ghaemiyeh.com
سرشناسه:مکارم شیرازی، ناصر، ۱۳۰۵ -
عنوان و نام پدیدآور:پیام امام امیرالمومنین علیهالسلام: شرح تازه و جامعی بر نهج البلاغه / مکارم شیرازی؛ با همکاری جمعی از فضلا و دانشمندان.
مشخصات نشر:قم: مدرسه الامام علی بن ابی طالب(ع)، ۱۳۹۰ -
مشخصات ظاهری:15ج.
شابک:۴۰۰۰۰ ریال: ج.۸: 978-964-533-037-6 ؛ ۶۰۰۰۰ ریال: ج.۱۱: 978-964-533-113-7 ؛ ۸۰۰۰۰ ریال: ج.۱۲978-964-533-143-4 : ؛ ۸۰۰۰۰ریال: ج.۱۳978-964-533-160-1: ؛ ج.۱۴978-964-533-162-5 : ؛ ۱۴۰۰۰۰ ریال:ج.۱۵: 978-964-533-174-8
وضعیت فهرست نویسی:برونسپاری
یادداشت:فهرستنویسی بر اساس جلد هشتم،۱۳۸۶.
یادداشت:چاپ قبلی: دارالکتبالاسلامیه، ۱۳۷۵.
یادداشت:ج. ۱۰ ( چاپ اول : ۱۳۸۹ ).
یادداشت:ج.۱۱ (چاپ اول: ۱۳۸۹).
یادداشت:ج.۱۲ (چاپ اول: ۱۳۹۰).
یادداشت:ج.۱۳(چاپ اول:۱۳۹۰).
یادداشت:ج.۱۵(چاپ اول:۱۳۹۱).
یادداشت:ج.۱۴ (چاپ اول: ۱۳۹۵) (فیپا) .
یادداشت:ناشر جلد نهم، دهم الی دوازدهم و چهاردهم و پانزدهم انتشارات امام علیبنابیطالب (ع) میباشد .
یادداشت:کتابنامه.
مندرجات:ج ۸. خطبه ۲۰۱ -۲۴۱.- ج. ۱۰ . نامههای تاریخی امام علی ( ع ) ۳۲ - ۵۳.-ج.۱۱. نامههای تاریخی امام علی (ع) ۵۴-۷۹.- ج.۱۲. گفتار حکیمانه ۱ - ۱۲۰
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق -- خطبهها
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. -- کلمات قصار
موضوع:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. . نهجالبلاغه -- نقد و تفسیر
شناسه افزوده:علیبن ابیطالب (ع)، امام اول، ۲۳ قبل از هجرت - ۴۰ق. . نهجالبلاغه. شرح
رده بندی کنگره:BP۳۸/۰۴۲۲/م۷پ۹ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۱۵
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۵۴۵۷
پیام امام امیرالمومنین علیهالسلام: شرح تازه و جامعی بر نهج البلاغه
مکارم شیرازی
با همکاری جمعی از فضلا و دانشمندان
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
ادامۀ خطبه های امام امیر مؤمنان علیه السلام
(1) لا تقاتلوا الخوارج بعدی،فلیس من طلب الحقّ فأخطأه،کمن طلب الباطل فأدرکه.
بعد از من با خوارج نبرد نکنید!زیرا کسی که در جستجوی حق بوده و خطا کرده، همانند آن کس که طالب باطل بوده و آن را بدست آورده است،نمیباشد.
در پایان جلد دوم،چند خطبه یا سخن داشتیم که همه مربوط به خوارج بود و هر کدام به بخشهای مهمّی از زندگی و سرنوشت و موضعگیریهای آنها اشاره داشت.
در آغاز این جلد نیز،در کلام کوتاه و پر معنای دیگری به آنها اشاره میفرماید و
1) 1) سند خطبه:این کلام امیر مؤمنان علی علیه السّلام در«محاسن بیهقی»و«مروج الذّهب مسعودی»و«کامل مبرّد» و«علل الشرایع صدوق»و«تهذیب شیخ طوسی»آمده است.(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 40)
دستور روشنی درباره مبارزه مسلّحانه با آنان بعد از خودش بیان میفرماید و میگوید:«بعد از من با خوارج نبرد نکنید(و لبه تیز حملات خود را متوجّه حکومت ظالمانه و ویرانگر بنی امیّه کنید!)» (لا تقاتلوا الخوارج بعدی) با توجّه به اینکه بخش قابل ملاحظهای از زندگی امام علیه السّلام در مبارزه با آنان گذشت،مخصوصا در نهروان ضربات بسیار قاطع و کوبندهای بر پایههای آنان وارد ساخت،و دشمنان سرسخت امام علیه السّلام را خوارج تشکیل میدادند،و میدانیم که شهادت امام علیه السّلام به دست همانها صورت گرفت،با این همه دستور ترک مبارزه با آنان،سؤال برانگیز است از اینرو امام علیه السّلام در ادامه این سخن به ذکر دلیل روشنی پرداخته و میفرماید:«زیرا کسی که در جستجوی حق بوده و خطا کرده،همانند آن کس که طالب باطل بوده و آن را به دست آورده است نمیباشد»! (فلیس من طلب الحقّ فأخطأه کمن طلب الباطل فأدرکه) همان گونه که مرحوم«سیّد رضی»با جمله: «یعنی معاویة و أصحابه» اشاره کرده است،منظور امام علیه السّلام معاویه و یاران او است.به این ترتیب به اصحابش توصیه میکند به جای اینکه در دو جبهه مبارزه کنند،مبارزه خود را منحصرا متوجّه غاصبان بنی امیّه و غارتگران شام سازند.
بیشک یاران امام علیه السّلام بعد از او مانند آن حضرت نبودند،و توان مبارزه در دو جبهه را نداشتند،و امام علیه السّلام با این دستور حساب شده،به آنها توصیه میکند که نیروی خود را پخش نکنند و در آن واحد با دو دشمن وارد مبارزه نشوند،به ویژه آنکه«خوارج»با حکومت شام،سخت مخالف بودند و ممکن بود در یک جبهه همراه مؤمنان راستین،با شامیان وارد جنگ شوند،از همه اینها گذشته«خوارج» در مرکز حکومت«امیر مؤمنان علیه السّلام»قرار داشتند و به آسانی میتوانستند مرکز را ناامن کنند.مجموعه این جهات سه گانه سبب شد که امام علیه السّلام این دستور حساب شده را نسبت به دوران بعد از خودش،به یارانش بدهد.
از اینجا جواب سؤال معروفی که بسیاری از«مفسّران نهج البلاغه»مطرح کردهاند و بعضا پاسخهای دقیقی به آن ندادهاند،روشن میشود و آن اینکه:امام علیه السّلام چرا خودش با«خوارج»به مبارزه برخاست ولی یارانش را از مبارزه با«خوارج» نهی میکند؟چرا خودش شمشیر در میان آنها مینهد و اصحاب خود را از این کار بر حذر میدارد.؟ پاسخ این سؤال آن است که شرایط زمان امام علیه السّلام با شرایط دوران بعد از او، بسیار متفاوت بود و فرمانده لایق و مدبّر کسی است که شرایط مبارزه را روز به روز، بلکه ساعت به ساعت در نظر بگیرد و هرگز جمود بر یک روش نداشته باشد.
از همه این امور گذشته،علّتی که امام علیه السّلام برای این دستور ذکر میکند بسیار دقیق و لطیف است؛میگوید:«در مقایسه خوارج با ظالمان شام،نباید فراموش کنید که اینها افراد نادانی بودند که به گمان خود به طلب حق برخاستند ولی بر اثر جهل و تعصّب،راه افراط را پیمودند و از حق تجاوز نمودند و در آن سوی حق قرار گرفتند ولی معاویه و یارانش آگاهانه به دنبال باطل رفتند و به آن رسیدند.» بنابراین،اگر بنا باشد انسان تنها با یکی از این دو دشمن مبارزه کند و توانایی بر پیکار هر دو نداشته باشد کدام را باید انتخاب نماید؟بیشک باید گروه دوم را برای مبارزه برگزیند و هر گاه از مبارزه با او فراغت حاصل شد،به مبارزه با گروه باطل اوّل برخیزد.
در حدیثی که«مبرّد»آنرا در«کامل»نقل کرده چنین میخوانیم که:بعد از شهادت«امیر مؤمنان علی علیه السّلام»افرادی از سران«خوارج»،با همکاری پیروان خود بر معاویه شوریدند و این در حالی بود که«معاویه»در کوفه بود،و«امام حسن علیه السّلام»از کوفه خارج شده و عزم مدینه داشت،معاویه کسی را به خدمت«امام حسن علیه السّلام» فرستاد که مبارزه با«خوارج»را بر عهده بگیرد،«امام حسن علیه السّلام»در جواب فرمود:
«من از جنگ با تو خودداری کردم برای حفظ خونهای مسلمین،آیا از طرف تو با گروهی جنگ کنم که تو به کشته شدن از آنها سزاوارتری!» (1)هدف امام از این جواب،آن بود که«خوارج»هر چند گمراهند،امّا ضلالت و گمراهی آنها کمتر از «معاویه»و همدستان اوست.
جالب اینکه علی علیه السّلام به دست خوارج شهید شد و این جنایت بزرگ در جهان اسلام بوسیله آنها رخ داد و این کار در زمان خود آن حضرت نیز پیشبینی شده بود،با این حال امام علیه السّلام هر گونه انتقامجویی نسبت به آنها را در میکند و حتّی از مبارزه با آنان بعد از خودش نهی میفرماید و این یکی از نشانههای بارز عدالت آن حضرت است که در تاریخ زمامداران جهان،کمتر نظیر آن دیده شده است.
بدیهی است این دستور امام علیه السّلام ناظر به زمانی است که«خوارج»دست به شرارت و ناامنی در شهرهای مسلمین نزنند و اگر مرتکب این کار میشدند میبایست به عنوان«محارب»و«مفسد فی الأرض»با آنها جنگید.
بیشک«خوارج»-با اوصاف و احوالی که در پایان جلد دوم درباره آنها ذکر شد و مطالب بیشتری که غالب مورّخان اسلام پیرامون عقاید و اوصاف و زندگی آنها نوشتهاند-گروهی بسیار گمراه و سنگدل و خطرناک و منحرف بودند،ولی امام علیه السّلام در خطبه بالا«معاویه»و یارانش را از آنها گمراهتر میشمرد که اگر تنها توان مبارزه با یکی از این دو گروه باشد،اولویّت را در مبارزه با«معاویه»و همدستانش میداند.
1) 1) «شرح نهج البلاغه علاّمه خویی»جلد 4،صفحه 383،«کامل مبرّد»جلد 2،صفحه 1164.
«ابن ابی الحدید»در«شرح نهج البلاغه»خود در شرح و تبیین این مسأله چنین میگوید:«بسیاری از اصحاب ما نسبت به اعتقادات دینی«معاویه»خرده گرفتهاند و تنها به تفسیق او قانع نیستند بلکه او را مسلمان نمیدانند و از او سخنان و جملههایی نقل کردهاند که گاه در لابهلای کلامش ظاهر میشد و دلیل بر بیایمانی او بود،از جمله اینکه«زبیر بن بکّار»که نه شیعه بود و نه معاویه را متّهم میساخت.
(به گواهی اینکه با علی علیه السّلام میانه خوبی نداشت و از آن حضرت دوری میکرد.) میگوید:«فرزند«مغیرة بن شعبه»میگوید همراه پدرم نزد«معاویه»رفته بودیم و پدرم غالبا نزد او میرفت و با او سخن میگفت و هنگامی که باز میگشت عقل و هوش سرشار او را میستود ولی شبی از شبها از نزد«معاویه»بازگشت،در حالی که بسیار ناراحت بود حتّی شام نخورد و بسیار غمگین به نظر میرسید!مدّتی انتظار کشیدم امّا حالش همانگونه بود،گمان کردم ما کار خلافی انجام دادیم.گفتم چرا امشب این چنین ناراحتی؟گفت:فرزندم«جئت من عند أکفر النّاس و أخبثهم،از نزد کافرترین و خبیثترین مردم میآیم!»گفتم مگر چه شده است؟گفت:امشب با معاویه خلوت کرده بودم به او گفتم:«سنّی از تو گذشته است اگر عدالت پیشه کنی و نیکوکاری را گسترش دهی به جاست،تو بزرگ شدهای اگر نسبت به برادرانت از «بنیهاشم»نیکی کنی و صله رحم به جای آوری بسیار شایسته است،زیرا آنها امروز برای تو خطری محسوب نمیشوند و این نیکوکاری ثواب دارد و نام تو به نیکی در تاریخ اسلام باقی میماند.» «معاویه»(عصبانی شد و)گفت:چه نامی از من باقی بماند!«ابوبکر»مدّتی عهدهدار خلافت بود و عدالت پیشه کرد و کارهای مهمّی انجام داد،امّا همین که از دنیا رفت نام او هم از خاطرهها محو شد،تنها مردم میگویند:«ابوبکر چنین و ابوبکر چنان!»سپس عمر به خلافت رسید و ده سال در پیشرفت اسلام در جهان
تلاش و کوشش کرد،او هم که از دنیا رفت نام او هم برچیده شد،جز اینکه میگویند:
«عمر چنین و عمر چنان!»ولی در مورد«ابن ابی کبشه (1)»(پیامبر اسلام)همه روز پنج بار مردم فریاد میکشند:«أشهد أنّ محمّدا رسول اللّه»(و پیوسته نام او را با عظمت هر چه بیشتر،زنده نگه میدارند)با این حال چه عملی از من باقی میماند و چه نام و خاطرهای در تاریخ از ما وجود خواهد داشت،ای بیپدر!،سپس افزود:«لا و اللّه إلاّ دفنا دفنا،نه به خدا سوگند!هیچ راهی جز این نیست که این نام(نام پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله)دفن شود و از خاطرهها محو گردد»! (2)(این سخن بود که«مغیرة بن شعبه»را که خود مرد منحرفی بود چنان ناراحت ساخت که نه تنها«معاویه»را تکفیر نمود،بلکه او را از کافرترین مردم شمرد!).
«ابن ابی الحدید»پس از نقل این سخن به تجزیه و تحلیل درباره کارهای «معاویه»میپردازد و زندگی اشرافی و طاغوتی او را ترسیم میکند و خلافکاریهای او را یکی بعد از دیگری،بر میشمرد به گونهای که برای هر ناظر بیطرف،تردیدی در فساد«معاویه»از نظر اعتقاد و عمل،باقی نمیماند و شاهد روشنی برای گفتار امام در بالاست که مبارزه با او را در اولویّت قرار میدهد.
از جمله این که میگوید:«اعمال مخالف و آشکارای«معاویه»از قبیل:پوشیدن حریر،استعمال ظروف طلا و نقره،جمعآوری غنایم برای خود،اجرا نکردن حدود و مقررّات اسلام درباره اطرافیان و کسانی که مورد علاقهاش بودند،ملحق کردن «زیاد»را به خود و او را برادر خود خواندن،با اینکه پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله فرموده بود:
«الولد للفراش و للعاهر الحجر ،فرزند به همسر ملحق میشود و سهم زناکار سنگسار شدن
1) 1) «علاّمه مجلسی»در«بحار الانوار»در شرح این مطلب که چرا«معاویه»از پیغمبر به«ابن ابی کبشه»یاد کرد میگوید:«مشرکان عرب پیامبر را به این نام مینامیدند و او را تشبیه به«ابن ابی کبشه»یاد کرد میگوید:«مشرکان عرب پیامبر ار به این نام مینامیدند و او را تشبیه به«ابن ابی کبشه»که مردی از طائفه «خزاعه»بود و با طائفه«قریش»در مسأله بتپرستی مخالف بود مینمودند.»(بحار الانوار،جلد 18،صفحه 213.)
2) 2) شرح نهج البلاغه ابن ابیالحدید،جلد 5،صفحه 129.
است»کشتن«حجر بن عدی»و یاران پاک او،توهین به ابوذر و او را سوار بر شتر برهنه کردن و فرستادنش به مدینه،ناسزا گفتن به«امیر مؤمنان علی»علیه السّلام و«امام حسن»علیه السّلام و«ابن عباس»بر روی منابر،ولیعهد قرار دادن«یزید»شرابخوار و قمارباز و...همه و همه دلیل بر کفر و الحاد او است! «ابو درداء»میگوید:«به معاویه گفتم از پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله شنیدم هر کس از ظرف طلا و نقره بیاشامد آتش جهنم درونش را فرا خواهد گرفت»،«معاویه»گفت:«أمّا أنا فلا أری بذلک بأسا،امّا من برای آن ایرادی نمیبینم» «ابو درداء»پاسخ داد:عجبا!من از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نقل میکنم او رأی شخص خود را اظهار میکند!من دیگر در سرزمینی که تو هستی نخواهم ماند (1).»
در سخن بالا دیدیم که امام علیه السّلام در مقایسه«خوارج»با لشکر شام و پیروان «معاویه»خوارج را بر آنها ترجیح میدهد و چنین استدلال میفرماید که:«خوارج به پندار خود،دنبال حق بودند ولی خطا کردند(و بر اثر جهل و لجاجت و تعصّب)از حق تجاوز کردند و در طرف افراط قرار گرفتند،ولی معاویه و پیروانش آگاهانه به دنبال باطل رفتند و به آن رسیدند» این مقایسه مخصوص به عصر و زمان آن حضرت نیست،بلکه در هر زمانی این دو گروه یافت میشوند.هم اکنون گروههایی از دشمنان اسلام را میشناسیم که آگاهانه به سوی باطل میروند و کمر به محو اسلام و مسلمین بستهاند؛در حالی که گروههایی هستند خواهان حقّاند امّا به علل گوناگون به آن نمیرسند،آنها نیز در مقابل مسلمین قرار میگیرند.
1) 1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،جلد 5،صفحه 130.
مسلمین نباید هر دو گروه را یکسان بشمرند بلکه در مبارزات خود،اولویّت را برای گروه اوّل قائل شوند،زیرا در برابر گروه اوّل-که آگاهانه راه فساد و باطل را انتخاب کردهاند-راهی جز مبارزه مسلّحانه نیست،در حالی که گروه دوم،بیش از هر چیز نیاز به ارشاد و آموزش و کارهای فرهنگی دارند.به همین دلیل،در میدان «نهروان»پس از بیانات گیرای امیر مؤمنان علی علیه السّلام اکثریت قاطع خوارج نهروان، توبه کردند و به سوی حضرت بازگشتند و از«دوازده هزار نفر»جمعیّت،«هشت هزار نفر»در کنار پرچمی که امام علیه السّلام برای توبهکاران برافراشته بود گرد آمدند.
و من کلام له علیه السّلام لمّا خوّف من الغیلة
(1) (2)این سخن را هنگامی ایراد فرمود که امام را تهدید به قتل و ترور کردند و إنّ علیّ من اللّه جنّة حصینة،فإذا جاء یومی انفرجت عنّی و أسلمتنی،فحینئذ لا یطیش السّهم،و لا یبرأ الکلم.
من از سوی خدا سپر محکمی دارم که مرا از حوادث(خطرناک)حفظ میکند و
1) 1) سند خطبه:بخش اوّل این سخن را«ابن کثیر»در«البدایة و النهایة»از کتاب«ابیداود»نقل کرده و «ابیداود»کسی است که حدود صد و سی سال قبل از«سیّد رضی»دار فانی را وداع گفت و بعد از«سید رضی»،«زمخشری»در«ربیع الأبرار»با تفاوتی نقل کرده و این تفاوت نشان میدهد که آن را از غیر «نهج البلاغه»گرفته است.و همچنین«آمدی»در«غرر الحکم»در حرف«الف»آورده است.(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 42). در کتاب«صفّین»«نصر بن مزاحم»که در قرن دوم هجری میزیسته نیز،این خطبه آمده است(نهج البلاغه،چاپ جامعه مدرّسین).
2) 2) «غیله»به معنای کشتن غافلگیرانه است و«اغتیال»به معنای کشتن توأم با نیرنگ نیز آمده و گاه آسیبزدنهای بدنی کمتر از قتل،به صورت غافلگیرانه،از مصادیق آن شمرده شده است.
هنگامی که اجلم فرا رسد،این سپهر الهی از من دور میشود و مرا تسلیم حوادث میکند،در آن هنگام نه تیر خطا میکند و نه زخم بهبودی مییابد.
در شأن ورود این سخن،چنین نوشتهاند که:«یارانش کرارا حضرت را از سوء نیّت«ابن ملجم»خبر دادهاند و قراین و نشانههایی نیز بر نیّت سوء او،آشکار گشت، حتّی به گفته بعضی،روزی امام علیه السّلام مشغول خطبه خواندن بود و«ابن ملجم»در برابر منبر نشسته بود که این سخن را آهسته بر زبان جاری کرد:«و اللّه لأریحنّهم منک،به خدا سوگند!مردم را از دست تو آسوده میکنم»آنهایی که این سخن را از او شنیدند بعد از پایان خطبه او را دستگیر کرده نزد امام آوردند،امام فرمود:«او را رها کنید!»و سپس گفتار مورد بحث را بیان فرمود (1).» آری امام علیه السّلام چنین فرمود:«من از سوی خدا سپر محکمی دارم که مرا از حوادث حفظ میکند،و هنگامی که اجلم فرا رسد این سپر الهی از من دور میشود،و مرا تسلیم حوادث میکند،در آن هنگام نه تیر خطا میرود و نه زخم بهبودی مییابد (ولی امروز وحشتی ندارم) (و إنّ علیّ من اللّه جنّة حصینة،فإذا جاء یومی انفرجت عنّی و أسلمتنی،فحینئذ لا یطیش (2)السّهم (3)و لا یبرأ (4)الکلم (5).
1) 1) «مصادر نهج البلاغه»جلد 2،صفحه 42-43،مرحوم«ابن میثم»در«شرح نهج البلاغه»خود نیز این مطلب را آورده است(جلد 2،صفحه 157).
2) 2) «یطیش»از مادّه«طیش»(بر وزن عیش)به معنای کم عقلی است و هنگامی که تیر خطا کند،این واژه درباره آن به کار میرود،گویی تیر غیر عاقلانه عمل کرده است.برخی نیز آن را به معنای وسیعتری یعنی:هر گونه سبکی تفسیر کردهاند،خواه در تیر باشد یا در عقل یا غیر آن.(کتاب العین و مقاییس اللغة و لسان العرب)
3) 3) «سهم»در اصل به معنای چوبه تیر است و از آنجا که گاهی برای تعیین کردن بهره افراد به وسیله قرعه کشی از چوبههای تیر استفاده میکردند،واژه«سهم»به بهره افراد اطلاق شده است و«مساهمه»به معنای قرعهکشی آمده،زیرا به هنگام قرعهکشی نامها را بر چوبههای تیر مینوشتند و با هم مخلوط میکردند، سپس یک چوبه تیر از آن بیرون میآوردند و به نام هر کس اصابت میکرد مشمول قرعه میشد.
4) 4) «یبرأ»از مادّه«برء»(بر وزن قرب)به معنای بهبود یافتن از بیماری است و«برء»(بر وزن نرم)به معنای آفرینش است و از این جهت به خداوند«بارئ»میگویند.
5) 5) «کلم»(بر وزن نظم)در اصل به معنای زخم و جراحت است و از آنجا که سخن در دلها اثر میگذارد به آن«کلام»میگویند.
این تعبیر،اشاره به یک واقعیت است و آن اینکه تا اجل نهایی انسان فرا نرسد از دنیا نمیرود،بنابراین تعیین اجل از سوی خداوند،به این مفهوم است که اراده او بر این قرار گرفته که فلان کس،تا فلان زمان باقی بماند و بیشک هیچ چیز در برابر اراده حقّ مقاومت نخواهد کرد.لذا مسأله اجل الهی را میتوان یک سپر محکم در برابر حوادث دانست.شبیه همین معنا کرارا در«نهج البلاغه»در کلمات قصار آمده است،در یک جا میفرماید: «إنّ الأجل جنّة حصینة ،سرآمد زندگی(که از سوی خدا تعیین شده)سپر محکمی است! (1)».
و در جای دیگر میفرماید: «کفی بالأجل حارسا ،سرآمد قطعی زندگی،برای پاسداری انسان کافی است(یعنی تا عمر به پایان نرسد هیچ حادثهای او را از پای درنمیآورد (2)» بلکه این معنا را از آیه یازده سوره«رعد»نیز میتوان استفاده کرد،آنجا که میفرماید: «لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ یَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللّهِ» ،برای انسان مأمورانی هستند پی در پی،که از پیش رو و از پشت سر،او را از حوادث مختلف حفظ میکنند».
در تفسیر این آیه،حدیثی از امام باقر علیه السّلام به این مضمون نقل شده است:
«یقول:
بأمر اللّه من أن یقع فی رکیّ أو یقع علیه حائط أو یصیبه شیء حتّی إذا جاء القدر خلّوا
بینه و بینه یدفعونه إلی المقادیر و هما ملکان یحفظانه باللّیل و ملکان بالنّهار یتعاقبانه ،میفرماید:به فرمان خدا،انسان(حفظ میشود)از اینکه در جایی سقوط کند،یا دیواری بر او بیفتد،یا حادثه دیگری برای او پیش آید،تا زمانی که اجل حتمی فرا رسد،در این هنگام آن فرشتگان کنار میروند و او را تسلیم حوادث میکنند،آنها دو فرشتهاند که مأمور حفظ انسان در شب میباشند و دو فرشته دیگر که در روز او را حفظ میکنند و بطور متناوب جایگزین یکدیگر میشوند» (1).
در اینجا سؤالی پیش میآید که اگر مطلب چنین است،پس لازم نیست ما خود را در برابر خطرات حفظ کنیم و پیشگیری لازم را در برابر سیل و زلزله و بیماری و حوادث رانندگی بنماییم،بلکه مجاز هستیم بیپروا پیش برویم و از هیچ چیز نترسیم؟! در پاسخ به این سؤال باید توجّه کرد که اجل و سرآمد عمر انسان،بر دو گونه است:«اجل حتمی»و«اجل غیر حتمی».«اجل حتمی»سرآمدی است که به هیچ وجه راه بازگشت برای آن نیست مثل اینکه قلب انسان حداکثر قدرت ضربانش-در حالیکه کاملا هم سالم باشد-فلان مقدار است،هنگامی که آن عدد کامل شد قلب خواه ناخواه از کار میایستد،درست مانند ساعتی که باطری آن تمام شده باشد.
امّا«اجل غیر حتمی»سرآمدی است که قابل اجتناب است آن نیز بر دو گونه است،بخشی از آن در اختیار انسان است که میتواند با رعایت موازین عقلایی از آن پرهیز کند،مانند:پوشیدن«زره»در تن و گذاشتن«خود»بر سر و گرفتن«سپر»به دست در میدان جنگ،که بیشک جلوی بسیاری از مرگ و میرها را میگیرد.
1) 1) تفسیر برهان،جلد 2،صفحه 283.
پرهیز از این گونه امور،به عهده خود انسان گذارده شده است و اوست که در برابر این حوادث،مسئول و تعیین کننده است.
بخش دیگری از سرآمدها،غیر قطعی است،که معمولا از اختیار انسان بیرون است،مانند:بخشی از حوادث رانندگی و یا مسأله پیشبینی نشدهای در مورد سقوط در چاه،یا ریزش کوه و مانند آن.اینجاست که فرشتگان و مأموران الهی،تا اجل حتمی او فرا نرسیده باشد او را در برابر این حوادث حفظ میکنند و هنگامی که اجل حتمی او فرا رسید او را به دست حادثه میسپارند و رهایش میکنند.
البتّه این بخش را نیز میتوان به دو گروه تقسیم کرد:مشروط و غیر مشروط، مشروط آن مواردی است که،پاسداری فرشتگان حافظ انسانها،مشروط به انجام کاری از قبیل دادن صدقه،دعا کردن،صله رحم و انجام کارهای نیک میباشد،و قسم دیگر آن است که،حتّی بدون این شرط،مأمور محافظت او در این قسمت هستند.
خلاصه اینکه اجل حتمی تخلّفناپذیر است،و اجل مشروط یا معلَّق قابل تغییر میباشد،گاه به وسیله تدبیر و احتیاط خود انسانها و گاه به وسیله انجام اعمال نیکی همچون صله رحم و صدقه در راه خدا و گاه به وسیله فرشتگانی که مأمور حفظ انسان در برابر خطرات غیر حتمی هستند.
از اینجا روشن میشود که آیاتی مانند: «فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا یَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا یَسْتَقْدِمُونَ» ؛هنگامی که اجل آنها فرا رسد نه ساعتی از آن عقب میافتند و نه ساعتی بر آن پیشی میگیرند» (1)
1) 1) سوره اعراف،آیه 34.
و آیه شریفه: «وَ لَنْ یُؤَخِّرَ اللّهُ نَفْساً إِذا جاءَ أَجَلُها» ؛خداوند هرگز مرگ کسی را که اجلش فرا رسیده به تأخیر نمیاندازد» (1)با آیاتی مانند: «لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ» که قبلا به آن اشاره کردیم منافات ندارد و همچنین با روایات فراوانی که میگوید:صدقه و صله رحم،اجل انسان را به تأخیر میاندازد،مخالف نیست و در واقع جمع بین همه آیات و روایات با توجّه به اقسام سه گانه یا چهار گانه اجل،که در بالا اشاره شد،روشن میشود. (2)
و من خطبة له علیه السّلام یحذر من فتنة الدّنیا
(1) در این خطبه امام علیه السّلام مردم را از فتنه و فریب دنیا بر حذر میدارد(و از ناپایداری آن خبر میدهد)
این خطبه همان گونه که از عنوان آن برمیآید،هشداری است به همگان در مورد فتنه دنیا؛امام علیه السّلام در این خطبه به دو مطلب مهم اشاره میکند:نخست اینکه دنیا میتواند مایه نجات و یا مایه بدبختی انسانها گردد و این در حقیقت،بستگی به تفاوت دیدگاههایی دارد که درباره دنیا مطرح است.
1) 1) سند خطبه:نویسنده«مصادر نهجالبلاغه»در بیان اسناد این خطبه مینویسد:تردیدی نیست که آنچه در این خطبه آمده بخشی از خطبه طولانیتری است که مرحوم«سید رضی»در اینجا قسمت بالا را انتخاب کرده است.سپس میافزاید:من آنچه را«آمدی»در«غرر الحکم»در«حرف الف»آورده است در اینجا میآورم و تفاوت این دو در بعضی از تعبیرات و اضافاتی که نقل آمدی دارد،نشان میدهد که او این خطبه را از منبعی غیر از نهجالبلاغه گرفته است.(توجه داشته باشید که«آمدی»نویسنده«غرر الحکم»از علمای قرن ششم هجری است،در حالی که مرحوم«سیّد رضی»در قرن چهارم میزیسته است)(مصادر نهجالبلاغه، جلد 2،صفحه 44.)
اگر دنیا هدف باشد و مال و ثروت و مقام و زرق و برقش،محبوب و مطلوب نهایی گردد،بیشک این دنیا مذموم است و مایه حسرت و اندوه،و اگر به عنوان وسیله به آن نگاه شود و مزرعهای برای جهان آخرت گردد و ابزاری جهت نیل به ارزشهای والای انسانی شود،ممدوح است و مایه افتخار و مباهات! مطلب دیگری که امام علیه السّلام در این خطبه به آن اشاره فرموده است،زوال و ناپایداری دنیا است،همانند سایه درختی که انسان چند لحظهای برای استراحت انتخاب میکند ولی چیزی نمیگذرد که سایه جا به جا میشود و محل خود را به آفتاب سوزان میدهد.
ألا إنّ الدّنیا دار،لا یسلم منها إلاّ فیها،و لا ینجی بشیء کان لها:ابتلی النّاس بها فتنة،فما أخذوه منها لها أخرجوا منه و حوسبوا علیه،و ما أخذوه منها لغیرها قدموا علیه و أقاموا فیه،فإنّها عند ذوی العقول کفیء الظّلّ،بینا تراه سابغا حتّی قلص،و زائدا حتّی نقص.
بدانید!دنیا سرایی است که جز در خودش(و از طریق بهرهگیری صحیح)از آن سالم نتوان ماند و با اموری که مخصوص دنیاست،از آن نجات نتوان یافت:انسانها به وسیله آن آزمایش میشوند،آنچه از دنیا را به خاطر دنیا بدست آورند از آن جدا میشوند و حساب آن را،باید پس بدهند و آنچه را از دنیا برای غیر این جهان بدست آورند به آن خواهند رسید و در آن خواهند ماند،چرا که دنیا در نظر خردمندان همچون سایه بعد از زوال است،در حالی که آن را گسترده میبینی ناگهان جمع میشود و در حالی که فزونی مییابد(با فرا رسیدن شب)نقصان میپذیرد.
از آنجا که زرق و برق دنیا،سبب دلبستگی بیش از حدّ میشود و این دلبستگیها غالبا سرچشمه گناهان بزرگ و انحراف از صراط مستقیم و سقوط در پرتگاه شقاوت است،رهبران بزرگ الهی همیشه پیروان خود را در این زمینه هشدار میدانند و بخش مهمّی از«نهج البلاغه»و خطبهها و نامهها و کلمات قصار آن را، همین هشدارها تشکیل میدهد.
خطبه بالا یکی از این هشدارهای نافذ و مؤثّر است که در آن،امام علیه السّلام به شش نکته اشاره میفرماید که هر کدام مطلب مهمّی را در بردارد.
نخست اینکه میفرماید:«بدانید دنیا سرایی است که جز در خودش(و از طریق بهرهگیری صحیح از آن)سالم نتوان ماند» ألا و إنّ الدّنیا دار لا یسلم منها إلاّ فیها دلیل آن روشن است،زیرا مهمترین اسباب سلامت،کسب فضایل اخلاقی و ارزشهای معنوی و اطاعت و عبادت پروردگار است و هیچ یک از این امور را نمیتوان در جهان دیگر به دست آورد،تنها در این دنیا است که انسان فرصت پرداختن به این امور را دارد،بنابراین همان گونه که امام علیه السّلام در جمله کوتاه بالا فرموده:«باید سلامت را در خود دنیا جستجو کرد.» در دومین نکته میفرماید:«و با اموری که مخصوص دنیا است از آن نجات نتوان یافت» (و لا ینجی بشیء کان لها) اشاره به اینکه:اگر انگیزه انسان و هدف نهایی او در حرکات و سکنات و اعمالش دنیا باشد و حتّی اعمال و عبادات خود را نیز به قصد دنیا انجام دهد و جنبه ریاکاری داشته باشد،به یقین سبب نجات نخواهد بود،بلکه از اسباب قطعی هلاکت او است.
در سومین نکته میفرماید:«و انسانها به وسیله دنیا آزمایش میشوند» (ابتلی النّاس بها فتنة) .
چرا که دنیا مملوّ از نعمتها و مشکلات و مصایب است،نعمتها به گونهای وسیله آزمایش است و مصایب به گونه دیگر،آیا انسانها به هنگام شمول نعمت طغیان میکنند،یا به یاد خدا هستند و شکر نعمت را با زبان و عمل انجام میدهند؟ آیا در چنگال مصایب مأیوس میشوند و زبان به گلایه و ناسپاسی میگشایند،یا صبر و شکیبایی و شکر،پیشه میکنند؟.ولی مهم اینجاست که انسان در تمام عمر خود،هر شب و روز با نوعی از این آزمونها رو به روست و این یک قانون جاودان از آغاز خلقت آدم،تا پایان جهان خواهد بود.قرآن مجید میفرماید: «أَ حَسِبَ النّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ لَیَعْلَمَنَّ الْکاذِبِینَ» ؛آیا مردم گمان کردند همین که بگویند ایمان آوردیم به حال خود رها میشوند و آزمایش نخواهند شد.ما کسانی را که پیش از آنان بودند آزمودیم،باید علم خداوند درباره آنان که راست میگویند و آنان که دروغ میگویند تحقّق یابد(و این دو گروه از هم جدا شوند)» (1).
در چهارمین نکته میافزاید:«آنچه از دنیا را به خاطر دنیا به دست آورند،از آن جدا میشوند و حساب آن را بیاد پس بدهند» «فما أخذوه منها لها أخرجوا منه و حوسبوا علیه».
در پنجمین نکته،در تکمیل این سخن میفرماید:«و آنچه را که از دنیا برای غیر این جهان به دست آورند،به آن خواهند رسید و در آن خواهند ماند» (و ما أخذوه منها لغیرها قدموا علیه،و أقاموا فیه).
این اشاره به همان دو دیدگاه معروفی است که در«نهج البلاغه»کرارا روی آن تکیه شده است:دیدگاه ابزاری جهان و دیدگاه هدفی آن،اگر امکانات این جهان، مالها و ثروتها و مقامها و نعمتها،وسیلهای برای وصول به سعادت جاویدان و
1) 1) سوره عنکبوت،آیه 2-3.
زندگی شایسته سرای آخرت باشد چیزی از آن بهتر نیست و اگر همانند بتی گردد که انسان در برابر آن سجده کند،چیزی از آن بدتر نیست.دیدگاه نخست،انسانها را به پاکی و تقوا و آزادگی و عزّت فرا میخواند و دیدگاه دوم،به حرص و آز و ظلم و بیدادگری و ذلّت.
دیدگاه اوّل،نعمتهای فانی دنیا را مبدّل به نعمتهای باقی آخرت میکند،و دیدگاه دوم سبب زوال نعمتها و باقی ماندن مسئولیّتهای آنهاست.
از اینجا روشن میشود که چرا در بسیاری از آیات و روایات دنیا مدح شده،و در بخش مهمّ دیگری،نکوهش دنیا گردیده است،ممکن است ناآگاهان در ابتدای نظر آنها را متضادّ ببینند،در حالی که هر یک در جای خود صحیح و در واقع مکمّل یکدیگرند،یکی اشاره به دنیای ابزاری دارد و دیگری به دنیای هدفی.
شرح بیشتر درباره این سخن را ذیل خطبههای مناسبترین بیان خواهیم کرد.
در ششمین نکته پرده از روی حقیقت دنیا،برمیدارد و آن را به سایهای تشبیه میکند که هنوز انسان در آن نیارمیده،از کنار او میگذرد،میفرماید:«دنیا در نظر خردمندان همچون سایه بعد از زوال است در حالی که آن را گسترده میبینی ناگهان جمع میشود و در حالی که فزونی مییابد،(با فرا رسیدن شب)نقصان میپذیرد.» (فإنّها عند ذوی العقول کفیء الظّلّ،بینا تراه سابغا (1)حتّی قلص (2)،و زائدا حتّی نقص.
«ظلّ»گاه به معنای هرگونه سایهای آمده است خواه سایههای اشیا قبل از زوال ظهر یا بعد از زوال،و گاه به خصوص سایهای گفته میشود که قبل از ظهر است و
1) 1) «سابغ»از مادّه«سبوغ»به معنای ادامه و کشش چیزی است و«نعمت سابغه»به نعمتهای ممتدّ و طولانی گفته میشود و«إسباغ الوضوء»به معنای ادامه وضوء با آب فراوان است،بیآنکه مستلزم اسراف شود.
2) 2) -«قلص»از مادّه«قلوص»(بر وزن خلوص)به معنای جمع شدن و مرتفع گشتن است و در خطبه بالا به معنای برچیده شدن سایههای بعد از ظهر،با فرا رسیدن شب است.
آفتاب تدریجا آن را از میان میبرد ولی«فیء»به معنای سایه بعد از زوال است (چون در مفهوم این واژه،رجوع و بازگشت نهفته شده است)و هر قدر خورشید به افق مغرب نزدیکتر میشود این سایهها گستردهتر میگردد و با غروب خورشید همگی محو و نابود میشود و ظلمت همه جا را فرا میگیرد.
گویی امیرمؤمنان علی علیه السّلام از این تعبیر اشاره به این نکته لطیف دارد که دنیاپرستان روز به روز اموال و امکانات بیشتری را جمع و جور میکنند و هر قدر به پایان عمرشان نزدیکتر میشوند این امکانات فزونی میگیرد،ولی با غروب آفتاب عمر،همه چیز محو و نابود میگردد و ظلمت مرگ به تمام امکانات آنها خاتمه میدهد! با ذکر نکته دیگر،تفسیر این خطبه را پایان میدهیم و آن اینکه:امام علیه السّلام مکرّر در مکرّر در خطبههای«نهج البلاغه»نسبت به پیامدهای سوء دلبستگی به دنیا هشدار میدهد و مردم را از فریب دنیا برحذر میدارد و ناپایداری آن را با مثالهای گوناگون برملا میسازد،این به خاطر آن است که اوّلا:همیشه عشق به دنیا و زرق و برق آن،سرچشمه گناهان بوده و هست،و یک پیشوای آگاه باید پیروان خود را در مقاطع مختلف از این خطر بر حذر دارد! دیگر اینکه:در عصر امام علیه السّلام به خاطر فتوحات اسلامی،اموال و غنایم فراوانی، سرازیر شهرهایی همچون مکّه و مدینه و کوفه شده بود و گروهی برای تصاحب آنها با هم مسابقه میدادند و همین امر سرچشمه اختلافات و درگیریها و انحراف از اصل«ساده زیستی اسلامی»بود و سبب میشد که مردم به تجمّلپرستی روی آورند و به ناز و نعمت عادت کنند و در برابر دشمن از جهاد باز بمانند،به همین دلیل امام علیه السّلام از هر فرصتی برای بیدار ساختن مردم بهره میگرفت،علاوه بر آنکه زندگانی خود او نیز سرمشق روشنی بر این امر بود.
و من خطبة له علیه السّلام فی المبادرة إلی صالح الأعمال
(1) در این خطبه امام علیه السّلام مردم را به انجام اعمال صالح دعوت میکند.
در این خطبه-همانند خطبه گذشته-باز سخن درباره ناپایداری دنیا و زهد در آن است و امام علیه السّلام مردم را به آمادگی برای گام نهادن به جهان دیگر فرا میخواند.
در بخش دیگری از این خطبه،کوتاهی دنیا را چنین ترسیم میفرماید:«میان شما و بهشت و دوزخ تنها مرگ فاصله است،مرگی که با گذشتن لحظهها و ساعتها فرا میرسد،و گردش روز و شب انسانها را به آن نزدیک میسازد.» در بخش دیگری مردم را به توبه و بازگشت به سوی خدا تشویق میکند و هشدار
1) 1) سند خطبه:بخشهایی از این خطبه را«آمدی»در کتاب«غرر»و«درر»آورده و تفاوتهای آن،با آنچه در«نهج البلاغه»آمده،نشان میدهد که او بر منبع دیگری دست یافته بود.«سبط بن جوزی»نیز در کتاب «تذکرة الخواص»بخشهایی از آن را آورده،به ضمیمه بخشهایی که در«نهج البلاغه»نیامده است،که آن نیز نشان میدهد از منبع دیگری گرفته است،شایان توجّه این که نامبرده در کتابش تصریح میکند:تنها عباراتی از کلام«امیر مؤمنان»را ذکر میکند که دارای اسناد متصل بوده باشد هر چند این اسناد را به خاطر اختصار حذف کرده است(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 47-48).
میدهد که از مرگ غافل نشوند و آرزوهای دور و دراز،در دل نپرورانند چرا که غفلت از مرگ و فریفته شدن به آرزوهای طولانی آدمی را از کار آخرت باز میدارد،ناگهان مرگ او فرا میرسد در حالی که غرق گناه است و توان دل کندن از دنیا را ندارد!
فاتّقوا اللّه عباد اللّه،و بادروا آجالکم بأعمالکم،و ابتاعوا ما یبقی لکم بما یزول عنکم،و ترحّلوا فقد جدّ بکم،و استعدّوا للموت فقد أظلّکم،و کونوا قوما صیح بهم فانتبهوا،و علموا أنّ الدّنیا لیست لهم بدار فاستبدلوا،فإنّ اللّه سبحانه لم یخلقکم عبثا،و لم یترککم سدی.
از نافرمانی خدا بپرهیزید ای بندگان خدا!و با اعمال نیک خود،بر مرگتان پیشی گیرید و به وسیله چیزی که از دست شما میرود،چیزی را که برای شما جاودان میماند خریداری کنید،از این منزلگاه دنیا،کوچ کنید که به شدّت برای کوچ دادن شما اقدام شده است و آماده مرگ باشید که بر شما سایه افکنده است و از کسانی باشید که آنها را بانگ زدند و بیدار شدند و دانستند که دنیا سرای ابدی آنان نیست، لذا آن را با سرای آخرت مبادله کردند،اینها همه به خاطر آن است که خدای سبحان شما را بیهوده نیافریده و بی هدف رها نکرده است!
در بخش اوّل این خطبه،امام علیه السّلام به همه مردم هشدار میدهد که مراقب گذشت سریع عمر و زوال دنیا و هدفی که برای آن آفریده شدهاند باشند و با شش دستور که
در عباراتی کوتاه و پر معنا آمده است این هدف مهم را دنبال میکند.
نخست میفرماید:«از نافرمانی خدا بپرهیزید ای بندگان خدا!» فاتّقوا اللّه عباد اللّه اشاره به این که:تمام وجود شما از آن خدا است،و سر تا پایتان غرق نعمتهای او است،و شما بنده او هستید چگونه ممکن است بندگان خدا،فرمان خدا را نادیده بگیرند و از آن تخلّف کنند؟ تکیه بر تقوای الهی در این خطبه و بسیاری از خطبههای«نهج البلاغه»به خاطر آن است که سرمایه اصلی انسان،همان تقوا است و قرآن با جمله «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ» ؛گرامیترین شما نزد خدا با تقواترین شما است» (1)و با جمله «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّادِ التَّقْوی» ؛زاد و توشه برگیرید که بهترین زاد و توشهها،زاد و توشه تقوا است. (2)سخن را درباره تقوا تمام کرده و اهمیّت آن را آشکارا نشان داده است.
در دومین دستور میفرماید:«با اعمال نیک خود،بر مرگتان پیش گیرید!(و قبل از آنکه مرگ فرصت را از شما بگیرد ذخایر بزرگی از اعمال نیک فراهم سازید)» و بادروا آجالکم بأعمالکم گویی مسابقهای میان انسانها و مرگ درگرفته و اگر انسانها بر مرکب اعمال صالح سوار شوند،پیش از آن که مرگ آنها را از رسیدن به مقصد باز دارد،بر مرگ خود پیشی میگیرند و زود به مقصد میرسند.در واقع مقصد نهایی انسان،سعادت و تکامل و«قرب الی اللّه»است،اگر بر مرکب تقوا و عمل صالح،سوار شود پیش از پایان عمر به این مقصد نایل میگردد،و اگر چنین نباشد مرگ بر او پیشی میگیرد و به مقصد میرسد،یعنی پایان عمر انسان را اعلام میکند! قرآن مجید در این زمینه،تعبیر بسیار گویایی دارد میفرماید: «وَ أَنْفِقُوا مِنْ ما»
«رَزَقْناکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ فَیَقُولَ رَبِّ لَوْ لا أَخَّرْتَنِی إِلی أَجَلٍ قَرِیبٍ فَأَصَّدَّقَ وَ أَکُنْ مِنَ الصّالِحِینَ» ؛و از آنچه به شما روزی دادهایم انفاق کنید پیش از آن که مرگ یکی از شما فرا رسد و بگوید پروردگارا چرا(مرگ)مرا مدّت کوتاهی به تأخیر نینداختی تا صدقه دهم و از صالحان باشم.» (1)و در آیه بعد میفرماید: «وَ لَنْ یُؤَخِّرَ اللّهُ نَفْساً إِذا جاءَ أَجَلُها» ،خداوند هرگز مرگ کسی را،هنگامی که اجلش فرا رسد به تأخیر نمیاندازد.» یعنی این دعا دور از اجابت و این درخواست ناپذیرفتنی است.
در سومین دستور به نکته مهم دیگری اشاره میفرماید و میگوید:«به وسیله چیزی که از دست شما میرود چیزی را که برای شما جاودان میماند،خریداری کنید» و ابتاعوا ما یبقی لکم بما یزول عنکم دنیا و مواهب دنیا متاعی ناپایدار است و به سرعت زوال میپذیرد،ولی آخرت و نعمتهای اخروی سرمایههای ابدی و جاویدانند،کدام عاقل در خریدن متاع جاودانی،به وسیله متاع زوالپذیر،هنگامی که به او چنین معاملهای پیشنهاد شود تردید میکند؟! «ابتاعوا»از مادّه«ابتیاع»به معنای خریداری کردن است این همان چیزی است که در قرآن مجید در آیات متعدّدی به آن اشاره شده است.
در یکجا میفرماید: «إِنَّ اللّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِیلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفی بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بایَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ» ، خداوند از مؤمنان جانها و اموالشان را خریداری کرده که(در برابرش)بهشت برای آنان باشد(به این گونه که:)در راه خدا پیکار میکنند،میکشند و کشته میشوند این
1) 1) سوره منافقون،آیه 10.
وعده حقی است بر او که در تورات و انجیل و قرآن آمده است و چه کسی از خدا به عهدش وفادارتر است،پس بشارت باد بر شما به داد و ستدی که با خدا کردهاید!و این است آن پیروزی بزرگ.» (1)این آیه-که داد و ستد معنوی و الهی انسانها را،با خدا به زیباترین بیانی شرح داده و مشتمل بر ده تأکید است-گرچه در مورد جهاد وارد شده،ولی به یک معنا همه زندگی انسانها را شامل میشود،چرا که جهاد بخش مهمّی از این زندگی است و اصول حاکم بر آن شامل سایر کارهای معنوی و الهی نیز میشود.
شبیه همین معنا،در سوره صفّ آیه ده تا دوازده نیز آمده است،میفرماید: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّکُمْ عَلی تِجارَةٍ تُنْجِیکُمْ مِنْ عَذابٍ أَلِیمٍ» ای کسانی که ایمان آوردهاید!آیا شما را به تجارتی راهنمایی کنم که شما را از عذاب دردناک رهایی میبخشد؟!...» راستی چه تجارتی پرسودتر و عاقلانهتر از این تجارت است که از یک سو،طرف معامله انسان خدای کریم و غفور و رحیم باشد و از سوی دیگر،خداوند متاع فانی و زوالپذیری که بهر حال از دست انسان میرود از او بپذیرد و از سوی سوم گرانبهاترین و پایدارترین متاع پرارزشی را در برابر آن مرحمت کند!! در چهارمین توصیه،دنیا را به منزلگاهی تشبیه میکند که قافلهای در آن فرود آمده تا ساعتی بیاساید سپس از آن کوچ کند،در حالی که راه بسیار دور و درازی در پیش داشته باشد و قافله سالار نیز،او را برای یک سفر سریع آماده میسازد.
میفرماید:(از این منزلگاه دنیا)کوچ کنید!که به شدّت برای کوچ دادن شما،اقدام شده است» و ترحّلوا (2)فقد جدّ (3)بکم .
اشاره به اینکه:مسافرت از این دنیا،مطلب شوخی و آسانی نیست،بلکه سخت و جدّی است،چرا که تمام عوامل درونی و برونی ما فریاد«کوچ کنید!»را برآوردهاند، قوای درونی به سرعت تحلیل میرود،و عوامل بیرونی به فرسودگی نیروهای جسمانی کمک میکند،آفات،بلا و حوادث غیر منتظره و انواع بیماریها نیز،آن را تشدید میکند،و همه با زبان حال میگویند:«کوچ کردن شما جدّی و شدید است».
در پنجمین دستور فرمان آماده باش میدهد و میگوید:«آماده مرگ باشید که بر شما سایه افکنده است» و استعدّوا للموت فقد أظلّکم یک قافلهسالار بیدار و آگاه،هنگامی که احساس میکند سفری طولانی و پر مخاطره در پیش است،به اهل قافله هشدار میدهد که خود را تا آنجا که میتوانند آماده سازند و وسایل لازم را تهیّه کنند! بدیهی است منظور از استعداد و آمادگی برای مرگ این نیست که انسان دست از تلاش و کوشش بردارد و دنیا را رها سازد و در کنج خانه در انتظار مرگ بنشیند،بلکه منظور فراهم ساختن اعمال صالح بیشتر و بهتر و تهذیب نفس و تحصیل فضایل اخلاقی و تهیه«باقیات صالحات»است،و به تعبیر دیگر:«فراهم ساختن تمام اموری که در زندگی جاویدان آخرت به درد انسان میخورد.» جمله «فقد أظلّکم» (بر شما سایه افکنده است)اشاره به نزدیکی آن است،زیرا تنها اشیای نزدیک است که بر انسان سایه میافکند.
در واقع میان انسان و مرگ هیچ فاصلهای نیست،گاه یک انسان قویّ و نیرومند و سالم در یک حادثه ناگوار،در چند لحظه مبدّل به یک مشت استخوان و گوشت متلاشی شده میگردد و گاه یک انسان پیر و ناتوان،یا نیرومند و جوان،با یک سکته قلبی و مغزی که عوامل زیادی نمیخواهد در چند لحظه چنان با دنیا وداع میگوید
که گویی هرگز اهل این دنیا نبوده است،گاه یک لقمه نان یا یک جرعه آب،گلوگیر میشود و انسان را خفه میکند و گاه یک غذای نامناسب انسان را مسموم کرده و از پای درمیآورد،و اگر حالت غفلت عمومی-که خداوند طبق مصالحی بر انسانها مسلّط ساخته است-نبود هیچ انسانی نمیتوانست لحظهای آرامش داشته باشد.
امام علیه السّلام در ششمین و آخرین دستور این بخش از خطبه،به نکته مهمّ دیگری اشاره کرده و دستورات گذشته را با آن تکمیل میکند،میفرماید:«از کسانی باشید که آنها را بانگ زدند و بیدار شدند و دانستند که دنیا،سرای ابدی آنان نیست،لذا آن را با سرای آخرت مبادله کردند» (و کونوا قوما صیح بهم فانتبهوا،و علموا أنّ الدُّنیا لیست لهم بدار فاستبدلوا) (1)چه کسی فریاد میزند و مردم دنیا را از خواب غفلت بیدار میکند،تا آماده کوچ کردن شوند؟آیا همان ملکی است که در روایت امام باقر علیه السّلام و در دیوان منسوب به امیر مؤمنان علی علیه السّلام به آن اشاره شده است:
«له ملک ینادی کلّ یوم! لدوا للموت و ابنوا للخراب!»
«او فرشتهای دارد که همه روز فریاد میکند بزایید برای مردن!و بنا کنید برای خراب شدن! (2)» یا این که منادی همان عوامل درونی و برونی بدن انسان است که موجب فساد و
1) 1) قراین موجود در خطبه فوق نشان میدهد که«فاستبدلوا»به صورت فعل ماضی است درست مانند «فانتبهوا»،زیرا هر کدام از این دو به صورت نتیجه برای جمله قبل است.«انتباه»و بیداری نتیجه فریاد بیدار باش است،و«تبدیل کردن دنیا به آخرت»نتیجه علم و آگاهی از موقعیت این دو،میباشد.ولی با کمال تعجّب بعض از شارحان نهجالبلاغه اصرار دارند که جمله«فاستبدلوا»به صورت فعل امر خوانده شود که تفاوت زیادی را در مفهوم این جمله و جملههای بعد ایجاد میکند.
2) 2) منهاج البراعة علاّمه خویی،جلد 4،صفحه 399(همین معنا در کلمات«قصار نهجالبلاغه»جمله 132 نیز وارد شده است آنجا که میفرماید:«انّ للّه ملکا ینادی فی کلّ یوم:لدوا للموت،و اجمعوا للفناء،و ابنوا للخراب».)
ویرانی تدریجی،یا ناگهانی آن میشود و با زبان حال فریاد میزند:«آماده کوچ کردن باشید!» در این زمینه اشعار جالب دیگری در دیوان منسوب به آن حضرت نیز آمده است که دریغ دانستیم از ذکر آن صرفنظر کنیم،میفرماید:
2
إلی م تجّر أذیال التّصابی و شیبک قد نضا برد الشّباب
بلال الشّیب فی فودیک نادی بأعلی الصّوت حیّ علی الذّهاب
خلقت من التّراب و عن قریب تغیب تحت أطباق التّراب
طمعت إقامة فی دار ظعن فلا تطمع فرجلک فی الرّکاب
و أرخیت الحجاب فسوف یأتی رسول لیس یحجب بالحجاب
أعامر قصرک المرفوع؟أقصر! فإنّک ساکن القبر الخراب!
تا کی دامن عشقها را میکشی در حالی که پیری تو،طراوت جوانی را از بین برده است.
بلال پیری در دو طرف سر تو،بانگ اذان برداشته و با بلندترین صدا«بشتاب برای رفتن»را سر داده است.
تو از خاک آفریده شدهای و بزودی در زیر طبقات خاک پنهان خواهی شد.
تو طمع داری در سرای موقّت اقامت گزینی در این کار طمع نکن،پای تو در رکاب است.
تو گرداگرد خود حجاب و مانعی ایجاد کردهای ولی بزودی فرستادهای میآید که هیچ حجابی مانع او نیست.
آیا قصر بلند خود را مرمّت میکنی؟کوتاه کن! چرا که بزودی ساکن قبر ویران خواهی شد! (1)در پایان این دستورات شش گانه که همه ناظر به ناپایداری دنیا و لزوم آمادگی برای سفر آخرت است امام علیه السّلام سخنی بیان فرموده که به منزله دلیل و برهان برای
1) 1) منهاج البراعة،جلد 4،صفحه 399.
سخنان قبل است میفرماید:«اینها همه به خاطر آن است که خداوند سبحان شما را بیهوده نیافریده و بیهدف رها نکرده است» (فإنّ اللّه سبحانه لم یخلقکم عبثا،و لم یترککم سدی (1)).
این گفتار در حقیقت اشاره به برهان معروف معاد(برهان حکمت)است که میگوید:اگر هدف آفرینش انسان،همین زندگی چند روزه و خور و خواب در آن باشد،هدف بیهودهای خواهد بود،این آفرینش عظیم،این آسمان و زمین با این همه عجایب و شگفتیها،این ساختمان عجیب انسان با آن همه ظرافتها و دقّتها،ممکن نیست برای هدفی این چنین بیارزش بوده باشد،تمام قراین موجود در جهان آفرینش انسان و جهان،گواهی میدهد که هدف بزرگی در آفرینش او بوده است؛و خداوند حکیم برای آن هدف مهم انسان و جهان را آفریده است و آن هدف، چیزی جز تکامل معنوی انسانها و قرب الی اللّه و زندگی مملوّ از سعادت در سرای جاویدان نیست.
1) 1) «سدی»از مادّه«سدو»(بر وزن سرو)به معنای رها شده و بیهوده و بیهدف است،به همین جهت عرب به شترانی که بدون ساربان رها میشوند و هر جا بخواهند به چرا میروند«سدی»میگویند و در خطبه بالا اشاره به این است که خداوند انسان را رها نساخته و بیهوده و بیهدف نیافریده است.
و ما بین أحدکم و بین الجنّة أو النّار إلاّ الموت أن ینزل به.و إنّ غایة تنقصها اللّحظة،و تهدمها السّاعة،لجدیرة بقصر المدّة.و إنّ غائبا یحدوه الجدیدان:اللّیل و النّهار،لحریّ بسرعة الأوبة.و إنّ قادما یقدم بالفوز أو الشّقوة لمستحقّ لأفضل العدّة.فتزوّدوا فی الدّنیا،من الدّنیا،ما تحرزون [تجوزون]به أنفسکم غدا.
میان شما و بهشت و دوزخ،فاصلهای جز فرا رسیدن مرگ نیست.و مسلّما مقصدی که گذشتن لحظات،فاصله آن را میکاهد،و عبور ساعتها آن فاصله را نابود میکند،سزاوار است که بسیار کوتاه باشد.و امر غایبی که(اشاره به سرآمد زندگی است)گذشت شب و روز،آن را به پیش میراند،سزاوار است به سرعت فرا رسد.و مسافری که به زودی با سعادت و خوشبختی یا با شقاوت و بدبختی فرا میرسد باید بهترین آمادگی را برای استقبال از او داشت،حال که چنین است در این جهان،از این جهان،برای خود زاد و توشهای برگیرید که فردای قیامت خود را با آن حفظ کنید.
در ادامه بحث گذشته،امام علیه السّلام در این بخش از خطبه،اشاره به سه نکته دیگر میکند که مکمّل دستورات شش گانه پیشین است.
نخست هشدار میدهد که:«میان شما و بهشت و دوزخ فاصلهای جز فرا رسیدن مرگ نیست» (و ما بین أحدکم و بین الجنّة أو النّار إلاّ الموت أن ینزل به).
اشاره به این که اگر به شما هشدار دادم که آماده مرگ شوید و با اعمال صالح،بر اجل خود پیشی بگیرید به خاطر این است که فاصله میان شما،و بهشت و دوزخ، بسیار کوتاه است،در یک لحظه مرگ فرا میرسد و خود را در میان بهشت یا دوزخ (به تناسب اعمالتان)میبینید.
آنها که آگاه و بیدارند کوتاهی این فاصله را به خوبی درک میکنند و به مقتضای «اقْتَرَبَتِ السّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ» (1)آن را از نظر زمانی،نزدیک میبینند و به مقتضای «إِنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعِیداً وَ نَراهُ قَرِیباً» (2)آن را از نظر مکان نیز،نزدیک مشاهده میکنند.
بدیهی است این سخن اشاره به قیامت صغرا است نه قیامت کبرا،توضیح این که، انسانها دارای دو قیامتند:1-قیامت کبرا که تمامی اوّلین و آخرین،در یک زمان معیّن در صحنه محشر حضور مییابند و به حساب همه انسانها رسیدگی میشود، نیکوکاران مشمول عنایات حقّ و برخوردار از بهشتبرین میشوند و بدکاران به کیفر اعمالشان راهی دوزخ میشوند.
2-قیامت صغرا که با مرگ هر کس فرا میرسد،رابطه او با دنیا قطع شده،پرونده اعمال بسته میشود و نشانههای رحمت،یا عذاب الهی آشکار میگردد و قبر،باغی از باغهای بهشت یا حفرهای از حفرهای دوزخ میشود.
همانگونه که در حدیثی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم:
«إنّ للقبر کلاما فی کلّ یوم یقول:أنا بیت الغربة...أنا روضة من ریاض الجنّة أو حفرة من حفر النّار ،قبر همه روز سخنی دارد و سخنش این است:من خانه غربتم...من باغی از باغهای بهشت،یا حفرهای از حفرههای آتشم!» (1).
البته این بهشت و دوزخ،بهشت و دوزخ برزخی است نه بهشت و دوزخ قیامتی.
بهر حال،امام علیه السّلام در این قسمت از خطبه،از نزدیک بودن قیامت و پاداش و کیفر خبر میدهد هر چند دنیاپرستان محجوب،آن را دور میدانند.
سپس در دومین جمله از این فراز،امام علیه السّلام به نکته مهمی اشاره میکند که نشان میدهد مرگ که دریچه بهشت و دوزخ است از آدمی چندان دور نیست هر چند غالب مردم از آن غافلند،میفرماید:«مقصدی که گذشتن لحظات،فاصله آن را میکاهد،و عبور ساعتها،آن فاصله را نابود میکند،سزاوار است که بسیار کوتاه باشد.» و إنّ غایة تنقصها اللّحظة،و تهدمها السّاعة،لجدیرة بقصر المدّة .
منظور از«غایت»در اینجا همان عمر آدمی یا پایان عمر است که لحظه به لحظه،از آن کاسته میشود و گذشت هر ساعتی،بخشی از آن را ویران میکند،چرا که مجموع عمر،ترکیبی از ساعات و لحظههاست.
این همان حقیقتی است که در سوره«و العصر»به آن اشاره شده و میفرماید:
«إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ» ؛هر انسانی گرفتار خسران است.(و چه بخواهد یا نخواهد سرمایه عمر را تدریجا از کف میدهد).» و نیز همان حقیقتی است،که در یکی از کلمات قصار،به آن اشاره شده: «نفس المرء خطاه إلی أجله ،هر نفسی که انسان میکشد یک گام به مرگ نزدیکتر میشود.» (2)چرا که قلب و مغز و اعضای هر انسانی استعداد معیّنی برای زیستن
دارد که اگر هیچ مانعی بر سر راه او پیدا نشود و هیچ بیماری،عمر او را کوتاه نسازد، لحظهای فرا میرسد که مانند شمعی که مواد قابل اشتعالش پایان گرفته،خاموش میشود.
راستی عجیب است،اگر به انسانی بگویند تمام عمرت را با چه چیز حاضری مبادله کنی؟میگوید با هیچ چیز،ولی لحظهها و ساعات را مفت و رایگان از دست میدهد،در حالی که مجموعه عمر چیزی جز ترکیب همان لحظهها و ساعات نیست.
در اینجا سزاوار است اشاره به داستان زیبا و گویایی کنیم که یکی از بزرگان فقها، مرحوم«محقّق نراقی»در کتاب طنزآمیز و پندآموز خود به نام«طاقدیس»-که تمام آن در لباس شعر است-آورده است.
او میگوید:«یک نفر«طرّار»به سراغ دکّان بقّالی رفت و از او قیمت گردو را سئوال کرد او در پاسخ گفت:هر هزار گردو به ده درهم است.سؤال کرد:قیمت صد عدد چه مقدار است؟گفت:پیدا است یک درهم،سراغ قیمت ده عدد را گرفت گفت:
معلوم است یک دهم درهم،سرانجام قیمت یک گردو را سئوال کرد؟گفت:قیمتی ندارد.مرد طرّار گفت:اگر قیمتی ندارد یک عدد به من عطا کن!صاحب دکّان بی گفتگو یک عدد گردو به او داد.او برگشت و یکی دیگر تقاضا کرد باز صاحب دکّان یک گردو به او داد.بار سوم که تقاضای خود را تکرار نمود،بقّال متوجّه شد،گفت:تو کجایی هستی؟گفت اهل فلان جا،گفت:ای طرّار حقّهباز!دیگری را فریب ده (میخواهی سرمایه مرا با این حیله و نیرنگ از چنگ من به درآوری،من هرگز فریب تو را نخواهم خورد).» سپس میافزاید:«اگر از عمر ما چهل سال باقی مانده باشد،کسی بگوید این چهل سال را با چه معامله میکنی،میگوییم تمام دنیا را به ما بدهی قیمت آن نخواهد بود
گر دهی صد ملک بیتشویش را میفروشم کی حیات خویش را!
ولی این انسان نادان این عمر عزیز را که از ماه و سال و روزها تشکیل یافته تدریجا مفت و رایگان از دست میدهد لیکن این کودن ببین بیقیل و قال میدهد مفت از کف خود ماه و سال
ای دو صد حیف از چنین گنج نهان کان ز دست ما برون شد ناگهان.»
در سومین جمله،همان معنا را با تعبیر زیبای دیگر تکمیل کرده،میفرماید:«آن امر غایبی که گذشت شب و روز آن را به پیش میراند سزاوار است به سرعت فرا رسد!» (و إنّ غائبا یحدوه (1)الجدیدان:اللّیل و النّهار،لحریّ بسرعة الأوبة) (2)منظور از«غایب»در اینجا اجل و سرآمد زندگی است،که گویی همچون شتر سریع السّیری از آینده به سوی انسانها در حرکت است و شب و روز،همچون دو ساربان،برای سرعت حرکت این حیوان،به خواندن آواز معروف«حدا»مشغولند.
بدیهی است چنین شتری به سرعت به سوی انسان بازمیگردد و بر در خانه او زانو میزند.
تعبیر به«جدیدان»به عنوان کنایه از شب و روز،به خاطر آن است که دائما نو میشوند و یکی جانشین دیگری میگردد.
و تعبیر«أوبه»که به معنای بازگشت است در مورد اجل و سرآمد زندگی،از این نظر است که بنا به تصریح قرآن و دلایل حسّی و یقینی،انسان در آغاز،مادّه بی جانی بیش نبود،سپس لباس حیات بر تن پوشید،و باز هم به سوی مرگ میشتابد، و دگر بار در قیامت به فرمان خدا زنده میشود: «کَیْفَ تَکْفُرُونَ بِاللّهِ وَ کُنْتُمْ أَمْواتاً»
1) 1) .«یحدو»از مادّه«حدو»(بر وزن ضرب)و«حدا»(بر وزن دعا)،در اصل به معنای آواز خواندن برای شتران به منظور سرعت حرکت آنهاست،زیرا در میان اعراب معمول بوده که با نوعی آهنگ و صدای مخصوص در مواقعی که میخواستند شتران را به سرعت،حرکت دهند برای آنها میخواندند،و صحیح آن «حدا»است و در لسان عامّه«حدی»گفته میشود.
2) 2) «أوبه»معنای مصدری دارد و با«إیاب»که به معنای رجوع و بازگشت است،یک مفهوم را میرساند.
«فَأَحْیاکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ ثُمَّ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ» ؛چگونه به خدا کافر میشوید!در حالی که شما مرده(و جسم بیروحی)بودید،او شما را زنده کرد،سپس شما را میمیراند و بار دیگر شما را زنده میکند،سپس به سوی او بازگردانده میشوید. (1)
شبیه همین معنا به تعبیر بسیار روشنی در کلمات قصار آمده است،میفرماید:
«إذا کنت فی إدبار و الموت فی إقبال فما أسرع الملتقی ،هنگامی که تو در بازگشت (عمر)هستی و مرگ به جلو میآید چه زود ملاقات صورت میگیرد.» (2)جمعی از شارحان«نهجالبلاغه»احتمال دادهاند که:منظور از«غایب»در جمله بالا انسان باشد زیرا از وطن اصلی و منزل حقیقی خود که باید به آن بازگردد،یعنی سرای آخرت دور مانده و غایب شده است،و شب و روز این انسان را با سرعت به سوی منزلگاه اصلی میراند،و به همین دلیل به زودی به آن باز میگردد.
این تفسیر با جمله «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ» که نشان میدهد:«ما از سوی او آمدهایم و به سوی او بازمیگردیم»و با جمله دیگری از امیر مؤمنان علی علیه السّلام در وصیّتنامه تاریخیاش به امام مجتبی علیه السّلام که میفرماید: «و اعلم یا بنیّ أنّ من کانت مطیَّته اللَّیل و النَّهار،فإنَّه یسار به و إن کان واقفا،و یقطع المسافة و إن کان مقیما وادعا ،فرزندم بدان!آن کس که مرکبش شب و روز است،دائما در حرکت است هر چند خود را ساکن میپندارد،و همواره قطع مسافت میکند گر چه ظاهرا ایستاده و متوقّف است» (3)،هماهنگ است.
ولی آنچه این تفسیر را از نظر دور میکند،این است که تعبیر«غایب»از انسان، نیازمند به تکلّف است در حالی که این تعبیر درباره مرگ و سرآمد زندگی،بسیار به ذهن نزدیک است.
در چهارمین جمله که این بحث را تکمیل میکند میفرماید:«مسافری که با
سعادت و خوشبختی یا با شقاوت و بدبختی فرا میرسد باید بهترین آمادگی را برای استقبال از او داشت» و إنّ قادما یقدم بالفوز أو الشّقوة لمستحقّ لأفضل العدّة روشن است که منظور از«قادم»در این جمله،انسان است که همچون مسافری از منزلگاه دنیا،به سوی سرای جاودان در حرکت است و رهآوردی که با خود دارد،یا سعادت است یا شقاوت.چه بهتر که بهترین زاد و توشه را با خود برگیرد،تا بتواند در آن سرا سعادتمند وارد شود.
در واقع انسانها همچون مسافرانی هستند،که سفر درازی را در پیش دارند اگر زاد و توشه خوبی همراه داشته باشند،سلامت خود را در طول سفر حفظ کرده و پر نشاط و با طراوت به مقصد میرسند،و اگر زاد و توشه بدی با خود داشته باشند بیمار و رنجور و ناتوان و بدبخت،وارد آن سرا میشوند.
جمعی از شارحان«قادم»را نیز به معنای مرگ و سرآمد عمر،تفسیر کردهاند که یا با پیام سعادت وارد میشود یا خبر ناگوار شقاوت،و طبعا برای ورود او باید بهترین آمادگی را داشت.
این تفسیر از آن جهت که هماهنگ با مفهوم جمله قبل(و إنّ غائبا...)میباشد، ترجیح دارد.
منظور از «أفضل العّدة» (برترین آمادگی)همان فراهم ساختن زاد و توشه تقوا است که در«قرآن مجید»به عنوان«خیر الزّاد»معرفی شده است «وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَیْرَ الزّادِ التَّقْوی» (1)به همین دلیل،امام علیه السّلام در آخرین جمله این فراز،به عنوان یک نتیجهگیری چنین میفرماید:«حال که چنین است در این جهان،از این جهان،برای خود زاد و توشهای برگیرید که فردای قیامت خود را با آن حفظ کنید.» فتزوّدوا فی الدّنیا من الدّنیا ما تحرزون به أنفسکم غدا
1) 1) سوره بقره،آیه 197.
امام علیه السّلام تعبیر بسیار جالبی در این عبارت فرموده،میفرماید:در دنیا،از خود دنیا،برای آخرت زاد و توشه برگیرید.اشاره به اینکه مواهب این جهان مادّی میتواند در عالم آخرت که مملوّ از معنویّت است کارساز باشد،آن هم در صورتی ممکن است که انسان از وجود خود،در دنیا بهره گیرد،و پیش از آنکه از جهان چشم بربندد،زاد و توشه لازم را فراهم سازد،و همان گونه که زاد و توشه مسافر در دنیا،او را از خطر گرسنگی و مرگ حفظ میکند،زاد و توشه تقوا نیز،انسان را در قیامت از خطرات محشر و عذاب الهی نگاه میدارد.
در احادیث اسلامی نیز بر این معنا تأکید شده است،در حدیثی از امام«علی بن ابی طالب»علیه السّلام تقوا به عنوان حرز مؤمن معرفی شده،میفرماید:(التّقوی حرز لمن عمل بها) (1)و در جایی دیگر،تقوا را به عنوان یک«دژ محکم»و«حصن حصین» معرفی فرموده،میفرماید:
(التّقوی حصن حصین لمن لجأ إلیها) (2)و در جای دیگر، به عنوان«سپر محکم»ذکر فرموده است.میفرماید:
(إلجأوا إلی التّقوی فإنّه جنّة منیعة) (3)
فاتّقی عبد ربّه،نصح نفسه،و قدّم توبته،و غلب شهوته،فإنّ أجله مستور عنه،و أمله خادع له،و الشّیطان موکّل به،یزیّن له المعصیة لیرکبها،و یمنّیه التّوبة لیسوّفها،إذا هجمت منیّته علیه أغفل ما یکون عنها،فیا لها حسرة علی کلّ ذی غفلة أن یکون عمره علیه حجّة،و أن تؤدّیه أیّامه إلی الشّقوة!نسأل اللّه سبحانه أن یجعلنا و إیّاکم ممّن لا تبطره نعمة و لا تقصّر[تقتصروا]به عن طاعة ربّه غایة،و لا تحلّ به بعد الموت ندامة و لا کابة.
بنده باید از پروردگارش بترسد!خویشتن را اندرز دهد،توبه را مقدّم دارد،و بر شهوات خود چیره شود،زیرا مرگ او،از نظرش پنهان است و آرزویش او را فریب میدهد،شیطان همواره مراقب اوست و گناه را در نظرش جلوه میدهد،تا مرتکب شود،و او را در آرزوی توبه نگه میدارد،تا آن را به تأخیر اندازد و هنگامی که مرگ بر او هجوم میآورد در غافلترین حالت باشد!ای وای بر انسان غافلی که عمرش حجتی بر ضدّ اوست!(و در قیامت گواهی میدهد که همه امکانات در اختیار او بود امّا از آن بهره نگرفت)و وای به حال انسانی که روزگارش(که باید سرچشمه سعادت او شود)او را به شقاوت کشاند!از خداوند سبحان میخواهیم که ما و شما را از کسانی قرار دهد که هیچ نعمتی آنان را مست و مغرور نمیسازد و هیچ هدفی آنها را
از اطاعت فرمان پروردگار باز نمیدارد و بعد از فرا رسیدن مرگ،پشیمانی و اندوه به آنان روی نمیآورد.
امام علیه السّلام در این بخش که در واقع نتیجهگیری از بخشهای گذشته است و با«فاء» تفریع شروع میشود میفرماید:«بنده باید از پروردگارش بترسد،خویشتن را اندرز دهد،توبه را مقدّم دارد،و بر شهوات خود چیره شود» (فاتّقی عبد ربّه،نصح نفسه، و قدّم توبته،و غلب شهوته). (1)
امام در جمله اوّل،دستور به تقوا میدهد که در واقع توضیحی است برای جمله «فتزوّدوا فی الدّنیا» که قبلا آمده بود،زیرا میدانیم بهترین زاد و توشهها زاد و توشه تقواست.و روی عنوان عبودیّت که انگیزه تقوا است تکیه میکند و بعد از ذکر این اجمال،به تفصیل آن،در سه جمله میپردازد:نخست اندرز دادن خویش و به دنبال آن توبه کردن و سرانجام بر شهوات غالب شدن که مجموعا یک نسخه کامل برای سعادت انسانهاست،انسانی که از اندرز خویش غافل شود به سراغ توبه و جبران گذشته نمیافتد و چنین انسانی مغلوب شهوات میشود.
سپس اشاره به مطلبی میکند که در حقیقت دلیلی است برای آنچه در جمله قبل آمده،میفرماید:«زیرا مرگ انسان،از نظرش پنهان است(ناگهان فرا میرسد در حالی که توبه نکرده و از اسارت شهوات رهایی نیافته)و آرزویش وی را فریب میدهد،شیطان همواره مراقب اوست،گناه را در نظرش جلوه میدهد تا مرتکب شود،و او را در آرزوی توبه نگه میدارد،تا آن را به تأخیر اندازد و هنگامی که مرگ
1) 1) «افعالی»که در این جملههاست،گر چه به صورت ماضی آمده،لیکن معنای امر را در بردارد گویا چنان شنونده مطیع فرمان است که بدون گفتن،آنها را انجام داده است.
بر او هجوم میآورد در غافلترین حالت باشد!» (فإنّ أجله مستور عنه،و أمله خادع له، و الشّیطان موکّل به،یزیّن له المعصیة لیرکبها،و یمنّیه التّوبة لیسوّفها (1)،إذا هجمت منیّته علیه أغفل ما یکون عنها).
با توجّه به اینکه «أغفل ما یکون عنها» در مقام بیان حال است،مجموع جمله چنین معنا میدهد که:«هنگام هجوم مرگ،چنین انسانی که اسیر شهوات،آرزوها و شیطان است،در غافلترین حالات به سر میبرد،و هنگامی چشم باز میکند که کار از کار گذشته است و در آغوش اجل قرار گرفته است.» این احتمال نیز وجود دارد که«اذا»معنای شرطیّت نداشته باشد و«اذا»ی «مفاجات»باشد و آنگاه مفهوم جمله چنین میشود:«ناگهان مرگ او فرا میرسد،در حالی که در غافلترین حالات است»البتّه نتیجه هر دو تعبیر یکی است و آن فرا رسیدن مرگ،بدون هیچ گونه آمادگی است.
در ادامه این سخن امام علیه السّلام میفرماید:«ای وای بر انسان غافلی که عمرش دلیلی بر ضدّ او است(و در قیامت گواهی میدهد که همه امکانات در اختیار او بود امّا از آن بهره نگرفت)و وای به حال انسانی که روزگارش(که باید سرچشمه سعادت او شود)او را به شقاوت کشاند!» (فیا لها حسرة علی کلّ ذی غفلة أن یکون عمره علیه حجّة،و أن تؤدّیه أیّامه إلی الشّقوة!) آری سرمایهای عظیمتر و پر برکتتر از ساعات و ایّام عمر انسان وجود ندارد، سرمایهای است که گاه بهرهگیری از یک ساعت آن،میتواند انسان را از پستترین حالات به اوج عظمت برساند و همچون«حرّ بن یزید ریاحی»از صفت اشقیا درآید و در صفوف بهترین صالحان و شهیدان جای گیرد،یا اینکه در لحظهای،ضربهای بر
1) 1) «یسوّفها»از مادّه«تسویف»به معنای امروز فردا کردن و تأخیر انداختن کاری است و در اصل از جمله «سوف افعال کذا»(بزودی این کار را انجام میدهم)گرفته شده است.
پیکر کفر وارد سازد که پاداشش برتر از عبادت جنّ و انس باشد(همانگونه که درباره امیر مؤمنان علی علیه السّلام در روز تاریخی احزاب آمده است)و یا شبی از آن را در بستر به سر برد،در حالی که بالاترین معامله را با خدا کرده باشد(آنگونه که در«لیلة المبیت» واقع شد).
چنین عمری که ساعات و لحظاتش این قدر گرانبها است اگر دهها سال آن،در اختیار انسان قرار گیرد و کمترین بهرهای از آن بر ندارد،آیا حسرتبار و اسفانگیز نیست و همین است که امام علیه السّلام در جملههای بالا به خاطر آن تأسّف میخورد.
در پایان،امام علیه السّلام با یک دعای بسیار پرمعنا و آموزنده،خطبه را پایان میدهد، میفرماید:«از خداوند سبحان میخواهیم که ما و شما را از کسانی قرار دهد که هیچ نعمتی آنان را مست و مغرور نمیسازد،و هیچ هدفی آنها را از اطاعت فرمان پروردگار بازنمیدارد،و بعد از فرا رسیدن مرگ،پشیمانی و اندوه به آنان روی نمیآورد» (نسأل اللّه سبحانه أن یجعلنا و إیّاکم ممّن لا تبطره (1)نعمة و لا تقصّر به عن طاعة ربّه غایة،و لا تحلّ به بعد الموت ندامة و لا کابة) (2).
امام علیه السّلام در این سه جمله-که در مقام دعا ذکر کرده-سه درس دیگر به همگان میدهد،نخست اینکه:مراقب باشید نعمتهای الهی شما را مست و مغرور نکند، دیگر اینکه:مواظب باشید،اهداف مادّی شما را از اطاعت خدا باز ندارد،سوم اینکه:
کاری کنید که اگر مرگتان فرا رسد،نادم و پشیمان و اندوهناک نباشید و آمادگی کافی برای آن به دست آورده باشید!
1) 1) «تبطر»از مادّه«بطر»(بر وزن نظر)در اصل به معنای شکافتن چیزی است و«بیطار»(دامپزشک)را نیز از این جهت«بیطار»میگویند که بدن حیوان را با نیشتر برای معالجه میشکافد،سپس به هر گونه طغیان و تجاوز از حدّ،در اظهار خوشحالی به هنگام روی آوردن نعمتها،اطلاق شده است و در یک تعبیر میتوان «بطر»را به معنای مستی و غرور ناشی از نعمت،تفسیر کرد.
2) 2) «کابه»(بر وزن خرابه)معنای مصدری و اسم مصدری دارد و به معنای ناراحتی و دل شکستگی از غم و اندوه است و گاه گفتهاند:«به ناراحتیهای ناشی از اندوه که آثارش در چهره ظاهر میشود»اطلاق میگردد.
در این خطبه اشارهای به مسأله پنهان بودن مرگ شده است(فإنّ أجله مستور عنه)و این یکی از رازهای مهمّ خلقت است،هیچ کس نمیداند یک ساعت دیگر زنده است یا در صف مردگان؟امروز«مخبر»است و فردا«خبر»،امروز در مجلس یاد بود دوستش شرکت میکند،و فردا دوستان دیگر در مجلس یاد بود او هستند.بی شکّ اگر پایان عمر هر کس بر او روشن بود سرچشمه مفاسد بیشماری میشد که «امام صادق علیه السّلام»در توحید معروف«مفضّل»به آن اشاره فرموده،میگوید:
«ای مفضّل!درباره مخفی بودن مدّت حیات انسان،بیندیش!اگر انسان مقدار عمر خود را میدانست(از دو حال خارج نبود)اگر عمرش کوتاه بود،همان مقدار از عمر به خاطر انتظار مرگ بر او گوارا نبود،بلکه به کسی میماند که داراییاش به پایان رسیده و پیوسته احساس فقر میکند و در ترس و وحشت است.این در حالی است که فنای عمر از فنای مال مهمتر میباشد،زیرا مال جانشین دارد امّا عمر جانشینی ندارد.و اگر عمر او طولانی بود و از آن آگاه میشد،احساس امنیّت و بقا میکرد و غرق معاصی و گناهان میگردید،به این امید که بهره کافی از شهوات ببرد و هنگامی که پایان عمرش نزدیک میشود،به توبه بنشیند.این چیزی است که خداوند از بندگانش نمیپسندد(به همین دلیل مدّت عمر را پنهان نگه داشت تا بندگانش همیشه در میان خوف و رجا باشند،همان حالتی که از یک سو به انسان آرامش میدهد و از سوی دیگر هشدار و سبب تکامل او میگردد)» (1)
1) 1) بحار الانوار،جلد 3،صفحه 83-84(حدیث توحید مفضّل).
امام علیه السّلام در جمله دیگری به فریب آرزوها اشاره فرموده و میگوید: (و أمله خادع له) چرا و چگونه آرزوها انسان را فریب میدهد و بهترین ساعات عمر او را در پندارها و خیالات واهی سپری میکند؟! به خاطر اینکه دامنه آرزوها هرگز محدود نیست.بسیاری هستند که گمان میکنند اگر خانه کوچک محقّری در تملّک آنها در آید برای همیشه از نظر مسکن آسوده خاطر خواهند بود،ولی چیزی نمیگذرد که خانه کوچک را بر خود تنگ میبینند.و اگر به خانه وسیعتری برسند باز آن را محدود و ناکافی میپندارند.دیده شده است افرادی خانهها و قصرهای متعدّد داشتهاند ولی باز عطش درونی آنها فرو ننشسته و آرزوهای خانههای بیشتر و قصرهایی مجلّلتر داشتهاند،روحیّه آنان طبق آن تعبیر معروف است که:«اگر اقلیمهای هفتگانه را به پادشاهی بدهند باز در بند این است،که چنگ به آسمانها بیندازد و اقلیم دیگری بر آن بیافزاید.» این تنها در مورد مسکن بود،در مورد سایر مواهب زندگی مادّی نیز،عینا همین است!این آرزوهای دور و دراز و بیانتها،صاحبان خود را لحظهای راحت نمیگذارد و تمام نیروهای آنها را به خود جذب میکند،در حالی که همه آنها انبوهی از پندارها است و این همان چیزی است که امام علیه السّلام از آن تعبیر به«خدعه»و«نیرنگ آرزو»کرده است.
از نکات مهمّی که در خطبه بالا به آن اشاره شده،زینت بخشیدن معاصی به وسیله شیطان است که در آیات قرآنی نیز به آن اشاره شده،در آیه چهل و سه سوره
«انعام»درباره گروهی از امّتهای پیشین میخوانیم: «وَ لکِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ ما کانُوا یَعْمَلُونَ» ،لیکن دلهای آنها قساوت پیدا کرد و شیطان کارهایی را که میکردند برای آنان زینت داد»و در سوره«حجر»از قول خود شیطان میخوانیم که وقتی از درگاه خداوند مطرود شد و کمر به دشمنی فرزندان آدم و گمراه ساختن آنها بست،چنین گفت: «لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الْأَرْضِ وَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ إِلاّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ» ،من(لذّات مادّی را)در زمین،در نظر آنها زینت میدهم،همگی را گمراه خواهم ساخت مگر بندگان مخلصت را (1)».
این تزیین شیطانی،از طرق مختلفی صورت میگیرد:گاه از طریق آرزوهای دور و دراز یا پندارهای باطل!و گاه از طریق وسوسه لذّات زودگذر و شیرینیهای ظاهری که در بعضی از گناهان وجود دارد،و دقیقا امتحان انسانها از همین جا شروع میشود که چگونه پردههای پندار و پیرایه آرزوهای زودگذر را بدرند و به لذّتهای ظاهری-که همانند عسل مسمومی،در کام روح انسان،شیرینی موقّتی ایجاد میکند و آنگاه امعای درون انسان را متلاشی میسازد-اعتنا نکنند و در حقیقت خطر مهمّ گناهان و معاصی،همین تزیینهای شیطانی و یا تزیینهای نفس است.
در اینجا این سؤال پیش میآید که در بعضی از آیات قرآن،تزیین اعمال به خدا نسبت داده شده است اینگونه آیات با آیات بالا چگونه سازگار است؟ پاسخ این سؤال با توجّه به آیه چهار سوره«نمل»به خوبی روشن میشود که میفرماید: «إِنَّ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ زَیَّنّا لَهُمْ أَعْمالَهُمْ فَهُمْ یَعْمَهُونَ» ،کسانی که به آخرت ایمان ندارند اعمال(بد)آنها را برای آنان زینت میدهیم به گونهای که سرگردان میشوند».
1) 1) سوره حجر،آیات 39-40.
این آیه به خوبی نشان میدهد که این تزیین الهی نوعی مجازات الهی برای افراد بیایمان و منحرف است و یا به تعبیر دیگر:اعمالشان سبب میشود که خداوند آنها را در چنگال شیطان رها سازد و از آنان حمایت نکند.به این ترتیب هر دو بخش از آیات به یک حقیقت اشاره میکند و شاید تعبیر (و الشّیطان موکّل به،یزیّن له المعصیة لیرکبها) که در خطبه بالا آمده اشاره به همین باشد.
از تعبیرهای پر معنایی که در خطبه بالا آمده است«حجّت بودن عمر»است.
چگونه عمر انسان میتواند حجّتی بر ضدّ او باشد؟ظاهرا نکتهاش این است که خداوند در طول عمر انسان،به قدر کافی درسهای عبرت به او میدهد و حوادث بیدار کننده و هشدار دهنده را فراهم میسازد،علاوه بر پیامهایی که به وسیله پیامبران مرسل و اوصیای آنها برای انسان فرستاده است.از همین رو در آیه«سی و هفت»سوره«فاطر»چنین میخوانیم:«هنگامی که فریاد دوزخیان بلند میشود و از پیشگاه خدا تقاضا میکنند ما را از دوزخ خارج کن و بار دیگر به دنیا بازگردان تا اعمال صالحی غیر از آنچه داشتیم انجام دهیم به آنها گفته میشود: «أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْکُمْ ما یَتَذَکَّرُ فِیهِ مَنْ تَذَکَّرَ وَ جاءَکُمُ النَّذِیرُ» ،آیا شما را به آن اندازه،عمر نبخشیدیم که هر کس اهلیّت دارد در آن متذکّر شود و آیا انذار کننده(الهی)به سراغ شما نیامد؟!»
نکته دیگری که در خطبه بالا به آن اشاره شده،حالتی است به عنوان«بطر»که به افراد کم ظرفیت به هنگام وفور نعمت دست میدهد و در قرآن مجید به آن اشاره شده است.در آیه«چهل و هفت»سوره«انفال»میخوانیم: «وَ لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ خَرَجُوا»
«مِنْ دِیارِهِمْ بَطَراً وَ رِئاءَ النّاسِ» ،و مانند کسانی نباشید که از روی غرور و مستی نعمت و خودنمایی و ریاکاری در مقابل مردم،از خانههای خود بیرون آمدند و مردم را از راه خدا باز میداشتند».
واژه«بطر»(بر وزن نظر)همان گونه که در قبل نیز اشاره شد،در اصل به معنای شکافتن است و سپس به معنای طغیان و غرور،به خاطر فزونی نعمت-که سبب میشود انسان پردههای تقوا و اطاعت الهی را پاره کند-اطلاق شده است و این حالتی است که در بسیاری از صاحبان نعمت که ایمان و ظرفیت کافی برای فزونی نعمتهای الهی را ندارند پیدا میشود،حالتی شبیه حالت مستان پیدا میکنند به گونهای که قادر بر کنترل حرکات و سخنان خود نیستند:حالتی بسیار زشت و زننده و مایه ننگ و عار!به همین دلیل در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السّلام میخوانیم که فرمود:
«ینبغی للعاقل أن یحترز من سکر المال و سکر القدرة و سکر العلم و سکر المدح و سکر الشّباب ،انسان عاقل باید از مستی مال و مستی قدرت و مستی علم و مستی مدح مدّاحان و مستی جوانی بپرهیزد»و در پایان حدیث میافزاید:
«فإنّ لکلّ ذلک ریاحا خبیثة تسلب العقل و تستخّف الوقار ،زیرا این مستیها بادهای کثیف و آلودهای دارد که عقل را میرباید و وقار انسان را از بین میبرد». (1)
آری مستی این امور غالبا از مستی شراب سنگینتر است،چرا که مستی شراب یک شبه از بین میرود ولی مستی این امور گاهی یک عمر،همراه انسان است!
1) 1) غرر الحکم،حدیث 10948.
(1) در این خطبه بحثهای لطیفی از علم خداوند(و سایر صفات او)مطرح شده است
از آنجا که ذکر خدا و توجّه به اسما و صفات او به انسان نیرو میبخشد و او را به مسؤلیتهایش در زمینه جهاد با دشمنان آشناتر میکند،امام علیه السّلام قبل از جنگها و در طول جنگ،مردم را به خداوند و صفات جلال و جمال او توجّه میداد و این خطبه نیز که در آستانه جنگ دیگری با معاویه و ظالمان شام ایراد شده،بسیاری از دقایق صفات خداوند،مخصوصا در زمینه علم و قدرت او را بر شمرده،تا در سایه آگاهی و توجّه بیشتر به این صفات،نور و صفای بیشتر،و قدرت و توان فزونتری در شنوندگان حاصل گردد.
1) 1) سند خطبه:«شیخ صدوق»-رضوان اللّه تعالی علیه-این خطبه را با مقداری تفاوت،در کتاب توحیدش نقل کرده و اضافه میکند که:این خطبه را زمانی امام علیه السّلام ایراد فرمود که مردم را جهت جنگ با معاویه برای دومین بار بسیج میکرد.از جمله کسانی که بخشهایی از این خطبه را نقل کردهاند مرحوم«آمدی»در«غرر الحکم»است،گر چه او بعد از«سیّد رضی»میزیسته،ولی تفاوتهایی که در تعبیرات او با«سیّد رضی» وجود دارد نشان میدهد که از منابع دیگری آن را گرفته است(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 50).
الحمد للّه الّذی لم تسبق له حال حالا،فیکون أوّلا قبل أن یکون آخرا،و یکون ظاهرا قبیل أن یکون باطنا،کلّ مسمّی بالوحدة غیره قلیل،و کلّ عزیز غیره ذلیل،و کلّ قویّ غیره ضعیف،و کلّ مالک غیره مملوک،و کلّ عالم غیره متعلّم،و کلّ قادر غیره یقدر و یعجز،و کلّ سمیع غیره یصمّ عن لطیف الأصوات،و یصمّه کبیرها،و یذهب عنه ما بعد منها،و کلّ بصیر غیره یعمی عن خفیّ الألوان و لطیف الأجسام،و کلّ ظاهر غیره باطن،و کلّ باطن غیره غیر ظاهر.
ستایش مخصوص خداوندی است،که هیچ وصفی از او بر وصف دیگر پیشی نگرفته(تا بتوان گفت:)پیش از آنکه آخر باشد،اوّل بوده است و قبل از آنکه باطن باشد،ظاهر بوده است(او هم اوّل است و هم آخر و هم ظاهر است و هم باطن)هر چه جز او به یگانگی توصیف شود کم ارزش است و هر عزیزی غیر او ذلیل است و هر قویّی،غیر او ضعیف است و هر مالکی غیر او،مملوک است و هر عالمی غیر او، دانشآموز است و هر قدرتمندی غیر او گاه توانا و گاه ناتوان است و هر شنوندهای غیر او،از درک صداهای ضعیف،ناتوان و ناشنواست و صداهای قوی گوش او را کر میکند و آوازهای دور را نمیشنود،و هر بینندهای غیر او از دیدن رنگهای ضعیف و اجسام بسیار کوچک ناتوان است و هر آشکاری غیر او پنهان است و هر پنهانی غیر
او آشکار نیست(ولی خداوند با این که کنه ذاتش از همه پنهان است وجودش از همه آشکارتر است).
در بحث صفات خدا توجّه به این نکته بسیار لازم است و غفلت از آن مایه گمراهی است که صفات جمال و جلال او،هیچ شباهتی به صفات مخلوقات ندارد،او علم و قدرت دارد ولی نه همچون علم و قدرت ما.او بینا و شنواست ولی نه همچون بینایی و شنوایی ما،چرا که او ذاتی است بیپایان از هر نظر،و برتر از جسم و عوارض جسمانی،به همین دلیل هنگامی که وارد بحث صفات خدا میشویم با شگفتیهایی روبرو میگردیم که در هیچ جای دیگر ندیدهایم.از جمله این که صفاتی که در عالم مخلوقات با هم متضادند در آنجا در کنار یکدیگر قرار دارند،مثلا در جهان مخلوقات چیزی که اوّل است آخر نیست و چیزی که آخر است اوّل نیست،و چیزی که ظاهر است باطن نیست و چیزی که باطن است ظاهر نیست ولی در ذات پاک خداوند،اوّل و آخر و ظاهر و باطن جمع است.
گذشته از این،در جهان مخلوقات،صفات به تدریج یکی پس از دیگری ظاهر میشود و تکامل مییابد و شکل میگیرد ولی در صفات خداوند،نه سیر تدریجی دیده میشود و نه مقدّم و مؤخّر بودن! در نخستین جملههای این خطبه،به همین حقیقت اشاره شده است.میفرماید:
«ستایش مخصوص خداوندی است که هیچ وصفی از او،بر وصف دیگرش پیشی نگرفته است(تا بتوان گفت:)پیش از آنکه آخر باشد اوّل بوده است و قبل از آنکه باطن باشد ظاهر بوده است» (الحمد للّه الّذی لم تسبق له حال حالا،فیکون أوّلا قبل أن یکون آخرا،و یکون ظاهرا قبل أن یکون باطنا)
دلیل این مطلب که مربوط به صفات پروردگار است،مانند بسیاری از صفات دیگرش در این نکته نهفته است که او وجودی است ازلی و ابدی و بیپایان از تمام جهات،به همین دلیل،هم آغاز است و هم انجام،هیچ وجودی قبل از او نبوده و هیچ چیزی بعد از او نخواهد بود،همانگونه که در قرآن مجید آمده است: «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظّاهِرُ وَ الْباطِنُ» ؛اوّل و آخر و پیدا و پنهان اوست» (1)و نیز میفرماید: «لا إِلهَ إِلاّ هُوَ کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلاّ وَجْهَهُ» ،هیچ معبودی جز او نیست همه چیز جز ذات او فانی میشود». (2)
اساسا وجودی که ازلی و ابدی است در واقع آغاز و پایان ندارد و تعبیر به اوّل و آخر درباره او به این معنا است که همه مخلوقات وابسته به وجود او هستند،هم در آغاز پیدایش و هم در ادامه حیاتشان.امّا ظاهر و باطن بودن او،به این معنا است که اصل وجود و صفاتش از همه چیز آشکارتر است،چرا که به تعداد تمام ستارگان و موجودات زنده و برگهای درختان و ریگهای بیابان بلکه به تعداد اتمهای جهان- که تعدادش را هیچ کس جز او نمیداند و نمیتواند تصوّر کند-دلیل بر اثبات وجود و صفات اوست،ولی از آنجا که کنه ذاتش بینهایت است و هیچ انسانی نمیتواند بینهایت را آنچنان که هست تصور کند(چون نامحدود در محدود نمیگنجد)کنه ذات او بر همه کس،حتّی انبیا و اولیا پنهان است و از آنجا که انسانها نخست به آثار او در پهنه جهان هستی آشنا میشوند و سپس متوجّه ذات پاک او میگردند، میتوان گفت:او پیش از آن که پنهان باشد،آشکار است و به تعبیر بعضی از فلاسفه اسلامی«خفای او به خاطر شدّت ظهور اوست».آیا آفتاب که یکی از مخلوقات اوست غالبا از شدّت ظهورش پنهان نیست؟آیا نگاه کردن به قرص خورشید برای انسانها آسان است؟
سپس امام علیه السّلام در یک مقایسه،ده صفت از اوصاف کمال و جمال او را با صفات مشابه در مخلوقات مقایسه کرده و بیگانگی صفات او را از صفات مخلوقات روشن میسازد و نشان میدهد که حقیقت کمال،تنها در ذات پاک اوست و در غیر او- همه چیز-در حال نقصان است! نخست میفرماید:«هر چه جز او به بیگانگی و وجدت توصیف شود،کم ارزش است» (کلّ مسمّی بالوحدة غیره قلیل) این سخن اشاره به نکته بسیار لطیفی در باب توحید صفات و ذات خداست،زیرا وحدت درباره او حکایت از بیانتها بودن ذات و صفاتش میکند،وحدت در آنجا به معنای بینظیر بودن و نامحدود بودن است در حالی که وحدت،در مورد مخلوقات، وحدت عددی است و در جایی گفته میشود که در برابر آن کثرتی باشد و طبعا چنین وحدتی حکایت از قلّت میکند،در حالی که وحدت در ذات پاک او،حاکی از وسعت بیمانند وجود اوست،که همه جا و در هر زمان بوده و هست و در عین حال زمان و مکانی ندارد.این همان است که در بالا به آن اشاره شد که اوصاف،هنگامی که به ذات خدا میرسد،رنگ دیگری میگیرد،وحدتی که همه جا نشانه کمبود است در آنجا به معنای وسعت بینظیر است.
در«توحید صدوق»آمده است که:«مرد عربی روز جنگ جمل برخاست و عرض کرد:ای امیر مؤمنان!آیا تو میگویی خداوند واحد است؟مردم از هر سو به او حمله کردند و به او گفتند ای مرد عرب!اینجا جای این سؤالات است؟(هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد)امیر مؤمنان علیه السّلام فرمود:او را رها کنید!مطلبی را که این مرد عرب میخواهد همان چیزی است که ما از دشمنان در این میدان میخواهیم (اشاره به اینکه ما در طریق همین معارف پیکار میکنیم)».
سپس فرمود:
«یا أعرابیّ إنّ القول فی أنّ اللّه واحد علی أربعة أقسام:فوجهان منها لا یجوز علی اللّه عزّ و جلّ،و وجهان یثبتان فیه ،ای اعرابی!اینکه گفته میشود خداوند
یگانه است چهار معنا دارد:دو معنای آن درباره خداوند متعال جایز نیست و دو معنای آن درباره او ثابت است»سپس در شرح آن فرمودند:«آن دو معنا که بر خدا جایز نیست،یکی واحد عددی است زیرا چیزی که دومی ندارد(و بیمثل و مانند است)در باب اعداد داخل نمیشود...و دیگر واحد نوعی در جنس خود است(به این گونه که بگوییم نوع خداوند در جنسش یکتاست)این نیز درباره ذات پاک او صحیح نیست،چون در آن نوعی تشبیه است،در حالی که خداوند از هر گونه شبیه مبرّا است و امّا آن دو معنا که درباره خداوند،صادق است یکی این است که گفته شود:او یگانه است و هیچ گونه شبیه و مانندی ندارد.آری خدا این چنین است.یا اینکه گفته شود:خداوند«احدیّ المعنی»است یعنی نه اجزای خارجی دارد و نه اجزای عقلی،و نه اجزای ذهنی،آری خداوند متعال چنین است!» (1)در دومین قسمت از این توصیفها میفرماید:«هر عزیزی غیر او ذلیل است.» و کلّ عزیز غیره ذلیل .
«عزّت»خواه به معنای«قدرت شکست ناپذیر»باشد و خواه به معنای«احترام و عظمت»تنها شایسته ذات خدا است،زیرا ما سوای خدا از یک سو:اسیر چنگال قوانین عالم آفرینشند و محکوم به قضا و قدر میباشند و از سوی دیگر:همگی نیازمند به ذات پاک پروردگارند و از سوی سوم:عزّت او ذاتی است و اگر غیر او عزیز باشد به سبب وابستگی به ذات پاک او است،بنابراین هیچ موجودی توانایی عرض اندام در برابر عزّت او را ندارد و هر موجودی هر اندازه به او نزدیک باشد به همان اندازه شعاعی از عزّتش بر او میتابد.قرآن مجید میگوید: «أَ یَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلّهِ جَمِیعاً» ؛آیا این منافقانی که کافران را اولیای خود برگزیدهاند عزّت و آبرو نزد آنان میجویند؟با اینکه همه عزّتها از آن خدا است.» (2)
و در آیه ده سوره«فاطر»میخوانیم: «مَنْ کانَ یُرِیدُ الْعِزَّةَ فَلِلّهِ الْعِزَّةُ جَمِیعاً» ،کسی که خواهان عزّت است(باید از خدا بخواهد)چرا که تمام عزّت برای خدا است».
در سومین توصیف میفرماید:«هر قویّای غیر او ضعیف است» و کلّ قویّ غیره ضعیف .
چرا که قوّت و قدرت در جهان مخلوقات،یک امر نسبی است،هر موجودی در مقایسه با موجودات پایینتر،قویّ و در برابر موجودات برتر،ضعیف است و این سلسله ادامه مییابد تا به ذات پاک خدا برسد،در آنجا قوّت و قدرت لا یتناهی است و قدرتی بالاتر از او تصوّر نمیشود که با آن مقایسه شود.به همین دلیل قویترین انسانها ممکن است در مقابل یک موجود ناچیز،مانند یک مگس یا پشه و یا حتّی یک میکروب که با چشم دیده نمیشود شکست بخورند و چنان بیماری بر آنان مسلّط شود که تمام پزشکان جهان از درمان آن عاجز بمانند!بنابراین،توصیف غیر خدا به قدرت،در حقیقت یک توصیف مجازی است و«قویّ»به معنای حقیقی،ذات پاک اوست.
در ذیل آیه 165 سوره بقره میخوانیم: «أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّهِ جَمِیعاً» ،(مشرکان در قیامت خواهند دانست)که تمام قوّت از آن خداست(و معبودهای خیالی آنها هیچ قدرتی ندارد).» در چهارمین توصیف میفرماید:«هر مالکی غیر او مملوک است!» و کلّ مالک غیره مملوک زیرا مالکیّت حقیقی از خلقت و آفرینش سرچشمه میگیرد،کسی که همه موجودات را آفریده و نه تنها در آغاز وجود به او نیازمند بودهاند که در بقا و ادامه وجودشان نیز به او وابسته و نیازمندند،مالک حقیقی است.به همین دلیل مالکیّت درباره غیر خدا،نوعی اعتبار و مجاز است و به تعبیری دیگر:اگر مالک چیزی شویم
به سبب تملیک پروردگار میباشد و گرنه هیچ موجودی از خود چیزی ندارد حتّی پیامبر بزرگ خدا،مأمور است بگوید: «لا أَمْلِکُ لِنَفْسِی نَفْعاً وَ لا ضَرًّا إِلاّ ما شاءَ اللّهُ» ، (1)من مالک هیچ سود و زیانی برای خویش نیستم مگر آنچه را خدا بخواهد».و در آیه 26 سوره آل عمران میخوانیم: «قُلِ اللّهُمَّ مالِکَ الْمُلْکِ تُؤْتِی الْمُلْکَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْکَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِیَدِکَ الْخَیْرُ إِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ» ،بگو:
بار الها!مالک حکومتها تویی،به هر کس بخواهی حکومت میبخشی و از هر کس بخواهی حکومت را میگیری،هر کس را بخواهی عزّت میدهی و هر که را بخواهی خوار میکنی،تمام خوبیها به دست تو است،تو بر هر چیزی قادری!» در پنجمین توصیف،از علم(بیپایان)خداوند سخن میگوید و میفرماید:«هر عالمی جز او دانشآموز است» و کلّ عالم غیره متعلّم چرا که علم خدا ذاتی است و چیزی جز حضور ذات او در همه جا،و در هر زمان، و در هر شرایط نمیباشد.بنابراین نه سابقه جهل و سپس آموختن درباره او تصوّر میشود و نه هیچگونه محدودیتی،بلکه علم او همچون ذات او نامتناهی است،در حالی که هر کس غیر او علمی دارد مسبوق به جهل است و مولود تعلّم و فراگیری.
آن روز که انسان وجود نداشت،علمی هم نداشت و آنگاه که موجود شد خداوند پارهای از علوم را به طور فطری در نهاد او قرار داد،پارهای از علوم نیز از طریق تجربه برای او حاصل میشود و بخشی نیز از طریق آموختن از دیگران،که در واقع هر سه بخش،نوعی آموزش است.بنابراین تمام عالمان-جز خداوند-دانشآموزند از طرق مختلف.تنها ذات پاک او است که منبع لا یزال هر علم و دانش است! قرآن مجید میفرماید: «وَ اللّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ» ،خداوند شما را از شکم مادرانتان
1) 1) سوره اعراف،آیه 188.
خارج نمود در حالی که هیچ چیز نمیدانستید و برای شما گوش و چشم و عقل قرار داد(مطالبی را از طریق شنوایی و تعلّم و حقایقی از طریق مشاهده با چشم و مسایلی را از طریق تحلیلهای عقلی فرا میگیرید)تا شکر نعمت او را به جا آورید». (1)
در ششمین توصیف میفرماید:«و هر قدرتمندی غیر او گاه توانا و گاه ناتوان است» (و کلّ قادر غیره یقدر و یعجز) دلیل آن نیز در نامحدود بودن ذات خداوند و محدود بودن غیر او نهفته است، چون ذات او نامحدود است و قدرتش که عین ذاتش میباشد آن هم نامحدود است، ولی غیر او هر کس که باشد قدرتی محدود دارد،به همین دلیل نسبت به بعضی از امور توانا و نسبت به بعضی از امور،ناتوان میباشد و حتّی انجام یک کار معیّن در پارهای از شرایط و بعضی از حالات برای او ممکن و در پارهای دیگر از شرایط غیر ممکن است.
یک انسان در هر روز از عمرش و یا در هر ساعتی،ممکن است از نظر قدرت در حال دگرگونی باشد،تنها کسی که همیشه و در همه حال بر هر چیزی توانا است ذات قادر متعال است و اینکه بعضی سؤال میکنند اگر قدرت خداوند شامل همه چیز میشود آیا میتواند تمام دنیا را در فضای کوچکی به اندازه یک تخم مرغ قرار دهد،بیآنکه تخم مرغ بزرگ و یا فضا کوچک شود،یک مغالطه بیش نیست! به عبارت دیگر:صورت سؤال غلط است چرا که مفهومش این است که آیا ممکن است در آن واحد،دنیا هم بزرگ باشد،هم کوچک و فضای تخم هم به اندازه کنونی باشد و هم به اندازه عالم.یا به تعبیر دیگر:این سؤال به منزله این است:«آیا خداوند قادر است که دنیا را کوچک کند و در همان حال کوچک نکند و فضای تخم مرغ را به اندازه عالم کند و در همان حال نکند!؟»
1) 1) سوره نحل،آیه 78.
بدیهی است وقتی صورت سؤال غلط باشد جوابی ندارد.جالب این است که عین این سؤال را از امیرمؤمنان علی علیه السّلام کردند و گفتند:
«هل یقدر ربّک أن یدخل الدّنیا فی بیضة من غیر أن تصغیر الدّنیا أو تکبر البیضة؟فقال علیه السّلام:إنّ اللّه تبارک و تعالی لا ینسب إلی العجز و الّذی ذکرت لا یکون ،آیا پروردگار تو توانایی دارد که دنیا را در درون تخم مرغی جای دهد،بیآنکه دنیا کوچک شود یا تخم مرغ بزرگ شود؟» امام علیه السّلام فرمود:«خداوند متعال هرگز به ناتوانی نسبت داده نمیشود،ولی آنچه تو گفتی غیر ممکن است(و قدرت در امر محال مفهوم ندارد).» (1)کوتاه سخن این که قدرت خداوند هم ذاتی است و هم نامحدود و هم ازلی و هم ابدی و غیر او هر چه دارد،از او دارد و به آن مقدار که او میخواهد،دارد و از غیر آن عاجز و ناتوان است! در هفتمین توصیف میفرماید:«هر شنوندهای غیر از خدا از درک صداهای ضعیف ناتوان و ناشنوا است و صداهای قوی گوش او را کر میکند و آوازهای دور را نمیشود.» (و کلّ سمیع غیره،یصّمّ عن لطیف الأصوات و یصمّه کبیرها،و یذهب عنه ما بعد منها).
شنوایی در انسانها از طریق انتقال امواج به گوشها-که در برابر امواج صوتی حساسیّت دارد و پرده«صماخ»را که همچون پوسته طبلی است،به حرکت در میآورد و از آنجا به مغز منتقل میشود-میباشد،و از آنجا که ساختمان این اسباب از جهات مختلفی محدود است انسان توانایی شنیدن همه صداها را ندارد و به گفته دانشمندان:«تنها قادر است صداهایی را بشنود که طول موج آن،بین شانزده مرتبه در ثانیه تا بیست هزار مرتبه در ثانیه بوده باشد»یعنی:آنچه زیر
1) 1) بحار الانوار،جلد 4،صفحه 143،حدیث 10،همین معنا از امام صادق علیه السّلام در کتاب«کافی»جلد 1، صفحه 79،حدیث 4،آمده است و نیز در«بحار الانوار»آمده است که:شیطان این سؤال را از حضرت عیسی علیه السّلام پرسید و مسیح علیه السّلام همین جواب را بیان کرد(بحار الانوار،جلد 14،صفحه 271،حدیث 3.)
شانزده مرتبه در ثانیه میباشد برای انسان قابل درک نیست،همانطور که آنچه بیش از بیست هزار مرتبه در ثانیه باشد شنیده نمیشود.
البتّه این اعداد در همه جانداران یکسان نیست.حیواناتی پیدا میشوند که حسّ شنوایی آنها از ما بیشتر است و صداهایی را میشنوند که طول موج آنها کمتر است ولی آنها نیز قادر به شنیدن همه صداها نیستند و هر گاه طول موج آن از تعداد معیّنی پایینتر باشد برای آنها قابل درک نیست،این از یکسو.
از سوی دیگر،هر گاه طول امواج بسیار شدید باشد،ممکن است پرده گوش آدمی را پاره کند و برای همیشه از نعمت شنوایی محروم گردد،به همین دلیل به هنگام آتش کردن بعضی از سلاحهای پر صدای جدید،نظامیان از آن دور میشوند و جلوی گوشهای خود را محکم میگیرند،مبادا به پرده گوش آنها آسیب برسد.
از سوی سوم،صدا هر قدر قویّ باشد اگر انسان زیاد از آن دور شود توان شنیدن آن را ندارد و به این ترتیب حسّ شنوایی انسان و سایر جانداران از جهات متعدّدی ناتوان است.در گرداگرد ما آن قدر امواج صوتی وجود دارد که ما از لحظه تولّد تا مرگ،از شنیدن آنها ناتوان و محرومیم.
ولی سمیع و شنوا بودن خداوند از طریق ابزار و آلات مادّی و جسمانی نیست، سمیع بودن خداوند گوشهای از علیم بودن او است،یعنی از تمام صداها آگاهی دارد و از همه،به طور یکسان با خبر است،صدایی او را آزار نمیدهد و چیزی از او دور و مخفی و پنهان نیست.
قرآن مجید میفرماید: «قالَ رَبِّی یَعْلَمُ الْقَوْلَ فِی السَّماءِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ» ،(پیامبر)گفت:پروردگارم همه سخنان را-چه در آسمان باشد و چه در زمین-میداند،او شنوا و دانا است.» (1)
1) 1) سوره انبیاء،آیه 4.
در هشتمین توصیف،سخن از«بصیر»بودن خداوند است که از جهاتی به سمیع بودن او شباهت دارد،میفرماید:«هر بینندهای غیر او،از دیدن رنگهای ضعیف و اجسام بسیار کوچک،ناتوان است». (و کلّ بصیر غیره یعمی عن خفّی الألوان و لطیف الأجسام) بینایی در ما و جانداران دیگر،از طریق چشم است و آن،دستگاه بسیار ظریف و پیچیدهای است که از طبقات مختلفی تشکیل یافته و هر یک از آنها وظیفه خاصّی به عهده دارد و هنگامی که دست به دست هم دهند،تصویر کوچک و روشنی را همانند یک دوربین عکّاسی دقیق،روی«شبکیّه»چشم منعکس میکند و اعصاب بسیار حسّاس«شبکیّه»تصویر را از آنجا به مغز منتقل میکند،ولی به هر حال توانایی تصویر برای چشم از صحنههای مختلف محدود است و دانشمندان میگویند:«انسان اشیایی را میبیند که امواج ارتعاشات نور برخاسته از آن،در هر ثانیه بین 458 هزار میلیارد تا 727 هزار میلیارد باشد و کمتر و بیشتر از آن،هر چه در فضا از امواج و ارتعاشات نوری است،برای ما قابل رؤیت نمیباشد.» جاندارانی وجود دارند که قدرت بینایی آنها از ما بسیار بیشتر است،از جمله آنها پرندگان شکاری هستند که از فاصله بسیار دور،اشیای بسیار کوچک را از روی زمین میبیند ولی باز قدرت بینایی آنها محدود است.
اشیای کوچک تا حدّ معیّنی با چشم دیده خواهد شد و از آن کوچکتر را میتوان با میکروسکوپهای معمولی دید و باز از آن کوچکتر را با میکروسکوپهای الکترونیکی-که اشیا را بسیار بزرگتر میکند-میتوان دید،ولی فراتر از آن، اشیایی وجود دارد که با آنها هم قابل رؤیت نیست.
اضافه بر این،هر قدر نور کمتر میشود،قدرت دید کمتر میشود تا آنجا که در تاریکی شدید،هیچ چیز قابل مشاهده نیست.ممکن است چشم بعضی از جانداران در تاریکی،بسیار بهتر از انسان ببیند و ممکن است دوربینهای مخصوصی که از
اشعه مادون قرمز کمک میگیرد اشیای بیشتری را در تاریکی به انسان نشان دهد ولی بالأخره در ماورای آن،اشیای زیادی است که در تاریکی دیده نمیشود.
اینها همه محدودیّت دید انسان را از جهات مختلف،نشان میدهد ولی آن کس که همه چیز را در همه جا و در هر شرایط و در نهان و آشکار میبیند-یا به تعبیر دیگر:علم او به آن احاطه دارد-ذات پاک خدا است! قرآن مجید میگوید: «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ» ،چیزی همانند او نیست و او شنونده بینا است(یا به تعبیر دقیقتر او شنونده و بینا است)». (1)
در حقیقت بینا و شنوا به معنای واقعی و مطلق،ذات پاک او است.
در نهمین و دهمین توصیف میفرماید:«هر آشکاری غیر او پنهان است و هر پنهانی غیر او آشکار نیست» (و کلّ ظاهر غیره باطن،و کلّ باطن غیره غیر ظاهر) این توصیفها در ذات خداوند و درباره دیگران،در حقیقت از همان ویژگی نامحدود بودن و محدود بودن سرچشمه میگیرد،از آنجا که ذات پاکش نامتناهی است،آثار او سرتاسر هستی را فرا گرفته و ظهور مطلق و بیقید و شرط،در همه جا و هر زمان از آن اوست.در حالی که موجودات دیگر هر چند دارای ظهوری باشند ظهورشان محدود است و به همین دلیل میتوان گفت:«پنهان و ناپیدا هستند».در جهان ستارگان و کهکشانها،ستارگانی یافت میشوند که از خورشید جهان تاب منظومه ما،بسیار بزرگتر و پر نورترند،ولی ما هیچ اثری از آنها نمیبینیم!همانگونه که اگر از محدوده منظومه شمسی گام بیرون نهیم،خورشید ما کمرنگ و سپس بیرنگ میشود.
اضافه بر این،اگر چیزی ظهوری دارد-هر چند ظهور نسبی و محدود-آنهم به برکت وجود پروردگار است و گر نه ممکنات در ذات خود،به طور کلّی تاریک و ناپیدایند و نور وجود الهی است که بر آنها میتابد و خود را نشان میدهد.و از یک
1) 1) سوره شوری،آیه 11.
نظر شبیه ذرّات غباری هستند که در هوا معلّق میباشند و ناپیدا،ولی هنگامی که از روزنهای،نور آفتاب به درون اتاق بتابد،ذرّات غبار معلّق در هوا نمایان میشود.
اینکه در بخش دوم این توصیف،میفرماید:«هر پنهانی جز او آشکار نیست» اشاره به این حقیقت است که در عین پنهان بودن کنه ذات خداوند از همه موجودات،و خارج بودن از دسترس عقول تمام انسانها-حتّی اولیا و انبیا،-آثار او همه جا را گرفته و در عین پنهانی،آشکار است،در حالی که موجودات دیگر اگر پنهان باشند،آشکار نیستند و اگر آشکار باشند،پنهان نیستند.مثلا انسانی که مستور و در حجاب است،برهنه نیست و آن کس که آشکار است،مستور و در حجاب نیست،ولی خداوند با اینکه ذاتش کاملا مستور است،وجودش کاملا آشکار است و در عین پنهانی،ظاهر است. (1)
قرآن مجید در آیه«سه»سوره«حدید»میفرماید: «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظّاهِرُ وَ الْباطِنُ» ،او آغاز است و پایان،آشکار است و پنهان»
1) 1) در تعدادی از نسخههای«نهج البلاغه»جمله بالا به این صورت آمده است:«و کلّ ظاهر غیره غیر باطن و کلّ باطن غیره غیر ظاهر»و جمعی از شارحان نهج البلاغه اصرار بر این دارند که«غیر»در هر دو جمله(...غیر باطن....غیر ظاهر)یا باید وجود داشته باشد و یا در هر دو حذف شود!حتّی بعضی ادّعای قطع و یقین کردهاند که نسخه«صبحی صالح»که در جمله اوّل،غیر ندارد و در جمله دوم دارد،نادرست است و البته قرینه وحدت سیاق نیز چنین اقتضای را دارد ولی همانگونه که در بالا آمد،نمیتوان ادّعا کرد که این نسخه غلط است و تفسیر قابل توجّهی دارد که به آن اشاره شده است.
لم یخلق ما خلقه لتشدید سلطان،و لا تخوّف من عواقب زمان،و لا استعانة علی ندّ مثاور،و لا شریک مکاثر،و لا ضدّ منافر،و لکن خلائق مربوبون،و عباد داخرون،لم یحلل فی الأشیاء فیقال:هو کائن،و لم ینأ عنها فیقال:هو منها بائن.لم یؤده خلق ما ابتدأ،و لا تدبیر ماذرأ،و لا وقف به عجز عمّا خلق،و لا ولجت علیه شبهة فیما قضی و قدّر،بل قضاء متقن، و علم محکم،و أمر مبرم.المأمول مع النّقم،المرهوب مع النّعم.
خداوند مخلوقات را نیافریده،تا پایههای حکومت خود را تحکیم بخشد و نه برای بیم از حوادث آینده بوده و نه برای این که در مبارزه با همتای خود،یاریش دهند و نه به خاطر این که از فخر و مباهات شریکان فزونطلب و مخالفان برتریجویی،جلوگیری نماید،بلکه همه آنها مخلوق او هستند و در سایه لطفش پرورش مییابند و بندگانی خاضعاند.در موجودات حلول نکرده تا گفته شود:در آنها (محصور)است و از آنها فاصله نگرفته تا گفته شود:از آنان جداست.آفرینش موجودات در آغاز بر او سنگین نبوده است،(و در ادامه راه)از تدبیر آنچه ایجاد کرده است باز نمانده،و عجز و ناتوانی،او را از آفرینش(جدید)باز نداشته است.در آنچه فرمان داده و مقدّر ساخته،تردیدی به او راه نیافته(تا در کار خود شک کند) بلکه فرمانش متین،و علمش محکم،و کارش صحیح و بیخلل است.او کسی است
که(همگان)در بلاها و مشکلات چشم امید به او دوختهاند و در نعمتها از او بیم دارند.(که مبادا کفران،مایه سلب نعمت گردد).
در بخش دوم-که بخش آخرین این خطبه است-نیز همچنان اوصاف پروردگار،یکی بعد از دیگری تشریح میشود و با تعبیراتی کوتاه و بسیار پرمعنا و لطیف،دقایق صفات الهی توضیح داده میشود.در این بخش،هشت وصف از اوصاف الهی که توجّه به آنها در تربیت انسانها بسیار مؤثّر است مورد بحث و بررسی قرار گرفته است.
نخست میفرماید:«خداوند مخلوقات را نیافریده تا پایههای حکومت خود را تحکیم کند،و نه برای بیم از حوادث آینده بوده،و نه برای این که در مبارزه با همتای خود یاریش دهند،و نه به خاطر این که از فخر و مباهات شریکان فزون طلب و مخالفان برتریجوی،جلوگیری نماید» (لم یخلق ما خلقه لتشدید سلطان و لا تخوّف من عواقب زمان،و لا استعانة علی ندّ (1)مثاور، (2)و لا شریک مکاثر، (3)و لا ضدّ منافر (4)).
از آنجا که ما همه چیز را با مقیاس وجود و صفات و افعال خود اندازه میگیریم،
1) 1) «ندّ»(بر وزن ضدّ)در اصل به معنای مقابل و مخالف چیزی یا کسی است و به تعبیر دیگر:به معنای همانندی است که به مقابله برمیخیزد،لذا گاهی آن را به«ضدّ»نیز تفسیر کردهاند.
2) 2) «مثاور»در اصل از مادّه«ثور»به معنای هیجان آمده است و لذا«اثاره»به معنای پراکندن چیزی است و «مثاوره»به معنای هیجان دو شخص یا دو چیز بر ضد یکدیگر است،از این رو به معنای«محاربه»نیز گفته شده است.
3) 3) «مکاثر»از مادّه«کثرت»به معنای فزونی است و«مکاثر»به کسی گفته میشود که فزونطلب است و یا به خاطر داشتن مال و قدرت زیاد،فخرفروشی میکند.
4) 4) «منافر»از مادّه«نفرت»به معنای دوری گزیدن و ناخوش داشتن چیزی است.
گاه در صفات جمال و جلال پروردگار نیز،گرفتار این اشتباه بزرگ میشویم و مثلا فکر میکنیم همانگونه که ما در أعمالمان دنبال هدف و سودی هستیم که به ما باز میگردد،افعال خداوند نیز همینگونه است!در حالیکه او وجودش از هر نظر کامل و بینهایت و هستی مطلق است و به همین دلیل،جامع تمام کمالات میباشد و هیچ نقصان و کمبودی در ذات پاک او راه ندارد.با توجّه به این حقیقت،افعال او رنگ دیگری به خود میگیرد و از آنجا که فاعل حکیم،کاری بیهدف انجام نمیدهد،باید هدف افعال او را در بیرون از وجود او و نسبت به بندگانش جستجو کنیم.
