و خود را نجات دهند.این رشته باید محکم باشد که در وسط راه آنان را رها نسازد؛لذا از قرآن به«الحبل المتین»یاد شده که وسیله نجات انسانهاست و با توجه به این که پیمودن راه در ظلمات،سبب گمراهی و سقوط در پرتگاههاست،قرآن تشبیه به نور آشکاری شد،که انسان را تا رسیدن به سر منزل مقصود بدرقه میکند.
در سوّمین و چهارمین ویژگی میفرماید:«قرآن شفا بخش و پر منفعت و سیراب کننده و فرونشاننده عطش(تشنگان حق)است» (و الشّفاء النّافع،و الرّیّ (1)النّاقع (2)) .
صفات نکوهیده و رذایل اخلاقی،چه آنها که به فرد باز میگردد و چه آنها که مربوط به جمعیّت است،همچون بیماریهای جانکاه و گاه کشنده است که داروی آن در جای جای قرآن مجید آمده است و از آن جا که مهمترین عامل حیات،آب است در حیات
معنوی انسان نیز قرآن مجید نقش آب را ایفا میکند،لذا امام علیه السّلام آن را وسیله سیراب شدن تشنگان حق،شمرده است.
در پنجمین و ششمین وصف میفرماید:«قرآن،حافظ تمسّک جویان و سبب نجات کسانی است که به دامنش چنگ میزنند» (و العصمة للمتمسّک،و النّجاة للمتعلّق) .
انسان در مسیر خود به سوی سعادت جاویدان،گاه لغزشهایی دارد و باید چیزی باشد که او را در لغزشها حفظ کند تا سقوط نکند و پرتگاههایی در پیش دارد که برای نجات از خطرها آنها باید به جایی وابسته باشد.
در هفتمین و هشتمین ویژگی میفرماید:«کژی در آن راه ندارد تا آن را راست کنند و هرگز خطا نمیکند تا به راه حقّش بازگردانند» (لا یعوجّ فیقام،و لا یزیغ فیستعتب (1)) .
به یقین،کلام خدا که متّکی به علم بیپایان پروردگار است هیچگونه خلاف و انحراف و اشتباه و خطا در آن راه ندارد؛چرا که خطا را کسی میکند که علمش محدود و قدرتش ناچیز باشد؛نه آن کس که علم و قدرت بیپایان دارد و میدانیم یکی از نشانههای اعجاز قرآن،عدم وجود اختلاف و تضادّ و خطا در آن است: «وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً کَثِیراً» . (2)در سوره کهف نیز میخوانیم:« «الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِی أَنْزَلَ عَلی عَبْدِهِ الْکِتابَ وَ لَمْ یَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً» ؛حمد،مخصوص خدایی است که این کتاب(آسمانی)را بر بنده(برگزیدهاش)نازل کرد و هیچگونه کژی در آن قرار نداد». (3)
و در نهمین ویژگی میفرماید:«خواندن و شنیدن مکرّرش موجب کهنگی آن
نمیگردد» («و لا تخلقه کثرة الرّدّ»،و ولوج السّمع) .
آری!مسلّما هر قدر آن را بخوانند و تکرار کنند باز هم روح پرور و شیرینتر و دلپذیرتر است؛چرا؟زیرا قرآن،کلام خداست و کلام او همچون ذاتش نامتناهی است و هر چه در آن تدبّر شود حقایق تازهای کشف میشود و با پیشرفت علم و دانش بشری ابعاد تازهای از آن آشکار میگردد و همان گونه که در حدیث معروف پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله آمده است:«لا تحصی عجائبه و لا تبلی غرائبه؛شگفتیهای آن به شماره در نمیآید و نو آوریهایش به کهنگی نمیگراید». (1)
و یا آن گونه که در حدیث معروف امام رضا علیه السّلام بیان شده است،در پاسخ این سؤال که چرا قرآن بر اثر فزونی انتشار و تکرار تلاوت کهنه نمیشود؛بلکه هر روز شادابتر است؟ فرمود:این به سبب آن است که خداوند آن را برای زمان معینی یا گروه خاصی قرار نداده؛ به همین دلیل در هر زمان تازه است و تا دامنه قیامت،نزد هر قومی با طراوت و شاداب میباشد. (2)
و سرانجام در دهمین و یازدهمین ویژگی میفرماید:«آن کس که با قرآن سخن بگوید،راست میگوید،و آن کس که به آن عمل کند پیشی میگیرد» (من قال به صدق، و من عمل به سبق) .
اشاره به این که قرآن،معیار حقّ و باطل و پیروزی و شکست است.آنها که هماهنگ با قرآن،سخن میگویند،گفتارشان عین حقیقت است و آنها که هماهنگ با آن عمل میکنند پیروزند.محتوای قرآن،عین واقعیت است و راههایی که ارائه داده به سر منزل سعادت میرسد؛چرا که در کلام خدا هیچ خطایی نیست؛به همین دلیل هماهنگی با آن در گفتار و کردار انسان را به حقیقت میرساند.
و قام الیه رجل فقال:یا أمیر المؤمنین،أخبرنا عن الفتنة،و هل سألت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله عنها؟فقال علیه السّلام:
إنّه لمّا أنزل اللّه سبحانه،قوله: «الم أَ حَسِبَ النّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ» علمت أنّ الفتنة لا تنزل بنا و رسول اللّه- صلّی اللّه علیه و آله-بین أظهرنا.فقلت:یا رسول اللّه،ما هذه الفتنة الّتی أخبرک اللّه تعالی بها؟فقال:«یا علیّ،إنّ أمّتی سیفتنون من بعدی»،فقلت:
یا رسول اللّه،أو لیس قد قلت لی یوم أحد حیث استشهد من استشهد من المسلمین،و حیزت عنّی الشّهادة،فشقّ ذلک علیّ،فقلت لی:«أبشر،فإنّ الشّهادة من ورائک؟»فقال لی:«إنّ ذلک لکذلک،فکیف صبرک إذن؟»فقلت:یا رسول اللّه،لیس هذا من مواطن الصّبر،و لکن من مواطن البشری و الشّکر.
:
(در ادامه این خطبه)مردی به پا خاست،عرض کرد:ای امیر مؤمنان،ما را از آن فتنه (بزرگ)آگاه ساز!آیا در این باره از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله سؤال کردی؟فرمود:(آری)هنگامی که خداوند آیه «الم أَ حَسِبَ النّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ» ،را نازل فرمود،من میدانستم آن فتنه و آن آزمایش بزرگ،تا زمانی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در میان ماست نازل نمیشود؛از همین رو عرض کردم:ای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله،منظور از این
آزمایش و فتنه بزرگ چیست که خدا تو را از آن آگاه ساخته است؟ فرمود:ای علی!بعد از من امّتم در بوته آزمایش قرار میگیرند،عرض کردم:ای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله!(درباره شهادت من چه میفرمایید؟)مگر در جنگ«احد»،بعد از آن که جمعی از مسلمانان شهید شدند و من به سعادت شهادت نرسیدم و این بر من سخت آمد،به من نفرمودید بشارت باد بر تو که شهادت در پیش رو داری؟ رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:مطلب همان گونه است که گفتهام؛ولی در آن موقع چگونه صبر خواهی کرد؟عرض کردم:ای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله!این از موارد صبر نیست(زیرا صبر در برابر مصیبت است)بلکه از موارد بشارت و شکر است(چرا که شهادت در راه خدا بزرگترین افتخار است).
آزمون و فتنه بزرگ!
در ادامه این خطبه چنین آمده است:«مردی به پا خاست،عرض کرد:ای امیر مؤمنان!ما را از آن فتنه و آزمون(بزرگ)آگاه ساز و آیا در این باره از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله سؤال کردی؟» (و قام إلیه رجل فقال:یا أمیر المؤمنین،أخبرنا عن الفتنة،و هل سألت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله عنها؟) .
این تعبیر نشان میدهد که در ذهن مردم چنین بوده که فتنه مهمّی در پیش است و سؤال کننده میخواهد بداند آیا رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله درباره این فتنه خطرناک و ویرانگر، سخنی بیان فرموده است؟ امام علیه السلام در پاسخ او چنین فرمود:«(آری)هنگامی که خداوند آیه« «الم أَ حَسِبَ النّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ» ؛آیا مردم گمان کردند همین که گفتند:ایمان آوردیم،بدون آزمایش رها میشوند؟»،نازل فرمود،من میدانستم آن فتنه و آزمایش بزرگ تا زمانی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در بین ماست نازل
نمیشود؛از همین رو عرض کردم:ای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله!منظور از این آزمایش و فتنه چیست که خدا تو را از آن آگاه ساخته است؟»( فقال إنّه لمّا أنزل اللّه سبحانه،قوله:
«الم أَ حَسِبَ النّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ» (1)علمت أنّ الفتنة لا تنزل بنا و رسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله-بین أظهرنا.فقلت:یا رسول اللّه،ما هذه الفتنة الّتی أخبرک اللّه تعالی بها؟) .
سپس در ادامه چنین میافزاید که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«ای علی بعد از من امّتم در بوته آزمایش قرار میگیرند،عرض کردم:ای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله،(درباره شهادت من چه میفرمایید؟)مگر در جنگ«احد»،بعد از آن که جمعی از مسلمانان شهید شدند و من به سعادت شهادت نرسیدم و این بر من سخت آمد به من نفرمودی بشارت باد بر تو که شهادت از پی توست؟ رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:مطلب همان گونه است که گفتهام؛ولی بگو:در آن هنگام چگونه صبر خواهی کرد؟عرض کردم:ای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله!این از موارد صبر نیست(زیرا صبر در برابر مصیبت است)بلکه از موارد بشارت و شکر است» (فقال:«یا علیّ،إنّ أمّتی سیفتنون من بعدی»،فقلت:یا رسول اللّه،أو لیس قد قلت لی یوم أحد حیث استشهد من استشهد من المسلمین،و حیزت (2)عنّی الشّهادة،فشقّ ذلک علیّ،فقلت لی:«أبشر،فإنّ الشّهادة من ورائک (3)؟»فقال لی:«إنّ ذلک لکذلک،فکیف صبرک إذن؟»فقلت:یا رسول اللّه،لیس هذا من مواطن الصّبر،و لکن من مواطن البشری و الشّکر) .
نخست این که تعبیرات یاد شده نشان میدهد که آیه «الم أَ حَسِبَ النّاسُ» مدّتی بعد از جنگ احد در مدینه نازل شده؛در حالی که مفسّران اتفاق نظر دارند که این سوره(عنکبوت)در مکّه نازل شده است؛در زمانی که خبری از جهاد نبود.
در پاسخ این سؤال گفتهاند:معنای مکّی بودن یک سوره این نیست که تمام آن در مکّه نازل شده است؛بلکه مانعی ندارد اکثر آن در مکه و یک یا چند آیه آن در مدینه نازل شده باشد،و به دستور پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله آن آیه را در این جا قرار داده باشند؛همان گونه که سوره نحل به اتفاق علما جز سورههای مکی است؛در حالی که سه آیه آخر آن،به یقین بعد از جنگ احد نازل شده است.
سؤال دوّم این که علی علیه السّلام بعد از نزول آیه مزبور از کجا دانست که در زمان حیات پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آن فتنه بزرگ واقع نمیشود،در حالی که آیه،اشاره ای به این مطلب ندارد؟ پاسخ این سؤال نیز روشن است؛زیرا منظور از فتنه و آزمایش بزرگ،خطر انحرافاتی است که از اصول و فروع دین،دامن امت را میگیرد و پیداست تا شخص پیامبر صلّی اللّه علیه و آله زنده است،جلوی چنین انحرافاتی را میگیرد؛هنگامی که خورشید غروب کند،خفّاشها به پرواز در میآیند و هنگامی که خورشید وجود رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله غروب کند منافقان به جولان در میآیند و آزمون بزرگ شروع میشود! سؤال سوّم این که فتنه و آزمونی که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در این خطبه اشاره کرد-که بعد از من رخ میدهد-چه بوده است؟در روایتی که مشروحتر از روایت نهج البلاغه است چنین میخوانیم:پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«إنّ أمّتی ستفتن من بعدی فتتأوّل القرآن و تعمل بالرّأی و تستحلّ الخمر بالنّبیذ و السّحت بالهدیّة و الرّبا بالبیع و تحرّف الکتاب عن مواضعه و تغلب کلمة الضّلال فکن جلیس بیتک حتّی تقلّدها فإذا قلّدتها جاشت علیک الصّدور و قلّبت لک الأمور؛امت من بعد از من
آزمایش میشوند.قرآن را مطابق میل خود تفسیر میکنند(و به هر بهانهای حرام خدا را حلال میکنند)؛شراب را به بهانه نبیذ (1)و حرام و رشوه به صورت هدیه و ربا را با نام بیع، مجاز میشمرند و کتاب خدا را تحریف معنوی میکنند و سخن گمراهان غلبه میکند.تو در آن روز در خانه بنشین تا زمانی که به حکومت رسی؛ولی هنگامی که حکومت در دست تو قرار گرفت،حسد در سینهها به حرکت در میآید و(مخالفان و حاسدانت) کارهای تو را به هم میریزند(ولی تو استقامت کن)». (2)
این حدیث را که ابن ابی الحدید در تفسیر این خطبه بیان کرده،به خوبی نشان میدهد که فتنه بزرگ،کدام فتنه بوده است. (3)
چهارمین و آخرین سؤال این که:چرا علی علیه السّلام درباره شهادت خود سؤال کرد؟مگر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله هنگامی که درباره این فتنه سخن گفت به شهادت او اشاره کرد؟حال آن که در خطبه مورد بحث چیزی در این زمینه دیده نمیشود.
پاسخ این سؤال چنین است:همان گونه که گفتیم،مرحوم سیّد رضی(ره)خطبه را خلاصه کرده؛در روایات مشروحتر چنین آمده است:علی علیه السّلام بعد از آن که ماجرای این فتنه را از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله شنید عرض کرد:یا رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله،تو به من وعده شهادت دادی؛از خدا بخواه زودتر نصیب من کند.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:اگر تو به زودی شهید شوی چه کسی با«ناکثین»،«قاسطین»و «مارقین»(آتش افروزان جمل و اصحاب معاویه و خوارج)پیکار میکند؟آری،من به تو
1) 1) منظور از«نبیذ»-همان گونه که در روایات اهل بیت علیهم السّلام وارد شده-این است که پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله برای رفع سردی آب مدینه به یاران خود دستور داده بود،در ظرفهای بزرگ ذخیره آب،تعدادی خرما بیندازند(نه به گونهای که آب مضاف شود)ولی بعدا گروهی از منافقان این موضوع را بهانه کردند؛مقدار زیادی خرما در آب میریختند؛تخمیر میشد و شراب رقیقی به دست میآمد و میخوردند!
2) 2) بحار الانوار،جلد 32،صفحه 243.
3) 3) شرح نهج البلاغه،ابن ابی الحدید،جلد 9،صفحه 206.
وعده شهادت دادهام و شهید هم خواهی شد و محاسن تو از خون فرقت رنگین خواهد شد.(أما إنّی وعدتک الشّهادة و ستشهد،تضرب علی هذه فتخضب هذه). (1)
نکته بسیار جالبی که در این بخش از خطبه دیده میشود سخنی است که میان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و علی علیه السّلام رد و بدل میشود؛و آن این که پیغمبر سخن از صبر در برابر شهادت میگوید و علی علیه السّلام سخن از شکر و بشارت.واکنشی این گونه با موضوع شهادت،نشانه اوج ایمان و عشق نسبت به ایثار در راه خدا و ارزشهای والای اسلامی است که تاکنون از شخص دیگری جز آن حضرت نقل نشده است و گفتار آن حضرت به هنگامی که در محراب عبادت در خون خود غلطید«فزت و ربّ الکعبة؛به خداوند کعبه پیروز شدم» ادامه همین جریان است.
1) 1) شرح نهج البلاغه،ابن ابی الحدید،جلد 9،صفحه 206.
و قال:«یا علیّ،إنّ القوم سیفتنون بأموالهم،و یمنّون بدینهم علی ربّهم، و یتمنّون رحمته،و یأمنون سطوته،و یستحلّون حرامه بالشّبهات الکاذبة،و الأهواء السّاهیة،فیستحلّون الخمر بالنّبیذ،و السّحت بالهدیّة، و الرّبا بالبیع»قلت:یا رسول اللّه،فبأیّ المنازل أنزلهم عند ذلک؟أ بمنزلة ردّة،أم بمنزلة فتنة؟فقال:«بمنزلة فتنة».
:
(پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله)فرمود:ای علی،مردم بعد از من با ثروتشان آزمایش میشوند.
دیندار بودن را منّتی بر خدا قرار میدهند و(با این که مرتکب گناهان بزرگی میشوند) انتظار رحمت خدا دارند و خود را از خشمش در امان میبینند.حرام خدا را با شبهات دروغین و هوسهای غفلتزا حلال میشمارند.شراب را به نام«نبیذ»،و رشوه را به نام «هدیه»و ربا را به اسم«تجارت»حلال میپندارند.عرض کردم:ای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله،در چنین شرایطی،این افراد را که دارای چنین صفاتی هستند در چه مرتبهای قرار دهم؟آیا کار آنها به منزله ارتداد و بازگشت از دین است یا به منزله فتنه و انحراف از احکام خدا؟ فرمود:به منزله فتنه بدان(و با آنان همچون مسلمانان خطا کار رفتار کن).
حرام خدا را با کلاه شرعی حلال میشمرند!
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه که آخرین بخش آن است در ادامه نقل کلام پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در خصوص فتنه و آزمون بزرگ که بعد از آن حضرت رخ میدهد،چنین میگوید:«آن حضرت(به من)فرمود:ای علی،مردم بعد از من با ثروتشان آزمایش میشوند.دیندار بودن را منّتی بر خدا قرار میدهند و(با این که مرتکب گناهان بزرگی میشوند)انتظار رحمت از خدا دارند و خود را از خشمش در امان میبینند.حرام خدا را با شبهات دروغین و هوسهای غفلتزا حلال میشمرند.شراب را به نام«نبیذ»،و رشوه را به نام«هدیه»و ربا را به اسم«تجارت»،حلال میپندارند!» (و قال:«یا علیّ،إنّ القوم سیفتنون بأموالهم،و یمنّون بدینهم علی ربّهم،و یتمنّون رحمته،و یأمنون سطوته،و یستحلّون حرامه بالشّبهات الکاذبة،و الأهواء السّاهیة،فیستحلّون الخمر بالنّبیذ،و السّحت (1)بالهدیّة،و الرّبا بالبیع») .
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در این بخش از سخنش بر جزئیاتی از این آزمون بزرگ و فتنه فراگیر انگشت مینهد و به پنج وصف از اوصاف گروهی که امتحان میشوند اشاره میکند.قبل از هر چیز تصریح میکند که آنها به اموالشان امتحان میشوند؛اشاره به این که مال، عمدهترین وسیله امتحان آنهاست؛همان گونه که در هر عصر و زمانی چنین است و دیگر این که آنها گرفتار غرور بی دلیلیاند؛چرا که مسلمان بودن خود را به رخ مردم میکشند و گویا منّتی بر خدا دارند؛با تمام آلودگیها خود را مشمول رحمت خدا و در امان از عذاب او میپندارند و چنین است حال تمام گنهکاران مغرور و از خود راضی.قرآن مجید درباره گروهی از اعراب تازه مسلمان که دارای همین صفات بودند،میگوید:
1) 1) «سحت»در اصل به معنای جدا کردن پوست چیزی است،سپس به هر مال نامشروعی مخصوصا«رشوه»اطلاق شده است؛زیرا این گونه اموال،صفا و طراوت و برکت را از انسان دور میکند؛همان گونه که درخت پوست کنده پژمرده میشود.
« «یَمُنُّونَ عَلَیْکَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَیَّ إِسْلامَکُمْ بَلِ اللّهُ یَمُنُّ عَلَیْکُمْ أَنْ هَداکُمْ لِلْإِیمانِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ» ؛آنها بر تو منّت مینهند که اسلام آوردهاند؛بگو:
اسلام آوردن خود را بر من منّت نگذارید؛بلکه خدا بر شما منّت مینهد که شما را به سوی ایمان هدایت کرده است اگر(در ادعای ایمان)راستگویید». (1)
و از ویژگیهای دیگر آنها این است که کارهای حرام را که مورد علاقه آنهاست،زیر پوششهای فریبندهای قرار میدهند یا برای این که مردم را بفریبند و یا حتی وجدان خود را نیز فریب دهند،به سراغ شراب میروند.وقتی به آنها گفته شود:شراب از محرّمات مسلّم است میگویند:این همان نبیذی است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و اصحابش از آن مینوشیدند؛در حالی که آن نبیذ نه مسکر بود و نه حرام؛بلکه پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله هنگامیکه یارانش بعد از ورود به مدینه از سرد بودن طبیعت آب مدینه و ناراحتیهای گوارشی شکایت کردند،به آنها فرمود:چند دانهای خرما درون خمره آب بریزید تا مشکل شما بر طرف گردد.این آب نه مضاف میشد و نه خرما در حدّی بود که مسکر شود.از آن مینوشیدند و وضو میگرفتند؛ولی بعضی از گمراهان آن را بهانه کردند؛مقدار زیادی خرما در آب میریختند و در جای گرمی قرار میدادند تا تخمیر و به مسکر تبدیل شود و آن را به نام نبیذ مینوشیدند. (2)
همچنین بسیاری از افراد گناهکار و ضعیف الایمان در گذشته و حال،نام رشوه را هدیه میگذاشتند و نیز در پوشش معاملات صوری به ربا خواری مشغول شده و میشوند.
بدیهی است در محیطهای مذهبی که گناه آشکار،مشکلات زیادی دارد گنهکاران ترجیح میدهند که اعمال خود را در پوشش عناوین فریبندهای انجام دهند.این همان است که به نام فتنه و آزمون بزرگ از آن خبر دادهاند.
و در آخرین جمله از این بخش از خطبه میخوانیم که علی علیه السّلام میگوید:«عرض کردم:
ای رسول خدا،در چنین شرایطی این گونه افراد را که دارای چنین صفاتی دارند،در چه مرتبهای قرار دهم؟آیا کار آنها به منزله ارتداد و بازگشت از دین است و یا به منزله فتنه و انحراف از احکام خدا؟فرمود:آن را به منزله فتنه بدان(و با آنها همچون مسلمانان خطا کار رفتار کن)» (قلت:یا رسول اللّه،فبأیّ المنازل أنزلهم عند ذلک؟ أ بمنزلة ردّة (1)،أم بمنزلة فتنة؟فقال:«بمنزلة فتنة») .
با توجه به این که این افراد ظاهرا دو اصل اساسی دین(توحید و نبوّت)را قبول داشتند و انحراف شدید آنها در برنامههای عملی بود؛حتی ضروریات دین را به ظاهر انکار نمیکردند و مخالفتهای خود را در پوشش عناوین حلال به اصطلاح انجام میدادند؛لذا حکم ارتداد بر آنها جاری نمیشد و علی علیه السّلام هم هرگز با آنان همچون مرتد عمل نکرد.
رگ،رگ است این آب شیرین،آب شور
آن چه پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در مورد فتنه و آزمون بزرگ در این حدیث بیان فرموده نه تنها در عصر حکومت علی علیه السّلام که در عصر ما نیز با تمام ویژگیها خود نمایی میکند.بسیاری از افراد،هنگامی که پای مال و ثروت نامشروع به میان میآید،گامهایشان میلغزد؛خود را در صف مؤمنان میپندارند؛گویی بر خدا منّت مینهند که مسلمانند و امید به رحمت او دارند! و از همه بدتر ارتکاب گناهان بزرگ در پوششهای عناوین مباح و فریبنده یا به تعبیر دیگر تقلّب نسبت به قانون یعنی از پوششهای ظاهرا قانونی برای فرار از واقعیت قانون استفاده میکنند.
1) 1) «ردّة»(بر وزن مکّه)به معنای یک بار بازگشت از چیزی است و«ردّة»(بر وزن فتنه)به معنای ارتداد و بازگشت از دین است.در خطبه مذکور معنای دوّم مورد نظر است.
امروز با چشم خود میبینیم بسیاری از ربا خواران به انواع حیلهها متوسّل میشوند؛ گاه به اسم فروختن اسکناس به اسکناس؛گاه از طریق«ضمّ ضمیمه»یعنی شیء ارزانی را به مال مورد نظر ضمیمه کردن و آن را به قیمتهای گزاف فروختن؛گاهی به نام کارمزد و گاه بیع شرطهای دروغین یا حق العمل و پورسانت و جریمه دیر کرد و بهانه تورم و امثال این عناوین کاذبه ربا را حلال میشمرند و کار به جایی رسیده که تحقق حدیث معروف پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله را کاملا احساس میکنیم که فرمود:
«یأتی علی النّاس زمان لاّ یبقی أحد إلاّ أکل الرّبا فإن لم یأکله أصابه من غباره (1)زمانی بر مردم میرسد که ربا دامان همه را میگیرد؛حتی کسانی که از آن بر کنارند گرد و غبارش بر دامانشان مینشیند».
به یقین،این نوع مخالفت با قوانین الهی از مخالفت صریح و آشکار بدتر و خطرناکتر است؛زیرا ممکن است به سرعت در جامعه فراگیر شود،بی آن که به مانعی برخورد کند؛ در حالی که گناهان آشکار چنین نیست و در یک جامعه مذهبی با موانع زیادی برخورد میکند.افزون بر این،این گونه فرار از قانون،گناه مضاعفی است؛هم گناه ربا خواری است و هم ریا کاری و بازی با احکام دین.
به تعبیر دیگر،در این نوع فرار از قانون،تنها صورتی از قانون و حکم الهی باقی میماند؛بی آن که محتوا و فلسفه آن وجود داشته باشد؛مثلا تحریم ربا خواری به دلیل مفاسد زیادی است که در نظام اقتصادی جامعه به وجود میآید و سبب فاصله طبقاتی و ثروتمندتر شدن ثروتمندان و فقیرتر شدن فقیران میگردد؛به همین جهت زشتی آن از زنای با محارم بیشتر شمرده شده و به جنگ با خدا معرفی شده است و در احادیث اسلامی،هفت نوع مفسده مختلف برای آن ذکر شده که در بحث ربا شرح دادهایم. (2)
آیا با یک صورت سازی و مثلا اضافه کردن یک سیر نبات یا یک قوطی کبریت با یک
معامله سنگین ربوی،همه این مفاسد حل میشود؟!!هرگز!آیا به گفته مرحوم وحید بهبهانی تمام مشکل در کلمه سحت و رباست؟و تمام گناه ربا فقط به این الفاظ بر میگردد یا حکمتی در این حکم بوده،که باید ملحوظ شود؟! ***
و من خطبة له علیه السّلام
یحثّ الناس علی التّقوی
(1) از خطبههای امام علیه السّلام است که در آن،مردم را به تقوا،تشویق و ترغیب میکند.
در این خطبه،امام علیه السّلام مانند بسیاری از خطبههای نهج البلاغه،سخن را با حمد و ثنای الهی شروع میکند؛سپس در چند بخش به مسائل حساسی میپردازد.در بخش اوّل از عبرت گرفتن از تاریخ پیشینیان-که سرنوشت مشابهی با ما دارند-سخن میگوید و ما را به اعماق تاریخ گذشته فرو میبرد تا آینده خویش را آشکارا ببینیم و راه
1) 1) سند خطبه: گرچه محتوای خطبه به قدری والاست و الفاظ فصیح و بلیغ که صادر شدن آن مانند سایر خطبههای نهج البلاغه از غیر امام معصوم علیه السّلام بسیار بعید است؛ولی با این حال به بعضی از مدارکی که در کتاب مصادر نهج البلاغه آمده اشاره میکنیم:«ابن اثیر»عالم لغوی در«نهایة» در ماده«شول»و همچنین ماده«ربک»به بخشهایی از این خطبه اشاره میکند و در غرر الحکم نیز بعضی از جملههای این خطبه با مقداری تفاوت بیان شده است که نشان میدهد از منبعی غیر از نهج البلاغه گرفته شده است.
سعادت را پیدا کنیم.
در بخش دوّم،به اهمّیّت تقوا و برگرفتن زاد و توشه از زندگی دنیا برای آخرت اشاره میکند و هشدار میدهد که پایان زندگی هیچ کس نمایان نیست.بکوشید تا غافلگیر نشوید.
در بخش سوّم از مراقبان الهی نسبت به اعمال انسان از جمله اعضای پیکر هر شخص و فرشتگانی که حافظان اعمالند،یاد میکند.
در بخش چهارم به پایان زندگی و عالم غربت قبر و خانه تنهایی و فنای دنیا و بر پایی قیامت اشاره کرده،با جملات کوتاه و تکان دهندهای در این زمینه،خطبه را به پایان میبرد.
الحمد للّه الّذی جعل الحمد مفتاحا لذکره،و سببا للمزید من فضله،و دلیلا علی آلائه و عظمته.
عباد اللّه،إنّ الدّهر یجری بالباقین کجریه بالماضین؛لا یعود ما قد ولّی منه،و لا یبقی سرمدا ما فیه.
آخر فعاله،کأوّله.متشابهة أموره،متظاهرة أعلامه.فکأنّکم بالسّاعة تحدوکم حدو الزّاجر بشوله:فمن شغل نفسه بغیر نفسه تحیّر فی الظّلمات،و ارتبک فی الهلکات،و مدّت به شیاطینه فی طغیانه،و زیّنت له سیّیء أعماله.فالجنّة غایة السّابقین،و النّار غایة المفرّطین.
:
حمد و ستایش،مخصوص خداوندی است که«حمد»را کلید ذکر و یاد خود قرار داده و آن را سبب فزونی فضل و رحمتش و دلیل بر نعمتها و عظمتش ساخته است.
بندگان خدا!روزگار بر بازماندگان،آن سان میگذرد که بر پیشینیان گذشت.آن چه از زندگی دنیا گذشته است باز نمیگردد و آن چه در آن هستیم جاودان نمیماند.آخرین کار این جهان،همچون نخستین کار اوست.امورش شبیه به یکدیگر و نشانههایش روشن و آشکار است.گویا ساعت(پایان زندگی)شما را با سرعت به پیش میراند؛همان گونه که ساربان،شتران سبکبار را.آن کس که به غیر خویش پردازد و از خود غافل شود،در تاریکیها سرگردان میماند و در مهلکهها گرفتار میشود.شیاطین او را در طغیانش به
پیش میرانند و اعمال بدش را در نظرش نیک جلوه میدهند.بهشت سر منزل پیش تازان(در طاعت خدا)و آتش دوزخ پایان کار کوتاهی کنندگان و تقصیر کاران است.
توجهی دیگر به مبدأ و معاد
امام علیه السّلام خطبه را با حمد خداوند اما با تعبیرات تازهای آغاز میکند و میفرماید:«حمد و ستایش،مخصوص خداوندی است که«حمد»را کلید ذکر و یاد خود قرار داده و آن را سبب فزونی فضل و رحمتش و دلیل بر نعمتها و عظمتش ساخته است» (الحمد (1)للّه الّذی جعل الحمد مفتاحا لذکره،و سببا للمزید من فضله،و دلیلا علی آلائه و عظمته) .
در این که منظور از«ذکر»در این جا چیست؟گاه گفته شده:قرآن مجید است که در بعضی از آیات قرآن از آن به ذکر تعبیر شده؛چرا که سوره حمد سرآغاز آن میباشد (بنابر این که سوره حمد،نخستین سورهای باشد که بر پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نازل شده یا قرآن به صورت کنونی در زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به دستور حضرتش گردآوری شده و سوره حمد سرآغاز آن بوده باشد (2)).
و یا این که به چندین سوره از قرآن اشاره است که با حمد خدا آغاز میشود(سورههای حمد،انعام،کهف،سبأ و فاطر).
یا این که ذکر،اشاره به هر گونه یاد خداست و در احادیث اسلامی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله وارد شده که«کلّ کلام لا یبدأ فیه بحمد اللّه فهو أجذم؛هر سخنی که با حمد خدا
1) 1) «حمد»در لغت به معنای ستایش کردن در مقابل کار یا صفت نیک اختیاری است و از آن جا که یکی از کارهای بسیار نیک،بخشیدن نعمت به نیازمندان است،این واژه به معنای شکر نیز به کار میرود.
2) 2) این احتمال را در تفسیر نمونه در بحث سوره حمد تقویت کردهایم و نام گذاری این سوره به«فاتحة الکتاب»را در روایات نبوی دلیل بر آن میدانیم.
شروع نشود بریده است». (1)
به همین دلیل،سرآغاز غالب خطبههای پیامبر اکرم و معصومین علیهم السّلام را حمد و ستایش پروردگار مشاهده میکنیم و جمله «سببا للمزید من فضله» اشاره به آیه شریفه «لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ» میباشد که شکر و حمد خدا را مایه فزونی نعمت قرار داده است. (2)
توجه داشته باشید که در بسیاری از آیات قرآن،حمد به معنای شکر به کار رفته است.
و جمله «دلیلا علی آلائه و عظمته» اشاره به این است که هنگامی که حمد و ستایش و شکر خدا را به جا میآوریم هم به نعمتهای گوناگون او توجّه میکنیم و هم به مقام عظمتش.
سپس امام علیه السّلام بندگان خدا را مخاطب قرار داده و نسبت به ناپایداری دنیا هشدار میدهد و به عبرت گرفتن از پیشینیان توصیه میکند و میفرماید:«بندگان خدا!روزگار بر بازماندگان،آن سان میگذرد که بر پیشینیان گذشت!» (عباد اللّه،إنّ الدّهر (3)یجری بالباقین کجریه بالماضین) .
این سخن،اشاره به مطلب معروفی است که میگوییم تاریخ همواره تکرار میشود و حوادث امروز-با تفاوت مختصری-همچون حوادث دیروز است.و بعد در توضیح آن میفرماید:«آن چه از زندگی دنیا گذشته است باز نمیگردد و آن چه در آن هستیم جاودان نمیماند.آخرین کار این جهان،همچون نخستین کار اوست؛امورش شبیه به یکدیگر و
1) 1) فقه السّنة،جلد 2،صفحه 230.(در این زمینه روایات دیگری در کتاب«مغنی ابن قدامه» و«نیل الأوطار شوکانی»نیز نقل شده است).
2) 2) این جمله،نشان میدهد که از میان احتمالات سه گانه مزبور در مورد حمد،احتمال سوّم مناسبتر است.
3) 3) «دهر»به گفته راغب در مفردات،در اصل اسمی است برای مجموع عمر جهان؛سپس به معنای وسیعتری که عبارت از روزگار و زمان و تاریخ زندگی بشر است اطلاق شده؛گاه به معنای مردم زمانه و گاه به معنای خالق زمان نیز به کار میرود.
نشانههایش روشن و آشکار است» (لا یعود ما قد ولّی منه،و لا یبقی سرمدا ما فیه.
آخر فعاله،کأوّله.متشابهة أموره،متظاهرة أعلامه) .
آری،اگر دقت کنیم سلسلهای از اصول کلی را بر تاریخ بشر حاکم میبینیم که هر روز در چهره جدیدی خود را نشان میدهد و به همین دلیل،هر کس میتواند به آینده خود با دقت در تاریخ گذشتگان،آگاه شود؛چرا که تاریخ دیروز آینه تمام نمای امروز است.
پیوسته گروهی به قدرت میرسند و همه چیز را در قبضه خود میگیرند؛چیزی نمیگذرد که ناتوان میشوند و قدرت را به اختیار یا به اجبار به دیگران میسپارند.
هنگامی که سرآمد حکومت آنها فرا رسید به حکم قطعی پروردگار باید جای خود را به دیگران دهند: «فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا یَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا یَسْتَقْدِمُونَ» .
همواره گروهی متولّد میشوند؛سپس به جوانی میرسند بعد وارد مرحله پیری و ناتوانی میشوند و همچون برگ خشکیدهای در برابر تندباد اجل قرار میگیرند و به مردگان میپیوندند و در زیر خاکهای تیره و تار پنهان میشوند.
زادن و کشتن و پنهان کردن چرخ را رسم و ره دیرین است!
سپس امام علیه السّلام با ذکر این مقدمه به چند نصیحت و اندرز پر معنا پرداخته،میفرماید:
گویا ساعت(پایان زندگی)شما را با سرعت به پیش میراند؛همان گونه که ساربان شتران سبکبار را! (فکأنّکم بالسّاعة تحدوکم (1)حدو الزّاجر بشوله) .
با توجه به این که زاجر به ساربانی گفته میشود که با شدت،شتران را میراند و«شول» (جمع شائله)به شترانی گفته میشود که سبکبار باشند؛یعنی مدتی از وضع حملشان گذشته و پستانشان خشکیده است و طبیعتا ساربان ملاحظه حال آنها را نمیکند، چنین نتیجه میگیریم که روزگار و سرآمد عمر با شدت هر چه بیشتر مردم را به سوی فنا میراند.
1) 1) «تحدو»از مادّه«حدو»و«حدی»به معنای راندن شتر همراه با آواز مخصوصی است که ساربانها میخوانند؛ولی سپس به هر گونه راندن و سوق دادن اطلاق شده است.
شبها و روزها به سرعت میگذرد.سال و ماهها طی میشود.حوادث غیر منتظره، بیماریها،بلاها،جنگها و امور دیگری از این قبیل همه و همه،انسانها را هدف گرفتهاند.
بعد از این هشدار،همگان را به این حقیقت متوجّه میسازد و میفرماید:«آن کس که به غیر خویش پردازد و از خود غافل شود،در تاریکیها سرگردان میماند و در مهلکهها گرفتار میشود.شیاطین او را در طغیانش به پیش میرانند و اعمال بدش را در نظرش جلوه میدهند!» (فمن شغل نفسه بغیر نفسه تحیّر فی الظّلمات،و ارتبک (1)فی الهلکات،و مدّت به شیاطینه فی طغیانه،و زیّنت له سیّیء أعماله) .
هر انسانی مجموعهای از عیوب و نقصانها و نقاط ضعف را در خود دارد و تنها راه نجات او پرداختن به اصلاح آنهاست تا به تدریج به صورت انسان کاملی درآید و شایسته قرب خدا و نام والای خلیفة اللّه شود؛ولی کسی که به بیرون خویش یعنی به انسانهای دیگر یا مسایلی از قبیل:مال و مقام و ثروت و جاه بپردازد،سرگردانی و گرفتاری او یقینی است و از آن اسفبارتر این که شیاطین،چنین انسان غافلی را در طغیانش تشویق میکنند و اعمال زشت او را چنان زینت میدهند که جزو نقاط قوّت خود میشمرد و به آن افتخار میکند.بدیهی است چنین انسان گرفتاری راه نجاتی نخواهد داشت.
قرآن مجید درباره این گونه افراد میفرماید:« «کَمَنْ مَثَلُهُ فِی الظُّلُماتِ لَیْسَ بِخارِجٍ مِنْها کَذلِکَ زُیِّنَ لِلْکافِرِینَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ» ؛آنها همچون کسیاند که در ظلمتها گرفتار شده و از آن خارج نمیگردد.آری،این گونه برای کافران،اعمال زشتی را که انجام میدادند،تزیین شده است». (2)
و در پایان این بخش به سرنوشت نهایی و سرانجام کار اشاره کرده،میفرماید:
«بهشت،سرمنزل پیش تازان و آتش دوزخ پایان کار تقصیر کاران است» (فالجنّة غایة السّابقین،و النّار غایة المفرّطین) .
منظور از«سابقین»سبقت گیرندگان در مسیر طاعت خداست؛که سرمنزل مقصودشان بهشت است؛همان گونه که قرآن میفرماید: «سابِقُوا إِلی مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُها کَعَرْضِ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ أُعِدَّتْ لِلَّذِینَ آمَنُوا» . (1)
و جمله «و النّار غایة المفرّطین» اشاره به کسانی است که به علت کوتاهی و تقصیر و از دست دادن فرصتها گرفتار خسران و زیان شده و سرانجامشان دوزخ است؛همان گونه که قرآن درباره این افراد میگوید:«روز قیامت میگویند:ای افسوس بر ما که درباره قیامت کوتاهی کردیم!» «قالُوا یا حَسْرَتَنا عَلی ما فَرَّطْنا فِیها» . (2)
چگونه تاریخ تکرار میشود؟
تاریخ بشر مجموعهای است از حوادث بیشمار و بسیار متنوّع و گوناگون؛ولی هنگامی که درست در آن دقّت میکنیم میتوانیم ویژگیهایی برای حوادث گوناگون آن پیدا کنیم و همه را در گروههای معیّن و عناوین خاصّی بگنجانیم،بخشی از آن ویژگیها چنین است:
1-زوال سریع نعمتها و قدرتها:آری نعمتها و قدرتها به سرعت میآیند و میروند و جای خود را به دیگری میسپارند.
2-ناپایداری:از ویژگیهای حوادث این جهان،ناپایداری است.تا انسان به چیزی دل خوش میکند،آن را از دست میدهد و تا به کسی دل میبندد،جای خالی او را مشاهده میکند.
3-بیوفایی در مردم دنیا و حوادث این جهان،یکی دیگر از صفات چشمگیر است؛تا آن جا که به صورت ضرب المثل درآمده،میگویند:«دنیا به چه کسی وفا کرده که به ما کند؟».
4-غرورها و شکستهای ناشی از آن:تاریخ جهان،افراد و گروههای زیادی را به خاطر دارد که روزی پیروز شدند و در پی پیروزی مغرور گشتند؛ولی سرانجام غرورشان آنها را بر خاک ذلّت نشاند و بینی آنها را به خاک مالید.
5-تغییر حالات و روحیات:نزدیکترین دوستان انسان،گاه خطرناکترین دشمن او میشوند.گاهی دوستان دیروز،دشمنان امروزند.این ویژگی مخصوصا در میان حاکمان و سیاستمداران جهان کاملا به چشم میخورد.
6-زمینههای محبّت و نفرت:آن چه باقی میماند و مایه یاد نیک مردم جهان است نیکیها،محبّتها،جوانمردیها و اخلاصهاست و آن چه مایه نفرین و لعنت و بدنامی میشود،ظلم و ستمها و ناجوانمردیهاست.
اعلموا،عباد اللّه،أنّ التّقوی دار حصن عزیز،و الفجور دار حصن ذلیل، لا یمنع أهله،و لا یحرز من لجأ إلیه.ألا و بالتّقوی تقطع حمة الخطایا،و بالیقین تدرک الغایة القصوی.
عباد اللّه،اللّه اللّه فی أعزّ الأنفس علیکم،و أحبّها إلیکم:فإنّ اللّه قد أوضح لکم سبیل الحقّ و أنار طرقه.فشقوة لازمة،أو سعادة دائمة! فتزوّدوا فی أیّام الفناء لأیّام البقاء.قد دللتم علی الزّاد،و أمرتم بالظّعن،و حثثتم علی المسیر؛فإنّما أنتم کرکب وقوف،لا یدرون متی یؤمرون بالسّیر.ألا فما یصنع بالدّنیا من خلق للآخرة!و ما یصنع بالمال من عمّا قلیل یسلبه،و تبقی علیه تبعته و حسابه! عباد اللّه،إنّه لیس لما وعد اللّه من الخیر مترک،و لا فیما نهی عنه من الشّرّ مرغب.
عباد اللّه،أحذروا یوما تفحص فیه الأعمال،و یکثر فیه الزّلزال و تشیب فیه الأطفال.
:
بندگان خدا بدانید که تقوا دژی است محکم و استوار(که ساکنان خود را از گزند عذاب دنیا و آخرت حفظ میکند)و فجور و بیتقوایی،حصاری است سست و بیدفاع که ساکنانش را(از خطرها)باز نمیدارد و کسی را که به آن پناه برد حفظ نمیکند.آگاه باشید
با تقوا میتوان نیش زهر آلود گناهان را قطع کرد و با یقین به برترین مرحله مقصود رسید.
بندگان خدا!خدا را خدا را؛مراقب عزیزترین و محبوبترین نفوس نسبت به خویش باشید(دست کم بر خود رحم کنید؛)چرا که خداوند راه حق را برای شما آشکار ساخته و طرق آن را روشن نموده است و سرانجام کار(از دو حال خارج نیست)یا بدبختی دایمی است و یا نیکبختی همیشگی؛حال که چنین است در این ایّام فانی برای ایّام باقی زاد و توشه فراهم سازید،زاد و توشه لازم به شما معرفی شده و فرمان کوچ داده شده است و با سرعت شما را به حرکت در آوردهاند.شما همچون کاروانی هستید که در منزلگاهی توقف کرده و نمیدانید چه وقت دستور حرکت به او داده میشود.بدانید آنکس که برای آخرت آفریده شده با دنیا(و دنیا پرستی)چه کار دارد؟و آن کس که به زودی ثروتش را از او میگیرند،با اموال و ثروت دنیا چه میکند؟ثروتی که(سودش برای دگران است و) مؤاخذه و حسابش بر او.ای بندگان خدا!آن چه را خداوند وعده نیک نسبت به آن داده است جای ترک نیست و آن چه را از بدیها نهی کرده قابل دوست داشتن نمیباشد.ای بندگان خدا!از روزی که اعمال بررسی دقیق میشود،بر حذر باشید؛روزی که تزلزل و اضطراب در آن بسیار است و کودکان در آن پیر میشوند!
ناپایداری دنیا
در این بخش از خطبه امام علیه السّلام بعد از بیانات گذشته پیرامون ناپایداری دنیا و آماده ساختن مخاطبان خود برای شنیدن اندرزهای نافع و سودمند میفرماید:«بندگان خدا بدانید که تقوا دژی است محکم و استوار(که ساکنان خود را از گزند عذاب دنیا و آخرت حفظ میکند)و فجور و بیتقوایی،حصاری سست و بیدفاع که ساکنانش را(از خطرها) باز نمیدارد و کسی را که به آن پناه برد حفظ نمیکند» (اعلموا،عباد اللّه،أنّ التّقوی دار حصن عزیز،و الفجور دار حصن ذلیل،لا یمنع أهله،و لا یحرز من لجأ إلیه ) .
اشاره به این که تقوا که یک ملکه نیرومند باز دارنده باطنی است،انسان را از آلودگی به گناهان باز میدارد و همین امر سبب میشود از پیامدهای نامطلوب گناه در دنیا و آخرت در امان بماند؛به عکس افراد بیتقوا در برابر وسوسههای نفس و شیاطین جن و انس نفوذ پذیرند و به آسانی در پرتگاه گناه میلغزند و سقوط آنها سبب رسوایی در دنیا و عذاب الهی در آخرت میشود.
سپس دوّمین اثر مهم تقوا را چنین بیان میفرماید:«آگاه باشید با تقوا میتوان نیش زهر آلود گناهان را قطع کرد و با یقین به برترین مرحله مقصود رسید» (ألا و بالتّقوی تقطع حمة (1)الخطایا،و بالیقین تدرک الغایة القصوی) .
امام علیه السّلام در این جا گناهان را به حیوانات گزنده سمی همچون مار و عقرب تشبیه کرده که تقوا نیش زهر آلود آنها را قطع میکند.آری!تقوا پادزهری است مؤثر و حیات بخش و از آن جا که تقوا و یقین،لازم و ملزوم یکدیگرند میفرماید:کسی که بر مرکب یقین سوار شود به سر منزل مقصود خواهد رسید.یقین،عامل حرکت است و تقوا بر طرف کننده موانع راه.همیشه بیتقواییها از ضعف یقین سرچشمه میگیرد.آیا کسی که به این آیه یقین دارد که میفرماید: «إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوالَ الْیَتامی ظُلْماً إِنَّما یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ ناراً» ؛به یقین کسانی که اموال یتیمان را به ظلم و ستم میخورند(در حقیقت)تنها آتش میخورند» (2)،میتواند مال یتیم بخورد؟ آیا کسی را پیدا میکنید که قطعهای از آتش سوزان را بردارد و در دهان بگذارد؟!! آن گاه امام علیه السّلام برای تحریک مخاطبان و تشویق آنها به برگرفتن زاد و توشه از این دنیای فانی میفرماید:«ای بندگان خدا،خدا،خدا را خدا را؛مراقب عزیزترین و محبوبترین نفوس نسبت به خویش باشید» (عباد اللّه،اللّه اللّه فی أعزّ الأنفس علیکم،و
أحبّها إلیکم) .
به یقین منظور از عزیزترین نفوس در این عبارت،خود انسان است؛چرا که حبّ ذات، طبیعی هر انسانی است و اگر به اشخاص و اشیای دیگر علاقه دارد از پرتو حبّ ذات است؛ چرا که آنها را در سرنوشت خود مؤثر میداند(بگذریم از گروه بسیار اندکی که خویشتن خویش را به کلی فراموش میکنند؛جز خدا نمیبینند و جز خدا نمیجویند و جز خدا نمیخواهند).
به هر حال،مقصود این است که شما اگر به هیچ کس رحم نمیکنید دست کم به خود رحم کنید و اگر منافع هیچ کس را در نظر نمیگیرید،حدّاقل منافع خود را در نظر بگیرید که این علاقه به خویشتن،جزء فطرت شماست.
و به دنبال آن،هشدار میدهد:«خداوند راه حق را برای شما آشکار ساخته و طرق آن را روشن نموده است،و سرانجام کار(از دو حال خارج نیست)یا بدبختی دایمی است و یا نیکبختی همیشگی» (فإنّ اللّه قد أوضح لکم سبیل الحقّ و أنار طرقه.فشقوة لازمة،أو سعادة دائمة!) .
آن گاه امام علیه السّلام به بیان اسباب رسیدن به سعادت دایمی و پرهیز از شقاوت همیشگی پرداخته،چنین میفرماید:«حال که چنین است در این ایّام فانی برای ایّام باقی زاد و توشه تهیه کنید.زاد و توشه لازم به شما معرفی شده و فرمان کوچ داده شده است،و با سرعت شما را به حرکت در آوردهاند»( فتزوّدوا فی أیّام الفناء لأیّام البقاء.قد دللتم علی الزّاد،و أمرتم بالظّعن (1)،و حثثتم (2)علی المسیر) .
ناگفته پیداست که منظور از تهیه زاد و توشه همان زاد و توشه تقوا و اعمال صالح است که در قرآن مجید به آن اشاره شده:« «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّادِ التَّقْوی» ؛زاد و توشه بیندوزید که بهترین زاد و توشه،تقواست». (3)
جمله«أمرتم بالظّعن...»میتواند اشاره به امر تشریعی الهی باشد که در آیات مربوط به فنای دنیا و این که هر کسی سرانجام طعم مرگ را میچشد به دلالت التزامی آمده است و میتواند اشاره به امر تکوینی باشد؛زیرا خداوند اسباب و عوامل حرکت را چنان آفریده که کودکان به سرعت جوان و جوانان پیر و پیران به سوی دیار بقا میشتابند و با جمله «وَ سارِعُوا إِلی مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ» (1)دستور سیر سریع را به سوی اسباب آمرزش و مغفرت صادر فرموده است.
در نامه 31 نهج البلاغه نیز میخوانیم که امام علیه السّلام خطاب به فرزندش(امام حسن علیه السّلام) میفرماید:«یا بنیّ أنّ من کانت مطیّته اللّیل و النّهار،فإنّه یسار به و إن کان واقفا،و یقطع المسافة و إن کان مقیما وادعا؛پسرم!آن کس که مرکبش شب و روز است،همواره در حرکت خواهد بود؛هر چند ظاهرا ساکن است و قطع مسافت میکند؛ گرچه در جای خود ایستاده و راحت است».
و در ادامه سخن تشبیه رسا و گویایی برای مردم دنیا ذکر کرده،میفرماید:«شما همچون کاروانی هستید که در منزلگاهی توقف کرده،و نمیدانید چه وقت دستور حرکت به شما داده میشود»( فإنّما أنتم کرکب (2)وقوف،لا یدرون متی یؤمرون بالسّیر) .
ممکن است این سؤال مطرح شود که امام علیه السّلام در جمله «أمرتم بالظّعن...» میفرماید:
فرمان حرکت صادر شده،در حالی که در جمله«لا یدرون متی یؤمرون بالسّیر» (نمیدانند چه وقت دستور حرکت داده میشود)میفرماید:هنوز دستور حرکت صادر نشده؛این دو تعبیر چگونه با یکدیگر سازگار است؟ با قدری توجه در مییابیم که اوّلی اشاره به حرکت در دنیا به سوی کمال و سرعت
و شتاب در فراهم کردن اسباب مغفرت و دوّمی اشاره به کوچ کردن از دنیا به سوی آخرت میباشد و ابهام برطرف میگردد.
به هر حال،این تشبیه به صورت دیگری در کلمات قصار آمده است؛آن جا که میفرماید:«أهل الدّنیا کرکب یسار بهم و هم نیام؛اهل دنیا همچون قافلهایاند که آنها را به پیش میرانند،در حالی که در خوابند». (1)
این خواب،همان حالت غفلتی است که برای بسیاری از مردم حاصل است.
سپس برای روشنتر شدن این حقیقت،چنین میفرماید:«آگاه باشید!آن کس که برای آخرت آفریده شده با دنیا(و دنیا پرستی)چه کار دارد؟!و آن کس که به زودی ثروتش را از او میگیرند دیگران با اموال و ثروت دنیا چه میکند؟!ثروتی که(سودش برای است و)مؤاخذه و حسابش بر او است!» (ألا فما یصنع بالدّنیا من خلق للآخرة!و ما یصنع بالمال من عمّا قلیل یسلبه،و تبقی علیه تبعته (2)و حسابه!) .
اگر منزلگاه اصلی ما آخرت است و دنیا گذرگاهی بیش نیست،چرا این قدر به دنیا دل بستهایم؟و اموالی که چند روزی به رسم امانت در دست ما سپرده شده و سرانجام آن را به دیگران میسپاریم و در قیامت حساب و کتابش را باید پس دهیم چرا این همه برای به دست آوردنش جانفشانی میکنیم و حلال و حرام را به هم میآمیزیم؟ امام علیه السّلام در ادامه این سخن برای ترغیب و تشویق مردم به خیرات و نیکیها و پرهیز از بدیها از دو منطق مؤثر دیگر بهره میگیرد:
نخست میگوید:«ای بندگان خدا!آن چه را خداوند وعده نیک بر آن داده است جای ترک نیست و آن چه را از بدیها نهی کرده قابل دوست داشتن نمیباشد!» (عباد اللّه،إنّه لیس لما وعد اللّه من الخیر مترک،و لا فیما نهی عنه من الشّرّ مرغب) .
اشاره به این که آن کس که امر و نهی کرده و وعده پاداش و کیفر داده یک فرد عادی نیست که جای گفتگو و تردید در آن باشد؛خداوند قادر قهار چنین فرموده است.
و در تعبیر دوّم میفرماید:«ای بندگان خدا!از روزی که اعمال بررسی دقیق میشود، بر حذر باشید؛روزی که تزلزل و اضطراب در آن بسیار است و کودکان در آن پیر میشوند» (عباد اللّه،احذروا یوما تفحص فیه الأعمال،و یکثر فیه الزّلزال،و تشیب (1)فیه الأطفال) .
در آن روز،تمام اعمال،هر چند ظاهرا کوچک و ناچیز باشد با دقت و سختگیری بررسی خواهد شد؛همان گونه که قرآن مجید میگوید:« «یا بُنَیَّ إِنَّها إِنْ تَکُ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَکُنْ فِی صَخْرَةٍ أَوْ فِی السَّماواتِ أَوْ فِی الْأَرْضِ یَأْتِ بِهَا اللّهُ إِنَّ اللّهَ لَطِیفٌ خَبِیرٌ» ؛اگر به اندازه سنگینی دانه خردلی(کار نیک یابد)باشد و در دل سنگی یا در(گوشهای از)آسمانها و زمین قرار گیرد خداوند آن را(در قیامت برای حساب)میآورد؛خداوند دقیق و آگاه است». (2)
و منظور از فزونی زلزله در آن روز،تزلزل افکار و لرزیدن دلها از هول محشر و وحشت از نتیجه اعمال است.
درست است که در پایان این جهان،زلزله به معنای حقیقی،تمام جهان را به لرزه در میآورد و همه چیز زیر و رو میشود؛ولی آن چه در بالا آمده مربوط به صحنه محشر است که در آن جا زلزله به معنای حقیقی آن وجود دارد؛بلکه هر چه هست اضطراب است و وحشت و تزلزل خاطرها.
تعبیر به «تشیب فیه الأطفال» کنایه از شدت و عمق وحشت آن صحنه است که در
تعبیرات روزمرّه نیز به کار میرود.میگوییم حادثه به اندازهای سنگین است که انسان را پیر میکند؛همانگونه که در قرآن مجید میفرماید:« «فَکَیْفَ تَتَّقُونَ إِنْ کَفَرْتُمْ یَوْماً یَجْعَلُ الْوِلْدانَ شِیباً» ؛اگر کافر شوید،چگونه خود را(از عذاب الهی)بر کنار میدارید، در آن روز که کودکان را پیر میکند؟!». (1)
بعضی چنین پنداشتهاند که پیر شدن اطفال در آن جا به معنای حقیقی آن است؛نه معنای کنایی؛ولی این احتمال بسیار بعید است؛زیرا در آن روز طفلی که محکوم به مجازات الهی باشد و بر اثر وحشت گرفتار پیری زودرس شود،وجود ندارد.
1) 1) مزّمّل،آیه 17.
اعلموا،عباد اللّه،أنّ علیکم رصدا من أنفسکم،و عیونا من جوارحکم،و حفّاظ صدق یحفظون أعمالکم،و عدد أنفاسکم،لا تسترکم منهم ظلمة لیل داج،و لا یکنّکم منهم باب ذو رتاج و إنّ غدا من الیوم قریب.
یذهب الیوم بما فیه،و یجیء الغد لاحقا به،فکأنّ کلّ امریء منکم قد بلغ من الأرض منزل وحدته،و مخطّ حفرته.فیا له من بیت وحدة،و منزل وحشة،و مفرد غربة!و کأنّ الصّیحة قد أتتکم،و السّاعة قد غشیتکم،و برزتم لفصل القضاء،قد زاحت عنکم الأباطیل،و اضمحلّت عنکم العلل، و استحقّت بکم الحقایق،و صدرت بکم الأمور مصادرها،فاتّعظوا بالعبر، و اعتبروا بالغیر،و انتفعوا بالنّذر.
:
ای بندگان خدا بدانید که مراقبانی از خودتان بر شما گماشته شده و دیده بانانی از اعضای پیکرتان،و نیز حسابدارانی راستگو مراقب شمایند که اعمالتان و حتی شماره نفسهایتان را ثبت میکنند.نه ظلمت شب تاریک شما را از آنها پنهان میدارد و نه درهای محکم و فرو بسته.فردا به امروز نزدیک است،امروز آن چه را در آن است با خود میبرد و فردا پشت سر آن فرا میرسد(و به این ترتیب،عمر به سرعت سپری میشود).
گویی هر یک از شما به سر منزل تنهایی و حفره گور خویش رسیده است.ای وای از آن خانه تنهایی و منزلگاه وحشت و جایگاه غربت.گویی نفخه صور و صیحه قیامت فرا رسیده،رستاخیز،شما را در بر گرفته و در صحنه دادگاه الهی حاضر شدهاید.باطل از شما
رخت بربسته؛عذر تراشیها از میان رفته؛حقایق برایتان مسلّم شده و حوادث،شما را به سرچشمه اصلی رسانده است(و نتایج اعمال خود را آشکارا میبینید).حال که چنین است از عبرتها پند گیرید،از دگرگونی نعمتها اندرز پذیرید و از هشدار هشدار دهندگان بهره گیرید.
حضور در دادگاه الهی
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه برای تکمیل نصایح گذشته به سه نکته مهم اشاره میفرماید:نخست درباره مراقبان و کاتبان و حافظان اعمال و سپس درباره مرگ و قبر و مشکلات آن و سرانجام درباره حساب و کتاب قیامت که در مجموع،روح خفتگان را بیدار و غافلان را هشیار میکند.
در قسمت اوّل میفرماید:«ای بندگان خدا بدانید که مراقبانی از خودتان بر شما گماشته شده و دیدهبانانی از اعضای پیکرتان،و نیز حسابدارانی راستگو که مراقب شمایند که اعمالتان و حتی شماره نفسهایتان را ثبت میکنند» (اعلموا،عباد اللّه، أنّ علیکم رصدا من أنفسکم،و عیونا من جوارحکم،و حفّاظ صدق یحفظون أعمالکم،و عدد أنفاسکم) .
و در ادامه در وصف این مراقبان اعمال میفرماید:«نه ظلمت شب تاریک شما را از آنها پنهان میدارد و نه درهای محکم و فرو بسته!» (لا تسترکم منهم ظلمة لیل داج (1)،و لا یکنّکم (2)منهم باب ذو رتاج (3)) .
1) 1) «داج»از ماده«دجو»(بر وزن هجو)به معنای تاریک شدن است و«لیل داج»به معنای شب تاریکی است که حتی ماه و ستارگان در آن دیده نشوند.
2) 2) «یکنّکم»از ماده«کنّ»(بر وزن جنّ)در اصل به ظرفی میگویند که چیزی در آن محفوظ میدارند(ظرف در دار)سپس این معنا توسعه یافته به هر چیزی که اشیا یا اشخاص را محفوظ و مستور میدارد،اطلاق شده است.
3) 3) «رتاج»و«رتج»(بر وزن کرج)به درهای بزرگ یا درهای بسته گفته میشود.
جمله«أنّ علیکم رصدا من أنفسکم...»اشاره به گواهی اعضای پیکر انسان و حتی پوست تن او در قیامت است؛آن گونه که قرآن میگوید:« «یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَیْدِیهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِما کانُوا یَعْمَلُونَ» ؛روزی که زبانها و دستها و پاهای آنها بر ضدّ آنها گواهی میدهد و اعمالشان را بازگو میکند». (1)و نیز میفرماید:« «حَتّی إِذا ما جاؤُها شَهِدَ عَلَیْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِما کانُوا یَعْمَلُونَ وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَیْنا قالُوا أَنْطَقَنَا اللّهُ الَّذِی أَنْطَقَ کُلَّ شَیْءٍ» ؛وقتی(کنار آتش دوزخ)میرسند گوشها و چشمها و پوستهای تنشان به آن چه میکردند گواهی میدهند.به پوستهای تنشان میگویند:چرا بر ضدّ ما گواهی دادید آنها جواب میدهند:همان خدایی که هر موجودی را به نطق درآورده،ما را گویا ساخته است». (2)
با توجه به این که«رصد»به معنای مراقب است و«عیونا»به معنای دیدهبانها،روشن میشود که این دو از قبیل اجمال و تفصیل است؛یعنی مراقبان اعمال انسان در درجه اوّل،همان اعضا و جوارح اویند که در قیامت به نطق میآیند و تمام اعمال را گواهی میدهند.این که جمعی از شارحان نهج البلاغه«رصد»را به معنای وجدان اخلاقی انسان گرفتهاند که او را بر بدیها ملامت میکند،اشتباه است؛زیرا وجدان قاضی درون است؛نه مراقب و گواه که در مفهوم«رصد»نهفته است.
آیا این گواهی با زبان قال و نطق معمولی است و یا با زبان حال و شهادت آثار است؟ هر دو احتمال ممکن است؛چرا که انسان هر عملی انجام میدهد در تمام اعضای او اثر میگذارد و در قیامت،این آثار بازگو کننده تمام اعمالی است که انسان در طول عمر خود انجام داده و نیز قابل تبدیل به امواج صوتی است که همگان آن را بشنوند.
و جمله «و حفّاظ صدق...» اشاره به فرشتگانی است که مأمور ثبت و ضبط اعمال
انسان است؛آن گونه که قرآن کریم میفرماید:« «وَ إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحافِظِینَ کِراماً کاتِبِینَ یَعْلَمُونَ ما تَفْعَلُونَ» ؛و بیشک،نگاهبانانی بر شما گمارده شده و الا مقام و نویسنده(اعمال نیک و بد شما)که میدانند شما چه میکنید». (1)
در این جا سؤال معروفی مطرح است و آن این است که با وجود علم خداوند به همه حقایق جهان هستی و این که به ما از خود ما نزدیکتر است چه نیازی به این مراقبان و گواهان است؟ پاسخ این پرسش با توجه به یک نکته روشن میشود.انسان موجودی است مادی و با جهان ماورای ماده آشنایی زیادی ندارد و نزدیک بودن خداوند را به خود احساس نمیکند؛اما هنگامی که گفته شود اعضای پیکر و پوست تن شما در قیامت گواه تن شماست این مطلب را به خوبی درک میکند؛همچنین اگر گفته شود:دو فرشته الهی همیشه با شماست و اعمال و کردار شما را ثبت و ضبط میکند،این گونه امور او را به موضوع مراقبت توجّه بیشتری میدهد و عامل بازدارنده مؤثری در برابر گناهان اوست.
خداوند متعال میخواهد به هر وسیله بندگانش را از گناهان باز دارد و گواه قرار دادن اعضای پیکر و فرشتگان یکی از این وسائل است.
جالب این که این گواهان همه چیز حتی تعداد نفس کشیدنهای ما را ثبت میکنند و برای نوشتن نامه اعمال ما نیازی به روشنایی چراغ ندارند؛حتی در ظلمت مطلق نیز مینویسند و ثبت میکنند؛اما نوشتن آنها چگونه است؟به یقین مانند نوشتن ما نیست؛هر چند جزئیات آن را نمیدانیم.
در ادامه بحث حافظان و مراقبان اعمال از مرگ و قبر سخن به میان میآید؛مرگ و قبری که توجّه به آن،خفتگان را بیدار و هوسبازان را هشیار میکند؛میفرماید:«فردا به امروز نزدیک است،امروز آن چه را در آن است با خود میبرد و فردا پشت سر آن فرا میرسد(و به این ترتیب،عمر به سرعت سپری میشود)» (و إنّ غدا من الیوم قریب.
1) 1) انفطار،آیات 10-12.
یذهب الیوم بما فیه،و یجیء الغد لاحقا به) .
منظور از«فردا»فردای مرگ و پایان عمر است که اگر انسان آن را دور پندارد،در گرداب غفلت فرو میرود و هنگامی که آن را نزدیک ببیند مراقب اعمال خویش و تسویه حساب و ادای حقوق و توبه از گناهان میشود.
و به راستی پایان عمر دور نیست،حتی اگر انسان عمر طبیعی طولانی کند؛چرا که سال و ماه به سرعت میگذرد و کودکان،جوان و جوانان پیر میشوند؛ضمن این که حوادث غیر منتظره توفان بلاها و بیماریها همواره در کمین عمرند و گاه در یک چشم بر هم زدن همه چیز پایان مییابد.
بعضی از شارحان نهج البلاغه«غد»را در عبارت بالا به معنای فردای قیامت تفسیر کردهاند؛گرچه آن هم نزدیک است،ولی با توجه به جملههای بعد که سخن از قبر است، معنای اوّل صحیحتر به نظر میرسد.
سپس همگان را به تنهایی در قبر توجه میدهد و میفرماید:«گویی هر یک از شما به سر منزل تنهایی و حفره گور خویش رسیده است.ای وای از آن خانه تنهایی و منزلگاه وحشت و جایگاه غربت» (فکأنّ کلّ امریء منکم قد بلغ من الأرض منزل وحدته،و مخطّ (1)حفرته.فیا له من بیت وحدة،و منزل وحشة،و مفرد غربة!) .
آری،انسانی که یک ساعت تنهایی را به آسانی تحمل نمیکرد و همیشه در جمع دوستان و بستگان و یاران میزیست،هنگامی که چشم از این دنیا میپوشد از همه دوستان و یاران و خویشان برای همیشه فاصله میگیرد و در گوری سرد و تاریک و وحشتناک در تنهایی مطلق گرفتار میشود و چه سخت و دردناک است؛مگر این که
1) 1) «مخط»از ماده«خط»به معنای خط کشیدن و علامت گذاری کردن است؛بنابر این «مخط»که اسم مکان است در خطبه مزبور به معنای جایگاهی است که خط کشیدهاند تا برای گور حفر کنند.
توفیق یابد یاران جدیدی از میان اعمال صالح خود و فرشتگان پروردگار برگزیند و قبر او روضهای از ریاض جنّت و باغی از باغهای بهشت شود؛نه حفرهای از حفرههای جهنم.
در حدیثی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم:«ان للقبر کلاما فی کلّ یوم یقول:أنا بیت الغربة؛أنا بیت الوحشة؛أنا بیت الدّود؛أنا القبر؛أنا روضة من ریاض الجنّة أو حفرة من حفر النّار؛قبر هر روز این سخن را تکرار میکند:من خانه غربت، خانه وحشت،خانه حشرات،خانه قبرم.من باغی از باغهای بهشت یا حفرهای از حفرههای دوزخم». (1)
سرانجام امام علیه السّلام در آخرین بخش از سخنان خود بعد از بیان پدیده مرگ و داستان قبر به سراغ صحنه قیامت و دادگاه عدل الهی میرود و به همگان هشدار میدهد و میفرماید:«گویی نفخه صور و صیحه نشور فرا رسیده،و قیامت،شما را در بر گرفته و در آن صحنه دادگاه الهی حاضر شدهاید.باطلها از شما رخت بربسته؛عذر تراشیها از میان رفته؛حقایق برایتان مسلّم شده و حوادث،شما را به سرچشمه اصلی رسانده است(و به نتایج اعمال خود رسیدهاید)» (و کأنّ الصّیحة قد أتتکم،و السّاعة قد غشیتکم،و برزتم لفصل القضاء،قد زاحت عنکم الأباطیل،و اضمحلّت عنکم العلل، و استحقّت بکم الحقایق،و صدرت بکم الأمور مصادرها) .
«صیحه»در جمله «و کأنّ الصّیحة...» اشاره به صیحه رستاخیز است؛فریاد عظیمی که مردگان را از خواب مرگ بیدار میسازد و از قبرها بیرون میفرستد و آماده حسابرسی میکند.
از آیات و روایات استفاده میشود که جهان با صیحه و فریاد عظیمی پایان میگیرد که آن را«نفخه صور اوّل»میگویند:سپس با صیحه عظیم دیگری که فرمان حیات است قیامت آغاز میگردد و آن را«نفخه صور دوم»مینامند و آن چه در خطبه بیان شده به قرینه جملههای بعد از آن،اشاره به صیحه دوم است.
1) 1) بحار الانوار،جلد 6،صفحه 267؛اصول کافی،جلد 3،صفحه 242.
تعبیر به ساعت،اشاره به قیامت است؛زیرا ساعت در اصل به معنای جزئی از زمان یا لحظاتی زودگذر است و از آن جا که قیام قیامت سریع و حسابرسی بندگان نیز به مقتضای سریع الحساب بودن خداوند به سرعت انجام میگیرد از قیامت به ساعت تعبیر شده است.
و«فصل القضاء»به معنای داوری صحیح است که حق را از باطل جدا میسازد و زوال اباطیل و اضمحلال علل،اشاره به این است که در صحنه قیامت،مطالب دروغین و چهرههای تو خالی و عذر تراشیهای بی اساس وجود ندارد.هر چه هست حق است و حقیقت است و واقعیت.
و جمله «و صدرت بکم الأمور مصادرها» اشاره به این است که هر کس به نتیجه اعمال خود میرسد و هر چیز جایگاه اصلی خود را در آن جا پیدا میکند.
امام علیه السّلام در این جا قیامت را چنان نزدیک میبیند که میفرماید:گویی همه این امور واقع شده است:نفخ صور،قیام قیامت،زنده شدن مردگان،تشکیل دادگاههای عدل الهی و رسیدن به نتایج اعمال و به راستی با توجّه به کوتاهی عمر دنیا در برابر آخرت مطلب همین گونه است.
قرآن مجید درباره قیامت چنین تعبیر میکند:« «یَوْمَ یَسْمَعُونَ الصَّیْحَةَ بِالْحَقِّ ذلِکَ یَوْمُ الْخُرُوجِ» ؛روزی که صیحه رستاخیز را به حق میشنوند آن روز،روز خروج (از قبرها)است». (1)و نیز از قیامت تعبیر به«یوم الفصل»یعنی روز جداسازی حق از باطل و داوری سریع کرده است و در جایی دیگر میگوید:« «وَ لا یُؤْذَنُ لَهُمْ فَیَعْتَذِرُونَ» ؛به آنها اجازه داده نمیشود تا عذر خواهی کنند». (2)و نیز از قیامت به «یَوْمَ هُمْ بارِزُونَ» (3)(روز ظهور)و «یَوْمَ تُبْلَی السَّرائِرُ» (4)(روز آشکار شدن
پنهانیها)تعبیر شده است.
و در آخرین جمله بعد از بیان آن همه هشدارها میفرماید:«حال که چنین است از عبرتها پند گیرید،از دگرگونی نعمتها اندرز پذیرید و از هشدار هشدار دهندگان بهره گیرید» (فاتّعظوا بالعبر،و اعتبروا بالغیر،و انتفعوا بالنّذر) .
«عبر»(جمع عبرت)اشاره به حوادث عبرت انگیزی است که در طول تاریخ به چشم میخورد و در عمر خود نیز فراوان دیدهایم و«غیر»(جمع غیرة به معنای تغییر)اشاره به انقلابها و تغییرهای روزگار و دگرگونی نعمتها و نزول بلاهاست و«نذر»(جمع نذیر)به معنای انذار کننده و هشدار دهنده است؛اعم از:پیامبران و امامان یا آیات الهی و روایات آنها و یا حوادث روزگار.
با این که خداوند،شاهد و ناظر اعمال ما در همه حال و در هر زمان و مکان است و علم او به همه چیز برای ثبت و ضبط اعمال به یقین کفایت میکند،برای اثبات حجت بیشتر و جلب توجّه نیکوکاران و بد کاران،مراقبان مختلفی بر ما گمارده که شاهدان اعمال مایند؛از جمله:
1.اعضا و جوارح بدن ما و حتی پوست تن،مطابق آیاتی که نازل شده،گواه اعمال مایند.جالب این که بعد از مطرح شدن موضوع«شبیه سازی»این حقیقت برای همه روشن شده که هر ذرهای از ذرات بدن انسان یک انسان کامل را در خود جای داده است!و جالبتر این که اخیرا برای شبیه سازی از پوست تن استفاده کردهاند.
2.«حفظه»و«کتّاب»یعنی فرشتگان مأمور ثبت اعمال.
3.زمینی که در آن زندگی میکنیم نیز شاهد و گواه دیگری است؛قرآن مجید
میفرماید:« «یَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبارَها بِأَنَّ رَبَّکَ أَوْحی لَها» ؛در آن روز،زمین تمام خبرهایش را بازگو میکند؛چرا که پروردگارش به آن وحی کرده و آن را به نطق در آورده است». (1)
4.زمانی که در آن زندگی میکنیم نیز از گواهان روز قیامت است؛چنان که امیر مؤمنان علیه السّلام میفرماید:«ما من یوم یمرّ علی ابن آدم إلاّ قال له ذلک الیوم:یا بن آدم أنا یوم جدید و أنا علیک شهید،فقل فیّ خیرا و اعمل فیّ خیرا أشهد لک به یوم القیامة؛روزی بر انسان نمیگذرد مگر این که آن روز به انسان میگوید:ای فرزند آدم!من روز تازهای هستم و بر اعمالت گواهم،در من سخنان خوب بگو و اعمال خوب بجا آور تا روز قیامت برای تو شهادت دهم». (2)
5.و از همه فراتر گواهی پیامبران است؛چرا که به گواهی قرآن مجید،پیامبر هر امّتی روز قیامت گواه اعمال امت خویش است و پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله گواه بر همه آنهاست:
«فَکَیْفَ إِذا جِئْنا مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِیدٍ وَ جِئْنا بِکَ عَلی هؤُلاءِ شَهِیداً» . (3)
به این ترتیب هر انسانی در تمام عمر خود در میان این گواهان و مراقبانی که از شش جهت،متوجّه اعمال اویند قرار گرفته و کسی که ایمان به حقیقت و حقانیت این گواهان داشته باشد سزاوار است که کمترین خطایی از او سر نزند.
عبارت(فاتّعظوا بالعبر،و اعتبروا بالغیر،و انتفعوا بالنّذر)دارای سه جمله کوتاه و بسیار پر معناست که برای بیدار ساختن غافلان بهترین عامل است و در هر یک از این سه جمله به حقیقتی جداگانه اشاره شده است.
در جمله اوّل،عبرتها را اندرز دهنده میشمارد.این واژه،شامل تمام حوادث تکان دهندهای که در گذشته و حال بوده است و تاریخ پیشین و معاصر آن را در بر گرفته است، میشود و حتی طبق آیات قرآن حوادث طبیعی مانند رفت و آمد شب و روز میتواند عبرت باشد:« «یُقَلِّبُ اللّهُ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ إِنَّ فِی ذلِکَ لَعِبْرَةً لِأُولِی الْأَبْصارِ» (1)خداوند،شب و روز را دگرگون و جانشین یکدیگر میسازد در این عبرتی است برای صاحبان بصیرت».
در دوّمین جمله،تغییراتی که در زندگی انسانها و در مجموعه جهان پیدا میشود وسیله دیگری برای پند گرفتن شمرده است.عزیزان دیروز ذلیلان امروزند و ذلیلان دیروز،عزیزان امروز،حاکمان به سرعت محکوم و محکومان به سرعت حاکم میشوند.
جوانان رعنا پیران خمیده میشوند و کودکان ضعیف و ناتوان،جوانانی نیرومند و قوی بنیه.همه چیز در حال تغییر است و چیزی پایدار نیست.از اجتماع پر شور و پر هیاهوی یک قرن قبل،امروز چیزی جز یک قبرستان خاموش باقی نمانده و از این شور و غوغایی که امروز بر پاست یکصد سال بعد خبری نیست که نیست.چه پند و اندرزی از این بهتر؟ در سوّمین جمله،اشاره به این میفرماید که فریاد انذار کنندگان و هشدار دهندگان از هر سو بلند است.انبیا و اولیا،بزرگان و صلحا،آیات و روایات هر یک با زبان حال یا قال هشدار میدهند.میفرماید از این هشدارها بهرهمند شوید.
1) 1) نور،آیه 44.
و من خطبة له علیه السّلام
ینبّه فیها علی فضل الرسول الاعظم و فضل القرآن ثم حال دولة بنی امیّة
(1) از خطبههای امام علیه السّلام است که در آن از فضایل پیامبر بزرگ اسلام و عظمت قرآن مجید و سپس از وضع دولت بنی امیّه سخن میگوید.
1) 1) سند خطبه: سرآغاز این خطبه همانند خطبه 89 است که در جلد سوّم صفحه 615 گذشت.از این جهت بعضی تصور کردهاند که هر دو یک خطبه بوده و مرحوم سیّد رضی در یک جا مشروحتر و در یک جا فشردهتر آورده است؛در حالی که چنین نیست و این دو خطبه تنها در دو جمله با هم شباهت دارند و بقیه مطالب آن دو از یکدیگر جداست.به هر حال،تنها سندی غیر از نهج البلاغه که در کتاب مصادر برای آن ذکر شده این است که«ابن اثیر»در کتاب«نهایه»به تفسیر لغاتی از این خطبه پرداخته و تعبیراتی ذکر میکند که با آن چه در این خطبه آمده تفاوتهایی دارد و این نشان میدهد که ابن اثیر آن را از منبع دیگری غیر از نهج البلاغه گرفته است.(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 364). مرحوم کلینی در کتاب کافی بخشی از این خطبه را با تفاوتهایی نیز آورده است.(اصول کافی،جلد 1،صفحه 60-61).همچنین در تفسیر قمی،جلد 1،صفحه 2.
این خطبه از دو بخش تشکیل میشود:در بخش اوّل امام علیه السّلام ترسیمی از عصر بعثت و سپس اهمّیّت و عظمت قرآن ارائه داده است و بر این معنا تأکید میکند که داروی تمام دردها و آگاهی مربوط به آینده و گذشته در این قرآن است.
و در بخش دوّم اشاره به فتنه بنی امیّه و ستمهای عظیم و گستردگی ظلم آنها میکند؛ولی در ادامه سخن میگوید:حکومت آنها چندان نمیپاید و چنان از میان میروند که هرگز باز نخواهند گشت.
أرسله علی حین فترة من الرّسل،و طول هجعة من الأمم،و انتقاض من المبرم؛فجاءهم بتصدیق الّذی بین یدیه،و النّور المقتدی به.ذلک القرآن فاستنطقوه،و لن ینطق،و لکن أخبرکم عنه:ألا إنّ فیه علم ما یأتی،و الحدیث عن الماضی،و دواء دائکم،و نظم ما بینکم.
:
خدا او(پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله)را در زمانی فرستاد که مردم از پیامبران پیشین فاصله گرفته بودند(و تعلیمات آنها به فراموشی سپرده شده بود)ملتهای جهان به خواب عمیقی فرو رفته بودند و تار و پود نظام زندگی انسانها و حقایق مبرم از هم گسسته بود.
او در این هنگام برای مردم کتابی آورد که کتب آسمانی پیشین را تصدیق میکرد و نوری که باید به آن اقتدا شود،(در پرتو آن پیش روند)این کتاب همان قرآن است.آن را به سخن آرید(تا همه چیز را بازگو کند)؛هر چند هرگز برای شما(نسبت به تمام این امور) سخن نمیگوید؛ولی من از جانب او به شما خبر میدهم(و اسرار مکتومش را فاش میسازم).آگاه باشید!در آن علم آینده و اخبار پیشین و داروی بیماریهای شما و نظم و سامان بخش روابط میان شماست.
کتابی که همه چیز در آن است
امام علیه السّلام در آغاز این خطبه اشاره کوتاه و پر معنا به وضع زمان جاهلیّت،مقارن قیام پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله کرده،میفرماید:«خدا او را در زمانی فرستاد که فاصلهای از پیامبران پیشین گرفته بود(و امّتها تعلیمات آنان را به فراموشی سپرده بودند)ملتهای جهان به خواب عمیقی فرو رفته و تار و پود حقایق مبرم(نظام زندگی انسانها)از هم گسسته بود» (أرسله علی حین فترة من الرّسل،و طول هجعة (1)من الأمم،و انتقاض من المبرم (2)) .
محتوای این سه جمله،از قبیل علّت و معلول است.فاصله افتادن در میان عصر ظهور پیامبران پیشین و پیامبر بعد،سبب غلبه خواب غفلت بر امّتها شد و این خواب،موجب «انتقاض مبرم»یعنی از هم گسستن تار و پود حقایق و نظام زندگی انسانها گشت و مردم در ظلمت جهل و گناه،گرفتار شدند.
و به دنبال آن میافزاید:«در این هنگام پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله برای مردم کتابی آورد که کتب آسمانی پیشین را تصدیق میکرد و نوری که باید به آن اقتدا شود،(در پرتو آن پیش روند)» (فجاءهم بتصدیق الّذی بین یدیه،و النّور المقتدی به) .
در چنان شرایطی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله دو کار کرد:معارف و احکامی که در اصول کلّی با معارف و احکام انبیای پیشین هماهنگ بود برای مردم تبیین کرد و دیگر این که برای نجات آنها از ظلمات جهل و گمراهی،چراغ پر فروغی فرا راه آنها قرار داد.
سپس به معرفی این چراغ پرفروغ و این نور الهی پرداخت؛میفرماید:«این همان قرآن است.آن را به سخن آرید(تا همه چیز را بازگو کند)؛هر چند هرگز برای شما(نسبت
به تمام این امور)سخن نمیگوید؛ولی من از جانب آن به شما خبر میدهم(و اسرار مکتومش را فاش میسازم)» (ذلک القرآن فاستنطقوه،و لن ینطق،و لکن أخبرکم عنه) .
در آیات بسیاری از آن،قرآن به نور تشبیه شده است.در سوره مائده میفرماید:« «قَدْ جاءَکُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَ کِتابٌ مُبِینٌ» ؛به یقین از سوی خدا نور و کتاب آشکاری به سوی شما آمد». (1)،در سوره اعراف میفرماید:« «فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» ؛کسانی که به او ایمان آوردند و او را بزرگ داشتند و یاری کردند و از نوری که با او نازل شده بود پیروی کردند،آنها رستگارانند». (2)
همان گونه که نور،فضای زندگی را روشن میسازد و انسان را از گمراهی و سقوط در پرتگاهها حفظ میکند،گیاهان را میرویاند و تمام موجودات زنده را پرورش میدهد، قرآن مجید نیز در جنبههای معنوی و مادّی،نجات بخش و پرورش دهنده است.
منظور از «تصدیق الّذی بین یدیه» (با توجّه به این که«بین یدیه»در این گونه موارد به معنای قبل است)این نیست که تورات و انجیل تحریف یافته را تصدیق میکند؛بلکه اشاره به آن کتب آسمانی است که بر موسی و مسیح نازل شد و نیز منظور از تصدیق این نیست که اسلام در تمام جزئیات با آنها هماهنگ است؛بلکه مقصود،همان اصول کلّیای است که بر تمام ادیان آسمانی حاکم بوده؛هر چند اسلام در سطحی برتر و بالاتر آنها را پیاده کرده است.
جمله«و لن ینطق»مفهومش این نیست که قرآن با هیچ کس(جز با امامان معصوم علیهم السّلام)سخن نمیگوید؛چرا که قرآن به«لسان عربی مبین»و با منطق روشن و آشکار نازل شده و همگان مأمور به تدبّر در قرآنند و دستور داده شده به مواعظ قرآن که
میرسند گوش جان به آن فرا دهند تا آیات بشارت آن سبب تشویق و آیات بیم و ترس سبب وحشت آنان گردد.
بنابر این منظور از جمله«لن ینطق»،بطون قرآن و اسرار نهفتهای است که اضافه بر ظواهر آن دارد.این بطون در اختیار پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و جانشینان معصوم اوست.
به همین جهت،در جمله بعد چنین اضافه میفرماید:«لیکن من به شما خبر میدهم ؛آگاه باشید!در آن علم آینده و اخبار پیشین و داروی بیماریهای شما و نظم و سامان دادن به روابط میان شماست» (ألا إنّ فیه علم ما یأتی،و الحدیث عن الماضی، و دواء دائکم،و نظم ما بینکم) .
جمله«علم ما یأتی»به گفته بعضی از شارحان اشاره به مسائل مربوط به آخرت است:از حساب و کتاب و صراط و بهشت و دوزخ؛ولی ظاهر این است که اشاره به حوادث آینده این جهان است که در بطون این قرآن قرار دارد و معصومین علیهم السّلام از آن آگاهند؛به قرینه جمله بعد «و الحدیث عن الماضی» که اشاره به أمم پیشین و شرح سرگذشت آنهاست.گاه گفتهاند:اشاره به آغاز آفرینش و دورانهای نخستین خلقت این جهان نیز میباشد.
تعبیر به «دواء دائکم» ،اشاره به تعلیمات و معارف و دستوراتی است که داروی انواع بیماریهای اخلاقی و اجتماعی است و در سایه آن میتوان در عافیت و سلامت زندگی کرد.قرآن مجید نیز میگوید: «وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ» . (1)
و آخرین تعبیر یعنی «و نظم ما بینکم» اشاره به تمام قوانینی است که نظام مجتمع انسانی را حفظ میکند و به نابسامانیها و بینظمیها پایان میدهد و امنیّت و آرامش را برای جامعه به ارمغان میآورد و قیام به قسط را که رکن اساسی حفظ نظام است،تأمین میکند.
1) 1) اسراء،آیه 82.
و منها:فعند ذلک لا یبقی بیت مدر و لا وبر إلاّ و أدخله الظّلمة ترحة،و أولجوا فیه نقمة.فیومئذ لا یبقی لهم فی السّماء عاذر،و لا فی الأرض ناصر.أصفیتم بالأمر غیر أهله،و أوردتموه غیر مورده،و سینتقم اللّه ممّن ظلم،مأکلا بمأکل،و مشربا بمشرب،من مطاعم العلقم،و مشارب الصّبر و المقر،و لباس شعار الخوف،و دثار السّیف.و إنّما هم مطایا الخطیئات و زوامل الآثام.فأقسم،ثمّ أقسم،لتنخمنّها أمیّة من بعدی کما تلفظ النّخامة،ثمّ لا تذوقها و لا تطعم بطعمها أبدا ما کرّ الجدیدان!
:
در آن هنگام خانهای در شهر و خیمهای در بیابان باقی نمیماند،جز این که ستمگران غم و اندوه را در آن فرو میریزند و بلا و بدبختی را در آن وارد میکنند.در آن روز برای آنها(مردم ستمدیده)نه در آسمان عذر پذیری وجود دارد و نه در زمین یار و یاوری.(و به آنها خطاب میشود:)شما حکومت را به غیر اهلش سپردید و آن را در غیر محلّش قرار دادید(و این نتیجه کار خود شماست)و به زودی خداوند از ستمگران انتقام میگیرد(و کارهایشان را مو به مو کیفر میدهد)خوردنی به خوردنی و آشامیدنی به آشامیدنی،در برابر هر لقمه لذیذی که خوردند لقمهای بس ناگوار و زهر آلود خواهند خورد و در مقابل هر جرعه گوارایی،جامی تلخ و مسموم خواهند نوشید.از درون،وحشت و از برون،شمشیر بر آنها مسلّط خواهد کرد؛چرا که این گروه مرکبهای معاصی و
شتران بارکش گناهانند.
سوگند یاد میکنم باز هم سوگند یاد میکنم که بعد از من بنی امیّه خلافت را همچون اخلاط سر و سینه بیرون میافکنند،سپس هرگز طعم آن را نخواهند چشید و تا آن زمان که شب و روز در پی هم میآیند از آن بهرهای نخواهند گرفت.
حکومتی ظلمانی و وحشتناک در پیش است
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه به فتنه فراگیر بنی امیّه اشاره میکند که تمام مسلمین را در غم و اندوه فرو میبرد و ظلم و ستم آنها در تمام خانوادهها وارد میشود؛در حالی که راه فراری از آن ندارند؛چرا که نتیجه اعمال خود مردم است؛میفرماید:«در آن هنگام خانهای در شهر و خیمهای در بیابان باقی نمیماند،جز این که ستمگران غم و اندوه را در آن فرو میریزند و بلا و بدبختی را در آن وارد میکنند» (فعند ذلک لا یبقی بیت مدر (1)و لا وبر (2)إلاّ و أدخله الظّلمة ترحة (3)،و أولجوا فیه نقمة) .
ممکن است در خانهای غم و اندوه بیاید،ولی ظلم نیاید؛غم و اندوه دیگران،دوستان و بستگان و توده مردم،ولی ظلم بنی امیّه چنان بود که هم غم و اندوه را با خود به همه جا میبرد و هم مصیبت و بلا و بدبختی را؛چرا که دستیاران ظالمان همیشه از میان افرادی همانند خود آنها انتخاب میشوند.گویی روح آنها در تمام پیکر حکومتشان دمیده میشود و همه به ظلم و ستم میپردازند تا چند صباحی بر سر قدرت بمانند.
سپس میافزاید:«در آن روز برای آنها(مردم ستمدیده)نه در آسمان عذر پذیری
وجود دارد و نه در زمین یار و یاوری.(و به آنها خطاب میشود:)شما حکومت را به غیر اهلش سپردید و آن را در غیر محلّش قرار دادید(و این نتیجه کار خود شماست)» (فیومئذ لا یبقی لهم فی السّماء عاذر،و لا فی الأرض ناصر.أصفیتم بالأمر غیر أهله،و أوردتموه غیر مورده) .
بنابر این،مخاطب در این چند جمله مردمیاند که بر اثر کوتاهی و فرار از زیر بار مسئولیت و سکوت در برابر ظالمان گرفتار ظلم و ستم شدهاند و جملههای«أصفیتم بالأمر غیر أهله،و أوردتموه غیر مورده»شاهد گویای این معناست؛زیرا خطاب به مردم میگوید:شما کار را به غیر اهل سپردید و حکومت را به دست افراد ناشایست دادید.
شبیه این معنا در خطبه 192 آمده است؛آن جا که میفرماید:«و إنّکم إن لجأتم إلی غیره حاربکم أهل الکفر ثمّ لا جبرائیل و لا میکائیل و لا مهاجرون و لا أنصار ینصرونکم؛شما اگر به غیر اسلام پناه برید کافران با شما نبرد میکنند و بر شما مسلّط میشوند؛سپس نه جبرئیل و نه میکائیل نه مهاجران و نه انصار نمیتوانند شما را یاری دهند».
و این که بعضی از شارحان مخاطبان این جمله را حاکمان ظالم قرار دادهاند،به هیچ وجه با مجموعه خطبه سازگار نیست.
سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن اشاره به انتقام خداوند از ظالمان میکند؛انتقامی سخت و درهم کوبنده؛میفرماید:«و به زودی خداوند از ستمگران انتقام میگیرد(و کارهایشان را مو به مو کیفر میدهد)خوردنی به خوردنی و آشامیدنی به آشامیدنی،در برابر هر لقمه لذیذی که خوردند لقمهای بس ناگوار و زهر آلود خواهند خورد و در مقابل هر جرعه گوارائی،جامی تلخ و مسموم خواهند نوشید.از درون،وحشت و از برون، شمشیر بر آنها مسلّط خواهد کرد؛چرا که این گروه مرکبهای معاصی و شتران بارکش گناهانند» (و سینتقم اللّه ممّن ظلم،مأکلا بمأکل،و مشربا بمشرب،من مطاعم
العلقم (1)،و مشارب الصّبر (2)و المقر (3)،و لباس شعار الخوف،و دثار السّیف.و إنّما هم مطایا (4)الخطیئات و زوامل (5)الآثام) .
اشاره به این که هر بلایی بر سر مردم آوردند خداوند بر سر آنها خواهند آورد و در برابر هر لذتی که از مقام بردند خداوند تلخی ذلت را در کام آنها فرو خواهد ریخت.در حکومت خود مردم را در ترس و وحشت و در زیر برق شمشیرها قرار دادند،خداوند گروهی بر آنها مسلّط میکند که همین کار را با آنها خواهند کرد.
تاریخ میگوید تمام این پیش بینیها به واقعیت پیوست و خداوند چنان خاندان بنی امیّه و وابستگان به آنها را متلاشی و نابود کرد که بازماندگان آنها از ترس و وحشت به مناطق دور دست فرار کردند و از دیده مردم پنهان شدند و چیزی جز نام ننگین و تاریخ سیاه از آنان باقی نماند.
تعبیر (إنّما هم مطایا الخطیئات) تشبیه جالب و گویایی است.آنها را به حیواناتی تشبیه میفرماید که از سر نادانی و نداشتن ایمان و عقل و شعور کافی،بارکش گناهان مردم شدهاند و همان گونه که قرآن درباره گروهی از کافران میگوید:« «وَ لَیَحْمِلُنَّ أَثْقالَهُمْ وَ أَثْقالاً مَعَ أَثْقالِهِمْ وَ لَیُسْئَلُنَّ یَوْمَ الْقِیامَةِ عَمّا کانُوا یَفْتَرُونَ» ؛آنها بارهای سنگین گناهان خویش را بر دوش میکشند و نیز بارهای سنگین دیگران را اضافه بر بارهای سنگین خود؛و روز قیامت به یقین از تهمتهایی که میبستند سؤال خواهند شد». (6)
1) 1) «علقم»بوتهای است که میوهای بسیار تلخ دارد و به آن«حنظل»نیز گفته میشود.
2) 2) «صبر»(با کسر«ب»)جمع صبر(بر وزن فقر)نام شیره تلخ درختی است که در تلخی آن هم ضرب المثل است و گاه به خود آن درخت هم اطلاق میشود.
3) 3) «مقر»گیاهی است سمی و گاه به هر گونه سم نیز گفته میشود.
4) 4) «مطایا»جمع«مطیّة»به معنای مرکب راهوار و سریع السیر است.
5) 5) «زوامل»جمع«زاملة»به معنای حیوان باربر است.
6) 6) عنکبوت،آیه 13.
در پایان خطبه،پیشگویی قاطع دیگری درباره سرنوشت بنی امیّه میکند و میفرماید:«سوگند یاد میکنم باز هم سوگند یاد میکنم!که بعد از من بنیامیّه خلافت را همچون اخلاط سر و سینه بیرون میافکنند،سپس هرگز طعم آن را تا ابد نخواهند چشید و از آن بهره نمیگیرند تا آن زمان که شب و روز در پی هم آیند!» (فأقسم،ثمّ أقسم،لتنخمنّها (1)أمیّة من بعدی کما تلفظ النّخامة،ثمّ لا تذوقها و لا تطعم بطعمها أبدا ما کرّ الجدیدان!) .
در این جمله،امام علیه السّلام تعبیر عجیبی درباره حکومت بنیامیّه میکند؛میفرماید:
حکومت اسلامی را آن قدر آلوده و کثیف و با ظلم و فساد آمیخته میکنند که همچون اخلاط سر و سینه خواهد شد و کار به جایی خواهد رسید که خود آنها نیز تحمل آن را نخواهند داشت و همانند کسی که اخلاط درون را برون میریزد،آن را از دست خواهند داد و چنان مبغوض و منفور خواهند شد که هرگز مردمان مسلمان به سراغ آنها نخواهند رفت.
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه به دو مسأله مهمّ در ارتباط با حوادث تلخ تاریخی اشاره میفرماید:نخست مسئولیت حاکمان و دیگر،مسئولیت حکومت پذیران.امام علیه السّلام گناه حاکمان ظالم را یک طرفه نمیشمارد،بلکه حکومت پذیرانی را به ظلم تن دادند نیز شریک جنایات آنها میشمارد.
حاکمان جور و دار و دسته آنها معمولا گروه محدودیاند،اگر توده مردم در برابر آنها سکوت نکنند و وظیفه الهی امر به معروف و نهی از منکر را در تمام ابعادش انجام
1) 1) «تنخمنها»از ماده«نخامة»گرفته شده و به معنای اخلاطی است که در سر و سینه قرار دارد و بیرون افکنده میشود.
دهند،هرگز آنان به قدرت نمیرسند و دمار از روزگار مظلومان در نمیآورند.
امام علیه السّلام در این خطبه میفرماید:بلاهایی که در حکومت بنیامیه به شما میرسد و مظالم بیسابقهای که نسبت به شما روا میدارند از یک نظر،نتیجه اعمال خود شماست.
شمایید که آنها را تقویت میکنید.شمایید که کار را به دست غیر اهلش سپرده و میسپارید.آری،شمایید با سکوت و تسلیم خود،راه را برای به قدرت رسیدن آنها هموار کردهاید،و شاید این وضع نابسامان نیز یکی از الطاف خفیه الهی باشد که بیدار شوید و دیگر از این راه نروید؛همان گونه که قرآن مجید میفرماید:« «ظَهَرَ الْفَسادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما کَسَبَتْ أَیْدِی النّاسِ لِیُذِیقَهُمْ بَعْضَ الَّذِی عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ» ؛فساد در خشکی و دریا به سبب اعمال مردم آشکار شد.خدا میخواهد نتیجه قسمتی از اعمال آنها را به آنان بچشاند؛شاید(به سوی حق)باز گردند». (1)
بدیهی است،مسئولیت حکومت پذیران به معنای تبرئه حاکمان ظالم نیست؛لذا امام علیه السّلام مجازات شدید آنها را هم در این خطبه بیان کرده و در عباراتی کوتاه و بسیار پر معنا سرانجام شوم و مرگبارشان را شرح میدهد.
میدانیم حکومت بنیامیّه بیش از هشتاد و چند سال طول نکشید و در این مدت، 14 تن از حکّام بنی امیّه به حکومت رسیدند که حکومت بعضی از آنان بیش از دو ماه یا دو ماه و ده روز ادامه نیافت؛ولی چنان ظلم و ستمی بر عموم مردم،به خصوص بنی هاشم روا داشتند که تاریخ به خاطر ندارد.
بنیامیّه در این دوران کوتاهی که حاکمانش پی در پی عوض میشدند آرامشی نداشتند؛با قیامها و شورشها از هر سو درگیر بودند و در هر قیام و شورشی،گروه دیگری را به قتل میرساندند؛بدین ترتیب،منفورتر و منفورتر میشدند.
1) 1) روم،آیه 41.
سرانجام،نفرت عمومی مسلمین،سبب قیام فراگیر برای دفاع از آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله شد.
که شعار آن قیام«الرّضا لآل محمّد» (1)بود؛ولی نتیجهاش پیش دستی بنی عباس و به حکومت رسیدن آنان بود.نخستین خلیفه عباسی هنگامی که به حکومت رسید،دستور قتل عام بنی امیّه را صادر کرد و چنان کشتاری از آنان شد که عدد کشتگانش به شمار نمیآمد؛حتی قبرهای آنها را شکافتند و جنازههای آنها را بیرون آوردند و سوزاندند.
بخشی از ماجرای سرانجام عبرت انگیز بنیامیّه در بخش پایانی خطبه 106(جلد چهارم این کتاب،صفحه 495)و پایان خطبه 93 از همین جلد،صفحه 242 به بعد و جلد سوّم،صفحه 593 به بعد آمده است.
مرحوم علاّمه شوشتری در جلد ششم شرح نهج البلاغهاش داستان عبرت انگیزی نقل میکند،مینویسد:هنگامی که مروان،آخرین خلیفه بنی امیّه کشته شد«عامر بن اسماعیل»به خانهای که در آن مروان و زنانش بودند حمله کرد.آنها درها را بستند و فریاد و شیون بلند کردند.عامر مردی را که از آنها مراقبت میکرد گرفت و درباره خانواده مروان سؤال کرد،او گفت:مروان به من دستور داده که اگر کشته شدم گردن تمام دختران و کنیزانم را بزن(تا به دست دیگران نیفتند)ولی من چنین کاری را نکردم.در این حال دو دختر مروان را نزد عامر آوردند.او سفارش کرد،سر مروان را در دامان دختر بزرگترش بگذارند و به او گفت:بسیار پوزش میطلبم؛این کار در برابر کاری است که شما با سر «یحیی بن زید»کردید که سر او را در دامان مادرش گذاردید و شما که ابتدا به این کار کردید،ستمکارترید(و بعد همه آنها را به قتل رساند). (2)
1) 1) این شعار در موارد زیادی در تاریخ به چشم میخورد؛از جمله درباره ابو مسلم خراسانی میخوانیم:«قد قام یدعو الی الرضا من آل محمّد»او قیام کرد و مردم را به منظور خشنودی آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله به قیام دعوت کرد.(کتاب شرح الاخبار،نعمان بن محمد،جلد 3،صفحه 418).
2) 2) شرح نهج البلاغه،علاّمه شوشتری،جلد 6،صفحه 116.
و من خطبة له علیه السّلام
یبیّن فیها حسن معاملته لرعیته
(1) از خطبههای امام علیه السّلام است که در آن از حسن رفتار خود با مردمی که تحت حکومت او میزیستند،سخن میگوید.
امام علیه السّلام در این خطبه به نکته ظریفی اشاره میکند و میفرماید:در برابر خوش رفتاریهای کم و بدرفتاریهای بسیار شما،من تا آن جا که میسر بود،درباره شما نیکی کردم؛از ظلم و ذلت رهاییتان بخشیدم و در برابر دشمنان درونی و برونی از شما پاسداری نمودم.
1) 1) سند خطبه: در مصادر نهج البلاغه،درباره این خطبه،سند خاصی غیر از آن چه در نهج البلاغه آمده،نقل نشده است؛ولی در کتبی که بعد از نهج البلاغه تألیف شده این خطبه از نهج البلاغه گرفته شده است؛از جمله علاّمه مجلسی در جلد 34 بحار الانوار،صفحه 210 آن را ذکر کرده است.
و لقد أحسنت جوارکم،و أحطت بجهدی من ورائکم.و أعتقتکم من ربق الذّلّ،و حلق الضّیم،شکرا منّی للبرّ القلیل و إطراقا عمّا أدرکه البصر،و شهده البدن،من المنکر الکثیر.
:
به یقین،وظیفه حسن جوار را در مورد شما انجام دادم.من در پشت سر نیز به پاسداری از شما پرداختم و شما را از بند ذلّت و حلقههای زنجیر ستم آزاد کردم.همه اینها به منظور سپاس فراوان من در برابر نیکی اندکی از سوی شما و چشم پوشی از بدیهای فراوانی بود که نسبت به من انجام دادید؛بدیهای آشکاری که چشم،آن را میدید و بدن،آن را لمس میکرد.
حمایت همه جانبه
امام علیه السّلام در این سخن کوتاه به گوشهای از خدماتش به مسلمین و کسانی که تحت حکومت او میزیستند اشاره میکند و آن را در چهار جمله بیان میدارد و میفرماید:«به یقین،وظیفه حسن جوار را در مورد شما به کار بستم» (و لقد أحسنت جوارکم) .
منظور از حسن جوار این است که انسان،در برابر معاشران و دوستان همزیستی مسالمت آمیز و توأم با ادب و احترام و خوش رفتاری و تحمل ناملایمات داشته باشد؛به
گونهای که از حضور او در جمعشان احساس آرامش و خوش وقتی کنند.
بررسی تاریخ زندگانی امام علیه السّلام به خصوص در دوران حکومت،نشان میدهد که در همه جا با مهر و محبّت با مردم رفتار میکرد؛حتی خانههای یتیمان و بیوه زنان را شبانه سرکشی مینمود و با دست خود،آنها را تغذیه میکرد؛یتیمان را نوازش میداد؛بیوه زنان را تسلیت میگفت؛با رنجوران همدردی میکرد؛با مخالفان مدارا مینمود و با دوستان،نهایت محبّت را مبذول میداشت.
به عکس دوران حکومت عثمان که با نهایت خشونت با مردم رفتار میکردند؛حتی بر بزرگان اسلام،همچون ابوذر،عمار یاسر و عبد اللّه بن مسعود رحم نکردند و همان گونه که میدانیم ابوذر را با خشونت زیاد به منطقه بسیار بد آب و هوای ربذه تبعید کردند و در آن جا از دنیا رفت و اطرافیان خلیفه یا خود او عمار یاسر را به علت انتقاد مختصری از نابسامانیهای موجود در زمان عثمان چنان زدند که به فتق مبتلا شد و یکی از دندههایش شکست و عبد اللّه بن مسعود،قاری و حافظ معروف قرآن را نیز چنان بر زمین کوبیدند که بدنش ناقص شد و بعضی گفتهاند:همین امر باعث مرگ او شد.
اگر امام علیه السّلام حتی برادرش عقیل را با دیگران در سهم بیت المال کاملا یکسان میشمرد،اطرافیان عثمان،چنان بر اموال بیت المال چنگ انداخته بودند که مردم، عراق را بستان قریش و بنیامیّه مینامیدند. (1)
در دوّمین خدمت خود به مردم میفرماید:«من در پشت سر نیز به پاسداری از شما پرداختم» (و أحطت بجهدی من ورائکم) .
اشاره به این که شما را در مسیر اطاعت و بندگی خدا از وسوسههای شیاطین جن و انس حفظ کردم و در برابر گزند دشمن از شما نگهداری نمودم.
و در سوّمین و چهارمین خدمت به آزاد ساختن مردم از بند ذلّت و زنجیرهای ظلم و
1) 1) شرح ابن ابی الحدید،جلد 2،صفحه 129؛از قول«سعید بن عاص»فرماندار کوفه از جانب عثمان.
اسارت اشاره میفرماید:«و شما را از بند ذلّت و حلقههای زنجیر ستم آزاد کردم» (و أعتقتکم من ربق (1)الذّلّ،و حلق (2)الضّیم (3)) .
چرا که در دوران حکومت عثمان و سیطره بنیامیّه و بنی مروان بر حکومت اسلامی، دامنه ظلم و ستم در همه جا گسترده بود و کسی جز آن گروه خود کامه،ارزش و نفوذی در جامعه نداشت؛امیر مؤمنان علی علیه السّلام آنها را از این حکومت خود کامه فامیلی و قبیلگی که به دست افرادی شرور همچون بنی مروان و بنی امیّه اداره میشد،رهایی بخشید.
و در پایان این سخن به نکته لطیفی اشاره میکند که این خدمات خالصانه نه به جهت حق شناسی و قدردانی شایسته شما در برابر من است،بلکه«همه اینها برای سپاس فراوان من در برابر نیکی اندکی از سوی شما و چشم پوشی از بدیهای فراوانی بود که نسبت به من انجام دادید؛بدیهای آشکاری که چشم،آن را میدید و بدن،آن را لمس میکرد» (شکرا منّی للبرّ القلیل و إطراقا (4)عمّا أدرکه البصر،و شهده البدن، من المنکر الکثیر) .
در حقیقت،منظور امام این است که شما خدمتی به من نکردید که خدمات من برای شکر گزاری آن باشد؛بلکه مشکلات و دردسرهایی که برای من آفریدید بسیار زیاد است؛ اگر من خدمتی به شما کردم برای خدا و ادای وظیفه الهی بوده است.
مطابق این تفسیر،«المنکر الکثیر»در این عبارت،اشاره به نافرمانیها و سرپیچیها و بی وفاییهای مردم در برابر امام است؛ولی جمعی از شارحان نهج البلاغه آن را به معنای منکرات و اعمال زشت و گناهان تفسیر کردهاند و بعد گرفتار این مشکل شدهاند
1) 1) «ربق»جمع«ربقة»(بر وزن فتنه)به معنای طناب است که با آن شخص یا چیزی را میبندند.بعضی آن را به معنای طنابی که دستگیرههای متعدد داشته باشد،تفسیر کردهاند.
2) 2) «حلق»جمع«حلقه»است؛همان چیزی که در فارسی نیز به کار میرود.
3) 3) «ضیم»به معنای ظلم و ستم است.
4) 4) «اطراق»به معنای چشم به زیر انداختن و سپس به معنای سکوت و چشم پوشی نمودن از مطلبی نقل شده است.
که چگونه ممکن است چنین منکرات گستردهای در زمان امام باشد و ایشان از آنان نهی نکند؟و در جواب آن گفتهاند:امام علیه السّلام توان جلوگیری از بعضی منکرات ریشهدار را نداشت یا اگر میخواست جلوگیری کند،به مفسده عظیمتری منتهی میشد.
ولی همان گونه که گفته شد،منظور از منکر،چیزی نیست که این جمع از شارحان از آن برداشت کردهاند تا اشکالی متوجّه شود و نیاز به پاسخی داشته باشد.منظور،بدیها و نافرمانیها و بیوفاییهای در حق امام است؛به قرینه«البرّ القلیل»که در جمله قبل بیان شده است.
شبیه همین معنا در خطبههای دیگر نهج البلاغه به چشم میخورد.در خطبه 97 میفرماید:«و لقد أصبحت الأمم تخاف ظلم رعاتها و أصبحت أخاف ظلم رعیّتی؛همواره امتها از ظلم زمامدارشان در وحشت بودهاند؛ولی من از ظلم پیروانم بیمناکم».
و من خطبة له علیه السّلام
(1) از خطبههای امام علیه السّلام است(که مطالب متنوعی را در آن مطرح فرموده)
این خطبه طولانی و گسترده از مطالب متنوعی بحث میکند که در مجموع،تعلیمات گرانبهایی درباره معرفة اللّه و خودسازی ارائه میدهد و میتوان آن را در پنج بخش خلاصه کرد:
در بخش اوّل،از عظمت خداوند و حمد و ستایش او با ذکر اسما و صفات پروردگار سخن به میان آمده است.
در بخش دوّم،درباره حقیقت رجا و امیدواری-که یکی از ارکان سعادت انسان است -سخن میگوید.
1) 1) سند خطبه: درباره سند این خطبه چنین گفته شده است:«زمخشری»متوفای 538 ق.که تقریبا یک قرن بعد از مرحوم«رضی»میزیسته است،بخشی از این خطبه را در کتاب خود«ربیع الابرار»با تفاوتهایی نقل کرده که نشان میدهد آن را از غیر«نهج البلاغه»گرفته است.(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 373).
در بخش سوّم،گوشهای از صفات پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و گفتار و رفتار او-که میتواند برای همه الگو و اسوهای باشد-و همچنین صفات پیامبران دیگری همچون:موسی، داوود و عیسی علیهم السّلام آمده است.
در بخش چهارم،بار دیگر به صفات پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله باز میگردد،صفاتی که باید سرمشق همگان قرار گیرد.
و سرانجام در بخش پنجم،(آخرین بخش خطبه)امام علیه السّلام از ساده زیستی خود سخن به میان آورده و با ضرب المثل زیبایی«فعند الصّباح یحمد القوم السّری» (صبحگاهان رهروان شب مورد ستایش قرار میگیرند)خطبه را به پایان میبرد.
أمره قضاء و حکمة،و رضاه أمان و رحمة،یقضی بعلم،و یعفو بحلم.
اللّهمّ لک الحمد علی ما تأخذ و تعطی،و علی ما تعافی و تبتلی؛حمدا یکون أرضی الحمد لک،و أحبّ الحمد إلیک،و أفضل الحمد عندک.حمدا یملأ ما خلقت،و یبلغ ما أردت.حمدا لا یحجب عنک،و لا یقصر دونک.
حمدا لا ینقطع عدده،و لا یفنی مدده،فلسنا نعلم کنه عظمتک إلاّ أنّا نعلم أنّک«حیّ قیّوم،لا تأخذک سنة و لا نوم».لم ینته إلیک نظر،و لم یدرکک بصر.أدرکت الأبصار،و أحصیت الأعمال،و أخذت بالنّواصی و الأقدام.
و ما الّذی نری من خلقک،و نعجب له من قدرتک،و نصفه من عظیم سلطانک، و ما تغیّب عنّا منه،و قصرت أبصارنا عنه،و انتهت عقولنا دونه،و حالت ستور الغیوب بیننا و بینه أعظم.فمن فرّغ قلبه،و أعمل فکره،لیعلم کیف أقمت عرشک،و کیف ذرأت خلقک،و کیف علّقت فی الهواء سماواتک،و کیف مددت علی مور الماء أرضک،رجع طرفه حسیرا،و عقله مبهورا،و سمعه و الها،و فکره حائرا.
