ghaemiyeh.com
سرشناسه:مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پدیدآور:پیام امام امیرالمومنین علیهالسلام: شرح تازه و جامعی بر نهج البلاغه / مکارم شیرازی؛ با همکاری جمعی از فضلا و دانشمندان.
مشخصات نشر:قم: مدرسه الامام علی بن ابی طالب(ع)، ۱۳۹۰ -
مشخصات ظاهری:15ج.
شابک:۴۰۰۰۰ ریال: ج.۸: 978-964-533-037-6 ؛ ۶۰۰۰۰ ریال: ج.۱۱: 978-964-533-113-7 ؛ ۸۰۰۰۰ ریال: ج.۱۲978-964-533-143-4 : ؛ ۸۰۰۰۰ریال: ج.۱۳978-964-533-160-1: ؛ ج.۱۴978-964-533-162-5 : ؛ ۱۴۰۰۰۰ ریال:ج.۱۵: 978-964-533-174-8
وضعیت فهرست نویسی:برونسپاری
یادداشت:فهرستنویسی بر اساس جلد هشتم،۱۳۸۶.
یادداشت:چاپ قبلی: دارالکتبالاسلامیه، ۱۳۷۵.
یادداشت:ج. ۱۰ ( چاپ اول : ۱۳۸۹ ).
یادداشت:ج.۱۱ (چاپ اول: ۱۳۸۹).
یادداشت:ج.۱۲ (چاپ اول: ۱۳۹۰).
یادداشت:ج.۱۳(چاپ اول:۱۳۹۰).
یادداشت:ج.۱۵(چاپ اول:۱۳۹۱).
یادداشت:ج.۱۴ (چاپ اول: ۱۳۹۵) (فیپا) .
یادداشت:ناشر جلد نهم، دهم الی دوازدهم و چهاردهم و پانزدهم انتشارات امام علیبنابیطالب (ع) میباشد .
یادداشت:کتابنامه.
مندرجات:ج ۸. خطبه ۲۰۱ -۲۴۱.- ج. ۱۰ . نامههای تاریخی امام علی ( ع ) ۳۲ - ۵۳.-ج.۱۱. نامههای تاریخی امام علی (ع) ۵۴-۷۹.- ج.۱۲. گفتار حکیمانه ۱ - ۱۲۰
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- خطبهها
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- کلمات قصار
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. . نهجالبلاغه -- نقد و تفسیر
شناسه افزوده:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. . نهجالبلاغه. شرح
رده بندی کنگره:BP۳۸/۰۴۲۲/م۷پ۹ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۱۵
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۵۴۵۷
پیام امام امیرالمومنین علیهالسلام: شرح تازه و جامعی بر نهج البلاغه
مکارم شیرازی
با همکاری جمعی از فضلا و دانشمندان
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
ادامه خطبه های امام امیر مؤمنان علیه السلام
و من خطبة له علیه السّلام
فی ذمّ الدّنیا
از خطبههای امام امیر المؤمنین علیه السّلام است که درباره نکوهش دنیا ایراد فرموده است.(1)
این خطبه را گروهی از دانشمندان بزرگ که قبل از مرحوم «سید رضی» و بعد از او
می زیسته اند در کتابهای خود نقل کرده اند از جمله :
این شعبه حرانی» در «تحف العقول» و «این طلحہ شافعی» در مطالب السؤول» و «محمد بن
عمران مرزبانی» در «موفق» أورده اند و این اثیر» در «تنهایی» لغات پیچیده آن را تفسیر کرده
است ولی تقل او در بسیاری از موارد تفاوتهایی با تغییرات این خطه دارد (مصادر نهج البلاغه
جلد ۲، صفحه ۲۴۴).
و «ابن ابی الحدید» در پایان شرح این خطبه می گوید: «از کسانی که این خطبه را نقل
کرده اند، «ابو عثمان جاحظ » در کتاب «البیان والتبیین» است (شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید
جلد ۷، صفحه ۲۳۶)۔
1) 1، سند خطبه
این خطبه به طور کلی-همان گونه که در بالا آمد-پیرامون نکوهش از دنیا سخن میگوید،دنیایی که انسان در زرق و برق و لذات نامشروع و کامجوییهای بی حساب آن غرق میشود و خدا و خلق و سرنوشت خویش را به دست فراموشی میسپارد،دنیایی که ارزشها در آن نادیده گرفته میشود و حلال و حرام و ظلم و عدالت در آن مفهومی ندارد.
در بخشی از این خطبه سخن از فریبندگی و زرق و برق دنیاست و ظاهری که باطن ندارد.
و در بخش دیگر سخن از تحوّل و تغییر و دگرگونیهای دنیا است سخن از نعمتهایی است که جای خود را به نقمت میدهد و کامیابیهایی که مبدّل به ناکامی میشود.
در سومین بخش از ناپایداری و فناء دنیا سخن میگوید و با تعبیرات تکان دهندهای حقیقت این امر را روشن میسازد.
در بخش چهارم دست مردم را میگیرد و به اعماق تاریخ گذشتگان فرو میبرد،اقوامی که از قدرتمندترین مردم جهان بودند سرانجام دست اجل گریبان آنها را گرفت و از بالای تخت قدرت به زیر آورده و بر خاک مذلّت کشاند.
و بالاخره در بخش پایانی از مرگ و مردگان و آنها که روزی در میان ما با شور و نشاط زندگی میکردند و آوازه آنها همه جا پیچیده بود و اکنون خاک سیاه بالینشان شده و شور و نشاط آنان فرو نشسته و آوازههایشان خاموش شده است سخن میگوید.امام علیه السّلام این بخشها را چنان با بیانات دقیق و حساب شده و مؤثّر ذکر میکند که غافلترین افراد را از خواب غفلت بیدار میسازد و ارواح خفته را بیدار میکند.
أمّا بعد،فإنّی أحذّرکم الدّنیا،فإنّها حلوة خضرة،حفّت بالشّهوات، و تحبّبت بالعاجلة،و راقت بالقلیل،و تحلّت بالآمال،و تزیّنت بالغرور،لا تدوم حبرتها،و لا تؤمن فجعتها.غرّارة ضرّارة،حائلة زائلة،نافدة بائدة، أکّالة غوّالة.لا تعدو-إذا تناهت إلی أمنیّة أهل الرّغبة فیها و الرّضاء بها-أن تکون کما قال اللّه تعالی سبحانه: «کَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِیماً تَذْرُوهُ الرِّیاحُ وَ کانَ اللّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ مُقْتَدِراً» .
اما بعد(از حمد و ثنای الهی)شما را از دنیا برحذر میدارم چرا که ظاهرش شیرین و با طراوت،و در لابهلای شهوات پیچیده شده است،به خاطر نقد بودنش جلب توجه میکند و با این که مواهب آن ناچیز است دلها را به سوی خود میکشاند،آمال و آرزوهای دنیاپرستان را در خود جمع کرده و خود را به آن آراسته و زیور فریب به خود پوشانده است،شادمانی و نعمت آن پایدار نیست و از دردها و مشکلاتش کسی در امان نمیباشد،سخت،مغرور کننده و زیانبار است و متغیّر و زوال پذیر،پایان گیرنده و نابود شدنی است و(سرانجام) ساکنان خود را میخورد و هلاک میکند و هر گاه که زندگی دنیا به حدّ اعلا رسد و به آرزوی دنیاپرستان جامه عمل بپوشاند و از آن راضی شوند بیش از آنچه خداوند متعال(در قرآن)فرموده،نخواهد بود که:«زندگی دنیا همچون آبی است که از آسمان فرو میفرستیم و به وسیله آن گیاهان،سر به هم میآورند امّا چیزی نمیگذرد که خشک میشود و بادها آنها را به هر سو پراکنده میسازد،و خداوند بر همه چیز قادر است».
دنیای فریبکار!
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه نخست همگان را از دنیای فانی و فریبنده بر حذر میدارد و سپس با ذکر هیجده وصف درباره دنیا و فریبندگی آن،ماهیّت واقعی آن را کاملا بر ملا میسازد،میفرماید:
«امّا بعد(از حمد و ثنای الهی)شما را از دنیا برحذر میدارم،چرا که ظاهرش شیرین و با طراوت،و در لابهلای شهوات پیچیده شده،به خاطر نقد بودنش جلب توجه میکند و با این که مواهب آن ناچیز است دلها را به سوی خود میکشاند،آمال و آرزوهای دنیاپرستان را در خود جمع کرده و خود را به آن آراسته،و زیور فریب به خود پوشانده است» (أمّا بعد فإنّی احذّرکم الدّنیا، فإنّها حلوة خضرة،حفّت بالشّهوات و تحبّبت بالعاجلة و راقت (1)بالقلیل و تحلّت بالآمال و تزیّنت بالغرور) .
امام علیه السّلام فریبندگی دنیا را از این نظر میداند که ظاهرش شیرین و با طراوت است و انواع شهوات گرداگرد آن را فرا گرفته و چون نقد و آماده است،محبوب دلهاست(و این است معنای تحبّبت بالعاجلة).
تعبیر«راقت بالقلیل»اشاره به این است که دنیا متاع اندک خود را چنان تزیین میکند که دلهای دنیاپرستان را مجذوب خود میسازد.
جمله«تحلّت بالآمال»اشاره به این است که زینت دنیا جنبه واقعی ندارد بلکه با پندارها و خیالها و آرزوها تزیین شده است؛همان گونه که جمله«تزیّنت بالغرور»بر همین معنا تاکید میکند،که فریب و نیرنگ،سرمایه اصلی دنیا و عامل تزیین آن است.
1) 1. «راقته از ماده «روق» (بر وزن ذوق) به معنی سرور ساختن و در شگفتی فرو بردن است.
این مطلب هنگامی روشن میشود که دورنمای کاخ شاهان و قدرت ظاهری آنها و زرق و برق قصرهای ثروتمندان و لباسها و مرکبها و وسایل زندگی زیبا و جذاب آنها را از دور ببینی؛که دلها را سخت تکان میدهد و به خود مشغول میدارد؛امّا هنگامی که نزدیک میشویم و در اعماق زندگی آنها فرو میرویم، چیزی جز بدبختی و گرفتاری،مشکلات و ناراحتیها و ترس از خطرات دشمن و توطئههای حسودان و اختلافات دوستان نمیبینیم.
این تعبیرات در واقع برگرفته از آیات قرآن مجید است:
در دو آیه میخوانیم: «وَ مَا الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلاّ مَتاعُ الْغُرُورِ» ؛زندگی دنیا جز وسیله فریب نیست (1)».
در جای دیگر میفرماید: «إِنَّ هؤُلاءِ یُحِبُّونَ الْعاجِلَةَ» ؛آنها زندگی زودگذر را دوست دارند (2)».
و در جای دیگر میفرماید: «زُیِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنِینَ وَ الْقَناطِیرِ الْمُقَنْطَرَةِ» ؛محبّت امور مادی از زنان و فرزندان و اموال هنگفت...در نظر مردم جلوه داده شده است (3)».
و در جای دیگر میفرماید: «ذَرْهُمْ یَأْکُلُوا وَ یَتَمَتَّعُوا وَ یُلْهِهِمُ الْأَمَلُ» ؛بگذار بخورند و بهره گیرند و آرزوها آن را سرگرم و غافل سازد (4)».
و در ادامه این سخن میفرماید:«شادمانی و نعمت آن پایدار نیست و از دردها و مشکلاتش کسی در امان نمیباشد،سخت مغرور کننده و زیانبار است، متغیّر و زوالپذیر و پایان گیرنده و نابود شدنی است و(سرانجام)
ساکنان خود را میخورد و هلاک میکند» (لا تدوم حبرتها (1)و لا تومن فجعتها،غرّارة، ضرّارة حائلة (2)زائلة نافدة (3)بائدة (4)أکّالة غوّالة (5)) .
امام علیه السّلام در این قسمت از سخن خود با تعبیرات بسیار حساب شده از ناپایداری دنیا خبر میدهد،نه زیباییهای آن ادامه دارد نه قدرت،نه ثروت،نه جوانی و نه امنیّت،همه چیز آن در معرض زوال است و با نسیمی دفتر ایّام بر هم میخورد و غافل و بی خبر کسانی هستند که با این حال بر آن تکیه میکنند.
و ادامه داده میفرماید:«آن گاه که زندگی دنیا به حدّ اعلا میرسد و به آرزوی دنیاپرستان جامه عمل میپوشاند و از آن راضی میشوند،بیش از آنچه خداوند متعال(در قرآن)فرموده،نخواهد بود که:زندگی دنیا همچون آبی است که از آسمان فرو میفرستیم و به وسیله آن گیاهان سر به هم آورند،اما چیزی نمیگذرد که خشک میشوند و بادها آنها را به هر سو پراکنده میسازد و خداوند بر همه چیز قادر است» (لا تعدو-اذا تناهت إلی امنیّة اهل الرّغبة فیها و الرّضاء بها-أن تکون کما قال اللّه تعالی سبحانه: «کَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِیماً (6)
گیاهان خشک شده خرد شده «هشیم» گفته می شود.
تَذْرُوهُ الرِّیاحُ وَ کانَ اللّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ مُقْتَدِراً»1) 1. «حبره» از ماده «حبر» (بر وزن ابر) به معنی اثر مطلوب و جالب است.
2) ۲. «هائلة» از ماده «حول» (بر وزن قول گرفته شده و به معنی متغیر است.
3) ۳. «نافدة» از ماده «نفاد» به معنی فنا و نابودی و پایان یافتن گرفته شده
4) ۴. «مائده» از ماده «بید» (بر وزن صید) گرفته شده که به معنی هلاکت و نابودی است.
5) د. «غوالة» از ماده «غول» (بر وزن قول) گرفته شده که به معنی ترور و هلاک کردن غافلگیرانه
6) ۶. «هشیمه از ماده «هشم» (بر وزن خشم) در اصل به معنای شکستن اشیاء سست است لذا به
2امام علیه السّلام در این جا برای اثبات مقصود خود به مثال زیبا و گویایی که قرآن مجید در سوره«کهف» (1)آورده است متوسّل میشود دست انسانها را گرفته و به دشت و صحرا میبرد،منظره بهار و پاییز را در نظر آنها مجسّم میسازد که چگونه با نزول باران،زمین میجنبد و گیاهان سر بر میآورند درختان شکوفه میکنند و گلها میخندند و شاخهها پر برگ و سپس پر میوه میشوند اما با گذشتن چند ماه برگها پژمرده،درختان افسرده،نغمههای مرغان خاموش، شاخهها برهنه میشوند و همه چیز پایان میگیرد،آری!چنین است وضع زندگی انسانها در این دنیای فانی و ناپایدار و چه تشبیه جالب و گویایی!
1) ١. کهف، آیه ۴۵.
لم یکن امرؤ منها فی حبرة إلاّ أعقبته بعدها عبرة؛و لم یلق فی سرّائها بطنا،إلاّ منحته من ضرّائها ظهرا؛و لم تطلّه فیها دیمة رخاء،إلاّ هتنت علیه مزنة بلاء!و حریّ إذا أصبحت له منتصرة أن تمسی له متنکّرة،و إن جانب منها اعذوذب و احلولی،أمرّ منها جانب فأوبی!لا ینال امرؤ من غضارتها رغبا،إلاّ أرهقته من نوائبها تعبا!و لا یمسی منها فی جناح أمن،إلاّ أصبح علی قوادم خوف!غرّارة،غرور ما فیها،فانیة،فان من علیها،لا خیر فی شیء من أزوادها إلاّ التّقوی.من أقلّ منها استکثر ممّا یؤمنه!و من استکثر منها استکثر ممّا یوبقه،و زال عمّا قلیل عنه.
هیچ کس از دنیا شادمانی ندیده،جز این که به دنبال آن او را با اشک و آه رو به رو میسازد،و هنوز با خوشیهایش روبه رو نشده که او را با ناراحتیهای پشت کردن(نعمتها)،مبتلا میکند و هنوز باران لطیف و ملایم راحتی و آسایش بر او نباریده که بلاها را سیل آسا بر سرش فرو میبارد(به همین دلیل) جای تعجب نیست که هر گاه صبحگاهان به یاری کسی بر خیزد شامگاهان خود را ناشناس و بیگانه نشان دهد و اگر در یک طرف،شیرینی و گوارایی داشته باشد در سوی دیگر تلخی به بار آورد و مرگ بیآفریند.هیچ کس از نعمتها و لذّات دنیا به آنچه خواسته است نمیرسد مگر این که(به زودی) مشکلات و سختیهایش او را به رنج میافکند،و شبی را در زیر بال و پر امنیّت به سر نمیبرد،جز این که صبحگاهان روی شهپرهای لغزنده خوف قرار میگیرد.
(آری!)دنیا بسیار فریبنده است و آنچه در آن است فریب و نیرنگ است، فناپذیر است و هر کس در آن است نیز فانی میشود،و همه زاد و توشههای آن -جز زاد و توشه تقوا-بیهوده است.هر کس به مقدار کفایت از مواهب دنیا قانع شود،آرامش بیشتری بدست میآورد و آن کس که از آن بسیار طلبد،وسیله نابودی خود را بیشتر فراهم ساخته است و آنچه را به دست آورده،به زودی از دستش میرود.
هر روز چهره عوض میکند!
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه،در ادامه نکوهش از زندگی دنیای مادی نخست به یکی دیگر از ویژهگیهای بارز آن که دگرگونی سریع و جابهجایی نعمتها و نقمتهاست،اشاره کرده میفرماید:«هیچ کس از دنیا شادمانی ندیده جز این که به دنبال آن او را با اشک و آه رو به رو میسازد،و هنوز با خوشیهایش مواجه شده که او را به ناراحتیهای پشت کردن(نعمتها)مبتلا میکند» (لم یکن امرء منها فی حبرة إلاّ اعقبته بعدها عبرة،و لم یلق فی سرّائها بطنا إلاّ منحته (1)من ضرّائها ظهرا) .
سپس در تأکید این معنی میافزاید:«هنوز باران لطیف و ملایم راحتی و آسایش،بر او نباریده که بلاها را سیل آسا بر سرش فرو میبارد!» (و لم تطلّه (2)
باران شدید گفته می شود.
فیها دیمة (3)فرو می بارد.
رخاء إلاّ هتنت (4)علیه مزنة (5)بلاء) .1) 1. «منحت» از ماده «منع» (بر وزن مذح) به معنی عطا و بخشش است.
2) ۲, «تطهه از ماده «طل» (بر وزن تل) به معنی باران نرم و ملایم است در مقابل «وأبل» که به
3) ۳، «دیمة» از ماده «دوام» به معنی بارانی است که به طور مستمر و آرام و خالی از رعد و برق
4) ۱، «هتنت» از ماده «هتن» (بر وزن حتم) به معنی فروباریدن پی در پی است.
5) ۲, «مزنة» به معنی قطعه ایر روشن و باران زاست.
و به همین دلیل«جای تعجب نیست که هر گاه صبحگاهان به یاری کسی برخیزد،شامگاهان خود را ناشناس و بیگانه نشان دهد و اگر در یک طرف شیرینی و گوارایی داشته باشد در سوی دیگر تلخی به بار میآورد و مرگ میآفریند» (و حریّ إذا اصبحت له منتصرة ان تمسی له متنکّرة و إن جانب منها اعذوذب (1)و احلولی (2)،أمرّ منها جانب فأوبی (3)).
آری!چنین است طبیعت زندگی این دنیای مادّی،و همیشه چنین بوده و خواهد بود که تلخ و شیرین،پیروزی و شکست،زندگی و مرگ،به زودی جای خود را با یکدیگر عوض میکنند و هیچ قدرتی نمیتواند مانع این دگرگونیها گردد.
آن گاه در تأکید همین معنی میفرماید:«هیچ کس از نعمتها و لذّات دنیا به آنچه خواسته است نمیرسد مگر این که(به زودی)مشکلات و سختیهایش او را به رنج میافکند و شبی را در زیر بال و پر امنیّت به سر نمیبرد جز این که صبحگاهان،روی شهپرهای لغزنده خوف قرار میگیرد» (لا ینال امرؤ من غضارتها (4)
و راحت بودن زندگی است.
رغبا إلاّ أرهقته (5)من نوائبها تعبا!و لا یمسی منها فی جناح أمن إلاّ أصبح علی قوادم (6)معمولا بسیار لغزنده است.
خوف) .1) ۳. «أعذوذب» از ماده «عذب» به معنی گوارائی است.
2) ۴. «احلولی از ماده «حلو» به معنی شیرینی است.
3) د. «أوبی» از ماده «وبی» به معنی بیماری و هلاکت است.
4) ۶. «غضارة از ماده «غضر» (بر وزن نذر) (به معنی فراوان ساختن نعمت) به معنی فراوانی نعمت
5) ۷. «أرهفت» از ماده «رهق» (بر وزن شفق، به معنی پوشاندن چیزی با قهر و غلبه است.
6) ۸. «قوادم » جمع «قادمه » به معنی شهیر هایی است که در قسمت جلو بال پرنده گان قرار دارد و
آری!فاصله زمانی و مکانی خوشبختی و بدبختی در دنیا بسیار کم است، گاه در آغاز شب بساط عیش و نوش را گسترده،غرق لذّت و شادی است ولی با گذشتن یک شب،صبحگاهان،فریاد شیون بر مرگ عزیزانش از همان خانه پر زرق و برق برمیخیزد و گاه به دست نزدیکترین دوستان و محافظانش جام تلخ و زهرآلود مرگ را سر میکشد.
باز در ادامه این سخن،از فریب و فنای دنیا توصیف گویاتری فرموده میگوید:
«دنیا بسیار فریبنده است و آنچه در آن است فریب و نیرنگ است،فناپذیر است و هر کس در آن است نیز فانی میشود،و همه زاد و توشههای آن،جز زاد و توشه تقوا،بیهوده است،هر کس به مقدار کفایت از مواهب دنیا قانع شود آرامش بیشتری به دست میآورد،و آن کس که از آن بسیار طلبد وسیله نابودی خود را بیشتر فراهم ساخته است(اضافه بر این)آنچه را به دست آورده به زودی از دست او میرود!» (غرّارة،غرور ما فیها،فانیة فان من علیها،لا خیر فی شیء من أزوادها إلاّ التّقوی.من أقلّ منها استکثر ممّا یؤمنه و من استکثر منها استکثر ممّا یوبقه (1)
هلاک می کند.
و زال عمّا قلیل عنه) .و به این ترتیب امام علیه السّلام به دنبال آن توصیفهایی که درباره تغییر و تحوّل نعمتها و جابهجایی قدرتها و نابودی موفقیّتها بیان میدارد نتیجه میگیرد که عاقل کسی است که از آن به مقدار کم(به اندازه کفاف)قناعت کند تا اسباب امنیّت خاطر فراهم سازد چرا که آنها که فزون طلبند برای حفظ
1) ۱، «یوبق» در اصل از ماده «وبوق» (بر وزن نبوغ، به معنی هلاکت است بنابراین پویق یعنی
این فزونی خود را در معرض آفات فراوان قرار داده و عوامل بدبختی و نابودی خویش را به دست خویش فراهم میسازند.
کم من واثق بها قد فجعته،و ذی طمأنینة إلیها قد صرعته،و ذی أبّهة قد جعلته حقیرا،و ذی نخوة قد ردّته ذلیلا!سلطانها دوّل،و عیشها رنق، و عذبها أجاج،و حلوها صبر،و غذاؤها سمام،و أسبابها رمام!حیّها بعرض موت،و صحیحها بعرض سقم!ملکها مسلوب،و عزیزها مغلوب، و موفورها منکوب،و جارها محروب!
چه بسیار کسانی که بر آن(دنیا)تکیه کردند ناگهان آنها را به درد و رنج افکند،و چه بسیار افرادی که به آن اطمینان نمودند ولی آنها را بر زمین کوبید.
چه افراد صاحب جاه و جلال که دنیا آنها را حقیر و کوچک ساخت،و متکبران فخرفروشی که بر خاک مذلّتشان افکند،حکومتش ناپایدار و همواره دست به دست میگردد،زندگی گوارایش ناگوار،شیرینی آن تلخ،غذای آن مسموم،و طنابهایش کهنه و پوسیده است زندگانش همواره در معرض مرگند،و تندرستانش در معرض بیماری،حکومتش بر باد است،نیرومندانش مغلوب، صاحبان نعمتش رو به فنا،و همسایگانش غارت زدهاند.
دنیا تکیهگاهی بسیار سست!
امام علیه السّلام در این بخش از این خطبه به دو نکته مهم دیگر در باره وضع زندگی دنیا و کم ارزش بودن مواهب مادی اشاره میفرماید:
نخست این که،هیچ چیز در آن قابل اعتماد نیست،میفرماید:«چه بسیار کسانی که بر آن(دنیا)تکیه کردند ناگهان آنها را به درد و رنج افکند،و
چه بسیار افرادی که به آن اطمینان نمودند ولی آنها را بر زمین کوبید،چه افراد صاحب جاه و جلال که دنیا آنها را حقیر و کوچک ساخت و متکبران فخرفروشی که به خاک مذلّتشان انداخت» (کم من واثق بها قد فجعته،و ذی طمأنینة إلیها قد صرعته،و ذی ابّهة (1)
گرفته شده و از آن جایی که افراد زیرک به بزرگی می رسند این واژه در این جا به کار رفته.
قد جعلته حقیرا،و ذی نخوة قد ردّته ذلیلا) .آری هیچ کس در هیچ پست و مقام و موقعیتی از حوادث دردناکی که به طور ناگهانی گریبان افراد را میگیرد در امان نمیباشد،شاهان بزرگ،قهرمانان قوی پیکر،ثروتمندان پر تجربه،و جوانان شاداب و زیبا،همه و همه در معرض هجوم این حوادث ناگهانی هستند،حوادثی که یک شبه نعمتها را میگیرد و عزیزترین عزیزان را بر خاک مذلّت مینشاند و تاریخ پر است از این گونه حوادث.
طبری در تاریخ خود مینویسد:«سلیمان بن عبد الملک»روزی لباس گرانبها و عمامه سبز رنگی پوشید و نگاه در آیینه کرد(و از چهره خود لذّت برد، و از روی مباهات)گفت:«من پادشاه جوان جوانبختم ولی بعد از این ماجرا تنها یک هفته زنده بود» (2)و به گفته شاعر:
بهار عمر بسی دلفریب و رنگین است ولی چه سود که دارد خزان مرگ از پی
دیگر این که:تمام شیرینیهای آن با تلخی آمیخته و پیروزیها با شکست توأم است،میفرماید:«حکومت دنیا ناپایدار و همواره دست به دست میگردد، زندگی آن تیره،گوارایش،ناگوار،شیرینی آن تلخ،غذای آن
مسموم، و طنابهایش کهنه و پوسیده است!» (سلطانها دوّل (1)
دست به دست می گردند به آنها دولت می گویند.
و عیشها رنق (2)و عذبها اجاج (3)،و حلوها صبر (4)تلخی است. و گاه به خود آن درخت اطلاق شده است.
و غذائها سمام (5)حیاتی را مختل می کند.
و أسبابها رمام (6)در ضرب المثلهای فارسی می گوییم، با طناب پوسیده فلانی نمی توان به چاه رفت یعنی قابل
اعتماد نیست.
).و در ادامه آن میافزاید:«زندگانش همواره در معرض مرگند و تندرستانش در معرض بیماری،حکومتش بر باد رفته،نیرومندانش مغلوب،صاحبان نعمتش رو به فنا،و همسایگانش غارت زدهاند!» (حیّها بعرض موت،و صحیحها بعرض سقم،ملکها مسلوب و عزیزها مغلوب،و موفورها (7)منکوب (8)،و جارها محروب (9)) .
آری لذات و مواهب دنیا حتی در زمانی که وجود دارد آمیخته با انواع درد و رنجهاست،حاکمان مقتدر را از دور میبینیم و گاه بر قدرت و سطوت آنها غبطه میخوریم اما هنگامی که نزدیک میشویم میبینیم او حتی از
1) ۱، «دول» به معنی چیزی است که دست به دست می گردد و از آن جا که حکومتها پیوسته
2) ۲. «رنق » صفت مشبهه از ماده «رنق» به معنی کدر است
3) ۳. «اجاج » به معنی شور یا تلخ است که حرارت آن دهان را می سوزاند.
4) ۴. «صبر» : جمع «صبرة» (بر وزن کلمه یا جمع «صبر» (بر وزن فقر)، به معنی شیره درخت
5) د. «سمام»: جمع «سم» به چیزهائی گفته می شود که وقتی داخل بدن انسان می شود دستگاه
6) ۶. «رمام» : جمع «مه» به معنی استخوان با طناب بوسیده است تعبیر بالا شبیه چیزی است که
7) ۷، «موفور» : از ماده «و فور» به معنی شخص یا چیزی است که کامل و فراوان شده.
8) ۸. «منکوب» به معنی : مصیبت زده است در اصل از ماده «نکبت» گرفته شده
9) ۹. «محروب» به معنی غارت زده از ماده «حرب» به معنی جنگ و غارت است.
نزدیکترین دوستانش در وحشت است و از این که نمیداند فردا چه میشود سخت نگران است،به همان داستانی میماند که شخصی آرزوی یک روز سلطنت و نشستن بر تخت پادشاهی کرده بود،به خواستهاش ترتیب اثر دادند،امّا بالای سرش خنجر برنده سنگینی آویزان کرده بودند که به یک موی بسته بود،و او هر لحظه احتمال میداد،آن مو پاره شود و خنجر بر فرقش فرود آید،پیوسته پابهپا میکرد و آرزو میکرد:هر چه زودتر آن روز تمام شود و از شر تخت و تاجی که با خطرات آن خنجر آمیخته است،رهایی یابد،و به تعبیر امام علیه السّلام همه طنابهای به ظاهر محکم دنیا پوسیده است و بر هیچ یک نمیتوان اعتماد کرد.
أ لستم فی مساکن من کان قبلکم أطول أعمارا،و أبقی آثارا،و أبعد آمالا، و أعدّ عدیدا،و أکثف جنودا!تعبّدوا للدّنیا أیّ تعبّد،و آثروها أیّ إیثار،ثمّ ظعنوا عنها بغیر زاد مبلّغ و لا ظهر قاطع.فهل بلغکم أنّ الدّنیا سخت لهم نفسا بفدیة،أو أعالتهم بمعونة،أو أحسنت لهم صحبة!بل أرهقتهم بالقوادح،و أوهقتهم بالقوارع،و ضعضعتهم بالنّوائب،و عفّرتهم للمناخر، و وطئتهم بالمناسم،و أعانت علیهم«ریب المنون».فقد رأیتم تنکّرها لمن دان لها،و آثرها و أخلد إلیها،حین ظعنوا عنها لفراق الأبد.و هل زوّدتهم إلاّ السّغب،أو أحلّتهم إلاّ الضّنک،أو نوّرت لهم إلاّ الظّلمة،أو أعقبتهم إلاّ النّدامة! أفهذه تؤثرون،أم إلیها تطمئنّون،أم علیها تحرصون؟فبئست الدّار لمن لم یتّهمها،و لم یکن فیها علی و جل منها!
مگر شما در جایگاه پیشینیان خود زندگی نمیکنید همانها که عمرشان از شما طولانیتر و آثارشان پا بر جاتر و آرزوهایشان درازتر،نفراتشان فزونتر و لشکرهایشان انبوهتر بود؟ آنها دنیا را پرستیدند،چه پرستیدنی!و آن را بر همه چیز مقدّم داشتند چه مقدّم داشتنی!،اما سرانجام بدون زاد و توشهای که آنها را به منزلگاه (ابدیشان)برساند،و بدون مرکبی که با آن این راه(پر خوف و خطر)را بپیمایند از آن کوچ کردند.
آیا هرگز به شما خبر رسیده که دنیا فدیهای برای یکی از آنها داده باشد(تا او را از مرگ یا سکرات آن)رهایی ببخشد؟یا کمکی به آنها در این مسیر کند؟یا حدّاقل هم نشین خوبی برای آنان باشد؟(نه،هرگز کمکی به
فداییان خود نکرده)بلکه به عکس آنها را زیر آفتهای گوناگون پوشانید و طوق حوادث دردناک کوبنده را بر گردنشان افکند و با انواع شدائد و مشکلات ذلیلشان نمود،و به صورت به خاک افکند و پایمالشان کرد،و به یاری گردش روزگار بر ضدّ آنها برخاست.
شما با چشم خود دیدید(و در تواریخ خواندید)که دنیا در برابر دنیاپرستان و کسانی که آن را بر همه چیز مقدّم میداشتند و بر آن تکیه میکردند هنگام کوچ همیشگی از آن چهره در هم کشید و خود را کاملا ناآشنا جلوه داد.
آیا دنیا برای دنیاپرستان زاد و توشهای جز گرسنگی فراهم کرد؟و جز فشار و تنگی محلّی برای آنها آماده ساخت؟و جز ظلمت و تاریکی برای آنها نوری مهیّا نمود؟(نه،هرگز،بلکه آنها را در گورهای تاریک و تنگ و وحشتناک جای داد)و آیا سرانجام جز ندامت چیزی برای آنها ببار آورد؟آیا چنین دنیایی را بر همه چیز مقدّم میشمرید؟و بر آن تکیه میکنید؟و نسبت به آن حرص میورزید؟!چه بد خانهای است این دنیا برای کسی که نسبت به آن خوشبین باشد و در آن آسوده خاطر زندگی کند!!
کمی به گذشته بنگرید!
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه در ادامه نکوهش دنیای فریبنده و زودگذر، دست مخاطبین خود را گرفته و به اعماق تاریخ گذشته میبرد و زندگی قدرتمندان و زورمندان پر سر و صدا و صاحب اموال و آمال را به آنها نشان میدهد،میفرماید:«مگر شما در جایگاه پیشینیان خود زندگی نمیکنید؟ همانها که عمرشان از شما طولانیتر و آثارشان پا بر جاتر و آرزوهایشان درازتر،و نفراتشان فزونتر و لشکرهایشان انبوهتر بود؟» (أ لستم فی مساکن
من کان قبلکم اطول أعمارا و أبقی آثارا و ابعد آمالا و اعدّ عدیدا (1)
معنی أول می باشد.
و اکثف (2)جنودا) .در این بخش از خطبه امام به پنج امتیاز از پیشینیان اشاره میکند:طول عمر،بقای آثار،درازی آرزوها،فزونی جمعیّت و کثرت لشکرها.امتیازاتی که سبب برتری آشکار آنها میشد ولی هیچ یک از این امور نتوانست از نفوذ سیل فنا به قصرها و خانههای آنها جلوگیری کند،سرانجام همچون برگهای خشکیده درختان یا پرکاه،روی این سیلاب غلطیدند و رفتند.
امام علیه السّلام در همین راستا اضافه میفرماید:«آنها دنیا را پرستیدند چه پرستیدنی،و آن را بر همه چیز مقدّم داشتند چه مقدّم داشتنی،اما سرانجام بدون زاد و توشهای که آنها را به منزلگاه(ابدی)برساند و بدون مرکبی که این راه(پر خوف و خطر)را بپیمایند از آن کوچ کردند» (تعبّدوا للدّنیا أیّ تعبّد و آثروها أیّ ایثار،ثمّ ظعنوا عنها بغیر زاد مبلّغ و لا ظهر قاطع) .
آری!آنها با آن همه تلاش و کوشش در طریق بندگی دنیا و بکار گرفتن تمام نیروها و استعدادشان در این طریق،بهرهای از آن نبردند و در راه طولانی آخرت که جز با زاد و توشه تقوا و مرکب ایمان قابل پیمودن نیست بیزاد و مرکب به راه افتادند.
سپس امام علیه السّلام یاران خود را مخاطب ساخته میفرماید:«آیا هرگز به شما خبر رسیده که دنیا فدیهای برای یکی از آنها داده باشد و(تا او را از مرگ یا سکرات آن)رهایی بخشیده باشد؟یا کمکی به آنها در این مسیر کند؟یا حدّ اقل همنشین خوبی برای آنان باشد» (فهل بلغکم أنّ الدّنیا
سخت (1)لهم نفسا بفدیة،أو أعانتهم بمعونة،أو أحسنت لهم صحبة) .
آری نه نجات کامل یا کمکی در این راه،و نه حتّی مصاحبت شایسته با یک نفر هم از این همه،دنیا نداشته است،آیا این درس عبرت بزرگی برای همه شما نیست؟! سپس میافزاید:نه تنها به آنها کمکی نکرد و به فدائیان خود نظر مرحمتی ننمود«بلکه به عکس آنها را زیر آفتهای گوناگون پوشانید و طوق حوادث دردناک و کوبنده را برگردنشان افکند و با انواع شدائد و مشکلات،آنها را ذلیل نمود و به صورت،به خاک افکند و پایمالشان کرد و به یاری گردش روزگار بر ضدّ آنها برخاست». (بل أرهقتهم (2)بالقوادح (3)و أوهقتهم (4)
حیوان می اندازند.
بالقوارع (5)5وضعضعتهم (6)بالنّوائب و عفّرتهم (7)للمناخر و وطئتهم بالمناسم (8)و أعانت علیهم ریب المنون (9)یقین برسد و «منون» به معنی مرگ است و «ریب المنون» به معنی مرگ احتمالی و گاه به معنی
حوادث سخت روزگار، می آید که در آغاز مشکوک است و بعد به یقین می پیوندد.
) .1) 1. «سخت» از ماده «سخاوت» به معنی بخشش است.
2) ۲، «ارهقته از ماده «ارهاق » به معنی پوشانیدن چیزی با قهر و غلبه است.
3) ۳. «قوادح» جمع «قادحة» به معنی آفت است.
4) ۴. «أوهقت» از ماده «وهق» (بر وزن رمق) گرفته شده که به معنی طوقی است که بر گردن
5) د. «قوارع » جمع «قارعه» به معنی حوادث سخت و گوینده است.
6) ۶. «ضعضعت» از ماده «ضعضعة» به معنی خوار و ذلیل کردن و گاه به معنی نابودساختن است.
7) ۷. «عفرت» از ماده «تعقیر» به معنی خاک مال کردن و به خاک افکندن است.
8) ۸. «المناسم» جمع «مبتسم» (به کسر میم به معنی قسمت پایین پای شتر است.
9) ۹. «ریب المنون» : «فریب» به معنی شکی است که سر انجام پرده از روی آن برداشته شود و به
این تعبیرات حساب شده و کوبنده،اشاره به این است که دنیا،نه این که دنیاپرستان را به کمترین چیزی یاری نکرد،بلکه به عکس با تمام قوّت و قدرت برای کوبیدن و پایمال کردن و نابود ساختن آنها بپاخاست و هر چه در توان داشت بر ضدّ آنها بکار گرفت.
جالب،این که:در بیان کمکهای دنیا از کمکهای بزرگ شروع میکند تا به کوچک میرسد ولی در مورد زیانهایی که به دنیاپرستان رسانده از مراحل پایینتر گرفته و به آخرین مرحله که لگدمال کردن و نابود ساختن است میرساند و این نهایت فصاحت و بلاغت در بیان حقایق تلخ و ناگوار را نشان میدهد و نهایت بیوفایی و پستی دنیا را آشکار میسازد.
سپس امام در یک نتیجهگیری روشن میفرماید:«شما با چشم خود دیدید (و در تواریخ خواندید)که دنیا در برابر دنیاپرستان و کسانی که آن را بر همه چیز مقدّم میداشتند و بر آن تکیه میکردند،هنگام کوچ همیشگی از آن چهره در هم کشید و خود را کاملا ناآشنا جلوه داد» (فقد رأیتم تنکّرها لمن دان لها و آثرها و أخلد (1)
معناست که دنیاپرستان نهایت تمایل به دنیا را دارند و گویی به آن چسبیده اند.
إلیها حین ظعنوا عنها لفراق الأبد) .«آیا دنیا برای دنیاپرستان زاد و توشهای جز گرسنگی فراهم کرد؟و جز فشار و تنگی محلّی برای آنها آماده ساخت؟و جز ظلمت و تاریکی برای آنها نوری مهیّا نمود؟(نه هرگز،بلکه آنها را در گورهایی تنگ و تاریک و وحشتناک جای داد)و سرانجام آیا جز ندامت چیزی برای آنها ببار آورد» (و هل زوّدتهم إلاّ
1) 1. «أخلد» از ماده «اخلاد» و از ریشه «خلود» گرفته شده است و جمله «أخلد إلیها» به این
السّغب (1)
در آن گرسنه اند.
أو احلّتهم إلاّ الضّنک (2)أو نوّرت لهم إلاّ الظّلمة أو أعقبتهم إلاّ النّدامة) .چگونه بر دنیایی که جز بدبختی و شکست و ناکامی و ظلمت و تاریکی برای دوستدارانش نمیآفریند و سرانجام مایّه ندامت و پشیمانی است تکیه میکنید؟و خود را برده آن میسازید و آن را بر همه مقدّم میدارید.
در ادامه میفرماید:«آیا چنین دنیایی را بر همه چیز مقدّم میشمرید و بر آن تکیه میکنید و نسبت به آن حرص میورزید؟!چه بد خانهای است این دنیا برای کسی که نسبت به آن بدگمان نباشد،در آن(آسوده خاطر زندگی کند و)خوفی نداشته باشد» (ا فهذه تؤثرون أم إلیها تطمئنّون أم علیها تحرصون؟فبئست الدّار لمن لم یتّهمها و لم یکن فیها علی وجل منها) .
به راستی تعبیراتی از این گویاتر و رساتر درباره بیاعتباری دنیا و سرانجام وحشتناک دنیاپرستان پیدا نمیشود،هدف امام علیه السّلام از این تأکیدهای پیدرپی و تعبیرات بیدارگر و هشدار دهنده آن است که در برابر موج دنیاپرستی که به خاطر وفور نعمتهای بدست آمده از فتوحات اسلامی،برای گروه زیادی پیدا شده بود و یک باره غرق ناز و نعمت شده بودند و ارزشهای الهی را فراموش کرده،به خواب و خور و لذّات مادی چسبیده بودند،به پا خیزد و خفتگان را بیدار کند و ارزشهای از دست رفته اسلام را زنده نماید و مردم را-که مخصوصا از زمان عثمان به این طرف به بیراهه کشیده بودند-به راه باز گرداند.
چه زیبا و جالب است این گونه مواعظ و اندرزهای گویا و رسا برای دنیاپرستان عصر ما که آنها نیز در همان شرایط بلکه بدتر از آن گرفتار شدهاند که اگر به هوش نیایند نه دینی باقی میماند و نه دنیای معقولی.
این تعبیرات هماهنگ با آیات و روایاتی است که در قرآن مجید و کلمات پیامبر و معصومین دیگر آمده است:
در سوره روم آیه 9 میخوانیم: «أَ وَ لَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرُوا کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ کانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ أَثارُوا الْأَرْضَ وَ عَمَرُوها أَکْثَرَ مِمّا عَمَرُوها وَ جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّناتِ فَما کانَ اللّهُ لِیَظْلِمَهُمْ وَ لکِنْ کانُوا أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ» ؛آیا در زمین گردش نکردند تا ببینند عاقبت کسانی که قبل از آنان بودند چگونه بود؟آنها نیرومندتر از اینان بودند و زمین را(برای زراعت و آبادی)بیش از اینان دگرگون ساختند و آباد کردند و پیامبرانشان با دلایل روشن به سراغشان آمدند(اما آنها انکار کردند و کیفر خود را دیدند) خداوند هرگز به آنان ستم نکرد آنها به خودشان ستم میکردند».
و در سوره یونس آیه 7-8 میفرماید: «إِنَّ الَّذِینَ لا یَرْجُونَ لِقاءَنا وَ رَضُوا بِالْحَیاةِ الدُّنْیا وَ اطْمَأَنُّوا بِها وَ الَّذِینَ هُمْ عَنْ آیاتِنا غافِلُونَ أُولئِکَ مَأْواهُمُ النّارُ بِما کانُوا یَکْسِبُونَ» ؛آنها که ایمان به ملاقات ما(و روز رستاخیز)ندارند و به زندگی دنیا خشنود شدند و بر آن تکیه کردند و آنها که از آیات ما غافلند جایگاهشان آتش است به خاطر کارهایی که انجام میدادند».
در حدیثی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم:«من زهد فی الدّنیا أثبت اللّه الحکمة فی قلبه و أنطق بها لسانه و بصّره عیوب الدّنیا دائها و دوائها و أخرجه من الدّنیا سالما؛کسی که نسبت به(زرق و برق)دنیا بیاعتنا باشد خداوند حکمت را در دل او برقرار میسازد و زبانش
به آن گویا میشود و عیوب دنیا را به او نشان میدهد،دردهای آن و داروهای آن،و او را از دنیا با سلامت(دین و ایمان)بیرون میبرد» (1).
در حدیث دیگری از آن حضرت علیه السّلام آمده است:«من أصبح و أمسی و الدّنیا اکبر هّمّه جعل اللّه تعالی الفقر بین عینیه و شتّت أمره و لم ینل من الدّنیا إلاّ ما قسّم اللّه له و من أصبح و أمسی و الآخرة اکبر همّه جعل اللّه الغنی فی قلبه و جمع له أمره؛کسی که صبح و شام،دنیا مهمترین خواسته و مقصود او باشد خداوند متعال فقر را پیش روی او قرار میدهد و امور او را پراکنده میکند و از دنیا بهرهای نمیبرد جز آنچه برای او مقدّر شده،و کسی که صبح و شام،آخرت،مهمترین مطلوب و مقصود او باشد خداوند غنا و بینیازی را در قلب او قرار میدهد و امور او را جمع میکند و سامان میبخشد» (2).
فاعلموا-و أنتم تعلمون-بأنّکم تارکوها و ظاعنون عنها،و اتّعظوا فیها بالّذین قالوا: «مَنْ أَشَدُّ مِنّا قُوَّةً» :حملوا إلی قبورهم فلا یدعون رکبانا، و أنزلوا الأجداث فلا یدعون ضیفانا،و جعل لهم من الصّفیح أجنان،و من التّراب أکفان،و من الرّفات جیران،فهم جیرة لا یجیبون داعیا،و لا یمنعون ضیما،و لا یبالون مندبة.إن جیدوا لم یفرحوا،و إن قحطوا لم یقنطوا.جمیع و هم آحاد،و جیرة و هم أبعاد.متدانون لا یتزاورون،و قریبون لا یتقاربون.
حلماء قد ذهبت أضغانهم،و جهلاء قد ماتت أحقادهم.لا یخشی فجعهم،و لا یرجی دفعهم،استبدلوا بظهر الأرض بطنا،و بالسّعة ضیقا،و بالأهل غربة، و بالنّور ظلمة،فجاؤوها کما فارقوها،حفاة عراة،قد ظعنوا عنها بأعمالهم إلی الحیاة الدّائمة و الدّار الباقیة،کما قال سبحانه و تعالی: «کَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِیدُهُ وَعْداً عَلَیْنا إِنّا کُنّا فاعِلِینَ» .
بدانید!-و به یقین میدانید-که سرانجام،همه شما دنیا را ترک میگویید و از آن کوچ میکنید،از کسانی که(پیش از شما در دنیا بودند و)میگفتند:«چه کسی از ما نیرومندتر است»،پند گیرید(آری)آنها را به سوی قبرشان بردند،در حالی که اختیاری از خود نداشتند،و در درون قبرهایشان جای دادند،در حالی که مهمان نبودند در دل سنگهای گسترده،خانههای قبر برای آنان ساخته شد، و از خاک کفنهایی،و از استخوانهای پوسیده همسایگانی داشتند،همسایگانی که هیچ ندایی را پاسخ نمیگویند و در برابر هجوم ستمگران کمکی به همسایه خود نمیکنند و به گریهها اعتنایی ندارند،نه از بارش باران
خوشحال میشوند، نه از قحطی مأیوس و ناراحت،همه گرد هم هستند ولی تنهایند همسایگان نزدیکند ولی از هم دورند،در کنار همند ولی هیچگاه به دیدار هم نمیروند نزدیکند اما با هم تماس نمیگیرند.عاقلانی هستند که دشمنیها از دل آنها رخت بربسته،و جاهلانی که آتش کینه در دل آنها فرو مرده،نه از زیان آنها ترسی است و نه به دفاع آنها امیدی،برون زمین را به درون آن تبدیل کردهاند، و خانه تنگ و تاریک را به جای خانههای وسیع،غربت را به جای دیدار اهل و عیال و ظلمت را به جای نور،پذیرفتهاند(آری در قیامت)آنها به سوی زمین باز میگردند،همان گونه که در آغاز از زمین(و خاک)جدا شدند.این در حالی است که همگی پا برهنه و عریانند آنها از روی زمین با اعمال خویش به سوی حیات ابدی و سرای جاودانی کوچ کردهاند،آن گونه که خداوند فرموده:«همان طور که آفرینش را آغاز کردیم،آن را باز میگردانیم،این وعدهای است قطعی که آن را انجام میدهیم».
سری به وادی خاموشان بزنید!
امام علیه السّلام در این بخش از این خطبه بیدارگر که آخرین بخش خطبه است بار دیگر یاران خود را مخاطب ساخته و آخرین اندرزها را در باره بیوفایی دنیا و سرنوشت انسانها در آن،بیان میکند،میفرماید:«بدانید!-و به یقین میدانید- که سرانجام همگی دنیا را ترک میگویید و از آن کوچ میکنید» (فاعلموا- و أنتم تعلمون-بأنکم تارکوها و ظاعنون (1)عنها) .
1) ۱. «ظاعنون» از ماده «ظعن » (بر وزن دفن)، به معنای کوچ کردن است.
آری!« «کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ» ،هر انسانی طعم مرگ را میچشد» (1)و «کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ وَ یَبْقی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِکْرامِ» ؛«تمام آنها که روی زمین زندگی میکنند سرانجام فانی میشوند و جز ذات پاک خدا باقی نمیماند» (2)و در هر چیز،انسان شک کند در مرگ،جای شکّ و تردید نیست:
«وَ اعْبُدْ رَبَّکَ حَتّی یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ» (3)».
و در ادامه سخن میافزاید:«از کسانی که(پیش از شما در دنیا بودند و) میگفتند:«چه کسی از ما نیرومندتر است»پند گیرید،(آری)آنها را به سوی قبرشان بردند در حالی که اختیاری از خود نداشتند و در درون قبرهایشان وارد ساختند در حالی که مهمان نبودند» (و اتّعظوا فیها بالّذین قالوا: «مَنْ أَشَدُّ مِنّا قُوَّةً» (4)،حملوا إلی قبورهم فلا یدعون رکبانا (5)
سوار بر مرکب می شدند، رکبان (سواران می نامیدند و هنگامی که پیاده می شدند «ضیفان»
مهمانان). ولی مردگانی را که به سوی قبرهایشان می برند و سپس وارد قبر می شوند، نه
رکبانند و نه ضیفان
،و أنزلوا الأجداث (6)فلا یدعون ضیفانا) .این سخن اشاره به آیه 15 سوره«فصّلت»است که میفرماید: «فَأَمّا عادٌ فَاسْتَکْبَرُوا فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ قالُوا مَنْ أَشَدُّ مِنّا قُوَّةً» ؛قوم عاد به ناحق در زمین تکبّر ورزیدند و گفتند:چه کسی از ما نیرومندتر است؟»(زیرا آنها دارای جثّههای قوی و پولادین و خانه و کاخها در دل
کوهها بودند و همین آنها را سخت مغرور کرده بود ولی به هنگامی که فرمان عذاب صادر شد تندبادهای سخت،جثّههای آنها را مانند پر کاه با خود برد و به هر سو پراکنده کرد).
این که میفرماید:«به آنها راکب نمیگویند»،به خاطر این است که آنها را بیاختیار بر دوشها میبرند،و این که میفرماید:«در قبر به آنها مهمان گفته نمیشود»،به خاطر آن است مهمان کسی است که با میل و اراده خود به جایی که از او پذیرایی میکنند وارد شود.
شبیه همین معنا را امام در خطبه 188 فرموده:«حملوا إلی قبورهم غیر راکبین و انزلوا فیها غیر نازلین».
و در ادامه این سخن میفرماید:«در دل سنگهای گسترده خانههای قبر برای آنان ساخته شد و از خاک کفنهایی و از استخوانهای پوسیده همسایگانی داشتند!» (و جعل لهم من الصّفیح (1)اجنان 2،و من التّراب اکفان و من الرّفات (2)
پراکنده «رفات » گفته می شود.
جیران) .اشاره به این که،خانه قبر نه بنایی دارد نه سقف و ستونی و نه درها و پنجرهها،بلکه چیزی جز یک مشت سنگ و خاک گسترده نیست،و تعبیر به کفن در مورد خاکها به خاطر آن است که همچون کفن بدن را میپوشاند،به علاوه کفن موقّتی است و به زودی میپوسد،آنچه به صورت کفن در دراز مدّت باقی میماند همان خاکهاست.
جالب این که:امام در ادامه بحث به شرح حال این همسایگان یعنی استخوانهای پوسیده میپردازد و با تعبیرات بسیار ظریف و آموزندهای آن را توضیح میدهد.
میفرماید:«آنها همسایگانی هستند که هیچ صدایی را پاسخ نمیگویند و در برابر هجوم ستمگران کمکی برای نجات همسایه خود نمیکنند؛و به گریهها اعتنا ندارند!» (فهم جیرة لا یجیبون داعیا و لا یمنعون ضیما (1)و لا یبالون مندبة (2)) .
اضافه بر این چنان نسبت به همه چیز بیتفاوتند که«نه از بارش باران خوشحال میشوند،نه از قحطی مأیوس و ناراحت،همه گرد هماند ولی تنهایند؛ همسایگان نزدیکند ولی از هم دورند،در کنار هماند ولی هیچگاه به دیدار هم نمیروند؛نزدیکند،اما با هم تماس نمیگیرند» (إن جیدوا (3)لم یفرحوا و ان قحطوا لم یقنطوا جمیع و هم آحاد،و جیرة (4)و هم ابعاد،متدانون لا یتزاورون،و قریبون لا یتقاربون) .
به راستی وضع آنها عبرتانگیز است،همه چیز آنها با مردم دنیا متفاوت است؛تا دیروز با هم بودند و به کمک هم برمیخاستند و به استقبال سالهای پر نعمت میرفتند و از خشکسالی در وحشت بودند و از راههای دور و نزدیک به دیدار هم میشتافتند ولی امروز خبری نیست.در کنار هماند اما کمترین خبری از یکدیگر ندارند،قبرهای آنها به هم چسبیده،اما گویی فاصلهها از مشرق تا به مغرب است.آنها که در عذاب برزخی هستند اگر
شب و روز ناله و فریاد سر دهند،همسایه دیوار به دیوارشان،نه ناله آنها را میشنود و نه در صورت شنیدن،کمکی از او برخاسته است.
در همین زمینه اشعاری که امام سجاد علیه السّلام به هنگام گریه زمزمه میکردند، جلب توجه میکند که در واقع شرحی برای کلام مولاست آن جا که میفرماید:
و اضحوا رمیما فی التّراب و اقفرت مجالس منهم عطّلت و مقاصر
و حلّوا بدار لا تزاور بینهم و أنّی لسکّان القبور تزاور
فما ان تری إلاّ جثی قد تووا بها مسنّمة تسفی علیه الاعاصر:
«آنها در دل خاک به صورت استخوانهای پوسیدهای درآمدند و مجالس و قصرهای آنها خالی و بیصاحب ماند.
و در خانهای فرود آمدند که هیچ دیداری در میان ساکنان آنان نیست مگر صاحبان قبرها میتوانند از یکدیگر دیدار کنند! آری در آن جا چیزی جز بدنهای بیجانی که در قبر جای گرفتهاند دیده نمیشود همان قبرهای خاموش و برجستهای که پیوسته بادها بر آن میوزد» (1)
ابن کثیر» شامی، به عنوان مناجاتی از امام سجاد (علیه السلام) نقل شده است. (بحار الأنوار،
جلد ۴۶، صفحه ۸۴.
.در ادامه این سخن در جملههای تکان دهنده دیگری میفرماید:«آنها عاقلانی هستند که دشمنیها از دل آنان رخت بربسته،و بیخبرانی هستند که آتش کینه در دل آنها فرو مرده،نه از زیان آنها ترسی است و نه به دفاع آنها امیدی،برون زمین را به درون آن تبدیل کردهاند و خانه تنگ و تاریک را به جای خانههای وسیع،غربت را به جای دیدار اهل و عیال و ظلمت را به جای نور پذیرفتهاند» (حلماء قد ذهبت اضغانهم و جهلاء قد ماتت
1) 1. «منهاج البراعه»، جلد ۸، صفحه ۲۵، در پاورقی بحار الأنوار»، این اشعار از «البدایة والنهایة»
احقادهم.لا یخشی فجعهم و لا یرجی دفعهم إستبدلوا بظهر الأرض بطنا،و بالسّعة ضیقا،و بالأهل غربة و بالنّور ظلمة) .
عجب این که در یک جمله،آنها را به عنوان عاقلان توصیف میکند و در جمله بعد به عنوان جاهلان،در واقع،جثّههای بیجانی هستند که نه عالمند و نه جاهل؛بلکه وضع حال آنها در یکجا شباهت به عاقلان دارد،چرا که عداوتی در میان آنها نیست و در جای دیگر به جاهلان بیخبری شباهت دارد که آتش حسد در آنها فرو مرده است؛همه چیز آنها در یک لحظه دگرگون شده،از روی زمین به درون زمین خزیدهاند؛خانه وسیع و نورانی و پر از اهل و عیال را به گور تنگ و تاریک و ظلمانی،و خاموش و تنها مبدّل ساختهاند.
و در پایان این سخن میفرماید:«آنها(انسانها)به سوی زمین باز میگردند همانگونه که در آغاز از زمین جدا شدند این در حالی است که همگی پا برهنه و عریانند!» (فجاءؤوها کما فارقوها حفاة عراة) (1)
ولی آنچه ما در بالا آوردیم از همه متناسب تر به نظر می رسد.
.این سخن اشاره به همان چیزی است که قرآن مجید بیان فرموده که:« «مِنْها خَلَقْناکُمْ وَ فِیها نُعِیدُکُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُکُمْ تارَةً أُخْری» ؛ما شما را از زمین آفریدیم و به زمین باز میگردانیم و بار دیگر شما را از آن(در قیامت)بیرون میآوریم» (2).
آری!همانگونه که آدم هنگامی که از خاک آفریده شد همچنین فرزندان او به هنگام تولّد پا برهنه و عریانند به هنگام بازگشت به زمین نیز چنین خواهند بود و اگر کفنی با خود میبرند این کفن،کفش و لباسی محسوب نمیشود
به علاوه به زودی میپوسد و از میان میرود و سرانجام انسان با تمام اموالی که گرد آورده و کاخها و باغها و مرکبها و زینتها و امکانات دیگر،وداع میگوید و تهی دست و عریان و پا برهنه در گودال تنگ و تاریکی که نامش قبر است میخزد.
تنها چیزی که با خود میبرد اعمال اوست که گاه بزرگترین بلای جان او میشود همانگونه که امام علیه السّلام میفرماید:«آنها از روی زمین با اعمال خویش به سوی حیات ابدی و سرای جاودانی کوچ کردند»آن گونه که خداوند متعال میفرماید:
«همان طوری که آفرینش را آغاز کردیم آن را باز میگردانیم،این وعدهای است قطعی که به یقین آن را انجام میدهیم!» (1)(قد ظعنوا عنها بأعمالهم إلی الحیاة الدّائمة و الدّار الباقیة،کما قال سبحانه و تعالی: «کَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِیدُهُ وَعْداً عَلَیْنا إِنّا کُنّا فاعِلِینَ» ).
در حقیقت امام علیه السّلام در پایان این خطبه به دو نکته اشاره میکند:یکی به مسأله بازگشت انسان به زمین همانگونه که از زمین آفریده شد،و دیگر به مسأله حیات نوین در قیامت،آن گونه که حیات نخستین به او عنایت فرمود،و برای این که هیچ شک و تردیدی باقی نماند میفرماید:«آن کس که حیات نخستین داد و انسان را از خاک آفرید بار دیگر او را از خاک مبعوث میکند و حیات جاویدان به او میبخشد و او میماند و پاداش و کیفر اعمالش.
از آن جا که«حبّ دنیا»سرچشمه همه یا غالب گناهان است،و از آن جا که «دنیاپرستی»و فریفته زرق و برق دنیای مادی شدن،انسان را از خدا و
1) 1. انبیاء، آیه ۱۰۴.
روز رستاخیز غافل میکند و این غفلت عامل مهمّ دیگری برای فرو غلطیدن در بستر گناه است و از آن جا که مخصوصا در عصر امام امیر مؤمنان علی علیه السّلام فراوانی و مال و ثروت به خاطر پیشرفت سریع اسلام و غنائم جنگی و غیر آن،توجّه گروه عظیمی از مسلمین به دنیا زیاد شده بود که یک نمونه آن فساد عظیم مالی عصر«عثمان»بود،امام علیه السّلام در جای جای خطبههای«نهج البلاغه»داد سخن را در نکوهش دنیای غافل کننده و گناه آلود،میدهد و با بیانی صریح و گویا و تکان دهنده که بالاتر از آن تصوّر نمیشود،به نکوهش شدید دنیا میپردازد،مخصوصا در خطبه بالا که گویی آنچه را قرآن در مذّمت دنیا دارد امام علیه السّلام همه را در این خطبه گردآوری فرموده و معجونی ساخته که هر غافلی را بیدار و هر مستی را هشیار میکند.
امام علیه السّلام برای بیان این مقصود از طرق مختلفی،این موضوع را دنبال فرمود:
1-«نخست»از«بی وفایی و ناپایداری دنیا»سخن میگوید که چگونه همه را به خود مشغول میکند،ناگهان آنها را رها کرده و در کام بدبختیها فرو میبرد.
2-گاه از«دگرگونی سریع دنیا»سخن میگوید که یک شبه قدرتها جا به جا میشوند و پیروزیها به شکست،میانجامد،سلامتی جای خود را به بیماری و غنا و ثروت،جای خود را به فقر و بدبختی میدهد.
3-گاه از آمیخته بودن همه این مواهب به درد و رنجها،نوشها با نیشها و گلها در کنار خارها و گنجها در کنار افعیها،خبر میدهد،تا کسی دل بر آن نبندد و دورنمای دلانگیزش او را نفریبد.
4-گاه دست یاران خود را گرفته و نمونه عینی این بیوفایی و ناپایداری و بیاعتباری را بر جای جای تاریخ بشر را،به آنها نشان
میدهد و میفرماید:ببینید دنیا بر سر کسانی که از شما قدرتمندتر و ثروتمندتر و دارای جمعیّتهائی فزونتر و لشکریانی انبوهتر بودند چه آورد،تا چه کند با تو دگر روزگار.
5-گاه همچون نقّاشی چیرهدست،قلم به دست گرفته و حالات هولانگیز انسان را در آستانه مرگ و جدایی از دوستان و بستگان،اموال و ثروتها و مقامات مورد علاقهاش،در یک تابلوی گویا،ترسیم میکند و در برابر دیدگان آنها میگذارد تا همه چیز را با چشم خود ببینند و عبرت بگیرند.
6-گاه ترسیم گویای دیگری از قبرهای تنگ و تاریک،که آخرین منزلگاه هستی دنیا،این است،از تنهایی انسان،همسایگان خاموش،که هرگز به دیدار هم نمیآیند و از یکدیگر خبر نمیگیرند و جدایی از زن و فرزند،برهنگی و درماندگی انسان،نشان میدهد.
و جالب این که:در تمام این مباحث در سایه آیات قرآن حرکت میکند،گاه صریحا به آیات اشاره میفرماید،و گاه تعبیراتی است برگرفته از آیات قرآن،و این امر،نورانیّت و روحانیّت و جاذبه بیشتری به کلام امام علیه السّلام میدهد و تأثیر آن را فزونتر میسازد.
ای کاش!دنیاپرستان مغرور،و فریفته شدگان این دار تزویر و غرور،حدّاقل برای یک بار در عمرشان،این خطبه بیدار کننده را میخواندند و در جمله؟ جمله آن تأمّل و دقّت میکردند و چه خوب است همه ما گهگاه،به سراغ این خطبه و مانند آن در«نهج البلاغه»بیاییم و از آن شناخت بیشتری در باره دنیا و روح تازهای برای اطاعت فرمان حق و پرهیز از گناه پیدا کنیم.
بسیاری از سخنپردازان و شعرای ما نیز در سایه این آیات و روایات حرکت کرده و اشعار نغز و هشدار دهندهای سرودهاند،از جمله شاعر توانا و بینظیر «حافظ شیرازی»در باره سرعت زوال نعمتها میگوید:
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم جرس،فریاد میدارد که بر بندید محملها!
و نیز در باره بیوفایی دنیا چنین میسراید:
برو از خانه گردون به در،و نان مطلب
کاین سیه کاسه،در آخر بکشد مهمان را!
هر که را خوابگه آخر به دو مشتی خاک است
گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را
و نیز در باره آمیخته بودن راحتیها با درد و رنجها میگوید:
که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست؟
که نه در آخر صحبت،به ندامت برخاست؟
و سرانجام در باره دگرگونیهای سریع و ناگهانی دنیا چنین میسراید:
بیدار شوای دیده که ایمن نتوان بود
زین سیل دمادم که در این منزل خواب است!
سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم
دست از سر آبی که جهان جمله سراب است!
هنگامی که کلام امام علیه السّلام را در این خطبه،پیرامون«اهل قبور»میخوانیم که آنها همسایگانی هستند که از یکدیگر با خبر نیستند و به سراغ
هم نمیروند این سؤال مطرح میشود که در روایات متعدّدی آمده که«اهل قبور»گاه دور هم جمع میشوند و از حال یکدیگر آگاه میگردند.و برای خود مجالسی دارند.
از جمله در حدیثی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم که:
وادی السلام در پشت کوفه است«کأنّی بهم حلق حلق قعود یتحدّثون، گویا آنها را میبینم گروه گروه،حلقه زده نشستهاند و با هم سخن میگویند» (1).
این روایات با آنچه در خطبه بالا آمده چگونه سازگار است؟ ولی توجّه به این نکته که روایات مزبور در باره مؤمنان و صاحبان اعمال صالح است و آنچه در خطبه بالا آمده در باره دنیاپرستان غافل و بیخبر میباشد، پاسخ این سؤال را روشن میسازد.
1) ۱، بحار الأنوار، جلد ۴ صفحه ۲۶۸
و من خطبة له علیه السّلام
ذکر فیها ملک الموت و توفیة النفس و عجز الخلق عن وصف اللّه
1
امام علیه السّلام در این خطبه پیرامون فرشته مرگ،و قبض روح توسط او،و ناتوانی بندگان از وصف خداوند سخن میگوید.
این خطبه،که قرائن نشان میدهد بخشی از خطبه مفصّلتری بوده،در واقع برای بیان این نکته است که:انسانها قادر به درک کنه ذات و صفات خدا نیستند زیرا هنگامی که آنها نتوانند فرشته مرگ و صفات و کارهای او را دقیقا بشناسند چگونه میتوان انتظار داشت که ذات و صفات خالق را آن گونه که هست بدانند. (1)
در «مصادر نهج البلاغه» آمده است که نویسنده کتاب «عیون الحکم والمواعظ» «علی بن محمد
لیشی» این خطبه را با کمی تفاوت در کتاب خود آورده و «بن میثم بحرانی» هنگام شرح این
خطبه می گوید: «این خطبه بخشی از خطبه طولانی تری بوده که امام (علیه السلام) درباره
توحید و تنزیه خداوند متعال بیان فرموده است» این تعبیر نشان می دهد که او اصل خطبه را در
جای دیگری غیر از «نهج البلاغه» مشاهده کرده است (مصادر نهج البلاغه، جلد ۲،
صفحه ۲۴۴)
1) 1.سند خطبه :
از کتاب«تمام نهج البلاغه»چنین استفاده میشود که،این خطبه،بخشی از خطبه معروف«اشباح»است که امام علیه السّلام آن را در باره عجز انسان از درک کنه صفات الهی ایراد فرموده است و به یقین تعبیرات این خطبه،با تعبیرات خطبه اشباح متناسب است و هر گاه هر دو خطبه در کنار هم قرار گیرند،انسان میتواند باور کند که امکان دارد خطبه مورد بحث،بخشی از آن باشد (1).
1) 1. تمام نهج البلاغه، صفحه ۶۵.
هل تحسّ به إذا دخل منزلا؟أم هل تراه إذا توفّی أحدا؟بل کیف یتوفّی الجنین فی بطن أمّه!أیلج علیه من بعض جوارحها أم الرّوح أجابته بإذن ربّها؟أم هو ساکن معه فی أحشائها؟کیف یصف إلهه من یعجز عن صفة مخلوق مثله!
آیا هنگامی که(فرشته مرگ)وارد منزلی میشود،احساس میکنید؟و آیا وقتی کسی را قبض روح میکند وی را میبینید؟از آن بالاتر(آیا میدانید) چگونه(گاهی)جنین را در شکم مادر،قبض روح میکند؟آیا وارد شکم مادر از طریق بعضی اعضاء میشود یا از برون،روح جنین را به سوی خود فرا میخواند؟و او به اذن پروردگار اجابت میکند،یا با او در شکم مادر،همراه است؟!چگونه کسی که از توصیف و تعریف مخلوقی همانند خود، ناتوان است،میتواند خالق و معبودش را توصیف کند؟!
سایه فرشته مرگ در همه جا
همان گونه که در بالا آمد این خطبه در واقع بخشی از خطبهای است که صفات خدا در آن بیان شده و عجز انسانها را از درک کنه ذات و صفات او شرح میدهد در این بخش از خطبه امام علیه السّلام با ذکر مثالی این واقعیت را مشخص ساخته است و نشان میدهد که انسان از درک کنه ذات بسیاری از مخلوقات عاجز و ناتوان است بنابر این چگونه میتواند انتظار داشته باشد کنه ذات و صفات
خالق بیهمتا را درک کند،میفرماید:«آیا هنگامی که(فرشته مرگ)وارد منزلی میشود،احساس میکنید؟و آیا وقتی کسی را قبض روح میکند وی را میبینید؟» (هل تحسّ به إذا دخل منزلا؟أم هل تراه إذا توفّی أحدا؟) .
به یقین روح انسان به وسیله«ملک الموت»(فرشته مرگ)از بدن او جدا میشود همان گونه که در آیات متعددی از قرآن به آن اشاره شده است در حالی که ما نه از ورود او برای قبض روح و نه از خروج او آگاه میشویم و نه هنگامی که مشغول قبض روح است او را میبینیم،با این که او مخلوقی از مخلوقات خداست و فرشتگان امثال او بسیارند و هیچ کدام را نمیبینیم.
سپس در ادامه سخن به سراغ مورد خاصّی از قبض روح میرود که مسأله بسیار پیچیدهتر است و آن قبض روح جنین در شکم مادر میباشد میفرماید:«از آن بالاتر(آیا میدانید)چگونه جنین را در شکم مادر قبض روح میکند؟آیا وارد شکم مادر از طریق بعضی از اعضا میشود؟یا از برون،روح جنین را به سوی خود فرا میخواند؟و او به اذن پروردگار اجابت میکند؟یا با او در شکم مادر،همراه است؟» (بل کیف یتوفّی الجنین فی بطن أمّه!أ یلج (1)علیه من بعض جوارحها أم الرّوح أجابته بإذن ربّها؟أم هو ساکن معه فی أحشائها؟) .
بدیهی است پاسخ این سؤالات سهگانه و انتخاب یکی از آنها بر هر دانشمندی سنگینی میکند و دلیل برای هیچ کدام به طور معیّن در دست نیست بنابر این مسأله قبض روح به وسیله ملک الموت خود،مسأله بسیار پیچیدهای است که انسان از درک آن عاجز است تا چه رسد به مسأله قبض روح بعضی از جنینها در شکم مادر.
1) ۱. «یلج» از ماده «ولوج» (بر وزن خروج ) به معنی ورود و دخول است.
و سرانجام چنین نتیجه میگیرد:«چگونه کسی که از توصیف و تعریف مخلوقی همانند خود ناتوان است میتواند خالق و معبودش را توصیف کند؟» (کیف یصف إلهه من یعجز عن صفة مخلوق مثله!) .
آری!در این جهان هزاران هزار،مخلوق،موجود است که انسانها حتی بعد از گسترش جهان علم و دانش از درک آن عاجزند؛حقیقت روح چیست؟و رابطه آن با بدن چگونه است؟چگونه از بدن جدا میشود؟و بعد از جدایی به کجا میرود؟حقیقت حیات و زندگی چیست؟چرا دانشمندان تمام ترکیباتی که در یک سلول زنده موجود است به طور مصنوعی در آزمایشگاه جمع میکنند و شکل میدهند اما از دمیدن حیات در آن عاجزند؟! حقیقت زمان و مکان چیست؟امواج جاذبه چگونه است که شرق و غرب عالم را به هم پیوند میدهد؟و صدها سؤال دیگر مانند آن.
هنگامی که ما از توصیف این مخلوقات که با ما جهات مشترک زیادی دارد عاجزیم چگونه انتظار داریم خدایی را که هیچ جهت مشترکی با ما ندارد توصیف کنیم؟!آری!ما نسبت به وجود او و صفات او علم اجمالی داریم، میدانیم که هست و فلان صفت را اجمالا دارد ولی از گام نهادن در میدان علم تفصیلی همه عاجزند،حتی پیامبران بزرگ خدا؟
آیا ملک الموت یکی است یا گروهی؟این سؤالی است که بسیاری از خود میکنند.
در بعضی از آیات قرآن قبض ارواح به خدا نسبت داده شده:« «اللّهُ یَتَوَفَّی الْأَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها» ؛خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض میکند» (1)ولی در آیات دیگری از قرآن این کار به فرشتگان نسبت داده شده؛گاه به فرشته مرگ و گاه به فرشتگان.در سوره سجده آیه 11 میفرماید:« «قُلْ یَتَوَفّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِی وُکِّلَ بِکُمْ» ؛بگو فرشته مرگ که بر شما مأمور شده،قبض روح شما میکند»و در سوره نحل آیه 28 میفرماید:« «الَّذِینَ تَتَوَفّاهُمُ الْمَلائِکَةُ» ؛ کسانی که فرشتگان قبض روح آنها را میکنند».
کسانی که با آیات قرآن و تفسیر آن سر و کار دارند به خوبی میدانند که هیچ منافاتی بین این آیات سهگانه،نیست برای این که سنّت پروردگار بر این جاری شده که برای اجرای امور در جهان آفرینش مأموریت را به فرشتگان میدهد و لذا این کار از یکسو فعل خداست چرا که او فرمان داده،و از یکسو فعل فرشتگان،چرا که مباشر عمل آنها هستند،مثلا گفته میشود«فلان زمامدار مسجد الحرام را در فلان تاریخ بنای جدید نمود»یعنی به مهندسان و معماران و بنا کنندگان،دستور این عمل را داد این،از یکسو.
از سوی دیگر:ملک الموت و فرشته مرگ.معنی جنس دارد و میدانیم جنس در مفهوم عموم و معنی جمعی نیز بکار میرود.
بنا بر این قبض کنندگان ارواح گروهی از فرشتگان هستند که به فرمان خدا به این کار دست میزنند و بزرگ آنها فرشتهای به نام«عزرائیل»است.
بعضی معتقدند همان دو فرشتهای که مأمور ثبت اعمال انسان هستند در پایان عمر مأمور قبض روح انسان خواهند شد و شاید تعبیر به« «وُکِّلَ بِکُمْ» » (فرشتهای که مأمور شماست)اشارهای به این معنی داشته باشد.
1) 1، زمر، آیه ۴۲
از آن جا که نیکان و پاکان همه چیزشان با بدان و آلودهگان فرق دارد ممکن است مأموران قبض روح آنها هم مختلف باشند و برای قبض روح انسان بسیار والایی،همچون پیامبر صلّی اللّه علیه و آله شخص عزرائیل که فرشته بزرگ مرگ است اقدام کند (1)
۱۴۲، حدیث 6 ).
.همان گونه که ورود روح در بدن بر ما مبهم است مسأله قبض روح نیز چندان روشن است،همین اندازه میدانیم که به هنگام قبض روح رابطه روح از جسم بریده میشود اما چگونه و به چه صورت؟دقیقا روشن نیست.
آنچه در روایات اسلامی آمده است به نظر میرسد تشبیهات و اشاراتی باشد و گر نه برای ما زندانیان عالم ماده درک این گونه مسائل که به عالم ماوراء طبیعت ارتباط دارد مشکل است.
آیا فرشته مرگ در جایی قرار گرفته-همان گونه که در بعضی از روایات آمده- و تمام دنیا برای او مانند کف دست است و هر کس فرمان مرگ او صادر شده از میان جمعیّت میگیرد و قبض روح میکند،یا این که فرشتگان قبض ارواح در جهان پراکندهاند و به موقع به سراغ شکارهای خود میروند؟ در خطبه بالا در خصوص بچّههایی که در دوران جنینی قبض روح میشوند سه احتمال ذکر شده بود:نخست این که فرشته مرگ وارد شکم مادر میشود، دیگر این که از بیرون،روح جنین را به سوی خود فرا میخواند و سوّم این که از آغاز در کنار جنین در شکم مادر ساکن است و این که امام هیچ احتمال را بر دیگری ترجیح نداده اشاره به این حقیقت است که درک جزئیات این امور برای ما که در جهان ماده قرار داریم آسان نیست.
1) 1. در حدیثی از علی (علیه السلام) به این معنا اشاره شده است (بحار الأنوار، جلد ۶، صفحه
بعضی از شارحان نهج البلاغه از میان این سه احتمال،احتمال دوّم را ترجیح دادهاند،شاید به این دلیل که در حدیثی از امام صادق علیه السّلام نقل شده که از«ملک الموت»سؤال کردهاند تو چگونه در یک لحظه قبض ارواحی میکنی که بعضی در مغرب و بعضی در مشرق هستند در پاسخ گفت من آنها را صدا میزنم و اجابت دعوت من میکنند و به سوی من میآیند.سپس افزود:دنیا در برابر من همچون یک کاسه است که در برابر یکی از شما باشد از هر گوشهای از آن بخواهد چیزی را برمیگیرد (1).
1) 1.من لا یحضره الفقیه، جلد 1، صفحه ۸۰، حدیث ۱۲.
و من خطبة له علیه السّلام
فی ذمّ الدنیا
1
از خطبههای امام علیه السّلام است که در نکوهش دنیا(و دنیاپرستی)ایراد فرموده است.
امام علیه السّلام در این خطبه از چند مسأله مهم سخن میگوید که همه به یکدیگر مرتبطند.نخست مردم را از دنیاپرستی باز میدارد و عیوب و مشکلات دنیا را بازگو میکند و آن را به خانهای تشبیه مینماید که رو به ویرانی است و نباید دل به آن بست.
در بخش دیگری برای تکمیل این سخن،توصیه میفرماید که مرگ را فراموش نکنید و همچون زاهدان در دنیا باشید که دل به آن نبستند. (1)
بخشی از این خطبه را «زمخشری» در اوایل کتاب «ربیع الأبرار» آورده و «آمری» (که قریب
العصر به سید رضی بوده، آن را به طور پراکنده در کتاب خود «غرر الحکم» با تفاوتهایی نقل
کرده است و از این تفاوتها روشن می شود که «آمری» آن را از منبع دیگری غیر از نهج البلاغه
گرفته است. (مصادر نهج البلاغه، جلد ۲، صفحه ۲۴۷).
1) 1. سند خطبه :
و سرانجام در بخش دیگری به پراکندگی و اختلاف مسلمانان،اشاره کرده و آن را ناشی از دل بستگی به دنیا میشمرد و اصلاح آن را مایه پیشرفت جامعه معرفی میفرماید .
و أحذّرکم الدّنیا فإنّها منزل قلعة،و لیست بدار نجعة.قد تزیّنت بغرورها،و غرّت بزینتها.دارها هانت علی ربّها،فخلط حلالها بحرامها، و خیرها بشرّها،و حیاتها بموتها،و حلوها بمرّها،لم یصفها اللّه تعالی لأولیائه،و لم یضنّ بها علی أعدائه.خیرها زهید و شرّها عتید.و جمعها ینفد،و ملکها یسلب،و عامرها یخرب.فما خیر دار تنقض نقض البناء، و عمر یفنی فیها فناء الزّاد،و مدّة تنقطع انقطاع السّیر!اجعلوا ما افترض اللّه علیکم من طلبکم،و اسألوه من أداء حقّه ما سألکم.و أسمعوا دعوة الموت آذانکم قبل أن یدعی بکم.
شما را از دل بستگی به دنیا سخت بر حذر میدارم که منزلگاهی است کوچ کردنی و جای اقامت نیست.خود را با مکر و نیرنگ آراسته و با زرق و برق خود، مردم را میفریبد!سرایی است که در نظر صاحب اصلیش بیمقدار است،لذا حلالش را با حرام،و خیرش را با شرّ،و زندگیش را با مرگ،و شیرینیش را با تلخی،آمیخته است(به همین دلیل)خداوند آن را مخصوص اولیایش نساخته، و از دشمنانش دریغ نداشته است.خوبیهایش کم،و شرّ آن آماده(و فراوان)، جمعش رو به فنا و ملک و حکومتش رو به زوال،و آبادیش رو به ویرانی است.
چه ارزش دارد سرایی که همچون عمارتهای فرسوده در حال فروریختن است؟ و چه خوبی دارد عمرهایی که همچون زاد و توشه(مختصر)پایان میگیرد؟
و زندگیهایی که همچون ایّام سفر به آخر میرسد؟(بنا بر این)آنچه را خداوند بر شما واجب کرده است جزء خواستههای خویش قرار دهید و از او
بخواهید که برای ادای حقوقی که از شما طلب کرده یاریتان کند و پیش از آن که به سوی مرگ فراخوانده شوید دعوت مرگ را به گوشهای خویش برسانید(و آماده شوید).
شما را از دلبستگی به دنیا بر حذر میدارم
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه،باز به سراغ نکوهش دنیا و دنیاپرستان میرود و چنان زرق و برق دنیا را تحقیر میکند و عیوب آن را برمیشمرد که هر انسان عاقلی را بیدار میسازد و به او نشان میدهد که دنیاپرستی راه نجات نیست.
مخاطبان خویش را که مردم آن روز و امروز و تمام اعصار و قرون را شامل میشود از زرق و برق دنیا برحذر میدارد و میفرماید:«شما را از دلبستگی به دنیا سخت برحذر میدارم که منزلگاهی است کوچ کردنی؛و جای اقامت نیست» (و أحذّرکم الدّنیا فإنّها منزل قلعة،و لیست بدار نجعة) .
«قلعه»از ماده«قلع»گرفته شده و به معنی اموال عاریتی و محلی که انسان هر زمان باید از آن برخیزد،میباشد.
و«نجعة»عکس آن است و آن جایگاهی است که انسان خیر و برکت در آن یافته و قطعا تصمیم به توقف در آن گرفته است بنا بر این مفهوم سخن مولا علیه السّلام این است که دنیا به هر حال یک منزلگاه موقّتی است و ارزشی برای ماندن و اقامت گزیدن ندارد، در ادامه سخن در واقع به دلایل این مطلب اشاره میکند و میافزاید:«دنیا خود را با مکر و نیرنگ آراسته و با زرق و برق خود مردم را
میفریبد،سرایی است که در نظر صاحب اصلیش بیمقدار است لذا حلالش
را با حرام،و خیرش را با شرّ،و زندگیاش را با مرگ،و شیرینیاش را با تلخی،بهم هم آمیخته است» (قد تزیّنت بغرورها،و غرّت بزینتها.دارها (1)
این نسخه برگرفته از آن است «دارها هانت» است که ظاهرا اشتباه است.
هانت علی ربّها،فخلط حلالها بحرامها،و خیرها بشرّها،و حیاتها بموتها،و حلوها بمرّها) .هر گاه بخواهی لقمه نان حلالی بدست آوری باید هزار درد و رنج را تحمّل کنی و از مسیرهای پرنشیب و فراز بگذری و هر گاه بخواهی گلی بچینی باید تحمّل نیش خار کنی و اگر بخواهی از خوان نعمتش کمی عسل برگیری نیشهای زنبورها در انتظار توست،در کنار هر گنجی افعیها خفتهاند و در کنار هر شیرینی تلخیهاست،فی المثل انسانی که فرزند ندارد غم و غصّه جانکاهی بر روح او سنگینی میکند ولی همین که فرزند پیدا کرد هزاران مشکل در کنار اوست و همچنین نعمتها و مواهب دیگر که فقدانش غمانگیز است و وجودش ملال آور و مشکل آفرین.
و در تأکید این سخن میفرماید:«(به همین دلیل)خداوند آن را مخصوص اولیایش نساخته،و از دشمنانش دریغ نداشته است» (لم یصفها (2)
مواهب دنیا، به قدری بی ارزش است که خدا آن را در اختیار همه قرار داده است
اللّه تعالی لأولیائه،و لم یضنّ (3)بها علی أعدائه) .آری!اگر متاع دنیا متاع قابل ملاحظهای بود خداوند آن را به دوستانش اختصاص میداد و از دشمنانش دریغ میداشت ولی چون ارزشی ندارد آن را به هر کس میدهد. سپس اضافه میکند:«خوبیهایش کم،و شرّ آن آماده(و فراوان)جمعش،رو به فنا و ملک و حکومتش رو به زوال،و آبادیاش رو
به ویرانی است» (خیرها زهید و شرّها عتید (1)
ذخیره کردن نیز می آید.
.و جمعها ینفد،و ملکها یسلب، و عامرها یخرب) .و عجب این که این دگرگونیها و زوال نعمتها و بر باد رفتن حکومتها و ویرانی آبادیها،همیشه جنبه تدریجی ندارد بلکه گاهی در یک ساعت و حتی در یک لحظه همه چیز دگرگون میشود و تاریخ بشر مملوّ است از این صحنههای وحشتآور و عبرتانگیز.
با این حال چگونه عاقل میتواند به آن دل ببندد؟و بر نعمتهایش تکیه کند؟از اقبال دنیا شاد و از ادبارش غمگین شود؟ و در ادامه این بحث،مطلب را به صورت سؤال مطرح میکند،تا پاسخ آن از درون دلهای مخاطبین برخیزد و اثر عمیق خود را بگذارد،میفرماید:«چه ارزشی دارد سرایی که همچون عمارتهای فرسوده در حال فروریختن است!و چه خوبی دارد،عمرهایی که همچون زاد و توشه(مختصر)پایان میگیرد،و زندگیهایی که همچون ایّام سفر به آخر میرسد!» (فما خیر دار تنقض نقض البناء،و عمر یفنی فیها فناء الزّاد،و مدّة تنقطع انقطاع السّیر!) .
امام علیه السّلام در این سه تشبیه،نهایت فصاحت و بلاغت را بکار برده است:
نخست دنیا را به خانه کهنه و فرسودهای تشبیه میکند که دیوارهایش شکافته و سقفهایش در حال فروریختن است.
و عمر انسان را به سفرهای تشبیه میکند که گروهی بر سر آن مینشینند و در مدّتی کوتاه هر چه در آن است میخورند و خالی میشود.
1) ۱. «عتید» از ماده «عتاد» (بر وزن جواب) به معنی مهیا و فراهم شدن است و گاه به معنی
و مدّت بقاء انسان را در این جهان به سفرهای کوتاهی تشبیه میکند که مسافر تا گرم راه رفتن میشود پایان میپذیرد.
و سرانجام در آخرین جمله از این بخش خطبه،همگان را مخاطب ساخته و سه دستور مهمّ به آنها میدهد و میفرماید:«آنچه را خداوند بر شما واجب کرده است جزء خواستههای خویش قرار دهید و از او بخواهید که برای ادای حقوقی که از شما خواسته است یاریتان کند و بیش از آن که به سوی مرگ فراخوانده شوید،دعوت مرگ را به گوشهای خویش برسانید(و آماده شوید)» (اجعلوا ما افترض اللّه علیکم من طلبکم،و اسألوه من أداء حقّه ما سألکم.و أسمعوا دعوة الموت آذانکم قبل أن یدعی بکم) .
در نخستین دستور به مردم سفارش میکند که حدّاقل واجبات الهی را به اندازه خواستههای شخصی خود،ارج نهند و در انجام آن کوشا باشند نه این که خواستههای دنیوی خود را در متن قرار دهند و واجبات الهی را در حاشیه.
این احتمال نیز وجود دارد که منظور این است که توفیق انجام واجبات الهی را از خواستههای خود در پیشگاه خدا قرار دهید ولی معنی اوّل مناسبتر به نظر میرسد زیرا در جمله دوّم به این معنی،اشاره شده که میفرماید از او بخواهید که در اداء حقش شما را یاری کند بنا بر این تفسیر هر دو جمله تکرار یک مفهوم خواهد بود.
جمله سوّم اشاره به آمادگی برای استقبال از مرگ است از طریق اداء حقوق مردم و توبه از گناه و جبران ما فات،چرا که در غیر این صورت،مرگ غافلگیرانه دامان انسان را میگیرد و به سوی جهانی که هیچ آمادگی برای ورود به آن ندارد پیش میبرد.
إنّ الزّاهدین فی الدّنیا تبکی قلوبهم و إن ضحکوا،و یشتدّ حزنهم و إن فرحوا،و یکثر مقتهم أنفسهم و إن اغتبطوا بما رزقوا.قد غاب عن قلوبکم ذکر الآجال،و حضرتکم کواذب الآمال،فصارت الدّنیا أملک بکم من الآخرة، و العاجلة أذهب بکم من الآجلة،و إنّما أنتم إخوان علی دین اللّه،ما فرّق بینکم إلاّ خبث السّرائر،و سوء الضّمائر.فلا توازرون و لا تناصحون،و لا تباذلون و لا توادّون.
زاهدان در دنیا،قلوبشان میگرید گر چه ظاهرا بخندند،سخت محزون و غمگیناند گرچه ظاهرا شادمانی کنند،و نسبت به خود(و وضع اخلاقی و کمی طاعات خویش)سخت خشمگیناند هر چند به خاطر روزیهای فراوانی که به آنها داده شده در پیشگاه خدا شاکرند.
یاد مرگ از دلهایتان پنهان شده و آمال و آرزوهای دروغین در برابر شما حاضر گشته،از این رو سلطه دنیا بر شما بیش از آخرت شده و زندگانی زودرس دنیا شما را از حیات جاودانی آخرت بیرون برده است.شما همگی در اسلام و دین خدا برادر(و برابر)هستید و تفرقه و اختلاف در میان شما تنها به سبب آلودگی درون و سوء نیتهاست به همین دلیل نه به یکدیگر کمک میکنید،و نه همدیگر را نصیحت،و نه بذل و بخشش به هم دارید،و نه به یکدیگر مهر میورزید!
وصف زاهدان در دنیا
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه به سه نکته اشاره میفرماید که تأکید و تکمیلی است بر بخش گذشته این خطبه،و مقدمهای است بر بخش آینده.
نخست به سراغ توصیف زاهدان در دنیا میرود تا با مقایسه کردن حال مخاطبین با حال آنها وضع هر کس روشن شود و در این جا برای زاهدان سه ویژگی میشمرد،میفرماید:«زاهدان در دنیا قلوبشان میگرید گرچه ظاهرا بخندند» (إنّ الزّاهدین فی الدّنیا تبکی قلوبهم و إن ضحکوا) .
«و سخت محزون و غمگیناند گرچه ظاهرا شادمانی کنند» (و یشتدّ حزنهم و إن فرحوا).
«و نسبت به خود سخت خشمگین هستند(و از وضع اخلاقی و طاعات خود راضی نیستند)هر چند به خاطر روزیهای فراوانی که به آنها داده شده در پیشگاه خداوند شاکرند» (و یکثر مقتهم أنفسهم و إن اغتبطوا (1)
مجهول خوانده اند و آن را به معنی مورد غبطه واقع شدن تفسیر کرده اند و بعضی آن را به
صورت فعل معلوم آورده اند و مفهومی شبیه آنچه گفته شد از آن فهمیده اند در حالی که با
مراجعه به متون لغت روشن می شود که «اغتیاط » به معنی دیگری است و آن خوشحال بودن و
شکر خدا را در برابر نعمت ها به جای آوردن است. (به لسان العرب و قاموس و لغات دیگر
مراجعه شود).
بما رزقوا) .آری چشمهای قلب آنها گریان است به خاطر نقایص و کمبودهایی که در خود میبینند و لغزشهایی که احیانا از آنها سرزده،هر چند برای حفظ آداب اجتماعی و اخلاقی ظاهرا شاد و خندان باشند.آنها بر گذشته خویش تأسف میخورند و از فرصتهایی که در دست داشتهاند و از آن استفاده نکردهاند غمگیناند،هر چند در ظاهر شاد و مسرورند و آنها از یکسو در برابر مواهب
1) 1. بسیاری از شارحان نهج البلاغه جمله تبطوا» را طبق بعضی از نسخه ها به صورت
مادی و معنوی الهی زبان به شکر و ثنای او میگشایند ولی از سوی دیگر خود را به خاطر کوتاهی در بهرهگیری صحیح از این نعمتها ملامت و سرزنش میکنند.
و در یک جمله،آنها همواره در مقام نقد خویشتن و اصلاح کاستیها و کمبودهای معنوی خود هستند و همین امر سبب حرکت تکاملی آنها به سوی خداست و هرگز راضی به وضع موجود نیستند که سبب رکود یا عقب گردشان شود.
و در نکته دوّم وضع مخاطبین خود را تشریح میکند تا با زاهدان،خود را مقایسه کنند و به عیوب خویش واقف شوند و برای آنها نیز سه وصف بیان میفرماید،میگوید:«یاد مرگ از دلهایتان پنهان شده و آمال و آرزوهای دروغین در برابر شما حاضر گشته از این رو سلطه دنیا بر شما بیش از آخرت شده،و زندگانی زودرس دنیا،شما را از یاد حیات جاودانی آخرت بیرون برده است» (قد غاب عن قلوبکم ذکر الآجال،و حضرتکم کواذب الآمال، فصارت الدّنیا أملک بکم من الآخرة،و العاجلة أذهب بکم من الآجلة) .
آری!آن کس که سرآمد عمر و پایان زندگی زودگذر دنیا را به فراموشی بسپارد،و دل را در گرو سراب آرزوهای دروغین قرار دهد،دنیا بر عقل و فکر او چیره میشود و آخرت را از یاد میبرد،و چنین کسی آمادگی برای آلودگی به هر گناه و فسادی دارد و بهترین طعمه شیطان و هوای نفس است.
و در پایان این بخش از خطبه،نتیجه میگیرد که«شما همگی در اسلام و دین خدا برادر(و برابر)هستید و تفرقه و اختلاف در میان شما تنها به سبب آلودگی درون و سوء نیتهاست به همین دلیل،نه به یکدیگر کمک میکنید،نه همدیگر را نصیحت،و نه بذل و بخشش به هم دارید و نه
به یکدیگر مهر میورزید» (و إنّما أنتم إخوان علی دین اللّه،ما فرّق بینکم إلاّ خبث السّرائر،و سوء الضّمائر.فلا توازرون (1)و لا تناصحون،و لا تباذلون و لا توادّون) .
اشاره به این که زمینههای وحدت از طریق اخوت اسلامی در میان شما موجود است امّا اختلافات به خاطر تعصبها،کینه و حسد و حبّ دنیا و تنگ نظریها بر آن غلبه کرده است و رشته وحدت را که سبب امنیّت داخل و پیروزی بر دشمنان خارجی است از هم گسسته است به همین دلیل برکات اجتماع که همکاری و خدمات متقابل و پیوندهای دوستی و برادری است از شما قطع شده است.
این تعبیر اشاره روشنی به این حقیقت دارد که حبّ دنیا و خبث باطن و سوء نیّت و اخلاق نه تنها آخرت را بر باد میدهد بلکه صحنه جامعه بشری را کانونی از ناامنی و انواع تزاحمها و کشمکشها میسازد که در آن خبری از همدلی و محبّت و همکاری و صمیمیّت نیست.
1) 1. «لا توازرون » از ماده «موازرة» به معنی تعاون و همکاری است.
ما بالکم تفرحون بالیسیر من الدّنیا تذرکونه،و لا یحزنکم الکثیر من الآخرة تحرمونه!و یقلقکم الیسیر من الدّنیا یفوتکم،حتّی یتبیّن ذلک فی وجوهکم،و قلّة صبرکم عمّا زوی منها عنکم!کأنّها دار مقامکم،و کأنّ متاعها باق علیکم.و ما یمنع أحدکم أن یستقبل أخاه بما یخاف من عیبه،إلاّ مخافة أن یستقبله بمثله.قد تصافیتم علی رفض الآجل و حبّ العاجل، و صار دین أحدکم لعقة علی لسانه،صنیع من قد فرغ من عمله،و أحرز رضی سیّده.
شما را چه شده که با تحصیل مقدار کمی از دنیا مسرور و خوشحال میشوید،ولی هرگز محروم شدن از مقدار فراوانی از آخرت،شما را غمگین نمیکند؟!از دست رفتن مقدار ناچیزی از متاع دنیا شما را سخت پریشان میسازد به گونهای که آثارش در چهرههایتان نمایان میشود،و به خاطر آنچه از دست دادهاید بیتابی میکنید،گویی این جا سرای اقامت جاودانه شماست و متاع دنیا همیشه برای شما باقی میماند.
کسی از شما نمیتواند عیب خطرناک برادر خود را(به منظور اصلاح و نهی از منکر)بازگو کند چرا که میترسد برادرش نیز همان عیب را در باره او بازگوید! (گویی)همگی دست به دست هم دادهاید که آخرت را کنار بگذارید و به دنیا عشق ورزید و دین شما لقلقه زبانتان شده و کارتان شبیه کار کسی است که گویی تمام وظیفه خود را انجام داده و رضایت مولای خویش را فراهم ساخته است(در حالی که شما نه تنها انجام وظیفه نکردهاید بلکه خشم مولای خود را فراهم ساختهاید).
باز هم سرزنش دنیاپرستان
در این بخش که آخرین بخش خطبه است امام علیه السّلام بار دیگر دنیاپرستان را مخاطب قرار داده و با سرزنشها و ملامتهای توأم با استدلال،برای بیدار ساختن آنها کوشش میکند،نخست میفرماید:«شما را چه شده که با تحصیل مقدار کمی از دنیا مسرور و خوشحال میشوید ولی هرگز محروم شدن از مقدار زیادی از آخرت،شما را غمگین نمیکند،از دست رفتن مقدار ناچیزی از متاع دنیا شما را سخت پریشان میسازد به گونهای که آثار آن در چهرههایتان نمایان میشود و به خاطر آنچه از دست دادهاید بیتابی میکنید،گویی این جا سرای اقامت همیشگی شماست و متاع دنیا همیشه برای شما باقی میماند» (ما بالکم تفرحون بالیسیر من الدّنیا تدرکونه،و لا یحزنکم الکثیر من الآخرة تحرمونه!و یقلقکم الیسیر من الدّنیا یفوتکم،حتّی یتبیّن ذلک فی وجوهکم،و قلّة صبرکم عمّا زوی (1)
و با توجه به این که در عبارت بالا به صورت فعل مجهول و همراه با «عن» ذکر شده به معنی
دور کردن و از دست دادن می باشد.
منها عنکم!کأنّها دار مقامکم،و کأنّ متاعها باق علیکم) .آری!چنین است حال بسیاری از مردم دنیا که از دست رفتن امور معنوی سبب پریشانی آنها نمیشود ولی کمترین ضرر مادی آنها را سخت پریشان میسازد،مثلا اگر روزهای متوالی نماز صبح آنها قضا شود هیچ مایه نگرانی آنها نیست یا اگر سالها از فیض عبادتهای شبانه محروم بمانند غمی ندارند ولی
1) ۱. «زوی» از ماده «زی» (بر وزن حی) به معنی جمع کردن و گرفتن و بردن و دور کردن است
گاهی چند در هم زیان،آنها را برآشفته میکند و بر سر اطرافیان خود فریاد میکشند که چرا چنین شده است؟ این تفاوت آشکار شرمآور،از یکی از دو چیز سرچشمه میگیرد:یا ایمانها نسبت به آخرت و وعدههای الهی ضعیف است و آن را حلوای نسیه میدانند که به خاطر آن چشم از سکّه نقد نمیپوشند،و یا علی رغم ایمانشان به آخرت آن قدر هوا و هوسها بر قلب و روح آنها چیره شده و غفلت آنها را فراهم آورده که جز متاع دنیا و لذّات زودگذر و گاه موهوم و خیالی را،نمیبینند.
و در ادامه این سخن به یکی دیگر از نقطههای ضعف دنیاپرستان اشاره کرده میفرماید:یکی از بدبختیهای شما این است که:«کسی از شما نمیتواند عیب خطرناک برادر خود را(به منظور اصلاح و نهی از منکر)بازگو کند چرا که میترسد برادرش نیز همان عیب را در باره او بازگوید» (و ما یمنع أحدکم أن یستقبل أخاه بما یخاف من عیبه،إلاّ مخافة أن یستقبله بمثله) .
اشاره به این که شما با داشتن آن همه عیوب که از دنیاپرستی ناشی میشود، از اصلاح یکدیگر به وسیله تذکّرها و اندرزها محروم هستید،چرا که هیچ یک از شما جرأت نمیکنید در این مقام برآیید چون میترسید شما را سرزنش کنند که اگر این کار و آن کار بد است چرا خود آلودهاید؟و اگر شما طبیب هستید چرا نخست سر خود را دوا نمیکنید؟و آیا صحیح است که دیگها روسیاهی را بر دیگچهها عیب بگیرند؟! و سرانجام امام علیه السّلام با این سخن خطبه را پایان میدهد میفرماید:«(گویی) همگی دست به دست هم دادهاید که آخرت را کنار بگذارید،و به دنیا عشق ورزید،و دین شما لقلقه زبانتان شده،و کارتان شبیه کار کسی است که گویی تمام وظیفه خود را انجام داده و رضایت مولای خویش را فراهم ساخته است!» (قد تصافیتم علی رفض الآجل و حبّ العاجل،و صار
دین أحدکم لعقة (1)
از غذا گفته می شود که انسان با سرانگشت یا قاشق کوچکی روی زبان می گذارد و به زودی
آن را فرو می برد و کنایه از شی، مختصر است.
علی لسانه،صنیع من قد فرغ من عمله،و أحرز رضی سیّده) .گاه در میان مردم کارهای خلافی انجام میشود که هیچ توافق قبلی بر آن صورت نگرفته ولی چنان هماهنگ است که گویی آنها جلسات متعددی داشته و برنامهریزی و توافق قبلی صورت گرفته،و این نیست مگر بخاطر این که انگیزهها در این امور یکسان است.یکی از مصداقهای روشن آن بیاعتنایی به مسائل مربوط به آخرت و چسبیدن به دنیای مادی است.
این گونه افراد دنیاپرست ممکن است ظاهرا دیندار باشند ولی دین آنها در یک سلسله شعارها و ادعاها و لفاطیها و احیانا کمی از عبادات،خلاصه میشود تعبیر«لعقة»اشاره به همین معناست.و گاه آن چنان از خود راضی هستند که گویی به تمام وظایف الهی و انسانی خود،عمل کرده و به قرب پروردگار و مقام رضای او رسیدهاند و این به راستی یک انحراف وحشتناک است همان گونه که مولا در پایان این خطبه به آن اشاره فرموده است.
1) ۱. «لعقة» از ماده «لعق» (بر وزن فرق) به معنی لیسیدن گرفته شده و «لعقه» به مقدار مختصری
و من خطبة له علیه السّلام و فیها مواعظ للنّاس
1
از خطبههای امام علیه السّلام است که در آن اندرزهای مهمی به مردم میدهد.
در بخش اوّل این خطبه،امام علیه السّلام حمد و ثنای الهی را با تعبیراتی قرین میکند که راه خداشناسی را برای انسان هموار میسازد و راه و روش شهادت به اخلاص را به انسان میآموزد و اهمیّت گواهی به توحید و نبوّت را با تعبیرات پر معنایی نشان میدهد.
در بخش دیگری از این خطبه،همه مخاطبین را به تقوای الهی دعوت میکند و آثار و برکات تقوا در وجود انسان را بر میشمرد.
در بخش سوّم،سخن از ناپایداری دنیا و سرعت زوال نعمتها و ناتمام ماندن آرزوها و کم بودن فاصله زندگی و مرگ میگوید.
در بخش چهارم این خطبه با نصایح و اندرزهای دقیق و حساب شده، همگان را به اطاعت پروردگار دعوت میکند و از فراموشی جهان آخرت و گرفتار شدن در چنگال غفلت و عدم توجه به وضع دنیای زودگذر بر حذر میدارد.
ارتباط این چهار بخش در ایجاد یک مجموعه،از اندرزهای منسجم بر کسی پوشیده نیست.
تعبیرات این خطبه چنان فصیح و بلیغ و لطیف است که نویسنده کتاب «الطراز»(امام یحیی زیدی از علمای قرن هشتم)در پایان این خطبه بیانی دارد که عین عبارت او چنین است:«لو کان کلام من کلام البشر معجزة لکان هذا هو الأوّل و لو أعجز شیء من الکلام بعد کلام اللّه لکان هذا هو الثّانی؛اگر سخنی از سخنان بشر معجزه باشد این نخستین آنهاست و اگر کلامی بعد از کلام خدا اعجاز آمیز باشد این همان کلام دوّم است» (1).
1) 1. مصادر نهج البلاغه، جلد ۲، صفحه ۲۵۲
الحمد للّه الواصل الحمد بالنّعم و النّعم بالشّکر.نحمده علی آلائه،کما نحمده علی بلائه.و نستعینه علی هذه النّفوس البطاء عمّا أمرت به، السّراع إلی ما نهیت عنه.و نستغفره ممّا أحاط به علمه،و أحصاه کتابه:
علم غیر قاصر،و کتاب غیر مغادر.و نؤمن به إیمان من عاین الغیوب، و وقف علی الموعود،إیمانا نفی إخلاصه الشّرک،و یقینه الشّکّ.و نشهد أن لا إله إلاّ اللّه وحده لا شریک له،و أنّ محمّدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم عبده و رسوله،شهادتین تصعدان القول،و ترفعان العمل.لا یخفّ میزان توضعان فیه،و لا یثقل میزان ترفعان عنه.
ستایش مخصوص خداوندی است که حمد را به نعمت،و نعمت را به شکر پیوند داد،او را بر نعمتهایش ستایش میکنیم آن گونه که بر بلاهایش،و از او در برابر این نفوس سست و تنبل که در انجام اوامرش کندی میکنند و در ارتکاب نواهیش سرعت دارند،یاری میطلبیم،و از گناهانی که علم او به آنها احاطه دارد و کتاب او(نامه اعمال ما)آنها را شماره کرده،آمرزش میطلبیم،همان علمی که در هیچ موردی قصوری ندارد و کتابی که چیزی را فروگذار نمیکند.
و به او ایمان داریم همچون کسی که اسرار نهانی را با چشم مشاهده میکند، و در کنار آنچه وعده داده شده(از معاد و رستاخیز)ایستاده و آگاهی دارد، ایمانی که اخلاص آن شرک را نفی میکند و یقین آن شک و تردید را میزداید،
و شهادت میدهیم که معبودی جز خداوند نیست،یگانه است و همتایی ندارد و محمّد(صلّی اللّه علیه و آله و سلم)بنده و فرستاده اوست،شهادتی که سخن را بالا میبرد و عمل را به پیشگاه خدا و مرحله قبول میرساند، شهادتی که در هر میزانی گذاشته شود سبک نخواهد بود و از هر میزانی برگرفته شود سنگین نمیگردد!
باورهای پربار!
امام علیه السّلام در بخش اوّل این خطبه به نکات مهمی در زمینه حمد و ثنای الهی و استعانت از ذات پاک او و استغفار در برابر گناهان،اشاره میفرماید.
نخست میگوید:«ستایش مخصوص خداوندی است که حمد را به نعمت و نعمت را به شکر پیوند داد» (الحمد للّه الواصل الحمد بالنّعم و النّعم بالشّکر) .
قرین بودن حمد به نعمت از این جاست که حمد و سپاس او،انسان را لایق نعمتهایش میسازد و این حمد سبب برخورداری بندگان از نعمت او میگردد.
همچنین رابطه نعمت با شکر از این جهت است که نعمت سبب شکرگزاری است چرا که بندگان در برابر هر نعمتی موظف به شکرگزاری هستند و بر هر نعمتی،شکری واجب است(در واقع حمد سبب تکوینی نعمتها و نعمتها سبب تشریعی شکرگزاری میباشد).
گواه این معنا چیزی است که در خطبه 157 آمده میفرماید:«الحمد للّه الّذی جعل الحمد مفتاحا لذکره،و سببا للمزید من فضله؛ستایش مخصوص خداوندی است که حمد را کلید ذکر خود قرار داده و آن را سبب فزونی فضل و رحمتش ساخته است».
البتّه دو جمله بالا تفسیرهای دیگری از نظر تفاوت علت و معلولها میتواند داشته باشد ولی آنچه در بالا آمد از همه مناسبتر است.
در دوّمین نکته،میفرماید:«ما او را بر نعمتهایش ستایش میکنیم آن گونه که بر بلاهایش» (نحمده علی آلائه،کما نحمده علی بلائه) .
اشاره به این که بلاهای الهی هم در واقع،نوعی نعمت است همان گونه که در بحث فلسفه آفات و بلاها ضمن مباحث توحید و عدل بیان کردهایم.گاه بلاها سبب بیداری و بازگشت به سوی خدا و ترک معاصی است و گاه ظاهرا بلا است ولی در باطن،نعمت است و ما تشخیص نمیدهیم.گاه کفار گناهان است و گاهی سبب شناخت قدر نعمتهاست چرا که تا انسان نعمتی را از دست ندهد و به مصیبتی گرفتار نشود ارزش نعمتها را نمیشناسد و گر نه خداوند حکیم علی الاطلاق بیجهت کسی را گرفتار بلایی نمیکند پس بلای او هم رحمت است و درد او درمان.
در سوّمین نکته،میفرماید:«از او در برابر این نفوس سست و تنبل که در انجام اوامرش کندی میکنند و در ارتکاب نواهیش سرعت دارند یاری میطلبیم!» (و نستعینه علی هذه النّفوس البطاء (1)عمّا أمرت به،السّراع إلی ما نهیت عنه) .
اشاره به این که نفوس انسانی تا به مرحله کمال نفس مطمئنه نرسد در انجام اوامر الهی سستی میکند و در ارتکاب گناهانی که با غرایز حیوانی سازگار است، شتاب میگیرد و تا کمک و یاری پروردگار نباشد گذشتن از مرحله نفس امّاره و رسیدن به مرحله لوامه و عبور از آن و وصول به نفس مطمئنه کاری بس دشوار است.
1) ۱. «بطاء» جمع «بطیئه » به معنی کند و غیر سریع است.
در چهارمین نکته،میفرماید:«از گناهانی که علم او به آنها احاطه دارد و کتاب او(نامه اعمال ما)آنها را شماره کرده آمرزش میطلبیم،همان علمی که در هیچ مورد قصوری ندارد و کتابی که چیزی را فروگذار نمیکند» (و نستغفره ممّا أحاط به علمه،و أحصاه کتابه:علم غیر قاصر،و کتاب غیر مغادر (1)
خود را بشکند و ترک کند می گویند غدر کرده است و به گودالهای آب «غدیر» می گویند به
خاطر آن که مقداری از آب باران در آن جا ترک و رها شده است.
) .اشاره به این که تا از گناه استغفار نکنیم و صفحه دل را از زنگار آن شستشو ندهیم،هرگز نمیتوانیم از وسوسههای نفس دور بمانیم و به مقام قرب او نایل شویم و به آن مرحله از ایمان که در جملههای آینده میآید،برسیم،در واقع استغفار هم تکمیلی است برای بحث گذشته و هم مقدمهای است برای بحث آینده.
و در پنجمین نکته،در واقع به سراغ نتیجه نهایی این بحث رفته و میفرماید:«ما به او ایمان داریم همچون کسی که اسرار نهانی را با چشم مشاهده میکند،و در کنار آنچه وعده داده شده(از معاد و رستاخیز)ایستاده و آگاهی دارد،ایمانی که اخلاص آن،شرک را نفی میکند و یقین آن،شک و تردید را میزداید» (و نؤمن به إیمان من عاین الغیوب،و وقف علی الموعود،إیمانا نفی إخلاصه الشّرک،و یقینه الشّکّ) .
اشاره به این که هنگامی که حمد و ستایش الهی با شکر نعمتها آمیخته شد و انسان از بوته آزمایشها سالم به در آمد از وسوسههای نفس برکنار ماند،و هوسها را تحت کنترل در آورده،و از لغزشهای خود به طور کامل استغفار نمود،میتواند به مرحله کمال ایمان برسد،ایمانی در سرحدّ شهود،گویی خدا را با چشم دل میبیند و بهشت و دوزخ و پاداشهای نیکوکاران
1) ۱. «مغادر» از ماده «غدر» به معنی ترک گفتن چیزی است به همین جهت کسی که عهد و پیمان
و کیفرهای بدکاران را مشاهده میکند ایمانی خالص از هر گونه شائبه شرک،و یقینی پاک از آلودگی به شک.
آری یقین مراتبی دارد:مرتبه اوّل،مرحلهای است که انسان از طریق استدلال به آن راه مییابد و آن را علم الیقین میگویند.
مرحله دوّم،آن است که انسان از طریق شهود به آن میرسد گویی از دور با چشم خود انوار الهی را مشاهده میکند و صحنههای قیامت را میبیند و آن را عین الیقین میگویند.
مرحله سوّم،که مرحله نهایی است آن است که گویی نزدیک میشود و همه چیز را لمس میکند،انوار الهی اطراف او را احاطه مینماید و نسیم روح بخش بهشتی،روح او را نوازش میکند و آتش سوزان دوزخ بر تنش اثر میگذارد و آن را حقّ الیقین مینامند،بنا بر این منظور از جمله«عاین»و«وقف»همان مرحله نهایی ایمان و یقین است که انسان بالمعاینه و از نزدیک به مقام شهود میرسد و در کنار آن قرار میگیرد.
و سرانجام امام علیه السّلام به سراغ شهادت بر توحید و نبوت میرود و این بخش از خطبه را با آن پایان میدهد،میفرماید:«شهادت میدهیم که معبودی جز خداوند نیست،یگانه است و همتایی ندارد و محمّد صلّی اللّه علیه و آله بنده و فرستاده اوست، شهادتی که سخن را بالا میبرد و عمل را به پیشگاه خدا و مرحله قبول میرساند،شهادتی که در هر میزانی گذاشته شود سبک نخواهد بود و از هر میزانی برگرفته شود سنگین نمیگردد» (و نشهد أن لا إله إلاّ اللّه وحده لا شریک له،و أنّ محمّدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم عبده و رسوله،شهادتین تصعدان القول،و ترفعان العمل.لا یخفّ میزان توضعان فیه،و لا یثقل میزان ترفعان عنه) .
اشاره به این که اگر شهادت بر توحید و نبوّت از درون جان برخیزد و آثار آن در گفتار و عمل ظاهر شود آن چنان پاک و خالص میگردد که سنگینترین وزنهها را در میزان اعمال در قیامت تشکیل میدهد که اگر آن در ترازوی عمل باشد چیزی کم ندارد و اگر نباشد هر چه در آن بگذارند وزنی نخواهد داشت.
از این تعبیر به خوبی روشن میشود که شهادت بر توحید و نبوّت آن گاه کار ساز است که آثار آن در گفتار و رفتار انسان کاملا نمایان گردد و همه در مسیر آن قرار گیرد.
در حدیثی از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم که خداوند به«موسی بن عمران علیه السّلام فرمود:«ای موسی لو أنّ السّموات و عامریهنّ عندی، و الأرضین السّبع فی کفّة و لا إله إلاّ اللّه فی کفّة،مالت بهنّ لا اله إلاّ اللّه؛اگر آسمانها و اهل آسمانها و زمینهای هفتگانه را در یک کفّه ترازو قرار دهند،و لا إله إلاّ اللّه را در یک کفّه دیگر،کفّه«لا إله إلاّ اللّه»سنگینی خواهد کرد» (1)
حدیثی است که در کتاب «ثواب الأعمال » آمده است.
.بدیهی است که منظور از سنجش و ترازو در این جا سنجش وزنی و ترازوهای مربوط به آن نیست بلکه منظور سنجش ارزشی است با معیارهای عقلی و معنوی.
پایههای اصلی خوشبختی و نجات
1) ۱. «ثواب الأعمال» (بنا به نقل شرح نهج البلاغه خویی جلد ۸، صفحه ۵۷)، این حدیث نخستین
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه که در واقع مقدمهای است برای بخش دوّم که پیرامون اهمیّت تقوا و آثار آن سخن میگوید در حقیقت ریشههای تقوا را بیان فرموده که مهمترین آنها ایمان و یقین و معرفت است،ایمانی قوی و محکم،آن چنان که گویی خدا را با چشم دل میبیند و نعمتهای بهشتی و آتشهای دوزخی را مشاهده میکند و به یقین،چنین ایمانی خمیر مایه تقواست.
اضافه بر این به موانع اصلی این امر که همان نفس سرکش است اشاره فرموده،راه نجات از آن را استمداد از الطاف الهی میشمرد و همان چیزی را میفرماید که در سوره یوسف درباره«یوسف»یا درباره«زلیخا»آمده است:
« إنّ النّفس لامّارة بالسّوء إلاّ ما رحم ربّی ؛نفس(سرکش)انسان را بسیار به سوی بدیها میخواند مگر آنچه را پروردگارم رحم کند» (1).
و برای رسیدن به این هدف از ابزار مختلفی از جمله حمد و ستایش پروردگار و شکر و سپاس او در برابر نعمتها و بلاها استفاده میفرماید و از استغفار و توبه که یکی از عوامل مؤثر موفقیّت در این مسیر است،کمک میگیرد.
هنگامی که این نسخه الهی و این برنامه آسمانی پایان میگیرد بحث تقوا را شروع میکند بحثی دلنشین و بسیار مؤثر و اگر معلّمان و مربیان و استادان درس اخلاق برای رسیدن به این هدف از همین طریق که امام علیه السّلام به ما آموخته است استفاده کنند به یقین تأثیر سخن و نفوذ کلامشان قطعی خواهد بود.
1) 1، یوسف، آیه ۵۳.
أوصیکم،عباد اللّه،بتقوی اللّه التّی هی الزّاد و بها المعاذ:زاد مبلغ، و معاذ منجح.دعا إلیها أسمع داع،و وعاها خیر واع.فأسمع داعیها،و فاز واعیها.
عباد اللّه،إنّ تقوی اللّه حمت أولیاء اللّه محارمه،و ألزمت قلوبهم مخافته، حتّی أسهرت لیالیهم،و أظمأت هواجرهم،فأخذوا الرّاحة بالنّصب،و الرّیّ بالظّماء؛و استقربوا الأجل فبادروا العمل،و کذّبوا الأمل فلاحظوا الأجل.
ای بندگان خدا!شما را به تقوا سفارش میکنم،که هم زاد و توشه(سفر آخرت)است و هم پناهگاه(در برابر عذاب الهی)،زاد و توشهای که انسان را به مقصد میرساند،و پناهگاهی که او را(از خطرات)رهایی میبخشد.
دعوت کنندهای که سخنانش از همه مؤثرتر است به سوی آن دعوت کرده (خداوند و پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و همه انبیا و اولیا)و بهترین حافظ(همه عالمان دینی و پرهیزگاران)،آن را نگهداری و پاسداری نموده است،این دعوت کننده به تقوا،دعوت خویش را به گوش همگان رسانیده،و پاسدار آن،در کار خود پیروز بوده است.
ای بندگان خدا!(بدانید)تقوای الهی دوستان خدا را از ارتکاب گناهان باز داشته،و قلوبشان را قرین خوف و خشیّت ساخته،تا آن جا که شبهایشان را بیدار،و روزهایشان را گرم و سوزان کرده است،آنها(شب زنده دارند و روزهدار)، مشقت را به جای استراحت و تشنگی را به جای سیرابی پذیرفتهاند،سر آمد زندگی را نزدیک میدانند،از این رو در انجام اعمال نیک شتاب دارند و
آرزوهای دور و دراز را دروغ میشمرند،از این رو همواره پایان زندگی و مرگ را در نظر دارند.
برترین فضیلت انسان
امام علیه السّلام بعد از مقدمه متین و محکم و حساب شدهای که در بخش اوّل این خطبه بیان فرمود در این بخش به سراغ مهمترین فضیلت انسانها میرود که همان تقوا است.نخست به آثار اخروی آن اشاره کرده میفرماید:«ای بندگان خدا!شما را به تقوا سفارش میکنم که زاد و توشه(سفر آخرت)است و هم پناهگاه(در برابر عذاب الهی)،زاد و توشهای که انسان را به مقصد میرساند،و پناهگاهی که او را(از خطرات)رهایی میبخشد» (أوصیکم،عباد اللّه،بتقوی اللّه الّتی هی الزّاد و بها المعاذ:زاد مبلغ،و معاد منجح) .
بدیهی است انسان در سفرهای طولانی و پر خوف و خطر نیاز به دو چیز دارد:زاد و توشه کافی و منزلگاههایی که او را از خطرات حفظ کند.
همان گونه که قرآن مجید میفرماید: «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّادِ التَّقْوی» ؛ زاد و توشه برگیرید و بهترین زاد و توشه،تقواست» (1)و در داستان یوسف علیه السّلام هنگامی که بر لب پرتگاه گناه قرار گرفت،از نیروی تقوا برای نجات خود، استفاده کرد،قرآن میگوید:« «قالَ مَعاذَ اللّهِ» ؛گفت به خدا پناه میبرم» (2)و راستی تقوا پناهگاهی است،مطمئن و محکم،در برابر سیل خروشان هوای
نفس و وسوسههای شیاطین و پناهگاهی است برای نجات از آتش دوزخ در قیامت و بهترین زاد و توشهها برای این سفر پر خوف و خطر است.
سپس برای بیان اهمیّت تقوا میافزاید:«دعوت کنندهای که سخنانش از همه نافذتر است به سوی آن دعوت کرده(اشاره به خداوند یا پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله یا همه انبیا و اولیا است)و بهترین نگهدارنده،آن را نگهداری و پاسداری نموده است(اشاره به همه پرهیزگاران و پیروان مکتب انبیاست)آری دعوت کننده به سوی تقوا،دعوت خود را به گوش همگان رسانید و پاسدار آن در کار خود پیروز شد» (دعا إلیها أسمع داع،و وعاها خیر واع.فأسمع داعیها،و فاز واعیها) .
در جملههای بالا خواندیم که دعوت کننده به تقوا بهترین دعوت کنندگان بود همان طور که پاسدار تقوا بهترین پاسدار است.
بعضی گفتهاند:منظور از دعوت کننده به تقوا ذات پاک خداوند یا شخص پیغمبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله بود که از سوی خدا سخن میگفت و منظور از پاسدار تقوا علی علیه السّلام است ولی بعید نیست که هر دو،مفهوم عامی داشته باشد که همه دعوت کنندگان راستین و بزرگ به تقوا و پاسداران آنرا شامل شود هر چند سرچشمه اصلی،ذات پاک خدا و پیامبر او و امام المتقّین علی بن ابی طالب علیه السّلام است.
سپس امام علیه السّلام به آثار بسیار پر ارزش تقوا در بندگان خاص خدا پرداخته چنین میفرماید:«ای بندگان خدا!تقوای الهی دوستان خدا را از ارتکاب گناهان بازداشته و قلبهایشان را قرین خوف و خشیّت ساخته،تا آن جا که شبهایشان را بیدار و روزهایشان را گرم و سوزان کرده است» (عباد
اللّه،إنّ تقوی اللّه حمت (1)
دشمنان و مخالفان کسی جلو گیری می کنند حامی گفته می شود.
أولیاء اللّه محارمه،و ألزمت قلوبهم مخافته،حتّی أسهرت لیالیهم،و أظمأت هواجرهم (2)) .بدیهی است دو تعبیر بالا که درباره روز و شب شده،دو تعبیر کنایی لطیف است و منظور شب زندهدارانی است که در دل شب به پا میخیزند و خواب را از خود دریغ داشته به راز و نیاز با پروردگار میپردازند و روزها را روزه میگیرند و به یاد خدا هستند.
این تعبیر،نشان میدهد که تقوای الهی سرچشمه حرکت به سوی تمام خوبیها و نیکیهاست چرا که وقتی انسان در درون خود احساس مسئولیت کند حرکت او به سوی اطاعت اوامر الهی و ترک معاصی آغاز میشود،و شب زندهداریها و روزه گرفتنها بخشی از آثار این خدا ترسی باطنی است که نامش تقوا است.
و در ادامه سخن میافزاید:«آنها(در طریق عبودیّت پروردگار)مشقت را به جای راحتی و تشنگی را به جای سیرابی پذیرفتهاند،سرآمد زندگی را نزدیک میدانند به همین دلیل در انجام اعمال نیک شتاب دارند،و آرزوهای دور و دراز را دروغ میشمرند،از این رو همواره پایان زندگی و مرگ را در نظر دارند» (فأخذوا الرّاحة بالنّصب (3)،و الرّیّ (4)بالظّماء؛و استقربوا الأجل فبادروا العمل،و کذّبوا الأمل فلاحظوا الأجل) .
آری در آن هنگام که راحت طلبان خوشگذران،آلوده انواع گناهانند آنها برای نجات از گناه و انجام مسئولیتها از آسایش چشم میپوشند،آنها همچون
فریفتگان دنیا نیستند که در دام آرزوهای دور و دراز گرفتار شوند و گذشتن ساعات و روزها و پایان عمر را به فراموشی بسپارند. جملههای«فبادروا»و«فلاحظوا»در واقع نتیجه و معلول جملههای «و استقربوا»و«کذّبوا»میباشد یعنی آن کسی که سر آمد عمر را نزدیک میبیند،به عمل میپردازد و آن کسی که آرزوها را تکذیب میکند به یاد مرگ است،البتّه تحمل ناراحتیهای این جهان سبب آرامش و آسایش جاودان آنها میشود آن گونه که امام علیه السّلام در جای دیگر میفرماید:«صبروا أیّاما قصیرة أعقبتهم راحة طویلة؛آنها(پرهیزگاران)ایّام کوتاهی را شکیبایی کردند و این کار راحتی طولانی برای آنها فراهم ساخت» (1).
1) 1 خطبه، ۱۹۳ (همام).
ثمّ إنّ الدّنیا دار فناء و عناء،و غیر و عبر؛فمن الفناء أنّ الدّهر موتر قوسه،لا تخطیء سهامه،و لا تؤسی جراحه.یرمی الحیّ بالموت، و الصّحیح بالسّقم،و النّاجی بالعطب.آکل لا یشبع،و شارب لا ینقع.و من العناء أنّ المرء یجمع ما لا یأکل و یبنی ما لا یسکن،ثمّ یخرج إلی اللّه تعالی لا مالا حمل،و لا بناء نقل!و من غیرها أنّک تری المرحوم مغبوطا، و المغبوط مرحوما؛لیس ذلک إلاّ نعیما زلّ،و بؤسا نزل.و من عبرها أنّ المرء یشرف علی أمله فیقتطعه حضور أجله.فلا أمل یدرک،و لا مؤمّل یترک.فسبحان اللّه ما أعزّ سرورها!و أظمأ ریّها!و أضحی فیئها!لا جاء یردّ، و لا ماض یرتدّ.فسبحان اللّه،ما أقرب الحیّ من المیّت للحاقه به،و أبعد المیّت من الحیّ لانقطاعه عنه!
(آگاه باشید)دنیا سرای فنا،مشقت،دگرگونی و عبرت است.از نشانههای فنای آن،این است که این جهان همچون تیرانداز ماهری است که کمان را آماده ساخته(هرگز)تیرهایش به خطا نمیرود،و مجروحانش بهبودی نمییابند.زندگان را هدف تیرهای مرگ و تندرستان را هدف بیماری،و نجات یافتگان را هدف هلاکت قرار میدهد.دنیا خورندهای است که هرگز از خوردن (انسانها)سیر نمیشود و نوشندهای است که(از نوشیدن خون بشر)هیچ گاه عطش او فرو نمینشیند.
و از نشانههای درد و رنج دنیا این است که انسان اموالی را گردآوری میکند که هرگز نمیتواند آن را بخورد و مصرف کند،و بناهایی میسازد که هیچگاه در آن ساکن نمیشود،سپس از این جهان به سوی خدا میرود
در حالی که نه مالی با خود میبرد و نه خانهای را همراه خویش منتقل میسازد.
و از نشانههای دگرگونی آن،این است که آن کس که روزی مورد ترحم مردم بوده است روز دیگر مورد غبطه آنها واقع میشود،و آن کس که مورد غبطه بود مورد ترحم قرار میگیرد،و این نیست مگر به خاطر زوال سریع نعمتها و نزول ناگهانی بلاها.
و از نشانههای عبرتانگیز بودن آن،این است که انسان در حالی که نزدیک است به آرزوهایش برسد ناگهان اجلش فرا میرسد و امیدش را قطع میکند،نه او به آرزو رسیده و نه آنچه مورد آرزوی اوست بقایی دارد.
سبحان اللّه چه کمیاب است سرور و نشاط در این دنیا!و چه تشنگی زاست سیراب شدنش،و چه زود سایههایش از میان میرود.نه آنچه قرار است رخ دهد،قابل پیشگیری است و نه آنچه گذشته است باز میگردد.
سبحان اللّه چقدر زندگان به مردگان نزدیکند چرا که به زودی به آنها ملحق میشوند و چقدر مردگان از زندگان دورند،زیرا برای همیشه از آنها جدا شدهاند!
دگرگونیها و عبرتها
از آن جا که عامل مهم بی تقوایی دنیاپرستی و خود باختگی در برابر زرق و برق جهان مادی است،امام علیه السّلام به دنبال بحث تقوا سخن از بی اعتباری دنیا و ناپایداری و مصائب و رنجهای آن میگوید،تا ریشههای بی تقوایی را بسوزاند، میفرماید:«سپس(آگاه باشید که)دنیا سرای فنا،مشقت،دگرگونی و عبرت است». (ثمّ إنّ الدّنیا دار فناء و عناء،و غیر و عبر) .
به این ترتیب چهار ویژگی از ویژگیهای دنیا را که تفکر در آن،انسان را به چهره واقعی دنیا آشنا میسازد،برمیشمرد و در عبارات بعد،به شرح یک یک آنها میپردازد و دقایق لطیفی درباره هر یک بیان میکند.
نخست به سراغ ویژگی فنا پذیری دنیا میرود و میفرماید:«از نشانههای فنای دنیا این است که این جهان همچون،تیرانداز ماهری است که کمان را آماده ساخته و تیرهایش به خطا نمیرود،و مجروحانش بهبود نمییابند!» (فمن الفناء أنّ الدّهر موتر (1)
است که کمان خودرا زه کرده و برای تیراندازی آماده ساخته است. توجه داشته باشید که کمان
از دو قسمت تشکیل می باید قسمت اول قوس فنر مانندی که به همین نام قوس نامیده می شد
و قسمت دوم «زه» که معمولا از روده حیوانات درست می شد و به صورت طناب باریک و
محکمی بود و دو سر قوس را به هم پیوند می داد. هنگامی که ته تیر را روی زه می گذاشتند و
آن را می کشیدند قوس کمی جمع می شد و هنگامی که رها می کردند به جلو پرتاب
می گشت)
قوسه،لا تخطیء سهامه،و لا تؤسی (2)جراحه) .چرا که کسی را از مرگ و پیری و ناتوانی و بیماری و درد و رنج،خلاصی نیست،لذا امام علیه السّلام در شرح این جمله،چنین میفرماید:«دنیا زندگان را هدف تیرهای مرگ،و تندرستان را هدف بیماری،و نجات یافتگان را هدف هلاکت قرار میدهد» (یرمی الحیّ بالموت،و الصّحیح بالسّقم،و النّاجی بالعطب (3)) .
قدرتمندترین انسانها سرانجام در دام مرگ گرفتار میشوند و قویترین تندرستان روزی به بستر بیماری میافتند و پیروزمندان،گرفتار شکست و
ناتوانی میشوند،آری این طبیعت زندگی دنیاست و قانونی است که هیچ گونه استثنایی در آن راه ندارد و عجب این که همگان این را میدانند و میبینند،با این حال،دل به آن میبندند و بر آن تکیه میکنند و بدان مغرور میشوند.
سپس سخن خود را در توضیح فناپذیری دنیا با این جمله پایان میدهد:
«دنیا خورندهای است که هرگز از خوردن(انسانها)سیر نمیشود و نوشندهای است که(از نوشیدن خون بشر)هیچ گاه عطش او فرو نمینشیند! (آکل لا یشبع،و شارب لا ینقع) (1).
امام علیه السّلام با اوصاف هشتگانهای که برای دنیا بیان کرده،فناپذیری آن را به روشنترین وجه نشان داده است که هر کس به راستی در آن بیندیشد فنای دنیا را با تمام وجودش،لمس میکند.
سپس امام علیه السّلام به شرح و تفسیر عناء(درد و رنج)دنیا پرداخته میفرماید:
«از درد و رنج دنیا این است که انسان اموالی را گردآوری میکند که هرگز نمیتواند آن را بخورد و مصرف کند،و بناهایی میسازد که هیچگاه در آن ساکن نمیشود،سپس از این جهان به سوی خدا میرود در حالی که نه مالی با خود میبرد و نه خانهای را همراه خویش منتقل میسازد» (و من العناء أنّ المرء یجمع ما لا یأکل و یبنی ما لا یسکن،ثمّ یخرج إلی اللّه تعالی لا مالا حمل، و لا بناء نقل) .
آری بسیارند کسانی که ثروت فراوان میاندوزند ولی هرگز توفیق استفاده از آن جز به مقدار کم نمییابند و فراوانند آنها که قصرها و کاخها برای خود میسازند و جز مدت کمی در آن ساکن نمیشوند و گاه حتی یک روز هم در آن سکونت اختیار نمیکنند و یا چنان که دیدهایم تنها مراسم مرگشان در آن خانه نو و پر زرق و برق برگزار میشود،سرانجام همه را میگذارند و
1) ۱. «ینقع » از ماده «نقع » (بر وزن نفع) به معنی سیراب کردن و سیراب شدن است.
میگذرند و تنها از مال دنیا یک کفن با خود میبرند و گاه آن را نیز نمیبرند و گاه لباسشان همان کفنشان است و خانه آنها همان قبرشان میشود.
در حدیث جالب و پر معنایی که مرحوم«علامه مجلسی»از امیر مؤمنان علی علیه السّلام نقل کرده چنین میخوانیم:«کم من غافل ینسج ثوبا لیلبسه و إنّما هو کفنه و یبنی بیتا لیسکنه و إنّما هو موضع قبره؛چه بسیار غافلانی که لباسی میبافند که آن را بپوشند در حالی که کفن آنها میشود و خانهای بنا میکنند که در آن ساکن شوند در حالی که قبر آنها خواهد شد» (1).
سپس در شرح و تفسیر سوّمین ویژگی دنیا چنین میفرماید:«از دگرگونیهای آن،این است که آن کس که روزی مورد ترحم مردم بوده است روز دیگر مورد غبطه آنها واقع میشود،و آن کس که مورد غبطه بود،مورد ترحم قرار میگیرد و این نیست مگر به خاطر زوال سریع نعمتها و نزول ناگهانی بلاها!» (و من غیرها أنّک تری المرحوم مغبوطا،و المغبوط مرحوما؛لیس ذلک إلاّ نعیما زلّ (2)،و بؤسا نزل) .
نه تنها در صفحات تاریخ که در زندگی روزمره خود نیز بارها دیدهایم افرادی که در اوج قدرت بودند و بسیار کسان آرزو میکردند بخشی از قدرت آنها داشتند ولی ناگهان چنان سقوط کردند که همه بر آنها ترحم مینمودند و بالعکس افراد را قابل ترحّمی را که هر کس وضع آنها را میدید به حال آنها تأسّف میخورد و گاه اشک میریخت،به خاطر داریم که ناگهان به اوج قدرت صعود کردند و مورد غبطه و اعجاب همگان واقع شدند.
آری تنها«قارون»نبود که یک روز چنان نمایش قدرت و ثروتی داد که دلهای ظاهر بینان بنی اسرائیل را پر از حسرت و آرزو کرد که ای کاش!به جای او بودند،اما فردای آن روز با یک زمین لرزه چنان شکافی در دل خاک پیدا شد که او و تمام گنجهایش را در دل خود جای داد و آرزوکنندگان دیروز را به شکر الهی واداشت که چه خوب شد که به جای او نبودند،آری!تاریخ این گونه صحنهها را بسیار به خود دیده است.
شبانگه به دل قصد تاراج داشت سحرگه،نه تن سر،نه سر تاج داشت
به یک گردش چرخ نیلوفری نه«نادر»به جای ماند،نی نادری
و در تفسیر چهارمین ویژگی دنیا یعنی عبرتانگیز بودن آن میفرماید:«از نشانههای عبرتانگیز بودن آن،این است که انسان در حالی که نزدیک است به آرزوهایش برسد ناگهان اجلش فرا میرسد و امیدش را قطع میکند،نه او به آرزو رسیده،و نه آنچه مورد آرزوی است باقی میماند!» (و من عبرها أنّ المرء یشرف علی أمله فیقتطعه حضور أجله.فلا أمل یدرک،و لا مؤمّل یترک) .
آری!گاهی انسان مقدمات زیادی برای رسیدن به مال و ثروت یا جاه و مقامی میچیند امّا در لحظات آخر که به گرفتن نتیجه نزدیک و نزدیکتر میشود،ناگهان داس مرگ خرمن عمر او را درو میکند و تمام نقشههای او نقش بر آب میشود حتی مال و مقامی که آرزوی آن را میکرد آن هم باقی و برقرار و جاویدان نمیماند.
و در پایان این سخنان با اظهار تعجّب از کسانی که فریفته چنین دنیای مملوّ از فنا و عناء و غیر و عبر میشوند میفرماید:«سبحان اللّه!چه کمیاب است سرور و نشاط در این دنیا؟!و چه تشنگی زاست سیراب شدنش؟!و چه زود سایههایش از میان میرود،نه آنچه قرار است رخ دهد
قابل پیشگیری است و نه آنچه گذشته است باز میگردد» (فسبحان اللّه ما أعزّ سرورها!و أظمأ ریّها (1)!و أضحی فیئها!لا جاء یردّ،و لا ماض یرتدّ) .
آری!لحظات سرور و شادمانی بسیار زودگذر،همچون لحظات سیراب شدن از نعمتها و در سایه قدرتها آرمیدن است.
جمله «لا جاء یردّ،و لا ماض یرتدّ» ممکن است اشاره به انسانها باشد که گروهی میآیند و هیچ کس قادر بر جلوگیری از آنها نیست و گروهی از این جهان میروند و کسی را توانایی بر بازگشت دادن آنها نمیباشد.
و نیز میتواند اشاره به حوادث روزگار اعم از نیک و بد باشد که هیچ کس توانایی بر جلوگیری از آنها را هنگامی که حتمی و قطعی باشند ندارد همانگونه که اموری که پشت میکند و دوران آن سپری میشود قابل بازگشت نیست.نه دوران کودکی در جوانی بر میگردد و نه دوران جوانی در پیری.
سپس با این جمله که تکمیل کننده جملههای سابق است این فراز را پایان میدهد میفرماید:«سبحان اللّه چقدر زندگان به مردگان نزدیکند،چون به زودی به آنها ملحق میشوند،و چه اندازه مردگان از زندگان دورند چرا که برای همیشه از آنها جدا شدهاند» (فسبحان اللّه،ما أقرب الحیّ من المیّت للحاقه به،و أبعد المیّت من الحیّ لإنقطاعه عنه) .
آری!فاصله مرگ و حیات به اندازهای نزدیک است که در حدیثی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم که میفرماید:«و الّذی نفس محمّد بیده ما طرفت عینایی إلاّ ظننت انّ سفریّ لا یلتقیان حتّی یقبض اللّه روحی و لا رفعت طرفی و ظننت انّی خافضه حتّی اقبض و لا
1) ۱. «ری» به معنی سیراب شدن است.
تلقّمت لقمة إلاّ ظننت انّی لا اسیفها حتّی اعضّ بها من الموت (1)سوگند به کسی که جان محمّد در دست قدرت اوست هرگز پلکهای چشم من به هم نخورد مگر این که فکر میکردم ممکن است پیش از آن که آنها به روی هم آیند خداوند جان مرا بگیرد و هرگز چشم را نگشودم مگر این که فکر میکردم ممکن است پیش از آن که آن را بر هم نهم قبض روح شوم و هرگز لقمهای را فرو نبردم مگر این که فکر میکردم ممکن است گلوگیرم شود و مرا به مرگ بکشاند».
کسانی که به ساختمان بدن انسان آگاهند به خوبی میدانند که تا چه اندازه این فاصله نزدیک است،کافی است مقدار کمی از خون به صورت لخته در آید و راه رگهای قلب یا مغز را بگیرد و به زندگی انسان در یک لحظه پایان دهد.کافی است لقمه غذایی که انسان میخورد،بر اثر پدید آمدن اختلال کوچکی در گلو به جای این که سرازیر به سوی معده شود در راه دستگاه تنفس قرار گیرد و انسان را خفه کند.
کافی است که یک شوک به انسان وارد شود و قلب او برای همیشه بایستد.