توصیف بالا به طور دقیق،اشاره به همین نکته است و تمام اهدافی را که نشانه رفع کمبودهاست،از افعال خداوند نفی میکند! هدف ما در بسیاری از کارهایمان این است که قدرت خود را بیشتر کنیم و بر توان خود بیفزاییم.گاه هدف این است که با آیندهنگری،از عواقب بدی که ممکن است در پیش باشد خود را بر کنار داریم.و گاه آن است که بر افراد هم طراز ستیزهجو،که از برون قصد نابودی یا تضعیف ما را دارند،غلبه کنیم.
گاه برای این است که در برابر همتای فزونطلب،که از درون زندگی ما،با ما مبارزه میکند،ایستادگی کرده و او را بر سرجایش بنشانیم.
و گاه وجود اضداد،مانع راه ما میشوند و میخواهیم با تلاش و کوشش،موانع را از سر راه برداریم.از این رو،افعال ما درست در این راستا و به همین منظور صورت میگیرد.
در توصیف بالا از خداوند،بر این معنا تأکید شده است که اهداف پنجگانه بالا در افعال او مورد توجّه نیست:نه کمبودی در قدرت دارد و نه از حوادث آینده میترسد،نه شبیه و نظیری دارد که جای او را بگیرد و نه همتایی که در برابر او فزونطلبی کند و نه ضدّ و مانعی که بر سر راه او بنشیند و قصد نابودی او را داشته باشد.
این ما هستیم که که به خاطر نقصان وجودی و کمبودهای ذاتی،گرفتار این امور میشویم.
حال این سؤال پیش میآید که اگر تمام این امور منتفی است،پس خداوند آفرینش را با چه هدفی آغاز کرده است؟پاسخ این سؤال در جملههای بعد آمده، میفرماید:«بلکه همه اشیا و انسانها مخلوق او هستند و در سایه لطفش پرورش مییابند و بندگانی خاضعاند» (و لکن خلائق مربوبون،و عباد داخرون). (1)
آری هدف آفرینش این نبوده که خداوند«سودی»کند بلکه هدف این بوده است که بر بندگان«جودی»کند.تعبیر«مربوبون»با توجه به اینکه از مادّه«ربّ»-که به معنای پرورش دادن و تکامل بخشیدن است-گرفته شده،دقیقا اشاره به همین معنا است و جمله«عباد داخرون»(بندگان خاضعی هستند)نیز اشاره لطیف دیگری به همین معنا میباشد،زیرا تکامل وجود انسانها جز از طریق بندگی خدا ممکن نیست.
بنابراین،بندگان و مخلوقات نه تنها همتا و شبیه و ضدّ پروردگار نیستند،بلکه از فیض رحمت او بهرهمند میشوند و تمام سود خلقت و آفرینش به آنها باز میگردد.
در بیان دومین و سومین صفت اشاره به سعه وجودی خداوند کرده،میفرماید:
«در موجودات حلول نکرده تا گفته شود:در آنها(محصور)است و از آنها فاصله نگرفته،تا گفته شود:از آنان جداست» (لم یحلل فی الأشیاء فیقال:هو کائن (2)،و لم ینأ (3)عنها فیقال:هو منها بائن).
با توجّه به این که ذات پاکش برتر از زمان و مکان است و محلّی برای او وجود
1) 1) «داخرون»از مادّه«دخور»(بر وزن حضور)به معنای ذلّت و کوچکی است،که گاه در امور مثبت به کار میرود و گاه در امور منفی.هنگامی که بندگان خدا به عنوان«داخر»توصیف میشوند به معنای تسلیم و تواضع در برابر حق است.
2) 2) در بسیاری از نسخههای«نهج البلاغه»که در دست شارحان بوده است،جمله فوق به این صورت است: «فیقال:هو فیها کائن»و شک نیست که مفهوم جمله،مطابق این نسخه روشنتر است و در نسخهای که در متن آمده،نیز،کلمه«فیها»در تقدیر است.
3) 3) «ینأ»از مادّه«نأی»(بر وزن رأی)به معنای دور شدن است و بعضی آن را به معنای«فاصله گرفتن از چیزی و به سوی نقطه دور دستی حرکت کردن»تفسیر کردهاند.
ندارد،این دو وصف از نتایج حتمی آن محسوب میشود.کسی که فوق زمان و مکان است،محلّی ندارد که در آن حلول کند و به آن نیازمند باشد.به همین دلیل دوری و نزدیکی،جدایی و بیگانگی درباره او تصوّر نمیشود،تمام این امور در اشیایی صدق میکند که محدود باشند،در یک نقطه حلول میکنند،به چیزی نزدیکند و از چیزی دورند،ولی«ذات لا یتناهی خداوند»در همه جا حاضر،به همه چیز نزدیک است و در عین حال،محلّ و مکانی ندارد.همانگونه که در قرآن مجید آمده است: «وَ هُوَ مَعَکُمْ أَیْنَ ما کُنْتُمْ وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ» ،هر جا باشید او با شماست و خدا به آنچه انجام میدهید بیناست. (1)و نیز میفرماید: «وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ» و ما به او(انسان)از رگ قلبش نزدیکتریم.) (2)و همچنین میفرماید:ف «لِلّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ إِنَّ اللّهَ واسِعٌ عَلِیمٌ» ،مشرق و مغرب از آن خداست و به هر طرف رو کنید،خدا آنجاست،خداوند بینیاز و داناست». (3)
روشن است اعتقاد به این اوصاف کمالیه خداوند،اثر تربیتی فوقالعادهی نیز دارد،چرا که انسان همه جا خود را با او میبیند و تمام جهان هستی را محضر او میشمارد و باور میکند،خدا در خلوت و جلوت،با اوست و با این حال شرم میکند به سراغ نافرمانی و عصیان و گناه برود.
در بیان چهارمین و پنجمین اوصاف او،میفرماید:«آفرینش موجودات،در آغاز بر او سنگین نبوده(و در ادامه راه)از تدبیر آنچه ایجاد کرده،بازنمانده،و عجز و ناتوانی،او را از آفرینش(جدید)باز نداشته است.» (لم یؤده خلق ما ابتدأ،و لا تدبیر ماذرأ،و لا وقف به عجز عمّا خلق).
در عبارت بالا،به چند نکته اشاره شده است که همه آنها به قدرت بیپایان پروردگار باز میگردد:نخست اینکه،آفرینش موجودات در آغاز کار که قدرت بیشتری را میطلبد هرگز بر او سنگین نبوده(توجّه داشته باشید«لم یؤده»از مادّه «أود»(بر وزن عود)به معنای سنگینی است)دیگر اینکه،در ادامه راه،ربوبیّت و
تدبیر آنها مشکلی برای او ایجاد نکرده است و سوم اینکه،با آفرینش این همه موجودات،قدرت او پایان نیافته،بلکه میتواند با فرمان«کن»عالمی دیگر،بلکه میلیونها و هزاران میلیون عالم،شبیه جهانی که آفریده است،بیافریند: «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ» ،فرمان او چنین است که هر گاهی چیزی را اراده کند تنها به آن میگوید:«موجود باش!»آن نیز بیدرنگ موجود میشود!» (1)جمله اخیر،معنای دیگری نیز میتواند داشته باشد و آن اینکه آفرینش موجودات او را از اداره آنها عاجز نساخته است،در این صورت مفهوم این جمله، تأکیدی میشود بر آنچه در جمله قبل گذشت! این اوصاف نیز از نامتناهی بودن ذات و صفات او سرچشمه میگیرد.زیرا عجز و ناتوانی و خستگی و سنگینی در مورد کسی تصوّر میشود که قدرتش محدود باشد و بخواهد بیش از آنچه در توان دارد،انجام دهد،ولی برای کسی که قدرتش نامحدود است،کوچک و بزرگ،سنگین و سبک،آسان و سخت،مفهوم ندارد.
در ششمین وصف از این سلسله اوصاف،اشاره به جلوه دیگری از علم بیپایان پروردگار میکند و میفرماید:«آنچه فرمان داده و مقدّر ساخته،تردیدی به او راه نیافته(تا در کار خود شک کند)،بلکه فرمانش متین و علمش محکم و کارش صحیح و بیخلل است» (و لا ولجت علیه شبهة فیما قضی و قدّر،بل قضاء متقن،و علم محکم،و أمر مبروم).
انسانها با علم محدودی که دارند گاه تصمیم مهم و محکمی میگیرند،ولی در ادامه راه،حقایقی بر آنها کشف میشود که آنها را نسبت به تصمیم خود،متزلزل میسازد و گاه به کلّی به اشتباه خود پی میبرند و از وسط راه بازمیگردند.امّا آن کس که علمش بیپایان است و در تمام عالم هستی چیزی بر او مخفی نیست و مطلب تازهای برای او کشف نمیشود،از ازل تا ابد را میداند و همه چیز،در هر زمان و هر مکان،در برابر ذات پاک او حضور دارند،او هر گاه تدبیری کند و فرمانی دهد و چیزی را مقدّر فرماید،هیچ گونه شک و شبههای به آن راه پیدا نمیکند.
1) 1) سوره یس،آیه 82.
باز در اینجا میبینیم که این وصف الهی نیز،از نامتناهی بودن ذات و صفات او سر چشمه میگیرد،آری محور اصلی صفات او«بیپایان بودن ذات و صفات» اوست.
در هفتمین و هشتمین وصف از اوصاف الهی،که خطبه با بیان آن پایان میگیرد،میفرماید:«او کسی است که در بلاها و ناکامیها و مشکلات(همگان) چشم امید به او دوختهاند،و در نعمتها از او بیم دارند(امید برای حل مشکل و بیم از بازستاندن نعمتها بر اثر کفران» (المأمول مع النّقم،المرهوب مع النّعم). در آیات قرآن مجید نیز،کرارا به این مسایل اشاره شده است،در یک جا میفرماید: «فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً» ،به یقین با سختی آسانی است و به یقین با سختی آسانی است» (1)و در جای دیگر میفرماید: «أَ فَأَمِنَ أَهْلُ الْقُری أَنْ یَأْتِیَهُمْ بَأْسُنا بَیاتاً وَ هُمْ نائِمُونَ أَ وَ أَمِنَ أَهْلُ الْقُری أَنْ یَأْتِیَهُمْ بَأْسُنا ضُحًی وَ هُمْ یَلْعَبُونَ» ،آیا ساکنان آبادیها از این ایمناند که عذاب ما شبانه به سراغ آنها بیاید،در حالی که در خواب باشند و آیا اهل آبادیها از این ایمناند که عذاب ما هنگام روز، به سراغشان بیاید در حالی که سرگرم بازی هستند؟!». (2)
آری مشکلات هر چند سخت و پیچیده و خطرناک باشد،باز حلّ آن،در برابر لطف خدا،ساده و آسان است و نعمتها هر چند گسترده و بیحساب باشد،برچیدن آن در برابر اراده خدا مشکل نیست،بنابراین،نه در بلا و نقمت میتوان مأیوس شد و نه در آسایش و نعمت میتوان غافل ماند.به همین دلیل مؤمنان راستین،همیشه در میان خوف و رجا-که عامل اصلی تربیت انسانهاست-قرار دارند.
این دو وصف نیز جلوه دیگری از بیپایان بودن ذات و صفات خداست،از آنجا که قدرتش بیپایان است،حلّ هر مشکلی برای او آسان میباشد و گرفتن نعمتها از کفران کنندگان برای او بسیار ساده است:با یک طوفان همه چیز به هم میریزد و با یک زمین لرزه،شهرها زیر و رو میگردد!با یک بیماری واگیردار و ناشناخته هزاران یا میلیونها انسان روانه بستر میشوند و با یک گرما و سرمای شدید،ممکن است هزاران نفر در کام مرگ فرو روند!
بیشک معرفة اللّه و شناخت اسما و صفات او،موضوعیّت دارد و هر کس باید تا آنجا که میتواند از این معرفت بهره بگیرد و به تعبیری دیگر:«نفس این معرفت، برای انسان مایه تکامل و قرب الی اللّه است.»ولی با این حال،این حقیقت را نباید فراموش کرد که توجّه به این اوصاف کمال و جمال تأثیر بسیار مهمّی در تربیت نفوس انسانها دارد و توجّه به کمال مطلق،انسان را به سوی همانندی-هر چند در مرحله بسیار پایینی باشد-سوق میدهد.
به عبارت روشنتر:هنگامی که ما میگوییم خداوند نسبت به همه چیز عالم و قادر و توانا است و او را به خاطر علم و قدرتش میستاییم و حمد و ثنا میگوییم چگونه میپسندیم که خودمان در جهل مطلق و ضعف و ناتوانی کامل باشیم.آن حمد و ستایش ما را به کسب کمال بیشتر و قدرت و توان فزونتر دعوت میکند.این در مورد«صفات ذات».
در مورد«صفات افعال»نیز،هنگامی که خدا را به رحمانیّت و رحیمیّت میستاییم و میگوییم:«رحمته وسعت کلّ شیء،رحمتش همه چیز را در بر گرفته» (1)بلکه میگوییم رحمت خاصّ او،گر چه ویژه بندگان باتقوا است ولی رحمت عامّش دوست و دشمن را فرا گرفته و خوان نعمت بیدریغش،همه جا کشیده، چگونه ممکن است ما از این صفت والا به کلّی بیبهره باشیم،نه به دوست رحم کنیم و نه به دشمن،و پیمانه قلب ما به کلّی از رحمت تهی باشد؟! به همین ترتیب توجّه به سایر صفات کمالیّه او،اعمّ از صفات ذات و صفات فعل (جود و سخاوت و مغفرت و عزّت و عفو و بخشش و مانند آن)پرتوی از این صفات برجسته را در وجود ما منعکس میسازد و به سوی آن جذب میکند!
1) 1) برگرفته از آیه 156 سوره اعراف،که میفرماید: «وَ رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْءٍ»
و من کلام له علیه السّلام فی تعلیم الحرب و المقاتلة
و المشهور أنّه قاله لاصحابه لیلة الهریر،أو اوّل اللّقاء بصفّین
(1) این خطبه پیرامون آداب و فنون جنگ سخن میگوید مشهور این است که امام علیه السّلام آن را در«لیلة الهریر (2)»یا نخستین روز جنگ صفّین ایراد فرمود.
امام علیه السّلام در این خطبه،آداب و فنون جنگ و جهاد حق طلبانه را با دقّت تمام و در عباراتی فشرده بیان میکند و آن را با ارزشهای معنوی چنان میآمیزد که
1) 1) سند خطبه:این خطبه را گروه کثیری از مورّخان و محدّثان قبل از مرحوم«سیّد رضی»و بعد از او به طور کامل یا بخشی از آن را نقل کردهاند.از جمله کسانی که قبل از«سیّد رضی»میزیستهاند و آن را نقل کردهاند:«نصر بن مزاحم»در کتاب«صفّین»و«حافظ»در کتاب«البیان و التبیین»و«فرات بن ابراهیم»که در عهد امام«علیّ بن موسی الرضا علیه السّلام»میزیسته در تفسیر معروف خود و«مسعودی»در«مروج الذهب» میباشند.(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 52.)
2) 2) «لیلة الهریر»یعنی شبی که سگها از شدّت سرما زوزه میکشیدند و«هریر»در اصل به معنی صدای آهسته سگ به خاطر بیتابی از سرما است و معروف این است که«لیلة الهریر»یکی از شبهای جنگ پر حادثه «صفّین»بود که جنگ از روز به شب ادامه یافت و شبی سرد و پرخوف و خطر بود،که گروهی از لشکریان «معاویه»به دست جنگجویان لشکر«امیر مؤمنان علی علیه السّلام»به خاک افتادند.
انگیزههای جهادگران را در حدّ بالا نگه دارد و آنان را به ایثار و فداکاری در راه خدا وادارد.در ضمن اشارتی به ویژگیهای جنگ«صفّین»و وظایف مؤمنین در این جنگ دارد.
در این که امام علیه السّلام این خطبه را چه زمانی ایراد فرمود،میان شارحان «نهج البلاغه»گفتگو است.«ابن ابی الحدید»میگوید:«این خطبه را امام علیه السّلام در آن روزی که به«لیلة الهریر»منتهی میشد-طبق نقل بسیاری از روایات-ایراد فرمود» در حالی که«نصر بن مزاحم»میگوید:«امام علیه السّلام آن را در نخستین روز جنگ «صفّین»در ماه صفر سال 37 هجری ایراد کرد.» مؤلّف کتاب«مصادر نهج البلاغه»از«طبری»نویسنده کتاب«بشارة المصطفی»- که از علمای قرن ششم هجری است-از«ابن عبّاس»چنین نقل میکند که میگفت:
«زنان جهان،دیگر نمیتوانند شخصیّتی همچون علی علیه السّلام بزایند.به خدا سوگند!من جنگجوی کار آزمودهای را همانند علی علیه السّلام هرگز ندیدم!فراموش نمیکنم روزی در جنگ«صفّین»با او بودیم در حالی که عمامه سیاهی بر سر داشت و چشمانش همچون چراغ میدرخشید،در کنار هر گروهی از لشکریانش میایستاد و برای آنان خطبهای میخواند،تا به گروه ما رسید و این در حالی بود که مقدّمه لشکر«معاویه» که ده هزار نفر اسب سوار بودند،نمایان شدند،گروهی از مردم هنگامی که آنها را دیدند،به وحشت افتادند.«امیر مؤمنان علی علیه السّلام»رو به اهل«عراق»کرد و فرمود:
اینها انسان نماهایی هستند که دلهای ناتوانی دارند اگر شمشیر اهل حق به آنها برسد،مانند ملخهایی که در برابر طوفان قرار گیرند،به سرعت پراکنده میشوند! سپس خطبه بالا را بیان فرمود.» (1)
1) 1) مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 53(با کمی تلخیص)
معاشر المسلمین!استشعروا الخشیة،و تجلببوا السّکینة،و عضّوا علی النّواجذ،فإنّه انبی للسّیوف عن الهام.و أکملوا اللاّمة،و قلقلوا السّیوف فی أغمادها قبل سلّها،و الحظوا الخزر،و اطعنوا الشّزر،و نافحوا بالظّبا،و صلوا السّیوف بالخطا.
ای مسلمانان!لباس زیرین خود را ترس از خدا(و احساس مسؤلیّت در برابر دشمنان حق)و لباس رویین خود را آرامش و خونسردی قرار دهید،دندانها را بر هم بفشارید که مقاومت جمجمهها را در برابر ضربات دشمن بیشتر میکند.زره را(با کلاه خود و ساعد بند)کامل کنید و شمشیرها را قبل از کشیدن از نیام،تکان دهید (تا به آسانی از نیام در آید.)با خشم و بیاعتنایی به دشمن نظر افکنید و به هر سو حمله کنید و ضربه بزنید تا غافلگیر نشوید،از فاصله نزدیک با لبه تیز شمشیر،حمله نمایید و با پیش نهادن گام،شمشیر را به دشمن برسانید!
در این بخش از خطبه،امام علیه السّلام نه دستور از فنون جهاد الهی را که در میدان جنگ بسیار کارساز است،بیان میفرماید و در واقع لشکریانش را با این سلاحها، مجهّز میسازد.
در اوّلین و دومین دستور میفرماید:«ای مسلمانان!لباس زیرین خود را ترس از خدا(و احساس مسؤلیّت در برابر دشمنان حق)و لباس رویین خود را آرامش و خونسردی قرار دهید» معاشر المسلمین!استشعروا الخشیة،و تجلببوا السّکینة) «استشعروا»از مادّه«شعار»به معنای لباس زیرین است که با پوست تن انسان، تماس دارد و این که بعضی از جملهها یا تعبیرات به عنوان شعار یک گروه و ملّت شناخته میشود،شاید به خاطر آن است که با قلب و درون آنها آمیخته است،هر چند در قالب جملههایی و گاه با فریاد،اظهار میشود و«تجلببوا»از مادّه«جلباب» به معنای لباس رویین است و معمولا به لباسی میگویند که زنان سر و گردن و قسمتهایی از سینه و پشت خود را با آن میپوشانند،در واقع از«خمار»(روسری) بلندتر و از«ردا»(لباس بلند سرتاسری)کوتاهتر است.
جالب این که نخستین نکتهای که امام علیه السّلام بر آن تأکید میکند که باید با روح و جان جنگجویان عجین باشد،مسأله ترس از خدا و احساس مسؤلیّت در برابر فرمان او است و این مهمترین انگیزهای است که جهادگر با ایمان میتواند داشته باشد و به خاطر آن تا پای جان مقاومت میکند!در حالی که انگیزههای دیگر در برابر آن کم اثر است.
این نکته نیز حائز اهمّیت است که دومین دستور را حفظ آرامش و خونسردی ذکر میکند،چرا که هر گونه اضطراب و دستپاچگی در میدان جنگ،در برابر دشمن، نشانه ضعف و ناتوانی و باعث جرأت و جسارت دشمن میگردد.همیشه افراد قوی و نیرومند و شجاع،خونسردند و افراد ضعیف و ترسو،مضطرب و شتابزده.
قرآن مجید درباره پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و مؤمنان میفرماید: «هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لِیَزْدادُوا إِیماناً مَعَ إِیمانِهِمْ وَ لِلّهِ جُنُودُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ کانَ اللّهُ عَلِیماً حَکِیماً» ،او کسی است که آرامش را در دلهای مؤمنان نازل کرده،تا ایمانی بر
ایمانشان افزوده شود،لشکریان آسمان و زمین از آن خداست و خداوند دانا و حکیم است». (1)
همین سکینه و آرامش بود،که در جنگهای اسلامی عامل پیروزی مسلمین بر دشمنان گردید،در لحظات بسیار سخت و طوفانی مانند زمانی که پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در غار«ثور»بود و دشمن خونخوار در جستجوی آن حضرت،به در غار رسیده بود، باز همین سکینه و آرامش به یاری او شتافت! در سومین دستور میفرماید:«دندانها را بر هم بفشارید!که مقاومت جمجمهها را در برابر ضربات دشمن بیشتر میکند» (و عضّوا علی النّواجذ،فإنّه انبی (2)للسّیوف عن الهام (3)).
«نواجذ»جمع«ناجذ»گاه به معنای همه دندانها تفسیر شده و گاه به معنای دندانهای آسیا-که بعد از«انیاب»واقع شده-و گاه آن را به معنای خصوص دندان عقل،تفسیر کردهاند،در اینجا مناسب معنای اوّل است یعنی:همه دندانها را بر هم بفشارید! گفته میشود،این کار دو فایده مهم دارد،نخست اینکه:ترس و وحشت را از بین میبرد،به همین دلیل انسان هنگامی که از ترس میلرزد،بطور ناخود آگاه دندانها را به هم فشار میآورد،تا لرزه آنها ساکت شود.و دیگر اینکه:عضلات و استخوانهای سر را محکم نگاه میدارد،تا در برابر ضربات دشمن آسیب کمتری ببیند.
1) 1) سوره فتح،آیه 4.
2) 2) «أنبی»از مادّه«نبو»(بر وزن نبض)به معنای ارتفاع چیزی نیست به چیز دیگر و دور شدن از آن است،به همین دلیل،هنگامی که شمشیرها کارگر نشود این واژه در مورد آن به کار میرود،گویی از آن دور میشود و فاصله میگیرد.
3) 3) «هام»جمع«هامه»به معنای«سر هر موجود ذی روحی»است و گاه این واژه به همین معنا به طور مطلق به کار رفته است.
بعضی از مفسّران«نهج البلاغه»که شاید تأثیر فشار دادن دندانها را،بر روی هم،در استحکام استخوان و عضلات جمجمه باور نمیکردند،این جمله را کنایه از حفظ آرامش قلب و نداشتن اضطراب دانستهاند،در حالی که نه چنین خلاف ظاهری ضرورت دارد و نه تناسب با جملههای قبل پیدا میکند،زیرا چیزی جز تکرار نخواهد بود.
در چهارمین دستور میفرماید:«زره را کامل کنید!» (و أکملوا اللّأمة). (1)
منظور از«کامل کردن زره»این است که آن را به وسیله«خود»(کلاه آهنینی که بر سر میگذاشتند و مانند زره جنبه دفاعی داشت)و«ساعد بند»(ورقه آهنی که به صورت نیم دایره درآمده و به ساعد میبستند تا دست را در برابر ضربات تیر و نیزه و شمشیر حفظ کند)کامل کنند.
بعضی از مفسّران نهج البلاغه«لأمه»را به هر گونه سلاح جنگی تفسیر کردهاند، که به این ترتیب،دستور بالا اشاره به فراهم ساختن ساز و برگ جنگی،به طور کامل است.
در پنجمین دستور میفرماید:«و شمشیرها را قبل از کشیدن از نیام،تکان دهید!(تا به آسانی از نیام درآید) (و قلقلوا (2)السّیوف فی أغمادها (3)قبل سلّها) این نکته،هر چند ظاهرا کوچک به نظر میرسد،امّا در واقع دستور مهمّی است! چرا که،گاه ماندن شمشیر در غلاف برای مدّت طولانی،سبب میشود که گوشههایی از آن گیر کند و در لحظات حسّاس که لازم است فورا بیرون کشیده شود،یا خارج
1) 1) «لأمة»(بر وزن رحمة)در اصل به معنای اجتماع و اتّفاق است،از همین رو هنگامی که دهانه زخم به هم آید و خوب شود به آن«التیام»گفته میشود و«لأمه»به معنای زره است،شاید از این جهت که حلقههای آن با هم جمع شده و گره خورده است و گاه این واژه به معنای هر گونه سلاح بکار میرود.
2) 2) «قلقلوا»از مادّه«قلقله»(بر وزن مرحمه)به معنای حرکت دادن و لرزاندن است.
3) 3) «أغماد»جمع«غمد»(بر وزن رند)به معنای غلاف شمشیر است و لذا در مورد پارهای از گیاهان که خارهای آن لابهلای برگها پنهان است این مادّه به کار میرود.
نشود و یا با تأخیر خارج شود و در هر صورت ممکن است خطرات غیر قابل جبرانی به وجود آورد.
در ششمین و هفتمین دستور میفرماید:«با خشم و بیاعتنایی به دشمن نظر افکنید و به هر سو حمله کنید و ضربه زنید!» (و الحظوا الخزر،و اطعنوا الشّزر) «خزر»به معنای نگاه کردن با گوشه چشم است که معمولا به هنگام غضب و گاه به هنگام بیاعتنایی،انسان آن را به کار میبرد و فایده استفاده کردن از این روش در میدان جنگ،نخست:برافروختن آتش غضب در درون است که همراه آن،تمام نیروهای نهفته درون،بسیج میشود و قدرت انسان گاه چندین برابر میشود و دیگر این که:با تمام چشم نگاه کردن،دلیل بر ترس و وحشت و ناتوانی است و سبب جسور شدن دشمن است.
«شزر»(بر وزن نذر)به معنای پراکندگی است و در میدان جنگ،به ضرباتی گفته میشود که از چپ و راست بر دشمن وارد شود و توصیه امام علیه السّلام به انتخاب این روش،به خاطر آن است که اگر جنگجویان ضربات خود را در یک سو متمرکز کنند، دشمن احساس امنیّت میکند و از طرفهای دیگر ضربات متقابلی وارد خواهد ساخت.به علاوه ضرباتی که بر یک طرف وارد شود-اگر درست دقّت کنیم-با هر دو حرکت فقط یک ضربه بر حریف،وارد میشود،در حالی که ضرباتی که از دو سو وارد میشود،با هر حرکتی یک ضربه وارد میگردد! این تعبیرات موشکافانه،نشان میدهد که امام علیه السّلام تا چه حدّ تجربه جنگی داشته و سعی میفرموده که آنها را به لشکریان تحت فرمان خود،منتقل سازد تا از کوچکترین برنامههایی که میتواند نقش مؤثّری در پیروزی داشته باشد،بهرهگیری کند.
در هشتمین و نهمین دستور به دو نکته دقیق دیگر اشاره فرموده،میافزاید:«از
فاصله نزدیک،با لبه تیز شمشیر،حمله کنید و با پیش نهادن گام،شمشیر را به دشمن برسانید! (و نافحوا بالظّبا،و صلوا السّیوف بالخطا) «نافحوا»از ماده«نفح»(بر وزن فتح)به معنای دمیدن است.یعنی آن مقدار باید به دشمن نزدیک شد،که گویی دمیدن انسان به او میرسد و«ظبا»به معنای لبه تیز شمشیر است و گاه گفته میشود که منظور قسمت بالای شمشیر میباشد،در هر صورت ضرباتی که به این گونه وارد شود،کارسازتر است.و منظور از جمله(صلوا السّیوف بالخطا)این است که برای رساندن ضربات شمشیر به دشمن،گاه تنها کشیدن دستها کافی نیست،بلکه باید یک گام به جلو گذاشت و شمشیر را بر پیکر دشمن حواله کرد.امام علیه السّلام میفرماید:از این روش کارساز نیز استفاده کنید تا به موقع بتوانید ضربه کاری بر پیکر دشمن وارد کنید! ذکر این جزییّات و نکتههای باریک،در مورد جنگهای سنّتی و پیشین،نشان میدهد که امام علیه السّلام به تمام فنون جنگ آشنا بوده و سربازان خود را برای استفاده بهتر از سلاحهای جنگی خود،تحت تعلیم قرار میداده است.بدیهی است که اگر جنگ از یک سو،کارساز شود و به صورت فرسایشی درنیاید،خونهای کمتری در میدان نبرد ریخته میشود و مسایل انسانی آن محفوظتر است.
جنگ در عصر و زمان ما،علم یا علوم پیچیدهای است که برای فراگرفتن بخشی از آن،باید سالها در پای درس استاد نشست و در میدان،تمرین نمود و بدون آگاهی از این علوم،نه کثرت نفرات مشکلی را حل میکند و نه تنوّع و پیشرفتگی سلاحهای جنگی،و درست به همین دلیل مسلمانان جهان برای دفاع از مکتب و کشور و منافع
خود،باید آخرین تعلیمات و تجربیّات را در زمینه فنون مختلف جنگ فرا گیرند و این از«واجبات کفاییّه»و گاه از«واجبات عینیّه»است.
بیشک در گذشته نه سلاحها این گونه پیچیده بود و نه فنون جنگ تا این حد گسترده و پیچیده،با این حال جنگ در آن زمانها نیز فنون و آداب زیادی داشت که امام علیه السّلام در جملههای کوتاه و پر معنای بالا به قسمتی از دقایق و ظرایف آن اشاره فرموده است،که به خوبی نشان میدهد تا چه حد دارای سابقه و تجربه و آگاهی بوده است،به خصوص امام علیه السّلام روی انگیزههای سربازان برای جنگ،تکیه میکند،همان چیزی که حرف اوّل را در میدانهای جنگ میزند.بدون تردید، ترس از مسؤلیّتهای الهی و حفظ آرامش(این دو اصلی که امام در آغاز خطبه به آن اشاره فرموده است)نقش بسیار مهمی در پیروزی بر دشمن دارد.
ممکن است کسانی تصوّر کنند،تعلیم این فنون دقیق جنگی،سبب خونریزی بیشتری در میدان جنگ میشود و این درست چیزی است که از همه تعلیمات جنگی در اسلام،خلاف آن استفاده میشود،زیرا تعلیمات جنگی اسلام بر این اصل تکیه دارد که خون انسانها کمتر ریخته شود.
ولی با توجّه به یک نکته روشن میشود که تعلیمات این خطبه نیز،در همان مسیر است،زیرا اگر مسلمانان آنچنان از فنون نبرد آگاه باشند که در یک حمله کوتاه و برق آسا محکمترین ضربات را بر پیکر لشکر دشمن وارد کنند،زمان جنگ کوتاه میشود و طبعا خون کمتری ریخته میشود.بنابراین،تعلیمات فوق نیز در همان راستا است.
اضافه بر این،ممکن است دشمن با آگاهی از قوّت و قدرت و جنگآوری سپاه اسلام،به سرعت تسلیم گردد و از در صلح درآید که آن هم به خونریزی کمتر،کمک میکند.
و اعلموا أنّکم بعین اللّه،و مع ابن عمّ رسول اللّه(صلّی اللّه علیه) فعاودوا الکرّ،و استحیوا من الفرّ،فإنّه عار فی الأعقاب،و نار یوم الحساب.
و طیبوا عن أنفسکم نفسا،و امشوا إلی الموت مشیا سجحا،و علیکم بهذا السّواد الأعظم،و الرّواق المطنّب،فاضربوا ثبجه،فإنّ الشّیطان کامن فی کسره،و قد قدّم للوثبة یدا،و أخّر للنّکوص رجلا.فصمدا صمدا!حتّی ینلی لکم عمود الحقّ «وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ وَ اللّهُ مَعَکُمْ وَ لَنْ یَتِرَکُمْ أَعْمالَکُمْ» ».
و بدانید شما در پیشگاه خداوند قرار دارید(اعمال شما را میبیند و در مسیر حق از شما حمایت میکند)و همراه و همگام با پسر عموی پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله هستید پی در پی(بر دشمن)حمله کنید!و از فرار شرم نمایید!چه این که فرار از جهاد، ننگی است که در نسلهای آینده شما نیز میماند و آتشی است که در روز حساب، دامان شما را فرا میگیرد!با آغوش باز از شهادت استقبال کنید و با آرامش به سوی آن گام بردارید.به این گروه انبوه و مرکز تجمّع دشمن و خیمهگاه عظیم(و پر زرق و برق معاویه)به شدّت حمله برید و بر قلب آن بتازید!چرا که شیطان در گوشه و کنار آن پنهان شده،دستی برای حمله به پیش دارد و پایی برای فرار به عقب نهاده است.محکم بایستید و مقاومت کنید!تا حق بر شما آشکار گردد«و شما برترید،خدا با شما است و از اعمال نیکتان چیزی نمیکاهد(بلکه به عالیترین وجه آن را پاداش میدهد)».
امام در این بخش از خطبه،به تقویت روحیه سربازان خود پرداخته و دستورات جدیدی را در خصوص جنگ صفّین برای قلع ماده فساد به آنان میدهد،نخست میفرماید:«بدانید شما(در میدان نبرد)در پیشگاه خداوند قرار دارید(همه اعمال شما را میبیند و از نیّات شما آگاه است و از شما در طریق حق حمایت میکند)» (و اعلموا أنّکم بعین اللّه.) این احساس که انسان در حضور مولا و آقایش قرار دارد،مولایی که بر هر چیز قادر و تواناست و از همه چیز با خبر است،از یک سو،به او توان و قدرت میبخشد که تنها نیست و از سوی دیگر،توجّه به مسئولیّتها را بیشتر و قویتر میکند.
شبیه این معنا در داستان حضرت نوح علیه السّلام آمده است آنجا که به او دستور ساختن کشتی نجات میدهد و میفرماید: «وَ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنا وَ وَحْیِنا» ؛و(اکنون) در حضور ما و طبق وحی ما کشتی بساز!» (1)اشاره به اینکه:ممکن است دشمنان تو،یا از طریق سخریّه و یا فشارهای جسمی و روحی بخواهند در کار تو مانع ایجاد کنند،امّا چون در پیشگاه ما و مطابق فرمان ما است،ترس و وحشت و غمی به خود راه مده.
شبیه همین معنا را درباره پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در مقابل انبوه دشمنان سرسخت و سنگدل میفرماید: «وَ اصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ فَإِنَّکَ بِأَعْیُنِنا» ،در طریق ابلاغ حکم پروردگارت،شکیبایی و استقامت کن،زیرا تو در برابر دیدگان علم ما قرار داری! (2).
سپس میافزاید:«(امتیاز دیگر شما این است که،شما همراه و همگام)با پسر عموی پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله هستید.» (و مع ابن عمّ رسول اللّه).
پسر عمویی که برادر و جانشین و وصیّ و همگام و همراه با او بود،بنابراین،در حقّانیت خود و مسیری که در پیش دارید کمترین تردیدی به خود راه ندهید و با دشمن ستمگر،با قوّت و قدرت پیکار کنید!این در حالی است که دشمن شما،فرزند دشمن شماره یک پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله یعنی«ابوسفیان»است که در باطل بودن ادّعای او نسبت به خلافت،جای هیچ گونه تردیدی نیست!! تکیه کردن امام علیه السّلام روی نسبت نزدیکش به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله علاوه بر اینکه یک اصل شناخته شده در میان عقلاست-که نزدیکان هر کس را آشناترین افراد به مکتب او میدانند،مگر اینکه خلافش ثابت شود-میتواند اشاره به«حدیث ثقلین» باشد که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله مردم را بعد از خود،به پیروی از اهل بیت علیه السّلام در کنار پیروی از قرآن،دعوت نموده است.
سپس در ادامه این سخن،امام علیه السّلام دو دستور مهم را-که در واقع لازم و ملزوم یکدیگرند-گوشزد میکند،میفرماید:«پی در پی(بر دشمن)حمله کنید و از فرار شرم نمایید!چه اینکه فرار از جهاد،ننگی است که در نسلهای آینده شما نیز میماند و آتشی است که در روز حساب دامان شما را فرا میگیرد!» (فعاودوا الکرّ، و استحیوا من الفرّ،فإنّه عار فی الأعقاب،و نار یوم الحساب).
اشاره به اینکه،اوّلا:نباید انتظار داشته باشید که در یک حمله،شیرازه لشکر دشمن درهم بریزد،بلکه باید با ضربات پی در پی،دشمن نیرومند خود را ضعیف و ضعیفتر و سپس متلاشی سازید!و دیگر اینکه:هرگز فکر فرار از جهاد در سر نپرورانید،که لکّه ننگ آن،نه تنها بر دامان شما مینشیند که نسلهای آینده شما نیز از این عار و ننگ بینصیب نخواهند بود (1)و شما را به آتش خشم خداوند،در
1) 1) توجّه داشته باشید که تفسیر فوق بر این اساس است که«اعقاب»جمع«عقب»(بر وزن نسب)به معنای نسلهای آینده باشد و اگر آن را جمع«عقب»(بر وزن قفل)که به معنای عاقبت کار است،بدانیم مفهوم جمله چنین میشود که:«فرار از جهاد،عاقبت کار شما را ننگین میسازد»ولی تفسیر اوّل مناسبتر است.
روز رستاخیز گرفتار میسازد،زیرا میدانید یکی از مهمترین گناهان کبیره«فرار از زحف»(فرار از جهاد)است که در قرآن مجید کرارا به آن اشاره شده است.در یک جا،خطاب به همه مؤمنان میفرماید: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا لَقِیتُمُ الَّذِینَ کَفَرُوا زَحْفاً فَلا تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبارَ وَ مَنْ یُوَلِّهِمْ یَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلاّ مُتَحَرِّفاً لِقِتالٍ أَوْ مُتَحَیِّزاً إِلی فِئَةٍ فَقَدْ باءَ بِغَضَبٍ مِنَ اللّهِ وَ مَأْواهُ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ» ،ای کسانی که ایمان آوردهاید!هنگامی که با انبوه کافران در میدان نبرد رو به رو شوید،به آنها پشت نکنید(و فرار ننمایید) و هر کس در آن هنگام به آنها پشت کند-مگر آنکه هدفش کنارهگیری از میدان برای حمله مجدّد و یا به قصد پیوستن به گروهی(از مجاهدان)بوده باشد-(چنین کسی)به غضب خدا گرفتار خواهد شد و جایگاه او جهنّم است و چه بد جایگاهی است (1)!.
سپس به عنوان تأکید بیشتر در امر جهاد،دو دستور دیگر میدهد که آنها نیز لازم و ملزوم یکدیگرند،میفرماید:«با آغوش باز از شهادت استقبال کنید و با آرامش به سوی آن گام بردارید!» (و طیبوا عن أنفسکم نفسا (2)،و امشوا إلی الموت مشیا سجحا).
«سجح»(بر وزن صحف)در اصل به معنای مستقیم است،این واژه مخصوصا در مورد راههای مستقیم و صاف به کار میرود و از آن جایی که راه رفتن در این گونه جادّهها سهل و آسان است،این واژه به معنای سهل و آسان نیز استعمال میشود، در«ضرب المثل»های عرب آمده است:«ملکت فاسجح،چون پیروز شدهای آسان بگیر و عفو و گذشت داشته باش!».
در حقیقت امام علیه السّلام شهادت را گمشده مطلوبی برای همه اهل ایمان میشمرد و
به آنها تأکید میکند که نه تنها از شهادت نهراسند،بلکه با آغوش باز از آن استقبال کنند،جادّه آن را جادّهای صاف و مستقیم و هموار بشمرند و با آرامش خاطر،به سوی آن حرکت کنند،امام علیه السّلام خود نمونه کامل عاشقان شیدای شهادت بود و سوگند یاد میکرد که:«علاقه فرزند ابوطالب به مرگ و شهادت در راه خدا،بیش از علاقه طفل شیرخوار،به پستان مادر است! (1)».
سپس امام علیه السّلام بعد از ذکر این مقدّمات به سراغ نتیجه نهایی میرود و به مرکز تجمّع سپاه شام و همچنین خیمه عظیم«معاویه»و یاران نزدیکش اشاره کرده،به اصحاب خود دستور میدهد که:«به این گروه کثیر و مرکز تجمّع و خیمهگاه عظیم و پرزرق و برق معاویه،به شدّت حمله برید و بر قلب آن بتازید!» (و علیکم بهذا السّواد الأعظم،و الرّواق المطنّب،فاضربوا ثبجه).
بدیهی است اگر حمله از گوشه و کنار و با ترس و احتیاط شروع شود،دشمن جسور میگردد،و به عکس،اگر حمله برقآسایی به قلب سپاه دشمن و مرکز فرماندهی آن بشود،روحیه آنها را در هم میشکند و نشانه روشنی بر قدرت و عظمت حمله،خواهد بود.امام علیه السّلام از همین نکته روانی استفاده کرده،دستور حمله را به قلب سپاه دشمن و مرکز فرماندهی آن،صادر میکند.
«سواد اعظم»(سیاهی بزرگ)کنایه از گروه عظیمی است که در یک جا جمع میشود و از فاصله دور،به صورت سیاهی عظیمی خودنمایی میکند و در اینجا اشاره به مرکز تجمّع لشکر معاویه است.
«رواق»(بر وزن کتاب)به معنای ایوان یا اتاقهایی است که در قسمت جلو ساختمان قرار دارد و در اینجا اشاره به خیمه بزرگی است که برای«معاویه»زده بودند و«مطنّب»به معنای چیزی است که آن را با طنابها محکم بستهاند.
1) 1) برای توضیح بیشتر در این زمینه،به جلد اوّل،ذیل خطبه پنجم مراجعه شود.
«ثبج»(بر وزن سبد)به معنای وسط و بخش عظیم چیزی است و جمله «فاضربوا ثبجه» تاکید دیگری بر لزوم هدفگیری قلب سپاه و خیمه«معاویه»است.
سپس امام علیه السّلام به بیانی میپردازد که به عنوان دلیل بر دستور سابق است، میفرماید:«(اینکه گفتم به خیمه معاویه حمله ببرید)به خاطر این است که شیطان در گوشه و کنار آن پنهان شده،دستی برای حمله به پیش دارد و پایی برای فرار به عقب نهاده است!» (فإنّ الشّیطان کامن فی کسره (1)،و قد قدّم للوثبة (2)یدا،و أخّر للنّکوص (3)رجلا).
منظور از شیطان در این جمله،«معاویه»است که هم افکارش شیطانی بود و هم کارهایش.بعضی از مفسّران نهج البلاغه آن را اشاره به«عمرو عاص»دانستهاند و گاه گفته میشود:منظور از شیطان در اینجا«ابلیس»است که برای تحریک معاویه و یارانش در آن لحظات حسّاس،فعّالیت میکرد.
در حقیقت جمله بالا ترسیم دقیقی از روحیه معاویه است که از یک سو خود را آماده برای حمله میکرد و از سوی دیگر آماده فرار و عقبنشینی بود،تا باد از کدام سو،بوزد و حال و هوا چگونه باشد.و این گونه است روش سیاستمداران مادّی،آنها هرگز هدف مقدّس ندارند که به آن عشق بورزند و تا آخرین نفس و آخرین قطره خون،حاضر برای فداکاری در راه آن باشند و به همین دلیل،هر گاه در برابر گروهی مؤمن و با هدف و از جان گذشته قرار گیرند،گرفتار شکست میشوند.
قرآن مجید درباره شیطان چنین میگوید: «وَ إِذْ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ أَعْمالَهُمْ وَ قالَ لا»
1) 1) «کسر»(بر وزن مصر)به معنای گوشه پایین خیمه است و شاید اطلاق این واژه بر این معنا به خاطر چین و شکنی است که در این قسمت از خیمه پیدا میشود.
2) 2) «وثبه»از مادّه«وثب»(بر وزن نصر)در اصل به معنای پیروزی و ظفر است و به معنای پریدن و جستن برای گرفتن چیزی نیز آمده است که تناسب با ریشه اصلی آن دارد.
3) 3) «نکوص»به معنای عقبنشینی و بازگشت از انجام کاری است و معمولا در موارد عقبنشینی از کار خیر،به کار میرود.
«غالِبَ لَکُمُ الْیَوْمَ مِنَ النّاسِ وَ إِنِّی جارٌ لَکُمْ فَلَمّا تَراءَتِ الْفِئَتانِ نَکَصَ عَلی عَقِبَیْهِ وَ قالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِنْکُمْ إِنِّی أَری ما لا تَرَوْنَ إِنِّی أَخافُ اللّهَ وَ اللّهُ شَدِیدُ الْعِقابِ» ،و(به یادآور) هنگامی را که شیطان اعمال آنها(مشرکان)را در نظرشان جلوه داد و گفت:«امروز هیچ کس از مردم بر شما پیروز نمیگردد و من همسایه(و پناه دهنده)شما هستم» امّا هنگامی که دو گروه(کافران و مؤمنان مورد حمایت فرشتگان)در برابر یکدیگر قرار گرفتند،به عقب برگشت و گفت:«من از شما(دوستان و پیروانم)بیزارم،من چیزی میبینم که شما نمیبینید،من از خدا میترسم خداوند «شَدِیدُ الْعِقابِ» است) (1).نه تنها ابلیس چنین برنامهای دارد که شیاطین انس نیز،دنبال همین مکتبند،مردم را به میدان حوادث میکشانند و اگر شرایط را نامساعد دیدند آنها را رها کرده،عقبنشینی میکنند.
در پایان خطبه میفرماید:«محکم بایستید و مقاومت کنید!تا حق بر شما آشکار گردد،«و شما برترید،خدا با شما است و از اعمال نیکتان چیزی نمیکاهد»(بلکه به عالیترین وجه آن را پاداش میدهد)» (،فصمدا صمدا، (2)حتّی ینجلی لکم عمود الحقّ «وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ وَ اللّهُ مَعَکُمْ وَ لَنْ یَتِرَکُمْ أَعْمالَکُمْ» ) در واقع جملههای اخیر،نتیجهای است از آنچه امام علیه السّلام پیش از آن فرموده و اصحاب و یارانش را به سوی آن فراخوانده است.یعنی:اکنون که تعلیمات کافی به شما داده شده و فنون جنگ را آموختهاید و درس پایمردی و شهامت و چگونگی حمله بردن به قلب دشمن را فراگرفتهاید،محکم در برابر دشمن بایستید،و سخت
1) 1) سوره انفال،آیه 48.
2) 2) «صمد»(بر وزن حمد)به دو معنا آمده است:یکی«قصد کردن»و دیگری«استحکام و صلابت»و بعید نیست هر دو به یک ریشه برگردد،زیرا قصد هنگامی که محکم باشد دارای صلابت خاصّی است و«صمد» (بر وزن سبب)به معنای کسی است که نیازمندان به سراغ او میروند و به معنای مکان رفیع و بالا و همچنین موجودی که درون آن خالی نیست،آمده و همه اینها با ریشه اصلی این لغت،تناسب دارد و در جمله بالا به معنای ایستادگی و مقاومت و صبر و شکیبایی در برابر دشمن است.
مقاومت کنید تا حق پیروز گردد،و باطل چهره در نقاب فراموشی کشاند.سپس با تکیه بر آیه 35 سوره«محمّد»صلّی اللّه علیه و آله که وعده پیروزی به همه مسلمانان راستین داده است،با این سه جمله به آنها وعده موفقیّت میدهد.نخست میفرماید:«شما برترید»سپس میگوید:«خدا با شما است»و سرانجام میفرماید:«هر گامی در این راه بردارید،خداوند چیزی از اعمالتان را هرگز کم نمیکند.» به این ترتیب مجموعه خطبه،در عین اختصار و کوتاهی جملهها،درسی گسترده و جامع از جمیع جهات به سربازان اسلام-نه تنها در عصر امام علیه السّلام-که در هر عصر و زمان میدهد.
تاریخ میگوید:این سخنان و سخنان دیگری همانند آن،کار خود را کرد.و آن گونه که در کتاب«صفّین»«نصر بن مزاحم»آمده است:«هنگامی که علی علیه السّلام در اثنای«جنگ صفّین»یاران خود را برای یک حرکت قاطع و نهایی دعوت نمود،10 تا 12 هزار نفر دنبال سر آن حضرت به راه افتادند،در حالی که شمشیرها را بر شانهها نهاده بودند و چنان حملهای بر سپاه شام بردند که تمام صفوف آنها در هم ریخت و خطوط دفاعی آنها یکی بعد از دیگری متلاشی شد،تا به خیمه گاه«معاویه» نزدیک شدند.«معاویه»وحشت کرد،دستور داد اسبش را آماده کنند تا خود را از معرکه نجات دهد،میخواست سوار شود که پشیمان شد(شاید به این جهت که دید رسوایی زیادی به بار میآید و لشکر به کلّی متلاشی میشود)لذا فریاد زد و گروهی از وفاداران خود را به حمایت از خویش و دفاع دعوت نمود،تا این که سرانجام امر به حیله«عمرو بن عاص»در بالا بردن قرآنها بر سر نیزهها منتهی شد،سادهلوحان در لشکر کوفه فریب خوردند و«معاویه»خود را از مرگ نجات داد.» (1)
1) 1) شرح نهج البلاغه مرحوم تستری،جلد صفحه 13،543.
و من کلام له علیه السّلام
(1) قالوا:لمّا انتهت إلی امیرالمؤمنین علیه السّلام أنباء السقیفة بعد وفاة رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،قال علیه السّلام:ما قالت الأنصار؟قالوا:قالت:منّا أمیر،و منکم امیر،قال علیه السّلام:
بخشی از سخنان آن حضرت،است(که در برابر گروهی از قریش بیان فرمود) گفتهاند:هنگامی که اخبار«سقیفه بنی ساعده»بعد از وفات رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله به امام علیه السّلام رسید امام علیه السّلام پرسید:«انصار»(در برابر پیشنهاد خلافت برای مهاجرین) چه گفتند؟پاسخ دادند:«انصار»گفتند زمامداری از ما انتخاب شود و زمامداری از شما(و امر خلافت،در میان ما دو گروه به طور مساوی باید تقسیم شود!در این هنگام)امام علیه السّلام این سخنان را ایراد فرمود.
1) 1) سند خطبه:این سخن از سخنان معروف امیرمؤمنان علی علیه السّلام است که هر بخشی از آن،در کتابهای متعدّدی نقل شده است،از جمله در«نهایة الارب»«نویری»و«تاریخ طبری»و«تاریخ ابن اثیر»در حوادث سال یازدهم هجری،و کتاب«السقیفة»«ابوبکر جوهری».همچنین بخشی از آن در«صحیح بخاری»و «مسلم»نیز آمده است.(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 58-60).
این سخن به طور کلّی مشتمل بر دو پاسخ است،از دو ادّعا در مسأله خلافت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله.
نخست این که:در«سقیفه بنی ساعده»که گروهی از اصحاب برای تعیین خلیفه جمع شده بودند،بی آن که به وصیت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در این باره توجّهی بشود،انصار خواهان خلافت شورایی بودند که یک نفر از آنها انتخاب شود و یک نفر از مهاجرین.
امام علیه السّلام با نکته لطیفی از حدیث پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله به آنها پاسخ میگویند.
و دیگر:استدلالی است که مهاجرین برای شایستگی خود نسبت به امر خلافت داشتند.امام علیه السّلام استدلال آنها را گرفته و با آن بر ضدّ خودشان استدلال میکند که اگر دلیل شما صحیح باشد،اهل بیت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به امر خلافت از شما سزاوارترند.
فهلاّ احتججتم علیهم بأنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله وصّی بأن یحسن إلی محسنهم و یتجاوز عن مسیئهم؟قالوا:و ما فی هذا من الحجّة علیهم؟فقال علیه السّلام:لو کانت الإمامة[الامارة]فیهم لم تکن الوصیّة بهم.ثم قال علیه السّلام:فماذا قالت قریش؟قالوا:احتجّت بأنّها شجرة الرّسول صلّی اللّه علیه و آله فقال علیه السّلام:احتجّوا بالشّجرة و أضاعوا الثّمرة.
چرا در برابر آنها(یعنی انصار که تقاضا داشتند خلیفهای از ما و خلیفهای از مهاجرین باشد به این حدیث)استدلال نکردید که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله درباره آنها فرمود:با نیکان آنها به نیکی رفتار کنید و از بدان آنها درگذرید.»حاضران عرض کردند:«این چه دلیلی بر ضدّ آنها میشود؟»امام علیه السّلام فرمود:«اگر حکومت و زمامداری در میان آنها بود،سفارش درباره آنها(به مهاجران)معنا نداشت».
سپس فرمود:«قریش به چه چیز استدلال کردند؟»عرض کردند:«دلیل آنها(برای اولویّت خود در امر خلافت)این بود که آنان از شجره رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله هستند(و از خویشاوندان او)فرمود:«آنها به شجره استدلال کردند اما ثمره را ضایع نمودند!» (اگر خویشاوند پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بودن دلیل بر اولویّت است،اهل بیت او بودن به طریق اولی دلیل بر این امر خواهد بود.)
همان گونه که در بالا اشاره شد،این سخن را زمانی امام علیه السّلام ایراد فرمود که خدمتش عرض کردند:در«سقیفه بنی ساعده»،انصار(نخست خواهان استقلال در خلافت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بودند و هنگامی که خواسته آنها از سوی مهاجرین که گردانندگان اصلی سقیفه بودند ردّ شد)گفتند:«حال که خلافت ما را به طور استقلال نمیپذیرید حداقل امیری از ما باشد و امیری از شما(و به صورت شورایی امر خلافت را سامان میدهیم)».
در اینجا بود که امام علیه السّلام فرمود:«چرا در برابر آنها به این حدیث پیامبر صلّی اللّه علیه و آله استدلال نکردید که درباره انصار فرمود:با نیکان آنها به نیکی رفتار کنید و از بدان آنها درگذرید!» (فهلاّ احتججتم علیهم بأنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم وصّی بأن یحسن إلی محسنهم،و یتجاوز عن مسیئهم؟ (1)«حاضران عرض کردند:این چه دلیلی بر ضدّ آنها میشود؟! «قالوا:و ما فی هذا من الحجّة علیهم؟) «امام علیه السّلام فرمود:اگر حکومت و زمامداری در میان آنان بود،سفارش درباره آنها (به مهاجران)معنا نداشت». فقال:لو کانت الإمامة فیهم لم تکن الوصیّة بهم بدیهی است هنگامی که سفارش کسی را به دیگری میکنند مفهومش این است که،اختیار کارها به دست سفارششونده است،نه آن کسی که سفارش او را کردهاند.
درست مثل این که هنگامی که پدر خانواده میخواهد به سفر برود،به پسر
1) 1) این حدیث در«صحیح مسلم»در کتاب«فضائل الصحابة»«باب فضائل الانصار»به این عبارت از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نقل شده است: «إنّ الأنصار کرشی و عیبتی...فاقبلوا من محسنهم و اعفوا عن مسیئهم ،انصار مخزن اسرار و گروه مورد اعتماد من هستند از نیکوکارانشان بپذیرید و بدکارانشان را(به پاس خدماتی که در اسلام کردهاند)عفو کنید»(صحیح مسلم،جلد 4،صفحه 1949،طبع دار احیاء التراث العربی).
بزرگتر میگوید:«نسبت به برادران کوچک مهربانی کن و با آنها ملاطفت نما!»مفهوم این سخن آن است که کارها راه به دست تو سپردم و آنها را نیز به تو میسپارم.
بنابراین،تعبیر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در این حدیث شریف به خوبی نشان میدهد که اختیار حکومت بعد از او به دست«انصار»نخواهد بود،ولی سردمداران«سقیفه بنی ساعده»به این نکته لطیف توجّه نداشتند و با زور«زمام خلافت»را از دست انصار خارج ساخته و خود آن را به دست گرفتند.
در اعصار بعد نیز این کلام مورد استفاده قرار گرفت و در موارد مشابه،بعضی برای اثبات مقصود خود،به همین گونه که امام علیه السّلام بیان فرموده بود،استدلال کردند، از جمله«ابن ابی الحدید»نقل میکند:هنگامی که«سعید بن عاص»از دنیا رفت فرزندش«عمرو بن سعید»نوجوان بود که نزد«معاویه»آمد.«معاویه»به او گفت:
«پدرت درباره تو به چه کسی وصیّت کرده است؟»«عمرو»فورا جواب داد:«پدرم به خود من وصیّت کرده است نه درباره من»معاویه از سخن او در شگفت شد و گفت:
«إنّ هذا الغلام لأشدق،این نوجوان سخنگوی ماهری است»از این رو،بعد از آن «عمرو بن سعید»به عنوان«اشدق»در میان مردم معروف شد.
سپس امام علیه السّلام سئوال دیگری پیرامون حوادث«سقیفه»کرد،«فرمود:قریش به چه چیز(برای به دست آوردن خلافت)استدلال کردند؟» (ثمّ قال:فماذا قالت قریش؟).
«عرض کردند:دلیل آنها(برای اولویّت خود در امر خلافت)این بود که آنان از شجره رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله هستند(و از خویشاوندان او).(و طبیعی است که آنها به جانشینی آن حضرت سزاوارتر باشند» قالوا:احتجّت بأنّها شجرة الرّسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم «امام علیه السّلام فرمود:(این دلیل بر ضدّ خود آنها است چرا که)آنها به شجره(درخت)
استدلال کردند،امّا ثمره و میوهاش را ضایع نمودند(و به فراموشی سپردند)» فقال:احتجّوا بالشّجرة،و أضاعوا الثّمرة اشاره به این که اگر پیوند با شجره وجود پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله از طریق خانواده و طایفه،مایه افتخار و اولویّت در امر خلافت باشد،چرا ارتباط نزدیک با آن حضرت و زندگی در یک خانه و خانواده سبب این افتخار و اولویّت نشود؟! آری،آنها در آنجا که این ارتباط به نفع آنان بود،به آن استدلال میکردند و آنجا که به زیانشان بود یعنی:سبب میشد خلافت بلافصل علی علیه السّلام ثابت شود،آن را به دست فراموشی میسپردند.درخت برای آنان عزیز بود،امّا میوه درخت که نتیجه نهایی آن است،ارزشی نداشت و چنین است حال ابنای دنیا و پیروان هوا و هوس، که قوانین و ارزشها را تا آنجا محترم میشمرند که در مسیر منافع آنها است و آنجا که از منافعشان جدا گردد،مورد بیاعتنایی قرار خواهد گرفت و به تعبیری دیگر:
آنها اهداف مادّی خود را میطلبند و بقیه،وسیلهای است برای توجیه آن اهداف.
اگر این وسیله کوتاه باشد به آن وصله میزنند!اگر بلند باشد از آن قیچی میکنند! تا برخواستههای آنها منطبق گردد.اصل،خواستهها است و ارزشها فرع بر آن است.
شگفتآور اینکه:«شارح بحرانی»در مورد ثمره در عبارت بالا دو احتمال میدهد،نخست اینکه:منظور از ثمره علی علیه السّلام و فرزندان او است و دیگر اینکه:
منظور سنّت الهی است که موجب استحقاق علی علیه السّلام نسبت به امر خلافت و ولایت است.
روشن است که احتمال دوم هر چند در نتیجه موافق احتمال اوّل باشد،ولی در حدّ ذاتش بسیار بعید است.هنگامی که شجره به معنای پیوند خویشاوندی با پیامبر صلّی اللّه علیه و آله باشد،ثمره چیزی جز پیوند نزدیکتر اهل بیت،نخواهد بود.
از آنچه امام علیه السّلام در جملههای بالا بیان فرمود،به خوبی میتوان نتیجه گرفت که
یا باید استدلال و پیشنهاد انصار را برای شرکت در امر خلافت پذیرفت،و یا خلافت و ولایت علی علیه السّلام را شقّ سوم که خلافت بانیان سقیفه باشد،مقبول نیست.
«سقیفه بنی ساعده»سایبانی بود در یکی از میدانهای مدینه،که اهل مدینه به هنگام لزوم،در آنجا اجتماع میکردند و به تبادل نظر میپرداختند.بعد از رحلت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله طایفه انصار بر مهاجرین پیشدستی کرده و برای تعیین جانشین پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در آنجا اجتماع کردند و به گفته«طبری»مورّخ معروف،خواسته آنها این بود که«سعد بن عباده»که بزرگ قبیله«خزرج»(یکی از دو قبیله معروف و مهم مدینه)بود،به عنوان خلیفه رسول اللّه تعیین شود و به همین منظور«سعد بن عباده»را که سخت بیمار بود به«سقیفه»کشاندند.
«طبری»در ادامه این ماجرا میگوید:«هنگامی که سران«خزرج»در آنجا جمع شدند«سعد»به پسر،یا بعضی از عموزادههایش گفت:من بیمارم صدای من به جمعیّت نمیرسد.تو حرفهای مرا بشنو و با صدای رسا به گوش همه برسان!»او این کار را انجام داد.«سعد بن عباده»خطبهای خواند و روی سخن را به انصار کرد و چنین گفت:«ای جمعیّت انصار!شما سابقه درخشانی در اسلام دارید که هیچ یک از قبایل عرب ندارند.محمّد صلّی اللّه علیه و آله سیزده سال در میان قوم خود در مکّه بود و آنها را به توحید و شکستن بتها دعوت کرد،ولی جز گروه اندکی از قومش به او ایمان نیاوردند.
گروهی که قادر بر دفاع از او و آیین او و حتّی قادر بر دفاع از خویشتن نبودند،ولی از زمانی که شما دعوت او را لبّیک گفتید و آماده دفاع از او و آیینش در برابر دشمنان، شدید،وضع دگرگون شد.
به این ترتیب،درخت اسلام بارور گردید و شما به یاری پیامبرش برخاستید و دشمنان او با شمشیرهای شما،عقبنشینی کردند و در برابر حق،تسلیم شدند و هر روز پیروزی تازهای نصیب مسلمین شد،تا زمانی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله دعوت حق را اجابت کرد و این در حالی بود که از شما راضی بود،بنابراین مسند خلافت را محکم بگیرید که از همه شایستهترید و اولویّت با شما است!» طائفه«خزرج»سخن او را پذیرفتند و او را با تمام وجودشان تأیید کردند، سپس در میان آنها گفتگو درگرفت که اگر مهاجران قریش در برابر این پیشنهاد تسلیم نشدند و گفتند یاران نخستین پیامبر صلّی اللّه علیه و آله،ماییم و آن حضرت از عشیره و قبیله ما است و خلافت او به ما میرسد،در پاسخ چه خواهید گفت؟ گروهی گفتند:اگر قریش چنین بگوید خواهیم گفت:«منّا أمیر و منکم أمیر،امیری از ما و امیری از شما باشد»(و به صورت شورایی خلافت را اداره کنیم)و به کمتر از این راضی نخواهیم شد.هنگامی که«سعد بن عباده»این سخن را شنید گفت:«این نخستین سستی و عقب نشینی شما است.» وقتی ماجرای انصار و«سعد بن عباده»به گوش«عمر»رسید به سوی خانه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آمد و به سراغ«ابوبکر»فرستاد در حالی که«ابوبکر»در خانه بود و با کمک علی علیه السّلام میخواست ترتیب غسل و کفن و دفن پیامبر(صلی الله علیه و آله)را بدهد،از او دعوت کرد که بیرون آید و گفت حادثه مهمّی روی داده که حضور تو لازم است.
هنگامی که«ابوبکر»بیرون آمد،جریان را برای او بازگو کرد و هر دو با سرعت به سوی«سقیفه»شتافتند.در راه«ابو عبیده جرّاح»را هم دیدند و با خود بردند.زمانی که وارد«سقیفه»شدند،«ابوبکر»خطبهای خواند و در آن از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و قیام او برای محو بتپرستی سخن گفت و از خدمات مؤمنان نخستین و مهاجران، مطالب زیادی برشمرد و نتیجه گرفت که سزاوارترین مردم به خلافت آن حضرت،
عشیره و طایفه او هستند و هر کس در این موضوع با آنها منازعه کند ظالم و ستمگر است.سپس بحث فشرده و گویایی درباره فضیلت انصار کرد و آنگاه نتیجه گرفت که ما امیر خواهیم بود و شما وزیر.
در اینجا«حباب بن منذر»برخاست و شدیدا به سخنان«ابوبکر»حمله کرد و رو به انصار کرد و گفت:«هیچ کس نمیتواند با شما انصار مخالفت کند،شما همه گونه قدرت و توانایی و تجربهای دارید و باید حرف شما را بپذیرند و اگر آنها حاضر به پیشنهاد ما نشدند امیری از ما و امیری از آنان باشد.» «عمر»صدا زد:«چنین چیزی امکانپذیر نیست،دو نفر نمیتوانند بر یک گروه حکمرانی کنند(و دو شمشیر در یک غلاف نمیگنجد)به خدا سوگند!عرب راضی نمیشود که پیامبرش از ما باشد و دیگران بر او حکومت کنند.» گفتگو میان«عمر»و«حباب»بالا گرفت و«حباب»تهدید کرد که اگر مهاجران پیشنهاد ما را نپذیرند،از مدینه بیرونشان میکنیم.
در اینجا«بشیر بن سعد»که از طائفه«خزرج»بود و به«سعد بن عباده»حسادت داشت،به یاری«عمر»برخاست و هشدار داد که ما نباید به خاطر مقامات دنیوی با طائفه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به منازعه برخیزیم،از خدا بترسید و با آنان مخالفت نکنید! در این میان،«ابوبکر»رشته سخن را به دست گرفت و پیش دستی کرد و گفت:
«مردم!من پیشنهاد میکنم با یکی از این دو نفر(«عمر»و«ابو عبیده»)بیعت کنید!» بلافاصله آن دو نفر گفتند ما چنین کاری نخواهیم کرد!تو زا ما شایستهتری،تو یار غار پیامبری و از همه برتری،دستت را بگشا تا با تو بیعت کنیم.هنگامی که آن دو نفر به سوی ابوبکر برای بیعت رفتند«بشیر»بر آنها پیشی گرفت و با«ابو بکر»بیعت کرد.
قبیله«اوس»که همیشه با قبیله«خزرج»در مدینه رقابت داشتند به یکدیگر
گفتند:«خوب شد!اگر«سعد بن عباده»از قبیله«خزرج»به خلافت میرسید کسی سهمی برای شما قایل نبود،برخیزید و عجله کنید و با ابوبکر بیعت کنید»و به این ترتیب یکی بعد از دیگری با«ابوبکر»بیعت کردند و چیزی نمانده بود که«سعد بن عباده»زیر دست و پا،پایمال شود.«عمر»صدا زد:«او را بکشید!»و خودش به سراغ «سعد بن عباده»آمد و به او گفت:«تصمیم داشتم با پای خود تو را از هم متلاشی کنم».«سعد»ریش«عمر»را گرفت.«عمر»گفت:اگر یک تار موی آن جدا شود،تمام دندانهایت را خرد میکنم.«ابوبکر»صدا زد:«ای عمر!مدارا کن!مدارا در اینجا بهتر است».«عمر»،«سعد»را رها کرد و از هم جدا شدند.
از آن به بعد«سعد بن عباده»در نماز آنها و همچنین در حجّ و اجتماعاتشان شرکت نمیکرد و بر این حال بود تا ابوبکر از دنیا رفت» (1)گردانندگان«سقیفه»بعد از این ماجرا،اصرار داشتند که دیگران هم با میل و رغبت،یا به زور و اجبار!به جمع بیعتکنندگان با ابوبکر بپیوندند.لذا گروهی را با تشویق و گروهی را با تهدید،فرار خواندند و کسانی را که از بیعت کردن،سرباز زدند در فشار قرار دادند.
از جمله کسانی که معروف است او را به خاطر مقاومتش کشتند«سعد بن عباده» بود.
«ابن ابی الحدید»از بعضی از مورّخان معروف،نقل میکند که«سعد»در خلافت «ابوبکر»تن به بیعت نداد و پیوسته کنارهگیری میکرد،تا ابوبکر از دنیا رفت سپس در حکومت«عمر»میان و او«عمر»درگیری لفظی به وجود آمد و«سعد»به«عمر» گفت:«زندگی با تو در یک شهر برای من بسیار ناگوار است و تو مبغوضترین افراد نزد من در این محیط هستی!«عمر»گفت:«کسی که همزیستی با کسی را خوش نداشته باشد،میتواند جای دیگری برود»،«سعد»گفت:«من هم بزودی
1) 1) تاریخ طبری،جلد 2،صفحه 455 به بعد(با تلخیص)
همین کار را خواهم کرد»و چیزی نگذشت که به«شام»منتقل شد و مدتی در آنجا بود،سپس دارفانی را وداع گفت،در حالی که نه با ابوبکر بیعت کرد و نه با عمر. (1)
در اینکه سبب مرگ«سعد»چه بود؟مشهور آن است که او را ترور کردند و گفته میشود:قاتل او«خالد بن ولید»بود و نیز گفته میشود:این کار به فرمان«عمر» صورت گرفت،و عجب اینکه«خالد»و یک نفر دیگر،شبانه در تاریکی برای کشتن او کمین کردند و با دو تیر،کار او را ساختند،سپس جسد او را در چاهی افکندند و در میان عوام شایع کردند که جنّیان«سعد بن عباده»را کشتند و بعد که بدن او را در آن چاه پیدا کردند-در حالیکه رنگ او به سبزی گراییده بود-گفتند:«این هم نشانه کشتن جنّیان است»! جالب اینکه میگویند:کسی به«مؤمن طاق»(محمّد بن نعمان احول)-که از شیعیان مبارز و مجاهد بود و داستانهای او در دفاع از مکتب اهل بیت علیهم السّلام معروف است-گفت:«چرا علی علیه السّلام به مبارزه با ابوبکر در امر خلافت برنخاست؟»او در جواب گفت:«فرزند برادر!میترسید جنّیان او را بکشند!» (2)مرحوم«علاّمه امینی»نیز با تعبیر کنایی زیبایش میگوید:«بیعت ابوبکر با تهدید و زیر برق شمشیرها صورت گرفت و مردانی از جنّ نیز با آنها همراهی میکردند همانها که«سعد بن عباده»را ترور کردند!و کان من حشدهم اللّهام رجال من الجنّ رموا سعد بن عبادة،أمیر الخزرج. (3)
جالب اینکه بسیاری از مطالب بالا که در«تاریخ طبری»آمده است در«صحیح بخاری»نیز از قول عمر بن خطّاب نقل شده است.
«عمر»هنگامی که در مراسم حج شرکت داشت از بعضی شنید که میگفتند:«اگر عمر از دنیا برود با فلان کس (1)بیعت خواهیم کرد.» عمر سخت از این سخن ناراحت شد،هنگامی که به مدینه آمد به منبر رفت و خطبهای خواند،سپس همین سخن را برای مردم بازگو کرد و افزود:«هیچ کس حق ندارد چنین سخنی را بگوید که بیعت ابوبکر بدون مشورت مسلمین انجام شد و یک امر تصادفی و بدون مطالعه بود،پس ما هم چنین میکنیم،آری!این کار بدون دقّت صورت گرفت و خداوند مسلمین را از شرّ آن نگاه داشت»إنّما کانت بیعة أبی بکر فلتة و تمّت...و لکنّ اللّه وقی شرّهاسپس افزود:«این کار نباید تکرار شود،هر کس بدون مشورت مسلمانان با کسی بیعت کند نباید با او و با کسی که با او بیعت کرده است،بیعت نمود،مبادا در معرض قتل قرار گیرند.آری هنگامی که خداوند پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله را قبض روح کرد«طائفه انصار»با ما مخالفت کردند و در«سقیفه بنی ساعده»اجتماع نمودند و«علی»و«زبیر»و کسانی که با آن دو بودند،با ما مخالفت کردند،مهاجران به سراغ«ابوبکر»آمدند،من به«ابوبکر»گفتم با ما بیا به سراغ برادرانمان از انصار برویم،هنگامی که به آنها نزدیک شدیم دو نفر جلو آمدند و گفتند:کجا میروید ای مهاجران؟گفتیم:به سراغ برادرانمان از انصار میرویم، گفتند:نزدیک آنها نشوید و کار خود را تمام کنید.ما گوش به این سخن ندادیم تا این که نزد آنها در«سقیفه بنی ساعده»جمع شدیم،در آنجا مردی را دیدم که در جامهای پیچیده شده بود،سؤال کردم او کیست؟گفتند:«سعد بن عباده»است.
گفتم:چرا چنین است؟گفتند:بیمار است،چیزی نگذشت که خطیب انصار برخاست و خطبهای خواند(و عمر محتوای آن خطبه را شبیه آنچه از طبری نقل کردیم-منتهی به صورت فشردهتر-نقل میکند).
1) 1) ظاهرا منظور از فلان کس،علی علیه السّلام است،زیرا این سخن را«زبیر»گفته بود که اگر«عمر»بمیرد ما با علی علیه السّلام بیعت میکنیم،(شرح بخاری قسطلانی،جزء 11،صفحه 352،به نقل از بلاذری در انساب الاشراف ).
هنگامی که او خاموش شد من میخواستم سخنان زیبایی که در نظر داشتم در برابر ابوبکر بیان کنم،ولی ابوبکر ما را از این کار نهی کرد،او شروع به سخن کرد،او از من بردبارتر و باوقارتر بود و آنچه را من میخواستم از سخنان زیبا بیان کنم او بالبداهه بهتر از آن را بیان کرد و به انصار گفت:«تمام فضائلی را که برشمردید دارا هستید ولی خلافت باید در قریش باشد که از نظر نسب و جایگاه از تمام عرب برتر است.»سپس افزود:«من یکی از این دو مرد را-اشاره به من و ابوعبیده-برای این کار میپسندم با او بیعت کنید.»بعضی از انصار پیشنهاد کردند که:«امیری از ما و امیری از شما باشد ای قریش!»در اینجا داد و فریاد بلند شد،تا آنجا که من از اختلاف ترسیدم و به ابوبکر گفتم:«دستت را بگشا تا با تو بیعت کنم.»او دستش را گشود و من با او بیعت کردم،سپس مهاجران و بعد انصار با او بیعت کردند.» سپس عمر افزود:«به خدا سوگند!ما در آن هنگام کاری بهتر از این نیافتیم که با ابوبکر بیعت کنیم،زیرا از این بیم داشتیم که اگر به همین صورت از مردم(انصار) جدا شویم و بیعتی صورت نگیرد،آنها با یکی از نفراتشان بیعت کنند و بعد ما گرفتار این مشکل شویم که،یا با کسی بیعت کنیم که به او راضی نیستیم و یا با آنها به مخالفت و ستیز برخیزیم،که مایه فساد است،بنابراین(تکرار میکنم)هر کس بدون مشورت با مسلمانان،با کسی بیعت کند،کسی از بیعت شونده و بیعت کننده،پیروی نکند مبادا آن دو به قتل برسند!» (1)(مفهوم این سخن این است که عمر به طور ضمنی اجازه قتل آنها را صادر کرده است).
1-از آنچه در بالا آمد،به خوبی روشن میشود که گردهمایی سقیفه،هرگز یک شورای منتخب مردم نبود،آنگونه که بعضی وانمود میکنند،بلکه چند نفر از انصار
1) 1) صحیح بخاری،جزء 8،صفحه 208(کتاب المحاربین من اهل الکفر و الرّدّه،باب رجم الحبلی من الزنا اذا أحصنت).
در ابتدا برای این که کار را به نفع خود تمام کنند،حضور یافتند،سپس چند نفر از مهاجرین که رقیب آنها در امر خلافت بودند،حاضر شدند و با مهارت خاصّی پایه خلافت ابوبکر را نهادند.
2-اگر بنا بود یک شورای منتخب مردم و یا شبه منتخب،بر کار خلافت نظارت کنند،حدّاقل میبایست از همه قبایل انصار،در مدینه و از همه مهاجران، نمایندهای در آنجا حضور یابد،در حالی که هرگز چنین نبود،«بنی هاشم»که نزدیکترین و آشناترین افراد به مکتب پیامبر بودند،مطلقا در آنجا حضور نداشتند، بنابراین،هیچ گونه مشروعیّتی برای گردهمایی سقیفه نمیتوان قائل شد:نه مشروعیت دینی و نه مشروعیت نظامهای معمول سیاسی دنیا.
3-از ماجرای«سقیفه»به خوبی استفاده میشود که معیار،انتخاب اصلح نبود بلکه گویی میخواهند میراثی را تقسیم کنند،هر کدام مدّعی بودند سهم ما در این میراث بیشتر است.به یقین کسانی که با چنین نگرشی به مسأله خلافت مینگرند هرگز نمیتوانند آنچه را به حال مسلمانان اصلح است،برگزینند.
4-در«سقیفه»مطلقا سخنی از وصایای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در امر خلافت به میان نیامد با اینکه همه میدانستند پیامبر صلّی اللّه علیه و آله طبق روایت معروف،فرموده بود:«
إنّی تارک فیکم الثّقلین:کتاب اللّه و عترتی،ما إن تمسّکتم بهما لن تضلّوا بعدی أبدا ،من دو چیز گرانمایه را در میان شما به یادگار میگذارم که اگر به آنها چنگ زنید هرگز گمراه نخواهید شد:کتاب خدا و خاندانم را» آیا این حدیث شریف که در اکثر منابع اهل سنّت و شیعه نقل شده و جزء روایات
متواتر محسوب میشود (1)و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نه یک بار،بلکه چندین بار و در موارد مختلف آن را بیان کرد،به حاضران سقیفه دستور نمیداد که قبل از هر چیز به سراغ قرآن و اهلبیت علیهم السّلام بروند و تمایلات خویش را بر سرنوشت مسلمانان حاکم نکنند؟ آیا حدیث شریف«غدیر»که به طور متواتر از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نقل شده، هشداری به گردانندگان«سقیفه»نمیداد؟ آیا توصیههای مکرّر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از نخستین روز آشکار کردن دعوتش که در حدیث«یوم الدّار»منعکس است و به وضوح سخن از وصایت و خلافت علی علیه السّلام میگوید و یا آنچه که در آخرین ساعات عمر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله-که داستان«قلم و دوات»است-پیش آمد،کافی نبود که حداقل سخنی از خلافت علی علیه السّلام که شایستهترین فرد بود به میان آید؟راستی شگفتآور است!! ولی از یک نظر نیز میتوان گفت شگفتآور نیست!زیرا هنگامی که از بیماری پیامبر صلّی اللّه علیه و آله سوء استفاده میکنند و از آوردن«قلم و دوات و کاغذ»برای نوشتن آخرین پیام،جلوگیری مینمایند و حتّی زشتترین کلمات را درباره پاکترین فرزندان آدم علیه السّلام یعنی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بر زبان جاری میکنند،پیدا است از قبل تصمیماتی درباره خلافت گرفتهاند که هیچ چیز حتّی سخنان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله نمیتواند مانع آن شود.چه میتوان کرد؟مسأله مقام است که انسان را به سوی
1) 1) این حدیث را حداقل«بیست و سه نفر»از صحابه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله از شخص پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله بلا واسطه نقل کردهاند که برای اطلاع از نام آنها و تعبیرات مختلفی که در روایات آنها آمده است،میتوانید به جلد نهم«پیام قرآن»صفحه 62 تا 79 و یا خلاصه«عبقات الانوار»،جلد 2،صفحه 105 تا 242 و«احقاق الحق»جلد چهارم، صفحه 438 و کتب معروف دیگری مانند«سیره حلبی»،«مستدرک حاکم»،«صواعق»،«اسد الغابه»و«سنن بیهقی»مراجعه نمایید.
خود جذب میکند و همه چیز را پشت پرده فراموشی قرار میدهد. (1)
اینجاست که عمق کلام مولا علی علیه السّلام در خطبه بالا مشخص میشود که فرمود:
«گردانندگان سقیفه درخت را گرفتند و میوه آن را ضایع کردند» إحتجّوا بالشّجرة،و أضاعوا الثّمرة .
1) 1) حدیث«قلم و دوات»یا«قلم و قرطاس»از عجیبترین احادیثی است که در امر خلافت نقل شده است و جالب این که این حدیث در معروفترین منابع اهل سنّت یعنی«صحیح بخاری»دیده میشود.در این کتاب در باب«مرض النبی صلّی اللّه علیه و آله»از«سعید بن جبیر»از«ابن عبّاس»نقل شده که میگفت:«هنگامی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در آستانه رحلت از دنیا،قرار گرفت و اطراف حضرت گروهی حاضر بودند،فرمود: «هلمّوا أکتب لکم کتابا لا تضلّوا بعده ،(قلم و دوات و کاغذی)بیاورید تا نامهای برای شما بنویسم که به برکت آن بعد از آن هرگز گمراه نشوید.»فقال بعضهم إنّ رسول اللّه قد غلبه الوجع و عندکم القرآن حسبنا کتاب اللّه،بعضی از حاضران گفتند:«بیماری بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله غلبه کرده(و العیاذ باللّه هذیان میگوید)و نزد شما قرآن است و قرآن برای ما کافی است»در میان حاضران غوغا و اختلاف افاد،بعضی میگفتند:«بیاورید تا حضرت بنویسد و هرگز گمراه نشوید!»و بعضی غیر از آن را میگفتند،هنگامی که سر و صدا و غوغا و اختلاف فزونی گرفت،رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله(با ناراحتی شدید)فرمود:«برخیزید و از نزد من بروید.» این حدیث به طرق مختلف و با تعبیرات گوناگون در همان صحیح بخاری نقل شده است(صحیح بخاری، جلد ششم،باب مرض النّبی صلّی اللّه علیه و آله و وفاته،صفحه 12،چاپ دارالجیل بیروت.) در این که چه کسی این سخن بسیار ناروا را درباره پیامبر صلّی اللّه علیه و آله گفت در صحیح مسلم آمده است:گوینده این سخن عمر بود،در آنجا که میگوید:هنگامی که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در خواست«قلم و دوات و کاغذ»کرد تا پیامی بنویسد که هرگز مسلمانان گمراه نشوند«قال عمر إنّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله قد غلب علیه الوجع و عندکم القرآن حسبنا کتاب اللّه،رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بیماری بر او غلبه کرده و چنین سخنانی میگوید قرآن نزد شما است و قرآن برای ما کافی است».و در همان کتاب و همچنین صحیح بخاری آمده است که«ابن عبّاس»پیوسته بر این ماجرا افسوس میخورد و آن را مصیبتی بزرگ میشمرد که به عنوان رزیّة یوم الخمیس(:مصیبت بزرگ روز پنجشنبه)-همان روزی که این جریان در آن واقع شد-یاد میکرد(صحیح مسلم،جلد 3،کتاب الوصیة،باب 5،صفحه 1259،چاپ دار احیاء التراث العربی).
و من کلام له علیه السّلام لمّا قلّد محمّد بن ابی بکر مصر،فملکت علیه و قتل
از سخنانی است که امام علیه السّلام پس از آن که فرمان حکومت«مصر»را به «محمّد بن ابی بکر»داد و او در صحنه مبارزه با دشمن مغلوب و کشته شد، ایراد فرمود.
بعد از جنگ«صفّین»،به خاطر تمرّد«خوارج»،«معاویه»که نیرو و توان تازهای در خود دید،به فکر تسخیر«مصر»که از مراکز مهم کشور اسلامی و از منابع بزرگ مالی بود افتاد.در آن هنگام«محمّد بن ابی بکر»که از یاران خاصّ علی علیه السّلام بود در آنجا حکومت میکرد.«معاویه»،«عمرو عاص»را مطابق وعدهای که به او داده بود به حکومت مصر برگزید و با شش هزار سرباز سواره،روانه«مصر»کرد،سوارانی که گروه عظیمی از آنها به انگیزه خون خواهی«عثمان»در این طریق گام نهادند،زیرا گمانشان این بود که«محمّد بن ابیبکر»قاتل«عثمان»است و باید از او انتقام گرفت.
اضافه بر این،«معاویه»نامههای متعدّدی برای هوادارانش در«مصر»فرستاد و آنها را به حمایت از«عمرو عاص»و مبارزه با«محمّد بن ابیبکر»تشویق کرد و دشمنان را نیز به سختی تهدید نمود.
«محمّد بن ابیبکر»جریان را برای امام علیه السّلام نوشت و از حضرتش کمک خواست و از طرفی مردم«مصر»را به جنگ با«عمرو بن عاص»فرا خواند و چهار هزار مرد جنگی را آماده پیکار کرد.دو هزار نفر آنها را به استقبال«عمرو عاص»فرستاد و خودش با دو هزار نفر دیگر در«مصر»باقی ماند.آنها که به مقابله با«عمرو عاص» رفتند با آنان درگیر شده و ضربات سنگینی بر آنان وارد کردند،ولی سرانجام مغلوب شده و فرمانده آنها کشته شد.این امر در اطرافیان«محمّد بن ابیبکر»اثر گذارد و گروهی فرار کردند و متفرّق شدند و«محمّد بن ابی بکر»چون خود را تنها با یاران اندکی دید،عقبنشینی کرد و مخفی شد.«عمرو عاص»،«معاویة بن حدیج»را به تعقیب او فرستاد،تا آن که بر او دست یافت و به طرز بسیار قساوتمندانهای او را شهید کرد،سرش را از تن جدا کرد و جسدش را در شکم چهارپای مردهای گذاشته، به آتش کشید! خبر شهادت«محمّد بن ابی بکر»به علی علیه السّلام رسید،آن حضرت به قدری متأثّر شد که آثار حزن و اندوه در چهره مبارکش نمایان گشت و این سخن را درباره او بیان فرمود. (1)
1) 1) .مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 61.
و قد أردت تولیة مصر هاشم بن عتبة،و لو ولّیته إیّاها لما خلّی لهم العرصة،و لا أنهزهم الفرصة،بلا ذمّ لمحمّد بن أبی بکر،و لقد کان إلیّ حبیبا،و کان لی ربیبا.
(هنگامی که خبر شهادت«محمّد بن ابیبکر»والی امیر مؤمنان علی علیه السّلام در مصر به آن حضرت رسید فرمود:)من میخواستم«هاشم بن عتبه»(مرقال)را زمامدار مصر کنم و اگر او را والی آن منطقه کرده بودم،عرصه را بر آنها(لشکر معاویه)خالی نمیگذارد و به آنها فرصت نمیداد(ولی فشار گروهی از افراد مانع شد)با این حال من«محمّد بن ابیبکر»را نکوهش نمیکنم،چه این که او مورد علاقه من بود و در دامان من پرورش یافت.
همان گونه که در شأن ورود خطبه اشاره شد،این سخن را علی علیه السّلام زمانی فرمود، که سپاه معاویه به«مصر»حمله کرد و نماینده امیر مؤمنان علی علیه السّلام،«محمّد بن ابی بکر»به شهادت رسید و امام علیه السّلام بسیار اندوهگین شد،چرا که یکی از نزدیکترین یاران خود را از دست داده بود.
امام علیه السّلام در سخنی که بوی مذمّت نسبت به بعضی از اطرافیانش از آن برمیخیزد،چنین فرمود:«من میخواستم«هاشم بن عتبه»را زمامدار مصر کنم و اگر او را والی آن منطقه کرده بودم،عرصه را بر آنها(لشکر معاویه)خالی نمیگذارد و به آنها فرصت نمیداد» و قد أردت تولیة مصر هاشم بن عتبة،و لو ولّیته إیّاها لما خلّی لهم العرصة (1)،و لا أنهزهم (2)الفرصة .
این سخن ظاهرا اشاره به این دارد که امام علیه السّلام با تمام علاقهای که به«محمّد بن ابیبکر»و ایمانی که به صفا و صداقت او داشت،ترجیح میداد شخص قویتری مانند «هاشم بن عتبه»معروف به«مرقال»را که هم از«محمّد بن ابیبکر»شجاعتر بود و هم آزمودهتر و باتجربهتر،به جای او به ولایت مصر برگزیند،ولی گویا گروهی از اصحابش اصرار به انتخاب«محمّد بن ابیبکر»داشتند،به دلیل این که او فرزند «ابوبکر»بود و«مصریان»شناخت بیشتری روی او دارند،به علاوه در ماجرای عثمان و دادخواهی مردم«مصر»در برابر او،با«مصریان»همکاری و همگامی داشت.به همین دلیل،از نفوذ بالایی در افکار مصریان برخوردار بود و پذیرش زیادی نسبت به او داشتند.
با این حال امام علیه السّلام میدانست که«محمّد بن ابیبکر»کم سنّ و سال و کم تجربه است،گر چه امتیازات فراوانی دارد،ولی مقاومت او در برابر مشکلات به اندازه «هاشم»نیست،امّا اصحاب و یاران از این ویژگیها کاملا آگاه نبودند و به حضرت فشار آوردند و اصرار کردند،همان فشارها و اصرارهایی که شبیه آن در داستان
1) 1) «عرصه»از مادّه«عرص»(بر وزن غرس)به معنای بازی کردن و جست و خیز نمودن است و از آنجایی که این کار در جاهای وسیع انجام میشود،به صحن خانه و همچنین جاهایی از آن،که بنایی ساخته نشده و میدانگاههایی که در میان خانههای شهر وجود دارد،اطلاق میشود و«خالی نگذاشتن عرصه»کنایه از مجال ندادن به دشمن است.
2) 2) «انهز»از مادّه«نهز»(بر وزن نبض)در اصل به معنای برخاستن و حرکت کردن و یا حرکت دادن است و «انتهاز فرصت»کنایه از غنیمت شمردن و استفاده کردن از فرصت است.
«حکمین»ظاهر شد و امام علیه السّلام را ناگزیر به پذیرش پیشنهاد طرفداران این فکر نمود و سرانجام که آثار سوء حکمیّت را دیدند،پشیمان شدند،ولی آن پشیمانی سودی نداشت.
امام علیه السّلام در این سخن به طور غیر مستقیم آن گروه را سرزنش میکند که اگر میگذاشتند«هاشم بن عتبه»را(که شرح حال او در نکتهها خواهد آمد)برای حکومت«مصر»برگزیند،سرنوشت مصر طور دیگری بود و این منطقه مهم،به آسانی از دست نمیرفت.
ولی از آنجا که ممکن است،بعضی از این سخن امام علیه السّلام چنین تصوّر کنند که حضرت،«محمّد بن ابی بکر»را نکوهش میکند،امام علیه السّلام به دنبال این سخن میافزاید:«در عین حال من«محمّد بن ابیبکر»را نکوهش نمیکنم،چه این که او مورد علاقه من بود و(همچون فرزندان خودم)در دامان من پرورش یافته بود!» (بلا ذمّ لمحمّد بن أبی بکر،و لقد کان إلیّ حبیبا و کان لی ربیبا).
در واقع امام علیه السّلام میفرماید:«محمّد بن ابیبکر»در کار خود،کوتاهی نکرد و آنچه در توان داشت به کار گرفت،ولی توانش بیش از این نبود! قابل توجّه این که در بعضی از روایات آمده،امام علیه السّلام هنگامی که از شهادت «محمّد بن ابی بکر»باخبر شد،فرمود:
«رحم اللّه محمّدا!کان غلاما حدثا،لقد کنت أردت أن اولّی المرقال هاشم بن عتبة مصر،فإنّه لو ولاّها لما خلاّ لابن العاص و أعوانه العرصة،و لا قتل إلاّ و سیفه فی یده بلا ذمّ لمحمّد،فلقد أجهد نفسه فقضی ما علیه ،خدا رحمت کند محمّد(بن ابی بکر)را!جوان نورسی بود،من تصمیم داشتم مرقال، «هاشم بن عتبه»را والی مصر کنم(ولی گروهی مانع شدند)به خدا سوگند!اگر والی مصر شده بود،عرصه را بر عمرو عاص و یارانش تنگ میکرد و(اگر شهید میشد) کشته نمیشد،مگر این که شمشیر در دست او بود،با این حال«محمّد بن ابیبکر»
را نکوهش نمیکنم،او نهایت تلاش خود را به خرج داد و آنچه بر او بود(و در توان داشت)ادا کرد.» (1)این که امام علیه السّلام میفرماید:او مورد علاقه من بود و در دامنم پرورش یافته بود.به خاطر این بود که بعد از مرگ ابوبکر،همسرش«اسماء»مادر«محمّد بن ابیبکر»به همسری علی علیه السّلام درآمد در حالی که«محمّد»در سنین کودکی بود و در آغوش علی علیه السّلام پرورش یافت و از همان طفولیّت با محبّت و عشق علی علیه السّلام آشنا شد و مراحل ولایت را به سرعت پیمود،تا آنجا که علی علیه السّلام را پدر خود میشمرد و حضرت نیز او را همچون فرزند خویش میدید و به او سخت علاقه داشت.
«هاشم»فرزند«عتبه»بود و با این که پدرش از دشمنان سرسخت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله محسوب میشد،خودش مسلمانی بسیار پرشور و باافتخار بود و از یاران بر جسته پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و امیر مؤمنان علیه السّلام محسوب میشد و این سخن از او است که به امیر مؤمنان علی علیه السّلام میگفت:«به خدا سوگند!دوست ندارم که تمام آنچه روی زمین است و آنچه زیر آسمان قرار دارد،ملک من باشد و در برابر آن یکی از دشمنان تو را دوست داشته باشم،یا یکی از دوستان تو را دشمن!»او در جنگ«صفّین»در رکاب علی علیه السّلام بود،و آرزو داشت در راه خدا و در برابر امیر مؤمنان علیه السّلام شربت شهادت بنوشد و بسیار شجاعانه جنگید و از آنجا که در امر جهاد سرعت به خرج میداد او را «مرقال»گفتند(زیرا«مرقال»به معنای سریع و پرتحرّک است)و سرانجام به آرزوی خود رسید و پس از جنگ نمایانی در میدان صفّین شهید شد و لشکریان علی علیه السّلام و خود آن حضرت،از شهادت او اندوهگین شدند.
1) 1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،جلد 6،صفحه 93.
سپس فرزندش پرچم را به دست گرفت و بر لشکر معاویه حمله کرد و جنگ نمایان و شایسته تحسینی داشت،سرانجام اسیر شد،او را نزد معاویه آوردند،میان او و«معاویه»و«عمرو بن عاص»سخنان زیادی رد و بدل شد و او شجاعانه از مکتب علی علیه السّلام دفاع کرد؛عاقبت معاویه دستور داد او را زندانی کنند. (1)
«هاشم»از همان آغاز جوانی شجاعت نمایانی داشت.در جنگ«یرموک»که بزرگترین پیروزی در ناحیه شامات نصیب مسلمانان شد،او فرماندهی بخشی از سواران لشکر اسلام را بر عهده گرفته بود و در همین میدان بود که یکی از چشمهای خود را از دست داد و به همین دلیل بود که بعضی او را«اعور»(صاحب یک چشم)مینامیدند و در جنگ«قادسیّه»که عمویش«سعد بن ابی وقّاص» فرمانده لشکر بود،شرکت داشت.میگویند سبب فتح مسلمین،شجاعت و کفایت «هاشم»بود،فتحی که بعدا به عنوان«فتح الفتوح»نامیده شد.و در جنگ«صفّین» فرمانده جناح چپ لشکر امیر مؤمنان علی علیه السّلام بود. (2)
در حالات«هاشم»آمده است:«روزی در«صفّین»در میان اصحاب خود،مشغول جنگ بود که جوانی از لشکر معاویه در حالی که شمشیر میزد و لعن میکرد و ناسزا میگفت،نزدیک هاشم آمد.«هاشم»به او گفت:«ای جوان!این سخنانی را که تو میگویی و این جنگ(بی هدفی را)که دنبال میکنی روز قیامت حساب و کتابی دارد،از خدا بترس و به فکر زمانی باش که خدا از تو درباره این کارت سؤال میکند!» جوان گفت:«من با شما میجنگم زیرا پیشوای شما آنگونه که به من گفتهاند،نماز نمیخواند و شما هم نماز نمیخوانید و برای این با شما جنگ میکنم که پیشوای شما خلیفه ما را کشته است و شما او را در کشتن خلیفه یاری کردید.»«هاشم»گفت:
«تو را با«عثمان»چه کار؟او را اصحاب پیامبر و قاریان قرآن به خاطر کارهایی که بر
خلاف قرآن انجام داد،کشتند و اصحاب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله اصحاب دین خدا و شایستهترین افراد برای نظارت در امور مسلمین هستند.امّا اینکه گفتی مولای ما علی علیه السّلام نماز نمیخواند،او نخستین کسی است که با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله نماز خواند و به او ایمان آورد و اینها را که میبینی با او هستند(و همچون پروانگان گرد شمع وجود او میگردند) همه آنها قاریان قرآن هستند،شب را به پا میخیزند و خدا را عبادت میکنند، مراقب باش اشقیای مغرور،تو را در دینت فریب ندهند!» سخنان«هاشم»جوان را منقلب کرد،صدا زد ای بنده خدا،من گمان میکنم تو مرد صالحی هستی(و سخنانت نور صدق و راستی دارد)آیا راه توبهای برای من مییابی؟گفت:آری به سوی خدا بازگرد،او توبه تو را میپذیرد.جوان دست از جنگ کشید و برگشت،مردی از شامیان به او گفت:«این مرد عراقی تو را فریب داد»جوان گفت:«نه او مرا نصیحت کرد(و هدایت فرمود).» آری یاران علی علیه السّلام همچون خودش در میدان نبرد نیز دست از هدایت گمراهان برنمیداشتند.سعی آنها کشتن دشمن نبود،بلکه سعیشان در هدایت آنان بود.
به هر حال«هاشم»و«عمّار»در روز«صفّین»با شجاعت و شهامت تمام، جنگیدند و شربت شهادت را عاشقانه نوشیدند و یاران علی علیه السّلام از شهادت آن دو سخت ناراحت شدند. (1)
همانگونه که در آغاز خطبه اشاره شد«محمّد بن ابیبکر»فرزند خلیفه اوّل و مادرش«اسماء بنت عمیس»است که نخست،همسر«جعفر بن ابی طالب»شد و
1) 1) سفینة الجبار،مادّه«هشم»و مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 61 به بعد و مصادر دیگر.
بعد به ازدواج«ابوبکر»درآمد و بعد از«ابوبکر»افتخار همسری«علی علیه السّلام»را پیدا کرد و چون«محمّد»در آن زمان کوچک بود،در دامان«علی علیه السّلام»و در سایه او پرورش یافت و پرتوی از خلق و خوی آن امام بزرگوار،در وجودش انعکاس یافت.
او در«حجّةالوداع»(سال دهم هجری)تولّد یافت و در«مصر»در حالی که 28 سال بیشتر از عمرش نمیگذشت،شربت شهادت نوشید و از یاران خاصّ«علی علیه السّلام» و عاشقان مکتبش بود،بعضی او را از مقرّبان آن حضرت و بعضی او را از«حواریّین» آن حضرت میشمردند.این تعبیرات نشانه نهایت نزدیکی او به مکتب امیرمؤمنان علی علیه السّلام است.
«مسعودی»در«مروج الذّهب»نقل میکند:هنگامی که«محمّد بن ابیبکر»به «مصر»رسید،نامهای به«معاویه»نوشت(که حکایت از مقام والای معرفت و شناخت او،نسبت به ولایت امیر مؤمنان علی علیه السّلام میکند)به این مضمون:«بعد از حمد و ثنای خداوند،نخستین کسی که دعوت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را اجابت کرد و ایمان آورد و سخن او را تصدیق نمود و مسلمان شد،برادر و پسر عمّش علی بن ابی طالب علیه السّلام بود،او رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را بر همه کس مقدّم شمرد و در برابر هر حادثهای جان خود را در برابر او سپر ساخت،با دشمنانش جنگید و با کسانی که با او از در صلح درآمده بودند،صلح نمود و همواره در تمام ساعات شب و روز و در تنگناهای وحشت و گرسنگی از او-با جان خود-دفاع میکرد و به جایی رسید که در میان پیروان مکتبش شبیه و مانندی نداشت...» و جالب این که معاویه در پاسخ او به فضائل علی علیه السّلام اعتراف کرد،ولی با سخن شیطنتآمیزی سعی کرد،در او نفوذ کند،نوشت:«ما فضل«علی بن ابیطالب»را میدانیم و حق او بر ما لازم است،ولی هنگامی که پیامبر چشم از دنیا فروبست،این
پدر تو و فاروقش عمر بود که حق او را گرفتند و فرمان او را مخالفت کردند. (1)
این سخن را با آخرین نامهای که«علی علیه السّلام»درباره«محمّد»به اهل مصر نوشت تکمیل میکنیم،در این نامه چنین آمده است:«امیرتان محمّد را به خوبی یاری کنید و بر اطاعت و فرمان او ثابت قدم باشید،تا بر حوض کوثر پیامبرتان وارد شوید. (2)» در نامه سی و پنجم«نهج البلاغه»در بخش نامهها خواهیم دید،که علی علیه السّلام مدح بلیغ و تمجید گویایی از«محمّد بن ابی بکر»میکند.
از جالبترین فرازهای زندگی«محمّد بن ابی بکر»این است:هنگامی که در «مصر»حکومت میکرد،نامهای به امام امیر مؤمنان علیه السّلام نوشت و در خواست بیان جامعی در امور دین کرد و امام علیه السّلام نامه بسیار جامع و پرمعنایی برای او و«اهل مصر»مرقوم داشت،و«محمّد»همواره این نامه را با خود داشت و در آن نظر میکرد و به آن عمل مینمود،هنگامی که شهید شد«عمرو عاص»آن نامه را ضمن مدارک و اسناد دیگری که از«محمّد»بدست آورد،برای«معاویه»فرستاد،«معاویه» در آن نامه نظر میکرد و از مضامین عالی آن تعجّب مینمود،هنگامی که«ولید بن عقبه»اعجاب معاویه را مشاهده کرد،به او گفت:«این نامهها را بسوزان».«معاویه» به او گفت:«خاموش باش!تو عقل و شعور کافی نداری!»«ولید»ناراحت شد و گفت:«تو عقل کافی نداری.آیا این خردمندی است که مردم بدانند نامه و احادیث ابوتراب(علی علیه السّلام)نزد تو است و از آنها درس آموختهای؟پس چرا با او میجنگی؟»معاویه گفت:«وای بر تو،به من میگویی دانشی این چنین را بسوزانم؟به خدا سوگند!من از آن جامعتر و استوارتر و روشنتر نشنیدهام!». (3)
و من کلام له علیه السّلام فی توبیخ بعض أصحابه
(1) از سخنانی است که امام علیه السّلام در ملامت و توبیخ بعضی از یارانش فرموده است.
آهنگ این خطبه،آهنگ خطبههای پر سوز و گدازی است که علی علیه السّلام پس از مشاهده جرأت و جسارت لشکریان معاویه و خونسردی و بیتفاوتی گروهی از لشکریانش در برابر جنایات شامیان،ایراد فرموده است.
در این خطبه،نکوهش شدیدی از ضعف و زبونی و عافیتطلبی جماعتی از کوفیان و عراقیان شده و حتّی بعضی از تعبیرات آن،نشانه نومیدی حضرت از کارآیی آنان در برابر دشمن است و به نظر میرسد که امام علیه السّلام تمام این سخنان را برای تحریک و به اصطلاح بر سر غیرت آوردن،در برابر شامیان ستمگر ایراد فرموده است.
1) 1) سند خطبه:این خطبه را کسانی قبل از مرحوم«سیّد رضی»نقل کردهاند،مانند:«بلاذری»(متوفّای 279 هجری)در«انساب الاشراف»و«یعقوبی»(متوفّای 284)در تاریخش.از روایت یعقوبی چنین استفاده میشود که این خطبه از جمله خطبههایی است که علی علیه السّلام آن را بعد از حمله«نعمان بن بشیر»(یکی از فرماندهان لشکر غارتگر شام)به«عین التّمر»که یکی از آبادیها،در قسمت غربی فرات بود،ایراد فرمود. (مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 60.)
کم أداریکم کما تداری البکار العمدة،و الثّیاب المتداعیة!کلّما حیصت من جانب تهتّکت من آخر،کلّما أطلّ علیکم منسر من مناسر أهل الشّام أغلق کلّ رجل منکم بابه،و انجحر انجحار الضّبّة فی جحرها و الضّبع فی و جارها.الذّلیل و اللّه من نصرتموه!و من رمی بکم فقد رمی بأفوق ناصل.
إنّکم و اللّه لکثیر فی الباحات،قلیل تحت الرّایات.و إنّی لعالم بما یصلحکم،و یقیم أودکم،و لکنّی لا أری إصلاحکم بإفساد نفسی.أضرع اللّه خدودکم،و أتعس جدودکم!لا تعرفون الحقّ کمعرفتکم الباطل،و لا تبطلون الباطل کإبطالکم الحقّ!.
چقدر با شما مدارا کنم!همچون مدارا کردن با شتران تازه کار که از سنگینی بار، پشتشان مجروح میشود؟!و یا همچون جامه کهنه و فرسودهای که هر گاه گوشهای از آن را بدوزند از سویی دیگر پاره میشود؟!هر زمان گروهی از لشکریان شام به شما نزدیک میشوند،هر یک از شما در را به روی خود میبندد و همچون سوسمار در لانه خود میخزد و یا همانند کفتار که در خانه خویش پنهان شده،مخفی میگردد.به خدا سوگند!ذلیل آن کسی است که شما یاور او باشید،و آن کس که به وسیله شما(به سوی دشمن)تیراندازی کند،همچون کسی است که تیری بیپیکان و بدون پایه رها سازد.به خدا سوگند!جمعیّت شما در میدانگاههای شهر(و
مجالس بزم)زیاد است،ولی در سایه پرچمهای میدان نبرد(و عرصه رزم)کم است.
من به خوبی میدانم چه چیز شما را اصلاح میکند و کژیهای شما را راست مینماید،ولی هرگز اصلاح شما را،با تباه ساختن خویش جایز نمیشمرم.خداوند صورتهای شما را بر خاک مذلّت بگذارد و بهره شما را(از حیات سعادتمندانه)نابود کند.شما آن گونه که باطل را میشناسید،نسبت به حق شناخت ندارید و آن چنان که در ابطال حق کوشا هستید،برای از میان بردن باطل اقدام نمیکنید!
از محتوای این خطبه به خوبی استفاده میشود که امام علیه السّلام به عنوان رهبر و فرماندهی که از نافرمانیهای مکرّر و مستمرّ لشکر خود سخت رنجیده شده و به روشنی میبیند که دشمن با مشاهده این حالت هر روز جسورتر میشود،به نکوهش و سرزنش این گروه از اصحاب و لشکر خود میپردازد،بلکه بر سر عقل و غیرت آیند و پیش از آنکه راه بازگشت به روی آنها بسته شود،برگردند و در صف واحدی شجاعانه در برابر دشمن بایستند و او را بر سر جای خود بنشانند.
تعبیرات این خطبه نشان میدهد-بر خلاف آنچه بعضی از ناآگاهان میپندارند- امام علیه السّلام نهایت مدارا را با این گروه سست و بیانضباط به خرج میداده،تا آنجا که از مدارا کردن با آنان خسته شده،میفرماید:
«چه قدر با شما مدارا کنم؟همچون مدارا کردن با شتران تازهکار که از سنگینی بار،پشتشان مجروح میشود،و یا همچون جامه کهنه و فرسودهای که هر گاه گوشهای از آن را بدوزند،از سوی دیگر پاره میشود!» کم أداریکم کما تداری
البکار (1)العمدة، (2)و الثّیاب المتداعیة! (3)کلّما حیصت (4)من جانب تهتّکت من آخر .
تشبیهات بالا،از تشبیهاتی است بسیار ظریف و دقیق و پرمعنا،که امام علیه السّلام درباره اهل کوفه و گروهی از مردم عراق،بیان فرموده،تاریخ نشان میدهد که بعد از جنگ«صفّین»و مشکلاتی که بر اثر نادانی و نافرمانی گروهی از سربازان امام علیه السّلام به بار آمد،حالت سستی و ضعف و زبونی و بیتفاوتی در برابر سرنوشت اجتماعی،به آنها دست داد.
آنها افرادی عافیتطلب و کوته فکر بودند،یا قدرت بر تحلیل مسایل اجتماعی نداشتند و یا اگر داشتند برای اینکه خود را به زحمت نیندازند،بیتفاوت از کنار آن میگذشتند.حملات غافلگیرانه و غارتگرانه لشکریان شام،که پی در پی به مرزهای عراق میشد و گاه تا عمق زیادی نفوذ میکرد آنها را بیدار نکرد و از فاجعه بزرگی که در پیش داشتند،آگاهشان نساخت و اگر گروهی آگاه شدند،با بیتفاوتی از کنار آن گذشتند.
امام علیه السّلام در تشبیه اوّل،آنها را به شترانی تشبیه میکند که تازه آماده باربری شدهاند و احیانا پشت و کوهانشان مجروح شده است.روشن است که همه شتران در آغاز کار چنیناند و باید این دوران را تحمّل کنند،تا پشتشان محکم و دست و پایشان،ورزیده شود.
1) 1) «بکار»جمع«بکر»(بر وزن مکر)از مادّه«بکور»در اصل به معنای خارج شدن در صبحگاهان است. سپس این واژه به شتر جوان و تازه کار اطلاق شده است،توجّه داشته باشید که«بکر»(بر وزن فکر)در مورد انسانها به کار میرود و جمع آن«ابکار»است و«بکر»(بر وزن مکر)در مورد شتر ماده به کار میرود و جمع آن«بکار»است.
2) 2) «عمده»از مادّه«عمد»(بر وزن حمد)به معنای برپاداشتن چیزی به وسیله ستون است.این واژه به هنگامی که کوهان شتر ورم میکند و بلند میشود،بر او اطلاق میگردد.
3) 3) «متداعیه»از مادّه«دعوت»است.این واژه به امور یا اشخاصی گفته میشود که یکدیگر را دعوت به چیزی میکنند و از آنجا که پارچه کهنه هر گوشهای که از آن پاره میشود،گویی گوشه دیگر را به مثل خود دعوت میکند به آن«متداعیه»گفته میشود.
4) 4) «حیصت»از مادّه«حوص»بر وزن(حوض)به معنای دوختن است.
ولی این گروه،با همان بارهای نخستین که در جنگ«صفّین»بر دوششان حمل شد،زانو زدند و بر زمین نشستند و امام علیه السّلام پیوسته با آنها مدارا میکرد،بلکه بپاخیزند و با شجاعت و شهامت راه را تا آخر طی کنند.
در تشبیه دوم آنها را به جامه کهنه و پوسیدهای تشبیه میکند که با کمترین فشار پاره میشود و هر گاه یک طرف آن را بدوزند،طرف دیگر پاره میشود.
آری،آنها بر اثر تن پروری و عافیت طلبی و روحیه ضعیف و افکار پوسیده، مقاومت خود را از دست داده بودند.هنگامی که این فرمانده بزرگ الهی از یک سو آنها را نظم و انضباط میبخشید،از سوی دیگر متلاشی میشدند،چه مشکل و دردناک بود برای این فرمانده شجاع و آگاه که با چنین گروهی سر و کار داشت،دائما خون دل میخورد و زجر میکشید،تدبیراتش خنثی میگردید و تیرهایش به سنگ میخورد و یکی از دلایل بارز مظلومیت علی علیه السّلام گرفتاری در چنگال این گروه بود.
سپس امام علیه السّلام به نشانههای ضعف و زبونی آنها اشاره میکند،شاید عیب بزرگ خود را دریابند و در اصلاح آن بکوشند.میفرماید:«هر زمان گروهی از لشکریان شام به شما نزدیک میشوند،هر یک از شما در را به روی خود میبندد،و همچون سوسمار در لانه خود میخزد،و یا همانند کفتار که در خانه خویش پنهان شده، مخفی میگردد.» (کلّما أطلّ (1)علیکم منسر (2)من مناسر أهل الشّام أغلق کلّ رجل منکم بابه،و انجحر (3)انجحار الضّبّة (4)فی جحرها،و الضّبع (5)فی و جارها (6)).
1) 1) «اطلّ»از مادّه«طلّ»(بر وزن حلّ)به معنای اشراف بر چیزی است و در اینجا اشاره به نزدیک شدن لشکر شام است.
2) 2) «منسر»(بر وزن منزل)از مادّه«نسر»به معنای ربودن چیزی است و«منسر»به گروه کوچکی از لشکر که بین صد تا دویست نفر باشد اطلاق میشود،گویی آنها برای ربودن اشیاء و یا اشخاصی به حرکت در آمدهاند.
3) 3) «انجحر»از مادّه«جحر»(بر وزن جهل)به معنای خزیدن حیوان در لانه است.
4) 4) «ضبّة»(بر وزن دبّه)به معنای«سوسمار ماده»است و در اصل از مادّه«ضبّ»به معنای جریان مختصر آب و مانند آن گفته میشود.
5) 5) «ضبع»به معنای کفتار است.
6) 6) «وجار»از ماده«وجر»(بر وزن فجر)در اصل به معنای ریختن دارو در حلق است و از آنجا که خزیدن کفتار در لانهاش شباهتی با آن دارد،به لانه کفتار و بعضی دیگر از حیوانات«وجار»گفته میشود.
تشبیه به«ضبّه»(سوسمار)به خاطر آن است که سوسمار در میان حیوانات به حماقت معروف است،تا آنجا که حتّی لانه خود را ممکن است گم کند.لذا آن را در کنار تخته سنگی میسازد که نشانه باشد و گم نشود،به علاوه میگویند«سوسمار» موجود بسیار بیعاطفهای است،چرا که حتّی نوزادان خود را میخورد.
همچنین تشبیه به«کفتار»نیز به خاطر حماقت این حیوان است.در شرح خطبه ششم ویژگیهای دیگری نیز از«کفتار»بیان گردید،از جمله این که او حضور دشمن را احساس میکند ولی با زمزمههای شکارچی به خواب میرود،خوابی که منتهی به اسارت و مرگ او میشود و به این ترتیب کمترین مقاومتی در برابر دشمن خود نمیکند.
امام علیه السّلام با این تشبیهات میخواهد انگشت روی نقطه اصلی درد بگذارد و بگوید نقطه ضعف آنها کجا است،که دشمن را-علی رغم امکانات وسیعی که در اختیار یاران امام علیه السّلام است-این چنین جسور و بیپروا ساخته!آری،درد بزرگ آنها احساس ضعف و زبونی و عدم احساس مسئولیّت در برابر مسایل مهم اجتماعی بود و گر نه با داشتن رهبری همچون علی بن ابی طالب علیه السّلام باید با آسانی دشمنان را عقب برانند و تمام کشور اسلام را امن و امان کنند.
حوادث مختلفی که در جنگ«صفّین»واقع شد شاهد گویای سخنان مولا علی علیه السّلام در این خطبه است.چگونه لشکر کوفه با حماقتهای پی در پی و از دست دادن فرصتها،هم خودشان را بیچاره کردند،هم امامشان را به زحمت انداختند،و هم جامعه مسلمین را در زیر پرچم ظالمان خونخوار و غارتگران بیدادگر،قرار دادند.
سپس حضرت علیه السّلام با تشبیه دیگری ضعف و زبونی آنها را آشکار میسازد و میفرماید:«به خدا سوگند!ذلیل آن کس است که شما یاور او باشید و آن کس که به وسیله شما(به سوی دشمن)تیر اندازی کند،همچون کسی است که تیری بیپیکان
و بدون پایه رها سازد» الذّلیل و اللّه من نصرتموه!و من رمی بکم فقد رمی بأفوق ناصل (1).
آری،چوبه تیر بدون پیکان،(همان نوک آهنینی که تمام کارآیی تیر به وسیله آن است)ظاهری دارد،ولی کارآیی ندارد.لشکر کوفه نیز غالبا ظاهری داشتند،امّا به هنگام نبرد،به خاطر روحیه پایین و پستشان قدرتی از خود نشان نمیدادند.
نکتهای که یادآوری آن را در اینجا لازم میدانیم-هر چند در شرح خطبه 29 نیز به آن اشاره کردیم-این است که چوبه تیرهایی که در زمان گذشته مورد استفاده قرار میگرفت،از سه قسمت تشکیل یافته بود:یکی اصل چوبه تیر که معمولا از درختان تهیه میشد و دیگر نوک و پیکانی که بالای آن نصب میکردند و معمولا از آهن تیز بود و قسمت سوم،ته چوبه تیر بود که دارای شکافی بود که روی«وتر»(زه کمان)تکیه میکرد و هنگامی که زه را میکشیدند و رها میکردند،چوبه تیر را با قدرت و به طور مستقیم،به جلو میراند.
با توجّه به این که«افوق»به معنای چوبه تیری است که ته آن شکسته باشد و «ناصل»به معنای تیری است که عاری از پیکان باشد،معنای جمله بالا این میشود که:«شما همانند تیری هستید که هر دو قسمت حسّاس آن،از کار افتاده باشد که اوّلا،نشانهگیری با آن غیر ممکن است و ثانیا،اگر به بدن دشمن برسد اثری نخواهد داشت و حدّاکثر همانند شلاّقی است که بر بدن نواخته شود!» سپس به یکی دیگر از ویژگیهای آن جمعیّت سست و ناتوان اشاره کرده میفرماید:«به خدا سوگند!جمعیّت شما در میدان گاههای شهر(و مجالس بزم)زیاد است،ولی در سایه پرچمهای میدان نبرد(و عرصه رزم)کم است!» إنّکم و اللّه
1) 1) در اینجا«رمی»به صورت فعل مجهول آمده،در حالی که در خطبه 29 که همین تعبیر در آن تکرار شده به صورت فعل معلوم آمده است،ولی چون هر دو یک معنا را میرساند،هر کدام در ترجمه به کار رود مانعی ندارد.
لکثیر فی الباحات (1)،قلیل تحت الرّایات .
زیرا به تنپروری و عافیتطلبی و عیش و نوش عادت کردهاید و همین امر سبب زبونی و خواری شما و جرأت و جسارت دشمن گردیده است.به یقین با ادامه این حالت،مشکلات عظیم و بدبختی گستردهای دامان اجتماع شما را،خواهد گرفت و این جزای هر جمعیّتی است که پشت به جهاد کند و رو به تن پروری نماید! در ادامه این سخن،حضرت به نکته بسیار مهمّی اشاره کرده میفرماید:«من به خوبی میدانم چه چیز شما را اصلاح میکند،و کژیهای شما را راست مینماید، ولی هرگز اصلاح شما را،با تباه ساختن خویش جایز نمیشمرم!» (و إنّی لعالم بما یصلحکم،و یقیم أودکم، (2)و لکنّی لا أری إصلاحکم بإفساد نفسی).
«شارحان نهج البلاغه»در شرح این جمله پر معنا،دو تفسیر ذکر کردهاند که منافاتی با هم ندارند و ممکن است هر دو صادق باشند و سخن امام علیه السّلام را ناظر به هر دو بدانیم:
نخست این که:من میتوانم همان کاری که«معاویه»و تمام حاکمان خودکامه و دنیاپرست انجام میدهند،که سران قبایل را با اموال سرشار میخرند و بیت المال مسلمین را ابزاری برای جلب توجّه آنها قرار داده و بیحساب به این و آن میبخشند،انجام دهم،ولی به یقین این کار،مسئولیّت سنگین الهی دارد،هرگز خدا راضی نیست که حقّ مردم ضعیف و محروم به افراد ثروتمند شکمپرست،داده شود تا پایههای حکومت از این طریق محکم گردد.
دیگر این که:من میتوانم همان برنامهای که گروه دیگری از حکّام خودکامه
انجام میدهند،عملی کنم،شمشیر در میان شما بگذارم و هر کس را که به سوی میدان نبرد حرکت نمیکند،گردن بزنم.
در حدیثی که در کتاب«الغارات»آمده است،میخوانیم که روزی علی علیه السّلام مردم کوفه را مخاطب ساخت و فرمود:
«و اللّه لقد ضربتکم بالدّرة الّتی أعظ بها السّفهاء فما أراکم تنتهون،و لقد ضربتکم بالسّیاط الّتی أقیم بها الحدود فما أراکم ترعوون،فما بقی إلاّ سیفی!و إنّی لأعلم الّذی یقوّمکم بإذن اللّه و لکنّی لا أحبّ أن آتی تلک منکم ،ای اهل کوفه!به خدا سوگند!من شما را با تازیانه کوچکی که برای اندرز افراد نادان آماده کردهام،زدم،ولی تاثیر در شما نکرد!سپس با شلاقی که حدود الهی را اجرا میکنم،زدم باز از راه خطا بازنگشتید!تنها چیزی که باقی مانده،شمشیر من است و من میدانم چه چیز کجی شما را راست میکند،ولی دوست ندارم از این وسیله استفاده کنم(و برای اصلاح شما خونهای گروهی را بریزم) (1)».
نمونه روشن آن همان چیزی است که در تاریخ زندگی«حجّاج»نوشتهاند.
هنگامی که سپاه«مهلّب»(یکی از سران خوارج که بر ضدّ حکومت بنی امیّه شوریده بود)ضرباتی بر پایه حکومت بنی امیّه وارد کرد،«حجّاج»به مقابله با او برخاست، منادی،در کوفه ندا داد،هر کس از حضور در میدان نبرد در برابر لشکر«مهلّب» خودداری کند،خونش مباح و از دم شمشیر خواهد گذشت،حتّی پیرمردان و بیماران را نیز معاف نکرد.البتّه قبل از«حجّاج»و بعد از او،حاکمان خودکامه دیگری،این روش را دنبال کردهاند.
امام علیه السّلام میفرماید:استفاده از این روش برای من ممکن است،ولی من حاضر نیستم،دین خود را برای حفظ مقامم تباه کنم.
در اینجا این سؤال پیش میآید که مگر حضور در میدان جهاد،در مقابل
1) 1) الغارات،جلد 1،صفحه 42.
دشمنان اسلام و حکومت اسلامی واجب نیست؟چرا نمیتوان مردم را بر این کار اجبار کرد و از نیروی قهری استفاده نمود؟ پاسخ این سؤال،با ذکر یک نکته روشن میشود و آن این که:اصل این کار صحیح است و حکومت اسلامی حق دارد،در این گونه موارد از زور استفاده کند، ولی این کار تبعات زیادی دارد که احیانا به خلاف شرع منجر میشود که نمونه آن، همان کار«حجّاج»است،یعنی گناهکار و بیگناه را از دم شمشیر گذراندن.به علاوه این گونه واکنشهای شدید در برابر متخلّفان،بذر بدبینی را نسبت به قوانین الهی و احکام اسلام در دلها میپاشد،چرا که همه مردم تحمّل پذیرش این روش را ندارند و ای بسا،این گونه فشارها سبب ارتداد و پشت کردن آنها به اسلام و قرآن شود.به همین دلیل هرگز پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله از این روش استفاده نکرد و حتّی در زمان خلفا نیز کسی جرأت نمیکرد،با این طریق مردم را به میدان جهاد بفرستد.رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و همچنین امیرمؤمنان علی علیه السّلام-که دقیقا در خط او گام برمیداشت-از طریق تشویق مردم،و گاه تهدید به عذاب الهی،آنها را برای میدان جنگ بسیج میکردند.
سپس امام علیه السّلام در پایان این سخن،به آنها نفرین میکند،نفرینی مناسب کارشان و توأم با استدلال،میفرماید:«خداوند صورتهای شما را بر خاک مذلّت بگذارد و بهره شما را(از حیات سعادتمندانه)نابود کند!شما آن گونه که باطل را میشناسید، نسبت به حق شناخت ندارید،و آن چنان که در ابطال حق،کوشا هستید،برای از میان بردن باطل اقدام نمیکنید!» أضرع (1)اللّه خدودکم،و أتعس (2)جدودکم! (3)لا
1) 1) «اضرع»از مادّه«ضرع»به معنای پستان در دهان گرفتن است.سپس به معنای ملایمت در چیزی اطلاق شده و به همین مناسبت در معنای«ذلّت»نیز به کار رفته است.
2) 2) «اتعس»از مادّه«تعس»(بر وزن ترس)به معنای لغزش و سقوط است و«اتعاس»که از باب افعال است به معنای هلاک کردن میباشد.
3) 3) «جدود»جمع«جدّ»در اصل به معنای پدر بزرگ است و به معنای روزی و موقعیّت اجتماعی و بهره نیز به کار میرود و در خطبه بالا به معنای«بهره»است.
تعرفون الحقّ کمعرفتکم الباطل،و لا تبطلون الباطل کإبطالکم الحقّ! .
در واقع نفرین امام علیه السّلام چیزی جز نتیجه اعمال آنها نیست،کسی که پشت به جهاد کند و تن به تنبلی بدهد،حاصلی جز ذلّت و محرومیّت از بهرهها و مواهب زندگی،نخواهد داشت و دلیل آن را باید در جهل آنها نسبت به حق و عدم قیام آنان در برابر باطل دانست،از این رو سخن امام علیه السّلام از هر نظر حساب شده است.
این همان بدبختی است که دامان بسیاری از مسلمین امروز را نیز گرفته است.
آنها از باطل و طرفدارانش و حتّی آداب و رسومش به خوبی آگاهند و در بسیاری از این امور از آنها تقلید میکنند،در حالی که شناخت صحیحی از حق و پیروان مکتب حق ندارند،و از این بدتر،گروهی کمر به ابطال حق بستهاند،در حالی که میبایست این تلاش و کوشش را در راه ابطال باطل به خرج دهند،نتیجه آن،شمول نفرین امام علیه السّلام نسبت به آنها است،دشمنان اسلام صورت آنها را بر خاک مذلّت نهادهاند و مواهب آنها را به غارت میبرند.