فرمان او قطعی و حکیمانه است و رضای او امان و رحمت.با علم و آگاهی داوری میکند و با حلم و بردباری عفو مینماید.خداوندا سپاس و ستایش مخصوص توست،در برابر آن چه میگیری و آن چه عطا میکنی و بر عافیت و بلایی که میفرستی؛حمد و
سپاسی که رضایت بخشترین حمدها نزد تو باشد؛حمدی که محبوبترین حمدها در پیشگاه توست؛حمدی که برترین حمدها نزد تو خواهد بود.حمدی که تمام جهان خلقت را پر کند و تا آن جا که خواستهای،برسد؛حمدی که از تو محجوب و پوشیده نماند و در پیشگاه تو کاستی نداشته باشد؛حمدی که عددش پایان نگیرد و در پهنه زمان،فنا در آن راه نیابد.
(خداوندا)کنه عظمت تو را هرگز درک نمیکنیم،جز این که میدانیم تو زنده و قائم به ذات خود و دیگران قائم به تواند.هیچ گاه خواب سبک و سنگین،تو را فرا نمیگیرد(تا از بندگانت غافل شوی).افکار(بلند پرواز)هرگز به تو نمیرسد و چشمها(ی تیزبین)تو را نمیبیند؛ولی تو چشمها(و حرکات آنها)را میبینی و اعمال و کردار(بندگان)را احصا میکنی و زمام همگان به دست توست.
(خداوندا)آن چه از مخلوقات را مشاهده میکنیم و از قدرتت در شگفتی فرو میرویم و وصف عظمت سلطنت تو را بیان میکنیم،چه اهمّیّتی دارد؟!در حالی که آن چه از ما پوشیده و پنهان است و چشمانمان از دیدن آن قاصر و عقل ما در برابر درکشان ناتوان است و پردههای غیب میان ما و آنها فاصله افکنده،بس عظیمتر است.
(آری!)آن کس که قلبش را از همه چیز تهی کند و فکرش را به کار گیرد تا بداند چگونه عرش را بر پا ساختهای و مخلوقاتت را آفریدهای،چگونه کرات آسمان را در هوا معلق کردهای،زمینت را بر روی امواج آب،گستردهای،به یقین دیده فهمش وا میماند؛عقلش مبهوت میشود؛شنواییاش حیران،و اندیشهاش سرگردان میماند!!
ناتوانی اندیشهها در برابر عظمت او
امام علیه السّلام در بخش اوّل خطبه،نخست به چهار موضوع به صورت بسیار فشرده اشاره میفرماید:امر خداوند،رضا،داوری و عفو او.میفرماید:
«فرمان او قطعی و حکیمانه است» (أمره قضاء و حکمة) .
یعنی در عین قاطعیت،آمیخته با حکمت است؛نه همچون اوامر مستبدان و قدرتمندان زورگو که فرمان قطعی میدهند،اما حکمتی در آن وجود ندارد.
«امر»در این جمله،معنای وسیعی دارد؛هم اوامر تکوینی را شامل میشود،مانند « «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ» ؛فرمان او هنگامی که چیزی را اراده کند،میگوید:موجود باش،آن هم فورا موجود میشود!». (1)
و هم اوامر تشریعیه را مانند:« «إِنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِیتاءِ ذِی الْقُرْبی» ؛خداوند شما را به عدالت و احسان و کمک به خویشان امر میکند» (2)و در هر حال اوامر او دارای حکمت،و فواید بیشماری است که عاید بندگان میشود.
سپس میافزاید:«و رضای او امان و رحمت» (و رضاه أمان و رحمة) .
ممکن است کسانی از فردی راضی شوند و به او امان دهند،اما امان آمیخته با وحشت باشد؛اما امان الهی چنین نیست؛آمیخته با رحمت است.
در جمله سوّم از داوری خدا سخن میگوید و میفرماید:«با علم و آگاهی داوری میکند» (یقضی بعلم) .
نه مانند بسیاری از انسانها که داوریشان نا آگاهانه و آمیخته با جهل است.
و در چهارمین جمله میفرماید:«و با حلم و بردباری عفو میکند» (و یعفو بحلم) آری،عفو او با حلم او آمیخته است و کسانی را که عفو کرد،مؤاخذه و مجازات نمیکند.
نه همچون انسانها که گاه بر سر لطف میآیند و عفو میکنند و گاه بر سر غضب مینشینند و عفو شدگان را مجازات میکنند.
سپس امام علیه السّلام،با ذکر این اوصاف چهار گانه به سراغ حمد و ستایش خدا میرود؛ حمدی که هشت بار در این بخش تکرار شده و در هر مرحله،وصف خاصی برای آن شده
است.آن گاه امام علیه السّلام به حمد و ستایش پروردگار میپردازد؛حمد و ستایشی بسیار فصیح و بلیغ و پر مایه.عرض میکند:«خداوندا سپاس و ستایش مخصوص توست،در برابر آن چه میگیری و بر آن چه عطا میکنی و بر عافیت و بلایی که میفرستی» (اللّهمّ لک الحمد علی ما تأخذ و تعطی،و علی ما تعافی و تبتلی) .
اشاره به این که در همه حال،تو را حمد و ستایش میکنم؛چرا که میدانم از ناحیه توست خیر و سعادت؛اگر نعمتی میبخشی کرامت است و اگر میگیری عنایت.اگر سلامت و عافیت میدهی،سعادت است و اگر بیماری و گرفتاری میدهی،آن نیز دارای مصلحت است.کاری بدون حکمت نمیکنی و هر چه از سوی توست،رحمت است.
سپس به اوصاف این حمد میپردازد و شش وصف برای آن ذکر میکند که با وصفی که در عبارت قبل ذکر شد هفت وصف میشود و آن را حمد و سپاسی جامع از هر نظر میسازد.
عرض میکند:«حمد و سپاسی که رضایت بخشترین حمدها نزد تو باشد؛حمدی که محبوبترین حمدها در پیشگاه توست؛حمدی که برترین حمدها نزد توست.
حمدی که تمام جهان خلقت را پر کند و تا آن جا که خواستهای،برسد؛حمدی که از تو محجوب و پوشیده نماند و در پیشگاه تو کاستی نداشته باشد؛حمدی که عددش پایان نگیرد و در پهنه زمان،فنا در آن راه نیابد» (حمدا یکون أرضی الحمد لک،و أحبّ الحمد إلیک،و أفضل الحمد عندک.حمدا یملأ ما خلقت،و یبلغ ما أردت.
حمدا لا یحجب عنک،و لا یقصر دونک.حمدا لا ینقطع عدده،و لا یفنی مدده) .
این حمد و سپاس،جامعترین حمدها است؛نه زمان محدودی دارد،نه تعداد معین، نه مکان خاصی دارد و نه قصور و حجابی.سراسر زمان و مکان را پر میکند و به پیشگاه حق میرسد و برترین حمدهاست.
اضافه بر این،حمدی است بر عافیت و بلا و گرفتن و اعطا که از این نظر هم جامعیّت
دارد.بنابر این حمدی است بر همه چیز،در هر زمان و هر مکان،در هر حال و در هر شکل و در هر صورت.
سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن به بحث صفات جمال و جلال خدا میپردازد و وصفی بلیغ در این زمینه دارد.نخست از درک عظمت خدا ابراز عجز میکند و میگوید:
«خداوندا،کنه عظمت تو را هرگز درک نمیکنیم» (فلسنا نعلم کنه عظمتک) .
چرا که خداوند وجودی نامحدود و بی پایان است از هر نظر و موجود محدودی چون بشر،هر کس که باشد،از درک آن نامحدود عاجز و ناتوان است.اما برای این که تصور نشود این سخن به معنای عدم امکان شناخت خدا و تعطیل صفات است بلافاصله به ذکر معرفت اجمالی از طریق بیان هشت وصف از اوصاف ثبوتیه و سلبیه او میپردازد و میگوید:(گر چه ما به درک کنه ذات تو قادر نیستیم)«جز این که میدانیم تو زنده و قائم به ذات خود و دیگران قائم به تواند.هیچگاه خواب سبک و سنگین،تو را فرا نمیگیرد(تا از بندگانت غافل شوی)» (إلاّ أنّا نعلم أنّک«حیّ قیّوم،لا تأخذک سنة و لا نوم») .
و در ادامه میافزاید:«افکار(بلند پرواز)هرگز به تو نمیرسد و چشمها(ی تیزبین)تو را نمیبیند؛ولی تو چشمها(و حرکات آنها)را میبینی و اعمال و کردار(بندگان)را احصا میکنی و زمام همگان به دست توست» (لم ینته إلیک نظر،و لم یدرکک بصر.
أدرکت الأبصار،و أحصیت الأعمال،و أخذت بالنّواصی و الأقدام) .
وصف خداوند به«حیّ»نه به معنای حیات ظاهری و مادی است که آثارش نمو و رشد و تولید مثل و حس و حرکت است؛بلکه حیات واقعی است که به معنای«علم»بی پایان و «قدرت»بر همه هستی میباشد.
«قیوم»کسی است که قائم به ذات و همه چیز قائم به او باشد؛زیرا او واجب الوجود است و واجب الوجود به چیزی نیاز ندارد و همگان نیازمند اویند.
جمله «لا تأخذک سنة و لا نوم» اشاره به این که علم و آگاهی و لطف و عنایت او نسبت به بندگان،دائمی است؛چنین نیست که گاهی بیدار باشد و بداند و بندگان را
مشمول عنایت فرماید و گاه در خواب فرو رود و از آنها غافل شود.
جمله «لم ینته إلیک نظر...» اشاره به این است که نه علم و دانش انسان احاطه به ذات پاک او پیدا میکند-چرا که ذاتش نامحدود است-و نه چشم ظاهر او را میبیند؛چرا که نه جسم است و نه جهت دارد و نه رنگ؛ولی او گردش چشمها را میبیند و کوچکترین اعمال را حساب میکند.
منظور از «أخذت بالنّواصی و الأقدام» -با توجه به این که«نواصی»جمع «ناصیة»به معنای موهای جلوی سر است و«اقدام»جمع«قدم»به معنای پاها است- قدرت و غلبه خداوند بر همه کس و همه چیز است؛زیرا هر گاه موی پیش سر انسان یا حیوانی را بگیرند و یا پای کسی را ببندند،قدرت به طور کامل از او سلب میشود.
سپس امام علیه السّلام برای اثبات این اوصاف جمال و جلال و معرفی پروردگار متعال به سراغ جهان خلقت میرود و از عظمت آن،سخن میگوید؛سخنی بسیار عمیق و پر مایه؛ و نشان میدهد جهانی را که میبینیم و درک میکنیم با تمام عظمتی که دارد در برابر آن چه نمیبینیم و درک نمیکنیم قطرهای در برابر دریاست.میفرماید:«(خداوندا) آن چه از مخلوقات را مشاهده میکنیم و از قدرتت در شگفتی فرو میرویم و وصف عظمت سلطنت تو را بیان میکنیم،چه اهمّیّتی دارد؟!در حالی که آن چه از ما پوشیده و پنهان است و چشمانمان از دیدن آن قاصر و عقل ما در برابر درکشان ناتوان است و پردههای غیب میان ما و آنها فاصله افکنده،بس عظیمتر است» (و ما الّذی نری من خلقک،و نعجب له من قدرتک،و نصفه من عظیم سلطانک،و ما تغیّب عنّا منه،و قصرت أبصارنا عنه،و انتهت عقولنا دونه،و حالت ستور الغیوب بیننا و بینه أعظم) .
آری،آن چه امروز میبینیم-با آن که علوم و دانشها در مورد جهان آفرینش فوق العاده گسترش پیدا کرده است-در برابر آن چه نمیبینیم و درک نمیکنیم بسیار کوچک است.دانشمندان امروز از عوالمی خبر میدهند که کره زمین ما در برابر آن مانند نقطه
کوچکی است در گوشه کتاب بزرگی از یک کتابخانه عظیم!از کرات بزرگی در آسمان خبر میدهند که سی میلیارد برابر کره زمین است!از سیاه چالههای بزرگی سخن میگویند که سه میلیارد برابر خورشید ماست(سیاه چالهها اجرام فوق العاده سنگینیاند که همه چیز را در خود جذب میکنند؛حتی نور را که در برخورد با سایر اجرام بازگشت دارد و به همین دلیل در نظر ما در پهنه آسمان،به صورت چالههای سیاهی خودنمایی میکند).
در همین کره زمین ما که سیاره بسیار کوچکی است،میلیونها نوع گیاه و حیوان در اعماق دریاها و جنگلها وجود دارد که هنوز دیده تیز بین دانشمندان امروز آن را شناسایی نکرده است.
آری،عالم ملک و ملکوت،آن قدر گسترده است که عقول از درک آن،عاجز است و افکار درباره آن حیران و توجّه به این حقیقت ما را به عظمت آفریننده آن آشنا میسازد و این بزرگترین درس توحید و خداشناسی است.در حدیثی از امام سجاد علی بن الحسین علیه السّلام میخوانیم که فرمود:«لو اجتمع أهل السّماء و الأرض أن یصفوا اللّه بعظمته لم یقدروا؛اگر تمام اهل آسمان و زمین جمع شوند که عظمت خدا را به وصف درآورند،قادر نیستند!». (1)
سپس در تکمیل این سخن میافزاید:«(آری!)آن کس که قلبش را از همه چیز تهی کند و فکرش را به کار گیرد تا بداند چگونه عرش را بر پا ساختهای و مخلوقاتت را آفریدهای،چگونه کرات آسمان را در هوا معلّق کردهای،و زمینت را بر روی امواج آب، گستردهای،به یقین دیده فهمش وا میماند؛عقلش مبهوت میشود؛شنواییاش حیران،و اندیشهاش سرگردان میماند!!» (فمن فرّغ قلبه،و أعمل فکره،لیعلم کیف أقمت عرشک،و کیف ذرأت (2)خلقک،و کیف علّقت فی الهواء
سماواتک،و کیف مددت علی مور (1)الماء أرضک،رجع طرفه (2)حسیرا (3)،و عقله مبهورا (4)،و سمعه والها،و فکره حائرا) .
امام علیه السّلام در این تعبیرات زیبا و پر معنا انگشت اشارت روی چهار موضوع از عظمت آفرینش نهاده:بر پا کردن عرش،آغاز آفرینش،معلّق بودن کرات در آسمان و پیدایش زمین از زیر آب که هر یک از دیگری شگفتانگیزتر است و به دنبال آن روی چهار گونه از آثار حیرت و سرگردانی تکیه کرده:خستگی چشم،مبهوت شدن عقل،واله شدن گوش، حیران شدن فکر.
درباره تفسیر عرش،سخن بسیار است؛اما آن چه از آیة الکرسی استفاده میشود این است که عرش،عالمی است فوق این آسمان و زمینی که ما میبینیم؛زیرا میفرماید:
« «وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ» »(توجّه داشته باشید که شاهان سابق دارای دو گونه تخت بودند:تخت کوتاهی که کرسی نامیده میشد و در روزهای عادی از آن استفاده میکردند و تخت بلند پایهای که عرش نام داشت و در اعیاد و روزهای رسمی بر فراز آن مینشستند؛سپس این دو تعبیر کنایهای از درجات مختلف عظمت شد.قرآن آسمان و زمینی را که ما میبینیم کرسی خدا میشمارد؛بنابر این عرش او مرتبهای بالاتر از آن است).
از این رو ممکن است عرش اشاره به عالم ماورای طبیعت یعنی عالم فرشتگان و کروبیان باشد و (5)یا عالمی از جهان ماده،ماورای آنچه در دسترس ماست.
جمله(و کیف مددت علی مور الماء أرضک)ممکن است اشاره به
1) 1) «مور»(بر وزن قول)در لغت به معانی مختلفی آمده؛از جمله به معنای جریان سریع(یا جریان امواج آب)است.
2) 2) «طرف»(بر وزن حرف)به معنای پلک چشم است.
3) 3) «حسیر»از ماده«حسر»(بر وزن قصر)به معنای خستگی و ضعف است.
4) 4) «مبهور»از ماده«بهر»(بر وزن قهر)به معنای غلبه کردن و به حیرت افکندن است.
5) 5) شرح این مطلب در تفسیر نمونه در تفسیر آیة الکرسی بیان شده است.
«دحو الارض»و سر بر آوردن خشکیها از زیر آبها باشد؛زیرا در آغاز تمام کره زمین را آب فرا گرفته بود؛به تدریج آبها در خلل و فرج زمین فرو رفت و خشکیها از زیر آب پیدا شدند.
آری،به یقین هر چه انسان درباره نظام جهان آفرینش و شگفتیهای آن،چه در مورد آغاز خلقت و چه در ادامه راه میاندیشد،حیرانتر میشود؛حیرتی آمیخته با عشق آفریننده این دستگاه با عظمت و حیرتی توأم با شناخت و معرفت ذات پاک او.
منها:یدّعی بزعمه أنّه یرجو اللّه،کذب و العظیم!ما باله لا یتبیّن رجاؤه فی عمله؟فکلّ من رجا عرف رجاؤه فی عمله.و کلّ رجاء-إلاّ رجاء اللّه تعالی-فإنّه مدخول و کلّ خوف محقّق،إلاّ خوف اللّه فإنّه معلول یرجو اللّه فی الکبیر،و یرجو العباد فی الصّغیر،فیعطی العبد ما لا یعطی الرّبّ! فما بال اللّه جلّ ثناؤه یقصّر به عمّا یصنع به لعباده؟أتخاف أن تکون فی رجائک له کاذبا؟أو تکون لا تراه للرّجاء موضعا؟و کذلک إن هو خاف عبدا من عبیده،أعطاه من خوفه ما لا یعطی ربّه،فجعل خوفه من العباد نقدا،و خوفه من خالقه ضمارا و وعدا.و کذلک من عظمت الدّنیا فی عینه،و کبر موقعها من قلبه،آثرها علی اللّه تعالی،فانقطع إلیها،و صار عبدا لها.
او گمان میبرد،به خدا امیدوار است؛اما سوگند به خدا دروغ میگوید(اگر راست میگوید)چرا این امیدواری در عملش دیده نمیشود؟زیرا هر کس به چیزی امید دارد، در عملش مشاهده میشود(همه باید بدانند)هر امیدی جز امید به خدای متعال نابجا،و هر ترس جز ترس از(مخالفت با)خدا نادرست است.(این مدعی دروغین)در مسائل مهم به خدا امید دارد و در مسائل کوچک به بندگان خدا؛در حالی که تواضع و احترامش در برابر بندگان(برای همان مسائل کوچک)بیش از خداست.چه شده است که تواضع و احترام او برای خداوند متعال کمتر از بندگان است؟آیا میترسی در اظهار امید به خدا
دروغگو باشی؟یا او را شایسته امید نمیدانی؟(که این هر دو خیالی است باطل) همچنین اگر او از یکی از بندگان خدا بترسد به سبب این خوف،برای او اهمّیّتی قائل میشود که برای خدا قائل نیست؛در واقع خوف از بندگان را نقد میشمرد و خوف از پروردگار خویش را وعدهای دور از انتظار!(آری)کسی که دنیا در چشم او بزرگ جلوه کند و جایگاه آن در قلبش مهم باشد،آن را بر خدای متعال مقدّم میدارد.از همه چیز میبرد و به دنیا میپیوندد و برده آن میشود.
بردگان دنیا
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه بعد از بیان عظمت پروردگار و حمد و سپاس او و نشانههای ذات پاکش در جهان هستی-که در بخش پیشین گذشت-به پند و اندرز غافلان میپردازد و به سراغ یکی از مهمترین مسائل یعنی موضوع خوف و رجا میرود؛ حقیقت آن را میشکافد و نشانههای آن را شرح میدهد و مدعیان دروغینش را رسوا میسازد؛میفرماید:«او گمان میبرد،به خدا امیدوار است؛اما سوگند به خدا دروغ میگوید» (یدّعی بزعمه أنّه یرجو اللّه،کذب و العظیم!) . (1)
سپس به ذکر دلیل میپردازد و میفرماید:«(اگر راست میگوید)چرا این امیدواری در عملش دیده نمیشود؟زیرا هر کس به چیزی امید دارد،در عملش مشاهده میشود» (ما باله لا یتبیّن رجاؤه فی عمله؟فکلّ من رجا عرف رجاؤه فی عمله) .
این دلیل بسیار روشنی است.کشاورزی و باغبانی که به گرفتن محصول از زمین و باغش امید دارد به آبیاری مرتب و دفع آفات و فراهم کردن تمام مقدمات و وسایل نمو و
1) 1) تعبیر به«و العظیم»به جای«و اللّه العظیم»به دلیل این است که گاهی حذف موصوف و تکیه بر صفت،تأکید بیشتری نشان میدهد؛یعنی آن قدر این وصف عظمت برای ذات پاک او ثابت و مسلّم است که گویی نامی از نامهای اوست.
پرورش محصول میپردازد.اگر باغبان و کشاورزی ادّعای چنین امیدی را کرد،ولی در خانهاش نشست و دست به کاری نزد،همه میدانند این یک امید کاذب است؛خیال امید است،نه امید.امید به لطف پروردگار،هنگامی امید راستین است که همگام با اطاعت فرمان او و قدم گذاشتن در مسیر رضای او باشد.
در حدیثی نیز از امام صادق علیه السّلام میخوانیم:«خدمتش عرض کردند:گروهی به سراغ گناه میروند و میگویند:به لطف خدا امید داریم.امام علیه السّلام فرمود:«کذّبوا لیسوا براجین إنّ من رجا شیئا طلبه و من خاف شیئا هرب منه؛آنها دروغ میگویند؛دارای رجا و امید نیستند.کسی که به چیزی امید دارد،به دنبال آن میرود و کسی که از چیزی میترسد از آن میگریزد». (1)
و بعد در ادامه این سخن به بیان کسی که مبدأ اصلی خوف و رجاست پرداخته، میفرماید:«هر امیدی جز امید به خداوند متعال نابجا،و هر ترس واقعی جز ترس از (مخالفت با)خدا نادرست است» (و کلّ رجاء-إلاّ رجاء اللّه تعالی-فإنّه مدخول (2)و کلّ خوف محقّق (3)إلاّ خوف اللّه) .
1) 1) اصول کافی،جلد 2،صفحه 68.
2) 2) «مدخول»از ماده«دخل»(بر وزن اجل)به معنای فساد کردن گرفته شده؛بنابر این مدخول یعنی چیزی که فاسد یا غش در آن است.
3) 3) «محقق»به معنای معلوم و قطعی در جمله بالا صفت برای خوف است-و باید مجرور باشد-اشاره به این که ترس واقعی تنها از خداست؛چرا که اوست که بدکاران را کیفر میدهد؛بنابر این اگر از خدا بترسیم و نافرمانی او نکنیم از هیچ چیز و هیچ کس نخواهیم ترسید؛ولی بسیاری از شارحان و مترجمان«محقق»را خبر«کل خوف»گرفتهاند و در مرجع ضمیر«فانه»و همچنین استثنا و مفهوم مجموع جمله گرفتار مشکلات زیادی شدهاند؛ حال آن که اگر«محقق»را صفت خوف بگیرند،مفهوم این جمله کاملا واضح است.قابل توجه این که جمله قبل که درباره رجا صحبت میکند،قرینه خوبی بر معنایی است که بیان شد. به تعبیر دیگر،امام علیه السّلام میفرماید:هر امیدی جز امید به خدا باطل و هر خوفی جز خوف از خدا نادرست است.
دلیل آن روشن است؛زیرا هیچ مبدأ خیری جز خدا وجود ندارد،و هر کسی جز او بتواند خیری انجام دهد به کمک اوست(لا مؤثّر فی الوجود إلاّ اللّه).
بنابر این باید تنها دل به او ببندیم و به او امیدوار باشیم.کسی که میتواند زیانی برساند و کیفر دهد و مجازات کند،فقط اوست و از دیگران،بیاراده او کاری ساخته نیست؛همان گونه که قرآن مجید میگوید:« «وَ ما هُمْ بِضارِّینَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ» ؛ولی هیچ گاه نمیتوانند بدون اجازه خداوند به کسی ضرری برسانند». (1)درست است که خداوند به بندگان،آزادی عمل داده،ولی این آزادی هرگز از ذات پاک او سلب قدرت نمیکند.
بنابر این تنها باید به ذات پاک او امیدوار و فقط از مخالفت فرمان او بیمناک باشیم.
سپس اشاره به نکته مهمّی میفرماید و آن تضادّی است که در اعمال مردم در خصوص موضوع خوف و رجا وجود دارد.هرگاه در یک مسأله جزئی به بندهای امید داشته باشند هزار گونه خضوع و خشوع در مقابل او میکنند و هرگاه از موضوع کوچکی بترسند خود را جمع و جور میکنند؛در حالی که نه در مورد امید به خدا در امور مهمّه و ترس از او در مسائل بزرگ هرگز واکنش مناسبی نشان نمیدهند؛میفرماید:«این مدعی کاذب در مسائل مهمّ به خدا امید دارد و در مسائل کوچک به بندگان خدا؛در حالی که تواضع و احترامش در برابر بندگان(برای همان مسائل کوچک)بیش از خداست» (فإنّه معلول یرجو اللّه فی الکبیر،و یرجو العباد فی الصّغیر،فیعطی العبد ما لا یعطی الرّبّ!) .
در ادامه این سخن به علت این موضوع پرداخته،میفرماید:«چه شده است که تواضع و احترام او برای خداوند متعال کمتر از بندگان است؟آیا میترسی در اظهار امید به خدا دروغگو باشی؟یا او را شایسته امید نمیدانی؟(که این هر دو خیالی است باطل)» (فما بال اللّه جلّ ثناؤه یقصّر به عمّا یصنع به لعباده؟أ تخاف أن تکون فی رجائک
1) 1) بقره،آیه 102.
له کاذبا؟أو تکون لا تراه للرّجاء موضعا؟) .
به یقین،کسی که به خدا اعتقاد دارد و او را بر هر چیز قادر میشمرد،به رحمانیّت و رحیمیّت وجود و کرمش نیز ایمان دارد.امکان ندارد امیدش به خدا امید کاذبی باشد و یا این که او را شایسته امید نداند.اگر درست در این گونه افکار بیندیشیم،انحراف از اصل توحید و خدا شناسی را در آن به وضوح در مییابیم.
در حقیقت عصاره کلام مولا این است که ما افرادی را میبینیم که به امید عطای کوچکی در خانه کسی میروند،همه گونه خضوع و احترام مراسم ثنا و تکریم به جا میآورند و خود را مطیع فرمانش میشمرند،حال آن که هنگامی که برای بزرگترین حاجات خود در خانه خدا میآیند آن اظهارات و احترامات و فرمان برداریها از آنها مشاهده نمیشود و این نیست،جز بر اثر ضعف و ناتوانی در معرفة اللّه و شناخت صفات جلال و جمال او.
سپس امام علیه السّلام از رجا به خوف منتقل میشود و همین مقایسه را در مورد خوف بیان میدارد؛میفرماید:«همچنین اگر او از یکی از بندگان خدا بترسد به سبب این خوف، برای او اهمّیّتی قائل میشود که برای خدا قائل نیست؛در واقع خوف از بندگان را نقد میشمرد و خوف از پروردگار خویش را(نسیه و)و وعدهای دور از انتظار!» (و کذلک إن هو خاف عبدا من عبیده،أعطاه من خوفه ما لا یعطی ربّه،فجعل خوفه من العباد نقدا،و خوفه من خالقه ضمارا (1)و وعدا) .
به طور مسلّم این برخورد دو گانه،ناشی از ضعف ایمان است؛چرا که بندگان ضعیف، قدرتی ناچیز دارند که قابل مقایسه با قدرت خدا نیست.اگر تمام قدرت آنها را به اندازه جرقهای فرض کنیم،قدرت عظیم پروردگار از دریاها آتش سوزان،برتر است.چگونه ممکن است انسانی به چگونگی این دو مبدأ خوف آشنا باشد،ولی از جرقه بترسد و از
1) 1) «ضمار»به معنای وعده دور و دراز است.این واژه به معنای مخفی و پنهان و چیزی که امید چندانی به آن نیست به کار میرود.
دریای آتش نهراسد؟!البتّه ممکن است منشأ این تفاوت،امید بیش از حد به کرم و لطف خدا باشد که آن نیز ناشی از غفلت است؛زیرا او ارحم الراحمین است در موضع عفو و رحمت و اشدّ المعاقبین است در موضع عذاب و نقمت.
از آن جا که این برخورد دو گانه با خدا و خلق،ناشی از ضعف شناخت و کوته بینی است، امام علیه السّلام در پایان این بخش از سخنان و دلنشینش به برخورد دو گانه این گونه افراد با دنیا و آخرت میپردازد؛میفرماید:«همچنین کسی که دنیا در چشم او بزرگ جلوه کند و جایگاه آن در قلبش مهمّ باشد،آن را بر خداوند متعال مقدّم میدارد.از همه چیز میبرد و به دنیا میپیوندد و برده آن میشود!» (و کذلک من عظمت الدّنیا فی عینه،و کبر موقعها من قلبه،آثرها علی اللّه تعالی،فانقطع إلیها،و صار عبدا لها) .
آری،این هوا پرستان بیمعرفت،متاع ناچیز و فانی دنیا را نقد و مواهب عظیم و جاویدان آخرت را نسیه میپندارند و همین سبب میشود که دنیا را بر آخرت ترجیح دهند و رضای خلق را بر رضای خالق مقدّم بشمرند.
درست،عکس پرهیزگاران با ایمان که امام علیه السّلام در خطبه متقین درباره آنها فرموده است:(عظم الخالق فی أنفسهم فصغر ما دونه فی أعینهم)خدا در نظر آنان با عظمت جلوه کرده در نتیجه،غیر خدا هر چه هست در نظر آنها کوچک است.
جمله (فانقطع إلیها،و صار عبدا لها) اشاره به این حقیقت است که این دنیا پرستان،سرانجام کارشان به جایی میرسد که از عبودیت پروردگار خارج میشوند و به عبودیت دنیا و هوای نفس و شیطان در میآیند.از توحید و خدا پرستی عملا کنار میروند و به شرک و دنیا پرستی روی میآورند.
کار آنها به جایی میرسد که همچون عمر سعد بر این عقیده پافشاری میکنند که رها کردن ملک ری به جهت ترس از عذاب قیامت و متنعم شدن به نعمتهای بهشتی، نقد را با نسیه معامله کردن است و هیچ عاقلی تن به این معامله نمیدهد:
«الا إنّما الدّنیا لخیر معجّل فما عاقل باع الوجود بدین»
دو بال برای پرواز به سوی خدا!
خوف و رجا یعنی بیم از کیفر و امید به لطف و رحمت خدا،قویترین انگیزه حرکت به سوی تقوا و پاکیزگیهاست.
هیچ کس بدون این دو نمیتواند در آسمان قرب حق پرواز کند و به اوج قاف قرب او راه یابد.
همان گونه که امید به نتایج لذت بخش پیروزی در امتحان و بیم از آثار سقوط و رفوزه شدن تمام نیروهای یک محصل و دانشجو را برای پیمودن مسیر علوم و دانشها بسیج میکند،در پیمودن راه معنویت نیز بهرهگیری از این بیم و امید ضروری است.در حدیثی از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم:«أعلی النّاس منزلة عند اللّه أخوفهم منه؛برترین مردم از نظر مقام در پیشگاه خدا خائفترین آنهاست». (2)
امام صادق علیه السّلام میفرماید:«لا یکون المؤمن مؤمنا حتّی یکون خائفا راجیا،و لا یکون خائفا راجیا حتّی یکون عاملا لما یخاف و یرجو؛مؤمن،مؤمن نخواهد بود تا دارای خوف و رجا باشد و خوف و رجا نخواهد داشت مگر این که با آن چه میترسد یا امید دارد هماهنگ عمل کند». (3)
ولی بهرهگیری از این دو در صورتی امکان دارد که خوف و رجا کاذب نباشد و نشانه
1) 1) این مضمون اشعار معروفی است که از عمر سعد هنگامی که ابن زیاد پیشنهاد جنگ با امام حسین علیه السّلام را به او کرد و وعده فرمانداری ری را به او داد و او نخست در انتخاب میان این دو،حیران گشت و سرانجام تصمیم به جنگ گرفت،نقل شده است.این اشعار را مرحوم سیّد بن طاووس در لهوف،صفحه 193 به طور کامل آورده و مورخ معروف،طبری نیز در حوادث سال 61 هجری بخشی از آن را نقل کرده است.
2) 2) بحار الانوار،جلد 74،صفحه 180.
3) 3) اصول کافی،جلد 2،صفحه 71.
کاذب نبودنش،عمل هماهنگ با آن است.
ولی متأسفانه بسیاری از مردم،نسبت به امور دنیا و خوف و رجای صادقی دارند؛در حالی که نسبت به آخرت گرفتار خوف و رجای کاذبند.
در همین زمان که این ستور را مینویسیم نوعی بیماری شدید«ذات الرّیه»به نام «سارس»پیدا شده که به نوعی کشنده است(حدّاکثر از یک صد نفر مبتلا به این بیماری شش نفر قربانی میشود)ولی برای پرهیز از ابتلای به آن چنان اقدامات احتیاطی شروع شده که فراتر از آن امکان ندارد.در مناطق آلوده همه جا را سمپاشی میکنند؛همه با ماسک حرکت میکنند؛هر شخص مظنونی را معاینه میکنند؛مراکز تجمع را تعطیل کردهاند؛جشن شادی و مجلس عزا نمیگیرند؛در فرودگاهها همه مسافران به دقت از این نظر کنترل میشوند.این همان خوف صادق است.آیا مؤمنان در مورد خوف از کیفرهای الهی در قیامت که به مراتب از این سنگینتر است چنین عکس العملی نشان میدهند؟!! امام أمیر المؤمنین علیه السّلام در خطبه مذکور تعجب میکنند که چگونه بعضی از مردم در مقابل خوف اندکی از انسانها عکس العمل سریع و قوی نشان میدهند،ولی در برابر خوف خدا چنین نیستند! درباره رجا هم همین گونه است؛ولی اولیاء اللّه چنان بودند که از خوف خدا در محراب عبادت مانند بید میلرزیدند و گاه صیحه میزدند و مدهوش میشدند.
سخن در این زمینه بسیار است.هدف در این جا اشاره کوتاهی برای تکمیل بحثها بود.با حدیث نابی این گفتار را پایان میدهیم.
امام صادق علیه السّلام میفرماید:کان ابی یقول:إنّه لیس من عبد مؤمن إلاّ و فی قلبه نوران،نور خیفة و نور رجاء لو وزن هذا لم یزد علی هذا و لو وزن هذا لم یزد علی هذا؛پدرم میفرمود:هر بنده مؤمنی در قلبش دو نور است نور خوف و نور رجا، هر یک وزن شود اضافه بر دیگری نخواهد بود. (1)
1) 1) اصول کافی،جلد 2،صفحه 67.
و لقد کان فی رسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله-کاف لک فی الأسوة،و دلیل لک علی ذمّ الدّنیا و عیبها،و کثرة مخازیها و مساویها،إذ قبضت عنه أطرافها،و وطّئت لغیره أکنافها،و فطم عن رضاعها،و زوی عن زخارفها.
برای تو(ای دلباخته دنیا)کافی است که روش رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را سرمشق خود قرار دهی و دلیل و راهنمای خود در نکوهش دنیا و مذمت آن و رسوایی فراوان و بدیهایش بشماری؛چه این که مواهب دنیا از او گرفته شد و برای دیگران آماده گشت.او از پستان دنیا جدا و از زخارف و زیباییهایش بر کنار شده بود.
اقتدا به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله
در آخرین جملههای بخش سابق این خطبه،امام علیه السّلام از دنیا پرستانی سخن به میان آورد که عبد ذلیل و بنده اسیر دنیا شدهاند؛همه چیز را رها کرده و به دنیا چسبیدهاند.
امام علیه السّلام برای بیدار ساختن این گروه،نسخههای عملی بسیار مفیدی از زندگی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و انبیای پیشین میدهد.نخست از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله سخن میگوید و میفرماید:
«برای تو(ای دلباخته دنیا)کافی است که روش رسول خدا را-که درود حق بر او و خاندانش باد-سرمشق خود قرار دهی و دلیل و راهنمای خود در نکوهش دنیا و عیب آن
و رسوایی فراوان و بدیهایش بشماری» (و لقد کان فی رسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله-کاف لک فی الأسوة،و دلیل لک علی ذمّ الدّنیا و عیبها،و کثرة مخازیها (1)و مساویها) .
قابل توجه این که امام علیه السّلام در این جا پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله را هم اسوه میشمرد و هم دلیل.
در واقع این دو تعبیر هر دو به یک نتیجه میرسد و آن پیروی کردن از آن پیشوای بزرگ و تطبیق دادن زندگی خویش با زندگی اوست؛ولی از نظر معنا تفاوت لطیفی با هم دارد.
اسوه،اشاره به این میکند که ما زندگی خود را با زندگی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله تطبیق دهیم؛ ولی دلیل اشاره به این دارد که او ما را به سوی خود فرا میخواند.
امام علیه السّلام در ادامه این سخن به ذکر دلیل میپردازد و میفرماید:«چه این که جوانب دنیا از او(پیامبر صلّی اللّه علیه و آله)گرفته شد و برای دیگران آماده گشت.(او چیزی از متاع دنیا در اختیار نداشت و دنیا پرستان همه چیز داشتند)او از پستان دنیا جدا و از زخارف و زیباییهایش بر کنار شده بود» (إذ قبضت عنه أطرافها،و وطّئت لغیره أکنافها،و فطم (2)عن رضاعها،و زوی (3)عن زخارفها (4)) .
او در زمانی میزیست که قیصرها و کسریها در کاخهای افسانهای در ناز و نعمت و در لا به لای انواع زینت میزیستند؛در جزیرة العرب بعضی ثروتمندان بزرگ بودند که امکانات فراوان داشتند.حتی در زمانی که به قدرت رسید و غنایم فراوان در اختیارش قرار گرفت،زندگی بسیار ساده و فقیرانه و زاهدانه داشت و به آن زندگی افتخار میکرد«الفقر
1) 1) «مخازی»جمع«مخزاة»از ماده«خزی»به معنای رسوایی گرفته شده است.
2) 2) «فطم»از ماده«فطام»به معنای از شیر باز گرفتن است.
3) 3) «زوی»از ماده«زیّ»(بر وزن حیّ)به معنای جمع کردن و دور بردن است.
4) 4) «زخارف»جمع«زخرف»(بر وزن هرمز)در اصل به معنای هرگونه زینت و تجمل توأم با نقش و نگار است و این که به سخنان بیهوده،مزخرف گفته شده به علت زرق و برق و آب و رنگی است که به آن میدهند.
فخری» (1)میفرمود:این سخن نه بدان معنا است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله توان و قدرت دستیابی به این امور را نداشت؛بلکه او خود به چنین زندگیای مایل نبود؛لذا در روایات آمده است که فرشتهای نزد پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله آمد و کلید خزائن زمین را در دست داشت؛ عرض کرد:«یا محمّد هذه مفاتیح خزائن الأرض یقول لک ربّک افتح و خذ منها ما شئت من غیر أن تنقص شیئا عندی؛ای محمد!اینها کلیدهای خزائن زمین است.پروردگارت میگوید:هر یک را میخواهی بگشا و هر چه میخواهی از آن بردار؛بی آن که چیزی از مقام تو نزد من کاسته شود».رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«الدّنیا دار من لا دار له و لها یجمع من لا عقل له؛دنیا سرای کسی است که از سرای آخرت بیبهره است و کسی برای دنیا جمع میکند که عقل و خرد ندارد».آن فرشته عرض کرد:«سوگند به خدایی که تو را به حق،به نبوّت برانگیخته است،من همین سخن را از فرشتهای در آسمان چهارم هنگامی که کلیدها به من سپرده شد،شنیدم». (2)
عبارت «إذ قبضت عنه أطرافها» اشاره به این است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله حاکمیت و مالکیت و سلطنت همچون قیصرها و کسریها را بر شهرها و کشورها نداشت و جمله «و فطم عن رضاعها» اشاره به این است که از چرب و شیرین و غذاهای رنگارنگ بهره نمیگرفت و عبارت «و زوی عن زخارفها» ناظر به این است که او هرگز از کاخها و مرکبها و لباسهای پر زرق و برق بهره نمیگرفت.
به هر حال،امام علیه السّلام در برابر دلباختگان به دنیا بهترین اسوه و الگو را برگزیده و انگشت اشاره روی زندگانی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله گذاشته است.کسی که در حالاتش میخوانیم:بر روی خاک مینشست و همچون بردگان میزیست و زندگانیش همچون زندگی ضعیفترین افراد بود؛گاه جز یک پیراهن که بر تن داشت لباس دیگری نداشت که اگر دستور میداد آن را بشویند پیراهنی که در تن کند و به مسجد بیاید در خانه او نبود؛حتی بر دخترش
فاطمه زهرا علیها السّلام خرده گرفت که چرا پرده جدیدی بر درب خانه افکنده و زینت الات مختصری از نقره-نه از طلا-بر خود پوشیده است.شرح بیشتری در این باره در پایان خطبه بیان خواهد شد.
و إن شئت ثنّیت بموسی کلیم اللّه-صلّی اللّه علیه و سلّم-حیث یقول: «رَبِّ إِنِّی لِما أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ» .و اللّه،ما سأله إلاّ خبزا یأکله،لأنّه کان یأکل بقلة الأرض،و لقد کانت خضرة البقل تری من شفیف صفاق بطنه،لهزاله و تشذّب لحمه.
و إن شئت ثلّثت بداوود-صلّی اللّه علیه و سلّم-صاحب المزامیر،و قاریء أهل الجنّة،فلقد کان یعمل سفائف الخوص بیده،و یقول لجلسائه:
أیّکم یکفینی بیعها!و یأکل قرص الشّعیر من ثمنها.
و إن شئت قلت فی عیسی بن مریم علیه السّلام،فلقد کان یتوسّد الحجر،و یلبس الخشن،و یأکل الجشب،و کان إدامه الجوع،و سراجه باللّیل القمر،و ظلاله فی الشّتاء مشارق الأرض و مغاربها،و فاکهته و ریحانه ما تنبت الأرض للبهائم؛و لم تکن له زوجة تفتنه،و لا ولد یحزنه، و لا مال یلفته،و لا طمع یذلّه،دابّته رجلاه،و خادمه یداه!
اگر بخواهی دوّمین نفر یعنی موسای کلیم علیه السّلام به تو معرفی میکنم،آن گاه که عرضه داشت:پروردگار را!به آن چه به من از نیکی عطا کنی نیازمندم،به خدا سوگند!موسی علیه السّلام غیر از قرص نانی که بخورد از خدا نخواست؛زیرا وی(از زمانی که از مصر فرار کرد و به سوی مدین آمد)از گیاهان زمین تغذیه میکرد تا آن جا که بر اثر لاغری شدید و تحلیل
رفتن گوشت بدن او رنگ سبز گیاه از پشت پرده شکمش آشکار بود.
و چنان چه بخواهی سوّمین نفر داوود-که درود خدا بر او باد-صاحب«مزامیر»و قاری بهشتیان را به تو معرفی میکنم؛او با دست خویش از برگ درخت خرما زنبیل میبافت و به دوستانش میگفت کدام یک از شما حاضر است اینها را برای من بفروشد،از بهای آن قرص نان جویی تهیه میکرد و تناول مینمود.
و اگر بخواهی(نمونه دیگری از)زندگی عیسی بن مریم-که درود خدا بر او باد-را برایت بازگو میکنم؛او سنگ را بالش خود قرار میداد؛لباس خشن میپوشید؛غذای ناگوار میخورد؛نان خورش او گرسنگی،چراغ شبهایش ماه،سر پناه او در زمستان مشرق و مغرب زمین بود(صبحها در طرف غرب و عصرها در طرف شرق رو به آفتاب قرار میگرفت)میوه و گل او گیاهانی بود که از زمین برای چهارپایان میروید؛نه همسری داشت که او را بفریبد و نه فرزندی که(مشکلاتش)او را غمگین سازد؛نه مالی داشت که او را به خود مشغول دارد و نه طمعی که خوارش کند؛مرکبش پاهایش بود و خادمش دستهایش!
زندگی زاهدانه انبیا
بحث کوتاهی که در عبارت قبل از زندگی زاهدانه پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله در مقام الگو و اسوه مؤمنان بیان شد امام علیه السّلام در این بخش از خطبه به زندگی زاهدانه سه تن دیگر از پیامبران الهی که سرمشق صالحانند،اشاره میکند تا روشن شود این یک برنامه همگانی در زندگی رسولان الهی بوده است.همه آنها از این نظر برای امّتهای خود الگو و اسوهای بودهاند.
میفرماید:
«اگر بخواهی نفر دوّم یعنی موسای کلیم-که درود خدا بر او باد-را به تو معرفی میکنم،در آنجا که عرضه داشت:پروردگار را!به آن چه به من از نیکی عطا کنی نیازمندم»
(و إن شئت ثنّیت بموسی کلیم اللّه-صلّی اللّه علیه و سلّم-حیث یقول:
«رَبِّ إِنِّی لِما أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ» ).
سپس امام علیه السّلام به تفسیر جمله یاد شده که آیهای است از سوره قصص و از زبان حضرت موسی علیه السّلام به هنگام ورود به دروازه مدین نقل شده،میپردازد و میفرماید:«به خدا سوگند!موسی علیه السّلام غیر از قرص نانی که بخورد از خدا نخواست؛زیرا وی(از زمانی که از مصر فرار کرد و به سوی مدین آمد)از گیاهان زمین تغذیه میکرد تا آن جا که بر اثر لاغری شدید و تحلیل رفتن گوشت بدن او رنگ سبز گیاه از پشت پرده شکمش آشکار بود» (و اللّه،ما سأله إلاّ خبزا یأکله،لأنّه کان یأکل بقلة الأرض،و لقد کانت خضرة البقل تری من شفیف (1)صفاق (2)بطنه،لهزاله (3)و تشذّب (4)لحمه) .
هنگامی که موسی علیه السّلام برای حمایت و دفاع از یکی از قوم بنی اسرائیل در برابر فرعونیان،یکی از آنها را کشت و همه جا در تعقیب او بودند از مصر فرار کرد و به سوی شام و شهر مدین آمد؛در حالی که هیچ گونه وسیله سفر با خود نداشت و چون دست گدایی در برابر کسی دراز نمیکرد به ناچار از گیاهان بیابان میخورد.در این مدّت، موسی علیه السّلام سخت نحیف و لاغر شد؛زیرا فاصله،نسبتا طولانی بود و او با پای پیاده از کشوری به کشور دیگر میآمد.کار او به جایی رسید که رنگ سبز گیاهان از پشت پرده شکمش کم کم نمایان شد.
او در این حال از خداوند تنها غذایی ساده که گرسنگیاش را بر طرف کند تمنّا کرد؛در حالی که میتوانست از او زندگانی پر زرق و برق و سفرههای رنگین بخواهد.
درست است که موسی علیه السّلام در این شرایط فوق العادّه به حکم اجبار و به طور طبیعی
بسیار در مضیقه بود،ولی مهمّ این است که تنها به مقدار رفع ضرورت از خدای خود تقاضا کرد و این دلیل روشنی بر زندگی زاهدانه او است.
سپس در ادامه این بحث به سراغ زندگی زاهدانه داود علیه السّلام میرود و چنین میفرماید:
«و چنان چه بخواهی سوّمین نفر داوود-که درود خدا بر او باد-صاحب«مزامیر»و قاری بهشتیان را به تو معرفی میکنم؛او با دست خویش از لیف خرما زنبیل میبافت و به دوستانش میگفت کدام یک از شما حاضر است اینها را برای من بفروشد،و از بهای آن قرص نان جویی تهیه میکرد و تناول مینمود» (و إن شئت ثلّثت بداوود-صلّی اللّه علیه و سلّم-صاحب المزامیر،و قاریء أهل الجنّة،فلقد کان یعمل سفائف (1)الخوص (2)بیده،و یقول لجلسائه:أیّکم یکفینی بیعها!و یأکل قرص الشّعیر من ثمنها) .
میدانیم که حضرت داوود علیه السّلام در عین نبوّت از پادشاهان بزرگ بنی اسرائیل بود و به مقتضای آیه شریفه:« «وَ شَدَدْنا مُلْکَهُ وَ آتَیْناهُ الْحِکْمَةَ وَ فَصْلَ الْخِطابِ» ؛ما حکومت او را استحکام بخشیدیم؛هم دانش به او دادیم و هم مقام قضاوت». (3)
حکومتی قوی و گسترده داشت.آیا آن چه گفته شد،مربوط به دوران حکومت او بود یا بعد از آن؟هر چه باشد دلیل بر زهد فوق العاده آن حضرت میباشد؛به ویژه این که در روایات نقل شده که او در دوران حکومت و سلطنت خود از بیت المال استفاده نمیکرد؛ بلکه زره میبافت و از پول آن زندگی خود را میگذراند.
عبارت«صاحب المزامیر و قاریء أهل الجنة»اشاره به مقامات برجسته معنوی او در دنیا و آخرت است.خداوند متعال،چنان دانش و معنویّتی به او ارزانی کرده بود که مزامیر را انشا میکرد(مزامیر چنان که در نکتهها ذکر خواهد شد،مجموعهای دعاها،مناجات و
پند و اندرز حکیمانه بود که داوود علیه السّلام آن را با صدای بسیار زیبا میخواند و با این کار هنری،مردم و حتی طبق روایتی پرندگان و حیوانات را به سوی خود جذب میکرد!).
و قاری اهل بهشت بودن اشاره به مقام اخروی اوست که در آن جا نیز اولیاء اللّه را با صدای زیبایش و مناجات پر محتوایش به لذّت قرب پروردگار و عشق و شوق به ذات پاک او میرساند.
جمله«أیّکم یکفینی بیعها؛کدام یک از شما این را برای من میفروشید؟»شاید اشاره به این باشد که او میخواست کسی وسیله فروش آن زنبیلها شود و حق الزحمه و بهرهای ببرد و اگر این مربوط به دوران قضاوت او باشد،اشاره به این است که قاضی مستقیما در این گونه کارها با مردم روبهرو نمیشود تا مبادا او را بشناسند و پول بیشتری به او بدهند و انتظار حکم خلاف داشته باشند.
سپس در ادامه سخن به سراغ زندگی بسیار زاهدانه عیسی بن مریم میرود و در سیزده جمله کوتاه،تمام بخشهای این زندگی زاهدانه را خلاصه میکند؛همان زندگانی عجیبی که تصورش برای ما مشکل است؛تا چه رسد به عمل کردن آن.میفرماید:«و اگر بخواهی(برای نمونه دیگری از)زندگی عیسی بن مریم-که درود خدا بر او باد-را برایت بازگو میکنم؛او سنگ را بالش خود قرار میداد؛لباس خشن میپوشید؛غذای ناگوار (مانند نان خشک)میخورد؛نان خورش او گرسنگی،چراغ شبهایش ماه،سر پناه او در زمستان مشرق و مغرب زمین بود(صبحها در طرف غرب و عصرها در طرف شرق رو به آفتاب قرار میگرفت)میوه و گل او گیاهانی بود که از زمین برای چهار پایان میرویاند؛نه همسری داشت که او را بفریبد و نه فرزندی که(مشکلاتش)او را غمگین سازد؛نه مالی داشت که او را به خود مشغول دارد و نه طمعی که خوارش کند؛مرکبش پاهایش بود و خادمش دستهایش!» (و إن شئت قلت فی عیسی بن مریم علیه السّلام،فلقد کان یتوسّد (1)الحجر،و یلبس الخشن،و یأکل الجشب،و کان إدامه الجوع،
1) 1) «یتوسد»از ماده«توسد»یعنی چیزی را به صورت بالش زیر سر نهادن.
و سراجه باللّیل القمر،و ظلاله فی الشّتاء مشارق الأرض و مغاربها،و فاکهته و ریحانه ما تنبت الأرض للبهائم؛و لم تکن له زوجة تفتنه،و لا ولد یحزنه، و لا مال یلفته،و لا طمع یذلّه،دابّته رجلاه،و خادمه یداه!) .
منظور از جمله «کان إدامه الجوع» این است که غالبا تنها به نان قناعت میکرد و نان خورشی نداشت.و جمله «ظلاله فی الشّتاء...» اشاره به این است که برای دفع سرمای زمستان از تابش آفتاب استفاده میکرد که صبحها به طرف غرب میتابد و عصرها به طرف شرق.
حضرت مسیح علیه السّلام در زمانی ظهور کرد که دنیا پرستان بنی اسرائیل زندگی پر زرق و برق،سفرههای رنگین،کاخهای پر تجمل،همسران زیبا،لباسهای زینتی و مرکبهای گرانبها داشتند.
حضرت مسیح علیه السّلام برای این که هشداری به همه آنها بدهد و از آن زندگی که مایه هزار شور و شر و گرفتاری در زنجیرهای اسارت بود به یک زندگی ساده و عاقلانه و کم هزینه متوجّه سازد،این راه سخت را برای خود برگزید و از آن جا که اصول مشکلات زندگی انسان و انواع ذلّتهایی که به آن،تن میدهد،در این چند موضوع خلاصه میشود،خانههای پر زرق و برق،همسران زیبا و پر فتنه،فرزندان پر هزینه،اموالی که نگهداشتن و حساب و کتاب آنها مایه رنج و مصیبت فراوان است،مرکبها و خادمان پر خرجی که هر یک بخشی از افکار انسان را به خود مشغول میسازند و از هر چه غیر آن است باز میدارند حضرت مسیح علیه السّلام به همه آنها پشت پا زد و از رنگ همه این تعلّقات آزاد شد تا خفتگان را بیدار سازد و همگان را غلام همت خویش سازد.
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلّق پذیرد آزاد است!
«مزامیر»جمع«مزمور»به معنای سرودهایی است که با آهنگ مخصوص خوانده میشود و مزامیر داوود علیه السّلام اشعار روحانی،مناجاتها و پند و اندرزهایی بود که حضرت داود علیه السّلام با صدای زیبایش میخواند تا بر دلها بهتر نشیند. (1)
مزامیر داوود علیه السّلام که الآن جزء کتب اهل عتیق است از پنج کتاب تشکیل شده و در آخر هر قسمت،لفظ«آمین»تکرار شده است و اغلب بر آنند که این لفظ را جمع کنندگان کتاب در آخر هر کتاب افزودهاند(باید توجه داشت مزامیر فعلی موجود در کتاب مقدس،کلمه آمین ندارد).
به هر حال،کتاب اوّل 41 مزمور است؛کتاب دوّم 31؛کتاب سوّم و چهارم هر یک 17 مزمور و کتاب پنجم دارای 44 مزمور میباشد.
محتوا و مفاهیم مزامیر در یک جمع بندی در عناوین زیر خلاصه میشود:
1.مزامیر حمد و تسبیح که شامل تعدادی مزمور است.
2.مزامیر شکر که در برابر الطاف الهی نسبت به اشخاص گفته شده است.
3.مزامیر مربوط به توبه.
4.مزامیر سیاحت(درباره سرگذشت کسانی که مشمول عنایت یا غضب خداوند شدند).
5.مزامیر تاریخی که در مورد الطاف و رحمت خداوند درباره قوم بنی اسرائیل است.
6.مزامیر نبوّتی که بر اساس وعده خدا به داوود علیه السّلام و فرزندان اوست.
7.مزامیر تعلیمی که شخص داود علیه السّلام را به اموری سفارش میکند:
الف)خصایص عادلان و ویژگیهای شریران؛ ب)مقدّس و پاک بودن شریعت الهی؛
1) 1) این واژه،گاهی جمع«مزمار»به معنای نی نیز نقل شده است.
ج)بی ارزش بودن زندگی دنیا؛ د)تکالیفی که بر حاکمان واجب است؛ 8.مزامیر دعا برای گنهکاران(باید توجه داشت که اکثر این مزامیر منسوب به داوود علیه السّلام است؛نه همه آنها). (1)
از بعضی آیات و روایات استفاده میشود که حضرت داوود علیه السّلام نغمه بسیار زیبایی داشت؛آن گونه که نه تنها انسانها مجذوب صوت زیبای او میشدند،بلکه هنگامی که در محراب عبادت مشغول مناجات میشد،پرندگان نیز میآمدند و در کنار یا بر بدن او مینشستند.
و از آن جا که بهشت،کانون بهترینهاست در خطبه مزبور نقل شده که داوود علیه السّلام قاری اهل بهشت است.
«ابن ابی الحدید»نیز به روایتی اشاره میکند که همین معنا را در بر دارد؛میگوید:
«ورد فی الخبر:داود قاریء أهل الجنّة؛داوود علیه السّلام قاری بهشتیان است».
در این که چرا این پیامبران بزرگ این گونه زندگی را بر خود تنگ میگرفتند،به طوری که برای هیچ یک از ما قابل تحمل نیست سخنی داریم که در پایان خطبه پس از شرح زهد پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله بیان خواهد شد.
1) 1) اقتباس از:قاموس کتاب مقدّس،نوشته مسترهاکس.
فتأسّ بنبیّک الأطیب الأطهر-صلّی اللّه علیه و آله-فإنّ فیه أسوة لمن تأسّی،و عزاء لمن تعزّی.و أحبّ العباد إلی اللّه المتأسّی بنبیّه، و المقتصّ لأثره.قضم الدّنیا قضما،و لم یعرها طرفا.أهضم أهل الدّنیا کشحا،و أخمصهم من الدّنیا بطنا،عرضت علیه الدّنیا فأبی أن یقبلها،و علم أنّ اللّه سبحانه أبغض شیئا فأبغضه،و حقّر شیئا فحقّره،و صغّر شیئا فصغّره.و لو لم یکن فینا إلاّ حبّنا ما أبغض اللّه و رسوله،و تعظیمنا ما صغّر اللّه و رسوله،لکفی به شقاقا للّه،و محادّة عن أمر اللّه.
(تو ای مسلمان)،به پیامبر پاک و پاکیزهات صلّی اللّه علیه و آله تأسّی جوی؛زیرا در او سرمشقی است برای آن کس که میخواهد تأسّی جوید و رابطهای است عالی برای کسی که بخواهد به او مربوط شود،محبوبترین بندگان نزد خدا کسی است که به پیامبرش تأسّی جوید و در پی او گام بردارد.او به اندازه نیاز از دنیا بهره گرفت و هرگز تمایلی به آن نشان نداد.اندامش از همه مردم لاغرتر و شکمش از همه گرسنهتر بود.دنیا(از سوی خدا)به وی عرضه شد، ولی آن را نپذیرفت.او میدانست چه چیزی مبغوض خداست؟آن را مبغوض میشمرد، چه چیز نزد خدا حقیر است آن را حقیر میدانست و چه چیز نزد او کوچک است آن را کوچک میدید.و اگر در ما چیزی جز محبّت به آن چه مورد خشم خدا و رسولش میباشد،و نیز بزرگ شمردن آن چه خدا و رسولش آن را کوچک شمردهاند وجود نداشته باشد،همین امر برای مخالفت ما با خدا و سرپیچی از فرمانش کافی است!
سیره پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله در برابر دنیا پرستان
میدانیم خداوند پیامبران خود را از جنس بشر قرار داد تا بتوانند الگو و سرمشق در همه زمینهها باشند؛چرا که اگر از جنس فرشته و مانند آن بودند هرگز چنین مطلبی ممکن نبود و مهمترین برنامه انبیا که تعلیمات عملی آنهاست به تعطیلی میگرایید.
گوینده،هر قدر توانا و نویسنده هر قدر فصیح و بلیغ باشد،تأثیر پند و اندرزهایش هرگز به اندازه سرمشقهای عملی نیست و آن چه را مردم از اعمال پیشوایان الهی بهره میگیرند قابل مقایسه با چیزی که از سخنانشان استفاده میکنند نیست؛به همین دلیل،امام علیه السّلام برای مبارزه با دنیا پرستی دلباختگان به دنیا که در آن زمان،بلکه در هر دورانی به سراغ برنامه عملی آنها میرود و بعد از ذکر چند نمونه از انبیای پیشین به سراغ زندگی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میرود که از همه آموزندهتر است،میرود و پیش از ذکر جنبهها عملی به دیدگاههای پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نسبت به دنیا اشاره میکند.
میفرماید:«(تو ای مسلمان)،به پیامبر پاک و پاکیزهات-که درود خدا بر او و خاندانش باد-تأسّی جوی؛زیرا در او سرمشقی است برای آن کس که میخواهد تأسّی جوید و نسبتی است عالی برای کسی که بخواهد به او منسوب شود،محبوبترین بندگان نزد خدا کسی است که به پیامبرش تأسّی کند و به دنبال او گام بردارد» (فتأسّ بنبیّک الأطیب الأطهر-صلّی اللّه علیه و آله-فإنّ فیه أسوة لمن تأسّی،و عزاء لمن تعزّی.
و أحبّ العباد إلی اللّه المتأسّی بنبیّه،و المقتصّ (1)لأثره) .
سپس اشاره به دیدگاه آن پیشوای بزرگ نسبت به دنیا کرده،میافزاید:«او به اندازه ضرورت از دنیا بهره گرفت و هرگز تمایلی به آن نشان نداد.پهلویش از همه مردم لاغرتر و
1) 1) «مقتص»از ماده«قص»(بر وزن نص)به معنای قطع کردن و بریدن چیزی است و از آن جا که به هنگام چیدن مو و ناخن یکی را بعد از دیگری میچیند یا میبرد این واژه،به معنای دنبال کردن اثر چیزی نیز نقل شده است. «قصه»نیز به معنای دنباله گیری سرگذشت و داستانی است.«قصاص»نیز از همین معنا گرفته شده است.
شکمش از همه گرسنهتر بود.دنیا(از سوی خدا)به وی عرضه شد،ولی آن را نپذیرفت.او میدانست چه چیزی مبغوض خداست؟آن را مبغوض میشمرد،چه چیز نزد خدا حقیر است آن را حقیر میدانست و چه چیز نزد او کوچک است آن را کوچک میدید» (قضم (1)الدّنیا قضما،و لم یعرها طرفا.أهضم (2)أهل الدّنیا کشحا (3)،و أخمصهم (4)من الدّنیا بطنا،عرضت علیه الدّنیا فأبی أن یقبلها،و علم أنّ اللّه سبحانه أبغض شیئا فأبغضه،و حقّر شیئا فحقّره،و صغّر شیئا فصغّره) . (5)
اشاره به این که او با تمام وجودش تسلیم خواست خدا بود؛هر چه را خدا دوست میداشت او دوست میداشت و هر چه را خدا دشمن میداشت او هم دشمن میداشت.
تمام این جملهها اشاره به زرق و برق دنیای فریبنده است که دنیا هم مبغوض و حقیر است؛هم صغیر و کوچک.نکته اصلی این جاست که سرچشمه مظالم و ستمها،جنگها و خونریزیها همه و همه حبّ به دنیاست.آن کس که به دیده نفرت و حقارت به زر و زیورهایش بنگر،هرگز شیفته و مفتون آن نخواهد شد و کمتر به گناه آلوده خواهد شد.
و در ادامه این سخن در یک نتیجه گیری روشن چنین میفرماید:«(بنابر این)اگر در ما چیزی جز محبّت به آن چه مورد خشم خدا و رسولش میباشد،(همچنین)بزرگ شمردن آن چه خدا و رسولش آن را کوچک شمردهاند وجود نداشته باشد،همین امر
1) 1) «قضم»در اصل به جویدن چیزهای خشک است در مقابل«خضم»جویدن اشیا تر و بلعیدن.و در این جا«قضم»به معنای بهرهگیری کم از دنیاست.
2) 2) «اهضم»از ماده«هضم»(بر وزن قدم)به معنای لاغر شدن پهلو و فرو رفتگی آن است و هضم غذا را از این نظر هضم میگویند که بر آمدگی شکم و پهلو بعد از هضم فرو مینشیند.
3) 3) «کشح»به معنای پهلو است.
4) 4) «أخمص»از ماده«خمص»(بر وزن شمس)به معنای فرو رفتگی شکم بر اثر گرسنگی است.
5) 5) فرق بین«صغیر شمردن»و«حقیر شمردن»در این است که حقیر،معمولا در مورد کیفیت گفته میشود؛مثلا انسانی که از علم و دانش و صفات برجسته محروم است حقیر شمرده میشود و صغیر به چیزی میگویند که مقدار آن از نظر کمّیّت،کم باشد؛همانند انسان کم سن و سال و مانند آن؛اشاره به این که دنیا هم کم ارزش است و هم اندک.
برای مخالفت ما با خدا و سرپیچی از فرمانش کافی است!» (و لو لم یکن فینا إلاّ حبّنا ما أبغض اللّه و رسوله،و تعظیمنا ما صغّر اللّه و رسوله،لکفی به شقاقا للّه، و محادّة عن أمر اللّه) .
آری،سعادت هر دو جهان ما و صداقت ما در ادعای ایمان به خدا و پیامبر در این است که آن چه را آنها بزرگ شمردهاند بزرگ بشمریم و آن چه را آنها کوچک شمردهاند کوچک بدانیم.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله با زرق و برق دنیا و مظاهر فریبندهاش مخالف بود؛چگونه ممکن است ادعای ایمان به او کنیم و این مواهب فریبنده را بزرگ بشمریم و همه ارزشها را در پای آن قربانی کنیم؟! در این جا ممکن است سؤالی مطرح شود که اگر پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله تا این حد از غذا پرهیز میکرد که از همه مردم شکمش خالیتر بود،چگونه میتوانست در میدانهای نبرد و در برابر دشمن آن گونه استقامت کند که علی علیه السّلام میگوید:«کنّا إذا احمرّ البأس اتّقینا برسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله-فلم یکن أحد منّا أقرب إلی العدوّ منه؛هنگامی که آتش جنگ شعله میکشید ما به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله پناه میبردیم؛چرا که در آن لحظه،کسی از پیامبر به دشمن نزدیکتر نبود». (1)
همین پرسش درباره حضرت علی علیه السّلام نیز مطرح است که با آن قدرت نمایی در جنگهای بدر،احد،خیبر،حنین و احزاب در عصر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و در جمل،صفّین و نهروان در زمان خودش چگونه غذایش نان جو خشکیده بود؟! پاسخ این سؤال را خود آن حضرت در نامه معروف«عثمان بن حنیف» (2)بیان فرموده است:«ألا إنّ الشّجرة البریّة أصلب عودا و الرّواتع الخضرة أرقّ جلودا و النّابتات الغذیة أقوی وقودا و أبطأ خمودا؛آگاه باشید!درختان بیابانی(که از آب و غذای کمتری استفاده میکنند چوبشان محکمتر است و درختان سرسبز که همواره در کنار آب قرار دارند پوستشان نازکتر(و کم دوامتر است)همچنین درختانی که در بیابان
میروید و تنها با آب بارانی سیراب میشود،آتششان شعلهورتر و پر دوامتر است».
بنابر این پر خوری،دلیل بر قوّت و قدرت نیست.همان اعراب بیابانی که از غذای مختصری بهره میگرفتند،در میدانهای نبرد ایران و روم در مقابل افسران و سربازانی- که از غذاهای رنگین استفاده میکردند-چنان مقاومت مینمودند که همگان را به حیرت افکندند.
نکته دیگر این که آن چه سرنوشت جنگجویان را در میدان نبرد تعیین میکند، روحیه بالای آنهاست؛نه غذاهای رنگین،و این بزرگواران(پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و علی علیه السّلام)در بالاترین حدّ روحیه بودند؛لذا کسی در شجاعت به پای آنها نمیرسد.
این نکته نیز قابل توجّه است که آن چه درباره تغذیه پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و علی علیه السّلام در تواریخ نقل شده مفهومش این نیست که همیشه و در تمام عمر این گونه غذا میخوردند؛ بلکه منظور این است که آنها هرگز به نوع غذای خاصّی مقیّد نبودند.
و لقد کان-صلّی اللّه علیه و آله و سلّم-یأکل علی الأرض،و یجلس جلسة العبد،و یخصف بیده نعله،و یرقع بیده ثوبه،و یرکب الحمار العاری،و یردف خلفه،و یکون السّتر علی باب بیته فتکون فیه التّصاویر فیقول:«یا فلانة-لإحدی أزواجه-غیّبیه عنّی،فإنّی إذا نظرت إلیه ذکرت الدّنیا و زخارفها».فأعرض عن الدّنیا بقلبه،و أمات ذکرها من نفسه،و أحبّ أن تغیب زینتها عن عینه،لکیلا یتّخذ منها ریاشا،و لا یعتقدها قرارا، و لا یرجو فیها مقاما،فأخرجها من النّفس،و أشخصها عن القلب،و غیّبها عن البصر.
و کذلک من أبغض شیئا أبغض أن ینظر إلیه،و أن یذکر عنده.
:
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله روی زمین(بدون فرش)مینشست و غذا میخورد و با تواضع،همچون بردگان جلوس داشت،با دست خود پارگی کشف خویش را میدوخت و با دست خود لباسش را وصله میزد.بر مرکب برهنه سوار میشد و(حتی)کسی را پشت سر خود سوار میکرد.پردهای بر در اتاق خود دید که در آن تصویرهایی بود.همسرش را صدا زد و فرمود:آن را از نظرم پنهان کن که هر زمان چشمم به آن میافتد به یاد دنیا و زر و زیور آن میافتم.به این ترتیب با قلب خود(و تمام وجودش)از زر و زیور دنیا روی گردان بود و یاد آن را در وجود خود میراند و دوست داشت زر و زیور آن همواره از چشمش پنهان باشد؛
مبادا از آن لباس فاخری برای خود تهیه کند و دنیا را قرارگاه خویش پندارد و امید اقامت در آن را داشته باشد؛در نتیجه آن را از جان خود بیرون راند و از قلب خود دور ساخت و از دیدگانش پنهان نمود(آری،)چنین است آن کسی که چیزی را مبغوض میدارد و نگاه کردن و یاد آوری آن را نیز مبغوض میشمرد.
زندگی زاهدانه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله
در بخش گذشته این خطبه،امام علیه السّلام به طور کلی از مقام زهد پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و اقتدا و تأسی به او سخن میگفت؛ولی در این بخش،مصداقهایی از آن را بیان میفرماید و زهد و تواضع پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را در خلال اعمال روزانهاش نشان میدهد و به هفت موضوع اشاره میکند که نشانی آشکار از زهد و فروتنی آن پیشوای بزرگ است؛میفرماید:«پیامبر اکرم -که درود خدا بر او و خاندانش باد-روی زمین(بدون فرش)مینشست و غذا میخورد و با تواضع،همچون بردگان مینشست،با دست خود پارگی کشف خویش را میدوخت و با دست خود لباسش را وصله میزد.بر درازگوش برهنه سوار میشد و(حتی)کسی را پشت سر خود سوار میکرد. (1)پردهای بر در اتاق خود دید که در آن تصویرهایی بود.همسرش را صدا زد و فرمود:آن را از نظرم پنهان کن که هر زمان چشمم به آن میافتد به یاد دنیا و
1) 1) از مطالعه تاریخ چنین استفاده میشود که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله این کار را بارها تکرار فرمود، گاه اسامه را پشت سر خود مینشاند؛گاه فضل بن عباس و گاه افراد دیگری از دوستانش را؛ تا آنجا که بعضی از مورّخان،عدد آنها را تا 33 نفر شماره کردهاند.(شرح نهج البلاغه، علامه شوشتری،جلد دوّم،صفحه 437)و از نکات جالب این که در حدیثی آمده است: هنگامی که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از سفر باز میگشت،کودکان مدینه به استقبالش میشتافتند. پیامبر صلّی اللّه علیه و آله دستور میداد آنها را بلند کنند.بعضی را پشت سر و بعضی را پیش روی خود سوار میکرد و به اصحاب و یارانش نیز سفارش میکرد که آنها را سوار کنند و بعد از آن، کودکان افتخار میکردند که بر مرکب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله سوار شدند.(محجة البیضاء،جلد 3،صفحه 366).
زر و زیور آن میافتم» (و لقد کان-صلّی اللّه علیه و آله و سلّم-یأکل علی الأرض،و یجلس جلسة العبد،و یخصف (1)بیده نعله،و یرقع (2)بیده ثوبه، و یرکب الحمار العاری،و یردف (3)خلفه،و یکون السّتر علی باب بیته فتکون فیه التّصاویر فیقول:«یا فلانة-لإحدی أزواجه-غیّبیه عنّی،فإنّی إذا نظرت إلیه ذکرت الدّنیا و زخارفها») .
جمله «یأکل علی الأرض» (روی زمین مینشست و غذا میخورد)اشاره به این است که در آن زمان افراد نیازمند فرشی نداشتند که بر آن بنشینند،به ناچار روی زمین مینشستند؛پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نیز همانند آنها زندگی میکرد.
جمله «یجلس جلسة العبد ؛همچون غلامان مینشست»اشاره به نشستن متواضعانه آن حضرت است؛نه همچون متکبّران که یک پا را بر روی دیگری میاندازند و به حال غرور مینشینند.پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله غالبا دو زانو مینشست که طرز نشستن غلامان است؛زیرا هم متواضعانهتر و هم آمادگی بیشتری برای برخاستن و اطاعت در آن است.
در حدیثی نقل شده:«زن بد زبانی از کنار پیامبر صلّی اللّه علیه و آله گذشت؛در حالی که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله همچون غلامان نشسته بود.گفت:ای محمّد،تو همچون بندگان مینشینی؟پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«و أیّ عبد أعبد منّی؛کدام بنده از من بندهتر است». (4)
جمله «و یکون السّتر ...»اشاره به داستانی است که از عایشه نقل شده که پردهای پر نقش و نگار و دارای عکس موجودات ذی روح تهیه کرده بود و بر در اتاق آویخته بود.
1) 1) «یخصف»از ماده«خصف»(بر وزن وصف)به معنای وصله کردن و پارگی را دوختن است.این واژه در اصل معنای ضمیمه کردن چیزی به چیزی است و به همین مناسبت به دوختن کفش و لباس اطلاق شده است.
2) 2) «یرقع»از ماده«رقع»(بر وزن رفع)به معنای وصله کردن است.
3) 3) «یردف»از ماده«ردف»(بر وزن حرف)به معنای قرار گرفتن پشت سر چیزی است؛لذا به کسی که پشت سر دیگری بر مرکب سوار میشود«ردیف»میگویند.
4) 4) اصول کافی،جلد 6،صفحه 271.(با تلخیص).
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از دیدن آن ناراحت شد؛چرا که جنبه زینتی داشت و فرمود:دیدن آن،مرا به یاد دنیا و زرق و برق آن میاندازد.دستور داد آن را فورا برداشتند. (1)
سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن میفرماید:«به این ترتیب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله با قلب خود(و تمام وجودش)از زر و زیور دنیا روی گردان بود و یاد آن را در وجود خود میراند و دوست میداشت زر و زیور آن همواره از چشمش پنهان باشد مبادا از آن لباس فاخری برای خود تهیّه کند و دنیا را قرارگاه خویش پندارد و امید اقامت در آن را داشته باشد» (فأعرض عن الدّنیا بقلبه،و أمات ذکرها من نفسه،و أحبّ أن تغیب زینتها عن عینه، لکیلا یتّخذ منها ریاشا (2)،و لا یعتقدها قرارا،و لا یرجو فیها مقاما) .
اشاره به این که در قلب انسان،دو محبّت با هم نمیگنجد.هرگاه مفتون و فریفته دنیا شود،محبّت خدا و نعمتهای جهان دیگر از قلب او بیرون میرود و تا محبّت زر و زیور این جهان را از دل بیرون نکند،جایی برای محبّت خدا نیست؛همچنین اگر دلبسته دنیا و زرق و برق آن شد،آن را قرارگاه همیشگی خود میپندارد و جایی برای عشق به خدا و آخرت باقی نمیماند.این معنا درباره همه انسانها صادق است و زندگی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نمونه بارزی از آن محسوب میشود.در حدیثی که مرحوم کلینی در کتاب کافی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نقل کرده،چنین میخوانیم که فرمود:«ما لی و للدنیا انما مثلی و مثلها کمثل الراکب رفعت له الشجرة فی یوم صائف فقال تحتها ثم راح و ترکها؛ مرا با دنیا چه کار؟مثل من در برابر دنیا همچون شخص سواری است که در یک روز،داغ تابستان در بیابانی به درختی میرسد کمی در زیر درخت،استراحت میکند سپس آن را
1) 1) تاریخ بغداد(خطیب بغدادی)،جلد 2،صفحه 293؛ولی در این حدیث به جای ستر (پرده)نمرقه(به معنای بالش)نقل شده است.
2) 2) «ریاش»جمع«ریش»در اصل به معنای پرهای پرندگان است و از آن جا که پرهای آنها لباس طبیعی زیبایی است و گاه به رنگهای مختلف است این واژه به هر گونه لباس زینتی و نیز به هر گونه زینت اطلاق میشود و در جمله بالا هر دو معنا را محتمل است.
ترک میگوید». (1)
آن گاه امام علیه السّلام در یک نتیجهگیری روشن میفرماید:«(چون دنیا چنین بود پیامبر محبّت)آن را از جان خود بیرون و از قلب خود دور ساخت و از دیدگانش پنهان نمود (آری،)چنین است آن کسی که چیزی را مبغوض میدارد و نگاه کردن و یاد آوری آن را نیز مبغوض میشمرد»( فأخرجها من النّفس،و أشخصها (2)عن القلب،و غیّبها عن البصر و کذلک من أبغض شیئا أبغض أن ینظر إلیه،و أن یذکر عنده) .
در این جا این پرسش پیش میآید که چرا امیر مؤمنان علی علیه السّلام این همه در مذمّت دنیا سخن میگوید و آن را تحقیر میکند؟این سؤال،پاسخ زندهای دارد که به خواست خدا در پایان خطبه بیان خواهیم کرد.
و لقد کان فی رسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله-ما یدلّک علی مساویء الدّنیا و عیوبها:إذ جاع فیها مع خاصّته،و زویت عنه زخارفها مع عظیم زلفته.
فلینظر ناظر بعقله:أکرم اللّه محمّدا بذلک أم أهانه!فإن قال:أهانه،فقد کذب-و اللّه العظیم-بالإفک العظیم،و إن قال:أکرمه،فلیعلم أنّ اللّه قد أهان غیره حیث بسط الدّنیا له،و زواها عن أقرب النّاس منه.فتأسّی متأسّ بنبیّه،و اقتصّ أثره،و ولج مولجه،و إلاّ فلا یأمن الهلکة،فإنّ اللّه جعل محمّدا-صلّی اللّه علیه و آله-علما للسّاعة،و مبشّرا بالجنّة،و منذرا بالعقوبة.خرج من الدّنیا خمیصا،و ورد الآخرة سلیما.لم یضع حجرا علی حجر،حتّی مضی لسبیله،و أجاب داعی ربّه.فما أعظم منّة اللّه عندنا حین أنعم علینا به سلفا نتّبعه،و قائدا نطأ عقبه!و اللّه لقد رقّعت مدرعتی هذه حتّی استحییت من راقعها.و لقد قال لی قائل:ألا تنبذها عنک؟ فقلت:اغرب عنّی،فعند الصّباح یحمد القوم السّری!
:
در زندگی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله اموری است که تو را به بدیها و عیوب دنیا راهنمایی میکند؛چرا که او و نزدیکانش در دنیا گرسنه بودند،و یا این که او(در پیشگاه خدا)مقام و منزلتی بس عظیم داشت،زینتهای دنیا از او دریغ داشته شد؛بنابر این هر کس باید با
عقل خودش بنگرد که آیا خدا با این کار پیامبرش را گرامی داشت یا به او اهانت کرد؟اگر کسی بگوید:خدا با این کار(گرفتن زخارف دنیا از آن حضرت)به او اهانت نموده-سوگند به پروردگار متعال-که دروغ گفته است؛دروغی بزرگ و اگر بگوید:او را گرامی داشته پس باید بداند که دیگران را(که غرق زینتهای دنیا هستند)گرامی نداشته است؛چرا که دنیا را برای آنها گسترده و از مقرّبترین افراد به خودش دریغ داشته است؛بنابر این(کسی که میخواهد سعادتمند شود)باید به پیامبر خود تأسی جوید،گام در جای گامهایش نهد و از هر دری که او داخل شده وارد شود و الا از هلاکت(و گمراهی)ایمن نخواهد بود؛زیرا خداوند،محمّد-که درود خدا بر او و خاندانش باد-را نشانه قیامت و بشارت دهنده بهشت و بیم دهنده کیفر قرار داده است.او با شکم گرسنه از این جهان رحلت کرد و با سلامت (روح و ایمان)به سرای دیگر وارد شد.او تا آن زمان که از جهان رخت بر بست و دعوت حق را اجابت کرد سنگی روی سنگ ننهاد(و خانه محکمی برای خود نساخت)چه منّت بزرگی خدا بر ما نهاده که چنین پیشوا و رهبری به ما عنایت کرده،تا راه او را بپوییم و قدم در جای قدمهای او نهیم.به خدا سوگند!آن قدر این پیراهنم را وصله زدم که از وصله کننده آن شرم دارم(تا آن جا که)کسی به من گفت:چرا این پیراهن کهنه را دور نمیافکنی؟گفتم:از من دور شو.صبحگاهان،رهروان شب را ستایش میکنند!(و فردای قیامت وضع ما روشن میشود).
چرا به پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله تأسّی بجوییم؟
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه،همان مطلب مهمّی را که در بخشهای قبل در نکوهش دنیا و دنیا پرستان بیان فرمود،از طریق دیگر و با تأکید بیشتر تعقیب میکند.
نخست به صورت یک استدلال منطقی میفرماید:«در زندگی رسول خدا-که درود خدا بر او و خاندانش باد-اموری است که تو را به بدیها و عیوب دنیا راهنمایی میکند؛چرا که او
و نزدیکانش در دنیا گرسنه بودند،و با این که او(در پیشگاه خدا)مقام و منزلتی بس عظیم داشت،زینتهای دنیا از او دریغ داشته شد» (و لقد کان فی رسول اللّه- صلّی اللّه علیه و آله-ما یدلّک علی مساویء الدّنیا و عیوبها:إذ جاع فیها مع خاصّته (1)،و زویت (2)عنه زخارفها مع عظیم زلفته (3)) .
سپس با این مقدمه به این استدلال منطقی میپردازد و میفرماید:«بنابر این هر کس باید با عقل خویش بنگرد که آیا خدا با این کار پیامبرش را گرامی داشت یا به او اهانت کرد؟اگر کسی بگوید:خداوند با این کار(گرفتن زخارف دنیا از آن حضرت)به او اهانت نموده-سوگند به خدای بزرگ-که دروغ گفته است؛دروغی بزرگ و اگر بگوید:او را گرامی داشته پس باید بداند که دیگران را(که غرق زینتهای دنیایند)گرامی نداشته است؛چرا که دنیا را برای آنها گسترده و از مقرّبترین افراد به خودش دریغ داشته است» (فلینظر ناظر بعقله:أکرم اللّه محمّدا بذلک أم أهانه!فإن قال:أهانه،فقد کذب-و اللّه العظیم-بالإفک العظیم،و إن قال:أکرمه،فلیعلم أنّ اللّه قد أهان غیره حیث بسط الدّنیا له،و زواها عن أقرب النّاس منه) .
فراموش نکنیم که در گذشته گروهی از ثروتمندان بودند که ثروت خود را دلیل بر عنایت و توجّه خاص الهی میشمردند و در نتیجه فقرا و نیازمندان را راندگان درگاه الهی میپنداشتند و همین تفکّر،سبب میشد که دیگران را به جمعآوری ثروت-از هر طریق ممکن-تشویق کنند.
به همین دلیل میگفتند:«اگر خدا میخواست کسی را به نبوّت مبعوث کند باید یکی از ثروتمندان بزرگ این دو شهر(مکّه و طائف)را برای این کار بر میگزید» «وَ قالُوا لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ» . 1سپس به پاسخ از آنها پرداخته و میفرماید:«اگر نه این بود که مواهب مادّی سبب میشد که همه مردم،راه انحراف را در پیش گیرند ما برای کافران خانههایی قرار میدادیم با سقفهایی از نقره و پلکانهایی که از آن بالا بروند...و انواع زینتها که از آن بهره گیرند ولی تمام اینها متاع حیات دنیاست(و در پیشگاه خدا ارزشی ندارد)و سرای آخرت نزد پروردگارت برای پرهیزگاران است» «وَ لَوْ لا أَنْ یَکُونَ النّاسُ أُمَّةً واحِدَةً لَجَعَلْنا لِمَنْ یَکْفُرُ بِالرَّحْمنِ لِبُیُوتِهِمْ سُقُفاً مِنْ فِضَّةٍ وَ مَعارِجَ عَلَیْها یَظْهَرُونَ وَ لِبُیُوتِهِمْ أَبْواباً وَ سُرُراً عَلَیْها یَتَّکِؤُنَ وَ زُخْرُفاً وَ إِنْ کُلُّ ذلِکَ لَمّا مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ الْآخِرَةُ عِنْدَ رَبِّکَ لِلْمُتَّقِینَ» 2.
امام علیه السّلام در اینجا با یک برهان قاطع این تفکّرات غلط را از ذهنها میزداید.به یقین، خداوند بیشترین عنایت را به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله داشت؛در حالی که از زرق و برق دنیا محروم بود،هیچ کس نمیتواند بگوید:خدا به پیامبر بزرگش اهانت کرد؛بنابر این نتیجه میگیریم که امکانات مادّی و زر و زیورهای آن هرگز دلیل بر شخصیت کسی نیست.
به همین دلیل،به دنبال این سخن،چنین نتیجهگیری میکند:«بنابر این(کسی که میخواهد سعادتمند شود)باید به پیامبر خود تأسی جوید،گام در جای گامهایش نهد و از هر دری که او داخل شده وارد شود و الاّ از هلاکت(و گمراهی)ایمن نخواهد بود» (فتأسّی 3متأسّ بنبیّه،و اقتصّ أثره،و ولج مولجه،و إلاّ فلا یأمن الهلکة) .
و در تکمیل آن میافزاید:«زیرا خداوند،محمّد-که درود خدا بر او و خاندانش باد-را نشانه قیامت و بشارت دهنده بهشت و بیم دهنده کیفر قرار داده است.(و این پیامبر با
این مقام و عظمت)با شکم گرسنه از این جهان رحلت کرد و با سلامت(روح و ایمان)به سرای دیگر وارد شد.او تا آن زمان که از جهان رخت بر بست و دعوت حق را اجابت نمود سنگی روی سنگ ننهاد(و خانه محکمی برای خود نساخت)» (فإنّ اللّه جعل محمّدا -صلّی اللّه علیه و آله-علما للسّاعة،و مبشّرا بالجنّة،و منذرا بالعقوبة.
خرج من الدّنیا خمیصا،و ورد الآخرة سلیما.لم یضع حجرا علی حجر، حتّی مضی لسبیله،و أجاب داعی ربّه) .
اشاره به این که آن پیامبری که این همه عظمت داشت که نشانه قیامت و بشیر و نذیر الهی شمرده میشد،چنان زندگانی ساده و زاهدانهای داشت که با شکم سیر از دنیا نرفت و خانه مستحکمی برای خود نساخت(البتّه پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله حجرههایی برای همسرانش در کنار مسجد ساخته بود که از گل و شاخههای درخت نخل بود و تعبیر به «لم یضع حجرا علی حجر» اشاره به خانههای مستحکم ثروتمندان است که آن را با سنگهای محکم میساختند).
آن گاه چنین نتیجه میگیرد:«چه منّت بزرگی خدا بر ما نهاده که چنین پیشوا و رهبری به ما عنایت کرده،تا راه او را بپوییم و قدم در جای قدمهای او نهیم» (فما أعظم منّة اللّه عندنا حین أنعم علینا به سلفا نتّبعه،و قائدا نطأ عقبه!) .
آری،یکی از نعمتهای بزرگ خداوند بر انسانها وجود پیشوایان بزرگ و آگاه است که تمام حرکات و سکنات زندگی آنها آموزنده است و هیچ قوم و ملّتی همچون مسلمین جهان از این موهبت عظیم بهرهمند نشدهاند؛گر چه پیشوایان بزرگی داشتند ولی پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله پیشوای همه پیشوایان راستین است و چه کفران نعمتی از این بالاتر که با وجود چنین رهبری در گمراهی بمانیم و از زندگی او درسی نیاموزیم! سپس برای این که امام علیه السّلام ثابت کند اگر چنین سخنی میگوید خود قبل از هر کس به آن عمل نموده و دقیقا گام در جای گام پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نهاده،میفرماید:«به خدا سوگند! آن قدر این پیراهنم را وصله زدم که از وصله کننده آن شرم دارم(تا آن جا که)کسی به من
گفت:چرا این پیراهن کهنه را دور نمیافکنی؟گفتم:از من دور شو.صبحگاهان،رهروان شب را ستایش میکنند!(آنها که بیدار بودند و ره سپردند و به مقصد رسیدند نه آنها که در خواب بودند و در بیابان ماندند)» (و اللّه لقد رقّعت (1)مدرعتی (2)هذه حتّی استحییت من راقعها.و لقد قال لی قائل:أ لا تنبذها عنک؟فقلت:اغرب (3)عنّی،فعند الصّباح یحمد القوم السّری!) .
از این تعبیر به روشنی استفاده میشود که گاه،امام علیه السّلام پیراهن خود را برای وصله زدن به دیگری میداد(هر چند گاهی خودش شخصا به این کار اقدام میفرمود)و آن قدر وصله در کنار وصله روی وصله زده شده بود که امام علیه السّلام از وصله کننده شرم داشت و با این حال،حاضر به ترک آن و تهیه لباس جدیدی نبود.
چقدر فرق است بین زندگی آن حضرت و کسانی که برای هر فصل و هر زمان و مکان، لباس دارند.برای مجلس شادی لباسی و برای مجلس عزا لباسی دیگر؛برای سفر و برای حضر و برای خواب و بیداری هر کدام لباسی تهیه کردهاند و از آن اسف انگیزتر این که بسیاری از لباسهای خود را به دور میافکنند؛تنها به علت این که از مد افتاده!بی آن که کهنه یا فرسوده یا پاره شده باشد!! جمله «عند الصّباح یحمد القوم السّری!» ضرب المثل معروفی است در میان عرب و مفهوم آن،چنین است:آنها که به موقع تحمل شداید و ناملایمات میکنند، هنگامی که به مقصد میرسند از کار خود خشنودند و حمد خدا را به جا میآورند و دیگران هم آنان را میستایند. (4)
1) 1) «رقعت»از ماده«ترقیع»به معنای وصله کردن است و امروز این واژه در خصوص پیوند اعضا نیز به کار میرود.
2) 2) «مدرعة»لباس پشمینه است.
3) 3) «اغرب»از ماده«غروب»گرفته شده و در این جا به معنای دور شدن و پنهان شدن است.
4) 4) بیشتر شارحان نهج البلاغه«یحمد»را به صورت فعل معلوم نوشتهاند و طبعا برای«سری» معنای مصدری قائلاند(سری یعنی ره سپردن شبانه)در این صورت مفهوم جمله چنین میشود.صبحگاهان گروهی که در شب رهروی کردند و به مقصد رسیدند خدا را سپاس میگویند یا واماندگان آنها را سپاس میگویند.ولی در بعضی از نسخهها«یحمد»به صورت فعل مجهول آمده است و طبعا«سری»باید مصدر به معنای وصف باشد؛یعنی رهروان شب؛ در این صورت چنین میشود:صبحگاهان گروه رهروان شب،ستایش میشوند.البتّه نتیجه هر دو نظر یکی است.
هر قدر در آمار گناهان و برخوردهای خشونتآمیز اجتماعی بیشتر مطالعه کنیم،هر اندازه پروندههای کیفری و حقوقی را زیر و رو کنیم،به عمق این گفتار پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله که فرمود:«حبّ الدّنیا رأس کلّ خطیئة؛دنیا پرستی سر چشمه همه گناهان است»، آشناتر میشویم.
جالب این که این سخن را نه فقط پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله فرمود،بلکه از پیشوایان بزرگ دیگر همچون امام صادق و امام سجاد علیهما السّلام نیز نقل شده و در حدیثی نقل شده است که پیامبران پیشین نیز روی این مطلب تأکید کردند. (1)
و اگر درست دقّت کنیم عمدهترین مظاهر دنیا پرستی را میتوان در سه چیز خلاصه کرد:حبّ مال،حبّ جاه و حبّ شهوت.
هیچ جامعهای به فساد کشیده نشد و هیچ جنگی در عالم رخ نداد،مگر به علت یکی از این سه چیز.بنابر این هرگاه بخواهیم اصلاحات را در جوامع اسلامی شروع کنیم باید از مبارزه با دنیا پرستی شروع کنیم.
این موضوع در جوامعی که از حالت فقر،ناگهان به غنا میرسند؛ظهور و بروز بیشتری دارد؛همچون جامعه اسلامی در قرون نخستین؛زیرا قبل از بعثت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله فقر شدیدی همه مردم آن محیط را فرا گرفته بود؛ولی فتوحات و غنایم ناگهان وضع را
1) 1) مرحوم کلینی در جلد دوّم اصول کافی،صفحه 317 در باب«حبّ الدنیا»حدیثی از امام سجاد علیه السّلام نقل میکند که ریشههای هفت گانه گناه در آن تشریح شده و در آخر آن آمده: «فقال الأنبیاء و العلماء بعد معرفة ذلک:«حبّ الدّنیا رأس کلّ خطیئة».
دگرگون ساخت و این جا بود که رقابتهای مخرّب و دنیا پرستی لجام گسیخته دامان گروهی را گرفت و آن گروه را غرق گناه ساخت.
از همین رو جای تعجّب نیست که پیشوای بزرگ و آگاهی همچون علی علیه السّلام برای دگرگون ساختن آن وضع نابسامان،داغترین خطبهها را در مذمّت دنیا و دنیا پرستان ایراد کند؛دست مردم را بگیرد و به اعماق تاریخ انبیای پیشین ببرد و زندگی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و خودش را که در نهایت سادگی و زهد بود،ارائه دهد تا دنیا پرستان آن محیط از خواب غفلت بیدار شوند و مسیر خطرناک خود را تغییر دهند.برای نمونه در عصر عثمان -که اموال زیادی به بیت المال اسلام رسید و میبایست صرف عمران و آبادی کشورهای اسلامی و نجات محرومان میشد-گروهی از خویشاوندان و اطرافیان او بر آن اموال دست انداختند و هر یک ثروت عجیبی برای خویش فراهم ساختند که مرحوم علاّمه امینی در جلد هشتم الغدیر با عنوان«الکنوز المکنّزه ببرکة الخلیفة»(گنجهای عظیمی که به برکت خلیفه به وجود آمد)بخشی از آن را با آمار دقیق از منابع اهل سنّت نقل میکند و عده زیادی همچون:مروان،طلحه،زبیر،سعد بن ابی وقاص،یعلی بن امیّه، عبد الرحمن بن عوف،زید بن ثابت و کسانی دیگر را بر میشمرد که هر یک آلاف و الوفی از بیت المال را تصاحب کردند.
از جمله مینویسد:«زید بن ثابت آن قدر شمش طلا و نقره از خود باقی گذاشت که ورثه او آنها را با تیشه میشکستند و تقسیم میکردند.یعلی بن امیه پانصد هزار دینار از خود به ارث گذاشت و مزارع و باغات و منازل و مطالباتی نیز که از مردم داشت به صد هزار دینار میرسید(هر دینار یک مثقال طلای مسکوک است).
و در مورد عبد الرحمن بن عوف نوشتهاند:هزار شتر و سه هزار گوسفند و یک صد اسب و مقدار زیادی زمین زراعتی از خود به یادگار گذاشت و امثال آنها که با مراجعه به کتاب الغدیر آمار و همچنین مدارک آن روشن میشود. (1)
1) 1) الغدیر،جلد 8،صفحه 282.
با این حال،آیا بر پیشوای بزرگی همچون علی علیه السّلام لازم نیست که همچون یک طبیب آگاه دامن همّت به کمر زند و به درمان آن جامعه بیمار از طریق تحقیر دنیا و دنیا پرستی و دنیا پرستان بپردازد؟ بنابر این جایی برای این سؤال باقی نمیماند که چرا پیشوای اسلام-اسلامی که دین زندگی و پیشرفت و تمدّن است-این گونه درباره دنیا سخن میگوید؟ امروز هم اگر بخواهیم جلوی جنگها و خون ریزیها و تجارت سوداگران مرگ و خرید و فروش سلاحهای مرگبار کشنده و تأسیس مراکز فساد و تجاوز به مال و ناموس دیگران را بگیریم،راهی جز این نیست که دنیا و دنیا پرستی آن چنان تحقیر شود که به صورت یک ضد ارزش درآید و مردم به زندگی ساده-که در حدّ کفاف است-قناعت کنند.
این سخن را با حدیثی از امام صادق علیه السّلام پایان میدهیم که فرمود:«جعل الخیر کلّه فی بیت و جعل مفتاحه الزّهد فی الدّنیا؛تمام نیکیها در خانهای نهاده شده و کلید آن خانه زهد در دنیاست». (1)
1) 1) اصول کافی،جلد 2،صفحه 128.
و من خطبة له علیه السّلام
فی صفة النبی و اهل بیته و اتباع دینه و فیها یعظ بالتقوی
(1) از خطبههای امام علیه السّلام است که در آن امام از فضایل پیامبر و خاندان و پیروان آیین او سخن میگوید و در ضمن،مردم را به تقوا دعوت میفرماید.
این خطبه،شامل سه بخش است:
در بخش اوّل،امیر مؤمنان علی علیه السّلام به بعثت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و صفات والای او و اهل بیت گرامیاش اشاره میفرماید و آثار دعوت آن حضرت را در اظهار حق و از بین بردن باطل یادآور میشود و در مقام نتیجهگیری،اسلام را تنها آیینی میداند که عدم پذیرش آن،موجب بدبختی دنیا و آخرت است.
1) 1) سند خطبه: ظاهرا برای این خطبه،سندی جز نهج البلاغه به دست نیامده است و نویسنده مصادر نهج البلاغه نیز مدرکی برای آن نیافته؛ولی بزرگانی که بعد از مرحوم سیّد رضی آمدند،مانند علاّمه مجلسی و غیر او آن را از نهج البلاغه نقل کردهاند(ما هم با جستجو از طریق کامپیوتر مأخذ دیگری برای این خطبه که پیش از سیّد رضی باشد،نیافتیم).
در بخش دوّم،از توکّل بر خدا و درخواست هدایت از او سخن میگوید.
و در بخش سوّم،طی بیان مشروحی مردم را به تقوا و اطاعت فرمان الهی سفارش میکند و از دنیا پرستی بر حذر میدارد و با تعبیراتی بسیار آموزنده و پر معنا به عبرت گرفتن از تغییرات و دگرگونیهای جهان سفارش میفرماید.
ابتعثه بالنّور المضیء،و البرهان الجلیّ،و المنهاج البادی و الکتاب الهادی.أسرته خیر أسرة،و شجرته خیر شجرة؛أغصانها معتدلة،و ثمارها متهدّلة.مولده بمکّة،و هجرته بطیبة علا بها ذکره و امتدّ منها صوته.أرسله بحجّة کافیة،و موعظة شافیة،و دعوة متلافیة.أظهر به الشّرائع المجهولة،و قمع به البدع المدخولة،و بیّن به الأحکام المفصولة.
ف «مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلامِ دِیناً» تتحقّق شقوته،و تنفصم عروته،و تعظم کبوته،و یکن مآبه إلی الحزن الطّویل و العذاب الوبیل.
و أتوکّل علی اللّه توکّل الإنابة إلیه.و أسترشده السّبیل المؤدّیة إلی جنّته،القاصدة إلی محلّ رغبته.
:
خداوند او را با نور روشنی بخش و برهان آشکار و طریق واضح و کتاب هدایت کننده، برانگیخت.خاندانش بهترین خاندانها شجره فامیل او(بنی هاشم)بهترین شجرهها، شاخههایش موزون و میوههایش در دسترس همگان قرار داشت.زادگاهش مکه(مرکز خانه خدا)و هجرتگاهش،مدینه طیّبه(مرکز جمعی از پاکبازان)بود.آوازهاش از آن شهر برخاست و صدایش از آن جا به همه رسید.
خداوند او را با دلیل کافی و اندرز شافی و دعوت اصلاح گرانه،فرستاد.به وسیله او احکام ناشناخته(پروردگار)را آشکار ساخت و بدعتهایی که به نام دین در شریعت الهی
وارد شده بود ریشهکن کرد و احکامی را که اکنون نزد ما روشن است بیان داشت؛بنابر این کسی که جز اسلام آیینی برگزیند شقاوت و بدبختی دامن او را خواهد گرفت،دستگیره ایمانش از هم گسسته،سقوط او شدید و سرانجام،اندوهی طولانی و عذابی مهلک خواهد داشت.
به خدا توکّل میکنم؛توکّلی همراه با توبه و بازگشت به سوی او و از او هدایت میطلبم،به راهی که به سوی بهشتش منتهی میشود و به منزلگاه مورد رضایش میرسد.
اوصاف دیگری از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله
امام علیه السّلام در آغاز خطبه به معرفی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و آیین او میپردازد و میفرماید:
«خداوند او را با نور روشنی بخش و برهان آشکار و طریق واضح و کتاب هدایت کننده، برانگیخت» (ابتعثه بالنّور المضیء،و البرهان الجلیّ،و المنهاج البادی (1)و الکتاب الهادی) .
منظور از «نور مضیء» همان نور نبوّت اوست که همه جا را روشن ساخت و «برهان جلی» اشاره به معجزات آشکار اوست. «منهاج بادی» شریعت واضح او را بیان میکند و «کتاب هادی» قرآن است که هدایتگر خلایق تا دامنه قیامت است.
بعضی از شارحان نهج البلاغه هر چهار جمله را اشاره به قرآن میدانند که امام علیه السّلام از زوایای مختلف به آن نگریسته است؛ولی آن چه در تفسیر آن گفتیم که هر یک به چیزی اشاره میکند،مناسبتر به نظر میرسد و جمعی از شارحان نهج البلاغه آن را پذیرفتهاند.
در هر حال،کلام امام علیه السّلام اشاره به این دارد که ارکان چهارگانه دعوت پیامبر،از هر نظر
1) 1) «بادی»از ماده«بدو»(بر وزن سرو)به معنای آشکار شدن و وضوح کامل است و وصف شریعت پیغمبر به بادی اشاره به آن است که دستورات او مورد پذیرش خردمندان است.
کامل و قوی و سرچشمه آن،نور وحی بود و معجزات مختلف،برهان و دلیل آن و کتاب هدایت کنندهای همچون قرآن،بیانگر آن و قوانین و احکامش روشن،حساب شده و حکیمانه بود.
سپس به معرفی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در هشت جمله کوتاه میپردازد و میفرماید:
«خاندانش بهترین خاندانها شجره فامیل او(بنی هاشم)بهترین شجرهها،شاخههایش موزون و میوههایش در دسترس همگان قرار داشت.زادگاهش مکّه(مرکز خانه خدا)و هجرتگاهش،مدینه طیّبه(مرکز جمعی از پاکبازان)بود.آوازهاش از آن شهر برخاست و صدایش از آن جا به همه رسید» (أسرته خیر أسرة،و شجرته خیر شجرة؛أغصانها معتدلة،و ثمارها متهدّلة.مولده بمکّة،و هجرته بطیبة (1)علا بها ذکره و امتدّ منها صوته) .
«متهدل»به معنای آویزان است و در این جا به معنای میوهای است که در دسترس همگان قرار دارد.
پیروزی و موفقیّت انسان در سایه امور مختلفی به دست میآید.شرافت خانواده و کرامت اصل و نسب و شخصیت والای بستگان و فرزندان،تولّد در محلّ با ارزش و فعالیّت در محیط آماده،هر یک سهمی در پیروزی انسان دارد.
و هر گاه در زندگی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله درست دقت کنیم میبینیم علاوه بر شرف ذاتی آن حضرت،خداوند عوامل پیروزی را برای او فراهم ساخته تا بندگانش را از این طریق هدایت کند؛نسب او به حضرت ابراهیم علیه السّلام و فرزندش اسماعیل علیه السّلام میرسد و از آن پدر و فرزند،شجاعت و ایثار را به ارث میبرد.خاندانش بنی هاشم که از بهترین طوایف عرب
1) 1) «طیّبه»به معنای پاک و پاکیزه است و از لسان العرب چنین استفاده میشود که پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله این نام را بر آن نهاد(به علت آب و هوای خوب و اشجار فراوان و مردم ایثارگر)و نهی فرمود که نام«یثرب»را برای آن باقی بگذارند«چرا که ثرب در اصل به معنای فساد است).
بودند.پدری همچون عبد اللّه و جدّی چون عبد المطلب،عمویی همچون حمزه و ابو طالب و عموزادهای مانند علی علیه السّلام و جعفر و فرزندانی همچون زهرا علیها السّلام و ائمه معصومین علیهم السّلام داشت.مکّه حرم امن الهی زادگاه او بود و هجرتگاهش مدینه طیّبه مرکز گروهی از مردم ایثارگر و فداکار بود.دعوت خود را از آن جا گسترش داد و صدای او در تمام جهان پیچید.
«اسره»که از مادّه«اسر»(بر وزن عصر)به معنای قدرت و قوّت گرفته شده،اشاره به خاندان بنی هاشم و فامیل نزدیک حضرت است.«شجره»،اشاره به ریشه اصلی این خانواده است که به ابراهیم علیه السّلام باز میگردد و«اغصان معتدل»اشاره به شاخههای او همچون عبد المطلب،ابو طالب،حمزه،جعفر،امیر مؤمنان علی علیه السّلام و ائمه هدی میباشد که از نظر فضل و کمال و عدم اختلاف همچون شاخههای هماهنگ یک درخت بودند و شمار(میوهها)علوم و دانشهایی است که از این خاندان در طول تاریخ نصیب مردم شد.
آن گاه به سراغ معرفی برنامههای عملی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله میرود و میفرماید:«خداوند او را با دلیل کافی و اندرز شافی و دعوت اصلاحگرانه،فرستاد» (أرسله بحجّة کافیة،و موعظة شافیة،و دعوة متلافیة (1)) .
آری،او دارای دلایل عقلی،فطری و انواع معجزات حسّی بود و انسانها و جامعههای بیمار را با سخنان خود درمان کرد و ویرانیهای فراوانی از عصر جاهلیّت-که در تمام شئون اجتماعی وجود داشت-اصلاح و آباد ساخت.
دعوت پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله از نظر ریشه با حجت و برهان قانع کننده همراه بود و از نظر محتوا،برنامهای شفا بخش در برداشت و از نظر نتیجه به اصلاح مفاسد و ترمیم ویرانیهای فکری و اخلاقی و اجتماعی منتهی شد.
امام علیه السّلام سپس به کارهای مهمّی که پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله انجام داد پرداخته،چنین
1) 1) «متلافی»از مادّه«تلافی»به معنای جبران کردن گرفته شده و گاه به معنای پیشگیری یا جبران فساد به کار میرود و در خطبه مزبور منظور همین است.
میفرماید:«خداوند به وسیله او احکام ناشناخته(الهی)را آشکار ساخت و بدعتهایی که به نام دین در شریعت الهی وارد شده بود ریشهکن کرد و احکامی را که اکنون نزد ما روشن است بیان داشت» (أظهر به الشّرائع المجهولة،و قمع به البدع المدخولة (1)،و بیّن به الأحکام المفصولة (2)) .
در واقع پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله به سه کار مهم دست زد:عقاید حقه را آشکار ساخت؛ بدعتها،خرافات را از میان برداشت و احکام الهی را به طور روشن برای همه مردم تبیین کرد که هر یک از اینها با مجاهدات بسیار و تحمل رنجهای فراوان صورت گرفت.
و سرانجام در یک نتیجهگیری آشکار میفرماید:«با این حال کسی که جز اسلام آیینی برگزیند شقاوت و بدبختی دامن او محقق میشود،دستگیره ایمانش از هم گسسته،و سقوط او شدید و در عاقبت،اندوهی طولانی و عذابی هلاک کننده خواهد داشت» (ف من یبتغ غیر الإسلام دینا تتحقّق شقوته،و تنفصم عروته،و تعظم کبوته،و یکن مآبه إلی الحزن الطّویل و العذاب الوبیل) .
بدیهی است آیینی که آورندهاش دارای آن صفات والا و آیینش از هر نظر جامع و کامل و سازنده باشد،مخالفت با آن جز بدبختی و گمراهی و هلاکت در پی نخواهد داشت.
از این عبارت،به خوبی روشن میشود شعارهایی گمراه کنندهای که این روزها جمعی به دنبال نویسندگان غربی در محیطهای اسلامی سر دادهاند و پیروی از هر یک از ادیان
1) 1) «مدخوله»از مادّه«دخول»در این جا اشاره به بدعتهایی است که در جاهلیت به خداوند نسبت میدادند.یا از مادّه«دخل»(بر وزن دغل)به معنای فساد است؛چرا که این بدعتها مایه فساد فرد و جامعه میشود.
2) 2) «مفصوله»از مادّه«فصل»در اصل به معنای بریدن یا جدا کردن است؛سپس به سخن یا داوری صحیح که حق را از باطل جدا میسازد،اطلاق شده است.در جمله یاد شده هر دو معنا امکان پذیر است؛نخست این که احکام شریعت اسلام برای هر موضوعی جداگانه بیان شده،دیگر این که حق را از باطل جدا میسازد(در صورت اوّل معنای اسم مفعولی دارد و در صورت دوّم،فاعلی).
را کافی میشمرند و صلح کل متصوفه را زنده کردهاند،چیزی است که نه با منطق قرآن سازگار است و نه با کلمات پیشوایان بزرگی همچون امام علی علیه السّلام.
در پایان این بخش،امام علیه السّلام روی به درگاه خدا میآورد و توکّل خویش را به ذات پاکش بیان میکند و میفرماید:«به خدا توکّل میکنم؛توکّلی همراه با توبه و بازگشت به سوی او و از او هدایت میطلبم،به راهی که به سوی بهشتش منتهی میشود و به منزلگاه مورد رضایش میرسد» (و أتوکّل علی اللّه توکّل الإنابة إلیه.و أسترشده السّبیل المؤدّیة إلی جنّته،القاصدة إلی محلّ رغبته) .
این تعبیر ممکن است اشاره به این باشد که اسباب سعادت بشر با بعثت پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و آیین پاکی که او آورده فراهم است.تنها چیزی که باقی میماند پیمودن راه از سوی ماست که آن هم با توکّل بر ذات پاک او و استرشاد و تقاضای راهنمایی از حق، میسّر میشود،از این رو امام علیه السّلام در پایان این بخش از خطبه،بر خدا توکّل میکند و از او برای پیمودن این راه نورانی یاری میطلبد.
به گوینده بنگریم یا به سخنش؟!
گر چه این جمله،معروف است که«أنظر إلی ما قال و لا تنظر إلی من قال؛به گفتار بنگر نه به گوینده». (1)ولی این سخن در مورد مطالب روشن و منطقی صادق است و در مواردی که مسائل مهم و پیچیده و اندیشههای یک مکتب مطرح است به یقین باید «من قال»و آورنده آن از هر نظر شناخته شده باشد تا بتوان بر او اعتماد کرد و او را الگو و اسوه خود قرار داد؛لذا قرآن مجید در موارد مختلف به معرّفی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و بیان
1) 1) این سخن در کلام علی علیه السّلام طبق نقل غرر الحکم،حدیث 10189 نیز ذکر شده است؛آن جا که میفرماید:«لا تنظر إلی من قال و انظر إلی ما قال».
صفات والای او میپردازد تا اعتماد مردم را به آیین او جلب کند؛میفرماید:« «لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ» ؛به یقین،رسولی از خود شما به سویتان آمد که رنجهای شما بر او سخت و ناگوار است و بر هدایت شما اصرار میورزد و نسبت به مؤمنان رئوف و مهربان است». (1)
و در جای دیگر میفرماید:« «الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّباتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِی کانَتْ عَلَیْهِمْ فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» ؛که از فرستاده خدا،پیامبر امّی پیروی میکنند،پیامبری که صفاتش را در تورات و انجیل که نزدشان است،مییابند،پیامبری که آنها را به معروف دستور میدهد و از منکر باز میدارد،امور پاکیزه برای آنها حلال میشمرد و ناپاکها را تحریم میکند و بارهای سنگین و زنجیرهایی را که بر آنها بود(از دوش و گردنشان)بر میدارد.(آنها رستگارانند)». (2)
بر همین اساس،امام علیه السّلام در این خطبه نخست پیغمبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله را از نظر نسب و خانواده و ریشه وراثت و صفات والای انسانی آن حضرت معرفی میکند و شجره طیّبه وجود او و خاندانش با شاخ و برگهای پر بارش را میستاید؛سپس به سراغ معرفی آیین پاکش از جنبههای مختلف میرود تا اعتماد کامل مخاطبان را نسبت به اسلام جلب کند و بهانههای بهانه جویان را قطع نماید.