در حوادث بیرون کافی است که زمین مختصر تکانی بخورد و در یک لحظه یک شهر آباد زیرو رو شود یا طوفان و گردباد و سیلاب در چند دقیقه همه چیز را در کام خود فرو برد یا صاعقهای از آسمان فرود آید و فرد یا گروهی را مبدل به خاکستر کند.
در حوادث روزمره زندگانی ماشینی امروز،نیز تصادفات،سقوط هواپیماها، آتش سوزیها و انفجارها اموری غیر قابل اجتناب هستند همان اموری که در یک لحظه ممکن است زندگانیهایی را برای همیشه برچیند.آری!فاصله زندگی و مرگ بسیار کم است.ولی از سویی دیگر فاصله مرگ و زندگی بسیار زیاد است.اگر تمام اطبای جهان جمع شوند و تمام وسایل پزشکی را
1) ۱. بحار الأنوار، جلد ۷۰، صفحه ۱۶۶.
آماده سازند مردگان،به حیات برنمیگردند همان گونه که نوزادان به شکم مادر باز نمیگردند و میوههایی که از شاخه درختان جدا شده به آن متصل نخواهد شد.
یکی آن قدر نزدیک و دیگری آن قدر دور! این سخن را با حدیثی که از امام صادق علیه السّلام نقل شده است پایان میدهیم فرمود:«ثلاثة أشیاء لا ینبغی للعاقل ان ینساهنّ علی کلّ حال،فناء الدّنیا و تصرّف الاحوال و الآفات الّتی لا امان لها؛سه چیز است که سزاوار است هیچ انسان عاقلی آن را فراموش نکند:فنای دنیا،و تغییر و دگرگونی حالات،و آفاتی که بی امان دامان انسان را میگیرد» (1).
1) ۱. بحار الأنوار، جلد ۷۵، صفحه ۲۳۸.
إنّه لیس شیء بشرّ من الشّرّ إلاّ عقابه،و لیس شیء بخیر من الخیر إلاّ ثوابه.و کلّ شیء من الدّنیا سماعه أعظم من عیانه،و کلّ شیء من الآخرة عیانه أعظم من سماعه.فلیکفکم من العیان السّماع،و من الغیب الخبر.
و اعلموا أنّ ما نقص من الدّنیا و زاد فی الآخرة خیر ممّا نقص من الآخرة و زاد فی الدّنیا:فکم من منقوص رابح و مزید خاسر!إنّ الّذی أمرتم به أوسع من الّذی نهیتم عنه.و ما أحلّ لکم أکثر ممّا حرّم علیکم.فذروا ما قلّ لما کثر،و ما ضاق لما اتّسع.قد تکفّل لکم بالرّزق و أمرتم بالعمل؛فلا یکوننّ المضمون لکم طلبه أولی بکم من المفروض علیکم عمله،مع أنّه و اللّه لقد اعترض الشّک،و دخل الیقین،حتّی کأنّ الّذی ضمن لکم قد فرض علیکم،و کأنّ الّذی قد فرض علیکم قد وضع عنکم.فبادروا العمل،و خافوا بغتة الأجل،فإنّه لا یرجی من رجعة العمر ما یرجی من رجعة الرّزق.ما فات الیوم من الرّزق رجی غدا زیادته،و ما فات أمس من العمر لم یرج الیوم رجعته.الرّجاء مع الجائی،و الیأس مع الماضی.ف «اتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلاّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» .
(بدانید!)چیزی بدتر از«شرّ»نیست مگر کیفر آن،و چیزی بهتر از «نیکی»نیست مگر پاداش آن،و همه چیز دنیا«شنیدنش»مهمتر از«دیدن» آن است در حالی که همه چیز آخرت«دیدنش»از«شنیدنش»مهمتر است.حال که چنین است میبایست شنیدن(حقایق مربوط به آخرت به وسیله
پیامبران و اولیاء اللّه)شما را از دیدن و خبرهای آنان از مشاهده حقایق پنهانی بینیاز سازد.
بدانید!آنچه از دنیا کاسته شود و به آخرت افزوده گردد بهتر است از آنچه از آخرت کم شود و به دنیا افزوده گردد،چه بسا کاستیها که سود به همراه دارد و چه بسا افزایشها که زیانبار است.
آنچه به آن مأمور شدهاید(و برای شما مجاز است)از آنچه از آن نهی شدهاید گستردهتر است و آنچه برای شما حلال است بیشتر از آن است که بر شما حرام شده،پس کم را به خاطر زیاد ترک گویید و محدود را به خاطر آنچه گسترده است رها سازید.
(بدانید!)خداوند روزی را برای شما تضمین کرده و شما را به انجام (واجبات)امر فرموده،بنا بر این نباید نسبت به آنچه برای شما تضمین شده در برابر آنچه بر شما واجب شده است کوشاتر باشید،به خدا سوگند آن چنان(در این موضوع برای مردم)شک و تردید با یقین به هم آمیخته که گویی آنچه تضمین شده(یعنی تحصیل رزق)بر شما فرض شده است،و آنچه واجب گردیده(یعنی انجام اوامر الهی)از شما برداشته شده است.
پس در عمل(به نیکیها)مبادرت ورزید و از فرا رسیدن ناگهانی سرآمد عمر بترسید،زیرا امیدی به بازگشت«عمر»نیست،آن گونه که امید به بازگشت «روزی»میباشد،آنچه امروز از روزیها از دست میرود ممکن است فردا به دست آید ولی آنچه دیروز از عمر گذشته است امروز امیدی به بازگشتش نیست.
(آری)امید به آینده است و نومیدی از گذشته،«بنابر این آن چنان که شایسته است تقوای الهی را پیشه کنید و کاری کنید که جز با ایمان از دنیا نروید».
این قدر برای دنیا دست و پا نکنید!
امام علیه السّلام در این بخش خطبه که آخرین بخش آن است به دنبال آمادگیهای لازم در مخاطبین به سبب بخشهای پیشین،یک سلسله اندرزهای بسیار سودمند و بیدارگر را بیان فرموده که اگر انسان درست در آن بیندیشد،یک نسخه سعادت و خوشبختی و نجات است میفرماید:«هیچ چیز بدتر از شر نیست،مگر کیفر آن،و چیزی بهتر از نیکی نیست مگر پاداش آن» (إنّه لیس شیء بشرّ من الشّرّ إلاّ عقابه،و لیس شیء بخیر من الخیر إلاّ ثوابه) .
انسان به طور طبیعی از شر و بدی فرار میکند و به سوی نیکی جذب میشود و جلب منفعت و دفع مضرّت در نهاد هر انسانی وجود دارد،امام علیه الّسلام با استفاده از این امر فطری مخاطبان را به اطاعت خداوند و پرهیز از گناه و عصیان دعوت میکند و میفرماید:بدترین بدها،همان کیفر الهی در برابر گناهان است، و بهترین نیکیها همان پاداش الهی در برابر اطاعت است.
روشن است که منظور از«شرّ و خیر»(به قرینه عقاب و ثواب)معصیت و اطاعت است ولی اگر عقاب و ثواب را به معنی وسیعتری بگیریم و مجازاتها و پاداشهای تکوینی را(یعنی مکافات و برکات اعمال در دنیا)نیز شامل شود،شرّ و خیر معنی گستردهتری پیدا خواهد کرد.
در تعبیر دیگری از همان بزرگوار در کلمات قصار میخوانیم:«فاعل الخیر خیر منه و فاعل الشرّ شرّ منه؛انجام دهنده کار نیک از آن کار بهتر است و انجام دهنده کار بد از آن کار بدتر» (1).
1) 1. کلمات قصار، جمله ۳۲.
در دیدگاه اوّل،امام علیه السّلام به نتایج،نظر فرموده است و در دیدگاه دوّم به اسباب و علل.به یقین انجام دهنده کار نیک و بد غالبا آنچه در دل دارد بیش از آن است که انجام میدهد زیرا اسبابش را فراهم نمیبیند.از سوی دیگر نتایج اعمال،ماندگار است در حالی که اعمال از بین میرود و این،دلیل برتری نتایج از خود اعمال است.
و در همین رابطه،امام علیه السّلام به نکته مهم دیگری اشاره میکند و میافزاید:
«همه چیز دنیا شنیدنش مهمتر از دیدن آن است در حالی که همه چیز آخرت، دیدنش از شنیدنش مهمتر است!» (و کلّ شیء من الدّنیا سماعه أعظم من عیانه،و کلّ شیء من الآخرة عیانه أعظم من سماعه) .
این یک واقعیت است که مواهب مادی همچون سراب است از دور جلوه خاصی دارد ولی هنگامی که انسان به آن میرسد مطلب ارزشمندی نمییابد، قصرها و کاخها،ثروتها و قدرتها،لذات و خوشیها همه دورنمای خوبی دارند ولی هنگامی که انسان به آن میرسد و مشکلات آن را میبیند گاه شدیدا وحشت میکند و آرزو مینماید ای کاش هرگز به آن نرسیده بود.
این در حالی است که درباره نعمتهای گسترده خداوند در قیامت میخوانیم:«اعددت لعبادی ما لا عین رأت و لا اذن سمعت و لا خطر علی قلب بشر؛من برای بندگان خود نعمتهایی آماده کردهام که هیچ چشمی ندیده و هیچ گوشی نشنیده و به فکر انسانی خطور نکرده است» (1).حتی گاه لذاتی را که انسان در لحظات خاصی از مناجات پروردگار و احساس قرب او در این دنیا پیدا میکند میبیند با هیچ زبان و بیانی قابل توصیف نیست.
1) ۱. بحار الأنوار، جلد ۸، صفحه ۱۹۱، حدیث ۱۶۸.
و در ادامه این سخن اضافه میکند:«حال که چنین است میبایست شنیدن (حقایق مربوط به آخرت به وسیله پیامبران و اولیاء اللّه)شما را از دیدن آن بی نیاز سازد،همچنین اخبار آنها از آنچه در پشت پرده غیب پنهان است» (فلیکفکم من العیان السّماع،و من الغیب الخبر) .
بدیهی است تا انسان در زندان تن و در خانه تنگ و تاریک دنیا قرار دارد نمیتواند جهان بیرون از آن را بنگرد،از این رو چارهای جز این نیست که برای درک اوضاع و شرایط آخرت به خبر رسانی این بزرگواران قناعت کند.
سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن به دو بیان کاملا منطقی برای تشویق به انجام نیکیها و پرهیز از بدیها میپردازد،میفرماید:«بدانید آنچه از دنیا کاسته شود و به آخرت افزوده گردد بهتر است از آنچه از آخرت،کم و به دنیا افزوده گردد،چه بسا کاستیها که سود به همراه دارد و چه بسا افزایشها که زیانبار است!» (و اعلموا أنّ ما نقص من الدّنیا و زاد فی الآخرة خیر ممّا نقص من الآخرة و زاد فی الدّنیا:فکم من منقوص رابح و مزید خاسر!) .
این همان چیزی است که در قرآن مجید اشارات روشنی به آن شده در یک جا میفرماید:« «مَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ کَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فِی کُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ» ؛آنها که در راه خدا اموال خود را انفاق میکنند همچون دانهای هستند که هفت خوشه برویاند و در هر خوشه یک صد دانه باشد» (1).
و در جای دیگر میفرماید: «إِنَّ اللّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ» ؛خداوند از مؤمنان،جانها و اموالشان را خریداری کرده که در برابرش بهشت برای آنان باشد» (2).
بنا بر این اموال و عمرها و امکاناتی که در مسیر آخرت به کار گرفته میشود گر چه در ظاهر چیزی از دنیا را میکاهد ولی در واقع گاه صدها برابر بر پاداش آخرت میافزاید و به عکس،اگر انسان،چیزی از آخرت خویش را بکاهد و به اصطلاح از دین و ایمان خود،مایه بگذارد تا به دنیا برسد بهای سنگینی در برابر متاع ناچیزی پرداخته است.قرآن مجید میفرماید:« «إِنَّ الَّذِینَ یَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللّهِ وَ أَیْمانِهِمْ ثَمَناً قَلِیلاً أُولئِکَ لا خَلاقَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ» ؛کسانی که پیمان الهی و سوگندهای خود را به بهای ناچیزی میفروشند آنها بهرهای در آخرت نخواهند داشت» (1)
آیا هیچ انسان عاقلی حاضر میشود که معاوضه پر سود اوّل را ترک گوید و معاوضه زیانبار دوّم را طالب باشد؟! در بیان دوّم میفرماید:«آنچه به آن مأمور شدهاید(و برای شما مجاز است) گستردهتر از آن است که از آن نهی شدهاید و آنچه برای شما حلال شده بیشتر از آن است که بر شما حرام گردیده،پس کم را به خاطر زیاد ترک گویید و محدود را به خاطر آنچه گسترده است رها سازید!» (إنّ الّذی أمرتم به أوسع من الّذی نهیتم عنه.و ما أحلّ لکم أکثر ممّا حرّم علیکم.فذروا ما قلّ لما کثر) .
منظور از«مأمور به»در این جا به اصطلاح امر،در مقابل حظر است یعنی آنچه برای شما مجاز شمرده شده نسبت به گناهان بسیار بیشتر و گستردهتر است،چنان نیست که ترک گناه شما را در فشار قرار دهد،بلکه مسیر وسیعی در مقابل شما برای رسیدن به دین و دنیا وجود دارد.به یقین اگر گناهان را شماره کنیم-مخصوصا گناهان کبیره را-به عدد محدودی میرسیم امّا اگر آنچه را شرع مقدّس مجاز شمرده است ملاحظه کنیم دایره
1) 1. آل عمران، آیه ۷۷.
بسیار وسیعتری در برابر خود میبینیم.همین طور در مورد حلال و حرام،غذاهای حلال در مقابل غذاهای حرام بسیار بیشتر است معاملات حلال در مقایسه با معاملات حرام افزونتر است.زنانی که ازدواج با آنها حلال است نسبت به زنانی که ازدواج با آنها حرام است،بسیار بیشترند (1)
ناظر به «احکام وضعیه» می باشد بنابراین دلیلی ندارد که ما این دو جمله را مترادف و تأکید
یکدیگر بدانیم آن گونه که بعضی از شارحان نهج البلاغه ذکر کرده اند.
بنا بر این اطاعت فرمان خدا و رعایت حلال و حرام،انسان در تنگنا قرار نمیدهد و این در واقع پاسخی است برای آنها که دین خدا را مجموعهای از محدودیّتها و ممنوعیّتها میپندارند.به این ترتیب امام علیه السّلام همگان را تشویق میکند که گناهان و محرّمات را که تعدادشان محدود است رها سازند و در جادّه وسیع حلال و مباح گام نهند و مطمئن باشند،مشکلی نه در زندگی مادی و نه در زندگی معنوی آنها فراهم نخواهد شد.
در واقع این اشاره به همان چیزی است که در قرآن مجید آمده:« «هُوَ اجْتَباکُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ» ؛خداوند در دین تنگنایی برای شما قرار نداده است» (2).و در حدیث شریف نبوی میخوانیم:«بعثنی بالحنیفیّة السّهلة السّمحة؛من به آیین خالص و آسان مبعوث شدم» (3).
در جای دیگر میخوانیم:« «فَکُلُوا مِمّا رَزَقَکُمُ اللّهُ حَلالاً طَیِّباً وَ اشْکُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ إِنْ کُنْتُمْ إِیّاهُ تَعْبُدُونَ إِنَّما حَرَّمَ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِیرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَیْرِ اللّهِ بِهِ» ؛پس،از آنچه خدا روزیتان
کرده است حلال و پاکیزه بخورید و شکر نعمت خدا را به جا آورید،اگر او را میپرستید،خداوند تنها مردار،خون،گوشت خوک و آنچه را با نام غیر خدا سر بریدهاند بر شما حرام کرده است» (1).
و از آن جا که تلاش برای معاش و حرص و آز برای تحصیل روزی،یکی از عوامل مهم غفلت و بیگانگی از انجام فرائض الهی و پرداختن به خودسازی و تهذیب نفس است،امام علیه السّلام در ادامه این سخن به نکته دقیقی اشاره کرده میفرماید:«(بدانید)خداوند روزی را برای شما تضمین کرده و شما را به انجام (واجبات)امر فرموده،بنا بر این نباید نسبت به آنچه برای شما تضمین شده،در برابر آنچه بر شما واجب شده است کوشاتر باشید» (قد تکفّل لکم بالرّزق و أمرتم بالعمل؛فلا یکوننّ المضمون لکم طلبه أولی بکم من المفروض علیکم عمله) (2)
«المضمون» نیست و نایب فاعل آن «رزق» است که در جمله های سابق آمد ولی با کمی دقت
روشن می شود که این مطلب هماهنگی دو جمله فوق را (المضمون لکم... المفروض علیکم، بر
هم می زند و هماهنگی این دو جمله ایجاب می کند که «طلب» و «عمل» هر دو ناب فاعل
باشند یکی برای «المضمون» و دیگری برای «المفروض» بنابراین معنی جمله چنین می شود :
نباید چیزی که خداوند طلب و تحصیل آن را برای شما تضمین کرده از چیزی که عملش بر
شما واجب شده است، نزد شما برتری داشته باشد» (به تعبیر دیگر طلب در این جا به معنی
تحصیل و فراهم کردن روزی از ناحیه خداست)
.و به عبارت روشنتر دو چیز در برابر ما وجود دارد یکی تحصیل روزی است و دیگری انجام فرائض الهی.اوّلی را خداوند برای ما تضمین فرموده و دوّمی را بر عهده ما گذارده است بنا بر این تمام همّت ما باید مصروف دوّمی شود در حالی که قضیه بر عکس است و بسیاری از مردم تمام تلاش و
کوشش و دقت و فکر خود را به صورت حریصانهای صرف تحصیل معاش میکنند و وظایف اصلی انسانی و الهی خود را به دست فراموشی میسپارند.
سپس در ادامه این سخن میفرماید:«با این که به خدا سوگند!آن چنان(در این موضوع برای مردم)شک و تردید حاصل شده و با یقین به هم آمیخته که گویی آنچه تضمین شده(یعنی تحصیل رزق)بر شما فرض شده،و آنچه واجب گردیده(یعنی انجام اوامر الهی)از شما برداشته شده است» (مع أنّه و اللّه لقد اعترض الشّک،و دخل (1)
وزن دغل، به معنی امور فاسدی است که در درون انسان داخل می شود و عقل با جسم او را
آسیب می رساند و گاه واژه مدخول، به افراد دیوانه با سبک مغز اطلاق می گردد.
الیقین،حتّی کأنّ الّذی ضمن لکم قد فرض علیکم،و کأنّ الّذی قد فرض علیکم قد وضع عنکم) .آنچه در عبارت بالا آمده شبیه چیزی است که مولا امیر مؤمنان علی علیه السّلام در مقایسه طلب علم و طلب مال بیان فرموده.در حدیثی از آن حضرت میخوانیم:«ایّها النّاس اعلموا أنّ کمال الدّین طلب العلم و العمل به،ألا و إنّ طلب العلم أوجب علیکم من طلب المال إنّ المال مقسوم مضمون لکم قد قسّمه عادل بینکم و ضمنه و سیفی لکم و العلم مخزون عند أهله و قد امرتم بطلبه من أهله فاطلبوه؛ای مردم!بدانید،کمال دین فراگرفتن دانش و عمل به آن است.آگاه باشید!دانش آموختن،از طلب مال،بر شما واجبتر است،چرا که مال تقسیم و برای شما تضمین شده و خداوند عادل آن را در میان شما قسمت کرده و ضمانت فرموده و به زودی برای شما وفا میکند، ولی علم،به اهلش سپرده
1) ۱. «دخل» از ماده «خل» در این گونه موارد به معنی فاسد شدن داخل چیزی است و (دخل بر
شده و شما مأمور شدهاید،از اهلش آن را فراگیرید پس لازم است آن را طلب کنید» (1).
شک نیست که منظور از عبارات فوق این نیست که مردم فعالیتهای مثبت اقتصادی خود را متوقف کنند و تلاش برای زندگی آبرومندانه را کنار بگذارند و یا برنامههای اقتصادی جامعه تعطیل شود یا به کندی گراید بلکه هدف این است که از حرص و آز و دنیاپرستی و افزون طلبی که انسان را از علم و دانش و معنویّت دور میسازد باز ایستند.
در ادامه این سخن برای یک نتیجهگیری منطقی و روشن امام علیه السّلام ساعات عمر و روزیها را با یکدیگر مقایسه کرده میفرماید:«حال که چنین است در عمل(به نیکیها)مبادرت ورزید و از فرارسیدن ناگهانی سر آمد عمر بترسید، زیرا امیدی به بازگشت عمر نیست آن گونه که امید به بازگشت«روزی»میباشد، آنچه امروز از روزیها از دست میرود ممکن است فردا افزوده شود ولی آنچه دیروز از عمر گذشته است امروز امیدی به بازگشتش نیست!» (فبادروا العمل، و خافوا بغتة (2)الأجل،فإنّه لا یرجی من رجعة العمر ما یرجی من رجعة الرّزق.ما فات الیوم من الرّزق رجی غدا زیادته،و ما فات أمس من العمر لم یرج الیوم رجعته) .
آری!«امید به آینده است و نومیدی از گذشته!» (الرّجاء مع الجائی، و الیأس مع الماضی) .
به راستی این منطق بسیار روشن و گویایی است که ساعات عمر به هیچ قیمتی قابل بازگشت نیست در حالی که متاع دنیا و مواهب آن در هر شرایطی قابل بازگشت و جبران است بنابر این عقل و خرد میگوید انسان باید نسبت به چیزی که قابل بازگشت نیست سختگیر و حساس باشد،نه اموری که اگر
امروز از دست رفت فردا ممکن است به دست آید در حالی که غالب مردم بر خلاف این اصل اساسی گام بر میدارند با از دست رفتن کمی از دنیایشان فریادشان به آسمان بلند میشود در حالی که به خاطر از دست رفتن روزها و هفتهها و ماه و سال،کمتر تأسف میخورند و این عجیب است.و این که میبینیم امام علیه السّلام در این خطبه و خطبههای دیگر بارها روی این مطلب یا شبیه آن تأکید میکند به همین خاطر است.
در حدیثی از امام سجاد علیه السّلام میخوانیم که شخصی نزد آن حضرت آمد و از وضع زندگی خود شکایت کرد(گویا گرفتار زرق و برق دنیا بود)امام علیه السّلام فرمود:«بیچاره فرزندان آدم،در هر روز گرفتار سه مصیبت میشوند که هیچ کدام مایه عبرت آنها نمیشود،حال آن که اگر عبرت میگرفتند مصائب دنیا بر آنها آسان میشد،مصیبت اوّل این که هر روز که میگذرد بخشی از عمر آنها کم میشود(ولی به آن تأسف نمیخورند)و اگر مقداری از مالش کم شود غمگین میگردد در حالی که درهم(و دینار)جانشین دارد ولی عمر هرگز برنمیگردد.دوّم این است که هر روز از رزق خود استفاده میکنند رزقی که اگر حلال باشد باید حساب آن را پس بدهد و اگر حرام باشد کیفر میبینند.سپس فرمود مصیبت سوّم از اینها بزرگتر است عرض کردند،مصیبت سوّم چیست؟ فرمود:«ما من یوم یمسی إلاّ و قد دنا من الآخرة مرحلة لا یدری علی الجنّة أم علی النّار؛هر روز که غروب میشود یک منزل به آخرت نزدیکتر شدهاند و نمیدانند به بهشت نزدیکتر شدهاند یا به دوزخ» (1).
در پایان خطبه با استفاده از یکی از آیات قرآن،همه مخاطبان خود را چنین اندرز میدهد؛میفرماید:«بنابر این،آن چنان که شایسته است تقوای الهی
1) ۱. بحار الأنوار، جلد ۷۵، صفحه ۱۶۰
پیشه کنید،و کاری کنید که جز با ایمان از دنیا نروید» (ف «اتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلاّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» ). قرآن مجید میگوید: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلاّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» (1).
مواهب دنیای مادی و زرق و برق این جهان از دور بسیار دلانگیز است امّا هنگامی که انسان به آن میرسد بسیار در نظرش کوچک میشود و گاه نگران کننده و وحشتناک.
مثلا انسان از دور زندگی شاهان را میبیند و گمان میبرد اگر روزی بر تخت سلطنت تکیه کند جهان به کام اوست و شاهد سعادت و خوشبختی را در آغوش گرفته است اما هنگامی که به آن میرسد میبیند حدّ اقل سه چیز از مهمترین مواهب حیات را از دست داده است نخست امنیّت است،او در آن حال باید از نزدیکترین نزدیکانش بترسد و دائما مراقب اطراف خویش باشد حتی در کاخ خود و در اتاق خواب خود در امنیّت نیست زیرا در طول تاریخ،بسیاری از شاهان به دست نزدیکانشان کشته شدهاند.
آزادی را نیز از دست داده مثلا او هرگز نمیتواند مانند افراد عادی با زن و فرزند خود به تفریح گاهی برود و نفس آزادی بکشد یا در مجلس میهمانی بستگان و دوستان به آزادی شرکت کند.
سوّمین موهبتی را که از دست میدهد فراغت بال است او همیشه گرفتار و مشغول است و لحظهای آرام ندارد.بعضی از رؤسای جمهور
1) 1. آل عمران، آیه ۱۰۲.
را به خاطر داریم که با صراحت میگفتند هیچ شب خواب آرام نداشتند و چندین مرتبه پیشخدمت مخصوص،آنها را برای اطلاع از حوادثی که در گوشه و کنار جهان رخ میداد از خواب بیدار میکردند تنها زمانی طعم خواب راحت را چشیدند که دوران ریاست آنها پایان گرفت.
در مثال دیگر،انسان دورنمای زندگی ثروتمندان بزرگ را میبیند و گمان میبرد کسی از آنها خوشبختتر نیست اما اگر روزی به آن برسد میبیند تنها مقدار کمی از آن ثروت در زندگی او قابل جذب است و بقیه بار سنگینی بر دوش اوست.
نگهداری و مراقبت از آن،کار بسیار دشواری است.دشمنیها و حسادتها که به خاطر آن،دامنش را میگیرد کابوسهای وحشتناکی است و به این ترتیب همان گونه که مولا علیه السّلام در تعبیر زیبا و رسایش در این خطبه فرموده،همه چیز دنیا شنیدنش مهمتر از دیدن آن است و به عکس آخرت،سرایی است که به گفته پیامبران صادق علیهم السّلام و اولیاء اللّه دیدنش بسیار برتر از شنیدنش میباشد با این حال آیا هیچ عاقلی آخرت را با دنیا معاوضه میکند.
آری!اگر انسان،مقامات مادی و ثروتهای این جهان را برای این بطلبد که خدمتی به خلق خدا کند و به تعبیر قرآن در خطاب به«قارون»« «وَ ابْتَغِ فِیما آتاکَ اللّهُ الدّارَ الْآخِرَةَ» ؛در میان آنچه خدا به تو داده است سرای آخرت را جستجو کند» (1)و تمام مشکلات و عوارض آن را پذیرا شود، حساب دیگری خواهد بود.
در حدیثی میخوانیم،یکی از یاران امام صادق علیه السّلام ضمن اظهار ناراحتی عرض کرد:به خدا سوگند!ما طالب دنیا هستیم و آن را دوست
1) 1 قصص، آیه ۷۷.
داریم.امام علیه السّلام فرمود:(بگو ببینم)با(اموال)دنیا چه خواهی کرد؟عرض کرد:وسایل زندگی خودم و فرزندانم را فراهم میکنم با آن صله رحم بجا میآورم و به نیازمندان صدقه میدهم و حج و عمره بجا میآورم.فرمود:«لیس هذا طلب الدّنیا،هذا طلب الآخرة؛این طلب دنیا نیست،طلب آخرت است» (1).
همه میدانند زندگی این جهان برای کسی جاودان نیست،با چشم خود کودکان را میبینند که در مدت کوتاهی،جوان و جوانان پیر و پیران راهی جهان دیگر میشوند.
صفحات ترحیم روزنامهها همه شب در مقابل چشمان ماست،هر شب آگهی مرگ عزیزانی را میبینیم که بستگان و دوستانشان به خاطر آنها به سوگ نشستهاند،مخصوصا در عصر ما که فاصله مرگ و زندگی از هر زمان کوتاهتر شده است ناگهان هواپیمایی سقوط میکند و هر قطعهای از گوشت سرنشینان آن به گوشهای از کوه و صحرا پرتاب میشود.حوادث دیگر همه روز در همه جادهها مرگ و میر میآفریند،حتی کشتهشدگان حوادث وسایل نقلیه شهرهای بزرگ بیش از کشتهشدگان یک جنگ است.
از این گذشته همین زندگی چند روزه آمیخته با انواع درد و رنجهاست،کافی است سری به بیمارستانها بزنیم کودکان و جوانان و پیرانی را ببینیم که با انواع بیماریها دست به گریبانند و ناله میکنند.سری به زندانها بزنیم و افرادی را که به دلایل مختلف مظالم و ستمها،اشتباهات و خطاها،هواپرستیها و خودخواهیها دربند هستند از نزدیک مشاهده کنیم.
ولی با این حال غالب مردم میکوشند همه این مسائل را به فراموشی بسپارند و آرامش کاذبی از این طریق به دست آورند.آرامشی که همچون
1) 1. وسائل الشیعه، جلد ۱۲، صفحه ۱۹.
آرامش پرندهای است که سر خود را در برف فرو کرده تا صیّاد را نبیند،غافل از این که صیّاد او را میبیند و به زودی گلوی او را میفشارد.
امام امیر مؤمنان علی علیه السّلام برای از میان بردن این غفلت و فراموشی مرگبار،در جای جای خطبههای نهج البلاغه هشدارهای عجیبی میدهد و از طرق مختلف افکار خفته را بیدار میسازد.
گاه میفرماید:دنیا دار فناء و عناء و غیر و عبر است(سرای نیستی و رنج و دگرگونی و عبرتهاست).
گاه آمیخته بودن زندگی دنیا را با انواع مشکلات یادآور میشود.
گاه نزدیکی فاصله مرگ و زندگی را به خاطر میآورد.
گاه به این حقیقت،توجه میدهد که ساعات عمر بازگشتی ندارد در حالی که مواهب مادی دیگر همه قابل جبران است و به راستی اگر انسان حدّ اقل هفتهای یک بار مروری بر بعضی از این خطبهها کند هرگز گرفتار آن غفلت مرگبار نمیشود.
گاه انسان دنیا را برای اشباع هوا و هوسها،برتریجویی،و استثمار و استعمار دیگران میطلبد.
و گاه آن را برای رفاه در حدّ معقول.
و گاه آن را برای فراهم آوردن امکانات جهت خدمت به دیگران.
و گاه آن را تقویت پایههای اقتصاد جامعه اسلامی و مجد و عظمت و سربلندی آن و نفی هر گونه وابستگی به دیگران و دریوزگی از آنان.
دیهی است این اهداف کاملا با هم متفاوت و مختلف است.
اوّلی گرفتار زشتترین صفات انسانی است و دوّمی به سوی اهداف مباح و بهرهگیری از نعمتهای الهی حرکت میکند،سوّمی عبادتی کم نظیر دارد و چهارمی بهترین خدمات انسانی و اسلامی را انجام میدهد،و آنچه در مذمت
دنیا در خطبه بالا و احادیث معصومین علیهم السّلام و حتی قرآن مجید آمده است در واقع اشاره به گروه اوّل است و همان است که رأس کلّ خطیئة و سرچشمه تمام گناهان شمرده شده،و هر کس گرفتار آن شود بدبختی دنیا و آخرت را برای خود خریده است.
بنابر این مبادا نکوهش دنیا و دنیاپرستان به این معنی تفسیر شود که اسلام مردمی فقیر و جامعهای بینوا را میپسندد و به آن توصیه میکند.
آنچه در بالا گفته شد دقیقا در روایات اسلامی آمده است،در یکجا میخوانیم که پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«ملعون ملعون من عبد الدّینار و الدّرهم؛کسی که درهم و دینار را بپرستد،رانده شده از راه خداست رانده شده از راه خداست» (1).
عالم بزرگوار مرحوم«صدوق»در تفسیر این حدیث میگوید:«یعنی به من یمنع زکاة ماله و یبخل بمواسات إخوانه فیکون قد آثر عبادة الدّینار و الدّرهم علی عبادة خالقه؛مقصود پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله ِکسی است که در حق نیازمندان و زکات مال را نمیپردازد و از مواسات و کمک به برادران دینی بخل میورزد،از این جهت عبادت دینار و درهم را بر عبادات خدا مقدّم داشته است» (2).
در جای دیگر میخوانیم که علی علیه السّلام با آن زهد و تقوای بینظیر به این مسأله افتخار میکند که در دوران حکومت او تمام مردم کوفه از زندگانی مطلوب و قابل قبولی برخوردار بودند،میفرماید:«ما اصبح بالکوفة احد إلاّ ناعما،إنّ ادناهم منزلة لیأکل البّر و یجلس فی الظّلّ و یشرب من ماء الفرات؛تمام مردم کوفه دارای زندگی مرفهی هستند،کمترین آنها از گندم استفاده میکند (توجه داشته باشید نان جو
خوراک فقیران بود)و خانه و سر پناهی دارد و از آب آشامیدنی گوارایی(آب فرات)استفاده میکند» (1).
1) 1. همان مدرک جلد ۴۰، صفحه ۳۲۷.
و من خطبة له علیه السّلام فی الاستسقاء
1
دعایی برای طلب باران
خطبه ۱۱۵ (1)
از کسانی که این خطبه را قبل از سید رضی نقل کرده اند مرحوم صدوق در «من لا یحضره
الفقیه» است که در آداب نماز باران، آن را با تفاوت فراوانی آورده است و اضافاتی دارد که
نشان می دهد سید رضی آنچه را در نهج البلاغه آمده، از آن خطبه گزینش کرده است (من لا
یحضره الفقیه، جلد 1، صفحه ۳۳۵) مرحوم شیخ طوسی در تهذیب، جلد ۳، صفحه ۱۵۱ و در
مصباح المتهجد» در آداب نماز استسقا نیز آن را نقل کرده که با تقل سید رضی در نهج البلاغه
تفاوتهایی دارد و نشان می دهد شیخ مطرح دیگری در اختیار داشت. از دانشمندان اهل سنت
زمخشری» در کتاب «ربیع الأبرار» نیز بخشی از این خطبه را آورده و در نهایه ابن اثیر» نیز
در چندین جا به لغات پیچیده این خطبه و تفسیر آن اشاره کرده است (مصادر نهج البلاغه، جلد
۲، صفحه ۲۵۶)
همانگونه که از عنوان این خطبه نمایان است،در واقع دعایی است برای نزول باران،در یکی از خشکسالیهای دوران زندگی آن حضرت،خطبهای است بسیار پر معنی و پر محتوا با تعبیراتی بسیار زیبا و عمیق،امام علیه السّلام در آغاز خطبه،مشکلات ناشی از خشکسالی را بیان میکند و ضمن شرح این
1) 1. سند خطبه :
معنی اشاره به این میفرماید،که بسیاری از این گونه حوادث ناشی از گناهان و اعمال مردم است سپس دست به درگاه خدا بر میدارد و با عبارات مختلف از پیشگاه قادر متعال،تقاضای نزول باران میکند.عبارات امام علیه السّلام در این زمینه به قدری دلنشین است که انسان را در یک فضای روحی مملوّ از معنویّت فرو میبرد و چه خوب است از محتوای این خطبه در«نمازهای باران» استفاده شود.
اللّهمّ قد انصاحت جبالنا،و اغبرّت أرضنا،و هامت دوابّنا،و تحیّرت فی مرابضها،و عجّت عجیج الثّکالی علی أولادها،و ملّت التّردّد فی مراتعها، و الحنین إلی مواردها!اللّهمّ فارحم أنین الآنّة،و حنین الحانّة!اللّهم فارحم حیرتها فی مذاهبها،و أنینها فی موالجها!اللّهمّ خرجنا إلیک حین اعتکرت علینا حدابیر السّنین،و أخلفتنا مخایل الجود؛فکنت الرّجاء للمبتئس، و البلاغ للملتمس.ندعوک حین قنط الأنام،و منع الغمام،و هلک السّوام،ألاّ تؤاخذنا بأعمالنا،و لا تأخذنا بذنوبنا.و انشر علینا رحمتک بالسّحاب المنبعق،و الرّبیع المغدق،و النّبات المونق،سحّا و ابلا،تحیی به ما قد مات،و تردّ به ما قد فات.
بارالها!کوههای ما از بی آبی از هم شکافته،زمین ما پر غبار و خشک و خالی از گیاه شده،چهارپایان ما سخت تشنه گشته و در آغلهای خویش سرگردانند،همچون مادران فرزند مرده،ناله سرداده و از رفت و آمد زیاد به چراگاهها و روی آوردن به آبگاهها(و نیافتن آب و علف)خسته شدهاند.
بارخدایا!به ناله گوسفندان،و فریاد سوزناک شتران ما،رحم فرما! بارالها!به سرگردانی آنها در راهها(از شدت گرسنگی و عطش)و نالههاشان در آغلها ترحم فرما! خداوندا!هنگامی به سوی تو بیرون آمدیم که خشکسالیهای پی در پی بر ما هجوم آورده،و ابرهای پر باران به ما پشت کرده است.
تو مایه امید هر بیچاره،و حلاّل مشکلات هر طلب کنندهای،در این هنگام که یأس و نومیدی بر مردم چیره گشته،و ابرها از باریدن بازداشته شدهاند،و
حیوانات بیابان رو به هلاکت میروند،تو را میخوانیم که ما را به اعمالمان مؤاخذه نکنی،و به گناهانمان مگیری.
(بارالها!)رحمتت را به وسیله ابرهای پر باران،و بهار پر آب و گیاه،و گیاهان سرسبز و پر طراوت بر ما بگستران؛بارانی دانه درشت بر ما نازل کن آن چنان که زمینهای مرده را با آن زنده کنی و آنچه را از دست رفته به ما باز گردانی!
در این خشکسالی تمام امید ما به توست
امام علیه السّلام در آغاز این بخش از خطبه وضع دردناکی را که بر اثر خشکسالی برای مردم پیدا شده،در ضمن عبارات کوتاه و پر معنایی بیان میکند،و در شش جمله نخستین آن چنین عرض میکند:«خداوند!کوههای ما از بی آبی از هم شکافته،و زمین پر غبار و خشک و خالی از گیاه شده،چهارپایان ما سخت تشنه گشته،و در آغلهای خویش متحیّرند،همچون مادران فرزند مرده،ناله سر دادهاند،و از رفت و آمد زیاد به چراگاهها و روی آوردن به آبگاهها(و نیافتن آب و علف)خسته شدهاند» (اللّهمّ قد انصاحت (1)
معنی خشکیدن و شکافتن و متلاشی شدن است که لازم ملزوم همند.
جبالنا،و اغبرّت (2)خشکیدن زمینها و پر غبار شدن می گردد.
أرضنا،و هامت (3)مورد انسان با حیوانی که از شدت عطش نمی داند کجا می رود استعمال می شود.
دوابّنا،و تحیّرت فی مرابضها (4)،و عجّت (5)عجیج1) 1. «انصاحت» از ماده «صوح» (بر وزن صوما به معنی شکافتن گرفته شده و گاه گفته اند به
2) ۲. اغبرت» از ماده «غبار» گرفته شده و در این جا اشاره به خشکسالی است که سبب
3) ۳. «هامت» از ماده «هیم» (بر وزن حیف، به معنی سرگردانی گرفته شده و گاه این تعبیر در
4) 1. «مریض» جمع «مریض» به معنی آغل و جایگاه چهار پایان است.
5) ۲. «عجت» از ماده «عجیج» به معنی فریاد کشیدن گرفته شده است.
الثّکالی (1)علی أولادها،و ملّت التّردّد فی مراتعها،و الحنین إلی مواردها) .
امام علیه السّلام ترسیم دقیقی از خشکسالی شدید آن زمان،با فصیحترین عبارات نموده است و وضع کوهها و زمینها و مراتع و آبگاهها و حیوانات را به روشنی بیان فرموده است.
پس از آن دست به دعا بر میدارد و به این صورت تقاضای کمک میکند:
«بارخدایا!به ناله گوسفندان و فریاد سوزناک شتران رحم فرما!» (اللّهمّ فارحم أنین الآنّة (2)
می شود که ناله می کند و «حاله که از ماده «حنین» به شتری اطلاق می شود که ناله سرداده است.
،و حنین الحانّة) .«بارالها!به سرگردانی آنان در راهها(از شدّت گرسنگی و عطش)و نالههاشان در آغلها ترحّم فرما!» (اللّهمّ فارحم حیرتها فی مذاهبها،و أنینها فی موالجها (3)).
«خداوندا!هنگامی به سوی تو برون آمدیم که خشکسالیهای پی در پی بر ما هجوم آورده و ابرهای پر باران،به ما پشت کردهاند» (اللّهمّ خرجنا إلیک حین اعتکرت(4)علینا حدابیر السّنین (5)،و أخلفتنا (6)مخایل (7)الجود (8)).
1) ۳. «ثکالی » جمع «ثکلی» به معنی زن فرزند مرده است.
2) ۴. «انه» از ماده «أنین» به معنی ناله سردادن گرفته شده و معمولا آنه» به گوسفندی گفته
3) 5. «موالج» جمع «مولج » به معنی مدخل چیزی است.
4) ۶. «اعتکرت» از ماده «عکر» (بر وزن مکر، به معنی حمله کردن شدید گرفته شده است.
5) 1. «سنین» اسم جمع است و به معنی سالها می آید ولی معمولا در تعبیراتی مثل جمله بالا به معنی خشکسالی و قحطی است (در قاموس اللغه برای دسته» دو معنی ذکر کرده : یکی سال و دیگری قحطی است)
6) ۲. «أخلفتنا» از ماده «خلاف» به معنی تخلف کردن گرفته شده است.
7) ۳. «مخایل» جمع «مخیله» (بر وزن قبیله) به معنی ابری است که انسان امید باران از آن دارد.
8) ۴. «جود» به فتح جیم جمع «جائد» به معنی باران پرپشت و «جود» به ضم جیم به معنی بخشش است.
تعبیرات بسیار حساب شدهای که امام علیه السّلام در این دعا بکار برده،از یکسو شدّت سوز آن حضرت و مردم را بیان میکند،و از سوی دیگر ترسیم دقیقی از حادثه را به همراه دارد زیرا«حدابیر»که جمع«حدبار»است در مورد شتری بکار میرود که از شدّت لاغری(به خاطر گرسنگی یا راه رفتن زیاد)استخوانهای کوهانش کاملا نمایان گشته،و گوشتها از روی آن برچیده شده است،امام علیه السّلام در این تشبیه زیبا خشکسالیهای پی در پی را به چنین شتری تشبیه فرموده که به یقین منظره آن اسفناک و سوار شدن بر آن بسیار مشکل و طاقت فرساست.
تعبیر به«آنّه»و«حانّه»که هر دو در مورد حیوانی که ناله سر داده است بکار میرود یکی در مورد گوسفندان و دیگری در مورد شتران اشاره به این است که تمام حیوانات در آن خشکسالی شدید نالان شده بودند.
و با توجّه به این که قسمت عمده سرزمین عراق در میان دو نهر عظیم «دجله»و«فرات»واقع شده که از پر آبترین نهرهای منطقهاند معلوم میشود خشکسالی در آن سالها به قدری شدید بوده که حتّی مردم عراق را برای نیازهای ابتدایی حیوانات،سخت در فشار قرار داده بود،(قراین نشان میدهد که امام علیه السّلام این خطبه را بعد از نماز باران در زمانی که در«کوفه»بود ایراد فرمودهاند).
سپس میافزاید:«(خداوندا!)تو مایه امید هر بیچاره و حلاّل مشکلات هر طلب کنندهای،در این هنگام که یأس و نومیدی بر مردم چیره گشته،و ابرها از باریدن باز داشته شدهاند و حیوانات بیابان رو به هلاکت میروند تو را میخوانیم که ما را به اعمالمان مؤاخذه نکنی و به گناهانمان مگیری!» (فکنت الرّجاء للمبتئس (1)،و البلاغ (2)للملتمس.ندعوک حین قنط الأنام،و منع الغمام، و هلک السّوام (3)،ألاّ تؤاخذنا بأعمالنا،و لا تأخذنا بذنوبنا) .
این تعبیر به خوبی نشان میدهد که بسیاری از آفات و بلاها و تنگناها به خاطر گناهان مردم است و تا به درگاه خدا نروند توبه و تقاضای عفو و بخشش نکنند مشکل آنها حل نمیشود.
این تعبیر شبیه تعبیری است که«نوح»پیامبر علیه السّلام به هنگام شکایت بردن به درگاه خدا از قوم خود میگوید:« «فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ إِنَّهُ کانَ غَفّاراً یُرْسِلِ السَّماءَ عَلَیْکُمْ مِدْراراً» ؛به آنها گفتم:از گناهان خود در پیشگاه خدا استغفار کنید که خدا بسیار آمرزنده است،تا بارانهای آسمان را پی در پی بر شما فرو فرستد» (4).
در سوره اعراف نیز میخوانیم:« «وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُری آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ» ؛اگر مردمی که در آبادیها زندگی میکنند ایمان میآوردند و تقوا پیشه میکردند برکات فراوانی از آسمان و زمین بر آنها میگشودیم» (5).
سپس امام خواسته اصلی خود را به پیشگاه خدا چنین عرضه میدارد:
(بارالها!)رحمتت را به وسیله ابرهای پر باران و بهار پر آب و گیاه و گیاهان سر سبز و پر طراوت بر ما بگستران،بارانی دانه درشت بر ما نازل کن،آن چنان که زمینهای مرده را با آن زنده کنی و آنچه را از دست رفته به ما بازگردانی» (و انشر علینا رحمتک بالسّحاب المنبعق (1)
گویی ایرها شکافته می شوند و باران از آنها جاری می شود این واژه در مورد نزول باران به
کار می رود.
،و الرّبیع المغدق (2)برای سال های پر نعمت به کار می رود.
،و النّبات المونق (3)گرفته شده است.
،سحّا (4)وابلا (5)،تحیی به ما قد مات،و تردّ به ما قد فات) .آنچه در این تعبیرات آمده تمام خواستههای قحطی زدگان و گرفتار خشکسالی را منعکس میکند،از یک سو تقاضای ابرهای پر باران و از سوی دیگر بهاری پر برکت و گیاهانی زیبا و پرطراوت و از سوی سوّم به سراغ نتیجه نهایی میرود؛بارانی که زمینهای مرده را زنده کند و آنچه را از دست رفته باز گرداند؛نه تنها آن سال سال پر برکتی باشد،بلکه سالی جبران کننده نسبت به سالهای خشکسالی پیشین باشد.
1) 1. «منبعق» از ماده «انبعاق» به معنی انشقاق گرفته شده و از آن جا که به هنگام بارش باران
2) ۲. «مغدق» از ریشه «غدق» (بر وزن شفق) به معنی آب فراوان گرفته شده و به صورت کتابه
3) ۳. «مونق» از ریشه «انق» (بر وزن شفق) به معنی خوشحال شدن و اعجاب نسبت به چیزی
4) ۴. «سح» به معنی فروریختن آب فراوان و پشت سرهم است.
5) 5. «وابل» به معنی باران شدید و دانه درشت است.
اللّهمّ سقیا منک محییة مرویة،تامّة عامّة،طیّبة مبارکة،هنیئة مریعة، زاکیا نبتها،ثامرا فرعها،ناضرا و رقها،تنعش بها الضّعیف من عبادک، و تحیی بها المیّت من بلادک! اللّهمّ سقیا منک تعشب بها نجادنا،و تجری بها و هادنا،و یخصب بها جنابنا،و تقبل بها ثمارنا،و تعیش بها مواشینا،و تندی بها أقاصینا، و تستعین بها ضواحینا؛من برکاتک الواسعة،و عطایاک الجزیلة،علی بریّتک المرملة،و وحشک المهملة.و أنزل علینا سماء مخضلة،مدرارا هاطلة،یدافع الودق منها الودق،و یحفز القطر منها القطر،غیر خلّب برقها، و لا جهام عارضها،و لا قزع ربابها،و لا شفّان ذهابها،حتّی یخصب لإمراعها المجدبون،و یحیا ببرکتها المسنتون،فإنّک(تنزل الغیث من بعد ما قنطوا،و تنشر رحمتک و أنت الولیّ الحمید).
بارالها!بارانی حیات بخش،سیراب کننده،کامل،همگانی پاکیزه،پر برکت، گوارا و خرّمی بخش از ناحیه خودت بر ما نازل فرما!،بارانی که گیاهان پر برکت با شاخههایی پر ثمر و برگهایی سر سبز و پر طراوت برویاند،آن گونه که بندگان ضعیفت را با آن توان بخشی و سرزمینهای مرده را با آن زنده کنی.
خداوندا!بارانی ده!که تپّهها و کوههای بلند ما را پر گیاه سازد،در دامنهها و دشتها جاری گردد،و به تمامی سرزمین ما نعمت فراوان بخشد،میوهها با آن به ما روی آورد،چهارپایان ما با آن زندگی کنند،سرزمینهای دورتر از ما نیز از آن بهرهمند شوند،و روستاهای ما از آن مدد گیرند(همه اینها را)از برکات
وسیع و گسترده و عطایای فراوان خویش بر بندگان فقیر و حیوانات وحش بیابان عنایت فرما! (خداوندا!)آسمانی مرطوب و پر باران،بارانی دانه درشت و پی در پی که قطرات آن بر اثر کثرت و شدّت،یکدیگر را به پیش رانند و از خود دور سازند،نه رعد و برق بیباران و ابر بی ثمر،و نه ابرهای کوچک پراکنده و نه دانههای ریز همراه بادهای سرد.
(بارانی مرحمت کن که)قحطی زدهگان به نعمت فراوان رسند و از برکت آن گرفتاران خشکسالی زنده گردند،زیرا تویی که بعد از نومیدی آنها باران را فرو میفرستی و رحمتت را گسترش میدهی و تو سرپرستی هستی شایسته ستایش!
پروردگارا!بارانی با این ویژگیها بر ما فرست
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه،خواسته اصلی خودش و همراهانش را که نزول باران پر برکت است بیان کرده و بارانی از خدا میخواهد که برای آن صفات بیستگانهای بیان فرموده است که هر یک از این اوصاف،اشاره به نکته دقیقی است و چه جالب و شگفتانگیز است که امام علیه السّلام برای باران مطلوب،این همه اوصاف بیان میکند،اوصافی که انسان را در برابر عظمت خالق،خاضع میسازد و به شنوندگان میفهماند که این قطرات باران چه برکات و آثاری میتواند داشته باشد،عرضه میدارد:
«بارالها!بارانی حیات بخش،سیراب کننده،کامل،همگانی پاکیزه،، پر برکت،گوارا و خرّمی بخش از ناحیه خودت بر ما نازل فرما!بارانی که گیاهانی پر برکت با شاخههای پر ثمر و برگهای سر سبز و پر طراوات برویاند،آن گونه که بندگان ضعیفت را با آن توان بخشی و سرزمینهای مرده را با آن
زنده کنی!» (اللّهمّ سقیا منک محییة مرویة،تامّة عامّة،طیّبة مبارکة،هنیئة مریعة (1)، زاکیا نبتها،ثامرا (2)فرعها،ناضرا (3)ورقها،تنعش (4)بها الضّعیف من عبادک،و تحیی بها المیّت من بلادک) .
در واقع علیه السّلام امام از پیشگاه حق تقاضای بارانی میکند که شرائط در آن جمع باشد و موانع از آن دور،زیرا بسیار دیده شده که بارانهای سیل آسا میبارد ولی همه چیز را ویران میکند،یا در نقطه خاصّی متمرکز میشود و نفع آن عام نیست و یا همراه با سردی شدید هوا و یخبندان میشود که آثار منفی بجا میگذارد و یا موانعی همچون بادهای گرم،طوفانهای شدید،آفات گیاهی ملخ و حشرات موذّی و امثال آن،آثار باران را از میان میبرد،امام علیه السّلام تمام این جوانب را در نظر میگیرد و جمع همه شرایط و دفع همه موانع را از خدا میطلبد.
و در ادامه این دعا هفت وصف دیگر،بیان میکند که با اوصاف سیزدهگانه قبل،عدد بیست را کامل میسازد،عرضه میدارد«خداوندا!بارانی ده!که تپّهها و کوههای بلند ما را پر گیاه سازد و در دامنهها و دشتها جاری گردد،به تمامی سرزمین ما نعمت فراوان بخشد،میوهها با آن به ما روی آورند،چهارپایان ما با آن زندگی کنند و سرزمینهای دورتر از ما نیز از آن بهرهمند شوند،و روستاهای ما از آن مدد گیرند(همه اینها را)از برکات واسع و عطایای فراوان خویش بر بندگان فقیر و حیوانات وحش بیابان عنایت فرما!» (اللّهمّ سقیا
نجده می گوید.
،و تجری بها و هادنا (3)،و یخصب (4)بها جنابنا (5)، و تقبل بها ثمارنا،و تعیش بها مواشینا،و تندی (6)جود و سخاوت است.
بها أقاصینا (7)،و تستعین بها ضواحینا (8)من برکاتک الواسعة،و عطایاک الجزیلة،علی بریّتک المرملة (9)مرمله به معنی فقیر و ارامل نیز به افراد فقیر گفته می شود.
،و وحشک المهملة) .امام علیه السّلام سعه صدر و وسعت نظر و رحمت عام خود را در این دعا نشان میدهد،چرا که مناطق دور و نزدیک را در نظر گرفته،چهارپایان و حتی حیوانات وحشی بیابان را از نظر دور نمیدارد،دعای او همگان را شامل میشود و تقاضای او همه را در بر میگیرد و این است معنی لطف و مرحمت عام امام علیه السّلام پیشوای بزرگ اسلام!
سپس امام علیه السّلام در ادامه تقاضاهای خود در مورد نزول بارانهای پر برکت چنین عرضه میدارد(خداوندا!)آسمانی مرطوب و پر باران،
1) 1. «تعشب» از ماده «عشب» (بر وزن شرف) به معنی رویش گیاه گرفته شده است.
2) ۲. «نجاد» از ماده «نجود» (بر وزن سجود) به معنی مرتفع شدن است و عرب سرزمین مرتفع را
3) ۳. «رهاد» جمع «وهدة » (بر وزن غفلة، به معنی زمین منخفض و پست است.
4) ۴. «یخصب» از ریشه «خصب» (بر وزن فکر، به معنی پر گیاه شدن گرفته شده است.
5) 5. «جناب» به معنی اطراف خانه یا محله یا شهر است.
6) ۶ .«تندی» از ماده «تداوة» به معنی رطوبت گرفته شده و معمولا در این گونه موارد کنایه از
7) ۷. «اقاصی» جمع «أقصی» به معنی نقطه دور دست است.
8) ۸. «ضواحی» جمع «ضاحیه» به معنی منطقه خارج از شهر است.
9) 9. «مرمله به از ماده «رمال» به معنی تمام شدن زاد و توشه و فقیر شدن، گرفته شده است و
بارانی دانه درشت و پی در پی که قطراتش(بر اثر کثرت و شدّت)یکدیگر را به پیش رانند،و از خود دور سازند» (و أنزل علینا سماء مخضلة (1)
کنایه از سالهای پرباران و پر برکت بکار می رود.
،مدرارا هاطلة (2)درشت بکار می رود.
،یدافع الودق منها الودق (3)نزول باران در فضا پراکنده می شود نیز گفته شده است و در این جا مناسب معنی اول است.
،و یحفز (4)القطر منها القطر) .و در توصیف بیشتر میافزاید:«نه رعد و برق بیباران و ابر بیثمر،و نه ابرهای کوچک پراکنده،و نه دانههای ریز،همراه بادهای سرد» (غیر خلّب (5)
اشاره به ایری است که رعد و برق از آن ظاهر می شود ولی نمی بارد.
برقها،و لا جهام (6)جهامة» به معنی قیافه در هم کشیدن گرفته شده است.
عارضها،و لا قزع (7)ربابها (8)،و لا شفّان (9)ریشه اصلی آن «شفون» (بر وزن فنون، به معنی نگاه کردن با گوشه چشم با نگاه کردن اعتراض
آمیز است و اطلاق این واژه بر بادهای سرد شاید به خاطر آن است که سبب ناراحتی طرف
مقابل می شود.
ذهابها (10)) .1) ۱. «مخضله» از ماده «خضل» (بر وزن عمل، به معنی رطوبت گرفته شده است و به عنوان کنایه
2) ۲. «هاطله» از ماده «هطل» (بر وزن سطل، به معنی سیلان گرفته شده و در مورد بارتهای دانه
3) ۳. «ودق» به معنی دانه باران است و گاه به ذرات بسیار کوچک آب که به صورت غبار هنگام
4) ۴. «یحفز» از ماده «حقز» (بر وزن نبض، به معنی پیش راندن به شدت است.
5) 5. «خلب» به معنی فریبنده، از ماده «خلایه» به معنی فریبندگی گرفته شده است و در این جا
6) ۶. «جهام» به ایری گفته می شود که ایی در آن نیست ( ایر پوششی) و در اصل از ماده «جهامة »
7) ۷. «قزع » به هر چیز پراکنده گفته می شود و در این جا منظور ایرهای پراکنده است.
8) ۸. «رباب» به معنی ابر سفید رنگی است که باران ندارد.
9) 9. «شفان» به معنی بادهای سرد با هوای سرد توأم با رطوبت است (السان العرب و دهخدا)
10) 10. «ذهاب» جمع «ذهبه» به معنی باران کم پشت است.
«(بارانی مرحمت کن که)قحطی زدگان،به نعمت فراوان رسند و از برکت آن گرفتاران خشکسالی،زنده گردند،زیرا توئی که بعد از نومیدی آنها،باران را فرو میفرستی و رحمتت را گسترش میدهی و تو سرپرستی هستی شایسته ستایش» (1)
الحمید) (شوری، آیه ۲۸).
(حتّی یخصب لإمراعها (2)المجدبون (3)خشکسالی شده است مجدب گفته می شود.
،و یحیا ببرکتها المسنتون 4،فإنّک تنزل الغیث من بعد ما قنطوا،و تنشر رحمتک و أنت الولیّ الحمید ) .امام علیه السّلام در این قسمت از خطبه،اوصاف نه گانه دیگری،برای بارانهای مفید و سودمند و پر برکت بیان فرموده که به ضمیمه اوصاف گذشته،بالغ بر 29 وصف میشود،راستی عجیب است تقاضای باران که معمولا تقاضا کنندگان حدّ اکثر، آن را به یک یا دو وصف توصیف میکنند و عرضه میدارند:«خداوندا!بارانی پر برکت به ما مرحمت کن»،امام علیه السّلام آن را با این همه اوصاف دقیق و ریزهکاریهای لطیف و تعبیراتی شیرین و بسیار متنوّع،به صورت 29 وصف بیان میکند که انسان در آن حیران میماند.
امام علیه السّلام نهایت فصاحت و بلاغت بینظیر خود را در این خطبه بیان کرده و تقاضای خویش را در محضر پروردگار،آن چنان شرح داده که
مردم را به الطاف الهی آشنا سازد،و به آنها بگوید در مسیر نعمت،موانع زیادی است که اگر لطف خداوند شامل حال آنها نگردد هرگز به کمال مطلوب نمیرسند و به یقین چنین بیانی از کسی که«مؤید من عند اللّه»نیست و روح القدس او را یاری نمیدهد امکانپذیر نمیباشد.
تفسیر و توضیح بعضی از لغات پیچیده این خطبه در پایان این خطبه چنین میخوانیم:
قال السّید الشّریف رضی اللّه عنه؛قوله علیه السّلام:(انصاحت جبالنا)أی تشقّقت من المحول،یقال:انصاح الثّوب إذا انشق و یقال أیضا:انصاح النّبت و صاح و صوّح إذا جفّ و یبس کلّه بمعنی و قوله:(و هامت دوابّنا)أی عطشت و الهیام:العطش.
و قوله(حدابیر السّنین)جمع حدبار،و هی الناقة الّتی انضاها السّیر،فشبّه بها السنة الّتی فشا فیها الجدب،قال ذو الرّمّة:
حدابیر ما تنفکّ إلاّ مناخة علی الخسف أو نرمی بها بلدا فقرا
و قوله:(و لا قزع ربابها)،القزع:القطع الصّغار المتفرّقة من السّحاب.
و قوله:(و لا شفّان ذهابها)فانّ تقدیره:و لا ذات شفّان ذهابها.و الشّفّان:الرّیح الباردة،و الذّهاب الامطار اللّیّنة.فحذف(ذات)لعلم السّامع به.
سیّد شریف رضی رحمه اللّه در پایان این خطبه چنین میگوید:جمله امام علیه السّلام «إنصاحت جبالنا» یعنی«کوهها از شدت خشکسالی از هم شکافته است»زیرا تعبیر:«إنصاح الثّوب»زمانی گفته میشود که لباس از هم شکافته شده باشد.«إنصاح النّبت و صاح وصوّح»هنگامی گفته
میشود که گیاه خشک گردد و این چند واژه همه به یک معنی است و جمله «و هامت دوابّنا» از ماده«هیام»(بر وزن غلام)به معنی عطش است (1)
بر اثر آن حال جئون به او دست می دهد) تفسیر کرده اند. این تعبیر در مورد عشق های سوزان
و عاشق های بی قرار هم به کار می رود.
و «حدابیر السّنین» جمع «حدبار»(بر وزن معیار)به معنی شتری است که بر اثر راه رفتن لاغر و تکیده شده در واقع امام علیه السّلام سالهای قحطی را به چنین شتری تشبیه کرده است.شاعر معروف«ذو الرمة»میگوید:شتران لاغری که هیچ گاه از هم جدا نمیگردند جز در خوابگاههای خالی از علف یا این که آنها را در سرزمین بیآب و علفی قرار دهیم.
و جمله «و لا قزع ربابها» یعنی از قطعات کوچک و پراکنده ابر نباشد(بلکه ابرهایی باشد متراکم و پر باران)و جمله«و لا شفان ذهابها»در تقدیر «و لا ذات شفان ذهابها» است و«شفان»به معنی باد سرد و«ذهاب»به معنی بارانهای نرم است و کلمه«ذات»به خاطر روشن بودن برای شنونده،حذف شده است(و معنی جمله در مجموع چنین است:خداوندا بارانهای ملایم و آمیخته با بادهای سرد که آثار آن را ممکن است از بین ببرد برای ما مفرست بلکه بارانی درشت دانه در هوایی ملایم نصیب بفرما).
از دستورات جالب در اسلام نماز«استسقاء»است که همه فقهای اسلام، اعم از شیعه و اهل سنت آن را در کتب فقهی خود آوردهاند.
1) 1. بعضی از ارباب لغت «هیام» را به معنی بیماری عطش که به شتر عارض می شود که گویی
طبق آنچه در منابع پیروان اهل بیت علیهم السّلام آمده است یکی از آداب آن،این است که مردم سه روز روزه بگیرند و در روز سوّم در حالی که همه روزه دارند به بیرون شهر میروند و دو رکعت نماز همانند نماز«عید فطر و قربان»به جا میآورند که در رکعت اوّل،پنج قنوت دارد و در رکعت دوّم چهار قنوت و در قنوتها به جای دعایی که در قنوت نماز«عید»خوانده میشود دعاهایی در زمینه باران و طلب رحمت از پروردگار میخوانند و قبل از هر دعا درود بر محمّد و آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله میفرستند و هنگامی که امام علیه السّلام از نماز فراغت یافت،عبای خود را به امید نزول باران پشت و رو میکند و رو به قبله کرده یکصد بار با صدای بلند تکبیر میگوید(و مردم نیز با او تکبیر میگویند)پس از آن به طرف مردم رو کرده به سوی راست متوجه میشود و صدبار با صدای بلند سبحان اللّه میگوید آن گاه به سمت چپ رو کرده و یک صدبار با صدای بلند لا إله إلا اللّه میگوید،سپس رو به مردم کرده یکصد بار با صدای بلند حمد خدا میگوید و مردم هم چنین میکنند،آن گاه امام دست به سوی آسمان بلند کرده به اتفاق مردم دعا میکند و تضرع و زاری نموده از خدا تقاضای رحمت میکنند و مردم دعای امام را آمین میگویند.
در بعضی از روایات آمده است که پیرمردان و پیر زنان و کودکان و حتی حیوانات تشنه و گرسنه را با خود به بیابان آورند و بچهها را از مادران جدا کنند تا گریه آنها دلهای همگان را تکان دهد و توجه آنها به خدا بیشتر شود (1)
صفحه ۱۲۷ و «تحریر الوسیله به امام خمینی (قدس سره) جلد اول و وسائل الشیعه » جلد پنجم
صفحه ۱۶۲ آمده است.
.1) 1. آداب نماز باران در بسیاری از منابع فقهی و حدیثی از جمله «جواهر الکلام » جلد ۱۲
و در صورتی که نتوانند تمام این مراسم را انجام دهند از گناهان خویش توبه میکنند و دست به دعا برمیدارند و به صورت دسته جمعی دعا میکنند. این مراسم اثر عجیبی دارد و به راستی حالت تضرع و دعا در همه ایجاد میکند حالتی که انسانها را به ذات بیمثال خداوند رحمان و رحیم مرتبط میسازد و سبب نزول رحمت او میشود.
این نماز آثار جنبی خوبی در تربیت نفوس و توبه از گناه و بازگشت به پاکیها و نیکیها دارد که گاه اثر جنبی آن از نزول باران بیشتر و پر برکتتر است.
از روایات اسلامی استفاده میشود که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله هنگامی که مردم از خشکسالی شدید به حضرتش شکایت کردند نماز و دعای باران خواند،و چنان بارانی نازل شد که مردم به زحمت افتادند و خواستار پایان باران شدند (1).
قرائن نشان میدهد که امام امیر المؤمنین علیه السّلام نیز خطبه بالا را بعد از نماز باران خوانده است زیرا در بعضی از روایات که این خطبه را به طور کاملتری نقل میکند جمله:«اللّهمّ إنّا خرجنا إلیک»آمده است که نشان میدهد حضرت به اتفاق مردم به بیابان رفتهاند،و این کار معمولا برای خواندن نماز باران است و در بعضی از روایات آمده است که علی علیه السّلام در آخر این خطبه گریه کرد و با عباراتی بسیار سوزناک از خداوند متعال تقاضای باران نمود.
در زمینه نماز استسقا در خطبه 143 نهج البلاغه نیز مطالبی خواهد آمد.
1) 1. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، جلد ۷، صفحه ۲۷۲ و بحار الأنوار، جلد ۸۸، صفحه ۳۲۹
درباره فلسفه«آفات و بلاها»بحثهای زیادی در کتب فلسفی و کلامی و تفسیری آمده است از قرآن مجید،به خوبی استفاده میشود که همراه ظهور پیامبران الهی خداوند،مشکلاتی برای امّتها فراهم میکرد تا آنها را بیدار کند. قرآن مجید میفرماید:« «وَ ما أَرْسَلْنا فِی قَرْیَةٍ مِنْ نَبِیٍّ إِلاّ أَخَذْنا أَهْلَها بِالْبَأْساءِ وَ الضَّرّاءِ لَعَلَّهُمْ یَضَّرَّعُونَ» ؛در هیچ شهر و آبادی پیامبری نفرستادیم مگر این که اهل آن را به سختی و رنج گرفتار کردیم،شاید به سوی خدا باز گردند و تضرّع کنند» (1).
این تعبیر نشان میدهد که این یک قانون عمومی و همیشگی بوده است و هدف آمادگی برای پذیرش دعوت انبیا بوده است.
حوادث دردناک در طول تاریخ امّتها و هنگام بروز غفلتها از سوی خداوند پیش میآمده،تا پردههای غفلت را کنار بزند و امتها بیدار شوند.
و گاه این حوادث سخت و دردناک نتیجه گناهان مردم بوده که باز هدف را توبه و انابه و بازگشت به سوی خداوند تشکیل میداده است،آن گونه که در آیه دیگری از قرآن میخوانیم:« «ظَهَرَ الْفَسادُ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما کَسَبَتْ أَیْدِی النّاسِ لِیُذِیقَهُمْ بَعْضَ الَّذِی عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ» ؛فساد در خشکی و دریا به خاطر کارهایی که مردم انجام دادهاند آشکار شده است خدا میخواهد نتیجه بعضی از اعمالشان را به آنان بچشاند شاید(به سوی حق)بازگردند» (2).
به این ترتیب به خوبی روشن میشود که یکی از طرق تربیت الهی همین حوادث ناگوار طبیعی یا اجتماعی است،مسأله خشکسالی نیز میتواند یکی از آنها بوده باشد،همان گونه که در خطبه بالا به آن اشاره شده است امام علیه السّلام در این خطبه میفرماید:«ندعوک حین قنط الأنام،و منع الغمام،
و هلک السّوام،ألاّ تؤاخذنا بأعمالنا،و لا تأخذنا بذنوبنا؛در این هنگام که یأس و نومیدی بر مردم چیره گشته و ابرها از باریدن بازداشته شدهاند و حیوانات بیابان رو به هلاکت گذاردهاند تو را میخوانیم که ما را به اعمالمان مؤاخذه مکنی و به گناهانمان مگیری».
در خطبه 143 همین مطلب،با بیان روشنتری آمده است که به هنگام خشکسالی به مردم هشدار داد که از گناهانشان توبه کنند و از خطا باز ایستند و متذکّر شوند و به سوی خدا باز گردند سپس به آیات سوره«نوح»در این زمینه استدلال فرمود که شرح آن إن شاء اللّه خواهد آمد.
این سخن را با حدیثی از امام صادق علیه السّلام پایان میدهیم(هر چند ناگفتهها در این زمینه بسیار است)فرمود:«إذا فشت أربعة ظهرت أربعة إذا فشت الزّنا ظهرت الزّلازل و إذا امسکت الزّکاة هلکت الماشیة و إذا جار الحکام فی القضاء أمسک القطر من السّماء و إذا خفرت الذمّة نضر المشرکون علی المسلمین؛هنگامی که چهار گناه شایع بشود چهار بلا دامنگیر مردم میشود هنگامی که«زنا»شایع شود زلزلهها آشکار میگردد و هنگامی که مردم از دادن زکات امساک کنند مرگ و میر در چهارپایان میافتد و هنگامی که حاکمان در قضا ستم کنند آسمان از باریدن باران باز میایستد و هنگامی که پیمانها شکسته شود مشرکان بر مسلمین پیروز میشوند» (1).
در حدیث معتبر و معروف«ابو ولاّد»نیز میخوانیم:هنگامی که امام صادق علیه السّلام فتوای نادرست«ابو حنیفه»را در بعضی از مسائل قضایی شنید فرمود:«فی مثل هذا القضاء و شبهه تحبس السّماء ماءها و تمنع
1) ۱. بحار الأنوار، جلد ۷۶، صفحه ۲۱، حدیث ۱۳.
الأرض برکتها؛به جهت این گونه قضاوتها و مانند آن آسمان آب خود را حبس میکند و زمین برکت خود را منع مینماید» (1).
و من خطبة له علیه السّلام و فیها ینصح اصحابه
1
از خطبههای امام علیه السّلام است که در آن یاران خود را اندرز میدهد.
خطبه 116 (2)
در این خطبه اشاره ای به مسأله موضوع به قدرت رسیدن «حجاج» در «کوفه» و جنایات
وحشتناک او شده است و این بخش از خطبه را گروه زیادی از مورخان و محدثان نقل
کرده اند از جمله «ابن عبدریه» در «عقد القرید» و «مسعودی» در «مروج الذهب» و «لازهری » در
تهذیب اللغة» و «ابن الفقیه به در کتاب «البلدان» و «این اثیر» در «نهایه» و «دیلمی» در کتاب
ارشاد » (مصادر نهج البلاغه، جلد ۲ صفحه ۲۵۹ و ۲۶۰).
این خطبه در حقیقت از چند بخش تشکیل شده است:
در قسمت اوّل،توصیف بلیغی از پیغمبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و مجاهدتهای گسترده آن حضرت در ابلاغ رسالت است.
در بخش دوّم،مردم را مخاطب ساخته و به اندرز و نصیحت آنها میپردازد، نصیحتی تکان دهنده و بیدارگر.
در بخش سوّم،از اصحابش گله شدید دارد و آرزو میکند که خداوند میان او و آنان جدایی بیفکند و او را به کسانی که شایسته همنشینی او هستند،ملحق سازد.
در چهارمین و آخرین بخش این خطبه،با اشاراتی گویا از فتنه«حجّاج» خبر میدهد و گوشهای از جنایتهای او را بر میشمرد،شاید مردم بیدار شوند و با توبه به درگاه خداوند،و بازگشت به وحدت و ترک اختلافات و سستیها جلوی جنایات او را بگیرند.
أرسله داعیا إلی الحقّ و شاهدا علی الخلق،فبلّغ رسالات ربّه غیر و ان و لا مقصّر،و جاهد فی اللّه أعداءه غیر واهن و لا معذّر.إمام من اتّقی،و بصر من اهتدی.
خداوند او(پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله)را فرستاد تا به سوی حق دعوت کند،و گواه بر اعمال خلق باشد،او بدون سستی به ابلاغ رسالت پروردگارش،پرداخت و هرگز کوتاهی نکرد،در راه خدا با دشمنان او بدون ضعف،جهاد کرد،و در این راه هیچ عذر و بهانهای نیاورد،او پیشوای پرهیزگاران،و روشنی بخش چشم هدایت جویان است.
او هرگز در جهاد کوتاهی نکرد
همان گونه که جمعی از شارحان«نهج البلاغه»تصریح کردهاند به نظر میرسد این خطبه بخشی از خطبه طولانیتری بوده است که امام علیه السّلام برای تشویق اصحابش به مسأله جهاد در برابر جنایتکاران شام بیان فرموده و خطراتی را که در صورت سستی و ترک جهاد در پیش دارند برای آنها بیان فرموده،و اتمام حجّت کرده است.
در بخش اوّل این خطبه،برای آماده کردن دلهای مخاطبان خود اشارهای به خدمات برجسته پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در طریق نشر اسلام،فرموده،
تا به اهمیّت این میراث بزرگ الهی آشنا شوند و در پاسداری آن در برابر هجمات دشمنان اسلام بکوشند.
نخست میفرماید:«خداوند او(پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله)را فرستاد تا(مردم را)به سوی حقّ دعوت کند و گواه بر اعمال خلق باشد» (أرسله داعیا إلی الحقّ و شاهدا علی الخلق) .
در واقع،رسالت عظیم پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را در این دو جمله خلاصه فرموده است؛ از یکسو دعوت به سوی حق،و ابلاغ فرمانهای پروردگار و از سوی دیگر نظارت بر حسن اجرای آن.
در این که مراد از شاهد بودن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در این جا چیست؟بعضی گفتهاند:
مراد گواهی بر اعمال مردم یا گواهی بر پیامبران در روز قیامت است آن چنان که در قرآن آمده:« «فَکَیْفَ إِذا جِئْنا مِنْ کُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِیدٍ وَ جِئْنا بِکَ عَلی هؤُلاءِ شَهِیداً» ؛چگونه خواهد بود آن روزی که از هر امّتی شاهد و گواهی(بر اعمال آنها)میآوریم و تو را گواه آنان خواهیم آورد» (1).
ولی ظاهر کلام امام علیه السّلام نشان میدهد که منظور از شاهد بودن،نظارت آن حضرت بر اعمال انسانها برای اجرای فرمانهای الهی،در همین دنیاست و به تعبیر دیگر،کار آن حضرت،تنها ابلاغ دعوت حق نبود،بلکه نظارت بر اجرای آن نیز از وظایف آن حضرت بوده است و این همان معنی امامت و ولایت تشریعی آن بزرگوار است.
جمع میان دو معنی نیز،مانعی ندارد که آن حضرت هم ناظر بر اعمال در این جهان و هم گواه بر آن در جهان دیگر باشد.
سپس در ادامه این سخن به بیان اوصافی از پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله پرداخته و در عبارات کوتاهی شش وصف را بیان میفرماید،میگوید:«او
1) ۱. نساء، آیه ۴۱.
بدون سستی،به ابلاغ رسالت پروردگارش پرداخت و هرگز کوتاهی نکرد،و در راه خدا با دشمنان او بدون ضعف،جهاد کرد،و در این راه هیچ عذر و بهانهای نیاورد.او پیشوای پرهیزگاران و روشنی بخش چشم هدایت جویان است» (فبلّغ رسالات ربّه غیر و ان (1)
می گویند که در کارها ستی به خرج می دهد.
و لا مقصّر،و جاهد فی اللّه أعداءه غیر واهن و لا معذّر (2)می آورد.
.إمام من اتّقی،و بصر من اهتدی) .در این عبارات کوتاه تمام ویژگیهایی که در یک رهبر شجاع و توانا لازم است ذکر شده است،سستی نکردن،کوتاهی ننمودن،جهاد قاطعانه داشتن،و عذر و بهانه نتراشیدن،و از سوی دیگر آن حضرت را پیشوای پرهیزگاران و سبب هدایت بینایان میشمرد که افراد آلوده را از گرد خود دور میکند و فاسدان و گمراهان غیر قابل هدایت را،کنار میزند.
بسیارند کسانی که برای سرپوش گذاشتن بر تقصیرات و کوتاهیهای خود عذر و بهانههای واهی میتراشند ولی یک رهبر شجاع و مدیر و مدبّر هرگز چنین نمیکند و به سراغ عذر و بهانهها نمیرود.
تعبیرات فوق در واقع اشارهای است پر معنی به سستی و کوتاهی کردن مردم«کوفه»و ترک جهاد به معنی واقعی کلمه،و عذر تراشیها و بهانهجوییها برای فرار از زیر بار مسئولیتها.امام علیه السّلام به آنها گوشزد میکند که پیامبر شما چنین نبود،چرا شما چنین هستید؟!
و منها:و لو تعلمون ما أعلم ممّا طوی عنکم غیبه،إذا لخرجتم إلی الصّعدات تبکون علی أعمالکم،و تلتدمون علی أنفسکم،و لترکتم أموالکم لا حارس لها و لا خالف علیها،و لهمّت کلّ امریء منکم نفسه،لا یلتفت إلی غیرها؛و لکنّکم نسیتم ما ذکّرتم،و أمنتم ما حذّرتم،فتاه عنکم رأیکم، و تشتّت علیکم أمرکم.و لوددت أنّ اللّه فرّق بینی و بینکم،و ألحقنی بمن هو أحقّ بی منکم.قوم و اللّه میامین الرّأی،مراجیح الحلم،مقاویل بالحقّ، متاریک للبغی.مضوا قدما علی الطّریقة،و أوجفوا علی المحجّة،فظفروا بالعقبی الدّائمة،و الکرامة الباردة.
اگر شما همانند من از آنچه پنهان است خبر داشتید(و آینده تاریک خود را میدیدید)از خانهها بیرون آمده سر به بیابان میگذاشتید،بر اعمال خویش گریه میکردید،و بر سر و صورت میزدید،و اموال خود را بدون نگهبان و بی آن که کسی را جانشین خود در آن قرار دهید رها میساختید،هر یک از شما(از شدت وحشت)تنها به خود میپرداخت و به دیگری توجه نداشت ولی (متأسفانه)تذکراتی را که به شما داده شده فراموش کردهاید،و از آنچه بر حذر داشته شدهاید،ایمن گشتهاید،در نتیجه عقلتان گمراه و سرگردان شده،و امورتان پراکنده گشته(به خدا سوگند)دوست داشتم که خدا میان من و شما جدایی میافکند و مرا به کسی که نسبت به من از شما سزاوارتر و شایسته است ملحق میساخت،همان قومی که-به خدا سوگند-افکارشان خجسته و پر بار و صاحب علم و دانش بودند،همانها که به حق سخن میگفتند،و ظلم و ستم را ترک میکردند آنها که از پیش،در طریق هدایت
گام نهادند و در راه روشن،به سرعت پیش رفتند در نتیجه به سعادت جاویدان و زندگی گوارا و پر ارزش دست یافتند.
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه،به همه کسانی که در جهاد با دشمن غدّار و مکّار،سستی نشان میدهند و با عذر تراشیها،شانه از زیر بار مسئولیت تهی میکنند هشدار میدهد که آیندهای بسیار تاریک،در پیش دارید،آیندهای که دشمن در آن بر شما مسلّط میشود و چنان ضربات خود را بیرحمانه بر پیکر شما وارد میکند که عقل و هوش را از دست خواهید داد میفرماید:
«اگر شما همانند من،از آنچه پنهان است خبر داشتید(و آینده سیاه و ظلمانی خود را میدیدید)از خانهها بیرون آمده،سر به بیابان میگذاشتید،بر اعمال خویش گریه میکردید و بر سر و صورت میزدید!» (و لو تعلمون ما أعلم ممّا طوی (1)
همان معنی کتمان است.
عنکم غیبه،إذا لخرجتم إلی الصّعدات (2)این جا اشاره به دشت و کوه و بیابان است بعضی «صدعات» را جمع «صعده (بر وزن دهل) و
صعدات» را جمع جمع دانسته اند.
تبکون علی أعمالکم،و تلتدمون (3)علی أنفسکم) .و به این نیز قناعت نمیکردید،بلکه«اموال خود را بدون نگهبان و بی آن که کسی را جانشین خود در آن قرار دهید رها میکردید،هر یک از شما(از
شدت وحشت)تنها به خود میپرداخت و به دیگری توجّه نداشت!» (و لترکتم أموالکم لا حارس لها و لا خالف (1)
معنی افراد کثیر الخلاف نیز آمده ولی در این جا معنی اول مراد است.
علیها،و لهمّت کلّ امریء منکم نفسه، لا یلتفت إلی غیرها) .این تعبیرات،حال کسی را مجسّم میکند،که گرفتار مصایب عظیمی شده، به گونهای که همه چیز را جز نجات جان خویش،فراموش کرده است،سر به بیابان نهاده و پیوسته بر سر و صورت میزند،اشک میریزد،و فریاد میکشد، اموالی را که آن همه در نظرش اهمیّت داشت و در حفظ آن همواره میکوشید به کلّی رها کرده و به پشت سر خویش نگاه نمیکند حتی عزیزترین عزیزانش را به دست فراموشی سپرده است.
بعضی از مفسّران نهج البلاغه،معتقدند:این تعبیرات مربوط به اهوال و وحشتهای روز قیامت است که در قرآن مجید در آیات مختلف به آن اشاره شده است ولی با توجه به ذیل خطبه که سخن از جنایات وحشتناک «حجّاج»میگوید و شأن ورود خطبه،که نظر به سستی مردم«کوفه»در جهاد با دشمن دارد،این معنی بسیار بعید است و ظاهر این است که ناظر به سلطه«بنی امیه»و جنایات عظیم«حجّاج»و امثال او میباشد.
و در ادامه این سخن امام علیه السّلام به منشأ و سرچشمه اصلی این حوادث اشاره میکند میفرماید:«ولی(متأسفانه)تذکراتی را که به شما داده شده بود فراموش کردید،و از آنچه بر حذر داشته شده بودید،ایمن گشتید، در نتیجه عقل شما گمراه و سرگردان شد،و امورتان پراکنده گشت!»
1) ۱. «خالف» به معنی جانشین از ماده «خلوف» (بر وزن وقوف، گرفته شده است. این واژه به
(و لکنّکم نسیتم ما ذکّرتم،و أمنتم ما حذّرتم،فتاه (1)
معنی افراد کثیر الخلاف نیز آمده ولی در این جا معنی اول مراد است.
عنکم رأیکم،و تشتّت علیکم أمرکم) .هرگز تصوّر نکنید حوادث دردناکی که در انتظار شماست،غافلگیرانه است، ابدا چنین نیست،بارها به شما تذکّر دادهام،و حق نصیحت را ادا کردهام،و گفتنیها را گفتهام،و هشدار دادهام ولی افسوس!گوش شنوا در میان شما نبود، تمام آنچه را گفتم به فراموشی سپردید،و همه اندرزها را نادیده گرفتید،به همین دلیل،تصمیمات لازم را به موقع نگرفتید،و برای مقابله با دشمنان خطرناکتان،برنامهریزی نکردید،و این است نتیجه کار شما،که دشمنان بیرحم و غدّار بر شما مسلّط میشوند،و بلایی بر سرتان میآورند که در تاریخ بیسابقه است.
سپس امام علیه السّلام میفرماید:«(به خدا سوگند!)دوست داشتم که خدا میان من و شما،جدایی میافکند و مرا به کسی که نسبت به من از شما سزاوارتر و شایستهتر است ملحق میساخت» (و لوددت أنّ اللّه فرّق بینی و بینکم، و ألحقنی بمن هو أحقّ بی منکم) .
اشاره به این که اکنون که شما اصلاحناپذیرید ای کاش!من از شما جدا شده بودم و ای کاش!مقدّرات الهی،اجازه میداد به گروهی میپیوستم که آنها هماهنگ با افکار و برنامههای من بودند.
و در ادامه این سخن،به شرح ویژگیهای قوم و گروهی که آنها را شایسته همنشینی و همدلی و همگامی خود میداند،پرداخته،چنین میفرماید:
«همانها که به خدا سوگند!افکارشان خجسته و پربار و صاحب وقار و بردباری بودند،همانها که به حقّ سخن میگفتند و ظلم و ستم را ترک کردند، آنها که از پیش در طریق هدایت گام نهادند و در راه روشنی،به سرعت پیش رفتند،در نتیجه به سعادت جاویدان و زندگی گوارا و پر ارزش
1) ۱. «خالف» به معنی جانشین از ماده «خلوف» (بر وزن وقوف، گرفته شده است. این واژه به
دست یافتند» (قوم و اللّه میامین (1)الرّأی،مراجیح (2)الحلم،مقاویل بالحقّ،متاریک (3)
می کند.
للبغی.مضوا قدما (4)دارد که به معنی در مسیر پیش روی است و یا معنی جمعی دارد که به معنی پیش روان است.
علی الطّریقة،و أوجفوا (5)علی المحجّة،فظفروا بالعقبی الدّائمة،و الکرامة الباردة) .این تعبیرات،اشاره روشنی به پیامبر و گروهی از اصحاب خاص او دارد که دارای ویژگیهای ششگانه بالا بودند،دو ویژگی در فکر و اندیشه(داشتن اندیشههای پربار و عقل کافی)و دو ویژگی در برنامههای زندگی(طرفداری از حق و مبارزه با ظلم)و دو ویژگی در عمل(گام برداشتن در طریق حق و سرعت برای رسیدن به مقصد)و نتیجه این ویژگیها را که سعادت جاویدان و زندگی گوارا و پر ارزش است نیز بیان فرموده.
مظلومیت امام امیر المؤمنین علیه السّلام
مظلومیت،تنها در این نیست که انسان به وسیله گروهی ظالم و جبّار، پیمانشکن و بیوفا و در پیکاری نابرابر،شهید گردد بلکه،یکی از دردناکترین نمونههای مظلومیت این است که
1) 1. «میامین» جمع «میمون» به معنی مبارک است.
2) ۲. «مراجیح» جمع «مرجاح» (بر وزن متقال) په معنی کسی است که صاحب حلم و بردباری است.
3) ۳. «متاریک» جمع متراک» (بر وزن موک، به معنی کسی است که چیزی را کاملا ترک
4) ۴. «قدمه از ماده «قدوم» به معنی پیش روی و سبقت گرفته شده و در این جا با معنی ظرفی
5) 5. «او جفواه از ماده «ایجان» به معنی حرکت کردن با سرعت است.
مدیری لایق و فرماندهی توانا و خبیر و آگاه و سیاستمداری هوشیار و خوشفکر در میان گروهی گرفتار شود که شایستگی و لیاقت همراهی و همگامی با او را نداشته باشند،هر چه او میگوید،بر خلاف آن رفتار میکنند و هر قدر به آنها هشدار میدهد به حرکت در نمیآیند،جمعیّتی پراکنده،نادان،ضعیف و سست و بیاراده.
گرفتار شدن چنان رهبری،در چنگال چنین پیروانی،سبب میشود که ارزش مکتب و افکار او فراموش گردد و حتی بعضی از بیخبران او را متّهم به عدم شایستگی کافی در مدیریّت و رهبری کنند.
این یکی از بزرگترین مظلومیتهاست و این همان است که امیر مؤمنان علی علیه السّلام در عصر و زمان خود به آن گرفتار شد،و نه تنها در خطبه بالا،بلکه در خطبههای متعددی از«نهج البلاغه»به آن اشاره فرموده است.
گاه میگوید:«ای کاش!معاویه شما را با لشکر خود،معاوضه میکرد همچون معاوضه درهم و دینار،ده نفر از شما را میگرفت و یک نفر از شامیان را به من میداد» (1).
و گاه میفرماید:«من در خواب پیغمبر خدا را دیدم و از عداوتها و کژیهای این قوم،به حضرتش شکایت کردم،فرمود:«به آنها نفرین کن!»عرض کردم:
خداوندا!بهتر از آنان را به من ده!و شخص بدی را به جای من بر آنها مسلّط کن» (2).
و در جای دیگر میفرماید:«ای مرد نمایانی!که مردانگی ندارید...به خدا دوست داشتم که هرگز شما را نمیدیدم و نمیشناختم» (3).
و به راستی شاید نتوانیم در طول تاریخ رهبر برگزیدهای از اولیاء اللّه را پیدا کنیم که در مدت کوتاه حکومتش،با این همه خصومت و کارشکنی و دشمنی و نامهربانی و سرکشی و طغیان،روبهرو شده باشد و این دردناکترین شکل مظلومیت است و از این جاست که گفته میشود:«علی علیه السّلام اوّل مظلوم عالم است».
أما و اللّه،لیسلّطنّ علیکم غلام ثقیف الذّیّال المیّال؛یأکل خضرتکم، و یذیب شحمتکم،إیه أبا وذحة!
آگاه باشید!به خدا سوگند!جوانکی از طایفه«بنی ثقیف»که متکبّر و هوسباز است بر شما مسلّط میشود،اموال و کشتزارهای سرسبز شما را میبلعد و نیرو و قدرت شما را میگیرد.ای«ابا وذحه»(ای حجّاج)!بر فشارت بیفزا!(و از این مردم ناسپاس انتقام بگیر).
انتقام الهی!
در آخرین بخش این خطبه،امام علیه السّلام با صراحت بیشتری از آینده تاریک مردم سست و بیوفای«کوفه»خبر میدهد و میفرماید:«آگاه باشید!به خدا سوگند!جوانکی از طایفه«بنی ثقیف»که متکبّر و هوس باز است بر شما مسلّط میشود،اموال و کشتزارهای سر سبز شما را میخورد و قوّت و قدرت شما را میگیرد» (أما و اللّه،لیسلّطنّ علیکم غلام ثقیف الذّیّال (1)
یا قبای آنها بر زمین کشیده می شد عرب، «دیال» می گفت و از آن جا که این کار، کار افراد
متکبر بود واژه «ذیال » به افراد متکبر و خودخواه اطلاق می شود.
المیّال (2)یأکل خضرتکم،و یذیب شحمتکم) .سپس میافزاید:«ای أبا وذحة!بر فشارت بیفزا!»(و از این مردم ناسپاس و سرکش انتقام بگیر!) (إیه أبا وذحة!) (1)
می چسبد و همچنین به معنی سوسک آمده است ولی در بعضی کلمات «ابن ابی الحدید» آمده
که معنی دوم در هیچ یک از لغات عرب دیده نشده، در حالی که مراجعه به متون لغت نشان
می دهد که بسیاری از ارباب لغت این معنی را جزء معانی «وحه » ذکر کرده اند.
.همه مفسّران«نهج البلاغه»گفتهاند:«منظور از«غلام ثقیف»،«حجّاج بن یوسف ثقفی»است که از قبیله«بنی ثقیف»بود و در دوران حکومت «عبد الملک مروان»،به عنوان والی«کوفه»انتخاب شد،مردی بسیار سنگدل،خونخوار،پست و آلوده بود و«عبد الملک»مخصوصا او را برای انتقام گرفتن از مردم«کوفه»و خاموش کردن شعلههای قیام بر ضد«بنی امیه»انتخاب کرده بود و همانگونه که امام علیه السّلام در این سخنش پیش بینی فرموده،او بر هیچ کس و هیچ چیز رحم نکرد،اموال مردم را غارت مینمود و از خونریزی ابا نداشت و چنان مردم در زمان او تحت فشار واقع شدند که به گفته امام علیه السّلام از آنها تنها استخوان و پوستی باقی ماند.
توجه داشته باشید«خضرة»گر چه به معنی محصول باغها و زمینهای کشاورزی است ولی در این جا اشاره به تمام اموال است که«حجاج»به غارت میبرد و تعبیر «و یذیب شحمتکم» (چربی بدن شما را آب میکند)کنایه از فشار زیادی است که بر مردم وارد کرد،و چنان ضعیف شدند که گویی تنها استخوان و پوستی از آنها باقی ماند.
و این است عاقبت کسانی که رهبر آگاه و بیدار و دلسوز و مهربان و عادلی همچون علی علیه السّلام داشته باشند و در برابر او نافرمانی کنند.
1) 1. «وذحه» همان گونه که در متن خواهد آمد به معنی پشکل یا پول گوسفند است که به پشم او
تعبیر به«ایه»(با کسره و تنوین)به گفته بسیاری از ارباب لغت،هنگامی گفته میشود که بخواهند،دیگری را تشویق به ادامه سخن یا کاری کنند و «ایها»(با تنوین فتح)در جایی گفته میشود که بخواهند کسی را دعوت به سکوت یا خودداری از کاری کنند.
با توجه به این که در نسخههای نهج البلاغه«ایه»با تنوین مکسور ذکر شده، مفهومش این است که ای«حجّاج»!فشارت را بر مردم ناصالح و ضعیف الایمان و حقنشناس که در برابر پیشوای عادل خود سرکشی و طغیان کردند، بیشتر کن!و به تعبیر دیگر این سخن کنایه از این است که آنها استحقاق این عذاب الهی را دارند و هرگز مفهومش این نیست که امام علیه السّلام به چیزی از ظلمهای«حجّاج»راضی بود.این سخن مانند آن است که به کسی میگوییم:
این دارو گر چه تلخ است اما درمان درد توست و او گوش نمیدهد،هنگامی که درد شدید میشود و ناله و فریاد میکند میگوییم:بیشتر ناله کن!این نتیجه کار توست،بدیهی است مفهوم این سخن آن نیست که ما راضی به درد و ناله او هستیم بلکه اشاره به این است که این نتیجه نافرمانی او در برابر طبیبان و ناصحان است.
این شبیه سخنی است که از خود امام علیه السّلام در خطبه 28 نقل شده که میفرماید:«ألا و إنّه من لا ینفعه الحقّ یضرّه الباطل،و من لا یستقیم به الهدی،یجرّ به الضّلال إلی الرّدی؛آگاه باشید!آنها که از حق سود نگیرند زیان باطل دامنشان را خواهد گرفت و آن کس که(انوار)هدایت او را به راه راست نبرد(ظلمت)گمراهی او را به وادی هلاکت میکشاند».
و امّا«وذحه»به گفته بسیاری از ارباب لغت(مانند«لسان العرب»و «مجمع البحرین»و«اقرب الموارد»)به معنی«سوسک»میباشد و بعضی مانند صاحب«قاموس»و«خلیل بن احمد»در کتاب«العین»آن
را به معنی پشکل یا پشکل و بول حیوان گرفتهاند که به پشمهای گوسفند میچسبد.
در مورد انتخاب کنیه«ابا وذحه»برای حجّاج داستانهای مختلفی در تواریخ و شروح«نهج البلاغه»آمده است که از همه مناسبتر این است:
«روزی حجّاج«وذحه»یا«خنفساء»یعنی سوسکی را نزد محل نماز خود دید و آن را از خود دور کرد،سوسک بار دیگر به طرف او آمد باز آن را دور ساخت، دفعه سوّمی که به سوی او آمد با دست خود آن را گرفت و فشار داد،سوسک،او را گزید و به خاطر حساسیّتی که«حجّاج»نسبت به آن داشت دست او ورم کرد و سرانجام همین ورم باعث مرگ او شد»گویی خداوند،میخواهد قدرت خویش را به چنین مرد سفّاک بیباکی نشان دهد که او را به وسیله یکی از پستترین مخلوقاتش نابود کرد آن گونه که«نمرود»را که یکی از سرکشان معروف تاریخ است بوسیله«پشه»ای که در بینی او داخل شد هلاک نمود.
بعضی نیز گفتهاند:«حجّاج»از«سوسک»بسیار تنفّر داشت هنگامی که چشمش به سوسک میافتاد به خادمانش میگفت:آن را از من دور کنید این از آثار نکبتبار شیطان است و به همین جهت مردم او را«ابا وذحه»نامیدند.
از بعضی داستانهای دیگری نیز در این زمینه نقل شده که ذکر آنها مناسب به نظر نمیرسد و اجمال آن این است که او گرفتار یک نوع بیماری جنسی بود و با سوسک خود را تسکین میداد.
جالب این است که«ابن ابی الحدید»بعد از ذکر این داستانها میگوید:«به گمان من امام علیه السّلام از انتخاب این تعبیر برای«حجّاج»نظر دیگری داشته و آن این که:عادت عرب بر این بوده،که وقتی میخواستند به کسی
احترام کنند او را با کنیههایی ذکر میکردند که دلیل بر عظمت است و هنگامی که میخواستند کسی را تحقیر نمایند او را با کنیههایی یاد میکردند که دلیل بر حقارت است مانند کنیه«ابو الذّبّان»(صاحب مگسها)که برای«عبد الملک مروان» انتخاب شده زیرا دهانش بسیار بدبو بود که مگسها دور او جمع میشدند(و یا به گفته بعضی حتی مگسها هم از او فرار میکردند)و یا کنیه«ابو زنّه»(صاحب میمون)که برای«یزید بن معاویه»انتخاب شده و همچنین انتخاب کنیه«ابو وذحه»برای حجّاج،زیرا او به قدری آلوده به گناهان بود که به گوسفند کثیفی شبیه بود که پشکلها به دنباله او چسبیده است» (1).
«شریف رضی»،در پایان این خطبه میگوید:«الوذحة،الخنفساء و هذا القول یؤمی به إلی الحجّاج و له مع الوذحة حدیث لیس هذا موضع ذکره؛«وذحه»به معنی سوسک آمده است و این تعبیر(امام)اشاره به حجّاج است و او با سوسک داستانی دارد که این جا جای ذکر آن نیست».
حجّاج کیست؟
«حجّاج»یکی از سنگدلترین و سفاکترین مردان تاریخ جهان است، درباره جنایات او داستانهایی نوشتهاند که هر خوانندهای را در وحشت فرو میبرد.
1) 1. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، جلد ۷، صفحه ۲۷۹
او فرماندار«عبد الملک»در«کوفه»بود و«عبد الملک»پنجمین نفر،از خلفای«بنی امیه»بود.در حالات«حجّاج»نوشتهاند:او بسیار زشت و کریه منظر بود،و علاوه بر کوتاهی قد و لاغری و کج بودن پاها و ضعیف بودن چشمها و آبله گون بودن از جهات دیگری نیز ناقص الخلقه بود،و شاید یکی از انگیزههای،سفّاکی و بیرحمی او همان عقده حقارتی بود که از این صفات برای او حاصل شده بود،تا آن جا که به گفته مورّخ معروف«مسعودی»در«مروج الذهب»،حجّاج خودش اعتراف میکرد:
بیشترین لذّت او در خونریزی و انجام کارهایی است که دیگران انجام نمیدهند (1).
او دو سال از طرف«عبد الملک»به امیری«حجاز»(مکه و مدینه) منصوب شد،و در این مدت فجایع عظیمی به بار آورد از جمله ویران کردن خانه کعبه بود،و دیگر این که بر گردن گروهی از صحابه معروف پیامبر صلّی اللّه علیه و آله مانند «جابر بن عبد اللّه انصاری»،«انس بن مالک»و«سهل ساعدی»و جمعی دیگر،داغ نهاد،به این بهانه که آنها در قتل«عثمان»شرکت داشتند،سپس «عبد الملک»او را به سوی عراق فرستاد و حکومت«بصره»و«کوفه»را به او سپرد.«مسعودی»مینویسد:حجاج بیست سال فرمانروایی کرد.تعداد کسانی که در این مدت،با شمشیر وی یا زیر شکنجه جان دادند صد و بیست هزار نفر بود،و اینان غیر از کسانی هستند که در جنگها به دست او یا سربازانش کشته شدند.
هنگام مرگ در زندان مشهور او،پنجاه هزار مرد و سی هزار زن بودند که شانزده هزار نفر آنها کاملا برهنه و عریان بودند.
1) ۱. مروج الذهب، جلد ۳، صفحه ۱۲۵
او زنان و مردان را یکجا زندانی میکرد و زندانهای وی بدون سقف بود،از این رو زندانیان از گرمای تابستان و سرمای زمستان،سخت در عذاب بودند. به گفته«ابن جوزی»،اگر کسی از زندانیان به خاطر شدت گرمای آفتاب،به سایه دیوار پناه میبرد،نگهبانان او را با سنگ میراندند؛غذای آنان نان جو مخلوط با نمک و مقداری خاکستر بود،و کسانی که مدتی در آن جا زندانی بودند،چهرههایشان تغییر مییافت و سیاه میشدند به گونهای که هنگامی که مادری به سراغ فرزندش رفته بود او را نشناخت.
شاید گویاترین سخن درباره«حجّاج»همان است که از«شعبی»نقل شده که میگوید:«لو اخرجت کلّ امّة خبیثها و فاسقها و اخرجنا الحجّاج بمقابلتهم لغلبناهم؛اگر هر امّتی خبیثترین و فاسقترین فرد خود را مطرح کند و ما حجاج را در مقابل آنها بیاوریم بر آنان غلبه خواهیم کرد».
مرگ حجاج هم به صورت بسیار عبرتانگیزی واقع شد،گرفتار بیماری شدید درونی شد که از شدت آن فریاد میکشید سرمای سختی بر بدن او چیره شده بود،به طوری که ظرفهای مملوّ از آتش را در مقابل او میگذاشتند و خود را به قدری به آنها نزدیک میکرد که پوست بدنش میسوخت ولی باز هم از شدت سرما میلرزید.
آری!او به آتش این جهان،قبل از آتش آخرت،گرفتار شد.
او در سال 95 هجری در سن 54 سالگی از دنیا رفت و راهی جهنم شد (1)
البحار»، و سیره پیشوایان، صفحه ۲۴۴ به بعد و شرح نهج البلاغه مرحوم «شوشتری»، جلد ۶
صفحه ۱۲ به بعد.
.1) 1. مروج الذهبه مسعودی»، جلد ۳، صفحه ۱۶۶ و تاریخ «این جوزی» بنا به نقل «سفینة
و من کلام له علیه السّلام یوبّخ البخلاء بالمال و النفس
1
از سخنان امام علیه السّلام است که در آن بخیلان را سرزنش میکند.
خطبه ۱۱۷(1)
در «مصادر نهج البلاغه» مصدر دیگری برای این خطید، غیر از نهج البلاغه نقل نشده، تنها به
کلامی از «ابن ابی الحدید» اشاره می کند که در آخر این خطبه، آمده و می گوید : در بعضی از
روایات به جای «اوصل إخوانکم» «اصل إخواتکم» آمده است و از این تعبیر، اجمالا استفاده
می شود که احتمالا مدرک دیگری برای این خطبه نزد «این ابن الحدید» وجود داشته است.
ومن کلام له علیه السلام
یونیخ البخلاء بالمال والنفس
از سخنان امام (علیه السلام) است که در آن بخیلان را سرزنش می کند.
خطبه در یک نگاه
این خطبه کوتاه،ظاهرا بخشی از خطبه مفصّل و طولانیتری بوده است که مرحوم«سیّد رضی»آن را جدا کرده،به همین دلیل نه شأن ورود آن روشن است و نه پیوندهایی که با بخشهای نخستین و آخرین خطبه داشته است،در عین حال مفاهیمی تکان دهنده و عبرتآموز دارد.
از بعضی از منابع (2)،چنین استفاده میشود که امام علیه السّلام این جملهها را در ضمن خطبهای در پایان جنگ«صفّین»بیان فرموده و تناسب قابل ملاحظهای هم با چنین حال و هوایی دارد.
به هر حال امام علیه السّلام در این خطبه،مخاطبین خود را که در بذل مال و جان در راه خدا کوتاهی میکردند شدیدا سرزنش میکند و به آنها میفرماید:به تاریخ گذشتگان بنگرید و از زندگی آنها عبرت بگیرید که چگونه همه چیز را گذاشتند و گذشتند.
فلا أموال بذلتموها للّذی رزقها،و لا أنفس خاطرتم بها للّذی خلقها تکرمون باللّه علی عباده،و لا تکرمون اللّه فی عباده!فاعتبروا بنزولکم منازل من کان قبلکم،و انقطاعکم عن أوصل إخوانکم!
نه اموال خود را در راه آن کس که به شما داده،بذل کردید،و نه جانها را در راه کسی که آنها را آفریده به خطر افکندید،انتظار دارید،مردم به خاطر خدا شما را گرامی دارند،در حالی که خودتان خدا را در مورد بندگانش گرامی نمیدارید(و به آنها کمک نمیکنید)از قرار گرفتن در منازل پیشینیان عبرت گیرید(زیرا همین حکم درباره شما نیز خواهد شد)و نیز از جدا شدن از نزدیکترین برادرانتان پند بیاموزید(چرا که با چشم خود دیدید گروهی از این عزیزان پیش از شما رفتند،شما هم به دنبال آنها خواهید رفت).
بیندیشید و عبرت بگیرید!
در نخستین جملههای این خطبه امام علیه السّلام گروهی از یاران خود را مخاطب ساخته و با لحنی عتابآمیز و سرزنش خیز،میفرماید:«نه اموال خود را در راه آن کس که به شما داده،بذل کردید و نه جانها را در راه کسی که آنها را آفریده، به خطر افکندید» (فلا أموال بذلتموها للّذی رزقها،و لا أنفس خاطرتم بها للّذی خلقها) .
در حقیقت مالک اصلی این اموال خداست و آفریننده جانها اوست،چند روزی هر دو را به عنوان امانت به شما سپردهاند،ولی شما چنان سخت به
آن چسبیدهاید که گویی خالق و مالک اصلی،شما هستید و این دلیل بر نهایت بیخبری از واقعیتهاست.
تعبیرات فوق،تناسب زیادی با ایراد این سخنان بعد از جنگ«صفّین»دارد که گروهی از مردم تحت ولایت،آن حضرت،نه حاضر بودند جان خود را برای دفاع از حق به خطر بیفکنند و نه چیزی از اموال خود برای تجهیز لشکر اسلام میپرداختند.
و در ادامه این سخن میافزاید:«انتظار دارید مردم به خاطر خدا،شما را گرامی دارند،در حالی که خودتان،خدا را در مورد بندگانش،گرامی نمیدارید!» (و به آنها کمک مالی و جانی نمیکنید) (تکرمون (1)
می باشد، و در این جا به معنی انتظار گرامی داشتن است.
باللّه علی عباده،و لا تکرمون اللّه فی عباده) .این دوگانگی در قضاوت،راستی عجیب است که انسان انتظار داشته باشد مردم او را گرامی دارند،چون بندهای از بندگان خداست،ولی خودش هیچ یک از بندگان خدا را گرامی ندارد،و برای کوتاه کردن دست ظالمان از گریبان مظلومان نه صرف هزینهای کند و نه جان خود را به مخاطره افکند.
در آخرین جمله،به آنها هشدار میدهد،میفرماید:«از قرار گرفتن در منازل پیشینیان،عبرت گیرید(زیرا همین حکم درباره شما نیز خواهد شد،آنها رفتند،شما هم میروید و دیگران در خانهها و قصرهای شما جایگزین میشوند)و نیز از جدا شدن از نزدیکترین برادانتان،پند بیاموزید»(چرا که با چشم خود دیدید گروهی از این عزیزان پیش از شما رفتند شما هم به دنبال آنها خواهید رفت) (فاعتبروا بنزولکم منازل من کان قبلکم،و انقطاعکم عن أوصل إخوانکم) .
1) ۱. «تکرمون» صورت فعل معلوم ثلاثی مجرد، ذکر شده است که به معنی گرامی داشتن
این خود دلیل دیگری است بر این که،اموال و جانها همه عاریتی است آفریدگار همه آنها خداست و هر چند روزی اموال و مساکن و قدرتها و منصبها را به دست گروهی میسپارد و تاریخ گواه زنده این امر است.
نه ما نخستین کسانی هستیم،که بر صفحه این جهان گام نهادهایم و نه آخرین کسان هستیم،حلقه کوچکی هستیم،از این زنجیر طولانی،که از آغاز خلقت تا پایان جهان کشیده شده است،زهی بیخبری و غفلت که حلقههای قبل و بعد را نبینیم!و جایگاه خود را در این جهان،تشخیص ندهیم و این دنیا را برای خود جاودانی پنداریم.
کوتاه سخن این که:امام علیه السّلام در این سخن کوتاه،گفتنیها را گفته و خفتگان را بیدار و مستان مال و مقام و جاه و جلال هوشیار ساخته است.
و من کلام له علیه السّلام
فی الصالحین من أصحابه
1
از سخنان امام علیه السّلام است که درباره یاران صالح خود میگوید:
خطبه 118 (1)
از کسانی که این خطبه را در کتب خود نقل آورده اند «طبری» مورخ معروف در کتاب «تاریخ
الامم و الملوک» و «این قتیبه دینوری» در کتاب «الامامة والسیاسة» می باشد «ابن ابی الحدید» در
شرح این خطبه می گوید: «این سخن را علی (علیه السلام) در پایان جنگ «جمل» فرموده و
مدائی» و «واقدی» آن را در کتاب خود آورده اند. (مصادر نهج البلاغه، جلد ۲، صفحه ۲۶۱).
ومن کلام له علیه السلام
فی الصالحین من أصحابه
از سخنان امام (علیه السلام) است که درباره باران صالح خود می گوید :
خطبه در یک نگاه
همان گونه در سند این خطبه ذکر شده،بعضی از شارحان نهج البلاغه گفتهاند که امام علیه السّلام این سخن را بعد از پایان جنگ جمل فرمود در این میدان یاران امام یکدست و یکپارچه مطیع فرمان امام بودند و پیروزی چشمگیری به سرعت نصیبشان شد و با شجاعت و فداکاری و همدلی و وحدت صفوف دشمن را در هم شکستند و آتش فتنه را خاموش ساختند.
امام علیه السّلام در این عبارات کوتاه با تعبیرات رسا از آنها قدردانی کرده و آنها را ستایش میکند و در ضمن به ادامه این خط در آینده توصیه مینماید و در پایان آن به مقام ولایت خویش اشارهای کوتاه و گویایی دارد.
1) ۱. سند خطبه :
أنتم الأنصار علی الحقّ،و الإخوان فی الدّین،و الجنن یوم البأس، و البطانة دون النّاس.بکم أضرب المدبر،و أرجو طاعة المقبل.فأعینونی بمناصحة خلیّة من الغشّ،سلیمة من الرّیب؛فو اللّه إنّی لأولی النّاس بالنّاس!
شما یاوران حق،برادران دینی،سپرهای روز جنگ،و رازداران در برابر مردم،هستید،با کمک شما کسانی را که به حق پشت میکنند میزنم،و با یاری شما به اطاعت روی آورندگان به حق،امیدوارم،حال که چنین است،مرا با خیرخواهی خالی از هر گونه خیانت و سالم از هر گونه شک و تردید،یاری کنید، به خدا سوگند!من نسبت به مردم از خودشان سزاوارترم!(چرا که آگاهتر و دلسوزترم).
یاران وفادار
در بسیاری از خطبههای«نهج البلاغه»نکوهش شدیدی نسبت به گروهی از یاران امام مخصوصا بعد از جنگ«صفین»و سستیها و پراکندگیها و بیوفاییهایی که در آن میدان نشان دادند،دیده میشود.
ولی،در این خطبه،که بعد از جنگ«جمل»ایراد شده،امام علیه السّلام مدح و ستایش بلیغی از یاران شایسته خود دارد،و این به خوبی نشان میدهد که امام علیه السّلام همواره نیکان را تشویق و ترغیب میکرد،و بدان را سرزنش،
تا گروه اوّل نسبت به کار خود،دلگرمتر شوند و گروه دوّم،به اصلاح خویش پردازند.
امام علیه السّلام در این سخن،یاران صالح خود را نخست با چهار جمله،مخاطب ساخته میفرماید:«شما یاوران حق،و برادران دینی،و سپرهای روز جنگ،و رازداران در برابر مردم هستید» (أنتم الأنصار علی الحقّ،و الإخوان فی الدّین،و الجنن (1)یوم البأس،و البطانة (2)دون النّاس) .
شما برادر دینی من هستید و در عمل نشان دادید که در یاری حق کوتاهی نمیکنید،در برابر دشمنان همچون سپری محکم و قوی میایستید،و در حفظ اسرار و مشورتها،در زمینه جنگ و صلح،افرادی مطمئن میباشید.
آن گاه میافزاید:«با کمک شما کسانی را که به حق پشت میکنند،میکوبم و با یاری شما به اطاعت روی آورندگان به حق،امیدوارم» (بکم أضرب المدبر، و أرجو طاعة المقبل) ،اشاره به این که:مردم دو گروهند:گروهی به حق پشت کردهاند و به دشمنی با آن برخاستهاند،و چارهای جز مبارزه با آنها نیست،شما یاوران من در این مبارزه سرنوشتساز هستید.
گروه دیگری به حق روی میآورند،امّا آگاهی و اطاعت کافی ندارند من با کمک شما،آنها را تربیت میکنم،تا مطیع فرمانهای الهی شوند،خلاصه این که:
هم در مبارزه با دشمن و هم در کارهای فرهنگی با دوست،شما یاران با وفای من هستید سپس،امام علیه السّلام این گروه از یاران با وفایش را با دو جمله پر معنی نصیحت میکند،و میفرماید:«حال که چنین است،مرا با خیرخواهی خالی از هر گونه خیانت،و سالم از هر گونه شک و تردید،یاری کنید» (فأعینونی بمناصحة خلیّة من الغشّ،سلیمة من الرّیب) .
این سخن،اشاره به نکته مهمی دارد و آن این که اطرافیان و مشاوران امرا و حاکمان،در بسیاری از موارد منافع خویش،یا قوم و جمعیّت مورد علاقه خود را در نظر میگیرند و آن را در لباس خیرخواهی،به حاکمان ارائه میدهند و گاه پیشنهادهایی را مطرح میکنند که خودشان آن را درست باور نکردهاند،و همین امر سبب شکست برنامهها میشود،امام علیه السّلام در این جملهها تأکید میکند که نصایح و پیشنهادها و طرحهای خود را از این امور،پیراسته کنید و جز خیر و صلاح آیین حق و بندگان خدا را در نظر نگیرید.
و سرانجام با این جمله،سخن خود را به پایان میبرد،میفرماید:«به خدا سوگند!من نسبت به مردم،از خودشان سزاوارترم!(چرا که آگاهتر و دلسوزترم)» (فو اللّه إنّی لأولی النّاس بالنّاس) .
این جمله،ممکن است دلیلی بر جملههای سابق باشد یعنی اگر من از شما انتظار هر گونه یاری و کمک دارم به خاطر آن است که به فرمان خدا به عنوان ولیّ مردم برگزیده شدهام حتّی به آنها از خودشان سزاوارترم،و شما نیز باید خشنود و راضی باشید که در اطاعت و خدمت چنین پیشوایی گام برمیدارید.
اینها در خور ستایشند!
امام علیه السّلام در این سخن مدح و ثنای بلیغی درباره یارانش بعد از جنگ «جمل»نموده است که با اتّحاد صفوف و ایمان و استقامت،دشمن را در مدت کوتاهی درهم شکستند و آتش فتنه را در آن منطقه حساس اسلامی(بصره) خاموش ساختند.
ولی در خطبههای متعدّدی گروه دیگری از یارانش را زیر ضربات سرزنش و ملامت قرار میدهد و این بعد از جنگ«صفّین»بود که اختلاف کلمه،و نافرمانی و ضعف و سستی در عقیده و اراده،سبب شکست گردید،آن هم در آخرین لحظاتی که نزدیک بود پیروزی به ثمر رسد.
آن تشویق و این سرزنش نشان میدهد که همه اینها روی حساب بوده است،نه تناقضی در میان بوده و نه سخنی بر خلاف حکمت و مصلحت گفته شده است،امّا آنها که از شأن ورود این سخنان آگاه نیستند ممکن است گرفتار اشتباه شوند.
نکته دیگر این که:در این سخن کوتاه،امام علیه السّلام وظیفه مردم را در مقابل حکومت،مشخص ساخته است.از یکسو باید برای جذب مشتاقان و طرد کینهتوزان به امام و رهبر،کمک کنند و از سوی دیگر همه کارهای سیاسی و اجتماعی و نظامی را مورد دقّت قرار دهند و هر پیشنهاد مفید و انتقاد سازندهای دارند بیان کنند.
و در آخرین جمله این خطبه به نکته مهمی اشاره میکند و آن مسأله ولایت الهیه است.
همان چیزی که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در خطبه«غدیر»بیان فرمود گفت:
«الست أولی بکم من أنفسکم؟؛آیا من نسبت به شما از خودتان سزاوارتر نیستم؟»مردم گفتند:آری تو سزاوارتری! سپس فرمود:«من کنت مولاه فهذا علیّ مولاه؛هر کس من مولای اویم، علی مولای اوست»و به این وسیله بهانه تمام بهانهجویان را قطع فرمود،تا هیچ کس نگوید که مولا در این جا به معنای دوست است.
جالب این که:«علامه امینی»-رضوان اللّه علیه-جمله الست أولی بکم من أنفسکم را از 64(شصت و چهار)محدّث و مورخ اسلامی نقل کرده است، که نشان میدهد این جمله قولی است که جملگی برآنانند (1).
امام علیه السّلام نیز در خطبه بالا همین نکته را یادآوری کرده و قسم یاد میکند (و اللّه إنّی لأولی النّاس بالنّاس).
روشن است که منظور از این جمله،این است که فرمان امام معصوم،همانند فرمان خدا بر همه خواستههای مردم مقدّم است،هر چند فرمان او جز در طریق مصالح جامعه نیست.
1) 1. الغدیر، جلد 1، صفحه ۳۷۱
و من کلام له علیه السّلام
و قد جمع الناس و حضهم علی الجهاد فسکتوا ملیّا
1
امام علیه السّلام علیه السّلام در حالی این خطبه را ایراد کرد،که مردم را گرد آورده بود و به جهاد تشویق میکرد،و آنها در پاسخ امام علیه السّلام مدتی سکوت کردند.
همان گونه که در شرح سند خطبه اشاره شده است،امام علیه السّلام این خطبه را در جریان یکی از حملات و غارتگریهای لشکر معاویه در اطراف عراق،بیان فرموده است.
خطبه 119 (1)
در مورد این خطبه استناد دیگری نقل شده، جز این که «ابن اثیر » در «نهایه» پاره ای از لغات
این خطبه را تفسیر کرده و به بعضی از جمله های آن اشاره نموده است.
ابن ابی الحدید» در شرح این خطبه می گوید : این سخن را آمام أمیر المؤمنین (علیه السلام) بعد
از «جنگ صفین» و «نهروان» به هنگامی که قسمتی از کشور اسلامی توسط شامیان غارت شده
بود ایراد فرمود. (این تعبیر نشان می دهد که «ابن ابی الحدید » دسترسی به منبع دیگری غیر از
آنچه سید رضی بیان فرموده است داشته ). (مصادر نهج البلاغه، جلد ۲، صفحه ۲۶۳)
امام علیه السّلام در این خطبه از بی تفاوتی و سکوت مردم نسبت به این حوادث ایذایی که روحیه مردم و سربازان را تضعیف میکرد،به شدت انتقاد میکند و هنگامی که بعضی گفتند:«اگر شما حرکت کنید،ما نیز با شما حرکت خواهیم کرد!»،امام علیه السّلام آنها را مورد سرزنش بیشتری قرار داد و بر آن بی خبران،فریاد زد که وظیفه امام و پیشوای یک جمعیّت این نیست که برای دفع هر شورش و غارتی،شخصا به تعقیب دشمن پردازد و مرکز حکومت اسلامی را رها سازد و وظایف مختلف خویش را تعطیل کند؛امام علیه السّلام باید چنین کاری را در حوادث بسیار مهم،انجام دهد و حوادث کوچکتر را،فرماندهان جزء با گروهی از مردم دنبال کنند.
این یکی از اصول مسلّم مدیریت و فرماندهی است که متأسفانه،مردم «کوفه»یا نمیدانستند و یا نمیخواستند بدانند!.
1) ١. سند خطبه :
فقال علیه السّلام:ما بالکم أمخرسون أنتم؟ فقال قوم منهم:یا أمیر المؤمنین،إن سرت سرنا معک.
فقال علیه السّلام:ما بالکم!لاسدّدتم لرشد!و لا هدیتم لقصد!أفی مثل هذا ینبغی لی أن أخرج؟و إنّما یخرج فی مثل هذا رجل ممّن أرضاه من شجعانکم و ذوی بأسکم،و لا ینبغی لی أن أدع الجند و المصر و بیت المال و جبایة الأرض،و القضاء بین المسلمین،و النّظر فی حقوق المطالبین،ثمّ أخرج فی کتیبة أتبع أخری،أتقلقل تقلقل القدح فی الجفیر الفارغ،و إنّما أنا قطب الرّحا،تدور علیّ و أنا بمکانی،فإذا فارقته استحار مدارها،و اضطرب ثفالها.هذا لعمر اللّه الرّأی السّوء.
(امام علیه السّلام یاران خود را تشویق به جهاد و مقابله با غارتگران شام کرد،ولی آنها ساکت ماندند)فرمود:شما را چه میشود؟مگر لال شدهاید؟!(چرا جواب نمیدهید؟!) گروهی عرض کردند:ای امیر مؤمنان!اگر تو حرکت کنی،ما هم در رکابت خواهیم بود!(امام علیه السّلام از این سخن برآشفت و)فرمود:شما را چه میشود؟ هرگز به راه راست موفق نشوید،و هیچگاه به مقصد نرسید!آیا در چنین شرایطی سزاوار است من شخصا(برای مقابله با گروهی از اشرار و غارتگران شام) حرکت کنم؟!(نه)در این موقع میبایست مردی از شما که من از شجاعت و دلاوریش راضی باشم،(به سوی دشمن)حرکت کند،و شایسته نیست که لشکر و شهر و بیت المال و جمعآوری خراج و مالیات و قضاوت میان مسلمین و
نظارت بر حقوق مطالبه کنندگان را،رها سازم و با جمعی از لشکر،به دنبال جمع دیگری خارج شوم،و همچون تیری که در یک جعبه خالی قرار دارد از این طرف به آن طرف بیفتم.
من همچون قطب و محور سنگ آسیا هستم،که باید در محل خود بمانم (و امور کشور اسلام به وسیله من گردش کند)هر گاه من،(در این شرایط) از مرکز خود دور شوم،مدار همه چیز به هم میریزد و نتیجهها دگرگون میشود.
به خدا سوگند!پیشنهاد شما،پیشنهاد بد و نادرستی است(که برای خاموش کردن آتش هر فتنه کوچک یا بزرگی من مستقیما وارد عمل شوم و مرکز حکومت را خالی کنم).
بهانهجویان سست و نادان!
هنگامی که به امام علیه السّلام خبر رسید جمعی از غارتگران لشکر معاویه،به بعضی از مناطق مرزی هجوم آوردهاند،مردم را جمع کرد و به آنها دستور حرکت و جهاد داد.امّا همان گونه که در بالا آمد،جمعیّت سکوت کردند و به ندای او لبیّک نگفتند؛امام علیه السّلام سخت ناراحت شد و فرمود:«شما را چه میشود؟مگر لال شدهاید؟(چرا جواب نمیگویید؟)،گروهی عرض کردند:ای امیر مؤمنان! اگر تو حرکت کنی ما هم در رکابت خواهیم بود» (فقال علیه السّلام:ما بالکم أمخرسون أنتم؟فقال قوم منهم:یا أمیر المؤمنین!إن سرت،سرنا معک) .
امام علیه السّلام از این بهانهجویی سخت برآشفت و:«فرمود:شما را چه میشود؟ هرگز به راه راست موفق نشوید،و هیچگاه،به مقصد نرسید (1)
خبر می دهد، و می گوید با راهی که در پیش گرفته اند، هرگز توفیقی در زندگی نخواهند
یافت. و یا این که جمله انشایی است و نوعی تفرین درباره آنهاست در میان شارحان نهج
البلاغه گفتگو ست ولی معنی دوم مناسب تر به نظر می رسد.
،آیا در چنین شرایطی سزاوار است من شخصا(برای مقابله با گروهی از اشرار و غارتگران شام) حرکت کنم؟(نه!)در این موقع میبایست مردی از شما که من از شجاعت و دلاوریش راضی باشم(به سوی دشمن)حرکت کند» (فقال علیه السّلام:ما بالکم!لا سدّدتم (2)محکمی است «تسدید» به معنی محکم کردن و استوار نمودن آمده است.
لرشد!و لا هدیتم لقصد!أ فی مثل هذا ینبغی لی أن أخرج؟ و إنّما یخرج فی مثل هذا رجل ممّن أرضاه من شجعانکم و ذوی بأسکم) .در هیچ جای دنیا،و در هیچ عصر و زمانی چنین نبوده که رهبر یک قوم و رییس یک کشور،در هر حادثه کوچکی و در ناآرامیهای موضعی شخصا به مقابله برخیزد.همیشه فرماندهی شجاع،با گروهی از وفاداران را برای خاموش کردن این گونه آتشها،گسیل میدارند.زیرا خالی کردن مرکز حکومت،ممکن است عوارض بسیار نامطلوبی داشته باشد.
به همین دلیل امام علیه السّلام در ادامه این سخن،میفرماید:«برای من سزاوار نیست که لشکر و شهر و بیتالمال و جمع آوری خراج و مالیات،و قضاوت میان مسلمانان و نظارت بر حقوق مطالبهکنندگان را رها سازم،و با جمعی از لشکر،به دنبال جمع دیگری خارج شوم،و همچون تیری که در یک جعبه خالی قرار دارد،از این طرف،به آن طرف بیفتم» (و لا ینبغی لی أن
أدع الجند و المصر و بیت المال و جبایة الأرض،و القضاء بین المسلمین،و النّظر فی حقوق المطالبین،ثمّ أخرج فی کتیبة (1)
تا هزار نفر بوده باشد.
أتبع أخری،أتقلقل تقلقل (2)القدح (3)آن که تراشیده شود و پیکان به آن متصل کنند. «قدح » نامیده می شود.
فی الجفیر (4)فارسی به آن «ترکش» یا «تیردان » می گفتند.
الفارغ (5)) .امام علیه السّلام در این گفتار کوتاه،به شش بخش از وظایف مهم رییس حکومت اشاره کرده که اگر مرکز حکومتش را رها کند،همه آنها با نابسامانی رو به رو میشود:نظارت بر امور لشکر،پاسداری مرکز حکومت،حفظ بیت المال،جمع آوری خراج،داوری میان مسلمین و دفاع از حقوق مردم.
بدیهی است تنها در مواردی که حادثه به قدری بزرگ است که بدون خروج رییس حکومت نمیتوان با آن مقابله کرد،جایز است از این مسائل مهم به طور موقت،صرف نظر کند و به مقابله با دشمن برخیزد.
سیره پیامبر گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله نیز نشان میدهد که آن حضرت فقط در «غزوات»مهم و سرنوشتساز،شخصا فرماندهی لشکر را بر عهد میگرفت،و در جنگهای کوچکتر،فرماندهای تعیین میفرمود و پرچم به دست او میداد و سفارشهای لازم را میکرد.و اکثر جنگها،در تاریخ
1) 1. «کتیبة» به گروهی از لشکر گفته می شود که به قول بعضی از ارباب لغت، عدد آنها بین صد
2) ۲. «تقلقل»، به معنی حرکت کردن از سویی به سوی است.
3) ۳. «قدح »، به معنی چوبه تیر، یا قطعه ای از چوب آمده است و گاه گفته اند : چوبه نپر پیش از
4) ۴. «جفیر » ظرفی است که در کنار اسب می بستند و چوب های تیر را در آن می نهادند و در
5) 5. «فارغ » به معنی تهی و خالی است.
اسلام به همین صورت انجام شده که نام آن«سریه»گذارده شده است.منتها اصحاب پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله در برابر او چنان گوش به فرمان بودند که هر دستوری را بیچون و چرا،اجرا میکردند و احدی به خود اجازه نمیداد بگوید:«تا تو نیایی ما نمیرویم». درست است که با توجه به تقسیم کارهای مملکت هر یک از این امور مسئوولی دارد،ولی نظارت رهبر و رییس بر آنها در پیشرفت این کارها بسیار مؤثر است.
این منطق بسیار روشن،بلکه بدیهی است،ولی بهانهجویان سست و بیاراده، که میخواستند به هر بهانهای شده از مقابله با دشمن سرباز زنند،خروج خود را مشروط به یک شرط کاملا غیر منطقی،یا به تعبیر دیگر تعلیق بر محال میکردند.
باز امام علیه السّلام در ادامه این سخن،تشبیه جالبی میفرماید،میگوید:«من فقط همچون قطب و محور سنگ آسیاب هستم،که باید در محلّ خود بمانم(و همه این امور به وسیله من گردش کند)هر گاه من(در این شرایط)از مرکز خود دور شوم مدار همه چیز به هم میریزد و نتیجهها دگرگون میشود) (و إنّما أنا قطب الرّحا،تدور علیّ و أنا بمکانی،فإذا فارقته استحار (1)
می شود که باد آن را در مسیر خاصی به حرکت در نیاورده است گویی حیران و سرگردان باقی
مانده است.
مدارها، و اضطرب ثفالها (2)آن بریزد و پراکنده نشود.
) .در گذشته برای آرد کردن گندم و جو،از آسیابهای دستی،یا آبی و بادی استفاده میکردند؛ساختمان همه آنها ساده و روشن بود،سنگی در زیر قرار داشت که همیشه ثابت بود و سنگی در رو،که دائما به وسیله نیروی دست،یا
فشار آبی که از زیر آن عبور میکرد،یا باد،حرکت مینمود.در وسط این دو سنگ میلهای بود که سنگ بر محور آن میچرخید و اگر میله میشکست، سنگ از مسیر خود خارج میشد و به کناری میافتاد.در ضمن برای این که آردها به راحتی جمعآوری شود،پوست یا پارچه بزرگی را زیر آسیای دستی پهن میکردند،تا هنگامی که آرد از میان دو سنگ بیرون میآید،روی آن بریزد هر گاه آن قطب و محور اصلی از میان میرفت،آسیاب از حرکت میایستاد،و سنگ روی آن قطعه پوست و پارچه میافتاد و نظم آن را به هم میزد.این همان چیزی است که امام علیه السّلام در جملههای فوق با عنوان«استحار مدارها،و اضطرب ثفالها»اشاره به آن فرموده است.
اضافه بر این،چیزی که سنگ رویین را در آسیاهای آبی و بادی به حرکت در میآورد،نیز همان محور و میلهای بود که در وسط سنگ قرار داشت که از پایین به میله بزرگتری متصل بود که آب از یک طرف بر آن میریخت،و آن را به حرکت در میآورد.و به این ترتیب،میله وسط هم عامل حرکت و هم عامل نظم بود و رهبر،امام و پیشوا همین موقعیّت را دارد.
و در پایان این بخش امام علیه السّلام در یک نتیجهگیری صریح میفرماید:«بخدا سوگند!این پیشنهاد بد و نادرستی است!(که من برای خاموش کردن آتش هر فتنهای شخصا برخیزم و به این سو و آن سو روم و مرکز حکومت را خالی کنم)» (هذا لعمر اللّه الرّأی السّوء) .
به یقین چنین پیشنهادی خطاست به گواهی راه و رسمی که همه مدیران و رؤسای حکومت،در زندگی خود داشته و دارند که جز در حوادث مهم،مرکز مدیریت و حکومت خود را ترک نمیکنند.
و اللّه لو لا رجائی الشّهادة عند لقائی العدوّ-و لو قد حمّ لی لقاؤه- لقرّبت رکابی ثمّ شخصت عنکم فلا أطلبکم ما اختلف جنوب و شمال؛ طعّانین عیّابین،حیّادین روّاغین.إنّه لا غناء فی کثرة عددکم مع قلّة اجتماع قلوبکم.لقد حملتکم علی الطّریق الواضح الّتی لا یهلک علیها إلاّ هالک،من استقام فإلی الجنّة،و من زلّ فإلی النّار!
به خدا سوگند!اگر امیدم به شهادت هنگام برخورد با دشمن نبود-هر گاه چنین توفیقی نصیبم شود-مرکب خویش را آماده میکردم و از شما دور میشدم،و مادام که نسیمهای جنوب و شمال در حرکتند(هرگز)شما را طلب نمیکردم،چرا که شما بسیار طعنهزن،عیبجو،رویگردان از حق و پر مکر و حیله هستید.
کثرت جمعیّت شما با قلّت اجتماع افکارتان،سودی نمیبخشد(من وظیفه خود را درباره شما انجام دادم)شما را به راه روشنی واداشتم که جز افراد ناپاک در آن هلاک نمیشوند.آن کس که در این راه استقامت کرد،به بهشت شتافت و آن کس که پایش لغزید(و از جادّه منحرف شد)به جهنّم واصل شد!
اگر امید شهادت نداشتم...
امام علیه السّلام در این بخش که بخش نهایی خطبه است،شدیدا مردم«کوفه»را ملامت و سرزنش میکند و نقطههای ضعف آنها را بر میشمرد،و از آینده آنها اظهار یأس و نومیدی میکند،نخست چنین میفرماید:«به خدا سوگند اگر امیدم به شهادت هنگام برخورد با دشمن،نبود-هر گاه چنین توفیقی نصیب من شود-مرکب خویش را آماده میکردم،و از شما دور میشدم و مادامی که نسیمهای جنوب و شمال در حرکتند(هرگز)شما را طلب نمیکردم» (و اللّه لو لا رجائی الشّهادة عند لقائی العدوّ-و لو قد حمّ (1)
لی) مفهومش این است که اگر چنین امری برای من مقدر شده باشد با چنین توفیقی نصیب من
شود.
لی لقاؤه-لقرّبت رکابی ثمّ شخصت (2)عنکم فلا أطلبکم ما اختلف جنوب و شمال) .تعبیر به(ما اختلف جنوب و شمال)اشاره به این است که من هرگز به سراغ شما نخواهم آمد.این تعبیر شبیه چیزی است که در یکی دیگر از کلمات آن حضرت آمده است که وقتی به او پیشنهاد تبعیض در تقسیم بیت المال کردند،فرمود:«آیا به من دستور میدهید که برای پیروزی خود از جور و ستم در حق کسانی که بر آنها حکومت میکنم،استمداد جویم»«و اللّه لا اطور به ما سمر سمیر و ما امّ نجم فی السّماء نجما؛به خدا سوگند تا عمر من باقی است و ستارگان آسمان در پی یکدیگر طلوع و غروب دارند دست به چنین کاری نمیزنم» (3).
در این جا سه سؤال پیش میآید:نخست این که:چگونه حضرت میفرماید:من به خاطر امید به شهادت در میان شما ماندهام و گر نه شما را
ترک میگفتم؟در حالی که امام علیه السّلام در چند جمله قبل فرمود:من باید در میان شما بمانم تا تدبیر لشکر کنم و امنیّت منطقه را برقرار سازم،و سرپرستی بیت المال و داوری میان مسلمین و احقاق حقوق کنم.این دو،چگونه با یکدیگر سازگار است؟ دیگر این که:حضرت از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله مژده شهادت را شنیده بود، و میدانست به دست اشقی الآخرین(عبد الرحمن ابن ملجم)شهید میشود، چگونه میفرماید:من امید شهادت در میدان نبرد دارم؟ سوّم این که:امام علیه السّلام چگونه میتواند مقام امامت و پیشوایی خود را رها کند و از میان مردم برود؟ در پاسخ سؤال اوّل باید گفت:رسیدن به فیض شهادت،یکی از اهداف والای آن حضرت برای ماندن در میان آن گروه بود و مانعی ندارد که اهداف دیگری نیز داشته باشد،و چون اهداف دیگر را قبلا بیان فرموده بود،نیازی به ذکر آنها ندیده است (1)
سؤالات نشده اند تنها مرحوم «بیهقی» از علمای قرن ششم، به پاسخ سؤال سوم پرداخته و
چنین گفته است : که امام (علیه السلام) این سخن را قطع نظر از مقام امامت بیان فرموده و گر نه
مقام امامت ایجاب می کند که او در هر شرایط در میان مردم باشد و به تعبیری دیگر حضرت
می فرماید : اگر مقام امامت نبود و من از این نظر آزاد بودم شما را رها می ساختم.
.و در پاسخ سؤال دوّم میگوییم:«لقاء عدوّ»،هر چند در بدو نظر،ملاقات در میدان جنگ را تداعی میکند،ولی در عین حال،مفهوم گستردهای دارد که هر گونه برخورد با دشمن را شامل میشود،و میدانیم شهادت امام علیه السّلام نیز یکی از مصداقهای آن بود.
و در پاسخ سؤال سوّم میتوان گفت که:بیرون رفتن از میان یک گروه فاسد و غیر قابل اصلاح،مفهومش ترک وظایف امامت نیست بلکه امام
1) 1. متأسفانه، شارحان نهج البلاغه تا آن جا که ما دیده ایم وارد این بحث وجواب گویی از این
علیه السّلام میتواند به میان جمعیّت آمادهتری برود،همان گونه که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله مردم «مکه»را رها کرد و به میان مردم«مدینه»رفت. در ادامه سخن امام علیه السّلام به ذکر دلایل ناخشنودی خود از آنان پرداخته و نقاط مهم ضعف آنها را به امید آن که شاید بیدار شوند و به اصلاح خویش پردازند بیان میکند،میفرماید:«شما بسیار طعنهزن،عیبجو،رویگردان از حق،و پر مکر و حیله هستید!» (طعّانین عیّابین،حیّادین (1)
گفته می شود که بسیار از جاده حق منحرف گردد.
روّاغین (2)مکر و حیله می باشد و لذا این واژه را درباره روباه به کار می برند و می گویند : «راغ الثعلب»
) .این چهار صفت به قدری زشت و نامطلوب است که وجود یکی از آنها در انسانی،برای فاصله گرفتن از او کافی است،تا چه رسد که همه آنها در کسی باشد،یعنی تمام توجه او به عیوب و نقایص باشد،بلکه آنها را بیش از آنچه هست بزرگ کند و پیوسته تکرار نماید تا آن جا که مردم مأیوس شوند،هر کجا حق را ببیند از آن رویگردان شود و با مکر و فسون،زندگی او آمیخته گردد.یک انسان صالح چگونه میتواند در میان چنین گروهی،زندگی کند،تا چه رسد به این که امام معصوم و پیشوای خلق باشد،که جز خون جگر خوردن و رنج کشیدن،نتیجهای برای او نخواهد داشت،و به همین دلیل امام علیه السّلام آرزوی جدایی از آنها را میکند.
سپس میفرماید:اضافه بر این عیوب شخصی،یک عیب بزرگ اجتماعی دارید:«کثرت جمعیّت شما با قلت اجتماع افکارتان سودی نمیبخشد» (إنّه لا غناء فی کثرة عددکم مع قلّة اجتماع قلوبکم) .
درست است که جمعیّت شما،به ظاهر بسیار زیاد است ولی چون اتحاد و وحدت قلوب بر شما حاکم نیست،و هر یک برای خود اراده و تصمیمی دارید، کاری از شما ساخته نیست یا به تعبیری دیگر،شما جمعیّت،تنهایان، و اجتماعتان اجتماع مردگان است.
و در پایان خطبه میفرماید:من وظیفه خود را درباره شما انجام دادم:«شما را به راه روشنی واداشتم،که جز افراد ناپاک در آن هلاک نمیشوند،آن کس که در این راه استقامت کرد به بهشت شتافت،و آن کس که پایش لغزید(و از جادّه منحرف شد)به جهنم واصل شد!» (لقد حملتکم علی الطّریق الواضح الّتی لا یهلک علیها إلاّ هالک،من استقام فإلی الجنّة،و من زلّ فإلی النّار) .
امام علیه السّلام با این سخن،این حقیقت را روشن میسازد که من همه گفتنیها را گفتهام و اتمام حجت کردهام و اگر آرزو میکنم،از میان شما بروم مفهومش این نیست که در انجام وظیفه خود نسبت به شما کوتاهی کرده باشم،ولی افسوس شما افراد شایستهای نیستید که از برنامههای تربیتی یک معلّم دلسوز آسمانی بهره بگیرید.
بیداری دلها
مورخ معروف قرن سوّم«ابو اسحاق ثقفی»در کتاب«الغارات»خود در ذیل این خطبه،چنین آورده است:
هنگامی که امام علیه السّلام این سخنان را ایراد کرد،«جاریة بن قدامة سعدی» عرض کرد:«یا امیر المؤمنین لا اعدمنا اللّه نفسک و لا ارانا فراقک انا لهؤلاء القوم فسرّحنی إلیهم؛ای امیر مؤمنان خدا هرگز تو را
از ما نگیرد،و هیچگاه به فراق تو مبتلا نشویم من آماده مقابله با این گروه غارتگر هستم مرا به سوی آنان بفرست».