بار دیگر این سؤال در ذیل این خطبه-مانند خطبههای مشابه آن-پیش میآید که چرا فرمانده مدیر و مدبّری همچون علی بن ابی طالب علیه السّلام که دقیقترین ریزهکاریهای جلب و جذب مردم را در فرمانهایش-مخصوصا فرمان«مالک اشتر»-بیان کرده،با این جملات آتشین و شلاّقهای سرزنش و توبیخ،لشکرش را هدف قرار میدهد و آنها را دلسرد میسازد،حتّی به آنان شدیدا نفرین میکند؟ در پاسخ این سؤال،به دو نکته باید توجّه شود،نخست این که:بعضی از افراد با تشویق به حرکت درمیآیند و بعضی با ملامت و سرزنش.همه افراد در انگیزههای
حرکت،یکسان نیستند و قراین نشان میدهد،مردم عراق و کوفه در آن عصر و زمان از گروه دوم بودند و به اصطلاح«تا سخنی گفته نشود که به رگ غیرت آنها بخورد»به حرکت در نمیآیند و امیرمؤمنان علی علیه السّلام با شناختی که از آنان داشت،گاه از این روش استفاده میکرد و آنها را زیر رگبار ملامتها و سرزنشها میگرفت،تا به خطراتی که در پیش روی دارند،توجّه کنند و در برابر دشمن به پا خیزند.
دیگر اینکه:امام این سخنان را برای ثبت در تاریخ بیان فرموده،تا آیندگان در قضاوت خود گرفتار خطا و اشتباه نشوند و نگویند:علی علیه السّلام با داشتن آن همه یاران وفادار و لشکر کارآمد،چه شد که نتوانست بر معاویه پیروز گردد و شرّ ظالمان را از سرزمین اسلامی براندازد،تا جهان اسلام بدست بیرحمترین حکّام و دور افتادهترین آنها از آیین اسلام،نیفتد.
در واقع«علی علیه السّلام»بیگناهی خود را در این خطبهها بیان میکند و میگوید:«از سوء اتّفاق،من گرفتار چنین افرادی شده بودم،افرادی که نادانی و ناسپاسی و تلوّن و سستی خود را،در داستان«حکمین»و مانند آن،ظاهر ساختند،افرادی که غیرت دینی آنها ضعیف،درک آنها از اسلام سطحی،و انضباط و اطاعتشان نسبت به پیشوایشان کم بود،همچون«سوسمار»در لانه خود میخزیدند و همچون«کفتار»در خانه خود پنهان میگشتند.مردان بزم بودند،نه یاران رزم و به چوبهای تیری شبیه بودند که نه پیکان داشت و نه پایه.
در واقع امام علیه السّلام با تشبیهات چهارگانهای که در تعبیرات این خطبه بیان فرموده انگشت بر نقاط اصلی ضعف آنان میگذارد،در یکجا:آنها را به شتران تازهکاری تشبیه میکند،که اگر اندک باری بر آنها بگذارند،پشتشان مجروح میشود.
در جمله دیگر:آنان را همانند جامه کهنه و فرسودهای میشمرد،که اگر یک طرف آن را بدوزند،از سوی دیگر پاره میشود(این جمله اشاره به عدم مقاومت آنها در برابر حوادث سخت است،به همین دلیل به سرعت میدان را خالی میکردند).
از سوی سوم:آنها را تشبیه به«سوسمار»هایی میکند،که حتّی به نوزادان خود رحم نمیکنند.
از سوی چهارم:به«کفتار»تشبیه مینماید،که در میان حیوانات به نادانی و حماقت معروف است،تا آنجا که با زمزمههای شکارچی به خواب میرود و بی آن که مقاومتی بکند،اسیر چنگال او میشود.
بدیهی است رهبر و پیشوا هر قدر آگاه و پر تجربه و شجاع و با درایت باشد،اگر گرفتار پیروانی نادان،ترسو،ضعیف و بیاستقامت گردد،کاری از او ساخته نیست و این مطلبی است که در زندگی علی علیه السّلام با نهایت تأسّف به چشم میخورد و بر مظلومیت آن امام در تاریخ افزوده است،چرا که افراد ناآگاه و بیخبر از این واقعیتهای تاریخی،امام علیه السّلام را(نعوذ باللّه)متّهم به ضعف مدیریت میکنند.
و قاله علیه السّلام فی سحرة الیوم الّذی ضرب فیه
(1) این سخن را در سحرگاه روزی که در آن ضربت خورد،بیان فرمود.
ملکتنی عینی و أنا جالس،فسنح لی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم،فقلت:یا رسول اللّه!ماذا لقیت من أمّتک من الأود و اللّدد؟فقال:«ادع علیهم»فقلت:أبدلنی اللّه بهم خیرا منهم،و أبدلهم بی شرّا لهم منّی.
در حالی که نشسته بودم،خواب چشمان مرا فرا گرفت،ناگهان رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بر من ظاهر شد،عرض کردم:ای رسول خدا!چه کژیها و عداوتها که از امّتت دیدم؟
1) 1) سند خطبه:این سخن را گروه کثیری از کسانی که قبل از«سیّد رضی»میزیستهاند نیز نقل کردهاند،از جمله«ابن سعد»در«طبقات»،«ابوالفرج اصفهانی»در«مقاتل الطّالبیّین»،«ابن عبد ربّه»در«عقد الفرید»،«ابن قتیبه»در«الامامة و السیاسة»،مرحوم«سیّد مرتضی»در«الغرر و الدّرر»و«شیخ مفید»در«ارشاد».(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 64).
فرمود:آنها را نفرین کن!عرض کردم:خداوند بهتر از آنان را به من دهد و به جای من،شخص بدی را بر آنها مسلّط کند.
«محمّد بن حبیب بغدادی»در کتاب«المغتالین»از«ابو عبد الرّحمان سلمی»نقل میکند:«در آن هنگام که امیر مؤمنان علی علیه السّلام در بستر شهادت افتاده بود،از او عیادت کردم،فرمود:نزدیک بیا(گویا امام نمیخواست صدای او را دیگران بشنوند) این در حالی بود که زنان گریه میکردند،من نزدیک امام علیه السّلام آمدم،فرمود:«دیشب میخواستم خانوادهام را بیدار کنم که خواب چشمانم را فراگرفت،در حالی که نشسته بودم».سپس آنچه را در خواب دیده و در متن سخن بالا آمده است،برای او نقل فرمود.
به هر حال،این سخن از شدّت ناراحتی امام علیه السّلام از کارشکنیهای گروهی از امّت و آزارهایی که در صحنههای مختلف به آن حضرت دادهاند،پرده برمیدارد و این نخستین بار نیست که امام علیه السّلام از مردم شکایت میکند،بلکه در خطبههای متعدّدی از«نهجالبلاغه»نظیر این معنا با عبارات دیگری دیده میشود که همگی حکایت میکند،گروهی از اصحاب آن حضرت،نه تنها مقامش را نشناختند و حرمتش را پاس نداشتند،بلکه از انواع اذیّتها و آزارها فروگذار ننمودند.
امام(علیه السلام)در آغاز این سخن میفرماید:«در حالی که نشسته بودم،خواب چشمان مرا فرا گرفت» ملکتنی عینی و أنا جالس .
جمله ملکتنی عینی (چشمم مالک من شد و بر من مسلّط گشت)کنایهای است از خواب،زیرا چشم نخستین عضوی است که خواب در آن ظاهر و آشکار میشود و به همین دلیل،به صورت کنایه در مفهوم خواب بکار میرود.
سپس اضافه فرمود:«در خواب رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بر من ظاهر شد،عرض کردم:ای رسول خدا!چه کژیها و عداوتها که از امّتت دیدم؟!» فسنح (1)لی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله،فقلت:یا رسول اللّه!ماذا لقیت من أمّتک من الأولاد و اللّدد؟).
شاید کمتر در طول تاریخ بتوانیم برگزیدهای از«اولیاء اللّه»را پیدا کنیم که در مدّت کوتاه حکومتش،با این همه خصومت،دشمنی،کارشکنی،سرکشی و آزار و نامهربانی،رو به رو شده باشد.
هم در آن مدّت طولانی بیست و پنج سالی که امام علیه السّلام خانهنشین بود،و هم در دوران کوتاه حکومتش،دائما بر ضدّ او کارشکنی میکردند و به طور روزافزونی حضرتش را آزار میدادند،چرا که در دوران خلفا-مخصوصا خلیفه سوم-به انحرافاتی،از جمله حیف و میل در بیتالمال و سپردن مقامات بدست نااهلان، عادت کرده بودند و امام علیه السّلام میخواست آنها را به مسیر اسلام و راه و رسم پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و اجرای حق و عدالت بازگرداند،ولی این داروی شفابخش،چنان در کام آنها تلخ بود که گاه نزدیکترین آنها نیز تحمّلش را نداشتند و لذا میتوان گفت:دوران حکومت امام علیه السّلام،مملوّ از طوفانها و حوادث تلخ و پی در پی بود.
بنابراین،تعجّب نیست امامی که آن همه صبر و حوصله داشت که خاشاک را در چشم و استخوان را در گلو تحمّل میکرد،در عالم خواب و رؤیا،شکایت امّت به پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله برد.
اکنون ببینیم پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در جواب امام علیه السّلام چه میفرماید،«فرمود:آنها را نفرین کن!» فقال:«ادع علیهم»
1) 1) «سنح»از مادّه«سنوح»(بر وزن حضور)به معنای«عبور سریع چیزی از مقابل انسان»است و به معنای «عرضه شدن چیزی بر انسان»نیز آمده است.جمعی از ارباب لغت گفتهاند که«سانح»به چیزی گفته میشود که از سمت چپ،به طرف راست از جلو انسان عبور میکند و معمولا آن را به فال نیک میگیرند و نقطه مقابل آن«بارح»است که از سمت راست،به چپ حرکت میکند و آن را نامبارک میشمارند.
امام علیه السّلام میگوید:«عرض کردم:خداوند بهتر از آنان را به من دهد،و به جای من شخص بدی را بر آنان مسلّط کند» فقلت:أبدلنی اللّه بهم خیرا منهم،و أبدلهم بی شرّا لهم منّی .
چرا در این مکاشفه روحانی،پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله دستور نفرین میدهد،در حالی که آن حضرت،«رحمة للعالمین»بود؟ این به خاطر آن است که گاه ناسپاسی و طغیانگری گروهی از مردم،به جایی میرسد که تمام روزنههای رحمت را به روی خود میبندند و جایی جز برای عذاب و سلب نعمت باقی نمیماند.در چنین مواردی،نفرین،عین حکمت است.به همین دلیل در تاریخ انبیا میخوانیم که با تمام صبر و شکیبایی و لطف و رحمتی که داشتند،گاه راه را منحصر به نفرین میدیدند،همان گونه که نوح پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بعد از «نهصد و پنجاه سال!»تبلیغ و روشنگری و هدایت،چارهای جز نفرین ندید و عرض کرد: «رَبِّ لا تَذَرْ عَلَی الْأَرْضِ مِنَ الْکافِرِینَ دَیّاراً» ،خداوندا!احدی از کافران را بر صفحه زمین زنده نگذار!» (1)و طوفان آمد و همه را از بین برد.
به هر حال،قابل توجّه است که امام علیه السّلام با این که همیشه به اصحاب و یاران خود توصیه میکرد،با دشمنان مدارا کنند و نسبت به زیردستان مهربان باشند و حتّی در فرمان معروف«مالک اشتر»تأکید میکند که نسبت به تمام مردم مصر،اعمّ از مسلمان و کافر،لطف و محبّت کند و میفرماید:«آنها یا برادر دینی تواند و یا انسانی همانند تو»،باید دید تا چه حد او را آزار دادند که خودش راضی به نفرین کردن شد، ولی ادب امام علیه السّلام در برابر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله شایان دقّت است که پیش از اجازه آن حضرت،اقدام به نفرین نکرد.
محتوای نفرین امام علیه السّلام نیز در خور دقّت میباشد،چرا که نخست برای نجات خویشتن از دست افراد ناسپاس و قدرنشناس دعا میکند،سپس از خدا میخواهد
1) 1) سوره نوح،آیه 26.
که امام علیه السّلام را از آنها بگیرد و حاکم ظالمی را بر سر آنان مسلّط کند،تا طعم تلخ اعمال زشت خود را بچشند.
جمله أبدلهم بی شرّا لهم منّی (خداوند بدتر از من را بر آنها مسلّط کند) مفهومش آن نیست که امام علیه السّلام-العیاذ باللّه-بد بوده و حضرت شخص بدتری را در نفرین خود،برای حکومت بر آنها تقاضا میکند،بلکه در ادبیّات عرب،جمله خیر و شرّ که به معنای«صفت تفضیلی»به کار میرود،الزاما این مفهوم را القا نمیکند که صفت مورد در نظر در هر دو طرف مقایسه،وجود دارد و در یکی بیشتر است،بلکه گاه در طرف مفضول،اصلا وجود ندارد،همان گونه که در جمله اوّل امام علیه السّلام نیز این معنا دیده میشود،میفرماید:«خداوند خوبتر از آنها را به من بدهد»در حالی که آنها خوب نبودند،بلکه یک پارچه نفاق و آزار و شرارت بودند.
شاهد این سخن در آیات متعدّدی از قرآن مجید نیز دیده میشود،از جمله در آیه 15 سوره فرقان میخوانیم: «قُلْ أَ ذلِکَ خَیْرٌ أَمْ جَنَّةُ الْخُلْدِ» آیا این،(اشاره به دوزخ و عذابهای دوزخی است)بهتر است یا بهشت جاویدان؟! و در آیه 62 سوره صافّات میخوانیم: «أَ ذلِکَ خَیْرٌ نُزُلاً أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ» آیا این (نعمتهای جاویدان بهشتی)بهتر است،یا درخت زقّوم(همان درختی که از قعر جهنّم میروید)؟!» به هر حال،نفرین امام علیه السّلام در این مکاشفه روحانی به اجابت رسید و پس از چند ساعت،امام علیه السّلام در محراب شهادت به بزرگترین افتخار نایل آمد و در جوار رحمت خدا و در کنار پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در بهشت قرار گرفت و بعد از او«معاویه»و سپس «یزید»و«حجّاج»بر سر مردم ناسپاس عراق مسلّط شدند و دمار از روزگار آنها درآوردند،که در تاریخ بیسابقه بود.
«سیّد رضی»در پایان این خطبه،به تفسیر دو واژه از واژههای مربوط به این خطبه پرداخته،میگوید:«یعنی بالأود:الإعوجاج،و باللّدد:الخصام.و هذا من أفصح
الکلام،منظور از«اود»همان اعوجاج و کجی است و«لدد»به معنای خصومت است و این تعبیر از فصیحترین تعبیرات است.» سخن سیّد رضی-رضوان اللّه علیه-ممکن است اشاره به این باشد که در جمله کوتاه «ماذا لقیت من أمّتک من الأود و اللّدد» مفاهیم گسترده و دقیقی نهفته شده است چرا که«اود»در اصل به معنای خم شدن چیزی است که ممکن است،بر اثر بار سنگینی حاصل شود و«لدد»به معنای خصومتهای شدیدی است که از سوی افراد کینهتوز و بیمنطق،نسبت به کسی پیدا میشود.در واقع نادانی و حماقت گروهی از امّت،بارهایی از مشکلات و غم و اندوه بر دوش امام علیه السّلام نهاد،بارهایی که میتوانست کمر هر انسانی را بشکند.و عداوت و کینهتوزی گروه دیگری که آگاهانه-به خاطر این که امام علیه السّلام تسلیم هوا و هوسها و خواستههای نامشروع آنها نشده بود-به دشمنی دامن زدند،مشکلات بیشتری را برای امام علیه السّلام فراهم ساخت.
نتیجه کار این دو گروه به آنجا رسید که امام علیه السّلام آرزو میکرد هر چه زودتر از میان آنها برود و در جوار صدّیقین و شهدا و اولیاء اللّه،قرار گیرد.
در اینکه یاران علی علیه السّلام از سه گروه تشکیل میشدند،شکّی نیست.گروهی از آنان مخلصان و مؤمنان حقیقی و فداکار و جان بر کف بودند که همچون پروانگان،گرد شمع وجودش میگشتند و چشم بر امر و گوش بر فرمان داشتند،مانند «مالک اشتر»ها و«عمّار یاسر»ها و«رشید هجری»ها و«میثم تمّار»ها و«کمیل بن زیاد»ها،که در میان یاران امام علیه السّلام بسیار ممتازند! گروه دیگری نادان بودند،که نه مقام امام علیه السّلام را درک میکردند و نه شرایط زمان و مکان را در نظر میگرفتند،نه از خطرات«معاویه»و حکومت او در«شام»آگاه
بودند و نه به هنگام نبرد به میدان میآمدند،افرادی بهانهجو،کوته فکر،دهنبین، متلوّن و دمدمی مزاج،که در هیچ امری از امور اجتماعی،قابل اعتماد نبودند.
و گروهی کینهتوز لجوج،که به حیف و میل اموال مسلمین در عصر«عثمان»خو گرفته بودند و از علی علیه السّلام نیز همان را میخواستند و جز به مقام و مال و ثروت-از هر طریقی که باشد-نمیاندیشیدند و در همه جا کارشکنی میکردند و بسیاری از آنها جاسوسان معاویه و عوامل خودفروخته او در کوفه بودند.
با این که علی علیه السّلام تا آنجا که امکان داشت،به خاطر حفظ مسایل جامعه اسلامی با آنها مدارا میکرد،ولی گاه که قلب او را شدیدا به درد میآوردند،زبان به انتقاد از آنها میگشود و گوشهای از سوز درونی خود را در قالب الفاظ،بیرون میریخت،شاید به خود آیند و به راه راست بازگردند.
نمونههایی از این گلهها را میتوان در خطبههای زیر مشاهده کرد:
1-در خطبه بیست و پنج میفرماید: «و إنّی و اللّه لأظنّ أنّ هؤلاء القوم سیدالون منکم باجتماعهم علی باطلهم و تفرّقکم عن حقّکم...اللّهمّ إنّی قد مللتهم و ملّونی و سئمتهم و سئمونی ،سوگند به خدا!میدانستم اینها به زودی بر شما مسلّط خواهند شد،زیرا آنان در یاری از باطلشان متّحدند و شما در راه حق متفرّقید...بار خداوندا! (از بس نصیحت کردم)آنها را خسته و ناراحت ساختم و آنها نیز مرا خسته کردند.
من آنها را ملول و آنها نیز مرا ملول ساختند».
2-در خطبه بیست و هفتم میفرماید: «فیا عجبا عجبا!-و اللّه-یمیت القلب و یجلب الهمّ من اجتماع هؤلاء القوم علی باطلهم و تفرّقکم عن حقّکم!فقبحا لکم و ترحا...
یا أشباه الرّجال و لا رجال!حلوم الأطفال و عقول ربّات الحجال،لوددت أنّی لم أرکم و لم أعرفکم ،شگفتا!شگفتا!-به خدا سوگند!-این حقیقت قلب انسان را میمیراند و غم و اندوه میآفریند،که آنها در مسیر باطل این چنین متّحدند و شما در راه حق
این چنین پراکنده.روی شما زشت،و همواره غم و غصّه قرینتان باد!...ای کسانی که به مرد میمانید ولی مرد نیستید!ای کودک صفتان بیخرد و عروسان حجلهنشین! ای کاش هرگز شما را نمیدیدم و نمیشناختم».
3-در خطبه بیست و نهم میخوانیم: «أیّها النّاس!المجتمعة أبدانهم،المختلفة أهواؤهم،کلامکم یوهی الصّمّ الصّلاب،و فعلکم یطمع فیکم الأعداء!تقولون فی المجالس:کیت و کیت،فإذا جاء القتال قلتم:حیدی حیادا! ،ای مردمی که بدنهایتان جمع و افکار و خواستههای شما پراکنده است،سخنان داغ شما،سنگهای سخت را در هم میشکند ولی اعمال سست شما،دشمنانتان را به طمع میاندازد،در مجالس و محافل میگویید:«چنین و چنان خواهیم کرد.»امّا هنگام جنگ،فریاد میزنید:«ای جنگ از ما دور شو!»».
4-در خطبه شصت و نهم میفرماید: «کم أداریکم کما تداری البکار العمدة،و الثّیاب المتداعیة!کلّما حیصت من جانب تهتّکت من آخر ،چه قدر با شما مدارا کنم! همچون مدارا کردن با شتران تازهکار که از سنگینی بار،پشتشان مجروح میشود و همچون جامه کهنه و فرسودهای که هر گاه گوشهای از آن را بدوزند،از سوی دیگر پاره میشود».
5-در خطبه نود و هفتم آمده: «أیّها القوم الشّاهدة أبدانهم،الغائبة عنهم عقولهم، المختلفة أهواؤهم المبتلی بهم أمراؤهم...یا أهل الکوفة!منیت منکم بثلاث و اثنتین:
صمّ ذوو أسماع و بکم ذوو کلام و عمی ذوو أبصار،لا أحرار صدق عند اللّقاء،و لا إخوان ثقة عند البلاء! ،ای کسانی که بدنهایتان حاضر است و عقلهای شما پنهان،و خواستههایتان متفاوت و ای کسانی که زمامدارانتان به شما مبتلا شدهاند،...ای اهل کوفه!من به سه چیز(که در شما هست)و دو چیز(که در شما نیست)مبتلا شدهام:گوش دارید امّا کرید،سخن میگویید امّا گنگید،چشم دارید،امّا کورید.نه هنگام نبرد آزادمردان صادقید و نه به هنگام آزمایش،برادران قابل اعتماد!».
6-در خطبه یکصد و نوزدهم آمده است: «ما بالکم أمخرسون أنتم؟!...ما بالکم لا سدّدتم لرشد و لا هدیتم لقصد ،شما را چه میشود؟مگر لالید(چرا سخن نمیگویید؟)...چرا چنین هستید؟هرگز به راه راست موفّق نشوید!و هیچ گاه در راه حق قدم مگذارید!» 7-در خطبه یکصد و بیست و یکم میخوانیم: «أرید أن أداری بکم و أنتم دائی کناقش الشّوکة بالشّوکة و هو یعلم أنّ ضلعها معها!الّلهمّ قد ملّت أطبّاء هذا الدّاء الدّویّ ، من میخواهم به وسیله شما بیماریها را مداوا کنم،امّا شما خود درد منید!من به کسی میمانم که بخواهد خار را به وسیله خار بیرون آورد،با اینکه میداند خار همانند خار است.بار خداوندا!طبیبان این درد جانگداز خسته شدهاند!» 8-در خطبه یکصد و بیست و سه میفرماید: «و کأنّی أنظر إلیکم تکشّون کشیش الضّباب لا تأخذون حقّا و لا تمنعون ضیما ،گویا میبینم که به هنگام(فرار)همهمه میکنید،همچون صدایی که از سوسماران به هنگام ازدحامشان به وجود میآید،نه قادر به گرفتن حقّی هستید و نه به جلوگیری از ظلم و ستمی».
9-در خطبه یکصد و بیست و پنج آمده: «أفّ لکم!لقد لقیت منکم برحا،یوما أنادیکم و یوما أناجیکم،فلا أحرار صدق عند النّذاء و لا إخوان ثقة عند النّجاء ،اف بر شما باد!چه قدر ناراحتی از شما دیدم،یک روز با صدای رسا و آشکارا با شما سخن میگویم و روز دیگر مخفیانه و به گونه آهسته و نجوا،ولی نه آزادمردان راستگویی به هنگام فریادید،و نه برادران مطمئن و رازداری به هنگام نجوا!».
10-و در خطبه یکصد و سی و یک آمده: «أیّتها النّفوس المختلفة و القلوب المتشتّتة،الشّاهدة أبدانهم،و الغائبة عنهم عقولهم،أظأرکم علی الحقّ و أنتم تنفرون عنه نفور المعزی من وعوعة الأسد ،ای روحهای پراختلاف!و ای قلبهای پراکنده! شما که بدنهایتان حاضر و قلبهایتان پنهان است،من شما را به سوی حق میکشانم ولی همچون گوسفندانی که از غرّش شیر فرار کنند،میگریزید.»
همانگونه که در شرح خطبه،اشاره شد،پیامبران و اولیاء اللّه همواره با روح امید،به دعوت اقوام منحرف میپرداختند و با پشتکار و حوصله عجیب،تمام ناراحتی را در این طریق تحمّل میکردند،امّا گاه که تمام درها به روی آنها بسته میشد و به طور کامل از هدایت قوم یا گروهی مأیوس میشدند،به آنها نفرین میکردند،نفرینی که گاه سبب میشد آن گروه فاسد و مفسد،ریشهکن گردند و نسل دیگری جایگزین آنها شود.
در زندگی«پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله»که کانون رحمت برای همه جهانیان بود نیز نمونههایی از این نفرینها دیده میشود،از جمله:
1-در حدیثی میخوانیم که:«حکم بن عاص»عموی«عثمان»که از مخالفان سرسخت«پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله»بود پیوسته آن حضرت را استهزاء میکرد و به اصطلاح با حرکاتش،راه رفتن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را به باد تمسخر میگرفت،شانههایش را تکان میداد و دستهایش را خم میکرد و پشت سر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله راه میرفت،روزی پیامبر به او نفرین کرد و فرمود:«همین گونه باش!»و او بعد از آن به هنگام راه رفتن،دائما شانههایش میلرزید و دستهایش جمع میشد،سپس پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله او را از مدینه تبعید کرد،و وی را مورد لعن قرار داد. (1)
2-«ابن مسعود»میگوید:«ما با پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله بودیم و در سایه کعبه نماز میخواندیم،گروهی از«قریش»و«ابوجهل»شتری را در گوشهای از مکّه نحر کردند.
و بچّهدان آلوده آن را آوردند و بر پشت پیامبر در حال سجده گذاشتند.فاطمه علیها السّلام آمد و آن را به کنار زد،هنگامی که نماز تمام شد،پیامبر درباره قریش و مخصوصا
1) 1) بحار الانوار،جلد 18،صفحه 59.
«ابوجهل»و«عتبه»و«شیبه»و«ولید»و«امیّه»و«عقبة بن ابی معیط»نفرین کرد.» «عبداللّه مسعود»میگوید:«چندان نگذشت که کشته همه آنها را در چاه بدر دیدم.» (1)3-پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله به طائفه«مضر»نفرین کرد(قبیله«مضر»همان قبیلهای بودند که پیامبر را آزار فراوان دادند)و عرضه داشت:
«أللّهمّ اشدد وطأتک علی مضر و اجعلها علیهم کسنی یوسف ،خداوندا!مجازاتت را بر قبیله مضر شدّت بخش و سالهایی همچون سالهای قحط زمان یوسف علیه السّلام بر آنها قرار ده!» (2)نفرین پیامبر درباره آنها تحقّق یافت و خشکسالی و قحطی آنها را فراگرفت.بعد از مدّتی مردی از آن قبیله آمد و وضع پریشان آن قبیله را برای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نقل کرد و استمداد نمود.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آنها را بخشید و برای آنها دعای باران کرد و باران فراوانی بارید. (3)
4-در حدیث دیگری آمده است که:پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله از محلّی عبور میکرد به «عمرو بن عاص»و«ولید بن عقبه»برخورد کرد که مشغول شرب خمر و غنا بودند و شعری را که در آن ابراز خوشحالی از شهادت«حمزة بن عبد المطلّب»شده بود میخواندند،پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بر آنها نفرین کرد و عرضه داشت:
«اللّهمّ العنهما و ارکسهما فی الفتنة رکسا و دعّهما فی النّار دعّا ،خداوندا!آن دو را لعنت کن و با سر،در اعماق فتنه فرو بر و در آتش دوزخ بیفکن!» (4)5-در حدیث معروفی میخوانیم که:پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در روز جنگ«بدر کبرا» مشتی سنگریزه برداشت و به سوی لشکر قریش پاشید و گفت:
«شاهت الوجوه ، چهره شما زشت باد!»چیزی نگذشت که بادهای شدیدی به سوی لشکر قریش
وزیدن گرفت و چهره آنها در هم فرو رفت و سبب هزیمت آنها شد.پیامبر صلّی اللّه علیه و آله عرضه داشت:
«أللّهمّ لا یفلتنّ فرعون هذه الأمّة أبوجهل بن هشام ،خداوندا!فرعون این امّت، ابوجهل موفق به فرار نشود!»(چیزی نگذشت که ابوجهل به دست سربازان اسلام کشته شد). (1)
البتّه موارد نفرین پیامبر صلّی اللّه علیه و آله منحصر به اینها نیست و این نشان میدهد که «اولیاءاللّه»با اینکه در مقابل دشمنان خود نهایت تحمّل را داشتند،گاه که درهای هدایت به روی مخالفان بسته میشد،و بیشرمی را به آخرین درجه میرساندند،به آنها نفرین میکردند و نفرین علی علیه السّلام در خطبه مورد بحث نیز،از این قبیل است.
1) 1) .بحار الانوار،جلد 19،صفحه 257.
و من خطبة له علیه السّلام فی ذمّ اهل العراق
و فیها یوبخهم علی ترک القتال و النّصر یکاد یتمّ،ثمّ تکذیبهم له
(1) از سخنانی است که امام علیه السّلام در نکوهش جمعی از اهل عراق فرمود و در آن،آنها را توبیخ میکند بر این که،در آن موقع که پیروزی کامل،نزدیک شده بود،دست از جنگ کشیدند،سپس امام علیه السّلام را تکذیب کردند(زیرا امام علیه السّلام در بعضی از خطبهها پیشگوییهایی مخصوصا درباره آینده مردم عراق فرموده بود).
1) 1) سند خطبه:نویسنده«مصادر نهج البلاغه»میگوید:این خطبه بخشی از خطبه طولانی تری است که امام علیه السّلام بعد از جنگ صفّین آن را در برابر مردم عراق بیان فرمود که بخشی از آن را«ابن دأب»که از معاصران خلیفه عبّاسی«موسی الهادی»بود،در کتاب«اختصاص»آورده است.مرحوم«شیخ مفید»نیز آن را در«ارشاد»نقل کرده.از کلام«این ابی الحدید»نیز استفاده میشود که او این خطبه را در منبع دیگری نیز دیده و پارهای از تفاوتهایی را که آن منبع،با نهج البلاغه داشته است،بیان میکند.سپس نویسنده مصادر میافزاید: با دقّت روشن میشود که این خطبه و خطبه 97 یک خطبه بوده است که مرحوم«سیّد رضی»دو بخش آن را از یکدیگر جدا کرده است.(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 66).
در بعضی از روایات آمده است که علی علیه السّلام روزی بر منبر فرمود:
«لو کسرت لی الوسادة لحکمت بین أهل التّوراة بتوراتهم و بین أهل الإنجیل بإنجیلهم و بین أهل الفرقان بفرقانهم و ما من آیة فی کتاب اللّه أنزلت فی سهل أو جبل إلاّ و أنا عالم متی أنزلت و فیمن أنزلت ،اگر مسندی برای سخن گفتن جهت من ترتیب داده شود که گروههایی از پیروان مذاهب مختلف حضور داشته باشند،من در میان اهل تورات، به توراتشان داوری میکنم و در میان اهل انجیل،به انجیلشان و در میان پیروان قرآن،به قرآنشان و هیچ آیهای در کتاب اللّه نیست،که در دشت،یا کوهستان نازل شده،مگر این که من میدانم کی نازل شده و درباره چه کسی نازل شده است.» هنگامی که امام علیه السّلام این سخن را فرمود،یکی از کسانی که پای منبر امام علیه السّلام نشسته بود،گفت:«یا للّه و للدّعوی الکاذبة،خدایا!چه ادّعای بزرگ دروغی.» و عجب این که،کسی که در کنار او نشسته بود،رو به علی علیه السّلام کرد(و آهسته)گفت:
«من گواهی میدهم که تو خداوند عالمیانی(یکی در جهت افراط و دیگری در جهت تفریط گام برمیدارد)».
در روایت دیگری آمده است که:روزی علی علیه السّلام خطبهای خواند و از حوادث آینده خبر داد و فرمود: «سلونی قبل أن تفقدونی ،هر چه میخواهید از من بپرسید پیش از آن که من در میان شما نباشم»و سپس بخشی از حوادث دردناک آینده را بیان فرمود.گروهی از کسانی که پای منبر نشسته بودند،به آن حضرت جسارت کرده و به ساحت مقدّسش نسبت دروغگویی دادند. (1)
این گونه سخنان به سمع مبارک مولا رسید و به نظر میرسد که خطبه مورد بحث را،بعد از آنها ایراد کرد.
1) 1) شرح نهج البلاغه ابن ابیالحدید،جلد 6،صفحه 136.
به هر حال،این خطبه از خطبههایی است که امام علیه السّلام بعد از جنگ«صفّین»ایراد فرموده و آنها را سرزنش میکند که چرا از پیروزی که در چند قدمی شما بود استقبال نکردید و کار را ناتمام گذاردید و کشور اسلام را در فتنه فرو بردید؟!به همین جهت،آنها را تشبیه به زن بارداری میکند که در آخرین روزهای دوران حمل،جنین خود را ساقط کند و سرپرستش بمیرد و میراث او را بستگان دور دستش ببرند و به تمام معنا بیچاره شود.سپس در بخش دیگری از این خطبه، به پاسخ کسانی میپردازد که پارهای از سخنانش را تکذیب کردند و حقایق گرانبهایی را که امام علیه السّلام در اختیار آنها گذارده بود،بر اثر نادانی و عدم شناخت نادیده گرفتند.
این خطبه نیز به خوبی نشان میدهد که علی علیه السّلام تا چه حدّ مظلوم بود و گرفتار چه مردمی شده بود.
أمّا بعد یا أهل العراق،فإنّما أنتم کالمرأة الحامل،حملت فلمّا أتمّت أملصت و مات قیّمها،و طال تأیّمها،و ورثها أبعدها.أما و اللّه!ما أتیتکم اختیارا،و لکن جئت إلیکم(اتیتکم)سوقا.و لقد بلغنی أنّکم تقولون:علیّ یکذب،قاتلکم اللّه تعالی!فعلی من أکذب؟أعلی اللّه؟فأنا أوّل من آمن به!أم علی نبیّه؟فأنا أوّل من صدّقه!کلاّ و اللّه.لکنّها لهجة غبتم عنها،و لم تکونوا من أهلها.ویل امّه کیلا بغیر ثمن!لو کان له وعاء.«و لتعلمنّ نبأه بعد حین».
امّا بعد،ای مردم عراق!شما به زن بارداری میمانید که در آخرین روزهای دوران حملش،جنین خود را ساقط کند و با این حال قیّم و سرپرستش نیز بمیرد و بیوگی او به طول انجامد(سپس از دنیا برود)و میراثش را دورترین بستگانش ببرند (چرا که نتوانست فرزند سالمی به دنیا آورد).آگاه باشید!به خدا سوگند!من به میل خود،به سوی شما نیامدم،بلکه حوادث اضطراری مرا به طرف شما حرکت داد.به من خبر رسیده است که(بعضی از شما)میگویید:«علی خلاف میگوید»،خدا شما را بکشد!به چه کسی دروغ بستم؟آیا به خدا،حال آنکه نخستین مؤمن به او بودهام،یا به پیامبرش؟حال آن که نخستین تصدیق کننده او بودهام.
نه به خدا سوگند!این گونه نیست(که منافقان کوردل میپندارند)بلکه آنچه
گفتهام واقعیتی است که شما از آن غایب بودید(بلکه)اهل درک آن نبودید.مادر آن گوینده به عزایش بنشیند!اگر آنها ظرفیت میداشتند،اینها پیمانهای بود(از علوم و دانشها و معارف والا)که رایگان در اختیارشان قرار میگرفت.«و به زودی خبر آن راخواهید دانست».
همان گونه که در بالا اشاره شد،این خطبه بعد از ماجرای صفّین ایراد شده است،ماجرایی که دردناکترین خاطره زمان حکومت علی علیه السّلام بود،چرا که مسلمانان تا آستانه پیروزی پیش رفتند،ولی بر اثر فریبکاری دشمن و ساده لوحی گروهی از لشکریان علی علیه السّلام نه تنها پیروزی را برای همیشه از دست دادند،بلکه اسباب تفرقه و نفاق داخلی لشکر نیز،آماده شد و اختلاف چنان در میان آنان بالا گرفت،که سرانجام به جنگ و خونریزی داخلی،منتهی شد.
امام علیه السّلام که از این حادثه دردناک،دل پرخونی داشت،مردم عراق را مورد نکوهش شدید قرار داده،میفرماید:«امّا بعد ای مردم عراق!شما به زن بارداری میمانید که در آخرین روزهای دوران حملش،جنین خود را ساقط کند و با این حال قیّم و سرپرستش نیز بمیرد و بیوگی او به طول انجامد(سپس از دنیا برود)و میراثش را دورترین بستگانش ببرند(چرا که نتوانست فرزند سالمی به دنیا آورد)» أمّا بعد یا أهل العراق،فإنّما أنتم کالمرأة الحامل،حملت فلمّا أتمّت أملصت (1)و مات قیّمها،و طال تأیّمها، (2)و ورثها أبعدها .
در این جملههای کوتاه،تشبیهات ظریف و نکات بسیار دقیقی نهفته شده است، نخست اینکه:مردم«عراق»را به«زن»تشبیه میکند،چون مردانه از عزّت و شرف خود دفاع نکردند،سپس روی باردار بودن این«زن»تکیه میکند،چرا که آنها حدّاقل این شایستگی را داشتند که با اطاعت از فرمان علی علیه السّلام فرزند پیروزی را به دنیا بیاورند و دست غارتگران شام را،از دامان اسلام و قرآن و مسلمین کوتاه سازند،ولی متأسّفانه در آخرین روزهای بارداری،در اثر جهل و نادانی،این فرزند را ساقط کردند،نیرنگ«عمرو عاص»در رابطه با بالا بردن قرآنها بر سر نیزهها،به نتیجه میرسد و جمعیّت با این خدعه و نیرنگ،دست از جنگ میکشند و حتّی از پیشروی«مالک اشتر»به سراپرده معاویه و فرود آوردن آخرین ضربت،جلوگیری مینمایند،که اگر مالک برنگردد تو را خواهیم کشت.
چنین زنی اگر شوهر و سرپرست خود را از دست بدهد و همسر مناسب دیگری نیز انتخاب نکند و با حسرت و اندوه از دنیا برود،بدیهی است که میراث او را افراد دوردست میبرند،نه فرزندی دارد که ادامه بخش حیات او باشد،نه همسری که برای او اشک بریزد(و فرض این است که پدر و مادر نیز ندارد)! بعضی از بزرگان معتقدند که این بخش از کلام مولا علیه السّلام اشاره به پیشگوییهایی از آینده است و نشان میدهد که امام علیه السّلام پیشبینی میکند که مردم«عراق»بر اثر سوء تدبیری که در مسأله«جنگ صفّین»و مانند آن داشتند،با گرفتاریهای شدید، رو به رو میشوند،پیشوایشان علی علیه السّلام را از دست میدهند و جانشین آن حضرت به خاطر بیوفاییها و تمرّدها آنها را رها میسازد و افراد دوردست،بر آنها مسلّط میشوند و روزگار آنان را سیاه میکنند،همان طور که این مسئله انجام شد.
سپس امام علیه السّلام در ادامه سخن،به این نکته توجّه میدهد که هجرت و از مدینه
به کوفه،در واقع یک امر اضطراری بوده،نه این که مردم کوفه،چنان شایستگی داشته باشند که امام علیه السّلام با علاقه به سوی آنان هجرت کند،به عکس مردم مدینه، که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله با علاقه و محبّت به سوی آنان هجرت نمود،چرا که واقعا شایستگی داشتند.میفرماید:«آگاه باشید!به خدا سوگند!من به میل خود،بسوی شما نیامدم،بلکه حوادث اضطراری مرا به طرف شما حرکت داد!» أما و اللّه ما أتیتکم اختیارا،و لکن جئت إلیکم سوقا .
تاریخ نیز به این واقعیت،شهادت میدهد که اگر مسأله«جنگ جمل»نبود، امام علیه السّلام به سوی بصره حرکت نمیکرد و اگر نیروهای حجاز برای در هم شکستن پیمان شکنان بصره،کافی بود،از کوفیان کمک نمیطلبید و اگر خطر«معاویه»کشور اسلام را تهدید نمیکرد،برای دفع او،در پایگاه کوفه مستقر نمیشد و جوار رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و قبر بانوی اسلام و سرزمین وحی را رها نمیفرمود.
این سخن،در واقع پاسخی است برای یک اشکال مقدّر،و آن،این که اگر مردم عراق و کوفه دارای چنین صفات نکوهیدهای هستند،چرا امام علیه السّلام آنها را به عنوان یاران خویش برگزید،امام علیه السّلام در پاسخ این سؤال میفرماید:«این یک گزینش اجباری بود،نه اختیاری».
سپس به پاسخ یک از سخنان بسیار زشت آنها درباره خودش پرداخته، میفرماید:«به من خبر رسیده است که(بعضی از شما)میگویید:«علی خلاف میگوید.»خدا شما را بکشد!به چه کسی دروغ بستهام؟آیا به خداوند؟حال آن که نخستین مؤمن به او بودهام،یا به پیامبرش؟حال آن که نخستین تصدیق کننده او بودهام» و لقد بلغنی انّکم تقولون:علیّ یکذب،قاتلکم اللّه تعالی!فعلی من أکذب؟أعلی اللّه؟فأنا أوّل من آمن به!أم علی نبیّه؟فأنا أوّل من صدّقه! .
پرونده زندگی امام علیه السّلام در این جهات،کاملا روشن است،نخستین کسی که از مردان،به خدا ایمان آورد-بلکه در تاریخ زندگیش،هرگز غیر خداپرستی دیده
نمیشود-و نخستین کسی که پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله را تصدیق کرد و به یاریش برخاست، علی علیه السّلام بود.
این سخن ممکن است،اشاره به اخبار غیبی و حوادثی که از چشم و گوش آنها پنهان بوده است،بوده باشد،زیرا گروهی از منافقان،در صفوف مردم کوفه بودند که هر گاه علی علیه السّلام از مسائل غیبی خبر میداد و آن را به عنوان«تعلّم من ذی علم» (فرا گرفتن از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله)معرفی میکرد،آن تاریکدلان کورباطن،زبان به تکذیب میگشودند.
و نیز میتواند اشاره به احکام و معارف عالیه اسلام باشد که امام علیه السّلام آنها را از قرآن مجید،یا از پیغمبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله آموخته بود و افکار منافقان،کشش درک آنها را نداشت.
در واقع-و به گفته«ابن ابی الحدید»-دقّت در این سخنان و بررسی تاریخ زندگی علی علیه السّلام بعد از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نشان میدهد که همان منافقان عصر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله یا کسانی که در خطّ آنها گام بر میداشتند،همان نسبتهایی را که به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله میدادند،به علی علیه السّلام نیز میدادند.گویی حالات آن امام علیه السّلام عصارهای از حالات پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بود.کسی که در سورههایی از قرآن،مانند سوره«برائت»دقّت کند و پاسخهایی را که قرآن به منافقین میدهد در نظر بگیرد،میبیند حال و هوایی همچون حال و هوای بعضی از خطبههای نهج البلاغه را دارد. (1)
روشن است کسی که نخستین موحّد و خداپرست و تصدیق کننده پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله بوده،هیچ گاه دروغی به خدا یا پیغمبر نمیبندد و از مسایلی که آگاه نیست،خبر نمیدهد.این گونه سخنان خلاف،از آن کسانی است که ایمان درستی ندارند و به کانون وحی و ایمان نزدیک نبودهاند.و از کانون تقوا دور ماندهاند.
به تعبیر دیگر:علی علیه السّلام تمام معارفی که داشت و حتّی اخبار غیبی را که بیان
1) 1) با اقتباس از«شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید»،جلد صفحه 6،129.
میفرمود،به عنوان درسهایی بود که از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آموخته بود،آیا ممکن است خلافی در آنها راه داشته باشد،در حالی که او وفادارترین و مخلصترین و آگاهترین و باتقواترین شاگرد پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله بود؟!ولی منافقین که دنبال منافع مادّی کثیف خود بودند،به این گونه مسایل،هرگز توجّه نمیکردند،چرا که با منافع آنها در تضادّ بود،بلکه اصرار داشتند چهره امام علیه السّلام را طور دیگری نشان دهند.
امام علیه السّلام در پایان این سخن،که پایان خطبه است،میافزاید:«نه به خدا سوگند! این گونه نیست(که منافقان کوردل میپندارند)بلکه آن چه گفتهام واقعیتی است که شما از آن غایب بودید و حضور نداشتید(بلکه)اهل درک آن نبودید» (کلاّ و اللّه! لکنّها لهجة (1)غبتم عنها،و لم تکونوا من أهلها).
«مادر آن گوینده به عزایش بنشیند،اگر آنها ظرفیت میداشتند،اینها پیمانهای بود(از علوم و دانشها و معارف والا)که رایگان در اختیارشان قرار میگرفت،و به زودی خبر آن را خواهید دانست!» (ویل (2)امّه کیلا بغیر ثمن!لو کان له وعاء، «وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِینٍ» .
منظور از جمله (لکنّها لهجة غبتم عنها) -با توجّه به این که«لهجه»در اینجا به معنای حقایق و مطالب و اسراری است که از آنها مکتوم بوده-این است که،تکذیب و انکار شما،از کوتاهی افکار و پایین بودن سطح معلومات و بیخبر بودن شما از اسراری است که من در مکتب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آموخته و از«کتاب اللّه»استفاده کردهام، ولی چون شما اهل آن نبودهاید،طبق مثل معروف: «النّاس أعداء ما جهلوا ،مردم
1) 1) «لهجه»از مادّه«لهج»(بر وزن فلج)گاه به معنای ملازمت با چیزی و گاه به معنای اختلاط و آمیزش و گاه به معنای علاقه شدید به چیزی آمده است،سپس به«لغت انسان»که در واقع ملازم وجود او است و مجموعهای از امور مختلط است،اطلاق گردیده است و در جمله بالا اشاره به اسرار و مفاهیم خاصّی است.
2) 2) «ویل امّه»،این جمله ترکیبی است از«ویل»که برای نفرین و یا تعجّب میآید و«امّه»که به معنای مادر او میباشد.در صورتی که«ویل»مرفوع خوانده شود به«امّ»اضافه شده است و در این صورت مبتدا است و خبر آن محذوف شده و در اصل«ویل امّه ثابت او کائن»بوده است و اگر منصوب خوانده شود منادی است (یا ویل امّه).در بعضی از«نسخ»به صورت یک کلمه نوشته شده است،که همان مفهوم را میرساند.
دشمن چیزی هستند که نمیدانند»،به مخالفت و دشمنی با آن از طریق تکذیب و مانند آن برخاستید.
جمله ویل امّه -با توجه به این که کلمه«ویل»گاه به عنوان دعای شرّ به کار میرود و گاه به عنوان ترحّم یا تعجّب است-از سوی مفسّران«نهج البلاغه»دو گونه تفسیر شده است،گاه گفتهاند که منظور تأسف آن حضرت،نسبت به زحماتی است که در حقّ آن جمعیّت نااهل کشید،و گاه گفتهاند که منظور نفرین در حق منافقانی است که پیوسته در حکومت آن حضرت،مشغول فساد انگیزی بودند،معنای دوم مناسبتر به نظر میرسد.
نه تنها در این خطبه،بلکه در بعضی دیگر از خطبههای نهج البلاغه نیز به این معنا تصریح شده است که علی علیه السّلام نخستین کسی بود که به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله ایمان آورد(البتّه حضرت خدیجه علیها السّلام از میان زنان اوّلین نفر بود).
بعضی از متعصّبان«اهل سنّت»مانند نویسنده کتاب«البدایة و النهایة» خواستهاند این مطلب را-که هم از نظر تاریخی مسلّم است و هم از نظر روایات اسلامی-به بهانههایی انکار کنند،ولی همان گونه که در بالا اشاره شد هم روایات این مطلب را تأیید میکند و هم تاریخ اسلام.
مرحوم«علاّمه امینی»در جلد سوم«الغدیر»حدود«یک صد»حدیث در این باره از منابع اهل سنّت نقل کرده است،که بعضی از آنها شخص رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله است و بعضی از صحابه،یا تابعین.از جمله:
1-در حدیثی از«پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله»میخوانیم که فرمود:
«أوّلکم واردا علیّ الحوض أوّلکم إسلاما علیّ بن أبی طالب ،نخستین کسی که در حوض کوثر بر من وارد میشود،نخستین کسی است که اسلام آورده است و او علیّ بن ابی طالب است» (1)2-«ابن عبّاس»از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نقل میکند:
«إنّ أوّل من صلّی معی علیّ ،نخستین کسی که با من نماز خواند علی علیه السّلام بود». (2)
3-خود«علی علیه السّلام»که سخنش برای همه مسلمین مقبول است،در حدیثی میفرماید:
«أنا عبد اللّه و أخو رسول اللّه و أنا الصّدّیق الاکبر،لا یقولها بعدی إلاّ کاذب مفتر،و لقد صلّیت مع رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله قبل النّاس بسبع سنین،و أنا أوّل من صلّی معه ، من بنده خدا،برادر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و صدّیق اکبر(تصدیق کننده بزرگ)هستم و این ادّعا را بعد از من هیچ کس نمیکند،جز دروغگو و تهمت زن،من با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله هفت سال پیش از دیگران نماز خواندم و نخستین کسی هستم که با او به نماز ایستادم». (3)
4-«امام حسن مجتبی علیه السّلام»در مجلس«معاویه»از جمله سؤالاتی که از او و اطرافیانش کرد این بود:
«أنشدکم باللّه هل تعلمون أنّه أوّل النّاس إیمانا ،شما را به خدا سوگند میدهم آیا شما میدانید که علی علیه السّلام نخستین کسی بود که ایمان را پذیرفت» (4)5-در بسیاری از منابع معتبر از«انس بن مالک»که خادم پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله بود نقل
1) 1) این حدیث را«حاکم»در«مستدرک»جلد 3،صفحه 136 و«خطیب بغدادی»در«تاریخ»خود،جلد 2، صفحه 81 و جمعی دیگر نقل کردهاند.
2) 2) این حدیث را«فرائد السّمطین»از چهار طریق نقل کرده است.(باب 47).
3) 3) این حدیث را عدّه زیادی از شخصیتهای معروف اهل سنت،با اسناد معتبر نقل کردهاند،از جمله: «نسایی»در«خصائص»صفحه 3،«حاکم»در«مستدرک»جلد 3،صفحه 112،«ابن ماجه»در«سنن»خود، جلد 1،صفحه 57،«طبری»در«تاریخ»معروفش،جلد 2،صفحه 213 و گروه زیاد دیگر.
4) 4) -این حدیث را«ابن ابی الحدید»در جلد دوم،صفحه 101 نقل کرده است.
شده است که میگفت:«نبّیء النّبیّ یوم الإثنین و أسلم علیّ یوم الثّلاثاء،پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله روز دوشنبه مبعوث به نبوّت شد و علی علیه السّلام روز سه شنبه ایمان آورد» (1)6-«ابن عبّاس»میگوید:نزد عمر بودم سخن از پیشگام در اسلام پیش آمد عمر گفت:پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله امتیازاتی برای علی علیه السّلام در برابر من و ابوعبیده و ابوبکر که حضور داشتند،بیان فرمود که اگر یکی از آن افتخارات را من داشتم،از آنچه آفتاب بر آن میتابد برای من بهتر بود.از جمله دست بر شانه علی علیه السّلام گذاشت و فرمود:
«یا علیّ!أنت أوّل المسلمین إسلاما و أوّل المؤمنین إیمانا،و أنت منّی بمنزلة هارون من موسی ،ای علی!تو نخستین مسلمان و نخستین مؤمنی و تو نسبت به من همچون هارون،نسبت به موسی هستی(وزیر من و خلیفه منی)» (2)7-«احمد حنبل»یکی از ائمّه چهار گانه معروف اهل سنّت،در کتاب«مسند»خود از علی علیه السّلام نقل میکند که فرمود:
«لقد صلّیت قبل أن یصلّی أحد،سبعا ،من هفت سال (با پیامبر اکرم)نماز گزاردم،پیش از آنکه احدی از مردم نماز بگزارد» (3).
همانگونه که در بالا اشاره شد،در این زمینه احادیث بسیار زیادی نقل شده است که ذکر همه آنها به طول میانجامد.مرحوم«علامه امینی»این احادیث را طبقه بندی کرده(احادیث رسول اللّه،احادیث علی علیه السّلام احادیث امام حسین علیه السّلام و احادیث صحابه و سخنان صحابه و تابعین و اشعار فراوانی که گروه زیادی از شعرا در این زمینه سرودهاند)و همچنین گواهی مورّخانی همچون:«طبری»در«تاریخ»خود، «ابن اثیر»در«کامل»و«نصر بن مزاحم»در«صفّین»را آورده است.(کسانی که میخواهند از مجموع این احادیث آگاهی یابند،میتوانند به جلد سوم الغدیر، صفحه 218 به بعد،مراجعه نمایند).
«ابن ابی الحدید»نیز احادیث مربوط به این موضوع را از منابع اهل سنّت در شرح نهج البلاغه خود نقل کرده است. (1)
نکته قابل توجّه این که بعضی از متعصّبان که نتوانستهاند این فضیلت بزرگ را از نظر تاریخ و منابع انکار کنند،به بهانههایی برای نفی آن متشبّث شدهاند که مهمترین آنها این است:
میگویند:علی علیه السّلام در آن زمان که اسلام آورد،ده ساله بود و اسلام کودک ده ساله پذیرفته نیست،این بهانهجویی به قدری در میان مخالفان فضائل علی علیه السّلام گسترده شده است،که باور کردهاند یک اشکال مهم و غیر قابل پاسخ است،در حالی که:
اوّلا:مناسب است گفتگویی را که در میان«مأمون»خلیفه عبّاسی که با یکی از علماء اهل سنّت در عصر او به نام«اسحاق»صورت گرفت،بیاوریم(این حدیث را «ابن عبد ربّه»در«عقد الفرید»آورده است).
«مأمون»به او گفت:آن روز که پیامبر اکرم علیه السّلام مبعوث شده از تمام اعمال چه عملی افضل بود؟ «اسحاق»گفت:اخلاص در شهادت به توحید و رسالت پیامبر علیه السّلام.
«مأمون»:آیا کسی را سراغ داری که بر علی علیه السّلام در اسلام پیشی گرفته باشد؟ «اسحاق»:علی علیه السّلام اسلام آورد،در حالی که کم سن و سال بود و احکام الهی بر او جاری نمیشد! «مأمون»:آیا اسلام علی علیه السّلام به دعوت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نبود؟آیا پیامبر علیه السّلام اسلامش را نپذیرفت؟چگونه ممکن است پیامبر علیه السّلام کسی را به اسلام دعوت کند،که اسلامش پذیرفته نیست؟! «اسحاق»پاسخی نداشت که بدهد. (2)
مرحوم«علاّمه امینی رحمه اللّه»بعد از نقل این داستان از«عقد الفرید»میافزاید:ابو جعفر اسکافی معتزلی متوفای سال 240 در رساله خود مینویسد که همه مردم میدانند که علی علیه السّلام افتخار پیشگامی به اسلام را داشت،پیامبر صلّی اللّه علیه و آله روز دوشنبه مبعوث شد و علی علیه السّلام روز سه شنبه ایمان آورد،و میفرمود:من هفت سال قبل از دیگران نماز خواندم!و پیوسته میفرمود:«من نخستین کسی هستم که اسلام آوردم،و این مسأله از هر مشهوری مشهورتر است،و ما کسی را در گذشته نیافتیم که اسلام علی علیه السّلام را سبک بشمرد،یا بگوید او اسلام آورد در حالی که کودک خرد سالی بود،عجب این که افرادی مثل«عباس»و«حمزه»برای پذیرفتن اسلام، منتظر عکس العمل«ابوطالب»بودند،ولی فرزند ابوطالب هرگز منتظر پدر ننشست و ایمان آورد». (1)
کوتاه سخن این که:پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله،اسلام علی علیه السّلام را پذیرفت و کسی که اسلام او را در آن سن و سال معتبر نداند،در واقع ایراد به پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میگیرد.
ثانیا:در روایات معروف داستان«یوم الدّار»آمده است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله غذایی آماده کرد و بستگان نزدیکش را از قریش دعوت نمود و آنها را به اسلام فراخواند و فرمود:
نخستین کسی که دعوت او را برای دفاع از اسلام بپذیرد،برادر و وصیّ او،و جانشین او خواهد بود.هیچ کس دعوت آن حضرت را نپذیرفت جز علیّ بن ابیطالب علیه السّلام که گفت:من تو را یاری میکنم و با تو بیعت مینمایم،و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود تو برادر و وصیّ من و جانشین منی. (2)
آیا کسی باور میکند پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله کسی را که در آن روز نیز به حد بلوغ نرسیده بود و به گفته بهانهجویان،اسلامش پذیرفته نبود،به عنوان برادر و وصیّ و
جانشین خود معرفی کند و دیگران را به پیروی از او دعوت نماید،تا آنجا که سران شرک از روی تمسخر به ابوطالب بگویند:«تو باید پیرو فرزندت باشی.» بدون شک،سن بلوغ شرط پذیرفتن اسلام نیست،هر نوجوانی که عقل و تمیز کافی داشته باشد و اسلام را بپذیرد-به فرض که پدرش هم مسلمان نباشد-از او جدا میشود و در زمره مسلمین قرار میگیرد.
ثالثا:از قرآن مجید استفاده میشود که حتّی بلوغ شرط نبوّت نیست و برخی از پیامبران در طفولیّت به این مقام رسیدند،چنانچه درباره حضرت یحیی علیه السّلام میفرماید: «وَ آتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا» ،ما فرمان نبوّت را در طفولیّت به او دادیم». (1)
و در داستان عیسی علیه السّلام نیز آمده است که به هنگام کودکی با صراحت گفت: «إِنِّی عَبْدُ اللّهِ آتانِیَ الْکِتابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا» ،من بنده خدا هستم،کتاب آسمانی به من بخشیده و مرا پیامبر قرار داده است». (2)
فراتر از همه اینها،همان است که پیامبر،اسلام علی علیه السّلام را پذیرفت.حتّی در داستان«یوم الدّار»او را به عنوان برادر و وصی و وزیر و جانشین خویش معرّفی فرمود.
به هر حال،روایاتی که میگوید علی علیه السّلام نخستین کسی بود که دعوت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را پذیرفت،فضیلتی بیمانند برای آن حضرت در بردارد،که هیچکس در آن با او برابری ندارد،و به همین دلیل،او شایستهترین فرد امّت،برای جانشینی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بوده است.
و من خطبة له علیه السّلام علّم فیها الناس الصلاة علی النّبی صلّی اللّه علیه و آله و فیها باین صفات اللّه
سبحانه و صفة النبی و الدّعاء له
(1) در این خطبه امام علیه السّلام طرز فرستادن صلوات و درود بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و آل او علیهم السّلام را به مردم یاد میدهد و در عین حال،بخشی از صفات خداوند سبحان و صفات پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و دعای برای آن حضرت نیز آمده است.
این خطبه در واقع از سه بخش تشکیل میشود:
بخش اوّل:که بسیار کوتاه است،بیان قسمتی از صفات خداوند متعال است که به عنوان مقدّمه برای تقاضای رحمت و درود بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله ذکر شده است.
1) 1) سند خطبه:این خطبه را گروه زیادی نقل کردهاند که عدهای از آنها قبل از«سید رضی»رحمة الله علیه میزیستهاند:از جمله در«صحیفه علویه»و در«تذکره ابن جوزی»و در«الامالی بغدادی»و«غریب الحدیث ابن قتیبه»و«الغارات ثقفی»آمده است و بعضی جملههایی از آن را ذکر و تفسیر کردهاند مانند«ابن اثیر»در «نهایه»،«زمخشری»در«فائق»و«ابن منظور»در«لسان العرب»(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 70).
بخش دوم:چگونگی درود فرستادن بر پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله تعلیم داده شده و بسیاری از صفات آن بزرگوار و خدمات بزرگ و بیمانندی که به جامعه انسانیّت و آیین حق فرمود،ذکر شده است و در واقع گویای این حقیقت است که اگر ما بهترین درود و صلوات را بر آن بزرگوار میفرستیم به خاطر این خدمات بزرگ و بیمانند او است.
بخش سوم:در برگیرنده مجموعهای از دعاهای پر معنا درباره آن حضرت است که در ضمن،از خداوند نیز تقاضا شده که رابطه ما با آن بزرگوار همواره برقرار باشد و در بهشت جاویدان در سایه آن حضرت باشیم.
الّلهمّ داحی المدحوّات،و داعم المسموکات،و جابل القلوب علی فطرتها:شقیّها و سعیدها
بار خدایا!ای گستراننده گستردهها،و ای نگهدارنده آسمانهای رفیع،و ای کسی که دلها را با فطرتهای ویژه آفریدی:هم آنان که سرانجام به بدبختی گراییدند و هم آنان که سعادتمند شدند.
در این بخش از خطبه امام علیه السّلام خداوند را به سه صفت از صفات والایش میستاید،عرضه میدارد:«بار خدایا!ای گستراننده گستردهها،و ای نگهدارنده آسمانهای رفیع،و ای کسی که دلها را با فطرتهای ویژه آفریدی:هم آنان که سرانجام به بدبختی گراییدند و هم آنان که سعادتمند شدند.
(الّلهمّ داحی (1)المدحوّات،و داعم (2)المسموکات (3)،و جابل (4)القلوب علی فطرتها:شقیّها و سعیدها)
1) 1) «داحی»از مادّه«دحو»(بر وزن محو)به معنای گسترش دادن است و«دحو الأرض»اشاره به زمانی است که خشکیها تدریجا از زیر آب بیرون آمدند و گسترش یافتند.
2) 2) «داعم»از مادّه«دعم»(بر وزن فهم)به معنای صاف کردن کژیها است و از همین رو،واژه«دعامه»به معنای ستون به کار میرود.
3) 3) «مسموکات»از مادّه«سمک»(بر وزن سقف)به معنای بر پا کردن و بلند نمودن است و به همین جهت این واژه بر سقف نیز اطلاق میشود.
4) 4) «جابل»از مادّه«جبل»(بر وزن جبر)به معنای آفریدن است.
جمله اوّل اشاره به آغاز آفرینش آسمانها و زمین است.میدانیم طبق نظریات معروف در میان دانشمندان،جهان هستی و کرات و اجرام آسمانی در آغاز به صورت توده واحدی بوده است که به علل معلوم و نامعلومی از هم جدا شده و گسترش یافته و امروز همچنان رو به گستردگی پیش میرود.
زمین نیز در آغاز زیر آب فرو رفته بود.آبها تدریجا در مناطق عمیق و شکافهای زمین قرار گرفتند و خشکیها پدیدار شدند و با گذشت زمان،گسترش یافتند،تا این که وضع خشکیها و دریاها تثبیت شد و امروز نیز بر اثر جذب سنگهای آسمانی،زمین به آرامی گستردگی بیشتری پیدا میکند.قرآن میفرماید:
«وَ السَّماءَ بَنَیْناها بِأَیْدٍ وَ إِنّا لَمُوسِعُونَ وَ الْأَرْضَ فَرَشْناها فَنِعْمَ الْماهِدُونَ» ،و ما آسمان را با قدرت بنا کردیم و همواره آن را وسعت میبخشیم و زمین را گستردیم و چه خوب گسترانندهای هستیم». (1).
تعبیر به«داعم المسموکات»اشاره به نگهداری کرات آسمانی اعم از سیّارات و ثوابت و کهکشانها،بوسیله نیروی جاذبه-که در واقع یک ستون نامریی است- میباشد،نیرویی که چنان آنها را در جای خود نگه میدارد که گاه میلیونها سال میگذرد و فواصل موجود بین کرات منظومه شمسی،تغییر پیدا نمیکند.
قرآن مجید میگوید: «إِنَّ اللّهَ یُمْسِکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا وَ لَئِنْ زالَتا إِنْ أَمْسَکَهُما مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ إِنَّهُ کانَ حَلِیماً غَفُوراً» ،خداوند آسمانها و زمین را نگاه میدارد تا از نظام خود منحرف نشوند و هر گاه منحرف گردند کسی جز او نمیتواند آنها را نگاه دارد،او بردبار و غفور است. (2)
جمله «و جابل القلوب...» اشاره به علوم فطری و الهی و غرائز و تمایلات ثمر بخشی است که خداوند در درون جان انسانها قرار داده،علوم و غرایز و امیالی که
به منزله ابزاری هستند که انسان در مسیر تکامل و پیمودن طرق پیشرفت مادّی و معنوی و سیر الی اللّه از آن بهره میگیرد و بدون آنها تلاشها و کوششهایش یا متوقّف،و یا کم اثر میشود.
ممکن است کسانی از جمله بالا چنین استفاده کنند که خداوند شقاوت و سعادت را ذاتی انسانها قرار داده،گروهی ذاتا سعادتمندند،و گروه دیگری ذاتا شقاوتمند،در حالی که جمله بالا چنین مطلبی را القا نمیکند،بلکه میگوید:
خداوند به همه انسانها اعم از کسانی که سرانجام سعادتمند،یا شقاوتمند میشوند، علوم فطری و غرائز ضروری را مرحمت فرموده،هر چند گروهی از آن استفاده کرده و مسیر سعادت را با آن طیّ میکنند و گروه دیگری با سوء استفاده،خود را در پرتگاه شقاوت میافکنند،حدیث معروف:
«کلّ مولود یولد علی الفطرة... ،همه انسانها بر فطرت توحید از مادر متولّد میشوند(و انحراف از این فطرت،بر اثر تعلیم و تربیت نادرستی است که بعدا حاصل میشود)» (1)نیز اشاره به همین معنا است.
واضح است که اگر سعادت و شقاوت ذاتی باشد و هر کس مجبور باشد که در همان مسیر از پیش تعیین شده،گام بردارد،آمدن پیامبران و نزول کتابهای آسمانی و تکلیف و مسئولیّت و احکام الهی و ثواب و عقاب،و در یک کلمه،تمام مسایل مربوط به تعلیم و تربیت و آثار و نتایج آن،بیمعنا خواهد شد،نه عقل چنین چیزی را میپذیرد و نه شرع.
قرآن مجید میگوید: «إِنّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ إِمّا شاکِراً وَ إِمّا کَفُوراً» ؛ما انسان را به راه صحیح هدایت کردهایم،خواه شاکر باشد و پذیرا شود و یا کفران کند و رها سازد (2).
و در جای دیگر میفرماید: «وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّاها فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها» ؛و قسم
به جان آدمی!و آن کس که آن را آفریده(و)منظّم ساخته،سپس فجور و تقوا(شرّ و خیرش)را به او الهام کرده است» (1).
در واقع راه و چاه و عوامل سعادت و شقاوت را به او نشان داده است،بی آن که او را مجبور به پذیرش چیزی کند،او در پیمودن هر دو راه مختار است و به همین دلیل،در برابر خداوند و وجدان خویش مسئولیّت دارد.
1) 1) سوره شمس،آیات 7-8.
اجعل شرائف صلواتک،و نوامی برکاتک،علی محمّد عبدک و رسولک الخاتم لما سبق،و الفاتح لما انغلق،و المعلن الحقّ بالحقّ،و الدّافع جیشات الأباطیل،و الدّامغ صولات الأضالیل،کما حمّل فاضطلع،قائما بأمرک،مستوفزا فی مرضاتک،غیر ناکل عن قدم،و لا واه فی عزم،واعیا لوحیک،حافظا لعهدک،ماضیا علی نفاذ أمرک،حتّی أوری قبس القابس، و أضاء الطّریق للخابط،و هدیت به القلوب بعد خوضات الفتن و الاثام، و أقام بموضحات الأعلام،و نیّرات الأحکام،فهو أمینک المأمون،و خازن علمک المخزون،و شهیدک یوم الدّین،و بعیثک بالحقّ،و رسولک إلی الخلق.
(خداوندا)گرامیترین درودها و پربارترین برکاتت را بر محمّد صلّی اللّه علیه و آله بندهات و رسولت بفرست!همان کسی که خاتم پیامبران پیشین بود،کسی که درهای بسته را گشود و حق را با حق آشکار ساخت.غوغای باطل را دفع کرد و حملات گمراهیها را در هم شکست و با تمام قدرت بار سنگین رسالت را بر دوش کشید،این در حالی بود که به فرمانت قیام کرد و در طریق رضا و خشنودی تو با سرعت گام برمیداشت، هرگز در این مسیر تردید به خود راه نداد و عقبگرد،نکرد و عزم و ارادهاش به سستی نگرایید.وحی تو را با آگاهی گرفت و عهد تو را پاسداری کرد و در انجام
فرمانت(با قدرت و جدیّت)پیش رفت،تا آنجا که شعلههای حق را برای طالبانش برافروخت و راه را برای ناآگاهان روشن ساخت و دلهایی که در فتنهها و گناهان فرو رفته بود،به برکت وجودش هدایت شد.او پرچمهای آشکار کننده حق را برافراشت و احکام نورانی اسلام را برپا ساخت.آری،او امین معتمد و گنجینه دار مخزن علوم تو و شاهد و گواه روز رستاخیز و برانگیختهات برای بیان حقایق و فرستادهات به سوی خلایق است.
امام علیه السّلام در آغاز این فراز از خطبه،بهترین درود و برکات الهی را نثار روان پاک پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله کرده و آن حضرت را به بیش از بیست وصف از اوصاف برجستهاش،که او را شایسته این درود و صلوات میکند،یاد میفرماید و میگوید:
(خداوندا!)«گرامیترین درودها و افزونترین و پربارترین برکاتت را بر محمد صلّی اللّه علیه و آله بندهات و رسولت بفرست» اجعل شرائف (1)صلواتک و نوامی (2)برکاتک علی محمّد عبدک و رسولک صلوات،همان رحمتهای الهی است،و برکات،انواع نعمتهای پروردگار را شامل میشود و مجموعه صلوات و برکات چنان فراگیر است که هیچ خیر و سعادتی از آن بیرون نخواهد بود.
در این قسمت از سخن امام علیه السّلام،دو وصف معروف و مهم،که در واقع مهمترین اوصاف پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله است بیان شده:نخست،مسأله عبودیّت و دوم،رسالت.
عبودیّت بزرگترین افتخار یک انسان است که تسلیم محض در برابر خداوند
باشد،همه چیز را از آن او بداند و چشم و گوش بر امر و فرمانش نهد،حتّی اموالی را که ظاهرا ملک او است،امانت الهی در دست خود بشمرد و حداکثر تلاش را در جلب رضای او انجام دهد و در عین حال خود را به او بسپارد،همان گونه که امیرمؤمنان علیه السّلام به پیشگاه خداوند عرض میکند:
«إلهی کفی بی عزّا أن أکون لک عبدا و کفی بی فخرا أن تکون لی ربّا ،خدایا این عزّت برای من بس است که بنده تو باشم و این افتخار برای من کافی است که تو پروردگار من باشی» (1).
در سومین توصیف به مسأله خاتمیّت اشاره میکند و میفرماید«پیامبری که خاتم پیامبران پیشین بود» الخاتم لما سبق .
در صورتی که ما در اینجا به معنای«ذوی العقول»باشد اشاره به پیامبران پیشین است،که پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله«خاتم النّبیین»بود.و اگر به معنای«ذوی العقول» نباشد،اشاره به پایان گرفتن شرایع پیشین،به دست پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله است.
و در چهارمین و پنجمین توصیف میفرماید:«کسی که درهای بسته را گشود و حقّ را با حقّ آشکار ساخت» (و الفاتح لما انغلق،و المعلن الحقّ بالحقّ).
منظور از پیچیدگیها و درهای بسته،ابواب علوم و دانشها و مسایل پیچیده اخلاقی و اجتماعی انسانها است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله با دین و آیین و هدایتهای خود، آنها را به روی انسانها باز کرد و منظور از آشکار ساختن حق به حق،ممکن است اشاره به معجزات باشد که حقّانیت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را تبیین کرد و یا اشاره به بیانات منطقی او باشد که حقایق را شرح داد و یا اشاره به جنگها و غزواتی است که دشمنان حق را کنار زد تا مردم چهره حق را ببینند و یا روشن ساختن حقایق به قرینه یکدیگر میباشد همان گونه که آیات قرآن را به کمک یکدیگر تفسیر میکنند،هیچ مانعی ندارد که تمام معانی چهارگانه فوق،در این جمله جمع باشد.
1) 1) بحار الانوار،جلد 74،صفحه 400.
در ششمین و هفتمین توصیف میفرماید:«همان کسی که غوغای باطل را دفع کرد و حملات گمراهیها را در هم شکست» و الدّافع جیشات (1)الأباطیل،و الدّامغ (2)صولات (3)الأضالیل .
جالب این که در مورد باطل تعبیر به سر و صدا و غوغا میکند(جیشات)و در مورد عوامل گمراهی تعبیر به حملات(صولات)که دقیقا هر کدام منطبق با وضعیّت آنهاست.باطل پر سر و صدا است و عوامل گمراهی نیز،همواره به مردم بیدفاع حملهور میشوند.
در هشتمین توصیف که در واقع به منزله بیان علّت برای تقاضای این درود وافر و گسترده است،میفرماید:«به دلیل این که با تمام قدرت بار سنگین رسالت را بر دوش کشید» کما حمّل فاضطلع (4).
در اینجا«کما»به منزله تعلیل است و معنای«لانّه»میدهد.در واقع قبول این مسئولیّت بزرگ و تحمّل آن با قوّت و قدرت،یکی از مهمترین ویژگیهای پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله است که او را شایسته هر گونه درودی میکند.
در نهمین و دهمین توصیف آمده است که:«آن حضرت به فرمانت قیام نمود و در طریق رضا و خشنودی تو،با سرعت گام برمیداشت» قائما بأمرک،مستوفزا (5)فی مرضاتک .
1) 1) «جیشات»جمع«جیشة»از مادّه«جیش»(بر وزن عیش)به معنای جوش و خروش است و به همین جهت،به لشکر که دارای جنب و جوش فراوانی است«جیش»گفته میشود.
2) 2) «دامغ»از مادّه«دمغ»(بر وزن ضرب)به معنای کوبیدن سر،و شکستن جمجمه است.
3) 3) .«صولات»جمع«صوله»به معنای حمله کردن برای چیره شدن است و در مورد گاز گرفتن شتر نیز این واژه به کار میرود.
4) 4) «اضطلع»از مادّه«اضطلاع»به معنای قوّت و قدرت داشتن بر انجام کاری است.در اصل از مادّه«ضلع»(بر وزن جسم)به معنای دنده گرفته شده که استخوانی است مقاوم در مقابل حوادث مختلف،سپس مادّه «ضلع»(بر وزن منع)به معنای قوّت و قدرت یافتن اطلاق شده است.
5) 5) «مستوفز»از مادّه«استیفاز»به معنای عجله کردن و سرعت نمودن است.
«قیام به امر»،اشاره به جدّی گرفتن اوامر الهی است،زیرا انسان برای کارهای جدّی برمیخیزد.به همین دلیل،قیام به چیزی،اشاره به برخورد جدّی با آن است.
این دو تعبیر نشان میدهد که آن بزرگوار نه تنها گوش بر فرمان الهی بود،بلکه هر جا رضای او را-حتّی بدون فرمان نیز-کشف میکرد،به سرعت به سوی انجام آن میشتافت.
در یازدهمین و دوازدهمین توصیف میفرماید:در گامهایی که(به سوی انجام اوامر تو)برمیداشت،تردید به خود راه نداد و عقبگرد،نکرد،و عزم و ارادهاش به سستی نگرایید» غیر ناکل (1)عن قدم (2)،و لا واه فی عزم .
بسیارند کسانی که در تصمیمگیریها و شروع کار جدّی هستند،ولی در ادامه راه تردید و سستی به خود راه میدهند.مهمّ آن است که انسان از آغاز تا پایان محکم بایستد و به راه خود ادامه دهد.تاریخ پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نشان میدهد که او هرگز در برابر وسوسهها و فشارها تسلیم نشد و هر پیشنهاد انحرافی را که به آن حضرت کردند،با صراحت ردّ نمود تا آنجا که میفرمود:«اگر خورشید آسمان را در یک دستم بگذارند و ماه را در دست دیگرم،حاضر نیستم مسیر خود را تغییر دهم.» (3)در سیزدهمین تا پانزدهمین وصف میفرماید:«این در حالی بود که وحی تو را با آگاهی گرفت و عهد تو را پاسداری کرد و در انجام فرمانت(با قدرت و جدّیت)پیش رفت» واعیا (4)لوحیک،حافظا لعهدک،ماضیا علی نفاذ أمرک .
سپس آن حضرت در ادامه این سخن،نتیجه تلاشها و کوششها و فداکاریهای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را،ضمن بیان اوصاف دیگری بازگو میکند،امام علیه السّلام در شانزدهمین تا
1) 1) «ناکل»از مادّه«نکول»به معنای بازگشت نمودن و ترسیدن است.
2) 2) «قدم»در اینجا معنای مصدری دارد و به معنای تقدّم یافتن و پیشروی کردن است.
3) 3) کامل ابن اثیر،جلد 1،صفحه 489.(این سخن در سیره ابن هشام و تاریخ طبری نیز آمده است).
4) 4) «واعی»از مادّه«وعی»(بر وزن وقت)به معنای درک کردن و فهمیدن و حفظ کردن چیزی است.
هجدهمین وصف میفرماید:«او همچنان در این راه به پیش رفت تا شعله حق را برای طالبانش برافروخت و راه را برای ناآگاهان روشن ساخت،دلهایی که در فتنهها و گناهان فرو رفته بود،به برکت وجودش هدایت شد» حتّی أوری (1)قبس (2)القابس،و أضاء الطّریق للخابط، (3)و هدیت به القلوب بعد خوضات (4)الفتن و الآثام .
این سخن اشاره به پیشرفت سریع اسلام،در تمام جهات و روشن شدن«جزیره عربستان»که مهد کفر و شرک و کانون جهل و جنایت بود،میباشد که هر کس کمترین اطلاعی از تاریخ اسلام داشته باشد،آن را تصدیق میکند و حتّی دشمنان اسلام نیز به آن معترفند.
سپس در نوزدهمین وصف از اوصاف کریمه آن حضرت،میافزاید:«او پرچمهای آشکار کننده حق را برافراشت و احکام نورانی اسلام را برپا ساخت» «و أقام بموضحات الأعلام،و نیّرات الأحکام».
در حقیقت برای اینکه رهروان راه حق گرفتار خطا و اشتباه نشوند و به بیراهه نروند،باید پرچمها و علایم راهنمایی،در جای این طریق نصب شود و چراغهای نورانی تمام جادّه را به هنگام تاریکی روشن کند و این همان کاری بود که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله انجام داد و برای هر حقّی نشانهای قرارداد و پاسدارانی تعیین فرمود.
بسیاری از احکام مانند نمازهای پنجگانه یومیّه و نماز جمعه-با آن مراسم ویژه-
1) 1) «أوری»از مادّه«وری»(بر وزن نفی)به معنای روشن شدن آتش است.بنابراین،«اوری»که فعل متعدّی است،به معنای بر افروختن میآید.
2) 2) «قبس»(بر وزن قفس)به معنای آتش مختصری است که از مجموعهای جدا میشود.
3) 3) «خابط»از مادّه«خبط»(بر وزن ضبط)به معنای حرکت کردن در مسیر نادرست است و همچنین به معنای عدم تعادل به هنگام راه رفتن یا برخاستن آمده است.
4) 4) «خوضات»جمع«خوضه»از مادّه«خوض»(بر وزن حوض)در اصل به معنای وارد شدن تدریجی در آب و راه رفتن و شنا کردن در آب است.سپس به عنوان کنایه به معنای ورود یا شروع به کار،یا سخنان زشت و ناپسند آمده است.
و زیارت خانه خدا،نمونههای زندهای از آن پرچمها و چراغهاست که رهروان این راه را از گمراهی رهایی میبخشد و همچنین احکامی که درباره مسایل اجتماعی و تربیتی و سیاسی و اقتصادی بیان فرموده است.
در پایان این بخش،به پنج صفت دیگر(که با توجّه به صفات گذشته مجموعا بیست و چهار وصف میشود)به صورت نتیجهگیری از تمام بحثهای گذشته اشاره کرده،میفرماید:«آری،او امین معتمد و گنجینهدار مخزن علوم تو و شاهد و گواه روز رستاخیز،و برانگیختهات برای بیان حقایق و فرستادهات به سوی خلایق است.» فهو أمینک المأمون،و خازن علمک المخزون،و شهیدک یوم الدّین،و بعیثک بالحقّ،و رسولک إلی الخلق .
این اوصاف پنجگانه،بعضی مقدّمه،و بعضی نتیجه دیگری است.امین خداوند و خزانهدار علم او بودن،مقدّمهای است برای رسالت به سوی خلق،و مبعوث بودن به حقّ،و گواه روز قیامت بودن،نتیجه این رسالت است.
تعبیر به«امین مأمون»در واقع تاکیدی است بر کمال امانت آن حضرت،و اشارهای است به مقام عصمت،که از شرایط حتمی نبوّت است،و منظور از «خزانهدار بودن علم مخزون»،آگاه بودن پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله از اسرار غیب است.همان گونه که در جای خود گفتهایم پیامبران و امامان بدون آگاهی از این اسرار نمیتوانند رسالت خود را به طور کامل انجام دهند،قرآن مجید نیز میفرماید: «عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ أَحَداً إِلاّ مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ یَسْلُکُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً لِیَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ» ،خداوند دانای غیب است و هیچ کس را بر اسرار غیبش آگاه نمیسازد مگر رسولانی را که برگزیده،و مراقبینی از پیش رو و پشت سر آنها قرار میدهد،تا بداند پیامبرانش رسالتهای پروردگار را ابلاغ کردهاند». (1)
1) 1) سوره جنّ،آیات 26-28.
جمله «شهیدک یوم الدّین» اشاره به همان است که در قرآن مجید آمده که پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله گواه بر اعمال امّت و گواه بر گواهان سایر امّتها است.
در آیه 143 سوره«بقره»میفرماید: «وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی النّاسِ وَ یَکُونَ الرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهِیداً» ،و اینگونه شما را امّت میانهای قرار دادیم تا بر مردم گواه باشید و پیامبر هم بر شما گواه باشد».
و در آیه 89 سوره«نحل»میخوانیم «وَ یَوْمَ نَبْعَثُ فِی کُلِّ أُمَّةٍ شَهِیداً عَلَیْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ» جعلنا «بِکَ شَهِیداً عَلی هؤُلاءِ» ،بیادآور!روزی را که از هر امّتی گواهی را از خودشان بر آنها برمیانگیزیم و تو را گواه بر آنان قرار میدهیم».
و از آنجا که گواهی دادن،فرع بر علم و آگاهی است،این تعبیرات،دلیل دیگری بر آگاهی پیغمبر از اسرار غیب است.
اللّهمّ افسح له مفسحا فی ظلّک،و اجزه مضاعفات الخیر من فضلک.
اللّهمّ و أعل علی بناء البانین بناءه،و أکرم لدیک منزلته،و أتمم له نوره، و اجزه من ابتعاثک له مقبول الشّهادة،مرضیّ المقالة،ذا منطق عدل،و خطبة فصل.اللّهمّ اجمع بیننا و بینه فی برد العیش و قرار النّعمة،و منی الشّهوات،و أهواء اللّذّات،و رخاء الدّعة،و منتهی الطّمأنینة،و تحف الکرامة.
پروردگارا!جایگاهی وسیع برای او در سایه لطفت بگشای و از فضل و کرمت پاداش مضاعف به او مرحمت کن!خداوندا!کاخ پرشکوه او را از هر بنایی برتر ساز و مقام او را در پیشگاه خود گرامی دار!خداوندا!نور او را(در سراسر جهان)کامل گردان و پاداش رسالتش را پذیرش شهادت(و شفاعت در حقّ امّت)و قبول گفتار او قرار ده!(چرا که او)دارای منطق عادلانه و سخنان جدا کننده حق از باطل بود.
خداوندا!ما را در کنار آن پیامبر بزرگ قرار ده،در جایی که زندگانیش خوش و نعمتش جاودان و آرزوهایش مطلوب و لذّاتش خواستنی است،آن هم در کمال آرامش و نهایت اطمینان و توأم با هدایای پرارزش !
امام علیه السّلام در این بخش از سخنانش دعای جامعی در حقّ پیامبر اسلام میکند و در واقع طرز دعا کردن به آن بزرگوار را به ما میآموزد و نیز دعای جامعی برای خود و دوستان و پیروانش مینماید.
در قسمت اوّل،شش چیز از پیشگاه خداوند بزرگ برای پیغمبر گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله تقاضا میکند.نخست این که عرض میکند:«پروردگارا!جایگاه وسیعی در سایه لطفت برای او بگشای!» (اللّهمّ افسح (1)له مفسحا فی ظلّک).
«ظلّ»سایه)در این جا ممکن است معنای کنایی داشته باشد و اشاره به سایه لطف،جود و بخشش خداوند باشد،و یا به معنای حقیقی،و اشاره به سایههای بهشتی در قیامت باشد.چنانکه در حدیث آمده است:«در بهشت درختی است که شخص سوار بر مرکب،میتواند در سایه آن یکصد سال راه برود». (2)
دوم این که عرض میکند:«خداوندا از فضل و کرمت پاداش مضاعف به او مرحمت کن!» و اجزه مضاعفات الخیر من فضلک .
روشن است که پاداش الهی همیشه به صورت مضاعف و چندین برابر میباشد چرا که از فضل و کرمش سرچشمه میگیرد و برابری با اعمال در آن شرط نیست، ولی در اینجا تقاضای پاداشهای بیشتری برای آن بزرگوار شده است.
در سومین و چهارمین تقاضا عرضه میدارد:«خداوندا!کاخ پر شکوه او را از هر بنایی برتر ساز و مقام او را در پیشگاه خود گرامی دار! (اللّهمّ و أعل علی بناء البانین بناءه،و أکرم لدیک منزلته).
منظور از«بناء»در اینجا یا دین و آیین و مذهب اوست که تقاضا شده بر تمام ادیان جهان پیشی گیرد و یا مقام والای آن حضرت است،که بر همه تقدّم جوید.
در پنجمین و ششمین تقاضا از خداوند،عرضه میدارد:«خداوندا!نور او را(در سراسر جهان)کامل گردان!و پاداش رسالتش را پذیرش شهادت(و شفاعت در حقّ امّت)و قبول گفتار او قرار ده!(چرا که او)دارای منطق عادلانه و سخنان جدا کننده حقّ از باطل بود» و أتمم له نوره،و اجزه من ابتعاثک له مقبول الشّهادة،و مرضیّ المقالة،ذا منطق عدل،و خطبة فصل .
جالب این که جزای رسالت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در این عبارت شفاعت امّت شمرده شده، چیزی که برکتش به دیگران باز میگردد و این نهایت کرامت و لطف آن حضرت است و در ضمن به این نکته نیز اشاره شده که شفاعت و گواهی آن حضرت،بیحساب نیست،او همواره گفتارش عادلانه و سخنانش جدا کننده حق از باطل بود،اگر درباره شخص،یا قومی شفاعت کند لیاقت و شایستگی شفاعت را در آنها یافته است و این ناظر به همان چیزی است که در مباحث شفاعت گفتهایم که شفاعت هم،بیحساب نیست،بلکه لیاقتی لازم دارد و به تعبیر دیگر:باید رابطه معنوی میان شفاعت کننده و شفاعت شونده باشد و آنها که تمام پیوندهای خود را بریدهاند،لایق شفاعت نیستند و این همان مقام محمودی است که در قرآن مجید به آن اشاره شده، میفرماید: «وَ مِنَ اللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَکَ عَسی أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقاماً مَحْمُوداً» ؛پاسی از شب را از خواب برخیز و قرآن(و نماز)بخوان این یک وظیفه اضافی برای توست تا پروردگارت تو را به مقام محمود برساند» (1).
در آخرین بخش از خطبه،امام دعایی برای خود و دوستانش میکند و در عبارت کوتاه،برترین نعمتهای الهی را تقاضا مینماید،عرض میکند:«خداوندا!میان ما و آن پیامبر بزرگ صلّی اللّه علیه و آله در جایی که زندگانیش خوش و نعمتش جاویدان و آرزوهایش
1) 1) سوره اسراء،آیه 79.
مطلوب و لذّاتش خواستنی است،در کمال آرامش و نهایت اطمینان و توأم با هدایای پر ارزش،جمع گردان!» (اللّهمّ اجمع بیننا و بینه فی برد العیش و قرار النّعمة،و منی الشّهوات،و أهواء اللّذّات،و رخاء الدّعة (1)،و منتهی الطّمأنینة،و تحف الکرامة .
این اوصاف هفتگانه،اوصاف بهشت برین است که دارای تمام این صفات و برکات میباشد،آرامش،آسایش،کرامتهای الهی،لذّات،شایسته و نعمتهای معنوی و مادّی بینظیر،توأم با جاودانگی در آن جمع است.
در خطبه بالا صلوات و درود بسیار پرمعنا و پر محتوا و مستدلّی بر پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله آمده بود و این مطلب ما را به اهمیّت این مسأله در دستورات اسلامی واقف میسازد.
حقیقت این است که روایات اسلامی اهمیّت فوقالعادهای برای صلوات بر پیامبر ذکر کرده و در منابع شیعه و اهل سنّت ثواب و پاداش فوقالعادهای برای این عمل ذکر شده،به اندازهای که مایه اعجاب و شگفتی است،که به عنوان نمونه بخشی از این روایات را گلچین کرده،در ذیل از نظر خوانندگان عزیز میگذرانیم،سپس به تحلیلی در این زمینه مینشینیم:
1-در حدیثی از امیرمؤمنان علی علیه السّلام میخوانیم:
«ألصّلاة علی النّبیّ و آله أمحق للخطایا من الماء إلی النّار و السّلام علی النّبیّ أفضل من عتق رقاب ،صلوات بر پیامبر و آل او گناهان را محو میکند،شدیدتر از آنچه آب،آتش را خاموش میکند و سلام بر پیامبر و آل او افضل است از آزاد کردن بردگان» (2)
2-در حدیثی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم:
«إذا ذکر النّبیّ فأکثروا الصّلاة علیه فإنّه من صلّی علی النّبیّ صلاة واحدة صلّی اللّه علیه ألف صلاة فی ألف صفّ من الملائکة و لم یبق شیء ممّا خلقه اللّه إلاّ صلّی علی[ذلک]العبد لصلاة اللّه علیه و صلاة ملائکته فمن لم یرغب فی هذا فهو جاهل مغرور قد بریء اللّه منه و رسوله و أهل بیته ،هنگامی که نام پیامبر برده شود بسیار صلوات بر او بفرستید،چرا که هر کس یک صلوات بر پیامبر اکرم بفرستد خداوند هزار صلوات و درود در هزار صفّ از ملائکه،بر او میفرستد،و چیزی از مخلوقات خدا باقی نمیماند،مگر این که به خاطر صلوات خدا و فرشتگانش بر او صلوات میفرستند و هر کس به چنین پاداش عظیمی علاقه نداشته باشد،جاهل مغروری است که خدا و رسول خدا و اهل بیتش از او بیزارند» (1)3-در حدیث دیگری از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم:
«کلّ دعاء محجوب حتّی یصلّی علی النّبیّ ،هیچ دعایی به اجابت نمیرسد مگر اینکه صلوات بر پیامبر فرستاده شود (2)».
4-باز در حدیث دیگری از همان حضرت میخوانیم:
«ألصّلاة علیّ نور علی الصّراط ،صلوات بر من نور صراط(در قیامت)است. (3)».
5-در حدیث دیگری از امام باقر یا امام صادق علیه السّلام نقل شده که فرمود:
(ما فی المیزان شیء أثقل من الصّلاة علی محمّد و آل محمّد و إنّ الرّجل لتوضع أعماله فی المیزان فتمیل به فیخرج الصّلاة علیه فیضعها فی میزانه فترجّح ،در ترازوی سنجش اعمال(در قیامت)چیزی سنگینتر از صلوات بر محمّد و آل محمّد نیست،کسانی
هستند که اعمالشان را در ترازوی سنجش عمل میگذارند،سبک و ناچیز است سپس صلوات بر آن حضرت را بیرون آورده و بر آن مینهند سنگینی میکند و برتری مییابد». (1)
6-در حدیث دیگری از خود آن حضرت آمده است:
«صلّوا علیّ فإنّ الصّلاة علیّ زکاة لکم ،صلوات بر من بفرستید،چرا که صلوات بر من،باعث نموّ(روح و جان)شما میشود» (2)7-در حدیث دیگری از آن حضرت آمده است:
«إذا کان یوم الخمیس بعث اللّه ملائکة معهم صحف من فضّة و أقلام من ذهب یکتبون یوم الخمیس و لیلة الجمعة أکثر النّاس علیّ صلاة ،روز پنج شنبه که میشود خداوند فرشتگانی را با لوحهایی از نقره و قلمهایی از طلا میفرستد تا نام کسانی را که روز پنج شنبه و شب جمعه بیشتر از همه بر من صلوات میفرستند،بنویسند (3)».
8-در حدیث دیگری از امام صادق علیه السّلام از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله چنین نقل شده است که روزی به علی علیه السّلام فرمود:
«ألا أبشّرک؟قال:بلی بأبی أنت و أمّی فإنّک لم تزل مبشّرا بکلّ خیر.فقال:أخبرنی جبرئیل آنفا بالعجب.فقال أمیرالمؤمنین:و ما الّذی أخبرک یا رسول اللّه؟قال:أخبرنی أنّ الرّجل من أمّتی إذا صلّی علیّ فأتبع بالصّلاة علی أهل بیتی فتحت له أبواب السّماء و صلّت علیه الملائکة سبعین صلاة و أنّه إن کان من المذنبین تحاتّ عنه الذّنوب کماتحاتّ الورق من الشّجر ،آیا به تو بشارت بدهم؟علی علیه السّلام عرض کرد:آری پدر و مادرم فدایت،تو همیشه بشارت دهنده به همه نیکیها بودهای.
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:جبرئیل الآن از چیز عجیبی به من خبر داد،امیرمؤمنان علیه السّلام پرسید:چه خبری داده،ای رسول خدا؟فرمود:به من خبر داد که یکی از امّت من
هنگامی که صلوات بر من میفرستد و به دنبال آن صلوات بر اهل بیتم،درهای آسمان به روی او گشوده میشود و فرشتگان هفتاد صلوات بر او میفرستند و اگر از گنهکاران باشد،گناهانش فرو میریزد آن گونه که برگها از درختان میریزند (1)».
9-در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است:
«أکثروا الصّلاة علیّ فإنّ اللّه وکّل بی ملکا عند قبری فإذا صلّی علیّ رجل من أمّتی قال ذلک الملک یا محمّد:إنّ فلان بن فلان صلّی علیک السّاعة ،زیاد صلوات بر من بفرستید،چرا که خداوند فرشتهای را نزد قبر من مأمور ساخته که هر فردی از امّت من،صلوات بر من بفرستد آن فرشته میگوید:فلان کس،فرزند فلان،هم اکنون بر تو صلوات فرستاد». (2)
10-در حدیثی از امام باقر علیه السّلام از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله چنین نقل شده است:
«من صلّی علیّ إیمانا و احتسابا إستأنف العمل ،هر کس از روی ایمان و به خاطر خداوند، بر من صلوات بفرستد(تمام گناهانش بخشوده خواهد شد و)اعمال خود را از نو آغاز میکند (3)».
11-نه تنها به هنگام ذکر نام پیامبر صلّی اللّه علیه و آله باید صلوات بر او فرستاد،بلکه به هنگام نوشتن نیز تأکید شده است که صلوات را بنویسند،آن گونه که در حدیثی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم:
«من صلّی علیّ فی کتاب لم تزل الملائکة تستغفر له مادام اسمی فی ذلک الکتاب ،کسی که در نوشتهای صلوات بر من بنویسد،فرشتگان- مادامی که اسم من در آن نوشته است-برای او استغفار میکنند (4)».
12-عایشه از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نقل میکند که فرمود:
«من سرّه أن یلقی اللّه غدا راضیا فلیکثر الصّلاة ،علیّ،کسی که دوست دارد خدا را فردای قیامت ملاقات کند
در حالی که از او خشنود باشد،پس زیاد بر من صلوات بفرستد (1)».
کوتاه سخن این که روایات بسیار فراوانی در این زمینه نقل شده،که از اهمیّت فوقالعاده صلوات و درود بر پیامبر و آل حکایت میکند،به گونهای که در کمتر عملی از اعمال،این همه ثواب و فضیلت دیده میشود و آنچه ما در احادیث دوازدهگانه بالا آوردیم،در واقع بخش کوچکی از آن است.
در اینجا قبل از هر چیز،این سؤال پیش میآید که این همه اهمیّت برای چیست؟و چه فلسفهای در صلوات بر پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نهفته شده است؟ در پاسخ این سؤال میتوان گفت که نخستین فلسفه آن این است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و مقام شامخ او فراموش نشود،و لازمه آن این است که اسلام و برنامههای اسلامی متروک نمیشود و به این ترتیب ادامه صلوات بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله رمز بقای اسلام و نام مبارک او است.
دیگر این که این صلوات و درود سبب میشود که ما به مقام والای آن حضرت بیشتر آشنا شویم و از اخلاق و اعمال و صفاتش الگو بگیریم و لذا از بعضی از تعبیرات استفاده میشود که صلوات بر آن حضرت،باعث پاکیزگی اخلاق و طهارت اعمال و ریزش گناهان ما میشود،چنان که در زیارت جامعه میخوانیم:
«و جعل صلاتنا علیکم و ما خصّنا به من ولایتکم طیبا لخلقنا و طهارة لأنفسنا و تزکیة لنا و کفّارة لذنوبنا ،خداوند صلوات ما را بر شما(پیامبر و آل پیامبر)و ولایت ما را نسبت
1) 1) کنز العمّال،جلد 1،صفحه 504،حدیث 2229.
به شما،سبب پاکیزگی اخلاق،طهارت نفوس و نموّ و رشد معنوی و کفّاره گناهان ما قرار داده است» (1).
در روایات متعدّد دیگری نیز اشاره به بخشودگی گناهان،به هنگام درود بر پیامبر و آل او شده است.
از طرفی صلوات و درود بر پیامبر و آل او،رحمت تازه الهی را بر روح پاک آنها فرو میفرستد و از آنجا که آنها منبع فیضاند،از سوی آنها به امّت نیز سرازیر میشود بنابراین،درود و رحمت بر آنها،در واقع درود و رحمت بر خود ما است.
اضافه بر این،فرستادن صلوات و درود بر آن بزرگواران،نوعی حقشناسی و قدردانی و تشکّر از زحماتی است که برای هدایت امّت کشیدهاند و بیشکّ این حقّشناسی و قدردانی اجر و پاداش الهی دارد.
سؤال دیگری که در اینجا مطرح است این است که آیا صلوات و درود بر پیامبر و آل او،در مقام و منزلت آنها اثر دارد؟ گاه بعضی از ناآگاهان میگویند:هیچ اثری ندارد چون آنها به مقاماتی که باید برسند،رسیدهاند،ولی سستی این سخن با توجّه به این که سیر تکاملی انسان هیچ حدّ و مرزی را نمیشناسد و به سوی نامتناهی پیش میرود،آشکار میشود و لذا با صراحت در بعضی از دعاها که در تشهّد و غیر آن خوانده میشود،عرضه میداریم:
«و ارفع درجته،درجه پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله را بالاتر از آنچه هست،بالا ببر». (2)
از این رو،قرآن مجید نیز با صراحت میگوید: «إِنَّ اللّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً» ؛خدا و فرشتگانش بر پیامبر اکرم
درود و رحمت میفرستند،ای کسانی که ایمان آوردهاید بر او درود بفرستید و سلام گویید و تسلیم(فرمان او)باشید» (1)تعبیر به فعل مضارع «یُصَلُّونَ» دلیل بر ادامه این رحمت است و به یقین هر مسلمانی که سخن از توحید و اسلام میگوید،رحمت تازهای برای بنیانگذار این آیین نوشته میشود و این رحمت با انجام اعمال او نیز تداوم مییابد،چرا که این سنّتهای حسنه را او بنیان نهاد.
سؤال دیگری که در اینجا مطرح است،این است که چگونه و با چه الفاظی باید بر آن حضرت صلوات فرستاد؟ در این زمینه نیز روایات متعدّدی از طرق شیعه و اهل سنّت به ما رسیده و در همه آنها تأکید شده است که باید آل محمّد علیهم السّلام به هنگام فرستادن صلوات ذکر شوند،که ما در اینجا به ذکر چند روایت از طرق اهل سنّت،بسنده میکنیم:
در«الدّر المنثور»از«صحیح بخاری»و«مسلم»و«ابو داود»و«ترمذی»و«نسائی» و«ابن ماجه»و«ابن مردویه»و گروه دیگری،از«کعب بن عجره»نقل شده که مردی خدمت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله عرض کرد:«أمّا السّلام علیک فقد علمناه فکیف الصّلاة علیک،سلام بر تو را میدانیم چگونه است،امّا صلوات و درود بر تو باید چگونه باشد؟» پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود بگو:
«أللّهمّ صلّ علی محمّد و علی آل محمّد کما صلّیت علی آل إبراهیم إنّک حمید مجید.ألّلهمّ بارک علی محمّد و علی آل محمّد کما بارکت علی آل إبراهیم إنّک حمید مجید» نویسنده تفسیر«الدّر المنثور»اضافه بر حدیث فوق،هیجده حدیث دیگر نقل
1) 1) سوره احزاب،آیه 56.
کرده که در همه آنها تصریح شده که«آل محمّد»را باید به هنگام صلوات ذکر کرد، این احادیث از کتب مشهور و معروف اهل سنّت از گروهی از صحابه از جمله«ابن عبّاس»،«ابو سعید خدری»،«ابو هریره»،«طلحه»،«ابو مسعود انصاری»،«بریده»، «ابن مسعود»،«کعب بن عجره»و«امیر مؤمنان علی علیه السّلام»نقل شده است. (1)
در«صحیح بخاری» (2)روایات متعدّدی در این زمینه نقل شده و در «صحیح مسلم» (3)نیز،دو روایت آمده است و جالب این که در«صحیح مسلم»با آن که در احادیث فوق چند بار«محمّد و آل محمد»،با هم ذکر شده،عنوانی را که برای این باب انتخاب کرده«باب الصّلاة علی النّبی صلّی اللّه علیه و سلّم»(بدون ذکر آل)میباشد! این نکته نیز لازم به یادآوری است که در بعضی از روایات اهل سنّت و بسیاری از روایات شیعه،حتّی کلمه«علی»میان«محمّد و آل محمّد»فاصله نشده است و کیفیّت صلوات به این صورت است:«الّلهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد».
این سخن را با حدیثی از«صواعق ابن حجر» (4)پایان میبریم.او نقل میکند که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله فرمود:
«لا تصلّوا علیّ الصّلاة البتراء!فقالوا:و ما الصّلاة البتراء؟قال:
یقولون:«أللّهمّ صلّ علی محمّد»و تمسکون،بل قولوا:أللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد ،هرگز صلوات ناقص و ناتمام بر من نفرستید!عرض کردند:صلوات ناقص و ناتمام چیست؟فرمود:اینکه فقط بگوئید:«أللّهمّ صلّ علی محمّد»سپس امساک کنید،بلکه بگوئید:أللّهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد».
در جلد اوّل کنز العمّال نیز روایات متعدّدی در این زمینه دیده میشود.
سؤال دیگر این که آیا صلوات فرستادن بر پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله واجب است یا مستحبّ؟ظاهر آیه شریفه پنجاه و شش سوره احزاب «إِنَّ اللّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ» وجوب است،زیرا میدانیم امر،ظاهر در وجوب میباشد مگر این که قرینهای بر خلاف آن قائم شود و در این آیه خداوند امر به صلوات و سلام بر پیامبر کرده است،بنابراین،حدّاقل لازم است یک بار بر آن حضرت صلوات و درود و سلام فرستاد،این در حالی است که مشهور فقهای شیعه و جمعی از فقهای اهل سنّت معتقد به وجوب صلوات در تشهّد هستند.
«ابن قدامه»فقیه معروف اهل سنّت در کتاب«المغنی»میگوید:در تشهّد اوّل، باید بر پیامبر صلوات بفرستد و بگوید:«أللّهمّ صلّ علی محمّد و علی آل محمّد کما صلّیت علی إبراهیم...و هی واجبة فی صحیح المذهب و هو قول الشّافعی و اسحاق...، صلوات فرستادن بر پیامبر و آلش در فتوای صحیح واجب است و«شافعی»و «اسحاق»نیز بر همین عقیدهاند».سپس از«ابن راهویه»(از فقهای اهل سنّت)نقل میکند:«لو أنّ رجلا ترک الصّلاة علی النّبی صلّی اللّه علیه و آله فی التشهّد بطلت صلاته،اگر کسی صلوات بر پیامبر را در تشهّد ترک کند،نمازش باطل است،سپس میافزاید:ظاهر مذهب«احمد»(امام معروف اهل سنّت)نیز وجوب آن است. (1)
نویسنده کتاب«التّاج الجامع للاصول»(شیخ منصور علی ناصف)در ذیل آیه پنجاه و شش سوره احزاب «إِنَّ اللّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ» تصریح میکند که
1) 1) المغنی،جلد 1،صفحه 579.
ظاهر آیه این است که صلوات و سلام،بر پیامبر اکرم واجب است و این سخن مورد اتّفاق علما میباشد (1).
آخرین سؤالی که در اینجا مطرح است این است که مفهوم صلوات چیست؟ معروف در میان علما و دانشمندان این است که صلوات اگر از سوی خداوند باشد به معنای رحمت است و اگر از سوی فرشتگان و انسانها باشد به معنای طلب رحمت است.یا به تعبیری که در روایت امام کاظم علیه السّلام آمده است در پاسخ این سؤال که معنای صلوات خدا و ملائکه و مؤمنان در آیه شریفه «إِنَّ اللّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ» چیست؟فرمود:
«صلاة اللّه رحمة من اللّه و صلاة الملائکة تزکیة منهم له،و صلاة المؤمنین دعاء منهم له ،صلوات خداوند رحمتی از ناحیه او است و صلوات ملائکه،تقدیس و پاک شمردن آنها است نسبت به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و صلوات مؤمنین،دعا و تقاضای رحمت است از آنها برای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله». (2)
بعضی معتقدند تمام این معانی به یک اصل باز میگردد و آن ثنای جمیل است خواه به صورت فرستادن رحمت بوده باشد،یا تقدیس و پاک شمردن،و یا تقاضای رحمت،که هر کس به مقتضای حال خودش آن را انجام میدهد. (3)
و از آنجا که ریشه اصلی این لغت،«صلی»(بر وزن سعی)به معنای در آتش افکندن،یا سوختن و برشته شدن در آتش است،بعضی معتقدند که صلوات به معنای دور کردن آتش عذاب الهی است،که نتیجه آن رحمت یا تقاضای رحمت است،ولی بعضی میان«صلو»که به اصطلاح ناقص واوی است،با«صلی»که ناقص
یایی است،فرق گذاشتهاند و معنای اخیر را مربوط به«صلی»دانستهاند و معانی قبل را مربوط به«صلو».(دقّت کنید!) به هر حال،تمام اینها نشان میدهد که با هر صلوات و سلامی که به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرستاده میشود،رحمت تازهای بر روان پاک او نازل میگردد و بعید نیست که این رحمت از ناحیه آن منبع عظیم الهی،به سوی امّتش نیز سرازیر شود.از همین رو صلوات و درود بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله مایه رحمت و پاکی و آموزش برای خود انسان است.
درباره اینکه منظور از آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله همان اهل بیت،یعنی فرزندان او هستند به خواست خدا در ذیل خطبه 239 بحث خواهیم کرد.در جلد اوّل همین شرح،ذیل خطبه دوّم صفحه 303 نیز اشارهای به این معنا داشتیم.
و من کلام له علیه السّلام قاله لمروان بن الحکم بالبصرة
(1) قالوا:أخذ مروان بن الحکم أسیرا یوم الجمل،فاستشفع الحسن و الحسین علیهما السّلام الی أمیر المؤمنین علیه السّلام،فکلّماه فیه،فخلّی سبیله فقالا له:یبایعک یا امیرالمؤمنین؟فقال علیه السّلام...
این سخن را علی علیه السّلام به مروان حکم در بصره فرمود.
راویان اخبار،چنین نقل کردهاند که«مروان بن حکم»روز جنگ جمل اسیر شد (و او را خدمت علی علیه السّلام آوردند)از امام حسن و امام حسین علیهما السّلام شفاعت خواست و
1) 1) سند خطبه:نویسنده کتاب«مصادر نهج البلاغه»میگوید:بخشی از این سخن را قبل از«سیّد رضی»«ابن سعد»در کتاب«طبقات»در جلد اوّل در شرح حال مروان آورده است،همچنین«بلاذری»در«أنساب الأشراف»در شرح حال«امیر مؤمنان علی»علیه السّلام.و از کسانی که بعد از«سیّد رضی»آن را در کتاب خود آوردهاند«زمخشری»در«ربیع الابرار»و«سبط بن جوزی»در«تذکرة الخواصّ»است که با تفاوت مختصری آن را ذکر کردهاند.قابل توجّه این که«ابن ابی الحدید»در جلد ششم نهج البلاغه،صفحه 146تصریح میکند که این خبر از طرق زیادی نقل شده و اضافههایی ذکر میکند که مرحوم«سیّد رضی»آنها را در نهج البلاغه نیاورده است،این سخن از یک سو دلالت دارد که این کلام به طور متواتر از آن حضرت نقل شده و از سوی دیگر نشان میدهد که منابع موجود نزد ابن ابی الحدید در این زمینه منابعی اضافه بر «نهج البلاغه»بوده است(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 72).
آنها نزد پدر برای او شفاعت کردند و درباره عفو او سخن گفتند،امام علیه السّلام او را آزاد فرمود.آن دو بزرگوار عرض کردند:ای امیر مؤمنان اجازه میدهید او با شما بیعت کند؟امام علیه السّلام این خطبه(مورد بحث)را ایراد فرمود.
این سخن در واقع از خیانت و جنایت«مروان»و«بنی مروان»پرده برمیدارد،از یک سو او را به یهود تشبیه میکند که خیانت و کارشکنی آنها نسبت به مسلمین از روز ظهور اسلام تا به امروز بر کسی مخفی نبوده است و از سوی دیگر از آینده بنی مروان و حکومت این شجره خبیثه خبر میدهد که در حکومت کوتاه خود چه مصایب و مشکلاتی برای مسلمانان ببار میآورد،این پیشگویی که به صورت یک خبر غیبی بیان شده از احاطه روح مقدّس امام علیه السّلام نسبت به حوادث آینده خبر میدهد.
أو لم یبایعنی بعد قتل عثمان؟لا حاجة لی فی بیعته!إنّها کفّ یهودیّة، لو بایعنی بکفّه لغدر بسبّته.أما إنّ له إمرة کلعقة الکلب أنفه،و هو أبو الأکبش الاربعة،و ستلقی الأمّة منه و من ولده یوما[موتا]أحمر!
مگر او(مروان)پس از قتل عثمان با من بیعت نکرد.من نیازی به بیعت او ندارم، دست او دست یهودی است!اگر(امروز)با دستش بیعت کند(فردا)با پشت خود پیمانش را بر باد میدهد.بدانید او حکومت کوتاهی خواهد داشت همچون مقدار زمانی که سگی بینی خود را با زبانش میلیسد.او پدر قوچهای چهارگانه است و امّت اسلام به زودی از دست او و پسرانش روز خونینی خواهند داشت!
در آغاز این سخن،امام علیه السّلام به پیشنهاد«امام حسن»و«امام حسین»(علیهما السّلام)دایر به عفو«مروان بن حکم»که روز جنگ«جمل»اسیر شده بود و سپس تجدید بیعت با«امیرمؤمنان علی علیه السّلام»چنین میفرماید:«مگر او پس از قتل عثمان با من بیعت نکرد.من نیازی به بیعت او ندارم.دست او دست یهودی است!اگر(امروز)با دستش بیعت کند(فردا)با پشت خود پیمانش را بر باد میدهد» أو لم یبایعنی بعد قتل
عثمان؟ لا حاجة لی فی بیعته!إنّها کفّ یهودیّة،لو بایعنی بکفّه لغدر بسبّته (1).
تشبیه دست او به دست یهودی اشاره روشنی به خیانتهای«مروان»است که در واقع از پدر خائنش«حکم»به ارث برد،همان مردی که به خاطر جاسوسی برای مشرکان و استهزاء و سخریه پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله به طائف تبعید شد و حتّی شفاعتهای «عثمان»که فرزند برادر او بود،در عصر خلیفه اوّل و دوّم مؤثّر نیفتاد و همچنان به صورت تبعید در طائف ماند و هنگامی که عثمان به خلافت رسید نخستین کار زشتی که انجام داد و مردم بر او ایراد گرفتند،آزاد کردن«حکم بن أبی العاص»و باز گرداندن او به مدینه بود.
بدیهی است شخصی که یک روز با«علی علیه السّلام»بیعت میکند بیعتی که حتّی در میان مردم جاهلیّت محترم بود و کمی بعد،بیعت خود را میشکند و آتش جنگ «جمل»بر پا میکند بیعتش ارزش و اعتباری ندارد،اگر بار دیگر هم بیعت کند تا فرصتی بدست آورد،به بیعت خود پشت میکند و تعهّدات خویش را زیر پا میگذارد،او همیشه تابع هوا و هوس خویش است و عزّت و آبرو و شرف انسانی و تعهّدات شرعی و اخلاقی برای او الفاظی بیمحتواست! سپس امام علیه السّلام سه پیشگویی درباره مروان و دودمان او میکند،نخست میفرماید:«بدانید او حکومت کوتاهی خواهد داشت همچون مقدار زمانی که سگی بینی خود را با زبانش میلیسد!» (أما إنّ له إمرة کلعقة (2)الکلب أنفه).
1) 1) «سبّه»(بر وزن غدّه)در اصل به معنای عار و ننگ است و از مادّه«سبّ»به معنای دشنام گرفته شده است و گاه کنایه از مخرج انسان بکار میرود و در کلام بالا در همین معنا استعمال شده است و با توجّه به این که جنبه کنایی دارد و مفهوم آن در پرده بیان شده،بکار رفتن آن در یک کلام فصیح،هیچ اشکالی ندارد به خصوص این که گفته میشود:عرب در زمان جاهلیّت هنگامی که با کسی بیعت میکرد و میخواست بیعت خود را بشکند،بادی از خود خارج میکرد و آن را وسیله ابطال بیعت میشمرد(شرح نهج البلاغه ابن أبی الحدید،جلد 6،صفحه 147)امام علیه السّلام مروان را به خاطر پیمان شکنیهای کثیفش تشبیه به عرب جاهلی و چگونگی شکستن بیعتهایشان میکند.
2) 2) «لعقه»از ماده«لعق»(بر وزن لعب)به معنای لیسیدن است و«لعقه»اسم مرّة(یک بار لیسیدن)میباشد.
هنگامی که سگ پوزه خود را در جیفهای وارد میکند که از آن بخورد،کمی از بقایای جیفه،یا چربی آن،بر پوزه و بینی او باقی میماند که بعدا با زبان درازش آن را پاک میکند،هم پوزه را تمیز کرده،و هم از بقایای جیفه استفاده میکند.
انتخاب این تعبیر برای حکومت کوتاه مدّت«مروان»در نهایت فصاحت و بلاغت و به اصطلاح:«مقال مطابق مقتضای حال است».آری او همچون سگی بود که از جیفه حکومت نامشروعی که از دودمان«بنی امیّه»مانده بود،بهره گرفت آن هم در مدّتی بسیار کوتاه،که به گفته بعضی از مورّخان چهار ماه و ده روز و به گفته بعضی دیگر شش ماه،و بیشترین مدّتی که برای آن نوشتهاند نه ماه است و به این ترتیب پیشگویی علی علیه السّلام درباره او به وقوع پیوست و چنانکه در نکات،اشاره خواهیم کرد به دست همسرش به سادگی کشته شد.
دومین پیشگویی این که فرمود:«او پدر قوچهای چهارگانه است» و هو أبوالأکبش (1)الأربعة .
«أکبش»جمع«کبش»به معنای گوسفند نر،یا قوچ است که حیوان سرکشی است و طبق این تعبیر،امام علیه السّلام آنها را به حیوان سرکش تشبیه کرد.
به گفته جمعی از«شارحان نهج البلاغه»این سخن اشاره است به فرزندان چهارگانه او:«عبد الملک»که جانشین او شد،«عبدالعزیز»که والی مصر گردید،«بشر» والی عراق،و«محمّد»نیز والی جزیره شد،که هر کدام از آنها شرارت را از پدرشان به ارث بردند.درست است که فرزندان«مروان»بسیار بیش از این بود ولی این چهار نفر کسانی هستند که به حکومت رسیدند و امیرمؤمنان علی علیه السّلام به آنها اشاره میفرماید.
جمعی دیگر از«شارحان»این سخن را اشاره به نوادگان«مروان»که فرزندان
1) 1) «اکبش»جمع«کبش»(بر وزن کفش)به معنای گوسفند نر یا قوچ در هر سن و سالی که باشد،است و عرب این واژه را گاه در مورد رئیس و بزرگ قومی بکار میبرد و میگوید:فلان کس«کبش القوم»یعنی رئیس قوم،یا«کبش الکتیبة»یعنی فرمانده لشکر است.
«عبدالملک»بودند،میدانند که چهار نفر آنها به نام«ولید»،«سلیمان»،«یزید»،و «هشام»به خلافت رسیدند و او تنها کسی بود که چهار فرزندش به خلافت رسیدند.
به همین دلیل،جمعی قول دوم را ترجیح دادند،چرا که با سومین پیشگویی امام که در کلام بالا آمده است و میفرماید:«و امّت به اسلام به زودی از دست او و پسرانش،روز خونینی خواهند داشت» و ستلقی الأمّة منه و من ولده یوما أحمر سازگارتر است.
این پیشگویی نیز به تحقّق پیوست و این خلفای خونخوار یکی پس از دیگری به حکومت رسیدند و جای«مروان»و«عبدالملک»را گرفتند و خونهای زیادی ریختند و بسیاری از بیگناهان را به تیغ دژخیمان سپردند و یوما أحمر (روز سرخ و خونین)با جنایات آنها تحقّق پذیرفت،که یک نمونه آن،جنایات«حجّاج» فرماندار کوفه در عصر«عبدالملک بن مروان»است.
«مروان بن حکم»که از سرسختترین دشمنان«امیرمؤمنان علی علیه السّلام»بود و محور سخن در خطبه مورد بحث است،سرگذشتی شگفت انگیز و عبرتآمیز دارد و آگاهی بر تاریخ زندگی نکبتبار او،بسیاری از حقایق مربوط به تاریخ صدر اسلام را روشن میسازد.
پدرش«حکم»همانگونه که در بلا اشاره کردیم به خاطر کارشکنیهای مکرّر بر ضدّ پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله،به طائف تبعید شد و پیامبر در حقّ او فرمود:
«لعنک اللّه و لعن ما فی صلبک ،خداوند هم تو را و هم فرزندی را که در صلب خود،داری لعنت کند»(و این قبل از تولّد مروان بود.) چهره او در جامعه اسلامی آن روز،به قدری منفور بود که نه خلیفه اوّل و نه
خلیفه دوم جرأت نکردند به وساطتهای«عثمان»که برادرزاده او بود ترتیب اثر داده،اجازه بازگشت او را به مدینه بدهند،ولی هنگامی که«عثمان»به خلافت رسید،یکی از نخستین کارهای زشتی که انجام داد آزاد کردن عمویش«حکم»پدر «مروان»بود و عجبتر اینکه او را از مقرّبان خود قرار داد و اموال فراوانی از بیتالمال را در اختیار او گذاشت و این یکی از نقاط تاریک حکومت«عثمان»است که از عوامل شورش بر ضدّ او محسوب میشود و به خاطر همین کار بود که گروهی از صحابه پیغمبر،از نماز خواندن پشت سر«عثمان»خودداری کردند.
بعد از قتل«عثمان»،«مروان»در زمره کسانی بود که با«علی علیه السّلام»بیعت کرد،ولی چیزی نگذشت که دست به دست آتش افروزان«جمل»داد و به«بصره»آمد و پس از شکست لشکر جمل و کشته شدن«طلحه»و«زبیر»،(سردمداران جنگ)«مروان» اسیر شد و چنانکه در شرح خطبه آوردیم،با شفاعت امام حسن و امام حسین علیه السّلام که کانونهای رحمت الهی بودند،آزاد شد.و بعضی گفتهاند«ابن عباس»برای او شفاعت کرد.
ولی او دست از شیطنت برنداشت و به«معاویه»و لشکریان«شام»پیوست و در جنگ«صفّین»به طور فعّال شرکت داشت و از عجایب اینکه نوشتهاند«معاویه»به فرزندش«یزید»وصیّتهایی نمود و از جمله اینکه به او گفت:من از چهار نفر بر تو میترسم که یکی از آنها را«مروان»شمرد و توصیه کرد،هنگامی که من از دنیا رفتم وقتی که میخواهی بر جنازه من نماز بخوانی بگو:پدرم وصیّت کرده است که باید یکی از بزرگان«بنی امیّه»عمویم«مروان بن حکم»مراسم نماز را بجا آورد و به این ترتیب او را مقدّم بدار و گروهی را دستور ده که زیرا لباس خود اسلحه ببندند و در آخر نماز،به او حمله کنند و خونش را بریزند،تا از دست او راحت شوی.گویا «مروان»از ماجرا با خبر شده بود و یا از قراین و احوال،نسبت به حاضران سوء ظنّ پیدا کرد و پیش از تکمیل نماز از صحنه گریخت.
درباره سبب مرگ«مروان»که در سال 65 هجری واقع شد،چنین گفته شده است که«معاویة بن یزید»هنگامی که در آستانه مرگ قرار گرفت کسی را به عنوان جانشین خود انتخاب نکرد،لذا بر سر جانشینی او اختلاف شد.بعضی از نزدیکان «معاویة بن یزید»تمایل داشتند که برادرش«خالد بن یزید»جای او را بگیرد ولی چون سنّ او کم بود،با«مروان بن حکم»بیعت کردند با این قید که بعد از او«خالد» جای او را بگیرد،ولی چیزی نگذشت که«مروان»از این کار پشیمان شد و تصمیم گرفت خلافت را بعد از خود به فرزندش«عبدالملک»و سپس«عبدالعزیز»بسپارد.
طرفداران«خالد»از این امر سخت عصبانی شدند،این در حالی بود که مروان با مادر«خالد»ازدواج کرده بود،تا از این طریق او را کوچک کند ولی«خالد»این کار را به مادرش خرده گرفت و پیمان شکنی«مروان»را نسبت به خودش بازگو کرد.
مادرش به او گفت غم مخور!من کار«مروان»را میسازم و به گفته خود عمل کرد و شب هنگام در حال خواب،متّکایی بر دهان«مروان»قرار داد و فشرد و او را خفه کرد در حالی که 61 یا 63 سال بیشتر نداشت.
از اموری که درباره«مروان»نوشتهاند این است که مادرش قبل از آن که با «حکم»ازدواج کند،از زنان فاحشه مشهور در محیط جاهلیّت بود و از کسانی بود که آنها را«صاحبة الرایة»میگفتند،زیرا علنا پرچمی بر در خانه خود نصب کرده بود و افراد آلوده و بیبند و بار را به سوی خود فرا میخواند.
همان گونه که قبل از این اشاره کردیم،حکومت خود«مروان»چند ماه بیشتر نبود و در روایات آمده است که شبی در خواب دید چهار بار در محراب«پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله»بول کرده است.هنگامی که از«ابنسیرین»معبّر معروف خواب،این مطلب را سؤال کرد،گفت:چهار نفر از فرزندان تو،به حکومت میرسند(و مایه تخریب اسلام میشوند)و همین طور شد(البتّه چهار نفر از نوههای اوّلین فرزندان
او،یعنی فرزندان«عبدالملک»به خلافت رسیدند):«ولید بن عبدالملک»(از سال 86-96 هجری قمری)،«سلیمان بن عبدالملک»(از سال 96-99)،«یزید بن عبدالملک»(از سال 101-105)و«هشام بن عبدالملک»(از سال 105-125).
البته در میان دو نفر اوّل و دو نفر اخیر،مدّت کوتاهی خلافت به دست«عمر بن عبدالعزیز»افتاد که نوه دیگر«مروان»بود(از سال 99-101).
سپس طومار زندگی نوههای او در هم پیچید و تاریخ زشت و سیاه و ننگین «آل مروان»به عنوان جمعی از بدترین خلفای بنی امیّه،رقم خورد. (1)
1) 1) شرح حال«مروان»که در بالا آمد از این کتب اقتباس شده است:«تاریخ طبری،سفینة البحار،شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید.»
و من خطبة له علیه السّلام لمّا عزموا علی بیعة العثمان
(1) این سخن را هنگامی بیان فرمود که گروهی از مردم تصمیم گرفته بودند،با عثمان بیعت کنند.
بعضی از شارحان نهج البلاغه شأن ورودی برای این خطبه ذکر کردهاند که خلاصه آن چنین است:هنگامی که شورای شش نفره بعد از عمر به دستور او تشکیل شد،«عبدالرّحمن بن عوف»و«سعد بن ابی وقّاص»و«طلحه»به«عثمان» رأی دادند و طبعا وی به عنوان خلیفه،برنده شد،«علی علیه السّلام»از بیعت خودداری کرد
1) 1) سند خطبه:بعضی از شارحان نهج البلاغه از کلام«ابن ابی الحدید»در اینجا چنین استفاده کردهاند که در نزد او روایتی طولانی وجود داشته که امیرمؤمنان علی علیه السّلام سخنانی را بعد از بیعت«عبدالرّحمن بن عوف» و حاضران مجلس با«عثمان»بیان فرموده است و سخنی که در این خطبه آمده است بخشی از آن است، امام علیه السّلام در بیانات مشروح خود،فضایل و سوابق خویش را بیان فرموده،و با صراحت میگوید:«که برای خلافت از همه کس شایستهتر است،ولی اکنون که مردم به غیر او روی آوردهاند،سکوت میکند مشروط بر اینکه امور مسلمین بر محور صحیح،گردش کند.»(شرح نهج البلاغه علاّمه خویی،جلد 5،صفحه 223).