أوصیکم عباد اللّه،بتقوی اللّه و طاعته،فإنّها النّجاة غدا،و المنجاة أبدا.رهّب فأبلغ،و رغّب فأسبغ؛و وصف لکم الدّنیا و انقطاعها،و زوالها و انتقالها.فأعرضوا عمّا یعجبکم فیها لقلّة ما یصحبکم منها.أقرب دار من سخط اللّه،و أبعدها من رضوان اللّه!فغضّوا عنکم-عباد اللّه-غمومها و أشغالها،لما قد أیقنتم به من فراقها و تصرّف حالاتها.فاحذروها حذر الشّفیق النّاصح و المجدّ الکادح.و اعتبروا بما قد رأیتم من مصارع القرون قبلکم:قد تزایلت أوصالهم،و زالت أبصارهم و أسماعهم،و ذهب شرفهم و عزّهم،و انقطع سرورهم و نعیمهم؛فبدّلوا بقرب الأولاد فقدها،و بصحبة الأزواج مفارقتها.لا یتفاخرون،و لا یتناسلون،و لا یتزاورون،و لا یتحاورون.فاحذروا،عباد اللّه،حذر الغالب لنفسه،المانع لشهوته، النّاظر بعقله؛فإنّ الأمر واضح،و العلم قائم،و الطّریق جدد و السّبیل قصد.
:
ای بندگان خدا!شما را به تقوای الهی و اطاعت او توصیه میکنم که موجب رستگاری در فردای قیامت و نجات ابدی است.خداوند انذار کرده،انذاری رسا،و تشویق نموده؛تشویقی پر بار و کامل.و ناپایداری و زوال و انتقال دنیا را برای شما شرح داده است؛
بنابر این زرق و برقهایش که برای شما اعجاب انگیز است،به دلیل کوتاه بودن دوران مصاحبتش چشم بپوشید،دنیا نزدیکترین منزلگاه به خشم خدا،و دورترین آنها از رضا و خشنودی اوست؛حال که چنین است-ای بندگان خدا!-از غم و اندوه آن و مشغول شدن به(سرگرمیها و زرق و برق)آن چشم فرو گیرید؛چرا که از فراق و دگرگونیهای حالاتش باخبرید؟و همچون دوستی مهربان و اندرزگو و کوشا که برای نجات دوستش تلاش میکند خویشتن را(نصیحت کنید و)از دنیا پرستی بر حذر دارید.
از آن چه در قربانگاههای قرون پیشین دیدهاید عبرت گیرید و از کسانی که پیوندهای اعضایشان از هم گسسته،چشمها و گوشهایشان از میان رفته،شرف و عزتشان نابود شده و شادی و نعمتهایشان پایان یافته،درس عبرت بیاموزید،آنها به جای نزدیکی به فرزندان،به فراقشان مبتلا شدهاند و همدمی همسرانشان به مفارقت مبدّل گشته؛ اکنون نه بر یکدیگر تفاخر میکنند؛نه زاد و ولد دارند؛نه به دیدار یکدیگر میشتابند و نه با هم سخن میگویند.
چون چنین است،ای بندگان خدا!مراقب باشید،همانند کسی که بر نفس خود پیروز گشته و از شهوات سرکش جلوگیری نموده است،و با چشم عقل مینگرد؛چرا که همه چیز آشکار است،نشانههای راه برقرار و جادّه،صاف و هموار و راه،مستقیم و استوار میباشد!
به قربانگاههای قرون پیشین بنگرید!
امام در این بخش از خطبه به پند و اندرزهای پر معنا و نصایح پر بار و بیدارگر میپردازد و پس از تقویت پایههای ایمان در مخاطبان خود در بخش سابق،در این بخش به جنبههای عملی میپردازد؛چرا که عمل میوه درخت ایمان است؛میفرماید:«ای بندگان خدا!شما را به تقوای الهی و اطاعت او توصیه میکنم که موجب رستگاری در
فردای قیامت و نجات ابدی است»( أوصیکم عباد اللّه،بتقوی اللّه و طاعته،فإنّها النّجاة غدا،و المنجاة (1)أبدا) .
تقوا و طاعت ممکن است به یک مفهوم باز گردد و ممکن است تقوا را ریشه طاعت به حساب آورد؛چرا که طاعت الهی از تقوا و خدا ترسی درونی بر میخیزد.این احتمال نیز وجود دارد که تقوا اشاره به ترک گناه و طاعت اشاره به اجرای اوامر الهی باشد و در هر حال این دو،از هم جدا نیست(و شاید به همین علّت است که ضمیر در«انّها»مفرد آورده شده؛ در حالی که مرجع ضمیر،تثنیه است).
اطلاق«نجات»بر«تقوا»ممکن است از قبیل اطلاق مسبّب بر سبب باشد؛چرا که تقوا سبب نجات در جهان دیگر است.
سپس به بیان اتمام حجت الهی میپردازد و میفرماید:«خداوند انذار کرده،انذاری رسا و بلیغ و تشویق نموده؛تشویقی پر بار و کامل» (رهّب (2)فأبلغ،و رغّب فأسبغ (3)) .
میدانیم ضامن اجرای تمام قوانین الهی بشارت و انذار است.بشارت و انذاری در حد اعلا؛و خداوند برای ترغیب مردم به پرهیزگاری و اطاعت و نهی آنها از سرکشی و گناه، این کار را به وسیله پیغمبرانش در جای،جای کتب آسمانی انجام داده است.
و از آن جا که سرچشمه معاصی و گناهان،دنیا پرستی و فریفته شدن به زرق و برق آن است باز امام علیه السّلام در این جا به سراغ این مطلب میرود و از قول خداوند چنین میگوید:
1) 1) «منجاة»از مادّه«نجات»در این جا اسم مکان و به معنای محل نجات است.این احتمال نیز داده شده که معنای مصدری داشته باشد.«نجات»به معنای رهایی است و گاه به معنای شتر سریع السیر آمده که سبب رهایی انسان از بیابانهای پر خطر است.
2) 2) «رهّب»از مادّه«ترهیب»به معنای بیم دادن و ترساندن است.
3) 3) «أسبغ»از مادّه«اسباع»به معنای انجام دادن کاری به طور کامل است و در اصل از«سبغ» (بر وزن صبر)به معنای پیراهن یا زره گشاده است؛سپس به نعمت گسترده و وضوی کامل «اسباغ نعمت»یا«اسباغ الوضوء»اطلاق شده است.
«خدا دنیا و انقطاع و زوال و انتقال آن را برای شما وصف کرده است؛بنابر این از این زرق و برقهایی که برای شما اعجابانگیز است،به دلیل کوتاه بودن دوران مصاحبتش چشم بپوشید» (و وصف لکم الدّنیا و انقطاعها،و زوالها و انتقالها.فأعرضوا عمّا یعجبکم فیها لقلّة ما یصحبکم منها) .
از این جملههای کوتاه و پر معنا به خوبی استفاده میشود که خداوند چهار چیز را در مورد دنیا بیان فرموده است:نخست اصل زندگی دنیا که همان گونه که از نامش پیداست زندگی پست و پایین و کم ارزش و حقیری است و دیگر این که پایدار نمیماند و روزی با مرگ آدمی و سرانجام با مرگ مجموعه دنیا به پایان میرسد و دیگر این که در همان زمانی که انسان از مواهب دنیا برخوردار است گرفتار زوال تدریجی آن میباشد.قوای بدن به تدریج از میان میرود و ضعف،جای قوّت را میگیرد،سلامتی مختل میشود، دوستان و عزیزان یکی بعد از دیگری چهره در نقاب خاک میکشند و دیگر این که همواره دنیا از گروهی به گروه دیگر منتقل میشود.
قرآن مجید میفرماید:« «اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِینَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَ تَکاثُرٌ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ کَمَثَلِ غَیْثٍ أَعْجَبَ الْکُفّارَ نَباتُهُ ثُمَّ یَهِیجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ یَکُونُ حُطاماً وَ فِی الْآخِرَةِ عَذابٌ شَدِیدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللّهِ وَ رِضْوانٌ وَ مَا الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلاّ مَتاعُ الْغُرُورِ» (1)بدانید زندگی دنیا تنها بازی و سرگرمی و تجمّل پرستی و فخر فروشی در میان شما و افزون طلبی در اموال و فرزندان است؛همانند بارانی که محصولش کشاورزان را در شگفتی فرو میبرد،سپس خشک میشود؛به گونهای که آن را زرد رنگ میبینی؛سپس تبدیل به کاه میشود و در آخرت، عذاب شدید است یا مغفرت و رضای الهی و(به هر حال)زندگی دنیا چیزی جز متاع فریب نیست».
در این آیه بیارزش بودن دنیا و همچنین انقطاع و زوال آن در ضمن یک مثال روشن
1) 1) حدید،آیه 20.
ترسیم شده است؛همان گونه که انتقال آن در آیه شریفه« «وَ تِلْکَ الْأَیّامُ نُداوِلُها بَیْنَ النّاسِ» (1)ما روزهای پیروزی و شکست را در میان مردم منتقل میسازیم»تبیین شده است.
و در ادامه آن در وصف دنیا میافزاید:«دنیا نزدیکترین منزلگاه به خشم خدا،و دورترین آنها از رضا و خشنودی اوست» (أقرب دار من سخط اللّه،و أبعدها من رضوان اللّه!) .
دلیل آن هم روشن است؛چرا که دنیا مجموعهای است از هوا و هوسهای سرکش که از هر سو انسان را به طرف گناه میراند و موجب خشم خدا و ناخشنودی او میشود.
بدیهی است منظور از دنیا در تمام این عبارات،دنیای مادّی است که تنها هدف انسان باشد و برای به چنگ آوردن آن از هر وسیله استفاده کند و آلوده هر گناه شود؛به آن مشغول و مغرور گردد و غیر آن را فراموش کند؛و گر نه،دنیایی که وسیله قوّت و قدرت بر طاعت و شکر بر نعمت و رسیدن به سعادت باشد،از مواهب عظیم الهی است.
امام علیه السّلام در ادامه این سخن در یک نتیجهگیری روشن،میفرماید:«حال که چنین است ای بندگان خدا!از غم و اندوه آن و مشغول شدن به(سرگرمیهای)آن چشم فرو گیرید چرا که از فراق و دگرگونیهای حالاتش باخبرید؟و همچون دوستی مهربان و اندرزگو و کوشا که برای نجات دوستش تلاش میکند خویشتن را(نصیحت کنید و)از دنیا پرستی بر حذر دارید» (فغضّوا (2)عنکم-عباد اللّه-غمومها و أشغالها،لما قد أیقنتم به من فراقها و تصرّف حالاتها.فاحذروها حذر الشّفیق النّاصح و المجدّ الکادح (3).)
اشاره به این که گرفتاریهای دنیا فزاینده و غم و اندوه آن،روز افزون است.هر چه انسان به آن نزدیکتر شود،گرفتارتر خواهد شد و به جایی خواهد رسید که تمام وجود او را گرفتاریها و اندوهها پر خواهد کرد.
در این زمینه،حدیث جالبی از امام باقر علیه السّلام نقل شده که فرمود:«مثل الحریص علی الدّنیا مثل دودة القزّ کلّما ازدادت من القزّ علی نفسها لفّا کان أبعد لها من الخروج حتّی تموت غمّا؛مثال کسی که نسبت به دنیا حریص است،همچون کرم ابریشم است که هر قدر بر خود بیشتر میتند از خارج شدن دورتر میشود تا در درون آن پیله،از اندوه میمیرد». (1)
یکی از شعرای عرب این حدیث را در ضمن شعر زیبایی بیان کرده است:
أ لم تر أنّ المرء طول حیاته حریص علی ما لا یزال یناسجه
کدود کدود القزّ ینسج دائما فیهلک غمّا وسط ما هو ناسج (2)
آیا نمیبینی که انسان در طول حیات خود* نسبت به چیزی که جمعآوری میکند حریص است بسیار پر تلاش است همچون کرم ابریشم که همواره بر خود میتند* و سرانجام در میان آنچه تنیده با اندوه میمیرد!» سپس امام علیه السّلام دست مخاطبان خود را گرفته و آنها را به زمانهای گذشته میبرد و سرانجام زندگی دنیا پرستان را برای آنها در ضمن ده جمله کوتاه و بسیار تکان دهنده
شرح میدهد؛آن چنان که هر شنوندهای را تحت تأثیر قرار میدهد؛میفرماید:«از آن چه در قربانگاههای قرون پیشین دیدهاید عبرت گیرید و از آن کسانی که پیوندهای اعضایشان(در زیر خاکها)از هم گسسته،چشمها و گوشهایشان از میان رفته،شرف و عزتشان نابود شده و شادی و نعمتهایشان قطع گردیده است.(آری از آنها،درس عبرت بیاموزید)» (و اعتبروا بما قد رأیتم من مصارع (1)القرون قبلکم:قد تزایلت أوصالهم (2)،و زالت أبصارهم و أسماعهم،و ذهب شرفهم و عزّهم،و انقطع سرورهم و نعیمهم) .
جمله «تزایلت أوصالهم» اشاره به متلاشی شدن پیوندهای بدن در زیر خاک است.
این تعبیر میتواند اشارهای به پیوندهای اجتماعی در زندگی انسان نیز باشد که بعد از وفات انسان متلاشی میشود؛همان گونه که ابصار و اسماع،اشاره به همین چشم و گوش ظاهری و قدرت دیدن و شنیدن حسّی است؛ولی میتواند کارگردانان انسان را نیز که از گوشه و کنار جهان،اخباری را میشنوند و میبینند و منتقل میکنند در بر گیرد.
نه تنها حواسّ ظاهری انسان و پیوندهای جسمانی او از میان میرود،بلکه جهات اجتماعی همچون شرف و عزّت مادّی نیز با دفن او مدفون میگردد و تمام لذّتها و نعمتها بر باد میرود.
سپس در ادامه این سخن به بخش دیگری از مواهبی که انسان با مرگ از دست میدهد اشاره کرده،میفرماید:«آنها به جای نزدیکی به فرزندان،به فراق آنها مبتلا شدند و همدمی همسرانشان به مفارقت آنها مبدل شد؛اکنون نه بر یکدیگر تفاخر میکنند؛نه زاد و ولد دارند؛نه به دیدار یکدیگر میشتابند و نه با هم سخن میگویند» (فبدّلوا بقرب الأولاد فقدها،و بصحبة الأزواج مفارقتها.لا یتفاخرون،و لا
یتناسلون،و لا یتزاورون،و لا یتحاورون (1)) .
و به گفته شاعر:
و حلّوا بدار لا تزاور بینهم و أنّی لسکّان القبور التّزاور
«آنها به سرایی وارد شدند که هیچ دیداری در میان ساکنانش نیست،چگونه ساکنان قبور میتوانند با هم دیدار داشته باشند». (2)
بدیهی است که این سخن ناظر به جسم انسانهاست و هیچ مانعی ندارد که ارواح مؤمنان با هم دیدار داشته باشند و سخن بگویند.
و در پایان خطبه و نتیجهگیری نهایی امام علیه السّلام به همه هشدار میدهد و میفرماید:
«(چون سرنوشت شما چنین است)،پس ای بندگان خدا!بر حذر باشید،همانند کسی که بر نفس خود پیروز گشته و از شهوات سرکش مانع شده،و با چشم عقل مینگرد؛چرا که همه چیز آشکار،نشانههای راه برقرار و جادّه،صاف و هموار و راه،مستقیم و استوار است!» (فاحذروا،عباد اللّه،حذر الغالب لنفسه،المانع لشهوته،النّاظر بعقله؛ فإنّ الأمر واضح،و العلم قائم،و الطّریق جدد (3)و السّبیل قصد) .
جمله «فاحذروا...النّاظر بعقله» اشاره به این است که در صورتی انسان میتواند از خطرهایی که در بخشهای پیشین خطبه آمده در امان بماند که اوّلا بر نفس خود غالب باشد و به دنبال آن بتواند شهوات خود را مهار کند و در پی آن با دیده تیزبین عقل به مسائل بنگرد؛نه با دیده گمراه کننده شهوات.
جملههای چهارگانهای که در پایان خطبه ذکر شده،هر یک اشاره به نکته مستقلّی دارد.نخست میفرماید:برنامههای سعادت به وسیله قرآن و اولیای الهی تبیین شده و در
جای جای مسیر«الی اللّه»نشانههای روشنی نصب شده است؛جادّه نیز محکم و صاف و خالی از عوامل لغزش است،سبیل و طریق نیز مستقیم و خالی از هر گونه کجی و انحراف است.
تنها چیزی که باقی میماند تصمیم و اراده رهروان این راه و پیمودن سریع آن است.
خوشبخت و سعادتمند آنهاییاند که تصمیم گرفتند و این راه را پیمودند؛به گفته شاعر:
فطوبی لعبد آثر اللّه ربّه و جاد بدنیاه لما یتوقّع
«خوشا به حال آنان که خدا را بر همه چیز مقدّم داشتند و از زرق و برق دنیا برای سعادت جاویدان چشم پوشیدند». (1)
1) 1) منهاج البراعه،جلد صفحه 9،412.
و من کلام له علیه السّلام
لبعض أصحابه و قد سأله:کیف دفعکم قومکم عن هذا المقام
و أنتم أحق به؟
(1) از سخنان امام علیه السّلام است در پاسخ بعضی از یارانش که از آن حضرت پرسید:چگونه قوم شما،شما را از این مقام(خلافت)کنار زدند،در حالی که شما سزاوارترید؟
1) 1) سند خطبه: از جمله کسانی که این گفتار علی علیه السّلام را قبل از سیّد رضی و نهج البلاغه نقل کردهاند،مرحوم شیخ«صدوق»است که آن را در کتاب«امالی»به هنگام ذکر علت ترک مردم علی علیه السّلام را بیان کرده است. «طبری»در کتاب«مسترشد»و مرحوم«شیخ مفید»در«ارشاد»نیز آن را نقل کردهاند.آنها سؤال کننده این مطلب را شخصی به نام«ابن دودان»ذکر کردهاند.(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 377).
همان گونه که ذکر شد امام علیه السّلام این سخن را در پاسخ کسی فرمود،که از آن حضرت پرسید:با تمام شایستگیهایی که در شما وجود دارد،چرا این قوم،خلافت را به دیگری سپردند؟ امام علیه السّلام در پاسخ،به دو نکته مهم اشاره میکند که دو بخش این گفتار را تشکیل میدهد:
نخست:به علت اصلی این موضوع که همان بخل و انحصار طلبی و دنیا پرستی بود اشاره میفرماید.
و در بخش بعد میفرماید:«تو از گذشته و آغاز خلافت تعجب میکنی بیا و امروز را تماشا کن که گروهی«معاویه»را پذیرفتند و به دنبال او افتادند؛در حالی که هیچ گونه صلاحیتی برای این مقام ندارد و اصلا قابل قیاس با من نیست.
فقال:یا أخا بنی أسد،إنّک لقلق الوضین ترسل فی غیر سدد،و لک بعد ذمامة الصّهر و حقّ المسألة،و قد استعلمت فاعلم:أمّا الإستبداد علینا بهذا المقام و نحن الأعلون نسبا،و الأشدّون برسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله-نوطا،فإنّها کانت أثرة شحّت علیها نفوس قوم،و سخت عنها نفوس آخرین؛و الحکم اللّه،و المعود إلیه القیامة.
و دع عنک نهبا صیح فی حجراته و لکن حدیثا ما حدیث الرّواحل
:
امام علیه السّلام(در پاسخ آن مرد که از طایفه بنی اسد بود چنین)فرمود:ای برادر اسدی!تو مردی مضطرب و دستپاچهای و بیهنگام پرسش میکنی؛ولی با این حال هم احترام خویشاوندی سببی داری و هم حق پرسش.اکنون که میخواهی بدانی،بدان:اما این که بعضی این مقام را از ما گرفتند و در انحصار خود در آوردند،در حالی که ما از نظر نسب بالاتر و از جهت رابطه با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله پیوندمان محکمتر است،بدینجهت بود که عدهای بر اثر خودخواهی و انحصار طلبی ناشی از جاذبههای خلافت،به دیگران بخل ورزیدند،و(با نداشتن شایستگی،حق ما را غصب کردند)و گروهی دیگر(اشاره به خود حضرت و بنی هاشم است)با سخاوت از آن چشم پوشیدند.خدا در میان ما و آنها داوری خواهد کرد و بازگشت همه به سوی او در قیامت است(سپس امام علیه السّلام به سفر معروف «امرؤا القیس»تمسّک جست و فرمود:) سخن از غارتهایی که در گذشته واقع شد،رها کن و از غارت امروز سخن بگو(که خلافت اسلامی به وسیله معاویه و دار و دسته منافقان مورد تهدید قرار گرفته).
چرا خلافت علوی غصب شد؟
همان گونه که بیان شد این گفتار به طور کامل در پاسخ یک سؤال ایراد شده است.
سؤالی که قراین کلام نشان میدهد که در محل یا زمان مناسبی ایراد نشده؛ولی هر چه بود امام علیه السّلام برای این که سؤال را بی پاسخ نگذارد،به ذکر پاسخ فشرده و پر معنایی پرداخت.
نخست فرمود:«ای برادر اسدی!(سوال کننده از طایفه بنی اسد بود)تو مردی مضطرب و دستپاچهای و بی هنگام پرسش میکنی؛ولی با این حال هم احترام خویشاوندی سببی داری و هم حق پرسش.اکنون که میخواهی بدانی،بدان» (یا أخا بنی أسد،إنّک لقلق الوضین ترسل فی غیر سدد (1)،و لک بعد ذمامة (2)الصّهر و حقّ المسألة،و قد استعلمت فاعلم) .
در این که چرا امام علیه السّلام مخاطب را«أخا بنی أسد»خطاب کرد و در ضمن کلماتش فرمود:تو با ما خویشاوندی سببی داری؟در میان شارحان نهج البلاغه گفتگوست؛بعضی مانند«ابن ابی الحدید»و مرحوم«مغنیه»معتقدند به دلیل آن است که یکی از همسران پیامبر صلّی اللّه علیه و آله«زینب بنت جحش»از طایفه بنی اسد بود (3)و بعضی احتمال میدهند، علی علیه السّلام همسری از«بنی اسد»انتخاب کرده بود؛هر چند در تواریخ ذکری از آن نیامده (جمع میان این دو تفسیر نیز مانعی ندارد).
1) 1) «سدد»به معنای صاف و درست بودن است.
2) 2) «ذماقة»به معنای حق و حرمت است.
3) 3) بنی اسد طایفهای از عرب بودند که به جنگجویی در عصر جاهلیّت و بعد از ظهور اسلام معروف بودند.آنها در نزدیکی سرزمین«نجد»میزیستند و بعد از ظهور اسلام مسلمان شدند و در جنگ قادسیه همراه«سعد بن ابی وقاص»جنگیدند و کشتههای زیادی دادند. تاریخ بنی اسد مملوّ از حوادث گوناگون است.گروهی از آنها به یاری شهدای کربلا برای دفن اجساد آنها شتافتند و گروهی نیز طرفدار عبید اللّه بودند و با لشکر او همراهی کردند.
تعبیر به «قلق الوضین» ،با توجه به این که«وضین»به معنای همان تنگ،یا نوار و طناب کمربند مانندی است که جهاز یا کجاوه شتر،یا زین اسب را از زیر شکم حیوان با آن میبندند و«قلق»به معنای سست است.بدیهی است اگر آن طناب و نوار سست باشد، زین و جهاز شتر همواره،به این سو و آن سو حرکت میکند؛لذا به آدم دستپاچه و مضطرب«قلق الوضین»اطلاق شده است.
تعبیر به «حقّ المسألة» ،تعبیر بسیار زندهای است که نشان میدهد هر کسی حق سؤال از پیشوایش دارد؛و در ضمن استفاده میشود،پیشوای او هم ملزم به جواب است؛ مگر آن جایی مانع خاصی در کار باشد.
امام علیه السّلام در ادامه این سخن میفرماید:«اما این که بعضی این مقام را از ما گرفتند و در انحصار خود درآوردند،در حالی که ما از نظر نسب بالاتر و از جهت رابطه با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله پیوندمان محکمتر است،بدین جهت بود که عدهای بر اثر خودخواهی و انحصار طلبی ناشی از جاذبههای خلافت،به دیگران بخل ورزیدند،و(با نداشتن شایستگی،حق ما را غصب کردند)و گروهی دیگر(اشاره به خود حضرت و بنی هاشم است)با سخاوت از آن چشم پوشیدند.خدا در میان ما و آنها داوری خواهد کرد و بازگشت همه به سوی او در قیامت است» (أمّا الإستبداد علینا بهذا المقام و نحن الأعلون نسبا،و الأشدّون برسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله-نوطا (1)،فإنّها کانت أثرة (2)شحّت (3)علیها نفوس قوم،و سخت (4)عنها نفوس آخرین؛و الحکم اللّه،و المعود (5)إلیه القیامة) .
منظور از استبداد که از مادّه«بدد»(بر وزن عدد)به معنای دور کردن و متفرّق ساختن گرفته شده،این است که انسان چیزی را در اختیار خود بگیرد و دیگران از آن دور سازد.
امام علیه السّلام در این بخش از گفتار دلیل اصلی غصب خلافت را با تمام شایستگیهایی که در آن حضرت بود،موضوع استبداد و بخل،ذکر میکند که چشمان گروهی را بر واقعیات بست و با شتاب هر چه بیشتر دیگران را کنار زدند و بر جایگاه پیامبر اکرم نشستند.
روشن است که منظور از این گروه،همان کسانیاند که در سقیفه بنی ساعده برای در اختیار گرفتن خلافت اجتماع کردند؛هر چند ابن ابی الحدید به علت پارهای از تعصّبها میخواهد آن را به شورای شش نفره عمر و مخالفت«عبد الرحمن بن عوف»با خلافت علی علیه السّلام مربوط سازد که در واقع شبیه انکار بدیهیات است؛چرا که سؤال سائل از اصل خلافت بعد از رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله بود و جواب امام نیز ناظر به همان است و شبیه چیزی است که در گفتار دیگری از امام علیه السّلام در همین زمینه بیان شده است.
و منظور از جمله «و سخت عنها نفوس آخرین» این است که ما بنی هاشم هنگامی که اصرار عجیب آن گروه را در تصاحب خلافت دیدیم و مقاومت را سبب به هم ریختن نظام جامعه اسلامی دانستیم سخاوتمندانه از آن چشم پوشیدیم و دست از هر گونه مقاومت برداشتیم.
سپس امام علیه السّلام به شعر معروف«امرؤا القیس»تمسّک میجوید که گفته است:سخن از غارتهایی که در گذشته واقع شد رها کن و از غارت امروز سخن بگو(که خلافت اسلامی به وسیله معاویه و دار و دسته منافقان تهدید میشود) (و دع عنک نهبا صیح فی
حجراته (1)و لکن حدیثا ما حدیث الرّواحل)
.
این شعر از«امرؤ القیس»است و جریان آن چنین بوده که«امرؤ القیس»پس از کشته شدن پدرش به«خالد بن سدوس»پناهنده شد؛گروهی از قبیله«بنی جدیله»به او حمله کردند و اموال و شترهایش را به غارت بردند.«امرؤا القیس»جریان را با«خالد»در
1) 1) «حجرات»جمع«حجرة»(بر وزن ضربة)به معنای ناحیه است.
میان گذاشت.«خالد»گفت:شترهای سواریات را که نزد توست در اختیار من بگذار تا شتران غارت شدهات را باز گردانم.
«امرؤ القیس»قبول کرد.خالد سوار شد تا به نزد قبیله«بنی جدیله»رسید.«خالد» گفت:شتران پناهنده مرا گرفتهاید؛باید فورا باز گردانید و شاهد پناهندگی او،همین شتران سواری اوست که من بر یکی سوارم.«بنی جدیله»«خالد»را از مرکب پیاده کردند و باقی مانده شتران را با خود بردند.هنگامی که خبر به«امرؤ القیس»رسید،قطعه شعری سرود که بیت اوّلش همان است که ذکر شد و مضمونش این است:غارت گذشته را رها کن و فعلا سخن از این بگو که«خالد»با دست خودش شتران دیگر مرا به غارتگران واگذار کرده است. (1)
این بخش،دارای دو نکته مهمّ است که در پایان خطبه بیان خواهد شد.
1) 1) شرح نهج البلاغه،ابن ابی الحدید،جلد 9،صفحه 244.
و هلمّ الخطب فی ابن أبی سفیان،فلقد أضحکنی الدّهر بعد إبکائه؛و لا غرو و اللّه،فیاله خطبا یستفرغ العجب،و یکثر الأود!حاول القوم إطفاء نور اللّه من مصباحه،و سدّ فوّاره من ینبوعه،و جدحوا بینی و بینهم شربا و بیئا،فإن ترتفع عنّا و عنهم محن البلوی،أحملهم من الحقّ علی محضه؛و إن تکن الأخری، «فَلا تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَراتٍ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِما یَصْنَعُونَ» .
:
(بحث درباره گذشته خلافت را با تمام اشکالاتش رها کن)اکنون بیا و مشکل مهمّ پسر ابو سفیان را تماشا کن.به راستی روزگار مرا خنداند بعد از آن که گریانید!به خدا سوگند!تعجب هم ندارد.آه!چه حادثه عظیمی که دیگر تعجبی باقی نگذاشت و کژی و انحراف بسیار به بار آورد!آنها کوشیدند نور خدا را که از چراغش میدرخشید خاموش سازند و مجرای فوران چشمه فیض الهی را مسدود کنند و این آب زلال را میان من و خودشان به بیماریها و سموم آلوده سازند.هرگاه این مشکلات موجود از ما و آنها برطرف شود،من آنها را به سوی حق خالص میبرم و اگر مسیر حوادث به گونه دیگری بود(عاقبت شومی دارند)بر آنها حسرت مخور؛زیرا خداوند از آن چه انجام میدهند، آگاه است.
این بخش شرحی است بر آن چه امام علیه السّلام به طور اشاره با ذکر شعر«امرؤ القیس»بیان فرمود.امام با آن شعر به این حقیقت اشاره کرد که گذشته را(با تمام عیوب و اشکالاتش) رها کن و امروز را بنگر که چه غوغایی برپاست.اکنون در این بخش به شرح آن میپردازد و میفرماید:«بیا و مشکل مهمّ پسر ابو سفیان را تماشا کن.به راستی روزگار مرا خنداند بعد از آن که گریانید!» (و هلمّ (1)الخطب (2)فی ابن أبی سفیان،فلقد أضحکنی الدّهر بعد إبکائه) .
تو از من سؤال میکنی که چرا بعد از رحلت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله خلافت را از ما دریغ داشتند،در حالی که از همه شایستهتر بودی؟بیا و امروز را ببین که فرزند ابو سفیان، دشمن شماره یک اسلام در برابر من قد علم کرده و خلافت را از من مطالبه میکند.به راستی گریه آور است و هم خنده آور!گریه آور است به جهت این که کار مسلمانان به جایی رسیده که فرزند خطرناکترین دشمن اسلام بخواهد بر مسلمین حکومت کند و از حوزه اسلام و مسلمین دفاع کند و خنده آور است از این نظر که او در هیچ چیز با من قابل مقایسه نیست؛بلکه در دو نقطه متضادّ قرار داریم.
این احتمال نیز وجود دارد که این خنده و گریه به یک زمان باز نگردد؛گریه برای پایمال شدن حق اسلام و مسلمین بعد از رحلت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به دست مدّعیان اسلام و خنده بر وضع مسلمین در برابر بنی امیّه که چگونه راضی شدند این تفالههای عصر جاهلیّت بر آنها حکومت کنند.
سپس میافزاید:«به خدا سوگند!این تعجب ندارد.آه!چه حادثه عظیمی که دیگر
تعجّبی باقی نگذارده و کژی و انحراف بسیار به بار آورد!» (و لا غرو (1)و اللّه،فیا له خطبا یستفرغ (2)العجب،و یکثر الأود! (3)) .
ممکن است در اوّلین نگاه،صدر و ذیل این عبارت،متناقض پنداشته شود؛ولی در واقع،نوعی فصاحت و بلاغت در آن به کار رفته است؛همانند چیزی که شاعر در شعرش آورده است؛میگوید:
قد صرت فی المیدان یوم طرادهم فعجبت حتّی کدت أن لا أعجبا (4)
«آن روز که با آنها(دشمنان)درگیر شدند و دنبال کردند من قدم به میدان گذاشتم و آن قدر از وضع آنها تعجّب کردم که نزدیک بود تعجّب نکنم».
یعنی به قدری تعجّب کردم که دیگر تعجّبی برای من باقی نماند و طبق ضرب المثل معروف«الشّیء إذا تجاوز حدّه إنقلب ضدّه؛چیزی که از حد خود بگذرد به ضدّش منقلب میشود».
جمله «یکثر الأود» اشاره به این است که با حکومت افرادی همچون فرزند ابی سفیان، جامعه اسلامی به کلّی از راه راست منحرف میگردد و کژی و انحراف در همه چیز و همه جا ظاهر میشود.
آن گاه امام علیه السّلام به شرح این مطلب پرداخته،میفرماید:«آنها کوشیدند نور خدا را که از چراغش میدرخشید،خاموش سازند و مجرای فوران چشمه فیض الهی را مسدود کنند و این آب زلال را میان من و خودشان به بیماریها و سموم آلوده سازند»( حاول
1) 1) «غرو»به معنای تعجّب است.
2) 2) «یستفرغ»از ماده«فراغ»در این جا به معنای بیرون ریختن است و مفهوم جمله«یستفرغ العجب»این است که هر گونه تعجّب را بیرون میریزد و جایی برای آن باقی نمیگذارد.
3) 3) «أود»از مادّه«أود»(بر وزن قول)به معنای کج شدن گرفته شده و«أود»(بر وزن سند)به معنای کجی است.
4) 4) شرح نهج البلاغه،ابن ابی الحدید،جلد 9،صفحه 247.
القوم إطفاء نور اللّه من مصباحه،و سدّ فوّاره (1)من ینبوعه،و جدحوا (2)بینی و بینهم شربا وبیئا (3)) .
جمله «حاول القوم...» اشاره به این است که بنی امیّه تنها برای رسیدن به مقام و حکومت بر مردم،تلاش نمیکردند؛بلکه هدفشان خاموش کردن نور اسلام و قرآن بود.
هدف این بود که مردم را به دوران ظلمانی جاهلیّت باز گردانند و اعمال آنها بیانگر این مطلب بود.
جمله «و سدّ فوّاره...» همین معنا را به تعبیر دیگری بیان میفرماید.اسلام و قرآن را به چشمه جوشانی تشبیه میکند که در کویر جاهلیّت عرب آشکار شد و سرزمین دلها را آبیاری کرد و گلها و میوهها بر شاخسارش نمایان گشت.بنی امیّه میکوشیدند راه این چشمه را مسدود کنند و مردم را بار دیگر به همان کویر باز گردانند.
جمله«و جدحوا...»تعبیر گویای دیگری از همین معناست.آنها آب زلال شریعت اسلام را با سموم کشنده آلوده ساختند تا مزاج فکر و اخلاق مردم را که خواهان اسلام بودند،مسموم کنند؛زیرا تا زمانی که مردم،سالم میاندیشیدند و سالم حرکت میکردند زیر بار جنایتکاران آلودهای همچون بنی امیّه و آل ابی سفیان نمیرفتند.
آری،آنها نه تنها برای خاموش کردن نور ولایت بپا خاستند،بلکه همچون مشرکان در آغاز اسلام که قرآن درباره آنها میگوید: «یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللّهِ بِأَفْواهِهِمْ» (4)برای خاموش کردن نور خدا یعنی اسلام و قرآن به پا خاستند و جلوی نشر اسلام و علوم
1) 1) «فوّار»صیغه مبالغه به معنای کثیر الفوران است و نیز به معنای منبع آب و سوراخی که آب به شدّت از آن بیرون میآید،میباشد.
2) 2) «جدحوا»از ماده«جدح»(بر وزن مدح)به معنای مخلوط کردن و ممزوج نمودن است.
3) 3) «وبیأ»به معنای چیزی است که وبا در آن زیاد است(توجه داشته باشید«وبا»گاهی به مرض خاص مشهور،اطلاق میشود و گاه به هر گونه مرض و در خطبه مزبور،معنای دوّم، مقصود است).
4) 4) صف،آیه 8.
الهی را گرفتند و با جعل احادیث فراوان،این آب زلال را آلوده و مسموم ساختند.
سپس امام علیه السّلام در پایان این سخن،تصمیم نهایی خود را در ضمن چند جمله کوتاه بیان کرده چنین میفرماید:«اگر این مشکلات موجود از ما و آنها برطرف گردد،من آنها را به سوی حق خالص میبرم و اگر مسیر حوادث به گونه دیگری بود(عاقبت شومی دارند)بر آنها حسرت مخور؛زیرا خداوند از آن چه انجام میدهند،آگاه است» (فإن ترتفع عنّا و عنهم محن البلوی،أحملهم من الحقّ علی محضه؛و إن تکن الأخری، «فَلا تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَراتٍ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِما یَصْنَعُونَ» ).
اشاره به این که اگر موانع بر طرف گردد،من برای بازگرداندن جامعه اسلامی به جامعه عصر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آمادگی کامل دارم و تلاش و کوشش خود را در این راه به کار میگیرم؛ ولی اگر شرایط اجازه نداد باز هم مشکلی نیست؛چرا که ما به وظیفه خود عمل کردهایم و آنها نیز به سزای اعمالشان خواهند رسید.
هر انسانی در برابر انبوهی از مجهولات و مشکلات درباره خود و دیگران قرار دارد که گاه مربوط به مسائل مادّی است و گاه معنوی و کلید حلّ آنها غالبا سؤال از آگاهان و اندیشمندان است.
به همین دلیل،خداوند در عالم تکوین و تشریع درهای سؤال را به روی انسان گشوده است.از نظر تشریع در دستورات اسلامی نه تنها اجازه سؤال به هر کس و درباره هر چیز را داده است،بلکه به سؤال کردن امر کرده است،قرآن مجید در دو آیه میفرماید:
« «فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ» ؛از آگاهان سؤال کنید اگر نمیدانید». (1)
امیر مؤمنان در بعضی از کلمات پر معنایش در نهج البلاغه میفرماید:«و لا یستحیینّ أحد إذا لم یعلم الشّیء أن یتعلّمه؛هیچ گاه کسی در فراگیری علم و سؤال از مجهولات، شرم و حیا به خود راه ندهد». (2)
آری،سؤال کردن عیب نیست.عیب آن است که انسان پرسش نکند و در جهل و نادانی بماند.
جالب این است که در خطبه یاد شده سؤال کردن را حقی برای هر کس ذکر فرموده و این معنا در مورد جوانان و نوجوانان بسیار مهمتر است چرا که آنها دارای مجهولات فراوان:
از نظر تکوین و آفرینش نیز خداوند،حسّ کنجکاوی و جستجوگری را در ذات انسان قرار داده است.انسان،همواره مایل است از چیزهایی که نمیداند،بپرسد و بداند.این حس در جوانان و نوجوانان شدیدتر است؛به سبب همان نیازی که دارند،گاه آن قدر پدر و مادر را سؤال پیچ میکنند که داد و فریادشان بلند میشود؛در حالی که وظیفه آنها این است که با محبّت و مدارا به این نیاز روحیشان پاسخ مثبت دهند.آن چه را میدانند، در اختیارشان بگذارند و آن چه را نمیدانند به کسانی که میدانند ارجاع دهند.
بعضی فکر میکنند اگر از مسائل اصول عقاید سؤال کنند نشانه کفر و بیاعتقادی است؛در حالی که این پرسشها برای تحقیق بیشتر و استحکام بخشیدن به عقیده است.
دانشمندان و آگاهان،به ویژه عالمان دینی وظیفه دارند که در هر حال و در هر شرایط،برای پاسخ به سؤالات اعلام آمادگی کنند و با محبّت و احترام از پرسش کنندگان استقبال کنند و فراموش نکنند که بر اساس روایتی که از امیر مؤمنان علی علیه السّلام نقل شده،
چنین وظیفهای بر دوش دارند:«خداوند از افراد نادان،پیمان فراگیری علم نگرفته،مگر آن که پیش از آن از دانشمندان پیمان آموزش گرفته است»(إنّ اللّه لم یأخذ علی الجهّال عهدا بطلب العلم حتّی أخذ علی العلماء عهدا ببذل العلم للجهّال). (1)
این بحث را با ذکر چند حدیث پر معنا پایان میدهیم:
نخست حدیثی است از امام صادق علیه السّلام که یکی از یارانش به نام«حمران بن أعینی»را تشویق به سؤال کرد و فرمود:«إنّما یهلک النّاس لأنّهم لا یسألون؛مردم به علت این هلاک و گمراه میشوند که پرسش نمیکنند». (2)
در حدیث دیگری از امام علی علیه السّلام میخوانیم:«القلوب اقفال مفاتحها السّؤال؛ دلها قفل شده است و کلید آن،سؤال است». (3)
و در حدیثی از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم:«العلم خزائن و مفاتیحه السّؤال فاسئلوا یرحمکم اللّه فإنّه یوجر فیه أربعة:السّائل و المعلّم و المستمع و المحبّ لهم؛علم،خزانههایی است و کلیدهای آن سؤال است.خدا شما را رحمت کند، همواره سؤال کنید؛چرا که چهار گروه برای آن پاداش داده میشوند:سؤال کننده،پاسخ گوینده،کسانی که در آن جا مستمعند و آنها که بدانها علاقهمندند». (4)
در روز جنگ جمل،مرد عربی به امیر مؤمنان علیه السّلام عرض کرد:ای امیر مؤمنان!تو میگویی خداوند یگانه است؟(منظور از این یگانگی چیست؟)مردم از هر سو به او حمله کردند.گفتند:ای مرد عرب،نمیبینی تمام فکر امیر مؤمنان متوجّه جنگ است؟(هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد!)امام فرمود:«او را رها کنید.چیزی که این مرد عرب
میخواهد،همان چیزی است که ما از این قوم میخواهیم(ما هم از این گروه،توحید و یگانگی میطلبیم و جنگ برای فراگیری این تعلیمات مقدّس است)».سپس امام علیه السّلام توحید را به چهار بخش تقسیم کرد:دو قسم آن را مردود شمرد و دو قسم را مقبول. (1)
در این که منظور مرد اسدی از سؤالش درباره خلافت و پاسخ امام علیه السّلام به آن چیست؟ کاملا روشن است،اشاره به داستان سقیفه و تغییر محور خلافت از خاندان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در روز رحلت آن حضرت است؛ولی بعضی از شارحان،مانند«ابن ابی الحدید»که با پیشداوریهای مذهبی خود،قافیه را در این جا سخت بر خود تنگ دیدهاند،احتمال ضعیفی ذکر کرده و به آن دل بستهاند و گفتهاند:منظور،مخالفت«عبد الرحمان بن عوف» در شورای شش نفری عمر با خلافت علی علیه السّلام و سوق دادن آن به سوی عثمان است.
عجب این است که ابن ابی الحدید در این جا داستانی از استادش«ابو جعفر نقیب»نقل میکند که کاملا با آن چه گفتیم موافق است و از هر نظر منطقی است؛با این حال پارهای از تعصبها به مرد آزاد اندیشی همچون ابن ابی الحدید اجازه قبول واقعیت را نمیدهد.
او از استادش چنین نقل میکند:
«از استادم که در پیروی از مذهب علوی مردی با انصاف بود و بهره وافری از عقل و خرد داشت،پرسیدم:منظور سؤال کننده از افرادی که امام علیه السّلام را از حقش بر کنار ساختند کیانند؟آیا منظور،روز سقیفه است یا روز شورا؟ گفت:سقیفه.
گفتم:من به خودم اجازه نمیدهم بگویم اصحاب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله با پیامبر صلّی اللّه علیه و آله مخالفت نمودند و نص خلافت را کنار گذاشتند.
1) 1) شرح آن را در کتاب«توحید صدوق»،صفحه 83،باب«معنی الواحد و التوحید»مطالعه فرمایید.
در پاسخم گفت:من هم به خودم اجازه نمیدهم به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله این نسبت را بدهم که در امر خلافت و امامت پس از خود اهمال و سستی ورزیده و مردم را بی سرپرست گذارده باشد؛او که برای مسافرتی در بیرون مدینه کسی را به جای خود بر میگزید،چگونه برای پس از مرگش کسی را به خلافت تعیین نکرد؟ سپس اضافه نمود:همه معتقدند پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از نظر عقل در مرحله کمال قرار داشت؛ عقیده مسلمانان در این باره معلوم است.یهود،نصارا،فلاسفه و حکما نیز معتقدند،او حکیمی کامل و دارای نظری صائب بود که ملتی را به وجود آورد؛قوانینی را آورد و با عقل و تدبیرش حکومت پهناوری بنیانگذاری کرد.
(صرف نظر از مقام نبوّت که تمام فرمانهایش از ناحیه خدا سرچشمه میگیرد و به وسیله وحی است).
این انسان عاقل با عرب کاملا آشنا بود؛کینههای آنها را خوب میدانست و از طبع آنها اطلاع داشت؛میدانست اگر کسی از قبیلهای کشته شود آن قبیله انتقام خون او را از قاتل،اگر نشد،از نوادگان و بستگانش و اگر نشد از قبیله او خواهد گرفت؛این از یک طرف،از سوی دیگر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به فاطمه،دختر مهربانش و به فرزندانش امام حسن و امام حسین و علی علیهم السّلام علاقهمند بود.بدون تردید اگر او از وحی هم استمداد نمیجست،برای این که آنها صدمهای نبینند،بی سرپرستشان نمیگذاشت؛گمان میکنی او میخواست فاطمه همچون یکی از ضعفای مدینه باشد؟آن هم در میان مردمی که علی،خون خویشاوندانشان را ریخته بود؟که در حقیقت پیامبر ریخته بود نه علی.آری،آنها به خون نوادگانشان تشنه بودند.
خلاصه یک انسان عاقل که در چنین مقامی از ریاست قرار داشت،برای این که آیین و دودمانش به خطر نیفتد میبایست خلافت را در میان آنها قرار داده باشد-چه رسد به این که او پیامبر است و جز از وحی تبعیت نمیکند و همواره دستور میداد مسلمانان باید وصیت کنند.
به او گفتم:مطلب شما قابل قبول؛اما این سخن امام علیه السّلام دلالت بر نص بر خلاف ندارد.
پاسخ داد:درست است؛ولی مطلب این است که سؤال کننده از وجود نص در مورد خلافت پرسش نکرد؛بلکه پرسید:شما که از نظر خویشاوندی در مرحله بالا و از نظر نسب نزدیک به پیامبر قرار داشتید چرا شما را کنار زدند؟و امام علیه السّلام پاسخ این سؤال را دادند. (1)
از تعبیرات امام علیه السّلام در خطبه یاد شده مخصوصا جمله«حاول القوم إطفاء نور اللّه من مصباحه...»چنین استفاده میشود که هدف بنی امیّه تنها استیلای بر خلافت اسلامی نبود؛بلکه آنها که تفالههای عصر جاهلیّت بودند کمر به محو اسلام بسته بودند و اگر با فداکاریهای شهیدان کربلا و بیداری مسلمین پرده از نیّاتشان برداشته نمیشد، معلوم نبود که امروز،نامی از اسلام باقی میماند یا نه؟!شواهد تاریخی بر این مدّعا بسیار است؛از جمله:
1-مورخ معروف،مسعودی در کتاب«مروج الذهب»داستانی نقل میکند که مأمون، خلیفه عباسی در سال 212 ق.دستور اکیدی داد،منادی در همه جا ندا دهد که احدی حق ندارد از معاویه ذکر خیری کند یا او را بر هیچ یک از صحابه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله مقدّم بشمرد.
جمعی از آگاهان در اندیشه فرو رفتند که این دستور اکید و شدید برای چیست؟بعدا معلوم شد این به سبب خبری بود که از طرف فرزند«مغیرة بن شعبه»نقل شده بود که خلاصهاش چنین است:
او میگوید:من با پدرم مغیره به شام آمدیم.پدرم هر روز نزد معاویه میرفت و با او سخن میگفت و بر میگشت و از عقل و هوش او تعریف میکرد.شبی از نزد معاویه برگشت.او را بسیار اندوهگین یافتم؛به گونهای که از خوردن شام خودداری کرد.من تصور کردم مشکلی درباره خانواده ما پیدا شده است.پرسیدم:چرا امشب این همه
1) 1) شرح نهج البلاغه،ابن ابی الحدید،جلد 9،صفحه 248.
ناراحتی؟گفت:من امشب از نزد خبیثترین مردم بر میگردم.گفتم:چرا؟گفت:برای این که با معاویه خلوت کرده بودم.به او گفتم:مقام تو بالا گرفته؛اگر عدالت را پیشه کنی و دست به کار خیر بزنی بسیار بجا است؛مخصوصا به خویشاوندانت از بنی هاشم نیکی کن و صله رحم به جا آور.آنها امروز خطری برای تو ندارند.ناگهان(او منقلب و منفجر شد و) گفت:هیهات هیهات!اخوتیم«یعنی ابو بکر)به خلافت رسید و آن چه باید انجام بدهد انجام داد؛اما هنگامی که از دنیا رفت نام او هم فراموش شد؛فقط گاهی میگویند:ابو بکر.
سپس اخو عدی(یعنی عمر)به خلافت رسید و ده سال زحمت کشید.او نیز هنگامی که از دنیا رفت نامش هم از میان رفت.فقط گاهی میگویند عمر.بعد برادرمان عثمان به خلافت رسید و کارهای زیادی انجام داد.هنگامی که از دنیا رفت نام او هم از میان رفت؛ ولی اخو هاشم(اشاره به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله است)هر روز پنج مرتبه به نام او فریاد میزنند:
«أشهد أنّ محمّدا رسول اللّه»با این حال چه عملی و چه نامی از ما باقی میماند.ای بیمادر؟!سپس گفت:«و اللّه إلاّ دفنا دفنا (1)به خدا سوگند!چارهای جز این نیست که این نام برای همیشه دفن شود!».
هنگامی که مأمون این خبر را شنید در وحشت فرو رفت و آن دستور شدید را درباره معاویه صادر نمود. (2)
این خبر که در کتب معروف تاریخ آمده پرده از مسائل بسیاری بر میدارد و به سؤالات بسیاری در برنامههای بنی امیّه پاسخ میگوید.
سخنان فرزند معاویه،یزید که به هنگام شنیدن خبر شهادت امام حسین علیه السّلام و انتقال سرهای بریده به شام در میان جمعی از شنوندگان و اشعار معروفش(لعبت هاشم بالملک فلا خبر جاء و لا وحی نزل)گواه زنده دیگری بر این مدّعاست.
او و پدرش معاویه این تفکّر زشت و کفر آمیز را از پدر و جدّشان ابو سفیان به ارث برده بودند که به گفته تاریخ طبری و دیگران،هنگامی که خلافت به عثمان(عثمان فرزند زاده امیّه بود)رسید بسیار خشنود شد و در یک جلسه خصوصی خطاب به«بنی عبد مناف»(و بنی امیّه)گفت:تلقّفوها تلقّف الکرة فما هناک جنّة و لا نار؛گوی خلافت را از میدان ببرید که نه بهشتی در کار است و نه دوزخی!». (1)
و در عبارت مسعودی در مروج الذهب چنین ذکر شده است:«یا بنی امیّة،تلقّفوها تلقّف الکرة فو الّذی یحلف به ابو سفیان ما زلت ارجوها لکم و لتصبرنّ إلی صبیانکم وراتة؛ای بنی امیّه،گوی خلافت بربایید.قسم به کسی که ابو سفیان به او سوگند یاد میکند(اشاره به بتها)من همیشه امیدوار بودم که خلافت به دامان شما برگردد و به یقین در آینده به بچههای شما نیز به ارث خواهد رسید». (2)
همین معنا را«ابن عبد البرّ»در کتاب«استیعاب»نقل کرده است؛او میگوید:«این سخن در مجلس عثمان بود و هنگامی که عثمان انکار بهشت و دوزخ را از ابو سفیان شنید،فریاد زد:برخیز و از من دور شو». (3)
و من خطبة له علیه السّلام
(1) از خطبههای امام علیه السّلام است که درباره توحید و اسرار آفرینش سخن میگوید.
خطبهای است بسیار فصیح و بلیغ و به دو بخش تقسیم میشود:
بخش اوّل از اوصاف جمال و جلال خدا سخن میگوید و به گفته مرحوم محقّق بحرانی،امام علیه السّلام نوزده وصف مهم خدا را با عبارات زیبایش شرح میدهد.
و در بخش دوّم،انسان را مخاطب ساخته و در عین این که ضعف و ناتوانی او را بازگو میکند،نشانههای قدرت پروردگار را در آفرینش انسان بیان میدارد و به این ترتیب، ذیل خطبه را با صدرش پیوند میدهد و مجموعهای بینظیر درباره توحید و عرفان پروردگار پدید میآورد.
1) 1) سند خطبه: بخشهایی از این خطبه را«ابو نعیم اصفهانی»در«حلیة الاولیاء»و«واسطی»در«عیون الحکم و المواعظ»و«زمخشری»در کتاب«ربیع الابرار»نقل کردهاند.
الحمد للّه خالق العباد،و ساطح المهاد،و مسیل الوهاد،و مخصب النّجاد.لیس لأوّلیّته ابتداء،و لا لأزلیّته انقضاء.هو الأوّل و لم یزل، و الباقی بلا أجل.خرّت له الجباه،و وحّدته الشّفاه.حدّ الأشیاء عند خلقه لها إبانة له من شبهها.لا تقدّره الأوهام بالحدود و الحرکات،و لا بالجوارح و الأدوات.لا یقال له:«متی؟»و لا یضرب له أمد«بحتّی».الظّاهر لا یقال:
«ممّ؟»و الباطن لا یقال:«فیم؟»لا شبح فیتقصّی،و لا محجوب فیحوی.لم یقرب من الأشیاء بالتصاق،و لم یبعد عنها بافتراق،و لا یخفی علیه من عباده شخوص لحظة،و لا کرور لفظة،و لا ازدلاف ربوة،و لا انبساط خطوة،فی لیل داج،و لا غسق ساج،یتفیّأ علیه القمر المنیر،و تعقبه الشّمس ذات النّور فی الأفول و الکرور،و تقلّب الأزمنة و الدّهور،من إقبال لیل مقبل،و إدبار نهار مدبر.قبل کلّ غایة و مدّة،و کلّ إحصاء و عدّة،تعالی عمّا ینحله المحدّدون من صفات الأقدار،و نهایات الأقطار،و تأثّل المساکن،و تمکّن الأماکن.فالحدّ لخلقه مضروب،و إلی غیره منسوب.
:
ستایش،مخصوص خداوندی است که آفریدگار بندگان است؛خداوندی که گستراننده زمین،جاری کننده سیل در رودخانهها و رویاننده گیاهان بر کوهها و تپههاست.برای اوّل بودن او آغاز نیست و نه برای ازلیتش پایانی.آغازی است که همواره
بوده و پایانی است که سرآمدی ندارد.پیشانیها در برابر عظمتش به خاک افتاده و لبها به یگانگیاش گشوده شده است.برای هر مخلوقی به هنگام آفرینش،حدّی قرار داد تا با وجود مقدّسش شباهت نیابد.افکار و اندیشهها هرگز نمیتواند با حدود و حرکات و نه با اعضا و ابزار،اندازه و حدّی برای او بیان کند.هرگز درباره او نتوان گفت«کی»(به وجود آمده)؟و برایش سرآمدی نیست که گفته شود«تا کی»(باقی است)؟آشکاری است که دربارهاش نتوان گفت:از چه چیز عیان شده و مخفی و پنهانی است که نمیتوان گفت:در چه چیز پنهان شده؟او نه جسم آشکاری است که بتوان انتهایش را جستجو کرد و نه پوشیده و پنهان است که چیزی بر آن محیط باشد.نزدیکی او به موجودات آن چنان نیست که به آنها چسبیده باشد و دوری او از آنها آن گونه نیست که از آنها جدا گردد! نگاههای خیره بندگان از او پنهان نیست و نه تکرار الفاظ(بر زبان آنها)،نه نزدیک شدن به تپهها و بالا رفتن از آنها و نه برداشتن گامهای بلند در شبهای ظلمانی.شبهایی که (سرانجام)ماه درخشان بر آن میتابد(و از ظلمت آن میکاهد)و به دنبال آن،خورشید نورانی از طلوع تا غروب بر آن میگذرد(و تاریکیها را بر میچیند)علم او در تغییرات و دگرگونیهای زمانها و روزگاران از روی آوردن شب و پشت کردن روز نافذ است.(و دامنه علمش به قدری گسترده است که)پیش از پایان و سرآمد هر چیز و قبل از احصا و شمارش آنها از همه آگاهی داشته و دارد،و چیزی بر او مخفی و پنهان نیست از آن چه محدود کنندگانش به او نسبت میدهند برتر است و محدودیت از نظر اندازه و ابعاد و انتخاب منزلگاه و جایگزین شدن در مکان(برای او مفهوم ندارد چرا که)حدّ و اندازه مخصوص آفریدههای اوست و مربوط به غیر او.
شرح عمیق دیگری از صفات جمال و جلال او
همان گونه که گفته شد بخش اوّل این خطبه مجموعهای از صفات خداوند متعال را بیان میکند و جالب این که در آغاز از صفات فعل یعنی آفرینش جهان هستی و عجایب و
شگفتیهای آن سخن میگوید؛چرا که این بخش از صفات برای همه مردم قابل درک و معرفت آفرین است.
میفرماید:«ستایش،مخصوص خداوندی است که آفریدگار بندگان است؛خداوندی که گستراننده زمین،جاری کننده سیل در رودخانهها و رویاننده گیاهان بر کوهها و تپههاست» (الحمد للّه خالق العباد،و ساطح (1)المهاد (2)،و مسیل الوهاد (3)،و مخصب (4)النّجاد (5)) .
امام علیه السّلام در این جا نخست به آفرینش انسانها که شاهکار بزرگ آفرینش است اشاره کرده،بعد به سه موضع(محل سکونت و آب که مایه حیات است و مواد غذایی)اشاره نموده است تا حس شکر گزاری بندگان را برانگیزد و برای معرفت خداوند متعال و شناخت صفات جلال و جمالش که در جملههای بعد نقل شده است،آماده سازد.
تعبیر به«عباد»به قرینه جملههای بعدی،ناظر به انسانهاست؛هر چند ذات این تعبیر،میتواند شامل فرشتگان و جن باشد.
«ساطح المهاد» اشاره به همان چیزی است که در قرآن مجید بیان شده است:
« «أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهاداً» ؛آیا زمین را محل آرامش قرار ندادیم؟». (6)
تعبیر به «مسیل الوهاد» با توجه به این که«وهاد»به معنای درّهها و گودالها است، اشاره به این است که خداوند،مناطقی از زمین را به صورت گودال قرار داد تا آبها در آن
1) 1) «ساطح»از ماده«سطح»که معنای آن معروف است گرفته شده و«ساطح»به کسی میگوید که چیزی را مسطّح و صاف و گسترده کند.
2) 2) «مهاد»و«مهد»در اصل به معنای بستر است و به کره زمین که محل سکونت و استراحت انسانهاست نیز اطلاق میشود و در این جا به همین معناست.
3) 3) «وهاد»جمع«وهده»به معنای زمینهای منخفض و گود است.
4) 4) «مخصب»از ماده«خصب»بر وزن«غصب»به معنای فراوان شدن گیاه است؛بنابر این «مخصب»به کسی گفته میشود که زمینها را پر گیاه و پربرکت کند.
5) 5) «نجاد»جمع«نجد»به معنای زمین مرتفع است و مصدر آن«نجود»است.
6) 6) نبأ آیه،6.
جریان یابد و مناطق دیگر در امن و امان باشد.
تعبیر به «مخصب النجاد» اشاره به قدرت نمایی خداوند در سر سبز شدن مناطق مرتفعی است که آب،به طور معمول به آنها نمیرسد. سپس امام علیه السّلام به بیان بخشی از مهمترین صفات ذات پروردگار که موضوع ازلیّت و ابدیّت و واجب الوجود بودن است میپردازد و میفرماید:«برای اوّل بودن او آغاز نیست و نه برای ازلیتش پایانی.آغازی است که همواره بوده و پایانی است که سرآمدی ندارد» (لیس لأوّلیّته ابتداء،و لا لأزلیّته انقضاء.هو الأوّل و لم یزل،و الباقی بلا أجل) .
دلایل عقلی ثابت کرده است که او واجب الوجود است؛نه آغازی داشته و نه انجامی دارد؛همیشه بوده و همیشه خواهد بود؛چرا که هستیاش از درون ذات اوست و ذات پاکش عین هستی بیپایان اوست.بنابر این،جمله «هو الاول...و الباقی...» نتیجهای است برای جملههای «لیس لاولیته...و لا لازلیته...» زیرا هنگامی که آغاز و انجامی برای ازلیّت و ابدیّت او نباشد،او اوّل و آخر است و این دو وصف،در واقع اساس و پایه بسیاری از اوصاف الهی است و اوصاف جمال و جلالش غالبا به این دو ویژگی باز میگردد.
قرآن مجید نیز میفرماید:« «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ» ؛اوّل و آخر و پیدا و پنهان اوست و او به هر چیز دانا است». (1)
در ادامه این سخن میفرماید:«پیشانیها در برابر عظمتش به خاک افتاده و لبها به یگانگیاش گشوده شده است» (خرّت له الجباه،و وحّدته الشّفاه) .
مسلّم است،کسی که آفریننده همه اشیا و مخلوقات و نعمتهاست و تمام هستی از وجود او سرچشمه میگیرد،شایسته عبودیت و سجده و ستایش است و غیر او شایسته این مقام نیست.البتّه آن سجده و آن ستایش،ناظر به کار عارفان باللّه است؛نه کافران و مشرکان و عاصیان؛چرا که آنها شایسته ذکر نیستند.
امام علیه السّلام در ادامه این اوصاف،به بخشی از صفات سلبیه و قداست او از هر عیب و
1) 1) حدید،آیه 3.
نقصان اشاره کرده،میفرماید:«برای هر مخلوقی به هنگام آفرینش،حدّی قرار داد تا با وجود مقدّسش شباهت نیابد(و کسی به اشتباه نیفتد)» (حدّ الأشیاء عند خلقه لها إبانة له من شبهها) .
اشاره به این که تمام مخلوقات،محدودند و تنها ذات پاک اوست که نامحدود است؛از این رو خالق از مخلوق به آسانی شناخته میشود و از گمراه شدن در وادی شرک پیشگیری میکند.
در این جا این سؤال باقی میماند که مگر ممکن است خداوند چیزی نامحدود یا به تعبیر دیگر واجب الوجود بیافریند؟ذات هر مخلوقی اقتضای محدود بودن میکند؛ بنابر این چگونه ممکن است گفته شود،خداوند اشیا را محدود آفرید تا شباهتی با ذات پاکش نداشته باشند؟ پاسخ این سؤال را میتوان چنین بیان کرد:منظور این است که او همه اشیا را محدود آفرید و نتیجهاش تمایز میان او و مخلوقات شد؛به تعبیر دیگر«ابانة له»مفعول لاجله نیست؛بلکه نوعی نتیجه و غایت فعل است.این نکته نیز قابل توجّه است که در بسیاری از نسخ نهج البلاغه «ابانة لها» نقل شده است که در این صورت،مشکل،به طور کامل حل میشود؛زیرا مفهومش این است که خداوند هر موجودی را با حدود خاصی آفرید تا با موجودات دیگر اشتباه نشود.شبیه آن چه در آیه 13 سوره حجرات بیان شده است:« «یا أَیُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثی وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا» ؛ای مردم ما شما را از یک مرد و زن آفریدیم و شما را تیرهها و قبیلهها قرار دادیم تا یکدیگر را بشناسید». (1)
سپس درباره نامحدود بودن ذات پاک خداوند شرح بیشتری میدهد و با تعبیرات
1) 1) در کتاب اصول کافی،این عبارت ضمن خطبه دیگری و به صورت دیگری نقل شده است که تفسیر اوّل را تقویت میکند و آن عبارت،چنین است:«و حدّ الأشیاء کلّها عند خلقه إبانة لها من شبهه و إبانة له من شبهها»(اصول کافی،جلد 1،صفحه 135).
مختلف این حقیقت را مشخص میکند که او از هر نظر نامحدود و بیپایان است؛ میفرماید:«افکار و اندیشهها هرگز نمیتواند با حدود و حرکات و نه با اعضا و ابزار،اندازه و حدّی برای او تعیین کند» (لا تقدّره الأوهام بالحدود و الحرکات،و لا بالجوارح و الأدوات) .
نه اعضایی همچون اعضای انسانها دارد و نه برای رسیدن به مقاصد خود از ابزار و ادواتی استفاده میکند؛نه حرکت از جایی به جای دیگر و نه حدّ و حدودی دارد؛چرا که اینها همه،نشانههای محدودیت است و ذات پاکش هیچ حد و مرزی را نمیشناسد و به همین دلیل،کنه ذات او برای ما ساکنان عالم محدود و گرفتار در چنگال کاستیها غیر ممکن است،همانگونه که در حدیث امام باقر علیه السّلام نقل شده است:«کلّ ما میّزتموه باوهامکم فی أدقّ معانیه مخلوق مصنوع مثلکم مردود الیکم؛هر چیزی که با فکر خود در دقیقترین معنا و مفهوم تشخیص دهید،مخلوق و مصنوعی مثل شماست و به سوی شما باز میگردد(و آب و رنگ موجودات امکانی دارد و هرگز واجب الوجود نیست). (1)
و برای توضیح و تبیین بیشتر میافزاید:«هرگز درباره او نمیتوان گفت:«کی»(به وجود آمده)؟و برایش سرآمدی نیست که گفته شود«تا کی»(باقی است)؟آشکاری است که دربارهاش نتوان گفت:از چه چیز عیان شده و مخفی و پنهانی است که نمیتوان گفت:
در چه چیز پنهان شده؟» (لا یقال له:«متی؟»و لا یضرب له أمد«بحتّی».الظّاهر لا یقال:«ممّ؟»و الباطن لا یقال:«فیم؟») .
به این ترتیب،نه آغازی دارد نه انجامی؛نه آشکار است همچون آشکار بودن ماه و خورشید؛نه پنهان است همچون پنهان بودن معادن در درون زمین و در عین حال،از همه چیز آشکارتر و کنه ذاتش از همه چیز مخفیتر است؛به تعبیری دیگر ظهورش ظهور ذاتی و خفایش نیز از کنه ذات اوست.
1) 1) بحار الانوار،جلد 66،صفحه 292.
باز برای توضیح بیشتر میفرماید:«او نه جسم آشکاری است که بتوان انتهای او را جستجو کرد و نه پوشیده و پنهان است که چیزی بر آن محیط باشد.نزدیکی او به موجودات آن چنان نیست که به آنها چسبیده باشد و دوری او از آنها آن گونه نیست که از آنها جدا گردد!» (لا شبح (1)فیتقصّی (2)،و لا محجوب فیحوی (3).لم یقرب من الأشیاء بالتصاق،و لم یبعد عنها بافتراق) .
در این بیان،امام علیه السّلام نخست از خدا نفی جسمانیت میکند؛چرا که جسم از دو حال خارج نیست:یا آشکار است و دارای حد و حدود و یا پنهان است و طبعا محدود و محجوب در شیء دیگری؛و در هر دو صورت،حد و پایانی برای او متصور میشود؛در حالی که واجب الوجود بیپایان و نامحدود است.
در دو جمله اخیر جلوه دیگری از نامحدود بودن ذات پاکش دیده میشود.او به همه چیز نزدیک است؛اما نه به معنای چسبیدن و انضمام یا حلول و اتحاد؛بلکه به معنای حضور در همه جا و احاطه هر چیز و او از همه چیز دور است،نه به معنای فاصله گرفتن و جدایی از اشیا؛بلکه به معنای برتر و والا بودن وجود و صفات او نسبت به همه اشیا.این سخن،شبیه همان است که در خطبه اوّل نهج البلاغه گذشت:(مع کلّ شیء لا بمقارنة و غیر کلّ شیء لا بمزایلة)«او با همه چیز است اما نه به این صورت که قرین آنها باشد و غیر همه چیز است،اما نه به این معنا که بیگانه و جدا از آنها باشد».
بیشک،جمع میان این گونه صفات در ممکنات امکان پذیر نیست؛چرا که اگر چیزی دور باشد نزدیک نتوان بود و اگر نزدیک باشد دور نخواهد بود؛ولی تضادّ قرب و بعد و امثال آن در ذات نامحدود واجب الوجود مفهومی ندارد.
1) 1) «شبح»به معنای شخص است و گاه به شخصی که از دور نمایان میشود و کاملا واضح نیست نیز اطلاق میشود.
2) 2) «یتقصّی»از ماده«قصو»(بر وزن قصد)به معنای دور شدن گرفته شده و«تقصّی»به معنای جستجو کردن و تلاش برای به دست آوردن نهایت چیزی است.
3) 3) «یحوی»از ماده«حوایه»به معنای استیلای بر چیزی گرفته شده است.
سپس امام علیه السّلام به شرح علم خداوند نسبت به همه چیز در هر زمان و هر مکان پرداخته و با عباراتی پر معنا و زیبا آن را بیان میکند؛میفرماید:«نگاههای خیره بندگان از او پنهان نیست و نه تکرار الفاظ(بر زبان آنان)،نه نزدیک شدن به تپهها و بالا رفتن از آنها و نه برداشتن گامهای بلند در شبهای ظلمانی» (و لا یخفی علیه من عباده شخوص (1)لحظة،و لا کرور لفظة،و لا ازدلاف (2)ربوة (3)،و لا انبساط خطوة،فی لیل داج (4)،و لا غسق (5)ساج (6)) .
امام علیه السّلام برای این که مشخص کند پنهانترین حرکات و اشیا از دید علم خداوند مخفی نمیماند،مسافری را فرض کرده که در شبی تاریک از بیابانی میگذرد،چشمهای او به بیابان خیره شده و زمزمههایی زیر لب دارد،به تپههایی نزدیک میشود و از آنها بالا میرود و برای رسیدن به مقصد با عجله گامهای بلند بر میدارد و در آن ظلمت و تاریکی به پیش میرود.خداوندی که حرکات چشم و لبها و پاهای چنین مسافری بر او مخفی نیست به یقین،اعمال بندگانش در روزهای روشن و در شهرها و آبادیها بر او پنهان نمیماند.
سپس در وصف این شب تاریک چنین میافزاید:«شبهایی که(سرانجام)ماه درخشان بر آن میتابد(و از ظلمت آن میکاهد)و به دنبال آن،خورشید نورانی از طلوع تا
1) 1) «شخوص»به معنای خیره نگاه کردن به چیزی است.
2) 2) «ازدلاف»به معنای نزدیک شدن و بالا رفتن از نقطه مرتفعی است و«مشعر»الحرام را «مزدلفه»میگویند،برای این که مردم از آن جا به«منی»نزدیک میشوند و یا در سایه این عبادت به خدا نزدیک میشوند.
3) 3) «ربوه»محل مرتفع را گویند.
4) 4) «داج»از ماده«دجوّ»(بر وزن علوّ)به معنای تاریک شدن شب است و«لیل داج»به شب تاریک بدون ماه گفته میشود.
5) 5) «غسق»به معنای شدّت ظلمت است و از آن جا که نیمه شب از هر زمانی تاریکتر است این واژه به آن اطلاق میشود.
6) 6) «ساج»به معنای ساکن است و منظور از«غسق ساج»تاریکی طولانی و مستمر است.
غروب بر آن میگذرد(و تاریکیها را بر میچیند)»( یتفیّأ (1)علیه القمر المنیر،و تعقبه الشّمس ذات النّور فی الأفول و الکرور (2)) .
اشاره به این که علم خداوند نسبت به موجودات و اعمال انسانها نه تنها در دل شبهای تاریک وجود دارد،بلکه شامل شبهای مهتابی و روزهای روشن نیز میشود و در یک کلمه،هیچ مکانی در این جهان نیست مگر این که در پیشگاه علم خداوند آشکار است؛درست شبیه چیزی که در ادامه خطبه میآید:«علمه بما فی السّموات العلی کعلمه بما فی الأرضین السّفلی؛آگاهی او به آنچه در آسمانهای بالاست همچون آگاهیاش به چیزهایی است که در زمینهای پایین قرار دارد».
و در تکمیل این سخن میفرماید:«علم او در تغییرات و دگرگونیهای زمانها و روزگاران از روی آوردن شب و پشت کردن روز نافذ است» (و تقلّب الأزمنة و الدّهور، من إقبال لیل مقبل،و إدبار نهار مدبر) .
این جمله نیز مانند تعبیر زیبایی است که در ادامه خطبه آمده است:«علمه بالأموات الماضین کعلمه بالأحیاء الباقین؛علم خدا به مردگان پیشین همچون علم خدا به زندگان موجود است».
تمام این گفتار،اشاره به وسعت علم خدا در پهنه زمان و مکان و در تمامی جهان و در همه قرون و اعصار است.
در این جا این سؤال پیش میآید که چرا امام علیه السّلام بر،آمدن شب و پشت کردن روز، تکیه کرده؛با این که شب و روز هر یک اقبال و ادباری دارد؟ ممکن است این تعبیر،تأکیدی باشد بر آن چه در جملههای قبل گذشت که علم خداوند در اعماق تاریکیها و ظلمات نفوذ دارد نه فقط در روشنایی روز.
بعضی از شارحان نهج البلاغه گفتهاند:تکیه امام علیه السّلام بر خصوص روی آوردن شب و پشت کردن روز شاید اشاره به این باشد که امور دنیا غالبا بر خلاف میل انسان است. (1)
در ادامه این سخن میفرماید:«(و دامنه علمش به قدری گسترده است که)پیش از پایان و سرآمد هر چیز و قبل از احصا و شمارش آنها از همه آگاهی داشته،و چیزی بر او مخفی و پنهان نیست» (قبل کلّ غایة و مدّة،و کلّ إحصاء و عدّة) .
در واقع جمله «لا یخفی علیه من عباده ...»که سخن از گسترش علم خداوند در پهنه زمان و مکان و نسبت به همه چیز و همه کس میگفت،این معنا را نیز شامل میشود که خداوند از پایان عمر هر کس و هر موجود آگاه است؛پیش از آن که عمرش پایان گیرد و از شمارش و تعداد موجودات انبوه و آگاه است،پیش از آن که آن را بشمارند و احصا کنند. (2)
سپس در یک نتیجهگیری کلی میفرماید:«خداوند برتر است از آن چه محدود کنندگانش به او نسبت میدهند و محدودیت از نظر اندازه و ابعاد و انتخاب منزلگاه و جایگزین شدن در مکان» (تعالی عمّا ینحله المحدّدون من صفات الأقدار،و نهایات الأقطار،و تأثّل (3)المساکن،و تمکّن الأماکن) .
آری،گروهی گمراه و فاقد معرفت و شناخت که به نام«مشبهه و مجسمه»نامیده
1) 1) شرح نهج البلاغه،مرحوم تستری،جلد 1،صفحه 273.
2) 2) اغلب شارحان نهج البلاغه این عبارت را،جمله مستقلی دانستهاند که اشاره به نامحدود بودن ذات خدا میکند؛ولی این تفسیر،صحیح به نظر نمیرسد؛زیرا اگر چنین بود میبایست بفرماید:«بعد کل غایة و مدة»یعنی ذات او بعد از هر نهایت و سر رسیدی وجود دارد؛ همان گونه که قبل از هر ابتدا و آغازی بوده است. از معدود کسانی که جمله یاد شده را همانند ما تفسیر کردهاند«محمّد عبده»دانشمند معروف اهل سنت در شرح نهج البلاغه خویش است.او با صراحت،جمله را به«لا یخفی»پیوند میدهد،ظاهر عبارت«علامه جعفری رحمه اللّه»در«شرح نهج البلاغه»نیز همین است.
3) 3) «تأثّل»به معنای آباد بودن مسکن است و از ماده«أثل»(بر وزن وصل)که درخت محکم و معروفی است،گرفته شده است.
میشوند،خدا را به مخلوقاتش تشبیه کرده و برای او جسم و اعضایی قائل شدهاند؛او را صاحب مسکن و مکان میدانند و برای او رفت و آمد و حضور و غیبت قائلند؛حال آن که او برتر از زمان و مکان و قیاس و وهم است؛برتر از آن چه دیدهایم یا خواندهایم و نوشتهایم؛نه جسمی دارد،نه مکانی و نه صفتی از صفات مخلوقات.
جمله مزبور اشاره به چهار نوع محدودیت است که خداوند از همه آنها پاک و منزه میباشد:محدودیت از نظر قدر و اندازه؛مثلا کوچک یا بزرگ بودن و محدودیت از نظر نهایت مثلا مقدار عمر و وسعت؛محدودیت از نظر انتخاب مسکن و محدودیت از نظر قرار گرفتن در مکان.او وجودی است بیپایان و نامتناهی که هیچ نوع محدودیتی نمیپذیرد؛ چرا که اینها از صفات مخلوقات است.
به همین دلیل،در آخرین جمله و پایان این قطعه میفرماید:«(چرا که)حدّ و اندازه مخصوص آفریدههای اوست و مربوط به غیر او» (فالحدّ لخلقه مضروب،و إلی غیره منسوب) .
این جمله عصاره تمام بحثهای گذشته است که هر گونه محدودیت به مخلوقات باز میگردد و دامان ممکنات را میگیرد؛ولی ذات او واجب الوجود از هیچ نظر،حدّ و مرز و پایانی ندارد.
خدا یک حقیقت نامتناهی است
نخستین و مهمترین مطلبی که در باب«صفات خدا»باید اثبات شود تا هم مفهوم توحید مشخص شود و هم صفات دیگر او همچون علم و قدرت و مانند آن،نامتناهی بودن ذات پاک اوست؛چرا که اگر این مطلب به خوبی اثبات و درک شود راه برای همه صفات جمال و جلال او(صفات ثبوتیه و سلبیه)هموار میگردد.
برای اثبات این معنا که او یک وجود بیانتهاست باید امور زیر مورد توجّه قرار گیرد:
1-محدودیت وجود یعنی آلوده بودن به«عدم»؛زیرا اگر پای عدم در میان نباشد، محدودیت مفهومی نخواهد داشت.میگوییم عمر فلان کس محدود است؛یعنی عمر او سرانجام به عدم منتهی میگردد و به نیستی آلوده است؛همچنین درباره محدودیت قدرت و علم و مانند آن.
2-«وجود»،ضد«عدم»است و اگر چیزی ذاتا مقتضی وجود باشد نمیتواند مقتضی عدم گردد.
3-در برهان علت و معلول،این مطلب ثابت شده که سلسله زنجیر مانند علت و معلول این جهان باید به یک نقطه ثابت و ازلی برسد که آن را واجب الوجود مینامیم؛یعنی وجودش از درون ذات اوست؛نه از بیرون؛بنابر این،علت نخستین جهان،ذاتا اقتضای وجود دارد و بنابر این نمیتواند به عدم آلوده گردد.
یک بار دیگر این سه مقدمه را با دقت بخوانید و در آن خوب بیندیشید.با توجّه به این مقدمات،روشن میشود اگر محدودیتی در ذات واجب الوجود حاصل شود باید از بیرون وجود او باشد؛چرا که محدودیت،طبق مقدمات فوق به معنای آلودگی به عدم است و چیزی که ذاتش اقتضای هستی دارد و عین هستی است هرگز مقتضی عدم و نیستی نخواهد بود؛پس اگر محدودیتی در او باشد باید یک عامل بیرونی او را محدود کند و لازمه این سخن،آن است که او واجب الوجود نباشد؛چون از نظر حدّ وجودی خود مخلوق دیگر و معلول ذات دیگری است.
به عبارت دیگر،بدون شک جهان،منتهی به واجب الوجودی میشود.حال اگر واجب الوجود،نامحدود باشد مشکلی در کار نیست؛ولی اگر محدود باشد این محدودیت،هرگز مقتضای ذات او نیست؛چون ذات او مقتضی وجود است؛نه آلودگی به عدم؛پس باید از بیرون بر او تحمیل شده باشد.مفهوم این سخن آن است که علتی در بیرون او وجود دارد و او معلول آن علت است؛در این صورت واجب الوجود نخواهد بود؛نتیجه این که او وجودی است نامحدود؛از هر نظر برهان مذکور با بیان لطیفی در روایتی از امام سجاد علیه السّلام
نیز نقل شده است:«إنّ اللّه لا یوصف بمحدودیّة عظم ربّنا عن الصّفة فکیف یوصف بمحدودیّة من لا یحدّ؛خداوند به هیچ محدودیتی وصف نمیشود(و ذات پاکش هیچ حدّی را نمیپذیرد)او برتر از چنین توصیفی است و چگونه ممکن است کسی که هیچ حدّی ندارد وصف به محدودیت شود». (1)
در حدیث دیگری از امام علی بن موسی الرضا علیه السّلام میخوانیم:«هو أجلّ من أن تدرکه الأبصار أو یحیط به و هم أو یضبطه عقل؛او برتر از آن است که چشمها او را ببیند و اندیشه به او احاطه پیدا کند و عقل،او را به قید و شرطی در آورد».
سؤال کنندهای پرسید:پس حدّ او را برای من بیان فرما.امام علیه السّلام فرمود:«إنّه لا یحدّ قال:لم؟قال علیه السّلام:لأنّ کلّ محدود متناه إلی حدّ فاذا احتمل التّحدید احتمل الزّیادة و إذا احتمل الزّیادة احتمل النّقصان فهو غیر محدود و لا متزائد و لا متجزّ و لا متوهّم؛قطعا حدی ندارد.گفت:چرا؟فرمود:زیرا هر محدودی بالاخره متناهی به حدّی است؛بنابر این اگر وجودش حدّی را بپذیرد قابل زیادی است و اگر قابل زیادی بود،قابل نقصان است(و اگر قابل زیادی و نقصان باشد ممکن الوجود خواهد بود) بنابر این او نامحدود است؛زیادی را میپذیرد نه تجزیه میشود و نه در وهم میگنجد». (2)
لم یخلق الأشیاء من أصول أزلیّة،و لا من أوائل أبدیّة،بل خلق ما خلق فأقام حدّه،و صوّر ما صوّر فأحسن صورته.لیس لشیء منه امتناع،و لا له بطاعة شیء انتفاع.علمه بالأموات الماضین کعلمه بالأحیاء الباقین،و علمه بما فی السماوات العلی کعلمه بما فی الأرضین السّفلی.
:
خداوند،اشیا را از اصول و موادی که ازلی و ابدی باشند نیافرید،بلکه آن چه را آفرید (همه بی سابقه بود و)برای هر یک حدّی قرار داد و به آن چه صورت بخشید،صورت زیبایی داد.هیچ چیز در برابر قدرتش یارای مقاومت ندارد و از اطاعت کسی یا چیزی نفعی عاید او نمیشود،علم او به مردگان پیشین همچون علمش به زندگان باقی است و دانش او به آن چه در آسمانهای بالاست همچون دانش او به آن چه در طبقات پایین زمین است،میباشد.
علم نامحدود خدا
این بخش از کلام امام علیه السّلام ادامه و تکمیل بخش گذشته است که درباره قدرت و علم نامحدود خداوند سخن میگفت.میفرماید:«خداوند،اشیا را از موادی که ازلی باشند یا ابدی نیافرید،بلکه آن چه را آفرید(همه بیسابقه بود و)برای هر یک حدّی قرار داد و به
آن چه صورت بخشید،تصویر زیبایی داد» (لم یخلق الأشیاء من أصول أزلیّة،و لا من أوائل أبدیّة،بل خلق ما خلق فأقام حدّه،و صوّر ما صوّر فأحسن صورته) .
این سخن،اشاره به ابداع در خلقت است؛یعنی آفرینش اشیا مسبوق به هیچ سابقهای نبود.نه موادّی وجود داشت که خداوند،اشیا را از آن مواد ازلی آفریده باشد و نه صورتها و اشکالی وجود داشت که از آن اقتباس کرده باشد؛بلکه هم مواد،بیسابقه بود و هم صورتها؛بر خلاف آن چه بعضی از فلاسفه درباره ازلی بودن مادّه پنداشتهاند؛چرا که ازلی و ابدی تنها ذات پاک خداوند است و همان گونه که در برهانهای توحید گفتهایم دو وجود ازلی و ابدی در عالم ممکن نیست و جالب این که این گونه سخنان را امام علیه السّلام در عصری میفرماید که این چنین سخنانی در آن محیط وجود نداشت و درباره معرفة اللّه کسی با این منطق دقیق و متقن سخن نمیگفت.
سپس به قدرت بیپایان خداوند از دیدگاه دیگری اشاره کرده،میفرماید:«هیچ چیز در برابر قدرتش یارای مقاومت ندارد و از اطاعت کسی یا چیزی نفعی عاید او نمیشود» (لیس لشیء منه امتناع،و لا له بطاعة شیء انتفاع) .
بلکه همه چیز در برابر اراده تکوینی او تسلیم مطلقاند.هر گونه بخواهد ایجاد میکند و هر زمان بخواهد وجودش را بر میچیند؛ولی با این حال چنان نیست که تسلیم بودن موجودات و اطاعت مطیعان و عبادت عبادت کاران چیزی بر عظمت او بیفزاید؛چرا که وجودش نامتناهی و سرچشمه همه خیرات و برکات است.
این در ناحیه قدرتش و اما در جهت علم بیپایانش میفرماید:«علم او به مردگان پیشین همچون علمش به زندگان باقی است و دانشش به آن چه در آسمانهای بالاست همچون دانش او به آن چه در طبقات پایین زمین است،میباشد» (علمه بالأموات الماضین کعلمه بالأحیاء الباقین،و علمه بما فی السماوات العلی کعلمه بما فی الأرضین السّفلی) .
آن چه را امام علیه السّلام در این سخنان شیوا و پر معنا بیان فرموده،برگرفته از آیات قرآن است.
در یک جا میفرماید:« «وَ ما یَعْزُبُ عَنْ رَبِّکَ مِنْ مِثْقالِ ذَرَّةٍ فِی الْأَرْضِ وَ لا فِی السَّماءِ وَ لا أَصْغَرَ مِنْ ذلِکَ وَ لا أَکْبَرَ إِلاّ فِی کِتابٍ مُبِینٍ» ؛از پروردگار تو پنهان نمیماند حتی به اندازه سنگینی ذرهای و نه کوچکتر و نه بزرگتر از آن؛نیست مگر این که(همه آنها)در کتاب آشکار(و لوح محفوظ علم خداوند)ثبت است». (1)
و در جای دیگر میفرماید:« «وَ ما کانَ اللّهُ لِیُعْجِزَهُ مِنْ شَیْءٍ فِی السَّماواتِ وَ لا فِی الْأَرْضِ إِنَّهُ کانَ عَلِیماً قَدِیراً» ؛نه چیزی در آسمانها و نه چیزی در زمین از حوزه قدرت او بیرون نخواهد رفت.او دانا و تواناست». (2)
و در سوره حجر میفرماید:« «وَ لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَقْدِمِینَ مِنْکُمْ وَ لَقَدْ عَلِمْنَا الْمُسْتَأْخِرِینَ» ؛ما هم پیشینیان شما را دانستیم و هم متأخران را». (3)
کوتاه سخن این که معرفت پروردگار،بدون شناخت علم و قدرت نامتناهی و هستی ازلی و ابدی و بیپایان او حاصل نمیشود.
بازتاب ایمان به علم خدا در اعمال انسانها
موضوع مهم در این جا این است که چنین اعتقادی به علم و قدرت و ازلیّت و ابدیّت خداوند،تنها جنبه ذهنی و فکری ندارد؛بلکه بازتاب وسیع و گستردهای در اعمال ما به جای میگذارد؛زیرا هنگامی که من یقین داشته باشم او همه جا با من است قبل از من بوده و بعد از من خواهد بود و برون و درون حتی جزئیات انگیزهها و نیّات ما برای او آشکار
است،این عقیده مرا تربیت میکند و به مراقبت وسیع و گسترده از خویشتن وا میدارد و به نقادی از خود و اعمال خویش دعوت میکند؛از سوی دیگر هر گونه یأس و نومیدی را در برابر هجوم مشکلات از من دور میسازد و به آینده امیدوار میکند و به این ترتیب، اعتقاد به خدا با اوصافی که ذکر شد تنها سرمایه روز جزای ما نیست؛بلکه دنیای ما را میسازد و پاکی و تقوا و آرامش و امنیّت ما را در این جهان نیز تأمین میکند و اگر میبینیم بیتقواییها از یک سو و افسردگیها از سوی دیگر در جهان امروز گسترش یافته است یکی از دلایل عمده آن،فاصله گرفتن از اعتقادات صحیح مذهبی است.
أیّها المخلوق السّویّ،و المنشأ المرعیّ،فی ظلمات الأرحام،و مضاعفات الأستار.بدئت «مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِینٍ» ،و وضعت «فِی قَرارٍ مَکِینٍ إِلی قَدَرٍ مَعْلُومٍ» و أجل مقسوم.تمور فی بطن أمّک جنینا لا تحیر دعاء،و لا تسمع نداء؛ثمّ أخرجت من مقرّک إلی دار لم تشهدها،و لم تعرف سبل منافعها.فمن هداک لاجترار الغذاء من ثدی أمّک،و عرّفک عند الحاجة مواضع طلبک و إرادتک!هیهات،إنّ من یعجز عن صفات ذی الهیئة و الأدوات فهو عن صفات خالقه أعجز،و من تناوله بحدود المخلوقین أبعد!
:
ای مخلوقی که با اندام متناسب آفریده شدهای و در محیط محفوظی،در تاریکیهای رحم و در پردههای تو در توی متعدد پرورش یافتهای،آفرینش تو از عصاره گل آغاز شد و در جایگاه مطمئن و محفوظی تا حدّ معین و سرآمد مشخصی قرار داده شدی،در آن هنگام که در شکم مادر مشغول حرکت بودی در حالی که نه قدرت پاسخگویی داشتی و نه توانایی شنیدن سخنی.سپس از جایگاه خود به سرایی که هرگز آن را مشاهده نکرده بودی و راه به دست آوردن منافعش را نمیشناختی فرستاده شدی(بگو:)چه کسی تو را برای به دست آوردن غذا به مکیدن پستان مادرت هدایت کرد؟و چه کسی موارد نیازها و مقصودت را به تو معرفی نمود؟هیهات!آن کس که از وصف موجوداتی که دارای شکل و اندام و اعضای پیکرند ناتوان است از وصف خالق خویش ناتوانتر میباشد و از شناخت او از طریق صفات مخلوقات دورتر است».
ای برتر از خیال و قیاس و وهم
این بخش از خطبه که آخرین بخش آن است،پاسخی است به سؤال یا سؤالاتی که از بخشهای پیشین سرچشمه میگیرد و آن این که:خدایی که چنین صفاتی دارد یعنی هم اوّل است و هم آخر،هم ظاهر است و هم باطن،هم به اشیا نزدیک است و هم از آنها دور و علم و قدرت او نسبت به همه چیز،یکسان است،شناخت کنه صفاتش بر ما میسر نیست.درست است که علم اجمالی به همه این صفات داریم ولی علم تفصیلی-که از آن به علم به کنه ذات و صفات تعبیر میکنیم-برای ما میسّر نمیباشد.
امام علیه السّلام در این جا به گوشهای از آفرینش انسان و اسرار پیچیده دوران جنینی و نیز اسرار پیچیده تولّد و پس از آن اشاره میفرماید و نتیجه میگیرد:تو که نمیتوانی به کنه اسرار خلقت خود برسی،چگونه میتوانی انتظار داشته باشی به کنه صفات حق راه یابی؟! میفرماید:«ای مخلوقی که با اندام متناسب آفریده شدهای و در محیط محفوظی،در تاریکی رحمها و در پردههای تو در توی متعدد پرورش یافتهای» (أیّها المخلوق السّویّ (1)،و المنشأ المرعیّ (2)،فی ظلمات الأرحام،و مضاعفات الأستار.
بدئت) .
آری،دوران جنینی یکی از شگفت انگیزترین و اسرار آمیزترین دورانهای خلقت انسان است.نطفه انسان در حالی که در محیطی کاملا بسته و ظلمانی و زیر پردههای مضاعف قرار دارد،مراحل تکامل خود را پی در پی طی میکند و هر روز در مرحله جدیدی گام مینهد.آفرینشی کاملا موزون و منظم و حساب شده را طی میکند و با این
که بسیار لطیف و آسیب پذیر است،در آن محیط کاملا محفوظ از آسیبها بر کنار است.
سپس به شرح این مطلب پرداخته،میافزاید:«آفرینش تو از عصاره گل آغاز شد و در جایگاه مطمئن و محفوظی تا حدّ معین و سرآمد مشخصی قرار داده شدی»( بدئت «مِنْ سُلالَةٍ 1مِنْ طِینٍ» ،و وضعت «فِی قَرارٍ مَکِینٍ 2إِلی قَدَرٍ مَعْلُومٍ» ،و أجل مقسوم) .
اشاره به این که توقف انسان در رحم مادر،کاملا حساب شده است؛از نظر کمیّت و کیفیت بدن و از نظر مدت و زمان؛که امام علیه السّلام به یکی با جمله «الی قدر معلوم» اشاره میکند و به دیگری با جمله «و اجل مقسوم» .
آن گاه به بیان مرحله بعد از استقرار در رحم میپردازد و میفرماید:«در آن هنگام که در شکم مادر مشغول حرکت بودی در حالی که نه قدرت پاسخگویی داشتی و نه توانایی شنیدن سخنی!» (تمور (1)فی بطن أمّک جنینا لا تحیر (2)دعاء،و لا تسمع نداء) .
این جمله اشاره لطیفی است به حرکت پی در پی جنین در شکم مادر که به صورت شنا کردن در مایع مخصوص پیرامونش میباشد.فرمان حرکت را از درون فطرت و به حکم طبیعت میگیرد،بی آن که از کسی چیزی بخواهد یا پاسخ به کسی بدهد؛چرا که نه
1) 3) «تمور»از ماده«مور»(بر وزن قول)به معنای جریان سریع است و به معنای رفت و آمد نیز آمده.این تعبیر در مورد جنین به سبب آن است که در درون کیسه مخصوص همواره در حال حرکت است.
2) 4) «تحیر»از ماده«حور»(بر وزن غور)گرفته شده که به معنای رفت و آمد در مکان یا در سخن است و محاوره نیز از همین ماده میباشد؛بنابر این«لا تحیر»در عبارت بالا به این معناست که جنین به هیچ سخنی پاسخ نمیگوید و قادر به بیان نیازهای خود نیست.
گوش شنوا دارد و نه زبان گویا؛ولی همه نیازهای او از پیش در همان محیط بسته و ظلمانی و تاریک فراهم شده است.
آن گاه به مرحله تولّد و دوران شیر خوارگی در دامان مادر اشاره کرده،چنین میفرماید:«سپس از جایگاه خود به سرایی که هرگز آن را مشاهده نکرده بودی و راه به دست آوردن منافعش را نمیشناختی فرستاده شدی» (ثمّ أخرجت من مقرّک إلی دار لم تشهدها،و لم تعرف سبل منافعها) .
آری،از آن قرار مکین و جایگاه مطمئن وارد دنیایی میشود که با هیچ چیز آشنا نیست؛نه غذای لازم را میشناسد و نه راه به دست آوردن آن و نه طرز مصرف آن را؛نه از وسایل پیشرفت آگاهی دارد و نه از موانع آن؛نه آیین همزیستی را فرا گرفته و نه کار جمعی و گروهی را.اگر دست لطف خداوند دستش را نگیرد و هدایتهای تکوینی او شامل حالش نشود،به یقین به ادامه حیات قادر نیست؛ولی لطف خدایی که هر چیزی را که آفریده به سر منزل مقصودش هدایت میکند به یاری او میشتابد و به حکم غریزه خداداد از راههای پر پیچ و خم زندگی میگذرد.
لذا در ادامه سخن میفرماید:«چه کسی تو را برای به دست آوردن غذا به مکیدن پستان مادرت هدایت کرد؟و چه کسی موارد نیازها و مقصودت را به تو معرفی نمود؟» (فمن هداک لاجترار (1)الغذاء من ثدی أمّک،و عرّفک عند الحاجة مواضع طلبک و إرادتک!) .
راستی چه کسی به نوزاد،آموخته که غذا و مایه حیات تو در پستان مادر است؟باید آن را در میان دستهای کوچکت بگیری بفشاری و با لبهای کوچکت آن را بمکی و به مقدار نیازت از آن بهره گیری؟!! چه کسی گریستن را با آن صدای سوزناک به او آموخته که همه حاجات خود را به وسیله آن اعلام کند؟!تشنگی،گرسنگی،بیماری،گرما،سرما و نیاز به خواب و استراحت را!!
1) 1) «اجترار»از ماده«جرّ»به معنای کشیدن است.
و جالب این که نوزادهای پرندگان و چارپایان و انواع حیوانات دیگر هر یک به طریق شگفت انگیزی به سوی نیازهایشان جلب و جذب میشوند! سرانجام در پایان خطبه در یک نتیجهگیری میفرماید:«هیهات!آن کس که از وصف موجوداتی که دارای شکل و اندام و اعضای پیکرند ناتوان است از وصف خالق خویش ناتوانتر میباشد و از شناخت او از طریق صفات مخلوقات دورتر است» (هیهات (1)،إنّ من یعجز عن صفات ذی الهیئة و الأدوات فهو عن صفات خالقه أعجز،و من تناوله بحدود المخلوقین أبعد!) .
آری،به راستی نمیتوان شگفتیهای جهان آفرینش را شمارش کرد و به عمق اسرار آن راه یافت.جایی که ما از درک آن چه مربوط به مخلوقات محدود خداوند است ناتوانیم چگونه میتوانیم به کنه ذات و صفات خدا که در هر جهت نامحدود است راه یابیم؟ ساختمان پیچیده اعصاب،قلب و عروق و ساختمان سلولها و ژنها و غرایز مختلفی که آفریدگار در وجود ما به ودیعت نهاده،مسائلی است که هزاران دانشمند در طول قرنها سال درباره آن مطالعه کرده و در عین حال معترفند که هنوز اسرار ناشناخته در وجود انسان فراوان است تا آن جا که آن دانشمند معروف فرانسوی نام کتاب خود را «انسان،موجود ناشناخته»نهاده است.
دوران عجیب جنین
آن چه در این بخش از خطبه درباره اسرار عجیب آفرینش انسان در دوران جنینی و سپس دوران تولّد و شیر خوارگی بیان شده است با آیات فراوانی هماهنگ است که درباره این اسرار تأکید بر تفکّر میکند.در سوره زمر میخوانیم:« «یَخْلُقُکُمْ فِی بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ خَلْقاً مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ فِی ظُلُماتٍ ثَلاثٍ ذلِکُمُ اللّهُ رَبُّکُمْ» ؛او شما را در شکم مادرانتان پیوسته آفرینشی بعد از آفرینش دیگر در میان تاریکیهای سه گانه (ظلمت شکم مادر و رحم و مشیمه)میبخشد.این است خداوند،پروردگار شما». 1و در سوره مؤمنون میخوانیم:« «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِینٍ ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فِی قَرارٍ مَکِینٍ ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَکَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَکَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِینَ» ؛و ما انسان را از عصارهای از گل آفریدیم سپس او را نطفهای در قرارگاه مطمئن[رحم]قرار دادیم؛سپس نطفه را به صورت علقه[خون بسته]و علقه را به صورت مضغه[چیزی شبیه گوشت جویده شده]و مضغه را به صورت استخوانهایی در آوردیم و بر استخوانها گوشت پوشاندیم؛سپس آن را آفرینش تازهای دادیم؛پس بزرگ است خدایی که بهترین آفرینندگان است». (2)
امام صادق علیه السّلام در توحید مفضّل آن را از نشانههای بزرگ توحید و قدرت و عظمت خداوند یاد فرموده است.در کتاب توحید مفضّل از آن حضرت چنین نقل شده:«تو ای مفضّل،به آفرینش انسان بیندیش که نخستین مرحله آن،تربیت جنین در عالم رحم است؛در حالی که در میان ظلمتهای سه گانه(شکم،رحم و مشیمه)قرار گرفته؛در آن جایی که راهی برای درخواست غذا و دفع آزار و جلب منفعت و دور ساختن زیانها از خود ندارد،خداوند خون عادت را(از طریق بند ناف)به سوی او روان ساخته و همان گونه که آب،گیاهان را آبیاری میکند این خون نیز جنین را آبیاری و تغذیه میکند تا مراحل تکامل خود را بپیماید و آن قدر قوی و محکم شود که بتواند در هوای آزاد زندگی کند...و هنگامی که متولّد میشود آن خون را به شیر تبدیل میکند و به سوی پستان مادرش روان میسازد،طعم و رنگ آن به کلّی دگرگون میگردد و به صورتی که مورد نیاز نوزاد
است در میآید...».سپس امام صادق علیه السّلام به شرح تکامل نوزاد در مراحل مختلف میپردازد و شگفتیها را یکی پس از دیگری شرح میدهد. (1)
البتّه در این بحث فشرده نمیتوان مسائل عجیبی را که در عصر ما از دوران تکامل یک نطفه در مراحل مختلف کشف شده است بازگو کنیم و آن چه را که در فیلمهای مستند لحظه به لحظه منعکس است در این جا بیان کنیم ولی همین قدر میگوییم که هزاران نکته باریکتر از مو در این بحث نهفته است و به تعبیر قرآن مجید خلقا من بعد خلق و آفرینشهای جدید و پی در پی-که معمار آفرینش در آن ظلمتکده رحم نقش بر آب میزند-از عجیبترین پدیدههای جهان آفرینش است.
مناسب است در این جا به یک نکته از هزاران نکته اشاره کنیم و آن این که جنین در تمام مدّت در درون کیسهای قرار گرفته که مملوّ از آب غلیظ و لغزندهای است و جنین در آن شناور است.
این کیسه آب از یک سو دستگاه ضدّ ضربه است که حتی اگر مادر،زمین بخورد و یا حرکات تند و شدیدی داشته باشد آسیبی به جنین نمیرسد.و از سوی دیگر یک وسیله مؤثر تعدیل کننده حرارت است و سبب میشود که سرما و گرمای برون به آسانی روی جنین تأثیر نکند.
دیگر آن که شناور بودن جنین در آن کیسه آب سبب میشود که اعضای او که بسیار لطیف و آسیب پذیرند بر یکدیگر فشار نیاورند.
همچنین جنین را از امواج صداهای ناهنجار بر کنار میدارد و نیز نرمی و لطافت پوست او را حفظ میکند و حتی علاوه بر بند ناف در تغذیه او نیز نقش دارد: «فَتَبارَکَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِینَ» .
1) 1) بحار الانوار،جلد صفحه 3،162.
و من کلام له علیه السّلام
«لمّا اجتمع الناس الیه و شکوا ما نقموه علی عثمان و سألوه مخاطبته
لهم و استعتابه لهم،فدخل علیه فقال:»
(1) از سخنان امام علیه السّلام است در آن هنگام که مردم نزد او جمع شدند و از عثمان شکایت کردند و از آن حضرت خواستند که با عثمان در این زمینه صحبت کند(و از او بخواهد از خطاها و اشتباهاتش دست بردارد)امام علیه السّلام بر عثمان وارد شد(و با لحنی مؤدّبانه و آمیخته با احترام به او چنین)سخنان زیر را ایراد فرمود:
1) 1) سند خطبه: همان گونه که در بالا اشاره شد هنگامی که خلافکاریهای تشکیلات عثمان زیاد شد و برملا گشت،مردم برای این که راه مسالمت را در این ماجرا بپویند از امیر مؤمنان علی علیه السّلام تقاضا کردند که سفیر و ترجمان آنها نزد عثمان باشد و با بیان فصیح و بلیغ و مو شکافی که دارد عثمان را نصیحت کند. داستان این سفارت قبل از«سیّد رضی»،«بلاذری»در«انسان الاشراف»و«طبری»مورّخ معروف در حوادث سنه 34 ق و«ابن عبد ربّه»در«عقد الفرید»و«مرحوم شیخ مفید»در کتاب«الجمل»نقل کردهاند.(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 387).
همان گونه که از شأن ورود خطبه دانستیم مقصود اصلی از آن نصیحت عثمان و هشدار دادن مؤدبانه و دلسوزانه برای جلوگیری از خلافکاریهای دستگاه او بوده است و از سه بخش تشکیل یافته است:
بخش اوّل،خطاب به شخص عثمان است؛خطاب یک ناصح مشفق به شخصی که او را بر لب پرتگاه میبیند.در این بخش امام علیه السّلام روی آگاهیهای عثمان به احکام اسلام و سوابق او در خدمت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله تکیه کرده تا او را از انحراف و اشتباه باز دارد.
در بخش دوّم،امام علیه السّلام یک بحث جامع و کلّی درباره پیشوایان عادل و ظالم و ویژگیهای هر یک بیان فرموده که میتواند سرمشقی برای هر زمان و هر مکان باشد و سپس به عثمان هشدار میدهد که بازیچه دست اطرافیان خود و امثال مروان نشود.
در بخش سوّم،پاسخی از عثمان نقل شده که امام علیه السّلام بعد از شنیدن آن پاسخ راهکار خروج و نجات از وضع موجود را به او ارائه میفرماید؛ولی افسوس که این نصایح در وی مؤثر واقع نشد و حوادث تلخ و دردناک و خشونت باری به دنبال آن رخ داد.
إنّ النّاس ورائی و قد استسفرونی بینک و بینهم،و و اللّه ما أدری ما أقول لک!ما أعرف شیئا تجهله،و لا أدلّک علی أمر لا تعرفه.إنّک لتعلم ما نعلم.ما سبقناک إلی شیء فنخبرک عنه،و لا خلونا بشیء فنبلّغکه.و قد رأیت کما رأینا،و سمعت کما سمعنا،و صحبت رسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله-کما صحبنا.و ما ابن أبی قحافة و لا ابن الخطّاب بأولی بعمل الحقّ منک،و أنت أقرب إلی أبی رسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله و سلّم-وشیجة رحم منهما؛و قد نلت من صهره ما لم ینالا.فاللّه اللّه فی نفسک!فإنّک-و اللّه- ما تبصّر من عمی،و لا تعلّم من جهل،و إنّ الطّرق لواضحة،و إنّ أعلام الدّین لقائمة.
:
مردم،به سراغ من آمدهاند و مرا میان خود و تو سفیر قرار دادهاند.به خدا!نمیدانم چه چیز را برای تو بگویم؟من مطلبی را که تو از آن بی اطلاع باشی(در مورد حقوق مردم) سراغ ندارم،و نمیتوانم تو را به چیزی راهنمایی کنم که از آن آگاه نیستی؟(چرا که)آن چه را که ما(در این زمینه)میدانیم،میدانی و ما به چیزی سبقت نگرفتهایم که تو را از آن آگاه سازیم و مطلبی پنهانی نزد ما نیست که به تو ابلاغ کنیم.آن چه را ما(در عصر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله)دیدهایم تو نیز دیدهای و آن چه را ما شنیدهایم همانند ما شنیدهای و همان گونه که ما با پیامبر صلّی اللّه علیه و آله همنشین بودیم تو نیز همنشین بودهای(علاوه بر این)فرزند ابی
قحافه(ابو بکر)و پسر خطاب(عمر)در اجرای اعمال نیک از تو سزاوارتر نبودند؛چرا که تو به رسول خدا از نظر پیوند خویشاوندی از آن دو نزدیکتری تو به افتخار دامادی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نائل شدی که آنها نشدند.خدا را!خدا را!(ای عثمان)به جان خود رحم کن؛ چرا که به خدا سوگند!تو کور نیستی تا بینایت کنند و جاهل نیستی تا تعلیمت دهند؛زیرا راهها آشکارند و نشانههای دین بر پا و روشن!(از خدا بترس و به کار مردم رسیدگی کن)
اتمام حجت امام علیه السّلام با عثمان
برای روشن شدن محتوای خطبه لازم است به شرایط و اوضاعی که سبب گفتگوی امام علیه السّلام با عثمان با این لحن و این بیان شد اشاره کنیم و از همه بهتر این که زمام قلم را به دست مورّخ معروف،طبری بسپاریم.او میگوید:
«هنگامی که مردم،اعمال عثمان را دیدند(منظور حیف و میل عظیم در بیت المال و سپردن مقامهای کلیدی حکومت اسلامی به دست نا اهلان و ظالمان و ستمگران) جمعی از اصحاب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله که در مدینه بودند،نامهای به لشکریان اسلام که در مرزها پراکنده شده بودند نوشتند که مضمونش چنین بود:«شما برای جهاد در راه خداوند متعال و عظمت دین محمد خارج شدید،ولی بدانید آیین محمد را کسی که در این جاست خراب کرده،بیایید و آیین او را نجات دهید».
سربازان از هر سو به مدینه آمدند(به ویژه گروه عظیمی از مصریان که مورد ظلم و ستم عمّال خلیفه قرار گرفته بودند در مدینه حاضر شدند و بعد از حوادث زیادی) سرانجام عثمان به دست مردم کشته شد. (1)
در همان زمان که فریاد مردم از مظالم عثمان برخاسته بود گروهی خدمت امام علیه السّلام آمدند و برای پایان دادن به وضع موجود از طریق مسالمت آمیز از آن حضرت خواستند
1) 1) تاریخ طبری،جلد 3،صفحه 401-400،حوادث سنه 35 ق.
که در جایگاه نماینده و سفیر مردم با عثمان سخن بگوید و اتمام حجّت کند.امام علیه السّلام سخنان مزبور را ایراد کرد و آن چه برای انصراف عثمان و اطرافیان او از ظلم و ستم بر مردم لازم بود به او فرمود.
سخنان امام علیه السّلام در این خطبه کاملا موافق فصاحت و بلاغت و با استفاده از نکات دقیق روان شناسی ایراد شده است تا شاید طرف مقابل بر سر عقل آید و خطری که در کمین اوست و جهان اسلام را نیز با سختیها مواجه میکند،دریابد.
امام علیه السّلام نخست از علم و آگاهی عثمان به احکام اسلامی در مورد رعایت حقوق مردم و ترک ظلم و ستم سخن میگوید و میفرماید:«مردم،به سراغ من آمدهاند و مرا میان خود و تو سفیر قرار دادهاند.به خدا!نمیدانم چه چیز را برای تو بگویم؟من مطلبی را که تو از آن بیاطلاع باشی(در مورد حقوق مردم)سراغ ندارم،و نمیتوانم تو را به امری راهنمایی کنم که از آن آگاه نیستی؟(چرا که)آن چه را که ما(در این زمینه)میدانیم،میدانی و ما به چیزی سبقت نگرفتهایم که تو را از آن آگاه سازیم و مطلبی پنهانی نزد ما نیست که به تو ابلاغ کنیم» (إنّ النّاس ورائی و قد استسفرونی (1)بینک و بینهم،و و اللّه ما أدری ما أقول لک!ما أعرف شیئا تجهله،و لا أدلّک علی أمر لا تعرفه.إنّک لتعلم ما نعلم.ما سبقناک إلی شیء فنخبرک عنه،و لا خلونا بشیء فنبلّغکه) .
روشن است که منظور امام علیه السّلام از این تعبیرات این نیست که عثمان در علم و دانش و آگاهی به پایه امام میرسید؛بلکه منظور این است در مورد حوادثی که روی داده و زشتی ظلم و ستم و لزوم رعایت حقوق مردم عثمان آن چه لازم است،میدانست؛نه تنها عثمان بلکه افراد عادی نیز از احکام باخبر بودند.این مسأله از بدیهیات بود و به گفته ابن ابی الحدید،کودکان-تا چه رسد به عاقلان بزرگسالان-صحیح و خطا را در آن
1) 1) «استفسرونی»از ماده«سفارت»گرفته شده و«سفیر»به کسی میگویند که میان دو کس یا کشور واسطه پیام رسانی باشد.
میدانستند. (1)
بنابر این،اگر کسانی تصوّر کردهاند جملههای یاد شده دلیل بر این است که عثمان از نظر علم و آگاهی در رتبه علی علیه السّلام بود سخت در اشتباهند.علی علیه السّلام به فرموده پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله«باب علم مدینة النّبی»بود.علی علیه السّلام کسی بود که طبق روایات اسلامی«علم الکتاب»به طور کامل نزد او بود و عملا پناهگاهی علمی امّت،در همه مشکلات بود.
بعضی از خلفا از خدا میخواستند که اگر مشکلی پیش آید علی علیه السّلام مشکل گشای آنان باشد و علی علیه السّلام مشکل گشای آن حاضر نباشد زنده نمانند(اللّهمّ لا تبقنی لمعضلة لیس لها ابن ابی طالب). (2)
سپس در ادامه این سخن،امام به سوابق عثمان در اسلام اشاره کرده میفرماید:
«آن چه را ما(در عصر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله)دیدهایم تو نیز دیدهای و آن چه را ما شنیدهایم همانند ما شنیدهای و همانگونه که ما با پیامبر صلّی اللّه علیه و آله همنشین بودیم تو نیز همنشین بودهای» (و قد رأیت کما رأینا،و سمعت کما سمعنا،و صحبت رسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله-کما صحبنا) .
اشاره به این که تو سالها با پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بودی و حقایق اسلام و احکام آن را از آن بزرگوار شنیدهای؛بنابر این هرگز نباید مسائلی به این روشنی در باب حقّ الناس و حقّ بیت المال و عدالت اجتماعی بر تو مخفی بماند.
آن گاه از طریق سوّمی برای تأثیر گذاردن بر افکار عثمان وارد میشود و او را با ابوبکر و عمر مقایسه میکند،چرا که آنها هرگز کارهایی را که عثمان کرد،انجام ندادند؛هر چند اشتباهات دیگری داشتند؛میفرماید:«(علاوه بر این)فرزند ابی قحافه(ابوبکر)و پسر خطّاب(عمر)در انجام دادن اعمال نیک از تو سزاوارتر نبودند؛چرا که تو به رسول خدا از نظر پیوند خویشاوندی از آن دو نزدیکتری تو به افتخار دامادی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نائل شدی
که آنها نشدند» (و ما ابن أبی قحافة و لا ابن الخطّاب بأولی بعمل الحقّ منک، و أنت أقرب إلی أبی (1)رسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله و سلّم-و شیجة رحم منهما؛و قد نلت من صهره ما لم ینالا) .