امام علیه السّلام از این گفته او خوشحال شد و او را ستایش بلیغی کرد. از سوی دیگر«وهب بن مسعود خثعمی»نیز از جا برخاست عرض کرد:
یا امیر المؤمنین!من هم آمادهام.
امام علیه السّلام به«جاریه»دستور داد به«بصره»برود و با دو هزار نفر از آن جا حرکت کند و به«خثعمی»نیز دستور داد با دو هزار نفر از«کوفه»حرکت کند و به آنها فرمود به سراغ«بسر بن ابی ارطاة»بروید و هر کجا او را یافتید با او مقابله کنید (1).
از این بحث تاریخی،اوّلا،استفاده میشود که سرانجام،سخنان تند و داغ امام علیه السّلام در بعضی از دلهای آماده اثر گذاشت و آماده مقابله با دشمن شدند و ثانیا معلوم میشود که این خطبه قبل از مرحوم رضی در کلام«الغارات»نیز آمده است.
1) 1. الغارات، جلد ۲، صفحه ۶۲۷.
و من کلام له علیه السّلام یذکر فضله و یعظ الناس
1
امام علیه السّلام در این گفتار،به بخشی از فضایل خود اشاره کرده،سپس به مردم اندرزهای فراوان میدهد.
خطبه 120 (1)
در کتاب «مصادر نهج البلاغه» آمده است که قسمت اول این کلام را «سلیم بن قیس» که قبل از
سید رضی می زیسته در کتاب خود نقل کرده، و بقیه آن به صورت پراکنده در کتاب «غرر
الحکم» آمده است و از آن جا که در بعضی از تعبیرات با آن متفاوت است نشان می دهد از
کتاب دیگری غیر از نهج البلاغه گرفته است، همچنین «این ابی الحدید» در شرح بعضی از
جمله های این کلام می گوید : «گروهی آن را طور دیگری نقل کرده اند و این نشان می دهد
که او هم منبع دیگری در اختیار داشته است. مصادر نهج البلاغه، جلد ۲، صفحه ۲۶۴)
آغاز این کلام اشارهای به وجود درهای علم و دانش نزد اهل بیت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله دارد،آنها هستند که تبلیغ رسالت و تفسیر کلمات خداوند را از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آموختهاند.
سپس امام علیه السّلام به نصایح بسیار سودمندی پرداخته و به مردم هشدار میدهد که از دیگران،پند بگیرند و از آتش سوزان الهی بترسند،و
1) سند خطبه:
کاری کنند که بعد از مردن،مردم از آنها به نیکی یاد کنند،چرا که نام نیک بسیار برتر از اموالی است که انسان بعد از خود به یادگار میگذارد،اموالی که معمولا وارثان قدر آن را نمیدانند و از گرد آورنده اصلی آن،تشکر نمیکنند.
تاللّه لقد علّمت تبلیغ الرّسالات،و إتمام العدات،و تمام الکلمات.و عندنا- أهل البیت-أبواب الحکم و ضیاء الأمر.ألا و إنّ شرائع الدّین واحدة،و سبله قاصدة.من أخذ بها لحق و غنم،و من وقف عنها ضلّ و ندم.اعملوا لیوم تذخر له الذّخائر، و تبلی فیه السّرائر و من لا ینفعه حاضر لبّه فعازبه عنه أعجز،و غائبه أعوز.و اتّقوا نارا حرّها شدید،و قعرها بعید،و حلیتها حدید،و شرابها صدید،ألا و إنّ اللّسان الصّالح یجعله اللّه تعالی للمرء فی النّاس،خیر له من المال یورثه من لا یحمده.
به خدا سوگند!تبلیغ رسالتها،و وفای به وعدهها،و تفسیر کلمات الهی،به من آموخته شده است،و درهای حکمت و احکام الهی،و اسباب روشنایی امور نزد ما اهل بیت است.
آگاه باشید!تعلیمات و قوانین دین،یکی است و راههای آن مستقیم و نزدیک و سهل است.کسی که از آن راه برود به منزل مقصود میرسد و غنیمت میبرد،و آن کس که از آن باز ایستد گمراه و پشیمان میگردد.
برای آن روز که ذخیرهها پسانداز میشود و اسرار درون فاش میگردد،عمل (صالح)انجام دهید،کسی که از عقل موجود خویش بهره نگیرد،در بهرهگیری از مسائل عقلی دور دست ناتوانتر،و در استفاده از عقل پنهان(مسائل پیچیده) بینصیبتر خواهد بود.
از آتشی که حرارتش شدید و عمق آن زیاد و زیورش غل و زنجیر آهنین است،و آشامیدنی آن آب جوشان است بپرهیزید!
آگاه باشید!نام نیکی که خداوند پس از درگذشت انسان،برای او در میان مردم قرار میدهد بهتر از مالی است که انسان آن را به ارث برای کسانی میگذارد که هرگز سپاسش را نمیگویند!
اندرزهای پر ارزش
امام علیه السّلام در آغاز این خطبه،سخن از علومی به میان میآورد که از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله آموخته است میفرماید:«به خدا سوگند،تبلیغ رسالتها و وفای به وعدهها و تفسیر کلمات(الهی)به من آموخته شده است» (تاللّه لقد علّمت تبلیغ الرّسالات،و إتمام العدات،و تمام الکلمات) .
منظور از«تبلیغ رسالات»،روشهای تبلیغ معارف اسلامی و احکام دین از طرق مختلف به مردم است،اشاره به این که نه تنها رسالتهای الهی را آموختهام بلکه روشهای تبلیغ آن را نیز از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله آموختهام و در همان مسیر پیوسته گام برمیدارم.
منظور از«اتمام العدات»(وفای به پیمانها)همان وعدههایی است که خداوند،به طور عام نسبت به همه مؤمنان دارد و وعدههایی است که به طور خاص در مورد آن حضرت،بوده است همان گونه که در قرآن مجید آمده است:
« «مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً» ؛در میان مؤمنان،مردانی هستند که بر سر عهدی که با خدا بستند،صادقانه ایستادهاند،بعضی پیمان
خود را به آخر بردند و بعضی دیگر در انتظارند و هرگز تغییر و تبدیلی در عهد و پیمان خود ندادند» (1). این وعده الهی میتواند وعده شهادت در راه خدا بوده باشد،یا وعدههای دیگر،مانند مبارزه با«ناکثین»و«قاسطین»و«مارقین»و یا غیر آنها.
و منظور از«تمام الکلمات»،میتواند اشاره به تفسیر آیات قرآن و تفسیر کلمات پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و تبیین و تکمیل همه سخنانی باشد که از کتاب و سنت رسیده است.
این احتمال نیز در تفسیر جملههای بالا وجود دارد که امام علیه السّلام میفرماید:
من از همه شایستهتر به خلافت پیامبرم زیرا روش تبلیغ رسالات آن حضرت،و تحقق بخشیدن به وعدههای آن بزرگوار،و تفسیر و تکمیل کلماتش به من آموخته شده است،بنابر این به خوبی میتوانم وظیفه خلافت را انجام دهم.
در حدیث نبوی معروف نیز آمده است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله به علی علیه السّلام فرمود:
«انت وصیّی و اخی فی الدّنیا و الآخرة و تقضی دینی و تنجز عداتی؛تو وصی من،و برادر من در دنیا و آخرتی،دین مرا ادا میکنی و وعدههای مرا وفا مینمایی» (2).
احتمال سوّمی نیز در تفسیر این عبارت میرود که امام علیه السّلام میفرماید:من شایستگی خلافت را دارم چون هم رسالات الهی را میتوانم تبلیغ کنم و هم وعدههایی را که میدهم به انجام برسانم و هم سخنانی را که میگویم به اتمام برسانم.
سپس در ادامه و تکمیل این سخن میفرماید:«نزد ما اهل بیت،درهای حکمت و احکام الهی و اسباب روشنایی امور است» (و عندنا-أهل البیت- أبواب الحکم و ضیاء الأمر) .
«حکم»(به ضم حاء)به معنی«حکومت و داوری»است،بنابر این منظور از جمله،این است که طرق تدبیر حکومت و اقامه عدل و امنیّت نزد ما اهل بیت است و«حکم»(به کسر حاء و فتح کاف)به معنی حکمتها و دانشهاست و به یقین ابواب حکمت و دانش نزد اهل بیت است،همان گونه که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آنها را قرین قرآن مجید قرار داد و در حدیث معروف و مشهور ثقلین فرمود:«إنّی تارک فیکم الثّقلین کتاب اللّه و عترتی...» (1)
مراجعه کنید
.امام علیه السّلام در ادامه سخن به پنج نصیحت سودمند که مایه نجات در دنیا و آخرت است میپردازد و گویا چند جمله نخستین این خطبه برای این بیان شده که دلها را جهت پذیرش این نصایح آماده سازد و بگوید:آنچه میگویم با آگاهی عمیق و دقیق از اسلام و تعالیم پیامبر صلّی اللّه علیه و آله است.
و نخستین اندرز را از مسأله وحدت کلمه و اتحاد و اتفاق شروع میکند چرا که بزرگترین دشمن سعادت بشر،اختلاف است میفرماید:
«آگاه باشید!تعلیمات و قوانین دین یکی است و راههای آن مستقیم و نزدیک و سهل است،کسی که از آن راه برود(به منزل مقصود)میرسد،و غنیمت میبرد،و آن کس که از آن باز ایستد،گمراه و پشیمان میگردد» (ألا
1) 1. برای آگاهی از مصادر و منابع این حدیث به کتاب «پیام قرآن»، جلد 9 صفحه ۶۲ تا ۷۱
و إنّ شرائع الدّین واحدة،و سبله قاصدة.من أخذ بها لحق و غنم،و من وقف عنها ضلّ و ندم) .
منظور از«شرایع دین»،تمام تعلیماتی است که در آیین خداوند وارد شده است اعم از معارف و اعتقادات و قانونها و برنامهها و دستورهای اخلاقی،ریشه همه اینها در تمام ادیان آسمانی یکی است،هر چند به مقتضای زمان و پیشرفت بشر،در شرح و تفصیلها،و شاخ و برگها تفاوتهایی وجود دارد.
این احتمال نیز وجود دارد که منظور از شرایع دین،جادّههای مختلفی است که در دین اسلام به سوی خدا وجود دارد که همه اینها به یک شاهراه اصلیمنتهی میشود و آن قرب إلی اللّه و سعادت جاویدان بشر است؛نماز،روزه، جهاد،حج،زکات و همه این گونه تعلیمات،و تعلیمات عقیدتی و اخلاقی به نقطه واحدی میرسند و تأکید میفرماید که راه وصول به آن سهل و مستقیم و نزدیک است،بنا بر این اختلافات و پراکندگیها از آمیزش افکار باطل و هوا و هوسها و وسوسههای نفس و شیطان به شرایع دین حاصل میشود.
قرآن مجید میگوید:« «شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدِّینِ ما وَصّی بِهِ نُوحاً وَ الَّذِی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ وَ ما وَصَّیْنا بِهِ إِبْراهِیمَ وَ مُوسی وَ عِیسی أَنْ أَقِیمُوا الدِّینَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا فِیهِ» ؛خداوند آیینی برای شما تشریع کرد که به«نوح»توصیه کرده بود و آنچه را بر تو وحی فرستادیم و به«ابراهیم»و«موسی»و«عیسی» سفارش کردیم این بود که:دین را بر پا دارید و در آن تفرقه ایجاد نکنید» (1).
1) 1. شوری، آیه ۱۳.
در دوّمین اندرز میفرماید:«برای آن روز که ذخیرهها پسانداز میشود و اسرار درون فاش میگردد عمل کنید» (اعملوا لیوم تذخر له الذّخائر، و تبلی فیه السّرائر) .
جمله اوّل اشاره به آیه« «ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ» ؛آنچه نزد شماست فانی میشود و آنچه نزد خداست باقی میماند» (1)و جمله دوّم اشاره به آیه« «یَوْمَ تُبْلَی السَّرائِرُ» ؛آن روز که اسرار درون فاش میگردد» (2)میباشد.
بدیهی است انسان نیروی محدودی دارد که باید آن را در بهترین راه مصرف کند؛عقل میگوید:چرا نیروی خود را در طریقی مصرف کنی که محصول آن چند صباحی بیشتر با تو نیست؛چرا در طریقی مصرف نکنی که یک عمر جاویدان همواره با توست.به علاوه،روزی است که اسرار درون و اعمال پنهانی انسانها فاش میشود و برای ناپاکان روز رسوایی بزرگ است.
و در سوّمین اندرز میفرماید:«کسی که از عقل موجود خویش بهره نگیرد، در بهرهگیری از مسائل عقلی دور دست ناتوانتر و در استفاده از عقل پنهان(و مسائل پیچیده)بی نصیبتر خواهد بود» (و من لا ینفعه حاضر لبّه فعازبه (3)عنه أعجز،و غائبه أعوز (4)
حاجت است.
) .در واقع،حضرت با این عبارت،میخواهد دلایل عقلی را با نقلی بیامیزد و همه را برای پیگیری راه حق بسیج کند.
در این جا امام علیه السّلام سه نوع عقل و اندیشه برای انسان قائل شده است:عقل حاضر؛عقل دور؛و عقل غایب.
اوّلی ممکن است اشاره به مسائل واضح و روشن عقلی باشد،و دوّمی به مطالب نظری،که انسان از راه استدلالهای روشن به آن میرسد و سومی اشاره به مطالب پیچیدهای است که دست یافتن به آن از راه استدلال هم آسان نیست.
بدیهی است آنها که از مسائل مسلّم و ضروری فکر خود بهره نمیگیرند، چگونه میتوانند از مطالب نظری و پیچیده و دور از فکر بهره گیرند؟ در مسائل نظری شناخت خداوند،و روز قیامت(مبدأ و معاد)بسیار آشکار است؛زیرا نشانههای او تمام جهان را پر کرده،و قیامت که دادگاه عدل اوست،به حکم عقل ثابت است و در مسائل عملی حسن عدل و قبح ظلم و ارزش صدق و راستی،پاکی و تقوا برای همه مسلّم است.ولی گاه تعصّبهای کورکورانه و هوا و هوسها به انسان اجازه نمیدهد از این یافتههای روشن عقل،بهرهگیرد؛ چنین کسی چگونه میتواند در مسائل نظری و پیچیده صاحب نظر باشد و به مقصد برسد.
امام علیه السّلام در چهارمین اندرز،به صورت یک انذار کننده آگاه،مخاطبان خود را مورد خطاب قرار داده میفرماید:«از آتشی که حرارتش شدید و عمق آن زیاد و زیورش(غل و زنجیر)آهنین است و آشامیدنی آن
آب جوشان است بپرهیزید» (و اتّقوا نارا حرّها شدید،و قعرها بعید،و حلیتها حدید،و شرابها صدید (1)) .
این تعبیرات تکان دهنده درباره آتش دوزخ که هر یک به تنهایی برای بازداشتن انسان از گناه،کافی است برگرفته از آیات قرآن مجید و روایات نبوی است.در یکجا میخوانیم:« «قُلْ نارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا» ؛بگو آتش دوزخ از گرمای تابستان داغ و سوزان دنیا حرارتش بیشتر است» (2).
در آیه دیگر میفرماید:« «یَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ امْتَلَأْتِ وَ تَقُولُ هَلْ مِنْ مَزِیدٍ» ؛روزی که به دوزخ میگوییم آیا(با ورود این همه گنهکار)پر شدهای؟ در پاسخ میگوید:آیا افزون بر این هم هست» (3)(یعنی به قدری وسیع و عمیق است که به آسانی پر نمیشود). و در آیه دیگر میفرماید:« «خُذُوهُ فَغُلُّوهُ ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ ثُمَّ فِی سِلْسِلَةٍ ذَرْعُها سَبْعُونَ ذِراعاً فَاسْلُکُوهُ» ؛او را بگیرید و در بند و زنجیرش کنید سپس او را در دوزخ بیفکنید آن گاه او را با زنجیری که هفتاد ذراع است ببندید» (4).
و در آیه دیگر میخوانیم:« «مِنْ وَرائِهِ جَهَنَّمُ وَ یُسْقی مِنْ ماءٍ صَدِیدٍ» ؛ به دنبال او جهنم خواهد بود و از آب بدبوی متعفنی به او مینوشانند» (5).
به یقین،هر کس ایمان به آخرت و دادگاه عدل الهی و حتی گوشهای از این عذابهای دردناک و وحشتناک،داشته باشد هوا و هوسهای خویش را کنترل میکند،و از ظلم و ستم و هر گونه گناه پرهیز دارد،ولی آنها که هیچ گونه ایمانی به آن حساب و کتاب و پاداش و کیفر ندارند دلیلی ندارد که هوسهای خویش را کنترل کنند و دست از تعدّی به حقوق دیگران بردارند.
درست است که«وجدان اخلاقی»ممکن است افرادی را تا حدی کنترل کند،ولی به یقین جنبه عمومی و همگانی ندارد و تأثیر آن نیز محدود است،به علاوه اگر«نهال وجدان»با آب تعلیمات انبیا،پرورش نیابد به زودی میخشکد،یا پژمرده میشود.
در پنجمین و آخرین اندرز،به نکته بسیار مهمی اشاره کرده میفرماید:
«آگاه باشید نام نیکی که خداوند پس از درگذشت انسان برای او در میان مردم قرار میدهد،بهتر از مالی است که انسان آن را به ارث برای کسانی میگذارد که هرگز سپاسش را نمیگویند!» (ألا و إنّ اللّسان الصّالح یجعله اللّه تعالی للمرء فی النّاس،خیر له من المال یورثه من لا یحمده) . بسیاری از مردم،به خاطر عشق و علاقهای که به فرزندان و همسران خود دارند،تلاش فراوانی برای تأمین آینده آنان میکنند و بخش عظیمی از عمر خود را در این راه مصرف میکنند،و گاه حلال و حرام را به هم میآمیزند،ولی از این نکته غافلند که تجربهها و مشاهدهها نشان داده کمتر وارثی گذشتگان خویش را به خاطر ارثی که برای او گذاردهاند،ستایش کرده باشد،بلکه غالبا این اموال سرچشمه اختلافات و کشمکشها میشود چرا که هر که میخواهد سهم بیشتر را به خود اختصاص دهد،تا آن جا که گفتهاند:«مرگ غنی آغاز جنگ وارث است».
و گاه در این جرّ و بحثها،میراث گذارنده را دشنام میدهند و ملامت میکنند که چرا آنها را گرفتار این دردسرها کرد.
ولی اگر انسان در حال حیات حدّ اقل،بخشی از اموال خود را به صورت صدقات جاریه و خدمات انسانی و فرهنگی به جامعه تحویل دهد نام نیک او در میان مردم باقی خواهد ماند،و همواره به یاد او هستند و تقاضای غفران پروردگار،برای او میکنند،این پاداشی است که در دنیا دارند و پاداش آخرت آنها ناگفته پیداست.
خطبه 121 (1)
این خطبه در کتب فراوانی که قبل از مرحوم سید رضی تألیف یافته، دیده می شود مانند کتاب «عقد الفرید» «این عیدریه» و «اختصاصه شیخ مفید» و در کتاب های بعد از او کتاب هایی که تعبیر اتش نشان می دهد این خطبه را از منبع دیگری غیر از نهج البلاغه گرفته اند، مانند مطالب السؤول» «محمد بن طلحہ شافعی» و «احتجاج طبرسی» و «ربیع الابرار» «زمخشری» با تفاوت هایی آمده است.
و من خطبة له علیه السّلام بعد لیلة الهریر 1 و قد قام إلیه رجل من اصحابه فقال:نهیتنا عن الحکومة ثمّ امرتنا بها فلم ندر أی الأمرین أرشد؟فصفق علیه السّلام احدی یدیه علی الاخری ثمّ قال: این خطبه بعد از«لیلة الهریر»(یکی از شبهای بسیار پر حادثه جنگ صفین)ایراد شده،هنگامی که یکی از همراهان امام علیه السّلام برخاست و عرض کرد تو ما را از قبول حکمیّت نهی کردی،سپس ما را به آن امر فرمودی ما نفهمیدیم کدام یک از این دو دستور صحیح است؟امام علیه السّلام(از این سخن سخت ناراحت شد)دست بر پشت دست زد،سپس(این خطبه را ایراد)فرمود.1) ١. سند خطبه :
برای پی بردن به عمق محتوای خطبه،قبلا باید نگاهی به شأن ورود آن کرد. این سخن مربوط به جنگ«صفّین»است که امام علیه السّلام مردم را از تسلیم در برابر قبول پیشنهاد«حکمیّت»نهی کرده بود و سپس آنها را به قبول آن دعوت کرد،ماجرا از این قرار بود،که«عمرو عاص»در آستانه شکست لشکر شام، حیلهای اندیشید و دستور داد قرآنها را بر سر نیزهها کنند و اصحاب و یاران علی علیه السّلام را دعوت به«حکمیّت قرآن»کنند؛گروه زیادی از ساده لوحان فریب خورده،دست از جنگ برداشتند،پیشنهاد شامیان را پذیرفتند و برای بررسی حکم قرآن درباره سرنوشت جنگ،اصرار نمودند،که یک نفر از لشکر امام به عنوان«حکمیّت»پذیرفته شود و یک نفر از لشکر شام حتّی امام را تهدید کردند که:«إن لم تفعل قتلناک کما قتلنا عثمان؛اگر این پیشنهاد را عمل نکنی تو را میکشیم همان گونه که عثمان را کشتیم».
امام علیه السّلام که به خوبی میدانست این دام خطرناکی است که بر سر راه آنها گذاشته شده با این کار مخالف بود و اصرار بر ادامه نبرد داشت؛ولی به حکم اجبار،تن به مسأله حکمیّت داد و همین امر سبب شد که بعضی از سادهلوحان به امام خرده گیرند که چرا یک روز ما را از این کار نهی کردی،و روزی به آن امر میکنی؟ این خطبه پاسخی است،به این ایراد.و برای تکمیل پاسخ،امام علیه السّلام به چند نکته اشاره میکند.
نخست میفرماید:این نتیجه کار خود شماست که از امام و پیشوایتان پیروی نکردید اگر به دستور من عمل میکردید و جهاد را ادامه میدادید،امروز در این تنگنا گرفتار نبودید.
سپس امام علیه السّلام:نقطههای ضعف آنها را که منجر به این مشکل عظیم شده، بیان میکند. در مرحله سوّم،یاد گروهی از مسلمانان صدر اسلام را میکند که با نهایت شوق و قدرت ایمان از جهاد با دشمن استقبال میکردند و پیوسته پیروزی میآفرینند(اشاره به این که راه پیروزی آن است که آنها رفتند،نه آن که شما دارید).
در چهارمین نکته،باز آنها را اندرز میدهد که مراقب باشند و در دام شیطان گرفتار نشوند.
هذا جزاء من ترک العقدة!أما و اللّه لو أنّی حین أمرتکم به حملتکم علی المکروه الّذی یجعل اللّه فیه خیرا،فإن استقمتم هدیتکم و إن اعوججتم قومتکم،و إن أبیتم تدارکتکم،لکانت الوثقی،و لکن بمن و إلی من؟أرید أن أداوی بکم و أنتم دائی،کناقش الشّوکة بالشّوکة،و هو یعلم أنّ ضلعها معها!اللّهمّ قد ملّت أطبّاء هذا الدّاء الدّویّ،و کلّت النّزعة بأشطان الرّکیّ!
این(گرفتاری ناشی از حکمیّت که دامان شما را گرفته)،کیفر کسی است که «رأی صواب و پیمان اطاعت»را رها سازد.به خدا سوگند!اگر هنگامی که من شما را دستور به قبول حکمیّت(از روی ناچاری)دادم(به جای آن)شما را وادار(به ادامه جهاد)میکردم-کاری که خوشایندتان نبود،ولی خدا خیر فراوانی در آن قرار میداد-و در این حال اگر شما در مسیر حق گام برمیداشتید هدایتتان میکردم،و اگر منحرف میشدید شما را به راه،باز میگرداندم،اگر گروهی از شما خودداری میکردند کسان دیگری را به جای آنها میگماردم،این کار صحیح و اساسی بود،ولی(افسوس که تسلیم فرمان من نبودید)،من با کمک چه کسی میجنگیدم؟و به که اعتماد میکردم؟من میخواهم به وسیله شما دردم را درمان کنم در حالی که شما خود درد من هستید.من در این حال به کسی میمانم،که میخواهد خار را به وسیله خار،بیرون بیاورد با این که میداند خار همچون خار است.
خداوندا!طبیبان این بیماری سخت و جانکاه،خسته شدهاند،و کشندگان آب از چاه(برای آبیاری این زمین بیحاصل)درمانده گشتهاند.
میخواستم درمان من باشید،ولی درد من هستید!
امام علیه السّلام در پاسخ ایراد کننده بالا جواب دندان شکنی میگوید.میفرماید:
«این(گرفتاری و بدبختی ناشی از حکمیّت که دامان شما را گرفته)کیفر کسی است که رأی صواب را رها سازد» (هذا جزاء من ترک العقدة (1)) .
من به شما فریاد زدم که جنگ را در مرحله حساس رها نکنید،ادامه دهید که پیروزی نزدیک است!،ولی شما این رأی صواب را رها کرده،تسلیم حیلههای ناصواب«عمرو عاص»شدید،و اصرار به قبول حکمیّت کردید و همان گونه که امام علیه السّلام در خطبه بعد فرموده:این حیله کاری بود که ظاهرش ایمان و باطنش کفر و نفاق بود.
سپس میافزاید:«به خدا سوگند اگر هنگامی که من شما را دستور به قبول حکمیّت(از روی ناچاری و اضطرار و اصرار جهّال)دادم(به جای آن)شما را وادار(به ادامه جهاد)میکردم-کاری که خوشایندتان نبود ولی خدا خیر فراوانی در آن قرار میداد-و در این حال اگر شما در مسیر حق گام برمیداشتید، هدایتتان میکردم و اگر منحرف میشدید شما را به راه باز میگرداندم و اگر گروهی از شما خودداری میکردند کسان دیگری را به جای آنها میگماردم(به هر حال اگر اطاعت من در ادامه مبارزه میکردید)این کار صحیح و محکمی بود
1) 1. «عقده » در اصل به معنای گره است و در این جا به معنای رأی صحیح و پیمان بر اطاعت است.
ولی(افسوس که تسلیم فرمان من نبودید)من با کمک چه کسی بجنگم؟و به که اعتماد کنم؟» (أما و اللّه لو أنّی حین أمرتکم به حملتکم علی المکروه الّذی یجعل اللّه فیه خیرا،فإن استقمتم هدیتکم و إن اعوججتم قوّمتکم، و إن أبیتم تدارکتکم،لکانت الوثقی،و لکن بمن و إلی من؟) .
امام علیه السّلام با این پاسخ گویا این حقیقت را بیان میکند که نیّت اصلی من،ادامه جهاد تا پیروزی بود به خصوص این که ما در آستانه پیروزی قرار داشتیم و من با تمام قوت و قدرت،حاضر به ادامه این راه بودم و لذا شما را از حکمیّت نهی کردم ولی شما افراد ضعیف الاراده و عصیانگر و نافرمان،حاضر به انجام این کار نبودید بنا بر این،من چارهای جز قبول حکمیّت نداشتم و اکنون شما فراموشکاران برگشتهاید و به من ایراد میکنید.
سپس در ادامه این سخن،تعبیر جالبی دارد میفرماید:«(عجبا!)من میخواهم به وسیله شما دردم را درمان کنم،در حالی که شما خود،دردمنید.
من در این حال به کسی میمانم که میخواهد خار را به وسیله خار بیرون بیاورد با این که میداند خار همچون خار است» (أرید أن أداوی بکم و أنتم دائی،کناقش الشّوکة بالشّوکة،و هو یعلم أنّ ضلعها (1)
این جا به معنای همسان و همانند است.
معها!) این تشبیه که از ضرب المثل معروفی گرفته شده،تشبیه بسیار دقیق و گویایی است،معمولا هنگامی که خار،در پا مینشیند آن را به وسیله سوزن یا منقاش،آهسته بیرون میآورند حال اگر بخواهند آن را به وسیله خار1) ۱. «ظلع» از ماده «ضلع » (بر وزن سبب) به معنای تمایل پیدا کردن به چیزی گرفته شده، و در
دیگری بیرون آورند به احتمال قوی خار دوّم نیز در پای مینشیند و میشکند و مشکل افزون میشود و این به صورت ضرب المثل در میان عرب در آمده که میگویند:
«کناقش الشّوکة بالشّوکة،و هو یعلم أنّ ضلعها معها»،این ضرب المثل را درباره کسی به کار میبرند که مثلا میخواهد کسی را برای رفع اختلاف میان او و دیگری،حکم و داور کند،در حالی که آن شخص تمایل به دشمن او دارد و کار را پیچیدهتر میکند.
منظور امام علیه السّلام این است که من میخواهم عصیانگران شام را به وسیله شما دفع کنم در حالی که شما خود در زمره عصیانگران هستید.
به هر حال این تعبیرات درد آلود و رنجآور،نشان میدهد که امام علیه السّلام در چه شرایط سختی قرار داشته است،اگر فرمان حمله میداده مخالفت میکردند و میگفتند:داوری قرآن را بپذیرید،اگر مسأله داوری را مطرح میفرموده، ایراد میکردند که:چرا تسلیم دشمن شدید؟ هر کدام نوایی مینواختند و هر یک هوا و هوسی در سر میپروراندند،و کار به جایی رسید که آگاهترین و مدبرترین پیشوایان جهان،بعد از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله را به ضعف تدبیر متهم نمودند،و این نبود مگر به خاطر گروهی از پیروان ضعیف و ناتوان و ناصالح.
چرا و چگونه این چنین شد؟گویی خدا میخواهد با این رهبر بزرگ همگان را بیازماید.
و در پایان این بخش امام علیه السّلام،شکایت به درگاه خدا میبرد و عرض حاجت به پیشگاه او میکند،عرضه میدارد:«خداوندا!طبیبان این درد سخت و جانکاه،خسته شدهاند و کشندگان آب از چاه(برای آبیاری این
زمین بیحاصل) درمانده گشتهاند» (اللّهمّ قد ملّت أطبّاء هذا الدّاء الدّویّ (1)،و کلّت (2)النّزعة (3)
معنای کشنده است.
بأشطان (4)می کشند.
الرّکیّ (5)) .چه تعبیر گویا و رسا و در عین حال سوزناکی!هنگامی که بیماری سخت و لا علاجی در جان کسی میریزد و طبیب حاذق هر دارویی میدهد بیمار جواب مثبتی به آن دارو نمیدهد،سخت خسته و ملول میشود،همچنین کشاورزانی که با زحمت و تلاش فراوان از چاههای عمیق آب میکشند و به زمین نامستعدّی میریزند که هیچ حاصلی نمیدهد سخت وامانده میشوند و همین گونه است حال رهبر و پیشوای مدیر و مدبّری همچون علی بن ابی طالب علیه السّلام که گرفتار گروهی جاهل،کوته بین،ضعیف الاراده و ضعیف الایمان میگردد.
در حدیثی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم که«عیسی بن مریم»چنین گفت:
«داویت المرضی فشفیتهم بإذن اللّه و ابرات الاکمه و الابرص بإذن اللّه و عالجت الموتی فاحییتهم بإذن اللّه و عالجت الاحمق فلم أقدر علی إصلاحه؛من بیماران را مداوا کردم و به اذن خدا آنها را شفا دادم،نابینای مادرزاد و گرفتار بیماری برص را به اذن خدا بهبودی
1) 1. «داءدوی» به معنای بیماری شدید است.
2) ۲. «کلت» از ماده «کلول» (بر وزن ملول) به معنای ضعف و ناتوانی گرفته شده است.
3) ۳. «نزعه» از ماده «نزع» (بر وزن نذر) به معنای کشیدن یا برکندن است و «نزعه» جمع نازع به
4) ۴. «اشطان» جمع «شطن» (بر وزن وطن) به معنای طناب طولانی است که با آن از چاه آب
5) د. «رکی» جمع «رکیه» به معنای چاه آب است.
بخشیدم؛مردگان را به فرمان خدا زنده کردم،ولی خواستم احمق را معالجه کنم نتوانستم» (1).
1) ۱. بحار الأنوار، جلد ۱۴، صفحه ۳۲۳، حدیث ۳۶.
أین القوم الّذین دعوا إلی الإسلام فقبلوه،و قرؤوا القرآن فأحکموه، و هیجوا إلی الجهاد فولهوا و له اللّقاح إلی أولادها،و سلبوا السّیوف أغمادها،و أخذوا بأطراف الأرض زحفا زحفا،و صفّا صفّا.بعض هلک، و بعض نجا.لا یبشّرون بالأحیاء،و لا یعزّون عن الموتی.مره العیون من البکاء،خمص البطون من الصّیام،ذبل الشّفاه من الدّعاء،صفر الألوان من السّهر.علی وجوههم غبرة الخاشعین.أولئک إخوانی الذّاهبون.فحقّ لنا أن نظمأ إلیهم،و نعضّ الأیدی علی فراقهم.
کجایند آنها که به اسلام دعوت شدند،و(از جان و دل)آن را پذیرفتند، قرآن را تلاوت کردند و به خوبی آن را شناختند و به کار بستند،به جهاد دعوت شدند و عاشقانه به سوی آن حرکت کردند،همچون عشق ناقه به بچههایش،غلاف شمشیرها را کنار انداختند(و فکر عقبنشینی را از سر به در کردند)و گرداگرد زمین را در جبهههای مختلف گروه گروه و صف در صف احاطه نمودند سرانجام بعضی شهید شدند و بعضی رهایی یافتند.
آنها کسانی بودند که هیچ گاه از زنده ماندن در میدان جنگ،ابراز شادی نمیکردند و در مرگ شهیدان به یکدیگر تسلیت نمیگفتند!آنها بر اثر گریه (از خوف خدا)چشمانشان ناراحت و به خاطر روزه شکمهایشان تهی و لبها از کثرت دعا خشک شده و رنگ چهرهها بر اثر شب زندهداری پریده و غبار خشوع بر چهرههای آنها نشسته بود،(آری)
برادران من آنها بودند که رفتند، پس سزاوار است که تشنه دیدار آنها باشیم و از فراقشان انگشت حسرت به دندان بگزیم!
آنها برادران من بودند!
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه برای تحریک نیروها و تشویق آنها به جهاد،و سرزنش و ملامت در برابر کوتاهیها و کاستیها،یادی از دوستان شجاع،مؤمن و آگاه خود میکند؛که هم در میدان نبرد و جهاد با دشمن میدرخشیدند و هم در میدان اطاعت و عبادت و بندگی خدا پیشرو پیشگام بودند،میفرماید:
«کجایند آنها که به اسلام دعوت شدند و(از جان و دل)آن را پذیرفتند.قرآن را تلاوت کردند و به خوبی آن را شناختند و به کار بستند،به جهاد دعوت شدند و عاشقانه به سوی آن حرکت کردند،همچون عشق«ناقه»به بچههایش، غلاف شمشیرها را کنار انداختند(و فکر عقبنشینی از سر به در کردند)و گرداگرد زمین(در جبهه مختلف)گروه گروه و صف در صف احاطه نمودند (سرانجام)بعضی شهید شدند و بعضی رهایی یافتند» (أین القوم الّذین دعوا إلی الإسلام فقبلوه،و قرؤوا القرآن فأحکموه،و هیجوا (1)
سوی جهاد بر می انگیختند.
إلی الجهاد فولهوا (2)و له اللّقاح (3)إلی أولادها،و سلبوا السّیوف أغمادها (4)،و أخذوا بأطراف الأرض زحفا (1)
جمعیت فشرده اطلاق می شود.
زحفا،و صفّا صفّا.بعض هلک،و بعض نجا) .اوصافی را که امام علیه السّلام در این عبارت برای آنها برشمرده بسیار حساب شده است.از ایمان به اسلام و فهم صحیح و دقیق قرآن،و به کار بستن آن که انگیزه اصلی حرکت به سوی جهاد است آغاز میکند،سپس عشق آنها را به جهاد همچون عشق مادر به فرزند توصیف میکند،و شجاعت آنها را میستاید،که هرگز در فکر غلاف کردن شمشیرها و پایان جهاد نبودند.در آخر حرکت گروهی و دسته جمعی آنها را-که در همه میدانها در هر نقطهای از زمین حاضر میشدند-ستایش میکند.و به یقین این اوصاف در هر قوم و ملتی باشد، سرانجام پیروز میشوند.
و در ادامه این سخن به قسمت دیگری از اوصاف آنها میپردازد،که از روحیه بلند و مقام زهد و خضوع و خشوع آنها در پیشگاه خداوند،پرده برمیدارد.
میفرماید:«آنها کسانی بودند که هیچگاه از زنده ماندن در میدان جنگ،ابراز شادی نمیکردند،و در مرگ شهیدان،به یکدیگر تسلیت نمیگفتند!» (لا یبشّرون بالأحیاء،و لا یعزّون عن الموتی) .
و این نشانه روحیه بلند آنهاست که هرگز در بند حیات مادی نبودند که اگر دوستانشان آن را از دست دهند،ناراحت شوند و اگر زنده بمانند به یکدیگر تبریک بگویند،و شادمان باشند.آنها به شهادت در راه خدا افتخار میکردند و بزرگترین سعادت خود را در شهادت میدانستند.
«آنها بر اثر گریه(از خوف خدا)چشمانشان ناراحت،و به خاطر روزه، شکمهایشان تهی،و لبها،از کثرت دعا خشک شده،و رنگ چهرهها بر اثر
1) 1.« زحف» در اصل به معنی راه رفتن توأم با سنگینی است و به حرکت لشکر انبوه و هر
شبزندهداری پریده،و غبار خشوع بر چهرههای آنها نشسته بود» (مره (1)العیون من البکاء،خمص (2)البطون من الصّیام،ذبل (3)الشّفاء من الدّعاء، صفر (4)الألوان من السّهر (5).علی وجوههم غبرة الخاشعین) .
آری،آنها در میدان جهاد همچون شیر میغریدند؛ولی در شب به هنگام راز و نیاز با پروردگار گریه سر میدادند و سیلاب اشک،فرو میریختند،در خلوت، چنین بودند و در جلوت،چنان.
و در پایان این سخن،به عنوان یک درس سازنده و پربار میفرماید:
«برادران من،آنها بودند که رفتند پس سزاوار است که تشنه دیدار آنها باشیم و از فراقشان انگشت حسرت،به دندان بگزیم!» (أولئک إخوانی الذّاهبون.فحقّ لنا أن نظمأ إلیهم،و نعضّ الأیدی علی فراقهم) .
همیشه مربیان آگاه،برای تربیت افراد مورد نظر الگوهای برجسته و ارزنده را ارائه میکنند تا مخاطبان خود را با آنها بسنجند و در مسیر آنها قرار دهند.
کاستیهای خود را بدانند و برای جبران به پای خیزند و علی علیه السّلام این معلّم بزرگ آسمانی همواره از این روش استفاده میکند.ولی افسوس!که مخاطبانش در آن زمان،شایستگی پذیرش این برنامههای تربیتی را نداشتند.معلم و پیشوا هر قدر بصیر و آگاه و شایسته و دلسوز باشد تا افراد تحت تربیت او از حدّ اقل آمادگی بهرهمند نباشند،مفید واقع نمیشود.
باران حیاتبخش،همه جا میبارد ولی از شورهزار هرگز چیزی جز خس نمیروید.آفتاب بر همه جا میتابد ولی چشمان نابینا چه بهرهای میتواند بگیرد،نسیم حیاتبخش همه جا میوزد اما قبرهای مردگان چه بهرهای میگیرند.
إنّ الشّیطان یسنّی لکم طرقه،و یرید أن یحلّ دینکم عقدة عقدة، و یعطیکم بالجماعة الفرقة،و بالفرقة الفتنة.فاصدفوا عن نزغاته و نفثاته، و اقبلوا النّصیحة ممّن أهداها الیکم،و اعقلوها علی أنفسکم.
شیطان راههای انحرافی خویش را برای شما آسان جلوه میدهد، و میخواهد(رشتههای محکم)دین شما را گره گره بگشاید و به جای اتحاد و هماهنگی،ایجاد تفرقه کند و به وسیله تفرقه،فتنه بر پا سازد.حال که چنین است:از وسوسهها و فریبهای او روی بگردانید و نصیحت را از کسی که به شما هدیه میکند،پذیرا شوید،و آن را محکم در درون جان خویش نگهداری کنید.
از وسوسههای شیطان بر حذر باشید
در پایان خطبه از آن جا که سرچشمه بسیاری از بدبختیها و مشکلاتی که نمونههای آن در کلام امام علیه السّلام آمد،وسوسههای شیطان است امام علیه السّلام به همه یارانش هشدار میدهد،که مراقب توطئههای شیطان،
و طرق نفوذ او باشند،و با چهار جمله،همه گفتنیها را بطور خلاصه بیان میکند:
میفرماید:«شیطان راههای انحرافی خویش را برای شما آسان جلوه میدهد»(تا گام در طریق او بگذارید) (إنّ الشّیطان یسنّی (1)
سهل و آسان نمودن است.
لکم طرقه) .و از آن جا که از روش سیاست گام به گام،استفاده میکند«میخواهد (رشتههای محکم)دین شما را گره گره بگشاید»(و اعتقادات و اعمال شما را یکی بعد از دیگری بر باد دهد) (و یرید أن یحلّ دینکم عقدة عقدة) .
برنامه دیگر او این است که:«به جای اتحاد و هماهنگی ایجاد تفرقه کند» (و یعطیکم بالجماعة الفرقة) .
«و به وسیله تفرقه فتنه بر پا سازد!» (و بالفرقة الفتنة) .
آری نخستین برنامه شیطان این است که بیراهههای خطرناک را در نظر انسان،شاه راه مستقیم جلوه میدهد،و با روش تساهل و تسامح همگان را به طرق خود دعوت میکند،و طریق اطاعت الهی را مشکل و خشن و ناهموار جلوهگر میسازد هنگامی که انسان،در طریق او گام گذارد،در هر قدم او را به ترک قانونی از قانونهای الهی و ترک پیمانی،از پیمانهای مقدّس دینی،وادار میسازد،همان طور که قرآن مجید چهار بار روی این معنا تکیه کرده که « «وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ» ؛از گامهای شیطان پیروی نکنید».
و در جای دیگر میفرماید:« «وَ مَنْ یَتَّبِعْ خُطُواتِ الشَّیْطانِ فَإِنَّهُ یَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ» ؛و هر کس از گامهای شیطان پیروی کند(گمراه میشود) چرا که او به فحشا و منکر دعوت میکند» (2)
انعام، آیه ۱۴۲. نور، آیه ۲۱
.و هنگامی که انسان را نسبت به احکام الهی،بیتفاوت کرد و هوا و هوسها بر جامعه حاکم شد،با استفاده از تضادّهای منافع مادی،و تعصبهای جاهلی،مردم را به تفرقه دعوت میکند همان گونه که در قرآن مجید میخوانیم:« «إِنَّما یُرِیدُ الشَّیْطانُ أَنْ یُوقِعَ بَیْنَکُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ فِی الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ» ؛شیطان میخواهد در میان شما عداوت و دشمنی بواسطه شراب و قمار ایجاد کند» (1).
بدیهی است هنگامی که آتش اختلاف و نفاق،در جامعه روشن شود فتنهها به دنبال آن آشکار میگردد.و فتنهها دین و دنیای انسانها را تباه میسازد.
در ماجرای«صفین»دقیقا همین برنامههای شیطانی اجرا شد،نخست شیطان به آنها القا کرد که پذیرش حکمیّت سهلترین راه برای رسیدن به صلح و آرامش است سپس آنها را به نافرمانی در برابر دستورات محکم امیر مؤمنان علیه السّلام در زمینه جهاد دعوت نمود و به دنبال آن تفرقه و نفاق در آن لشکر عظیم افکند که نتیجه آن فتنه«عمرو عاص»و فتنه خوارج بود.
سپس امام علیه السّلام برای این که اصحاب و یارانش در این دام نیفتند میفرماید:
«حال که چنین است از وسوسهها و فریبهای او روی بگردانید و نصیحت را از کسی که به شما هدیه میکند پذیرا شوید،و آن را محکم در درون جان خویش نگهداری کنید» (فاصدفوا (2)عن نزغاته (3)و نفثاته (4)،و اقبلوا النّصیحة ممّن أهداها الیکم،و اعقلوها (5)
چیزی اطلاق شده و عقل به معنی خرد نیز از همین ریشه است زیرا انسان را از کارهای خلاف
باز می دارد.
علی أنفسکم) .1) 1. مائده : ۹۱.
2) ۲. «اصدفوا» از ماده «صدف» (بر وزن عطف، به معنی اعراض کردن و منصرف شدن است.
3) 1. «نزغات» جمع «نرغة» (بر وزن ضربه) به معنی فریب دادن است.
4) ۲. «نفثات » جمع «نفثه» در این جا به معنی وسوسه کردن است.
5) ٣. اعقلوا» از ماده «عقل» (بر وزن دغل) به معنی بستن پای شتر است، سپس به نگهداری هر
در عصر و زمان ما نیز مطلب همین گونه است،نخست شیطان طرق انحرافی خود را سهل و آسان نشان میدهد،و گروهها را به سوی خود میکشاند و بعد ارزشهای اسلامی را یکی یکی از آنها میگیرد،سپس در میان آنها تفرقه میافکند و به دنبال تفرقه آتش فتنههای سیاسی اجتماعی و اقتصادی را روشن میکند.
و من کلام له علیه السّلام
قاله للخوارج،و قد خرج إلی معسکرهم و هم مقیمون علی انکار الحکومة،
فقال علیه السّلام:
خطبه 122 (1)
مرحوم «طبرسی» این سخن را در کتاب «حتجاح» کوتاه تر از آنچه در این جا آمده، آورده
است که نشان می دهد از منبع دیگری گرفته است.
ابن ابی الحدید» می گوید : این کلام گر چه ظاهرا به هم پیوسته است ولی در واقع از سه
بخش تشکیل می شود که از هم جداست و مرحوم «سید رضی» طبق روشی که دارد، گاه از
یک خطبه طولانی کلمات فصیح تر را جدا کرده و بخش هایی را حذف می کند. (مصادر نهج
البلاغه، جلد ۲، صفحه ۲۷۱).
هنگامی که خوارج در مخالفت خود با مسأله حکمیّت،پافشاری کردند امام علیه السّلام به لشگرگاه آنان رفت و این خطبه را ایراد فرمود:
همان گونه که در بالا آمد،این خطبه،بخشی از سخنان امام علیه السّلام قبل از «جنگ نهروان»را بازگو میکند،که امام علیه السّلام به عنوان اتمام حجت برای آنها ایراد فرمود،و سخنان امام علیه السّلام بسیار مؤثر واقع شد
1) سند خطبه :
به گونهای که اکثریت قاطع خوارج توبه کردند و از جنگ کنارهگیری نمودند.
امام علیه السّلام در این سخنان حساب شده،نخست آنان را به دو گروه،تقسیم نموده و صفوفشان را از هم جدا میکند:کسانی که در«صفین»حضور داشتند و کسانی که حضور نداشتند.
در بخش دوّم،روی سخن را به صفینیان کرده و به آنها یادآور میشود:
شما بودید که مسأله حکمیّت را بر من تحمیل کردید،در حالی که من به شدت با آن مخالف بودم و شما را دستور به ادامه جهاد،تا پیروزی دادم.
در بخش سوّم،به این نکته اشاره میفرماید که:ما در آغاز اسلام برای پیشرفت این آیین مقدّس،حتّی با نزدیکترین بستگان خود که در صف کفر، قرار داشتند جهاد کردیم،ولی اکنون در برابر ما برادران مسلمان ما هستند که به راه خطا رفتهاند و شرایط به گونه دیگری است.لذا نخست باید از آنها رفع شبهه کنیم،امید است مشکل حل شود.
أ کلّکم شهد معنا صفّین؟فقالوا:منّا من شهد و منّا من لم یشهد.قال:
فامتازوا فرقتین،فلیکن من شهد صفّین فرقة،و من لم یشهدها فرقة،حتّی أکلّم کلاّ منکم بکلامه.و نادی النّاس،فقال:
أمسکوا عن الکلام،و أنصتوا لقولی،و أقبلوا بأفئدتکم إلیّ،فمن نشدناه شهادة فلیقل بعلمه فیها.
ثمّ کلّمهم علیه السّلام بکلام طویل،من جملته أن قال علیه السّلام:
ألم تقولوا عند رفعهم المصاحف حیلة و غیلة،و مکرا و خدیعة:إخواننا و أهل دعوتنا،استقالونا و استراحوا إلی کتاب اللّه سبحانه،فالرّأی القبول منهم و التّنفیس عنهم؟فقلت لکم:هذا أمر ظاهره إیمان،و باطنه عدوان، و أوّله رحمة،و آخره ندامة.فأقیموا علی شأنکم،و الزموا طریقتکم،و عضّوا علی الجهاد بنواجذکم،و لا تلتفتوا إلی ناعق نعق:إن أجیب أضلّ،و إن ترک ذلّ.و قد کانت هذه الفعلة،و قد رأیتکم أعطیتموها.و اللّه لئن أبیتها ما وجبت علیّ فریضتها،و لا حمّلنی اللّه ذنبها.و واللّه إن جئتها إنّی للمحقّ الّذی یتّبع؛ و إنّ الکتاب لمعی،ما فارقته مذ صحبته.
آیا همه شما در«صفّین»با ما بودهاید؟آنها گفتند:«بعضی از ما حضور داشت و بعضی حاضر نبود».
فرمود:پس به دو گروه تقسیم شوید!آنها که در«صفین»بودند یک گروه شوند و آنها که نبودند گروه دیگر،تا با هر کدام با سخنی که مناسب اوست سخن بگویم،سپس امام علیه السّلام مردم را ندا داده فرمود:خاموش باشید و به حرفهایم گوش فرا دهید!و با دلهایتان به سوی من آیید و هر
کس را سوگند دادم که درباره آنچه میداند گواهی دهد با علم و اطلاع خود گواهی دهد آن گاه حضرت با آنها سخنی طولانی گفت:که بخشی از آن این است:«مگر آن زمان که(سپاه معاویه)از روی حیله و نیرنگ و مکر و خدعه قرآنها را بر سر نیزهها بلند کردند، نگفتید«اینها برادران ما هستند و اهل مذهب ما از ما خواستهاند که از آنها درگذریم و راضی به حکمیّت کتاب قرآن شدهاند،رأی صواب آن است که از آنها بپذیریم و دست از آنان بکشیم؟» ولی من به شما گفتم:این کاری است که ظاهرش ایمان و باطنش(کفر و) عدوان است،آغازش رحمت و پایانش ندامت است،به حال خود باقی باشید و از راهی که پیش گرفتهاید منحرف نشوید و به جهاد ادامه دهید،دندانها را بر هم بفشارید،و به هیچ صدایی اعتنا نکنید چرا که اینها صداهایی است که اگر به آن پاسخ گویند گمراه میکند و اگر رهایش سازند گویندهاش خوار و ذلیل میشود، ولی(متأسّفانه)پیشنهاد شما(مسأله حکمیّت)انجام گرفت و دیدم شما آن را پذیرفتید(اکنون که در دام آنها گرفتار شدهاید فریادتان بلند شده است).
به خدا سوگند!اگر من از پذیرش این امر سرباز میزدم،متعهّد به لوازم آن نبودم و خداوند گناه آن را بر دوش من نمیگذاشت(ولی مرا به اجبار به این وادی کشاندید)و اگر آن را پذیرا شدم باز حق با من بود و قرآن با من است(و به حقانیت من حکم میکند)و از آن زمان که با آن آشنا شدهام هرگز از آن جدا نگشتهام .
چگونه در دام دشمن افتادید
همان گونه که در بالا آمد مخاطبین این خطبه،«خوارج نهروان»هستند که امام علیه السّلام برای اتمام حجت با آنها و هدایت و ارشاد گروه فریب خورده،این سخن را ایراد کرد،و در آغاز برای آماده ساختن آنها چنین فرمود:«آیا همه شما در«صفین»با ما بودید؟» (أکلّکم شهد معنا صفّین؟) .
«آنها گفتند:بعضی از ما حضور داشت و بعضی حاضر نبود» (فقالوا:منّا من شهد و منّا من لم یشهد) .
با این که میان جنگ«صفّین»و جنگ با«خوارج نهروان»فاصله چندانی نبود،معلوم نیست گروه دوّم که در«صفّین»نبودهاند،چگونه به این گروه فتنهگر،پیوستند،شاید وسوسههای گروه اوّل در میان مردم«کوفه»و فرزندان و بستگانشان،این اثر را گذاشته که با آنها هم صدا شوند و در صف آتش بیاران فتنه قرار گیرند.
به هر حال امام علیه السّلام در ادامه این سخن فرمود:«پس به دو گروه تقسیم شوید!آنها که در«صفین»بودند،یک گروه شوند و آنها که نبودند گروه دیگر.تا با هر کدام با سخنی که مناسب اوست سخن بگویم» (قال:فامتازوا فرقتین، فلیکن من شهد صفّین فرقة،و من لم یشهدها فرقة،حتّی أکلّم کلاّ منکم بکلامه) .
این تعبیر نشان میدهد:اگر مخاطبین در سخنان مهم،یک دست نباشند فصاحت و بلاغت ایجاب میکند که آنها را از هم جدا سازند و با هر کدام مناسب حالشان سخن بگویند،تا کاملا مؤثّر واقع شود و امام علیه السّلام از این روش استفاده فرمود و نتیجه بخش بود.
بعد از آن میخوانیم:«امام علیه السّلام مردم را ندا داد فرمود:خاموش باشید!و به حرفهایم گوش فرا دهید!و با دلهایتان به سوی من آیید،و هر
کس را سوگند دادم که درباره آنچه میداند گواهی دهد،با علم و اطلاع خود گواهی دهد» (و نادی النّاس،فقال:أمسکوا عن الکلام،و أنصتوا لقولی،و أقبلوا بأفئدتکم إلیّ،فمن نشدناه (1)
در جمله بالا به معنی شهادت طلبیدن است.
شهادة فلیقل بعلمه فیها) .از این تعبیر استفاده میشود که«خوارج»یا لشکریان امام علیه السّلام که در آن جا حضور داشتند و یا هر دو،مشغول سخن گفتن با یکدیگر بودند،امام نخست آنها را دعوت به سکوت و گوش فرادادن از دل و جان نمود تا زمینه تأثیر آماده شود و در ضمن،شهود خود را نیز از میان جمعیّت به صورت عام برگزید.
«سپس آن حضرت علیه السّلام با آنان سخن گفت،سخنی طولانی که بخشی از آن این است» (ثمّ کلّمهم علیه السّلام بکلام طویل،من جملته أن قال علیه السّلام . (2)
کرده ؟ درست معلوم نیست ولی مسلم است که سخن امام (علیه السلام) بسیار از آنچه در «نهج
البلاغه» آمده بیشتر بوده است و «سید رضی» طبق روشی که دارد بخشهای برجسته تر را
برگزیده است.
امام علیه السّلام دست آنها را گرفته و به گذشته نزدیک میبرد و اشتباهات بزرگ و عصیان آنها را یادآور میشود و به گروهی که در«صفین»حضور داشتهاند میفرماید:«مگر آن زمان که(سپاه معاویه)از روی حیله و نیرنگ و مکر و خدعه قرآنها را بر سر نیزهها بلند کردند،نگفتید:اینها برادران ما هستند و اهل مذهب ما؟از ما خواستهاند که از آنان درگذریم و راضی به حکمیّت کتاب خدا،قرآن شدهاند،رأی صواب این است که از آنها بپذیریم و دست از
آنان بکشیم؟» (أ لم تقولوا عند رفعهم المصاحف حیلة و غیلة (1)،و مکرا و خدیعة:إخواننا و أهل دعوتنا،استقالونا (2)و استراحوا إلی کتاب اللّه سبحانه،فالرّأی القبول منهم و التّنفیس (3)عنهم) .
آن گاه پاسخ خود را در برابر این فریب و نیرنگ به آنها یادآور شده میفرماید:
(به خاطر دارید که)من به شما گفتم:این کاری است که ظاهرش ایمان و باطنش(کفر و)عدوان است،آغازش رحمت و پایانش ندامت است» (فقلت لکم:هذا أمر ظاهره إیمان،و باطنه عدوان،و أوّله رحمة،و آخره ندامة) .
«بر همین حال باقی باشید،و از راهی که پیش گرفتهاید منحرف نشوید و در این مرحله سرنوشتساز،به جهاد ادامه دهید و در جهاد دندانها را بر هم بفشارید و به هیچ صدایی اعتنا نکنید،چرا که اینها صداهایی است که اگر به آن پاسخ(موافق)گویند گمراه میکند و اگر رهایش سازند گویندهاش خوار و ذلیل میشود» (فأقیموا علی شأنکم،و الزموا طریقتکم،و عضّوا علی الجهاد بنواجذکم،و لا تلتفتوا إلی ناعق نعق:إن أجیب أضلّ،و إن ترک ذلّ) .
«ولی(مع الأسف)این کار(مسأله حکمیّت)انجام گرفت و دیدم شما آن را پذیرفتید»(اکنون که در دام آنها گرفتار شدهاید فریادتان بلند شده است) (و قد کانت هذه الفعلة،و قد رأیتکم أعطیتموها) .
راستی شگفتآور است!از یکسو امام علیه السّلام را در آخرین لحظات سرنوشتساز جنگ،که گامهای کوتاهی به سوی پیروزی باقی مانده بود،
سخت در فشار میگذارند که به نیرنگ«ابن عاص»تن در دهد و حکمیّت را بپذیرد،و حتی امام علیه السّلام را تهدید میکنند که اگر«مالک اشتر»باز نکردد،جان خودت در خطر است،ولی هنگامی که پردهها کنار میرود و نیرنگها فاش میشود و به بنبست میرسند به جای آن که بیایند و عذرخواهی کنند،در فکر جبران این خطای بزرگ برآیند،طلبکار میشوند که،چرا حکمیّت را پذیرفتی؟! نکته جالب این که:امام علیه السّلام در آغاز«خوارج»را به دو دسته کرد؛گروهی که در«صفین»حضور داشتند و گروهی که نداشتند تا روشن سازد که اگر گروه دوّم به خاطر نادانی و بیخبری از جریان صفین،قیام کردند،شما که در صفین بودید و تمام جریانها را از نزدیک دیدید،چرا؟شما با چه منطقی به میدان جنگ«نهروان»گام گذاشتید؟و مرا مسؤول داستان حکمیّت میدانید؟ و به این ترتیب هم با آنها اتمام حجت فرمود،و هم به گروه دوّم که فریب این گروه را خورده بودند و به اتفاق آنها به میدان آمده بودند.
و کاری بدتر از این نیست که انسان گوش به ارشاد و راهنمایی ناصح مشفق فرا ندهد و هنگامی که گرفتار عاقبت شوم اعمال خود شد،او را مقصّر بشمارد و زبان اعتراض بگشاید.
آری،انسانهای بی انصاف و فراموش کار،از این کارها بسیار دارند.
سپس امام علیه السّلام با سخن دیگری،مطلب را برای آنها آشکارتر میسازد.
میفرماید:«به خدا سوگند!اگر من از پذیرش این امر(حکمیّت)سرباز میزدم، متعهّد به لوازم آن نبودم و خداوند گناه آن را بر دوش من نمیگذاشت!» (و اللّه لئن أبیتها ما وجبت علیّ فریضتها،و لا حمّلنی اللّه ذنبها) .
اشاره به این که:اگر من در آغاز سخت با مسأله حکمیّت مخالف بودم برای این که در برابر لوازم آن مسئوول نباشم.و گناه آن بر دوش من سنگینی نکند؛ چرا که مسأله حکمیّت سبب تقویت حاکمیت جبّاران شام،شد و خونهای شهدای«صفین»را بر باد داد و طرفداران حق را ذلیل و مأیوس کرد.
به دنبال آن میافزاید:از سوی دیگر«به خدا سوگند!اگر آن را در پایان کار پذیرا شدم باز حق با من بود و قرآن با من است(و به حقانیت من گواهی میدهد)از آن زمان که با آن آشنا شدهام،هرگز از آن جدا نگشتهام» (و واللّه إن جئتها إنّی للمحقّ الّذی یتّبع؛و إنّ الکتاب لمعی،ما فارقته مذ صحبته) .
اشاره به این که،هنگامی که دیدم در میان شما در مسأله حکمیّت چنان اختلافی افتاده که اگر جلوی آن را نگیرم شما خودتان بر ضد یکدیگر قیام میکنید و گروهی بر گروه دیگر شمشیر میکشد و اسباب بدبختی و رسوایی بزرگ فراهم میشود،این جا بود که مجبور شدم و حکمیّت را پذیرفتم.
و آنگهی،اگر در مسأله حکمیّت قرآن،کار را به دست کسی میگذاشتید،که همیشه با قرآن بوده و از محتوای آن کاملا آگاه است و به سراغ فرد سادهلوح و نادان و پستی همچون«ابو موسی اشعری»نمیرفتید،این توطئه خنثی میشد،و اگر زیانهایی داشت به حدّاقل میرسید؛اما شما هم حکمیّت را بر من تحمیل کردید،و هم ابو موسی اشعری نادان را.و در این دام بزرگ گرفتار شدید و حدّ اکثر زیانهای آن را پذیرفتید.
حال حرف حساب شما چیست؟آیا من باید پاسخگوی خلاف کاریهای شما باشم؟و جریمه جرایم سنگین شما را بپردازم؟ از آن چه در بالا گفته شد،نکات زیر روشن میشود:
1-امام علیه السّلام در این بخش از سخنانش دو بار سوگند یاد کرده است.مخصوصا در بخش دوّم با تاکیدهای بیشتر تا نشان دهد کمترین کوتاهی از ناحیه او نبوده است.
2-آنچه امام علیه السّلام در این دو سوگند بیان کرده دلیلی بر تردید آن حضرت در مسأله حکمیّت نبوده است بلکه اشاره به دو حالت مختلف است.در آغاز سخت مخالف بود چون آن را فریب و نیرنگ خطرناکی میدانست و بعد که اصحاب و یارانش اختلاف کردند و گروه عظیمی از افراد بیخبر و نادان اصرار بر قبول حکمیّت داشتند،برای پرهیز از ضایعات بیشتر،و دفع فتنههای فزونتر،تن به حکمیّت داد.از این رو،هم مخالفت اوّل حکیمانه بود و هم موافقت دوّم.
از این گذشته اگر آنها در مسأله حکمیّت روی فرد نادان و سادهلوحی همچون«ابو موسی اشعری»پافشاری نمیکردند،مشکلات بسیار کمتر بود، آنچه باعث عقیم ماندن نتایج جنگ«صفین»و امتیاز گرفتن دشمنان اسلام شد،همان پافشاری جاهلانه بود بنابر این،این گروه متعصب و نادان،سنگرهای خود را یکی بعد از دیگری از دست دادند و گرفتار آن سرانجام شوم شدند،و عجب این که همه اینها را فراموش کرده،در برابر امام علیه السّلام شمشیر کشیدند و مدعی شدند چرا حکمیّت را پذیرفتی؟! اما به هر حال،سخنان منطقی و پر بار امام علیه السّلام در این زمینه کار خود را کرد و گروه زیادی از«خوارج»در همان جا بیدار شدند و توبه کردند و از جنگ کنارهگیری نمودند،حتی در بعضی از تواریخ آمده اکثریت آنها به توبهکنندگان پیوستند.
گوشهای از شخصیت معاویه!
کارهایی که«معاویه»در طول تاریخ زندگی خود مخصوصا در دوران حکومتش کرد،برای هر فرد با انصافی این نکته را روشن میسازد که او نه به عدالت در میان مسلمین میاندیشید،و نه برای پیشرفت اسلام،دل میسوزاند.او پیوسته در این فکر بود،کاری کند که پایههای حکومت لرزانش محکم شود،و به همین دلیل،از تمام شیوههایی که حاکمان جبّار دنیا استفاده کردند استفاده میکرد.
داستان برافراشتن پیراهن«عثمان»در«شام»و اشکهای دروغین ریختن و مردم را برای شورش در برابر امیر مؤمنان علی علیه السّلام برانگیختن و خون مسلمین را بر باد دادن یک نمونه زنده آن بود.
دادن رشوههای کلان به سران قبایل و حتی بعضی از فرماندهان لشکر علی علیه السّلام و ایجاد تفرقه و نفاق در میان آنها و در بین مردم.
فرستادن گروههای غارتگر به نواحی مختلف برای ایجاد ناامنی،نمونههای دیگری محسوب میشود.
مسأله بلند کردن قرآنها بر سر نیزهها نیز در همین راستا ارزیابی میشود.او نه آماده پذیرش حکمیّت قرآن بود و نه اهمیّتی به این امر میداد او فقط حکومت میخواست.
بعضی از شارحان«نهج البلاغه»در این جا اشارات قابل ملاحظهای دارند.
مینویسد:
«معاویه»در آغاز به عنوان خون خواهی عثمان،در برابر امیر مؤمنان علی علیه السّلام برخاست ولی پس از پیروزی با قاتلان عثمان،هیچ برخوردی نداشت.
گاه به بعضی از آنها میگفت:الست من قتلة عثمان؟(آیا تو از قاتلان عثمان نیستی؟)و گاه هم سکوت میکرد و عطایی به آنها میبخشید.(این سخن را از «عقاد»در کتاب«معاویه»نقل میکند).
و از کتاب«علی بن ابی طالب علیه السّلام»نوشته«عبد الکریم خطیب»نقل میکند که«عایشه»دختر«عثمان»از«معاویه»خواست قاتلان پدرش را قصاص کند.«معاویه»در جواب به او گفت:«لان تکونی ابنة عمّ أمیر المؤمنین خیر من أن تکونی امرأة من عرض النّاس؛تو دختر عموی امیر المؤمنین باشی، بهتر از آن است که یکی از زنان عادی به شمار روی».
منظورش این است که خونخواهی عثمان تمام شد هدف این بود که به حکومت نائل شوم که تأمین شد.پافشاری بر خونخواهی ممکن است وضع مرا متزلزل سازد،تو هم قانع باش که به منزله دختر عموی من هستی،دختر عموی حاکم مسلمین! البتّه«معاویه»را از یاران نزدیکش نیز میتوان شناخت،«عقاد»دانشمند معروف اهل سنت مینویسد:
«روزی«عمرو عاص»به«معاویه»گفت:اتری انّنا خالفنا علیّا لفضلنا؛تو گمان میکنی ما با علی علیه السّلام بدین جهت مخالفت کردیم که از او برتریم؟»،«لا و اللّه إن هی إلاّ الدّنیا نتکالب علیها»؛به خدا سوگند!چنین نیست هدف ما این است که به مقامات دنیا دست یابیم»و سخن از دین و اسلام و قرآن دستاویزی بیش نیست.
«ابن اثیر»مینویسد:«سعد وقاص»به«معاویه»گفت:«السّلام علیک أیّها الملک؛سلام بر تو ای پادشاه!»«معاویه»گفت:چرا یا امیر المؤمنین نگفتی؟«سعد وقاص»پاسخ داد:«و اللّه إنّی ما أحبّ إن
ولّیتها بما ولّیتها؛ به خدا سوگند من دوست ندارم خلافت را آن گونه که تو(از طریق مکر و حیله) به دست آوردهای در اختیار بگیرم» (1).
فلقد کنّا مع رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله،و إنّ القتل لیدور علی الآباء و الأبناء و الإخوان و القرابات،فما نزداد علی کلّ مصیبة و شدّة إلاّ إیمانا، و مضیّا علی الحقّ،و تسلیما للأمر،و صبرا علی مضض الجراح.و لکنّا إنّما أصبحنا نقاتل إخواننا فی الإسلام علی ما دخل فیه من الزّیغ و الإعوجاج، و الشّبهة و التّأویل.فإذا طمعنا فی خصلة یلمّ اللّه بها شعثنا،و نتدانی بها إلی البقیّة فیما بیننا،رغبنا فیها،و أمسکنا عمّا سواها.
ما همراه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بودیم،و قتل و کشتار(حتی)در میان پدران و فرزندان و برادران و خویشاوندان(که بر ضد اسلام قیام کرده بودند)دور میزد،و هر مصیبت و سختی در این راه پیش میآمد،سبب افزایش ایمان ما و حرکت در راه حق و تسلیم در برابر فرمان(خدا)و شکیبایی بر درد و سوزش جراحتها میشد،(و در یک جمله ما از هیچ مشکلی هراس نداشتیم)ولی ما هم اکنون با جماعتی که(ظاهرا)برادران اسلامی ما هستند،به خاطر انحرافات و کجیها و شبهات و تأویلات ناروا که در اسلام دارند،پیکار میکنیم،بنابر این هر گاه احساس کنیم چیزی باعث جمع پراکنده ما میگردد و به وسیله آن به هم نزدیک میشویم و باقیمانده پیوندها را در میان
1) ۱. «فی ظلال نهج البلاغه » مرحوم «مغنیه» ذیل خطبه مورد بحث جلد ۲، صفحه ۲۲۲ به بعد.
خود محکم میسازیم،به آن علاقه نشان میدهیم و از غیر آن خودداری میکنیم!
تا آن جا که در توان داریم برای وحدت میکوشیم
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه که آخرین بخش آن است به سراغ یک جواب منطقی برای بهانهجویان«خوارج»میرود،آنهایی که میگفتند:چرا امام علیه السّلام تن به حکمیّت داده است؟چرا ما همچون یاران پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در صدر اسلام با دشمن تا آخرین نفس نجنگیم؟آیا پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله هرگز تن به حکمیّت با دشمنان خود داد؟ امام علیه السّلام در پاسخ،این حقیقت را آشکار میسازد که زمان ما با زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بسیار متفاوت است و کسانی که ما با آنها میجنگیم،گروهی از مسلمانان فریب خوردهاند،در حالی که دشمنان ما در صدر اسلام،کفّار بیایمان و مشرکان مخالف با اسلام بودند.میفرماید:
«ما همراه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بودیم و قتل و کشتار(حتی)در میان پدران و فرزندان و برادران و خویشاوندان(که بر ضد اسلام قیام کرده بودند)دور میزد و در این راه،هر مصیبت و سختی پیش میآمد سبب افزایش ایمان ما و حرکت در راه حق و تسلیم در برابر فرمان(خدا)و شکیبایی بر درد و سوزش جراحتها میشد» (فلقد کنّا مع رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله،و إنّ القتل لیدور علی الآباء و الأبناء و الإخوان و القرابات،فما نزداد علی کلّ مصیبة و شدّة إلاّ إیمانا،و مضیا علی الحقّ،و تسلیما للأمر،و صبرا علی مضض (1)الجراح) .
1) ۱. «مضض » به معنی درد و سوزش است.
آری در آن زمان ما با قدرت و شدت به دشمن حمله میکردیم حتی اگر برادران و بستگان ما در وصف آنها قرار داشتند،گرچه مصیبت آنها بر ما سخت بود اما چون به فرمان خدا انجام میگرفت،ایمان ما فزونی مییافت و در برابر تمام مصائب و جراحات جنگ صبور و شاکر بودیم.
ولی امروز جریان تغییر یافته«ما هم اکنون با جماعتی که(ظاهرا)برادران اسلامی ما هستند به خاطر انحرافات و کجیها و شبهات و تأویلات ناروا که در اسلام دارند پیکار میکنیم،بنابر این هر گاه احساس کنیم چیزی باعث جمع پراکنده ما میشود و به وسیله آن به هم نزدیک میگردیم و باقیمانده پیوندها را در میان خود محکم میسازیم،به آن علاقه نشان میدهیم و از غیر آن خودداری میکنیم» (و لکنّا إنّما أصبحنا نقاتل إخواننا فی الإسلام علی ما دخل فیه من الزّیغ و الإعوجاج،و الشّبهة و التّأویل.فإذا طمعنا فی خصلة یلمّ (1)
توأم با اصلاح نیز آمده است.
اللّه بها شعثنا (2)شده است.
،و نتدانی بها إلی البقیّة فیما بیننا،رغبنا فیها، و أمسکنا عمّا سواها) .امام علیه السّلام با این عبارت،نشان میدهد که قیاس زمان او به زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله قیاس مع الفارق است چرا که در آن زمان،مبارزه با دشمن بیرون بود،و در زمان امام علیه السّلام با دوستان فریب خورده و منحرف درونی،و در واقع کار امام علیه السّلام در قبول حکمیّت برگرفته از آیه شریفه« «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللّهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ
الْمُقْسِطِینَ» ؛هر گاه دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ پردازند آنها را آشتی دهید و اگر یکی از آن دو بر دیگری تجاوز کند،با گروه متجاوز پیکار کنید تا به فرمان خدا باز گردد و هر گاه بازگشت نمود در میان آن دو به عدالت،صلح برقرار سازید و عدالت پیشه کنید که خداوند عدالت پیشگان را دوست میدارد» (1).
درست است که اصل پیشنهاد حکمیّت،خدعه و نیرنگ بود،و سردمداران سپاه شام،اعتقادی به قرآن نداشتند و به همین دلیل،امام علیه السّلام در آغاز شدیدا با آن مخالف بود،ولی بعد از آن که تحت فشار جمعیّت فریب خوردگان لشکرش، آن را پذیرفت باز ممکن بود از طریق رهبری صحیح،حکمیّت به نتیجهای که تا حدی مطلوب بود،برسد،ولی چنان که میدانیم باز هم فشارهای جاهلان و افراد نادان،حکمیّت را به سویی برد که جز ضرر و زیان و بدبختی به بار نیاورد.
1) 1. حجرات، آیه ۹.
و من کلام له علیه السّلام
قاله لأصحابه فی ساحة الحرب بصفّین
1
از سخنان امام است که در میدان نبرد«صفین»به یاران خود فرمود.
خطبه 123 (1)
1- «کانی» فی باب «فضل الجهاد
۲- «عقد الفریده ابن عبدربه
۳- «الجمل» «مفید» به نقل از کتاب «الجمل واقدی »
۴- «ارشاد» شیخ مفید
د- «تجارب الأمم» «ابن مسکویه» طبق نقل «تأسیس الشیعه »
۶- «امالی شیخ طوسی (رحمه الله ) مصادر نهج البلاغه، جلد ۲، صفحه ۲۷۳)
این،خطبه بخشی از خطبه طولانیتری است که مرحوم«سیّد رضی» قسمتهایی از آن را برگزیده است و در این قسمت به چند نکته مهم اشاره شده است: 1-کسانی که در جنگ،قدرت و جرأت بیشتری نصیبشان شده باید از افراد ضعیفتر حمایت و دفاع کنند.
1) ١. این کلام را به صورت پراکنده در کتب دیگر، می توان یافت از جمله :
2-کسانی که به خاطر ترس از مرگ،از جهاد فرار میکنند در اشتباهند،زیرا از مرگ نمیتوان فرار کرد چرا که انسان هر جا باشد دامن او را خواهد گرفت.
3-مرگی پر افتخارتر و گرامیتر،از شهادت نیست،هزار شمشیر بر بدن انسان وارد شود بهتر از آن است که در بستر بمیرد.
4-پیش بینی ذلت و زبونی مردم کوفه در آینده به خاطر سستی آنها در نبرد با ظالمان .
و أیّ امریء منکم أحسّ من نفسه رباطة جأش عند اللّقاء.و رأی من أحد من إخوانه فشلا فلیذبّ عن أخیه بفضل نجدته الّتی فضّل بها علیه کما یذبّ عن نفسه.فلو شاء اللّه لجعله مثله.إنّ الموت طالب حثیث لا یفوته المقیم، و لا یعجزه الهارب.إنّ أکرم الموت القتل!و الّذی نفس ابن أبی طالب بیده، لألف ضربة بالسّیف أهون علیّ من میتة علی الفراش فی غیر طاعة اللّه!
هر کدام از شما که در صحنه جنگ،قوت قلب بیشتری در خود احساس میکند،و در ب عضی از برادرانش ضعف و سستی میبیند،باید به شکرانه برتری و شجاعتی که خدا به او بخشیده است،از وی دفاع کند،آن گونه که از خود دفاع میکند،چرا که اگر خدا میخواست او را همانند برادرش،ضعیف قرار میداد (حال که قوت و قدرت بیشتری به او بخشیده،باید شکر آن را ادا کند).
(بدانید!)مرگ طلب کننده سریعی است،که نه آنها که بر جای خود ایستادهاند از چنگال او رهایی مییابند،و نه آنها که فرار میکنند میتوانند از دستش بگریزند.به یقین بهترین مرگ،شهادت(در راه خدا)است.سوگند به آن کس که جان فرزند ابو طالب در دست اوست هزار ضربه شمشیر بر من آسانتر است تا مرگ در بستر در غیر طاعت خدا !
شکرانه قدرت!
این کلام خواه در آستانه جنگ«صفّین»از سوی امام علیه السّلام ایراد شده باشد، همان گونه که در بالا اشاره شد،یا به گفته بعضی از محققان در آستانه جنگ «جمل»بعد از سر و صداهای لشکر«عایشه»،و یا در هر دو ایراد شده باشد- چرا که تناسب با هر نبردی دارد-در هر حال مشتمل بر نکات مهمی است که سه نکته آن در این بخش از خطبه آمده است.
نخست،لزوم هماهنگی در میان نفرات لشکر،به گونهای که قویترها از ضعیفترها حمایت کنند تا ضایعات به حدّ اقل برسد.میفرماید:«هر کدام از شما که در صحنه جنگ قوت قلب بیشتری در خود احساس میکند و در بعضی از برادرانش ضعف و سستی میبیند باید به شکرانه برتری و شجاعتی که خدا به او بخشیده است،از وی دفاع و حمایت کند،آن گونه که از خود دفاع میکند» (و أیّ امریء منکم أحسّ من نفسه رباطة جأش (1)
و سینه است و هنگامی که این دو واژه با هم استعمال می شود به معنی قوت قلب و شجاعت
می باشد.
عند اللّقاء.و رأی من أحد من إخوانه فشلا فلیذبّ عن أخیه بفضل نجدته (2)الّتی فضّل بها علیه کما یذبّ عن نفسه) .سپس اضافه میفرماید:«زیرا اگر خدا میخواست او را همانند برادرش ضعیف قرار میداد» (فلو شاء اللّه لجعله مثله) .
حال که قوّت و قدرت به او بخشیده باید شکر آن را ادا کند.
اشاره به این که:افعال خداوند گر چه همه از روی حکمت است،با این حال کسی که از مواهب بیشتری برخوردار شده است،باید به شکرانه آن،
دیگران را هم زیر چتر آن موهبت قرار دهد تا عملا شکر نعمت را به جای آورده باشد.
از سوی دیگر،اگر همکاری و هماهنگی تنگاتنگ در میان نفرات لشکر نباشد،همه آسیب میبینند،زیرا دشمن به آن بخشی که احساس میکند، ضعیفتر است حمله میکند،هنگامی که آن را در هم شکست،دور میزند و بقیه را در حلقه محاصره قرار میدهد،بنابر این علاوه،بر مسأله شکرانه،سیاست جنگی نیز ایجاب میکند که بخشهای نیرومندتر لشکر،مراقب بخشهای ضعیفتر باشند و در حمایت و دفاع از آنان،کوتاهی نکنند،که ضربات بر خود آنان وارد خواهد آمد،بخصوص این که:اگر دشمن بتواند بخشی از لشکر را از کار بیندازد،ضربه سنگینی بر روحیه دیگران وارد میشود.
آن گاه به سراغ نکته دیگری میرود و میفرماید:هیچ کس نباید تصور کند میتواند از چنگال مرگ حتمی فرار کند،زیرا:«مرگ طلب کننده سریعی است، که نه آنها که بر جای خود ایستادهاند از چنگال او رهایی مییابند و نه آنها که فرار میکنند میتوانند از دست او بگریزند!» (إنّ الموت طالب حثیث (1)
گرفته شده است.
لا یفوته المقیم.و لا یعجزه الهارب) .در این جا سؤالی پیش میآید و آن این که:میدانیم مرگ دو گونه است:
مرگ حتمی،و مرگ معلّق یا مشروط؛آنچه قابل تغییر نیست مرگ حتمی است ولی مرگهای مشروط قابل تغییر و دگرگونی با تغییر شرایط است و مرگهای میدان نبرد ممکن است از مرگهای حتمی نباشد پس چگونه امام علیه السّلام به این مسأله استناد میفرماید،که هیچ کس نمیتواند از چنگال مرگ فرار کند؟
1) ۱. «حثیث» به معنی سریع از ماده «حث» (بر وزن مس) به معنی برانگیختن و تحریک کردن
این سؤال را میتوان از دو جهت پاسخ گفت:نخست این که:امام علیه السّلام تنها ناظر به مرگهای حتمی است که خواه در میدان نبرد باشد یا غیر میدان نبرد، قابل اجتناب نیست و سرآمد نهایی عمر است.
دیگر این که بر فرض که انسان بتواند از چنگال مرگهای مشروط و معلّق بگریزد،ولی چه سود؟سرانجام مرگ حتمی دامن هر انسانی را بدون استثنا میگیرد،برای چند روز زنده ماندن،نباید انسان تن به ذلّت و تسلیم در برابر ظالمان بدهد (1).
سپس امام به نکته مهم و پرارزشی اشاره فرموده،میگوید:«به یقین بهترین مرگ شهادت(در راه خدا)است،سوگند به آن کس که جان فرزند ابو طالب در دست اوست هزار ضربه شمشیر بر من آسانتر است تا مرگ در بستر،در غیر طاعت خدا!» (إنّ أکرم الموت القتل!و الّذی نفس ابن أبی طالب بیده، لألف ضربة بالسّیف أهون علیّ من میتة (2)
شخص مرده است ( توجه داشته باشید که میت مذکر ومیتة مؤنث است.
علی الفراش فی غیر طاعة اللّه) .این تعبیر حکایت از عظمت مقام شهیدان و امر شهادت میکند تا آن جا که امام علیه السّلام حاضر است هزار ضربه شمشیر را به جان بخرد ولی در بستر،به مرگ طبیعی نمیرد و این زبان قال یا حال همه مؤمنان مخلص و شجاع و پاکباختگان راه حق است.
در ضمن،معنای این سخن آن نیست که احساس درد و رنج ضربات شمشیر را نمیکنم-آن گونه که بعضی از شارحان«نهج البلاغه»پنداشتهاند-بلکه، منظور این است از نظر معنوی و ارزشی سزاوار است که
انسان به استقبال ضربات شمشیرها برود و در بستر،به مرگ طبیعی نمیرد زیرا افتخار شهادت، انسان را آماده تحمّل رنجها میکند.
البتّه اگر انسان در بستر بمیرد و در مسیر طاعت حق باشد-از روایات اسلامی استفاده میشود-که حکم شهادت را دارد و این همان چیزی است که در آخر عبارت،امام علیه السّلام به آن اشاره کرده است.
شهادت برترین افتخار!
در فرهنگ اسلامی شهادت به عنوان یکی از والاترین ارزشها،و شهیدان از بلند مرتبهترین انسانها هستند و مردان خدا همان گونه که امام علیه السّلام در این خطبه بیان میفرماید:همواره آرزوی شهادت در سر میپرورانند و از مرگ طبیعی در بستر بیزار بودند،و شهادت را هزار بار از آن برتر میدانستند،و حاضر بودند،ضربات زیادی بر پیکرشان وارد شود و شربت شهادت بنوشند ولی در بستر نمیرند،چرا که جان انسان بزرگترین هدیه الهی است و چه بهتر که این هدیه الهی نثار راه او شود،نه این که در بستر مرگ به هدر رود.
در فضیلت شهادت،همین بس که در حدیثی از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم:مشاهده کرد کسی دعا میکند و عرض میکند:«اللّهمّ إنّی أسألک خیر ما تسئل فاعطنی أفضل ما تعطی؛خداوندا من بهترین چیزی که بندگانت از تو میخواهند را از تو میطلبم،پس بهترین عطایت را به من ارزانی دار».
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«إن استجیب لک اهریق دمک فی سبیل اللّه؛هر گاه دعای تو مستجاب شود در راه خدا شهید خواهی شد» (1).
در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است:«ما من أحد یدخل الجنّة فیتمنّی أن یخرج منها إلاّ الشّهید فإنّه یتمنّی أن یرجع فیقتل عشر مرّات ممّا یری من کرامة اللّه؛هیچ کس وارد بهشت نمیشود که آرزو کند از آن خارج شود،مگر شهید که آرزو میکند باز گردد و دوباره در راه خدا شهید شود،به خاطر این که الطاف الهی را نسبت به خود بسیار زیاد میبیند» (2).
آری مقام شهدا،در فرهنگ اسلام فوق العاده زیاد است و همانها بودند که در هنگام خطر،اسلام را بیمه کردند،و اگر فداکاریهای شهدایی همچون شهدای «بدر»و«احد»یا«شهیدان کربلا»نبود،شاید امروز خبری از اسلام نبود.
امروز نیز دشمنان اسلام بیشترین وحشت را از فرهنگ شهادت و شهادت طلبی دارند چرا که گاه یکی از شهادت طلبان نقشههای پیچیده و پر خرج آنها را نقش بر آب میکند،این در حالی است که آنها توان مقابله به مثل،نسبت به فرهنگ شهادت را ندارند و سلاحی که بتوان از آن در برابر این فرهنگ دفاع کرد در خود نمیبینند.
شنیده شد که اخیرا به خاطر عاجز ماندن در برابر قیام مردم فلسطین و عجز اشغالگران در مقابل آنها تأکید کردهاند باید ریشه فرهنگ شهادت طلبی خشکانده شود،باید واژه شهادت از کتب درسی دبستانها و دبیرستانها حذف گردد،باید در کتب دروس دینی آیات مربوط به جهاد و شهادت درج نشود و مؤکدا کشورهای دست نشانده خود را که متأسفانه در ممالک اسلامی کم
نیستند به این امر توصیه کردهاند و برای ایجاد نفرت نسبت به آن،شهادت طلبی را انتحار و خودکشی مینامند و شهادت طلبان را تروریست.
اما خوشبختانه این فرهنگ آن چنان گسترش یافته و ریشه دوانیده که با این گونه تبلیغات نمیتوان جلو آن را گرفت و جوانان و نوجوانان اعم از پسر و دختر وارد این صحنه شدهاند و این بلای وحشتناکی است برای دشمنان اسلام، امیدواریم که مسلمین جهان روز به روز به این فرهنگ پر افتخار آشناتر شوند و راه شهیدان روز به روز پر رهروتر گردد.
و منه: و کأنّی أنظر إلیکم تکشّون کشیش الضّباب:لا تأخذون حقّا،و لا تمنعون ضیما.قد خلّیتم و الطّریق،فالنّجاة للمقتحم،و الهلکة للمتلوّم.
گویا میبینم(در آینده نه چندان دور)در صحنه نبرد از برابر دشمن فرار میکنید،و صدای همهمه شما هنگام فرار،همچون صدای سوسماران به هنگام حرکت است،نه قادر بر گرفتن حقی هستید،و نه توان جلوگیری از ظلم و ستمی دارید،این شما و این راه راست،نجات برای کسی است که خود را به میدان افکند(و از حوادث نترسد)و هلاکت و بدبختی نصیب کسی است که سستی و تنبلی کند.
آینده شما تاریک است!
این بخش از خطبه،به عقیده جمعی از شارحان«نهج البلاغه»کلام مستقلی است،و به همین دلیل تحت شماره مستقلی آن را ذکر کردهاند و به عقیده بعضی دیگر،دنباله گفتار سابق است.آنها که آن را جدا شمردهاند تصورشان این است که پیوند آشکاری میان این بخش و بخش سابق نیست چه این که،در بخش سابق امام علیه السّلام اصحاب و یاران خود را تشویق به جهاد و پیکار شجاعانه کرده است در حالی که در این بخش،سخن از شکست و فرار است و این دو با یکدیگر هماهنگ نیست ولی با توجه به این که این بخش،از آینده خبر میدهد همان آیندهای که امام علیه السّلام در میان آنها وجود ندارد و
آنان گرفتار تفرقه و پراکندگی و ضعف و زبونی میشوند،بنابر این ارتباط این بخش،با بخش سابق نیز امکانپذیر است.
ولی به هر حال،چه بخش مستقلی باشد و چه بخش مرتبطی،کلام امام علیه السّلام است و خبر از آینده تلخ کسانی میدهد که عافیت طلبی را بر جهاد مقدّم میشمرند میفرماید:«گویا میبینم که در صحنه نبرد از برابر دشمن فرار میکنید و صدای همهمه شما هنگام فرار همچون صدای ازدحام سوسماران به هنگام حرکت است!» (و کأنّی أنظر إلیکم تکشّون کشیش الضّباب) (1)
صدای آهسته شتر اطلاق می شود و «ضباب» جمع «ضب» (بر وزن ضد) به معنی سوسمار است.
.این تعبیر،ممکن است اشاره به این باشد که سوسمارها هنگامی که به طور گروهی حرکت میکنند به هم میخورند و از برخورد آنها به یکدیگر صدایی بر میخیزد،یعنی هنگام فرار آن چنان دستپاچه و وحشت زدهاید که بیاختیار به هم میخورید و صدای به هم خوردن شما به گوش میرسد.
سپس میافزاید:«نه قادر برگرفتن حقی هستید و نه توان دارید از ظلم و ستمی جلوگیری کنید» (لا تأخذون حقّا و لا تمنعون ضیما) (2).
چه حالی از این بدتر که انسان به قدری ضعیف و ناتوان گردد که نتواند از حق خود یا دوستان و بستگان و برادران دینی دفاع کند و نه در برابر ظلم و ستم نسبت به خویش و دیگران،بایستد و چنین حالتی به راستی دردناک و ذلت بار است.
و در پایان میفرماید:«این شما و این راه راست،نجات برای کسی است که خود را به میدان افکند(و از حوادث نترسد)و هلاکت و بدبختی نصیب
کسی است که سستی و تنبلی کند» (قد خلّیتم و الطّریق،فالنّجاة للمقتحم.
و الهلکة للمتلوّم) (1).
جمله «قد خلّیتم و الطّریق» ،اشاره به اتمام حجت کامل است،چرا که جاده روشن به سوی مقصد از طرف رهبری آگاه نشان داده شده،و موانع پیمودن آن از میان رفته با این حال اگر در پیمودن راه کوتاهی کنند،عذر و بهانهای ندارند.
لذا رهروان این راه را به سعادت و نجات نوید میدهد و کندروان و منحرفان را به هلاکت تهدید میکند.
1) 1. «متلوم» از ماده «تلوم» به معنی انتظار کشیدن و امروز و فردا کردن، و سستی نمودن است.
و من کلام له علیه السّلام
فی حثّ أصحابه علی القتال
1
از سخنان امام علیه السّلام که در تشویق یارانش به جهاد ایراد فرموده
خطبه 124 (1)
از کسانی که این خطبه را نقل کرده اند «نصر بن مزاحم» (متوفای ۲۰۲ قمری) در کتاب «صقین»
است. مورخ مشهور طبری» نیز در تاریخ خود آن را در حوادث سال ۳۷ هجری از «ابو
مخنف » نقل می کنند. این خطبه در کتاب «الجهاد کافی» و کتاب «الفتوح ابن اعثم کوفی» نیز آمده
است. (مصادر نهج البلاغه، جلد ۲، صفحه ۲۷۷)
این خطبه همان گونه که در عنوان آن آمده است به منظور تشویق یاران امام علیه السّلام به مسأله جهاد ایراد شده است زیرا به تصریح شارحان«نهج البلاغه» این خطبه قبل از جنگ«صفین»بیان گردیده،به همین دلیل به چند نکته مهم در این خصوص،اشاره شده است:
1-در آغاز خطبه،مطالب دقیق و حساب شدهای در مورد روشهای جنگی و انتخاب بهترین روشها و طرز برخورد با دشمن به گونهای که با کمترین ضایعات بیشترین نتیجه گرفته شود،ذکر فرموده است.
1) ۱. «سند خطبه»
2-در بخش دیگری از این خطبه امام علیه السّلام ضمن تعریف و تمجید رزمندگان سپاهش،آنها را از پذیرفتن ننگ فرار بر حذر میدارد و مقامات شهدا و افتخارات آنها را یادآور میشود.
3-در بخش سوّم به دشمنان لجوج و خیره سر،نفرین میکند و دلهای دوستان مجاهد را از این طریق نیز تقویت میبخشد.
فقدّموا الدّارع،و أخّروا الحاسر،و عضّوا علی الأضراس،فإنّه أنبی للسّیوف عن الهام؛و التووا فی أطراف الرّماح،فإنّه أمور للأسنّة؛و غضّوا الأبصار فإنّه أربط للجأش،و أسکن للقلوب؛و أمیتوا الأصوات،فإنّه أطرد للفشل.و رایتکم فلا تمیلوها و لا تخلّوها،و لا تجعلوها إلاّ بأیدی شجعانکم،و المانعین الذّمار منکم،فإنّ الصّابرین علی نزول الحقائق هم الّذین یحفّون برایاتهم،و یکتنفونها:حفافیها،و وراءها،و أمامها؛لا یتأخّرون عنها فیسلموها،و لا یتقدّمون علیها فیفردوها.أجزأ امرؤ قرنه، و آسی أخاه بنفسه،و لم یکل قرنه إلی أخیه فیجتمع علیه قرنه و قرن أخیه.
(در میدان نبرد)کسانی را که زره بر تن دارند پیشاپیش صفوف قرار دهید و آنها که زره ندارند پشت سر آنان قرار گیرند،دندانها را روی هم بفشارید که این کار تأثیر شمشیر را بر سر کمتر میکند.
و در برابر نیزههای دشمن در پیچ و خم باشید که برای منحرف کردن نیزهها مؤثرتر است.
نگاه چشمها را پایین بیاورید(و به انبوه و آخر دشمن نگاه نکنید)چرا که برای قوّت و قدرت قلب،بهتر و مایه آرامش بیشتر دلهاست.صدها را خاموش کنید(و کمتر سخن بگویید)چرا که سستی را دور میسازد.
از پرچم خود به خوبی پاسداری کنید و آن را به این طرف و آن طرف مایل نسازید و اطراف آن را خالی نکنید و جز به دست دلاوران و
مدافعان سرسخت خود،نسپارید،زیرا آنان که در حوادث سخت در برابر مشکلات ایستادگی میکنند همانها هستند که از پرچمشان به خوبی پاسداری مینمایند، گرداگرد آن را میگیرند و از چپ و راست و از پیش و پس مراقب آن هستند،نه از آن عقب میمانند که تسلیم دشمنش کنند و نه از آن پیشی میگیرند که رهایش سازند.
هر کس باید در برابر حریف خود بایستد و با برادر هم رزمش مواسات کند و هرگز حریف خود را به او وامگذارد که او در برابر دو حریف قرار گیرد حریف خودش و حریف برادرش.
آموزش فنون جنگ-هفت دستور مهم!
به گفته بعضی از محدّثان بزرگ این خطبه سرآغازی به این شرح داشته است:«إنّ اللّه عزّ و جلّ دلّکم علی تجارة تنجیکم من عذاب ألیم و تشفی بکم علی الخیر الإیمان باللّه و الجهاد فی سبیل اللّه و جعل ثوابه مغفرة للذنب و مساکن طیّبة فی جنّات عدن و قال عزّ و جلّ إنّ اللّه یحبّ الّذین یقاتلون فی سبیله صفّا کأنّهم بنیان مرصوص فسوّوا صفوفکم کالبنیان المرصوص فقدّموا الدّارع...؛ خداوند متعال شما را به تجارتی دعوت کرده است که سبب نجاتتان از عذاب دردناک الهی و نزدیک شدن به خیر و سعادت میگردد و آن عبارت است از «ایمان به خدا»و«جهاد»در راهش و پاداش آن را آمرزش گناهان و قصرها و مسکنهایی پاکیزه در بهشت جاویدان قرار داده است و نیز فرموده:خداوند کسانی را دوست میدارد که در راه او پیکار میکنند در
صفی،همچون بنیانی آهنین بنابر این صفوف خود را مرتب کنید همچون بنیانی آهنین و آنها را که زره به تن دارند مقدّم دارید...» (1).
سپس در ادامه این سخن به هفت دستور مهم جنگی اشاره میفرماید؛ دستوراتی که میتواند ضایعات را به حدّ اقل برساند و پیروزیها را به حدّ أکثر.
نخست میفرماید:«کسانی را که زره بر تن دارند پیشاپیش(صفوف)قرار دهید و آنها که زره ندارند پشت سر آنان قرار گیرند» (فقدّموا الدّارع (2)
شده است.
و أخّروا الحاسر (3)شده است.
).بدیهی است آنها که زره بر تن دارند آسیب کمتری از تیر و نیزه و شمشیر میبینند و به همین دلیل،سلطه دشمن بر آنها کمتر خواهد بود و گروه بیزره میتوانند از پشت سر آنها به حملات خود ادامه دهند.
از این تعبیر،استفاده میشود که گروهی در میدان جنگ زره نداشتند یا به خاطر کمبودها و مشکلات جامعه اسلامی و یا به خاطر این که پوشیدن زره برای بعضی سخت و سنگین و مانع تحرّک بوده و زره را افراد نیرومندتر میپوشیدند.
در دوّمین دستور میفرماید:«دندانها را روی هم بفشارید که این کار تأثیر شمشیر را بر سر کمتر میکند» (و عضّوا علی الأضراس (4)
دندانهای آسیایی با دندان عقل آمده است.
.فإنّه أنبی (5)للسّیوف عن الهام (6)).1) ۱. کافی، جلد ۵، صفحه ۳۹، حدیث ۴.
2) ۲. «دارع» به معنی کسی است که زره پوشیده از ماده «درع» (بر وزن فعل) به معنی زره گرفته
3) ۳. «حاسر» به معنی کسی است زره ندارد از ماده «حسر» (بر وزن عصر، به معنی برهنگی گرفته
4) 1. «اضراس» جمع «ضرس» (بر وزن حرص گاه به معنی دندان و گاه به معنی خصوص
5) ۲. «انبی» از ماده «نبو» (بر وزن عقو) به معنی کارگر نشدن و پیشرفت نکردن است.
6) ۳. «هام » جمع «هامه » (بر وزن قامه) به معنی سر انسان یا سر هر موجود ذی روحی است.
همان گونه که در شرح خطبه یازدهم گفتیم این خطبه دو فایده دارد، نخست این که:ترس و وحشت را زایل میکند یا به حدّ اقل میرساند از همین رو انسان هنگامی که از ترس میلرزد اگر دندانها را محکم بر هم بفشارد لرزش او کمتر یا ساکت میشود،دیگر این که استخوانهای سر را محکم نگه میدارد و در برابر ضربات دشمن آسیب کمتری میبیند.
در سوّمین دستور میفرماید:«در برابر نیزههای دشمن در پیچ و خم باشید چرا که برای منحرف کردن نیزهها مؤثّرتر است» والتووا (1)فی أطراف الرّماح.فإنّه أمور (2)
و اضطراب و تموج است گرفته شده، و در خطبه بالا معنی دوم منظور است.
للأسنّة) .این دستور شبیه چیزی است که امروز میگویند:هنگامی که کسی میخواهد به سوی شما تیراندازی کند به چپ و راست حرکت کنید و به اصطلاح به صورت«زیگ زاگ»جای خود را پیوسته تغییر دهید تا دشمن نتواند درست نشانهگیری کند.
قابل توجه این که بعضی از شارحان«نهج البلاغه»چنین پنداشتهاند که منظور استفاده از پیچ و خم خوردن،هنگام حمله با نیزه به دشمن است که فشار نیزه را بر بدن دشمن بیشتر میکند ولی با توجه به این که دستورات قبل از این دستور و بعد از این دستور فنون دفاع را بیان میکند معنی اوّل بسیار مناسبتر است،مخصوصا تعبیر به«فی»چندان تناسبی با معنی دوّم ندارد و
تعبیر به«امور»از مادّه«مور»به معنی اضطراب نیز تناسب با همین معنا دارد (دقّت بفرمایید).
در چهارمین دستور میفرماید:«نگاه چشمها را پایین بیاورید(و به انبوه و آخر لشکر دشمن نگاه نکنید)چرا که برای قوت و قدرت قلب بهتر و مایه آرامش بیشتر دلهاست» (و غضّوا الأبصار فإنّه أربط للجأش (1)،و أسکن للقلوب) .
این دستور،بر خلاف دستورات پیش جنبه روانی دارد و میدانیم هر قدر روحیه سربازان در سطح بالاتری باشد،امید به پیروزی بیشتر است به همین دلیل امام علیه السّلام بارها بر این معنی تأکید میفرمود،که نمونههای آن در خطبههای 11 و 66 گذشت.
در پنجمین دستور میفرماید:«صداها را خاموش کنید(و کمتر سخن بگویید)چرا که سستی را دور میسازد» (و أمیتوا الأصوات.فإنّه أطرد للفشل) .
بدیهی است هنگامی که انسان مشغول سخن گفتن شود بخشی از نیروی فکری و همچنین بخشی از نیروی جسمانی او در این راه مصرف میشود و از تمرکز فکر و توجّه به حملات حساب شده دشمن میکاهد.
به همین دلیل دشمنان خاموش و بی سر و صدا خطرناکتر به نظر میرسند و لذا در ارتباط با جنگ«بدر»میخوانیم:هنگامی که سپاه اسلام،در برابر سپاه کفر،قرار گرفت لشکر قریش از کمی نفرات لشکر اسلام تعجب کردند و فکر کردند لشکر بیش از آن است که میبینند و احتمالا در پشت تپهها پنهان شدهاند که در موقع حساس وارد عمل شوند،لذا«عمیر بن وهب»را فرستادند که اطراف میدان را جستجو کند«عمیر»سوار اسب شد و در
1) ۱. در واژه «أربط للجأش » در خطبه قبل تفسیر شد.
گرداگرد بیابان به جستجو پرداخت،چیزی ندید،به سوی لشکرگاه برگشت و گفت:سپاه اسلام، همین جمعیّتی که در حدود سیصد نفرند میباشند و کمینی ندارند ولی چنان قیافههایی دیدم که گمان میکنم شتران آنها برای ما مرگ و نابودی همراه دارند و زهر کشنده در بار دارند سپس افزود:«امّا ترونهم خرسا لا یتکلّمون یتلمّذون تلمّذ الافاعیّ ما لهم ملجأ إلاّ سیوفهم و ما أراهم یولّون حتّی یقتلوا و لا یقتلون حتّی یقتلوا بعددهم؛آیا نمیبینید که آنها خاموشند و سخن نمیگویند و همچون افعیان خاموش،زبان در اطراف دهان میگردانند آنها پناهگاهی جز شمشیرها ندارند و هرگز پشت به جنگ نمیکنند،میایستند تا کشته شوند و کشته نمیشوند تا به شمار خود از دشمن بکشند».
سپس افزود:«درست در اطراف این مطلب دقت کنید که جنگ با آنها کار آسانی نیست» (1).
در ششمین دستور میفرماید:«از پرچم خود به خوبی پاسداری کنید و آن را به این طرف و آن طرف مایل نسازید و اطراف آن را خالی نگذارید و جز به دست دلاوران و مدافعان سرسخت خود نسپارید» (و رایتکم فلا تمیلوها و لا تخلّوها (2)
صحیح أن است که «خ» در آن مفتوح باشد چرا که از باب تفعیل است.
،و لا تجعلوها إلاّ بأیدی شجعانکم.و المانعین الذّمار (3)صحیح أن است که «خ» در آن مفتوح باشد چرا که از باب تفعیل است.
منکم) .سپس با یک استدلال منطقی این سخن را تکمیل میفرماید،میگوید:
«زیرا آنان که در حوادث سخت در برابر مشکلات(میدان نبرد)ایستادگی
میکنند همانها هستند که از پرچمشان به خوبی پاسداری مینمایند،گرداگرد آن را میگیرند و از چپ و راست،و از پس و پیش،مراقب آن هستند،نه از آن عقب میمانند که تسلیم دشمنش کنند و نه از آن پیشی میگیرند که رهایش سازند!» (فإنّ الصّابرین علی نزول الحقائق (1)هم الّذین یحفّون برایاتهم، و یکتنفونها؛حفافیها (2)
اشاره به دو طرف پرچم است سمت راست و چپ.
،و وراءها،و أمامها؛لا یتأخّرون عنها فیسلموها، و لا یتقدّمون علیها فیفردوها) .در زمانهای پیشین،پرچم در میدان جنگ،نقش بسیار مهمی داشت چرا که سبب ارتباط و بهم پیوستن صفوف بود،و هنگامی که جنگجویان در اطراف و وسط میدان به نبرد میپرداختند در مواقع لزوم به سوی پرچم گرد میآمدند تا صفوف خود را ترمیم کنند و به حملات مجدّد بپردازند،اگر پرچم سقوط میکرد لشکر سرگردان میشد و گاه متلاشی میگشت،به همین دلیل طرف مقابل همیشه سعی داشت پرچم را به روی خاک بیفکند و مدافعان پرچم،با جان و دل از آن حمایت میکردند و سقوط پرچم دلیل بر شکست بود،و در یک جمله بر پایی پرچم نشانه قدرت و سبب قوت قلب جنگجویان و حلقه اتصال آنها به یکدیگر بود،و دستورات فرماندهی در کنار پرچم صادر میشد.
از همین رو امام علیه السّلام مؤکدترین دستورات را برای حفظ پرچم در جملههای بالا داده است،از یکسو میفرماید:محل پرچم باید ثابت باشد و پاسداران آن شجاعترین افراد باشند و از سوی دیگر توصیه میکند که پاسداران پرچم هرگز آن را تنها نگذارند و از تمام اطراف مراقب آن باشند،نه پیشی بگیرند،و نه از آن عقب بیفتند،و این سنبل اقتدار و عظمت را از جان و دل نگهداری کنند.
در داستان معروف جنگ«خیبر»که دهها روایت درباره آن در کتب شیعه و اهل سنت نقل شده میخوانیم که روز اوّل پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله پرچم را به دست«ابو بکر»داد او رفت و موفّق به فتح قلعههای محکم خیبر نشد،روز دوّم به دست «عمر»داد باز توفیقی نصیب لشکر اسلام نگردید،در آن هنگام پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«لأعطینّ الرّایة غدا رجلا یحبّ اللّه و رسوله و یحبّه اللّه و رسوله کرّار غیر فرّار یفتح اللّه علیه؛فردا پرچم را به دست مردی میسپارم که خدا و رسولش را دوست میدارد و خدا و رسولش نیز او را دوست میدارند مردی که پیوسته به دشمن حمله میکند و هرگز فرار نمیکند و خداوند این قلعههای «خیبر»را به دست او میگشاید» (1)
صحیح مسلم، جلد ۴، کتاب فضائل الصحابه حدیث ۳۲ و صحیح بخاری، جلد ۵ صفحه ۱۷۱
باب غزوہ خیبر (البته در صحیح بخاری و مسلم فقط جمله اخیر درباره علی (علیه السلام) ذکر
شده است).
.فردا صبح که شد گردنها از هر سو کشیده شد که آن شخص کیست و هر کسی(از شجاعان)آرزو میکرد ای کاش!پیامبر صلّی اللّه علیه و آله پرچم به او بسپارد ولی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله علی علیه السّلام را صدا زد و پرچم را به او سپرد و در همان روز تمام قلعههای«خیبر»گشوده شد و خیبریان بعد از جنگ نمایان علی علیه السّلام،و لشکر اسلام تسلیم شدند.
این دلالت بر نهایت اهمیّت نقش پرچم و پرچمدار در جنگهای آن زمان دارد.
در عصر خود علی علیه السّلام نیز این معنی تکرار شد که«مالک اشتر»پرچمدار لشکر امیر مؤمنان علی علیه السّلام میخواست پرچم را به دست یکی
1) 1. کامل ابن اثیر، جلد ۲، صفحه ۲۱۹ و تفسیر ثعلبی (مطابق نقل غایه المرام صفحه ۴۶۷) و
از شجاعان بسپارد و خودش وارد کارزار شود،پرچم را به«حارث بن همام نخعی»که مرد شجاعی بود سپرد و به او چنین گفت:من میدانم که تو تا پای جان ایستادهای و اگر این صفت را در تو نمیدیدم پرچم را از تو میگرفتم و این افتخار را نصیب تو نمیکردم،او هم در جواب گفت:«به خدا سوگند ای مالک من امروز تو را خوشحال خواهم کرد یا به شهادت نایل میشوم» (1).
سپس امام علیه السّلام در هفتمین و آخرین دستور اشاره به یکی دیگر از تاکتیکهای جنگ آن روز کرده میفرماید:«هر کس باید در برابر حریف خود بایستد و با برادر هم رزمش مواسات کند و هرگز حریف خود را به او وامگذارد که او در برابر دو حریف قرار گیرد،حریف خودش و حریف برادرش!» (أجزأ امرؤ قرنه (2)
کسی که همطراز باشد قرن گفته می شود و در اصل از واژه «قرن» به فتح قاف و اقتران گرفته
شده که به معنی نزدیک شدن دو چیز یا چند چیز به یکدیگر است و زمان طولانی را از این
جهت قرن می گویند که گروهی از نسلها در آن در کنار یکدیگر قرار می گیرند.
،و آسی (3)معنی معاضدت و یاری کردن یکدیگر می آید.
أخاه بنفسه،و لم یکل قرنه إلی أخیه فیجتمع علیه قرنه و قرن أخیه) .مفهوم دقیق این سخن هنگامی آشکار میشود که وضع جنگهای آن زمان را بخوبی بدانیم در آن زمان جنگ به سه صورت،انجام میشد(و حتی گاهی در یک میدان هر سه صورت تحقق مییافت).
نخست:این که یکی از شجاعان لشکر به وسط میدان میآمد و از شجاع دیگری از لشکر دشمن دعوت به مبارزه میکرد و این دو با هم میجنگیدند تا یکی از دو نفر از پای درآید. و گاه چند نفر به میدان میآمدند و هر کدام در برابر حریفی قرار میگرفتند و به همان صورت پیکار شروع میشد.
و گاه جنگ مغلوبه و به اصطلاح تن به تن میشد و هر دو لشکر به هم میریختند.
البته نوع چهارمی هم وجود داشت که جنگ ناجوانمردانه شمرده میشد و آن این که:گروهی بر سر یک نفر میریختند و او را از هر طرف زیر ضربات خود قرار میدادند.
جمله بالا ظاهرا اشاره به همان قسم دوّم است که چند نفر جنگجو در مقابل چند حریف قرار میگرفتند در این صورت نباید هیچ یک حریف خود را به دیگری واگذارد،بلکه هر کدام باید به حریف خود بپردازد و مواسات و مساوات را برقرار سازند.
از این دستورات هفتگانه به خوبی استفاده میشود که مدیریت امام علیه السّلام در مسأله جنگ،تا چه حدّ حساب شده بود که یاران و سربازان خود را پیش از جنگ با دقیقترین فنون جنگ آن روز آشنا میساخت.
و ایم اللّه لئن فررتم من سیف العاجلة،لا تسلموا من سیف الآخرة،و أنتم لهامیم العرب،و السّنام الأعظم.إنّ فی الفرار موجدة اللّه،و الذّلّ اللاّزم، و العار الباقی.و إنّ الفارّ لغیر مزید فی عمره،و لا محجوز بینه و بین یومه.
من الرّائح إلی اللّه کالظّمان یرد الماء؟الجنّة تحت أطراف العوالی!الیوم تبلی الأخبار!و اللّه لأنا أشوق إلی لقائهم منهم إلی دیارهم.
به خدا سوگند!اگر از شمشیر دنیا فرار کنید از شمشیر آخرت در امان نخواهید بود.
شما بزرگان و پیشگامان عرب،و شرافتمندان برجستهاید.به یقین در فرار غضب و خشم الهی،ذلت همیشگی و ننگ جاودان است.فرار کننده چیزی به عمر خود نمیافزاید و میان خود و مرگش حایلی ایجاد نمیکند.کیست که با سرعت و نشاط(با جهاد خود)به سوی خدا رود همچون تشنه کامی که به آب میرسد؟بهشت در سایه نیزههاست.امروز اخبار(و اعمال)هر کس آزموده میشود(و مدعیان راستین و دروغین از هم شناخته میشوند).
به خدا سوگند!من به مبارزه با آنها(شامیان)از آنها به خانههایشان شایقترم و عاشقانه به سوی میدان میروم.
بهشت در سایه نیزههاست!
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه برای آماده ساختن اصحاب و یاران خود در میدان نبرد،به سه امر متوسّل میشود:گاه آنها را تهدید نسبت به مسأله فرار از جنگ میکند و گاه از آنها تعریف و تمجید کرده و نقاط مثبتی را که در آنها میبیند بازگو میکند و گاه آنها را به پاداشهای الهی تشویق مینماید،بنابر این این بخش از خطبه در سه چیز خلاصه میشود:تهدید،تشویق و تمجید.
در قسمت اوّل میفرماید:«به خدا سوگند اگر از شمشیر دنیا فرار کنید از شمشیر آخرت در امان نخواهید بود!» (و ایم اللّه لئن فررتم من سیف العاجلة، لا تسلموا من سیف الآخرة) .
تعبیر به«سیف الآخرة»(شمشیر آخرت)،اشاره به عذابهای الهی است که دامان فرارکنندگان از میدان جهاد را میگیرد و بی شک فرار از جهاد از بزرگترین گناهان است چرا که گاه فرار چند نفر سبب شکست لشکر عظیمی میگردد و تمدن درخشانی به سقوط کشانده میشود و یا ضربات سنگینی جبران ناپذیری بر پیکر اسلام وارد میشود.
سپس به تمجید آنها پرداخته میفرماید:«شما بزرگان و پیشگامان عرب و شرافتمندان برجستهاید،به یقین در فرار،غضب و خشم الهی،ذلّت همیشگی و ننگ جاودان است،فرار کننده چیزی به عمر خویش نمیافزاید و میان خود و روز مرگش حایلی ایجاد نمیکند» (و أنتم لهامیم(1)العرب،و السّنام (2)الأعظم.إنّ فی الفرار موجدة (3)
است. و در این جا به معنی اول است.
اللّه و الذّلّ اللاّزم.و العارالباقی.و إنّ الفارّ لغیر مزید فی عمره.و لا محجوز (1)بینه و بین یومه) .
از یکسو آنها را به عنوان پیشگامان و شخصیتهای برتر عرب که چشمها به سوی آنها دوخته شده است میشمرد،و از سوی دیگر آثار نکبت بار فرار را به آنها یادآور میشود که خشم و غضب الهی و ذلت همیشگی و ننگ جاودانه است و از سوی سوّم این نکته را به آنها یادآور میشود که اگر هدف از فرار عمر بیشتر و زندگی طولانیتر است این هدف با فرار حاصل نمیشود زیرا آن روزی که برای مرگ در سرنوشت انسان رقم زده شده است قابل تغییر نیست.
آری ممکن است انسان تصوّر کند که با فرار حاصل نمیشود زیرا آن روزی که برای مرگ در سرنوشت انسان رقم زده شده است قابل تغییر نیست.
آری ممکن است انسان تصوّر کند که با فرار عمر طولانیتری خواهد داشت، به فرض که چنین باشد آیا به این عواقب سهگانه،خشم خدا،ذلّت و ننگ ابدی میارزد.
قرآن مجید،به آنها از شرکت در میدان جهاد نگران بودند که جان آنها در خطر مرگ است میفرماید:«قل لو کنتم فی بیوتکم لبرز الّذین کتب علیهم القتل إلی مضاجعهم؛بگو اگر در خانههای خود بودید آنهایی که کشته شدن بر آنها مقرر شده بود قطعا به سوی آرامگاه خود میرفتند و(در همان خانههایشان)به قتل میرسیدند (2)».
امام علیه السّلام در آخرین جمله از این فراز آنها را با عباراتی کوتاه و پر معنی تشویق به جهاد با دشمن میکند:
نخست میگوید:«کیست که با سرعت و نشاط(با جهاد خود)به سوی خدا رود،همچون تشنه کامی که به آب میرسد؟!» (من الرّائح (1)إلی اللّه کالظّمآن یرد الماء) .
سپس میافزاید:«بهشت در سایه نیزههاست» (الجنّة تحت أطراف العوالی) (2).
و در پایان میفرماید:«امروز اخبار(و اعمال)هر کس آزموده میشود(و مدعیان راستین و دروغین از هم شناخته میشوند) (الیوم تبلی الأخبار) .
جمله «من الرّائح إلی اللّه...» اشاره به کسانی است که از روی اراده و علاقه و عشق به سوی شهادت،گام بر میدارند همچون عشق و علاقه تشنگان به آب زلال و گوارا.شبیه همین معنا را امام علیه السّلام در وصایای قبل از شهادت و بعد از ضربت خوردنش بیان فرموده،میفرماید:«و ما کنت إلاّ کقارب ورد و طالب وجد؛من نسبت به شهادت،همچون طالب آبی هستم که به چشمه آب میرسد و جویندهای هستم که گم شده خود را پیدا کرده است» (3).
و جمله «الیوم تبلی الأخبار» در واقع برگرفته از آیه 31 سوره محمّد صلّی اللّه علیه و آله است که میفرماید:« و لنبلونّکم حتّی نعلم المجاهدین منکم و الصّابرین و نبلوا أخبارکم ؛به یقین ما همه شما را آزمایش میکنیم تا معلوم شود، مجاهدین واقعی و صابران از میان شما کیانند و اخبار شما را بیازماییم».
تعبیر به«اخبار»یا به معنی«اعمال»است یا به معنی«سخنان و ادّعاها»که همگی در میدان جهاد به آزمون گذاشته میشوند.
جمله «الجنّة تحت أطراف العوالی» شبیه چیزی است که پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در میدان جنگ«احد»فرمود:«الجنّة تحت ظلال السّیوف؛بهشت در سایه شمشیرهاست».
جالب این که:یکی از«طایفه انصار»که این سخن را از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله شنید در حالی که چند خرما به دست داشت و مشغول خوردن آن(برای نیرو گرفتن)بود گفت:به به،میان من و بهشت جز این چند خرما نیست،سپس باقی مانده خرماها را افکند و غلاف شمشیرش را شکست و به لشکر قریش حمله کرد آن قدر جنگید تا کشته شد (1)
جلد ۹۷، صفحه ۱۳ نیز نقل شده است.
.و در آخرین جمله این فراز برای تشویق یارانش به جهاد میفرماید:«به خدا سوگند!من به مبارزه با آنها(شامیان)از آنها به خانههاشان شایقترم!» (و اللّه لأنا أشوق إلی لقائهم منهم إلی دیارهم) .
اشاره به این که آنها انگیزهای برای جهاد ندارند و علاقه دارند هر چه زودتر به خانههاشان بازگردند ولی من شوق جهاد با دشمنان حق و عدالت در دل دارم، یعنی شما نیز عاشقانه به میدان جهاد بیایید و بدانید در برابر دشمنان بیانگیزه پیروزی با شماست.
1) 1. شرح ابن ابی الحدید، جلد 8 صفحه ۶ حدیث «لجنة تحت ظلال الیوف»، در بحار الانوار،
اللّهمّ فإن ردّوا الحقّ فافضض جماعتهم،و شتّت کلمتهم،و أبسلهم بخطایاهم.إنّهم لن یزولوا عن مواقفهم دون طعن دراک:یخرج منهم النّسیم؛و ضرب یفلق الهام،و یطیح العظام،و یندر السّواعد و الأقدام؛ و حتّی یرموا بالمناسر تتبعها المناسر؛و یرجموا بالکتائب تقفوها الحلائب؛و حتّی یجرّ ببلادهم الخمیس؛یتلوه الخمیس؛و حتّی تدعق الخیول فی نواحر أرضهم؛و بأعنان مساربهم و مسارحهم.
خداوندا!اگر آنها حق را نپذیرند(و دست از ظلم و کشتار و فساد برندارند) جماعتشان را در هم بشکن و متفرق کن،و اتحادشان را به پراکندگی مبدّل ساز، و به خاطر گناهانشان آنها را تسلیم هلاکت کن.
(بدانید)آنها هرگز از جای خود برکنده نمیشوند تا این که نیزهداران،با نیزههای پی در پی بدنشان را سوراخ کنند آن گونه که نسیم از آن بگذرد،و شمشیر زنان ضربههایی بر آنان وارد سازند که سر آنها را بشکافد و استخوانها را خرد کند و دستها و پاها را جدا سازد،آنها باید پیوسته مورد تهاجم قرار گیرند و گروهها پشت سر هم آنان را تیرباران کنند و گروهی از لشکر به یاری گروه دیگر بشتابد و آنها را آماج حملات خود سازد و لشکرهای سواره نظام یکی پس از دیگری آنان را تا شهرهایشان تعقیب کنند،تا زمانی که سمّ اسبهای شما آخرین نقطه سرزمین آنها را بکوبد و مسیر رفت و آمد و جادّهها و چراگاههای آنها را از هر سو اشغال کند.
آخرین سنگرهای دشمن را در هم بشکنید!
امام علیه السّلام در این بخش-که بخشی پایانی خطبه است-به دو چیز میپردازد:
نخست دشمنان را مورد نفرین قرار میدهد،نفرینی که شکست و عذاب الهی را برای آنها به ارمغان آورد و دل دوستان را محکم و اراده آنها را قوی و نیرومند میسازد.عرضه میدارد:
«خداوندا!اگر آنها حق را نپذیرند جماعتشان را در هم بشکن و متفرق کن و اتحادشان را به پراکندگی مبدّل ساز،و به خاطر گناهانشان آنها را تسلیم هلاکت کن» (اللّهمّ فإن ردّوا الحقّ فافضض (1)جماعتهم.و شتّت کلمتهم، و أبسلهم (2)
است و «ابسال» به معنی تسلیم کردن کسی به هلاکت آمده است و جمله بالا اشاره به همین
معناست.
بخطایاهم) .شایان توجه این که امام علیه السّلام نفرین خود را مشروط میکند به عدم پذیرش حق،چرا که هدف نهایی از این جنگ و مبارزه،استیلای بر دشمن و حکومت کردن نبوده است بلکه هدف امام علیه السّلام چیزی جز پذیرش حق نیست اگر آن را پذیرا شوند جنگی در کار نخواهد بود و چنین است جنگ و ستیز تمام حق طلبان و افراد با ایمان در تمام طول تاریخ.
نکته دیگر این که:امام علیه السّلام در ضمن این نفرین اختلاف کلمه را به عنوان وسیلهای برای تفرقه و شکست معرفی میکند و گناهان را،از اسباب بدبختی و ناکامی.و به این ترتیب نفرین او هم درس است نه یک درس،بلکه درسها.
در قسمت دیگری از این بخش از خطبه،به یک دستور مهم جنگی دیگر، اشاره کرده و به آنها میگوید:اگر میخواهید پیروز شوید باید ضربات همه جانبه،بر آنها وارد کنید و هر بخش از لشکر مأموریت خاص
خود را انجام دهد و دشمن را به هنگام شکست تا آخرین مرحله تعقیب کنید،تا پیروزی همه جانبه حاصل شود و در شرح این دستور،چنین میفرماید:
«آنها-یعنی دشمنان-هرگز از جای خود برکنده نمیشوند،تا این که نیزهداران با نیزههای پی در پی بدنشان را سوراخ کنند آن گونه که نسیم از آن بگذرد و شمشیر زنان ضربههایی بر آنها وارد سازند که سر آنها را بشکافد و استخوانها را خرد کند و دستها و پاها را جدا سازد» (إنّهم لن یزولوا عن مواقفهم دون طعن دراک (1)
دیگری را درک می کند و به آن می رسد. بنابراین طعن الدراک» به معنی نیزه هایی است که
یکی پشت دیگری بر پیکر دشمن وارد می شود.
:یخرج منهم النّسیم؛و ضرب یفلق الهام، و یطیح (2)العظام.و یندر (3)نیز اطلاق می شود.
السّواعد و الأقدام) .و در ادامه میفرماید:«آنها باید پیوسته مورد تهاجم قرار گیرند و گروهها پشت سر هم آنان را تیرباران کنند.و گروهی از لشکر به یاری گروه دیگر بشتابد و آنها را آماج حملات خود سازد و لشکرهای سواره نظام یکی پس از دیگری آنان را تا شهرهایشان تعقیب کنند،تا زمانی که سم اسبهای شما آخرین نقطه سرزمین آنها را بکوبد و مسیر رفت و آمد و جادّهها و چراگاههای آنها را از هر سو اشغال کند» (و حتّی یرموا بالمناسر (4)
حرکت می کند و به آن طلیعه گفته می شود. و منسر» (بر وزن منبر، به معنی منقار پرندگان
گوشتخوار است.
تتبعها1) 1. «دراک» از ماده «در» به معنی چیزی است که پی در پی بوده باشد و گویی یکی از آنها
2) ۲. «یطیح» از ماده «اطاحه» به معنی افکندن است.
3) ۳. «یندر» از ماده «ندار» به معنی به زمین انداختن اسب و گاهی به کم کردن چیزی از حساب
4) ۴. «مناسر» جمع «منسر» (بر وزن محفل) به معنی گروهی از لشکر است که در پیشاپیش لشکر
المناسر؛و یرجموا بالکتائب (1)تقفوها الحلائب (2)
بخش سواره نظام لشکر نیز اطلاق می شود.
و حتّی یجرّ ببلادهم الخمیس (3)میمنه، میره، قلب و ساقه
یتلوه الخمیس؛و حتّی تدعق (4)الخیول فی نواحر (5)أرضهم.و بأعنان (6)مساربهم (7)چراگاه است ولی بعضی از شارحان نهج البلاغه گفته اند: «مسارح» به چراگاه هایی گفته
می شود که در اول روز حیوان را در آن جا به چرا می برند ولی «مساربه مفهوم عامی دارد.
(شرح ابن ابی الحدید، جلد ۸، صفحه ۹)
و مسارحهم (8)چراگاه است ولی بعضی از شارحان نهج البلاغه گفته اند: «مسارح» به چراگاه هایی گفته
می شود که در اول روز حیوان را در آن جا به چرا می برند ولی «مساربه مفهوم عامی دارد.
(شرح ابن ابی الحدید، جلد ۸، صفحه ۹)
).امام علیه السّلام در بخش نخستین این خطبه،آداب فردی جنگ را به سربازان خود میآموزد و در این بخش اخیر،آداب گروهی را که چگونه گردانها و لشگرها، سواره نظام و پیاده نظام با هماهنگی دقیق در برابر دشمن عمل کنند و با استفاده از روشهای کار آمد،آنها را در هم بکوبند.
از نکات مهمی که امام علیه السّلام در این بخش از خطبه به آن پرداخته،این است که پیروزی بر دشمن را نیمه کاره نگذارند ای بسا عقبنشینیها جنبه غافلگیرانه دارد،و هدف،حملات سختتری است،باید دشمن را تا
1) ۱. «کتائب» جمع «کثیبه » به معنی گروهی از لشکر (مانند گردان) است.
2) ۲. «حلائب» جمع «حلییه » یا «حلویه » به معنی جمعیتی است که از هر سو گرد هم می آیند و به
3) ۳. «خمیس» به معنی یک لشکر کامل می باشد که از پنج بخش تشکیل شده است ؛ مقدمه
4) ۴. تفسیر «تدعق» در کلام سید رضی خواهد آمد.
5) 5. تفسیر «نواحر» در کلام سید رضی خواهد آمد.
6) ۶. «عنان» به گفته لسان العرب جمع «عنان» (بر وزن کفن) به معنی نواحی و اطراف چیزی است .
7) ۷ و ۹. «مسارب» جمع «مسریه» به معنی چراگاه و «مسارح» جمع «مسرح، آن هم به معنی
8) ۷ و ۹. «مسارب» جمع «مسریه» به معنی چراگاه و «مسارح» جمع «مسرح، آن هم به معنی
اقصی نقاط شهرهایش تعقیب کنند و همه جا را تحت اشغال خود در آورند تا احتمال حمله مجدّد به کلّی از میان برود.
اگر لشکر امام علیه السّلام در«صفّین»که این خطبه،قبل از جنگ«صفّین»ایراد شده،همین یک دستور را عمل میکردند فتنه بنی امیّه برای همیشه خاموش میشد و بساط ظلمشان برچیده و سایه حکومت شومشان از سر مسلمانان کوتاه میگشت ولی با نهایت تأسّف همه این دستورات امام علیه السّلام را شنیدند ولی به هنگام عمل کنار گذاشتند و طعم تلخ آن را نیز چشیدند.
مرحوم سیّد رضی رحمه اللّه در پایان این خطبه به شرح چند لغت پیچیده آن پرداخته میگوید:
الدّعق:الّدّق،ای تدقّ الخیول بحوافرها أرضهم،و نواحر أرضهم:متقابلاتها و یقال:منازل بنی فلان تتناحر أی تتقابل ؛«دعق»به معنی کوبیدن است یعنی سواران با سمّ اسبها سرزمین آنها را میکوبند و تعبیر به«نواحر أرضهم»به معنی بخشهای مقابل یکدیگر است،گفته میشود:منزلهای فلان قبیله«تناحر دارند یعنی مقابل و قرینه یکدیگرند»(پایان کلام سیّد رضی).
ولی بسیاری از ارباب لغت«نواحر»را به معنی مناطق دور دست تفسیر کردهاند و مناسب خطبه بالا همین معناست.
و من کلام له علیه السّلام
فی التحکیم و ذلک بعد سماعه لأمر الحکمین
کرده که فشرده آن، چنین است ؛ این سخن را امام (علیه السلام) زمانی بیان فرمود که به سراغ
«خوارج» آمد در حالی که آنها با «ابن عباس» مشغول بحث و محاجه بودند. امام (علیه السلام) به
ابن عباس » فرمود : «تو ساکت باش»، سپس شروع به سخن کرد و بعد از حمد و ثنای الهی
فرمود : « پیشوای شما کیست ؟»
گفتند : «این گواه ، فرمود: «چرا شما به مخالفت با ما برخاسته اید ؟*
عرض کردند ؛ «به خاطر پذیرش «حکمت» در جنگ صفین »»
امام (علیه السلام) فرمود: «شما را به خدا سوگند ! مگر شما نبودید که هنگام بالا بردن قرآن ها
بر سرنیزه ها، اصرار داشتید که دست از جنگ بکشم و من به شما گفتم این گروه را من بهتر از
شما می شناسم آنها ته اهل دین هستند و نه اهل قرآن ولی شما گوش ندادید و پر مسأله
حکمت اصرار نمودید من به ناچار پذیرفتم ولی با حکمین شرط کردم که بر طبق قرآن
قضاوت کنند وإلا ما از حکم آنان بری و بیزار خواهیم بود ؟ »
خوارج گفتند : «آیا عدالت است که افراد را در مسأله خون مسلمین حکم قرار دهیم ۲»
امام (علیه السلام) فرمود: «ما مردان را حکم قرار ندادیم بلکه قرآن را حکم قرار دادیم». (انا لم
تحکم الرجال وإنما حکمنا القرآن.
سپس «طبری » بخشی از این خطه را آورده است.
سبط بن جوزی » در «تذکره الخواس» و مرحوم «مقید» در «ارشاد» و «طبرسی» در «احتجاج» این
خطبه را با تفاوت هایی نقل کرده اند.
1) «سند خطبه » طبری » مورخ معروف در حوادث سال ۳۷ هجری این خطبه را با شأن صدور مشروحی پیان
این سخن را امام علیه السّلام درباره مسأله حکمیّت بعد از شنیدن گفتگوی بعضی در مورد آن،بیان فرمود.
همان گونه که در بالا آمد این خطبه به طور کلی درباره«مسأله حکمین» بعد از جنگ«صفّین»ایراد شده است و از چند بخش تشکیل میشود.
نخست امام علیه السّلام فلسفه قبول حکمیّت را با استدلال به آیات قرآن بیان میکند.
در بخش دیگری به پاسخ ایرادهای آنها میپردازد.
و در بخش سوّم آنها را نصیحت میکند که دست از خلاف بردارند و برای پیکار با ظالمان شام،خود را آماده کنند و آنها را بر کوتاهیها و مخالفتها و بیانضباطیها ملامت و سرزنش مینماید.
إنّا لم نحکّم الرّجال،و إنّما حکّمنا القرآن.هذا القرآن إنّما هو خطّ مستور بین الدّفّتین،لا ینطق بلسان،و لا بدّ له من ترجمان.و إنّما ینطق عنه الرّجال.و لمّا دعانا القوم إلی أن نحکّم بیننا القرآن لم نکن الفریق المتولّی عن کتاب اللّه سبحانه و تعالی،و قد قال اللّه سبحانه: «فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّهِ وَ الرَّسُولِ» فردّه إلی اللّه أن نحکم بکتابه،وردّه إلی الرّسول أن نأخذ بسنّته؛فإذا حکم بالصّدق فی کتاب اللّه،فنحن أحقّ النّاس به،و إن حکم بسنّة رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله،فنحن أحقّ النّاس و أولاهم بها.
ما افراد را حکم قرار ندادیم،بلکه فقط قرآن را به«حکمیّت»برگزیدیم،ولی قرآن خطوطی است که در میان دو جلد قرار گرفته و سخن نمیگوید،بلکه نیازمند به ترجمان است،و تنها انسانها(ی آگاه و قرآن شناس)میتوانند از آن سخن بگویند(بنابر این)هنگامی که آن قوم(شامیان)ما را دعوت کردند که قرآن میان ما و آنها حکم باشد ما گروهی نبودیم که به کتاب خداوند سبحان، پشت کنیم در حالی که میفرماید:«اگر در چیزی اختلاف کردید آن را به خدا و رسولش بازگردانید»(و از آنها نظر بخواهید)بازگرداندن به خدا،این است که به کتابش حکم کنیم و ارجاع به رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله این است که به سنتش عمل نماییم،و اگر درباره کتاب خدا،به درستی حکم شود ما سزاوارترین مردم به پذیرش آن هستیم و اگر به سنت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله حکم شود ما نیز از همه (پیشگامتر و)شایستهتر و سزاوارتریم که به سنت او عمل نماییم .
پاسخ به بهانه جویان خوارج
همان گونه که در بالا آمد،این خطبه در پاسخ کسانی ایراد شده است که به مسأله پذیرش حکمیّت از امام علیه السّلام خرده میگرفتند و اساس گفتار آنها این بود:
چرا شما حکمیّت دو نفر را در این مسأله مهم دینی،پذیرفتید؟در حالی که حکم فقط خداست و افراد عادی حق ندارند با فکر خود درباره وظایف دینی حکم کنند.
امام علیه السّلام در پاسخ آنها به نکته مهمی اشاره میکند و میفرماید:«ما افراد را حکم قرار ندادیم بلکه فقط قرآن را به حکمیّت انتخاب کردیم،ولی قرآن خطوطی است که در میان دو جلد قرار گرفته است و سخن نمیگوید،بلکه نیازمند به ترجمان است،و تنها انسانها میتوانند از آن سخن بگویند (إنّا لم نحکّم الرّجال،و إنّما حکّمنا القرآن.هذا القرآن إنّما هو خطّ مستور (1)
آمده که معنی نوشته شده را دارد» از ماده «سطر» و یا واژه «خط» که به عنوان وصف آن در
عبارت بالا ذکر شده تناسب بیشتری دارد.
بین الدّفّتین (2)،لا ینطق بلسان،و لا بدّ له من ترجمان.و إنّما ینطق عنه الرّجال) .اشاره به این که:قرآن یک سلسله احکام کلی بیان فرموده و باید افراد آگاه، احکام جزئیه را از آن استخراج کنند و در اختیار عموم بگذارند و یا به عبارت دیگر،آن کلیات را بر مصادیق تطبیق کنند.
مثلا قرآن مجید میگوید:« «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی
حَتّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللّهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ» ؛هر گاه دو گروه از مؤمنان نزاع و جنگ کنند آنها را آشتی دهید.
و اگر یکی از آنها بر دیگری تجاوز کرد با گروه متجاوز مبارزه کنید تا به فرمان خدا باز گردد،هر گاه بازگشت،در میان آن دو بر طبق عدالت،صلح،برقرار سازید و عدالت پیشه کنید!که خداوند عادلان را دوست دارد» (1).
بی شک جنگ«صفّین»یکی از مصداقهای این آیه بود،وظیفه حکمین- اگر انسانهای درستکار و هوشیاری بودند-این بود که بگویند:هنگامی که مردم با علی علیه السّلام بیعت کردهاند،و علاوه بر نص پیامبر صلّی اللّه علیه و آله،جمهور کشور اسلام و صحابه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله او را به خلافت پذیرفتهاند آن کس که راه خلاف را برگزیده مصداق باغی و ظالم است باید به سوی جمهور مردم،برگردد و توبه کند و اگر نکرد همه مسلمین وظیفه دارند با او بیکار کنند تا از طریق خلاف بازآید.
مسأله حکمیّت چیزی جز این نیست همان کاری که همه قضات اسلامی انجام میدهند،یعنی احکام کتاب و سنت را بر مصادیق آن تطبیق کرده و حکم صادر میکنند.
آیا این سخن جای ایراد دارد؟ولی افسوس!که جاهلان و ناآگاهان «خوارج»این مطلب واضح را درک نمیکردند و تعصب و لجاجت به آنها اجازه نمیداد و به هدف اصلی حکمیّت در همه جا و در همه چیز برسند.
آن گاه امام علیه السّلام در توضیح این معنا میافزاید:«هنگامی که آن قوم(شامیان) ما را دعوت کردند که قرآن میان ما و آنها حاکم باشد،ما گروهی نبودیم که به کتاب خداوند سبحان پشت کنیم در حالی که میفرماید:«اگر در چیزی اختلاف کردید آن را به خدا و رسولش باز گردانید»(و از آنها نظر
1) 1. حجرات، آیه ۹.
بخواهید) (و لمّا دعانا القوم إلی أن نحکّم بیننا القرآن لم نکن الفریق المتولّی عن کتاب اللّه سبحانه و تعالی،و قد قال اللّه سبحانه: «فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّهِ وَ الرَّسُولِ» ) (1).
و در توضیح این آیه میفرماید:«ارجاع دادن اختلافات به خدا،این است که به کتابش حکم کنیم و ارجاع به رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله این است که به سنتش عمل نماییم،و اگر درباره کتاب خدا به درستی حکم شود ما سزاوارترین مردم به پذیرش آن هستیم و اگر به سنت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله حکم شود ما(نیز)از همه شایستهتر و سزاوارتریم که به سنت او عمل نماییم» (فردّه إلی اللّه أن نحکم بکتابه وردّه إلی الرّسول أن نأخذ بسنّته؛فإذا حکم بالصّدق فی کتاب اللّه، فنحن أحقّ النّاس به،و إن حکم بسنّة رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله،فنحن أحقّ النّاس و أولاهم بها) .
به این ترتیب امام علیه السّلام به روشنی ثابت میکند حکمیّت کتاب و سنّت،چیزی جز مراجعه به آنها نیست و با توجه به این که ما مأمور به این امر هستیم کسی نمیتواند بر ما خرده بگیرد که چرا حکمیّت را پذیرفتیم اشتباه خردهگیران در این است که آنها میپندارند ما حکمیّت اشخاص را پذیرفتهایم در حالی که ما حکمیّت کتاب خدا را پذیرا شدهایم.
در این جا سؤال مهمی پیش میآید و آن این که:مفهوم این گفتار امام علیه السّلام این است که حکمیّت را با میل و رضای باطنی و طبق وظیفه شرعی پذیرفته است در حالی که از خطبههای متعدّدی در«نهج البلاغه»بر میآید که
1) ۱. نساء، آیه ۵۹.
حکمیّت را بر امام علیه السّلام تحمیل کردهاند و امام علیه السّلام از این تحمیل سخت ناراحت بود،این دو چگونه با هم سازگار است؟ در پاسخ این سؤال،باید گفت:امام هرگز مخالف مسأله حکمیّت نبود، امام علیه السّلام در واقع بر دو نکته پافشاری داشت:نخست این که:بلند کردن قرآنها بر سر نیزهها تنها مکر و فریب و توطئه برای جلوگیری از پیروزی لشکر امام علیه السّلام در آخرین لحظات و ایجاد اختلاف و نفاق در لشکر امام علیه السّلام بود و گر نه شامیان هرگز آماده پذیرش حکمیّت قرآن نبودند و به تعبیر امام علیه السّلام نه اهل دین بودند و نه اهل قرآن (1).
دیگر این که امام علیه السّلام با انتخاب فرد نادان و بیخبری همچون«ابو موسی اشعری»برای ارجاع به قرآن مخالف بود،بنابر این هیچ گونه تضادّی میان محتوای این خطبه،و خطبههای دیگر نهج البلاغه نیست.
شاهد این موضوع این است که:فرزند برومند امام علیه السّلام نیز در روز«عاشورا» طبق نقل مقاتل،قرآن را گرفت و بر سر گذارد و در برابر لشکر کوفه ایستاد و گفت:«یا قوم إنّ بینی و بینکم کتاب اللّه و سنّة جدّی رسول اللّه؛ای قوم:
حاکم در میان من و شما قرآن و سنّت جدّم رسول اللّه باشد» (2)
او هم از تذکرة الخواص ابن جوزی گرفته است (مقتل الحسین مقرم، صفحه ۲۳۳).
.ماجرای غمانگیز حکمین!
میدانیم هنگامی که لشکر معاویه در جنگ«صفّین»در آستانه شکست قرار گرفت«عمرو عاص»مکّار،تدبیری اندیشید و به شامیان توصیه کرد قرآنها را بر سر نیزهها بلند کنند و بگویند:«ما تسلیم حکم قرآن هستیم هر چه درباره شما و ما بگوید عمل خواهیم کرد».