و فرمود:«ما حقّی داریم اگر به آن برسیم حقّ خود را میگیریم و اگر ما را از حقّ خود بازدارند،مانند کسی خواهیم بود که بر ترک شتر سوار شود(ولی ما صبر میکنیم تا به حقّمان برسیم)هر چند زمانی طولانی و تاریک بر این حال بگذرد.» سپس رو به آنها کرد و فرمود:«شما را به خدا سوگند میدهم آیا در آن روز که «پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله»میان مسلمانها پیمان برادری بر قرار کرد(و هر کسی فردی را به عنوان برادر خود پذیرفت)آیا در میان شما کسی جز من وجود دارد که با رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله پیمان برادری بسته باشد؟»همه گفتند:نه.بعد فرمود:«آیا در میان شما کسی جز من هست که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله درباره او گفته باشد:
«من کنت مولاه فهذا مولاه» گفتند:نه.فرمود:«آیا در میان شما کسی جز من هست که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله درباره او گفته باشد:تو نسبت به من،مانند هارون نسبت به موسی هستی جز این که بعد از من پیامبری نیست؟»
أنت منّی بمنزلة هارون من موسی إلاّ أنّه لا نبیّ بعدی عرض کردند:نه...و به همین ترتیب بخش مهمّی از فضایل خود را برشمرد.در این هنگام «عبدالرّحمن»که سخت از این سخنان برآشفته بود و شرایط را بر ضدّ توطئه خود در حال تغییر میدید،کلام«علی علیه السّلام»را قطع کرد و گفت:ای علی!مردم عثمان را میخواهند(و این خود نشان میدهد که توطئهای در این زمینه در کار بوده و الاّ شورای شش نفری«عمر»تنها منتخب او بودند و ارتباطی به مردم نداشت)پس خود را به زحمت نینداز و در معرض خطر قرار نده!سپس«عبدالرّحمن»رو به سوی گروه پنجاه نفری کرد که سرکرده آنها«ابوطلحه»بود و مأموریت داشتند هر کس با نتیجه شورا مخالفت کند،خونش را بریزند،گفت:«ای ابوطلحه!عمر چه دستوری به تو داده است؟»گفت:«به من دستور داده کسی که اختلافی در میان مسلمین بیندازد او را بکشم.»در اینجا«عبدالرّحمن»رو به سوی«علی علیه السّلام»کرد و گفت:بنابر این
بیعت کن و گر نه دستور عمر را درباره تو اجرا خواهیم کرد.اینجا بود که امام علیه السّلام خطبه مورد بحث را بیان کرد و به ناچار بیعت نمود تا اختلافی در میان مسلمین واقع نشود و فرمود:«شما همگی به خوبی میدانید که من از دیگران برای خلافت سزاوارترم(ولی افسوس که منافع شخصی شما اجازه نمیدهد که حق به حقدار برسد)ولی من مادامی که مسلمانان را به انحراف نکشانید،سکوت خواهم کرد، بگذارید ظلم و ستم تنها بر من رود. (1)»
1) 1) اقتباس از شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،جلد 6،صفحه 167.برای آگاهی بیشتر در مورد توطئهای که در داستان شورا برای محروم ساختن علی علیه السّلام از مسأله خلافت ترتیب داده بودند تا به منافع مادّیشان برسند،به«شرح نهج البلاغه محمّد عبده»(دانشمند مصری)در ذیل خطبه مورد بحث،مراجعه کنید.
لقد علمتم أنّی أحقّ النّاس بها من غیری،و واللّه لأسلمنّ ما سلمت أمور المسلمین،و لم یکن فیها جور إلاّ علیّ خاصّة،التماسا لأجر ذلک و فضله،و زهدا فیما تنا فستموه من زخرفه و زبرجه.
شما خوب میدانید که من از هر کس،به این امر خلافت شایستهترم(ولی به خاطر نیّات سوء خود و این که مرا در مسیر منافع شخصی خود نمیبینید،مانع شدید)ولی به خدا سوگند!تا هنگامی که اوضاع مسلمین رو براه باشد(و عثمان راه سلامت را پیش گیرد)و تنها به من ستم شود،سکوت اختیار میکنم تا از این طریق پاداش و فضل الهی را به دست آورم و در برابر زر و زیورهایی که شما به خاطر آن با یکدیگر رقابت دارید،پارسایی ورزیده باشم.
این سخن را«امام امیرالمؤمنین علیه السّلام»در آستانه گزینش شورای شش نفره«عمر» نسبت به«عثمان»ایراد فرمود.زیرا همان طور که میدانیم«عمر»در آستانه وفاتش برای انتخاب خلیفه بعد از خود،یک شورای شش نفری تعیین کرد(علی علیه السّلام، عثمان،عبدالرّحمن بن عوف،طلحه،زبیر و سعد بن ابی وقّاص)و گروهی را مأمور
کرد که این شش نفر را تحت فشار قرار دهند،که در مدّت سه روز فردی را از میان خود به عنوان خلیفه مسلمین برگزینند و از آنجا که علی علیه السّلام حاضر نشد به شرایط نامشروع بعضی از اهل شورا تن در دهد،تمایل به«عثمان»پیدا کردند و به او رأی دادند و«عثمان»را به عنوان خلیفه برگزیدند.
امام علیه السّلام که در برابر عمل انجام شده قرار گرفت،گفتار حکیمانه بالا را ایراد فرمود.نخست فرمود:«شما خوب میدانید که من از هر کس به امر خلافت شایستهترم» لقد علمتم أنّی أحقّ النّاس بها من غیری .
اشاره به این که اگر من در برابر تصمیم شما کوتاه بیایم،نه به خاطر این است که در شایستگی خودم کمترین شکّ و تردیدی دارم.
سپس به دلیل این موضوع پرداخت و فرمود:«به خدا سوگند!تا هنگامی که اوضاع مسلمین رو به راه باشد(و عثمان راه سلامت را پیش گیرد)و تنها به من ستم شود،سکوت اختیار میکنم.» و واللّه لأسلمنّ ما سلمت أمور المسلمین،و لم یکن فیها جور إلاّ علیّ خاصّة .
اشاره به این که من اگر کوتاه بیایم،به خاطر مصالح مسلمین است،مبادا در این لحظات حسّاس که دشمنان در داخل و خارج برای خاموش کردن نور اسلام توطئه میکنند،اختلافی در داخل به وجود آید و شکافی در صفوف مسلمین ایجاد شود و آنها از آن بهره بگیرند.یا خونهای بیگناهان در این راه ریخته شود،من این ستم را بر خودم میپذیرم و از حقّ خود صرف نظر میکنم،ولی این تا زمانی است که ظلم و فساد از ناحیه حکومت وقت،در محیط اسلام ظاهر نشود.
سپس میافزاید:«من در برابر این سکوت و مصلحتاندیشی(اوّلا:)اجر و پاداش الهی و فضل او را میطلبم» (التماسا لأجر ذلک و فضله).
(و ثانیا:)«میخواهم در برابر زر و زیورهایی که شما به خاطر آن با یکدیگر رقابت
دارید،پارسایی ورزیده باشم» و زهدا فیما تنافستموه (1)من زخرفه (2)و زبرجه (3).
امام علیه السّلام در این عبارت کوتاه حقایق مهمّی را بیان فرموده است.
نخست این که:او از همه افراد برای جانشینی رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله شایستهتر بود،و آنهایی که به خاطر منافع شخصی یا کینه و حسادت او را از حقّ خود باز داشتند،هم بر او ستم کردند،و هم بر مسلمین(که آنها را از چنین پیشوای شایستهای،محروم نمودند).
دیگر این که:سکوت امام علیه السّلام و تسلیم در برابر شرایط موجود،هرگز بیقید و شرط نبود،بلکه مشروط به این بوده که کار مسلمانان سامان یابد و بر کسی ظلم و ستمی نشود.
و دیگر این که:امام علیه السّلام در برابر این سکوت تلخ و بسیار رنجآور،اجر و پاداش الهی را میطلبید و در ضمن میخواست اثبات کند آنچه را آنها از زرق و برق دنیا به خاطر آن بر سر و سینه میزنند و به اصطلاح«سر و دست میشکنند»چیز بی ارزشی است،که در ترازوی سنجش فکر بلند امام علیه السّلام وزنی ندارد.
1) 1) «تنافستموه»از مادّه«منافسه»به معنای رقابت در بدست آوردن چیزی است که آن را نفیس میشمرند (هر چند در واقع نفیس نباشد)و اشیای مرغوب را از این جهت«نفیس»میگویند،که انسان نفس خود را برای بدست آوردن آن،به زحمت میاندازد.
2) 2) «زخرف»در اصل به معنای طلاست و به معنای زینت نیز اطلاق شده است و گاه گفتهاند که در اصل به معنای زینت است و اگر به طلا«زخرف»گفته میشود،چون یکی از وسایل زینتی است و«مزخرف»به سخنان فریبنده و به ظاهر زیبا گفته میشود و همچنین به خانههای زینتی و مانند آن.
3) 3) «زبرج»آن نیز مانند«زخرف»به معنای طلا و زینت آمده است و به هر چیزی که ظاهر زیبایی داشته باشد-هر چند در باطن بر خلاف آن باشد-نیز اطلاق شده است.
در اینجا چند سؤال باقی میماند؟ نخست این که:آیا مفهوم این سخن آن است که سکوت امام علیه السّلام در دوران خلافت خلیفه اوّل و دوّم،دلیل بر این است که آنها از مسیر حقّ و عدالت خارج نشدند؟و گر نه امام قیام مینمود و اعتراض میکرد.
پاسخ این سؤال آن است که امام علیه السّلام به یقین از آن وضع رضایت نداشت و همانطور که در«خطبه شقشقیّه»و غیر آن،آمده،اعتراض خود را نسبت به وضع آن زمان پنهان نکرد،منتهی در آغاز کار،با خودداری از بیعت با خلیفه اوّل و اعتراض بر آنچه در«سقیفه»گذشت،آنچه را باید بگوید،گفت(همانگونه که در شرح خطبه 67 گذشت)و بعد که پایههای خلافت آنها محکم شد و اعتراض بر آنان سودی نداشت سکوت اختیار کرد،مبادا درگیری در داخل حکومت اسلامی،سبب تضعیف آن گردد.
و از اینجا جواب این سؤال نیز روشن میشود که چرا امام به«عثمان»اعتراض نکرد،در حالی که خطاهای او در مورد بذل و بخشش بیت المال به خویشاوندانش و سپردن پستهای حسّاس کشور اسلامی به افراد نالایق،بر هیچ کس مخفی نبود، آیا این سکوت دلیل بر رضایت آن حضرت به اعمال«عثمان»است؟ بیشکّ امام نه در برابر«عثمان»سکوت کرد و نه نسبت به اعمال او رضایت داد، اعتراض به تبعید«ابوذر»به«ربذه»و پارهای از کارهای دیگر،به خوبی نشان میدهد که امام علیه السّلام نسبت به اعمال«عثمان»معترض بود و از جمله گواهان روشن بر این معنا همان چیزی است که از امام علیه السّلام در آخرین روزهای عمر«عثمان»نقل شده است که وقتی«عثمان»از اجتماع مسلمانان از بلاد مختلف اسلامی در مدینه با خبر شد شخصا به منزل امام علیه السّلام آمد و عرض کرد:«تو نزد مردم قدر و منزلت داری و
همه به سخنانت گوش فرا میدهند،اوضاع را که مشاهده میکنی چقدر بحرانی است،من دوست دارم تو با آنها صحبت کنی و آنان را از این راه که در پیش گرفتهاند،منصرف سازی.» امام علیه السّلام فرمود:«با چه شرطی آنها را راضی و منصرف نمایم؟»«عثمان»گفت:«به این شرط که من از این به بعد با صلاحدید تو رفتار کنم».امام علیه السّلام فرمود:«من بارها با تو درباره خلافکاریها سخن گفتهام و تو هم وعده دادی که عمل کنی ولی به سخنان«مروان»و«معاویه»و«ابن عامر»گوش فرادادی و پیمانت را با من شکستی.» با این حال،امام علیه السّلام قول مجدّد«عثمان»را دایر به اصلاح روشهای نادرست خلافتش پذیرفت و به اتّفاق«سی نفر»از مهاجران و انصار،با کسانی که از«مصر» آمده بودند و بر ضدّ«عثمان»شوریده بودند،سخن گفت و«مصریان»پذیرفتند که به «مصر»بازگردند (1)سپس«عثمان»کارهای خلاف دیگری انجام داد،که شرح آن در جلد اوّل ذیل«خطبه شقشقیّه»(صفحه 371)تحت عنوان«علل شورش بر ضدّ عثمان»گذشت و تدابیر امام علیه السّلام در خاموش کردن آتش فتنه،به خاطر خلافکاریهای جدید،بر باد رفت.
این سخن به خوبی نشان میدهد که امام علیه السّلام بارها و بارها به اعمال عثمان اعتراض کرده بود و از او پیمان گرفته بود که وضع خود را اصلاح کند،ولی عثمان چنان تحت نفوذ وسوسههای«مروان»و«معاویه»بود،که هرگز وضع خود را-هر چند در ظاهر-اصلاح نکرد.
در خطبه«164»نهج البلاغه نیز،شرح مفصّلی در این زمینه آمده است که هنگامی که مردم نزد«امام»جمع شدند و از«عثمان»شکایت کردند و از آن حضرت
1) 1) شرح نهج البلاغه بن ابی الحدید،جلد دوم،صفحه 129 به بعد.
خواستند که با«عثمان»در این زمینه صحبت کند و از او بخواهد که از اشتباهاتش دست بردارد،حضرت نزد او آمد و او را نصیحت کرد و به اعمالش اعتراض فرمود و او را از ستمکاری بر حذر داشت و از اینکه در آن سنّ و سال،زمام اختیار خود را به دست«مروان»(و افرادی مانند او)بسپارد زنهار دارد!«عثمان»هم از امام علیه السّلام تقاضا کرد که از مردم بخواهد به او مهلت دهند،تا حقوق از دست رفته مردم را به آنها بازگرداند و امام علیه السّلام با صراحت فرمود:«آنچه مربوط به مدینه است مهلتی در آن نیست و آنچه مربوط به بیرون مدینه است،مهلتش به اندازه زمان رسیدن دستور تو به آنهاست.» سؤال دیگر اینکه:داستان شورای شش نفری«عمر»که به انتخاب«عثمان» انجامید،آیا یک شورای واقعی هر چند بسیار محدود و خصوصی در میان شش نفر بود که«عمر»آنها را انتخاب کرد؟یا توطئهای بود در لباس شورا که«علی علیه السّلام»را با این توطئه از خلافت کنار بگذارند و«عثمان»را به جای آن حضرت بنشانند؟آنچه در مورد شأن ورود خطبه گفتیم به خوبی گواهی میدهد که احتمال دوّم قویتر است.و نیز قراین روشن دیگری داریم که احتمال دوم را تقویت میکند(شرح این مطلب را میتوانید در جلد اوّل این کتاب،در شرح خطبه سوم نهج البلاغه یعنی «خطبه شقشقیّه»از صفحه 368 به بعد بخوانید)آری شورایی که به گفته«ابن ابی الحدید»(دانشمند معروف اهل سنّت)سبب تمام فتنههایی بود که بعد از مرگ «عمر»رخ داد و حتّی تمام فتنههایی که تا پایان جهان،در میان مسلمین رخ میدهد،از آن توطئه زشتی سرچشمه گرفت،که سبب روی کار آمدن«عثمان»شد و پایان بسیار دردناکی داشت و سپس حکومت«معاویه»در شام و جنگهای «صفّین»و«نهروان»و«جمل»و حوادث دیگر (1)...!
1) 1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،جلد 11،صفحه 11.
و من کلام له علیه السّلام لمّا بلغه اتّهام بنی أمیّة له بالمشارکة فی دم عثمان
(1) هنگامی که به امام علیه السّلام خبر رسید که بنی امیّه او را متّهم به شرکت در قتل عثمان کردهاند،این سخن را ایراد فرمود(و به این اتّهام پاسخ گفت).
امام علیه السّلام در این سخن کوتاه،عیبجویان بیانصاف و خردهگیران دور از منطق را، مورد نکوهش قرار میدهد که بیهوده مشت بر سندان نکوبند و آبروی خویش را نبرند و زحمت روا مدارند،زیرا سابقه امام روشن،و هدف او از هر نظر،آشکار است.
1) 1) سند خطبه:راویان اخبار،سند خاصّی برای این سخن غیر از آنچه در نهج البلاغه آمده ذکر نکردهاند،جز اینکه صاحب«مصادر نهج البلاغه»از«ابن اثیر»در«نهایه»و«طریحی»در«مجمع البحرین»نقل میکند که بخشی از این سخن را به تناسب مادّه«قرف»در کتاب خود آوردهاند.(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 76).
أو لم ینه بنی أمیّة علمها بی عن قرفی؟أو ما وزع الجهّال سابقتی عن تهمتی!و لما وعظهم اللّه به أبلغ من لسانی.أنا حجیج المارقین،و خصیم النّاکثین المرتابین،و علی کتاب اللّه تعرض الأمثال،و بما فی الصّدور تجازی العباد!
آیا آگاهی بنی امیّه نسبت به(روحیات و صفات)من،آنان را از عیبجویی من باز نداشته؟و آیا سابقه من(در اسلام)این افراد نادان را،از گمان بد در حقّ من مانع نشده؟!پند و اندرز الهی از گفتار من رساتر است(ولی آنها به اندرزهای الهی نیز گوش فرا نمیدهند)من با مارقین(آنان که از دین خدا خارج شدهاند)محاجّه میکنم و دشمن آشتیناپذیر پیمانشکنان و تردیدکنندگان(در حقایق اسلام) هستم.آنچه مبهم است باید در پرتو عرضه بر کتاب خدا روشن گردد و بندگان به آنچه در دل دارند،جزا داده میشوند.
قتل«عثمان»-که بعد از حیف و میلهای بسیار گسترده و در بیتالمال اسلام و ظلم و ستم فراوان از سوی او اطرافیانش نسبت به مسلمین،توسّط گروه عظیمی از مردم که بر ضدّ او شوریدند،صورت گرفت-سرچشمه حوادث بسیار تلخی در
تاریخ اسلام شد و از آنجا که تودههای مردم«عثمان»را مقصّر میشناختند،نه مستحقّ مرگ،غالبا از قتل او ناراضی بودند،به همین دلیل گروههای منحرف سیاسی،برای پیشبرد اهدافشان از قتل او دستاویزی برای کوبیدن مخالفان خود فراهم کردند و به این ترتیب قتل«عثمان»به صورت وسیلهای برای تصفیه حسابهای سیاسی درآمد.
«بنی امیّه»و در رأس آنها«معاویه»-که به هنگام هجوم به خانه«عثمان» خاموش بودند و نظارهگر،در حالی که«علی علیه السّلام»ضمن توبیخ«عثمان»به خاطر اعمالش مردم را از کشتن او بازمیداشت و دفاع میکرد و حتّی فرزندانش«امام حسن علیه السّلام»و«امام حسین علیه السّلام»را برای جلوگیری از هجمه عمومی به در خانه «عثمان»فرستاد-بعد از کشته شدن او،به عنوان خونخواهی«عثمان»بپاخاستند و از آن برای رسیدن به خلافت که برای آن سالها مقدّمهچینی کرده بودند،بیشترین بهره را گرفتند،مخصوصا«معاویه»در«شام»که نقطه دور دستی از«مدینه»بود با شگردهای مخصوص خودش،توانست شامیان را فریب دهد و به آنها بباوراند که من مدافع عثمان و«علی علیه السّلام»آلوده به خون«عثمان»است! داستان پیراهن«عثمان»معروف است که«معاویه»پیراهن خون آلود«عثمان» (یا پیراهنی شبیه آن)را بر در دروازه شام آویزان کرده بود،تا بدینوسیله مردم را بر ضدّ«علی»علیه السّلام بسیج کند و گروه عظیمی از پیرمردان شام را تحریک کرد،که در مسجد در اطراف منبر به عزاداری و گریه و زاری برای«عثمان»مشغول شوند و احساسات مردم را از این طریق برانگیزند.
«علی»علیه السّلام برای دفع این تهمت ناروا و گمان بد و کنار زدن پردههای دروغ و تزویر و نیرنگ،از طرق مختلف وارد شد و سخنان فراوانی در این زمینه بیان فرمود که یکی از آنها گفتار بالاست.
نخست میفرماید:«آیا آگاهی بنی امیّه از(صفات و روحیات)من،آنان را از عیبجویی من باز نداشته است.و آیا سابقه من(در اسلام)این افراد نادان را از گمان بد در حقّ من مانع نشده؟» (أ و لم ینه بنی أمیّة علمها بی عن قرفی (1)،أ و ما وزع (2)الجهّال سابقتی عن تهمتی (3)).
اشاره به اینکه«بنی امیّه»هر قدر بیانصاف و حق نشناس باشند،با توجّه به صفاتی که از من سراغ دارند و میدانند هرگز کمترین ظلم و ستمی به کسی نمیکنم و بیدلیل دستم به خون کسی آلوده نمیشود و نیز بخوبی سوابق من را میدانند که «پیامبر»مرا برادر خود خطاب کرده و به منزله«هارون»از«موسی»شمرده و آیه «تطهیر»در شأن ما نازل شده و پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله مهمترین و محرمانهترین کارهایش را به دست من میسپرده،این تهمتها و عیبجوییها،بسیار زشت و ناجوانمردانه است،نه من مشارکت در خون عثمان داشتهام و نه در خون شخص دیگری همانند او،من بیشترین دفاع را از او کردم.هر چند او را در بسیاری از مسایل مقصّر میدانستم ولی نه در حدّ کشتن.من بسیار او را نصیحت کردم و از عواقب کارش بر حذر داشتم و آنها را که بر ضدّش شوریده بودند،به صبر و بردباری و اصلاح کارها از طریق مسالمتآمیز،دعوت نمودم در حالی که بسیاری از«بنی امیّه»که امروز به خونخواهی او برخاستهاند،ساکت و خاموش بودند.
1) 1) «قرف»(بر وزن حرف)در اصل به معنای کندن پوست چیزی(مانند پوست درخت)است و از آنجا که عیبجویی،سبب تضییع شخصیت افراد میشود،این واژه به معنای عیبجویی و متّهم ساختن به کار رفته است.
2) 2) «وزع»از مادّه«وزع»(بر وزن وضع)به معنای بازداشتن از چیزی است.این واژه به معنای جمع کردن هم آمده،زیرا برای جمع کردن چیزی باید مانع پراکندگی افراد آن شد و اگر واژه«توزیع»به معنای تقسیم میآید،شاید به این دلیل است که به هنگام تقسیم کردن چیزی،آن را یکجا جمع میکنند و سپس به قسمتهایی،تقسیم میکنند.
3) 3) «تهمت»از مادّه«وهم»در اصل به معنای گمان بد بردن درباره کسی،یا چیزی است(این واژه هم به فتح هاء و هم سکون آن به کار میرود)و از آنجایی که به هنگام گمان بد،گاه انسان نسبت خلافت به افراد میدهد واژه«تهمت»گاهی در معنای«بهتان»که همان نسبت خلافت است،به کار میرود و در خطبه بالا این معنا مناسبتر است.
سپس در ادامه همین سخن و برای تأکید بیشتر میفرماید:«پند و اندرز الهی از گفتار من رساتر است(ولی آنها به اندرزهای الهی نیز گوش فرا نمیدهند)» (و لما وعظهم اللّه به أبلغ من لسانی).
مگر آنها در قرآن مجید نخواندهاند که میفرماید: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا یَغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضاً أَ یُحِبُّ أَحَدُکُمْ أَنْ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتاً فَکَرِهْتُمُوهُ» ؛ای کسانی که ایمان آوردهاید!از بسیاری از گمانها بپرهیزید،چرا که بعضی از گمانها گناه است و(در کار دیگران)تجسّس نکنید و هیچ یک از شما دیگری را غیبت نکند.آیا کسی از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده خود را بخورد،به یقین همه شما کراهت از این کار دارید(غیبت کردن نیز دقیقا همین گونه است)» (1).
آری آنها هر قدر جاهل و بیانصاف و حق نشناس باشند،حدّاقل گوشهای از این فضایلی را که در میان همه مسلمین شهرت داشته شنیدهاند،پس چرا دست از اعمال ناروای خود بر نمیدارند.
آیا آنها این سخن خداوند را نشنیدهاند که میفرماید: «وَ مَنْ یَکْسِبْ خَطِیئَةً أَوْ إِثْماً ثُمَّ یَرْمِ بِهِ بَرِیئاً فَقَدِ احْتَمَلَ بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِیناً» ؛و کسی که خطا،یا گناهی مرتکب شود سپس بیگناهی را متهم سازد،بار بهتان و گناه آشکاری را بر دوش گرفته است (2)». سپس امام به بیان نکته دیگری میپردازد و میفرماید:«من با مارقین (آنان که از دین خدا خارج شدهاند)محاجّه میکنم(و مخالفت خود را با آنان آشکارا بیان مینمایم)و من دشمن آشتیناپذیر پیمان شکنان و تردید کنندگان(در حقایق اسلام)هستم.» أنا حجیج (3)المارقین،و خصیم النّاکثین و المرتابین .
در این که امام علیه السّلام در کجا با آنها مخاصمه و محاجّه میکند،در دنیا یا آخرت یا در هر دو،میان«مفسّران نهج البلاغه»گفتگو است.بعضی مانند«ابن ابی الحدید» (1)آن را اشاره به دادگاه عدل الهی در روز قیامت میدانند و به حدیث معروفی که از آن حضرت نقل شده و فرمود:
«أنا أوّل من یجثو للحکومة بین یدی اللّه تعالی ،من نخستین کسی هستم که در قیامت برای دادخواهی به پا میخیزم»استناد جستهاند،در حالی که ظاهر تعبیر خطبه،ناظر به چنین معنایی نیست و لااقلّ محدود به آن نمیباشد،بلکه ظاهر این است که امام علیه السّلام میخواهد بفرماید من همیشه با گروههای پیمانشکن و تردیدکنندگان در دین الهی و آنها که از دین خدا خارج شدهاند،مخالف بوده و هستم و جنگهای آن حضرت با«ناکثین»(آتش افروزان جنگ جمل)و«مارقین»(خوارج نهروان)و«قاسطین»(سپاه غارتگر شام) گواه بر این معنا است.
به تعبیری دیگر،امام علیه السّلام میفرماید:«من مخالف مخالفان حقّم.اگر این را عیب میدانید،بر من خرده بگیرید».
و در آخرین جملههای این خطبه،برای تکمیل این بحث به نکته دیگری اشاره کرده،میفرماید:«آنچه مبهم است،باید در پرتو عرضه بر کتاب خدا روشن گردد،و بندگان به آنچه در دل دارند،جزا داده میشوند» و علی کتاب اللّه تعرض الأمثال (2)،و بما فی الصّدور تجازی العباد .
بسیاری از مفسّران«نهج البلاغه»این تعبیر را اشاره به آیه 19 سوره حج
میدانند که میفرماید: «هذانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا فِی رَبِّهِمْ» ،اینان دو گروهند که درباره پروردگارشان به مخاصمه و جدال برخاستهاند»و این به خاطر شأن نزولی است که برای آن ذکر شده که در روز جنگ«بدر»سه نفر از مسلمانان:«علی علیه السّلام»و«حمزه» و«عبیدة بن حارث بن عبدالمطلب»(که هر سه از قریش و بنیهاشم بودند)به ترتیب در برابر«ولید بن عتبه»و«عتبه بن ربیعه»و«شیبة بن ربیعه»(که هر سه از بنیامیّه بودند)قرار گرفتند و آنها را از پای درآوردند و این امر به صورت کینهای ریشهدار در قلوب«بنی امیّه»باقی ماند که از هر فرصتی برای انتقامجویی بهره میگرفتند.آیه فوق و آیات بعد از آن نازل شد و سرنوشت هر یک از این دو گروه را بیان کرد.سرنوشت مشرکان«بنی امیّه»را جهنم با عذابهای دردناک و سرنوشت مسلمانان مؤمن را،بهشت با نعمتهای بیپایانش.
ولی انصاف این است که تعبیر خطبه نمیتواند تنها ناظر به این آیه باشد،بلکه میگوید مسایل مبهمی را که برای شما پیش میآید،بر آنچه شبیه آن است و در قرآن نازل شده،عرضه بدارید،تا بتوانید حق را از باطل کشف کنید و این که عثمان به قتل رسیده و شما سعی دارید با متّهم ساختن این و آن،بهرهبرداری سیاسی کنید-در حالی که خودتان سکوت کردید و او را در برابر معترضین رها ساختید-این کاری است که قرآن مجید در آیات مختلف آن را نفی میکند،آیاتی که از بهتان و تهمت و سوءظن و اشاعه فحشا و کذب و دروغ سخن میگوید،همه بر خلاف گفتار شما است.
و در جمله اخیر اشاره به این حقیقت میکند که خداوند از نیّات پلید شما آگاه است و میداند هدفتان نه دفاع از عثمان است و نه اصلاح میان مسلمین!بلکه میخواهید از هر وسیله نامشروعی برای رسیدن به مقصد خود،یعنی حکومت ناروا و ظالمانه بر مسلمین،استفاده کنید و خداوند از نیّات شما آگاه است و کیفرتان خواهد داد.
و من خطبة له علیه السّلام فی الحثّ علی العمل الصالح
(1) از خطبههای امام علیه السّلام است که به عنوان تشویق و تحریک مردم بر عمل صالح ایراد شده است.
نویسنده کتاب«کنز الفوائد»(کراجکی)که از معاصرین مرحوم«سیّد رضی» است در حدیثی از امام صادق علیه السّلام نقل میکند که فرمود:امیرمؤمنان صلوات الله علیه«بیست و چهار»کلمه گرانبها بیان کرده که ارزش هر یک از آنها به اندازه وزن زمین و آسمان است،سپس خطبه بالا را نقل میکند (2).
1) 1) سند خطبه:این خطبه در کتابهای متعدّدی نقل شده است که نویسندگان آنها بعضی معاصر«سیّد رضی» بودند مانند«ابن شعبه حرّانی»در«تحف العقول»و«کراجکی»در«کنز الفوائد»که این خطبه را با تفاوتهایی نقل کرده است و این تفاوتها نشان میدهد که آن را از منبع دیگری غیر از«نهجالبلاغه»بدست آورده و گروه دیگری،بعد از«سیّد رضی»میزیستهاند،مانند:«زمخشری»در«ربیع الابرار»و«سبط بن جوزی»در«تذکرة الخواصّ»و«محمّد بن طلحه شافعی»در«مطالب السؤول»(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 77).
2) 2) مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 78.
البتّه این خطبه مطابق آنچه در نهج البلاغه آمده،مشتمل بر«بیست»صفت از اوصاف شایسته و بر جسته مؤمنان مخلص است.چهار جملهای که در نقل مرحوم کراجکی در لابهلای جملات این خطبه اضافه دارد،عبارت است از: «حذر أملا»«و رتّب عملا»«یظهر دون ما یکتم»و«یکتفی بأقلّ ممّا یعلم» (1)البته در بقیّه خطبه نیز تفاوت مختصری در تعبیرات دیده میشود (2).
به هر حال این خطبه در عین کوتاه بودن،بسیار پرمحتوا و پر معنا است و امام علیه السّلام برای شخصی که دارای این صفات«بیست گانه»باشد از خداوند طلب رحمت میکند و به این ترتیب مردم را به داشتن این صفات،ترغیب و تشویق میفرماید و در واقع فضایل مهم اخلاقی و یک دوره کامل سیر و سلوک،در این خطبه خلاصه شده است.
رحم اللّه امرأ[عبدا]سمع حکما فوعی،و دعی إلی رشاد فدنا،و أخذ بحجزة هاد فنجا.راقب ربّه،و خاف ذنبه،قدّم خالصا،و عمل صالحا.
اکتسب مذخورا،و اجتنب محذورا،و رمی غرضا،و أحرز عوضا.کابر هواه،و کذّب مناه.جعل الصّبر مطیّة نجاته،و التّقوی عدّة وفاته.
رکب الطّریقة الغرّاء،و لزم المحجّة البیضاء.اغتنم المهل،و بادر الأجل، و تزوّد من العمل.
خدا رحمت کند کسی را که چون سخنان حکیمانهای را بشنود،خوب فراگیرد و هنگامی که به سوی هدایت ارشاد گردد،پذیرا شود،دست به دامن هادی و رهبری زند و(در پرتو هدایتش)نجات یابد.از مراقبت پروردگارش غفلت نورزد و از گناهان خود بترسد.اعمال خالصی از پیش فرستد و کارهای نیک به جا آورد.ذخیرهای برای آخرت فراهم سازد و از گناهان بپرهیزد.هدف را درست نشانهگیری کند و کالای گرانبهای آخرت به دست آورد.با خواستههای دل بجنگد و آرزوهای نابجا را رها سازد.صبر و استقامت را مرکب راهوار نجات خویش قرار دهد و تقوا را وسیله (آرامش به هنگام)وفاتش بشمرد.در راه روشن،گام نهد و جاده آشکار حق را ادامه دهد.این چند روز زندگی را غنیمت شمرد و پیش از آن که اجلش فرا رسد،خویش را آماده کند و از اعمال نیک توشه برگیرد.
امام علیه السّلام در آغاز این خطبه میفرماید:«خدا رحمت کند کسی را که چون سخن حکیمانهای را بشنوند،خوب فراگیرد و هنگامی که به سوی هدایت ارشاد گردد، پذیرا شود،دست به دامن هادی و رهبری زند و(در پرتو هدایتش)نجات یابد،از مراقبت پروردگارش،غفلت نورزد و از گناهان خود بترسد.» رحم اللّه امرأ سمع حکما (1)فوعی (2)،و دعی إلی رشاد فدنا،و أخذ بحجزة (3)هاد فنجا.راقب ربّه،و خاف ذنبه.
امام علیه السّلام در بیان این پنج وصف،در واقع مقدّمات کار راهیان قرب الی اللّه و سالکان مسیر تقوا و خودسازی را بیان فرمود،چه اینکه در آغاز راه،نخست گوش شنوا لازم است که حقایق را بشنود و در خود جای دهد و سپس گام برداشتن به سوی دعوت کننده الهی برای فهم بیشتر،و به دنبال آن،دست زدن به دامن یک هدایتگر و انتخاب رهبر و راهنما و در پی آن،خدا را در همه جا حاضر و ناظر خویش دانستن و از گناه و خطا ترسیدن است.کسی که این پنج فضیلت را به دست آورد مقدّمات سفر را کامل کرده و آماده حرکت است.
درست است که خداوند انسان را با فطرت الهی آفریده و چراغ روشنی به نام «عقل»در اختیار او گذارده،ولی بدون شک پیمودن این راه،تنها به کمک عقل و فطرت امکانپذیر نیست،هم دعوت کننده الهی لازم است و هم داشتن دلیل و راهنما و استاد و مربّی.
1) 1) «حکم»در اینجا به معنای سخن حکمتآمیز است.
2) 2) «وعی»از مادّه«وعی»(بر وزن سعی)به معنای حفظ کردن چیزی است و«اذن واعیة»کنایه از آن است که انسان مطالبی را که میشنود،به خوبی پذیرا شود.
3) 3) «حجزه»از مادّه«حجز»(بر وزن عجز)به معنای نگهداری و مانع شدن است و از آنجا که شال و کمربند، لباس را محکم نگه میدارد«حجزه»بر آن اطلاق میشود.
ناگفته پیداست که منظور از راهنما و منجی،که در این جملهها به آن اشاره شده،«پیامبر و امامان معصوم علیهم السّلام»است و کسانی که از آنها سخن میگویند و بسوی آنها دعوت میکنند،نه افراد بدعتگذاری که خود را به عنوان«شیوخ تصوّف»نام نهادهاند که آنها خودشان در تاریکی و ظلمات گام برمیدارند،چه جای اینکه بخواهند«خضر طریقت و راهنمای حقیقت»شوند.
تأثیر احساس مراقبت الهی و ترس از گناه،در ضبط نفس و مبارزه با هوا و هوس و مقاومت در مقابل شهوات،بر کسی پوشیده نیست.
سپس هنگامی که مقدّمات حرکت آماده شد و بار سفر را بست،برنامههای عملی شروع میشود،امام علیه السّلام در این قسمت اضافه میفرماید:«آن کس که اعمال خالصی از پیش فرستد و کارهای نیک بجا آورد،ذخیرهای برای آخرت فراهم سازد و از گناهان بپرهیزد،هدف را درست نشانهگیری کند و(در نتیجه)کالای گرانبهای آخرت را به دست آورد،با خواستههای دل بجنگد و آرزوهای نابجا را رها سازد.» (قدّم خالصا،و عمل صالحا،اکتسب مذخورا،و اجتنب محذورا،و رمی غرضا (1)،و أحرز عوضا.کابر (2)هواه،و کذّب مناه).
امام علیه السّلام در این بخش،از صفات مؤمنان سعادتمند،نخست روی عمل خالص و صالح تکیه فرموده است.همان گونه که امام صادق علیه السّلام در تعریف آن میفرماید:
«همان عملی است که انسان نمیخواهد احدی او را بر آن مدح کند جز خدا و معنای اخلاص در آیه شریفه: «وَ ما أُمِرُوا إِلاّ لِیَعْبُدُوا اللّهَ مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ» (3)نیز
1) 1) «غرض»(بر وزن مرض)به معنای هدفی است که به هنگام تیراندازی آن را نشانهگیری میکنند و به معنای مقصود و حاجت نیز میآید،ولی در روایتی«عرض»(با عین بدون نقطه)آمده است که به معنای متاع زودگذر دنیاست.
2) 2) «کابر»از مادّه«مکابره»به معنای منازعه و مبارزه میباشد و گاه به منازعات علمی که هدف از آن غلبه بر طرف مقابل است،نه تحقیق حقّ،نیز گفته میشود و در اینجا منظور همان معنای اوّل است.
3) 3) سوره بیّنه،آیه 5.
همین است»
العمل الخالص الّذی لا ترید أن یمدحک علیه أحد إلاّ اللّه (1).
تفسیرهای دیگری برای اخلاص شده است که لازم و ملزوم یکدیگر به نظر میرسد.گاه گفتهاند:«اخلاص»به معنای پوشیده داشتن عمل از خلایق و پاک نمودن آن است از علایق.
و گاه گفتهاند:«اخلاص»،خارج کردن خلق است از معامله با خالق.
و گاه گفتهاند:حقیقت«اخلاص»آن است که انسان در برابر عمل خود،پاداشی نخواهد،نه در دنیا نه در آخرت،تنها به خاطر عشق به پروردگار اعمال خود را انجام دهد.البته این بالاترین درجه اخلاص است که امیرمؤمنان علیه السّلام در حدیث معروف به آن اشاره کرده،میفرماید:
«إلهی ما عبدتک طمعا فی جنّتک و لا خوفا من نارک و لکن وجدتک أهلا للعبادة فعبدتک ،خداوندا!تو را به خاطر چشم داشت بهشتت عبادت نکردم و نه به خاطر ترس از آتشت،بلکه تو را شایسته عبادت دیدم و پرستیدم!» (2)به دنبال اخلاص و عمل صالح،سخن از ذخیره کردن و اندوختن برای «یوم القیامة»است و در واقع بالاترین و بهترین ذخیره،همان اعمال خالص و صالح است.
از آنجا که گاه اعمال خالص و صالحی از انسان سر میزند،ولی گناهان بعدی سبب حبط و نابودی آنها میشود،دستور به اجتناب محذور و پرهیز از گناه میدهد تا ذخایر اعمال صالح در جای خود محفوظ بماند.
و نیز از آنجا که اقبال به دنیا،انسان را از ذخیره اعمال صالح باز میدارد و پیروی از هوای نفس،از موانع مهم راه است و آرزوهای دور و دراز سدّ این راه است،در دنباله این سخنان به رها کردن زرق و برق دنیا و مبارزه با هوای نفس و تکذیب و پرهیز از آرزوهای دراز،دعوت میفرماید.
به این ترتیب در این«هشت صفت»که به دنبال صفات پنجگانه بخش اوّل آمده، سخن از اعمال خالص و صالحی است که بتوان آنها را از آفات گوناگون حفظ کرد و برای روز رستاخیز ذخیره نمود.
این سخن را با حدیثی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله تکمیل میکنیم،آنجا که فرمود:
«یقول اللّه تعالی:و عزّتی و جلالی...لا یؤثر عبد هواه علی هوای إلاّ شتّتّ علیه أمره و لبّست علیه دنیاه و شغلت قلبه بها و لم أعطه منها إلاّ ما قدّرت له و عزّتی و جلالی...لا یؤثر عبد هوای علی هواه إلاّ استحفظته ملائکتی و کفّلت السّموات و الأرضین رزقه ،خداوند متعال میفرماید:سوگند به عزّت و جلالم!...که هیچ بندهای خواست و هوای خویش را برخواست و هوای من مقدّم نمیدارد،مگر این که کار او را پراکنده میسازم و دنیایش را بر او مشتبه میکنم و قلبش را به آن مشغول میسازم و جز آنچه مقدّر کردهام،به او نخواهم داد و سوگند به عزّت و جلالم!...هیچ بندهای خواست مرا بر خواست خودش مقدّم نمیشمرد،مگر این که فرشتگانم را به حفظ او دستور میدهم و آسمانها و زمینها را کفیل روزی او میسازم.» (1)و سرانجام در آخرین بخش از سخنان امام علیه السّلام در این خطبه،که به هفت وصف دیگر،از صفات مؤمنان صالح و سعادتمند اشاره کرده،چنین میفرماید:«کسی که صبر و استقامت را مرکب راهوار نجات خویش قرار دهد و تقوا را وسیله(آرامش به هنگام)وفاتش بشمرد،در راه روشن گام نهد،و جادّه آشکار حق را ادامه دهد،این چند روز زندگی را غنیمت شمرد و پیش از آنکه اجلش فرا رسد خویش را آماده کند، و از اعمال نیک توشه برگیرد.» جعل الصّبر مطیّة (2)نجاته،و التّقوی عدّة وفاته.
رکب الطّریقة الغرّاء، (1)و لزم المحجّة (2)البیضاء.اغتنم المهل (3)،و بادر الأجل،و تزوّد من العمل .
در واقع امام علیه السّلام در بیان این هفت صفت-که از چهاردهمین وصف شروع و به بیستمین آن خاتمه مییابد-نظری به سالکان سیر الی الله و راهیان راه قرب پروردگار افکنده،شرایط و وسایل مختلف آنها را بیان میفرماید.
این راهیان،قبل از هر چیز نیاز به مرکب راهوار نجات بخشی دارند که توان پیمودن فراز و نشیبهای این جاده پر پیچ و خم را داشته باشد.چه مرکب بهتر از صبر و شکیبایی و استقامت که همیشه و در همه جا سبب نجات و رهایی است.
از سوی دیگر،هر مسافری وسایل و ابزاری باید با خود بردارد که نیازهای او را در تمام مسیر راه بر طرف سازد،امام علیه السّلام تقوا را به عنوان وسیله راه برای وفات ذکر کرده است.
در مرحله بعد،شناخت جاده وسیع و روشن و سپس ادامه حرکت از آن جاده لازم است که با جملههای «رکب الطّریقة الغرّاء و لزم المحجّة البیضاء» به آن اشاره فرموده است.در واقع جمله اوّل اشاره به انتخاب راه است و جمله دوم اشاره به ادامه راه و عدم انحراف از آن در تمام طول مسیر است،آن هم جادهای که در واقع شاهراه باشد.
از سوی دیگر،این راهیان در آغاز سفر و در منزلگاههایی که در وسط راه دارند
1) 1) «غرّاء»صیغه مؤنّث«اغرّ»به معنای هر چیز سفید است،سپس به هر چیزی که درخشندگی ظاهری یا معنوی داشته باشد،اطلاق شده است و منظور از«طریقه غرّاء»جادههای روشن و خالی از انحراف است.
2) 2) «محجّه»از مادّه«حجّ»در اصل به معنای قصد کردن است و از آنجا که راه مستقیم و آشکار انسان را به مقصود میرساند،واژه«محجّه»به چنین راههایی اطلاق شده است.
3) 3) «مهل»معنای اسم مصدری دارد و به معنای رفق و مدارا آمده است.و از آنجا که فرصتها زمینههای رفق و مدارا است،این واژه به معنای فرصت به کار میرود،در خطبه بالا اشاره به فرصتهایی است که خداوند به بندگانش،برای اصلاح عمل خویش و عمل صالح داده است که انسانها باید آن را غنیمت بشمرند.
فرصت زیادی برای آماده کردن مرکب و وسیله و مانند آن ندارند،به همین دلیل امام علیه السّلام با جملههای «اغتنم المهل و بادر الأجل» به آنها هشدار میدهد که فرصت را غنیمت شمرند و لحظه لحظهها را ارج نهند و قبل از آنکه اجل گریبان آنها را بگیرد،بر آن پیشی گیرند.
سرانجام به مسأله زاد و توشه این راه اشاره میفرماید که همان اعمال صالح است.باید در چند روزه عمر که فرصتی در دست است،آن را فراهم سازند.
«صبر»یک حالت نفسانی است که انسان با کمک آن میتواند در مقابل انواع مشکلات بایستد،ایستادگی در برابر مشکلاتی که در راه اطاعت پروردگار است،که در این صورت آن را«صبر بر اطاعت»میگویند و مقاومت در برابر مشکلاتی که هوا و هوسهای سرکش نفس و شهوات بر میانگیزد،که در این صورت آن را«صبر بر معصیت»میگویند و مقاومت در برابر مشکلاتی که از سوی مصایب و بیماریها و تنگناهای زندگی رخ میدهد،که در این صورت آن را«صبر بر مصیبت»مینامند.در واقع این صفت است که انسان را در طریق تقوا پیش میبرد و به تعبیر دیگری از امیر مؤمنان علیه السّلام:«صبر در برابر ایمان،همچون سر است در برابر تن (1)» در حدیث عبرت انگیزی از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم:
«سیأتی علی النّاس زمان لا ینال الملک فیه إلاّ بالقتل و التجبّر و لا الغنی إلاّ بالغصب و البخل،و لا المحبّة إلاّ باستخراج الدّین و اتّباع الهوی،فمن أدرک ذلک الزّمان و صبر علی الفقر و هو یقدر علی
1) 1) کلمات قصار کلمه،82.
الغنی،و صبر علی البغضة و هو یقدر علی المحبّة،و صبر علی الذّلّ و هو یقدر علی العزّ،آتاه اللّه ثواب خمسین صدّیقا ممّن صدّق بی ،زمانی فرا میرسد!که حکومت جز با ریختن خون بیگناهان و ظلم و ستم،میسّر نخواهد شد و غنا جز به غصب و بخل حاصل نشود و جلب محبّت مردم جز به خارج شدن از موازین دین و پیروی از هوای نفس فراهم نمیگردد،کسی که آن زمان را درک کند و بر فقر صبر نماید در حالیکه توانایی بر غنا(از طریق ظلم و گناه)دارد و همچنین بر بغض و کینه مردم صبر کند در حالی که قادر بر جلب محبّت(از طریق پیروی از هوای نفس)میباشد و نیز خواری را تحمّل نماید،در حالی که توانایی بر عزّت و قدرت(از طریق حرام)را دارد،خداوند پاداش پنجاه صدّیق از کسانی که مرا تصدیق کردند،به او میدهد. (1)» در این بخش از خطبه،امام علیه السّلام مخصوصا تأکید بر غنیمت شمردن فرصت و پیشی گرفتن بر اجل نموده است،چرا که فرصتها همچون ابرها به سرعت درگذرند و انجام کارهای مثبت همیشه در معرض موانع گوناگون قرار دارند،در حدیثی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم:
«إذا هممت بخیر فبادر فإنّه ما تدری ما یحدث ،هنگامی که تصمیم بر کار خیری گرفتی شتاب کن!چرا که نمیدانی چه پیش میآید. (2)» و در حدیث دیگری از همان بزرگوار میخوانیم که فرمود:
«إذا همّ أحدکم بخیر أو صلة فإنّ عن یمینه و شماله شیطانین فلیبادر لا یکفّاه عن ذلک ،هنگامی که کسی از شما تصمیم بر کار خیر و یا عطا و بخشش بگیرد،مراقب باشد که در طرف راست و چپ او دو شیطان است.در انجام آن شتاب کند،مبادا او را از آن کار باز دارد. (3)»
و من کلام له علیه السّلام و ذلک حین منعه سعید بن العاص حقّه
(1) این بخشی از سخنان آن حضرت است که آن را در زمان«عثمان»،به هنگامی که «سعید بن عاص»حق مسلّم امام علیه السّلام را از بیت المال(به منظور قرار دادن امام در تنگناهای اقتصادی)دریغ داشت،بیان فرمود.
این کلام همانگونه که در بالا اشاره شد زمانی از امام صادر شد که«عثمان»بر مسلمانان حکومت میکرد و اطرافیان او بیتالمال اسلام را در اختیار گرفته بودند و
1) 1) سند خطبه:این سخن را بسیاری از مورّخان و راویان اخبار نقل کردهاند.از جمله«ابوالفرج اصفهانی» که قبل از سیّد رضی میزیسته در کتاب«اغانی»این سخن را از«حارث بن حبیش»نقل کرده که گفت«سعید بن عاص»(امیر کوفه)مرا با هدایایی به سوی«علی»علیه السّلام فرستاد و به آن حضرت نوشت:من برای هیچ کس بیش از آنچه به سوی شما فرستادم،نفرستادهام.«حارث»میگوید:من خدمت علی علیه السّلام رسیدم و هدایا و پیام را رساندم.امام علیه السّلام این سخن را بیان فرمود(البتّه آنچه ابوالفرج آورده با آنچه در نهج البلاغه است کمی تفاوت دارد،امّا مضمون یکی است).افراد دیگری مانند«ازهری»در«تهذیب اللّغة»و«ابن درید»در کتاب «المؤتلف و المختلف»و«ابو موسی محمّد بن ابی المدینی اصفهانی»در«مستدرکاتی»که بر کتاب«الجمع بین الغریبین»آورده،نقل کرده است.(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 79-80).
حیف و میلهای عجیبی صورت میگرفت،هواخواهان او از«بنی امیّه»بر پستهای کلیدی کشور اسلام حکومت داشتند.از جمله«سعید بن عاص»والی«کوفه»بود،او هدایایی تهیه کرده و به مدینه فرستاد و به حامل آنها(حارث بن حبیش)سفارش کرد این پیام را به امام علیه السّلام برساند که من برای هیچ کس-جز«عثمان»-بیش از آنچه برای شما فرستادهام،در واقع میخواست منّتی بر امام بگذارد.
امام علیه السّلام در جواب،سخن بالا را فرمود.اشاره به اینکه آنچه او فرستاده است مقدار ناچیزی از حق من است،سپس با صراحت و شجاعت فرمود:اگر زنده بمانم و قدرت را در دست گیرم«بنی امیه»را از مقامی که غاصبانه به چنگ آوردهاند،کنار میزنم و حقارت واقعی آنها را به مردم نشان میدهم.
إنّ بنی أمیّة لیفوّقوننی تراث محمّد صلّی اللّه علیه و آله تفویقا،و اللّه لئن بقیت لهم لأنفضنّهم نفض اللّحّام الوذام التّربة!
بنی امیه از میراث محمّد صلّی اللّه علیه و آله جز مقدار کمی در اختیار من نمیگذارند:به اندازه یکبار دوشیدن شیر شتر.به خدا سوگند!اگر زنده بمانم آنها را از صحنه حکومت اسلامی بیرون خواهم ریخت،همانگونه که قصّاب اعضای درون شکم حیوان را-که به روی زمین میافتد-از خاک پاک میکند!
در میان سیاستمداران مادّی دنیا،از قدیم این رسم بوده است که مخالفان خود را از نظر اقتصادی در تنگنا قرار میدادند،تا آنها به خود مشغول شوند و از دیگران باز بمانند،حتّی در آنجا که به ظاهر میخواستند دست محبّت را به سوی مخالفان دراز کنند،باز این اصل را رعایت میکردند که چیز کمی را در اختیار آنها بگذارند.
در این کلام امام علیه السّلام با تعبیر جالبی به این معنا اشاره فرموده،میگوید:«بنی امیّه از میراث محمد صلّی اللّه علیه و آله جز مقدار کمی در اختیار من نمیگذارند:به اندازه یک بار
دوشیدن شیر شتر!» (إنّ بنی أمیّة لیفوّننی (1)تراث محمّد صلّی اللّه علیه و آله تفویقا).
تعبیر«یفوّقوننی»-از مادّه«فواق النّاقة»یعنی یک بار شیر شتر را دوشیدن- اشاره لطیفی به کمی هدایای آنهاست،گویی خلافت،به منزله مرکب راهوار شیردهی است که آنها از همه چیزش بهره میگیرند و گه گاه تنها به اندازه یک بار دوشیدن،در اختیار آن حضرت قرار میدهند.بعضی گفتهاند:«فواق»مفهومی کمتر از این دارد و آن،به اندازه مقدار شیری است که در یک بار فشار دادن انگشتان،بر پستان حیوان،فرو میریزد و مطابق این تفسیر،تعبیر امام علیه السّلام بسیار گویاتر خواهد بود.
تعبیر به«تراث محمّد»ممکن است اشاره به فدک و مانند آن باشد و یا اشاره به کلّ برنامههای اسلام که در مفهوم وسیع میراث،داخل میشود،زیرا تمام شکوفاییهای اقتصادی کشور اسلام،به برکت آیین پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله صورت گرفت و رهین خدمات آن حضرت بود،بنابراین،همه آنها میراث محمد صلّی اللّه علیه و آله محسوب میشود و علی علیه السّلام سهم عظیمی،نه تنها به خاطر خویشاوندی بلکه به خاطر جانفشانیهایش در طریق اسلام،در آنها داشت.
درست است که علی علیه السّلام زندگی زاهدانهای داشت،ولی همیشه در عصر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله سهم خود را از غنایم میگرفت و به نیازمندان میداد.
سپس در ادامه این سخن میافزاید:«(آنها با این کار خود،نمیتوانند مرا فریب دهند و از تصمیم نهایی باز دارند)به خدا سوگند!اگر زنده بمانم آنها را از صحنه
1) 1) «لیفوّقوننی»از مادّه«فواق»(بر وزن رواق)به گفته بسیاری از علمای لغت،در اصل به معنای فاصلهای است که در میان دو مرتبه دوشیدن شیر از پستان میباشد و بعضی آن را به معنای فاصلهای که میان بازکردن انگشتان و بستن آن به هنگام دوشیدن شیر است،میدانند و از آنجا که پستان بعد از دوشیدن شیر،در استراحت فرو میرود،این واژهگاهی در معنای آرامش و استراحت نیز بکار رفته و«افاقه مریض»یا «افاقه دیوانه»هنگامی که سالم شود و یا بر سر عقل آید،به همین مناسبت است.این واژه در کلام بالا اشاره به مقدار کمی از مال است که«بنی امیّه»از«بیت المال»در عصر عثمان در اختیار امام علیه السّلام میگذاشتند.
حکومت اسلامی بیرون خواهم ریخت،همانگونه که قصّاب اعضای درون شکم حیوان را که به روی زمین میافتد،پاک میکند!» (و اللّه لئن بقیت لهم لأنفضنّهم (1)نفض الّلحّام الوذام التّربة!) تشبیه«بنی امیّه»به خاکهایی که محتویات شکم حیوان مانند جگر و معده روی آن بیافتد و آلوده شود،اشاره به نهایت آلودگی و پستی آنهاست.آنها-به گواهی اعمالشان در زمان«عثمان»-چنان آلوده بودند که عموم مسلمانان از آنها متنفّر شدند،به گونهای که همه میخواستند این شجره خبیثه برای همیشه از سرزمین اسلام قطع گردد و این باند کثیف از صحنه جامعه اسلام،طرد شود،و بیت المال از چنگ آنها به درآید! مرحوم سیّد رضی در پایان این خطبه مینویسد:«و یروی«التّراب الوذمة»و هو علی القلب.قال الشّریف:و قوله علیه السّلام«لیفوّقوننی»ای:یعطوننی من المال قلیلا کفواق النّاقة.و هو الحلبة الواحدة من لبنها.و الوذام:جمع و ذمة،و هی الحزّة من الکرش،أو الکبد تقع فی التّراب فتنفض، در بعضی از روایات به جای«الوذام التّربة»،«التّراب الوذمة»-که عکس آن است-نقل شده(ولی مفهوم هر دو یکی است)و اشاره به اشیای با ارزشی است که گاه آلوده میشود،و باید آلودگیها را از آنها سترد.
سپس میافزاید:جمله«لیفوّقوننی»به این معنا است که«بنی امیّه»کمی از مال را در اختیار من میگذارند، مانند«فواق ناقه»یعنی یک بار دوشیدن شیر شتر. و «وذام»جمع«وذمه»به معنای قطعهای از معده، یا جگر حیوان است که جدا شود و روی خاکها بیفتد و قصّاب آن را از آلودگی پاک کند و خاک آلوده را جدا سازد.
1) 1) «لأنفضنّهم»از مادّه«نفض»(بر وزن نبض)به معنای تکان دادن چیزی برای جدا شدن آنچه بر آن است میباشد و به تعبیر فارسی به معنای«تکانیدن»است و به همین جهت،به زنانی که فرزند بسیار میآورند «نفوض»گفته میشود.این واژه در مورد ریختن میوهها از درخت نیز به کار میرود.
همان گونه که در شرح خطبه،گفته شد«سعید بن عاص»والی مدینه هدایای مختصری خدمات امام علیه السّلام آورد،در حالی که اظهار میداشت،بیشترین هدیه بعد از هدیهای است که برای«عثمان»آورده است.گویی میخواست منّتی از این جهت بگذارد که امام علیه السّلام جواب قاطعی به او فرمود.
«سعید»از طائفه«بنی امیّه»و از دودمان قریش است و زمان پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله را درک کرد و از فرماندهان لشکرهای فاتح اسلام بود.در واقع در دامان«عمر بن خطاب»پرورش یافته بود و عثمان او را والی کوفه کرد.هنگامی که به کوفه آمد خطبهای خواند و اهل کوفه را به دشمنی و خلاف متهم ساخت.مردم کوفه شکایت او را به عثمان کردند و عثمان سرانجام او را به مدینه بازگرداند و او تا هنگامی که مردم بر ضد عثمان قیام کردند،در مدینه بود و از او دفاع میکرد و با انقلابیون به مقابله برخاست،تا این که عثمان کشته شد.او ناچار به سوی مکّه رفت و در آنجا بود تا زمانی که«معاویه»غصب خلافت نمود.«معاویه»،«سعید»را برای حکمرانی مدینه انتخاب کرد و او تا پایان عمرش بر مدینه حکومت میکرد.او در جنگ«جمل» و«صفّین»کنارهگیری کرد و به هیچ یک از دو طرف نپیوست.مردی متکبّر و خشن و سختگیر بود و در سخن گفتن مهارت داشت.قصر بزرگی در مدینه برای خود ساخته بود که آثارش سالها باقی ماند.مرگ او در سال 53 یا 59 هجری اتّفاق افتاد (1).
بنی امیّه طایفهای از قریش هستند که به«امیّة بن عبد شمس بن عبد مناف»
1) 1) الأعلام زرکلی،جلد 3،صفحه 96.
منسوبند و دوران حکومت آنها از«معاویة بن ابو سفیان»در سال 41 هجری آغاز و به «مروان حمار»یا مروان دوم،که چهاردهمین آنان است در سال 132 هجری ختم میشود.
حکومت امویان اگر چه در سال 132 هجری منقرض گردید،ولی پس از چندی، شخصی از همین خاندان در اندلس حکومتی تشکیل داد.توضیح این که:اندلس در سالهای بین 91 تا 93 هجری به وسیله مسلمین فتح شد و از این تاریخ تا سال 138 مانند دیگر ممالک اسلامی،حکّامی که از سوی خلفای اسلامی فرستاده میشدند آن سرزمین را اداره میکردند.در سال 138 هجری،«عبدالرّحمن اوّل»یکی از نوادههای«هشام بن عبدالملک»دهمین حاکم اموی که از قتل عباسیان رهایی یافته بود،پس از چند سال سرگردانی،از اوضاع در هم ریخته اسپانیا(اندلس)و اختلاف ببرها و قبایل عرب استفاده کرد و مصمّم شد در آن سرزمین به رغم دستگاه عبّاسیان،حکومتی برای خود تشکیل دهد.«عبدالرّحمن»و نسل او مدت دو قرن در آن سرزمین حکومت کردند،تا این که در آغاز قرن پنجم،شورش و انقلابی در آنجا برپا شد و این حکومت سرنگون گشت. (1)
«وَ إِذْ قُلْنا لَکَ إِنَّ رَبَّکَ أَحاطَ بِالنّاسِ وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْیَا الَّتِی أَرَیْناکَ إِلاّ فِتْنَةً لِلنّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَما یَزِیدُهُمْ إِلاّ طُغْیاناً کَبِیراً» ؛(یادآور)زمانی را که به تو گفتیم:پروردگارت احاطه کامل به مردم دارد،و ما آن رؤیایی را که به تو نشان دادیم،فقط برای آزمایش مردم بود،همچنین شجره ملعونه[درخت نفرین شده]را که در قرآن ذکر کردهایم.ما آنها را بیم داده(و انذار)میکنیم،امّا جز طغیان عظیم،چیزی بر آنها نمیافزاید.» (2)
جمعی از مفسّران شیعه و اهل سنّت نقل کردهاند که این خواب اشاره به جریان معروفی است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در خواب دید میمونهایی از منبر او بالا میروند و پایین میآیند،بسیار از این مسأله غمگین شد،آن چنان که بعد از آن،کمتر میخندید.(این میمونها را به بنی امیّه تفسیر کردهاند که یکی بعد از دیگری بر جای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نشستند در حالی که از یکدیگر تقلید میکردند و افرادی فاقد شخصیّت بودند و حکومت اسلامی و خلافت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله را به فساد کشیدند).
«فخر رازی»در تفسیر خود،روایتی در این زمینه از«ابن عبّاس»مفسّر معروف اسلامی نقل میکند.همچنین در حدیثی از«عایشه»نقل شده که رو به«مروان»کرد و گفت:«لعن اللّه أباک و أنت فی صلبه فأنت بعض من لعنه اللّه،خدا پدر تو را لعنت کرد در حالی که تو در صلب او بودی،بنابراین،تو بخشی از کسی هستی که خدایش لعن کرده است!» (1)علاوه بر آیه فوق،در تفسیر آیه 26 سوره ابراهیم نیز،مطابق بعضی روایات، «شجره خبیثه»به«بنی امیّه»تفسیر شده است. (2)
در کتاب«کنزالعمّال»که از مجامع روایتی اهل سنّت است،روایت شده که روزی «ابوبکر»با«ابوسفیان»در افتاد و با خشونت او را مذمّت نمود.پدرش«ابوقحافه»به وی گفت:«با ابوسفیان بدین گونه سخن میگویی؟!»گفت:«ای پدر!خداوند به سبب اسلام،خانوادههایی را بالا برد و اعتبار بخشید و خانوادههایی را به زمین زد و از اعتبار بینداخت.خاندان من از جمله خانوادههایی است که خدا آن را بالا برد و
خاندان ابوسفیان از آن خانوادههایی است که خدا بر زمینشان زده است.» (1)از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله روایت شده که فرمود:«نخستین کسی که سنّت مرا دگرگون میسازد،مردی از بنیامیّه است.» (2)و نیز فرمود:«پس از من چه رنجها و مصیبتهایی همچون کشتار و آوارگی از سوی بنیامیّه به اهل بیتم وارد آید و در میان خویشاوندان ما،از همه سرسختتر در بغض و عداوت با ما،بنیامیّهاند و بنیمغیره و بنی مخزوم!» (3)از امیرالمؤمنین علیه السّلام روایت شده که:«هر امّتی را آفتی باشد و آفت این امّت بنیامیه است!» (4)
«امیرالمؤمنین علیه السّلام»در بعضی از خطبههای«نهجالبلاغه»به بنیامیّه و تباهکاریهای آنان و مفاسدی که برای اسلام و مسلمانان به وجود آوردند،اشاره نموده است.خطبههای 77 و 93 و 98 از این دستهاند.
علی علیه السّلام در خطبه 93 به صراحت حکومت بنی امیّه را به عنوان بزرگترین و وحشتناکترین فتنهها بر امّت اسلام معرفی میکند و آن را فتنهای کور و تاریک میداند: ألا و إنّ أخوف الفتن عندی علیکم فتنة بنی أمیّة فإنّها فتنة عمیاء مظلمة...
جنایات و مفاسدی که حکومت«بنیامیّه»در تاریخ اسلام به وجود آورد،فراوان است،به گونهای که ذکر و بررسی آنها خود به کتاب مفصّلی نیازمند میباشد.در اینجا به تناسب بحث،تنها به پارهای از آنها اشاره میکنیم:
معاویه خود تصریح میکرد که خلافت را نه با محبّت و دوستی مردم و نه رضایت آنها از حکومت او،بلکه با شمشیر به دست آورده است. (1)
«جاحظ»میگوید:«معاویه سالی را که به قدرت رسید«عامالجماعة»نامید،در حالی که آن سال،«عام فرقه و قهر و جبر و غلبه بود».سالی که امامت به سلطنت و نظام کسرایی تبدیل شد و خلافت غضب شده و قیصری گردید». (2)
زندگی اشرافی«معاویه»و شیوه رفتار او در کار خلافت،سبب شد تا «سعد بن ابی وقّاص»نیز در وقت ورود بر او،وی را«ملک»خطاب کند. (3)
مورّخان معاویه را اوّلین شاه خواندهاند. (4)«سعید بن مسیّب»میگفت:معاویه اوّلین کسی بود که خلافت را به سلطنت تبدیل کرد. (5)
مورّخ معروف«یعقوبی»بعضی از کارهای معاویه را که نشانههای نظام سلطنت است،نام برده مانند:نشستن بر تخت سلطنت و نشاندن دیگران در پایین آن و انتخاب بهترین مالهای مردم و اختصاص آنها به خود. (6)
«ابو الاعلی مودودی»در کتاب«خلافت و ملوکیّت»چند ویژگی برای تفاوت نظام سلطنتی معاویه،با خلافت پیش از وی بر شمرده است:
1-دگرگونی روش تعیین خلیفه.خلفای پیشین،خود برای کسب خلافت قیام نمیکردند،ولی معاویه با هر وسیلهای در پی آن بود تا به هر صورتی که شده بر مسند خلافت تکیه زند.
1) 1) العقد الفرید،جلد 4،صفحه 81 و 82.
2) 2) رساله الجاحظ فی بنیامیّة،صفحه 124،به نقل از تاریخ سیاسی اسلام،جلد 2،صفحه 396.
3) 3) مختصر تاریخ دمشق،جلد 8،صفحه 210 و تاریخ یعقوبی،جلد 2،صفحه 217.
4) 4) تاریخ الخلفا،صفحه 222.
5) 5) تاریخ یعقوبی،جلد 2،صفحه 232،به نقل از تاریخ سیاسی اسلام،جلد 2،صفحه 396.
6) 6) تاریخ یعقوبی،جلد 2،صفحه 232،به نقل از تاریخ سیاسی اسلام،جلد صفحه 2،396.
2-دگرگونی در روش زندگی خلفا و استفاده از روش پادشاهی روم و ایران.
3-چگونگی مصرف بیت المال.در دوره«معاویه»بیتالمال به صورت ثروت شخصی شاه و دودمان شاهی درآمد و کسی نیز نمیخواست درباره حساب و کتاب بیتالمال از حکومت باز خواست کند.
4-پایان آزادی ابراز عقیده و امر به معروف و نهی از منکر.این روش از عهد معاویه با کشتن«حجر بن عدی»آغاز شد.
5-پایان آزادی دستگاه قضایی اسلام.
6-خاتمه حکومت شورایی.
7-ظهور تعصّبات نژادی و قومی.
8-نابودی برتری قانون. (1)
1-ناسزا و دشنامگویی نسبت به ساحت مقدس امیرالمؤمنین علی علیه السّلام و جعل احادیث در مذمّت آن حضرت و مدح معاویه.
معاویه خود میگفت سبّ و لعن علی علیه السّلام باید آن قدر گسترش یابد تا کودکان با این شعار بزرگ شده و جوانان با آن پیر شوند و هیچ کس از او فضیلتی نقل نکند. (2)
وقتی از«مروان حکم»سؤال شد که چرا چنین میکنید؟در پاسخ گفت:«لا یستقیم لنا الأمر إلاّ بذلک،حکومت جز به این صورت برای ما سامان نمییابد.» (3)«ابن ابی الحدید»نوشته است که معاویه گروهی از صحابه و تابعین را بر انگیخت تا بر ضدّ«امام علی علیه السّلام»احادیثی نقل کنند.از جمله آنها«ابوهریره»،«عمرو بن العاص»،«مغیرة بن شعبه»و«عروة بن زبیر»بودند. (4)
2-ترویج عقیده جبر در میان مسلمانان از معاویه نقل شده که میگفت:«عمل و کوشش هیچ نفعی ندارد،چون همه کارها به دست خداوند است». (1)این سخن معاویه نه از روی اعتقاد،بلکه برای تحمیل خلافت خود بر مردم بود،چنان که از او نقل شده که میگفت:«هذه الخلافة أمر من أمر اللّه و قضاء من قضاء اللّه،خلافت من یکی از فرمانهای خدا است و از قضا و قدر پروردگار میباشد». (2)
«زیاد بن ابیه»حاکم معاویه در«بصره»و«کوفه»ضمن خطبه معروف خود گفت:
«ای مردم!ما مدیر و مدافع شما هستیم و شما را با سلطنتی که خداوند به ما داده اداره میکنیم». (3)
3-به شهادت رساندن پیشوایان و شخصیتهای بزرگ اسلامی همچون امام حسن علیه السّلام و امام حسین علیه السّلام و زید بن علی بن الحسین علیه السّلام و حجر بن عدی.
4-تخریب کعبه معظّمه و مسجد الحرام در زمان یزید به وسیله منجنیق.
5-سلب امنیّت از مردم.
در زمان ولایت«زیاد بن ابیه»پدر«عبیداللّه»در«عراق»مثلی رایج شد به این مضمون:«أنج سعد فقد هلک سعید،یعنی به سعد میگفتند مواظب خودت باش که سعید را کشتند!»اشاره به این که بدون تحقیق و با کمترین بهانهای،خون بیگناهان را میریختند. (4)
6-شکنجه و تحقیر امّت اسلامی.
یکی از نشانههای این تحقیر،داغ نهادن بر صورت و گردن برخی از شیعیان بود،
چنان که«حجّاج بن یوسف»برگردن«انس بن مالک»و«سهل بن سعد»و دست «جابر بن عبداللّه انصاری»به جرم دوستی با علی علیه السّلام داغ نهاد. (1)
جنایات و تبهکاریهای بنی امیّه و مفاسدی که در جهان اسلام به بار آوردند بسیار پیش از آن است که در بالا گفته شد.آنچه گذشت گوشهای از آن بود و اگر تمام آن جمع آوری شود،کتاب بزرگی خواهد شد و بسیار شگفتآور است که بعضی از ناآگاهان،حکومت بنی امیّه را به عنوان حکومت موفّقی در جهان اسلام قلمداد میکنند!و این نشان میدهد که کمترین مطالعهای درباره آنها و افکار و اعمال و رفتارشان ندارند.
1) 1) .همان مدرک.
و من دعاء له علیه السّلام من کلمات کان علیه السّلام یدعو بها
(1) از کلماتی است که امام علیه السّلام با آن به درگاه خداوند دعا میکرد(و سرمشق مهمّی برای مردم در آن نهفته است).
این سخن مشتمل بر چهار دعای بسیار پرمعنا و آموزنده از امیرمؤمنان علی علیه السّلام است،که از قراین به دست میآید امام علیه السّلام کرارا آن را تلاوت میفرمود و با خدای خود،با این جملهها راز و نیاز میکرد.
درست است که امام علیه السّلام معصوم است و هرگز گناهی از او سر نمیزند،خواه پنهانی باشد یا آشکار،در دل باشد یا در برون،با زبان باشد یا با اشارههای چشم، ولی با توجّه به مقام بسیار والایی که در پیشگاه خدا دارد،از کمترین ترک اولیها وحشت دارد و پیوسته با این کلمات از خداوند رحمت میطلبد.به علاوه این
1) 1) سند خطبه:تنها سندی که برای این دعا،به دست آمده چیزی است که«جاحظ»قبل از«سیّد رضی»در کتاب«المائة المختارة»آورده است و آن هم تنها مربوط به جملههای آخر این دعا است(اللّهمّ اغفرلی رمزات الألحاظ...).
سخنان،درس بسیار آموزندهای برای عموم مردم است.تا طریقه مناجات با پروردگار متعال را فراگیرند و راه و رسم راز و نیاز را بیاموزند،در ضمن از محتوای این دعاها که بازگو کننده وظایف انسان در پیشگاه خدا و خلق است،معارف بیشتری بیندوزند.
اللّهمّ اغفر لی ما أنت أعلم به منّی،فإن عدت فعد علیّ بالمغفرة.اللّهمّ اغفر لی ما و أیت من نفسی،و لم تجد له وفاء عندی.اللّهمّ اغفر لی ما تقرّبت به إلیک بلسانی،ثمّ خالفه قلبی.اللّهمّ اغفر لی رمزات الألحاظ، و سقطات الألفاظ،و شهوات الجنان،و هفوات اللّسان.
بار خدایا!آنچه تو از من به آن آگاهتری بر من ببخشای و اگر بار دیگر به سوی آن باز گردم،تو نیز آمرزش خود را بر من بازگردان.خداوندا!آنچه از کارهای نیک که بر آن تصمیم گرفتم و عهد و پیمان بر آن بستم،ولی وفایی نسبت به آن از من ندیدی،بر من ببخش.خداوندا!آنچه را با زبان به تو تقرّب جستم،سپس قلبم با آن مخالفت نمود بر من ببخش.پروردگارا!نگاههای اشارتآمیز(زیانبار)و سخنان بیفایده و خواستههای نابجای دل و لغزشهای زبان مرا عفو فرما!
همان گونه که در بالا اشاره شد امام علیه السّلام در این سخن نورانی خود،از چهار چیز آمرزش میطلبد که در واقع هر کدام از آنها یکی از مهمترین مشکلات اخلاقی و معنوی انسان است و بیشک هر انسانی که بتواند این چهار چیز را از خود دور کند به سر منزل سعادت و ساحل نجات نزدیک شده است.
نخست عرضه میدارد:«بار خدایا!آنچه تو از من به آن آگاهتری بر من ببخشای و اگر بار دیگر به سوی آن بازگردم تو نیز آمرزش خود را بر من بازگردان!» اللّهمّ اغفرلی ما أنت أعلم به منّی،فإن عدت فعد علیّ بالمغفرة .
انسان فراموش کار،مرتکب گناهان زیادی میشود که با گذشت زمان آنها را به فراموشی میسپارد،به گونهای که حتّی تقاضای عفو و بخشش نمیکند و یا این که باز هم به سراغ آن میرود،بی آن که توجّه داشته باشد که پشت او از بار این گناه سنگین است.
در چنین شرایطی باید به درگاه خدا روی آورد و عرض کند:«تو به اعمال من از من،آگاهتری.تو فراموش نکردهای که من مرتکب چه اعمالی شدهام»با این نگاه اجمالی به گذشته،از همه آنها تقاضای عفو و آمرزش میکند و نیز تقاضا میکند که اگر به خاطر بیاعتنایی به گناه باز هم به سراغ آن برود،خداوند او را مشمول عفو خود قرار دهد.
این فراموشکاری دشمن سعادت انسان است و گاه مشکلات غیر قابل جبرانی به بار میآورد و باید از آن به خدا پناه برد و از گناهان فراموش شده تقاضای عفو و بخشش کرد.قرآن مجید در اشاره به این گونه گناهان تعبیر لطیفی دارد،میفرماید:
«یَوْمَ یَبْعَثُهُمُ اللّهُ جَمِیعاً فَیُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا أَحْصاهُ اللّهُ وَ نَسُوهُ وَ اللّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ» ؛در آن روز که خداوند همه آنها را برمیانگیزد و از اعمالی که انجام دادهاند با خبر میسازد،اعمالی که خداوند حساب آن را نگهداشته و آنها فراموشش کردهاند و خداوند بر هر چیز شاهد و ناظر است.» (1)این احتمال نیز در تفسیر جمله بالا از سوی جمعی از«شارحان نهج البلاغه»داده شده که منظور از آن،گناهانی است که واقعا انسان از گناه بودن آن بیخبر است و یا اگر میداند،علم او بسیار کم رنگ است.طرفداران این تفسیر متوجّه این اشکال
1) 1) سوره مجادله،آیه 6.
شدهاند که اگر انسان نسبت به گناهی جاهل باشد آن گناه بخشوده است و نیازی به تقاضای غفران ندارد و لذا پاسخ گفتهاند که جهل اگر از قصور سرچشمه گیرد و جاهل،جاهل قاصر باشد،همین گونه است،ولی اگر از تقصیر سرزند و جاهل مقصّر باشد:جاهلی که در فراگیری علم کوتاهی کرده،قابل سرزنش و ملامت و توبیخ و مجازات است،بنابراین،جا دارد که از خدا نسبت به آنها تقاضای عفو کند.
یا این که منظور گناهانی است که انسان گناه بودن آن را فراموش کرده و یا در تشخیص گناه بودن آن،راه خطا رفته است که اگر آن نسیان و این خطا زاییده تقصیر باشد،باید از آن تقاضای عفو کرد،همان گونه که در قرآن مجید آمده است:
«رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسِینا أَوْ أَخْطَأْنا» (1).
در واقع تفسیری که در آغاز گفتیم بازگشت به فراموش کردن موضوع گناه میکند و دومین تفسیر،به فراموشی حکم گناه بازگشت میکند.ولی تفسیر اوّل،مناسبتر به نظر میرسد،هر چند جمعی از مفسّران،تفسیر دوم را پذیرفتهاند.
این احتمال نیز وجود دارد که هر دو معنا،در مفهوم جمله جمع باشد و امام علیه السّلام تقاضای آمرزش از همه آنها میکند.
در دومین دعا،امام علیه السّلام اشاره به موضوع مهم دیگری میکند و آن پیمانهایی است که انسان با خود،یا با خدای خود میبندد،سپس به آن وفا نمیکند،عرضه میدارد:«خداوندا!آنچه را از کارهای نیک که بر آن تصمیم گرفتم و عهد و پیمان بر آن بستم،ولی وفایی نسبت به آن از من ندیدی،بر من ببخش!» (اللّهمّ اغفرلی ما و أیت (2)من نفسی،و لم تجد له وفاء عندی).
جمله «ما و أیت من نفسی» (پیمانی را که با خود بستم)ممکن است اشاره به
اموری باشد که دو طرف عهد و پیمان،خود انسان است،خودش با خودش عهد میکند،که انجام آن نشانه شخصیت انسان و عزم راسخ او در کارها است و شکستن آن دلیل بر سستی اراده میباشد که باید از آن به خدا پناه برد.
و یا این که یک طرف پیمان خود او است و طرف دوم خدا است که در واقع این معنا،در جمله مزبور در تقدیر است. (1)در این صورت اشاره به تمام پیمانهای الهی است که انسان با خدا پیمان بسته و به آن وفا نکرده است.زیرا بسیارند کسانی که در مشکلات و گرفتاریها،پیمانهای محکمی با خدا میبندند،امّا هنگامی که طوفان حوادث فرو مینشیند و به کام دل میرسند،همه پیمانها فراموش میشود.قرآن مجید میگوید: «وَ مِنْهُمْ مَنْ عاهَدَ اللّهَ لَئِنْ آتانا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَکُونَنَّ مِنَ الصّالِحِینَ فَلَمّا آتاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَ تَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ» ،بعضی از آنها با خدا پیمان بسته بودند که اگر خداوند ما را از فضل خود روزی دهد و به یقین انفاق خواهیم کرد و از صالحان خواهیم بود،ولی هنگامی که خدا از فضل خود به آنها عطا کرد،بخل ورزیدند و سرپیچی نمودند و روی برتافتند(و پیمان خود را با خدا شکستند)». (2)
در سومین دعا،از مسأله ریا و نفاق به خدا پناه میبرد و تقاضای آمرزش میکند، عرضه میدارد:«خداوندا!آنچه را با زبان به تو تقرّب جستم،سپس قلبم با آن مخالفت نمود،بر من ببخش!» (اللّهمّ اغفر لی ما تقرّبت به إلیک بلسانی،ثمّ خالفه قلبی .
تظاهر به کارهای خوب-با زبان،یا اعمال ظاهر و ریاکاری در عبادات و سایر اطاعات-یکی از خطرناکترین شعبههای شرک است که هم در آیات قرآن و هم در روایات،مردم از آن بر حذر داشته شدهاند و متأسّفانه یکی از رایجترین کارها است و
زیانهایی که از این رهگذر دامان انسانها را میگیرد،بیش از آن است که در تصوّر بگنجد.
کسی که مرتکب گناه ریا و نفاق و دوگانگی ظاهر و باطن میشود،در واقع توحید افعالی خدا را نپذیرفته است،عزّت و ذلّت را به دست مردم میبیند و دوستی و محبّت انسانها را بر دوستی و محبّت خداوند ترجیح میدهد،هر چه اگر بدانیم عزّت و ذلّت به دست خدا است و قلوب مردم به فرمان او است،هر چه میخواهیم از او میخواهیم و هر چه انجام میدهیم برای او انجام میدهیم.
تناقض در میان گفتار و نیّات قلبی،تنها در مورد ریاکاری نیست،بلکه هر دوگانگی در میان ظاهر و باطن را شامل میشود.هر سخنی را انسان بگوید و به هنگام عمل در پای آن نایستد،یا اراده و تصمیمش بر ضدّ آن باشد،نشانه دوگانگی میان ظاهر و باطن است،هر چند قصد ریا کاری هم نداشته باشد.قرآن مجید میفرماید: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ کَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ» ؛ای کسانی که ایمان آوردهاید!چرا سخنی میگویید که عمل نمیکنید،نزد خدا بسیار موجب خشم است که سخنی بگویید که عمل نمیکنید. (1)
ما همه شبانهروز،در نمازهای خود میگوییم: «إِیّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّاکَ نَسْتَعِینُ» در حالی که بسیار میشود که قلب ما چیز دیگری میگوید،نه معبود ما منحصرا خدا است و نه تنها از او یاری میجوییم.و نیز در تشهّد میخوانیم:«أشهد أن لا إله إلاّ اللّه وحده لا شریک له»در حالی که در دل،شریکان و همتایان زیادی برای او قرار میدهیم،که واضحترین آنها شیطان هوای نفس است و این مسأله بازتاب گستردهای بر تمام زندگی بشر دارد و این دعا که در کلام بالا آمده،درس بزرگی است.برای دور شدن از این خطر مهمّ! سرانجام در آخرین دعا،از چهار چیز تقاضای غفران میکند و به خدا پناه
1) 1) سوره صفّ،آیات 2-3.
میبرد،عرضه میدارد:«الهی نگاههای اشارتآمیز(زیانبار)و سخنان بیفایده،و خواستههای نابجای دل،و لغزشهای زبان،مرا عفو فرما!» اللّهمّ اغفر لی رمزات (1)الألحاظ (2)،و سقطات (3)الألفاظ،و شهوات الجنان،و هفوات (4)اللّسان .
در واقع اشاره به بخشی از گناهان چشم و زبان و دل میکند که گاه از خطرناکترین گناهان انسان است.
نگاههای تحقیرآمیز به مؤمنان و اشارات آمیخته با هتک و غرور،همچنین سخنان بیمطالعه که گاه سرچشمه کینهها و نفاقها و اختلافات میشود و آبروی مسلمین را بر باد میدهد و نیز تمایلات شهوتآلود دل،که انسان را به سوی هر گناهی دعوت میکند و نیز لغزشهایی که بر اثر بیتوجّهی به هنگام سخن گفتن رخ میدهد و سرچشمه مفاسد عظیمی میشود،همه و همه از دشمنان سعادت انسان است و هنگامی که امام علیه السّلام از خداوند در برابر آنها تقاضای بخشش میکند،عملا به همه هشدار میدهد که مراقب این چهار مسأله مهم باشند و گناه آن را کوچک نشمرند.
تفاوت «رمزات الألحاظ» (نگاههای اشارت آمیز)و همچنین «شهوات الجنان»
1) 1) «رمزات»:جمع رمزة(بر وزن غمزه)به معنای اشاره با چشم و آبرو و گاه با لبها است و بعضی گفتهاند «رمز»در اصل به معنای حرکت دادن لبها برای بیان مطلبی است،بیآنکه صدایی در آن باشد و گاه به معنای اشاره با چشم و ابرو میآید.
2) 2) «الحاظ»جمع«لحظ»(بر وزن محض)به معنای نگاه کردن با گوشه چشم است و این کارگاهی به منظور بیاعتنایی و تحقیر نسبت به چیزی انجام میشود و گاه برای استهزا یا سخریّه و یا عیبجویی!
3) 3) «سقطات»جمع«سقط»(بر وزن فقط)به معنای هر چیز پست و بیارزش است:خواه متاع پست و بیارزش باشد یا سخن یا فعلی اینچنین.ولی از بعضی منابع لغت چنین استفاده میشود که«سقطات»جمع «سقطه»(بر وزن دفعه)به معنای لغزش است،بنابراین «سقطات الألفاظ» اشاره به لغزشهایی است که انسان در تعبیرات و سخنان خود مرتکب میشود و گاه منتهی به گناهانی میگردد.بنابراین با«هفوة»معنای مشابهی پیدا میکند.
4) 4) «هفوات»جمع«هفوه»(بر وزن دفعه)به معنای لغزش است:خواه در سخن باشد یا در عمل.این مادّه به معنای سرعت نیز آمده است و از آنجا که سرعت،سبب لغزش میشود،هر دو معنا به یک ریشه باز میگردد.
(خواستههای شهوتآلود دلها)با بقیه روشن است.ولی در این که چه تفاوتی بین «سقطات الألفاظ» و «هفوات اللّسان» میباشد در میان شارحان«نهجالبلاغه»گفتگو است.بعضی مانند مرحوم محقّق«مغنیه»آنها را به یک معنا دانسته است،در حالی که مرحوم«شارح خویی»«سقطات الألفاظ»را به معنای الفاظی که فایده اخروی ندارد-اعمّ از این که،حرام باشد یا نه-میداند.و«هفوات اللّسان»را به معنای سخنان حرام،مانند:غیبت،بهتان،سخنچینی،استهزا،تهمت و دشنام میشمرد.
ولی با توجّه به این که«سقطات»جمع«سقط»به معنای شیء بیارزش استبه نظر میرسد که«سقطات الألفاظ»اشاره به سخن بیارزش و بیمعنا و احیانا رکیک و زشت است که از افراد بیمبالات و غافل و بیخبر سر میزند،ولی«هفوات اللّسان»با توجّه به مفهوم«هفوه»که به معنای لغزش و حرکت سریع در هوا میباشد،اشاره به سخنانی است که بر اثر عدم توجّه کافی بر زبان انسان جاری میشود،و ای بسا گناه عظیمی همچون غیبت و تهمت و استهزای مؤمن در آن باشد. (1)
«دعا»نقش بسیار مؤثری در تربیت نفوس انسانی و سوق آنها به مراتب کمال دارد که شاید بسیاری از دعاکنندگان از آن غافل باشند.
«دعا»همچون باران بهاری است که سرزمین دلها را سیراب و شکوفههای ایمان و اخلاص و عشق و عبودیّت را بر شاخسار روح آدمی ظاهر میسازد.
«دعا»نسیم روحبخش قدسی است که همچون دم مسیح«عظم رمیم»را«بإذن اللّه»حیات میبخشد.
1) 1) در واقع «سقطات الألفاظ» از قبیل اضافه صفت،به موصوف است و به معنای«الألفاظ السّاقطة» میباشد،ولی«هفوات اللّسان»چنین نیست.
«دعا»دریای موّاجی است که گوهرهای فضایل اخلاقی را در درون خود پرورش میدهد.
هر نفسی که با«دعا»همراه است،ممدّ حیات است و مفرّح ذات،و هر دلی که با نور«دعا»قرین است،با تقوای الهی همنشین! «دعا کننده»وصول به مقاصد شخصی خود را از خدا میطلبد و خداوند تربیت و پرورش روحانی او را از طریق دعا میخواهد و بقیه بهانه است.
از اینجا میتوان گفت:«دعا»اکسیر اعظم،کیمیای سعادت،آب حیات و روح عبادت است،همان گونه که در حدیث وارد شده
«الدّعاء مخّ العبادة». (1)
جالب این است که طبق گواهی قرآن،ارزش انسانها در پیشگاه پروردگار به خاطر دعاهای آنها است «قُلْ ما یَعْبَؤُا بِکُمْ رَبِّی لَوْ لا دُعاؤُکُمْ» . (2)
چرا چنین نباشد؟در حالی که«دعا»از یک سو:انسان را به سراغ«معرفةاللّه»و شناخت و عشق معبود میفرستد تا از طریق توسّل به اسماء و صفات حسنایش،بر سر سفره رحمتش بنشیند،پیوند ناگسستنی با او بر قرار سازد و از این خوان رحمت،توشه برگیرد.
از سوی دیگر:«دعاکننده»را به سراغ تحصیل شرایط اجابت دعا میفرستد که نخستین آنها توبه از گناه و پاکسازی درون و برون از آلودگی به معاصی است.
و از سوی سوم:«دعا»انسان را به تلاش،جهت بر طرف ساختن موانع استجابت وامیدارد که سادهترین آنها پاک و حلال بودن مأکول و ملبوس و پرهیز از اموال حرام و سعی و کوشش برای ادای حقوق دیگران و ترک گناهانی همچون غیبت و تهمت و شراب و قطع رحم است که از موانع مهمّ اجابت دعا شمرده شده است.
به همین دلیل میتوان گفت:آنچه از ناحیه خود«دعا»،به انسان میرسد،بسیار
فراتر و فزونتر از چیزی است که در صورت اجابت«دعا»عاید انسان میگردد.
افزون بر همه اینها،محتوای بسیار عمیق و تکان دهنده دعاهای معروف پیشوایان بزرگ،آنچنان حساب شده است که هر جملهای از آن،درس آموزنده مهمّی است و سالکان طریق را بهترین ره توشه است.
فی المثل هنگامی که در دعاهای روزهای هفته(دعای روز یکشنبه)میخوانیم:
«و اجعل غدی و ما بعده أفضل من ساعتی و یومی» این پیام مهمّ الهی را به گوش جان میشنویم:مراقب باش!هر روز،بلکه هر ساعت که از عمر تو میگذرد باید گام، یا گامهایی به جلو برداری و قلّه تازهای از قلّههای افتخار را فتح کنی!در غیر این صورت،نمیتوانی بر عمرت نام زندگی بگذاری،بلکه جان کندن تدریجی است که عمر حسابش میکنی! یا هنگامی که در دعای«کمیل»به این جمله پرمعنا میرسیم:
«اللّهمّ اغفرلی الذّنوب الّتی تحبس الدّعاء» میفهمیم که ما حجاب خود و حجاب اجابت دعاهای خود هستیم و مشکلات را باید در درون خود جستجو کنیم،نه بیرون و این«خود آلوده»را باید از میان برداشت! یا هنگامی که در دعای«صباح»به این جمله میرسیم:
«فاجعل اللّهمّ صباحی هذا نازلا علیّ بضیاء الهدی و بالسّلامة فی الدّین و الدّنیا و مسائی جنّة من کید العدی و وقایة من مردیات الهوی» به ما چنین پیام میدهد که روز را باید با نور هدایت آغاز کنیم،سپس آن را با هشیاری در برابر دشمنان برون و درون،به پایان بریم و این پیروزی جز با نور هدایت الهی ممکن نیست! یا هنگامی که در دعای«عرفه»میخوانیم:
«و اجعل غنای فی نفسی ،خداوندا! بینیازی مرا در درون جانم قرار ده!»الهام میگیریم که بینیازی چیزی نیست که در بیرون،از طریق جمع ثروت فراوان و کاخهای رفیع و مقامات منیع،فراهم گردد،
بینیازی و غنا را باید در درون جان جست،که تا جان آدمی سیراب و بینیاز نگردد اگر تمام جهان را به او دهند،باز هم تشنه است و همچون مبتلایان به بیماری استسقا،پیوسته در طلب آب است،امّا اگر روح او با معرفت الهی،سیراب گردد در نظرش«جهان و هر چه در آن است،سهل و مختصر است»! یا هنگامی که در دعای«ندبه»میخوانیم:
«و اجعل صلاتنا به مقبولة و ذنوبنا به مغفورة و دعائنا به مستجابا و اجعل أرزاقنا به مبسوطة و همومنا به مکفیّة و حوائجنا به مقضیّة» میفهمیم که بدون درک حقیقت ولایت،تمام درها به روی ما بسته است،قبول نماز ما،آمرزش گناه ما،اجابت دعای ما،گسترش روزی ما و برطرف شدن سایه شوم اندوهها،در پرتو نور ولایت حاصل میگردد.چه حقیقت بزرگی؟!...و هزاران نکته دیگر.
و اگر به دعای مورد بحث مراجعه کنیم،میبینیم که علی علیه السّلام ضمن چهار جمله پرمعنا،در واقع یک دوره درس اخلاق و فضایل انسانی را شرح داده و از رذایل اخلاقی که سبب سقوط انسانها میشود،آنها را بازداشته است.آری دعاهای معصومین علیهم السّلام همواره درس تربیت و پیام انسانساز و ره توشه سالکان الی اللّه است.
و من کلام له علیه السّلام قاله لبعض أصحابه لمّا عزم علی المسیر الی الخوارج
(1) و قد قال له:ان سرت یا امیرالمؤمنین فی هذا الوقت خشیت ان لا تظفر بمرادک من طریق علم النّجوم.فقال علیه السّلام:...
هنگامی که امام علیه السّلام آماده حرکت برای نبرد با خوارج بود،یکی از یارانش عرض کرد:«ای امیرمؤمنان!از آن میترسم که اگر در این ساعت حرکت کنی،به مراد خویش نرسی.این سخن را که میگویم از طریق علم نجوم است»امام علیه السّلام در پاسخ چنین فرمود:
1) 1) سند خطبه:جمعی از محدّثان و مورّخان که قبل از مرحوم«سیّد رضی»میزیستهاند این خطبه را در کتابهای خود نقل کردهاند.از جمله نویسنده کتاب«صفّین»،«ابراهیم بن الحسن بن دیزیل»و شیخ صدوق در «عیون اخبار الرضا»آن را به سه سند نقل کرده و همچنین در کتاب«امالی»در مجلس«شصت و چهارم» آورده،در کتاب«عیون الجواهر»نیز این خطبه ذکر شده است. نویسنده کتاب«مصادر نهج البلاغه»بعد از نقل کتابهای فوق میافزاید:«ما نیازی نداریم کسانی را که بعد از «سید رضی رحمه اللّه»این خطبه را آوردهاند نام ببریم چرا که این سخن مشهوری است که راویان شیعه و اهل سنّت به طرق مختلف و اشکال گوناگون که گاه کمی با روایت«سیّد رضی»متفاوت است،آن را نقل کردهاند»(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 82).
مورّخان درباره شأن ورود این سخن،چنین نقل کردهاند:
هنگامی که امیرمؤمنان علی علیه السّلام تصمیم گرفت از کوفه برای خاموش کردن آتش فتنه خوارج،بیرون رود«ستارهشناسی»که در میان یاران او بود،نزد حضرت آمد و عرض کرد:«ای امیرمؤمنان!در این ساعت حرکت نکن!بلکه هنگامی که سه ساعت از روز گذشته باشد،حرکت کن،زیرا اگر الآن حرکت کنی هم به خودت و هم به یارانت ضرر شدیدی خواهد رسید و اگر در آن ساعت که من میگویم حرکت کنی، پیروز خواهی شد و به تمام مقصود خود خواهی رسید.» امام علیه السّلام فرمود:«آیا میدانی در شکم اسب من چیست؟آیا نر است یا ماده؟» منجّم گفت:«اگر حساب کنم میدانم»علی علیه السّلام فرمود:«کسی که تو را در این ادّعا تصدیق کند،قرآن را تکذیب کرده،خداوند میفرماید: «إِنَّ اللّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السّاعَةِ وَ یُنَزِّلُ الْغَیْثَ وَ یَعْلَمُ ما فِی الْأَرْحامِ» ،آگاهی از زمان قیام قیامت،مخصوص خداست و اوست که باران را نازل میکند و آنچه را در رحمهاست میداند (1)».
سپس فرمود:«محمّد صلّی اللّه علیه و آله چنین علمی را که تو ادّعا میکنی ادّعا نمیکرد».آنگاه فرمود:«آیا تو گمان میکنی،ساعتی را که هر کس در آن ساعت حرکت کند،پیروز میشود،به مردم نشان میدهی و از ساعتی که اگر کسی در آن حرکت کند،گرفتار زیان میشود،بازمیداری؟کسی که به این سخن تو ایمان داشته باشد،ایمن نیستم از اینکه مانند مشرکان باشد.خداوندا!پیروزی و شکست به دست توست و معبودی جز تو نیست.»سپس فرمود:«ما آنچه را تو گفتهای مخالفت خواهیم کرد(و خواهی دید که سخن تو درست نبوده است)».
سپس روی سخن را به مردم کرد و مردم را از این گونه افکار بر حذر داشت و به
1) 1) سوره لقمان،آیه 34.
شخص منجّم فرمود:«اگر به من خبر رسد که بعد از این،تو به این گونه مسایل نجومی،عمل میکنی تو را به زندان ابد خواهم فرستاد و مادام که قدرت در دست من است،از بیت المال محرومت میکنم».
سپس امام علیه السّلام در همان ساعتی که منجّم او را نهی کرده بود،حرکت کرد و پیروز شد و به مقصود خود رسید.بعد فرمود:«اگر ما در همان ساعت که منجّم سفارش کرده بود حرکت میکردیم،مردم میگفتند:به خاطر حرکت در آن ساعت که منجّم گفته بود پیروز شد،بدانید محمّد صلّی اللّه علیه و آله منجّم(و پیشگویی)نداشت و ما هم بعد از آن نداشتیم،با این حال خداوند سرزمینهای کسرا و قیصر را برای ما گشوده.ای مردم! توکّل بر خدا کنید و بر او اعتماد نمایید،او شما را از غیر خود بینیاز میکند.» از آنچه در بالا گفته شد روشن میشود که محتوای این خطبه به طور اجمال نفی صحّت پیشگوییهای منجّمان است و آن را در تضادّ با توحید پروردگار میشمرد و یا به تعبیر دیگر:ادّعاهایی را که منجّمان در پیشگوییهای خود دارند در زمره مسایل خرافی شمرده و آن را در تضادّ با قرآن میداند و مردم را از گرایش به چنین افکاری باز میدارد و اساس پیروزی را توکّل بر خداوند و تکیه بر ذات پاک او ذکر میکند.
این خطبه در واقع از دو بخش تشکیل شده،که بخش اوّل خطاب به آن منجّم است و بخش دوم خطاب به مردم.
أتزعم أنّک تهدی إلی السّاعة الّتی من سار فیها صرف عنه السّوء؟و تخوّف من السّاعة الّتی من سار فیها حاق به الضّرّ؟فمن صدّقک بهذا فقد کذّب القرآن،و استغنی عن الاستعانة باللّه فی نیل المحبوب و دفع المکروه،و تبتغی فی قولک للعامل بأمرک أن یولیک الحمد دون ربّه،لأنّک- بزعمک-أنت هدیته إلی السّاعة الّتی نال فیها النّفع،و أمن الضّرّ!!
آیا گمان میکنی که میتوانی به آن ساعتی رهنمون شوی که هر گاه کسی در آن ساعت حرکت کند،با حادثه بدی روبهرو نخواهد شد؟و از آن ساعت بر حذر داری که هر کس در آن حرکت میکند،زیان میبیند؟کسی که تو را در این گفتار تصدیق کند قرآن را تکذیب کرده(چرا که قرآن همه این امور را از سوی خدا میداند)و از یاری جستن از خدا در رسیدن به هدفهای مطلوب و مصون ماندن از حوادث ناخوشایند،خود را بینیاز میپندارد.تو میخواهی با این ادّعا کسانی که به دستورت عمل میکنند،تو را ستایش کنند نه پروردگار خود را،زیرا-به گمان خود -تو او را به ساعتی که در آن به مقصود میرسد و از زیان برکنار میماند،هدایت کردهای!(چه پندار باطلی!)
همان گونه که از بحثهای گذشته روشن شد،این سخن در پاسخ مردی آمده است که هنگام عزیمت امام علیه السّلام برای نبرد با خوارج،امام را از حرکت در آن ساعت معیّن نهی کرد و گفت:من از طریق«نجوم»میدانم که اگر در این ساعت حرکت کنی پیروز نخواهی شد!امام علیه السّلام بر آشفت و با شدّت سخن او را نفی فرمود و پیامدهای نادرست و خطرناک این تفکّر را-که نجوم و ستارگان میتوانند در سرنوشت انسانها مؤثّر باشند-برشمرد،هم به آن منجّم و هم به مردم در این رابطه هشدار داد.
نخست میفرماید:«آیا گمان میکنی که میتوانی به آن ساعتی رهنمون شوی که اگر کسی در آن ساعت حرکت کند،با حادثه بدی روبهرو نخواهد شد؟و از آن ساعت برحذر داری که هر کس در آن حرکت کند زیان میبیند؟!» «أ تزعم أنّک تهدی إلی السّاعة الّتی من سار فیها صرف عنه السّوء؟و تخوّف من السّاعة الّتی من سار فیها حاق (1)به الضّرّ؟».
روشن است که این استفهام،استفهام انکاری است!یعنی هرگز از طریق«علم نجوم»چنین آگاهیهایی بدست نمیآید.
سپس امام علیه السّلام در این بخش از سخنانش به دو قسمت از پیامدهای سوء این اعتقاد اشاره کرده،میفرماید:«کسی که تو را در این گفتار تصدیق کند قرآن را تکذیب کرده و از یاری جستن از خدا در رسیدن به هدفهای مطلوب،و مصون ماندن از حوادث ناخوشایند،خود را بینیاز میپندارد» «فمن صدّقک بهذا فقد
1) 1) «حاق»از مادّه«حیق»(بر وزن حیف)به معنای فراگرفتن و برخوردن و نازل شدن و احاطه پیدا کردن است و در مورد نزول عذاب یا تأثیر ضربات شمشیر نیز به کار میرود،چرا که در آن هم،نوعی فراگیری و احاطه وجود دارد.بعضی گفتهاند که«حاق»در اصل از مادّه«حقّ»به معنای تحقّق یافتن،گرفته شده است که «قاف»اوّل تبدیل به«واو»و سپس تبدیل به«الف»شده است.
کذّب القرآن،و استغنی عن الاستعانة باللّه فی نیل المحبوب و دفع المکروه).
دیگر اینکه:«تو با این ادّعا میخواهی،کسانی که به دستورت عمل میکنند تو را ستایش کنند،نه پروردگار خود را!زیرا به گمان خود،تو او را به ساعتی که در آن به مقصود میرسد و از زیان بر کنار میماند،هدایت کردهای!» (و تبتغی فی قولک للعامل بأمرک أن یولیک الحمد دون ربّه،لأنّک-بزعمک-أنت هدیته إلی السّاعة الّتی نال فیها النّفع،و آمن الضّرّ!!).
این دو نتیجه خطرناک و شرکآلود را که امام علیه السّلام به ادّعای آن منجّم نسبت میدهد به خاطر نکته دقیقی است که در مسأله تفاوت میان حالات نجوم و احکام نجوم-به اعتقاد منجّمان پیشین-نهفته است.
توضیح اینکه:علم نجوم از قدیمترین ایّام در میان بشر وجود داشته است.شاید کسانی که قبل از تاریخ نیز زندگی میکردند اطّلاعات و آگاهیهایی از نجوم داشتند ولی بعد از تاریخ و ظهور خطّ که علوم«سابقین»از طریق نوشتهها به«لاحقین» رسید و دامنه علم گسترده شد،علم نجوم مانند سایر علوم،به سرعت پیشرفت کرد و نظامات خاصّی که در میان ستارگان آسمان و حرکت سیّارات منظومه شمسی و حرکت گروهی و جمعی ستارگان ثوابت،وجود داشت یکی بعد از دیگری کشف شد و «تقویم»بر اساس حرکت نجوم و ماه و خورشید به وجود آمد.
تقارن پارهای از حرکات نجومی،با بعضی از حوادث زمینی،کمکم سبب شد که گروهی از منجّمان اعتقاد پیدا کنند که حرکات ستارگان در سرنوشت زمینیان مؤثّر است.این پندار به قدری گسترده شد که تدریجا برای هر انسانی ستارهای در آسمان قایل شدند و سرنوشت او را به حرکات آن ستاره گره زدند و کمکم علم تازهای به عنوان علم«احکام نجوم»در کنار علم«احوال نجوم»شکل گرفت.
«احوال نجوم»تنها بر اساس مشاهدات و محاسباتی بود که درباره حرکات
ستارگان و طلوع و غروب و اوج و حضیض آنها صورت میگرفت،ولی«احکام نجوم» مجموعه پندارهایی بود که حوادث روی زمین و سرنوشت ساکنان این کره خاکی را، به ستارگان آسمان پیوند میداد.
چیزی نگذشت که بر اساس همین پندارها،گروهی به پرستش ستارگان پرداختند و حلّ مشکلات خود را از آنها میخواستند و برای ستارگان الوهیّت قایل شدند،حتّی زمانی که اسلام ظهور کرد و برق توحید درخشید و پردههای ظلمت شرک را شکافت،باز بقایای این افکار در میان گروهی از منجّمان وجود داشت و بر اساس حرکات نجوم،پیشگوییهایی از حوادث آینده میکردند که یک نمونه آن، همان چیزی است که در خطبه مورد بحث آمده که منجّمی در محضر امیرمؤمنان علی علیه السّلام بر اساس مطالعه کواکب آسمان،پیشبینی کرد که اگر آن حضرت در فلان ساعت مخصوص،به سوی میدان جنگ«نهروان»حرکت کند شکست خواهد خورد و امام علیه السّلام ضمن محکوم ساختن این طرز فکر،برای ابطال عملی آن،در همان ساعت به سوی میدان جنگ حرکت کرد و پیروزی عظیمی به دست آورد.
شرح بیشتر این معنا را به خواست خدا بعد از پایان خطبه در بحث نکات خواهیم آورد.
أیّها النّاس،إیّاکم و تعلّم النّجوم،إلاّ ما یهتدی به فی برّ أو بحر،فإنّها تدعو إلی الکهانة،و المنجّم کالکاهن،و الکاهن کالسّاحر،و السّاحر کالکافر!و الکافر فی النّار!سیروا علی اسم اللّه.
ای مردم!از فرا گرفتن علم نجوم(آنچه مربوط به پیشگویی به وسیله ستارگان است)بپرهیزید!جز به آن مقدار که در خشکی،یا دریا به وسیله آن هدایت حاصل میشود،چرا که نجوم به کهانت دعوت میکند و منجّم همچون کاهن است و کاهن همچون ساحر و ساحر همچون کافر است و کافر در آتش دوزخ است!حال که چنین است،به نام خدا به سوی مقصد حرکت کنید.
در این بخش از خطبه،امام علیه السّلام روی سخن را به عموم مردم متوجّه میکند و درباره فراگیری علم نجوم هشدار میدهد و در واقع حساب«احوال نجوم»را از «احکام نجوم»جدا میفرماید و به پیامدهای سوء آن بخش از نجوم که اساس و پایهای ندارد،اشاره پرمحتوایی میکند،میفرماید:«ای مردم!از فرا گرفتن علم نجوم(آنچه مربوط به پیشگویی به وسیله ستارگان است)بر حذر باشید!جز به آن مقدار که در خشکی و دریا به وسیله آن هدایت حاصل میشود(و راه خود را از
بیراهه باز مییابید)» (أیّها النّاس،إیّاکم و تعلّم النّجوم،إلاّ ما یهتدی به فی برّ أو بحر).
بنابراین،ستارهشناسی و استفاده از وضع ستارگان در آسمان،برای پیدا کردن جادّهها در دریا و صحرا و همچنین امور دیگری از این قبیل که بر واقعیتهای اوضاع ستارگان بنا شده است،نه تنها ممنوع نیست،بلکه گاه جزء علوم «لازمالتّعلیم»محسوب میشود،چرا که با نظام جامعه انسانی سر و کار دارد.
قرآن مجید نیز به این موضوع به عنوان یک نعمت مهمّ الهی و یکی از نشانههای توحید اشاره کرده میفرماید: «وَ بِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ» ،و به وسیله ستارگان(به هنگام شب)هدایت میشوند.» (1)و در جایی دیگر میفرماید: «وَ هُوَ الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ النُّجُومَ لِتَهْتَدُوا بِها فِی ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ قَدْ فَصَّلْنَا الْآیاتِ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ» ،او کسی است که ستارگان را برای شما قرار داد،تا در تاریکیهای خشکی و دریا به وسیله آنها راهنمایی شوید.ما نشانهها(ی خود)را برای کسانی که آگاهند بیان داشتیم.» (2)این تعبیرات نشان میدهد که قرآن انسانها را برای فرا گرفتن این بخش از علم نجوم تشویق میکند.آنچه ممنوع است همان چیزی است که به عنوان«احکام نجوم»معروف شده،یعنی از اوضاع کواکب و چگونگی تقارن و تباعد(دوری و نزدیکی)آنها مسایلی را کشف میکنند و پیشگوییهایی نسبت به حال اشخاص، گروهها و جامعه بشری مینمایند که بخشی از آن،کلّی گوییهایی است که هر کس توانایی آن را دارد،بیآن که نگاهی در اوضاع کواکب کرده باشد،یا بیان جزئیّاتی است که با حدس و گمان همراه است و در بسیاری از مواقع خلاف آن ثابت میشود همانگونه که در شأن ورود خطبه بالا،بیان شد.
به همین دلیل امام علیه السّلام در ذیل کلامش میفرماید:«(این که شما را از فراگیری
علم نجوم نهی کردم به خاطر این است که)نجوم به کهانت دعوت میکند،و منجّم همچون کاهن است،و کاهن همچون ساحر،و ساحر همچون کافر است،و کافر در آتش دوزخ است!(بنابراین به پیشگویی این منجّم که گفت اگر در این ساعت حرکت کنی به مقصود نخواهی رسید،اعتناء نکنید)و به نام خدا به سوی مقصد حرکت کنید!» (فإنّها تدعو إلی الکهانة،و المنجّم کالکاهن،و الکاهن کالسّاحر،و السّاحر کالکافر!و الکافر فی النّار!سیروا علی اسم اللّه.
منظور از«کهانت»خبر دادن از امور پنهانی و پیشگویی درباره مسایل آینده و ادّعای آگاهی بر اسرار پنهان است و در لغت عرب«کاهن»به کسی گفته میشود که مدّعی این امور باشد،و در عصر جاهلیّت افرادی بودند که چنین ادعاهایی را داشتند،مانند«شقّ»و«سطیح»و در میان کاهنان معمول بود که سخنان باطل و بیاساس خود را با سجع و قافیه میآمیختند و با الفاظی جذّاب و پر طمطراق ادا میکردند تا در دلها مؤثّرتر واقع شود و اگر میبینیم پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله را،مشرکان ناآگاه عرب،«کاهن»میخواندند،به خاطر این بود که از طریق وحی پیشگویی میکرد،به علاوه،آیات قرآن را که در نهایت فصاحت و بلاغت بود،بر آنها تلاوت میفرمود و چون آنها نمیخواستند«حقیقت را ببینند،ره افسانه میزدند.» بنابراین،علم نجوم(منظور علم احکام نجوم است)سر از کهانت در میآورد و کارهای کاهنان،شباهت زیادی به ساحران دارد،چرا که هر دو از طریق نیرنگ و تقلّب،به اغفال مردم سادهاندیش،دست میزنند و ساحر همچون کافر است،چرا که بر خدا توکّل نمیکند و تکیهگاه او امور دیگری است.خدا را عملا منشأ تأثیر در سرنوشت خود نمیداند،بلکه تأثیر را در امور دیگری که سحر و جادو است،میطلبد و سرنوشت همه این منحرفان آتش دوزخ است.
نخستین سؤالی که در اینجا پیش میآید این است:منظور از«علم نجوم»که در این خطبه شریفه،مورد نکوهش شدید امیرمؤمنان علی علیه السّلام قرار گرفته و در نهایت، معادل با کفر شمرده شده و مردم از آن نهی شدید شدهاند،چیست؟ به یقین منظور از آن،علم به«احوال نجوم»و حرکات و نزدیکی و دوری آنها از یکدیگر و آگاهی بر اوضاع و احوال آنها نیست.زیرا همان گونه که قبلا نیز اشاره شد حرکات نجوم و اوضاع آنها در آسمانها از آیات الهی شمرده شده و مردم برای بهرهگیری از آنها جهت پیدا کردن راهها در شبهای ظلمانی،در دریا و صحرا تشویق شدهاند و در ذیل همین خطبه نیز،اشاره کوتاهی به این مسأله شده است.
اصولا آگاهی بر اسرار عالم آفرینش و تفکّر در خلقت آسمانها و زمین،چیزی نیست که مورد مذمّت قرار گیرد،بلکه یکی از برنامههای«اولی الالباب»و صاحبان خرد و اندیشه است (إنّ فی خلق السّموات و الأرض و اختلاف اللّیل و النّهار لآیات الأولی الألباب 1.
بنابراین،آنچه با آن شدّت،مورد نهی و مذمّت قرار گرفته حتما چیز دیگر است و آن عبارت است از:«علم به احکام نجوم».یعنی مجموعه پندارها و خیالاتی که زندگی و سرنوشت انسانها را در این کره خاکی با اوضاع و احوال ستارگان پیوند میداد و بوسیله اوضاع فلکی پیشگوییهایی نسبت به آینده،نه تنها در مسایل عمومی و اجتماعی،بلکه در مسایل شخصی و جزیی داشتند،به همین دلیل «سلاطین»و شاهان غالبا در دربار خود،برای دستیابی به حوادث آینده،«منجّمانی» استخدام میکردند و بسیاری از آنها اوضاع کواکب را،مطابق آنچه میل سلطان بود
پیشبینی مینمودند و حتّی تا این اواخر در تقویمها،هنگامی که منجّمان سنّتی، میخواستند اوضاع کواکب را پیشبینی کنند،نخستین پیشبینی آنها این بود که:
«اوضاع کواکب دلالت دارد بر سلامتی ذات اقدس ملوکانه،قدر قدرت و قوی شوکت» سپس به ذک کلّیاتی میپرداختند که بدون مطالعه اوضاع کواکب نیز برای همه قابل پیشبینی بود،مانند:«از دست رفتن بعضی از بزرگان،اختلاف در بعضی از اصقاع عالم و گرانی بعضی از اشیا،آفت در بعضی از اشجار،سرد شدن هوا در زمستان و گرم شدن آن در تابستان،عزّت لحوم و دسوم در زمستان»و امثال آن.البتّه گاه انگشت روی موارد جزیی میگذاشتند که در پارهای از مواقع درست از آب در میآمد و در پارهای از مواقع غلط.
آنچه در روایات اسلامی و در خطبه بالا از آن نهی شده،همین پیشگوییها و ارتباطات است.
اکنون سؤال دیگری پیش میآید و آن اینکه درست است که پندار ارتباط میان زندگی ما و ستارگان اساس و پایهای ندارد و بر هیچ منطقی استوار نیست،ولی آن همه مذمّت و قراردادن آن در ردیف کفر،از کجا سرچشمه میگیرد؟ برای روشن شدن پاسخ این سؤال،باید به این نکته توجّه داشت که طرفداران نظریه ارتباط به چند گروه تقسیم میشدند:
1-کسانی که اعتقاد به ازلیّت و الوهیّت ستارگان داشتند و آنها را مؤثّر در عالم هستی و حیات بشر و حوادث زمینی میدانستند.
2-آنها که معتقد بودند ستارگان موجوداتی مدیر و مدبّر عالم هستی هستند،هر
چند این کار به«اذن اللّه»و نه از روی استقلال،صورت میگیرد.
3-کسانی که معتقد بودند آنها تأثیرات طبیعی در کره زمین دارند و همانگونه که حرارت آفتاب سبب رویش درختان و برگ و بار آنها میشود،اوضاع کواکب نیز تأثیراتی در سایر شؤون زندگی بشر دارد که قسمتی از آن برای ما کشف شده و بخشی در پرده ابهام است.
4-گروه دیگری معتقد بودند که آنها تأثیری در زندگی بشر ندارند،ولی میتوانند از حوادث حال و گذشته خبر دهند و به تعبیر دیگر:آنها امارات و نشانههایی بر حوادثند نه علل و اسباب.
گروه اوّل بیشکّ،در زمره کفّارند حتّی اگر اعتقاد به خدا نیز داشته باشند، چرا که آنها مشرکند و غیر از خداوند متعال،قایل به الوهیّت کواکب آسمان نیز میباشند.
گروه دوم،گر چه در زمره کفّار نیستند،ولی از دو نظر در اشتباهند،نخست اینکه:ادّعای آنها بر تأثیر کواکب در زندگی انسانها سخنی است بدون دلیل،و قولی است بدون علم و ادّعایی است بدون مدرک.
دیگر اینکه:این سخن مخالف ظواهر آیات قرآن و روایات قطعی اسلامی است که هیچ یک از این آثار-مخصوصا شعور و حیات و تدبیر آفرینش را-به آنها نسبت نمیدهد،بلکه آفرینش و مرگ و رزق و تدبیر عالم را به خداوند متعال نسبت میدهد و اگر سخنی از اجرام سماوی و نجوم و خورشید و ماه میگوید،تنها به این عنوان است که آنها آیات و نشانههای حق است.اگر واقعا آنها دارای علم و حیات و قدرت و تدبیر و تصرّف در عالم بودند،حد اقّل میبایست اشارهای به آن در این همه آیات و روایات میشد.آری آنها مسخّر فرمان حقّاند و هر کدام وظیفه خاص خود را انجام میدهند،خورشید نور افشانی میکند،ماه چراغ شبهای تاریک است و...
گروه سوم،که معتقدند کواکب آسمان از طریق آثار طبیعی در اوضاع زمین تأثیر دارند،به یقین این سخنی بر خلاف واقع نیست و امّا محدوده این تأثیر کجا است؟و تا چه حدّ است؟دقیقا بر ما روشن نیست.ما میدانیم تابش خورشید در همه چیز مؤثّر است،کره ماه در جزر و مدّ تأثیر دارد،نور ستارگان نیز بیاثر نیست،امّا آیا اینها در حوادث زندگی ما نیز مؤثرند یا نه؟آیا مثلا آتشفشانهای خورشید در هیجانات فکری انسانها که در روی زمین زندگی میکنند و در نتیجه در بروز جنگها و نزاعها مؤثّر است یا نه؟و مسایلی دیگر از این قبیل،آنها بر ما پوشیده است و حکم قطعی در این باره،از قبیل قول به غیر علم است و سخن بدون دلیل،بنابراین چنین سخنی شرعا مجاز نیست،مگر این که با دلایل علمی و قطعی،این تأثیرات و مانند آن ثابت شود.
به تعبیری دیگر:آنچه از تأثیرات طبیعی اوضاع فلکی در زمین و زندگی انسانها ثابت شده اخبار از آن مانعی ندارد و آنچه مشکوک است تنها به صورت احتمال میتوان از آنها سخن گفت و حکم قطعی جایز نیست و در هر حال اعتقاد به چنین تأثیری به صورت اجمالی نه کفر است و نه خلاف شرع و روایات نهی از فراگرفتن علم نجوم،هرگز ناظر به آن نیست و منجّمین پیشین نیز،در احکامشان ناظر به این امور نبودند.
از کلمات منجّمین پیشین استفاده میشود که آنها برای ستارگان طبایعی قایل بودند،بعضی دارای طبیعت گرم،بعضی دارای طبیعت سرد و مانند اینها.بیشک قایل شدن به وجود این طبایع برای ستارگان ناشی از استحسانات و پندارها بود ولی بر اساس آن احکامی صادر میکردند و میگفتند چون در این ماه،فلان ستاره، با فلان ستاره نزدیک شده و طبیعت این دو،چنین اقتضاء میکند،پس فلان حوادث در روی زمین هماهنگ با آن طبایع،ظهور و بروز خواهد کرد که چون بر پایه پندار و استحسان بود،به هیچ وجه نمیتوانست دلیلی بر حکم قطعی در این امور
شود و شاید به همین دلیل«منجّمین اسلامی»در غالب این موارد تکیه بر احتمال میکردند و میگفتند:«احتمال بروز چنین حوادثی وجود دارد.» گروه چهارم،که حالات کواکب و ستارگان را نشانهها و علاماتی برای حوادث آینده میدانستند،یا این که میگفتند سنّت الهی بر این جاری شده که به هنگام ظهور کیفیّات فلکی و تغییرات ستارگان،فلان حادثه در کره زمین رخ دهد بیآن که قایل به تأثیر یا الوهیّت و ربوبیّت برای کواکب آسمان باشند،اعتقادشان موجب کفر نبود،امّا چون سخنی بدون دلیل و قولی بدون علم داشتند و بر استنباطهای ظنّی یا وهمی تکیه میکردند،کارشان حرام بود،زیرا میدانیم در اسلام هر سخنی که بدون علم و یقین و بدون حجّت شرعیّه از انسان صادر شود،حرام و گناه است.قرآن مجید میفرماید: «وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ» ،از آنچه علم به آن نداری پیروی نکن. (1)»و نیز به عنوان نکوهش میفرماید: «أَ تَقُولُونَ عَلَی اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ» ؛آیا درباره خدا چیزی میگویید که نمیدانید.» (2)در جای دیگر درباره گروهی از کفّار میفرماید: «وَ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنَّ الظَّنَّ لا یُغْنِی مِنَ الْحَقِّ شَیْئاً» ، آنها هرگز به این سخنی که میگویند علم ندارند تنها از گمان(بیپایه)پیروی میکنند و گمان،هرگز انسان را از حقّ بینیاز نمیکند (3)».
از سوی دیگر میدانیم علم غیب،مخصوص به خدا است،او است که میداند هر کسی سرانجام به سوی کدام مسیر حرکت میکند و آینده او چگونه است،در چه زمان و زمینی از جهان چشم میپوشد و در جوامع انسانی چه حوادثی روی میدهد.
البتّه«اولیاء اللّه»با تعلیم الهی به قسمتی از این امور آگاهی دارند،ولی از بعضی حوادث مانند«قیام قیامت»یا«ظهور مصلح جهانی»آگاه نیستند،ولی غیر از معصومین علیهم السّلام هر کس ادّعای علم غیب کند قابل قبول نیست،خواه این ادّعا از
طریق علم نجوم باشد یا ارتباط با ارواح یا اخبار جنّ و یا غیر آنها.
از آنچه در بالا گفته شد به خوبی روشن میشود که چرا امام علیه السّلام در این خطبه شریفه،علم نجوم را سرچشمه کهانت و منجّم را به منزله کاهن و کاهن را بمنزله ساحر و ساحر را همانند کافر شمرده است و نیز روشن میشود چگونه تصدیق منجّمان سبب تکذیب قرآن است و چگونه تکیه بر سخن آنان سبب بینیاز شمردن خویشتن از توکّل بر خدا و استعانت به ذات پاک او است.
در واقع سخن امام علیه السّلام ناظر به گروههای مختلفی از منجّمان است که یا اعتقاد به تأثیر استقلالی نجوم داشتند،یا به دلالت و حکایت اوضاع نجوم،از حوادث زمین معتقد بودند و یا مانند آن.
اسلام بر این بخش از علم نجوم،که پایه و مایهای نداشت و متّکی بر اوهام و پندارها بود،خط بطلان کشید،ولی علم نجوم به معنای:«آگاهی بر آثار و اسرار ستارگان»را محترم شمرد و مسلمانان را به فراگیری آن دعوت کرد.
در اینکه انگیزه پیدایش علم نجوم به معنای خرافی آن-نه به معنای علمی آن- چه بوده؟دقیقا روشن نیست،ولی اموری را میتوان به عنوان احتمال قابل ملاحظه،در این مسأله مؤثّر دانست:
1-تقارن اتّفاقی بعضی از حوادث زمینی با اوضاع فلکی.
2-استحسانات و تخیّلاتی که در بسیاری از مسایل اجتماعی پایه تحلیلها قرار میگیرند.
3-اصرار بشر-مخصوصا سلاطین و صاحبان قدرت-برای دانستن حوادث آینده و آن چه مربوط به آنها بود.
4-استفاده از آن برای توجیه مکتب جبر،به این گونه که بگویند:حوادث زندگی ما،معلول اوضاع افلاک است،چه بخواهیم یا نخواهیم این حوادث صورت میگیرد.
5-توجیه مسایل سیاسی مورد نظر،از طریق اینکه اوضاع افلاک چنین دلالت میکند و کسی نمیتواند با آن مقابله نماید،برای کوبیدن افکار مخالفان سیاسی.
در اینجا سؤال دیگری مطرح است و آن اینکه در بعضی از روایات اسلامی درباره پرهیز از عقد ازدواج در هنگامی که قمر در عقرب است(ماه مقابل صورت فلکی عقرب قرار گرفته است)دستوراتی وارد شده،آیا این دلیل بر آن نیست که اوضاع افلاک در زندگی انسانها تأثیر طبیعی دارد؟ پاسخ این سؤال،چندان پیچیده نیست.زیرا ما تأثیر طبیعی اوضاع فلکی را در زندگی انسانها انکار نکردیم،چرا که تمام اجزای جهان،یک واحد به هم پیوسته است و در یکدیگر تأثیر دارد.آنچه ما گفتیم این بود که اثبات تأثیر طبیعی اوضاع افلاک در زندگی انسانها در هر مورد و بدون استثنا،نیاز به دلیل و برهان دارد و با خیال و پندار و استحسان نمیتوان چیزی را اثبات کرد،حال اگر از طریق معصومین علیهم السّلام مطلبی در این زمینه ثابت شود،به همان مقدار که ثابت شده قابل قبول و مورد پذیرش است.
بنابراین روایات«قمر در عقرب»ناقض بحثهای بالا نیست.