با توجه به این که«وشیجة»در اصل به معنای ریشه درخت یا طنابی که از لیف خرما درست میکنند،است.سپس به پیوند نزدیک خویشاوندی اطلاق شده است.امام علیه السّلام میخواهد به او گوشزد کند که تو رابطه خویشاوندی با پیغمبر داری زیرا عثمان در جد نزدیکتر(عبد مناف)به پیغمبر میرسد.
در این جا امام علیه السّلام برای نفوذ در فکر عثمان از وسایل مختلف استفاده میکند تا او را برای پذیرش حق آماده سازد.امام علیه السّلام تمام نکات روان شناسی و آیین بلاغت را در این خطبه در برابر مخاطبش به کار برده است؛ولی افسوس خلیفه سوّم چنان در گرداب حکومت فاسد فرو رفته بود که با این بیانات وافی و شافی نیز نتوانست خود را رهایی بخشد.
به هر حال،امام علیه السّلام در پایان این عبارت از خطبه،سخنانش اوج میگیرد و خلیفه را مخاطب ساخته چنین میگوید:«خدا را!خدا را!(ای عثمان)به جان خود رحم کن؛چرا که به خدا سوگند!تو کور نیستی تا بینایت کنند و جاهل نیستی تا تعلیمت دهند؛زیرا راهها آشکارند و نشانههای دین بر پا و روشن!(از خدا بترس و به کار مردم رسیدگی کن)» (فاللّه اللّه فی نفسک!فإنّک-و اللّه-ما تبصّر من عمی،و لا تعلّم من جهل،و إنّ الطّرق لواضحة،و إنّ أعلام الدّین لقائمة) .
به این ترتیب امام علیه السّلام برای بازگرداندن عثمان به مسیر صحیح،از طرق مختلف وارد
1) 1) شگفتآور این که کلمه«أبی»که در نسخه صبحی صالح نقل شده،در هیچ یک از نسخههای دیگر دیده نشده.مرحوم شارح بحرانی،شارح خویی،علاّمه جعفری،محمد عبده،ابن ابی الحدید،مغنیه،تستری و صاحب مصادر نهج البلاغه هیچ یک کلمه«أبی»را در این جا ذکر نکردند و به نظر میرسد که از اشتباهات صبحی صالح؛به خصوص این که چنین تعبیری در کلمات علی علیه السّلام نسبت به پیامبر دیده نشده است.
شد.گاه میفرماید:تو از حسن و قبح این امور آگاهی و گاه میفرماید:تو همه شنیدنیها را از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله شنیدی و گاه نیز میفرماید:دست کم مانند خلیفه اوّل و دوّم رفتار کن.تو به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از آنها نزدیکتری و به این کار سزاوارتر؛و سرانجام میگوید:راه حق و عدالت روشن است و چشم تو بینا؛چرا از بیراهه میروی و جان خود را به خطر میافکنی؟ ولی با تأسف فراوان هیچ یک از این بیانات دلسوزانه و خیر خواهانه در او اثر نگذاشت و سرانجام شد،آن چه نمیبایست بشود.
بهترین راه نفوذ در دیگران
هنگامی که شخص به ظاهر فهمیدهای دست به کارهای خطرناک میزند و انسان آگاهی میخواهد او را از خواب غفلت بیدار کند،بهترین راه آن است که نخست،قلب او را به سوی خود جلب کند و نقاط مثبت او را به او یادآوری نماید؛مثلا بگوید:تو دارای فلان پایه تحصیلی هستی؛در خانواده آبرومندی میباشی،در میان مردم سابقه بسیاری داری تا او در خود احساس شخصیت کند و به گوینده اعتماد نماید و حاضر به پذیرش شود.
سپس او را به امثال و اقرانش مقایسه نماید تا به اصطلاح رگ غیرت او به حرکت در آید و سرانجام نسبت به خطرهایی که در پیش رو دارد به او هشدار دهد.
امام علیه السّلام که استاد فصیحان و بلیغان جهان است و با رموز و پیچ و خم مسائل تربیتی و روانی آشناست؛تمام این نکات را در این جا به عثمان یادآوری شد؛فرمود:تو هم داماد پیامبری (1)و هم از نظر خویشاوندی از خلیفه اوّل و دوّم به او نزدیکتر میباشی.سابقه تو در اسلام زیاد است و سالها همنشین پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بودی و مسائلی را که من میخواهم
1) 1) عثمان،همسر رقیه و پس از آن ام کلثوم،دختران پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بود.
برای تو بازگو کنم،چیزی نیست که بر کسی مخفی باشد؛سخن از ظلم دستگاه تو و حیف و میل بیت المال و از میان بردن حقوق مردم است.
ولی خلیفه سوّم،چنان گرفتار خیالات واهی و در چنگال اطرافیانش بود-همان اطرافیانی که بسیاری از آنها از تفالههای زمان جاهلیّت بودند-که نتوانست نصیحت این ناصح مشفق و معلّم دلسوز را بپذیرد و خود را رها سازد.
از آن چه گفته شد روشن میشود که تعبیرات این خطبه،برای عثمان فضیلتی به شمار نمیآید.
فاعلم أنّ أفضل عباد اللّه عند اللّه امام عادل،هدی و هدی،فأقام سنّة معلومة،و أمات بدعة مجهولة.و إنّ السّنن لنیّرة،لها أعلام،و إنّ البدع لظاهرة،لها أعلام.و إنّ شرّ النّاس عند اللّه إمام جائر ضلّ و ضلّ به،فأمات سنّة مأخوذة،و أحیا بدعة متروکة.و إنی سمعت رسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله-یقول:«یؤتی یوم القیامة بالإمام الجائر و لیس معه نصیر و لا عاذر،فیلقی فی نار جهنّم،فیدور فیها کما تدور الرّحی،ثمّ یرتبط فی قعرها».و إنی أنشدک اللّه ألاّ تکون إمام هذه الأمّة المقتول،فإنّه کان یقال:
یقتل فی هذه الأمّة إمام یفتح علیها القتل و القتال إلی یوم القیامة،و یلبس أمورها علیها،و یبثّ الفتن فیها،فلا یبصرون الحقّ من الباطل؛یموجون فیها موجا،و یمرجون فیها مرجا.
فلا تکوننّ لمروان سیّقة یسوقک حیث شاء بعد جلال السّنّ و تقضّی العمر.
فقال له عثمان:کلّم النّاس فی أن یؤجّلونی،حتّی أخرج إلیهم من مظالمهم،فقال علیه السّلام:
ما کان بالمدینة فلا أجل فیه،و ما غاب فأجله وصول أمرک إلیه.
:
بدان،برترین بندگان نزد خدا پیشوای عادلی است که خود،هدایت شده و دیگران را هدایت میکند؛سنتهای شناخته شده را بر پا میدارد و بدعتهای ناشناخته را میمیراند؛چرا که سنتها روشن و نورانیاند و نشانههای مشخص دارند و بدعتها آشکارند و علامتهایی دارند،(و نا آشنا بودن بدعتها دلیل روشنی بر عدم مشروعیت آنهاست)بدترین مردم نزد خداوند پیشوای ستمگری است که هم خود،گمراه است و هم مردم به وسیله او گمراه میشوند،کسی که سنّتهای مقبول را از میان برده و بدعتهای متروک را زنده کرده است،من از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله شنیدم که فرمود:روز قیامت، پیشوای ستمگر را حاضر میکنند؛در حالی که نه یاوری با اوست و نه عذر خواهی،سپس او را در آتش دوزخ میافکنند و همچون سنگ آسیا در آن،به گردش در میآید(و همان رسوایی او را میبینند)آن گاه او را در قعر دوزخ به زنجیر میکشند.
من تو را به خدا سوگند میدهم نکند تو همان پیشوای مقتول این امّت باشی!چرا که گفته میشد(پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میفرمود:)«در این امّت،پیشوایی به قتل میرسد که بعد از آن درهای کشتار و جنگ به روی این امت تا قیامت گشوده خواهد شد!»امور این امّت را بر آنها مشتبه میکند؛فتنه و فساد را در میان آنان گسترش میدهد؛به گونهای که حق را از باطل تمییز نمیدهند و به سختی در آن فتنه غوطهور میشوند و به شدّت در هم آمیخته و فاسد خواهند شد،مبادا مرکب راهوار مروان شوی(و زمام خود را به دست او بسپاری)تا تو را هر جا میخواهد ببرد؛آن هم بعد از این سنّ و سال و گذراندن عمر(و تجربیات فراوان).
*** (هنگامی که سخن مولا به این جا رسید)عثمان گفت:با مردم سخن بگو و از آنان بخواه به من مهلت دهند تا از حقوق(از دست رفته)آنها رهایی یابم.امام علیه السّلام فرمود:
آن چه مربوط به مدینه است مهلتی در آن نیست و آن چه مربوط به بیرون مدینه است مهلتش رسیدن دستور تو به آنهاست.
نشانههای پیشوایان عادل و ستمگر
امام علیه السّلام در بخش نخستین این خطبه،عثمان را به طور خاص،مخاطب قرار داده بود و آن چه را گفتنی بود برای او بازگو کرد تا از راه خطرناکی که گام در آن نهاده بود بازگردد و خشم و غضب مردم را فرو نشاند و از آن بالاتر خدا را از خود راضی کند.
ولی در این بخش از خطبه به سراغ ضوابط کلی و عمومی برای پیشوایان عادل میرود و سپس به ذکر صفات پیشوایان گمراه میپردازد تا از این طریق،مسیر صحیح را به خلیفه نشان دهد.
میفرماید:«بدان،برترین بندگان نزد خدا پیشوای عادلی است که خود،هدایت شده و دیگران را هدایت میکند؛سنتهای شناخته شده را بر پا میدارد و بدعتهای ناشناخته را میمیراند؛چرا که سنتها روشن و نورانیاند و نشانههای مشخص دارند و بدعتها آشکارند و علامتهایی دارند،(و در واقع نا آشنا بودن بدعتها دلیل روشنی بر عدم مشروعیت آنها است)» (فاعلم أنّ أفضل عباد اللّه عند اللّه امام عادل،هدی و هدی،فأقام سنّة معلومة،و أمات بدعة مجهولة.و إنّ السّنن لنیّرة،لها أعلام، و إنّ البدع لظاهرة،لها أعلام) .
امام علیه السّلام نخست بر این موضوع مهم انگشت میگذارد که برترین بندگان خدا امام عادل است؛چرا چنین نباشد،در حالی که از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله چنین روایت شده:«عدل ساعة خیر من عبادة ستّین سنة قیام لیلها و صیام نهارها؛یک ساعت،اجرای عدالت بهتر از عبادت شصت سال است که هر شب به نماز مشغول باشد و همه روزها به روزه داشتن». (1)
و بعد ویژگیهای امام عادل را بیان میکند؛نخست این که او از طریق قرآن و وحی و عقل سلیم هدایت یافته و سپس مردم را به راه راست و صراط مستقیم هدایت میکند؛
1) 1) میزان الحکمه،جلد حدیث 6،11973.
چون برنامههای سازنده فرهنگی از مهمترین وظایف پیشوای عادل است.
و در سوّمین و چهارمین وصف،اقامه سنتهای معلوم و اماته بدعتهای مجهول را میشمرد؛زیرا امام عادل باید برنامهریزی دقیقی داشته باشد که سنتهای حسنه به فراموشی سپرده نشود و پاکی و تقوا و آگاهی و تعاون بر نیکیها و امر به معروف و نهی از منکر همچنان در صحن جامعه آشکار و مورد توجه باشد و به عکس،بدعتهای زشت و خرافات و اختلافات و کشمکشها و خلاصه آن چه را پیغمبران الهی با زحمتهای فراوان از بین امتهای الهی برچیدند،دوباره زنده نشود و به ویژه تصریح میفرماید:
سنتها و بدعتها همه نشانه دارد.نشانه سنتها امنیّت و آرامش اجتماع،شکوفایی استعدادها و توجّه مردم به معنویات است و به عکس،نشانه بدعتها،نابهسامانی، اختلاف،آلودگیها و پیوستن به خرافات است.
ویژگیهای پیشوای ظالم(امام جائر)درست نقطه مقابل امام عادل است او هم خودش گمراه است و هم مردم را به گمراهی میکشاند،هم سنتهای الهی را به فراموشی میسپارد و هم بدعتهای فراموش شده را زنده میکند و میدانیم متأسفانه برنامهای را که خلیفه سوّم و دار و دسته او در مورد تقسیم پستهای حکومت اسلامی و بیت المال دنبال میکردند،منطبق بر همین ویژگیهای امام جائر بود.
سپس به نقطه مقابل آن اشاره فرموده،میگوید:«بدترین مردم نزد خداوند پیشوای ستمگری است که هم خود،گمراه است و هم مردم به وسیله او گمراه میشوند،کسی که سنّتهای مورد قبول را از میان برده و بدعتهای متروک را زنده کرده است» (و إنّ شرّ النّاس عند اللّه إمام جائر ضلّ و ضلّ به،فأمات سنّة مأخوذة،و أحیا بدعة متروکة) .
بدیهی است زمانی پایههای عدالت در جامعه محکم میشود که سنن الهی-که ضامن خیر و سعادت انسانهاست-زنده شود و بدعتهایی که مردم را به فساد و تباهی و ظلم و تبعیض میکشاند متروک شود.پیشوایی که عکس این کار انجام میدهد،به طور
طبیعی غرق ظلم و فساد و تباهی خواهد شد و بدترین خلق خداست؛چرا که نه تنها خود را تیره بخت میکند،بلکه جامعهای را به بدبختی و تیره روزی میکشاند.
امام علیه السّلام در ادامه این سخن،حدیث تکان دهندهای از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نقل میکند و میفرماید:«من از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله شنیدم که میفرمود:روز قیامت،پیشوای ستمکار را حاضر میکنند؛در حالی که نه یاوری با اوست و نه عذر خواهی،سپس او را در آتش دوزخ میافکنند و همچون سنگ آسیا در آن،به گردش در میآید آن گاه او را در قعر دوزخ به زنجیر میکشند» (و إنی سمعت رسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله-یقول:«یؤتی یوم القیامة بالإمام الجائر و لیس معه نصیر و لا عاذر،فیلقی فی نار جهنّم، فیدور فیها کما تدور الرّحی،ثمّ یرتبط فی قعرها (1)») .
تعبیر «و لیس معه نصیر و لا عاذر» اشاره به این است که او در دنیا افرادی داشت که در مشکلات،او را یاری میکردند و در خطاها و ظلمها برای او عذر تراشی مینمودند و او نیز برای حفظ آنان سرمایههای فراوانی هزینه میکرد؛ولی در آن روز،اثری از آنان نیست.
تنهای تنها در دادگاه عدل الهی حضور مییابد و چون سیاه نامه اعمالش آشکار است،به زودی به جهنم سوق داده میشود.
جمله «فیدور فیها کما تدور الرحی» (در جهنم همچون سنگ آسیاب به چرخش در میآید)ممکن است اشاره به این باشد که چرخش در آتش جهنّم اوّلا سبب سوزش بیشتر و ثانیا موجب جلب توجه دوزخیان و رسوایی است.
سپس امام علیه السّلام به نکته مهمّی در ارتباط با آینده عثمان اشاره میکند و شدیدا به او هشدار میدهد و میفرماید:«من تو را به خدا سوگند میدهم نکند تو همان پیشوای مقتول این امّت باشی!چرا که گفته میشد(پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میفرمود:)در این امّت، پیشوایی به قتل میرسد که بعد از آن درهای کشتار و جنگ به روی این امت تا قیامت
1) 1) طبری در تاریخ خود قسمت عمده خطبه را که مشتمل بر این حدیث است در جلد 3، صفحه 376 در حوادث سنه 34 نقل کرده است.
گشوده خواهد شد!» (و إنی أنشدک (1)اللّه الاّ تکون إمام هذه الأمّة المقتول،فإنّه کان یقال:یقتل فی هذه الأمّة إمام یفتح علیها القتل و القتال إلی یوم القیامة) .
گرچه امام علیه السّلام گوینده این سخن را معرفی نفرموده،ولی روشن است که او کسی جز پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نمیتواند باشد و این همان پیش بینی دقیقی است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده بود که مظالم و ستمها سبب کشته شدن عثمان گشت و به دنبال آن-و به بهانه خون عثمان-کشت و کشتار و جنگ و جدالهای عظیمی به وقوع پیوست و آثار و تبعات آن را حتی در عصر خود به سبب اختلافاتی که در میان مسلمین باقی مانده مشاهده میکنیم.
شاهد این سخن،حدیثی است که در سنن ابن داود از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نقل شده است که فرمود:«و إنّما أخاف علی أمّتی الأئمّة المضلّین و اذا وضع السّیف فی أمّتی لم یرفع عنها إلی یوم القیامة؛من درباره امّتم از پیشوایان گمراه میترسم؛زیرا هنگامی که(به خاطر این پیشوایان)شمشیر در امّت من گذارده شود تا روز قیامت برداشته نخواهد شد». (2)
*** به دنبال این سخن،امام علیه السّلام به شرح بیشتری درباره کلام پیامبر پرداخته و میفرماید:
«امور این امّت را بر آنها مشتبه میکند؛فتنه و فساد را در میان آنان گسترش میدهد؛به گونهای که حق را از باطل تمییز نمیدهند و به سختی در آن فتنه غوطهور میشوند و به شدّت درهم آمیخته و فاسد خواهند شد» (و یلبس أمورها علیها،و یبثّ الفتن فیها،فلا یبصرون الحقّ من الباطل؛یموجون (3)فیها موجا،و یمرجون (4)
1) 1) «أنشد»(به صورت ثلاثی مجرّد است بر وزن«اقتل»)از ماده«نشد»(بر وزن قتل)به معنای یادآوری نمودن و تقاضا کردن است و«انشاد ضالّه»به معنای اطلاع گرفتن از مردم درباره گم شده است.
2) 2) سنن ابن داود،جلد 4،حدیث 4252.
3) 3) «یموجون»از ماده«موج»در اصل به معنای حرکت و چین خوردگی سطح آب بر اثر وزش باد و امثال آن است و به معنای کنایی در کثرت و اضطراب و آشفتگی نیز به کار میرود.
4) 4) «یمرجون»از ماده«مرج»(بر وزن خرج یا بر وزن فلج)به معنای مخلوط کردن یا فرستادن و رها کردن است و از آن جا که اختلاط و به هم ریختگی و رها کردن چیزی به حال خود،سبب فساد میشود،این واژه به معنای فاسد شدن نیز به کار رفته است.
فیها مرجا) . (1)
جمله «و یلبس امورها علیها» اشاره به این است که سیاست بازان حرفهای،امور را بر مردم مشتبه میکنند به ظاهر برای خون خواهر خلیفه مقتول،ولی به منظور دستیابی به خلافت،حقایق را بر مردم مشتبه میسازند؛ظالم را مظلوم و مظلوم را ظالم معرفی میکنند.
و جمله «یبثّ الفتن فیها» که اشاره به گسترش فتنهها در امت است،نتیجه آن است و جملههای بعد،جنبه نتیجهگیری دارد که از یک سو تشخیص حق از باطل مشکل میشود و از سوی دیگر،مردم در میان امواج فتنهها غوطهور میگردند تفاوت «یموجون...»و«یمرجون...»در این است که اولی اشاره به درگیری تودههای عظیم مردم در فتنهها است و دومی اشاره به اختلاط گروههای حق و باطل در جامعه است؛به گونهای که شناخت حق از باطل مشکل میشود.
قابل توجه این که آن چه پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در این روایت پیش بینی فرموده بود و امام امیر المؤمنین علیه السّلام به شرح آن پرداخت تمام آن بی کم و کاست به وقوع پیوست.عثمان و اطرافیان او به دلیل مظالم گسترده،مردم را بر ضد خود شوراندند و نتیجه آن قتل عثمان بود و به دنبال آن گروههای تبهکار و بنی امیه و آل حرب به بهرهبرداری سیاسی از این حادثه روی آوردند و اختلاف در میان مردم اوج گرفت؛حق و باطل به هم آمیخته و سیل
1) 5) از کلمات بعضی از شارحان نهج البلاغه چنین بر میآید که این قسمت را نیز جزو حدیث پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله دانستهاند ولی با توجه به این که حدیث فوق در بعضی از منابع معروف(مانند سنن ابن داوود)بدون این ذیل آمده استفاده میشود که سخن پیامبر همان قسمت بالاست که با جمله«الی یوم القیامة»پایان میگیرد.
خون در میان مسلمین جاری شد.عواقب دردناک آن نیز بعد از گذشتن قرنها همچنان به چشم میخورد.
درباره علل شورش مردم بر ضد عثمان و عوامل قتل او در جلد اول و دوم این کتاب به قدر کافی بحث کردهایم. (1)
*** سپس امام علیه السّلام به مهمترین عامل انحراف عثمان-که تمام تیره روزیهای او از آن نشأت گرفت یعنی تسلیم بی قید و شرط بودن در برابر مروان-اشاره کرده،چنین میفرماید:«مبادا مرکب راهوار مروان شوی(و زمام خود را به دست او بسپاری)تا تو را هر جا میخواهد ببرد؛آن هم بعد از این سنّ و سال و گذراندن عمر(و تجربیات فراوان)» (فلا تکوننّ لمروان سیّقة (2)یسوقک حیث شاء بعد جلال (3)السّنّ و تقضّی العمر (4)) .
در تواریخ نقل شده که سن عثمان در آن زمان 82 سال بود. (5)
بیشک،مروان بن حکم،مهمترین نقش را در حکومت عثمان داشت؛به گونهای که کارها مطابق میل او پیش میرفت؛حتی زمانی که عثمان،نصایح امام علیه السّلام را شنید و تصمیم بر عذرخواهی از مردم گرفت،مروان شدیدا به مخالفت برخاست و مانع جبران
1) 1) به جلد 1،صفحه 371 تا 376(با عنوان علل شورش بر ضد عثمان)و جلد 2،صفحه 232 تا 241(با عنوان عوامل قتل عثمان)و همان جلد،صفحه 488(با عنوان کارهای عثمان که موجب خشم عمومی شد)مراجعه فرمایید.
2) 2) «سیقة»(بر وزن سیّدة)صفت مشبهه از ماده«سوق»(بر وزن فوق)گرفته شده به معنای حیوان راهواری است که آن را به هر طرف میبرند و گاه به معنای حیواناتی است که به دست دشمن میافتد و آن را با خود میبرند.
3) 3) «جلال»به معنای بزرگی است و جلال السن به معنای سن بالا است.
4) 4) «تقضّی»و«انقضاء»از یک ریشه گرفته شده و به معنای گذشتن است.
5) 5) تاریخ طبری،جلد 3،صفحه 441 و 443.اقوال دیگری نیز در مورد سن عثمان در آن زمان وجود دارد ولی غالبا سن او را 82 سال دانستهاند.
خطاهای او شد و در حقیقت،آتش خشم مردم را شعلهورتر ساخت و سبب قتل عثمان شد و چه بسا این کار حساب شده بود؛به این امید که بعد از عثمان،معاویه یا خودش به خلافت برسد.
*** هنگامی که سخن مولا علی علیه السّلام به این جا رسید،عثمان سخت متأثر شد و به حضرت عرض کرد:«با مردم سخن بگو و از آنان بخواه به من مهلت دهند تا از حقوق(از دست رفته)آنها رهایی یابم» (فقال له عثمان:کلّم النّاس فی أن یؤجّلونی،حتّی أخرج إلیهم من مظالمهم) .
امام علیه السّلام در پاسخ او سخن جامع و پر معنا و کوتاهی ذکر کرد،فرمود:«آن چه مربوط به مدینه است مهلتی در آن نیست و آن چه مربوط به بیرون مدینه است مهلتش رسیدن دستور تو به آنهاست» (فقال علیه السّلام:ما کان بالمدینة فلا أجل فیه،و ما غاب فأجله وصول أمرک إلیه) .
اشاره به این که مهلت،در این گونه موارد(که مخصوصا جنبه حادّ دارد و ممکن است منشأ شورشهای عظیمی گردد،معنا ندارد؛علاوه بر این که مهلت گرفتن،معمولا برای تهیه مقدمات است و برای باز گرداندن حقوق مردم به آنها مقدّماتی لازم نیست.آن چه در مدینه است،دستور آن فورا صادر میشود که از ظالمان بگیرند و به مظلومان بدهند و آن چه در نقاط دور دست است کافی است که دستور آن صادر شود و با پیک سریع فرستاده شود.
بیان مذکور ممکن است اشاره به این نکته باشد که سیاست بازان حرفهای هنگامی که در تنگناها قرار میگیرند برای فرار از زیر بار مسئولیت،به دفع الوقت متوسّل میشوند و از طرف مقابل،مهلت میخواهند؛به این امید که در این فرصت،آتش جوش و خروش او خاموش گردد یا بتوانند با یک ضربه کاری طرف را از میدان بیرون کنند؛امام علیه السّلام جلوی این کار را با گفتار پر معنای خود میگیرد و عثمان را وادار به تسلیم میکند.
در تاریخ آمده است که عثمان در مقابل این سخن تسلیم شد؛ولی تقاضا کرد که در مورد مدینه فقط سه روز به او مهلت داده شود.امام علیه السّلام فرمود:مانعی ندارد و از نزد عثمان بیرون آمد و به مردمی که در انتظارش بودند آن چه را گذشته بود خبر داد و قراردادی میان آنها و عثمان مرقوم داشت که در آن عثمان سه روز مهلت داده شده بود تا حقوق پایمال شده را به جایگاه اصلیش برگرداند و فرماندارانی را که مورد نفرت مردم بودهاند، عزل کند.از او در این نامه عهد و پیمان بسیار محکمی گرفت و گروهی از مهاجران و انصار را گواه آن قرار داد؛به دنبال آن،مردم دست از عثمان کشیدند و به سراغ کارشان رفتند به امیدی که به زودی به عهد و پیمان خود وفا کند؛غافل از این که او میخواست در این سه روز آماده نبرد با مخالفان گردد و سلاح جمعآوری کند و او لشکر عظیمی از بردگان خمس(خمس غنایم)آماده ساخت.هنگامی که سه روز گذشت،دیدند همه چیز بر سر جای خود مانند سابق است و همین امر،باعث شورش شدید مردم بر ضدّ عثمان شد؛ شورشی که ماجرایش طولانی است و به کشته شدن عثمان انجامید.جالب این است که تمام آن چه گفتیم،طبری مورّخ معروف در تاریخ معروف خود نقل کرده است. (1)
درباره قتل عثمان و حوادث قبل و بعد از آن،مطالب بسیاری است که ما در مجلدات قبل،در تفسیر خطبههای متعددی به بسیاری از آنها اشاره کردهایم و در این جا نیز لازم است به چند نکته اشاره کنیم:
1-بی تردید،قتل عثمان حادثه ناگواری بود؛چرا که پیامدهای سوئی برای مسلمین داشت و همان گونه که در روایتی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله پیش بینی شده بود،سبب گردید که اختلافات زیادی میان مسلمانان بروز کند و خونهای زیادی ریخته شود؛هر چند مقصّر اصلی در این حادثه،شخص عثمان و یاران و همکاران او بودند که حکومت اسلامی را از
1) 1) تاریخ طبری،جلد 3،صفحه 404،حوادث سال 35 ق.
شکل اصلی بیرون بردند و انواع تبعیضها و ظلم و فسادها را در جامعه اسلامی رواج دادند.
2-قابل توجّه است که این حادثه در مدینه و در برابر چشم صحابه اعم از مهاجران و انصار واقع شد و کمتر کسی به یاری عثمان برخاست؛گویا همه با سکوت آمیخته با رضایت،حرکت خودجوش مردم را بر ضدّ او امضا میکردند؛بلکه طبق آن چه در تاریخ طبری نقل شده،گروهی از صحابه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله به یکدیگر نامه نوشتند که جهاد با دشمن را فعلا رها کنید؛زیرا جهاد در مدینه است،نه در سرزمین روم(چرا که حکومت اسلامی به فساد گراییده و اصلاح آن بر هر چیز مقدّم است).تنها کسی که به یاری عثمان برخاست و جلو تندرویها را گرفت،امیر مؤمنان علی علیه السّلام بود که فرزندان خود را مأمور حمایت از او ساخت!!زیرا میدانست قتل عثمان آثار منفی زیادی به همراه دارد؛هر چند شورش مردم به قدری شدید بود که این حمایت نیز مؤثر نشد.
3-امیر مؤمنان علی علیه السّلام در خطبه مزبور،پیش از آن که اعتراضات مردم به اوج خود برسد،بهترین نصایح و اندرزها را به عثمان گوشزد کرد و به او شدیدا هشدار داد که هر چه زودتر از این راه باز گردد و اشتباهات خود را اصلاح کند و او قول داد به آن عمل کند؛امّا یا نخواست و یا اطرافیان او نگذاشتند که در برابر خواستههای به حق مردم تسلیم شود.
از بعضی کتب تواریخ استفاده میشود که او به دلیل تعصب شدیدی که نسبت به اقوام و بستگان خود داشت حاضر نبود به اشتباهات خود درباره آنها صریحا اعتراف کند و بعد از نصایح امیر مؤمنان علی علیه السّلام عرض کرد:من کار خلافی نکردم.من صله رحم نمودم(اگر اموال بیت المال را به خویشاوندانم بخشیدهام از باب صله رحم بوده است)و افراد فقیر را بینیاز کرده و بیپناهان را پناه دادهام و کسانی را به امارت و ولایت برگزیدهام که شبیه برگزیدگان عمر بودند!امام علیه السّلام فرمود:عمر،چنان بر والیان خود مسلّط بود که اگر مرتکب خلافی میشدند آنها را به شدیدترین وجهی مجازات میکرد؛ولی تو در برابر
خویشاوندانت ضعیف و ناتوانی و به کارهای خلاف آنها اهمّیّت نمیدهی. (1)
و عجبتر این که عثمان به دنبال این ماجرا به منبر رفت و به گونه طلب کارانهای با مردم سخن گفت؛عصاره سخن عثمان چنین بود:مردم هر چیزی آفتی دارد و آفت این امت،بدگویان و غیبت کنندگانند؛سخنهای نادرستی را میگویند و شما هم چشم و گوش بسته به دنبال آنها حرکت میکنید.شما اموری را بر من عیب گرفتهاید که همان را برای عمر پسندیده دانستید،زیرا او شما را با دست و پای خود میکوبید و با سخنان خشنش شما را قلع و قمع میکرد؛به همین دلیل جرأت نداشتید بر او ایراد بگیرید؛ولی من از در ملایمت و محبّت وارد شدم و حتی سخن خشنی نگفتم و شما نسبت به من جسور شدید.به خدا سوگند!من یاوران و مدافعان زورمند بسیاری دارم که اگر اشاره کنم به یاریام میشتابند.کاری نکنید که من منطقی را در پیش گیرم که آن را دوست ندارم.
زبانتان را ببندید و بر امرای خود طعن و سرزنش و عیب جویی نکنید.من چه حقّی را از شما پایمال کردم؟!چرا غوغا میکنید؟! در این جا مروان برخاست صدا زد:مردم!اگر مایل باشید داوری را به دست شمشیر میسپاریم که میان ما و شما حکم کند.عثمان عصبانی شد گفت:خاموش باش!بگذار من با اصحابم سخن بگویم؛مگر به تو سفارش نکردم سخن نگو!مروان خاموش شد و عثمان از منبر فرود آمد. (2)
این تعبیرات نشان میدهد که عثمان یا کاملا از اوضاع و احوال بیخبر بود و یا آن قدر نسبت به بستگان و خویشاوندانش خوشبین بود که ظلم و ستمهای آنها را عین عدالت میپنداشت و چنان در چنگال آنان اسیر بود که توان تغییر مسیر حوادث را نداشت. (3)
و من خطبة له علیه السّلام
یذکر فیها عجیب خلقة الطاووس
(1) از خطبههای امام علیه السّلام است که در آن از شگفتیهای آفرینش طاووس پرده برداشته است.
این خطبه را میتوان به چهار بخش تقسیم کرد:
در بخش اوّل،امام علیه السّلام به سراغ عجایب کائنات و شگفتیهای آفرینش،به ویژه
1) 1) .سند خطبه: «زمخشری»از دانشمندان قرن ششم،بخش مهمی از این خطبه را در کتاب«ربیع الابرار» خود نقل کرده است.او در این کتاب،بسیاری از کلمات و سخنان آن حضرت را با تفاوتهایی روایت میکند؛به گونهای که معلوم میشود از منبعی غیر از نهج البلاغه گرفته؛ هر چند بعد از«سیّد رضی»میزیسته است او به قدری نسبت به شیعه بدبین بود که بسیار بعید بود کتب شیعه را منبع تحقیقی خود قرار دهد.«ابن اثیر»نیز در کتاب«نهایه»واژههای پیچیده این خطبه را تفسیر کرده و مجموعه تعبیراتش نشان میدهد که آن را از منبع دیگری گرفته است؛زیرا واژههایی را ذکر نموده که مطابق نقل سیّد رضی در این خطبه نیست. (مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 400).
پرندگان میرود و از این طریق بر وجود خداوند متعال و لزوم ایمان راسخ به او استدلال میکند.
در بخش دوّم،از میان تمام پرندگان،انگشت روی آفرینش طاووس و شگفتیهای خلقت او میگذارد و به نکات بسیار زیبا و دقیقی در مورد این پرنده عجیب اشاره میفرماید و در عین حال،بعضی از خرافات و توهّمات بی اساس را که در مورد آن در میان مردم وجود دارد،ردّ میکند و در پایان این بخش به این نکته اشاره میکند:جایی که عقلها از وصف مخلوقات او ناتوان است،چگونه میتوان آن خالق بزرگ را وصف کرد؟ در بخش سوّم از شگفتیهای آفرینش جانداران بسیار کوچک مانند مورچه پرده بر میدارد و عجایب خلقت آنها را به صورت دلیل دیگری بر توحید خداوند متعال بر میشمرد.
در چهارمین و آخرین بخش،به ذکر قسمتی از اوصاف بهشت میپردازد؛آن گونه که شنونده را مشتاق آن میسازد؛به این ترتیب،مبدأ و معاد را به هم پیوند میدهد و مجموعه کاملی را در بحث عقاید بیان میفرماید.
ابتدعهم خلقا عجیبا من حیوان و موات،و ساکن و ذی حرکات؛و أقام من شواهد البیّنات علی لطیف صنعته،و عظیم قدرته،ما انقادت له العقول معترفة به،و مسلّمة له،و نعقت فی أسماعنا دلائله علی وحدانیّته، و ما ذرأ من مختلف صور الأطیار الّتی أسکنها أخادید الأرض،و خروق فجاجها و رواسی أعلامها،من ذات أجنحة مختلفة،و هیئات متباینة، مصرّفة فی زمام التّسخیر،و مرفرفة بأجنحتها فی مخارق الجوّ المنفسح، و الفضاء المنفرج.کوّنها بعد إذ لم تکن فی عجائب صور ظاهرة،و رکّبها فی حقاق مفاصل محتجبة،و منع بعضها بعبالة خلقه أن یسمو فی الهواء خفوفا،و جعله یدفّ دفیفا و نسقها علی اختلافها فی الأصابیغ بلطیف قدرته،و دقیق صنعته.فمنها مغموس فی قالب لون لا یشوبه غیر لون ما غمس فیه؛و منها مغموس فی لون صبغ قد طوّق بخلاف ما صبغ به.
:
خداوند،آفریدگانی شگفتانگیز از حیوان و جماد،ساکن و متحرک،ابداع کرد و نمونههایی از شواهد آشکار بر صنعت دقیق و قدرت عظیمش را اقامه کرد؛آن گونه که عقلها مطیع و معترف و تسلیم او شدند و دلایل یگانگی او در گوشهای ما طنین انداز شد و اشکال گوناگونی از پرندگان را آفرید؛پرندگانی که آنها را در شکافهای زمین و
بریدگی درّهها و قلّه کوهها مسکن داد؛پرندگانی که دارای بالهای مختلف و شکلهای گوناگوناند؛آنها که زمامشان در دست پروردگار است و در مسیری که تعیین فرموده در حرکتند و به وسیله بالهای خویش در فراخنای هوای گسترده و در فضای پهناور به پرواز در میآیند.
خدا آنها را با اشکال شگفتآوری از نظر صورت ظاهر پدید آورد و پیکرشان را با استخوانهای به هم پیوسته که پوشیده(از گوشت)شده ترکیب نمود؛بعضی را به سبب سنگینی جسمشان از این که به آسانی در هوا پرواز کنند بازداشت و چنان قرار داد که بتوانند(در نزدیکی زمین)بال و پر بزنند(ولی به سبک وزنان اجازه داد در اوج آسمان به پرواز در آیند)با قدرت دقیق و آفرینش لطیف خویش،پرندگان را به رنگهای گوناگونی رنگ آمیزی کرد.بعضی تنها یک رنگ دارند بی آن که رنگ دیگری با آن مخلوط باشد و بعضی آنها تمام بدنشان یک رنگ دارد؛جز طوقی که رنگ دیگر بر دور گردنشان است.
آفرینش انواع پرندگان
مهمترین اصول اعتقادی ما معرفة اللّه است که بخش عظیمی از قرآن مجید را تشکیل میدهد هدف نهایی این خطبه نیز همین است.به طور مسلّم اگر پایههای معرفت و عشق به خدا محکم شود،اعمال و رفتار انسان اصلاح میشود.
امام علیه السّلام در این خطبه،شگفتیهای آفرینش را که از وجود خدا،علم و قدرت بیپایان او حکایت میکند،بیان میفرماید؛به ویژه دست ما را میگیرد و در جهان پرندگان به پرواز در میآورد و بخش مهمی از عجایب خلقت آنها را بازگو میکند؛سپس ما را به دنیای شگفتانگیز طاووس میبرد و با چنان فصاحت و بلاغتی شگفتیهای آن را بیان میکند که عقل،حیران میماند ولی اختیار،زبان را به حمد و تسبیح خالق این موجودات به گردش در میآورد.
نخست میفرماید:«خداوند،آفریدگانی شگفتانگیز از حیوان و جماد،ساکن و متحرک،ابداع کرد» (ابتدعهم خلقا عجیبا من حیوان و موات،و ساکن و ذی حرکات) .
منظور از موات،جمادات است؛همچون زمین و آسمان،ستارهها و ماه و خورشید که بعضی ساکناند و بعضی حرکتدار.(هر چند از یک نگاه همه دارای حرکتند).
منظور از ابداع،آفرینش بدون سابقه است و این موضوع بسیار مهمی است؛زیرا تمام صنعتگران و نقّاشان آن چه را میسازند و یا به تصویر میکشند،تقلیدی است از جهان خلقت؛به طور واضح و ساده یا پیچیده و مرکب.تنها خدا است که آفرینش او بیسابقه است؛آن هم آفرینشی با این تنوع و تکثّر عجیب.
سپس به شرح این سخن پرداخته،میفرماید:«نمونههایی از شواهد آشکار بر صنعت دقیق و قدرت عظیمش را اقامه کرد؛آن گونه که عقلها مطیع و معترف و تسلیم او گشتند و دلایل یگانگی او در گوشهای ما طنین انداز شد»( و أقام من شواهد البیّنات علی لطیف صنعته،و عظیم قدرته،ما انقادت له العقول معترفة به،و مسلّمة له،و نعقت (1)فی أسماعنا دلائله علی وحدانیّته) .
به راستی اگر انسان،کمی با علوم طبیعی آشنا باشد و با دقّت به بررسی شگفتیهای موجودات این جهان بپردازد،بیاختیار زبانش به مدح و ستایش پروردگار گشوده میشود و همان گونه که مولای متقیان علیه السّلام فرمود،به عظمت خدا اعتراف میکند و در برابر او تسلیم میشود.
به دنبال این سخن،امام علیه السّلام ذرّهبین اندیشه را بر بخش خاصی از شگفتیهای جهان- که پر از اسرار و لطایف است-میاندازد و از جهان پرندگان سخن میگوید و تنوع عجیب آنها را شرح میدهد و میفرماید:«و اشکال گوناگونی از پرندگان را آفرید؛پرندگانی که
1) 1) «نعقت»از ماده«نعق»(بر وزن برق)در اصل به معنای صدای کلاغ است؛سپس به صداهایی که برای حرکت حیوانات و امر و نهی آنها گفته میشود،اطلاق شده است.
آنها را در شکافهای زمین و بریدگی درّهها و قلّه کوهها مسکن داد» (و ما ذرأ (1)من مختلف صور الأطیار الّتی أسکنها أخادید (2)الأرض،و خروق (3)فجاجها (4)و رواسی (5)أعلامها (6)) . (7)
این نخستین تنوع آفرینش پرندگان است از نظر محل زندگی،بعضی از آنها مانند بوم و مرغ سنگخوار به شکافهای زمین پناه میبرند و به هنگام تاریکی بیرون میآیند و بعضی در حاشیه درهها زندگی میکنند؛مانند کبکها و بعضی دیگر در بلندای کوهها مسکن دارند،مانند شاهین و عقاب و خداوند به هر یک به مقتضای محیط زندگیاش ابزار و امکانات لازم را بخشیده است.
البته آن چه را امام علیه السّلام در بخشهای سه گانه مذکور بیان فرمود،تنها برخی پرندگان را برای نمونه ذکر کرده است؛پرندگان دریایی،پرندگان ماهیخوار،پرندگان خانگی و اهلی، پرندگانی که تنها در جنگلها و بیشهها زندگی میکنند،پرندگانی که تنها در کویرها
1) 1) «ذرأ»از ماده«ذرأ»(بر وزن زرع)به معنای آفرینش و ایجاد و اظهار است.
2) 2) «اخادید»جمع«اخدود»(بر وزن خشنود)به معنای شکاف وسیع و عمیق و گسترده در زمین است و به گودالها و خندقهای بزرگ درهها نیز اطلاق میشود.
3) 3) «خروق»جمع«خرق»(بر وزن زرع)به معنای بیابانهای وسیع و گسترده است و به معنای شکاف نیز بیان شده است.
4) 4) «فجاجها»جمع«فج»(بر وزن حج)به معنای جادّه وسیع است و در اصل به معنای درههای وسیعی است که در میان کوهها وجود دارد و مسیر عبور کاروانها بوده است.
5) 5) «رواسی»جمع«راسیه»در اصل به معنای ثابت و پا برجاست؛سپس به معنای کوهها سخت و پا برجاست.
6) 6) «اعلام»جمع«علم»(بر وزن قلم)در اصل به معنای علامتی است که از چیزی خبر میدهد و به کوهها و قلههای آنها اطلاق شده است.
7) 7) درباره اعراب«ما ذرأ...»،بعضی احتمال دادهاند که عطف بر«ما انقادت»باشد و گاه احتمال دادهاند،عطف بر ضمیر«دلائله»و یا خود«دلائله»باشد.این احتمال نیز بعید به نظر نمیرسد که مبتدایی باشد با خبر محذوف و مفهوم آن چنین است:«و ما ذرأ...»من آثار صنعه و عظمته.
میتوانند زنده بمانند و مانند آنها که هر یک،شگفتیهایی دارند که عقل اندیشمندان را حیران میسازد.آن چه در جملههای پیشین ذکر شد،تقسیمی بود که امام علیه السّلام برای آنها از نظر محل سکونت بیان فرمود، سپس امام علیه السّلام اشاره به تقسیم دیگری-از نظر چگونگی بالها و طرز پرواز آنان-کرده،میفرماید:«آنها دارای بالهای مختلف و شکلهای گوناگوناند؛آنها که زمامشان در دست پروردگار است و در مسیری که تعیین فرموده در حرکتند و به وسیله بالهای خویش در دل فراخنای هوای گسترده و در فضای پهناور به پرواز در میآیند» (من ذات أجنحة مختلفة،و هیئات متباینة،مصرّفة (1)فی زمام التّسخیر،و مرفرفة (2)بأجنحتها فی مخارق (3)الجوّ المنفسح (4)، و الفضاء المنفرج) .
این همان چیزی است که در قرآن مجید در آیات متعدد از جمله در سوره نحل به آن اشاره فرموده:« «أَ لَمْ یَرَوْا إِلَی الطَّیْرِ مُسَخَّراتٍ فِی جَوِّ السَّماءِ ما یُمْسِکُهُنَّ إِلاَّ اللّهُ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ» ؛آیا آنها به پرندگانی که بر بلندای آسمانها نگه داشته شدهاند نظر نفیکندند؟هیچ کس جز خدا آنها را نگاه نمیدارد.در این امر نشانههایی از عظمت و قدرت خداست،برای کسانی که ایمان میآورند». (5)
امام علیه السّلام در ادامه این سخن به سراغ تقسیم سوّم و چهارمی برای پرندگان میرود و آنها را به پرندگان دارای اشکال مختلف شگفتآور و سپس پرندگان سنگین وزن که
1) 1) «مصرّفه»از ماده«صرف»(بر وزن حرف)به معنای تغییر دادن است و«مصرّفه»به معنای انواع اشکال متنوع میآید.
2) 2) «مرفوفه»از ماده«رفرفه»به معنای بال و پر زدن است و«مرفوفه»به معنای پارچههای زیبا و رنگارنگ نیز ذکر شده است و در خطبه مزبور به همان معنای اوّل است.
3) 3) «مخارق»جمع«مخرق»(بر وزن مشرب)به معنای قلات و بیابان گسترده است.
4) 4) «منفسح»به معنای گسترده از ماده«فسح»(بر وزن مسلح)به معنای گستردن نقل شده است.
5) 5) نحل،آیه 79.
قدرت بر پرواز ندارند و یا به زحمت و نزدیک سطح زمین پرواز میکنند و پرندگان سبک جثّهای که بر بلندای آسمانها به سرعت در گردشند،میفرماید:«خداوند آنها را با اشکال شگفتآوری از نظر صورت ظاهر پدید آورد و پیکرشان را با استخوانهای به هم پیوسته که پوشیده(از گوشت)شده ترکیب نمود؛بعضی را به سبب سنگینی جسمشان از این که به آسانی در هوا پرواز کنند بازداشت و چنان قرارداد که بتوانند(در نزدیکی زمین) بال و پر بزنند(ولی به سبک وزنان اجازه داد در اوج آسمان به پرواز درآیند)» (کوّنها بعد إذ لم تکن فی عجائب صور ظاهرة،و رکّبها فی حقاق (1)مفاصل محتجبة،و منع بعضها بعبالة (2)خلقه أن یسمو فی الهواء خفوفا، (3)و جعله یدفّ دفیفا (4)) .
آری،اشکال پرندگان به قدری مختلف است که انسان از تنوّع آن حیران میشود:
بعضی آن چنان زیبایند که چشم از دیدن آنها سیر نمیشود؛بعضی چنان قیافه وحشتناکی دارند که غالب مردم از آنها میترسند؛پاهای بعضی به قدری بلند است که گویا بدن آنها روی دو ستون قرار گرفته(مانند شتر مرغ و لکلک)و پای بعضی به قدری کوتاه است که به زحمت دیده میشود(مانند کبکها)؛بعضی به قدری بزرگاند که گاه بدن آنها به دو متر میرسد و بعضی به اندازهای کوچکاند که از چند سانتیمتر تجاوز نمیکنند.
از نظر پرواز نیز بسیار مختلفاند:بعضی آن چنان سنگیناند که قدرت پرواز ندارند؛به سرعت میدوند و بال و پر میزنند؛بعضی مدتی با سرعت میدوند و سپس از زمین بر میخیزند و در ارتفاع پایین حرکت میکنند و برخاستن آنها درست،شبیه پرواز
1) 1) «حقاق»جمع«حقّ»(بر وزن حبّ)به معنای محل پیوند دو استخوان مفصل است.
2) 2) «عبالة»به معنای درشتی،سنگینی است.
3) 3) «خفوف»به معنای سرعت و سبکی است که غالبا لازم و ملزوم یکدیگرند.
4) 4) «دفیف»به معنای بال زدن است و از آن جا که پرندگان،نزدیک زمین بیشتر بال میزنند، گاهی این واژه به پرواز کردن در نزدیک زمین نیز گفته شده است.
هواپیماهاست؛بعضی دیگر به محض این که اراده کنند،یک مرتبه از زمین کنده میشوند و به پرواز در میآیند؛با قدرت پاها خود را به هوا میپرانند،سپس از بالها استفاده میکنند(مانند حرکت بال گردها)؛بعضی ساعتها و یا هفتهها در آسمانها به راحتی حرکت میکنند،بی آن که احساس خستگی و ناتوانی کنند؛مانند پرندگان مهاجر که گاه نیمی از کره زمین را سیر میکنند و هفتهها در آسمانند و مواد غذایی را به صورت چربیها قبل از پرواز در بدن خود ذخیره میکنند.جالب این که بعضی پرندگان که بالهای پهن و گسترده و جثّههای سبک دارند،هنگامی که اوج گرفتند نیازی به بال زدن ندارند و بالهای گستردهشان،آنها را بر بلندای جوّ حفظ میکند و تنها شهپرهایی که در دم آنها قرار دارد سبب حرکت یا تغییر مسیر آنها میشود!اما بعضی دیگر که بالهای کوتاهتر و جثّههای سنگینتری دارند باید همواره بالهای خود را در طرف بالا و پایین حرکت دهند تا بتوانند پرواز کنند.هر قدر انسان در این تنوّعها فکر میکند به عظمت آفریدگار و علم و قدرت بیپایانش آشناتر میشود!! در مرحله چهارم،امام علیه السّلام به تنوع رنگهای گوناگون پرندگان که آن هم از عجایب آفرینش است اشاره کرده،میفرماید:«خداوند با قدرت لطیف و آفرینش قدرت خویش، پرندگان را به رنگهای گوناگونی رنگ آمیزی کرد:بعضی تنها یک رنگ دارند بی آن که رنگ دیگری با آن مخلوط باشد و بعضی آنها تمام بدنشان یک رنگ دارد؛جز طوقی که به رنگ دیگر بر دور گردنشان» (و نسقها (1)علی اختلافها فی الأصابیغ (2)بلطیف قدرته،و دقیق صنعته.فمنها مغموس (3)فی قالب (4)لون لا یشوبه غیر لون ما
1) 1) «نسقها»از ماده«نسق»(بر وزن مشق)به معنای منظم ساختن خواه در مورد صفوف باشد یا عبارات و کلمات و یا غیر آن.
2) 2) «أصابیغ»جمع«أصباغ»و«اصباغ»جمع«صبغ»(بر وزن فعل)به معنای رنگ است.
3) 3) «مغموس»از ماده«غمس»(بر وزن لمس)در اصل به معنای فرو رفتن چیزی در آب است؛سپس به معنای غایب و پنهان شدن نیز گفته شده است و در جمله مزبور امام علیه السّلام یک رنگ بودن گروهی از پرندگان را تشبیه کرده است که گویی آن را در خم رنگرزی فرو کرده و بیرون آوردهاند.
4) 4) «قالب»(بر وزن حالت)همان چیزی است که در فارسی،«قالب»(بر وزن فاعل)گفته میشود و به معنای ظروفی است که فلزات گداخته یا اشیای دیگر را در آن میریزند و به شکل مطلوب در میآورند.
غمس فیه؛و منها مغموس فی لون صبغ قد طوّق بخلاف ما صبغ به) .
تنوع رنگهای پرندگان نیز از عجایب است.در زمان ما در بعضی از مناطق،باغی به نام باغ پرندگان درست کردهاند و انواع پرندگان را در آن جمع آوری کرده و در شرایطی شبیه شرایط طبیعی زندگی میکنند.تنها ویژگی آن این است که تور بسیار بزرگ و بلندی بر دور باغ کشیدهاند که پرندگان از آن جا به جای دیگر نروند.هرگاه کسی در آن باغ قدم نهد و رنگهای مختلف پرندگان را با چشم خود ببیند،از تنوع و زیباییهای خیره کننده آن در شگفتی فرو میرود؛گویی نقاشی نشسته و همه روزه یک به یک آنها را با دقت رنگ آمیزی میکند.ممکن نیست،بیننده آن بی اختیار زبان به حمد و تسبیح پروردگار نگشاید.
وانگهی پرندگانی که در چنین باغهایی گردآوری میشوند اندکی از انواع پرندگان جهان طبیعتاند.در درون درهها در اعماق جنگلها پرندگانی به رنگهای مختلف وجود دارد که چشم انسانی به آنها نیفتاده!
دنیای عجیب پرندگان
گاه دیدن یک پرنده زیبا و ظرافت و دقّتی که در ساختمان بال و پر و تمام وجود او به کار رفته،انسان را با آفریننده آن آشنا و غرق در افکار توحیدی میکند حال اگر در جهان پرندگان سیر طولانیتری کنیم،سیری که به یقین سالها طول میکشد و طرز زندگی، رنگها،دقّتها،ظرافتها و تنوّع فوقالعادهای را که در آنها به کار رفته،مشاهده کنیم
چه رخ خواهد داد؟! دانشمندان،کتب بسیاری درباره رازهای نهفته در وجود پرندگان و انواع و اقسام آنها،اعم از پرندگان خشکی و دریایی،پرندگان مهاجر و غیر مهاجر نوشتهاند که حتی شرح گوشهای از آنها از حوصله این کتاب،خارج است؛ولی مناسب است به گوشههایی کوتاه و پر معنا در این جا اشاره کنیم:
دانشمندان میگویند:
1-حدود چهارده هزار نوع پرنده در کره زمین وجود دارد و تفاوتهای میان آنها سبب شده که دانشمندان،آنها را به گروههای مختلف تقسیم کنند.البتّه هر نوع،هزاران هزار مصداق خارجی دارد.مسلّما در درون جنگلها و اعماق درههای صعب العبور،انواع زیادی از پرندگان یافت میشود که هرگز انسانها به آنها دست نیافتهاند.
2-بعضی از پرندگان(مانند شترمرغ به قدری بزرگاند که ممکن است بیش از یک صد کیلو گرم وزن داشته باشند و با پاهای بلند خود میتوانند با سرعتی معادل 95 کیلومتر در ساعت بدوند!در مقابل بعضی به قدری کوچکاند که وزن آنها از چند گرم تجاوز نمیکند؛ولی عجب آن که ممکن است سرعت پرواز آنها کمتر از سرعت دویدن شترمرغ نباشد! 3-هر یک از پرندگان،آفرینشی کاملا متناسب با محیط و وضع معیشت خود دارند:
مرغ ماهیخوار،منقاری بلند و تیز دارد که به راحتی ماهیها را صید میکند؛پرندهای به نام«سرخ قبا»منقار کوتاه و مخروطی دارد که میتواند دانههای نباتی را بشکند و استفاده کند؛مرغ«زمزمهگر»منقاری باریک و تیز دارد که شیره گلها را میمکد؛مرغان شکاری پنجهها و منقارهای قوی و برّندهای دارند که شکارشان را با آن میگیرند و پاره میکنند؛ منقار پلیکان مانند یک سبد است که ماهی زیادی را برای طعمه در خود جای میدهد.
4-هیچ پرندهای دندان ندارد و دانهها را در سنگدان خود آسیاب کرده،آماده جذب میکند!
5-بدن پرندگان بسیار سبک و آماده پرواز است در جای جای داخل بدن آنها حبابهای هوا وجود دارد و استخوانهایشان توخالی است و همه اینها به پرواز آنها کمک میکند! 6-پرندگان معمولا تخم میگذارند و چند روزی روی آن میخوابند تا به جوجه تبدیل شود؛گاه تنها جنس ماده بر روی آن میخوابد و گاه نر و ماده به نوبت روی آن میخوابند و گاه جنس نر،پرنده ماده را در درون لانه زندانی میکند و اجازه خروج به او نمیدهد (مانند مرغ شاخ منقار)فقط سوراخی در دهانه لانه میگذارد که روزها برای او غذا بیاورد و در اختیار او بگذارد.
7-پرندگان آبی یعنی آنها که روی آبها و اطراف دریاها زندگی میکنند،برنامه عجیبتری دارند؛گاه با دستگاهی که همانند رادار است طعمه خود را زیر آب نشانهگیری میکنند و با یک شیرجه به عمق آب فرو میروند و آن را گرفته،و از طرف دیگر سر بر میآورند؛بدنهای آنها چنان چرب است که هرگز آب در آن نفوذ نمیکند.
8-رنگهای پرندگان از عجایب آفرینش است؛گاه چنان رنگآمیزی زیبا و شفاف و دل انگیزی دارند که انسان خیال میکند الآن از زیر دست نقاش چیره دستی خارج شده است(و این از بدیعترین چهرههای آفرینش است که امام علیه السّلام در خطبه مزبور روی آن تکیه خاصی دارد)و انسان تا نبیند نمیتواند به اهمّیّت آن واقف شود.
9-لانههای پرندگان نیز بسیار متنوّع و عجیب است با این که آنها دست ندارند،ولی با ظرافت خاصی لانه خود را میسازند.یکی از پرندگان به نام«پرنده خیاط»برگهای بزرگ درختان را به هم میدوزد و از آن لانه درست میکند.منقار تیزش به منزله سوزن است و الیاف باریک گیاهان را به صورت نخ مورد بهره برداری قرار میدهد! 10-پرندگان شکارچی پاهای قوی و بالهای نیرومندی دارند؛مانند عقابها و بازها و لاشخورها و کرکسها.چشم آنها بسیار قوی و تیزبین است و از مکانی دور در آسمان، حتی موجودات کوچک را روی زمین میبینند.بعضی از آنها به قدری قویاند که نقل
شده میتوانند یک برّه را از زمین برداشته،با خود ببرند.
11-پرندگان مهاجر عالم عجیب و شگفت انگیزتری دارند.گاه از خط استوا به مناطق قطبی و بالعکس حرکت میکنند و بیش از ده هزار کیلومتر راه را طی میکنند؛بی آن که راه را گم کنند،شبها و روزها پرواز میکنند!قبل از مهاجرت،دسته جمعی با یک الهام درونی به تغذیه فراوان میپردازند و بدن خود را از چربی انباشته میکنند که در طول مسافرت از آن استفاده کنند! 12-مقاومت پرندگان در مقابل سرما و گرما بسیار زیاد است.در زمستان که ما انسانها کنار بخاری جمع میشویم،آنها در سرمای چندین درجه زیر صفر زنده میمانند!حرارت بدن آنها از بدن انسان بیشتر است و به 45 درجه بالای صفر میرسد! و شاید همین حرارت است که به آنها در مقابل سرما مقاومت میدهد. (1)
13-خدمات پرندگان به انسان،بسیار زیاد است:خوراک بسیاری از آنها حشرات است؛پرندگان شکاری،افزایش نسل پرندگان دیگر را مهار میکنند؛پرندگان مردارخوار، سطح دریاها و خشکیها را پاکسازی میکنند؛بسیاری از آنها در زدودن آفات،نقش مهمی دارند و علاوه بر اینها پرندگان برای ما غذای مهمی به شمار میروند.
14-در پایان این بحث،قلم را به دست شارح خوش ذوق شرح«فی ظلال نهج البلاغه» میسپاریم.او از کتاب«روبرت لمن»به نام«همه چیز درباره پرندگان»ترجمه«دکتر مصطفی بدران»چنین نقل میکند:«بعضی حدس میزنند که در تمام روی زمین،حدود صد میلیارد پرنده وجود دارد(در انواع مختلف)و بزرگتر از همه شترمرغ است که قامت آن به 2/5 متر میرسد...و کوچکترین آنها«طنان»است که طول آن فقط پنج سانتی متر است و با سرعت عجیبی پرواز میکند و در یک ثانیه،پنجاه تا دویست بار پر میزند و سرعت حرکت او در ساعت تا 90 کیلومتر میرسد و میتواند طرف جلو و عقب و یا بالا و پایین حرکت کند و حتی میتواند مدتی طولانی در یک نقطه از هوا توقف کند!
1) 1) فرهنگ نامه و کتب دیگر.
بعضی از پرندگان یک گام آنها از شش متر بیشتر است.
بعضی از پرندگان تا شش هزار متر در هوا بالا میروند و بعضی تا 18 متری عمق آب پیش میروند». (1)
کوتاه سخن؛همان گونه که مولا علی علیه السّلام در این بخش از خطبه بیان فرمود،هرگاه انسان در این عجایب خلقت بیندیشد،بی اختیار سر تعظیم به درگاه پروردگار فرود میآورد و در برابر لطف صنعت و عظمت قدرت او تسلیم میشود.
1) 1) فی ظلال نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 467.
و من أعجبها خلقا الطّاووس الّذی أقامه فی أحکم تعدیل،و نضّد ألوانه فی أحسن تنضید،بجناح أشرج قصبه،و ذنب أطال مسحبه.
إذا درج إلی الأنثی نشره من طیّه،و سما به مطلاّ علی رأسه کأنّه قلع داریّ عنجه نوتیّه.
یختال بألوانه،و یمیس بزیفانه.یفضی کإفضاء الدّیکة،و یؤرّ بملاقحه أرّ الفحول المغتلمة للضّراب.أحیلک من ذلک علی معاینة،لا کمن یحیل علی ضعیف إسناده.و لو کان کزعم من یزعم أنّه یلقح بدمعة تسفحها مدامعه،فتقف فی ضفّتی جفونه،و أنّ أنثاه تطعم ذلک،ثمّ تبیض لا من لقاح فحل سوی الدّمع المنبجس،لما کان ذلک بأعجب من مطاعمة الغراب.
یکی از عجیبترین آنها(پرندگان)از نظر آفرینش،طاووس است که خداوند آن را در موزونترین شکل آفرید و با رنگهای مختلف به بهترین صورت رنگآمیزی نمود؛با بال و پرهایی که شهپرهای آن بر روی یکدیگر قرار گرفته و به هم آمیخته و دمی که دامنه آن را گسترده و بر زمین میکشد.هنگامی که طاووس به سوی جفت خود حرکت میکند،دم خود را میگشاید و همچون چتری(بسیار زیبا)بر سر خود سایبان میسازد؛گویی بادبان کشتی است که از سرزمین«دارین»مشک با خود آورده و ناخدا آن را برافراشته است.(در
این حال)او با این همه رنگهای زیبا غرق در غرور میشود و با حرکات متکبرانه به خود مینازد؛همچون خروس با جفت خود میآمیزد و همانند حیوانات نر که از طغیان شهوت به هیجان آمدهاند با او در آمیخته باردارش میکند.
برای اثبات آن به مشاهده حسّی حواله میکنم؛نه همچون کسی که به دلیل ضعیف ذهنی حواله میکند و آن گونه که بعضی پنداشتهاند،طاووس به وسیله اشکی که از چشم خود فرو میریزد جنس ماده را باردار میکند به این صورت که قطره اشک در دو طرف پلکهای جنس نر حلقه میزند و ماده او آن را مینوشد سپس تخم میگذارد،بی آن که با نر آمیزش کرده باشد،جز همان قطره اشکی که از چشمش بیرون پریده است،(این افسانه بی اساسی است و)عجیبتر از افسانه تولید مثل کلاغ نیست.
عجیبترین پرنده جهان
به دنبال بخش پیشین این خطبه که در آن سخن از شگفتیهای جهان پرندگان به میان آمده بود،امام علیه السّلام در این بخش از خطبه،روی یکی از زیباترین و شگفتانگیزترین پرندگان دنیا یعنی«طاووس»انگشت میگذارد؛همان پرندهای که در زیبایی و جمال، ضرب المثل است تا آن جا که از پرهای زیبایش برای نشانه گزاری در قرآنها و ساختن جارو برای غبار روبی از مکانهای بسیار مقدّس استفاده میشود.امام علیه السّلام به چند قسمت از ویژگیهای این پرنده اشاره میفرماید؛نخست میفرماید:«یکی از عجیبترین آنها (پرندگان)از نظر آفرینش،طاووس است که خداوند آن را در موزونترین شکل آفرید و با رنگهای مختلف به بهترین صورت رنگآمیزی نمود؛با بال و پرهایی که شهپرهای آن بر روی یکدیگر قرار گرفته و به هم آمیخته و دمی که دامنه آن را گسترده و بر زمین میکشد» (و من أعجبها خلقا الطّاووس الّذی أقامه فی أحکم تعدیل،و
نضّد (1)ألوانه فی أحسن تنضید،بجناح أشرج (2)قصبه (3)،و ذنب أطال مسحبه (4)) .
نخستین چیزی که در طاووس جلب توجّه میکند،رنگآمیزی عجیب بالها و دامنه دار بودن قسمت دم اوست که به هنگام راه رفتن بر زمین کشیده میشود و همچون عروسی زیبا که لباس مخصوص شب زفاف را پوشیده،خودنمایی میکند.
رنگآمیزی بال و پر طاووس را با هیچ بیانی نمیتوان وصف کرد؛جز این که انسان آن را ببیند و با چشم مشاهده کند و لذت برد و به آفرینندهاش آفرین گوید.
یکی از نکتههای قابل توجّه و دقیق در جهان حیوانات این است که جنس نر برای جلب توجّه جنس ماده از عوامل مختلفی استفاده میکند؛گاه از صدای زیبا و گاه از حرکات موزون و گاه از جلوههای دیگر. امام علیه السّلام در ادامه این سخن به این نکته باریک اشاره کرده،میفرماید:«هنگامی که طاووس به سوی جفت خود حرکت میکند،دم خود را میگشاید و همچون چتری(بسیار زیبا)بر سر خود سایبان میسازد» (إذا درج (5)إلی الأنثی نشره من طیّه (6)،و سما به مطلاّ (7)علی رأسه) .
1) 1) «نضّد»از ماده«تنضید»به معنای ترکیب اشیایی با یکدیگر و تنظیم آنهاست.
2) 2) «أشرج»از ماده«اشراج»به معنای آمیختن اشیایی با یکدیگر یا داخل کردن طنابها و ریسمانهای یک کیسه،یا یک صندوق در یکدیگر آن را محکم بستن است.
3) 3) «قصب»به معنای«نی»و ساقههای تو خالی گیاهان و مانند آن است.
4) 4) «مسحب»از ماده«سحب»(بر وزن سهو)به معنای کشیدن یا کشیدن بر روی زمین است و «مسحب»در این جا معنای مصدری،یا اسم مصدری دارد.
5) 5) «درج»از ماده«درج»(بر وزن خرج)به معنای راه افتادن به سوی مقصد و یا از پله بالا رفتن است و در خطبه یاد شده،معنای اوّل را دارد؛به حرکت آهسته کودک نیز اطلاق میشود.
6) 6) «طیّ»به معنای تا کردن و پیچیدن است.«من طیّه»در خطبه مزبور به معنای«بعد طیّه» است.اشاره به این که طاووس،بالهای خود را که پیچیده است از هم باز میکند.
7) 7) «مطلّ»از ماده«طلّ»(بر وزن حلّ)به معنای مشرف شده و از بالا نگریستن است و در این جا به معنای اوّل است.
چتر زدن طاووس به راستی از زیباییهای جهان آفرینش است.به راستی چگونه میتواند این پرهای زیبا را ناگهان به صورت چتری درآورد که نظم خاصی بر آن و بر تمام رنگهایش حکمفرما باشد؟! سپس امام علیه السّلام در مورد آن تشبیهی بیان کرده،میفرماید:«گویی بادبان کشتی است که از سرزمین«دارین»مشک با خود آورده و ناخدا آن را برافراشته است» (کأنّه قلع (1)داریّ (2)عنجه (3)نوتیّه (4)) .
این تشبیه ممکن است از این نظر باشد که به هنگام حرکت بادبان را به سوی مقصد میگشایند و در ضمن،زیبایی خاصی به کشتی میدهد.طاووس نیز به هنگام حرکت برای جفتگیری،چتر خود را میگشاید تا با زیباییهایش جلب توجّه جفت خود کند و به مقصودش نایل گردد.
و در ادامه سخن میافزاید:«(در این حال)او با این همه رنگهای زیبا غرق در غرور میشود و با حرکات متکبّرانه به خود مینازد؛همچون خروس با جفت خود میآمیزد و همانند حیوانات نر که از طغیان شهوت به هیجان آمدهاند با او در آمیخته باردارش میکند» (یختال (5)بألوانه،و یمیس (6)بزیفانه (7).یفضی (8)کإفضاء الدّیکة،و
1) 1) «قلع»به بادبان کشتی گفته میشود.
2) 2) «داریّ»منسوب به«دارین»محلی در«بحرین»بوده که مرکز تجارت مشک محسوب میشده است و مفهوم جمله یاد شده این است که طاووس چتر خود را بر سرش بلند میکند؛ گویی بادبان کشتی است که از سرزمین دارین،مشک با خود آورده است.
3) 3) «عنج»از ماده«عنج»(بر وزن رنج)به معنای کشیدن و بستن است.
4) 4) «نوتی»به معنای ناخدا و کشتیبان است و در اصل از ماده«نوت»(بر وزن فوت)به معنای این طرف و آن طرف حرکت کردن است و اطلاق این واژه بر ناخدا به سبب آن است که کشتی را به هر طرف که بخواهد متمایل میسازد.
5) 5) «یختال»از ماده«اختیال»به معنای تکبر و غرور است که معمولا از خیال و پندار برتری بر دیگران پیدا میشود.
6) 6) «یمیس»از ماده«میس»(بر وزن شیث)به معنای حرکت کردن متکبّرانه است.
7) 7) «زیفان»به معنای راه رفتن متکبّرانه است و تأکیدی است بر جمله(یمیس).
8) 8) «یفضی»از ماده«افضاء»کنایه از آمیزش جنسی است و در اصل به معنای توسعه دادن است(ریشه اصلی آن فضاست).
یؤرّ (1)بملاقحه (2)أرّ الفحول المغتلمة (3)للضّراب (4)) .
این سخن در واقع مقدمهای است برای ابطال بعضی از خرافات که در مورد این پرنده در میان عوام موجود است(و چه بسیارند خرافاتی که عوام برای عجایب حیوانات ساختهاند!) لذا به دنبال آن چنین میفرماید:«من این موضوع را با چشم خود دیدهام و برای اثبات آن به مشاهده حسّی حواله میکنم؛نه همچون کسی که به دلیل ضعیف ذهنی حواله کند»(آری آن چه درباره تولید مثل طاووس گفتم با چشم خود دیدهام؛امری است حسّی نه خیالی و پنداری) (أحیلک من ذلک علی معاینة،لا کمن یحیل علی ضعیف إسناده) .
سپس در ادامه این سخن میافزاید:«و آن گونه که بعضی پنداشتهاند،طاووس به وسیله اشکی که از چشم خود فرو میریزد جنس ماده را باردار میکند به این صورت که قطره اشک در دو طرف پلکهای جنس نر حلقه میزند و ماده او آن را مینوشد سپس تخم میگذارد،بی آن که با نر آمیزش کرده باشد،جز همان قطره اشکی که از چشمش بیرون پریده است،(افسانه بی اساسی است)و این عجیبتر از افسانه تولید مثل کلاغ نیست» (و لو کان کزعم من یزعم أنّه یلقح بدمعة تسفحها (5)مدامعه (6)،فتقف
1) 9) «یؤرّ»از ماده«أرّ»(بر وزن شرّ)به معنای آمیزش جنسی است.
2) 10) «ملاقح»جمع«ملحقة»به معنای آلت تناسلی است و در اصل از ماده لقاح به معنای باردار کردن گرفته شده است.
3) 11) «مغتلمة»از ماده«غلمة»(بر وزن لقمه)به معنای شدت شهوت جنسی گرفته شده است و «فحول مغتلمة»به معنای حیوانات نری است که از شدت شهوت به هیجان آمدهاند.
4) 12) «ضراب»به معنای جفتگیری و آمیزش جنسی است.
5) 13) «تسفح»از ماده«سفح»(بر وزن محو)به معنای جریان خون یا اشک است و«سفاح»به معنای خونریز میباشد.
6) 14) «مدامع»جمع«مدمع»(بر وزن منبر)به معنای مجرای اشک است و«دمع»به اشک گفته میشود.
فی ضفّتی (1)جفونه (2)،و أنّ أنثاه تطعم ذلک،ثمّ تبیض لا من لقاح فحل سوی الدّمع المنبجس (3)،لما کان ذلک بأعجب من مطاعمة (4)الغراب) .
اشاره به این که نباید از چنین خرافهای درباره طاووس تعجب کرد؛زیرا عجیبتر از آن را درباره کلاغ گفتهاند.میگویند:کلاغ،آمیزش جنسی ندارد؛بلکه به هنگامی که میخواهد جنس ماده را باردار کند منقار خود را در منقار او مینهد و کمی آبی که در چینهدان او هست به ماده منتقل میکند و او باردار میشود؛در حالی که این سخن باطل است و بارها آمیزش جنسی کلاغ مشاهده شده است؛هر چند سعی دارد دور از انظار انسانها باشد و لذا آمیزش جنسی او که یک امر پنهانی است در زبان عربی ضرب المثل شده است و گفتهاند:«أخفی من سفاد الغراب؛پنهانتر از آمیزش جنسی کلاغ».
ممکن است سرچشمه این اشتباه آن باشد که بسیاری از پرندگان،قبل از آمیزش جنسی،منقار در منقار هم مینهند و این سبب اشتباه بعضی شده است.ممکن است شبیه آن در مورد اشک طاووس وجود داشته باشد که قبل از آمیزش جنسی،جنس ماده اشک جنس نر را مینوشد. (5)
1) 1) «ضفه»به معنای ساحل دریا یا نهر است و در خطبه یاد شده پلکها تشبیه به ساحل نهر شده است.
2) 2) «جفون»جمع«جفن»(بر وزن جفت)به معنای پلک چشم است.
3) 3) «منبجس»از ماده«انبجاس»از ریشه«بجس»(بر وزن نحس)به معنای بیرون ریختن آب به صورت خفیف و ملایم است.
4) 4) «مطاعمه»از ماده«طعم»به معنای غذا خوردن با یکدیگر است و سپس به کار حیواناتی که منقارهای خود را در یکدیگر داخل میکنند،گفته شده است؛گویا هر یک به دیگری غذا میدهد.
5) 5) بنابر آن چه ذکر شد،جواب قضیه شرطیه«و لو کان...»جمله«لما کان ذلک با عجب...» میباشد.
ممکن است این سؤال پیش آید که امام علیه السّلام چه اصراری دارد که این موضوع خرافی را درباره طاووس یا کلاغ نقل کند،در حالی که اگر چنین میبود از شگفتیهای خلقت محسوب میشد؟ پاسخ این است که اگر مردم برای اثبات عجایب خلقت به دنبال خرافات بروند، واقعیتها نیز متزلزل میشود و نتیجه مطلوب از آنها گرفته نمیشود.
سؤال دیگری که در این جا مطرح شده این است که در حجاز،طاووسی وجود نداشته است که امام علیه السّلام بارها لقاح جنس نر و ماده آن را دیده باشد و از آن سخن بگوید.
ابن ابی الحدید در پاسخ این سؤال(در شرح این خطبه)چنین میگوید:گر چه به حسب ظاهر در مدینه چنین پروندهای وجود نداشت،ولی مولا علی علیه السّلام این خطبه را در کوفه خوانده است که همه چیز از همه جا به آن جا آورده میشد؛حتی هدایا و صفایای پادشاهان؛بنابر این جای تعجب نیست که حضرت،طاووس و حرکات آن را با چشم مبارک خود دیده باشد. (1)
1) 1) شرح نهج البلاغه،ابن ابی الحدید،جلد 9،صفحه 270.
تخال قصبه مداری من فضّة،و ما أنبت علیها من عجیب داراته،و شموسه خالص العقیان،و فلذ الزّبرجد.فإن شبّهته بما أنبتت الأرض قلت:
جنی جنی من زهرة کلّ ربیع.و إن ضاهیته بالملابس فهو کموشیّ الحلل، أو کمونق عصب الیمن.و إن شاکلته بالحلیّ فهو کفصوص ذات ألوان،قد نطّقت باللّجین المکلّل.یمشی مشی المرح المختال،و یتصفّح ذنبه و جناحیه،فیقهقه ضاحکا لجمال سرباله،و أصابیغ وشاحه؛فإذا رمی ببصره إلی قوائمه زقا معولا بصوت یکاد یبین عن استغاثته،و یشهد بصادق توجّعه،لأنّ قوائمه حمش کقوائم الدّیکة الخلاسیّة.و قد نجمت من ظنبوب ساقه صیصیة خفیّة.
:
(هرگاه به بال و پر طاووس بنگری)گمان میکنی که نیهای وسط پرهای او همچون شانههایی است که از نقره ساخته شده و آن چه بر آن از حلقهها و هالههای عجیب خورشید مانند روئیده طلای ناب و قطعات زبرجد است! هرگاه بخواهی آن را به آن چه زمین(به هنگام بهار)میرویاند تشبیه کنی،میگویی دسته گلی است که از شکوفههای گلهای بهاری چیده شده(و با نظم خاصی در کنار هم قرار گرفته است) و اگر بخواهی آن را به لباسها(و پردههای رنگارنگ)تشبیه کنی،همچون حلههای
زیبای پر نقش و نگار یا پردههای رنگارنگ یمنی است و اگر آن را با زیورها مقایسه کنی، همچون نگینهای رنگارنگی است که در نواری از نقره که با جواهرات،زینت یافته در تاجی قرار گرفته است.
او همچون کسی که به خود میبالد با عشوه و ناز گام بر میدارد؛گاه سر را بر میگرداند و به دم(زیبا)و دو بالش مینگرد؛ناگهان از زیبایی فوقالعادهای که پر و بالش به او بخشیده و رنگهایی که همچون لؤلؤ و جواهر به هم درآمیخته قهقهه سر میدهد؛اما همین که(خم میشود و به)پاهای(زشت)خود نظر میافکند آن چنان(ناراحت میگردد که)صدای گریه او بلند میشود؛فریادی که استغاثه جان کاهش از آن آشکار است و گواه صادق دردی است که در درون دارد!چه این که پاهایش همچون پاهای خروس خلاسی باریک(و تیره رنگ و زشت)است و در گوشهای از ساق پایش ناخنی مخفی روییده شده.
ترسیم دقیق و بسیار ظریفی از بال و پر طاووس
در این بخش از خطبه امام علیه السّلام در ادامه عجایب آفرینش طاووس به وصف بال و پرهای رنگین و شگفتانگیز او میپردازد و با فصاحت و بلاغت و تشبیهات بسیار زیبایی آن را شرح میدهد؛میفرماید:«(هر گاه به بال و پر طاووس بنگری)گمان میکنی که نیهای وسط پرهای او همچون شانههایی است که از نقره ساخته شده و آن چه بر آن از حلقهها و هالههای عجیب خورشید مانند روئیده،طلای خالص و قطعات زبرجد است!» (تخال قصبه (1)مداری (2)من فضّة،و ما أنبت علیها من عجیب داراته (3)،و
شموسه خالص العقیان (1)،و فلذ (2)الزّبرجد (3)) .
آنها که پر طاووس را دیدهاند میدانند رنگآمیزی آن فوقالعاده زیباست و انواع رنگها به صورت شفاف در آن دیده میشود!ولی از میان رنگهایش دو رنگ بیشتر جلب توجّه میکند:رنگ زرد-که همچون طلای خالص میدرخشد-و رنگ سبز که همانند قطعات زبرجد است.(همان سنگ گران قیمت سبز رنگی که در زینت آلات و تاج پادشاهان به کار میرفته است)و تکیه کردن امام علیه السّلام روی این دو رنگ مخصوص که بر سایر رنگهای بال طاووس غلبه دارد و زیبایی فوق العادهای به آن میبخشد به دلیل همین معناست و جالب این که تمام ریشههای زیبای پر او بر«نی»سفید رنگی روییده که امام علیه السّلام آن را به نقره تشبیه فرموده است.
سپس در توضیح بیشتر و بیان رساتر و گویاتر،بالهای طاووس را گاه به گلهای رنگارنگ و متنوع بهاری و گاه به لباس گران قیمت پر زرق و برق و زمانی به تاجهایی که آن را با انواع نگینها میآراستند،تشبیه فرموده است؛میفرماید:«هر گاه بخواهی آن را به آن چه زمین(به هنگام بهار)میرویاند تشبیه کنی،میگویی دسته گلی است که از شکوفههای گلهای بهاری چیده شده(و با نظم خاصی در کنار هم قرار گرفته است)».
آری،اگر شخص با ذوقی گلهای زیبای بهاری و شکوفهها را به صورت زیبایی در کنار هم بچیند،شبیه بال و پر طاووس میشود( فإن شبّهته بما أنبتت الأرض قلت:
جنی (4)جنی من زهرة کلّ ربیع) .
به گفته بعضی از شارحان نهج البلاغه در بعضی از کشورها ده هزار نوع از شکوفهها و گلها یافت میشود که هر یک زیبایی مخصوص به خود دارد. سپس امام علیه السّلام به سراغ
1) 1) «عقیان»به معنای طلا است.
2) 2) «فلذ»جمع«فلذة»(بر وزن بدعة)و به معنای قطعه است.
3) 3) «زبرجد»از سنگهای زینتی و گران قیمت است و رنگهای مختلفی دارد و از همه مشهورتر رنگ سبز آن است؛لذا هر چیز سبز خوش رنگی را به«زبرجد»تشبیه میکنند.
4) 4) «جنی»به معنای چیده شده و نیز به معنای دسته گل ذکر شده است.
تشبیه دیگری میرود و در تعبیر زیبایی میفرماید:«هرگاه بخواهی آن را به لباسها(و پردههای رنگارنگ)تشبیه کنی،همچون پارچههای زیبای پر نقش و نگار یا پردههای رنگارنگ یمنی است» (و إن ضاهیته (1)بالملابس فهو کموشیّ (2)الحلل،أو کمونق (3)عصب الیمن) .
و سرانجام،در تشبیه سوّم میفرماید:«و اگر آن را با زیورها مقایسه کنی،همچون نگینهای رنگارنگی است که در نواری از نقره که با جواهرات،زینت یافته در تاجی قرار گرفته است» (و إن شاکلته بالحلیّ فهو کفصوص (4)ذات ألوان،قد نطّقت باللّجین (5)المکلّل (6)) .
شاهان سابق تاجهای پر نقش و نگار و مملوّ از جواهر داشتند،جواهرات را روی نواری نصب میکردند یا به وسیله نخها و سیمهای باریکی به آنها نظام میبخشیدند و تاج خود را با آن زینت میدادند.
نیهایی که در وسط بالهای طاووس قرار دارد-همان گونه که در عبارت گذشته امام علیه السّلام ذکر شد-کاملا سفید و همچون نقره است و پرهایی که دو طرف آن روییده است؛ گویی جواهراتی است که بر آن نصب شده.
در حقیقت،نقش و نگارهای زیبا و رنگارنگ،به طور معمول در یکی از این سه چیز است:دسته گلها و لباسهای رنگین و زینت آلات.امام علیه السّلام برای مجسم ساختن زیبایی
1) 1) «ضاهیته»از ماده«مضاهاة»به معنای شباهت است.
2) 2) «موشی»به معنای پر نقش و نگار است.از ماده«وشی»به معنای نقاشی کردن پارچه است و به معنای دروغ گفتن و سخن چینی نیز به کار رفته است.
3) 3) «مونق»به معنای زیبا و شگفت انگیز از ماده«انق»(بر وزن رمق)به معنای زیبا شدن شده است.
4) 4) «فصوص»جمع«فص»(بر وزن نص)به معنای نگین است.
5) 5) «لجین»به معنای نقره است.
6) 6) «مکلل»به معنای تاجدار از ماده«اکلیل»به معنای تاج گرفته شده است و گاه بر چیزی که به جواهرات تزیین شده اطلاق شده است.
پرهای طاووس از هر سه تشبیه در نهایت توانایی بر فصاحت و بلاغت استفاده فرموده است.
امام علیه السّلام در ادامه این سخن به تشریح حال طاووس به هنگام راه رفتن و به خود نگریستن پرداخته و میفرماید:«او همچون کسی که به خود میبالد با عشوه و ناز گام بر میدارد؛گاه سر را بر میگرداند و به دم(زیبا)و دو بالش مینگرد؛ناگهان از زیبایی فوق العادهای که پر و بالش به او بخشیده و رنگهایی که همچون لؤلؤ و جواهر به هم در آمیخته قهقهه سر میدهد؛اما همین که(خم میشود و به)پاهای خود نظر میافکند آن چنان (ناراحت میشود که)با گریه فریاد میکشد فریادی که استغاثه جان کاهش از آن آشکار است و گواه صادق دردی است که در درون دارد!چه این که پاهایش همچون پاهای خروس خلاسی (1)باریک(و تیره رنگ و زشت)است و در گوشهای از ساق پایش ناخنی مخفی روییده شده» (یمشی مشی المرح (2)المختال (3)،و یتصفّح ذنبه و جناحیه،فیقهقه ضاحکا لجمال سرباله (4)،و أصابیغ (5)و شاحه (6)فإذا رمی ببصره إلی قوائمه زقا (7)معولا (8)بصوت یکاد یبین عن استغاثته،و یشهد
1) 1) «خلاسی»خروس دو رگهای است که ترکیبی از خروسهای هندی و فارسی است و رنگ آن تیره و در واقع،حد وسط سیاه و سفید است.از ماده«خلس»(بر وزن نفس)به معنای گندم گون و تیره رنگ ذکر شده است.
2) 2) «مرح»به معنای مست نعمت و قدرت است و از ماده«مرح»(بر وزن فرح)به معنای شدت خوشحالی گرفته شده است.
3) 3) «مختال»به معنای متکبّر و خود برتر بین از ماده«خیال»گرفته شده است.
4) 4) «سربال»به گفته راغب در مفردات به معنای پیراهن است و گاهی به هر گونه لباس نیز گفته شده است.
5) 5) «اصابیغ»همان گونه که گفته شد،جمع«اصباغ»و اصباغ جمع«صبغ»به معنای رنگ است.
6) 6) «وشاح»به معنای نوار پهن زیبایی است که بر دوش میافکنند و حمایل میکنند.
7) 7) «زقا»از ماده«زقو»(بر وزن ضعف)به معنای فریاد کشیدن است.
8) 8) «معول»به معنای کسی است که صدا را به گریه بلند میکند و از«عویل»گرفته شده است.
بصادق توجّعه،لأنّ قوائمه حمش (1)کقوائم الدّیکة الخلاسیّة.و قد نجمت (2)من ظنبوب (3)ساقه صیصیة (4)خفیّة) .
امام علیه السّلام در این بیان زیبا به نکته لطیفی اشاره کرده که خداوند در کنار آن همه زیباییهای طاووس،نقطه ضعف و زشتیهایی هم در آن قرار داده است که اگر یک زمان مغرور شود و از سر غرور و خودنمایی قهقهه شادی سر دهد،هنگامی که چشمش به کاستیهایش افتد ناله و فریاد دردآلودش بلند میشود.در حقیقت،این نمونهای است از جهان آفرینش که خداوند حکیم برای جلوگیری از غرور و طغیان ناشی از قدرت و قوّت، در کنار آن ضعفها و کاستیهایی قرار داده تا آن غرور غفلتزا مهار شود و تعادل برقرار گردد.
به دنبال جوانی و شادابی پیری و ناتوانی و در کنار سلامت و تندرستی بیماری،به دنبال غنا،فقر و در کنار اقبال دنیا ادبار آن را قرار داده است.
آری،این است یکی از فلسفههای بیماریها و ناتوانیها و گرفتاریها و مشکلات.
1) 1) «حمش»جمع«احمش»به معنای شخص یا چیزی است که ساق او باریک باشد و گاه به معنی تیره رنگ نیز آمده است.
2) 2) «نجمت»از ماده«نجم»(بر وزن حجم)به معنای روییدن و ظاهر شدن است.
3) 3) «ظنبوب»به معنای انحراف و کجی به سمت جلو است.
4) 4) «صیصة»به معنای خاری است که در پای مرغان میباشد و گاه به معنای شانهای است که تار و پود پارچه را قبل از بافتن با آن مرتب میکنند.
و له فی موضع العرف قنزعة خضراء موشّاة.و مخرج عنقه کالإبریق، و مغرزها إلی حیث بطنه کصبغ الوسمة الیمانیّة،أو کحریرة ملبسة مرآة ذات صقال،و کأنّه متلفّع بمعجر أسحم؛إلاّ أنّه یخیّل لکثرة مائه، و شدّة بریقه،أنّ الخضرة النّاضرة ممتزجة به.و مع فتق سمعه خطّ کمستدقّ القلم فی لون الأقحوان،أبیض یقق،فهو ببیاضه فی سواد ما هنالک یأتلق.و قلّ صبغ إلاّ و قد أخذ منه بقسط،و علاه بکثرة صقاله و بریقه،و بصیص دیباجه و رونقه،فهو کالأزاهیر المبثوثة،لم تربّها أمطار ربیع،و لا شموس قیظ.
:
او در محل یال خود،کاکلی دارد؛سبز رنگ و پر نقش و نگار و انتهای گردنش همچون ابریق است و از گلوگاه تا روی شکمش به رنگ وسمه یمانی(سبز پر رنگ مایل به سیاهی) و گاه همچون حریری است که در بر کرده و مانند آینه صیقلی شده میدرخشد،گویی بر اطراف گردنش معجری است سیاه رنگ که به خود پیچیده؛ولی از کثرت شادابی و درخشندگی به نظر میرسد که رنگ سبز پر طراوتی با آن آمیخته شده و در کنار گوشش خط باریک بسیار سفیدی همچون نیش قلم به رنگ گل بابونه کشیده شده که بر اثر سفیدی درخشندهاش در میان آن سیاهی تلألؤ خاصّی دارد.کمتر رنگی(در جهان) یافت میشود که طاووس از آن بهرهای نگرفته باشد؛با این فرق که شفافیّت و
درخشندگی و تلألؤ حریر مانند رنگ پرهای او بر تمام رنگهای برتری دارد و(در واقع) همانند شکوفههای زیبای پراکنده گلهاست؛با این تفاوت که نه باران بهاری آن را پرورش داده و نه حرارت و تابش آفتاب تابستان!
ترسیم دقیقی از زیباییهای طاووس
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه با فصاحت و بلاغت فوقالعادهای به کار گرفته است به پنج ویژگی اعجاب انگیز دیگر در طاووس اشاره کرده و نکات دقیقی از زیباییهای این مظهر جمال و جلال خدا یادآور میشود،نخست میفرماید:«او در محل یال خود،کاکلی دارد؛سبز رنگ و پر نقش و نگار» (و له فی موضع العرف (1)قنزعة (2)خضراء موشّاة (3)) .
یال حیوان که عرب به آن«عرف»میگوید،موهای بلندی است که از بالای شانه و پشت گردن تا پشت سر ادامه دارد و به میان دو گوش منتهی میشود و به صورت کاکل و تاجی در میآید و با توجّه به این که این یال و کاکل در طاووس سبز برّاق پر نقش و نگار است،زیبایی خیره کنندهای به او میبخشد و انسان را به یاد مبدأ این همه زیبایی و جمال میاندازد.
در بیان دوّمین ویژگی او میفرماید:«و انتهای گردنش همچون ابریق است و از گلوگاه تا روی شکمش به رنگ وسمه یمانی(سبز پر رنگ مایل به سیاهی)و گاه همچون حریری است که در بر کرده و مانند آینه صیقلی شده میدرخشد» (و مخرج عنقه کالإبریق (4)،
1) 1) «العرف»به معنای یال است.
2) 2) «قنزعة»به معنای کاکل است.
3) 3) «موشاة»پر نقش و نگار.
4) 4) «ابریق»به گفته بعضی از ریشه فارسی«ابریز»گرفته شده و به معنای آفتابه مخصوصی است که معمولا برای شستن دست و دهان قبل و بعد از غذا خوردن یا برای ریختن گلاب در مهمانیها به کار میرود و لوله و گردن آن با انحنای خاصی به شکلی زیبا ساخته شده.
و مغرزها (1)إلی حیث بطنه کصبغ الوسمة (2)الیمانیّة،أو کحریرة ملبسة مرآة ذات صقال (3)) .
در سوّمین ویژگی میفرماید:«گویی بر اطراف گردنش معجری است سیاه رنگ که به خود پیچیده؛ولی از کثرت شادابی و درخشندگی به نظر میرسد که رنگ سبز پر طراوتی با آن آمیخته شده» (و کأنّه متلفّع (4)بمعجر (5)أسحم (6)إلاّ أنّه یخیّل لکثرة مائه، و شدّة بریقه،أنّ الخضرة النّاضرة ممتزجة به) .
سپس در چهارمین ویژگی میافزاید:«و در کنار گوشش خط باریک بسیار سفیدی همچون نیش قلم به رنگ گل بابونه کشیده شده که بر اثر سفیدی درخشندهاش در میان آن سیاهی تلألؤ خاصّی دارد» (و مع فتق سمعه خطّ کمستدقّ (7)القلم فی لون الأقحوان (8)،أبیض یقق (9)،فهو ببیاضه فی سواد ما هنالک یأتلق (10)) .
و سرانجام در بیان پنجمین ویژگی میفرماید:«کمتر رنگی(در جهان)یافت میشود که طاووس از آن بهرهای نگرفته باشد؛با این فرق که شفافیّت و درخشندگی و تلألؤ حریر
1) 1) «مغرز»محل قرار گرفتن یا محل فرو رفتن چیزی است.
2) 2) «وسمه»رنگ خاصی بوده که ابرو یا محاسن را با آن رنگ میکردند.
3) 3) «صقال»و صیقل به یک معناست.
4) 4) «متلفع»به معنای پیچیده شده از ماده«لفع»(بر وزن نفع)به معنای فرا گرفتن و گرداگرد چیزی را پوشاندن است.
5) 5) «معجر»،روسری و مقنعه.
6) 6) «اسحم»به معنای سیاه است.
7) 7) «مستدق»به معنای باریک و نازک است و از ماده«دق»(بر وزن حق)گرفته شده.
8) 8) «أقحوان»به معنای بابونه سفید است.
9) 9) «یقق»به معنای بسیار سفید از ماده«یقوقه»گرفته شده است.
10) 10) «یأتلق»یعنی میدرخشد از ماده«ألق»(بر وزن دلق)گرفته شده.
مانند رنگ پرهای او بر تمام رنگهای برتری دارد و(در واقع)همانند شکوفههای زیبای پراکنده تمام گلهاست؛با این تفاوت که نه باران بهاری آن را پرورش داده و نه حرارت و تابش آفتاب تابستان!»(و قلّ صبغ إلاّ و قد أخذ منه بقسط،و علاه بکثرة صقاله و بریقه (1)،و بصیص (2)دیباجه و رونقه (3)،فهو کالأزاهیر المبثوثة،لم تربّها أمطار ربیع،و لا شموس قیظ (4)).
دقّت در این ویژگیهای پنج گانه طاووس علاوه بر آن چه بخشهای پیشین گذشت از یک سو عظمت و قدرت خیره کننده نقاش چیره دستی را نشان میدهد که این همه زیبایی و شادابی و طراوت را در یک موجود جمع کرده و آن را به صورت نمونهای از تمام زیباییها آفریده است که دقّت در همین آفریده،انسان را به آفریدگار میرساند و اگر هیچ دلیلی بر وجود پروردگار جز همین مخلوق بدیع نبود برای پی بردن به خالقش کافی بود و هر قدر انسان در آن بیشتر دقّت میکند در برابر عظمت و جلال آفریدگارش خاضعتر میشود و سرانجام زبانش به این شعر شاعر باذوق مترنّم میگردد:
زیبنده ستایش آن آفریدگاری است کارد چنین دل آویز نقشی ز ماه و طینی
و از سوی دیگر به عظمت این بزرگ معلّم توحید و دقّت بینظیر او در تشریح شگفتیها و زیباییهای جهان آفرینش و راهنمایی خلق به سوی خالق آفرین میگوید و به یقین هیچ کس تاکنون در وصف زیباییهای طاووس این چنین سخن نگفته است.
و قد ینحسر من ریشه،و یعری من لباسه،فیسقط تتری،و ینبت تباعا، فینحتّ من قصبه انحتات أوراق الأغصان،ثمّ یتلاحق نامیا حتّی یعود کهیئته قبل سقوطه،لا یخالف سالف ألوانه،و لا یقع لون فی غیر مکانه!و إذا تصفّحت شعرة من شعرات قصبه أرتک حمرة وردیّة،و تارة خضرة زبرجدیّة،و أحیانا صفرة عسجدیّة،فکیف تصل إلی صفة هذا عمائق الفطن،أو تبلغه قرائح العقول،أو تستنظم وصفه أقوال الواصفین! و أقلّ أجزائه قد أعجز الأوهام أن تدرکه،و الألسنة أن تصفه!فسبحان الّذی بهر العقول عن وصف خلق جلاّه للعیون،فأدرکته محدودا مکوّنا،و مؤلّفا ملوّنا؛و أعجز الألسن عن تلخیص صفته،و قعد بها عن تأدیة نعته!
:
گاه او(طاووس)از پرهایش بیرون میآید و لباسش را از تن خارج میکند.(آری) پرهای او پیدرپی و به دنبال آن پشت سر هم میرویند.پویش پرها،از نی آنها، همچون ریزش برگها از شاخهها(در فصل پاییز)فرو میریزد،سپس رشد و نمو میکند، تا بار دیگر به شکل نخست درآید(با این حال)با رنگهای سابق هیچ تفاوتی پیدا نمیکنند و رنگی به جای رنگ دیگر نمینشیند.اگر تاری از تارهای پر او را بررسی کنی گاه سرخ گلرنگ را به تو نشان میدهد و گاه رنگ سبز زبرجدی و زمانی زرد طلایی(و هر یک جلوه خاص خود را دارد)راستی چگونه فکرهای عمیق و عقل خداداد میتواند به(اسرار)
این ویژگیها راه یابد یا گفتار وصف کنندگان صفت آن را بیان کند و به نظم آورد؛حال آن که،کوچکترین اجزای آن افکار ژرف اندیش را از درک خود ناتوان ساخته و زبانها را از وصف کردن بازداشته است.
منزه است آن کس که عقلها را در وصف مخلوقی که در چشمها آشکارش ساخته، ناتوان کرده؛به همین جهت آن را(تنها به صورت)موجودی محدود و ترکیبی پر نقش و نگار درک میکند و زبانها را از شرح وصف آن عاجز ساخته و از ادای حق وصفش ناتوان نموده است(با این حال چگونه میتوان انتظار داشت که عقل و خرد به کنه ذات و صفات آفریدگار این مخلوق برسد؟)
به راستی عقل در وصفش حیران است
امام علیه السّلام در این بخش که آخرین سخنان را درباره«طاووس»بیان میفرماید به دو نکته جالب دیگر اشاره میکند:
نخست میفرماید:«گاه او از پرهایش بیرون میآید و لباسش را از تن خارج میکند.
پرها پشت سر هم میریزند و به دنبال آن پی در پی میرویند.پویش پرها،از نی آنها، همچون ریزش برگها از شاخهها(در فصل پاییز)فرو میریزد،سپس رشد و نمو میکند، تا بار دیگر به شکل نخست درآید» (و قد ینحسر (1)من ریشه،و یعری من لباسه، فیسقط تتری (2)،و ینبت تباعا،فینحتّ (3)من قصبه انحتات أوراق الأغصان،
ثمّ یتلاحق نامیا حتّی یعود کهیئته قبل سقوطه) .
سپس میافزاید:«(با این حال)با رنگهای سابق هیچ تفاوتی پیدا نمیکنند و رنگی به جای رنگ دیگر نمینشیند» (لا یخالف سالف ألوانه،و لا یقع لون فی غیر مکانه!) .
شک نیست که پرهای طاووس یا آن همه زیبایی و جلا و شفافیت با گذشت زمان، ممکن است آسیبهایی ببیند یا گرد و غبار کهنگی بر آن بنشیند؛از این رو آفریدگار توانا، هر سال لباس کهنه او را از او میگیرد و لباس زیبای نوینی بر تن او میپوشاند تا همیشه و در هر زمان،زیبا و جذاب باشد.در فصل خزان که برگها از درختان فرو میریزند،پویش پرهای او نیز فرو میریزد و در آغاز بهار که درختان،برگ و شکوفه میکنند پویش نوینی در کنار«نی»های محکم به جای ماندهاند میروید و جالب این که رنگآمیزی پوشهای جدید،دقیقا مانند پوشهای قدیم است،خداوند چه تأثیر و خاصیتی در این نیهای سفید رنگ نقرهگون آفریده که دقیقا همان پوشهای لطیف را با همان رنگهای بی کم و کاست از خود بیرون میدهد؛دقیقا همچون ساقههای درختان و برگ و شکوفههای آنان.
سپس امام علیه السّلام به نکته لطیف دیگری اشاره کرده،میفرماید:«اگر تاری از تارهای پر او را بررسی کنی گاه سرخ گلرنگ را به تو نشان میدهد و گاه رنگ سبز زبرجدی و زمانی زرد طلایی(و هر یک جلوه خاص خود را دارد)» (و إذا تصفّحت شعرة من شعرات قصبه أرتک حمرة وردیّة،و تارة خضرة زبرجدیّة،و أحیانا صفرة عسجدیّة (1)) .
از آن جا که روی پرهای طاووس،دایرههای زیبایی به رنگهای مختلف است،این رنگها روی هر تاری از پوشها تقسیم شده؛به طوری که هر تاری از آن،رنگهای گوناگونی دارد و این از شگفتیهای جهان آفرینش است؛زیرا معمولا در حیوانات،تار موها اگر به رنگهای مختلف باشد،هر تار به یک رنگ است؛ولی در طاووس قسمت
1) 1) «عسجدیه»به معنای طلایی است و از«عسجد»به معنای طلا گرفته شده.
پایین تار به رنگی،وسط آن به رنگی و بالای آن نیز به رنگی دیگر است و چنان با تارهای دیگر هماهنگ شده که دوایری زیبا با رنگهای بسیار متنوع و جذاب به وجود میآورد؛از این گذشته،تابش نور از زاویههای مختلف نیز به آن انعکاس متفاوت میدهد.
و در پایان این بخش،امام علیه السّلام چنین نتیجهگیری میکند:«راستی چگونه فکرهای عمیق و عقل و خرد خداداد میتواند به(اسرار)این ویژگیها راه یابد؟یا گفتار وصف کنندگان صفت آن را کند و به نظم آورد؛حال آن که،کوچکترین اجزای آن افکار ژرف اندیش را از درک خود ناتوان ساخته و زبانها را از وصف کردن بازداشته است» (فکیف تصل إلی صفة هذا عمائق (1)الفطن،أو تبلغه قرائح (2)العقول،أو تستنظم وصفه أقوال الواصفین!و أقلّ أجزائه قد أعجز الأوهام أن تدرکه،و الألسنة أن تصفه!) .
آری،آن جا که انسان آگاه و ژرف اندیش نتواند شگفتیهای یک پر طاووس را شرح دهد و از درک و وصف آن عاجز ماند،شرح مجموعه جهان خلقت چگونه خواهد بود؟!! امام علیه السّلام در پایان این بخش،علاوه بر نتیجهگیری روشن و آشکار در موضوع خداشناسی و پی بردن از شگفتیهای مخلوق و عظمت و قدرت و علم خالق،به نتیجهگیری دیگری نیز دست میزند و آن این که جایی که ما قادر به شناخت دقیق و عمیق یک موجود،از این همه مخلوقات نیستیم چگونه انتظار داریم که به کنه ذات و صفات خالق برسیم و او را آن چنان که هست بشناسیم؛میفرماید:«منزه است آن کس که عقلها را از وصف مخلوقی که در چشمها آشکارش ساخته،ناتوان کرده است؛به همین جهت آن را(تنها به صورت)موجودی محدود و ترکیبی پر نقش و نگار درک میکند و زبانها را از شرح وصف آن عاجز ساخته و از ادای حق وصف کردن ناتوان کرده است»(با این حال چگونه میتوان انتظار داشت که عقل و خرد به کنه ذات و صفات
آفریدگار این مخلوق برسد؟) (1)(فسبحان الّذی بهر (2)العقول عن وصف خلق جلاّه (3)للعیون،فأدرکته محدودا مکوّنا،و مؤلّفا ملوّنا؛و اعجز الألسن عن تلخیص (4)صفته،و قعد بها عن تأدیة نعته!) .
شگفتیهای طاووس!
هرگاه درست بنگریم همه چیز در جهان آفرینش،عجیب است؛ولی بعضی از بعضی عجیبتر و شگفتانگیزتر است که از جمله آنها طاووس است.
این پرنده در زیبایی بینظیر و به همین دلیل،همواره ضرب المثل است.پرهای او که به رنگهای بسیار مختلف و جذّاب و درخشنده رنگآمیزی شده در حال عادی به دنبال او بر زمین کشیده میشود؛ولی آن گاه که چتر میزند،منظره فوقالعاده زیبایی پدید میآورد و اگر در برابر جنس ماده باشد این کار را سریعتر انجام میدهد تا او را به سوی خود جلب کند.گر چه پرهای زیبا و چتر زدن مربوط به جنس نر است،ولی به صورت عروسی در میآید که زیباترین لباسهای شب زفاف را پوشیده است.
او از خود لذت میبرد و با کبر و غرور راه میرود و گاه قهقهههای شادی سر میدهد.
1) 1) طبق تفسیر یاد شده تمام ضمیرهایی که در این جملات است به خلق یعنی«طاووس»بر میگردد و بسیاری از شارحان نهج البلاغه نیز همین گونه فهمیدهاند؛هر چند بعضی به اجمال و ابهام از آن گذشتهاند.این احتمال نیز وجود دارد که ضمیر در جمله«اعجز الالسن عن تلخیص صفته»و همچنین در جمله«عن تأدیة نعته»به ذات پاک خدا برگردد.بنابر این مفهوم جمله چنین میشود:جایی که عقول از درک اوصاف مخلوقی ناتوانند چگونه میتوانند به کنه ذات صفات خالق برسند؟
2) 2) «بهر»از ماده«بهر»(بر وزن نهر)به معنای غلبه یافتن و چیره شدن گرفته شده است.
3) 3) «جلاّه»یعنی آن را آشکار ساخت و از ماده«جلاء»گرفته شده است.
4) 4) «تلخیص»هم به معنای شرح دادن و هم به معنای خلاصه کردن آمده است و در این جا به معنای اوّل است.
طاووس 20 تا 25 سال عمر میکند.نوع ماده در سه سالگی تخم میگذارد و در همان زمان،پرهای جنس نر کامل میشود.تخم گذاری او در سال یک مرتبه بیش نیست و هر بار 12 عدد است؛ولی چون پرنده بازیگوشی است از تخمهای خود به خوبی حفاظت نمیکند؛لذا آن را زیر شکم پرنده دیگری میگذارند تا به جوجه تبدیل شود.یونانیان و رومیان باستان،آن را پرنده مقدّسی میدانستند،ولی بعضی آن را پرنده شومی میدانند که سبب دخول ابلیس در بهشت شده است.از نوک منقار او تا انتهای دمها بیش از دو متر طول دارد؛ولی ماده آن کوچکتر است.
همان گونه که امام علیه السّلام در خطبه مذکور فرمودهاند،افسانهای در مورد باردار شدن جنس ماده در میان مردم معروف بوده است که به هنگام هیجان شهوت،قطره اشکی در کنار چشم جنس نر نمایان میشود و جنس ماده آن را مینوشد و از آن باردار میشود؛ ولی این سخن افسانهای بیش نیست او هم مانند پرندگان دیگر آمیزش میکند و بسیاری آمیزش او را با چشم دیدهاند.
این پرنده را معمولا برای پرهای زیبای او که همواره برای تزیین به کار میرود پرورش میدهند؛ولی گروهی از گوشت آن نیز استفاده میکنند؛ولی در اسلام خوردن گوشت آن حرام شمرده شده است. (1)(2)
و سبحان من أدمج قوائم الذّرّة و الهمجة إلی ما فوقهما من خلق الحیتان و الفیلة!و وأی علی نفسه إلاّ یضطرب شبح ممّا أولج فیه الرّوح،إلاّ و جعل الحمام موعده،و الفناء غایته.
:
پاک و منزه است آن کس که(حتی)برای مورچگان ریز و پشههای خرد،دست و پا قرار دارد و بالاتر از آنها ماهیان بزرگ(و نهنگها)و فیل را آفرید و مقرر داشته هر موجودی را که روح در آن دمیده سرانجام رهسپار دیار فنا کند(و تنها ذات پاک او باقی و برقرار خواهد بود).
از پشههای ریز گرفته تا نهنگها و فیلها
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه اشاره کوتاهی به شگفتیهای دیگر جانداران میکند تا تصوّر نشود عجایب و شگفتیها مخصوص طاووس است؛میفرماید:«پاک و منزه است آن کس که(حتی)برای مورچگان ریز و پشههای خرد،دست و پا قرار دارد و بالاتر از آنها ماهیان بزرگ(و نهنگها)و فیل را آفرید» (و سبحان من أدمج (1)قوائم (2)الذّرّة (3)
و الهمجة (1)إلی ما فوقهما من خلق الحیتان (2)و الفیلة!) .
امام علیه السّلام در این عبارت کوتاه به دو جاندار از کوچکترین جانداران یعنی مورچه و پشههای ریز و به دو حیوان بزرگ که عظیمترین جانداران روی زمیناند،اشاره میکند:
نهنگ در دریاها و فیل در خشکی.مخصوصا توجّه مخاطبان خود را به دست و پای مورچگان و پشهها جلب میکند؛دست و پایی که دارای تمام ویژگیهای دست و پای فیل است؛خم و راست میشود و از مغز فرمان میگیرد و به جوانب مختلف انعطاف مییابد؛همواره تغذیه میشود و برای خود اعصاب و عضلات و مفاصل و مانند آن دارد و به راستی اگر یکی از پاهای آنها را زیر میکروسکوپ هم قرار دهیم و در ساختمان آن اندکی بیندیشیم به قدرت و علم بی پایان خدا آشنا خواهیم شد.همچنین اگر درباره حیوانات بزرگ بیندیشیم که مثلا قلب بعضی از نهنگها یک تن وزن دارد و بچههای آنها در زیر آب،شیر مادر میخورند؛به این گونه که مادر شیر خود را در آب میریزد و نوزاد او بلافاصله آن را مینوشد!و سایر شگفتیهای آنها،درس بزرگی از توحید و خداشناسی است؛گر چه مورچهها-برای مثال-آن قدر در اطراف ما زیادند و ما با آنها عادت کردهایم که نمیدانیم ساختمان یک مورچه از ساختمان یک هواپیمای غول پیکر مهمتر است.قرآن مجید میگوید:« «وَ کَأَیِّنْ مِنْ آیَةٍ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ یَمُرُّونَ عَلَیْها وَ هُمْ عَنْها مُعْرِضُونَ» ؛و چه بسیار نشانهای(از خدا)در آسمانها و زمین که آنها از کنارش میگذرند و از آن روی گردانند». (3)
و در پایان این بخش اشاره به سرنوشت حتمی همه جانداران یعنی مرگ و نیستی
کرده،چنین میفرماید:«و مقرر داشته هر موجود زندهای که روح در آن دمیده سرانجام رهسپار دیار فنا کند». (و وأی (1)علی نفسه إلاّ یضطرب شبح (2)ممّا أولج فیه الرّوح،إلاّ و جعل الحمام موعده،و الفناء غایته) .
آری،سرانجام هر جنبندهای و صاحب روحی مرگ است و این سخن از یک سو اشارهای به این است که حیات دنیا با تمام زیباییها و شگفتیهایش پایدار نمیماند و نمیتوان دل بر آن بست و از سوی دیگر با مقایسه مرگ و زندگی این موجودات،بهتر میتوان به عظمت آفریدگار پی برد؛زیرا اهمّیّت هر چیز به هنگام فنایش ظاهر میشود.
اندکی از شگفتیهای ماهیهای بزرگ و فیلها
درباره شگفتیهای آفرینش مورچگان در تفسیر خطبه 185 که امام علیه السّلام بیان مشروحی درباره آنها دارد به خواست خدا بحث خواهیم کرد؛در این جا تنها اشارهای به زندگی ماهیان بزرگ(نهنگها)و فیل میکنیم:
دانشمندان میگویند:در دریاهای جهان پانزده هزار نوع ماهی وجود دارد.بعضی از آنها بسیار کوچکند که از یکی دو سانتی متر تجاوز نمیکنند و بعضی از آنها مانند نهنگهای عظیم(که بالن،بال و وال نیز نامیده میشود)طول بدنشان تا سی متر و وزنشان به سی تن میرسد.آنها شگفتیهای زیادی دارند؛مانند:
معده آنها بسیار بزرگ است که چند خروار خوراک در آنها جای میگیرد!
بچههاشان هنگام تولد از سه تا شش متر طول دارند! نوزادان آنها از شیر مادر که مانند فواره از بدن او خارج میشود در زیر آب مینوشند!! آنها برای تنفس همیشه روی آب حرکت میکنند و بیش از یک ساعت نمیتوانند زیر آب بمانند.
آنها بزرگترین جانوران دریایی و بزرگترین حیوانات روی زمیناند و جزء پستانداران محسوب میشوند.
بدن آنها چربی بسیار زیادی دارد که مورد استفاده در صنایع مختلف است و به جای دندان،تیغههای استخوانی دراز و خطرناکی دارند و شکارچیان به علت استفاده از چربیها و تیغههای دهانشان این حیوانات را با تدابیر مخصوصی شکار میکنند.
:
در حال حاضر،فیل بزرگترین جانور خشکی است و دو نوع مهم دارد:فیلهای هندی که به آن فیل آسیایی نیز میگویند و فیلهای آفریقایی.