امام علیه السّلام فریاد:آنها هرگز تسلیم حکم قرآن نیستند این فقط مکر و نیرنگ و فریبی است که میخواهند با آن،جلو شکست حتمی خود را بگیرند،ولی گروهی از سادهلوحان به اتفاق جمعی از منافقان که در لشکر امام علیه السّلام بودند این سخن را نپذیرفتند و اصرار در توقف جنگ داشتند و حتی امام علیه السّلام را تهدید به قتل کردند.امام علیه السّلام برای جلوگیری از اختلاف و پراکندگی به حکم اجبار دستور توقف جنگ را صادر فرمود،سپس گفتند باید دو نفر نماینده از دو لشکر برای پیدا کردن حکم قرآن انتخاب شود.
در این جا اشتباه دوّمی از سوی سادهلوحان و با کمک منافقان انجام گرفت که «ابو موسی اشعری»سادهلوح خام و بیخبر را به عنوان نمایندگی لشکر بر امام علیه السّلام تحمیل کردند که سرانجام تلخ آن را همه میدانیم.
و عجب این که:به دنبال این حادثه گروهی از همانها در مقابل امام علیه السّلام سر برداشتند و علم مخالفت برداشتند که چرا امام علیه السّلام تسلیم حکمیّت شده در حالی که قرآن میگوید: «إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ» (1)حاکم و حکم تنها خداست»و نتیجه این کار به وجود آمدن جنگ دیگری به نام«جنگ نهروان»بود که با سخنان امام علیه السّلام گروهی بیدار شدند و توبه کردند و جمعیّت اندکی باقی ماندند که به سرعت تار و مار شدند.
برنامه امام علیه السّلام در این مسأله واضح بود زیرا:
1) 1. یوسف، آیه ۶۷.
1-حکمیّت قرآن در اختلافات مسلمین،چیز پوشیدهای نبود و قرآن با صراحت به مسلمانان دستور داده است که اگر در چیزی اختلاف کردند حل اختلاف خود را از قرآن و سنت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بخواهند(نساء آیه 59 که در کلام امام علیه السّلام به آن استدلال شده بود).
بنابر این پذیرش داوری قرآن با توجه به این که به اعتقاد همه مسلمانها قرآن آخرین سخن را در هر چیز میگوید مطلبی نبود که بر امام علیه السّلام خرده بگیرند ولی آن بیخبران آن را به صورت یک نقطه ضعف منعکس ساختند.
2-شکی نیست که طراحان توطئه بالا بردن قرآنها بر سر نیزه،نه اعتقادی به حکمیّت قرآن داشتند و نه حق و عدالت بلکه سیاست بازان کهنه کار و بیایمانی بودند که به چیزی جز حکومت بر مردم و امور مادی وابسته به آن، نمیاندیشیدند و امام علیه السّلام از این توطئه در همان آغاز پرده برداشت ولی چه سود که سادهلوحان غافل نپذیرفتند.
3-به یقین قرآن مجید،به خودی خود ایفای نقش حکمیّت را نمیکند جز این که قرآن شناسان آگاه در کنار آن قرار گیرند و احکام آن را در هر مسأله استخراج کنند و به مردم اعلام نمایند و اگر در داستان«صفّین»این کار انجام میگرفت روشن بود که لشکر«معاویه»مشمول آیه شریفه 9 سوره حجرات بودند که میگوید: «فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری» به عنوان گروه طغیانگر که در برابر مرکز حکومت اسلام و امام علیه السّلام مسلمین به مخالفت برخاستهاند محکوم میشدند.
ولی چه سود که«حکمین»(ابو موسی و عمرو عاص)نه آگاهی از قرآن داشتند و نه اگر میداشتند به آگاهی خود عمل میکردند.
بنابر این اگر واقعا حکمیّت به قرآن سپرده میشد و قرآن شناسانی برای حکمیّت انتخاب میشدند نه تنها کار خلافی نبود بلکه عمل به دستور قرآن
محسوب میشد امّا چون شرایط لازم در هیچ مقطعی حاصل نشد و طبعا نتیجه،بسیار نامطلوب و تلخ بود گروه نادان به جای این که خود را ملامت کنند به ملامت امام علیه السّلام برخاستند و به جای این که خود را بشکنند به فکر شکستن آینه افتادند.
اشتباه نشود داستان حکمین یک حادثه مقطعی در تاریخ نبود،بلکه چیزی است که در زمانهای مختلف و حتی در عصر ما تکرار شده و میشود.امر مقدّسی را عنوان میکنند و در زیر چتر آن قرار میگیرند سپس برداشتهای غلطی را آگاهانه و ناآگاهانه بر آن تحمیل میکنند و آنچه را که به سود منافع نامشروعشان است برمیگزینند.
«عمرو عاص»مکّار و«ابو موسی»ساده لوح نادان در هر زمان اشباه و نظایری دارند و«صفّین»ها و قرآن بر سر نیزه کردنها و حکمیّتها به اشکال مختلف تکرار میشوند که نتیجه آن،مظلومیت حق طلبان علی گونه است.
و أمّا قولکم:لم جعلت بینک و بینهم أجلا فی التّحکیم؟فإنّما فعلت ذلک لیتبیّن الجاهل،و یتثبّت العالم؛و لعلّ اللّه أن یصلح فی هذه الهدنة أمر هذه الأمّة؛و لا تؤخذ بأکظامها،فتعجل عن تبیّن الحقّ،و تنقاد لأوّل الغیّ.إنّ أفضل النّاس عند اللّه من کان العمل بالحقّ أحبّ إلیه-و إن نقصه و کرثه- من الباطل و إن جرّ إلیه فائدة و زاده.فأین یتاه بکم!و من أین أتیتم! استعدّوا للمسیر إلی قوم حیاری عن الحقّ لا یبصرونه،و موزعین بالجور لا یعدلون به،جفاة عن الکتاب،نکب عن الطّریق.ما أنتم بوثیقة یعلق بها، و لا زوافر عزّ یعتصم إلیها.لبئس حشّاش نار الحرب أنتم!أفّ لکم!لقد لقیت منکم برحا،یوما أنادیکم و یوما أناجیکم،فلا أحرار صدق عند النّداء، و لا إخوان ثقة عند النّجاء!
این که،میگویید:چرا میان خودم و آنها(حکمین)ضرب الاجلی برای حکمیّت قرار دادم؟این تنها به خاطر آن بود که ناآگاهان در جستجوی حقیقت برآیند و آنها که آگاهند به مطالعه و مشورت پردازند(و تمام جوانب مسأله را روشن سازند)شاید خداوند در این فاصله کار این امّت را اصلاح کند و راه تحقیق بر آنها بسته نشود؛در جستجوی حق عجله نکنند و تسلیم نخستین فکر گمراه کننده،نشوند.
(بدانید!)برترین مردم در پیشگاه خدا کسی است که عمل به حق،نزد او محبوبتر از باطل باشد هر چند این کار از نفع او بکاهد و مشکلاتی برای او داشته باشد،و باطل منافعی متوجه او کند،و بر سود او بیفزاید.
چرا حیران و سرگردانتان میکنند؟و چرا شما را فریب داده،تسلیم شیطان کردهاند.
آماده شوید!برای حرکت به سوی قومی که از حق روی گردانند،حق را نمیبینند و به ظلم و جور تشویق شدهاند.
(لذا)هیچ گاه از آن باز نمیگردند،افرادی که از کتاب خدا فاصله گرفته و از راه راست منحرف گشتهاند،هر چند قرآنها را بر سر نیزه کردند،و دم از حاکمیت قرآن زدند.
(افسوس که)شما ریسمان محکمی نیستید که بتوان به آن چنگ زد و یاران نیرومندی نیستید که بتوان به آنها تکیه کرد و بد وسیلهای هستید برای افروختن آتش جنگ(و آغاز کردن جهاد با دشمن)اف،بر شما!چه ناراحتیهایی از شما کشیدم،یک روز با صدای رسا با شما سخن میگویم و روز دیگر آهسته و به صورت نجوا.نه آزادگان راستگویی به هنگام فریاد رسا هستید و نه برادران مطمئن و رازداری به هنگام نجوا.
افسوس،شما مرد میدان جهاد نیستید!
این بخش از کلام امام علیه السّلام در واقع ترکیبی از دو قسمت است:نخست به پاسخ یکی از شبهات«خوارج»و امثال آنها میپردازد سپس آنها را تشویق به جهاد در برابر ظالمان و ستمگران شام میکند.
گفتار امام علیه السّلام در قسمت اوّل،اشاره به عهدنامه حکمیّت دارد که در میان آن حضرت و معاویه انجام شد(و شرح آن در نکات خواهد آمد)در این عهدنامه یک سال به حکمین فرصت داده شده بود که درباره حلّ مشکل اختلاف امّت بیندیشند و در کار خود عجله نکنند.
خردهگیران بیخبر و نادان گاه به اصل حکمیّت ایراد میگرفتند که امام علیه السّلام در بخش گذشته این خطبه جواب روشن و منطقی و دقیق به آنان داد و گاه به شاخ و برگ آن،یعنی مسأله قرار دادن مدت ایراد میگرفتند.
امام علیه السّلام در پاسخ آنها چنین میفرماید:«اما این که میگویید:چرا میان خود و آنها(حکمها)مدّتی برای حکمیّت قرار دادی؟این تنها به خاطر آن بود که ناآگاهان در جستجوی حقیقت برآیند،و آنها که آگاهند به مطالعه و مشورت پردازند(و تمام جوانب مسأله را روشن سازند)» (و أمّا قولکم:لم جعلت بینک و بینهم أجلا فی التّحکیم؟فإنّما فعلت ذلک لیتبیّن الجاهل، و یتثبّت (1)العالم) .
سپس میافزاید:«شاید خداوند در این فاصله،کار این امّت را اصلاح کند و راه تحقیق بر آنها بسته نشود(و آزادانه به تحقیق پردازند)در جستجوی حق عجله نکنند،و تسلیم نخستین فکر گمراه کننده نشوند» (و لعلّ اللّه أن یصلح فی هذه الهدنة (2)
معنی مصالحه بعد از جنگ با آتش بس بکار می رود.
أمر هذه الأمّة؛و لا تؤخذ بأکظامها (3)(خرخره) است.
،فتعجل عن تبیّن الحقّ،و تنقاد لأوّل الغیّ) .در واقع امام علیه السّلام چند فائده برای ضرب الاجل یک مسأله در مسأله حکمیّت بیان فرموده،نخست این که:ناآگاهان از جوش و خروش تعصّب باز ایستند و بتوانند درباره این مسأله سرنوشت ساز تحقیق کنند و دیگر این که علمای امّت در اصحاب علی علیه السّلام جوانب مسأله را به خوبی
بررسی کنند و آنچه ضایعات کمتری در بردارد برگزینند و حکمین را برای انتخاب صحیح ارشاد کنند.
دیگر این که در این مدّت طرقی برای اصلاح امر امّت به طور کلّی اندیشیده شود و از کارهای عجولانه که سبب گمراهی است بپرهیزند.
عجب این که:گروه متعصّب لجوج و ناآگاه از«خوارج»اصرار داشتند که عجولانه در این زمینه تصمیمگیری شود و سرنوشت امّت را بدون مطالعه و تحقیق و دقّت به خطر بیفکنند و این است راه و رسم افراد نادان در هر عصر و هر زمان.
جمله «و لا تؤخذ بأکظامها» که به معنی نگرفتن بیخ گلو و آزاد گذاشتن راه نفس است کنایه از آزادی برای مطالعه و تصمیمگیری و انتخاب میباشد کنایهای است گویا و فصیح و بلیغ.
جمله «و تنقاد لأوّل الغیّ» (مبادا تسلیم اوّلین گمراهی شوند)اشاره به این است که تصمیمهای عجولانه غالبا گمراه کننده است.
بعضی از شارحان نهج البلاغه«أوّل الغیّ»را اشاره به بالا بردن قرآنها بر سر نیزهها که اوّلین گام گمراهی بود،دانستهاند (1)ولی تفسیر اوّل به قرینه جمله قبل از آن،مناسبتر به نظر میرسد.
سپس امام علیه السّلام به نصیحت و اندرز آنان میپردازد که در برابر حق تعصّب و لجاج و ملاحظه منافع شخصی روا ندارند و تسلیم حق شوند،میفرماید:
(بدانید!)«برترین مردم در پیشگاه خدا کسی است که عمل به حق نزد او محبوبتر از باطل باشد هر چند این کار از نفع او بکاهد و مشکلاتی برای او پیش آورد،و باطل منافعی به سوی او آورد و بر سود او
1) 1. «منهاج البراعه » علامه «خویی» جلد ۸، صفحه ۱۸۰.
بیفزاید!» (إنّ أفضل النّاس عند اللّه من کان العمل بالحقّ أحبّ إلیه-و إن نقصه و کرثه (1)-من الباطل و إن جرّ إلیه فائدة و زاده) .
در واقع نشانه مؤمنان حقیقی همین است که بر سر دو راهیها که حق در یک سو قرار میگیرد و منافع شخصی آنها در سوی دیگر،به سوی حق آیند و به منافع شخصی پشت کنند و گر نه آن جا که طرفداری از حق،حافظ منافع انسان باشد،پیروی از حق،افتخاری نیست و مذمتی که قرآن از گروهی از یهود به عمل میآورد که میگفتند:«نؤمن ببعض و نکفر ببعض»در حقیقت همین بود که آنچه را از قوانین الهی موافق میل و خواستهها و منافعشان بود، میپذیرفتند و آنچه مخالف بود کنار میزدند،چنین جداسازی در واقع خداپرستی نیست هوای پرستی است.
همچنین کسانی که به خاطر تعصب و لجاجت و حمایت از دوستان و وابستگان به طرفداری باطل برمیخیزند مشمول همین سخن هستند.
در حدیثی میخوانیم که علی علیه السّلام همین سخنان را در پیامی به «عمرو عاص»فرمود و افزود:به خدا سوگند!تو میدانی حق کجاست؟چرا تجاهل میکنی؟و به خاطر منافع کم ارزشی در صف دشمنان خدا و اولیاء اللّه قرار میگیری؟! (2)
صفحه ۵۰، طبع الاعلمی بیروت.
.و در ادامه این سخن،امام علیه السّلام بر آنها فریاد میزند:«چرا حیران و سرگردانتان میکنند؟و چرا شما را فریب داده و تسلیم شیطان کردهاند؟» (فأین یتاه (3)
در آن سرگردان می شود «تیه» (بر وزن پیه) گفته می شود.
بکم!و من أین أتیتم (4)تسلیم باطل شدن است.
).1) 1. «کرث» از ماده «کرث» (بر وزن ترس) به معنی شدت و مشقت و به زحمت افتادن است.
2) ۲. شرح نهج البلاغه مرحوم شوشتری، جلد ۱۰، صفحه ۳۶۳۔ تاریخ طبری، جلد ۴،
3) ۳. «پناه» از ماده «ته» (بر وزن قید) به معنی سرگردانی و حیرانی است و به بیابانهایی که انسان
4) 1. «اتیتم» از ماده «اتیان » معانی مختلفی دارد و در این جا و مانند آن به معنی فریب خوردن و
سپس امام علیه السّلام آنان را دعوت به جهاد با آن قوم ستمگر میکند و با پنج وصف منفی آنها را معرفی میفرماید،میگوید:«آماده شوید برای حرکت به سوی قومی که از حق روی گردانند،آن را نمیبینند و به ظلم و جور تشویق شدهاند(به همین دلیل)هرگز از آن باز نمیگردند،افرادی که از کتاب خدا فاصله گرفته و از راه راست منحرف گشتهاند»(هر چند قرآنها را بر سر نیزه کردند و دم از حاکمیت قرآن زدند) (استعدّوا للمسیر إلی قوم حیاری عن الحقّ لا یبصرونه.و موزعین (1)
گاه به معنی الهام کردن و توفیق دادن نیز آمده است و در خطبه بالا به همان معنی اول است.
بالجور لا یعدلون به،جفاة عن الکتاب،نکب (2)عن الطّریق) .به این ترتیب امام علیه السّلام نشان میدهد که اگر ما میخواهیم با آنها بجنگیم، پنج دلیل قاطع دارد که هر کدام به تنهایی کافی است:آنها از راه راست منحرف شدهاند،به قرآن مجید اهمیّت نمیدهند،ظلم و ستم برنامه اصلی آنهاست و گروهی ناآگاه و سرگردان را که چشمهایشان از دیدن حق ناتوان است به دنبال خود کشیدهاند.
سپس در آخرین جملههای این خطبه امام علیه السّلام زبان به گله میگشاید و آنها را زیر تازیانههای سرزنش و ملامت قرار میدهد شاید بیدار شوند و در کار خود، تجدید نظر کنند میفرماید:
(افسوس!)«شما ریسمان محکمی نیستید که بتوان به آن چنگ زد،و یاوران نیرومندی نیستید که بتوان به آنها پناه برد،و بد وسیلهای هستید برای افروختن آتش جنگ»(و آغاز کردن جهاد آزادی بخش با دشمن) (ما أنتم
بوثیقة یعلق بها،و لا زوافر (1)
از آن جا که اوران کان به عنوان هم دردی ناله و فریاد دارند واژه «زافره» به یار و یاور
اطلاق شده است و در خطبه بالا به همین معناست.
عزّ یعتصم إلیها.لبئس حشّاش (2)این جا به معنی آغازگران و کسانی که ضربات آغازین جنگ را بر دشمن وارد می کنند
می باشد.
نار الحرب أنتم) .و در پایان این سخن،ضربات ملامت را شدیدتر کرده میفرماید:«اف بر شما!چه ناراحتیها از شما کشیدم،یک روز با صدای رسا با شما سخن میگویم و روز دیگر آهسته و به صورت نجوا،نه آزادگان راستگویی به هنگام فریاد رسا هستید،و نه برادران مطمئن و رازداری به هنگام نجوا» (أفّ لکم!لقد لقیت منکم برحا (3)،یوما أنادیکم و یوما أناجیکم،فلا أحرار صدق عند النّداء، و لا إخوان ثقة عند النّجاء (4)
گذاشتن است.
) .در واقع امام علیه السّلام این حقیقت را در لابهلای چند جمله بالا به خوبی بازگو کرده است که اگر مشکلی در امر جهاد و حکومتش به وجود آمده،به خاطر عدم لیاقت و ناکارآیی گروهی از یاران اوست،چرا که امام علیه السّلام در هر میدانی قدم مینهاد ضعف و سستی نشان میدادند.به یقین برای آغاز جنگ،جرقههای قوی و نیرومند لازم است که باید از سوی مردانی شجاع و نیرومند و مخلص، ظاهر شود،این گروه لیاقت چنین برنامهای را نداشتند.از سوی دیگر وقتی رهبر فریاد میزند:به پیش تازید!باید همه به طور
1) ۱. «زوافر» جمع «ز اقرهه از ماده «زفر» (بر وزن فقر) به معنی تاله کردن و فریاد کشیدن است و
2) ۲. «حشاش» جمع «حاشه از ماده «ح» (بر وزن شک) به معنی آتش افروختن است و در
3) ۳. «برح» به معنی ناراحتی شدید و خشم و غضب آمده است.
4) ۴. «نجاه» و «نجوی» به معنی در گوشی گفتن و چیزی را به طور سری با دیگری در میان
هماهنگ حرکت کنند،ولی آنها سستتر و ناتوانتر از این بودند و اگر نقشههای جنگی را در یک مجلس محرمانه با آنها در میان میگذارد باید در حفظ آن کاملا بکوشند ولی آنها افراد رازدار و سرّ نگهدار و قابل اعتماد و اعتباری نبودند.
با وجود چنین افرادی انتظار پیروزی سریع بر دشمن،انتظاری است بیجا،و عجب این که،این گونه افراد با این ضعفهای بیشمار هنگامی که گرفتار ناکامی میشدند به جای این که به اصلاح نقایص خود بپردازند برون افکنی میکردند و مشکلات خود را به گردن امام علیه السّلام میانداختند و این مشکل عظیمتری بود.
هنگامی که شامیان ستمگر و مکّار با استفاده از برافراشتن قرآنها بر بالای نیزهها مردم عراق را اغفال کردند و صلح را بر امیر مؤمنان علی علیه السّلام تحمیل نمودند عهدنامه یا پیمان آتش بس،به صورت تنظیم شد:
«هذا ما تقاضی علیه علیّ بن أبی طالب (1)
کنار نام آن حضرت نگاشتند ولی «عمروعاص» و دیگران سخت بر آن اعتراض کردند که اگر ما
شما را امیر مؤمنان بدانیم باید کسانی که در برابر شما هستند امیر قاسقان باشند حتما باید این
عنوان حذف شود، علی (علیه السلام) تأملی فرمود و به یاد داستان «صلح حدیبیه» افتاد و
فرمود : الله اکبر در آن روز نیز هنگامی که عنوان رسول الله (صلی الله علیه و آله) را در کنار نام
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله انو شتم فریاد مخالفان برخاست و اصرار پر حذف آن نمودند من
حاضر به حذف آن نشدم و پیامبر (علیه السلام) برای دفع غائله شخصا آن را محو نمود. این
سخن، «عمروعاص» را سخت به خشم در آورد که ما را با کقار مقایسه می کنی من در این
جلسه نمی مانم، امام (علیه السلام) فرمود: از خدا می خواهم که مجلس مرا از وجود مثل تویی
پاک کند و مدتی گفتگو درباره نوشتن عنوان امیر المؤمنین ادامه یافت بعضی معتقد بودند که
حذف نشود هر چند شمشیرها به خاطر آن کشیده شود ولی سرانجام مصلحت این دیده شد
برای دفع غائله این عنوان را بردارند. (تاریخ طبری، جلد ۴، صفحه ۳۷ و تواریخ دیگر).
و معاویة بن أبی سفیان قاضی علیّ بن أبی طالب علی أهل العراق و من کان معه1) 1. در بسیاری از تواریخ آمده است که کاتبان لشکر علی (علیه السلام) عنوان امیر مؤمنین را در
من شیعته من المؤمنین و المسلمین و قاضی معاویة بن أبی سفیان علی أهل الشّام و من کان معه من شیعته من المؤمنین و المسلمین انّا ننزل عند حکم اللّه و کتابه و لا یجمع بیننا إلاّ إیّاه و إنّ کتاب اللّه سبحانه بیننا من فاتحته إلی خاتمته نحیی ما أحیا القرآن و یمیت ما أمات القرآن فإن وجد الحکمان انّ ذلک فی کتاب اللّه إتّبعناه و إن لم یجداه أخذا بالسّنة العادلة غیر المفّرقة و الحکمان عبد اللّه بن قیس و عمرو بن العاص؛این چیزی است که داوری نموده است«علی بن ابی طالب علیه السّلام»و«معاویه بن ابی سفیان»، داوری نموده است«علی بن ابی طالب علیه السّلام»نسبت به اهل عراق و کسانی که با او بودهاند از پیروانش از مؤمنین و مسلمین و داوری نموده است و «معاویه بن ابی سفیان»نسبت به اهل شام و پیروانش از مؤمنین و مسلمین، که ما تسلیم حکم خدا و کتاب خدا هستیم و چیزی ما را متفق نمیکند مگر خداوند و این که کتاب خداوند سبحان در میان ماست از آغاز تا پایانش.احیا میکنیم آنچه را قرآن احیا کرده و از بین میبریم آنچه را قرآن از بین برده.
هر گاه دو حکم(که از میان ما انتخاب شدهاند)چیزی در کتاب خدا در این موضوع(جنگ و صلح ما)یافتند از آن پیروی میکنیم و اگر نیافتند به سنت عادله مورد اتفاق(که از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله به ما
رسیده است)عمل میکنند و دو حکم«عبد اللّه بن قیس»(ابو موسی اشعری)و«عمرو عاص»هستند» (1)
پاره ای از تفاوتها آمده است.
.این داوری یا صلحنامه یا عهدنامه(هر نامی بر آن بگذارید)در کتابهای مختلف با تفاوت مختصری نقل شده است و همه آنها نشان میدهد که مسأله، مسأله حکمیّت قرآن بوده است نه حکمیّت اشخاص و به تعبیر دیگر:اشخاص موظّف بودند آنچه را قرآن در این باره میگوید استخراج و استنباط کنند و دستورات کلّی بر مصادیق آن تطبیق نمایند ولی کوردلان«خوارج»آن را به عنوان حکمیّت انسانها در دین خدا تلقّی کردند و به جنجال و غوغاگری روی آوردند و شکاف خطرناک تازهای در میان مسلمین بوجود آوردند و جهل و نادانی در طول تاریخ،از این عواقب دردناک بسیار داشته است.در ادامه این صلحنامه آمده است که حکمین از«علی علیه السّلام و معاویه»و از هر دو لشکر پیمان گرفتند که آنها بر جان و مال و خانواده و قوم و قبیله خود در امانند و آنچه را آنها قضاوت کنند همه پذیرا شوند قضاوتی که موافق کتاب خدا و سنّت باشد و آتش بس،و گذاردن اسلحه بر زمین تا زمان حکم حکمیّت ادامه خواهد یافت،و مدّت آتش بس یک سال کامل است،و اگر حکمین مایل بودند حکم خود را زودتر از این مدت صادر کنند،مانعی ندارد،و اگر یکی از آنها از دنیا برود،امیر گروه او فرد دیگری را به جای او نصب کند (2)
پاره ای از تفاوتها آمده است.
.در حدیثی آمده است که امیر مؤمنان علی علیه السّلام«عبد اللّه بن عباس»را به سوی لشکر«خوارج»فرستاد که چندان با او فاصله نداشتند تا تحقیق کندآنها چه میخواهند؟و دلیل مخالفت آنها چیست؟آنها در پاسخ گفتند:ای «ابن عباس!»ما ایرادهایی به پیشوای تو داریم که همه آنها کفرآمیز،خطرناک و سبب آتش دوزخ است:
نخست این که:او که نام خود را به عنوان امیر المؤمنین از صلحنامه محو کرد،سپس صلحنامه را میان خود و«معاویه»تنظیم نمود،اگر او امیر مؤمنین نیست،ما از مؤمنانیم بنابر این دلیلی ندارد که او امیر ما باشد.دوّم این که:او درباره موقعیت خودش تردید داشت زیرا به حکمین گفت درست بنگرید اگر«معاویه»سزاوارتر به خلافت است او را تثبیت کنید و اگر من اوّلی هستم مرا تثبیت کنید،هر گاه او درباره خود شک داشته باشد ما شکّ شدیدتری خواهیم داشت.
سوّم این که:او حکمیّت را به غیر خود سپرد در حالی که ما خود او را از همه صالحتر برای این کار میدانیم.
چهارم این که:او افراد را داور در دین خدا قرار داد در حالی که(داوری مخصوص خداست و)او چنین حقّی را نداشت.
پنجم این که:در جنگ«جمل»پس از پیروزی اموال و اسلحه دشمن را در میان ما تقسیم کرد،ولی زنان و فرزندانشان را به اسارت نگرفت.
ششم این که:او وصیّ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بود و حق وصیت را ادا ننمود.
«ابن عباس»نزد حضرت آمد و عرض کرد:یا امیر المؤمنین!سخنان این قوم را شنیدی و تو به جوابگویی آنها شایستهتری،امام علیه السّلام فرمود:آری چنین است.
سپس فرمود:ای«ابن عباس!»به آنها بگو آیا شما راضی به حکم خدا و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله هستید؟عرض کردند آری! امام علیه السّلام فرمود:من از آغاز شروع میکنم،و ایرادات شما را یک به یک پاسخ میگویم.
سپس فرمود:اما در مورد محو عنوان امیر المؤمنین از عهدنامه،فراموش نمیکنم که من روز«حدیبیه»کاتب عهدنامه صلح بودم و نوشتم: «بسم اللّه الرّحمن الرّحیم هذا ما اصطلح علیه رسول اللّه و أبو سفیان و سهیل بن عمرو»«سهیل»گفت:اوّلا ما رحمن و رحیم را نمیشناسیم و ثانیا تو را رسول اللّه نمیدانیم و ثالثا موافق نیستیم نام تو مقدّم بر نام ما نوشته شود در حالی که سنّ ما از تو بیشتر است(و چون آنها از بهانهجویی دست بر نمیداشتند)پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به من دستور داد به جای «بسم اللّه الرّحمن الرّحیم» «بسمک اللّهمّ»بنویس و به جای«رسول اللّه»،«محمّد بن عبد اللّه»بنوس! سپس به من فرمود:تو نیز به چنین سرنوشتی در آینده گرفتار خواهی شد و تسلیم پیشنهادشان میشوی،در حالی که کراهت داری،من هم در صلحنامهای که میان من و عمرو عاص نوشته شد عنوان امیر المؤمنین را نوشتم ولی آنها نپذیرفتند.«خوارج»با شنیدن این سخن گفتند:حق با توست ای علی! و امّا این که میگویید:من با تعیین حکمین و این که به آنها گفتهام:ببینید معاویه سزاوارتر است یا من؟درباره خودم شک کردهام،این سخن اشتباه است، این در واقع نوعی ابراز انصاف،در سخن میباشد شبیه چیزی
که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله به گفته قرآن مجید به مشرکان فرمود:« «وَ إِنّا أَوْ إِیّاکُمْ لَعَلی هُدیً أَوْ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ» ؛ما یا شما بر هدایت یا در گمراهی آشکار هستیم» (1)،مسلّما این دلیل بر تردید پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در حقانیت خودش نبود.«خوارج»در این جا نیز گفتند حق با توست.
اما این که میگویید:چرا غیر خودم را به عنوان حکم برگزیدم در حالی که من از همه شایستهتر به این کار هستم،این شبیه برنامه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله است که«سعد بن معاذ»را در جنگ«بنی قریظه»به عنوان حکمیّت برگزید در حالی که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از همه شایستهتر بود.
این از یکسو،از سوی دیگر خداوند میفرماید: «لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ» ؛من در این کار به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله تأسی کردم،«خوارج»گفتند:
این سخن نیز صحیح است.
اما این که،به من ایراد کردهاید که چرا افراد را داور دین خدا قرار دادم؟من هرگز چنین نکردم،من کلام خدا را داور قرار دادم،چرا که خداوند:در مورد «صید در حال احرام»میفرماید:« «وَ مَنْ قَتَلَهُ مِنْکُمْ مُتَعَمِّداً فَجَزاءٌ مِثْلُ ما قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ یَحْکُمُ بِهِ ذَوا عَدْلٍ مِنْکُمْ» ؛و هر کس از شما عمدا صیدی را (در حال احرام)به قتل برساند باید کفارهای معادل آن از چارپایان بدهد، کفارهای که دو نفر عادل از شما درباره معادل بودن آن حکم کنند» (2)هنگامی که خداوند چنین دستوری را درباره پرندهای که در حال احرام صید شده است صادر میکند،درباره خونهای مسلمین که بسیار از آن بالاتر است چرا قائل نباشیم؟!
اما این که میگویید:من در جنگ«بصره»پس از پیروزی اموال لشکر شکست خورده را در میان لشکریانم تقسیم کردم ولی زنان و فرزندانشان را به عنوان اسیران تقسیم نکردم،این در واقع منّتی بود از سوی من بر اهل«بصره» همان گونه که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در فتح مکه،بر اهل مکه،منّت گذارد و آنها را مورد عفو قرار داد.اضافه بر این فرض کنید،من آنها را تقسیم میکردم کدام یک از شما«عایشه»را در سهم خود به عنوان کنیز به اسیری میپذیرفت؟ «خوارج»گفتند:حق با توست.
سپس فرمود:اما این که:به من ایراد میکنید،من وصی پیامبرم صلّی اللّه علیه و آله و مقام وصایت را حفظ نکردهام،این گناه من نیست گناه شما است که مرا رها ساختید و نسبت به من،پشت کردید...گفتند:حق با توست.
و در پایان گروه زیادی از طریق مخالفت بازگشتند ولی چهار هزار نفر از متعصبین باقی ماندند که در یک نبرد برق آسا همگی متلاشی شدند (1)
مناقب ابن مغازلی » صفحه ۴۰۶ با اضافاتی و در «بحار الانوار»، جلد ۳۳، صفحه ۳۷۷ با
مقداری تفاوت نقل شده است.
.1) 1. «احتجاج طبرسی»، جلد 1، صفحه ۴۴۲ (با تلخیص و کمی نقل به معنا) همین داستان در
و من کلام له علیه السّلام
لمّا عوتب علی التسویة فی العطا
1
این سخن را هنگامی ایراد فرمود،که رعایت مساوات را در عطایای بیت المال،بر او ایراد گرفتند و جمعی از بی خبران توصیه به تبعیض نمودند.
خطبه 126 (1)
این خطبه بخشی از خطبه طولانی تری بوده است که امام (علیه السلام) در مورد تقسیم بیت المال
و ایرادهایی که بر او گرفتند بیان فرموده، و به نظر می رسد که با خطبه ۱۴۲ مرتبط است و هر
دو جز هایی از یک خطبه می باشد
این خطبه را عده زیادی از کسانی که قبل از سید رضی یا بعد از او می زیسته اند در کتابهای
خود آورده اند از جمله : ابن قتیبه» در «الامامه والسیاسه» «این شعبه» در «تحف العقول»
کلینی» در «فروع کافی» شیخ مفید» در کتاب «المجالس و مرحوم شیخ طوسی» در کتاب
امالی» (مصادر جلد ۲، صفحه ۲۸۲)
همان گونه که از عنوان خطبه،پیداست،هدف از ایراد این خطبه پاسخ به کسانی بوده است که از سر دلسوزی،خدمت امام علیه السّلام عرض کردند:سزاوار است اموال بیت المال را در آغاز حکومت خود در میان رؤسا و اشراف و سران قبائل و افرادی که میتوانند ضرباتی بر پایه حکومت وارد کنند،تقسیم کنی و آنها را نسبت به دیگران سهم بیشتری دهی تا پایههای
1) 1. «سند خطبه »
حکومتت محکم شود،امام علیه السّلام در پاسخ آنها به دو نکته اشاره فرمود:نخست این که:من هرگز نمیتوانم از طریق ظلم و ستم و تبعیض و دادن حقّ کسی به دیگری پایههای حکومت خود را محکم کنم و از طریق گناه به حق و عدالت برسم.دیگر این که:آنها که دست به چنین کاری میزنند در پایان گرفتار ناسپاسی همان کسانی میشوند که به آنها خدمت کردهاند.
أتأمرونّی أن أطلب النّصر بالجور فیمن ولّیت علیه!و اللّه لا أطور به ما سمر سمیر،و ما أمّ نجم فی السّماء نجما!لو کان المال لی لسوّیت بینهم، فکیف و إنّما المال مال اللّه!ألا و إنّ إعطاء المال فی غیر حقّه تبذیر و إسراف، و هو یرفع صاحبه فی الدّنیا و یضعه فی الآخرة،و یکرمه فی النّاس و یهینه عند اللّه.و لم یضع امرؤ ماله فی غیر حقّه و لا عند غیر أهله إلاّ حرمه اللّه شکرهم،و کان لغیره ودّهم.فإن زلّت به النّعل یوما فاحتاج إلی معونتهم فشرّ خلیل و ألأم خدین!
آیا به من پیشنهاد میکنید که برای پیروزی خود،از جور و ستم در حق کسانی که بر آنها حکومت میکنم،استمداد جویم؟به خدا سوگند!هرگز گرد چنین کاری نمیگردم،مادام که شب و روز پشت سر هم میآیند و ستارگان آسمان در پی هم طلوع و غروب دارند.
اگر این اموال،از خودم بود،به یقین در میان آنها به طور مساوی تقسیم میکردم تا چه رسد به این که این اموال،اموال خداست(و متعلق به بیت المال مسلمین است).
آگاه باشید!بخشیدن مال،در غیر موردش،تبذیر و اسراف است،هر چند ممکن است این کار در دنیا سبب سر بلندی کسی که آن را انجام داده بشود،ولی در آخرت به زمینش میزند،این کار او را(چند روزی)در میان مردم (دنیاپرست)گرامی میدارد،ولی در پیشگاه خدا خوارش میکند.و هیچ کس مال خویش را در غیر مورد استحقاق و نزد غیر اهلش قرار نداد،مگر این که:
سرانجام خداوند او را از سپاسگزاری آنان محروم ساخت
و محبّتشان را متوجه دیگری نمود،تا آن جا که اگر روزی پایش بلغزد و به کمک آنان نیاز داشته باشد بدترین دوست و پستترین رفیق خواهند بود!
عدالت را فدای مقام نمیکنم!
مرحوم«کلینی»در آغاز روایتی که از این خطبه آورده است از «ابی مخنف»چنین نقل میکند:گروهی از شیعیان خدمت امیر مؤمنان علیه السّلام رسیدند،عرض کردند چه مانعی دارد که اموال بیت المال را بیرون آوری،و در میان رؤسا و اشراف تقسیم کنی،و آنها را بر ما برتری بخشی(و سهم ما را به آنها دهی)تا پایههای حکومتت محکم شود سپس به برنامه تقسیم بالسّویه و عدالت در رعیت باز گردی؟!امام علیه السّلام(از این پیشنهاد ناراحت شد و)این خطبه را ایراد فرمود و با صراحت گفت:برای رسیدن به یک هدف مقدّس نباید از وسیله نامقدّس و گناه آلود استفاده کرد،که این کار با منطق اسلام سازگار نیست فرمود:«آیا به من پیشنهاد میکنید که برای پیروزی خود،از جور و ستم در حق کسانی که بر آنها حکومت میکنم،استمداد جویم؟!» (أ تأمرونّی أن أطلب النّصر بالجور فیمن ولّیت علیه) .
مگر هدف حکومت،اجرای عدالت نیست؟چگونه شما پیشنهاد میکنید که با ظلم و ستم،پایههای حکومت را محکم کنم؟!این تناقضی است آشکار،و پیشنهادی است بر خلاف رضای پروردگار! سپس افزود:«به خدا سوگند!من گرد چنین کاری نمیگردم مادامی که شب و روز پشت سر هم در آیند،و ستارگان آسمان در پی هم طلوع و غروب
دارند!» (و اللّه لا أطور (1)
که جمع أن «اطوار» است به معنی نوع و حالت و هیأت نیز آمده است.
به ما سمر سمیر (2)اصلی این ماده که نور و تاریکی در آن آمیخته شده و از آن جا که گفتگوهای شبانه گاه در
سایه ماهتاب انجام می شود این واژه در مورد گفتگوهای شبانه به کار رفته و اگر به افراد
گندم گون «سمراء» می گویند به این خاطر است که سفیدی آنها با تیرگی به هم آمیخته.
،و ما أمّ (3)نجما) کنایه از طلوع و غروب ستارگان پشت سر یکدیگر است گویی هر کدام قصد کرده به
دنبال دیگری برود.
نجم فی السّماء نجما) .امام علیه السّلام برای بیان عزم راسخ خود در این کار صریحترین و محکمترین جملهها را فرموده،از یکسو به نام خدا سوگند یاد میکند از سوی دیگر جمله«لا اطور»را به کار میبرد که مفهومش این است،نه تنها چنین کاری نمیکنم بلکه نزدیک و گرداگرد آن نیز نخواهم آمد،و از سوی سوّم به حرکت مستمر و جاودانی ستارگان در آسمان و شب و روز در پهنه زمین اشاره میکند، کنایه از این که،اگر عمر جاودان هم داشته باشم هرگز آلوده چنین تبعیض و جور و ستمی نخواهم شد.
و برای تأکید بیشتر میافزاید:«اگر این اموال از خودم بود به یقین در میان آنها به طور مساوی تقسیم میکردم،تا چه رسد به این که این اموال،اموال خدا است»(و متعلق به بیت المال مسلمین است) (لو کان المال لی لسوّیت بینهم،فکیف و إنّما المال مال اللّه) .
گر چه بیان این سخنان برای گروهی ظاهر بین و کوتاه نظر و آنها که حقیقت را در پای مصلحت قربانی میکنند ناخوشایند بود ولی در مقابل،
سنّت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و تعلیمات قرآن مجید و ارزشهای والای اسلامی را با این سخن احیا فرمود،که شرح آن در بحث نکات به خواست خدا خواهد آمد.
سپس امام علیه السّلام به بیان مفاسد این کار(تبعیض و جور و ستم و تقسیم ناعادلانه بیت المال)پرداخته چنین میفرماید:«آگاه باشید!بخشیدن مال در غیر موردش،تبذیر و اسراف است هر چند ممکن است این کار در دنیا سبب سربلندی کسی که آن را انجام داده است شود،ولی در آخرت،موجب سرافکندگی وی خواهد گشت،این کار او را(چند روزی)در میان مردم (دنیاپرست)گرامی میدارد ولی در پیشگاه خدا به زمینش میافکند!» (ألا و إنّ إعطاء المال فی غیر حقّه تبذیر و إسراف،و هو یرفع صاحبه فی الدّنیا و یضعه فی الآخرة،و یکرمه فی النّاس و یهینه عند اللّه) .
«تبذیر»و«اسراف»گاه به یک معنی و به صورت مترادف به کار میرود و گاه به دو معنی زیرا«تبذیر»به معنی دقیق کلمه با اسراف متفاوت است «تبذیر»از مادّه«بذر»به معنی پاشیدن دانه است و در جایی بکار میرود که انسان نعمت خدا را ضایع کند و به دور بریزد و به تعبیر دیگر«ریخت و پاش» کند و به تعبیر دیگر مال را در غیر موردش مصرف کند ولی«اسراف» زیادهروی در مصرف کردن نعمتهاست به طوری که از حدّ اعتدال بیرون باشد بی آن که ظاهرا چیزی ضایع گردد مثل این که غذای بسیار زیاد و گران قیمتی برای چند نفر تهیه کنند که با قیمت آن بتوان دهها نفر را تغذیه کرد.
امام علیه السّلام در این بخش از سخنش،به آثار سوء معنوی و الهی صرف اموال در غیر مورد استحقاق،اشاره فرموده که ممکن است انسان در سایه آن
چند صباحی در میان مردم صاحب نفوذ شود ولی در پیشگاه الهی به کلّی سقوط خواهد کرد و در قیامت مجازات سنگینی خواهد داشت.
و این که میفرماید:بخشیدن چنین مالی«تبذیر»و«اسراف»است به خاطر آن است که سبب تبذیر و اسراف در جامعه میگردد زیرا آنها که بیش از حدّ گرفتهاند در غالب نه حاضرند به دیگری ببخشند و نه خود امکان جذب آن را دارند ناچار به اسراف و تبذیر کشیده میشوند.
سپس به آثار سوء دنیوی آن میپردازد میفرماید:«هیچ کس مال خویش را در غیر مورد استحقاق و نزد غیر اهلش قرار نداد مگر این که سرانجام خداوند او را از سپاسگزاری آنان محروم ساخت و محبّتشان را متوجه دیگری نمود،تا آن جا که اگر روزی پایش بلغزد و به کمک آنان نیاز داشته باشد بدترین دوست و پستترین رفیق خواهند بود!» (و لم یضع امرؤ ماله فی غیر حقّه و لا عند غیر أهله إلاّ حرمه اللّه شکرهم،و کان لغیره ودّهم.فإن زلّت به النّعل یوما فاحتاج إلی معونتهم فشرّ خلیل و ألأم خدین) (1)
دوست است که جمع آن «اخدان» است.
.تعبیر به «ألأم خدین» با توجه به این که«لؤم»به معنی پستی و«خدین» به معنی دوست است اشاره به این میباشد که آنها در روز گرفتاری شخصی که به ایشان کمک کرده،نه تنها کمکی به او نمیکنند بلکه لئامت و پستی را به جایی میرسانند که شاید جزء سرزنش کنندگان در آیند.
و این که جمعی از شارحان و یا مترجمان«نهج البلاغه»معنی سرزنش را از این عبارت فهمیدهاند شاید به خاطر این باشد که مصداق روشن پستی در هنگام گرفتاری دوست است.
1) ۱. «خدین » از ماده «خدن» به معنی دوستی است و «خدن» (بر وزن أذن) و «خدین» به معنی
تاریخ و تجربههای شخصی ما نیز بارها نشان داده است که بسیاری از ستمگران و آنها که ثروتهای هنگفت و بیحساب به دوستان خود میدادند به هنگامی که در چنگال مکافات اعمال خود گرفتار شدند هیچ کس به یاری آنها نشتافت بلکه دوستان قدیم آنها بیش از افراد بیگانه به آنها بیمهری کردند و شعر معروف«حافظ»که در زبان توده مردم شهرت بسیار دارد ناظر به همین معناست:
من از بیگانگان هرگز ننالم که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
بحث مهمی درباره طرز تقسیم بیت المال
از خطبه بالا به خوبی استفاده میشود که امام امیر مؤمنان علیه السّلام اصرار داشتهاند بیت المال مسلمین همواره به طور مساوی در میان مسلمین تقسیم گردد و هیچ گونه امتیازی شریف بر وضیع و شخصیتهای سیاسی و اجتماعی و حتی سابقین در اسلام و حتی نیازمندان بر غیر آنها نداشته باشند.
در عصر پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نیز وضع به همین گونه بود و ظاهرا در عصر خلیفه اوّل همان روش ادامه یافت تا این که نوبت به«عمر»رسید او تفاوتها و تبعیضها را بنیان نهاد و ملاحظات سیاسی و اجتماعی را در تقسیم بیت المال دخالت داد.
به گفته«ابن ابی الحدید»«عمر»پس از رسیدن به خلافت،پیشگامان در اسلام را بر دیگران برتری داد و همچنین مهاجرین از قریش را،بر سایر مهاجرین و عموم مهاجران را،بر انصار،و عرب،را بر عجم،و افراد حرّ و آزاد را، بر بردگان آزاد شده،مقدّم داشت و عطای آنها را افزون نمود حتی به«ابو بکر» در ایّام خلافتش گفته بود:مصلحت این است که تفاوت قایل شوی ولی «ابو بکر»نپذیرفت و گفت این خلاف کتاب اللّه است.
هنگامی که نوبت«عثمان»شد تبعیضها به اوج خود رسید در آن زمان اقوام و خویشاوندان«عثمان»بر همه برتری داشتند و قسمت عمده بیت المال در میان آنها تقسیم میشد (1).
مرحوم علامه امینی رحمه اللّه در جلد هشتم الغدیر صفحه 286 تحت عنوان «الفوضی فی مال اللّه»ارقام و اعداد دقیق بخششهای بیحساب«عثمان»را به دوستان و بستگان و اطرافیانش از منابع مختلف اهل سنت جمع آوری کرده، اعداد و ارقامی که انسان را در وحشت و حیرت فرو میبرد و همین امر یکی از عوامل مهم شورش مسلمین بر ضدّ عثمان بود.
و نیز یکی از علل مخالفت سران قبایل و بازیگران سیاسی عصر علی بن ابی طالب علیه السّلام به آن حضرت حذف این امتیازات و رعایت مساوات بین همه مسلمین بود(آن گونه که از خطبه بالا و خطب دیگر نهج البلاغه و تواریخ استفاده میشود) (2).
جالب این که سردمداران سیاسی آن زمان نیز این مسأله را کتمان نمیکردند همان گونه که«طبری»در کتاب خود آورده است که مردی به«ابو عبد الرحمن سلمی»(که از معاریف آن زمان بود (3)
آغاز از خواص امیرمؤمنان (علیه السلام) بود (الکنی والالقاب).
)گفت:«تو را به خدا سوگند میدهم!از چه زمانی علی علیه السّلام را دشمن داشتی؟آیا از آن زمان نبود که اموال بیت المال را تقسیم کرد و به تو و خاندان تو(که استفاده زیادی از بیت المال کرده بودید)چیزی نداد؟«ابو عبد الرحمن»درپاسخ گفت:حال که مرا به خدا سوگند میدهی باید بگویم آری همین گونه است» (1)
جلد ۶، صفحه ۴۹۱.
. به هر حال باید دید مسأله مساوات که در عصر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و علی علیه السّلام بر آن تأکید میشده از کجا سرچشمه میگیرد؟به یقین این امر به خاطر ماهیّت اموالی بوده است که به بیت المال وارد میشده است.توضیح این که:اموالی که در بیت المال وارد میشده عمدتا از سه ناحیه بوده است:
اوّل:«غنایم جنگی»و میدانیم که در مورد غنایم جنگی هیچ تفاوتی بین جنگ جویان نبوده است جز این که لشکر پیاده را یک سهم و لشکر سواره را دو سهم میدادند(به خاطر سرمایه گذاری مربوط به مرکب و هزینههای آن زیرا مرکب از سوی خود آنها تهیه میشد به علاوه سواران نقش بیشتری در جنگ داشتند تا پیادهها).
دوّم:«اموال خراجیه»یعنی مال الاجارههایی که از زمینهای فتح شده متعلق به مسلمین به خزانه دولت اسلام ریخته میشد و در زمان خلفا بیشترین رقم بیت المال را تشکیل میداد.
این اموال تعلق به همه مسلمین داشت و میبایست به طور مساوی بین همه آنها تقسیم شود زیرا«اراضی خراجیّه»ملک عموم مسلمین است که حکومت اسلامی بر آنها نظارت دارد و قاعدتا باید بین همه مسلمانان به طور مساوی تقسیم شود زیرا در آمد ملک مشاع در میان همه مالکان مساوی تقسیم میگردد چون سهم مالکیت همه یکسان است.
سوّم:«جزیهها»و مالیاتهایی که از غیر مسلمین گرفته میشد و در برابر آن از حمایت حکومت اسلامی برخوردار بودند و جان و مال و
1) ۱. کتاب منتخب ذیل المذیل صفحه ۱۴۷ بنا به نقل علامه شوشتری در شرح نهج البلاغه اش
ناموسشان محفوظ بود و به عقیده جمعی از بزرگان فقها مصرف جزیه همان مصرف مال الخراج بود و تعلّق به همه مسلمین داشت.
چهارم:«زکات»که از اجناس معیّنی به مقدار معینی گرفته میشد و مصارف هشتگانه آن در قرآن مجید بیان شده است و عمدتا در مورد فقرا و مساکین بر حسب نیازهایشان و در مورد مصارف جهاد بر حسب احتیاجات، تقسیم میشد.
بنابر این معیار در تقسیم آن،مقدار نیاز بود نه مساوات.
پنجم:«خمس»کلیّه درآمدها که بعد از کسر هزینهها و مخارج سال باید پرداخته شود و به طوری که از قرآن مجید و روایات استفاده میشود نیمی از آن تعلّق به نیازمندان«بنی هاشم»دارد و نیم دیگر متعلّق به امام المسلمین است که صرف نیازهای حکومت اسلامی میشود.
ششم:«انفال»است که شامل تمام اموالی میشود که مالک خاصی ندارد مانند اراضی موات،جنگلها،بخشی از معادن،سواحل دریاها و زمینهای بایری که صاحبان آن کوچ کرده و از آن صرف نظر نمودهاند که آن هم جزء اموال حکومت است و تعلّق به امام المسلمین دارد.
هر یک از منابع ششگانه مالی فوق،بحثهای مفصّلی دارد که در کتب فقهی مثل کتاب الخمس و کتاب الزکاة و کتاب الجهاد آمده است.
حال این سؤال پیش میآید،اموالی که میبایست به طور مساوی در میان مسلمین تقسیم شود و پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله به آن عمل نمود و حتی در زمان خلیفه اوّل نیز همین سنّت ادامه داشت و علی علیه السّلام در مقام احیای این سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بعد از متروک ماندن در زمان خلیفه دوّم و سوّم بود،کدام یک از اموال ششگانه فوق میباشد؟ ظاهر این است که این اموال همان مال الخراج(و احتمالا به ضمیمه جزیه)بوده است که قسمت عمده بیت المال را در آن زمان تشکیل میداد
و به قدری زیاد بوده است که درآمدهای دیگر بیت المال در مقابل آن،چندان اهمیّتی نداشت لذا یکی از برنامههای اصلی فرمانداران که به نقاط مختلف فرستاده میشدند همان جمعآوری خراج بود.
از نامههای متعددی از«نهج البلاغه»نیز این معنا استفاده میشود مانند عهدنامه مالک اشتر(نامه 53)و همچنین نامه 43 که امیر مؤمنان علی علیه السّلام به «مصقلة بن هبیره»نوشته.
بنابر این اگر بخش دیگری از بیت المال طبق مدارک فقهی موجود،به طور غیر مساوی بر اساس مصالح مسلمین و حکومت اسلامی تقسیم شود منافاتی با آنچه در خطبه بالا و مانند آن آمده است،ندارد.
اضافه بر این تفاوتی که گاه در تقسیم بعضی از ارقام اموال بیت المال که در بالا اشاره شد اعمال شود بر اساس مصالح مسلمین و خدماتی است که اشخاص انجام میدهند،نه بر اساس مصالح شخصی آن گونه که«معاویه»انجام میداد که سران قبایل را با اموال هنگفتی خریداری میکرد و حتّی بعضی از افراد ضعیف الایمان لشکر علی علیه السّلام را هم با مبالغ زیادی فریب داد (1)
الأقسیمن فیهم المال حتی تغلب دنیای علی آخرته: به خدا سوگند افراد مورد اعتماد علی را به
وسیله اموال، متمایل به خویش می کنم تا آن جا که دنیای من بر آخرت او غلبه خواهد کرد
(شرح نهج البلاغه علامه شوشتری، جلد ۶، صفحه ۴۹۱).
که این جنایتی است بزرگ و غیر قابل بخشش و همان گونه که در خطبه بالا آمده است علی علیه السّلام از این کار بیزار بود و در برابر کسانی که چنین پیشنهادی به آن حضرت کردند سخت خروشید.البتّه این مکتب آزادگان و پرهیزگاران و ایثارگران است و با مکتب سیاستبازان مقام پرست و اسیران هوا و هوس همواره در تضادّ بوده و خواهد بود.
1) 1. در عبارتی از معاویه نقل شده است که گفت : «والله لأنتیل بالأموال أهل ثقات علی
و من کلام له علیه السّلام «و فیه یبیّن أحکام الدین و یکشف للخوارج الشبهة و ینقض حکم الحکمین»
1
یکی دیگر از سخنان که در آن پارهای از احکام دینی را بیان میکند و اشتباه خوارج را روشن میسازد و حکم حکمین را باطل اعلام میدارد.
خطبه 127 (1)
از کسانی که این خطبه را نقل کرده اند مورخ معروف «طبری» است که آن را در حوادث
سنه ۳۷ هجری از «ابو مخنف » با تفاوتی نقل می کند، «ابن اثیر» نیز در کتاب «نهایه » به تناسب
کلمه «جر» اشاره به بخشی از این خطبه کرده است. (مصادر نهج البلاغه، جلد ۲، صفحه ۲۸۵)
امام علیه السّلام این خطبه را در برابر«خوارج»ایراد کرد و مخاطبان اصلی،آنها بودند هر چند نفع خطبه،عام است و در واقع از چند بخش تشکیل میشود.در بخشی از این خطبه علیه السّلام امام بطلان نظریه«خوارج»را در خصوص کافر دانستن مرتکبین گناهان کبیره،و حکم به قتل عموم است پیامبر صلّی اللّه علیه و آله با استدلال قوی آشکار میسازد.
1) 1.«سند خطبه »
در بخش دیگری به غفلت و جهل آنان،اشاره میکند که در دشمنی راه تفریط را پیمودهاند همان گونه که گروه دیگری در دوستی راه افراط و غلوّ را طی کردهاند و هر دو گروه را گمراه میشمرد.
در بخش سوّم تأکید بر همگام شدن با معظم مسلمین و اجتناب از تکروی فرموده و از تفرقه و جدایی بر حذر میدارد و شعار«خوارج»را یک شعار گمراهکننده و خطرناک میشمرد.
در بخش چهارم اشاره به اشتباه«حکمین»میکند و این نکته را روشن میسازد که آنها وظیفه داشتند دستور قرآن را احیا کنند ولی آنها به راه خطا رفتند به همین دلیل حکم آنها هیچ گونه ارزشی ندارد.
فإن أبیتم إلاّ أن تزعموا أنّی أخطأت و ضللت،فلم تضلّلون عامّة أمّة محمّد صلّی اللّه علیه و آله،بضلالی،و تأخذونهم بخطئی،و تکفّرونهم بذنوبی!سیوفکم علی عواتقکم تضعونها مواضع البراء و السّقم،و تخلطون من أذنب بمن لم یذنب.و قد علمتم أنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله رجم الزّانی المحصن،ثمّ صلّی علیه،ثمّ ورّثه أهله؛و قتل القاتل و ورّث میراثه أهله.و قطع السّارق و جلد الزّانی غیر المحصن،ثمّ قسم علیهما من الفیء،و نکحا المسلمات؛فأخذهم رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله بذنوبهم،و أقام حقّ اللّه فیهم،و لم یمنعهم سهمهم من الإسلام،و لم یخرج أسماءهم من بین أهله.
(ای گروه خوارج)اگر چنین میپندارید که من خطا کرده و گمراه شدهام(به فرض محال که چنین باشد)چرا به خاطر گمراهی من،همه امّت محمّد صلّی اللّه علیه و آله را گمراه میشمرید؟و آنها را به خاطر خطای من،مورد مؤاخذه قرار میدهید و تکفیر میکنید؟ شما شمشیرهای خود را بر دوش گذاشتهاید(و به هر کس و هر جا ضربه میزنید و)آن را بر جای درست و نادرست فرود میآورید،و گناهکار و بیگناه را با هم فرق نمیگذارید،در حالی که میدانید رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله زناکار همسردار را سنگسار میکرد ولی بعد از آن بر وی نماز میخواند،سپس ارث او را در میان خانوادهاش تقسیم مینمود(و به این ترتیب تمام احکام اسلام را بر آنها جاری میکرد)قاتل را میکشت ولی ارث او را به خاندانش میداد؛و دست سارق را میبرید،و زناکار
بدون همسر را تازیانه میزد،سپس سهم آنها را از بیت المال میداد و میتوانستند از زنان مسلمان همسر انتخاب کنند(کوتاه سخن این که) رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله آنها را به خاطر گناهانشان مجازات میکرد و حدّ الهی را بر آنان اجرا مینمود،اما سهم آنها را از اسلام میپرداخت و نام آنان را از دفتر مسلمین خارج نمیساخت.(پس شما چرا بر خلاف دستور پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله هر گنهکاری را کافر میشمرید).
خشونت بیمنطق خوارج
این بخش از خطبه ناظر به پاسخ به شبهات«خوارج»است که بر اثر جهل و نادانی و تعصب و تقلید کورکورانه دامنگیر آنها شده بود.
آنها معتقد بودند،هر کس مرتکب هر گناه کبیرهای شود کافر میشود و کافر واجب القتل است و در این جا صغرا و کبرایی برای خود درست میکردند و بر طبق آن به خود اجازه میدادند که بر هر یک از اصحاب علی علیه السّلام دست یابند او را به قتل رسانند،این تشنههای خونریزی و شرارت و جنایت به همین جهت شمشیر بر دوش گذاشته و در گوشه و کنار خونهای بیگناهان را میریختند و کاری کردند که صفحه تاریخ را سیاه نمودند.
آنها برای خود صغرا و کبرا درست میکردند و میگفتند:علی علیه السّلام حکمیّت افراد را در برابر قرآن پذیرفته،بنابر این مرتکب گناهی شده،و هر کس مرتکب گناهی شود کافر است و پیروان علی علیه السّلام نیز همانند او هستند پس آنها هم کافرند و کافر واجب القتل است.
امام علیه السّلام در عبارت بالا با پاسخهای بسیار روشن و منطقی،اشتباهات آنها را آشکار میسازد و به آنها اتمام حجّت میکند میفرماید:
«اگر چنین میپندارید که من خطا کرده،و گمراه شدهام(به فرض محال که چنین باشد)چرا به خاطر گمراهی من همه امت محمّد صلّی اللّه علیه و آله را گمراه میشمرید؟،و آنها را به خاطر خطای من مورد مؤاخذه قرار میدهید و تکفیر میکنید؟!» (فإن أبیتم إلاّ أن تزعموا أنّی أخطأت و ضللت،فلم تضلّلون عامّة أمّة محمّد صلّی اللّه علیه و آله،بضلالی، و تأخذونهم بخطئی،و تکفّرونهم بذنوبی) .
و در ادامه میافزاید:«شما شمشیرهای خود را بر دوش گذاشتهاید(و به هر کس و هر جا ضربه میزنید و)آن را بر جای درست و نادرست فرود میآورید و گناهکار و بی گناه را با هم فرق نمیگذارید!» (سیوفکم علی عواتقکم (1)
فارسی به آن «دوش» اطلاق می شود).
تضعونها مواضع البرء و السّقم.و تخلطون من أذنب بمن لم یذنب) .این بخش از کلام امام علیه السّلام اشاره به چند پاسخ دارد:نخست این که:این تصوّر که من خطا کردم و گمراه شدم،پندار باطلی بیش نیست اوّلا:من تحت فشار شما و امثال شما تن به حکمیّت در دادم و ثانیا:اگر حکمیّت به صورت صحیح انجام شود،مطابق قرآن است،فی الواقع،حکم،قرآن میباشد،و مردانی که در نقش حکمیّت ظاهر میشوند به قرآن مراجعه میکنند و حکم خدا را از آن استنباط مینمایند و کلیات را بر مصادیق تطبیق میکنند همان گونه که در خطبههای قبل گذشت،بنابر این هیچ کاری بر خلاف حکم خدا انجام نمیگیرد که موجب ضلالت و خطا گردد.
1) ۱. «عواتق» جمع «عاتق » به معنی قسمتی از بدن است که در میان گردن و شانه قرار دارد و در
ثالثا:به فرض که من مرتکب خلافی شدم سایر مسلمین چه گناهی دارند؟ چرا آنها را تکفیر میکنید و خون بیگناهان را میریزید؟این چه قانونی است که شما از آن پیروی میکنید؟و به کدامین آیین،ایمان دارید؟ سپس امام علیه السّلام به سراغ اشتباه اصلی آنان میرود که میگفتند:«هرگنهکاری کافر است»،و پاسخ دندان شکنی به آنان میدهد،میفرماید:«شما میدانید رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله زناکار همسردار را سنگسار میکرد،ولی بعد از آن بر وی نماز میخواند،سپس ارث او را در میان خانوادهاش تقسیم مینمود،(و به این ترتیب تمام احکام اسلام را بر آنها جاری میکرد)قاتل را میکشت ولی ارث او را به خاندانش میداد،دست سارق را میبرید و زناکار بدون همسر را تازیانه میزد سپس سهم آنها را از بیت المال میداد و میتوانستند از زنان مسلمان همسر انتخاب کنند(خلاصه این که)رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله آنها را به خاطر گناهشان مجازات میکرد و حدّ الهی را بر آنان اجرا مینمود اما سهم آنها را از اسلام میپرداخت و نام آنان را از دفتر مسلمانان خارج نمیساخت» (و قد علمتم أنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله رجم الزّانی المحصن،ثمّ صلّی علیه،ثمّ ورّثه أهله؛و قتل القاتل و ورّث میراثه أهله.و قطع السّارق و جلد الزّانی غیر المحصن،ثمّ قسم علیهما من الفیء،و نکحا المسلمات.فأخذهم رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله بذنوبهم،و أقام حقّ اللّه فیهم،و لم یمنعهم سهمهم من الإسلام،و لم یخرج أسماءهم من بین أهله) .
امام علیه السّلام با این بیان،شواهد متعددی از سنّت پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله بر اشتباه و خطای واضح«خوارج»میآورد نخست این که:پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله هم،زانی محصن را اعدام میکرد و هم قاتل را سپس بر آنها نماز
میخواند و ارث آنها را به وارثان مسلمانش میداد،در حالی که اگر آنها با ارتکاب زنا و قتل نفس،کافر شده باشند نباید ارثشان-به عقیده شما-به وارثان مسلمان برسد،چرا که مسلمان از کافر ارث نمیبرد.(این اعتقاد غالب فقهای اهل سنّت است).
دیگر این که:پیامبر صلّی اللّه علیه و آله گنهکاران دیگری را همچون سارق و زانی غیر محصن مشمول حکم حدّ قرار میداد،دست یکی را قطع میکرد و دیگری را شلاّق میزد ولی بعد از آن در صفوف مسلمین بودند و تمام احکام اسلام از جمله ازدواج با زنان مسلمان و گرفتن سهم از بیت المال را برای آنها مجاز میدانست،در حالی که اگر کسی با گناه کبیره کافر شود باید هیچ یک از این امور در حق او اجرا نگردد.
از خطبه بالا این نکته به خوبی استفاده میشود که«خوارج»معتقد بودند:
ارتکاب هر گناه کبیره،سبب خروج از دین اسلام میشود،بنابر این،هر کس مرتکب گناه کبیرهای شود،اگر قبلا مسلمان بوده«مرتّد»است و محکوم به اعدام.
این اعتقاد سخیف،و آمیخته با گمراهی شدید،در کتب عقاید نیز،به آنها نسبت داده شده است.آنها برای اثبات مقصود خود،به ظاهر بعضی از آیات قرآن که مفهوم آن را درک نکرده بودند توسّل میجستند،از جمله،آیه شریفه 97 سوره«آل عمران»در مورد تارک حج که میفرماید: «وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللّهَ غَنِیٌّ عَنِ الْعالَمِینَ» و آیه 44«مائده»که میفرماید:« «وَ مَنْ لَمْ یَحْکُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِکَ هُمُ الْکافِرُونَ» ؛کسی که به حکم خدا حکم
نکند کافر است» و آیه 23 سوره«جن»که درباره همه گنهکاران میگوید: «وَ مَنْ یَعْصِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَإِنَّ لَهُ نارَ جَهَنَّمَ خالِدِینَ فِیها أَبَداً» میباشد.
در این آیات،گاه درباره بعضی از گنهکاران اطلاق کلمه کفر شده و گاه تعبیر به خلود در جهنم(جاودانه در دوزخ ماندن)که مخصوص کافران است دیده میشود. غافل از این که:واژه کفر در لغت و در اصطلاح شرع،همیشه به معنی خروج از اسلام نیست بلکه،کفر درجات و مراحلی دارد:گاه به معنی ارتکاب گناه و گاه به معنی انکار خداوند و اعتقادات دینی بکار میرود،به عبارت دیگر کفر، به معنی فاصله گرفتن از حق یا پوشانیدن حق است که مراحل و درجاتی دارد و هر کدام برای خود دارای احکام مخصوصی همان گونه که ایمان نیز دارای درجاتی است و هر کدام احکام ویژهای دارد.
امام صادق علیه السّلام در روایت معروفی که در«اصول کافی»آمده است،کفر را در قرآن به پنج معنا تفسیر فرموده است که یکی از آنها،کفر به معنی ترک اوامر الهی و عصیان است و در همان روایت شواهدی از قرآن مجید بر این معانی پنجگانه در عبارات مشروح بر میشمرد (1).
روشنترین دلیل بر بطلان این عقیده،همان است که امیر مؤمنان علی علیه السّلام در خطبه بالا بیان فرموده و آن این که:در عصر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله گنهکاران متعددی بودند که حدّ شرعی بر آنها جاری میشد ولی در عین حال،تمام احکام اسلام نسبت به آنها رعایت میگشت حتی اگر توبه نمیکردند،خواندن نماز میّت،دفن در مقابر مسلمین،احکام ارث اسلامی و در صورتی که بعد از اجرای حدّ،زنده بودند سهم بیت المال،ازدواج با
1) 1. اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۳۸۹، باب وجوه الکفر، حدیث ۱.
خانوادههای مسلمان و امثال آن،این سیره مستمره پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله که در دورانهای بعد جریان داشت و تا به امروز در میان تمام مسلمین جهان جاری است،نشان میدهد که مرتکب گناه کبیره هرگز، کافر،به معنی خارج از اسلام نیست؛نه تنها نمیتوان خون او را ریخت بلکه وارد کردن کمترین جراحت بر او دیه دارد.
برای این که بدانیم امیر مؤمنان علی علیه السّلام با چه گروههایی روبهرو بوده و چه اموری اسباب عدم پیشرفت برنامههای آن بزرگوار شد،کافی است گوشهای از تاریخ پر ننگ«خوارج»را بررسی کنیم.
در تاریخ اسلام گروهی مانند«خوارج»دیده نمیشوند،متعصبانی که زندگی آنها مملوّ از تضادّها و تناقضها بود.به آسانی خون میریختند و بر صغیر و کبیر و حتی بچهها در شکم مادرانشان رحم نمیکردند همان گونه که مولا علیه السّلام در خطبه بالا به آنها فرمود،شمشیرهایشان را بر دوش گذارده بودند و به هر بهانهای خون میریختند.در منطقه حاکمیت آنان که خوشبختانه دیری نپایید، هیچ کس در امان نبود،گویی آنها مالکان بودند و مردم بردگان متخلّف،که آنها به خود اجازه میدادند هر تصمیمی درباره آنان بگیرند مرگ،حیات،شکنجه و آزادی.
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه چنین آورده است:
هنگامی که«خوارج»عازم«نهروان»بودند دو نفر را دیدند یکی مسلمان و دیگری مسیحی،مسلمان را کشتند زیرا او را پیرو افکار خود نمیدانستند و کافر و مرتد میشمردند و مسیحی را نوازش کردند،بدین سبب که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله درباره اهل ذمه سفارش به نیکی کرده بود.
«واصل بن عطا»که از دانشمندان معروف عصر خود بود،به اتفاق جمعی از یارانش به راهی میرفتند از دور گروهی از«خوارج»را دیدند سخت احساس خطر نمودند.«واصل»به یاران خود گفت:اگر آنها سؤالی کردند،جواب را به من حواله دهید و شما ساکت باشید.هنگامی که با آنها ملاقات کردند «خوارج»از«واصل»و همراهانش پرسیدند:شما بر کدام مذهب هستید؟ «واصل»گفت:ما گروهی مشرک هستیم که به شما پناه آوردهایم تا کلام خدا را از زبانتان بشنویم و با احکام و معارف اسلام آشنا شویم.آنها گفتند:ما شما را به پناه خود پذیرفتیم.
«واصل»گفت:پس احکام خدا را به ما بیاموزید،آنها شروع کردند احکام خدا را به آنان آموختن.
«واصل»گفت:من و همراهانم دین اسلام را پذیرفتیم اکنون ما را به جایگاه امن خود برسانید چون قرآن شما میگوید:« «وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِکِینَ اسْتَجارَکَ فَأَجِرْهُ حَتّی یَسْمَعَ کَلامَ اللّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ» ؛هر گاه یکی از مشرکان از تو پناه جوید به او پناه ده تا کلام خدا را بشنود،سپس او را به محل امنش برسان» (1)آنها به یکدیگر نگاه کردند و سپس گفتند:درست است،حق همین است سپس آنان را همراهی کردند تا از منطقه قلمرو«خوارج»سالم بیرون روند (2).
داستان سر بریدن«عبد اللّه بن خبّاب»فرزند صحابی معروف پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و همچنین کشتن همسر باردارش که در بسیاری از تواریخ آمده است و قبلا آن را شرح دادهایم،نمونه دیگری از جنایات وحشتناک آنهاست.
این در حالی بود که اگر یکی از آنها خوکی را میکشت بر او اعتراض میکردند که این مصداق فساد در ارض است و تو مفسد در ارض هستی(1).
به نظر میرسد جهل و نادانی و تعصب و بدآموزی و خود بزرگ بینی،عوامل اصلی به وجود آمدن این گروه سفاک و خونریز و جنایت پیشه بود. آیا سزای آنها این نبود که با حملات پی در پی و مؤثر لشکر علی علیه السّلام،بعد از اتمام حجت کافی و توبه افراد فریب خورده،بقیه همگی نابود شوند آن گونه که در«نهروان»اتفاق افتاد؟!
امام علیه السّلام در خطبه بالا در مقام پاسخگویی به«خوارج»که معتقد بودند:
مرتکب گناه کبیره،کافر است فرمود:این بر خلاف سیره پیامبر صلّی اللّه علیه و آله است چنان که مرتکبان گناهان کبیره را مجازات میکرد و در مواردی که محکوم به اعدام بودند(مانند موارد قصاص قاتل)حکم اعدام آنها را میداد سپس میراث آنها را به بستگان مسلمانشان میداد.
این در حالی است که طبق مذهب ما مسلمان از کافر ارث میبرد بنابر این سپردن میراث آنها به وارثان مسلمان دلیل بر نفی کفر آنها نیست.
در پاسخ این سؤال باید به این نکته توجه کرد که این سخن را امام علیه السّلام طبق مذهب غالب اهل سنت و خوارج بیان کرده که معتقد بودند نه کافر از مسلمان ارث میبرد و نه مسلمان از کافر بنابر این مطابق مسلّمات مذهب آنها استدلال فرموده است ولی در مکتب اهل بیت علیهم السّلام کافر از مسلمان ارث نمیبرد و مسلمان از کافر ارث میبرد چرا که طبق روایات اهل
1) به جلد دوم همین کتاب صفحه ۳۷۷ به بعد مراجعه فرمایید.
بیت علیهم السّلام:«إنّ الإسلام لم یزد المسلم إلاّ عزا فی حقّه؛اسلام چیزی جز در عزت در گرفتن حق بر مسلمان نمیافزاید»(1).
1) وسائل الشیعه، جلد ۱۷، صفحه ۳۷۷.
ثمّ أنتم شرار النّاس،و من رمی به الشّیطان مرامیه،و ضرب به تیهه! و سیهلک فیّ صنفان:محبّ مفرط یذهب به الحبّ إلی غیر الحقّ،و مبغض مفرط یذهب به البغض إلی غیر الحقّ،و خیر النّاس فیّ حالا النّمط الأوسط فالزموه،و الزموا السّواد الأعظم فإنّ ید اللّه مع الجماعة.و إیّاکم و الفرقة! فإنّ الشّاذّ من النّاس للشّیطان،کما أنّ الشّاذّ من الغنم للذّئب.ألا من دعا إلی هذا الشّعار فاقتلوه،و لو کان تحت عمامتی هذه.
شما(خوارج)شرورترین مردم و کسانی هستید که شیطان آنها را هدف تیرهای خود قرار داده،و به سرگردانی کشانده است،(و افکار شیطانی و اعمال ضد انسانی شما،بهترین گواه بر این معناست).
و به زودی دو گروه درباره من هلاک(و گمراه)میشوند:دوست افراطی که محبّتش او را به غیر حق میکشاند و دشمن افراطی که از سر دشمنی قدم در غیر طریق حق مینهد.
بهترین مردم درباره من،گروه میانه رو هستند،از آنها جدا نشوید و همیشه همراه جمعیّتهای بزرگ(اکثریت طرفدار حق)باشید،که دست خدا با جمعیّت است.از جدایی بپرهیزید(جدایی از تودههای عظیم و مؤمن)زیرا افراد تنها و جدا،نصیب شیطانند،همان گونه که گوسفند تکرو،طعمه گرگ است.
آگاه باشید!هر کس به این شعار(شعار تفرقهانگیز خوارج لا حکم إلاّ للّه) مردم را دعوت کند او را به قتل برسانید هر چند زیر عمامه من باشد(و به من پناهنده شود).
شرورترین مردم!
امام علیه السّلام در بخش نخستین این خطبه با دلایل منطقی اشتباه«خوارج»را در تکفیر مسلمین آشکار ساخت و در نهایت آرامش به مقتضای بحث منطقی، با آنان سخن گفت ولی در این بخش(بخش دوّم)برای شکستن ابهّت خیالی آنها در میان مسلمانان،آنها را زیر شدیدترین ضربات سرزنش و ملامت قرار میدهد میفرماید:«شما(خوارج)شرورترین مردم و کسانی که شیطان،آنها را هدف تیرهای خود قرار داده و به سرگردانی کشانده است میباشید(و افکار شیطانی و اعمال ضدّ انسانی شما،بهترین گواه بر این معناست) (ثمّ أنتم شرار النّاس،و من رمی به الشّیطان مرامیه،و ضرب به تیهه) .
به یقین گروهی در میان مسلمین به شرارت«خوارج»پیدا نشدند و به راستی مصداق این آیه بودند:« «اسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطانُ فَأَنْساهُمْ ذِکْرَ اللّهِ أُولئِکَ حِزْبُ الشَّیْطانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّیْطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ» ؛شیطان بر آنان مسلط شده و یاد خدا را از خاطر آنها برده،آنان حزب شیطانند،بدانید حزب شیطان زیانکارانند»(1).
1) مجادله، آیه ۱۹.
و نیز مصداق روشن این آیه بودند که میفرماید:« «قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمالاً اَلَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً» ؛بگو آیا به شما خبر دهیم که زیانکارترین(مردم)در کارهایشان چه کسانی هستند؟آنها که تلاشهایشان در زندگی دنیا گم و نابود شده،با این حال میپندارند کار نیک انجام میدهند»(1).
سپس به نکته دیگری اشاره میفرماید،و آن این که:افراد نادان و جاهل دائما گرفتار افراط و تفریطند،گروهی مرا خدا پنداشتند و گروهی کافر، میگوید:«به زودی دو گروه درباره من هلاک(و گمراه)میشوند:دوست افراطی که محبّتش،او را به غیر حق میکشاند و دشمنی افراطی که از سر دشمنی قدم در غیر طریق حق مینهد» (و سیهلک فیّ صنفان:محبّ مفرط یذهب به الحبّ إلی غیر الحقّ و مبغض مفرط یذهب به البغض إلی غیر الحقّ) .
اشاره به این که اگر شما به خاطر جهل و جنایت،مرا کافر خواندید گروهی به عکس شما-آن هم از سر جهل و نادانی-مرا خدا پنداشتند که هر دو،راه غیر حق را پیمودند نه آن درست بوده و نه این.
جالب توجه این که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله از سالها پیش این افراط و تفریط را در مورد امیر مؤمنان علی علیه السّلام پیش بینی فرمود،و بنا به گفته«ابن عبد البرّ مالکی»در کتاب«استیعاب»خطاب به علی علیه السّلام چنین گفت:«لا یحبّک إلاّ مؤمن و لا یبغضک إلاّ منافق...و یهلک فیک رجلان محبّ مفرط و کذّاب مفتر...و تفترق فیک امّتی کما افترقت بنو إسرائیل فی عیسی؛ای علی!جز مؤمن کسی تو را دوست نمیدارد و جز منافق،کسی تو را دشمن نمیشمرد...و درباره تو دو کس
1) کهف، آیات ۱۰۳-۱۰۴
هلاک میشوند،محبّ افراطگر و دروغگوی افترا زننده...و امت من درباره تو از هم جدا میشوند،همان گونه که بنی اسرائیل درباره «عیسی علیه السّلام»جدا شدند»(1).(این سخن اشاره به آن است که گروهی از بنی اسرائیل ایمان آوردند و او را خدا پنداشتند و گروهی ایمان نیاوردند وی را-نعوذ باللّه-فرزند نامشروع خطاب کردند).
مرحوم سیّد«محسن امین»در«اعیان الشیعه»از«مسند احمد»و «صحیح ترمذی»و«استیعاب»«ابن عبد البر»و«مستدرک حاکم»نقل میکند که در نزد صحابه:«بغض علی علیه السّلام علامت منافق و تمییز او از مؤمن صادق بود»سپس میافزاید:«این نکته به طور قطع از نظر تاریخی ثابت است که «معاویه»هم خودش علی علیه السّلام را سبّ میکرد و هم مردم را به سبّ و دشنام او دعوت مینمود(بنابر این نتیجه میگیریم که«معاویه»جزء منافقان بود)(2).
به هر حال،همیشه جاهلان یا در طرف افراط قرار میگیرند یا تفریط یا در صف غلوّ کنندگان یا دشمنان سرسخت.
سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن،و برای تاکید در حفظ اعتدال،میفرماید:
«بهترین مردم در مورد من گروه میانهرو هستند،از آنها جدا نشوید» (و خیر النّاس فیّ حالا النّمط الأوسط فالزموه) .
در حدیثی از آن حضرت میخوانیم که فرمود:«ألا إنّ خیر شیعتی النّمط(1)الأوسط إلیهم یرجع الغالی و بهم یلحق الّتالی؛بهترین شیعیان من گروه معتدل و میانه روند،غلوّ کننده باید به سوی آنها باز گردد و مقصر و عقب افتاده باید به آنها ملحق شود»(2).
و به دنبال آن،دستور مهم دیگری صادر میکند همان چیزی که«خوارج» به خاطر مخالفت با آن،در آن وادی خطرناک ضلالت و گمراهی افتادند میفرماید:«همیشه همراه جمعیّتهای بزرگ(اکثریت طرفدار حق)باشید که دست خدا با جمعیّت است» (و الزموا السّواد(3)الأعظم فإنّ ید اللّه مع الجماعة) .
و برای تاکید بیشتر درباره این موضوع میفرماید:«از جدایی پرهیزید (جدایی از تودههای عظیم و مؤمن)زیرا افراد تنها و جدا،نصیب شیطانند!، همان گونه که گوسفند تک رو،طعمه گرگ است!» (و إیّاکم و الفرقة!فإنّ الشّاذّ(4)من النّاس للشّیطان،کما أنّ الشّاذّ من الغنم للذّئب) .
همیشه تودههای مؤمن،در مسیر حق حرکت میکنند و اگر گروهی دچار اشتباه شوند،گروه دیگر آنها را آگاه میسازند و از خطر گمراهی نجات میدهند، ولی افراد تکرو و گروههای کوچک و منزوی از جامعه اسلامی،
1) «النّمط» به معنی گروهی از مردم است که دارای هدف واحدی هستند. این واژه گاهی به معنی روش و طریق نیز استعمال شده است.
2) بحار الانوار، جلد ۶ صفحه ۱۷۸.
3) «سواد» در اصل به معنی سیاهی است ولی از آن جا که جمعیت انبوه با درختان انبوه و فشرده از دور سیاهی می زنند این واژه در این دو معنا نیز به کار رفته است و در خطبه بالا به معنی جماعت و گروه است
4) «شاذ» از ماده «شذوذ» به معنی کم و نادر بودن گرفته شده و به کسانی که از جمعیت جدا می شوند و تک روی دارند «شاذ » اطلاق می شود.
گرفتار انواع خطاها و انحرافات میگردند.و شیطان همیشه وسوسههای خود را در میان آنها تشدد میکند،و صید خوبی برای لشکر شیطانند همان گونه که وقتی گوسفندی از گله گوسفندان جدا و از زیر نظر چوپان خارج میشود،گرگها به او حمله میکنند و طعمه خود میسازند.
در آخرین دستور در این بخش میفرماید:«آگاه باشید هر کسی به این شعار(شعار تفرقهانگیز خوارج،لا حکم إلاّ للّه)،مردم را دعوت کند او را به قتل برسانید هر چند زیر این عمامه من باشد»(و به من پناهنده شود) (ألا من دعا إلی هذا الشّعار فاقتلوه،و لو کان تحت عمامتی هذه) .
و به این ترتیب،حکم نهایی را درباره این گروه فاسد و مفسد و بیرحم و خونخوار که نه تنها خطری برای مسلمین بودند که خطر عظیمی برای اسلام و قرآن نیز محسوب میشدند صادر میفرماید.
در این که منظور امام علیه السّلام از واژه«شعار»که در عبارت بالا آمده کدام شعار است شارحان«نهج البلاغه»احتمالات گوناگونی دادهاند،گاه گفتهاند:منظور «شعار تفرقه»است و گاه«شعاری»که در چگونگی اصلاح موی سر خود داشتند که وسط آن را میتراشیدند و دور آن را همچون تاجی که بر سر بگذارند،باقی میگذاشتند(1)و گاه شعار لا حکم إلاّ للّه دانستهاند ولی مناسبتر از همه همان احتمال سوّم است که همه جا به عنوان«شعار خوارج»محسوب میشد،و در سایه آن فتنهها و فسادهای فراوانی کردند و آتش سوزانی در جامعه اسلامی بر پا نمودند و در واقع آنان با این شعار اسباب تفرقه و جنگ و خونریزی و فساد فی الارض را فراهم میساختند و به همین دلیل طرفداران این شعار محکوم به اعدام شدند.
1) شرح ابن ابی الحدید، جلد ۸، صفحه ۱۲۳
درباره جمله «و لو کان تحت عمامتی هذه» (اگر چه زیر این عمامه من باشد)نیز تفسیرهای متعددی کردهاند که از همه مناسبتر همان است که در بالا اشاره شد و آن این که هر چند این افراد فاسد به خانه من پناه بیاورند و زیر لباس من باشند.
از مسائلی که امام علیه السّلام در این خطبه بر آن تأکید میفرماید،هلاکت و گمراهی گروه افراطگر و تفریط کننده است،این دو گروه به طرز آشکاری در مورد امام علیه السّلام در محیط جامعه اسلامی نمایان شدند گروهی که امام علیه السّلام را خدا میپنداشتند که در عصر آن حضرت میزیستند و به مجازات سختی از سوی امام علیه السّلام گرفتار شدند و گروه دیگری که نعوذ باللّه کافرش میدانستند که آنها نیز به مجازات سختی گرفتار گردیدند.
افراط و تفریط در همه چیز مذموم و مایه گرفتاری و بدبختی است نه تنها در مسائل اعتقادی که در مسائل ساده زندگی نیز چنین است و سرچشمه افراط و تفریط معمولا جهل و نادانی و تعصب است.
گروهی از منحرفان در جامعه اسلامی که از پیروی اهل بیت علیهم السّلام دور ماندند خدا را آن چنان تنزل دادند که در حد جسمانیات شمردند و برای او قیافهای مانند یک جوان امرد با موهایی پیچیده و مجعد قائل شدند و گروهی دیگر چنان او را از دسترس فکر بشر خارج کردند که گفتند نه تنها معرفت ذات او برای ما امکان ندارد بلکه از صفات او هم چیزی نمیدانیم و به تعبیر دیگر قائل به تعطیل معرفت اللّه شدند.گروهی راه افراط را در پیش گرفته و قائل به تفویض شدند و گروهی نیز راه تفریط را پیش گرفته و قائل به جبر شدند و همین طور.
ائمه هدی علیهم السّلام خود را«نمرقه وسطی»یعنی گروه معتدل و دور از افراط و تفریط معرفی مینمودند که تندروان باید به سوی آنها باز گردند و کندروان باید خود را به آنها برسانند.«نحن النّمرقة الوسطی بها یلحق التّالی و إلیها یرجع الغالی»(1).
در خطبه بالا تأکید بر همگامی و همراهی با سواد اعظم یعنی جمعیّت عظیم مسلمین و پرهیز از هر گونه تک روی شده است و با صراحت میفرماید:
«ید اللّه مع الجماعة؛دست خدا با جمعیّت است».
هر زمان مسلمانان متفق و متحد بودهاند دارای قدرت و عظمت و شوکت بودهاند و هر زمان که تفرقه و نفاق در میان آنها افتاد ذلیل و خوار و بیمقدار شدند.
جدا شدن از تودههای جمعیّت مسلمین،و به تعبیر دیگر انزوای اجتماعی، یکی از انحرافات فکری و اعتقادی و عقیدتی است،افراد منزوی به زودی گرفتار تخیلات خود برتر بینی میشوند و چنین میپندارند که موجودی برترند و مردم باید در برابر آنها تعظیم کنند و چون چنین عکس العملی از مردم نمیبینند آتش بدبینی و سوء ظن و کینه و عداوت در دل آنها روشن میشود و به همین جهت گاهی به انتقام جویی و کشتن افراد بیگناه و صدمه زدن به سرمایههای اجتماعی رو میآورند و گاه ادعای نبوت،امامت یا نیابت از حضرت مهدی علیه السّلام را مطرح میکنند و سرچشمه نفاق و اختلاف میشوند.
1) نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره ۱۰۹.
و از این جا به عمق کلام مولا امیر مؤمنان علیه السّلام که در بالا فرمود:«افراد تک رو طعمه شیطانند همان گونه که گوسفند تک رو طعمه گرگ میشود»پی میبریم. بدیهی است منظور از هماهنگی با جمعیّت همان اکثریتی است که دارای ایمان و ارزشهای انسانی و اخلاقی باشد.اسلام هرگز هماهنگی با اکثریت فاسد را توصیه نکرده و نمیکند.علی علیه السّلام که گوینده سخن بالاست در سخن دیگری که خواهد آمد میفرماید:«لا تستوحشوا فی طریق الهدی لقلّة أهله(1)هرگز در مسیر هدایت از کمی همراهان وحشت نکنید»(و به دنبال اکثریت فاسد گام برندارید)و نکوهشهایی که در آیات متعددی از قرآن از اکثریت شده منظور همین اکثریت فاسد و مفسد است.
این سخن را با آیهای از قرآن مجید پایان میدهیم:« «قُلْ لا یَسْتَوِی الْخَبِیثُ وَ الطَّیِّبُ وَ لَوْ أَعْجَبَکَ کَثْرَةُ الْخَبِیثِ فَاتَّقُوا اللّهَ یا أُولِی الْأَلْبابِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ» ؛بگو(هیچ گاه)ناپاک و پاک مساوی نیستند هر چند فزونی ناپاکها تو را به شگفتی اندازد از(مخالفت)خدا بپرهیزید ای صاحبان خرد شاید رستگار شوید»(2).
امام علیه السّلام در این خطبه،خوارج را به عنوان شرار الناس توصیف نمود این سخن مبالغه نیست به یقین آنها بدترین گروهی بودند که در میان مسلمین ظاهر شدند نه تنها به خاطر این که پاکترین مؤمن بعد از پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله یعنی علی علیه السّلام را تکفیر کردند،کسی که با مجاهدتهای او ریشههای درخت ایمان آبیاری شد و به ثمر نشست و نه تنها به خاطر این
که شمشیرها را بر دوش گذارده بودند و بر پیکر بیگناهان وارد میساختند و خون مسلمین را به آسانی کشتن یک مرغ بر زمین میریختند،بلکه،به خاطر این که:تدریجا برای خود یک مکتب انحرافی به وجود آوردند که هم از نظر عقیده،و هم احکام،با اسلام و قرآن و سنت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فاصله گرفتند.
در مورد اعتقادات آنها بحثهای زیادی در کتب«ملل و نحل»آمده است که گاه با یکدیگر همخوانی ندارد و شاید به خاطر این باشد که آنها شاخههای مختلفی داشتند ولی«مسعودی»مورخ معروف چند موضوع زیرا را از اصول مشترک و متفق علیه«خوارج»میشمرد.
1-آنها عثمان و علی علیه السّلام را تکفیر میکردند(نعوذ باللّه).
2-قیام بر ضد امام جائز(پیشوای ظالم)را واجب میشمردند.
3-کسانی که گناه کبیرهای انجام میدادند از نظر آنها کافر بودند (و واجب القتل).
4-آنها از حکمین(ابو موسی اشعری و عمرو عاص)و حکم آن دو برائت میجستند.
5-از تمام کسانی که حکم آن دو را پذیرا شدند و یا راضی به آن بودند نیز برائت میجستند.
6-آنها معاویه و یاران و پیروان و دوستان او را کافر میدانستند.
ولی در مسائل مختلفی از جمله«توحید»و«وعد و وعید»در قیامت و امامت اختلاف نظرهایی داشتند(1).
بعضی دیگر عقاید مشترک دیگری نیز برای خوارج برشمردهاند از جمله این که خلیفه را باید مردم انتخاب کنند خواه از قریش و عرب باشد یا از غیر
1) «مروج الذهب» طبق نقل «سفینة البحار» واژه خوارج.
آنها و دیگر این که همه آنها خلفای چهارگانه را قبول داشتند(هر چند عثمان و علی علیه السّلام را در پایان کار معزول میدانستند).
دیگر این که با تمام خلفای اموی و عباسی مخالفت شدید داشتند،مخصوصا «بنی امیه»را با دشنامهای زشت یاد میکردند(1).
و اما«اباضیه»که امروز در«عمان»و«مراکش»و«لیبی»و«الجزایر»و «تونس»و«مصر»طرفدارانی دارند و گاهی جزء«خوارج»شمرده میشوند اعتقاداتشان با«خوارج»فرق بسیار دارد،هر چند در مورد مخالفت با قضیه حکمین در جریان جنگ«صفّین»و شرط نبودن وصف قرشی بودن در پیشوای مسلمین با آنها مشترکند.
به عکس،«اباضیه»اعتقاداتی دارند که بسیار شبیه عقاید شیعه است مانند:
1-صفات خداوند زاید بر ذات او نیست.
2-رؤیت خداوند در آخرت محال است.
3-قرآن حادث است نه قدیم.
4-مرتکب گناه کبیره کافر نعمت است نه کافر ملت(یعنی این گونه افراد مسلمانند نه خارج از اسلام).
5-تولی و تبری نسبت به دوستان خدا و دشمنان حق لازم است.
بعضی نقل کردهاند که آنها محبّت خلیفه اوّل و دوّم را لازم و بغض عثمان و علی علیه السّلام را واجب میشمرند ولی«اباضیه»زمان ما این نسبت را انکار میکنند(2).
فإنّما حکّم الحکمان لیحییا ما أحیا القرآن،و یمیتا ما أمات القرآن،و إحیاؤه الإجتماع علیه،و إماتته الإفتراق عنه.فإن جرّنا القرآن إلیهم اتّبعناهم،و إن جرّهم إلینا اتّبعونا.فلم آت-لا أبا لکم-بجرا،و لا ختلتکم عن أمرکم،و لا لبّسته علیکم،إنّما اجتمع رأی ملئکم علی اختیار رجلین،أخذنا علیهما ألاّ یتعدّیا القرآن،فتاها عنه،و ترکا الحقّ و هما یبصرانه،و کان الجور هواهما فمضیا علیه.و قد سبق استثناؤنا علیهما-فی الحکومة بالعدل،و الصّمد للحقّ-سوء رأیهما،و جور حکمهما.
اگر به این دو نفر(ابو موسی اشعری و عمرو عاص)حکمیّت داده شد،تنها به این منظور بود که آنچه را قرآن زنده کرده،زنده بدارند و آنچه را به مرگ محکوم ساخته،از میان بردارند،و احیای قرآن این است که دست اتحاد به هم دهند و به آن عمل کنند و میراندن قرآن پراکندگی و جدایی از آن است(منظور این بود که)اگر قرآن ما را به سوی آنها دعوت کند ما از آنها پیروی کنیم و اگر آنان را به سوی ما سوق میدهد باید تابع ما باشند،ولی این کار به صورتی که میخواستیم و شرط کرده بودیم هرگز انجام نشد.
بنابر این ای بیریشهها!من کار بدی نکردم(و خلافی انجام ندادم)و شما را فریب ندادهام و چیزی را بر شما مشتبه نساختهام،مطلب این است که رأی جمعیّت شما بر این قرار گرفت که دو نفر را انتخاب کنند ما نیز از آنها پیمان گرفتیم که از قرآن تجاوز نکنند ولی آنها عقل(و ایمان)خویش را از دست دادند و حق را ترک کردند در حالی که به خوبی آن را میدیدند،اما چون جور و ستم با هوای نفس آنها سازگار بود با آن همراه شدند در حالی که
پیش از آن که آن رأی زشت و آن حکم ظالمانه را ابراز دارند با آنها شرط کرده بودیم که به عدالت داوری کنند و حق را در نظر داشته باشند(ولی این خودکامگان همه اینها را به دست فراموشی سپردند و طریق حق را رها کرده،به راه شیاطن رفتند).
انحراف آشکار حکمین
در این بخش از خطبه،که آخرین بخش آن است،امام علیه السّلام به استدلالات منطقی بر میگردد و با برهانی دندان شکن،خطای خوارج را آشکار میسازد.
توضیح این که:هنگامی که«خوارج»نتیجه منفی داستان حکمیّت را دیدند که«عمرو عاص»حیلهگر،«ابو موسی اشعری»سادهلوح را فریب داد و مسأله حکمیّت را به نفع معاویه تمام کرد فریادشان بلند شد،که چرا ما مسأله حکمیّت را پذیرفتیم چرا علی علیه السّلام زیر بار حکمیّت رفت با این که میدانستند:
اوّلا حکمیّت بر علی علیه السّلام تحمیل شد و ثانیا:امام علیه السّلام هرگز به نمایندگی«ابو موسی اشعری»راضی نبود بلکه میخواست«ابن عباس»که مردی هوشیار و دانا بود به نمایندگی برگزید شود ولی غوغا سالاران،نادان و بیخبر،این را هم بر امام تحمیل کردند.
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه به پاسخ دیگری میپردازد که حکمیّت حکمین،مشروط به این بود که در سایه قرآن حرکت کنند،نه در چنبر هوای نفس و عقیده شخصی خود،و آنها به این شرط عمل نکردند این گناه آنها است نه گناه ما میفرماید:«اگر به این دو نفر(ابو موسی اشعری و عمرو عاص)حکمیّت داده شد،تنها به این منظور بود که آنچه را قرآن زنده کرده زنده بدارند،و آنچه
را به مرگ محکوم ساخته نابود کنند» (فإنّما حکّم الحکمان لیحییا ما أحیا القرآن،و یمیتا ما أمات القرآن) .
قابل توجه این که،عین این مطلب که امام علیه السّلام به آن اشاره کرده در متن «عهدنامه صلح»-که قبلا به آن اشاره کردیم-آمده است:«انّ کتاب اللّه عزّ و جلّ بیننا من فاتحته إلی خاتمته نحیی ما أحیا و نمیت ما أمات؛کتاب خداوند متعال،قرآن مجید،از آغاز تا پایان در میان ماست،آنچه را قرآن زنده کرده زنده میکنیم و آنچه را میرانده،میمیرانیم!»(1).
سپس میافزاید:«احیای قرآن این است که دست اتحاد بهم دهند و به آن عمل کنند و میراندن قرآن پراکندگی و جدایی از آن است( و إحیاؤه الإجتماع علیه،و إماتته الإفتراق عنه) .
و برای تاکید بیشتر،میافزاید:«(منظور این بود که)اگر قرآن ما را به سوی آنها دعوت کند،ما از آنها پیروی کنیم و اگر آنان را به سوی ما سوق میدهد باید تابع ما باشند» (فإن جرّنا القرآن إلیهم اتّبعناهم،و إن جرّهم إلینا اتّبعونا) .
این سخنی است بسیار منطقی که هر کس حدّ اقل فکر و شعور را داشته باشد آن را درک میکند ولی گویا خوارج از این نعمت الهی به همین مقدار نیز برخوردار نبودند.
سپس امام علیه السّلام همین مطلب را به تعبیر روشنتری بیان میکند به گونهای که گویا از نادانی و سخنان بی منطق آنها سخت عصبانی شده، میفرماید:«پس ای بیریشهها!من کار بدی نکردم(و خلافی انجام ندادم) شما را فریب ندادهام و چیزی را بر شما مشتبه نساختهام،مطلب این است که رأی جمعیّت شما بر این قرار گرفت که دو نفر را انتخاب کنند،ما نیز از
1) تاریخ طبری، جلد ۴، صفحه ۳۸
آنها پیمان گرفتیم که از قرآن تجاوز نکنند» (فلم آت-لا أبا لکم- بجرا(1)،و لا ختلتکم(2)عن أمرکم،و لا لبّسته علیکم،إنّما اجتمع رأی ملئکم علی اختیار رجلین،أخذنا علیهما ألاّ یتعدّیا القرآن) .
ولی آنها عقل(و ایمان)خویش را از دست دادند و حق را ترک کردند در حالی که به خوبی آن را میدیدند،اما چون جور و ستم با هوای نفس آنها سازگار بود با آن همراه شدند در حالی که پیش از آن که آن رأی زشت و آن حکم ظالمانه را ابراز دارند با آنها شرط کرده بودیم که به عدالت داوری کنند و حق را در نظر داشته باشند» (فتاها عنه،و ترکا الحقّ و هما یبصرانه،و کان الجور هواهما فمضیا علیه.و قد سبق استثناؤنا علیهما-فی الحکومة بالعدل، و الصّمد(3)للحقّ-سوء(4)رأیهما،و جور حکمهما) .
در واقع جان کلام مولا این است که اوّلا:انتخاب حکمین بر اساس فشار جمعیّت شما بر این امر بود و اگر این کار خلافی بوده،خلاف از سوی شماست نه از من،و ثانیا:ما با آنها شرط کرده بودیم،که خدا را در نظر بگیرند و بر اساس آیات قرآن حکم کنند ولی آنها هوای نفس را مقدّم داشتند
1) «بجر» به معنای شر و حادثه مهم (نامطلوب) است و به معنی بزرگ شدن شکم یا پر شدن آن نیز آمده است.
2) «ختلت» از ماده «ختلا»بر وزن قتل به معنی فریب دادن و غافلگیر کردن، گرفته شده است
3) «صمد» به معنی مکان بلند و ناهموار است، و به معنی قصد کردن و اعتماد نمودن نیز آمده است و در خطبه بالا به همین معناست
4) «سوء» در این جا مفتوح و مفعول سبق» می باشد که در اول جمله آمده است و مفهوم جمله این است ؛ پیش از آن که آنها رأی خلاف و ظالمانه اظهار کنند ما با آنها شرط کرده بودیم که در صورت انحراف از حق رأی شما را نخواهیم پذیرفت
و از طریق روشنی که ما به آنها نشان داده بودیم منحرف شدند،بنابر این اگر خلافی رخ داده کار آنهاست نه کار من(1).
ولی افراد نادان و متعصّب و لجوج هنگامی که کار خلافی انجام میدهند و به عواقب سوء آن گرفتار میشوند فورا به سراغ فرا افکنی میروند و سعی میکنند گناه خویش را به گردن دیگران بیندازند،و این ناجوانمردانهترین روشهاست،در حالی که عقل و انصاف و عقل و ایمان ایجاب میکند در این گونه موارد به اشتباه و گناه خویش اعتراف کنند و از در عذرخواهی درآیند و به فکر جبران آن باشند.
نکات عبرتانگیز در داستان حکمین
درباره داستان حکمین گفتنی بسیار است و مطالب عبرت آمیز زیادی در تواریخ و سیر درباره این موضوع نقل شده،از جمله این که:
«عمرو عاص»با«معاویه»شرط کرده بود که اگر در پیکار خود پیروز شویم باید حکومت«مصر»را در اختیار من بگذاری«معاویه»نیز به این شرط عمل کرد و بزرگترین رشوه سیاسی را به«عمرو عاص»داد بعد از مدتی «معاویه»نامهای به«عمرو عاص»نوشت که تقاضا کنندگان اهل«حجاز»و دیدار کنندگان اهل«عراق»زیاد به من مراجعه میکنند و همگی انتظار کمک دارند و بیت المال من فقط نیازهای مراجعین حجاز را جوابگوست امسال «خراج مصر»را در اختیار من بگذار.
1) شبیه همین معنا در خطبه ۱۷۷ با اندکی تفاوت آمده است.
«عمرو عاص»جواب منفی دندان شکنی طیّ اشعاری برای معاویه فرستاد و معاویه بعد از شنیدن آن هرگز درباره«خراج مصر»با«عمرو عاص»سخن نگفت.«عمرو عاص»در نامه خود چنین نوشت:
معاوی حظّی لا تغفل
و عن سنن الحقّ لا تعدل
أتنسی مخادعتی الاشعریّ
و ما کان فی دومة الجندل!
و أعلیته المنبر المشمخر
کرجع الحسام إلی المفصل
فأضحی لصاحبه خالعا
وهبت لغیری وزن الجبال
و أعطیتنی زنة الخردل
و إنّ علیّا غدا خصمنا
سیحتجّ باللّه و المرسل
و ما دم عثمان منج لنا
فلیس عن الحقّ من مزحل
ای معاویه!سهم مرا فراموش مکنو از طریق حق عدول ننما آیا فراموش کردی که من اشعری را فریب دادمو آیا فراموش کردی آنچه در«دومة الجندل»(1)گذشت من او را بر فراز منبر بلند نشاندمهمانند شمشیری که بر مفصل وارد میشود او علی علیه السّلام را از خلافت خلع کردهمچون بیرون آوردن کفش از پا ولی من آن را به طور موروثی در خاندان تو تثبیت کردم*همچون تثبیت انگشتر در انگشت
1) منطقه ای است نزدیک حکمیت انتخاب شد.
تو به دیگران به اندازه کوه بخشیدهایو به من به اندازه وزن یک خردل به یقین فردای قیامت علی خصم ما خواهد بودو به خدا و پیامبر مرسل احتجاج خواهد کرد و هرگز خون عثمان ما را نجات نخواهد بخشید*و راهی جز تسلیم در برابر حق نخواهد بود(1)
1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، جلد ۱۰، صفحه ۵۶ با کمی تلخیص
خطبه 128(1)
در کتاب «مصادر نهج البلاغه» آمده است که این سخن بخشی از خطبه طولانی تری است که امام (علیه السلام) در «بصره» بعد از جنگ جمله ایراد فرموده و مرحوم «ابن میثم بحرانی» در شرح نهج البلاغه آش بخشهای دیگری از آن را نقل کرده است و مخاطب در این خطبه «احتف بن قیس» است که بزرگ قوم خود بود، و مردی خردمند و پرسابقه محسوب می شد و این خطبه در واقع با خطبه ۱۰۱ که سابقا شرح داده شد پیوند دارد. (مصادر نهج البلاغه، جلد ۲صفحه ۲۸۸).
و من کلام له علیه السّلام فیما یخبر به عن الملاحم(2)بالبصرة
از سخنان امام علیه السّلام است که در آن نسبت به حوادث عظیمی که در شهر بصره واقع میشود پیشگویی میکند.
امام علیه السّلام در این خطبه به چند نکته اشاره میفرماید:
1) «سند خطبه»
2) «ملاحم » جمع «ملحمه » به معنی حوادث و فتنه های است که غالبا به واسطه جنگها به وجود می آید و گروه کثیری در آن کشته می شوند و از ماده «لمة» (بر وزن لقمه) گرفته شده که به معنی نخهایی است که تارهای پارچه را هم پیوند می دهد و در فارسی به آن «پود» می گویند و این اشاره به جنگهای تن به تن و مغلوبه است که همه با هم درگیر می شوند همانند تار و پود یک پارچه .
1-نخست از فتنه«صاحب الزنج»(گروهی از بردگان که به سر کردگی کسی که خود را«علی بن محمّد علوی»مینامید،در زمان خلافت«مهتدی عباسی»قیام کردند و ویرانیهای زیادی ببار آوردند و خونهای بسیاری ریختند).
2-اشاره به فتنه گروهی دیگر میکند که مفسّران نهج البلاغه آن را به«فتنه مغول»تفسیر کردهاند و عجیب این که هم در این جا و هم در بخش قبل،به بسیاری از صفات آنها اشاره میفرماید.
3-در بخش سوّم در برابر سؤال یکی از حاضران که از امام علیه السّلام میپرسد آیا شما صاحب علم غیب هستید که این گونه خبر میدهید؟امام علیه السّلام بیان جالبی در مسأله غیب دارد و فرق میان علم ذاتی و علم اکتسابی را در این زمینه بیان میکند که در حقیقت تفسیری است بر آیات قرآن که در بعضی نفی علم غیب از بندگان و در بعضی اثبات علم غیب شده است.
مرحوم«ابن میثم»در شرح نهج البلاغه خود این خطبه را تا جمله «و ناظرها بعینها»پایان داده و بقیه خطبه را،خطبه دیگری شمرده است و مرحوم«خویی»و«ابن ابی الحدید»نیز به همین صورت عمل کردهاند،این خطبه را به دو بخش تقسیم کرده،هر بخشی را خطبه جداگانهای به حساب آوردهاند در حالی که مرحوم«مغنیه»در شرح خود همچون«صبحی صالح» هر دو را یک خطبه دانستهاند.
یا أحنف،کأنّی به و قد سار بالجیش الّذی لا یکون له غبار و لا لجب،و لا قعقعة لجم،و لا حمحمة خیل.یثیرون الأرض خیل.یثیرون الأرض بأقدامهم کأنّها أقدام النّعام.
قال الشریف:یومیء بذلک إلی صاحب الزّنج.
ثمّ قال علیه السّلام:ویل لسکککم العامرة،و الدّور المزخرفة الّتی لها أجنحة کأجنحة النّسور،و خراطیم کخراطیم الفیلة،من أولئک الّذین لا یندب قتیلهم،و لا یفقد غائبهم.أنا کابّ الدّنیا لوجهها،و قادرها بقدرها،و ناظرها بعینها.
ای احنف!(1)
همواره می گفت : «هیچ چیز برای من امیدوار کننده تر از دعای پیامبر نیست» او یکی از مبلغان پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) به سوی سرزمین «بصره» بود.
«أحنف» مردی هوشیار، و عاقل و با ذکاوت بود و در جریان جنگ «صفین» در رکاب امیر مؤمنان علی (علیه السلام) حضور داشت ولی در جنگ جمله شرکت نکرد نه به خاطر این که آماده همکاری با علی (علیه السلام) نبود، بلکه به پیشنهاد خودش و به دستور حضرت
بود زیرا گفت اگر در جنگ شرکت نکنم می توانم شش هزار شمشیر را از تو باز دارم و امام پیشنهاد او را پسندید. «سفینة البحار» ماده «حنف» و «اسد الغابه، جلد اول، صفحه ۵۵ و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، جلد ۲، صفحه ۲۴۹
،گویا من او را میبینم که با لشکری بدون غبار و بی سرو صدا، بدون حرکت افسارها و شیهه اسبان به راه افتاده،و زمین را زیر قدمهای خود که همچون پاهای شتر مرغان است در مینوردند!1) منظور از «احنف» ، در این جا «أحنف بن قیسه» است که از بزرگان بصره بود و از صحابه پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) و در حدیثی آمده است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) برای او تقاضای آمرزش از پیشگاه خداوند کرد و با این که مردی نیکوکار و پاک و سخاوتمند بود
(مرحوم سیّد رضی رحمه اللّه میگوید:امام علیه السّلام با این سخن به«صاحب زنج» (مردی که در سال 255 شورش بردگان را رهبری کرد)اشاره میکند).
سپس امام علیه السّلام فرمود:وای بر کوچههای آباد و خانههای پر زرق و برق شما که بالهایی همچون بالهای کرکسان و خرطومهایی همچون خرطوم فیلها دارد! (وای بر آنها)از(فتنه)این گروه که کسی بر کشتگانشان گریه نمیکند و از گمشدگانشان جستجو نمیشود.
من دنیا را به رو افکندهام و آن را به قدر لازم اندازهگیری نمودهام و با چشم خودش به آن نگریستهام!
فتنهای وحشتناک در پیش است
در این خطبه نخست امام علیه السّلام«احنف بن قیس»را که از رهبران و خردمندان طایفه خود بود،مخاطب قرار داده میفرماید:«ای احنف!گویا من او را میبینم که با لشکری بدون غبار و بی سر و صدا،بدون حرکت افسارها و شیهه اسبان به راه افتاده،و زمین را زیر قدمهای خود که همچون پاهای شتر مرغان است درمینوردند!» (یا أحنف،کأنّی به و قد سار بالجیش الّذی لا یکون له غبار و لا لجب(1)،و لا قعقعة(2)لجم،و لا حمحمة(3)خیل.یثیرون الأرض بأقدامهم کأنّها أقدام النّعام(4)) .
امام علیه السّلام نامی از این رییس لشکر نبرده ولی قراینی که در جملههای بالا و جملههای بعد میآید به خوبی نشان میدهد که اشاره به«صاحب الزنج» است همان مردی که در سال 255 هجری قمری در«بصره»قیام کرد و بردگان را دور خود جمع نمود،و فتنه بسیار عظیمی در آن جا و نقاط دیگر بوجود آورد، که شرح آن در نکتهها خواهد آمد ان شاء اللّه.
تعبیر به «لا یکون له غبار» و جملههای بعد از آن به خوبی نشان میدهد که لشکر«صاحب الزنج»لشکر پیادهای بوده،چرا که بردگان اسب و مرکبی نداشتند که بر آن سوار شوند؛گروهی پا برهنه و جان به لب رسیده بر ضدّ اربابان قیام کردند و از حدّ گذارندند و جنایات عجیبی مرتکب شدند.
تعبیر به «یثیرون الأرض بأقدامهم...» نشان میدهد که پاهای آنها برهنه بود و به خاطر این که یک عمر با پای برهنه راه رفته بودند پایشان همچون پای شتر مرغ پهن شده بود و با این حال چابک و تندرو بودند.
مرحوم سیّد رضی به این جا که میرسد میگوید: «یؤمی بذلک إلی صاحب الزّنج ؛امام با این سخن به«صاحب الزنج»اشاره میکند».
«سپس در ادامه این سخن امام علیه السّلام فرمود:وای بر کوچههای آباد و خانههای پر زرق و برق شما!که بالهایی همچون بالهای کرکسان و خرطومهایی همچون خرطوم فیلها دارد!(وای بر آنها)از(فتنه)این گروه که کسی برکشتگانشان گریه نمیکند و از گم شدگانشان جستجو نمیشود»
(ثمّ قال علیه السّلام:ویل لسکککم(1)العامرة،و الدّور المزخرفة(2)الّتی لها أجنحة(3)کأجنحة النّسور(4)و خراطیم(5)کخراطیم الفیلة،من أولئک الّذین لا یندب قتیلهم،و لا یفقد غائبهم) .
از تعبیرات فوق به خوبی استفاده میشود که«بصره»در آن زمان بسیار آباد بوده(هر چند بردگان در نهایت بدبختی و عسرت زندگی میکردند)خانههای آنها همچون قصرهایی بوده که بالکنها و سایهبانهای زیبا و ناودانهای خرطوم مانند جالب،بر زیبایی آن میافزوده است و چنانکه خواهد آمد،همه اینها با شورش«صاحب الزنج»به ویرانی کشیده شد و صاحبان آن قصرهای زیبا در خاک و خون غلطیدند.
تعبیر به «لا یندب قتیلهم،و لا یفقد غائبهم» به خوبی نشان میدهد که این بردگان نه خانه و خانوادهای داشتند و نه اقوام و بستگانی که بر کشتگانشان گریه کنند و از گم شدگانشان جستجو نمایند،و این از اوصاف بردگان آن زمان بود که با قهر و غلبه از کشورهای دور دست مخصوصا آفریقا آنها را به داخل ممالک اسلامی و غیر اسلامی میآوردند و بر خلاف
1) «سکک» جمع «سکة» (بر وزن سکه به معنی راه و کوچه است.)
2) به معنی اشیای زینت شده است و از ماده «زخرف» که در اصل به معنی هر گونه زینت و تجمل توأم با نقش و نگار است گرفته شده و گاه به طلا نیز گفته می شود.
3) جمع «جناح» به معنی بال است و در خطبه بالا اشاره به بالکن ها و سایبان هایی است که همچون بال در کنار ساختمان ها قرار می گیرد
4) نسور جمع «نسر» (بر وزن قصر، به معنی کرکس است که پرنده ای قوی الجثه و شکارچی و خطرناک می باشد.
5) «خراطیم» جمع «خرطوم » است که معنی آن واضح می باشد.
دستورات اسلام همچون حیوانات با آنها رفتار میکردند و قیام«صاحب الزنج»عکس العملی بود در برابر این رفتار غیر اسلامی و غیر انسانی.
سپس در پایان این سخن میفرماید:«من دنیا را به رو افکندهام و آن را به قدر شایستگیاش اندازهگیری کردهام و با چشم خودش به آن نگریستهام!» (أنا کابّ(1)الدّنیا لوجهها،و قادرها بقدرها،و ناظرها بعینها) .
این سه جمله اشاره به بیارزش بودن متاع دنیا در نظر امام علیه السّلام است گویی دنیا موجود زنده شرور و بیارزشی است که امام علیه السّلام او را به رو افکنده و ارزش ناچیزی برای آن قائل شده،و با چشم حقارت به آن نگریسته است.
این تعبیر شبیه تعبیر مشهور دیگری است که از امام علیه السّلام در کلمات قصار نقل شده است آن جا که میفرماید:«یا دنیا یا دنیا إلیک عنّی أ بی تعرّضت أم إلیّ تشوّقت؟لا حان حینک هیهات!غرّی غیری لا حاجة لی فیک قد طلّقتک ثلاثا لا رجعة فیها؛ای دنیا!ای دنیا!از من دور شو!خود را به من عرضه میکنی؟و اشتیاق به من نشان میدهی؟هرگز آن زمان که تو مرا بفریبی فرا نرسد!هیهات!دور شو!دیگری را فریب ده!من نیازی به تو ندارم تو را سه طلاقه کردهام که رجوعی به آن نیست»(2).
تمام بدبختی دنیاپرستان آن است که دنیا را به طور صحیح ارزیابی نمیکنند و با چشم دیگر به آن مینگرند و سر در پای آن مینهند و همه چیز خود را در راه آن قربانی میکنند اما این که این جمله چه ارتباطی با
جملههای قبل درباره خطرات و فسادهای«صاحب الزنج»میتواند داشته باشد؟ شارحان معروف«نهج البلاغه»به توضیح این مطلب نپرداختهاند،ولی ممکن است ارتباط از این نظر باشد که مردم«بصره»به خاطر دنیاپرستی به آن روز افتادند،قصرها را آباد و خانهها را پر زرق و برق و زندگی خود را مملوّ از اسراف و تبذیر کردند در حالی که بردگان زیادی در شهر آنها و در مزارع اطراف
در بدترین حالات زندگی داشتند.و بلاهای وحشتناکی که بر سر آنها از طرف زنگیان میرسد نتیجه اعمال خود آنهاست.
قیام«صاحب الزنج»و شورش بردگان
در سال 255 هجری در عهد حکومت خلیفه عباسی«المهتدی»مردی در «بصره»ظهور کرد که خود را«علی بن محمّد»از نسل«امام زین العابدین علیه السّلام و زید بن علی علیه السّلام»مینامید و بردگان را به مخالفت با مالکان خود فراخواند و از آن جا که بردگان در سختترین شرایط زندگی میکردند گروهی در مزارع و باغات،و گروهی در خانهها به خدمتهای طاقت فرسا با کمترین بهرهمندی از زندگی،مشغول بودند دعوت او را به سرعت پذیرا شدند و در گروههای صد نفری و هزار نفری به او پیوستند.
او به آنها وعده میداد که نه فقط شما را از بندگی آزاد میکنم،بلکه مالکان شما را همراه با اموال و مزارعشان ملک شما قرار خواهم داد.
و از آن جا که جامعه آن روز گرفتار فاصله طبقاتی شدیدی شده بود،گروهی مرفه در قصرها زندگی میکردند که امیر مؤمنان علیه السّلام در خطبه بالا به وضع خانههای پر زرق و برق آنها اشاره فرموده و گروه دیگری بدترین
ص: 353
شرایط زندگی را داشتند،جمعی عظیم از محرومان(غیر از بردگان)نیز به آنان پیوستند و به این ترتیب لشکر عظیمی برای او فراهم شد.
او آتش انتقام جویی را در دل بردگان و محرومان شعلهور ساخت تا آن جا که پس از پیروزی بر ثروتمندان و بردهداران دستور میداد هر یک از اربابان خود را پانصد تازیانه بزنند،و زنان آنها را اسیر میکرد و برای تحقیر آنها هر یک را به دو سه درهم میفروخت و در اختیار مردان یا زنان زنجی(سیاه پوست)قرار میداد.
مورخ مشهور«مسعودی»در«مروج الذهب»میگوید:«صاحب الزنج»بزرگ و کوچک و مرد و زن را میکشت و اموال و وسایل آنها را میسوزاند و خانههایشان را خراب میکرد و در یک مورد در«بصره»سیصد هزار نفر را به قتل رسانید و آنها که از این کشتار به بیابانها فرار کردند مجبور شدند که از گوشت حیواناتی همچون سگ و موش و گربه تغذیه کنند و گاه گوشت انسانهای مرده را میخوردند.
او بر بخش عظیمی از عراق و ایران مسلّط شد و قیام و فرمانروایی او بیش از چهارده سال طول کشید(و این نشان میدهد که شورش او یک شورش زودگذر نبود بلکه ریشه در اعماق جامعه آن روز داشت).
کار«صاحب زنج»تا جایی بالا گرفت که نزدیک بود دولت عباسی را بر اندازد ولی سرانجام«ابو احمد»ملقب به«موفق»برادر خلیفه عباسی با لشکری عظیم و وسایل جنگی فراوان به جنگ او برخاست و بعد از نبردی طولانی و خونبار در ماه صفر سال 270 هجری او را کشت و لشکرش پراکنده شدند.
درباره شورش زنگیان و قیام«صاحب زنج»کتابهای متعددی به رشته تحریر در آمده است و به یقین پدیدهای نبود که بتوان آسان از کنارش گذشت زیرا جمع آوری کردن لشکری که به گفته بعضی از مورخان هشتصد هزار نفر
و به گفته بعضی دیگر سیصد هزار نفر بود در آن عصر و زمان کار آسانی نبود، همچنین برخورداری از یک حکومت نسبتا طولانی مدت،و اینها همه،نشان میدهد که این شورش،ریشههایی قوی در نابسامانیهای جامعه آن روز و بیعدالتیها داشت هر چند این شورش نیز سرچشمه مظالم و جنایتهای بی شماری شد.
1-بعضی از نویسندگان،شورش«صاحب زنج»را به قیام بردگان در «ایتالیا»به رهبری«اسپارتاکوس»تشبیه کردهاند که در سال 73 قبل از میلاد قیام کرد و گروه عظیمی از بردگان را گرد خود جمع کرد و با ثروتمندان و مرفّهین جنگید و پیروزیهایی بدست آورد و سرانجام با 40 هزار برده در سال 71 قبل از میلاد به قتل رسید ولی ظاهر این است که قیام«صاحب زنج»تفاوت بسیار با قیام او داشته،چرا که قیام«صاحب زنج»بسیار گستردهتر بود و سرانجام حکومتی تشکیل داد که بر بخش عظیمی از عراق و ایران سلطه داشت و 14 سال به طول انجامید،ولی به هر حال او مردی خونخوار و بیرحم و جنایتکار بود هر چند بهانههای نسبتا منطقی برای شورش و قیام خود داشت.
2-همان گونه که گفتیم«صاحب زنج»خود را«علی بن محمّد»مینامید و از نوادههای امام سجّاد علیه السّلام و لقب علوی را برای خود انتخاب کرده بود ولی ظاهرا این امر واقعیت نداشت تنها برای این بود که به کار خود مشروعیتی بخشد و از آبروی خاندان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و امیر مؤمنان علی علیه السّلام در میان مسلمین بهره گیرد.
لذا در حدیثی از امام حسن عسکری علیه السّلام میخوانیم:«صاحب زنج لیس منّا أهل البیت؛صاحب الزنج از ما اهل بیت نیست»(1).
همان گونه که از بحثهای سابق بدست آمد شورش«صاحب زنج»در اواخر عمر امام حسن عسکری علیه السّلام و مقارن با میلاد مسعود حضرت مهدی صاحب الزمان(عج)بود.
3-شورش«صاحب زنج»و فتنه او هر چند در ظاهر به عنوان حمایت از بردگان و محرومان اجتماع بود ولی در عمل از این هدف منحرف شد، ویرانیهای عظیمی به بار آورد و خونهای بی گناهان زیادی را بر خاک ریخت و به گفته«مسعودی»در«مروج الذهب»(2)پانصد هزار نفر از زن و مرد و کودک را به خاک و خون کشید و این کمترین عددی است که درباره کشتههای او نوشتهاند و به گفته بعضی از مؤرّخان هنگامی که دو سال بعد از قیامش وارد «بصره»شد«مسجد جامع»و خانههای زیادی را به آتش کشید و حتّی چهارپایان در آتش سوختند و حریق تمام«بصره»را فرا گرفت و در کوچههای «بصره»جوی خون جاری شد(3).
4-«صاحب زنج»با تمام نقاط ضعف و منفی که داشت دارای نقاط مثبتی از جمله خط خوب و آگاهی به علم نحو و نجوم بود و اشعاری از او نقل شده که نشان میدهد از ذوق شعری بالایی بر خوردار بوده از جمله اشعار زیر است:
لهف نفسی علی قصور ببغدا
د،و ما قد حوته کلّ عاص
و خمور هناک تشرب جهرا
و رجال علی المعاصی حراص
لست بابن الفواطم الغرّ إن لم
أجل الخیل حول تلک العراص
رأیت المقام علی الإقتصاد
فثوعا به ذلّة فی العباد(1)
وای بر قصرهایی که در بغداد استو آنچه عاصیان در اختیار گرفتهاند و شرابهایی که در آن جا آشکار نوشیده میشودو مردانی که حریص بر معاصی هستند من فرزند فاطمههای نورانی و درخشنده و با شکوه نباشم اگراسبها را بر گرد آنها به حرکت در نیاورم من معتقدم میانه روی کردنسبب ذلت بندگان است از اشعار دیگری که منسوب به اوست این است که:
و إنّا لتصبح أسیافنا إذا ما انتضین لیوم سفوک
منابرهنّ بطون الاکفّ و اغمادهنّ رؤس الملوک(2)
شمشیرهای ما هنگامی که برای روز خونریزی از غلاف برآید منابر و قرارگاه آنها کف دستها و غلاف آنها سرهای پادشاهان خواهد بود این دو بیت پر معنا به خوبی روحیه و اهداف او را مشخص میکند.
منه فی وصف الاتراک کأنّی أراهم قوما کأنّ وجوههم المجانّ المطرّقة ،یلبسون السّرق و الدّیباج،و یعتقبون الخیل العتاق.و یکون هناک استحرار قتل حتّی یمشی المجروح علی المقتول،و یکون المفلت أقلّ من المأسور!
بخش دیگری از خطبه در وصف ترکهای مغول!
گویا قومی را میبینم که چهرههاشان همچون سپرهای چکّش خورده است.
آنها لباس حریر سفید و رنگین میپوشند و اسبهای اصیل را یدک میکشند،و در آن زمان چنان کشتار میکنند که مجروحان از روی بدن کشتگان عبور میکنند و فراریان از اسیرشدگان کمترند!
پیشگویی دیگر!
در این بخش،امام علیه السّلام،به پیشگویی عجیب دیگری میپردازد که مرحوم سیّد رضی و تقریبا همه شارحان نهج البلاغه آن را بر«قوم مغول»و حملات وحشیانه و ویرانگرانه آنها تطبیق کردند.به همین جهت مرحوم سیّد رضی میگوید:
بخش دیگری از این خطبه که در توصیف«اتراک»(مغول)است.
به هر حال امام علیه السّلام در این بخش نخست میفرماید:«گویا قومی را میبینم که چهرههاشان همچون سپرهای چکش خورده است» (کأنّی أراهم قوما «کأنّ وجوههم المجانّ(1)المطرّقة(2)») .
تعبیر«کأنّی»(گویا من)در موارد متعددی از پیش گوییهای امیر مؤمنان علی علیه السّلام آمده است و تعبیر به«أراهم»(میبینم آنها را)اشاره به شهود درونی و چشم بینای باطن آن حضرت است که از ماورای قرنها،حوادث آینده را میدید و از آن به طور دقیق حکایت میکرد.
تشبیه صورتهای آنها به سپرها،به خاطر آن است که این قوم دارای صورتهای پهن و بزرگ هستند و توصیف به«مطرّقه»(چکش خورده)ممکن است اشاره به این باشد که بسیاری از آنها صورتی آبله گون داشتند که دقیقا شبیه جای چکش بر صفحه سپر است.
در ادامه این سخن میفرماید:«آنها لباس حریر سفید و رنگین میپوشند و اسبهای اصیل را یدک میکشند» (یلبسون السّرق(3)و الدّیباج(4)، و یعتقبون(5)الخیل العتاق(6)) .
1) «المجان» جمع «مجن» و «مجنة» به معنی سپر است.
2) «المطرقة» از ماده «طرق» (بر وزن برق) به معنی کوبیدن چیزی با چکش است با کوبیدن به طور مطلق بنابر این «مطرقه» به معنی چکش خورده می باشد.
3) «سرق» به معنی حریر گران قیمت با حریر سفید رنگ است و غالب ارباب لغت گفته اند اصل آن فارسی است و از سره که به معنی خوب و خالص است گرفته شده)
4) «دییاج» به معنی پارچه های ابریشمین رنگین است و گاه به معنی هرگونه پارچه خوش نقش و نگار نیز استعمال می شود اصل آن نیز فارسی است و از کلمه دیبا گرفته شده.
5) «یعتقبون» از ماده «اعتقاب» به معنی نگهداری چیزی است و در این جا اشاره به نگهداری و یدک کشیدن اسبان چابک است.
6) «عتاق» جمع «عتیق» به معنی هر چیز خوب و گرانبهاست و در مورد اسبهای خوب و پرارزش بکار می رود.
این تعبیر نشان میدهد که آنها گر چه در آغاز کار فقیر و گرسنه بودند و لباسهای ژنده در تن میپوشیدند ولی به هنگامی که با غارت کشورهای ثروتمند دستشان به اموال و ثروتهایی رسید به سراغ لباسهای پر زرق و برق و رنگارنگ و اسبهای گران قیمت رفتند.
این احتمال نیز وجود دارد چون آنها علاقه زیادی به جنگیدن داشتند و معروف است لباسهای ابریشمین و حریر به انسان قوّت قلب میبخشد و در برابر شمشیر مقاومتر است و اسبهای چابک و ممتاز کارآیی زیادی در میدان جنگ دارد به سراغ آن میرفتند. سپس به سراغ اعمال آنها میرود و در دو سه جمله کوتاه ابعاد فاجعهای را که آنها ببار میآورند را چنین بیان میفرماید:«و در آن زمان آنان چنان کشتار میکنند که مجروحان از روی بدن کشتگان عبور میکنند!و فراریان از اسیر شدگان کمترند!» (و یکون هناک استحرار(1)قتل حتّی یمشی المجروح علی المقتول،و یکون المفلت(2)أقلّ من المأسور(3)) .
این دو جمله به خوبی نشان میدهد که ابعاد فاجعه تا چه حدّ گسترده است.
بر زمینها،جای خالی برای عبور مجروحان نیست باید پا بر روی اجساد بیجان کشتگان بگذارند و بگذرند و کسانی که کشته نمیشوند به اسیری در میآیند و آنها که جان سالم به دربرند بسیار کمند.
اندک مطالعهای در تاریخ مغول نشان میدهد که تمام این اوصاف بر آنها قابل تطبیق بوده است و به گفته«ابن ابی الحدید»که در همان زمان میزیسته این قوم وحشی و بیرحم چنان کشتاری از مردم بیگناه کردند که در طول تاریخ بشریّت از روز خلقت آدم تا آن زمان نظیر و مانندی نداشت(1).
در این جا این سؤال پیش میآید که:این پیشگوییهای امام علیه السّلام در مورد فتنه«صاحب زنج»که تقریبا دویست سال بعد واقع شد و راجع به مغول که تقریبا شش صد سال بعد به وقوع پیوست به چه منظوری است؟ ممکن است از این نظر باشد که امام علیه السّلام میخواهد به آنها گوشزد کند که این اعمال ناشایست شما که در دوران من انجام دادید،به حق پشت نمودید و به باطل روی آوردید،احکام اسلام را پشت سرافکندید و بندگان و اسیران هوا و هوس شدید اگر در نسلهای آینده شما ادامه یابد،عواقب بسیار دردناکی خواهید داشت و تازیانههای مجازات الهی بر اندام شما نواخته خواهد شد.
این احتمال نیز وجود دارد که امام علیه السّلام به آنها هشدار میدهد بلاهای عظیمی در پیش است با هم متحد شوید و نیروهای خود را جمع کنید تا بتوانید آثار مخرب آنها را به حدّ اقل برسانید.
فتنه مغول
مغولها شاخهای از«ترکان»هستند که در آسیای مرکزی و شرقی در مرز «چین»میزیستند و طوایف مختلفی بودند که طایفهای از آنها را«تاتارها» تشکیل میدادند آنها معمولا باجگزار و فرمانبردار پادشاهان«چین»بودند، اوّلین کسی که از این طایفه توانست یوغ بندگی را بشکند و دعوی استقلال
1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، جلد 8 صفحه ۲۱۸
کند پدر«چنگیز»بود.هنگامی که«چنگیز»به جای پدر نشست(در حدود سال 600 هجری)سعی کرد اقوام مختلف آن منطقه را تحت فرمان خود در آورد و حتی بخشهایی از«چین»را تسخیر کرد و بر«پکن»پایتخت«چین» مسلط گردید.
سلطان«محمّد خوارزم شاه»که بخشهای عظیمی از خاورمیانه و آسیای مرکزی را به تصرّف خود در آورده بود نخست با«چنگیز»از در دوستی درآمد ولی سرانجام بر اثر ندانم کاری از در عداوت درآمد و فرستادگان«چنگیز»را کشت و«چنگیز»کینه جو با تمام قوا،برای گرفتن انتقام به کشور ایران و سایر کشورهایی که در تحت تسلّط«خوارزمشاه»بود حملهور شد.
«ابن ابی الحدید»که خود در آن زمان میزیسته و به گفته خودش،بخشی از حوادث مربوط به حمله مغول را با چشم دیده،و بخشهای دیگری را شنیده، شرح مفصّلی درباره حمله«مغول»به کشورهای اسلامی-که 25 صفحه از کتاب او را فرا میگیرد-بیان کرده است و تصریح میکند پیشگویی علی علیه السّلام که درباره مغول در خطبه بالا آمد در زمان ما واقع شد و ما با چشم خود دیدیم.
که ما بخشی از سخنان او را در این جا میآوریم،او میگوید:«آنها همان قوم «تاتار»بودند که از خاور دور برخاستند و تا آن جا پیش آمدند که وارد عراق و شام گردیدند،آنها با مناطق قفقاز و ماوراء النهر و خراسان و بلاد دیگر به گونهای رفتار کردند که از روز خلقت آدم تا آن زمان سابقه نداشت.
فرمانده این جمعیّت«چنگیز»نام داشت که مردی بیباک و در جنگ، ورزیده و با تدبیر بود و لشکر او نیز افراد بیباک و جنگ جو بودند و در عین حال به صورت افراد نیمه وحشی زندگی میکردند،مرکب آنها تنها از گیاهان
زمین و ریشههای درختان استفاده میکرد و خودشان از گوشت مردار و سگ و خوک و هر چه به دست میآوردند،و در برابر گرسنگی و عطش و مشکلات تحمّل فراوانی داشتند،آنها افرادی بسیار کینه توز و انتقام جو بودند و هر جا میرسیدند مردان را میکشتند و اموال را غارت میکردند و شهرها را میسوزاندند و زنان و کودکان را اسیر کرده،با خود میبردند،آنها از شرق کشور ایران وارد شدند و چنان رعب و وحشت ایجاد کرده بودند که کمتر کسی به فکر مقابله با آنان بود و در موارد کمی که جنگجویان ایرانی به فکر مقاومت افتادند سرانجام از پای در آمدند و تسلیم شدند و به قتل رسیدند.
گاه برای سهولت کار،مردم بعضی از شهرهای مهم را امان میدادند آنها نیز دروازههای شهر را میگشودند ولی این وحشیان آدمنما به زودی امان خود را زیراپا گذاشته،به جان مردم شهر میافتادند و از کشتهها پشتهها میساختند.
«چنگیز»قشون خود را به شاخههایی تقسیم میکرد و هر گروهی را به سوی شهری میفرستاد و آنها نیز همان برنامه همیشگی را یعنی غارت کردن و کشتن و سوزاندن و اسیر کردن به طور یکسان عمل میکردند.
از شگفتیهای ماجرای آنها این که آنها پس از تسخیر شهرهای ایران به «اصفهان»رسیدند و با مقاومت سرسختانه آنها رو به رو شدند،بارها به «اصفهان»حمله کردند و کشتهها دادند و عقبنشینی کردند ولی سرانجام در سال 630 در میان مردم«اصفهان»اختلاف افتاد و میان شافعیها و حنفیها برخورد شدیدی شد،شافعیان با لشکر«مغول» تماس گرفتند و گفتند به سوی ما بیایید و ما شهر را تسلیم شما میکنیم، هنگامی که لشکر مغول وارد شهر شدند نخست شافعیان را قتل عام کردند و آن گاه حنفیها را و بدنبال آن سایر مردم،و بعد از غارت شهر،آن جا را سوزاندند سپس به سوی بلاد عرب
حرکت کردند و به«بغداد»حملهور شدند ولی جنگجویان اسلام در مقابل آنها مقاومت سختی از خود نشان دادند و سالیانی بعد از آن که«چنگیز»از دنیا رفته بود و نوهاش«هولاکوخان»به حکومت رسید«بغداد»را هم فتح کرد و آخرین خلیفه عباسی«المستعصم باللّه»را کشت و به حکومت عباسیان پایان داد.
سرانجام«مغولها»در ایران و کشورهای اسلامی ماندند و خوی و خلق وحشیگری را تدریجا از دست دادند و حتی تحت تأثیر فرهنگ اسلام قرار گرفتند و«هولاکوخان»مسلمان شد و سلطان«محمّد خدابنده»یکی از مغولان آیین تشیّع را انتخاب کرد(1).
1) شرح ابن ابی الحدید، جلد ۸، صفحه ۲۱۸ و ۲۵۲ و لغت نامه دهخدا واژه مغول.
فقال له بعض أصحابه:لقد أعطیت یا أمیر المؤمنین علم الغیب!فضحک علیه السّلام، و قال للرّجل،و کان کلبیّا:
یا أخا کلب،لیس هو بعلم غیب،و إنّما هو تعلّم من ذی علم.و إنّما علم الغیب علم السّاعة،و ما عدّده اللّه سبحانه بقوله: «إِنَّ اللّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السّاعَةِ وَ یُنَزِّلُ الْغَیْثَ وَ یَعْلَمُ ما فِی الْأَرْحامِ وَ ما تَدْرِی نَفْسٌ ما ذا تَکْسِبُ غَداً وَ ما تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ» الآیة،فیعلم اللّه سبحانه ما فی الأرحام من ذکر أو أنثی،و قبیح أو جمیل،و سخیّ أو بخیل،و شقیّ أو سعید،و من یکون فی النّار حطبا،أو فی الجنان للنّبیّین مرافقا.فهذا علم الغیب الّذی لا یعلمه أحد إلاّ اللّه،و ما سوی ذلک فعلم علّمه اللّه نبیّه فعلّمنیه،و دعا لی بأن یعیه صدری،و تضطمّ علیه جوانحی.
(هنگامی که امام علیه السّلام از فتنه صاحب الزنج و حمله مغول در عبارات بالا با ذکر بسیاری از جزئیات خبر داد)یکی از یاران آن حضرت عرض کرد:ای امیر مؤمنان!شما دارای علم غیب هستید!امام خندهای کرد و با آن مرد که از طائفه بنی کلب بود فرمود:ای برادر کلبی!این علم غیب نیست این تعلّم و آموختهای است از عالمی(از پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله)علم غیب تنها علم(به زمان قیام)قیامت است و آنچه خداوند سبحان در این آیه بر شمرده است آن جا که میفرماید:«آگاهی به وقت قیامت نزد اوست،او باران را نازل میکند،و از آنچه در رحم مادران است با خبر است هیچ کس(جز او)نمیداند فردا چه خواهد کرد و هیچ کس نمیداند در کدامین سرزمین از دنیا میرود...»
بنابر این خداوند سبحان از آنچه در رحمهاست آگاه است که پسر است یا دختر،زشت است یا زیبا،سخاوتمند است یا بخیل،سعادتمند است یا شقّی و چه کس که آتشگیره آتش دوزخ است یا کسی که در بهشت رفیق و همنشین پیامبران میباشد این است آن علم غیبی که هیچ کس جز خدا آن را نمیداند و غیر از اینها علمی است که خداوند به پیامبرش تعلیم فرموده و او به من آموخته است و برای من دعا کرد که سینهام آن را در خود جای دهد و اعضا و جوارحم از آن پر شود.
علم غیب مخصوص خدا است اما...
هنگامی که امام علیه السّلام از دو حادثه مهم آینده(شورش اصحاب الزنج و فتنه مغول)با ذکر خصوصیات،خبر داد:«یکی از یاران آن حضرت عرض کرد:ای امیر مؤمنان!شما دارای علم غیب هستید» (فقال له بغض أصحابه:لقد أعطیت یا أمیر المؤمنین علم الغیب!) .
این تعبیر گر چه به صورت خبر است ولی در واقع استفهام است زیرا او شنیده بود که علم غیب مخصوص خداست لذا از امام علیه السّلام در این باره توضیح خواست.
«امام علیه السّلام خندهای کرد و به آن مرد که از طایفه بنی کلب بود فرمود:ای برادر کلبی!این علم غیب نیست این تعلّم و آموختهای از عالمی است(از پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله) (فضحک علیه السّلام،و قال للرّجل،و کان کلبیّا:یا أخا کلب،لیس هو بعلم غیب،و إنّما هو تعلّم من ذی علم) .
به یقین خنده امام علیه السّلام نه از روی تمسخر بود و نه ناشی از غرور،بلکه خنده خوشحالی بود،شاید از این نظر که خوب شد،این مرد کلبی
چنین سؤالی بیان کرد تا امام علیه السّلام همگان را از چنین اشتباهی در آورد.و یا این که خنده امام علیه السّلام از روی تعجب بوده که نباید چنین مسألهای بر آن سؤال کننده مخفی باشد.به هر حال تعبیر امام علیه السّلام اشاره به این حقیقت است که آن علم که مخصوص خداست علم ذاتی است و اما علمی که حاصل از تعلّم باشد و جنبه اکتسابی داشته باشد یعنی امام علیه السّلام از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بیاموزد و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از وحی الهی،این برای غیر خدا امکان پذیر است(شرح این مطلب در ادامه سخن خواهد آمد).