و من خطبة له علیه السّلام بعد فراغه من حرب الجمل،فی ذمّ النساء ببیان نقصهنّ
(1) یکی از خطبههای امام است که پس از جنگ«جمل»در نکوهش(بعضی از)زنان ایراد فرموده است.
همان گونه که در شرح سند خطبه آمده است،علی علیه السّلام این خطبه را بعد از جنگ
1) 1) سند خطبه:معروف این است که این خطبه،بخشی از نامهای است که امام علیه السّلام بعد از تصرّف«مصر»از طرف«عمرو عاص»و شهادت«محمّد بن ابی بکر»نوشته است.در آن نامه،از حوادث دردناکی که بعد از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله روی داد سخن میگوید،امام دستور داد آن نامه را برای مردم بخوانند تا مردم در جریان امور قرار بگیرند و وسوسههای شیطان در آنها مؤثّر نیفتد و بعید نیست که امام علیه السّلام این خطبه را بیش از یک بار گفته باشد نخست بعد از جنگ جمل که عایشه یکی از سردمداران آن فتنه بزرگ بود ایراد فرمود.سپس در ضمن نامه طولانی،آن را تکرار کرد. «ابن جوزی»میگوید:علمای سیره نقل کردهاند که چون علی علیه السّلام از جنگ جمل فراغت پیدا کرد در «بصره»منبر رفت و این خطبه را ایراد فرمود و در واقع اشاره به انگیزههای جنگ جمل و خلافکاریهای عایشه فرموده است(البته آنچه را ابن جوزی آورد و با آنچه سیّد رضی نقل کرده تفاوتهایی دارد). از جمله کسانی که پیش از«سیّد رضی رحمه اللّه»این خطبه را نقل کردهاند«ابوطالب مکّی»در«قوّة القلوب»و مرحوم«شیخ کلینی»در جلد پنجم«فروع کافی»و«ابراهیم بن هلال ثقفی»در«الغارات»و«ابن قتیبه»در «الامامة و السیاسة»و«طبری»در«المسترشد»(البتّه با تفاوتهایی)(اقتباس از مصادر نهج البلاغه،جلد 2، صفحه 86).
«جمل»و شکست سپاه«عایشه»در«بصره»ایراد فرمود و در آن به مذمّت زنان پرداخته که به یقین،منظور زنانی است همانند آتشافروز جنگ جمل و کسانی که از گفتههای آنها پیروی میکنند.
امام علیه السّلام این گونه افراد را به سبب کمبودهایی که دارند و به خاطر همان کمبودها دست به کارهای خلافی میزنند،نکوهش میکند و مؤمنان را از القائات سوء آنان بر حذر میدارد.
معاشر النّاس،إنّ النّساء نواقص الإیمان،نواقص الحظوظ،نواقص العقول:فأمّا نقصان إیمانهنّ فقعودهنّ عن الصّلاة و الصّیام فی أیّام حیضهنّ،و أمّا نقصان عقولهنّ فشهادة امرأتین کشهادة الرّجل الواحد،و أمّا نقصان حظوظهنّ فمواریثهنّ علی الإنصاف من مواریث الرّجال.فاتّقوا شرار النّساء،و کونوا من خیارهنّ علی حذر،و لا تطیعوهنّ فی المعروف حتّی لا یطمعن فی المنکر.
ای مردم!زنان از نظر ایمان و بهره اقتصادی و موهبت عقل،کاستیهایی دارند، امّا کاستی ایمان آنها،به دلیل آن است که از نماز و روزه در ایّام عادت باز میمانند، و گواه کاستی عقول آنان این است که شهادت دو نفر از آنان همچون شهادت یک مرد است،و امّا کاستی بهره اقتصادی آنها دلیلش این است که سهم ارث آنان،نصف سهم مردان است.حال که چنین است از زنان بد بپرهیزید و مراقب نیکان آنها باشید و در اعمال نیک(به صورت اطاعت بیقید و شرط)از آنان اطاعت نکنید،تا در اعمال بد،از شما انتظار پیروی نداشته باشند.
در تفسیر این خطبه،میان شارحان نهج البلاغه به ویژه شارحان معاصر گفتگو بسیار است،به همین،دلیل لازم میدانیم مقدّمهای برای روشن شدن بحثهای این خطبه ذکر کنیم.در طول تاریخ در مورد شخصیّت زن بسیار گفتگو شده و افراط و تفریطهایی در نحوه قضاوت پیرامون آنها صورت گرفته،گاه او را از مقام انسان پایین کشیده و یا در شخصیّت انسانی او تردید کردند!و گاه او را به اوج برده و به عنوان جنس برتر معرّفی نمودند و زن سالاری را در جامعه بشریت پیشنهاد کردهاند! میتوان گفت این افراط و تفریطها عکس العمل یکدیگر است.
در جوامع امروز،به ویژه جوامع غربی یا آنها که راه غرب را در دموکراسی میپیمایند نیز،سخن در این زمینه بسیار است،سیاستمداران خود را نیازمند آرای زنان میداند،چرا که زن و مرد در انتخابات یکسان عمل میکنند و سرمایهداران خود را نیازمند به کار زنان میبینند به خصوص اینکه غالبا توقّع آنها از نظر دستمزد و امتیازات دیگر از مردان کمتر است.دستگاههای عظیم تبلیغاتی نیز که بخش مهمی از سیاستهای تبلیغاتی و اقتصادی را تشکیل میدهد،خود را به زنان نیازمند میبینند.
این جهات سبب شده که در سخن،دفاع زیادی از حقوق آنها شود و شخصیّت آنها را تا آنجا که میتوانند بالا ببرند،ولی در عمل خبری نیست و زنان امروز گرفتار انواع محرومیتها هستند که درگذشته نیز با آن دست به گریبان بودند.همین امر در تفسیر متون مذهبی نیز مؤثّر واقع شده است و گروهی که از حقوق زن به صورت شعارگونه و ریاکارانه دفاع میکنند،این متون را طوری تفسیر میکنند که باب طبع اکثریت زنان باشد و تمایلات آنها را-هر چند به صورت کاذب-اشباع کند.
خطبه بالا و جملات معدود دیگری که در«نهج البلاغه»شبیه آن است،از این گفتگوها و تفسیرهای مختلف بر کنار نمانده،گاه در سند آن تردید شده و گاه در تفسیر متن آن بحث کردهاند که مبادا کمترین گرد و غبار نقص،بر دامان زنان بنشیند و بعضی نیز راه تفریط را پیموده و زنان را مجموعهای از نقص و کاستی نشان دادهاند.
ولی در این میان،دو چیز را نمیتوان انکار کرد،نخست اینکه:این خطبه بعد از جنگ«جمل»وارد شده و میدانیم میدان دار اصلی آن جنگ،همسر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به نام«عایشه»بود که به تحریک«طلحه»و«زبیر»به شکل بیسابقهای در میدان جنگ وارد شد و خونهای زیادی از بیگناهان و یا ناآگاهان به زمین ریخت که بعضی عدد کشته شدگان را بالغ بر هفده هزار نفر میدانند.درست است که بعد از شکست لشکریان«عایشه»و«طلحه»و«زبیر»،آن زن،اظهار ندامت کرد و امیرمؤمنان علی علیه السّلام نیز به خاطر احترام پیامبر صلّی اللّه علیه و آله او را به مدینه بازگرداند،ولی آثار نامطلوب این جنگ برای همیشه در تاریخ اسلام باقی ماند.
دیگر اینکه:ما در بسیاری از آیات قرآن حتی مذمّتی از نوع بشر میبینیم: «إِنَّ الْإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعاً وَ إِذا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعاً» ؛به یقین انسان حریص و کم طاقت آفریده شده!هنگامی که بدی به او رسد،بیتابی میکند و هنگامی که خوبی به او رسد بخل میورزد و مانع دیگران میشود. (1)
و در جای دیگر میخوانیم: «إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولاً» ؛انسان به یقین بسیار ظالم و جاهل بود (2).
و در جای دیگر او را،«کفور مبین»(کفران کننده آشکار)نامیده است: «إِنَّ الْإِنْسانَ لَکَفُورٌ مُبِینٌ» . (3)
و در جای دیگر از انسان به عنوان موجودی که هر گاه به نعمت میرسد طغیان میکند،یاد شده: «إِنَّ الْإِنْسانَ لَیَطْغی أَنْ رَآهُ اسْتَغْنی» (1)...و مانند آن.
بیشک،انسان در طبیعتش نه«کفور مبین»است نه«ظلوم و جهول»و نه طغیانگر،بلکه ظاهر این است که این بحثها درباره انسانهایی است که تحت تربیت رهبران الهی قرار نگرفتهاند و به صورت گیاهان خودرو،درآمدهاند.نه راهنمایی و نه بیدارگری دارند و در میان هوسها غوطهورند.
به همین دلیل در قرآن از مقام انسان با تقوا و مطیع فرمان الهی،مدح و تمجید فراوان شده و اصولا بنی آدم به عنوان گل سر سبد جهان آفرینش معرّفی گردیده است: «وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنِی آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّیِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلی کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِیلاً» (2).
در مورد جنس زن نیز مطلب همین گونه است،در میان زنان افراد شایستهای داریم که حتّی در میان مردان مانند آنها کم است و به عکس،زنان بسیار منحرفی داریم که سرچشمه بسیاری از نابسامانیهای جامعه بشری هستند.
با توجّه به این مقدّمه،به شرح و تفسیر خطبه میپردازیم و در پایان به نکاتی نیز در همین ارتباط خواهیم پرداخت.همانگونه که در بالا اشاره شد امام علیه السّلام این خطبه را در جنگ«جمل»به عنوان هشدار به همه مسلمانان بیان میکند تا در آینده گرفتار چنین حوادث دردناکی نشوند.
نخست میفرماید:«ای مردم!زنان از نظر ایمان و بهره(اقتصادی)و موهبت عقل کاستیهایی دارند» معاشر النّاس!إنّ النّساء نواقص الإیمان،نواقص الحظوظ، نواقص العقول .
سپس به ذکر دلیل برای این سه کاستی پرداخته،چنین ادامه میدهد:«امّا
کاستی ایمان آنها،به دلیل آن است که از نماز و روزه در ایّام عادت باز میمانند،و گواه کاستی عقول آنها این است که شهادت دو نفر از آنان،همچون شهادت یک مرد است،و امّا کاستی بهره(اقتصادی)آنها دلیلش این است که سهم ارث آنان،نصف سهم مردان است» و أمّا نقصان إیمانهنّ فقعودهنّ عن الصّلاة و الصّیام فی أیّام حیضهنّ،و أمّا نقصان عقولهنّ فشهادة امرأتین کشهادة الرّجل الواحد،و أمّا نقصان حظوظهنّ فمواریثهنّ علی الانصاف من مواریث الرّجال .
شک نیست که این کاستیهای سه گانه هر کدام دلیلی دارد اگر خداوند نماز و روزه را در حالت عادت ماهانه از زنان برداشته به دلیل این است که اوّلا:زمان عادت،حالت بیمارگونهای برای زنان پیدا میشود،که نیاز به استراحت بیشتر دارد.
ثانیا:وضع آنها متناسب عبادت و نیایش نیست.و اگر شهادت دو زن برابر شهادت یک مرد است به خاطر آن است که عواطف بر آنان غلبه دارد،و ای بسا تحت تأثیر عواطف واقع شوند و به نفع کسی و به زیان دیگری شهادت دهند و اگر سهم ارث آنها نیمی از سهم مردان است،اوّلا:این تنها در مورد فرزندان و همسرها است،در حالی که در مورد پدر و مادر در بسیاری از موارد ارث آنها یکی است و همچنین در مورد خواهران و برادران و فرزندان آنها در بعضی از موارد ارث.به تعبیر دیگر:زن به عنوان مادر یا خواهر در بسیاری از موارد سهم مساوی با مردان دارد.ثانیا:نفقات زندگی همه بر دوش مردان است و زن نه تنها نفقه فرزندان را نمیپردازد،بلکه شوهر باید نفقه او را بپردازد،هر چند از طریق ارث یا طرق دیگری،مال فراوانی به دست آورد.
بنابراین،تمام این تفاوتها که در اسلام وارد شده حساب شده میباشد،امّا یک نکته را نمیتوان انکار کرد که به هر حال زن و مرد از تمام جهات یکسان نیستند و آنهایی که شعار مساوات یا احیانا شعار برتری زن را بر مرد سر میدهند،خودشان
در عمل طور دیگری رفتار میکنند.هیچ رئیس جمهوری را-که شعار مساوات میدهد-پیدا نمیکنیم که وزیران خود را به طور مساوی از میان زنان و مردان انتخاب کند و همچنین مدیران کلّ در تقسیم پستهای معاونت،معمولا چنین برنامهای را ندارند،حتّی در کشورهای غربی و کشورهای لائیک و غیر مذهبی! آنچه به حق و به صداقت و واقع بینی نزدیکتر است و از ریاکاری و تظاهر دور، این است که:ما این دو جنس را با تمام شایستگیهای خدادادشان،به خوبی بشناسیم و عدالت را در میان آنها برقرار سازیم تا هر یک از آن دو،بتوانند استعداد خدادادشان را شکوفا کنند و از نیروهای خلاّقی که بالقوّه در وجود آنها است هم خودشان و هم جامعه بهره بگیرند.این بهترین تعبیری است که میتوان در این زمینه داشت و در بحث نکات به خواست خدا شرح بیشتری خواهیم داد.
در پایان این خطبه امام علیه السّلام در یک نتیجهگیری کوتاه میفرماید:«حال که چنین است از زنان بد بپرهیزید،و مراقب نیکان آنها نیز باشید!» فاتّقوا شرار النّساء،و کونوا من خیارهنّ علی حذر .
سپس میافزاید:«در اعمال نیک(به صورت اطاعت و تسلیم بیقید و شرط)از آنان اطاعت نکنید تا در اعمال بد انتظار پیروی از شما نداشته باشند!» و لا تطیعوهنّ فی المعروف حتّی لا یطمعن فی المنکر .
بدیهی است عدم اطاعت از آنها در معروف(کار نیک)به این معنا نیست که اگر آنها دعوت به امور معروفی،همچون نماز و روزه و عدالت و احسان کردند شما با آنها مخالفت کنید،بلکه منظور این است که قبول پیشنهاد آنها نباید به صورت تسلیم بیقید و شرط در برابر آنان باشد و به تعبیر دیگر:«معروف»را به خاطر معروف بودنش انجام دهید،نه به خاطر تسلیم بیقید و شرط در برابر همسرتان.مبادا آنها جسور شوند و احیانا انتظار داشته باشند،تسلیم خواستههای ناپسند آنها شوید.
گر چه عبارت«نهج البلاغه»در اینجا مخصوص همسران نیست و زنان را به صورت مطلق عنوان میکند،ولی پیدا است که این گونه مسایل معمولا در بین همسران اتفاق میافتد.بنابراین،آنچه در این خطبه آمده،با آیات وجوب امر به معروف و نهی از منکر و لزوم پذیرش آن که شامل هر مرد و زن میشود،منافات ندارد،چرا که منظور خطبه این نیست که معروف را ترک گویند،بلکه منظور این است که عمل شما شکل اطاعت بیقید و شرط نداشته باشد،مثل اینکه به او بگوید:من هم این کار را در نظر داشتهام که انجام دهم(در صورتی که در واقع چنین نیّتی را داشته است)و یا اینکه اگر کاری است که تأخیرش مانعی ندارد کمی تأخیر بیندازد و فاصله شود تا همسرش احساس نکند که شوهرش تابع بیقید و شرط او است.
ولی به هر حال،زنان با ایمان و آگاه و هوشیار و متعهّد،به یقین از این حکم مستثنا هستند،زنانی که رضای آنها رضای خدا و سخط آنها سخط خداست، همچون فاطمه زهرا علیها السّلام که فرمان او جز خیر و صلاح و تحصیل رضا و قرب پروردگار نخواهد بود.
این نکته نیز روشن است که میگوید:«از خوبان آنها بر حذر باشید!»خوب نسبی است،نه خوب مطلق،چرا که خوبان مطلق،نه تنها نباید از آنها بر حذر بود،بلکه باید از پیشنهادهای آنها استقبال کرد و صحبت آنها را غنیمت شمرد.
به همین دلیل در تاریخ اسلام مردان برجستهای را میبینیم که به پیشنهادهای همسران شایسته خود اهمیت میدادند.
به همین دلیل،در بعضی از آیات قرآن میبینیم که برای مشورت با زنان،ها قایل شده و آن را کار پسندیدهای معرفی میکند.در مورد باز گرفتن کودک از شیر در سوره بقره میخوانیم: «فَإِنْ أَرادا فِصالاً عَنْ تَراضٍ مِنْهُما وَ تَشاوُرٍ فَلا جُناحَ عَلَیْهِما» ؛ هر گاه پدر و مادر،بخواهند با رضایت هر دو و مشورت و توافق،کودک را قبل از دو سال از شیر باز گیرند،گناهی بر آنها نیست.» (1)
1) 1) سوره بقره،آیه 233.
همواره در میان دانشمندان بر سر این موضوع جرّ و بحث وجود داشته که آیا زن و مرد واقعا از نظر آفرینش و جنبههای حقوقی یکسانند یا متفاوتند و غالبا عقیده بر این بوده که از نظر ساختمان جسمانی و جنبههای عاطفی و عقلانی تفاوتهایی در میان آنها وجود دارد.بیآنکه این تفاوتها از شخصیّت زن بکاهد و یا بر شخصیّت مرد بیفزاید،ولی بیشک این تفاوت میتواند سبب تفاوت مسئولیتهای آنها در اجتماع شود.
از نظر اجتماعی،بسیاری معتقد به مردسالاری بودند که این تفکّر افراطی سبب شده گروهی راه مخالف آن را در پیش گیرند و معتقد به زنسالاری شوند.جمعی نیز این هر دو روش را نفی کرده و روش منطقی انسانسالاری را برگزیدهاند.
آنچه از منابع اسلامی و منطق عقل،در این زمینه استفاده میشود این است که شخصیّت انسان دارای سه بعد است:
1-بعد انسانی و الهی.
2-بعد علمی و فرهنگی.
3-بعد اقتصادی.
که عمدهترین ارزشهای انسانی در آن مطرح است،فرقی میان مرد و زن نیست،هر دو در پیشگاه خدا یکسانند و هر دو در پیشگاه خدا یکسانند و هر دو میتوانند راه قرب الی اللّه را تا بینهایت ادامه دهند و به تعبیر دیگر،راه تکامل برای هر دو به طور یکسان گشوده است.
لذا خطابات قرآنی در این زمینه شامل هر دو،به طور مساوی است.
در یک جا میخوانیم: «مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما کانُوا یَعْمَلُونَ» ؛هر کس کار شایستهای انجام دهد،
خواه مرد باشد یا زن،در حالی که مؤمن است،او را به حیاتی پاک زنده میداریم و پاداش آنها را به بهترین اعمالی که انجام میدادند،خواهیم داد. (1)
در جای دیگر میفرماید: «إِنَّ الْمُسْلِمِینَ وَ الْمُسْلِماتِ وَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ الْقانِتِینَ وَ الْقانِتاتِ وَ الصّادِقِینَ وَ الصّادِقاتِ» «أَعَدَّ اللّهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً» ،به یقین مردان و زنان مسلمان،مردان با ایمان و زنان با ایمان،مردان مطیع فرمان خدا و زنان مطیع فرمان خدا،مردان راستگو و زنان راستگو...خداوند برای همه آنها مغفرت و پاداش عظیمی فراهم ساخته است». (2)
آیه شریفه «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ» (3)نیز معیار را قرب به پروردگار قرار میدهد،از هر کس که باشد بیآنکه جنسیّت مرد و زن،در آن دخیل باشد.
و همچنین آیات دیگر که ذکر همه آنها به طول میانجامد.
در روایات اسلامی نیز این حقیقت به خوبی نمایان است.در حدیثی که«مرحوم کلینی»در کتاب«کافی»آورده،میخوانیم:«خواهر رضاعی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله خدمتش رسید،هنگامی که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله او را دید بسیار شاد شد و ملحفه(روانداز)خود را برای او گسترد و او را بر آن نشاند،سپس با وی گرم صحبت شد هنگامی که او از خدمت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بیرون رفت،برادرش آمد(این خواهر و برادر فرزندان حلیمه سعدیه بودند که مادر رضاعی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بود)ولی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله آن احتراماتی را که برای خواهرش قایل شد،برای او قایل نشد(هر چند به او نیز محبّت کرد).
بعضی سؤال کردند که ای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله!احترامی را که به خواهر گذاشتی به برادر نگذاشتی با اینکه او مرد است؟!پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:
«لأنّها کانت أبرّ بوالدیها منه ، این به خاطر آن است که آن خواهر نسبت به پدر و مادرش از آن برادر نیکوکارتر بود» (4).
جالب اینکه اصحاب روی امتیاز مرد بودن تکیه کردند و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نه تنها آن را امتیاز نشمرد،بلکه خواهرش را به خاطر ارزشهای الهی انسانی بر او مقدّم شمرد.
داستان«نسیبه»و شجاعت او در میدان«احد»که بدون توجّه به خطرات برای رزمندگان لشکر اسلام،آب میآورد و حتّی هنگامی که به او حمله کردند،دفاع جانانهای در برابر لشکر نمود تا آنجا که سیزده زخم بر تن او وارد شد و سرانجام در «یمامه»در جنگ با«مسیلمه»شهید گشت،معروف است.در حدیث آمده است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در روز«احد»درباره او فرمود:
«لمقام نسیبة بنت کعب الیوم خیر من مقام فلان و فلان ،مقام این زن،امروز از مقام فلان و فلان(بعضی از افراد سرشناس لشکر)برتر است» (1).
داستان«شطیطه نیشابوری»معروف است،آن هنگام که«محمّد بن علی نیشابوری»اموال فراوان و هدایایی برای امام موسی بن جعفر علیه السّلام از سوی مردم نیشابور با خود خدمت آن حضرت آورد،امام علیه السّلام از میان 30 هزار دینار و 50 هزار درهم و قطعهای لباس،تنها یک درهم و قطعه پارچهای را که متعلّق به زن با ایمانی به نام«شطیطه»بود،پذیرفت و بقیه را بازپس فرستاد! (2)از این حدیث به خوبی روشن میشود که ارزش انسانی بین زن و مرد تفاوتی ندارد.از این رو،گاهی زنان در این امر بر مردان پیشی میگیرند.
در این قسمت نیز،فرقی میان زن و مرد وجود ندارد،یعنی راه فراگیری علم و دانش به روی هر دو،یکسان باز است و حدیث معروف
«طلب العلم فریضة علی کلّ مسلم و مسلمة» (3)دلیل این مدّعاست(حتّی اگر کلمه«مسلمه»نیز جزء حدیث
نباشد،زیرا مسلم در اینجا به معنای نوع انسان است همانگونه که در بعضی از روایات چنین است)بنابراین هیچ محدودیتی از نظر اسلامی،در هیچ مرحلهای از فراگیری علوم،برای زنان وجود ندارد و آنها میتوانند تمام مدارج کمال را از این نظر طیّ کنند.در تاریخ اسلام نیز به شخصیتهای بزرگ و با فضیلتی از جنس زنان برخورد میکنیم که در کتب حدیث،اسامی گروهی از آنان به عنوان زنان راوی دیده میشود.
است که از این نظر نیز فرقی میان زن و مرد نیست.
یعنی آنها میتوانند نتیجه کار خود را مالک شوند همان گونه که مردان میتوانند.
مخصوصا در اسلام زنان استقلال اقتصادی دارند،بر خلاف آنچه در میان بعضی از ملل غربی هنوز هم ادامه دارد که به زن استقلال اقتصادی نمیدهند و تصرّف او را در اموالش بدون اجازه شوهر مجاز نمیدانند،در حالی که در اسلام،زن برای تصرّف در اموال خود،هیچ گونه نیازی به اجازه شوهر ندارد و در هر مصرف مشروعی و در مورد هر کس و هر کاری میتواند مصرف کند.
البتّه اگر مسایل شعاری را کنار بگذاریم،نمیتوان انکار کرد که معمولا فعّالیت تولیدی مردان از زنان بیشتر است و این به دو دلیل است،نخست اینکه:مردان غالبا قوّت و قدرت بیشتری برای کارهای سنگین دارند و همین امر به آنها دست برتر در مسایل اقتصادی میدهد و دیگر اینکه:مشکلات دوران بارداری و شیردادن نوزادان و بزرگ کردن آنها(هر چند برای دو سه سال باشد)قسمتی از بهترین سالهای عمر زنان را به خود تخصیص میدهد و زنان مقدار قابل ملاحظهای از نیروی جسمانی خود را در این راه از دست میدهند و اگر فرض کنیم،هر زن به طور متوسط،بیش از سه فرزند پیدا نکند و برای هر یک از آنها چهار سال از دوران
بارداری تا زمانی که به راه میافتند در نظر بگیریم،مجموعا دوازده سال میشود که در سنین جوانی و نزدیک به جوانی خواهد بود.
شاید به همین دلیل است که در تمام کشورها،حتّی در کشورهایی که تساوی زن و مرد عملا در تمام زمینهها انجام شده و مذهب در آنجا حاکمیتی ندارد،بسیاری از کارهای پر مسئولیّت و سنگین بر دوش مردان است و مسئولین سیاسی و اقتصادی و اجتماعی،به طور اکثر از میان مردان انتخاب میشوند.
بنابراین،وجود پارهای از تفاوتها در میان مسئولیت زنان و مردان،مانند عهدهداری منصب قضاوت،یا تفاوت در تعداد شهود زن و مرد،یا تفاوت در بهره میراث که دلیل آن را در بالا ذکر کردیم،هرگز نمیتواند اصول کلّی برابری را در میان این دو جنس در بعد الهی و انسانی و در بعد علمی و فرهنگی و در بعد اقتصادی بر هم بزند و در هر حال باید تفاوت طبیعی این دو جنس را پذیرفت و با شعارهای دروغین،خود را در بیراهه گرفتار نسازیم.
«عایشه»دختر«ابوبکر»خلیفه اوّل و از طائفه«تیم»که یکی از شاخههای قریش است،میباشد.مادرش«امّ الرّومان»نام داشت که دختر«عامر بن عویمر»بود.
معروف این است که«عایشه»در سال چهارم بعثت در«مکّه»به دنیا آمد و در همان جا پرورش یافت و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بعد از همسرش گرامیش«خدیجه»با او ازدواج کرد و در ماه شوّال پس از جنگ«بدر»بنا به اصرار پدرش ابوبکر او را به خانه خود برد.
«عایشه»بعد از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در زمان خلافت پدرش،«ابوبکر»و پس از وی در زمان حکومت«عمر»و حتّی نیمه اوّل خلافت«عثمان»از طرفداران جدّی حکومت
وقت بود،ولی در نیمه دوم از خلافت«عثمان»از او به شدّت رنجیده خاطر گشت و بین او و«عثمان»اقدامات تند و عکس العملهای شدیدی ظاهر شد که این تیرگی رفته رفته به دشمنی مبدّل گردید و به این ترتیب«عایشه»در صف مخالفان «عثمان»درآمد و حتّی از یک نظر رهبری آنها را به عهده گرفت و به شورشی که بر ضدّ«عثمان»پیدا شده بود،دامن میزد،تا اینکه«عثمان»کشته شد.«عایشه» امیدوار بود که بعد از کشته شدن«عثمان»خلافت به پسر عمّش«طلحه»برسد و به این ترتیب خلافت به خاندان«تیم»باز گردد!ولی هنگامی که متوجّه شد مردم با امیرمؤمنان علی علیه السّلام بیعت کردند و نقشههایش نقش بر آب شد،تغییر مسیر داد و به خونخواهی«عثمان»برخاست و یکی از بنیان گذاران جنگ«جمل»در بصره شد و به همراهی«طلحه»و«زبیر»آتش جنگ را برافروخت!ولی هنگامی که در جنگ «جمل»متحمّل شکست سختی شد و همپیمانانش،«طلحه»و«زبیر»کشته شدند و علی علیه السّلام او را به خاطر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله با احترام به مدینه بازگردانید،خانهنشین شد.او در حدّ خود هوش سرشاری داشت و به همین دلیل به خود اجازه میداد در مسایل فقهی فتوا دهد و به خاطر جهات سیاسی نیز،خلفا او را در این قسمت مورد احترام قرار میدادند.
«ابن سعد»در«طبقات»مینویسد:«عمر»حقوق همسران رسول خدا را ده هزار دینار در سال تعیین کرده بود ولی به عایشه دوازده هزار دینار میداد،ولی هنگامی عثمان با عایشه اختلاف پیدا کرد-به گفته یعقوبی در تاریخ خود-این دو هزار دینار را قطع کرد.
اختلاف میان«عثمان»و«عایشه»در جریان فرمانداری«ولید بن عقبه»بالا گرفت «ولید»که علاوه بر شراب خوردن،به بعضی از صحابه معروف رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله مانند «ابن مسعود»بیحرمتی روا داشت،به نزد عثمان فراخوانده شد و شهود،شهادت به شرابخواری او دادند،ولی به گفته«بلاذری»در«انساب الأشراف»عثمان نه تنها
ولید را که برادر خوانده او بود،مجازات نکرد،بلکه شهود را تحت تعقیب قرار داد! آنها به خانه عایشه پناه بردند و عثمان فریاد زد آیا سرکشان عراقی را پناهگاهی جز خانه عایشه نیست؟هنگامی که عایشه این سخنان را شنید،نعلین رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را بر سر دست بلند کرد و گفت:«هنوز این کفش کهنه نشده سنّت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله را پشت سرانداختید!»هنگامی که این سخنان به مردم رسید عدّهای به طرفداری او و گروهی به حمایت از«عثمان»برخاستند،تا آنجا که در مسجد به جان هم افتادند و به زد و خورد پرداختند.
هنگامی که«عثمان»کشته شد،«عایشه»خوشحال گشت،امّا زمانی که دید حکومت در دست علی علیه السّلام افتاد،سخت ناراحت گشت و از آنجا که علی علیه السّلام سخت پایبند به عدالت بود و طبعا خواستههای عایشه انجام نمیشد،کینه آن حضرت را به دل گرفت.
«طبری»در تاریخ«الامم و الملوک»و«ابن سعد»در«طبقات»و«ابن اثیر»در «کامل»مینویسند:هنگامی که خبر شهادت علی علیه السّلام به او رسید،شادمان گشت و سجده شکر به جای آورد و از خوشحالی این شعر را بر زبان جاری کرد:
فألقت عصاها و استقرّ بها النّوی کما قرّ عینا بالإیاب المسافر
«عصای خود را افکند و آرامش پیدا کرد-همانگونه که انسان از بازگشت مسافر عزیزش شادمان میشود».
اشاره به اینکه حالا نگرانیهای من،برطرف شده و آرامش یافتم و از آن بالاتر این که از«ابن ملجم»با ابیاتی تجلیل کرد و چون این سخن به گوش«زینب»دختر «امّ سلمه»رسید،به عایشه اعتراض کرد و او متوجّه شد کار زنندهای انجام داده و ظاهرا در مقام عذر خواهی برآمد و گفت:من فراموش کار شدهام،هر وقت فراموش کردم به من تذکّر دهید!(عایشه در آن زمان نزدیک به 50 سال داشت).
از عجائب زندگی عایشه تغییر موضع سریع و شدید او درباره«عثمان»است.به گفته«ابن ابی الحدید»هر کس در تاریخ و اخبار چیزی نوشته صریحا گفته است عایشه از سرسختترین دشمنان عثمان بوده،او نخستین کسی بود که عثمان را
«نعثل»نامید و گفت:«اقتلوا نعثلا قتل اللّه نعثلا،نعثل را بکشید خدا او را بکشد!» («نعثل»در لغت به معنای پیرمرد احمق است و به معنای مرد ریش بلند پرمو،نیز آمده.و گاه گفته شده«نعثل»یک مرد یهودی ریش بلند بوده و معلوم نیست نامگذاری عثمان به«نعثل»از طرف عایشه روی کدام یک از این معانی است)ولی با این حال هنگامی که عایشه شنید مردم بعد از عثمان،علی علیه السّلام را برگزیدهاند گفت:
اگر این حرف صحیح باشد ای کاش آسمان بر زمین فرو ریزد!و از همان وقت میگفت:(قتلوا ابن عفّان مظلوما)عثمان را مظلوم کشتند.»سپس با تحریک «طلحه»و«زبیر»،به عنوان مطالبه خون عثمان،مردم را به قیام بر ضدّ علی علیه السّلام فرا خواند.
سپس«ابن ابی الحدید»میافزاید:هنگامی که عایشه تصمیم بر قیام بر ضدّ علی علیه السّلام گرفت،میخواست«امّ سلمه»(یکی از همسران پیامبر صلّی اللّه علیه و آله)را با خود همراه کند،لذا از او دعوت کرد و برای او از مظلومیّت عثمان سخن گفت.
«امّ سلمه»در شگفتی فرو رفت و به او گفت:«تا دیروز مردم را بر ضد عثمان میشوراندی و او را«نعثل»میخواندی چطور امروز به خونخواهی او برخاستی!با این که موقعیّت علی علیه السّلام را در نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله خوب میدانی اگر فراموش کردهای یاد آوریت کنم.» عایشه گفت:«عیبی ندارد».سپس«امّ سلمه»داستانی از زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را نقل کرد که نشان میداد پیامبر علی علیه السّلام را شایسته خلافت میدانست.عایشه این ماجرا را تصدیق کرد،امّ سلمه پرسید:«پس چرا میخواهی با او مبارزه کنی؟!گفت:«برای اصلاح در میان مردم!!» (1)مورّخ معروف«طبری»نیز نقل میکند:هنگامی که عایشه گفت عثمان را مظلوم کشتند و من به خونخواهی عثمان برمیخیزم،کسی به او گفت:به خدا سوگند!
1) 1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،جلد 6،صفحه 215 به بعد(با تلخیص).
نخستین کسی که بر عثمان ایراد گرفت تو بودی و تو بودی که میگفتی:«اقتلوا نعثلا فقد کفر،نعثل را بکشید که کافر شده است».
عایشه گفت:«آری،ولی مردم نخست عثمان را توبه دادند و پس از توبه او را کشتند.من قبول دارم که چنین سخنی را درباره او گفتم،ولی الان میگویم او مظلوم بود و این سخن از سخن اوّل بهتر است!» (1)شبیه همین معنا را«ابن اثیر»در کتاب«کامل»نقل کرده است (2).
«بخاری»در«صحیح»خود داستان حسد ورزیدن عایشه نسبت به حضرت خدیجه را نقل میکند،با اینکه خدیجه قبل از ازدواج پیامبر صلّی اللّه علیه و آله با عایشه،از دنیا رفته بود. (3)
داستان رسیدن عایشه در مسیر راه خود،به سوی بصره،به یک آبادی به نام «حوئب»و سر و صدای سگهای آبادی،معروف است،در آنجا وقتی که عایشه نام «حوئب»را شنید،به یاد سخنی افتاد که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به عنوان هشدار به او گفته بود:
«بترس!از آن روزی که به راهی میروی که سگهای«حوئب»در آنجا در اطراف تو سر و صدای زیادی خواهند کرد.»عایشه سخت نگران شد و تصمیم گرفت از همانجا بازگردد،ولی کسانی که با این کار سخت مخالف بودند،پنجاه نفر از«اعراب»بیابانی آنجا را دیدند و قول پاداش به آنها دادند تا بیایند و شهادت دهند این جا«حوئب» نیست! (4)عایشه در شب سه شنبه 10 شوّال سال 57 یا 59 در مدینه از دنیا رفت و ابوهریره بر جنازه او نماز خواند و او را در بقیع به خاک سپردند.
1) 1) تاریخ طبری،جلد 3،صفحه 477(از منشورات مؤسّسه اعلمی بیروت).
2) 2) کامل ابن اثیر،جلد 3،صفحه 206(طبع دار صادر).
3) 3) صحیح بخاری(جلد 5،صفحه 47)در باب تزویج خدیجه و فضایل او،این حدیث را آورده است.
4) 4) این داستان را«ابن ابی الحدید»،مشروحا در جلد 6 شرح نهج البلاغه خود،صفحه 225،آورده و«علاّمه امینی»در«الغدیر»جلد 3 از کتب متعدّدی از منابع اهل سنّت،آن را نقل کرده است(صفحه 188 به بعد).
امام علیه السّلام در این خطبه،نخست به تعریف جامع و زیبایی از حقیقت زهد، میپردازد و آن را در سه جمله کوتاه معرّفی میکند،آن گاه به کسانی که خود را از رسیدن به این حقیقت،ناتوان میبینند،توصیه میکند که لااقل در برابر محرّمات الهی مقاوم و در برابر نعمتهای او شکرگزار باشند،چرا که خداوند نسبت به همه شما با دلائلی روشن اتمام حجّت فرموده است.
1) 1) سند خطبه:بخش اوّل خطبه مزبور را،مرحوم«صدوق»پیش از«سیّد رضی»در کتاب«معانی الاخبار»و در«خصال»نقل کرده است،و بخش دوم آن را،مرحوم«برقی»در کتاب«محاسن»با تفاوت مختصری آورده است و بعد از«سیّد رضی»نیز گروهی از بزرگان این خطبه را با کمی تفاوت آوردهاند،از جمله آنان نویسندگان«غررالحکم»و«روضة الواعظین»و«مشکوة الانوار»میباشند.(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 88-89).
أیّها النّاس،الزّهادة قصر الأمل،و الشّکر عند[عن]النّعم،و التّورّع عند المحارم،فإن عزب ذلک عنکم فلا یغلب الحرام صبرکم،و لا تنسوا عند النّعم شکرکم،فقد أعذر اللّه إلیکم بحجج مسفرة ظاهرة،و کتب بارزة العذر واضحة.
ای مردم!«زهد»همان کوتاهی آرزو،و شکر و سپاس در برابر نعمت،و پارسایی در برابر گناه است.و اگر نتوانستید همه این صفات را فراهم سازید،لااقل مراقب باشید حرام بر اراده و صبر شما چیره نگردد،و در برابر نعمتهای الهی شکر خدا را به فراموشی مسپارید،چه اینکه خداوند با دلائل روشن و آشکار و کتب آسمانی واضح،اتمام حجّت کرده است!(و آنچه در باره زهد و شکر لازم بوده،به شما تعلیم داده است).
در این سخن کوتاه و فشرده و در عین حال،پرمحتوا،امام علیه السّلام به تعریف حقیقت زهد میپردازد و میفرماید:«ای مردم!زهد همان کوتاهی آرزو،و شکر و سپاس در
برابر نعمت،و پارسایی در مقابل گناه است» أیّها النّاس!الزّهادة (1)قصر الأمل،و الشّکر عند النّعم،و التّورّع عند المحارم .
توضیحی که امام علیه السّلام با این سه جمله درباره زهد میفرماید،در برابر تفسیرهای غلطی است که از زهد میشود و چه بسیارند کسانی که هرگز معنای زهد را نفهمیدهاند و خود را«زاهد»میپندارند!تصوّر میکنند«زهد»تنها پوشیدن لباسهای ساده،یا عدم ورود در مسایل مهمّ اجتماعی و گوشهگیری و جدایی از جامعه انسانی و بیگانگی نسبت به فعّالیّتهای اقتصادی است،در حالی که هیچ یک از اینها دلیل بر زهد نیست.
حقیقت«زهد»که در برابر«رغبت»قرار دارد،همان بیاعتنایی نسبت به مواهب مادّی است و یا به تعبیر دیگر:«عدم وابستگی نسبت به دنیا و مظاهر دنیا میباشد،هر چند امکانات وسیعی در اختیار داشته باشد.» کسی که نسبت به امور مادّی بیاعتنا است،هرگز دنبال آرزوهای دور و دراز نیست(آرزوهای دور و دراز مخصوص دنیاپرستان است)و کسی که چنین است در برابر نعمتها سپاسگزار و در برابر گناهان خویشتندار است،زیرا نعمتها،او را به خود مشغول نمیدارد و از یاد خدا غافل نمیکند و گناهان،دل و دین او را نمیربایند.
در کلمات قصار مولا علیه السّلام نیز،تفسیر دیگری از زهد شده که هر چند در ظاهر با این تفسیر متفاوت است،ولی در واقع به یک معنا بازمیگردند،میفرماید: «الزّهد کلّه بین کلمتین من القرآن:قال اللّه سبحانه: «لِکَیْلا تَأْسَوْا عَلی ما فاتَکُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکُمْ» و من لم یأس علی الماضی و لم یفرح بالآتی فقد أخذ الزّهد بطرفیه ،تمام زهد در میان دو جمله از قرآن است،خداوند متعال میفرماید:«تا بر گذشته تأسّف نخورید و نسبت به آینده شاد و دلبسته نباشید.»بنابراین آن کس که غم گذشته(و
1) 1) «زهادة»(بر وزن شهادت)به معنای بیاعتنایی به زرق و برق دنیاست،گاه در مورد افراد تنگنظر یا کج خلق نیز این واژه به کار میرود،ولی معنای معروف و مشهور آن همان اوّل است و لازمه آن کوتاهی آرزوها و پرهیز از گناه و مانند آن است.
آنچه را از دست داده)نمیخورد و نسبت به آینده(و آنچه در دست دارد)شاد و دلبسته نیست،هر دو جانب زهد را در اختیار گرفته است» (1).
این تعبیر اشاره است به اینکه حقیقت زهد،ترک وابستگیها و گسستن زنجیرهای اسارت مربوط به گذشته و آینده است.
تعبیر به «و الشّکر عند النّعم» که به عنوان دومین رکن،از ارکان سه گانه زهد شمرده شده،اشاره به این است که همواره نعمتها را از سوی خدا بداند،نه از سوی خود،تا همین سبب دلبستگیاش به خدا گردد،نه دلبستگی به خویشتن! تعبیر به «التّورّع عند المحارم» اشاره به این است که ریشه اصلی گناه، دنیاپرستی است همانگونه که در حدیث معروف میخوانیم:
«حبّ الدّنیا رأس کلّ خطیئة ،علاقه و عشق به دنیا،ریشه و سرآغاز هر گناهی است» (2).
بنابراین کسی که:آرزوهایش کوتاه و در برابر نعمتهای الهی شکرگزار و در برابر گناهان خویشتندار است،زاهد واقعی است،خواه فقیر باشد یا غنی،چرا که معیار زهد و وارستگی هرگز فقر نیست! سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن میفرماید:«اگر نتوانستید همه این صفات را فراهم سازید،لااقل مراقب باشید حرام،بر اراده و صبر شما چیره نگردد و در برابر نعمتهای الهی شکر خدا را به فراموشی مسپارید،چه اینکه خداوند با دلائل روشن و آشکار و کتب آسمانی بارز واضح اتمام حجّت کرده است» (فإنّ عزب (3)ذلک عنکم، فلا یغلب الحرام صبرکم،و لا تنسوا عند النّعم شکرکم،فقد أعذر اللّه إلیکم بحجج)
مسفرة (1)ظاهرة،و کتب بارزة العذر واضحة).
با اینکه امام علیه السّلام در قسمت اخیر،بر دو قسمت از ارکان سه گانه زهد تأکید میورزد(پرهیز از گناه و شکرگزاری در برابر نعمت)ولی تعبیراتی که در این چند جمله به کار رفته،نشان میدهد که منظور امام علیه السّلام این است که اگر شکر نعمت را به طور کامل انجام نمیدهید،لااقل شکرگزاری را به فراموشی نسپارید و اگر ورع و پرهیز از گناه را در حدّ اعلا-که پرهیز از مشتبهات را هم شامل میشود-ندارید، لااقل حرام،بر صبر شما غلبه نکند و این حدّ از تقوا را رعایت کنید.
جملههایی که مولا علیه السّلام در بیان علّت زهد ذکر فرموده،اشاره بر این است که این حدّ از زهد و تقوا،بر همه کس لازم است،چرا که خداوند اتمام حجّت کرده،از این رو هیچ کس در مخالفت با آن معذور نیست! کوتاه سخن اینکه،پرهیز از گناه و شکر نعمت،دارای دو مرحله است:یک مرحله آن وظیفه همه مسلمانان و در واقع شرط ایمان است.و یک مرحله عالی دارد که آمیخته با پرهیز از مشتبهات و کوتاهی آرزوها است و این در خور زاهدان و شایسته پیشگامان از اهل ایمان است.
در خطبههای نهج البلاغه درباره زهد در دنیا،سخن بسیار آمده است.گاهی با همین واژه زهد و گاه با عناوین و واژههای دیگر.در آیات قرآنی نیز گرچه واژه زهد
1) 1) «مسفره»از مادّه«سفور»(بر وزن قبور)در اصل به معنای پرده برداشتن و بیحجاب شدن است،بنابر این «مسفره»در خطبه بالا به معنای دلائلی است که نقاب از چهره حقیقت برمیدارد.
کمتر دیده میشود،امّا حقیقت و مفهوم و محتوای آن،در قرآن مجید بطور گسترده آمده است.
«زهد»در منطق ادیان الهی،همان وارستگی و بیاعتنایی به زرق و برق جهان مادّه است.زهد این نیست که انسان از مال و ثروت و مقامات و امکانات دنیا بیبهره باشد،زهد آن است که اسیر آنها نگردد،بلکه امیر بر آنها باشد.به همین دلیل «سلیمان»آن پیامبر بزرگ الهی که حکومت و اموال او ضربالمثل است با ردّ هدایای گرانبهای«ملکه سبا»نشان داد که امیر است نه اسیر.
در حدیثی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم:
«الزّهادة فی الدّنیا لیست بتحریم الحلال، و لا إضاعة المال،و لکن الزّهادة فی الدّنیا أن لا تکون بما فی یدیک أوثق منک بما فی ید اللّه ،زهد در دنیا به این نیست که حلال را بر خود حرام کنی،یا مال و ثروت خویش را ضایع سازی(و به دور افکنی)بلکه زهد در دنیا به این است که:اطمینان و علاقه تو به آنچه در دستداری،از آنچه به دست خدا است بیشتر نباشد(به فرمان خدا و برای جلب رضای او از آنچه داری بگذری)» (1).
از اینجا روشن میشود که«زهد اسلامی»هیچ ارتباطی با«رهبانیّت مسیحی» ندارد.«زهد اسلامی»به معنای سادگی زندگی و حذف تجمّلات و عدم اسارت در چنگال شهوات و مال و مقام است،در حالی که«رهبانیّت»به معنای جدایی و بیگانگی از زندگی اجتماعی است.
در حدیثی میخوانیم:هنگامی که فرزند«عثمان بن مظعون»از دنیا رفت،وی بسیار غمگین شد و به اصطلاح به«زهد»روی آورد،خانهاش را مسجد قرار داد و مشغول عبادت گشت(و همه کار،جز عبادت را ترک گفت).
1) 1) کنز العمّال،جلد 3،صفحه 181،حدیث شماره 6059.
هنگامی که این خبر به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله رسید او را احضار کرد و فرمود:
«یا عثمان!إنّ اللّه تبارک و تعالی لم یکتب علینا الرّهبانیّة إنّما رهبانیّة أمّتی،الجهاد فی سبیل اللّه، ای عثمان!خداوند متعال رهبانیّت را بر ما مقرّر نفرموده،رهبانیّت امّت من،جهاد در راه خدا است» (1).
اشاره به این که اگر میخواهی به زندگی مادّی،پشت پا بزنی این کار را به صورت منفی و انزوای اجتماعی انجام نده،بلکه آن را در یک مسیر مثبت،یعنی جهاد در راه خدا جستجو کن.
سپس پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بحث مشروحی درباره فضیلت نماز جماعت برای او بیان فرمود،تا بداند روح اسلام،جمعگرایی و نفی رهبانیّت و عزلت گزینی است.
نقطه مقابل«زهد»،«رغبت»(توجّه و دلبستگی به دنیا)و«تنافس»در دنیا، یعنی:با اصرار،دنبال آن دویدن است،که در اسلام بسیار از آن نکوهش شده است.
«زهد»آثار فراوانی در زندگی فردی و اجتماعی انسان دارد،که میتوان آن را به وسیله این آثار شناخت،کوتاهی آرزوها،شکر نعمتهای الهی،پرهیز از گناه-که در خطبه بالا آمد-از ارکان یا نشانههای آن است.
هرگز نباید«زهد»را مساوی فقر و نیازمندی دانست،زهد به معنای بینیازی درون و سیراب بودن روح انسان به وسیله معنویّات و ترک دلبستگیهای مادّی است و نشانه آن پرهیز از تجمّل و لذّتگرایی میباشد.
یکی از متفکّران اسلامی(رحمة اللّه علیه)درباره انگیزههای زهد مینویسد:
زاهد از آن جهت بیتکلّف و در کمال قناعت زندگی میکند،تا دیگران را به آسایش برساند،او از اینکه نیازمندان بخورند و بپوشند،بیش از آن لذّت میبرد که خود
1) 1) بحار الانوار،جلد 70،صفحه 114.
بخورد و بپوشد،شعار«ألجار ثمّ الدّار»که در اهل بیت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله رسم جاری بوده، اشاره به همین نکته است.
«همدردی»و شرکت عملی در غم محرومان و مستمندان،یکی دیگر از انگیزههای زهد است،آنجا که اجتماع به دو گروه تقسیم شود:«مرفّه»و«محروم»، مردان خدا در درجه اوّل میکوشند که وضع نابسامان مستمندان را سامان دهند، ولی اگر امکانات اجازه نداد،سعی میکنند به صورت محرومترین افراد جامعه زندگی کنند،تا از رنج و آلام محرومان،بکاهند و برای آنها مقبولیت اجتماعی به بار آورند، تا در نتیجه کسانی که جامه کهنه در تن دارند،احساس حقارت نکنند و آنها که در سفره خود جز نان خشک نمیبینند،تحقیر نشوند،همانگونه که از امیرمؤمنان علی علیه السّلام درباره جامه کهنهاش سؤال کردند،فرمود:
«یخشع له القلب،و تذلّ به النّفس ، و یقتدی به المؤمنون،قلب به خاطر آن خاضع میشود و نفس به سبب آن رام میگردد و مؤمنان از آن پیروی میکنند» (1).
«آزادگی»یکی دیگر از انگیزههای زهد است،زیرا میدانیم:
آنچه شیران را کند روبه مزاج احتیاج است احتیاج است احتیاج!
بنابراین،زهد و قناعت،از آنجا که نیازها را کم میکند،آدمی را از قید اسارت در برابر اشخاص و اشیا رها میسازد،میتوان گفت،گرایش انسان آگاه به زهد،ریشهای در«آزادمنشی»او دارد:
غلام همّت آنم که زیر چرخ کبود ز هر چه رنگ تعلّق پذیرد آزاد است
زاهدان واقعی،هم شجاعت بیشتری دارند و هم هوشیاری و آگاهی فزونتر،از اینجاست که جنبشهای آزادیبخش جهان،غالبا از کسانی سرچشمه گرفته که روح زهد بر آنها حاکم بوده است (2)».
این سخن را با دو روایت نورانی،درباره ارزش زهد پایان میدهیم:
در روایتی آمده است که رسول خدا به علی علیه السّلام فرمود:
«یا علیّ!إنّ اللّه تعالی زیّنک بزینة لم یزیّن العباد بزینة هی أحبّ إلیه منها:زهّدک فیها و بغّضها إلیک و حبّب إلیک الفقراء،فرضیت بهم اتّباعا و رضوا بک إماما ،ای علی!خداوند متعال تو را به زیوری آراسته است که هرگز بندگان به زیوری بهتر از آن آراسته نشدند:خداوند زهد در دنیا را نصیب تو کرده و دنیا را در نظر تو منفور ساخته و فقرا را محبوب،به همین جهت،تو از چنین پیروانی خشنودن هستی و آنان از چنین پیشوایی» (1).
در حدیث پرمعنای دیگری،میخوانیم:«مرد عربی،خدمت امیرمؤمنان علیه السّلام رسید و از او تقاضایی کرد،حضرت به وکیل خود فرمود:«یک هزار به او بده!»وکیل عرض کرد:«یک هزار دینار طلا بدهم،یا یک هزار درهم نقره؟!فرمود:«هر دو در نظر من همچون دو قطعه سنگ است،آنچه را برای او نافعتر است به او بده»
(کلاهما عندی حجران فأعط الأعرابیّ أنفعهما له) (2).
و من کلام له علیه السّلام فی ذمّ صفة الدنیا
(1) از سخنانی است که امام در نکوهش دنیا بیان فرمود.
«مبرّد»در کتاب«کامل»میگوید:«این خطبه را امام علیه السّلام زمانی بیان فرمود که مشغول خواندن خطبهای بود،مردی از میان جمعیّت عرض کرد:«ای امیرمؤمنان! دنیا را برای ما توصیف کن.»امام علیه السّلام فرمود:«بدون مقدّمه بگویم،درباره سرایی که ابتدای آن سختی و مشقّت است و پایان آن فناست»و به همین صورت این خطبه کوتاه را تا پایان بیان فرمود که ترسیم بسیار دقیق و روشنی از زندگی دنیا و مشکلات و گرفتاریها و نابسامانیهای آن است و به راستی دقّت در همین چند
1) 1) سند خطبه:نویسنده«مصادر نهج البلاغه»با صراحت میگوید:«این توصیفی که امام از دنیا در این خطبه کرده است به طور متواتر و به طرق مختلف از آن حضرت نقل شده است.از جمله کتابهایی که قبل از«سیّد رضی»آن را آوردهاند«کامل مبرّد»،«امالی صدوق»،«مجتنی ابن درید»،«تحف العقول ابن شعبه»و«عقد الفرید ابن عبد ربّه»است و از کتابهایی که بعد از«نهج البلاغه»آن را ذکر کردهاند«امالی سیّد مرتضی»،«تذکرة الخواص ابن جوزی»،«مشکاة الانوار طبرسی»،«غرر الحکم آمدی»و«کنز الفوائد کراجکی»است که با مختصر تفاوتی آن را ذکر نمودهاند».(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 90).
جمله کوتاهی که در این خطبه آمده است،میتواند انسان را به حقایق مهمّی درباره دنیا و زندگی آن آشنا سازد،به گونهای که میتوان گفت:«چیزی درباره وصف دنیا باقی نمانده،مگر اینکه امام علیه السّلام در این ده جمله کوتاه بیان فرموده است».
ما أصف من دار أوّلها عناء،و آخرها فناء!فی حلالها حساب،و فی حرامها عقاب.من استغنی فیها فتن،و من افتقر فیها حزن،و من ساعاها فاتته،و من قعد عنها و اتته،و من أبصر بها بصّرته،و من أبصر إلیها أعمته.
من چگونه توصیف کنم سرایی را که آغاز آن سختی و مشقّت است و پایانش نیستی و فناست.در حلالش حساب و در حرامش عقاب است،آن کس که در آن ثروتمند شود با انواع آزمایشها روبرو میشود و آن کس که فقیر گردد،محزون میشود.کسی که به سرعت به دنبال آن برود به آن نمیرسد و کسی که آن را رها سازد،به او روی میآورد.آن کس که با دنیا بنگرد به او بصیرت و بینایی میبخشد و آن کس که به دنیا بنگرد نابینایش میکند.
امام علیه السّلام در این سخن فصیح و بلیغ خود،در بیان اوصاف دنیا ده جمله ذکر فرموده است.
در نخستین جمله میفرماید:«من چگونه توصیف کنم سرایی را که آغاز آن
سختی و مشقّت است» ما أصف من دار أوّلها عناء (1)در دوّمین جمله میافزاید:«و پایانش نیستی و فناست» و آخرها فناء یک نگاه اجمالی،به سراسر زندگی انسان در این جهان نشان میدهد که همه آن آمیخته با رنج و مشقّت است،سر آغاز آن که ولادت انسان است،نه تنها درد و رنج عظیمی برای مادر دارد،بلکه برای خود او رنجآورتر است،چرا که از محیط بستهای به محیط بازی که بسیار با آن متفاوت است،وارد میشود و همه چیز دگرگون میگردد.در آغاز کودکی چنان ضعیف و ناتوان است که نه تنها نمیتواند پشهای را از خود دور کند،بلکه قدرت حفظ آب دهان را،در دهان ندارد و اگر از او به دقّت پرستاری نشود،هر لحظه با خطری روبروست.دوران شیرخوارگی را،با تمام مشکلاتش پشت سر میگذارد و با درد و رنج از شیری که شیره جان او بود،جدا میشود و کمکم به راه میافتد در حالی که هیچ تجربهای در زندگی ندارد و خطرات عظیمی از هر سو،زندگی او را تهدید میکند،کمکم بر سر عقل میآید و هوش او کامل میشود و تازه دردسرهای او آغاز میگردد،چرا که از حجم مشکلات زندگی و گرفتاریها و محرومیّتها باخبر میشود،با چه زحمتی در میان جمعی که به همه چیز چسبیدهاند،جای پایی برای خود باز میکند و خانه و لانه و همسری-با هزاران مشکل-برای خود برمیگزیند:مشکلاتی که تا پایان عمر همراه اوست.
دوران پیری که نیروها از کف میرود و انواع ضعفها و بیماریها،در چشم و گوش و دست و پا و قلب و عروق و استخوانش ظاهر میشود،مشکلات مضاعفی برای او میآفریند.آری سرای دنیا سرایی است که با درد و رنج آغاز میشود و با انواع گرفتاریها ادامه مییابد! قرآن مجید میگوید: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِی کَبَدٍ» ؛به یقین ما انسان را در رنج
1) 1) «عناء»به معنای رنج و مشقّت است و از همین رو به اسیر«عانی»میگویند،چرا که در رنج و مشقّت است.
آفریدیم (1).«کبد»در اصل به معنای شدّت است و یا دردی است که به کبد انسان عارض میشود،سپس به هر گونه رنج و مشقّت اطلاق شده است و اینکه قرآن میگوید:«ما انسان را در درد و رنج آفریدیم.»گویی درد و رنج،همچون خانه و لانه انسان است که آدمی از روز اوّل در آن جای میگیرد! حتّی مرفّهترین زندگیها،از انواع درد و رنجها خالی نیست و به هر حال،هر کسی به نوعی گرفتار است.
آری،این طبیعت زندگی دنیاست که با درد و رنج آغاز میشود و ادامه مییابد و کسی که غیر از آن،بطلبد در واقع میخواهد طبیعت جهان را دگرگون سازد و این ممکن نیست.یکی از شعرای معروف قریب عصر ما،به نام«ابوالحسن تهامی» هنگامی که فرزند جوان خود را از دست میدهد و اشعاری از سر سوز میسراید،در ضمن اشعارش اشاره به همین نکته کرده،میگوید:
طبعت علی کدر و أنت تریدها صفوا من الأقذار و الأکدار
و مکلّف الأیّام ضدّ طباعها متطلّب فی الماء جذوة نار
«طبیعت جهان بر کدورت و ناصافی است و تو میخواهی-از هر گونه ناپاکی پاک و صاف باشد»؟! «هر کس این جهان را بر ضدّ طبیعتش بطلبد-همچون کسی است که در میان امواج آب،شعله آتشی جستجو میکند»! این درباره درد و رنج دنیا بود و امّا فناپذیری چیزی نیست که بر کسی پوشیده باشد.تمام افراد از مؤمن و کافر،صغیر و کبیر،از هر قوم و ملّت،این حقیقت را دریافتهاند که همه باید سرانجام با زندگی وداع گویند،گروهی زودتر و گروهی دیرتر.
سپس در بیان سومین و چهارمین وصف میفرماید:«در حال آن حساب،و در
1) 1) سوره بلد،آیه 4.
حرامش عقاب است». فی حلالها حساب،و فی حرامها عقاب .
اشاره به اینکه حتّی انسان در آخرت گرفتار پیامدهای دنیای خویش است،زیرا از دو حال خارج نیست:یا در طلب حلال بوده و یا در طلب حرام.اگر به سراغ حلال رفته باید حساب همه آنها را در قیامت پس بدهد و اگر در طلب حرام بوده،باید کیفر آن را بچشد!به همین دلیل در حدیثی از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم:
«یدخل الفقراء الجنّة قبل الأغنیاء بخمس مائة عام ،فقرا پانصد سال قبل از اغنیا وارد بهشت میشوند(زیرا اغنیا باید حساب اموال خود را باز پس دهند).» (1)در اینکه چگونه خداوند حساب بندگان را میرسد؟و چه چیزهایی مورد محاسبه واقع میشود؟و چه کسانی بدون حساب وارد بهشت میشوند؟بحثهایی است که به خواست خدا در نکتهها خواهد آمد.
سپس در بیان پنجمین و ششمین وصف میافزاید:«کسی که در دنیا ثروتمند شود،مورد انواع آزمایشها و فتنهها قرار میگیرد و کسی که فقیر گردد محزون میشود» من استغنی فیها فتن،و من افتقر فیها حزن .
آری طبیعت این دنیا،چنین است که انسان دائما بر سر دو راهی قرار دارد که هر دو به مشکل میانجامد:اگر فقیر و تنگدست شود کوهی از غم و اندوه بر قلبش گذارده میشود و اگر از ثروت و سرمایه بهرهمند شود گرفتار مشکلات دیگری خواهد شد!زیرا حفظ ثروت و نگهداری آن از انواع آفات و حتّی هزینه کردن آن،با انواع مشکلات آمیخته است،از یک سو تیرهای کینه و حسد به سوی او پرتاب میشود، از سوی دیگر با انواع آزمونهای الهی روبرو میگردد.از درون بخل و تنگ نظری و انحصارطلبی و حرص و طمع،او را تهدید میکند و از برون انواع آفات و بلاها.گاه همین استغنا و ثروت،او را از ذکر خدا به کلّی دور میسازد و به خود مشغول مینماید،تمام ارزشهای انسانی را از صفحه خاطر او محو میکند و تنها ارزش مال و ثروت،جای آن را میگیرد!
1) 1) بحار الانوار،جلد 69،صفحه 48.
این بحث را با حدیثی که میتواند شاهد گویایی بر هر دو بخش از خطبه باشد (من استغنی فیها فتن،و من افتقر فیها حزن) پایان میدهیم،در حدیثی از امام باقر علیه السّلام نقل شده است که:«در عصر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله مرد فقیری در میان اهل صفّه بود به نام«سعد»،که بسیار نیازمند بود و از ملازمین رسول خدا در تمام نمازها بود هنگامی که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نیاز شدید او را مشاهده میکرد،بسیار اندوهگین میشد، خداوند برای زدودن این غم و اندوه از قلب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله جبرئیل را فرستاد و عرض کرد:«آیا دوست داری که او را بینیاز کنی؟»پیامبر فرمود:«آری!»جبرئیل دو درهم به پیامبر داد تا برای امر تجارت به«سعد»بدهد،پیامبر«سعد»را دید فرمود:«آیا به روش تجارت آشنا هستی؟»عرض کرد:«چیزی نداشتم که با آن تجارت کنم»فرمود:
«این دو درهم را بگیر و با آن طلب روزی کن!»سعد مشغول شد و چیزی نگذشت که کار و کسب او بالا گرفت و ثروتمند شد،محل کسب و کار او نزدیک مسجد بود، هنگامی که بلال اذان میگفت،او سرگرم تجارت خویش بود،پیامبر صلّی اللّه علیه و آله به او میفرمود:«مثل اینکه دنیا تو را به خود مشغول ساخته و از نماز بازماندهای؟»عرض کرد:«میفرمایید چه کنم؟اموالم را ضایع کنم؟!این مرد را که میبینید چیزی از من خریده،میخواهم پول آن را بگیرم،میفرمایید نگیرم؟!آن دیگری چیزی به من فروخته،باید ثمن معامله را به او بپردازم میفرمایید نپردازم؟!»پیامبر صلّی اللّه علیه و آله بسیار اندوهناک شد،اندوهی بیش از زمان فقر«سعد»،در این هنگام جبرئیل نازل شد عرض کرد:«خداوند از اندوه تو درباره«سعد»آگاه است کدام را بیشتر دوست داری حالت سابقش را یا امروزش را؟»فرمود:«حالت سابقش را!چرا که دنیا آخرتش را بر باد داد»جبرئیل عرض کرد:«آری دنیا و اموال دنیا مایه فتنه و سرگمی و بازماندن از آخرت است،به سعد دستور ده،دو درهمی را که روز اوّل به او دادی به تو بازگرداند، در این صورت به حالت اوّل باز میگردد!» پیامبر صلّی اللّه علیه و آله«سعد»را ملاقات کرد،فرمود:«نمیخواهی دو درهم ما را بدهی؟» عرض کرد:«دو درهم چیزی نیست دویست درهم میدهم!»فرمود:«نه!همان دو
درهم را بازگردان»«سعد»دست کرد و دو درهم را داد و از همان روز دنیا به او پشت کرد و تمام آنچه را گرد آورده بود از دست داد و به حالت اوّل بازگشت! (1)» در هفتمین و هشتمین جمله به بیان دو وصف دیگر از دنیا میپردازد که دقّت در آن،انسان را از حرص و آز و عشق به دنیا دور میکند،میفرماید:«کسی که به سرعت به دنبال دنیا بدود،به آن نمیرسد و کسی که آن را رها سازد،به او روی میآورد و از وی اطاعت میکند» (و من ساعاها (2)فاتته،و من قعد عنها واتته (3)).
اشاره به اینکه:بسیارند کسانی که به دنبال دنیا میدوند و به آن نمیرسند و بسیارند کسانی که دنیا را رها میسازند،ولی دنیا به آنها روی میآورد.
تجربیّات روزانه و مطالعات تاریخی نیز این واقعیت را تأیید میکند که دویدن بیشتر به دنبال زرق و برق دنیا،همیشه دلیل استغنا نیست و بیتوجهی به آن همیشه سبب فقر نمیشود.
بدیهی است منظور از دنیا در اینجا زندگی آبرومندانه و خالی از نیاز به دیگران نیست،بلکه منظور زندگیهای تشریفاتی،پر زرق و برق و جنونآمیز است.
به هر حال،هدف از این تعبیرات،فرو نشاندن آتش حرص و طمع،و عشق دیوانهوار به زرق و برق دنیاست.
در نهمین و دهمین ویژگی اشاره به نکته بسیار مهمّی درباره دنیا میکند، نکتهای که غالب مفسّران«نهج البلاغه»و مرحوم«سیّد رضی»گرد آورنده
1) 1) وسائل الشیعه،جلد 12،صفحه 297-298،باب 14،حدیث 2(با کمی تلخیص).
2) 2) «ساعی»از مادّه«سعی»در اصل به معنای دویدن است و به تلاش و کوشش نیز«سعی»گفته میشود. گویی انسان به دنبال چیزی میدود.در جمله بالا اشاره به کسانی است که به دنبال دنیا میدوند و گویی با هم مسابقه میدهند و هر یک بر دیگری پیشی میگیرد و یا اشاره به این است که آنها به دنبال دنیا میدوند و دنیا هم از آنها فرار میکند. جمعی از ارباب لغت این واژه را به معنای«دعوت کردن کنیزان به اعمال منافی عفّت»دانستهاند،بنابراین خطبه بالا اشاره به نکته ظریفتری میکند،دنیا را به کنیز بدکاری تشبیه نموده که دنیاپرستان به دنبال او میدوند.
3) 3) «واتته»از مادّه«مواتاة»به معنای دنبال شخص،یا چیزی رفتن و از او اطاعت کردن است.
نهج البلاغه را به اعجاب واداشته و سرمست از شراب طهور خود ساخته است، میفرماید:«آن کس که با دنیا بنگرد،به او بصیرت و بینایی میبخشد و آن کس که به دنیا بنگرد،نابینایش میسازد!» (من أبصر بها بصّرته،و من أبصر إلیها أعمته).
یعنی آن کس که دنیا را،وسیله نیل به کمال و ابزاری برای وصول به آخرت و سببی از اسباب تکامل قرار دهد،حجابها از برابر دیدگان او،کنار خواهد رفت و حقایق جهان را آن چنان که هست در مییابد،ولی آن کس که دنیا را به عنوان هدف بشناسد و نظر او نسبت به آن نظر استقلالی باشد،نه به عنوان وسیله و ابزار، چنان حجابی بر چشم دل او میافتد که از دیدن حقایق محروم میشود،عاشق دنیا و زرق و برق آن میشود و دلباخته و دلداده عالم مادّه میگردد و هر چه را جز آن است،به فراموشی میسپارد.
در واقع خداپرستان راستین و دنیاپرستان حریص،تفاوتشان در همین است که یکی دنیا را به عنوان مقدّمهای برای آخرت میخواهد و دیگری دنیا را به عنوان هدف نهایی و غایت مطلوب! دنیا،یعنی:«مجموعه مواهب مادّی»همچون خورشید عالمتاب است که اگر به آن نگاه کنی،نابینا میشوی و اگر با آن بنگری همه چیز را در پرتو نور آن،مشاهده خواهی کرد.
تفسیرهای دیگری نیز برای این جمله ذکر شده است،نخست این که:منظور از جمله اوّل این است که:«دنیا را با آن همه آیات الهی و نشانههای ربّانی نگاه کنیم.» که هر چه از این دیدگاه بیشتر به آن بنگریم،بصیرت ما افزون میشود.و منظور از جمله دوم آن است که:«تنها چشم به مواهب مادّی از بعد مادّیش بدوزیم.»که سبب محرومیت ما از معرفةاللّه و قرب پروردگار خواهد شد.
دیگر این که:منظور از جمله«أبصر بها»نگاه کردن به عیوب دنیا و ناپایداری آن و درسهای عبرتی که در آن نهفته است،میباشد،به یقین چنین نگاهی سبب
بینایی و هوشیاری است و منظور از جمله «أبصر إلیها» چشم دوختن به زرق و برق و مظاهر فریبنده آن است که چشم باطن انسان را،کور میکند.
جمع میان هر سه معنا نیز در مفهوم جامع این دو جمله کوتاه و پر معنا بیمانع است و به راستی چه کلام زیبایی!و چه گفتار آموزنده و پرمعنایی!اگر انسان تنها همین یک درس را از مکتب مولا بیاموزد،برای نجات او در دنیا و آخرت کافی است.
صلوات و درود بر آن مولا و پیشوایی که دو جمله کوتاهش،این قدر الهامبخش و روحپرور و انسانساز است.
در«نهج البلاغه»و سایر کلمات«معصومین علیهم السّلام»نیز تعبیراتی هماهنگ با این سخن مولا دیده میشود،از جمله،در حدیثی آمده است که خداوند به داود فرمود:
«یا داود احذر القلوب المعلّقة بشهوات الدّنیا!فإنّ عقولها محجوبة عنّی ،از دلهایی که وابسته به شهوات دنیاست بپرهیز!چرا که عقل و درک آنها نسبت به من،در حجاب است» (1).
در حدیث دیگری از همان حضرت(امیرمؤمنان علی علیه السّلام)آمده است: (لحبّ الدّنیا صمّت الأسماع عن سماع الحکمة و عمیت القلوب عن نور البصیرة ،به خاطر حبّ دنیا،گوشها از شنیدن حکمت کر شده و چشم دلها،از نور بصیرت،نابینا گشته است» (2).
مرحوم سیّد رضی به پایان این خطبه که میرسد چنین میگوید:
«و إذا تأمّل المتأمّل قوله علیه السّلام:«و من أبصر بها بصّرته»وجد تحته من المعنی العجیب و الغرض البعید،ما لا تبلغ غایته و لا یدرک غوره،لا سیّما إذا قرن إلیه قوله:«و من أبصر إلیها أعمته»فإنّه یجد الفرق بین«أبصر بها»و«أبصر إلیها»واضحا نیّرا،و عجیبا باهرا!صلوات اللّه و سلامه علیه».
«اگر به درستی انسان در این سخن امام علیه السّلام که میفرماید: (و من أبصر بها بصّرته) (کسی که با آن بنگرد بینایش میکند)دقّت کند،در آن معنای شگفتآور و مفهوم ژرفی خواهد یافت که هرگز به عمق آن نتوان رسید،به ویژه اگر جمله (من أبصر إلیها أعمته) (کسی که به دنیا بنگرد و منتهای آرزویش را دنیا قرار دهد کورش خواهد کرد)در کنار جمله بالا گذارده شود ،در این صورت فرق واضحی میان آن دو خواهد یافت،فرقی روشن و شگفتانگیز و آشکار.درود و سلام خدا بر او باد» مرحوم«سیّد رضی»نخواسته است فرق میان این دو را واضحتر و آشکارتر از این بیان کند،شاید به این منظور که ذهن شارحان و عالمان،به هر سو برود و تفسیرهای گوناگونی را برای این جمله کشف کنند.
مسأله حساب در روز«معاد»که در خطبه بالا به آن اشاره شده است،از مسایل قطعی در اسلام است که در آیات بسیاری از قرآن مجید و اخبار متواتری وارد شده است و دایره آن،تمام اعمال انسان از کوچک و بزرگ و گفتار و رفتار و حتّی سخنگفتن و سکوت را شامل میشود و از همان آیات و روایات استفاده میشود که در حسابرسی اعمال آدمی در قیامت،فوقالعاده دقّت و موشکافی میشود،همان گونه که در آیه 16 سوره لقمان آمده است: «یا بُنَیَّ إِنَّها إِنْ تَکُ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ فَتَکُنْ فِی صَخْرَةٍ أَوْ فِی السَّماواتِ أَوْ فِی الْأَرْضِ یَأْتِ بِهَا اللّهُ إِنَّ اللّهَ لَطِیفٌ خَبِیرٌ» ،پسرم! اگر به اندازه سنگینی دانه خردلی(عمل نیک یا بد)باشد و در دل سنگی یا گوشهای از آسمانها یا زمین پنهان گردد،خداوند آن را(در قیامت)برای حسابرسی میآورد، خداوند دقیق و آگاه است.»
در مجموع،قرآن مجید و روایات اسلامی در مورد حساب روز قیامت،به چند موضوع مهمّ اشاره میکند.
و شمول آن نسبت به همه انسانها از اوّلین و آخرین و حتّی انبیا و پیامبران،تا آنجا که یکی از اسامی روز قیامت«یوم الحساب»است که در چندین آیه از قرآن مجید آمده است. (1)
عمومیت نه تنها در مورد انسانها بلکه درباره تمام اعمال آنها نیز میباشد، چنانکه در آیه 47 سوره انبیاء میخوانیم: «وَ نَضَعُ الْمَوازِینَ الْقِسْطَ لِیَوْمِ الْقِیامَةِ فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَیْئاً وَ إِنْ کانَ مِثْقالَ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ أَتَیْنا بِها وَ کَفی بِنا حاسِبِینَ» ،و در قیامت ترازوهای عدالت را در میان مینهیم و به هیچ کس کمترین ظلمی نمیشود و اگر اعمال نیک و بدی به اندازه دانه خردلی باشد،آن را برای حساب حاضر میکنیم و کافی است که ما حسابرس باشیم.» البتّه کسانی هستند که به خاطر زشتی فوق العاده اعمال،یا نیکویی فوقالعاده آن،بدون حساب وارد جهنّم یا بهشت میشوند،و به تعبیر دیگر:حساب آنها روشن است.در حدیثی از امام زینالعابدین علیه السّلام میخوانیم:
«إعلموا عباد اللّه!إنّ أهل الشّرک لا تنصب لهم الموازین و لا تنشر لهم الدّواوین و إنّما یحشرون إلی جهنّم زمرا ،بدانید ای بندگان خدا!که مشرکان(لجوج و طغیانگر)ترازوی سنجش اعمال برای آنها برپا نمیشود و نامه اعمالشان بررسی نمیگردد،بلکه گروه گروه بسوی جهنم فرستاده میشوند». (2)
،در آیات و روایات این نکته به خوبی روشن است که حساب الهی در قیامت بسیار سریع است،از جمله در هشت آیه از آیات قرآن مجید، خداوند به عنوان«سریعالحساب»معرّفی شده است.در حدیثی میخوانیم:
«إنّ اللّه یحاسب الخلائق کلّهم فی مقدار لمح البصر ،خداوند حساب همه بندگان را در یک چشم به هم زدن رسیدگی میکند». (3)
دلیل این سرعت روشن است،چرا که سرعت محاسبه به علم و آگاهی بستگی دارد و با توجّه به احاطه علمی پروردگار،برای رسیدگی به حساب انسانها در یک لحظه مشکلی وجود ندارد!مگر اینکه خداوند بخواهد گروهی را برای مجازات،یا به رنج افکندن یا حکمتی دیگر در پای میزان حساب،معطّل کند.
اصولا اعمال ما آثاری در روح و جسم ما به یادگار میگذارد که با یک نگاه اجمالی به آن،از سوی کسی که این آثار را میبیند،حساب روشن است و از یک نظر میتوان اعمال انسان را به کارکرد«اتومبیلها»تشبیه کرد که با یک نگاه روی صفحه «کیلومتر شمار»آن،میتوان فهمید که در طی بیست سال چه مقدار راه رفته است، مخصوصا در عصر کامپیوتر-که گاه با اشاره به یک دکمه همه چیز بر صفحه آن نمایان میشود-مسأله سرعت حساب امر پیچیدهای نیست.
،یکی دیگر از ویژگیهای حساب الهی در روز قیامت است که در آیات قرآن،گاهی به عنوان«مثقال ذرّه»(سنگینی یک ذرّه)و گاهی به عنوان «مثقال خردل»(سنگینی یک دانه خردل،که دانه بسیار کوچکی است و ضربالمثل در کوچکی قرار گرفته،مانند تعبیر به«سر سوزن»که در فارسی به کار میرود)به آن اشاره شده است.
،درباره کسانی که در زندگی دنیای خود،نسبت به مردم سختگیری داشتهاند ویژگی دیگری از حساب روز قیامت است که در آیات قرآن از آن تعبیر به«سوء الحساب»شده است.به یقین خداوند«سوء حساب»به معنای حساب نادرست و بد،با کسی ندارد،بلکه منظور از آن سختگیری درباره کسانی است که سختگیر بودهاند.
،از پارهای از آیات قرآن به خوبی استفاده میشود که به عکس گروه بالا،خداوند درباره بعضی حساب«یوم القیامه»را آسان میگیرد و آنها کسانی هستند که در دنیا حسابها را بر دیگران آسان گرفتهاند و خدا هم به پاداش
اعمال خیرشان،حساب را بر آنها آسان میگیرد،قرآن مجید میگوید: «فَأَمّا مَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ بِیَمِینِهِ فَسَوْفَ یُحاسَبُ حِساباً یَسِیراً وَ یَنْقَلِبُ إِلی أَهْلِهِ مَسْرُوراً» ،امّا کسی که نامه اعمالش به دست راستش داده شده است،به زودی حساب آسانی برای او میشود و مسرور و شادمان به خانوادهاش ملحق میگردد. (1)
در حدیثی از پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله آمده است:
«ثلاث من کنّ فیه،حاسبه اللّه حسابا یسیرا و أدخله الجنّة برحمته،قالوا:و ما هی یا رسول اللّه؟قال:تعطی من حرمک و تصل من قطعک و تعفو عمّن ظلمک ،سه صفت است که در هر کس باشد خداوند حساب را بر او آسان میگیرد:به کسی که تو را محروم کرده،عطا کنی!و با کسی که از تو بریده، پیوند برقرار سازی!و از کسی که به تو ستم کرده بگذری و عفو کنی!» (2)این حدیث به خوبی نشان میدهد که حساب آسان خداوند در قیامت،بازتابی است از حسابی که انسان در این دنیا با دیگران داشته است.
،در برابر گروههایی که در حساب آنها سختگیری و یا آسانگیری میشود،گروه سومی هستند که بیحساب وارد بهشت میشوند،آنها کسانی هستند که در اوج تقوا و پرهیزگاری و معارف حقّه الهیّه بودند.در حدیثی از امام سجاد علیه السّلام میخوانیم:
«إذا جمع اللّه عزّوجلّ الأوّلین و الآخرین،قام مناد-فنادی یسمع النّاس-فیقول:«أین المتحابّون فی اللّه؟»فیقوم عنق من النّاس فیقال لهم:«اذهبوا إلی الجنّة بغیر حساب» ،هنگامی که خداوند اوّلین و آخرین را(در روز قیامت)جمع میکند،ندا دهندهای بر میخیزد و این سخن را به
گوش همه میرساند،میگوید:«کجا هستند آنهایی که به خاطر خدا یکدیگر را دوست میداشتند؟»در این هنگام گروهی از مردم برمیخیزند،به آنها خطاب میشود:«بروید به سوی بهشت بدون حساب!» (1).
شبیه همین معنا درباره صابران (2)و پیشگامان در ایمان به اطاعت خدا (3)نیز آمده است.
در مقابل آنها گروهی هستند که بدون حساب وارد دوزخ میشوند،زیرا آنقدر آلودهاند که نیازی به حساب ندارند!از جمله در حدیثی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم:
«ثلاثة یدخلهم اللّه النّار بغیر حساب:إمام جائر و تاجر کذوب و شیخ زان ،سه گروهند که خداوند آنها را بدون حساب وارد دوزخ میکند:پیشوایان ستمگر و تاجران دروغگو(که با دروغ و توطئه خود،خون محرومان را میمکند)و پیرمردان زناکار». (4)
در دیگر روایات گروههای دیگری نیز در این زمره،ذکر شدهاند.
بدیهی است که هم این گروه و هم گروههایی که بدون حساب وارد بهشت میشوند،کسانی هستند که آنقدر در طریق معصیت،یا طاعت قدم برداشته و در ناپاکی و یا در مسیر پاکی گام نهادهاند به گونهای که وجودشان یکپارچه نور،یا ظلمت است و با چنین شرایطی نیاز به حساب ندارند و در واقع استثنایی هستند بر مسأله عمومیّت حساب که در آغاز بحث به آن اشاره شد.
نکته دیگری که اشاره به آن در اینجا لازم به نظر میرسد،این است که آنچه درباره نکوهش از دنیا در این خطبه و مانند آن آمده ناظر به دنیاپرستی است.یعنی روش کسانی است که همه ارزشها را فدای منافع مادّی میکنند.«دل و دین»بر سر دنیا مینهند و گر نه زندگی آبرومندانه و بهرهگیری معقول از مواهب الهی،هرگز در اسلام ممنوع و نکوهیده نیست.شرح بیشتر در این زمینه،با ذکر مدارک و شواهد به خواست خدا در ذیل خطبههای مشابه خواهد آمد.
و من خطبة له علیه السّلام و هی الخطبة العجیبة و تسمّی«الغرّاء»
(1) و فیها نعوت الله جلّ شأنه،ثمّ الوصیّة بتقواه،ثمّ التنفیر من الدنیا،ثمّ ما یلحق من دخول القیامة،ثمّ تنبیه الخلق إلی ما هم فیه من الأعراض،ثمّ فضله علیه السلام فی التذکیر این خطبه خطبه شگفتانگیزی است و به نام خطبه«غرّاء»(درخشان)نامیده میشود.
در این خطبه،صفات خداوند متعال بیان شده و سپس توصیه به تقوا و بعد
1) 1) سند خطبه:مرحوم«سیّد رضی»در پایان این خطبه تعبیری دارد که نشان میدهد این خطبه از خطبههای مشهور و معروف در میان مردم بوده تا آنجا که مردم نام خاصی بر این خطبه نهادند،او میگوید:«و من النّاس من یسمّی هذه الخطبة«الغّراء». از کسانی که به این خطبه،قبل از«سیّد رضی»اشاره کردهاند«جاحظ»است که خود قبل از«سیّد رضی» میزیسته و از بعضی اساتیدش از یکی از فصحای عرب به نام«جعفر بن یحیی»نقل میکند که برای شرح دقایق فصاحت،به جملههایی از این خطبه شریفه استناد میجسته،نویسنده«مصادر نهج البلاغه»میگوید: «حسن بن شعبه»صاحب کتاب«تحف العقول»که قبل از«سیّد رضی»میزیسته است بخشهایی از این خطبه را در کتاب خود(تحف العقول)آورده است.همچنین«آمدی»و«ابونعیم اصفهانی»و«ابن اثیر»در کتابهای خود بخشهایی از آن را آوردهاند.به هر حال این خطبه،مشهورتر از آن است که نیازی به بررسی اسناد داشته باشد.(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 107 به بعد).
بر حذر داشتن از دنیا و سپس مسائلی مربوط به قیامت و بعد از آن آگاه ساختن مردم از آنچه در آن هستند از زرق و برق دنیا و سپس اشاره به برتری آن حضرت در شیوه تذکّر به مردم،آمده است.
«ابو نعیم اصفهانی»در«حلیة الاولیاء»بخش مهمّی از این خطبه را آورده و در سبب ورود آن از علی علیه السّلام چنین میگوید:«آن حضرت جنازه مسلمانی را تشییع کردند،هنگامی که او را در قبر گذاشتند،بازماندگانش صدا به ناله و شیون بلند کرده و گریستند،امام فرمود:«به خدا سوگند!اگر اینها آنچه را میّتشان مشاهده میکند ببینند،گریه بر او را فراموش خواهند کرد(و بر خود خواهند گریست!)به خدا سوگند!مرگ به سراغ یک یک از آنها میآید و کسی را باقی نمیگذارد»سپس حضرت(با توجّه به آمادگی گروه تشییع کننده در آن شرایط برای پذیرش اندرزهای الهی)برخاست و این خطبه را ایراد فرمود.(البته آنچه در حلیة الاولیاء آمده بخشی از این خطبه است،ولی به نظر میرسد که او خطبه را تلخیص کرده است).» (1)به هر حال،وضع خطبه نشان میدهد که امام علیه السّلام به طور جدّی در مقام آماده ساختن دلها و بیدار کردن مردم بوده،و امام علیه السّلام در بهترین و آمادهترین حالات قرار داشته که خطبهای به این زیبایی و درخشندگی و پرمحتوایی بیان فرموده،که یک دوره کامل درس انسانسازی است و کمتر کسی پیدا میشود که آن را به دقّت بررسی کند و عمیقا تحت تأثیر واقع نشود،این خطبه را میتوان به«دوازده» (2)بخش تقسیم کرد که هر کدام از آنها مکمّل دیگری است:
نخست،به حمد و ثنای الهی و بیان اوصاف جلال و جمال او میپردازد تا ضمن رعایت ادب در سخن،دلها را به نور نام خدا،روشن و برای شنیدن اندرزها آماده سازد.
در بخش دوّم،دعوت به تقوای الهی میکند،تقوایی که سرمایه اصلی انسان در زندگی مادّی و معنوی اوست.
در سومین بخش،سخن از نکوهش دنیاست،تا انی مانع بزرگ که بر سر راه تقوا قرار دارد،از این طریق برطرف گردد.
در چهارمین بخش،سخن از معاد و عرصه محشر و صحنههای هولانگیز قیامت است،تا دلها برای پذیرش نصایح الهی آمادهتر گردد.
از آنجا که شناخت هویّت انسان به این امر کمک میکند در پنجمین بخش،به این معنا پرداخته و آغاز و انجام زندگی بشر را شرح میدهد.
در ششمین بخش،باز به مسأله تقوا برمیگردد و اهمیّت آن را یادآور میشود.
از آنجا که توجّه به نعمتهای الهی انسان را به سوی معرفة اللّه و شکر نعمت و اطاعت از او وا میدارد.در هفتمین بخش،به قسمت مهمّی از این نعمتها که سر تا پای انسان را فراگرفته،اشاره میکند.
در هشتمین بخش،به مواعظی میپردازد که دلها را بیدار و عقلها را هوشیار میکند.
در نهمین بخش،برای سومین بار به مسأله تقوا بازمیگردد و با تعبیرات جدیدی اهمیّت این زاد و توشه بزرگ سفر آخرت را شرح میدهد.
در دهمین بخش،تاریخچه فشرده و تکان دهندهای پیرامون آفرینش انسان از آغاز جنین تا لحظه مرگ و حتّی پس از آن بیان میدارد.
در یازدهمین بخش،هشدار میدهد که بعد از مرگ نه راه بازگشتی وجود دارد و نه امکان تدارک آنچه از دست رفته است!
و بالأخره در دوازدهمین و آخرین بخش،با اشاره به درسهای عبرتانگیزی که در تاریخ پیشینیان نهفته است به بیان حالات آنها پرداخته و تعبیرات تکان دهنده و بیدارگری را مکمّل بیانات این خطبه میکند و به راستی چقدر گویا و پرمحتوا و عبرتآموز و بیدارگر است!به همین دلیل،به گفته مرحوم«سیّد رضی»هنگامی که امام علیه السّلام این خطبه را ایراد فرمود،بدنها به لرزه در آمد،اشکها سرازیر و دلها ترسان و مضطرب گشت.
الحمد للّه الّذی علا بحوله،و دنا بطوله،مانح کلّ غنیمة و فضل،و کاشف کلّ عظیمة و أزل.أحمده علی عواطف کرمه،و سوابغ نعمه،و أو من به أوّلا بادیا،و أستهدیه قریبا هادیا،و أستعینه قاهرا قادرا،و أتوکّل علیه کافیا ناصرا،و أشهد أنّ محمّدا-صلّی اللّه علیه و آله-عبده و رسوله، أرسله لإنفاذ أمره،و إنهاء عذره،و تقدیم نذره.
ستایش مخصوص خداوندی است که با قدرتش برتری یافته و با نعمتش به بندگانش نزدیک شده!خداوندی که بخشنده هر غنیمت و فضلی است و بر طرف کننده هر بلا و مصیبتی!او را ستایش میکنم بر کرمهای پی در پی و نعمتهای فراوانش،و به او ایمان میآورم که مبدأ هستی است و ظاهر و آشکار است و از وی هدایت میطلبم که نزدیک و راهنما است،و از او یاری میجویم که پیروز و توانا است،و بر او توکّل میکنم که از دیگران بینیازم کرده و یاری میدهد.و گواهی میدهم که محمد صلّی اللّه علیه و آله بنده و فرستاده او است.او را فرستاد تا فرمانش را اجرا کند و اتمام حجّت نماید و(بندگان را در برابر مخالفت فرمانش)بیم دهد.
در نخستین بخش این خطبه شریفه«غرّاء»امام علیه السّلام حمد و ثنای الهی را به جا میآورد و درود بر پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله میفرستد و هر یک را با اوصافی قرین میسازد که عمق خاصّی به حمد و درود میبخشد و لطایفی در اوصاف و صفات خدا و نعت پیغمبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله بیان میفرماید.
نخست خداوند را به خاطر چهار وصف از اوصافش مورد ستایش قرار میدهد و میگوید:«ستایش مخصوص خداوندی است،که با قدرتش برتری یافته و با نعمتش به بندگان نزدیک شده،خداوندی که بخشنده هر غنیمت و فضلی است و بر طرف کننده هر بلا و مصیبتی.» الحمد للّه الّذی علا بحوله (1)،و دنا بطوله (2)،مانح (3)کلّ غنیمة و فضل،و کاشف کلّ عظیمة و أزل (4).
میدانیم اوصاف خدا،بر خلاف اوصاف محدود بندگان است،او هم قریب است و هم بعید،هم ظاهر است و هم پنهان و هم دارای صفات دیگری که به خاطر تضادّش در بندگان جمع نمیشود،ولی در ذات بینهایت او جمع است.
1) 1) «حول»در اصل به معنای تغییر چیزی و جدا شدن آن از دیگری است و«حائل»را بدین جهت حائل گویند که میان دو چیز جدایی میاندازد.این واژه هنگامی که در مورد خداوند به کار میرود،مفهومش این است که او توانایی دارد هر گونه خطر و مانع را از بندگانش مرتفع سازد و میان حوادث دردناک و آنها،مانع برقرار سازد.همین معنا در جمله:«لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه»آمده است که اشاره به این حقیقت است:«برای رسیدن به هر مقصودی،نیروی محرّک و قدرت بر انجام کار،از ناحیه او است و برطرف کننده موانع نیز او میباشد.»
2) 2) «طول»(بر وزن قول)به معنای نعمت است و از مادّه«طول»(بر وزن نور)گرفته شده که امتداد چیزی را بیان میکند و از آنجا که نعمتها،امتداد وجودی بخشنده نعمت است،این واژه بر آن اطلاق شده است.
3) 3) «مانح»از مادّه«منح»(بر وزن منع)در اصل به معنای بخشیدن شیر و پشم و نوزادهای حیوان،به کسی است،سپس به هر گونه بخششی اطلاق شده است به طوری که ارباب لغت میگویند«منح»به معنای عطا است.
4) 4) «ازل»(بر وزن بذل)در اصل به معنای تنگی است و سپس به هر گونه بلا و مصیبت و مشکلی اطلاق شده است.به دروغ نیز«ازل»گفته میشود.در خطبه بالا،به معنای مصیبت و مشکلات است.
امام علیه السّلام در جمله اوّل اشاره به همین معنا میکند،میگوید:«خداوند بسیار بالاست و در عین حال بسیار نزدیک است!بلندی مقام او به خاطر قدرت اوست و نزدیکی او به خاطر نعمت و منّت اوست.
و در دومین جمله،او را مبدأ برکات میشمرد چه جنبه مثبت داشته باشد چه جنبه منفی،خدا را بخشنده هر غنیمت و فضلی میداند و در عین حال بر طرف کننده هر سختی و مصیبت و بلایی،و از کسی که آن همه قدرت و آن همه لطف و محبّت دارد،جز این انتظار نیست،این همان چیزی است که در قرآن مجید به تعبیر دیگری آمده است: «وَ ما بِکُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللّهِ ثُمَّ إِذا مَسَّکُمُ الضُّرُّ فَإِلَیْهِ تَجْئَرُونَ» ؛آنچه از نعمت دارید از جانب خداست،و هنگامی که درد و رنجی به شما رسد،به درگاه او مینالید(و برطرف کننده هر درد و رنج اوست). (1)
بدیهی است غیر از خداوند-به خاطر اینکه قدرتش محدود است-نه قادر به هر گونه فضل و بخششی است و نه توانا بر دفع هر بلا و مصیبتی!تنها ذات پاک خداست که با قدرت نامحدودش هرگونه توانی را دارد.
سپس به شرح این نکته میپردازد که،این حمد و سپاس الهی،به خاطر چیست؟ و به تعبیر دیگر:در جملههای قبل،سخن از صفات بخشنده نعمت بود و در اینجا سخن از اوصاف خود نعمت است،میفرماید:«او را ستایش میکنم بر کرمهای پی در پی،و نعمتهای فراوان او» (أحمده علی عواطف کرمه،و سوابغ (2)نعمه) .
در واقع نعمتهای الهی دارای این دو وصف است:هم وسیع است و گسترده،و هم دائم و مستمرّ و پی در پی.
و این هم نیست،جز به خاطر قدرت بیپایان و لطف بیانتهای او که انسان را همیشه غرق نعمتهای خود میسازد و لحظهای او را محروم نمیدارد.
سپس به دلایل ایمان به چنین خدایی پرداخته،میفرماید:«و به او ایمان میآورم که مبدء هستی است و ظاهر و آشکار است،و از وی هدایت میطلبم که نزدیک و راهنماست،و از او یاری میجویم که پیروز و تواناست،و بر او توکّل میکنم که از دیگران بینیازم کرده،و یاری میدهد» (و أومن به أوّلا بادیا (1)،و أستهدیه قریبا هادیا،و أستعینه قاهرا قادرا،و أتوکّل علیه کافیا ناصرا).
در این جملههای کوتاه و پرمعنا امام علیه السّلام هر نکتهای را با دلیل روشن،گویا و فشردهای قرین ساخته،ایمان به او را به این دلیل مدلّل میکند که او سرآغاز هستی و واجبالوجود و آثار عظمتش سراسر جهان هستی را فراگرفته است و هدایت را به این دلیل از او میطلبد که او هم زمام هدایت بندگان را در کف گرفته و هم به آنها نزدیک است و یاری را به این دلیل از او میطلبد،که بر همه چیز قادر و توانا است و توکّل را به این دلیل بر ذات پاکش دارد،که او یار و یاوری است کفایت کننده! و از آنجا که رکن دوم ایمان-بعد از اقرار به توحید پروردگار-شهادت به نبوّت است،امام علیه السّلام در ادامه این سخن میافزاید:«و گواهی میدهم که محمّد صلّی اللّه علیه و آله بنده و فرستاده او است» (و أشهد أنّ محمّدا-صلّی اللّه علیه و آله-عبده و رسوله).
سپس در یک عبارت کوتاه،وظایف سنگین نبوّت او را در سه جمله بیان میفرماید و میگوید:«خداوند او را فرستاده تا فرمانش را اجرا کند،و اتمام حجّت نماید،و(بندگان را در برابر مخالفت فرمانش)بیم دهد».(أرسله لإنفاذ أمره،و إنهاء عذره،و تقدیم نذره (2)).
1) 1) «بادی»از مادّه«بدو»(بر وزن سرو)در اصل به معنای ظاهر شدن و آشکار گشتن است و به معنای سرآغاز نیز میآید.در خطبه بالا هر دو معنا مناسب است،چرا که خداوند هم سرآغاز هستی است و هم آثار وجودش ظاهر و آشکار است به گونهای که پهنه زمین و آسمان را فراگرفته است.
2) 2) «نذر»جمع«نذیر»به معنای بیم دهنده است و در اینجا اشاره به آیات و اخبار الهی است که در آن نسبت به نافرمانی و عصیان هشدار داده شده است.
جمله اوّل،اشاره به قیام پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و دعوت مردم به سوی ایمان به خدا و جمله دوم،اشاره به اتمام حجّت از طریق ابلاغ دستورات پروردگار و ارائه دلایل و مدارک عقلی و معجزات،و جمله سوم،اشاره به بیان عذاب الهی در دنیا و آخرت جهت کسانی است که مخالفت فرمان حق میکنند.
أوصیکم عباداللّه بتقوی اللّه الّذی ضرب الأمثال،و وقّت لکم الآجال، و ألبسکم الرّیاش،و أرفغ لکم المعاش،و أحاط بکم الإحصاء،و أرصد لکم الجزاء،و آثرکم بالنّعم السّوابغ،و الرّفد الرّوافغ،و أنذرکم بالحجج البوالغ،فأحصاکم عددا،و وظّف لکم مددا،فی قرار خبرة،و دار عبرة،أنتم مختبرون فیها،و محاسبون علیها.
ای بندگان خدا!شما را به تقوا و ترس از خدایی که مثلهایی برای بیان حقایق ذکر کرده است،سفارش میکنم!همان خداوندی که مدّت زندگی شما را معیّن فرموده است و لباسهای زیبا بر شما پوشانید و زندگی پر وسعت به شما بخشید، خدایی که حساب و شمارش را بر گرد شما قرار داد و جزا را مراقب شما نمود(تمام اعمال شما تحت حساب است و پاداش و کیفر الهی در انتظار شما است)همان کس که شما را با نعمتهای گسترده و بخششهای وسیع(خود)مقدّم داشته و با دلایل روشن و رسا،شما را(از مخالفت فرمانش)بیم داده است،تعداد شما را به خوبی میداند و مدّتهای کوتاهی برای توقّف در این جهان برای شما مقرّر فرموده،جهانی که قرارگاه آزمایش و سرای عبرت است،در آن آزموده میشوید و در برابر اعمالی که انجام دادهاید،حسابرسی خواهید شد.
در بخش دوم از این خطبه،بعد از حمد و ثنای الهی و شهادت به نبوّت پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله امام علیه السّلام به سراغ سرنوشتسازترین مسأله در زندگی انسانها،یعنی تقوا میرود،و همه را توصیه به تقوای الهی میکند،و برای خداوند ده وصف بیان مینماید که همه آنها انگیزه تقوا است.
گاه اشاره به نعمتهای فراوان خدا میکند و گاه سخن از حساب و کتاب و جزا به میان میآورد و گاه به انذارهای الهی و اتمام حجّتها اشاره میکند و نیز از محدود بودن عمر و امتحان و آزمایش خداوند سخن میگوید،که هر یک از اینها،به تنهایی میتواند انسان را به سوی تقوا دعوت کند،میفرماید:«ای بندگان خدا!شما را به تقوا و ترس از خدایی که مثلهایی برای بیان حقایق ذکر کرده است،سفارش میکنم.» (أوصیکم عباد اللّه بتقوی اللّه الّذی ضرب الأمثال).
مثالها و تشبیهاتی که در قرآن مجید و سخنان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و معصومین علیهم السّلام آمده و حقایق عقلی را به ذهن آدمی نزدیک میکند و در آستانه حس قرار میدهد،گاه به صورت تشبیه محسوس به محسوس است(البته محسوسی روشنتر از محسوس اوّل)و گاه معقول به محسوس و گاه محسوس به معقول و گاه معقول به معقول است،و هدف در تمام اینها آن است که مسایل تربیتی و اوامر و نواهی الهی،کاملا مفهوم و دلنشین گردد و جای عذر و بهانهای برای کسی باقی نماند.آری مثالها راه را نزدیک میکند و مفاهیم پیچیده را روشن و همگانی میسازد و درجه اطمینان به مسایل را بالا میبرد و لجوجان را خاموش میسازد.
سپس میفرماید:«همان خداوندی که مدّت زندگی شما را معیّن فرموده است.» و وقّت لکم الآجال .
آری هر کس و هر امّتی سرآمد عمری دارد و مهر فنا بر جبین همه موجودات خورده است،خواه این اجل،پایان قطعی زندگی و به اصطلاح«اجل مسمّی»باشد،یا پایان مشروط و«اجل اخترامی».قرآن مجید میگوید: «وَ لِکُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا یَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا یَسْتَقْدِمُونَ» ؛هر امّتی سرآمد عمری دارد و چون سرآمدشان فرا رسد،نه یک لحظه تأخیر میکنند و نه پیشی میگیرند.» (1)و نیز میفرماید: «کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ» ،تمام کسانی که بر صفحه زمین زندگی میکنند،فانی میشوند». (2)
بدیهی است انسان هنگامی که توجّه به ناپایداری زندگی دنیا و سرآمد عمر،پیدا کند،به سوی تقوا گام برمیدارد.
در سومین و چهارمین وصف میفرماید:«همان خداوندی که لباسهای زیبا،بر شما پوشانید و زندگی پروسعت به شما بخشید». (و ألبسکم الرّیاش (3)،و أرفغ (4)لکم المعاش).
در این تعبیر،امام علیه السّلام نخست از میان تمام نعمتها،مسأله لباس را مطرح کرده سپس به تمام مواهب معاش و زندگی اشاره میکند.این ذکر خاصّ قبل از عام،شاید از این جهت باشد که لباس از مهمترین نعمتها است،نه تنها انسان را از سرما و
1) 1) سوره اعراف،آیه 34.
2) 2) سوره الرّحمن،آیه 26.
3) 3) «الرّیاش»-همان گونه که در متن هم به آن اشاره شده-از مادّه«ریش»به معنای پرهای پرندگان است، سپس به لباسهای فاخر که شباهتی به پرهای زیبای پرندگان دارد،اطلاق شده و بعد از آن به معنای وسیعتری که هرگونه فراوانی و نعمت است،اطلاق گردیده است. بعضی از شارحان نهج البلاغه گفتهاند که:ریش تنها به معنای لباس نیست،چرا که در قرآن مجید در عرض لباس واقع شده است آنجا که میگوید: «یا بَنِی آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنا عَلَیْکُمْ لِباساً یُوارِی سَوْآتِکُمْ وَ رِیشاً» (اعراف، آیه 26)ولی به نظر میرسد که این آیه بر عکس مطلوب او دلالت دارد،چرا که لباس در واقع دو گونه است: لباسهایی است که تنها بدن را میپوشاند و مصداق «یُوارِی سَوْآتِکُمْ» است و لباسهایی که جنبه زینت و زیبایی دارد،قرآن در این آیه،به هر دو اشاره کرده و به دنبال آن،سخن از لباس تقوا است «وَ لِباسُ التَّقْوی ذلِکَ خَیْرٌ» .
4) 4) «أرفغ»از مادّه«رفغ»(بر وزن هدف)به معنای گستردگی و وسعت است و هنگامی که در مورد نعمتها به کار رود،اشاره به فزونی نعمت میباشد.
گرما حفظ میکند و در برابر حوادث و ضرباتی که از هر سو ممکن است وارد شود محافظت مینماید و عیوب آدمی را میپوشاند،بلکه از این نظر که تقوا در آیات قرآن به لباس تشبیه شده،این تعبیر تناسبی با اصل سخن،که دعوت به تقوا است دارد.
این نکته نیز شایان دقّت است که وجود این نعمتهای گسترده و فراوان،در تمام زندگی انسان انگیزهای بر«معرفة اللّه»و سپس انگیزهای برای تقوا است.چگونه ممکن است انسان نعمت را بشناسد و حرمت ولی نعمت را نگه ندارد و آشکارا به مخالفت او برخیزد؟! قرآن مجید میگوید: «یا بَنِی آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنا عَلَیْکُمْ لِباساً یُوارِی سَوْآتِکُمْ وَ رِیشاً وَ لِباسُ التَّقْوی ذلِکَ خَیْرٌ» ؛ای فرزندان آدم!لباسی برای شما فرو فرستادیم که عیوب شما را میپوشاند و مایه زینت شما است و لباس پرهیزکاری بهتر است. (1)
قابل توجّه این که،«ریش»در اصل واژه عربی،به معنای پرهای پرندگان است و از آنجا که پرهای پرندگان یک لباس طبیعی در اندام آنها است،به هر گونه لباس نیز واژه«ریش»اطلاق شده و از آنجا که پرهای پرندگان غالبا به رنگهای مختلف و دارای زیبایی خاصّی است،مفهوم زینت در معنای کلمه«ریش»افتاده است و از آن نظر که تقوا،هم عیوب آدمی را میپوشاند و هم او را در برابر وساوس شیطان حفظ میکند و هم زینت آدمی محسوب میشود،تعبیر لباس در آیه فوق در مورد تقوا وارد شده است. (2)
در بیان پنجمین و ششمین وصف میفرماید:«خدایی که حساب و شمارش را بر
1) 1) سوره اعراف،آیه 26.
2) 2) در این که«ریشا»در آیه فوق،چه محلّی از اعراب دارد در میان مفسّران قرآن و شارحان نهج البلاغه گفتگو است.بعضی آن را«معطوف»بر«لباسا»دانسته و به همین دلیل مفهوم آن را چیزی وسیعتر یا مغایر لباس دانستهاند،در حالی که بعضی دیگر آن را به منزله«مفعول له»دانستهاند که هدف نزول لباس بر انسان را بیان میکند:نخست پوشیدن عیبها و سپس زینت ذکر شده،و معنای اخیر با محتوای آیه سازگارتر است.
گرد شما قرار داد و جزا(کیفر و پاداش الهی)را مراقب شما نمود(تمام اعمال شما تحت حساب است و پاداش و کیفر الهی در انتظار شماست).» (و أحاط بکم الإحصاء،و أرصد لکم الجزاء).
بدیهی است هنگامی که انسان به این نکته توجّه کند که حساب و کتاب الهی دقیق است-آن گونه که گویی همچون«دژ محکمی»گرداگرد او را فراگرفته و چیزی از اعمال و رفتار و گفتار او از دایره احصا،بیرون نخواهد بود و از سوی دیگر کیفر و پاداش را در کمین وی گذارده به گونهای که هیچ عملی بدون جزا نخواهد بود-این امر سبب میشود که به تقوا و پرهیزکاری روی بیاورد و از مخالفت فرمان خدا بپرهیزد! تعبیر «أحاط بکم الإحصاء» که برگرفته از آیه شریفه: «وَ أَحاطَ بِما لَدَیْهِمْ وَ أَحْصی کُلَّ شَیْءٍ عَدَداً» ؛خداوند به آنچه نزد آنها است احاطه دارد و همه چیز را دقیقا احصا کرده است» (1).میباشد،تعبیر لطیفی است که نشان میدهد انسان چنان در چنبر احصای الهی واقع شده،که هیچ عملی از او بیحساب و کتاب نیست.تعبیر به «أرصد لکم الجزاء» نیز تعبیر لطیفی است که نشان میدهد پاداش و کیفر الهی،همچون مراقبی هوشمند،در کمین انسانها نشسته تا هیچ یک از اعمال آنها،از این دایره بیرون نرود.
در هفتمین و هشتمین وصف میفرماید:«همان کسی که شما را با نعمتهای گسترده و بخششهای وسیع(خود)مقدّم داشته و با دلایل رسا و روشن،شما را(از مخالفت فرمانش)بیم داده است» (و آثرکم بالنّعم السّوابغ،و الرّفد (2)الرّوافع (3)،و أنذرکم بالحجج البوالغ).
«ایثار»به معنای برتری بخشیدن کسی است،خواه بر خویشتن باشد یا بر دیگری،لذا در سوره«یوسف»آیه 91 چنین میخوانیم: «تَاللّهِ لَقَدْ آثَرَکَ اللّهُ عَلَیْنا» ،به خدا قسم!خداوند تو را(اشاره به یوسف است)بر ما(اشاره به برادران یوسف است) برتری بخشیده.
و این که بعضی از شارحان«نهج البلاغه»تصوّر کردهاند،در مفهوم«ایثار»مقدّم داشتن دیگری بر خویشتن،یا در مواردی که ایثار کننده نیاز به آن دارد،افتاده است و چون هیچ یک از این دو معنا،در مورد خداوند تصوّر نمیشود،پس باید به سراغ معنای مجازی رفت،اشتباه است. (1)
به هر حال منظور از جمله بالا این است که خداوند،انسان را بر سایر مخلوقاتش برتری داده و انواع نعمتها و کرامتها را به او ارزانی داشته است،همان گونه که قرآن مجید میگوید: «وَ لَقَدْ کَرَّمْنا بَنِی آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّیِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلی کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضِیلاً» ،ما بنی آدم را گرامی داشتیم!و آنها را بر مرکبهایی در خشکی و دریا سوار کردیم و از انواع روزیهای پاکیزه،در اختیار آنان گذاردیم و آنها را بر بسیاری(همه)از مخلوقات خود،برتری بخشیدیم. (2)
بدیهی است هنگامی که انسان توجّه به این همه نعمتهای الهی پیدا کند،که از جمله آنها برتری یافتن او بر سایر مخلوقات است،حسّ شکرگزاری در او برانگیخته میشود و همانگونه که گفتیم به سراغ معرفت منعم میرود و در نتیجه،از مخالفت فرمان او،پرهیز میکند و با تقوا پیوند میخورد.همچنین انذار الهی به وسیله «حجج بوالغ»که وجود پیامبران و کتب آسمانی و معجزات و دلایل روشن عقلی و
نقلی است نیز یکی دیگر از اسباب تقوا است،که در آغاز این فراز آمده است.
ذکر این دو،(نعمتهای الهی و انذارهای او)در کنار یکدیگر،میتواند اشاره به این نکته باشد که خداوند در عین بخشش نعمتهای بیحساب،به انسانها هشدار میدهد که از این نعمتها سوء استفاده نکنند،بلکه در طریق صلاح و سعادت و رستگاری کمک بگیرند.
در نهمین و دهمین وصف میفرماید«همان خدایی که تعداد شما را به خوبی میداند و مدّتهای کوتاهی برای توقّف در این جهان،برای شما مقرّر کرده،جهانی که قرارگاه آزمایش و سرای عبرت است،در آن آزموده میشوید و در برابر اعمالی که انجام دادهاید،حسابرسی خواهید شد!» فأحصاکم عددا،و وظّف لکم مددا (1)،فی قرار خبرة (2)،و دار عبرة،أنتم مختبرون فیها،و محاسبون علیها).
با این که در دومین وصف،اشاره به سرآمد عمرها شده و در پنجمین وصف سخن از شمارش و احصای انسانها به میان آمده،باز در اینجا این دو وصف تکرار شده،به خاطر اهمّیّت فوقالعاده آنها و تأثیر آنها در ظهور و بروز حقیقت تقوا در وجود آدمی.
هنگامی که انسان توجّه به مراقبت الهی و محدود بودن عمر،در این دارد «امتحان»و«عبرت»پیدا کند،از نافرمانیها به سوی اطاعت خداوند،بازمیگردد.
این احتمال نیز وجود دارد که این تکرار،برای افاده معنای جدیدی باشد.در
1) 1) «مدد»جمع«مدّه»به معنای بخشی از زمان است و گاه به معنای پایان زمان معیّنی آمده است و نیز به مادّهای که با آن چیزی مینویسند«مداد»گفته میشود و در واقع در تمام این معانی یک نوع کشش و امتداد دیده میشود.
2) 2) «خبره»هم به معنای مصدری آمده،هم اسم مصدری و به معنای علم و آگاهی است و لذا«اهل خبره»به کسانی گفته میشود که آگاهی کافی نسبت به چیزی دارند و از آنجا که امتحان و آزمایش وسیله آگاهی برای «کارآیی»یک انسان،یک یک موجود است،این واژه به معنای«امتحان»نیز به کار میرود و در خطبه بالا همین معنا منظور شده است.
جملههای پیشین سخن از احاطه احصا،به اعمال آدمی بود و به همین دلیل بلافاصله بعد از آن سخن از جزای اعمال به میان آمد و در اینجا اشاره به احصای خود آدمیان است،که هیچ کس در مراقبتهای الهی از قلم نخواهد افتاد،آن گونه که قرآن میگوید: «إِنْ کُلُّ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِلاّ آتِی الرَّحْمنِ عَبْداً لَقَدْ أَحْصاهُمْ وَ عَدَّهُمْ عَدًّا» ،تمام کسانی که در آسمانها و زمین هستند بنده اویند(و سر بر فرمانش دارند)همه آنها را شمارش کرده و دقیقا تعداد آنها را میداند.» (1)و اگر اشاره به سر آمد زندگی میکند،مقدّمهای است برای جملههای بعد(زندگی در دار امتحان و سرای عبرت)که در واقع نسبت به جمله قبل،از قبیل بیان اجمالی و تفصیلی است.
تعبیر به «قرار خبرة و دار عبرة» اشاره به این است که سراسر زندگی انسانها، دوران آزمایش آنها است،همانگونه که قرآن میگوید: «أَ حَسِبَ النّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ وَ لَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ لَیَعْلَمَنَّ الْکاذِبِینَ» ؛آیا مردم گمان کردند هنگامی که گفتند ایمان آوردیم به حال خودشان رها میشوند و آزمایش نخواهند شد؟ما کسانی را که پیش از آنان بودند آزمودیم(و اینها را نیز آزمایش میکنیم)باید علم خداوند در مورد کسانی که راست میگویند و کسانی که دروغ میگویند تحقّق یابد،(تا آنی از حال خود غافل نشوند و همواره خود را در مجلس امتحان حاضر ببینند).» (2)تعبیر به«عبرت»اشاره به سرنوشت عبرتانگیز ظالمان و اقوام و افراد آلوده و گنهکار است،که سراسر تاریخ را پوشانده و نشان میدهد که جزای الهی منحصر به سرای قیامت نیست و بخش مهمی از آن،در این دنیا نیز دامان انسانها را میگیرد.
ضمیر در جمله «و محاسبون علیها» به دار دنیا بازمیگردد،یعنی:همانگونه که
جایگاه آزمایش شما دنیا است،حساب و کتاب شما نیز مربوط به آن است،هم اعمالی که در آن انجام دادید و هم نعمتهایی که خدا در آن به شما داده است.
همانگونه که ملاحظه کردید،نخستین سخن بعد از حمد و ثنای الهی در این خطبه،پیرامون دعوت به سوی تقوا است،که تمام اسباب سعادت انسان،در آن جمع است و نشانه شخصیّت او و کرامتش در پیشگاه خدا است و برترین زاد و توشه سفر آخرت میباشد.
نکته بسیار جالب در این فراز آن است که امام علیه السّلام تنها توصیه به تقوا نمیکند، بلکه بر تمام اموری که میتواند انگیزه تقوا باشد،اشاره میفرماید:نعمتهای گوناگون الهی،محدود بودن عمر آدمی،احاطه علمی خداوند بر انسانها و اعمالشان، درسهای عبرتی که در زندگی پیشینیان و حتّی مردم امروز نهفته است و همچنین توجّه به این معنا که این جهان،سرای امتحان است و خداوند،پیامبران و کتب آسمانی را برای انذار بندگان،بسیج فرموده است و این نهایت فصاحت و بلاغت است که در عباراتی کوتاه،مسأله بسیار مهمّی،همچون تقوا به عالیترین وجه مورد تأکید قرار گرفته است.
به راستی،هر گاه انسان در اوصاف دهگانهای که در این فراز از خطبه برای خداوند ذکر شده است بیندیشد،شکوفههای تقوا و پرهیزگاری بر شاخسار وجودش نمایان میشود،چگونه ممکن است انسان نعمتهای گوناگون الهی را مورد دقّت
قرار دهد و قیامت و حساب و کتاب را باور داشته باشد و«حجج الهی»را در کتب آسمانی و بیانات معصومین علیهم السّلام مورد توجّه قرار دهد،ناپایداری عمر را ببیند و سرگذشتهای عبرتانگیز پیشینیان را مورد مطالعه قرار دهد و با این حال حریم الهی را بشکند و آیین تقوا را زیر پا بگذارد و به گناه و آلودگی تن در دهد.
فإنّ الدّنیا رنق مشربها،ردغ مشرعها،یونق منظرها،و یوبق مخبرها.
غرور حائل،وضوء آفل،و ظلّ زائل،و سناد مائل،حتّی إذا أنس نافرها، و اطمأنّ ناکرها،قمصت بأرجلها،و قنصت بأحبلها،و أقصدت بأسهمها، و أعلقت المرء أوهاق المنیّة قائدة له إلی ضنک المضجع،و وحشة المرجع،و معاینة المحلّ و ثواب العمل،و کذلک الخلف بعقب السّلف،لا تقلع المنیّة اختراما،و لا یرعوی الباقون اجتراما،یحتذون مثالا،و یمضون أرسالا،إلی غایة الانتهاء،و صیّور الفناء.
دنیا آبشخورش تیره و ورودی به این آبگاه،پر گل و لای است.چشم اندازش فریبنده و باطن آن کشنده است.فریبی است گذرا!و پرتوی است،ناپایدار!و سایهای است،زوالپذیر!و تکیهگاهی است،نااستوار!به گونهای که افراد گریزان،به آن انس میگیرند و منکرانش به آن دل میبندند،ولی ناگهان همانند اسبی چموش که غافلگیرانه،پاهای خود را بلند میکند و سوار را بر زمین میکوبد،دنیا آنها را به زمین میزند!و با دامهای خود آنها را گرفتار میسازد!و تیرهای خود را به سوی آنها پرتاب میکند!(آری)دنیا ریسمان مرگ را بر گلوی او میافکند و کشانکشان به سوی گوری تنگ و جایگاهی وحشتناک میبرد!جایی که محلّ خویش را در بهشت و دوزخ میبیند و پاداش اعمال خود را مشاهده میکند و این گونه پیوسته نسلهای
بعد به دنبال پیشینیان در حرکتند،نه مرگ از تباه کردن آنها دست برمیدارد و نه بازماندگان(از سرنوشت پیشینیان عبرت میگیرند و)از گناه و عصیان روی گردان میشوند!همچون آنان عمل میکنند و همانندشان گام برمیدارند،تا به پایان جهان برسند و در مسیر فنا قرار گیرند.
امام علیه السّلام در این فراز،نکوهش شدیدی از دنیا میکند،چرا که در آخرین جملههای فراز قبل،سخن از سرای امتحان و عبرت بود و در این فراز ویژگیهای این سرای امتحان و عبرت را با تعبیراتی بسیار گویا و رسا و تکاندهنده،شرح میدهد و از سوی دیگر،در فراز گذشته سخن از تقوا بود و میدانیم مانع بزرگ تقوا،حبّ دنیا و علاقه شدید به زندگی مادّی است و با نکوهش شدیدی که امام علیه السّلام از آن فرموده، قدر و قیمت دنیا و زرق و برق آن،در نظرها کاسته میشود و انگیزههای تقوا قویتر و موانع آن،ضعیفتر میشود.
در آغاز این فراز،به هشت ویژگی از ویژگیهای دنیا اشاره کرده،میفرماید:«دنیا آبشخورش تیره،و ورودی به این آبگاه،پر گل و لای است.» (فإنّ الدّنیا رنق (1)مشربها،ردغ (2)مشرعها).
معمولا سطح بسیاری از رودخانههای بزرگ که انسانها از آب آن استفاده میکنند از زمینهای مجاور پایینتر است،به گونهای که هرگز نمیتوان در کنار آن رفت و از
1) 1) «رنق»صفت مشبهه،از ماده«رنق»(بر وزن رنگ)به معنای کدر شدن است. بنابراین (رنق مشربها) اشاره به کدر بودن آبشخور دنیا است.ولی«رونق»به معنای زیبایی و طراوت و آب و رنگ جالب،آمده است و این به خاطر آن است که گاهی در لغت عرب مادّه واحد،در دو معنای متضادّ به کار میرود.
2) 2) «ردغ»از مادّه«ردغ»(بر وزن فتق)به معنای پر گل و لای است و در تشبیهی که در خطبه بالا آمده،دنیا را به منزله نهر بزرگی میشمارد که مسیر آن به سوی آب،پر گل و لای است.
آب آن استفاده کرد،لذا بخشی از ساحل رودخانه را کنده و پایین میبرند و با یک شیب مناسب،راه وصول به آب را آسان میسازند،عرب این راه را«شریعه»یا «مشرع»مینامد و آنجا که به آب منتهی میشود«مشرب»نامیده میشود،حال اگر این راه،آلوده با گل و لای و لجن باشد،یا محلّ وصول به آب،چنان باشد که آب را گل آلود کند،استفاده از آب بسیار مشکل میشود و به همین دلیل اخیرا شریعه را به صورت مناسبی میسازند،یا به آن،پلّه میدهند تا هر دو مشکل حل شود.
امام علیه السّلام در این تشبیه زیبا،مواهب دنیا را به آب تشبیه میکند،ولی متأسّفانه راه رسیدن به آن از لجنزارها میگذرد و نقطه وصول به آب جایی است که آب را گل آلود میکند،به همین دلیل،این آب،از دور تشنگان را به سوی خود دعوت میکند،امّا هنگامی که بسوی آن گام برمیدارند به مشکلات عجیب،گرفتار میشوند و هرگز به آب گوارا نیز دست نمییابند و به راستی،مواهب دنیا اعمّ از:مال و مقام و تجمّلات،همه،همین گونه است،زیرا برای وصول به دنیا،انسان باید از بسیاری از فضایل اخلاقی چشم بپوشد و تن به آلودگی دروغ و خیانت و تحمّل ذلّت و مانند آن بدهد،که هر کدام باتلاقی است،بر سر راه وصول به آن!و هنگامی که به آن میرسد انواع مزاحمتها و حسادتها و تهاجمها،این آب را تیره و تار میسازد.
در سومین و چهارمین توصیف،میفرماید:«چشم اندازش فریبنده،و باطن آن کشنده است!» (یونق (1)منظرها،و یوبق (2)مخبرها).
این دوگانگی ظاهر و باطن که در دنیاست،به صورتهای گوناگونی در تعبیرات پیشوایان بزرگ اسلام آمده است،گاه دنیا را به مار خوش خطّ و خالی تشبیه کردهاند،که سمّ قاتل در درون آن است. (فإنّما مثل الدّنیا مثل الحیّة:لیّن مسّها،و قاتل سمّها). (3)
و گاه تشبیه به زن زیبا و آرایش کردهای شده که شوهرانش را یکی پس از دیگری به قتل میرساند.
وجود این اوصاف برای دنیا برای هیچ انسان آگاهی،پوشیده نیست،دورنماها دلانگیز و فریبا و درونها خطرناک و کشنده است.
در پنجمین وصف،اشاره به ناپایداری و بیاعتباری دنیا فرموده،چنین میگوید:
«دنیا فریبی است گذرا،و پرتوی است ناپایدار،و سایهای است زوالپذیر و تکیهگاهی است نااستوار!» (غرور حائل (1)،وضوء آفل (2)،و ظلّ زائل،و سناد (3)مائل).
بیشک دنیا زیباییها و فریبندگیهایی دارد،ولی تا انسان بخواهد از آن بهرهای بگیرد،پایان مییابد.به همین جهت امام علیه السّلام از آن تعبیر به «غرور حائل» کرده، زیرا«غرور»به معنای فریبندگی است که لازمه زیباییهای ظاهری است(در حالی که«غرور»(بر وزن قبول)به معنای شخص فریبکار است و لذا«شیطان»را«غرور» گفتهاند.
«حائل»هم به معنای گذرا آمده است و هم به معنای چیزی که میان دو شییء فاصله شود،که هر دو به یک ریشه بازمیگردد.
مواهب دنیا درخششی دارد،به همین دلیل امام علیه السّلام از آن تعبیر به«ضوء»کرده ولی این درخشش دوامی ندارد و به زودی غروب میکند،از این رو،از آن تعبیر به «آفل»شده.به طور موقّت سایهای آرامبخش دارد،امّا همچون سایه به دست آمده از تابش آفتاب است بر درختان،که دوامی ندارد و زوال مییابد.و لذا «ظلّ زائل» فرموده است.
1) 1) «حائل»از مادّه«حول»به معنای دگرگونی است و اطلاق واژه«حول»بر سال،به خاطر دگرگون شدن آن است،بنابراین«حائل»به معنای دگرگون شونده،یا به تعبیر دیگر:«زودگذر»است.
2) 2) «آفل»از مادّه«افول»به معنای پنهان شدن است و از آنجا که،غروب ماه و خورشید و ستارگان،همراه پنهان شدن آنها است«افول»به معنای غروب به کار میرود.
3) 3) «سناد»از مادّه«سند»به معنای تکیهگاه و ستون است و از آنجا که دنیا تکیهگاه و ستونی است کج و غیر قابل اعتماد،در خطبه بالا با تعبیر(سناد مائل)از آن یاد شده است.
مواهب دنیا میتواند تکیهگاه باشد،امّا افسوس که این تکیهگاه استوار نیست و به همین جهت فرموده است: «سناد مائل» سپس به ویژگیهای دیگری از دنیا اشاره میکند و به تعبیر دیگر:همان صفات پیشین را با تشبیهات و تعبیرات دیگری مطرح میکند و میفرماید:«فریبندگی دنیا و درخشندگی مواهب آن،سبب میشود که افراد گریزان به آن انس گیرند و منکرانش به آن دل ببندند،ناگهان همانند اسبی چموش که غافلگیرانه پاهای خود را بلند میکند و سوار را به زمین میافکند،دنیا آنها را به زمین میزند و با دامهای خود آنها را گرفتار میسازد و تیرهای خود را به سوی آنان پرتاب میکند!» (حتّی إذا أنس نافرها،و اطمأنّ ناکرها،قمصت (1)بأرجلها،و قنصت (2)بأحبلها، (3)و أقصدت بأسهمها (4)).