فیلهای آسیایی بزرگتر و برای تربیت،زودتر از فیلهای آفریقایی آماده میشوند.
خرطوم فیل در واقع بینی و به جای لب بالای اوست؛اما عملا کار دست را انجام میدهد؛یعنی فیل با خرطوم خود غذا به دهان میبرد و به هنگام گرما آب به پشت خود میپاشد.
فیل،علفخوار است و با خرطوم بلند خود،علفها را از زمین جمع میکند و به دهان میگذارد و به وسیله عاجهای پر قدرت و تیز خود ریشهها را از زمین بیرون میآورد.
فیل حیوان بسیار باهوشی است که برای کارهای مختلف قابل تربیت است و در سیرکها حرکات بسیار دقیق و شگفتانگیزی از خود نشان میدهد.
فیلها در جنگل به طور اجتماعی زندگی میکنند و این خود دلیلی بر هوشیاری
آنهاست.
عمر فیلها گاهی تا صد و پنجاه سال میرسد!دندان فیل موسوم به«عاج»بسیار گرانبهاست و از آن اشیای زینتی فراوانی میسازند.
در گذشته شاهان و حکمرانان آسیا به فیلهای خود میبالیدند و گاه لشکری از فیل سواران تشکیل میدادند.فیلهای سلطنتی را میآراستند و یراقهای بسیار زیبا به آنها نصب میکردند.
شگفتیهای فیلها و ماهیان بزرگ،بیش از آن است که در این مختصر بگنجد و امام امیر المؤمنان علیه السّلام با توجّه به این ویژگیها آنها را از آیات عظیم خلقت شمرده است. (1)
1) 1) به دائرة المعارف موسوم به«فرهنگ نامه و لغت نامه فرهنگ عمید»مراجعه فرمایید.
فلو رمیت ببصر قلبک نحو ما یوصف لک منها لعزفت نفسک عن بدائع ما أخرج إلی الدّنیا من شهواتها و لذّاتها،و زخارف مناظرها،و لذهلت بالفکر فی اصطفاق أشجار غیّبت عروقها فی کثبان المسک علی سواحل أنهارها،و فی تعلیق کبائس اللّؤلؤ الرّطب فی عسالیجها و أفنانها،و طلوع تلک الثّمار مختلفة فی غلف أکمامها،تجنی من غیر تکلّف فتأتی علی منیة مجتنیها،و یطاف علی نزّالها فی أفنیة قصورها بالأعسال المصفّقة، و الخمور المروّقة.قوم لم تزل الکرامة تتمادی بهم حتّی حلّوا دار القرار،و أمنوا نقلة الأسفار.فلو شغلت قلبک أیّها المستمع بالوصول إلی ما یهجم علیک من تلک المناظر المونقة،لزهقت نفسک شوقا إلیها،و لتحمّلت من مجلسی هذا إلی مجاورة أهل القبور استعجالا بها.جعلنا اللّه و إیّاکم ممّن یسعی بقلبه إلی منازل الأبرار برحمته.
:
هرگاه با چشم دل به آن چه از بهشت برای تو وصف میشود بنگری،روحت از مواهبی که در این دنیا پدیدار گشته،از شهوات و لذات و زینتها و زیورهای خیره کنندهاش صرف نظر خواهد کرد و فکرت در میان درختهایی که پیوسته شاخههایش(با جنبش نسیم) به هم میخورد و ریشههایش در دل تپههایی از مشک بر ساحل نهرهای بهشتی فرو
رفته،حیران میشود،(همچنین)هرگاه به خوشههایی از لؤلؤ تر،که به شاخههای کوچک و بزرگ محکمش آویخته و پیدایش میوههای گوناگون که از درون غلافهای خود سر برون کرده،همان میوههایی که به آسانی و مطابق دلخواه هر کس چیده میشود،نگاه کنی واله و حیران خواهی شد(اضافه بر این)میزبانان بهشتی از آن میهمانان در جلو قصرهای بهشتی با عسلهای مصفّا و شرابهای صاف که مستی نمیآورد پذیرایی میکنند.از کسانی که تقوا و کرامت انسانی خود را تا پایان عمر و هنگام ورود به دار القرار(سرای جاویدان)حفظ کرده و از ناراحتیهای نقل و انتقال سفرها(ی مرگ و برزخ)ایمن بودهاند.ای شنونده،اگر قلب خویش را برای رسیدن به آن مناظر زیبا که در آن جاست مشغول داری،روحت با اشتیاق به سوی آن پر میکشد و از حضور من به همسایگی اهل قبور خواهی شتافت تا هر چه زودتر به آن نعمتها دست یابی.
خداوند ما و شما را به لطف و رحمتش از کسانی قرار دهد که با دل و جان برای رسیدن به منزلگاههای نیکان کوشش میکنند.
جلوهها،نعمتها و زیباییهای بهشت
این بخش از خطبه،همان گونه که محتوایش نشان میدهد و مرحوم سیّد رضی نیز به آن اشاره کرده درباره اوصاف بهشت است که به یقین،در میان آن و بخشهای گذشته، مطالب دیگری بوده و مرحوم سید رضی طبق روش خود که از خطبهها گلچین میکند آن را نقل کرده است؛ولی به نظر میرسد که امام علیه السّلام که در بخشهای گذشته از توحید سخن گفته،در این جا از معاد سخن میگوید تا بحث مبدأ و معاد کامل گردد یا به تعبیر دیگر زیباییهای بهشت را بعد از زیباییهای این جهان بر شمارد.
نخست میفرماید:«هر گاه با چشم دل به آن چه از بهشت برای تو وصف میشود بنگری،روحت از مواهبی که در این دنیا پدیدار گشته،از شهوات و لذّاتش و زینتها و
زیورهای خیره کنندهاش صرف نظر خواهد کرد و فکرت در میان درختهایی که پیوسته شاخههایش(با جنبش نسیم)به هم میخورد و ریشههایش در دل تپههایی از مشک بر ساحل نهرهای بهشتی فرو رفته،حیران و شگفتزده میشود» (فلو رمیت ببصر قلبک نحو ما یوصف لک منها لعزفت (1)نفسک عن بدائع ما أخرج إلی الدّنیا من شهواتها و لذّاتها،و زخارف مناظرها،و لذهلت (2)بالفکر فی اصطفاق (3)أشجار غیّبت عروقها فی کثبان (4)المسک علی سواحل أنهارها) .
سپس امام علیه السّلام بعد از وصف درختان بهشتی،اوصاف میوههای این درختان را بیان میکند و میفرماید:«(همچنین)اگر به خوشههایی از لؤلؤتر،که به شاخههای کوچک و بزرگ محکمش آویخته،و پیدایش میوههای گوناگون که از درون غلافهای خود سر برون کرده،همان میوههایی که به آسانی و مطابق دلخواه هر کس چیده میشود،نگاه کنی واله و حیران میشوی» (و فی تعلیق کبائس (5)اللّؤلؤ الرّطب فی عسالیجها (6)و أفنانها (7)،و طلوع تلک الثّمار مختلفة فی غلف (8)أکمامها (9)،
1) 1) «عزفت»از ماده«عزف»(بر وزن حذف)به معنای ترک کردن و انصراف از چیزی گرفته شده و به معنای لهو و سرگرمی نیز آمده است.
2) 2) «ذهلت»از ماده«ذهل»عقل به غفلت کردن و ترک گفتن چیزی و به فراموشی سپردن آن است.
3) 3) «اصطفاق»به معنای به هم خوردن چیزی است که صدایی از آن برخیزد؛مانند کف زدن یا به هم خوردن شاخههای درختان.
4) 4) «کثبان»جمع«کثیب»به معنای تلّ شن است از ماده«کثب»(بر وزن چسب)به معنای جمع کردن گرفته شده است.
5) 5) «کبائس»جمع«کباسه»(بر وزن حمایت)به معنای خوشه میوه و مانند آن است.
6) 6) «عسالیج»جمع«عسلوج»(بر وزن بهلول)به معنای شاخه درخت است.
7) 7) «أفنان»«جمع فنّ و فنن»(بر وزن قلم)به معنای شاخه تازه و پر برگ است و شاخههای مختلف علم و صنعت و هنر و مانند آن را نیز فنون میگویند.
8) 8) «غلف»جمع«غلاف»از ماده«غلف»(بر وزن قصر)به معنای پوشاندن گرفته شده است.
9) 9) «اکمام»جمع«کمّ»(بر وزن جنّ)به معنای غلافی است که روی میوه را میپوشاند و جمع«کمّ»(بر وزن امّ)به معنای آستین است که دست را میپوشاند.
تجنی (1)من غیر تکلّف فتأتی علی منیة مجتنیها) .
یکی از مشکلات درختان میوه در دنیا چیدن آنهاست که گاه با دردسرهای فراوان رو به رو میشود؛حتی گاهی بعضی از افراد برای چیدن میوه بالای درختان رفتهاند و جان خود را از دست دادهاند.این طبیعت دنیاست که نوشها و نیشها به هم آمیخته است؛ ولی در بهشت که نوشها خالی از نیشها است و همه چیز بر وفق مراد است،میوههای درختانش در دسترس همگان میباشد؛در همه حال،در حال ایستادن و نشستن؛حتی در بعضی از روایات آمده که بهشتیان هر زمان اراده چیدن میوهای کنند،شاخه درخت به سوی آنها خم میشود و در دسترس آنها قرار میگیرد.قرآن مجید میفرماید:
« «قُطُوفُها دانِیَةٌ» ؛چینش میوههای آن نزدیک است». (2)
و در آیهای دیگر میخوانیم: «وَ جَنَی الْجَنَّتَیْنِ دانٍ» . (3)
سپس امام علیه السّلام به ذکر چهارمین نعمتهای بهشتی پرداخته،میفرماید:«میزبانان بهشتی از آن میهمانان در جلو قصرهای بهشت با عسلهای مصفّا و شرابهای صاف که مستی نمیآورد پذیرایی میکنند» (و یطاف علی نزّالها فی أفنیة (4)قصورها بالأعسال المصفّقة (5)،و الخمور المروّقة (6)) .
قرآن نیز بارها به شرابهای طهور لذت بخش بهشتی که نه دردسر ایجاد میکند و نه انسان را از عقل و هوش تهی میسازد،اشاره میکند؛از جمله در سوره«دهر»چهار نوع از
1) 1) «تجنی»از ماده«جنی»(بر وزن نفی)به معنای چیدن میوه است.
2) 2) حاقه،آیه 23.
3) 3) رحمن،آیه 54.
4) 4) «افنیه»جمع«فناء»(بر وزن غناء)به معنای حیاط و جلوی خانه است.
5) 5) «مصفّقه»به معنای تصفیه شده از ماده«تصفیق»به معنای جابهجا کردن مایعات از ظرفی به ظرف دیگر برای تصفیه آن است.
6) 6) «مروّقه»به معنای تصفیه شده،از ماده«روق»به معنای صاف شدن گرفته شده است.
این شرابهای لذّت بخش در چهار صورت و طبیعت را بیان میفرماید:« «إِنَّ الْأَبْرارَ یَشْرَبُونَ مِنْ کَأْسٍ کانَ مِزاجُها کافُوراً عَیْناً یَشْرَبُ بِها عِبادُ اللّهِ یُفَجِّرُونَها تَفْجِیراً» * «وَ یُسْقَوْنَ فِیها کَأْساً کانَ مِزاجُها زَنْجَبِیلاً عَیْناً فِیها تُسَمّی سَلْسَبِیلاً» «وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُوراً» ؛به یقین،نیکان از جامی مینوشند که با کافور(نوعی از عطر و بوی خوش)آمیخته است؛از چشمهای که بندگان خاص خدا مینوشند و از هر جا بخواهند آن را جاری میسازند...و در آن جا از جامهایی سیراب میشوند که لبریز از شراب طهوری آمیخته با زنجبیل است؛از چشمهای در بهشت که نامش سلسبیل است...و پروردگارشان شراب طهور به آنان مینوشاند». (1)
و در جای دیگر میفرماید:« «لا یُصَدَّعُونَ عَنْها وَ لا یُنْزِفُونَ» ؛شرابی که دردسر و مستی نمیآورد». (2)
سپس اشاره گذرایی به اوصاف این بهشتیان کرده،میفرماید:«آنها گروهیاند که تقوا و کرامت انسانی خود را تا پایان عمر و هنگام ورود به دار القرار(سرای جاویدان)حفظ کردهاند و از ناراحتیهای نقل و انتقال سفرها(ی مرگ و برزخ)ایمن بودهاند» (قوم لم تزل الکرامة تتمادی بهم حتّی حلّوا دار القرار،و أمنوا نقلة (3)الأسفار) .
از این تعبیر استفاده میشود که بهشتیان کسانیاند که تا پایان عمر،قداست و پاکی و تقوا را حفظ میکنند و کرامت انسانی را که در آیه شریفه «وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنِی آدَمَ» (4)بیان شده به چیزی نیالودهاند و خدا را در حالی ملاقات کردهاند که نور ایمان و اعمال صالح وجودشان را احاطه کرده بود.این تعبیر،تأکیدی است بر موضوع حسن عاقبت و این که همه چیز در گرو پایان کار است.
سپس در بخش پایانی آتش شوق دیدار الطاف پروردگار و نعمتهای بیشمار او را در آن سرای جاویدان در دل مخاطبان شعلهور میسازد و میفرماید:«ای شنونده،اگر قلب خویش را برای رسیدن به آن مناظر زیبا که در آن جاست مشغول داری،روحت با اشتیاق به سوی آن پر میکشد و از حضور من به همسایگی اهل قبور خواهی شتافت تا هر چه زودتر به آن نعمتها دست یابی» (فلو شغلت قلبک أیّها المستمع بالوصول إلی ما یهجم علیک من تلک المناظر المونقة (1)،لزهقت (2)نفسک شوقا إلیها،و لتحمّلت من مجلسی هذا إلی مجاورة أهل القبور استعجالا بها) .
امام علیه السّلام با این سخن میخواهد بر این حقیقت تأکید کند که عظمت و زیبایی نعمتهای بهشتی فراتر از آن است که در بیان بگنجد و اگر انسان،درست به آن بیندیشد،چنان آتش شوق در دلش زبانه میکشد که گویی میخواهد بیاختیار به سوی آن پرواز کند؛همان گونه که در خطبه متقین نیز با تعبیر دیگری به آن اشاره فرموده است:«فاذا مرّوا بآیة فیها تشویق رکنوا الیها طمعا و تطلّعت نفوسهم إلیها شوقا؛هرگاه پرهیزگاران به آیهای برسند که در آن تشویق(به سوی بهشت)باشد با علاقه فراوان به آن روی بیاورند و روح و جانشان با شوق بسیار به آن مینگرد». (3)
و سرانجام با یک دعای پر معنا خطبه را پایان میدهد:«خداوند ما و شما را به لطف و رحمتش از کسانی قرار دهد که با دل و جان برای رسیدن به منزلگاههای نیکان کوشش میکنند» (جعلنا اللّه و إیّاکم ممّن یسعی بقلبه إلی منازل الأبرار برحمته) .
اشاره به این که تا رحمت الهی بدرقه راه نشود،کسی به جایی نمیرسد.
همّتم بدرقه راه کن ای طایر قدس که دراز است ره مقصد و من نو سفرم!
سیّد شریف رضی رحمه اللّه در پایان این خطبه چنین میگوید:
قوله علیه السّلام:«یؤرّ بملاقحه»الأرّ:کنایة عن النّکاح،یقال:أرّ الرّجل المرأة یؤرّها،إذا نکحها.و قوله علیه السّلام:«کأنّه قلع داریّ عنجه نوتیّه»القلع:شراع السّفینة،و داریّ:منسوب إلی دارین،و هی بلدة علی البحر یجلب منها الطّیب.و عنجه:أی عطفه.یقال:عنجت النّاقة-کنصرت-أعنجها»عنجا إذا عطفتها.و النّوتی:الملاّح.و قوله علیه السّلام:«ضفّتی جفونه»أراد جانبی جفونه.و الضّفّتان:الجّانبان.و قوله علیه السّلام:«و فلذ الزّبرجد»الفلذ:جمع فلذة،و هی القطعة.و قوله علیه السّلام:«کبائس اللّؤلؤ الرّطب»الکباسة:العذق و العسالیج:
الغصون،واحدها عسلوج.
جمله«یؤرّ بملاقحه»در کلام امام علیه السّلام کنایه از لقاح و آمیزش جنسی است.گفته میشود«أرّ الرجل المرأة یؤرّها»هنگامی که با همسرش آمیزش کند و در جمله«کأنّه قلع داریّ عنجه نؤتیه»قلع به معنای بادبان کشتی است و«داریّ»منسوب به«دارین» شهری است در کنار دریا(در اطراف بحرین)که از آن جا عطریات میآورند(و بادبانهای کشتیهایش معروف است و در جمله«عنجه»به معنای کشیدن به سوی خویش است؛ گفته میشود«عنجت الناقة أعنجها»یعنی شتر را به سوی خود کشیدم و«نوتی»به معنای کشتیبان است و تعبیر«ضفّتی جفونه»به معنای دو طرف پلکهای چشم اوست و«ضفتان»به معنای دو طرف است و این که میفرماید:«و فلذ الزبرجد»«فلذ» جمع«فلذة»به معنای قطعه چیزی است و در این جا منظور،قطعههای زبرجد است و تعبیر این که فرموده:«کبائس اللؤلؤ الرطب»(کبائس جمع کباسه و)«اکباسه»به معنای خوشه است و«عسالیج»جمع«عسلوج»به معنای شاخه است.
کدام زیباتر است؟
امام علیه السّلام با فصاحت و بلاغت بینظیر خود که در این خطبه آشکار ساخته،گاه از زیباییهای این جهان سخن گفته و گاه از زیباییهای جهان دیگر؛ولی هنگامی که نوبت به شرح زیباییها و نعمتهای جهان دیگر میرسد،به طور ضمنی این حقیقت را بیان میکند که آن چه مربوط به جهان دیگر است قابل شرح و بیان نیست؛به گونهای است که اگر انسان آن را ببیند،مرغ جانش به سوی آن پر میکشد و از خود بی خود میشود.
به یقین،ادبیات مربوط به زندگی این دنیا هرگز قادر به شرح آن چه در سرای آخرت است،نیست و به این میماند که انسانی را از روز نخست تولد در اتاقی محبوس کنند و هنگامی که به کمال عقل رسید،بخواهند مناظر زیبایی که در باغها و گلستانها و آبشارها و صحنههای مختلف جهان طبیعت است برای او شرح دهند؛از طاووس و پرهای رنگارنگش بگویند؛از نغمههای دلانگیز پرندگان خوش خوان سخن بگویند؛از میوههای لذیذ و سایر صحنههای دل انگیز شرح دهند؛به یقین ادبیاتی که او در آن اتاق تاریک با آن آشنا شده،هرگز قدرت شنیدن اینها را ندارد.
جالب این که امام علیه السّلام در این خطبه از زوایای مختلف به نعمتهای بهشتی مینگرد؛ گاه از صحنههای زیبایی که مایه حظ بصر است و گاه از میوههای لذیذی که کام را شیرین میکند و گاه از پذیرایی گرم آمیخته با احترام جوانان زیباروی بهشتی و گاه از امنیّت و آرامشی که بر تمام آن محیط و آن فضا حاکم است،سخن میگوید.
نه بیماری وجود دارد؛نه درد و رنج و نه مرگ و میر؛نه سلطه ظالمان؛نه خیانت خائنان؛نه مکر پیمان شکنان و نه غدر غدّاران و نه جنگ و ویرانی ویرانگران.همه جا امن و امان است و همه جا صلح و صفا برقرار است.
در حدیثی از«ابو سعید خدری»از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم:إنّ اللّه سبحانه لمّا حوّط حائط الجنّة لبنة من ذهب،و لبنة من فضّة و غرس غرسها قال لها:
تکلّمی فقالت:قد أفلح المؤمنون،فقال:طوبی لک منزل الملوک؛هنگامی که خداوند،دیوار بهشت را از خشتی از طلا و خشتی از نقره ساخت و درختان آن را غرس نمود(و آن همه زیبایی و نعمت به آن بخشید)به بهشت فرمود:سخن بگو!گفت:رستگار شدند مؤمنان!خدا فرمود:خوش به حال تو ای منزل شاهان». (1)
در حدیث دیگری از«جابر بن عبد اللّه»از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نقل شده است:«اذا دخل أهل الجنّة الجنّة قال لهم ربّهم تعالی:أ تحبّون أن لذیذکم فیقولون:و هل خیر ممّا أعطیتنا؟فیقول:نعم رضوانی اکبر؛هنگامی که بهشتیان وارد بهشت میشوند پروردگار متعال به آنها میگوید:آیا دوست دارید نعمتهایم را بر شما افزون کنم؟عرض میکنند:مگر بهتر از این هم ممکن است؟میفرماید:آری،(لذت معنوی)رضا و خشنودی من از آن برتر است!». (2)
این خطبه از سه بخش تشکیل شده است:
در بخش اوّل،امام علیه السّلام مردم را به احترام متقابل یکدیگر تشویق میکند.به کوچکترها دستور میدهد از بزرگترها پیروی کنند و به بزرگترها با لطف و مهربانی رفتار نمایند و همچون سنگدلان و ستم پیشگان عصر جاهلیّت نباشند.
در بخش دوّم از آینده بنی امیّه خبر میدهد که بر همه چیز مسلّط میشوند؛چرا که مسلمین دچار تفرقه شده و از اصل خویش دور ماندهاند.آنها در اقصی نقاط بلاد اسلامی نفوذ میکنند؛ولی چندان نمیگذرد که آن چه را به دست آوردهاند از دست میدهند.
1) 1) سند خطبه: این خطبه را پیش از مرحوم سیّد رضی،«سلیم بن قیس»در کتاب خود آورده و در جلد هشتم کافی نیز بخشهایی از آن نقل شده است.نویسنده«مصادر نهج البلاغه»بعد از ذکر این مطلب میگوید:از روایت کافی و شیخ مفید در ارشاد بر میآید که این خطبه و آن چه در خطبه 86(مطابق نسخه صبحی صالح 88)بیان شده یک خطبه بوده است.(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 403).
در بخش سوّم از علل شکست مسلمین در آخر زمان خبر میدهد که عمدتا یاری نکردن حق و سستی در مبارزه با باطل و تنها گذاشتن پیشوایان عادل است.
لیتأسّ صغیرکم بکبیرکم،و لیرأف کبیرکم بصغیرکم؛و لا تکونوا کجفاة الجاهلیّة:لا فی الدّین یتفقّهون،و لا عن اللّه یعقلون؛کقیض بیض فی أداح یکون کسرها وزرا،و یخرج حضانها شرّا.
باید خردسالان شما به بزرگسالانتان تأسّی جویند و از آنان پیروی کنند،و بزرگسالانتان نیز باید نسبت به کودکانتان مهربان باشند؛همچون سنگ دلان دوران جاهلیّت نباشید که نه آگاهی از دین داشتند و نه به دستورات الهی میاندیشیدند.مبادا همچون تخم(افعی)در محل تخم گذاری پرندگان باشید که شکستن آن گناه است(زیرا گمان میرود تخم پرنده باشد)ولی جوجه آن شرّ و زیانبار است(چون در حقیقت،تخم افعی است).
سه دستور مهم اخلاقی
امام علیه السّلام در این عبارت کوتاه و پر معنا سه دستور مهم اخلاقی و اجتماعی داده است که عمل به آن،پیوندهای جامعه را تحکیم میبخشد؛نخست میفرماید:«باید خردسالان شما به بزرگسالانتان تأسّی جویند و از آنان پیروی کنند» (لیتأسّ (1)صغیرکم
1) 1) «لیتأسّ»از ماده«اسوه»(بر وزن عروه)به معنای پیروی کردن از دیگری است.
بکبیرکم) .
زیرا از یک سو بزرگسالان،تجربیات بیشتری دارند و سرد و گرم روزگار را چشیده و از خیر و شرّ امور آگاهترند و از سوی دیگر آنها دوران پر شور و شرّ جوانی را پشت سر گذاشته و آرامش و آرایش اخلاقی بیشتری پیدا کرده و به سنن و آداب اجتماعی آشناتر شدهاند؛گر چه این یک قاعده کلی نیست و قطعا استثنائاتی دارد؛ولی به صورت یک حکم غالبی قابل انکار نیست.
دستور دوّم میفرماید:«و بزرگسالانتان نیز باید نسبت به کودکانتان مهربان باشند» (و لیرأف (1)کبیرکم بصغیرکم) .
صعفهای آنها را جبران کنند و تجربیات خود را به آنها منتقل سازند و از خطاهای آنان تا آن جا که ممکن است چشمپوشی نمایند و به آنان در همه چیز کمک کنند.
اگر این دو اصل در جامعه رعایت شود نسلهای جدید و قدیم چنان به هم میپیوندند که میتوانند صف واحدی همچون بنیان مرصوص تشکیل دهند.در غیر این صورت،جنگ میان نسلهای جدید و قدیم،فضای جامعه را تاریک خواهد کرد.
و در سوّمین دستور که در واقع تأکیدی است بر دستورهای پیشین میفرماید:
«همچون سنگدلان دوران جاهلیّت نباشید که نه آگاهی از دین داشتند و نه به دستورات الهی میاندیشیدند» (و لا تکونوا کجفاة (2)الجاهلیّة:لا فی الدّین یتفقّهون،و لا عن اللّه یعقلون) .
آری،افراد نادان که نه تربیت دینی یافتهاند و نه عقل و خرد خویش را به کار گرفتهاند مردمی خشن و بی انصاف و بیادب و در مجموع برای جامعه مشکل آفرین میباشند؛نه به صغیر رحم میکنند و نه از کبیر پند میپذیرند.
سپس امام علیه السّلام این گروه را با ذکر مثالی کاملا معرفی میکند و میفرماید:«مبادا همچون تخم(افعی)در محل تخم گذاری پرندگان باشید که شکستن آن گناه است(زیرا گمان میرود تخم پرنده باشد)ولی جوجه آن شرّ و زیانبار است(چون در حقیقت،تخم افعی است)» (کقیض (1)بیض فی أداح (2)یکون کسرها وزرا،و یخرج حضانها (3)شرّا) .
اشاره به این که نکند در عین این که ظاهر شما اسلام است باطنتان همچون جفات و سنگ دلان دوران جاهلیّت باشد و افراد صالح در طرز برخورد با شما گرفتار شک و تردید شوند.اگر معامله صدق و امانت اسلامی کنند میترسند باطن،بوی نفاق جاهلیّت دهد و اگر برخوردی همچون برخورد با منافقان داشته باشند از آن بیم دارند که باطن شما باطن نیکان و پاکان باشد.
معروف است که شترمرغ و همچنین مرغ سنگخواره(مرغی که در بیابانها زندگی میکند و با منقار خود سنگها را میشکند)رملهای بیابان را کنار میزند و در آن تخم میگذارد و نیز افعیها و مارها در چنین جاهایی تخمگذاری میکنند؛از این رو هنگامی که انسان با چنین تخمهایی در بیابان رو به رو میشود،نمیداند تخم مار افعی است یا تخم سنگ خواره و شترمرغ و در طرز رفتار با آن گرفتار شک و تردید میشود یا به تعبیر دیگر:انسان خشن و سنگدل صورتش صورت انسان است و درونش مملوّ از شرّ و فساد؛ همچون تخمهایی که صورتش تخم پرندگان است و درونش افعی خطرناک.امام علیه السّلام با این تشبیه جالب و کم نظیر،مشکلات زندگی با افراد منافق را ترسیم فرموده است.
1) 1) «قیض»به معنای پوست تخم مرغ و نیز به معنای شکافته شدن و ترکیدن(پوست تخم مرغ)نیز آمده است.
2) 2) «أداح»جمع«أدحی»(بر وزن سنّی)به معنای محل تخم گذاری شترمرغ در شنهاست و از ماده«دحو»(بر وزن نهر)به معنای گسترش گرفته شده است.
3) 3) «حضان»به معنای تخمی است که زیر شکم پرنده برای جوجه شدن قرار گرفته است؛از ماده«حضانت»به معنای زیر بال و پر گرفتن گرفته شده است.
افترقوا بعد ألفتهم،و تشتّتوا عن أصلهم.فمنهم آخذ بغصن أینما مال، مال معه.علی أنّ اللّه تعالی سیجمعهم لشرّ یوم لبنی أمیّة،کما تجتمع قزع الخریف یؤلّف اللّه بینهم،ثمّ یجمعهم رکاما کرکام السّحاب؛ثمّ یفتح لهم أبوابا.یسیلون من مستثارهم کسیل الجنّتین،حیث لم تسلم علیه قارة،و لم تثبت علیه أکمة،و لم یردّ سننه رصّ طود،و لاحداب أرض.یذعذعهم اللّه فی بطون أودیته،ثمّ یسلکهم ینابیع فی الأرض،یأخذ بهم من قوم حقوق قوم،و یمکّن لقوم فی دیار قوم.و ایم اللّه،لیذوبنّ ما فی أیدیهم بعد العلوّ و التّمکین،کما تذوب الألیة علی النّار.
:
آنها(اشاره به یاران امام علیه السّلام است)پس از اتحاد و همبستگی پراکنده شدند و از اصل خویش متفرق گشتند.در این میان بعضی از آنها به شاخه محکمی چنگ زدند و به هر جا آن شاخه تمایل یافت،همراهش به آن سو رفتند.اما به زودی خداوند آنها را برای بدترین روزی که بنی امیّه در پیش دارند متحد خواهد کرد و آن گونه که قطعههای پراکنده ابر پاییزی جمع میشود،خداوند همه آنها را گرد میآورد و در میان آنان الفت برقرار میسازد؛سپس آنان را همچون ابرهای متراکم به هم میپیوندد و به دنبال آن،درهای فتح و پیروزی را به رویشان میگشاید.آنها همچون سیل خروشانی از جایگاه خود حرکت میکنند؛مانند سیل(عظیم سرزمین قوم سبأ)که دو باغستان(بسیار گسترده دو
طرف نهر عظیم سرزمین سبأ)را در هم کوبید و در برابر آن هیچ برجستگی بر سطح آن زمین باقی نماند؛نه کوههای استوار نه تپهها و هیچ چیز مانع جریان آن نشد؛نه کوههای عظیم و نه تپههای بلند.خداوند آنها را مانند آب در درون درهها پراکنده میسازد؛ سپس همچون چشمهسارهایی از قسمتهای مختلف زمین سر بر میآورد؛و به کمک آنان حق گروهی(از مظلومان)را از گروهی دیگر(ظالمان)میگیرد و جمعی را در سرزمین دیگران اقامت میبخشد.
به خدا سوگند!آنها(بنی امیّه)بعد از تسلط و پیروزی همه آن چه را در دست دارند از دست میدهند و(ذوب میشوند)آن گونه که چربی بر روی آتش آب میشود.
سرنوشت مرگبار بنی امیّه
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه،اشاره به سرنوشت موفقیت آمیز اصحاب و یارانش و نیز سرانجام مرگبار و تیره و تار حکومت بنی امیّه میکند و میفرماید:«آنها(یارانش) پس از اتحاد و همبستگی پراکنده شدند و از اصل خویش متفرق گشتند» (افترقوا بعد ألفتهم،و تشتّتوا عن أصلهم) .
گروهی به خوارج پیوستند و بر ضدّ امام علیه السّلام قیام کردند و گروهی در حال تردید قرار گرفتند و از جمعیّت کنارهگیری نمودند.
ولی در این میان«بعضی از آنها به شاخه محکمی چنگ زدند و به هر جا آن شاخه تمایل یافت،همراه او به آن سو رفتند» (فمنهم آخذ بغصن أینما مال،مال معه) .
این اشاره به گروهی است که بر اعتقاد حق باقی ماندند و به ثقلین(کتاب و عترت)که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله دستور داده بود،تمسّک جستند و به شاخهای از شاخههای پر بار شجره طیّبه خاندان پیامبر از ائمه معصومین علیهم السّلام در آویختند و همراه آنها به حرکت خود در مسیر رضای الهی حرکت کردند.
بعضی این جمله را نیز اشاره به گروههای منحرف میدانند؛در حالی که دنباله این
سخن نشان میدهد که تفسیر اوّل صحیحتر است؛زیرا امام علیه السّلام در جمله بعد میفرماید:
«اما به زودی خداوند آنها(یارانش)را برای بدترین روزی که بنی امیّه در پیش دارند متحد خواهد کرد؛آن گونه که قطعههای پراکنده ابر پاییزی جمع میشود» (علی أنّ اللّه تعالی سیجمعهم لشرّ یوم لبنی أمیّة،کما تجتمع قزع (1)الخریف (2)) .
سپس میافزاید:«خداوند همه آنها را گرد میآورد و در میان آنان الفت برقرار میسازد؛سپس آنان را همچون ابرهای متراکم به هم میپیوندد و به دنبال آن،درهای فتح و پیروزی را به رویشان گشاید» (یؤلّف اللّه بینهم،ثمّ یجمعهم رکاما (3)کرکام السّحاب؛ثمّ یفتح لهم أبوابا) .
در ادامه این سخن،هجوم شدید علاقهمندان مکتب اهل بیت علیهم السّلام را به جمعیّت بنی امیّه،این گونه بیان میکند:
«آنها همانند سیل خروشانی از جایگاه خود حرکت میکنند؛همچون سیل(عظیم سرزمین قوم سبأ)که دو باغستان(بسیار گسترده دو طرف نهر عظیم سرزمین سبأ)را درهم کوبید که در برابر آن هیچ برجستگی بر سطح آن زمین باقی نماند؛نه کوههای استوار و نه تپهها و آنها چیزی مانع جریان آن نشد؛نه کوههای عظیم و نه تپههای بلند» (یسیلون من مستثارهم (4)کسیل الجنّتین،حیث لم تسلم علیه قارة (5)،و لم تثبت علیه أکمة (6)،و لم یردّ سننه (7)رصّ (8)طود (9)،و لا حداب (10)أرض) .
1) 1) «قزع»جمع«قزعة»(بر وزن ثمره)به معنای قطعههای ابر است و گاه به چیزهای دیگری که دارای قطعات پراکنده است،اطلاق میشود.
2) 2) «خریف»به معنای فصل پاییز است.
3) 3) «رکام»از ماده«رکم»(بر وزن مکر)به معنای اشیایی که روی هم متراکم میشوند،گرفته شده است.
4) 4) «مستثار»به معنای محل فوران و بیرون ریختن چیزی است و از ماده«ثور»(بر وزن فور) به معنای هیجان است.
5) 5) «قارة»به معنای کوه کوچک است.
6) 6) «اکمة»به معنای تل و تپه است.
7) 7) «سنن»به معنای طریقه و مسیر مادی یا معنوی است.
8) 8) «رصّ»به معنای محکم از«رصاص»به معنای سرب گرفته شده است.
9) 9) «طود»به معنای کوه بزرگ است.
10) 10) «حداب»جمع«حدب»(بر وزن هدف)تپه و محل مرتفع است.
آن چه در این جمله آمده اشاره به قوم سبأ است که در سرزمین یمن زندگی میکردند و سد عظیمی به نام«سدّ مآرب»در میان دو کوه ساختند.سیلابها را مهار کردند و با آن آب دو باغ عظیم و طولانی در دو طرف نهری که از آن جاری میشد به وجود آوردند و زندگانی آنها در نهایت رفاه میگذشت؛ولی طغیان غرور ناسپاسیها سبب مجازات الهی شد.شب هنگام سد شکست و سیل عظیمی تمام مزارع و باغها و عمارتهای آنها را با خود برد و زمینی بایر و ویران به جای ماند و باقی ماندگان از آن قوم مجبور به مهاجرت شدند.
پیروان مکتب اهل بیت علیهم السّلام نیز همچون سیلاب زندگی ستمگران بنی امیّه را درهم میکوبند؛خانههاشان را ویران میکنند و گروهی را از میان بر میدارند و بقیه در مناطق مختلف پراکنده خواهند شد.
سپس امام علیه السّلام این گروه از حامیان حق را بعد از ماجرای درهم شکستن بنی امیّه به آبهایی تشبیه میکند که در زمین،پنهان میشود؛سپس به صورت چشمهها از نقاط مختلف ظاهر میگردد و مایه عمران و آبادی میشود و میفرماید:«خداوند آنها را مانند آب در درون درهها پراکنده میسازد؛سپس همچون چشمهسارهایی از قسمتهای مختلف زمین بیرون میآورد؛آن گاه به کمک آنان حق گروهی(از مظلومان)را از گروه دیگر(ظالمان)میگیرد و جمعی را در سرزمین دیگران اقامت میبخشد» (یذعذعهم (1)اللّه فی بطون أودیته (2)،ثمّ یسلکهم ینابیع فی الأرض،یأخذ بهم من قوم حقوق قوم،و یمکّن لقوم فی دیار قوم) .
بعضی از شارحان نهج البلاغه در تفسیر جمله مزبور و مرجع ضمایر یاد شده احتمال دیگری دادهاند که چون قابل ملاحظه نبود و با جملههای قبل و بعد ناهماهنگ مینمود از آن صرف نظر شد.
آری،طرفداران اهل بیت علیهم السّلام نخست همچون سیلابی میخروشند و همچون سیل قوم سبأ کاخها و قصرهای بنی امیّه را در هم میکوبند و آنها را از اریکه قدرت به زیر میکشند؛سپس در همه جا پراکنده میشوند و همچون چشمهسارها سر بر میآورند و از آب زلال عدل و داد،عمران و آبادی میآفرینند.
و در پایان این قطعه،امام علیه السّلام سوگند یاد میکند و میفرماید:«به خدا سوگند!آنها (بنی امیّه)بعد از تسلّط و پیروزی همه آن چه را در دست دارند از دست میدهند(ذوب میشوند)آن گونه که چربی بر روی آتش آب میشود(و از دست میرود)» (و ایم اللّه، لیذوبنّ ما فی أیدیهم بعد العلوّ و التّمکین،کما تذوب الألیة (1)علی النّار) .
تشبیه مذکور اشاره به این است که بنی امیّه گر چه در دوران حکومت خود چاق و فربه میشوند؛ولی دشمنان آنها همچون شعلههای آتش،آنان را ذوب میکنند و میسوزانند؛همان گونه که یک قطعه چربی روی آتش؛نخست ذوب میشود و سپس میسوزد و کمترین اثری از آن باقی نمیماند.
شارحان نهج البلاغه در این که چه کسانی این بلا را بر سر بنی امیّه میآورند و به حکومت ظالمانه و ننگین آنها پایان میدهند و انتقام مظلومان را از آنها میگیرند، تعبیرات مختلفی دارند؛گاه به بنی عبّاس تعبیر شده و گاه به شیعیانی که بر ضد بنی امیّه قیام کردند و ظاهرا هر دو به یک معنا باز میگردد؛زیرا میدانیم قیام بنی عبّاس،نخست به نام قیام علویین صورت گرفت هر چند در ادامه راه بنی عبّاس مسیر آن قیام را تغییر داده و به صورت قیام عبّاسیین درآوردند و آنها نیز مظالم بنی امیّه را تکرار کردند و سرانجام خودشان نیز نابود شدند.
1) 1) «الیة»به معنای دنبه و چربی است.
قیامهای خونین بر ضد بنی امیّه
بعد از شهادت امام حسین علیه السّلام و یارانش در کربلا،سر و صدای عجیبی در جهان اسلام طنین انداز شد و گروههای متعددی بر ضد بنی امیّه شوریدند.بسیاری که یارای مقابله نداشتند،شهید شدند و بعضی برای مدتی پیروز گشتند.این قیامها را که به پانزده قیام بالغ میشود به طور فشرده در جلد سوّم (1)همین کتاب یادآور شدیم؛آخرین آنها قیام ابو مسلم بود که به نابودی کامل حکومت بنی امیّه انجامید.
بر خلاف آن چه بعضی میپندارند،ابو مسلم و یارانش هرگز برای سپردن حکومت به بنی عبّاس قیام نکردند؛بلکه در ابتدا جمعی از سران شیعه با ابو مسلم-که مرد شجاعی بود-در خراسان متحد شدند و برای درهم کوبیدن آخرین خلیفه اموی یعنی«مروان حمار»و تأسیس حکومت آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله تصمیم گرفتند و شعار آنان«الرضا لآل محمّد صلّی اللّه علیه و آله»بود.چیزی نگذشت که ابو مسلم توانست بر خراسان و بیشتر نقاط ایران و عراق مسلّط شود.اگر چه«ابراهیم امام»که از دودمان عبّاس بود خود را به ابو مسلم نزدیک کرد و همچنین«عبد اللّه بن محمّد»معروف به«سفاح»و«ابو جعفر منصور»که هر دو از برادران ابراهیم امام بودند نیز خود را به ابو مسلم نزدیک کردند و در انتظار فرصت برای به دست گرفتن زمام حکومت بودند،ولی ابو مسلم هرگز به این کار مایل نبود؛به همین دلیل کارگزار او در کوفه به نام ابو سلمه آن سه برادر را در هنگامی که به نزد او رفته بودند در جایی پنهان کرد و برای این که یکی از فرزندان علی علیه السّلام را به رهبری مسلمین برساند سه نامه به مدینه فرستاد:یکی برای امام صادق علیه السّلام و دیگری عبد اللّه بن حسن و سوّمی را برای عمر بن علی بن الحسین و به فرستاده خود سفارش کرد ابتدا خدمت امام صادق علیه السّلام برود؛اگر او زعامت مسلمین را پذیرفت،دو نامه دیگر را پاره کند و گر نه به نزد آنها برود.
امام صادق علیه السّلام چون از توطئههای پشت پرده که حتی از نظر ابو مسلم مخفی بود،
1) 1) صفحه 597 تا 600.
آگاهی داشت این دعوت را نپذیرفت و آن دو نفر نیز به تبع امام صادق علیه السّلام نامهها را جواب ندادند.
ولی پیش از آن که فرستاده ابو سلمه به کوفه باز گردد،جمعی از خراسانیان-که ارتباطی با سفاح و همراهانشان داشتند-از مخفیگاه سفاح و همراهانش با خبر شدند و نزد آنها رفته با او بیعت کردند.ابو سلمه و ابو مسلم که خود را در برابر عمل انجام شده دیدند به آنها پیوستند و بعد از درگیریهای شدیدی که بین آنها و طرفداران«عبد اللّه بن علی»عموی ابو جعفر منصور رخ داد حکومت به عباسیان رسید و ابو جعفر منصور که بعد از مرگ برادرش سفاح به جای او نشست ابو مسلم را به بغداد دعوت کرد و با توطئه از پیش طراحی شده او را به قتل رساند.شاید به این دلیل که میدانست ابو مسلم در دل طرفدار حکومت آل علی علیه السّلام است؛نه آل عبّاس؛بنابر این خطری برای حکومت بنی عبّاس محسوب میشود. (1)
مرحوم علاّمه مجلسی در این زمینه حدیث جالبی از علی علیه السّلام به شرح زیر نقل کرده است:
روزی در صفین،سپاه شام،حمله سختی به سپاه عراق نمود که میمنه سپاه عراق رو به فرار نهاد.مالک اشتر فریاد میزد:برگردید.حضرت رو به لشکر شام کرده،ندا داد:«ای ابو مسلم،بگیر اینها را»و این ندا را سه بار تکرار نمود.اشتر عرض کرد:مگر نه این است که ابو مسلم در سپاه شام است؟چگونه او به یاری ما میآید؟حضرت فرمود:من ابو مسلم خولانی را نمیگویم.مردی را میگویم که در آینده از مشرق زمین ظهور کند و خداوند به وسیله او شامیان را هلاک نماید و دولت بنی امیّه را منقرض سازد!». (2)
گرچه شخصیت ابو مسلم از نظر تاریخی بسیار پیچیده است،افرادی او را از شیعیان
اهل بیت علیهم السّلام میدانستند و برای او احترام فراوان قائل بودند،ولی گروهی او را از مخالفان اهل بیت علیهم السّلام دانسته و اجازه لعن او را میدادند،ولی آن چه مسلّم است این است که قیام او در آغاز به نام طرفداری از آل محمد صلّی اللّه علیه و آله صورت گرفت و نخستین یاران او از شیعیان بودند.
أیّها النّاس،لو لم تتخاذلوا عن نصر الحقّ،و لم تهنوا عن توهین الباطل،لم یطمع فیکم من لیس مثلکم،و لم یقو من قوی علیکم.لکنّکم تهتم متاه بنی إسرائیل.و لعمری،لیضعّفنّ لکم التّیه من بعدی أضعافا بما خلّفتم الحقّ وراء ظهورکم،و قطعتم الأدنی،و وصلتم الأبعد.و أعلموا أنّکم إن اتّبعتم الدّاعی لکم،سلک بکم منهاج الرّسول،و کفیتم مؤونة الاعتساف،و نبذتم الثّقل الفادح عن الأعناق.
:
ای مردم،اگر شما دست از حمایت یکدیگر،در یاری حق،بر نمیداشتید و در تضعیف باطل سستی نمیکردید،هیچ گاه کسانی که در حدّ شما نیستند در نابودی شما طمع نمیکردند و آنها که بر شما مسلّط گشتند،مسلّط نمیشدند؛ولی شما همچون بنی اسرائیل به(سبب ترک یاری حق)در حیرت و سرگردانی فرو رفتید.به جانم سوگند! سرگردانی شما بعد از من چند برابر خواهد شد؛چرا که حق را پشت سر انداختید و از نزدیکترین افراد(به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله که اشاره به خود آن حضرت است)بریده و به دورترین افراد(بنی امیّه)پیوستید! بدانید،اگر از پیشوا و رهبر خود پیروی کنید شما را به همان راهی میبرد که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله از آن راه رفت،از رنجها(ی بیراهه رفتن)آسوده خواهید شد و بار سنگین مشکلات را از گردن خود بر میدارید.
دلیل اصلی عقب ماندگی
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه-که بخش پایانی آن است-بعد از بیان سرنوشت شوم و مرگبار بنیامیّه به بیان سرنوشت گروهی از پیروان حق میپردازد که در حمایت حق سستی کردند و به علت همین سستی،دشمنان سالها بر آنها مسلّط شدند و سرنوشتی همچون بنی اسرائیل در سرزمین تیه پیدا کردند؛میفرماید:«ای مردم،اگر دست از حمایت یکدیگر،در یاری حق،بر نمیداشتید و در تضعیف باطل سستی نمیکردید، هیچگاه کسانی که در حدّ شما نیستند در نابودی شما طمع نمیکردند و آنها که بر شما مسلّط گشتند،مسلّط نمیشدند» (أیّها النّاس،لو لم تتخاذلوا عن نصر الحقّ،و لم تهنوا عن توهین الباطل،لم یطمع فیکم من لیس مثلکم،و لم یقو من قوی علیکم) .
این سخن،اشاره به سلطه معاویه و یارانش بر اصحاب حضرت در زمان آن حضرت(به صورت محدود)و بعد از آن حضرت(به صورت نامحدود است).
آن چه امام علیه السّلام در این عبارت بیان کرده،مخصوص آن عصر و زمان نیست؛بلکه یک اصل کلی برای همه اعصار و قرون است که پیشرفت و قدرت باطل به سبب سستی و اختلاف طرفداران حق است؛و گر نه با پایگاه محکمی که دارند قطعا بر طرفداران باطل پیروز خواهند شد.
سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن،این گروه را به بنی اسرائیل تشبیه میکند که بر اثر دوری از حق در تیه(بخشی از بیابان صحرای سینا)سرگردان شدند؛میفرماید:«ولی شما همچون بنی اسرائیل به(سبب ترک یاری حق)در حیرت و سرگردانی فرو رفتید.به جانم سوگند!سرگردانی شما بعد از من چند برابر خواهد شد؛چرا که حق را پشت سر انداختید و از نزدیکترین افراد(به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله که اشاره به خود آن حضرت است)بریده و
به دورترین افراد(بنی امیّه)پیوستید!» (لکنّکم تهتم متاه (1)بنی إسرائیل.و لعمری، لیضعّفنّ لکم التّیه من بعدی أضعافا (2)بما خلّفتم الحقّ وراء ظهورکم،و قطعتم الأدنی،و وصلتم الأبعد) .
و در پایان این سخن،راه نجات را به روی اصحابش میگشاید و این نکته را برای آنها گوشزد میکند که هیچ زمانی برای بازگشت به سوی حق دیر نیست؛میفرماید:«بدانید، اگر از پیشوا و رهبر خود پیروی کنید شما را به همان راهی میبرد که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله از آن راه رفت،و از رنجها(ی بیراهه رفتن)آسوده خواهید شد و بار سنگین مشکلات را از گردن خود بر میدارید» (و اعلموا أنّکم إن اتّبعتم الدّاعی لکم،سلک بکم منهاج الرّسول،و کفیتم مؤونة الإعتساف (3)،و نبذتم الثّقل الفادح (4)عن الأعناق) .
همانند بنی اسرائیل...
امام علیه السّلام در عبارت یاد شده جمعی از مسلمانان را که از راه حق منحرف شدند و سرگردان گشتند،به قوم بنی اسرائیل تشبیه میکند که بر اثر لجاجت و عدم تسلیم در برابر فرمان موسی علیه السّلام در خصوص جهاد در برابر غاصبان بیت المقدّس در بیابان«تیه» سرگردان شدند.
1) 1) «تهتم»و«متاه»هر دو از ماده«تیه»است که در اصل به معنای تکبّر آمده؛سپس به معنای گم کردن راه و سرگردان شدن استعمال شده و در جمله مزبور اشاره به همین است؛یعنی شما همچون بنی اسرائیل سرگردان شدید.(متاه،مصدر میمی است).
2) 2) «أضعاف»جمع«ضعف»(بر وزن فعل)به معنای دو برابر یا چند برابر است.
3) 3) «اعتساف»به معنای گمراهی است و از ماده«عسف»(بر وزن وصف)به همین معنا گرفته شده است.
4) 4) «فادح»به معنای سنگین و شاق و کمرشکن و در این جا تأکیدی است بر کلمه ثقل که امام علیه السّلام فرموده است.
جمعی از شارحان نهج البلاغه در این جا روایاتی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نقل کردهاند که فرمود:«تمام آن چه در اقوام پیشین و یهود و نصارا واقع شد،برای شما نیز رخ خواهد داد». (1)
ولی علاوه بر اشکالی که در اسناد این روایات است،تطبیق آن بر واقعیت نیز خالی از اشکال نیست و به فرض که چنین روایاتی صحیح باشد،میتوان آن را حمل بر غالب نمود.اشاره به این که بسیاری از حوادث تلخ و ناگواری که برای اقوام پیشین روی داد برای شما مسلمانها نیز رخ میدهد و تاریخ همچنان تکرار میگردد؛زیرا وجود اسباب مشابه، مسبّبهای مشابه را میطلبد.
1) 1) شرح نهج البلاغه،ابن ابی الحدید،جلد 9،صفحه 286؛منهاج البراعة،جلد 10،صفحه 83.
و من خطبة له علیه السّلام فی اوائل خلافته
(1) از خطبههای آن حضرت است که در آغاز خلافتش ایراد فرمود.
این خطبه،مشتمل بر تذکّرات و اندرزهای مختلفی است که ممکن است چنین تصور شود پیوندی در میان بخشهای خطبه نیست؛اما این موضوع ممکن است به جهت این باشد که مرحوم سیّد رضی این خطبه را از خطبه مشروحتری که امام علی علیه السّلام در اوایل خلافتش ایراد کرده بود،گلچین کرده است.
به هر حال،این خطبه از پنج بخش عمده تشکیل میشود:
1) 1) سند خطبه: مرحوم«عبد الزهراء حسینی خطیب»در کتاب«مصادر نهج البلاغه»تنها مدرکی را که برای این خطبه قبل از«سیّد رضی»به دست آورده این است که میگوید:«طبری»مورّخ معروف، آن را در حوادث سنه 35(جلد 5،صفحه 157)آورده است؛در ضمن توجّه داشته باشید که بخشی از این خطبه در خطبه 21 قبلا نقل شده است.
در آغاز،از عظمت قرآن مجید و هدایتگر بودن آن و تأکید بر پیروی از تعلیماتش سخن میگوید.
در بخش دیگری تأکید بر ادای فرایض و اهمّیّت رعایت واجبات و ترک محرمات فرموده است.
در سوّمین بخش سخن از اهمّیّت حقوق مسلمانان و حفظ احترام آنها و ترک اذیت و آزار آنها به میان آمده است.
در چهارمین بخش،امام علیه السّلام مخاطبان خود را به مرگ و قیامت و سبکبار بودن در این راه توصیه میکند.
و در پنجمین بخش،بر تقوا در برابر هر شخص و هر چیز و اطاعت الهی تأکید میفرماید.
إنّ اللّه سبحانه أنزل کتابا هادیا بیّن فیه الخیر و الشّرّ؛فخذوا نهج الخیر تهتدوا،و اصدفوا عن سمت الشّرّ تقصدوا.
الفرائض الفرائض!أدّوها إلی اللّه تؤدّکم إلی الجنّة.إنّ اللّه حرّم حراما غیر مجهول،و أحلّ حلالا غیر مدخول،و فضّل حرمة المسلم علی الحرم کلّها،و شدّ بالإخلاص و التّوحید حقوق المسلمین فی معاقدها،«فالمسلم من سلم المسلمون من لسانه و یده»إلاّ بالحقّ،و لا یحلّ أذی المسلم إلاّ بما یجب.
:
خداوند سبحان،کتابی هدایتگر فرستاد که نیکیها و بدیها را در آن تبیین فرموده است؛بنابر این(عذر و بهانهای برای هیچ کس باقی نمانده)راه خیر و نیکی را در پیش گیرید،تا هدایت شوید و از شرّ و بدی روی گردانید تا در راه مستقیم قرار گیرید.واجبات! واجبات!در انجام دادن آنها برای خدا کوتاهی نکنید که شما را به سوی بهشت میبرد.
خداوند حرامهایی قرار داده که(حکمتش)بر کسی پوشیده نیست،و اموری را حلال کرده که در آن عیبی وجود ندارد.خداوند احترام مسلمان را از تمام آنچه محترم است برتر شمرده و حفظ حقوق مسلمین را با اخلاص و توحید پیوند زده و تضمین کرده است؛ مسلمان کسی است که مسلمانان از دست و زبان او در امان باشند؛جز در آن جا که حق اقتضا میکند؛آزار دادن مسلمان روا نیست جز به آن مقدار که(به حکم خدا)واجب میشود.
مسیر حق را بشناسید
از آن جا که قرآن مجید مهمترین منبع تعلیمات اسلام و بیان کننده همه نیکیهاست،امام علیه السّلام قبل از هر چیز،مردم را به سوی قرآن و عمل به دستورات آن فرا میخواند؛میفرماید:«خداوند سبحان،کتابی هدایتگر(برای انسانها)فرستاده که نیکیها و بدیها را در آن تبیین فرموده است؛بنابر این(عذر و بهانهای برای هیچ کس باقی نمانده)راه خیر و نیکی را در پیش گیرید،تا هدایت شوید و از شرّ و بدی روی گردانید تا در طریق مستقیم قرار گیرید» (إنّ اللّه سبحانه أنزل کتابا هادیا بیّن فیه الخیر و الشّرّ؛فخذوا نهج (1)الخیر تهتدوا،و اصدفوا (2)عن سمت الشّرّ تقصدوا) .
این سخن دلالت میکند که اصول تمام نیکیها و بدیها،واجبات و محرمات،فضایل و رذایل،اعتقادات صحیح و انحرافی در قرآن مجید بیان شده و در واقع تعبیر دیگری از «تبیانا لکل شیء»است که در خود قرآن آمده؛هر چند شرح آنها به سنّت و تفسیر معصومین علیهم السّلام واگذار شده است.
در ادامه این سخن از میان تمام نیکیها امام علیه السّلام فرایض و واجبات را برگزیده و بر آن تأکید میکند؛میفرماید:«واجبات!واجبات!در انجام دادن آنها برای خدا کوتاهی نکنید که شما را به سوی بهشت میبرد» (الفرائض الفرائض!أدّوها إلی اللّه تؤدّکم إلی الجنّة) .
اشاره به این که خیراتی که قرآن به آن دعوت کرده بر دو گونه است:واجبات و غیر واجبات(مستحبّات و فضایل)شما باید قبل از هر چیز نیروی خود را صرف ادای واجبات
کنید.هر گاه نیرویی افزون بر آن داشتید به سراغ مستحبّات و فضایل بروید؛زیرا آن چه قبل از هر چیز انسان را به سوی بهشت میبرد،ادای فرایض و واجبات است.
ناگفته پیداست،فرایض هم شامل عبادات میشود و هم شامل واجبات دیگری که خداوند بر دوش انسان قرار داده؛در رابطه با خود انسان یا دیگران و یا حتی محیط زندگانیاش.
سپس امام علیه السّلام به نکتهای اشاره میکند که گویی دلیل بر جمله قبل است؛میفرماید:
«خداوند حرامهایی قرار داده که(فلسفهاش)بر کسی پوشیده نیست،و اموری را حلال کرده است که در آن عیبی وجود ندارد» (إنّ اللّه حرّم حراما غیر مجهول،و أحلّ حلالا غیر مدخول (1)) .
این تعبیر اشاره لطیفی است به مصالح و مفاسد احکام شرع که خداوند حکیم آنها را در واجبات و محرماتش رعایت فرموده است؛به تعبیری دیگر گرچه باید فرمان خدا را در اجرای واجبات و ترک محرمات اطاعت کرد ولی این اطاعت کورکورانه نیست؛چرا که همه واجبات،مصالح مهمی در بر دارد و همه محرمات،مفاسدی دارد که به خود آنها باز میگردد.قرآن مجید میگوید:« «یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّباتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ» ؛ اشیای پاکیزه را برای آنها حلال میشمرد و ناپاکیها را تحریم میکند». (2)
و از آن جا که در میان فرایض و احکام اسلام کمتر چیزی به اندازه حرمت و حقوق مسلمانان اهمّیّت دارد،امام علیه السّلام در ادامه سخن،انگشت بر آن مینهد و میفرماید:
«خداوند احترام مسلمان را از تمام آنچه محترم است برتر شمرده و حفظ حقوق مسلمین را با اخلاص و توحید پیوند زده و تضمین کرده است» (و فضّل حرمة المسلم علی
الحرم (1)کلّها،و شدّ بالإخلاص و التّوحید حقوق المسلمین فی معاقدها (2)) .
یک نگاه اجمالی به سراسر کتب فقه-از عبادات گرفته تا حدود و دیات-شاهد و گواه این معناست که اسلام،بیشترین اهمّیّت را برای حفظ حرمت و حقوق مسلمانان قائل شده است؛تا آن جا که امام کاظم علیه السّلام در مقابل کعبه ایستاد و فرمود:«ما أعظم حقّک یا کعبة و اللّه إنّ حقّ المؤمن لاعظم من حقّک؛چه بزرگ است حق تو ای کعبه و به خدا سوگند!حق مؤمن از حق تو هم عظیمتر است». (3)
تعبیر امام علیه السّلام به«شد بالاخلاص و التوحید حقوق المسلمین»ممکن است اشاره به این باشد که انسان موحد و مخلص،کسی است که حقوق مسلمین را رعایت کند.این تفسیر را بسیاری از شارحان نهج البلاغه و بزرگان دیگر پذیرفتهاند.این احتمال نیز داده شده که هر مسلمانی به دلیل اخلاص و توحیدی که دارد باید حقوقش محترم شمرده شود(در تفسیر اوّل،اخلاص و توحید صفت محافظین است و در تفسیر دوّم،صفت حفظ شدگان).تفسیر سوّمی نیز وجود دارد:منظور این است که احترام حقوق مسلمین، همسنگ و همطراز اخلاص و توحید است. سپس در یک نتیجهگیری میافزاید:
«مسلمان کسی است که مسلمانان از دست و زبان او در امان باشند؛جز در آن جا که حق اقتضا میکند؛آزار دادن مسلمان روا نیست جز به آن مقدار که(به حکم خدا)واجب میشود» («فالمسلم من سلم المسلمون من لسانه و یده»إلاّ بالحقّ،و لا یحلّ أذی المسلم إلاّ بما یجب) .
این نتیجهگیری امام علیه السّلام نشان میدهد که تفسیر اوّل از تفسیرهای سه گانه
1) 1) «حرم»(به فتح راء)جمع«حرمت»به معنای احترام است و حرم(به ضم راء)جمع«حرام» به معنای ممنوع است و«احرام»جمع حرم(بر وزن قلم)به معنای ناحیه ممنوعه است.
2) 2) «معاقد»جمع«معقد»(بر وزن مجلس)به معنای محل بستن چیزی است؛همچون کمر که کمربند بر آن میبندند و در جمله یاد شده اشاره به پیوند حقوق مسلمانان با اخلاص و توحید است.
3) 3) بحار الانوار،جلد 71،صفحه 227.
پیش گفته برای جمله گذشته مناسبتر است؛زیرا هنگامی که حفظ حقوق مسلمین را نشانه اخلاص و توحید حفظ کنندگان بدانیم،نتیجهاش چنین میشود:مسلمان کسی است که همه مسلمین از دست و زبان او در امان باشند.
قابل توجه این که در تعبیر مذکور یک بار«الا بالحق»میگوید و بار دیگر«الا بما یجب»؛ این تفاوت در تعبیر ممکن است از این نظر باشد که اوّلی اشاره به این است که تا مجوّزی برای آزار مسلمان(مانند مجازاتها و حدود و تعزیرات اسلامی)وجود نداشته باشد آزار دادن او جایز نیست و دوّمی اشاره به این که در فرض جواز باید به آن مقدار از نظر کیفیّت و کمیّت که خداوند اجازه داده اکتفا شود.
از بعضی احادیث استفاده میشود که قنبر با تمام احترامی که داشت،هنگامی که بر اثر سهل انگاری به هنگام اجرای حدّ،سه تازیانه اضافه زد،امام علیه السّلام فرمود:باید قنبر به مقدار این سه تازیانه قصاص شود!«إنّ أمیر المؤمنین امر قنبرا أن یضرب رجلا حدّا فغلط قنبر فزاده ثلاثة أسواط فأقاده علیّ علیه السّلام من قنبر بثلاثة أسواط». (1)
1) 1) وسایل الشیعة،جلد 18،صفحه 312(حدیث 3 از باب 3 از ابواب مقدمات حدود).
بادروا أمر العامّة و خاصّة أحدکم و هو الموت،فإنّ النّاس أمامکم،و إنّ السّاعة تحدوکم من خلفکم،تخفّفوا تلحقوا،فإنّما ینتظر بأوّلکم آخرکم.
اتّقوا اللّه فی عباده و بلاده،فإنّکم مسؤولون حتّی عن البقاع و البهائم.
أطیعوا اللّه و لا تعصوه،و إذا رأیتم الخیر فخذوا به،و إذا رأیتم الشّرّ فأعرضوا عنه.
:
به سوی آن امر همگانی-که ویژه یکایک شماست-یعنی مرگ،مبادرت ورزید(و برای آن آماده شوید)؛چرا که(گروهی از)مردم،پیش از شما رفتند و قیامت از پشت سر، شما را بانگ میزند(و به پیش میراند)«سبکبار شوید تا به قافله برسید؛چرا که پیشینیان را در انتظار رسیدن بازماندگان نگهداشتهاند،(تا همه در یک زمان محشور شوند).
تقوای الهی پیشه کنید؛هم در مورد بندگان خدا،هم شهر و آبادیها؛چرا که شما(در برابر همه اینها)حتی سرزمینها و چهارپایان مسئولید.خدا را اطاعت کنید و از عصیان او بپرهیزید.هنگامی که کار نیکی را مشاهده کردید،آن را در اختیار بگیرید و هنگامی که شر و بدی را یافتید،از آن رویگردان شوید ! ***
در برابر همه چیز مسئول هستید
در ادامه نصایحی که امام علیه السّلام در بخش اوّل این خطبه بیان فرمود،در این بخش، مخاطبان خود را به مسأله پایان عمر که برای همه رخ خواهد داد و سپس به مسأله تقوا که بهترین زاد و توشه سفر آخرت است توجّه میدهد؛میفرماید:«به سوی آن امر همگانی-که ویژه یکایک شماست-یعنی مرگ،مبادرت ورزید(و برای آن آماده شوید)؛ چرا که(گروهی از)مردم،پیش از شما رفتند و قیامت از پشت سر،شما را بانگ میزند(و به پیش میراند)» (بادروا أمر العامّة و خاصّة أحدکم و هو الموت،فإنّ النّاس أمامکم،و إنّ السّاعة تحدوکم (1)من خلفکم) .
منظور از امر عمومی و خصوصی،همان مرگ است؛زیرا اگر به کلّ جامعه انسانی نگاه کنیم مرگ در سرنوشت همه آنها رقم زده شده است بنابر این جنبه عمومی دارد و اگر تنها به خودمان بنگریم باز مرگ را در پایان عمر حاضر میبینیم،بنابر این جنبه خصوصی دارد،و با توجّه به تفسیری که امام علیه السّلام فرموده(جمله «و هو الموت» (2))تردیدی در این تفسیر باقی نمیماند و شگفتآور است که چگونه بعضی از مفسّران نهج البلاغه جمله «بادروا أمر العامة» را به معنای اصلاح امور جامعه تفسیر کردهاند.
جملههای بعد نیز نشان میدهد که آن چه در این عبارت آمده مربوط به مرگ و پایان زندگی است؛نه اصلاح جامعه انسانی،که آن مقوله دیگری است.
آری،دو دلیل بر حقانیت مرگ-که یک قانون عمومی است وجود دارد:نخست این که با چشم خود گروهی را میبینیم که پیش از ما بار این سفر را میبندند و در جلوی این
1) 1) «تحدوکم»از ماده«حدو»و«حدی»(بر وزن حذف و جدا)به معنای راندن شر یا آواز مخصوصی است که ساربانها میخوانند،سپس بر معنای وسیعتری(راندن و سوق دادن) اطلاق شده است.
2) 2) توجّه داشته باشید ضمیر«هو»مذکّر است و به«امر»بر میگردد و بنابر این«خاصّة»باید مجرور باشد؛نه مفتوح آن چنان که در متن مذکور آمده است.
قافله به حرکت در میآیند.جسد بی جان آنها را بر دوش میگیریم و به قبرستان میبریم و به خاک میسپاریم و باز میگردیم.آیا میان ما و آنها تفاوتی است که آنها بروند و ما بمانیم؟!! دیگر این که نشانههای حرکت به سوی پایان زندگی در وجود همه ما یکی بعد از دیگری آشکار میشود:آثار پیری،موهای سفید و ناتوانی اعضا،تمام اینها نشانه آن است که قیامت از پشت سر میراند.
با این دو دلیل روشن،هیچ عاقلی احتمال میدهد که از این قانون استثنا شود؟! سپس امام علیه السّلام به نتیجهگیری مهمّی میپردازد و میفرماید:«(حال که چنین است) سبکبار شوید تا به قافله برسید؛چرا که پیشینیان را در انتظار رسیدن بازماندگان نگهداشتهاند،(تا همه در یک زمان محشور شوند)» (تخفّفوا تلحقوا،فإنّما ینتظر بأوّلکم آخرکم) .
آری،سفر آخرت،سفری است بسیار پر فراز و نشیب و دارای گردنههای صعب العبور؛ تنها سبکباران میتوانند از این راه بگذرند؛همان کسانی که در زندگی دنیا به حداقل قناعت کردند و از ثروت اندوزی و زندگی پر زرق و برق و سرشار از تجمّلات چشم پوشیدند؛همچون مسافری که حداقل آب و غذای لازم را برای سفر با خود میبرد و از فراز و نشیبها به آسانی میگذرد؛نه همچون کسانی که بر اثر خیالات خام،بارهای سنگینی بر دوش گرفتهاند که در همان گردنه اوّل و دوّم میمانند و از قافله جدا میشوند و تلف میگردند.
مرحوم سیّد رضی چند جمله اخیر را با مختصر تفاوتی در خطبه 21 نقل کرده و در توضیح آن تصریح کرده که جمله«تخفّفوا تلحقوا؛سبکبار شوید تا به قافله برسید»کلامی است که از آن کوتاهتر و پر بارتر یافت نمیشود،کلامی که روح تشنگان طالب حکمت را سیراب میکند(و مهمترین درس زندگی را به انسان میدهد).ما نیز در آن جا شرح
مبسوطی درباره اهمّیّت این جمله و محتوای آن آوردهایم. (1)
از آن جا که این سفر آخرت به گفته قرآن مجید زاد و توشهای میطلبد و آن زاد و توشه تقواست «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّادِ التَّقْوی» (2).
امام علیه السّلام در ادامه این سخن همه مردم را به تقوا دعوت میکند و میفرماید:«تقوای الهی پیشه کنید؛هم در مورد بندگان خدا،و هم شهرها و آبادیها؛چرا که شما(در برابر همه اینها)حتی سرزمینها و چهارپایان مسئولید» (اتّقوا اللّه فی عباده و بلاده، فإنّکم مسؤولون حتّی عن البقاع (3)و البهائم (4)) .
مفهوم تقوا در برابر بندگان خداوند روشن است و آن ترک آزار آنها و حفظ حقوق و احترام به شخصیت آنان میباشد و اما تقوا درباره بلاد،آن است که در آبادی آنها بکوشند و از تخریب و ویرانی بپرهیزند و اجازه دهند همه مردم از محیط سالم بهره گیرند و اما مسئولیت در برابر بهایم و چهارپایان این است که آنها را بیجهت آزار ندهند و فوق طاعتشان بر آنها بار نکنند و به نیازهای آنها از نظر غذا و آب و حتی پوشش لازم و نیز دارو و درمان به هنگامی که گرفتار جراحتی میشوند،رسیدگی کنند.
بعضی از شارحان نهج البلاغه،مسئولیت در برابر شهرها و بقاع را این گونه تفسیر کردهاند که در بلاد کفر که قادر به انجام دادن وظایف دینی خود نیستند مسکن نگزینند و خانههای پر زرق و برق و قصرهای مجلّل برای خودنمایی و برتریجویی نسبت به دیگران بنا نکنند.
ولی صحیحتر در تفسیر این عبارات همان است که بیان کردیم،شاهد این سخن
روایاتی است که در قسمت نکتهها خواهد آمد.
از آن جا که شاهد مفهوم تقوا برای بعضی پیچیده به نظر برسد،امام علیه السّلام در پایان خطبه جملههایی میگوید که حقیقت تقوا در آن به وضوح دیده میشود؛میفرماید:
«خدا را اطاعت کنید و از عصیان او بپرهیزید.هنگامی که امر نیکی را مشاهده کردید،آن را در اختیار بگیرید و هنگامی که شر و بدی را یافتید،از آن رویگردان شوید!» (أطیعوا اللّه و لا تعصوه،و إذا رأیتم الخیر فخذوا به،و إذا رأیتم الشّرّ فأعرضوا عنه) .
جالب این که آغاز و پایان این خطبه در مورد خیر و شرّ هماهنگ است؛چرا که در آغاز خطبه نیز طریق یافتن خیر و شرّ را که همان رجوع به قرآن مجید است،بیان فرمود.
حفظ محیط زیست و حمایت از حیوانات در اسلام
به دلیل آن که صنایع کنونی با تمام فواید و برکاتی که برای نوع بشر دارد،محیط زیست را به شدّت آلوده و تخریب میکند و به دنبال تخریب محیط زیست،انواع جان داران در خطر نابودی قرار میگیرند و اگر از سلاحهای وحشتناک کنونی مخصوصا سلاحهای کشتار جمعی استفاده گردد این تخریب،وسیعتر و وحشتناکتر است،دنیای کنونی به این فکر افتاده است که برای حفظ محیط زیست و نسل حیوانات به پا خیزد و پیش از آن که فاجعهای در کره خاکی ما رخ دهد،چارهای بیندیشد.
گرچه مطامع جهان خواران و پول پرستی سرمایهدارانی که جز به افزایش ثروت خود نمیاندیشند،این مسأله را با مشکلات فراوانی مواجه کرده و کارآیی گروههای حفظ محیط زیست و حمایت از انواع حیوانات را به حدّاقل رسانده و معلوم نیست نسلهای آینده به چه سرنوشتی گرفتار خواهند شد.
ولی پیشوایان اسلام از هزار سال پیش و بیشتر بر این موضوع تأکید کردهاند که یک نمونه آن سخنان صریح مولا أمیر المؤمنین علیه السّلام در خطبه یاد شده است که با صراحت
میفرماید:«برابر سرزمینها و حیوانات مسئولید».
روایات زیادی از پیامبر اکرم و ائمه معصومین علیهم السّلام نیز در این زمینه صادر شده که این مسأله مهم را در عالیترین شکل و صورت بیان فرموده است؛از جمله:
در ماجرایی از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم:آن حضرت شتری را دید که آن را خواباندهاند و پای آن را بستهاند؛ولی جهازش بر او بود(در حالی که در این گونه موارد جهاز را از پشت شتر بر میدارند تا استراحت کند)پیامبر فرمود:«أین صاحبها؟مروه فلیستعدّ غدا للخصومة؛به او بگویید:خود را فردای قیامت برای دادخواهی آماده سازد!». (1)
در حدیث دیگری از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نقل شده است:«لا تتورّکوا علی الدّوابّ و لا تتّخذوا ظهورها مجالس؛به صورت یک طرفی بر چهارپایان ننشینید(زیرا سنگینی پاها بر یک طرف بدن حیوان وارد میشود) (2)و پشت آنها را به صورت مجلس انتخاب نکنید(اشاره به این که اگر در راه به دوستانتان رسیدید و میخواستید با آنها گفتگوهایی داشته باشید از مرکب پیاده شوید؛هنگامی که گفتگوی شما تمام شد سوار شوید!)». (3)
باز در حدیثی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم:«للدّابّة علی صاحبها ستّة حقوق لا یحمّلها فوق طاقتها و لا یتّخذ ظهرها مجالس یتحدّث علیها و یبدأ بعلفها اذا نزل و لا یسمها و لا یضربها فی وجهها فإنّها تسبّح و یعرض علیها الماء إذا مرّ به؛چهار پا بر صاحبش شش حق دارد این که پیش از طاقتش بر آن بار نکند و پشت آن را مجلسی برای سخن گفتن قرار ندهد و هنگامی که در منزلگاه پیاده میشود،نخست
آذوقه او را آماده کند(سپس به خود بپردازد)و بدن او را داغ نکند و به صورتش شلاق نزند؛چرا که تسبیح خدا میگوید و هر زمان از کنار آب میگذرد آب را بر او عرضه کند(زیرا او نمیتواند تشنگی خود را اظهار کند!) (1)».
این احادیث و احادیث فراوان دیگری که در این زمینه رسیده به خوبی نشان میدهد که اسلام،دقیقترین دستورات را در زمینه حمایت از حیوانات و رعایت حقوق آنها داده است؛تا آن جا که اطلاع داریم چنین دستوراتی در هیچ مکتبی دیده نمیشود.
و درباره حفظ محیط زیست نیز دستورات فراوانی دیده میشود؛از جمله این که دستور داده شده است:«کنار نهرها را آلوده نسازید؛و همچنین زیر درختان میوهدار و مقابل درهای خانهها و محل نزول کاروانها و اطراف مساجد». (2)
در دستورات جنگی اسلام نیز نقل شده:«درختان سرزمین دشمن را قطع نکنید؛ نسوزانید و با جریان سیل آسای آب،آنها را از میان نبرید.آب آشامیدنی دشمن را آلوده نسازید». (3)
و من کلام له علیه السّلام
بعد ما بویع بالخلافة
(1) و قد قال له قوم من الصحابة:لو عاقبت قوما ممن أجلب علی عثمان؟فقال علیه السّلام:
از سخنان امام علیه السّلام است که پس از بیعت با آن حضرت گروهی از یارانش پیشنهاد کردند خوب است کسانی را که بر عثمان شوریدند کیفر میکردید.امام علیه السّلام در پاسخ آنها خطبه زیر را ایراد کرد.
همان گونه که ذکر شد،جمعی پس از بیعت با امام علیه السّلام در امر خلافت از آن حضرت خواستند کسانی را که بر ضد عثمان شوریده بودند و او را کشتند مجازات کند؛ولی حضرت با توضیحات روشنی آنها را قانع ساخت که اکنون زمان این کار نیست؛زیرا آنها
1) 1) سند خطبه: تنها موردی که غیر از«نهج البلاغه»برای این خطبه ذکر کردهاند«تاریخ طبری»است که در حوادث سال 35 قمری آن را آورده است.(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 406؛تاریخ طبری،جلد 3،صفحه 458).
کاملا منسجماند و گروه زیادی با آنها هم صدا شدهاند و هر کس بر خلاف آنان اقدام کند، در برابر او میایستند و از هیچ کاری ابا ندارند.
یا إخوتاه!إنّی لست أجهل ما تعلمون،و لکن کیف لی بقوّة و القوم المجلبون علی حدّ شوکتهم،یملکوننا و لا نملکهم!و ها هم هؤلاء قد ثارت معهم عبدانکم،و التفّت إلیهم أعرابکم،و هم خلالکم یسومونکم ما شاؤوا؛ و هل ترون موضعا لقدرة علی شیء تریدونه!إنّ هذا الأمر أمر جاهلیّة،و إنّ لهؤلاء القوم مادّة.إنّ النّاس من هذا الأمر-إذا حرّک-علی أمور:فرقة تری ما ترون،و فرقة تری ما لا ترون،و فرقة لا تری هذا و لا ذاک،فاصبروا حتّی یهدأ النّاس،و تقع القلوب مواقعها،و تؤخذ الحقوق مسمحة؛فاهدؤوا عنّی، و انظروا ما ذا یأتیکم به أمری،و لا تفعلوا فعلة تضعضع قوّة،و تسقط منّة،و تورث و هنا و ذلّة.و سأمسک الأمر ما استمسک.و إذا لم أجد بدّا فآخر الدّواء الکیّ.
:
برادران من!از آن چه شما میدانید من بیاطلاع نیستم؛ولی چگونه میتوانم(در شرایط فعلی)قدرت بر این کار(مجازات قاتلان عثمان)را به دست آورم؛حال آن که آنها همچنان بر قدرت و شوکت خویش باقیاند و بر ما مسلّطاند و ما بر آنها سلطهای نداریم و اینها جمعیّتی هستند که بردگان شما نیز با جوش و خروش به آنان پیوستهاند و اعراب بادیه نشین نیز به آنها ملحق شدهاند(اضافه بر این،آنها یک دشمن خارجی نیستند؛ بلکه)در میان شما قرار دارند و هر گونه بلایی را که بخواهند میتوانند بر سر شما بیاورند.
آیا با این حال شما قدرتی بر اجرای خواستههای خود دارید،این کار(قیام شورشیان در برابر عثمان)کار دوران جاهلیّت بود و این گروه پشتیبانهایی دارند و اگر حرکتی(برای مجازات قاتلان)صورت گیرد،مردم به چند گروه تقسیم میشوند:گروهی همان را میخواهند که شما میخواهید و گروهی رأیشان بر خلاف رأی شماست و گروه سوّمی نه با شما هستند نه با آنها(و به این ترتیب شکاف عمیقی در جامعه اسلامی رخ میدهد)بنابر این صبر کنید تا مردم آرام گیرند و دلها از تب و تاب بیفتد و حقوق به آسانی گرفته شود،مرا آسوده بگذارید و به من فشار نیاورید و ببینید چه دستوری از سوی من برای شما میآید.کاری نکنید که قدرت ما را تضعیف کند و شوکت ما را فرو ریزد و سستی و ذلّت به بار آورد.من(در برابر این گروه)تا آن جا که ممکن است خویشتنداری میکنم امّا اگر راه دیگری نیابم،آخرین درمان،داغ کردن و سوزاندن(محل زخم)است!
علل تأخیر در مجازات قاتلان عثمان
این خطبه،چنان که در آغاز آن گفته شد،پاسخی است برای ایرادی که گروهی از صحابه و یاران آن حضرت مطرح میساختند و آن،این که چرا امام علیه السّلام درباره مجازات قاتلان عثمان،اقدام نمیکند؟امام علیه السّلام ضمن یک تحلیل بسیار دقیق و حساب شده، مطلب را موشکافی کرده و به آنها پاسخ میگوید.نخست میفرماید:«برادران من!از آن چه شما میدانید من بیاطلاع نیستم؛ولی چگونه میتوانم(در شرایط فعلی)قدرت بر این کار را به دست آورم؟» (یا إخوتاه!إنّی لست أجهل ما تعلمون،و لکن کیف لی بقوّة) .
بسیار میشود که ایراد کنندگان بر پیشوایان دین،تصورشان این است که به نکته تازهای دست یافتهاند که اگر رعایت بشود به مصلحت جامعه اسلامی است.آنها در واقع مو را میبینند و از پیچش آن غافلند!به ابرو نگاه میکنند و از اشارتهای آن بیخبرند و
از مسایل پیچیده و پشت پرده آگاهی ندارند! لذا امام علیه السّلام به دنبال این سخن،شرایط اجتماعی آن روز را برای آنها تشریح میکند تا روشن شود که پیشنهادشان در آن شرایط،عملی نیست.میفرماید:«آنان(کسانی که بر عثمان شوریدند)همچنان بر قدرت و شوکت خویش باقیاند و(در حال حاضر)بر ما مسلّطاند و ما بر آنها سلطهای نداریم» (و القوم المجلبون (1)علی حدّ شوکتهم، یملکوننا و لا نملکهم!) .
چگونه میتوان در آغاز امر خلافت در برابر یک گروه متشکل و منسجم و خشمگین ایستاد؟!جز این که خونهای زیادی ریخته شود،نتیجهای به بار نخواهد آمد! شاهد این گفتار امام علیه السّلام روایتی است که بعضی از شارحان نهج البلاغه نقل کردهاند که امام علیه السّلام(در آغاز کار خود)مردم را جمع کرد و اندرز داد؛سپس فرمود:«لتقم قتله عثمان»قاتلان عثمان بپا خیزند.در این هنگام همه حاضران جز افراد کمی به پا خاستند. (2)
سپس امام علیه السّلام به نکته دیگری اشاره میکند و میفرماید:«اینها جمعیّتی هستند که بردگان شما نیز با جوش و خروش به آنان پیوستهاند و اعراب بادیه نشین نیز به آنها ملحق شدهاند(اضافه بر این،آنها یک دشمن خارجی نیستند؛بلکه)در میان شما قرار دارند و هر بلایی را که بخواهند میتوانند بر سر شما بیاورند» (و ها هم هؤلاء قد ثارت معهم عبدانکم،و التفّت إلیهم أعرابکم،و هم خلالکم یسومونکم (3)ما
1) 1) «مجلبون»از ماده«جلب»(بر وزن جنگ)در اصل به معنای سوق دادن و به پیش راندن است و به افرادی که به آسانی تغییر موضع میدهند.«جلب»(بر وزن غضب)میگویند «جلب»و«اجلاب»به معنای جمع کردن و گردآوری نمودن آمده است و«مجلبون»در این جا اشاره به شورشیانی است که مردم را برای مخالفت با عثمان جمع کرده بودند.
2) 2) منهاج البراعه،جلد 10،صفحه 102.این حدیث را مرحوم علاّمه مجلسی در جلد 31 بحار الانوار،صفحه 503 نقل کرده است.
3) 3) «یسومونکم»از ماده«سوم»(بر وزن قوم)به معنای جستجو کردن و دنبال چیزی رفتن و نیز به معنای تحمیل کردن کاری بر دیگران آمده است.
شاؤوا) .
از این تعبیرات به خوبی استفاده میشود که شورش بر ضد عثمان بسیار ریشهدار بود و مخصوصا گروههای محروم اجتماع با تمام قدرت در آن شرکت داشتند.
امام علیه السّلام پس از ذکر این سخن میافزاید:«آیا با این حال شما قدرتی بر اجرای خواستههای خود دارید؟» (و هل ترون موضعا لقدرة علی شیء تریدونه!) .
اشاره به این که در شرایط فعلی نه شما میتوانید دست به چنین برنامهای بزنید و نه من.
سپس برای تأکید این مطلب،امام علیه السّلام تحلیل دیگری ارائه میفرماید:«این کار(کار شورشیان در برابر عثمان)کار دوران جاهلیّت بود و این گروه پشتیبانهایی دارند» (إنّ هذا الأمر أمر جاهلیّة،و إنّ لهؤلاء القوم مادّة) .
اشاره به این که اگر بنا بود عثمان برای تصرفهای نادرست در بیت المال و سپردن مقامات حسّاس کشور اسلامی به نااهلان از اقوام و خویشان خود محاکمه شود باید از طریق صحیح شرعی و نزد قضات عادل این کار انجام گیرد؛ولی نتیجه شورشهای حساب نشده،هر چه باشد،شبیه حرکتهای دوران جاهلیّت است و با جمله«ان لهؤلاء القوم مادّة»همان حقیقتی را که در عبارات گذشته ذکر شد،بیان میفرماید که این گروه، تنها نیستند؛بردگان،اعراب بیابانی و جمعی از سیاستبازان حرفهای که در انتظار رسیدن مقاماتیاند آنها را تقویت میکنند؛بنابر این درگیر شدن با آنها مصلحت نیست.
در ادامه این سخن به این نکته اشاره میفرماید که درگیر شدن با قاتلان عثمان، سبب تفرقه در کلّ جامعه میشود؛میفرماید:«و اگر حرکتی(برای مجازات قاتلان) صورت گیرد،مردم به چند گروه تقسیم میشوند:گروهی همان را میخواهند که شما میخواهید و گروهی رأیشان بر خلاف رأی شماست و گروه سوّمی نه با شما هستند نه با آنها(و به این ترتیب شکاف عمیقی در جامعه اسلامی رخ میدهد)» (إنّ النّاس من
هذا الأمر-إذا حرّک-علی أمور:فرقة تری ما ترون،و فرقة تری ما لا ترون، و فرقة لا تری هذا و لا ذاک) .
«حال که چنین است صبر کنید تا مردم آرام گیرند و دلها از تب و تاب بیفتد و حقوق به آسانی گرفته شود» (فاصبروا حتّی یهدأ (1)النّاس،و تقع القلوب مواقعها،و تؤخذ الحقوق مسمحة (2)) .
سپس در تأکید دیگری میافزاید:«مرا آسوده بگذارید و به من فشار نیاورید و ببینید چه دستوری از سوی من برای شما میآید.کاری نکنید که قدرت ما را تضعیف کند و شوکت ما را فرو ریزد و سستی و ذلّت به بار آورد» (فاهدؤوا عنّی،و انظروا ماذا یأتیکم به أمری،و لا تفعلوا فعلة تضعضع (3)قوّة،و تسقط منّة (4)،و تورث وهنا و ذلّة) .
اشاره به این که در مسائل اجتماعی،شتاب بیجا نتیجه منفی دارد.نباید پیش از فراهم شدن شرایط و زمینهها،اقدام به امری کرد؛چرا که ناکامی در آن سبب سستی و ذلّت و شکست است؛همان گونه که در خطبه پنجم گذشت:«و مجتنی الثّمرة لغیر وقت ایناعها کالزّارع بغیر ارضه؛کسی که میوهاش را پیش از رسیدن بچیند، همچون کسی است که بذر را در زمین نامناسبی بپاشد(که سرمایه و نیروی خود را تلف کرده و نتیجهای عاید وی نمیشود). (5)
و در آخر خطبه با دو جمله پر معنا سخن را به پایان میبرد؛میفرماید:«من(در برابر این گروه)تا آن جا که ممکن است خویشتنداری میکنم امّا اگر راه دیگری نیابم،آخرین
1) 1) «یهدأ»از ماده«هدوء»به معنای آرام گرفتن است.
2) 2) «مسمحة»از ماده«سماح»و«سماحة»به معنای سهولت و آسانی و گاه به معنای سخاوت و بخشش و یا موافقت کردن است و در این جا به معنای اوّل به کار رفته است.
3) 3) «تضعضع»از ماده«ضعضعة»به معنای کوبیدن و ویران کردن و ناتوان نمودن است.
4) 4) «منّة»به معنای قوت است.
5) 5) پیام امام امیر مؤمنان،جلد 1،صفحه 435.
درمان،داغ کردن و سوزاندن(محل زخم)است!» (و سأمسک الأمر ما استمسک.
و إذا لم أجد بدّا فآخر الدّواء الکیّ (1)) .
این سخن میتواند اشاره به فشارهایی باشد که از سوی طالبان خون عثمان به امام علیه السّلام وارد میشد؛میفرماید:تا آن جا که ممکن است مقاومت میکنم و دست به شمشیر نمیبرم؛ولی اگر راههای مسالمتآمیز را به روی خود بسته ببینم،ناچار به زور متوسّل میشوم و به هیاهوی شورشیان پایان میدهم.
احتمال دیگر این است که این جمله اشاره به کسانی باشد که خون عثمان را دستآویزی برای مخالفت با امام علیه السّلام قرار داده بودند(مانند طلحه و زبیر)امام علیه السّلام میفرماید:من تا آن جا که میشود راه مسالمت را با آنان میپویم و اگر نشد به ناچار وارد نبرد میشوم.
البتّه این احتمال با بقیه خطبه چندان سازگار نیست؛چون از مثل طلحه و زبیر و گروه آنان سخنی در بین نبود؛مگر این که سیّد رضی رحمه اللّه به هنگام گلچین کردن خطبه جملههایی از کلام امام علیه السّلام را حذف کرده باشد و آن هم در این جا بعید به نظر میرسد.
جمله «آخر الدواء الکیّ» ضرب المثل معروفی است که نخست در مورد زخمهای هولناک آمده که در گذشته،همه طرق درمان را میآزمودند و اگر راهی برای درمان پیدا نمیشد،محل زخم را با آهن داغ میسوزاندند که درمانی بسیار دردناک بود؛سپس این جمله به صورت کنایه،در موارد دیگر که از جهاتی با آن شباهت دارد به کار میرود؛ بنابر این در مواردی که تمام درهای معمولی و مسالمتآمیز بسته شود،این جمله را به کار میبرند. (2)
1) 1) «کیّ»(بر وزن حیّ)به معنای داغ کردن و سوزاندن بدن انسان یا حیوانی به وسیله آهن داغ و مانند آن است.
2) 2) مرحوم علاّمه مجلسی در بحار الانوار میفرماید:«در بیشتر نسخهها«آخر الداء الکیّ» نقل شده؛به این معنا که پایان دردهای سخت،داغ کردن و سوزاندن است)ولی این معنا بسیار بعید به نظر میرسد(بحار الانوار،جلد 31،صفحه 503).
آن چه امام علیه السّلام در این خطبه بیان فرموده،یک مطلب جدّی است؛نه آن گونه که بعضی پنداشتهاند جنبه اسکاتی داشته باشد.به راستی در آن زمان،شورشیان بر ضدّ عثمان،نیرومند بودند و به همین سبب،حتّی بعضی از صحابه که موافق عثمان بودند، جرأت مقابله با آنها را به هنگام قتل عثمان نداشتند.
و از آن مهمتر این که معاویه،هنگامی که به قدرت رسید و سالها از این ماجرا گذشته بود و اساسا تمام قدرت خود را به بهانه خونخواهی عثمان به چنگ آورده بود،جرأت نکرد قاتلان عثمان را محاکمه کند و گروهی را که در قتل او شرکت داشتند شناسایی نماید؛بلکه هنگامی که معاویه(بعد از شهادت علی علیه السّلام و تسلّط بر اوضاع)وارد مدینه شد.
به خانه عثمان رفت.دختر عثمان که عایشه نام داشت فریاد کشید و گریه کرد و صدا زد:
پدر جان!کجایی؟(و منظورش انتقام خون عثمان از قاتلان بود)معاویه گفت:دختر برادرم!مردم تسلیم ما شدند و ما هم به آنها امان دادیم.ما نوعی بردباری-که زیر آن خشم نهفته است-در برابر آنها اظهار داشتیم.آنان هم تسلیمی-که زیر آن کینه نهفته است-اظهار داشتند و هر یک شمشیر خود را همراه دارند؛اگر ما پیمان آنها را بشکنیم، آنها نیز پیمان ما را خواهند شکست و نمیدانیم پایانش به نفع ماست یا زیان ما!(بهتر این است که سکوت کنیم و خلافت ما متزلزل نشود)تو دختر عموی خلیفه باشی بهتر از این است که یک زن عادی باشی! (1)(اشاره به این که وقتی خلافت من بر باد رود،تو هم یک فرد عادی بیش نخواهی بود).
1) 1) عقد الفرید،جلد 5،صفحه 113.
بی شک،شورشی که بر ضدّ عثمان به پا شد،بسیار ریشهدار بود؛زیرا طرفداران عثمان و بستگان و یاران او-در میان مردم مدینه کم نبودند-نتوانستند در برابر آن بایستند و گروه مهاجران و انصار،غالبا تماشاچی این صحنه بودند.دلیل آن هم روشن است؛زیرا کمتر کسی بود که از حکومت عثمان،دل خوشی داشته باشد؛جز همان گروه خویشاوندان و اطرافیان او که بر مقامات و بیت المال چنگ انداخته بودند و به یغما میبردند.
هر محقّق بیطرفی کارهای دوران خلافت عثمان را غیر قابل توجیه میداند؛به همین دلیل،شایسته بود قبل از آنی که شورشی از قشرهای پایین برخیزد،بزرگان صحابه از مهاجرین و انصار،او را به محاکمه دعوت میکردند تا کار به دست توده مردم نیفتد.
بنابر این،ایراد عمده کار شورشیان این است که خارج از محور قوانین قضایی اسلام،به طور خودسرانه عمل کردند و همان گونه که گفتیم میبایست محاکمه به دست بزرگان صحابه انجام میشد و اگر امیر مؤمنان علی علیه السّلام در خطبه یاد شده میفرماید:«اگر اوضاع آرام شود،من متخلّفان را کیفر خواهم داد»به جهت همین موضوع است؛همان گونه که آن حضرت در مدّت محاصره عثمان،برای خاموش کردن این آتش،تلاش و کوشش فراوانی کرد و فرزندانش حسن و حسین را برای این کار فرستاد.
بنابر این،جوابی که حضرت در این خطبه بیان فرموده،حساب شده و هماهنگ با قوانین قضایی اسلام است.
و من خطبة له علیه السّلام
عند مسیر أصحاب الجمل إلی البصرة
الامور الجامعة للمسلمین
(1) از خطبههای امام علیه السّلام است که به هنگام حرکت«اصحاب جمل»(لشکر طلحه و زبیر)به سوی«بصره»ایراد فرموده است.
این خطبه از دو بخش تشکیل یافته:
در بخش اوّل،بعد از دعوت به پیروی از قرآن مجید و ترک بدعتهای گمراه کننده، مردم را به پیروی از حکومت الهی خود دعوت میکند و هشدار میدهد که اگر خالصانه، اطاعت و پیروی نکنید،خداوند این نعمت را از شما میگیرد و به این ترتیب،مردم را دعوت میکند که برای پیکار با پیمان شکنان آماده باشند.
1) 1) سند خطبه: تنها منبعی(غیر از نهج البلاغه)که قبل از مرحوم سیّد رضی این خطبه را نقل کرده،تاریخ طبری است که در حوادث سال 36 قمری در جلد 3،صفحه 465 نقل کرده است(طبری فقط بخش اوّل خطبه را ذکر کرده است).
در بخش دوّم،به این نکته اشاره میکند که دشمنان حق با تمام اختلافی که با هم دارند دست به دست هم دادهاند تا در برابر من قیام کنند؛من تا آن جا که مجبور نشوم صبر خواهم کرد؛ولی اگر آنها بر هدف شوم خود که از هم گسیختن نظام جامعه اسلامی است اصرار ورزند،در برابر آنان خواهم ایستاد.
إنّ اللّه بعث رسولا هادیا بکتاب ناطق و أمر قائم،لا یهلک عنه إلاّ هالک.و إنّ المبتدعات المشبّهات هنّ المهلکات إلاّ ما حفظ اللّه منها.و إنّ فی سلطان اللّه عصمة لأمرکم،فأعطوه طاعتکم غیر ملوّمة و لا مستکره بها.و اللّه لتفعلنّ أو لینقلنّ اللّه عنکم سلطان الإسلام،ثمّ لا ینقله إلیکم أبدا حتّی یأرز الأمر إلی غیرکم.
خداوند،پیامبری راهنما با کتابی گویا و دستوری استوار(برای هدایت مردم) برانگیخت و(این کتاب به گونهای است که)جز افراد گمراه از آن روی گردان نمیشوند.
بدعتهایی که به رنگ حق درآمده گمراه کننده است؛مگر این که خداوند حفظ کند (بدانید)پیروی از حکومت الهی،حافظ امور شماست؛بنابر این زمام اطاعت خود را- بی آن که نفاق ورزید یا ذرهای اکراه داشته باشید-به دست آن بسپارید.به خدا سوگند! باید چنین کنید و گرنه خداوند،حکومت اسلامی را از شما خواهد گرفت؛سپس به شما باز نمیگرداند،و به غیر شما بر میگردد.
اگر قیام نکنید حکومت اسلامی از دست میرود
همان گونه که در بالا اشاره شد امام علیه السّلام این خطبه را زمانی ایراد فرمود که آگاه شد
ناکثین و پیمان شکنان دست به دست هم دادهاند و بصره را برای تشکیل حکومتی بر خلافت حکومت اسلامی امیر مؤمنان علیه السّلام انتخاب کردهاند و به سوی آن حرکت نمودهاند.
هدف امام علیه السّلام از ایراد این خطبه،آماده ساختن مردم برای مقابله این یاغیان بود.
در آغاز،مردم را به تمسّک،به قرآن فرا میخواند و میفرماید:«خداوند،پیامبری راهنما با کتابی گویا و دستوری استوار(برای هدایت مردم)برانگیخت و(این کتاب به گونهای است که)جز افراد گمراه از آن روی گردان نمیشوند» (إنّ اللّه بعث رسولا هادیا بکتاب ناطق و أمر قائم،لا یهلک عنه إلاّ هالک (1)) .
سپس هشدار میدهد که«بدعتهایی که به رنگ حق درآمده گمراه کننده است؛مگر این که خداوند حفظ کند» (و إنّ المبتدعات (2)المشبّهات (3)هنّ المهلکات إلاّ ما حفظ اللّه منها) .
اشاره به این که بعد از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله فتنه جویان سعی دارند اهداف ضد اسلامی خود را به لباس اسلام درآورند؛مثلا پیمان شکنی را در لباس خونخواهی عثمان نشان دهند.
مردم باید به هوش باشند و فریب ظواهر دروغین را نخورند و خود را به خدا بسپارند.
و در ادامه آنها را به اطاعت از حکومت الهی خود دعوت کرده،میفرماید:«(بدانید) پیروی از حکومت الهی،حافظ امور شماست؛بنابر این زمام اطاعت خود را-بی آن که نفاق
1) 1) «هالک»از ماده«هلاک»در اصل به معنای مرگ و نابودی و فناست؛ولی گاه به معنای هلاکت معنوی که گمراهی و شقاوت و بدبختی است نیز به کار میرود و مقصود در جمله مزبور،همین هلاکت معنوی است؛بنابر این جمله«لا یهلک عنه الا هالک»به این معناست که تنها کسانی گمراه میشوند که برای پذیرش آن آمادگی دارند.
2) 2) «مبتدعات»از ماده«بدع»(بر وزن بدر)به معنای به وجود آوردن چیزی بدون سابقه است و در اصطلاح شریعت به کارهایی که بر خلاف کتاب و سنّت است گفته میشود؛بنابر این «مبتدعات»به معنای کارها و روشهایی است که آن را بر خلاف کتاب و سنت پدید آوردهاند.
3) 3) «مشبّهات»در این جا اشاره به بدعتهایی است که رنگ دین دارد و موجب گمراهی میشود.
ورزید یا ذرهای اکراه داشته باشید-به دست آن بسپارید.به خدا سوگند!باید چنین کنید و گرنه خداوند،حکومت اسلامی را از شما خواهد گرفت؛سپس به شما باز نخواهد گردانید،و به غیر شما بر میگردد» (و إنّ فی سلطان اللّه عصمة لأمرکم،فأعطوه طاعتکم غیر ملوّمة (1)و لا مستکره بها.و اللّه لتفعلنّ أو لینقلنّ اللّه عنکم سلطان الإسلام،ثمّ لا ینقله إلیکم أبدا حتّی یأرز (2)الأمر إلی غیرکم) .
آری،هر گاه این نعمت الهی را کفران کنید،خداوند به جرم این ناسپاسی آن را از شما خواهد گرفت؛همان گونه که درباره تمام نعمتها فرموده است: «لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ وَ لَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابِی لَشَدِیدٌ» . (3)
آن چه از عبارت مذکور استفاده میشود(بنابر این که«حتّی»برای غایت باشد)این است که:اگر از امام به حق اطاعت نکنید،خداوند حکومت اسلامی را از شما میگیرد و دیگر به شما باز نمیگردد؛مگر بعد از آن که گروهی از دشمنان شما بر سر کار آیند و بعد از انقراض آنها باز حکومت الهی به شما بر میگردد.
این تعبیر،مفسّران نهج البلاغه را سخت به زحمت افکنده؛چرا که حکومت ناصالح بعد از امام علیه السّلام در دست حکام«بنی امیّه»بود؛ولی بعد از«بنی امیّه»به اهل بیت علیهم السّلام باز نگشت.
بعضی گفتهاند:بازگشت حکومت به«بنی عبّاس»با توجّه به این که آنها از «بنی هاشم»بودند نوعی بازگشت به اهل بیت است؛ولی با عنایت به این که ظلم بنی عبّاس کمتر از ظلم بنی امیّه نبود،این تفسیر بعید به نظر میرسد.
بعضی نیز احتمال دادهاند:منظور،بازگشت حکومت به اهل بیت علیهم السّلام در عصر ظهور حضرت ولی امر-ارواحنا فداه-است.
و اگر«حتی»در این جا به معنای«واو»عاطفه باشد-آن گونه که بعضی احتمال دادهاند-مشکل حل میشود؛زیرا معنای جمله چنین خواهد بود:اگر اطاعت امام حق نکنید،خداوند،حکومت اسلامی را از شما میگیرد و دیگر باز نمیگردد و کار به دست غیر شما خواهد افتاد(البتّه منظور در آینده نزدیک است؛و گرنه در آینده دور و حکومت امام زمان علیه السّلام در بازگشت حکومت جهانی به اهل بیت علیهم السّلام تردیدی نیست).
إنّ هؤلاء قد تمالؤوا علی سخطة إمارتی،و سأصبر ما لم أخف علی جماعتکم؛فإنّهم إن تمّموا علی فیالة هذا الرّأی انقطع نظام المسلمین،و إنّما طلبوا هذه الدّنیا حسدا لمن أفاءها اللّه علیه،فأرادوا ردّ الأمور علی أدبارها.و لکم علینا العمل بکتاب اللّه تعالی و سیرة رسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله-و القیام بحقّه،و النّعش لسنّته.
این گروه(فتنه انگیز)به علت خشم بر حکومت من به یکدیگر پیوستهاند و من تا هنگامی که بر اجتماع شما خائف نشوم،صبر و تحمل میکنم و اگر آنها به این افکار سست و فاسد(و نقشههای شوم)ادامه دهند،نظام جامعه اسلامی از هم گسیخته خواهد شد(و در چنین شرایطی صبر نخواهم کرد)آنها از روی حسد،نسبت به کسی که خداوند،حکومت را به او بازگردانده به طلب دنیا برخاسته و تصمیم گرفتهاند اوضاع را به عقب برگردانند(و سنّتهای جاهلی را زنده کنند).حقی که شما بر گردن ما دارید عمل به کتاب خدا و سیره و روش رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و قیام به حق او و بر پا داشتن سنّت اوست(و حق من بر شما اطاعت و فرمانبرداری است).
اگر فتنه جویان ادامه دهند تحمّل نخواهم کرد
با توجّه به این که این خطبه در آغاز خلافت امام علیه السّلام و هنگام حرکت به سوی بصره برای خاموش کردن آتش فتنه انگیزان جمل ایراد شده،آن حضرت در بخش اوّل، دوستانش را به اطاعت دعوت کرد و در این بخش به دشمنان هشدار میدهد که دست از فتنهانگیزی بردارند و گر نه با آنها برخورد شدید خواهد کرد.
میفرماید:«زیرا این گروه(فتنهانگیز)به علّت خشم بر حکومت من به یکدیگر پیوستهاند» (إنّ هؤلاء قد تمالؤوا (1)علی سخطة (2)إمارتی) .
اشاره به این که آنها گروههای مختلفیاند؛از منافقان گرفته تا بعضی از صحابه حسود و تنگ نظر(مانند طلحه و زبیر)که قدر مشترکی جز مخالفت با من ندارند.
سپس میافزاید:«من تا هنگامی که بر اجتماع شما خائف نشوم،صبر و تحمل میکنم» (و سأصبر ما لم أخف علی جماعتکم) .
این سخن،تحمّل امام را نسبت به مخالفان و دشمنان نشان میدهد که معتقد بود تا کار به جای خطرناکی نرسد،نباید دست به شمشیر برد؛ولی این بدان معنا نیست که هر کاری آنها انجام دهند،امام علیه السّلام در برابر آنها سکوت میکند.
لذا در ادامه سخن میافزاید:«اگر آنها به این افکار سست و فاسد باقی بمانند(و بخواهند اهداف شوم خود را عملی کنند)،نظام جامعه اسلامی از هم گسیخته خواهد شد (و در چنین شرایطی صبر نمیکنم و باید به فتنهانگیزی آنها پایان داد)» (فإنّهم إن تمّموا علی فیالة (3)هذا الرّأی انقطع نظام المسلمین) .
و در ادامه این سخن میافزاید:«آنها از روی حسد،نسبت به کسی که خداوند، حکومت را به او بازگردانده به طلب دنیا برخاسته و تصمیم دارند اوضاع را به عقب برگردانند(و سنّتهای جاهلی را زنده کنند)» (و إنّما طلبوا هذه الدّنیا حسدا لمن أفاءها اللّه علیه،فأرادوا ردّ الأمور علی أدبارها) .
این سخن اشاره به آن است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله آمد و حکومت را از صورت دنیوی و مادّی به صورت حکومت الهی درآورد که در آن نیکان و پاکان نقش داشته باشند؛ولی اصحاب جمل به گمان این که حکومت،طعمه چرب و لذیذی برای آنان است،اصرار دارند آنان را در قبضه خود بگیرند و به خواستههای دنیوی خود لباس عمل بپوشانند.
جمله«حسدا لمن أفائها»با توجه به این که«افاء»از ماده«فییء»به معنای بازگشت است،اشاره به این نکته است که حکومت در عصر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در خاندان بنی هاشم بود و اکنون نیز به همان خاندان بازگشته است؛هر چند حسودان تلاش میکنند که آن را باز گیرند و بار دیگر سنّتهای جاهلی را در محیط اسلام زنده کنند.
و در پایان خطبه امام علیه السّلام اشاره به حقوق مردم بر حکومت کرده،میفرماید:
«حقی که شما بر گردن ما دارید عمل به کتاب خدا و سیره و روش رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و قیام به حق او و بر پا داشتن سنت اوست» (و لکم علینا العمل بکتاب اللّه تعالی و سیرة رسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله-و القیام بحقّه،و النّعش (1)لسنّته) .
اشاره به این که اگر ما بر شما حق داریم(حق اطاعت و پیروی کامل و مخلصانه)شما هم بر ما حقی دارید که همان احیای کتاب اللّه و سنّت پیغمبر و تعالی و پیشرفت آن است؛چرا که حق،همواره دو طرفی است و حق یک سویه وجود ندارد.
قابل توجّه این که این خطبه با تأکید بر اهمّیّت قرآن شروع شد و با تأکید بر آن پایان پذیرفت.
1) 1) «نعش»به معنای برداشتن و بر پا نمودن است و این که به جسد مردگان«نعش»میگویند به دلیل این است که آن را روی دست بلند میکنند و به سوی قبرستان میبرند.
و من کلام له علیه السّلام
فی وجوب اتباع الحقّ عند قیام الحجّة
(1) کلّم به بعض العرب و قد أرسله قوم من أهل البصرة لما قرب علیه السّلام منها لیعلم لهم منه حقیقة حاله مع أصحاب الجمل لتزول الشبهة من نفوسهم،فبین له علیه السّلام من أمره معهم ما علم به أنّه علی الحقّ،ثمّ قال له:بایع،فقال:إنّی رسول قوم،و لا أحدث حدثا حتی أرجع إلیهم.
*** از سخنان امام علیه السّلام است که درباره وجوب پیروی از حق به هنگام قیام حجت بیان فرموده است:
این سخن را امام علیه السّلام برای بعضی از اعراب که فرستاده مردم بصره بودند،بیان فرمود.
در آن هنگام که امام نزدیک بصره رسید،آنها کسی را نزد حضرت فرستادند تا حقیقت
1) 1) سند خطبه: این خطبه را چند نفر از معاریف قبل از سیّد رضی(ره)در کتابهای خود آوردهاند؛از جمله مرحوم شیخ مفید در کتاب«جمل»خود از کتاب«جمل»واقدی نقل کرده است(کتاب «جمل»،شیخ مفید،صفحه 156)طبری نیز در کتاب تاریخ خود در حوادث سنه 36 قمری و زمخشری در«ربیع الابرار»در باب«الجوابات المسکته»این خطبه را بیان کردهاند.
حال را جویا شود که با اصحاب جمل(طلحه و زبیر و هوادارانش)چگونه رفتار خواهد کرد؟تا شک و شبهه از آنها برطرف شود.
امام علیه السّلام چگونگی رفتار خویش را به گونهای بیان فرمود که حقانیّت آن حضرت بر آن شخص روشن شد.سپس به او فرمود:«بیعت کن».
اما او پاسخ داد:من فرستاده گروهی هستم و از پیش خود نمیتوانم کاری کنم.
(امام علیه السّلام سخنان زیر را برای او با یک بیان شیرین و منطقی ایراد فرمود و او تسلیم شد و بیعت کرد).
این خطبه چنان که گفته شد پاسخ روشن و جالب و قانع کنندهای است به فرستاده بعضی از قبایل اطراف کوفه و بصره،هنگامی که به وی پیشنهاد بیعت شد و او میخواست به بهانههایی از بیعت سرپیچی کند.
فقال:أرأیت لو أنّ الّذین وراءک بعثوک رائدا تبتغی لهم مساقط الغیث، فرجعت إلیهم و أخبرتهم عن الکلا و الماء،فخالفوا إلی المعاطش و المجادب،ما کنت صانعا؟قال:کنت تارکهم و مخالفهم إلی الکلاء و الماء.
فقال-علیه السّلام-فامدد إذا یدک.فقال الرّجل:فو اللّه ما استطعت أن أمتنع عند قیام الحجّة علیّ،فبایعته علیه السّلام.
و الرّجل یعرف بکلیب الجرمیّ.
:
امام فرمود:بگو ببینم اگر آنها تو را به عنوان«پیشگام قافله»فرستاده بودند که محل نزول باران(و جایگاه آب و گیاه)را برای آنان بیابی(و تو این کار را میکردی)سپس به سوی آنها باز میگشتی و از مکان آب و گیاه آگاهشان میساختی،ولی آنها با تو مخالفت میکردند و به سوی سرزمینهای بی آب و علف روی میآوردند،تو چه میکردی؟در جواب گفت:آنها را رها میساختم و به جایی که آب و گیاه بود میرفتم.
امام علیه السّلام فرمود:پس دستت را دراز کن(و بیعت کن که به سرچشمه آب زلال رسیدهای).
آن مرد میگوید:به خدا سوگند!با روشن شدن حق بر من،توانایی امتناع در خود نیافتم و با آن حضرت بیعت کردم.
مرحوم سیّد رضی رحمه اللّه میفرماید:این مرد به نام«کلیب جرمی»معروف بود.
چرا بیعت نمیکنی؟!
«واقدی»در کتاب جمل از«کلیب جرمی»چنین نقل میکند:«هنگامی که عثمان کشته شد و چیزی نگذشت که طلحه و زبیر به بصره آمدند(تا مقدّمات حکومت خود را فراهم سازند)و هنگامی که علی علیه السّلام با خبر شد(برای پیشگیری از آنان)به منطقه ذیقار (محلّی نزدیک بصره)آمد.دو نفر از سران قبایل(بصره)به من گفتند:ما را نزد این مرد ببر تا ببینیم هدف او چیست؟هنگامی که به«ذیقار»رسیدیم،علی علیه السّلام را هوشمندترین عرب یافتیم.او نسب قوم مرا بهتر از من بیان میکرد.از من پرسید:رییس قبیله «بنی راسب»کیست؟گفتم:فلان شخص است.گفت:رییس قبیله بنی قدامه کیست؟ گفتم:فلان کس است.گفت:حاضری دو نامه از سوی من برای آنها ببری؟گفتم:آری.
گفت:آیا با من بیعت نمیکنی؟در این هنگام آن دو پیر مرد که با من بودند با او بیعت کردند؛ولی من خودداری نمودم.گروهی که در نزد حضرت بودند و آثار سجده در پیشانی آنان کاملا نمایان بود گفتند:بیعت کن بیعت کن.علی علیه السّلام گفت:او را به حال خود واگذارید.من گفتم:قبیله من مرا با عنوان«رائد»(کسی که پیشاپیش قافله حرکت میکند تا محلّ آب و سبزه را پیدا کند)فرستادند من به سوی آنها باز میگردم و پیشنهاد تو را بازگو میکنم؛اگر آنها بیعت کردند بیعت میکنم و اگر کناره گیری کردند،کنارهگیری خواهم کرد.امام پاسخی به من داد که مرا ناگزیر از بیعت کرد».