سپس افزود:«علم غیب تنها علم(به زمان قیام)قیامت است و آنچه خداوند سبحان در این آیه بر شمرده است آن جا که میفرماید:«آگاهی به وقت قیامت نزد اوست،او باران را نازل میکند و از آنچه در رحم مادران است با خبر است، هیچ کس(جز او)نمیداند فردا چکار خواهد کرد و هیچ کس نمیداند در کدام سرزمین از دنیا میرود...» (و إنّما علم الغیب علم السّاعة،و ما عدّده اللّه سبحانه بقوله: «إِنَّ اللّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السّاعَةِ وَ یُنَزِّلُ الْغَیْثَ وَ یَعْلَمُ ما فِی الْأَرْحامِ وَ ما تَدْرِی نَفْسٌ ما ذا تَکْسِبُ غَداً وَ ما تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ» الآیة(1).
سپس در شرح این معنی میافزاید:«بنابر این خداوند سبحان از آنچه در رحمهاست با خبر است که پسر است یا دختر،زشت است یا زیبا،سخاوتمند است،یا بخیل،سعادتمند است یا شقیّ و آن کس که آتشگیره آتش دوزخ است یا کسی که در بهشت رفیق و همنشین پیامبران میباشد»(آری تنها خداوند از این امور آگاه است) (فیعلم اللّه سبحانه ما فی الأرحام من ذکر أو أنثی، و قبیح أو جمیل،و سخیّ أو بخیل،و شقیّ أو سعید،و من یکون فی النّار حطبا،أو فی الجنان للنّبیّین مرافقا) .
1) لقمان، آیه ۳۴.
و در نتیجهگیری نهایی میفرماید:«این است آن علم غیبی که هیچ کس جز خدا آن را نمیداند و غیر از اینها،علمی است که خداوند به پیامبرش تعلیم فرموده،و او به من آموخته است و برای من دعا کرد که سینهام آن را در خود جای دهد و اعضا و جوارحم از آن پر شود» (فهذا علم الغیب الّذی لا یعلمه أحد إلاّ اللّه،و ما سوی ذلک فعلم علّمه اللّه نبیّه فعلّمنیه،و دعا لی بأن یعیه(1)صدری،و تضطمّ(2)علیه جوانحی(3)) .
از مجموع این عبارات،به خوبی استفاده میشود که اوّلا علم غیب علم ذاتی است که مخصوص خداوند است ولی علم آموختنی و اکتسابی و اعطایی،علم غیب نامیده نمیشود بلکه آن چیزی است که خدا به پیامبرش تعلیم داده و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آن را به کسی که شایسته دانسته است آموخته است و ثانیا این علوم آموختنی نیز استثنائاتی دارد که پنج مورد آن در آیه شریفه آخر سوره «لقمان»آمده است و اینها مصداق علم غیبی است که خداوند آن را به هیچ کس نیاموخته است.
1-چگونه از آیه شریفه استفاده میشود که این علوم پنجگانه مخصوص خداست؟
1) «یعی» از ماده «وعی» (بر وزن سعی) به معنی نگهداری چیزی در قلب یا به تعبیر دیگر : یادگرفتن و به حافظه سپردن است.
2) «تضطم» از ماده «ضم» به معنی جمع کردن چیزی است بنابراین «تضطم» یعنی جمع می کند.
3) «جوائح » جمع «جانحه» به معنی دنده های اطراف سینه است و در اصل از ماده «جنیح» به معنی تمایل و انحنا گرفته شده و از آن جا که دنده ها مخصوصا دنده های فوقانی دارای انحنا می باشد واژه جانحه بر آن اطلاق شده است.
2-چگونه این علوم مخصوص خداست حال آن که پیغمبران و امامان گاه از نزول باران،فرزندانی که در ارحامند و یا زمان و مکانی که در آن از دنیا میروند خبر دادهاند و حتی گاهی علوم امروز میتواند آن را پیش بینی کند که مثلا کی و در کجا باران میبارد و جنین پسر است یا دختر؟ 3-چه تفاوتی میان این علوم پنجگانه و سایر امور پنهانی است که غیر خدا از آنها با خبر نیست؟ در پاسخ سؤال اوّل میتوان گفت:جمله اوّل درباره قیامت به وضوح اختصاص علم آن را به خداوند بیان کرده و تقدیم«عنده»بر«علم السّاعة» دلالت بر حصر دارد یعنی آگاهی بر قیام قیامت فقط مخصوص ذات اوست و جمله چهارم و پنجم نیز به وضوح دلالت بر حصر دارد چرا که میگوید هیچ کس نمیداند فردا چه انجام میدهد و هیچ کس نمیداند در کدامین سرزمین میمیرد.
بنابر این مورد دوّم و سوّم به مقتضای وحدت سیاق نیز جزو علوم اختصاصی خداوند میباشد،روایات متعدّدی که در تفسیر آیه از معصومین علیهم السّلام نقل شده نیز گواه دیگری بر این معناست(1).
در پاسخ سوال دوّم توجه به این نکته لازم است که آگاهی بر این امور پنجگانه به طور تفصیل مخصوص خداوند است هر چند ممکن است علم اجمالی برای معصومین علیهم السّلام یا بعضی اولیاء اللّه حاصل شود،مثلا ممکن است پیامبر صلّی اللّه علیه و آله یا امام معصوم بداند که فردا باران میآید یا فلان کس در فلان سرزمین از دنیا میرود ولی جزئیات این امر مانند آگاهی بر لحظه شروع و لحظه قبل و دانههای باران که در هر مکانی میبارد و همچنین آگاهی بر لحظه فوت و قطعه زمینی که در آن میمیرد و حالات ناشی از سکرات موت و امثال اینها مخصوص ذات پاک خداوند است.
1) در تفسیر «نور الثقلین » حد اقل هفت روایت در ذیل آیه فوق در این زمینه نقل شده است.
شاهد این سخن توضیحی است که امام علیه السّلام درباره جنینهایی که در رحم مادران قرار میگیرند داده است میفرماید:پسر یا دختر بودن(از لحظه اوّل انعقاد نطفه تا به آخر)و زشت و زیبا و سخاوتمند و بخیل بودن و سایر صفات جسمانی و روحانی و مسیر زندگی آینده جنین همه را خداوند میداند بنابر این به فرض که انسانها از طریق تعلّم غیب،یا آزمایشهایی که امروز متداول شده بعضی از این حالات را در بعضی از دورانهای جنینی بدانند این یک علم جزئی است در حالی که علم کلی آن نزد خداوند است.
و اما در پاسخ سؤال سوّم باید اعتراف کرد که غیر از مسأله قیامت در چهار مورد دیگر ما فرقی بین آنها و سایر امور پنهانی نمیبینیم جز این که آیه فوق و روایات معصومین این امور را از سایر امور پنهانی جدا میسازد و میگوید:علم تفصیلی آن مخصوص ذات پاک خداست ولی در امور دیگری مانند آنچه در خطبه بالا در مورد فتنه صاحب الزنج و حمله مغول آمده است ممکن است خداوند علم اجمالی و تفصیلی آن را در اختیار بعضی از بندگان خاصش بگذارد و در هر حال ما تابع نصوص قرآنی و روایات معتبر معصومین علیهم السّلام هستیم.
علم غیب در آیات و روایات اسلامی
دانشمندان اسلام در مورد«علم غیب»و این که غیر از خداوند کسی آگاه بر غیب است یا نه،اختلاف نظر دارند و ظاهر این است که اختلاف نظر آنها از اختلاف ظواهر آیات و روایات سرچشمه میگیرد زیرا:بعضی از آیات قرآن به وضوح میگوید:علم غیب مخصوص خداست مانند آیه 65 سوره«نمل»:
« «قُلْ لا یَعْلَمُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الْغَیْبَ إِلاَّ اللّهُ» ؛بگو هیچ یک از کسانی که در آسمانها و زمین هستند غیب را نمیدانند،جز خدا».
در آیه 59 سوره«انعام»نیز میخوانیم: «وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَیْبِ لا یَعْلَمُها إِلاّ هُوَ» ؛کلیدهای غیب نزد خداست جز او کسی آنها را نمیداند».
در حالی که از بعضی از آیات به خوبی استفاده میشود که حدّاقل بخشی از علم غیب در اختیار بعضی از اولیاء اللّه بوده است مانند آنچه درباره حضرت مسیح در آیه 49 سوره«آل عمران»آمده:« «وَ أُنَبِّئُکُمْ بِما تَأْکُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فِی بُیُوتِکُمْ» ؛من شما را از آنچه میخورید یا در خانههای خود ذخیره میکنید خبر میدهم»و در آیه 26 و 27 سوره«جن»میخوانیم:
« «عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ أَحَداً إِلاّ مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ» ؛ عالم به امور پنهانی اوست و هیچ کس را بر اسرار غیبش آگاه نمیسازد مگر رسولانی که آنها را برگزیده است...».
در روایات نیز همین تفاوت را میبینیم مثلا در حدیثی میخوانیم که «ابو بصیر»و چند تن دیگر از یاران معروف امام صادق علیه السّلام در مجلسی حاضر بودند امام خشمگین وارد مجلس شد،هنگامی که نشست در حضور جمع فرمود:«یا عجبا لإقوام یزعمون انّا نعلم الغیب ما یعلم الغیب إلاّ اللّه عزّ و جلّ؛شگفتآور است که عدهای گمان میبرند ما علم غیب داریم هیچ کس جز خداوند متعال از غیب آگاه نیست»(1).
در حالی که از روایات فراوانی استفاده میشود امامان معصوم علیهم السّلام از بسیاری از امور پنهانی آگاه بودند مانند آنچه از خطبه بالا در باره فتنه«صاحب الزنج» و«مغول»یا در سایر خطبههای نهج البلاغه در مورد امور آینده آمده است.
1) اصول کافی، جلد 1، صفحه ۲۵۷ حدیث ۳ از باب نادر فیه ذکر الغیب »
بیشکّ نه در میان آیات بالا(و مانند آن)و نه در میان روایات فوق(و روایات دیگری که به این مضمون وارد شده)،تضادّی وجود ندارد و محققان بزرگ برای جمع میان این آیات و روایات وجوه زیادی گفتهاند از جمله:
1-آیات و روایاتی که علم غیب را مخصوص خدا میشمرد منظور از آن علم ذاتی است و آنچه انبیا و اولیا میدانند تعلیمی است از سوی خداوند بزرگ(این همان چیزی است که در کلام امام علیه السّلام در خطبه بالا آمده بود).
2-اسرار غیب بر دو گونه است بخشی مخصوص خداست و هیچ کس جز او بر آن آگاه نیست مانند زمان قیام قیامت و امور دیگری که در آیه 34 سوره لقمان آمده است و در خطبه بالا نیز به این وجه جمع اشاره شده است و ما شرح آن را ذکر کردهایم.
3-آگاهی خداوند بر اسرار غیب بالعقل است یعنی در هر زمان همه را میداند ولی آگاهی اولیاء اللّه فعلی نیست بلکه هنگامی است که اراده کنند که چیزی را بدانند و این اراده نیز با اذن و رضای خدا انجام میگیرد به همین جهت در سوره«یوسف»میخوانیم که حضرت«یعقوب»از سرنوشت فرزندش در بیابان«کنعان»ظاهرا خبر نداشت در حالی که بعد از سالها از سرنوشت او در«مصر»آگاه شد،از«مصر»بوی پیراهنش را شنید ولی در چاه «کنعانش»ندید،در مورد اوّل مأذون نبود که اراده کند تا بداند ولی در مورد دوّم مأذون بود.
4-راه دیگر برای جمع میان آیات و روایات مختلف این است که اسرار غیب در دو جا ثبت میشود«لوح محفوظ»(خزانه مخصوص علم خداوند)که هیچ گونه دگرگونی در آن رخ نمیدهد و کسی جز خدا بر آن آگاه نیست و در«لوح محو و اثبات»که در واقع علم به مقتضیات است نه
علم به علت نامه و به همین دلیل قابل دگرگونی است آنچه اولیاء اللّه میدانند مربوط به همین قسم است.
شرح بیشتر را درباره هر یک از طرق چهارگانه بالا در«تفسیر نمونه» جلد 25،صفحه 142 تا 151 از تفسیر سوره«جن»مطالعه فرمایید.
و من خطبة له علیه السّلام فی ذکر المکاییل و الموازین
یکی از خطبههای امام علیه السّلام است که درباره رعایت عدالت در پیمانه و وزن سخن میگوید:
امام علیه السّلام در این خطبه به پند و اندرز مسلمانان پرداخته و نصایح شافی و کافی ذکر میکند:
نخست:از کوتاهی عمر دنیا و این که مردم همچون مهمانی در آن هستند و به سرعت این مهمانی پایان میگیرد،در حالی که اعمال انسان برای حساب و جزا محفوظ میماند.
سپس در بخش دیگری از این خطبه از گسترش فساد در آن عصر و زمان، شکوه میکند.
و در بخش سوّم،به نیکان و پاکان و صالحان و آزاد مردان و سخاوتمندان و پرهیزگاران پیشین اشاره کرده و با مقایسه آن دو به یکدیگر،به مردم هشدار میدهد که خویشتن را اصلاح کنند و فساد را از جامعه بر اندازند.
و در پایان خطبه به مذمّت و نکوهش ریا کارانی میپردازد،که امر به معروف میکنند و خود اهل آن نیستند و نهی از منکر میکنند و خود عامل منکراتند.
عباد اللّه،إنّکم-و ما تأملون من هذه الدّنیا-أثویاء مؤجّلون،و مدینون مقتضون:أجل منقوص،و عمل محفوظ.فربّ دائب مضیّع،و ربّ کادح خاسر.و قد أصبحتم فی زمن لا یزداد الخیر فیه إلاّ إدبارا،و لا الشّرّ فیه إلاّ إقبالا،و لا الشّیطان فی هلاک النّاس إلاّ طمعا.فهذا أوان قویت عدّته،و عمّت مکیدته،و أمکنت فریسته.اضرب بطرفک حیث شئت من النّاس،فهل تبصر إلاّ فقیرا یکابد فقرا،أو غنیّا بدّل نعمة اللّه کفرا،أو بخیلا اتّخذ البخل بحقّ اللّه وفرا،أو متمرّدا کأنّ بأذنه عن سمع المواعظ وقرا!
این بندگان خدا!شما و آنچه از این دنیا امید دارید،مهمانانی هستید برای مدتی معین،و بدهکارانی مورد باز خواست،سر آمدی کوتاه دارید،و اعمالی که (نزد خدا)محفوظ است.چه بسیار کوشش کنندهای که به جایی نرسید،و زحمت کشندهای که جز زیان،چیزی نصیبش نشد،شما در زمانی زندگی میکنید که خیر و نیکی پشت کرده و رو به کاستی گذارده،شر و بدی روی آورده و رو به فزونی است،و شیطان طمعش در گمراهی مردم بیشتر شده.
(آری)زمانی است که وسایل پیشرفت شیطان قوی گشته،و نیرنگ و فریبش همه را فرا گرفته،و به چنگ آوردن شکار برایش آسان شده است! به هر سو که میخواهی نگاه کن!آیا جز فقیری که با فقر دست به گریبان است،یا ثروتمندی که نعمت خدا را کفران کرده،یا بخیلی که بخل را در ادای حقوق الهی سبب فزونی ثروت شمرده،یا گردن کشی که گوش او از شنیدن اندرزها،کر است،شخص دیگری را میبینی؟!
هشدار درباره فساد اجتماعی
همان گونه که در بحث سند خطبه آمد،بر خلاف آنچه در عنوان این خطبه آمده است چیزی در متن آن از مسأله رعایت عدالت در کیل و وزن مشاهده نمیکنیم و این امر ممکن است به یکی از دو علّت باشد:یا این که مرحوم سیّد رضی رحمه اللّه طبق روش گزینشی خود،بخشهایی از خطبه را حذف کرده که بحث کیل و وزن در آن بوده است و یا این که چیزی از خطبه حذف نشده ولی امام علیه السّلام این خطبه را در شرایطی ایراد کرده که مفاسد گستردهای در امر کیل و وزن و کم فروشی و ظلم به مردم در سطح جامعه پدیدار شده بود و امام علیه السّلام با توجه به آن،این خطبه را ایراد کرده تا به متخلّفان هشدار دهد،به تعبیر دیگر شأن ورود خطبه مسأله کیل و وزن بوده هر چند در متن آن صریحا نیامده است ولی به دلالت التزامی دیده میشود.
به هر حال امام علیه السّلام عموم مردم را در این خطبه مخاطب ساخته و هشدارهای مهمی درباره ناپایداری دنیا و فساد جامعه میدهد،میفرماید:«ای بندگان خدا!شما و آنچه از این دنیا مورد علاقه شماست مهمانانی هستید برای مدّتی معیّن و بدهکارانی هستید مورد بازخواست،سر آمدی کوتاه دارید،و اعمالی که(نزد خدا)محفوظ است» (عباد اللّه،إنّکم-و ما تأملون من هذه الدّنیا-أثویاء(1)مؤجّلون،و مدینون مقتضون:أجل منقوص،و عمل محفوظ) .
1) «اثویاء» جمع «ثوی» (بر وزن قوی) به معنی میهمان است و در اصل از ماده «ثواء» گرفته شده که به معنی اقامت در مکانی است.
امام علیه السّلام در این عبارت وضع مردم دنیا را به مهمانانی تشبیه فرموده است که برای مدّت محدودی در جایی به مهمانی دعوت شدهاند و به افراد بدهکاری که طلبکاران آنها را رها نمیکنند.
بدیهی است میهمان،خانه میزبان را سرای ابدی نمیبیند،هرگز دل به آن نمیبندد و بر آن تکیه نمیکند و به خاطر آن،دل نمیسوزاند.
شخص بدهکاری که از طرف طلبکاران پیوسته دنبال میشود چارهای جز این ندارد که هر چه پیدا میکند تدریجا به آنها بدهد به امید روزی که تمام بدهی،پرداخته شود گویی عمری را که خدا به ما داده است جزو بدهکاریهای ماست که لحظه به لحظه از ما گرفته میشود و مشکل مهم این جاست که در کنار این عمر ناپایدار و به سرعت گذرا،اعمالی که ما انجام میدهیم به طور کامل حفظ میشود و باید پاسخگوی آن باشیم.
بعضی از شارحان نهج البلاغه در این جا سخنی از بعضی از ارباب معنی نقل کردهاند که میگوید:«ما ادری کیف أعجب من الدّنیا!أمن حسن منظرها و قبح مخبرها أم من ذمّ النّاس لها و تناحرهم علیها!؛نمیدانم چگونه از این دنیا تعجّب کنم،ظاهرش چقدر زیباست اما باطنش چقدر زشت،مردم همه آن را نکوهش میکنند ولی برای به چنگ آوردنش با یکدیگر میجنگند!»(1).
امام علیه السّلام در ادامه این سخن میافزاید:«چه بسیار کوشش کنندهای که به جایی نرسید و زحمت کشندهای که جز زیان چیزی نصیبش نشد» (فربّ دائب(2)مضیّع،و ربّ کادح(3)خاسر) .
درست است که تلاش و کوشش،رمز پیروزی و موفقیّت است ولی این یک قانون کلّی نیست،کسانی را میشناسیم که یک عمر تلاش و کوشش کردند و شب و روز زحمت کشیدند و به جایی نرسیدند و این یکی از بدبختیهای انسان در زندگی دنیاست.
این تعبیر ممکن است،اشاره به تلاشهای مربوط به امور مادی باشد یا معنوی زیرا بسیارند کسانی که برای رسیدن به مقامات معنوی و نجات اخروی تلاش میکنند اما هوای نفس و شیطان در لحظات حسّاسی به سراغ آنها میآید و آتشی در خرمن طاعات آنها میافکند و همه را میسوزاند.
سپس امام علیه السّلام به وضع ناهنجار زمان خود و اقبال مردم به بدیها و فرار از نیکیها اشاره کرده میفرماید:«شما در زمانی هستید که خیر و نیکی پشت کرده،و رو به کاستی گذارده،و شر و بدی روی آورده،رو به فزونی است و شیطان طمعش در گمراهی مردم بیشتر میشود اکنون زمانی است که وسایل پیشرفت شیطان قوی شده،نیرنگ و فریبش همه را فرا گرفته،و به چنگ آوردن شکار برایش آسان گشته است» (و قد أصبحتم فی زمن لا یزداد الخیر فیه إلاّ إدبارا،و لا الشّر فیه إلاّ إقبالا،و لا الشّیطان فی هلاک النّاس إلاّ طمعا.
فهذا أو ان قویت عدّته،و عمّت مکیدته،و أمکنت فریسته(1)) .
این تعبیرات صریح و آشکار،نشان میدهد که بر اثر حکومتهای خودکامه تا چه حد وضع اخلاقی مسلمانان در آن عصر و زمان،سقوط کرده بود و امام علیه السّلام در دوران حکومتش با چه میراث شوم و صحنههای دلخراشی رو به رو بود،آری هنگامی که مدیران جامعه و کسانی که در رأس حکومت قرار
1) «فریسة» از ماده «فرس» (بر وزن قرض، به معنی شکار کردن است و «فریسه» به معنی شکار است
دارند،فاسد شوند، فساد همه جا را خواهد گرفت که«النّاس علی دین ملوکهم».
هنگامی که خلیفه وقت بیت المال را در میان اطرافیان خود تقسیم کند،و اقوام و بستگان ناصالح خویش را در پستهای حسّاس،بگمارد،فرماندار منسوب او علنا شراب بنوشد،و در حال مستی در محراب برای نماز جماعت حاضر شود، و افرادی دیگر مرتکب اعمال شنیع شوند،چه انتظاری از تودههای مردم میرود،مگر اسباب سلطه شیطان،دنیاپرستی و هوسرانی نیست؟ هنگامی که این امور گسترش یابد،سلطه شیطان سهل و آسان است.کار،به جایی رسیده بود که طبق روایتی فرزند«عمر بن الخطاب»به اتفاق بعضی از فرزندان«ابو بکر»و«سعد بن ابی وقّاص»خدمت علی علیه السّلام در دوران حکومتش رسیدند و تقاضا کردند که آنها را بر دیگران برتری دهد،و سهمشان را از بیت المال فزونی بخشد،امام علیه السّلام بر فراز منبر قرار گرفت و مردم گرد او را گرفتند،سپس خطبه مشروحی خواند و همه را از این گونه تقاضاها بر حذر داشت و فرمود:«کار شما به جایی رسیده که اگر بخواهم جلوی این گونه تبعیضها را بگیرم،میگویند فرزند«ابو طالب»ستم روا داشت و از دادن حق ما مضایقه کرد،من میدانم شما چه میخواهید و با چه وسیله میتوانم شما را قانع کنم ولی هرگز اصلاح کار شما را به فساد خودم خریدار نیستم»(1).
سپس امام علیه السّلام در شرح آنچه درباره فساد مردم عصرش بیان فرمود چنین میگوید:«به هر سو که میخواهی نگاه کن!آیا جز فقیری که با فقر،دست به گریبان است،یا به ثروتمندی که نعمت خدا را به کفران مبدّل ساخته،یا
1) کافی، جلد ۸، صفحه ۳۶۰ حدیث ۵۵۱ (آنچه در بالا آمد عصاره و خلاصه ای از حدیث است)
بخیلی که بخل را در ادای حقوق الهی سبب فزونی ثروت شمرده،یا گردنکشی که گویی گوش او از شنیدن اندرزها کر است شخص دیگری را میبینی؟!» (اضرب بطرفک(1)حیث شئت من النّاس،فهل تبصر إلاّ فقیرا یکابد(2)فقرا،أو غنیّا بدّل نعمة اللّه کفرا،أو بخیلا اتّخذ البخل بحقّ اللّه وفرا(3)،أو متمرّدا کأنّ بأذنه عن سمع المواعظ وقرا(4)) .
امام علیه السّلام در این تعبیرهای گویا و زیبا،انگشت روی چهار گروه محروم یا منحرف که اساس فساد و ویرانی جامعه را تشکیل میدهند میگذارد:نخست «فقیرانی»که در چنگال فقر گرفتارند،فقری که«کاد أن یکون کفرا»(گاه انسان را به کفر میکشاند)و«اغنیایی»که چنان در ناز و نعمت و لذّت و شهوت،فرو رفتهاند که همه چیز را به فراموشی سپرده و غرق کفران شدهاند و «بخیلانی»که چنین میپندارند بخل سبب فزونی ثروت و سرمایه است و «گردنکشان»مست و مغروری که گوششان بدهکار سخن حق نیست.
تعبیر زیبای امام علیه السّلام که میگوید:به هر سو میخواهی نگاه کن؛غیر از این گروهها شخص دیگری را نمییابی،دلیل بر این است که فقر و فساد آن چنان فراگیر شده بود که در همه جا آثارش نمایان،و دلیل این فراگیری همان است که در بالا به آن اشاره شد.
1) «طرف» گاه به معنی چشم آمده و گاه به معنی حرکت پلک چشم ها و از آن جا که هنگام نگاه کردن، پلکها به حرکت در می آید این واژه به معنی نگاه کردن نیز استعمال شده است.
2) «یکابد» از ماده «کبد» (بر وزن کیک) به معنی تحمل رنج و مشقت است و به معنی مشقت افکندن نیز آمده است، و در خطبه بالا معنی اول مقصود است
3) «وفر» به معنی فراوانی است.
4) «وقر » به معنی سنگینی است.
أین أخیارکم و صلحاؤکم!و أین أحرارکم و سمحاؤکم!و أین المتورّعون فی مکاسبهم،و المتنزّهون فی مذاهبهم!ألیس قد ظعنوا جمیعا عن هذه الدّنیا الدّنیّة،و العاجلة المنغّصة،و هل خلقتم إلاّ فی حثالة لا تلتقی إلاّ بذمّهم الشّفتان،استصغارا لقدرهم،و ذهابا عن ذکرهم!ف «ظَهَرَ الْفَسادُ» ،فلا منکر مغیّر،و لا زاجر مزدجر.أفبهذا تریدون أن تجاوروا اللّه فی دار قدسه،و تکونوا أعزّ أولیائه عنده؟هیهات!لا یخدع اللّه عن جنّته،و لا تنال مرضاته إلاّ بطاعته.لعن اللّه الآمرین بالمعروف التّارکین له،و النّاهین عن المنکر العاملین به!
کجایند خوبان شما،صالحان،آزاد مردان و سخاوتمندان شما؟کجا هستند آنها که در کسب و کارشان تقوا و ورع داشتند؟و آنها که در عقیده و رفتار خود از بدیها دوری میجستند؟مگر همه آنها از این دنیای پست و بیارزش و زندگی زودگذر و پر از درد و رنج کوچ نکردند؟آیا جز این است که شما در میان گروهی بی ارزش-که لبها جز به نکوهش آنها حرکت نمیکند،تا قدر و مقام آنها را کوچک بشمرد،و برای همیشه آنها را به فراموشی بسپارد-آفریده شدهاید؟ «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» (آری!)فساد آشکار شده،(و همه جا را فراگرفته)نه انکار کنندهای دیده میشود که برای تغییر آن برخیزد،و نه نهی کنندهای که خود نهی را پذیرفته باشد،آیا با این حال میخواهید در سرای قدس پروردگار،و جایگاه رحمتش منزل گزینید و عزیزترین اولیای خدا نزد او باشید؟!هیهات! هرگز نمیتوان خدا را در مورد بهشت جاویدانش،فریب داد و رضای او جز با اطاعتش به دست
نمیآید.خدا لعنت کند،کسانی را که«امر به معروف» میکنند و خود آن را ترک میگویند،و«نهی از منکر»میکنند و خود مرتکب آن میشوند!
کجا رفتند آزاد مردان؟!
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه برای روشن ساختن وضع فساد زمان،و پشت کردن به نیکیها و روی آوردن به بدیها،تعبیرات زیبا و گویایی به کار میبرد، میفرماید:«کجایند خوبان شما؟صالحان،آزاد مردان و سخاوتمندان شما؟کجا هستند آنها که در کسب و کارشان تقوا و ورع داشتند و آنها که در عقیده و رفتار خود از بدیها دوری میجستند؟» (أین أخیارکم و صلحاؤکم!و أین أحرارکم و سمحاؤکم(1)!و أین المتورّعون(2)فی مکاسبهم،و المتنزّهون فی مذاهبهم؟) امام علیه السّلام در این بیان از شش گروه جستجو میکند،و فقدان آنها را در جامعه آن روز،دلیل بر انحطاط و فساد میشمرد:نیکان و صالحان،آزادگان و سخاوتمندان،تقوا پیشگان در کسب و پرهیزگاران در عقیده و عمل.به یقین هر زمان جوامع بشری از این گروههای ممتاز و برتر جامعه،خالی شود چیزی جز فساد و تباهی نمایان نخواهد شد.
منظور از«تقوا پیشگان در کسب»کسانی هستند که نه کم فروشی میکنند نه غش و تقلب،نه دروغ میگویند نه قسم به ناحق میخورند نه ربا و به عهد و پیمانشان پای بندند.
کسی که جامعه نسبتا صالحی را مشاهده کرد که گروهی از اخیار و صالحان، آزادگان و سخاوتمندان به صورت الگوهایی پر ارزش،در جای جای جامعه میزیستهاند،هنگامی که جای آنها را خالی میبیند،بلکه افراد ناصالح و اسیران هوای نفس و ناپرهیزگاران را مشاهده میکند به شدت ناراحت میشود و میگوید:آن عزیزان کجا رفتند؟و چرا جای آنها خالی است؟ سپس در ادامه این سخن میافزاید:«مگر همه آنها از این دنیای پست بی ارزش و زندگی زودگذر و پر از درد و رنج،کوچ نکردند؟» (أ لیس قد ظعنوا(1)جمیعا عن هذه الدّنیا الدّنیّة،و العاجلة المنغّصة(2)
در بعضی از نسخ نیز «إلاّ» در جمله «إلا بذمهم» ذکر نشده است که مفهومش این است که این گروه به قدری بی شخصیت هستند که حتی ارزش مذمت و نکوهش هم ندارند.
) .«آیا جز این است که شما در میان گروهی بیارزش-که لبها جز به نکوهش آنها حرکت نمیکند تا قدر و مقام آنها را کوچک بشمرد و برای همیشه آنها را به فراموشی بسپارد-آفریده شدهاید؟ «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» (و هل خلقتم(3)إلاّ فی حثالة(4)لا تلتقی إلاّ بذمّهم الشّفتان،استصغارا لقدرهم،و ذهابا عن ذکرهم!«فإِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ»
1) «ظعنوا» از ماده «ظعن» (بر وزن طعن) به معنی کوچ کردن است.
2) «منغصة» از ماده «نغص» (بر وزن نقص) در اصل به معنی کدر کردن و ناصاف کردن آب آشامیدنی است سپس به معنی ناگوار کردن زندگی و ایجاد تواع ناراحتیها بکار رفته است و «عیش منغص» به معنی زندگی ناگوار است
3) در بسیاری از شرح های نهج البلاغه به جای «خلقتم» «خُلِّفتُم» آمده است که تفاوت چندانی با «خلقتم» ندارد.
4) «حثاله» در اصل به معنی دردی (قسمت ته مانده و تقاله) روغن است سپس در مورد افراد اراذل و بی شخصیت جامعه بکار رفته است
اشاره به این که شما در عصر و زمانی پا به عرصه وجود گذاردهاید،که نیکان و پاکان از جامعه رخت بر بستهاند،و افرادی بیارزش و بیشخصیت و سزاوار هر گونه مذمت و نکوهش،جای آن انسانهای پر ارزش را گرفتهاند و این مصیبتی است بزرگ که سزاوار است انسان به خاطر آن،شعار مصیبت زدگان «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» را تکرار کند.
این شرایط ناگوار،و ظهور انسانهای بیمقدار،از زمانی آغاز شد که خلافت اسلامی از محور اصلی منحرف گشت،و در زمان«عثمان»به اوج خود رسید، پستهای کلیدی حکومت اسلامی به دنیاپرستان هوس باز،و ناپرهیزگاران بیارزش سپرده شد،و به قدری آنها در جامعه اسلامی نفوذ کردند که تغییر همه آنها در عصر حکومت علی علیه السّلام کاری بس مشکل و دشوار بود،و تمام جنگهایی که بر ضد آن وجود مبارک به راه انداختند به واسطه این گروه رهبری میشد.
سپس امام علیه السّلام به وظیفه اصحاب و یاران خود،در برابر چنان شرایط و اوضاعی اشاره میکند،میفرماید:«فساد آشکار شده(و همه جا را فراگرفته)نه انکار کنندهای دیده میشود که برای تغییر آن برخیزد و نه نهی کنندهای که خود نهی را پذیرفته باشد(سکوت در برابر این نامردمان شما را فراگرفته و بزرگترین وظیفه شرعی خود یعنی امر به معروف و نهی از منکر را به فراموشی سپردهاید)آیا با این حال میخواهید در سرای قدس پروردگار و جایگاه رحمتش منزل گزینید و عزیزترین اولیا خدا نزد او باشید؟!» ( «ظَهَرَ الْفَسادُ» ،فلا منکر مغیّر،و لا زاجر مزدجر.أ فبهذا تریدون أن تجاوروا اللّه فی دار قدسه،و تکونوا أعزّ أولیائه عنده؟) بدیهی است این استفهام،استفهام انکاری است،و منظور این است:با این وضعی که شما در پیش گرفتهاید و در برابر فساد سکوت،یا همکاری دارید نه امر به معروفی در کار است و نه نهی از منکر،هرگز نمیتوانید به مقام قرّب خدا نایل شوید و در صف اولیاء اللّه قرار گیرید.
از این رو در تأکید آن میافزاید:«هیهات!هرگز،نمیتوان خدا را در مورد بهشت جاویدانش فریب داد،و رضای او جز با اطاعتش به دست نمیآید» (هیهات!لا یخدع اللّه عن جنّته،و لا تنال مرضاته إلاّ بطاعته) .
اشاره به این که،آنها که در ظاهر مسلمانند و در صفوف اهل ایمان جای دارند ولی در باطن عملا با سکوت خود راضی به فسادند،آنها هرگز نمیتوانند خدایی را که از اسرار درون انسانها همچون اعمال و گفتار برونشان،آگاه است، فریب دهند.ممکن است چند صباحی دیگران و حتی خود را بفریبند،ولی آن گاه که در پیشگاه حق و یوم البروز،همه چیز ظاهر و آشکار میشود غرق ندامت و شرمساری خواهند شد.
در حدیثی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم:«لیس الإیمان بالتّحلّی و لا بالتّمنّی و لکنّ الإیمان ما خلص فی القلب و صدّقه الأعمال؛ایمان،تنها به آرزوها و آراستن ظاهر نیست،ایمان آن است که در قلب راسخ و خالص شود و رفتار انسان آن را تصدیق و تایید کند»(1).
و در آخرین جمله خطبه،برای تأکید بیشتر با صراحت میفرماید:«خدا لعنت کند کسانی را که امر به معروف میکنند و خود،آن را ترک میگویند و نهی از منکر میکنند و خود مرتکب آن میشوند!» (لعن اللّه الآمرین بالمعروف التّارکین له،و النّاهین عن المنکر العاملین به!) درست است که از شرایط امر به معروف و نهی از منکر،عمل کردن خود انسان نیست و به تعبیر دیگر امر به معروف و نهی از منکر دو وظیفه مستقل است هر چند خود انسان تارک معروف و عامل به منکر باشد همان گونه که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میفرماید:«مروا بالمعروف و إن لم تفعلوه
1) بحار الأنوار، جلد ۶، صفحه ۷۲، حدیث ۲۶,
و انهوا عن المنکر و إن لم تجتنبوه کلّه؛امر به معروف کنید هر چند خودتان آن را به جا نیاورده باشید و نهی از منکر کنید هر چند از همه منکرات اجتناب ننموده باشید»(1).
ولی این کار که انسان امر به معروف کند و خود تارک آن باشد و نهی از منکر کند و خود عامل آن باشد،نوعی نفاق آشکار است و منافق شایسته لعن و نفرین و سرزنش و مجازات است.
و به تعبیر دیگر دو گانگی ظاهر و باطن که سبب فریب مردم میشود و روح نفاق است از بدترین صفاتی است که انسان را گرفتار حقیقت لعن که همان دوری و بعد از خداوند و رحمت اوست میگرداند.
شکوای امام از اهل زمان
! از مسائل بسیار ناگوار تاریخ اسلام،این است که علی علیه السّلام به جای این که بعد از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله زمامدار اسلام شود،تا شرق و غرب را زیر پرچم اسلام قرار دهد و اسلام را برای آینده نیز بیمه کند،در زمانی تکیه بر حکومت اسلامی فرمود که غالب مردم بر اثر نابسامانیهای دوران خلفا-مخصوصا زمان «عثمان»،که ارزشهای اسلامی به دست فراموشی سپرده شده بود و اموال بیت المال و مقامها در اختیار غارتگران آل امیه و آل مروان قرار داشت-از عدالت و زهد اسلامی منحرف شده بودند؛غالبا به مال و ثروت میاندیشیدند و به پست و مقام و صاحبان زر و زور صحنه جامعه اسلامی را تحت سیطره خود قرار داده بودند،و بسیاری از ارزشهای جاهلی زنده شده بود.
1) «کنز العمال» ، حدیث شماره ۵۵۲۲ (جلد ۳، صفحه ۶۶.)
امام علیه السّلام در چنین زمان نامساعدی دامن همّت به کمر زد و به مبارزه برای احیای ارزشهای اسلام و سنّتهای پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و خاموش کردن نعرههای جاهلیّت نوین،به پا خاست.
گاه با تشویق و تبشیر،گاه با انذار و سرزنش،گاه با مرور بر تاریخ عصر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و مقایسه آن با وضع موجود،و گاه با استمداد از تاریخ انبیای پیشین و مجازاتهای اقوام سرکش و گنهکار گذشته،به آنها هشدار میداد.
کمکم جوانههای فضایل انسانی و اسلامی در میان یاران مولا علیه السّلام آشکار میگشت،و نهالهایی که با خون دل آن حضرت،آبیاری شده بود به ثمر مینشست ولی افسوس که فتنههای«ناکثین»و«قاسطین»و«مارقین»در این میان فضای کشور اسلام را تیره و تار کرد و دست جنایتکاری بالا رفت و به هنگام فرود آمدن فرق مبارک مولا علیه السّلام را با شمشیر خود شکافت و جغدهای شوم هوسها در فضای جامعه اسلامی آشکار شدند و شیاطین،به وسوسهگری پرداختند!و آن برنامهها ناتمام ماند.
و من کلام له علیه السّلام
لأبی ذر رحمه اللّه لما اخرج إلی الربذة(1)
این خطبه را مرحوم «کلینی» در کتاب «روضه کافی» مسند با تفاوت مختصری آورده است و از ذیل آن استفاده می شود که نه تنها علی (علیه السلام) «ابوذر» را به هنگام تبعید به «ربذه دلداری داد بلکه امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) و عمار و طبق روایتی
عقیل) نیز هر کدام او را با تعبیرات جالب و دلنشینی تسلی خاطر دادند که در بحث نکات شرح آن خواهد آمد. (کافی، جلد ۸، صفحه ۲۰۶، حدیث ۲۵۱) نویسنده «مصادر نهج البلاغه» پس از اشاره به روایت «کلینی» می افزاید : «ابن ابی الحدید» نیز آن را از کتاب «سقیفه» تألیف «احمد بن عبد العزیز جوهری » نقل کرده است. (مصادر نهج البلاغه، جلد ۲، صفحه ۲۹۱)
از سخنان امام علیه السّلام است که خطاب به«ابوذر»هنگامی که به«ربذه»تبعید میشد،ایراد فرمود.
هنگامی که جنایتکاران«بنی امیه»و«بنی مروان»که با چراغ سبز «عثمان»بر بیت المال اسلامی افتادند و آن را به غارت میبردند«ابوذر»آن مرد شجاع و صریح اللهجه را که اسوه آمران به معروف و ناهیان از منکر بود،
1) «سند خطبه»
مزاحم خطرناکی برای منافع خود دیدند،«عثمان»را وادار کردند که حکم تبعید او را به یکی از بد آب و هواترین مناطق،یعنی منطقه«ربذه»صادر کند.
در این هنگام امام علیه السّلام از یکسو میخواهد نامشروع بودن این حکم ظالمانه را اثبات کند و از سوی دیگر،«ابوذر»را دلداری دهد،تا در روحیه قوی و پر قدرت او خلأی وارد نشود و بتواند امواج مشکلات را از سر بگذراند.
لذا به بدرقه ابوذر رفت،و با استدلالهای زیبا و روشن و بیانات قوی و تسلّی بخش،او را دلداری داد و به آینده سعادت بخشی که در انتظار اوست امیدوار ساخت،و در عین حال ورقی دیگر بر اوراق ننگین تاریخ«بنی امیه»و «بنی مروان»افزود.
یا أبا ذرّ،إنّک غضبت للّه،فارج من غضبت له.إنّ القوم خافوک علی دنیاهم،و خفتهم علی دینک،فاترک فی أیدیهم ما خافوک علیه،و اهرب منهم بما خفتهم علیه؛فما أحوجهم إلی ما منعتهم،و ما أغناک عمّا منعوک! و ستعلم من الرّابح غدا،و الأکثر حسدا.و لو أنّ السّماوات و الأرضین کانتا علی عبد رتقا،ثمّ اتّقی اللّه،لجعل اللّه له منهما مخرجا!لا یونسنّک إلاّ الحقّ، و لا یوحشنّک إلاّ الباطل،فلو قبلت دنیاهم لأحبّوک،و لو قرضت منها لأمّنوک.
«ای ابوذر!»تو به خاطر خدا(بر آنها)غضب کردی پس به آن کس که برایش غضب کردی،امیدوار باش،آن گروه از تو بر دنیایشان ترسیدند و تو از آنها بر دینت!بنابر این،آنچه را که آنها به خاطر از دست دادنش در وحشتند به خودشان واگذار،و برای آن چه که به خاطر از دست رفتنش میترسی،از آنها فرار کن! چه نیازمندند آنها به آنچه از آن منعشان کردی،و چه بینیازی از آنچه تو را منع کردند.و به زودی میدانی چه کسی فردای قیامت سود میبرد و چه کسی (از فزونی رحمت الهی)مورد غبطه واقع میشود.(بدان)اگر درهای آسمانها و زمینها به روی بندهای بسته شده باشد،و او تقوای الهی را پیشه کند خداوند راهی در زمین و آسمان برای او خواهد گشود.(ای ابوذر!)چیزی جز حق مایه آرامش تو نشود.و چیزی غیر از باطل تو را به وحشت نیفکند.اگر تو دنیای آنها را پذیرفته بودی(و به آنها در نیل به مطامعشان کمک میکردی)تو را دوست میداشتند.و اگر سهمی از آن را به خود اختصاص میدادی(و با آنها کنار میآمدی)به تو امان میدادند!
ابوذر قهرمان مبارزه با فساد!
همان گونه که قبلا اشاره شد،این سخن را علی علیه السّلام به هنگام تبعید«ابوذر» از سوی«عثمان»به«ربذه»بیان فرمود.
در روایات آمده است هنگامی که«ابوذر»از«مدینه»به سوی«ربذه» تبعید شد«عثمان»دستور داد،در میان مردم ندا در دهند که احدی حق ندارد با«ابوذر»سخن بگوید،یا او را بدرقه کند.سپس«عثمان»به دامادش «مروان بن حکم»دستور داد همراه او حرکت کند(تا کسی جرأت نزدیک شدن به«ابوذر»را نداشته باشد).«مروان»«ابوذر»را به سوی تبعیدگاه حرکت داد و مردم از«ابوذر»فاصله گرفتند تنها کسانی که او را بدرقه کردند «امیر مؤمنان علی علیه السّلام»و برادرش«عقیل»و«حسن علیه السّلام»و«حسین علیه السّلام»و «عمّار»بودند.امام حسن علیه السّلام در اثنای راه با«ابوذر»سخن میگفت(و او را دلداری میداد)«مروان»خشمگین شد،گفت:ای حسن!خودداری کن!مگر نمیدانی امیر مؤمنان(عثمان!)مردم را از سخن گفتن با این مرد،نهی کرده است؟!اگر نمیدانستی اکنون بدان!علی علیه السّلام به او حمله کرد و با تازیانه بر سر مرکب او کوبید و فرمود:«دور شو!خداوند تو را در آتش دوزخ بیفکند».
«مروان»خشمگین به سوی«عثمان»برگشت و جریان را خبر داد.«عثمان» از این مسأله سخت بر افروخته شد(1).
1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، جلد ۸، صفحه ۲۵۲
در این هنگام«ابوذر»(بر در دروازه)ایستاد و مردم با او وداع کردند و امیر مؤمنان علی علیه السّلام سخنان بالا را که هر جملهای از آن نکته مهمی در بردارد برای او بیان فرمود تا مایه تسلی خاطر او گردد و در راهی که در پیش گرفته کمترین تزلزلی برای او حاصل نشود.
در این کلام فشرده و کوتاه امام علیه السّلام به شش نکته اشاره میفرماید.نخست میگوید:«ای ابوذر!تو به خاطر خدا(بر آنها)خشم گرفتی و غضب کردی پس به همان کس که برایش غضب نمودی امیدوار باش» (یا أباذرّ،إنّک غضبت للّه، فارج من غضبت له) .
این که میفرماید:به کسی که به خاطر او غضب نمودی امید داشته باش و نمیگوید:به خدا امید داشته باش،در واقع به خاطر این است که دلیل امیدواری را نیز بیان کرده باشد زیرا هر کس به خاطر دیگری نسبت به چیزی غضب کند که مایه نفرت اوست،طبیعی است که آن شخص او را یاری خواهد کرد.
در دوّمین جمله میفرماید:«آن گروه از تو بر دنیایشان ترسیدند و تو از آنها بر دینت،بنابر این آنچه را که آنها برای آن در وحشتند به خودشان واگذار،و به خاطر آنچه که برای از دست رفتن آن میترسی از آنها فرار کن» (إنّ القوم خافوک علی دنیاهم،و خفتهم علی دینک،فاترک فی أیدیهم ما خافوک علیه،و اهرب منهم بما خفتهم علیه) .
اشاره به این که آنها حکومت و منافع مادی خود را به خاطر صراحت لهجه تو در امر به معروف و نهی از منکر،در خطر دیدند و نتوانستند حضور تو را در «مدینه»تحمل کنند ولی تو از آنها فاصله گرفتی و هدایای آنها را نپذیرفتی چرا که دین خود را در خطر میدیدی حال که وظیفه خود را انجام دادهای و
مردم را از فجایع اعمال حاکمان وقت آگاه ساختهای،آنها را به حال خود واگذار و دین و ایمان خود را دریاب.
سپس در تکمیل این سخن میافزاید:«چه نیازمندند آنها به آنچه از آن منعشان کردی،و چه بینیازی از آنچه تو را منع کردند،و به زودی میدانی چه کسی فردای قیامت،سود میبرد،و چه کسی(از فزونی رحمت الهی)مورد غبطه واقع میشود» (فما أحوجهم إلی منعتهم،و ما أغناک عمّا منعوک! و ستعلم من الرّابح غدا،و الأکثر حسّدا) .
اشاره به این که آنها به دین تو نیازمند بودند،همان دینی که حاضر نشدی فدای دنیای آنها بکنی،ولی تو نیازی به دنیای آنها نداشتی هر چند تو را از آن باز داشتند(1).و جمله«ستعلم...»دلداری دیگری برای«ابوذر»است چرا که عمر دنیا کوتاه است گویی به اندازه یک روز و فردا قیامت فرا میرسد آن گاه ستمکاران دنیاپرست زیانکار و رسوا میشوند و به مقامات عالی پرهیزکاران خدا ترس،غبطه میخورند.
و در سوّمین جمله،چراغ امید را در قلب«ابوذر»فروزانتر میکند و ابرهای یأس را از آسمان روح او کنار میزند،میفرماید:«اگر درهای آسمانها و زمینها به روی بندهای بسته شده باشد،و او تقوای الهی را پیشه کند،خداوند، راهی از زمین و آسمان برای او خواهد گشود!» (و لو أنّ
1) بنابراین تفسیر «ما» موصوله به معنی دین است زیرا آنها می خواستند از دین ابوذر برای دنیای خود بهره بگیرند ولی ابو ذر مانع این کار شد. این احتمال نیز وجود دارد که منظور از ماه دین به طور مطلق است ولی در عبارت تقدیر وجود دارد و معنا چنین می شود : آنها چقدر نیازمند به دینند همان دینی که تو آنها را از فاسد کردن آن بر حذر داشتی.
السّماوات و الأرضین کانتا علی عبد رتقا(1)،ثمّ اتّقی اللّه،لجعل اللّه له منهما مخرجا) . این جمله در واقع اشارهای است به آیه شریفه: «وَ مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ» ؛کسی که تقوای الهی پیشه کند، خداوند راه نجاتی برای او قرار میدهد و او را از جایی که گمان ندارد روزی میدهد»(2).
در چهارمین و پنجمین توصیه،میفرماید:(ای ابوذر!)چیزی جز حق، مایه آرامش تو نشود و چیزی غیر از باطل تو را به وحشت نیفکند!» (لا یونسنّک إلاّ الحقّ،و لا یوحشنّک إلاّ الباطل) .
اشاره به این که:مونس و آرام جان تو باید در حق باشد و تا در مسیر حق گام بر میداری از چیزی وحشت نکن.وحشت تو باید در باطل باشد و تا از باطل میگریزی غم و اندوهی نداری تو برای خدا قیام کردی و برای خدا امر به معروف و نهی از منکر کردی بنابر این چه غم داری؟ سرانجام در ششمین و آخرین جمله میفرماید:«اگر تو دنیای آنها را پذیرفته بودی(و به آنها در نیل به مطامع مادی کمک میکردی)تو را دوست میداشتند و اگر سهمی از آن را به خود اختصاص میدادی(و با آنها کنار میآمدی)به تو امان میدادند» (فلو قبلت دنیاهم لأحبّوک،و لو قرضت(3)منها لأمّنوک) .
1) «رتق» بهم پیوستن چیزی به چیز دیگر است و در خطبه بالا به معنی فروبسته شدن کارها و نبودن راه خلاص و قرار است
2) سوره طلاق، آیات ۲ و ۳.
3) «قرضت» از ماده «قرض» در اصل به معنی بریدن و قطع کردن چیزی است ولذا به قیچی «مقراض» گفته می شود و وام دادن را از این جهت قرض می گویند که مقداری از مال خود را جدا می کند رقرض، می دهد و در جمله بالا به معنی جدا کردن سهمی برای خود از اموال دنیا و کنار آمدن با ظالمان است.
اشاره به این که آنها تجارت پیشگان دنیاپرست و ظالمی هستند که اهل معاملهاند،هر کس بر مظالم آنها صحه بگذارد و با گرفتن سهمی با آنها کنار بیاید به یقین او را دوست میدارند و مقدمش را گرامی میدارند و از جان و مال اوچون جان و مال خود حمایت میکنند.
این سخنان هم دلداری و تسلی خاطر برای«ابوذر»بود و هم اعتراض شدید و ضربهای سنگین بر پایههای قدرت حکام ظالم وقت.
و به یقین تبعید«ابوذر»آن بنده صالح خدا،آن مرد زاهد و پارسا که سمبل امر به معروف و نهی از منکر بود و زبان او لرزه بر اندام ظالمان میافکند لکه ننگی بر دامان حاکمان ظالم و دار و دسته آنان بود زیرا میدانستند سخنان این مرد پارسا و صحابی معروف رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به اندازه صد هزار شمشیر زن کار آیی دارد.
زندگی«ابوذر»یکی از پر ماجراترین زندگی صحابه است که میتواند الگویی برای همه مجاهدان راه حق در سراسر تاریخ باشد.
زندگی او بر گرفته از زندگی مولایش پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و علی علیه السّلام است با این تفاوت که او در شرایط بسیار سختی قرار گرفت ولی هرگز در امر به معروف و نهی از منکر و مبارزه با فساد در برابر ظالمان و طاغیان کوتاه نیامد.
شرح حال او به طور بسیار فشرده چنین است:
نام او«جندب»و نام پدرش«جناده»(1)است و پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله نام او را «عبد اللّه»گذارد.او از طایفه«بنی غفار»از طوایف معروف عرب است.در آغاز امر،در اطراف«مکه»دامداری داشت و از گوشه و کنار،خبر مبعوث شدن پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله را شنید و غیابا نشانههایی از عظمت او را دریافت و با عشق و علاقه تمام رو به«مکه»آورد.هنگامی که وارد مسجد الحرام شد،گروهی از قریش را مشاهده کرد که در گوشهای نشستهاند و درباره پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله گفتگو میکنند و انواع سبّ و دشنام و بدگویی را دارند.در این اثنای«ابو طالب»وارد مسجد شد،آنها گفتند عمویش آمد،خاموش باشید.«ابوذر»«ابو طالب»را شناخت و زمانی که میخواست از مسجد خارج شود به دنبال او رفت.
«ابو طالب»رو به وی کرد و گفت:کاری با من داری؟گفت:آری میخواهم به پیامبری که مبعوث شده است ایمان بیاورم(نشانههای حقانیّتی در او سراغ دارم)«ابو طالب»گفت:فردا همین جا بیا.«ابوذر»در حالی که آتش شوق و عشق پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در وجودش زبانه میکشید،شب را در مسجد الحرام خوابید و روز بعد به وسیله«ابو طالب»به«حمزه»معرفی شد،«حمزه»هنگامی که صداقت او را دریافت وی را به«جعفر»معرفی کرد و«جعفر»که آثار صدق را در او مشاهده کرد او را به«علی»علیه السّلام معرفی و«علی»علیه السّلام هنگامی که از صدق و راستی او مطمئن شد وی را نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله برد و او ایمان آورد و اعلام اطاعت بیقید و شرط کرد.پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله فرمود:به خانه و خانوادهات برگرد.عمو زادهای داشتهای که از دنیا رفته و غیر از تو وارثی ندارد،اموالش به تو
1) در بسیاری از کتب «جندب و جناده» را با ضم جیم نقل کرده اند و کتپه «ابوذر» به خاطر آن است که فرزندی به نام «ابوذر» داشت.
میرسد، آنها را نگاهداری کن،تا زمانی که دعوت من آشکار شود آن گاه به سوی ما برگرد.
«ابوذر»از نخستین اسلام آورندگان است که بعد از جنگ بدر و احد و خندق به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله پیوست و هر چه داشت در راه خدا داد.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله او را «صدیق امت»و شبیه«عیسی بن مریم»در زهد معرفی کرد.
مرحوم علامه مجلسی در کتاب«عین الحیات»میفرماید:آنچه از اخبار شیعه و اهل سنت استفاده میشود این است که بعد از رتبه معصومین علیهم السّلام کسی در میان صحابه به جلالت قدر و بلندی مقام سلمان و ابوذر و مقداد نبود.حدیث معروف«ما اظلّت الخضراء و لا اقلّت الغبراء علی ذی لهجه أصدق من أبی ذرّ یعیش وحده و یموت وحده و یبعث وحده و یدخل الجنّة وحده؛آسمان سایه نیفکنده و زمین بر دوش خود حمل نکرده کسی را که راستگوتر از ابوذر باشد تنها زندگی میکند و تنها میمیرد و تنها در قیامت مبعوث میشود و تنها وارد بهشت میشود»(1).که درباره«ابوذر»وارد شده یکی از بهترین نشانههای شخصیت اوست.
«ابوذر»در«مدینه»همواره ملازم پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و در خدمت آن حضرت بود.
پس از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله هنگامی که خلافت به«عثمان»رسید و او بیت المال را به دامادش«مروان»همان فرد منحرف دنیاپرست سپرد،«ابوذر»زبان به اعتراض گشود و در کوچهها آیه «وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ
1) بحار الأنوار، جلد ۲۲، صفحه ۳۹۸
الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ»(1)را که تعریضی به«عثمان»و اطرافیانش در زمینه غارت بیت المال مسلمین بود، با صدای بلند میخواند و آنان را به باد انتقاد میگرفت.
این سخن بارها به گوش عثمان رسید و در برابر آن سکوت اختیار کرد ولی چیزی نگذشت که وجود«ابوذر»و سخنان او برای«عثمان»و دار و دستهاش غیر قابل تحمل شد.«عثمان»کسی را به سراغ«ابوذر»فرستاد و به او توصیه کرد که دست از این کار بر دارد.
ابوذر گفت آیا«عثمان»مرا از خواندن قرآن نهی میکند؟به خدا قسم رضای خدا را بر خشم«عثمان»مقدّم میدارم. این وضع همچنان ادامه داشت تا این که روزی«عثمان»در میان جمعیّت مردم نشسته بود و«کعب الاحبار»و«ابوذر»نیز حاضر بودند«عثمان»رو به مردم کرده گفت:آیا پیشوای مسلمین نمیتواند چیزی از بیت المال قرض کند و به هنگام توانایی بپردازد؟ «کعب الاحبار»گفت:چه مانعی دارد؟«ابوذر»برآشفت و گفت:ای یهودی زاده تو میخواهی اسلام را به ما بیاموزی؟!(این گونه کارها در بیت المال مسلمین جایز نیست)«عثمان»ناراحت شد،گفت:ای ابوذر تو زیاد مرا آزار میدهی و به یارانم بد میگویی،باید از«مدینه»خارج شوی و به«شام» روی و به این ترتیب او را به«شام»تبعید کرد.
ولی ابوذر در شام نیز آرام ننشست،هنگامی که کاخ سلطنتی«خضرای» معاویه و اسراف و تبذیر دستگاه«بنی امیه»را در کنار خانههای محقّر مردم محروم شام مشاهده کرد،بر پا خاست و فریاد زد و به«معاویه»
1) توبه، آیه ۳۴
گفت:اگر این کاخ را از بیت المال ساختهای خیانت است و اگر از مال شخصی تو است اسراف است.به خدا سوگند آنچه در شام میبینم،نه در کتاب خداست نه در سنت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله.من میبینم حق دارد،خاموش میشود و باطل زنده میگردد، راست گویان تکذیب میشوند،و حکومت از تقوا تهی میگردد.
این سخنان و مانند آن بر معاویه گران آمد،به عثمان نوشت اگر ابوذر در شام بماند شام را فاسد خواهد کرد،عثمان دستور داد او را به وضع فجیع و ناگواری به مدینه بازگردانند.
هنگامی که ابوذر وارد بر عثمان شد،عثمان سعی کرد او را به سخنان خلافی متهم سازد به او گفت:تو گمان میبری که ما میگوییم«إنّ اللّه فقیر و نحن أغنیاء»؟ابوذر گفت:اگر شما این سخن را نمیگویید پس چرا بیت المال را بر بندگان نیازمند خدا تقسیم نمیکنید؟!و من گواهی میدهم که از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله شنیدم،فرمود:هنگامی که فرزندان«ابی العاص»(بنی امیه)به سی نفر برسند اموال بیت المال را در میان خود تقسیم میکنند و بندگان خدا را برده خود میسازند.
عثمان نگاهی به اطرافیان خود کرد گفت هیچ یک از شما چنین سخنی را از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله شنیدهاید؟گفتند:نه،عثمان خشمگین شد و گفت:وای بر تو ای ابوذر،آیا بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله دروغ میبندی؟!سپس گفت:علی علیه السّلام را به این مجلس دعوت کنید،هنگامی که حضرت نزد عثمان آمد عثمان،به ابوذر گفت:
حدیث«ابو العاص»را تکرار کن آن گاه رو به علی علیه السّلام کرد و گفت:آیا تو چنین
سخنی را از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله شنیدهای؟علی علیه السّلام گفت:من نشنیدهام ولی«ابوذر» راست میگوید.عثمان گفت:از کجا میدانی او راست میگوید؟علی علیه السّلام گفت:
زیرا من از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله شنیدم که فرمود:آسمان سایه نیفکنده و زمین تیره بر دوش خود حمل نکرده مردی را که راستگوتر از ابوذر باشد.حاضران همگی گفتند:آری این سخن را پیامبر صلّی اللّه علیه و آله گفته است و عثمان از کار خود خجل و پشیمان شد.
در حدیثی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم:که عثمان دو غلام را با دویست دینار به سراغ ابوذر فرستاد و گفت:به او بگویید عثمان سلام رسانده میگوید:از این دویست دینار برای حل مشکلات زندگی خود کمک بگیر.
ابوذر گفت:آیا به سایر مسلمانها هم معادل این مبلغ را داده است؟گفتند:
نه.
گفت من چگونه میتوانم از آن استفاده کنم؟گفتند:عثمان میگوید:این از مال شخصی من است و به خدا سوگند،حرام به آن راه نیافته،ابوذر نپذیرفت و گفت:من از غنیترین مردم هستم و خداوند مرا به ولایت علی بن ابی طالب و خاندانش غنی فرموده است مال را برگردانید و به او بگویید من نیازی ندارم و داور میان من و او خداست(1).
سرانجام عثمان از انتقادهای ابوذر بر خلاف کاریهای بیحسابش به تنگ آمد و با اطرافیانش مشورت کرد و نظر دادند او را از مدینه تبعید کنند.
1) بحار الأنوار، جلد ۲۲ صفحه ۳۹۸
ابوذر پیشنهاد شام و عراق را کرد ولی هیچ کدام را نپذیرفتند چون میدانستند شورش به پا میشود،سرانجام او را به نقطه بسیار بد آب و هوایی در اطراف مدینه به نام«ربذه»(1)تبعید کردند که در آن سرزمین بیآب و علف جان سپرد،حتی کفنی برای دفن شدن نداشت تا این که گروهی به همراهی «مالک اشتر»از آن جا عبور کردند تنها دختر و همسفر ابوذر که بر سر راه نشسته بود آنان را خبر کرد،آمدند کفن گران بهایی بر او پوشاندند و«عبد اللّه بن مسعود»صحابی بزرگوار پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بر او نماز خواند و با احترام تمام او را به خاک سپردند(2).
جمعی از متعصبین به خاطر علاقه به«معاویه»و«بنی امیه»و یا علاقه بیش از حد به«عثمان»سعی کردهاند،شخصیت«ابوذر»را زیر سؤال ببرند زیرا اگر بخواهند ابوذر را مرد خدا و یا راستگوترین فرد روی زمین بدانند و عثمان را به عنوان خلیفه مسلمین و معاویه را به عنوان صحابه ارج نهند جمع میان این دو غیر ممکن است.لذا چون دیوار ابوذر را به اصطلاح کوتاهتر دیدهاند شخصیت او را زیر سؤال بردهاند و گفتهاند:ابوذر اعتقاد به مالکیت شخصی اموال نداشته و نوعی تفکر اشتراکی داشته است.
«زرکلی»در کتاب«الاعلام»درباره او میگوید:«و لعلّه أوّل إشتراکیّ طاردته الحکومات؛شاید او اوّلین اشتراکی باشد که حکومتهای وقت او را طرد کردهاند»(1).
این در حالی است که ابوذر هیچگاه سخنی که نفی مالکیت شخصی کند بر زبان نراند،بلکه لبه تیز حمله او بر ثروت اندوزانی چون معاویه یا تقسیم کنندگان بیرویه همچون عثمان بود.و لذا در عصر«ابو بکر»و«عمر» که در تقسیم بیت المال ملاحظاتی میشد،سخنی نگفت.
بعضی میگویند:در تعبیرات«ابوذر»،تعبیر مال اللّه دیده میشود از این کلمه استفاده کردهاند که او مالکیت خصوصی را نفی میکرد،ولی تعبیر«مال اللّه»در مورد«بیت المال»تعبیر رایجی است.
مرحوم علامه امینی رحمه اللّه در جلد هشتم«الغدیر»هنگامی که تهمت اشتراکیّت را به ابوذر نقل میکند میگوید:«تعبیر به مال اللّه در سخنان صحابه فراوان است»سپس چندین روایت را از«عمر»نقل میکند که همه آنها در کتاب اموال«ابی عبیده»آمده است در این روایات«عمر»صریحا تعبیر به مال اللّه کرده است.
امیر مؤمنان علی علیه السّلام نیز در روایات متعددی که از آن حضرت نقل شده تعبیر به مال اللّه دارد(2).
بیشک میتوان از اموال خدا،به مال اللّه تعبیر کرد بلکه به اموال شخصی مردم نیز اطلاق مال اللّه،نظر بعیدی نیست زیرا قرآن مجید در سوره نور
صریحا این تعبیر را آورده است:فآتُوهُمْ مِنْ مالِ اللّهِ الَّذِی آتاکُمْ»(1)چیزی از مال خدا را که به شما داده است(به بردگان مکاتب)بدهید».
حقیقت این است که این گروه از متعصبان عجولانه درباره ابوذر قضاوت کردهاند،زیرا ابوذر بارها روی این آیه تکیه میکرد: «وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ»(2)در حالی که میدانیم این آیه در مورد مانعین زکات وارد شده است.
و عجیبتر این که،«لجنه فتوای الازهر»در فتوایی که در سال 1367 قمری تحت فشار متعصبین در مورد نفی شیوعیت(کمونیسم)صادر کرد عقیده دیگری از ابوذر نقل میکند و آن را باطل میشمرد و آن را معلول دوری ابوذر از مبادی اسلام میداند و آن این که:او معتقد بود هر کس باید اموالی را که بیش از نیاز خود دارد فی سبیل اللّه به ارباب حاجت،بدهد و نزد خود نگه ندارد.
مرحوم«علامه امینی»بعد از ذکر این فتوا میگوید:اگر«شیخ الازهر» مطالعه درباره این مسأله را به گروهی که عارف به حال ابوذر بودند و خالی از تعصب به داوری مینشستند،موکول میکرد میدانست که ابوذر چنین عقیدهای هرگز نداشت و از همه بدتر عذری است که برای اشتباه ابوذر ذکر کردهاند و آن این که او آشنا به مبادی اسلام نبود.و این از اموری است که مادر داغدیده را به خنده وامیدارد و هر مسلمانی باید به آن بگرید،کسی که قسمت مهمی از عمر خود را با پیامبر صلّی اللّه علیه و آله زیسته و دائما با او بوده و پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در حدیث معروفش او را شبیه عیسی از
نظر خلق و خلق شمرده آیا سزاوار است در مورد او چنین سخنی گفته شود(1).
جالب این که ابوذر در نزد محدثانی همچون«بخاری و مسلم»به قدری مورد اعتماد بوده که این دو شیخ حدیث اهل سنت،در کتاب«صحیح بخاری و صحیح مسلم»281 حدیث از ابوذر نقل کردهاند(2).و این نشان میدهد که لجنه فتوای الازهر،چقدر از واقعیات دور بودند.
گر چه درباره ابوذر ناگفتهها بسیار است و تالیف کتاب مستقلی را میطلبد ولی ذکر این نکته لازم است،که آنچه به ابوذر قوت و قدرت میداد و مخالفانش را سخت هراسان میساخت زهد کم نظیر و آمیخته با صراحت لهجه او بود،از یکسو به خاطر زهدش نمیتوانستند بر او خرده بگیرند و از سوی دیگر،تاب تحمل لهجه صریح او را نداشتند که یک نمونه جالب آن را ذیلا میخوانید.
«ابن ابی الحدید»از«جاحظ»از مردی بنام«جلام ابن جندل»غفاری نقل میکند که من نماینده معاویه در منطقه«قنسرین»شام در خلافت عثمان بودم،روزی نزد معاویه رفتم تا در مورد منطقه حکومت خود از او سؤالی کنم، ناگهان فریادی بر در قصر او شنیدم که کسی میگفت:«قطار شتران حامل آتش فرار رسیدند»(اشاره به شترانی بود که اموال بیت المال را حمل میکردند) خداوندا،کسی را که امر به معروف میکند و خود آن را ترک میگوید از رحمتت
دور کن.خدایا آنها را که نهی از منکر میکنند و مرتکب آن میشوند نیز از رحمتت دور کن.
ناگهان دیدم معاویه لرزید و رنگ صورتش تغییر کرد،گفت جلام میدانی فریاد کننده کیست؟گفتم:نه،گفت:این همان«جندب بن جناده ابوذر» است.همه روز بر در قصر میآید و فریاد میکشد و این جملات را میگوید.
سپس معاویه دستور داد او را نزد من آورید مأموران،ابوذر را کشان کشان نزد معاویه آوردند و در برابر معاویه ایستاد،«معاویه»گفت:
«ای دشمن خدا و پیامبر!تو هر روز میآیی و این بساط را راه میاندازی بدان اگر من بنا بود یکی از اصحاب محمّد صلّی اللّه علیه و آله را بدون اذن عثمان به قتل برسانم تو را میکشتم ولی باید درباره تو از عثمان اجازه بگیرم...» ابوذر،در پاسخ گفت:ای معاویه من دشمن خدا و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نیستم،بلکه تو و پدرت«ابو سفیان»دشمن خدا بوده و هستید که در ظاهر اسلام را پذیرفتید و در باطن کفر را و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله تو را لعن کرد و بارها به تو نفرین نمود که هرگز سیر نشوی...معاویه سخت بر آشفت و دستور داد ابوذر را حبس کنند و خطر باقی ماندن او را در شام به عثمان خبر داد،عثمان دستور داد او را بر مرکب خشنی بدون جهاز سوار کنند و شب و روز برانند تا سخت شکنجه ببیند و همین گونه کردند،هنگامی که ابوذر به مدینه رسید رانهایش کاملا مجروح شده بود سپس عثمان او را به ربذه(منطقه بسیار بد آب و هوایی)تبعید کرد(1).
1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، جلد ۸، صفحه ۱۵۷
این بحث را با حدیثی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله که در کتاب معروف«اسد الغابه» آمده،پایان میدهیم:«ابوذر سه سال قبل از بعثت،خدای یگانه را پرستش میکرد و هنگامی که با پیامبر بیعت کرد شرط کرد من در راه خدا از ملامت ملامت کنندگان پرهیز نخواهم کرد»(و بایع النّبیّ صلّی اللّه علیه و آله علی أن لا تأخذه فی اللّه لومة لائم و علی أن یقول الحقّ و إن کان مرّا»(1).
در تواریخ معروف آمده است که علاوه بر آنچه علی علیه السّلام در مقام دلداری به ابوذر هنگام تبعید به ربذه گفت:عقیل و امام حسن و امام حسین علیهم السّلام و عمار،هر کدام سخنی در دلداری او گفتند«عقیل»گفت:«ای ابوذر نیاز به تذکر ندارد تو ما را دوست داری و ما هم تو را،تقوای الهی پیشه کن،که تقوا سبب نجات است و شکیبایی داشته باش که شکیبایی نشانه شخصیت است».
آن گاه امام حسن علیه السّلام فرمود:«عمو جان این قوم با تو چنین رفتار ناشایستی کردند،خداوند میداند و میبیند یاد دنیا را به خاطر این که همه از آن جدا میشویم از دل بیرون کن و مشکلاتی را که در پیش داری در جوار رحمت الهی تحمل نما و شکیبا باش تا پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را ملاقات کن در حالی که او إن شاء اللّه از تو راضی است».
پس از آن امام حسین علیه السّلام لب به سخن گشود گفت:«عمو جان!خداوند توانا است که این اوضاع را دگرگون سازد و هر روز در کار تازهای است...شکیبا باش چرا که خیر در شکیبایی است و شکیبایی نشانه شخصیت است».
1) اسد الغابه، جلد 1، صفحه ۳۰۱
و بعد از او عمّار چنین گفت:«ای ابوذر!خدا آنهایی که تو را در تنهایی فرو بردند تنها گذارد و آنها که تو را ترساندند بترساند،به خدا سوگند آنچه سبب میشود که مردم حق را نگویند،همان حب دنیا و زخارف آن است و مردم غالبا همرنگ جماعتند و حکومت به دست زورمندان.این گروه مردم را به سوی دنیا دعوت کردند و مردم اجابت نمودند و دینشان را به حاکمان بخشیدند و این خسارت دنیا و آخرت است که خسارتی است آشکار».
سپس ابوذر زبان به سخن گشود گفت:«من با همه شما خدا حافظی میکنم، پدر و مادرم فدای شما باد که وقتی شما را میبینم به یاد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله میافتم من در مدینه علاقهای ندارم تا حتی در آن جا ساکن شوم جز شما،به خدا سوگند!من جز رضای خدا را نمیطلبم و با توکل به خدا وحشتی ندارم خداوند مرا کفایت میکند بر او توکل کردم و درود خدا بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و آلش باد»(1).
1) کافی، جلد ۸، صفحه ۲۰۶ - ۲۰۸ با تلخیص، و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، جلد ۸،صفحه ۱۳۱
و من کلام له علیه السّلام و فیه یبیّن سبب طلبه الحکم و یصف الإمام الحقّ(1)
ابن جوزی» در کتاب «تذکرة الخواص» به این خطبه اشاره کرده می گوید : آغاز این خطبه که امام (علیه السلام) بر فراز مثیر در «گونه» بیان فرمود : الحل وأومن به، بود، پس خطبه ایراد فرموده و «قاضی نعمان» مصری در جلد دوم «دعائم الاسلام» فصل آخر خطبه را آورده است «ابن اثیر»
نیز در کتاب «تنهایه که در ماده «طار» و ماده «ویا» به قسمت هایی از خطبه اشاره نمود. (مصادر نهج البلاغه، جلد ۲، صفحه ۲۹۵) این مدارک نشان می دهد که این خطبه قبل از سید رضی در کتابهای دیگر نقل شده است.
از سخنانی است که امام علیه السّلام بیان فرموده و در آن علت اصرار خود را در امر حکومت بر مردم و صفات یک امام دادگر را تشریح میکند.
امام علیه السّلام در این سخن که بخشی از یک سخن است به چند مطلب اشاره میکند:
1-پذیرش حکومت از سوی او برای برافراشتن پرچم دین و عدالت در جامعه اسلامی و اصلاح بلاد و آسایش عباد و امنیّت مظلومان و ستمدیدگان است.
1) «سند خطبه»
2-در بخش دیگری از این خطبه به اختلافات فکری و عملی اصحابش اشاره کرده و میفرماید:با چنین شرایطی نمیتوان اصول عدالت را بر پاداشت و حق را به حق دار،رساند و تا وحدت در درون دلها و هماهنگی در عمل نبوده باشد رسیدن به این اهداف عالی غیر ممکن است.
3-در بخش سوّم از این خطبه به معرفی خویش پرداخته و میفرماید، نخستین کسی بودم که پیام نبوت را پذیرفتم و اوّل کسی بودم که بعد از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نماز را بر پا داشتم.
4-در بخش آخر این خطبه امام علیه السّلام به صفات یک رهبر شایسته،اشاره میکند و با تعبیرات دقیق و حساب شده،اوصاف لازم را بر میشمرد،اوصافی که وجود آن در رهبر اسلامی ضامن بقا و ثبات است.
أیّتها النّفوس المختلفة،و القلوب المتشتّتة،الشّاهدة أبدانهم،و الغائبة عنهم عقولهم،أظأرکم علی الحقّ و أنتم تنفرون عنه نفور المعزی من و عوعة الأسد!هیهات أن أطلع بکم سرار العدل،أو أقیم اعوجاج الحقّ.
ای ارواح پر اختلاف!و ای دلهای پراکنده!شما که بدنهایتان حاضر و ظاهر است،و عقلهایتان پوشیده و پنهان!من پیوسته شما را متوجه حق میسازم ولی شما از آن فرار میکنید همچون بزهایی که از غرّش شیر میگریزند!هیهات که من بتوانم به وسیله شما ظلمت و تاریکی را از چهره عدالت بر گیرم یا کژی حق را راست نمایم.
شما یاران خوبی نیستید!
از حوادث دردناک تاریخ اسلام،این است که پیشوای آگاه و مدیر و مدبّری همچون علی علیه السّلام گرفتار گروهی از مردم نادان،هوا پرست،پراکنده و متشتّت شد که ابزار بسیار بدی برای اقامه حکومت حق و عدالت بودند و از آغاز کتاب تاکنون در خطبههای مختلف نهج البلاغه دیدیم که امام علیه السّلام سخت از این معنا ناراحت و گلهمند است و از طرق مختلف برای درمان این بیماریهای اخلاقی آنان تلاش میکند.
خطبه مورد بحث از خطبههایی است که امام علیه السّلام در آغاز به این معنا پرداخته و چنین میفرماید:«ای ارواح پر اختلاف و ای دلهای پراکنده! شمایی که بدنهایتان حاضر و ظاهر است و عقلهایتان پوشیده و
پنهان» (أیّتها النّفوس المختلفة،و القلوب المتشتّتة،الشّاهدة أبدانهم،و الغائبة عنهم عقولهم) .
امام علیه السّلام در این جا انگشت روی نقطه اصلی درد جامعهها و جمعیّتها گذارده است و آن مسأله اختلاف و پراکندگی است که سبب درگیریها و از میان رفتن نیروها میشود.تعبیر به «الشّاهدة أبدانهم....» اشاره به حضور جسمانی آنها در اجتماع و غیبت فکری و روحانی و بیگانگی آنان از حوادث خطیری است که در جامعه میگذرد.
اهمیّت این موضوع سبب شده که امام علیه السّلام در خطبههای دیگر،نیز همین تعبیر را با کمی تفاوت ذکر میفرماید مانند آنچه در خطبه 29 و 97 گذشت که در اوّلی آمده است:«أیّها النّاس المجتمعة ابدانهم المختلفة أهوائهم»و در دوّمی میخوانیم:«أیّها القوم الشّاهدة ابدانهم الغائبة عنهم عقولهم المختلفة أهوائهم».
سپس اضافه میفرماید که:«من پیوسته شما را متوجه حق میسازم ولی شما از آن فرار میکنید همچون بزهایی که از غرّش شیر میگریزند!» (أظأرکم(1)علی الحقّ و أنتم تنفرون عنه نفور المعزی(2)من و عوعة(3)الأسد) .
1) «اظار» از ماده «ظار» (بر وزن ضرب) در اصل به معنی توجه کردن و مراقبت نمودن از چیزی است و از آن جا که کار دابه شیر دادن و توجه به نوزاد است واژه «ظار» درباره او بکار می رود.
2) «معزی » به معنی «بز» می باشد در مقابل «ضان» که به معنی «میش» است.
3) «وعوعة» به معنی فریاد، نعره و ضجه است و به صداهایی که در هم می شود نیز وعوعه اطلاق می گردد.
تعبیر به«أظأرکم»با توجه به این که«ظأر»در لغت به معنی دایه آمده، اشاره به این است که من همچون دایه مهربان پیوسته شما را از چشمه جوشان حق سیراب میکنم ولی شما همواره از آن فرار میکنید فراری که همچون فرار بزها از نعره شیر است و این بدترین حالتی است که در یک انسان ممکن است پیدا شود و چنان حق گریز باشد که از آن بالاتر تصوّر نشود.
تعبیر به «وعوعة الأسد» (صدای نعره شیر)تعبیر جالبی است زیرا نمیفرماید:«من الأسد»:از«شیر»بلکه میگوید:«از صدای شیر»یعنی این حیوان آن قدر ترسوست که اطراف خود را نگاه نمیکند که آیا چهره شیر را میبیند یا نه،بلکه با شنیدن یک صدا،پا به فرار میگذارد و این گونه است حال بعضی از حیوانات که اگر در بیابان صدای شیر را هر چند از فاصله دور بشنوند پا به فرار میگذارند.
و در ادامه میافزاید:«هیهات!که من بتوانم به وسیله شما ظلمت و تاریکی را از چهره عدالت بر گیرم،یا کژی حق را راست نمایم» (هیهات أن أطلع(1)بکم سرار(2)العدل،أو أقیم اعوجاج الحقّ) .
به یقین حقّ،هرگز کجی ندارد که بخواهند آن را راست کنند منظور آن است که باطل با آن بیامیزند که پیشوایان الهی همواره سعی داشتند آمیزههای باطل را از حق جدا سازند،همچنین عدالت ظلمتی ندارد که بخواهند آن را بزدایند این ظلم است که غالبا با عدل آمیخته میشود و چهره آن را میپوشاند.
به هر حال شک نیست که برای زدودن تاریکیها از چهره عدالت و جداسازی باطل از حق،نیاز به اعوان و انصار و یاران آگاه و هوشیار و فداکاری است مردم نادان و بیوفا و پراکندهای همچون مردم کوفه،کسانی نبودند که بتوان به وسیله آنها تاریکیها را،زدود و کژیها را راست کرد،و این درد بزرگی است که پیشوای آگاه و شجاع و فداکاری همچون علی بن ابی طالب علیه السّلام به آن گرفتار شده بود.
عوامل اصلی ناکامیها
امام علیه السّلام به دلایل مختلفی که قبلا به آن اشاره کردهایم گرفتار یاران و اصحاب و مردمی شده بود که غالب آنها به زندگی مرفّه و آرام و بیدغدغه،عادت کرده بودند و به بهانههای گوناگون از هر گونه جهاد و مبارزه با دشمن فرا میکردند و اوامر امام علیه السّلام را نادیده میگرفتند،امام علیه السّلام گاه با تشویق و گاه با ملامتهای خفیف و گاه با توبیخهای شدید،برای از بین بردن این روحیه ذلت بار تلاش میفرمود.
در این خطبه به نقاط ضعف آنها که در سه چیز خلاصه میشد اشاره میفرماید:«اختلاف و پراکندگی»،«بکار نگرفتن فرمان خرد و عقل»،«و فرار از واقعیتها»،و به دنبال آن تصریح میکند که:با این نقاط ضعف،چگونه میتوان در جامعهای که ظالمان دودمان«بنی امیه»و خود کامگان بعضی از حکومتهای پیشین و منافقان و نفوذیهای باقی مانده از عصر جاهلیت وجود دارند،مقابله کرد و پردههای ظلمت ظلم را شکافت،و کجیها را راست نمود و حق را حاکم کرد.
آنچه امام علیه السّلام در این فراز از خطبه،بیان فرموده،یک قانون کلّی و همیشگی است که در هر عصر و هر زمان و درباره هر قوم و ملّت حاکم است.
آری!بدون شرکت وسیع مردم،در برنامههای سیاسی و اجتماعی و نظامی در هیچ زمان کاری پیش نمیرود،آن هم مردمی که متّحد باشند،هوشیاری خود را بکار گیرند و حقّ را-هر چند تلخ باشد-پذیرا گردند.
اللّهمّ إنّک تعلم أنّه لم یکن الّذی کان منّا منافسة فی سلطان،و لا التماس شیء من فضول الحطام،و لکن لنرد المعالم من دینک،و نظهر الإصلاح فی بلادک،فیأمن المظلمون من عبادک،و تقام المعطّلة من حدودک.اللّهمّ إنی أوّل من أناب،و سمع و أجاب،لم یسبقنی إلاّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله بالصّلاة.
خدایا تو میدانی که آنچه را ما(در امر حکومت)انجام دادیم نه به خاطر به دست آوردن سلطنت و مقام بود،و نه برای نیل به متاع پست دنیا،بلکه به خاطر این بود،که نشانههای محو شده دینت را باز گردانیم و بر پا سازیم و اصلاح را در شهرهای تو آشکار کنیم،تا بندگان ستم دیدهات(از ظلم ظالمان) ایمن گردند،و حدود و قوانین تعطیل شدهات اقامه و اجرا شود.
خداوندا!من نخستین کسی بودم که به سوی تو بازگشتم،و دعوت تو را شنیدم و اجابت کردم،هیچ کس جز رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله پیش از من(به درگاه تو) نماز نخواند.
هدفی جز احیای حق و عدالت نداشتیم
امام علیه السّلام در این فراز از خطبه در حقیقت،اهداف حکومت الهی-از جمله حکومت خود-را بیان میفرماید،و با تعبیرات بسیار جالب و حساب شده، درسهای فراموش نشدنی به همه حاکمان مؤمن و مخلص میدهد.
نخست میفرماید:«خدایا!تو میدانی که آنچه را ما(در امر حکومت)انجام دادیم،نه به خاطر بدست آوردن سلطنت و مقام بود،و نه برای نیل به متاع پست دنیا» (اللّهمّ إنّک تعلم أنّه لم یکن الّذی کان منّا منافسة(1)فی سلطان،و لا التماس شیء من فضول الحطام) .
این تعبیر میتواند اشاره به اصل پذیرش بیعت بر خلافت از سوی مردم بوده باشد،یا اشاره به درگیریها و جنگهایی که میان او و دشمنان در«صفّین»و مانند آن واقع شد،و در هر حال انگیزههای اصلی حکومت خود کامگان در آن منعکس شده است که آنها همیشه برای دو چیز تلاش میکنند،به دست آوردن مقام به هر قیمت که باشد و به چنگ آوردن مال دنیا از هر کس و هر کجا ممکن شود.
در واقع همان حبّ جاه و حبّ مال است که در سراسر تاریخ بشر و حتی امروز بر حکومتهای خود کامه،سایه افکنده است.
امام علیه السّلام اگر این سخن را میگوید،در عمل نیز آن را به خوبی ثابت کرده است؛در شورای شش نفری«عمر»،هنگامی که رسیدن به حکومت را مشروط به انحراف از مسیر رسول اللّه کردند،امام علیه السّلام آن را نپذیرفت و هنگامی که«طلحه»و«زبیر»پیشنهادهای خلاف برای وفاداری خود به حکومت امام علیه السّلام،مطرح کردند با کمال صراحت آن را پس زد.
1) «منافسه» در اصل به معنی تلاش در تان است که هر کدام می خواهد چیز نفیسی که دیگری دارد نصیب او نیز بشود در واقع یک نوع رقابت و مسابقه سالم در انسان در رسیدن به کمالی از کمالات است ولی این واژه گاه در موارد منفی نیز بکار برده می شوند و در مورد کسانی که برای غلبه بر مال و مقامی با یکدیگر رقابت می کنند استعمال می گردد و در خطبه مورد بحث، معنی دوم اراده شده است.
چگونه ممکن است امام علیه السّلام تن به چنین پیشنهادهایی بدهد در حالی که به گفته خودش،دنیا در نظر او از آب بینی یک بز،یا از برگ نیم جویده درختی در دهان ملخ،کمتر و بیارزشتر بود.
و در ادامه این سخن،اهداف چهارگانه خودش را برای پذیرش حکومت بیان میدارد که سرمشق و درس بزرگی است برای همه حاکمان آزاده و با ایمان و حقپرست،عرضه میدارد«(پروردگارا!تو میدانی)اگر حکومت را پذیرفتیم به خاطر این بود که نشانههای محو شده دینت را باز گردانیم و بر پا سازیم،و اصلاحات را در شهرهای تو آشکار کنیم،تا بندگان ستم دیدهات(از ظلم ظالمان)ایمن گردند و حدود و قوانین تعطیل شدهات اقامه و اجرا شود» (و لکن لنرد(1)المعالم من دینک،و نظهر الإصلاح فی بلادک،فیأمن المظلومون من عبادک،و تقام المعطّلة من حدودک) .
در واقع امام علیه السّلام در این چهار جمله،که به پیشگاه خداوند به عنوان انگیزههای اصلی پذیرش بیعت،عرضه میدارد،هم اشاره به برنامههای معنوی و ارزشی حکومت مینماید و هم برنامههای مادی و ظاهری.
در درجه اوّل باید نشانههای دین که مسیر راه مردم را به سوی خدا مشخص میکند و بر اثر حکومتهای خودکامه محو شده است به جای خود باز گردد آنگاه اصلاحات در تمام شؤون اجتماعی اعم از سیاسی و اقتصادی و اخلاقی آشکار شود و چنگال ظالمان از گریبان مظلومان جدا شود و حدود الهی اجرا گردد به گونهای که ستم دیدگان احساس امنیّت و آرامش کنند.
1) گر چه در نسخه نهج البلاغه صبحی صالح این جمله به صورت «لنرد» (از ماده ورود آمده، ولی ظاهرة غلط و اشتباه است و باید «الثرة» (از ماده زد به معنی بازگرداندن) باشد همان گونه که در غالب نسخ نهج البلاغه دیده می شود.
به یقین اگر هدف حکومتها انجام این امور چهارگانه باشد سعادت معنوی و مادی بر سر جامعه سایه خواهد افکند و اگر هدف آنها بدست آوردن مقام و اموال و ثروتها باشد جز فساد و ظلم و تعطیل حدود الهی و محو اخلاق و دین نتیجهای نخواهد داشت و این درسی است برای همه مسلمین در تمام قرون و اعصار.
این امور همان است که قرآن مجید به عنوان اهداف بعثت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و تشکیل حکومت اسلامی بیان فرموده،در یکجا تعلیم و تهذیب و نجات از گمراهی آشکار را هدف بعثت میشمارد «هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ»(1)و در جای دیگر اقامه قسط و عدالت نتیجه قیام انبیا ذکر میکند «لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِیزانَ لِیَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ»(2)و نیز در آیه دیگر میفرماید:
« «الَّذِینَ إِنْ مَکَّنّاهُمْ فِی الْأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّکاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ وَ لِلّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ» ؛همان کسانی که هر گاه در زمین به آنها قدرت بخشیدیم نماز را بر پا میدارند و زکات میدهند و امر به معروف و نهی از منکر میکنند و پایان همه کارها از آن خداست»(3).
سپس در پایان این فراز امام علیه السّلام گواه روشنی بر صدق گفتار خود در زمینه انگیزههای او نسبت به پذیرش بیعت،ذکر میکند،عرضه میدارد:
«خداوندا!من نخستین کسی بودم که به سوی تو بازگشتم و دعوت تو را شنیدم و اجابت کردم،هیچ کس جز رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله پیش از من نماز نخواند» (اللّهمّ إنی أوّل من أناب،و سمع و أجاب،لم یسبقنی إلاّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله بالصّلاة) .
اشاره به این که در آن روزی که اسلام غریب بود و پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله یکّه و تنها،و فقط«خدیجه»همسر با وفایش به او ایمان آورده بود،و اظهار اسلام در برابر مشرکان متعصّب بسیار خطرناک بود،من دست بیعت به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله دادم و سر تسلیم در برابر او خم کردم و نخستین مردی بودم که به او پیوستم،چیزی را جز خدا و اطاعت فرمان او و احیای حق و توحید و عدالت در نظر نداشتم و هم اکنون نیز انگیزه من در پذیرش بیعت همان است که در آغاز بعثت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بود.
در میان دانشمندان اسلام،اعم از شیعه و اهل سنت در این مسأله اختلافی نیست که«خدیجه»نخستین زنی بود که به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله ایمان آورد و علی علیه السّلام نخستین مرد،هر چند گروهی از علمای اهل سنت به خاطر کمی سنّ و سال علی علیه السّلام در لحظه ایمان آوردن،بهانهجوییهایی در پذیرش ایمان او دارند تا بدین وسیله این فضیلت را از آن حضرت بگیرند و به دیگران بسپارند ولی با توجه به این که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله،اسلام حضرت را پذیرفت و حتی در جریان«یوم الدار»او را به عنوان وصیّ خود معرفی فرمود،روشن میشود که این بهانهجوییها بیاساس است(1).
1) شرح بیشتر و مدارک و روایات فراوانی که در زمینه اسلام علی (علیه السلام) به عنوان اولین مسلمان از مردان در منابع مختلف آمده و پاسخ به بهانه جویی ها را در جلد سوم همین کتاب صفحه ۱۶۹ به بعد و در جلد نهم پیام قرآن صفحه ۳۲۶ مطالعه فرمایید
و قد علمتم أنّه لا ینبغی أن یکون الوالی علی الفروج و الدّماء و المغانم و الأحکام و إمامة المسلمین البخیل،فتکون فی أموالهم نهمته،و لا الجاهل فیضلّهم بجهله،و لا الجافی فیقطعهم بجفائه،و لا الحائف للدّول فیتّخذ قوما دون قوم،و لا المرتشی فی الحکم فیذهب بالحقوق،و یقف بها دون المقاطع،و لا المعطّل للسّنّة فیهلک الأمّة.
شما میدانید،آن کس که بر نوامیس،و خونها،و اموال(مردم)و احکام و امامت مسلمین،سلطه پیدا میکند،نباید بخیل باشد تا حرص بر جمع آوری اموال برای خود او را مشغول سازد(و از حق و عدالت باز دارد)و نباید جاهل و نادان باشد که با جهل خویش مردم را گمراه کند و نه خشن باشد که پیوندهای مردم را با خشونت خویش قطع کند و نه ستمگر و حیف و میل کننده اموال (بیت المال)تا تبعیض روا دارد،و گروهی را بر گروه دیگری(بی دلیل)مقدّم شمرد،و نه در قضاوت رشوهگیر باشد تا حقوق(مردم)را از بین ببرد و در رساندن حق(به صاحبانش)کوتاهی ورزد و نباید سنّت(پیامبر)را تعطیل کند و بدین سبب امّت را به هلاکت بیفکند!
شرایط حاکمان عدل
امام علیه السّلام در آخرین بخش این خطبه به بیان ویژگیهای حاکمان عدل،و والیان حق،پرداخته و شش صفت مهم را برای آنها بیان میکند و به این
ترتیب بحثی را که درباره حکومت الهی در این خطبه آغاز فرموده است پایان میدهد.و جالب این که:با جمله«و قد علمتم»(شما میدانید)التزام به این صفات را یک امر عقلی ظاهر و واضح،میشمرد که هر کس از آن آگاه است و یا حدّاقل،باید از آن آگاه باشد میفرماید:
«شما میدانید آن کس که بر نوامیس،و خونها،و اموال و احکام و امامت مسلمین سلطه پیدا میکند نباید«بخیل»باشد تا حرص بر جمع آوری اموال برای خود او را مشغول سازد»(و از حق و عدالت باز دارد) (و قد علمتم أنّه لا ینبغی أن یکون الوالی علی الفروج و الدّماء و المغانم و الأحکام و إمامة المسلمین البخیل،فتکون فی أموالهم نهمته(1)) .
در حقیقت اصول زندگی فردی و اجتماعی مردم را این پنج چیز تشکیل میدهد:ناموس،جان،مال،قوانین و تشکیلات حکومت که شخصی زمامدار باید با تدبیر و دور اندیشی و عدالت و انصاف،حق همه آنها را ادا کند، جان و مال و ناموس مردم در امان باشد،احکام و قوانین اجرا شود و امامت و پیشوایی خلق،به دست صالحان در تمام ردهها سپرده شود.
اگر پیشوای مردم«بخیل»باشد تمام همّت و شهوتش گرد آوری اموال است و همه چیز را برای رسیدن به این هدف زیر پا میگذارد،نه امنیّتی باقی میماند و نه قانونی محترم شمرده میشود.
در بیان دوّمین وصف میفرماید:«و نباید جاهل و نادان باشد،که با جهل خویش مردم را گمراه کند» (و لا الجاهل فیضلّهم بجهله) .
1) «نهمه» ؛ در اصل به معنی نیاز و علاقه شدید به چیزی داشتن است و حرص و ولع نسبت به آن نشان دادن
به یقین علم به احکام و موضوعات و راهکارهای صحیح از اساسیترین پایههای حکومت است و افراد جاهل هر چند حسن نیّت و تقوا داشته باشند توانایی بر حکومت ندارند و مردم را به خاطر جهل خود به بیراهه میکشانند.
در بیان سوّمین وصف میفرماید:«والی نباید خشن بوده باشد که پیوندهای مردم را با خشونت خویش قطع کند» (و لا الجافی(1)فیقطعهم بجفائه) .
به یقین از واضحترین ویژگیهای والی عدل،عطوفت و محبّت و نرمش و مداراست و میدانیم پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله با همین نرمش و محبّت،دلهای رمیده از حق را در گرداگرد خود جمع کرد و این یک رحمت بزرگ الهی بود آن گونه که قرآن میفرماید:« «فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ» ؛به برکت رحمت الهی در برابر آنان نرم و مهربان شدی،و اگر خشن و سنگدل بودی از اطراف تو پراکنده میشدند»(2).
و در بیان چهارمین وصف میفرماید:«والی نباید ستمگر و حیف و میل کننده اموال(بیت المال)باشد تا تبعیض روا دارد و گروهی را بر گروه دیگری(بی دلیل)مقدّم شمرد» (و لا الحائف(3)للدّول(4)فیتّخذ قوما دون قوم) .
این همان بلایی است که بر سر«عثمان»خلیفه سوّم آمد،و چنان ضربههای سنگینی بر جامعه اسلامی وارد ساخت که هرگز آثار آن برچیده
نشد؛ اموال بیت المال را در میان بستگان و دوستان و چاپلوسان و غارتگران تقسیم کرد،تودههای رنجدیده مردم بر ضدّ او شوریدند و او را به قتل رساندند و اختلافات عظیمی از آن زمان در میان مردم پیدا شد که آثار سوء آن قرنها باقی ماند.
در پنجمین ویژگی میفرماید:«والی نباید در قضاوت،رشوهگیر باشد تا حقوق(مردم)را از بین ببرد و در رساندن حق به صاحبانش کوتاهی ورزد» (و لا المرتشی فی الحکم فیذهب بالحقوق،و یقف بها دون المقاطع(1)) .
مهمترین عامل قضاوت به جور و ستم،همان بلای رشوهخواری است که صاحبان زر و زور،قدرت پرداخت آن را دارند و احکام دادگاهها را به سود خود و به زیان صاحبان حق،تغییر میدهند و از اجرای حق و عدالت مانع میشوند.
بدیهی است قوانین و دادگاهها برای حفظ حقوق ضعیفان است و گر نه قدرتمندان حق خویش را حفظ میکنند،هنگامی که پای رشوه به دادگاه و منطقه فکر قاضی باز شود رشوهای که تنها در توان زورمندان است قدرت دفاع از ضعیفان گرفته میشود و حقوق آنها پایمال میگردد،همان چیزی که در سراسر دنیای امروز با نهایت تأسف شاهد و ناظر آن هستیم.
توجه به این نکته نیز لازم است که رشوه،همیشه جنبه مالی ندارد،گاه تسویه حسابهای سیاسی و رسیدن به مقامات و شهوات جنسی و مدّاحی بی
1) «مقاطع » جمع «مقطع» به معنی آخر هر چیزی است که وقتی به آن جا برسد قطع می شود این واژه گاه به حدود الهی اطلاق می گردد که به جرم مجرمین پایان می دهد و در خطبه بالا در همین معنا به کار رفته. اشاره به این که هر گاه قاضی رشوه خوار باشد اجازه نمی دهد حدود الهی جاری شود
جا و امثال اینها به صورت رشوه پرداخته میشود و به این ترتیب چرخهای دادگاهها و دادسراها در مسیر ظلم و بیدادگری به حرکت در میآید.
و در ششمین و آخرین وصف میفرماید:«پیشوای مردم نباید سنّت (پیامبر)را تعطیل کند و بدین سبب امّت را به هلاکت بیفکند» (و لا المعطّل للسّنّة فیهلک الأمّة) .
البتّه تعبیر به«سنّت»ممکن است اشاره به سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله باشد که در بالا به آن اشاره شد و یا سنّتها و قوانین الهی که خداوند آن را در جهان آفرینش مقرّر فرموده است یا سنّتهای حسنه اجتماعی است که در عهدنامه «مالک اشتر»به آن اشاره شده است«و لا تنقض سنّة صالحة عمل بها صدور هذه الأمّة؛سنتهای خوبی را که در آغاز این امت،به آن عمل شده نشکن»و یا هر سه،هر چند معنی اوّل به نظر نزدیکتر میرسد.
بلای بزرگ حکومتها
همان گونه که در آغاز این خطبه به آن اشاره شده این خطبه در واقع از سه بخش تشکیل شده،که به طور کامل با هم مرتبط است:نخست امام نیروهای آمادهای را که باید در اقامه حقّ و عدالت فعّال باشند ولی بر اثر اختلاف و بکار نگرفتن عقل و خرد به ضعف و ناتوانی کشانده شدهاند را سرزنش میکند.
سپس هدفها و انگیزههای حکومت عدل اسلامی و انسانی را بر میشمرد و در پایان ارکان اصلی صفات حاکمان عدل را ذکر میکند؛به یقین هر گاه از یک سو نیروهای مؤمن،متّحد و ساخته شوند و اهداف و انگیزهها،پاک و مقدّس باشد و والی،صفات ششگانه لازم را احراز کند
حکومتی بر پا خواهد شد که حافظ امنیّت و عدالت و احیاگر ارزشهای اسلامی و انسانی خواهد بود.
اگر بخل جای سخاوت را بگیرد.
و جهل به جای آگاهی نشیند.
و خشونت جای رأفت و رحمت را پر کند.
و حاکمان به حیف و میل اموال و تعبیض و ستم بپردازند.
و رشوهخواری دستگاه قضایی را آلوده کند.
و سنّتهای حسنه تعطیل گردد،حکومتی وحشتناک بوجود میآید که نه اثری از دینداری در آن است و نه دنیا داری،و چه درسی از این بهتر برای حاکمان حق طلب.
و من خطبه له علیه السّلام یعظ فیها و یزهد فی الدنیا(1)
«آمدی» از علمای قرن پنجم، قسمتهایی از این خطبه را در کتاب «الغرر» به صورت پراکنده آورده است و از تفاوتهای میان آن و آنچه در نهج البلاغه است، می توان دانست که مدرک او کتاب دیگری غیر از نهج البلاغه بوده است. این اثیر» (متوفای ۶۰۶) در نهایه» در موارد مختلف نیز به جمله هایی از این خطبه اشاره کرده است. (مصادر نهج البلاغه، جلد ۲، صفحه.۲۹۸)
از خطبههای امام علیه السّلام است که در آن پند و اندرز داده و تشویق به بیاعتنایی به زرق و برق دنیا میکند.
این خطبه،همان گونه که در بالا اشاره شد،مشتمل بر«مواعظ»و پند و اندرز و توصیه به«زهد»در دنیاست.و به طور دقیقتر از چهار بخش تشکیل شده است:
1-حمد و ثنای الهی با ذکر اوصاف ویژهای از خداوند و شهادت خالصانه به نبوت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله.
1) «سند خطبه»
2-اشاره به فرا رسیدن پایان عمر،و جدا شدن انسان از تمام سرمایههای زندگی دنیا.
3-لزوم عبرت گرفتن از زندگی پیشینیان،آنهایی که اموال و ثروتهای فراوانی جمع کردند و سرانجام خانههایشان قبرشان شد،و اموال و همسرانشان به دست دیگران افتاد.
4-لزوم بهرهگیری از فرصتهایی که در دنیا در دست داریم،برای فراهم ساختن زاد و توشه آخرت.
نحمده علی ما أخذ و أعطی،و علی ما أبلی و ابتلی.الباطن لکلّ خفیّة، و الحاضر لکلّ سریرة،العالم بما تکنّ الصّدور،و ما تخون العیون.و نشهد أن لا إله غیره،و أنّ محمّدا نجیبه و بعیثه،شهادة یوافق فیها السّرّ الإعلان، و القلب اللّسان.
ستایش میکنیم او را بر آنچه گرفته و بخشیده،و بر نعمتهایی که عطا کرده و آزمونهایی که(به وسیله مشکلات)مقرّر داشته است.همان کسی که نزد هر چیز مخفی حاضر است(و از آن آگاهی دارد)و در درون(جانها)حضور دارد و از آنچه سینهها در خود پنهان داشتهاند و از خیانت چشمها با خبر است و گواهی میدهیم که معبودی جز او نیست و محمّد صلّی اللّه علیه و آله برگزیده و فرستاده اوست گواهی و شهادتی که درون و برون،و قلب و زبان در آن هماهنگ باشد.
اوصاف ویژه پروردگار
امام علیه السّلام خطبه را با ستایش پروردگار و ذکر اوصاف ویژهای آغاز میکند میفرماید:«ستایش میکنیم او را بر آنچه گرفته و بخشیده و بر نعمتهایی که عطا کرده و آزمونهایی که(به وسیله مشکلات)مقرّر داشته است».
(نحمده علی ما أخذ و أعطی،و علی ما أبلی و ابتلی) .
منظور از«أخذ»گرفتن نعمتها و مواهب الهی است و منظور از«أعطی» بخشیدن آنهاست و نیز منظور از«أبلی»دادن نعمت و منظور از«و ابتلی» آزمودن به وسیله گرفتن نعمتهاست و به همین دلیل بسیاری از شارحان نهج البلاغه این دو جمله را تفسیری دانستهاند(یعنی اخذ را مساوی ابلی و اعطی را مساوی ابتلی ذکر کردهاند).
ولی احتمال دارد اوّلی اشاره به نعمتهای مادی و دوّمی اشاره به نعمتهای معنوی باشد؛زیرا واژه اخذ بیشتر در امور مادی به کار میرود.
به هر حال از تعبیرات بالا به خوبی استفاده میشود که،ممکن است گرفتن نعمتها نیز خودش نعمتی باشد زیرا گاه وفور نعمت سبب غرور و دوری از خدا و بیگانگی از خلق میگردد.
اضافه بر این حمد در برابر سلب نعمتها نشانه تسلیم مطلق در برابر مشیّت الهی است.
سپس به ذکر سه وصف دیگر از اوصاف پروردگار که در واقع هشداری است به همه انسانها که مراقب خویش و اعمال و نیّات خویش باشند اشاره کرده، میفرماید:«همان کسی که نزد هر چیز مخفی حاضر است(و از آن آگاهی دارد) و در درون(جانها)حضور دارد و از آنچه سینهها در خود پنهان داشته،و(نیز)از خیانت چشمها با خبر است» (الباطن لکلّ خفیّة(1)،و الحاضر لکلّ سریرة، العالم بما تکنّ الصّدور،و ما تخون العیون) .
این اوصاف،به خوبی نشان میدهد که علم پروردگار علم حضوری است یعنی او در هر کجا حاضر و ناظر است،پنهان و آشکار برای او مفهوم ندارد، حضور و غیاب برای او یکسان است،اسرار درون سینهها را میداند،
1) «لام» در «لکل خفیة» به معنی «فی» یا به معنی «مع» است همچنین «لام» در «لکل سریرة»
گردش چشمهایی را که به خیانت میگردد میبیند و از باطن و درون هر کس و هر چیز آگاه است.
به راستی اگر انسان به هنگام حمد و ستایش پروردگار و ذکر این اوصاف در حقیقت آنها بیندیشد،و به آن ایمان راسخ داشته باشد همه عالم را محضر خدا بداند و خدا را در درون جان و روح و فکر خود حاضر ببیند،چگونه ممکن است آلوده گناه و یا حتّی فکر گناه شود.
سپس در پایان این فراز شهادت خالصانه به وحدانیّت حق و نبوّت پیامبر داده میفرماید:«و گواهی میدهیم که معبودی جز او نیست و محمّد صلّی اللّه علیه و آله برگزیده و فرستاده اوست گواهی و شهادتی که درون و برون،و قلب و زبان،در آن هماهنگ است» (و نشهد أن لا إله غیره،و أنّ محمّدا نجیبه(1)و بعیثه(2)، شهادة یوافق فیها السّرّ الإعلان،و القلب اللّسان) .
بدیهی است گواهی به این دو اصل اساسی که پایههای ایمان را تشکیل میدهد،انسان را به نفی معبودهای دیگر دعوت میکند و از عبادت شیطان و هوای نفس امّاره،بر حذر میدارد و گواهی به نبوّت پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله او را به اطاعت فرمانهایش فرا میخواند،به ویژه شهادتی که تنها بر زبان جاری نیست بلکه قلب و جان انسان نیز با آن هم صداست.
و منها:فإنّه و اللّه الجدّ لا اللّعب،و الحقّ لا الکذب.و ما هو إلاّ الموت أسمع داعیه،و أعجل حادیه.فلا یغرّنّک سواد النّاس من نفسک،و قد رأیت من کان قبلک ممّن جمع المال و حذر الإقلال،و أمن العواقب-طول أمل و استبعاد أجل-کیف نزل به الموت فأزعجه عن وطنه،و أخذه من مأمنه،محمولا علی أعواد المنایا یتعاطی به الرّجال الرّجال،حملا علی المناکب و إمساکا بالأنامل.أما رأیتم الّذین یأملون بعیدا،و یبنون مشیدا،و یجمعون کثیرا! کیف أصبحت بیوتهم قبورا،و ما جمعوا بورا؛و صارت أموالهم للوارثین، و أزواجهم لقوم آخرین؛لا فی حسنة یزیدون،و لا من سیّئة یستعتبون!
به خدا سوگند این را که میگویم جدّی است نه شوخی،واقعیت است نه دروغ،و آن این است که چیزی جز مرگ(در پایان کار)نیست(همان مرگی که) منادیش بانگ خود را به گوش(همگان)رسانده و ساربانش با آواز حدی(همه را) به سرعت پیش میبرد،حال که چنین است انبوه زندگان تو را فریب ندهند و از خود غافل نسازند،با این که افرادی را پیش از خود به چشم دیدی،از کسانی که ثروتها جمعآوری کردند و از فقر و بیچارهگی پرهیز داشتند و بر اثر آرزوهای طولانی و دور شمردن اجل خود را در امان دانستند،دیدی مرگ چه سان بر آنها فرود آمد و آنان را از وطنشان بیرون راند و از جایگاه امنشان برگرفت،این در حالی بود که آنها را بر چوبههای مرگ(و تابوت)حمل میکردند و مردان آنها را دست به دست بر دوش میبردند و با سرانگشتان نگاه میداشتند(گویی از
گرفتن تابوت آنها با تمام دست خود نفرت و وحشت داشتند)آیا ندیدید کسانی را که آرزوهای دراز داشتند و کاخهای(رفیع و)استوار بنا کردند و اموال فراوانی گرد آوردند چگونه خانههایشان گورستان شد و آنچه را جمع کرده بودند بر باد رفت و از چنگشان خارج گشت؟اموالشان به دست وارثان افتاد و همسرانشان در اختیار دیگران قرار گرفتند(و از همه اسفناکتر این که)نه میتوانند چیزی بر حسناتشان بیفزایند و نه از گناهان خود توبه کنند!
دیدی چه سان مرگ بر آنها فرود آمد؟
امام علیه السّلام در این بخش از کلمات پر معنی خود در این خطبه همگان را هشدار میدهد که این زندگی به هر حال پایان میگیرد و دیر یا زود-که در هر حال زود است-باید از این جهان رخت بر بندد و به سرای جاویدان عزیمت کند و در برابر اعمال خویش،قرار گیرد میفرماید:
«به خدا سوگند این را که میگویم جدّی است نه شوخی و بازی،واقعیت است،نه دروغ،و آن این که چیزی جز مرگ(در پایان کار)نیست(همان مرگی که)منادیش بانگ خود را به گوش(همگان)رسانده و ساربانش با آواز حدی (همه را)به سرعت پیش میبرد». (فإنّه و اللّه الجدّ لا اللّعب،
و الحقّ لا الکذب.و ما هو إلاّ الموت أسمع داعیه(1)،و أعجل حادیه(2)) . از آن جا که مرگ برای همه انسانها یک واقعیت اجتناب ناپذیر و قطعی است امام علیه السّلام سخنش را در این جا با انواع تأکیدها-که به گفته بعضی از شارحان نهج البلاغه به ده نوع میرسد-مؤکد ساخته است(3)،و به این ترتیب میفرماید:صدای منادی مرگ از هر سو به گوش میرسد،و بانگ«الرحیل» فضای جهان را پر کرده،و فرشته مرگ پیر و جوان و کودک را نمیشناسد و در کنار همه کمین کرده و در انتظار فرمان خداست.
سپس میفرماید:«حال که چنین است انبوه زندگان تو را فریب ندهند و از خود غافل نسازند،با این که افرادی را پیش از خود به چشم دیدی،از کسانی که ثروتها جمعآوری کردند و از فقر و بیچارگی پرهیز داشتند و بر اثر آرزوهای طولانی و دور شمردن اجل،خود را در امان دانستند،دیدی مرگ چه سان بر آنها فرود آمد و آنان را از وطنشان بیرون راند و از جایگاه امنشان برگرفت؟!» (فلا یغرّنّک سواد النّاس من نفسک،و قد رأیت من کان قبلک ممّن جمع المال و حذر الإقلال،و أمن العواقب-طول
1) «أسمع» فعل است و «داعی» فاعل وضمیر آن به «موت» بر می گردد و مفعول آن «جمیع الناس » است که محذوف می باشد یعنی دعوت کننده و منادی مرگ صدای خود را به گوش همگان رسانده است.
2) «حادی» از ماده «حداء» به معنی کسی است که با آواز مخصوص خود شتران را سرگرم می کند و به حرکت سریع وا می دارد و این جمله نیز شامل فعل و فاعل و همچنین مفعول محذوف است (مانند جمله سابق)
3) این ده نوع تأکید عبارت است از «ان»، ضمیر شأن (اگر بپذیریم ضمیر در «انه » ضمیر شأن است، جمله اسمیه، قسم جلاله، جدّ، الف و لامی که بر سر آن آمده، «لا اللعب» «الحق»، «لاالکذب» و استفاده از «حصر» در جمله «ما هو إلا...»
أمل و استبعاد أجل-کیف نزل به الموت فأزعجه(1)عن وطنه،و أخذه من مأمنه) .
جمله «فلا یغرّنّک سواد النّاس» ،دو معنا میتواند داشته باشد:نخست این که:اگر تودههای مردم را میبینی که زنده و سالمند،تو را فریب ندهند و از مرگ غافل نسازند،دیگر این که:تودههای مردم تو را وسوسه نکنند و فریب ندهند که به فکر زندگی باش،نه به فکر مرگ. مفهوم جمله «حذر الإقلال» ،در این جا این است که:با جمع کردن اموال خود را از فقر(به گمان خویش)دور ساختند.
و جمله «أمن العواقب» ،مفهومش این است که:به خاطر آرزوهای دور و دراز و این که هنوز برای مردن زود است خود را از عاقبت کار در امان میپنداشتند،ولی علی رغم همه این آرزوها و پندارها ناگهان مرگ بر سر آنها فرود آمد و با شتاب و شدّت آنها را از وطن مألوفشان خارج ساخت،و از جایگاه امنشان بیرون راند.
در ادامه این سخن،میفرماید:«این در حالی بود که آنها را بر چوبههای مرگ (و تابوت)حمل میکردند و مردان،آنها را دست به دست،بر دوش میبردند و با سرانگشتان نگاه میداشتند».(گویی از گرفتن تابوت آنها با تمام دست خود نفرت و وحشت داشتند!) (محمولا علی أعواد المنایا یتعاطی به الرّجال، الرّجال حملا علی المناکب و إمساکا بالأنامل) .
امام علیه السّلام در این تعبیرات صریح و گویا و تکان دهنده،پایان زندگی ثروتمندان بیخیال و مغروران جاه و جلال را،مخصوصا به هنگام مرگ ناگهانی،به بهترین وجهی ترسیم فرموده،تعبیراتی که پردههای غفلت را از مقابل چشم انسان دور میسازد،و هر شنوندهای را از خواب بیخبری بیدار
1) «ازعج» از ماده «ازعاج » به معنی از جا کندن و بیرون راندن است.
میکند،و به راستی اگر هادیان راه و معلّمان انسانها،گهگاه با این گونه عبارات بانگ بیدار باش سر ندهند معلوم نیست عاقبت کار انسان به کجا برسد.
سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن،همین معنا را در لباس جالب دیگری پوشانده،و به همگان چنین میفرماید:«آیا ندیدید کسانی را که آرزوهای دراز داشتند و کاخهای(رفیع)و استوار بنا کردند،و اموال فراوانی گرد آوردند،چگونه خانههایشان گورستان شد و آنچه را جمع کرده بودند بر باد رفت(و از چنگشان خارج شد؟)اموالشان به دست وارثان افتاد،و همسرانشان در اختیار دیگران قرار گرفتند!» (أ ما رأیتم الّذین یأملون بعیدا،و یبنون مشیدا(1)،و یجمعون کثیرا!کیف أصبحت بیوتهم قبورا،و ما جمعوا بورا؛و صارت أموالهم للوارثین،و أزواجهم لقوم آخرین) .
سپس میفرماید:«(و از همه اسفناکتر این که)نه میتوانند چیزی بر حسنات خود بیفزایند،و نه از گناهان خود توبه کنند!» (لا فی حسنة یزیدون، و لا من سیّئة یستعتبون!) .
آری!هنگامی انسان از خواب غفلت بیدار میشود که سیلی اجل بر صورت او نواخته شود،و در آن لحظه پروندههای اعمال را به کلّی میبندند،نه چیزی بر حسنات،میتوان افزود و نه چیزی از سیئات،میتوان کاست.اگر تمام زندگی انسان را از او میگرفتند ولی پروندههای اعمال گشوده بود
1) «مشید» از ماده «شید» (بر وزن بید) به دو معنا آمده است : تخت به معنی ارتفاع و دیگری به معنی گچ، از همین رو به قصرهای مرتفع و بلند و سر به آسمان کشیده قصر مشید می گویند و همچنین به قصرهایی که بسیار محکم می سازند تا از حوادث روزگار مصون بماند (در مقابل خانه های مستضعفین که غالبا از گل ساخته می شود) قصر مشید گفته می شود.
و راه برای جبران باز بود غصّهای نداشت؛غم و اندوه بیپایان،آن زمان وجود انسان را فرا میگیرد که راه را برای جبران گذشته،به کلّی بسته ببیند.
فمن أشعر التّقوی قلبه برّز مهله،و فاز عمله.فاهتبلوا هبلها،و اعملوا للجنّة عملها:فإنّ الدّنیا لم تخلق لکم دار مقام،بل خلقت لکم مجازا لتزوّدوا منها الأعمال إلی دار القرار.فکونوا منها علی أوفاز.و قرّبوا الظّهور للزّیال.
هر کس تقوا را در کانون قلب خویش قرار دهد کارهای نیک او ظاهر میشود، و عملش به پیروزی میرسد،پس برای تحصیل تقوا فرصت را غنیمت شمرید،و برای بهشت(جاویدان)عمل شایسته آن را انجام دهید،(بدانید)دنیا به عنوان اقامتگاه همیشگی شما خلق نشده،بلکه به عنوان گذرگاه شما آفریده شده است تا از آن زاد و توشه اعمال صالح برای سرای جاودانی برگیرید،اکنون که چنین است به سرعت آماده کوچ کردن از آن باشید و مرکبها را برای ترک دنیا آماده کنید!
گذرگاهی به نام دنیا
امام علیه السّلام بعد از مقدمات حساب شدهای که در آغاز و بخش میانه این خطبه در مورد علم و آگاهی خداوند نسبت به همه چیز مخصوصا نسبت به اعمال و نیّات بندگان،و همچنین نزدیک بودن مرگ و عبرتانگیز بودن سرگذشت پیشینیان،بیان فرمود،چنین نتیجهگیری میفرماید:«بنابر این هر کس تقوا را در کانون قلب خویش قرار دهد کارهای نیک او ظاهر میشود،
و عملش به پیروزی میرسد» (فمن أشعر التّقوی قلبه برّز(1)مهله(2)،و فاز عمله) .
روشن است اگر تقوای الهی در اعماق دل انسان ریشه بدواند،شاخ و برگ و میوههایش از دست و زبان و چشم و گوش او ظاهر میشود،چرا که تقوا همان حالت خدا ترسی درون است که انگیزهای است نیرومند برای اعمال نیک و عامل باز دارندهای است در برابر گناه.
سپس میافزاید:«پس برای تحصیل تقوا فرصت را غنیمت شمرید و برای بهشت(جاویدان)عمل شایسته آن را انجام دهید» (فاهتبلوا هبلها(3)، و اعملوا للجنّة عملها) .
اشاره به این که:بهشت و سعادت را رایگان به کسی نمیدهند،و با گمان و پندار و ادعاهای تو خالی حاصل به دست نمیآید،کلید بهشت همان اعمال صالح است و اعمال صالح از تقوا بر میخیزد.
و در ادامه،اشاره به وضع دنیا و آخرت و موقعیت هر کدام از این دو گروه میفرماید:«(بدانید)دنیا به عنوان اقامتگاه همیشگی شما خلق نشده،بلکه به عنوان گذرگاه شما آفریده شده است تا از آن زاد و توشه اعمال صالح برای
1) «برز» از ماده «بروز» به معنی ظهور و آشکار شدن و به معنی پیشی گرفتن است. توضیح این که این واژه، گاه به صورت ثلاثی مجرد ایرز بر وزن ضرب) به معنی آشکار شدن و گاه به صورت باب تفعیل (برز بر وزن صرفا به معنی پیشی گرفتن آمده است و در متن بالا به صورت دوم بکار رفته است هر چند در بعضی از نسخ به صورت ثلاثی مجرد است.
2) «مهل» معنی اسم مصدری دارد و به معنی «وفق» ومدار است این واژه در معنی فرصت برای انجام عمل صالح نیز بکار می رود
3) «هبل» گاه معنی هلاکت و از دست دادن چیزی است و گاه به معنی غنیمت آمده، و اهتبال گاه به معنی خدعه کردن و گاه به معنی غنیمت گرفتن و به چنگ آوردن چیزی است و در خطبه بالا به معنی دوم است.
سرای جاودانی برگیرید» (فإنّ الدّنیا لم تخلق لکم دار مقام،بل خلقت لکم مجازا لتزوّدوا منها الأعمال إلی دار القرار) . جهانبینی اسلامی که بارها در قرآن و در نهج البلاغه آمده است دنیا را یک گذرگاه،یک پل،یک میدان تمرین،و سرانجام یک بازار تجارت و مقدمهای برای آخرت که جایگاه اصلی انسان است معرفی میکند،و اگر با این دیدگاه به دنیا بنگریم همه چیز در نظر ما رنگ دیگری به خود میگیرد و ما را از آلودگی به گناه و ظلم و ستم باز میدارد و به سوی نیکیها دعوت میکند.
ولی پیروان مکتبهای مادی که دنیا و مواهب آن را هدف نهایی خود میپندارند و از سرای آخرت به کلی غافلند،آلودگی به گناهان و کشمکشهای پایان ناپذیر برای جلب اموال و دست آوردن مقامات ظاهری در انتظار آنهاست، هرگز آتش جنگ در میانشان فروکش نمیکند و درگیریها در میان آنان پایان نمیپذیرد.
و در آخرین جمله این خطبه در یک نتیجهگیری کوتاه و زیبا و پر معنا میفرماید:«اکنون که چنین است،به سرعت آماده کوچ کردن از آن باشید و مرکبها را برای ترک دنیا آماده کنید» (فکونوا منها علی أوفاز(1)،و قرّبوا الظّهور للزّیال(2)) .
اشاره به این که:وقت بسیار تنگ است و موانع فراوان،و زمان کوچ کردن کاملا نامعلوم است،نه تنها پیران که جوانان نیز باید همیشه به حالت آماده
باش، باشند.چه بسیار پدران پیر و رنجور و ناتوان ماندند و جوانان سالم و نیرومند رفتند.
نتیجه خطبه
امام علیه السّلام در این خطبه به نکتههای مهمّی اشاره میکند که به طور خلاصه چنین است:
1-در آغاز خطبه همه را توجه به حضور خداوند در همه جا و آگاهی او از اسرار درون وجود انسان جلب میکند،تا همگان مراقب اعمال خویش باشند.
2-گواهی حقیقی بر وحدانیّت حق و نبوت پیامبر را آن آگاهی میشمرد که درون و برون با هم هماهنگ باشد و از هر گونه نفاق و دو رویی جدا گردد.
3-توجه همگان را به نزدیک بودن مرگ و کوچ از دنیا که سبب بیداری و آگاهی است جلب میکند.
4-مخاطبان خود را به مطالعه تاریخ گذشتگان در کتابها و در آثاری که از آنها در شهرها و بیابانها باقی مانده،دعوت مینماید،تا بدانند هر که باشند و به هر جا برسند سرانجام چنین سرنوشتی را دارند.
5-به دنبال این اندرزها همه را به تقوا فرا میخواند،همان تقوایی که در درون قلب انسان جای گیرد و آثارش در تمام اعمال او ظاهر شود.
6-این نکته را به همه مخاطبان یاد آور میشود که بهشت را بی حساب و کتاب به کسی نمیدهند،به بها میدهند،به بهانه،نمیدهند.
7-سرانجام این نکته مهم را یاد آور میشود که دنیا گذرگاهی است نه جایگاه اقامت،بازار تجارتی است که باید همه از آن زاد و توشه بر گیرند و در هر زمان آماده رحیل و حرکت باشند.
و من خطبة له علیه السّلام
یعظّم اللّه سبحانه و یذکر القرآن و النبی صلّی اللّه علیه و آله و یعظ الناس(1)
نویسنده «مصادر نهج البلاغه» سند دیگری برای این خطبه نیافته است، جز این که گفتار «ابن ابی الحدید» را که می گوید : «آنچه در این خطبه آمده است بخشهایی است که «سید رضی» از خطبه طولانی برگزیده است، دلیل بر این می داند که او اصل خطبه را دیده، هر چند به مدرک آن اشاره نکرده است. ولی این احتمال نیز وجود دارد که گفتار این ابی الحدید» استنباطی از همین خطبه موجود نهج البلاغه باشد چرا که «سید رضی» با تعبیر منها ومنها » که در این خطبه مکرر آمده، نشان داده است که خطبه را به اصطلاح تقطیع کرده است و عدم پیوند میان این بخشها نیز نشان می دهد که اصل خطبه بسیار مفصل تر بوده است نویسنده مصادر بعد از بیان بالا می افزاید: «آمدی» از علمای قرن پنجم) نیز در «غرر» این خطبه را با تفاوت هایی ذکر کرده که نشان می دهد احتمالا آن را از منبع دیگری گرفته است).
از خطبه امام علیه السّلام است که پیرامون عظمت خداوند و یاد آوری قرآن و پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و اندرز مردم سخن میگوید.
با یک نگاه اجمالی به خطبه روشن میشود که از پنج بخش مهم تشکیل یافته است.
1) سند خطبه
بخش اوّل از عظمت خداوند و قدرت مطلقه او و سجده تمام موجودات در برابر ذات پاکش سخن میگوید.
در بخش دوّم به عظمت قرآن و دوام و بقای آن اشاره میفرماید.
بخش سوّم در مورد پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله است که خداوند او را بعد از یک دوره فترت فرستاد.و نبوت را با او پایان داد.
در بخش چهارم سخن از کم ارزش بودن دنیا به میان آورده و همگان را به هوشیاری و شناخت دنیا و گرفتن زاد و توشه از آن دعوت میفرماید.
در پنجمین و آخرین بخش،اندرزهای شایسته و مؤثری به همه مخاطبان میدهد و بار دیگر به سراغ قرآن و عظمت آن و لزوم تدبّر در آیاتش باز میگردد، و به این ترتیب یک نسخه کامل سعادت برای رهروان راه حق مینویسد .
و انقادت له الدّنیا و الآخرة بأزمّتها،و قذفت إلیه السماوات و الأرضون مقالیدها،و سجدت له بالغدوّ و الآصال الأشجار النّاضرة،و قدحت له من قضبانها النّیران المضیئة،و آتت أکلها بکلماته الثّمار الیانعة.
دنیا و آخرت زمامهای خود را به خداوند سپرده و مطیع او هستند،آسمانها و زمینها کلیدهای خود را به دست قدرت او افکنده،و درختان سرسبز هر صبحگاهان و شامگاهان در برابر او سجده میکنند و از شاخههای خود آتشهای پر نور به فرمان او میافروزند،و میوههای رسیده آنها به فرمان خدا(در هر زمان)غذای(انسانها)را تقدیم داشتهاند.
همه چیز این جهان به فرمان اوست
امام علیه السّلام در این بخش به بیان گوشهای از اوصاف والای خداوند پرداخته و در پنج جمله به نکتههای دقیقی در این زمینه اشاره میفرماید:نخست میگوید:
«دنیا و آخرت تمام زمامهای خود را به او سپرده و مطیع او شدهاند» (و انقادت له الدّنیا و الآخرة بأزمّتها(1)) .
در حقیقت دنیا و آخرت را به حیوانهای راهوار و رامی تشبیه فرموده که زمامش بدست اوست و میبرد هر جا که اراده او تقاضا کند.
1) «ازمّه» جمع «زمام» به معنی مهار و افسار است.
در دوّمین جمله،همین معنا را به لباس دیگری آراسته و چنین میفرماید:
«آسمانها و زمینها کلیدهای خود را به دست قدرت او افکندهاند» (و قذفت إلیه السماوات و الأرضون مقالیدها(1)
این واژه (مقالید) به گفته «لسان العرب» گاه به معنی «خزائن» نیز آمده است ولی در خطبه بالا معنی اول یعنی کلید مناسب تر و با تعبیر به «أزقه» در جمله قبل و «قذفت» در این جمله هماهنگ تر است
) .هر جا را اراده کند میگشاید و هر جا را اراده کند قفل مینماید و همه کارهای او مطابق حکمت است.
و در سوّمین جمله به سجود درختان پر طراوت در برابر ذات پاک او اشاره کرده میفرماید:«درختان سرسبز هر صبحگاهان و شامگاهان در برابر او سجده میکنند». (و سر تسلیم فرو میآورند)(و سجدت له بالغدوّ و الآصال(2)الأشجار النّاضرة) .
بدیهی است تکیه بر اشجار ناضره(درختان سرسبز)به معنی انحصار نیست، بلکه نمونهای از زیباترین موجودات زنده جهان آفرینش است،که هر ورقش دفتری است معرفت کردگار.و نیز صبح و شام اشاره به تمام اوقات است، همان گونه که گاه میگوییم ما صبح و شام در خدمت اسلام هستیم یعنی در همه حال لذا قرآن مجید به طور مطلق میگوید: «وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ
1) «مقالید» به گفته غالب ارباب لغت جمع «مقلید» و به گفته بعضی جمع «مقلاد» است که به معنی کلید می باشد، و به گفته «لسان العربه اصل آن از کلمه فارسی «کلید» گرفته شده است .
2) «غدو» جمع «غدوه» به معنی صبحگاه است و «آصال » جمع «اُصُل» (بر وزن رسل) و آن نیز جمع «اصیل» از ماده «اصل» است که به معنی عصر و أخر روز می آید و بعضی از ارباب لغت آصال و اصل هر دو را جمع اصیل دانسته اند.
یَسْجُدانِ»(1).این احتمال نیز وجود دارد که آثار و عظمت خداوند در درختان به هنگام طلوع و غروب خورشید از هر زمان آشکارتر است.
این سجده ممکن است با زبان حال باشد چرا که نظام دقیق آفرینش آنها از علم و قدرت بیپایان آفرینندهاش حکایت میکند،و ممکن است به زبان قال باشد،بنابر این که همه ذرات موجودات جهان از علم و شعوری برخوردارند و خدا را آگاهانه تسبیح میگویند و برای او سجده میکنند.
در چهارمین جمله میافزاید:«و از شاخههای خود آتشهای نورانی به فرمان او بر میافروزند» (و قدحت(2)له من قضبانها(3)النّیران المضیئة) .
و این از عجایب قدرت خداست که از میان آب و خاک،مادّهای ایجاد میکند که کانون آتش و نورانیّت است،همان آتش و نوری که بسیاری از مشکلات انسانها در پرتو آن حل میشود.
و در آخرین و پنجمین جمله میفرماید:«میوههای رسیده آنها به فرمان خدا(در هر زمان)غذای(انسانها)را تقدیم کردهاند» (و اتت أکلها بکلماته الثّمار الیانعة(4)).
بر هر چه نظر کردم سیمای تو میبینم
1) الرحمن، آیه ۶
2) «قدحت» از ماده «قدح»(بر وزن مدح) به معنی زدن سنگ و چخماق به یکدیگر برای تولید جرقه آتش است، که در قدیم معمول بوده است سپس به معنی بر افروختن آتش آمده است
3) «قضبان» جمع «قضیب» به معنی شاخه درخت است و «قضب» (بر وزن نبض، به معنی میوه های بوته ای نیز آمده است
4) «یانعه» از ماده «ینع» (بر وزن منع) به معنی رسیدن و شاداب شدن میوه است.
جملههای پر معنی بالا که آثار توحید و عظمت خدا را در عبارات مختلف و لباسهای گوناگون بیان میدارد،هماهنگ با آیات قرآن است.
قرآن مجید در یکجا میفرماید:« «لَهُ الْحَمْدُ فِی الْأُولی وَ الْآخِرَةِ وَ لَهُ الْحُکْمُ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ» ؛ستایش برای اوست در این جهان و در جهان دیگر، حاکمیت نیز(در دو جهان)از آن اوست و همه شما به سوی او باز گردانده میشوید»(1).
و در جای دیگر میفرماید:« «لَهُ مَقالِیدُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» ؛ کلیدهای آسمان و زمین از آن اوست»(2).
و در آیه دیگر میخوانیم:« «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللّهَ یَسْجُدُ لَهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ النُّجُومُ وَ الْجِبالُ وَ الشَّجَرُ وَ الدَّوَابُّ» ؛آیا ندیدی که تمام کسانی که در آسمانها و کسانی که در زمینند برای خدا سجده میکنند،و(همچنین)خورشید و ماه و ستارهگان و کوهها و درختان و جنبدگان»(3).
و نیز میفرماید:« «الَّذِی جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ ناراً فَإِذا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ» ؛همان خدایی که برای شما از درخت سبز آتش آفرید و شما به وسیله آن آتش میافروزید»(4).
و نیز در جای دیگر فرموده:« «وَ هُوَ الَّذِی أَنْشَأَ جَنّاتٍ مَعْرُوشاتٍ وَ غَیْرَ مَعْرُوشاتٍ وَ النَّخْلَ وَ الزَّرْعَ مُخْتَلِفاً أُکُلُهُ» «کُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ إِذا أَثْمَرَ» ؛او کسی است که باغهای معروش(باغهایی که شاخههای درختانش
روی دار بستهاست)و باغهای غیر معروش آفرید،و همچنین نخل و انواع زراعت که از نظر میوه و طعم با هم متفاوتند...از میوههای آن به هنگامی که به ثمر میرسد بخورید...»(1).
به هر حال هر چه در آیات قرآن مجید و خطبههایی همچون خطبه بالا دقت میکنیم،عظمت و قدرت و نعمت خداوند بر ما آشکارتر میشود و حس شکرگزاری،ما را به سوی او فرا میخواند تا از چشمه زلال معرفتش سیراب شویم و به صفات جمال و جلالش آشنا گردیم.
1) انعام، آیه ۱۴۱.
منها:و کتاب اللّه بین أظهرکم ناطق لا یعیا لسانه،و بیت لا تهدم أرکانه، و عزّ لا تهزم أعوانه.
کتاب خداوند در میان شماست سخنگویی است که هرگز زبانش(از حق گویی)خسته نمیشود،و خانهای است که پایههایش هرگز فرو نمیریزد،و قدرتی است که هیچگاه یارانش شکست نمیخورند!
قرآن کتاب جاویدان
امام علیه السّلام در این بخش کوتاه از کلامش،به اهمیّت کلام اللّه،قرآن مجید میپردازد و با سه جمله کوتاه و گویا،حق مطلب را ادا میکند میفرماید:«کتاب خداوند در میان شماست سخنگویی است که هرگز زبانش(از حق گویی)خسته نمیشود،و خانهای است که پایههایش هرگز فرو نمیریزد،و قدرتی است که هیچ گاه یارانش شکست نمیخورند» (و کتاب اللّه بین أظهرکم(1)ناطق لا یعیا(2)لسانه،و بیت لاّتهدم أرکانه،و عزّ لا تهزم أعوانه) .
1) «اظهر» جمع «ظهر» به معنی پشت هر چیزی است و تعبیر به «بین اظهر کم» در بسیاری از موارد به معنی دفاع کردن از چیزی بکار می رود، چرا که هنگامی که افراد، بخواهند مثلا از شهری دفاع کنند پشت به آن شهر کرده و اطراف آن حلقه می زنند و رو به سوی دشمن می کنند. سپس این تعبیر در مواردی که شخص یا چیزی در میان جمعیتی قرار دارد اعم از این که پشتیبان او باشند یا نباشند بکار رفته است و در خطبه بالا به همین معناست.
2) «یعیی» از ماده «عی» (بر وزن حی) به معنی خسته شدن و ناتوان گشتن است و به گفته «راغب» در «مفردات» در اصل به معنی ناتوانی و عجزی است که بر اثر راه رفتن زیاد به جسم انسان عارض می شود سپس به هر نوع عجز و ناتوانی و تعب اطلاق شده است.
در جمله اوّل اشاره به هدایت قرآن در هر زمان و هر مکان و در هر شرایط و هر دوران مینماید،گر چه ظاهرا خاموش است ولی با صد زبان،پیوسته سخن میگوید و هر کس در کنار آن بنشیند و گوش هوش به آن بسپارد آواز قرآن را میشنود که درسهای زندگی سعادت بخش را پیوسته در گوش انسانها فرو میخواند.
جمله «لا یعیا لسانه» (زبانش خسته و ناتوان نمیشود)ممکن است اشاره به این باشد که گذشت زمان هرگز حقایق قرآن را کهنه نمیکند،و چنانکه در روایات وارد شده همواره تازه و شاداب است(1).
و در جمله دوّم اشاره به نکته دیگری میکند و آن مسأله حافظیّت قرآن است،همان گونه که یک خانه مستحکم که دارای ستونهای استوار است اهل خود را از گزند حوادث،گرما،سرما،حیوانات درنده و دشمنان و سارقان حفظ میکند،قرآن مجید نیز پیروان خود را در چنبر تعلیمات خود گرفته و از انحراف و گمراهی و وسوسه خناسان و دستبرد شیاطین محفوظ میدارد.
و در سوّمین جمله به این حقیقت اشاره میفرماید که هر کس در سایه قرآن قرار گیرد و به یاری قرآن برخیزد،قدرتی شکستناپذیر میشود،چرا که قدرت هدایت قرآن از قدرت خداوند سرچشمه گرفته و قدرت خداوند شکستناپذیر است،و به مصداق« «إِنْ یَنْصُرْکُمُ اللّهُ فَلا غالِبَ لَکُمْ»(2)
؛اگر خدا شما را یاری کند هیچ کس بر شما چیره نمیشود»،آنان که مشمول یاری قرآن شوند از هیچ دشمنی شکست نمیخورند.
قرآن ناطق
ممکن است جملهای که در فراز بالا آمد که از قرآن به ناطقی خستگی ناپذیر تعبیر فرموده،این سؤال را برانگیزد که چگونه این تعبیر با بیان دیگری که از شخص امام علیه السّلام در خطبه 158 نقل شده سازگار است،آن جا که میفرماید:«ذلک القرآن فاستنطقوه و لن ینطق و لکن اخبرکم عنه؛این قرآن است او را به نطق در آورید ولی او هرگز سخن نمیگوید اما من شما را از آن با خبر میسازم».
و با جمله دیگری که در خطبه 183 آمده است که میفرماید:«فالقرآن آمر زاجر و صامت ناطق؛قرآن امر و نهی میکند و خاموش و گویاست».
آیا این تعبیرات با هم تضاد ندارد؟ پاسخ این سؤال با کمی دقت روشن میشود.یا به تعبیر دیگر عبارات بالا یکدیگر را تفسیر میکنند زیرا هنگامی که امام علیه السّلام در یک عبارت از قرآن تعبیر به صامت و ناطق میکند،مفهومش این است که هر تعبیری ناظر به چیزی است مثلا میتوان گفت:قرآن از نظر ظاهر خاموش است ولی در واقع با صدای رسا سخن میگوید،یا این که در برابر افراد سطحینگر خاموش است ولی برای اندیشمندان و متدّبران در قرآن به وضوح سخن میگوید،و یا این که قرآن در ادامه راهکارهای اصولی ناطق است ولی برای تطبیق آن بر مصادیق و استنباط احکام جزئی(مانند داستان تحکیم در جریان جنگ صفّین)باید مجتهدان آگاه از آن سخن بگویند.
این احتمالات سهگانه منافاتی با هم ندارند و همه میتواند در مفهوم جامع کلام امام علیه السّلام جمع شوند.
در ذیل همین خطبه توضیح بیشتری در این زمینه خواهد آمد.
منها:أرسله علی حین فترة من الرّسل،و تنازع من الألسن، فقفّی به الرّسل،و ختم به الوحی،فجاهد فی اللّه المدبرین عنه، و العادلین به.
خداوند او(پیامبر اسلام)را پس از یک دوران فترت و فاصله از پیامبران پیشین فرستاد،به هنگامی که هر کسی به گونهای(از مذهب خود)سخن میگفت(و نزاع در میان آنها در گرفته بود)او را به دنبال رسولان(پیشین) فرستاد(تا برنامههای آنها را کامل کند)و وحی(خود)را با او پایان داد.و او در راه خدا با کسانی که به خدا پشت کرده و آنها که برای او همتایی قرار داده بودند به جهاد پرداخت.
رسالت خاتم الأنبیا
به دنبال بخش اوّل و دوّم که سخن از صفات پروردگار و قرآن مجید میگفت، امام علیه السّلام در این بخش،در چند جمله کوتاه و پر معنا از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله سخن میگوید،میفرماید:«خداوند او(پیامبر اسلام)را پس از یک دوران فترت و فاصله،از پیامبران پیشین فرستاد،به هنگامی که هر کسی به گونهای(از مذهب خود)سخن میگفت(و نزاع در میان آنها در
گرفته بود)» (أرسله علی حین فترة(1)من الرّسل،و تنازع من الألسن) .
تعبیر به«تنازع من الألسن»اشاره به این است که گفتگوهای پیروان مذاهب مختلف،اعم از بتپرستان و اهل کتاب و آنان که به هیچ مذهبی ایمان نداشتند،یک گفتگوی منطقی با محتوای فکری و عقلی نبود،بلکه هر کدام برای اثبات حقانیّت خود الفاظی از روی تعصّب به هم میبافتند،و همین نزاع و اختلافهای لفظی گاه سرچشمه جنگها و خونریزیهای شدیدی میشد.
سپس میافزاید:«خداوند او را به دنبال رسولان(پیشین)فرستاد(تا برنامههای آنها را کامل کند)و وحی خود را به او پایان داد» (فقفّی(2)به الرّسل، و ختم به الوحی) .