امام علیه السّلام در سه تشبیه،وضع دنیا را مشخّص نموده:نخست دنیا را به مرکبی تشبیه میکند،که ظاهرا راهوار است،امّا چیزی نمیگذرد که جنون آن گل میکند و سرکش میشود و سوار خود را به زمین میافکند!و سپس به صیّادی تشبیه میکند که دامهای خود را گسترده و دانههای جالبی در آن پاشیده،هنگامی که صید به آن نزدیک میشود،چنان آن را گرفتار میکند که راه فرار ندارد!سرانجام به صیّادی تشبیه میکند که در کمینگاهی است،ناگهان از آنجا بیرون میآید و تیرهای خود را یکی بعد از دیگری به سوی انسان پرتاب میکند!
1) 1) «قمصت»از مادّه«قمص»(بر وزن شمس)در اصل به معنای بلند کردن هر دو دست و فرود آوردن آنها است و هنگامی که اسب روی دو پای خود تکیه کرده،دستها را بلند میکند و برمیخیزد و سپس به روی زمین برمیگردد،این واژه در مورد او به کار میرود.این واژه گاهی نیز به عنوان کنایه برای«ذلّت بعد از عزّت»به کار میرود.
2) 2) «قنصت»از مادّه«قنص»(بر وزن قند)به معنای صید کردن است و«قانص»به معنای صیّاد آمده است.
3) 3) «أحبل»جمع«حبل»به معنای طناب است.
4) 4) «أسهم»جمع«سهم»به معنای تیر است که جمع دیگرش«سهام»میباشد.
قابل توجّه اینکه،جمله: «حتّی إذا أنس نافرها...» اشاره به این حقیقت میکند که فریبندگی دنیا چندان ساده نیست،که به آسانی بتوان از آن گذشت!بلکه مخالفان، منکران،بیزاران و زاهدان را،گاه به سوی خود میکشد و در دام خویش،گرفتار میسازد و این هشداری است به همه ما که دامهای دنیا را ساده نپنداریم و در «طریقت،تکیه بر تقوا و دانش نکنیم»و پیوسته با ذکر
«أللّهمّ لا تکلنی إلی نفسی طرفة عین أبدا» خود را در سایه لطف حق قرار دهیم:
صد هزاران دام و دانه است ای خدا! ما چو مرغان حریص و بینوا
دم به دم وابسته دام نویم هر یکی گر باز و سیمرغی شویم
میرهانی هر دمی ما را و باز سوی دامی میرویم ای بینیاز
گر عنایاتت شود با ما مقیم کی بود خوفی از آن دزد لئیم
سپس به سرانجام کار انسان در این جهان اشاره کرده و عاقبت او را چنین بیان میفرماید«دنیا ریسمان مرگ را بر گلوی او میافکند و کشان کشان به سوی گوری تنگ و جایگاهی وحشتناک میبرد،جایی که محلّ خویش را در بهشت و دوزخ میبیند و پاداش اعمال خود را مشاهده میکند!» و أعلقت المرء أوهاق (1)المنیّة قائدة له إلی ضنک المضجع (2)،و وحشة المرجع،و معاینة المحلّ،و ثواب العمل).
بیشک دنیاپرستان و دنیادوستان،حاضر نیستند دل از آن برکنند،ولی دنیا بیرحمانه،طناب مرگ را بر گردن آنها میافکند و آنها را به زور از خانههای آباد و قصرهای زیبا،به گورهای تنگ و تاریک میکشاند!جایی که انسان را غرق در وحشت و اضطراب میکند و از همه مشکلتر اینکه،پردهها از برابر چشم او کنار میرود و جایگاه خویش را در قیامت میبیند و اگر مستحقّ عذاب است،شعلههای
آتش جهنّم را با چشم خویش مشاهده میکند و وحشت او-که به خاطر جدایی از مال و مقام و زن و فرزند،به اوج خود رسیده-مضاعف میشود.
سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن اشاره به این نکته میکند که آنچه درباره دنیا و ابنای دنیا بیان فرموده،مخصوص گذشتگان یا گروه معیّنی نبوده است و این«آب شیرین و شور،بر خلایق میرود تا نفخ صور»و تمام انسانها در دایره این آزمایش بزرگ الهی قرار دارند و فرمان مرگ بر پیشانی همه نوشته شده و بقا و ابدیّت مخصوص ذات خدا است،میفرماید:«و این گونه،پیوسته نسلهای بعد،به دنبال پیشینیان در حرکتند،نه مرگ از تباه کردن آنها دست برمیدارد و نه بازماندگان(از سرنوشت پیشینیان عبرت میگیرند و)از گناه و عصیان رویگردان میشوند!» (و کذلک الخلف بعقب السّلف،لا تقلع المنیّة اختراما (1)،و لا یرعوی (2)الباقون اجتراما (3)).
آری:«همچون آنان عمل میکنند،و همانندشان گام برمیدارند،تا به پایان جهان برسند،و در مسیر فنا قرار گیرند!» (یحتذون (4)مثالا،و یمضون أرسالا (5)،إلی غایة الانتهاء،و صیّور (6)الفناء).
1) 1) «اخترام»از مادّه«خرم»(بر وزن چرم)به معنای پاره کردن و شکافتن است و در اینجا اشاره به حوادثی است که رشته عمر انسان را پاره میکند و نهال وجود انسان را ریشهکن میسازد.
2) 2) «یرعوی»از مادّه«رعو»(بر وزن سهو)به معنای بازگشت از جهل به سوی علم و اصلاح نمودن خویش است و جمله بالا (لا یرعوی الباقون اجتراما) اشاره به این است که«دیگران درست عبرت نمیگیرند و از گناهان بازگشت نمیکنند و به اصلاح خویش نمیپردازند».
3) 3) «اجترام»از مادّه«جرم»به معنای گناه کردن است.
4) 4) «یجتذون»از مادّه«حذو»(بر وزن حذف)به معنای انجام دادن کار مشابه است.به همین دلیل به معنای اقتدا کردن در کارها آمده است و در جمله بالا،اشاره به این است که«باقی ماندگان،همچون پیشینیان به اعمال زشت خویش ادامه میدهند».
5) 5) «ارسال»جمع«رسل»(بر وزن عسل)به معنای گله حیوان است و در جمله بالا اشاره به این است که گروهی بدون فکر و مطالعه و اندیشه،چشم و گوش بسته به دنبال دیگران حرکت میکنند.
6) 6) «صیّور»(بر وزن قیّوم)از مادّه«صیر»(بر وزن سیل)به معنای انتقال از حالتی به حالت دیگری است و لذا«صیّور»به عاقبت و پایان و مسیر هر کار اطلاق میشود.(این واژه،صیغه مبالغه است).
در واقع،در این بیان نورانی،به دو نکته اشاره شده:
نخست این که:مبادا گروهی تصوّر کنند که از این قانون عمومی جهان مستثنا هستند و خود را جاودانه پندارند و زندگی را ابدی فرض کنند.
دیگر این که:به آثار گذشتگان با چشم عبرت بنگرند!«به خوابگاه شهیدان نظری بیفکنند و بیمهری زمانه رسوا را نظاره کنند!»:
این دشت خوابگاه شهیدان است فرصت شمار وقت تماشا را
بشکاف خاک را و ببین آنگه بیمهری زمانه رسوا را
از عمر رفته نیز شماری کن مشمار جدی و عقرب و جوزا را
تعبیر به«اخترام»با توجّه به این که ریشه این لغت به معنای بریدن و قطع کردن و شکاف دادن است(و لذا بعضی از مفسّران نهج البلاغه،«موت اخترامی»را به معنای مرگی که قبل از مدّت طبیعی دامان انسان را میگیرد تفسیر کردهاند.) (1)گویا اشاره به این نکته است که یکی از مشکلات زندگی دنیا،این است که کمتر کسی به موت طبیعی از دنیا میرود،یعنی تمام استعدادهای وجودی خود را برای بقا، صرف کند و زندگیش پایان گیرد،بلکه غالبا عوامل گوناگونی چه از درون و چه از برون،چه روانی و چه جسمانی،چه حوادث فردی و چه اجتماعی،رشته عمر آدمی را پاره میکند و به همین دلیل،هیچ کس نمیتواند به حیات خود-حتّی در یک روز و یک ساعت آینده-صد در صد امیدوار باشد! امّا چرا با این همه،باز امام علیه السّلام میفرماید:«باقی ماندگان از گناه باز نمیایستند» (لا یرعوی الباقون اجتراما).
این نیست مگر به خاطر غفلت و بیخبری و وسوسههای نفس امّاره و شیاطین که بر وجود انسانها چیره میشوند و بر چشم بصیرتشان پرده میافکنند،همچون مرغان بیخبری که دانهها را میبینند،ولی دام صیّاد را در کنار آن نمیبینند و به دام میافتند.
1) 1) شرح نهج البلاغه ابن میثم بحرانی،جلد 2،صفحه 236.
درباره ناپایداری و بیوفایی و زودگذر بودن دنیا،هم در آیات قرآن و هم در روایات اسلامی،سخن بسیار آمده است.قرآن در تشبیه جالبی زندگی دنیا را به بارانی تشبیه میکند که از آسمان نازل میشود و گیاهان رنگارنگ و پرطراوت و زیبا از آن میروید،امّا چند صباحی که گذشت،سیر نزولی آن شروع میشود،آب و رنگ خود را از دست میدهد و پژمرده و خشکیده میشود و تندباد خزان،آن را به هر سو پراکنده میسازد: «وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَیاةِ الدُّنْیا کَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ فَأَصْبَحَ هَشِیماً تَذْرُوهُ الرِّیاحُ وَ کانَ اللّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ مُقْتَدِراً» (1).
در فراز بالا از نهج البلاغه نیز،ترسیم بسیار گویایی از بیاعتباری دنیا بیان فرموده که راستی تکان دهنده است و غافلترین افراد را-هر چند برای مدّت کوتاهی-از خواب غفلت بیدار میسازد و نظیر آن در«نهج البلاغه»فراوان است و شاید این همه تأکیدات به خاطر آن است که عصر امام علیه السّلام عصری بود که بر اثر پیشرفت اسلام در جهان و فتوحات عظیم،ثروت زیادی به پایتخت کشور اسلام و مناطق دیگر منتقل شده بود و حتّی آثار سلاطین و شاهان در آن دیده میشد و به خاطر همین سیل ثروت،گروه زیادی به دنیاپرستی کشیده شدند،که آثار بسیار بدی در جامعه اسلامی پیدا کرد.امام علیه السّلام این معلّم بزرگ آسمانی،با زهد عملی بیمانندش از یک سو،و با کلمات بیدارگرش از سوی دیگر،در برابر این سیل بنیانکن ایستاد.
شعرا و ادیبان نیز،در هر عصر و زمان،درباره بیاعتباری و بیوفایی دنیا اشعار زیادی سروده و آثار نغزی از خود به یادگار گذاشتهاند.
1) 1) سوره کهف،آیه 45.
ولی عجب این که نه آن آیات و روایات و نه این نظم و نثرها،سبب بیداری کامل دنیاپرستان نشده است و همچنان به راه انحرافی خود ادامه میدهند و پیش میتازند.آری،مؤمنان آگاه و قلبهایی که هنوز نور علم و ایمان از آن برچیده نشده، به اندازه کافی عبرت میگیرند و از این زلال پند و اندرزها،سیراب میگردند و به اصلاح خویش میپردازند:
همّت مردانهای خواهد گذشتن از جهان یوسفی باید
که بازار زلیخا بشکند!
حتّی إذا تصرّمت الأمور،و تقضّت الدّهور،و أزف النّشور،أخرجهم من ضرائح القبور،و أوکار الطّیور،و أوجرة السّباع،و مطارح المهالک، سراعا إلی أمره،مهطعین إلی معاده،رعیلا صموتا،قیاما صفوفا،ینفذهم البصر،و یسمعهم الدّاعی،علیهم لبوس الإستکانة،و ضرع الإستسلام و الذّلّة.قد ضلّت الحیل،و انقطع الأمل،و هوت الأفئدة کاظمة،و خشعت الأصوات مهینمة،و ألجم العرق،و عظم الشّفق،و أرعدت الأسماع لزبرة الدّاعی إلی فصل الخطاب،و مقایضة الجزاء،و نکال العقاب،و نوال الثّواب.
اوضاع این جهان ناپایدار،همچنان ادامه مییابد و زمانها پشت سر هم،سپری میشود و رستاخیز نزدیک میگردد،در این هنگام آنها(انسانها)را از شکاف قبرها و آشیانههای پرندگان و لانههای درندگان و میدانهای هلاکت خارج میسازند و با شتاب بسوی فرمان(و دادگاه)پروردگار حرکت میکنند،در حالی که گردن کشیدهاند (و نگران سرنوشت خویشند و هنگامی که در دادگاه الهی حضور مییابند)به صورت گروههای خاموش،صف به صف ایستاده،به گونهای که چشم بخوبی آنها را میبیند و صدای دعوت کننده(الهی)به آنها میرسد،لباس نیاز و مسکنت و تسلیم و خضوع، بر تن پوشیدهاند.راههای چاره بسته شده و امید و آرزو قطع گردیده است.قلبها از
کار افتاده و نفسها در سینه حبس شده و صداها بسیار ضعیف و کوتاه است.عرق، لجام بر دهانها زده و وحشتی عظیم،همه را فراگرفته است.گوشها از صدای رعد آسای دعوت کننده بسوی حسابرسی پروردگار،به لرزه درآید،و همه باید نتیجه اعمال خود را دریابند:مجازات و کیفر الهی،یا نعمت و ثواب را.
در این بخش از خطبه که به راستی خطبهای است«غرّاء»و درخشان و بیدارگر، امام علیه السّلام بعد از حمد و ثنای الهی و توصیه به تقوا و شرح بیوفایی و بیاعتباری دنیا، به سراغ معاد میرود و ترسیمی تکان دهنده از صحنه محشر و حال خلایق در آن روز میکند،که غافلترین افراد را بیدار میسازد و به سوی آن هدف تربیتی که امام علیه السّلام از این خطبه دارد،گام به گام نزدیک میکند،به گونهای که نشان میدهد این طبیب روحانی،برای درمان دردمندان کاملا حساب شده قدم برداشته و برنامهریزی میکند.
نخست میفرماید:«اوضاع این جهان ناپایدار،همچنان ادامه مییابد و زمانها پشت سر هم سپری میشود و رستاخیز نزدیک میگردد» (حتّی إذا تصرّمت الأمور،و تقضّت الدّهور،و أزف (1)النّشور).
این سه جمله اشارههای روشنی به پایان جهان دارد.در نخستین جمله:به گذشت و فنای همه چیز:عمرها،قدرتها،اموال و ثروتها و...اشاره میکند.و در جمله دوم:به پایان گرفتن ماهها و سالها و قرنها و در جمله سوم:که نتیجه آن است نزدیک شدن رستاخیز و آشکار شدن نشانههای آن.
در این که پایان جهان با انقلابهای هولانگیزی خواهد بود-آنچنان که قرآن
1) 1) «أزف»از مادّه«ازف»(بر وزن شرف)به معنای نزدیک شدن است.
مجید در آیات فراوانی بیان کرده است-و دوران برزخ چگونه میگذرد،امام علیه السّلام اشارهای ندارد،بلکه مستقیما به سراغ رستاخیز مردگان و قیام آنها از قبرها،که قسمت حسّاس مطلب است،میرود و میفرماید:«(در این هنگام)آنها را از شکاف قبرها و آشیانههای پرندگان و لانههای درندگان و میدانهای هلاکت خارج میکنند» (أخرجهم من ضرائح (1)القبور،و أوکار (2)الطّیور،و أوجرة (3)السّباع،و مطارح (4)المهالک).
گاه انسان به مرگ طبیعی و در میان جمع از دنیا میرود و او را به خاک میسپارند و گاه ممکن است در بیابانی تنها چشم از جهان فروبندد و بدن بیجان او طعمه پرندگان شود،گاه ممکن است حیوان درندهای او را بخورد و گاه ممکن است در دریا و صحرایی یکّه و تنها دار فانی را وداع کند و بدن او بپوسد و خاک شود و یا در زلزلهها،در زیر آوارها از بین برود.امام علیه السّلام میفرماید:خداوند از جایگاه همه آنها،در هر جا باشند،باخبر است و با فرمان رستاخیز،همه را از جایگاهشان به حرکت درمیآورد و برای حساب و کتاب آماده میسازد.
امام علیه السّلام در ضمن،اشاره لطیفی به این نکته دارد که هیچ کس نمیداند در پایان عمر،چگونه چشم از دنیا فرو میبندند و قبر واقعی او کجاست و این خود نکتهای است آموزنده و بیدارگر،و به گفته قرآن کریم: «وَ ما تَدْرِی نَفْسٌ ما ذا تَکْسِبُ غَداً وَ ما تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ» ؛هیچ کس نمیداند فردا چه میکند و هیچ کس نمیداند در کدامین سرزمین از دنیا میرود. (5)
این سخن مانند بسیاری از آیات قرآن،معاد جسمانی را به طور صریح بیان
1) 1) «ضرائح»جمع«ضریح»به معنای قبر،یا شکافی است که در وسط قبر داده میشود.
2) 2) «اوکار»جمع«وکر»(بر وزن مکر)به معنای لانه پرندگان است.
3) 3) «اوجره»جمع«وجار»به معنای حفرههایی است که بر اثر سیل،در درّهها پیدا میشود و به لانه درندگان نیز اطلاق میگردد.
4) 4) «مطارح»جمع«مطرح»به معنای محلّی است که چیزی در آن میافکنند.
5) 5) سوره لقمان آیه،34.
میکند،چرا که آنچه در قبرها یا آشیانه پرندگان و لانههای درندگان قرار دارد،خاکها و استخوانهای این بدن است و گرنه روح پس از جدایی از بدن،جایگاهش قبر نیست.شرح بیشتر را در این زمینه در بحث نکات خواهیم داد.
ممکن است در اینجا این سؤال مطرح شود که از بسیاری از آیات قرآن برمیآید که در پایان دنیا،زمین به کلّی ویران میشود،با این حال چگونه قبرها به حال خود باقی میمانند؟پاسخ این سؤال نیز در بحث نکات خواهد آمد.
سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن میافزاید:«با شتاب به سوی فرمان(و دادگاه) پروردگار حرکت میکنند،در حالی که گردن کشیدهاند(و نگران سرنوشت خویشند و هنگامی که در دادگاه الهی حضور مییابند)به صورت گروههای خاموش،صف به صف ایستاده،به گونهای که چشم به خوبی آنها را میبیند و صدای دعوت کننده (الهی)به آنها میرسد» سراعا إلی أمره،مهطعین (1)إلی معاده،رعیلا (2)صموتا،قیاما صفوفا،ینفذهم البصر،و یسمعهم الدّاعی .
این جملههای کوتاه و پرمعنا،با آهنگ خاصی که دارد،ترسیمی گویا از وضع بندگان در صحنه محشر است،ترسیمی بسیار تکان دهنده و وحشتآفرین! همین تعبیر و تعبیرات مشابهی در قرآن مجید درباره حرکت انسانها در صحنه محشر آمده است،که گاهی تعبیر به «سِراعاً» (3)شده و گاه تعبیر به «یَنْسِلُونَ» (4)که آن نیز به معنای شتابان رفتن است و گاه تعبیر به «کَأَنَّهُمْ إِلی نُصُبٍ یُوفِضُونَ» (5)که آن نیز به معنای حرکت سریع است.
حرکت آنها به صورت گروهی و ایستادن آنها در صحنه محشر در صفوف مختلف،
یا به خاطر این است که،مردم به تناسب اعمال و رفتارشان از یکدیگر جدا میشوند و هر کس با همانندش،در یک صف قرار میگیرد و طبعا سرنوشت مشترکی دارد و یا از این جهت است که هر گروهی که در گورستانی با هم بودند،با هم به حرکت درمیآیند.قرآن مجید نیز میفرماید: «یَوْمَ یُنْفَخُ فِی الصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْواجاً» ؛روزی که در صور دمیده میشود و شما فوج،فوج،وارد صحنه محشر میشوید (1).
حرکت سریع آنها،نشانه دستپاچگی و وحشت از سرنوشت است و گردن کشیدن به خاطر آن است که هر لحظه در انتظار حادثهای هستند.
جمله «ینفذهم البصر...» اشاره به این است که،جمعیّت آنها با آنکه بسیار عظیم است،امّا به گونهای در عرصه محشر میایستند،که همه نمایانند و صدا به گوش همه میرسد.
سپس به ترسیم دیگری از وضع خلایق در عرصه محشر پرداخته،میفرماید:
«(ابهام سرنوشت و ترس از نتیجه دادرسی پروردگار و هول و وحشت محشر چنان است که گویی)لباس نیاز و مسکنت و تسلیم و خضوع بر تن پوشیدهاند،و راههای چاره بسته شده،و امید و آرزو قطع گردیده است،قلبها از کار افتاده،و نفسها در سینه حبس شده و صداها بسیار ضعیف و کوتاه است،و عرق،لجام بر دهانها زده، و وحشتی عظیم،همه را فراگرفته است» (علیهم لبوس الإستکانة،و ضرع (2)الإستسلام و الذّلّة.قد ضلّت الحیل،و انقطع الأمل،و هوت الأفئدة کاظمة،و خشعت الأصوات مهینمة (3)،و ألجم العرق،و عظم الشّفق (4).
هنگامی که راه بازگشت بسته شود و داور خداوند باشد و تمام اعمال کوچک و
1) 1) سوره نبأ،آیه 18.
2) 2) «ضرع»(بر وزن طمع)به معنای ضعف و خضوع و ذلّت و درماندگی است.
3) 3) «مهینمه»از مادّه«هینمه»به معنای صدای آهسته است.
4) 4) «شفق»در اصل به معنای آمیخته شدن نور روز،با تاریکی شب است،به همین سبب در مورد توجّه آمیخته با ترس نسبت به چیزی،اطلاق میشود و گاه نیز صرفا به معنای ترس میآید.
بزرگ با دقّت و موشکافی تمام،مورد محاسبه قرار گیرد و جزای هر کس با قاطعیّت به او داده شود و مجازاتهای دردناک در انتظار بدکاران و آلودگان باشد،بروز و ظهور چنین حالاتی عجیب نیست.
در آیات قرآن مجید نیز،همین اوصاف دیده میشود و در حقیقت خطبه امام علیه السّلام برگرفته از آیات است.در یک جا میفرماید: «مُهْطِعِینَ مُقْنِعِی رُؤُسِهِمْ لا یَرْتَدُّ إِلَیْهِمْ طَرْفُهُمْ وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ» ،در صحنه محشر،گردنها را کشیده،سرها را به آسمان بلند کرده،حتّی پلک چشمهایشان از حرکت باز میماند و دلهایشان(از اندیشه و امید)خالی میگردد). (1)و در جایی دیگر میخوانیم: «یَوْمَئِذٍ یَتَّبِعُونَ الدّاعِیَ لا عِوَجَ لَهُ وَ خَشَعَتِ الْأَصْواتُ لِلرَّحْمنِ فَلا تَسْمَعُ إِلاّ هَمْساً» ،در آن روز همه از دعوت کننده الهی که هیچ گونه انحرافی در کار او نیست،پیروی کرده و همه صداها در برابر عظمت خداوند،خاضع میشود و جز صدای آهسته،چیزی نمیشنوی» (2).
تعبیر به«ألجم العرق»تعبیر گویایی است که از نهایت گرفتاری حاضران محشر، خبر میدهد،وحشت و اضطراب از یک سو،گرمای محشر از سوی دیگر،فشردگی جمعیّت و خستگی مفرط از سوی سوم،چنان دست به دست هم میدهند که آب بدنها به عرق تبدیل میشود و از تمام پیکرشان جاری میگردد،چنان از سر و صورتشان عرق جاری است،که اطراف دهان را احاطه کرده،به گونهای که اگر لب بگشایند،دهان پر از عرق خواهد شد.امام علیه السّلام این حالت را با تعبیر جالب«ألجم العرق»(عرق به دهان آنها لجام زده است!)بیان فرموده است.
سپس امام علیه السّلام در ادامه این حالت هولناک،میافزاید:«گوشها از صدای رعدآسای دعوت کننده به سوی حسابرسی پروردگار،به لرزه درآمده و همه باید
نتیجه اعمال خود را دریابند:مجازات و کیفر الهی،یا نعمت و ثواب را» (و أرعدت الأسماع لزبرة (1)الدّاعی إلی فصل الخطاب،و مقایضة (2)الجزاء،و نکال (3)العقاب،و نوال (4)الثّواب).
در واقع تمام ترس و وحشت،از همین جاست که هیچ کس از سرنوشت خود آگاه نیست و خود را در میان بهشت و دوزخ،و پاداش و عذاب میبیند.
خوف و وحشت،از اینجا ناشی میشود که هیچ کس از میزان خلوص طاعتهای خودآگاهی ندارد و از خطاها و لغزشهای فراموش شده خود،باخبر نمیباشد، حسابرسی،بسیار دقیق!و حسابرسان از همه چیز آگاهند!هیچ راه بازگشتی وجود ندارد و هیچ کس قادر به دفاع از دیگری نیست.
گرچه درباره«معاد»و جسمانی یا روحانی بودن آن،در میان جمعی از«فلاسفه» گفتگوست،ولی آیات قرآن و روایات اسلامی،هیچ گونه ابهامی در این امر ندارد که روح و جسم انسانها در جهان دیگر،باز میگردد و معاد به صورت جسمانی و روحانی انجام میگیرد.گروههای متعدّدی از آیات قرآن و روایات،گواه این مدّعاست.از جمله،آیاتی که تصریح میکند،مردم در قیامت از قبرها بر میخیزند، (5)بدیهی است آنچه در قبرها موجود است،خاکهایی است که از تن انسانها باقی مانده است.
در این فراز از خطبه بالا نیز،امام علیه السّلام با صراحت بیشتری از این موضوع پرده
1) 1) .«زبره»به معنای صدای شدید توأم با آمریّت است.
2) 2) «مقایضه»از مادّه«قیض»(بر وزن فیض)به معنای مبادله کردن چیزی،با چیزی است و از آنجا که جزای اعمال در برابر عمل انسانها قرار میگیرد،در عبارت بالا تعبیر به«مقایضه»شده است.
3) 3) «نکال»به معنای مجازات و عقوبت،است
4) 4) و«نوال»به معنای نعمت است.
5) 5) در بحث گذشته،به آیات مربوط به این قسمت اشاره شد.
برداشته میفرماید:«از گورها و لانه پرندگان و جایگاه درندگان و میدانهای جنگ برانگیخته میشوند.» و در واقع اگر معاد بخواهد به گونه کامل و عادلانه صورت گیرد،باید چنین باشد چرا که روح و جسم،در یکدیگر تأثیر متقابل دارند و تکامل آنها به هم پیوسته است و هر کدام کنار برود،دیگری ناقص خواهد بود و اینکه میگویند:«شخصیّت انسان به روح او است»اشتباه بزرگی است که از پندار استقلال کامل روح،سرچشمه میگیرد.
این بحث یک بحث گسترده و دامنهدار است که تنها در اینجا به اشارهای بسنده میکنیم. (1)
از جمله شبهاتی که بر سر راه معاد جسمانی وجود دارد و نیافتن پاسخ صحیحی از آن،سبب شده که جمعی به نفی معاد جسمانی برخیزند،شبهه معروف و پیچیده «آکل و مأکول»است.
میگویند:اگر فرضا در زمان قحطی،انسانهایی از گوشت انسانهای دیگر تغذیه کنند،هنگام«معاد»تکلیف بدنی که جزو بدن دیگری شده است،چه خواهد شد؟اگر به اوّلی بازگردد،دومی ناقص میشود و اگر با دومی محشور شود،اوّلی ناقص خواهد شد.
این شبهه را میتوان به صورت گستردهتری نیز مطرح ساخت،که در شرایط عادی،بدن بسیاری از انسانها خاک میشود،خاک آنها ممکن است جذب گیاهان و درختان شود و از این طریق،یا از طریق حیواناتی که از گیاهان تغذیه میکنند و
1) 1) شرح بیشتر این بحث را در جلد پنجم«پیام قرآن»(صفحه 307-353)مطالعه فرمایید.
انسان از گوشت آنها تغذیه مینماید،جذب بدن انسانها شود،باز همان سؤال سابق تکرار میشود که این اجزای معیّن با کدامین بدن محشور میشود؟ تعبیری که در خطبه بالا آمده و میفرماید:«از لانه پرندگان و جایگاه درندگان و میدانهای جنگ محشور میشود»نیز میتواند این سؤالات را برانگیزد.
پاسخ این سؤال گرچه بحثی طولانی میطلبد و در جای خودش مشروحا بیان شده است،ولی به طور خلاصه چنین است.
آیات و روایات میگوید:آخرین بدن انسان،که تبدیل به خاک شده است،روز قیامت باز میگردد،بنابراین اگر آن بدن به هر طریقی جزو دیگری شده باشد،از او جدا شده و به بدن اوّل ملحق میگردد و مشکل ناقص شدن بدن دوم کاملا قابل حلّ است،چرا که بقیّه بدن نموّ میکند و جای خالی را پر میکند.همان گونه که نظیر آن را در دنیا در بسیاری از صدماتی که بر بدن وارد میشود،مشاهده میکنیم که سلولهای اطراف نموّ میکنند و جای خالی را پر مینمایند،البتّه در آن زمان این جایگزینی به صورت وسیعتری انجام میشود.
در دنیای امروز که مسأله شبیهسازی،جنبه عینی به خود گرفته و با پرورش یک سلول از بدن یک موجود زنده،شبیه او به وجود میآید،حلّ این گونه مسایل بسیار ساده و آسان است و شبهه«آکل و مأکول»نمیتواند سدّ راه معاد جسمانی شود. (1)
در اینجا سؤالی مطرح است و آن اینکه اگر زمین و آسمانها در آستانه قیامت به کلّی دگرگون میشوند و همه چیز به هم میریزد،چگونه قبرها محفوظ میمانند که مردگان از قبورشان محشور شوند؟
1) 1) شرح مبسوط این موضوع را در جلد پنجم پیام قرآن،صفحه 340 تا 347 مطالعه فرمایید.
در پاسخ این سؤال میتوان گفت که:آنچه در زمین رخ میدهد،طبق آیات قرآن زلزله عظیمی است «إِنَّ زَلْزَلَةَ السّاعَةِ شَیْءٌ عَظِیمٌ» (1)و هیچ مانعی ندارد که قبور مردگان زیر آوارهای این زلزله عظیم باقی بمانند.و همچنین اگر در مواردی بدن انسانهایی طعمه درندگان بیابان،یا مرغان هوا شده است و آنها نیز پس از مردن مبدّل به خاک گردیدهاند،آنها و لانههایشان پس از آن زلزله عظیم،در زیر آوارها باقی میمانند و انسانها در قیامت از آن برمیخیزند.و به تعبیر دیگر:جهان ویران میشود نه اینکه نابود شود!طبعا خاکهای انسانها در این ویرانی،باقی میمانند.
1) 1) .سوره حج،آیه 1.
عباد مخلوقون اقتدارا،و مربوبون اقتسارا،و مقبوضون احتضارا،و مضمّنون أجداثا،و کائنون رفاتا،و مبعوثون أفرادا،و مدینون جزاء،و ممیّزون حسابا،قد أمهلوا فی طلب المخرج،و هدوا سبیل المنهج،و عمّروا مهل المستعتب،و کشفت عنهم سدف الرّیب،و خلّوا المضمار الجیاد و رویّة الإرتیاد،و أناة المقتبس المرتاد،فی مدّة الأجل،و مضطرب المهل.
آنها بندگانی هستند که با قدرت(الهی)آفریده شدهاند و بیاراده خویش پرورش داده میشوند و برای حضور در پیشگاه خدا،قبض روح میگردند و به قبرها سپرده میشوند و(سرانجام)به استخوانهای پوسیدهای مبدّل خواهند شد و(سپس)تک و تنها برانگیخته میشوند و(در برابر اعمالشان)جزا داده خواهند شد،حساب هر یک،از دیگری جداست(ولی به لطف الهی در این دنیا)به آنها مهلت کافی برای جستجوی طرق خروج از مشکلات و مسئولیّتها داده شده،راه وصول به سعادت به آنها ارائه شده است،زمان کافی برای جلب رضایت پروردگار،در اختیار دارند، پردههای تاریک شک و تردیدها(با ارائه دلائل روشن از سوی پروردگار)از مقابل آنها کنار رفته و میدان،برای تمرین و آمادگی آنها و اندیشه بهتر و کسب آرامش(در طریق جستجوی حقیقت)در مدّت زندگی و دوران تلاش،بازگذارده شده است.
امام علیه السّلام در این فراز،از آخرت،به دنیا بازمیگردد و وضع حال انسانها را در این دنیا تشریح میکند،تا بدانند برای چه آفریده شدهاند و به کدام سمت و سو حرکت میکنند،چه امکاناتی برای نجات«یومالمعاد»در اختیار آنها قرار داده شده و چگونه از این امکانات باید بهرهبرداری کنند.
این بخش از کلام امام علیه السّلام،که مانند دیگر سخنان آن حضرت،بسیار حساب شده است،مشتمل بر«سیزده»جمله میباشد:پنج جمله اوّل،درباره آفرینش اجباری انسان تا مرگ و سپس مبدّل شدن او به خاک است،و سه جمله درباره چگونگی رستاخیز انسانها و پنج جمله دیگر درباره اتمام حجّت الهی و فرصتهایی است که در این جهان در اختیار دارد.
در قسمت اوّل میفرماید:«آنها بندگانی هستند که با دست قدرتمند الهی، آفریده شدهاند و بیاراده خویش پرورش داده میشوند،و برای حضور(در پیشگاه خدا)قبض روح میگردند،و به قبرها سپرده میشوند و سرانجام به استخوانهای پوسیدهای مبدّل خواهند شد!» (عباد مخلوقون اقتدارا،و مربوبون اقتسارا (1)،و مقبوضون احتضارا، (2)و مضمّنون أجداثا،و کائنون رفاتا (3)).
بیشک،انسان در افعال خود،مختار و آزاد است،ولی در آفرینش و مرگ چنین نیست!هیچ کس تاریخ تولّد خود را تعیین نمیکند و هیچ کس زمان مرگ طبیعی خود را به میل خود انتخاب نمینماید،حیات و مرگ از دایره اختیار ما بیرون است، همان گونه که پوسیدن و خاک شدن!و بعضی همین معنا را به عنوان یکی از تفاسیر جمله«الامر بین الامرین»انتخاب کردهاند.
به هر حال،ما چه بخواهیم و چه نخواهیم این مسیر زندگی و مرگ را باید طبق اراده پروردگار و قوانین تعیین شده الهی بپیماییم،این واقعیتی است که غفلت از آن انسان را از خدا و خویشتن بیگانه میسازد و توجّه به آن،بیداری و آگاهی و آمادگی میبخشد.
در سه جمله بعد،به سراغ رستاخیز انسانها میرود که آن نیز از اختیار آدمی بیرون است،میفرماید:«آنها تک و تنها برانگیخته میشوند،و در برابر اعمالشان جزا داده خواهند شد،و حساب هر یک از دیگری جداست!» و مبعوثون أفرادا،و مدینون جزاء،و ممیّزون حسابا .
بیشک،هر کسی به تنهایی سر از لحد بیرون میآورد و این منافات با آن ندارد که بعدا به تناسب اعتقادها و اعمالشان به گروههایی تقسیم شوند،همان گونه که در بحث گذشته از آنها تعبیر به«رعیل»به معنای«گروه»شده بود و قرآن از آن تعبیر به «أَفْواجاً» (1)میکند.
تعبیر به«ممیّزون حسابا»ممکن است اشاره به همان چیزی باشد که در آیه «وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری» (2)آمده است.آری،هیچ کس به گناه دیگری کیفر داده نمیشود و حساب هیچ کس را به نام دیگری نمینویسند،هر چند ممکن است رضایت به اعمال دیگران،یا کوتاهی در امر به معروف و نهی از منکر،سبب اشتراک حسابها شود.
در پنج جمله اخیر این فراز،همان گونه که در بالا ذکر شده،به فرصتهای الهی و اتمام حجّتها که دارای ابعاد مختلفی است،اشاره کرده،میفرماید:«به آنها مهلت کافی برای جستجوی طرق خروج از مشکلات و مسئولیّتها داده شده است». (قد أمهلوا فی طلب المخرج).
«و راه وصول به سعادت به آنها ارائه شده است» (و هدوا سبیل المنهج).
«و زمانی کافی برای جلب رضایت پروردگار در اختیار دارند.» (و عمّروا مهل المستعتّب (1)).
«و پردههای تاریک شک و تردیدها(با ارائه دلائل روشن از سوی پروردگار)از مقابل آنها کنار زده شده است.» (و کشفت عنهم سدف (2)الرّیب).
و سر انجام:«میدان برای تمرین و آمادگی آنها،و اندیشه بهتر،و آرامش(برای جستجوی حقیقت)در مدّت زندگی و دوران تلاش،باز گذارده شده است» (و خلّوا لمضمار الجیاد (3)،و رویّة الإرتیاد (4)،و أناة (5)المقتبس المرتاد،فی مدّة الأجل،و مضطرب (6)المهل).
در این چند جمله،به ابعاد مختلف اتمام حجّت الهی و طرق آن اشاره شده،از یک سو:مردم زمان کافی برای جلب رضای حق دارند.از سوی دیگر:از طریق کتب آسمانی و ارشادات انبیا و اولیا و هدایت عقل،راههای نجات در برابر دیدگان آنها قرار گرفته.از سوی سوم:توانایی و مهلت،برای جبران خطاها و توبه از گناهان و جلب رضای پروردگار دارند.از سوی چهارم:پردههای ظلمت و تاریکی که بر اثر و سوسههای شیاطین و ایجاد شکّ و تردید،بر قلب انسان میافتد،به وسیله تابش
1) 1) «مستعتب»از مادّه«عتب»(بر وزن ثبت)به معنای رضایت و خشنودی است.بنابراین«مستعتب»به کسی میگویند که در مقام جلب رضایت باشد و بعضی از ارباب لغت گفتهاند:ریشه اصلی این لغت«عتاب» به معنای سرزنش است و«إعتاب»به معنای نفی سرزنش است و«استعتاب»به معنای طلب نفی سرزنش که مساوی با طلب خشنودی است،آمده است.
2) 2) «سدف»جمع«سدفه»(بر وزن غرفه)به معنای ظلمت است.
3) 3) «جیاد»جمع«جواد»در اینجا به معنای اسب با ارزش است.
4) 4) «إرتیاد»از مادّه«رود»(بر وزن صوت)به معنای طلب کردن چیزی است.
5) 5) «أناة»به معنای آرامش و طمأنینه و وقار و حلم است و به معنای درنگ کردن نیز آمده است.
6) 6) «مضطرب»(به فتح راء)از مادّه«اضطراب»به معنای حرکت نامنظّم و گاه به معنای رفت و آمد آمده است و«مضطرب»در اینجا به معنای محل رفت و آمد است.
انوار الهی و هدایتهای ربّانی کنار زده میشود و از سوی پنجم:درهای توفیق، برای ریاضت نفس،به کار گرفتن اندیشه،و استفاده از چراغ پر نور معرفت پروردگار، در مدّت نسبتا طولانی به روی آنها گشوده شده است.
بنابراین،هر کس به مقصد نرسد،یا در دام شیاطین گرفتار شود و یا امواج سهمگین گناه او را در کام خود فرو برد،مقصّر خود اوست و باید به خویشتن نفرین کند!که همه چیز برای سعادت او آماده شده بود،ولی همه را نادیده گرفت و در قعر «چاه طبیعت»باقی ماند و«به کوی حقیقت گذر نکرد».بنابراین،اگر در قیامت به آنها گفته شود: «أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْکُمْ ما یَتَذَکَّرُ فِیهِ مَنْ تَذَکَّرَ وَ جاءَکُمُ النَّذِیرُ فَذُوقُوا فَما لِلظّالِمِینَ مِنْ نَصِیرٍ» ؛آیا شما را به اندازهای که هر کس اهل تذکّر باشد در آن مدّت متذکّر میشود، عمر ندادیم و انذار کننده(الهی)به سراغ شما نیامد؟اکنون بچشید که برای ظالمان یاوری نیست (1)جای تعجّب نیست.
در گذشته بازار مسابقه اسب سواری مانند امروز،داغ،یا از آن داغتر بود و سوارکاران برای اینکه به پیروزی برسند،ناچار به انجام تمرینهای سختی بودند که اسبها و خود آنها آمادگی کافی برای میدان مسابقه پیدا کنند و از آنجا که این تمرینها سبب لاغری و ورزیدگی اسبها میشد،به میدان تمرین در عرف عرب «مضمار»گفته میشد(و«جیاد»نیز به معنای اسبهای خوب و باارزش است).
1) 1) سوره فاطر،آیه 37.
در متون اسلامی،گاه دنیا تشبیه به همان میدان تمرین و آمادگی و ریاضت شده است،در برابر قیامت که در واقع میدان مسابقه است،در خطبه بالا اشاره کوتاهی به این مسأله شده و شرح بیشتر درباره این تشبیه در خطبه 28 گذشت و این،تشبیه بسیار زیبایی است که میتواند واقعیت زندگی دنیا را در برابر آخرت،روشن سازد.
فیالها أمثالا صائبة،و مواعظ شافیة،لو صادفت قلوبا زاکیة،و أسماعا واعیة،و آراء عازمة،و ألبابا حازمة!فاتّقوا اللّه تقیّة من سمع فخشع، و اقترف فاعترف،و وجل فعمل،و حاذر فبادر،و أیقن فأحسن،و عبّر فاعتبر،و حذّر فحذر،و زجر فازدجر،و أجاب فأناب،و راجع فتاب،و اقتدی فاحتذی،و أری فرأی،فأسرع طالبا،و نجا هاربا،فأفاد ذخیرة،و أطاب سریرة،و عمّر معادا،و استظهر زادا،لیوم رحیله،و وجه سبیله،و حال حاجته،و موطن فاقته،و قدّم أمامه لدار مقامه.فاتّقوا اللّه عباد اللّه جهة ما خلقکم له،و احذروا منه کنه ما حذّرکم من نفسه،و استحقّوا منه ما أعدّ لکم بالتّنجّز لصدق میعاده،و الحذر من هول معاده.
اوه!چه مثلهای صائب و رسایی،و چه اندرزهای شفابخشی،به شرط آن که با قلبهای پاک و گوشهای شنوا و ارادههای قاطع و عقلهای دوراندیش روبرو شود.
پس تقوای الهی پیشه کنید!تقوای کسی که چون(اوامر و نواهی الهی را)بشنود خضوع کند(و در برابر آن)تسلیم شود،و چون گناه کند(عذر تقصیر به پیشگاه خدا آورد و)اعتراف کند(و در مقام توبه برآید)و چون خاشع گردد(به وظایف خود) عمل کند،و چون بیمناک شود به اطاعت حق مبادرت نماید،و چون(به مرگ و لقای پروردگار)یقین کند،نیکی نماید،و هر گاه درس عبرت به او دهند،عبرت
پذیرد،و هر زمان او را(از اعمال خلاف)بر حذر دارند،حذر کند،و اگر(از نافرمانی خدا)منعش کنند،باز ایستد،و آنگاه که(به زبان)اجابت(دعوت حق)کند(در عمل)به سوی او بازگردد و چون بازگردد،توبه کند،و چون تصمیم به پیروی(از پیشوایان دین)گیرد،به دنبال آنها گام بردارد،و چون(حقایق را)به او نشان دهند (چشم باز کند و)ببیند.کسی که با سرعت در طلب حق،حرکت کند و از نافرمانیها بگریزید،در نتیجه از این راه ذخیرهای به دست آورد و باطن خویش را پاکیزه کند و آخرت خود را آباد سازد و توشهای برای روز حرکت به سوی مقصد و هنگام حاجت و منزلگاه نیاز با خود بردارد و پیشاپیش خود به سرای جاودانیش بفرستد.پس تقوای الهی پیشه کنید ای بندگان خدا!در راستای هدفی که شما را برای آن آفریده.و از مخالفت فرمانش بر حذر باشید!آنچنان که به شما هشدار داده و بدین وسیله استحقاق آنچه را به شما وعده داده است،پیدا کنید که وعده او صادق و قطعی است!و به این طریق،از وحشت روز رستاخیز در امان بمانید.
در این بخش از کلام امام علیه السّلام که در واقع تکمیلی است بر بخش گذشته،اشاره به موعظههای نافذ و مؤثّر و مثلهای روشنگر و اندرزهایی که سبب نجات انسانها است، کرده،چنین میفرماید:«اوه!چه مثلهای صائب و رسایی،و چه اندرزهای شفابخشی،به شرط آن که با قلبهای پاک و گوشهای شنوا و ارادههای قاطع و عقلهای دوراندیش روبرو شود» فیا لها أمثالا صائبة،و مواعظ شافیة،لو صادفت قلوبا زاکیة،و أسماعا واعیة،و آراء عازمة،و ألبابا حازمة! (1)).
1) 1) «حازم»از مادّه«حزم»(بر وزن جزم)به معنای تفکّر عمیق و صحیح است و به افراد دور اندیش«حازم» گفته میشود و«حزام»(بر وزن کتاب)به معنای کمربند است که از نظر استحکام،تناسبی با معنای اصلی دارد.
این جمله ممکن است،اشاره به مواعظ و مثلهایی باشد که در بخشهای گذشته این خطبه در کلام امام علیه السّلام آمد و یا اشاره به مجموعه مثلها و اندرزهایی که از طریق وحی و اولیای الهی به ما رسیده است،به قرینه تعبیراتی که در بخش قبل، راجع به هدایت الهی به طرق نجات و کنار زدن پردههای شک و تردید و مهلت کافی برای پرورش انسانهای شایسته و اتمام حجّت به تقصیرکاران آمده است.
به هر حال،هدف بیان این نکته است که اگر گوش شنوا و عقل آگاه و دل بیداری باشد،مواعظ هدایتگر،به قدر کافی در اختیار است و به تعبیر دیگر:در فاعلیّت فاعل،نقصی نیست،اگر نقصانی باشد در قابلیّت قابل است.
تعبیر به«صائبة»در مورد امثال،اشاره به این است که این مثلها دقیقا مطابق واقع است و تعبیر به«أسماع واعیة»اشاره به این است که بعد از شنیدن یک سخن، باید آن را در خود نگاه داشت،و برای اندیشه بیشتر آماده ساخت،نه مانند افرادی که مطابق ضربالمثل معروف:«مطالب را از یک گوش میشنوند و از گوش دیگر بیرون میفرستند.»نسبت به آن بیتوجّه بود.
تفاوت«آراء عازمة»و«الباب حازمة»ظاهرا در این جهت است که«آراء عازمة» اشاره به تصمیمهای محکم است،چرا که انسان بدون اراده و تصمیم قاطع،هرگز از مواعظ عالیه و اندرزهای«اولیاء اللّه»بهرهای نمیگیرد،هر چند ممکن است تصدیق کند و بپذیرد،امّا قدرت بر تصمیمگیری-بر اثر ضعف اراده-نداشته باشد و«الباب حازمة»اشاره به اندیشههای ژرف و عمیق است که عواقب کار را به خوبی میبیند و با دورنگری،جوانب هر مسأله را بررسی میکند.آری کسی که دارای فکر عمیق و اراده قوی و گوش شنوا و قلب پاک باشد،بهترین بهره را از مثلها و مواعظ و اندرزها میگیرد.
سپس امام علیه السّلام امر به تقوا کرده و با جملههای کوتاه و بسیار پرمعنا که قریب
«بیست»جمله میشود جلوههای مختلف تقوا را بیان میکند.در حقیقت گمشدهای که بسیاری از راهیان راه قرب پروردگار،درباره کشف حقیقت تقوا دارند،در این جملهها بیان شده است.
میفرماید:«تقوای الهی پیشه کنید،تقوای کسی که چون(اوامر و نواهی الهی را) بشنود،خضوع کند(و در برابر آن تسلیم شود) (فاتّقوا اللّه تقیّة من سمع فخشع) «و چون گناه کند(عذر تقصیر به پیشگاه خدا آورد)و اعتراف کند(و در مقام توبه برآید)» (و اقترف (1)فاعترف).
«و چون خاشع گردد(به وظایف خود)عمل کند» (و وجل فعمل).
«و چون بیمناک شود،به اطاعت حق مبادرت نماید» (و حاذر فبادر).
«و چون(به مرگ و لقای پروردگار)یقین کند،نیکی نماید» (و أیقن فأحسن).
«و هر گاه درس عبرت به او بدهند،عبرت پذیرد» (و عبّر فاعتبر).
«و هر زمان او را(از اعمال خلاف)بر حذر دارند،حذر کند» (و حذّر فحذر).
«و اگر(از نافرمانی خدا)منعش کنند،باز ایستد» (و زجر فازدجر).
«و آنگاه که به زبان،اجابت(دعوت حق)کند،در عمل به سوی او باز گردد» (و أجاب فأناب). «و چون بازگردد،توبه کند» (و راجع فتاب).
«و چون تصمیم به پیروی(از پیشوایان دین)گیرد،به دنبال آنان گام بردارد» (و اقتدی فاحتذی (2)).
«و چون(حقایق را)به او نشان دهند(چشم باز کند و)ببیند» (و أری فرأی).
1) 1) «اقترف»از مادّه«قرف»(بر وزن حرف)به معنای بدست آوردن چیزی است و«اقتراف»در مورد انجام گناه بکار میرود.
2) 2) «احتذی»از مادّه«حذو»(بر وزن حذف)در اصل به معنای برش کفش مطابق الگو و اندازه معیّن است، سپس به مطابقت چیزی که مانند دیگری صورت گیرد«حذو»و«احتذاء»گفته شده و به کفش«حذاء» میگویند،در خطبه بالا به معنای پیروی کردن و مطابق الگوهای الهی در همه چیز حرکت کردن است.
در این«دوازده»جمله کوتاه و بسیار پرمعنا،جلوههای تقوا به خوبی نشان داده شده است.تقوا تنها ادّعا نیست و تنها پرهیز از ناپاکیها نمیباشد.تقوا از شنیدن سخنان روح پرور منادیان حق،شروع میشود و قلب و جان در برابر آن خاضع میگردد،نخست در مقام توبه برمیآید و به گناهان خویش،در برابر حق اعتراف میکند،سپس خوف الهی او را به سوی عمل میفرستد و با سرعت در این راه گام برمیدارد،به مقام یقین میرسد و آثارش در اعمال او ظاهر میگردد،از حوادث تاریخی و آنچه با چشم خود میبیند،عبرت میگیرد و از هشدارها درس میآموزد، گوش به امر و نهی الهی دارد و دعوت حق را اجابت میکند؛اگر لغزشی پیدا کند،راه توبه پیش میگیرد و همواره گام در جای گامهای رهبران الهی میگذارد،چشم میگشاید و حقایقی را که به او در مسیر راه نشان میدهند،به خوبی میبیند.
در ادامه این توصیف جالب و زیبا میفرماید:«کسی که با سرعت در طلب حق حرکت کند،و از نافرمانیها بگریزد» (فأسرع طالبا و نجا هاربا).
«در نتیجه،ذخیرهای به دست آورد،باطن خویش را پاکیزه کند،آخرت را آباد سازد،توشهای برای روز حرکت به سوی مقصد،هنگام حاجت،و منزلگاه نیاز،با خود بردارد،و پیشاپیش خود،به سرای جاودانیش بفرستد» (فأفاد ذخیرة،و أطاب سریرة،و عمّر معادا،و استظهر (1)زادا،لیوم رحیله،و وجه سبیله،و حال حاجته،و موطن فاقته،و قدّم أمامه لدار مقامه).
در واقع اینها جلوههای دیگری از تقواست که انسان را با شتاب به دنبال حق میفرستد و گناه گریزی را در او زنده میکند و جهت به دست آوردن زاد و توشه، برای منزلگاه ابدی و روز نیاز و درماندگی بسیج میکند.
در ادامه این سخن بار دیگر دعوت به تقوا فرموده و در یک نتیجهگیری روشن
1) 1) «استظهر»از مادّه«ظهر»(بر وزن دهر)به معنای پشت،گرفته شده و«استظهر زادا»به معنای حمل کردن زاد و توشه،بر پشت خویش،یا بر پشت مرکب است.
میفرماید:«ای بندگان خدا!تقوای الهی پیشه کنید در راستای هدفی که شما را برای آن آفریده» (فاتّقوا اللّه عباد اللّه جهة ما خلقکم له (1)).
به یقین،آفرینش انسان هدفی داشته: «أَ یَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدیً» ، (2)آیا انسان گمان میکند بیهدف رها میشودو به یقین دستیابی به هدف آفرینش، بدون تقوا حاصل نمیشود،هدف این بوده که انسان در مسیر بندگی خدا گام بردارد و به جوار قرب الهی برسد و هر روز مشمول رحمت و صاحب کمال تازهای شود، واضح است پیمودن این راه،تنها با بال و پر معرفت و تقوا میسّر است.
سپس توضیح بیشتری داده،میفرماید:«از مخالفت فرمانش بر حذر باشید! آنچنان که به شما هشدار داده» (و احذروا منه کنه (3)ما حذّرکم من نفسه).
تعبیر به«کنه»اشاره لطیفی به این حقیقت است که در برابر هشدارهای الهی تنها به ظواهر قناعت نکنید و صورت را بر معنا مقدّم ندارید،بلکه به عمق این هشدارها برسید و رضا و خشنودی خدا را بطلبید.
در پایان آثار پربار تقوا را بیان کرده،میفرماید:«بدین وسیله استحقاق آنچه را به شما وعده داده است،پیدا کنید،که وعده او صادق و قطعی است،و به این طریق از وحشت روز رستاخیز در امان بمانید» (و استحقوا منه ما أعدّ لکم بالتّنجّز (4)لصدق میعاده،و الحذر من هول معاده).
تعبیرات امام علیه السّلام در اینجا،اشاره به آیاتی مانند آیه«نهم»سوره«مائده»است که میفرماید: «وَعَدَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظِیمٌ» خداوند به
1) 1) در اینکه جمله «جهة ما خلقکم له» «ظرف»است یا«مفعول به»برای فعل مقدّر،یا«مفعول لأجله» احتمالات متعدّدی داده شده است،ولی شاید احتمال اوّل از همه روشنتر باشد.
2) 2) سوره قیامت،آیه 36.
3) 3) «کنه»به معنای حقیقت و باطن چیزی است و گاه به معنای سرانجام و پایان وقت چیزی آمده است و در جمله بالا همان معنای اوّل منظور شده است.
4) 4) «تنجّز»از مادّه«نجز»(بر وزن عجز)به معنان انجام دادن چیزی است و غالبا در مورد وفای به عهد،به کار میرود و«تنجّز»به معنای مطالبه انجام چیزی،یا مطالبه وفای به عهد است.
آنها که ایمان آورده و اعمال صالح انجام دادهاند،وعده آمرزش و پاداش عظیمی داده است».و آنچه در آیه«پانزدهم»سوره«آل عمران»آمده که میفرماید: «لِلَّذِینَ اتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ» ،برای کسانی که تقوا پیشه کردهاند،در نزد پروردگارشان باغهایی است از بهشت که نهرها از پای درختانش میگذرد».و آنچه در آیه 68 سوره«توبه»آمده است: «وَعَدَ اللّهُ الْمُنافِقِینَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْکُفّارَ نارَ جَهَنَّمَ خالِدِینَ فِیها» ،خداوند به مردان و زنان منافق و کفّار وعده آتش دوزخ داده که جاودانه در آن خواهند ماند».
تقوا،یعنی:بزرگترین افتخار بشر،بهترین وسیله قرب خدا،معیار کرامت انسان و زاد و توشه راهیان راه خدا،ریشهها و شاخهها و میوههایی دارد که در فراز بالا از این خطبه گرانبها،به آن اشاره شده است.
سر چشمه تقوا گوشهای شنوا و دلهای آگاه و ارادههای قوی و افکار نورانی است،که انسان را آماده پیمودن راه تقوا میکند و در آغاز این بخش از خطبه،به آن اشاره شده است و شاخهها و میوههای این درخت برومند،خشوع در برابر پروردگار و اعتراف به گناهان و توبه از آن و نیکوکاری و عبرتپذیری و اقتدا به پیشوایان الهی است.هنگامی که بذر تقوا در درون دل آمادهای،افشانده بشود و با آب«مراقبه»و «محاسبه»آبیاری گردد،میوههای خوف و خشیت و خشوع و توبه و انابه و بازگشت بسوی حق ظاهر و آشکار میشود.
جعل لکم أسماعا لتعی ما عناها،و أبصارا لتجلو عن عشاها،و أشلاء جامعة لأعضائها،ملائمة لأحنائها،فی ترکیب صورها،و مدد عمرها، بأبدان قائمة بأرفاقها،و قلوب رائدة لأرزاقها،فی مجلّلات نعمه،و موجبات مننه،و حواجز عافیته.و قدّر لکم أعمارا سترها عنکم،و خلّف لکم عبرا من آثار الماضین قبلکم،من مستمتع خلاقهم،و مستفسح خناقهم.أرهقتهم المنایا دون الآمال،و شذّ بهم عنها تخرّم الآجال.لم یمهدوا فی سلامة الأبدان،و لم یعتبروا فی أنف الأوان.
(خداوند)برای شما گوشهایی قرار داد که آنچه را برایش اهمیّت دارد،بشنود و حفظ کند،و چشمهایی که تاریکیها را کنار زند و حقایق را(آن گونه که هست ببیند) و نیز بدنهایی قرار داد که اعضا را در برگرفته است و در ترکیببندی و تداوم عمر، هماهنگ با یکدیگرند،با بدنهایی که تمام امکانات را در بردارد،و دلهایی که جوینده انواع روزیها(و مواهب الهی)است و برای آن دقیقا برنامه ریزی میکند،تا نعمتهای فراگیر الهی و مواهب گوناگون او را به دست آورد،و از آنچه مانع عافیت و سلامت است بپرهیزد،و نیز عمرهایی برای شما مقدّر فرمود که مقدار دقیق آن از شما پنهان است،و از آثار گذشتگان درسهای عبرت برایتان ذخیره کرده(که مایه بیداری و هوشیاری شماست):از لذاتّی که از دنیا بردند و مواهبی که پیش از گلوگیر شدن مرگ،از آن بهرهمند شدند،ولی سرانجام پنجه مرگ،گریبان آنها را گرفت و
میان آنها و آرزوها جدایی افکند و با فرا رسیدن اجل،دامنه آرزوها را برچید،این در حالی بود که به هنگام سلامت،چیزی برای خود نیندوختند و در آغاز زندگی(برای پایانش)عبرت نگرفتند.
امام علیه السّلام در این بخش از خطبه،اشاره به بخشی از نعمتهای مهمّ الهی میکند، نعمتهایی که توجّه به آنها حسّ شکرگزاری انسان را برمیانگیزد و انگیزهای برای معرفة اللّه و پرهیزگاری میشود،میفرماید:«(خداوند)برای شما گوشهایی قرار داد که آنچه را برایش اهمیّت دارد بشنود و حفظ کند و چشمهایی که تاریکیها را کنار زند(و حقایق را آن گونه که هست ببیند)و نیز بدنهایی قرار دارد که اعضا را در بر گرفته است.و در ترکیببندی و تداوم عمر،هماهنگ با یکدیگرند» جعل لکم أسماعا لتعی ما عناها (1)،و أبصارا لتجلو (2)عن عشاها (3)،و أشلاء (4)جامعة لأعضائها،ملائمة لأحنائها (5)،فی ترکیب صورها،و مدد عمرها .
1) 1) «عنا»از مادّه«عنایت»به معنای توجّه و اهتمام،نسبت به چیزی است و ضمیر در«عنا»در اینجا ممکن است به خداوند برگردد که اشاره به اهداف الهی است که از طریق گوش به انسان میرسد،یا به خود انسان بازمیگردد،که اشاره به اهدافی است که انسان از طریق گوش به آن میرسد و یا به«ما»برگردد،که اشاره است به مطالبی که شنیدن آن برای گوش مهم است.
2) 2) «تجلو»از مادّه«جلاء»به معنای واضح و آشکار شدن است.
3) 3) «عشا»از مادّه«عشو»(یا«عشی»)به معنای ضعف چشم و ناتوانی آن است و گاه گفتهاند:به معنای شب کوری است.
4) 4) «اشلاء»جمع«شلّ»(بر وزن شکل)به معنای عضو و جسد است و در اینجا به معنای جسد آمده،زیرا بعد از آن میگوید:«جامعة لأعضائها»و گاه گفتهاند:به معنای قطعه گوشت میباشد که در واقع همان عضلات است.این معنا نیز در خطبه بالا صادق است.
5) 5) «احناء»جمع«حنو»(بر وزن حلم)به هر چیزی گفته میشود که نوعی انحناء و پیچیدگی دارد،مانند بسیاری از استخوانهای بدن.
در واقع امام علیه السّلام در این بخش از سخنان خود،از یک سو اشاره به نعمت بزرگ تکتک اعضای بدن کرده و از میان آنها انگشت روی چشم و گوش-که مهمترین وسیله رابطه انسان با عالم خارجند و قسمت عمده معلومات انسان از مسیر این دو، به دست میآید-گذارده،و از سوی دیگر،به هماهنگی اعضای بدن با یکدیگر اشاره میفرماید و از بین آنها سخن از عضلات بدن،به میان آورده که هماهنگ با تمام اعضا،کار میکنند و با اشکال استخوانها،دقیقا مطابقت دارند.
مسأله هماهنگی اعضای بدن،یکی از جالبترین پدیدههای آفرینش و از مهمترین نعمتهای الهی است.در عین این که ظاهرا بسیاری از اعضا مستقل هستند ولی به هنگام پیش آمدهای مختلف،چنان هماهنگی خودجوش در میان آنها پدید میآید،که انسان در شگفتی فرو میرود.مثلا اگر حادثهای رخ دهد که انسان مجبور باشد از مرکز حادثه به سرعت دور شود و فرار کند،در یک لحظه تمام نیروهای بدن بسیج میشود،ضربان قلب بالا میرود،نفسها به سرعت رفت و آمد پیدا میکند،تا خون و اکسیژن کافی را به عضلات و ماهیچهها برساند،هوشیاری بیشتر میشود،چشم و گوش تیزبینتر و دقیقتر میگردد و حتّی اگر موانعی از قبیل گرسنگی و تشنگی وجود داشته باشد،ناگهان فراموش میشود،تا انسان بتواند به سرعت خود را از مرکز حادثه دور کند.این هماهنگی نه به میل و اختیار انسان است بلکه از طریق فرمانهایی است که از مغز،به صورت ناخود آگاه به تمام اعضا،صادر میشود.این هماهنگی عجیب،هم از نشانههای قدرت و عظمت پروردگار و هم از نعمتهای عظیم او بر ما است،که در جملههای بالا به آن اشاره شده است.
این هماهنگی نه تنها در صورت،که در کنه باطن اعضا،و حتّی در مقدار عمر آنها،وجود دارد که امام علیه السّلام مخصوصا به آنها اشاره فرموده است. سپس در ادامه این سخن میافزاید:«این نعمتهای بزرگ الهی همراه است با بدنهایی که تمام امکانات را(برای ادامه حیات)در بردارد و دلهایی که جوینده انواع روزیها(و
مواهب الهی)است(و برای آن دقیقا برنامهریزی میکند)تا نعمتهای فراگیر الهی و مواهب گوناگون او را به دست آورد و از آنچه مانع عافیت و سلامت است،بپرهیزد» بأبدان قائمة بأرفاقها، (1)و قلوب رائدة (2)لأرزاقها،فی مجلّلات (3)نعمه،و موجبات مننه،و حواجز (4)عافیته).
این بخش از کلام امام علیه السّلام تکمیلی است بر آنچه در جملههای قبل در مورد هماهنگی اعضای بدن آمده است.میفرماید:نه تنها اعضا با یکدیگر هماهنگند، بلکه روح و فکر نیز در جلب منافع و دفع مفاسد با این مجموعهها همکاری تنگاتنگ دارند.و این همکاری روحانی و جسمانی که در سراسر وجود انسان حاکم است،از بدایع شگفتآوری است که هر چه زمان میگذرد و علم پیش میرود،دقایق و ظرافتهای تازهای از آن کشف میشود و به یقین یکی از بزرگترین مواهب الهی و مهمترین آیات عظمت او است.
«مجلّلات نعمه» از قبیل اضافه صفت به موصوف است و به معنای«نعمه المجلّلة»[نعمتهای فراگیر]است که عموم انسانها را در برمیگیرد و دوست و دشمن،و کافر و مؤمن از آن بهره میگیرند.
«و حواجز عافیته» به معنای موانع سلامت خداداد است و در اینجا جملهای در
1) 1) «ارفاق»جمع«رفق»(بر وزن فکر)به معنای منفعت و ملایمت و مدارا کردن است و به هر چیزی که انسان برای رسیدن به اهداف خود از آن کمک میگیرد،گفته میشود و در خطبه بالا منظور همین معنا است.
2) 2) «رائده»از مادّه«رود»(بر وزن شوق)در اصل به معنای جستجوی آب و مرتع است،سپس به هر گونه جستجوگری و طلب چیزی گفته شده است و از آنجا که معمولا کاروانها قبلا کسی را میفرستادند که محل مناسبی برای توقف کاروان پیدا کند،سپس آن شخص،کاروان را به آن محل هدایت میکرد،واژه«رائد»به معنای هدایت کننده نیز به کار میرود.
3) 3) «مجلّلات»از مادّه«جلال»در اصل به معنای بزرگ شدن است و از آنجا که بزرگ شدن سبب گسترش و شمول و عمومیت میشود،این واژه به معنای شمول و عمومیت نیز بکار میرود و«مجلّلات النّعم» نعمتهایی است که تمام وجود انسان را فرا میگیرد.
4) 4) «حواجز»جمع«حاجزه»به معنای چیزی است که مانع و رادع میشود و«حواجز العافیة»موانع تندرستی است.
تقدیر است و با توجّه به آن،معنای این جمله چنین میشود:«خداوند طرق دفع موانع عافیت را به انسان آموخته است» ما یمنع حواجز عافیته » سپس به دو قسمت از نعمتهای بزرگ الهی بر انسانها-افزون بر آنچه گذشت- اشاره کرده،میفرماید:«خداوند عمرهایی برای شما مقدّر فرموده که مقدار دقیق آن،از شما پنهان است و نیز از آثار گذشتگان درسهای عبرت برایتان ذخیره کرده (که مایه بیداری و هشیاری شماست):از لذّاتی که از دنیا بردند و مواهبی که پیش از گلوگیر شدن مرگ،از آن بهرهمند شدند،ولی سرانجام پنجه مرگ گریبان آنها را گرفت و میان آنها و آرزوها جدایی افکند و فرا رسیدن اجل،دامنه آرزوها را برچید، این در حالی بود که به هنگام سلامت،چیزی برای خود نیندوختند و در آغاز زندگی (برای پایانش)عبرت نگرفتند.» (و قدّر لکم أعمارا سترها عنکم،و خلّف لکم عبرا من آثار الماضین قبلکم،من مستمتع خلاقهم (1)،و مستفسح خناقهم. (2)أرهقتهم (3)المنایادون الآمال،و شذّبهم (4)عنها تخرّم (5)الآجال.لم یمهدوا فی سلامة الأبدان،و لم یعتبروا فی أنف (6)الأوان).
1) 1) «خلاق»از مادّه«خلق»در اصل به معنای تعیین اندازه است و به همین دلیل به نصیب و بهره نیز«خلاق» گفته میشود و«مستمتع خلاقهم»که در خطبه بالا آمده،به معنای لذّاتی است که از دنیا بردهاند.
2) 2) «خناق»از مادّه«خنق»(بر وزن خشم)به معنای خفه کردن است و«خناق»(بر وزن کتاب)به معنای طنابی است که با آن خفه میکنند و«مستفسح خناقهم»در خطبه بالا به معنای مواهبی است که قبل از گلوگیر شدن مرگ،انسان از آن بهره میگیرد.
3) 3) «أرهق»از مادّه«إرهاق»گرفتن چیزی با عجله است و ریشه اصلی آن«رهق»(بر وزن شفق)به معنای ظلم آمده است.
4) 4) در اینکه«شذّبهم»یک کلمه است یا دو کلمه در میان«مفسّران نهج البلاغه»گفتگوی فراوانی است.آنها که آن را یک کلمه میدانند«شذّب»را از مادّه«تشذیب»به معنای بریدن و اصلاح شاخههای درخت میدانند، که با متن خطبه بسیار مناسب است و آنها که آن را دو کلمه دانستهاند(شذّ بهم)«شذّ»را از مادّه«شذود»به معنای جدا شدن و انفراد و ندرت یافتن گرفتهاند،که آن هم با خطبه بالا مناسبت دارد.
5) 5) «تخرّم»از مادّه«خرم»(بر وزن چرم)به معنای پاره کردن است.
6) 6) «أنف»مفرد است و به معنای آغاز هر چیزی است و لذا«چراگاهی»که هنوز حیوانی در آن نچریده است «أنف»نامیده میشود و همچنین کاسهای که هنوز کسی از آن،آب ننوشیده است.
امّا نعمت اوّل:نعمت عمر است،که در واقع خمیر مایه تمام سعادتها و سرمایه تمام خوشبختیها است.اگر«امیرمؤمنان علی علیه السّلام»در«لیلة المبیت»در بستر «پیامبر صلّی اللّه علیه و آله»خوابید و بزرگترین فضلیت را در برابر این ایثار برای خود فراهم کرد، تنها با بهرهگیری از یک شب از عمرش بود و اگر ضربه او در روز«خندق»بر پیکر «عمرو بن عبدود»برتر از عبادت جنّ و انس شد،تنها با استفاده از ساعتی از این عمر بود،و اگر«شهیدان کربلا»بزرگترین حماسه را در تاریخ بشریّت آفریدند و اسوه و مقتدایی برای همه امّتهای در بند شدند،تنها با استفاده از یک نصف روز از عمرشان بود.آری اکسیر عمر به قدری گرانبها است که نعمتی برتر و پربارتر از آن نیست.
ولی خداوند،به لطف و حکمتش پایان عمر هر کس را بر او مخفی داشته!چرا که به گفته امام صادق علیه السّلام:اگر انسان از مقدار عمر خود،آگاه باشد و ببیند عمرش کوتاه است،پیوسته انتظار مرگ میکشد و همان چند صباح زندگی برای او گوارا نخواهد بود و همانند کسی است که اموالش در شرف نابودی است و با تمام وجودش فقر و تنگدستی را احساس میکند...و اگر عمر خود را طولانی ببیند در غرور و غفلت و لذّات و انواع گناهان غوطهور میشود،به این پندار که از همه لذّات کام بگیرد و در پایان عمر توبه کند. (1)بنابراین،هم ساعات و ایّام عمر،نعمت است و هم پوشیده بودن مقدار آن.
و امّا نعمت دوم:یعنی درسهای عبرتی که از پیشینیان در صفحات تاریخ،یا خاطره بزرگسالان و یا در بناها و کاخها و قبرهایی که از آنها باقی مانده،آن نیز از مهمترین نعمتهای پروردگار است.زیرا دقّت در این آثار و همچنین در صفحات تاریخ آنچنان انسان را در جریان تجارب گذشته میگذارد،که گویی عمر جاودان
1) 1) بحارالانوار،جلد 3،صفحه 83(با کمی تلخیص).
پیدا کرده و از آغاز خلقت،با همه اقوام،زیسته و تلخ و شیرین زندگی آنها را چشیده است.
تاریخ و آثار پیشینیان،مهمترین آیینه عبرت است و انسان میتواند تمام سرنوشت آینده خویش را،در این آیینه بزرگ و تمامنما ببیند.عوامل پیروزی، اسباب شکست،سرچشمه خوشبختی و بدبختی،و دلایل کامیابی و ناکامی را در آن مشاهده کند و این براستی بزرگترین نعمت خدا بر انسان است.قرآن مجید میگوید:
«لَقَدْ کانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِی الْأَلْبابِ» ،در سرگذشت آنان(پیشینیان)درس عبرتی است برای صاحبان اندیشه. (1)
چه بسیار کسانی که نقشههای دامنهداری،برای زندگی خود کشیده بودند و در دنیایی از آرزوها غوطهور بودند،ولی مرگ آمد و دامنه آرزوها را به سرعت برچید و همه نقشهها را نقش بر آب کرد،و این در حالی بود که آنها نیز،در برابر تاریخ اقوام پیش از خود،قرار داشتند،ولی هوا و هوسهای سرکش،پرده ضخیمی بر چشمان عقل و خرد آنها افکند،و نتوانستند واقعیّات این زندگی را ببینند!به همین دلیل،با دست خالی از این جهان،به جهان دیگر شتافتند.
1) 1) سوره یوسف،آیه 111.
فهل ینتظر أهل بضاضة الشّباب إلاّ حوانی الهرم؟و أهل غضارة الصّحّة إلاّ نوازل السّقم؟و أهل مدّة البقاء إلاّ آونة الفناء؟مع قرب الزّیال، و أزوف الإنتقال،و علز القلق،و ألم المضض،و غصص الجرض،و تلفّت الإستغاثة بنصرة الحفدة و الأقرباء،و الأعزّة و القرناء!
آیا جوانان شاداب،انتظاری جز خمیدگی پیری دارند،و آیا آنها که برخوردار از نعمت تندرستی کامل هستند،جز انواع بیماریها را چشم به راه میباشند؟و آیا کسانی که از بقا،برخوردارند جز لحظات فنا را منتظرند؟اینها همه در حالی است که هنگام فراق و جدایی و لرزه و اضطراب،و ناراحتی مصیبت،و چشیدن طعم تلخ مصایب،و فروبردن جرعههای درد و رنج،و گردش چشم به اطراف،برای کمک خواهی و یاری جستن از فرزندان و نزدیکان و عزیزان و هم قطاران،فرا رسیده است!
امام علیه السّلام در این بخش از سخنانش،اشاره به نکته مهمّ دیگری در رابطه با زندگی دنیا و مواهب آن میفرماید،که تمام نعمتهایش در شرف زوال و اضمحلال است و به همین دلیل،نه قابل اعتماد است و نه شایسته دلبستگی!میگوید:«آیا جوانان
شاداب،انتظاری جز خمیدگی پیری دارند؟و آیا آنها که برخوردار از نعمت تندرستی کامل هستند،جز انواع بیماریها را چشم به راه میباشند؟و آیا کسانی که از بقا، برخوردارند جز لحظات فنا را منتظرند؟» (فهل ینتظر أهل بضاضة (1)الشّباب إلاّ حوانی (2)الهرم؟ (3)و أهل غضارة (4)الصّحّة إلاّ نوازل السّقم؟و أهل مدّة البقاء إلاّ آونة (5)الفناء؟).
سپس در تکمیل این سخن میافزاید:«اینها همه در حالی است که هنگام فراق و جدایی و لرزه و اضطراب و ناراحتی مصیبت و چشیدن طعم تلخ مصایب و فروبردن جرعههای درد و رنج،و گردش چشم به اطراف برای کمک خواهی،و یاری جستن از فرزندان و نزدیکان و عزیزان و همقطاران فرا رسیده است!» (مع قرب الزّیال (6)و أزوف (7)الإنتقال،و علز (8)القلق،و ألم المضض (9)،و غصص الجرض (10)،و تلفّت (11)الإستغاثة بنصرة الحفدة (12)و الأقرباء،و الأعزّة و القرناء!).
1) 1) «بضاضه»مصدر است و در اصل به معنای پر شدن و شادابی و طراوت است.
2) 2) «حوانی»در اصل به معنای طولانیترین دندههای انسان است که در هر طرف،دو عدد وجود دارد و مفرد آن«حانیه»است و در اینجا کنایه از پیری شدید است که قامت انسان را به صورت کمان درمیآورد.
3) 3) «هرم»(بر وزن حرم)به معنای منتهای پیری و ضعف و ناتوانی است که از آن در فارسی به«پیر فرتوت» تعبیر میشود.
4) 4) «غضاره»،به معنای نعمت و زندگی خوب و آسوده و راحت است.
5) 5) «آونه»جمع«آوان»است که به معنای زمان میآید.
6) 6) «زیال»این واژه مصدر است و به معنای دور کردن و زایل نمودن میباشد.
7) 7) «ازوف»(بر وزن خضوع)به معنای نزدیک شدن است و به قیامت«آزفه»گفته میشود،چون از بندگان دور نیست.
8) 8) «علز»(بر وزن مرض)به معنای لرزشی است که بیماران از شدّت درد پیدا میکنند و آرام ندارند.
9) 9) «مضض»از مادّه«مضّ»(به وزن سدّ)به معنای تألّم و ناراحتی شدید است.
10) 10) «جرض»از مادّه«جرض»(بر وزن خرج)به معنای فرو بردن آب دهان به زحمت،بر اثر غم و اندوه است.
11) 11) «تلفّت»از مادّه«لفت»(بر وزن هفت)به معنای روی گرداندن و منصرف شدن از چیزی است.
12) 12) «حفده»از مادّه«حفد»(بر وزن هفت)به معنای سرعت و چابکی در عمل و کار است و به دختران و نوهها،گاهی«حفده»گفته میشود،به خاطر اینکه در خدمت پدر و مادر،در کارخانه سریع و چابکند.
از ویژگیهای این جهان،ناپایداری مواهب و نعمتهای آن است که سبب میشود انسان هرگز دل به آنها نبندد و پایبند آنها نشود و دین و تقوا را بر سر آنها ننهد.
جوانان،به سرعت به سوی پیری میروند و شادابی جوانی به پژمردگی کهولت سنّ،مبدّل میشود و بهار عمر،جای خود را به پاییز آن میدهد،سلامت جسم و جان با ورود انواع بیماریها محو میگردد و با گذشت زمان،نشانههای نزدیک شدن سفر آخرت،آشکار میگردد.
ولی با این همه ویژگیها و نشانهها،باز هم کم نیستند کسانی که به آن دل میبندند و همه چیز خود را بر سر آن مینهند و از غیر مواهب مادّی،غافل میشوند.
و این به راستی جای بسی تأمّل است!که انسان با چشم خود تمام نشانههای فنای دنیا را میبیند،با این حال،دل بر بقای دنیا میبندد.
در«تاریخ بغداد»آمده است:«روزی«سفّاح»خلیفه عباسی نگاه در آینه کرد-او از نظر چهره ظاهر،از زیباترین مردم بود-و گفت:خداوندا!من سخنی را که «سلیمان بن عبد الملک»(خلیفه اموی)گفت که من پادشاه جوانی هستم، نمیگویم،ولی میگویم:«خداوندا!عمر طولانی توأم با سلامت،در طریق اطاعتت به من عنایت کن!»هنوز این سخن تمام نشده بود که شنید یکی از غلامانش،به دیگری در مورد قراردادی که میان آنها بود،میگوید:«مدّت میان من و تو،دو ماه و پنج روز خواهد بود.»«سفّاح»با شنیدن این سخن فال بدی در نظرش آمد که اینها دارند خبر از پایان عمر من،بعد از دو ماه و پنج روز میدهند و اتّفاقا همینطور شد، تب سختی کرد و بعد از دو ماه و پنج روز،دیده از جهان فرو بست در حالی که سی و سه سال بیشتر نداشت!» (1)
1) 1) تاریخ بغداد،جلد 10،صفحه 49.
قرآن مجید با تعبیرات گوناگون بارها از این حقیقت پرده برمیدارد(هر چند در واقع پردهای بر آن نیست)و در لابهلای مثالهای گویا،ناپایداری دنیا را مجسم میسازد،میفرماید: «إِنَّما مَثَلُ الْحَیاةِ الدُّنْیا کَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ مِمّا یَأْکُلُ النّاسُ وَ الْأَنْعامُ حَتّی إِذا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّیَّنَتْ وَ ظَنَّ أَهْلُها أَنَّهُمْ قادِرُونَ عَلَیْها أَتاها أَمْرُنا لَیْلاً أَوْ نَهاراً فَجَعَلْناها حَصِیداً کَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ کَذلِکَ نُفَصِّلُ الْآیاتِ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ» ،مثل زندگی دنیا همانند آبی است که از آسمان نازل کردهایم که در پی آن،گیاهان زمین-که مردم و چهارپایان از آن میخورند- میروید،زمانی که زمین زیبایی خود را یافته و آراسته میگردد و اهل آن مطمئن میشوند که میتوانند از آن بهره گیرند(ناگهان)فرمان ما شب هنگام،یا در روز، برای نابودی آن فرا میرسد(باد سرد و خشک یا صاعقهای را بر آن مسلّط میسازیم)و آن چنان آن را درو میکنیم که گویی دیروز هرگز چنین کشتزاری نبوده است.این گونه آیات خود را برای آنها که اهل تفکّرند،شرح میدهیم.» (1)
1) 1) سوره یونس،آیه 24.
فهل دفعت الأقارب،أو نفعت النّواحب،و قد غودر فی محلّة الأموات رهینا،و فی ضیق المضجع وحیدا،قد هتکت الهوامّ جلدته،و أبلت النّواهک جدّته،و عفت العواصف آثاره،و محا الحدثان معالمه،و صارت الأجساد شحبة بعد بضّتها،و العظام نخرة بعد قوّتها،و الأرواح مرتهنة بثقل أعبائها،موقنة بغیب أنبائها،لا تستزاد من صالح عملها،و لا تستعتب من سیّیء زللها!أو لستم أبناء القوم و الآباء،و إخوانهم و الأقرباء؟!تحتذون أمثلتهم،و ترکبون قدّتهم،و تطؤون جادّتهم؟! فالقلوب قاسیة عن حظّها،لاهیة عن رشدها،سالکة فی غیر مضمارها! کأنّ المعنیّ سواها،و کأنّ الرّشد فی إحراز دنیاها.
آیا آنها(بستگان و نزدیکان)میتوانند مرگی را از او دفع کنند و یا ناله و شیونهای آنان برای او سودی دارد؟در حالی که به محلّه مردگان سپرده شده،در تنگنای قبر تنها مانده است،حشرات موذی پوست تن او را از هم میشکافند و سختیهای گور بدن او را میپوستاند،تندبادها آثارش را نابود میکند و گذشت شب و روز نشانههای او را از میان برمیدارد،بدنها،پس از طراوت،پژمرده و دگرگون میشوند و استخوانها بعد از توانایی و قدرت،میپوسند و متلاشی میشوند.این در حالی است که ارواح در گرو مسئولیّت سنگین اعمال خویشاند و در آنجا به اسرار نهان(قیامت که در این جهان،با دیده تردید به آن نگاه میکردند)یقین حاصل
میکنند،(از همه دردناکتر اینکه)نه بر اعمال صالحشان چیزی افزوده میشود و نه از اعمال زشتشان میتوانند توبه کنند.آیا شما فرزندان و پدران و برادران همان مردم نیستید؟شما نیز همان برنامهها را دنبال میکنید و بر همان طریقه سوار هستید و در همان جادّه گام برمیدارید(و سرانجام به همان سرنوشت گرفتار خواهید شد!)ولی افسوس که دلها از گرفتن بهره خویش سخت و ناتوان شده و از رشد معنوی خود،غافل گشته و در غیر طریق حقّ،گام برمیدارد،گویی غیر آنها مقصود هستند(و مرگ هرگز به سراغ آنها نمیآید)و گویی نجات و رستگاری آنها، در به چنگ آوردن دنیاست.
امام علیه السّلام این معلّم بزرگ اخلاق در جهان انسانیّت،در این بخش از خطبه، نخست به این نکته اشاره میفرماید که:آن روز که انسان چشم از جهان برمیبندد نه کسی قدرت دارد مرگ را از انسان دور کند و نه ناله و فریاد بازماندگان مشکلی را حل میکند.امام علی علیه السّلام به صورت یک استفهام انکاری میگوید:«آیا آنها(بستگان و نزدیکان)میتوانند مرگ را از او دفع کنند و یا نالهها و شیونهای آنان برای او سودی دارد،در حالی که به محلّه مردگان سپرده شده،و در تنگنای قبر تنها مانده است؟» (فهل دفعت الأقارب،أو نفعت النّواحب، (1)و قد غودر (2)فی محلّة الأموات رهینا،و فی ضیق المضجع وحیدا).
گویی دیوار آهنین،به قطر هزاران متر،میان او و بازماندگانش ایجاده شده است
1) 1) «نواحب»جمع«ناحبه»از مادّه«نحب»(بر وزن نذر)و«نحیب»،در اصل به معنای جدیّت در کار است. سپس به معنای گریه کردن شدید و با صدای بلند،به کار رفته است.بنابراین«نواحب»به معنای کسانی است که صدای خود را به گریه بلند میکنند.
2) 2) «غودر»از مادّه«غدر»(بر وزن مکر)به معنای بیوفایی و پیمانشکنی است،سپس به معنای ترک کردن هر چیزی آمده است و در خطبه بالا به همین معنا بکار رفته است.
که عبور از آن غیر ممکن است و نالهها و فریادها تنها میتواند گوشهای از آلام فراق را برای بازماندگان تخفیف دهد و گرنه کمترین سودی به حال عزیزان از دست رفته ندارد.
سپس در ضمن«ده»جمله کوتاه،سرنوشت جسم و روح انسان را پس از مرگ با این عبارات تبیین میکند:«حشرات موذی،پوست تن او را از هم میشکافند و سختیهای گور،بدن او را میپوساند،تندبادها آثارش را نابود میکند و گذشت شب و روز،نشانههای او را از میان برمیدارد،بدنها،پس از طراوت،پژمرده و دگرگون میشوند،و استخوانها بعد از توانایی و قدرت،میپوسند و متلاشی میشوند،این در حالی است که ارواح در گرو مسئولیّت سنگین اعمال خویشاند،و در آنجا به اسرار نهان(قیامت که در این جهان با دیده تردید به آن نگاه میکردند)یقین حاصل میکنند،(از همه دردناکتر اینکه)نه بر اعمال صالحشان چیزی افزوده میشود و نه از اعمال زشتشان میتوانند توبه کنند!» (قد هتکت الهوامّ (1)جلدته، و أبلت النّواهک (2)جدّته (3)،و عفت (4)العواصف آثاره،و محا الحدثان (5)معالمه،و صارت الأجساد شحبة (6)بعد بضّتها،و العظام نخرة (7)بعد قوّتها،و الأرواح مرتهنة
1) 1) «هوام»جمع«هامّه»به معنای حشرات موذی است و گاه به خصوص حشراتی که دارای سمّ کشنده هستند،اطلاق شده است.
2) 2) «نواهک»جمع«ناهکه»به معنای چیزی است که بدن انسان را کهنه میکند و میپوشاند،این تعبیر در مورد کسی که لباس را بپوشد تا کهنه شود به کار میرود(گفته میشود:نهک الثّوب).
3) 3) «جدّه»از مادّه«جدید»به معنای نو و تازه است.
4) 4) «عفت»از مادّه«عفو»به معنای محو کردن و از میان بردن و یا پوشاندن است و از آنجایی که«عفو»از خطا،آن را از بین میبرد و یا میپوشاند،در این مورد به کار میرود.در خطبه بالا به معنای از میان بردن آثار انسان بعد از مرگ به وسیله تندبادهاست،البته این در صورتی است که«حدثان»تثنیه(با کسر نون)باشد و در صورتی که جمع باشد(با ضمّ نون)به معنای حوادث ناگوار روزگار است.
5) 5) «حدثان»از مادّه«حدوث»است که معنای آن روشن است و«حدثان»اشاره به شب و روز است که پشت سر هم حادث میشوند.
6) 6) «شحبه»از مادّه«شحوب»به معنای تغییر جسم و لاغر شدن است،در مقابل«بضّه»است که به معنای طراوت و پر بودن است.
7) 7) «نخره»صفت مشبهه از مادّه«نخر»(بر وزن ضرر)به معنای پوسیدن و متلاشی شدن است و در خطبه بالا که به عنوان وصف برای«عظام»ذکر شده،اشاره به استخوانهای پوسیده میباشد.
بثقل أعبائها، (1)موقنة بغیب أنبائها،لا تستزاد من صالح عملها،و لا تستعتب من سیّیء زللها!».
تعبیری از این جامعتر و کاملتر،و گویاتر و تکاندهندهتر،درباره وضع جسم و روح آدمی بعد از مرگ تصوّر نمیشود،بدن به سرعت متلاشی میشود و طعمه حشرات زمین میگردد،چهرههای زیبا،زبان توانا و عقلهای دانا همگی بر باد میروند و جز مشتی استخوان پوسیده و قبرهای ویران شده و گاه به کلّی از نظرها محو گشته از آنها باقی نمیماند.
مصیبت بزرگتر اینجاست که پرونده اعمال به کلّی بسته میشود:نمیتوان چیزی بر حسنات افزود و نه چیزی از سیّئات کاست،آن روز که با یک قطره اشک-اگر از سر ندامت و حسرت و در راه توبه،فرو میریخت-دریاهای آتش گناه،خاموش میشد،گذشت!و آن روز که با گفتن یک«لا اله الاّ اللّه»درخت جدیدی در سرزمین بهشت برای گویندهاش کاشته میشد،پایان گرفت و تمام راههای بازگشت به طور کامل بسته شده است.
سپس در آخرین قسمت این فراز از خطبه،چنین میفرماید:«آیا شما فرزندان و پدران و برادران همان مردم نیستید؟!(همان مردمی که اکنون در زیر خاک خفتهاند و استخوانهای آنها در حال پوسیدن است و گذشت سال و ماه،حتّی آثار قبور آنها را محو کرده است)» (أ و لستم أبناء القوم و الآباء و إخوانهم و الأقرباء؟).
اشاره به این که گاهی پدران زودتر از فرزندان از دنیا میروند و گاه فرزندان پیش از پدران و گاه برادران قبل از برادران دیگر،هیچ زمان معیّنی برای پایان عمر هیچ کس وجود ندارد و همه در برابر ورود مرگ یکسانند و بقای هیچ کس تا یک روز و حتّی تا یک ساعت،تضمین نشده است! سپس در توضیح و تبیین این معنا میفرماید:«شما نیز همان برنامهها را دنبال
1) 1) «اعباء»جمع«عبء»(بر وزن فکر)به معنای بار سنگین است و«اعباء»در خطبه بالا به معنای مسئولیتهای سنگین است.
میکنید،و بر همان طریقه سوار هستید و در همان جادّه گام برمیدارید(و سرانجام تندباد اجل میوزد و شما را همچون یک پر کاه با خود میبرد و در زیر خروارها خاک دفن میکند و به همان سرنوشت پدران و فرزندان و برادران گرفتار میشوید)» (تحتذون أمثلتهم،و ترکبون قدّتهم (1)،و تطؤون جادّتهم!).
این احتمال نیز در تفسیر جمله بالا وجود دارد که امام علیه السّلام در مقام توبیخ و سرزنش آنها میفرماید:با این که سرنوشت پیشینیان خود را دیدهاید،درس عبرت نگرفتهاید،باز هم،همان اعمال و همان روشهای غلط و گناهآلود را دنبال میکنید در حالی که باید از آنها درس میآموختید و طریقه آنها را رها میکردید.
البته نتیجه هر دو معنا یکی است و آن درس آموختن از سرنوشت گذشتگان است و به گفته آن شاعر عارف:
بشکاف خاک را و ببین یکدم بیمهری زمانه رسوا را!
این دشت خوابگاه شهیدان است فرصت شمار وقت تماشا را
از عمر رفته نیز شماری کن مشمار جدی و عقرب و جوزا را
سپس امام علیه السّلام در یک نتیجهگیری به بیان این نکته میپردازد که چرا مردم با دیدن این همه صحنههای عبرتانگیز،پند نمیگیرند و بیدار نمیشوند،میفرماید:
«(ولی افسوس که)دلها از گرفتن بهره خویش،سخت و ناتوان شده و از رشد معنوی خود غافل گشته،و در غیر طریق حق گام برمیدارد،گویی غیر آنها مقصود هستند (و مرگ یا فرمانهای الهی هرگز به سراغ آنها نمیآید)و گویی نجات و رستگاری
1) 1) «قدّه»از مادّه«قدّ»(بر وزن سدّ)به معنای پاره شدن و شکافتن از طرف طول است و«قدّه»به جاده گفته میشود که پستیها و بلندیها را میشکافد و به پیش میرود و گاه به معنای گروهی که از دیگران جدا شدهاند نیز به کار میرود،چون طریقه و روش آنها با دیگر گروهها فرق دارد.
آنها در به چنگ آوردن دنیا است» (فالقلوب قاسیة عن حظّها،لاهیة عن رشدها، سالکة فی غیر مضمارها!کأنّ المعنیّ سواها،و کأنّ الرّشد فی إحراز دنیاها.) در یکی از کلمات امیر مؤمنان علی علیه السّلام میخوانیم که امام علیه السّلام در حال تشییع جنازه بود ناگهان صدی مردی را شنید که بلند میخندد،امام علی علیه السّلام ناراحت شد فرمود: «کأنّ الموت فیها علی غیر ناکتب،و کأنّ الحقّ فیها علی غیرنا وجب،و کأنّ الّذی نری من الأموات سفر عمّا قلیل إلینا راجعون! ،گویی مرگ در دنیا بر غیر ما نوشته شده و گویی حق در این جهان بر غیر ما واجب گشته و گویی مردگانی را که میبینیم مسافرانی هستند که به زودی به سوی ما باز میگردند(این چه غفلتی است که شما را گرفته از موقعیت خود در این جهان بیخبرید)». (1)
آری،اگر قساوت و سنگدلی بر انسان مسلّط نشود و ابرهای تیره و تار غفلت، آسمان روح او را ترک گوید،یک صحنه از سرنوشت پیشینیان برای بیداری همه انسانها کافی است،تا چه رسد که هر روز این صحنهها در برابر دیدگان ما تکرار میشود.
قرآن مجید درباره این گونه افراد میفرماید: «ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ فَهِیَ کَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَ إِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ لَما یَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهارُ وَ إِنَّ مِنْها لَما یَشَّقَّقُ فَیَخْرُجُ مِنْهُ الْماءُ وَ إِنَّ مِنْها لَما یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ وَ مَا اللّهُ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ» ،سپس دلهای شما بعد از این واقعه،سخت شد همچون سنگ یا سختتر،چرا که پارهای از سنگها میشکافند و از آن نهرها جاری میشود و پارهای از آنها شکاف برمیدارند و آب از آن تراوش میکند و پارهای از خوف خدا(از فراز کوه)به زیر میافتد(امّا
1) 1) نهج البلاغه،کلمات قصار،شماره 122.
دلهای شما نه از خوف خدا میتپد و نه سرچشمه علم و دانش و عواطف انسانی است)و خداوند از اعمال شما غافل نیست». (1)
آری،هنگامی که دنیاپرستی،بر قلب انسان چیره شود،سنگدلی را به همراه میآورد و در چنین حالتی انسان راه روشن سعادت را گم میکند و در بیراهه،گام مینهد و چنین میپندارد که خطابهای الهی درباره نیکوکاران،متوجّه اوست و ضمیرها در آیات تهدید و عذاب به دیگران باز میگردد و سعادت و خوشبختی او فقط در گردآوری ذخایر دنیاست.
1) 1) سوره بقره،آیه 74.
و اعلموا أنّ مجازکم علی الصّراط و مزالق دحضه،و أهاویل زلله،و تارات أهواله،فاتّقوا اللّه عباد اللّه تقیّة ذی لبّ شغل التّفکّر قلبه،و أنصب الخوف بدنه،و أسهر التّهجّد غرار نومه،و أظمأ الرّجاء هواجر یومه،و ظلف الزّهد شهواته،و أوجف الذّکر بلسانه،و قدّم الخوف لأمانه،و تنکّب المخالج عن وضح السّبیل،و سلک أقصد المسالک إلی النّهج المطلوب، و لم تفتله فاتلات الغرور،و لم تعم علیه مشتبهات الأمور،ظافرا بفرحة البشری،و راحة النّعمی،فی أنعم نومه،و آمن یومه.و قد عبر معبر العاجلة حمیدا،و قدّم زاد الآجلة سعیدا،و بادر من وجل،و أکمش فی مهل،و رغب فی طلب،و ذهب عن هرب،و راقب فی یومه غده،و نظر قدما أمامه.
فکفی بالجنّة ثوابا و نوالا،و کفی بالنّار عقابا و وبالا!و کفی باللّه منتقما و نصیرا!و کفی بالکتاب حجیجا و خصیما!
بدانید عبور شما از صراط و گذرگاه خطرناک مردافکن آن است!معبری که قدمها در آن میلغزد و خطرات هولناکی،پیدرپی دامان انسان را میگیرد،حال که چنین است،ای بندگان خدا تقوای الهی پیشه کنید!همچون تقوای خردمندی که تفکّر،
قلب او را به خود مشغول ساخته و خوف الهی جسمش را خسته کرده، شبزندهداری،خواب را از چشمش ربوده،امید به رحمت پروردگار،او را به تشنگی روزه ایّام گرم(تابستان)واداشته،و زهد در دنیا خواهشهای نفسانی را از او گرفته است،همان پرهیزگاری که ذکر خدا به سرعت بر زبانش جاری شده و ترس(از خدا) را برای ایمنی رستاخیز از پیش فرستاده است،جاذبههای(انحرافی و شیطانی)را از جاده خویش کنار زده و در بهترین و مستقیمترین راههایی که او را به روش مطلوب (جهت رسیدن به رضای خدا)میرساند،گام برداشته،و وسوسهها و فریبها هرگز او را نفریفته،و امور مشکوک بر او پنهان نمانده است(و به کمک نور تقوا،حق را از باطل تشخیص داده است)با مژده(بهشت)و زندگی آسوده،در میان نعمتها،در بهترین جایگاه و ایمنترین روزها،شاد و مسرور است،این در حالی است که از گذرگاه دنیای زودگذر،با روشی پسندیده عبور کرده و توشه آخرت را توأم با سعادت از پیش فرستاده است،همان پرهیزگاری که از ترس(آن روز،به عمل صالح) مبادرت ورزیده و در مهلت(زندگی)با سرعت مشغول(بندگی)بوده و نسبت به آنچه مطلوب(پروردگار)است،رغبت کامل داشته و از آنچه باید بگریزد دوری کرده است، امروز مراقب فردای خویش است و برای آینده خود پیشبینی لازم را نموده است.
همان بس که بهشت،پاداش و عطیه(پرهیزگاران)باشد!و همان بس که آتش دوزخ،کیفر(بدکاران و بیتقوایان)باشد و کافی است که خداوند انتقام گیرنده(از اینها)و یاری کننده(آنها)و قرآن مدافع(نیکوکاران)و دشمن(بدکاران)باشد!
در این بخش از این خطبه«غرّاء»امام علیه السّلام به سراغ بعضی از مواقف آخرت و گذرگاههای خطرناک آن میرود و از آن پلی به سوی این دنیا زده،مردم را برای
آماده شدن جهت حضور در صحنه قیامت و عبور از گذرگاه خطرناک صراط،آماده میسازد.
میفرماید:«بدانید عبور شما از صراط و گذرگاه خطرناک مردافکن آن است! معبری که قدمها در آن میلغزد و خطرات هولناکی،پیدرپی دامان انسان را میگیرد») (و اعلموا أنّ مجازکم (1)علی الصّراط،و مزالق (2)دحضه (3)،و أهاویل (4)زلله،و تارات (5)أهواله).
یکی از گذرگاههای قیامت،«صراط»است که در آیات قرآن به طور اشاره و در روایات صریحا و به طور تفصیل،از آن بحث شده است،از مجموع آن روایات، استفاده میشود،صراط پی است بر دوزخ،در مسیر بهشت،که آخرین گذرگاه آدمی است و نیکان و بدان همه بر آن وارد میشوند:صالحان مانند برق از آن میگذرند و به دروازههای بهشت میرسند،ولی افراد بیایمان و گنهکار،توان عبور از آن را ندارند و از روی آن،به جهنّم سقوط میکنند.
عبور از این گذرگاه خطرناک،که تنها راه بهشت است بستگی به ایمان و عمل دارد و حتّی سرعت عبور از آن،متناسب با درجات تقوا و ایمان است.
البتّه«صراط»در دنیا در اشکال دیگری مجسّم میشود و یا به تعبیر دیگر:
صراط در قیامت،تجسّمی از صراطهای دنیاست،چرا که در توصیف«صراط قیامت»
1) 1) «مجاز»از مادّه«جواز»به معنای سیر و حرکت و عبور است،بنابراین«مجاز»که مصدر میمی است به همین معنا است.
2) 2) «مزالق»جمع«مزلق»به معنای لغزشگاه،از مادّه«زلق»(بر وزن دلو)به معنای لغزش است.
3) 3) «دحض»در اینجا مصدر یا اسم مصدر است و به معنای لغزش توأم با سقوط آمده است،این واژه گاهی در مورد باطل شدن و یا زوال خورشید از دائره نصف النهار بسوی مغرب به کار رفته است.
4) 4) «اهاویل»جمع«اهوال»،و«اهوال»نیز جمع«هول»است،بنابراین«اهاویل»جمع الجمع میباشد و «هول»به معنای ترس و وحشت است.
5) 5) «تارات»جمع«تاره»به معنای دفعه در اصل از مادّه«تأر»(بر وزن طرد)به معنای نظر تند به کسی کردن است و به معنای زدن با عصا و مانند آن نیز آمده است و از آنجا که این امور در دفعات مختلف واقع میشود. این واژه به معنای دفعه نیز میآید.
آمده است:
«أدقّ من الشّعر،و أحدّ من السّیف ،باریکتر از مو و برندهتر از شمشیر است». (1)
بیشک،حدّ فاصل میان حق و باطل،ایمان و کفر،اخلاص و ریا،قصد قربت و پیروی از هوا،به همین باریکی و خطرناکی است که عبور از این خطّ فاصل،جز برای خالصان و مخلصان و نیکان و پاکان میسّر نیست،که شرح آن،در بحث«نکتهها» خواهد آمد.
به هر حال،یک چنین گذرگاه باریک،لغزشگاههای فراوان دارد که بدون آمادگی کامل،عبور همراه با سلامت از آن ممکن نیست!به همین دلیل،امام علیه السّلام در ادامه این سخن میفرماید:«حال که چنین است،ای بندگان خدا تقوای الهی پیشه کنید! همچون تقوای خردمندی که تفکّر،قلب او را به خود مشغول ساخته،و خوف الهی جسمش را خسته کرده،شب زندهداری خواب را از چشمش ربوده،امید به رحمت پروردگار،او را به تشنگی روزه ایّام گرم(تابستان)واداشته،و زهد در دنیا، خواهشهای نفسانی را از او گرفته است!» (فاتّقوا اللّه عباد اللّه تقیّة ذی لبّ شغل التّفکّر قلبه،و أنصب (2)الخوف بدنه،و أسهر (3)التّهجّد غرار (4)نومه،و أظمأ الرّجاء هواجر (5)یومه،و ظلف (6)الزّهد شهواته).
1) 1) بحارالانوار،جلد 8،صفحه 65.
2) 2) «أنصب»از مادّه«نصب»(بر وزن سبب)به معنای خسته شدن است.بنابراین«انصب»از باب افعال به معنای خسته کردن آمده است.
3) 3) «أسهر»از مادّه«سهر»(بر وزن سفر)به معنای شب بیداری است و از آنجا که حوادث وحشتناک،خواب شبانه را از چشم میبرد و نیز زمین قیامت،هول انگیز است به هر دو«ساهره»اطلاق میشود.
4) 4) «غرار»مصدر و اسم مصدر است و به معنای کمی و کسادی است و مفهوم جمله بالا این است که عبادات شبانه،حتّی خواب کم را از آنها میگیرد.
5) 5) «هواجر»جمع«هاجره»به معنای وسط روزهای گرم و داغ است که مردم به خانهها پناه میبرند،گویی هجرت کردهاند و در اصل از مادّه«هجر»و«هجران»گرفته شده که به معنای ترک چیزی و جدایی از آن است.
6) 6) «ظلف»از مادّه«ظلف»به معنای بازداشتن از چیزی است و«ظلف»(بر وزن علف)به معنای مکان مرتفع نیز آمده است،گویی انسانها را از رسیدن به خود منع میکند
آری،برای ورود به مرحله تقوا،تقوایی که گذار انسان را از صراط آسان کند، نخست تفکّر لازم است!تفکّر و اندیشهای که تمام قلب را به خود مشغول دارد و خوف از خدا را در انسان زنده کند و به دنبال آن تهجّد و شبزندهداری و روزه در ایّام گرم تابستان و زهد و پارسایی،در وجود انسان ظاهر گردد،چنین تقوایی است که انسان را به سر منزل مقصود میرساند و او را همچون برق،از«صراط خطرناک قیامت»عبور میدهد.
در ادامه این سخن میفرماید:«همان پرهیزگاری که ذکر خدا به سرعت بر زبانش جاری میگردد و ترس(از خدا)را برای ایمنی در رستاخیز از پیش فرستاده است، جاذبهها(ی انحرافی و شیطانی)را از جاده خویش کنار زده و در بهترین و مستقیمترین راههایی که او را به روش مطلوب(جهت رسیدن به رضای خدا) میرساند،گام برداشته،و وسوسهها و فریبها هرگز او را نفریفته،و امور مشکوک بر او پنهان نمانده است،(و به کمک نور تقوا،حق را از باطل تشخیص میدهد)» (و أوجف (1)الذّکر بلسانه،و قدّم الخوف لأمانه،و تنکّب (2)المخالج (3)عن وضح (4)السّبیل،و سلک أقصد المسالک إلی النّهج المطلوب،و لم تفتله (5)فاتلات الغرور،و لم تعم علیه مشتبهات الأمور).
1) 1) «اوجف»از مادّه«ایجاف»به معنای تسریع در کاری است،این واژه به معنای ایجاد اضطراب که در بسیاری از موارد،لازمه تسریع است نیز آمده است.
2) 2) «تنکب»از مادّه«نکب»و«نکوب»به معنای عدول و دوری و انصراف از چیزی است،به همین جهت، هنگامی که دنیا به کسی پشت کند از آن تعبیر به«نکبت»میشود.
3) 3) «مخالج»جمع«مخلج»از مادّه«خلج»(بر وزن خرج)به معنای مشغول کردن چیزی است،بنابراین «مخالج»به معنای امور مشغول کننده و سرگرم کننده است و تعبیر به«خلجان»به ذهن،نیز اشاره به همین معناست و«خلیج»را به این جهت خلیج گفتهاند که گویی بخشی از دریا جدا شده و به سوی خشکی پیش رفته و خشکی را به خود مشغول داشته است.
4) 4) «وضح»از مادّه«وضوح»به معنای آشکار شدن است و«وضح السّبیل»به معنای وسط جاده است.
5) 5) «تفتله»از مادّه«فتل»(بر وزن قتل)به معنای منصرف ساختن از چیزی است و گاه به معنای تابیدن نیز آمده است و«فتیله»را نیز به همین جهت«فتیله»میگویند.
تا به اینجا امام علیه السّلام در بیان اوصاف پرهیزگارانی که باید الگو قرار گیرند-علاوه بر تفکّر دائم-اوصاف دهگانهای را بیان میکند که تحت هر کدام،یک دنیا معنا نهفته شده است و جمع آنها در یک انسان،انسان نمونهای میسازد،که در دنیا و آخرت سربلند و در میدان زندگی پیروز و در سیر الی اللّه موفّق است،تمام این تعبیرات با تشبیهات زیبا و کنایهها و عبارات دلنشین و پر مغز آمیخته است،به گونهای که در اعماق جان نفوذ میکند.
آری،پرهیزگاران راستین،هرگز فریب جاذبههای شیطانی را نمیخورند و در امور مشکوک در تاریکی گام برنمیدارند!نزدیکترین راه را بسوی خدا برمیگزینند و موانع را از سر راه برمیدارند،خوف از خدا و مسؤلیّتها،مانع انحراف آنهاست و ذکر پروردگار،دائما بر سر زبانشان.
سپس امام علیه السّلام به بخشی از نتایج این اوصاف در دنیا و آخرت پرداخته و در ضمن شش جمله،چنین میفرماید:«با مژده(بهشت)و زندگی آسوده در میان نعمتها،در بهترین جایگاهها و ایمنترین روزها،شاد و مسرور است،این در حالی است که از گذرگاه دنیای زودگذر،با روشی پسندیده عبور کرده،و توشه آخرت را توأم با سعادت،از پیش فرستاده است» (ظافرا بفرحة البشری،و راحة النّعمی، (1)فی أنعم نومه،و آمن یومه،و قد عبر معبر العاجلة حمیدا،و قدّم زاد الاجلة سعیدا).
در واقع آنچه سبب بشارت آنان و راحتی و آرامش و امنیّت خاطرشان میگردد، همان عبور شایسته از گذرگاه دنیا و پیش فرستادن توشه آخرت است و مشکل مهمّ اینجاست که انسان در مقابل آن جاذبههای کاذب و زرق و برقهای فریبنده و راههای انحرافی،بتواند خود را حفظ کند و از صراط مستقیم الهی خارج نگردد.
سپس در ادامه این سخن،در آخرین اوصافی که برای پرهیزگاران نمونه ذکر
1) 1) «نعمی»مفرد است و به معنای آرامش و زندگانی آسوده و گسترده است و در واقع«نعمی»مفهومی همانند نعمت دارد که مفهوم آن وسیع است.
میکند،به شش وصف دیگر اشاره کرده،میفرماید:«همان پرهیزگاری که از ترس (آن روز،به عمل صالح)مبادرت ورزیده،و در مهلت(زندگی)با سرعت مشغول (بندگی)بوده،و نسبت به آنچه مطلوب(پروردگار)است رغبت کامل داشته،و از آنچه باید بگریزد،دوری کرده است،امروز مراقب فردای خویش بوده و برای آینده خود،پیشبینی لازم را نموده است» (و بادر من وجل،و أکمش (1)فی مهل،و رغب فی طلب،و ذهب عن هرب،و راقب فی یومه غده،و نظر قدما أمامه).
در یک کلمه،از فرصت گرانبهای عمر،برای زندگی سعادتمندانه در سرای دیگر بهترین بهرهگیری را میکند،به آنچه باید روی آورد،روی میآورد و از آنچه باید دوری کند،پرهیز مینماید.
آری،پرهیزگاری که دارای این اوصاف است،سزاوار است الگوی زندگی راهیان راه اللّه و قدوه و اسوه آنان بوده باشد.
در پایان این فراز،به نتیجه نهایی تقوا و بیتقوایی اشاره کرده،میفرماید:«همان بس،که بهشت پاداش و عطیّه(پرهیزگاران)باشد!و همان بس،که آتش دوزخ کیفر و مجازات(بدکاران و بیتقوایان)باشد!و کافی است که خداوند انتقام گیرنده(از اینها)و یاری کننده(آنها)و قرآن مدافع(نیکوکاران)و دشمن(بدکاران)باشد!» (فکفی بالجنّة ثوابا و نوالا،و کفی بالنّار عقابا و وبالا!و کفی باللّه منتقما و نصیرا!و کفی بالکتاب حجیجا و خصیما!).
به راستی امام علیه السّلام در سخنانش اعجاز میکند،در جملههایی کوتاه آنچنان تقوا و پرهیزگاری را توصیف میکند که در هیچ کتابی دیده نشده و از هیچ کس شنیده نشده است،تعبیراتی که بیدردترین افراد،از آن احساس درد میکنند و سستترین انسانها را به حرکت وامیدارد و به راستی نام«خطبه غرّاء»بر این خطبه بسیار بجاست.
1) 1) «اکمش»از مادّه«کمش»(بر وزن عطش)به معنای تسریع در کاری است و در جمله بالا اشاره به سرعت در خیرات و طاعات است.
در خطبه بالا اشاره به«صراط»شده است،یعنی گذرگاهی که همه انسانها در قیامت باید از آن عبور کنند و در روایات اسلامی درباره آن بحثهای فراوانی دیده میشود،هر چند در قرآن مجید،واژه«صراط»در این معنا بکار نرفته است جز در یکی دو مورد،که آن هم احتمال دارد اشاره به جادّه حقّ و باطل در دنیا باشد،ولی تعبیرات دیگری در قرآن مجید به عنوان«مرصاد»و مانند آن آمده که جمعی از مفسّران،آن را اشاره به همان«صراط»میدانند.
به هر حال،همان گونه که گفتیم از روایات اسلامی استفاده میشود که«صراط» پلی است بر روی جهنّم،بسیار باریک و خطرناک،آنها که از آن عبور کنند به بهشت برین میرسند و آنها که نتوانند عبور کنند در جهنّم سقوط خواهند کرد.بلکه از بعضی از روایات استفاده میشود که«صراط»از درون جهنّم میگذرد!ولی مؤمنان آنچنان سریع عبور میکنند که کمترین آسیبی به آنان نمیرسد،همانگونه که اگر انسان از درون آتش دنیا،با سرعت زیاد عبور کند کمترین تأثیری روی او نخواهد داشت.
در اوصاف صراط چنین آمده است:«صراط پلی است که بر روی دوزخ در مسیر بهشت قرار گرفته و تنها راه ورود در بهشت،عبور از آن است،گروهی از نیکان و پاکان چنان به سرعت از آن میگذرند که گویی شعاع برقند!گروهی مانند یک اسب سوار تیزرو،گروهی همچون افراد پیاده و گروهی با دست و زانو از این گذرگاه، میگذرند و گروهی که توان عبور ندارند در اثنای راه سقوط میکنند». (1)
اهمیّت عبور از این گذرگاه را با توجّه به حدیث معروفی که از رسول خدا نقل
1) 1) این سخن مضمون حدیثی است که از امام صادق علیه السّلام در کتاب امالی صدوق،مجلس 33 نقل شده است.
شده و در کلام امام صادق علیه السّلام نیز آمده است،میتوان،دریافت،آنجا که فرمود:
«إنّ علی جهنّم جسرا أدقّ من الشّعر،أحدّ من السّیف ،بر دوزخ پلی کشیده شده باریکتر از مو و تیزتر از شمشیر». (1)
امام صادق علیه السّلام در تفسیر آیه شریفه «إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصادِ» (2)میفرماید:
«قنطرة علی الصّراط لا یجوزها عبد بمظلمة ،مرصاد پلی است بر صراط،که هر کس حقّ ستمدیدگان بر گردن او باشد از آن عبور نخواهد کرد». (3)
در روایات اسلامی اموری به عنوان وسیله عبور سریع،از صراط ذکر شده است.
از جمله در حدیثی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله آمده است:
«أسبغ الوضوء تمّر علی الصّراط مرّ السّحاب ،وضوء را شاداب و پر آب بگیرد!تا بر صراط همچون ابر بگذری». (4)
و در حدیث دیگری میخوانیم که موسی علیه السّلام در مناجاتش به درگاه الهی سؤال کرد:«إلهی ما جزاء من تلا حکمتک سرّا و جهرا؟قال:یا موسی!یمرّ علی الصّراط کالبرق، خداوندا پاداش کسی که حکمت تو را پنهان و آشکار بخواند(و مردم را با سخنان حکیمانه تو،به سوی حق دعوت کند)چیست؟فرمود:ای موسی!چنین کسی همچون برق از صراط عبور میکند». (5)
جالب توجّه اینکه در روایات متعدّدی میخوانیم،یکی از شرایط اصلی عبور از صراط،ولایت علی بن ابیطالب،است.این روایت را بسیاری از بزرگان اهل سنّت در کتابهای خود از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله نقل کردهاند.از جمله«حافظ بن سمّان»در کتاب «موافقه»چنین نقل میکند که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله فرمود:
«لا یجوز أحد علی الصّراط إلاّ من کتب له علیّ علیه السّلام الجواز ،هیچ کس از صراط عبور نمیکند،مگر اینکه علی علیه السّلام اجازه
1) 1) در حدیث امام صادق علیه السّلام به جای«جسر»«صراط»آمده است(بحارالانوار،جلد 8،صفحه 64،این حدیث از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله در کنز العمّال شماره 3936،جلد 14،صفحه 386،نقل شده است).
2) 2) سوره فجر،آیه 14.
3) 3) بحارالانوار،جلد 8،صفحه 66،حدیث 6.
4) 4) کنزالعمّال،همان.
5) 5) بحارالانوار،جلد 89،صفحه 197،حدیث 3.
عبور برای او بنویسد». (1)و در بعضی روایات آمده است:
«إذا جمع اللّه الأوّلین و الآخرین یوم القیامة و نصب الصّراط علی جسر جهنّم ما جازها أحد حتّی کانت معه براءة بولایة علیّ بن أبی طالب ،هنگامی که خداوند اوّلین و آخرین را در روز قیامت گرد آورد و صراط بر جهنّم کشیده شود،هیچ کس از آن عبور نمیکند مگر اینکه برات آزادی به سبب ولایت علی علیه السّلام با او باشد». (2)این مضمون با تفاوت مختصری در«مناقب خوارزمی»و«مناقب ابن مغازلی»و«فرائد السّمطین»و کتاب«الرّیاض النّظرة»آمده است. (3)
همانگونه که در شرح خطبه نیز ذکر شد،صراط در قیامت در واقع تجسّمی است از صراطهایی که در دنیاست که به همان باریکی و خطرناکی است.
در این خطبه امام علیه السّلام به مسأله شب بیداری و عبادات شبانه،اشاره میفرماید و آن را از ویژگیهای پرهیزگاران صفوف مقدّم راهیان راه خدا میشمرد.
«تهجّد»از ماده«هجود»به گفته«راغب»در«مفردات»در اصل به معنای خواب است،ولی هنگامی که به باب«تفعّل»میرود در معنای انتقال از خواب،به بیداری به کار میرود و از آنجا که بیداری شبانه،در عرف پرهیزگاران برای راز و نیاز به درگاه خداست،این واژه(تهجّد)به معنای نماز خواندن در دل شب،یا در خصوص نافله شب بکار میرود.
به هر حال،نماز شب،که با آداب خاصّی انجام میگیرد،اکسیر اعظم و کیمیای
1) 1) الغدیر،جلد 2،صفحه 323.(مرحوم علاّمه امینی این روایات را به طور گسترده از منابع اهل سنّت با ذکر صفحه،در شرح شعر معروف العبدی: و إلیک الجواز تدخل من شئت جنانا و من تشاء جحیما آورده است).
2) 2) الغدیر،جلد 2،صفحه 323.(مرحوم علاّمه امینی این روایات را به طور گسترده از منابع اهل سنّت با ذکر صفحه،در شرح شعر معروف العبدی: و إلیک الجواز تدخل من شئت جنانا و من تشاء جحیما آورده است).
3) 3) الغدیر،جلد 2،صفحه 323.(مرحوم علاّمه امینی این روایات را به طور گسترده از منابع اهل سنّت با ذکر صفحه،در شرح شعر معروف العبدی: و إلیک الجواز تدخل من شئت جنانا و من تشاء جحیما آورده است).
اکبر است که میتواند مس تیره وجود انسان را،به طلای ناب تقوا مبدّل کند.قرآن مجید و همه پیشوایان بزرگ اسلام و بزرگان اخلاق،بر انجام این عبادت انسانساز و آثار تربیتی آن تأکید کردهاند.
همین بس که قرآن مجید به پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله خطاب میکند و میگوید: «وَ مِنَ اللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَکَ عَسی أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقاماً مَحْمُوداً» ،پاسی از شب را از خواب برخیز و قرآن(و نماز)بخوان،این وظیفه اضافی برای توست(اشاره به اینکه نماز شب بر پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله واجب و بر امّت مستحب است)تا پروردگارت تو را به مقامی درخور ستایش برساند». (1)
این تعبیر به خوبی نشان میدهد که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله«مقام محمود»را که مقام بسیار والا و برجسته است،در سایه عبادت شبانه پیدا کرد(و به گفته شاعر روشن ضمیر:
«چیزی که مایه نجات او از ظلمات به سوی نور تقوا شد،دعای نیمه شبی بود و گریه سحری»).
از روایات فراوانی که در این زمینه از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و ائمه هدی علیهم السّلام نقل شده همین بس که در حدیثی پیامبر اکرم به علی علیه السّلام توصیه میکند:«علیک بصلاة اللّیل! یکرّرها أربعة،بر تو باد که نماز شب را به جای آوری!پیامبر این سخن را چهار بار تکرار کرد». (2)
در حدیث دیگری از همان حضرت میخوانیم که به علی علیه السّلام فرمود:
«یا علیّ ثلاث فرحات للمؤمن:لقی الإخوان،و الإفطار من الصّیام،و التّهجّد من آخر اللّیل ،سه چیز است که مایه نشاط مؤمن میشود:دیدار دوستان و افطار روزه و نماز در آخر شب». (3)
از این حدیث استفاده میشود که نماز شب مایه نشاط و شادابی مؤمنان است.
در حدیث پرمعنای دیگری از همان حضرت میخوانیم:
«ما اتّخذ اللّه إبراهیم خلیلا إلاّ لإطعامه الطّعام و صلاته باللّیل و النّاس نیام ؛خداوند ابراهیم علیه السّلام را به مقام دوستی خود(و افتخار خلیل اللّهی)نرساند مگر به خاطر اطعام طعام و نماز شبانه هنگامی که مردم در خواب بودند». (1)
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السّلام میخوانیم که به یکی از یاران خود تأکید فرمود:«نماز شب و عبادت شبانه را رها مکن که هر کس نماز شب را رها کند،مغبون است»
(لا تدع قیام اللّیل فإنّ المغبون من غبن قیام اللّیل). (2)
و جالب اینکه در آیه 6 سوره مزّمّل از نماز شب تعبیر به «ناشِئَةَ اللَّیْلِ» شده و آن را بسیار مهمّ و سبب استقامت شمرده است «إِنَّ ناشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قِیلاً» و به گفته بعضی از مفسّران:تعبیر «ناشِئَةَ اللَّیْلِ» اشاره به نشئه و نشاط و جذبه روحانی و ملکوتی است که در سایه این عبادت برای انسان فراهم میشود.
دلیل این اهمیّت نیز روشن است زیرا«روح عبادت»که انسان را به«مقامات عالی»میرساند دو چیز است:«اخلاص»و«حضور قلب»و این هر دو در شب، مخصوصا در آخر شب،بعد از یک استراحت نسبتا ممتدّ،در حالی که چشمهای بسیاری از مردم در خواب است و جنب و جوشهای زندگی مادّی موقّتا خاموش شده،نه جایی برای روی و ریاست و نه شواغل روز مرّه مادّی فکر انسان را به خود جلب میکند،حاصل میشود،از این رو،نماز شب عبادتی است خالص و توأم با حضور دل و آمیخته با معنوّیت کامل و سرچشمه انواع برکات،به گفته حافظ:
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ از یمن دعای شب و ورد سحری بود
آثار بینظیر این عبادت شبانه را،هر کس میتواند با تجربه دریابد و هنگامی که طعم شیرین آن را در مذاق جان احساس کند به آسانی آن را رها نخواهد کرد!
می صبوح و شکر خواب صبحدم تا چند به عذر نیمه شبی کوش و گریه سحری
آری!کلید گنج سعادت و راه رسیدن به معشوق حقیقی همین است:
دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است بدین راه و روش میرو که با دلدار پیوندی
!
أوصیکم بتقوی اللّه الّذی أعذر بما أنذر،و احتجّ بما نهج،و حذّرکم عدوّا نفذ فی الصّدور خفیّا،و نفث فی الآذان نجیّا،فأضلّ و أردی،و وعد فمنّی،و زیّن سیّئات الجرائم،و هوّن موبقات العظائم،حتّی إذا استدرج قرینته،و استغلق رهینته،أنکر ما زیّن،و استعظم ما هوّن،و حذّر ما أمّن.
شما را به تقوای الهی سفارش میکنم!همان خداوندی که با انذار و هشدار خود، راه عذر را بسته و با دلایل روشن،طریق هدایت را نشان داده و حجّت را تمام کرده است و شما را از دشمنی بر حذر داشته است که،مخفیانه در درون سینههای شما نفوذ میکند و آهسته در گوشهای شما میدمد و(به این طریق شما را)گمراه میسازد و به هلاکت میکشاند،او نوید میدهد و انسان را به آرزوها(ی باطل و دور و دراز)سرگرم میکند و گناهان و جرایم را در نظرها زیبا جلوه میدهد و معاصی بزرگ را کم اهمیّت میشمرد(این وضع همچنان ادامه مییابد)تا به تدریج پیروان خود را فریب داده،درهای سعادت را به روی گروگان خود ببندد(ولی در سرای آخرت که همگی در محضر عدل الهی حاضر میشوند)شیطان آنچه را آراسته بود،انکار میکند و آنچه را سبک جلوه داده بود،بزرگ میشمرد و از آنچه فریب خوردگان را ایمن ساخته بود،بر حذر میدارد(ولی افسوس که زمان جبران سپری شده است!).
در این بخش از خطبه،امام علیه السّلام به یکی دیگر از خطرات بسیار مهمّی که سعادت انسان را تهدید میکند،اشاره میفرماید و آن خطر،وسوسههای شیطان و توطئههای او است که برای فریب آدمی از مؤثّرترین وسایل بهره میگیرد.
امام علیه السّلام مقدّمتا برای سومین بار توصیه به تقوا کرده و به اتمام حجّت الهی اشاره میفرماید و میگوید:«شما را به تقوای الهی سفارش میکنم!همان خداوندی که با انذار و هشدار خود راه عذر را بسته و با دلایل روشن،طریق هدایت را نشان داده،و حجّت را تمام کرده است» (أوصیکم بتقوی اللّه الّذی أعذر بما أنذر،و احتجّ بما نهج).
روشن است که عدل الهی بدون اتمام حجّت کافی،پیاده نمیشود و به همین دلیل،خداوند از طریق رسول ظاهر،که سلسله انبیا و اولیا هستند و رسول باطن،که عقل و خرد آدمی است حقّ و باطل را تبیین فرموده تا هیچ کس به عذر جهل و نادانی-برای تبرئه خویش در برابر خلافکاریها-متوسّل نشود.
در واقع جمله «احتجّ بما نهج» اشاره به ارائه طریق و نشان دادن راه سعادت است و جمله «أعذر بما أنذر» اشاره به خطراتی است که در این مسیر،در برابر انسان کمین کرده است.