اکنون به متن نهج البلاغه باز میگردیم تا بنگریم مولا علی علیه السّلام به او چه گفت؟فرمود:
«(ای مرد!)بگو ببینم اگر آنها تو را«پیشگام قافله»فرستاده بودند که محل نزول باران(و جایگاه آب و گیاه)را برای آنان بیابی(و تو این کار را میکردی)سپس به سوی آنها باز میگشتی و از مکان آب و گیاه آگاهشان میکردی،ولی آنها با تو مخالفت میکردند و به سوی سرزمینهای بی آب و علف روی میآوردند،تو چه میکردی؟» (أرأیت لو أنّ
الّذین وراءک بعثوک رائدا (1)تبتغی لهم مساقط الغیث،فرجعت إلیهم و أخبرتهم عن الکلا (2)و الماء،فخالفوا إلی المعاطش (3)و المجادب (4)،ما کنت صانعا؟) .
«آن مرد در جواب گفت:آنها را رها میساختم و به جایی که آب و گیاه بود میرفتم» (قال:کنت تارکهم و مخالفهم إلی الکلاء و الماء) .
امام علیه السّلام فرمود:«پس دستت را دراز کن(و بیعت کن که به سرچشمه آب زلال رسیدهای).آن مرد میگوید:به خدا سوگند!با روشن شدن حق بر من،(با شنیدن پاسخ دندان شکن امام)در خود توانایی امتناع نیافتم و با آن حضرت بیعت کردم» (فقال-علیه السّلام-:فامدد إذا یدک.فقال الرّجل:فو اللّه ما استطعت أن أمتنع عند قیام الحجّة علیّ،فبایعته علیه السّلام) .
سیّد رضی میفرماید:«این مرد به نام«کلیب جرمی»معروف بود» (و الرّجل یعرف بکلیب الجرمیّ) .
امام علیه السّلام در پاسخ یاد شده اشاره به حقیقت مهمّی میکند که با توجه به آن بسیاری از مشکلات را میتوان حلّ کرد.
بسیارند کسانی که هم رنگ جماعت شدن را برای خود افتخاری میدانند؛آن چنان از استقلال فکری محرومند که جدا شدن از جماعت را-هر چند گمراه باشد-برای خود وحشتناک میپندارند و همین امر،سبب میشود که خرافات و زشتیها گاه از نسلی به
1) 1) «رائد»از ماده«رود»(بر وزن ذوب)به معنای ملاقات گرفته شده و معمولا به کسی میگویند که در پیشاپیش لشکر یا قافله حرکت میکند و محلی را که از نظر آب و گیاه برای منزل کردن مناسب است،مشخص میکند.
2) 2) «کلأ»به معنای گیاهان بلند است.
3) 3) «معاطش»جمع«معطش»به معنای محلی است که انسان در آن تشنه میشود.
4) 4) «مجادب»جمع«مجدب»به معنای محلی است که باران بر آن نباریده و خشک و بی گیاه است.
نسل دیگر منتقل شود.
امام علیه السّلام با یک مثال روشن این طرز تفکّر را ابطال میکند و میفرماید:اگر همراه جماعتی بودید و در بیابان به محلّی رسیدید که در آن جا آب و گیاه است و مایه نجات،اما همراهان شما از جادهای رفتند که خشک و سوزان و هلاک کننده است،آیا باید هم رنگ جماعت شوید یا عقل و هوش خود را به کار گیرید؟از آنها جدا شوید و راه سلامت و عافیت را پیش گیرید؛کدام عاقل به خود اجازه میدهد که در چنین شرایطی همرنگ جماعت شود؟! مسلّما اگر استقلال فکر بر انسان حاکم شود،هرگاه راه مستقیم را تشخیص داد آن را میپیماید؛هر چند تک و تنها باشد.این همان مطلبی است که امام علیه السّلام در خطبه 201 نهج البلاغه با تعبیر دیگری به آن اشاره کرده،میفرماید:«ایها الناس،لا تستوحشوا فی طریق الهدی لقلّة اهله؛مردم!در راه هدایت از کم بودن رهروان آن،وحشت به خود راه ندهید».
آری،بیعت با امام و پیشوایی همچون علی بن ابی طالب و قبول ولایت و سرپرستی او آب حیاتی بود که در آن جامعه پر از فساد عصر عثمان در اختیار این مرد عرب قرار گرفت و او هم پس از بیان امام علیه السّلام آن را پذیرفت.
جاذبه گفتار امام علیه السّلام
گفتار مزبور از جاذبه فوق العاده سخنان آن حضرت در شنوندگان حکایت میکند؛ جالب این که همین معنا در مورد فرستاده عایشه و فرستاده طلحه و زبیر روی داد.
هنگامی که عایشه میخواست فرستادهای خدمت علی علیه السّلام بفرستد،گفت:«مردی پیدا کنید که نسبت به آن حضرت عداوت شدید داشته باشد!!»شخصی را با چنین صفتی نزد او آوردند.عایشه سربلند کرد و گفت:«تا چه اندازه عداوت علی را در دل داری؟»آن مرد
جواب داد:«بسیار زیاد؛تا آن جا که از خدا میخواهم او و اصحابش نزد من باشند و چنان ضربتی با شمشیر بر آنها فرود آورم که شمشیرم از خونشان رنگین شود!!»عایشه گفت:
«بسیار خوب تو به درد این کار میخوری.نامه مرا ببر و به او بده و اگر تو را به آب و غذا دعوت کرد،ابدا تناول نکن؛چرا که در آن سحر و جادو است!!».
آن مرد نامه را گرفت و راه افتاد.هنگامی که نزد حضرت رسید،امام علیه السّلام سوار بر مرکب بود و جمعی اطراف او بودند.نامه را داد و امام علیه السّلام آن را مطالعه کرد و به او فرمود:به منزل ما بیا؛آبی بنوش و غذایی بخور تا جواب نامهات را بنویسم.آن مرد گفت:به خدا سوگند! چنین کاری نمیکنم.امام علیه السّلام فرمود:سؤالاتی از تو میپرسم؛حاضری جواب دهی؟ گفت:آری،فرمود:تو را به خدا سوگند میدهم،آیا هنگامی که عایشه میخواست تو را بفرستد نگفته بود مردی را پیدا کنید که با علی علیه السّلام عداوت شدید داشته باشد و تو را نزد او بردند و از تو پرسید تا چه اندازه با او عداوت داری و تو چنین و چنان در جواب گفتی؟آن مرد گفت:آری چنین بود.فرمود:آیا به تو نگفت:اگر به تو پیشنهاد آب و غذا کردند از آن نخور که در آن سحر است؟آن مرد گفت:آری.
امام علیه السّلام فرمود:«حال بگو ببینم حاضر هستی که رسول من باشی؟»عرض کرد:«چرا نباشم؟!هنگامی که نزد تو آمدم مبغوضترین افراد در نظرم بودی؛ولی اکنون که این کرامات را از تو دیدم محبوبترین افراد نزد من تویی.هر دستوری داری بده».
امام علیه السّلام فرمود:«نامه مرا نزد او(عایشه)ببر و به او بگو:تو نه اطاعت خدا کردی و نه اطاعت پیامبرش را.خدا به تو دستور داده بود در خانهات بنشینی؛اما بیرون آمدی و در وسط لشکرگاه رفت و آمد داری و به طلحه و زبیر نیز بگو:شما در مورد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله انصاف ندارید؛چرا که زنان خود را در خانه گذاردید و همسر پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله را از خانهاش به سوی لشکرگاه بیرون کشیدید».
آن مرد آمد و نامه را به سوی عایشه پرتاب کرد و پیام امام علیه السّلام را به او رسانید؛سپس به خدمت امام علیه السّلام بازگشت و در صفین در رکاب حضرت بود و شربت شهادت نوشید!
عایشه گفت:«هر کس را نزد علی میفرستم او را مخالف ما میکند و بر ضد ما میشوراند». (1)
شبیه این معنا،چیزی است که درباره مردی به نام«خداش»،فرستاده طلحه و زبیر واقع شد که شرح آن را مرحوم کلینی در کتاب کافی نقل کرده است (2)و خلاصه آن چنین است که این مرد،فرستاده طلحه و زبیر و حامل پیامی برای امیر مؤمنان علی علیه السّلام بود.قبلا به او گفتند:«به دقّت مراقب باش که علی علیه السّلام سحر بیان دارد و تو را مجذوب خود میکند.
اگر تو را به غذا و استراحت و جلسه سرّی دعوت کرد،نپذیر.زیاد به صورت او نگاه نکن.
فریب را مخور و زمانی که او را دیدی آیه سخره: «إِنَّ رَبَّکُمُ اللّهُ الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیّامٍ ثُمَّ اسْتَوی عَلَی الْعَرْشِ یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهارَ یَطْلُبُهُ حَثِیثاً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومَ مُسَخَّراتٍ بِأَمْرِهِ أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبارَکَ اللّهُ رَبُّ الْعالَمِینَ اُدْعُوا رَبَّکُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْیَةً إِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ وَ لا تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها وَ ادْعُوهُ خَوْفاً وَ طَمَعاً إِنَّ رَحْمَتَ اللّهِ قَرِیبٌ مِنَ الْمُحْسِنِینَ» (3)را بخوان تا از سحر او در امان باشی.با خشونت با او سخن بگو و پیام ما را برسان و بازگرد».
هنگامی که خداش خدمت حضرت رسید،حضرت نگاهی به او کرد و خندید و فرمود:
«بیا پیش من بنشین.»گفت:همین جا که هستم خوب است.فرمود:آب و غذایی نزد ما بخور،بعد سخنت را بگو؛گفت:«به هیچ چیز نیاز ندارم»فرمود:«در مجلس خصوصی بنشینیم و صحبت کن.»گفت:«من چیزی پنهانی ندارم.»فرمود:«راست بگو:تمام این دستورات را زبیر به تو نداد؟!»عرض کرد:«آری»فرمود:«سخنی به تو یاد نداد که وقتی مرا دیدی بگویی؟»عرض کرد:«آری»فرمود:«آیه سخره نبود؟»عرض کرد:«آری.»فرمود:
«شروع کن به خواندن آن آیه و حضرت هم با او میخواند!»فرمود:«تکرار کن؛او هفتاد مرتبه تکرار کرد.»فرمود:«حالا قلبت مطمئن شد؟»عرض کرد:«آری.»فرمود:«اکنون پیامت را بازگو»او پیام طلحه و زبیر را خدمت حضرت بازگو کرد و حضرت تناقضهای متعدد کلام آنها را بازگو کرد و خداش آنها را تصدیق کرد و در دل به خود خطاب کرد و گفت:«تو پیامی با خود آوردهای که خود را نقض و ابطال میکند؟خدایا،من از آن دو نفر بیزارم!»امام علیه السّلام فرمود:«پاسخهایی را که گفتم به آنها برسان.»خداش عرض کرد:«و اللّه نمیروم تا از خدا بخواهی من به زودی به سوی تو باز گردم و رضای خدا را در مورد تو به دست آورم!»امام علیه السّلام چنین کرد.آن مرد به نزد طلحه و زبیر بازگشت و پیام امام علیه السّلام را به آنها رساند و به سرعت خدمت آن بزرگوار آمد و در رکاب آن حضرت در جنگ جمل شهید شد.
و من کلام له علیه السّلام
لما عزم علی لقاء القوم بصفین
(1) از سخنان امام علیه السّلام است که هنگام تصمیم به مبارزه با لشکر معاویه در صفین ایراد فرمود.
این سخن،نه خطبه است،نه کلام معمولی؛بلکه یک دعای پر معناست که امام در آستانه جنگ با قاسطین یعنی معاویه و یارانش در ماه صفر سال 37 هجری ایراد فرمود و در پایان آن اصحاب خود را به جهاد دعوت نمود.
این سخن،دو بخش دارد:بخش اوّل،دعایی است بسیار پر معنا که خدا را با اوصافی میستاید و روح ایمان را در انسان زنده میکند و در پایان آن از خدا میخواهد که او و
1) 1) سند خطبه: این دعا را گروهی قبل از سیّد رضی(ره)در کتابهایشان نقل کردهاند؛از جمله«نصر بن مزاحم»در کتاب«صفین»و«حسین بن سعید اهوازی»در کتاب«الدعا و الذکر»طبق نقل سیّد بن طاووس(ره)در«منهج الدعوات»و«طبری»در تاریخش در حوادث سنه 37 (مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 411).
یارانش را در صورت پیروزی بر دشمن در راه حق استوار دارد و در صورت پیروزی دشمن، شهادت را نصیب فرماید و از فتنهها دور نگه دارد.
و در بخش دوّم،امام علیه السّلام یارانش را با جملههای کوتاه،اما حماسی و تکان دهنده،به مبارزه با معاویه و طرفدارانش فرا میخواند.
اللّهمّ ربّ السّقف المرفوع،و الجوّ المکفوف،الّذی جعلته مغیضا للّیل و النّهار،و مجری للشّمس و القمر،و مختلفا للنّجوم السّیّارة؛و جعلت سکّانه سبطا من ملائکتک،لا یسأمون من عبادتک؛و ربّ هذه الأرض الّتی جعلتها قرارا للأنام،و مدرجا للهوامّ و الأنعام،و ما لا یحصی ممّا یری و ما لا یری؛و ربّ الجبال الرّواسی الّتی جعلتها للأرض أوتادا،و للخلق اعتمادا،إن أظهرتنا علی عدوّنا،فجنّبنا البغی و سدّدنا للحقّ؛و إن أظهرتهم علینا فارزقنا الشّهادة،و اعصمنا من الفتنة.
أین المانع للذّمار،و الغائر عند نزول الحقائق من أهل الحفاظ!العار وراءکم و الجنّة أمامکم!
:
بار خدایا،ای پروردگار این سقف برافراشته و این جوّ و فضای نگاه داشته،که آن را مرکز پیدایش این شب و روز و سیر خورشید و ماه و محل رفت و آمد ستارگان و مسکن گروهی از فرشتگانت برگزیدی؛همان فرشتگانی که از پرستش تو هرگز خسته و ملول نمیشوند! و ای پروردگار این زمین که آن را قرارگاه انسانها و جای رفت و آمد حشرات و چهار پایان و آن چه به شمار نمیآید از جانورانی که به چشم میآیند و آنها که دیده نمیشوند،قرار دادی.
و ای پروردگار کوههای محکم و استوار که آنها را برای زمین به منزله میخهای محکم و برای خلق،تکیهگاه مطمئنی ساختی.اگر ما را بر دشمن پیروز ساختی از ستمگری بر کنار دار و بر راه حق استوار فرما و اگر آنها را بر ما غلبه دادی،شهادت را نصیب ما کن و از فتنه،دورمان دار.
*** کجایند آنها که در برابر دشمن و حوادث سخت میایستند و افتخاراتشان را حفظ میکنند و کجایند آن مردان غیوری که به هنگام نزول مشکلات به پاسداری(از عقیده و آب و خاک خود)میپردازند؟(بدانید)ننگ و عار پشت سر شماست و بهشت پیش رویتان!».
بهشت پیش شماست!
همان گونه که در آغاز خطبه آمد،امام علیه السّلام در بخش اوّل این سخن،دعای بسیار پر معنایی در پیشگاه پروردگار عرضه میدارد تا خود و یارانش را آماده نبرد با دشمن سازد و از آن جا که به هنگام دعا معمولا خدا را با صفاتی میستایند تا دل و جان آمادگی بیشتر پیدا کند،امام علیه السّلام هم در این دعا گاه خدا را به نام پروردگار آسمانها و گاه به اسم پروردگار زمین و سرانجام به نام پروردگار کوهها ستایش میکند.
نخست عرضه میدارد:«بار خدایا،ای پروردگار این سقف برافراشته و این جوّ و فضای نگاه داشته،که آن را مرکز پیدایش این شب و روز و مسیر خورشید و ماه و محل رفت و آمد ستارگان و مسکن گروهی از فرشتگانت برگزیدی؛همان فرشتگانی که از پرستش تو هرگز خسته و ملول نمیشوند!»( اللّهمّ ربّ السّقف المرفوع،و الجوّ (1)المکفوف (2)،الّذی جعلته مغیضا (3)للّیل و النّهار،و مجری للشّمس و القمر، و مختلفا للنّجوم السّیّارة؛و جعلت سکّانه سبطا (4)من ملائکتک،لا یسأمون (5)من عبادتک) .
تعبیر «سقف مرفوع» یا اشاره به محلّ ستارگانی است که در آسمان به صورت سقفی دیده میشود-که از شرق و غرب و از شمال به جنوب کشیده شده است-و یا اشاره به جوّ
1) 1) «جوّ»به معنای آسمان،فضا و هوا آمده است.
2) 2) «مکفوف»به معنای متراکم و نیز به معنای بازداشته شده آمده است و از ماده«کف»به معنای جمع یا منع است.
3) 3) «مغیض»به معنای محل فرو رفتن آب است؛گویا فضا نیز مانند زمین است که شب و روز را در سینه خود فرو میبرد این واژه از ماده«غیض»(بر وزن فیض)به معنای فرو نشستن آب در عمق زمین است.
4) 4) «سبط»به معنای قبیله و طایفه است و در اصل به معنای توسعه و گسترش چیزی به آسانی میباشد و از آن جا که طوایف،گسترش مییابند،این واژه بر آنها اطلاق شده است.
5) 5) «یسأمون»از ماده«سئامة»به معنای خستگی از ادامه کار گرفته شده است.
زمین است؛یعنی لایه هوایی که به قطر حدود دویست کیلومتر گرداگرد زمین را گرفته و همچون سقفی آن را در برابر اشعه مرگبار کیهانی و سنگهای سرگردان آسمانی حفظ میکند. (1)
ولی تفسیر اوّل،مناسبتر است؛بنابر این«سقف مرفوع»محلّ ستارگان عالم بالاست که از پایین به صورت سقفی در نظر زمینیان مجسّم میشود و مفهوم«مجری الشمس و القمر...»به همین معناست.
و «جوّ مکفوف» قشر هوای محیط بر زمین است که محل پیدایش شب و روز میباشد (شب که سایه زمین است در همین«جوّ مکفوف»ظاهر میشود و همچنین روز که محلّ تابش آفتاب است).
تعبیر به «مختلفا للنجوم السیّارة» ممکن است اشاره به تمام ستارگان آسمان باشد که در این فضای بیکران در رفت و آمدند؛هر شب از افق مشرق طلوع و در افق مغرب غروب میکنند؛ولی اگر«النجوم السیّارة»اشاره به همان سیارات پنج گانه معروف منظومه شمسی باشد تعبیر به«مختلفا»اشاره به حرکت مخصوص آنها در آسمان است؛گویا این گونه به نظر میرسد که مقداری پیش میروند،کمی بر میگردند و دوباره پیش میروند(هر چند در واقع چنین نیست).
ضمنا کلام مزبور همچنین تعبیرات قرآن مجید با دانش ستاره شناسی امروز هماهنگ است و هیئت بطلیموس را نفی میکند؛چرا که مجرای شمس و قمر بودن به این معناست که این دو کره،مستقلا در آسمان در حرکتند و همچنین ستارگان؛نه این که در افلاک بلورین میخکوب شده و همراه فلک میچرخند.
سپس به زمین و موجودات زنده آن اشاره کرده،میفرماید:«ای پروردگار این زمین که آن را قرارگاه انسانها و جای رفت و آمد حشرات و چهار پایان و آن چه به شمار در نمیآید از جانورانی که به چشم میآیند و آنها که دیده نمیشوند،قراردادی» (و ربّ
1) 1) شرح این مطلب را در تفسیر نمونه،جلد 13،ذیل آیه 32 سوره انبیا نوشتهایم.
هذه الأرض الّتی جعلتها قرارا للأنام،و مدرجا (1)للهوامّ (2)و الأنعام،و ما لا یحصی ممّا یری و ما لا یری) .
این عبارات،نشانه احاطه علمی امام علیه السّلام به تمام جانداران روی زمین است که شامل انسانها و انواع حیوانات اهلی و غیر اهلی و حتی جاندارانی است که به علت کوچکی اندام به چشم نمیآیند؛مانند انواع میکربها و ویروسها.
جمعی از شارحان نهج البلاغه «ما لا یری» را اشاره به جانورانی دانستهاند که در حال عادی در بیابانها پراکندهاند و کمتر کسی آنها را میبیند و گفتهاند:اگر در شب تاریک، آتشی در بیابان روشن شود در گرداگرد آن،جانورانی اجتماع میکنند که انسان آنها را ندیده است؛ولی با توجه با کشفیّات جدید درباره جانداران ذرّهبینی که با چشم غیر مسلّح دیده نمیشود به این گونه تفسیرها نیاز نیست؛زیرا گروهی از جانداران هستند که هیچ وقت به چشم نمیآیند.این بیان،یکی از کرامات مولا علیه السّلام است که پرده از روی حقیقتی که در آن زمان از همگان مخفی بوده،برداشته است.
در مورد انسان،تعبیر به قرار(محل استقرار و اقامت)شده و در مورد حیوانات،تعبیر «مدرج»(محل سیر آرام و تدریجی)آمده است؛این تفاوت تعبیر،ممکن است اشاره به این باشد که جنب و جوش و حرکت در حیوانات،بیش از انسانهاست.
امام علیه السّلام در سوّمین ویژگی ذات پاک خدا در این دعای پر معنا عرضه دارد:«و ای پروردگار کوههای محکم و استوار که آنها را برای زمین به منزله میخهای محکم و برای خلق،تکیهگاه مطمئنی ساختی»( و ربّ الجبال الرّواسی (3)الّتی جعلتها للأرض أوتادا (4)،و للخلق اعتمادا) .
1) 1) «مدرج»از ماده«دروج»به معنای پیمودن راه است و مدرج به محل پیمودن راه گفته میشود.
2) 2) «هوام»جمع«هامّة»به معنای حشرات و حیوانات کوچک،همچون موش و مار آمده است.
3) 3) «رواسی»جمع«راسیة»به معنای استوار و پابرجاست.
4) 4) «اوتاد»جمع«وتد»(بر وزن نمد)به معنای میخ است و از ماده«وتد»(بر وزن وقت) به معنای ثابت ساختن چیزی گرفته شده است.
این بیان که کوهها میخهای زمیناند،از قرآن مجید اقتباس شده که در مورد کوهها میفرماید: «وَ الْجِبالَ أَوْتاداً» . (1)
گاه تصور میشود که حجم بزرگترین کوههای زمین در برابر کره خاکی به قدری کم است که اطلاق میخ بر آن شاید مناسب نباشد؛ولی با توجّه به این که کوههای عظیم، ریشه در اعماق زمین دارد و در بسیاری از موارد،این ریشهها به هم پیوسته است و همچون زرهی زمین را در بر گرفته و جلوی فشارهای درونی و بیرونی را-که از جاذبه و جذر و مد ماه بر میخیزد-میگیرد.کوهها به منزله میخهایی محسوب میشوند که قطعات یک دریا وسیله دیگر را از جدا شدن باز میدارند.
اما این که میفرماید:«تکیهگاه مطمئنی برای خلق خدا میباشد»به دلیل این است که کوهها بادهای سخت و عظیم را در هم میشکند و مانع توفانهای شن و سیلابهای خطرناک میشود؛افزون بر آن بسیاری از چشمهها و رودخانهها از کوهها سرازیر میشود و مرکز بسیاری از معادن مفید و سودمند است و نیز گاه،قلعهها و خانههای محکم در آن ساخته میشود.در مناطقی که در معرض جریان سیل است،غالبا خانهها را روی کوهها میسازند تا از خطر در امان بماند.
اکنون ببینیم این مقدمه دعا و ثنا به کجا منتهی میشود و امام علیه السّلام از خدا در ذیل آن چه میطلبد؟عرضه میدارد:«(بار الها!)اگر ما را بر دشمن پیروز ساختی از ستمگری بر کنار دار و بر راه حق استوار فرما و اگر آنها را بر ما غلبه دادی،شهادت را نصیب ما کن و از فتنه،دورمان دار» (إن أظهرتنا علی عدوّنا،فجنّبنا البغی و سدّدنا للحقّ؛و إن أظهرتهم علینا فارزقنا الشّهادة،و اعصمنا من الفتنة) .
امام علیه السّلام در این دعای پر معنا نخست به این حقیقت اشاره میکند که در میدان نبرد، در فرض پیروزی بسیاریاند که از مسیر عدالت خارج میشوند و ظلم و ستمهای ناروا بر دشمن روا میدارند؛از این رو از خدا میخواهد که در صورت پیروزی از این کار خلاف دور
1) 1) نبأ،آیه 7.
بماند؛ثانیا بسیارند کسانی که پیروزی را برای خودکامگی و هوسرانی و سلطه بر خلق میخواهند.امام علیه السّلام عرضه میدارد:خداوندا،به ما توفیق ده که پیروزی را برای اقامه حق و عدل بخواهیم؛ثالثا در فرض غلبه دشمن،از خدا شهادت میطلبد و بر کنار ماندن از فتنه را.
واژه«فتنه»در اینجا ممکن است اشاره به موضوع امتحان باشد؛چرا که میدان نبرد یکی از میدانهای بزرگ امتحان است و انسان باید از خدا بخواهد در این میدان پایش نلغزد؛زیرا آن کس که به حقانیت خویش معتقد است،هرگاه گرفتار شکستی شود ممکن است بر بخت و اقبال خود خشمگین گردد و در برابر پروردگار زبان به شکوه بگشاید و این شکستی دیگر است در میدان امتحان.
*** سپس امام علیه السّلام به دنبال دعاهای پر معنای خود اصحاب و یارانش را با عباراتی مهیج و پر نفوذ به مقابله با دشمن دعوت میکند،میفرماید:«کجایند آنها که در برابر دشمن و حوادث سخت میایستند و افتخاراتشان را حفظ میکنند و کجایند آن مردان غیوری که به هنگام نزول مشکلات به پاسداری(از عقیده و کشور خود)میپردازند؟» (أین المانع للذّمار (1)،و الغائر (2)عند نزول الحقائق (3)من أهل الحفاظ! (4)) .
و سرانجام پیشتازان را با این عبارت تشویق و فرار کنندگان را توبیخ و تهدید میکند؛ میفرماید:«(بدانید)ننگ و عار پشت سر شماست و بهشت پیش رویتان!» (العار
1) 1) «ذمار»به معنای چیزی است که حفظ آن بر انسان لازم است؛مانند خانواده و نوامیس و وطن،از ماده«ذمر»(بر وزن رمل)به معنای برانگیختن همراه با سرزنش گرفته شده است و از آن جا که اگر در حفظ ناموس و خانواده و وطن کوتاهی شود،انسان مستحقّ هرگونه سرزنش و ملامت است،واژه ذمار در آن معنا که گفتیم به کار گرفته است.
2) 2) «غائر»به معنای غیرتمند است.
3) 3) «حقایق»جمع«حقیقت»در این جا اشاره به حوادث سختی است که به انسان یا کشور و جامعه روی میآورد.
4) 4) «حفاظ»از ماده«حفظ»در این جا به معنای وفاداری و نگهداری عهد و پیمان است.
وراءکم و الجنّة أمامکم!) .
اشاره به این که اگر عقب نشینی و فرار کنید،ننگ دامان شما را خواهد گرفت و اگر به پیش تازید بهشت جاویدان پاداش شما خواهد بود.
در تاریخ بشر،جنگهای فراوانی به وقوع پیوسته؛اعم از جنگهای منطقهای یا جهانی؛ولی هدف آنها غالبا برتریجویی و فزون طلبی و گاه انتقام گیری و ماجراجویی بوده است؛به همین دلیل به هنگام پیروزی یک طرف،جنایات هولناکی به وقوع پیوسته است؛چرا که هدف مقدّسی در کار نبوده است.
تنها جنگهای انبیا و اولیاء اللّه از این اصل کلی مستثنا بوده است.اسلام،جنگ را برای خاموش کردن آتش فتنه «وَ قاتِلُوهُمْ حَتّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ» (1)و نیز برای دفاع در مقابل مهاجم «فَإِنْ قاتَلُوکُمْ فَاقْتُلُوهُمْ» (2)مجاز میشمرد.به همین دلیل هم در اثنای جنگ و هم بعد از پایان آن،اصول انسانی را رعایت میکردند.امیر مؤمنان علی علیه السّلام در توصیه خود به سربازان اسلام میفرمود:«هنگامی که دشمن شکست خورد و فرار کرد، فراریها را نکشید و زخمیها را به قتل نرسانید و زنان را آزار ندهید؛هر چند به شما دشنام دهند و آبروی شما را بریزند و به بزرگانتان بدگویی کنند». (3)
در خطبه مورد بحث نیز میبینیم که امام علیه السّلام در دعایی که قبل از جنگ صفّین میفرماید،از خداوند تقاضا میکند که در صورت پیروزی ما را از تعدّی و ستم بر کنار دار و بر راه حق استوار بنما.این است تفاوت جنگ طلبان دنیا پرست و خدا پرستان حق جو.
امام علیه السّلام در این خطبه بعد از حمد و ثنای الهی،اشاره به کارشکنیهای جمعی از سرشناسان صحابه و زخم زبانهای آنها اشاره میکند.این خطبه از سه بخش تشکیل میشود:
در بخش اوّل اشاره به تعبیر بسیار زنندهای میفرماید که«عبد الرحمن بن عوف»(یا «سعد بن ابی وقّاص»)در روز شورا(شورای شش نفری عمر)به امام علیه السّلام گفت و نسبت حرص بر خلافت به آن حضرت داد و امام علیه السّلام پاسخی شایسته به او داد.
در بخش دوّم،امام علیه السّلام شکایت قریش و همدستان آنها-که بر ضدّ او اقدام کردند-به
1) 1) سند خطبه: به نظر میرسد که این خطبه بخشی از نامهای است که امام علیه السّلام در اواخر ایّام خلافتش مرقوم داشت و حوادثی را که بعد از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله تا آن زمان واقع شده بود به طور فشرده در آن برشمرد و دستور داد آن را برای مردم بخوانند و کسی که جمله«انک علی هذا الامر لحریص؛تو نسبت به امر خلافت حریص هستی»به امام علیه السّلام گفت،«عبد الرحمن بن عوف» در روز شورای شش نفری عمر برای انتخاب خلیفه بعد از او بود(و امام علیه السّلام پاسخ دندان شکنی به او داد که در این خطبه نقل شده است)این مطلب را«طبری»در کتاب «مسترشد»آورده است.(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 414).
پیشگاه خدا میبرد.
در بخش سوّم،داستان طلحه و زبیر و جنگ جمل را پیش میآورد و اشاره به کار بسیار زشت و بیسابقهای که آنها مرتکب شدند میفرماید که همسر پیامبر(عایشه)را از خانه بیرون کشیدند و به لشکرگاه آوردند و از این جا به آن جا بردند و مقام رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله را بدین وسیله هتک کردند و گروه زیادی را به کشتن دادند.
الحمد للّه الّذی لا تواری عنه سماء سماء،و لا أرض أرضا.
*** منها:و قد قال قائل:إنّک علی هذا الأمر یابن أبی طالب لحریص؛فقلت:بل أنتم و اللّه لأحرص و أبعد،و أنا أخصّ و أقرب،و إنّما طلبت حقّا لی و أنتم تحولون بینی و بینه،و تضربون وجهی دونه.فلمّا قرّعته بالحجّة فی الملاء الحاضرین هبّ کأنّه بهت لا یدری ما یجیبنی به! *** اللّهمّ إنّی أستعدیک علی قریش و من أعانهم!فإنّهم قطعوا رحمی،و صغّروا عظیم منزلتی،و أجمعوا علی منازعتی أمرا هولی.ثمّ قالوا:ألا إنّ فی الحقّ أن تأخذه،و فی الحقّ أن تترکه.
:
ستایش،مخصوص خداوندی است که هیچ آسمانی آسمان دیگر را از دید علم او نمیپوشاند و نه هیچ زمینی زمین دیگر را.
*** در بخش دیگری از خطبه آمده است:
گویندهای به من گفت:ای فرزند ابو طالب،تو نسبت به این امر-یعنی خلافت- حریصی!در پاسخش گفتم:به خدا سوگند!شما با این که دورترید،حریصترید(چرا که
خلافت،شایسته اهل بیت پیامبر علیهم السّلام است که به این کانون هدایت نزدیکترند)و من شایستهتر و نزدیکترم.من فقط حق خویش را مطالبه کردم؛ولی شما میان من و آن حایل میشوید و دست ردّ بر سینهام میگذارید.هنگامی که در آن جمع حاضر با این دلیل کوبنده به او پاسخ گفتم،مبهوت و سرگردان ماند و نمیدانست در پاسخم چه بگوید! *** بار خدایا!من در برابر قریش و کسانی که آنان را یاری میدهند از تو استعانت میجویم (و شکایت پیش تو میآورم)آنها پیوند خویشاوندی مرا قطع کردند و مقام و منزلت عظیم مرا کوچک شمردند و برای مبارزه با من در غصب چیزی که حق من بود،همدست شدند(به این هم قناعت نکردند)سپس گفتند:بعضی از حقوق را باید گرفت و پارهای را باید رها کرد(و این از حقوقی است که باید رها سازی).
کارشکنیهای قریش در امر خلافت
امام علیه السّلام در آغاز این خطبه،مطابق معمول،به حمد و ثنای پروردگار میپردازد و در این جا تکیه بر گسترش علم پروردگار-به تناسب بحثهایی که در ذیل آن خواهد آمد- میکند و میفرماید:«ستایش،مخصوص خداوندی است که هیچ آسمانی آسمان دیگر را از دید علم او نمیپوشاند و نه هیچ زمینی زمین دیگر را» (الحمد للّه الّذی لا تواری عنه سماء سماء،و لا أرض أرضا) .
شارحان نهج البلاغه در تفسیر جمله «و لا أرض ارضا» با توجّه به این که کره زمین یکی بیش نیست به زحمت افتادهاند؛بعضی گفتهاند:این جمله اشاره به اقلیمهای هفت گانه روی زمین است که با توجّه به کروی بودن زمین یکدیگر را در نظر امثال ما
انسانها-هر چند بیرون از کره زمین به آن نگاه میکنیم-میپوشانند.تمام مناطق روی زمین را در یک لحظه نمیتوان با چشم دید؛هر چند از فاصله دور در فضا به آن نگاه کنیم؛ولی برای خداوند چنین نیست؛همه در پیشگاه علمش حاضر و او بر همه ناظر است.
گاه نیز گفته میشود این جمله،اشاره به طبقات زمین است؛زیرا زمین از طبقات مختلفی تشکیل شده که ما تنها یک طبقه را میبینیم؛ولی خداوند از همه آگاه است.
بعضی نیز گفتهاند:منظور،مخلوقاتی است که در این زمینها زندگی میکنند.
همین گفتگوها در تفسیر آیه شریفه 12 سوره طلاق نیز دیده میشود« «اللّهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ» ؛خداوند همان کسی است که هفت آسمان را آفرید و از زمین نیز همانند آنها را».
و بعضی از مفسّران مانند فخر رازی و مرحوم علامه طبرسی هر کدام،یکی از تفسیرهای یاد شده را پذیرفتهاند.
این احتمال نیز در تفسیر آیه و تفسیر کلام امام علیه السّلام وجود دارد که منظور،عوالمی باشد که در آن سوی کره زمین قرار دارد.
توضیح این که ما آنچه را بالای سرمان قرار دارد،آسمان مینامیم و آن چه زیر پای ما قرار داد،زمین؛و میدانیم کره زمین در میان مجموعهای از ستارگان ثابت و سیّار قرار گرفته و همان گونه که در بالای سر ما بخش عظیمی از آن مجموعه است اگر به زیر پایمان یعنی درست آن طرف کره زمین نگاه کنیم نیز مجموعهای از این عوالم موجود است که برای ساکنان آنجا آسمان است و برای ما که در این طرف زمین قرار داریم زمین محسوب میشود.آسمان تنها نیم کرهای نیست که بالای سر و دو طرف ما قرار دارد؛بلکه نیم کره دیگری هم در زیر پای ماست که آن نیز همانند این نیم کره مملوّ از ستارگان و کرات آسمان است.(دقّت کنید).
سپس امام علیه السّلام در بخش دیگر این خطبه و به ماجرای روز شورای شش نفری عمر برای انتخاب خلیفه سوّم اشاره میکند و در برابر گفتار کینه توزانه«عبد الرحمن بن عوف» (یا«سعد بن ابی وقّاص»)-که امام علیه السّلام را به حرص در امر خلافت متّهم ساخت-چنین میفرماید:«گویندهای به من گفت:ای فرزند ابو طالب،تو نسبت به این امر(یعنی خلافت)حریصی!در پاسخش گفتم:به خدا سوگند!شما با این که دورترید،حریصترید (چرا که خلافت،شایسته اهل بیت پیامبر علیهم السّلام است که به این کانون هدایت نزدیکترند) و من شایستهتر و نزدیکترم» (و قد قال قائل:إنّک علی هذا الأمر یابن أبی طالب لحریص؛فقلت:بل أنتم و اللّه لأحرص و أبعد،و أنا أخصّ و أقرب) .
در واقع،عبد الرحمن بن عوفها و سعد بن ابی وقّاصها از دریچه کوتاه فکر خود، خلافت را طعمه لذیذی برای خود یا افراد مورد نظرشان میپنداشتند.آنها نمیدانستند یا نمیخواستند بدانند که فرزند ابو طالب علیه السّلام با صراحت میفرماید:اگر برای احقاق حقوق مظلومان نبود،هرگز زیر بار خلافت نمیرفتم!او خلافت را برای هدایت و اجرای عدل و پیشرفت و عظمت مسلمین میخواهد؛نه برای خودش.
آن گاه در ادامه این سخن میافزاید:«من فقط حق خویش را مطالبه کردم(چرا که از همه شایستهترم و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نیز مرا تعیین فرموده)؛ولی شما میان من و آن حایل میشوید و دست ردّ بر سینهام میگذارید» (و إنّما طلبت حقّا لی و أنتم تحولون بینی و بینه،و تضربون وجهی دونه) .
آن چه امام علیه السّلام در این بیان فرموده،دلیلی است روشن و برهانی است قاطع که مقدمات آن برای همه معلوم بود؛زیرا همه به شایستگی علی علیه السّلام و نزدیکی او به کانون هدایت یعنی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله معترف بودند،ولی حرص و آز نسبت به امر خلافت به آنان اجازه نمیداد در برابر این حق تسلیم شوند.
لذا در ادامه این سخن میفرماید:«هنگامی که در آن جمع حاضر با این دلیل کوبنده به او پاسخ گفتم،مبهوت و سرگردان ماند و نمیدانست در پاسخم چه بگوید!»( فلمّا
قرّعته (1)بالحجّة فی الملاء الحاضرین هبّ (2)کأنّه بهت لا یدری ما یجیبنی به!) .
داستان شورای شش نفری عمر که در آستانه مرگش آن را ترتیب داد،بسیار پر غوغا است و بیانگر کینهها و حسدهایی گروهی از سرشناسان صحابه نسبت به امیر مؤمنان علی علیه السّلام است و نشان میدهد چگونه برای عقب زدن امام علیه السّلام از مقامی که حق الهی و اجتماعی او بود توطئه کردند و حتی با لحنی طلبکارانه از آن حضرت خواستند که از حق خود عقب نشینی کند؛و گر نه متهم به حریص بودن در امر خلافت خواهد شد! شرح این ماجرا در جلد اوّل،ذیل خطبه سوم(خطبه شقشقیّه)صفحه 368 آوردهایم.
قابل توجّه این که ابن ابی الحدید در شرح این خطبه میگوید:«شیعیان معتقدند که امام علیه السّلام این سخن را در سقیفه بنی ساعده-که برای انتخاب نخستین خلیفه تشکیل شده بود-در برابر«ابو عبیده جرّاح»بیان کرد». (3)
در حالی که ما در میان علمای شیعه کسی را سراغ نداریم که چنین سخنی گفته باشد و معروف و مشهور در میان ما این است که اساسا سقیفه در غیاب آن حضرت تشکیل شد.
*** امام علیه السّلام در بخش دیگری از این خطبه روی به درگاه خدا میآورد و نسبت به ظلم و ستمهایی که به او شده،شکایت میکند و از خدا مدد میطلبد؛عرضه میدارد:«بار خدایا!
1) 1) «قرّعته»از ماده«قرع»بر وزن(فرع)به معنای کوبیدن چیزی بر چیزی است؛به گونهای که صدای شدید از آن برخیزد.این واژه در مسائل معنوی هم به کار میرود؛مثلا در مورد دلایل روشن و کوبنده استعمال میشود؛مانند خطبه بالا.
2) 2) «هبّ»از ماده«هبوب»به معنای وزش باد و گاه به معنای هیجان زده شدن و مبهوت گشتن یا از خواب بیدار شدن نیز آمده است و در خطبه مزبور،معنای دوم قصد شده است.
3) 3) شرح ابن ابی الحدید،جلد صفحه 9،305.
من در برابر قریش و کسانی که آنان را یاری میدهند از تو استعانت میجویم(و شکایت پیش تو میآورم)آنها پیوند خویشاوندی مرا قطع کردند و مقام و منزلت عظیم مرا کوچک شمردند و برای مبارزه با من در غصب چیزی که حق من بود،همدست شدند(به این هم اکتفا نکردند)سپس گفتند:بعضی از حقوق را باید گرفت و پارهای را باید رها کرد (و این از حقوقی است که باید رها سازی)» (اللّهمّ إنّی أستعدیک (1)علی قریش و من أعانهم!فإنّهم قطعوا رحمی،و صغّروا عظیم منزلتی،و أجمعوا علی منازعتی أمرا هو لی.ثمّ قالوا:ألا إنّ فی الحقّ أن تأخذه،و فی الحقّ أن تترکه) .
این عبارات به وضوح نشان میدهد که امیر مؤمنان علی علیه السّلام خلافت را حق خود میدانست؛هم به دلیل این که از همه شایستهتر بود و هم برای این که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در جریان غدیر،او را به این مقام منصوب داشت و بارها بر آن تأکید فرمود؛ولی عاشقان جاه و مقام دست به دست هم دادند و نه تنها حکم پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و حکم عقل را کنار گذاردند، بلکه کارهایی انجام دادند که مصداق روشن قطع رحم بود؛و عجبتر این که به این حق، معترف بودند؛ولی میگفتند:از حقوقی است که باید از آن صرف نظر کنی؛زیرا شرایط به دست آوردن آن فراهم نیست.
تعبیر به قطع رحم یا به سبب این است که آنها برای اولویت خود در امر خلافت، استدلال به خویشاوندی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میکردند و امام علیه السّلام میفرماید:من از شما نزدیکترم(همان طور که در عبارات گذشته خواندیم)و یا اشاره به این است که آنها نه تنها خلافت را که حق من بود اخذ کردند،بلکه مرتکب اهانتها و جنایتهایی شدند که مصداق واضح قطع رحم بود.
1) 1) «استعدیک»از ماده«استعداء»به معنای یاری طلبیدن و شکایت پیش کسی بردن است.
گر چه بعضی سعی دارند از کنار پارهای از مسائل مربوط به خلافت و جانشینی بعد از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به طور ساده بگذرند ولی به یقین موضوع به این سادگی نیست.
شک نیست که علی علیه السّلام بارها شکایت داشت که چرا خلافت را که حق مسلم او بود از آن حضرت گرفتند؟(البتّه حق نه به این معنا که مقام پر سود و پر فایدهای است؛بلکه چون یک مسئولیت الهی بود که هدفش-طبق گفتههای خود آن حضرت-اقامه عدل و احقاق حقوق و اجرای حدود بود).
یک نمونه بارز از این شکایات،سخنی است که بیان شد؛آن جا که با صراحت میفرمود:«آنها دست به دست هم دادند تا حق مسلّم مرا بگیرند». (1)جالب این که «ابن ابی الحدید»کلام یاد شده و سخنان دیگری را از این دست نقل میکند و بعد به توجیه غیر قابل قبولی دست میزند؛نخست کلام وی را بشنوید:
«بدان که اخبار متواتری از آن حضرت همانند خطبه مذکور نقل شده است؛از جمله میفرماید:«ما زلت مظلوما منذ قبض اللّه رسوله حتّی یوم النّاس هذا؛من همواره از آن روز که خداوند قبض روح پیغمبرش را کرد تا امروز بودهام!».
و در جای دیگر میفرماید:«اللّهمّ أخز قریشا فإنّها منعتنی حقّی و غصبتنی امری؛خداوندا،قریش را رسوا کن که حق مرا دریغ داشتند و کار مرا غصب کردند».
و نیز میفرماید:«فجزی قریشا عنّی الجوازی فإنّهم ظلمونی حقّی و اغتصبونی سلطان ابن أمّی؛خداوند جزای قریش را درباره من بدهد؛چرا که آنها حق مرا به ظلم گرفتند و حکومت فرزند مادر(پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله)را غصب کردند».
و نیز شنید،شخصی فریاد میزند:أنا مظلوم!امام فرمود:«هلمّ فلنصرخ معا فإنّی ما زلت مظلوما؛بیا هر دو با هم فریاد زنیم چرا که من نیز همیشه مظلوم بودهام».
1) 1) شبیه همین معنا با اضافات قابل ملاحظهای در خطبه 217 نیز بیان خواهد شد.
و در خطبه شقشقیّه میفرماید:«و إنّه لیعلم أنّ محلّی منها محلّ القطب من الرّحی؛او(خلیفه اوّل)به خوبی میدانست که جایگاه من در خلافت،همچون جایگاه محور سنگ آسیاب است(که بدون آن هرگز گردش نمیکند).
و در همان خطبه میفرماید:«أری تراثی لهبا؛با چشم خود میدیدم میراث من به غارت میرود».
و ابن ابی الحدید بعد از ذکر موارد در مقام دفاع از برنامه خلفا میگوید:«اصحاب ما تمام آن چه را ذکر شد،چنین توجیه کردهاند که منظور امام علیه السّلام این است که از آنها برتر و سزاوارتر بود!-و این یک واقعیت است!-نه این که منظور،آن است که پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله بر طبق نص صریح،مرا به این مقام برگزیده؛چرا که این سبب میشود،بزرگان مهاجران و انصار را تکفیر یا تفسیق کنیم.(آنها را به کفر یا فسق نسبت دهیم).
سپس میافزاید:«امامیه و زیدیّه این سخنان را بر ظاهرش حمل میکنند(و خلفا را غاصب میشمرند)و راه صعب العبوری راه میپیمایند!».
بعد از آن میگوید:«به جانم سوگند!گر چه مفهوم این عبارات به ظن غالب،همان چیزی است که آنها میگویند؛ولی با دقت در سخن،این گمان باطل میشود و راهی جز این نیست که ما این سخنان را مانند آیات متشابه قرآن بدانیم که گاهی مطالبی را بازگو میکند که هرگز آن را درباره خدا نمیپذیریم». (1)
شگفتآور است چگونه«ابن ابی الحدید»یا افرادی مانند او این سخنان روشن را تفسیر و تأویل نادرست میکنند و از آن بدتر این که آن را با آیات متشابه قرآن قیاس مینمایند!اگر در قرآن میخوانیم« «یَدُ اللّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ» ؛دست خدا بالای دست آنهاست». (2)هر انسان هوشمندی میفهمد،منظور همان قدرت خداوند است و گر نه خداوند جسم نیست و دستی همانند دست ما ندارد.
ولی امام علیه السّلام در سخنان یاد شده با صراحت میگوید:«آنها حق مرا غصب کردند»این عبارت توجیه و تفسیر خاصی ندارد،چه مانعی دارد بگوییم گروه کثیری از مهاجران و انصار بعد از پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله در مورد خلافت راه خطا پوییند؟مگر آنها معصوم بودند؟ حقیقت این است که پیشداوریها و وابستگیهای آمیخته با تعصب نسبت به یک مذهب سبب میشود انسان از مطالب واضح چشم بپوشد و به سراغ توجیههای غیر منطقی برود! ***
همان گونه که در خطبه ذکر شد،غاصبان خلافت به این جمله تمسّک جستهاند که پارهای از حقوق را باید گرفت و پارهای را طبق مصالحی باید رها کرد.
و موضوع خلافت امیر مؤمنان علی علیه السّلام را از قسم دوّم میپنداشتند.
جمله مذکور یک مفهوم صحیحی دارد و یک مفهوم باطل.هرگاه حق جنبه شخصی داشته باشد انسان در پارهای از موارد،برای جلوگیری از درگیری و به درازا کشیدن مخاصمات و مراعات محبّت و دوستی باید از همه یا قسمتی از حق خود بگذرد؛ولی در حقوقی که مربوط به سرنوشت جامعه است،هیچ کس حق ندارد روی آن معامله کند یا از آن بگذرد.متولیان این حقوق وکیل و نایب مردماند.وکیل،هرگز حق چنین گذشتهایی را ندارد و موضوع خلافت دقیقا از همین قسم است؛ولی غاصبان با مغالطه و سفسطه و خلط میان این دو قسم،مطلب را به جای دیگر بردند.
در ضمن،عبارت مزبور به خوبی نشان میدهد که مخالفان آن حضرت،نسبت به حق او معترف بودند و یا به تعبیر دیگر به قدری حق او روشن بود که یارای انکار آن را نداشتند؛لذا به بهانههای واهی متشبث میشدند.
فخرجوا یجرّون حرمة رسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله-کما تجرّ الأمة عند شرائها،متوجّهین بها إلی البصرة،فحبسا نساءهما فی بیوتهما،و أبرزا حبیس رسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله-لهما و لغیرهما،فی جیش ما منهم رجل إلاّ و قد أعطانی الطّاعة،و سمح لی بالبیعة،طائعا غیر مکره، فقدموا علی عاملی بها و خزّان بیت مال المسلمین و غیرهم من أهلها، فقتلوا طائفة صبرا،و طائفة غدرا.فو اللّه لو لم یصیبوا من المسلمین إلاّ رجلا واحدا معتمدین لقتله،بلا جرم جرّه،لحلّ لی قتل ذلک الجیش کلّه،إذ حضروه فلم ینکروا،و لم یدفعوا عنه بلسان و لا بید.دع ما أنّهم قد قتلوا من المسلمین مثل العدّة الّتی دخلوا بها علیهم!
:
آنها(طلحه و زبیر و هم دستانشان)به سوی بصره حرکت کردند؛در حالی که همسر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را همچون کنیزی که به بازار برده فروشان میبرند،به دنبال خود کشاندند.آنها همسران خود را در خانههایشان پشت پرده نگه داشتند(تا از نظر نامحرمان دور باشند)ولی پرده نشین حرم رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را در برابر دیدگان خود و دیگران ظاهر ساختند؛در میان لشکری که همه آنها به من قول اطاعت داده بودند و با رضایت کامل و بدون اکراه با من بیعت کرده بودند!آنها به فرماندار من در بصره و همچنین خزانهداران بیت المال مسلمین و به مردم دیگری از اهل آن شهر حمله کردند؛
گروهی از آنان را با شکنجه و گروهی را با حیله کشتند.به خدا سوگند!اگر آنها فقط به یک نفر دست مییافتند و او را به طور عمد و بدون گناه میکشتند،قتل همه آن لشکر برای من حلال بود؛چرا که آنها حضور داشتند و مخالفت نکردند و از او نه با زبان دفاع کردند و نه با دست(و به این ترتیب،هم دست مفسدان فی الارض شدند)چه رسد به این که آنان گروه بسیاری از مسلمانان را به تعداد همراهانشان که با آنها وارد بصره شدند به قتل رساندند! ***
رسوایی آتش افروزان جنگ جمل
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه،شرحی پیرامون خطاهای بزرگ آتش افروزان جنگ جمل بیان میکند تا همه بدانند اگر امام به جنگ با آنها برخاست و گروهی از آنان در این جنگ کشته شدند مستحق بودند؛دهان بهانه جویان و ایراد کنندگان بی خبر را با این منطق قوی و نیرومند خود میبندد و به طور عمده به سه گناه از جرایم سنگین آنها اشاره میکند:
نخست میفرماید:«آنها(طلحه و زبیر و هم دستانشان)به سوی بصره حرکت کردند؛ در حالی که همسر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را همچون کنیزی که به بازار برده فروشان میبرند،به دنبال خود کشاندند» (فخرجوا یجرّون حرمة رسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله- کما تجرّ الأمة عند شرائها،متوجّهین بها إلی البصرة) .
سپس میفرماید:«(آری)آنها همسران خود را در خانههایشان پشت پرده نگه داشتند(تا از نظر نامحرمان دور باشند)ولی پرده نشین حرم رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را در برابر دیدگان خود و دیگران ظاهر ساختند» (فحبسا نساءهما فی بیوتهما،و أبرزا
حبیس (1)رسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله-لهما و لغیرهما) .
همه میدانیم که قرآن به همسران پیامبر صلّی اللّه علیه و آله توصیه میکند که در خانههای خود بنشینند و همچون عصر جاهلیّت در برابر چشم این و آن ظاهر نشوند «وَ قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِیَّةِ الْأُولی» (2).
گویا حوادثی همچون جنگ جمل از قبل پیش بینی شده بود و این دستور ناظر به آن و مانند آن است.ولی این ناجوانمردان،همسران خود را در خانه نشاندند و همسر پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله را بر خلاف نصّ صریح قرآن بیرون کشاندند تا از وجود او برای مقاصد شوم خود استفاده ابزاری کنند.
و در ادامه این سخن،امام علیه السّلام به اشکال دوّمی میپردازد و میفرماید:«این جریان در میان لشکری صورت گرفت که همه آنها به من قول اطاعت داده بودند و با رضایت کامل و بدون اکراه با من بیعت کرده بودند!» (فی جیش ما منهم رجل إلاّ و قد أعطانی الطّاعة،و سمح لی بالبیعة،طائعا غیر مکره) .
نه تنها مسلمانان،بلکه قبل از اسلام نیز آنها که با کسی بیعت میکردند خود را به تمام معنا ملزم به بیعت خود میدانستند؛ولی آتش افروزان جنگ جمل این سنّت را شکستند و آشکارا بیعت خود را زیر پا نهادند و در برابر امام علیه السّلام صف کشیدند و آماده نبرد شدند.
و در ادامه به گناه بزرگ دیگر آنان اشاره کرده،میفرماید:«(از همه بدتر این که پس از ورود به بصره)به فرماندار من در بصره و همچنین خزانهداران بیت المال مسلمین و به مردم دیگری از اهل آن شهر حمله کردند؛گروهی از آنان را با شکنجه و گروهی را با حیله
کشتند» (فقدموا علی عاملی بها و خزّان بیت مال المسلمین و غیرهم من أهلها،فقتلوا طائفة صبرا (1)،و طائفة غدرا) .
ابن ابی الحدید در شرح بعضی از جنایات اهل جمل(ذیل همین خطبه)مینویسد:
«طلحه و زبیر و همدستانشان زره در زیر لباس پوشیدند و هنگام نماز صبح به مسجد آمدند؛در حالی که نماینده امیر مؤمنان علی علیه السّلام«عثمان بن حنیف»قبلا به مسجد آمده بود.هنگام نماز فرا رسید.نماینده امام علیه السّلام جلو آمد تا با مردم نماز بخواند.یاران طلحه و زبیر او را عقب کشیدند و زبیر را برای نماز جلو انداختند.سبابجه(پاسداران بیت المال) (2)جلو آمدند و زبیر را از مسجد بیرون کردند و عثمان بن حنیف را جلو انداختند؛ ولی اصحاب زبیر با یک حمله آنها را به عقب راندند و زبیر را جلو انداختند.این جنگ و گریز تا نزدیک طلوع آفتاب پیوسته ادامه داشت.مردم فریاد کشیدند:ای اصحاب محمد صلّی اللّه علیه و آله از خدا نمیترسید؟آفتاب دارد طلوع میکند؛بالاخره زبیر غالب شد و با مردم نماز خواند و بعد از نماز،زبیر یاران مسلح خود را صدا زد که عثمان بن حنیف را دستگیر کنید و بعد از یک درگیری شدید،عثمان دستگیر شد و او را تا حدّ مرگ زدند و تمام موهای صورتش حتی ابروها و مژههای چشمانش را کندند و«سبابجه»را که هفتاد نفر بودند دستگیر کردند و به اتّفاق عثمان بن حنیف،نزد عایشه بردند،عایشه دستور قتل
1) 1) «صبر»در اصل به معنای حبس است و اگر به خویشتنداری در مقابل ناملایمات صبر گفته میشود نیز به همین جهت است.معنای دیگر صبر این است که انسان یا حیوانی را در جایی نگهدارند و محدود سازند؛سپس با انداختن سنگ و یا تیر او را بکشند و در مجموع، کشتن با زجر و شکنجه را«قتل صبر»میگویند. و این همان چیزی است که در دستورات اسلامی حتی نسبت به خطرناکترین دشمنان ممنوع شده است!
2) 2) «سبابجه»جمع«سبیجی»(بر وزن بسیجی)به گفته لسان العرب(در ماده بسج)گروهی بودند شجاع و دلیر از سرزمین سند که برای پیکار(و در این جا دفاع از بیت المال)اجیر شده بودند.بعضی نیز گفتهاند:اصل آن«سیاه بچّه»بود؛زیرا همه آنها کم سن و سال و رنگ چهره آنها تیره بود.
عثمان بن حنیف را صادر کرد؛ولی عثمان فریاد زد که اگر مرا بکشید برادرم(فرماندار مدینه)انتقام خون مرا از خاندان شما خواهد گرفت.آنها از این ماجرا ترسیدند و عثمان را رها کردند.سپس عایشه به زبیر پیغام داد که تمام«سبابجه»را به قتل برساند.او نیز آنها را هفتاد نفر بودند مانند گوسفند سر برید و این کار به دست فرزندش عبد اللّه انجام گرفت.بعضی از مورخان مانند«ابو مخنف»گفتهاند:«آنها چهار صد نفر بودند و طلحه و زبیر پیمانی را که با عثمان بن حنیف بسته بودند-که متعرّض کسی نشوند-شکستند و «سبابجه»اوّلین گروهی بودند که در اسلام با شکنجه کشته شدند». (1)
امام علیه السّلام در جمله «فقتلوا طائفة صبرا،و طائفة غدرا» اشاره به همین داستان میکند که گروهی را با شکنجه کشتند و گروهی را با پیمان شکنی.
سپس امام علیه السّلام در یک نتیجه گیری روشن چنین میفرماید:«به خدا سوگند!اگر آنها فقط به یک نفر دست مییافتند و او را عمدا و بدون گناه میکشتند،قتل همه آن لشکر برای من حلال بود؛چرا که آنها حضور داشتند و مخالفت نکردند و از او نه با زبان دفاع کردند و نه با دست(و به این ترتیب،هم دست مفسدان فی الارض بودند)چه رسد به این که آنها گروه بسیاری از مسلمانان را به تعداد همراهانشان که با آنها وارد بصره شدند به قتل رساندند!» (فو اللّه لو لم یصیبوا من المسلمین إلاّ رجلا واحدا معتمدین لقتله،بلا جرم جرّه،لحلّ لی قتل ذلک الجیش کلّه،إذ حضروه فلم ینکروا،و لم یدفعوا عنه بلسان و لا بید.دع ما أنّهم قد قتلوا من المسلمین مثل العدّة الّتی دخلوا بها علیهم!) .
*** در این جا پرسش و پاسخی از سوی شارحان نهج البلاغه مطرح شده که ذکر آن برای تکمیل بحث یاد شده ضروری به نظر میرسد:
1) 1) شرح نهج البلاغه،ابن ابی الحدید،جلد 9،صفحه 320 و 321.
:
چگونه امیر مؤمنان میفرماید:اگر آنها حتی یک نفر را میکشتند قتل تمام لشکرشان جایز بود تا چه رسد به این که به تعداد خودشان از مسلمین بیگناه کشتند.این نابرابری را با چه عنوانی از عناوین فقهی میتوان تفسیر کرد؟ *** بعضی پاسخ گفتهاند:آنها عملا نشان دادند که کشتن مسلمان را مباح میشمرند و این نوعی انکار ضروریات دین است و به این ترتیب مرتد میشوند.
برخی گفتهاند:کشتن آنها به دلیل نهی از منکر بوده است؛زیرا اگر نهی از منکر هیچ راهی جز این نداشته باشد،مجاز است.سوّمین و بهترین جواب این است که آنها مصداق«مفسد فی الارض»بودند؛چرا که لشکری به راه انداختند و بیعت خود را شکستند و در بخشی از کشور اسلام،فساد عظیمی به راه انداختند؛بنابر این داخل در آیه شریفه میشوند که: «إِنَّما جَزاءُ الَّذِینَ یُحارِبُونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَسْعَوْنَ فِی الْأَرْضِ فَساداً أَنْ یُقَتَّلُوا» . (1)
و اگر امام علیه السّلام میفرماید:گناه آنها این بود که در برابر فجایع آنان سکوت کردند و در واقع مقدمهای است برای اثبات محارب و مفسد بودن آنها.
پاسخ چهارمی نیز در این جا مطابق مذهب پیروان اهل بیت علیهم السّلام وجود دارد و آن این که هر کس بر امام معصوم و بر ضدّ حکومت اسلامی خروج کند،کافر است؛همان گونه که «خواجه طوسی»در«تجرید العقائد (2)»میگوید«و محاربوا علیّ کفرة؛کسانی که با علی علیه السّلام به جنگ برخیزند کافرند»زیرا میدانیم پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به علی علیه السّلام خطاب کرده، فرمود:«حربک حربی؛جنگ با تو جنگ با من است». (3)
در مورد فجایع طلحه و زبیر و عایشه در جنگ جمل در جلد اوّل این کتاب ذیل خطبه سوّم و سیزدهم و جلد دوّم،در تفسیر خطبه 22 و 31 و جلد پنجم در تفسیر خطبه 137 بحث کافی شده است.
:
در این جا پرسش دیگری مطرح است و آن این که اگر همه آنها مستحق قتل بودند- به سبب این که گروهی از مسلمین را حتّی قبل از جنگ کشتند-چرا امام علیه السّلام بعد از پیروزی تمام همدستان طلحه و زبیر را قصاص نفرمود؟حتی عایشه به حکم محاربه با امام مسلمین و قیام بر ضدّ حکومت اسلامی و ایجاد فساد در زمین مستحق قتل بود؛ ولی چنان که میدانیم امام علیه السّلام او را با احترام به مدینه باز گرداند؟ پاسخ این پرسش روشن است و آن این که اوضاع به قدری توفانی و شرایط بحرانی بود که اگر امام علیه السّلام دست به چنین کاری میزد مخالفان به آسانی میتوانستند تودههای عوام مسلمین را بر ضدّ او بشورانند؛لذا در نقلی از عمرو عاص میخوانیم که به عایشه گفت:
«ای کاش در روز جنگ جمل کشته شده بودی!»عایشه به او گفت:«بی پدر چرا؟»عمرو گفت:«تو از دنیا میرفتی و وارد بهشت میشدی!و ما کشتن تو را بزرگترین دستاویز بر ضدّ علی قرار میدادیم. (1)» به هر حال،این افتخاری است برای علی علیه السّلام که از آنها صرف نظر کرد و جامعه اسلامی را نجات داد.
1) 1) شرح نهج البلاغه،ابن ابی الحدید،جلد صفحه 6،322.
و من خطبة له علیه السّلام
فی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و من هو جدیر بأن یکون للخلافة و فی هوان الدنیا
(1) از خطبههای امام علیه السّلام است که در آن درباره رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و کسی که سزاوار خلافت است و همچنین از پستی دنیا سخن میگوید.
این خطبه با بیان اوصاف پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به صورت فشرده آغاز میشود.
در بخش دوّم،امام علیه السّلام به شرح ویژگیهای کسی که شایسته خلافت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله است،میپردازد و در عباراتی کوتاه حق مطلب را ادا میکند.
در بخش سوّم از تقوای الهی سخن میگوید و به یاران خود توصیه میفرماید که در کارها از شتاب و عجله بی مورد بپرهیزند و بدون تحقیق اقدامی نکنند.
1) 1) سند خطبه: فصل پایانی این خطبه را(الا و انّ هذه الدنیا...)پیش از سیّد رضی(ره)،نویسنده کتاب «تحف العقول»در آن کتاب با تفاوتهایی آورده است و نیز«ابو جعفر اسکافی»(متوفی 240 قمری)بخشی از این خطبه را در رساله خود به نام«نقض العثمانیة»ذکر کرده است. (مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 417)
و سرانجام در بخش چهارم در مذمت دنیا و دنیا پرستی و شیفتگی در مقابل زرق و برق آن سخن میگوید.
أمین وحیه،و خاتم رسله،و بشیر رحمته و نذیر نقمته.
*** أیّها النّاس،إنّ أحقّ النّاس بهذا الأمر أقواهم علیه،و أعلمهم بامر اللّه فیه.
فإن شغب شاغب استعتب،فإن أبی قوتل.و لعمری،لئن کانت الإمامة لا تنعقد حتّی یحضرها عامّة النّاس،فما إلی ذلک سبیل،و لکن أهلها یحکمون علی من غاب عنها،ثمّ لیس للشّاهد أن یرجع،و لا للغائب أن یختار.ألا و إنّی أقاتل رجلین:رجلا ادّعی ما لیس له،و آخر منع الّذی علیه.
:
او(پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله)امین وحی خدا بود،و خاتم پیامبران و بشارت دهنده به رحمت و بیم دهنده از کیفرش.
ای مردم،سزاوارترین کس برای خلافت،تواناترین افراد بر این امر و داناترینشان به فرمان خداست.(هنگامی که چنین فردی برگزیده شد)هر گاه آشوبگری به آشوب و فتنه انگیزی برخیزد از او خواسته میشود که به سوی حق باز گردد و اگر امتناع ورزد با او نبرد میشود(تا حق را بپذیرد).به جانم سوگند!اگر قرار باشد امامت و خلافت جز با حضور همه مردم منعقد نشود،هرگز راهی به سوی آن نتوان یافت؛بلکه آنها که صلاحیت رأی و نظر دارند در این باره حکم میکنند و حکم آنها نسبت به سایر مردم نافذ است؛سپس نه حاضران،حق رجوع دارند و نه غایبان حق انتخاب دیگر.آگاه باشید!
من با دو کس پیکار خواهم کرد:نخست آن کس که چیزی را ادعا کند که حق او نیست و دیگر،کسی که از دادن حقی که بر اوست،امتناع ورزد.
شایستهترین فرد برای زعامت مردم
همان گونه که ذکر شد امیر مؤمنان،علی علیه السّلام این خطبه را با بیان بخشی از ویژگیهای پیامبر خداوند صلّی اللّه علیه و آله شروع میکند و روی چهار ویژگی انگشت میگذارد؛میفرماید:«او (پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله)امین وحی خدا بود،و خاتم پیامبران و بشارت دهنده به رحمت و بیم دهنده از کیفرش» (أمین وحیه،و خاتم رسله،و بشیر رحمته و نذیر نقمته) .
در واقع تمام برنامههای پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در این چهار وصف خلاصه شده است؛چرا که نخستین برنامه آن حضرت،دریافت وحی الهی و رساندن آن به بندگان خدا با نهایت امانت است و دیگر برنامهریزی برای آیینی جاویدان و تا پایان دنیا،سپس ایجاد انگیزه برای اطاعت فرمان خدا از طریق بشارت به رحمت و بیم دادن به عذاب و کیفر او.
این صفات چهار گانه در آیات مختلف قرآن تأکید شده و بعضی از آنها مانند بشیر و نذیر بودن پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله بارها اشاره شده است.
*** سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن به سراغ شرایط امام و خلیفه مردم میرود و آن را عمدتا در دو چیز خلاصه میفرماید:«ای مردم،سزاوارترین کس برای خلافت،تواناترین افراد بر این امر و داناترینشان به فرمان خداست»( أیّها النّاس،إنّ أحقّ النّاس بهذا الأمر أقواهم علیه،و أعلمهم بامر اللّه فیه) .
در حقیقت،امام علیه السّلام به دو رکن اساسی که یکی جنبه علمی دارد و دیگر جنبه عملی اشاره کرده است؛از نظر علمی باید از همه آگاهتر باشد و از نظر عملی در امر مدیریت از همه قویتر.بسیارند کسانی که عالمند،ولی مدیر نیستند و یا مدیرند و عالم نیستند و تا
این دو دست به دست هم ندهد،اداره صحیح جامعه امکان پذیر نیست.
قرآن مجید نیز همین موضوع را در داستان بنی اسرائیل بیان فرموده است؛آن جا که پیامبر«طالوت»را به عنوان رهبری و فرماندهی آنها برگزید،و ایشان اعتراض کردند که ما سزاوارتریم؛چرا که ثروتمندان قویتری داریم.او در پاسخ اعتراضشان گفت:
«طالوت»از همه شایستهتر است؛چرا که خدا سهم بیشتری از علم و قدرت به او داده «إِنَّ اللّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ» (1).
روشن است که امام علیه السّلام با بیان این مطلب میخواهد شایستگی خود را نسبت به همه برای تصدّی امر خلافت اثبات کند؛زیرا همگان میدانستند او از همه به اصول و فروع اسلام آگاهتر و از همه در امر مدیریت و مبارزه با دشمن قویتر و پایدارتر است.
سؤال:چرا امام علیه السّلام به موضوع نص(نص پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بر خلافت او)استناد نمیجوید؟ آیا این دلیل بر آن نیست که خلافت بر اساس نص صورت نگرفته و مربوط به انتخاب شایستهترین افراد از سوی مردم است؟ پاسخ این سؤال روشن است.اگر امام علیه السّلام بر نص تکیه میکرد،بسیاری از آنها در مقام انکار بر میآمدند؛لذا بهتر این بود که بر مسلّمات خود آنها تکیه کند و با منطق خودشان آنها را ملزم سازد(این همان چیزی است که در اصطلاح منطق به آن«جدل» گفته میشود)و قرآن نیز «وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ» (2)گفته است.
جالب این که«ابن ابی الحدید»در شرح نهج البلاغه به این جا که میرسد بر خلاف جمعی که وجدان را زیر پا میگذارند و برتری علی علیه السّلام را در جنبههای علم یا مدیریت انکار میکنند،میگوید:«قبول داریم که او در این دو جهت از همه تواناتر بود و برای خلافت از همه شایستهتر؛ولی این دلیل بر نفی خلافت دیگران نمیشود؛چرا که گاه میتوان تقدیم مفضول بر فاضل کرد و شایستهتر را کنار گذاشت و به سراغ شایسته
رفت!!». (1)
آری،این منطق کسانی است که قوانین مسلّم عقلی را به رسمیت نشناسند و ترجیح مرجوح را بر راجح قبیح نشمرند؛حال آن که قبح و زشتی آن بر همه روشن است؛ولی تعصبهای کور و کر،گاه مانع از پذیرش واقعیتهای مسلّم میشود.
و در ادامه این سخن میافزاید:«(هنگامی که چنین فردی برگزیده شد)هرگاه آشوبگری به آشوب و فتنه انگیزی برخیزد از او خواسته میشود که به سوی حق باز گردد و اگر امتناع ورزد با او نبرد میشود(تا حق را بپذیرد)» (فإن شغب (2)شاغب استعتب (3)،فإن أبی قوتل) .
قرآن مجید نیز میفرماید:« «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللّهِ» ؛هر گاه دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ پردازند آنها را آشتی دهید و اگر یکی از آن دو بر دیگری تجاوز کند با گروه متجاوز پیکار کنید تا به فرمان خدا باز گردد». (4)
آن گاه امام علیه السّلام به پاسخ بهانه دیگری از بهانه جویان میپردازد و آن این که:گروهی از مخالفان،مانند معاویه و عمرو بن عاص و طلحه و زبیر یا مانند آنها که گفتند:امامت و خلافت در صورتی برای کسی مسلّم میشود که عموم مردم آن را بپذیرند.بنابر این بیعت اهل مدینه و اطراف آن با علی علیه السّلام به تنهایی کافی نیست.
امام علیه السّلام در پاسخ میفرماید:«به جانم سوگند!اگر قرار باشد امامت و خلافت جز با
1) 1) جلد 9،صفحه 328.
2) 2) «شغب»از ماده«شغب»(بر وزن شرق)به معنای فتنهانگیزی و ایجاد شرّ و فساد گرفته شده است.
3) 3) «استعتب»از ماده«عتب»و«عتاب»به معنای ملامت و سرزنش کردن به قصد بازگشت به سوی حق گرفته شده است و هنگامی که این واژه در باب استفعال به کار رود،به معنای «استرضاء»و طلب پذیرش حق میآید.
4) 4) حجرات،آیه 9.
حضور همه مردم منعقد نشود،هرگز راهی به سوی آن نتوان یافت؛(چرا که حضور عموم مسلمین بر تمام بلاد غیر ممکن است)بلکه آنها که صلاحیت رأی و نظر دارند در این باره حکم میکنند و حکم آنها نسبت به سایر مردم نافذ است» (و لعمری،لئن کانت الإمامة لا تنعقد حتّی یحضرها عامّة النّاس،فما إلی ذلک سبیل،و لکن أهلها یحکمون علی من غاب عنها) .
و در ادامه میافزاید:«بعد از آن نه حاضران،حق رجوع دارند و نه غایبان حق انتخاب دیگر» (ثمّ لیس للشّاهد أن یرجع،و لا للغائب أن یختار) .
و در پایان این قطعه از خطبه به همه مخالفان هشدار میدهد و میفرماید:«بدانید من با دو کس پیکار خواهم کرد:نخست آن کس که چیزی را ادعا کند که حق او نیست و دیگر،کسی که از دادن حقی که بر اوست،امتناع ورزد» (ألا و إنّی أقاتل رجلین:رجلا ادّعی ما لیس له،و آخر منع الّذی علیه) .
به نظر میرسد که اوّلی اشاره به معاویه است که به بهانه مطالبه خون عثمان از بیعت سرپیچی نمود؛در حالی که خون خواهی عثمان یا به وسیله فرزندان ارباب دم باید صورت گیرد و یا به وسیله امام المسلمین و کسی که مردم با او بیعت کرده بودند،یعنی علی بن ابی طالب علیه السّلام.
و دوّمی اشاره به طلحه و زبیر و مانند آنهاست که با امام علیه السّلام بیعت کردند و بعد از آن هم خودشان از آن سر باز زدند و هم معاویه و دیگران.
و این که بعضی گفتهاند:منظور،ادعای خلافت از سوی معاویه است که به هیچ وجه، حق او نبود،با تواریخ سازگار نیست؛چرا که معاویه در زمان حیات امیر مؤمنان،علی علیه السّلام معمولا ادعای خلافت نمیکرد،بلکه بر خونخواهی عثمان تأکید داشت.
:
امام در سخنان بالا برای اثبات امامت و خلافت تکیه بر نص پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در این
مسأله نکرده است و حدیث غدیر و مانند آن را ذکر نفرمود؛بلکه تکیه او بر پذیرش مردم است و این در واقع،امضای خلافت خلفای پیشین است؛لذا ابن ابی الحدید در این جا با صراحت میگوید:این بخش از کلام امام علیه السّلام دلیل بر صحت مذهب ماست و با مذهب امامیه موافقت ندارد،راه حل این شبهه چیست؟
:
در پاسخ این سؤال،چند نکته قابل توجّه است:نخست این که امام علیه السّلام برای اثبات حقانیت خود تکیه بر مسلّمات مخالفان کرده؛چرا که آنها قبول اهل حلّ و عقد (پذیرش از سوی علمای امّت)را برای ثبوت امامت و خلافت کافی میدانستند؛بنابر این با منطق خودشان(منطق جدال احسن)به آنها پاسخ میگوید؛چون اگر تکیه بر نص میکرد،زبان آنها به انکار گشوده میشد.
دیگر این که خلافت خلفای پیشین از طریق پذیرش مردم نبود؛اهل سقیفه که ابو بکر را به خلافت برگزیدند افراد معدود و محدودی بودند و خلافت عمر،تنها با نصّ ابو بکر بود و خلافت عثمان،تنها به وسیله سه یا چهار رأی از شورای شش نفری عمر صورت پذیرفت.
اضافه بر همه اینها برای به دست آوردن نظر امام علیه السّلام در مسأله خلافت،نباید تنها بر یک یا دو خطبه تکیه کرد؛بلکه باید همه کلمات آن حضرت را در این موضوع در کنار هم بچینیم و تصمیمگیری کنیم و میدانیم امام علیه السّلام بارها در نهج البلاغه در موارد متعددی در مسأله خلافت تکیه بر نص فرموده است.
أوصیکم عباد اللّه بتقوی اللّه فإنّها خیر ما تواصی العباد به،و خیر عواقب الأمور عند اللّه.و قد فتح باب الحرب بینکم و بین أهل القبلة،و لا یحمل هذا العلم إلاّ أهل البصر و الصّبر و العلم بمواضع الحقّ،فامضوا لما تؤمرون به،وقفوا عند ما تنهون عنه؛و لا تعجلوا فی أمر حتّی تتبیّنوا، فإنّ لنا مع کلّ أمر تنکرونه غیرا.
:
ای بندگان خدا،شما را به تقوای الهی(و ترس از عذاب خدا)توصیه میکنم؛چرا که تقوا بهترین چیزی است که بندگان،یکدیگر را به آن سفارش میکنند و بهترین پایان کار در پیشگاه خداست.هم اکنون درهای نبرد میان شما و(فتنه جویان از)اهل قبله گشوده شده است و این پرچم(جهاد با مسلمانان منحرف)را جز افراد بینا،با استقامت و آگاه به موارد حق بر دوش نمیکشند؛پس آن چه را به شما فرمان داده شده انجام دهید و در برابر آن چه نهی شده،توقّف نمایید و در هیچ کاری عجله نکنید تا به اندازه کافی درباره آن تحقیق کنید؛زیرا ما در برابر آن چه نمیپسندید راههای تغییر(و جایگزین)داریم.
دستوراتی درباره نبرد یا فتنه جویان
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه،اصحاب خود را برای پیکار با ظالمان و طاغیان امت
آماده میکند.در ابتدا آنها را به تقوا سفارش میفرماید و میگوید:«ای بندگان خدا،شما را به تقوای الهی(و ترس از عذاب خدا)توصیه میکنم؛چرا که تقوا بهترین چیزی است که بندگان،یکدیگر را به آن سفارش میکنند و بهترین پایان کار در پیشگاه خداست» (أوصیکم عباد اللّه بتقوی اللّه فإنّها خیر ما تواصی العباد به،و خیر عواقب الأمور عند اللّه) .
قرآن مجید نیز بر این معنا تأکید میکند که تنها کسانی گرفتار خسران نمیشوند که یکدیگر را به حق و شکیبایی سفارش کنند که نتیجه آن تقواست «وَ الْعَصْرِ إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ» .
و نیز میفرماید:« «وَ الْعاقِبَةُ لِلتَّقْوی» (1)فرجام نیک از آن تقواست»و در جای دیگر فرموده:« «وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ» (2)فرجام نیک از آن پرهیزکاران است».
امام علیه السّلام در ادامه این سخن میفرماید:«هم اکنون درهای نبرد میان شما و (فتنه جویان از)اهل قبله گشوده شده است و این پرچم(جهاد با مسلمانان منحرف)را جز افراد بینا،با استقامت و آگاه به موارد حق بر دوش نمیکشند» (و قد فتح باب الحرب بینکم و بین أهل القبلة،و لا یحمل هذا العلم إلاّ أهل البصر و الصّبر و العلم بمواضع الحقّ) .
آن گاه در ادامه میفرماید:«آن چه را به شما فرمان داده شده انجام دهید و در برابر آن چه نهی شده،توقّف نمایید و در هیچکاری عجله نکنید تا به اندازه کافی درباره آن تحقیق کنید؛زیرا ما در برابر آن چه نمیپسندید راههای تغییر داریم» (فامضوا لما تؤمرون به،و قفوا عند ما تنهون عنه؛و لا تعجلوا فی أمر حتّی تتبیّنوا،فإنّ لنا
مع کلّ أمر تنکرونه غیرا (1)) .
جمله «و لا یحمل هذا العلم» اشاره به این است که ما نخستین بار در اسلام،مجبور شدهایم که با افرادی که مدعی اسلام و اهل قبلهاند به دلیل بغی و طغیانشان پیکار کنیم و این امر برای ظاهربینان و کوته فکران،بسیار مشقتبار است؛لذا این پرچم را جز آگاهان با استقامت و کسانی که حق را از باطل به خوبی میشناسند،کسی دیگر نمیتواند بر دوش کشد.
و جملههای «فامضوا لما تؤمرون...» اشاره به این است که این راه پر مسئولیتی است؛با دقّت در آن راه،گام بردارید و کاملا گوش به فرمان باشید و نظم و انضباط را به دقّت رعایت کنید.
و جمله «فإنّ لنا مع کلّ أمر تنکرونه غیرا» اشاره به این است که در مسائل اجرایی جنگ و جزئیات کارها گاه امام و فرمانده دستوراتی میدهد که مطابق میل اکثریت مردم نیست؛مثلا دستور میدهد که از طرف شمال به بصره حمله کنید؛ولی اکثریت آن را مشکل میپندارند و ترجیح میدهند از طرف جنوب حمله کنند.امام علیه السّلام میفرماید:«در این گونه موارد؛عجله نکنید در آن جا که خلاف شرع و مصلحت نیست،ما تغییراتی میدهیم و خواست شما را تأمین میکنیم؛همچنین اگر مردم شکایتی مثلا از بعضی فرمانداران داشته باشند من همچون عثمان اصراری بر ابقای آنها ندارم و نظر مردم را در آن جا موافق شرع و مصلحت است میپذیرم و این همان موضوع انعطاف است».
یکی از ویژگیهای مدیر و فرمانده لایق آن است که به افکار مردم احترام بگذارد و در آن جا که اصول محفوظ میماند با آنها آهنگ باشد.
بعضی از شارحان نهج البلاغه،تفسیرهای دیگری برای این جمله گفتهاند که مناسب به نظر نمیرسد؛مثل این که«غیر»به معنای مصالح باشد؛یعنی اموری را که شما انکار
1) 1) «غیر»به معنای حوادث و تغییراتی است که در زندگی انسانها رخ میدهد و در خطبه یاد شده به معنای هر گونه تغییر است.
میکنید،مصالحی دارد که نمیدانید؛در حالی که تفسیر«غیر»به مصالح،با مفهوم این واژه سازگار نیست.
احتمالات دیگری نیز در کلمات بعضی از شارحان نقل شده که چون با ظاهر کلمات امام هماهنگ نبود،از آن صرف نظر کردیم.
گفتگویی با عمار یاسر در جنگ صفین
شک نیست که اگر اهل قبله و گروهی از مسلمین اقدام به اموری کنند که پایههای اسلام را متزلزل کند و یا قیام بر ضدّ حکومت اسلامی باشد،باید ارشاد شوند و از طرق مسالمتآمیز آنها را به راه حق باز گردانند؛ولی اگر به خلاف کاری خود ادامه دادند چارهای جز این نیست که آنها را با زور بر سر جای خود بنشانند و این کار برای افراد سطحینگر و کوتاه فکر خوش آیند نیست؛لذا امام علیه السّلام میفرماید:
این پرچم را تنها افراد بینا و شکیبا و عالم و آگاه بر دوش میکشند.
در حوادث جنگ صفین چنین نقل شده است:«یکی از یاران عمار یاسر میگوید:ما در جنگ صفین،همراه علی علیه السّلام تحت فرماندهی عمار بودیم.ناگاه مردی صف را شکافت و به ما رسید و گفت:عمار کدام است؟ عمار صدا زد:منم.
آن مرد گفت:سخنی دارم آشکارا بگویم یا پنهان؟ عمار گفت:اختیار با توست.
آن مرد گفت:آشکارا میگویم.من در مبارزه با معاویه و پیروانش از ساعتی که از خانه بیرون آمدم تردیدی نداشتم و میدانستم آنها گمراهند و این وضع تا دیشب ادامه داشت؛ولی خوابی دیدم که مرا مردّد ساخته است.در خواب دیدم منادی ما اذان گفت و
به یگانگی خدا و رسالت پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله شهادت داد.منادی آنها همین طور.نماز بر پا شد.همه مانند هم نماز خواندیم.همه یکنواخت تلاوت قرآن میکردیم(از خواب بیدار شدم)شک و تردید مرا فرا گرفت با خود گفتم:اگر آنها بر باطلند،پس چرا همه چیز آنها مثل ماست؟خدا میداند آن شب بر من چه گذشت! صبح خدمت امیر مؤمنان علی علیه السّلام رفتم و مطلب را با او در میان گذاشتم.امام علیه السّلام فرمود:عمار را ملاقات کردهای؟عرض کردم:نه.فرمود:او را ملاقات کن؛ببین چه میگوید و اکنون به همین جهت نزد تو آمدهام.
عمار گفت:صاحب آن پرچم سیاه را که در برابر ماست میشناسی؟او عمرو عاص است.من همراه با پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در برابر همین پرچم،سه بار جهاد کردهام و این دفعه چهارم است و او از آن سه نوبت بهتر نشده؛بلکه بدتر و فاجرتر هم شده است.آیا تو در غزوه بدر و احد و حنین شرکت داشتی؟یا پدرت شاهد آنها بوده است که برای تو خبر آورد؟او گفت:نه.
عمار گفت:موقعیت امروز ما در خدمت علی علیه السّلام همان موقعیت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در روز بدر و احد و حنین است و مرکز پرچم آنها همان مرکز پرچمهای مشرکان و احزاب است.
آیا آن لشکر و کسانی را که در آن هستند میبینی؟به خدا سوگند!من دوست داشتم که تمام آنهایی که همراه با معاویه برای مبارزه با ما آمدهاند و از اهداف ما جدایند همگی یک انسان بودند و من آن انسان را از بین میبردم...آیا حقیقت را برای تو روشن ساختم؟ آن مرد گفت:آری،بر من روشن شد.
عمار گفت:حالا هر یک از دو گروه را که میخواهی انتخاب کن». (1)
این واقعه و مانند آن نشان میدهد که ظاهر اسلامی این گروههای مخالف که پوششی برای نیّات شوم آنها بود،افراد ساده دل را فریب میداد و امام علیه السّلام با سخنان یاد شده به این گونه افراد هشدار میداد.
1) 1) شرح نهج البلاغه،ابن ابی الحدید،جلد 5،صفحه 256(با کمی تلخیص)-این داستان را «نصر بن مزاحم»در صفحه 321 کتاب صفین نیز نقل کرده است.
ألا و إنّ هذه الدّنیا الّتی أصبحتم تتمنّونها و ترغبون فیها،و أصبحت تغضبکم و ترضیکم،لیست بدارکم،و لا منزلکم الّذی خلقتم له و لا الّذی دعیتم إلیه.ألا و إنّها لیست بباقیة لکم و لا تبقون علیها؛و هی و إن غرّتکم منها فقد حذّرتکم شرّها.فدعوا غرورها لتحذیرها،و أطماعها لتخویفها؛و سابقوا فیها إلی الدّار الّتی دعیتم إلیها،و انصرفوا بقلوبکم عنها؛و لا یخنّنّ أحدکم خنین الأمة علی ما زوی عنه منها،و استتمّوا نعمة اللّه علیکم بالصّبر علی طاعة اللّه و المحافظة علی ما استحفظکم من کتابه.ألا و إنّه لا یضرّکم تضییع شیء من دنیاکم بعد حفظکم قائمة دینکم.ألا و إنّه لا ینفعکم بعد تضییع دینکم شیء حافظتم علیه من أمر دنیاکم.أخذ اللّه بقلوبنا و قلوبکم إلی الحقّ،و ألهمنا و إیّاکم الصّبر!
:
آگاه باشید!این دنیایی که شما پیوسته آن را آرزو میکنید و به آن عشق میورزید،و آن نیز گاه شما را خشمگین و گاه خشنود میسازد،خانه و منزلگاه اصلی شما نیست که برای آن آفریده شده و به سوی آن دعوت گردیدهاید.
آگاه باشید!نه دنیا برای شما باقی میماند و نه سلطه شما بر آن باقی خواهد ماند.این دنیا گرچه از جهتی شما را فریب داده،ولی از جهتی دیگر شما را از بدیهایش بر حذر داشته است؛پس به دلیل هشدارهایش از فریبندگیهایش چشم بپوشید و مظاهر
هوس انگیزش را به جهت جنبههای هشدار دهندهاش رها سازید و در این جهان به سوی سرایی که به آن دعوت شدهاید سبقت جویید و با جان و دل از دنیا پرستی روی بگردانید.
نباید هیچ یک از شما به سبب از دست دادن چیزی از دنیا همچون کنیزکان گریه سر دهد؛بلکه با صبر و استقامت بر طاعت خدا و حفظ آن چه را از کتابش بر عهده شما گذاشته نعمتهای او را نسبت به خویش کامل سازید.
آگاه باشید!اگر اساس دین و ایمان خود را حفظ کنید،از بین رفتن چیزی از دنیایتان به شما زیان نمیرساند و بدانید با تباه ساختن دین خود،آن چه را از دنیا برای خویش نگه داشتهاید سودی به حالتان نخواهد داشت.خداوند،دلهای ما و شما را به سوی حق متوجّه سازد و صبر و استقامت را به ما و شما ارزانی دارد.
این جهان منزلگاه اصلی شما نیست!
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه به ناپایداری دنیا و بیقراری آن اشاره میکند و به همگان هشدار میدهد که فریب زرق و برق آن را نخورند؛چرا که آتش افروزان جنگهای جمل و مانند آن همگی به جهت نیل به دنیا و زخارف آن گرفتار این انحرافات شدند.
امام علیه السّلام دیگران را بر حذر میدارد که راه آنان را نپویند و آن چه را که آنها میجویند نجویند و در طریق حق گام بردارند؛هر چند به شهادت منتهی شود؛میفرماید:«آگاه باشید!این دنیایی که شما پیوسته آن را آرزو میکنید و به آن عشق میورزید،و آن نیز گاه شما را خشمگین و گاه خشنود میسازد،خانه و منزلگاه اصلی شما نیست که برای آن آفریده شده و به سوی آن دعوت گردیدهاید» (ألا و إنّ هذه الدّنیا الّتی أصبحتم تتمنّونها و ترغبون فیها،و أصبحت تغضبکم و ترضیکم،لیست بدارکم،و لا منزلکم الّذی خلقتم له و لا الّذی دعیتم إلیه) .
این تعبیر اشاره به همان چیزی است که بارها در نهج البلاغه بیان شده و قرآن نیز در
بعضی از آیات به آن اشاره میکند که دنیا سرای جاویدان و جایگاه اصلی ما نیست؛بلکه منزلگاهی است موقّت که در سفر خود به سوی آخرت در آن مسکن گزیدهایم تا زاد و توشه برگیریم و به سلامت از این راه پر خوف و خطر بگذریم و به دار آخرت که به فرموده قرآن«لهی الحیوان؛حیات حقیقتی در آن است»،نایل شویم.
سپس برای تأکید بیشتر میافزاید:«آگاه باشید!نه دنیا برای شما باقی میماند و نه سلطه شما بر آن باقی خواهد ماند(هر دو رو به زوال و پایان پذیر است» (ألا و إنّها لیست بباقیة لکم و لا تبقون علیها) .
و در ادامه این سخن در پاسخ کسانی که دنیا را همواره فریبنده معرفی میکنند، میافزاید:«این دنیا گر چه از جهتی شما را فریب داده،ولی از جهتی دیگر شما را از بدیهایش بر حذر داشته است؛پس به دلیل هشدارهایش از فریبندگیهایش چشم بپوشید و مظاهر هوس انگیزش را به جهت جنبههای هشدار دهندهاش رها سازید» (و هی و إن غرّتکم منها فقد حذّرتکم شرّها.فدعوا غرورها لتحذیرها،و أطماعها لتخویفها) .
درست است که بسیاری از زرق و برقهای دنیا فریبنده و غافل کننده است؛ولی در کنار آن صحنههایی به ما نشان میدهد که هر غافلی را از خواب غفلت بیدار میکند.
درست در همان لحظهای که شخصی بر اریکه قدرت مینشیند دیگری از تخت سقوط میکند؛در همان زمانی که شخصی وارث آلاف و الوف میشود،جنازه صاحب اصلی آن اموال بر دوش انسانها روانه گورستان میگردد؛در همان زمان که نوزادی متولّد میشود و پدر و مادر خندان میشوند،در گوشه دیگری جمعی را میبینیم که برای از دست دادن عزیزان،ناله و شیون سر دادهاند!!چرا ما تنها بخش اوّل را میبینیم و از بخش دوّم غافلیم؟!این نکته مهمی است که امام علیه السّلام با عبارات پر معنای یاد شده،همگان را به آن توجّه میدهد و در کلمات قصار و عبارات دیگر نهج البلاغه نیز بر آن تأکید شده است.
در ادامه این سخن و در نتیجهگیری میفرماید:«(بنابر این)و در این جهان به سوی
سرایی که به آن دعوت شدهاید سبقت جویید و با جان و دل از دنیا پرستی روی بگردانید» (و سابقوا فیها إلی الدّار الّتی دعیتم إلیها،و انصرفوا بقلوبکم عنها) .
و باز هم ادامه میدهد:«نباید هیچ یک از شما به سبب از دست دادن چیزی از دنیا همچون کنیزکان گریه سر دهد؛بلکه با صبر و استقامت بر طاعت خدا و حفظ آن چه را از کتابش بر عهده شما گذاشته نعمتهای او را نسبت به خویش کامل سازید» (و لا یخنّنّ أحدکم خنین الأمة علی ما زوی (1)عنه منها،و استتمّوا نعمة اللّه علیکم بالصّبر علی طاعة اللّه و المحافظة علی ما استحفظکم من کتابه) .
امام علیه السّلام افراد ضعیف و ناتوانی را که به علّت از دست دادن کمی از نعمتهای دنیا قیافه عزاداران به خود میگیرند و همچون کسانی که عزیزترین عزیزانشان را از دست دادهاند گریه سر میدهند به کنیزان کم قدر و مایهای تشبیه میکند که به جهت کوچکترین ناملایمات،بلند بلند گریه میکنند و گاه از شدت بیتابی صدای گریه آنها در بینیشان میپیچد.(توجّه داشته باشید«خنین»به نوعی از گریه گفته میشود که صدای آن به سبب شدت بیتابی در بینی میپیچد).
آری،این کار بردگان ضعیف است؛بردگان دنیا و اسیران زرق و برق در حالی که اگر درست بیندیشند میفهمند که آن چه از دست رفته هر قدر مهم باشد چیز با ارزشی نیست؛زیرا اگر امروز آن را از دست ندهد فردا به هنگام مرگ با همه خداحافظی میکند و همه را از دست میدهد! به علاوه بسیاری از نعمتها از دست میرود و بعد از مدّتی به لطف خدا به دست میآید؛بنابر این بیتابی و آه و ناله و گریه بیمورد است.
و از جمله آخر استفاده میشود که یکی از عوامل بقا و دوام نعمتهای خداوند،
1) 1) «زوی»از ماده«زیّ»(بر وزن حیّ)به معنای جمع کردن و گرفتن و بردن و دور کردن است و با توجّه به این که در عبارت مزبور به صورت فعل مجهول و همراه با«عن»ذکر شده به معنای دور کردن و از دست دادن میباشد.
اطاعت فرمان او و احترام به قرآن و عمل به دستورات آن است.
در پایان این خطبه به نکته مهم دیگری اشاره میشود.هنگامی که حفظ دنیای پر زرق و برق با حفظ دین در تضادّ واقع شود،به گونهای که حفظ هر یک،سبب تضییع دیگری گردد،امام علیه السّلام میفرماید:اگر دین و ایمانتان را حفظ کنید بقیه مهم نیست«آگاه باشید!اگر اساس دین و ایمان خود را حفظ کنید،از بین رفتن چیزی از دنیایتان به شما زیان نمیرساند و بدانید با تباه ساختن دین خود،آن چه را از دنیا برای خویش نگه داشتهاید سودی به حالتان نخواهد داشت» (ألا و إنّه لا یضرّکم تضییع شیء من دنیاکم بعد حفظکم قائمة دینکم.ألا و إنّه لا ینفعکم بعد تضییع دینکم شیء حافظتم علیه من أمر دنیاکم) .
اشاره به این که غنای حقیقی در حفظ سرمایه دین و ایمان است که در زندگی جاویدان انسان همه جا راه گشای اوست؛نه مواهب مادّی زودگذر فانی؛که اینها سرمایههایی هستند خیالی و پنداری و گاه همچون حبابهای روی آب به سرعت محو میشوند.
در حدیثی که مرحوم کلینی نقل کرده میخوانیم:یکی از یاران آن حضرت هر سال به حج میآمد و با امام علیه السّلام ملاقات میکرد؛ولی مدّتی گذشت و به حج نیامد.در این هنگام یکی از یاران سرشناس آن حضرت خدمتش شرفیاب شد.حضرت احوال آن دوست را از او پرسید.آن شخص در پاسخ حضرت کوتاه آمد؛یعنی نمیخواست وضع نامناسب مالی او را بازگو کند.امام علیه السّلام فرمود:بگو ببینم دین و ایمانش چگونه است؟عرض کرد:«هو و اللّه کما تحبّ؛او به آن گونه است که شما دوست میدارید».امام علیه السّلام فرمود:«هو و اللّه الغنیّ؛ به خدا سوگند!او غنیّ و بینیاز است». (1)
سپس با این دعا کلام خود را پایان داده،عرضه میدارد:«خداوند،دلهای ما و شما را به سوی حق متوجّه سازد و صبر و استقامت را به ما و شما مرحمت کند» (أخذ اللّه
1) 1) اصول کافی،جلد 2،صفحه 216،حدیث 4.
بقلوبنا و قلوبکم إلی الحقّ،و ألهمنا و إیّاکم الصّبر!) .
بارها گفتهایم که هرگاه امکانات مادّی در مسیر اهداف سازنده معنوی به کار گرفته شود نه تنها مذموم و نکوهیده نیست؛بلکه از بهترین وسایل پیشرفت و تکامل انسان است.بدبختی از آن جا شروع میشود که این امکانات به هدف اصلی تبدیل شود و برای نیل به آن،انسان همه چیز را قربانی کند و از آنجا که در عصر و زمان آن حضرت و امامان بعد از ایشان بر اثر فتوحات مال و ثروت فراوانی به کشور اسلامی مخصوصا مرکز حکومت، سرازیر شد و بسیاری از مردم را به خود مشغول داشت این پیشوایان بزرگ،پیوسته در مذمّت دنیا سخن میگفتند و به مردم هشدار میدادند.خطبه مزبور یکی از نمونههای آن است.
و من کلام له علیه السّلام
فی معنی طلحة بن عبید اللّه و قد قاله حین بلغه خروج طلحة و الزبیر
إلی البصرة لقتاله
(1) :
از سخنان امام علیه السّلام است که درباره طلحه و هنگامی که از خروج او و زبیر به سوی بصره برای جنگ با آن حضرت آگاه شد،بیان فرمود.
این خطبه در زمانی ایراد شد که به امام علیه السّلام خبر رسید طلحه و زبیر به سوی بصره رفتهاند و قصد دارند آن جا را تصرف کنند و سپس وارد جنگ با امام علیه السّلام شوند.امام علیه السّلام برای این که روحیه یارانش را تقویت کند و پردهها را کنار بزند و طلحه و زبیر را معرفی کند
1) 1) سند خطبه: صاحب کتاب«مصادر نهج البلاغه»معتقد است:این خطبه با خطبه 22 و 135(و طبق شماره ما خطبه 137)ارتباط و اتصال دارد؛سپس میافزاید:مرحوم«شیخ طوسی»آن را در کتاب «امالی»(با تفاوتهایی)نقل کرده و«خوارزمی»نیز در کتاب«مناقب»قریب به آن را آورده است و«ابن اثیر»نیز در کتاب لغت خود به نام«نهایه»واژههای پیچیده آن را شرح داده است.(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 419).
این خطبه را ایراد فرمود.این خطبه عمدتا شامل دو بخش است:
نخست این که امام علیه السّلام میفرماید:تاکنون سابقه نداشته کسی مرا به جنگ تهدید کند؛چون همه قدرت و شجاعت مرا در جنگها دیده بودند؛بنابر این تهدید طلحه و زبیر یک تهدید بیارزش و مسخره است.
دیگر این که با بیانی منطقی و استدلالی محکم،روشن میسازد،خون خواهی عثمان -که بهانه طلحه و زبیر برای آتش افروزی جنگ است-امری است دروغین و خیالی؛چرا که طلحه بیش از هر کس دستش به خون عثمان آلوده بود و در واقع این کار از قبیل نعل وارونه زدن است.
قد کنت و ما أهدّد بالحرب،و لا أرهّب بالضّرب؛و أنا علی ما قد وعدنی ربّی من النّصر.و اللّه ما استعجل متجرّدا للطّلب بدم عثمان إلاّ خوفا من أن یطالب بدمه،لأنّه مظنّته،و لم یکن فی القوم أحرص علیه منه،فأراد أن یغالط بما أجلب فیه لیلتبس الأمر و یقع الشّکّ.و و اللّه ما صنع فی أمر عثمان واحدة من ثلاث:لئن کان ابن عفّان ظالما-کما کان یزعم-لقد کان ینبغی له أن یوازر قاتلیه،و أن ینابذ ناصریه.و لئن کان مظلوما لقد کان ینبغی له أن یکون من المنهنهین عنه،و المعذّرین فیه و لئن کان فی شکّ من الخصلتین،لقد کان ینبغی له أن یعتزله و یرکد جانبا،و یدع النّاس، معه،فما فعل واحدة من الثّلاث،و جاء بأمر لم یعرف بابه،و لم تسلم معاذیره.
:
من هیچ گاه در گذشته به جنگ تهدید نمیشدم و هرگز کسی مرا از ضرب شمشیر نمیترسانید(چرا که همه میدانستند من مرد جنگم به علاوه)من به همان وعده پیروزی که پروردگارم داده است باقیام و به آن ایمان دارم.به خدا سوگند،او(طلحه)با شتاب برای خونخواهی عثمان اقدام نکرد؛مگر به جهت این که میترسید خودش نسبت به خون عثمان بازخواست شود؛زیرا او به این کار متهم بود و در میان مردم،کسی حریصتر از او بر قتل عثمان نبود و او در واقع،میخواست با جمع آوری گروهی گرد خود
(به نام خونخواهی عثمان)غلط اندازی کند و امر را بر مردم مشتبه سازد و آنها را به شک بیندازد.
به خدا سوگند،او میبایست در مورد عثمان یکی از سه کار را انجام میداد؛ولی هرگز چنین کاری را نکرد(نخست این که)اگر فرزند عفان(یعنی عثمان)ستمکار بود-چنان که او میاندیشید-سزاوار بود با قاتلان او همکاری کند و با یارانش مبارزه نماید و اگر او مظلوم بود سزاوار بود از قتل او جلوگیری کند و برای کارهایش عذر موجهی ارائه دهد و اگر در میان این دو امر شک و تردید داشت خوب بود کنارهگیری میکرد و به گوشهای میرفت و مردم را با او تنها میگذاشت؛ولی او هیچ کدام از این سه را انجام نداد و به کاری دست زد که دلیل روشنی بر آن نبود و عذرهای ناموجهی برای کار خود آورد(نخست بر ضد او قیام کرد سپس به خونخواهی او برخاست).
کارهای ضد و نقیض طلحه دلیل رسوایی اوست
امام علیه السّلام در آغاز این خطبه اشاره به تهدیدهای طلحه و زبیر کرده،میفرماید:«من هیچ گاه در گذشته به جنگ تهدید نمیشدم و هرگز کسی مرا از ضرب شمشیر نمیترسانید(چرا که همه میدانستند من مرد جنگم و هرگز از مبارزه با دشمن هراسی ندارم)»( قد کنت و ما أهدّد بالحرب،و لا أرهّب بالضّرب) .
اشاره به این که همگان ضرب شمشیر مرا در جنگهای اسلامی دیده بودند که برترین شجاعان عرب را به خاک افکندم و نام مرا همگان با دلیری و شجاعت قرین میدانستند.تعجبآور است که چگونه طلحه و زبیر به خود اجازه میدهند مرا به جنگ تهدید کنند!با این که خودشان در جنگها حاضر و ناظر بودند.
سپس میفرماید:«(اضافه بر این)من به همان وعده پیروزی که پروردگارم داده است باقیام و به آن ایمان دارم» (و أنا علی ما قد وعدنی ربّی من النّصر) .
این تعبیر ممکن است اشاره به وعدهای باشد که خداوند به همه مؤمنان ثابت قدم داده و فرموده است:
« «إِنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ یَوْمَ یَقُومُ الْأَشْهادُ» ؛ما به یقین پیامبران خود و کسانی را که ایمان آوردهاند در زندگی دنیا و(در آخرت)و در آن روز که گواهان به پا میخیزند،یاری میدهیم». (1)
و یا اشاره به وعده خاصی باشد که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله به آن حضرت در مورد پیروزی بر ناکثان و پیمان شکنان از قبل داده بود و حتی داستان جنگ جمل را با صراحت به عایشه فرمود و او را از این کار نهی کرد که شرح آن در تواریخ معروف است. (2)
آن گاه در ادامه این سخن،پردهها را کنار میزند و نیّات شوم طلحه و زبیر را از این کار عجولانه آشکار میسازد؛میفرماید:«به خدا سوگند،او(طلحه)با شتاب برای خونخواهی عثمان اقدام نکرد؛مگر به جهت این که میترسید خودش(بر کرسی اتهام بنشیند و) نسبت به خون عثمان بازخواست شود؛زیرا به این کار متهم بود و در میان مردم،کسی حریصتر از او بر قتل عثمان نبود و او در واقع،میخواست با جمع آوری گروهی گرد خود (به نام خونخواهی عثمان)غلط اندازی کند و امر را بر مردم مشتبه سازد و آنها را به شک بیندازد» (و اللّه ما استعجل متجرّدا (3)للطّلب بدم عثمان إلاّ خوفا من أن یطالب بدمه،لأنّه مظنّته،و لم یکن فی القوم أحرص علیه منه،فأراد أن یغالط بما أجلب (4)فیه لیلتبس الأمر و یقع الشّکّ) .
و در ادامه این سخن طلحه را در افکار عمومی به محاکمه میکشد و میفرماید:«این که طلحه برای خون خواهی عثمان قیام کرد هرگز در ادعای خود صادق نبود اگر صداقت
میداشت به خدا سوگند،او میبایست در مورد عثمان یکی از سه کار را انجام میداد؛ولی نکرد(نخست این که)اگر فرزند عفان(یعنی عثمان)ستمکار بود-چنان که او میاندیشید-سزاوار بود که با قاتلان او همکاری کند و با یارانش مبارزه نماید و اگر او مظلوم بود سزاوار بود از قتل او جلوگیری کند و برای کارهایش عذرهای موجهی ارائه دهد و اگر در میان دو امر شک و تردید داشت خوب بود کناره گیری میکرد و به گوشهای میرفت و مردم را با او تنها میگذاشت» (و و اللّه ما صنع فی أمر عثمان واحدة من ثلاث:لئن کان ابن عفّان ظالما-کما کان یزعم-لقد کان ینبغی له أن یوازر (1)قاتلیه،و أن ینابذ (2)ناصریه.و لئن کان مظلوما لقد کان ینبغی له أن یکون من المنهنهین (3)عنه،و المعذّرین (4)فیه و لئن کان فی شک من الخصلتین،لقد کان ینبغی له أن یعتزله و یرکد (5)جانبا،و یدع النّاس،معه) .
سپس میفرماید:«ولی او هیچ کدام از این سه را انجام نداد و به کاری دست زد که دلیل روشنی بر آن نبود و عذرهای ناموجهی برای کار خود آورد(نخست بر ضد او قیام کرد سپس به خونخواهی او برخاست)» (فما فعل واحدة من الثّلاث،و جاء بأمر لم یعرف بابه،و لم تسلم معاذیره) .
امام علیه السّلام با این دلیل روشن منطقی از روی توطئه و دروغ طلحه پرده بر میدارد و نشان میدهد که او یک سیاست باز دروغگو است که نان را به نرخ روز میخورد؛چرا که وضع او در برابر عثمان-مطابق حصر عقلی-ممکن نبود،از این سه حالت بیرون باشد:یا او را ظالم میدانست یا مظلوم یا در شک و تردید بود؛و هر یک از اینها برخورد مناسبی
1) 1) «یوازر»از ماده«موازرة»به معنای یاری کردن است.
2) 2) «ینابذ»از ماده«منابذة»به معنای دور افکندن و مبارزه نمودن است.
3) 3) «منهنهین»به معنای کسانی است که از کاری جلوگیری میکنند و از ماده«نهنهة»(بر وزن قهقهة)گرفته شده است.
4) 4) «معذرین»به معنای کسانی است که برای کار خود یا دیگران عذری میتراشند.
5) 5) «یرکد»از ماده«رکود»به معنای راکد و ساکت شدن است.
را میطلبد؛ولی او یک روز در پشت صحنه،مردم را بر قتل عثمان تحریک میکرد و بعد از قتل عثمان،بلافاصله در مقام دفاع از او برآمد و به خونخواهی او پرداخت.این است راه و رسم سیاست بازان حرفهای مکار که گاه در یک روز مسیر خود را یک صد و هشتاد درجه تغییر میدهند!! برنامه معاویه در این ماجرا-هر چند دور بود-نیز چندان تفاوتی با«طلحه»نداشت.او هم دست روی دست گذاشت تا«عثمان»کشته شود و بعد به خونخواهی او پرداخت.
آنها در واقع به قتل عثمان راضی بودند تا جاده برای خلافت آنها هموار گردد و از این کلاه،نمدی برای خود تهیه کنند.
امام علیه السّلام در عبارات مذکور میفرماید:طلحه با قاتلان عثمان همکاری نکرد؛در حالی تاریخ میگوید او با آنها همکاری داشت.
پاسخ این سؤال روشن است:مقصود امام علیه السّلام،این است که علنا و آشکارا وارد میدان نشد؛ولی به یقین در پشت صحنه جزو کار گردانها بود.
جالب این که به گفته«ابن قتیبه»در«الامامة و السیاسة»هنگامی که«عایشه»در «بصره»خطبه میخواند که آنها را به خونخواهی عثمان تشویق کند،مردی از اشراف و بزرگان«بصره»نامهای نشان داد که«طلحه»جهت تشویق به قتل عثمان برای او نوشته بود.آن مرد خطاب به طلحه گفت:«این نامه را میشناسی؟»«طلحه»گفت:«آری»آن مرد گفت:«پس چرا تغییر موضع دادی؟دیروز ما را به قتل عثمان تشویق میکردی و امروز ما را به خونخواهی او دعوت مینمایی؟!شما چنین گفته بودید که علی از شما دعوت کرده بود تا مردم برای تصدی خلافت با شما دعوت کنند؛چون سن شما بیشتر بود؛ولی شما ابا کردید و گفتید:او به دلیل نزدیکی به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سوابقاش در اسلام بر ما مقدّم است و با او بیعت کردید؛پس چرا امروز بیعت را شکستید؟!» «طلحه»در پاسخ گفت:«او بعد از آن که خلافت را در اختیار گرفت و مردم با او بیعت کردند چنین پیشنهادی به ما کرد.ما میدانستیم او چنین کاری نخواهد کرد و اگر میکرد
مهاجران و انصار خلافت ما را نمیپذیرفتند و ما ترسیدیم اگر بیعت نکنیم کشته شویم؛ لذا از روی اکراه بیعت کردیم!!» آن مرد گفت:«این تغییر نظر شما درباره عثمان برای چیست؟»(طلحه عذر مضحکی آورد)گفت:«گروهی بر ما ایراد کردند که چرا به یاری عثمان نشتافتید؟ما هم جبران این کوتاهی را در آن دیدیم که به خونخواهی او قیام کنیم!». (1)
از این جا روشن میشود که مردم آن زمان نیز میدانستند طلحه در ادعای خود هرگز صادق نیست و از شگفتیهای تاریخ اسلام این است که«مدائنی»در کتاب«مقتل عثمان» نقل کرده است که طلحه سه روز از دفن عثمان جلوگیری کرد تا این که بعضی از صحابه به علی علیه السّلام متوسّل شدند که موجبات دفن او را فراهم سازد.طلحه کسانی را در مسیر جنازه نشاند که آن را سنگ باران کنند.سرانجام جنازه او را به نقطهای در مدینه به نام«حشّ کوکب»(محلی در نزدیکی بقیع)که یهود،مردههای خود را در آن جا دفن میکردند، آوردند.باز بعضی آن را سنگ باران کردند.علی علیه السّلام کسی را فرستاد و دستور داد از این کار خودداری کند و بدین ترتیب جنازه عثمان در«حشّ کوکب»دفن شد. (2)
1) 1) الامامة و السیاسة،جلد 1،صفحه 88-ما در جلد 5 پیام امام امیر مؤمنان علیه السّلام ذیل خطبه 137،صفحه 518 مطالب دیگری آوردهایم.
2) 2) شرح نهج البلاغه،ابن ابی الحدید،جلد 10،صفحه 6.طبری نیز همین داستان را بدون ذکر نام طلحه در جلد سوّم تاریخ خود،حوادث سال 35 در صفحه 438 آورده است؛سپس مینویسد:«معاویه در زمان حکومتش دستور داد دیوار حشّ کوکب را خراب کنند و آن را به بقیع متّصل نمایند».
و من خطبة له علیه السّلام
فی الموعظة و بیان قرباه من رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله
(1) از خطبههای امام علیه السّلام است که در آن مردم را پند و اندرز میدهد و نزدیک بودن خود را با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بیان میدارد.
این خطبه از سه بخش تشکیل شده است:
امام علیه السّلام در بخش اوّل مواعظ سودمندی با بیانات تکان دهنده برای مخاطبان خود- که در واقع همه انسانها در طول تاریخاند-بیان میفرماید و کسانی را که در خواب غفلت گرفتارند با سخنان بیدارگر خود بیدار میکند.