در این جا امام علیه السّلام،به دو نکته اشاره میفرماید:نخست این که:پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله مسیر پیامبران پیشین را ادامه داد،چرا که مسیر همه آنها از نظر کلی یکی است،و دیگر این که:برنامههای آنها را به کمال رسانید و نبوت را به او ختم کرد.
و در پایان این فراز میفرماید:«پس او در راه خدا با کسانی که به خدا پشت کرده،و آنها که برای او همتایی قرار داده بودند به جهاد پرداخت» (فجاهد فی اللّه المدبرین عنه،و العادلین(3)به) .
1) «فترة وفتور» در اصل به معنی سکون و آرامش است و گاه به معنی ضعف و شتی می آید و به فاصله میان دو حرکت یا دو حادثه یا دو انقلاب نیز گفته می شود و به همین مناسبت از فاصله های میان ظهور انبیای بزرگ به دوران فترت تعبیر می کنند.
2) «قفی» از ماده «قفا» به معنی پشت آمده است. این تعبیر در مورد پشت سر چیز دیگری در آمدن به کار می رود
3) «عادلین» جمع «عادل» از ماده «عدل» ابر وزن فکر) است به معنی معادل و شبیه و همتا قرار دادن می باشد و هر گاه از ماده «عدل» (بر وزن تظم، گرفته شود به معنی عدالت و دادگری است و اگر از ماده «عدول» باشد به معنی منحرف شدن و بازگشت از چیزی است بنابراین واژه «عادل» در سه معنا به کار می رود ولی در خطبه بالا به همان معنی اول یعنی همتا قرار دادن آمده است، (توجه کنید معنی اول معمولا به وسیله «باء» متعدی می شود و معنی سوم به وسیله «عن»)
در واقع کافران دو گروه بودند:گروهی که به کلی خدا را به فراموشی سپرده و اعتقادی به حق نداشتند و گروه دیگری که مشرک بوده و برای خداوند همتایانی قرار داده بودند.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله با هر دو گروه جهاد کرد،نخست جهاد فرهنگی و تبلیغی؛سیزده سال تمام به این جهاد پرداخت و گروه زیادی را از این طریق به آیین اسلام در آورد سپس هنگامی که مشاهده کرد گروه معاندان و بندگان زر و زور،سدّ راه مردم پاکدل و مانع پذیرش آیین خدا هستند،دست به جهاد نظامی زد تا مانع را از سر راه بر دارد،بیآن که کسی را مجبور به پذیرش آیین خود کند،چرا که «لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ» .
کوتاه سخن این که:امام علیه السّلام در این عبارت،تمام برنامه پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله را در جهاد خلاصه میکند،جهادی که مفهوم وسیعی دارد و هر گونه تلاش و کوشش را برای پیشرفت آیین حق شامل میشود.
تعبیر به «جاهد فی اللّه» اشاره لطیفی به این نکته است که او هرگز نه در بند مال بود،و نه مقام،و نه جاه،و نه جلال،بلکه،تنها برای خدا و نجات بندگان او تلاش و جهاد نمود.
منها:و إنّما الدّنیا منتهی بصر الأعمی،لا یبصر ممّا وراءها شیئا، و البصیر ینفذها بصره،و یعلم أنّ الدّار وراءها.فالبصیر منها شاخص، و الأعمی إلیها شاخص.و البصیر منها متزوّد،و الأعمی لها متزوّد.
به راستی که دنیا،منتهای دید کوردلان است،و ما ورای آن،چیزی نمیبینند،در حالی که شخص بصیر و روشن ضمیر،دیدش در آن نفوذ میکند و از آن میگذرد،و میداند که سرای جاویدان ورای آن است.از این رو،شخص بصیر و بینا،آماده کوچ کردن از دنیاست،حال آن که،کوردل اعمی،چشمش را به آن دوخته و به سوی آن حرکت میکند،ولی انسان بصیر و بینا از آن،زاد و توشه بر میگیرد،در حالی که کوردل،برای آن،زاد و توشه میاندوزد!
دنیا آخرین نقطه دید کوردلان
-امام علیه السّلام در این بخش-آن گونه«شارح بحرانی»گفته،نکات لطیف و جالبی را در عین فشردگی عبارات بیان فرموده و به اصولی که رهگشای زندگی انسانهاست توجه داده است:
نخست میفرماید:«به راستی که دنیا منتهای دید کوردلان است» (و إنّما الدّنیا منتهی بصر الأعمی) .
و در توضیح و تکمیل آن میافزاید:«و ما ورای آن چیزی نمیبینند در حالی که شخص بصیر و روشن ضمیر،دیدش در آن نفوذ میکند و از آن میگذرد،و میداند که سرای جاودان،ورای آن است» (لا یبصر ممّا وراءها شیئا،و البصیر ینفذها بصره،و یعلم أنّ الدّار وراءها) .
آری دنیاپرستان،به خاطر دلباختگی و شیفتگی،نسبت به زرق و برق دنیا، همچون کسی هستند که در زندانی بدون روزنه،محبوس است،جز داخل زندان چیزی را نمیبینند،یا دید چشمشانشان ضعیف است و یا حجابها اطراف آنها را گرفته،و یا هر دو.
ولی حق جویان حق طلب،دیدشان نافذ و حجابی در برابر آنها نیست،به همین دلیل سرای آخرت را که منزلگاه جاودانی آنهاست،با چشم دل،به روشنی میبینند،و تمام همّت خود را متوجّه آن میسازند.
اساسا اگر دنیا را آن چنان که هست،بشناسیم،ایمان به آخرت به دنبال آن خواهد بود،چرا که دنیا،منهای آخرت،نامفهوم است،آیا خالق حکیم،ممکن است این همه تشکیلات وسیع جهان را بیافریند برای این که انسانها چند روزه، در آن بخورند و بنوشند،بخوابند و بیدار شوند و سرانجام بمیرند و خاک شوند و به فراموشی سپرده شوند؟در حالی که قسمت آغاز این عمر کوتاه همانند قسمت پایانش،آمیخته با ضعف و ناتوانی است و قسمت میانی که قابل استفاده است توأم با انواع مشکلات و مصائب و درد و رنجهاست؟کدام حکیم،چنین کار غیر حکیمانهای انجام میدهد؟! به همین دلیل،قرآن مجید میفرماید: «یَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ» ؛آنها فقط ظاهری از زندگی دنیا را میدانند و از آخرت(و پایان کار)غافلند»(1).
1) روم، آیه ۷.
در دوّمین نکته که در واقع جنبه نتیجه نسبت به نکته اوّل،دارد میفرماید:«از این رو شخص بصیر و بینا آماده کوچ کردن از دنیاست،حال آن که کوردل اعمی،چشمش را به آن دوخته و به سوی آن حرکت میکند» (فالبصیر منها شاخص،و الأعمی إلیها شاخص) .
بنابر این تفسیر«شاخص»در دو معنا بکار رفته،و به اصطلاح مصداق «جناس تام»است؛معنی اوّل از مادّه«شخوص»به معنی کوچ کردن و رخت بر بستن است،و معنی دوّم خیره شدن و چشم به جایی دوختن و از حرکت بازماندن،گویی چشم میخواهد از حدقه بیرون آید و از آن جا رخت بربندد.
این عبارت تفسیر دوّمی دارد که بسیاری از شارحان نهج البلاغه فقط همان را ذکر کردند و آن این که«شاخص»در این جا به معنی کوچ کننده است منتها هنگامی که گفته شود:«منها شاخص»یعنی از آن کوچ میکند و هنگامی که گفته شود «الیها شاخص» یعنی به سوی آن کوچ میکند و فرق افراد بصیر و کوردل در همین است.
و در سوّمین و آخرین نکته میفرماید:«انسان بصیر و بینا از آن(دنیا)زاد و توشه بر میگیرد در حالی که کوردل برای آن،زاد و توشه میاندوزد!» (و البصیر منها متزوّد،و الأعمی لها متزوّد) .
در این تعبیر لطیف نیز«متزوّد»به معنی کسی است که زاد و توشه میاندوزد،بینایان از آن برای سرای آخرت زاد و توشه میاندوزند،همان گونه که قرآن مجید میفرماید: «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّادِ التَّقْوی»(1)ولی کوردلان برای زیستن و عیش و نوش در دنیا،زاد و توشه میاندوزند؛
1) بقره، آیه ۱۹۷
تفاوت این دو مسیر کاملا مختلف،فقط با کلمه«منها»و«لها»مشخص شده است.
همواره دو دیدگاه در میان انسانها در مورد دنیا،وجود داشته است:
پیروان ادیان آسمانی دنیا را به عنوان منزلگاهی میدیدند که باید در مسیر آخرت از آن زاد و توشه برگیرند و به کمک این زاد و توشه به مقصد نهایی که سعادت جاویدان در سرای آخرت است برسند.
دیدگاه دوّم دیدگاه پیروان مکتب ماتریالیسم و مادیگری(و مذاهبی که متمایل به آنها بودند)میباشد که دنیا را تنها سرمایه انسان،و هدف نهایی و مقصد اصلی او میپنداشتند و تمام نیروی،خود را برای نیل به آن به کار میگرفتند.
پیروان دیدگاه اوّل،گاهی در عمل هماهنگ با پیروان دیدگاه دوّم میشدند، یعنی با این که اعتقادشان نسبت به دنیا این بود که وسیلهای برای تحصیل آخرت است ولی عملشان نشان میداد که آن اعتقاد،فراموش شده و دنیا را به عنوان یک هدف نهایی پذیرفتهاند.
از همین رو پیشوایان بزرگ دین،با عبارات مختلف به آنها هشدار میدادند تا در خواب نمانند و به بیراهه کشیده نشوند.
گاه میفرمودند:«تجهّزوا رحمکم اللّه فقد نودی فیکم بالرّحیل؛آماده حرکت شوید خدا شما را رحمت کند،به یقین فریاد«کوچ کنید»در میان شما بلند است»(1)و گاه میفرمودند:«النّاس عبید الدّنیا و الدّین
1) نهج البلاغه، خطبه ۲۰۴,
لعق علی السنتهم؛مردم(غافل)بندگان دنیایند و دین لقلقه زبان آنهاست»(1). و گاه میفرمودند:«الدّنیا تغرّ و تضرّ و تمرّ؛دنیا میفریبد و زیان میرساند و میگذرد»(2).
و گاه مانند خطبه بالا میفرمودند:«دنیا منتهای دید کوردلان است،در ما ورای آن،چیزی نمیبینند،ولی بینایان روشن ضمیر دیدشان در آن نفوذ کرده و از آن میگذرد و جهان جاودانی را که ورای آن است را میبینند».
و سختترین مانع،در مسیر انسانها،همین غفلت خطرناک است که دامان گروه زیادی را میگیرد،و مهمترین وظیفه رهبران الهی،توجه دادن مردم به این واقعیت است که،دنیا گذرگاه است نه اقامتگاه!
منها:و اعلموا أنّه لیس من شیء إلاّ و یکاد صاحبه یشبع منه و یملّه إلاّ الحیاة فإنّه لا یجد فی الموت راحة.و إنّما ذلک بمنزلة الحکمة الّتی هی حیاة للقلب المیّت،و بصر للعین العمیاء،و سمع للأذن الصّمّاء،وریّ للظّمآن، و فیها الغنی کلّه و السّلامة.کتاب اللّه تبصرون به،و تنطقون به، و تسمعون به،و ینطق بعضه ببعض،و یشهد بعضه علی بعض،و لا یختلف فی اللّه،و لا یخالف بصاحبه عن اللّه.قد اصطلحتم علی الغلّ فیما بینکم،و نبت المرعی علی دمنکم.و تصافیتم علی حبّ الآمال،و تعادیتم فی کسب الأموال.لقد استهام بکم الخبیث،و تاه بکم الغرور،و اللّه المستعان علی نفسی و أنفسکم.
بدانید در دنیا انسان ممکن است از هر چیزی سیر شود جز از حیات و زندگی(که انسان هرگز از آن سیر نخواهد شد)؛چرا که در فقدان آن احساس راحتی نمیکند.این(حیات و زندگی)همانند علم و دانش است که حیات قلب مرده،و بینایی چشم نابینا،و شنوایی گوش ناشنوا،و مایه سیراب شدن تشنگان است،و بینیازی و سلامت کامل،تنها در آن میباشد.
این کتاب خداست که به وسیله آن(حقایق را)میبینید و با آن سخن میگویید و به وسیله آن میشنوید،بخشی از آن،از بخش دیگر سخن میگوید، (و متشابهات در پرتو محکمات تفسیر میشود)بعضی گواه بعضی دیگر است(و یکدیگر را تأیید میکند).آنچه درباره خدا میگوید،هماهنگ
است(و اختلافی در آن نیست)و آن کس را که دوست قرآن است از خدا جدا نمیسازد.
شما در میان خود بر خیانت و حسد و کینه ورزی توافق کردهاید،و گیاهان متعفن بر مزبله(افکار)شما روییده.در محبّت و دلبستگی به آرزوها هماهنگ شدهاید،ولی در کسب اموال به دشمنی پرداختهاید.شیطان شما را سرگردان ساخته(و راه سعادت و نجات را گم کردهاید و)این فریبکار شما را به هلاکت افکنده است! از خدا برای(نجات خویش)و شما یاری میطلبم.
امام علیه السّلام در این بخش به مسائل مهم و نکات مختلفی اشاره میکند که ظاهرا چندان ارتباط میان آنها نیست،و به همین دلیل بعضی از شارحان نهج البلاغه معتقدند این جملات گزیدههایی است که مرحوم«سیّد رضی»از سخن طولانی امام علیه السّلام که پیوند مطالب در آن،محفوظ بوده،بر گرفته است؛چرا که در آن فصاحت و بلاغت بیشتری یافته و اگر رابطه روشنی در میان آنها نمیبینیم، به همین دلیل است ولی به هر حال هر نکتهای گوهر گرانبهایی است،و حکمت والایی در آن نهفته است.
نخست برای نشان دادن اهمیّت علم و دانش که حیات قلب آدمی است،به سراغ تشبیهی میرود و میفرماید:بدانید در دنیا انسان ممکن است از هر چیزی سیر شود جز از حیات و زندگی(که انسان هرگز از آن سیر نخواهد شد) چرا که در فقدان آن احساس راحتی نمیکند». (و اعلموا أنّه لیس من شیء إلاّ و یکاد صاحبه یشبع منه و یملّه إلاّ الحیاة فإنّه لا یجد فی الموت راحة) .
بسیاری از شارحان نهج البلاغه در این جا این سؤال را مطرح کردهاند،که:
بیان فوق با آنچه از بعضی از آیات و روایات استفاده میشود سازگار نیست،که مرگ برای اولیاء اللّه راحت و مطلوب است.
از جمله در سوره«جمعه»میخوانیم:« «قُلْ یا أَیُّهَا الَّذِینَ هادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّکُمْ أَوْلِیاءُ لِلّهِ مِنْ دُونِ النّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ» ؛بگو ای یهودیان!اگر گمان میکنید که فقط شما دوستان خدایید نه سایر مردم،پس آرزوی مرگ کنید اگر راست میگویید(تا به لقای محبوبتان برسید)(1)»و در سوره«واقعه»میخوانیم:« «فَأَمّا إِنْ کانَ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ فَرَوْحٌ وَ رَیْحانٌ وَ جَنَّةُ نَعِیمٍ» ؛پس اگر او(کسی که در آستانه مرگ قرار گرفته) از مقربان باشد،در روح و ریحان و بهشت پر نعمت است»(2).
بدیهی است کسی که خود را در آستانه روح و ریحان و بهشت پر نعمت میبیند،از مرگ کراهت نخواهد داشت،و در حدیث مشهوری از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم:«لیس للمؤمن راحة دون لقاء اللّه؛برای مؤمن در این جا راحتی غیر از لقاء اللّه(و شتافتن به دیار باقی)نیست»(3)،همین معنا با عبارت دیگری از امام صادق علیه السّلام نقل شده است،فرمود:«لا راحة لمؤمن علی الحقیقة إلاّ عند لقاء اللّه؛برای هیچ فرد با ایمانی حقیقتا(در دنیا)راحتی نیست مگر هنگام ملاقات پروردگار»(4).
و در دعای معروف امام علی بن الحسین علیه السّلام(دعای روز سهشنبه)آمده است:«و اجعل الحیاة زیادة لی فی کلّ خیر و الوفاة راحة لی من کلّ شرّ؛ زندگی این جهان را برای من سبب افزونی در هر نیکی قرار ده،و وفات را سبب راحتی از هر بدی».
در پاسخ این ایراد جوابهای متعددی ذکر شده که از همه روشنتر این است که این تعبیر اشاره به توده مردم است،که غالبا از مرگ گریزانند،و اما خاصّان پروردگار حساب ویژهای دارند.
این احتمال نیز وجود دارد که حتی اولیاء اللّه از این نظر که مرگ به دوران زاد و توشه گرفتن و پیمودن مسیر تکامل آنها پایان میدهد از آن بیزارند.
به هر حال امام علیه السّلام این مقدمه را به عنوان یک نتیجه گیری و تشبیه در مورد علم و دانش که هرگز انسان از آن سیراب نمیشود ذکر کرده است،میفرماید:
این(حیات و زندگی)همانند علم و دانش است که حیات قلب مرده،و بینایی چشم نابینا و شنوایی گوش ناشنوا،و مایه سیراب شدن تشنگان است و بینیازی و سلامت کامل تنها در آن میباشد» (و إنّما ذلک بمنزلة الحکمة الّتی هی حیاة للقلب المیّت،و بصر للعین العمیاء،و سمع للأذن الصّمّاء، و ریّ(1)للظّمآن(2)،و فیها الغنی کلّه و السّلامة) .
در واقع امام علیه السّلام میفرماید:دو نوع حیات وجود دارد حیات مادی و جسمانی،که غالبا مردم از آن سیر نمیشوند و حیات معنوی و روحانی،که از آن برتر است و آن،علم و دانش میباشد که خردمندان و آگاهان هیچ گاه از آن، سیر و ملول نخواهند شد.
بنابر این مشارّ الیه«ذلک»دقیقا همان چیزی است که قبل از آن وارد شده و آن حیات مادی است که توده مردم از آن سیر نمیشوند.
شگفتآور است که در این جا شارحان نهج البلاغه هر کدام،احتمالی درباره جمله بالا ذکر کردهاند در حالی که تفسیرش روشن است و این شبیه چیزی است که در کلمات قصار امیر مؤمنان علیه السّلام آمده است که:«منهومان لا یشبعان طالب علم و طالب دنیا؛دو گرسنهاند که هرگز سیر نمیشوند،طالب علم و طالب دنیا».(1)
به هر حال منظور از«حکمت»در عبارت فوق،علم و دانش است همان علم و دانشی که انسان را به خدا نزدیک کند،و امور زندگی مادی و معنوی را نظام بخشد،و از بیهوده کاری باز دارد،و در یک جمله،همان گونه که در قرآن مجید آمده است:خیر کثیر را عائد صاحبش بنماید؛ «وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً»(2).
امام علیه السّلام در عبارت پر معنی بالا،اوصاف پنجگانهای برای حکمت بیان میکند،و موقعیت آن را در زندگی مادی و معنوی بشر روشن مینماید، نخست میفرماید:حکمت،حیات قلب مرده است یعنی ارواح و افکاری که بر اثر جهل همچون مردگان هیچ حرکت و اثر مثبتی ندارند،در پرتو علم و حکمت جان میگیرند و زنده میشوند و به حرکت در میآیند.
دوّم و سوّم این که:حکمت،چشمان کوردلان و گوشهای ناشنوایان را بینا و شنوا میکند و حقایقی را که به خاطر فرو افتادن پردههای جهل بر چشم و گوش ناآگاهان قابل دیدن و شنیدن نبود برای آنها روشن میسازد به گونهای که چهره حق را در سرتاسر آفرینش میبینند و آوای تسبیح موجودات را میشنوند و پیام رهبران الهی را درک میکنند.
و در چهارمین و پنجمین وصف میفرماید:تشنگان حق از سرچشمه حکمت سیراب میشوند و تمام بینیازی و سلامت را در آن مییابند
و به این ترتیب چیزی از خیر و برکت و سعادت و خوشبختی باقی نمیماند،جز این که در حکمت و دانش نهفته است.
امام علیه السّلام در ادامه این سخن،بحث جالب و گویایی درباره قرآن مجید بیان میکند که به عقیده بعضی از شارحان نهج البلاغه جملههای مستأنفهای است که ارتباط آن با جملههای قبل،به خاطر جداسازی و گزینش سیّد رضی قطع شده است(1)،ولی همان گونه که مرحوم بحرانی در شرح خود بیان کرده،این جملهها بی ارتباط با بحث سابق نیست چرا که یکی از سرچشمههای مهم حکمت را که قرآن مجید میباشد بیان فرموده،یا به تعبیر دیگر انگشت روی مصداق کامل حکمت گذارده،و جالب این که اوصافی را که برای قرآن بیان میکند شبیه اوصافی است که در جملههای بالا برای حکمت بیان فرمود.
به هر حال میفرماید:«این کتاب خداست که به وسیله آن(حقایق را) میبینید،و با آن سخن میگویید،و به وسیله آن میشنوید،بخشی از آن از بخشی دیگر سخن میگوید(و متشابهات در پرتو محکمات تفسیر میشود)و بعضی گواه بعض دیگر است(و یکدیگر را تأیید میکنند)آنچه درباره خدا میگوید هماهنگ است(و اختلافی در آن نیست)و کسی را که همنشین اوست از خدا جدا نمیسازد». (کتاب اللّه(2)
بعضی نیز احتمال داده اند که خبر دوم برای «ذلک» و یا عطف بیان برای خبر «ذلک» بوده باشد ولی این دو احتمال بسیار بعید است.
تبصرون به،و تنطقون به،و تسمعون به، و ینطق بعضه ببعض،و یشهد بعضه علی بعض،و لا یختلف فی اللّه،و لا یخالف بصاحبه عن اللّه) .این اوصاف هفتگانه که امام علیه السّلام درباره قرآن بیان فرموده از جهاتی شبیه اوصاف پنجگانهای است که برای حکمت به طور کلی بیان فرموده است.
جالب این که در بسیاری از آیات قرآن مجید کتاب و حکمت در کنار هم قرار گرفتهاند(1)که نشان میدهد رابطه تنگاتنگی در میان آنهاست و پیامبران الهی در سایه این دو(کتاب و حکمت پیش میرفتند).
به هر حال اوصافی که برای قرآن در این عبارات آمده که مایه بینایی و شنوایی و سخن گفتن به حق است در آیات قرآن نیز به بعضی از آنها اشاره شده آن جا که میفرماید:« «قَدْ جاءَکُمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ» ؛آیاتی که باعث بصیرت شما میشود از سوی خداوند به سراغ شما آمد»(2).
بیشک آن قدر آیات الهی و نشانههای حق،در قرآن مجید وارد شده که انسان به کمک آن میتواند جمال حق را ببیند و با زبان گویا از آن دفاع کند و پیام خدا را از لابهلای آن بشنود.
جمله «ینطق بعضه ببعض» با جمله: «یشهد بعضه علی بعض» تفاوت روشنی دارد،زیرا در جمله نخست سخن از این است که آیات قرآن یکدیگر را تفسیر میکند و متشابهات در پرتو محکمات تبیین میشود،ولی جمله دوّم میگوید آیات قرآن با یکدیگر هماهنگ است و هر کدام دیگری را تقویت میکند و بر آن گواهی میدهد.
جمله «و لا یختلف فی اللّه» اشاره به این است که قرآن مجید در بیان صفات جلال و جمال خدا و آیات عظمت او-که مهمترین مباحث قرآن است- اختلافی با یکدیگر ندارند و همه از آن ذات پاک جامع تمام کمالات و نامتناهی از هر جهت،سخن میگویند.
و جمله «و لا یخالف بصاحبه عن اللّه» اشاره به این است که هیچ یک از آیات قرآن انسان را از مسیر حق دور نمیسازد بلکه به سوی او پیش میبرد.آن کس که تمسک به قرآن جوید هرگز گمراه نمیشود و هر کس امید به آن بندد ناامید نمیگردد.
قرآن مجید خود را این گونه معرفی میکند:« «أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً کَثِیراً» ؛آیا درباره قرآن نمیاندیشند،اگر از سوی غیر خدا بود اختلاف فراوانی در آن مییافتند»(1).
سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن همچون طبیبی حاذق،و پزشکی ماهر،به بیان دردهای معنوی مخاطبان خود میپردازد و این نکته را به آنها گوشزد میکند که چرا و به چه علت با داشتن چنین قرآنی نتوانستید راه خود را به سوی حق ادامه دهید!-بنابر این آنچه بعضی از شارحان پنداشتهاند که:
جملههای بعد ارتباطی به جملههای قبل ندارد صحیح به نظر نمیرسد-.
نخست میفرماید:(گویی)«شما در میان خود بر خیانت و حسد و کینهورزی توافق کردهاید» (قد اصطلحتم علی الغلّ(2)فیما بینکم) .
سپس میافزاید:«و گیاهان متعفن بر مزبله(افکار)شما روییده» (و نبت المرعی علی دمنکم(3)) .
اشاره به این که اعمال ناصواب شما از افکار آلوده شما نشأت میگیرد.
1) نساء، آیه ۸۲
2) «غل» از ماده «غلول» یا «غل» (بر وزن افول و اجل) در اصل به معنی نفوذ تدریجی و مخفیانه آب در ریشه درختان است، سپس از آن جا که خیانت به صورت مخفیانه و تدریجی حاصل می شود به آن «غل» که معنی اسم مصدری دارد، اطلاق می شود.
3) «دمن» جمع «دمنه » (بر وزن فتنه ) به معنی سرگین و مزیله است و به کینه های درونی و قدیمی نیز اطلاق می شود.
و در بیان سوّمین و چهارمین نقطه ضعف آنها میفرماید:«در محبّت و دلبستگی به آرزوها با هم توافق کردهاید،ولی در کسب اموال به دشمنی پرداختهاید» (و تصافیتم علی حبّ الآمال،و تعادیتم فی کسب الأموال) .
نقطه اشتراک شما گرفتار شدن در چنگال آرزوهای دور و دراز است،و نقطه اختلافتان در کسب مال،که هر کدام میخواهید مالی را که در چنگ دیگری است از او بربائید.
در واقع نقاط ضعف آنها را میتوان در چهار کلمه خلاصه کرد:کینه و حسد،ریا کاری ظاهر سازی،آرزوهای دور و دراز و جنگ و ستیز برای کسب اموال،و به یقین جامعهای که این چهار صفت رذیله بر آن حاکم باشد هرگز روی آسایش و آرامش را نخواهد دید،پیوسته نزاع و کشمکش و جنگ و دعوا و انواع تنشها بر آن حاکم است و در چنین شرایطی در برابر دشمنان خارجی سخت ضعیف و زبون و ناتوانند،آنها اگر اتفاق و اتحادی با هم داشته باشند در دنیاپرستی و آرزوهای دور و دراز است.
اگر منظره زیبایی در میان آنها دیده شود همچون منظره گلهای زیبایی است که بر مزبله بروید و ریشه آنها متعفن است.
در واقع گویا امام علیه السّلام میخواهد این نکته را به آنها بفهماند که همان اصول حاکم بر جامعه جاهلی قبل از اسلام که در صدر همین خطبه به آن اشاره شد، امروز در میان شما بار دیگر زنده شده است.سپس امام علیه السّلام در پایان خطبه به یکی از ریشههای مهم انحراف آنها که همان وسوسههای شیاطین باشد اشاره کرده،و در تعبیر زیبایی میفرماید:
«شیطان شما را سرگردان ساخته(و راه سعادت و نجات را گم کردهاید)و این فریبکار شما را به هلاکت افکنده،از خدا برای(نجات)خویش و شما یاری
میطلبم» (لقد استهام بکم الخبیث،و تاه(1)بکم الغرور(2)
در نسخه معروف «صبحی صالح» که متن بالا از آن گرفته شده به صورت اول آمده است ولی در بسیاری از نسخ به صورت دوم می باشد و با توجه به هماهنگی جمله ها صورت دوم مناسب تر به نظر می رسد.
،و اللّه المستعان علی نفسی و أنفسکم) .قرآن مجید میگوید:« «وَ لَوْ لا فَضْلُ اللّهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ ما زَکی مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً» ؛اگر فضل و رحمت الهی بر شما نبود هرگز احدی از شما پاک نمیشد».(3)و نیز میگوید:« «وَ لَوْ لا فَضْلُ اللّهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ لاَتَّبَعْتُمُ الشَّیْطانَ إِلاّ قَلِیلاً» ؛اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود جز عده کمی همگی از شیطان پیروی میکردید»(4).
«استهام»از مادّه«هیام»(بر وزن قیام)به معنی راه رفتن بدون هدف است و کسی که بدون هدف راه میرود حیران و سرگردان است و هرگز به مقصدی نمیرسد و از آن جا که شخص عاشق در زندگی خود سرگردان است این واژه به عشق شدید نیز اطلاق شده است.
به هر حال شیطان،انسان را به پوچی و بیهدفی تشویق میکند که نتیجه آن،سرگردانی است و هم او انسان سرگردان را به بیراهه میکشد و به هلاکت میافکند و اگر یاری خداوند نباشد کسی به جایی نمیرسد.
1) «تاه» از ماده «تیه» به معنی سرگردانی است و از ماده «توه» (بر وزن لوح) به معنی هلاکت است و معنی دوم در عبارت بالا مناسب تر به نظر می رسد.
2) «غرور» اگر به ضم غین خواند شود به معنی فریب و نیرنگ است و اگر به فتح خوانده شود مفهوم وصفی دارد و به معنی شخص فریب کار است که در آیات قرآن بر شیطان اطلاق شده است.
3) نور، آیه ۲۱
4) نساء، آیه ۸۳
نتیجه این که:صفات درونی زشت آنها از یک سو،و آسیب پذیر بودن در برابر وسوسههای شیاطین از سوی دیگر،اسباب بدبختی آنها را فراهم ساخته و چشم بینا و گوش شنوا و زبان گویا و فهم صحیح را از آنها گرفته بود.
و به این ترتیب این طبیب بزرگ الهی ریشههای درد و طرق درمان را در یک خطبه بیان فرمود.
اهمیّت قرآن و نقش دنیاپرستی در جنگها و نزاعها
امام علیه السّلام در بخش اخیر این خطبه به نکات مهمّی اشاره کرده،از جمله:
1-قرآن مجید مایه بینایی و شنوایی و گویایی است ولی با این حال گروهی از آن بهره نمیگیرند چرا که محجوبند و حجاب آنها فساد درون و آلودگی باطن و آزروهای دور و دراز و دنیاپرستی است،و میدانیم که اینها مهمترین حجابهای شناخت میباشند.
آری کتب آسمانی هر قدر مملوّ از حکمت باشد و رهبران الهی هر اندازه دانا و گویا باشند تا قابلیّتی در قابل نباشد سودی نمیبخشد؛خورشید،که در نورانیّتش همیشه و همه جا ضرب المثل است برای چشم اعمی فایدهای ندارد، و باران،که در لطافت طبعش کلام نیست در همه جا گل و لاله نمیرویاند.
2-سرچشمه اصلی جنگها،کشمکشها و نزاعها حبّ مال و ثروت اندوزی است،نه تنها در گذشته،امروز نیز این معنا به وضوح در همه جا دیده میشود، دولتهای زورمند با صراحت و بدون پردهپوشی میگویند:«ما برای حفظ منافعمان به فلان جنگ دست زدهایم»یا«در فلان نقطه دنیا منافعی داریم (البتّه منافع نامشروع)باید در آن جا حضور نظامی داشته باشیم و
منافعمان را حفظ کنیم»و با نهایت تأسّف روز به روز چهره دنیا خشنتر و زندگی در آن ناامنتر میشود و دلیل آن همان چیزی است که مولی در بالا فرمود:
«و تعادیتم فی کسب الأموال».
و من کلام له علیه السّلام
و قد شاوره عمر بن الخطاب فی الخروج إلی غزو الروم(1)
از جمله کسانی که این کلام را از امام (علیه السلام) نقل کرده اند «ابن اثیر» در کتاب «نهایه» با مقداری تفاوت است (در ماده «کنف» و همچنین «ابو عبیده در کتاب «الأموال» (مصادر نهج البلاغه، جلد ۲، صفحه ۳۰۲)
از سخنان امام علیه السّلام است که به هنگام مشورت کردن«عمر بن خطاب»با امام علیه السّلام برای رفتن به جنگ روم بیان فرمود.
بعضی از شارحان معروف نهج البلاغه میگویند امام علیه السّلام این سخن را زمانی فرمود که«قیصر»با گروه عظیمی از لشکر به سوی مرزهای اسلام حرکت کرد، این در زمانی بود که سردار معروف لشکر مسلمین،«خالد بن ولید»،معزول شده بود و از خانه بیرون نمیآمد و کار بر«ابو عبیده جرّاح»و«شرحبیل»که آنها نیز از فرماندهان رده بعد بودند مشکل شد،لذا«عمر بن خطاب»از روی ناچاری تصمیم گرفت که خودش در جنگ
1) سند خطبه
شرکت کند و در این باره با امام امیر المؤمنین علیه السّلام به مشورت پرداخت(1). و از کلام«ابن ابی الحدید»استفاده میشود که«عمر»با نظر مشورتی حضرت علیه السّلام مخالفت کرد و هنگامی که کار بر لشکر اسلام سخت شد شخصا به میدان جنگ رفت و رومیان از ادامه جنگ ترسیدند و با«عمر»صلح کردند که به مسلمانان جزیه بپردازند.
سپس داستانی را که شبیه به یک افسانه است نیز در این جا نقل میکند(2).
مرحوم«علامه شوشتری»در شرح نهج البلاغه میگویید:اوّلا:آنچه «ابن ابی الحدید»نقل کرده است از«سیف»است و میدانیم هیچ یک از روایات«سیف»خالی از جعل و تحریف نیست.
ثانیا:هیچ دلیلی نداریم که کلام بالا را حضرت علی علیه السّلام به هنگام مشورت «عمر»در مورد خروج برای جنگ با رومیان گفته باشد،بلکه ظاهر بعضی کلمات«شیخ مفید»این است که این کلام در مورد جنگ«قادسیه»یا «نهاوند»است(3).
این نکته نیز قابل توجه است که«عمر»معمولا مشورتهایی را که با علی علیه السّلام انجام میداد میپذیرفت و نجات خود را در آن میدید و همین معنا نظریه مرحوم«علامه شوشتری»را تأیید میکند.
به هر حال این خطبه از دو بخش تشکیل شده؛نخست وعده الهی به این امّت در مورد پیروزی نهایی و دلگرم بودن به این وعده الهی،و دیگر
این که به «عمر»میفرماید:شخصا در میدان جنگ شرکت نکنید چرا که اگر حادثهای برای تو پیش آید وضع مسلمین در شرایط کنونی به هم میریزد. و قد توکّل اللّه لأهل هذا الدّین بإعزاز الحوزة،و ستر العورة.و الّذی نصرهم،و هم قلیل لا ینتصرون،و منعهم و هم قلیل لا یمتنعون،حیّ لا یموت.
إنّک متی تسر إلی هذا العدوّ بنفسک،فتلقهم فتنکب،لا تکن للمسلمین کانفة دون أقصی بلادهم.لیس بعدک مرجع یرجعون إلیه،فابعث إلیهم رجلا محربا،و احفز معه أهل البلاء و النّصیحة،فإن أظهر اللّه فذاک ما تحبّ، و إن تکن الأخری،کنت ردأ للنّاس و مثابة للمسلمین.
حضور خطرناک
(ای خلیفه!)خداوند بر عهده گرفته است که حوزه اسلام را برای پیروان دین سربلند سازد و نقاط ضعف آنها را بپوشاند.آن کس که آنها را در آن هنگام که اندک بودند،و کسی به کمک آنها نمیشتافت یاری کرد،و در آن موقع که به خاطر کمی نفرات قدرت دفاع از خود را نداشتند از آنها دفاع نمود،زنده است و هرگز نمیمیرد! هر گاه تو خود به سوی دشمن حرکت کنی و در میدان نبرد با آنها رو به رو شوی و مغلوب گردی،پناهگاهی برای مسلمین در شهرهای دور دست باقی نمیماند و(در چنین شرایطی)بعد از تو کسی نیست که به او مراجعه کنند.
بنابر این مرد جنگآزمودهای را به سوی آنها بفرست و گروهی که آزمون خود را(در جنگها)دادهاند و خیر خواهند با او همراه ساز،اگر خداوند پیروزی نصیب کند همان است که تو میخواهی و اگر شکل دیگری رخ داد(اشاره به این که شکست دامن مسلمین را بگیرد)تو پشتیبان مردم و پناهگاه مسلمین خواهی بود!
امام علیه السّلام در آغاز این سخن برای این که به خلیفه دوّم دلگرمی بدهد و روحیه او را تقویت کند،مبادا در مقابل دشمن بزرگ و سرسختی همچون رومیان ترس و وحشت به خود راه بدهد چنین میفرماید:«خداوند بر عهده گرفته است که حوزه اسلام را برای پیروان این دین سر بلند سازد و نقاط ضعف آنها را بپوشاند» (و قد توکّل اللّه لأهل هذا الدّین بإعزاز الحوزة(1)،و ستر العورة) .
تعبیر به«توکّل»اشاره به این است که خداوند وکالت و حمایت و دفاع آنها را بر عهده گرفته است و این همان چیزی است که قرآن مجید به آن اشاره میکند:« «هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ» ؛او کسی است که رسولش را با هدایت و آیین حق فرستاد تا آن را بر همه آیینها غالب گرداند،هر چند مشرکان کراهت داشته باشند»(2).
این وعده الهی-طبق سخن امام علیه السّلام-مخصوص زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نبود،بلکه در هر عصر و زمانی جاری است.
تعبیر به«ستر العورة»با توجه به این که«عورت»در اصل به معنی:
«نقاط آسیب پذیر مرزها و آنچه انسان از آن بیم و وحشت دارد»میباشد اشاره به این که است که خداوند علاوه بر این که عزّت و سربلندی مسلمین را بر عهده گرفته،دشمنان از توجّه به نقاط آسیب پذیر و اسرار آنها منع میکند تا نتوانند ضربه سنگینی بر مسلمین وارد سازند.
سپس برای دلگرمی بیشتر و بیان شاهد زنده میافزاید:«آن کس که آنها را در آن هنگام که اندک بودند و کسی به کمک آنان نمیشتافت یاری کرد و در آن موقع که به خاطر کمی نفرات قدرت دفاع از خود را نداشتند،از آنها دفاع نمود، زنده است و هرگز نمیمیرد!»(و هم اکنون یاری مسلمین را بر عهده دارد) (و الّذی نصرهم،و هم قلیل لا ینتصرون،و منعهم و هم قلیل لا یمتنعون، حیّ لا یموت(1)) .
اشاره به این که آن روز که مسلمانان در ظاهر بسیار ضعیف و از نظر عدّه در اقلیّت بودند خدا آنها را یاری کرد،امروز که بحمد اللّه حوزه اسلام گسترده شده و گروههای عظیمی زیر پرچم اسلام گرد آمدهاند به یقین مشمول یاری حق خواهند بود و شکست نمیخورند،چون حامی آنها خداست و همیشه زنده و جاویدان است.
ما به هر موجودی تکیه کنیم با گذشت زمان گرد و غبار ضعف و فتور و سستی بر آن مینشیند و سرانجام فانی میشود،آن که همیشه باقی است و ضعف و فتوری در قدرتش راه نمییابد ذات پاک خداست که باید در همه حال تکیه بر او کرد.
سپس امام علیه السّلام با این مقدمه وارد ذی المقدمه و بیان نتیجه میشود و به «عمر»تأکید میکند شخصا در میدان جنگ شرکت نکند و دلیل روشنی برای آن ذکر میفرماید که در موارد مشابه آن نیز کاملا قابل قبول است،
1) جمله بالا (والذی نصرهم ...) که مبتداست و جمله «حی لایموت» خبر آن می باشد
میفرماید:
«اگر تو خود به سوی دشمن حرکت کنی و در میدان نبرد با آنها رو به رو شوی و مغلوب گردی پناهگاهی برای مسلمین در شهرهای دور دست باقی نمیماند،و (در این شرایط)بعد از تو کسی نیست که به او مراجعه کنند» (إنّک متی تسر إلی هذا العدوّ بنفسک،فتلقهم فتنکب(1)،لا تکن للمسلمین کانفة(2)دون أقصی بلادهم.لیس بعدک مرجع یرجعون إلیه) .
اشاره به این که هر گاه تو در میدان جنگ کشته شوی تا مردم بخواهند با دیگری بیعت کنند جامعه اسلامی فاقد مرکزیّت میشود و مناطق دور دست که از همه جا آسیب پذیرترند متلاشی میشود،سپس به سایر بلاد سرایت خواهد کرد.
و از آن جا که همواره در مسائل اجتماعی نفی باید توأم با اثبات باشد تا خلأ اجتماعی پیدا نشود امام علیه السّلام بعد از آن که میفرماید:«خودت به میدان نرو»راه چاره را به او نشان میدهد و میگوید:«مرد جنگ آزمودهای را به سوی آنها بفرست و گروهی که امتحان خود را(در جنگها)دادهاند و خیر خواهند با او همراه ساز،اگر خداوند پیروزی نصیب کند همان است که تو میخواهی،و اگر شکل دیگری رخ داد(اشاره به این که شکست دامن مسلمین را بگیرد)تو پشتیبان مردم و پناهگاه مسلمین خواهی بود(و میتوانی با اعزام نیروهای جدید کنترل اوضاع را بدست بگیری و بر دشمن پیروز شوی) (فابعث إلیهم رجلا محربا(3)،و احفز(4)معه أهل البلاء(5)
1) «تنکب» از ماده «نکب» (بر وزن نخل) به معنی انحراف از مسیر است ولی در عبارت بالا کنایه از شکست خوردن و کشته شدن است
2) «کانفه» از ماده «کنف» (بر وزن ظرف، به معنی حفظ کردن آمده است بنابراین «کانفه» به شخص یا چیزی می گویند که پناهگاه باشد و افرادی را حفظ کند
3) «محرب» از ماده «حرب» به معنی کسی است که جنگ جو و شجاع باشد.
4) «أحفز» از ماده «حفز» (بر وزن نبض) به معنی فرستادن با سرعت و شدت است.
5) «بلاء» به معنی آزمایش است و «اهل البلاء» به معنی افراد آزموده و مجرب می باشد.
و النّصیحة،فإن أظهر اللّه فذاک ما تحبّ،و إن تکن الأخری،کنت ردأ(1)للنّاس و مثابة(2)للمسلمین) .
امام علیه السّلام پاسخ خلیفه را به هنگام مشورت،با یک دلیل منطقی و روشن بیان فرمود و آن این که حضور رییس یک جمعیّت در میدان نبرد جز در موارد استثنایی کار خطرناکی است،چرا که یکی از احتمالات قابل قبول این است که او در نبرد کشته شود که نتیجهاش متلاشی شدن لشکر از یکسو و متلاشی شدن شیرازه سراسر کشور از سوی دیگر میباشد،در حالی که اگر او در جای خود بماند میتواند لشکر بلکه لشکرهای دیگر را به جای لشکر اوّل اعزام کند و سلطه خود را بر تمام کشور حفظ نماید.
1-جمعی از شارحان نهج البلاغه این سؤال را در این جا مطرح کردهاند که اگر حضور رییس جمعیّت چنین خطری را در پی دارد پس چرا خود آن حضرت علیه السّلام در میدان جنگ«صفّین»و«جمل»و«نهروان»حضور پیدا کرد بلکه خود پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله نیز در بسیاری از جنگها که نام«غزوه»بر آن نهاده شده است نیز حضور یافت؟
بعضی از شارحان چنین پاسخ گفتهاند که حضور پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به خاطر این بود که از طریق وحی میدانست در این میدانها شهید نمیشود و علی علیه السّلام نیز با اخبار پیامبر صلّی اللّه علیه و آله که در حق او فرمود:با«ناکثین»و«قاسطین»و«مارقین» مبارزه خواهی کرد،از سلامت خود آگاه بود و با این حال حضور آنها در میدان جنگ مشکلی نداشت.
بعضی دیگر گفتهاند:آن دو بزرگوار در جنگهای داخلی که فاصله چندانی با مرکز نداشت حضور مییافتند،ولی در جنگهای خارجی تنها پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در «تبوک»حضور یافت آن هم بعد از آن که علی علیه السّلام را به عنوان پناهگاهی مطمئن در«مدینه»به جای خود گذاشت.
به تعبیر دیگر میتوان چنین گفت:موارد کاملا مختلف است و هر یک از میدانهای جنگ و شرائط آن و وضعیّت دشمن حکمی مخصوص به خود دارد، ولی غالبا اگر میدان از مرکز حکومت دور باشد و رییس حکومت در آن شرکت کند و کشته شود مشکلات عظیمی به بار خواهد آمد،و امام علیه السّلام نیز به همین دلیل خلیفه را از حضور در میدان جنگ نهی فرمود.
ممکن است کسانی ایراد کنند که:چگونه علی علیه السّلام با این که حکومت را حق مسلّم خود میدانست و پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله بلکه آیات قرآن نیز به این معنا تصریح کردهاند-که اقامت و ولایت از آن علی علیه السّلام است-چنین بر خورد ناصحانه و مشفقانه و دوستانهای با رقیب خود میکند؟ پاسخ این سؤال روشن است؛امام علیه السّلام به سرنوشت نهایی اسلام و مسلمین میاندیشید نه به شخص خود،او میدانست به هر دلیل خلیفه دوّم بر اریکه قدرت نشسته و زمام حکومت را به دست گرفته و توده عوام و
گروهی از خواص دست به دست او دادهاند،در چنین شرایطی هر گاه در وسط یک بحران عظیم و جنگ خطرناک به طور ناگهانی پای او از میان برداشته شود هرج و مرج و آشوب همه جا را میگیرد و کیان اسلام به خطر میافتد.
روح بلند علی علیه السّلام ایجاب میکند که همه چیز را در این جا فراموش کند و خیر مسلمین را بر هر کار دیگر مقدّم بدارد.
کلام بالا درسی است برای همه مسلمین که به هنگام مشورت بدون در نظر گرفتن موقعیت مشورت کننده و رابطه و ضابطه او آنچه خیر و صلاح است بازگو کنند.
به تعبیر دیگر:یا مشورت را نپذیرند و یا اگر پذیرا شدند حق مشورت را ادا کنند.
در حدیثی میخوانیم که امام صادق علیه السّلام فرمود:«اعلم انّ ضارب علیّ بالسّیف و قاتله لو ائتمننی و استنصحنی و استشارنی ثمّ قبلت ذلک منه لأدّیت الأمانة؛هر گاه آن کس که علی علیه السّلام را با شمشیر،ضربت زد و او را شهید کرد پیشنهاد میکرد امانتی نزد من بگذارد یا نصیحتی به او کنم یا مشورتی از من میخواست و من میپذیرفتم امانت را(در هر سه موضوع)رعایت میکردم(1).
بعضی از مخالفان روی این کلام امام علیه السّلام گفتگوی بسیار کردهاند و خواستهاند از آن دلیلی بر حقانیّت خلیفه دوّم-آن هم از زبان علی علیه السّلام
1) تحف العقول، صفحه ۳۷۴.
-اقامه کنند،ولی روشن است این استنباط نادرست میباشد چرا که هر کس در شرایط خلیفه دوّم و هر کس در شرایط علی علیه السّلام،برای مصالح مسلمین بود،میبایست طبق وظیفه شرعی و عقلی چنین مطلبی را بگوید و آنچه خیر و صلاح مسلمین در آن است بیان دارد،هر چند به نفع شخص و اشخاصی و حتی اگر به ضرر خودش تمام شود.
جمله«لیس بعدک مرجع یرجعون إلیه؛بعد از تو کسی نیست که به او مراجعه کنند»به این معنا نیست که تو اصلح امّت میباشی بلکه به این معناست که در شرایط فعلی که توده مردم-به حق یا به ناحق-تو را به این صفت شناختهاند اگر کشته شوی تا توافق و بیعت بر دیگری شود زمان طولانی میطلبد و در این مدّت مردم یله و رها میشوند.
و من کلام له علیه السّلام و قد وقعت مشاجرة بینه و بین عثمان فقال المغیرة بن الأخنس لعثمان:(1)
صاحب کتاب «مصادر در نهج البلاغه» تنها مأخذی که در این جا برای خطبه بالا نقل کرده، کتاب «الفتوح» «احمد بن اعثم کوفی» است ولی پیش از آن توضیحاتی در مورد شأن ورود خطبه از کتاب شرح نهج البلاغه «ابن ابی الحدید» آورده است.
أنا أکفیکه،فقال علی علیه السّلام للمغیرة:
از سخنان امام علیه السّلام است این سخن را زمانی امام علیه السّلام ایراد فرمود که میان آن حضرت و عثمان مشاجرهای روی داد و«مغیره بن اخنس»به«عثمان»گفت من به حساب او میرسم و جلوی او را خواهم گرفت!
گر چه از تعبیرات بالا استفاده میشود که:این گفتگو و مشاجره در حضور «عثمان»بوده،ولی«ابن ابی الحدید»و دیگران نقل کردهاند که این مشاجره در حضور«عثمان»واقع نشده است،و جریان چنین بوده:هنگامی که«عمّار» از وفات«ابوذرّ»در«ربذه»با خبر شد،در حضور
1) سند خطبه
«عثمان»به«ابوذر»درود و رحمت فرستاد،«عثمان»خشمگین شد و گفت:او را به همان محلّ«ابوذر» تبعید کنید،«عمّار»گفت:همنشینی با سگها و خوکها برای من از همنشینی با تو محبوبتر است،این سخن را گفت و از نزد«عثمان»خارج شد،در حالی که«عثمان»تصمیم بر تبعید او داشت،طایفه«بنی مخزوم»که با«عمّار»پیمان داشتند،نزد«علی علیه السّلام»آمدند و گفتند:«عثمان»یک بار «عمّار»را کتک زده،و بار دیگر او را گرفتار فتق نموده و الآن تصمیم دارد او را تبعید کند،و تقاضا کردند حضرت،«عثمان»را ملاقات کند،تا از این کار منصرف شود،و إلاّ فتنه عظیمی واقع خواهد شد.امام علیه السّلام نزد«عثمان»رفت و فرمود:«ابوذر»را تبعید کردی در حالی که از برترین صحابه بود،تا زمانی که در غربت از دنیا رفت و این سبب شد تا توده مسلمین از تو رویگردان شوند، و الآن میخواهی«عمّار»را تبعید کنی(و آن سبب بدنامی بیشتر تو میشود) از خدا بترس! «عثمان»خشمگین شد و گفت:اوّل باید تو را تبعید کنم تا امثال«عمّار» جرأت پیدا نکنند،و فساد آنها از ناحیه توست.
«علی علیه السّلام»فرمود:تو قدرت بر این کار نداری و فساد امثال«عمّار»از اعمال توست نه از من،تو بر خلاف دین عمل میکنی و آنها بر تو خرده میگیرند،این را فرمود و از نزد«عثمان»خارج شد،مردم اطراف«علی علیه السّلام»را گرفتند و گفتند:خوب است«عثمان»همه ما را تبعید کند تا دور از خانواده خود بمیریم.امام علیه السّلام فرمود:به«عمّار»بگویید در خانه خود بنشیند و تکان نخورد،طایفه«بنی مخزوم»از حمایت«علی
علیه السّلام»مطمئن شدند و گفتند:
اگر تو با ما باشی«عثمان»نمیتواند به ما زیانی برساند.این سخن به«عثمان» رسید و او شکایت امام علیه السّلام را به مردم کرد،«زید بن ثابت»گفت:اگر اجازه دهید علی علیه السّلام را ملاقات کنم،در این هنگام او و«مغیره بن اخنس» 1و جمعیّتی نزد عثمان رفتند.-«زید بن ثابت»که از پیروان و خاصّان«عثمان» بود-بعد از حمد و ثنای الهی چنین گفت:اگر موافق باشید من ناراحتی تو را به علی علیه السّلام منتقل کنم،عثمان گفت:مانعی ندارد«زید»به همراهی«مغیره بن اخنس»و طایفه«بنی زهره»و عمّه عثمان با جماعتی خدمت علی علیه السّلام رسیدند،زید بعد از حمد و ثنای الهی خطاب به علی علیه السّلام گفت:خداوند سابقه خوبی در اسلام برای تو قرار داد،و مقام خاصّی نزد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله داشتی،تو شایسته هر کار نیکی،«عثمان»پسر عموی تو و حاکم این امّت است،و دو حقّ برگردن تو دارد:یکی حقّ حکومت و دیگری حقّ خویشاوندی،او به ما شکایت کرده که علی علیه السّلام متعرض من میشود،و اوامر من را ردّ میکند و ما به عنوان خیرخواهی نزد تو آمدهایم،و از این ناراحتیم که میان تو و پسر عمویت جریانی پیش آید که برای هیچ کدام خوشایند نیست.
در این هنگام علی علیه السّلام پس از حمد و ثنای الهی و درود بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله چنین فرمود:به خدا سوگند من دوست ندارم به او اعتراض کنم و گفتههای او را ردّ نمایم،مگر این که گامی بر خلاف حق بردارد که من
راهی جز گفتن حق ندارم.به خدا سوگند تا آن جا که من احساس مسئولیت نکنم متعرّض او نخواهم شد.
در این جا«مغیره بن اخنس»که مرد وقیحی بود و از فداییان عثمان محسوب میشد گفت:به خدا سوگند اگر دست از عثمان برنداری،جلوی تو را خواهیم گرفت؛چرا که قدرت او از تو بیشتر است...این جا بود که علی علیه السّلام سخن بالا را خطاب به«مغیره»بیان فرمود(1).
بنابر این خلاصه این کلام در یک نگاه اعتراض شدید به«مغیره بن اخنس» است،که سخنی بزرگتر از دهان خود گفت و ابراز وجودی بیش از ارزش خود نمود.
1) شرح ابن ابی الحدید، جلد ۸، صفحه ۳۰۱ - ۳۰۲ و فتوح ابن اعثم کوفی، جلد ۱. صفحه ۱۶ مطابق نقل شرح نهج البلاغه مرحوم تستری، جلد 1، صفحه ۲۶۱
یا بن اللّعین الأبتر،و الشّجرة الّتی لا أصل لها و لا فرع أنت تکفینی؟ فو اللّه ما أعزّ اللّه من أنت ناصره،و لا قام من أنت منهضه.اخرج عنّا أبعد اللّه نواک،ثمّ ابلغ جهدک،فلا أبقی اللّه علیک إن أبقیت!
ای پسر ملعون ابتر!و ای فرزند درخت بیریشه و شاخه!تو به حساب من میرسی؟!به خدا سوگند!هرگز خداوند کسی را که تو یاورش باشی عزّت نمیدهد؛و آن کس که تو دستش را بگیری به پا نمیخیزد!از نزد ما بیرون شو! خدا مقصد تو را دور کند(و هرگز به مقصود نرسی)برو هر چه در توان داری به کارگیر،خدا تو را زنده نگذارد اگر آنچه را در توان داری به کار نگیری!
برو،کاری از تو ساخته نیست!
علی علیه السّلام در دوران خلافت خلفای سهگانه پناهگاهی برای مظلومان و محرومان بود،مخصوصا در دوران عثمان که اطرافیان او ظلم و ستم را از حدّ گذراندند،نه به صغیر رحم کردند نه به کبیر،علی علیه السّلام فریادگری بود که صدای مظلومان را به گوش خلیفه میرساند و طبیعی است که برای او ناخوشایند بود و اطرافیانش از این اعتراضها سخت ناراحت بودند،چرا که افکار عمومی را بر ضدّ آنان بسیج میکرد.
امام علیه السّلام در این بیان که در پاسخ به تهدید«مغیره بن اخنس»بیان شده، در مقام نکوهش و تحقیر او بر میآید،نخست به ریشه فاسد وراثت او
اشاره میکند و بعد به نقطههای ضعف خود او و سرانجام نتیجه میگیرد که هیچ کاری از دست تو ساخته نیست.
میفرماید:«ای پسر ملعون ابتر!و ای فرزند درخت بیریشه و شاخه!تو (برای حمایت از عثمان)به حساب من میرسی؟!» (یا بن اللّعین الأبتر، و الشّجرة الّتی لا أصل لها و لا فرع أنت تکفینی؟) .
تعبیر به«لعین»درباره«اخنس بن شریق»(پدر مغیره)به خاطر این است که او از سران منافقین بود،که روز فتح مکه ظاهرا مسلمان شد،در حالی که در دل،اسلام را قبول نداشت،و پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله برای جلب قلب او به اسلام مقدار قابل ملاحظهای از غنایم«حنین»را به او بخشید،و یکی از برادران«مغیره»که «ابو الحکم»نام داشت،در روز جنگ«احد»در صف کفّار بود و به دست علی علیه السّلام کشته شد.به همین جهت«مغیره»،کینه آن حضرت را در دل داشت (1)
که فرزند مغیره به نام عبدالله در جنگ جمل، در برابر حضرت ایستاد و سرانجام کشته شد.
(شرح نهج البلاغه مرحوم شوشتری، جلد 1، صفحه ۲۶۶).
.و اما این که حضرت از پدرش تعبیر به«ابتر»میکند،نه به خاطر این است که فرزندی نداشت،بلکه ابتر در این جا به معنی بریده از خیر و سعادت است،یا بریده از حیث نسب؛به خاطر این که فرزندانش افراد فاسد و نالایقی بودند،که در حکم عدم بودند.
و امّا تعبیر به درختی که نه ریشه دارد و نه شاخه،کنایه از حقارت این دودمان،و سقوط آنها از درجه اعتبار و بیارزش بودن در انظار عمومی است.و در واقع کلام مولا علیه السّلام از آیه شریفه قرآن گرفته شده که میفرماید:« «وَ مَثَلُ
1) 1. گفتنی است که عداوت و کینه این خانواده نسبت به علی (علیه السلام) ادامه یافت، تا آن جا
کَلِمَةٍ خَبِیثَةٍ کَشَجَرَةٍ خَبِیثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الْأَرْضِ ما لَها مِنْ قَرارٍ» ؛ خداوند سخن ناپاک را به درخت ناپاکی تشبیه کرده،که از روی زمین برکنده شده،و قرار و ثباتی ندارد» (1).
و در ادامه سخن میفرماید:«به خدا سوگند!هرگز خداوند کسی را که تو یاورش باشی عزّت نمیدهد،و آن کس که تو دستش را بگیری به پا نمیخیزد».
(فو اللّه ما أعزّ اللّه من أنت ناصره،و لا قام من أنت منهضه (2)
معنی کسی است که به دیگری کمک می کند تا از جا برخیزد.
) .عزت و قدرت به دست خداست و به مقتضای« «إِنْ تَنْصُرُوا اللّهَ یَنْصُرْکُمْ وَ یُثَبِّتْ أَقْدامَکُمْ» ؛اگر(آیین)خدا را یاری کنید،خدا شما را یاری میکند و قدمهای شما را ثابت میدارد». (3)
و نیز به مقتضای:« «إِنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ یَوْمَ یَقُومُ الْأَشْهادُ» ؛ما به یقین پیامبران خود و کسانی را که ایمان آوردهاند در زندگی دنیا و در روزی که گواهان به پا میخیزند یاری میدهیم». (4)،عزّت از آن یاران خداست،نه برای کسانی که تفالههای منافقین به یاری آنها برخیزند و دست آنها را بگیرند.
و در آخرین جمله،امام علیه السّلام«مغیره»را به شدّت تحقیر کرد و فرمود:«از نزد ما بیرون شو!خدا مقصد تو را دور کند(و هرگز به مقصود نرسی)سپس هر چه در توان داری به کار گیر،خدا به تو رحم نکند اگر آنچه
را در توان داری بکار نگیری». (اخرج عنّا أبعد اللّه نواک (1)
مقصد مسافر است خواه دور باشد یا نزدیک.
،ثمّ ابلغ جهدک،فلا أبقی اللّه علیک (2)رحمت و عنایت الهی دور شود و جمله ان بقیت» به این معناست که اگر تو به من رحم کنی
مشمول عنایت حق نباشی و در واقع تحقیر مخاطب است که هر کار می خواهی بکن که کاری
از نو ساخته نیست.
إن أبقیت!) .
اشاره به این که تو کوچکتر از آن هستی که علی علیه السّلام را تهدید کنی،هر چه در توان داری بکارگیر تا بدانی کاری از تو ساخته نیست،و بیچاره و بدبخت کسانی که حامیانی همچون تو دارند.
روش امام در برابر افراد بیمنطق
هر گاه در شأن ورود این گفتار مولا علی علیه السّلام دقّت کنیم و مسیر تاریخی آن را دقیقا دنبال نماییم،میبینیم امام علیه السّلام چگونه با انحرافات عصر خلفا مخصوصا عثمان برخورد منطقی داشت،و برای جلوگیری از هر گونه تنش،و ناآرامی به حدّ اقل تذکّرات لازم قناعت کرده،از نصیحت و تذکّر و اخطار فروگذار نمیکرد، ولی هنگامی که در برابر منافقان زورگو و ناآگاهان بیمنطق قرار میگرفت،با قاطعیّت تمام در برابر آنها میایستاد تا هرگز خیال دست زدن به کارهای بیرویّه و خطرناک،در سر نپرورانند.و صدر و ذیل داستان بالا شاهد هر دو مدّعاست.
خطبه 136 (1)
به گفته مرحوم شیخ مفید» در کتاب «ارشاد» این سخن را آمام (علیه السلام) هنگامی بیان فرمود
که چند نفر از جمله : عبدالله بن عمرو سعد بن أبی وقاص و محمد بن مسلمه وحسان بن ثابت
وأسامة بن زید - به روایت شعبی - از بیعت با امام (علیه السلام) خودداری کردند. امام (علیه
السلام) خطبه ای خواند و ضمن بیان حقانیت بیعتش کلام بالا را ذکر فرمود. (مصادر نهج البلاغه
جلد ۲، صفحه ۳۰۶) به این ترتیب مرحوم مفید که قبل از سید رضی می زیسته این سخن را در
ارشاد خود آورده است به علاوه این اثیر در ماده «فلت» از کتاب نهایه نیز به این سخن اشاره
کرده است.
و من کلام له علیه السّلام
فی امر البیعة
1
از سخنان امام علیه السّلام است که درباره بیعت فرموده.
امام علیه السّلام در این خطبه به چند نکته اشاره میفرماید:
نخست این که:بیعت با من یک امر اتفاقی و بدون فکر و اندیشه،از سوی مردم نبوده است،و بنابر این کسی حقّ تخلّف از آن را ندارد چون بیعت عام است.
دیگر میفرماید:من شما را برای به ثمر رساندن اهداف الهی میخواهم، ولی شما مرا برای تأمین منافع دنیوی خود میخواهید.
1) ۱. «سند خطبه»
سوّم این که:از همه مردم میخواهد او را برای گرفتن حق مظلومان از ظالمان یاری دهند،و تصمیم قاطع خود را بر این امر بیان میکند.
لم تکن بیعتکم إیّای فلتة،و لیس أمری و أمرکم واحدا.إنّی أریدکم للّه و أنتم تریدوننی لأنفسکم.
أیّها النّاس،أعینونی علی أنفسکم،و ایم اللّه لأنصفنّ المظلوم من ظالمه، و لأقودنّ الظّالم بخزامته،حتّی أورده منهل الحقّ و إن کان کارها.
بیعت شما(مردم)با من بیمطالعه و ناگهانی نبود،و وضع من و شما یکسان نیست،من شما را برای خدا میخواهم و شما مرا برای خویشتن،ای مردم!مرا برای اصلاح خودتان یاری دهید(تا بتوانم عیوب شما را بر طرف سازم)به خدا سوگند!داد مظلوم را از ظالمش میستانم و افسار ظالم را میکشم تا او را به آبشخور حق وارد سازم هر چند از این کار ناخشنود باشد!
داد مظلوم را از ظالم میستانم
همان گونه که در بالا آمد این سخن-یا به تعبیر دیگر این بخش از خطبه را- امام علیه السّلام زمانی بیان فرمود که،چند نفر از صحابه سرشناس پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از بیعت با او کنارهگیری کرده بودند و امام علیه السّلام با این سخن با آنها اتمام حجّت میکند میفرماید:«بیعت شما(توده مردم)با من بی مطالعه و ناگهانی نبود» (لم تکن بیعتکم إیّای فلتة) .
بلکه هنگامی که مشکلات ناشی از بیعت با خلفای پیشین مخصوصا بیعت با خلیفه سوّم و پیامدهای آن را دیدید،همگی تصمیم گرفتید به سراغ من بیایید و طرح نوی در مسأله بیعت ریختید،بنابر این با پذیرش اکثریّت قاطع
مردم، اقلیت کوچکی حق ندارد از بیعت سر باز زند و بر خلاف مسلمین گام بر دارد.
با توجه به این که«فلته»به معنی کاری است که بیمطالعه و ناگهانی و بدون استحکام صورت گیرد،امام علیه السّلام میخواهد،اوّلا روشن سازد که بیعت با او کاملا حساب شده و بعد از مشورت مردم و سران قوم با یکدیگر صورت گرفت،و ثانیا تعریضی است به بیعت«ابو بکر»که در یک محیط کاملا بسته با موافقت عدهای معدود صورت گرفت تا آن جا که«عمر»در سخن معروفش گفت:«إنّ بیعة أبی بکر کانت فلتة،وقی اللّه شرّها؛بیعت با ابو بکر بیمطالعه بود، خداوند مسلمانان را از پیامدهای بد آن حفظ کرد» (1)
صفحه ۱۴۸ طبع مؤسسة الرساله.
.و در بعضی از روایات در ذیل همین حدیث آمده است:«فمن عاد إلی مثلها فاقتلوه؛هر کس به سراغ مثل آن برود او را به قتل برسانید» (2).
در پایان این بحث به هنگام ذکر نکتهها شرح لازم را در این باره خواهیم داد.
به هر حال امام علیه السّلام در ادامه این سخن میفرماید:«وضع من و شما یکسان نیست،من شما را برای خدا میخواهم و شما مرا برای خویشتن!» (و لیس أمری و أمرکم واحدا.إنّی أریدکم للّه و أنتم تریدوننی لأنفسکم) .
اشاره به این که:من همچون حاکمان دنیاپرست که حکومت و اطاعت مردم را برای جاه و جلال و منافع شخصی و عیش و نوش خود میخواهند
نیستم من میخواهم به وسیله شما آیین خدا را بر پا سازم و حقوق بندگان را ادا کنم،و رضای او را از این طریق بدست آورم،ولی شما مرا برای منافع شخصی خود میخواهید،برای گرفتن سهم بیشتر از بیت المال،یا رسیدن به پست و مقام،و یا رفاه در زندگی،و با توجه به اختلاف این دو دیدگاه طبیعی است که مسیرها همچون ابزارهای کار یکسان نیست.
سپس بعد از توبیخ و سرزنش و بیدار ساختن مخاطبین از آنها دعوت میکند،به اصلاح خویش در سایه برنامههای امام علیه السّلام بپردازند میفرماید:
«ای مردم!مرا برای اصلاح خودتان یاری دهید» (أیّها النّاس،أعینونی علی أنفسکم) .
اشاره به این که:مکتب تربیتی من برای اصلاح همه شما آماده است،از شما میخواهم،با پذیرش نصایح من،-که برگرفته از منبع وحی،قرآن مجید و تعلیمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله است-در آن شرکت جویید و با من همکاری کنید،چرا که اگر جوششی از درون شما نباشد هیچ برنامهای مفید نخواهد افتاد.
و در پایان،به نکته بسیار مهمی اشاره کرده و اراده و تصمیم قاطع خود را نسبت به آن روشن میسازد و آن«بسط عدالت»در سراسر کشور اسلامی و مبارزه با ظالمان بیدادگر است میفرماید:
«به خدا سوگند داد مظلوم را از ظالمش میستانم و افسار ظالم را میکشم تا او را به آبشخور حق وارد سازم هر چند از این کار ناخشنود باشد!» (و ایم
اللّه لأنصفنّ المظلوم من ظالمه،و لأقودنّ الظّالم بخزامته (1)
شتر ناچار می شود پیروی کند. بعضی گفته اند اگر جنس أن حلقه از مس باشد به آن «ره» (بر
وزن خوره) می گویند، و اگر از مو باشد «خزامه» نامیده می شود.
،حتّی أورده منهل (2)گفته می شود که می توان از آن جا از آب نهر استفاده کرد (توجه داشته باشید که سطح آب
بسیاری از رودخانه ها از ساحل پایین تر است و معمولا برای رسیدن آب، بریدگی مخصوص
درست می کنند تا مردم و حیوانات به راحتی به آب برسند آن مسیر را «شریعه » وتقطه أخر أن
را «منهل» می گویند).
الحقّ و إن کان کارها) . این تشبیه زیبا که ظالمان را به شتر جموشی همانند میسازد که،حتی از نوشیدن آب خودداری میکند،و صاحبش میخواهد او را به زور،وارد آبشخورگاه کرده و سیراب نماید،نشان میدهد که هدف از مبارزه با ظالمان، تنها گرفتن حقّ مظلومان نیست،بلکه این کار به نفع خود آنها نیز میباشد؛زیرا هنگامی که ظلم از حد گذشت،شورش و عصیان عمومی همچون آتشی زبانه میکشد،و تر و خشک را میسوزاند و اوّلین طعمه این آتش،ظالمان خواهند بود،همان چیزی که در عصر«عثمان»و کمی قبل از حکومت امام علیه السّلام صورت گرفت.از سوی دیگر،نشان میدهد که مهمترین هدف اجتماعی امام علیه السّلام، گسترش عدالت و گرفتن حقّ ستمدیدگان بود و این همان داروی حیات بخشی است که غالبا در کام افراد بیخبر،تلخ است.
این همان چیزی است که از مهمترین اهداف بعثت انبیا،طبق گواهی قرآن مجید میباشد آن جا که میفرماید:« «لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَ الْمِیزانَ لِیَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ» ؛ما رسولان خود را با
دلایل روشن فرستادیم و با آنها کتاب آسمانی و میزان(شناسایی حق از باطل و قوانین عادلانه)نازل کردیم،تا مردم قیام به عدالت کنند» (1).
1) ۱. حدید، آیه ۲۵.
خطبه 137 (1)
این خطبه را «ابن عبدالبر، از علمای اهل سنت در قرن پنجم در کتاب «استیعاب» در شرح
حالات «طلحه» نقل کرده و این اثیر» از علمای اهل سنت در قرن هفتم نیز آن را در «سد
الغابه » آورده است. مرحوم شیخ مفید » آن را در کتاب «الجمل» از «واقدی » نقل می کند و این
ابی الحدید» از «ابو مخنف » «ابن اثیر» نیز در کتاب «عود» بخشهایی از آن را تفسیر کرده است.
مصادر نهج البلاغه، جلد ۲، صفحه ۳۰۹)
و من کلام له علیه السّلام
فی شأن طلحة و الزبیر و فی البیعة له
1
از سخنان امام علیه السّلام است که درباره بیعت طلحه و زبیر»بیان فرموده.
محورهای اصلی خطبه عبارتند از:
1-پیمان شکنی«طلحه و زبیر»به بهانه شرکت علی علیه السّلام در قتل «عثمان»در حالی که آنها بودند که مردم را بر ضدّ«عثمان»تحریک میکردند.
1) ١. «سند خطبه»
2-نصیحت آمیخته به تهدید نسبت به«طلحه و زبیر»تا دست از فتنهانگیزی خود بردارند و به جمهور مسلمین بپیوندند.
3-اشاره به مسأله بیعت،و این که،من طالب حکومت نبودم،شما مردم بودید که به اصرار مرا وادار به پذیرش بیعت کردید.
4-در پایان امام علیه السّلام به«طلحه و زبیر»نفرین میکند همان نفرینی که سرانجام دامان هر دو را گرفت .
و اللّه ما أنکروا علیّ منکرا،و لا جعلوا بینی و بینهم نصفا.و إنّهم لیطلبون حقّا هم ترکوه،و دما هم سفکوه،فإن کنت شریکهم فیه،فإنّ لهم نصیبهم منه،و إن کانوا ولوه دونی فما الطّلبة إلاّ قبلهم.و إنّ أوّل عدلهم للحکم علی أنفسهم.إنّ معی لبصیرتی ما لبست و لا لبس علیّ.و إنّها للفئة الباغیة فیها الحمأ و الحمّة،و الشّبهة المغدفة؛و إنّ الأمر لواضح؛و قد زاح الباطل عن نصابه،و انقطع لسانه عن شغبه.وایم اللّه لأفرطنّ لهم حوضا أنا ماتحه،لا یصدرون عنه بریّ،و لا یعبّون بعده فی حسی!
به خدا سوگند آنها(آتش افروزان جنگ جمل)هیچ ایراد(منطقی)بر من نداشتند،و میان من و خود انصاف را مراعات ننمودند،آنها حقی را مطالبه میکنند که خود آن را ترک نمودهاند!و انتقام خونی را میخواهند که خود آن را ریختهاند!اگر من در ریختن این خون(فرضا)شریک آنها بودم آنان نیز در آن سهمی دارند.و اگر خودشان به تنهایی این کار را کردهاند،باید انتقام را از خود بگیرند!و نخستین مرحله عدالت این است که خود را محکوم کنند،من بصیرت و بینایی خویش را به همراه دارم(و حقایق کاملا بر من روشن است).هیچ امری را بر کسی مشتبه نساختهام و چیزی نیز بر من مشتبه نشده است.آنان همان گروه سرکش و ستمگرند که(پیامبر از آنها به من خبر داد و فرمود:)فساد و زیان(در جامعه اسلامی)و اشتباه کاری ظلمانی همراه آنهاست ولی مطلب (برای هوشیاران)واضح است(به همین دلیل)باطل از ریشه کنده شده و زبانش از فتنهانگیزی بریده است.به خدا سوگند!حوض آبی برای آنها فراهم
سازم که فقط خودم بتوانم آب آن را بکشم.به یقین آنها از آن سیراب بر نمیگردند و پس از آن دیگر آبی نخواهد نوشید.
دروغگویان بیانصاف!
شک نیست که«طلحه»و«زبیر»از کسانی بودند که مردم را بر ضدّ «عثمان»تحریک میکردند و به گفته دوست و دشمن در قتل«عثمان» شریک بودند،همان گونه که«عایشه»نیز مخالفت خود را با کارهای او با صراحت بیان میکرد ولی عجب این که هنگامی که علی علیه السّلام با بیعت عامّه مردم زمام حکومت را بدست گرفت هم«طلحه»و«زبیر»بر ضدّ او بر خاستند و هم «عایشه»،و جالب این که بهانه آنها در این کار خونخواهی عثمان بود و تاریخ از این عجایب و فرصت طلبیهای طالبان زر و زور،فراوان به خاطر دارد.
به هر حال امام علیه السّلام در این خطبه اشاره به همین مطلب کرده،نخست میفرماید:«به خدا سوگند!آنها(آتش افروزان جنگ جمل)هیچ ایراد (منطقی)بر من نداشتند و میان من و خود،انصاف را مراعات ننمودند». (و اللّه ما أنکروا علیّ منکرا،و لا جعلوا بینی و بینهم نصفا (1)) .
سپس میافزاید:«آنها حقّی را مطالبه میکنند که خود آن را ترک نمودهاند و انتقام خونی را میخواهند که خود آن را ریختهاند» (و إنّهم لیطلبون حقّا هم ترکوه،و دما هم سفکوه) .
آن گاه برای توضیح بیشتر به دلیل روشنی تکیه کرده میفرماید:«اگر من در ریختن این خون(فرضا)شریک آنها بودم آنان نیز در آن سهمی دارند،و
1) 1. «نصف » به کسر نون و به ضم آن به معنی انصاف است.
اگر خودشان به تنهایی این کار را کردهاند باید انتقام را از خود بگیرند و نخستین مرحله عدالت این است که خود را محکوم کنند». (فإن کنت شریکهم فیه،فإنّ لهم نصیبهم منه،و إن کانوا ولوه دونی فما الطّلبة إلاّ قبلهم.و إنّ أوّل عدلهم للحکم علی أنفسهم) .
به یقین امام علیه السّلام در خون عثمان شریک نبود،هر چند بسیاری از صحابه، عثمان را مستحق چنین امری میدانستند ولی امام علیه السّلام نه تنها در این کار شرکت نکرد بلکه فرزندان خود امام حسن علیه السّلام و امام حسین علیه السّلام را برای دفاع از او فرستاد،امّا در برابر بهانهجوییهای«طلحه»و«زبیر»و به اصطلاح خلع صلاح آنان میفرماید:احدی نگفته است که من به تنهایی قاتل عثمان بودهام به فرض که من در این کار شرکت داشتهام،شما نیز شریک من بودهاید بنابر این با کدام منطق چیزی را که در آن شریک بودهاید بر دیگری عیب میگیرید و اگر عامل اصلی تنها شما بودهاید تمام ملامت متوجه شماست و شما باید قبل از هر کس خود را محکوم کنید.
در عالم سیاست بازان شیطانی،همیشه معمول است که برای اقدام بر ضدّ رقیبان خود دنبال بهانه عوام پسندی هستند و سعی میکنند رقیب را به کاری که در نظر توده مردم ناخوشایند است متهم کنند،حتی اگر عامل اصلی آن کار خودشان باشند،در چنین برنامههایی نه منطق حاکم است نه عدالت و وجدان و شرف،هدف بیرون راندن رقیب است به هر قیمتی که ممکن شود و این درست همان راهی است که«طلحه»و«زبیر»و«عایشه»بعد از بیعت توده مردم با علی علیه السّلام پیمودند و به وسیله آن گروه زیادی را برای جنگ با حضرتش بسیج نمودند،سرانجام خودشان نیز در این آتش سوختند.
به هر حال امام علیه السّلام بهانه را از دست بهانهجویان گرفته و نقشه آنها را نقش بر آب میکند تا مردم بدانند آنان عاملان قتل عثمانند که به لباس خون خواهان بر آمدهاند و هدفشان منافع شخصی خویش است؛نه به فکر مردمند و نه به فکر خونخواهی خلیفه پیشین.
سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن اشاره به حدیثی میکند که از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله درباره پیمان شکنان جمل شنیده بود،میفرماید:«من بصیرت و بینایی خویش را به همراه دارم(و حقایق کاملا بر من روشن است)امری را بر کسی مشتبه نساختهام و چیزی نیز بر من مشتبه نشده است،آنان همان گروه سرکش و ستمگرند که(پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از آنها به من خبر داد و فرمود:)فساد و زیان و اشتباه کاری تیره و تار با آنهاست ولی مطلب(برای هوشیاران)واضح است، باطل از ریشه کنده شده و زبانش از فتنهانگیزی بریده است». (إنّ معی لبصیرتی (1)ما لبست و لا لبس علیّ.و إنّها للفئة الباغیة فیها الحمأ و الحمّة،و الشّبهة المغدفة؛و إنّ الأمر لواضح و قد زاح الباطل عن نصابه، و انقطع لسانه عن شغبه (2)) .
این کلام مبارک امام علیه السّلام اشاره به حدیث معروفی است که از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله صادر شده است،آن جا که فرمود:«لا تذهب اللیّالی و الأیّام حتّی تتنابح کلاب ماء بالعراق یقال لها الحوأب امرأة من نسائی فی فئة باغیة؛شبها و روزها نمیگذرد تا زمانی که سگهای آبادی معروفی در«عراق»که به آن «حوأب»گفته میشود در برابر زنی از زنان من که در میان گروه ستمگری قرار گرفته،پارس میکنند» (3).
این همان حادثه معروفی است که«اصحاب جمل»به هنگامی که از «مدینه»به سوی«بصره»میآمدند وقتی به سرزمین«حوأب»رسیدند سگهای زیادی در اطراف«عایشه»پارس کردند،او به یاد این حدیث افتاد و
بسیار وحشت کرد و فریاد کشید و گفت:مرا به«مدینه»باز گردانید ولی سیاست بازان حرفهای گروهی از مردم محل را بسیج کردند که گواهی دهند این جا سرزمین«حوأب»نیست (1)
کشیدن «عایشه» و تصمیم بر بازگشت و شهادت بعضی پر دروغ بودن گفته کسانی که آن جا را
جواب» دانسته اند را به طور مشروح آورده است.
.«ابن عساکر»در تاریخ«دمشق»و«متقی هندی»در«کنز العمال»این حدیث را نقل کردهاند که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله خطاب به علی علیه السّلام فرمود:«یا علیّ علیه السّلام ستقاتل الفئة الباغیة و انت علی الحقّ فمن لم ینصرک یومئذ فلیس منّی؛ای علی گروه ستمگر به جنگ با تو بر میخیزد در حالی که تو بر حق هستی،هر کس تو را یاری ندهد از من نیست» (2)
حیدرآباد (مطابق نقل «احقاق الحق» جلد ۱۷، صفحه ۱۶۶)
.امام علیه السّلام میفرماید:نه من در این خبر اشتباه کردهام و نه کسی که آن به من فرموده،یعنی پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله.
تعبیر به«فیها الحمأ و الحمّة»با توجه به این که«حمأ»به معنی لجن و ماده تیره رنگی که در کف استخرها و حوضها میباشد و«حمّه»به معنی نیش عقرب و مار و یا سمّ آنهاست کنایهای است از افراد کثیف آلوده و خطرناکی که در میان فئه یعنی آتش افروزان جنگ جمل بوده است.
این احتمال نیز در تفسیر این دو واژه داده شده که«حمأ»به معنی خویشاوندان نزدیک و«حمّه»به معنی همسر است.اشاره به این که در لشکر
جمل کسانی مثل«زبیر بن عوام»بود که پسر عمه پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله بود و «عایشه»که یکی از همسران آن حضرت صلّی اللّه علیه و آله بود.
«و الشّبهة المغدفة»با توجه به این که«مغدفه»از مادّه«اغداف»است که در اصل به معنی پوشانیدن آمده اشاره به جنجالی است که آتش افروزان جنگ جمل به عنوان خونخواهی عثمان بر پا کردند و در حالی که دستهای آنها به خون عثمان آلوده بود،خود را به عنوان حامیان عثمان معرفی کردند.
این تعبیر منافاتی با جمله بعد که میگوید:مطلب واضح است ندارد،زیرا منظور این است که حقیقت امر بر افراد عاقل و فهمیده پوشیده نیست.چرا که آنها از فتنهانگیزی لشکر جمل و تبلیغات دروغین آنها به خوبی آگاه بودند.
سپس در پایان این بخش از این خطبه امام علیه السّلام آنها را به شدیدترین وجهی تهدید میکند میفرماید:«به خدا سوگند حوض آبی برای آنها فراهم سازم که فقط خودم بتوانم آب آن را بکشم!به یقین آنها از آن سیراب بر نمیگردند،و پس از آن دیگر آبی نخواهند نوشید» (و ایم اللّه لأفرطنّ (1)
حد اکثر کاری آمده است و در جمله بالا نیز به همین معناست یعنی گرداب جنگ را برای
مخالفان کاملا پر می کنم که راه نجانی نداشته باشند. بنابراین جای این سؤال باقی نمی ماند که
مگر امام (علیه السلام) هم ممکن است در چیزی افراط کنند.
لهم حوضا أنا ماتحه (2)وسیله دلوست بنابراین «ماتح» به کسی گفته می شود که دلو را به وسیله طناب در چاه
می افکند و آب آن را می کشد.
،لا یصدرون عنه بریّ (3)در «پری» معنی معیت دارد.
،و لا یعبّون (4)معمولی «لا جرعه » گفته می شود.
بعده فی حسی (5)!) .1) 1. «أفرطن» از ماده «اقراط» در اصل به معنی تجاوز از حد است ولی گاه به معنی انجام
2) ۲. «ماتح» از ماده «متح» (بر وزن مدح) به معنی کشیدن آب از بالا مانند کشیدن آب از چاه به
3) ۳. «ری» اسم مصدر به معنی سیرابی است و مصدر أن «ری» (بر وزن خی) می باشد و «پاه »
4) ۱. «یعبون» از ماده «عب» به معنی نوشیدن آب یا مایع دیگر با یک نفس است و در تعبیرات
5) ۲. «حسی» به معنی بیابانی است که آب در آن جمع می شود.
همان گونه که در شرح خطبه دهم که از جهات زیادی شباهت به خطبه مورد بحث دارد بیان کردیم،منظور امام علیه السّلام از این تعبیر آن است که من میدان جنگ جمل را برای آنها به گردابی خطرناک مملوّ از آب،تبدیل میکنم که راه فرار از آن نداشته باشند و ابتکار عمل را در دست میگیرم و آتش فتنه را در همان جا خاموش میکنم آن گونه که در آینده فکر بازگشت به چنان صحنهای برای آنها پیدا نشود.و آن گونه که تاریخ میگوید:امام علیه السّلام به گفتار خود جامه عمل پوشانید،سردمداران اصلی جنگ جمل کشته شدند و«عایشه» با شرمندگی تمام به«مدینه»بازگشت و فتنهانگیزان رسوا و پراکنده شدند.
و منه:فأقبلتم إلیّ إقبال العوذ المطافیل علی أولادها،تقولون:البیعة البیعة!قبضت کفّی فبسطتموها،و نازعتکم یدی فجاذبتموها.اللّهمّ إنّهما قطعانی و ظلمانی،و نکثا بیعتی،و ألّبا النّاس علیّ؛فاحلل ما عقدا،و لا تحکم لهما ما أبرما،و أرهما المساءة فیما أمّلا و عملا.و لقد استثبتهما قبل القتال،و استأنیت بهما أمام الوقاع،فغمطا النّعمة،وردّا العافیة.
شما همچون مادرانی که از روی شوق به فرزندان خود روی میآورند،به سوی من آمدید و میگفتید:بیعت!بیعت!من دستم را بستم و شما آن را گشودید،من دست خود را عقب میکشیدم و شما به سوی خود میکشیدید! خداوندا!آن دو(طلحه و زبیر)از من بریدند و به من ستم کردند،بیعتم را شکستند و مردم را بر ضد من شوراندند(خداوندا!)بیعتی را که از مردم گرفتهاند نافرجام کن،و کارهایی را که تصمیم بر آن گرفتهاند استحکام نبخش و آنها را نسبت به آرزوهایی که به آن دل بستهاند و برای رسیدن به آن تلاش میکنند ناکام کن،من پیش از جنگ از آنها درخواست کردم که دست بردارند و بازگردند و انتظار بازگشتشان را نیز میکشیدم،ولی آنها پشت پا به نعمت زدند و دست رد بر سینه عافیت نهادند!
شما اصرار به بیعت داشتید
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه،اشاره به مسأله بیعت کرده و با صراحت میفرماید:من هرگز برای بیعت،به سراغ شما نیامدم،این شما بودید که به سراغ من آمدید و اصرار کردید،میفرماید:«شما همچون مادرانی که از روی شوق به فرزندان خود روی میآورند،به سوی من آمدید،و میگفتید:بیعت! بیعت!من دستم را بستم و شما آن را گشودید،من دست خود را عقب میکشیدم و شما به سوی خود میکشیدید!» (فأقبلتم إلیّ إقبال العوذ (1)المطافیل (2)
بنابر این «عود» و «مطافیل » قریب المعنی می باشند و در این جا جنبه تأکید دارند.
علی أولادها،تقولون:البیعة البیعة!قبضت کفّی فبسطتموها،و نازعتکم یدی فجاذبتموها) .امام علیه السّلام در واقع به این حقیقت اشاره میکند که،شما مردم باید مدّعیان خونخواهی قتل عثمان که آن را بهانهای برای دست یابی به خلافت و حکومت قرار دادهاند،یعنی«طلحه»و«زبیر»را با من مقایسه کنید،آنها با هر حیله و نیرنگ بدنبال رسیدن به مقصودشان هستند ولی من از آغاز امر به شما نشان دادم که طالب مقام نیستم،شما بودید که با اصرار هر چه تمامتر میخواستید با من بیعت کنید،و اگر بیعت شما را پذیرا شدم تنها به خاطر انجام یک مسئولیت بزرگ الهی،یعنی اجرای حق و عدالت و احیای اسلام بود.
تعبیرات امام علیه السّلام بیانگر اشتیاق فوق العاده مردم به بیعت است،در عین بی اعتنایی امام علیه السّلام نسبت به آن.سپس در بخش آخر این خطبه رو به درگاه الهی آورده و شکایت این پیمان شکنان ظالم و ستمگر را که ریختن خون مردم بی گناه را وسیلهای برای نیل به هوا و هوسها قرار دادند به خدا میبرد،و سخت به آنها نفرین
میکند و عرضه میدارد:«خداوندا!آن دو(طلحه و زبیر)از من بریدند و به من ستم کردند،بیعتم را شکستند و مردم را بر ضدّ من شوراندند». (اللّهمّ إنّهما قطعانی و ظلمانی،و نکثا بیعتی،و ألّبا (1)النّاس علیّ) .
«(خداوندا!)بیعتی را که از مردم گرفتهاند نافرجام کن،و کارهایی را که تصمیم قطعی بر آن گرفتهاند استحکام نبخش،و آنها را به آرزوهایی که به آن دل بستهاند و برای رسیدن به آن تلاش میکنند ناکام کن!» (فاحلل ما عقدا، و لا تحکم لهما ما أبرما،و أرهما المساءة فیما أمّلا و عملا) .
سپس امام علیه السّلام روی سخن را به مردم کرده و با صراحت میگوید:من قبل از جنگ با این دو نفر اتمام حجت کردم،میفرماید:«من پیش از جنگ از آنها درخواست کردم که دست بردارند و بازگردند،و انتظار بازگشتشان را نیز میکشیدم،ولی آنها پشت پا به نعمت زدند و دست رد بر سینه عافیت نهادند» (و لقد استثبتهما (2)
جمله این است که من از طلحه و زبیر خواستم از راه انحرافی خود بازگردند.
قبل القتال،و استأنیت (3)جمله این است که من منتظر بودم پیشنهادم در آنها مؤثر افتاد و پر سر عقل آیند و راه عافیت
را در پیش گیرند ولی افسوس...
بهما أمام الوقاع (4)جمع «وقیعه ».
،فغمطا (5)و جمله بالا اشاره به این است که طلحه و زبیر فرصت خوبی را که من به آنها داده بودم کوچک
شمردند و کفران نعمت کردند.
النّعمة،و ردّا العافیة) .1) 1. «البا» از ماده «تألیب» به معنی تحریک و افساد و شوراندن مردم است.
2) ۲. «استثبت» از ماده «نوب» (بر وزن صوم) به معنی بازگشت بیمار به تندرستی است و مفهوم
3) ٣. داستانیت» از ماده «أنات» (بر وزن قنات) به معنی پر کردن و تنتظار کشیدن است و مفهوم
4) ۴. «وقاع» به معنی جنگ است این واژه گاه به معنی مصدری بکار می رود و گاه به عنوان جمع
5) 5. «غمطا» از ماده «غمط » (بر وزن غصب) به معنی کوچک شمردن چیزی و کفران نعمت است
جملههای اخیر ممکن است ادامه شکوه امام علیه السّلام به پیشگاه خدا بوده باشد،و ممکن است خطاب به مردم،و معنی دوّم مناسبتر به نظر میرسد.
به هر حال این جملهها نشان میدهد که امام علیه السّلام به شدّت از جنگ و خونریزی پرهیز داشت،و تا آن جا که ممکن بود آتش افروزان جنگ«جمل»را اندرز داد،شاید بر سر عقل آیند یا عواطف دینی آنها تحریک شود،و از راه خطرناکی که در پیش گرفتهاند باز گردند،ولی هوس خلافت و حبّ جاه و مقام چنان چشم و گوش آنها را کور و کر کرده بود،که حتّی نصایح مشفقانه امام علیه السّلام نیز در آنها اثر نکرد و سرانجام نفرین امام علیه السّلام دامانشان را گرفت و در کار خود ناکام شدند،هم طعم تلخ شکست را چشیدند و هم با ذلّت به قتل رسیدند.
عاملان قتل به خونخواهی برخاستند!
بیشک«طلحه»و«زبیر»از کسانی بودند که مردم را بر ضد عثمان شوراندند.
«ابن قتیبه»در کتاب«الإمامه و السیاسه»میگوید:هنگامی که اهل «کوفه»و«مصر»بر عثمان شوریدند و خانه او را محاصره کردند«طلحه»از کسانی بود که هر دو گروه را بر ضد عثمان میشورانید،و میگفت:عثمان به محاصره شما اعتنایی ندارد؛چرا که مرتّبا آب و غذا برای او میبرند،نگذارید آب و غذا برای او ببرند (1).
1) ١. الأمامه والسیاسه، جلد ۱ صفحه ۳۸.
«ابن ابی الحدید»درباره«زبیر»مینویسد:او به مردم میگفت عثمان را بکشید،دین و آیین شما را دگرگون ساخته به او گفتند:پسرت بر در خانه عثمان از او دفاع میکند.
او گفت:من ناراحت نمیشوم اگر عثمان را بکشند هر چند قبل از او پسرم را بکشند،عثمان فردا مرداری است بر جاده (1).
آن دو تصور میکردند اگر پای عثمان از میان برداشته شود،ممکن است خلافت به آنها رسد،ولی بعد از کشته شدن عثمان و بیعت پرشور مردم با علی علیه السّلام ورق برگشت و اوضاع دگرگون شد و به گفته«عقاد»نویسنده معروف «مصری»مردم حاضر نبودند با آن دو بیعت کنند؛چرا که وضع آنها با عثمان چندان تفاوت نداشت (2).
«عایشه»از منتقدین معروف عثمان بود (3)،ولی بعد از بیعت مردم با امام امیر المؤمنین علیه السّلام هر سه نفر چرخش عظیمی کردند و طرفدار عثمان شدند و به خونخواهی او برخاستند،در عالم سیاست بازان حرفهای از این چرخشها فراوان دیده شده است و سرانجام هر سه به عاقبت شوم فتنهانگیزیهای خود گرفتار شدند؛«طلحه»و«زبیر»شکست خوردند و کشته شدند و«عایشه»با شرمندگی به«مدینه»برگشت و در گوشه خانه نشست.
ما درباره«طلحه»و«زبیر»و ماجراهای جنگ«جمل»و کارهای ناپخته «عایشه»در مجلدات پیشین همین شرح،به اندازه کافی بحث کردیم (4).
ولی آنچه در این جا لازم است اضافه کنیم این است که:طرفداران آنها برای توجیه اعمالشان در تنگنای سختی افتادند،از یکسو«طلحه»و«زبیر»را از صحابه میدانند و قاعده«تنزیه صحابه»(پاکی و قداست همه اصحاب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله)را در حق آنها جاری میدانند،و از سوی دیگر هر دو را جزو«عشره مبّشره»میدانند یعنی آن ده نفری که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بشارت بهشتی بودن آنها را داده بود.
گاه میگویند:آنها مجتهد بودند،هر چند در اجتهاد خود خطا کردند.
بنابر این معذورند و مأجور،در حالی که اگر اعمال آنها را با این بهانه توجیه کنیم هر جنایتی را از هر کسی میتوان توجیه کرد؛چرا که اجتهاد منحصر به آنها نیست و این امر سبب میشود که بدیهیات عقلی و نصوص قرآنی را به این بهانه زیر پا بگذاریم.
و گاه میگویند:آنها توبه کردند،و توبه آنها در پیشگاه خدا پذیرفته است، ولی آیا میتوان آتشی افروخت و 17 هزار نفر را در کام آن سوزاند و بعد با گفتن یک«استغفر اللّه»از زیر بار مسئولیّت آن همه خونهایی که بر باد رفته است بیرون آمد؟!آیا آنها خونبهای این همه کشتگان را به صاحبانش دادند؟آیا اموالی که در این راه از بین رفت جبران نمودند؟آیا«عایشه»و«طلحه»و «زبیر»در ملأ عام به خطای خود اعتراف کردند؟ این گونه دفاعهای ناموجّه،نتیجه چشم پوشی از واقعیّات و تعصبهای کورکورانه است.
آیا بهتر این نیست که ما یاران پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را به دو گروه تقسیم کنیم، گروهی که:در عصر او صالح بودند،و گروهی که:منافق و ناصالح،و نیز گروه صالح را به دو گروه دیگر تقسیم کنیم:گروهی که بر
خیر و صلاح باقی ماندند،و گروهی که تسلیم هوا و هوسها شدند،و از حق و عدالت و ایمان و صلاح فاصله گرفتند.
و منظور از بشارت قرآن یا پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به نجات شخص یا اشخاص،این را بدانیم که در آن روز و در آن زمان مشمول این حکم بودند،هر چند بعدا تغییر مسیر دادند؛ممکن است انسان کاری انجام دهد که بهشت بر او واجب گردد، سپس بر خلاف آن کاری انجام دهد که جهنم بر او واجب گردد.
خطبه 138 (1)
در «مصادر نهج البلاغه» تنها بخشی از این خطبه را از «آمدی» در «غرر الحکم» نقل کرده،
و می افزاید: با توجه به این که شارحان نهج البلاغه، بخش اول این خطبه را اشاره به قیام
حضرت مهدی (عج) می دانند معلوم می شود خطبه را از جای دیگری گرفته اند که اشاراتی به
قیام مهدی (عج) در آن بوده است. (مصادر، جلد ۲، صفحه ۳۱۲
ولی به اعتقاد ما این استنباط چندان موجه به نظر نمی رسد، ممکن است آن را از روی قراینی
که در خود خطبه است استنباط کرده باشند.
و من خطبة له علیه السّلام
یومیء فیها إلی ذکر الملاحم
1
از خطبههای امام علیه السّلام است که از حوادث مهم آینده پیشگویی میکند.
این خطبه در واقع از سه بخش تشکیل شده که همه مرتبط با یکدیگر است.
در بخش اوّل اشاره به یک مرد الهی میکند که اساس کار خود را بر هدایتهای قرآنی میگذارد و در سایه آن پیش میرود و غالب شارحان نهج
1) ۱. «سند خطبه»
البلاغه این مرد الهی را با توجه به اوصافی که در ادامه میآید همان حضرت مهدی(عج)میدانند. در بخش دوّم به حوادث خونینی اشاره میکند که با قیام آن مرد الهی برای اقامه حکومت عدل صورت میگیرد پس آرامش و عدالت و غنا و بی نیازی صفحه زمین را پر میکند.
در بخش سوّم به حوادث خونین دیگری اشاره میفرماید:که از شام برمیخیزد و مردم را شدیدا گرفتار میکند(این بخش ممکن است اشاره به حکومت بعضی از«بنی مروان»بوده باشد و یا به ظهور افرادی مانند «سفیانی»قبل از قیام حضرت مهدی علیه السّلام) .
یعطف الهوی علی الهدی،إذا عطفوا الهدی علی الهوی،و یعطف الرّأی علی القرآن إذا عطفوا القرآن علی الرّأی.
او خواستههای دل را پیرو هدایت قرار میدهد در زمانی که مردم هدایت را پیرو خواستههای دل قرار دادهاند،و رأی و فکر خود را پیرو قرآن میسازد در آن زمان که مردم قرآن را تابع فکر خود قرار میدهند.
ویژگی حضرت مهدی علیه السّلام
همان گونه که در بالا اشاره شد این خطبه از حوادث آینده پیشگویی میکند،و به سه حادثه مهم اشاره مینماید که نخستین آن را غالب شارحان نهج البلاغه اشاره به حضرت مهدی علیه السّلام میدانند؛زیرا میفرماید:«او خواستههای دل را پیرو هدایت قرار میدهد در زمانی که مردم هدایت را پیرو خواستههای دل قرار دادهاند،و رأی و فکر را پیرو قرآن میسازد در آن زمان که مردم قرآن را تابع فکر خود قرار میدهند» (یعطف (1)
این واژه گاهی به صورت متعدی بکار می رود که به معنی مایل ساختن است و گاه با «إلی»
متعدی می شود که به معنی مایل شدن به چیزی است و گاه با «علی» متعدی می شود که بهس
معنی بازگشت به چیزی است و گاه با «عن» که به معنی انصراف از چیزی است.
) .1) ۱. «یعطف» از ماده «عطف» (بر وزن فتح) به معنی تمایل پیدا کردن یا مایل ساختن به چیزی است.
آیا این دو جمله دارای یک مفهوم و یک محتواست و در واقع تاکید یکدیگر است؟یا این که جمله اوّل اشاره به هدایتهای عقلانی و جمله دوّم ناظر به هدایتهای قرآنی است؟ معنی دوّم صحیحتر به نظر میرسد،یعنی در آن روز که مردم به خاطر هواپرستی منطق عقل و هدایتهای خردمندانه را به فراموشی سپردهاند، پردههای هواپرستی را کنار میزند و هدایتهای عقلانی را حاکم میکند،و آن روز که توجیهگران برای رسیدن به خواستههای نادرست خویش قرآن را از طریق تفسیر به رأی برخواستههای خویش تطبیق میکنند او فرمان وحی را معیار سنجش و برنامه کار خویش قرار میدهد و تفسیر به رأی و توجیهگری را کنار میزند.
اگر درست دقت کنیم ریشه همه بدبختیها همین دو چیز است:حاکم کردن هوای نفس بر عقل و تطبیق خواستههای دل بر آیات قرآن از طریق تفسیر به رأی،و اگر این دو از میان برود جادّه برای رسیدن به حکومت عدل الهی هموار میگردد.
تمام مسائلی که دامان مسلمین را از آغاز تاکنون گرفته بخاطر همین دو انحراف است و طریق اصلاح نیز اصلاح همین دو میباشد.
دانشمندان در بحث شناخت و معرفت از جمله حجابهای معرفت را حجاب هواپرستی ذکر کردهاند،آن گونه که قرآن مجید میفرماید:« «أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللّهُ عَلی عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلی
سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلی بَصَرِهِ غِشاوَةً» ؛آیا دیدی کسی که معبود خود را هوای نفس خویش قرار داده و خداوند او را با آگاهی(بر این امر که شایسته هدایت نیست)گمراه ساخته و بر گوش و قلبش مهر زده و بر چشمش پرده افکنده است» (1).
چه زیبا فرمود امیر مؤمنان علی علیه السّلام در خطبه نورانی 109:«من عشق شیئا أعشی بصره؛کسی که به چیزی عشق ورزد چشم او را کم نور و یا بینور میکند».
تفسیر به رأی و تطبیق آیات الهی به رأی،یکی دیگر از دامهای بزرگ شیطان است که جملهها را از معنی واقعی خود تهی میکند و به شکل دلخواه در میآورد،و وحی الهی را به کلی از ارزش میاندازد،به همین دلیل در احادیث اسلامی این کار به منزله کفر شناخته شده،امام صادق علیه السّلام میفرماید:«من فسّر برأیه آیة من کتاب اللّه فقد کفر؛کسی که یک آیه قرآن را تفسیر به رأی کند کافر شده» (2).
و از آن جا که مبارزه با این دو انحراف به طور قاطع از برنامههای حضرت مهدی ارواحنا فداه میباشد،شارحان نهج البلاغه-چنانکه گذشت-معتقدند که ضمیر در عبارات بالا به حضرت مهدی علیه السّلام باز میگردد.
و منها:حتّی تقوم الحرب بکم علی ساق،بادیا نواجذها،مملوءة أخلافها،حلوا رضاعها،علقما عاقبتها.ألا و فی غد-و سیأتی غد بما لا تعرفون-یأخذ الوالی من غیرها عمّالها علی مساویء أعمالها،و تخرج له الأرض أفالیذ کبدها،و تلقی إلیه سلما مقالیدها،فیریکم کیف عدل السّیرة، و یحیی میّت الکتاب و السّنّة.
(این وضع همچنان ادامه مییابد)تا جنگ،همچون حیوان خطرناک و خشمگینی،روی پاهای خود بایستد،در حالی که دندانهایش آشکار باشد، پستانهایش پر از شیر است و نوشیدنش شیرین،اما سرانجامش تلخ و ناگوار است! آگاه باشید فردا-همان فردایی که حوادثی با خود میآورد که شما نمیدانید- کسی بر شما حکومت خواهد کرد که از غیر آن طایفه(آتش افروزان جنگهای خونین و ظالمانه)است و او عمّال حکومتهای ظالم پیشین را بر اعمال بدشان کیفر میدهد،در آن زمان زمین گنجهای درونش را بیرون میریزد و کلیدهایش را تسلیم وی میکند،آن وقت او روش عدالتگستری را به شما نشان میدهد که چگونه است؟و آنچه را از کتاب و سنت مرده است زنده میکند.
گوشهای از حوادث هولناک آخر الزمان
این بخش از خطبه در واقع ادامه بخش پیشین است،و اشاره به حوادث سخت آخر الزمان میکند که نخست جنگهای خونین و ویرانگر،جوامع بشری را تحت شدیدترین فشارها قرار میدهد و ظلم و جور همه جا را پر میکند،سپس نماینده عدل الهی ظاهر میگردد،به جنگها و ستیزها پایان میبخشد،زمین را پر از عدل و داد میکند،وسایل رفاه و بهزیستی را فراهم میسازد.
میفرماید:(این وضع همچنان ادامه مییابد)«تا چنگ همچون حیوان خطرناک و خشمگینی روی پاهای خود بایستد در حالی که دندانهایش آشکار باشد!» (حتّی تقوم الحرب بکم علی ساق،بادیا نواجذها (1)
می باشد و گاه آن را به معنی همه دندانها تقیر کرده اند و در خطبه بالا مناسب همین
معناست.
) .سپس به پیروزیهای آغاز جنگ و تلخیهای سرانجام آن اشاره کرده، میفرماید:«پستانهایش پر از شیر است و نوشیدنش شیرین،اما سرانجامش تلخ و ناگوار میباشد!» (مملوءة أخلافها (2)
نوک پستان سایر حیوانات مانند گاو و گوسفند نیز گفته می شود.
،حلوا رضاعها،علقما (3)تلخی نیز اطلاق می شود.
عاقبتها) .گویی جنگ شیرهای شیرین و در عین حال مسمومی در پستان دارد،که افراد هوسباز را به امید پیروزی سریع به سوی خود میکشد؛ولی عاقبت آنها را زمینگیر و متلاشی میسازد.
سپس به ظهور حکومت الهی اشاره کرده،میفرماید:«آگاه باشید!فردا- همان فردایی که حوادثی با خود میآورد که شما نمیدانید-کسی بر شما
حکومت خواهد کرد که از غیر آن طایفه(آتش افروزان جنگهای خونین و ظالمانه)است،و او عمّال حکومتهای ظالم پیشین را بر اعمال بدشان کیفر میدهد» (ألا و فی غد-و سیأتی غد بما لا تعرفون-یأخذ الوالی من غیرها عمّالها علی مساویء أعمالها) .
سپس به اوضاع رضایت بخش و پر خیر و برکتی که بعد از قیام او به وجود میآید،اشاره کرده،میفرماید:«در آن زمان،زمین گنجهای درونش را بیرون میریزد و کلیدهایش را تسلیم وی میکند،آن وقت او روش عدالتگستری را به شما نشان میدهد،که چگونه است و آنچه را از کتاب و سنت مرده است زنده میکند!» (و تخرج له الأرض أفالیذ 1کبدها،و تلقی إلیه سلما مقالیدها، فیریکم کیف عدل السّیرة،و یحیی میّت الکتاب و السّنّة) .
از یکسو:در حکومت مهدی علیه السّلام معادن گرانبهای درون زمین به آسانی کشف میشود.
و از سوی دیگر:کلید این منابع و یا کلید حکومت سرتاسر زمین در اختیار او قرار میگیرد.
و از سوی سوّم:با برخورداری از آن منابع غنی و این حکومت فراگیر،آیین عدالت را در سراسر زمین گسترش میدهد.
از سوی چهارم:تعلیمات و ارزشهای فراموش شده قرآن و سنّت را احیا میکند،و به این ترتیب مردم از نظر مادّی و معنوی در مسیر تکامل قرار میگیرند،و آسوده خاطر در این راه پیش میروند.در سایه حکومت مهدی
علیه السّلام عقلها کامل میشود و ارزشهای انسانی زنده میگردد و انواع مواهب الهی در اختیار انسانها قرار میگیرد و عوامل ظلم و ستم برچیده میشود.
شبیه این تعبیرات در روایات مربوط به قیام مهدی علیه السّلام به روشنی دیده میشود،در یکجا از امام باقر علیه السّلام نقل شده است که درباره حضرت مهدی علیه السّلام میفرماید:«و تظهر له الکنوز و یبلغ سلطانه المشرق و المغرب و یظهر اللّه دینه علی الدّین کلّه و لوج کره المشرکون فلا یبقی علی وجه الأرض خراب إلاّ عمّر؛گنجهای درون زمین برای او آشکار میشود و حکومت او شرق و غرب جهان را میگیرد.و آیین او بر همه آیینها پیروز میشود،هر چند مشرکان ناخوش داشته باشند و در آن زمان هیچ ویرانهای بر صفحه زمین باقی نمیماند مگر این که آباد میشود» (1).
در جای دیگر میفرماید:«یملأ اللّه الأرض به عدلا و قسطا کما ملئت ظلما و جورا فیفتح اللّه له شرق الأرض و غربها...و تطوی له الأرض؛زمین را به برکت او پر از عدل و داد میکند آن گونه که از ظلم و جور پر شده است و خداوند شرق و غرب زمین را برای او فتح میکند و زمین برای او پیچیده میشود(با سرعت از نقطهای به نقطه دیگر نقل مکان میکند) (2).
منها:کأنّی به قد نعق بالشّام،و فحص برایاته فی ضواحی کوفان، فعطف علیها عطف الضّروس،و فرش الأرض بالرّؤوس.قد فغرت فاغرته، و ثقلت فی الأرض وطأته،بعید الجولة،عظیم الصّولة.و اللّه لیشرّدنّکم فی أطراف الأرض حتّی لا یبقی منکم إلاّ قلیل،کالکحل فی العین،فلا تزالون کذلک،حتّی تؤوب إلی العرب عوازب أحلامها!فالزموا السّنن القائمة، و الآثار البیّنة،و العهد القریب الّذی علیه باقی النّبوّة.و اعلموا أنّ الشّیطان إنّما یسنّی لکم طرقه لتتّبعوا عقبه.
گویا او را میبینم که نعرهاش از«شام»بلند است،و پرچمهایش را در اطراف «کوفه»به اهتزاز در آورده!همانند شتری خشمگین و خطرناک به سوی آن میآید،و زمینها را با سرها فرش میکند!دهانش را باز کرده(و همه چیز را فرو میبلعد).گامهایش بر زمین سنگین است(و همه مناطق را زیر نفوذ خود میگیرد)جولان او وسیع و حملهاش عظیم است.
به خدا سوگند!شما را در اطراف زمین پراکنده میکند تا آن جا که جز تعداد کمی از شما-همچون بقایای سرمه در چشم-باقی نماند!.
این وضع همچنان ادامه مییابد،تا زمانی که عقل و فکر از دست رفته عرب، به او باز گردد(و در سایه عقل و درایت،دست اتّحاد به هم دهند و بر ستمگران شورند)سپس با سنّتهای جاودانه اسلام و آثار آشکار پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و پیمان نزدیکی که نشانه میراث نبوّت بر آن باقی است،همراه و همگام باشید،و بدانید شیطان راههای خویش را برای شما آسان جلوه میدهد،تا از او پیروی کنید!
ویژگیهای آن حاکم خونخوار!
امام علیه السّلام در این بخش خطبه،اشاره به حاکم خونخوار و سنگدل و پر قدرتی میکند که در آینده از«شام»سر بر میآورد،و تمام کشور اسلام را به زور شمشیر زیر سیطره خود قرار میدهد و اوصاف نه گانهای را برای او میشمرد.
نخست میفرماید:«گویا او را میبینم که نعرهاش از«شام»بلند شده است» (کأنّی به قد نعق (1)
به هنگام حرکت دادن گوسفندان سر می دهد، گرفته شده و در این جا اشاره به نعره های حاکم
ظالمی است که از شام سر بر می آورد.
بالشّام) .«و پرچمهایش را در اطراف«کوفه»به اهتزاز در آورده است» (و فحص (2)
بسط و گسترش دادن آمده و در خطبه بالا همین مراد است.
برایاته فی ضواحی (3)می باشد و «ضواحی» به مناطق باز در اطراف شهرها گفته می شود.
کوفان (4)) .«و همانند شتری خشمگین و خطرناک به سوی آن میآید» (فعطف علیها عطف الضّروس (5)
است. و «ضروس » به شتر کج خلقی می گویند که افراد را گاز می گیرد.
) .1) 1. «نعق» از ماده «ق» (بر وزن کعب) در اصل به معنی صدا کردن کلاغ و یا صدایی که چوپان
2) ۲. «فحص» از ماده «فحص» ابر وزن بحث) در اصل به معنی جستجو کردن است و گاه به معنی
3) ۳. «ضواحی» جمع «ضاحیه» از ماده «ضحو» (بر وزن سهو) به معنی قرار گرفتن در مقابل آفتاب
4) ۴. «کوفان» و نام دیگری از کوفه است و در اصل به معنی تپه های شن دایره مانند و سرخ است.
5) ۵. «خروس» از ماده «ضرس» (بر وزن ترس) به معنی دندان گذاردن بر چیزی و فشار دادن
«و زمین را با سرها فرش میکند!» (و فرش الأرض بالرّؤوس) .
«دهانش را باز کرده(و همه چیز را فرو میبلعد) (قد فغرت (1)
و از برای به چنگ آوردن همه چیز است. و «فاغر» اسم فاعل از همین ماده است.
فاغرته) .«گامهایش بر زمین سنگین است(و همه مناطق را زیر نفوذ خود میگیرد)».
(و ثقلت فی الأرض وطأته) .
«جولان او وسیع» (بعید الجولة (2)
تعبیر کنایه از تلاش و کوشش و فعالیتهای پی در پی می باشد.
) .«و حملهاش عظیم است» (عظیم الصّولة (3)) .
و سرانجام میافزاید:«به خدا سوگند شما را در اطراف زمین پراکنده میسازد تا آن جا که جز تعداد کمی از شما-همچون بقایای سرمه در چشم- باقی نماند!» (و اللّه لیشرّدنّکم (4)فی أطراف الأرض حتّی لا یبقی منکم إلاّ قلیل،کالکحل فی العین) .
این تعبیرات نه گانه که معرفی کاملی از آن حاکم خونخوار،پر قدرت و بیرحم را در بردارد،نشان میدهد که او چنان اهل ایمان را در هم میکوبد که جز اندکی از آنها باقی نمیماند.نفسها را در سینهها حبس میکند،و قیامها را در نطفه خفه مینماید،و با خونریزی گسترده از«شام»تا«کوفه»و از «کوفه»تا مناطق دیگر را زیر سیطره خود قرار میدهد.
1) 1. «فغرت» از ماده «فغر» (بر وزن فقرا به معنی گشودن دهان است و در این جا کنایه از حرص
2) ۲. «جوله» از ماده «جول» (بر وزن قول) به معنی حرکت کردن و گردش گرد مکانی است این
3) ۳. «صوله» و «صول» (بر وزن قول) به معنی حمله کردن در جنگ و یا پریدن بر چیزی است.
4) ۴. «لیشر دنکم» از ماده «تشرید» به معنی تبعید کردن و طرد نمودن و پراکنده ساختن است.
در این که این شخص با این اوصاف کیست؟شارحان نهج البلاغه دو نظر مختلف دارند:گروهی آن را اشاره به«عبد الملک بن مروان»میدانند که پنجمین خلیفه اموی بوده و مردی بسیار خونخوار و جبّار بود.
با لشکر کشی عظیم خود از«شام»،«مصعب بن زبیر»را که«در کوفه» حکومت میکرد از میان برداشت و لشکر او را در هم کوبید،و بر«کوفه»و «عراق»مسلّط شد،سپس لشکر عظیمی به سرگردگی«حجّاج»به سوی «حجاز»فرستاد و«عبد اللّه بن زبیر»را که در آن جا سر بر آورده بود به قتل رسانید،و«مکه»و«مدینه»را نیز تحت سلطه خود در آورد،و حتی بخشی از خانه کعبه را که گروهی از لشکریان«عبد اللّه بن زبیر»به آن پناه برده بودند ویران ساخت.
گروه دیگری از شارحان معتقدند این شخص کسی جز«سفیانی»نیست، که قبل از قیام حضرت مهدی علیه السّلام از«شام»ظاهر میشود و خونهای بسیاری میریزد و مردم را به سوی خود فرا میخواند،و با توجه به این که بخشهای گذشته این خطبه درباره ظهور حضرت مهدی علیه السّلام بود به نظر میرسد این بخش هم درباره ظهور اوست و جملههای بالا اشاره به ظهور«سفیانی»است.
در حدیثی از«حذیفة بن یمان»از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم:اشاره به فتنهای که میان اهل شرق و غرب ظاهر میشود فرمود،سپس افزود:در این حال«سفیانی»خروج میکند تا به«دمشق»وارد میشود،لشکری به شرق میفرستد و لشکری به«مدینه»تا به سرزمین«بابل»و«بغداد»میرسند، بیش از سه هزار نفر را به قتل میرسانند و بیش از یک صد زن را مورد هتک قرار میدهند سپس به سوی«کوفه»سرازیر
میشوند و اطراف آن را خراب میکنند،آن گاه به«شام»باز میگردند،در این هنگام پرچم هدایتی از«کوفه» ظاهر میشود و با لشکری به سوی لشکر«سفیانی»حرکت میکند،آنها را به قتل میرساند،تنها یک نفر که خبر آنها را به جای دیگر میبرد باقی میماند(به این ترتیب آتش فتنه خاموش میشود).
مرحوم«علاّمه مجلسی»بعد از نقل این حدیث میگوید:اصحاب ما همانند این حدیث را از امام باقر علیه السّلام و امام صادق علیه السّلام در ضمن احادیث مهدی علیه السّلام نقل کردهاند (1).
ولی قسمت پایانی این خطبه ناهماهنگیهایی با این تفسیر دارد.
سپس امام علیه السّلام در قسمت پایانی این خطبه میفرماید:«این وضع ناگوار، (خونریزیها و ناامنیها و تبعیدها و پراکندگیها)همچنان ادامه مییابد،تا زمانی که عقل و فکر از دست رفته عرب،به او باز گردد(و در سایه عقل و درایت اختلافها را دور بریزند و دست اتّحاد را به هم دهند،مردم را از خواب بیدار کنند و بر ستمگران بشورند)» (فلا تزالون کذلک،حتّی تؤوب (2)إلی العرب عوازب (3)
معنی ازدواج نکردن است و «عزب» به افرادی که فاقد همسرند اطلاق می شود. ولی گاه به
معنی پنهان شدن و دور گشتن نیز آمده است و در خطبه بالا منظور همین است.
أحلامها (4)!) .سپس چهار دستور به مردم میدهد که در سایه آن میتوانند،بر حاکمان ظالم پیروز شوند و سلامت و امنیّت را به اجتماعشان باز گردانند.میفرماید:«با سنّتهای جاودانه اسلام و آثار آشکار پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و پیمان
نزدیکی که میراث نبوّت بر آن باقی است،همراه و همگام باشید و بدانید شیطان راههای خویش را برای شما آسان جلوه میدهد تا از او پیروی کنید!» (فالزموا السّنن القائمة، و الآثار البیّنة،و العهد القریب الّذی علیه باقی النّبوّة.و اعلموا أنّ الشّیطان إنّما یسنّی (1)
است و سپس به معنی هر گونه تسهیل برای انجام کاری استعمال شده است.
لکم طرقه لتتّبعوا عقبه) .منظور از«سنن قائمه»ضروریات و برنامههای جاویدان اسلام است که در هر زمان باید محور همه فعالیّتهای سیاسی و اجتماعی و فردی بوده باشد.
و منظور از«آثار بیّنه»آثار و روایاتی است که از طرق معتبر ثابت شده و بخش عظیمی از تعلیمات و برنامههای اسلام در آن نهفته است.
و منظور از«عهد قریب»وصیّت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله درباره ولایت علی علیه السّلام است که میراث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را با خود داشت.
و منظور از«و اعلموا....»این است که در انجام امور بالا مراقب وسوسههای شیاطین باشند،چرا که شیطان،راههای خود را آسان جلوه میدهد،تا افراد را از پیمودن راه اطاعت خدا و پیشوایان معصوم-که به هر حال خالی از مشکلاتی نیست-باز میدارد.
کسانی که بخش اخیر خطبه را مربوط به حکومت«عبد الملک بن مروان» میدانند،در این جا گرفتار دو اشکال شدهاند.
نخست این که:مفهوم گفتار بالا این است که ساقط کردن حکومت بنی امیه و روی کار آمدن حکومت بنی عباس،در سایه عقل و درایت
1) ۱. «یسنی» از ماده «سو» (بر وزن سرو، در اصل به معنی سیراب کردن زمین از سوی ابرها
عرب،و بازگشت به راه صحیح بوده است،در حالی که میدانیم بنی عباس نیز جنایات بنی امیّه را ادامه دادند و حکومتهای خود کامه آنان دست کمی از بنی امیه نداشت؛مگر این که گفته شود،سقوط بنی امیه و آغاز حرکت بنی عباس حساب شده و عاقلانه بود،هر چند در ادامه راه از مسیر منحرف شدند.
مشکل دیگر این که:ظهور بنی عباس بلا فاصله بعد از مرگ«عبد الملک»نبود،بلکه دهها سال طول کشید که فرزندان«عبد الملک» حکومت کردند و سپس سقوط بنی امیه آغاز شد؛مگر این که در پاسخ این اشکال گفته شود که حکومت فرزندان«عبد الملک»نیز ادامه حکومت خود او بود.
ولی کسانی که بخش اخیر را اشاره به خروج«سفیانی»قبل از قیام مهدی علیه السّلام میدانند،جملههای بالا را چنین تفسیر میکنند که بعد از خونریزیهای بیحساب در آخر زمان،و فساد و تباهیهایی که با خروج «سفیانی»صورت میگیرد،پردههای غفلت کنار میرود،عقلها بیدار میشوند و مردم آماده پذیرش حکومت الهی حضرت مهدی علیه السّلام میگردند،و در آن شرایط برای فراهم شدن آمادگی بیشتر باید سنّتهای اسلامی را حفظ کنند و نسبت به ولایت وفادار باشند.
در شرح خطبه 101 که تعبیراتی شبیه به این خطبه بود نیز،بحثهایی درباره تطبیق آن،بر حکومت«عبد الملک»آمده است.
خطبه 139 (1)
«طبری» در کتاب تاریخ خود در شرح حوادث سال ۲۳ هجری (سال کشته شدن عمر) این
خطبه را نقل کرده است و این ابی الحدید» نیز می گوید : این بخشی از خطبه ای است که امام
(علیه السلام، آن را برای اهل شوری بعد از وفات عمر ایراد کرد.
در کلمات قصار شماره ۲۲ النا حق) سخنی آمده که آن هم قسمتی از این خطبه را تشکیل
می دهد (مصادر نهج البلاغه، جلد ۲، صفحه ۳۱۳)
و من کلام له علیه السّلام
فی وقت الشوری
1
از سخنان امام علیه السّلام که به هنگام تشکیل شورای شش نفری برای انتخاب خلیفه پس از عمر،ایراد فرمود.
میدانیم هنگامی که«عمر»خود را در آستانه مرگ دید برای تعیین خلیفه بعدی اقدام به تشکیل شورای شش نفرهای کرد که یکی از آنها علی علیه السّلام و دیگری«عثمان»بود.چینش افراد شورا بسیار حساب شده و کاملا سیاسی بود و از همان آغاز پیدا بود که هدف،کنار گذاشتن علی علیه السّلام و روی کار آوردن عثمان نه به عنوان نصب خلیفه پیشین،بلکه به عنوان منتخب
1) 1. «سند خطبه»
شورای بزرگان اسلام بود که شرح آن در تفسیر خطبه سوّم خطبه شقشقیه گذشت (1).
علی علیه السّلام که از حوادث پشت برده شوری کاملا با خبر بود،برای اتمام حجت خطبهای خواند و به شوراییان هشدار داد که بخش کوتاهی از آن را مرحوم «سیّد رضی»در این جا آورده است.
1) 1. پیام امام أمیر المؤمنین (علیه السلام)، جلد 1، صفحه ۳۶۸.
لن یسرع أحد قبلی إلی دعوة حقّ،و صلة رحم،و عائدة کرم.فاسمعوا قولی،وعوا منطقی؛عسی أن تروا هذا الأمر من بعد هذا الیوم تنتضی فیه السّیوف،و تخان فیه العهود،حتّی یکون بعضکم أئمّة لأهل الضّلالة، و شیعة لأهل الجهالة.
هیچ کس زودتر از من دعوت حق را اجابت نکرد،و به سوی صله رحم و احسان و بخشش همچون من نشتافت.بنابر این سخنم را بشنوید،و گفتههایم را حفظ کنید.ممکن است بعد از امروز در مورد این امر(خلافت)با چشم خود، شمشیرهایی را ببینید که از نیام در آمده و به پیمانها خیانت شده!(و بیعتها نقض گردیده)تا آن جا که بعضی از شما پیشوایان اهل ضلالت و(بعضی دیگر) پیروان اهل جهالت خواهید بود.
هشدار نسبت به حوادث آینده
این سخن امام علیه السّلام در واقع از سه قسمت تشکیل شده است:نخست اشاره به چند فضیلت از فضایل خود میفرماید،نه برای خود ستایی بلکه تا زمینه را برای پذیرش آنان آماده سازد پس از آن از آنان میخواهد که به منطقش گوش فرا دهند،و اندرزهایش را بپذیرند،که خیر و صلاح و سعادت آنها در آن است،و در قسمت سوّم به حوادث دردناکی که در صورت عدم پذیرش اندرزهایش در جامعه اسلامی روی میدهد،اشاره میفرماید و به آنها هشدار میدهد.
در قسمت اوّل میفرماید:«هیچ کس زودتر از من دعوت حق را اجابت نکرد و به سوی صله رحم و احسان و بخشش همچون من نشتافت» (لن یسرع أحد قبلی إلی دعوة حقّ،و صلة رحم،و عائدة کرم) .
در این سه فضیلت بزرگ،ابتدا اشاره به پذیرش اسلام میفرماید:که علی علیه السّلام نخستین کسی بود که اسلام را پذیرفت،و طبیعی است چنین کسی از همه با هوشتر و نسبت به اسلام دلسوزتر است،و دیگر این که او در صله رحم نیز پیشگام بود،چرا که از آغاز دعوت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله تا پایان عمرش همواره در کنار او قرار داشت،و در حوادث سخت همچون لیلة المبیت و جنگ احد و مانند آن خود را سپر بلا برای حفظ جان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نمود.و در احسان و بخشش نیز از همه پیشگامتر بودم،تا آن جا که خداوند آیاتی در قرآن در مورد بخشیدن خاتم،در حال رکوع (1)،و یا بخشیدن غذای خود به مسکین و یتیم و اسیر (2)،و یا بخشیدن درهمی پنهان و درهمی آشکار،درهمی در شب و درهمی در روز (3)،نازل فرمود.
سپس با توجه به اعترافی که همگان نسبت به او در این امور داشتند، میفرماید:«اکنون که چنین است،سخنم را بشنوید و گفتههایم را حفظ و نگهداری کنید». (فاسمعوا قولی،و عوا منطقی) .
در انتخاب عثمان عجله نکنید،این کار خطرناکی است که عواقب شومی دارد و برای مسلمین بسیار گران تمام میشود.
در ادامه این سخن به شرح آینده تاریک این انتخاب پرداخته،میافزاید: «ممکن است بعد از امروز،در مورد این امر(خلافت)با چشم خود شمشیرهایی را ببینید که،از نیام به در آمده و به پیمانها خیانت شده!(و بیعتها نقض گردیده است)تا آن جا که بعضی از شما پیشوایان اهل ضلالت،و(بعضی دیگر) پیروان اهل جهالت خواهید بود». (عسی أن تروا هذا الأمر من بعد هذا الیوم تنتضی (1)
معنی خارج شدن از خانه و پریدن رنگ و مانند آن آمده است و در خطبه بالا همان معنی اول
مراد است.
فیه السّیوف،و تخان فیه العهود،حتّی یکون بعضکم أئمّة لأهل الضّلالة،و شیعة لأهل الجهالة) .در این که،این پیشگویی اشاره به حوادث قتل عثمان و کشیده شدن شمشیرها و شکستن بیعتها از سوی کسانی همچون طلحه و زبیر،و مانند آنها است،یا اشاره به شورش ناکثین و قاسطین و مارقین(آتش افروزان جنگ جمل و صفّین و نهروان)میباشد،در میان مفسّران نهج البلاغه گفتگوست.
ولی با توجه به ظروفی که این خطبه در آن ایراد شده،(هنگام شورا برای انتخاب خلیفه سوّم)به نظر میرسد که تفسیر اوّل قویتر است،و همان گونه که امام علیه السّلام پیش بینی کرده بود با روی کار آمدن عثمان،حیف و میل در بیت المال آغاز شد،و بستگان و اطرافیان او مقامهای حسّاس کشور اسلامی را در اختیار گرفتند،و خود را روی بیت المال افکندند و هر کاری خواستند با بیت المال مسلمین انجام دادند،و این امر خشم مسلمین را برانگیخت و بر ضد او قیام کردند،گروهی همچون طلحه و زبیر،سردمدار این قیام بودند،و
1) ۱. «تتضی» از ماده «نضو و نضی» (بر وزن نظم) به معنی کشیدن شمشیر از غلاف است و یا به
گروهی هم به دنبال آنها افتادند و شد آنچه نمیبایست بشود،در حالی که اگر تعصّبهای خویشاوندی و ملاحظات شخصی بر آن شورای آن چنانی حاکم نمیشد،و خلافت را به دست اهلش میسپردند،نه آن حوادث به وجود میآمد،و نه حوادث نامطلوب بعد از آن،چرا که ریشههای فتنه ناکثین و قاسطین و مارقین را نیز باید در حوادث عصر عثمان جستجو کرد.
ریشه اصلی فساد
در جلد اوّل این کتاب در شرح خطبه سوّم(خطبه شقشقیه)داستان شورای شش نفره عمر را که منتهی به انتخاب عثمان برای خلافت گردید و در واقع توطئهای بر ضد خلافت علی علیه السّلام بود آوردیم و بخشی از گفتنیها به استناد تواریخ معتبر در این زمینه بیان شد.آنچه مناسب است در این جا بر آن بیفزاییم این است که اگر درست در ترکیب این شورای شش نفری و پیامدهای بسیار منفی آن بیندیشیم خواهیم دید که بیشترین مشکلات مسلمین از این شورا برخاست.
حکومت عثمان و سیطره امیه و بنی مروان بر پستهای حساس کشور اسلامی و بیت المال و حکومت معاویه و جنگهای جمل و صفّین و نهروان و پس از آن،حکومت یزید و امثال عبد الملک همه از این پدیده شوم نشأت گرفت.
جالب این که ابن ابی الحدید میگوید:متأسفانه این شورا سبب هر فتنهای بود که در آن زمان واقع شد و یا تا دامنه قیامت در جهان اسلام روی میدهد «انّ ذلک کان سبب کلّ فتنة وقعت و تقع إلی أن تنقضی الدّنیا» (1).
1) 1. شرح ابن ابی الحدید، جلد ۱۱، صفحه ۱۱.
این شورا بود که سرانجام ارزشهای اسلامی را کم رنگ و بیرنگ ساخت و ارزشهای جاهلی و معیارهای مادی و دنیوی را بر جامعه اسلامی حاکم کرد و زبان حقگویان را برید،ابوذرها به تبعید کشیده شدند و افراد با شخصیتی همچون عمّار یاسر هنگامی که به نتیجه شورا اعتراض کردند مورد خشم و غضب واقع شدند و هیچ کس به سخنان آنها اعتنا نکرد 1.
خود کامگان بر مرکب غرور و نخوت سوار شدند و جامعه اسلامی را غرق فساد کردند،فساد در حکومت و فساد در ایمان و اخلاق و اگر تعصبهای فرقهای اجازه میداد تحلیل دقیقی روی پیامدهای این شورا شود معلوم میشد چقدر مسلمین از ناحیه این شورا خسارت دیدند.
خطبه 140 (1)
آمدی» در کتاب «غرر الحکمه بخش هایی از این خطبه را آورده که با آنچه در نهج البلاغه
است تفاوت های قابل ملاحظه ای دارد و این، نشان می دهد که مدرک او غیر از نهج البلاغه
بوده است. (مصادر نهج البلاغه، جلد ۲، صفحه ۳۱۴).
و من کلام له علیه السّلام
فی النهی عن غیبة الناس
1
از سخنان امام علیه السّلام است که در آن مردم را از غیبت کردن نهی فرموده.
امام علیه السّلام در این خطبه،مردم را از غیبت و عیبجویی یکدیگر نهی کرده است،و دلایل مختلفی برای آن ذکر میفرماید:نخست این که:آنها که از عیب و گناه پاکند باید شکر این نعمت را در پرهیز از غیبت و عیبجویی دیگران قرار دهند.
1) 1. «سند خطبه»
دیگر این که:اگر عیبجویان درست در خویش بنگرند،عیوبی همانند آنچه بر دیگران خرده میگیرند در خود مییابند،با این حال چگونه میتوانند دیگران را بر آن عیوب ملامت کنند،در حالی که خود به آن گرفتارند.
سوّم این که:گاه ممکن است،انسان گناه کوچکی مرتکب شده باشد،و به گمان این که آلوده گناه بزرگی نیست به غیبت و عیبجویی دیگران پردازد،که خود بزرگترین گناه است افزون بر این،شخص عیبجو چه میداند،شاید خداوند گناه کسی را که غیبتش میکند بخشیده باشد،ولی گناه عیبجو بخشوده نشده باشد.
کوتاه سخن این که:امام علیه السّلام از طرق مختلف،راه را بر غیبت کنندگان و عیبجویان میبندد،تا جامعه اسلامی را از این گناه بزرگ پاک سازد.
و إنّما ینبغی لأهل العصمة و المصنوع إلیهم فی السّلامة أن یرحموا أهل الذّنوب و المعصیة،و یکون الشّکر هو الغالب علیهم،و الحاجز لهم عنهم، فکیف بالعائب الّذی عاب أخاه و عیّره ببلواه!أما ذکر موضع ستر اللّه علیه من ذنوبه ممّا هو أعظم من الذّنب الّذی عابه به!و کیف یذمّه بذنب قد رکب مثله!فإن لم یکن رکب ذلک الذّنب بعینه فقد عصی اللّه فیما سواه،ممّا هو أعظم منه.وایم اللّه لئن لم یکن عصاه فی الکبیر،و عصاه فی الصّغیر، لجراءته علی عیب النّاس أکبر.
سزاوار است،آنها که از عیوبی پاکند و از گناه،سالم نگه داشته شدهاند،به گنهکاران و اهل معصیت ترحم کنند،و شکر و سپاس خدا،چنان بر وجود آنان غلبه کند که آنها را از عیبجویی و غیبت دیگران باز دارد.چگونه آن عیبجو بر برادر خود عیب میگیرد،و او را به خاطر بلایی که گرفتار شده است سرزنش میکند،(در حالی که خودش نیز خالی از عیب نیست و خداوند به لطفش،بر آن پرده افکنده است)،آیا به خاطر نمیآورد که آنچه را خدا از گناهان او مستور داشته،(گاه)بزرگتر از گناهی است که بر دیگران عیب میگیرد،(راستی)چگونه دیگری را مذمّت میکند بر گناهی،که خود مثل آن را مرتکب شده است،و اگر به آن گناه آلوده نشده،(شاید)معصیت دیگری کرده که از آن بزرگتر است، (پس چرا به اصلاح خویش نمیپردازد؟!)به خدا سوگند حتی اگر خدا را در گناهان کبیره عصیان نکرده،و تنها صغیرهای انجام داده،همین جرأتش برعیبجویی مردم گناه بزرگتری است!
با آن همه عیب،عیبجویی دیگران چرا؟
از آن جا که یکی از مشکلات بزرگ اجتماعی،غیبت و عیبجویی مردم از یکدیگر است،که روح بدبینی و نفاق را گسترش میدهد،و پایههای اعتماد را لرزان میسازد،و روح همکاری و اتحاد را از میان میبرد،اسلام به این موضوع اهمیّت فوقالعاده داده،و غیبت را یکی از بزرگترین گناهان شمرده است.
امام علیه السّلام در خطبه بالا،به شدّت از این کار نهی میکند،و دلایل مختلف و نکتههای بسیار جالب در این باره بیان میفرماید.
در واقع امام علیه السّلام مردم را به پنج گروه تقسیم میکند.نخست گروهی که لطف الهی شامل آنها شده و آلوده گناه نگشتند،درباره این گروه میفرماید:
«سزاوار است آنها که از عیوبی پاکند،و از گناه سالم نگه داشته شدهاند،به گناهکاران و اهل معصیت ترحم کنند،و شکر و سپاس خدا چنان بر وجود آنان غلبه کند،که آنها را از عیبجویی و غیبت دیگران باز دارد». (و إنّما ینبغی لأهل العصمة و المصنوع إلیهم فی السّلامة أن یرحموا أهل الذّنوب و المعصیة،و یکون الشّکر هو الغالب علیهم،و الحاجز لهم عنهم) .
چه نعمتی از این بالاتر که،لطف الهی شامل حال انسانی گردد،و او را از آلودگی به گناه حفظ کند،و چه شکر و سپاسی از این بهتر که،انسان به شکرانه این نعمت بزرگ الهی،زبان از غیبت و عیبجویی دیگران بربندد.
گروه دوّم کسانی هستند که،خودشان دارای همان عیوبی میباشند،که دیگران را نسبت به آن ملامت و غیبت میکنند،یعنی حبّ ذات به آنها اجازه نمیدهد که عیوب خویش را ببینند،ولی نسبت به عیوب دیگران دقیق و کنجکاوند،امام علیه السّلام درباره آنها میفرماید:«چگونه آن عیبجو بر
برادر خود عیب میگیرد،و او را به خاطر بلایی که گرفتار شده است سرزنش میکند،(در حالی که خودش کانون آن عیبهاست،و خدا به لطفش بر آن پرده افکنده است)آیا به خاطر نمیآورد که آنچه را خدا از گناهان او مستور داشته،(شاید) بزرگتر از گناهی است که بر دیگران عیب میگیرد». (فکیف بالعائب الّذی عاب أخاه و عیّره ببلواه!أما ذکر موضع ستر اللّه علیه من ذنوبه ممّا هو أعظم من الذّنب الّذی عابه به!) .
اشاره به این که انسان مؤمن باید پرتوی از صفات الهی در وجودش باشد، خداوند ستّار العیوب است،او نیز باید عیوب دیگران را بپوشاند و سرمایه معنوی و اجتماعی آنها را که بر محور آبروی آنها دور میزند بر باد ندهد.
گروه سوّم کسانی هستند که خودشان مرتکب گناهی میشوند،و دیگران را نسبت به آن عیبجویی میکنند،در حالی که انسان به طور طبیعی نسبت به خویش دل سوزتر است،چگونه این انسان دلسوز و واقع بین،پیش از آن که به اصلاح عیوب خویش بپردازد،در فکر عیوب دیگران است،کدام عقل چنین اجازهای را میدهد که،انسان خویش را به کلّی رها سازد و در گرداب بدبختی گرفتار کند،و به دیگران بپردازد آن هم نه به قصد اصلاح،بلکه به قصد افساد، امام علیه السّلام درباره آنها میفرماید:
«چگونه دیگری را مذّمت میکند بر گناهی که خود مثل آن را مرتکب شده است؟» (و کیف یذمّه بذنب قد رکب مثله!) .
گروه چهارم کسانی هستند که مرتکب گناهی که دیگران نسبت به آن سرزنش و غیبت میکنند،نشدهاند،ولی ای بسا گناهان دیگری دارند که از آن بزرگتر است،و نسبت به آن غافل و بیخبر،و یا بیتفاوتند،امام علیه السّلام درباره این گروه میفرماید:«اگر به آن گناه آلوده نشده،(ای بسا)معصیت دیگری کرده که از آن بزرگتر است(پس چرا به اصلاح خویش
نمیپردازد)» (فإن لم یکن رکب ذلک الذّنب بعینه فقد عصی اللّه فیما سواه،ممّا هو أعظم منه) .
گروه پنجم کسانی هستند که شاید گناه کبیرهای همچون کسانی که مورد غیبت آنها قرار میگیرند مرتکب نشده باشند،تنها گناهان کوچکتری از آنها صادر شده،ولی آن گناه را کوچک میشمرند و با جرأت و جسارت به غیبت دیگران میپردازند.امام علیه السّلام درباره آنها میفرماید:«به خدا سوگند حتی اگر خدا را در گناهان کبیره عصیان نکرده،و تنها صغیرهای انجام داده،همین جرأتش بر عیبجویی مردم گناه بزرگتری است!» (و ایم اللّه لئن لم یکن عصاه فی الکبیر،و عصاه فی الصّغیر،لجراءته علی عیب النّاس أکبر) .
به این ترتیب،امام علیه السّلام تمام راهها را بر عیب جویان و غیبت کنندگان میبندد، و هر گونه بهانهای را از دست آنها میگیرد،و عواقب شوم عمل زشتشان را به آنها گوشزد میکند،تا از وسوسههای شیاطین بر کنار بمانند و هوای نفس اعمال زشت آنها را در نظرشان تزیین نکند.