شایان توجّه این که،خداوند به حداقلّ اتمام حجّت،در برابر بندگان بسنده نمیکند،بلکه حدّ اعلای آن را به لطف و رحمتش ارائه میدهد،به همین دلیل، یافتههای عقل را که برای اتمام حجّت در بسیاری از مراحل کافی است،با یافتههای وحی به وسیله انبیا تأکید میکند و برای اصلاح گنهکاران،عوامل هشداردهنده در زندگی آنها میآفریند و مهلت کافی میدهد: «وَ ما کانَ رَبُّکَ مُهْلِکَ الْقُری حَتّی یَبْعَثَ فِی أُمِّها رَسُولاً یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِنا وَ ما کُنّا مُهْلِکِی الْقُری إِلاّ وَ أَهْلُها ظالِمُونَ» ،و پروردگار تو
هرگز شهرها و آبادیها را هلاک نمیکرد،تا این که در کانون آنها پیامبری مبعوث کند که آیات ما را بر آنان بخواند و ما هرگز آبادیها و شهرها را هلاک نکردیم،مگر آن که اهلش ظالم بودند.» (1)بعد از ذکر این مقدّمه،امام علیه السّلام اشاره به خطرات شیطان میکند،میفرماید:
«خداوند شما را از دشمنی بر حذر داشته است که،مخفیانه در درون سینههای شما نفوذ میکند،و آهسته در گوشها میدمد،و(به این طریق شما را)گمراه سازد،و به هلاکت میکشاند.» (و حذّرکم عدوّا نفذ فی الصّدور خفیّا،و نفث فی الآذان نجیّا،فأضلّ و أردی).
گر چه در این جملهها و جملههای آینده نام شیطان برده نشده است،ولی صفاتی که در آن آمده به روشنی نشان میدهد که منظور شیطان است.
امّا دشمنی او از آغاز خلقت آدم علیه السّلام بر همه کس آشکار شده است،همان گونه که قرآن میگوید:خداوند به آدم علیه السّلام خطاب کرد و فرمود: «إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَکَ وَ لِزَوْجِکَ فَلا یُخْرِجَنَّکُما مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقی» ،این ابلیس،دشمن تو و همسر تو است،مراقب باشید شما را از بهشت بیرون نکنند که بیچاره خواهد شد». (2)
و در جای دیگر به طور عام میفرماید: «أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یا بَنِی آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ» ؛آیا با شما عهد نکردم ای فرزندان آدم علیه السّلام که شیطان را نپرستید که او برای شما دشمن آشکاری است.» (3)البتّه برای مؤمنان بیدار و سالکان هوشیار،شیطان میتواند وسیلهای برای تکامل و پیشرفت و پرورش باشد،چرا که هر قدر در برابر وسوسههای او مقاومت کنند،قدرت معنوی و روحانی آنها افزوده میشود و مقامشان در پیشگاه خدا بالاتر میرود. در ادامه این سخن،از طرق مختلف وسوسههای شیطان،پرده برمیدارد و به
سه نکته اشاره میفرماید و میگوید:«او نوید میدهد و انسان را به آرزوها(ی باطل و دور و دراز)سرگرم کند،و گناهان و جرایم را در نظرها زیبا جلوه میدهد،و معاصی بزرگ را کم اهمیّت میشمرد» (و وعد فمنّی،و زیّن سیّئات الجرائم،و هوّن موبقات العظائم).
در حقیقت این سه،دام مهمّ شیطان و سه طریق خطرناک نفوذ وی در انسان است،نخست اینکه:انسان را گرفتار آرزوهای طولانی میکند و با مشتی خیالات و اوهامی که مربوط به آینده است،آیندهای که گاه هرگز به آن نمیرسد،او را سرگرم میسازد و تمام وقت و فکر و نیروی او را به خود جذب میکند و به این طریق راه خودسازی و اطاعت پروردگار را به روی او میبندد.
دیگر اینکه:گناهان زشت و تنفّرآمیز را،که انسان به فرمان وجدان از آن میگریزد،در نظر او زیبا جلوه میدهد،بیبندوباری را آزادی میداند،آلودگی را از شئون تمدّن میشمرد و سازش با اهل گناه را همزیستی مسالمتآمیز معرّفی میکند و خلاصه برای هر کار زشتی،عنوان زیبایی میتراشد و فرمان وجدان را خفه میکند.
از سوی سوم:گناهان بزرگ را که به خاطر عظمتش انسان از آن میگریزد،در نظر او ساده و سبک جلوه میدهد و به عناوینی چون غفّاریت خداوند و اینکه هیچ کس معصوم نیست و هر کسی گرفتار این لغزشها میشود و:
«آنجا که برق عصیان بر آدم صفیّ زد ما را چگونه زیبد،دعوی بیگناهی»
و اینکه راه توبه به هر حال باز است و شفاعت شافعان و پیامبر و امامان معصوم علیهم السّلام،برای همین قبیل امور،ذخیره شده،او را آلوده بدترین گناهان میکند.
حال ببینیم نتیجه این وسوسهها و نیرنگها و دامهای شیطان به کجا میرسد.
امام علیه السّلام در ادامه سخن با تعبیرات زیبا و پرمعنایی نتیجه آن را بیان کرده است،
میفرماید:«(این کار ادامه مییابد)تا شیطان به تدریج پیروان خود را فریب داده، درهای سعادت را به روی گروگان خود ببندد(ولی در سرای آخرت که همگی در محضر عدل الهی حاضر میشوند)شیطان آنچه را آراسته بود،انکار میکند،و آنچه را سبک جلوه داده بود،بزرگ میشمرد،و از آنچه فریب خوردگان را ایمن ساخته بود برحذر میدارد(ولی افسوس که زمان جبران سپری شده است!).» (حتّی إذا استدرج قرینته،و استغلق رهینته،أنکر ما زیّن،و استعظم ما هوّن،و حذّر ما أمّن).
تعبیر به«إستدرج»اشاره به این نکته است که وسوسههای شیطان معمولا به صورت گام به گام است،تا در افراد کارگر بیفتد،غالبا ناگهانی و دفعی نیست تا افرادی که حتّی کمی تقوا در وجودشان است،مقاومت به خرج دهند و شاید تعبیر به «لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ» (پیروی از گامهای شیطان نکنید)که در آیات متعدّدی از قرآن مجید آمده است (1)نیز،اشاره به همین نکته باشد.
تعبیر به«قرینته»گویا از آیه شریفه «وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطاناً فَهُوَ لَهُ قَرِینٌ» ،هر کس از یاد خدا روی گردان شود،شیطانی را بر او مسلّط میکنیم که همواره قرین او باشد» (2)گرفته شده،در واقع شیطان چنان به پیروان خود نزدیک میشود،که زندگی آنها هرگز از او جدا نیست و قرین و مقارن اویند.
تعبیر به «استغلق رهینته» اشاره به این است که شیطان پیروان خود را به گروگان میگیرد و راههای بازگشت را به روی آنها میبندد.
درست همچون شیاطین انس،که وقتی افرادی را برای فساد به دام میاندازند آنها را از جهات مختلف آلوده و وامدار میکنند،به طوری که نتوانند گامی جز در مسیر اطاعت آنها بردارند.
ولی در قیامت که پردههای نیرنگ و فریب و غرور کنار میرود و هر کس هر چه
دارد،ظاهر و آشکار میشود،شیطان در مقام انکار برمیآید و آنچه را کوچک شمرده بود،بزرگ میشمرد و آنچه را امن و امان دانسته بود،خطرناک میداند،ولی این انکار نه برای او مفید است و نه برای پیروانش،چرا که دوران بازگشت از گناه و توبه و جبران«مافات»سپری شده است.
میدانیم انسان همواره با دو دشمن بزرگ روبروست:دشمنی از درون به نام «نفس امّاره»و دشمنی از برون به نام«شیطان»که اعمالی مشابه هم و مکمّل یکدیگر،دارند.
گر چه همان گونه که گفتیم وجود این دشمن درونی و برونی برای افراد با ایمان سبب هوشیاری بیشتر،آمادگی زیادتر و مبارزه قاطعتر با عوامل گناه است و در نتیجه موجب تکامل روح و جان و قرب الی اللّه خواهد شد،ولی به هر حال وجود چنین دشمنان خطرناکی،هوشیاری فراوانی میطلبد،به خصوص اینکه آنها هرگز با صراحت انسان را دعوت به گناه نمیکنند،زشتیها را زیبا جلوه میدهند،گناهان بزرگ را کوچک و طاعات کوچک را بزرگ نشان میدهند و دامهای رنگارنگ بر سر راه بشر مینهند و از تمام نقطههای ضعف انسان و راههای نفوذ،در درون جان او بهره میگیرند و زنجیرهای اسارت در چنگال شهوات و مال و مقام و آرزوهای دور و دراز بر دست و پای او مینهند و به همین سبب،گاه یک لحظه غفلت،یک عمر بدبختی بدنبال میآورد.
اینجاست که در اخبار اسلامی هشدارهای زیادی در این زمینه داده شده از،
جمله در حدیثی میخوانیم که خداوند به موسی وحی کرد:«ما لم تسمع بموت ابلیس فلا تأمن مکره،مادامی که خبر مرگ شیطان را نشنوی از مکر او ایمن مباش». (1)
در همین زمینه در جلد اوّل این کتاب،ذیل خطبه هفتم شرح بیشتری درباره وسوسههای شیطان و راه نفوذ او در انسان و برنامهریزیهای شیاطین آمده است. (2)
این سخن را با اشعار پرمعنایی از یکی از شعرای معاصر پایان میدهیم:
ز شیطان بدگمان بودن نوید نیک فرجامی است چون خون در هر رگی باید دواند این بدگمانی را
نهفته نفس سوی مخزن هستی رهی دارد نهانی شحنهای میباید این دزد نهانی را
أم هذا الّذی أنشأه فی ظلمات الأرحام،و شغف الأستار،نطفة دهاقا، و علقة محاقا،و جنینا و راضعا،و ولیدا و یافعا،ثمّ منحه قلبا حافظا،و لسانا لافظا،و بصرا لاحظا،لیفهم معتبرا،و یقصّر مزدجرا،حتّی إذا قام اعتداله،و استوی مثاله،نفر مستکبرا،و خبط سادرا،ماتحا فی غرب هواه،کادحا سعیا لدنیاه،فی لذّات طربه،و بدوات أربه،ثمّ لا یحتسب رزیّة،و لا یخشع تقیّة،فمات فی فتنته غریرا،و عاش فی هفوته یسیرا[اسیرا]لم یفد عوضا[غرضا]و لم یقض مفترضا.
(اکنون درباره آفرینش انسان و مراحل زندگی او با شما سخن میگویم:) همین انسانی که خداوند او را در تاریکیهای رحم و در پردههای متراکم،به صورت نطفهای فرو ریخت،سپس او را به شکل خون بسته و نامشخّصی قرار داد و بعد از آن،به صورت جنین کامل،سپس نوزادی شیرخوار و بعد کودک،سپس نوجوانی درآورد و بعد از آن به او عقلی نگاهدارنده و زبانی گویا و چشمی بینا بخشید،تا درک کند و عبرت گیرد و از بدیها بپرهیزد و این وضع ادامه مییابد تا انسان به حدّ اعتدال و کمال برسد و بر پای خود بایستد،در این هنگام سرکشی کرده و میگریزد و بیپروا در بیراهه گام مینهد.این در حالی است که سعی دارد به تمام هوسهای خود جامه عمل بپوشاند و برای بدست آوردن دنیا،خود را به رنج
و تعب بیفکند و برای لذّات آن پیوسته تلاش میکند و هر چه از خواهشهای نفسانی در فکرش خطور کند،به آن جامه عمل میپوشاند،او هرگز فکر نمیکند مصیبتی برایش پیش بیاید و هیچگاه از روی تقوای الهی در پیشگاهش خضوع نمیکند،از این رو،سرانجام چشم از دنیا فرو میبندد،در حالی که در گمراهی و غرور گرفتار است و در میان اشتباهات و خطاهای زندگی کوتاه خود،غوطهور!این در حالی است که در برابر آنچه از دست داده،عوضی بدست نیاورده و هیچ یک از وظایف واجب خود را انجام نداده است.
در این بخش از خطبه-که به پایان خطبه،کمکم نزدیک میشویم-امام علیه السّلام به بحث مهم دیگری پرداخته و آن آفرینش انسان از دوران جنینی تا پایان عمر و سپس چشم پوشیدن از دنیا و حضور در صحنه قیامت است،تا بحثهای گذشته را که درباره خطرات شیطان و لزوم فراهم کردن زاد و توشه تقوا بود،تکمیل کند و به تعبیر دیگر:آدمی هوشیار باشد و به وظایف اصلیش بپردازد و از وساوس شیطان برحذر باشد،میفرماید:«(اکنون درباره آفرینش انسان و مراحل زندگی او با شما سخن میگویم:) (1)همین انسانی که خداوند او را در تاریکیهای رحم و در پردههای متراکم به صورت نطفهای فرو ریخت،سپس او را به شکل خون بسته و نامشخّصی قرار داد،و بعد از آن به صورت جنین کامل،سپس نوزادی شیرخوار،و بعد کودک،
1) 1) شارحان نهج البلاغه درباره اینکه«ام»در اینجا چه مفهومی دارد آیا استفهامیه است و متصله،یا منقطعه؟ سخنان بسیاری دارند و قضاوت در این باره مشکل به نظر میرسد،چرا که ظاهر عبارت مرحوم «سیّد رضی»این است که گلچینهایی از این خطبه طولانی را ذکر کرده است که ممکن است در این گزینش، پیوند عبارات پنهان شده باشد،ما آن را به صورت منقطعه تفسیر میکنیم و در تقدیر چنین است:«بل أذکّرکم بحال الإنسان...».
سپس نوجوانی در آورد» (أم هذا الّذی أنشأه فی ظلمات الأرحام،و شغف (1)الأستار، نطفة دهاقا (2)،و علقة محاقا (3)،و جنینا و راضعا،و ولیدا و یافعا (4)).
در واقع امام علیه السّلام در اینجا به شش مرحله از زندگانی انسان اشاره کرده است،که سه مرحله مربوط به دوران جنین و پیش از تولّد و سه مرحله دیگر مربوط به دوران بعد از تولّد است.
دورانهایی که با سرعت میگذرد و هر کدام ویژگی خود را دارد،بعضی فوقالعاده شگفتانگیز و بعضی عبرتآمیز است.خداوند توانا،بر قطره آبی که هیچ شکل ندارد،در درون ظلمتهای متراکم«مشیمه»و«رحم»و«شکم مادر»،صورتگری میکند و علقه محاق(خون بسته شده فاقد شکل)را،زیباترین و جالبترین شکل میدهد و بعد از نموّ کامل جنین،با یک فرمان عجیب،آن را به این جهان میفرستد و در مسیر حیات و مراحل تکامل او را هدایت میفرماید و هر روز در شأن و شرایط و مقامی است.
سپس به ابزار و وسایل مهمّی که در اختیار انسان گذارده و او را با جهان خارج مربوط میکند،اشاره کرده و میفرماید:«سپس به او عقلی نگهدارنده،زبانی گویا و چشمی بینا بخشید،تا درک کند و عبرت گیرد،و از بدیها بپرهیزد» (ثمّ منحه قلبا حافظا،و لسانا لافظا،و بصرا لاحظا،لیفهم معتبرا،و یقصّر مزدجرا).
1) 1) «شغف»از مادّه«شغاف»(بر وزن جواب)به معنای غلاف و پوسته نازک روی قلب است و«شغف»در اینجا به معنای پردههای متعدد میباشد.
2) 2) «دهاق»از مادّه«دهق»(بر وزن دهر)به معنای شدّت فشار است،سپس به معنای فرو ریختن با قوّت و فشار آمده است که اینجا اشاره به فرو ریختن نطفه در داخل رحم است.
3) 3) «محاق»از مادّه«محق»(بر وزن محو)به معنای نقصان تدریجی و محو شدن است و به همین جهت، آخر ماه را«محاق»میگویند و توصیف«علقه»به«محاق»به خاطر آن است که تدریجا زایل و دگرگون میشود و به صورت جنین در میآید و یا به خاطر این است که قیافهای محو و نامشخّصی دارد و هیچ صورتی به خود نگرفته است.
4) 4) «یافع»از مادّه«یفع»(بر وزن نفع)به معنای بلند شدن و قد کشیدن است و هنگامی که بچّه به صورت جوانی نورس و قد کشیده در میآید به او«یافع»میگویند.
خداوند به او عقل داد،تا نیکی و بدی را بشناسد و زبان داد،تا پرس و جو کند و علوم خود را به دیگران منتقل نماید و چشم داد،که حقایق حسّی را با آن درک کند و هدف نهایی از این سه موهبت بزرگ،این بود که:فرمانهای الهی را بفهمد و از آنچه در اطراف اوست،درس عبرت بیاموزد و از آنچه شایسته مقام او نیست،پرهیز کند.در واقع سه منبع مهمّ شناخت،یعنی:عقل و زبان و چشم،که به ترتیب برای درک مطالب فکری و نقلی و عینی و حسّی است،در این عبارت کوتاه جمع شده و به انسان دستور داده شده است،که آنها را در مسیر سعادتش بکار گیرد.
سپس میفرماید:«این وضع ادامه مییابد،تا انسان به حدّ اعتدال و کمال برسد، و بر پای خود بایستد،در این هنگام سرکشی کرده،میگریزد و بیپروا در بیراهه گام مینهد(به خدا و فرمانهای او پشت میکند و به هوا و هوس روی میآورد)» (حتّی إذا قام اعتداله،و استوی مثاله،نفر مستکبرا،و خبط سادرا (1).
درست است که همه انسانها چنین نیستند،ولی کلام امام علیه السّلام ناظر به اکثریتی است که در بسیاری از جوامع،هنگامی که توان یافتند و به قدرت رسیدند،همه چیز را به فراموشی میسپارند و همچنین هشداری است به مؤمنان فرمانبردار،که مراقب حال خویش باشند و شکر نعمت ایمان و تقوا را بجا آورند.
در ادامه این سخن میفرماید:«این در حالی است که سعی دارد به تمام هوسهای خود جامه عمل بپوشاند» (ماتحا (2)فی غرب (3)هواه).
«و برای بدست آوردن دنیا خود را به رنج و تعب میافکند،و برای لذّات آن پیوسته تلاش میکند،و هر چه از خواهشهای نفس در فکرش خطور میکند به آن
1) 1) «سادر»از مادّه«سدر»(بر وزن هدر)به معنای حیرت و سرگردانی است.
2) 2) با توجّه به اینکه«ماتح»به معنای کسی است که در بالای چاه ایستاده و سعی دارد تا آنجا که میتواند از چاه آب بکشد
3) 3) «غرب»به معنای دلوهای بزرگ است،روشنترین تفسیر برای جمله بالا همان است که در بالا گفته شد و اشاره به کسانی است که سعی دارند،هیچ یک از هوا و هوسهای آنها بیپاسخ نماند و به تمام آرزوها و هوسها برسند.
جامه عمل میپوشاند» (کادحا (1)سعیا لدنیاه،فی لذّات طربه،و بدوات (2)أربه (3)).
این تعبیرات،اشاره به بیخبرانی است که تمام سعی و تلاش خود را در طریق به چنگ آوردن مال و منال دنیا و لذّتهای زودگذر و اشباع هوا و هوسها به کار میگیرند،گویی از آفرینش آنها هیچ هدفی جز این نبوده است،این در حالی است که با چشم خود ناکامیها و شکستها،بیماریها و مرگ و میرها را میبینند.
امّا همان گونه که امام علیه السّلام در ادامه این سخن میفرماید:«او هرگز فکر نمیکند مصیبتی برایش پیش آید و هیچگاه از روی تقوای الهی در پیشگاهش خضوع نمیکند،از این رو،سرانجام چشم از دنیا فرو میبندد،در حالی که در گمراهی و غرور گرفتار است و در میان اشتباهات و خطاهای زندگی کوتاه خود،غوطهور،این در حالی است که در برابر آنچه از دست داده،عوضی به دست نیاورده،و هیچ یک از وظایف واجب خود را،انجام نداده است(با کولهبار عظیمی از گناه و نامه عملی خالی از حسنات،به سوی آخرت حرکت میکند)» (ثمّ لا یحتسب رزیّة (4)،و لا یخشع تقیّة (5)،فمات فی فتنته غریرا (6)،و عاش فی هفوته (7)یسیرا،لم یفد عوضا،و لم یقض مفترضا).
1) 1) «کادح»از مادّه«کدح»(بر وزن مدح)به معنای تلاش و کوشش و فشار بر کار است و گاه به معنای حرص نیز آمده است.
2) 2) «بدوات»جمع«بدأة»(بر وزن غفلت)از مادّه«بدو»(بر وزن دلو)به معنای ظاهر و آشکار شدناست با توجّه به معنای فوق،«بدوات أربه»به معنای حوائج و لذّاتی است،که انسان به فکرش خطور میکند.
3) 3) «أرب»به معنای حاجت و شادی و چارهجویی آمده است،با توجّه به معنای فوق،«بدوات أربه»به معنای حوائج و لذّاتی است،که انسان به فکرش خطور میکند.
4) 4) «رزیّه»از مادّه«رزأ»(بر وزن عضو)در اصل به معنای نقصان است و«رزیّه»به معنای مصیبت بزرگ آمده است.
5) 5) «تقیّه»در اینجا به معنای تقوای الهی است و مفهوم جمله این است که او به خاطر تقوای الهی خضوع و خشوعی در پیشگاه خداوند ندارد(بعضی از شارحان«تقیّه»را در اینجا مفعول مطلق نوعی گرفتهاند و بعضیها مفعول له،ولی در مفهوم جمله،تفاوت چندانی ایجاد نمیکند).
6) 6) «غریر»در اینجا به معنای مغرور و فریب خورده است.
7) 7) «هفوه»از مادّه«هفو»در اصل به معنای با سرعت قدم برداشتن است و از آنجایی که تسریع در راه رفتن، در بسیاری از اوقات،سبب لغزش و در نهایت زمین خوردن است،واژه«هفوه»به معنای لغزش و به زمین خوردن آمده است.
چه دردناک است!حال کسی که این گونه در گرداب غرور و غفلت،گرفتار شده، سرمایه عمر را از کف داده و تنها چند روزی به لذّات آمیخته با نکبتها،دل خوش کرده و سرانجام با دست خالی،دنیا را ترک گفته و با نامه سیاه،در محضر عدل الهی حاضر میشود.
در این بخش از خطبه،امام علیه السّلام به موارد متعدّدی از نعمتهای الهی بر انسان،از دوران آفرینش در رحم مادر گرفته،تا هنگام تولّد و سپس پیمودن مراحل تکامل، اشاره میفرماید و نشان میدهد خداوند قادر متعال،چگونه او را در ظلمات رحم و در پشت پردههای تاریک،هر روز خلقتی تازه و نوین بخشید،و بعد از گام نهادن به جهان بیرون،چگونه تمام ابزار شناخت و معرفت را در اختیار او قرار داد،قلبی دانا، چشمی بینا و زبانی گویا به او بخشید،ولی این انسان ناسپاس و نمک نشناس،همین که به قدرت رسید،هدف آفرینش خویش،را فراموش کرد.گویی جز خواب و خور و لذّت و شهوت هدفی در کار نبود،همچون حیوان پرواری در این لذّات غوطهور شد و هشدارهای الهی که به صورت مصایب و درد و رنجها و پایان عمرها،یکی پس از دیگری به او داده میشد،همه را نشنیده و نادیده گرفت،گویی چنین میپنداشت که مرگ،همیشه برای همسایه است و درد و رنج برای بیگانه.گویی چنین فکر میکرد که عمری جاویدان دارد و لذّاتی بیپایان،نه امر و نهی الهی شامل او میشود و نه دعوت پیامبران خدا،متوجّه اوست.
ولی به سرعت،روزهای عمرش سپری شد و با دستی تهی به سرای دیگر شتافت.
سیلی اجل بر صورت او نواخته شد و در لحظه مرگ،بیدار شد،امّا راهی برای بازگشت نبود و تمام پلها،در پشت سرش ویران شده بود.
دهمته فجعات المنیّة فی غبّر[غبر]جماحه،و سنن مراحه،فظلّ سادرا،و بات ساهرا،فی غمرات الآلام،و طوارق الأوجاع و الأسقام،بین أخ شقیق،و والد شفیق،و داعیة بالویل جزعا،و لادمة للصّدر قلقا،و المرء فی سکرة ملهثة،و غمرة کارثة،و أنّة موجعة،و جذبة مکربة،و سوقة متعبة.
«(هنوز تلاش و کوشش او در طریق اشباع هوسهایش پایان نگرفته که) ناراحتیهای مرگ،در حالی که بقایای سرکشی در او وجود دارد و در مسیر لذّات خود گام برمیدارد،او را در خود فرو میبرد و ناگهان گرفتار حیرت و سرگردانی میشود و از شدّت بیماری و درد و رنجها،شب تا به صبح بیدار میماند(و ناله سر میدهد)این در حالی است،که در میان برادری غمخوار،پدری مهربان(و همسری دلسوز که)گریه و ناله سر دادهاند(و مادری دلسوخته که)از شدّت ناراحتی به سینه میکوبد،قرار گرفته است و با سکرات بیتاب کننده مرگ و شدائد غمانگیز و نالههای دردناک و جان دادن پرمشقّت و مرگ رنجآور،دست به گریبان است.
در این بخش از خطبه،امام علیه السّلام به سراغ پایان عمر این انسان غافل مغرور سرکش،میرود که چگونه در چنگال بیماریهای جانکاه و داد و فریاد بستگان و
دوستانش،لحظات دردناک احتضار را میگذارند و چنان ترسیمی از این حالت فرموده،که دلها را تکان میدهد.میفرماید:«(هنوز تلاش و کوشش او در طریق اشباع هوسها و نیل به آرزوهایش پایان نگرفته که)ناراحتیهای مرگ،در حالی که بقایای سرکشی در او وجود دارد و در مسیر لذّات خود،گام برمیدارد،او را در خود فرو میبرد،و ناگهان گرفتار حیرت و سرگردانی میشود،و از شدّت بیماری و درد و رنجها،شب تا به صبح بیدار میماند(و نالههای جانکاه سر میدهد)» (دهمته (1)فجعات المنیّة فی غبّر (2)جماحه (3)،و سنن (4)مراحه (5)،فظلّ سادرا (6)،و بات ساهرا،فی غمرات الآلام،و طوارق الأوجاع و الأسقام).
«این در حالی است که در میان برادری غمخوار و پدری مهربان(و همسری دلسوز که)گریه و ناله سردادهاند و(مادری دلسوخته که)از شدّت ناراحتی به سینه میکوبد،قرار گرفته است.» (بین أخ شقیق،و والد شفیق،و داعیة بالویل جزعا، و لادمة (7)للصّدر قلقا).
آری بستگان و نزدیکانش،از حیات او مأیوس شده و پیش از مرگ او ناله و فغان سردادهاند و هر زمان که از شدّت دردش،کاسته شود و به هوش آید،این نالهها و فریادها،او را شکنجه و آزار میدهد و مرگش را با چشم خود میبیند و دیدگان پر وحشتش به هر سو نگران است.
1) 1) «دهمته»از مادّه«دهم»(بر وزن فهم)به معنای فراگیری و پوشش دادن به چیزی است.
2) 2) «غبّر»جمع«غابر»به معنای باقی،یا باقی مانده است.
3) 3) «جماح»از مادّه«جمح»(بر وزن جمع)به معنای سرکشی و طغیان و هوا پرستی است و حیوان سرکش. را«جموح»میگویند.
4) 4) «سنن»مفرد است و به معنای روش و طریقه است و«سنن»(بر وزن سخن)جمع«سنّت»میباشد.
5) 5) «مراح»از مادّه«مرح»(بر وزن فرح)به معنای شدّت خوشحالی است که توأم با طغیان و سرکشی و به کار گرفتن نعمتهای الهی در مسیر باطل میباشد.
6) 6) «سادر»گاه به معنای متحیّر و گاه به معنای شخص بیپروا آمده است و معنای اوّل مناسب جمله بالا و معنای دوم،مناسب جملهای است که در فراز قبل گذشت.
7) 7) «لادمه»از مادّه«لدم»(بر وزن هدم)در اصل به معنای کوبیدن چیزی بر چیزی است و لذا به زنانی که در مصایب،بر سر و صورت و سینه خود میکوبند«لادمه»گفته میشود.
«این در حالی است که با سکرات بیتاب کننده مرگ و شداید غمانگیز و نالههای دردناک،و جان دادن پرمشقّت،و مرگ رنجآور،دست به گریبان است» (و المرء فی سکرة ملهثة، (1)و غمرة کارثة، (2)و أنّه موجعة،و جذبة مکربة (3)،و سوقة (4)متعبة).
راستی،حالت جان دادن و سکرات مرگ حالت عجیبی است!انسانی که تا دیروز بر تخت قدرت نشسته بود و همه امکانات را در اختیار داشت،از باده غرور سرمست بود و به کائنات فخر میفروخت،امروز در چنگال بیماریهای شدید،مانند مرغ مذبوحی دست و پا میزند.اطرافیانش از او مأیوس شده و ناله و فریاد سر دادهاند و از هیچ کس،کاری برای او ساخته نیست.
در جای جای تاریخ،سرگذشتهایی از قدرتمندان بزرگ و لحظههای جانکاه احتضار آنها،نقل شده است که به راستی تکان دهنده است.
در حالات«مأمون»خلیفه مقتدر عبّاسی-که دامنه حکومتش بخشهای عظیمی از خاورمیانه را در برگرفته بود-مینویسند:«وی با لشکر عظیمش از یکی از میدانهای نبرد به سوی«طوس»بازمیگشت،به کنار چشمهای در منطقه خوش آب و هوایی رسید،در آنجا توقّف کرد،ماهی بزرگ سفیدی در درون آب توجّه او را به خود جلب کرد،دستور داد آن را بگیرند و برای او سرخ کنند،در این حال لرزهای بدن او را فرا گرفت،به گونهای که قادر به حرکت نبود،پیوسته میلرزید و هر قدر پوشاک بیشتری روی او قرار میدادند،باز فریاد میزد:«سرما!سرما!»اطراف او آتش روشن کردند،باز فریاد میزد:«سرما!سرما!»ماهی سرخ شده را برای او آوردند حتّی
1) 1) «ملهثه»از مادّه«لهث»(بر وزن فحص)در اصل به معنای زبان در آوردن سگ،به هنگام تشنگی و ناراحتی است.سپس این واژه به کسانی که شدیدا به دنبال چیزی میروند و به اصطلاح برای آن«له له» میزنند،اطلاق شده است.
2) 2) «کارثه»از مادّه«کرث»(بر وزن بحث)به معنای شدّت اندوه و غم است،یا اموری که سبب اندوه و غم شدید میشود.
3) 3) «مکربه»از مادّه«کرب»(بر وزن غرب)به معنای گرفتاری شدید در چنگال غم و اندوه است.
4) 4) «سوقه»در اصل به معنای راندن است،سپس به معنای حالت جان دادن که گویی انسان از انسان این جهان،به سرعت به عالم دیگر رانده میشود،اطلاق شده است.
نتوانست چیزی از آن بچشد.حال او،لحظه به لحظه سختتر میشد و در سکرات مرگ فرو میرفت،عرق سنگین و چسبندهای از بدن او بیرون میریخت،اطبّای مخصوص او در حیرت از این بیماری ناشناخته،فرو رفته بودند،وقتی حالش سختتر شد،دستور داد:مرا بر جای بلندی ببرید،که لشکریانم را ببینم.شب هنگام بود و سرتاسر بیابان از آتشهایی که لشکر افروخته بودند،روشن شده بود،«مأمون» سر به آسمان بلند کرد و این جمله را گفت:«یا من لا یزول ملکه،ارحم من قد زال ملکه، ای خدایی که حکومتت زوالناپذیر است،رحم کن بر کسی که حکومتش پایان یافته است.»او را به بسترش بازگرداندند،«معتصم»به کسی دستور داد که در کنار بسترش بنشیند و شهادتین را بر زبانش جاری کند.هنگامی که صدای آن مرد بلند شد،«ابن ماسویه»طبیب مخصوص مأمون گفت:«فریاد نزن!به خدا سوگند!او در این حال، میان پروردگارش و«مانی»(مردی که در ایران باستان به دروغ ادّعای نبوّت کرده بود)فرق نمیگذارد.»مأمون گویا متوجّه شد،چشمش را گشود در حالی که همچون دو کاسه خون شده بود،خواست با دستش ضربهای به«ابن ماسویه»بزند و سخن عتابآمیزی بگوید،امّا نه دست قادر به حرکت بود و نه زبان یارای نطق داشت! چشم به سوی آسمان دوخت،در حالی که اشک سراسر چشمش را گرفته بود،تنها زبانش به این جمله گشوده شد:«یا من لا یموت ارحم من یموت،ای خدایی که مرگ و فنا برای تو نیست،رحم کن کسی را که در حال مرگ است.»این را گفت و برای همیشه خاموش شد (1)».
آری،آن زمان که قدرت داشت هرگز باور نمیکرد که چنین روزی را در پیش دارد:
دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ که ز سرپنجه شاهین قضا غافل بود!
1) 1) مروج الذّهب مسعودی،جلد 3،صفحه 456(با تلخیص).
ثمّ أدرج فی أکفانه مبلسا،و جذب منقادا سلسا،ثمّ ألقی علی الأعواد رجیع و صب،و نضو سقم،تحمله حفدة الولدان،و حشدة الإخوان،إلی دار غربته،و منقطع زورته،و مفرد وحشته،حتّی إذا انصرف المشیّع،و رجع المتفجّع[مفجع]أقعد فی حفرته نجیّا لبهتة السّؤال،و عثرة الإمتحان.
سپس او را در کفنهایش میپیچند،در حالی که از همه چیز مأیوس شده و همه را به دست فراموشی سپرده است.و او را به آسانی در حالی که کاملا تسلیم است، برمیگیرند و پیکر خسته و رنجیدهاش را که بر اثر بیماریها کاملا لاغر شده،بر چوبهای تابوت میافکنند،در حالی که فرزندان و نوهها و جمع دوستان،تابوت او را بر دوش میکشند و به سوی خانه غربت-که دیدار او در آنجا از همگان قطع میشود و در تنهایی وحشتناکی،فرو میرود-حمل میکنند.این وضع همچنان ادامه مییابد تا تشییع کنندگان(با سپردن جنازه او به آرامگاه ابدیش)بازگردند و گریهکنندگان بیتاب،خاموش شوند(و او را تنها بگذارند)در آن حفره گورش مینشانند(و از او سؤال میکنند)در حالی که از ترس و تحیّر در برابر سؤال و لغزش در آزمون،آهسته سخن میگوید.
در این بخش از خطبه،امام علیه السّلام به سرنوشت بسیار عبرتانگیز انسان بعد از مرگ اشاره میکند و بحثی که در بخش قبل درباره حال احتضار آمده است،با آن ادامه مییابد.امام علیه السّلام در جملههای کوتاه و تکان دهنده خود،حال انسانی را ترسیم میکند که بر اثر شدّت بیماری،استخوانها و عضلاتش فرسوده و تکیده شده و تنها مجسّمهای بیروح،از او باقی مانده که برای کفن و دفن و سپردن به گورستان، توسّط دوستان و بستگان،آماده میشود.منظرهای که با مقایسه به حال حیات و زمان قدرت،بسیار تکان دهنده است.
میفرماید:«سپس آن انسان را در کفنهایش میپیچند،در حالی که از همه چیز مأیوس شده و همه را به دست فراموشی سپرده است و او را به آسانی در حالی که کاملا تسلیم است،بر میگیرند و پیکر خسته و رنج دیدهاش را،که بر اثر بیماریها کاملا لاغر شده است،بر چوبههای تابوت میافکنند،در حالی که فرزندان و نوهها و جمع دوستان،تابوت او را بر دوش میکشند و به سوی خانه غربت-که دیدار او در آنجا از همگان قطع میشود و در تنهایی وحشتناکی فرو میرود-حمل میکنند!» (ثمّ أدرج فی أکفانه مبلسا، (1)و جذب منقادا سلسا، (2)ثمّ ألقی علی الأعواد رجیع (3)
1) 1) «مبلس»از مادّه«ابلاس»در اصل به معنای غم و اندوهی است که از شدّت یأس و ناامیدی دست میدهد و به همین جهت،گاهی آن را،به معنای یأس تفسیر میکنند و«مبلس»در خطبه بالا به معنای مأیوس است و منظور مأیوس شدن بازماندگان از بازگشت مردگان است.
2) 2) «سلس»از مادّه«سلس»(بر وزن قفس)به معنای سهولت و آسانی است.
3) 3) «رجیع»به معنای حیوانی است که پیوسته از سفری به سفری میرود و خسته و ناتوان شده،سپس در مورد انسانهای خسته به کار رفته است.
وصب، (1)و نضو (2)سقم،تحمله حفدة الولدان،و حشدة (3)الإخوان،إلی دار غربته،و منقطع زورته (4)،و مفرد وحشته).
آری!نخست،آخرین لباس را بر اندام او میپوشانند،لباسی که از تشریفات و زرق و برق لباسهای دنیا-که روزها و گاه هفتهها برای تهیّه آن زحمت میکشیدند و با بهای سنگینی تهیّه میشد-کاملا دور است.لباسی که نه نیاز به خیّاط چیره دست دارد و نه ابعاد مختلف آن اندازهگیری میشود و نه کسی به دوام و جنس آن توجّه دارد و عجیبتر این که شاه و گدا در آن یکسانند و سهم همگان در آن، مساوی است! آری،لباسی است که یک بار مشاهده آن،میتواند همه اسرار زندگی ناپایدار این جهان را،برای افراد تیزبین،فاش کند.
حرکت دادن او،به وسیله تابوت به سوی آرامگاه همیشگیاش صحنه تکان دهنده دیگری است.نه از خود ارادهای دارد،نه پیشنهاد و اعتراضی!به هر کجا که ببرندش،تسلیم است و در هر جا دفنش کنند،کاملا مطیع!پیکری که گاهی ماهها یا سالها در زیر ضربات بیماریهای گوناگون فرسوده شده،حتّی در روزهای بازپسین حیاتش توان و قدرت و حرکتی نداشت،تا چه رسد به بعد از مرگش.
این همان انسانی است که روزی بر تخت قدرت تکیه کرده بود و با اشارهای هزاران نفر را به حرکت درمیآورد،با گوشه چشمش کسی را میبخشید و با کمترین خشمش،سر از تن بیگناهی جدا میکرد،امروز به این حال و روز افتاده است! طبق معمول،فرزندان و نوادهها و دوستان و بستگان و برادران،تابوت او را بر
دوش میگیرند،امّا به کجا میبرند؟به جایی که همیشه از آن وحشت داشت و حتّی نام آن را بر زبان جاری نمیکرد و اگر از کنارش میگذشت،صورت برمیگرداند، جایی که رابطه او را به طور کامل،از مردم این جهان قطع میکند و خانهای وحشتناک و فراموش شده است.
در ادامه این سخن میفرماید:«این وضع همچنان ادامه مییابد تا تشییع کنندگان(با سپردن جنازه او به آرامگاه ابدیش)بازگردند و گریه کنندگان بیتاب،خاموش شوند(و او را تنها بگذارند)،در آن حفره گورش مینشانند(و از او سؤال میکنند)در حالی که از ترس و تحیّر در برابر سؤال و لغزش در آزمون،آهسته سخن میگوید!» حتّی إذا انصرف المشیّع،و رجع المتفجّع،أقعد فی حفرته نجیّا لبهتة (1)السّؤال،و عثرة الإمتحان).
آری،همراهی بازماندگان و سوگواران بسیار کوتاه است!به مجرّد این که او را به قبرش بسپارند،همگی با او وداع گفته و باز میگردند و تنهای تنهایش،میگذارند.
اشکهای چشمشان را پاک میکنند و نالههایشان خاموش میشود و بیتابی،جای خود را به آرامش میدهد و به تدریج او را به فراموشی میسپارند،در حالی که او سختترین لحظات را طی میکند،باید خود را آماده پاسخ پرسشهای فرشتگان الهی کند،پرسشهایی که گرچه پاسخش روشن است،امّا اظهار آن پاسخ،نیاز به آمادگی روحی و اعتقادی و عملی دارد و از قدرت بسیاری از مردم بیرون است و همین جا است که لغزش امتحان،آشکار میشود.
در حقیقت جمله «أقعد فی حفرته نجیّا» اشاره روشنی به سؤال و جواب قبر دارد که در بحث نکات،به طور مشروح خواهد آمد و تعبیر به«نجیّا»که از مادّه«نجوی» به معنای سخنان آهسته،گرفته شده،یا اشاره به مناجات با پروردگار است،که در
1) 1) «بهته»از مادّه«بهت»به معنای حیرت آمیخته با وحشت است.
آن لحظه حسّاس،دست به دامان لطف او میزند،و یا سخن گفتن آهسته است،از ترس عدم توانایی بر پاسخ به سؤالات و مردود شدن در این امتحان بزرگ.
هنگامی که انسان چشم از این جهان میپوشد،وضع او به کلّی دگرگون میشود.
تا آن لحظه که زنده بود،همگام و همرنگ با محیط و سایر زندگان بود،امّا اکنون حسابش به کلّی جدا شده،باید هر چه زودتر این موجود ناهمرنگ،از میان جمع خارج شود و به آنجا که رابطهاش با جامعه انسانی به کلّی قطع میگردد،سپرده شود.
لحظاتی است بسیار عبرتانگیز!نه از خود ارادهای دارد،نه چیزی با خود میبرد،نه کسی میتواند برای او کاری انجام دهد،نه نالهها و فریادها و گریهها سودی برای او دارد و نه نزدیکترین دوستان،کاری از دستشان ساخته است.جنازه او را به سرعت برمیدارند و دور میکنند و در گوری سرد و خاموش،زیر خروارها خاک،پنهان میسازند.تنها چیزی که در ظاهر همراه او میفرستند،همان چند قطعه پارچه بسیار کم ارزش و ندوخته است که آخرین لباس او را تشکیل میدهد.نه از تخت و تاج شاهی خبری است،و نه از زر و زیورها،و نه از کاخها و قصرها! اینجاست که امیر مؤمنان علی علیه السّلام همانند بسیاری از پیشوایان بزرگ اسلام، توصیه میکند که برای مهار زدن نفس طغیانگر،به یاد این لحظات بیفتید و بسیار از آن یاد کنید!چگونه از چیزی غافل میشوید که او از شما غافل نمیشود؟و میفرماید:بهترین واعظ برای شما،همین جسم بیجان مردگانی است،که هر روز بر دوش زندگان به سوی آرامگاه جاویدان میروند،از سرای«مألوف»که پیوسته به
آن علاقه داشتهاند،جدا میشوند و در جایی که همیشه از آن وحشت داشتهاند، سکونت اختیار میکنند و از همه ناراحت کنندهتر اینکه،پرونده اعمال آنها به کلّی بسته میشود:نه چیزی میتوانند بر حسناتشان بیفزایند و نه چیزی از سیّئاتشان کم کنند. (1)
به راستی،هم لحظه تولّد و ورود در دنیا،عبرتانگیز است و هم لحظه خروج از دنیا!هر دو بیاختیار انجام میشود و در هر دو حال،دست انسان از همه چیز خالی است و اگر انسان همه روز کمی به این دو بیندیشد به یقین در فاصله آن دو،گرفتار غرور و طغیان و نسیان و فراموشی نخواهد شد.
در یکی از اشعار منسوب به امیرمؤمنان علی علیه السّلام نکته بسیار لطیفی دیده میشود،میفرماید:
و فی قبض کفّ الطّفل عند ولادة دلیل علی الحرص المرکّب فی الحیّ
و فی بسطها عند الممات مواعظ ألا فانظرونی قد خرجت بلا شیء
شاعر توانمند معاصر،شهریار در ترجمه اشعار فوق چنین سروده است:
با مشت بسته چشم گشودی در این جهان یعنی به غیر حرص و غضب نیست حالیم!
با مشت باز هم روی آخر به زیر خاک یعنی ببین که میروم و دست خالیم!
در این بخش از خطبه بالا،اشاره روشنی به مسأله سؤال قبر آمده است که هم در روایات اسلامی بازتاب گستردهای دارد و هم در کلمات علمای عقاید.
1) 1) اقتباس از خطبه 188،که شرح آن به خواست خدا در آینده خواهد آمد.
«محقّق خویی»در«منهاج البراعة»(شرح نهج البلاغه)میگوید:مسلمانان اتفاق نظر دارند که سؤال قبر،حق است،بلکه میتوان آن را از ضروریّات دین شمرد،تنها گروه اندکی از ملحدان به مخالفت با آن برخاستهاند...در حدیثی از امام صادق علیه السّلام آمده است:
«لیس من شیعتنا من أنکر ثلاثة:المعراج و سؤال القبر و الشّفاعة ،کسی که سه چیز را انکار کند از پیروان ما نیست:معراج،سؤال قبر و شفاعت». (1)
روایات فراوان دیگری نیز در منابع اسلامی در این زمینه وارد شده و در آنها آمده است:هنگامی که انسان را در قبر میگذارند،دو فرشته به سراغ او میآیند و از اصول عقاید او،توحید و نبوّت و ولایت امامان علیهم السّلام پرسش میکنند و حتّی مطابق بعضی از این روایات،از چگونگی صرف عمر و طریق کسب اموال و صرف آنها نیز پرسش میکنند،چنانچه از مؤمنان راستین باشد،به خوبی از عهده پاسخ برمیآید و مشمول رحمت و عنایات الهی میشود و اگر از گنهکاران منحرف،باشد در پاسخ این سؤالات در میماند و گرفتار عذاب دردناک برزخی میشود.
این نکته قابل توجّه است که از قراین موجود در روایات استفاده میشود که سؤال و جواب قبر،یک سؤال و جواب ساده معمولی نیست،که انسان مطابق میل خود پاسخ گوید و خود را نجات دهد،بلکه سؤالی است که پاسخ آن از درون جان انسان و متن عقاید و اعمال او برمیخیزد.گویی جوابی است از عمق تکوین و باطن انسان و در حقیقت این نخستین دادگاه عدل الهی است که در آغاز ورود او به عالم برزخ،انجام میگیرد.
به تعبیری دیگر:حادثه سنگین مرگ،به قدری عظیم است که انسان را به کلّی از خود بیخود میکند و روح او گویی محتوایش را از دست میدهد،مگر این که در چیزی،آن چنان ثابت قدم باشد،که در برابر چنین حادثهای نیز به فراموشی سپرده نشود.
1) 1) منهاج البراعة،جلد 6،صفحه 40-41.
مرحوم«علاّمه مجلسی»میگوید:مشهور در میان متکلّمان امامیّه این است که سؤال قبر جنبه عمومی ندارد،بلکه مربوط به کسانی است که در درجات بالای ایمان،یا کفر قرار داشته باشند،ولی مستضعفین و کودکان و دیوانگان سؤال قبر ندارند.
مرحوم«علاّمه خویی»بعد از نقل این کلام میگوید:«اخبار متعدّدی در کتاب «کافی»و غیر آن وارد شده،که گواهی بر این معنا میدهد. (1)» در اینجا یک پرسش باقی میماند:آیا سؤال قبر از این بدن جسمانی خواهد بود و پاسخ نیز از سوی همین بدن داده میشود؟یا این که پرسش و پاسخ از روح انسان در عالم برزخ است،که در کنار بدن قرار میگیرد؟و به تعبیر دیگر:سؤال از روح،در قالب مثالی است،یا از همین جسم مادّی عنصری؟ در اینجا نظرهای گوناگونی بیان شده،بعضی معتقدند روح به طور موقّت،به جسم باز میگردد(البته نه به طور کامل بلکه به مقداری که قادر به پاسخ سؤال باشد)و از سوی فرشتگان خدا،مورد سؤال قرار میگیرد و پاسخ میگوید.
ولی مرحوم«علاّمه مجلسی»در تحقیقی که پیرامون احادیث این باب دارد،در یکی از سخنانش چنین میگوید:«المراد بالقبر فی أکثر الأخبار ما یکون الرّوح فیه فی عالم البرزخ،مراد به قبر در اکثر اخبار،چیزی است که روح در آن در عالم برزخ قرار دارد(یعنی قالب مثالی نه این جسم مادّی عنصری)»سپس میافزاید:«این در صورتی است که ما روح را مجرّد از مادّه بدانیم،ولی اگر برای روح نوعی جسم لطیف قایل شویم،بدون نیاز به قالب مثالی،مسأله سؤال و جواب قبر،حل میشود». (2)
از اینجا پاسخ شبههای که بعضی از ناآگاهان مطرح میکنند که،ما اگر دهان مردگان را علامتگذاری کنیم و بعد از گذشتن یکی دو روز،قبر را بشکافیم،هیچ
اثری که نشان دهد آنها سخن گفتهاند،مشاهده نمیشود،روشن میگردد،زیرا سؤال و جواب از این بدن و با این دهان مادّی نیست،تا دنبال چنین اثری باشیم.
از جمله اموری که بر صحّت کلام«علاّمه مجلسی»گواهی میدهد آیه شریفه «رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَیْنِ وَ أَحْیَیْتَنَا اثْنَتَیْنِ» ؛پروردگارا!ما را دوبار میراندی و دوبار زنده کردی» (1)میباشد،این سخن را گنهکاران در قیامت در پیشگاه خدا میگویند و نشان میدهد که«احیا»دو مرتبه بیشتر صورت نگرفته:یکی در دنیا و دیگری در قیامت.اگر این بدن جسمانی در قبر پاسخگو باشد،باید حیات موقّتی نیز در قبر پیدا کند و در نتیجه،انسان صاحب سه حیات و سه مرگ خواهد شد(:حیات در دنیا و حیات در قبر و حیات در قیامت،و مرگ قبل از حیات در دنیا،و مرگ در پایان عمر،و مرگ بعد از حیات در قبر).
به این ترتیب،نباید تردید کرد که سؤال و جواب از روح انسان،در قالب برزخی صورت میگیرد و اگر در خطبه شریفه بالا آمده است: «أقعد فی حفرته ،او را در قبر مینشانند.»اشاره به همین معنا است و گرنه بسیاری از قبرها،مخصوصا قبرهای بدون لحد،گنجایش نشستن انسان را ندارد.
1) 1) سوره غافر،آیه 11.
و أعظم ما هنالک بلیّة نزول الحمیم،و تصلیة الجحیم،و فورات السّعیر،و سورات الزّفیر،لا فترة مریحة،و لا دعة مزیحة،و لا قوّة حاجزة، و لا موته ناجزة،و لا سنة مسلّیة،بین أطوار الموتات،و عذاب السّاعات! إنّا باللّه عائذون!
و بزرگترین بالا در آنجا،آب سوزان دوزخ و ورود در جهنّم و شعلههای برافروخته و نعرههای آتش آن است.نه فترتی آرامبخش در عذاب او است و نه آرامشی که از درد جانکاه او بکاهد.نه قدرتی که مانع کیفر او شود،نه مرگی که او را از این همه مصایب برهاند،و نه خوابی که به او تسکین دهد،بلکه در میان انواع کیفرهای مرگبار و عذابهای مداوم گرفتار است!و ما به خدا پناه میبریم!(از چنین سرنوشتی)
امام علیه السّلام در این بخش از سخنانش به حوادث عالم برزخ و گرفتاریهایی که گنهکاران با آن دست به گریبانند،اشاره میکند.چرا که مسأله ثواب و عقاب،تنها مربوط به عالم قیامت نیست،بلکه در جهان برزخ که واسطهای است بین عالم دنیا و عالم قیامت نیز،بخشی از آن دامنگیر گروه زیادی میشود و حدیث معروف:
«القبر
روضة من ریاض الجنّة،أو حفرة من حفر النّیران ،قبر،باغی از باغهای بهشت است یا حفرهای از حفرههای دوزخ» (1)اشاره روشنی به این معنا است.
به تعبیر دیگر:آنچه در عالم قیامت است به شکل محدودی در برزخ نیز وجود دارد.
میفرماید:«بزرگترین بلا در آنجا،آب سوزان دوزخ و ورود در جهنّم و شعلههای برافروخته و نعرههای آتش آن است.» (و أعظم ما هنالک بلیّة نزول الحمیم (2)،و تصلیة (3)الجحیم،و فورات (4)السّعیر،و سورات (5)الزّفیر (6)).
این همان جهنّم برزخی است که گوشههایی از جهنّم سوزان قیامت را منعکس میکند و اصحاب گناهان بزرگ،در کام آن فرو میروند.همانگونه که قرآن مجید درباره آل فرعون میگوید: «النّارُ یُعْرَضُونَ عَلَیْها غُدُوًّا وَ عَشِیًّا وَ یَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذابِ» ،کیفر آنها آتش است که هر صبح و شام بر آن عرضه میشوند و آن روز که قیامت برپا میشود دستور میدهد:آل فرعون را در سختترین عذابها وارد کنید.» (7)از این تعبیرات هولناک،به خوبی استفاده میشود که عذاب برزخی نیز شدید و وحشتناک است.آتشش فریاد میزند و شعلههایش زبانه میکشد و آب سوزانش سخت جانکاه است.
1) 1) این حدیث را«ترمذی»در«صحیح»خود از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نقل کرده است(جلد 4،کتاب صفة القیامة، حدیث 2460)و علاّمه مجلسی در بحار الانوار(جلد 6،صفحه 214 و 218)نقل کرده است.
2) 2) «حمیم»از مادّه«حمّ»(بر وزن غم)به معنای گرمی است و به معنای آب بسیار داغ و سوزان نیز آمده و در عبارت بالا،اشاره به همین معنا است.قرآن مجید میگوید: «فَشارِبُونَ عَلَیْهِ مِنَ الْحَمِیمِ» ،آنگاه از آب سوزان مینوشند)(سوره واقعه،آیه 54).
3) 3) «تصلیه»از مادّه«صلی»(بر وزن سعی)است و«صلی»هم به معنای سوزاندن و هم به معنای داخل آتش شدن آمده است،ولی«تصلیه»معنای متعدّی دارد،یعنی تنها به معنای سوزاندن میآید.
4) 4) «فورات»جمع«فوره»به معنای جوشش است.
5) 5) «سورات»جمع«سوره»به معنای خشم و غضب است.
6) 6) «زفیر»صدای آتش،هنگام زبانه کشیدن است.
7) 7) سوره غافر آیه،46.
راستی اگر انسان در دنیا،بعد از آن همه فراز و نشیبها و درد و رنجها و ناکامیها و مصایب،هنگامی که چشم از آن میپوشید،وارد باغی از باغهای بهشت میشد،مشکلی وجود نداشت و تمام آن مصایب و درد و رنجها،جبران شده بود.
بلای عظیم آن است که بعد از آن همه بدبختیها،به خاطر اعمال زشت و شومی که از پیش فرستاده است،گرفتار بدبختیهای عظیمتر شود.
درست است که کلام امام علیه السّلام در اینجا مطلق است،ولی بدیهی است که ناظر به دنیا پرستان و خودکامگان و ظالمان و آلودگان به گناه است و در فرازهای گذشته اشارات روشنی به این مطلب وجود داشت،مانند: (نفر مستکبرا،و خبط سادرا، ماتحا فی غرب هواه،کادحا سعیا لدنیاه...).
سپس میافزاید:«(مشکل و بلای عظیمتر اینجا است که)نه فترتی آرامبخش در عذاب اوست،و نه آرامشی که از درد جانکاه او بکاهد،نه قدرتی که مانع کیفر او شود،نه مرگی که او را از این همه مصایب برهاند،و نه خوابی که به او تسکین دهد، بلکه در میان انواع کیفرهای مرگبار و عذابهای مداوم گرفتار است!و ما به خدا پناه میبریم!(از چنین سرنوشتی)» (لا فترة مریحة،و لا دعة (1)مزیحة، (2)و لا قوّة حاجزة،و لا موتة ناجزة، (3)و لا سنة (4)مسلّیة، (5)بین أطوار الموتات،و عذاب السّاعات!إنّا باللّه عائذون!).
این جملههای کوتاه و پرمعنا و تکان دهنده،که از آیات قرآن مجید برگرفته شده،به خوبی نشان میدهد که از یک سو عذاب الهی برای این گونه اشخاص،در عالم برزخ بسیار دردناک است و از سویی دیگر،هیچ راه فراری از آن وجود ندارد، چرا که با مرگ،پرونده اعمال بسته میشود و تغییر و دگرگونی در آن ممکن نیست،
مگر اینکه لطف خداوند شامل حال کسی شود و آن لطف هم بیحساب نخواهد بود.
آنچه در این بخش از خطبه آمده است،در واقع هماهنگ است با آیات قرآن مجید،که پیرامون مجازاتهای دوزخ سخن میگوید.در مورد شعلههای سوزان آتش دوزخ در آیه 6 و 7 سوره ملک میخوانیم: «وَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ عَذابُ جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ إِذا أُلْقُوا فِیها سَمِعُوا لَها شَهِیقاً وَ هِیَ تَفُورُ» ؛برای کسانی که به پروردگارشان کافر شدند،عذاب دوزخ است و بدفرجامی است،هنگامی که در آن افکنده شوند صدای وحشتناکی از آن میشنوند و این در حالی است که دوزخ پیوسته میجوشد.» درباره فریادهای آتش دوزخ در آیه 12 سوره فرقان میخوانیم: «إِذا رَأَتْهُمْ مِنْ مَکانٍ بَعِیدٍ سَمِعُوا لَها تَغَیُّظاً وَ زَفِیراً» ؛هنگامی که این آتش،آنان را از مکانی دور ببیند،صدای وحشتناک و خشم آلودش را که با نفس زدن شدید همراه است،میشنوند.» در مورد عدم آرامش برای دوزخیان در آیه 75 سوره زخرف میفرماید: «لا یُفَتَّرُ عَنْهُمْ وَ هُمْ فِیهِ مُبْلِسُونَ» ؛هرگز عذاب آنها تخفیف نمییابد و در آنجا از همه چیز مأیوسند.
در مورد عدم وجود یار و یاور در برابر آن بلاهای عظیم،در آیه 10 سوره طارق میفرماید: «فَما لَهُ مِنْ قُوَّةٍ وَ لا ناصِرٍ» ؛و برای او هیچ نیرو و یاوری نیست.» و در مورد عدم امکان دستیابی به مرگ آرامبخش در آیه 77 سوره زخرف میفرماید: «وَ نادَوْا یا مالِکُ لِیَقْضِ عَلَیْنا رَبُّکَ قالَ إِنَّکُمْ ماکِثُونَ» ؛آنها فریاد میکشند:ای مالک دوزخ(ای کاش)پروردگارت ما را بمیراند(تا آسوده شویم)میگوید:شما در اینجا ماندنی هستید.
و آیات دیگر...،اینها به خوبی نشان میدهد که سخنان امام علیه السّلام در سایه وحی آسمانی حرکت میکند.
عباداللّه،أین الّذین عمّروا فنعموا،و علّموا ففهموا،و أنظروا فلهوا، و سلّموا فنسوا!أمهلوا طویلا،و منحوا جمیلا،و حذّروا ألیما،و وعدوا جسیما،[جمیلا]!احذروا الذّنوب المورّطة،و العیوب المسخطة.
ای بندگان خدا!کجا هستند کسانی که عمر طولانی به آنها داده شد و در ناز و نعمت به سر میبردند(امّا قدر آن را ندانستند)و آنها که تعلیم داده شدند و فهمیدند(ولی هرگز به آن عمل نکردند)و کسانی که به آنان مهلت داده شد(تا به اصلاح اعمال خویش بپردازند)ولی به بیهوده کاری پرداختند و آنها که سلامت نصیبشان شد،ولی این نعمت بزرگ را فراموش کردند(و هیچ گاه شکر آن را به جا نیاوردند).(آری)به آنها برای مدّت طولانی مهلت داده شد و نعمتهای زیبا در اختیارشان قرار گرفت.آنان را از کیفر گناهانشان بر حذر داشتند(تا از آن بپرهیزند) و پاداشهای بزرگ(در برابر اطاعت فرمان خدا)به آنها وعده داده شد(ولی آن را نیز به فراموشی سپردند)بترسید از گناهانی که انسان را به هلاکت میافکند!و از عیوبی که موجب خشم پروردگار است!
در این بخش از خطبه-که به پایان آن نزدیک میشویم-امام علیه السّلام لحن سخن را تغییر داده و تمامی بندگان خدا را مخاطب ساخته و آنها را به مطالعه حال پیشینیان و پایان زندگی آنان دعوت میکند.میفرماید:«ای بندگان خدا!کجا هستند کسانی که عمر طولانی به آنان داده شد و در ناز و نعمت به سر میبردند،(امّا قدر آن را ندانستند)و آنها که تعلیم داده شدند و فهمیدند(ولی هرگز به آن عمل نکردند)و کسانی که به آنان مهلت داده شد(تا به اصلاح اعمال خویش بپردازند) ولی به بیهودهکاری پرداختند و آنها که سلامت نصیبشان شد،ولی این نعمت بزرگ را فراموش کردند(و هیچ گاه شکر آن را به جا نیاوردند).» (عباد اللّه،أین الّذین عمّروا فنعموا،و علّموا ففهموا،و أنظروا فلهوا،و سلّموا فنسوا!) به راستی،اگر تاریخ را ورق بزنیم،یا به زندگی گذشته خودمان در این عمر کوتاهمان بیندیشیم و به خاطر بیاوریم:چه افراد قدرتمند و مشمول انواع نعمتهای الهی،در جامعه ما و جوامع دیگر زندگی کردند،ولی نه از نعمتهای الهی بهره گرفتند،نه به آگاهیهای خویش عمل کردند و نه در روز سلامتی،به بیماری اندیشیدند و نه در حال قدرت به ناتوانی!سرانجام با دست خالی،از این جهان، رخت بربستند و به سوی سرنوشت تاریکشان حرکت کردند.
آری،اگر به این امور بیندیشیم به یقین بیدار خواهیم شد و آینده خویش را با چشم خود،در زندگی آنان تماشا خواهیم کرد. سپس امام در ادامه این سخن میافزاید:(آری)«به آنها برای مدّت طولانی مهلت داده شد و نعمتهای زیبا در اختیارشان قرار گرفت،آنان را از کیفر گناهان بر حذر داشتند(تا از آن بپرهیزند)و پاداشهای بزرگ(در برابر اطاعت فرمان خدا)به آنها وعده داده شد(ولی آن را نیز به فراموشی سپردند)!» (أمهلوا طویلا،و منحوا جمیلا،و حذّروا ألیما،و وعدوا جسیما!)
آری!نه آن مهلت طولانی مایه بیداری آنها شد و نه نعمتهای گوناگون الهی وجدان خفته آنها را برای شکر منعم،بیدار کرد،نه وعده عذاب الهی آنها را از گناهان بازداشت و نه وعده پاداشهای بزرگ،حرکتی به سوی اطاعت در آنان ایجاد کرد! در پایان این بخش میفرماید:«بترسید از گناهانی که انسان را به هلاکت میافکند و از عیوبی که موجب خشم پروردگار است!» (احذروا الذّنوب المورّطة، و العیوب المسخطة).
قرآن مجید در این زمینه میگوید: «کَالَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ کانُوا أَشَدَّ مِنْکُمْ قُوَّةً وَ أَکْثَرَ أَمْوالاً وَ أَوْلاداً فَاسْتَمْتَعُوا بِخَلاقِهِمْ فَاسْتَمْتَعْتُمْ بِخَلاقِکُمْ کَمَا اسْتَمْتَعَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ بِخَلاقِهِمْ وَ خُضْتُمْ کَالَّذِی خاضُوا أُولئِکَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْخاسِرُونَ» ،(شما)همانند کسانی هستید که قبل از شما بودهاند،(و راته نفاق و خطا پیمودند،بلکه)آنها از شما نیرومندتر و اموال و فرزندانشان بیشتر بود.آنها از بهره خود(از مواهب الهی در راه گناه و هوس)استفاده کردند،شما نیز از بهره خود(در این راه)استفاده کردید،همان گونه که آنها استفاده کردند،شما(در کفر و نفاق و استهزای مؤمنان)فرو رفتید،همان گونه که آنها فرو رفتند،(ولی سرانجام) اعمالشان در دنیا و آخرت نابود شد،و آنها همانند زیانکارانند (1).» همیشه پیشوایان بزرگ دین و علمای اخلاق،غافلان بیخبر را به این نکته توجّه دادهاند که اندکی درباره اقوامی که پیش از آنها میزیستند،بیندیشند.درباره پادشاهان بزرگ،سرداران نیرومند،قهرمانهای تاریخ و ظالمان و ستمگران روزگار،
1) 1) سوره توبه،آیه 69.
ببینند سرانجام،سرنوشت آنها به کجا رسید،به کجا رفتند و چه چیز از این دنیا با خود بردند و چه از آنها باقی مانده است.قبرستانهایی خاموش،استخوانهایی پوسیده،قصرهایی ویران شده،و اموال و ثروتهایی که به دست دیگران افتاده است.چنان فراموش شدهاند که گویی هرگز در این دنیا نبودهاند،به گفته شاعر:
که آگه است که کاووس و کی کجا رفتند
أولی الأبصار و الأسماع،و العافیة و المتاع،هل من مناص أو خلاص.أو معاذ أو ملاذ،أو فرار أو محار!أم لا؟«فأنّی تؤفکون!»أم أین تصرفون!أم بماذا تغترّون!و إنّما حظّ أحدکم من الأرض،ذات الطّول و العرض،قید قدّه، متعفّرا علی خدّه!
ای صاحبان چشم و گوش بینا و شنوا،و ای دارندگان عافیت و امکانات و متاع دنیا!آیا هیچ راه گریز یا خلاص و پناهگاه و قلعه محکم،و یا فرار و بازگشتی وجود دارد،یا نه؟حال«چگونه(از راه حق)منحرف میشوید!»یا به کجا میروید!یا به چه چیز مغرور میشوید؟!این در حالی است که بهره هر یک از شما از زمین،با این طول و عرضش،تنها به اندازه قامت او است،در حالی که گونهاش بر خاک ساییده میشود!
امام علیه السّلام آن معلّم بزرگ آسمانی،در این بخش از خطبه،باز بندگان خدا را مخاطب میسازد،ولی به صورتی دیگر و با بیانی دیگر،میفرماید:«ای صاحبان چشم و گوش بینا و شنوا،و ای دارندگان عافیت و امکانات و متاع دنیا!آیا هیچ راه گریز،یا خلاص و پناهگاه و قلعه محکم،و یا فرار و بازگشتی وجود دارد یا نه؟»
(أولی الأبصار و الأسماع،و العافیة و المتاع،هل من مناص (1)أو خلاص.أو معاذ أو ملاذ، (2)أو فرار أو محار! (3)أم لا؟).
در اینجا مخاطب کسانی هستند که چشم بینا و گوش شنوا دارند و از سلامت جسم و جان و نعمت دنیا برخوردارند.امام علیه السّلام میفرماید بالاخره عاقبت کار شما چیزی جز مرگ و وداع با دنیا نیست،نه راه گریزی وجود دارد و نه راه خلاص،نه پناهگاهی که به آن پناه ببرید و از مرگ در امان باشید و نه قلعه محکم،نه میتوانید از مرگ فرار کنید و نه بار دیگر به این دنیا باز گردید.در واقع شش راه فرار از چنگال مرگ را،امام علیه السّلام بیان فرموده و تأکید کرده که تمام این راهها بر روی شما بسته خواهد شد.مسیری است که همه باید آن را بپیمایند و سرنوشتی است که هیچ استثنایی ندارد.و اگر مخاطب تنها صاحبان چشم و گوشاند به خاطر این است که غافلان و بیخبران از این گونه مسائل چیزی نمیفهمند و به راستی اندکی اندیشه درباره مرگی که در سرنوشت همه ما از روز نخست رقم زده شده است،کافی است که ما را بیدار کند و به راه راست هدایت نماید.
لذا در ادامه سخن میفرماید:«حال«چگونه(از راه حق)منحرف میشوید!»یا به کجا رو میآورید؟یا به چیز مغرور میشوید؟!این در حالی است که بهره هر یک از شما از زمین،با این طول و عرضش تنها به اندازه قیامت او است،در حالی که گونهاش بر خاک ساییده میشود» (فأنّی تؤفکون! (4)»أم أین تصرفون!أم بماذا
1) 1) «مناص»از مادّه«نوص»(بر وزن قوس)به معنای دور شدن و جدا گشتن از چیزی است.بعضی گفتهاند این واژه به معنای پناهگاه و فریادرس است و از آنجا که وقتی انسان در جستجوی چنین چیزی است،از محلّی که در آن است،دور میشود و فرار میکند،به معنای دور شدن و فرار کردن آمده است.
2) 2) «ملاذ»از مادّه«لوذ»(بر وزن موز)به معنای پنهان شدن و به قلعهای پناه بردن است و لذا«ملاذ»به پناهگاه و قلعه،اطلاق میشود و با«معاذ»تفاوت مختصری دارد زیرا«معاذ»از مادّه«عوذ»(بر وزن حوض)به معنای پناه گرفتن است و مفهوم«استتار»در آن نیست.
3) 3) «محار»اسم مکان از مادّه«حور»(بر وزن جور)در اصل به معنای نقصان است،سپس به معنای بازگشت آمده است.
4) 4) «تؤفکون»از مادّه«افک»(بر وزن فکر)به معنای انحراف و دگرگون شدن است و به همین جهت واژه «افک»به تهمت و دروغ نیز اطلاق میشود.
تغترّون!و إنّما حظّ أحدکم من الأرض،ذات الطّول و العرض،قید قدّه (1)،متعفّرا علی خدّه!) ممکن است کسانی صدها باغ و بستان و زمین کشاورزی و دهها کاخ آباد داشته باشند،ولی به هنگام وداع با این دنیا،سهم آنها همان است که درویش کوخنشین دارد،یعنی قطعه زمینی به اندازه طول و عرض قامتش،به اضافه چند قطعه کفن که حداقل پوشش تن عریان او است.
تعبیر «متعفّرا علی خدّه» (این در حالی است که گونهها بر خاک ساییده میشود) ممکن است اشاره به این باشد که لطیفترین قسمت بدن در آنجا بر خاک تیره قرار میگیرد و یا اشاره به این باشد که انسان حتّی به اندازه عرض بدنش سهمیهای از این زمین ندارد،چرا که او را در قبر روی طرف راست میخوابانند و معمولا لحد،گنجایش خوابیدن او را به طوری که صورت به آسمان باشد،ندارد:
هر که را خوابگه آخر ز دو مشتی خاک است گو چه حاجت که بر افلاککشی ایوان را!
1) 1) «قید»(به کسر و فتح قاف)به معنای مقدار است و به همین جهت،به طنابی که به دست و پای انسان یا حیوان میبندند و او را محدود به حدّ معینی میکنند،قید(به فتح قاف)گفته شده است.و«قدّ»به معنای قامت است.
الآن عباد اللّه و الخناق مهمل،و الرّوح مرسل،فی فینة الإرشاد،و راحة الأجساد،و باحة الإحتشاد،و مهل البقیّة،و أنف المشیّة،و إنظار التّوبة، و انفساح الحوبة،قبل الضّنک و المضیق،و الرّوع و الزّهوق،و قبل قدوم الغائب المنتظر،و إخذة العزیز المقتدر.
ای بندگان خدا!هم اکنون که ریسمان مرگ بر گلوی شما نیفتاده و روح(برای بدست آوردن کمالات)آزاد است و بدنها راحت،و میتوانید با کمک یکدیگر مشکلات را حل کنید و هنوز مهلتی دارید و فرصت برای تصمیم گرفتن باقی است و راه توبه و بازگشت از گناه باز است(از این فرصتهای گرانبها استفاده کنید!)پیش از آنکه در سختی و تنگنا و ترس و نابودی قرار گیرید و پیش از فرا رسیدن مرگی که در انتظار است و قبل از آنکه دست قدرت خداوند قویّ مقتدر،شما را بگیرد(آری پیش از همه اینها،فرصت را مغتنم بشمرید و زاد و توشه برگیرید).
امام علیه السّلام در آخرین بخش از خطبه،بار دیگر همه بندگان خدا را مخاطب ساخته و با جملههای کوتاه و زیبا و پرمعنا،برای از دست ندادن فرصتها،پیش از پایان گرفتن زندگی،هشدار میدهد و میفرماید:«ای بندگان خدا!هم اکنون که ریسمان مرگ بر گلوی شما نیفتاده و روح(برای بدست آوردن کمالات)آزاد است،و بدنها
راحت،و میتوانید با کمک یکدیگر مشکلات را حل کنید،و هنوز مهلتی دارید،و فرصت برای تصمیم گرفتن باقی است و راه توبه و بازگشت از گناه باز است(از این فرصتهای گرانبها استفاده کنید.)پیش از آنکه در سختی و تنگنا و ترس و نابودی قرار گیرید و پیش از فرا رسیدن مرگی که در انتظار است و قبل از آنکه دست قدرت خداوند قویّ مقتدر،شما را بگیرد(آری پیش از همه اینها فرصت را مغتنم بدانید و زاد و توشه سفر آخرت را از این جهان برگیرید که اگر این فرصتها از دست برود،نه راه بازگشتی وجود دارد و نه پشیمانی سودی!)» (الآن عباد اللّه و الخناق (1)مهمل، و الرّوح مرسل،فی فینة (2)الإرشاد،و راحة الأجساد،و باحة (3)الإحتشاد (4)،و مهل البقیّة،و أنف المشیّة،و إنظار التّوبة،و انفساح الحوبة (5)،قبل الضّنک (6)و المضیق، و الرّوع و الزّهوق (7)،و قبل قدوم الغائب المنتظر،و إخذة العزیز المقتدر).
آنچه امام علیه السّلام در جملههای بالا فرمود،ابعاد مختلف فرصتهایی است که انسان در دست دارد:باقی بودن عمر،آرامش روح،راحتی جسم،امکان کسب کمالات، امکان اجتماع و مشورت،بقاء فرصت برای تصمیمگیری،توانایی بر توبه و بازگشت از گناه.هر یک از اینها بخشی از فرصتهای عظیم و گرانبهایی آدمی را تشکیل میدهد که با وجود آن،همه کار میتوان کرد و هر خیر و سعادتی قابل اکتساب است،در حالی که ممکن است یک روز دیگر همه اینها از دست برود و تمام
1) 1) «خناق»از مادّه«خنق»(بر وزن سنگ)به معنای خفه کردن آمده است و«خناق»به معنای طنابی است که با آن خفه میکنند و«ضیق خناق»(تنگی طنابی که بر گلو است)کنایه از تنگنا و گرفتاری شدید است.
2) 2) «فینه»(بر وزن ضربه)به معنای زمان و وقت است.
3) 3) «باحه»از مادّه«بوح»(بر وزن قول)به معنای ظهور و اشتهار گرفته شده است و«باحه»به معنای صحن و سرای خانه و آب فراوان و نخل بسیار به جهت ظهور و بروز آن است و در جمله بالا به همان معنای اوّل، یعنی«صحن و سرا»است.
4) 4) «احتشاد»به معنای اجتماع برای انجام کار مشترک است.
5) 5) «حوبه»(بر وزن توبه)در اصل به معنای احتیاج و نیازی است که انسان را به گناه میکشاند و به همین دلیل،در قرآن مجید و استعمالات دیگر به معنای گناه آمده است.
6) 6) «ضنک»به معنای سختی و تنگی است و«معیشت ضنک»به معنای زندگی توأم با سختیهاست.
7) 7) «زهوق»(بر وزن حقوق)به معنای نابود شدن و از بین رفتن است.
سرمایههای سعادت انسان،نابود گردد و چه غافلند کسانی که به این واقعیتها توجّه ندارند و همچون گوسفندان،در این چراگاه زندگی به لذّات زودگذر سرگرمند و از گرگ اجل،که یکایک از این گله میبرد،بیخبرند و آسوده میچرند.
مرحوم«سیّد رضی»،در پایان این خطبه در چند جمله کوتاه و بسیار پرمعنا چنین میگوید:«و فی الخبر:أنّه لمّا خطب بهذه الخطبة إقشعرّت لها الجلود،و بکت العیون،و رجفت القلوب.و من النّاس من یسمّی هذه الخطبة:«الغرّاء»،در خبر آمده است هنگامی که امام علیه السّلام این خطبه را ایراد فرمود،بدنها به لرزه درآمد و اشکها سرازیر و دلها ترسان شد و بعضی از مردم این خطبه را(به خاطر فصاحت و بلاغت عجیبش)خطبه«غرّا»(درخشان)نامیدهاند».
به راستی-همان گونه که مرحوم سیّد رضی در این روایت آورده است-این خطبه از خطبههای عجیب و تکان دهنده است که میتواند غافلترین افراد را تکان دهد و از خواب غفلت بیدار کند.فصاحتش بینظیر و بلاغتش بیمانند است و اگر در «نهج البلاغه»جز این خطبه نبود،برای پیبردن به مقام و عظمت علی علیه السّلام و گرفتن بهترین پندها و اندرزها و عالیترین درس اخلاق و خودسازی کافی بود.
امام علیه السّلام در این خطبه با مهارت عجیبی به سراغ تمام اموری رفته که بیدار کننده و غفلتزاست و این هدف بزرگ را از ابعاد مختلف دنبال نموده است،خطبهای است که انسان هرگز از خواندن آن سیر نمیشود و با گذشت زمان،کهنه نخواهد شد.
«ابن ابی الحدید»نیز،در پایان این خطبه چنین میگوید:«بدان!ما هیچ شکی در این مسأله نداریم که علی علیه السّلام فصیحترین کسانی بود که در تمام طول تاریخ به لغت عرب سخن گفتهاند(البتّه بعد از کلام خدا و کلام رسول خدا)و این به خاطر آن است که امتیاز سخنران و نویسنده در سخنرانی و نوشتههایش بر دو پایه استوار است:مفردات الفاظ،و ترکیببندی جملهها،امّا مفردات:باید سهل،ساده،روان، مأنوس و خالی از هر نوع پیچیدگی باشد و الفاظ امیر مؤمنان علی علیه السّلام عموما چنین است و امّا ترکیببندی جملهها:باید محتوا زیبا و به سرعت فهمیده شود و از
ویژگیهایی که به خاطر آن،بعضی از سخنان بر بعضی دیگر،ترجیح دارند،برخوردار باشد و این همان چیزی است که علمای«بدیع»از آن به:«مقابله»،«مطابقه»،«حسن تقسیم»،«بازگرداندن پایان سخن،به آغاز آن»،«ترصیع»،«تسهیم»،«توشیح»، «مماثلت»،«استعاره»،«استعمال مجاز لطیف»،«موازنه»،«تکافؤ»،«تسمیط»و «مشاکله»،نام بردهاند(اینها اصطلاحات مخصوصی است که علمای علم بدیع،برای زیبایی و فصاحت و بلاغت جملهها،در جای خود ذکر کردهاند).
بیشک،تمام این ویژگیها در خطبهها و نامههای علی علیه السّلام موجود است و در سطح کلام آن حضرت،گسترده شده است.و این زیبایی کامل مفردات،و ترکیببندی جملهها را،تنها در کلام علی علیه السّلام میتوان یافت و در کلام هیچ شخص دیگری،به این صورت کامل مشاهده نمیشود...به همین دلیل،آن حضرت در سخن خویش شگفتیها و عجایبی آفریده و باید امام و پیشوای مردم در این امر باشد،چرا که ابتکاراتی آورده که از هیچ کس قبل از او شنیده نشده است و جالب اینکه(در بسیاری از اوقات)این سخنان را به صورت ارتجالی(بدون هیچ گونه سابقه ذهنی و بالبداهه)بیان میفرمود،آنجا که طبع آن حضرت به هیجان میآمد و بدون هیچ گونه مطالعه قبلی،این سخنان عمیق را ایراد میفرمود،راستی عجیب است! راستی عجیب است!! (1)»
1) 1) .شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،جلد صفحه 6،278.
و من خطبة له علیه السّلام فی ذکر عمرو بن العاص
(1) در این خطبه،امام رحمه اللّه سخنی(جالب و جامع)درباره«عمرو بن عاص»بیان فرموده است.
همانگونه که از عنوان خطبه،نمایان است امام علیه السّلام میخواهد«عمرو بن عاص»را معرّفی کند،همان کسی که از دستیاران معروف«معاویه»بود،بلکه میتوان گفت:
ادامه خلافت معاویه و پیروزیهای ظاهریش،در سایه شیطنتهای او صورت گرفت و نفر دوم،یا به تعبیری،نفر اوّل در آن حکومت غاصب جبّار،محسوب میشد.
با اینکه عبارات خطبه که در دست ما است،بسیار فشرده و کوتاه است،ولی
1) 1) سند خطبه:این خطبه را پیش از«سیّد رضی»جمعی از مشاهیر علمای اسلام در کتابهای خود نقل کردهاند:از جمله«ابن قتیبه»(با کمی تفاوت)در کتاب«عیون الاخبار»و«ابو حیّان توحیدی»در کتاب «الأمتاع و المؤانسه»و«بیهقی»در کتاب«المحاسن و المساوی»و«ابن عبد ربّه»در کتاب«عقد الفرید»و «بلاذری»در«أنساب الاشراف»آوردهاند و بعد از«سیّد رضی»مرحوم«شیخ طوسی»در«امالی»از «مرزبانی»که پیش از تنظیم نهج البلاغه میزیسته است و«ابن عقده»و«زبیر بن بکّار»و«ابن اثیر»در«نهایه» نقل کردهاند(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 119).
امام علیه السّلام چنان ترسیم گویایی از این مرد خطرناک گمراه و گمراه کننده،ارائه فرموده که تقریبا همه روحیات و تاریخ زندگی این مرد را میتوان در این آیینه دید و همچنین از راز و رمز همکاری تنگاتنگ او با«معاویه»آگاه شد.
این نکته قابل ذکر است که امام علیه السّلام این سخن را به بهانه گفتاری که «عمرو عاص»درباره آن حضرت بیان کرده و او را مزّاح و شوخ طبع معرّفی کرده، ایراد فرموده است.
عجبا لابن النّابغة!یزعم لأهل الشّام أنّ فیّ دعابة،و أنّی امرؤ تلعابة:
أعافس و أمارس!لقد قال باطلا،و نطق آثما.أما-و شرّ القول الکذب-إنّه لیقول فیکذب،و یعد فیخلف،و یسأل فیبخل،و یسأل فیلحف،و یخون العهد،و یقطع الإلّ،فإذا کان عند الحرب فأیّ زاجر و آمر هو!ما لم تأخذ السّیوف مآخذها،فإذا کان ذلک کان أکبر مکیدته أن یمنح القرم[قوم] سبّته.أما و اللّه إنّی لیمنعنی من اللّعب ذکر الموت،و إنّه لیمنعه من قول الحقّ نسیان الآخرة،إنّه لم یبایع معاویة حتّی شرط أن یؤتیه أتیّة،و یرضخ له علی ترک الدّین رضیخة.
از«ابن نابغه»(پسر آن زن بد نام-اشاره به عمرو عاص است-)در شگفتم!او برای مردم شام چنین وانمود میکند که من بسیار اهل مزاح و مردی شوخ طبعم، که مردم را با شوخی و هزل،پیوسته سرگرم میکنم.او سخنی باطل و کلامی به گناه، گفته است-و بدترین سخنان گفتار دروغ است-او پیوسته دروغ میگوید.وعده میدهد و تخلّف میکند.اگر چیزی از او درخواست شود،بخل میورزد و اگر خودش از دیگری تقاضایی داشته باشد،اصرار میکند.در پیمانش خیانت مینماید.(حتّی) پیوند خویشاوندی را قطع میکند.هنگام نبرد لشکریان را امر و نهی میکند(و سر و صدای زیاد راه میاندازد که مردم شجاعش پندارند)ولی این تا زمانی است که دستها به قبضه شمشیر نرفته است و هنگامی که چنین شود،او برای رهایی جانش،بالاترین تدبیرش این است که جامهاش را کنار زند و عورت خود را نمایان
سازد(تا کریمان از کشتنش چشم بپوشند.)آگاه باشید!به خدا سوگند،یاد مرگ مرا از سرگرم شدن به بازی و شوخی باز میدارد،ولی فراموشی آخرت او را از سخن حق بازداشته است.او حاضر نشد با معاویه بیعت کند،مگر اینکه عطیّه و پاداشی از او بگیرد(و حکومت مصر را برای او تضمین نماید)و در مقابل از دست دادن دینش، رشوه اندکی دریافت نماید.
امام علیه السّلام سخن خود را از دروغ و تهمتی که«عمرو بن عاص»نسبت به ساحت مقدّسش گفته بود،آغاز میکند و به دنبال تکذیب آن،معرّفی گویایی نسبت به این عنصر کثیف تاریخ اسلام،میآورد.
دروغ این بود که:امام علیه السّلام بسیار شوخ طبع و مزّاح و-نعوذ باللّه-اهل هزل و باطل است،تا به این بهانه،عدم شایستگی آن حضرت را برای امر خلافت-به زعم خود-ثابت کند.
میفرماید:«از«ابن نابغه»(پسر آن زن بدنام)در شگفتم!او برای مردم شام چنین وانمود میکند که من بسیار اهل مزاح و مردی شوخ طبعم،که مردم را با شوخی و هزل،پیوسته سرگرم میکنم.» (عجبا لابن النّابغة! (1)یزعم لأهل الشّام أنّ فیّ دعابة (2)،و أنّی امرؤ تلعابة (3):أعافس (4)و أمارس! (5))
1) 1) «نابغه»از مادّه«نبوغ»به معنای ظهور و شهرت است و عرب،زنان مشهور به فساد را«نابغه»میگفته همانطور که ما،در فارسی«زن معروفه»میگوییم،ولی از سوی دیگر به افرادی که به خاطر استعداد فوق العاده،مشهور و معروف میشوند،نابغه اطلاق میشود.
2) 2) «دعابه»به معنای مزاح کردن(یا بسیار مزاح کردن)است.
3) 3) «تلعابه»از مادّه«لعب»به معنای شخصی است که بسیار مردم را با سخنان،یا حرکات خود،سرگرم میسازد.
4) 4) «اعافس»از مادّه«معافسه»به معنای زیاد شوخی کردن است.
5) 5) «امارس»از مادّه«ممارسه»به معنای سرگرم چیزی شدن میباشد و در اینجا به معنای سرگرمی به مزاح و شوخی است.
تعبیر به«ابن النابغه»درباره«عمرو عاص»از یک سو،اشاره به وضع زشت و ننگین خانواده اوست،چرا که رسم عرب این بود اگر کسی مادرش مشهور به شرافت و یا مشهور به پستی بود،او را به مادرش نسبت میدادند،به جای اینکه به پدرش نسبت دهند.و از سوی دیگر،تعبیر به«نابغه»از مادّه«نبوغ»در اصل به معنای ظهور و بروز است،ولی هنگامی که درباره زنی بکار برده میشد،اشاره به شهرت او به فساد بود و این واژه به خاطر فساد اخلاقی مادر«عمرو»تدریجا لقب مادر او شد، در حالی که اسم اصلیش«سلمی»یا«لیلی»بود.در تواریخ آمده است که این زن مشهور به فساد،به طور نامشروع،با چند نفر از جمله«ابو سفیان»همبستر شد و هنگامی که«عمرو»متولّد گردید،آنها بر سر او اختلاف کردند،ولی«نابغه»ترجیح داد که او را فرزند«عاص»بداند و این به خاطر کمکهای مالی بیشتری بود که عاص نسبت به او داشت.از«ابوسفیان»نقل شده است که همواره میگفت من تردید ندارم که«عمرو»فرزند من است و از نطفه من منعقد شده است. (1)و این تعبیر امام علیه السّلام در واقع مقدمّهای است برای سخنی که بعد از آن آمده.یعنی از چنین انسانی نباید تعجّب کرد که نسبت به پاکان و نیکان جهان،تهمت بزند و درباره آنها دروغ بگوید.
تعبیر به«دعابه»اشاره به شوخی بیحدّ و حساب است و«تلعابه»به معنای کسی است که مردم را با سخنان هزل سرگرم میکند و«اعافس»و«امارس»تقریبا به یک معنا است و در اصل به معنای سرگرم کردن زنان،با شوخیهای مختلف است،سپس به معنای وسیعتر و گستردهتری،یعنی:«هر نوع سرگرمی هزلآمیز نسبت به هر کس»آمده است،در واقع امام علیه السّلام تمام نسبتهای دروغ«عمرو بن عاص»درباره خودش را در این چند جمله گویا خلاصه فرموده،تا مقدّمهای باشد برای پاسخگویی به آن.
1) 1) ربیع الابرار زمخشری(به نقل از ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه،جلد 6،ص 283.)
جالب اینکه دشمنان مولا امیر مؤمنان علیه السّلام هنگامی که نمیتوانستند کوچکترین نقطه ضعفی در مورد شایستگیهای او برای امر خلافت بیابند،یا مقام علمی و تقوا و زهد و پارسایی و شجاعت و تدبیر او را انکار کنند،به مسائلی از قبیله آنچه در بالا آمده،متشبّث میشدند،که چون آن حضرت بسیار مزاح میکند،پس شایسته خلافت نیست و این خود میرساند که شایستگیهای امام علیه السّلام به حدّی روشن بود که هیچ کس نمیتوانست انگشت انکار بر آن بگذارد،به همین دلیل،طبق مثل معروف «ألغریق یتشبّث بکلّ حشیش»به این بهانههای واهی متشبّث میشدند.
البتّه،در مورد مزاح و این که تا چه حدّ سنجیده و قابل قبول و در چه حدّ ناپسند و مذموم است،در نکات ذیل خطبه،به خواست خدا،بحث کافی خواهیم کرد.
سپس امام علیه السّلام به پاسخ سخنان دروغ و تهمتآمیز«عمرو بن عاص»پرداخته، میفرماید:«او سخنی باطل و کلامی به گناه گفته است و بدترین سخنان،گفتار دروغ است» (لقد قال باطلا،و نطق آثما.أما و شرّ القول الکذب) چه کسی است که بتواند مزاحهای لطیف و خالی از هر گونه باطل و خلاف و افراط و زیادهروی را انکار کند؟و چه کسی است که بتواند جدّی بودن علی علیه السّلام را در سخنان و نامهها و کلمات قصارش،نادیده بگیرد؟!او از همه جدّیتر بود و در مدیریّت،ارادهای آهنین داشت،هر چند،گاهی برای زدودن گرد و غبار غم و اندوه از دل دوستان،از لطف سخن و مزاح لطیف استفاده میکرد،کاری که در زندگی پیشوای او،یعنی پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله کاملا نمایان است.امّا دشمنی که دستش از همه جا کوتاه شده است و دنبال بهانهجویی است،به هر چیز دست میزند و دروغهای زیادی میبافد و بر آن میافزاید.
در ادامه این سخن،در شش جمله کوتاه،شش صفت از اوصاف رذیله این مرد زشت سیرت یعنی«عمرو عاص»را بیان میفرماید،میگوید:«او پیوسته دروغ میگوید،وعده میدهد و تخلّف میکند،اگر چیزی از او درخواست شود،بخل
میورزد،و اگر خودش از دیگری تقاضایی داشته باشد،اصرار میکند.در پیمانش خیانت مینماید.(حتّی)پیوند خویشاوندی را قطع میکند.» (إنّه لیقول فیکذب،و یعد فیخلف،و یسأل فیبخل،و یسأل فیلحف (1)،و یخون العهد،و یقطع الإلّ (2).
هر کس حالات«عمرو بن عاص»و تاریخچه سیاه زندگی او را مطالعه کند، وجود این رذایل اخلاقی شش گانه را به خوبی در آن میبیند.در یک کلام،او مردی دنیاپرست بود و برای رسیدن به زندگی پست دنیاییاش،از هیچ دروغ و تهمتی ابا نداشت.در آنجا که به نفعش بود،وعده میداد و در آنجا که به زیانش بود،تخلّف میکرد.کسی از مال و ثروت بیحساب او بهره نبرد و برای رسیدن به خواستههایش -مخصوصا در برابر معاویه-تا آنجا که میتوانست،اصرار میورزید و«معاویه»را در فشار قرار میداد و او چون نیاز به«عمرو»داشت،در برابر خواستههای نامشروعش تسلیم میشد.خیانت او در عهد و پیمان،در امر«حکمین»بر همه آشکار شد و حتّی به خویشاوندان خود نیز رحم نمیکرد.
به گفته بعضی از مورّخان،وی حدود 90 سال در دنیا زندگی کرد و به گفته «یعقوبی»هنگامی که مرگ او فرا رسید،به فرزندش گفت:«ای کاش پدرت در غزوه «ذات السّلاسل»(در عصر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله)مرده بود!من کارهایی انجام دادم،که نمیدانم در نزد خداوند چه پاسخی برای آنها دارم.نگاهی به اموال سرشار خود کرد و گفت:
ای کاش به جای اینها،مدفوع شتری بود.ای کاش سی سال قبل مرده بودم!! دنیای معاویه را اصلاح کردم و دین خودم را بر باد دادم!دنیا را مقدّم داشتم و آخرت را رها نمودن.از دیدن راه راست و سعادت نابینا شدم،تا مرگم فرا رسید.گویا میبینم که معاویه اموال مرا میبرد و با شما بدرفتاری خواهد کرد.» (3)
1) 1) «یلحف»از مادّه«الحاف»به معنای اصرار و پافشاری کردن است و اصل آن از«لحاف»است که به معنای همان پوشش مخصوص و معروف میباشد و از آنجا که اصرار کننده،سخت به کسی میپیچد،این واژه در مورد او به کار رفته است.
2) 2) «ال»به معنای عهد و پیمان است و به معنای خویشاوندی نیز آمده است.
3) 3) تاریخ یعقوبی(مطابق نقل الغدیر،جلد 2،صفحه 175).
به هر حال،وجود این صفات رذیله در شخصی مانند«عمرو عاص»با آن تاریخ زندگانی ننگینش،بر کسی پوشیده نیست.
سپس امام علیه السّلام به یک از زشتترین کارهای دوران حیات«عمرو»اشاره میکند، کاری که در تاریخ،شبیه و نظیر نداشت و آن اینکه در جنگ«صفّین»هنگامی که خود را در چنگال قدرت علی علیه السّلام دید و یقین پیدا کرد علی علیه السّلام با یک،یا چند ضربه شمشیر،به حیات آلوده او پایان خواهد داد،خود را برهنه کرد،چرا که میدانست کرامت و حیای مولا،ایجاب میکند که در چنین شرائطی روی از او برگرداند و او هم از این فرصت استفاده کند و فرار را بر قرار اختیار نماید.این ماجرا در همه جا پیچید و در میان عرب«ضرب المثل»شد که:«عمرو در پناه عورتش از مرگ نجات یافت».
میفرماید:«هنگام نبرد،لشکریان را امر و نهی میکند(و سر و صدای زیاد راه میاندازد که مردم شجاعش پندارند)ولی این تا زمانی است که دستها به قبضه شمشیر نرفته است،هنگامی که چنین شود،او برای رهایی جانش،بالاترین تدبیرش این است که جامهاش را کنار زند و عورت خود را نمایان سازد(تا کریمان از کشتن او چشم بپوشند.)» (فإذا کان عند الحرب فأیّ زاجر و آمر هو!ما لم تأخذ السّیوف مآخذها،فإذا کان ذلک،کان أکبر مکیدته أن یمنح القرم (1)سبّته (2)).
به گفته«ابن ابی الحدید»این داستان عجیب را تمام مورّخان مخصوصا کسانی که درباره«صفّین»سخن گفتهاند،نوشتهاند (3).
داستان چنین است:«یکی از یاران علی علیه السّلام به نام«حارث بن نضر»اشعاری در
1) 1) «قرم»به معنای جنس نر است و به معنای شخص بزرگوار و آقا نیز آمده است و در خطبه بالا به همین معنا است،زیرا«عمرو بن عاص»در برابر بزرگواری چون علی علیه السّلام قرار گرفت و میدانست اگر پیراهن را بالا زند و کشف عورت کند،امیرمؤمنان علیه السّلام روی برمیگرداند.
2) 2) «سبّه»از مادّه«سبّ»(بر وزن شقّ)به معنای بدگویی کردن و دشنام دادن است و به معنای هر چیزی که ذکر آن ناپسند است،آمده و در اینجا اشاره به«عورت»است.
3) 3) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،جلد 6،صفحه 312.
مذمّت«عمرو بن عاص»گفت و او را به خاطر ضعف و زبونیاش در برابر شمشیر آتشبار علی علیه السّلام نکوهش کرد.اشعار«حارث»در میان مردم پخش شد و به گوش «عمرو»رسید،او گفت اکنون که چنین است به خدا سوگند!من در میدان نبرد،به مقابله با علی علیه السّلام خواهم رفت،هر چند هزار بار کشته شوم!هنگامی که در«صفّین» صفوف لشکر حمله عمومی را آغاز کردند،«عمرو»هم نیزهای برداشت و به سوی علی علیه السّلام آمد،تا ننگ جبن را از خود بشوید،مولا با شمشیر به او حمله کرد،عمرو که خود را همانند گنجشکی در چنگال عقابی بلند پرواز دید،عقبنشینی کرد،خود را از اسب به زیر انداخت و پاهای خود را بلند کرد و عورتش را نمایان ساخت، امیرمؤمنان علیه السّلام صورت از او برگرداند و برگشت(و او فرصت را غنیمت شمرد و فرار کرد).این سخن در میان مردم منتشر شد و به عنوان یکی از بزرگواریهای علی علیه السّلام اشتهار یافت. (1)» در تاریخ آمده است:«هنگامی که«معاویه»بر تخت قدرت تکیه کرد،روزی به «عمرو عاص»گفت:من هر وقت تو را میبینم خندهام میگیرد!«عمرو»سؤال کرد برای چه؟گفت به یاد آن روز میافتم که علی در«صفّین»به تو حمله کرد،تو این داغ ننگ را بر خود گذاردی که عورت خود را نمایان کنی،تا نجات یابی.عمرو گفت:
من هنگامی که تو را میبینم،بیشتر میخندم،چرا که به یاد روزی میافتم که علی تو را در میدان مبارزه،دعوت به نبرد تن به تن کرد،ناگهان نفست در سینه حبس شد و زبانت از کار افتاد و آب دهان،گلویت را گرفت و تمام اندامت به لرزه درآمد و امور دیگری که من نمیخواهم بگویم.«معاویه»گفت:درست است ولی این تمامش نبود(و ماجرا بیش از این بود)...و سپس به«عمرو بن عاص»گفت:بیا شوخی را بگذار و به سراغ جدّی برویم،ترسیدن و فرار کردن از دست علی برای هیچ کس عیب نیست(إنّ الجبن و الفرار من علیّ لا عار علی أحد فیهما)» (2).
سپس امام علیه السّلام در ادامه این بحث،به پاسخ از نسبت دروغ«عمرو بن عاص» پرداخته و با معرّفی بیشتری از صفات و وضع ایمان و اعمال او،خطبه را پایان میدهد،میفرماید:«آگاه باشید!به خدا سوگند،یاد مرگ مرا از سرگرم شدن به بازی و شوخی باز میدارد.» (أما و اللّه إنّی لیمنعنی من اللّعب ذکر الموت).
من همواره مرگ را در مقابل چشم خود میبینم.چرا که قانونی است برای همه خلائق و هیچ تاریخی برای آن تعیین نشده و استثنایی در آن راه ندارد و نیز میدانم مرگ،پایان همه لذّات و همه سرگرمیهاست!من هرگز آن را فراموش نمیکنم و صبح و شام به یاد آن هستم.آیا ممکن است مثل منی،با این وصف، سرگرم بازیها و شوخیها شود و در هوا و هوس غرق گردد؟غیر ممکن است.«ولی فراموشی(مرگ و)آخرت او را از سخن حق بازداشته است.» (و إنّه لیمنعه من قول الحقّ نسیان الآخرة).
اگر او دروغ میگوید و تهمت میزند و برای رسیدن به اهداف دنیوی و نائل شدن به هوسهایش،هر کاری را برای خود مجاز میشمرد،به خاطر این است که مرگ و آخرت را به دست فراموشی سپرده،و انسانی که مرگ و دادگاه عدل الهی را فراموش کند،موجود خطرناکی میشود که از هیچ کاری ابا ندارد و حتّی شرف و آبروی خود را نیز بر سر این کار مینهد.
سپس شاهد روشن و دلیل گویایی برای این سخن بیان میفرماید و میگوید:«او حاضر نشد با معاویه بیعت کند،تا اینکه عطیّه و پاداشی از او بگیرد(و به تعبیر دیگر:)در مقابل از دست دادن دینش،رشوه اندکی دریافت دارد.» (إنّه لم یبایع معاویة حتّی شرط أن یؤتیه أتیّة، (1)و یرضخ له علی ترک الدّین رضیخة). (2)
1) 1) «أتیّه»به معنای عطیّه و بخشش است و در اصل از«ایتاء»به معنای اعطاء و بخشش میباشد.
2) 2) «رضیخه»از مادّه«رضخ»(بر وزن رزم)به معنای چیز کمی را بخشیدن و«رضیخه»به معنای عطیّه ناچیز است و در خطبه بالا،اشاره به این است که«عمرو عاص»دین خود را در برابر مقامات دنیا،که نسبت به آن،متاع ناچیز و کم ارزش است،فروخت،به خصوص اینکه مدّت کوتاهی از این مقام بهره گرفت.
امام علیه السّلام در این سخن،به داستان معروفی اشاره فرمود که در میان مردم شهرت داشت و به همین دلیل،به یک اشاره گذرا بسنده میکند.شبیه همین معنا در خطبه 26 آمده است و در آنجا شرح آن را بیان کردیم و ماجرا به طور خلاصه چنین بود:«هنگامی که فتنه«جمل»با پیروزی امام علیه السّلام و شکست مخالفان فرونشست، امام علیه السّلام«جریر بن عبداللّه»را برای گرفتن بیعت از«معاویه»به شام فرستاد، «معاویه»که مایل نبود با امام بیعت کند،در این باره به مشورت پرداخت و نامهای برای«عمرو بن عاص»نوشت و از او کمک خواست و گفتگوهای زیادی میان او و «معاویه»درگرفت و«عمرو»به او فهماند که فاقد افتخاراتی است که علی علیه السّلام دارد.
سرانجام گفت:اگر من با تو بیعت کنم و تمام خطرات آن را بپذیرم،چه پاداشی برای من قرار خواهی داد؟معاویه گفت:هر چه خودت بگویی،عمرو گفت:حکومت مصر را بعد از پیروزی به من واگذار کن!معاویه تأمّلی کرد و گفت:من خوش ندارم که مردم درباره تو بگویند:«به خاطر اغراض دنیوی،با من بیعت کردی!»عمرو گفت:این حرفها را کنار بگذار(تو خودت رئیس دنیاپرستانی!مطلب همین است که من میگویم،من حکومت مصر را میخواهم)سرانجام معاویه تسلیم شد و این قرارداد را با او بست. (1)» ولی عجبا!که دنیا به او هم وفا نکرد و چند سالی بیشتر در رأس حکومت مصر نبود و همان گونه که در بالا آوردیم،در پایان عمر از کرده خود پشیمان بود و به خودش بد میگفت،ولی راهی برای نجات از آن گرداب هولناک نبود (2)
1) 1) شرح ابن ابی الحدید،جلد 2،صفحه 61(با تلخیص).
2) 2) در مورد تاریخ مرگ«عمرو»میان مورّخان گفتگو است،ولی به گفته«علاّمه امینی»در«الغدیر»و«ابن ابی الحدید»در«شرح نهجالبلاغه»(جلد 6،صفحه 321)صحیحتر آن است که در سال 43 هجری طومار زندگانی ننگینش پایان یافت و اگر حکومتش از سال 39 شروع شده باشد،دوران آن بیش از پنج سال نبود.
همه ما با نام این مرد آشنا هستیم و هر کس گوشهای از شیطنتهای او و نقش تخریبیاش را در تاریخ اسلام شنیده است و معروفترین داستانی که همه از او به خاطر دارند،داستان سر نیزه کردن قرآنهاست که در جنگ«صفّین»هنگامی که لشکر«معاویه»در آستانه شکست قرار گرفت،او با یک نیرنگ عجیب،لشکر را از شکست نجات داد،دستور داد قرآنها را بر سر نیزه کنند و بگویند ما همه پیرو قرآنیم و باید به حکمیّت قرآن،تن در دهیم و دست از جنگ بکشیم.این نیرنگ، چنان در گروهی از سادهلوحان از لشکر امیرمؤمنان علی علیه السّلام مؤثّر افتاد که مولا را سخت در فشار قرار دادند،تا دست از جنگ بکشد و تن به حکمیّت دهد.
به هر حال،او تقریبا سی و چهار سال،قبل از بعثت پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله تولّد یافت.
پدرش«عاص بن وائل»از دشمنان سر سخت اسلام بود که قرآن مجید در نکوهش او میفرماید: «إِنَّ شانِئَکَ هُوَ الْأَبْتَرُ» ؛دشمن تو،بریده نسل و بیعقب است.» (1)او پیوسته خوشحالی میکرد که پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله فرزندی که از او یادگار بماند،ندارد و بعد از وفاتش همه چیز پایان میگیرد و لذا آیه فوق در حقّ او نازل شد.مادرش- طبق تصریح مورّخین-بدنامترین زن در«مکّه»بود،به گونهای که وقتی«عمرو» متولّد شد،پنج نفر مدّعی پدری او بودند،ولی مادرش ترجیح داد که او را فرزند «عاص»بشمرد،چرا که هم شباهتش به او بیشتر بود و هم«عاص»بیشتر از دیگران به او کمک مالی میکرد و لذا بعضی از مورّخان،از او به عنوان فرزندی نامشروع یاد کردهاند و حتّی شاعر معروف«حسّان بن ثابت»در قصیدهای که هجو او را میکند،به همین معنا اشاره کرده است.
1) 1) سوره کوثر،آیه 3.
هنگامی که جمعی از مسلمانان مکّه بر اثر فشار شدید مشرکان قریش،به «حبشه»مهاجرت کردند،او از طرف بتپرستان با شخص دیگری به نام«عماره» مأموریت یافت به حبشه برود و اگر بتواند«جعفر»رئیس مهاجران را به قتل برساند و یا حکومت حبشه را بر ضدّ آنها بشوراند،او سرانجام در«حبشه»ظاهرا مسلمان شد،در حالی که شاید میخواست از این طریق،ضربات بیشتری بر اسلام وارد کند.
بعضی نیز معتقدند که سفر«عمرو عاص»به حبشه در جریان جنگ«خندق» بود که به جمعی از دوستانش گفت:من معتقدم بهتر این است به حبشه برویم،اگر قوم ما پیروز شدند،بازمیگردیم و اگر محمّد پیروز شد در«حبشه»میمانیم،زیرا اگر تحت حکومت نجاشی باشیم،بهتر از این است که تحت حکومت محمّد باشیم! هنگامی که به«حبشه»وارد شد،هنوز«جعفر بن ابی طالب»و گروهی از مسلمین در «حبشه»بودند.«عمرو»و یارانش هدایایی برای«نجاشی»آورده بودند،که مورد توجّه او واقع شد،از فرصت استفاده کردند و از او تقاضا کردند اجازه کشتن«جعفر» را به آنها بدهد.«نجاشی»که در باطن اسلام آورده بود،سخت برآشفت و به آنها هشدار داد،«عمرو»که چنین انتظاری را نداشت،اظهار کرد:«من نمیدانستم محمّد چنین مقامی را دارد،هم اکنون مسلمان میشوم»و او در ظاهر مسلمان شد.
هنگامی که او به عنوان یک مسلمان به مدینه بازگشت،پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله به عنوان تشویق،او را فرمانده لشکر کوچکی کرد و به«ذات السّلاسل»فرستاد،سپس پیامبر صلّی اللّه علیه و آله او را به عنوان والی«عمّان»(در شام)تعیین کرد و او تا پایان عمر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در آنجا بود و در زمان«عمر بن خطّاب»،«فلسطین»و«اردن»در اختیار او قرار گرفت،سپس«عمر»تمام«شامات»را در اختیار«معاویه»قرار داد و به «عمرو بن عاص»دستور داد،بسوی مصر برود.«عمرو بن عاص»به«مصر»رفت و آنجا را فتح کرد.«عمرو»چهار سال از دوران«عثمان»والی مصر بود.سپس«عثمان» او را عزل کرد و دیگری را به آنجا فرستاد و از اینجا اختلاف بین«عمرو»و«عثمان» پیدا شد و«عمرو»با خانوادهاش به«فلسطین»منتقل شد و هنگامی که«معاویه»در
«شام»شورش کرد،از«عمرو بن عاص»دعوت نمود که به او بپیوندد،او دعوت «معاویه»را پذیرفت،مشروط بر اینکه اگر غلبه کند حکومت«مصر»را به او واگذارد و او چنین کرد و«عمرو بن عاص»تا پایان عمرش در رأس حکومت«مصر»بود،ولی چند سالی بیشتر بعد از پیروزی«معاویه»زنده نبود.سرانجام در سال 43،روز عید فطر که روز شادی مسلمین بود،چشم از دنیا فرو بست،در حالی که 90 سال از عمرش میگذشت.
او مردی بسیار باهوش بود و هشیاری او در میان مردم،زبانزد بود،هر چند تمام قدرت فکری خود را در شیطنت بکار گرفت و همانطور که سابقا هم نقل کردیم،در هنگام مرگ به شدّت اظهار پشیمانی میکرد،که چرا دینم را به دنیای معاویه فروختم.
بعضی گفتهاند:او در زمان جاهلیّت به شجاعت معروف بود،هر چند در جنگ «صفّین»در برابر علی علیه السّلام به قدری مرعوب شد که برای نجات جان خود تنها راه را، پناه بردن به عورت خود دانست،پیراهن خود را کنار زد و عورت خود را نمایان ساخت،زیرا میدانست علی علیه السّلام بزرگوار است و در چنین شرائطی از او چشم میپوشد و برمیگردد. (1)
مرحوم«علاّمه امینی رحمه اللّه»در شرح حال«عمرو بن عاص»میگوید:«ما هیچ تردیدی نداریم که او هرگز اسلام و ایمان را نپذیرفته بود،بلکه هنگامی که برای کشتن«جعفر بن ابی طالب»و یارانش به«حبشه»رفت و از یک سو خبرهای تازهای از پیشرفت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در حجاز به گوش او رسید و از سوی دیگر حمایت صریح «نجاشی»را نسبت به مسلمانان«حبشه»مشاهده کرد،به ظاهر اسلام آورد و هنگامی که به حجاز بازگشت،منافقانه در میان مسلمانان میزیست،به این امید که به مقامی برسد و سخن امیرمؤمنان علی علیه السّلام درباره او(و امثال او)کاملا صادق است،
1) 1) الغدیر،جلد 2،صفحه 126-127 و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،جلد 6،صفحه 282 به بعد.
میفرماید:
«و الّذی فلق الحبّة،و برأ النّسمة،ما أسلموا و لکن استسلموا،و أسرّوا الکفر، فلمّا وجدوا أعوانا،رجعوا إلی عداوتهم منّا ،به خدا سوگند!آنها هرگز مسلمان نشدند بلکه اظهار اسلام کردند و کفر را در باطن،پنهان ساختند و هنگامی که یارانی پیدا کردند(کفر درونی خود را آشکار نمودند و)به دشمنی با ما(خاندان پیامبر) بازگشتند (1)».
او برای رسیدن به مقصد خود،یعنی:ابراز دشمنی و عداوت با علی علیه السّلام از هیچ چیز ابا نداشت.میگویند:«روزی به«عایشه»گفت:«ای کاش در روز جنگ«جمل» کشته شده بودی!»«عایشه»(تعجّب کرد و)گفت:«و لم لا أبا لک،چرا؟ای بیپدر!» «عمرو»گفت:«تو به مرگ الهی میمردی و داخل بهشت میشدی!و ما(بعد از مسئله پیراهن عثمان)مرگ تو را،بزرگترین وسیله برای مذمّت«علیّ بن أبی طالب» قرار میدادیم. (2)».
اگر بخواهیم تمام جوانب زندگی تاریک و پر از مکر و فسون و جنایت«عمرو»را شرح دهیم،سخن به درازا میکشد،لذات با بیان یک نکته تاریخی دیگر،این بحث را پایان میدهیم:
«ابن ابی الحدید»در شرح خطبه مورد بحث میگوید:«عمرو بن عاص،از کسانی بود که در«مکّه»پیامبر را آزار و دشنام میداد و در مسیر او سنگ میریخت تا آسیبی به پیامبر برسد،زیرا آن حضرت در شبهای تاریک از منزل بیرون میآمد و طواف کعبه میکرد و«عمرو بن عاص»یکی از کسانی بود که هنگامی که«زینب» دختر«رسول اللّه»به قصد هجرت به«مدینه»،از«مکّه»خارج شد،به تعقیب او پرداختند و او را چنان تهدید کردند و ترساندند،که جنین خود را ساقط کرد، هنگامی که این سخن به گوش پیامبر رسید،بسیار ناراحت شد و تمام آن گروه را لعن و نفرین کرد. (3)»
شکّی نیست که روح انسان در مشکلات زندگی،زنگار میگیرد و اگر از طریق تفریح و سخنان زیبا و لطیف،صیقل نیابد،فعّالیتهای آینده برای انسان مشکل میشود،به همین دلیل،عقل و منطق و فطرت،ایجاب میکند که انسان،گه گاه مسایل خشک و پرزحمت و جدّی را رها کند و به مزاح و لطائف رو بیاورد و اگر این کار در حدّ اعتدال صورت گیرد،نه تنها نکوهیده نیست،بلکه بسیار پسندیده و گاهی لازم و واجب میشود و بخشی از مسئله حسن خلق و گشادهرویی و اخلاق فاضله محسوب میشود.
از سیره پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و امامان و بزرگان دین،-بلکه همه عقلا نیز-استفاده میشود که آنها در عمل،در طول زندگی خود،مزاح را به طور معتدل داشتند.
ولی بیتردید،اگر این کار از حدّ اعتدال خارج شود و یا آمیخته با گناه و غیبت و سخریّه و استهزا گردد و وسیله انتقامجویی و آبروریزی شود و کینههایی را که انسان نمیتواند با کلمات جدّی،اظهار کند،از طریق شوخی ابراز نماید،یکی از بدترین رذایل اخلاقی و صفات نکوهیده خواهد بود.
اگر میبینیم در منابع اسلامی از مزاح گاهی به عنوان یک فضیلت و گاه به عنوان یک صفت رذیله یاد شده،اشاره به این دو جنبه است.
برای تکمیل این بحث،به سراغ روایات اسلامی میرویم و گلچینی از آن را به صورت فشرده از نظر میگذرانیم:
1-در حدیثی از امام کاظم علیه السّلام میخوانیم که یکی از یارانش سؤال کرد:«گاهی در میان مردم سخنانی ردّ و بدل میشود و مزاح میکنند و میخندند(اشکالی دارد؟) امام علیه السّلام فرمود:
«لا بأس ما لم یکن ،مانعی ندارد مادامی که نباشد(اشاره به اینکه به گناه آلوده نشود)...»سپس فرمود:
«إنّ رسول اللّه کان یأتیه الأعرابیّ،فیهدی له الهدیّة ثمّ یقول مکانه،أعطنا ثمن هدیّتنا!فیضحک رسول اللّه،و کان إذا اغتمّ،یقول:ما فعل الأعرابیّ؟لیته أتانا ،رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله گاه،مرد عربی نزد او میآمد و هدیّهای به او
میداد،سپس عرض میکرد:«پول هدیه را محبّت فرمائید»و رسول خدا میخندید و گاه هنگامی که غمگین میشد،میفرمود:اعرابی کجاست؟ای کاش میآمد(و سروری در دل غمدیده ما وارد میکرد). (1)» 2-در حدیث دیگری از همان حضرت میخوانیم که فرمود:
«ألمؤمن دعب لعب،و المنافق قطب غضب ،مؤمن شوخ و مزّاح است و منافق ترشرو و خشمگین است» (2).
3-در حدیث دیگری از امام صادق علیه السّلام میخوانیم که فرمود:
«ما من مؤمن إلاّ و فیه دعابة،قلت:و ما الدّعابة؟قال:المزاح ،در هر مؤمنی دعابه است،راوی میگوید:
پرسیدم:دعابه چیست؟فرمود:مزاح است» (3).
4-حتّی در روایات میخوانیم که خود پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله مزاح میکردند،از جمله در حدیث معروفی آمده است که:«پیر زنی از طائفه انصار خدمت پیامبر آمد و از حضرت تقاضا کرد که برای او دعا کند تا اهل بهشت باشد،پیغمبر فرمود:«پیر زنان وارد بهشت نمیشوند!»فریاد پیرزن بلند شد.پیامبر تبسّمی فرمود و این آیه را تلاوت کرد: «إِنّا أَنْشَأْناهُنَّ إِنْشاءً فَجَعَلْناهُنَّ أَبْکاراً» ، (4)ما به آنها آفرینش جدیدی بخشیدیم و آنها را دوشیزه قرار دادیم»(پیرزن خوشحال شد) (5).» و روایات دیگر...
در عین حال،روایاتی در نکوهش مزاح آمده است که تعداد آنها نیز کم نیست.از جمله در حدیثی از علی علیه السّلام میخوانیم:
«المزاح یورث الضّغائن ،مزاح سبب کینه و عداوت است». (6)و در حدیث دیگری از همان حضرت میخوانیم:
لکلّ شیء بذر و بذر العداوة المزاح ،هر چیزی بذری دارد و بذر دشمنی مزاح است» (7).
و در تعبیرات دیگری آمده است که:«مزاح عقل را کم میکند و آفت هیبت و
ابّهت انسان،و دشمن کوچک است.» (1)و نیز از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم:
«لا یبلغ العبد صریح الإیمان حتّی یدع المزاح و الکذب ،بنده خدا به ایمان خالص نمیرسد، مگر زمانی که مزاح و دروغ را کنار بگذارد (2)».
روشن است که این دو گروه از روایات،کمترین منافاتی با یکدیگر ندارند،چرا که گروه اوّل،از اصل مزاح سخن میگوید و گروه دوم از افراط و بیبند و باری در آن،یا به تعبیر دیگر:گروه اوّل ناظر به مزاحهای سنجیده و خالی از هر گونه غرض و مرض و آزار و کینهتوزی است و گروه دوّم،ناظر به مزاحهای آلوده به گناه است.شاهد این سخن حدیثی است که از رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله نقل شده است،فرمود:
«إنّی أمزح و لا أقول إلاّ حقّا ،من مزاح میکنم،ولی جز حق نمیگویم» (3).
شاهد دیگر اینکه در بسیاری از روایات،«کثرت مزاح»به عنوان یک کار نکوهیده ذکر شده است.
در حدیثی از امیر مؤمنان علی علیه السّلام میخوانیم:
«کثرة المزاح تذهب البهاء و توجب الشّحناء ،کثرت مزاح وقار انسان را میبرد و سبب عداوت و دشمنی میشود» (4).
در بعضی از روایات تعبیر به«افراط در مزاح»شده است.
از مجموع روایات بالا-که بسیاری از آنها از علی علیه السّلام نقل شده-به خوبی میتوان دریافت که اگر آن حضرت گاه شوخی و مزاح میفرموده،روی حساب و برنامه بوده است و جزء فضایل آن حضرت محسوب میشود که انسانی خوشرو و خوش مجلس و دارای جاذبه فوقالعاده اخلاقی بود،ولی دشمن کینهتوز و بیمنطق،از صفات خوب نیز تعبیرهای زشتی میکند و از آن دستاویزی برای تبلیغات سوء خود میسازد و نمونه آن،همان است که در این خطبه آمده است.
امام علیه السّلام در واقع«کثرت مزاح»را در این خطبه از خود نفی میکند،نه مزاح خردمندانه و ممدوح را،که مایه صفای روح و نشاط قلب و ادخال سرور در قلوب مؤمنین است.
این سخن را با حدیث لطیفی پایان میدهیم و آن اینکه:«روزی حضرت یحیی علیه السّلام،حضرت مسیح علیه السّلام را ملاقات کرد،در حالی که مسیح علیه السّلام،متبسّم و خندان بود،یحیی علیه السّلام گفت:«چرا تو را بیخیال میبینم،گویی خود را در امن و امان(از عذاب الهی)میشمری؟»مسیح علیه السّلام در جواب گفت:«چرا تو را عبوس و ترشرو میبینم،گویی از رحمت خدا مأیوس هستی؟»در این حال گفتند(برای درک واقعیّتها)در انتظار وحی الهی مینشینیم،خداوند به آنها وحی فرستاد:«أحبّکما إلیّ،الطّلق،البسّام،أحسنکما ظنّابی،محبوبترین شما نزد من،آن کس است که خوشرو و متبسّم و بیشترین حسن ظنّ را به من داشته باشد. (1)».
1) 1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،جلد 6،صفحه 333.
و من خطبة له علیه السّلام و فیها صفات ثمان من صفات الجلال
(1) در این خطبه هشت صفت از صفات جلال خداوند آمده است(به اضافه،اشاراتی که به مسأله مرگ و درجات و مقامات معنوی دارد).
در این خطبه امام علیه السّلام به سه مسأله مهمّ اشاره فرموده است:نخست:بخشی از صفات جلال و جمال پروردگار است که با تعبیراتی کوتاه و پرمعنا ذکر شده است.
دوم:توجّه دادن مردم به درسهای عبرت برخاسته از حوادث مختلف زندگی، مخصوصا مرگ و میرها که در انتظار همه انسانها است.در بخش سوم:اشاره به درجات و مقامات بهشتی«اولیاء اللّه»و نعمتهای بیپایان آن شده،که همیشگی و جاودانی است.
1) 1) سند خطبه:«ابو نعیم اصفهانی»در کتاب«حلیة الأولیاء»که قبل از«نهج البلاغه»نوشته شده است، قسمتهایی از این خطبه را نقل کرده است و«سبط بن جوزی»که بعد از سیّد رضی میزیسته در کتاب «تذکرة الخواص»و«محمّد بن طلحه شافعی»در«مطالب السؤل»بخشهایی از آن را ذکر کردهاند.(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 122).
تعبیرات«سیّد رضی»در این خطبه که با کلمه«منها»آنها را از یکدیگر جدا نموده،نشان میدهد خطبه وسیعتر و گستردهتر از اینها بوده و«سیّد رضی»مانند همیشه،گلچینی از این خطبه را بیان نموده است.
و أشهد أن لا إله إلاّ اللّه وحده لا شریک له:الأوّل لا شیء قبله،و الآخر لا غایة له،لا تقع الأوهام له علی صفة،و لا تعقد القلوب منه علی کیفیّة،و لا تناله التّجزئة و التّبعیض،و لا تحیط به الأبصار و القلوب.
گواهی میدهم که معبودی جز ذات پاک او نیست.یگانه است و همتایی ندارد.
سرآغازی است که پیش از او چیزی نبوده و آخری است که پایانی ندارد.اندیشههای دور پرواز،کنه صفاتش را درک نکنند و عقلها به چگونگی ذاتش پی نبرند،تجزیه و تبعیض در او راه ندارد و چشمها و اندیشهها به او احاطه نمییابد(چشمها او را نمیبیند و عقلها به کنه ذاتش نمیرسد).
علمای عقاید،صفات ذات خدا را به دو بخش تقسیم میکنند:صفات جمال و صفات جلال.«صفات جمال»به صفاتی میگویند که جنبه اثباتی دارد،مانند:علم و قدرت،و«صفات جلال»را به صفاتی میگویند که جنبه نفی دارد،مانند:نداشتن شریک و شبیه،و چون از هشت وصفی که در بخش اوّل این خطبه آمده است،بعضی جنبه اثباتی دارد و بعضی جنبه نفی،معلوم میشود آنچه در عنوان این خطبه،به
عنوان«هشت صفت از صفات جلال»آمده،بر طبق اصطلاح علمای عقاید نیست، بلکه جلال در اینجا به معنای لغوی و اشاره به عظمت این صفات است،خواه جنبه نفی داشته باشد،خواه اثبات.
به هر حال،از آنجا که معرفت خداوند و شناخت صفات جمال و جلال او، سرچشمه هر خیر و خوبی و ریشه تمام فضایل اخلاقی و اعمال صالح است،امام علیه السّلام در آغاز بسیاری از خطبهها به گوشهای از صفات پروردگار،اشاره مینماید و دلها را متوجّه عظمت ذات پاک او و اوصاف جمال و جلال او میفرماید و در این بخش از خطبه-همان طور که در بالا آمد-به هشت صفت اشاره میکند.
نخست میفرماید:«گواهی میدهم که معبودی جز ذات پاک او نیست،یگانه است و همتایی ندارد.» (و أشهد أن لا إله إلاّ اللّه وحده لا شریک له).
درست است که در این جمله،سه وصف برای خدا ذکر شده:نفی معبودی جز خدا،یگانگی او،و نداشتن شریک و همتا،ولی پیدا است که این هر سه وصف،به یک حقیقت باز میگردد و آن یگانگی او است در ذات و صفات و عبودیّت.و از آنجا که اساس صفات خداوند،توحید است،قبل از همه،به سراغ توحید رفته و چنان که خواهیم دید،صفات هفت گانه دیگر،از همین وصف توحید،سرچشمه میگیرد.
در دومین وصف میفرماید:«همان مبدأ نخستینی که پیش از او،چیزی نبوده است.» (الأوّل لا شیء قبله).
این یکی از نشانههای بیهمتایی او است،چرا که او وجودی است بینهایت و چنین وجودی،ازلی است و وجود ازلی قبل از هر چیز بوده و بعد از هر چیز خواهد بود،چرا که اگر چیزی قبل از آن باشد،ازلیّت او نفی میشود.
در سومین صفت میفرماید:«او آخری است که پایانی ندارد.» (و الآخر لا غایة له) .
همان گونه که در بالا اشاره شد،این نتیجه بیپایان بودن ذات او است و به تعبیر دیگر:بیهمتایی او.
روشن است که وصف دوم و سوم جنبه اثباتی دارد:اوّلیّت او در ازل،و آخر بودن او در ابد.
در چهارمین صفت میفرماید:«اندیشهها،کنه صفاتش را درک نکنند.» (لا تقع الأوهام (1)له علی صفة).
میدانیم عقل ما محدود است و جز امور محدود را درک نمیکند،بنابراین،ذات بیپایان خدا و صفات نامحدودش که عین ذات او است نیز،در وهم نمیگنجد و به تعبیر دیگر:اگر ما به صفات او آگاهی داریم،از قبیل علم اجمالی است و الاّ علم تفصیلی درباره ذات و صفاتش برای مخلوقات،امکانپذیر نیست.