1) 1) سند خطبه: از جمله منابعی که بخشی از این خطبه در آن نقل شده،«غرر الحکم آمدی»است.(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 422)و از کتاب«تمام نهج البلاغه»چنین بر میآید که این خطبه در منابع دیگری بوده و اضافاتی داشته است؛از جمله«پیشگویی علی علیه السّلام درباره حجر الاسود»که به وسیله بعضی از دشمنان از مکه به بلاد دیگر منتقل میشود پس از مدّتی به جای نخست بازگردانده میشود.(کتاب تمام نهج البلاغه،صفحه 287).
در بخش دوّم این خطبه اشاره به آگاهیاش از حوادث آینده مینماید و منبع اصلی علم خود را که تعلیم پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله معرفی میدارد و تصریح میکند که من میتوانم هر یک از شما را از آغاز و پایان کارش و تمام شئون زندگانیاش آگاه سازم؛ولی از بیم این که مبادا درباره من غلو کنید و کافر شوید،خودداری میکنم.
و در بخش سوّم-که جملههای پایانی خطبه است-به این نکته مهم اشاره میکند که من در اوامر و نواهیام نسبت به شما همیشه خود،پیشگامم و پیش از آن که شما را امر و نهی کنم،خودم عمل مینمایم.
أیّها النّاس غیر المغفول عنهم،و التّارکون المأخوذ منهم.ما لی أراکم عن اللّه ذاهبین،و إلی غیره راغبین!کأنّکم نعم أراح بها سائم إلی مرعی و بیّ،و مشرب دویّ،و إنّما هی کالمعلوفة للمدی لا تعرف ماذا یراد بها!إذا أحسن إلیها تحسب یومها دهرها،و شبعها أمرها.و اللّه لو شئت أن أخبر کلّ رجل منکم بمخرجه و مولجه و جمیع شأنه لفعلت،و لکن أخاف أن تکفروا فیّ برسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله.
:
ای مردمی که(غافلید،امّا)از شما غفلت نمیشود(و تمام کردارتان را مأموران الهی ثبت میکنند)و ای کسانی که(فرمان خدا را)ترک میکنید،اما شما را ترک نمیکنند؛چه شده است که میبینم از خدا روی برتافتهاید و به غیر او روی آوردهاید؟ گویا شما گله شتران یا گوسفندانی هستید که چوپان،آنها را به چراگاه«وباخیز»و چشمهای بیماریزا میبرد(یا)شما همچون حیوان پرواری هستید که(آن را فربه میکنند تا)گارد بر گلویش نهند،ولی خودش نمیداند،چه برنامهای برای او در نظر گرفته شده است.او چنان است که هرگاه به وی نیکی شود(و مقداری علف نزد او بریزند)یک روز خود را یک عمر میپندارد و سرنوشت خود را در سیری و شکمپروری میبیند.به خدا سوگند!اگر بخواهم میتوانم هر یک از شما را از آغاز و پایان کارش و از تمام شئون زندگانیاش آگاه سازم؛ولی از آن میترسم که این کار،سبب کافر شدن شما به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله شود(و درباره من غلوّ کنید و آن حضرت را به فراموشی بسپارید).
این همه غفلت چرا؟
در آغاز این خطبه،امام علیه السّلام مخاطبان خود بلکه همه انسانها را مخاطب ساخته، میفرماید:«ای مردمی که(غافلید،امّا)از شما غفلت نمیشود(و تمام کردارتان را مأموران الهی ثبت میکنند)و ای کسانی که(دستورات خدا را)ترک میکنید،اما شما را ترک نمیکنند(و سرانجام مورد بازخواست قرار خواهید گرفت)» (أیّها النّاس غیر المغفول عنهم،و التّارکون المأخوذ منهم) .
سپس میافزاید:«چه شده است که میبینم از خدا روی برتافتهاید و به غیر او روی آوردهاید؟گویا شما گله شتران یا گوسفندانی هستید که چوپان،آنها را به چراگاه «وباخیز»و چشمهای بیماریزا میبرد» (ما لی أراکم عن اللّه ذاهبین،و إلی غیره راغبین!کأنّکم نعم أراح (1)بها سائم (2)إلی مرعی وبیّ (3)،و مشرب دویّ (4)) .
گر چه همه مسلمین دم از خدا میزنند،ولی گاه عمل گروهی نشان میدهد که به خدا پشت کرده و به دنیا و هوای نفس چسبیدهاند؛در این حال امام علیه السّلام آنها را به حیواناتی تشبیه کرده است که چوپان نا آگاه یا مغرض،آنها را در جایی به چرا میبرد که از مرتع و
1) 1) «أراح»از ماده«اراحة»به معنای باز گرداندن حیوانات به هنگام غروب به آغلها و استراحت گاهشان است؛ولی گاه به حرکت دادن حیوانات در هر زمان اطلاق میشود و در عبارت مذکور،منظور همین است.
2) 2) «سائم»در اصل به معنای کسی است که دنبال چیزی میرود؛سپس به معنای چوپانی که حیوانات را به چرا میبرد و یا حیواناتی که به چرا میروند،استعمال شده است و در عبارت مزبور به معنای چوپان است(بنابر این هم معنای متعدّی دارد و هم لازم).
3) 3) «وبیّ»(از ماده وبا)به معنای کسی است که به بیماری وبا یا هر نوع بیماری واگیردار مبتلا شده است و«مرعی وبی»در عبارت مذکور به معنای چراگاه وباخیز یا آلوده به بیماری است.
4) 4) «دویّ»از ماده«داء»به معنای بیماری گرفته شده و«دویّ»به آب یا غذایی میگویند که آلوده و بیماریزاست.
آب نوشیدنی آن بیماری و مرگ بر میخیزد؛این چوپان،همان شیطان است و این حیوانات،همان انسانهاییاند که ندای عقل را رها کرده،به فرمان هوای نفس دل بستهاند و این چراگاه بیماریزا همان وادی لذّات و مشتهیات نفسانی است که گناهان و معاصی از آن بر میخیزد و سرانجام روحانیت و معنویت را در انسان،میکشد.
و در ادامه میافزاید:«شما همچون حیوان پرواری هستید که(آن را فربه میکنند تا) گارد بر گلویش نهند،ولی خودش نمیداند،چه هدفی برای او در نظر گرفته شده است.او چنان است که هرگاه به وی نیکی شود(و مقداری علف نزد او بریزند)یک روز خود را یک عمر میپندارد و سرنوشت خود را در سیری و شکم پروری میبیند» (و إنّما هی کالمعلوفة للمدی (1)لا تعرف ماذا یراد بها!إذا أحسن إلیها تحسب یومها دهرها،و شبعها أمرها) .
امام علیه السّلام با این دو تشبیه،سرنوشت دنیا پرستان آلوده و بی بند و بار را به حیوانی تشبیه میکند که اگر او را به چرا برند به سرزمین بیماری خیز و مرگزا میبرند و اگر در آغل بماند و به صورت پروار تغذیه شود برای سربریدن آماده میشود؛بی آن که از آینده تاریک خود با خبر باشد!!او گمان میکند آن کس که نزد او علف میریزد،به او احسان میکند؛ولی نمیداند که این کار،مقدّمه ذبح اوست!! و در ادامه این سخن برای این که روشن سازد که من آگاهانه با شما سخن میگویم و از امروز و آینده شما با خبرم،به گوشهای از علم خود به اسرار غیب و حوادث آینده اشاره کرده،میفرماید:«به خدا سوگند!اگر بخواهم میتوانم هر یک از شما را از آغاز و پایان کارش و از تمام شئون زندگانیاش آگاه سازم؛ولی از آن میترسم که این کار،سبب کافر شدن شما به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله شود(و درباره من غلوّ کنید و آن حضرت را به فراموشی بسپارید)» (و اللّه لو شئت أن أخبر کلّ رجل منکم بمخرجه و مولجه (2)و جمیع
شأنه لفعلت،و لکن أخاف أن تکفروا فیّ برسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله) .
در حدیثی میخوانیم:روزی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نشسته بود،علی علیه السّلام وارد شد، پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:إنّ فیک شبها من عیسی بن مریم و لو لا أن تقول فیک طوائف من أمّتی ما قالت النّصاری فی عیسی بن مریم لقلت فیک قولا لا تمرّ بملأ من النّاس إلاّ اخذوا التّراب من تحت قدمیک یلتمسون بذلک البرکة؛تو به عیسی بن مریم علیه السّلام شباهتی داری(از نظر زهد و عبادت)و اگر از این بیم نداشتم که گروههایی از امتم درباره تو(غلوّ کنند و)همان بگویند که درباره عیسی بن مریم گفتند، سخنی درباره تو میگفتم که از کنار هیچ جمعیّتی از مردم عبور نمیکردی،مگر آن که خاک زیر قدمهای تو را برای تبرّک بر میگرفتند!». (1)
1) 1) اصول کافی،جلد 8،صفحه 57.
ألا و إنّی مفضیه إلی الخاصّة ممّن یؤمن ذلک منه.و الّذی بعثه بالحقّ، و اصطفاه علی الخلق،ما أنطق إلاّ صادقا،و قد عهد إلیّ بذلک کلّه،و بمهلک من یهلک،و منجی من ینجو،و مآل هذا الأمر.و ما أبقی شیئا یمرّ علی رأسی إلاّ أفرغه فی أذنیّ و أفضی به إلیّ.
أیّها النّاس،إنّی،و اللّه،ما أحثّکم علی طاعة إلاّ و أسبقکم إلیها،و لا أنهاکم عن معصیة إلاّ و أتناهی قبلکم عنها.
:
آگاه باشید!من این اسرار را به خاصانی که از عدم انحراف و غلوّ آنها در حق خود مطمئنم خواهم سپرد.به خدایی که محمّد صلّی اللّه علیه و آله را به حق برانگیخت و او را از میان مردم برگزید،سوگند یاد میکنم که من سخنی جز راست نمیگویم و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله همه اینها را به من تعلیم داد و از هلاکت آن کس که هلاک میشود و نجات آن کس که نجات مییابد و پایان این امر(خلافت)مرا آگاه ساخته،هیچ حادثهای بر من نمیگذرد،مگر این که او آن را در گوشم فرو خوانده و علم آن را در اختیارم گذارده است.ای مردم،به خدا سوگند!من شما را به هیچ طاعتی ترغیب نمیکنم،مگر این که خودم پیش از شما به آن عمل مینمایم و شما را از هیچ معصیتی باز نمیدارم،مگر این که خودم پیش از شما از آن دوری میجویم.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله همه چیز را به من خبر داد
با توجّه به این که امام علیه السّلام در عبارتی از بخش سابق به این نکته اشاره فرمود که من از اسرار غیب آگاهم و میتوانم از امروز و آینده هر کس خبر دهم،ولی به سبب ترس از غلوّ و افراط مردم دربارهام از آن خودداری میکنم،در ادامه این بحث به دو نکته اشاره میفرماید:
نخست این که من این اسرار را در اختیار گروهی از خاصان با ایمان و پر ظرفیت و سرّ نگهدار میگذارم و دیگر این که من آن چه میگویم از خودم نمیگویم؛همه این امور را از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله شنیدهام؛در قسمت اوّل میفرماید:
«آگاه باشید!من این اسرار را به خاصانی که از عدم انحراف و غلوّ آنها در حق خود مطمئنم خواهم سپرد» (ألا و إنّی مفضیه (1)إلی الخاصّة ممّن یؤمن ذلک منه) .
این گروه،افرادی همانند«کمیل بن زیاد»،«رشید هجری»،«اصبغ بن نباته»،«میثم تمار»و«حبیب بن مظاهر»بودهاند که هر یک حافظ بخشی از این اسرار محسوب میشدند.در تاریخ زندگی آنها میخوانیم که در مواقع حساسی پردهها را بالا میزدند و گوشهای از آن اسرار را فاش میکردند که در تواریخ مذکور است.هنگامی که شاگردان ایشان،حامل چنین اسرار و دارای چنین مقاماتی باشند،پیداست که استاد آنها در چه پایه و مقامی بوده است!! سپس به مطلب دوّم پرداخته،میفرماید:«به خدایی که محمّد صلّی اللّه علیه و آله را به حق برانگیخت و او را از میان مردم برگزید،سوگند یاد میکنم که من سخنی جز راست
1) 1) «مفضیه»در اصل از ماده«فضاء»به معنای توسعه و وسعت است؛بنابر این«افضاء»به معنای توسعه دادن است و هنگامی که کسی با دیگری تماس کامل بگیرد در حقیقت وجود را با کمک دیگری وسعت بخشیده است.این واژه به معنای خلوت کردن با کسی برای بیان اسرار نیز به کار میرود،و در جمله یاد شده به همین معناست.
نمیگویم و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله همه اینها را به من تعلیم داد و از هلاکت آن کس که هلاک میشود و نجات آن کس که نجات مییابد و پایان این امر(خلافت)مرا آگاه ساخته، (خلاصه)هیچ حادثهای بر من نمیگذرد،مگر این که او آن را در گوشم فرو خوانده و علم آن را در اختیارم گذارده است».
(و الّذی بعثه بالحقّ،و اصطفاه علی الخلق،ما أنطق إلاّ صادقا،و قد عهد إلیّ بذلک کلّه،و بمهلک من یهلک،و منجی من ینجو،و مآل هذا الأمر.و ما أبقی شیئا یمرّ علی رأسی إلاّ أفرغه (1)فی أذنیّ و أفضی به إلیّ) .
آیا تعلیم پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در مورد این اسرار به صورت بیان جزئی و مشروح هر واقعه بوده یا این که آن حضرت،اصول و کلیاتی به علی علیه السّلام آموخت که از هر بابی هزار باب گشوده میشد و یا این که موارد،مختلف بود،گاه به اصول کلی قناعت میکرد و گاه به جزئیات میپرداخت؟احتمال سوّم نزدیکتر به نظر میرسد.
این مطلب دقیقا بر ما روشن نیست و خدا و رسولش از آن آگاهترند؛ولی این قدر میدانیم که امام علیه السّلام در موارد مختلف پیش گوییهای فراوانی نسبت به آینده کرده که همه آنها دقیقا واقع شد و نمونههای مختلفی از آنها در خطبههای متعددی از نهج البلاغه بیان شده است که اگر گرد آوری شود،خود کتاب جالب و پر معنایی خواهد شد.
البتّه همان گونه که ذکر شد،هیچ یک از اینها علم غیب ذاتی-مخصوص خداوند متعال است-نمیباشد؛بلکه آموزههایی است که از آموزگار بزرگی همچون پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به آن حضرت رسیده و به تعبیری که در خطبه 128 گذشت«إنّما هو تعلّم من ذی علم» (2)و از آن جا که در بخش مهمّی از خطبه،امام علیه السّلام مردم را به ترک دنیا پرستی
دعوت کرد، در پایان خطبه نیز به این نکته مهم اشاره میکند که اگر من اجرای کاری را به شما پیشنهاد میکنم،خودم در اجرای آن پیشگامم؛میفرماید:«ای مردم،به خدا سوگند!من شما را به هیچ طاعتی ترغیب نمیکنم،مگر این که خودم پیش از شما به آن عمل مینمایم و شما را از هیچ معصیتی باز نمیدارم،مگر این که خودم پیش از شما از آن دوری میجویم» (أیّها النّاس،إنّی،و اللّه،ما أحثّکم علی طاعة إلاّ و أسبقکم إلیها،و لا أنهاکم عن معصیة إلاّ و أتناهی قبلکم عنها) .
گر چه از شرایط لازم برای امر به معروف و نهی از منکر،عامل بودن شخص آمر و ناهی محسوب نمیشود؛همان گونه که در کلام رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله نقل شده است:«مروا بالمعروف و إن لم تفعلوه و انهوا عن المنکر و إن لم تجتنبوه کلّه؛امر به معروف و نهی از منکر کنید هر چند خودتان به آن عمل نکرده باشید و نهی از منکر کنید هر چند از تمام منکرات اجتناب نکرده باشید». (1)
ولی به یقین اگر گوینده،پیش از دیگران به آن چه میگوید عمل کند تأثیر کلام او فوق العاده خواهد بود؛زیرا تأثیر عمیق سخن،هنگامی است که از دل برآید؛در این صورت، لا جرم بر دل نشیند.هنگامی شنونده باور میکند که سخن گوینده از دل بر آمده که آن را در اعمال وی مشاهده کند؛به همین دلیل پیشوایان بزرگ دین؛پیغمبر اکرم و امامان معصومعلیهم السّلام و پویندگان آنها همیشه از این روش پیروی میکردند؛در میدان جنگ در صفوف نخست جای میگرفتند و در عبادت از همه بیشتر تلاش میکردند تا آن جا که قرآن مجید گاه به پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله هشدار میدهد که این همه خود را برای عبادت به
1) 1) میزان الحکمه،جلد 6،حدیث 12776.این سخن یک نکته روانی دارد و آن این که هرگاه انسان دیگران را به خوبیها دعوت کند و از بدیها باز دارد و خودش عمل نکند،در پیش وجدان خویش شرمنده میشود و این شرمندگی او را به سوی نیکیها و پرهیز از بدیها دعوت میکند.
زحمت نیفکند: «طه ما أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقی» (1)و امیر مؤمنان علی علیه السّلام در یکی از کلماتش میفرماید:«کنّا إذا احمرّ البأس اتّقینا برسول اللّه فلم یکن أحد منّا أقرب إلی العدوّ منه؛هرگاه آتش جنگ،سخت شعلهور میشد ما به رسول خدا پناه میبردیم و در آن ساعت،هیچ یک از ما به دشمن از او نزدیکتر نبود». (2)
و میدانیم اگر علی علیه السّلام مردم را در این خطبه و خطبههای دیگر دعوت به زهد در دنیا و بی اعتنایی به زرق و برق آن میکند،خود سر آمد زاهدان روزگار است و سراسر زندگانی او گواه و شاهد بر زهد بیمانند اوست.
اگر پیشوایان کشورهای اسلامی در این مسیر حرکت داشتند یعنی خود و بستگان و اطرافیانشان پیش از دیگران به قوانین عمل میکردند،به یقین تأثیر و نفوذ سخنانشان در تودههای مردم بسیار زیاد بود.
و من خطبة له علیه السّلام
و فیها یعظ و یبین فضل القرآن و ینهی عن البدعة
(1) از خطبههای امام علیه السّلام است که در آن مردم را موعظه میکند و فضائل قرآن را بیان کرده از بدعتها نهی مینماید.
این خطبه از خطبههای مشروحی است که از مسائل مهمّی پرده بر میدارد و توصیههایی میکند که امروز نیز تمام محتوای آن زنده و برای ما سازنده است.
1) 1) سند خطبه: «ابن ابی الحدید»در شرح نهج البلاغهاش و همچنین«ابن میثم»در شرح خود مینویسند که این خطبه از نخستین خطبههایی است که بعد از بیعت با آن حضرت و بعد از قتل عثمان ایراد فرمود.این نشان میدهد که این دو شارح نهج البلاغه آن را در منبعی غیر از نهج البلاغه یافتهاند؛زیرا مرحوم سیّد رضی اشاره به آن چه آنها گفتهاند ندارد.«زمخشری»نیز در کتاب«ربیع الابرار»بخشی از این خطبه را با تفاوتهای متعدّدی نقل کرده است و بخش دیگری از این خطبه در چهار کتاب که قبل از نهج البلاغه تألیف یافته،بیان شده است(کتاب کافی؛محاسن برقی؛امالی صدوق و تفسیر عیاشی)(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 430).
این خطبه از هشت بخش تشکیل شده است:
در بخش اوّل،مواعظ سودمندی بیان فرموده و مخصوصا بر این نکته تأکید میکند که جهنّم در لابهلای شهوات و بهشت در مبارزه با شهوات نهفته شده است.
در بخش دوّم،امام علیه السّلام اهمّیّت قرآن را با ذکر ریزه کاریهایی شرح میدهد که قلوب را بیش از پیش مشتاق آیات قرآن میسازد.
در بخش سوّم،تأکید بر عمل به دستورات الهی و استقامت در کارها میفرماید.
در بخش چهارم،بار دیگر زبان به موعظه و اندرز میگشاید و مخصوصا بر موضوع مراقبت از زبان که نخستین مرحله اصلاح خویشتن و جامعه است،تأکید میفرماید.
در بخش پنجم،اهمّیّت حفظ اصالت تعلیمات اسلام و مبارزه با هر گونه بدعت را بیان میدارد.
در بخش ششم،اهمّیت قرآن و ویژگیهای آن بازگو میفرماید.
در بخش هفتم،اقسام ظلم و ستم را بر خویشتن و دیگران شرح میدهد.
و در بخش هشتم(آخرین بخش خطبه)سخنی کوتاه و پر معنایی درباره اصلاح خویشتن بیان میفرماید.
انتفعوا ببیان اللّه،و اتّعظوا بمواعظ اللّه،و اقبلوا نصیحة اللّه،فإنّ اللّه قد أعذر إلیکم بالجلیّة،و اتّخذ علیکم الحجّة،و بیّن لکم محابّه من الأعمال،و مکارهه منها،لتتّبعوا هذه،و تجتنبوا هذه،فإنّ رسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله-کان یقول:«إنّ الجنّة حفّت بالمکاره،و إنّ النّار حفّت بالشّهوات».
و اعلموا أنّه ما من طاعة اللّه شیء إلاّ یأتی فی کره،و ما من معصیة اللّه شیء إلاّ یأتی فی شهوة.فرحم اللّه امرا نزع عن شهوته،و قمع هوی نفسه، فإنّ هذه النّفس أبعد شیء منزعا و إنّها لا تزال تنزع إلی معصیة فی هوی.
:
از آن چه خداوند بیان فرموده،بهره گیرید و از مواعظ و اندرزهای او پند پذیرید و نصایح او را(با جان و دل)قبول کنید؛چه این که خداوند با دلیلهای روشن،راه عذر را به روی شما بسته و حجّت را تمام کرده است.اعمالی را که دوست دارد و آن چه را ناخوش دارد برای شما تبیین نموده است تا از آنها تبعیّت کنید و از اینها دوری گزینید؛زیرا رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله میفرمود:بهشت در میان ناراحتیها و دوزخ در میان شهوات پیچیده شده است و بدانید هیچ طاعتی نیست جز این که انسان آن را با ناراحتی انجام میدهد و هیچ معصیتی نیست جز این که با شهوت(و علاقه)مرتکب آن میشود.رحمت خدا بر کسی که خود را از شهوات جدا سازد و هوای نفس را مهار کند؛چرا که جلوگیری از نفس سرکش از مشکلترین کارهاست و این نفس،همواره به گناه و هوا پرستی میل دارد.
بهشت در ناراحتیها و جهنم در شهوات پیچیده شده است
امام علیه السّلام در آغاز این خطبه مردم جهان را مخاطب ساخته،میفرماید:«از آن چه خداوند بیان فرموده،بهره گیرید و از مواعظ و اندرزهای او پند پذیرید و نصایح او را(با جان و دل)قبول کنید» (انتفعوا ببیان اللّه،و اتّعظوا بمواعظ اللّه،و اقبلوا نصیحة اللّه) .
ممکن است بگوییم که هر سه جمله،یک حقیقت را با عبارات مختلف بیان میکند؛ ولی این احتمال نیز وجود دارد که هر یک از این جملههای سه گانه به مطلب تازهای اشاره میکند.در مرحله نخست،مردم را به بهرهگیری از بیانات الهی دستور میدهد که اشاره به اوامر و نواهی است و در مرحله دوّم از مواعظ الهی یعنی تشویق و ترغیبها و بشارت و انذارهایی که انگیزه اطاعت و ترک عصیان است،سخن میگوید.بخش سوّم، مرحله خیر خواهی است که مصالح و برکات اطاعت و ترک معصیت را-که عاید مطیعان میگردد-بیان میکند؛به این ترتیب،مراحل سه گانهای برای پیمودن مسیر قرب الی اللّه بیان شده است.
جالب توجّه این که در هر سه جمله،واژه اللّه تکرار شده؛در حالی که ممکن بود در دو جمله از ضمیر استفاده شود و این برای بیان اهمّیّت مواعظ و نصایح الهی است که مردم با شنیدن نام مبارک پروردگار،به مواعظ و نصایح او اهمّیّت بیشتری میدهند.
در ادامه این سخن،امام علیه السّلام به دلیل و برهانی متوسّل میشود و میفرماید:«چه این که خداوند با دلیلهای روشن،راه عذر را به روی شما بسته و حجّت را تمام کرده است.
اعمالی را که دوست دارد و آن چه را از آن ناخوش دارد برای شما تبیین نموده است تا از آنها تبعیّت کنید و از اینها دوری گزینید» (فإنّ اللّه قد أعذر إلیکم بالجلیّة،و اتّخذ علیکم الحجّة،و بیّن لکم محابّه (1)من الأعمال،و مکارهه منها،لتتّبعوا هذه،
1) 1) «محابّ»جمع«محبّ»(از ماده حبّ)به معنای محبوب و امر دوست داشتنی است.
و تجتنبوا هذه) .
امام علیه السّلام به این نکته اشاره میکند که سستی و کوتاهی در پذیرش مواعظ الهی و انجام دادن واجبات و ترک محرّمات با هیچ بهانهای مقبول نیست؛چرا که خداوند نسبت به همه اتمام حجّت کرده و راه قبح عقاب بلا بیان را با بیان روشن خود بسته است.
سپس به پاسخ اشکالات مقدّری میپردازد؛میفرماید:«(اگر مشاهده میکنید که اطاعت امر و نهی خدا مشکلاتی دارد،جای تعجب نیست)زیرا رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله میفرمود:
بهشت در میان ناراحتیها و دوزخ در میان شهوات پیچیده شده» (فإنّ رسول اللّه- صلّی اللّه علیه و آله-کان یقول:«إنّ الجنّة حفّت (1)بالمکاره،و إنّ النّار حفّت بالشّهوات») .
و در ادامه این سخن برای تأکید و توضیح بیشتر کلام رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله میفرماید:
«بدانید هیچ طاعتی نیست جز این که انسان آن را با ناراحتی انجام میدهد و هیچ معصیتی نیست جز این که با شهوت(و علاقه)مرتکب آن میشود؛رحمت خدا بر کسی که خود را از شهوات جدا سازد و هوای نفس را مهار کند؛چرا که جلوگیری از نفس سرکش از مشکلترین کارهاست و این نفس،همواره به گناه و هوا پرستی میل دارد» (و اعلموا أنّه ما من طاعة اللّه شیء إلاّ یأتی فی کره،و ما من معصیة اللّه شیء إلاّ یأتی فی شهوة.فرحم اللّه امرا نزع (2)عن شهوته،و قمع (3)هوی نفسه،
1) 1) «حفّت»از ماده«حف»(بر وزن کف)به معنای گرداگرد چیزی را گرفتن است.
2) 2) «نزع»از ماده«نزع»(بر وزن نبض)است.این ماده گاه با«الی»متعدی میشود و گفته میشود:«نزع الیه»یعنی به آن اشتیاق پیدا کرد و گاه با«عن»متعدی میشود و گفته میشود:«نزع عنه»یعنی از این کار خودداری کرد و در عبارت مزبور در معنای دوّم استعمال شده و در جملههای بعد(تنزع الی معصیة)به معنای اوّل به کار رفته است.(این ماده گاه بدون حرف جر متعدی میشود و گفته میشود:«نزع الشیء»یعنی آن را خراب و باطل کرد.
3) 3) «قمع»از ماده«قمع»(بر وزن منع)به معنای بازداشتن و مقهور و سرکوب کردن است.
فإنّ هذه النّفس أبعد شیء منزعا و إنّها لا تزال تنزع إلی معصیة فی هوی) .
این یک واقعیت است که انسان در مسیر اطاعت فرمان خدا اعم از عبادات و غیر آن و نیز برای کسب فضایل اخلاقی و دفع رذایل،باید راههای پر پیچ و خمی را طی کند و از فراز و نشیبها و گردنههای صعب العبور بگذرد و هر لحظه مراقب خطرهایی که از چپ و راست او را تهدید میکند باشد تا به سر منزل مقصود برسد؛ولی در مسیر گناه،نفس سرکشگویی در جاده صاف و بدون مانع و خالی از پیچ و خم با سراشیبی مطلوب حرکت میکند.همین است سرّ پاداش مطیعان و رمز کیفر عاصیان.
در حدیث جالب و پر معنایی از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم:«هنگامی که خداوند، بهشت را آفرید به جبرئیل دستور داد برو و به آن نگاهی بیفکن!جبرئیل رفت و نظری بر آن انداخت و عرضه داشت:خداوندا!به عزت و جلالت!هر کس اوصاف آن را بشنود،حتما به سوی آن میآید و در آن وارد میشود؛سپس خداوند آن را در لابهلای ناراحتیها قرار داد و باز به جبرئیل دستور داد:برو به آن نگاه دیگری بیفکن!جبرئیل رفت و نظری به آن انداخت و عرضه داشت:خداوندا!من از این میترسم که با این وصف،کسی به سراغ بهشت نرود و هنگامی که دوزخ را آفرید به جبرئیل فرمود:برو و نگاهی به آن بیفکن.
جبرئیل رفت و نگاهی به آن افکند و عرضه داشت:به عزّت و جلالت قسم هر کس اوصاف دوزخ را بشنود داخل آن نخواهد شد؛سپس خداوند آن را در لابهلای شهوات قرار داد و به جبرئیل فرمود:برو نگاه دیگری بر آن بیفکن،جبرئیل نگاهی کرد و عرضه داشت:به عزت و جلالت سوگند!من از این میترسم که همه وارد دوزخ شوند». (1)
آنها که به طاعات عشق میورزند
آن چه در این عبارت از خطبه مزبور نقل شد،یک حکم غالبی است نه دایمی؛به
1) 1) سنن ابن داوود،جلد 2،صفحه 422(حدیث 4744)و بحار الانوار،جلد 68،صفحه 72.
تعبیر دیگر اکثر طاعات،با مشکلاتی توأم است و غالب معاصی هوس انگیز و همراه با لذّات است.
این نکته نیز شایان دقت است که این حکم غالبی در مورد تودههای مردم است و گر نه اولیاء اللّه و پویندگان راه حق به جایی میرسند که از هر طاعتی لذت میبرند و به آن عشق میورزند و از هر گناهی نفرت دارند و ناراحت میشوند؛همان گونه که در روایتی از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم:«أفضل النّاس من عشق العبادة فعانقها (1)برترین مردم کسی است که عاشق عبادت باشد و آن را در آغوش گیرد».و از آن جا که مخاطبان امام علیه السّلام تودههای مردمند،نه فقط خاصان و مقربان درگاه خدا تعبیر یاد شده به صورتی که ملاحظه گردید ذکر شده است.
صدر خطبه نیز شاهد و گواه این مطلب است.قرآن مجید نیز درباره نماز و روزه میگوید:« «وَ إِنَّها لَکَبِیرَةٌ إِلاّ عَلَی الْخاشِعِینَ» ؛این کار(استعانت به نماز و روزه)کار مشکلی است،جز برای خاشعان» (2).
سؤال:در تفسیر امر به معروف و نهی از منکر گفته میشود معروف به معنای شناخته شده است؛زیرا نیکیها با روح انسان آشناست و منکر به معنای ناشناخته است؛چرا که روح انسان با بدیها ناآشناست.آیا این تفسیر مشهور با آن چه در عبارت یاد شده نقل شده منافات ندارد؟ با کمی دقت روشن میشود منافاتی در میان نیست؛زیرا شناخته بودن نیکیها و ناشناخته بودن بدیها از نظر درک کلی با جاذبههای گناه و دافعههای اطاعت منافاتی ندارد؛مثلا همه ما از علم،لذت میبریم و از جهل متنفریم؛ولی تحصیل علم مشکلات زیادی دارد که گاه افرادی از آن چشم میپوشند و در تنبلی آسایشی است که گاه افرادی به سوی آن جذب میشوند.
و اعلموا-عباد اللّه-أنّ المؤمن لا یصبح و لا یمسی إلاّ و نفسه ظنون عنده،فلا یزال زاریا علیها و مستزیدا لها.فکونوا کالسّابقین قبلکم،و الماضین أمامکم.قوّضوا من الدّنیا تقویض الرّاحل،و طووها طیّ المنازل.
:
بدانید ای بندگان خدا که انسان با ایمان،صبح و شام بر او نمیگذرد مگر این که نزد خویش متهم است.پیوسته از خود عیب میگیرد(و خویشتن را نقد میکند)و برای خود طالب تکامل و فزونی است؛بنابر این همچون پیشینیان و گذشتگان(صالح)خود باشید که قبل از شما بودند.آنها شبیه مسافری بودند که عمودهای خیمه را بر گرفته و طی طریق میکند(دنیا را گذرگاهی میدانستند به سوی سرای جاودان).
نقد خویشتن!
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه،درس مهم دیگری به پویندگان راه حق و سالکان مسیر قرب خداوند میدهد؛میفرماید:«بدانید ای بندگان خدا که انسان با ایمان،صبح و شام بر او نمیگذرد مگر این که نزد خویش متهم است.پیوسته از خود عیب میگیرد(و خویشتن را نقد میکند)و برای خود طالب تکامل و فزونی است» (و اعلموا-عباد اللّه-
أنّ المؤمن لا یصبح و لا یمسی إلاّ و نفسه ظنون (1)عنده،فلا یزال زاریا (2)علیها و مستزیدا لها) .
میدانیم یکی از حجابها و موانع راه تکامل انسان،حبّ ذات است که عیوبش را در نظرش زیبا و ضعفها را نقاط قوّت نشان میدهد؛بنابر این اگر کسی میخواهد راه پیشرفت و کمال را بپوید باید نسبت به خویشتن بدبین باشد و همواره در برابر صفات و اعمال خویش بر کرسی نقد بنشیند تا پردههای حبّ ذات را کنار زند و واقعیت خویش را آن گونه که هست ببیند.این نکته مهمی است که امام علیه السّلام در این عبارت کوتاه،طیّ سه جمله بیان فرموده است؛نخست میگوید:نسبت به خویش بدگمان باش؛سپس میفرماید:خود را نقد کن؛و سرانجام میافزاید:خود را به کمال مطلوب برسان.
در خطبه همّام که صد و ده درس اخلاقی را تشکیل میدهد نیز به همین نکته اشاره شده؛میفرماید:«فهم لأنفسهم متّهمون؛پرهیزگاران کسانیاند که خود را متهم میسازند(و از خوشبینیهای بی جا در مورد صفات و افعال خویش اجتناب میکنند).
سپس امام علیه السّلام برای تشویق مخاطبان خود-یعنی همه انسانها-به ترک دنیا پرستی، الگویی از صالحان پیشین به آنان نشان میدهد؛میفرماید:«همچون سابقین و گذشتگان(صالح)خود باشید که قبل از شما بودند.آنها شبیه مسافری بودند که عمودهای خیمه را بر گرفته و طی طریق میکند(دنیا را گذر گاهی میبیند به سوی سرای
1) 1) «ظنون»صیغه مبالغه از ماده«ظن»(به معنای گمان)است و معمولا در این موارد به معنای گمان بد به کار میرود؛بنابر این ظنون در این جا به معنای کسی است که نسبت به خویش با چشم انتقاد مینگرد و متهم میسازد و ماده«ظن»گاه به معنای چیز کم آمده؛بنابر این ظنون به افراد ضعیف و بی دست و پا گفته میشود و در خطبه یاد شده همان معنای اوّل قصد شده است.
2) 2) «زاری»به معنای عیبجو از ماده«زری»(بر وزن زرع)به معنای عیب جویی گرفته شده است.
جاویدان)» (فکونوا کالسّابقین قبلکم،و الماضین أمامکم.قوّضوا (1)من الدّنیا تفویض الرّاحل،و طووها (2)طیّ المنازل) .
1-در اسلام،همواره به حسن ظن دستور داده میشود؛ولی چرا در این جا امام علیه السّلام به بدگمانی دستور میدهد؟دلیلش روشن است،حسن ظن باید درباره دیگران باشد؛ولی درباره خود انسان که به طور طبیعی حسن ظنّ افراطی وجود دارد تا آن جا که نقطههای ضعف خود را قوّت،و صفات زشت را گاهی فضایل اخلاق میپندارد.به بد گمانی فرمان داده شده تا خویشتن دوستی افراطی تعدیل گردد.باید انسان به نقد خویش بنشیند و بدون اغماض،اعمال و رفتار و اخلاق خود را بررسی کند تا راه کمال و پیشرفت به روی او گشوده شود؛درست مانند کسی که از جاده پر خطری عبور میکند،هرگاه با دیده خوش بینی به همه چیز نگاه کند به یقین،گرفتار حوادث دردناک میشود و اگر با نگاه بدگمانی بنگرد با احتیاط از لابهلای خطرها میگذرد و به سر منزل مقصود میرسد.
باید توجّه داشت که نقّادی از خویشتن،هرگز با مسأله اعتماد به نفس منافات ندارد.
اعتماد به نفس مانند آن است که انسان،سرمایه عظیمی در اختیار داشته باشد و از وجود این سرمایه با خبر باشد؛این مطلب مانع از آن نمیشود که در به کارگیری سرمایه در یک محیط پر خطر،احتیاطهای لازم را فراموش کند.
2-امام علیه السّلام دو الگو فرا راه مخاطبان قرار داده:کسانی که در گذشته دور میزیستهاند (کالسابقین قبلکم)و کسانی که در گذشته نزدیک بودهاند(و الماضین امامکم)چرا که
بررسی زندگی هر یک از این دو گروه،درسهای آموزنده خاصی دارد.
3-امام علیه السّلام در پایان این عبارت دستور میدهد که نگرش شما به دنیا همچون کسی باشد که عمود خیمه را پایین کشیده و بساط خیمه را جمع کرده و به سوی مقصد در حرکت است و منازل میان راه را یکی پس از دیگری طی میکند و هرگز دنیا را محلّ اقامت و استقرار نمینگرد؛اتفاقا همه مشکلات دنیا پرستان از همین جا سرچشمه میگیرد که مرگ را به کلّی فراموش میکنند و زندگانی خود را در این جهان،عملا جاودان فرض میکنند؛غافل از این که گاه با چشم خود میبینیم چند ثانیه کوتاه از یک زلزله یا یک سیلاب،محصول صدها سال را بر باد میدهد و یک منطقه آباد،چنان درهم میریزد که گویی هرگز ساکنانی در آن جا نبودهاند. (1)
1) 1) هنگامی که سطور یاد شده نوشته میشد مردم کشور ما در سوک دهها هزار قربانی زلزله شدیدی که در شهر بم و اطراف آن واقع شد به سر میبردند.زلزله در 12 ثانیه(آری فقط در 12 ثانیه!)شهر آباد و سر سبز و خرّمی را به تلی از خاک تبدیل کرد.گویی شهری است که هزاران سال بر آن میگذرد و خاموش است.به یقین،میدانستیم دنیا بی اعتبار است اما تا این حد ندیده بودیم.(1382/10/5 شمسی،مطابق با دوّم ذی القعده 1424 قمری).
و اعلموا أنّ هذا القرآن هو النّاصح الّذی لا یغشّ،و الهادی الّذی لا یضلّ، و المحدّث الّذی لا یکذب.و ما جالس هذا القرآن أحد إلاّ قام عنه بزیادة أو نقصان:زیادة فی هدی،أو نقصان من عمی.و اعلموا أنّه لیس علی أحد بعد القرآن من فاقة،و لا لأحد قبل القرآن من غنی؛فاستشفوه من أدوائکم، و استعینوا به علی لأوائکم،فإنّ فیه شفاء من أکبر الدّاء:و هو الکفر و النّفاق،و الغیّ و الضّلال،فاسألوا اللّه به،و توجّهوا إلیه بحبّه،و لا تسألوا به خلقه،إنّه ما توجّه العباد إلی اللّه تعالی بمثله.
:
بدانید این قرآن،پند دهندهای است که هرگز کسی را نمیفریبد و هدایتگری است که هیچ گاه گمراه نمیسازد و سخنگویی است که هرگز دروغ نمیگوید.هیچ کس در کنار این قرآن ننشسته جز این که از کنار آن با زیاده یا نقصانی برخاسته؛زیادتی در هدایت یا نقصانی از کور دلی و جهالت.و بدانید هیچ کس با داشتن قرآن،فقر و بیچارگی ندارد و هیچ کس بدون آن غنا و بی نیازی نخواهد داشت.حال که چنین است برای درمان بیماریهای خود از قرآن شفا بطلبید و برای پیروزی بر شداید و مشکلات از آن یاری بجویید؛زیرا در قرآن شفای سختترین بیماریها یعنی کفر و نفاق و جهل و ضلالت است،بنابر این آن چه را میخواهید به وسیله قرآن از خدا بخواهید و با محبّت قرآن به سوی خدا روی آورید،و هرگز به وسیله آن از مخلوقات او چیزی نخواهید؛زیرا بندگان به چیزی مانند آن به خدا تقرّب نجستهاند.
درمان دردهای شما در قرآن است
در این بخش،امام علیه السّلام اهمّیّت قرآن مجید را،این نسخه شفا بخش آسمانی و کتابی که دروس انسانی در آن جمع است بیان میکند و پنج وصف مهم در پنج جمله بیان میدارد،میفرماید:«بدانید این قرآن،پند دهندهای است که هرگز کسی را نمیفریبد» (و اعلموا أنّ هذا القرآن هو النّاصح الّذی لا یغشّ) .
«و هدایتگری است که هیچ گاه گمراه نمیسازد» (و الهادی الّذی لا یضلّ) .
«و سخنگویی است که هرگز دروغ نمیگوید» (و المحدّث الّذی لا یکذب) .
«هیچ کس در کنار این قرآن ننشسته جز این که از کنار آن با زیاده یا نقصانی برخاسته؛ زیادتی در هدایت یا نقصانی از کور دلی و جهالت» (و ما جالس هذا القرآن أحد إلاّ قام عنه بزیادة أو نقصان:زیادة فی هدی،أو نقصان من عمی) .
«و بدانید هیچکس با داشتن قرآن،فقر و بیچارگی ندارد و هیچ کس بدون آن غنا و بینیازی نخواهد داشت» (و اعلموا أنّه لیس علی أحد بعد القرآن من فاقة،و لا لأحد قبل القرآن من غنی) .
در جملههای اوّل و دوّم و سوّم مجموعا اشاره به این حقیقت شده است که یک راهنمای خوب و هدایتگر،کسی است که نه دروغ بگوید،نه غشّ و خیانت کند و نه گرفتار گمراهی شود تا سبب انحراف دیگران گردد؛ممکن است کسی راه و چاه را به خوبی بشناسد،اما به مخاطبان خود راست نگوید و یا آنها را بفریبد و نیز ممکن است راستگو و دلسوز باشد،اما راه را پیدا نکند؛در حالی که قرآن چنین نیست؛وحی الهی است که از علم بیپایان حق سرچشمه گرفته؛نه دروغی در آن راه دارد و نه غشّ و خیانتی؛چرا که گوینده این کتاب،خداوند است و خدا از همگان بینیاز و بر همگان مشفق است.
به همین دلیل در ادامه این سخن دو نتیجه مهم برای هدایتهای قرآن ذکر کرده است:نخست این که همنشینهای قرآن پیوسته در زیاده و نقصانند:فزونی در هدایت و
کاستی در گمراهی؛و دیگر این که قرآن سرمایهای است عظیم که هر کس و هر جامعهای از آن بهره گیرد و دستوراتش را به کار بندد،نه گرفتار فقر معنوی میشود و نه فقر مادّی؛ و آنها که به آن پشت کنند گرفتار هر دو نوع فقر خواهند شد.
البتّه ممکن است کسانی باشند که اصلا در زمره پیروان قرآن قرار نگیرند؛ولی اعمال آنها هماهنگ با بخشی از تعلیمات قرآن باشد؛مثلا دروغ نگویند و خیانت نکنند و به حقوق دیگران تجاوز ننمایند،این افراد نیز به همان مقدار شاهد موفقیّت و پیشرفت و پیروزی خواهند بود و این همان چیزی است که امام علیه السّلام در واپسین ساعات عمرش بیان فرمود:«اللّه اللّه فی القرآن لا یسبقکم بالعمل به غیرکم؛خدا را خدا را فراموش نکنید در توجّه به قرآن؛نکند دیگران در عمل به آن بر شما پیشی گیرند». (1)
در این که منظور از«بعد القرآن»در جملههای یاد شده بعد از نزول قرآن است یا بعد از عمل به آن؟شارحان نهج البلاغه تفسیرهای مختلفی دارند؛ولی صحیح معنای دوّم است؛چرا که بر طرف کننده فقر معنوی و مادی،عمل به قرآن است؛نه تنها نزول بدون عمل.
در ضمن،از این جمله به خوبی استفاده میشود که اگر مسلمین جهان گرفتار ضعف و ناتوانی یا فقر و پریشانی در جهات معنوی یا مادّیاند،به جهت دوری از قرآن است؛ همچون تشنه کامانی که در کنار چشمه آب زلالی نشستهاند و ناله العطش آنها به آسمان بلند است.
سپس امام علیه السّلام با ذکر پنج جمله چنین نتیجهگیری میفرماید:«حال که چنین است برای درمان بیماریهای خود از قرآن شفا بطلبید و برای پیروزی بر شداید و مشکلات از آن یاری بجویید؛چرا که در قرآن شفای سختترین بیماریها یعنی کفر و نفاق و جهل و ضلالت است»( فاستشفوه من أدوائکم،و استعینوا به علی لأوائکم (2)،فإنّ فیه
شفاء من أکبر الدّاء:و هو الکفر و النّفاق،و الغیّ (1)و الضّلال) .
به این ترتیب،امام علیه السّلام قرآن را وسیله حلّ مشکلات و درمان بیماریهای اخلاقی و اجتماعی و معنوی میشمرد و اصول این بیماری را در چهار چیز خلاصه میکند:کفر، نفاق،جهل و ضلال؛زیرا قرآن،نور ایمان و اخلاص بر دل میپاشد و پردههای جهل و نادانی را پاره میکند و انسان را از ضلالت و گمراهی رهایی میبخشد.به یقین،جامعه آگاه و دانا و صاحب ایمان و اخلاص،هرگز در نمیماند و گرفتار مشکلی نمیشود.
و در ادامه این سخن در یک نتیجهگیری دیگر میفرماید:
«حال که چنین است،آن چه را میخواهید به وسیله قرآن از خدا بخواهید و با محبّت قرآن به سوی خدا روی آورید،و هرگز به وسیله آن از مخلوقات او چیزی نخواهید؛زیرا بندگان به چیزی مانند آن به خدا تقرّب نجستهاند» (فاسألوا اللّه به،و توجّهوا إلیه بحبّه،و لا تسألوا به خلقه،إنّه ما توجّه العباد إلی اللّه تعالی بمثله) .
از این تعبیر به خوبی استفاده میشود که قرآن،بهترین وسیله نجات و مهمترین سبب برای جلب عنایات الهی است.
جمله «و لا تسألوا به خلقه» اشاره به این است که قرآن را وسیله خودنمایی و جلب توجّه مردم و رسیدن به مقاصد دنیوی قرار ندهید؛آن گونه که از امام صادق علیه السّلام روایت شده است که میفرماید:«إنّ من النّاس من یقرء القرآن لیقال فلان قارء و منهم من یقرء القرآن لیطلب به الدّنیا و لا خیر فی ذلک و منهم من یقرء القرآن لینتفع به فی صلاته و لیله و نهاره؛(قاریان قرآن سه دستهاند)گروهی از مردم قرآن میخوانند تا(دیگران)بگویند:فلان کس قاری قرآن است و گروهی قرآن میخوانند تا به وسیله آن به منافع دنیوی برسند و در هیچ یک از اینها خیری نیست و گروهی دیگر
1) 1) «غیّ»به معنای کار جاهلانه و یا به تعبیر راغب در مفردات به معنای جهل و نادانی است که از اعتقاد فاسد سرچشمه میگیرد.
قرآن را در نمازها و شب و روز میخوانند تا از آن بهره(معنوی و الهی)گیرند.» (1)
قرآن و درمان بیماریها
درست است که در احادیث متعددی از تأثیر قرآن در شفای بیماریهای جسمی نیز سخن به میان آمده و از این کلام بزرگ الهی دور نیست که حتی مرده را زنده کند تا چه رسد به شفای بیماران،ولی آن چه در کلام مزبور میخوانیم،اشاره به درمان بیماریهای معنوی و اخلاقی است که امام علیه السّلام انگشت بر چهار نوع از این بیماریها(کفر،نفاق،جهل و گمراهی)گذارده است.امام علیه السّلام در ادامه بر توسّل به قرآن و عشق و علاقه به آن تأکید میفرماید.
این نکته نیز روشن است که منظور،توسّل و عشق و محبّتی خالی از عمل نیست.
آن چه مهم است و سبب درمان این بیماریهای اخلاقی،اجتماعی و اعتقادی میشود، آگاهی بر مضامین آیات و به کار بستن آنهاست؛همان گونه که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله از همین طریق،عقب افتادهترین جوامع بشری را به یک جامعه پیشرفته و نیرومند و سربلند مبدّل ساخت.
1) 1) اصول کافی،جلد 2،صفحه 607.(باب من حفظ القرآن...ذیل حدیث 1).
و اعلموا أنّه شافع مشفّع،و قائل مصدّق،و أنّه من شفع له القرآن یوم القیامة شفّع فیه،و من محل به القرآن یوم القیامة صدّق علیه،فإنّه ینادی مناد یوم القیامة:«ألا إنّ کلّ حارث مبتلی فی حرثه و عاقبة عمله،غیر حرثة القرآن».فکونوا من حرثته و أتباعه،و استدلّوه علی ربّکم،و استنصحوه علی أنفسکم،و اتّهموا علیه آراءکم،و استغشّوا فیه أهواءکم.
:
بدانید قرآن،شفاعت کنندهای است که شفاعتش مورد قبول و گویندهای است که سخنش مقبول است.آن کس که قرآن در روز قیامت برای او شفاعت کند مشمول شفاعت میشود و آن کس که قرآن در قیامت از وی شکایت کند گواهیاش بر ضد او پذیرفته خواهد شد؛چه این که روز قیامت،منادی صدا میزند:آگاه باشید!امروز هر کس گرفتار بذری است که افشانده و در گرو عاقبت اعمال خویش است؛جز آنان که جز آنان که بذر قرآن افشاندند.شما نیز از بذر افشانان قرآن و پیروان آن باشید.پروردگارتان را با قرآن بشناسید و خویشتن را با آن اندرز دهید و در برابر قرآن،آرای خود را متهم کنید و خواستههای نفسانی خویش را در برابر آن نادرست بشمارید.
قرآن شفاعت کننده روز جزاست!
این بخش از خطبه،همچنان درباره برکات و آثار قرآن سخن میگوید؛با این تفاوت که در بخش پیشین،سخن از برکات معنوی و مادی قرآن در این دنیا بود و در این بخش، سخن از برکات آن در جهان آخرت است و به ویژه بر شفاعت قرآن،تأکید میکند.
میفرماید:«بدانید قرآن،شفاعت کنندهای است که شفاعتش مورد قبول و گویندهای است که سخنش مقبول است.کس که قرآن در روز قیامت برای او شفاعت کند مشمول شفاعت میشود و آن کس که قرآن در قیامت از وی شکایت کند گواهیاش بر ضد او پذیرفته خواهد شد» (و اعلموا أنّه شافع مشفّع،و قائل مصدّق،و أنّه من شفع له القرآن یوم القیامة شفّع فیه،و من محل (1)به القرآن یوم القیامة صدّق علیه) .
به یقین،شفاعت قرآن با زبان حال یا با زبان قال درباره کسانی است که عامل به آن باشند و شکایت قرآن درباره کسانی است که آن را پشت سر افکنند و نسبت به آن بی اطلاع باشند. سپس در توضیح بیشتری میفرماید:«چرا که روز قیامت،منادی صدا میزند:آگاه باشید!امروز هر کس گرفتار بذری است که افشانده و در گرو عاقبت اعمال خویش است؛جز آنان که بذر قرآن افشاندند.شما نیز از بذر افشانان قرآن و پیروان آن باشید» (فإنّه ینادی مناد یوم القیامة:«ألا إنّ کلّ حارث (2)مبتلی فی حرثه و عاقبة عمله،غیر حرثة القرآن».فکونوا من حرثته و أتباعه) .
این سخن اشاره به حدیث معروف«الدنیا مزرعة الآخرة»است که هر کسی در این سرزمین،بذری میافشاند،محصول آن را روز قیامت درو میکند.امام علیه السّلام میفرماید:
شما در این مزرعه بذرهای آیات قرآن را بپاشید؛چرا که تنها بذر مفید و پر ثمر،همین بذر است و دیگران گرفتار زیان و خسراناند.آنها که اعمالشان با تعلیمات قرآن هماهنگ است،بذرافشانان قرآنند و آنها که رفتارشان بر خلاف قرآن است،از قرآن بیگانه و مبتلا و گرفتارند.
در پایان این سخن،امام علیه السّلام به این حقیقت اشاره میفرماید که باید قرآن در همه چیز،معیار و مقیاس اصلی باشد؛میفرماید:«پروردگارتان را با قرآن بشناسید و خویشتن را با آن اندرز دهید(و هرگاه نظر شما بر خلاف قرآن بود)و در برابر قرآن،آرای خود را متهم کنید و خواستههای نفسانی خویش را در برابر آن نادرست بشمارید» (و استدلّوه علی ربّکم،و استنصحوه علی أنفسکم،و اتّهموا علیه آراءکم،و استغشّوا (1)فیه أهواءکم) .
امام علیه السّلام در این چند جمله کوتاه به سه نکته مهم اشاره میفرماید:نخست این که اعتقادات صحیح را باید از قرآن گرفت؛دیگر این که اخلاق و رفتار مطلوب را از طریق قرآن کسب کرد و نکته سوّم این که قرآن باید مقیاس و معیار سنجش حق و باطل باشد.
آن چه با قرآن هماهنگ است صحیح و با ارزش و آن چه مخالف آن است،باطل و بی ارزش است.
این عبارت،تأکید دیگری است بر بطلان تفسیر به رأی و پیش داوریهای تحمیل شده بر مفاهیم قرآنی.در روایات متعددی میخوانیم:«من فسرّ برأیه آیة من کتاب اللّه فقد کفر؛کسی که با میل خود آیهای از قرآن را تفسیر کند به یقین کافر شده است». (2)
و در روایت دیگری میخوانیم که خداوند میفرماید:«ما آمن بی من فسّر برأیه
کلامی؛کسی که سخن مرا با رأی خود تفسیر کند به من ایمان نیاورده است». (1)
شایان توجّه این که استدلال به وسیله قرآن برای شناخت پروردگار،گاه از طریق دلایل توحید-که در سرتاسر قرآن نمایان است-صورت میپذیرد و گاه از طریق خود قرآن که چنین کتاب با عظمت و بینظیری از یک سو دلیل نبوّت و از سوی دیگر نشانهای از ذات پاک پروردگار است.
و این سخن درباره تمام معجزات،صادق است؛به خصوص قرآن.
تفاوت«آرا»و«اهوا»که در عبارت مذکور آمده در این است که«آرا»اشاره به اعتقادات مخالف قرآن و«اهوا»اشاره به خواستههای نفسانی ضد آن است.
1) 1) بحار الانوار،جلد 89،صفحه 107.
العمل العمل،ثمّ النّهایة النّهایة،و الإستقامة الإستقامة،ثمّ الصّبر الصّبر،و الورع الورع!«إنّ لکم نهایة فانتهوا إلی نهایتکم»،و إنّ لکم علما فاهتدوا بعلمکم،و إنّ للإسلام غایة فانتهوا إلی غایته،و اخرجوا إلی اللّه بما افترض علیکم من حقّه،و بیّن لکم من وظائفه.أنا شاهد لکم،و حجیج یوم القیامة عنکم.
:
عمل کنید،عمل کنید؛سپس به پایان رسانید،به پایان رسانید،اعتدال،اعتدال؛ سپس شکیبایی،شکیبایی؛و پارسایی،پارسایی.(بدانید)برای شما پایان و مقصدی است؛خود را به آن برسانید و برای شما نشانهای قرار داده شده؛به وسیله آن راه را پیدا کنید و اسلام هدفی دارد به هدف آن برسید.با انجام دادن فرایضی که خدا بر شماست و وظایفی که برای شما تبیین کرده،حق او را ادا کنید که(اگر چنین کنید)من مدافع شما در روز قیامت خواهم بود!
با این شرط من مدافع شما در قیامتم!
بعد از بیان ویژگیها و اهمّیّت فوق العاده قرآن مجید در عبارت پیشین،این خطبه امام علیه السّلام در این جا به بیان این حقیقت میپردازد که هدف نهایی نزول قرآن،عمل کردن
به آن بوده است؛نه تنها تلاوت و قرائت؛میفرماید:«عمل کنید،عمل کنید؛سپس به پایان رسانید،به پایان رسانید،اعتدال،اعتدال؛سپس شکیبایی،شکیبایی؛و پارسایی، پارسایی» (العمل العمل،ثمّ النّهایة النّهایة،و الإستقامة (1)الإستقامة،ثمّ الصّبر الصّبر،و الورع الورع!) .
این مراحل پنج گانه که امام علیه السّلام در این گفتار کوتاه بیان فرموده است،در حقیقت عصاره برنامه سیر و سلوک الی اللّه و تکامل انسان مطرح شده است.
نخست،انسان باید به سراغ برنامههای عملی برود،سپس آنها را نیمه کاره نگذارد و به انتها برساند و در ضمن،مراقب باشد که از راه راست منحرف نشود و بعد از آن در برابر هوای نفس و وسوسههای شیطان صبر و شکیبایی به خرج دهد و از این مرحله نیز فراتر برود؛ورع و پارسایی در برابر شبهات نیز به کار بندد و به این ترتیب به سر منزل مقصود برسد.
بعضی از شارحان نهج البلاغه گفتهاند:در جملههای پنج گانه یاد شده دوّمی و چهارمی با ثم عطف شده و سوّمی و پنجمی با واو؛به دلیل این که رسیدن به نهایت مقصود بعد از عمل ممکن میشود و از آن جا که استقامت و اعتدال،کیفیّت عمل است با «واو»عطف شده و چون صبر در برابر معصیت است و آن چه قبل از آن آمده درباره اطاعت است به«ثمّ»عطف شده و از آن جا که صبر و ورع همراه یکدیگرند با«واو»عطف شده است. (2)
البتّه تفسیرهای دیگری هم برای تعبیرات فوق ذکر شده یا ممکن است ذکر شود. در ادامه این سخن به هدفدار بودن برنامههای پنج گانه ذکر شده و نشانه وصول به این
1) 1) «الاستقامة»به معنای ملازم طریق مستقیم بودن و ثبات بر مسیر صحیح است و بعضی ارباب لغت آن را به معنای اعتدال تفسیر کردهاند که هر دو به یک معنا بازگشت میکند و گاه به معنای استوار و پا بر جا بودن نیز آمده است که در جمله مزبور هر دو احتمال وجود دارد و جمع میان این دو نیز مانعی ندارد.
2) 2) شرح نهج البلاغه،علامه خویی،جلد صفحه 10،204.
هدف اشاره کرده،میفرماید:«برای شما پایان و مقصدی است؛خود را به آن برسانید و برای شما نشانهای قرار داده شده؛به وسیله آن راه را پیدا کنید و اسلام هدفی دارد به هدف آن برسید» («إنّ لکم نهایة فانتهوا إلی نهایتکم»،و إنّ لکم علما فاهتدوا بعلمکم،و إنّ للإسلام غایة فانتهوا إلی غایته) .
امام علیه السّلام در این عبارت به نکته مهمی اشاره میکند و آن هدفدار بودن زندگی انسان و همچنین هدفمند بودن برنامههای دینی است.خداوند ما را بیهوده نیافرید و برنامههای تشریعی الهی یقینا مقصد مهمی را دنبال میکند و آن،سعادت انسان در دنیا و آخرت است.
امام علیه السّلام میفرماید:بکوشید تا به این هدف نایل شوید.مبادا در میان راه غافل شوید و توقف کنید و به سر منزل مقصود نرسید؛چه این که نشانههای راه،روشن و برنامهها حساب شده است.
منظور از«علم»(نشانه)یا اشاره به وجود مبارک خود آن حضرت و انبیا و اولیا در هر عصر و زمان است که راه را به همگان نشان میدهند و یا منظور،قرآن مجید و به تعبیری دیگر کتاب و سنّت است و یا همه اینها.
و در پایان این قطعه به صورت یک نتیجهگیری روشن میفرماید:«با انجام دادن فرایضی که خدا بر شماست و وظایفی که برای شما تبیین کرده،حق او را ادا کنید که(اگر چنین کنید)من مدافع شما در روز قیامت خواهم بود!» (و اخرجوا (1)إلی اللّه بما افترض علیکم من حقّه،و بیّن لکم من وظائفه.أنا شاهد لکم،و حجیج (2)یوم القیامة عنکم) .
منظور از«شاهد»این است که امام علیه السّلام در قیامت بر اعمال نیک و ادای حقوق الهی و استقامت آنها در راه هدف و صبر و ورع و تقوا گواهی میدهد و منظور از«حجیج»این است که در پاسخ سؤالاتی که فرشتگان الهی در دادگاه عدل خدا مطرح میکنند من از طرف شما جوابگو خواهم بود! این تعبیرات برگرفته از قرآن مجید است که میفرماید:« «یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ» ؛روز قیامت هر گروهی را با امام و رهبرشان فرا میخوانیم (1)و درباره پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در جای دیگر میخوانیم:« «وَ جِئْنا بِکَ شَهِیداً عَلی هؤُلاءِ» ؛در قیامت تو را گواه بر پیامبران قرار خواهیم داد». (2)
ألا و إنّ القدر السّابق قد وقع،و القضاء الماضی قد تورّد؛و إنّی متکلّم بعدة اللّه و حجّته.قال اللّه تعالی: «إِنَّ الَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَةُ أَلاّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ» ،و قد قلتم:ربّنا اللّه،فاستقیموا علی کتابه،و علی منهاج أمره،و علی الطّریقة الصّالحة من عبادته ثمّ لا تمرقوا منها،و لا تبتدعوا فیها،و لا تخالفوا عنها.فإنّ أهل المروق منقطع بهم عند اللّه یوم القیامة.
:
آگاه باشید!مقدّرات پیشین به وقوع پیوست و قضای(الهی)انجام یافت(و سرانجام خلافت به اهلش رسید)و من به اتکای وعدههای الهی و با دلیل و حجت او سخن میگویم.خداوند میفرماید:کسانی که گفتند:پروردگار ما خدا است،سپس در مسیر مستقیم،ثابت ماندند،فرشتگان الهی بر آنها نازل میشوند(و به آنها میگویند:) نترسید،اندوهگین مباشید و بشارت باد بر شما به آن بهشتی که به شما وعده داده میشد.شما گفتهاید:پروردگار ما خداست؛بنابر این باید بر طریقه کتاب او و راه روشن فرمانش و مسیر درست عبادتش مستقیم و ثابت بمانید.سپس از این مسیر روشن خارج نشوید و در آن بدعتی نگذارید و از آن منحرف نگردید؛چه این که آنان که خارج شوند در قیامت در پیشگاه خدا وا میمانند و به سر منزل مقصود نمیرسند.
در آغاز این بخش از خطبه،امام علیه السّلام اشاره سربستهای به حوادث گذشته میکند و میفرماید:«آگاه باشید!مقدّرات پیشین به وقوع پیوست و قضای(الهی)انجام یافت(و سرانجام خلافت به اهلش رسید)» (ألا و إنّ القدر السّابق قد وقع،و القضاء الماضی قد تورّد (1)) .
در این که منظور از«قضا»و«قدر»در این عبارت چیست؟شارحان نهج البلاغه احتمالات گوناگونی دادهاند؛ولی با توجّه به بیانات آن حضرت که بعد از این نقل شده، بعید نیست که اشاره به مسائل مربوط به زمامداری آن حضرت-که در سخنان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله پیش بینی شده بود و قیام گروهی از پیمان شکنان و مفسدان بر ضد آن حضرت-باشد.
روشن است منظور از قضا و قدر-همان گونه که در شرح این موضوع در جای خود گفتهایم-اجبار بندگان و سلب اختیار از آنها نیست؛بلکه آثار افعال اختیاری بشر نیز نوعی قضا و قدر است؛مثلا خداوند،مقدر ساخته آنها که سخت کوش و با استقامتاند در زندگی پیروز شوند و افراد تنبل و وادادهاند عقب بمانند؛گرچه این امور به اختیار انسان قرار میگیرد،ولی خداوند مسبب الاسباب آثاری برای آن قرار داده که قضا و قدر آن محسوب میشود؛البتّه قضا و قدرهای الزامی نیز هست که در خارج محدوده افعال انسانی است. (2)
سپس وظیفه مردم را نسبت به آینده بیان کرده،میفرماید:«من به اتکای وعدههای الهی و با دلیل و حجت او سخن میگویم.خداوند میفرماید:کسانی که گفتند:پروردگار ما خداست،سپس در مسیر مستقیم،ثابت ماندند،فرشتگان الهی بر آنها نازل میشوند(و به آنها میگویند:)نترسید،اندوهگین مباشید و بشارت باد بر شما به آن بهشتی که به
شما وعده داده میشد» (و إنّی متکلّم بعدة اللّه و حجّته.قال اللّه تعالی: «إِنَّ الَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَةُ أَلاّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ» ).
آن گاه در یک نتیجهگیری روشن میفرماید:«شما گفتهاید:پروردگار ما خدا است؛ «ولی ادامه آیه را فراموش نکنید)باید بر طریقه کتاب او و راه روشن فرمانهایش و مسیر درست عبادتش مستقیم و ثابت بمانید» (و قد قلتم:ربّنا اللّه،فاستقیموا علی کتابه،و علی منهاج أمره،و علی الطّریقة الصّالحة من عبادته) .
اشاره به این که گفتار بی عمل،کسی را به جایی نمیرساند و سبب ورود در بهشت و سعادت جاویدان نمیشود؛حال که اظهار ایمان کردهاید،وارد میدان عمل شوید تا مشمول وعدههای الهی در آیات مذکور شوید.
جملههای سه گانه «فاستقیموا علی کتابه...» ممکن است اشاره به اعتقاد خالص در اصول دین و اطاعت اوامر در فروع و اخلاق صالح در روحیات باشد و تا مؤمنان در این سه مرحله کار نکنند مشمول وعدههای الهی در آیه یاد شده نخواهند شد.
آن گاه خطرهای طرق انحرافی را که در کمین پویندگان این راه است بیان میفرماید:
«از این مسیر روشن خارج نشوید و در آن بدعتی نگذارید و از آن منحرف نگردید؛زیرا آنها که خارج شوند در قیامت در پیشگاه خدا وا میمانند و به سر منزل مقصود نمیرسند» (ثمّ لا تمرقوا (1)منها،و لا تبتدعوا فیها،و لا تخالفوا عنها.فإنّ أهل المروق منقطع (2)بهم عند اللّه یوم القیامة .
امام علیه السّلام در این عبارت به سه گروه از منحرفان اشاره کرده،هشدار میدهد قدم در راه آنها نگذارید:
نخست گروهی که از دین به سرعت خارج شدند؛تصوّر میکنند دین دارند؛در حالی که فاصله آنها از دین واقعی و خالص بسیار زیاد است؛همچون خوارج نهروان که در تاریخ و بر اساس روایات به«مارقین»شهرت یافتند؛تعبّد و پایبندی آنها به ظاهر دین چنان بود که افراد ناآگاه آنان را از دینداران جدّی میپنداشتند؛در حالی که از دین فقط به ظاهر و پوستهای قناعت کرده بودند و از حقیقت اسلام بیگانه بودند.
دوّم گروه بدعت گذارانند که دین را مطابق سلیقه خود تغییر میدهند و در واقع،فکر ناقص و هوای نفس خویش را بر احکام الهی مقدّم میدارند که نمونههای آن در عصر خلفا کم نبود.
سوّم،گروهیاند که آگاهانه با احکام خدا به مخالفت بر میخیزند و آن چه را با منافع زودگذرشان سازگار نیست به راحتی کنار میگذارند.جمله معروف معاویه به مردم کوفه به هنگامی که فاتحانه وارد کوفه شد و گفت:«به خدا سوگند!با شما پیکار نکردم تا نماز بخوانید و روزه بگیرید و حجّ بجا آورید و زکات دهید.شما این کارها را انجام میدهید؛من فقط برای این با شما پیکار کردم که بر شما حکومت کنم(و طبق روایتی بر گردن شما سوار شوم)» (1)نمونه روشنی از آن است.
مسلّما کسانی که در این راههای انحرافی گام نگذارند و گرفتار وسوسههای شیطان و هوای نفس نشوند کسانیاند که«ربنا اللّه»گفتهاند و در طریق مستقیم،گام نهادند و فرشتگان پروردگار بر آنها نازل میشوند و به آنها بشارت بهشت میدهند.
1) 1) این سخن را بسیاری از مورخان و محدثان در کتابهای خود نقل کردهاند؛از جمله در مصنّف ابن ابی شیبه(جلد 7،صفحه 251)و تاریخ دمشق(جلد 52،صفحه 380)و البدایة و النهایة ابن کثیر(جلد 8،صفحه 14)و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید(جلد 16،صفحه 15)نقل شده است و در ذیل بعضی از این نقلها آمده است که با صراحت گفت:من هر شرطی را با هر کس کردهام زیر پای خود قرار دادهام(اشاره به این که به شرایط صلح با امام حسن علیه السّلام پای بند نیستم).
استقامت در مسیر ولایت
در بعضی از روایات در تفسیر جمله «ثُمَّ اسْتَقامُوا» (برگرفته از آیه 30 سوره فصلت)آمده است که این جمله اشاره به ولایت است.امام علی بن موسی الرضا علیه السّلام در پاسخ کسی که از تفسیر استقامت در آیه یاد شده سؤال کرده بود،فرمود:«هی و اللّه ما أنتم علیه؛منظور از استقامت به خدا سوگند!همان چیزی است که شما دارید». (1)
البتّه استقامت و ثبات بر جاده مستقیم در دین،مفهوم گستردهای دارد که یک مصداق بارز آن ولایت اهل بیت است.
سؤال:بشارتی را که فرشتگان به مؤمنان ثابت قدم میدهند آیا در لحظه مرگ است یا در زمان زندگی در این دنیا یا در قیامت؟آیا این بشارت برای مؤمنان احساس میشود یا خیر؟ پاسخ:بی شک،فرشتگان-طبق صریح آیات قرآن-در لحظات حساس در همین زندگی دنیا به یاری مؤمنان شتافتند؛برای نمونه در جنگ بدر و احزاب (2)البتّه مؤمنان آنها را ندیدند؛ولی امدادهای غیبی آنها را در جهت پیروزی در میدان جنگ مشاهده کردند.
از روایات استفاده میشود که بشارت فرشتگان که در آیه یاد شده(آیه 31 سوره فصلت)به آن اشاره شده،مربوط به لحظه مرگ یا صحنه محشر است و جمله نحن أولیاؤکم فی الحیاة الدّنیا به صورت:«و نحن کنّا أولیاؤکم فی الحیاة الدّنیا» تفسیر شده؛یعنی ما در زندگی دنیا یار و یاور شما بودیم و در لحظه احتضار و قیامت شما را یاری خواهیم کرد.
در تفسیر مجمع البیان از امام صادق علیه السّلام چنین نقل شده:«ألاّ تخافوا ما تقدمون
علیه و لا تحزنوا ما خلّفتم و أبشروا بالجنّة الّتی کنتم توعدون فی الدّنیا؛ فرشتگان(در لحظه مرگ)به آنها میگویند:«از آن چه در پیش رو دارید نترسید و نسبت به آن چه در دنیا پشت سر گذاشتید غمگین نباشید.بشارت به شما به آن بهشتی که در دنیا به شما وعده داده میشد». (1)
1) 1) مجمع البیان،ذیل آیه مورد بحث.
ثمّ إیّاکم و تهزیع الأخلاق و تصریفها،و اجعلوا اللّسان واحدا،و لیخزن الرّجل لسانه،فإنّ هذا اللّسان جموح بصاحبه.و اللّه ما أری عبدا یتّقی تقوی تنفعه حتّی یخزن لسانه.و إنّ لسان المؤمن من وراء قلبه،و إنّ قلب المنافق من وراء لسانه:لأنّ المؤمن إذا أراد أن یتکلّم بکلام تدبّره فی نفسه، فإن کان خیرا أبداه،و إن کان شرّا واراه.و إنّ المنافق یتکلّم بما أتی علی لسانه لا یدری ماذا له،و ماذا علیه.و لقد قال رسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله-:«لا یستقیم إیمان عبد حتّی یستقیم قلبه.و لا یستقیم قلبه حتّی یستقیم لسانه».فمن استطاع منکم أن یلقی اللّه تعالی و هو نقیّ الرّاحة من دماء المسلمین و أموالهم،سلیم اللّسان من أعراضهم،فلیفعل.
:
سپس بر حذر باشید از درهم شکستن فضایل اخلاقی و دگرگون ساختن آن.یک زبان باشید(و همیشه حق بگویید)انسان باید زبان خود را نگه دارد؛زیرا این زبان،سرکش است و صاحبش را به هلاکت میافکند.به خدا سوگند!باور نمیکنم بندهای که زبانش را حفظ نکند،به درجهای از تقوا برسد که به حالش سودمند گردد،(بدانید،)زبان مؤمن، پشت قلب او قرار دارد و قلب منافق،پشت زبان اوست؛چون مؤمن هرگاه بخواهد سخنی بگوید نخست میاندیشد؛اگر خیر بود اظهار میکند و اگر شرّ بود آن را پنهان میسازد؛ ولی منافق آن چه بر زبانش جاری میشود میگوید؛در حالی که نمیداند کدام به سود
اوست و کدام به زیان او.رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:ایمان هیچ بندهای صاف و استوار نخواهد شد تا قلبش صاف شود و هیچ گاه قلبش صاف و استوار نخواهد شد تا زبانش چنین گردد.
هر کس از شما بتواند خدا را در حالی ملاقات کند که دستش از خون و اموال مسلمانان پاک باشد و زبانش از تعدی بر آبروی آنان سالم بماند،باید چنین کند(که نجات در آن است).
فرق مؤمن و منافق در اصلاح زبان است
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه مسائل مهمی در رابطه با تهذیب اخلاق و پاکسازی روح و جان از رذایل اخلاقی را بیان میفرماید و به نکات بسیار مهمی که کلید اصلاح اخلاق است،اشاره میکند؛نخست میفرماید:«سپس بر حذر باشید از در هم شکستن فضایل اخلاقی و دگرگون ساختن آن» (ثمّ إیّاکم و تهزیع الأخلاق و تصریفها (1)) .
با توجّه به این که«تهزیع»از مادّه«هزع»(بر وزن نظم)به معنای درهم شکستن گرفته شده،گویی امام علیه السّلام فضایل اخلاقی را همچون بنای استوار یا گوهری شاهوار میشمرد که انحراف از آن به منزله تخریب و در هم شکستن و دگرگون ساختن آن است؛بنایی که اگر در هم شکسته شد،مایه بدبختی و درماندگی است و گوهری که اگر در هم بشکند ارزش خود را به کلّی از دست میدهد.نه تنها افراد بلکه جوامع بشری هرگاه فضایل اخلاقی را از دست دهند رو به تباهی و نابودی و انقراض میروند:
اقوام روزگار به اخلاق زندهاند قومی که گشت فاقد اخلاق،مردنی است
آن گاه انگشت روی یکی از مهمترین مسائل اخلاقی میگذارد که بدون آن،کسی در مسیر تهذیب نفس میتواند گام بردارد و آن اصلاح زبان است و در این زمینه چند دستور
1) 1) «تصریف»به معنای تغییر دادن و دگرگون ساختن است.
مهم میدهد؛نخست میفرماید:«یک زبان باشید» (و اجعلوا اللّسان واحدا) .
این تعبیر در مقابل تعبیر«ذو اللسانین»(افراد دو زبان)است که اشاره به منافقان میباشد،در حضور فرد چیزی میگویند و در غیاب او چیز دیگر؛هنگامی که مؤمنان را ملاقات میکنند میگویند ما ایمان آوردهایم؛ولی موقعی که جلسات خصوصی با شیطان صفتان تشکیل میدهند میگویند ما با شماییم،ما اینها را مسخره میکنیم؛ «وَ إِذا خَلَوْا إِلی شَیاطِینِهِمْ قالُوا إِنّا مَعَکُمْ إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ» (1).
بدیهی است در جامعهای که افراد دو چهره و دو زبان و منافق و بیبهره از صداقت نفوذ کنند،اعتماد و محبّت و همدلی که مهمترین سرمایه زندگی اجتماعی است بر باد میرود و محیط زندگی به جهنّم سوزانی تبدیل میشود که همه با بدبینی به یکدیگر مینگرند و همه از هم وحشت دارند.
در دوّمین دستور میفرماید:«انسان باید زبان خود را نگه دارد؛زیرا این زبان،سرکش است و صاحبش را به هلاکت میافکند» (و لیحزن الرّجل لسانه،فإنّ هذا اللّسان جموح (2)بصاحبه) .
تشبیه زبان به یک مرکب سرکش،تشبیه جالب و عجیبی است؛چرا که زبان، سادهترین عضوی است که در اختیار انسان است و به آسانی آن را به گردش در میآورد؛ ولی گاه هوای نفس و وساوس شیطانی آن چنان بر انسان غلبه میکند که مهار زبان را از دست او میگیرد؛همچون مرکب چموش و سرکشی که زمام اختیار از صاحبش گرفته و او را به سوی پرتگاه میبرد.بهترین وسیله برای محفوظ ماندن از این خطر،آن است که انسان کمتر سخن بگوید.منظور از نگهداری زبان،همین است؛نه این که اصلا سخن نگوید؛زیرا زبان مهمترین وسیله تعلیم و تربیت و انتقال علوم و تجربهها و ذکر خداوند
متعال است.
در ادامه این سخن در تأکید همین مطلب میفرماید:«به خدا سوگند!باور نمیکنم بندهای زبانش را حفظ نکند،به درجهای از تقوا برسد که به او سود نبخشد» (و اللّه ما أری عبدا یتّقی تقوی تنفعه حتّی یخزن لسانه) .
این تأکید امام علیه السّلام که با سوگند به ذات پاک خدا مقرون شده،اشاره به آن چیزی است که همه پویندگان راه حق و ارباب سیر و سلوک قائلاند که نخستین گام در این راه را اصلاح زبان میشمارند و تا کسی از این گردنه صعب العبور نگذرد،هرگز به حقیقت تقوا و پرهیزکاری و قرب الی اللّه نخواهد رسید.
سپس در ادامه سخن برای بیان اهمّیّت حفظ زبان،یکی از تفاوتهای مؤمنان و منافقان را در همین موضوع بر میشمرد و میفرماید:«زبان مؤمن،پشت قلب او قرار دارد و قلب منافق،پشت زبان اوست؛چرا که مؤمن هرگاه بخواهد سخنی بگوید نخست میاندیشد؛اگر خیر بود اظهار میکند و اگر شرّ بود آن را پنهان میسازد؛ولی منافق آن چه بر زبانش جاری میشود میگوید؛در حالی که نمیداند کدام به سود اوست و کدام به زیان او» (و إنّ لسان المؤمن من وراء قلبه،و إنّ قلب المنافق من وراء لسانه:
لأنّ المؤمن إذا أراد أن یتکلّم بکلام تدبّره فی نفسه،فإن کان خیرا أبداه،و إن کان شرّا واراه.و إنّ المنافق یتکلّم بما أتی علی لسانه لا یدری ماذا له،و ماذا علیه) .
به یقین،زبان هر کس در دهان اوست و قلب-خواه به معنای این عضو مخصوصی که در وسط سینه است تفسیر شود و یا به معنای عقل-از زبانش جداست و ظاهرا میان مؤمن و منافق،فرقی نیست؛ولی در بیان حضرت،کنایه لطیفی است برای بیان این معنا که مؤمن،اوّل میاندیشد و سپس سخن میگوید؛ولی منافق؛اوّل سخن میگوید و سپس میاندیشد؛همان گونه که امام علیه السّلام در ادامه سخنش تفسیر فرموده است.
قابل توجّه این که همین معنا در کلمات قصار امام علیه السّلام به صورت دیگری ذکر شده
است؛میفرماید:«لسان العاقل وراء قلبه قلب الأحمق وراء لسانه؛زبان عاقل در پشت قلب اوست،در حالی که قلب احمق در پشت زبان او قرار دارد». (1)
نیز در روایت دیگری از آن حضرت نقل شده است:«قلب الأحمق فی فیه و لسان العاقل فی قلبه؛قلب احمق در دهان اوست و زبان عاقل در قلب اوست». (2)
همه این عبارات،یک حقیقت را دنبال میکند که مؤمن و عاقل میاندیشد و میگوید و احمق و منافق میگوید و نمیاندیشد.
پرسش:منافقان معمولا افرادی هوشیار و در کارهای تخریبی خود دارای برنامهها و نقشههای دقیقاند؛چگونه میتوان آنها را احمق یا کسی که«لا یدری ماذا له و ماذا علیه ؛نمیداند که چه چیزی به سود و چه چیز به زیان است»معرفی کرد؟! پاسخ:با دقت در آیات مربوط به منافقان در قرآن مجید،پاسخ این سؤال را میتوان دریافت و آن این که گرچه منافقان در مراحل ابتدایی،دارای هوش و نقشههای شیطنتآمیزاند و به همین دلیل،خود را هوشمند و مؤمنان راستین را سفیهان میپندارند،ولی در مرحله نهایی سفیه واقعی آنهایند؛قرآن مجید میگوید:« «وَ إِذا قِیلَ لَهُمْ آمِنُوا کَما آمَنَ النّاسُ قالُوا أَ نُؤْمِنُ کَما آمَنَ السُّفَهاءُ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَ لکِنْ لا یَعْلَمُونَ» ؛و هنگامی که به آنها گفته شود:همانند(دیگر)مردم ایمان بیاورید،میگویند:آیا همچون ابلهان ایمان بیاوریم؟!بدانید اینها همان ابلهانند؛ ولی نمیدانند». (3)
بنابر این در یک محاسبه دقیق،حماقت آنها و هوشیاری مؤمنان روشن میشود؛ چه آن که خط نفاق،خواه ناخواه خود را نشان میدهد و سبب رسوایی دنیا و آخرت میشود و منافقان،سرمایههای اصلی خود را از دست میدهند؛بی آن که بهرهای برای
سعادت جاویدانشان از آن ببرند.
سپس در ادامه این سخن،امام علیه السّلام به حدیث پر معنایی از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله استدلال میکند و میگوید:«رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله فرمود:ایمان هیچ بندهای صاف و استوار نخواهد شد تا قلبش صاف شود و هیچ گاه قلبش صاف و استوار نمیشود تا زبانش چنین گردد» (و لقد قال رسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله-:«لا یستقیم إیمان عبد حتّی یستقیم قلبه.و لا یستقیم قلبه حتّی یستقیم لسانه») .
رابطهای که میان اصلاح زبان و قلب و ایمان در این حدیث آمده،دقیق و حساب شده است.تجربه نشان داده که آلودگی زبان به انواع گناهان و سخنان لغو و بیهوده،قلب را تاریک و روح را تهی از معنویت میکند و بدیهی است هنگامی که قلب،تاریک شود جای درخشش نور ایمان نخواهد بود.قرآن مجید در یک تعبیر حساب شده میگوید:« «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ قُولُوا قَوْلاً سَدِیداً یُصْلِحْ لَکُمْ أَعْمالَکُمْ» ؛ای کسانی که ایمان آوردهاید،تقوای الهی پیشه کنید و سخن حق بگویید تا خدا اعمال شما را اصلاح کند». (1)
بنابر این رابطه لازم و ملزوم بودن اصلاح زبان و اصلاح قلب و اصلاح ایمان،یک رابطه روشنی است؛هر چند بعضی از شارحان نهج البلاغه در توجیه آن به زحمت افتادهاند.
البتّه نمیتوان انکار کرد که عکس این معنا نیز صادق است؛یعنی قوّت ایمان؛باعث نورانیّت قلب و نورانیّت قلب،باعث اصلاح زبان میشود و به تعبیر روشنتر این امور سه گانه،تأثیر متقابل در یکدیگر دارد؛ولی آن چه در حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آمده بارزتر است.
آن چه در جملههای بالا آمد همه مربوط به اصلاح زبان بود که مهمترین گام در راه خودسازی و قرب الی اللّه است. آن گاه امام علیه السّلام به سه موضوع مهم دیگر در پایان این عبارت از خطبه اشاره کرده،میفرماید:«هر کس از شما بتواند خدا را در حالی ملاقات کند که دستش از خون و اموال مسلمانان پاک باشد و زبانش از تعدی بر آبروی آنان سالم
1) 1) سوره احزاب،آیات 70 و 71.
بماند،باید چنین کند» (فمن استطاع منکم أن یلقی اللّه تعالی و هو نقیّ الرّاحة من دماء المسلمین و أموالهم،سلیم اللّسان من أعراضهم،فلیفعل) .
به یقین چنین کسی از تقوای فراوانی برخوردار است و در سایه آن مشمول برترین عنایات الهی خواهد شد.
چه تقوایی از این بالاتر که اذیت و آزار انسان به هیچ کس نرسد و اصول سه گانه احترام انسانها را رعایت کند؛احترام جان و مال و آبرو.
این موضوع به قدری مهم است که رعایت آن،نشانه مسلمان بودن است و ترک آن دلیل بر بیگانگی از اسلام است.
در حدیث معروفی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم:«المسلم من سلم المسلمون من لسانه و یده؛مسلمان،کسی است که مسلمانان از زبان و دست او در امان باشند و کمترین تعرضی به جان و مال و آبروی افراد نداشته باشد». (1)
حتی در حدیث دیگری امام صادق علیه السّلام مطلب را از دایره اسلام و مسلمین فراتر برده، میفرماید:«المسلم من سلم النّاس من یده و لسانه و المؤمن من ائتمنه النّاس علی أموالهم و انفسهم؛مسلمان،کسی است که مردم از دست و زبانش در امان باشند و مؤمن کسی است که مردم او را بر مال و جان خود امین بشمرند». (2)
این یک قطعه گوشت ساده که آن را زبان مینامیم هم از نظر ظاهر و هم از نظر باطن، مسئولیتهای بزرگی به عهده دارد.اگر اندکی در سخن گفتن افراد دقیق شویم،میبینیم زبان با سرعت عجیبی در دهان گردش میکند و با شتاب،مقاطع حروف را مشخص
میکند و باز با سرعت شگفتآوری کلمات و جملهها را میسازد و هرگز خسته نمیشود! اگر کمی مسیر حرکت خود را اشتباه کند،کلمات مهمل و گاه خندهآور ایجاد میشود! و نیز به هنگام غذا خوردن با سرعت و دقت بینظیری لقمه غذا را به زیر دندانها میفرستد و خود را به عقب میکشد تا غذا در زیر چکشهای دندان نرم شود.اگر در هفته،یا ماه و سال یک بار در این کار دقیق اشتباه کند و لای دندانها بماند،چنان ضربهای میخورد که خون از آن جاری میشود و در این جاست که میگوییم:«زبانمان را گاز گرفتیم».
کار مهم دیگر او جمع کردن غذاهای جویده و فرستادن آن به درون حلق است که اگر زبان نبود،بلعیدن آب و غذا کار بسیار مشکل و پیچیدهای بود؛این از نظر ظاهر.
و اما از نظر برنامههای معنوی و اخلاقی باز هم نقش زبان،بسیار مهم است؛چرا که سادهترین وسیله عبادت و مهمترین وسیله گناه است؛بهترین عبادات(نماز،تلاوت قرآن،تعلیم و تربیت،امر به معروف و نهی از منکر و...)با زبان انجام میشود؛همان گونه که حدود سی گناه کبیره(غیبت،تهمت،آزار مؤمن،حکم به باطل،ایجاد فساد و اختلاف و...)با زبان انجام میگیرد.
زبان،خطرناکترین وسیله گناه است؛زیرا در هر زمان و مکان و در هر شرایط بدون هیچ هزینهای در اختیار انسان قرار دارد؛از آن بدتر این که گناهان زبان بر اثر کثرت و وسعت،غالبا قبح و زشتی خود را در میان مردم از دست داده است؛به همین دلیل نخستین گام در اصلاح خویش،اصلاح زبان است و پیمودن مراحل قرب به خدا از مسیر اصلاح زبان میگذرد.
برای نجات از گناهان زبان،دو راه مهم وجود دارد که امام علیه السّلام در سخنان مزبور به آن اشاره فرموده است:
نخست،کم سخن گفتن و از فضول کلام پرهیز نمودن که یک وسیله مهم برای بر کنار ماندن از آفات زبان است.
دیگر این که،انسان هر سخنی میخواهد بگوید،اوّل در آن بیندیشد؛سپس بر زبان جاری کند؛به تعبیر زیبای مولا«زبانش در پشت قلبش باشد؛نه همچون منافقان احمق که قلبشان در پشت زبانشان قرار دارد.هرگاه به این دو دستور مهم که در سخنان امام علیه السّلام در این بخش از خطبه آمد،عمل کنیم به یقین از آفات زبان بر کنار خواهیم بود.
سخن در این جا بسیار است.مطلب را کوتاه میکنیم و با حدیث پر معنایی از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله آن را پایان دهیم.در این حدیث که در کتاب«اصول کافی»نقل شده امام صادق علیه السّلام از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله چنین نقل میکند:
«یعذّب اللّه اللّسان بعذاب لا یعذّب به شیئا من الجوارح فیقول:أی ربّ عذّبتنی بعذاب،لم تعذّب به شیئا فیقال له:خرجت منک کلمة فبلغت مشارق الأرض و مغاربها فسفک بها الدّم الحرام و انتهب بها المال الحرام و انتهک بها الفرج الحرام،و عزّتی(و جلالی)لأعذّبنّک بعذاب لا اعذّب به شیئا من جوارحک؛خداوند،زبان(گنهکار)را(در قیامت)کیفری میدهد که هیچ یک از اعضای بدن را آن گونه کیفر نمیدهد.عرضه میدارد:پروردگارا!چنان کیفری به من دادی که به هیچ یک از اعضا ندادی،به او گفته میشود:سخنی از تو بیرون آمد و به شرق و غرب جهان رسید و بر اثر آن،خون بیگناهان ریخته شد و اموال مردم غارت گشت و نوامیس مردم بر باد رفت.به عزت(و جلالم)سوگند!تو را چنان عذابی کنم که هیچ یک از اعضای تو را آن گونه عذاب نکنم». (1)
عمدهترین سرمایه ما سه چیز است:جان،مال و آبرو.و آبرو از بعضی جهات در درجه اوّل اهمّیّت است که انسان،حاضر است جان خود را هم فدای آن کند و در درجه بعد،
1) 1) اصول کافی،جلد 2،صفحه 115،(حدیث 16).
جان قرار دارد و بعد از آن اموال انسان است.اسلام،اهمّیّت فوق العادهای برای هر سه قائل شده و همان گونه که در خطبه یاد شده نقل شد،کسی در قیامت،اهل نجات است که دست او از خون و اموال مردم پاک باشد و زبانش از تعرّض به آبروی مردم.
اسلام،احترام اموال مردم را همچون احترام جان آنها میداند و احترام جان یک انسان را به اندازه احترام تمام بشر میشمرد و تضییع آبروی مؤمنی را با ارتکاب یک غیبت به منزله خوردن گوشت برادر خود بعد از مرگش میشمرد.
در حدیثی میخوانیم که پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در«حجة الوداع»در سرزمین«منی»(که مسلمانان از نقاط مختلف در آن جا گردهم میآیند)بعد از پایان مناسک حج،خطبه مهمی خواند و در ضمن آن خطاب به مردم فرمود:«کدام روز سال از همه روزها مهمتر است؟ عرض کردند:امروز! فرمود:کدام ماه از همه ماهها مهمتر است؟ عرض کردند:همین ماه! فرمود:کدام نقطه از جهان مهمتر است؟ عرض کردند:همین سرزمین! فرمود:«إنّ دمائکم و اموالکم علیکم حرام لحرمة یومکم هذا فی شهرکم هذا فی بلدکم هذا إلی یوم تلقونه فیسئلکم عن أعمالکم؛احترام خون و مال شما همچون احترام امروز و این ماه در این سرزمین است و این ادامه دارد تا روز قیامت و در آن روز خداوند از اعمال شما پرسش میکند».
سپس فرمود:من آن چه را باید بگویم گفتم؟ عرض کردند:آری.
فرمود:خدایا گواه باش». (1)
1) 1) وسایل الشیعه،جلد 19،صفحه 3،(حدیث 3).
و اعلموا عباد اللّه أنّ المؤمن یستحلّ العام ما استحلّ عاما أوّل،و یحرّم العام ما حرّم عاما أوّل؛و أنّ ما أحدث النّاس لا یحلّ لکم شیئا ممّا حرّم علیکم،و لکنّ الحلال ما أحلّ اللّه،و الحرام ما حرّم اللّه.فقد جرّبتم الأمور و ضرّستموها،و وعظتم بمن کان قبلکم،و ضربت الأمثال لکم،و دعیتم إلی الأمر الواضح؛فلا یصمّ عن ذلک إلاّ أصمّ،و لا یعمی عن ذلک إلاّ أعمی.و من لم ینفعه اللّه بالبلاء و التّجارب لم ینتفع بشیء من العظة،و أتاه التّقصیر من أمامه،حتّی یعرف ما أنکر،و ینکر ما عرف.و إنّما النّاس رجلان:متّبع شرعة و مبتدع بدعة،لیس معه من اللّه سبحانه برهان سنّة،و لا ضیاء حجّة.
:
بدانید ای بندگان خدا!انسان با ایمان آن چه را سال گذشته حلال میشمرد،امسال هم حلال میشمرد و آن چه را سال گذشته حرام میدانست امسال هم حرام میداند (بدانید)بدعتهایی را که مردم گذاردهاند آن چه را بر شما حرام شده،حلال نمیکند؛ حلال همان است که خدا حلال کرده و حرام همان است که خدا حرام نموده،شما امور مختلف را(در مورد بدعتها)آزمودهاید و خوب و بد را در این تجربه آموختهاید و با وضع گذشتگان پند و اندرز داده شدهاید،عبرت گرفتهاید و مثلها برای شما زده شده و به امری آشکار دعوت شدهاید.بر این اساس،تنها افراد ناشنوا از درک این مطلب عاجز و
ناتوانند و تنها نابینایان آن نمیبینند(بدانید)آن کس که از آزمونهای الهی و تجربهها، سودی نبرد،از هیچ پند و اندرزی سود نخواهد برد و کوته فکری و کوته بینی،آشکارا دامان او را میگیرد؛تا آن جا که بد را خوب و خوب را بد میبیند.مردم دو گروه بیش نیستند؛گروهی تابع شریعت و آیین خدا و گروهی بدعتگزار که دلیلی از سوی خدا و از سنّت پیامبر و نوری از حجّت و دلیل(عقل)با خود ندارند!
خطرات بدعتها
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه یکی دیگر از آفات مهم دینی و اجتماعی را بیان میفرماید و با آن،بحث آفات پیش گفته را تکمیل میکند و آن آفت بدعت و تغییر احکام خدا بر طبق خواستههای دل و هوای نفس و بدعت گزاری در دین خداست؛میفرماید:
«بدانید ای بندگان خدا!انسان با ایمان آن چه را سال گذشته حلال میشمرد،امسال هم حلال میشمرد و آن چه را سال گذشته حرام میدانست امسال هم حرام میداند(و پیوسته بر احکام الهی و سنّت پیامبر ثابت میماند» (و اعلموا عباد اللّه أنّ المؤمن یستحلّ العام ما استحلّ عاما أوّل و یحرّم العام ما حرّم عاما أوّل) .
اشاره به این که مؤمنان راستین،احکام الهی را بازیچه هوا و هوس خود نمیسازند و با افکار ناقص خویش آن را تغییر نمیدهند؛چه این که اگر باب بدعت در احکام الهی گشوده شود تمام ظالمان و تبهکاران و هوسبازان آن چه را بر خلاف منافع نامشروع خود میبینند تغییر میدهند و بعد از زمان کوتاهی چیزی از اصول و فروع دین باقی نمیماند.
این سخن اشاره به بدعتهایی است که بعد از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در دین خدا گذارده شده؛نه تنها قیاس را در موارد عدم دسترسی به نصوص کتاب و سنت به کار گرفتند،بلکه بر خلاف نصّ صریح قرآن یا پیامبر صلّی اللّه علیه و آله برخاستند.خلیفه سوّم روشی را که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در تقسیم بیت المال گذارده بود و مساوات را در حدّ نیازها در نظر میگرفت،به کلّی دگرگون
ساخت و اعیان و اشراف و از آن فراتر،اقوال و بستگان خویش بر همه مقدّم شمرد و همه چیز را در اختیار آنها گذاشت و خلیفه دوّم با صراحت گفت:دو چیز در زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله حلال بوده و من آنها را حرام میکنم و هر کس با من مخالفت کند او را مجازات خواهم کرد:«متعة النساء(عقد موقّت)و متعة الحج(حج به صورت حج تمتّع)»و بدعتهای فراوان دیگری که در عصر خلفا روی داد که در بعضی کتابها جمع آوری شده و مقدار قابل توجّهی است. (1)
امام علیه السّلام با درایت فوق العادهای که داشت،میدید اگر جلوی این کار گرفته نشود،همه احکام اسلام به خطر میافتد و چهره نورانی این آیین پاک به کلّی دگرگون میشود؛از این رو پرهیز از بدعت را نشانه ایمان شمرد.
و در ادامه سخن میفرماید:«(بدانید)بدعتهایی را که مردم گذاردهاند آن چه را بر شما حرام شده،حلال نمیکند؛حلال همان است که خدا حلال کرده و حرام همان است که خدا حرام نموده» (و أنّ ما أحدث النّاس لا یحلّ لکم شیئا ممّا حرّم علیکم،و لکنّ الحلال ما أحلّ اللّه،و الحرام ما حرّم اللّه) .
سپس در ادامه این سخن به نکتهای اشاره میفرماید که به منزله دلیلی بر گفتار پیشین اوست؛میفرماید:«شما امور مختلف را(در مورد بدعتها و کجرویها) آزمودهاید و خوب و بد را در این تجربه آموختهاید و با وضع گذشتگان پند و اندرز داده شدهاید،عبرت گرفتهاید و مثلها برای شما زده شده و به امری آشکار دعوت شدهاید» (فقد جرّبتم الأمور و ضرّستموها (2)،و وعظتم بمن کان قبلکم،و ضربت الأمثال لکم،و دعیتم إلی الأمر الواضح) .
به این معنا که شما در عمر خود مشاهده کردید که بدعتهای پیشین چه مشکلات و نابسامانیها و بدبختیهایی برای مسلمین به ارمغان آورد.بدعتهای زمان عثمان، سبب شورش عظیمی شد که خون او بر باد رفت و چنان شکافی میان مسلمین پیدا شد که آثارش همچنان باقی است و بدعتهای عصر خلیفه دوّم از جمله تبعیض در میان موالی(غیر عرب)و عرب سبب شکاف عظیمی در میان مسلمانان گشت و حتی خون خلیفه نیز در همین راه ریخته شد. (1)
به علاوه خداوند در قرآن مجید،داستان یهود و بدعتها و تحریفات آنها را نقل کرده و عواقب سوء آن را نشان داده است؛شما خود نیز مفاسد بدعت را تجربه کردهاید و هم تاریخ پیشینیان به شما اندرز داده است؛لذا من شما را به مطلب واضحی دعوت کردم که دلایل حسی و تجربی و نقلی معتبر دارد.
آن گاه در یک نتیجهگیری آشکار میفرماید:«بر اساس این سخن،تنها افراد ناشنوا از درک این مطلب(که صدایش از همه جا پیچیده است)عاجز و ناتوان میماند و تنها نابینایان آن را نمیبینند» (فلا یصمّ عن ذلک إلاّ أصمّ،و لا یعمی عن ذلک إلاّ أعمی) .
اشاره به این که آثار سوء و نکبتبار بدعتها آشکار است و پیام تاریخ نیز در این زمینه روشن است.آن کس که آن آثار را نبیند،نابیناست و آن کس که این پیام را نشنود،کر است.
و در ادامه میفرماید:«آن کس که از آزمونهای الهی و تجربهها،سودی نبرد،از هیچ پند و اندرزی سود نخواهد برد و کوته فکری و کوته نگری،آشکارا دامان او را میگیرد؛تا
1) 1) در جلد اوّل همین کتاب،ذیل خطبه سوّم(شقشقیه)داستان«ابو لؤلؤ،غلام مغیرة بن شعبه» را نقل کردهایم که شکایت از مظالم مغیره نسبت به خود نزد عمر آورده بود و عمر او را با بیاعتنایی برگرداند و همین سبب شد که او کینه عمر را به دل بگیرد و وی را در فرصت مناسبی از پای درآورد.(جلد 1،صفحه 369).
آن جا که بد را خوب و خوب را بد میبیند» (و من لم ینفعه اللّه بالبلاء و التّجارب لم ینتفع بشیء من العظة،و أتاه التّقصیر من أمامه (1)،حتّی یعرف ما أنکر،و ینکر ما عرف) .
تجربیات حسی و آزمایشهای الهی مهمترین وسیله بیداری انسانهاست.اگر واقعا کسی از این طریق بیدار نشود بسیار بعید است پند و اندرز واعظان و نصیحت خیرخواهان در وی اثر بگذارد و یکی از سرنوشتهای حتمی او این است که به جایی میرسد که خوبیها در نظرش بدی و بدیها به شکل خوبی جلوه میکند؛آن گونه که قرآن مجید میفرماید:« «قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمالاً اَلَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً» ؛بگو آیا به شما خبر دهیم که زیان کارترین مردم در کارها چه کسانیاند؟آنها که تلاشهایشان در زندگی دنیا گم و نابود شده؛با این حال میپندارند کار نیک انجام میدهند». (2)
در صدر اسلام،معاویه،طلحه و زبیر خود را مدافع خون مظلوم(خون عثمان!) میپنداشتند و در عصر ما بدعت گذاران وهّابی خود را مصلحان امّت میپندارند!همواره بدعت گذاران در طول تاریخ،چهره اصلاح طلب به خود گرفتهاند.
امام علیه السّلام در پایان این عبارت برای جداسازی صفوف بدعت گذاران از پیروان راستین آیین خدا مردم را به دو گروه تقسیم میکند که سوّم ندارد؛میفرماید:«مردم دو گروه بیش نیستند؛گروهی تابع شریعت و آیین خدا و گروهی بدعتگزار که دلیلی از سوی خدا و از سنّت پیامبر و نوری از حجّت و برهان(عقل)با خود ندارند!» (و إنّما النّاس رجلان:
متّبع شرعة و مبتدع بدعة،لیس معه من اللّه سبحانه برهان سنّة،و لا ضیاء حجّة) .
به این ترتیب،هر کس باید صف خود را در این میان مشخص کند.اگر متشرّع است به دنبال کتاب و سنّت و دلیل عقلی یقینی باشد و اگر جز این است،در صف بدعت گذارانی جای گیرد که احکام خدا را با امیال برخاسته از هوا و هوس تغییر میدهند؛نه دلیلی از کتاب و سنّت دارند و نه نور و ضیایی از عقل.
بنابر آن چه ذکر شد،«برهان سنّت»،اشاره به دلایل نقلی و«ضیای حجت»اشاره به دلیل عقلی است و به این ترتیب،امام علیه السّلام بدعت گذاران را افرادی معرفی میکند که تنها تابع هوای نفس و یا خیالات باطل و خاماند.
بدعت چیست؟
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه بیشترین توجّه خود را به مبارزه با بدعتها معطوف داشته است.
توضیح این که بدعت در لغت به معنای ایجاد کار تازه،بدون سابقه و نوآوری است که گاه خوب است و گاه بد؛هنگامی که قرآن در وصف خداوند میگوید:« «بَدِیعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» (1)او کسی است که آسمان و زمین را بدون هیچ نقشه قبلی و نمونهای که از آن اقتباس شده باشد،ایجاد کرد»و هنگامی که قرآن مجید به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله میگوید:« «قُلْ ما کُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ» ؛بگو:من نخستین پیامبری نیستم که برای مردم مبعوث شدهام» (2)همین مفهوم را اراده میکند.
بنابر این در مفهوم وسیع این کلمه،هرگونه نوآوری(خواه ممدوح باشد و یا مذموم) نهفته است.
ولی در لسان روایات و کلمات فقها،این واژه مفهوم خاصّی پیدا کرده و آن تغییر
احکام الهی و تبدیل آن به احکام دیگر بر طبق تمایلات نفسانی و منافع شخصی است.
به همین دلیل،در روایات اسلامی مذمّت شدیدی از موضوع بدعت شده است:در حدیثی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم:«اهل البدع شرّ الخلق و الخلیفة؛اهل بدعت، بدترین خلق و دارای بدترین اخلاقند». (1)امیر مؤمنان علی علیه السّلام میفرماید:«أمّا أهل البدعة فالمخالفون لأمر اللّه و لکتابه و رسوله العاملون برأیهم و أهوائهم و إن کثروا؛اما اهل بدعت کسانیاند که مخالف فرمان خدا و کتاب او و رسول او میباشند.
آنها به رأی و هوای خویش عمل میکنند(و همه بر باطلند)هر چند بسیار باشند». (2)
روایات در این زمینه بسیار فراوان است و با شدّت،بدعت و بدعتگذار را میکوبد.
دلیل آن هم روشن است؛زیرا اگر باب بدعت در احکام الهی گشوده شود و هر کس با میل خود و بر طبق منافع شخصی حلالی را حرام و یا حرامی را حلال کند زمان کوتاهی نمیگذرد که دین و آیین الهی به کلّی دگرگون و مسخ میشود و از احکام اصیل اسلام چیزی باقی نمیماند؛بر همین اساس پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله هر گونه همکاری با بدعت گذاران را منع کرده؛تا آن جا که میفرماید:«من تبسّم فی وجه مبتدع فقد أعان علی هدم دینه؛کسی که در صورت بدعت گذاری تبسّم کند،به نابودی دین خود کمک کرده است». (3)
از این جا روشن میشود کسانی که معنای وسیع بدعت را با معنای خاص آن خلط کردهاند و به مغالطاتی دست زدهاند،مثلا میگویند همه طالب نوآوریاند و چه کسی میتواند با آن مخالفت کند؟سخت در اشتباهند.
و نیز کسانی که تغییر نظر مجتهدان و کشف مسائل تازهای را از کتاب و سنّت نوعی بدعت میشمرند یا خود را فریب میدهند و یا میخواهند دیگران را فریب دهند.کشف
مسائل تازه از کتاب و سنّت،پیروی از شریعت است نه بدعت به معنای خاص کلمه؛یعنی حلال خدا را حرام و حرام خدا را به سبب هوای نفس و منافع شخصی حلال شمردن.
این نکته نیز شایان دقت است که بدعت گذاران از ترس این که مبادا مورد مخالفت مؤمنان راستین قرار گیرند،دست به تفسیر به رأی میزنند.آیاتی از قرآن کریم یا روایاتی را از معصومین علیهم السّلام تحریف نموده و در پناه آن به بدعتها روی میآورند.خطر این بدعتگذاران از سایر بدعت گذارانی که آشکارا دست به این کار میزنند بسیار بیشتر است.
در هر حال،امام علیه السّلام در خطبه یاد شده در یک جمله کوتاه میفرماید:مؤمن راستین کسی است که حلال و حرام خدا را تغییر ندهد و امسال و سال گذشته او در حفظ احکام الهی و عمل به آن یکسان باشد و در مسیر کتاب و سنّت،ثابت قدم بماند.
و إنّ اللّه سبحانه لم یعظ أحدا بمثل هذا القرآن،فإنّه«حبل اللّه المتین»، و سببه الأمین،و فیه ربیع القلب،و ینابیع العلم،و ما للقلب جلاء غیره، مع أنّه قد ذهب المتذکّرون،و بقی النّاسون أو المتناسون.فإذا رأیتم خیرا فأعینوا علیه،و إذا رأیتم شرّا فاذهبوا عنه،فإنّ رسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله-کان یقول:«یابن آدم،اعمل الخیر و دع الشّرّ،فإذا أنت جواد قاصد».
:
خداوند سبحان،احدی را به چیزی مانند قرآن،پند و اندرز نداده است؛زیرا قرآن رشته محکم خدا و وسیله مطمئن اوست.در قرآن،بهار دلها و چشمههای جوشان علم و دانش است و برای(زدودن زنگار غفلت و گناه از)قلب،صیقلی جز قرآن نیست؛اما متأسفانه آنها که از قرآن پند میگرفتند رفتند و فراموشکاران یا خود به فراموشی زدگان ماندهاند(راه خدا و مسیر قرآن،روشن است)هرگاه کار نیکی را مشاهده کردید به آن کمک کنید و هر زمان کار شرّی را دیدید از آن بگذرید؛زیرا رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله میفرمود:ای فرزند آدم،کار نیک انجام ده و بدی را رها کن که اگر چنین کنی در جاده مستقیم و میانه (دور از افراط و تفریط)گام برخواهی داشت.
در قرآن بهار دلها و چشمه جوشان علوم است
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه،بار دیگر به سراغ قرآن و بیان عظمت و آثار آن میرود تا آن چه را در بیانات قبل ذکر کرده است از این طریق تحکیم و تکمیل کند؛در این جا به چند نکته تازه درباره قرآن میپردازد؛نخست میفرماید:«خداوند سبحان،احدی را به چیزی مانند قرآن،پند و اندرز نداده است» (و إنّ اللّه سبحانه لم یعظ أحدا بمثل هذا القرآن) .
زیرا کتب آسمانی که از سوی خدا برای هدایت خلق نازل شده در بر گیرنده بهترین مواعظ الهی است.در میان این کتب،قرآن مجید آفتابی است درخشان و به راستی مواعظ قرآن بینظیر و پند و اندرزهای آن بیمانند است.گاه مستقیما با بندگان سخن میگوید؛گاه به صورت سؤالی که پاسخش از درون وجدان بر میخیزد آنها را اندرز میدهد؛گاه تاریخ مملوّ از عبرت پیشینیان را بازگو میکند و زمانی با ذکر مثالهای گویا و زیبا حقایق عقلی را لباس حسّی میپوشاند و تمام اینها با فصیحترین عبارت و بلیغترین تعبیرات بیان میشود؛به همین دلیل مواعظی همچون مواعظ قرآن وجود ندارد.
سپس برای این مطلب چند دلیل ذکر میکند؛میفرماید:«زیرا قرآن رشته محکم خدا و وسیله مطمئن اوست.در قرآن،بهار دلها و چشمههای جوشان علم و دانش است و برای(زدودن زنگار غفلت و گناه از)قلب،صیقلی جز قرآن نیست» (فإنّه«حبل اللّه المتین (1)»،و سببه الأمین،و فیه ربیع القلب،و ینابیع (2)العلم،و ما للقلب جلاء غیره) .
امام علیه السّلام در این پنج جمله،گفتنیها را درباره قرآن فرموده است؛نخست آن را ریسمان محکم الهی معرّفی میکند که گویی از آسمان به زمین کشیده شده،تا بندگان به آن چنگ زنند و خود را به اوج آسمانها برسانند و به مقام قرب او نزدیک شوند.این همان عروة الوثقایی است که خداوند به آن اشاره کرده که هرکس به آن چنگ زند اهل نجات است: «فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقی لاَ انْفِصامَ لَها» .به یقین،طریق ایمان به خدا و کفر به طاغوت،قرآن است.
و در جمله دوّم آن را«سبب امین»میشمرد؛یعنی واسطهای است در میان خلق و خالق که هیچ گونه خطا و اشتباه و خیانتی در آن راه ندارد و آن چه در آن است،حقّ خالص است.
در سوّمین جمله آن را بهار دلها میشمرد؛همان گونه که در فصل بهار،پیکر مرده درختان جان میگیرد و شکوفهها و برگ و گل بر شاخسار آنها نمایان میشود و مرغان چمن با شور و نشاط،نغمه حیات سر میدهند،کسانی که در کنار قرآن قرار بگیرند روح و جانی تازه پیدا میکنند و شکوفهها و گلهای ایمان و اخلاق و فضیلت بر شاخسار روحشان ظاهر میشود؛نغمههای قرآنی قلب آنها را نوازش میدهد و از عشق و محبّت پروردگار سرشار میسازد.
در چهارمین جمله اشاره به این میکند که سرچشمههای علوم در قرآن است؛نه تنها علومی که به معرفت خدا منتهی میشود و روح و تقوا و فضیلت را در انسان پرورش میدهد،بلکه قرآن انگیزهای برای پرداختن به علومی است که پیرامون آفرینش انسان، خلقت آسمان و زمین و انواع موجودات و گیاهان سخن میگوید و اشارات پر معنایی در هر زمینه دارد.
در پنجمین جمله به این حقیقت اشاره میکند که برای زدودن زنگارهایی که بر اثر غفلت و گناه بر قلب انسان مینشیند و صفا و نورانیّت را از آن میگیرد،بهترین وسیله، تلاوت قرآن و اندیشیدن در آن است و این که میفرماید:«تنها وسیله برای رسیدن به این هدف،قرآن است»اشاره به این است که وسایل دیگر در واقع از قرآن کمک میگیرند و
خمیر مایه همه آنها در قرآن است.مسلّما،کتابی که دارای این اوصاف پنج گانه است، بهترین موعظه الهی است.