یا عبد اللّه،لا تعجل فی عیب أحد بذنبه،فلعلّه مغفور له،و لا تأمن علی نفسک صغیر معصیة،فلعلّک معذّب علیه.فلیکفف من علم منکم عیب غیره لما یعلم من عیب نفسه،و لیکن الشّکر شاغلا له علی معافاته ممّا ابتلی به غیره.
ای بنده خدا!در عیبجویی هیچ کس نسبت به گناهی که انجام داده است شتاب مکن،شاید او آمرزیده شده باشد،و بر گناه کوچکی که خود انجام دادهای ایمن مباش،شاید به خاطر آن مجازات شوی،بنابر این،هر کدام از شما از عیب دیگری آگاه شود،به سبب آنچه از عیب خود میداند،از عیبجویی او خودداری کند،و اگر کسی از عیب و گناهی پاک است،باید شکر و سپاس بر این نعمت،او را از عیبجویی کسی که به آن عیب و گناه مبتلا شده است،باز دارد.
عیبجویی ناسپاسی بزرگی است!
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه بر همان اصولی که در بخش نخست بیان فرمود،پافشاری میکند،و همه بندگان خدا را از عیبجویی و غیبت بر حذر میدارد،و با دلایل منطقی این بحث را تعقیب میکند،میفرماید:«ای بنده خدا!در عیبجویی هیچ کس نسبت به گناهی که انجام داده است شتاب مکن، شاید او آمرزیده شده باشد،و بر گناه کوچکی که خود انجام دادهای ایمن مباش،
شاید به خاطر آن مجازات شوی». (یا عبد اللّه،لا تعجل فی عیب أحد بذنبه، فلعلّه مغفور له،و لا تأمن علی نفسک صغیر معصیة،فلعلّک معذّب علیه) .
اشاره به این که گناه دیگری،هر قدر بزرگ باشد ممکن است به خاطر توبه یا شفاعت معصومین علیهم السّلام یا انجام کارهای خیر جبران کننده،بخشوده شده باشد، و گناه خود انسان هر قدر کوچک باشد،ممکن است بر اثر غرور و غفلت و اصرار، مشمول عفو الهی نشده باشد،بنابر این چگونه شخص گنهکار میتواند به خود اجازه دهد،که دیگران را بر گناهانشان سرزنش و ملامت،و یا عیبجویی و غیبت کند.
در ادامه این سخن به بیان دیگری میپردازد،میفرماید:«هر کدام از شما از عیب دیگری آگاه شود،به سبب آنچه از عیب خود میداند،از عیبجویی او خودداری کند». (فلیکفف من علم منکم عیب غیره لما یعلم من عیب نفسه) .
اشاره به این که بیعیب خداست،و پاکدامن از هر گونه گناه تنها معصومانند،و هیچ کس را نزیبد که دعوای بیگناهی کند،بنابر این عقل اجازه نمیدهد دیگری را با تیرهای غیبت و ملامت هدف قرار دهیم،در حالی که خودمان عیوب بسیاری داریم.
و در پایان خطبه به همان مطلبی اشاره میفرماید که در بخش نخست خطبه نیز آمده بود،ولی با تعبیر دیگر؛میفرماید:«اگر کسی از عیب و گناهی پاک است،باید شکر و سپاس بر این نعمت،او را از عیبجویی کسی که به آن عیب و گناه مبتلا شده است،باز دارد». (و لیکن الشّکر شاغلا له علی معافاته ممّا ابتلی به غیره) .اشاره به این که فرض میکنیم کسی از هر عیب،و یا از عیوب خاصّی،پاک و منزّه باشد،این نعمتی است بسیار بزرگ که باید خدا را بر آن شکر
گذارد،و لطف الهی را در مورد خود احساس کند،به یقین این شکرگزاری چنان او را به خود مشغول میدارد که فرصتی برای عیبجویی دیگران نخواهد داشت.
آری،این معلّم بزرگ آسمانی برای از میان بردن صفت رذیله غیبت و عیبجویی،به انواع دلایل منطقی که هر انسان حق طلبی را قانع میسازد متوسّل میشود،و راه را بر بهانهجویان میبندد.
غیبت و عیبجویی بلای بزرگ جوامع انسانی
«غیبت»یعنی افشای عیوب و گناهان پنهانی افراد،که متأسفانه در اکثر جوامع متداول است،بیشک آثار زیانبار و بسیار منفی،هم از نظر اخلاقی و هم از نظر اجتماعی دارد؛چرا که سرمایه اصلی هر کس در اجتماع،آبروی اوست و غیبت،آبروها را بر باد میدهد،و افراد جامعه را نسبت به یکدیگر بدبین میسازد،و پایههای اعتماد را که خمیر مایه همکاری و تعاون اجتماعی است، سست میکند،به همین دلیل در اسلام به عنوان یکی از زشتترین و بزرگترین گناهان محسوب شده است،که قرآن مجید آن را تشبیه به خوردن گوشت برادر مرده خود مینماید.
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در خطبه«حجّة الوداع»که خطبه بسیار حساسی است، فرمود:«أیّها النّاس إنّ دماءکم و أموالکم و اعراضکم علیکم حرام کحرمة یومکم هذا فی شهرکم هذا فی بلدکم هذا إنّ اللّه حرّم الغیبة کما حرّم المال و الدّم؛ای مردم!خون شما و اموال شما و آبروی شما بر شما محترم است،مانند احترام این روز و این ماه و این شهر
(مکّه)،خداوند غیبت(و ضایع کردن آبروی مردم)را حرام کرده،همان گونه که مال و خون شما را بر یکدیگر حرام نموده است» (1).
در زشتی غیبت همین بس که در حدیث قدّسی میخوانیم،خداوند به «موسی بن عمران»علیه السّلام خطاب کرد و فرمود:«من مات تائبا من الغیبة فهو آخر من یدخل الجنّة و من مات مصرّا علیها فهو أوّل من یدخل النّار؛ کسی که بمیرد در حالی که از غیبت توبه کرده باشد،آخرین کسی است که وارد بهشت میشود،و کسی که بمیرد و از غیبت توبه نکند و بر آن اصرار ورزد، نخستین کسی است که وارد دوزخ میشود» (2).
در حدیث دیگری از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم:«من مشی فی غیبة أخیه و کشف عورته کان أوّل خطوة خطاها وضعها فی جهنّم؛کسی که در طریق غیبت برادر مسلمانش و کشف عیوب پنهانی او گام بردارد،نخستین گامی را که بر میدارد در جهنم میگذارد» (3).
در حدیث دیگری از همان بزرگوار میخوانیم:«ما عمّر مجلس بالغیبة إلاّ خرّب بالدّین؛هیچ مجلسی با غیبت آباد نمیشود،مگر این که از نظر دین ویران میگردد» (4).
احادیث در این باره بسیار زیاد و تکان دهنده است،که در این مختصر نمیگنجد.به ذکر حدیث دیگری از امام صادق علیه السّلام اکتفا میکنیم،و خوانندگان محترم را به جلد سوّم کتاب«اخلاق در قرآن»بحث غیبت و کتاب«جامع
السعادات»جلد دوّم و«وسایل الشیعه»جلد هشتم ارجاع میدهیم.امام صادق علیه السّلام فرمود:«الغیبة حرام علی کلّ مسلم و أنّها تأکل الحسنات کما تأکل النّار الحطب؛غیبت بر هر مسلمانانی حرام است،و حسنات را از میان میبرد همان گونه که آتش،هیزم را میخورد و نابود میکند» (1).
حقیقت این است که اسلام برای آبروی مسلمان احترامی به اندازه خون او قائل است،و عرض و دم،(آبرو و خون)در روایات اسلامی در کنار هم قرار میگیرد،بنابر این کسی که شخصیت اجتماعی دیگری را با ریختن آبروی او از طریق غیبت میکشد،گویی شخص او را کشته است،و به همین دلیل در روایات به طور مکرّر آمده است که شخص غیبت کننده،باید بهای سنگینی در قیامت در برابر غیبتهایی که کرده است بپردازد،و برای جبران آن از حسنات او بر میدارند و بر حسنات غیبت شونده میافزایند،و اگر حسناتی نداشته باشد از سیئات غیبت شونده بر میدارند و بر سیئات غیبت کننده اضافه میکنند.
آری غیبت حق الناس است،همان گونه که قتل نفس و مجروح ساختن افراد از حق الناس محسوب میشود.به همین دلیل،اگر افراد با ایمان از تبعات و آثار سوء این گناه مطابق آنچه در روایات اسلامی وارد شده آگاه شوند،کمتر کسی جرأت میکند به سراغ آن برود.
از این رو امام علیه السّلام در خطبه بالا با دلایل منطقی متعدد،اثرات سوء این گناه را بیان فرموده و همه مردم را از آن بر حذر داشته است.
بحث درباره غیبت،آن گونه که علمای اخلاق نوشتهاند بسیار گسترده است، ما در این مختصر به ذکر چند نکته بسنده میکنیم:
1) 1. جامع السعادت، جلد ۳، صفحه ۳۰۵.
1-قبل از هر چیز باید به سراغ انگیزههای غیبت برویم،زیرا از زشتی انگیزهها به زشتی نتیجهها میتوان پی برد؛انگیزه غیبت عمدتا حسد، خودخواهی،غرور و کبر،کینهتوزی،دنیاپرستی،ریاکاری،انتقام جویی،سخریّه و استهزای دیگران و امور مانند آن است،و افراد آلوده به این امور تلاش میکنند از طریق غیبت،به این مقاصد شوم برسند،و با توجه به این که انگیزههای مزبور همه از گناهان کبیره است،میتوان به زشتی غیبت پی برد.
2-مهمترین سرمایه یک جامعه که مردم را با یکدیگر متّحد میسازد،و در مسیر اهداف بزرگ به راه میاندازد،همان اعتماد عمومی است و نخستین پیامد شوم غیبت از میان بردن این سرمایه است؛چرا که هر کسی غالبا عیب یا عیوبی دارد که اگر پنهان بماند به دیگران لطمه نمیزند،و خوش بینی و اعتماد مردم به یکدیگر باقی میماند،ولی کشف این عیوب از طریق عیبجویی و غیبت و نکوهش یکدیگر،جامعه را به جهنم سوزانی از بدبینیها مبدّل میسازد،که همگی نسبت به یکدیگر بدبین هستند و نفرت دارند و در نتیجه غیبت،نظم و انسجام عمومی جامعه را متزلزل میسازد.
به تعبیر دیگر،همان گونه که غارت اموال و ریختن خون بیگناهان امنیّت عمومی را از میان میبرد،غارت و دزدی آبروها از طریق غیبت همین ناامنی را به بار میآورد،زیرا همان طور که در روایت بالا از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله خواندیم، تعریض نسبت به آبروی مردم همچون تعرض نسبت به جان و مال آنهاست.
غیبتها غالبا مکتوم نمیماند،و بر صاحبان آنها فاش میشود،و آتش کینهها را در آنها شعلهور میسازد،کینههایی که میتواند اسباب خونریزی و مشکلات عظیم دیگر گردد.
غیبت یکی از اسباب اشاعه فحشاست،و عامل مهمّی جهت سوءظنّ به علاوه گنهکاران را در گناهانشان جسور میسازد،زیرا هنگامی که گناه مستور
باشد گنهکار جانب احتیاط را از دست نمیدهد،اما هنگامی که پردهها کنار برود شرم و حیا نیز از میان خواهد رفت.
3-غیبت،«حق الناس»است؛مسأله مهم در مورد غیبت این است که،تنها گناهی نیست که میان انسان و پروردگارش صورت گرفته باشد،و با آب ندامت و توبه شستشو شود،بلکه همان گونه که ریختن خون مردم و غصب اموال آنها بدون قصاص یا دیه و پرداختن خسارت مالی جبران نمیشود،ضایع کردن آبروی مردم نیز بدون جبران بخشوده نخواهد شد،مخصوصا اگر غیبت شونده از دنیا برود و دست انسان از دامان او کوتاه گردد،و کار او به قیامت بیفتد،یعنی در جایی که راهی برای جبران نیست جز این که حسناتش را به او دهد یا سیّئات او را بپذیرد،و این مصیبت بسیار بزرگی است.
4-بهترین راه درمان غیبت همان است که مولای موّحدان امیر مؤمنان علیه السّلام در کلام بالا بیان فرموده است،که انسان به این حقیقت توجه کند که اگر عیب و گناهی را که به دیگری نسبت میدهد در خودش وجود ندارد،به شکرگزاری خدا پردازد،شکری که او را از عیبجویی دیگران باز دارد و اگر گناهی همانند او کرده سزاوار نیست عیب خود را نادیده بگیرد و به دیگران پردازد،و اگر گناه کوچکتری انجام داده به این معنا بیندیشد که شاید گناه بزرگتر آن شخص بخشوده شده و گناه کوچکتر او مشمول عفو نگردیده است،بلکه جرأت او بر عیبجویی مردم از گناه او-هر چه باشد-بزرگتر است.
افزون بر این،همان گونه که بیماریهای جسمانی تا ریشههای آن از بین نرود درمان کامل نخواهد شد،در بیماریهای روحانی همچون غیبت نیز باید به سراغ ریشهها رفت،و با از بین بردن آنها تمایل به غیبت را در دل نابود کرد.
5-استماع غیبت نیز یکی از گناهان است-همان گونه که در خطبه بعد شرح آن خواهد آمد-چرا که شنونده در تضییع آبروی مسلمانی شرکت جسته و معاون جرم است،مخصوصا اگر با روی گشاده و باز استماع کند،که سبب جرأت و جسارت غیبت کننده شود.
6-راه توبه از غیبت،تنها استغفار نیست،بلکه علاوه بر ندامت و پشیمانی و تقاضای عفو و بخشش از درگاه خداوند باید به نوعی،آبروی از دست رفته غیبت شونده را جبران کند،اگر ممکن است از او و لو به صورت سربسته حلّیت بطلبد، و اگر این کار مفسدهای دارد یا غیبت شونده از دست رفته است،آن قدر کار خوب برای او انجام دهد که او راضی شود.
تمام این امور نشان میدهد که گناه غیبت تا چه حد سنگین و مشکل آفرین است.
برای توضیح بیشتر درباره مسائل مربوط به غیبت،از جمله مستثنیات آن به جلد سوّم کتاب«اخلاق در قرآن»صفحه 107 تا 133 مراجعه فرمایید.
خطبه 141 (1)
این خطبه را «قاضی قضاعی» در کتاب دستور معالم الحکم» آورده است و «علی بن هذیل» در
کتاب «عین الأدب و السیاسه » آن را با تفاوتهایی نقل کرده است قسمتی از آن را نیز مرحوم
صدوق» در «خصال» و «ابن عبد ربه» در «عقد الفرید» آورده اند. (مصادر نهج البلاغه، جلد ۲
ص ۳۱۵).
و من کلام له علیه السّلام
فی النهی عن سماع الغیبة و فی الفرق بین الحقّ و الباطل
1
از سخنان امام علیه السّلام است که در آن از شنیدن غیبت نهی کرده و راه شناخت حق و باطل را نشان داده است.
به نظر میرسد که این سخن دنباله خطبه سابق است،در آن خطبه سخن از نهی از غیبت مردم بود و در این خطبه درباره نهی از استماع غیبت سخن به میان آمده است و برای این که آبروی مسلمین محفوظ بماند،امام علیه السّلام تأکید میکند هر سخنی را که هر کس میگوید،نباید باور کرد؛چرا که حتی افراد راستگو نیز خطا میکنند و به راه اشتباه میروند.
در پایان این خطبه،امام علیه السّلام توصیه میکند تا چیزی را به چشم خود نبینید،باور نکنید؛چرا که بسیاری از شنیدهها خطا و اشتباه است.
1) ۱. «سند خطبه»
أیّها النّاس،من عرف من أخیه وثیقة دین و سداد طریق،فلا یسمعنّ فیه أقاویل الرّجال.أما إنّه قد یرمی الرّامی،و تخطیء السّهام،و یحیل الکلام، و باطل ذلک یبور،و اللّه سمیع و شهید.أما إنّه لیس بین الحقّ و الباطل إلاّ أربع أصابع.
فسئل علیه السّلام عن معنی قوله هذا،فجمع أصابعه و وضعها بین أذنه و عینه ثمّ قال:
الباطل أن تقول سمعت،و الحقّ أن تقول رأیت!
ای مردم!هر کس از برادر مسلمانش،استواری در دین و روش صحیح را مشاهده کند،باید به سخنانی که این و آن در نکوهش او میگویند گوش فرا ندهد(اضافه بر این)آگاه باشید،گاه تیرانداز تیرش به خطا میرود(و حدس و گمانهای مردم همیشه مطابق واقع نیست)سخن باطل فراوان گفته میشود،و باطل نابود و بیاثر خواهد شد،خداوند شنوا و شاهد(بر اعمال بندگان)است، بدانید میان حق و باطل بیش از چهار انگشت فاصله نیست! کسی از حاضران از تفسیر این سخن سؤال کرد،امام علیه السّلام انگشتان خود را جمع کرد و در میان گوش و چشم خود(در کنار صورت)قرار داد،سپس فرمود:
باطل آن است که بگویی:شنیدم،و حق آن است که بگویی دیدم!
فاصله حق و باطل چهار انگشت است!
همان گونه که در بالا نیز اشاره شد،به نظر میرسد این سخن جزئی از خطبه سابق بوده،که مرحوم«سیّد رضی»آن را از هم جدا نموده،و به طور
مستقل ذکر کرده است.در واقع هدف از هر دو،یک چیز است،و آن حفظ آبروی مسلمین و کمک به خوش بینی و اعتماد مردم به یکدیگر و پرهیز از آثار سوء غیبت و عیبجویی است.
در خطبه قبل امام علیه السّلام طرق پیشگیری از غیبت را بیان فرمود،و در این خطبه سعی میفرماید آثار محرّب غیبت را کم کند،و یا از میان ببرد.
نخست میفرماید:«ای مردم!هر کس از برادر مسلمانش استواری در دین و درستی روش را مشاهده کند،باید به سخنانی که این و آن در نکوهش او میگویند گوش فرا ندهد» (أیّها النّاس،من عرف من أخیه وثیقة دین و سداد (1)
به کار رفته و به نظر می رسد با ماده است که به معنی دیوارهای محکمی است که در برابر
سیلاب و مانند آن می بندند از نظر مفهوم قرابت دارد زیرا سخنان حق و درست دارای
استحکام خاصی است.
طریق،فلا یسمعنّ فیه أقاویل الرّجال) .در حقیقت امام علیه السّلام در این بخش کوتاه از خطبه،از طرق مختلفی آثار سوء غیبت را در شنونده خنثی میکند،و نخستین طریق آن همان است که در عبارت بالا آمده است؛زیرا انسان هنگامی که کسی را به حسن سابقه و تقوای الهی شناخته باشد،باید اطمینان پیدا کند اگر چیز خلافی درباره او میگویند، اشتباه است،زیرا همیشه موارد مشکوک را بر موارد معلوم حمل میکنند،و به تعبیر مشهور«الظّن یلحق الشیء بالأعمّ الأغلب».
البتّه مفهوم این سخن آن نیست که غیبت و عیبجویی،افراد را درباره کسانی که سابقه آن را نداریم،بپذیریم،بلکه هدف تأکید بیشتر در مورد افراد خوش سابقه است،که به هیچ وجه نباید گفتار بدگویان و بدخواهان را درباره آنها تصدیق کرد.
1) 1. «سداد» به معنی گفتار و عمل صحیح است این واژه گاه به معنی مصدری و گاه اسم مصدری
سپس امام علیه السّلام به نکته دیگری اشاره میفرماید:که به فرض گوینده آدم صادقی باشد،ولی به یقین معصوم نیست،و هر انسانی جز معصومین جایز الخطا هستند،و این امر سبب میشود که انسان نسبتهایی را که به افراد داده میشود،به آسانی نپذیرد،میفرماید:«آگاه باشید!گاه تیرانداز تیرش به خطا میرود»(و حدس و گمانها همیشه مطابق واقع نیست) (أما إنّه قد یرمی الرّامی،و تخطیء السّهام) .
به علاوه،«سخن باطل فراوان گفته میشود،و باطل نابود و بیاثر خواهد شد، و خداوند شنوا و شاهد(بر اعمال بندگان)است». (و یحیل (1)
خارج می شود و به کجی و اعوجاج می گر این گفته می شود.
الکلام،و باطل ذلک یبور (2)کسادی باعث فساد می شود چنان که در ضرب المثل عرب آمده «گد حتی قسد» این کلمه به
معنی فساد و سپس هلاکت اطلاق شده است.
،و اللّه سمیع و شهید) .اشاره به این که بسیاری از مردم پای بند به کلام حق نیستند،و هر چه بر زبانشان جاری شد میگویند،به همین دلیل،نباید عیوب و گناهانی را که به اشخاص نسبت میدهند پذیرفت،چرا که ممکن است از همان گفتارهای باطل و بیاساسی باشد که بدون تحقیق و نسنجیده به افراد نسبت میدهند،به خصوص این که میدانیم خداوند همه جا شاهد و ناظر است،و هر چه را میگوییم مأموران ثبت اعمال مینویسند.و در پایان این سخن باز هم به نکته مهم دیگری توجه میدهد،و میفرماید:
«بدانید میان حق و باطل بیش از چهار انگشت فاصله نیست!» (أما إنّه لیس بین الحقّ و الباطل إلاّ أربع أصابع) .
«کسی از حاضران از تفسیر این سخن سؤال کرد،امام علیه السّلام انگشتان خود را جمع کرد و در میان گوش و چشم خود(در کنار صورتش)قرار داد،سپس فرمود:باطل آن است که بگویی شنیدم،و حق آن است که بگویی دیدم!» (فسئل علیه السّلام عن معنی قوله هذا،فجمع أصابعه و وضعها بین أذنه و عینه ثمّ قال:الباطل أن تقول سمعت،و الحقّ أن تقول رأیت!) .
این سخن در واقع اشاره به شایعاتی است که در میان مردم زبان به زبان میچرخد،و مردم به عنوان«میگویند و میگویند»مطالبی را به یکدیگر منتقل میسازند،که چیزی جز شایعات بیاساس نیست،امام علیه السّلام میفرماید:به شایعات اعتنا نکنید،و تا نبینید چیزی را به کسی نسبت ندهید.
از این جا پاسخ سؤالی را که بسیاری از شارحان نهج البلاغه در این جا مطرح کردهاند و گفتهاند:«آیات قرآن،وحی آسمانی،سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و ائمّة معصومین علیهم السّلام،همه از طریق سمع و شنیدن است،چگونه ممکن است باطل باشد؟»روشن میشود؛زیرا مقصود امام علیه السّلام این نیست که اخبار ثقات و احادیث متواتره و مستفیضه که از طریق شنیدن به ما رسیده،باطل است،بلکه اشاره به همان معنی عرفی و متعارف است که در مورد شایعات بکار میرود.
شاهد این سخن حدیثی است که از امام حسن مجتبی علیه السّلام نقل شده است، که پرسیدند:«کم بین الحقّ و الباطل؟؛چقدر میان حق و باطل فاصله است؟».
امام علیه السّلام فرمود:«أربع أصابع فما رأیته بعینک فهو الحقّ و قد تسمع بأذنیک باطلا کثیرا؛چهار انگشت است،آنچه با چشمت ببینی
حق است،حال آن که با گوشهای خود سخنان باطل فراوان(و شایعات بیاساس) میشنوی» (1).
کوتاه سخن این که،نه هر چه انسان میبیند حق است؛چرا که گاه چشم خطا میکند،و نه هر چه میشنود باطل است؛چرا که ممکن است گویندگان افراد عادل و ثقه و معتبر و دقیقی باشند،ولی در میان دیدهها خطا کم است،اما در میان شنیدهها سخن باطل بسیار است،و آنچه در خطبه بالا آمده است اشاره به همین نکته دارد.
آنچه در بالا آمد شاید بهترین تفسیری باشد که برای جمله فوق به نظر میرسد،بعضی از شارحان نهج البلاغه تفسیر دیگری دارند که خلاصهاش چنین است:جمله«میان حق و باطل چهار انگشت فاصله است»،اشاره به عیوبی است که درباره اشخاص گفته میشود،بسیاری از این عیوب،ناشی از سوءظن،عدم تحقیق،حسد،کینهتوزی،و مانند آن است،بنابر این در میان این گفتهها دروغ و باطل فراوان است،ولی اگر انسان عیوبی را با چشم خود ببیند، میتواند قبول کند که فلان شخص دارای فلان عیوب است.
یک درس عالی اخلاقی
اگر مردم جهان همین جمله اخیر را که امام علیه السّلام میفرمود:«میان حق و باطل چهار انگشت بیشتر فاصله نیست»،به خاطر بسپارند،و همیشه و در همه جا به آن عمل کنند،به یقین خوش بینی و حسن ظن جای بدبینی و سوءظن، و اعتماد جای بیاعتمادی،و محبّت جای نفرت و کینهتوزی را خواهد گرفت،و شایعات بیاساس درباره اشخاص و گروهها از رونق خواهد افتاد،و شایعهپردازان هرگز به اهداف شوم خود نخواهند رسید،و روح سلامت و خوشبینی بر جامعه حاکم میشود.
1) ۱. بحار الأنوار، جلد ۷۲، صفحه ۱۹۶.
متأسفانه امروز نه تنها در سطح افراد عادی،بلکه در سطح رسانههای دنیا طوفان خطرناکی از شایعه پراکنی نسبت به اشخاص و گروهها و کشورها در گرفته، که فضای جهان را تیره و تار ساخته است،و سرچشمه آن غفلت از تفاوت حق و باطل است،که در کلام بالا به آن اشاره شد و متأسفانه مردم جهان هزینه سنگینی به خاطر آن میپردازند.
خطبه 142 (1)
این خطبه را مرحوم «کلینی» در کتاب «کانی» (جلد ۴، صفحه ۳۱) با مقداری تفاوت آورده
است و همچنین مرحوم «مفید» در «مجالس» و «شیخ طوسی» در «امالی» و «ابن قتیبه» در
الأمامه والسیاسه» آورده اند
این نکته نیز قابل اهمیت است که از بعضی از منابع بالا (مانند کتاب کافی، به خوبی استفاده
می شود که این خطبه دنباله خطبه ۱۲۶ می باشد. (مصادر نهج البلاغه، جلد ۲، صفحه ۲۸۲، با
کمی تلخیص).
و من کلام له علیه السّلام المعروف فی غیر أهله
از سخنان امام علیه السّلام است که درباره نیکی کردن به کسانی که شایسته آن نیستند بیان فرموده است.
این خطبه عمدتا در دو محور بحث میکند:در محور اوّل نتایج سوء نیکی کردن و کمک نمودن به نااهلان را شرح میدهد.
و در محور دوّم مواردی که شایسته است انسان برای نیکی کردن برگزیند، و در سایه آن به شرف دنیا و فضایل آخرت نائل گردد.
1) 1. «سند خطبه»
و لیس لواضع المعروف فی غیر حقّه،و عند غیر أهله،من الحظّ فیما أتی إلاّ محمدة اللّئام،و ثناء الأشرار،و مقالة الجهّال،مادام منعما علیهم:ما أجود یده!و هو عن ذات اللّه بخیل!
کسی که نیکی را در غیر موردش،و نزد غیر اهلش قرار میدهد،بهرهای جز ستایش لئیمان و ثناخوانی اشرار و گفتار(چاپلوسانه)جاهلان ندارد،و این نیز تا زمانی است که به آنها بذل و بخشش میکند،(و میگویند:)چه دست سخاوتمندی دارد!این در حالی است که او در مورد بخشش در راه خدا،بخل میورزد!
نیکی در جای خود
همان گونه که در بالا اشاره شد،این خطبه طبق بعضی از روایات معتبر، بخشی از خطبه 126 بوده است،در آن جا که جمعی از سادهاندیشان و دوستان ناآگاه بر امام علیه السّلام خرده میگرفتند که چرا سهم همه را از بیت المال یکسان کردهای؟!چرا دست بذل و بخشش را از آستین سخاوت بیرون نمیآوری،و سران قوم را مورد عنایت مخصوص و بخشش ویژه قرار نمیدهی تا تو را ثنا گویند و بر جود و سخاوتت،مدح و ستایش کنند،و در مشکلات از تو حمایت نمایند ؟!
امام علیه السّلام در این خطبه به آنها هشدار میدهد که بذل و بخشش بیجا و در غیر محل شایسته،نه تنها خشم و غضب الهی را در پی دارد،که
از نظر دنیا نیز زیانبار است؛چرا که اشرار را ثنا خوان انسان میکند،و نیکان را از اطراف او پراکنده میسازد.
میفرماید:«کسی که نیکی را در غیر مورد و نزد غیر اهلش قرار میدهد، بهرهای جز ستایش لئیمان و ثناخوانی اشرار و گفتار(تملّق آمیز)جاهلان ندارد». (و لیس لواضع المعروف فی غیر حقّه،و عند غیر أهله،من الحظّ فیما أتی إلاّ محمدة (1)اللّئام،و ثناء الأشرار،و مقالة الجهّال) .
اضافه بر این«این ستایش و ثناگویی نیز تا هنگامی است که به آنها بذل و بخشش میکند(و آنها میگویند:)چه دست سخاوتمندی دارد،(و به مجرد این که بذل و بخشش او قطع شود،ثناخوانی نیز قطع خواهد شد)و این در حالی است که او در مورد بخشش در راه خدا بخل میورزد». (مادام منعما علیهم:ما أجود یده!و هو عن ذات اللّه بخیل!) .
بارها در زندگی خود این سخن مولا را آزمودهایم و تاریخ بشریّت نیز فراوان به خاطر دارد،که افراد دنیاپرست،سرمایههای جامعه را که به دست آنها سپرده شده،به چاپلوسان و متملّقان و اشراری که گرد آنها را گرفتهاند میدهند،و از درد و رنج محرومان جامعه به کلّی بیخبرند،و آن روز که ورق برگردد،و دنیا به آنها پشت کند،نه تنها محرومان و ستمدیدگان بر ضدّ آنها قیام میکنند،بلکه اطرافیان شرور و چاپلوس نیز به سرعت تغییر شکل داده،به نکوهش و مذّمت آنها میپردازند،نه فقط آنها را تنها میگذارند،بلکه به مقابله آنها برمیخیزند و خود را با حاکمیّت جدید هماهنگ نشان میدهند،و این نتیجه کار کسانی است که از خدا و خلق او بریدهاند،و به اشرار و فرصت طلبان و سودجویان پیوستهاند.
1) 1. «محمده» که به معنی ستایش است ضد مذمت که به معنی نکوهش است.
در حدیثی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم:«من طلب محامد النّاس بمعاصی اللّه عاد حامده منهم ذامّا؛کسی که ستایش مردم را از طریق معصیت خداوند بطلبد،ستایشگر او نکوهشگر او خواهد شد» (1).
در حدیث دیگری میخوانیم که امام صادق علیه السّلام به«مفضّل»فرمود:«إذا أردت أن تعلم إلی خیر یصیر الرّجل أم إلی شرّ؟انظر إلی أین یضع معروفه؟فإن کان یضع معروفه عند أهله فأعلم أنّه یصیر إلی خیر و إن کان یضع معروفه عند غیر اهله فأعلم أنّه لیس له فی الآخرة من خلاق؛ ای«مفضّل!»اگر میخواهی بدانی کسی به سوی خیر میرود یا شرّ،نگاه کن ببین به چه کسانی خدمت میکند،هر گاه به افراد نیازمندی که شایسته آن هستند خدمت میکند،بدان!که به سوی خیر میرود،و اگر نیکی و خدمات خود را نزد کسانی میبرد که اهل آن نیستند،بدان!که او در آخرت بهرهای ندارد» (2).
فمن آتاه اللّه مالا فلیصل به القرابة،و لیحسن منه الضّیافة،و لیفکّ به الأسیر و العانی،و لیعط منه الفقیر و الغارم،و لیصبر نفسه علی الحقوق و النّوائب،ابتغاء الثّواب؛فإنّ فوزا بهذه الخصال شرف مکارم الدّنیا،و درک فضائل الآخرة؛إن شاء اللّه.
هر کس خداوند به او مال و ثروتی بخشیده،باید به وسیله آن صله رحم کند، از میهمانان به خوبی پذیرایی نماید،اسیران و کسانی را که در زحمت و فشار هستند آزاد سازد،و به فقرا و بدهکاران کمک کند،چنین کسی باید برای رسیدن به پاداش الهی در برابر پرداخت حقوق(واجب و مستحب)و همچنین مشکلات و حوادث دردناک،شکیبا باشد؛زیرا به دست آوردن این صفات نیک، سبب بزرگی در دنیا و درک فضایل آخرت است.إن شاء اللّه.
در بخش اوّل این خطبه امام علیه السّلام از کسانی که نیکی را در اختیار غیر اهلش قرار میدهند،سخت نکوهش کرد،که جنبه منفی قضیه بود،ولی در این بخش به جنبه اثباتی پرداخته و موارد شایسته انفاق و بذل و بخشش را بیان میفرماید،مبادا کسانی با شنیدن جملههای سابق،بهانهای برای بخل ورزی و عدم انفاق پیدا کنند،میفرماید:«هر کس خداوند،مال و ثروتی به او بخشیده، باید به وسیله آن صله رحم کند،از میهمانان به خوبی پذیرایی نماید،
اسیران و کسانی را که در زحمت و فشار هستند آزاد سازد،و به فقرا و بدهکاران کمک کند». (فمن آتاه اللّه مالا فلیصل به القرابة،و لیحسن منه الضّیافة،و لیفکّ به الأسیر و العانی (1)
مترادف با اسیر می دانند ولی ظاهر این است که مفهوم گسترده تری دارد و هر انسانی را که در
درد و رنج است شامل می شود.
،و لیعط منه الفقیر و الغارم (2)) .در واقع امام علیه السّلام به شش گونه از موارد مهم انفاق و بخشش اشاره میکند،که نخستین آنها خویشاوندان نیازمند است و بدون شک آنها بر دیگران مقدمند، همان گونه که در روایتی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم:«سئل رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله أیّ الصّدقة أفضل؟فقال صلّی اللّه علیه و آله:علی ذی الرّحم الکاشح (3)از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله سؤال شد کدام صدقه افضل است؟فرمود:صدقه به ارحام و بستگانی که با تو مخالفت دارند».
سپس انگشت بر مسأله ضیافت و مهمانی مینهد،همان چیزی که سبب محبّت میان دوستان و بر طرف شدن کدورتها از دشمنان میشود،و پیوندهای عاطفی و اجتماعی را محکمتر میکند،و اسلام به این مسأله انسانی و اخلاقی اهمیّت فراوان داده است،تا آن جا که امام صادق علیه السّلام به یکی از یارانش فرمود:
آیا برادران دینی خود را دوست میداری؟عرض کرد:آری...سپس فرمود:آیا آنها را به منزل خود دعوت میکنی؟عرض میکند:آری،من(تنها بر سر سفره نمینشینم و)همواره با دو یا سه نفر یا کمتر و یا بیشتر از دوستان غذا میخورم،امام صادق علیه السّلام فرمود:بخشش آنها بر تو از
بخشش تو بر آنها بیشتر است.راوی تعجب میکند و عرضه میدارد:فدایت شوم من به آنها غذا میدهم و به خانه خود دعوت میکنم،با این حال بخشش آنها بر من بیشتر است؟ امام علیه السّلام فرمود:آری«إنّهم إذا دخلوا منزلک دخلوا بمغفرتک و مغفرة عیالک و إذا خرجوا من منزلک خرجوا بذنوبک و ذنوب عیالک؛آنها هنگامی که وارد منزل تو میشوند آمرزش برای تو و خانوادهات را با خود میآورند،و هنگامی که بیرون میروند گناهان تو و خانوادهات را بیرون میبرند» (1).
و از آن جا که پرداخت حقوق واجبه و مستحبه و جبران خسارتها گاه بر نفس انسان سنگین است،امام علیه السّلام در ادامه سخن تأکید بر صبر و شکیبایی میکند،و میفرماید:«چنین کسی باید برای رسیدن به پاداش الهی در برابر پرداخت حقوق(واجب و مستحب)،و همچنین مشکلات و حوادث دردناک،شکیبا باشد» (و لیصبر نفسه علی الحقوق و النّوائب (2)
انسان رخ می دهد ولی بعضی از ارباب لغت آن را به معنی هرگونه حادثه تفسیر کرده اند خواه
خوب باشد خواه بده
،ابتغاء الثّواب) .بنابر این تعبیر به«حقوق»،شامل واجب و مستحب،هر دو میشود و«نوائب»جمع«نائبه»به معنی حوادث دردناک است و در این جا اشاره به تمام اموری میشود که خسارت مالی در بردارد،خواه از ناحیه ظلم ظالمان و حاکمان ستمکار باشد،یا حوادث غیر منتظرهای که در طول زندگی دامان انسان را میگیرد.
تعبیر به«ابتغاء الثّواب»،اشاره به این است که صبر در برابر تمام این بذل و بخششها و صرف مال در مصارف مزبور باید به خاطر خدا باشد،تا اجر و پاداشش نزد او محفوظ ماند،و به تعبیر دیگر مهم آن است که صرف هر گونه مال توأم با قصد قربت شود.
در پایان،به آثار گرانبهای این کار پرداخته،میفرماید:«به دست آوردن چیزی از این صفات نیک،سبب شرافت و بزرگی در دنیا و درک فضایل آخرت است،إن شاء اللّه» (فإنّ فوزا بهذه الخصال شرف مکارم الدّنیا،و درک فضائل الآخرة؛إن شاء اللّه) .
به یقین بذل و بخشش در موارد ششگانه بالا،هم سبب آبرو و شخصیت در جامعه انسانی در دنیا میشود،و هم از اسباب مهم سرافرازی در آخرت خواهد بود.
جمله:«من جاد ساد؛کسی که جود و بخشش کند بزرگ و آقا میشود» (1)، که از حضرت حسین علیه السّلام نقل شده،و تدریجا به صورت ضرب المثلی در آمده، گواه بر این معناست،همچنین حدیث معروف از پدرش امیر مؤمنان علیه السّلام که فرمود:«و افضل علی من شئت تکن امیره (2)به هر کس میخواهی نیکی کن تا امیر او باشی».
گواه این معناست،و تجربیات روزمره همه ما نیز بر این معنا شهادت میدهد.
این از جهت دنیا،و از نظر آخرت یکی از بهترین اسباب نجات،نیکی به انسانها و کمک به نیازمندان است.در حدیث دیگری از امام صادق علیه السّلام میخوانیم:«أوّل من یدخل الجنّة أهل المعروف؛نخستین
گروهی که وارد بهشت میشوند کسانی هستند که کارهای نیک انجام میدادند» (1).
ضمنا تعبیر به«فوزا»به صورت نکره،بیانگر این حقیقت است که حتی کمکهای کوچک و انفاقهای محدود میتواند سبب افتخار در دنیا و آخرت گردد، تا چه رسد به کمکهای وسیع و گسترده.
1) میزان الحکمه، ۱۲۶۱۱.
خطبه 143 (1)
مطابق نقل نویسنده کتاب «مصادر نهج البلاغه» این خطبه در کتاب «علام النبوه دیلمی» از امام
صادق (علیه السلام) از امیر مؤمنان علی (علیه السلام) نقل شده است و در نهایه ابن اثیر» در ماده
«بطن» به تناسب واژه «بطتان» که در اواخر این خطه آمده اشاره به این خطبه شده است.
مصادر نهج البلاغه، جلد ۲، صفحه ۳۱۹) در بحار الانوار، جلد ۸۸ نیز این خطبه از «اعلام
الشیوه دیلمی» نقل شده ولی دقیقا روشن نیست که «دیلمی » مؤلف کتاب در چه قرنی می زیسته است.
و من خطبة له علیه السّلام فی الاستسقاء و فیه تنبیه العباد إلی وجوب استغاثة رحمة اللّه إذا حبس عنهم رحمة المطر.
از خطبههای امام علیه السّلام است که درباره طلب باران ایراد فرموده و در آن،توجه داده شده که هر گاه باران از مردم گرفته شود باید به درگاه خدا استغاثه کنند.
1) «سند خطبه»
این خطبه همان گونه که از عنوان بالا استفاده میشود درباره طلب باران از درگاه خداوند متعال است،و دومین خطبهای است که در نهج البلاغه در باب استسقاء میخوانیم(خطبه اوّل خطبه 115 بود).
این خطبه در واقع از سه بخش تشکیل شده:
بخش اوّل بیانگر این حقیقت است که زمین و آسمان مطیع فرمان خدا هستند،و هر زمان اراده کند آنها برکاتشان را در اختیار انسانها میگذارند، بنابر این در پشت این عالم اسباب باید به ذات مسبب الاسباب توجه کرد.
بخش دوّم ناظر به این مطلب است که اعمال سوء و گناهان و معاصی سبب میشود که درهای خیرات به فرمان خدا بسته شود و کلید گشودن این درها، همان استغفار از گناه و بازگشت به سوی پروردگار است.
در بخش سوّم به مناسبت مراسم نماز باران امام علیه السّلام دست به درگاه خدا بر میدارد و با تعبیراتی بسیار دلنشین،مؤثر و پر معنا از خدا طلب باران میکند، بارانی پر برکت که زمینها را سیراب و درختان را پر ثمر و مردم را شادمان سازد.
ألا و إنّ الأرض الّتی تقلّکم،و السّماء الّتی تظلّکم،مطیعتان لربّکم،و ما أصبحتا تجودان لکم ببرکتهما توجّعا لکم،و لا زلفة إلیکم،و لا لخیر ترجوانه منکم،و لکن أمرتا بمنافعکم فأطاعتا،و أقیمتا علی حدود مصالحکم فقامتا.
آگاه باشید زمینی که شما را بر دوش خود حمل کرده،و آسمانی که بر سر شما سایه افکنده،هر دو مطیع فرمان پرودگار شما هستند،این دو برکات خود را همواره به شما میبخشند،ولی نه به خاطر ترس از شماست،نه برای تقرّب به شما و نه از جهت انتظار نیکی و پاداشی از طرف شما،بلکه(از سوی خدا)مأمور رساندن منفعت به شما هستند،به فرمان او گردن نهادهاند،و به آنها دستور داده شده است که قیام به مصالح شما نمایند،و چنین کردهاند.
یکی از دستورهای اسلام که به طور گسترده در کتب فقهی آمده،دستور «نماز باران»است،که مردم به درگاه خدا روی آورند و از گناهان خود توبه کنند و تقاضای نزول باران نمایند،و بارها به این دستور عمل شده و لطف خداوند شامل حال آنان گشته است.
به نظر میرسد که امام علیه السّلام نیز در زمانی که در«کوفه»بود،در یکی از خشکسالیها مردم را به خارج از شهر برای مراسم«نماز باران»دعوت فرمود،
و به همین مناسبت این خطبه را ایراد کرد،خطبهای که مملوّ از درسهای توحیدی و تربیتی است.
در آغاز این خطبه برای آماده ساختن مردم و زنده شدن روح توحید و خداپرستی،که سرچشمه هر خیر و برکت است،چنین میفرماید:«آگاه باشید! زمینی که شما را بر دوش خود حمل کرده،و آسمانی که بر سر شما سایه افکنده،هر دو مطیع فرمان پروردگار شما هستند» (ألا و إنّ الأرض الّتی تقلّکم (1)
که انسان روی زمین زندگی می کند گویی زمین او را بر دوش خود حمل کرده است. در
بسیاری از شروح نهج البلاغه به جای «تقلکم»، «تحملکم» آمده که همان معنا را می رساند.
،و السّماء الّتی تظلّکم،مطیعتان لربّکم) .و در ادامه میافزاید:«این دو برکات خود را همواره به شما میبخشند،ولی نه به خاطر ترس از شماست،نه برای تقرّب به شما و نه از جهت انتظار نیکی از طرف شما،بلکه(از سوی خدا)مأمور رساندن منفعت به شما شدهاند،و به فرمان او گردن نهاده و به آنها دستور داده شده که قیام به مصالح شما نمایند،و چنین کردهاند» (و ما أصبحتا تجودان لکم ببرکتهما توجّعا لکم،و لا زلفة إلیکم،و لا لخیر ترجوانه منکم،و لکن أمرتا بمنافعکم فأطاعتا،و أقیمتا علی حدود مصالحکم فقامتا) .
تعبیر به«سماء»(آسمان)اشاره به ابرها یا محلی است که ابرها در آن جا در حرکتند؛زیرا عرب واژه«سماء»را به معنی طرف بالا به کار میبرد.گاه به محل ستارگان اطلاق میکند و میگوید:ستارگان آسمان،و گاه به محل خورشید و ماه،و گاه به محل ابرها و حتی محلی که شاخههای بلند درختان
1) ۱. «تقلکم» از ماده «اقلال» به معنی حمل کردن و برداشتن چیزی گرفته شده است و از آن جا
در آن قرار دارند،آسمان میگوید،مانند:« «أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِی السَّماءِ» ؛ریشه آن شجره طیبه در زمین و شاخهاش در آسمان است» (1).
یک درس توحیدی و اخلاقی
این سخن یک درس توحیدی مهم و یک درس اخلاقی را در بردارد،از یکسو میفرماید:خداوند به آسمان و زمین دستور داده است که در خدمت شما باشند،گویا آسمان همچون پدر و زمین همچون مادر،دست به دست هم میدهند و همه نیازمندیهای انسانها را از نظر تغذیه،لباس،دارو،مسکن و مرکب در اختیار او میگذارند،و فرق میان مطیع و عاصی،مؤمن و کافر نمیگذارند؛چون مظهر رحمانیّت حق هستند.و جالب این که این سفره گسترده الهی پایان ناپذیر است،نسلها میآیند و میروند و آنها به خدمات خود ادامه میدهند.
از سوی دیگر آسمان و زمین با آن همه خدمت و برکت،هیچ گونه انتظار پاداشی از انسانها ندارند.بلک خالصانه و مخلصانه خدمت میکنند و این درس مهمی است برای انسانها که در خدمت به نیازمندان انتظار پاداش نباید داشته باشند.
1) ابراهیم، آیه ۲۴.
إنّ اللّه یبتلی عباده عند الأعمال السّیّئة بنقص الثّمرات،و حبس البرکات،و إغلاق خزائن الخیرات،لیتوب تائب،و یقلع مقلع،و یتذکّر متذکّر،و یزدجر مزدجر.و قد جعل اللّه سبحانه الإستغفار سببا لدرور الرّزق و رحمة الخلق،فقال سبحانه: «اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ إِنَّهُ کانَ غَفّاراً * یُرْسِلِ السَّماءَ عَلَیْکُمْ مِدْراراً* وَ یُمْدِدْکُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِینَ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ جَنّاتٍ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ أَنْهاراً .فرحم اللّه امرأ استقبل توبته،و استقال خطیئته، و بادر منیّته!
خداوند بندگان خویش را هنگامی که اعمال بد انجام دهند،به کمبود میوهها و جلوگیری از نزول برکات آسمان و بستن درهای گنجهای خیرات مبتلا میسازد،تا توبهکاران توبه کنند،گنهکاران دست از گناه بکشند،پندپذیران پند گیرند،و عاصیان از معصیت باز ایستند.
خداوند سبحان استغفار از گناه را،سبب فزونی رزق و مایه رحمت خلق قرار داده است،و(در قرآن)چنین فرموده است:«از پروردگار خویش آمرزش بطلبید،که او بسیار آمرزنده است،برکات خویش را از آسمان بر شما فرو میفرستد،و با بخشش اموال و فرزندان،شما را کمک میکند،و باغهای سرسبز و نهرهای جاری در اختیارتان قرار میدهد»پس رحمت خدا بر آن کس که به استقبال توبه بشتابد،از خطای خویش پوزش طلبد و(با اعمال صالح)بر مرگ پیشی گیرد .
گناه و کمبود باران و برکات
در این بخش امام علیه السّلام برای آماده ساختن مردم جهت نماز و دعای باران،به نکته مهمی اشاره کرده میفرماید:«خداوند بندگان خویش را به هنگامی که اعمال بد انجام میدهند به کمبود میوهها و جلوگیری از نزول برکات آسمان و بستن درهای گنجهای خیرات مبتلا میسازد،تا توبهکاران توبه کنند،گنهکاران دست از گناه بکشند،پندپذیران پند گیرند و عاصیان از گناه بازایستند». (إنّ اللّه یبتلی عباده عند الأعمال السّیّئة بنقص الثّمرات،و حبس البرکات، و إغلاق خزائن الخیرات،لیتوب تائب،و یقلع مقلع،و یتذکّر متذکّر، و یزدجر مزدجر) .
سپس امام علیه السّلام همچون طبیبی حاذق که پس از تشخیص درد،راه درمان را نشان میدهد چنین میفرماید:«خداوند سبحان استغفار از گناه را سبب فزونی رزق،و مایه رحمت خلق قرار داده است و(در سوره نوح آیات 10 و 11 و 12) چنین فرموده است:از پروردگار خود آمرزش بطلبید که او بسیار آمرزنده است، برکات خویش را از آسمان بر شما فرو میفرستد،با بخشش اموال و فرزندان، شما را کمک میکند،و باغهای سرسبز و نهرهای جاری در اختیارتان قرار میدهد!» و قد جعل اللّه سبحانه الإستغفار سببا لدرور 1الرّزق و رحمة الخلق،فقال سبحانه: «اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ إِنَّهُ کانَ غَفّاراً* یُرْسِلِ السَّماءَ عَلَیْکُمْ مِدْراراً* وَ یُمْدِدْکُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِینَ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ جَنّاتٍ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ أَنْهاراً» .و در پایان چنین نتیجه میگیرد:«رحمت خدا بر آن کس که به استقبال توبه بشتابد،از خطای خود پوزش طلبد و(با اعمال صالح)بر مرگ پیشی
گیرد» (فرحم اللّه امرأ استقبل توبته،و استقال (1)
برخیزد سپس به فسخ معامله با تقاضای عفو و بخشش از گناه نیز اطلاق شده است.
خطیئته،و بادر منیّته!) .آری هنگامی که درهای رحمت الهی بر اثر کثرت گناهان بسته شود،چارهای جز بازگشت به درگاه او و گشودن درهای رحمت به وسیله استغفار و توبه حقیقی نیست،و جالب این که امام علیه السّلام برای اثبات این مقصد از مناسبترین آیه قرآن بهره گرفته و با آن استدلال میکند،آیهای که از زبان نوح پیامبر علیه السّلام، خطاب به امتش سخن میگوید و نشان میدهد خداوند غفار،توبه کنندگان را میپذیرد،بارانهای پر برکت برای آنها میفرستد و سرمایههای مادی و نیروی انسانی آنها را تقویت میکند،و وضع کشاورزی آنها را با آبهای فراوان بهبود میبخشد.
جمله «و بادر منیّته» (بر مرگ پیشی گیرد)اشاره به این است که توبه تنها برای رسیدن به رفاه مادی دنیا نیست،بلکه هدف مهمتر آن،نجات در آخرت است؛چرا که اگر مرگ بر توبه پیشی گیرد،راهی برای جبران نیست،و اگر توبه و اعمال صالح بر مرگ پیشی گیرند،کلید نجات در سرای دیگر در اختیار اوست.
بخشی از فلسفه بلاها
در مورد فلسفه بلاها و آفات،سخن بسیار گفتهاند و گفتهایم.آنچه از بسیاری از آیات قرآن و روایات اسلامی استفاده میشود،یکی از علل آفات و حوادث سخت زندگی،آلودگی به گناهان است که در آیات و روایات به طور
1) «استقال» از ماده «استقاله » به این معناست که شخصی را که زمین خورده کمک کنند تا
گسترده پیرامون رابطه این دو با یکدیگر سخن گفته شده است،حتی از بعضی از روایات استفاده میشود کدام گناه با کدام نوع از بلا رابطه دارد،مثلا زنا و بیعفتی، شرب خمر،کم فروشی،ربا خواری و قطع رحم هر کدام سبب سلب کدام نعمت میشود.در حدیثی میخوانیم در کتاب علی علیه السّلام چنین آمده است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:هنگامی که زنا و بیعفتی آشکار گردد مرگ و میر ناگهانی زیاد میشود،و هنگامی مردم کم فروشی کنند خدا آنها را به قحطی و کمبود نعمتها گرفتار میکند و هنگامی که زکات را نپردازند زمین برکات خود را منع میکند...و هنگامی که قطع رحم کنند ثروتها در دست اشرار قرار میگیرد،و هنگامی که امر به معروف و نهی از منکر ترک شود افراد شرور بر آنها مسلط میشوند و نیکانشان دعا میکنند و مستجاب نمیشود (1).
دلیل عقل،نیز این معنا را تأیید میکند که در میان گناه و قطع نعمتها رابطهای وجود دارد؛زیرا فیض خداوند بر طبق شایستگیها و لیاقتهاست، هنگامی که انسانها با گناه،عدم شایستگی خود را اثبات کنند،قطع فیض الهی از آنها طبیعی است.
اضافه بر این از آیات قرآن استفاده میشود که هدف مهم دیگری نیز در کار است،و آن،بیدار ساختن غافلان و بازگرداندن آنها به درگاه خداست،تا آن جا که از بعضی از آیات قرآن استفاده میشود هر زمان پیامبری برای هدایت قوم مشرک و گنهکاری فرستاده میشد،خداوند برای فراهم ساختن زمینههای پذیرش دعوت آن پیامبر،مشکلات و گرفتاریهایی برای آن قوم فراهم میساخت،همان گونه که در آیه 94 سوره اعراف میخوانیم:« «وَ ما
1) الکافی، جلد ۲، صفحه ۳۷۴، حدیث ۱۲با کمی تلخیص
أَرْسَلْنا فِی قَرْیَةٍ مِنْ نَبِیٍّ إِلاّ أَخَذْنا أَهْلَها بِالْبَأْساءِ وَ الضَّرّاءِ لَعَلَّهُمْ یَضَّرَّعُونَ» ؛ما در هیچ شهر و آبادی پیامبری نفرستادیم مگر این که اهل آن را به ناراحتیها و خسارتها گرفتار ساختیم،شاید(به خود آیند و به سوی خدا)باز گردند و تضرع کنند».
به این ترتیب یکی از اهداف مهم آفات و بلاها و حوادث دردناک،مسائل تربیتی است.
و در هر حال کلید گشوده شدن درهای بسته فرونشستن امواج بلا،چیزی جز بازگشت به سوی خدا نیست.همان گونه که قرآن مجید میگوید:« «وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُری آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَیْهِمْ بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ» ؛اگر اهل شهرها و آبادیها ایمان میآوردند و تقوا پیشه میکردند برکات آسمان و زمین را بر آنها میگشودیم» (1).
و در جای دیگر میفرماید:« «وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَی الطَّرِیقَةِ لَأَسْقَیْناهُمْ ماءً غَدَقاً» ؛اگر آنها(جن و انس)در راه(ایمان و اطاعت خدا)استقامت ورزند، با آب فراوان آنها را سیراب میکنیم» (2).
و آیات دیگر.
در حدیث پر معنایی از علی علیه السّلام چنین میخوانیم:کسی نزد امیر مؤمنان علیه السّلام آمد عرض کرد:یا امیر المؤمنین علیه السّلام!گناهان فراوان کردهام،دعا کنید خدا مرا ببخشد،فرمود:«برو استغفار کن».
دیگری آمد عرض کرد:مزارع ما از کم آبی خشک شده،دعا کنید خدا باران بفرستد،فرمود:«برو استغفار کن».
سوّمی آمد و عرض کرد:یا امیر المؤمنین فقیر و بیچارهام،دعا کنید خداوند مرا بینیاز کند،فرمود:«برو استغفار کن».
چهارمی آمد عرض کرد:یا امیر المؤمنین علیه السّلام مال و ثروت فراوان دارم ولی فرزندی ندارم،دعا کنید خدا مرا فرزندی دهد،فرمود:«برو استغفار کن».
نفر پنجمی آمد و عرض کرد:یا سیّد الوصیین باغ و بستان ما میوهاش کم شده،دعا کنید خداوند برکت دهد و میوه بیشتری نصیب شود،فرمود:«برو استغفار کن».
ششمین نفر آمد عرض کرد:یا علی!در منطقه ما چشمهها خشک شده و آب چشمهها و کاریزها فرو رفته،دعا کنید از این گرفتاریها نجات یابیم،فرمود:
«برو استغفار کن».
«ابن عباس»در آن جا حاضر بود،تعجب کرد،عرض کرد:یا امیر المؤمنین هر کدام از این شش نفر تقاضایی داشتند،شما همه را یک جواب دادید، امام علیه السّلام فرمود:پسر عم!مگر کلام خدا را نشنیدهای که(در سوره نوح آیات 10 و 11 و 12)میفرماید: فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ إِنَّهُ کانَ غَفّاراً* یُرْسِلِ السَّماءَ عَلَیْکُمْ مِدْراراً* وَ یُمْدِدْکُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِینَ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ جَنّاتٍ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ أَنْهاراً (1)
این حدیث به صورت فشرده تری از امام مجتبی (علیه السلام) نیز نقل شده است. (مجمع البیان،
جلد ۱۰، صفحه ۳۶۱).
.1) تفسیر منهج الصادقین جلد ۱۰، صفحه ۱۹ (با کمی تلخیص۔
اللّهمّ إنّا خرجنا إلیک من تحت الأستار و الأکنان،و بعد عجیج البهائم و الولدان،راغبین فی رحمتک،و راجین فضل نعمتک،و خائفین من عذابک و نقمتک.اللّهمّ فاسقنا غیثک و لا تجعلنا من القانطین،و لا تهلکنا بالسّنین، و لا تؤاخذنا «بِما فَعَلَ السُّفَهاءُ مِنّا» ؛یا أرحم الرّاحمین.اللّهمّ إنّا خرجنا إلیک نشکو إلیک ما لا یخفی علیک،حین ألجأتنا المضایق الوعرة،و أجاءتنا المقاحط المجدبة،و أعیتنا المطالب المتعسّرة،و تلاحمت علینا الفتن المستصعبة.اللّهمّ إنّا نسألک ألاّ تردّنا خائبین،و لا تقلبنا و اجمین.و لا تخاطبنا بذنوبنا،و لا تقایسنا بأعمالنا.اللّهمّ انشر علینا غیثک و برکتک، ورزقک و رحمتک؛و اسقنا سقیا ناقعة مرویة معشبة،تنبت بها ما قد فات، و تحیی بها ما قد مات،نافعة الحیا،کثیرة المجتنی،تروی بها القیعان، و تسیل البطنان،و تستورق الأشجار،و ترخص الأسعار؛إنّک علی ما تشاء قدیر .
بار خدایا!ما از خانهها و از زیر پوششها و سقفها،پس از شنیدن ناله حیوانات و صدای دلخراش کودکان،بیرون آمدیم،در حالی که اشتیاق به رحمت،و امید به فضل و نعمت تو،و ترس از عذاب و کیفرت داریم.
بار خدایا!بارانت را بر ما فرو فرست،ما را سیراب کن،از درگاهت مأیوس بر مگردان،با خشکسالی و قحطی ما را هلاک مکن،و به اعمال ناشایستهای که بیخردان ما انجام دادهاند ما را مؤاخذه مفرما،ای ارحم الراحمین!
خداوندا!ما به سوی تو آمدهایم تا از چیزی شکایت به درگاهت آوریم که از تو پنهان نیست،هنگامی که مشکلات طاقتفرسا ما را به درگاه تو
فرستاده،و خشکسالی و قحطی به ناچار ما را به این جا آورده،نیازها فوق العاده ما را خسته کرده،و فتنههای سخت پی در پی دامان ما را گرفته است.
خداوندا!از تو میخواهیم که ما را نومید بر مگردانی،و با حزن و اندوه بازگشت ندهی،ما را به گناهانمان مؤاخذه مفرما،و به مقتضای اعمالمان با ما رفتار مکن.
بار خدایا!باران و برکات و رزق و رحمتت را بر ما بگستران،بارانی بر ما بفرست نافع و سودمند و بارور کننده،که آنچه را خشک شده با آن برویانی،و آنچه را مرده،زنده کنی،آبی بسیار پر منفعت،پر بار که تپهها و کوهها را با آن سیراب نمایی،رودخانهها را به راه اندازی،درختان را پر برگ سازی،و قیمتها را با آن پایین آوری،تو به هر چه اراده کنی توانا هستی.
بارالها!بارانی پر بار بر ما بفرست
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه که به مناسبت«نماز باران»ایراد شده،بعد از آماده ساختن دلهای مردم و دعوت آنها به توبه از گناه و بازگشت به سوی خدا،رو به درگاه پروردگار میکند و با تعبیراتی بسیار دلنشین،از درگاه پروردگار تقاضای لطف و عنایت مخصوص میکند،و در پنج فراز که هر کدام با«اللهم» شروع میشود،نکتههای مختلفی را در این زمینه به پیشگاه حق عرضه میدارد،و چنین میگوید:
«بار خدایا!ما از خانهها و از زیر پوششها و سقفها،پس از شنیدن ناله حیوانات و صدای دلخراش کودکان،بیرون آمدیم،در حالی که اشتیاق به رحمت،و امید به فضل و نعمت تو،و ترس از عذاب و کیفرت داریم».
( اللّهمّ إنّا خرجنا إلیک من تحت الأستار و الأکنان (1)
جهت به غارها اکنان گفته می شود.
،و بعد عجیج البهائم و الولدان، راغبین فی رحمتک،و راجین فضل نعمتک،و خائفین من عذابک و نقمتک) .اشاره به این که:خارج شدن از منازل و آمدن به بیابان برای انجام«نماز باران»دلیل بر استیصال ماست،اگر ما بندگان خطا کاریم،این چهارپایان و کودکان تشنه که هیچ گناهی ندارند،مشمول عنایت تواند به علاوه ما انگیزهای جز طلب رحمت و تقاضای فضل و کرم نداریم و در حالی به درگاه تو روی میآوریم که توبه کردهایم،و از عذاب و کیفر تو خائفیم.
در روایات اسلامی در آداب«نماز باران»آمده است حتّی کودکان شیرخوار و بخشی از چهارپایان تشنه را با خود به بیابان ببرید،حتی دستور داده شده بچهها را از مادران جدا کنند تا گریه آنها دلها را تکان دهد،و توجه به درگاه خدا بیشتر شود (2).
این صحنه تأثیر عمیقی در برانگیختن احساسات مردم و حضور قلب و جاری شدن قطرات اشک،که باعث استجابت دعا میشود دارد،و از سوی دیگر سبب مزید لطف و رحمت خداست.
در ادامه تقاضای اصلی را مطرح کرده،عرضه میدارد:«بار خدایا!بارانت را بر ما فرو فرست،ما را سیراب کن،از درگاهت مأیوس بر مگردان،و با خشکسالی و قحطی ما را هلاک مکن،و به اعمال ناشایستهای که بیخردان ما انجام دادهاند،ما را مؤاخذه مفرما،ای ارحم الراحمین!» (اللّهمّ
فاسقنا غیثک و لا تجعلنا من القانطین،و لا تهلکنا بالسّنین (1)
شود به معنی قحط سالی است
،و لا تؤاخذنا «بِما فَعَلَ السُّفَهاءُ مِنّا» ؛یا أرحم الرّاحمین) .اشاره به این که:گر چه گروهی از افراد نادان کارهایی کردهاند که مستحق قطع فیض خدا شدهاند،ولی تو با فضل و کرمت با همه ما رفتار کن،نه با عدالتت که اگر حساب عدالت در کار باشد کار ما مشکل میشود،و اگر حساب رحمت باشد همه چیز سامان مییابد.
و از آن جا که شرط اجابت دعا این است که انسان خود را ناتوان ببیند و خدا را توانا بر همه کار،در ادامه این دعا عرضه میدارد:«خداوندا!»ما به سوی تو آمدهایم تا از چیزی شکایت به درگاهت آوریم که از تو پنهان نیست،هنگامی که مشکلات طاقت فرسا ما را به درگاه تو فرستاده،و خشکسالی و قحطی به ناچار ما را به این جا آورده،نیازهای سخت،ما را خسته کرده،و فتنههای مشکل آفرین،پی در پی دامان ما را گرفته است» (اللّهمّ إنّا خرجنا إلیک نشکو إلیک ما لا یخفی علیک،حین ألجأتنا المضایق الوعرة (2)
می شود.
،و أجاءتنا (3)کردن است
المقاحط (4)المجدبة (5)گفته می شود که مردم از نظر ارزاق گرفتار مشکلات می شوند.
،و أعیتنا المطالب المتعسّرة،و تلاحمت (6)علینا الفتن المستصعبة) .1) «سنین» جمع «سته» به معنی سال است ولی هنگامی که با کلمه «هلاکت» یا «أخذ» استعمال
2) «الوعرة» به معنی سنگلاخ است ولی بطور کنایه به تنگناهای سخت زندگی نیز اطلاق
3) جائت» از ماده «مجیی» است که به باب افعال رفته و به معنی ناگزیر ساختن و بیچاره
4) «مقاحط » جمع «مقحطه» از ماده «قحط» به معنی سالهای خشک و قحطی است.
5) «مجدبه» از ماده «جدب» (بر وزن جعل) به معنی کمبود نعمت، بنابراین «مجدبه» به سالهایی
6) تلاحمت» از ماده «تلاحم » به معنی اتصال و پشت سر هم آمدن است
در این عبارات پر معنا،نخست امام علیه السّلام به این نکته اشاره میکند،که اگر ما نیازها و حاجتها و مشکلاتمان را یک یک بر میشمریم،نه از این جهت است که تو از آن آگاه نیستی،بلکه به خاطر آن است که تو دوست داری بندگان با زبان خود مشکلاتشان را شرح دهند و به نیازها و ناتوانیها اقرار نمایند.
سپس به چهار مشکل که از جهاتی با هم متفاوت و در جهاتی با هم مشترکند،اشاره میکند:
نخست تنگناهای زندگی،سپس قحطی و خشکسالی،و بعد خواستههایی که رسیدن به آن در شرایط عادی بسیار پر مشقت است،و سرانجام فتنههای سخت و ناراحت کننده،و گشودن گره تمام این مشکلات را از درگاه حضرت احدیّت خواستار میشود.
در حدیثی از«امام صادق علیه السّلام»آمده است:«إنّ اللّه یعلم حاجتک و ما ترید و لکنّه یحبّ ان تبثّ إلیه الحوائج؛خداوند حاجت و خواسته تو را میداند،ولی دوست دارد که حوایج خویش را نزد او شرح دهی» (1).
سپس در ادامه این دعا،همان خواستهها را با تعبیرات دیگری بیان میکند، و عرضه میدارد:
«خداوندا!از تو میخواهیم که ما را نومید بر مگردانی،و با حزن و اندوه بازگشت ندهی،ما را به گناهانمان مؤاخذه مفرما،و به مقتضای اعمالمان با ما
1) فی ظلال نهج البلاغه، جلد ۲، صفحه ۳۱۹.
رفتار مکن». (اللّهمّ إنّا نسألک ألاّ تردّنا خائبین،و لا تقلبنا واجمین (1)
سکوت کردن وادار می کند.
.و لا تخاطبنا بذنوبنا،و لا تقایسنا بأعمالنا) .اشاره به این که اگر برنامه رفتار تو با ما بر طبق اعمال ما باشد،راه نجاتی نیست،تقاضای ما این است که با لطف و کرم،با ما رفتار کنی و از در خانهات مأیوس بر نگردانی.
البتّه این دعاها در عین این که شامل تقاضاهای مؤکّد از درگاه خداست، درسهای پر معنایی برای شنوندگان است؛تا به آثار گناهان و اعمال ناشایست پی برند،و خود را آماده برای اصلاح خویشتن کنند،بسیاری از دعاهایی که از معصومین علیهم السّلام رسیده،این نکته تربیتی را در بردارد.
و در پایان این دعا و مناجات و شرح تقاضاها،درخواست نهایی را چنین بیان میکند،عرضه میدارد:
«بار خدایا!باران و برکات و رزق و رحمتت را بر ما بگستران،و بارانی بر ما بفرست نافع و سودمند و بارور کننده،که آنچه را خشک شده با آن برویانی،و آنچه را مرده،زنده کنی،آبی بسیار پر منفعت،پر بار که تپهها و کوهها را با آن سیراب نمایی،رودخانهها را به راه اندازی،درختان را پر برگ سازی،و قیمتها را با آن پایین آوری،تو به هر چه اراده کنی توانا هستی» (2)
طولانی در حال باریدن است که به نظر می رسد ان شاء الله تمام صفاتی را که امام (علیه السلام)
در بالا بیان فرمود در آن جمع است !
. (اللّهمّ انشر علینا غیثک و برکتک،ورزقک و رحمتک؛و اسقنا سقیا ناقعة مرویة معشبة (3)، تنبت بها ما قد فات،و تحیی بها ما قد مات،نافعة الحیا (1)،کثیرة المجتنی، تروی بها القیعان (2)
در آن جمع می شود اطلاق می گردد.
،و تسیل البطنان (3)،و تستورق الأشجار،و ترخص الأسعار؛إنّک علی ما تشاء قدیر) .همه چیز را از خدا بخواهید
درباره«نماز باران»و آداب آن،در ذیل خطبه 115 به قدر کافی سخن گفتهایم.
در این جا به پاسخ یک سؤال میپردازیم،و آن این که چرا که امام علیه السّلام به هنگام تقاضای باران از درگاه خداوند تمام اوصاف لازم را برای آن شرح میدهد، (در این خطبه 9 صفت و در خطبه سابق 20 صفت)در حالی که خداوند به تمام این جزئیات آگاه است،و نیازی به شرح و بیان ندارد؟ در پاسخ به این سؤال باید توجه کرد،که شرح تقاضاها با تمام جزئیات با توجه به طلب حاجات از خداوند،به این معناست که مردم باید همه چیز خود را از او بخواهند،چرا که این دعاها میرساند که تا چه حد به او محتاج و نیازمند هستند،و همین امر عشق و علاقه مردم را به خدا بیشتر میکند.
و از سوی دیگر بدانند که یک باران نافع،تا چه اندازه آثار حیاتبخش و گسترده دارد،و چه برکاتی با خود میآورد.
خطبه 144 (1)
بخش هایی از این خطبه را «آمدی» در کتاب «غرر الحکم» آورده، و اضافاتی بر نهج البلاغه
دارد که نشان می دهد خطبه را از منبع دیگری غیر از نهج البلاغه گرفته است. (مصادر نهج
البلاغه، جلد ۲، صفحه ۳۲۲).
و من خطبة له علیه السّلام
1
از خطبههای امام علیه السّلام است که در مورد بعثت انبیا و فضل اهل بیت علیهم السّلام و هشدار به اهل ضلالت ایراد شده است.
امام علیه السّلام در این خطبه پیرامون سه محور سخن گفته است.
نخست درباره بعثت انبیا و رسالت آنان مطالب مهمی بیان فرموده است.
پس از آن بخشی از فضایل و برتری اهل بیت علیهم السّلام را ذکر میفرماید.
و در بخش دیگری اشارات پر معنایی به راه و رسم گمراهان و پایان کار آنها دارد.
1) ۱. «سند خطبه»
بعث اللّه رسله بما خصّهم به من وحیه،و جعلهم حجّة له علی خلقه.لئلاّ تجب الحجّة لهم بترک الإعذار إلیهم،فدعاهم بلسان الصّدق إلی سبیل الحقّ.ألا إنّ اللّه تعالی قد کشف الخلق کشفة؛لا أنّه جهل ما أخفوه من مصون أسرارهم و مکنون ضمائرهم؛و لکن لیبلوهم أیّهم أحسن عملا، فیکون الثّواب جزاء،و العقاب بواء.
خداوند رسولان خود را با وحی،که ویژه پیامبران اوست مبعوث ساخت،و آنان را حجت خویش بر خلقش قرار داد،تا دلیلی(در برابر خداوند)به واسطه نفرستادن حجت و راهنما نداشته باشند،و به این ترتیب خلق خود را با زبان صدق و راستی به راه حق فرا خواند.آگاه باشید!خداوند پرده از اسرار درون بندگان خود(با آزمایشها)برداشته،نه به این سبب که از آنچه انسانها در درون پنهان دارند و اسراری را که فاش نکردهاند بیخبر است،بلکه برای این است که میخواهد آنها را امتحان کند تا آشکار شود کدام یک عمل نیکوتر انجام میدهد تا ثواب و کیفر،پاداش و مجازات عمل باشد.
فلسفه آزمایشهای الهی
جمعی از شارحان نهج البلاغه معتقدند که انگیزه امام علیه السّلام بر ایراد این خطبه، این بوده است که در برابر بدخواهان و کسانی که فضایل آن حضرت را انکار
میکردند پاسخ روشنی بیان فرموده باشد،و البتّه بخشی از این خطبه ناظر به این معناست،هر چند بخشهای دیگر جنبه کلی دارد.
به هر حال امام علیه السّلام در بخش اوّل این خطبه به دو چیز اشاره میفرماید:
فلسفه بعثت پیامبران و فلسفه آزمایشهای الهی.
نخست میفرماید:خداوند رسولان خود را با وحی که ویژه پیامبران اوست مبعوث ساخت،و آنان را حجت خویش بر خلقش قرار داد تا دلیلی(در برابر خداوند)به خاطر نفرستادن حجت و راهنما نداشته باشند،و به این ترتیب خلق خود را با زبان صدق و راستی به راه حق فرا خواند» (بعث اللّه رسله بما خصّهم به من وحیه،و جعلهم حجّة له علی خلقه.لئلاّ تجب الحجّة لهم بترک الإعذار (1)إلیهم،فدعاهم بلسان الصّدق إلی سبیل الحقّ) .
این عبارت،اشاره به نکته مهمی است که کرارا در آیات قرآن آمده است و آن،این که خداوند تا پیامبری مبعوث نکند و اوامر و نواهی خود را از طریق وحی بر او نازل نسازد،متخلفان را مجازات نخواهد کرد،در آیه 15 و 16 سوره اسراء میخوانیم:« «وَ ما کُنّا مُعَذِّبِینَ حَتّی نَبْعَثَ رَسُولاً وَ إِذا أَرَدْنا أَنْ نُهْلِکَ قَرْیَةً أَمَرْنا مُتْرَفِیها فَفَسَقُوا فِیها فَحَقَّ عَلَیْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْناها تَدْمِیراً» ؛و ما هرگز(قومی را)مجازات نخواهیم کرد،مگر آن که پیامبری مبعوث کرده باشیم، و هنگامی که بخواهیم شهر و دیاری را هلاک کنیم،نخست اوامر خود را برای مترفین(و ثروتمندان مست شهوت)آن جا بیان میداریم،سپس هنگامی که به مخالفت برخاستند و استحقاق مجازات یافتند آنها را به شدت در هم میکوبیم».
1) «اعذار» مصدر باب افعال از ماده «عذر» به معنی اتمام حجت است
در این جا این سؤال پیش میآید که با قبول استقلال حکم عقل،هر گاه عقل انسان حسن و قبح چیزی را درک کند(مانند خوبی عدالت و زشتی ظلم) اتمام حجت بر انسانها میشود،و حتی بدون بعثت انبیا مستحق ثواب یا عقاب خواهند شد،و این معنا با آنچه در این خطبه و در آیات متعدد قرآن آمده سازگار نیست.
در پاسخ میگوییم:درست است که از نظر عقل،استحقاق پاداش و کیفر در مستقلات عقلیه وجود دارد،امّا اراده حق تعالی از باب لطف به بندگان بر این قرار گرفته،که تا مستقلات عقل با واجبات و محرمات شرع که از طریق وحی نازل میشود تأیید نگردد،بندگان خود را به عذابهای فراگیر و سنگین مجازات نمیکند.
از این جا روشن میشود نیازی به پاسخی که بعضی از شارحان دادهاند و میگویند:«این آیه در حکم عموم است که قابل تخصیص به مستقلات عقلیه میباشد،و به تعبیر دیگر خداوند بدون بعثت پیامبران و نزول وحی کسی را مجازات نمیکند مگر در مستقلات عقل،مانند زشتی ظلم و ستم و سرقت و قتل نفس»،نیست.
سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن به مطلب دیگری میپردازد و آن موضوع فلسفه آزمایشهای الهی است،میفرماید:«آگاه باشید!خداوند پرده از اسرار درون بندگان خود(با آزمایشها)برداشته،نه بخاطر این که از آنچه انسانها در درون پنهان داشتهاند و اسراری را که فاش نکردهاند بیخبر است،بلکه برای این است که«میخواهد آنها را امتحان کند،تا آشکار شود کدام یک عمل نیکوتر انجام میدهند تا ثواب و کیفر،پاداش و مجازات عمل باشد» (ألا إنّ اللّه تعالی قد کشف الخلق کشفة؛لا أنّه جهل ما أخفوه من
مصون أسرارهم و مکنون ضمائرهم؛و لکن لیبلوهم أیّهم أحسن عملا،فیکون الثّواب جزاء،و العقاب بواء (1)
و مداوم اطلاق شده است و در خطبه بالا به همین معناست.
) .امام علیه السّلام در این سخن کوتاه پرده از روی مسأله مهمی برداشته است؛زیرا مفهوم آزمایش به آن گونه که در میان بندگان مطرح است برای خداوند معنا ندارد.آزمایشهای بندگان برای رفع جهل و نادانی است.برای شناخت اشیا و اشخاص است،و این موضوع در مورد آن کس که عالم الغیب و الشهادة و آگاه از درون و برون است نمیتواند مفهومی داشته باشد،بلکه آزمایشهای الهی برای این است که هر کس آنچه را در درون دارد آشکار کند،تا مسأله استحقاق ثواب و عقاب تحقق یابد،و به تعبیر روشنتر کسی را نمیتوان به خاطر نیّات خوب و بدی که در دل دارد پاداش یا کیفر داد،بلکه زمانی که آن را به صورت اعمال و افعال اظهار داشت مستحق پاداش یا کیفر میشود.
این همان چیزی است که در یکی از کلمات قصار امام علیه السّلام به صورت واضحتری بیان شده،در آن جا امام علیه السّلام در تفسیر آیه« «وَ اعْلَمُوا أَنَّما أَمْوالُکُمْ وَ أَوْلادُکُمْ فِتْنَةٌ» (2)بدانید که ثروتها و فرزندان شما اسباب آزمایش شما است»،میفرماید:خداوند مردم را با اموال و اولاد آزمایش میکند...هر چند خداوند به آنها از خودشان آگاهتر است،ولی هدف آن است که اعمالی که سبب استحقاق پاداش و کیفر میشود ظاهر و آشکار گردد.(و لکن لتظهر الأفعال الّتی بها یستحقّ الثّواب و العقاب) (3).
نه در فقه اسلامی و نه در قوانین هیچ کشوری کسی را به خاطر نیّت قتل یا سرقت مجازات نمیکنند،همان گونه که به خاطر نیّت خدمت پاداش نمیدهند، هر چند گاهی به عنوان تفضّل،این گونه افراد را مورد محبّت قرار میدهند،و خداوند متعادل که از همه مهربانتر و بخشندهتر است نیز طبق روایات متعددی به نیّت خیر از باب تفضّل پاداش خیر میدهد،ولی به نیّت شرّ کیفر نمیکند همان گونه که در حدیث آمده است:«من همّ بحسنة فلم یعملها کتبت له حسنة...و من همّ بسیّئة لم تکتب علیه؛هر کس قصد کار نیکی کند هر چند آن را انجام ندهد برای او حسنهای نوشته میشود،و هر کس نیّت کار بدی کند (و آن را انجام ندهد)بر او نوشته نمیشود» (1).
1) وسایل الشیعه، جلد 1، صفحه ۳۶، باب ۶ از ابواب مقدمة العبادات، حدیث ۶
أین الّذین زعموا أنّهم الرّاسخون فی العلم دوننا،کذبا و بغیا علینا،أن رفعنا اللّه و وضعهم،و أعطانا و حرمهم،و أدخلنا و أخرجهم.بنا یستعطی الهدی،و یستجلی العمی.إنّ الأئمّة من قریش غرسوا فی هذا البطن من هاشم؛لا تصلح علی سواهم،و لا تصلح الولاة من غیرهم.
کجایند کسانی که ادعا میکردند آنها راسخان در علمند،نه ما،و این ادعا را از طریق دروغ و ستم نسبت به ما،مطرح مینمودند؟(آنها کجا هستند تا ببینند که)خداوند ما را برتری داد و آنها را پایین آورد،به ما عطا کرد و آنها را محروم ساخت،ما را(در کانون نعمت خویش)داخل نمود و آنها را خارج ساخت.
(مردم)به وسیله ما هدایت مییابند و از نور وجود ما نابینایان روشنی میجویند.به یقین امامان از قریش هستند و درخت وجودشان در سرزمین این نسل از«هاشم»غرس شده است،این مقام در خور دیگران نیست و زمامداران غیر از آنها،شایستگی ولایت و امامت را ندارند!
جایگاه اصیل ولایت
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه به پاسخ کسانی میپردازد که ادعاهای بیاساس در زمینه علم و دانش اسلامی در برابر اهل بیت علیهم السّلام داشتند،و به دروغ خود را آگاهتر و عالمتر معرفی میکردند،و سیاستمداران
حرفهای آن زمان به این ادعاها دامن میزدند تا مسأله امامت و خلافت ائمه اهل بیت علیهم السّلام را تضعیف کنند و کم رنگ جلوه دهند،میفرماید:«کجایند کسانی که ادّعا میکردند آنها راسخان در علماند،نه ما،و این ادعا را از طریق دروغ و ستم نسبت به ما،مطرح مینمودند». (أین الّذین زعموا أنّهم الرّاسخون فی العلم دوننا،کذبا و بغیا علینا) .
سپس میافزاید:«(آنها کجا هستند تا ببینند که)خداوند ما را برتری داد و آنها را پایین آورد،به ما عطا کرد و آنها را محروم ساخت،و ما را(در کانون نعمت خویش)داخل نمود و آنها را خارج ساخت». (أن رفعنا اللّه و وضعهم،و أعطانا و حرمهم،و أدخلنا و أخرجهم) .
اشاره به این که پیشرو بودن ما در معارف اسلامی،و آگاهی بر قرآن و وحی و سنّت پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله،چیزی نیست که بر کسی مخفی باشد،همیشه ما پناهگاه علمی امّت بودهایم،و حتی خلفا نیز در مشکلات و معضلات به ما پناه میآوردند،این حقیقتی است که عیان است و حاجتی به بیان ندارد،و آنها که به خاطر مسائل سیاسی و حبّ و بغضهای ناشی از علاقههای مادّی به انکار این حقیقت برخاستهاند،خود را رسوا میکنند.
در ادامه برای توضیح بیشتر میفرماید:«مردم به وسیله ما هدایت مییابند و از نور وجود ما،نابینایان،روشنی میجویند». (بنا یستعطی الهدی، و یستجلی العمی) .
این گفتار امام علیه السّلام شواهد زیادی از تاریخ و احادیث قطعی نبوی دارد که در پایان این بحث ضمن نکتهها بیان خواهد شد.
و در پایان این بخش از خطبه،امام علیه السّلام به حدیث معروف پیامبر صلّی اللّه علیه و آله درباره انحصار امامت به قریش و فرزندان هاشم اشاره کرده،میفرماید:«به یقین امامان از قریش هستند و درخت وجودشان در سرزمین این نسل از«هاشم» غرس شده است،این مقام در خور دیگران نیست و
زمامداران غیر از آنها، شایستگی ولایت و امامت را ندارند». (إنّ الأئمّة من قریش غرسوا فی هذا البطن من هاشم؛لا تصلح علی سواهم،و لا تصلح الولاة من غیرهم) .
امام علیه السّلام با این بیان که اشاره به حدیث معروف پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله دارد که میفرماید:«الأئمّة من قریش؛امامان از قریش هستند».و سپس آن را به شاخه خاص«بنی هاشم»منحصر میکند،روشن میسازد که مدعیان خلافت و امامت غیر از بنی هاشم شایستگی این مقام را ندارند،و برای پیدا کردن امامان واقعی باید هر زمان در بنی هاشم جستجو کرد.
گوشهای از احاطه علمی علی علیه السّلام
سیاست بازان حرفهای برای رسیدن به مقصود خود،گاهی واضحترین مسائل را انکار میکنند یا با توجیهات نادرست از کنار آن میگذرند،که یکی از مصداقهای آن مسأله برتری بخشیدن بعضی از صحابه را بر علی علیه السّلام باید شمرد، تا آن جا که«ابن عباس»را که به شاگردی علی علیه السّلام در تفسیر افتخار میکرد،بر او مقدّم داشتند! (1)
مین تفسیر القرآن إلا من علی ابن ابیطالب : آنچه را از تفسیر قرآن فراگرفتم از علی ابن ابیطالب
بود» (جلد 1، صفحه ۸۹ و نیز از ابن عباس نقل شده است که می گوید : «وما علمی وعلم
أصحاب محمد فی علم علی إلا کقطرة فی سبعة أیر: علم و دانش من و تمام اصحاب محمد (صلی
الله علیه و آله) در برابر علم علی (علیه السلام) مانند قطره ای است در برابر هفت دریا» ! (الغدیر ،
جلد ۲، صفحه ۴۵ در شرح دیوان حسان).
،و«زید بن ثابت»را در آگاهی1) دکتر «ذهبی» در کتاب خود «التفسیر والمفسرون» از این عباس چنین نقل می کند: «ما أخذت
بر احکام میراث،و«ابی بن کعب»را در قرائت!،و حدیث مجعولی نیز در این زمینه به پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله نسبت میدهند.
مدارک روشنی در کتب فریقین(شیعه و اهل سنت)بر داناتر بودن علی علیه السّلام نسبت به همه صحابه به طور عام داریم که جای انکار نیست،از جمله:
1-حدیث ثقلین که از معروفترین احادیثی است که اهل سنت در کتابهای خود آوردهاند،-و قبلا به اسناد آن اشاره کردیم- 1،به روشنی میگوید:که علی علیه السّلام و اهل بیت علیهم السّلام هرگز از قرآن جدا نیستند و قرآن از آنها جدا نمیشود و همه باید به این دو تمسّک جویند و همه میدانیم علوم دین و معارف اسلام از قرآن سرچشمه میگیرد.
2-حدیث معروف«اقضاکم علیّ؛قضاوت و داوری علی علیه السّلام از همه شما بهتر است» (1)
مواقف» و «ابن أبی الحدید» در شرح نهج البلاغه و «ابن طلحہ شافعی» در «مطالب السئول»
الغدیر، جلد ۳ صفحه ۹۶) و ابن عساکر» در «تاریخ مختصر دمشق» (جلد ۱۷ صفحه ۳۰۱)
آورده اند
.شاهد دیگری بر این مقصود است،چرا که،قضاوت و داوری در مورد احکام اسلام نیاز به احاطه علمی به اصول و فروع اسلام دارد،و آن کس که از همه آگاهتر است،داوری او برتر است.3-حدیث معروف علی علیه السّلام که میگوید:«علّمنی رسول اللّه ألف باب کلّ باب یفتح(منه)ألف باب؛پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله هزار باب علم به من آموخت که از هر باب،هزار باب دیگر گشوده میشود». (2)دلیل روشنی است بر این که:کسی
در میان امت از نظر علم و دانش به پای آن حضرت نمیرسد،چرا که این حدیث درباره کسی جز او وارد نشده است.
4-در حدیثی از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در تفسیر آیه «وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ» میخوانیم که فرمود:«إنّما هو علیّ؛علم الکتاب نزد علی بن ابی طالب است» (1)
در شواهد التنزیل حاکم حسکانی، جلد ۱ صفحه ۳۰۷ تا ۳۱۰ روایاتی در این زمینه آمده است.
.توجه داشته باشید،که بنا به آیه 40 سوره نمل«آصف بن برخیا»که بخشی از علم کتاب را در اختیار داشت «الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ» توانست تخت بلقیس را از یمن به شام آورد،حال فکر کنید کسی که تمام علم کتاب نزد او است چه تواناییهایی دارد.
5-این سخن،معروف است که علی علیه السّلام فرمود:«سلونی قبل أن تفقدونی؛ هر چه میخواهید از من بپرسید پیش از آن که مرا از دست دهید».به گفته بزرگان اهل سنت کسی غیر از علی علیه السّلام چنین ادعایی نکرد،مگر این که رسوا شد (2).
6-آگاهان از تاریخ اسلام در عصر خلفا میدانند که علی علیه السّلام همواره پناهگاه علمی امت بود،تا آن جا که بارها خلیفه دوّم این جمله را تکرار کرد:«لو لا علیّ لهلک عمر».
و در تعبیر دیگری گفت:«اللّهمّ لا تبقنی لمعضلة لیس لها إبن أبیطالب؛خداوندا!هر گاه مشکلی پیش آید و علی علیه السّلام برای حل آن نباشد مرا زنده مگذار».
و در تعبیر دیگر:«لا ابقانی اللّه بأرض لست فیها(یا)أبا الحسن؛ای أبو الحسن!خداوند مراد در سرزمینی که تو در آن نیستی زنده مگذارد» (1)
الغدیر، جلد ۳ صفحه ۹۷ تحت عنوان آرای صحابه درباره علی (علیه السلام)۔
.این مطلب به اندازهای واضح بود که به گفته«ذهبی»در«التفسیر و المفسّرون»این جمله به صورت ضرب المثلی در میان مردم در آمد که هر کجا در مطلبی در میماندند و شخص مورد نظر برای حل نبود میگفتند:«قضیّة و لا أبا حسن لها؛این حادثهای است که ابو الحسن برای حل آن نبود» (2).
در خطبه بالا به این نکته اشاره شده بود که امامان علیهم السّلام از قریش و از نسل هاشمند،و دیگران صلاحیت امامت را ندارند،این سخن هماهنگ است با روایات متعددی که در معروفترین منابع اهل سنت آمده است.از جمله:
1-در«صحیح مسلم»از«جابر بن سمره»نقل شده که میگوید:از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله شنیدم که میفرمود:«لا یزال الإسلام عزیزا إلی اثنی عشر خلیفة-ثمّ قال کلمة لم أفهمها-فقلت لإبی ما قال؟قال:فقال کلّهم من قریش؛اسلام همواره عزیز خواهد بود تا 12 خلیفه بر مسلمانان حکومت کند -سپس سخنی گفت که من نفهمیدم-از
پدرم سؤال کردم پیامبر صلّی اللّه علیه و آله چه فرمود؟گفت:فرمود تمام آنها از قریشند» (1).
این روایات از طرق متعددی با مختصر تفاوتی نقل شده است. جالب این که در یکی از طرق این حدیث در«صحیح مسلم»میخوانیم که «جابر»در ذیل حدیث میگوید:«فقال صلّی اللّه علیه و آله کلمة أصمّنیها النّاس فقلت لأبی ما قال؟قال:کلّهم من قریش؛پیامبر صلّی اللّه علیه و آله سخنی گفت که بر اثر سر و صداهای مردم،من آن را نفهمیدم،به پدرم گفتم:پیامبر صلّی اللّه علیه و آله چه فرمود؟ گفت:فرمود:همه آنها از قریشند».
در تعبیر دیگری میخوانیم پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«لا یزال الدّین قائما حتّی تقوم السّاعة أو یکون علیکم إثنا عشر خلیفة کلّهم من قریش».
این تعبیر نشان میدهد که عمر خلفای دوازدگانه تا پایان جهان ادامه خواهد یافت،و این سخن کاملا هماهنگ با عقیده شیعه است.
2-در«صحیح بخاری»میخوانیم که«جابر»میگفت:از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله شنیدم که میفرمود:«یکون إثنی عشر أمیرا فقال کلمة لم أسمعها فقال أبی انّه قال کلّهم من قریش؛بعد از من 12 امیر خواهد بود سپس سخنی فرمود:که آن را نشنیدم،پدرم گفت:حضرت فرمود:همه آنها از قریشند»(2)س
3-همین مضمون در«صحیح ترمذی»با تفاوت مختصری آمده است و بعد از آن میگوید:«هذا حدیث حسن صحیح؛این حدیث خوب صحیحی است» (1).
4-در«صحیح ابی داود»نیز همین مضمون آمده است و تعبیر حدیث نشان میدهد که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آن را در میان جمعیّت فرمود:زیرا در آن وارد شده است که وقتی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:همواره این دین،عزیز و نیرومند است تا 12 خلیفه بر آن حکومت کند،مردم با صدای بلند تکبیر گفتند (2).
5-در«مسند احمد حنبل»نیز این حدیث در چند مورد آمده است (3).
بعضی از محققان شماره طرق آن را در این کتاب(مسند احمد)34 طریق دانستهاند (4).
بارها با علماء اهل سنّت درباره تفسیر احادیث فوق که در معروفترین منابع آنها آمده است،سخن گفته شده است،ولی هیچ کدام تفسیر قانع کنندهای درباره 12 خلیفه و یا 12 امیر ارائه ندادهاند؛چرا که مطابق اعتقاد آنها عدد 12 برای آنها قابل تطبیق نیست،تنها طبق اعتقاد پیروان اهل بیت میتوان آن را تفسیر کرد.
در خطبه بالا اشارهای به موقعیّت بنی هاشم در میان قریش شده بود،و این در واقع بر گرفته از کلمات پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله است،از جمله
در حدیثی که در کتاب «فضایل الصحابة احمد بن حنبل»از«عایشه»نقل شده،چنین میخوانیم:
«قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله قال لی جبرئیل:یا محمّد قلّبت الأرض مشارقها و مغاربها فلم أجد ولد أب خیرا من بنی هاشم؛پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله فرمود:
جبرئیل به من چنین گفت:ای محمّد!شرق و غرب جهان را زیر و رو کردم و فرزندانی بهتر از بنی هاشم نیافتم» (1).
روشن است همه بنی هاشم در این حد از مقام نیستند،و ظاهرا حدیث بیشتر ناظر به ائمّه معصومین علیهم السّلام است.
منها:آثروا عاجلا و أخّروا آجلا،و ترکوا صافیا،و شربوا آجنا.کأنّی أنظر إلی فاسقهم و قد صحب المنکر فألفه،و بسیء به و وافقه،حتّی شابت علیه مفارقه،و صبغت به خلائقه،ثمّ أقبل مزبدا کالتّیّار لا یبالی ما غرّق،أو کوقع النّار فی الهشیم لا یحفل ما حرّق!
آنها(حامیان باطل)دنیا را مقدّم داشتند،و آخرت را عقب انداختند،آب گوارا و صاف(نعمتهای جاویدان)را رها کردند،و آبهای متعفن(هوسهای زودگذر دنیا)را نوشیدند.
1) فضائل الصحابه، جلد ۲، صفحه ۲۸ ، حدیث ۱۰۷۳
گویا فاسق آنان را میبینم که با زشتیها همنشین شده،و با آن انس گرفته است،آن چنان با آن هماهنگ گشته که موهای او در این راه سفید شده،و خلق و خوی او به رنگ گناه در آمده است.
سپس همچون سیلی خروشان حرکت کرده(و همه چیز را در کام خود فرو میبرد)،بی آن که به آنچه غرق میکند اعتنایی داشته باشد،و یا همچون شعله آتشی در گیاهان خشک است که برای آن تفاوت نمیکند که چه چیز را میسوزاند!
این خودکامگان خشک و تر را میسوزانند!
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه اشاره به کسانی میفرماید که در برابر امامان و پیشوایان حق ایستادند و برای حکومت چند روزه دنیا،حق را زیر پا نهادند، میگوید:«آنها دنیا را مقدّم داشتند و آخرت را عقب انداختند،آب گوارا و صاف (نعمتهای اخروی)را رها کردند،و آبهای متعفن(هوسرانی دنیا)را نوشیدند» (آثروا عاجلا و أخّروا آجلا،و ترکوا صافیا،و شربوا آجنا (1)) .
سپس میافزاید:«گویا فاسق آنان را میبینم که با زشتیها همنشین شده،و با آن انس گرفته است،آن چنان با آن هماهنگ گشته که موهای او در این راه سفید شده،و خلق و خوی او به رنگ گناه در آمده است!» (کأنّی أنظر
1) «أجن» از ماده «اجن» (بر وزن فجر) به معنی تغییر کردن بو و رنگ و طعم آب است
إلی فاسقهم و قد صحب المنکر فألفه،و بسیء به (1)و وافقه،حتّی شابت علیه مفارقه،و صبغت به خلائقه (2)
است و در خطبه بالا در معنی دوم به کار رفته است
) .و در ادامه میافزاید:«سپس همچون سیلی خروشان حرکت کرده(و همه چیز را در کام خود فرو میبرد)،بی آن که به آنچه غرق میکند اعتنایی داشته باشد،و یا همچون شعله آتشی در گیاهان خشک است،که برای آن تفاوت نمیکند چه چیز را میسوزاند». (ثمّ أقبل مزبدا (3)کالتّیّار (4)
هر گونه موج اطلاق می شود.
لا یبالی ما غرّق، أو کوقع النّار فی الهشیم (5)لا یحفل (6)اعتنا نمی کند
ما حرّق!) در این که ضمیرها در عبارات فوق به چه شخص و یا اشخاصی بر میگردد،در میان شارحان گفتگوهای فراوانی است.بعضی آن را اشاره به خلفای نخستین میدانند،و بعضی به گروهی از صحابه که راه خطا را پیمودند.و بعضی برای آن یک مفهوم عام قائلند،نه اشخاص معیّن.و بعضی اشاره به«بنی امیه» میدانند.1) «بسئ په» از ماده «بسوء» به معنی تس گرفتن و هماهنگ شدن یا چیزی است.
2) «خلائق» گاهی جمع «خلق» به معنی مخلوق است و گاه جمع «خلیقه» به معنی خلق و خو
3) «مزبد» از ماده «زبد» به معنی کف روی آب و مانند آن گرفته شده و «مزید» اسم فاعل آن است.
4) «تیار» در اصل به معنی امواج شدیدی است که آب را به بیرون دریا پرتاب می کند و گاه به
5) «الهشیم» از ماده «هشم» (بر وزن بشم) به گیاهان خشکیده در هم شکسته اطلاق می شود.
6) «لا یحفل » از ماده «قول» به معنی اعتنا کردن به چیزی گرفته شد بنابراین «لا یحفل» یعنی
و احتمال اخیر از همه مناسبتر است؛زیرا آنها به وضوح دنیا را بر آخرت مقدّم داشتند،و چشمه زلال حق را رها کرده و به لجن دنیای متعفن رو آوردند.
و بنابر این تفسیر جمله«کأنّی أنظر إلی فاسقهم»،اشاره به«عبد الملک بن مروان»میباشد،که از چهرههای بسیار کثیف«بنی امیه»بود،و جنایات زیادی را مرتکب شد،که خودش مستقیما متولی آن بود،و چه جنایات وحشتناکی که به توسّط فرماندار خونخوارش«حجّاج»انجام شد.او سیل ویرانگر و آتش سوزانی بود که هر چیزی را بر سر راه خود میدید به نابودی میکشاند.تعبیر« کأنّی أنظر إلی فاسقهم ؛گویا فاسق آنها را میبینم..».،نشان میدهد که اشاره به فردی است که در آینده پیدا میشود و تطبیق آن بر گذشتگان و یا معاصران حضرت جز با تکلّف ممکن نیست.
أین العقول المستصبحة بمصابیح الهدی،و الأبصار اللاّمحة إلی منار التّقوی!أین القلوب الّتی وهبت للّه،و عوقدت علی طاعة اللّه!ازدحموا علی الحطام.و تشاحّوا علی الحرام؛و رفع لهم علم الجنّة و النّار،فصرفوا عن الجنّة وجوههم،و أقبلوا إلی النّار بأعمالهم؛و دعاهم ربّهم فنفروا و ولّوا، و دعاهم الشّیطان فاستجابوا و أقبلوا!
کجایند آن عقلها که از چراغ هدایت نور میگیرند،و آن چشمها که به منارهها و نشانههای تقوا دوخته شدهاند؟کجایند آن دلها که به خدا بخشیده شده،و با یکدیگر پیمان اطاعت خدا را بستهاند.
ولی آنها(دنیاپرستان)گرد متاع پست دنیا ازدحام کردهاند،و برای به دست آوردن حرام به نزاع با یکدیگر برخاستهاند،پرچم بهشت و دوزخ در برابر آنها بر افراشته شده،اما از بهشت روی برگردانده و با اعمال خود به آتش دوزخ روی آوردهاند! (آری)پروردگارشان آنها را فراخوانده،اما رویگردان شده و پشت کردهاند، (ولی)شیطان آنها را به سوی خود دعوت کرده،دعوتش را پذیرفته و به او روی آوردهاند!
حق طلبان و پیروان شیطان
امام علیه السّلام در بخش آخر این خطبه از دو گروه سخن میگوید:گروه خردمند و عاقل و با تقوا و مطیع فرمان حقّ،و گروه دیگری که ازدحام بر متاع پست دنیا کرده و برای به چنگ آوردن اموال حرام بر یکدیگر سبقت میگیرند،میفرماید:
«کجایند آن عقلها که از چراغ هدایت نور میگیرند؟و آن چشمها که به منارهها و نشانههای تقوا دوخته شدهاند؟کجایند آن دلها که به خدا بخشیده شده و یا یکدیگر پیمان اطاعت خدا را بستهاند» (أین العقول المستصبحة بمصابیح الهدی،و الأبصار اللاّمحة (1)
نگاه کردن سریع آمده است و گاه به معنی چشم دوختن به چیزی نیز آمده که در خطبه بالا
همین معنا اراده شده است
إلی منار التّقوی!أین القلوب الّتی وهبت للّه،و عوقدت علی طاعة اللّه) .اشاره به این که گروه زیادی از مردم به راه خلاف گام نهادهاند،و نیکان چنان در اقلیّت قرار گرفتهاند که گویی امام علیه السّلام به دنبال آنها گردش میکند تا آنها را پیدا کند.
سپس در ادامه سخن میفرماید:«(ولی آن گروه دنیاپرست)گرد متاع پست دنیا ازدحام کردهاند،و برای بدست آوردن حرام به نزاع با یکدیگر برخاستهاند، پرچم بهشت و دوزخ در برابر آنها برافراشته شده،اما از بهشت روی بر گردانده و با اعمال خود به آتش دوزخ روی آوردهاند،(آری)پروردگارشان آنها را فراخوانده،اما روی گردان شده و پشت کردهاند،(ولی)شیطان آنان را به سوی خود دعوت کرده،دعوتش را پذیرفته و به او روی آوردهاند» (ازدحموا علی الحطام(2)
حطام دنیا» می گویند.
.و تشاحّوا (3)الشاح» در جایی گفته می شود که دو نفر با دو گروه برای به دست آوردن چیزی به منازعه
بر می خیزند.
علی الحرام؛و رفع
لهم علم الجنّة و النّار،فصرفوا عن الجنّة وجوههم،و أقبلوا إلی النّار بأعمالهم؛و دعاهم ربّهم فنفروا (1)و ولّوا،و دعاهم الشّیطان فاستجابوا و أقبلوا) .
به نظر میرسد این دو گروه را که امام علیه السّلام در این بخشی از خطبه به آنها اشاره فرمود،همانها هستند که در بخشهای قبل به آنها اشاره شد،گروهی که در برابر امامت امامان راستین سر تسلیم فرو آوردند،و خضوع کردند،و گروه دیگری که در برابر آنها به پا خاستند و سعی در خاموش کردن نور هدایت آنان داشتند، آنها خودکامگانی بودند دنیاپرست،که حلال و حرام برایشان مطرح نبود،و در پیروی و اطاعت شیطان بر یکدیگر سبقت میگرفتند.
1) «نفروا» از ماده «نفر» و «نفور» به معنی دورشدن و فرار کردن از چیزی است
خطبه 145 (1)
بخشی از این خطبه را «این شعبه حرآنی» در کتاب «تحف العقول» در ضمن خطبه ای که به
عنوان خطبه وسیله» معروف شده، آورده است و مرحوم شیخ مفید » نیز در کتاب «ارشاد» با
تفاوت مختصری ذکر کرده است.
مرحوم شیخ طوسی» نیز در کتاب «عالی» آن را ذکر کرده است. در اشعار «أبو العتاهیه » نیز به
مضمون بعضی از جمله های این خطبه اشاره شده است که احتمالا از کلام مولا علی (علیه
السلام) گرفته است. در کلمات قصار، در حکمت ۱۹۱ نیز بخش هایی از این خطبه آمده است.
مصادر نهج البلاغه، جلد ۲ صفحه ۳۲۳).
و من خطبة له علیه السّلام
1
از خطبههای امام علیه السّلام که درباره ناپایداری دنیا ایراد فرموده است.
مجموع این خطبه ناظر به دو مطلب است،بخش اوّل اشاره به ناپایداری دنیا و ناپایداری نعمتهای آن است،و دقت در جملههای این خطبه انسان را به واقعیت این جهان ناپایدار بیش از پیش آشنا میسازد و نکتههایی در آن است که هر شنوندهای را از خواب غفلت بیدار میکند.
و بخش دوّم پیرامون نکوهش از بدعتها سخن میگوید،که هر گاه بدعتی در میان مردم رایج شود،سنّتی به فراموشی سپرده خواهد شد.
1) «سند خطبه »
أیّها النّاس،إنّما أنتم فی هذه الدّنیا غرض تنتضل فیه المنایا،مع کلّ جرعة شرق،و فی کلّ أکلة غصص!لا تنالون منها نعمة إلاّ بفراق أخری، و لا یعمّر معمّر منکم یوما من عمره إلاّ بهدم آخر من أجله،و لا تجدّد له زیادة فی أکله إلاّ بنفاد ما قبلها من رزقه؛و لا یحیا له أثر،إلاّ مات له أثر؛ و لا یتجدّد له جدید إلاّ بعد أن یخلق له جدید؛و لا تقوم له نابتة إلاّ و تسقط منه محصودة.و قد مضت أصول نحن فروعها،فما بقاء فرع بعد ذهاب أصله!
ای مردم!شما در این جهان هدفی هستید در برابر تیرهای مرگ که یکی پس از دیگری به سوی شما پرتاب میشود،همراه هر جرعهای بیم گلوگیر شدن است.و با هر لقمهای بیم گرفتن راه نفس،به هیچ نعمتی از دنیا نمیرسید،جز این که نعمت دیگری را از دست میدهید.و هیچ کس از شما یک روز عمر نمیکند،مگر این که از جمع زندگی وی یک روز کاسته میشود.غذایی بر او افزوده نمیگردد،مگر این که از آن روزیی که برایش تعیین شده بهمان اندازه کم میشود،هیچ اثری از او زنده نمیشود،جز این که اثر دیگری از او میمیرد، چیزی برای او تازه نمیشود،مگر این که تازهای از او کهنه میگردد و هیچ چیز برای او نمیروید،جز این که چیزی از او درو میشود،(از همه مهمتر این که) اصول و ریشههای ما،در گذشتند،و ما فروع و شاخههای آنها هستیم،آیا شاخه بعد از رفتن ریشه بقایی دارد؟!
تضادّ نعمتهای دنیا
در این بخش از خطبه امام علیه السّلام به ناپایداری دنیا و آفاتی که از هر سو انسان را تهدید میکند اشاره میفرماید؛و در سه جمله کوتاه و پر معنا،بخش عمده این آفات منعکس شده،میفرماید:«ای مردم!شما در این جهان هدفی هستید که تیرهای مرگ یکی بعد از دیگری به سوی شما پرتاب میشود،همراه هر جرعهای،بیم گلوگیر شدن است،و با هر لقمهای امکان گرفتن راه نفس،به هیچ نعمتی از دنیا نمیرسید جز این که نعمت دیگری را از دست میدهید!» (أیّها النّاس،إنّما أنتم فی هذه الدّنیا غرض (1)
می گویند.
تنتضل فیه المنایا،مع کلّ جرعة شرق (2)،و فی کلّ أکلة غصص (3)!لا تنالون منها نعمة إلاّ بفراق أخری) .از یکسو اشاره به آفات مرگزا،اعم از فردی مانند انواع بیماریها،حمله حیوانات،درگیر شدن با افراد شرور،سقوط از بلندی و مانند آن و آفات جمعی مانند زلزلهها،سیلها،قحطیها و جنگها میکند.
و از سوی دیگر همراه بودن هر نعمتی با نقمت،و هر پیروزی با مشکلات را یاد آور میشود،که سادهترین آن همان است که امام علیه السّلام در عبارت خود بیان فرموده و آن این که:همان زمان که انسان آب گوارایی را مینوشد،ممکن است در مجرای تنفس او وارد شود،و او را خفه کند،و در همان هنگام که غذای لذیذی را میخورد،ممکن است گلوگیر او گردد،و به مرگش بینجامد.
و از سوی سوّم به تضادّ مواهب مادی دنیا اشاره کرده،میفرماید:آنها قابل جمع نیستند،انسان به یکی میرسد،از دیگری جدا میشود،مثلا از نعمت فرزند محروم است،خدا فرزندانی به او میدهد ولی فرزندان آسایش او را سلب میکنند.و یا این که فقیر است و مالی ندارد،و سخت در زحمت است،خداوند اموالی به او میبخشد امّا حفظ و مدیریت اموال،مجالی برای استراحت او نمیدهد.مرکب ندارد،گرفتار مشکلات است،ولی با پیدا کردن مرکب،انواع هزینهها و مشکلات نگهداری و امثال آن دامان او را میگیرد،و به همین ترتیب هر نعمتی را به چنگ میآورد،نعمتی را از دست میدهد.
و به گفته«حافظ»:
شکوه تاج سلطانی که بیم جان در آن درج است کلاهی دلکش است اما به دردسر نمیارزد
یا به گفته«شهریار»:
دل خوش داشتم و دیگر هیچ نه متاع خوش و نه منزل خوش
حالیا مردم و دارم همه چیز لیک آنچه که ندارم دل خوش!
تعبیر به«تنتضل»با توجه به این که،این واژه در مورد کسانی به کار میرود که در مسابقه تیراندازی شرکت دارند،نشان میدهد که گویی آفات دنیا برای هدف گرفتن حیات انسان با هم مسابقه میدهند.
و تعبیر«منایا»که جمع«منیّة»به معنی مرگ است اشاره به اشکال مختلف مرگ و میرهاست،خواه فردی باشد،یا جمعی،که در بالا به آن اشاره شد.
گاه تصور میشود که جمله«لا تنالون منها...»تعبیر دیگری از جمله«مع کلّ جرعة شرق...»میباشد،در حالی که این دو جمله دو معنی متفاوت دارد.
جمله«مع کلّ جرعة شرق...»،اشاره به این است که در کمین هر نعمتی آفتی
نشسته است،اما جمله«لا تنالون منها...»اشاره به این است که اگر آفتی هم در بین نباشد،نعمتهای جهان با هم جمع نمیشوند،به یکی میرسی از دیگری جدا میشوی.
در ادامه این سخن امام علیه السّلام به شرح زیبایی از جمله قبل که فرمود:به هر نعمتی برسی نعمت دیگری را از دست میدهی،پنج نمونه روشن را در پنج جمله بیان میفرماید.میگوید:«هیچ کس از شما یک روز عمر نمیکند،مگر این که از مجموعه حیات وی روزی کاسته میشود،و غذایی بر او افزوده نمیگردد،مگر این که از آن مقدار روزیی که برایش تعیین شده به همان اندازه کم میشود،هیچ اثری از او زنده نمیشود،جز این که اثر دیگری از او میمیرد،و چیزی برای او تازه نمیشود،مگر این که تازهای از او کهنه میگردد،و هیچ چیز برای او نمیروید،جز این که چیزی از او درو میشود» (و لا یعمّر معمّر منکم یوما من عمره إلاّ بهدم آخر من أجله،و لا تجدّد له زیادة فی أکله إلاّ بنفاد ما قبلها من رزقه؛و لا یحیا له أثر،إلاّ مات له أثر؛و لا یتجدّد له جدید إلاّ بعد أن یخلق (1)
است و در جمله بالا معنی اول ارائه شده است.
له جدید؛و لا تقوم له نابتة إلاّ و تسقط منه محصودة (2)محصود» چیزی است که درو شده است.
) .آری!هنگامی که انسان طفل است،شادابی مخصوصی دارد،بعد که به جوانی میرسد،و نشاط جوانی در او زنده میشود،شادابی طفولیّت از بین رفته است،و هنگامی که در مرحله پیری گام مینهد،و وجود او مجموعهای از تجارب و آگاهیها میشود،نشاط جوانی را از دست داده است،همچنین خداوند نعمت فرزند به انسان میدهد،اما چیزی نمیگذرد که پدر را از
دست میدهد،دوستان جدیدی پیدا میکند،در حالی که دوستان قدیم از او گرفته میشوند،و به همین ترتیب به هر نعمتی میرسد،نعمت دیگری را از دست میدهد،و این طبیعت زندگی دنیا و مواهب مادی است،که برای هیچ کس در هیچ زمان و مکان،همه آنها یکجا جمع نمیشود،به هر کدام برسی،دیگری را از دست خواهی داد،و این هشداری است به همه انسانها،که به نعمتهای دنیا دل نبندند،و دل در گرو آنها ننهند،تعبیر به «و لا یحیا له أثر...» اشاره به این است که اگر انسان آثاری از خود به یادگار میگذارد-خواه آثار علمی باشد یا بناهای خیر و عام المنفعه-حتما به خاطر آن نیروهایی از فکر و جسم خود را از دست میدهد.
و تعبیر «لا تقوم له نابتة...» میتواند اشاره به موهبت فرزندان و نوهها باشد،که هر زمان آنها رشد و نمو میکنند خویشاوندان بزرگتر او تدریجا از دست میروند،و ممکن است اشاره به هر گونه نمو و رویشی باشد،مثلا انسان در گوشهای از باغ خود نهالهای تازهای پرورش میدهد،در حالی که در گوشه دیگر درختان کهن یکی پس از دیگری پژمرده یا خشک میشود.
و در پایان این بخش میفرماید:«(و از همه مهمتر این که)اصول و ریشههای ما،در گذشتند،و ما فروع و شاخههای آنها هستیم،آیا شاخه بعد از رفتن ریشه،بقایی دارد» (و قد مضت أصول نحن فروعها،فما بقاء فرع بعد ذهاب أصله!) .
اشاره به این که با توجه به این که پدران و نیاکان ما همگی رفتند و در طریق فنا گام نهادند،ما نباید انتظار بقا داشته باشیم؛زیرا فرع زائد بر اصل غیر ممکن است.بنابر این دیر یا زود باید جای خود را به آیندگان بسپاریم.
امام علیه السّلام ترسیم بسیار دقیق و ظریفی در این بخش از دنیا فرموده است.
آری!دنیایی که در آن زندگی میکنیم دورنمایی دارد که با منظره آن بسیار متفاوت است،دورنمایی از کاخها،ثروتها،نعمتها،زیباییها و شادیها،اما هنگامی که به آن نزدیک میشویم،چهره زشت خود را به ما نشان میدهد.از یکسو- همان طور که امام علیه السّلام اشاره فرمود-انسان دائما در دنیا هدف تیرهای آفات و بلاهاست،به گونهای که یک ساعت آینده خود را نمیتواند پیش بینی کند،از سوی دیگر در کنار هر موهبتی،مصیبتی است،و در کنار هر گلی خاری و از سوی سوّم به هر نعمتی میرسیم از دیگری باز میمانیم.
زندگی محقّری داریم ولی توأم با آرامش،آرزو میکنیم کاش این زندگی گسترده میشد،اما اگر به آرزوی خود برسیم،چهره خشن مشکلات نمایان میشود،نگهداری اموال و ثروت،خود مشکل بزرگی است،چشم حسودان به آن دوخته شده،بدخواهان آرزوی زوال آن را دارند،دزدان در کمینند،تنگ نظران مرتبا ایراد میکنند و گاه خیانت همکاران و معاونان بر آنها نیز افزوده میشود،و انبوهی از مشکلاتی را همچون آوار یک زلزله بر سر انسان فرود میآورد،و آرامش انسان را به کلی از بین میبرد،و بیماریهای گوناگونی که از استرسها عارض انسان میشود از در وارد میگردد.
تا جوان هستیم خام هستیم،هنگامی که پخته میشویم ناتوان میگردیم، آنگاه که توان بهرهگیری از مال داریم،دستمان خالی است،و آنگاه که صاحب چیزی میشویم،توان بهرهگیری از آن را نداریم.آیا به دنیایی با این صفات میتوان دل بست،و برای آن سینه چاک کرد.
میگویند:یکی از نزدیکان پادشاهی از پادشاهان پیشین،از او تقاضا کرد که ساعتی او را بر تخت بنشاند،و زمام مملکت را به او بسپارد،و همه درباریان را به اطاعت او فراخواند،تا لذت سلطنت کردن را بچشد،پادشاه خواسته او را پذیرفت ولی دستور داد خنجر آبداری را بر یک مو ببندند،و درست بالای تخت سلطنت آن جایی که او مینشیند آویزان کنند،آن شخص
هنگامی که روی تخت نشست از خوشحالی در پوست نمیگنجید،ناگهان چشمش به خنجری افتاد که تنها به یک مو آویزان بود،بدنش لرزید،چون احتمال میداد هر لحظه بر سر او فرود آید،میخواست فرار کند گفتند ساعتی بنشین تا زمان تو پایان یابد،او با ترس و وحشت نشسته بود و پیوسته دعا میکرد کی میشود که زمان او پایان گیرد،و از این منطقه خطرناک بگذرد.او فهمید که اگر سلطنت دورنمای زیبایی دارد،هزاران خطر اطراف آن را گرفته است،حتی ممکن است نزدیکترین نزدیکان انسان-همان طور که تاریخ به یاد دارد-قصد جان انسان کند،و با این همه مشکلات که در زندگی مادی دنیاست،بقا و دوامی ندارد،تا انسان تلاش میکند و با هزاران خون جگر وسایل رفاهی فراهم میسازد،باید برچیند و راهی دیار آخرت شود،و به گفته یکی از آخرین خلفای جبّار اموی:
«لمّا حلالنا الدّهر خلا منّا؛آن زمان که زندگی برای ما شیرین شد از ما جدا گشت» (1).
یا به گفته آن شاعر با ذوق:
اهل دنیا چون مسافر،خفت و خوابی دید و رفت
در مسافرخانه دنیا،شبی خوابید و رفت
خفته شب خوابهایی نغز و شیرین دیده بود
با مدادان تا به هوش آمد همه پاچید و رفت
صیحهاش ناگه بگوش آمد که دکان تخته کن ور
بساطی چیده بود از هول جان برچید و رفت
گو بر آرای پیر غافل سر به غوغای رحیل
همرهان بستند بار و کاروان کوچید و رفت
خار زاراست این جهان لیکن به سود آخرت
میتوان از وی گل مقصود خود را چید و رفت!
1) فی ظلال نهج البلاغه، جلد ۴ صفحه 389.
منها:و ما أحدثت بدعة إلاّ ترک بها سنّة.فاتّقوا البدع،و الزموا المهیع 1، إنّ عوازم 2الأمور أفضلها،و إنّ محدثاتها شرارها.
هیچ بدعتی ایجاد نشد مگر این که سنتی با آن متروک گشت،بنابر این از بدعتها بپرهیزید و راه راست و روشن را رها نکنید؛چرا که سنتهای ریشهدار پیشین(اسلام)،برترین امور است و بدعتها،بدترین کارهاست!
با ظهور بدعتها سنتها از میان میرود
این بخش از کلام امام علیه السّلام ناظر به مسأله مهمی است و آن قبح و زشتی بدعتهاست،و با توجه به این که ارتباط روشنی میان این بخش و بخش سابق دیده نمیشود،به نظر میرسد که در میان این دو،بخشهایی به وسیله مرحوم «سیّد رضی»حذف شده است.
برای روشن شدن محتوای این بخش لازم است قبلا واژه«بدعت»را در لغت و شرع تفسیر کنیم:
«بدعت»در لغت به معنی هر گونه نو آوری است که طبعا میتواند چیز خوب یا بدی باشد،و به گفته ارباب لغت:«البدعة إنشاء أمر علی غیر مثال سابق؛بدعت آن است که چیز نو و بیسابقهای را ایجاد کند».ولی در میان فقها و علمای اسلام-همان طور که در شرح خطبه هفدهم هم گفتیم-به معنی افزودن یا کاستن چیزی از دین است بدون آن که دلیل معتبری داشته باشد،و از آن جا که تعلیمات و احکام اسلام،جاودانه است و از طریق وحی نازل شده است،هر بدعتی،گناه بزرگی محسوب میشود و تمام انشعابها و اختلافها و انحرافاتی که در امت اسلامی بوجود آمده،از ناحیه بدعتهاست.با توجه به این نکته به شرح کلام امام علیه السّلام باز میگردیم:
میفرماید:«هیچ بدعتی ایجاد نشد،مگر این که سنّتی با آن متروک گشت» (و ما أحدثت بدعة إلاّ ترک بها سنّة) .
و در ادامه این سخن میافزاید:«بنابر این از بدعتها بپرهیزید و راه راست و روشن را رها نکنید؛چرا که سنتهای ریشهدار پیشین(اسلام)،برترین امور است،و بدعتها بدترین کارهاست!»( فاتّقوا البدع،و الزموا المهیع (1)
به معنی جاده و زمین گسترده است
،إنّ عوازم (2)است و به هر چیز قدیمی نیز اطلاق می شود و در این جا به معنی اموری است که از زمان
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) وجود داشته و اصالت آنها در دین ثابت است
الأمور أفضلها،و إنّ محدثاتها (3)حالی که تقریبا در همه نسخ دیگر محدثات» با فتح دال به معنی حادث شده آمده است و
صحیح همین است.
شرارها) .از آنچه در بالا گفته شد این واقعیت آشکار گشت که چگونه هر گاه بدعتی گذارده شود،سنّتی ترک میشود،و چگونه بدعتها بدترین امور است؛زیرا اگر به افراد اجازه داده شود که هر کدام با سلیقه و فکر ناقص خود چیزی را
بر دین بیفزاید یا چیزی از آن را کم کند،در یک مدّت کوتاه،حقایق و احکام دین دگرگون میشود،و اصالت و اعتبار خود را از دست میدهد،و یک مشت افکار و خیالات واهی جای تعلیمات اصیل دین را میگیرد،و سرابها جای چشمههای زلال آب خواهد نشست.
نو آوریها اگر از طریق دقت و تحقیق بیشتر در ادلّه احکام شرع باشد و حقایق تازهای به کمک کتاب و سنّت و دلیل قاطع عقل کشف شود،نه تنها بدعت نیست بلکه سبب شکوفایی و بالندگی آیین خداست،و به تعبیر دیگر:کشف، چیز تازهای است و إلاّ مکشوف،در آیین خدا از قبل بوده است.ولی اگر ذوق و سلیقههای شخصی و استحسانات ظنّی پایه و اساس نوآوریهای دینی باشد،جز گمراهی و ضلالت و مسخ شدن چهره دین نتیجهای نخواهد داشت.
از آنچه در بالا گفته شد روشن میشود تفسیری که جمعی از شارحان نهج البلاغه برای جملههای بالا ذکر کردهاند و گفتهاند:«هر بدعتی گزارده شود خلاف دستور پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله است،که بدعت را تحریم فرموده،پس با بدعت، سنّت ترک میشود».تفسیر درستی نیست،بلکه منظور این است:هر موضوعی در اسلام،حکمی دارد،و هر بدعتی در تعارض با آن حکم الهی است،پس با ظهور بدعتها احکام اصیل متروک میشود.
و نیز روشن شد این که بعضی دیگر از شارحان مانند«ابن ابی الحدید» بدعتها را به خوب و بد تقسیم کرده،و مثلا نماز تراویح(همان نمازهای نافله شبهای ماه رمضان که در زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله مردم به صورت فرادا انجام میدادند و «عمر»،بدعت جماعت را در آن گذاشت)را جزو بدعتهای خوب میشمرد،اشتباه بزرگی است،چرا که با این بدعت،سنّتی ترک شد و آن سنّت فرادا خواندن نمازهای مستحبی است.بنابر این ما هیچ بدعت خوبی نداریم و معنی بدعت خوب این است که بگوییم شکستن سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله گاهی خوب است و گاهی بد.
و نیز روشن شد این که بعضی از دانشمندان برای بدعت،احکام خمسه قائل شدهاند،بعضی از بدعتها را واجب و بعضی را حرام دانستهاند،در واقع به سراغ معنی لغوی بدعت رفتهاند،نه معنی شرعی آن که افزودن یا کاستن چیزی از احکام دین است،و به همین جهت در حدیث معروفی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم:«الا و کلّ بدعة ضلالة،الا و کلّ ضلالة فی النّار؛آگاه باشید هر بدعتی،گمراهی است،و هر گمراهی،در آتش دوزخ خواهد بود» (1)
الموسوعة الفقهیه - الکویتیه - جلد ۸ صفحه ۲۴)
.شرح بیشتر در زمینه معنی بدعت و بدعتگذار را در جلد اوّل صفحه 576 ذیل خطبه هفده مطالعه بفرمایید.
1) امالی مفید، صفحه ۱۸۸. شبیه همین معنا با کمی تفاوت در منابع اهل سنت نیز آمده است
خطبه 146 (1)
ابو حنیفه دینوری» بخشی از این خطبه را در کتاب «اخبار الطوال» آورده همچنین احمد بن
اعثم کوفی» در کتاب الفتوح» و «یری» در تاریخ معروف خود در حوادث سال ۲۷ هجری
صحیح ۲۱ هجری است همان گونه که در تاریخ طبری آمده) و «شیخ مفید» در کتاب «ارشاد»
آن را ذکر کرده اند. (مصادر نهج البلاغه، جلد ۲ صفحه ۳۲۵) .
و قد استشاره عمر بن الخطاب فی الشخوص لقتال الفرس بنفسه
1
از سخنان امام علیه السّلام است که پس از مشورت خواهی عمر از آن حضرت که شخصا برای جنگ با ایرانیان حرکت کند بیان فرموده است.
در این مورد که این مشورت خواهی و پاسخ آن در خصوص حضور در نبرد نهاوند بوده یا قادسیه،در میان مورخان اختلاف نظر است.«طبری»-مطابق گفته ابن ابی الحدید-آن را مربوط به جنگ نهاوند میداند در حالی که «مدائنی»در کتاب«الفتوح»آن را مربوط به جنگ قادسیه میشمرد (2).
آنچه در«تاریخ طبری»آمده به طور خلاصه چنین است:هنگامی که «عمر»تصمیم گرفت شخصا با نیروهای عجم در نهاوند رو به رو شود،از
صحابه مشورت خواست.«طلحه»و«عثمان»پیش قدم شدند و نظر خود را گفتند، ولی«عمر»از امیر مؤمنان علی علیه السّلام تقاضای اظهار نظر کرد،حضرت نظر خود را دایر بر عدم حضور«عمر»در جنگ طی بیانی مستدل و حساب شده ایراد فرمود که خطبه بالا بخشی از آن است.
مرحوم«شیخ مفید»در«ارشاد»میگوید:از جمله اموری که از امیر مؤمنان علی علیه السّلام در مورد ارشاد کردن مسلمین به آنچه مصلحتشان در آن است،و پیشگیری از مفاسدی که اگر ارشاد حضرت علیه السّلام نبود به آن گرفتار میشدند نقل شده،چیزی است که«ابو بکر هذلی»آن را بازگو میکند:
گروهی از مردم همدان و ری و اصفهان و دامغان و نهاوند با یکدیگر مکاتبه کردند و رسولانی فرستادند و پس از مشورتها به این نظر رسیدند،که چون اسلام رهبر نخستین خود(پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله)را از دست داده و پس از او زمامداری آمده که چندان دوام نکرد،و بعد از او دیگری آمده که عمرش طولانی شده و به شهرهای ما حمله نموده است،اگر او را از سرزمین خود بیرون نرانیم ما را رها نخواهد کرد.
خبر اتّحاد ایرانیان در مبارزه در برابر لشکر اسلام به عمر رسید و او بیمناک شد،به مسجد آمد و جریان را با صحابه در میان گذاشت،هر کسی چیزی گفت، ولی امیر مؤمنان علی علیه السّلام آخرین سخن را در این زمینه ایراد کرد(که بخشی از آن در خطبه مورد بحث آمده)و خلیفه را به آنچه را صلاح اسلام و مسلمین بود فراخوانده.
«شیخ مفید»در پایان این نقل میگوید:«بنگرید!چگونه امام علیه السّلام در چنین موقعیت حسّاسی رأی صائب را بیان فرمود و مسلمین را نجات داد» (1).
1) ارشاد مفید، صفحه ۱۲۰ با کمی تلخیص
به هر حال این خطبه در مجموع یک مطلب را دنبال میکند،و آن این که در بعضی از شرایط،شرکت رییس حکومت در جنگ بسیار خطرناک است و ممکن است دو مشکل مهم به بار آورد:یکی این که،نفرات دشمن دست به دست هم بدهند و او را به هر قیمتی که شده از پای در آورند،و نظام لشکر از هم گسسته شود،دیگر این که،به فرض که چنین خطری پیش نیاید،ممکن است با خالی شدن پشت جبهه،دشمنان از اطراف و اکناف به مراکز اصلی اسلام حملهور شوند و خطرات مهمی از این نظر دامان اسلام و مسلمین را بگیرد.
این خطبه به خوبی نشان میدهد که علی علیه السّلام آن جا که پای مصالح اسلام و مسلمین در میان بود،حتی به مخالفین خود نیز کمک میکرد مبادا کمترین آسیبی به حوزه اسلام برسد.
البتّه این سخن بدان معنا نیست که رییس حکومت،هرگز نباید شخصا در میدان نبرد حاضر شود،تا به کار خود امیر مؤمنان علیه السّلام در جنگهای جمل و صفین و نهروان و از آن بالاتر به حضوری که پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله در غزوات داشت نقض شود،بلکه شرایط کاملا متفاوت است و شرایط زمان خلیفه دوّم چنین اقتضا میکرد.
این نکته شایان توجه است که گاهی جنگ در داخل کشور اسلام است و در مناطق نزدیک،در چنین شرایطی حضور رییس حکومت در جنگ،مشکلی ایجاد نمیکند،ولی گاه در نقاط دور دست و در برابر دشمنانی بسیار نیرومند و دارای لشکری گسترده صورت میگیرد،در چنین شرایطی حضور وی در میدان نبرد ممکن است مشکلات عظیمی به بار آورد.
در ذیل خطبه 134 که مضمونی مشابه این خطبه داشت نیز در این زمینه سخن گفتیم.
إنّ هذا الأمر لم یکن نصره و لا خذلانه بکثرة و لا بقلّة.و هو دین اللّه الّذی أظهره،و جنده الّذی أعدّه و أمدّه،حتّی بلغ ما بلغ،و طلع حیث طلع؛و نحن علی موعود من اللّه،و اللّه منجز وعده،و ناصر جنده.و مکان القیّم بالأمر مکان النّظام من الخرز یجمعه و یضمّه:فإن انقطع النّظام تفرّق الخرز و ذهب،ثمّ لم یجتمع بحذافیره أبدا.و العرب الیوم،و إن کانوا قلیلا،فهم کثیرون بالإسلام،عزیزون بالإجتماع!فکن قطبا،و استدر الرّحا بالعرب، و أصلهم دونک نار الحرب،فإنّک إن شخصت من هذه الأرض انتقضت علیک العرب من أطرافها و أقطارها،حتّی یکون ما تدع وراءک من العورات أهمّ إلیک ممّا بین یدیک.
پیروزی و شکست این امر(اسلام)،تاکنون بستگی به فزونی و کمی جمعیّت نداشته است،این آیین خداست که خداوند آن را پیروز ساخته،و سپاه اوست که آن را آماده کرده و یاری نموده،تا بدان جا که باید برسد رسید،و هر جا باید طلوع کند طلوع کرد.
خداوند به ما وعده پیروزی داده است،و او به وعده خودش عمل خواهد کرد، و سپاه خود را یاری میکند.
(بدان)موقعیت زمامدار مانند رشته است که مهرهها را جمع میکند و ارتباط میبخشد،اگر رشته از هم بگسلد،مهرهها پراکنده میشوند،و هر یک به جایی خواهد افتاد،به گونهای که هرگز نتوان همه را جمع کرد.عرب،گر چه امروز از نظر تعداد کم است،ولی با وجود اسلام بسیار است،و با اجتماع(و انسجامی که در پرتو این آیین پاک)به دست آورده است،قدرتمند و شکست ناپذیرست.حال که چنین است تو همچون قطب
آسیاب باش،و آن را به وسیله عرب به گردش درآور و آتش جنگ را دور از خود شعلهور ساز؛چرا که اگر شخصا از این سرزمین خارج شوی،ممکن است اعراب باقیمانده(که در میان آنها منافقان وجود دارند)از گوشه و کنار سر از فرمانت برتابند،تا آن جا که نقاط آسیب پذیری که پشت سر نهادهای از آنچه پیش رو داری مهمتر خواهد بود!
مرکز حکومت را رها مکن
امام علیه السّلام در آغاز برای این که مسلمانان به خاطر فزونی لشکر دشمن در این نبرد بزرگ مرعوب نشوند،به خصوص این که از تواریخ چنین بر میآید که «عثمان»در برابر مشورت خلیفه دوّم سخنی گفت که نشان مقبولیّت داشت، میفرماید:«پیروزی و شکست این امر(اسلام)تاکنون بستگی به فزونی و کمی جمعیّت نداشته است،این آیین خداست که خداوند آن را پیروز ساخته،و سپاه اوست که آن را آماده کرده و یاری نموده،تا بدان جا که باید برسد رسید،و هر جا باید طلوع کند طلوع کرد» (إنّ هذا الأمر لم یکن نصره و لا خذلانه بکثرة و لا بقلّة.و هو دین اللّه الّذی أظهره،و جنده الّذی أعدّه و أمدّه،حتّی بلغ ما بلغ،و طلع حیث طلع) .
اشاره به این که ما در بسیاری از جنگها در عصر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در مقابل دشمن در اقلیّت بودیم،با این حال پیروز شدیم،ما مشمول عنایات و الطاف الهی هستیم،و همیشه سایه این عنایات را بر سر خود دیدهایم،بنابر این از فزونی لشکر دشمن نهراسید،و با توکّل بر لطف خدا پیش روید.
این تعبیر یاد آور پیروزی مسلمین در جنگهای«بدر»و«احزاب»و مانند آنهاست.
ممکن است تفاوت میان جمله «بلغ ما بلغ» و «طلع حیث طلع» این بوده باشد که جمله دوّم از خواستگاه اسلام خبر میدهد،و جمله اوّل از منتهای منطقه نفوذ اسلام سخن میگوید.
این احتمال نیز وجود دارد که جمله اوّل اشاره به مناطقی دارد که اسلام در آن جا نفوذ کرد،و جمله دوّم اشاره به مناطقی دارد که هر چند اسلام در آن جا نفوذ نکرد،ولی آوازه اسلام در آن جا پیچید،و شعاع اسلام در آن افتاد،و زمینه را برای پیشرفت اسلام فراهم ساخت.
و یا این که جمله اوّل اشاره به قدرت و قوّت اسلام است،و جمله دوّم اشاره به گسترش اسلام.
و به دنبال این سخن برای تأکید بیشتر،چنین میفرماید:«خداوند به ما وعده پیروزی داده است،و او به وعده خودش عمل خواهد کرد،و سپاه خود را یاری میکند» (و نحن علی موعود من اللّه،و اللّه منجز وعده،و ناصر جنده) .
اشاره به آیه شریفه:« «هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ» ؛او کسی است که رسولش را با هدایت و آیین حق فرستاد تا آن را بر همه آیینها پیروز کند هر چند مشرکان کراهت داشته باشند» (1).
و آیه:« «إِنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ یَوْمَ یَقُومُ الْأَشْهادُ» ؛ما به یقین پیامبران خود و کسانی را که ایمان آوردهاند در زندگی دنیا و(در آخرت)روزی که گواهان به پا میخیزند یاری میدهیم» (2).
آری!،در سایه ایمان،پیروزی دنیا و آخرت به ما وعده داده شده است،و آیات دیگر که همه بر این معنا گواهی میدهد.
امام علیه السّلام بعد از ذکر این مقدمه که برای آرامش روحی خلیفه و حاضران بیان فرموده،به سراغ موضوع اصلی مشورت که شرکت شخص«عمر»در جنگ بوده،میرود و چنین میفرماید:(بدان!)«موقعیت زمامدار مانند رشته است که مهرهها را جمع میکند و ارتباط میبخشد،اگر رشته از هم بگسلد،مهرهها پراکنده میشوند،و هر یک به جایی خواهد افتاد،به گونهای که هرگز نتوان همه را جمع کرد». (و مکان القیّم بالأمر مکان النّظام من الخرز یجمعه و یضمّه:
فإن انقطع النّظام (1)
تسبیح یا گردنبند می کنند و دانه ها رانتظام می بخشد
تفرّق الخرز (2)گردن بند یا تسبیح درست می کنند و ریشه اصلی آن «رز» (بر وزن فرض) به معنی سوراخ
کردن پوست یا چیز دیگری است
و ذهب،ثمّ لم یجتمع بحذافیره (3)اطراف چیزی است و «حذافیر» به معنی تمام جوانب است.
أبدا) .چه تعبیر جالب و تشبیه زیبایی!زمامدار و فرمانده یک کشور به منزله ریسمان تسبیح یا گردنبند است،که رمز وحدت و انسجام امت است،و در ضمن این نکته را به زمامداران میآموزد که باید آن قدر سعه صدر و گستردگی فکر داشته باشند که بتوانند تمام افراد زیر نظر خود را در یک مجموعه منسجم گرد آورند.
سپس امام علیه السّلام بار دیگر به تقویت روحیه آنان پرداخته،میفرماید:«عرب گر چه امروز از نظر تعداد کم است ولی با وجود اسلام بسیارند،و با اجتماع(و انسجامی که در پرتو این آیین پاک)به دست آوردهاند قدرتمند و
شکست ناپذیرند!» (و العرب الیوم،و إن کانوا قلیلا،فهم کثیرون بالإسلام، عزیزون بالإجتماع) .
سپس بار دیگر به نتیجهگیری اصلی پرداخته میافزاید:«حال که چنین است تو همچون قطب آسیاب باش،و آن را به وسیله عرب به گردش در آور،و آتش جنگ را دور از خود شعلهور ساز!» (فکن قطبا،و استدر الرّحا بالعرب، و أصلهم (1)
هنگامی که به باب افعال می رود به معنی افکندن در آتش می آید و این تعبیر در خطبه بالا
اشاره به این است که وقتی لشکریان در آتش جنگ مشغول فعالیتند خود را از آنها دور دار تا
دشمن نتواند به تو آسیب برساند.
دونک نار الحرب) .سپس به دلیل آن پرداخته،میفرماید:«چرا که اگر شخصا از این سرزمین خارج شوی،ممکن است اعراب باقیمانده(که در میان آنها منافقان وجود دارند) از اطراف و اکناف سر از فرمانت برتابند،تا آن جا که نقاط آسیب پذیری که پشت سرگذاردهای از آنچه پیش روی داری مهمتر خواهد بود!» (فإنّک إن شخصت (2)
است و از آن جا که به هنگام بیرون رفتن، انسان نمایان می شود به بلندیها وقامت انسان که از
دور ظاهر می شود اطلاق شده است و به مسافر «شاخص» می گویند چون به هنگام ورودش به
شهر نمایان است. این واژه به هر چیز بلندی نیز اطلاق می شود
من هذه الأرض انتقضت علیک العرب من أطرافها و أقطارها، حتّی یکون ما تدع وراءک من العورات (3)آلت جنسی مایه عیب و عار است در لغت عرب به آن «عورت» اطلاق شده، ولی این واژه
معنی وسیعتر و گسترده تری نیز دارد و آن نقطه آسیب پذیر و آنچه انسان از آن بیم و وحشت و نگرانی دارد و از آن جایی که مرزهای هر کشوری از مناطق آسیب پذیر و نگران کننده است
این واژه در این مورد نیز بکار می رود ولی در خطبه بالا بر خلاف آنچه بسیاری از شارحان
گفته اند به معنی مرزها نیست بلکه منظور نقاط آسیب پذیر و نگران کننده در داخل کشور
اسلام است که از سوی منافقان ممکن است مورد هجوم واقع شود و جمله «ما تدع وراءک»
گواه بر این معناست؛ زیرا هنگامی که لشکر به سوی دشمن خارجی حرکت می کند آنچه پشت
سر او قرار می گیرد بخشهای داخلی کشور است.
أهمّ إلیک ممّا بین یدیک) .اشاره به این که اسلام هنوز در آغاز کار بود،و منافقان و بازماندگان عصر جاهلیّت هنوز در صفوف عرب جای داشتند،و در انتظار فرصتی بودند که از پشت به مسلمین واقعی خنجر بزنند،اگر زمامدار و یاران وفادارش همگی به نقطه دور دستی بروند،میدان برای بد اندیشان و مفسدان و منافقان خالی میشود،و ممکن است آنها خطراتی بیافرینند که از خطر دشمن بیرونی مهمتر باشد.
اضافه بر این اگر مشکلی برای لشکر در جبههها به وجود آید،زمامداری که در مرکز نشسته است میتواند گروههای تازه نفسی را بسیج کند،و به میدان بفرستد،ولی اگر خودش حضور در میدان داشته باشد پشت لشکر به کلی خالی میشود.
در ضمن توجه به این نکته لازم است که عرب در جمله(و العرب الیوم...) با عرب در جمله (انتقضت علیک العرب...) اشاره به دو گروه مختلف از عرب است.گروه اوّل مؤمنان خالص را میگوید،و گروه دوّم منافقان به ظاهر مؤمن و یا مسلمانان آسیب پذیر.
إنّ الأعاجم إن ینظروا إلیک غدا یقولوا:هذا أصل العرب،فإذا اقتطعتموه استرحتم،فیکون ذلک أشدّ لکلبهم علیک،و طمعهم فیک.فأمّا ما ذکرت من مسیر القوم إلی قتال المسلمین،فإنّ اللّه سبحانه هو أکره لمسیرهم منک، و هو أقدر علی تغییر ما یکره.
و أمّا ما ذکرت من عددهم،فإنّا لم نکن نقاتل فیما مضی بالکثرة،و إنّما کنّا نقاتل بالنّصر و المعونة!
هر گاه عجمها فردا چشمشان به تو(عمر)افتد میگویند:اساس و ریشه عرب این است،و اگر آن را قطع کنید راحت خواهید شد.این فکر آنها را در مبارزه با تو و طمع در نابودی و آزارت حریصتر و سرسختتر میکند.
اما آنچه یاد آور شدی که آنها به سوی جنگ با مسلمانان آمدهاند،(و این دلیل قوت و قدرت آنهاست و تو را نگران ساخته)خداوند بیشتر از تو حرکت آنها را ناپسند میدارد،و او بر تغییر آنچه نمیپسندد تواناتر است،و آنچه درباره تعداد زیاد سربازان دشمن یاد آور شدی،بدان که ما،در گذشته در نبرد با دشمن بر اساس فزونی نفرات پیکار نمیکردیم،بلکه با یاری و کمک خداوند جنگ میکردیم(و پیروز میشدیم).
فزونی نفرات دلیل بر پیروزی نیست
ص: 654
این بخش از خطبه در واقع تأیید و تأکیدی است بر بخش اوّل،و به سه نکته اشاره میکند:
نخست دلیلی است که امام علیه السّلام برای عدم حضور خلیفه در میدان نبرد اقامه میفرماید و میگوید:«اگر عجمها فردا چشمشان به تو افتد میگویند اساس و ریشه عرب این است،و اگر آن را قطع کنید راحت خواهید شد،این تفکّر،آنها را در مبارزه با تو و طمع در نابودی و آزارت حریصتر و سرسختتر میکند» (إنّ الأعاجم إن ینظروا إلیک غدا یقولوا:هذا أصل العرب،فإذا اقتطعتموه استرحتم،فیکون ذلک أشدّ لکلبهم (1)علیک،و طمعهم فیک) .
نکته دیگر این که:«(از هجوم و حرکت دشمن وحشتی به خود راه نده و) آنچه یادآور شدی که آنها به سوی جنگ با مسلمانان آمدهاند(و این دلیل قوت و قدرت آنهاست،و تو را نگران ساخته)خداوند سبحان بیشتر از تو حرکت آنها را ناپسند میدارد،و او بر تغییر آنچه نمیپسندد تواناتر است» (فأمّا ما ذکرت من مسیر القوم إلی قتال المسلمین،فإنّ اللّه سبحانه هو أکره لمسیرهم منک،و هو أقدر علی تغییر ما یکره) .
این عبارت نشان میدهد که«عمر»قبلا گفته بود جمعیّت فارسی زبان به سوی ما حرکت کردهاند و قصد جنگ با ما را دارند،و این نشان میدهد آنها قوّت و قدرتی عظیم در خود مییابند،و به حسب ظاهر و شواهد تاریخی نیز مطلب همین گونه بود،ولی امام علیه السّلام برای تقویت روحیه او مسأله قدرت خدا و عنایت خاص او را نسبت به مسلمین یاد آور شد،همان چیزی که بارها در غزوات اسلامی مشاهده شده بود.
ص: 655
1) «کلب » به معنی اذیت و آزار است.
بدیهی است اگر مسلمین در وطن خود میماندند و دشمنان به سوی بلاد آنها هجوم میآوردند،کار بسیار پیچیدهتر میشد،چه بهتر که توکّل بر خدا کنند و به دشمن در خارج بلادشان هجوم برند.
نکته سوّم این که:خلیفه دوّم از عدم موازنه قوای مسلمین و دشمنان اسلام نیز وحشت داشت،امام علیه السّلام در پاسخ او میفرماید:«اما آنچه درباره تعداد زیاد سربازان دشمن یاد آور شدی،بدان که ما در گذشته در نبرد با دشمن بر اساس کثرت نفرات پیکار نمیکردیم،بلکه با یاری و کمک خداوند جنگ مینمودیم(و پیروز میشدیم)». (و أمّا ما ذکرت من عددهم،فإنّا لم نکن نقاتل فیما مضی بالکثرة،و إنّما کنّا نقاتل بالنّصر و المعونة) .
در واقع«عمر»دو چیز را دلیل بر قوّت و قدرت لشکر دشمن میدانست، یکی کثرت و فزونی نفرات آنها،و دیگر حرکت و هجوم آنها به سوی بلاد اسلام، و امام علیه السّلام هر دو را به یک چیز-البتّه با دو تعبیر-پاسخ گفت،و آن این که:ما هرگز به آن نیروی ظاهری بر دشمن غلبه نکردیم،و در تمام میدانهای نبرد نصرت و امداد الهی شامل حال ما گشت،و علی رغم کمی نفرات و فزونی و هجوم دشمن بر آنها غلبه کردیم.
به این ترتیب امام علیه السّلام هم او را تشجیع به مقابله با دشمن کرد،و هم تأکید فرمود که شخصا در میدان نبرد حاضر نشود،عمر هر دو را پذیرفت و سرانجامش پیروزی لشکر اسلام بود.
نبرد قادسیه و نهاوند
ص: 656
در میان مسلمین و سپاه«ساسانیان»دو نبرد مهم در زمان خلافت«عمر» به وقوع پیوست؛«قادسیه» (1)
فاصله آن را تا کوفه حدود ۹۰ کیلومتر نوشته اند و اکنون جزء شهرهای کشور عراق محسوب
می شود.
در سال 14 هجری بود و نبرد«نهاوند»در سال 21.در نبرد اوّل«عمر»در مورد رفتن خود به میدان جنگ به همراهی لشکر اسلام با مردم مشورت کرد،و همان گونه که در خطبه بالا دیدیم امام علیه السّلام با دلایل قاطع منطقی او را از این کار بازداشت،در حالی که دیگران نظر دادند که «عمر»شخصا در میدان حضور یابد،ولی او سخن امام علیه السّلام را ترجیح داد و در «مدینه»ماند،ولی بعضی از مورّخان این مشورت و گفتگو را مربوط به نبرد «نهاوند»میدادند.
به هر حال«عمر»هنگامی که تصمیم گرفت که در جنگ«قادسیه»شرکت نکند،«سعد وقّاص»را به عنوان فرمانده لشکر برگزید،در حالی که«یزدگرد» پادشاه«ساسانی»«رستم فرخزاد»را به فرماندهی انتخاب کرد.
«سعد وقّاص»،«نعمان بن مقرن»را به عنوان رسول خویش نزد «یزدگرد»فرستاد،ولی او با فرستاده«سعد»،با خشونت رفتار کرد؛چرا که هرگز چنین انتظاری را از عربهای به ظاهر عقب افتاده نداشتند.«یزدگرد»به او گفت:اگر نه این بود که رسول هستی،دستور قتل تو را صادر میکردیم سپس دستور داد مقداری خاک روی سرش قرار دادند و او را از«مدائن»بیرون ساختند،و به او گفت:به فرمانده لشکرم«رستم»دستور دادهام
ص: 657
1) «قادسیه» از شهرهای غربی ایران بود که میان آن با «کوفه» فاصله چندانی نبود (بعضی
فرمانده لشکر شما را در«خندق قادسیه»دفن کند،و با شما کاری میکنم که از اقدام معروف «شاپور ذو الاکتاف»با آنها سختتر باشد. هنگامی که«نعمان»نزد«سعد»بازگشت،«سعد»گفت:خاکی را که بر سر تو قرار دادند به فال نیک میگیریم،دلیل آن است که کشور آنها را مالک خواهیم شد.
عجب این که«رستم»از جنگ با مسلمین وحشت داشت،با این که سپاه او 120 هزار مرد جنگی را در خود جای میداد،در حالی که سپاه«سعد وقّاص» سی و چند هزار نفر بیشتر نبود.
سرانجام دو سپاه با هم درگیر شدند،روز اوّل سپاه«ساسانی»با تعداد زیادی«فیل»به سپاه اسلام حمله کردند،ولی مسلمانان خرطوم فیلها را قطع کردند،در آن روز 500 نفر از مسلمین و 2 هزار نفر از سپاه ساسانیان کشته شدند.
روز دوّم«ابو عبیده جراح»با لشکری از«شام»به کمک«سعد وقّاص» آمد،این روز بر سپاه«ساسانی»از روز اوّل سختر گذشت،از مسلمانان 2 هزار نفر کشته شدند در حالی که سپاه ساسانی 10 هزار نفر کشته دادند.
روز سوّم آتش جنگ شعلهورتر شد و شب و روز میجنگیدند و تا ظهر روز چهارم ادامه داشت که آثار ضعف در لشکر ساسانی نمایان گشت،در این هنگام باد سختی وزیدن گرفت و لشکر دشمن از جنگیدن بازماندند و مسلمانان به سرا پرده«رستم»رسیدند،«رستم»میخواست فرار کند که زیر سم اسبان له شد.
با کشته شدن«رستم»لشکر«ساسانی»منهزم شد و غنایمی از خود به جای گذاشت،خبر پیروزی به خلیفه دوّم رسید او دستور داد لشکر دشمن را تعقیب نکنند،و در همان جا منزل نمایند،«سعد»در
ص: 658
همان جا که«کوفه فعلی»است فرود آمد،و مسجد و خانههایی را بنا نمود و به این ترتیب بنیان شهر«کوفه» نهاده شد. و اما نبرد«نهاوند» (1)
فاصله زیادی با آن ندارد.
،«طبری»مورخ معروف در تاریخ خود مینویسد:«عمر»میخواست با لشکر«ساسانی»که در«نهاوند»گرد آمده بودند بجنگد، با صحابه پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله به مشورت نشست،هر کس سخنی گفت،ولی امام علیه السّلام (طبق روایتی)سخن بالا را ایراد فرمود،و«عمر»پسندید،گفت:نظر صحیح همین است،سپس«نعمان»را که در«بصره»بود امیر لشکر نمود و به او نوشت باید به جنگ«فیروزان»فرمانده بزرگ لشکر«کسری»در«نهاوند» بروی و اگر حادثهای برای تو پیش آمد«حذیفه»فرمانده باشد،و اگر به او صدمهای رسید«نعیم»را فرمانده سپاه کنی،در ضمن دو نفر را به نام«طلحه ابن خویلد»و«عمرو بن معدیکرب»را که به فنون جنگ آشنا بودند،به کمک او فرستاد،و دستور داد با آنها حتما مشورت کن.
در این جنگ که از روز به شب کشیده شد فرمانده اوّل لشکر اسلام«نعمان» کشته شد،و«حذیفه»پرچم را برداشت،ولی سرانجام«فیروزان»به قتل رسید و مسلمانان وارد«نهاوند»شدند غنایم فراوانی به دست آنها آمد،آنها غنایم جنگی را برای«عمر»فرستادند.«عمر»با دیدن غنایم گریه کرد، پرسیدند چرا؟گفت:از این بیم دارم که این ثروت عظیم مردم را بفریبد.
ص: 659
1) «نهاوند» شهر معروفی است در غرب ایران که در حال حاضر جزء استان همدان بوده و
این جنگ که به گفته بعضی از مورخان،سال 21 هجری و هفت سال بعد از جنگ«قادسیه»رخ داد،آخرین مقاومت«ساسانیان»را در هم شکست،و مسلمین وارد«ایران»شدند،ایرانیان که از هوش و زکاوت خاصی برخوردار بودند اسلام را شناختند و پذیرفتند،و از پیشگامان در اسلام و علوم اسلامی شدند. جالب این که مقاومت لشکر«ایران»تنها در این دو نقطه بود،هنگامی که مسلمین وارد سایر شهرهای«ایران»در شمال و جنوب و مرکز و شرق شدند،از آنها استقبال به عمل آمد،و تقریبا هیچ مقاومتی ظاهر نگشت؛زیرا از یکسو از مظالم استبداد«ساسانی»شدیدا در رنج بودند،و از سوی دیگر اسلام را آیین نجات بخش میدیدند (1).
ص: 660
1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، جلد 9 صفحه ۹۶ تا ۱۰۲ و تاریخ طبری، جلد ۳ صفحه 202 به بعد.
ص: 661
آنچه از فراز بالا استفاده میشود درسهای مهمی در زمینه مدیریت و فرماندهی و کشورداری است،اوّلا نشان میدهد که حفظ رهبر و زمامدار
ص: 652
یک قوم و ملّت،نه به عنوان یک مسأله شخصی،بلکه به عنوان یک مسأله اجتماعی از اهمّ واجبات است؛چرا که رمز وحدت و انسجام و پایداری آنهاست،به همین دلیل باید تمام تدابیر لازم برای حفظ او در نظر گرفته شود و حتی احتمال خطر را نباید از نظر دور داشت،به خصوص این که دشمن نیز با اطلاع بر این موضوع سعی دارد قبل از هر چیز شخص رهبر و زمامدار را هدف قرار دهد.
تجربه تاریخی نیز نشان داده است که نزدیکترین راه برای شکست یک جمعیّت،در هم کوبیدن رهبر و تشکیلات رهبری است.در قرآن مجید در داستان«بنی اسرائیل»و مبارزه آنها با«جالوت»نیز میبینیم«داوود» شخص«جالوت»را نشانهگیری کرد و او را از پای در آورد،و به دنبال آن لشکرش متلاشی شد.
ثانیا:رهبران جامعه باید با یک چشم دشمنان خارجی را بنگرند و با چشم دیگر مراقب دشمنان داخلی باشند،حتی مطابق این خطبه و تجارب فراوان تاریخی،خطر دشمنان داخلی بیش از خارجی است؛چرا که آنها که از بیرون میآیند شناخته شدهاند،و دشمنان داخلی غالبا به صورت منافقانی خود را در لابهلای جمعیّت مستور میدارند،و هر زمان فرصت پیدا کنند ضربه میزنند،به علاوه از تمام نقاط آسیب پذیر داخل آگاه و با خبرند،و راه نفوذ به مناطق حسّاس را میدانند،به همین دلیل امیر مؤمنان علی علیه السّلام از آنها و آسیبهای احتمالی آنها تعبیر به«عورات»میفرماید،و خطر آنها را مهمتر میشمرد.
ص: 653
خطبه 147 (1)
مرحوم «کلینی» قبل از «سید رضی» در کتاب «روضه کافیه این خطبه را به طور مشروحتر و
با تفاوت مختصری آورده است و در خطبه ۲۳۷ بخشی از این خطبه دیده می شود همان گونه
که در کلمات قصار کلمه ۹۸ اشاره به قسمتی از خطبه شده است. (مصادر نهج البلاغه، جلد ۲
صفحه ۳۳۱).
و من خطبة له علیه السّلام
1
از خطبههای آن حضرت است که در آن،هدف از بعثت پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله (و اهمیّت قرآن و بخشی از حوادث آینده)بیان شده است.
این خطبه از چند بخش تشکیل شده بخش اوّل،اشاره به اهداف بعثت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و نقش قرآن در هدایت مردم دارد.
در بخش دوّم امام علیه السّلام از فتنههای آینده خبر میدهد و از زمانی سخن میگوید،که مردم غرق گناه و انواع آلودگیها میشوند و قرآن را به فراموشی میسپارند.
و در بخش سوّم،به همگان هشدار میدهد و سرنوشت اقوام پیشین را که به انواع بلاها گرفتار شدند یادآور میشود.
1) «سند خطبه»
در بخش چهارم اندرزهای بسیار مفید و مؤثری برای مردم بیان میفرماید و آنها را به پیروی قرآن و اهل بیت علیهم السّلام برای نجات از چنگال فساد دعوت میکند.
فبعث اللّه محمّدا،صلّی اللّه علیه و آله،بالحقّ لیخرج عباده من عبادة الأوثان إلی عبادته،و من طاعة الشّیطان إلی طاعته،بقرآن قد بیّنه و أحکمه،لیعلم العباد ربّهم إذ جهلوه،و لیقرّوا به بعد إذ جحدوه،و لیثبتوه بعد إذ أنکروه.فتجلّی لهم سبحانه فی کتابه من غیر أن یکونوا رأوه بما أراهم من قدرته،و خوّفهم من سطوته،و کیف محق من محق بالمثلات.
و احتصد من احتصد بالنّقمات!
خداوند محمّد صلّی اللّه علیه و آله را به حق مبعوث کرد تا بندگانش را از پرستش بتها به عبادت خویش دعوت کند،و از عبادت شیطان،به عبادت خود فراخواند(این دعوت الهی)به وسیله قرآنی انجام شد که آن را با بیانی روشن تبیین،و استوار کرده است،تا بندگان،پروردگار خویش را بشناسند،بعد از آن که او را نمیشناختند،و به او اقرار نمایند بعد از آن که او را انکار میکردند و او را ثابت بدانند بعد از آن که او را نفی میکردند.
خداوند سبحان در کتاب خویش بر بندگان تجلّی کرد و آشکار شد،بیآن که او را ببینند،بلکه این تجلی به وسیله آیات قدرتش بود که به آنان نشان داد و بندگان را از سطوت و غضب خویش بر حذر داشت،و چگونگی نابودی اقوام طغیانگر و درو شدنشان به وسیله عقوبتها و کیفرها را به آنها ارائه کرد.
تجلی خداوند بر بندگان در قرآن
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه-همان گونه که شارح بحرانی بیان کرده- نخست اشاره به بعثت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میکند و بعد،اهداف بعثت را شرح میدهد و سپس به وسیلهای که از آن برای وصول به این هدف استفاده کرد، یعنی قرآن مجید اشاره میفرماید.میگوید:«خداوند محمّد صلّی اللّه علیه و آله را به حق مبعوث کرد تا بندگانش را از پرستش بتها به عبادت خویش دعوت کند و از اطاعت شیطان به اطاعت خود فرا خواند» (فبعث اللّه محمّدا،صلّی اللّه علیه و آله،بالحقّ لیخرج عبادة من عبادة الأوثان إلی عبادته،و من طاعة الشّیطان إلی طاعته) .
چه تعبیر گویا و زیبا و فشردهای در مورد هدف بعثت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله، تعبیری که بر دو اصل استوار است:نخست رها کردن عبودیت و پرستش بتها و تمسّک به توحید در عبادت یعنی عبادت پروردگار،و دیگر رها ساختن از اطاعت شیطان و تمسّک جستن به اطاعت پروردگار.
درست است که اطاعت شیطان نیز نوعی بتپرستی است و بنابر این داخل در مفهوم جمله اوّل یعنی «عبادة الأوثان» است ولی تقابل این دو جمله با یکدیگر نشان میدهد که عبادت در معنی خاص خود،یعنی پرستش،به کار رفته است و منظور از اطاعت شیطان،پیروی از فرمان اوست به پرستش.به هر حال«اوثان»(بتها)و شیطان در این دو جمله مفهوم وسیع و گستردهای دارد که هر گونه معبودی غیر از خدا را شامل میشود،و شیاطین انس و جن را در بر میگیرد.
بنابر این تسلیم در برابر حاکمان ظالم،و اطاعت فرمان آنها و تن دادن به استعمار و استثمار خودکامگان،و پذیرش قوانین غیر الهی،همه،در مفهوم این جملهها داخل است و هدف بعثت این بود که انسان را از تمام آنها رهایی بخشد.
مرحوم«کلینی»در«کافی»جملههای بالا را به این صورت نقل کرده است:
«إنّ اللّه تبارک و تعالی بعث محمّدا صلّی اللّه علیه و آله بالحقّ لیخرج عباده من عبادة عباده إلی عبادته و من عهود عباده إلی عهوده و من طاعة عباده إلی طاعته و من ولایة عباده إلی ولایته؛خداوند محمّد صلّی اللّه علیه و آله را به حق مبعوث کرد،تا بندگانش را از عبادت بندگان خارج سازد و به عبادت خویش فرا خواند،و از پیمانهای بندگانش به پیمانهای خودش،و از اطاعت بندگانش به اطاعت خودش و از پذیرش ولایت بندگانش،به ولایت خودش دعوت نماید».
این تعبیرات،گواه تفسیری است که برای خطبه بالا ذکر کردیم (1).
به این ترتیب امام علیه السّلام هدف اصلی بعثت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله که بقیه اهداف به آن باز میگردد در چند جمله کوتاه بیان فرموده،و هر گونه ابهام را زدوده است.
در ادامه این سخن به ابزار و وسیله نیل به این هدف عالی اشاره کرده میفرماید:«این دعوت الهی به وسیله قرآنی انجام شد که آن را با بیانی روشن تبیین کرده و استوار گردانیده است،تا بندگان،پروردگار خود را بشناسند بعد از آن که او را نمیشناختند و به او اقرار نمایند بعد از آن که او را انکار میکردند،و او را ثابت بدانند بعد از آن که او را نفی میکردند». (بقرآن قد بیّنه و أحکمه، لیعلم العباد ربّهم إذ جهلوه،و لیقرّوا به بعد إذ جحدوه،و لیثبتوه بعد إذ أنکروه) .
بیشک مشرکان عرب به خدا ایمان داشتند و به او اعتراف میکردند،خالق آسمان و زمینش میشمردند و بتها را شفیعان در گاهش میدانستند ولی،این اعتقاد که آلوده به شرک بود هیچ ارزشی نداشت،خداوند پیامبر خویش را
1) کافی، جلد ۸ صفحه 386.
فرستاد تا علف هرزههای شرک و بتپرستی را از بوستان فکر و روح آنها بر کند و توحید و خدا پرستی را جلوهگر سازد و این در واقع کار همه انبیا و پیامبران الهی بود که توحید را از آلودگی به شرک پاک میکردند.
و در ادامه این سخن به معرفی قرآن و آثار سازنده آن در فکر و عمل پرداخته میگوید:«خداوند سبحان!در کتاب خویش بر بندگان تجلی کرد،و آشکار شد،بی آن که او را ببینند بلکه این تجلی به وسیله آیات قدرتش بوده که به آنان ارائه کرده است»( فتجلّی (1)
تجلی خداوند به این معناست که آثار و نشانه های او چنان آشکار است که گویی می توان او را
در لابه لای این آثار دید.
لهم سبحانه فی کتابه من غیر أن یکونوا رأوه بما أراهم من قدرته) .این سخن اشاره به آیات توحید و بیان اسما و صفات خداوند است که دقت در آنها چنان در انسان اثر میگذارد که گویی خدا را میبیند،آری میبیند اما با چشم دل نه با چشم سر.
بعضی احتمال دادهاند:منظور از«کتاب»در این جا،کتاب آفرینش و جهان تکوین است که مملوّ از آثار و نشانههای خداست که بر هر چه نظر کنیم سیمای او میبینیم و سرهای سرافرازان را در پای او مشاهده میکنیم (2)
بر هر چه نظرم کردم سیمای تو می بینم و سرهای سرافرازان در پای تو می بینم
ولی با توجه به این که در جمله قبل،اشاره به قرآن شده و در جمله بعد اشاره به انذارهای الهی آمده است این معنا بعید به نظر میرسد و به یقین منظور از کتاب همان قرآن مجید است.و از آن جا که تجلی پروردگار به وسیله آیات قرآنی ممکن است این توهم را ایجاد کند که خداوند را میتوان با چشم سر دید بلافاصله میفرماید این تجلّی بدون رؤیت با چشم ظاهر است.
در جمله بعد اشاره به بخش دیگری از آیات قرآن که آیات انذار و تخویف است کرده میفرماید:«خداوند بندگان را از سطوت و غضب خویش بر حذر داشته» (و خوّفهم من سطوته) .
و در بخش آخر به آیات گسترده که از سرگذشت دردناک اقوام پیشین خبر میدهد و درسهای عبرتی را که در آن است یاد آوری کرده میفرماید:«و چگونگی نابودی اقوام طغیانگر و درو شدنشان را به وسیله عقوبتها و کیفرها به آنها نشان داد». (و کیف محق (1)
برکت چیزی است
من محق بالمثلات (2).و احتصد (3)من احتصد بالنّقمات) .این احتمال نیز در تفسیر جملههای بالا وجود دارد که خداوند خود را در کتاب خویش به مجموعه این موارد(آیات قدرت،تخویف از سطوت و سرگذشت دردناک اقوام گنهکار)نشان داده است.
همان گونه که در جای جای کتاب آفرینش در آیات آفاقی و انفسی در آسمان و زمین،در بزرگترین منظومهها و کرات آسمانی،و در کوچکترین ذرات وجود ما آثار عظمت و قدرت خدا جلوهگر است و به گفته شاعر:
هر گیاهی که از زمین روید
وحده لا شریک له گوید
و یا به گفته دیگری که در حال مکاشفه بود:
مست افتادم و در آن مستی
به زبانی که شرح آن نتوان
این سخن میشنیدم از اعضا
همه،حتی الورید و الشریان
که یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا اله الا هو
همچنین در لابهلای آیات قرآن جلوههای ذات او آشکار است آن جا که سخن از نشانههایش در آسمان و زمین میگوید،و آن جا که شرح نعمتهای بهشت و نقمتهای دوزخ را میدهد،آن جا که از قدرت باهرهاش در آفرینش سخن به میان میآورد و آن جا که از صفات جلال و جمال و رحمانیّتش پرده بر میدارد،در همه این آیات جلوههای ذات پاکش نمایان است.
و به گفته بعضی از بزرگان،بیشترین مکاشفات آنها به هنگام تلاوت آیات قرآن و تدبّر در مفاهیم آن روی داده است.
آری جمال دل آرای خدا را با چشم سر نتوان دید ولی با چشم دل در لابهلای آیات قرآن میتوان مشاهده کرد،چه خوب است که گاهی نظر به عالم آفرینش بیفکنیم و در اسرار عالم هستی بیندیشیم،سپس قرآن را باز کنیم و همان آیات تکوینی را در کتاب تدوین بخوانیم.
به یقین اگر صد هزار چشم داشته باشیم،صدها هزار جلوه او را مشاهده میکنیم و به گفته شاعر:
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
و إنّه سیأتی علیکم من بعدی زمان لیس فیه شیء أخفی من الحقّ،و لا أظهر من الباطل،و لا أکثر من الکذب علی اللّه و رسوله؛و لیس عند أهل ذلک الزّمان سلعة أبور من الکتاب إذا تلی حقّ تلاوته.و لا أنفق منه إذا حرّف عن مواضعه؛و لا فی البلاد شیء أنکر من المعروف،و لا أعرف من المنکر!فقد نبذ الکتاب حملته،و تناساه حفظته:فالکتاب یومئذ و أهله طریدان منفیّان، و صاحبان مصطحبان فی طریق واحد لا یؤویهما مؤو.فالکتاب و أهله فی ذلک الزّمان فی النّاس و لیسا فیهم،و معهم و لیسا معهم!لأنّ الضّلالة لا توافق الهدی،و إن اجتمعا.فاجتمع القوم علی الفرقة،و افترقوا علی الجماعة،کأنّهم أئمّة الکتاب و لیس الکتاب إمامهم،فلم یبق عندهم منه إلاّ اسمه،و لا یعرفون إلاّ خطّه و زبره.و من قبل ما مثّلوا بالصّالحین کلّ مثلة،و سمّوا صدقهم علی اللّه فریة،و جعلوا فی الحسنة عقوبة السّیّئة.
(آگاه باشید)به زودی بعد از من زمانی فرا خواهد رسید،که چیزی پنهانتر از حق و آشکارتر از باطل و فراوانتر از دروغ بر خدا و پیامبرش نخواهد بود،و نزد مردم آن زمان کالایی کسادتر از قرآن یافت نشود،هر گاه آن را درست تلاوت و تفسیر کنند،و نه پر رونقتر از قرآن هر گاه از معنی اصلیش تحریف گردد(و طبق دلخواه تفسیر شود). در شهرها چیزی ناشناختهتر از معروف و نیکی و شناختهتر از منکرات نخواهد بود(تا آن جا که)حاملان قرآن،قرآن را به کناری میافکنند
و حافظانش آن را به فراموشی میسپارند آن روز قرآن و پیروانش هر دو از میان مردم رانده و تبعید شوند.آن دو همگام و همراه با یکدیگر و در یک جاده حرکت میکنند ولی کسی پناهشان نمیدهد چرا که گمراهی با هدایت موافق نیست هر چند در کنار هم باشند.
(در آن روز)مردم بر تفرقه و پراکندگی اتحاد کنند و از اجتماع و وحدت پراکنده شوند گویی آنها پیشوایان کتاب خدا هستند و قرآن پیشوای آنها نیست.
(آن روز)چیزی از قرآن نزد آنها نمیماند جز نامش،و از آن جز خطوط و حروفش را نمیشناسند،و پیش از این(برای برداشتن موانع از سر راه)صالحان و نیکوکاران را به انواع کیفرها مجازات کنند(تا کسی به اعمال ننگین آنها اعتراض نکند آری)صدق و راستی نیکان را افترا و دروغ بر خدا نامند و برای اعمال نیک کیفر گناه قرار دهند!
از قرآن جز اسمی باقی نمیماند!
امام علیه السّلام به دنبال سخنان بلند و بالایی که در بخش اوّل،راجع به ظهور اسلام،اهداف مقدّس پیامبر گرامی صلّی اللّه علیه و آله و آثار روح پرور قرآن مجید بیان فرمود، در این بخش از زمانی سخن به میان میآورد که در آینده نه چندان دور،اوضاع دگرگون میگردد،و زحمات و آثار پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در مخاطره قرار میگیرد،به تمام اهل ایمان هشدار میدهد که مراقب خطرات عظیمی که در پیش است باشند.
در آغاز وضع آن زمان را در هفت جمله کوتاه و گویا چنین بیان میفرماید:
(آگاه باشید!)«به زودی،بعد از من،زمانی فرا خواهد رسید که چیزی پنهانتر از حق،و آشکارتر از باطل،و فراوانتر از دروغ بر خداوند و
پیامبرش نخواهد بود! (و إنّه سیأتی علیکم من بعدی زمان لیس فیه شیء أخفی من الحقّ،و لا أظهر من الباطل،و لا أکثر من الکذب علی اللّه و رسوله) .
«و نزد مردم آن زمان کالایی کسادتر از قرآن یافت نشود،هر گاه آن را درست تلاوت(و تفسیر)کنند،و نه پر رونقتر از قرآن،هرگاه از معنی اصلیش تحریف گردد(و طبق دلخواه تفسیر شود)» (و لیس عند أهل ذلک الزّمان سلعة (1)أبور (2)
درخت و گیاه است
من الکتاب إذا تلی حقّ تلاوته.و لا أنفق (3)مرغوب شدن اجناس است و در این جا به همین معنا به کار رفته است.
منه إذا حرّف عن مواضعه) .(و از آن مصیبت بارتر این که:)«در آن زمان در شهرها چیزی ناشناختهتر از معروف و نیکی،و آشکارتر از منکرات،نخواهد بود(تا آن جا که)حاملان قرآن، قرآن را به کناری افکنند و حافظانش،آن را به فراموشی سپارند» (و لا فی البلاد شیء أنکر من المعروف،و لا أعرف من المنکر!فقد نبذ الکتاب حملته،و تناساه (4)حفظته) .
آری ابرهای تیره و تار جاهلیّت بار دیگر در فضای اسلام آشکار میشود و چهره تابناک آفتاب نبوت و قرآن را میپوشاند،همه چیز دگرگون و واژگون میگردد و حقایق اسلام به دست فراموشی سپرده میشود،بازماندگان سران
شرک و کفر و بتپرستی،بر حکومت اسلامی مسلط میشوند،و مردم گرفتار تاریکی جهل و جور و ستم میشوند.
در این که:امام علیه السّلام به چه زمانی اشاره میکند؟آیا زمان خاصی منظور است؟یا سخنش مفهوم عام دارد و زمانهای مختلف را-حتی عصر ما را نیز- شامل میشود؟در میان مفسّران نهج البلاغه گفتگوست و هر کدام راهی را پیمودهاند.
ولی با توجه به جمله«سیأتی»که معمولا خبر از آینده نزدیک میدهد،و تعبیر«علیکم»و«من بعدی»که خبر از درک مخاطبینش نسبت به آن دارد، به نظر میرسد اشاره به دوران سیطره«بنی امیه»:«معاویه»،«یزید»و دیگر حکام آنها که تمام این اوصاف بر آن منطبق است باشد.
آری،آنها بودند که حق را چنان مخفی کردند که اگر کسی از آن حمایت میکرد سرش بالای نیزه بود،یا تنش بالای دار.کذّابین و وضاعین حدیث و متملّقان چاپلوس که درباره«بنی امیه»و حامیان آنها جعل حدیث میکردند و به مداحی میپرداختند بازارشان رونق گرفت،منکرات همه جا آشکار شد و معروف به دست فراموشی سپرده شد.البتّه انکار نمیکنیم که این جریان در زمانهای دیگر و حتی در عصر ما رخ داده و میدهد و همه آنها از اصول واحد شناخته شدهای پیروی میکنند،ولی منظور امام علیه السّلام در جملههای بالا عصر تاریک و ظلمانی«بنی امیه»است.
امام علیه السّلام در ادامه این سخن به وضع قرآن و طرفدارانش در آن زمان تاریک میپردازد و در واقع علت بدبختی مردم آن زمان را که همان فاصله گرفتن از قرآن است،با بیانی زیبا و گویا شرح میدهد میفرماید:«در آن روز قرآن و پیروانش هر دو از میان مردم رانده و تبعید شوند،آن دو(قرآن و پیروانش)و همگام و همراه یکدیگر،و در یک جادّه حرکت میکنند ولی
کسی پناهشان نمیدهد» (فالکتاب یومئذ و أهله طریدان (1)
می باشد.
منفیّان (2)شده است
،و صاحبان مصطحبان فی طریق واحد لا یؤویهما (3)مؤو) .و در ادامه این سخن تاکید میفرماید که:«قرآن و اهلش در آن زمان در میان مردمند اما در میان آنها نیستند،با آنها هستند ولی با آنها نیستند!» (فالکتاب و أهله فی ذلک الزّمان فی النّاس و لیسا فیهم،و معهم و لیسا معهم) .
آری قرآن را بر فراز منابر و در خانهها میخوانند،میبوسند و گرامی میدارند ولی در زندگی فردی و اجتماعی آنها اثری از تعلیمات و مفاهیم قرآن نیست.از قرآن به پوستی قناعت کرده و مغز را رها ساختهاند،الفاظ را گرفته و معانی را پشت سرافکندهاند.
سپس به دلیل آن پرداخته میفرماید:«این به خاطر آن است که گمراهی با هدایت موافق نیست،هر چند در کنار هم قرار گیرند» (لأنّ الضّلالة لا توافق الهدی،و إن اجتمعا) .
آری گمراهان به راه خود میروند و هدایت و هوادارانش به راه خود،هر چند در ظاهر در کنار هم باشند و در ادامه،به دلیل دیگری از دلایل مهم بدبختی آنان پرداخته میافزاید:(در آن روز)«مردم بر تفرقه و پراکندگی اتحاد کنند و از اجتماع و وحدت پراکنده شوند،گویی آنها پیشوایان کتاب خدا هستند و قرآن پیشوای آنها نیست!» (فاجتمع القوم علی الفرقة،و افترقوا علی الجماعة، کأنّهم أئمّة الکتاب و لیس الکتاب إمامهم) .
و به تعبیر دیگر،اتفاق کردند بر این که اتفاق نکنند این پراکندگی سبب شده است که هر کدام قرآن را به میل خود تفسیر کنند یا به تعبیر دیگر،اساس کار خود را بر تفسیر به رأی بگذارند.آیاتی که موافق میلشان است بگیرند و آنچه موافق هوسهای آنها نیست چنان توجیه کنند که با آن سازگار باشد،به جای این که قرآن را پیشوای خود قرار دهند،خود پیشوای قرآن میشوند،و این جا است که نه تنها از قرآن بهرهای نمیبرند بلکه آن را توجیه کننده گمراهی و ضلالت خویش قرار میدهند و از این طریق بر گمراهی خویش میافزایند.
و در آخرین سخن درباره سرنوشت قرآن در آن عصر و زمان،تعبیر جالبی میفرماید که از آن بهتر تصور نمیشود،میفرماید:«در آن روز از قرآن نزد آنها، چیزی جز نامش نمیماند،و از آن،جز خطوط و حروفش را نمیشناسند!» (فلم یبق عندهم منه إلاّ اسمه،و لا یعرفون إلاّ خطّه و زبره (1)) .
چه بسا قرآن را با زیباترین خطوط بنویسند،و اطراف صفحات و جلدها را تذهیب کنند و شاهکارهای هنری در این زمینه بیافرینند،و قرآنها دست به دست بگردد،و در مساجد با صدای آهسته و بلند به صورت فردی و جمعی تلاوت شود،ولی از محتوای قرآن در میان آنها خبری نباشد،درست مثل این که داروی شفا بخشی را در شیشههای زیبا قرار دهند و در ورقهای زرین بپیچند،اما هیچ کس برای درمان بیماریش از آن دارو نخورد.
در این جا این سؤال پیش میآید که آیا صالحان و مؤمنان و طرفداران قرآن در آن زمان خاموشند؟گویا امام علیه السّلام در آخرین جملههای این فراز ناظر به پاسخ این سؤال است،میفرماید:«آنها پیش از این صالحان و نیکوکاران را به انواع کیفرها مجازات کنند(و همه را تار و مار نمودند تا مانعی بر سر راه
1) «زبر» به معنی نوشتن یا نوشته است (هم به معنی مصدری آمده و هم اسم مصدر)
خودکامگیهای آنان نباشد،آری،)صدق و راستی نیکان را،افترا و دروغ بر خدا نامیدند.و برای اعمال نیک،کیفر گناه قرار دادند!» (و من قبل ما مثّلوا (1)
دادن است.
بالصّالحین کلّ مثلة،و سمّوا صدقهم علی اللّه فریة (2)کردن چیزی غالیة باعث فساد و خرابی می شود به هر کار خلاف و از جمله دروغ و تهمت
فریه گفته شده است
،و جعلوا فی الحسنة عقوبة السّیّئة) .این سخن اشاره به تاریخ ننگین«بنی امیه»است که در آغاز کار صالحان و پاکان و نیکان را که مزاحم خود میدیدند به بدترین وجهی از میان برداشتند تا آن جا که به گفته بعضی از بزرگان،«معاویه»چهل هزار نفر از مهاجران و انصار و فرزندان آنها را کشت و فرزندش«یزید»با امام حسین علیه السّلام و یارانش در کربلا جنایاتی روا داشت که نیاز به بیان ندارد.
«عبد الملک»و فرماندارش«حجاج»آن قدر از مردم«عراق و حجاز» کشتند که حساب ندارد (3)
شرح نهج البلاغه علامه خویی، جلد 9 صفحه ۷۰).
و به این ترتیب هر صدای حقی را خاموش و هر زبان حقگویی را بریدند و جادّهها را برای پیاده کردن افکار و امیال خود هموار ساختند.تاریکترین دوران تاریخ اسلام
بیشک دوران حکومت«بنی امیه»از تاریکترین دورانهایی است که بر امّت اسلامی گذشت،حاکمان«بنی امیه»از«معاویه»گرفته تا آخرین نفر که «مروان حمار»بود در این سه خصلت مشترک بودند:بیرحمی و قساوت فوق العاده،عشق و علاقه به حکومت به هر قیمتی که ممکن شود،و روح انتقام جویی.
به همین دلیل آنها حق و عدالت،شرف و انسانیّت،و همه چیز را در پای ادامه حکومت ننگین خود قربانی کردند و ظلم و ستمهایی روا داشتند که در تاریخ بینظیر بود.
آنها برای فراهم کردن زمینه خودکامگی خویش،زبان حق گویان را بریدند، صحابه مخلص و مبارز پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را یا کشتند،یا تبعید کردند،یا خانهنشین نمودند و این همان چیزی است که امام علیه السّلام در جملههای اخیر بخش بالا از این خطبه به آن اشاره فرموده است.
ولی مهمترین پناهگاه امت اسلامی و بزرگترین مانع بر سر راه آنها قرآن بود قرآن که اعلان جنگ به ظالمان و ستمگران میداد و خودکامگان را مرتّبا تهدید میکرد،و مقیاس و معیاری برای شناخت حکومت اسلامی از حکومتهای غاصب و ظالم و کفر آلود بدست میداد.
آنها برای بر داشتن این مانع از سر راه خود گروهی عالم نمای مزدور را در اختیار گرفتند تا قرآن را به میل آنها تفسیر کنند،و آیات آن را شاهد حقانیّت این بیگانگان از قرآن،و بیخبران از خدا معرفی کنند و از کسی که میخواست قرآن را آن گونه که هست،تلاوت و تفسیر کند مانع میشدند و به این ترتیب از قرآن جز خط و رسم و نامی باقی نماند و همچون یک زندانی که در زندان مخوف انفرادی گرفتار شود از دسترس افکار مردم دور نگه داشته شد و این همان چیزی است که امام علیه السّلام دقیقا در خطبه بالا به آن اشاره فرموده است.
در روایات اسلامی آمده است«معاویه»هنگامی که به«مدینه»آمد از کنار مجلسی از بزرگان قریش،عبور کرد،هنگامی که او را دیدند همه(از ترس) برخاستند جز«ابن عباس»،«معاویه»گفت:ابن عباس!چرا مثل دیگران برنخاستی؟حتما کینههای جنگ«صفّین»مانع شد؟تو از این کار طرفی نمیبندی زیرا«عثمان»مظلوم کشته شد،(و ما به خاطر او قیام کردیم)«ابن عباس»گفت:«عمر بن خطاب»نیز مظلوم کشته شد،(چرا برای او فریاد نکشیدی)«معاویه»گفت:«عمر»به دست کافری کشته شد،«ابن عباس» گفت پس«عثمان»را چه کسانی کشتند؟«معاویه»گفت:مسلمانان،«ابن عباس»گفت:این دلیل روشنی بر ضدّ توست.
«معاویه»گفت:به هر حال ما به همه جا نوشتهایم که هیچ کس حق ندارد فضایل علی و اهل بیتش را بازگو کند،زبانت را نگهدار.
«ابن عباس»گفت:ای«معاویه!»ما را از قرائت قرآن نهی میکنی؟ «معاویه»گفت نه،«ابن عباس»گفت:از تفسیر آن نهی میکنی؟«معاویه» گفت:آری،بخوان و لکن از معنی آن و آنچه مقصود خداوند بوده است سخن مگو! سخن در میان«ابن عباس»و«معاویه»به درازا کشید،سرانجام «معاویه»گفت:قرآن را بخوانید و تفسیر کنید اما در مورد آیاتی که فضیلت شما اهل بیت را بیان میکند سکوت اختیار کنید سپس افزود:ای ابن عباس! اگر این گونه آیات را نیز میخواهی بخوانی پنهانی بخوان که هیچ کس از تو نشنود.
سپس«معاویه»به محل اقامت خود بازگشت و دستور داد صد هزار درهم برای«ابن عباس»ببرند(به این ترتیب تهدید را با تطمیع همراه ساخت تا به هر قیمتی ممکن است دهان حقگوی ابن عباس را ببندد (1)).
اینها همان چیزی است که امام علیه السّلام دقیقا در خطبه بالا به آن اشاره فرموده است.
درباره جنایات«بنی امیه»و شناسائی دقیق آنها از نظر قرآن و احادیث اهل سنّت و اعمالی که برای مسخ و تحریف معارف اسلامی انجام دادند به جلد سوّم همین کتاب صفحه 243 تا 253 مراجعه فرمایید.
آنچه در این خطبه درباره عصر تاریک حکومت امویان بیان شده که از قرآن جز خط و رسمی باقی نمیماند منحصر به آن زمان نیست و با نهایت تأسف بارها در نقاط مختلف تکرار شده،هر چند به شدت دوران حکومت«بنی امیه» نبوده است،حتی در عصر و زمان خود نیز نمونههایی از آن را میبینیم.
در کلمات قصار حضرت،تعبیری دیده میشود که شاید فراگیرتر از تعبیر بالا است میفرماید:«یأتی علی النّاس زمان لا یبقی فیهم من القرآن إلاّ رسمه و من الإسلام إلاّ اسمه و مساجدهم یؤمئذ عامرة من البناء،خراب من الهدی،سکّانها و عمّارها شرّ أهل الأرض منهم تخرج الفتنة و إلیهم تأوی الخطیئة؛بر مردم روزگاری خواهد آمد که در بین آنان از قرآن جز خطوطش،و از اسلام جز نامش،باقی نماند.مساجدشان در آن زمان از جهت بنا و ساختمان، آباد،امّا از جهت هدایت،خراب است.
1) بحار الأنوار، جلد ۴۴ صفحه ۱۲۴
ساکنان و آباد کنندگان آن بدترین مردم روی زمینند،فتنه و فساد از آنان بر میخیزد و خطاها در آنها لانه میکند»(2).
و إنّما هلک من کان قبلکم بطول آمالهم و تغیّب آجالهم،حتّی نزل بهم الموعود الّذی تردّ عنه المعذرة،و ترفع عنه التّوبة،و تحلّ معه القارعة و النّقمة.
آنها که پیش از شما بودند تنها به جهت آرزوهای طولانی و پنهان بودن(و فراموش کردن)سر آمد زندگیشان،گمراه و هلاک نشدند،و این(طول امل و غفلت و بیخبری از پایان زندگی)همچنان ادامه یافت تا مرگشان فرا رسید، همان مرگی که به هنگام فرا رسیدنش عذرها پذیرفته نمیشود،و درهای توبه بسته میشود و مصیبتهای سخت و مجازاتها با آن فرا میرسد.
عامل بدبختی انسانها
در این بخش از خطبه امام علیه السّلام به همگان هشدار میدهد که تاریخ امم پیشین را مطالعه کنند،و درباره عوامل بدبختی آنها بیندیشند،و درس عبرت گیرند،میفرماید:«آنها که پیش از شما بودند تنها به جهت آرزوهای طولانی و پنهان بودن(و فراموش کردن)سر آمد زندگیشان،گمراه و هلاک شدند،و این (طول امل و غفلت و بیخبری از پایان زندگی،)همچنان ادامه
یافت تا مرگشان فرا رسید» (و إنّما هلک من کان قبلکم بطول آمالهم و تغیّب آجالهم،حتّی نزل بهم الموعود) . منظور از هلاکت در جمله«و إنّما هلک»به گفته جمعی از مفسران «نهج البلاغه»،هلاکت معنوی یعنی گمراهی است که نتیجه آن عذاب اخروی میباشد.
ولی بعید نیست که هم هلاکت معنوی و اخروی،و هم هلاکت مادی و دنیوی را شامل بشود یعنی آرزوهای دور و دراز و فراموش کردن پایان زندگی،و غرق شدن در شهوات،هم آخرت آنها را تباه کرد و هم قدرت و عظمت آنها را در دنیا بر باد داد و سرانجام آنها را گرفتار انواع عذابهای دنیوی مانند«طوفان قوم نوح»زمین لرزههای«قوم لوط»و صاعقههای آسمانی اقوام دیگر.
آری طول امل که یکی از آثار آن«تغیّب آجال»(به فراموشی سپردن سر آمد زندگی)است،از بزرگترین دشمن سعادت انسانهاست چرا که حجاب ضخیمی در برابر دید عقل انسان میافکند و هوا و هوس را بر وجود او حاکم میسازد،و او را غرق انواع گناهان و معاصی خطرناک میکند،این همان چیزی است که در حدیث معروف پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و امیر مؤمنان علیه السّلام آمده است:«و امّا طول الأمل فینسی الآخرة؛آرزوهای دراز،آخرت را به فراموشی میسپارد» 1.
از جمله« حتّی نزل بهم الموعود ؛تا زمانی که وعده الهی یعنی مرگ آنها فرا رسد»،چنین بر میآید که این افراد در آن لحظه بیدار میشوند، آری بیدار میشوند ولی این بیداری برای آنها سودی ندارد و لذا امام علیه السّلام میفرماید:«همان مرگی که به هنگام فرا رسیدنش عذرها پذیرفته نمیشود و درهای توبه بسته میشود و مصائب سخت و مجازاتها با آن فرا
میرسد» (الّذی تردّ عنه المعذرة،و ترفع عنه التّوبة،و تحلّ معه القارعة (1)
به هر حادثه مهم و سخت و کوبنده گفته می شود
و النّقمة (2)عملی انجام می شود ولذا غالبا این واژه به معنی مجازات کردن بکار می رود.
) .آری سرچشمه همه آن جنایتها و خلاف کاریها که در بخش پیشین از این خطبه،بیان شد حبّ دنیا و طول امل و به فراموشی سپردن سر پایان زندگی است،پایانی که راه بازگشت،در آن نیست و جبران خطاهای گذشته در آن ممکن نباشد.
أیّها النّاس،إنّه من استنصح اللّه وفّق،و من اتّخذ قوله دلیلا هدی «لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ» ؛فإنّ جار اللّه آمن،و عدوّه خائف؛و إنّه لا ینبغی لمن عرف عظمة اللّه أن یتعظّم،فإنّ رفعة الّذین یعلمون ما عظمته أن یتواضعوا له،و سلامة الّذین یعلمون ما قدرته أن یستسلموا له.فلا تنفروا من الحقّ نفار الصّحیح من الأجرب،و الباری من ذی السّقم.و اعلموا أنّکم لن تعرفوا الرّشد حتّی تعرفوا الّذی ترکه،و لن تأخذوا بمیثاق الکتاب حتّی تعرفوا الّذی نقضه،و لن تمسّکوا به حتّی تعرفوا الذی نبذه.
فالتمسوا ذلک من عند أهله،فإنّهم عیش العلم،و موت الجهل.هم الّذین یخبرکم حکمهم عن علمهم،و صمتهم عن منطقهم،و ظاهرهم عن باطنهم؛لا یخالفون الدّین و لا یختلفون فیه؛فهو بینهم شاهد صادق، و صامت ناطق.
ای مردم!آن کس که از خداوند نصیحت بپذیرد،موفق میشود،و آن کس که سخن او را دلیل و راهنمای خویش قرار دهد،به استوارترین راه هدایت میگردد؛زیرا کسی که به خدا پناه برد در امان است و دشمن خدا همواره خائف و ترسان،و آن کس که عظمت خدا را شناخته،سزاوار نیست خود را بزرگ شمرد؛زیرا بزرگی کسانی که از عظمت خدا آگاهند در این است که در برابر او متواضع باشند،و سلامت آنان که از قدرت(بیانتهای)او با خبرند این است که در مقابل او تسلیم باشند.حال که چنین است،از حق فرار نکنید آن گونه که
شخص سالم از مبتلا به بیماری جرب،فرار میکند،و تندرست از مریض گریزان است.
بدانید!شما هرگز راه حق را نخواهید یافت،مگر این که ترک کنندگان آن را بشناسید،و هرگز به پیمان قرآن وفادار نخواهید بود مگر این که از کسی که آن پیمان را شکسته است آگاه شوید،و هرگز به قرآن تمسّک نخواهید جست،مگر این که به کسانی که آن را دور افکندهاند پی ببرید.
این(آگاهیها)را از اهلش بیاموزید،چرا که آنها حیات علم و مرگ جهلند آنها هستند که حکمشان،شما را از علمشان آگاه میسازد،و سکوتشان از منطقشان،و ظاهرشان از باطنشان.
آنها نه با دین خدا مخالفت میکنند و نه در آن اختلاف دارند.قرآن در میان آنها شاهدی صادق است و خاموشی سخنگو(و تمام علوم قرآن نزد آنهاست).
راه نجات
در بخشهای قبل،امام علیه السّلام از گروهی گمراه و خودکامه سخن گفت که همه حقایق را دگرگون ساختند و آلوده بدترین جنایات شدند،سپس مرگشان فرا رسید و بی آن که راه توبه به سوی آنها باز باشد به سرای دیگر شتافتند و گرفتار مجازات الهی شدند.
امام علیه السّلام در این بخش،راه نجات را نشان میدهد تا دیگران گرفتار آن سرنوشت نکبت بار نشوند.
نخست میفرماید:«ای مردم آن کس که از خداوند نصیحت بپذیرد،(و اطاعت فرمانش کند)موفّق میشود و آن کس که سخن او را دلیل و راهنمای خویش قرار دهد،به استوارترین و مستقیمترین راه هدایت میگردد» (أیّها
النّاس،إنّه من استنصح اللّه وفّق،و من اتّخذ قوله دلیلا هدی «لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ» ).
آری این نخستین گام برای هدایت به سوی حق و راه مستقیم است.
و به دنبال آن به ذکر دلیل پرداخته میفرماید:«زیرا کسی که به خدا پناه آورد در امان است و دشمن خدا همواره خائف و ترسان است» (فإنّ جار اللّه آمن،و عدوّه خائف) .
در گام بعد،برای این که مردم به نصایح الهی گوش فرا دهند و باد کبر و غرور از سر بیرون کنند و تسلیم فرمانش باشند،میافزاید:«و آن کس که عظمت خدا را شناخته سزاوار نیست خود را بزرگ شمرد،زیرا بزرگی کسانی که از عظمت خدا آگاهند،در این است که در برابر او متواضع باشند،و سلامت آنان که از قدرت(بی انتهای)او با خبرند این است که در برابرش تسلیم گردند!» (و إنّه لا ینبغی لمن عرف عظمة اللّه أن یتعظّم،فإنّ رفعة الّذین یعلمون ما عظمته أن یتواضعوا له،و سلامة الّذین یعلمون ما قدرته أن یستسلموا له) .
اشاره به این که:آنها که باد غرور و تکبر در سر دارند از عظمت خدا غافلند و آنها که به قدرت خویش مینازند از قدرت خدا آگاه نیستند،آن کس که عظمت و قدرت خدا را بداند میفهمد که ما در برابر او هیچ هستیم،با این حال،کبر و غرور و قدرت نمایی مفهومی ندارد.
سپس در یک نتیجهگیری میفرماید:«حال که چنین است از حق فرار نکنید آن گونه که شخص سالم از مبتلا به بیماری جرب فرار میکند و شخص
تندرست از مریض گریزان است» (فلا تنفروا من الحقّ نفار الصّحیح من الأجرب،و الباری (1)
است و به همین جهت خدا را بازی می گویند و دیگر به معنای دور شدن از چیزی است و به
همین جهت به معنی سلامتی و دور شدن از بیماری به کار می رود و در خطبه بالا معنی دوم
اراده شده است
من ذی السّقم) .اشاره به این که:سلامت و سعادت شما در پیروی حق است و گرایش به باطل،نوعی بیماری و ناتندرستی،ولی مع الاسف!گروهی گمراه،چنان از حق میگریزند که گویی از فرد مبتلا به بیماری سرایت کننده فرار میکنند.یا به گفته قرآن« «کَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ» ؛آنها از حق گریزانند،گویی گورخران رمیدهاند که از مقابل شیری فرار کردهاند» (2).
سپس امام علیه السّلام در گام دیگری برای هدایت مخاطبان به سوی حق و دور ساختن از باطل راه روشنی را پیشنهاد میکند و میفرماید«بدانید شما هرگز راه حق را نخواهید شناخت مگر آن که ترک کنندگان آن را بشناسید،و هرگز به پیمان قرآن وفادار نخواهید بود مگر این که از کسی که آن پیمان را شکسته است آگاه شوید،و هرگز به قرآن تمسّک نخواهید جست مگر این که به کسانی که آن را دور افکندهاند،پی ببرید» (و اعلموا أنّکم لن تعرفوا الرّشد حتّی تعرفوا الّذی ترکه،و لن تأخذوا بمیثاق الکتاب حتّی تعرفوا الّذی نقضه،و لن تمسّکوا به حتّی تعرفوا الذی نبذه) .
این در واقع یکی از طرق شناخت حق و باطل است و مشمول قاعده معروف«تعرف الاشیاء بإضدادها؛هر چیزی را با ضد آن میتوان شناخت»، میباشد.تا انسان بیمار نباشد،معنی سلامتی را نمیفهمد و تا تاریکی را نبیند مفهوم روشنایی را تشخیص نمیدهد.
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه چنانکه در بالا آمد راهیابی به سوی حق را شناخت تارکان و مخالفان حق شمرده است و به سه گروه اشاره فرموده است:
گروهی که حق را ترک کردهاند،و گروهی که پیمان قرآن را شکستهاند،و گروهی که آن را پشت سرافکندهاند،تفاوت این سه گروه روشن است؛بعضی حق را رها میکنند بی آن که آن را تحقیر کنند بعضی علاوه بر آن به تحقیر حق میپردازند و بعضی دیگر پیمانهای الهی را میشکنند،که ظاهرا اشاره به آیه شریفه قرآن است که میفرماید:« «أَ لَمْ یُؤْخَذْ عَلَیْهِمْ مِیثاقُ الْکِتابِ أَنْ لا یَقُولُوا عَلَی اللّهِ إِلاَّ الْحَقَّ وَ دَرَسُوا ما فِیهِ» ؛آیا پیمان کتاب خدا از آنها گرفته نشده بود که بر خدا دروغ نبندند و جز حق نگویند و آنان بارها آن را خوانده بودند» (1).
گر چه این آیه به ظاهر در مورد«بنی اسرائیل»است ولی درباره دیگران نیز میتواند صادق باشد.
آری با شناخت این تارکان حق،و ناقضان پیمانهای الهی،و تحقیرکنندگان کتاب خدا و شناخت اصولی که بر زندگی آنها حاکم است و مخالفت با آن، میتوان راه حق را پیدا کرد.
سپس امام علیه السّلام در آخرین بخش این خطبه برای کسب اطمینان بیشتر، جهت دست یافتن به حق و درک حقیقت مفاهیم قرآن،طریق دیگری را ارائه میدهد و آن تمسّک به ذیل عنایت اهل بیت و عترت علیهم السّلام است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله آن را به عنوان یکی از دو شیء گرانمایه که در میان امّت به یادگار میگذارد،شمرده است.
امام علیه السّلام در این بخش میفرماید:«این(آگاهیها)را از اهلش،بیاموزید،زیرا آنها حیات علم و مرگ جهلاند،آنها هستند که حکمشان شما را از علمشان، آگاه میسازد،و سکوتشان از منطقشان،و ظاهرشان از
1) اعراف، آیه ۱۶۹.
باطنشان،آنها نه با دین خدا مخالفت میکنند و نه در آن اختلاف دارند،قرآن در میان آنها شاهدی صادق است و خاموشی سخنگو(و تمام علوم قرآن نزد آنهاست)» (فالتمسوا ذلک من عند أهله،فإنّهم عیش العلم،و موت الجهل.هم الّذین یخبرکم حکمهم عن علمهم،و صمتهم عن منطقهم،و ظاهرهم عن باطنهم؛لا یخالفون الدّین و لا یختلفون فیه؛فهو بینهم شاهد صادق،و صامت ناطق) .
در این جملههای کوتاه و پر معنا،امام علیه السّلام ائمه اهل بیت علیهم السّلام را به اوصافی معرفی میکند:نخست این که:آنها مایه حیات علم و مرگ جهلاند زیرا علوم الهی و سنّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نزد آنهاست هر جا باشند نور افشانی میکنند و پردههای ظلمانی جهل را میدرند،دیگر این که:حکم آنها(خواه حکم به معنی داوری باشد و یا حکم به معنی هر گونه دستور و بیان راه حلها)حکایت از علمشان میکند،و سکوت پر معنایشان حکایت از منطق و مقصود آنها مینماید (زیرا در بسیاری از موارد،سکوت گویاتر از سخن است)و ظاهر آنها آن قدر آراسته و پاک و خالصانه و مخلصانه است که از درون پاک و خالصشان خبر میدهد.
از ویژگیهای دیگر آنها این است که هرگز عملشان بر خلاف دین نیست و در تفسیر حقیقت دین،با هم اختلافی ندارند،چرا که علوم همه آنها از منبع واحدی سرچشمه میگیرد.
به همین دلیل حقیقت و روح دین و قرآن،در میان آنهاست و همه چیز را از قرآن میفهمند و همان گونه که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در حدیث ثقلین فرمود:هیچ گاه جدایی میان آنها و قرآن نمیافتد و تمسّک به این دو مسلمین را از گمراهی و ضلالت میرهاند.
هر چیز را از ضدش باید شناخت
راههای شناخت حق و باطل بسیار است مهم آن است که انسان تصمیم بر شناخت بگیرد و با شجاعت و دقت پیش برود.
یکی از این طرق همان است که مولا علی علیه السّلام در خطبه بالا به آن اشاره فرموده است و آن استفاده از مطالعه اضداد است.هنگامی که انسان سرنوشت شوم گروهی را میبیند که در میان انواع اشتباهات و خطاها و بدبختیها غوطه ورند به خوبی میفهمد،که راه صحیح از راه آنها جداست.و اگر میخواهد در راه حق گام بگذارد باید اصولی را که آنها بر آن تکیه کردهاند رها کند،ادب را از بیادبان بیاموزد و عدالت را از ظالمان،و پاکی را از ناپاکان.
گاه تصور میشود که این خطبه،با آنچه در عبارت دیگری از امام علیه السّلام آمده است که به«حارث همدانی»فرمود:«إنّ دین اللّه لا یعرف بالرّجال بل بآیة الحقّ فاعرف الحقّ تعرف اهله؛دین خدا را به وسیله اشخاص نمیتوان شناخت بلکه به نشانههای روشن حق باید شناخت بنابر این حق را بشناس تا اهل آن را بشناسی» (1).
ولی این هر دو صحیح است اما هر کدام در جایی،در آن جا که حق به روشنی شناخته میشود شخصیت افراد را با معیار آن باید شناخت،آنها که با حق هماهنگترند درستکار،و آنها که ناهماهنگترند بدکارانند،در این جا اشخاص را با معیار حق میشناسیم و آن جا که افراد به خوبی شناخته شدهاند و طریق حق مخفی و ناشناخته است باید حق و باطل را به وسیله آنها از هم تشخیص دهیم، مثلا هنگامی که عمّار یاسر و ابو جهل را در مقابل هم
1) بحار الأنوار، جلد ۶ صفحه ۱۷۹
میبینیم به خوبی میدانیم روش عمّار روش حق است و روشهای ابو جهلها روشهای باطلی است.
گاه،هم شناختن اشخاص مشکل میشود و هم شناختن حق،در این جا به دوستان و هواداران آن افراد نگاه میکنیم اگر فرضا در شخصیت معاویه شک کردیم و دیدیم اطرافیان او جمعی منافق،دنیاپرستانی همچون عمرو عاص و مطرودان عصر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و بازماندگان دوران جاهلیتند به خوبی میتوان او را شناخت.
کوتاه سخن این که شناخت حق و باطل طرق مختلفی دارد که در هر مورد باید از طریق مناسب آن استفاده کرد.
خطبه 148 (1)
این خطبه را قبل از سید رضی «ابو مخنف» در کتاب «جمل» - بنا به گفته «ابن ابی الحدید» در
شرح نهج البلاغه - آورده است. مرحوم شیخ مفید» نیز آن را با تفاوتهایی (باید توجه داشت
این تفارنها کم نیست) در کتاب «ارشاد» آورده است. (مصادر نهج البلاغه، جلد ۲ صفحه ۳۳۲)
و من کلام له علیه السّلام
فی ذکر أهل البصرة
1
از سخنان امام علیه السّلام است که در مورد اهل بصره و طلحه و زبیر ایراد فرموده.
امام علیه السّلام در بخش اوّل این خطبه درباره«طلحه و زبیر»سخن میگوید، که به ظاهر دست اتحاد به هم دادند و بر ضدّ مولا علی علیه السّلام آهنگ جنگ «جمل»کردند،امام علیه السّلام پرده از اسرار درون آن دو بر میدارد میفرماید:گر چه اینها ظاهرا متّحد شدهاند ولی این موقّتی و مقطعی است و هر یک از آنها،اگر به قدرت رسد دیگری را از پای در میآورد.
در بخش دیگری از این خطبه اشاره به«فتنه بصره»و شورش«اصحاب جمل»میکند و مردم را برای خاموش کردن آتش این فتنه فرا
1) «سند خطبه»
میخواند و در پایان به مردم هشدار میدهد که مراقب حرکات مرموز پیمان شکنان(طلحه و زبیر و یارانشان)بوده باشند.
کلّ واحد منهما یرجو الأمر له،و یعطفه علیه دون صاحبه،لا یمتّان إلی اللّه بحبل،و لا یمدّان إلیه بسبب.کلّ واحد منهما حامل ضبّ لصاحبه، و عمّا قلیل یکشف قناعه به!و اللّه لئن أصابوا الّذی یریدون لینتزعنّ هذا نفس هذا،و لیأتینّ هذا علی هذا.قد قامت الفئة الباغیة،فأین المحتسبون!فقد سنّت لهم السّنن،و قدّم لهم الخبر.و لکلّ ضلّة علّة،و لکلّ ناکث شبهة.و اللّه لا أکون کمستمع اللّدم،یسمع النّاعی،و یحضر الباکی، ثمّ لا یعتبر!
هر یک از آن دو نفر(طلحه و زبیر)،امیدوار است که حکومت به دست او بیفتد و آن را به سوی خود میکشد،نه به سوی رفیقش،آنها نه به رشتهای(از رشتههای محکم الهی)چنگ زدهاند،و نه به وسیلهای به او نزدیک شدهاند، بلکه هر یک،بار کینه رفیقش را بر دوش میکشد،و به زودی پرده از روی آن بر داشته خواهد شد! به خدا سوگند!اگر این دو به آنچه میخواهند برسند(و حکومت را در دست گیرند)،این یکی جان دیگری را میگیرد،و آن دیگر میخواهد این را از میان بردارد.
(هم اکنون)،گروه طغیانگر و فتنهانگیز،به پا خاستهاند،کجا هستند پاداش طلبان از خدا؟(و مجاهدان مخلص)که در برابر آنها بایستند و آتش فتنه را خاموش کنند؟در حالی که سنتها برای آنها بیان شده،و از پیش به آنها خبر دادهاند.(به یقین)برای هر ضلالتی،علتی است و برای هر پیمان شکنی،دستاویز و بهانهای(هرگز فریب این بهانهها را نخورید).
به خدا سوگند!من همچون کسی نخواهم بود که صدای بر سر و سینه کوبیدن سوگواران و ندای خبر گزار مرگ را بشنود،و نزد گریه کنندگان حضور یابد،اما عبرت نگیرد(هرگز در برابر تحرکات دشمن غافلگیر نخواهم شد).
در ظاهر متحدند و در باطن دشمن یکدیگر!
امام در بخش اوّل این خطبه،این حقیقت را برای مردم فاش میکند که «طلحه و زبیر»-آتش افروزان جنگ«جمل»-انگیزه الهی ندارند،و جز دنیا طلبی و رسیدن به حکومت و قدرت،چیزی در سر نمیپرورانند و به همین دلیل اگر آنها به پیروزی رسند،هر یک کوشش میکند،دیگری را از میان بردارد،تا به تنهایی حکومت کند،میفرماید:
«هر یک از آن دو(طلحه و زبیر)امیدوار است که حکومت به دست او بیفتد و آن را به سوی خود میکشد،نه به سوی رفیقش» (کلّ واحد منهما یرجو الأمر له،و یعطفه علیه دون صاحبه) .
سپس به ذکر دلیل آن پرداخته،میافزاید:«آنها،نه به رشتهای(از رشتههای محکم الهی)چنگ زدهاند و نه به وسیلهای به او نزدیک شدهاند،بلکه هر یک بار کینه رفیقش را بر دوش میکشد،و به زودی پرده از روی آن برداشته خواهد شد!» (لا یمتّان (1)
آن جا که این امر سبب نزدیک شدن دلو یا مانند آن می شود این واژه به معنی نزدیک شدن و
تقرب جستن نیز آمده است و در خطبه بالا به همین معناست
إلی اللّه بحبل،و لا یمدّان إلیه1) «یمتان» از ماده «مت» (بر وزن «خط» در اصل به معنی کشیدن طناب و مانند آن است و از
بسبب.کلّ واحد منهما حامل ضبّ (1)لصاحبه،و عمّا قلیل یکشف قناعه به) .
«ضب»در اصل به معنی سوسمار است،و عرب معتقد است:این حیوان، علاوه بر حماقت،بسیار بیعاطفه است تا آن جا که فرزندان خود را میخورد،و به همین دلیل ضرب المثلی است در بیعاطفه بودن،امام علیه السّلام در جمله بالا (حامل ضبّ لصاحبه)از این ضرب المثل استفاده فرموده و میگوید:گویی هر کدام از این دو،سوسماری را برای دیگری به ارمغان میبرد و این تعبیر بسیار لطیفی از کینه و عداوت پنهانی آن دو نسبت به یکدیگر است.
در ادامه این سخن مطلب را بی پردهتر بیان کرده،میافزاید:«به خدا سوگند! اگر این دو به آنچه میخواهند برسند(و حکومت را در دست گیرند)این یکی جان دیگری را میگیرد و آن دیگر میخواهد این را از میان بردارد» (و اللّه لئن أصابوا الّذی یریدون لینتزعنّ هذا نفس هذا،و لیأتینّ هذا علی هذا) .
جالب این که آنچه را امام علیه السّلام در جمله بالا درباره«طلحه و زبیر»بیان فرموده،در مورد تمام کسانی که برای رسیدن به حکومت،دست به دست هم میدهند و ائتلاف میکنند،ولی انگیزه الهی ندارند،صادق است.آنها تا زمانی با هم متّحدند و مؤتلف،که به پیروزی نرسیدند؛به مجرّد این که پیروز شوند،هر کدام سعی در نابودی دیگری و به دست گرفتن قدرت بلا منازع دارد،شواهد این معنا در طول تاریخ بشر در هر زمان و هر مکان دیده میشود،در حالی که اگر انگیزهها الهی باشد،همکاری و ائتلاف پایدار میماند و ای بسا هر یک تصدّی حکومت را به دیگری پیشنهاد کند.
1) «ضب» معانی متعددی دارد از جمله به معنی «کشیدن آب» و «کینه» و «سوسمار » آمده است.
گواه صدق این گفتار امام علیه السّلام درباره«طلحه و زبیر»اموری است که در تاریخ«جنگ جمل»حتی پیش از آغاز جنگ و رسیدن به قدرت در میان آن دو تن آشکار شد،که در نکتهها به آن اشاره خواهیم کرد إن شاء اللّه تعالی.
سپس از آن جا که این خطبه قبل از«جنگ جمل»ایراد شده است، امام علیه السّلام مردم را دعوت به قیام بر ضدّ پیمان شکنان و آتش افروزان جنگ میکند میفرماید:(هم اکنون)«گروه طغیانگر و فتنهانگیز،به پا خاستهاند،کجا هستند پاداش طلبان از خدا(و مجاهدان مخلص؟)که در برابر آنها بایستند و آتش فتنه را خاموش کنند در حالی که سنّتها برای آنها بیان شده و از پیش به آنها خبر دادهاند» (قد قامت الفئة الباغیة،فأین المحتسبون (1)
خواستن است. واژه «محتسب» گاه به معنی مأموری که از طرف حکومت، نظارت بر اجرای
احکام دین می کرد آمده است شاید از این جهت که این کار را با انگیزه الهی انجام می داد، با
هدفش رسیدگی به حساب کار مردم بود.
!فقد سنّت لهم السّنن،و قدّم لهم الخبر) .«فئه باغیه»اشاره به هر گروهی است که در برابر حق و پیشوای عادل،قیام کند این سخن هم درباره«اصحاب جمل»صادق است و هم درباره دار و دسته «معاویه»،چرا که همه در مقابل حق قیام کردند و لذا درباره«عمّار»که در جنگ«صفّین»به وسیله لشکر«معاویه»شهید شد،در کلمات پیامبر
1) «محتسب» از ماده «حسبه» به معنی کار برای خدا انجام دادن و اجر و پاداش تنها از او
صلّی اللّه علیه و آله از قبل آمده است:«یا عمّار تقتلک الفئة الباغیة؛ای عمار!گروه یاغی و طاغی تو را به قتل خواهند رساند» (1)
مسلم» و «طبقات ابن سعد» و منابع فراوان دیگر. (به احقاق الحق، جلد ۸ صفحه ۴۲۲ مراجعه
فرمایید
.واژه«محتسبون»،اشاره به کسانی است که خالصانه و برای خدا کار میکنند،به جهاد میروند زیرا زحمات خود را به حساب خدا میگذارند و چشم امید به ثواب و پاداش او دارند.
جمله «قد سنّت لهم السّنن» ،اشاره به این است که در سنتهای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله راه روشهای لازم برای قیام در برابر یاغیان و باغیان ارائه شده است و جمله «و قدّم لهم الخبر» (از پیش به آنها خبر داده شده است)اشاره به حدیث پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله است که به یاران خود فرمود:«با گروه«ناکثین»(پیمان شکنان)و«قاسطین»(ظالمان)و«مارقین»(از دین برگشتهها)پیکار کنید» (2).
بنابر این با توجه به آشکار بودن گمراهی گروه فتنهانگیز،و روشن بودن سنتهای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در برابر این گونه افراد،و پیشبینی سریعی که در کلام پیامبر صلّی اللّه علیه و آله درباره آنها شده،جای ابهامی باقی نمیماند و هر مؤمن مخلصی باید در برابر آنها بایستد.
و در ادامه این سخن میافزاید:(به یقین)«برای هر ضلالتی،علّتی است و برای هر پیمان شکنی،دست آویز و بهانهای!» (و لکلّ ضلّة علّة،و لکلّ ناکث شبهة) .
به یقین امام علیه السّلام نمیخواهد در این سخنان،خطاهای آشکار و اعمال زشت و نادرست«طلحه و زبیر»را توجیه کند،بلکه میخواهد به
این حقیقت اشاره فرماید،که گمراهیها بیعلّت نیست و علّت آنها غالبا اختیاری است،هوای نفس،دنیاپرستی،جاه طلبی،خودکامگی و کبر و غرور و حسد،عامل اصلی بسیاری از گمراهیهاست و این معنا درباره«طلحه و زبیر»کاملا آشکار است.
و جمله «لکلّ ناکث شبهة» ،اشاره به این است که هر پیمان شکنی معمولا دستاویز و بهانهای برای خود درست میکند،تا عوام را بفریبد،و به دنبال خود بکشاند،همان گونه که«طلحه و زبیر»خون«عثمان»را بهانه و دستاویز خود قرار داده بودند تا به این بهانه که خلیفه پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله مظلوم کشته شده،گروهی از عوام را بر ضدّ علی علیه السّلام بشورانند و به خواستههای هوس آلود،و جاه طلبانه خویش دست پیدا کنند،در حالی که خودشان از عوامل قتل«عثمان»بودهاند، همان گونه که در خطبه 137 خواندیم که امام علیه السّلام درباره«طلحه و زبیر و معاویه»فرمود:«و إنّهم لیطلبون حقّا هم ترکوه و دما هم سفکوه؛آنها حقی را مطالبه میکنند،که خود آن را ترک گفتند،و خونی را که خود ریختند».
تعبیر به«ناکث»(پیمان شکن)اشاره به«طلحه و زبیر»که آنها نخست با علی علیه السّلام بیعت کردند و پیمان وفاداری بستند و سپس آن را شکستند.
و در پایان این کلام اشاره به این نکته مهم میکند که،باید مراقب باشیم از سوی دشمن غافلگیر نشویم،میفرماید:«به خدا سوگند!من همچون کسی نخواهم بود که صدای بر سر و سینه کوبیدن(عزاداران)،و ندای خبر گزار مرگ را بشنود،و نزد گریه کنندگان حضور یابد،اما عبرت نگیرد» (و اللّه لا أکون کمستمع اللّدم (1)،یسمع النّاعی،و یحضر الباکی،ثمّ لا یعتبر) .
1) «لدم» در اصل به معنی کوبیدن چیزی بر چیزی است با صدایی که شدید نباشد.
اشاره به این که:یک رهبر بیدار و هوشیار،نمیتواند از تحرکاتی که در گوشه و کنار کشور میگذرد غافل بماند،صدای ناله مظلومان را نشنود و بسیج نیروهای شیطانی را نبیند.
شبیه همین معنا در خطبه ششم گذشت که امام علیه السّلام میفرمود:«من چنان نیستم که در خواب بمانم تا دشمن فرا رسد و ضربههای خود را فرود آورد،من تا زندهام سعی دارم با هوشیاری تمام مراقب مخالفان باشم،و ابتکار عمل را از دست ندهم و با شمشیر برنده هواداران حق،با کسانی که به حق پشت کردهاند نبرد میکنم».
دوستان دیروز و دشمنان امروز
گفتار بالا،بیانگر این حقیقت بود که اهل باطل گرچه برای رسیدن به مقصود در آغاز دست یکدیگر را میفشارند و با هم متحد میشوند ولی هنگامی که به پیروزی رسیدند هر کدام سعی میکند،دیگری را از میان بر دارد و میوههای درخت پیروزی را به تنهایی بچیند.
نمونه روشن آن اتحاد«طلحه و زبیر»در جنگ«جمل»است که موضوع اصلی خطبه را تشکیل میدهد و جالب این که:نشانههای این رقابت ویرانگر، حتی قبل از آغاز جنگ جمل،در میان آن دو دیده میشد.«ابن ابی الحدید» از مورخان نقل میکند که:«آن دو قبل از وقوع جنگ جمل،در مسأله امام جماعت لشکر،با هم اختلاف کردند و هنگامی که کار اختلاف بالا گرفت «عایشه»برای خاموش کردن آن دو،دستور داد فرزند
«طلحه»به نام «محمّد»یک روز امامت جماعت را بر عهده بگیرد و فرزند«زبیر»به نام «عبد اللّه»روز دیگر،تا جنگ پایان یابد» (1)
می افزاید : تقسیم أمامت نماز به این صورت نیز به سادگی انجام نشد، بلکه بعد از گفتگو و
درگیری طولانی بین «طلحه و زبیر» تجام گرفت. (مروج الذهب، جلد ۲ صفحه ۳۶۷ چاب دار
المعرفة بیروت).
.از سوی دیگر«طلحه»از«عایشه»تقاضا کرد به مردم بگوید:بر او به عنوان امیر المؤمنین سلام بگویند،«زبیر»نیز چنین تقاضایی را داشت، «عایشه»به ناچار سفارش کرد به هر دو به عنوان امیر سلام کنند.
و نیز در مسأله فرماندهی لشکر،با یکدیگر اختلاف کردند،«طلحه»اصرار داشت او فرمانده لشکر باشد،و«زبیر»خود را شایسته فرماندهی لشکر میدانست (2).
اینها همه شاهد گویایی است که امام علیه السّلام در این خطبه پیشبینی نموده و میفرماید:هر کدام از آنها فرصتی پیدا کند،دیگری را از میان بر میدارد چرا که انگیزه الهی ندارند و انگیزههای نفسانی،همیشه به انحصار طلبی منتهی میشود.
خطبه 149 (1)
همچنین «مسعودی» در «مروج الذهب» به صورت مختصر تر و «ابن عساکر» در کتاب «مقتل
امیر المؤمنین» و همگی بر این نظر اتفاق دارند که این خطبه بعد از ضریت «بن ملجم» و قبل از
شهادت مولا واقع شده است و از آنجا که در بخش نامه های نهج البلاغه» نامه ۲۳ قسمت
مهمی از این خطبه آمده است نویسنده مصادر نهج البلاغه اسناد این خطبه را در آن جا ذکر
کرده است. (مصادر نهج البلاغه، جلد ۳ صفحه ۲۴۷) .
و من کلام له علیه السّلام قبل موته
1
از سخنان امام علیه السّلام است که پیش از فرا رسیدن مرگش ایراد فرموده.
همان گونه که در شرح اسناد خطبه آمده است امام علیه السّلام این سخنان را زمانی بیان فرمود که در بستر شهادت افتاده بود،هم در نظر داشت وصیّت کند و هم میخواست به همگان پند و اندرز دهد.
در حقیقت این خطبه،از سه بخش تشکیل یافته است بخش اوّل درباره مرگ است که هیچ کس توان فرار از آن را ندارد و زمان و مکان آن،بر هیچ کس معلوم نیست.
1) مرحوم «کلینی» این خطبه را با کمی تفاوت در کتاب «کانی» جلد ۱ صفحه ۲۹۹ آورده و
بخش دوّم وصیّت کوتاه و گویا بسیار پر محتوایی است،که امام علیه السّلام از خود به یادگار گذاشته،وصیّتی که دلها را به خود جذب میکند و مسیر آینده را روشن میسازد.
در بخش سوّم درسهای عبرتی را که مردم میتوانند از شهادت آن حضرت بگیرند بیان میفرماید و در ضمن،این حقیقت را گوشزد میکند که وقتی من از میان شما بیرون بروم،و دیگری بر جای من بنشیند متوجه خواهید شد که من که بودم؟و چه میخواستم؟و چه در دل داشتم؟
أیّها النّاس،کلّ امریء لاق ما یفرّ منه فی فراره.الأجل مساق النّفس.
و الهرب منه موافاته.کم أطردت الأیّام أبحثها عن مکنون هذا الأمر،فأبی اللّه إلاّ إخفاءه.هیهات!علم مخزون!
ای مردم!هر کس از آنچه فرار میکند،در همان حال فرار به آن میرسد! «اجل»سرآمد زندگی و پایان حیات است،و فرار از آن،رسیدن به آن است! چه روزهایی که من به بحث و کنجکاوی از اسرار و باطن این امر(پایان زندگی) پرداختم،ولی خداوند جز اخفای آن را نخواسته است.
هیهات!این علمی است پنهان،(و مربوط به ذات پاک خداوند).
فرار از مرگ ممکن نیست!
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه،بر این امر تأکید میکند که نه تنها فرار از مرگ ممکن نیست،بلکه انسان در حال فرار،به استقبال مرگ میرود میفرماید:«ای مردم!هر کس از آنچه فرار میکند،در همان حال فرار به آن میرسد!،«اجل»سرآمد زندگی و پایان حیات است،و فرار از آن،رسیدن به آن است!» (أیّها النّاس،کلّ امریء لاق ما یفرّ منه فی فراره.الأجل مساق (1)
آن می رسد یا به تعبیر دیگر پایان راه است.
النّفس.و الهرب منه موافاته) .1) «مساق » مصدر میمی با اسم مکان از ماده «سوق» است و به معنی مقصدی است که انسان به
در این که،چگونه فرار از مرگ سبب ملاقات آن میشود شارحان«نهج البلاغه»تفسیرهایی دارند.
بعضی میگویند:منظور از این جمله که:«هر کس از مرگی که فرار میکند، در همان حال فرار به آن میرسد»این است:هنگامی که اجل فرا رسد و فرمان حرکت از دنیا از سوی خداوند صادر شود،حتی داروها نتیجه معکوس میدهند سرکه انگبین،صفرا میافزاید و آنچه در حال عادی شفابخش بود،سبب مرگ میشود.
این احتمال نیز در تفسیر جمله بالا داده شده که،انسان زمانی را که برای درمان در چنین حالات صرف میکند او را به پایان عمرش نزدیکتر میسازد (1).
و به تعبیر دیگر بسیار دیده شده،انسان از همان چیزهایی که میترسد،به آن گرفتار میشود و از چیزی که فرار میکند،به آن میرسد و طبق این تفسیر، حکم بالا یک حکم کلی نیست بلکه یک حکم غالبی است.
سپس میافزاید:«چه روزهایی که من به بحث و کنجکاوی از اسرار و باطن این امر(پایان زندگی)پرداختم،ولی خداوند جز اخفای آن را نخواسته است، هیهات!این علمی است پنهان،(و مربوط به ذات پاک خداوند)» (کم أطردت (2)
که روزها را یکی بعد از دیگری کنار زدم.
الأیّام أبحثها عن مکنون هذا الأمر،فأبی اللّه إلاّ إخفاءه.هیهات!علم مخزون) .
در این جا سؤالی مطرح شده است و آن این که:طبق اخبار زیادی که از امیر مؤمنان علی علیه السّلام رسیده آن حضرت هم زمان مرگ خود را به خوبی میدانست،و هم قاتل خود را میشناخت،و در شب شهادت،پیوسته به فرزندانش خبر میداد،و حتی در اثنای همان ماه«رمضان»،که در آن شهید شد با تعبیرات مختلفی اشاره به زمان شهادت خود کرد،حتی از روایت معروفی که در«کافی»نقل شده،بر میآید که مرغان خانگی حضرت،نیز خبردار بودند، با این حال چگونه امام علیه السّلام میفرماید:که جز خدا کسی از اجل انسانها با خبر نیست؟ (1).
بعضی به استناد پارهای از روایات 2،معتقدند،حالات معصومین علیهم السّلام و اولیاء اللّه مختلف است،گاه به اراده پروردگار همه چیز را میدانند،و گاه به اراده حق،مسائلی از آنها پنهان میشود،حتی ممکن است لحظهها،متفاوت باشد، «یعقوب»پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بوی پیراهن«یوسف»را از فاصله دور(از مصر)شنید، ولی او را در چاه«کنعان»نزدیک خود،ندید! این احتمال نیز وجود دارد که آنچه را امام علیه السّلام در بالا میفرماید:یک قانون کلی درباره اجل و سرآمد زندگی همه انسانها باشد،ولی این قانون کلی مانند همه قوانین کلی،استثنائاتی دارد،چه مانعی دارد که بعضی از اولیاء اللّه به فرمان خدا و تعلیم او،لحظه مرگ خود را بدانند.
در این جا نکته سوّمی نیز وجود دارد و آن این که:علوم معصومین علیهم السّلام نسبت به مسائل آینده بر اساس«لوح محو و اثبات»است که قابل تغییر است و به اصطلاح علم به مقتضیات است،نه علم به علت تامه که
1) «اصول کافی، جلد اول باب أن الأمة یعلمون متی یموتون» حدیث ۴.
قابل تغییر نباشد؛ زیرا آن قسمت که نامش«لوح محفوظ»است مخصوص خداوند متعال است مثلا در داستان حضرت مسیح علیه السّلام آمده است که او خبر از فوت عروسی در شب عروسی داد،ولی این امر واقع نشد چرا که آنها صدقهای داده بودند و صدقه مانع از تحقق این مصیبت شده بود.
شرح این مطلب را به خواست خدا در جای خود خواهیم گفت.
أمّا وصیّتی:فاللّه لا تشرکوا به شیئا،و محمّدا صلّی اللّه علیه و آله،فلا تضیّعوا سنّته.أقیموا هذین العمودین،و أوقدوا هذین المصباحین، و خلاکم ذمّ ما لم تشردوا.حمّل کلّ امریء منکم مجهوده،و خفّف عن الجهلة.
ربّ رحیم،و دین قویم،و إمام علیم.أنا بالأمس صاحبکم،و أنا الیوم عبرة لکم،و غدا مفارقکم!غفر اللّه لی و لکم!
اما وصیّت من این است که:چیزی را همتای خدا قرار ندهید،و سنّت و شریعت محمّد صلّی اللّه علیه و آله را ضایع نکنید،این دو ستون را محکم بر پا دارید،و این دو چراغ پر فروغ را فروزان نگهدارید!و نکوهشی بر شما نخواهد بود،مادام که(از این دو امر)منحرف نشوید.هر کس به اندازه تواناییاش،وظیفه دارد،و به جاهلان تخفیف داده شده است.
پروردگاری مهربان،و دینی استوار،و امام و پیشوایی آگاه دارید.من دیروز همراه(و رهبر)شما بودم،و امروز مایه عبرت شما هستم،و فردا از شما جدا میشوم!خداوند من و شما را بیامرزد.
وصیّت نامه کوتاه و پر محتوا
در بخش دوّم از این سخن،امام علیه السّلام وصیّت تاریخی خود را بیان میکند و در آن لحظههای حساس و سختی که بر امام علیه السّلام در بستر شهادت میگذشت عصاره روح و فکر خود را در قالب این وصیّتنامه ریخته و برای پیروان مکتبش به تاریخ میسپارد،میفرماید:«اما وصیّت من این
است که:چیزی راهنمای خدا قرار ندهید،و سنّت و شریعت محمّد صلّی اللّه علیه و آله را ضایع مکنید!،این دو ستون محکم را بر پا دارید،و این دو چراغ پر فروغ را فروزان نگهدارید،و(در این حال) نکوهشی بر شما نخواهد بود مادام که(از این دو امر)منحرف نشوید» (أمّا وصیّتی:فاللّه لا تشرکوا به شیئا،و محمّدا صلّی اللّه علیه و آله،فلا تضیّعوا سنّته.أقیموا هذین العمودین،و أوقدوا هذین المصباحین،و خلاکم ذمّ (1)
نیست چرا که وظیفه خود را انجام داده اید. بعضی می گویند نخستین کسی که این جمله را به
کاربرد قصیر بن سعد» غلام «جزیمه» (یکی از شاهان عرب) بود که به دست مردی به نام
ژیاه» کشته شد. «قصیر» به خواهرزاده پادشاه گفت انتقام خون «جریمه» را بگیر، او در پاسخ
گفت من چگونه دسترسی به قاتل پیدا کنم او از عقاب آسمان هم گریزپاتر است. «قصیر»
گفت : «اطلب و خلاف ذم: تو در مقام خونخواهی باش دیگر نکوهشی بر تو نخواهد بود» (هر
چند دسترسی پیدا نکنی). (شرح نهج البلاغه بیهقی از علمای قرن ششم، صفحه ۲۳۹ ذیل خطبه
مورد بحث
ما لم تشردوا (2)جمله بالا منظور این است که مادامی که از حق دور نشوید
).«شرک»در این جا به معنی وسیع کلمه،اراده شده،که هم شامل شرک در ذات و صفات میشود و هم شرک در افعال،و به تعبیر دیگر هر گونه گرایش به غیر خدا چه در اعتقاد باشد،چه در عمل،در این تعبیر وارد است،همان گونه که «سنّت»پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به معنی وسیع آن اراده شده که شامل تمام برنامههای عبادی و اخلاقی و سیاسی و اجتماعی میشود،در واقع تمام اسباب سعادت انسان در این دو جمله خلاصه شده است.اگر به غیر خدا عشق نورزد،و جز رضای او نطلبد و هوای نفس و شیطان را بر
وجود خود حاکم نسازد،و تعلیمات پیغمبر گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله را در تمام زمینهها اجرا کند،به یقین خوشبخت و سعادتمند است.
به همین دلیل امام علیه السّلام این دو را تشبیه به دو ستون خیمه کرده است که تا بر پا هستند،خیمه پناهگاهی است در برابر سوز گرما و سرما و حافظی است در مقابل بسیاری از خطرات،و نیز تشبیه به دو چراغ فروزان کرده،که در دو طرف انسان باشد،و تمام محیط و مسیر را روشن سازد،بدیهی است با وجود این دو چراغ روشن،گمراهی نخواهد بود.
و لذا در ادامه آن فرموده است:اگر به این دو دستور عمل کنید،هیچ مذمت و نکوهشی نخواهید داشت،و کمبودی در دین و ایمان و زندگی شما نخواهد بود،ولی آن را مشروط به این میکند که در ادامه راه نیز منحرف نشوید و در همان مسیر توحید و عمل به سنّت باقی بمانید.
در واقع تمام اصول و فروع اسلام در این دو جمله جمع است:«توحید» شامل تمام اصول اعتقادی میشود و«حفظ سنّت»پیامبر صلّی اللّه علیه و آله شامل تمام دستورات عملی و اخلاقی،و اگر میفرماید:با اقامه این دو اصل ملامتی بر شما نیست به همین دلیل است.
و از آن جا که ممکن است اقامه توحید و سنّت پیامبر در تمام ابعادش برای همگان میسّر نباشد چرا که توان فکری و جسمی همگان یکسان نیست به دنبال این سخن چنین میافزاید:«هر کس به اندازه تواناییش وظیفه دارد،و به جاهلان تخفیف داده شده است» (حمّل کلّ امریء منکم مجهوده،و خفّف عن الجهلة) .
این همان چیزی است که در آیات و روایات کرارا به آن اشاره شده است؛قرآن مجید در یکجا میفرماید:« «لا یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها» ؛خداوند هیچ کس را جز به اندازه توانش تکلیف نمیکند» (1)و در جای دیگر
1) بقره، آیه ۲۸۶
میفرماید:
«لا یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاّ ما آتاها» ؛خداوند هیچ کس جز به مقدار توانایی که به او داده،تکلیف نمیکند» (1).
و در حدیثی از امام صادق علیه السّلام نقل شده است:«یغفر للجاهل سبعون ذنبا قبل ان یغفر للعالم ذنب واحد؛خداوند هفتاد گناه جاهل را میبخشد پیش از آن که یک گناه از عالم را ببخشد» (2)و در حدیث دیگری از امام باقر علیه السّلام آمده:
«إنّما یداقّ العباد فی الحساب یوم القیامة علی قدر ما آتاهم من العقول فی الدّنیا؛خداوند به هنگام حساب اعمال،هر کس را به اندازه عقلی که به او در دنیا داده است حساب رسی میکند» (3)و در واقع مقتضای عدالت همین است که تواناییهای فکری و جسمانی افراد در سپردن مسئولیتها و حسابرسی در برابر تخلّفات منظور گردد.
به همین دلیل،به دنبال آن میفرماید:«پروردگاری مهربان،و دینی استوار، و امام و پیشوایی آگاه دارید» (ربّ رحیم،و دین قویم،و إمام علیم) .
در واقع در سایه این سه،همه اسباب سعادت فراهم است.خداوند رحیم، همه راههای سعادت را به روی انسان گشوده و دینی که پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله آورده است از استحکام و استواری بینظیری برخوردار است.و امامی که برای سرپرستی انسانها و اجرای احکام دین منصوب کرده،از هر نظر آگاه است!
واژه امام در این جا میتواند اشاره به شخص پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله،یا شخص علی علیه السّلام و یا همه پیشوایان اسلام،از پیامبر خاتم صلّی اللّه علیه
و آله گرفته،تا وصیّ خاتم، حضرت مهدی-سلام اللّه علیهم اجمعین-بوده باشد.
بدیهی است چنین خداوند و آیین و امامی،هیچ کس را جز به مقدار توانش تکلیف نمیکند.
سرانجام در پایان این فراز،امام علیه السّلام به نکته مهمی اشاره میکند و سخنان خود را در بخش اوّل و دوّم این فراز با این نکته تکمیل مینماید،میفرماید:
«من دیروز همراه(و رهبر)شما بودم،و امروز مایه عبرت شما هستم،و فردا از شما جدا میشوم،خداوند من و شما را بیامرزد» (أنا بالأمس صاحبکم،و أنا الیوم عبرة لکم،و غدا مفارقکم!غفر اللّه لی و لکم) .
اشاره به این که:اگر سه روز زندگی مرا در کنار هم قرار دهید،مطالب بسیاری به شما میآموزد.دیروز همچون شما،بلکه رهبر و فرمانده شما بودم، «عمرو بن عبدود»ها را بر خاک سیاه میغلطاندم،در«خیبر»را با پنجه آهنین میگشودم،از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در میدان جنگ در برابر انبوه دشمن به تنهایی دفاع میکردم،در میدانهای جنگ«جمل و صفّین و نهروان» هنگامی که شمشیر به دست میگرفتم لشکر دشمن از برابر من فرار میکردند، ولی امروز با این فرق شکافته که در میان بستر افتادهام،درس عبرتی برای شما هستم،و فردا میروم،تنها جای خالی مرا خواهید دید.آیا این سه روز بیانگر وضع دنیا و بیاعتباری آن برای همه شما نیست؟ به راستی سخنی به این کوتاهی و پر معنایی کمتر شنیده شده است.
در این که منظور از جمله«غدا مفارقکم»پیشبینی شهادتش در همان بستر است یا خبر از آیندههای دور میدهد که در تعبیرات عادی از آن به «فردا»تعبیر میشود،در میان شارحان نهج البلاغه گفتگوست ولی آنچه از قرائن مختلف و گفتگوهای دیگر امام علیه السّلام در آن حادثه دلخراش و قبل
از آن، استفاده میشود این است که منظور خبر قطعی از همان آینده نزدیک است و جمله«إن تثبت الوطأة...»(اگر من از این ضربت نجات یابم...)منافاتی با آن ندارد زیرا این گونه تعبیرات برای بیان مقاصد خاصی معمول است همان گونه که در قرآن مجید آمده« «أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی أَعْقابِکُمْ» (1)آیا هر گاه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بمیرد یا کشته شود شما به گذشته خود برمیگردید؟»(در حالی که خداوند عالم بوده که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به قتل نمیرسد).هدف امام علیه السّلام نیز در این جا بیان این مطلب بوده است که من اگر میماندم ای بسا ضارب خود را عفو میکردم.
1) آل عمران، آیه ۱۴۴.
إن تثبت الوطأة فی هذه المزلّة فذاک،و إن تدحض القدم فإنّا کنّا فی أفیاء أغصان،و مهابّ ریاح،و تحت ظلّ غمام،اضمحلّ فی الجوّ متلفّقها،و عفا فی الأرض مخطّها.و إنّما کنت جارا جاورکم بدنی أیّاما،و ستعقبون منّی جثّة خلاء:ساکنة بعد حراک،و صامتة بعد نطق.لیعظکم هدوّی،و خفوت إطراقی،و سکون أطرافی،فإنّه أوعظ للمعتبرین من المنطق البلیغ و القول المسموع.و داعی لکم وداع امریء مرصد للتّلاقی!غدا ترون أیّامی، و یکشف لکم عن سرائری،و تعرفوننی بعد خلوّ مکانی و قیام غیری مقامی.
اگر گام(من)در این لغزشگاه،ثابت بماند(و از این ضربت خطرناک رهایئی یابم)این همان مطلوب ماست،و اگر گام بلغزد(و از این جهان رخت بربندم جای تعجّب نیست زیرا)ما در سایه شاخهها،و مسیر وزش بادها و زیر سایه ابرهای متراکمی بودیم که در آسمان پراکنده شدند و آثارشان روی زمین محو شد(ما نیز خواهیم رفت).
من همسایهای بودم که چند روزی در کنار شما زیستم و به زودی از من تنها جسدی بیروح و بیحرکت،بعد از آن همه حرکتها،و خاموش،بعد از آن همه گفتارها،باقی خواهید یافت.از حرکت ایستادن من،و از کار افتادن چشمهایم،و بیحرکتی اعضای پیکرم باید شما را پند و اندرز دهد،چرا که پند و اندرز آن برای عبرت گیرندگان از هر منطق رسا و گفتار شنیدنی مؤثّرتر است.وداع من با شما،وداع کسی است که آماده ملاقات(پروردگار)است و فردا ارزش زندگی با من را خواهید دانست و باطن من برای شما آشکار
خواهد شد و آن زمان که جای خالی مرا ببینید و دیگری بر جای من نشیند،مرا خواهید شناخت!
آن زمان که رفتم مرا خواهید شناخت!
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه،سرنوشت آینده خود را در آن بستر شهادت، شرح میدهد و وضع مسلمین را بعد از خود نیز تبیین میکند نخست میفرماید:«اگر گام من در این لغزشگاه ثابت بماند(و از این ضربت خطرناک رهایی یابم)این همان مطلوب ماست(تصمیم درباره ضاربم یا عفو او بر عهده خود من خواهد بود)و اگر گام بلغزد(و از این جهان رخت برهبندم جای تعجب نیست زیرا)ما در سایه شاخهها و مسیر وزش بادها و زیر سایه ابرهای متراکمی بودیم که در آسمان پراکنده شدند و آثارشان روی زمین محو شد». (إن تثبت الوطأة (1)
می رود.
فی هذه المزلّة (2)فذاک،و إن تدحض (3)القدم فإنّا کنّا فی أفیاء (4)أغصان،و مهابّ (5)وزش بادهاست
ریاح،1) «وطاه» به معنی جای پا و محل قدم است و گاه به صورت کتابی به معنی فشار شدید بکار
2) «مزله» از ماده «زلل » (بر وزن ضررا به معنی لغزش گرفته شده، و «مزله» یعنی لغزشگاه.
3) «تدحض» از «دخض» (بر وزن محض) نیز به معنی لغزش است.
4) «أفیاء» جمع «فی» (بر وزن شیها به معنی سایه است
5) مهاب» از ماده «هبوب» به معنی وزش باد گرفته شده و مهاب» جمع «مهب» به معنی محل
و تحت ظلّ غمام،اضمحلّ فی الجوّ متلفّقها (1)
پیوستن قطعات چیزی است (قطعات پارچه، قطعات ابرها و مانند آن)
،و عفا (2)ساختن چیزی سبب فرسودگی و پوسیدگی و اندراس می شود در خطبه بالا و مانند آن به
همین معنا (اندراس) آمده است
فی الأرض مخطّها (3)) .این تشبیهات زیبا،و تعبیرهای گویا،اشاره به این حقیقت است که:
زادن و کشتن و پنهان کردن چرخ را رسم و ره دیرین است
یا به گفته شاعر نکته سنج دیگر:
این سیل متفق بکند روزی این درخت وین باد مختلف بکشد روزی این چراغ!
تاریخ بشر و تجربیات روزمره همه ما،نیز این حقیقت را بر ملا ساخته است که زندگیها همچون سایههای درختان و قدرتها،همچون سایههای ابرهاست به سرعت میگذرند و آثارشان برای همیشه برچیده میشود ولی عجب است که انسان با دیدن این همه نمونهها،پند نمیگیرد،و گویی خود را از شمول این قانون برکنار میبیند.
این بزرگ معلّم آسمانی،به دنبال این سخن،با توجه به این که میداند به زودی از این جهان رخت برمیبندد درسهای عبرتی از مرگ و شهادت خود برای دیگران بیان میکند و از آن برنامهای میسازد که سبب بیداری همه انسانها باشد میفرماید:«من همسایهای بودم که چند روزی بدنم در کنار شما زیست،و به زودی از من تنها جسدی بیروح،و بیحرکت بعد
از آن همه حرکتها،و خاموش بعد از آن همه گفتارها،باقی خواهید یافت» (و إنّما کنت جارا جاورکم بدنی أیّاما،و ستعقبون منّی جثّة خلاء (1)ساکنة بعد حراک (2)،و صامتة بعد نطق) .
بلافاصله از آن نتیجهگیری کرده میافزاید:«از حرکت ایستادن من و از کار افتادن چشمهایم،و بیحرکتی اعضای پیکرم باید شما را پند و اندرز دهد، چرا که پند و اندرز آن برای عبرتگیرندگان،از هر منطق رسا و گفتار شنیدنی، مؤثرتر است».( لیعظکم هدوّی (3)،و خفوت (4)إطراقی (5)،و سکون أطرافی (6)،فإنّه أوعظ للمعتبرین من المنطق البلیغ و القول المسموع) .
راستی هم،چنین است چرا که گویندگان هر چند فصیح و بلیغ و نکتهسنج باشند،و شنوندگان هر قدر آماده شنیدن،ولی شنیدن کی بود مانند دیدن، هنگامی که انسان میبیند در یک لحظه مرد شجاع و نیرومندی که آوازه او همه جا را پر کرده بود،به جسم بیجانی تبدیل میشود که حتی پلکهای چشم او از گردش باز میایستد،و لبهایش کمترین حرکتی ندارد،بزرگترین درس عبرت را فرا میگیرد و پایان زندگی و افول قوتها و قدرتها را با چشم خود مشاهده میکند،تکان میخورد و در فکر عمیقی فرو میرود،کدام واعظ توان یک چنین تأثیر گذاری را دارد؟
سرانجام در پایان این خطبه با مردم وداع میگوید و خداحافظی میکند اما وداعی سوزناک و پر معنا میفرماید:«وداع من با شما،وداع کسی است که آماده ملاقات(پروردگار)است و فردا ارزش ایّام زندگی با من را خواهید دانست،و باطن من،برای شما آشکار خواهد شد.و آن زمان که جای خالی مرا ببینید،و دیگری بر جای من نشیند،مرا خواهید شناخت!» (وداعی لکم وداع امریء مرصد (1)للتّلاقی!غدا ترون أیّامی،و یکشف لکم عن سرائری، و تعرفوننی بعد خلوّ مکانی و قیام غیری مقامی) .
آری هنگامی که آن مظهر عدالت،از میان مردم رخت بر بست و آن رهبر دلسوز و مهربان جای خود را به دیگران سپرد،هنگامی که آن مخزن علوم الهی که به هنگام خواندن این خطبهها،علم و دانش از زبانش فرو میریخت،از میان مردم رفت و ظالمان و جباران بنی امیه که جز هوسهای شیطانی و غرایز حیوانی چیزی را به رسمیّت نمیشناختند بر جای او نشستند و سیل خون بیگناهان را جاری ساختند،مسلمانان فهمیدند،چه کسی را از دست دادهاند،و چه خسارت عظیمی دامان آنها را گرفته است.
بنابر این تعبیر به«غدا»(فردا)همان گونه که ظاهر عبارت است نه اشاره به عالم برزخ است،نه قیامت،(آن گونه که بعضی از شارحان پنداشتهاند)بلکه اشاره به همان ایّام شوم و تلخ و تاریکی است که بعد از شهادت امیر مؤمنان علیه السّلام بر مسلمانان گذشت.
جمله «مرصد للتّلاقی» (کسی که آماده و منتظر ملاقات است)خواه به معنی ملاقات با فرشته مرگ باشد،یا پروردگار،نشان میدهد که روح مقدّس علی علیه السّلام پیوندی با این جهان مادی و زودگذر نداشت،بلکه پیوندش،با عالم بالا، با فرشتگان خدا و با ذات پاک پروردگار بود،و ضربت«ابن
1) «مرصد» از ماده «رصاد» به معنی آماده و منتظر شدن گرفته شده است
ملجم»را مقدمهای برای این فوز عظیم و لقای پروردگار«کعبه»میدانست و جمله«فزت و ربّ الکعبة»شاهد گویای آن است.
و اگر چند روزی بر طبق حکمت پروردگار روح پاکش در این قفس تن، زندانی بود،و در کنار مردم دنیا میزیست،هنگامی که این قفس شکسته شد، پر و بال گشود و به هوای کوی دوست پرواز نمود.
خنک آن روز که پرواز کنم تا بر دوست به هوای سر کویش پر و بالی بزنم!
خطبه 150 (1)
تنها سندی که در کتاب مصادر نهج البلاغه برای این خطبه آمده است کتاب المسترشد طبری
است که بخش هایی از آخر این خطبه را با تفاوت هایی نقل کرده و از روایت طبری چنین
بر می آید که این خطبه طولانی تر از آنچه مرحوم سید رضی نقل کرده، بوده است و مرحوم
سید طبق برنامه ای که دارد تنها به ذکر بخش هایی بسنده کرده است. (مصادر نهج البلاغه، جلد
۲ صفحه ۳۳۷)
و من خطبة له علیه السّلام یومی فیها إلی الملاحم و یصف فئة من أهل الضلال
1
از خطبههای امام علیه السّلام است که در آن به حوادث آینده،اشاره میکند و اوصاف گروهی از گمراهان را بیان میدارد.
این خطبه در واقع از سه بخش تشکیل میشود.در بخش اوّل از گروهی سخن میگوید،که راه راست را رها کرده و به انحراف کشیده شدهاند،سپس درباره رهبری از اهل بیت علیهم السّلام سخن میگوید که با چراغی روشن در فتنهها وارد میشود و هدایت مردم را بر عهده میگیرد،رهبری که گرهها را میگشاید و ملتها را آزاد میسازد،کسی که مدتها از دیده مردم پنهان خواهد گشت وکسی به او دست نمییابد.
1) «سند خطبه»
در بخش دوّم این خطبه،سخن از افراد ضعیف الایمانی به میان میآورد که به خاطر پیروی از هوای نفس در گمراهی و فتنهها غوطهورند و گروه دیگری که دارای ایمانی راسخ بودهاند و با کفر و شرک و آلودگی پیکار کرده و به قرب الهی رسیدهاند.
در بخش سوّم به افرادی اشاره میکند،که بعد از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به قهقرا برگشتند و رشتههای ایمان را گسستند،از دوستان خدا بریدند و به دشمنان پیوستند،بنای ولایت را از اساس برداشتند و به جایی که کانون خطا بود، منتقل ساختند.
و أخذوا یمینا و شمالا ظعنا فی مسالک الغیّ،و ترکا لمذاهب الرّشد.فلا تستعجلوا ما هو کائن مرصد،و لا تستبطئوا ما یجیء به الغد.فکم من مستعجل بما إن أدرکه ودّ أنّه لم یدرکه.و ما أقرب الیوم من تباشیر غد!یا قوم،هذا إبّان ورود کلّ موعود،و دنوّ من طلعة ما لا تعرفون.ألا و إنّ من أدرکها منّا یسری فیها بسراج منیر،و یحذو فیها علی مثال الصّالحین، لیحلّ فیها ربقا،و یعتق فیها رقّا،و یصدع شعبا،و یشعب صدعا،فی سترة عن النّاس لا یبصر القائف أثره و لو تابع نظره.ثمّ لیشحذنّ فیها قوم شحذ القین النّصل.تجلی بالتّنزیل أبصارهم،و یرمی بالتّفسیر فی مسامعهم، و یغبقون کأس الحکمة بعد الصّبوح!
آنها(مردم آن زمان)به چپ و راست متمایل شده،در مسیر ضلالت و گمراهی گام نهاده و راههای مستقیم را رها کردهاند،درباره آنچه باید رخ دهد و مورد انتظار است،عجله مکنید و آنچه را فردا با خود میآورد،دور مشمرید.چه بسیارند کسانی که برای چیزی عجله میکنند که اگر آن را به دست آورند، (پشیمان میشوند و)دوست دارند که به آن نمیرسیدند و چه نزدیک است امروز به آغاز فردا.
ای جماعت!اکنون هنگام فرا رسیدن تمام آنچه(به شما)وعده داده شده است،میباشد،و نیز هنگام نزدیک شدن طلوع چیزی است که از آن آگاهی ندارید.بدانید!آن کس از ما(اهل بیت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله)که آن فتنهها را دریابد،با چراغ روشنی بخش،در آن گام مینهد و به سیره و روش صالحان(پیامبر و ائمه اهل بیت)رفتار میکند.او میآید تا در آن میان
گرهها را بگشاید،بردگان را آزاد سازد،گمراهان و ستمگران متحد را پراکنده کند،و حق جویان متفرّق را گرد هم آورد،او مدتی در پنهانی از مردم به سر میبرد آن گونه که پی جویان اثر قدمش را نبینند،هر چند برای یافتن او بسیار جستجو کنند.سپس گروهی (برای یاری او)آماده میشوند همچون آماده شدن شمشیر به دست آهنگر تیزگر.چشم آنان با قرآن روشنی میگیرد و تفسیر آیاتش به گوش آنها افکنده میشود و هر صبح و شام از جام حکمت سیراب میشوند!
نابسامانیها در پرتو وجودش سامان مییابد
همان گونه که در بالا آمد این خطبه در مجموع پیشگویی از حوادث آینده، میکند و قرائن و تعبیرات موجود در خطبه،به خوبی نشان میدهد که سخنان امام علیه السّلام در این خطبه اشاره به حوادث پیش از قیام مهدی علیه السّلام و سپس قیام مبارک اوست.
نخست میفرماید:«مردم به چپ و راست متمایل شده در مسیر ضلالت و گمراهی گام نهاده،و راههای مستقیم را رها کردهاند» (و أخذوا یمینا و شمالا ظعنا فی مسالک الغیّ،و ترکا لمذاهب الرّشد) .
سپس میافزاید:«درباره آنچه باید رخ دهد و مورد انتظار است عجله مکنید و آنچه را فردا با خود میآورد،دور مشمرید» (فلا تستعجلوا ما هو کائن مرصد (1)
به چیزی گفته می شود که مورد مراقبت و انتظار قرار گرفته است
،و لا تستبطئوا ما یجیء به الغد) .آن گاه به ذکر دلیل برای ترک شتاب پرداخته میافزاید:«چه بسیارند کسانی که برای چیزی عجله میکنند که اگر آن را به دست آورند(پشیمان
1) «مرصده از ماده «رصد» (بر وزن صمد) در اصل به معنی مراقبت از چیزی است و «مرصد»
میشوند و) دوست دارند که به آن نمیرسیدند.و چه نزدیک است امروز به آغاز فردا».
(فکم من مستعجل بما إن أدرکه ودّ أنّه لم یدرکه.و ما أقرب الیوم من تباشیر (1)
و «ثباشیر صبح» به معنی اوایل آن است. بعضی تباشیر را جمع نبشیر می دانند ولی از تعبرات
عده ای استفاده می شود که مقرد است با جمعی است که مفرد ندارد.
غد) .اشاره به این که،برای پیروزیهایی که بعد از فتنهها وعده داده شده(به خصوص ظهور مهدی که در عصر خود پیامبر وعدههای صریح درباره اقامه عدل و داد در سراسر جهان به وسیله او داده شده است)عجله مکنید چرا که هر چیز، زمانی دارد و شرایطی،و تا شرایط آن حاصل نشود،همچون میوه خامی است که آن را از درخت بچینند که موجب پشیمانی و ندامت خواهد شد.
آن گاه،مردم را مخاطب قرار داده میفرماید:«ای جماعت!اکنون،هنگام فرا رسیدن تمام آنچه(به شما)وعده داده شده است،میباشد(از ظهور فتنهها و آشوبها و سلطه ظالمان و تحت فشار قرار گرفتن مظلومان)و نیز هنگام نزدیک شدن طلوع چیزی است که از آن آگاهی ندارید(از حکومت عدل و داد و برچیده شدن ظلم و فساد)» (یا قوم،هذا إبّان (2)ورود کلّ موعود،و دنوّ من طلعة ما لا تعرفون) .
سپس با بیان روشنتری از این ظهور بزرگ،سخن میگوید و میفرماید:
«آگاه باشید!آن کس از ما(اهل بیت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله)که آن فتنهها را دریابد با چراغ روشنی بخش،در آن گام مینهد و به سیره و روش صالحان(پیامبر و ائمه
اهل بیت)رفتار میکند» (ألا و إنّ من أدرکها منّا یسری فیها بسراج منیر، و یحذو (1)فیها علی مثال الصّالحین) .
و در ادامه این سخن برنامههای آن مصلح بزرگ را در چند جمله کوتاه و پر معنی بیان میکند،میگوید:«او میآید تا در آن میان گرهها را بگشاید، بردگان(ملّتها و افراد اسیر)را آزاد سازد،گمراهان و ستمگران متحد را پراکنده کند و حق جویان متفرق را گرد هم آورد،او(مدّتی)در پنهانی از مردم به سر میبرد آن گونه که پی جویان اثر قدمش را نبینند،هر چند برای یافتن او بسیار جستجو کنند» (لیحلّ فیها ربقا (2)،و یعتق فیها رقّا،و یصدع (3)
است و از آن جا که با شکافتن چیزی درونش آشکار می شود این کلمه به معنی «اظهار و افشا
و آشکار کردن» نیز آمده است.
شعبا (4)، و یشعب صدعا،فی سترة عن النّاس لا یبصر القائف (5)کسی می گویند که جستجوگری در آثار اشیا یا افراد می کند. قیافه شناسی هم در اصل به
همین معناست.
أثره و لو تابع نظره) .این تعبیرات کاملا بر مسأله ظهور مهدی علیه السّلام تطبیق میکند زیرا او زنجیرهای اسارت را پاره میکند و مظلومان در بند را آزاد میسازد،شوکت ظالمان را در هم میشکند و جمع آنها را پراکنده میسازد،سالها در خفا
1) «یحذو» از ماده «حذوه (بر وزن حذف) به معنی پیروی و همانند ساختن گرفته شده است.
2) «ربق» به معنی طلایی است که در آن گره های متعددی باشد و هر گرهی را «ربقه»می گویند و در جمله بالا به معنی گره های مشکلات است
3) «یصدع » از ماده «صدع» در لغت به معنی شکافتن به طور مطلق و یا شکافتن اجسام محکم
4) «شعب» به معنی گروه عظیمی از مردم است و در ادبیات امروز به معنی ملت به کار می رود.
5) «قائف» از ماده «قوف» (بر وزن قوف) به معنی جستجوی آثار چیزی است و «قائف» به
زندگی میکند بی آن که تیزبینترین جستجوگران بتوانند جای او را پیدا کنند.
بعضی از شارحان در تفسیر جملههای بالا احتمالات دیگری دادهاند،که چون شایان توجه نبود از ذکر آن صرف نظر شد.
جالب توجه این که«ابن ابی الحدید»با تعصب خاصی که در بسیاری از مسائل مربوط به امامت دارد در شرح عبارات فوق تصریح میکند که منظور از جمله«و إنّ من أدرکها منّا یسری فیها بسراج منیر...»مهدی آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله است و اوصاف بعد را نیز منطبق بر او میداند هر چند طبق عقیدهای که اهل سنّت درباره مهدی علیه السّلام دارند میگوید او در آخر الزمان متولد میشود (1).
و در پایان این بخش به اصحاب و یاران آن حضرت و اوصاف آنها اشاره کرده چنین میفرماید:«سپس گروهی(برای یاری او)مهیّا میشوند همچون مهیّا شدن شمشیر به دست آهنگر تیزگر،چشم آنان با قرآن روشنی میگیرد و تفسیر آیاتش به گوش آنها افکنده میشود،و هر صبح و شام از جام حکمت سیراب میشوند» (ثمّ لیشحذنّ (2)
تیز کردن هوش و آماده ساختن نیز به کار می رود.
فیها قوم شحذ القین (3)مرتب ساختن
النّصل.تجلی بالتّنزیل أبصارهم،و یرمی بالتّفسیر فی مسامعهم،و یغبقون (4)صبوح» که به معنی نوشابه صبح است و مصدر أن «غبق» (بر وزن غبن) می باشد.
کأس الحکمة بعد الصّبوح) .از این تعبیرات پر معنا به خوبی استفاده میشود که یاران آن پیشوای بزرگ و دادگر،مردانی شجاع و بیدار و آگاهند که از قبل ساخته شدهاند و سازندگی درباره آنها همچنان ادامه دارد،قلبشان با آیات قرآن و تفسیر کلمات الهی، روشن شده و صبح و شام آموزشهای تازهای میبینند و هر زمان بر آمادگی آنها افزوده میشود.
اما چه کسی اینها را از قبل ساخته است؟آیا خودشان یا معلّمان و استادانی که مأموریت شکوفا کردن این استعدادها را دارند؟و یا ارتباط معنوی آنها با امام علیه السّلام و رهبر غایبشان؟درست بر ما روشن نیست ولی به هر حال آنها افرادی هستند که لباس همکاری در این انقلاب بزرگ،بر قامتشان دوخته شده است و شایستگی آن را دارند و به گفته«ابن ابی الحدید»«این گروه عارفانی هستند که زهد و حکمت و شجاعت را در وجود خود جمع کردهاند و امثال آنها باید یاران ولی اللهی باشند که خدا او را برگزیده است» (1).
از مجموع آنچه در این بخش از خطبه گذشت،به خوبی برمیآید که امام آینده بسیار روشنی را بعد از بروز تاریکیها و آشکار شدن ظلمتها به مسلمین نوید میدهد،آیندهای که به دست توانای فرزند رشیدش مهدی(عج)رقم میخورد،و با طلوع خورشید جمالش،تاریکها و ظلمتها رخت بر میبندد.
قیام مهدی موعود علیه السّلام قطعی است
در این خطبه شریفه در فصلی که گذشت-مانند چندین خطبه دیگر از نهج البلاغه-بشارات ظهور مهدی(عج)دیده میشود.بشارتی که در روایات متواتر از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله به ما رسیده است و به همین دلیل هم
1) شرح ابن ابی الحدید، جلد ۱ صفحه ۱۲۹.
علمای اسلام اعم از شیعه و اهل سنّت بر آن اتفاق نظر دارند و جز افراد بسیار معدودی که گرفتار نوعی انحراف فکری هستند آن را انکار نکردهاند و حتی بعضی از علمای معروف اهل سنّت کتاب و یا کتابهایی تحت عنوان تواتر روایات مهدی علیه السّلام نگاشتهاند (1)
المنتظر» نگاشته است برای توضیح بیشتر به کتاب «پیام قرآن» جلد ۱۰ صفحه ۴۲۳ مراجعه
کنید).
.از خطبه مورد بحث مانند بسیاری از روایاتی که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و ائمه اهل بیت نقل شده دو امر مهم استفاده میشود.
نخست این که:این ظهور مقدّس که برای برچیدن بساط ظلم و گسترش توحید و عدل،صورت میگیرد.زمانی خواهد بود که فساد صحنه جهان را گرفته باشد،یعنی انسانها از ظلم و جور و ستم خسته میشوند و راههای اصلاح بسته میشود و تمام مکتبها و قانونهای بشری ناکار آمدی خود را عملا ثابت میکنند و همین امر آمادگی برای پذیرش آن حکومت الهی را افزایش میدهد.
دیگر این که:یاران مهدی علیه السّلام و اصحاب او برای پیاده کردن این طرح عظیم جهان انسانی افرادی هستند آگاه و دانشمند،شجاع با شهامت و دلسوز و مهربان و همواره گوش به فرمان.
این بحث کوتاه با حدیثی از صحابی معروف«ابو سعید خدری»که در کتاب «مسند احمد حنبل»آمده است پایان میدهیم او میگوید:پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«لا تقوم السّاعة حتّی تمتلأ الارض ظلما و عدوانا قال:ثمّ یخرج رجل من عترتی أو من أهل بیتی یملأها قسطا و عدلا کما ملئت ظلما و عدوانا؛قیامت بر پا نمیشود تا آن زمانی
1) از جمله کتابی است که دانشمند معروف «شوکاتی» به عنوان «التوضبح فی تواتر ما جاء فی
که زمین پر از ظلم و ستم گردد، سپس مردی از عترت من-یا از اهل بیت من-خروج میکند و زمین را پر از عدل و داد میکند آن گونه که از ظلم و ستم پر شده است» (1).
همین معنا در«سنن ابی داود»نیز با مختصر تفاوتی نقل شده است (2).
منها:وطال الأمد بهم لیستکملوا الخزی،و یستوجبوا الغیر؛حتّی إذا اخلولق الأجل،و استراح قوم إلی الفتن،و أشالوا عن لقاح حربهم،لم یمنّوا علی اللّه بالصّبر،و لم یستعظموا بذل أنفسهم فی الحقّ؛حتّی إذا وافق وارد القضاء انقطاع مدّة البلاء،حملوا بصائرهم علی أسیافهم،و دانوا لربّهم بأمر و اعظهم.
مدتی طولانی به آنان مهلت داده شد،تا رسوایی را به حدّ نهایی برسانند و مستحق دگرگونی(نعمتهای الهی و مجازات او)گردند و هنگامی که اجل آنها به سر رسد،گروه دیگری با فتنهها مماشات کردند و دست از مبارزه با آن کشیدند (ولی گروه دیگری از مسلمانان راستین به پا خاستند که)به خاطر صبر و استقامتشان منّتی بر خدا نمینهادند و بذل جان در راه حق را بزرگ نمیشمردند،تا آن که به فرمان خدا دوران آزمایش به پایان رسد و(این گروه مبارز)آگاهی و بینایی خود را بر شمشیرها حمل کردند(و آگاهانه با دشمن به مبارزه برخاستند)و به فرمان واعظ خویش(قیام میکنند و)به پرستش پروردگارشان پرداختند.
ویژگیهای یاران مخلص پیامبر صلّی اللّه علیه و آله
در این بخش از خطبه شارحان«نهج البلاغه»راههای مختلفی را پیمودهاند زیرا اوصافی که در این بخش آمده و ضمایری که در آن وجود دارد، هماهنگ به نظر نمیرسد،به همین جهت بعضی از شارحان،جملههایی را در تقدیر گرفتهاند و این ناهماهنگی را مربوط به جداسازی و گزینشهای مختلف «سیّد رضی»دانستهاند که اگر آن مرحوم تمام خطبه را نقل کرده بود،چه بسا این ناهماهنگی دیده نمیشد.
به هر حال آنچه مناسبتر در تفسیر این بخش به نظر میرسد این است که امام علیه السّلام نظر به مردم عصر جاهلیّت و سپس دوران ظهور پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله دارد و در این رابطه اهل آن زمان را به سه گروه تقسیم فرموده است:گمراهان،افراد ضعیف الایمان و مؤمنان شجاع و قوی الایمان.
درباره گروه اوّل میفرماید:«مدتی طولانی به آنها مهلت داده شد تا رسوایی را به سر حد نهایی برسانند و مستحق دگرگونی(نعمتهای الهی و مجازات او) گردند» (و طال الأمد بهم لیستکملوا الخزی،و یستوجبوا الغیر (1)
موجب تغییراتی در نعمتها می شود و بعضی گفته اند: غیر » مفرد است نه جمع.
) .آری گاه میشود که خداوند کسانی را که در راه عصیان و طغیان اصرار دارند به حال خود وامیگذارد تا رسوایی را به حد اعلا برسانند و مستوجب کیفر الهی شوند.آیات قرآن نیز در موارد مختلفی به آنها اشاره کرده و مجازات آنها را «استدراجی»میشمرد.
سپس به گروه دوّم و سوّم اشاره کرده میفرماید:«هنگامی که اجل آنها(گروه اوّل)به سر رسد گروهی با فتنهها مماشات کردند و دست از مبارزه با آن کشیدند (ولی گروه دیگری از مومنان راستین به پا خاستند)آنها به خاطر صبر و استقامتشان منّتی بر خدا نمینهادند و بذل جان را در راه حق بزرگ
1) «غیر» جمع «غیره» (مثل سیر جمع سیره) به معنی دگرگونی ها و حوادث روزگار است که
نمیشمردند تا آن که به فرمان خدا دوران آزمایش به پایان رسد(این گروه مبارز)آگاهی و بینایی خود را بر شمشیرها حمل کردند(و آگاهانه با دشمن به مبارزه برخاستند)و به فرمان واعظ خویش(پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله)به پرستش پروردگارشان(خداوند یکتا)پرداختند». (حتّی إذا اخلولق (1)
معنی پایان یافتن و به انتها رسیدن است زیرا لازمه کهنگی پایان یافتن عمر چیزی است
الأجل، و استراح قوم إلی الفتن،و أشالوا (2)مانند بالا بردن حیوان دم خود را، و در این جا به معنی دست برداشتن از مبارزه است.
عن لقاح (3)حربهم،لم یمنّوا علی اللّه بالصّبر،و لم یستعظموا بذل أنفسهم فی الحقّ؛حتّی إذا وافق وارد القضاء انقطاع مدّة البلاء،حملوا بصائرهم علی أسیافهم،و دانوا لربّهم بأمر واعظهم) .به این ترتیب صفوف این سه گروه که در هر جامعهای نظیر آنها پیدا میشود از یکدیگر جدا میگردد و هر یک به راه خود میروند.
جمعی از شارحان نهج البلاغه آنها را به دو گروه تقسیم کردهاند و جمله «استراح قوم إلی الفتن...» را اشاره به صالحانی دانستهاند که در مقطع خاصی در برابر فتنهها خاموش مینشینند و تقیّه میکنند تا زمان لازم برای قیام فرا رسد و جمله «لم یمنّوا...» را معطوف بر آن میدانند.
در این که این قوم و گروه چه کسانی هستند و کی قیام میکنند و رهبر آنها در چه زمانی ظهور میکند همان گونه که اشاره شد شارحان«نهج البلاغه» تفسیرهای مختلفی دارند.بعضی آن را ناظر به زمان«بنی امیه»میدانند که نخست،آنها بر تمام کشور اسلامی سلطه پیدا میکنند و نیکان و پاکان را از صحنه اجتماع دور میسازند و صدای مظلومان را خاموش
میکنند ولی چیزی نمیگذرد که گروهی بر ضد آنها قیام میکنند و سلطه آنها را در هم میپیچنند و آنها را به زبالهدان تاریخ میفرستند.
و بعضی دیگر معتقدند که آنها یاران حضرت مهدی(ارواحنا فداه)هستند که بعد از یک دوران ظلم و فساد و تباهی و بیگانگی از خدا،به فرمان پیشوایشان قیام میکنند و آن را پر از عدل و داد میسازد پس از آن که ظلم و جور همه جا را فراگرفته است.
ولی با توجه به آنچه در بخش بعد میآید چنین به نظر میرسد که این گروهها اشاره به مردمی هستند که در عصر جاهلیّت میزیستند گروهی راه فساد را پیمودند و گروهی بیتفاوت بودند و سرانجام گروهی از صالحان مخلص به پا خاستند و به حمایت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله پرداختند و جان و مال خویش را نثار او کردند و اسلام در همه جا حاکم شد.
جمله« حملوا بصائرهم علی أسیافهم ؛آگاهی خود را بر شمشیرها حمل میکنند»تعبیر بسیار زیبایی است که نشان میدهد مبارزات اسلامی باید بر اساس آگاهیها باشد و مبارزه فرهنگی بر مبارزه نظامی مقدّم است.
حتّی إذا قبض اللّه رسوله صلّی اللّه علیه و آله،رجع قوم علی الأعقاب، و غالتهم السّبل،و اتّکلوا علی الولائج،و وصلوا غیر الرّحم،و هجروا السّبب الّذی أمروا بمودّته،و نقلوا البناء عن رصّ أساسه،فبنوه فی غیر موضعه.معادن کلّ خطیئة،و أبواب کلّ ضارب فی غمرة.قد ماروا فی الحیرة،و ذهلوا فی السّکرة،علی سنّة من آل فرعون:من منقطع إلی الدّنیا راکن،أو مفارق للدّین مباین.
هنگامی که خداوند پیامبرش را بر گرفت و قبض روح کرد،گروهی به قهقرا برگشتند و اختلاف و پراکندگی،آنها را هلاک ساخت،تکیه بر غیر خدا کردند،و با غیر خویشاوندان(یعنی عترت رسول اللّه)پیوند بر قرار ساختند،و از وسیلهای که مأمور به مودّت آن بودند دوری گزیدند.آنها بنا(ی خلافت و ولایت)را از اساس و محل اصلی آن برداشته در غیر جایگاهش نصب کردند.
آنها معدن تمام خطاها،و درهای هر گونه گمراهی بودند.در حیرت و سرگردانی غوطهور شدند و در مستی و غرور از حق بیگانه گشتند و بر روش آل فرعون حرکت کردند.گروهی به دنیا پرداختند و بر آن تکیه نمودند و گروهی از دین جدا گشتند.
بازگشت به ارزشهای جاهلی
در ادامه بحث قبل،که سخن از عصر جاهلیّت و سپس زمان قیام پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و ظهور اسلام بود،امام علیه السّلام در این بخش به دوران بعد از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله اشاره کرده و ترسیم دقیق و گویایی از آن را ارائه میدهد،پردهها را کنار میزند و واقعیتها را روشن میسازد،میفرماید:«این وضع(قیام صالحان به پیشوایی پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله)همچنان ادامه داشت تا خداوند پیامبرش را برگرفت(و به سوی خویش فراخواند)در آن هنگام گروهی به قهقرا برگشتند و اختلاف و پراکندگی آنها را هلاک ساخت،تکیه بر غیر خدا کردند و با غیر خویشاوندان(و اهل بیت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله)پیوند برقرار ساختند،و از وسیلهای که مأمور به مودّت آن بودند،دوری گزیدند» (حتّی إذا قبض اللّه رسوله صلّی اللّه علیه و آله،رجع قوم علی الأعقاب،و غالتهم (1)
چیزی نفوذ می کند و لذا به قتل های مخفی و ترور «غیلة، گفته می شود. این واژه به معنی
هلاک کردن و نابود ساختن با عوامل پنهانی می آید و از آن جا که گمراهی، هلاکت معنوی
است به این معنی نیز آمده است و در خطبه بالا به همین معنا می باشد.
السّبل،و اتّکلوا علی الولائج 2(2)،و وصلوا غیر الرّحم،و هجروا السّبب الّذی أمروا بمودّته) .منظور از جمله «رجع قوم علی الأعقاب» بازگشت به عصر جاهلیّت، و زنده کردن ارزشهای آن زمان است که با نهایت تأسف،پس از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در جامعه اسلامی ظاهر شد،ناصالحان پستهای مختلف جامعه را در اختیار گرفتند و صالحان کنار گذارده شدند،و دنیاپرستی آشکار گشت،و بیت المال اسلامی که به همه تعلق داشت تدریجا در اختیار قشر خاصی قرار گرفت.
جمله «غالتهم السّبل» اشاره به اختلاف آرایی است که پس از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به وجود آمد و بسیاری از افراد،محکمات اسلام را مطابق سلیقه شخصی خود و منافع خویش تفسیر کردند،و این کار موجب گمراهی بسیاری از مردم شد، همان گمراهی که امام علیه السّلام از آن،به هلاکت تعبیر فرموده است.
منظور از «اتّکلوا علی الولائج» این است که جمعی از مسلمانان،محرم اسرار خود را از بیگانگان و منافقان انتخاب کردند.
جمله«و صلوا غیر الرّحم»اشاره به آیه شریفه «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی» ؛بگو من در برابر رسالتم پاداشی جز مودت خاندانم را از شما نمیطلبم (1)»میباشد،که گروهی آن را رها کردند و به غیر آنها پیوستند.
و جمله «هجروا...» تأکید دیگری بر همین معناست که آنها مأمور به مودّت اهل بیت علیهم السّلام و پیمودن راه ایشان شده بودند،ولی آن را رها ساختند و پیرو دیگران شدند.
سپس امام علیه السّلام پرده را بالاتر زده و با صراحت بیشتری در مسأله خلافت و تغییر اساس آن،سخن میگویند،میفرماید:«آنها بنا(ی خلافت و ولایت)را از اساس و محل اصلی آن،برداشته در غیر جایگاهش،نصب کردند» (و نقلوا البناء عن رصّ (2)
می شود، در جمله بالا «رصه به معنی مرصوص است و تعبیر امام (علیه السلام) به «رص
أساسه» از قبیل اضافه صفت به موصوف می باشد یعنی اساس محکم ولایت
أساسه،فبنوه فی غیر موضعه) .با این که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله بارها گاه با صراحت و گاه با کنایه،جانشین خود را تعیین کرده بود و فرموده بود بعد از من دست از دامان«قرآنو عترتم» بر ندارید،ولی با نهایت تأسف این بنای محکم را ویران کردند و در جایی دیگر بناهای لرزانی ساختند.
سرانجام امام علیه السّلام در قسمتهای پایانی این خطبه به اوصاف گروهی که عامل اصلی این تغییر و دگرگونی بوده،پرداخته چنین میفرماید:«آنها معدن تمام خطاها،و درهای هر گونه گمراهی بودند.در حیرت و سرگردانی غوطهور شدند و در مستی و غرور از حق بیگانه گشتند و بر روش آل فرعون حرکت کردند، گروهی به دنیا پرداختند و بر آن تکیه نمودند و گروهی از دین خدا،جدا گشتند» (معادن کلّ خطیئة،و أبواب کلّ ضارب فی غمرة (1)
آب فراوانی که چیزی را بپوشاند و آثار آن را از بین ببرد اطلاق شده است و در خطبه بالا
اشاره به کسانی است که در غفلت و گمراهی فرورفته اند.
.قد ماروا (2)فی الحیرة،و ذهلوا فی السّکرة،علی سنّة من آل فرعون:من منقطع إلی الدّنیا راکن،أو مفارق للدّین مباین) .این اوصاف پنجگانه برای آنها بیان میفرماید تا نشان دهد که افکار و اعمال آنها از ریشه خراب بوده است؛افرادی فاسد و مفسد،مست و مغرور و دنیاپرست و بیگانه از آیین حق.
در توصیف بالا امام علیه السّلام آنها را به«آل فرعون»تشبیه میکند؛یکی از ویژگیهای آل فرعون این بود که مردم را به دو گروه تقسیم کردند:گروهی «قبطیان»بودند و گروهی«سبطیان»،یا به تعبیری دیگر:«آل فرعون»و «بنی اسرائیل».
گروه اوّل همه امتیازات را در کشور«مصر»مخصوص خود ساختند و گروه دوّم را به خاک سیاه نشاندند؛مردانشان را میکشتند و زنانشان را به اسارت میگرفتند.و فساد در زمین را به حدّ اعلا رساندند إنّ فرعون علا فی الأرض و جعل أهلها شیعا یستضعف طائفة منهم یذبّح ابناءهم و یستحی نساءهم إنّه کان من المفسدین (1).
ادامه خط نفاق جاهلیّت بعد از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله،نیز همین سنّت فرعونی را به کار بست،در عصر«بنی امیّه»همه امتیازات کشور اسلامی،مخصوص آنها بود و شیعیان علی علیه السّلام و مخلصان اهل بیت را هر جا مییافتند«تحت کلّ حجر و مدر»آنها را میکشتند یا به سیاه چالهای زندان میافکندند و صحنه جهانی اسلامی را پر از فساد کردند.
جمله «منقطع إلی الدّنیا» اشاره به این است که گروهی از آنان رسما به دنیاپرستی روی آوردند،کاخهای پر زرق و برق آنها سر به آسمان کشید و زندگی اشرافی آنها یادآور زندگی«کسرا و قیصر»بود،ولی در میان اطرافیان آنها زهد فروشانی بودند که ظاهرا علاقه به دنیا نداشتند ولی دین خود را به دنیای دگران فروخته بودند،به نفع آنها حدیث جعل میکردند و به پیامبر گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله نسبت میدادند،و توجیهگر اعمال زشت و ننگین آنها بودند که مصداقهای آن بر همه روشن است.
سرنوشت منحرفان از ولایت
1) قصص، آیه ۴
این خطبه در زمره قویترین خطبههایی است که از مسأله ولایت اهل بیت دفاع میکند،هر چند بعضی از شارحان«نهج البلاغه»به سادگی از کنار آن گذشتهاند.
امام علیه السّلام صریحا در این خطبه بیان میکند که بعد از رحلت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله یک حرکت ارتجاعی بوجود آمد و اساس آن جدا کردن ولایت از اهل بیت و پشت کردن به توصیههای مؤکّد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در این زمینه بود،که خوش بینانهترین قضاوت،این است که آنها«اجتهاد در مقابل نص»کردند و انجام وصایای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را به مصلحت مسلمین ندانستند.
ولی،به هر حال آتش بیاران این معرکه،مهرههای شناخته شده عصر جاهلیّت و دشمنان قسم خوردهای همچون«ابو سفیان»و دار و دسته او بودند که به تدریج در خلافت اسلامی نفوذ کردند،در آغاز پشت صحنه بودند و سرانجام روی صحنه آمدند و همه چیز را در اختیار خود گرفتند،و فجایعی به بار آوردند که در تاریخ بشریّت بیسابقه یا کم سابقه بود.
اما در خطبه بالا خط سیر آنها را دقیقا ترسیم میکند و سرانجام کارشان را بیان میفرماید.
جالب این که:«ابن ابی الحدید»که تعصّب خاصی در مسأله خلافت بعد از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و خلفای نخستین دارد،با صراحت اعتراف میکند که نظر امام علیه السّلام در این خطبه،به مسأله خلافت و ولایت است،منتها با تکلّف زیاد سعی دارد آن را مخصوص زمان«بنی امیه»بداند و جمله«حتّی إذا قبض اللّه رسوله»را از«رجع قوم علی الأعقاب»جدا سازد
و به چهل سال بعد از آن پرتاب کند (1)
نهج البلاغه او صفحه ۱۳۴ به بعد مطالعه فرمایید
همان توجیهی که سستی آن بر هر کس نمایان است؛چرا که ظاهر یا صریح کلام امام علیه السّلام این است که حرکت به قهقرا بعد از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله بلافاصله شروع شد،و تاریخ هم نشان میدهد که جنایات«بنی امیه» ریشههایی در عصر خلفا داشت.قابل توجه این که:در«صحیح بخاری»که معتبرترین کتاب روایی اهل سنّت است به همین نکته اشاره شده که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله از حوادث دردناک بعد از خود خبر داد؛در حدیثی میخوانیم که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله فرمود:«یرد علیّ الحوض رجال من أصحابی فیحلّون عنه فأقول:یا ربّ أصحابی،فیقول إنّک لا علم لک بما أحدثوا بعدک إنّهم ارتدّوا علی أدبارهم القهقری؛ گروهی از یاران من روز قیامت در کنار«حوض کوثر»میخواهند بر من وارد شوند ولی جلوی آنها را میگیرند،میگویم:پروردگارا اینها اصحاب منند! میفرماید:تو نمیدانی بعد از تو چهها کردند!آنها به عقب برگشتند(و به سنن جاهلیّت روی آوردند (2)
و آله)).
)(جمله«ارتدوا»قابل دقّت است).قابل توجه این که در«صحیح بخاری»چندین روایت در همین زمینه و در همین باب نقل شده است.که همه نشان میدهد پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله از اعمال گروهی از اصحاب خود بعد از رحلتش نگران بود و این تایید روشنی است بر آنچه در خطبه بالا پیرامون حوادث دردناک بعد از رحلت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آمده است.
در واقع پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله با این بیان میخواهد به یاران خود هشدار دهد که مراقب باشند هر گونه تخلفی،در قیامت مجازات دارد و سعی کنند جزء آن گروه متخلف نباشند.
جلد پنجم این کتاب با خطبه صد و پنجاهم پایان مییابد،پایانی جالب و زیبا چرا که در ایّام ولایت از مسأله ولایت اهل بیت علیهم السّلام سخن میگوید همان ولایتی که صراط مستقیم و طریق نجات و باز دارنده از هر گونه انحراف و خطاست.
خداوند!ما را بر ولایت آنها پایدار بدار!و با ولایت آنها محشور بگردان!و ما را از رهروان راستین راه آنها قرار ده!إنک حمید مجید و بالاجابة جدیر و علی کلّ شیء قدیر! پایان جلد پنجم محرم 1424 اسفند ماه 1381