و در ادامه از وضع موجود مسلمین در برابر قرآن ابراز ناراحتی و نگرانی کرده، میفرماید:«اما متأسفانه آنها که از قرآن پند میگرفتند(و بیدار دل بودند)رفتند و فراموشکاران یا خود به فراموشی زدگان ماندهاند» (مع أنّه قد ذهب المتذکّرون،و بقی النّاسون أو المتناسون) .
این سخن پاسخ اشکال مقدّری است که اگر آثار بسیار سازنده قرآن که بدان اشاره شد در جامعه اسلامی کم رنگ شده،به علت کم رنگی قرآن نیست؛بلکه به جهت غفلت غافلان یا تغافل منافقان از این منبع فیض الهی است.
این سخن،شبیه چیزی است که امیر مؤمنان علی علیه السّلام در خطبه 182 فرموده است که بعد از اظهار تأسف شدید از شهادت دوستان آگاه و با وفا شدیدا گریه کرد؛سپس فرمود:
«أوّه علی اخوانی الذین تلووا القرآن فأحکموه و تدبّروا الفرض فأقاموه، أحیوا السنة و اماتوا البدعة؛دریغا از برادرانم که قرآن را خواندند و آن را استحکام بخشیدند و در واجبات الهی تدبّر کردند و آنها را بر پا داشتند؛سنّتهای الهی را زنده و بدعتها را نابود کردند».
امام علیه السّلام در این جا مردم را به سه گروه تقسیم میکند:گروهی که بیدارند و از آیات الهی همواره بهره میگیرند و گروهی که در مادیات دنیا و هوا و هوس غرقند و قرآن را به فراموشی سپردهاند و گروه سوّمی که آگاهانه خود را به فراموشکاری میزنند؛پیامهای قرآن را رها کرده و از کنار آن به سادگی میگذرند؛با این که با گوش خود این پیامها را میشنوند.
اگر زمانی جامعه اسلامی را از جهات مختلف بیمار ببینیم،نه به دلیل کوتاهی طبیب است و نه به علت بیاثر بودن نسخه اوست؛بلکه علت واقعی،به کار نبستن این نسخه شفا بخش الهی است.
امام علیه السّلام در ادامه این سخن،گویا در پاسخ ایراد کسی که میگوید اگر گروهی راه حق را
فراموش کردند یا خود را به فراموشی زدند به جهت این بوده است که راه حق شناخته نیست و چنان با طرق باطل آمیخته شده که تشخص آن،آسان به نظر نمیرسد، میفرماید:«راه روشن است هرگاه کار نیکی را مشاهده کردید به آن کمک کنید و هر زمان کار شرّی را دیدید از آن بگذرید؛زیرا رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله میفرمود:ای فرزند آدم،کار نیک انجام ده و بدی را رها کن که اگر چنین کنی در جاده مستقیم و میانه(دور از افراط و تفریط)گام بر خواهی داشت» (فإذا رأیتم خیرا فأعینوا علیه،و إذا رأیتم شرّا فاذهبوا عنه،فإنّ رسول اللّه-صلّی اللّه علیه و آله-کان یقول:«یابن آدم، اعمل الخیر و دع الشّرّ،فإذا أنت جواد (1)قاصد (2)») .
از آن چه گفته شد روشن گردید که خیر و شرّ در این عبارات،معنای وسیع و گستردهای دارد؛بر خلاف آن چه بعضی از شارحان نهج البلاغه پنداشتهاند که تنها ناظر به موضوع وفای به بیعت و بیعت شکنی است.
این سخن اشارهای به حسن و قبح عقلی نیز دارد که انسان خیر و شر را تا حد زیادی با عقل و فکر خود درک میکند و اگر به آن عمل کند بخش مهمی از راه راست و جاده مستقیم را پیموده است.
درباره عظمت قرآن و اهمّیّت محتوای آن در مجلدات پیشین(جلد اوّل ذیل خطبه 18 و جلد چهارم ذیل خطبه 110)بحثهای فراوانی داشتیم و به خواست خدا در ذیل خطبه 198 نیز بحثهای مشروح دیگری خواهد آمد.
ألا و إنّ الظّلم ثلاثة:فظلم لا یغفر،و ظلم لا یترک،و ظلم مغفور لا یطلب.
فأمّا الظّلم الّذی لا یغفر فالشّرک باللّه،قال اللّه تعالی: «إِنَّ اللّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ» .و أمّا الظّلم الّذی یغفر فظلم العبد نفسه عند بعض الهنات.و أمّا الظّلم الّذی لا یترک فظلم العباد بعضهم بعضا.القصاص هناک شدید.
لیس هو جرحا بالمدی و لا ضربا بالسّیاط،و لکنّه ما یستصغر ذلک معه.
فإیّاکم و التّلوّن فی دین اللّه،فإنّ جماعة فیما تکرهون من الحقّ،خیر من فرقة فیما تحبّون من الباطل.و إنّ اللّه سبحانه لم یعط أحدا بفرقة خیرا ممّن مضی،و لا ممّن بقی.
یا أیّها النّاس«طوبی لمن شغله عیبه عن عیوب النّاس»،و طوبی لمن لزم بیته،و أکل قوته،و اشتغل بطاعة ربّه،«و بکی علی خطیئته»فکان من نفسه فی شغل،و النّاس منه فی راحة!
:
آگاه باشید!ظلم بر سه گونه است:ظلمی که هرگز بخشوده نخواهد شد و ظلمی که بدون کیفر نخواهد بود و ظلمی که بخشوده میشود و بازخواست ندارد؛امّا ظلمی که بخشوده میشود،ستمی است که بندگان با ارتکاب گناهان صغیره به خویشتن کردهاند و امّا گناهی که بدون کیفر نمیماند،ظلم بندگان به یکدیگر است که قصاص در آن جا شدید است.این قصاص،مجروح ساختن با کارد یا زدن با تازیانه نیست؛بلکه چیزی است که
اینها در برابرش کوچک است.مبادا در دین خدا به رنگهای مختلف درآیید؛چرا که اتحاد و اجتماع در راه حق-هر چند خوشایند شما نباشد-از پراکندگی در راه باطلی که مورد علاقه شماست بهتر است و خداوند سبحان به هیچ کس،نه از گذشتگان و نه باقی ماندگان به سبب اختلاف و تفرقه،نتیجه خوبی نبخشیده است.ای مردم!خوشا به حال آن کس که پرداختن به حال خویش او را از توجّه به عیوب مردم باز دارد و خوشا به حال آن کس که در خانه نشسته،روزی خود را میخورد و به طاعت پروردگارش میپردازد و بر گناه خویش میگرید.چنین کسی به اصلاح خویش مشغول و مردم از دست او در آسایشند.
خوشا به حال آنها که مشغول اصلاح خویشاند
در این بخش از خطبه که بخش پایانی آن است،امام علیه السّلام به سه موضوع مهم اشاره میکند:یکی اقسام سه گانه ظلم و دیگر موضوع وحدت مسلمین و اهمّیّت آن و سرانجام توجّه به خودسازی به جای عیب جویی دیگران.بحثهایی که در این خطبه در مورد مسایل اخلاقی ذکر شد و نصایحی را که در این زمینه بیان شد با ذکر این سه مطلب تکمیل میشود.
نخست میفرماید:«آگاه باشید!ظلم بر سه گونه است:ظلمی که هرگز بخشوده نخواهد شد و ظلمی که بدون کیفر نخواهد بود و ظلمی که بخشوده میشود و بازخواست ندارد» (ألا و إنّ الظّلم ثلاثة:فظلم لا یغفر،و ظلم لا یترک،و ظلم مغفور لا یطلب) .
سپس به شرح هر یک از این سه قسمت پرداخته،میفرماید:«اما ظلمی که بخشوده نخواهد شد،شرک به خداست.خداوند متعال میفرماید:خدا هیچ گاه شرک به خود را نمیبخشد(و کسانی را که همتایی برای او قرار دهند مشمول عفو نخواهد ساخت)» (فأمّا الظّلم الّذی لا یغفر فالشّرک باللّه،قال اللّه تعالی: «إِنَّ اللّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ» ).
البتّه با توجّه به صدر و ذیل آیه «وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاءُ» (1)تنها یک گناه است که اگر انسان بدون توبه از آن،بمیرد امکان بخشش ندارد و آن،شرک است؛اما گناهان دیگر کبیره باشد یا صغیره،هرگاه انسان بدون توبه از آنها،از دنیا برود،احتمال شمول عفو الهی درباره او وجود دارد؛هرچند قطعی نیست و یقینا مشمول این عفو نیز حساب و کتابی دارد؛چرا که تعبیر به«من یشاء»مفهومش این نیست که بیحساب و کتاب گنهکاران بخشوده میشوند؛زیرا خداوند حکیم است و اراده و مشیّت او نیز حکیمانه است و تنها کسانی مشمول این عفو میشوند که زمینههای مناسب و شایسته برای عفو و بخشودگی دارند؛درست همان گونه که در مورد عفو زندانیان معمول است که نگاه به حال زندانی میکنند،هر گاه زمینههای مثبت در او باشد مشمول عفو میشود.
یقینا منظور از شرک در این جا،شرک جلّی است؛همانند بت پرستی و امثال آن و اما شرک خفیّ(مانند ریاکاری)نوعی از گناهان کبیره است که در ذیل آیه داخل است.
آن گاه به بیان قسم دوّم و سوّم ظلم میپردازد و میفرماید:«امّا ظلمی که بخشوده میشود،ستمی است که بندگان با ارتکاب گناهان صغیره به خویشتن کردهاند و امّا گناهی که بدون کیفر نمیماند،ظلم بندگان به یکدیگر است که قصاص در آن جا شدید است.این قصاص،مجروح ساختن با کارد یا زدن با تازیانه نیست؛بلکه چیزی است که اینها در برابرش کوچک است» (و أمّا الظّلم الّذی یغفر فظلم العبد نفسه عند بعض الهنات (2).و أمّا الظّلم الّذی لا یترک فظلم العباد بعضهم بعضا.
القصاص هناک شدید.لیس هو جرحا بالمدی (3)و لا ضربا بالسّیاط،و لکنّه ما یستصغر ذلک معه) .
در جمله اوّل،امام علیه السّلام اشاره به گناهان صغیره میکند که وعده بخشش آنها مشروط به ترک گناهان کبیره در قرآن مجید ذکر شده است «إِنْ تَجْتَنِبُوا کَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنْکُمْ سَیِّئاتِکُمْ» . (1)
و یا اشاره به گناهان کبیرهای است که جنبه حق اللّه دارد و انسان میتواند با آب توبه و ندامت آن را بشوید و با اعمال صالح خود گذشته را جبران کند.
و اما جمله دوّم که سوّمین نوع ظلم را بیان میکند،اشاره به حق الناس است که اسلام،اهمّیّت فوق العادهای برای آن قائل شده و مجازات آن شدید است و تا صاحب حق از آن نگذرد،خداوند نمیبخشد؛بنابر این تعبیر به قصاص در عبارت مزبور اشاره به مجازات الهی است؛نه قصاص معروف و مصطلح؛لذا بعد از آن میفرماید:این قصاص الهی نه همچون جراحات تیر و خنجر است و نه همچون ضربات شلاق؛بلکه مجازاتهایی است که همه اینها در برابر آن ناچیز است؛از درون میسوزاند و به برون سرایت میکند؛آن گونه که در قرآن بیان شده است:« «نارُ اللّهِ الْمُوقَدَةُ اَلَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الْأَفْئِدَةِ» ؛آتش سوزان الهی است که از قلبها سر بر میکشد». (2)
در حدیثی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم:«خداوند به یکی از پیامبرانش-که در کشور یکی از جباران زندگی میکرد-وحی فرستاد که نزد آن پادشاه جبار برو و به او بگو:من به تو حکومت ندادهام که خون مردم را بریزی و اموال آنها را غصب کنی.من تو را بدان دلیل به این منصب گماردم که ناله مظلومان را که به درگاه من مینالند خاموش کنی؛ چرا که من از حقوق غصب شده آنها صرف نظر نمیکنم؛هر چند کافر باشند!» (3).
امام باقر علیه السّلام نیز میفرماید:«هر کس به دیگری ستم کند،خداوند در مقابل آن،وی را مجازات خواهد کرد؛مجازاتی در جانش و مالش؛ولی ظلمهایی که بین انسان و خداست
هرگاه توبه کند خدا او را میبخشد». (1)
سپس امام علیه السّلام به سراغ دوّمین موضوع مهم که وحدت صفوف مسلمین است میرود و میفرماید:«مبادا در دین خدا به رنگهای مختلف درآیید؛چرا که اتحاد و اجتماع در راه حق-هر چند خوشایند شما نباشد-از پراکندگی در راه باطلی که مورد علاقه شماست بهتر است و(بدانید)خداوند سبحان به هیچ کس،نه از گذشتگان و نه باقی ماندگان به سبب اختلاف و تفرقه،نتیجه خوبی نبخشیده است» (فإیّاکم و التّلوّن فی دین اللّه، فإنّ جماعة فیما تکرهون من الحقّ،خیر من فرقة فیما تحبّون من الباطل.و إنّ اللّه سبحانه لم یعط أحدا بفرقة خیرا ممّن مضی،و لا ممّن بقی) .
تعبیر «فإیّاکم و التّلوّن فی دین اللّه» اشاره به این است که هر گروهی رنگی به خود بگیرد و برنامهاش را از دیگران جدا سازد،خواه در برنامههای عقیدتی باشد یا عملی،این تلون و رنگارنگ شدن،سبب پراکندگی صفوف و به هدر رفتن نیروها و گاه جنگهای داخلی میشود و سرنوشت جامعه و منافع آن را به خطر میاندازد.
هرگاه-همان گونه که امام علیه السّلام در سخن یاد شده فرموده-افراد جامعه در مسائل ساده انعطاف به خرج دهند و در اموری که بر خلاف سلیقه آنهاست دندان بر جگر بگذارند و تحمل پیشه کنند به یقین وحدت حاکم میشود و آرامش و عظمت به جامعه باز میگردد.
هرگز در طول تاریخ-باز همان گونه که امام علیه السّلام فرموده-اختلاف و پراکندگی صفوف منشأ خیر و برکت نبوده و مشکلی را حل نکرده است؛ سپس امام علیه السّلام در سوّمین و آخرین نکته که بخش پایانی خطبه را تشکیل میدهد،همه مردم را به خود سازی و اصلاح خویشتن و ترک عیب جویی دعوت کرده،میفرماید:«ای مردم!خوشا به حال آن کس که پرداختن به حال خویش او را از توجّه به عیوب مردم باز داشته و خوشا به حال آن کس که در خانه نشسته،روزی خود را میخورد و به طاعت پروردگارش مشغول است و بر گناه
1) 1) اصول کافی،جلد 2،صفحه 333.(حدیث 12).
خویش میگرید» (یا أیّها النّاس«طوبی لمن شغله عیبه عن عیوب النّاس»،و طوبی لمن لزم بیته،و أکل قوته،و اشتغل بطاعة ربّه،«و بکی علی خطیئته») .
آن گاه چنین نتیجهگیری میکند:«چنین کسی به اصلاح خویش مشغول و مردم از دست او در آسایشاند» (فکان من نفسه فی شغل،و النّاس منه فی راحة!) .
اشاره به این که هر انسانی-جز اولیاء اللّه و معصومین علیهم السّلام-عیب یا عیوبی دارد؛هرگاه به عیب جویی دیگران پردازد از خود و اصلاح خویشتن غافل میشود و هرگز از نظر تهذیب اخلاق و سیر الی اللّه به جایی نمیرسد؛اما اگر گاهی در گوشه خانه بنشیند و در خویشتن فرو رود و عیوب خود را یک به یک بررسی کند و با آب زلال اطاعت پروردگار و قطرههای اشکی که بر اثر ندامت نسبت به خطاهایش جاری میکند،قلبش را شستشو دهد،هم در اصلاح خویشتن توفیق مییابد و هم مردم از دست او در امان میمانند.
اجتماعی زیستن یا انزوا گرایی؟
در پایان خطبه مذکور چنان که ملاحظه کردید،امام علیه السّلام به انزوا طلبی تشویق میکند؛ همان انزوایی که مقدمهای برای خودسازی و دور ماندن از مفاسد اجتماعی است.
بسیاری از علمای اخلاق نیز انزوا را یکی از شرایط فراهم آوردن زمینه تهذیب اخلاق میشمرند.
هنگامی که به آیات قرآن مراجعه میکنیم،میبینیم بسیاری از پیغمبران بزرگ و صالحان نیز دوران انزوایی داشتهاند؛ابراهیم خلیل علیه السّلام هنگامی که در برابر جمعیّت گمراه متعصّب-که پیوسته بر بت پرستی پای میفشردند-قرار گرفت چنین گفت:
« «وَ أَعْتَزِلُکُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ وَ أَدْعُوا رَبِّی عَسی أَلاّ أَکُونَ بِدُعاءِ رَبِّی شَقِیًّا» ؛(ابراهیم علیه السّلام گفت:)از شما و آن چه غیر خدا میخوانید کنارهگیری میکنم و
پروردگارم را میخوانم.امیدوارم در خواندن پروردگارم بی پاسخ نمانم». (1)
حضرت موسی علیه السّلام نیز چهل روز برای گرفتن الواح از قوم خویش کنارهگیری کرد و به کوه طور رفت که شرح آن در آیه 142 از سوره اعراف بیان شده است.
حضرت مریم علیها السّلام نیز مدّتی از جمعیّت قوم خود کنارهگیری کرد که در سوره مریم آیه 16 به بعد آمده است.
در مورد اصحاب کهف نیز میخوانیم:هنگامی که نتوانستند در مقابل فشار بت پرستان قوم خود بایستند عزلت گزیده و به غار پناه بردند؛آن گونه که قرآن میگوید:
« «وَ إِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَ ما یَعْبُدُونَ إِلاَّ اللّهَ فَأْوُوا إِلَی الْکَهْفِ یَنْشُرْ لَکُمْ رَبُّکُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ یُهَیِّئْ لَکُمْ مِنْ أَمْرِکُمْ مِرْفَقاً» ؛و(به آنها گفتیم:)هنگامی که از آن و آن چه جز خدا میپرستند کنارهگیری کردید به غار پناه برید که پروردگارتان رحمتش را بر شما میگستراند و در این امر،آرامشی برای شما فراهم میسازد». (2)
در حالات پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نیز همه خواندهایم که قبل از بعثت،روزهای متوالی بلکه ماهها به غار حرام میرفت و در آن جا تنها بود و به عبادت مشغول بود.
روایات متعدّدی نیز در زمینه انزوا وارد شده؛از جمله در حدیثی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم:«العزلة عبادة؛دوری از مردم،عبادت است». (3)
در حدیث دیگری از امیر مؤمنان علی علیه السّلام آمده:«العزلة أفضل شیم الأکیاس؛ دوری گزیدن برترین شیوههای هوشمندان است». (4)
و نیز در حدیث دیگری از همان امام بزرگوار علیه السّلام نقل شده است:«فی اعتزال ابناء الدّنیا جماع الصّلاح؛دوری گزیدن از دنیا پرستان سبب هر گونه اصلاح است». (5)
در حالی که از سوی دیگر روایات دیگری مردم را به اجتماع گرایی تشویق میکند؛در حدیثی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم:«أیّها النّاس علیکم بالجماعة،و إیّاکم و الفرقة؛بر شماست که از جماعت جدا نشوید و از پراکندگی بپرهیزید». (1)
همین مضمون به تعبیر دیگر از امیر مؤمنان علی علیه السّلام نقل شده است:«و الزموا السّواد الأعظم فإنّ ید اللّه علی الجماعة و إیّاکم و الفرقة فإنّ الشّاذّ من النّاس للشّیطان کما أنّ الشّاذّ من الغنم للذّئب؛همواره با سواد اعظم(اکثریت طرفدار حق) باشید که دست خدا با جماعت است و از پراکندگی بپرهیزید که انسان تنها،بهره شیطان است؛همان گونه که گوسفند تکرو بهره گرگ است». (2)
احادیث در طرفین این موضوع فراوان است و گاه تصوّر میشود با هم تعارضی دارند؛ در حالی که چگونگی جمع در میان این روایات در خود آنها بیان شده است؛از متون آیات و روایات به خوبی استفاده میشود که عزلت و گوشهگیری در شرایط خاص اجتماعی است و در واقع،به صورت یک استثنا در برابر حکم کلی اسلام به اجتماعگرایی است و از جمله در موارد زیر،عزلت توصیه شده است:
1-دوری گزیدن از دنیا پرستان که در احادیث پیش گفته و به آن اشاره شد.
2-دوری گزیدن از جامعه فاسد و آلوده و منحرف؛همان گونه که در داستان ابراهیم و اصحاب کهف ذکر شد و همان گونه که در حدیثی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم که وقتی از حضرتش پرسیدند:چرا انزوا را برگزیدهای؟در پاسخ فرمود:«فسد الزّمان و تغیّر الإخوان فرأیت الإنفراد أسکن للفؤاد؛زمان فاسد شده و دوستان و برادران دگرگون شدهاند؛به همین دلیل تنهایی را مایه آرامش دل میدانم». (3)
3-گاه این عزلت و دوری گزینی برای اندیشیدن و خودسازی صورت گرفته؛آن گونه که
در حالات پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله قبل از بعثت نقل شده که به غار حرا پناه میبرد و روزهای متوالی مشغول عبادت و اندیشیدن بود و اگر انسان،بخشی از شبانه روز را در تنهایی به سر میبرد تا بهتر بیندیشد و برای خود و جامعه برنامهریزی کند،به یقین مفید و سودمند خواهد بود.
4-دوری گزیدن از افراد شرور-که بخشی از جامعه را تشکیل میدهند-نیز در روایات عزلت توصیه شده است؛امیر مؤمنان علی علیه السّلام میفرماید:«من اعتزل النّاس سلم من شرّهم؛کسی که از مردم(شرور)دوری گزیند از شرّ آنها در امان خواهد بود». (1)و گر نه کسی نمیتواند اجتماعی را که بر تمام دستورات اسلام حاکم است منکر شود.دور ماندن از جامعه به طور کامل سبب دور ماندن از تجربیات و علوم و قوت و قدرت افراد آن جامعه است.انسانها همچون قطرههایی هستند که وقتی جمع شوند دریایی تشکیل میدهند یا همچون رشتههای بسیار باریکی که وقتی به هم تابیده شوند طناب بسیار محکمی را به وجود میآورند.اضافه بر این تجربه نشان داده عزلت،سبب«خود بزرگ بینی»و«سوء ظن شدید»به دیگران و گاه«ادعاهای باطل و فاسد»است.
1) 1) غرر الحکم،حدیث 8151.
همان گونه که در سند خطبه اشاره شده،مخاطبان امام علیه السّلام در این خطبه خوارجاند که در آغاز امام علیه السّلام را تحت فشار قرار دادند که حکمیت و داوری را بپذیرد و امام علیه السّلام با این که به هیچ وجه با این کار موافقت نداشت برای جلوگیری از جنگ و نزاع داخلی در میان لشکر خود به ناچار آن را پذیرفت؛ولی هنگامی که نتیجه منفی حکمیت آشکار شد و ابو موسی اشعری که برای حکمیت از سوی لشکر امام علیه السّلام انتخاب شده بود خیانت کرد و
1) 1) سند خطبه: این خطبه را با اضافات فراوانی طبری،مورخ معروف در تاریخ خود در حوادث سال 37 هجری از«ابو مخنف»نقل کرده است و مخاطبان آن،خوارج نهروانند.در آغاز این خطبه، امام علیه السّلام مطالبی را درباره حکمین و اشتباهات آنها در این انتخاب ذکر فرموده؛سپس آن چه را مرحوم سیّد رضی در این جا نقل کرده است با تفاوت مختصری بیان میکند.(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 428)بعید نیست که این خطبه بخشی از خطبه 127 باشد که گذشت.
تسلیم نیرنگهای عمرو بن عاص که نماینده لشکر شام بود گردید،خدمت امام علیه السّلام آمدند و زبان به اعتراض گشودند که چرا شما حکمیت را پذیرفتید؟!امام علیه السّلام در این خطبه پاسخ دندان شکنی به آنها میدهد که شما آغازگر این فتنه بودید و من به شما هشدار دادم، ولی نپذیرفتید؛اکنون که آثار سوء انتخاب خود را میبینید زبان به اعتراض گشودید؟!به علاوه حکمیت آنها مشروط بود نه مطلق؛مشروط به این که از راه حق و داوری قرآن منحرف نشوند و شدند؛بنابر این ایراد بر آنها وارد است نه بر من.
فأجمع رأی ملئکم علی أن اختاروا رجلین،فأخذنا علیهما أن یجعجعا عند القرآن،و لا یجاوزاه،و تکون ألسنتهما معه و قلوبهما تبعه،فتاها عنه،و ترکا الحقّ و هما یبصرانه،و کان الجور هواهما،و الإعوجاج رأیهما.و قد سبق استثناؤنا علیهما فی الحکم بالعدل و العمل بالحقّ سوء رأیهما و جور حکمهما.و الثّقة فی أیدینا لأنفسنا،حین خالفا سبیل الحقّ،و أتیا بما لا یعرف من معکوس الحکم.
:
(در ماجرای حکمین)نظر و رأی جمعیّت شما بر این قرار گرفت که دو نفر را برای حکمیّت(در میان ما و لشکر شام و معاویه)انتخاب کنند و ما از این دو،پیمان گرفتیم که در برابر قرآن خاضع باشند و از آن تجاوز نکنند،زبانشان همراه با قرآن و دلهایشان تابع آن باشد؛ولی آنها گمراه،و از قرآن روی گردان شدند و حق را ترک کردند؛با این که آشکارا آن را میدیدند؛جور و ستم،خواسته دل آنها بود و اعوجاج و کژی موافق فکرشان و پیش از این که آنها این رأی نادرست و حکم جائرانه را صادر کنند با آنها شرط کرده بودیم که به عدالت حکم کنند و به حق عمل نمایند؛بنابر این هنگامی که این دو نفر از راه حق منحرف شدند و حکم نادرستی بر خلاف حکم خدا صادر کردند ما میتوانیم به استناد دلیل محکم برای خود تصمیم بگیریم(و حکم آنها را دور بیفکنیم!).
با انحراف حکمین حکم آنها باطل است
بارها درباره حکمین،ضمن شرح خطبههای پیشین به خصوص خطبه 125 و 127 سخن گفتهایم و خلاصه آن،چنین بود که هنگامی که آثار شکست در لشکر معاویه آشکار شد،عمرو بن عاص دست به نیرنگی زد و دستور داد قرآنها را بر سر نیزهها بلند کنند و بگویند ما و شما هر دو تابع قرآنیم؛هر چه قرآن قضاوت کند از آن پیروی خواهیم کرد.
ولی امام علیه السّلام به آنها هشدار داد که این نیرنگی بیش نیست و آنها هرگز از قرآن تبعیت نمیکنند پیش بروید و کار را تمام کنید؛ولی غافلان نادان به اتفاق عمّال نفوذی معاویه بر پذیرش آتشبس اصرار کردند و به دنبال آن بر امام علیه السّلام فشار آوردند که برای استنباط حکم قرآن درباره این اختلاف تن به حکمیّت بدهد.امام علیه السّلام که میدانست این نیرنگ دیگری است قبول نفرمود؛ولی آنها پیوسته بر فشار خود میافزودند تا این که امام علیه السّلام برای پیشگیری از اختلاف و شکاف بیشتر ناچار به قبول حکمیّت شد.
در این جا باز همان افراد اصرار کردند که نماینده لشکر امام علیه السّلام ابو موسی اشعری باشد.
امام علیه السّلام که از حماقت و ایمان ضعیف این مرد با خبر بود اصرار فرمود ابن عباس را انتخاب کنید که مردی هوشیار و عاقل و دانشمند است و تحت تأثیر نیرنگهای عمرو بن عاص قرار نمیگیرد؛ولی آنها نپذیرفتند و برای سوّمین بار امام علیه السّلام را تحت فشار قرار دادند که حکمیّت را به ابو موسی مخبّط واگذار کند.در این جا نیز امام علیه السّلام برای پیشگیری از پراکندگی لشکر مجبور به پذیرش آن شد؛ولی شرایطی برای آنها بیان کرد؛از جمله این که از مسیر حق و عدالت هرگز خارج نشوند.
هنگامی که عمرو بن عاص بعد از مذاکرات بسیار طولانی که ماهها به طول کشید ابو موسی را فریب داد و گفت:بیا من معاویه را از حکومت خلع میکنم و تو علی علیه السّلام را از حکومت خلع کن تا نزاع بر چیده شود و مسلمانان فرد سوّمی را برای خلافت برگزیدند، ابو موسی نادان و فریب خورده در حضور جمع اعلام کرد که من علی علیه السّلام را از حکومت
خلع کردم و بلافاصله عمرو بن عاص گفت:من معاویه را به خلافت نصب کردم.این نیرنگ غوغایی به پا کرد و سبب اعتراض لشکریان علی علیه السّلام شد و طرفداران آتشبس و حکمیّت و انتخاب ابو موسی که خود را سخت در انزوا میدیدند طلبکارانه به سراغ امیر مؤمنان علی علیه السّلام آمدند و زبان به اعتراض گشودند که چرا حکمیّت را پذیرفتی؟! با توجّه به آن چه گفته شد به تفسیر خطبه میپردازیم:
امام علیه السّلام میفرماید:«نظر و رأی جمعیّت شما بر این قرار گرفت که دو نفر را برای حکمیّت(در میان ما و لشکر شام و معاویه)انتخاب کنند و ما از این دو،پیمان گرفتیم که در برابر قرآن خاضع باشند و از آن تجاوز نکنند،زبانشان همراه با قرآن و دلهایشان تابع آن باشد» (فأجمع رأی ملئکم (1)علی أن اختاروا رجلین،فأخذنا علیهما أن یجعجعا (2)عند القرآن،و لا یجاوزاه،و تکون ألسنتهما معه و قلوبهما تبعه) .
به این ترتیب روشن میکند که پذیرش حکمیّت هر چند تحت فشار صورت گرفت مشروط بود،نه مطلق و بی قید و شرط که آنها مطابق هوای نفس خود هر چه میخواهند انجام دهند و دیگران باید آن را بپذیرند.آنها موظف بودند تابع قرآن باشند و گوش جان به پیام آن بسپارند و زبان و قلبشان پیرو قرآن باشد؛ولی در پایان کار چیزی که سخن از آن در میان نبود قرآن بود و فریبکاری،آدم احمق و نادانی را بازیچه دست سیاست خود کرد و سخنی بر خلاف حق و عدالت و قرآن بر زبان او جاری ساخت.
لذا امام علیه السّلام در ادامه سخن میفرماید:«(مع الاسف)آنها گمراه شدند و از قرآن روی گردان گشتند و حق را ترک کردند؛با این که آشکارا آن را میدیدند؛جور و ستم،
1) 1) «ملأ»در لغت به معنای چیزی است که چشم را پر میکند و تعجّب بیننده را بر میانگیزد؛ از همین رو به جمعیّت زیادی که رأی و عقیده واحدی دارند و اجتماع آنها چشمها را پر میکند،«ملأ»گفته میشود.این واژه با واژه«مملوّ»از یک ریشه گرفته شده است.
2) 2) «یجعجع»از ماده«جعجعه»در اصل در مورد خواباندن شتر بر زمین اطلاق میشود سپس به معنای خضوع و تسلیم در برابر چیزی بکار رفته است.
خواسته دل آنها بود و اعوجاج و کژی موافق فکرشان» (فتاها (1)عنه،و ترکا الحقّ و هما یبصرانه،و کان الجور هواهما،و الإعوجاج رأیهما) .
سپس امام یادآوری و تأکید مجدّدی بر مشروط بودن حکمیت آنها میکند و میفرماید:«پیش از این که آنها این رأی نادرست را و این حکم جائرانه را صادر کنند با آنها شرط کرده بودیم که به عدالت حکم کنند و به حق عمل نمایند» (و قد سبق استثناؤنا علیهما فی الحکم بالعدل و العمل بالحقّ سوء رأیهما و جور حکمهما) .
کدام آیه از آیات قرآن میگوید بزرگواری همچون علی علیه السّلام که اسلام با مجاهدتهای او رونق گرفت و همواره در محضر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بود و در دامان قرآن تربیت یافت و مظهر حق و عدالت است از خلافت،خلع شود و نیز کدام آیه قرآن میگوید:کسی که بازمانده دوران جاهلیّت و کفر است و مظالم و ستمها و حیلهگریهای او بر هیچ کس پنهان نیست و تمام افراد منفور و منافق را دور خود جمع کرده،به خلافت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله منصوب گردد؟! آن گاه چنین نتیجه میگیرد:«بنابر این هنگامی که این دو نفر از راه حق منحرف شدند و حکم نادرستی بر خلاف حکم خداوند صادر کردند ما میتوانیم به استناد دلیل محکم برای خود تصمیم بگیریم(و حکم آنها را دور بیفکنیم!)» (و الثّقة فی أیدینا لأنفسنا، حین خالفا سبیل الحقّ،و أتیا بما لا یعرف من معکوس الحکم) .
به این ترتیب،امام علیه السّلام به خورده گیران پاسخ دندان شکنی میدهد که اوّلا پذیرش حکمیّت از شما بود و ثانیا آنها در کار حکمیت،مطلق العنان و رها نبودند؛بلکه موظّف بودند همراه و همگام قرآن حرکت کنند و به میل خود سخنی نگویند.حال که آنها به شرط خود عمل نکردند،حکمشان از درجه اعتبار به کلی ساقط است.جالب این که آنها در حکم خود نیز با یکدیگر توافق نداشتند و یکی بر سر دیگری کلاه میگذارد و او را در
1) 1) «تاه»از ماده«تیه»به معنای تحیّر و سرگردانی و گمراهی گرفته شده است.
برابر کار انجام شده قرار میدهد؛به گونهای که داد و فریادش بلند میشود؛در حالی که در حکمیّت توافق حکمین شرط است.آیا چنین حکمیّتی پشیزی ارزش دارد؟!
حکمین پشت به قرآن کردند
اگر امام علیه السّلام در این خطبه با صراحت میفرماید:حکمین قرآن را نادیده گرفتند و با این که حق را میدیدند به آن پشت کردند و هوای نفس را بر حقیقت مقدّم داشتند، دلیلش روشن است؛زیرا اگر آنها به آیات مختلفی که در قرآن یا مستقیما در فضیلت علی علیه السّلام نازل شده و یا یک اصل کلی را بیان میسازد-که طبق روایات رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله، علی علیه السّلام نمونه بارز آن بوده است-میاندیشیدند ترجیح آن حضرت بر شخصی همچون معاویه که فرزند دشمن شماره یک اسلام و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله یعنی ابو سفیان بود و در مسیر پدر خود گام بر میداشت تردید به خود راه نمیدادند.
آیا قرآن مجید نمیگوید:« «إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ» (1)آیا آن کس که در رکوع،انگشتر به سائل بخشید و آیه در شأنش نازل شد،کسی جز علی علیه السّلام بود؟با این که ابن عباس، عمار یاسر،جابر بن عبد اللّه انصاری،ابوذر غفاری،انس بن مالک،عبد اللّه بن سلام، مسلمة بن کهیل،عبد اللّه بن غالب،عقبة بن حکیم و عبد اللّه بن ابیّ(این ده نفر)از صحابه همگی این حدیث را نقل کردهاند و شرح آن در تفاسیر اهل تسنن نیز نقل شده است.
آیا کسی که در جای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در لیلة المبیت میخوابد و جان خود را آماده نثار کردن در راه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله میکند و صبحگاهان آیه «وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ وَ اللّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ» 1در حق او نازل میشود،دیگری با او میتواند برابری کند؟! (2)آیا مقدّم داشتن کسی که قرآن او را بهترین مخلوقات(بعد از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله)شمرده و آیه« «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ» ؛کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند بهترین مخلوق خدایند» (3)در شأن او نازل شده، جای شک و تردید است؟ آیا باید چند ماه،وقت امت اسلامی را بگیرند تا ببینند او برتر است یا معاویه؟!به راستی شگفتآور است اساسا این مقایسه،جفای بزرگی به امیر مؤمنان علی علیه السّلام محسوب میشود که بخواهند او را در برابر معاویه قرار دهند و برتری آن حضرت را ثابت کنند؛خاک کجا و آفتاب کجا؟! ***
1) 1) بقره،آیه 207.
2) 2) از جمله کسانی که این شأن نزول را نقل کردهاند،طبری،ابن هشام،حلبی و یعقوبی،احمد بن حنبل،ابن جوزی و ابن صباغ مالکیاند.(به جلد دوّم الغدیر،صفحه 48 و 49 مراجعه فرمایید).
3) 3) بینه،آیه 7.هنگامی که آیه مزبور نازل شد،پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله به علی علیه السّلام فرمود:«مصداق این آیه تو و شیعیان تواند».(به شواهد التنزیل و الصواعق المحرقة و در المنثور و نور الابصار و تفسیر طبری و غیر آن مراجعه کنید-برای شرح بیشتر درباره این گونه آیات به کتاب آیات ولایت در قرآن مراجعه کنید).
و من خطبة له علیه السّلام
فی الشهادة و التقوی و قیل أنه خطبها بعد مقتل عثمان فی أول خلافته
(1) از خطبههای امام علیه السّلام این خطبه درباره وحدانیّت خدا و توصیه به تقوا سخن میگوید.بعضی گفتهاند:
امام علیه السّلام این خطبه را بعد از قتل عثمان و در آغاز خلافتش ایراد فرموده است.
امام علیه السّلام در این خطبه نخست همگان را به صفات خداوند از جمله به علم بیپایان پروردگار نسبت به همه چیز و حتی کوچکترین امور-همچون عدد قطرههای باران و ذرات خاک-توجّه میدهد تا بدانند اعمال آنها نزد خداوند کاملا روشن است و چیزی از اسرار درون و برون آنها بر ذات مقدّسش مخفی نمیماند.
1) 1) سند خطبه: مرحوم شیخ صدوق در کتاب خصال بخشی از این خطبه را نقل کرده و ابن اثیر در کتاب نهایه بعضی از لغات پیچیده خطبه را تفسیر کرده و زمخشری در ربیع الابرار نیز قسمتهایی از آن را ذکر کرده است.(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 435)
در بخش دوّم گواهی به یگانگی خداوند و نبوّت پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله میدهد و هر یک را با صفات مناسب و پر معنایی همراه میسازد که به شهادت و گواهی او عمق میبخشد.
در بخش سوّم از فریبندگی دنیا و وعدههای دروغینش به دنیا پرستان سخن میگوید.
و سرانجام در بخش چهارم به همگان هشدار میدهد که گناهان،سبب زوال نعمتها میشود و هیچ ملتی گرفتار بدبختی نشدند جز به علت گناهانشان و به همین دلیل، همگان را به بازنگری در اعمالشان دعوت میکند تا از روشهای ناپسند دست بردارند و با اصلاح سیره عملی خود سعادتمند شوند.
لا یشغله شأن،و لا یغیّره زمان،و لا یحویه مکان،و لا یصفه لسان،و لا یعزب عنه عدد قطر الماء و لا نجوم السّماء،و لا سوافی الرّیح فی الهواء،و لا دبیب النّمل علی الصّفا،و لا مقیل الذّرّ فی اللّیلة الظّلماء.یعلم مساقط الأوراق،و خفیّ طرف الأحداق.و أشهد أن لا إله إلاّ اللّه غیر معدول به،و لا مشکوک فیه،و لا مکفور دینه،و لا مجحود تکوینه،شهادة من صدقت نیّته، وصفت دخلته و خلص یقینه،و ثقلت موازینه.و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله المجتبی من خلائقه،و المعتام لشرح حقائقه،و المختصّ بعقائل کراماته و المصطفی لکرائم رسالاته،و الموضّحة به أشراط الهدی، و المجلوّ به غربیب العمی.
:
هیچ کار،خدا را به خود مشغول نمیسازد(تا از کار دیگری باز ماند)و گذشت زمان، دگرگونی در او ایجاد نمیکند؛مکانی او را در بر نمیگیرد،و هیچ زبانی قادر بر وصف او نیست،نه تعداد قطرههای آبها بر او پنهان میماند،نه عدد ستارگان آسمان،نه شماره ذرات خاک که همراه بادها در هوا به پرواز در میآید؛نه حرکات مورچگان بر سنگهای سخت و نه استراحتگاه مورچههای ریز در شبهای تار،از محل ریزش برگها و حرکات پنهان چشمها آگاه است.
و گواهی میدهم که جز او معبودی نیست و همتایی برای او وجود ندارد؛نه شک و
تردید در او راه دارد،و نه کفر در دین و آیینش و نه میتوان خلفت(با عظمت)او را انکار کرد.شهادت کسی که نیّتش راست،درونش پاک،یقینش خالص،و میزان عملش(با ایمان و اعمال صالح)سنگین است.
و گواهی میدهم که محمّد صلّی اللّه علیه و آله بنده و فرستاده برگزیده او از میان خلایق است که برای تشریح حقایق آیین الهی انتخاب شد و به ویژگیهای خاص اخلاقی آراسته گردید؛ برای رساندن رسالتهایی کریمانه الهی برگزیده شد و نشانههای هدایت به وسیله او آشکار گشت و تاریکیهای جهل و ضلالت به وجود او روشنی یافت.
عظمت خداوند و کرامت پیامبرش
همان گونه که اشاره شد،امام علیه السّلام در آغاز این خطبه و در عبارات کوتاه و پر معنایی پنج وصف از اوصاف جمال و جلال او را بیان میدارد؛میفرماید:«هیچ کار،خداوند را به خود مشغول نمیسازد(تا از کار دیگری باز ماند)و گذشت زمان،دگرگونی در او ایجاد نمیکند؛ مکانی او را در بر نمیگیرد،و هیچ زبانی قادر بر وصف او نیست» (لا یشغله شأن،و لا یغیّره زمان،و لا یحویه (1)مکان،و لا یصفه لسان) .
این اوصاف چهار گانه همگی از نامتناهی بودن ذات پاک او سرچشمه میگیرد.کسی که علم و قدرتش محدود است هنگامی که به چیزی میپردازد و علم و قدرت خود را در راه انجام آن به کار میگیرد به طور طبیعی از کار دیگر باز میماند؛ولی ذات پاک خداوند در یک لحظه به تدبیر تمام جهان هستی میپردازد،راز و نیاز بندگان را میشنود و خواستههای آنها را میداند و از آنجا که نامحدود است و جامع جمیع کمالات است دگرگونی در او راه ندارد؛زیرا دگرگونیها یا به سوی کمال است یا به سوی نقصان و هیچ کدام در آن ذات نامتناهی راه ندارد.
1) 1) «یحوی»از ماده«حوایه»(بر وزن شفاعت)به معنای احاطه و استیلا بر چیزی است.
و همچنین مکان،لازمه محدودیت وجود است،آن ذاتی که نامحدود است همه جا حاضر است و در عین حال،نیازی به مکان ندارد.
نیز ذات و صفاتش در وصف ما نمیگنجد؛چرا که ما محدودیم و ذات و صفاتش نامحدود و اگر تا پایان عمر از کمالات او سخن بگوییم ناچاریم در پایان کار اعتراف کنیم:
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر
ما همچنان در اوّل وصف تو ماندهایم
آری،تنها او میتواند در وصف و صفات خود را بیان کند؛آن گونه که در حدیث آمده است:«لا أبلغ مدحک و الثّناء علیک أنت کما اثنیت علی نفسک؛من هرگز نمیتوانم به مرحله مدح و ثنای تو برسم تو همان گونه هستی که خودت ثنای خویش را گفتهای». (1)
سپس به شرح جالبی از پنجمین وصف یعنی علم نامحدود او میپردازد و ضمن این که آگاهی او را بر همه چیز بیان میکند،انگشت روی هفت موضوع که کاملا از نظر دیگران پنهان است میگذارد و بر علم و آگاهی خدا نسبت به آنها تأکید میکند و میفرماید:«نه تعداد قطرههای آبها بر او پنهان میماند،نه عدد ستارگان آسمان،نه شماره ذرات خاک که همراه بادها در هوا به پرواز در میآید؛نه حرکات مورچگان بر سنگهای سخت و نه استراحتگاه مورچههای ریز در شبهای تار،و نیز از محل ریزش برگها و حرکات پنهان چشمها آگاه است» (و لا یعزب (2)عنه عدد قطر الماء و لا نجوم السّماء،و لا سوافی (3)الرّیح فی الهواء،و لا دبیب (4)النّمل علی الصّفا (5)،و لا مقیل (6)
1) 1) این بخش از مناجاتی است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در دل شب به هنگام سجده بیان میفرمود. اصول کافی،جلد 3،صفحه 324(حدیث 12).
2) 2) «یعزب»از ماده«عزوب»(بر وزن غروب)به معنای دور شدن و پنهان گشتن است.و به همین مناسبت به مردان و یا زنانی که همسر ندارند و یا از همسر خود دورند«عزب»گفته میشود.
3) 3) «سوافی»جمع«سافیه»به معنای تندباد است.
4) 4) «دبیب»به معنای راه رفتن آهسته است.
5) 5) «صفا»جمع«صفاة»(بر وزن وفا)به معنای تخته سنگ صاف است.
6) 6) «مقیل»از ماده«قیلوله»به معنای خواب نیم روز گرفته و چون«مقیل»اسم مکان است،به معنای محل استراحت و خواب در میان روز میباشد.
الذّرّ (1)فی اللّیلة الظّلماء.یعلم مساقط الأوراق،و خفیّ طرف (2)الأحداق) .
تعبیر به «عدد قطر الماء» اشاره به دانههای باران و قطرههای آب دریاها و نهرها و چشمهها است که جز خدا از آن آگاه نیست؛همان گونه که از عدد ستارگان آسمان کسی با خبر نمیباشد.امروز میگویند تنها در کهکشان ما حدود 200 میلیارد ستاره هست؛ولی در کهکشانهای بیشمار دیگر چه خبر است؟تنها خدا میداند! و از آنها عجیبتر ذرات غباری است که در کره خاکی ما هر لحظه بر امواج باد سوار میشود و از جایی به جایی منتقل میگردد؛چه کسی از تعداد آنها با خبر است جز خدا؟! تعبیر به جنبش مورچه بر سنگ سخت به عقیده بعضی اشاره به صدای بسیار ضعیفی است که از برخورد پاهای او از آن سنگ به وجود میآید و یا اشاره به اثر بسیار ضعیفی است که رد پای او را بر آن سنگ سخت بر جای میگذارد که با هیچ وسیلهای قابل درک نیست؛ولی خدا از آن آگاه است و همچنین از محل آسایش آنها.فراموش نشود این مربوط به تمام مورچهها در تمام نقاط جهان است! تعبیر به «یعلم مساقط الأوراق» اشاره به محل ریزش برگها در سراسر کره زمین است که در هر لحظه در دل باغها و جنگلها و بلندای کوهها و اعماق درهها برگهایی از درختان فرو میریزد او از تمام آنها آگاه است.
و همچنین در هر لحظه،چشم میلیونها میلیون انسان،بلکه حیوانات،دارای چشم و پلک آهسته به هم میخورد او شماره و کیفیت آنها را به خوبی میداند.
آری،در تمام پهنه هستی نه چیزی از کلیات بر او مخفی است؛نه چیزی از جزئیات ایمان به چنین خدایی برای تربیت انسان کافی است.آری،کافی است که بداند عالم، محضر خداست و اسرار درون و برون ما بر او آشکار است.به همین دلیل در قرآن مجید میخوانیم:«اگر تمام درختان،قلم شوند و هفت اقیانوس دیگر بر آنها اضافه شود(اینها همه پایان مییابد؛ولی)کلمات خدا پایان نمیگیرد». (1)
سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن گواهی به وحدانیّت معبود یگانه میدهد؛چرا که تنها چنین خدایی شایسته عبودیت است؛نه غیر او؛عرضه میدارد:«گواهی میدهم که جز اللّه معبودی نیست و همتایی برای او وجود ندارد؛نه شک و تردید در هستی او راه دارد،و نه کفر در دین و آیینش و نه میتوان خلقتش را انکار کرد» (و أشهد أن لا إله إلاّ اللّه غیر معدول (2)به،و لا مشکوک فیه،و لا مکفور دینه،و لا مجحود تکوینه) .
به این ترتیب،امام علیه السّلام هر گونه شرک و شک کفر به آیات تکوینی و تشریعی را نفی میفرماید.به تعبیر دیگر،نخست هر گونه شبیه و همتا را از ذات پروردگارش نفی میکند؛ سپس شک در ذات مقدّس او و بعد به افعال تشریعی و تکوینی خداوند میپردازد و تصریح میکند که نه در دین و آیین او جایی برای این کار است و نه در خالقیت و ربوبیت او در جهان آفرینش.
آن گاه میافزاید:«شهادت کسی که نیّتش راست،درونش پاک،یقینش خالص،و میزان عملش(با ایمان و اعمال صالح)سنگین است» (شهادة من صدقت نیّته، وصفت (3)دخلته (4)و خلص یقینه،و ثقلت موازینه) .
اشاره به این که این گواهی ذات و صفات حق گواهی کسی است که دارای این صفات چهار گانه است:نیّت و انگیزه او صادقانه و قلب او از هر گونه شرک و ریا خالص است؛یقین او آمیخته به شک نیست و اعمال او نیز نشان میدهد که در درون،ایمان راسخی به خدا دارد؛نه همچون گواهی افراد منافق یا طمع ورزان در مال و جاه دنیا و نه آنها که ایمانی آمیخته به شک دارند و نه کسانی که دم از ایمان میزنند،ولی عمل صالحی در ترازوی اعمالشان دیده نمیشود.
سپس امام علیه السّلام بعد از شهادت به یگانگی پروردگار به شهادت بر نبوّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله میپردازد و آن حضرت را با شش ویژگی از اوصاف مهمش میستاید:
«گواهی میدهم که محمّد صلّی اللّه علیه و آله بنده و فرستاده برگزیده او از میان خلایق است که برای تشریح حقایق آیین الهی انتخاب گشته و به ویژگیهای خاص اخلاقی گرامی داشته شده،و او را برای رساندن رسالات کریمانه الهی برگزیده و نشانههای هدایت به وسیله او آشکار گردیده و تاریکیهای جهل و ضلالت به وجود او روشنی یافته است» (و أشهد أنّ محمّدا عبده و رسوله المجتبی من خلائقه،و المعتام (1)لشرح حقائقه، و المختصّ بعقائل (2)کراماته و المصطفی لکرائم رسالاته،و الموضّحة به أشراط الهدی،و المجلوّ به غربیب العمی (3)) .
در اوّلین ویژگی،سخن از صفات برجسته آن حضرت به میان آمده که سبب انتخاب او به رسالت بوده است.و در دوّمین وصف،از مأموریت آن حضرت برای شرح حقایق دین و اعتقادات صحیح سخن میگوید.
1) 1) «معتام»از ماده«عیم»(بر وزن غیب)در اصل به معنای شدت علاقه به شیر گرفته شده و «معتام»در این جا به معنای کسی است که«علاقه شدید»به انجام دادن مأموریت الهی به او داده شده است.
2) 2) «عقائل»جمع«عقیله»به معنای برگزیده هر چیزی است و لذا به گوهرهای گران بها«عقیلة البحر»گفته میشود.
3) 3) «غربیب»به معنای چیز سیاه پر رنگ است و در این جا به معنای تاریکی جهل به کار رفته است.
و در سوّمین صفت از مکارم اخلاق آن حضرت پرده بر میدارد و در چهارمین وصف از مأموریتهای مهم او برای بیان احکام سخن به میان میآورد.
در پنجمین وصف از هدایتهای آن حضرت از طریق گفتار و رفتار و امضای عملی او سخن میگوید.
و در ششمین وصف از تلاشی که آن حضرت برای مبارزه با جهل-که از آن به نابینایی تعبیر شده-سخن به میان آورده است.
تمام این اوصاف،اشاره به این است که اگر من به نبوّت او گواهی میدهم و به پیشواییاش تن دادهام،بی علت نیست؛نه یک دلیل که چندین دلیل دارد.
همان گونه که در کلمات پر معنای امام علیه السّلام بیان شد،نه گذشت زمان در ذات پاک خداوند اثر میگذارد و نه جابهجایی مکان درباره او متصور است و نه چیزی در سراسر عالم هستی از دایره علم او بیرون است.
آری،همه عالم،محضر خداست؛ولی او جا و مکانی ندارد.همه جا حاضر است؛ولی هیچکس او را نمیبیند.اوصاف جلال و جمال او هر چند معرفتی عمیق به ما میبخشد، ولی باید اعتراف کرد که او در وصف نمیگنجد! گاه این تعبیرات درباره ذات بیمثال او معما جلوه میکند و شکلی از تناقض را در نظر مجسم میسازد؛ولی با توجّه به یک نکته،کلید حل این معما به دست میآید و آن این که او وجودی است بینهایت،در بینهایت و نامحدود و نامتناهی از هر جهت؛نه آغازی دارد نه انجامی و نه حد محدودی.
گر چه تصور چنین وجودی برای ما انسانها که همه چیزمان محدود و نامتناهی است،بسیار مشکل است،ولی به هر حال بدون توجّه به این نکته،بحث صفات الهی حل نخواهد شد.
اگر میگوییم او همه چیز حتی ذرات غباری را که تندبادها در هوا به پرواز در میآورند، میداند به جهت آن است که همه جا حضور دارد و اگر میگوییم او همه جا حضور دارد به این معناست که وجود و هستی او نامحدود است و چیزی جدا از او تصور نمیشود و بر هر چیز احاطه دارد و اگر میگوییم زمان و مکان ندارد،به دلیل آن است که زمان بر اثر حرکت به وجود میآید و مکان به واسطه محدود بودن انسان است؛ولی وجود نامتناهی حرکتی به سوی نقص و یا کمال ندارد و چون از همه چیز بینیاز است،به مکان نیازی نخواهد داشت کوتاه سخن این که اگر بخواهیم خداشناس خوبی باشیم باید تمام صفات مخلوقات را که از محدود بودن و نیازهای آنها سرچشمه گرفته از آن ذات بیمثال نفی کنیم.
در آیات قرآن مجید و روایات اسلامی،به ویژه در نهج البلاغه درباره هدف بعثت انبیا و مخصوصا پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله سخنان بسیاری وجود دارد؛از جمله در این بخش از خطبه مورد بحث،تعبیرات پر معنایی دیده میشود.امام علیه السّلام یکی از اهداف رسالت پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله را شرح حقایقی بیان فرموده که میتواند اشاره به هر حقیقت یا حقایق مربوط به مبدأ و معاد و اصول عقاید باشد و دیگر بیان ارزشهای اخلاقی؛آن گونه که از خود پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نقل شده است:«إنّما بعثت لأتمّم مکارم الأخلاق؛من برای این مبعوث شدم که ارزشهای اخلاقی را به کمال برسانم». (1)
و دیگر این که رسالتهای الهی را در زمینه احکام دین تبیین کند و نشانههای هدایت را آشکار سازد و سرانجام این که پردههای جهل و کور دلی را از چشم جان انسانها دور نماید.او هم معلّمی است بزرگ و هم مربی آگاه و هم رهبری فرزانه و هم راهنمایی خبیر و پر مایه.
1) 1) کنز العمال،جلد 3،صفحه 16.(حدیث 52175).
أیّها النّاس،إنّ الدّنیا تغرّ المؤمّل لها و المخلد إلیها،و لا تنفس بمن نافس فیها،و تغلب من غلب علیها.و ایم اللّه،ما کان قوم قطّ فی غضّ نعمة من عیش فزال عنهم إلاّ بذنوب اجترحوها،ل «أَنَّ اللّهَ لَیْسَ بِظَلاّمٍ لِلْعَبِیدِ» .
و لو أنّ النّاس حین تنزل بهم النّقم،و تزول عنهم النّعم،فزعوا إلی ربّهم بصدق من نیّاتهم،و وله من قلوبهم،لردّ علیهم کلّ شارد،و أصلح لهم کلّ فاسد.و إنّی لأخشی علیکم أن تکونوا فی فترة.و قد کانت أمور مضت ملتم فیها میلة،کنتم فیها عندی غیر محمودین،و لئن ردّ علیکم أمرکم إنّکم لسعداء.و ما علیّ إلاّ الجهد،و لو أشاء أن اقول لقلت:عفا اللّه عمّا سلف!
:
ای مردم،دنیا آرزومندان و دل بستگان خود را فریب میدهد و از وعدههای دروغین به علاقهمندان خویش دریغ نمیورزد و بر آن کس که بر دنیا پیروز گردد سرانجام چیره خواهد شد.به خدا سوگند!هرگز ملتی که در ناز و نعمت میزیستند نعمتشان زوال نیافت،مگر بر اثر گناهانی که مرتکب شدند؛زیرا خداوند هرگز به بندگانش ستم روا نمیدارد و اگر مردم هنگامی که بلاها بر آن نازل میشود و نعمتها از آنان سلب میگردد با صدق نیّت در پیشگاه خدا تضرّع کنند و با قلبهای پر از عشق و محبت به خدا،از او درخواست نمایند،به یقین آن چه،از دستشان رفته به آنان باز میگردد و هر خرابی را برای آنها اصلاح میکند.من از این میترسم که شما در جهالت و غفلت فرو روید
(همچون دوران جاهلیّت)؛زیرا اموری بر شما گذشت که در آن،تمایلاتی پیدا کردید که از نظر من پسندیده نبود؛ولی اگر امور شما به مسیر اصلی باز گردد سعادتمند خواهید شد.
وظیفه من جز تلاش و کوشش(برای بازگشت شما به راه راست)نیست و اگر بخواهم گفتنیها را میگویم(و کوتاهیهای شما را در گذشته بر میشمرم؛ولی به دلیل مصالحی صرف نظر میکنم؛فقط میگویم خداوند گذشته را(بر شما)ببخشاید.
با صدق نیّت به درگاه خدا روید
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه،همه مردم را مخاطب ساخته و چهار نکته مهم را که در زندگی انسانها اثر عمیق دارد،به همگان گوشزد میکند؛نخست میفرماید:«ای مردم،دنیا آرزومندان و دل بستگان خود را فریب میدهد و ارزش و اهمّیّتی برای کسانی که آن را با ارزش بدانند قائل نیست و بر آن کس که بر دنیا پیروز گردد سرانجام چیره خواهد شد» (أیّها النّاس،إنّ الدّنیا تغرّ المؤمّل لها و المخلد (1)إلیها،و لا تنفس (2)بمن نافس فیها،و تغلب من غلب علیها) .
از آن جا که«حبّ الدّنیا»-مطابق حدیث معروف-سرچشمه هر گونه گناه و خطاست، امام علیه السّلام از حبّ دنیا شروع میکند.شایان توجّه این که نکوهش از دنیا داران نشده؛بلکه سخن از دنیا خواهان و عاشقان و دلبستگان به آن به میان آمده است.
زرق و برق دنیا آن چنان دنیا پرستان را مغرور میسازد که گمان میکنند همه چیز جاویدان خواهد ماند؛ولی ناگهان میبینند در یک حادثه ناگوار همه چیز بر باد میرود؛
مثلا محصول صدها سال از امکانات مادی در یک شهر با یک زلزله که گاه ده ثانیه بیشتر به طول نمیانجامد نابود میشود.آری،تکانی میخورند و موقتا بیدار میشوند و باز در خواب غفلت فرو میروند.
سپس در ادامه این سخن به نکته دوّم میپردازد و به صورت یک قانون کلی میفرماید:«به خدا سوگند!هرگز ملتی که در ناز و نعمت میزیستند نعمتشان زوال نیافت،مگر بر اثر گناهانی که مرتکب شدند؛زیرا خداوند هرگز به بندگانش ستم روا نمیدارد» (و ایم اللّه،ما کان قوم قطّ فی غضّ (1)نعمة من عیش فزال عنهم إلاّ بذنوب اجترحوها (2)،ل أنّ اللّه لیس بظلاّم للعبید ).
در واقع این سخن بر گرفته از آیات قرآن است؛آن جا که میفرماید:« «إِنَّ اللّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ» ؛خداوند نعمتهای هیچ قوم و ملتی را تغییر نمیدهد،مگر آن که آنها آن چه را مربوط به خودشان است،تغییر دهند». (3)
و نیز میفرماید:« «وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُری آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ وَ لکِنْ کَذَّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ» ؛اگر اهل شهرها و آبادیها ایمان میآوردند و تقوا پیشه میکردند برکات آسمانها و زمین را بر آنها میگشودیم ولی آنها(حق را)تکذیب کردند ما نیز آنان را به کیفر اعمالشان مجازات کردیم». (4)
به یقین نعمتهای الهی بر حسب شایستگیها و لیاقتها در میان بندگان تقسیم میشود؛لذا پاکان و صالحان شایسته آنند نه گنهکاران آلوده.
1) 1) «غض»به معنای تر و تازه است.
2) 2) «اجترحوا»از ماده«جرح»به معنای جراحت و اثری است که بر اثر آسیبها به بدن میرسد و«اجتراح»به معنای انجام دادن گناه آمده:گویی انسان به وسیله آن خود را مجروح میسازد و گاه این معنا توسعه داده شده و در هر گونه کسب و اکتساب نیز استعمال میشود.
3) 3) رعد،آیه 11.
4) 4) اعراف،آیه 96.
:در روایات میخوانیم خداوند برای ترفیع مقام اولیایش گاه آنها را به بلاهایی مبتلا میسازد؛همان گونه که در تعبیر معروف آمده است:«البلاء للولاء». (1)
و از بعضی آیات و روایات استفاده میشود که بلاها گاهی برای آزمایش مؤمن و پاداشهای بزرگ الهی و نیز گاه برای هشدار و بیداری بندگان است،آیا این موارد با آن چه در عبارت امام علیه السّلام ذکر شد منافات ندارد؟
:آن چه در کلام امام علیه السّلام آمده یک قانون کلی است و میدانیم هر قانون کلی استثنائاتی دارد.موارد آزمایش و بیدار باش و امثال آن،استثنائاتی در قانون کلی فوق محسوب میشود و به تعبیر دیگر آن چه امام علیه السّلام فرموده حمل بر غالب میشود و این شبیه چیزی است که در قرآن مجید بیان شده است:« «وَ ما أَصابَکُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ فَبِما کَسَبَتْ أَیْدِیکُمْ وَ یَعْفُوا عَنْ کَثِیرٍ» ؛هر مصیبتی بر شما میرسد به سبب اعمالی است که انجام دادهاید و بسیاری را نیز عفو میکند». (2)
به یقین این آیه با آیه «وَ لَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ» (3)که از آزمایشهای مختلف الهی به وسیله بلاها سخن میگوید و نیز با آیه« «ظَهَرَ الْفَسادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما کَسَبَتْ أَیْدِی النّاسِ لِیُذِیقَهُمْ بَعْضَ الَّذِی عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ» ؛فساد در خشکی و دریا به دلیل کارهایی که مردم انجام دادهاند آشکار شد».منافاتی ندارد.خدا میخواهد نتیجه بعضی اعمالشان را به آنها بچشاند.شاید(به سوی حق)باز گردند. (4)
1) 1) این عبارت که در کلمات علما و بزرگان آمده،متن حدیث نیست؛بلکه بر گرفته از احادیث اسلامی است؛از جمله در حدیثی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم که فرمود:«إنّ اشدّ النّاس بلاء الأنبیاء ثمّ الّذی یلونهم ثمّ الأمثل فالأمثل؛پیامبران الهی بیش از همه(با آفات و مصایب)آزمایش میشوند؛سپس کسانی که بعد از آنها قرار دارند و به همین ترتیب آنها که برترند آزمون بیشتری دارند».(اصول کافی،جلد 2،صفحه 252،باب شدة ابتلاء المؤمن،حدیث 1).
2) 2) شوری،آیه 30.
3) 3) بقره،آیه 155.
4) 4) روم،آیه 41.
و اگر انسان درست دقت کند غالبا میتواند مواردی را که بلاها جنبه مجازات الهی دارد،از مواردی که برای آزمایش یا هشدار است باز شناسد.هرگاه گناه مهمی از او سرزد و یا جامعهای آلوده به انواع مفاسد شد،حوادث تلخی که بعد از آن پیدا میشود قطعا مجازات است؛ولی حوادث تلخی که برای صالحان و پاکان پیش میآید،معمولا جنبه آزمایش و هشدار برای ترفیع مقام است.
سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن که در واقع نتیجه مستقیم یادآوری پیشین است، میفرماید:«و اگر مردم زمانی که بلاها بر آن نازل میشود و نعمتها از آنان زایل میگردد با صدق نیّت در پیشگاه خدا تضرّع کنند و با قلبهای پر از عشق و محبّت به خدا،از او درخواست(توبه)نمایند،یقینا آن چه،از دستشان رفته به آنان باز میگردد و هر خرابی را برای آنها اصلاح میکند» (و لو أنّ النّاس حین تنزل بهم النّقم،و تزول عنهم النّعم،فزعوا إلی ربّهم بصدق من نیّاتهم،و وله (1)من قلوبهم،لردّ علیهم کلّ شارد (2)،و أصلح لهم کلّ فاسد) .
در واقع این طبیب حاذق الهی بعد از ذکر درد به بیان درمان میپردازد و راه دفع آفات و بلاها را به آنها میآموزد و دعایی را که صادقانه باشد و از اعماق جان برخیزد و در یک کلمه در انسان،تحول ایجاد کند بر طرف کننده بلاها میشمرد؛همان گونه که در احادیث متعدد دیگری وارد شده است؛از جمله امام سجاد علیه السّلام میفرماید:«الدّعاء یدفع البلاء النّازل و ما لم ینزل؛دعا بلاهایی را که نازل شده و نازل نشده است،بر طرف میسازد». (3)
امام علیه السّلام در آخرین بخش این خطبه و در بیان چهارمین نکته آن چه را قبلا به صورت
1) 1) «وله»به معنای تحیّر از شدت اندوه است تا آن جا که گاه انسان،عقل و هوش خود را از دست میدهد؛لذا به عشق سوزانی که آرامش و هوش را از انسان میگیرد نیز اطلاق شده است.
2) 2) «شارد»به معنای کسی است که از مسیر منحرف شده یا فرار کرده است.
3) 3) اصول کافی،جلد 2،صفحه 469(باب ان الدعاء یردّ البلاء،حدیث 5).
عام بیان کرده بود،برای اصحاب و یاران و مخاطبان تطبیق میفرماید:«من از این میترسم که شما در جهالت و غفلت فرو روید(همچون دوران فترت جاهلیّت)؛زیرا اموری بر شما گذشت که در آن،تمایلاتی پیدا کردید که از نظر من پسندیده نبود؛ولی اگر امور شما به مسیر اصلی باز گردد(و مسلمانان ناخالص و هوشیار باشید)سعادتمند خواهید شد» (و إنّی لأخشی علیکم أن تکونوا فی فترة (1).و قد کانت أمور مضت ملتم فیها میلة،کنتم فیها عندی غیر محمودین،و لئن ردّ علیکم أمرکم إنّکم لسعداء) .
و سرانجام میفرماید:«وظیفه من جز تلاش و کوشش(برای بازگشت شما به راه راست)نیست و اگر بخواهم گفتنیها را میگویم(و کوتاهیهای شما را در گذشته بر شمرم؛ولی به دلیل مصالحی صرف نظر میکنم؛فقط میگویم)خداوند گذشته را(بر شما)ببخشد» (و ما علیّ إلاّ الجهد،و لو أشاء أن اقول لقلت:عفا اللّه عمّا سلف!) .
در این که منظور امام علیه السّلام از اشاره سربستهای که به بعضی از انحرافات آنها میکند، چیست؟جمعی معتقدند:اشاره به ماجرای عثمان و حکومت اوست که در شورای شش نفره عمر،ظالمانه،حکومت را از لایقترین افراد(علی علیه السّلام)به کسی که هیچ گونه شایستگی این کار را نداشت-و حوادث بعد این حقیقت را اثبات کرد-سپردند و شما هم بر آن صحّه گذاشتید و ورود خطبه را بعد از قتل عثمان و در اوایل خلافت امام علیه السّلام شاهد این معنا دانستهاند.
ولی این احتمال نیز وجود دارد که اشاره به تمام دوران خلفای پیشین و حوادث دردناکی باشد که در امر خلافت به وقوع پیوست.
1) 1) «فترة»در اصل به معنای توقف و ضعف و ناتوانی است و به همین جهت به فاصله میان دو برنامه که کارها متوقف میشود اطلاق شده و از آن جا که فترت گاه آمیخته با غفلت و جهل است در این معنا نیز استعمال شده است.
و منظور امام علیه السّلام از جمله«و لو اشاء ان اقول لقلت»نیز همین است که اگر من بخواهم از روی این حوادث نامطلوب پرده برگیرم میتوانم؛ولی از آن صرف نظر میکنم و از خدا میخواهم شما را به علت این کوتاهیها و اشتباهات مجازات نکند و ببخشد. (1)
1) 1) بسیاری از شارحان و مترجمان نهج البلاغه،جمله یاد شده را چنین ترجمه کردهاند:اگر من بخواهم چیزی بگویم میگویم:«خداوند گذشته را ببخشد»ولی این معنا بسیار بعید است؛به خصوص این که در کلام شیخ مفید(ره)در کتاب جمل و در کتاب مناقب طبق نقل کتاب تمام نهج البلاغه کلمه«لکن»قبل از«عفا اللّه عما سلف»آمده است؛بنابر این میگویم: «عفا اللّه عما سلف»و این دعایی است جهت تقاضای عفو الهی برای آنها؛به علاوه ارتباط این جمله با جملههای قبل نیز همین را اقتضا میکند.(و عدهای از شارحان همین معنا را برگزیدهاند).به کتابهای معارج نهج البلاغه،تألیف بیهقی،صفحه و بحار الانوار،علامه مجلسی،جلد 29،صفحه 599 و شرح حدائق الحقائق بیهقی،جلد 2،صفحه 94 و شرح مرحوم خویی،جلد 16،صفحه 359 مراجعه کنید.
و من کلام له علیه السّلام
(1) و قد سأله ذعلب الیمانی فقال:هل رأیت ربک یا أمیر المؤمنین؟فقال علیه السّلام:أ فأعبد ما لا أراه؟فقال:و کیف تراه؟فقال:
از سخنان امام علیه السّلام است «ذعلب یمانی»از امام علیه السّلام پرسید:امیر مؤمنان آیا پروردگارت را دیدهای؟ امام علیه السّلام فرمود:آیا کسی را عبادت کنم که نمیبینم؟ذعلب پرسید:چگونه او را دیدهای؟ امام خطبه ذیل را ایراد فرمود.
1) 1) سند خطبه: گفتار بالا در چندین کتب معتبر از کتب علمای شیعه قبل از تألیف نهج البلاغه با طرق متعدد (و با تفاوتهایی در عبارت)نقل شده است؛از جمله مرحوم کلینی در جلد اوّل اصول کافی در دو مورد آن را نقل کرده؛مرحوم صدوق در کتاب توحید و مرحوم مفید در ارشاد آن را آورده است.از میان دانشمندان اهل سنّت،ابن جوزی حنفی آن را در کتاب تذکرة از ابن عباس نقل نموده است.(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 437).
این کلام عمدتا درباره صفات خداوند سخن میگوید و بر این معنا تأکید میکند که اگر خدا را با چشم سر نمیتوان دید با چشم دل و در لابهلای صفاتش میتوان به خوبی مشاهده کرد.
فقال:لا تدرکه العیون بمشاهدة العیان،و لکن تدرکه القلوب بحقائق الإیمان.قریب من الأشیاء غیر ملابس،بعید منها غیر مباین.متکلّم لا برویّة،مرید لا بهمّة،صانع لا بجارحة.لطیف لا یوصف بالخفاء،کبیر لا یوصف بالجفاء،بصیر لا یوصف بالحاسّة،رحیم لا یوصف بالرّقّة.تعنو الوجوه لعظمته،و تجب القلوب من مخافته.
:
چشمها هرگز او را آشکارا نمیبیند؛ولی قلبها با حقایق ایمان،او را درک میکند؛او به همه چیز نزدیک است؛اما نه آن گونه که به آنها چسبیده باشد و از همه چیز دور است ؛اما نه آن گونه که از آنها بیگانه گردد.او سخن میگوید:بی آن که نیاز به تفکّر داشته باشد و اراده میکند؛بی آن که محتاج به تصمیم گرفتن باشد.او خالق و سازنده است؛اما نه با (دست و)اعضا پیکر،او لطیف است؛اما نه به این معنا که پنهان باشد و بزرگ و قدرتمند است؛ولی نه به این معنا که جفا کار باشد.بیناست؛نه با عضو بینایی یعنی چشم،و مهربان است نه به معنای نازک دل بودن.صورتها در برابر عظمتش خاضع و قلبها از هیبتش لرزان است.
آیا خدا را دیدهای؟
از روایات مختلف در شرح حال امیر مؤمنان علی علیه السّلام استفاده میشود که حضرت بارها میفرمود:«سلونی قبل أن تفقدونی؛هر مطلبی را که میخواهید از من سؤال کنید پیش از آن که از میان شما بروم»و به این ترتیب آمادگی خود را برای پاسخ به هر سؤال مربوط به دین و دنیای مردم بیان میفرمود؛حتی بعد از آن که ضربه هولناک ابن ملجم بر فرق مبارکش وارد شد در ملاقاتی که با تودههای مردم در بستر شهادتش داشت،همین جمله را تکرار فرمود!! از جمله مواردی که امام علیه السّلام این جمله را بیان فرمود هنگامی بود که بر کرسی خلافت ظاهری نشست و برای مردم خطبهای خواند و در ضمن آن خطبه جمله«سلونی قبل أن تفقدونی»را تکرار فرمود و بر این معنا تأکید کرد که مخصوصا از تمام آیات قرآن و زمان و شأن نزول و ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه آن با خبرم.در این هنگام،«ذعلب یمانی»که مردی شجاع و فصیح بود برخاست و سؤال مزبور را مطرح کرد و امام علیه السّلام با زیبایی تمام به پاسخ او پرداخت. (1)
«آیا ممکن است کسی را که نمیبینم عبادت کنم؟!»(أ فاعبد ما لا أری؟).
به این معنا که عبادت،فرع بر معرفت است و معرفت درجاتی دارد که بالاترین درجه آن درجه شهود است و امام علیه السّلام در این سخن به مرحله عالی عبادت خود نظر دارد که آن را همراه با مشاهده ذات پاک پروردگار میشمرد.
ذعلب در فکر فرو رفت که منظور امام علیه السّلام در این جا کدام مشاهده است؟آیا مشاهده حسی است که قائلان به جسمیت خداوند(مجسّمه)عقیده دارند؟یا مشاهده روحانی و معنوی میباشد که چیزی برتر از مشاهده عقلی است؟لذا بلافاصله سؤال کرد:چگونه خدا را میبینی؟«و کیف تراه؟»آیا این سؤال و استفهام برای کشف حقیقت بود یا نوعی
1) 1) توحید صدوق،صفحه 305.(باب 43،حدیث و 1 2).
انکار و جدال؟پاسخ این سؤال بسته به این است که«ذعلب»را چگونه انسانی بدانیم.اگر او را از یاران خاص و ارادتمندان ویژه آن حضرت بدانیم بدون شک سؤال او برای کشف حقیقت است و اگر او را انسانی ماجراجو بشمریم-آن گونه که از بعضی روایات گذشته استفاده شد-در این صورت سؤالش بوی انکار و مجادله میدهد.به هر حال،امام علیه السّلام در پاسخ او سخنی گفت و پرده از روی حقایقی برداشت و همه مخاطبان حتی ذعلب را تأثیر فوق العاده قرار داد تا آن جا که خواندیم ذعلب در پایان این سخن،مدهوش شد و بوی گلشن چنان مست کرد که دامنش از دست برفت.امام علیه السّلام چنین فرمود:
«چشمها هرگز او را آشکارا نبیند؛اما قلبها با نیروی حقایق ایمان،وی را درک میکند» (فقال:لا تدرکه العیون بمشاهدة العیان،و لکن تدرکه القلوب بحقائق الإیمان) .
منظور از حقایق ایمان،اصول اعتقادی و معارف حقه است.
برای توضیح این سخن باید به این نکته توجّه کرد که مشاهده بر سه گونه است:1.
مشاهده حسی که با چشم صورت میگیرد و گاه چشم را نیز به سلاحی همچون دوربینها و تلسکوپها مسلح میکند؛2.مشاهده عقلی که انسان از طریق استدلال به آن میرسد و حقایقی را همچون آفتاب با چشم دل میبیند؛آن گونه-که به گفته مرحوم مغنیه در شرح نهج البلاغه-کسانی مانند نیوتون مشاهده کردند؛از افتادن یک سیب از درخت به روی زمین،قانون جاذبه را که هرگز با چشم سر دیده نمیشود مشاهده کرد و به آن پی برد؛3.شهود باطن و درون که یک نوع ادراک باطنی است؛اما نه استدلالی.
انسان با چشم دل واقعیت موجود را میبیند و آن را باور میکند؛بی آن که احتیاج به استدلالی داشته باشد و این درک و دیدی است که تا انسان به آن نرسد فهم آن مشکل است.
این موضوع،نمونههای فراوانی در قرآن و روایات اسلامی دارد.درباره حضرت ابراهیم علیه السّلام میخوانیم:خداوند ملکوت آسمانها و زمین را به او نشان داد: «وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» . (1)
درباره حضرت یعقوب علیه السّلام میخوانیم:هنگامی که برادران یوسف علیه السّلام،پیراهن وی را در مصر از او گرفتند و حرکت کردند،یعقوب علیه السّلام گفت:من بوی یوسف را احساس میکنم:
«إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ» . (2)
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله به هنگام حفر خندق،قبل از شروع جنگ احزاب،زمانی که کلنگ را بر فرق سنگی که مانع پیشرفت کار خندق شده بود در سه نوبت فرو کوفت و جرقههای پرید،فرمود:«من کاخ کسری و قصر قیصر و قصرهای صنعا در یمن را دیدم که به روی اصحاب من گشوده میشود». (3)
علی علیه السّلام بارها در نهج البلاغه از آینده خبر میدهد و در بعضی موارد میگوید:«فلان گروه را میبینم که چنین و چنان خواهند کرد».حتی بعضی از مؤمنان مخلص به چنین کشف و شهودی نایل میشدند.داستان جوان پاکدلی که صبحگاهان در صف جماعت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله بود معروف است که میگفت:هم اکنون بهشتیان را در بهشت و دوزخیان را در جهنم میبینم!»و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله او را تصدیق کرد و فرمود:«این جوان،بندهای است که خداوند،قلبش را به نور ایمان روشن کرده است؛هذا عبد نوّر اللّه قلبه للإیمان». (4)
و موارد دیگر که شرح آن در خور کتاب مستقلی درباره کشف و شهود است و همگی دلالت بر این میکند که غیر از مشاهده حسی و عقلی،نوع دیگری از شهود وجود دارد که برتر از اینهاست. (5)
سپس امام علیه السّلام برای توضیح این مطلب که چگونه دلها به حقایق ایمان،خدا را درک
میکند یازده وصف از اوصاف و اسمای حسنای او را بیان مینماید که نه مورد از آنها همراه با تعبیراتی است که صفات مخلوقات را از او نفی میکند.
در وصف اوّل و دوّم میفرماید:«او به همه چیز نزدیک است؛اما نه آن گونه که به آنها چسبیده باشد و از همه چیز دور است؛اما نه آن گونه که از آنها بیگانه گردد» (قریب من الأشیاء غیر ملابس (1)،بعید منها غیر مباین) .
بارها گفتهایم،مشکل مهم ما در فهم صفات خداوند،تداعی صفات مخلوقات و ممکنات است که تا از آن دور نشویم توان درک صفات او را نخواهیم داشت؛مثلا در همین دو وصف وقتی میگوییم خدا نزدیک است چیزی شبیه نزدیک بودن دو جسم با یکدیگر که در دو مکان حسی قرار دارند به نظر میرسد و هنگامی که میگوییم او دور است،بیگانگی و جدایی همچون جدایی دو جسم از یکدیگر تداعی میشود؛حال آن که دور و نزدیک بودن او چنین نیست.او به همه چیز نزدیک است،یعنی احاطه کامل به تمامی موجودات دارد و دور است،یعنی هرگز گرد و غبار امکان و صفات پر از نقص مخلوقات بر دامان کبریاییاش نمینشیند.
در دوّمین و سوّمین وصف میفرماید:«او سخن میگوید؛بی آن که نیاز به تفکر داشته باشد و اراده میکند؛بی آن که محتاج به تصمیم گرفتن باشد» (متکلّم لا برویّة (2)، مرید لا بهمّة (3)) .
هنگامی که موضوع سخن گفتن و اراده کردن مطرح میشود،فوری فکر ما متوجّه
1) 1) «ملابس»اسم فاعل از ماده«ملابسه»به معنای مخلوط شدن و یا چسبیدن به چیزی است.
2) 2) «رویة»از ماده«ترویه»است که گاه به معنای سیراب شدن و گاه به معنای تفکّر و اندیشه کردن آمده است.
3) 3) «همّة»از ماده«همّ»که به معنای عزم کردن برای انجام دادن چیزی است،گرفته شده.این واژهگاه به معنای غم و اندوهی که فکر انسان را به خود مشغول میدارد نیز آمده است و در خطبه مزبور به معنای اوّل است.
کسی میشود که زبانی را قبلا فرا گرفته،مطلبی را در نظر میگیرد و آن را پس از اندیشه در غالب کلمات و جمله بندیها میریزد؛سپس زبان و لب را به کار میگیرد تا صدایی را که از حنجره بر میخیزد برشهای لازم دهد و حروف و کلمات را ایجاد کند و به مخاطب منتقل سازد و در مورد اراده نیز به این معنا منتقل میشویم که شخص اراده کننده از پیش فکر و اندیشه خود را به کار گرفته و صلاح و فساد چیزی را اندیشیده و سبک و سنگین کرده،سپس اجزای کاری را موافق خویش دانسته و در انجام دادن آن تصمیم میگیرد و به اعضا و جوارح خود فرمان اجرای آن را میدهد.
به یقین هیچ یک از این امور درباره خداوند صادق نیست؛او نه جسم است و نه اعضا و جوارح دارد و نه احتیاج دارد به اندیشیدن و موافق و مخالف منافع خویش را از هم جدا ساختن.
سخن گفتن او چیزی جز آفرینش امواج صوتی در فضا همانند آفرینش سایر موجودات نیست؛شبیه همان امواجی که موسی علیه السّلام از درخت وادی طور شنید و اراده او چیزی جز علم به مصالح و مفاسد و نظام احسن نیست.این حقیقت در مورد صفات هفت گانه بعد نیز به طور دقیق صادق است.
این جاست که امیر مؤمنان علی علیه السّلام برترین راه شناخت خدا را نفی صفات مخلوقات از او میداند:«و کمال الإخلاص نفی الصّفات عنه». (1)
در پنجمین وصف میفرماید:«او سازنده و خالق است؛اما به وسیله اعضای پیکر» (صانع لا بجارحة) .
آری،او هر چه را اراده کند با فرمان«کن؛موجود باش»بلافاصله ایجاد میشود؛حتی اگر به خواهد جهانی گسترده و پهناور همچون جهان کنونی ایجاد کند با یک فرمان موجود میشود و تمام دقایق و ظرایف و ارکان و شرایط و اجزا را در یک لحظه میآفریند و هرگاه اراده کند تدریجا و در طی دورانها ایجاد شود همان مسیر را طی میکند؛نه
1) 1) نهج البلاغه،خطبه 1.
همچون انسانها که با دست و ابزار و وسایل صنعتی و کارخانهها،مصنوعات محدودی را به وجود میآورند.
و در ششمین و هفتمین وصف میفرماید:«او لطیف است؛اما نه به این معنا که پنهان باشد و بزرگ و قدرتمند است؛ولی نه به این معنا که جفا کار باشد» (لطیف لا یوصف بالخفاء،کبیر لا یوصف بالجفاء) .
شارحان نهج البلاغه در این جا و علمای علم کلام در باب صفات خدا درباره صفت لطیف سخن بسیار گفتهاند و معانی متعددی ذکر کردهاند.گاه لطیف به معنای ناپیدا و گاه به مفهوم آفریننده اشیای ظریف و گاه به معنای کسی که دارای لطف و محبّت است تفسیر کردهاند و خداوند دارای همه این صفات است؛ولی آن چه مناسب جمله یاد شده است،معنای اوّل است؛یعنی ذات پاک خداوند،آن چنان ظریف است که ناپیداست؛ولی نه به این معنا که از بندگان مخفی باشد؛چرا که آثارش سراسر جهان هستی را در بر گرفته و از چهره همه موجودات تجلّی کرده است؛به گفته شاعر:
با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
و نقطه مقابل آن،جمله «لا یوصف بالجفا» است؛اشاره به این که او دارای عظمت است؛ولی نه همچون عظمت گردنکشان و خود بزرگ بینان که همواره آمیخته با ظلم و ستم و جفاست؛همان گونه که قرآن مجید در اواخر سوره حشر میفرماید:« «الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ» ؛او پادشاهی است پاکیزه از هر عیب و نقص و ظلم و ستم».
در هشتمین و نهمین وصف میفرماید:«بیناست؛نه با عضو بینایی و چشم،و مهربان است نه به معنای نازک دل بودن» (بصیر لا یوصف بالحاسّة،رحیم لا یوصف بالرّقّة) .
هنگامی که میگوییم فلانی بیناست،فوری نظر ما به عضو بینایی یعنی چشم معطوف میشود و هنگامی که میگوییم فلان شخص،مهربان است نازک دلی و رقت قلب را تداعی میکند؛در حالی که تمام اینها صفات ممکنات و وجودهای جسمانی
است و خداوند برتر و بالاتر از آن است.
بصیر و بینا بودن خداوند به معنای علم او به تمام موجوداتی است که با چشم دیده میشود و رحیم بودن او به معنای لطف و رحمت و بخشش عطای اوست به بندگانش؛ این گونه اوصاف ترکیبی است از کمال و نقص خداوند؛کمال آن را داراست و از نقص آن منزه است.
سرانجام در پایان خطبه به آخرین اوصاف او(وصف دهم و یازدهم)پرداخته، میفرماید:«صورتها در برابر عظمتش خاضع و قلبها از هیبتش لرزان است» (تعنو (1)الوجوه لعظمته،و تجب (2)القلوب من مخافته) .
اشاره به این که گرچه او لطیف،رحیم و مهربان است،اما به گونهای نیست که بندگانش این اوصاف را دستاویزی برای جرأت و جسارت در برابر آن ذات پاک قرار دهند؛بلکه باید در عین امید به لطف و رحمتش از نافرمانی او خائف و از مجازاتش بیمناک باشند.
لذا قرآن مجید در وصف مؤمنان راستین میگوید:« «وَ الَّذِینَ یُؤْتُونَ ما آتَوْا وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ» ؛و آنها که نهایت کوشش را در اجرای طاعات انجام میدهند در حالی که دلهایشان ترسان است». (3)
و میدانیم همیشه تعادل خوف و رجاست که انسان را در مسیر تکامل و قرب به خدا پیش میبرد.
و من خطبة له علیه السّلام فی ذم العاصین من أصحابه
(1) از خطبههای امام علیه السّلام است که در نکوهش یاران نافرمانش ایراد فرموده است.
از کتاب«غارات»ثقفی چنین بر میآید که امام علیه السّلام این خطبه را زمانی ایراد کرد که دو نفر فرستاده محمّد بن ابی بکر برای تقاضای کمک قبل از وقوع جنگ میان او و«عمرو بن عاص»در سرزمین مصر،نزد امام علیه السّلام آمدند.امام علیه السّلام برخاست و مردم را به مسجد دعوت کرد و ماجرا را برای آنها بیان کرد؛اما گروه اندکی برای جهاد اعلام آمادگی کردند.شب هنگام به سوی اشراف کوفه فرستاد و آنها را به دار الاماره جمع فرمود؛در حالی که بسیار اندوهگین بود؛زیرا میدانست شکست محمّد بن ابی بکر و افتادن مصر به دست طرفداران معاویه،ضربه بسیار سنگینی است.امام علیه السّلام این خطبه را در نکوهش یاران
1) 1) سند خطبه: این خطبه را«ابراهیم بن هلال ثقفی»که پیش از سیّد رضی میزیسته در کتاب«غارات»از «حبیب بن عبد اللّه»نقل کرده است.(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 439 و 440).
نافرمان خویش ایراد کرد و از همه برای دفع فتنه ابن عاص از مصر کمک خواست.
از آن چه گفته شد محتوای خطبه به خوبی روشن میشود؛مجموعهای است از کلمهها و سرزنشها و تشویقها و ترغیب به جهاد با دشمن و ذکر عواقب شوم سستی و تنبلی در این راه.
أحمد اللّه علی ما قضی من أمر،و قدّر من فعل،و علی ابتلائی بکم أیّتها الفرقة الّتی إذا أمرت لم تطع،و إذا دعوت لم تجب.إن أمهلتم خضتم،و إن حوربتم خرتم و إن اجتمع النّاس علی إمام طعنتم،و إن أجئتم إلی مشاقّة نکصتم.لا أبا لغیرکم!ما تنتظرون بنصرکم و الجهاد علی حقّکم؟الموت أو الذّلّ لکم؟فو اللّه لئن جاء یومی-و لیأتینّی-لیفرّقنّ بینی و بینکم و أنا لصحبتکم قال،و بکم غیر کثیر.
:
خدا را بر آن چه فرمان داده و کاری که مقدّر فرموده ستایش میکنم و پروردگار را بر گرفتاری خودم به شما میستایم.ای گروهی که هرگاه فرمان دادم اطاعت نکردید و هر زمان دعوتتان نمودم اجابت ننمودید؛هر وقت به شما مهلت داده شود(که آماده پیکار با دشمن شوید)در بیهودگی فرو میروید(و فرصتها را از دست میدهید)و اگر با شما بجنگند ضعف و ناتوانی نشان میدهید؛هرگاه مردم،اطراف پیشوایی گرد آیند طعنه میزنید و اگر شما را برای حل مشکلی بیاورند عقب نشینی میکنید.دشمنتان بیپدر باد!منتظر چه نشستهاید؟!در مقابل یاری خویش و جهاد برای به دست آوردن حق خود جز مرگ یا ذلت(نصیب شما خواهد شد)؟به خدا سوگند!اگر مرگ من فرا رسد-که قطعا فرا خواهد رسید-میان من و شما جدایی،خواهد افکند؛در حالی که من از همنشینی با شما ناراحت بودم و وجودتان برای من قدرت آفرین نبود(حال آن که من برای شما همه چیز بودم).
یا جهاد یا در انتظار مرگ و ذلت بودن
امام علیه السّلام در آغاز این خطبه همچون بسیاری دیگر از خطبهها از حمد و ثنای الهی شروع میکند و میگوید:«خدا را بر آن چه فرمان داده و کاری که مقدر فرموده ستایش میکنم و پروردگار را بر گرفتاری خودم به شما میستایم» (أحمد اللّه علی ما قضی من أمر،و قدّر من فعل،و علی ابتلائی بکم) .
در این که آیا قضا و قدر در این عبارت به یک معناست و همه اشاره به مقدّرات الهی است یا دو معنا دارد،شارحان نهج البلاغه تفسیرهای متعددی دارند.بعضی هر دو را به یک معنا دانسته و بعضی گفتهاند:قضا مربوط به آفرینش عالم امر و عقول یعنی جهان ماورای طبیعت است و قدر،اشاره به عالم خلق یعنی جهان طبیعت است.یکی از تفسیرهای روشن قضا و قدر-که آیات و روایات نیز بر آن گواهی میدهد-این است که قضا-هم در عالم تکوین و هم در عالم تشریع-اشاره به فرمان الهی برای اصل وجود چیزی است و قدر،اشاره به اندازهگیریها و اجزا و شرایط آن است؛مثلا فرد بزرگی فرمان میدهد مسجد یا بیمارستانی ساخته شود.این مصداق قضاست؛سپس نیازها و اندازهگیریهای آن را بیان میکند؛این قدر است.فرمان خدا به ادای نماز و روزه در عالم تشریع،قضاست و دستور او نسبت به اجزا و شرایط آن،قدر است.
نکته دیگر این است که در عبارت یاد شده،امام علیه السّلام خدا را بر گرفتاریها و مشکلاتی که برای یاران نافرمانش به وجود آمده،حمد و سپاس میگوید.این بدان جهت است که مردان خدا تسلیم فرمان اویند و در دیدگاه آنها هر چه از دوست میرسد نیکوست و همه را دارای مصلحت و هدف میبینند.
سپس حاضران در مجلس یعنی سران قبایل و عشایر کوفه را مخاطب ساخته،چنین میفرماید:«ای گروهی که هرگاه فرمان دادم اطاعت نکردید و هر زمان دعوتتان نمودم اجابت ننمودید؛هر وقت به شما مهلت داده شود(که آماده پیکار با دشمن شوید)در
بیهودگی فرو میروید(و فرصتها را از دست میدهید)و اگر با شما بجنگند ضعف و ناتوانی نشان میدهید؛هرگاه مردم،اطراف پیشوایی گرد آیند طعنه میزنید و اگر شما را برای حل مشکلی بیاورند عقب نشینی میکنید» (أیّتها الفرقة الّتی إذا أمرت لم تطع،و إذا دعوت لم تجب.إن أمهلتم خضتم (1)،و إن حوربتم خرتم (2)و إن اجتمع النّاس علی إمام طعنتم،و إن أجئتم (3)إلی مشاقّة (4)نکصتم (5)) .
امام علیه السّلام در این عبارت،به چهار نقطه ضعف مردم پیرامونش اشاره میکند:نافرمانی، بی توجهی به فراخوانی،استفاده نکردن از مهلتها و فرصتها و ضعف نشان دادن در میدان نبرد.
به یقین هر یک از این موارد میتواند عاملی برای شکست باشد تا چه رسد به تمام اینها.
سپس آنها را سرزنشی آمیخته با محبّت میکند و میفرماید:«دشمنتان بیپدر باد! منتظر چه نشستهاید؟!در مقابل یاری خود و جهاد برای به دست آوردن حق خویش جز مرگ یا ذلت(نصیب شما خواهد شد)؟» (لا أبا لغیرکم!ما تنتظرون بنصرکم و الجهاد علی حقّکم؟الموت أو الذّلّ لکم؟) . (6)
1) 1) «خضتم»از ماده«خوض»(بر وزن حوض)به گفته راغب در مفردات ورود تدریجی در آب و راه رفتن در آن است،سپس به معنای کنایی شروع در کارهای بد و یا سخنان زشت آمده است.
2) 2) «خرتم»از ماده«خوار»به معنای فریاد کشیدن گرفته شده و از آن جا که فریاد زدن غالبا از ضعف و ناتوانی ناشی میشود،این واژه به معنای ضعف و ناتوانی آمده است.
3) 3) «أجئتم»از ماده«اجاء»از ریشه«مجیئی»گرفته شده که به معنای آوردن شخص یا چیزی است؛بنابر این«ان اجئتم»یعنی اگر شما را بیاورند.
4) 4) «مشاقة»به معنای صعوبت و سختی و عداوت و دشمنی است و از ماده«شق»(بر وزن حق)به معنای شکافتن و پراکنده کردن گرفته شده است.
5) 5) «نکصتم»از ماده«نکص»(بر وزن عکس)به معنای عقب گرد گرفته شده است.
6) 6) بسیاری از شارحان نهج البلاغه جمله«الموت او الذلّ لکم»را نوعی نفرین گرفتهاند؛یعنی مرگ بر شما باد یا ذلت.در حالی که ظاهر جمله چیزی غیر از این است.امام علیه السّلام میخواهد نتیجه سستی و ضعف آنها را در جهاد بیان کند؛یعنی نتیجه عمل شما یکی از این دو چیز است:یا مرگ یا ذلت؛به خصوص این که جمله«لا ابا لغیرکم»که قبل از آن آمده و جمله«للّه أنتم»که بعد از آن نقل شده،نشان میدهد،حضرت در مقام نفرین نبوده است؛ بلکه همان گونه که خود این شارحان نیز اعتراف دارند در مقام ابراز لطف و مهربانی بوده است.
اشاره به این که وضعی که به خود گرفتهاید-که در برابر توطئههای دشمن غدّاری همچون معاویه و لشکریان غارتگر او خونسرد و بیتفاوتید-نتیجهای جز مرگ یا ذلت ندارد.یا میمیرید و یا اگر زنده بمانید در زیر دست و پای آنها ذلیل خواهید شد.عزت در جهاد است که نتیجهاش یا پیروزی است یا شهادت؛همان گونه که امام علیه السّلام در خطبه میفرماید: «الموت فی حیاتکم مقهورین و الحیاة فی موتکم قاهرین ؛مرگ در زندگی توأم با شکست شماست و زندگی در مرگ پیروزمندانه به شما خواهد بود». (1)
و در ادامه این سخن میافزاید:«به خدا سوگند!اگر مرگ من فرا رسد-که قطعا فرا خواهد رسید-میان من و شما جدایی،خواهد افکند؛در حالی که من از همنشینی با شما ناراحت بودم و وجودتان برای من قدرت آفرین نبود(حال آن که من برای شما همه چیز بودم)» (فو اللّه لئن جاء یومی-و لیأتینّی-لیفرّقنّ بینی و بینکم و أنا لصحبتکم قال (2)،و بکم غیر کثیر) .
در این جا امام علیه السّلام آنها را به یک نکته مهم توجّه میدهد و آن این که وجود من سرمایه عظیمی برای شماست که قدر آن را نمیدانید.بدانید اگر مرگ من فرا رسد،من چیزی را از دست نمیدهم،جز سیاهی لشکر و گروهی بیاراده و بیاثر؛ولی شما همه چیز را از دست خواهید داد؛رهبری آگاه و شجاع و فرزانه و فرماندهی شکست ناپذیر.
للّه أنتم!أ ما دین یجمعکم!و لا حمیّة تشحذکم!أو لیس عجبا أنّ معاویة یدعو الجفاة الطّغام فیتّبعونه علی غیر معونة و لا عطاء،و أنا أدعوکم-و أنتم تریکة الإسلام،و بقیّة النّاس-إلی المعونة أو طائفة من العطاء، فتفرّقون عنّی و تختلفون علیّ؟إنّه لا یخرج إلیکم من أمری رضی فترضونه،و لا سخط فتجتمعون علیه؛و إنّ أحبّ ما أنا لاق إلیّ الموت!قد دارستکم الکتاب،و فاتحتکم الحجاج،و عرّفتکم ما أنکرتم،و سوّغتکم ما مججتم،لو کان الأعمی یلحظ،أو النّائم یستیقظ!و أقرب بقوم من الجهل باللّه قائدهم معاویة!و مؤدّبهم ابن النّابغة!
:
شما مردم عجیبی هستید!آیا دینی ندارید که شما را گرد آورد و یا غیرتی که به سوی دشمن بسیج کند؟!آیا شگفتآور نیست که معاویه،جفا کاران اوباش را دعوت میکند و آنها بدون انتظار بخشش و کمکی،متابعتش میکنند؛ولی من شما را که بازماندگان اسلام و بقایای انسانهای ارزشمند هستید دعوت میکنم و کمکها و عطایایی به شما میبخشم با این حال،از گرد من پراکنده میشوید و راه مخالفت را پیش میگیرید.
نه اوامر من که سبب خشنودی است شما را راضی میکند و نه آن چه باعث خشم من است بر ترک آن اتفاق میکنید.در چنین شرایطی محبوبترین چیزی که دوست دارم با آن ملاقات کنم مرگ است؟من کتاب خدا را به شما تعلیم دادم(و تفسیر و تأویل آن را به
شما آموختم)درهای استدلال را به روی شما گشودم و آن چه را(از نیکیها) نمیشناختید به شما معرفی کردم و آن چه(بر اثر نادانی و جهل)از دهان فرو میریختید برای شما گوارا ساختم.(آری!همه گفتنیها را گفتم اما حیف که)نابینا نمیبیند و کسی که در خواب فرو رفته بیدار و هشیار نیست،اما چه نزدیکاند به جهل و بیخبری از خدا (و تعلیمات الهی)آن گروه که رهبرشان معاویه و مربی آنها پسر نابغه(عمرو عاص)باشد.
همه گفتنیها را گفتم اما...
امام علیه السّلام به دنبال سرزنش یاران خود به سبب ضعف و سستی نشان دادن در برابر دستورات آن حضرت در این بخش از خطبه سرزنشها را ادامه میدهد و میفرماید:
«شما مردم عجیبی هستید!آیا دینی ندارید که شما را گرد آورد؟و یا غیرتی که به سوی دشمن بسیج کند؟!» (للّه أنتم!أ ما دین یجمعکم!و لا حمیّة (1)تشحذکم (2)!) .
اشاره به این که ایستادن در برابر دشمن و دفاع از خود و آرمانهای خویش یکی از دو عامل را میطلبد:یا اعتقاد به خداوند و روز جزا و وعدههای پر ارزش او به مجاهدان و شهیدان و یا غیرت و تعصب قومی و میهنی؛متأسفانه هیچ یک از آنها در شما دیده نمیشود،دین و ایمانتان ضعیف و غیرت و تعصب شما از کار افتاده است؛لذا نشستهاید تا دشمن به سراغتان بیاید و بر مغزتان بکوبد و گلویتان را بگیرد.
سپس امام علیه السّلام مقایسهای در میان آنها و اصحاب معاویه میکند و میفرماید:«آیا شگفتآور نیست که معاویه،جفا کاران اوباش را دعوت میکند و آنها بدون انتظار
بخشش و کمکی،متابعتش میکنند؛ولی من شما را که بازماندگان اسلام و بقایای انسانهای با ارزشید دعوت میکنم و کمکها و عطایایی به شما میبخشم با این حال،از گرد من پراکنده میشوید و راه مخالفت با من را پیش میگیرید» (أ و لیس عجبا أنّ معاویة یدعو الجفاة (1)الطّغام (2)فیتّبعونه علی غیر معونة و لا عطاء،و أنا أدعوکم-و أنتم تریکة (3)الإسلام،و بقیّة النّاس-إلی المعونة أو طائفة من العطاء،فتفرّقون عنّی و تختلفون علیّ؟) .
در این جا دو نکته شایان دقت است:نخست این که در تواریخ معروف است که معاویه در بذل و بخششهای سیاسی و جهتدار،بسیار فعّال بود؛چگونه امام میفرماید:معاویه نه کمکی به افراد میکند و نه عطایی به آنها میبخشد؟ پاسخ این سؤال را بعضی از شارحان نهج البلاغه دادهاند و آن این که معاویه معاملات سیاسی خود را با سران قبایل و فرماندهان لشکر داشت و آنها را به ارقام گزافی میخرید و با توده مردم کاری نداشت؛ولی علی علیه السّلام برای رعایت عدالت،بیت المال را میان همه تقسیم میکرد و هزینههای جنگی را به همه جنگجویان اسلام میپرداخت.
دیگر این که چرا معاویه با آن گونه تقسیم مال،مردم را بسیج میکرد ولی با تعمیم عطا و گسترش عادلانه کمکها از سوی امیر مؤمنان بسیج نمیشدند؟ پاسخ این سؤال نیز چندان پیچیده نیست؛اضافه بر سستی و بیوفایی کوفیان وفاداری شامیان هنگامی که معاویه اموال را جمع میکرد و به سران قبایل رشوه میداد افراد قبیله با فرمان سرانشان بسیج میشدند،ولی هنگامی که امیر مؤمنان علی علیه السّلام به سران و افراد قبیله تقریبا یکسان میداد سران ناراضی،سستی به خرج میدادند و افراد
قبیله را بسیج نمیکردند.
سپس امام علیه السّلام نکوهش شدیدی از تفرقه و پراکندگی آنها کرده،میفرماید:«نه اوامر من که سبب خشنودی است شما را راضی میکند و نه آن چه باعث خشم من است بر ترک آن اتفاق میکنید» (إنّه لا یخرج إلیکم من أمری رضی فترضونه،و لا سخط فتجتمعون علیه) .
گرچه شارحان نهج البلاغه در تفسیر این جمله احتمالات گوناگونی دادهاند؛ولی به اعتقاد ما تفسیرش روشن است؛امام میخواهد بفرماید:شما همواره در وادی تفرقه و تشتّت گام بر میدارید و چیزی سبب وحدت کلمه شما نمیشود؛نه عواملی که مورد رضای من است و نه نواهی نسبت به اموری که مورد خشم من است و مهمترین عامل بدبختی شما همین تفرقه و اختلاف است؛نه گوش به اوامر من میدهید و نه توجّهی به نواهی من دارید.
این احتمال نیز وجود دارد که امام علیه السّلام میخواهد به این نکته اشاره بفرماید که شما نه در چیزی که مخالف میلتان است اجتماع میکنید و نه در چیزی که موافق میلتان است جمع میشوید؛مثل این که انسان به بیماری بگوید:تو نه دوای تلخ را میخوری و نه شیرین را؛یعنی اگر اوّلی را قبول نداری،دست کم دوّمی را بپذیر.
بعد از این سرزنشها و توبیخها آتش درون قلب امام علیه السّلام شعلهور میشود و این کوه صبر و استقامت،به صورت آتشفشانی در میآید که موادّ مذاب و سوزان از دامنهاش سرازیر است؛میفرماید:«در این شرایط،محبوبترین چیزی که دوست دارم با آن ملاقات کنم مرگ است؟» (و إنّ أحبّ ما أنا لاق إلیّ الموت!) .
راستی چه دردناک است کار به جایی برسد که این بزرگ مرد جهان بشریّت که همیشه مردم را به صبر و تحمّل دعوت مینمود،آرزوی مرگ کند.آری!گاه دوستان سست عنصر و بیوفا بلایی بر سر انسان میآورند که دشمنان خونخوار نمیآورند و این جاست که انسان آرزوی مرگ میکند؛مرگی که میان او و چنین افراد بیارزش و حق نشناس جدایی
افکند.
آن گاه امام علیه السّلام به شرح خدمات مهم فرهنگی و تربیتی خویش نسبت به امت اسلامی مخصوصا در مورد یارانش پرداخته و به چهار نکته مهم اشاره میکند:
نخست میفرماید:«من کتاب خدا را به شما تعلیم دادم(و تفسیر و تأویل آن را به شما آموختم)» (قد دارستکم (1)الکتاب) .
به یقین،قرآن در میان مسلمانها بود و شب و روز آن را قرائت میکردند و نیازی به تدریس امام علیه السّلام نبود؛منظور،فهم محتوای قرآن و رسیدن به عمق دستورات آن است که امام علیه السّلام که بزرگترین مفسّر قرآن در اسلام بعد از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله است همواره آیات الهی را برای مردم تفسیر میکرد و خطبههای آن حضرت همه جا از این آیات مایه میگیرد.
در بیان دوّمین خدمت میفرماید:«من درهای استدلال را به روی شما گشودم» (و فاتحتکم الحجاج (2)) .
اشاره به این که بعد از دلیل نقل،شما را به ادله عقلیه که یکی از دو حجّت الهی است آشنا ساختم.
و در بیان سوّمین خدمت میفرماید:«و آن چه را(از نیکیها)نمیشناختید به شما معرفی کردم» (و عرّفتکم ما أنکرتم) .
اشاره به این که حقایق بسیاری بود که بر شما پوشیده بود و از آن بیخبر بودید؛من از روی آنها پرده برداشتم و حقیقت آن را آشکار ساختم.
این جمله ممکن است مفهوم دیگری نیز داشته باشد و آن این که مسائلی بود که شما انکار میکردید و بر اثر نادانی،موضع دیگری میگرفتید؛من حقیقت را بر شما روشن ساختم تا از راه انکار باز گردید.
و سرانجام در بیان چهارمین خدمت فرهنگی میفرماید:«و آن چه(بر اثر نادانی و جهل)از دهان فرو میریختید برای شما گوارا ساختم» (و سوّغتکم (1)ما مججتم (2)) .
به این که مفهوم که بسیاری از دستورات اسلام بود که شما به عمق و حقیقت آن نرسیده بودید؛از این رو آن را ناخوش میداشتید و از آن فاصله میگرفتید؛ولی من اسرار و فلسفههای آنها را روشن ساختم تا همچون جرعهای گوارا آن را بنوشید.
و در پایان این سخن،تأسف خویش را از لیاقت نداشتن بسیاری از مخاطبان،چنین ابراز میفرماید:«(آری!همه چیز را گفتم اما صد حیف که)نابینا نمیبیند و شخصی که در خواب فرو رفته بیدار و هشیار نیست» (لو کان الأعمی یلحظ،أو النّائم یستیقظ!) .
اشاره به این که من در تعلیم و تربیت شما هیچ کوتاهی نکردم و تمام برنامههای مفید و سازنده را ارائه دادم؛اما افسوس که قابلیّت محلّ وجود نداشت و این بذرهای علم و حکمت و دانههای حیات بخش باران تعلیم و تربیت من بر شورهزار فرو ریخت.
و در پایان در یک اظهار تعجب آشکار میفرماید:«چه نزدیکاند به جهل و نادانی نسبت به خدا(و تعلیمات الهی)آن گروه که رهبرشان معاویه و مربی آنها پسر نابغه (عمرو عاص)باشد» (و أقرب بقوم (3)من الجهل باللّه قائدهم معاویة!و مؤدّبهم ابن النّابغة (4)!) .
1) 1) «سوغتکم»از ماده«تسویغ»به معنای گوارا ساختن گرفته شده؛سپس در معنای اجازه دادن و بخشیدن نیز به کار رفته است.
2) 2) «مججتم»از ماده«مجّ»(بر وزن حج)به معنای بیرون ریختن آب یا چیزی از دهان است؛ سپس در معنای کنایی ابراز تنفّر و...کراهت از چیزی نیز به کار رفته است.
3) 3) «اقرب بقوم»از قبیل صیغه تعجّب است و امام علیه السّلام به این وسیله از افراد نادانی که در برابر برنامههای ننگین معاویه تسلیم بودند،اظهار تعجّب میکند.
4) 4) «نابغة»در اصل به معنای فرد مبرّز و پر استعداد و کم نظیر و مشهور است(و از ماده نبوغ گرفته شده)و گاه به افرادی که مشهور به فساد باشند نیز گفته میشود و«نابغه»نام مادر عمرو عاص بود.شاید بدین جهت که او مشهور به فساد بوده است؛همان گونه که در فارسی به چنین زنانی«معروفه»میگویند.
در حدیثی نقل شده است که علی علیه السّلام از کنار جماعتی از اهل شام که در میان آنها «ولید بن عقبه»(همان مرد شرابخواری که حدّ شرب خمر نیز بر او جاری شد)بود میگذشت.آنها(آهسته)به آن حضرت دشنام میدادند؛بعضی شنیدند و به امام علیه السّلام خبر دادند.حضرت ایستاد و به یاران خویش فرمود:آرامش و وقار اسلام و سیمای صالحان را حفظ کنید.به خدا سوگند!...و سپس همان جمله یاد شده را با اضافاتی بیان فرمود. (1)
قراین تاریخی نشان میدهد،مردم شام ذاتا انسانهای خوبی بودند؛ولی حاکمان و مربیانی همچون معاویه و بنی امیّه و عمرو عاص و سایر تفالههای عصر جاهلیّت،آنها را به کلی از راه به در کرده بودند.
این تعبیر در ضمن،تأثیر رهبریهای خوب و بد و معلمان صالح و ناصالح را در شکلگیری جوامع بشری نشان میدهد که گاه اقوام شایسته را چنان از راه به در میبرند که ناشایستهترین انسانها میشوند.
در خطبه مزبور امام علیه السّلام فرمود:معاویه به پیروان خود نه معونهای میدهد و نه عطایی (البتّه منظور،افراد عادی است،و گر نه خریدن سران قبایل به وسیله اموال گزاف از سوی معاویه در تواریخ معروف است).
فرق میان«معونه»و«عطا»در این است که عطا چیزی مانند حقوق رسمی است و معونه،کمکهایی است که گهگاه برای آماده ساختن اسلحه یا مرکب جهت میدان جنگ داده میشود.
1) 1) تاریخ طبری،جلد 4،صفحه 31.(حوادث سال 37 هجری).
در خطبه یاد شده،امام علیه السّلام در شرح خدمات خود نسبت به اصحاب و یارانش به چهار موضوع اشاره میکند:نخست تعلیم کتاب اللّه و قرآن مجید،دوّم آشنا ساختن آنها با دلایل عقلی و براهین آشکار؛سوّم تعلیم دادن آن چه بر آنها مجهول بود و کشف اسرار بسیاری از حقایق مربوط به دین و زندگی و چهارم بازگرداندن آنها به مفاهیم عالیهای که بر اثر نادانی از آن فاصله میگرفتند.
در واقع،این اصول چهار گانه یک دوره کامل آموزش دینی و فکری را تشکیل میدهد و سزاوار است همه کسانی که در آموزش یا برنامهریزی مسلمانان به گونهای دخالت دارند به آن توجّه کافی کنند.
بدیهی است این برنامهها در صورتی به نتیجه کامل میرسد که افراد تحت تعلیم و تربیت،آمادگی و قابلیّت پذیرش را داشته باشند.
*** خداوندا!به ما چشم بینا و گوش شنوا و بیداری و آگاهی مرحمت فرما تا سخنان روحپرور و انسانساز اولیای تو را به گوش جان بشنویم و آیات عظمتت را با چشم دل ببینیم.
خداوندا!هرگز ما را در دنیا و آخرت از آنها جدا مفرما و بر طریقه آنها ثابت قدم بدار؛یا رب العالمین.
پایان جلد ششم
اسفند ماه 1382
«محرم الحرام 1425»