از آنچه در بالا گفته شد،معلوم شد که«اوهام»در اینجا به معنای اندیشهها است منتهی در آنجایی که اندیشه،نارسایی پیدا میکند از آن تعبیر به«وهم»میشود.
در پنجمین و ششمین وصف اشاره به نفی«کیفیّت»و«کمیّت»از ذات پاک پروردگار میکند و میفرماید:«عقلها به چگونگی ذاتش پی نبرند،و تجزیه و تبعیض در او راه ندارد.» (و لا تعقد القلوب منه علی کیفیّة،و لا تناله التّجزئة و التّبعیض).
«کیفیّت»عبارت است از هیئتی که اشیاء به خود میگیرند،خواه این هیئت دیدنی باشد،یا شنیدنی،یا لمس کردنی.بدیهی است«کیفیّت»مربوط به اموری است که اوصافش زائد بر ذات آن است،امّا کسی که صفتش عین ذات اوست و ذاتش خالی از هر گونه دوگانگی و چند گانگی است«کیفیّت»در او راه نمییابد.
به تعبیر دیگر:«کیفیّت»ها ناشی از محدودیّتهاست و ذات نامحدود پروردگار، خالی از هر گونه کیفیّت است.
1) 1) «اوهام»جمع«وهم»(بر وزن فهم)در لغت به معنای خطورات قلبی آمده است و در استعمالات روزمرّه ما در فارسی،به معنای پندارهای باطل یا مشکوک است،ولی قراین نشان میدهد که در خطبه بالا و مانند آن، به معنای اندیشههای دور پرواز است که آن هم به کنه ذات و صفات خدا نمیرسد و به تعبیر دیگر:«آخرین حرکت عقل که از آن به عنوان و هم در اینجا یاد شده»به کنه ذات او نمیرسد.
همچنین دارا بودن جزء و بعض،مربوط به اجسام است.به همین دلیل«کمیّت» را از عوارض جسم شمردهاند و از آنجا که خداوند متعال،جسم نیست،اجزاء و ابعاض ندارد و«کمیّت»در ذات پاکش راه ندارد.
به تعبیر دیگر:«کمیّت»در جایی گفته میشود،که افزایش و نقصان میپذیرد، وجود بیپایان خداوند که افزایش و نقصانی در آن راه ندارد،کمیّت هم ندارد.
مطابق آنچه در بالا آمد،تجزیه و تبعیض دو لفظ مترادف است که هر دو یک معنا را میرسانند،ولی بعضی از«شارحان نهج البلاغه»احتمال دادهاند که تجزیه اشاره به اجزای عقلیّه(مانند جنس و فصل منطقی)و تبعیض اشاره به اجزای خارجیّه است و در هر حال،مفهوم آن این است که ذات پاک خداوند،مرکّب از اجزایی نیست،نه در خارج و نه در عقل،چرا که اگر اجزایی داشته باشد در وجود خود نیازمند به آنهاست،در حالی که او از همه چیز،بینیاز و غنیّ بالذات است و چیزی که نیازمند است،ممکن الوجود است،نه واجب الوجود.
در هفتمین و هشتمین وصف میفرماید:«چشمها و اندیشهها به او احاطه نمییابد(چشمها او را نمیبیند و عقلها نیز به کنه ذاتش نمیرسد)» (و لا تحیط به الأبصار و القلوب).
اینکه میفرماید:چشم او را نمیبیند،دلیلش روشن است،زیرا انسان با چشم، رنگها و نورها را میبیند و به تبع آنها اجسام را،و چون رنگ و نور از خواصّ جسم است و جسم دارای زمان و مکان و اجزاء است،نتیجه آن،نیازمند بودن و ممکن الوجود بودن است و خداوند برتر و بالاتر از آن است.هر چند جمعی از علمای اهل سنّت به خاطر بعضی از روایات-که یا سندش مخدوش است و یا دلالتش- معتقدند،خداوند با همین چشم ظاهر در قیامت دیده میشود،که این سخنی است بسیار زننده و شرکآلود،زیرا مفهومش آن است که:خداوند جسم باشد و زمان و
مکان و جهت و رنگ داشته باشد و ما به پیروی از امامان اهل بیت علیهم السّلام معتقدیم که محال است که خداوند دیده شود،نه در این جهان و نه در جهان دیگر،و دلائل عقلی که در بالا به گوشهای از آن اشاره شد،این حقیقت را ثابت کرده.و دلیل عقلی هم استثنا بردار نیست. (1)
امّا عدم احاطه عقلها به ذات پاک او،به خاطر آن است که کنه ذاتش نامحدود است و عقل محدود،قادر به درک نامحدود نیست،به همین دلیل،در بالا گفتیم:
علم ما به ذات پاک خداوند و صفات او،علم اجمالی است،نه علم تفصیلی.
جالب اینکه امام علیه السّلام در مورد نفی رؤیت بوسیله چشم و همچنین مشاهده عقلیّه تعبیر به«عدم احاطه»کرده است،که در واقع به منزله دلیل بر مطلوب است،زیرا لازمه رؤیت،یا مشاهده عقلی،احاطه پیدا کردن به چیزی است و یک وجود نامحدود و بیپایان«محاط»به چیزی نمیشود.
در اینجا سؤالی پیش میآید و آن اینکه خود امام علیه السّلام در یکی دیگر از کلماتش میفرماید: «لا تدرکه العیون بمشاهدة العیان،و لکن تدرکه القلوب بحقائق الإیمان ، چشمها هرگز او را آشکارا نمیبینند،امّا عقلها با نیروی حقیقت ایمان،وی را درک میکنند» (2).
آیا این سخن،با آنچه در این خطبه آمده است،منافات ندارد؟ با توجّه به یک نکته،جواب این سؤال روشن میشود و آن اینکه:منظور از عدم احاطه عقل به ذات او،که در خطبه محلّ بحث آمده،نفی ادراک کنه ذات و به تعبیر
دیگر:علم تفصیلی است،امّا آنچه در خطبه 179 آمده که خداوند با چشم دل دیده میشود،اشاره به علم اجمالی است.
در حدیث پرمعنایی از امام جواد علیه السّلام میخوانیم که فرمود:
«أوهام القلوب أدقّ من أبصار العیون،أنت قد تدرک بوهمک السّند و الهند و البلدان الّتی لم تدخلها و لا تدرکها ببصرک،فأوهام القلوب لا تدرکه،فکیف أبصار العیون؟ ،اندیشههای انسانی از دید چشمها دقیقتر(و عمیقتر)است،چرا که انسان گاه شهرهایی را که هرگز با چشم ندیده و در آن وارد نشده است،مانند:«سند»و«هند»به قوّت اندیشه،میتواند در ذهن خود حاضر کند،با این حال،هنگامی که اندیشهها قادر بر درک کنه ذات پروردگار نیست،چگونه چشمها توان این کار را دارد؟» (1)به هر حال،توصیفی که امام علیه السّلام در این جملههای-کوتاه در فراز اول این خطبه- از ذات و صفات خداوند بیان کرده،اوج توانایی انسان را در معرفة اللّه نشان میدهد، چیزی که بالاتر از آن برای هیچ انسانی ممکن نیست و این گونه توصیف جز از زبان امام معصوم و انسان آگاهی چون علی علیه السّلام هرگز شنیده نشده است.
این سخن را با گفتههایی،از«ابن ابی الحدید»در این زمینه پایان میدهیم.او در ذیل این فراز از خطبه،چنین میگوید:
«بدان که توحید و عدل و مباحث شریف الهی(و معارف عقیدتی)جز از کلام این مرد بزرگوار(علی علیه السّلام)شناخته نشده و کلمات بزرگان صحابه-غیر از او-هیچ چیز از این حقایق را تبیین نمیکند.اصولا هرگز این مفاهیم به فکر آنها خطور نمیکرد، چرا که اگر چنین بود،بیان میکردند و این فضیلت به نظر من بزرگترین فضایل علی علیه السّلام است. (2)»
این مسأله از دقیقترین و باریکترین مسائل عقیدتی است و جایی است که قلمها و قدمها در آن میلغزد و گروهی به راه افراط و گروهی به راه تفریط رفتهاند.
گروهی آن چنان از«معرفة اللّه»فاصله گرفتهاند که به اصطلاح،قائل به«تعطیل» معرفت شدهاند و میگویند ما از ذات پاک پروردگار و صفات او هیچ چیز مثبتی نمیدانیم و تنها بر یک سلسله امور منفی تکیه میکنیم.میگوییم:خدا معدوم نیست،عاجز و جاهل نیست و اگر بخواهیم در طریق اثبات گام برداریم،فضا در مقابل ما کاملا تاریک است.این گروه را طرفداران«تعطیل»میشمرند.
گروه دیگری درست در نقطه مقابل قرار گرفتهاند و خدا را در حدّ«جسمیّت» تنزّل داده و برای او بدن و اعضا،قائل شدهاند و آنها را قائلین به«تشبیه»یا«مشبّهه» مینامند.
در میان تعطیل و تشبیه،که هر دو خطا و گمراهی است و با قرآن و تعلیمات اسلام بیگانه است،راه سومی وجود دارد و آن معرفت اجمالی ذات و صفات است، بی آن که کسی به کنه ذات و صفات پیببرد.
به تعبیر واضحتر:هنگامی که نگاهی به عالم هستی میکنیم و آثار علم و حکمت و قدرت عظیمی را در همه جا مینگریم،به خوبی درک میکنیم که این نظامات پیچیده عجیب و این همه ظرافتها و لطافتها و قوانین منسجم و حساب شده از مبدیی سرچشمه گرفته که دارای علم و قدرتی بیپایان است و از همین جا،به ذات پاک او به صورت یک معرفت اجمالی،پی میبریم.
از سوی دیگر،هنگامی که در ذات او اندیشه میکنیم که حقیقت او چیست؟نور است؟مافوق نور است؟هستی بسیط و خالص است؟نمیتوانیم دقیقا بفهمیم که او
چیست!میدانیم او بالاتر از جسم و جسمانیّت و برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم است و از هر چه دیدهایم و خواندهایم و نوشتهایم فراتر است.او دارای علم و قدرتی بیپایان است،امّا علم او،و قدرت او چگونه است،برای ما مشخّص نیست.
هر چه ما بخواهیم او را در فکر خود جای دهیم و به حقیقت ذاتش برسیم میبینیم در فکر ما نمیگنجد و به گفته آن شاعر عرب:«هر زمان یک وجب به حقیقت ذات او نزدیک میشویم،به اندازه یک میل عقبنشینی میکنیم»و غیر از این هم نمیتواند باشد،چرا که ما موجودی کوچک و محدودیم و او بزرگ و نامحدود.
به فرموده امام صادق علیه السّلام:
«فهذه الشّمس خلق من خلق اللّه فإن قدرت أن تملأ عینیک منها فهو کما تقول ،این خورشید یکی از مخلوقات خدا است(تو نمیتوانی به آن نگاه کنی)هر گاه توانستی کاملا به خورشید نگاه کنی،همان است که تو میگویی (اشاره به اینکه در این صورت آفریننده خورشید را نیز میتوانی ببینی).» (1)در واقع مقصود امام علیه السّلام این است که محدود بودن قدرت دید و فکر و اندیشه ما را،در برابر نامحدود بودن ذات پاک او مشخص کند.
اینجا است که باید در پیشگاه خداوند زانو بزنیم و دست به جانب درگاه او برداریم و همان سخنی را که امام هادی علیه السّلام در پیشگاهش عرضه میدارد،عرض کنیم:
«إلهی تاهت أوهام المتوهّمین،و قصر طرف الطّارفین،و تلاشت أوصاف الواصفین،و اضمحلّت أقاویل المبطلین عن الدّرک لعجیب شأنک،أو الوقوع بالبلوغ إلی علوّک،فأنت فی المکان الّذی لا یتناهی و لم تقع علیک عیون بإشارة و لا عبارة، هیهات!ثمّ هیهات ،معبودا!اندیشههای دور پرواز اندیشمندان،حیران شده و نگاه بینندگان کوتاه گشته و توصیف توصیفکنندگان،متلاشی شده و سخنان
1) 1) اصول کافی،جلد 1،صفحه 93.
بیهودهگویان،ناتوان شده از این که شگفتیهای ذات پاکت را درک کنند،یا به مقام والای تو دست یابند.تو در موقعیّت غیر متناهی قرار داری،هرگز چشمها نمیتواند تو را ببیند،یا به ذات پاکت اشاره کند،یا توصیف نماید.آری بسیار دور است!بسیار دور است!» (1)ولی هرگز اینها بدان معنا نیست که ما از معرفت و شناخت اجمالی محروم باشیم،چرا که آثار ذات و صفات او تمام جهان و درون و برون وجود ما را،پر کرده است.
1) 1) .توحید صدوق،صفحه 66.
و منها:فاتّعظوا عباد اللّه بالعبر النّوافع،و اعتبروا بالآی السّواطع،و ازدجروا بالنّذر البوالغ،و انتفعوا بالذّکر و المواعظ،فکأن قد علقتکم مخالب المنیّة،و انقطعت منکم علائق الأمنیّة،و دهمتکم مفظعات الأمور، و السّیاقة إلی الورد المورود،ف «کُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهِیدٌ» :سائق یسوقها إلی محشرها،و شاهد یشهد علیها بعملها.
ای بندگان خدا!از درسهای سودمند عبرتآمیز،پند بگیرید،و از آیات روشن الهی(در تکوین و تشریع)عبرت بیاموزید و انذارهای رسا و گویای الهی را پذیرا شوید،و از تذکّرات و مواعظ بهره بگیرید،گویا(میبینم)چنگال مرگ در پیکر شما فرو رفته،و علاقه و آرزوهای از شما رخت بربسته،شدائد و سختیهای مرگ و برزخ به شما روی آورده و حرکت به سوی رستاخیز آغاز شده است،و هر یک از شما وارد صحنه محشر میشود،در حالی که همراه او«سائق»و«شاهدی»است:فرشتهای که او را به سوی محشر میراند و شاهدی که بر اعمال او گواهی میدهد.
امام علیه السّلام در ادامه سخن،دست مخاطبان را گرفته و همراه خود به گذشته تاریخ و حوادث عبرتآمیز زندگی بشر برده و سرنوشت خودشان را در آینه تاریخ به آنها نشان میدهد،میفرماید:«ای بندگان خدا!از درسهای سودمند عبرتآمیز،پند بگیرید!» (فاتّعظوا عباد اللّه بالعبر النّوافع).
قدرتمندان تاریخ،کبکبه پادشاهان بزرگ،ثروت عظیم ثروتمندان پیشین و زندگی پر ناز و نعمت آنها را به خاطر بیاورید!که چگونه«از نسیمی دفتر ایّام بر هم خورد»و«ورق برگردانی لیل و نهار»طومار زندگانی آنها را در هم پیچید،چنان که از قصرهای مجلّل آنها،جز ویرانهای،و از اندام پر قدرت آنها،جز استخوان پوسیدهای باقی نماند،همگی رفتند و فراموش شدند! در هشدار دیگری میافزاید:«از آیات روشن الهی(در تکوین و تشریع)عبرت بیاموزید!(آیاتی که در پهنه آفرینش و آیاتی که در کتب آسمانی انبیا است).» (و اعتبروا بالآی السّواطع (1)).
در سومین هشدار میفرماید:«انذارهای رسا و گویای الهی را پذیرا شوید!» (و ازدجروا بالنّذر البوالغ).
همان انذارهایی که با تعبیرات تکان دهنده،در جای جای قرآن مجید آمده است.گاه عذابهای در هم کوبندهای را که بر اقوام سرکش و ستمگر پیشین نازل شد،شرح میدهم و گاه از مجازاتهای دردناک آخرت سخن میگوید و گاه انسانها را به تفکّر و اندیشه در سرنوشت خود وامیدارد و از گناهان و معاصی بر حذر مینماید.
1) 1) «سواطع»جمع«ساطعه»به معنای نور گسترده است.این واژه در مورد امور معنوی مانند آیات درخشنده قرآن مجید،یا شخصیّتهای برجسته جهان اسلام نیز،به کار میرود.
و بالاخره در چهارمین هشدار میفرماید:«از تذکّرات و مواعظ بهره بگیرید!(که اینها همه برای شما و به سود شما است).» (و انتفعوا بالذّکر و المواعظ).
تفاوت میان این چهار هشدار این است که:در هشدار اوّل،امام علیه السّلام همه را به حوادث تاریخی عبرتآموز گذشته و حال توجّه میدهد که اندرزهای گرانبهایی دربردارد،در هشدار دوم،به نشانههای پروردگار در عالم هستی یا آیات قرآنی که بیدارگر است،اشاره فرموده؛در هشدار سوم،به انذارها و سخنان بیم دهنده از سوی اولیاء اللّه اشاره میکند و در هشدار چهارم،به اندرزها و نصیحتهای این مردان الهی توجّه شده است که مجموعه این هشدارها برای بیداری آنان که کمترین آمادگی دارند،کافی است،تا چه رسد به آمادگان برای پذیرش.
سپس در ادامه سخن به لحظات دردآور مرگ و جان دادن و حالاتی که هر بینندهای را تکان میدهد و در فکر فرو میبرد،توجّه فرموده،چنین میگوید:«گویا میبینم چنگال مرگ در پیکر شما فرو رفته،و علاقه و آرزوها از شما رخت بربسته، شداید و سختیهای مرگ و برزخ به شما روی آورده،و حرکت به سوی رستاخیز آغاز شده است و هر یک از شما وارد صحنه محشر میشود،در حالی که همراه او«سائق» و«شاهدی»است:فرشتهای که او را به سوی محشر میراند و شاهدی که بر اعمال او گواهی میدهد.» (فکأن قد علقتکم (1)مخالب (2)المنیّة،و انقطعت منکم علائق الأمنیّة، و دهمتکم (3)مفظعات (4)الأمور،و السّیاقة إلی الورد المورود،ف«کلّ نفس معها سائق
1) 1) «علقتکم»از مادّه«علق»(بر وزن فلق)در اصل به معنای رابطه شدید و علاقه به چیزی است.این واژه در مورد حیوان درندهای که گلوی صید خود را با دندان میفشارد و خون او را میمکد و یا با چنگالش او را میدرد،به کار میرود.در جمله بالا،مرگ به چنین حیوان درندهای تشبیه شده است.
2) 2) «مخالب»جمع«مخلب»(بر وزن محور)به معنای چنگال حیوانات است که از مادّه«خلب»(بر وزن قلب)به معنای دریدن پوست است.
3) 3) «دهمتکم»از مادّه«دهم»(بر وزن فهم)به معنای پوشاندن است.این واژه در جایی که چیزی غلبه بر دیگری کند و به آن احاطه پیدا نماید،به کار میرود و در عبارت بالا منظور همین است.این واژه در مورد سیاهی و تاریکی شب که احاطه بر اشیا پیدا میکند،به کار میرود و به سبز پررنگ نیز اطلاق شده است و «مُدْهامَّتانِ» در سوره الرّحمن آیه 64،به معنای«دو باغ سرسبز»است که گیاهش از سبزی و سیراب شدن،به رنگ تیره درآمده است.
4) 4) «مفظعات»از مادّه«فظع»(بر وزن جزع)به معنای ترساندن و بزرگ شمردن است و «مفظعات الأمور» به حوادث بزرگ و وحشتناکی گفته میشود که انسان را در خوف فرو میبرد.
و شهید»:سائق یسوقها إلی محشرها،و شاهد یشهد علیها بعملها).
از آنجا که مرگ در انتظار همه انسانها است و هیچ تاریخ و زمان مشخّصی برای آن وجود ندارد و هر لحظه ممکن است به سراغ انسان بیاید،امام علیه السّلام آن را به صورت یک امر انجام شده،مطرح میفرماید و میگوید:گویا میبینم که در چنگال مرگ گرفتارید.سکرات موت شما را در امواج وحشتناکش فرو برده و پیوندهای شما با آرزوهایی که همچون خواب و خیال و سراب،در برابرتان قرار داشت،به کلّی قطع شده و در آستانه انتقال از این دنیا،به جهان دیگر و سپس حضور در محشر،با دو مأمور الهی قرار گرفتهاید.
شبیه همین تعبیرات در«خطبه 204»نیز آمده است.این تعبیر امام علیه السّلام مرگ را به حیوان درندهای تشبیه میکند که چنگال در گلو و اندام انسان انداخته و او را طعمه خود ساخته است،در حالی که قدرتی بر دفاع از خویشتن ندارد.به راستی ضعف انسان در مقابل قدرت مرگ،همین گونه است.
جمله (و السّیاقة إلی الورد المورود) اشاره به آیه شریفه 98 سوره«هود»است که میفرماید: «یَقْدُمُ قَوْمَهُ یَوْمَ الْقِیامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ النّارَ وَ بِئْسَ الْوِرْدُ الْمَوْرُودُ» ،فرعون روز قیامت در پیشاپیش قومش خواهد بود و آنها را وارد دوزخ میکند و آتش دوزخ چه بدآبشخوری است که بر آن وارد میشوند».
«ورد»به معنای راهی است که در کنار نهرهای بزرگ-که ساحل آن با آب فاصله دارد-به صورت سراشیبی درست میکنند،تا افراد به آسانی بتوانند دسترسی به آب پیدا کنند،چنین محلی را در فارسی«آبشخور»و در عربی«ورد»میگویند و
«مورود»به معنای محلّی است که تشنگان بر آن وارد میشوند و در حقیقت اشاره به این است که گنهکاران محروم از آبهای زلال نهرهای بهشتی،به آبشخور دوزخ وارد میشوند،که جز آتش سوزان در آنجا چیزی نیست و جمله «کُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهِیدٌ» برگرفته از آیه شریفه 21 سوره«ق»است که میفرماید: «وَ جاءَتْ کُلُّ نَفْسٍ مَعَها سائِقٌ وَ شَهِیدٌ» .
در این مورد که«سائق»و«شهید»اشاره به چیست؟تفسیرهای گوناگونی در کلمات«مفسّران قرآن»و«شارحان نهج البلاغه»دیده میشود.بعضی«سائق»را فرشته نویسنده حسنات و«شهید»را فرشته نویسنده سیّئات میدانند و نیز بعضی گفتهاند«سائق»فرشته الهی است و«شهید»اعضای تن انسان یا نامه اعمال او است که به گردنش آویخته میشود.
این احتمال نیز داده شده که«سائق»و«شهید»یک فرشته است که دو کار میکند،هم انسان را به صحنه محشر میراند و هم گواه اعمال او است.و نیز گفتهاند:که«سائق»فرمان الهی است که انسان را به سوی محشر،برای حساب و جزا میراند و«شاهد»پیامبران و علما،یا عقل انسان و اعضای او است.
ولی غالب این تفسیرها بعید به نظر میرسد و ظاهر این است که اشاره به دو فرشته الهی باشد که یکی مأمور سوق دادن انسان به عرصه محشر،و دیگری گواهی دهنده بر اعمال او است.
و منها فی صفة الجنّة بخش دیگری از این خطبه است که بهشت را توصیف میکند.
درجات متفاضلات،و منازل متفاوتات،لا ینقطع نعیمها،و لا یظعن مقیمها،و لا یهرم خالدها،و لا یبأس ساکنها.
در آنجا درجاتی است که یکی از دیگری برتر و منزلگاههایی است که با هم متفاوت است.نعمتهایش جاودان است و هرگز قطع نمیشود و ساکنانش از آن کوچ نمیکنند و آنان که در آن جای دارند،پیر نمیشوند و گرفتار شداید نمیگردند.
در بخش پایانی این خطبه،امام علیه السّلام به دنبال اشارههای بیمدهندهای که در بخش سابق بود،سخن از نعمتهای روحپرور بهشت و عنایات پایدار پروردگار نسبت به بهشتیان میکند،تا انذار را با بشارت بیامیزد و اسباب خوف و رجا را در کنار هم قرار دهد،تا در نتیجه،انگیزههای حرکت به سوی کمالات و سیر الی اللّه از هر نظر کامل گردد.میفرماید:«در آنجا درجاتی است که یکی از دیگری برتر و منزلگاههایی است که با هم متفاوت است» (درجات متفاضلات،و منازل متفاوتات).
این سخن را بدان جهت میفرماید که هر انسانی در هر درجهای از کمال باشد به آن بسنده نکند و پیوسته به سوی کمالی بالاتر و مقاماتی والاتر حرکت کند،بر علم و عمل بیافزاید و در خودسازی و تهذیب نفس،پیش برود.بدیهی است هر قدر ایمان و عمل و معرفت و اخلاق کاملتر باشد،به همان اندازه،سهم انسان از مواهب معنوی و مادّی الهی در آن سرا،بیشتر است.
در قرآن مجید نیز به این درجات(پلههایی که به سوی کمالات بالا میرود)بارها اشاره شده است،میفرماید: «وَ لِکُلٍّ دَرَجاتٌ مِمّا عَمِلُوا» ،برای هر یک از آنها درجاتی است،به خاطر اعمالی که انجام دادهاند» (1).
در جای دیگر میفرماید: «نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ» ،درجات هر کس را بخواهیم(و شایسته بدانیم)بالا میبریم» (2).
در آیات دیگر قرآن،شرح این درجات آمده است،مانند: «وَ السّابِقُونَ السّابِقُونَ أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ فِی جَنّاتِ النَّعِیمِ» ،پیشگامان پیشگام،مقرّبان درگاه الهی هستند،در باغهای پرنعمت بهشت جای دارند». (3)
«وَ أَصْحابُ الْیَمِینِ ما أَصْحابُ الْیَمِینِ» و اصحاب یمین(خجستگان)چه اصحاب یمین(و خجستگانی)هستند» (4).
در پایان سوره«واقعه»نیز بار دیگر به این دو گروه ممتاز که یکی از دیگری ممتازتر است اشاره کرده،میفرماید: «فَأَمّا إِنْ کانَ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ فَرَوْحٌ وَ رَیْحانٌ وَ جَنَّةُ نَعِیمٍ وَ أَمّا إِنْ کانَ مِنْ أَصْحابِ الْیَمِینِ فَسَلامٌ لَکَ مِنْ أَصْحابِ الْیَمِینِ» ،امّا اگر او(کسی که در آستانه مرگ قرار دارد)از مقرّبان باشد در راحتی و گل و بهشت پر نعمت است،و اگر از اصحاب یمین باشد(به او گفته میشود)سلام بر تو از سوی دوستانت که آنها نیز از اصحاب یمینند» (5).
در دیگر آیات قرآن،جایگاه گروهی از مؤمنان صالح را«جنّات عدن»و گروهی را «جنّات مأوی»و گروهی را«جنّات فردوس»و گروهی را«جنّات نعیم»شمرده که هر کدام میتواند اشارهای به مقامات گوناگون بهشتیان باشد. (1)
در حدیثی از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله چنین میخوانیم:
«الجنّة مئة درجة ما بین کلّ درجتین کما بین السّماء و الأرض،الفردوس أعلاها درجة،منها تفجر أنهار الجنّة الأربعة،فإذا سألتموا اللّه،فاسألوه الفردوس ،بهشت،یکصد درجه است که ما بین هر درجهای با درجه دیگر،فاصلهای همچون فاصله میان زمین و آسمان است و بالاترین درجات آن،فردوس است،آنجا نهرهای چهارگانه بهشت سرچشمه میگیرد،پس هنگامی که از خداوند تقاضا میکنید،فردوس را تقاضا کنید!» (2)در خبر دیگری میخوانیم:
«إنّ أهل الجنّة لیرون أهل علّیّین کما یری النّجم فی أفق السّماء ،اهل بهشت ساکنان علیّین را همچون ستارگانی بر فراز آسمان میبینند» (3).
طبیعی است هنگامی که مؤمنان صالح در ایمان و عمل با هم متفاوت باشند، باید مقامات بهشتی آنان نیز متفاوت باشد و شاید عدد«صد»که در حدیث بالا آمد عدد تکثیر باشد و تفاوت مقامات از نظر تعداد،بسیار بیش از اینها باشد و نیز ممکن است درجات اصلی یکصد درجه باشد که هر کدام از آنها نیز به درجات متعدّدی تقسیم شود،لذا قرآن مجید میفرماید: «وَ مَنْ یَأْتِهِ مُؤْمِناً قَدْ عَمِلَ الصّالِحاتِ فَأُولئِکَ لَهُمُ الدَّرَجاتُ الْعُلی» ،و هر کس در حالی که با ایمان باشد و نزد او آید،درجات عالی دارد (4)(اشاره به اینکه درجات عالی نیز متفاوت است).
در حدیث دیگری از امام زین العابدین علی بن الحسین علیه السّلام آمده است که:
«خداوند درجات بهشت را به اندازه آیات قرآن قرار داده است.کسانی که قرآن میخوانند به آنها گفته میشود:بخوانید و بالا روید (5).»
امام علیه السّلام در ادامه سخن،چهار وصف برای بهشت و درجات آن بیان فرموده که هر کدام از دیگری جالبتر است.نخست میفرماید:«نعمتهای بهشتی جاویدان است و هرگز قطع نمیشود.» (لا ینقطع نعیمها) نه همچون نعمتهای دنیا که گاه آفت میپذیرد و کم و زیاد،یا نابود میشود، همان گونه که در آیه 35 سوره«رعد»آمده: «أُکُلُها دائِمٌ وَ ظِلُّها» .
در وصف دوم میفرماید:«ساکنانش از آن کوچ نمیکنند.» (و لا یظعن (1)مقیمها .
یعنی هم نعمتهایش جاویدان است و هم سکونت ساکنانش.
در توصیف سوم اشاره به عدم ظهور عوارض پیری با گذشت زمان کرده، میفرماید:«و ساکنانش پیر نمیشوند.» (و لا یهرم خالدها).
در توصیف چهارم اشاره به عدم شداید و سختیها شده است،میافزاید:«و آنان که در آن جای دارند،گرفتار شدائد نمیگردند.» (و لا یبأس (2)ساکنها).
در مجموع محیطی است مملوّ از نور و برکت،و خالی از هر گونه مشکلات و نکبت.
و من خطبة له علیه السّلام
و فیها بیان صفات الحقّ جلّ جلاله ثمّ عظة الناس بالتّقوی و المشورة
(1) در این خطبه،بخشی از صفات خداوند متعال بیان شده،سپس موعظه مردم به تقوا و مشورت. (2)
این خطبه،در واقع از پنج بخش تشکیل یافته است،در قسمت اوّل:-همان گونه که در بسیاری از خطبههای نهجالبلاغه دیدهایم-به بیان اوصاف پروردگار پرداخته شد،صفاتی که توجّه به آن،تأثیر عمیق تربیتی در انسان دارد و او را از گناهان باز میدارد و به نیکیها دعوت میکند.
1) 1) سند خطبه:این خطبه به طور متفرّق در کتابهای دیگری که عموما قبل از نهج البلاغه تألیف شده،آمده است و علّت جدا کردن بخشهای آن در این کتابها،این بوده است که هر یک از مؤلّفین آنها،تنها بخش مورد نظر خود را ذکر کردهاند.این کتابها عبارتند از:«اخبار الطوال ابو حنیفه دینوری»،«تحف العقول حرّانی»، «محاسن برقی»،«مجالس شیخ مفید»،«مشکاة الانوار طبرسی»و«غرر الحکم آمدی»(مصادر نهج البلاغه، جلد 2،صفحه 127).
2) 2) در نسخههای«نهج البلاغه صبحی صالح»که متون این کتاب از آن گرفته شده و نسخه نسبتا صحیح و درستی است-چنانکه ملاحظه میکنید-در عنوان این خطبه سخن از موعظه مردم به تقوا و مشورت آمده است و به نظر میرسد که این عنوان را خود او به این خطبه داده است،در حالی که در این خطبه کمترین سخنی از مشورت به میان نیامده و بعید نیست که نامبرده آن را با یکی دیگر از خطبههای نهج البلاغه،اشتباه کرده باشد.
در بخش دوم:مردم را موعظه میکند که در این دنیای زودگذر،به تهیّه زاد و توشه برای آخرت بپردازند و هدف آفرینش خویش را فراموش نکنند.
در بخش سوم:به اهمیّت قرآن میپردازد که خداوند در آن اتمام حجّت کرده و گفتنیها را در هر زمینه گفته است.
در بخش چهارم:به مردم هشدار میدهد تا از خواب غفلت برخیزند و در باقی مانده عمر خویش،به جبران گذشته بپردازند و مراقب وسوسههای شیاطین بوده باشند.
و سرانجام در آخرین بخش:به چند قسمت از صفات رذیله اشاره کرده و مردم را از آن برحذر میدارد و بهترین انسانها را با ذکر اوصافی معرّفی میفرماید.
مجموعه این بخشهای پنجگانه،نسخه شفابخشی را برای بیماردلان و غافلان مغرور تشکیل میدهد.
قد علم السّرائر،و خبر الضّمائر،له الإحاطة بکلّ شیء،و الغلبة لکلّ شیء،و القوّة علی کلّ شیء.
خداوند از درون همه کس آگاه است و باطن همه انسانها را آزموده و از آن با خبر است،به هر چیزی احاطه دارد و بر همه اشیا غالب و پیروز است و به هر کاری قدرت دارد.
امام علیه السّلام در آغاز این خطبه،اشاره به پنج وصف از اوصاف پروردگار میکند که توجّه و باور کردن آن،زمینه را برای پذیرش حرف حقّ و خودسازی،کاملا فراهم میسازد.
نخست میفرماید:«خداوند از درون همه کس آگاه است» (قد علم السّرائر).
سپس میافزاید:«و باطن همه انسانها را آزموده و از آن با خبر است» (و خبر الضّمائر).
«به هر چیز احاطه دارد» (له الإحاطة بکلّ شیء).
«و بر همه اشیا غالب و پیروز است» (و الغلبة لکلّ شیء).
«و به هر کاری قدرت دارد» (و القوّة علی کلّ شیء) .
جمعی از«مفسّران نهج البلاغه»،جمله اوّل و دوم را به یک معنا تفسیر کردهاند و از قبیل جملات مترادف دانستهاند و میگویند:هر دو بر این معنا تأکید دارد که خداوند از اسرار درون همه کس آگاه است.این در حالی است که بعضی گفتهاند:
«خبر»(به فتح باء)به معنای آزمودن و«خبر»(به کسر باء)به معنای آگاه بودن است و«خبر»(به فتح باء)در جای دیگر«نهج البلاغه»به معنای آزمودن آمده است: «إنّما مثل من خبر الدّنیا...، مثل کسی که دنیا را آزموده است مانند...» (1).
با توجّه به اینکه اصل این است که هر جملهای معنای جدیدی را بیان کند، سخن کسانی که آن را به آزمودن تفسیر کردهاند،مناسبتر به نظر میرسد،هر چند آزمایشها سبب آگاهیهاست و حتّی گاهی آزمودن چیزی،کنایه از آگاه بودن بر آن میباشد.
در هر حال،هدف آن است که همه توجّه داشته باشیم خداوند به تمام اسرار و ضمایر ما آگاه است.حتّی ما را بهتر از خود ما میشناسد،نیّات شوم و پلید و ریا و شرک و اغراض سوء را به خوبی میداند و ظاهر و باطن برای او یکسان است.
جمله «له الإحاطة بکلّ شیء» در واقع از قبیل ذکر عام،بعد از خاصّ است،چرا که در جملههای قبل،سخن از احاطه علمی خداوند به اسرار درون انسانها به میان آمده و در این جمله سخن از آگاهی او بر همه اشیا عالم است،همانگونه که جمله چهارم،و پنجم از قدرت مطلقه خداوند سخن میگوید،با این تفاوت که جمله چهارم،ناظر به غلبه و قاهریّت و پیروزی او بر هر چیز است،در حالی که در جمله پنجم،قدرت او را بر انجام هر چیز و هر کاری بیان میدارد.
1) 1) نهج البلاغه،نامه 31.
بعضی گفتهاند:تفاوت میان این دو چنین است که قوّه بر هر کار،به معنای قدرت بر ایجاد آن است و غلبه،به معنای سیطره بعد از وجود میباشد.یعنی چنان نیست که اشیا بعد از وجودشان از تحت فرمان خداوند،کنار برود.
به هر حال،این صفات پنج گانه،شرحی بر علم و قدرت مطلقه خداست که توجّه به آن،عالم بازدارنده قویّ در برابر گناه،و انگیزه نیرومندی بر اطاعت فرمان حق است.
فلیعمل العامل منکم فی أیّام مهله،قبل إرهاق أجله،و فی فراغه قبل أوان شغله،و فی متنفّسه قبل أن یؤخذ بکظمه،و لیمهّد لنفسه و قدمه، و لیتزوّد من دار ظعنه لدار إقامته.فاللّه اللّه أیّها النّاس،فیما استحفظکم [احفظکم]من کتابه،و استودعکم من حقوقه،فإنّ اللّه سبحانه لم یخلقکم عبثا و لم یترککم سدی،و لم یدعکم فی جهالة و لا عمی،قد سمّی آثارکم،و علم أعمالکم،و کتب آجالکم.
آن کس که اهل عمل است،باید در مدّتی که مهلت دارد عمل کند،پیش از آنکه اجلش فرا رسد(و فرصتها از دست برود)و در ایّام فراغتش پیش از آنکه گرفتار شود تلاش کند و در روزگار آسودگی،قبل از آنکه راه گلو بسته شود(و قدرت نفس کشیدن را از دست دهد)،کوشش نماید و برای خویشتن و آیندهاش چیزی آماده کند،و زاد و توشهای از سرایی که باید از آن کوچ کند،برای سرای ابدی برگیرد.ای مردم!خدا را،خدا را در نظر آرید!در آنچه حفظ آن را درباره کتاب خود،از شما خواسته است و حقوقی را که نزد شما به ودیعت گذارده است،زیرا خداوند شما را عبث و بیهوده نیافریده و مهمل نگذاشته و در جهل و نابینایی رها ننموده است،
بلکه وظایف شما را دقیقا تعیین فرموده و اعمال شما را میداند و سرآمد عمرتان را مقرّر داشته است.
امام علیه السّلام در بخش آغازین این خطبه،هشداری درباره علم و قدرت خداوند و آگاهی او بر اسرار کائنات و سرایر و ضمایر افراد میدهد و در واقع مقدّمهای است برای هشدار دومی که در بخش دوم این خطبه آمده است:هشداری که همه انبیاء و اولیاء اللّه نسبت به مردم داده و میدهند،میفرماید:«آن کس که اهل عمل است باید در مدّتی که مهلت دارد عمل کند،پیش از آنکه اجلش فرا رسد(و فرصتها از دست برود)و در ایّام فراغتش پیش از آنکه گرفتار شود،تلاش کند و در روزگار آسودگی،قبل از آنکه راه گلو بسته شود(و قدرت نفس کشیدن را از دست دهد) کوشش نماید!» (فلیعمل العامل منکم فی أیّام مهله (1)،قبل إرهاق (2)أجله،و فی فراغه قبل أوان شغله،و فی متنفّسه (3)قبل أن یؤخذ بکظمه (4)).
سپس در بیان هدف و جهتگیری این تلاش و عمل،چنین میفرماید:«و برای خویشتن و آیندهاش،چیزی آماده کند،و زاد و توشهای از سرایی که باید از آن کوچ
1) 1) «مهل»(بر وزن اجل)در اصل به معنای مدارا نمودن و مهلت دادن است.
2) 2) «ارهاق»از مادّه«رهق»(بر وزن شفق)به معنای پوشانیدن چیزی است و از آنجا که وقتی اجل فرا میرسد گویی تمام وجود انسان را میپوشاند،این تعبیر در جمله بالا در مورد«اجل»بکار رفته است.
3) 3) «متنفّس»از مادّه«تنفّس»در اصل به معنای نفس کشیدن است،ولی از آنجا که انسان به هنگام آسودگی، نفسهای عمیق و آرام میکشد واژه«متنفّس»به معنای روزگار آسودگی بکار رفته است.
4) 4) «کظم»(بر وزن قلم)به معنای گلوگاه و محلّ نفس کشیدن است و«کظم»(بر وزن هضم)معنای مصدری دارد یعنی:نفس را حبس کردن،که گاه کنایه از خویشتنداری به هنگام خشم و مانند آن آمده است.
کند،برای سرای ابدی برگیرد.» (و لیمهّد لنفسه و قدمه،و لیتزوّد من دار ظعنه لدار إقامته).
در واقع،در جملههای نخست،سخن از اصل تلاش و عمل است و در دو جمله اخیر،مسیر و جهت آن را تعیین میکند.
قابل توجّه اینکه:تعبیر به (أیّام مهله) (در ایّامی که انسان مهلت دارد)تعبیر سربستهای است که سه جمله بعد،تفسیرش میکند،در جمله نخست (قبل إرهاق أجله) اشاره به اصل نعمت زندگی و عمر شده است و در جمله دوم (و فی فراغه..) اشاره به نعمت فراغت،در برابر گرفتاری کسب و کار و همسر و فرزندان،و در جمله سوم (و فی متنفّسه...) به نعمت سلامتی،و نداشتن شداید و تنگناها و دشواریهای گلوگیر،اشاره شده است.
جمله (و لیمهّد...) اشاره به آماده ساختن سرای آخرت است،در حالی که جمله (و لیتزوّد) اشاره به برگرفتن زاد و توشه میباشد،همان گونه که انسان در این دنیا، نخست به تهیّه خانه و وسایل زندگی میپردازد(و به هنگام سفر،مرکب تهیّه میکند)آنگاه سراغ زاد و توشه میرود.
سپس در ادامه این سخن امام علیه السّلام هشدار سومی به همه مردم میدهد و میفرماید:«ای مردم!خدا را،خدا را،در نظر آرید!در آنچه حفظ آن را درباره کتاب خود از شما خواسته است و حقوقی را که نزد شما به ودیعت گذارده،حفظ کنید.» (فاللّه اللّه أیّها النّاس،فیما استحفظکم من کتابه،و استودعکم من حقوقه).
روشن است که منظور از این کتاب،قرآن مجید است که مردم موظّف به حفظ آن و احکام آنند و منظور از حقوقی که به ودیعت نزد بندگانش گذارده،احکام و
دستورات و حلال و حرام اوست،که هر گونه کوتاهی در حفظ آن کتاب و این حقوق، مسئولیّت عظیم الهی را در پی دارد (1).
سپس به بیان دلیلی برای این هشدار مهم پرداخته،میفرماید:«این به دلیل آن است که خداوند شما را عبث و بیهوده نیافریده،و مهمل نگذاشته،و در جهل و نابینایی رها ننموده است،بلکه وظایف شما را دقیقا تعیین فرموده و اعمال شما را میداند و سرآمد عمرتان را مقرّر داشته است!» (فإنّ اللّه سبحانه لم یخلقکم عبثا،و لم یترککم سدی (2)،و لم یدعکم فی جهالة و لا عمی،قد سمّی آثارکم،و علم أعمالکم،و کتب آجالکم).
در واقع در هر یک از این شش جمله کوتاه که مجموعا دلیلی برای هشدار پیش است،معنا و مفهوم آموزندهای نهفته است که آیات قرآنی نیز شاهد و گواه آن است.
نخست،اشاره به هدفدار بودن آفرینش انسان میکند.
سپس،از وجود برنامه برای زندگی انسان،سخن به میان آمده است.
در مرحله سوّم،از وجود رهبران و اسباب علم و آگاهی به انسانها سخن میگوید.
در مرحله چهارم،بحث از تبیین وظایف آنهاست.
در جمله پنجم،از علم خدا به اعمال بشر،پرده برمیدارد.
و در جمله ششم،سخن از محدود بودن عمر انسان و پایانپذیری آن است.
بدیهی است،اگر انسان به این امور توجّه کند و با تمام وجودش آنها را باور داشته باشد،در حفظ«کتاب اللّه»و«ودایع و احکام الهی»تا آنجا که توان دارد، خواهد کوشید.
به هر حال،مهم آن است انسان هدف آفرینش خویش را دریابد و از امکاناتی که خداوند در اختیار او قرار داده است،بهره بگیرد و خدا را در همه حال حاضر و ناظر
اعمال خویش بداند و فراموش نکند که زندگی او در این جهان،محدود و پایان گرفتنی است.به یقین،توجّه به این حقایق تأثیر بسیار مثبت و سازندهای در اخلاق و رفتار انسانها دارد.
قرآن مجید نیز در همین زمینه میفرماید: «أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنا لا تُرْجَعُونَ» ،آیا گمان کردید شما را بیهوده آفریدهایم و بسوی ما باز نمیگردید» (1).
در جای دیگر میفرماید: «قَدْ جاءَکُمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ عَمِیَ فَعَلَیْها» ،دلائل روشن از طرف پروردگارتان برای شما آمد،کسی که(در پرتو آن،حقّ را)ببیند به شود خود اوست و کسی که از دیدن آن چشم بپوشد،به زیان خودش میباشد». (2)
و در ذیل آیه 30 سوره«محمد صلّی اللّه علیه و آله»میفرماید: «وَ اللّهُ یَعْلَمُ أَعْمالَکُمْ» ،و خداوند از اعمال شما آگاه هست.»و نیز میفرماید: «فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا یَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا یَسْتَقْدِمُونَ» ،هنگامی که سرآمد زندگی آنها فرا رسد،ساعتی تأخیر نمیکنند و ساعتی پیشی نمیگیرند». (3)
و أنزل علیکم «الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْءٍ» و عمّر فیکم نبیّه أزمانا،حتّی أکمل له و لکم-فیما أنزل من کتابه-دینه الّذی رضی لنفسه،و أنهی إلیکم-علی لسانه-محابّه من الأعمال و مکارهه،و نواهیه و أوامره، و ألقی إلیکم المعذرة،و اتّخذ علیکم الحجّة،و قدّم إلیکم بالوعید،و أنذرکم بین یدی عذاب شدید.
خداوند کتاب(قرآن)را بر شما نازل کرده است،که بیانگر همه چیز است(و تمام اموری که به هدایت و سعادت و نجات انسانها مربوط است در آن بیان شده)و پیامبرش را،آن مقدار در میان شما عمر داده که برای او و شما آیینی را که مورد رضای اوست و در کتاب آسمانیاش نازل کرده،کامل نماید و بر زبان پیامبرش اعمالی که محبوب،یا ناخوش داشته،به شما رسانیده و نواهی و اوامرش را بیان کرده و به این ترتیب،راه عذر را بر شما بسته و حجّت را تمام نموده و اعلام خطر کرده و پیش از فرا رسیدن عذاب شدید،شما را انذار نموده و بیم داده است.
در بخش گذشته از این خطبه،اشارهای به مسأله اتمام حجّت الهی نسبت به بندگان آمده بود.امام علیه السّلام در این بخش،آن را به صورت گسترده،بیان میکند و شرح میدهد،میفرماید:«خداوند کتاب(قرآن)را بر شما نازل کرده است،که بیانگر همه چیز است(و تمام اموری که به سعادت و نجات انسانها مربوط است،در آن بیان شده است)و پیامبرش را،آن مقدار در میان شما عمر داده که برای او و شما، آیینی که مورد رضای اوست و در کتاب آسمانیاش نازل کرده،کامل نماید» و أنزل علیکم «الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْءٍ» و عمّر فیکم نبیّه أزمانا،حتّی أکمل له و لکم-فیما أنزل من کتابه-دینه الّذی رضی لنفسه .
آری،هم کتاب آسمانی جامعی نازل کرد که تمام معارف الهیّه و برنامههای سازنده معنوی و مادّی در تمام امور زندگی انسانها را در بردارد،همان گونه که در آیه 89 سوره«نحل»میفرماید: «وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْءٍ وَ هُدیً وَ رَحْمَةً وَ بُشْری لِلْمُسْلِمِینَ» ،و ما این کتاب را بر تو نازل کردیم که بیانگر همه چیز و مایه هدایت و رحمت و بشارت برای مسلمانان است.» و هم به پیامبرش فرصت کافی داد که همه گفتنیها را بگوید و دین و آیین خدا را کامل گرداند،همان گونه که در آیه 3 سوره«مائده»آمده است: «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً» ،امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آیین(جاودان)شما پذیرفتم».
سپس برای توضیح بیشتر،انگشت روی موارد خاصّی گذارده،میفرماید:
«خداوند با زبان پیامبر،اعمالی را که محبوب،یا ناخوش داشته،به شما رسانیده و
نواهی و اوامرش را بیان کرده،و به این ترتیب،راه عذر را بر شما بسته و حجّت را تمام نموده و اعلام خطر کرده است،و پیش از فرا رسیدن عذاب شدید،شما را انذار نموده و بیم داده است» (و أنهی (1)إلیکم علی لسانه محابّه (2)من الأعمال و مکارهه،و نواهیه و أوامره،و ألقی إلیکم المعذرة،و اتّخذ علیکم الحجّة،و قدّم إلیکم بالوعید،و أنذرکم بین یدی عذاب شدید).
امام علیه السّلام با این تعبیرات،نشان میدهد که با حضور قرآن و سنّت پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و تعلیماتی که از این دو منبع سرچشمه میگیرد،دیگر هیچ عذری برای کسی باقی نمیماند که بگوید:«آگاهی نداشتم»و یا«نمیدانستم»و یا«اتمام حجّت کافی نشده بود»!در واقع مصداق روشن کلام خداست که میفرماید: «قُلْ فَلِلّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ» بگو خداوند حجّت کافی دارد. (3)
جمله «و أنزل علیکم الکتاب تبیانا لکلّ شیء» که برگرفته از آیه 89 سوره نحل است،حقیقت مهمّی را در بردارد که برای همه قابل دقّت است.
مسلّم است که منظور از این جمله،این نیست که قرآن دائرة المعارف بزرگی است که تمام جزییات علوم مختلف از ریاضیّات و جغرافیا و شیمی و فیزیک گرفته
1) 1) «أنهی»از مادّه«إنهاء»به معنای اعلام و ابلاغ چیزی است و در جمله بالا نیز همین مفهوم را میرساند و میگوید:«خداوند بر زبان پیامبر آنچه را لازم بوده به شما اعلام و ابلاغ نموده است».
2) 2) «محابّ»جمع«محبّ»اسم مکان،یا مصدر میمی است و در اینجا به معنای موارد محبّت الهی،یا محبوبهای خداوند است و نقطه مقابل«مکاره»میباشد.
3) 3) سوره انعام،آیه 149.
تا علوم انسانی و مکاتب مختلف فلسفی را بیان کرده است،بلکه منظور این است قرآن،تمام آنچه را به خاطر آن نازل شده است و هدف اصلی این کتاب آسمانی را تشکیل میدهد-که همان مسأله انسانسازی و سعادت بشر در تمام زمینههاست- در بر دارد:معارف دینی،حقایق مربوط به مبدأ و معاد،وظایف انسان در پیشگاه خدا،وظایف انسانها در برابر یکدیگر،مسائل اخلاقی،مسائل اجتماعی و نیازهای اقتصادی،همه را بیان کرده،گاه انگشت روی جزئیات گذاشته و تمام ریزهکاریها را بیان نموده(مانند احکام مربوط به قراردادهای مالی و اسناد بدهکاری که در طولانیترین آیه قرآن(آیه 282 بقره)هیجده حکم درباره آن بیان شده)و گاه به بیان اصول کلّی و قواعد عامّه که از قبیل«باب ینفتح منه ألف باب،دری است که هزار در از آن گشوده میشود»بسنده کرده است.
این تعبیر قرآنی که در خطبه بالا و روایات معصومین روی آن تکیه شده،به مسلمانان گوشزد میکند که هر هدایتی را میخواهند،در قرآن جستجو کنند.
در اینجا سؤالی پیش میآید که با وجود قرآن مجید-با این اوصاف-دیگر چه نیازی به سنّت پیامبر و جانشینان معصوم اوست؟ پاسخ این سؤال روشن است و آن اینکه بسیاری از آیات،نیاز به شرح و تفسیر و بیان شرایط و ذکر موارد استثنا دارد و یا متشابهاتی است که باید در پرتو محکمات به وسیله معصومین علیهم السّلام تفسیر شود.
فی المثل،قرآن سخن از«زکات»به میان آورده و تنها اصناف هشتگانه مستحقّین را بر شمرده،ولی اجناسی که زکات به آنها تعلّق میگیرد و مقدار نصاب و
شرایط مربوط به گذشت سال و شرایط مستحقّین و نحوه جمعآوری و چگونگی پرداخت اینها،نیاز به تفسیرهایی است که نزد پیشوایان معصوم است.
به علاوه،گذشت زمان مسائل تازهای را میآفریند که باید برای استنباط احکام آنها،به ریشهها و اصولی که در«کتاب اللّه»هست،مراجعه کرد و برای اینکه از هرگونه اشتباه در امان بمانیم،باید این کار با راهنمایی معصوم صورت گیرد.
این نکته نیز قابل توجّه است که قرآن دعوت کلّی و عمومی به سوی همه علوم و دانشها کرده و مراجعه به اهل اطّلاع را در هر مسألهای از مسائل مورد نیاز،لازم شمرده است.
فاستدرکوا بقیّة أیّامکم،و اصبروا لها أنفسکم،فإنّها قلیل فی کثیر الأیّام الّتی تکون منکم فیها الغفلة،و التّشاغل عن الموعظة،و لا ترخّصوا لأنفسکم،فتذهب بکم الرّخص مذاهب الظّلمة،و لا تداهنوا فیهجم بکم الإدهان علی المعصیة.
حال که چنین است(و فرصتها با سرعت میگذرد)باقیمانده عمر خویش را دریابید و به خاطر آن صبر و استقامت پیشه کنید!(زیرا باقیمانده عمر)در برابر ایّام زیادی که از شما به غفلت گذشته است و به پند و موعظه توجّه نشده،بسیار کم است و به خود،بیش از حدّ،آزادی(در استفاده کردن از مباحات)ندهید،که استفاده افراطی از مباح و آزادی،شما را در طریق ظالمان قرار خواهد داد و(نسبت به خود یا دیگران)ظاهرسازی و فریبکاری نکنید،که شما را به معصیت میکشاند.
به دنبال هشدارهایی که امام علیه السّلام در بخش پیشین این خطبه،درباره اتمام حجّت الهی بر همه انسانها داد،این بخش به نتیجهگیری مفید و مهمّی پرداخته،
میفرماید:«حال که چنین است،باقیمانده عمر خویش را دریابید و به خاطر آن، صبر و استقامت پیشه کنید!(صبر و استقامت در برابر عوامل گناه و مشکلات اطاعت).» (فاستدرکوا بقیّة أیّامکم،و اصبروا لها أنفسکم).
سپس در مقام استدلال برآمده،میافزاید:«زیرا باقیمانده عمر،در برابر ایّام زیادی که از شما به غفلت گذشته است و به پند و موعظه توجّه نشده،بسیار کم است» (فإنّها قلیل فی کثیر الأیّام الّتی تکون منکم فیها الغفلة،و التّشاغل عن الموعظة).
واقعیّت نیز چنین است که اگر ساعات و روزهای توجّه و بیداری عمر انسان محاسبه شود،در برابر ایّامی که به غفلت و بوالهوسی گذشته و انسان خود را به دنیا و شهوات سرگرم ساخته است،چیز اندکی است،حال که چنین است،باید باقیمانده عمر را از خطر غفلت و بیخبری نجات داد و شرط آن،استفاده از سلاح صبر و استقامت است،چرا که هم حفظ هوشیاری،صبر میطلبد و هم پای مردی در طریق اطاعت و پرهیز از معصیت.به همین دلیل در روایات اسلامی«صبر در برابر ایمان،به منزله سر در برابر تن»شمرده شده است. (1)
تعبیر به «تکون منکم فیها الغفلة» به صورت فعل مضارع،اشاره به این است که نه تنها در گذشته چنین غفلتهایی از شما صادر شده،در آینده نیز زمینه آن وجود دارد،گذشته عمر از دست رفت،بکوشید آینده را نجات دهید و گذشته را در سایه آن،جبران کنید.
سپس به دو نکته مهم،که در واقع دو راه از راههای خطرناک نفوذ شیطان است اشاره میکند،نخست میفرماید:«به خود بیش از حدّ آزادی(در استفاده کردن از مباحات)ندهید!که استفاده افراطی از مباح و آزادی،شما را در طریق ظالمان قرار
1) 1) علی علیه السّلام میفرماید: «و علیکم بالصّبر فإنّ الصّبر من الإیمان کالرّأس من الجسد» (نهج البلاغه،کلمات قصار،شماره 82).
خواهد داد» (و لا ترخّصوا لأنفسکم،فتذهب بکم الرّخص مذاهب الظّلمة).
تجربههای فراوان نیز نشان داده است،آنها که بیش از حدّ بر آزادیها و استفاده از مباحات تکیه میکنند،سرانجام در پرتگاه محرّمات سقوط خواهند کرد.تشبیه جالبی در احادیث متعدّد آمده است،که محرّمات الهی را به غرقگاه و منطقه ممنوعهای تشبیه کرده که مرزهای معیّنی دارد،سپس نفس آدمی را به گوسفندی تشبیه میکند که از آخرین منطقه آزاد استفاده میکند و لب مرز قرار میگیرد و چیزی نمیگذرد که علفهای ظاهرا شاداب آن طرف مرز،به او چشمک میزند و او را به سوی خود میکشاند.
انسان نیز چنین است،هنگامی که تا آخرین مرز آزادی پیش رفت،نفس سرکش،او را فریب میدهد و هنگامی بیدار میشود که در میان گناهان غوطهور است.امام علی علیه السّلام میفرماید:
«و المعاصی حمی اللّه،فمن یرتع حولها یوشک أن یدخلها ،گناهان مناطق ممنوعه الهی است،هر کس به آن نزدیک شود،بیم آن میرود که وارد آن شود. (1)»(همان گونه که اگر گوسفندان را در چراگاه،به نزدیک مناطق ممنوعه ببرند،بیم آن میرود که به خطر بیفتند،یا وارد مرتع دیگران شوند).
تعبیر لطیفی که در قرآن مجید درباره بعضی از گناهان آمده و میفرماید به آن نزدیک نشوید،نظیر: «وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْیَتِیمِ» ،به اموال یتیمان نزدیک نشوید (2)، و لا تقربوا الزّنا ،به زنا نزدیک نگردید.» (3)و «وَ لا تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ» به کارهای زشت نزدیک نشوید،آشکار باشد یا پنهان. (4)نشان میدهد که برای مصون ماندن از آلودگی به گناه،بهتر است انسان به مرز گناهان نزدیک نشود و هر
چیزی که نام«مباح»بر آن گذارده شده است،تا آخرین درجه برای خود،عملا مجاز نشمرد.
نکته دوم،این است که میفرماید:«ظاهرسازی و فریبکاری(نسبت به خود و دیگران)نکنید،که شما را به معصیت میکشاند» (و لا تداهنوا (1)فیهجم بکم الإدهان إلی المعصیة).
منظور از«مداهنه»در اینجا این است که انسان نسبت به اهل گناه نرمش و انعطاف نشان بدهد و ظاهرسازی نفاقآلود داشته باشد،که این گونه نرمش و ظاهرسازی،سرانجام انسان را به انواع گناهان آلوده میسازد.و یا خود را فریب دهد و برای خود ظاهرسازی نماید.
یکی از مصادیق بارز آن،درست کردن کلاههای شرعی و راهحلهای ظاهری و دروغین برای انجام گناهان است،که سرانجام انسان را به گناهان صریح و آشکار میکشاند و این یکی از راههای نفوذ شیطان است.
آری،گاه انسان در مقام فریب خویش برمیآید و خود را به گناه میکشاند و گاه در مقام فریبکاری با دیگران،و از آن طریق آلوده به گناه میشود و هر دو«مداهنه»نام دارد.
امام علیه السّلام در این چند جمله،به طور دقیق انگشت روی مواضع آسیبپذیر گذاشته است و راههای نفوذ شیطان را به روی پیروان راستین خود،میبندد.
1) 1) «تداهنوا»از مادّه«مداهنه»گرفته شده و در اصل از مادّه«دهن»به معنای روغن است و به معنای نرمش و انعطاف مذموم و منافقانه بکار میرود و نیز نرمش و انعطاف،به معنای صرف نظر کردن از بخشی از فرمانهای الهی را نیز شامل میشود و از آنجا که از روغن،برای نرم کردن پوست استفاده میشود،کلمه «ادهان»به معنای مدارا کردن و عدم برخورد جدّی آمده است،خواه با دیگران باشد و خواه با هوای نفس.
در این بخش از خطبه،امام علیه السّلام به نکته مهمّی اشاره کرده و طرق نفوذ شیطان در قلوب انسانها را نشان میدهد و از میان آنها روی دو موضوع انگشت میگذارد.
نخست،استفاده بیش از حدّ از آزادیها و مباحات است،چرا که پارهای از آزادیها و مباحات،درست،دیوار به دیوار گناهان بزرگاند که اگر انسان تا آنجا پیش برود،خطر لغزش و سقوط در درّه گناه کم نیست.امام علیه السّلام در اینجا به همگان هشدار میدهد که در این گونه موارد زیاد پیش نروید!زیرا بیم آن میرود که در طریق ظالمان قرار بگیرید،همان گونه که امروز در تعیین مرزهای کشورها،معمولا یک کمربند امنیّتی قرار میدهند و افراد مجاز نیستند از چند کیلومتری مرزها جلوتر بروند،زیرا رفتن به نقطه اصلی مرز،ممکن است وسوسه عبور از مرز را در افراد ایجاد کند.اضافه بر این،انسان هنگامی که به مرزهای گناهان میرسد،ممکن است گناه در نظر او ساده جلوه کند و هوای نفس در یک لحظه او را غافلگیر سازد و به آن طرف مرز بکشاند.
دیگر اینکه،سر و کار داشتن با اهل گناه و نرمش و انعطاف با آنها و یا درست کردن کلاههای شرعی و راهحلهای دروغین برای انجام گناهان،یکی دیگر از طرق نفوذ شیطان در آدمی است.اهل گناه،گناهان را در نظر انسان کوچک نشان میدهند و استفاده از کلاههای شرعی،ابهّت گناه را میشکند و حجابهایی را که میان انسان و ابتلای به گناهان است،کنار میزند و انسان،بدون دفاع در مقابل هجوم گناه قرار میگیرد.در حدیثی از امیرمؤمنان علیه السّلام میخوانیم:
«من داهن نفسه هجمت به علی المعاصی المحرّمة ،کسی که با نفس خویشتن مداهنه کند،او را مورد هجوم گناهان بزرگ قرار میدهد (1)».
1) 1) غررالحکم،شماره 9022.
عباد اللّه،إنّ أنصح النّاس لنفسه أطوعهم لربّه،و إنّ أغشّهم لنفسه أعصاهم لربّه،و المغبون من غبن نفسه،و المغبوط من سلم له دینه، «و السّعید من وعظ بغیره».و الشّقیّ من انخدع لهواه و غروره.
ای بندگان خدا!آنها که خالصانهتر و خیرخواهانهتر،با خود برخورد میکنند،از همه در برابر پروردگار مطیعترند و کسی که از همه بیشتر خود را میفریبد،از همه بیشتر مرتکب معصیت پروردگار میشود و مغبون واقعی کسی است که خویشتن را مغبون سازد و کسی مورد غبطه خواهد بود،که دینش سالم بماند و سعادتمند آن کس است که از سرنوشت دیگران پند و اندرز گیرد و شقاوتمند و محروم از سعادت کسی است که فریب هوا و هوس و غرور خویش را بخورد.
امام علیه السّلام در ادامه این خطبه،پس از هشدارهایی که نسبت به طرق نفوذ شیطان در آدمی داشت،دستورالعملهایی در شش جمله کوتاه و پرمعنا در ارتباط با آن هشدارها،بیان میکند و آن را کاملتر میسازد.
نخست میگوید:«ای بندگان خدا!آنها که خالصانهتر و خیرخواهانهتر با خود
برخورد میکنند،از همه در برابر پروردگار مطیعترند.» (عباد اللّه!إنّ أنصح النّاس لنفسه أطوعهم لربّه).
معنای این سخن آن است که انسان خود را نفریبد و به خویشتن دروغ نگوید، نقاط ضعف خود را،نقاط قوّت به خودش معرّفی نکند و بر عیوب خویش پرده نیفکند،بلکه خالصانه و مخلصانه به نقد خویشتن بپردازد،چنین کسی به یقین در طریق اطاعت پروردگار گام برمیدارد (1).
و در جمله دوم،دقیقا اشاره به عکس آن میفرماید و میگوید:«کسی که از همه بیشتر خود را میفریبد،از همه بیشتر مرتکب معصیت پروردگار میشود.» (و إنّ أغشّهم (2)لنفسه أعصاهم لربّه).
بدیهی است آن کس که خویشتن را میفریبد و عیوب خود را پنهان میسازد، گناه در نظرش مباح و حتّی گاهی به صورت یک امر واجب جلوه میکند و به این ترتیب،زمینه ارتکاب هر گونه گناه را برای خود،فراهم میسازد.
در سومین جمله میفرماید:«مغبون واقعی کسی است که خویشتن را مغبون سازد» (و المغبون من غبن نفسه) اشاره به اینکه،گاه شخص دیگری بر سر انسان کلاه میگذارد و او را مغبون میکند.و سرمایهاش را از دستش میگیرد و گاه انسان درباره خویشتن دست به چنین کاری میزند و با خود فریبی،سرمایههای وجودی خویش را از کف میدهد، سرمایههایی که میتوانست در سایه آن،سعادت دنیا و آخرت را به چنگ آورد.
در چهارمین جمله میفرماید:«کسی مورد غبطه خواهد بود،که دینش سالم بماند» (و المغبوط من سلم له دینه).
1) 1) توجّه داشته باشید که«أنصح»از مادّه«نصح»در اصل به معنای اخلاص است و از این رو به خیرخواهیهای خالصانه اطلاق شده است و«نصیحت»نیز همین مفهوم را دارد.
2) 2) «أغشّ»از مادّه«غشّ»در اصل به معنای ضعف و ناتوانی و کمبود است و به همین مناسبت به اشیای غیر خالص،مغشوش اطلاق میشود و سپس به همین مناسبت واژه«غشّ»به خیانت و هر گونه ناخالصی اطلاق شده است.
میدانیم«غبطه»آن است که انسان آرزو کند،نعمتهای مهمّی که نصیب دیگری شده،نصیب او هم بشود.بنابراین،«مغبوط»صاحب نعمتی است که مردم به حال او غبطه میخورند و از آنجا که اگر انسان بتواند در فراز و نشیبهای زندگی و کشاکش روزگار،دین و ایمان خود را حفظ کند،بزرگترین نعمت الهی شامل حال او شده، سزاوار است که همگان به حال او غبطه خورند و طبق قاعده ادبی که«تقدیم خبر بر مبتدا،مفید حصر است»تعبیر جمله بالا نشان میدهد که تنها نسبت به کسی باید غبطه خورد،که دین و ایمانش در برابر طوفانهای زندگی محفوظ بماند،نه به کسانی که به مقامهای زودگذر و اموالی که در مسیر فناست و یا سایر امکانات زندگی مادّی، دست یافتهاند.
در پنجمین جمله میفرماید:«سعادتمند آن کسی است که از سرنوشت دیگران پند و اندرز گیرد.» (و السّعید من وعظ بغیره).
بیشک،حوادث تلخ زندگی و تجربههای دردناک،وسیله هوشیاری و مایه پند و اندرز انسان است،ولی چه بهتر اینکه انسان به جای آنکه خودش اشتباهات را تجربه کند و به نتایج تلخ آن برسد،از سرنوشت دیگران که وضع مشابهی با او داشتهاند،عبرت گیرد و تجربه بیندوزد.چنین کسانی به فردی میمانند که خانهای در مجاورت باغ بزرگی دارند،مشکلات نگاهداری باغ،بر عهده دیگری است،ولی هوای لطیفش نصیب او میشود.و از آنجا که سرنوشت افراد در زندگی،غالبا شبیه هم است و به تعبیر دیگر:«تاریخ همواره تکرار میشود!»هر کسی میتواند بخشهایی از سرنوشت خود را در آینه زندگی دیگران تماشا کند.بنابراین،نمیتوان کسی را پیدا کرد که مشمول جمله بالا نشود و از زندگی دیگران عبرت نگیرد.
بعضی از«مفسّران نهج البلاغه»جمله «و السّعید من وعظ بغیره» را جزو
ضربالمثلهای معروف عرب،شمردهاند (1)در حالی که«ابن ابی الحدید»آن را یکی از مثلهای نبوی میشمرد،که از زبان آن بزرگوار تراوش کرده است. (2)
سرانجام در ششمین جمله،به نقطه مقابل آنچه در جمله قبل آمده،پرداخته، میفرماید:«شقاوتمند و محروم از سعادت کسی است که فریب هوا و هوس،غرور خویش را بخورد.» (و الشّقیّ من انخدع لهواه و غروره).
بدیهی است هر گاه کسی فریب دیگری را بخورد،مورد ملامت است،امّا اگر فریب هوا و هوسهای نفس خویش را بخورد،در خور سرزنش و ملامت شدیدتری است!چرا که با دست خود،سرمایههای سعادت خویش را آتش زده است.
از پیامهای مهمّی که در این بخش از خطبه به گوش جان میرسد،این است که علی علیه السّلام میفرماید:عوامل خوشبختی و بدبختی انسان،بیش از آنچه از بیرون به سراغ او میآید،از درون جانش برمیخیزد.اوست که خود را فریب میدهد،اوست که خود را مغبون میسازد،اوست که خویشتن را سعادتمند میکند و بالاخره اوست که بر اثر پیروی از هوا و هوس و کبر و غرور،اسباب بدبختی خویش را آماده میسازد.
این سخن،هم درباره یک فرد صادق است،هم درباره یک جامعه،غالب مردم
مخصوصا در عصر و زمان ما،عوامل بدبختی خود را در بیرون جامعه خویش جستجو میکنند و غالبا خود را فریب میدهند و راه چاره را به روی خود میبندند، در حالی که باید اسباب مشکلات را در روحیات خود،در پیوندهای اجتماعی،در هوا و هوسها،در اختلاف و نفاق،در حسادتها و هواپرستیها جستجو کرد و اگر در این خطبه،چیزی جز این پیام نباشد،برای زندگی سعادتمندانه انسان کافی است.
و اعلموا أنّ«یسیر الرّیاء شرک»و مجالسة أهل الهوی منساة للإیمان،و محضرة للشّیطان.جانبوا الکذب فإنّه مجانب للایمان.الصّادق علی شفا منجاة و کرامة،و الکاذب علی شرف مهواة و مهانة.و لا تحاسدوا،فإنّ الحسد یأکل الإیمان«کما تأکل النّار الحطب»،«و لا تباغضوا فإنّها الحالقة»، و اعلموا أنّ الأمل یسهی العقل،و ینسی الذّکر،فأکذبوا الأمل،فإنّه غرور،و صاحبه مغرور.
آگاه باشید!ریاکاری هر چند کم باشد،شرک است و همنشینی با هواپرستان ایمان را از انسان دور میکند و شیطان را به حضور میکشاند.از دروغ برکنار باشید، چرا که دروغ از ایمان برکنار است.راستگو بر ساحل نجات و کرامت است،امّا دروغگو بر لب پرتگاه هلاکت و پستی است و حسد نورزید که حسد ایمان را نابود میکند،آن گونه که آتش هیزم را میخورد و خاکستر میسازد و کینه یکدیگر را در دل نگیرید که خیر و برکت را از میان میبرد و بدانید آرزوهای دور و دراز،خرد را به غفلت(از واقعیّتها)وا میدارد و یاد خدا را به فراموشی میسپارد،بنابراین،به آرزوهای اعتنا نکنید،که فریبنده است و صاحبش فریب خورده.
در این بخش،که آخرین بخش از خطبه 86 میباشد،امام علیه السّلام نسبت به شش صفت،از صفات رذیله شدیدا هشدار میدهد(ریا،همنشینی با هواپرستان،دروغ، حسد،عداوت و دشمنی،و آرزوهای دور و دراز)و در کنار هر یک از این صفات، اشاره پرمعنایی به زیانهای آن فرموده است.
نخست میفرماید:«آگاه باشید!ریاکاری هر چند کم باشد،شرک است.» (و اعلموا أنّ یسیر الرّیاء شرک).
زیرا شخص ریاکار،یک عمل الهی را برای رضای بندگان و تظاهر به نیکی و جلب توجّه آنان انجام میدهد و در حقیقت،به جای اینکه عزّت را از خدا بخواهد که مصداق واقعی «تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ» (1)است،از بندگان ضعیف و ناتوان میطلبد و این نوعی شرک و دوگانه پرستی است که با«توحید افعالی»در تضادّ میباشد.
به همین دلیل،در روایات اسلامی آمده است که روز قیامت،شخص ریاکار را به این عناوین مخاطب میسازند و او را صدا میزنند که:
«یا کافر!یا فاجر!یا غادر!یا خاسر!حبط عملک و بطل أجرک،فلا خلاص لک الیوم،فالتمس أجرک ممّن کنت تعمل له، ای کافر!ای فاجر!ای حیلهگر!ای زیانکار!عملت نابود شد و اجرت از میان رفت و امروز راه نجاتی برای تو نیست،پاداش خود را از کسی بطلب که برای او عمل میکردی». (2)
اضافه بر این،شخص ریاکار به خاطر دوگانگی ظاهر و باطن،در زمره منافقان است و این نفاق سبب میشود که اعمالش بیروح و تهی از محتوا و بیاثر باشد.
در حدیثی از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم:
«سیأتی علی النّاس زمان تخبث فیه سرائرهم،و تحسن فیه علانیتهم،طمعا فی الدّنیا،لا یریدون به ما عند ربّهم،یکون دینهم ریاء،لا یخالطهم خوف،یعمّهم اللّه بعقاب،فیدعونه دعاء الغریق،فلا یستجیب لهم ؛زمانی بر مردم فرا میرسد که باطن آنها زشت و آلوده و ظاهر آنها زیباست،این کار را به خاطر دنیاپرستی انجام میدهند و پاداشهای الهی را طلب نمیکنند،دین آنها،ریاکاری است و خوف الهی در وجودشان نیست،کیفر عظیم الهی آنها را فرا میگیرد و آنها(به در خانه خدا میروند و)همچون غریق دعا میکنند،ولی خداوند دعای آنها را مستجاب نمیکند». (1)
در قیامت اسرار درون مردم آشکار میگردد،رسواترین مردم ریاکارانند:
فردا که پیشگاه حقیقت شود پدید شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد!
در مورد دومین صفت رذیله میفرماید:«بدانید که همنشینی با هواپرستان، ایمان را از انسان دور میکند و شیطان را به حضور میکشاند». و مجالسة أهل الهوی منساة (2)للإیمان،و محضرة (3)للشّیطان .
زیرا هواپرستی حدّ و مرزی ندارد و تمام وجود انسان را پر میکند و فکر او را به خود مشغول میدارد و جایی برای ایمان،باقی نمیگذارد و طبیعی است که چنین مجلسی،محضر شیاطین است.
این مسأله به قدری مهم است که در حدیث معروفی از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله آمده است:
«ألمرء علی دین خلیله و قرینه ،انسان بر دین دوست و همنشین خویش است». (4)و در«ضرب المثل»معروف آمده است:«قل لی من تعاشر،أقل لک من أنت،به من بگو با چه کسی معاشرت داری،تا بگویم تو کیستی (5)».
تو اوّل بگو باکیان زیستی پس آنگه بگویم که تو کیستی.
در سومین مرحله،نسبت به دروغگویی هشدار میدهد و میفرماید:«از دروغ بر کنار باشید،چرا که دروغ از ایمان برکنار است» (جانبوا الکذب فإنّه مجانب للإیمان).
تعبیر به«جانبوا»نشان میدهد که دروغ به قدری خطرناک است که انسان باید از آن فاصله بگیرد و به آن نزدیک نشود،مبادا وسوسهها او را به پرتگاه بکشاند.
و تعبیر به «مجانب للإیمان» نشان میدهد که دروغ نه تنها با ایمان سازگار نیست،بلکه بسیار با آن فاصله دارد.چرا که دروغگو معمولا برای جلب منافع،یا دفع ضررها و یا هوای نفس،دروغ میگوید،در حالی که انسان مؤمن میداند همه چیز به دست خدا است و نیز میداند هواپرستی نوعی بتپرستی است.
شاهد این سخن،جملههای دیگری است که امام علیه السّلام در تعقیب و تأکید جمله بالا بیان فرموده است،میفرماید:«راستگو بر ساحل نجات و کرامت است،امّا دروغگو بر لب پرتگاه هلاکت و پستی قرار دارد» (الصّادق علی شفا (1)منجاة و کرامة،و الکاذب علی شرف مهواة (2)و مهانة).
به صدق کوش!که خورشید زاید از نفست که از دروغ سیه روی گشت صبح نخست
(3)در چهارمین هشدار میفرماید:«حسد نورزید که حسد ایمان را نابود میکند،آن گونه که آتش هیزم را میخورد و خاکستر میسازد» (و لا تحاسدوا،فإنّ الحسد یأکل الإیمان کما تأکل النّار الحطب).
1) 1) «شفا»به معنای لبه چیزی است و در اصل به کناره چاه،یا خندق و مانند آن گفته میشود و اطلاق«شفه» بر«لب»نیز ممکن است به همین مناسبت باشد.
2) 2) «مهواة»از مادّه«هوی»به معنای میل به چیزی است و واژه«مهواة»اسم مکان است و به معنای پرتگاه و فاصله میان دو کوه آمده که گاه انسان را متمایل به سقوط میکند.
3) 3) شعر از«حافظ»است و منظور از«صبح نخست»صبح کاذب است،که پس از روشنایی کوتاه،سیاهی جای آن را میگیرد،ولی صبح صادق در آستانه طلوع خورشید است.
زیرا حسود،در واقع دشمن نظام آفرینش و مخالف مواهب و اکرام الهی نسبت به بندگان است و چنین امری با ایمان کامل،سازگار نیست.اضافه بر این،او نباید سعادت خود را در سلب نعمت از دیگران ببیند،بلکه اگر ایمان راسخ به خدا دارد، باید همانند آن نعمتها،یا افزون بر آنها را،از پروردگار بطلبد.
در پنجمین مرحله نسبت به عداوت و دشمنی هشدار میدهد،میفرماید:«کینه یکدیگر را در دل نگیرید،که خیر و برکت را از میان میبرد» و لا تباغضوا فإنّها الحالقة (1).
تعبیر به«تباغضوا»اشاره به این است که خصومتها و عداوتها معمولا دو جانبه است و پاسخ خصومت،خصومت است.
تعبیر به«حالقه»که از مادّه«حلق»به معنای تراشیدن است(با توجّه به اینکه متعلّق آن نیز حذف شده)نشان میدهد،خصومتها هر گونه خیر و سعادت را از بیخ و بن بر میکند،چرا که ریشه هر خیر و سعادتی،تعاون و همدلی و همکاری افراد جامعه با یکدیگر است و این کار بدون محبّت و دوستی،میسّر نیست.
در ششمین و آخرین مرحله،نسبت به خطرات آرزوهای دراز هشدار میدهد، میفرماید:«بدانید آرزوهای دور و دراز،خرد را به غفلت(از واقعیّتها)وا میدارد و یاد خدا را به فراموشی میسپارد،بنابراین،به آرزوها اعتنا نکنید که فریبنده است و صاحبش فریب خورده!» (و اعلموا أنّ الأمل یسهی العقل،و ینسی الذّکر،فأکذبوا الأمل فإنّه غرور،و صاحبه مغرور).
در واقع آرزوهای دور و دراز،که انسان را غرق در عالمی از خیال و پنداری میکند که بر محور امور مادّی دور میزند،یکی از خطرناکترین موانع راه سعادت
1) 1) «حالقه»از مادّه«حلق»در اصل به معنای تراشیدن موی سر،یا بدن است و«حالقه»به سال قحطی و پر مشقّت که خیر و برکت را از میان میبرد،اطلاق شده و به مرگ و مانند آن،که همه چیز را از میان میبرد نیز،گفته شده است.
انسان است،که هم رسول اللّه و هم امیر مؤمنان در آن سخن معروفشان،آن را در کنار هواپرستی،خطرناکترین سدّ راه خوشبختی انسان معرفی فرمودهاند و تجربیّات تاریخ و روزانه نشان میدهد،غالب کسانی که آلوده جنایات بزرگ میشوند، افرادی هستند که گرفتار همین آرزوهای دور و دراز مادّی میباشند.
با اندکی دقّت در این خطبه کوتاه و پرمحتوا،مشاهده میکنیم که امام علیه السّلام همه گفتنیها را در این خطبه بیان فرموده است.از توحید و خداپرستی و توجّه به کتاب جاویدان پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله(قرآن مجید)و نکات مهم و سازندهای که در قرآن آمده، گرفته،:تا هشدارهای تکان دهندهای که ناظر به سرنوشت انسان در این جهان است و سپس به مسایل اخلاقی مهمّی که اساس سعادت معنوی و مادّی انسان را تشکیل میدهد،مانند:ترک شرک و دروغ و حسد و کینه و عداوت و آرزوهای دور و دراز، اشاره فرموده،و در هر مورد،با ذکر دلیل و برهان منطقی،در عبارتی کوتاه و بسیار پرمعنا،به بیان خویش عمق بیشتری بخشیده.اگر انسان هر روز در آغاز پرداختن به برنامههای روزانه،یک بار این خطبه شریفه را مرور کند و در آن کمی بیندیشد و تصمیم بر اجرای آن بگیرد،به یقین اهل نجات خواهد بود.
و من خطبة له علیه السّلام و هی فی بیان صفات المتّقین و صفات الفسّاق و التنبیه الی مکان العترة الطیّبة و الظنّ الخاطیء لبعض الناس.
(1) این خطبه درباره صفات پرهیزکاران و فاسقان و آگاهسازی نسبت به موقعیت اهل بیت در میان مردم و نیز گمانهای نادرستی که برای بعضی پیدا شده،سخن میگوید.
این خطبه در واقع دارای پنج بخش است که چهار بخش آن کاملا بهم پیوسته است،ولی بخش پنجم مفهومی جداگانه دارد و نشان میدهد که مرحوم«سیّد رضی»قسمتهایی از اواخر خطبه را حذف کرده است.
1) 1) سند خطبه:از قرائنی که نشان میدهد این خطبه در منابع دیگری غیر از«نهج البلاغه»نیز نقل شده است، سخن«ابن ابی الحدید»در پایان این خطبه است که میگوید:این خطبه طولانی بوده و مرحوم«سیّد رضی» بخشهای زیادی از آن را حذف کرده است(سپس ابن ابی الحدید بعضی از بخشها را نقل میکند) «زمخشری»نیز در کتاب«ربیعالابرار»در باب«عزّ و شرف»فصلی از این خطبه را با کمی تفاوت آورده است و سخن او چنین نشان میدهد که آن را از منبعی غیر از نهج البلاغه بدست آورده است(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 133).
بهر حال بخشهای پنجگانه،به شرح زیر است:
در آغاز:امام علیه السّلام به بیان صفات عالمان راستین میپردازد،همانها که با امدادهای الهی توانستهاند روح تقوا را در خود زنده کنند و هواپرستی را از خود دور سازند و در سایه این خودسازی،کلید درهای هدایت را بدست آورند.
در بخش دوم:به نقطه مقابل این گروه پرداخته و عالم نمایانی را معرّفی میکند که جهالتهایی را از دیگران گرفته و امور باطلی را از سوی خود،به آن افزوده و مردم را به گمراهی کشاندهاند.
در بخش سوم:در تکمیل بخشهای گذشته به مردم هشدار میدهد که با وجود اهل بیت و عترت پیامبر که سرچشمه زلال علم و آگاهی اسلامی هستند،چرا به سراغ افراد جاهل و بیخبر و ناآگاه میروند؟! در چهارمین بخش:به بعضی از سخنان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و پارهای از نکتههای حسّاس در مورد اهل بیت و معرّفی خویشتن اشاره فرموده و «حدیث ثقلین»را که در میان همه مسلمانان معروف و مشهور است،به عنوان گواه سخن خود ذکر میکند.
سرانجام در آخرین بخش:یعنی:بخش پنجم،به توهّمات و پندارهای بیاساس برخی مردم که گمان میکردند دنیا برای همیشه در کام بنیامیّه خواهد بود،اشاره کرده و قاطعانه خبر از زوال و سقوط حکومت کوتاه آنها میدهد.همان گونه که در بالا اشاره شد،این بخش،از بخشهای چهارگانه بالا از نظر محتوا جدا است و پیدا است که مطالب دیگری در میان بوده که مرحوم«سیّد رضی»آنها را نیاورده است.
عباد اللّه!إنّ من أحبّ عباداللّه إلیه عبدا أعانه اللّه علی نفسه،فاستشعر الحزن،و تجلبب الخوف،فزهر مصباح الهدی فی قلبه،و أعدّ القری لیومه النّازل به،فقرّب علی نفسه البعید،و هوّن الشّدید.نظر فأبصر(فاقصر)، و ذکر فاستکثر،و ارتوی من عذب فرات سهّلت له موارده،فشرب نهلا،و سلک سبیلا جددا.قد خلع سرابیل الشّهوات،و تخلّی من الهموم،إلاّ همّا واحدا انفرد به،فخرج من صفة العمی،و مشارکة أهل الهوی،و صار من مفاتیح أبواب الهدی،و مغالیق أبواب الرّدی.قد أبصر طریقه،و سلک سبیله،و عرف مناره،و قطع غماره،و استمسک من العری بأوثقها،و من الحبال بأمتنها،فهو من الیقین علی مثل ضوء الشّمس.
ای بندگان خدا!از محبوبترین بندگان نزد خداوند،کسی است که او را در راه پیروزی بر(هوسهای سرکش)نفسش یاری کرده است،از این رو حزن و اندوه را شعار[ لباس زیرین]و ترس از خدا را جلباب[ لباس رویین]خود قرار داده است.در نتیجه،چراغ هدایت،در قلبش روشن شده و وسیله پذیرایی روزی را که در پیش دارد(روز مرگ و رستاخیز)،برای خود فراهم ساخته است.
او،دور را برای خود نزدیک و سختی را آسان نموده است(با دیده حق بین)نگاه کرده و(حقایق هستی و عظمت پروردگار را)دیده است،به یاد خدا بوده و به همین
دلیل،اعمال نیک فراوان به جا آورده است.از آب گوارایی که به آسانی(با امدادهای الهی)در اختیارش قرار گرفته،سیراب گشته و یکباره آن را سرکشیده است و راه هموار و مستقیمی را(که خدا به او نشان داده)پیموده است.جامه شهوات را از تن برون کرده و از تمام همّ و غمها-جز یک اندوه-خود را تهی ساخته و تنها به آن میاندیشد(همّ و غم او،تنها وصال محبوب و قرب پروردگار است).
این زهد و اخلاص،او را از نابیناییها رهایی بخشیده و از زمره هوا پرستان خارج ساخته است،(بدین سبب)کلید درهای هدایت و قفل درهای ضلالت گردیده.
راه هدایت را با بصیرت دریافته و در آن گام نهاده و نشانههای این راه را به خوبی شناخته و از امواج متلاطم شهوات،گذشته است.از میان دستگیرههای هدایت،به مطمئنترین آنها چنگ زده و از رشتهها(ی نجات)به محکمترین آنها متمسّک شده است،به همین دلیل،در مقام یقین به آنجا رسیده که(حقایق را)همانند نور آفتاب میبیند.
امام علیه السّلام در آغاز این خطبه-همان گونه که درگذشته نیز اشاره شد-صفات اولیاء اللّه و پرهیزگاران و سالکان الی اللّه را به عالیترین وجهی توصیف کرده است، به گونهای که«ابن ابی الحدید»در«شرح نهج البلاغه»خود میگوید:«اصحاب طریقت و حقیقت،علم و دانش را از این خطبه امام علیه السّلام گرفتهاند که حال عارف کامل را در آن بیان فرموده است (1)».
بعضی معتقدند که امام علیه السّلام در واقع خود را در این بخش از خطبه معرّفی فرموده،
1) 1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،جلد 6،صفحه 365.
چرا که این صفات والا،جز در امثال او پیدا نمیشود.ولی بهتر آن است که گفته شود،بیان امام علیه السّلام شرح حال و تبیین صفات کلّی از عارفان کامل و رهروان راستین راه حقّ است،که او و همسرش و فرزندان معصومش،بعد از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله بارزترین مصداق آن میباشند.
به راستی دقّت در این بخش از خطبه،نشان میدهد که امام علیه السّلام هیچ نکته مهمّی را در تبیین حال این انسانهای کامل،فروگذار نفرموده است و جالب اینکه حدود«چهل صفت»از صفات آنها را در این بیان فشرده،ذکر فرموده است.
نخست،روی سخن را به همه رهروان این راه کرده،میفرماید:«ای بندگان خدا! محبوبترین بندگان نزد خداوند کسی است که او را(در راه پیروزی بر هوسهای سرکش)نفسش یاری کرده است» (عباد اللّه!إنّ من أحبّ عباد اللّه إلیه عبدا أعانه اللّه علی نفسه).
این جمله که در آغاز این کلام مهمّ آمده است،اشاره به این نکته دقیق است که پیمودن این راه-جز به یاری خدا-برای هیچ کس ممکن نیست،چرا که خطرات و پرتگاهها،آنقدر زیاد است که آدمی با نیروی محدود خویش،نمیتواند از این راه به سلامت بگذرد،جز اینکه توکّل بر خدا کند و خود را به او بسپارد و از دریای بیکران لطف و قدرتش کمک بگیرد.همانگونه که قرآن با صراحت میگوید: «وَ لَوْ لا فَضْلُ اللّهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ ما زَکی مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً» ،و اگر فضل و رحمت الهی بر شما نبود،هرگز احدی از شما پاک نمیشد». (1)
ناگفته پیداست که هدایتها و حمایتها و اعانتهای الهی بیحساب نیست، باید سر تا پا تسلیم شد و با قلبی مملوّ از عشق به پروردگار،به در خانه او رفت.
سپس امام علیه السّلام به بیان نتیجه این اعانت الهی پرداخته،میافزاید:«آن کس،حزن
1) 1) سوره نور،آیه 21.
و اندوه را شعار[ لباس زیرین]و ترس از خدا را جلباب[ لباس رویین]خود قرار داده است» (فاستشعر الحزن،و تجلبب الخوف).
«استشعر»از مادّه«شعار»به معنای«لباس زیرین»است و قرار دادن حزن و اندوه،به منزله لباس زیرین،به این معنا است که این گونه افراد با ایمان،در درون خویش،از ایّام گذشته عمر که تلاش و کوشش کافی در اطاعت معبود نکردهاند، اندوهگیناند،اندوهی سازنده که آنها را به حرکتی جبران کننده در آینده وا میدارد.
«تجلبب»از مادّه«جلباب»به معنای«چادر»یا«لباس رویین»است و قرار دادن خوف و ترس را به منزله لباس رویین،اشاره به این است که این افراد مخلص و مؤمن،پیوسته مراقب خویشاند و از این بیم دارند که لغزشهایی از آنها سرزند،یا اعمالی انجام دهند که نام آنها را از طومار«مخلصان»و«سعدا»حذف کند.
این احتمال نیز وجود دارد که غم و اندوهشان برای فراق محبوب و ترسشان از عدم وصال باشد.
سپس امام علیه السّلام به نتیجه آن حزن و خوف سازنده پرداخته،میفرماید:«در نتیجه، چراغ هدایت در قلبش روشن شده و وسیله پذیرایی،برای روزی را که در پیش دارد، (روز مرگ و رستاخیز)برای خود فراهم ساخته است» (فزهر مصباح الهدی فی قلبه، و أعدّ القری (1)لیومه النّازل به).
روشن شدن چراغ هدایت،اشاره به تابش انوار معارف الهیّه بر آینه قلب آنها است،که به مصداق: «وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ یُعَلِّمُکُمُ اللّهُ» ،تقوا را پیشه کنید و خداوند به شما تعلیم میدهد» (2)میوه شیرینی است که از این درخت،میچینند.
تعبیر به«قری»که به معنای«وسیله پذیرایی از میهمان»است،نشان میدهد که
روز مرگ،یا روز رستاخیز،که از هولناکترین روزها است،برای آنان به اندازهای دلپذیر است که همچون روزی است که میهمان شایستهای در سرای میزبان کریمی وارد میشود.گویی مقام آنها همچون مقام شهدا است که میهمان خدا هستند و از خوان احسان او،روزی میگیرند. «بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ» (1).
سپس به صفات دیگری از این بنده محبوب الهی اشاره کرده،میافزاید:«او دور را برای خود نزدیک و سختی را آسان نموده است» (فقرّب علی نفسه البعید،و هوّن الشّدید) اشاره به این که،پایان عمر و قیامت را که بسیاری دور میپندارند،نزدیک میبیند و به همین دلیل،تحمّل شداید و سختیهای اطاعت و ترک گناه در این راه برای او آسان میشود.
در ادامه این سخن،به پنج نکته دیگر،که هر کدام حاوی وصفی از اوصاف این بندگان مخلص و عارف است اشاره کرده،میفرماید:«او(با دیده حق بین)نگاه کرده و(حقایق هستی و عظمت پروردگار را در همه جای جهان)دیده است.به یاد خدا بوده و به همین دلیل،اعمال نیک فراوان بجا آورده است،و از آب گوارای که به آسانی(با امدادهای الهی)در اختیارش قرار گرفته،سیراب گشته و یکباره آن را سرکشیده است،و راه هموار و مستقیمی را(که خدا به او نشان داده)پیموده است». (نظر فأبصر،و ذکر فاستکثر،و ارتوی (2)من عذب فرات (3)سهّلت له موارده،فشرب نهلا (4)،و سلک سبیلا جددا (5)).
1) 1) سوره آل عمران،آیه 169.
2) 2) «ارتوی»از مادّه«ریّ»(بر وزن طیّ)به معنای سیراب شدن است.
3) 3) «فرات»به معنای آب گوارا،یا بسیار گوارا است.
4) 4) «نهل»به معنای نخستین نوشیدن است،زیرا معمول عرب این بوده که شتر را یک بار به آبگاه میآورده و هنگامی که سیراب میشده است،به محلّ خود باز میگردانده،بار دیگر آن را به آبگاه میآورده و نوشیدن دوّم را«علل»مینامیده،سپس آن را به چراگاه میبرده است.این واژه(نهل)به هنگامی که نوشیدنی را یک باره سر بکشند نیز،بکار میرود،چون تمام آن،به اصطلاح«شرب اوّل»است.
5) 5) «جدد»از مادّه«جدّ»به معنای قطع کردن و نیز پیمودن زمینهای صاف و محکم است و«جدد»و«جادّه» به راه صاف و محکمی گفته میشود که پای انسان در آن فرو نمیرود،و«لباس جدید»به لباس نوی گفته میشود که تازه آن را بریدهاند و دوختهاند و از آنجا که موجودات با عظمت،از دیگر موجودات ممتاز و جدایند،این واژه به معنای عظمت نیز آمده است و پدر بزرگ را به همین جهت«جدّ»میگویند.
در این جملههای کوتاه و پر معنا از یک سو،اشاره به اهمیّت تفکّر و نظر در جهان هستی و مسایل زندگی میکند که سبب بصیرت کامل و معرفة اللّه میشود و از سوی دیگر،اشاره به تداوم یاد خدا مینماید،که سبب احیای قلوب و آرامش دلهاست:
«أَلا بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» (1)سپس اشاره به سیراب شدن از سرچشمه وحی و کلمات پربار معصومین میکند که به لطف الهی در اختیار بندگان قرار گرفته و اولیاء اللّه بیدغدغه و بدون تردید از این شراب طهور،سیراب میشوند و لا جرعه آن را سر میکشند و سرانجام در جادّهای که مستقیم و استوار است،گام مینهند و به سوی قرب الهی و معرفت محبوب پیش میروند و«در مکتب حقایق و پیش ادیب عشق» همچنان درس میآموزند«تا کیمیای سعادت را بیابند و زر شوند»و به گفته شاعر:
وجه خدا اگر شودت منظر نظر زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی!
گر نور عشق حقّ به دل و جانت اوفتد باللّه کز آفتاب فلک خوبتر شوی!
سپس امام علیه السّلام در شش وصف دیگر،به برنامههای خودسازی این بندگان مخلص پرداخته و نتایج درخشان آن را نیز شرح میدهد،میفرماید:«(این بنده مخلص خدا)جامه شهوات را از تن بیرون کرده و از تمام همّ و غمها-جز یک اندوه-خود را تهی ساخته و تنها به آن میاندیشد(همّ و غم او تنها وصال محبوب و قرب پروردگار
1) 1) سوره رعد،آیه 28.
اوست)و این زهد و اخلاص،او را از نابیناییها رهایی بخشیده و از زمره هواپرستان خارج ساخته است،(بدین سبب)کلید درهای هدایت و قفل درهای ضلالت گردیده.» (قد خلع سرابیل الشّهوات،و تخلّی من الهموم إلاّ همّا واحدا انفرد به،فخرج من صفة العمی،و مشارکة أهل الهوی،و صار من مفاتیح أبواب الهدی،و مغالیق أبواب الرّدی).
آری،رها کردن شهوات و دل مشغولیها و چشم دوختن به آن نقطه واحدی که مبدأ عالم هستی است،سبب بینایی چشم جان انسان میگردد و نه تنها رهرو راه حقّ میشود،که رهبر دیگران میگردد،لطف الهی،کلید درهای هدایت را در دست او مینهد و قفل درهای جهنّم را به او میسپارد،که نخستین را باز کند و دیگری را ببندد.
در ادامه این سخن،باز به شش وصف دیگر،که اوصاف پیشین را تکمیل میکند اشاره میفرماید و میگوید:«(این بنده خالص)راه هدایت را با بصیرت دریافته،و در آن گام نهاده و نشانههای این راه را به خوبی شناخته،و از امواج متلاطم شهوات گذشته است و از میان دستگیرههای هدایت،به مطمئنترین آنها چنگ زده و از رشتهها(ی نجات)به محکمترین آنها متمسّک شده است،به همین دلیل،در مقام یقین به آنجا رسیده که(حقایق را)همانند نور آفتاب میبیند.» (قد أبصر طریقه،و سلک سبیله،و عرف مناره،و قطع غماره، (1)و استمسک من العری (2)بأوثقها،و من الحبال بأمتنها،فهو من الیقین علی مثل ضوء الشّمس).
در واقع در صفات پیشین بیشتر روی جنبههای عملی تکیه شده بود و در اینجا روی جنبههای علمی و عقیدتی تکیه شده،خارج شدن از صفت نابینایی و کنار زدن
حجابهای هواپرستی و پیدا کردن راه و شناخت علامتها و نشانهها و عبور از دریای متلاطم شهوات و چنگ زدن به محکمترین دستگیرههای هدایت که قرآن مجید و کلمات معصومین و راسخان در علم است،سبب میشود که این بنده خالص به مقام«حقّ الیقین»برسد،چشم حقبینش گشوده شود و جهان غیب را با چشم دل،همچون آفتاب ببیند و این بالاترین افتخار و موهبتی است که نصیب انسانی میشود و برترین پاداشی است که به راهیان راه حق داده میشود.
در قسمت قبل،سخن از سلوک راههای صاف و محکم (سلک سبیلا جددا) و گشودن چشم،به روی حقایق بود (نظر فأبصر) و در این بخش نیز هر دو،با تعبیر دیگری تکرار شده است و فرمود: (قد أبصر طریقه و سلک سبیله) ،ولی همان گونه که در بالا گفته شده،در بخش سابق از جنبههای عملی سخن میگوید و در این بخش،از جنبههای علمی،یعنی شناخت راه و گام نهادن در طریق روشن و مطمئن، در هر دو قسمت لازم است.
امام علیه السّلام در این بخش از سخنان خود،به چیزی اشاره فرموده که خمیر مایه تمام سعادتها است و نیروی محرّک انسان به سوی همه خوبیها است،تحمّل شداید را بر انسان،آسان میدارد و او را به یک وجود شکستناپذیر مبدّل میکند،در یک جا با تعبیر «فظهر مصباح الهدی فی قلبه» (چراغ هدایت در قلبش روشن شده)و در تعبیر دیگر با جمله «فهو من الیقین علی مثل ضوء الشّمس» (ایمان او همانند نور
آفتاب است)به آن اشاره فرموده و آن رسیدن به مقام یقین است که آن هم مراتبی دارد که در«قرآن مجید»تحت عنوان«علم الیقین»و«عین الیقین»و«حقّ الیقین»به آن اشاره شده است و آخرین مرحله آن(حقّ الیقین)همان مرحله شهود کامل است که انسان،جهان غیب را همچون نور آفتاب ببیند و به مرحله
«لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا ،اگر پردهها کنار برود،چیزی بر ایمان من افزوده نمیشود» (1)برسد.
در حدیثی از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم:
«ألا إنّ النّاس لم یعطوا فی الدّنیا شیئا خیرا من الیقین و العافیة،فاسئلوهما اللّه ،آگاه باشید!که چیزی بهتر از یقین و سلامتی به انسانها داده نشده است،پس شما این دو را از خدا بخواهید!(که همه سعادتها در ان نهفته شده است).» (2)امیر مؤمنان علی علیه السّلام میفرماید:
«ما أعظم سعادة من بوشر قلبه ببرد الیقین ،چه بزرگ است سعادت کسی که قلبش با یقین در تماس است» (3).
بدیهی است برای رسیدن به این مقام والا،انسان باید راه طولانی پرفراز و نشیبی را بپیماید و تقوای الهی در حدّ بالا داشته باشد و پیوسته به خودسازی ادامه دهد و دست به دامان اولیاء اللّه بزند و آنها را در پیشگاه حقّ،به شفاعت طلبد و پیوسته با زبان حال،یا زبان قال،این جملههای دعای شعبانیّه را تکرار کند:
«إلهی هب لی کمال الإنقطاع إلیک،و أنر أبصار قلوبنا بضیاء نظرها إلیک،حتّی تخرق أبصار القلوب حجب النّور،فتصل إلی معدن العظمة،و تصیر أرواحنا معلّقة بعزّ قدسک، خداوندا!کمال انقطاع به درگاهت را به من ببخش و دیده دلهای ما را به تابش نظرش بر تو روشن کن،تا دیدههای قلوب،پردههای نور را بشکافد و به معدن
عظمت ذات پاکت برسد و ارواح ما به مقام عزّت و قدست وابسته گردد.» سخن درباره یقین بسیار است،این بحث را با حدیث دیگری از امیرمؤمنان علیه السّلام که راه تحصیل یقین را به ما میآموزد،پایان میدهیم،فرمود:
«أین الموقنون؟الّذین خلعوا سرابیل الهوی،و قطعوا عنهم علائق الدّنیا ،کجا هستند ارباب یقین؟آنان که جامههای هواپرستی را از تن به در کرده و علاقههای دنیاپرستی را بریدهاند» (1).
1) 1) .غررالحکم،حدیث شماره 391.
قد نصب نفسه للّه-سبحانه-فی أرفع الأمور،من إصدار کلّ وارد علیه.و تصییر کلّ فرع إلی أصله،مصباح ظلمات،کشّاف عشوات [خشوات]مفتاح مبهمات،دفّاع معضلات،دلیل فلوات،یقول فیفهم،و یسکت فیسلم،قد أخلص للّه فاستخلصه،فهو من معادن دینه،و أوتاد أرضه.قد ألزم نفسه العدل،فکان أوّل عدله نفی الهوی عن نفسه،یصف الحقّ و یعمل به،لا یدع للخیر غایة إلاّ أمّها،و لا مظنّة إلاّ قصدها،قد أمکن الکتاب من زمامه،فهو قائده و إمامه،یحلّ حیث حلّ ثقله،و ینزل حیث کان منزله.
او خود را برای خداوند سبحان،در بالاترین امور(برای انجام رسالتها و وظایف)قرار داده(و عزم خود را بر این کار جزم کرده است)که به هر مشکلی پاسخ گوید و فروع را به اصول بازگرداند.او چراغ روشن تاریکیها و بر طرف کننده نابیناییها و کلید حلّ مبهمات و دور کننده مشکلات و راهنمای گم شدگان بیابان زندگی است.آنجا که لازم است،سخن میگوید و(حق را به مخاطبان،به خوبی) تفهیم میکند و آنجا که لازم نیست،سکوت میکند و سالم میماند.خویش را برای خدا خالص کرده و خداوند،خلوص او را پذیرفته(و خالصترش ساخته است)از این رو،او از معادن و گنجینههای دین خدا است و از ارکان زمین اوست.خود را ملزم به
عدالت نموده و نخستین گام عدالتش،بیرون راندن هوا و هوس از دل خویش است.
حق میگوید و به حق عمل میکند.هیچ کار خیری نیست جز آنکه(در برنامه زندگی او قرار دارد و)آهنگ آن میکند و در هیچ جا گمان خیری نمیرود،جز اینکه بسوی آن گام برمیدارد و تا به آخر نرسد از تلاش نمیایستد،زمام اختیار خود را به دست قرآن سپرده و قرآن رهبر و پیشوای اوست،هر جا قرآن فرود آید،او بار خویش را همانجا افکند و هر جا قرآن منزل کند،آن را منزلگاه خویش سازد.
در این بخش از خطبه،امام علیه السّلام به سراغ نکته مهمّی میرود که بخش گذشته را تکمیل میکند و آن اینکه بنده مخلص خداوند-که موضوع سخن در بخشهای سابق است-بعد از آگاهی و خودسازی و تهذیب نفس و رسیدن به مقامات عالیه در علم و عمل و تقوا،کمر همّت برای هدایت خلق میبندد و همچون چراغ روشنی فرا راه مردم میشود و آنها را از ظلمات جهل و وهم و گمراهی رهایی میبخشد و در واقع بعد از پایان«سیر إلی الحقّ»و«فی الحقّ»،مرحله«سیر إلی الخلق»او شروع میشود و به ادای رسالتی همچون رسالت انبیا میپردازد.
میفرماید:«او خود را برای خداوند سبحان در بالاترین امور(برای انجام رسالتها و وظایف)قرار داده(و در حقیقت عزم خود را بر انجام این وظیفه الهی جزم کرده است).» (قد نصب نفسه للّه-سبحانه-فی أرفع الأمور).
سپس به شرح این وظایف پرداخته،با جملههای کوتاه و پرمعنا روی نقاط حسّاس تکیه میکند،میفرماید:«به هر مشکلی پاسخ گوید و فروع را به اصول
بازگرداند» (من إصدار کلّ وارد علیه،و تصییر کلّ فرع إلی أصله).
این سخن،به این نکته مهمّ اشاره میکند که این بنده آگاه و مخلص،از نظر احاطه به مبانی معرفت دینی و احکام آن،آنچنان تواناست که آمادگی برای پاسخ به هر سؤالی و حلّ هر مشکلی را دارد.
در ضمن،این نکته را نیز خاطر نشان میکند که در اسلام هیچ سؤالی بدون پاسخ نیست و هیچ مشکلی در معارف الهیّه و احکام فرعیّه،بدون راه حل نمیباشد و این همان چیزی است که پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در حجّة الوداع در خطبه تاریخیاش بیان فرمود و گفت:
«یا أیّها النّاس!و اللّه ما من شیء یقرّبکم من الجنّة،و یباعدکم من النّار،إلاّ و قد أمرتکم به،و ما من شیء یقرّبکم من النّار،و یباعدکم من الجنّة،إلاّ و قد نهیتکم عنه ،ای مردم به خدا قسم هر آنچه شما را به بهشت(و سعادت)نزدیک میکند و از آتش دوزخ(و بدبختیها)دور میسازد،شما را به آن امر کردم و هر آنچه شما را به دوزخ نزدیک میکند و از بهشت دور میسازد،شما را از آن نهی نمودم.» (1)و این همان چیزی است که در فقه پیروان اهل بیت علیهم السّلام به عنوان«خالی نبودن هیچ واقعهای از حکمی»از آن یاد میشود.
جمله «تصییر کلّ فرع إلی أصله» در واقع اشاره به همان تعریفی است که بزرگان دین،برای اجتهاد و استنباط ذکر کردهاند و میگویند:حقیقت اجتهاد«ردّ الفروع إلی الأصول»است.یعنی با در دست داشتن قواعد و اصول کلّی که از کتاب و سنّت و دلیل عقل،استفاده شده،به هر فرعی پاسخ گفته شود و مجتهد کسی است که بداند هر فرعی به کدام اصل باز میگردد.در ضمن این جمله«گشوده بودن باب اجتهاد»را در هر عصر و زمان روشن میسازد،در حالی که شرایط مجتهد را،از نظر علم و عمل در بخشهای گذشته این خطبه،بیان فرموده است.
1) 1) اصول کافی،جلد 2،صفحه حدیث 74،2.
سپس میافزاید:«او چراغ روشن تاریکیها،و بر طرفکننده نابیناییها و کلید حلّ مبهمات و دور کننده مشکلات و راهنمای(گمشدگان)بیابانهای زندگی است.» (مصباح ظلمات،کشّاف عشوات، (1)مفتاح مبهمات،دفّاع معضلات،دلیل فلوات (2)امام علیه السّلام با این پنج وصفی که باین نموده،نشان میدهد که این بنده آگاه و با تقوا چگونه پردههای ظلمانی جهل را میشکافد و چشمان نابینایان معرفت را باز میکند،قفلهایی که بر درهای مبهمات است،میگشاید و مشکلات مردم را حل میکند و در بیابان زندگی،که بیم گمراهی و سرگردانی و اسارت در چنگال دزدان و درندگان میرود،مردم را به شاهراه حق و نجات،هدایت میکند.
سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن،به پنج وصف دیگر از این عالم ربّانی اشاره کرده،میفرماید:«او آنجا که لازم است سخن میگوید و(حقّ را به مخاطبان،به خوبی)تفهیم میکند و آنجا که لازم نیست،سکوت میکند و سالم میماند» (یقول فیفهم،و یسکت فیسلم).
آری،سخن گفتن او،هدف مهمی را دنبال میکند و سکوتش هدفی دیگر،آنجا که باید روشنگری کند،داد سخن میدهد و مطالب لازم را تفهیم میکند و آنجا که در سخن گفتن بیم گناه و خطر آلودگی به معاصی است،سکوت را ترجیح میدهد، هر دو برای خدا است و هر دو در طریق رضای او است.
افرادی را میشناسیم که در گفتهها و نوشتههای خود سعی در پیچیدگی و اغلاق دارند،شاید به این منظور که مقام علمی خود را نشان دهند،در حالی که خواننده،
1) 1) «عشوات»جمع«عشوه»به معنای کاری است که انسان از روی نادانی به آن اقدام میکند،بدیهی است نتیجه چنین کاری،معمولا پشیمانی است و «کشّاف عشوات» کسی است که پردههای جهل را کنار زند و گمراهان را نجات دهد.
2) 2) «فلوات»جمع«فلات»به معنای صحرای وسیع و گسترده است که اگر انسان گرفتار آن شود،راه را گم میکند و گاه بر اثر گرسنگی یا تشنگی هلاک میشود و«دلیل فلوات»کسی است که به این بیابانها آگاهی دارد و سبب نجات گمگشتگان میشود.
یا شنونده جز مفاهیم مبهم چیزی بدست نمیآورد،ولی عالمان مخلص،طبق گفته امام علیه السّلام گرفتار این اوهام و ریاکاریها نمیشوند،آنها سخن را آن گونه ادا میکنند، که مخاطب بفهمد،سکوت آنها نیز برای فرار از مسئولیّت و عافیت طلبی نیست، بلکه آن هم برای سلامت و رهایی از چنگال معصیت هوا و هوسها،و معصیت خدا است.
سپس به مقام اخلاص این عارف الهی اشاره کرده،میافزاید:«خویش را برای خدا خالص کرده و خدا خلوص او را پذیرفته(و خالصترش ساخته است).» (قد أخلص للّه فاستخلصه).
این تعبیر،ممکن است اشاره به نکته لطیفی باشد و آن اینکه ناخالصیهای روحی و اخلاقی انسان دو گونه است:بخشی از آن برای او قابل رؤیت میباشد و در سایه خودسازی و جهاد اکبر میتواند آن را برطرف سازد،ولی بخشی از این ناخالصیها به آسانی به چشم نمیآید.خداوند کسانی را که در مرحله اوّل پیروز شوند،یاری میدهد و قسم دوم ناخالصیهای وجود آنها را برطرف میسازد.در روایات اسلامی آمده است:
«إنّ الشّرک أخفی من دبیب النّمل،علی صفاة سوداء،فی لیلة ظلماء ،شرک و توجّه به غیر خدا(در عمل انسان)مخفیتر است از حرکت مورچه،بر سنگ سیاه،در شب تاریک و ظلمانی». (1)بدیهی است،پاکسازی اعماق دل از چنان شرکی،جز به امداد الهی امکانپذیر نیست.
سپس به دنبال بیان این سه وصف،نتیجهگیری فرموده و به دو وصف دیگر اشاره میکند،میفرماید:«از این رو،او از معادن و گنجینههای دین خدا است و از ارکان زمین او!» (فهو من معادن دینه،و أوتاد أرضه).
آری،آن کس که وجودش از هر نظر خالص شده و کار او تعلیم و تربیت است،به
1) 1) بحارالانوار،جلد 69،صفحه 93.
منزله معدن فناناپذیری است که دائما جواهرات و فلزات گرانبها از آن استخراج میکنند و در برابر طوفانهای شرک و گناه،و وسوسههای شیاطین جنّ و انس،که به سوی جامعه انسانی میوزد،همچون کوهی است که در قرآن مجید«میخ زمین» شمرده شده،زیرا کوهها از یک سو،طوفانها را در هم میشکنند و مردمی را که در پناه آنها هستند،در امان میدارند و از سوی دیگر،در برابر زلزلهها که دائما از درون زمین برمیخیزد،مقاومت میکنند و پوسته زمن را-جز در موارد نادری-از لرزشهای مداوم،محفوظ نگه میدارند.قرآن مجید به هنگام بیان نکات توحیدی در جهان آفرینش میفرماید: «أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهاداً وَ الْجِبالَ أَوْتاداً» ،آیا زمین را گاهواره و استراحتگاه و کوهها را میخهای زمین قرار ندادیم». (1)
به یقین،اگر کوهها نبودند و ریشههای آنها همچون حلقههای به هم پیوسته زره، اطراف زمین را فرانمیگرفت،زمین گاهواره و استراحتگاه انسان نمیشد،به علاوه طوفانهای شن،محیط زندگی انسان را همچون درون کویرها،غیر قابل زیست مینمود و آرامش را به کلّی سلب میکرد.از این گذشته،آبیاری زمینهای خشک که توسط ذخایر کوهها(برفهایی که بر آنها انباشته میشود و چشمههایی که درون آنها است)صورت میگیرد،از میان میرفت و مطلقا آرامشی وجود نداشت.
تشبیه این عالم ربّانی و بنده مخلص پروردگار،به کوههایی که میخهای زمین هستند،نشان میدهد که برکات وجود آنها در جامعه اسلامی بسیار زیاد است.آنها هستند که جامعه بشری را از تنشها و لرزشها و طوفانهای انحراف،نگه میدارند.
سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن،به چهار وصف دیگر از اوصاف برجسته این عالم ربّانی اشاره کرده،میفرماید:«او خود را ملزم به عدالت نموده،و نخستین گام عدالتش،بیرون راندن هوا و هوس،از دل خویش است» (قد ألزم نفسه العدل،فکان
1) 1) سوره نبأ،آیه 6-7.
أوّل عدله نفی الهوی عن نفسه).
میدانیم حقیقت عدالت اخلاقی،آن است که تمام اوصاف انسان،در حدّ اعتدال باشد.از جمله،علاقههای افراطی که او را به هواپرستی میکشد و همچنین خمول و انزوا و سستی،که او را به بیگانگی از دنیا دعوت میکند،در او وجود نداشته باشد.
حلال را بپسندد،حرام را نفی کند و در خطّ اعتدال گام بردارد.
تعبیر به (أوّل عدله...) به این حقیقت اشاره میکند که او عدالت را از خویشتن شروع میکند،آن هم از درون جان و زوایای روحش،و تا چنین نباشد به یقین سخنش در دیگران،برای پیمودن جادّه عدل،اثر نمیگذارد.
در توصیف دوم میافزاید:«او کسی است که حق میگوید و به حق عمل میکند» (یصف الحقّ و یعمل به).
اگر طرفدار حق است،تنها در زبان و سخن نیست،بلکه در رفتار و عمل نیز هست،چرا که سخنی که از اعتقاد برخیزد،در رفتار انسان منعکس میشود و اگر انعکاسی نداشت،نشانه عدم ایمان گوینده،به آن سخن است.
سپس به بیان وصف سوم پرداخته،میفرماید:«هیچ کار خیری نیست،جز آن که (در برنامه زندگی او قرار دارد و)آهنگ آن میکند،و در هیچ جا گمان خیری نمیرود،جز این که به سوی آن گام برمیدارد(و تا به آخر نرسد از تلاش نمیایستد)». (لا یدع للخیر غایة إلاّ أمّها،و لا مظنّة إلاّ قصدها).
او طالب هر خیر و نیکی و سعادت است.او حتّی مواردی را که گمان میرود در آنجا خیری یافت شود،به سراغ آن میرود.او عاشق و دلباخته خیرات است و همچون شخصی که گمشده گرانبهایی دارد،همه جا به دنبال آن میگردد.از هر کسی سراغش را میگیرد و در هر محفلی آن را جستجو میکند.
در چهارمین صفت میفرماید:«زمام اختیار خود را به دست قرآن سپرده و قرآن
رهبر و پیشوای او است.هر جا قرآن فرود آید،او بار خویش را همانجا افکند،و هر جا قرآن منزل کند،آن را منزلگاه خویش سازد.» «قد أمکن الکتاب من زمامه،فهو قائده و إمامه،یحلّ حیث حلّ ثقله، (1)و ینزل حیث کان منزله).
به این ترتیب،این بنده مخلص و آگاه که مطابق فراز گذشته این خطبه،خود را موظّف به هدایت گم گشتگان بیابان زندگی میبیند،اصلاحات را از خویشتن شروع میکند،هواپرستی را از درون جانش ریشهکن میسازد،پیوسته حقّ میگوید و به حقّ عمل میکند و همواره دنبال نیکیهاست،هر جا دسترسی به آن پیدا کند،آن را در برمیگیرد و در آغوش میفشارد و از همه برتر اینکه،در همه جا و در هر زمان و در همه چیز،قرآن،راهنما و پیشوای اوست،زمام اختیار خود را به کلام حق سپرده و حرکات و سکناتش هماهنگ با اوست.
پیروان مکتب اهل بیت علیهم السّلام معتقدند که درهای اجتهاد و استنباط احکام الهی از کتاب و سنّت و اجماع و دلیل عقل،برای همیشه به روی دانشمندان امّت گشوده است و همین امر،سبب پویایی و نوآوریها،در فقه اسلامی و تکامل این علم شریف نزد آنها شده است،در حالی که میدانیم گروهی از امّت اسلامی باب اجتهاد را به روی خود بسته و آن را تنها در اختیار«چهار امام»از ائمه فقه خود گذاردهاند!با
1) 1) «ثقل»(بر وزن اجل)معانی مختلفی دارد،گاه به معنای اثاث مسافر و گاه به معنای شیء گرانمایه آمده است،و«حلّ»به معنای منزل گرفتن و بارانداختن است و جمله بالا کنایه از این است که مؤمن مخلص،در پرتو قرآن حرکت میکند،همچون کسی که در سفر،دنبال قافله سالاری حرکت میکند،هر کجا او بار بیندازد او هم تبعیّت میکند و هر کجا منزل گزیند،او نیز منزل میگزیند.
اینکه افکار و استعدادهای قویتر و درخشانتر از آنان در امّت اسلامی کم نبوده و نیستند و در واقع،هیچ دلیل قانعکنندهای برای محصور کردن اجتهاد،در این چهار نفر وجود ندارد.
امام علیه السّلام در خطبه بالا که سخن از یک مسلمان نمونه آگاه و مخلص،به میان آورده و اوصاف او را بر شمرده،یکی از اوصاف بارزش را،مسئله اجتهاد در احکام دین شمرده و میفرماید:«او قادر است به هر سؤالی پاسخ گوید و هر فرعی از فروع دین را به اصل و مبنایش بازگرداند و به همین سبب میتواند چراغ تاریکیها و بر طرف کننده نابیناییها و کلید حلّ مبهمات و دفع معضلات بوده باشد.»در ضمن صفات یک مجتهد آگاه و فقیه با تقوا را در جای جای همین خطبه،بیان فرموده و نشان میدهد که فقیه،تا رابطه خالصانهای با خدا نداشته باشد،به این مقصد نائل نمیشود.
درباره اهمیّت اجتهاد و گشوده بودن درهای آن به روی علما،و زیانهایی که از ناحیه انسداد باب اجتهاد از سوی گروهی از فقهای اهل سنّت،دامنگیر امّت شده و میشود،بحث مشروحی در ذیل خطبه«هیجدهم»در جلد اوّل آمده است.
امام علیه السّلام در«نهج البلاغه»،بارها درباره اهمیّت قرآن،مطالب فراوانی بیان فرمود و در هر مورد،ناظر به یکی از ابعاد آن است.در این بخش از خطبه بالا،که درباره آدم مخلص و پیشوای با تقوا سخن میگوید،یکی از ویژگیهای او را تسلیم بیقید و شرط در برابر«کلام اللّه»میشمرد،به گونهای که قرآن را امام و رهبر خود ساخته و به طور دقیق،در پشت سر آن حرکت میکند و هر جا را قرآن منزلگاه خود سازد،او منزلگاه خویش میکند.
به تعبیر دیگر:او به قرآن،به عنوان یک دستورالعمل تمام عیار زندگی نگاه میکند،نه یک وسیله برای توجیه عقاید و افکار خویش،به عکس آن گروهی که،دم از پیروی قرآن میزنند،ولی همیشه تلاش میکنند آیاتی را بیابند که با خواسته آنها بهتر میسازد و به مصداق «نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَکْفُرُ بِبَعْضٍ» (1)آنچه را با تمایلات آنها سازگار نیست،به کلّی فراموش میکنند و اگر ظاهر قرآن مطابق میلشان نیست،رو به باطن قرآن(البتّه باطن از دیدگاه خودشان)میآورند،و اگر باطن،هماهنگ با خواسته آنان نباشد،رو به ظاهر میآورند،اینان منحرفانی هستند که هرگز به قرآن، به عنوان یک کتاب هدایت و رهبر و راهنما ایمان نیاوردند،آنها در واقع خداپرست نیستند،بتپرستاند!یعنی هوا و هوسها و افکار انحرافی خویش را،پرستش میکنند،«تفسیر به رأی»که در روایات اسلامی،شدیدا از آن نهی شده،نیز شاخهای از بتپرستی و شرک خفی است،اینها کجا و عالم مخلص کجا؟آن عالمی که تمام وجودش،در اختیار قرآن،و دلباخته و دلداده قرآن است.
1) 1) سوره نساء،آیه 150.
و آخر قد تسمّی عالما و لیس به،فاقتبس جهائل من جهّال،و أضالیل من ضلاّل،و نصب للنّاس أشراکا من حبائل[حبال]غرور،و قول زور،قد حمل الکتاب علی آرائه[رأیه]،و عطف الحقّ علی أهوائه،یؤمن النّاس من العظائم،و یهوّن کبیر الجرائم،یقول:أقف عند الشّبهات،و فیها وقع،و یقول:أعتزل البدع،و بینها اضطجع،فالصّورة صورة إنسان،و القلب قلب حیوان.لا یعرف باب الهدی فیتّبعه،و لا باب العمی فیصدّ عنه.و ذلک میّت الأحیاء!
دیگری خویش را عالم خوانده،در صورتی که عالم نیست.او یک سلسله از نادانیها را از جمعی نادان،اقتباس کرده و مطالبی گمراه کننده،از گمراهانی آموخته است و دامهایی از طنابهای فریب و گفتههای باطل،بر سر راه مردم نصب کرده است(تا نا آگاهان را به دام افکند)قرآن را بر امیال و خواستههای خود تطبیق داده و حق را مطابق هوسهای خویش تفسیر کرده است.مردم را در برابر گناهان بزرگ ایمنی میبخشد و جرایم سنگین را در نظرها سبک جلوه میدهد.ادّعا میکند که من از شبهات اجتناب میورزم،در حالی که در آن غوطهور است!و میگوید من از بدعتها دوری میکنم،در حالی که در میان آنها آرمیده است!بنابراین،چهره او چهره انسان است،ولی قلبش قلب حیوان.راه هدایت را نمیشناسد،تا از آن پیروی
کند و طریق گمراهی را درک نمیکند،تا از آن بپرهیزد.(در حقیقت)او مردهای است در میان زندگان!
در بخشهای گذشته این خطبه،سخن از عالمان مخلصی بود که چراغ راه هدایت و کلید حلّ مبهمات و پناهگاه ضعیفان اجتماعند و امام علیه السّلام صفات آنها را به بهترین صورتی،تبیین فرمود،امّا در این بخش،از عالم نمایان گمراهی سخن میگوید،که دامها بر سر راه خلق خدا افکنده و با سخنان باطل و حیله و تزویر،به گمراهی آنان و بهرهگیری از احساسات معنوی آنها برای منافع مادّی خود، مشغولند.امام علیه السّلام در این بخش،بیش از«ده وصف»،از اوصاف آنها را برشمرده و داد سخن در معرّفی آنان داده است،نخست میفرماید:«و دیگری خویش را عالم خوانده،در صورتی که عالم نیست» (و آخر قد تسمّی عالما و لیس به).
تعبیر به«تسمّی»به صورت«فعل معلوم»نشان میدهد که مردم آگاه،او را عالم نمیدانند و در پیشگاه خدا نیز عالم نیست،بلکه او خودش را،به زعم خویش!عالم میشمرد و گروهی از جهّال را با ادّعاهای دروغین به دنبال خویش میکشاند.
در دومین وصف میفرماید:«او یک سلسله نادانیها را،از جمعی نادان فراگرفته و مطالبی گمراه کننده از گمراهانی آموخته است» (فاقتبس جهائل من جهّال،و أضالیل من ضلاّل).
به کار بردن جمله«إقتبس»که در اینجا به معنای فراگیری و آموختن است،اشاره به این است که این عالمنما،رمز و راز-و به اصطلاح-فوت و فنّ گمراه سازی را از کسانی که در این کار سابقه دارند،فرا میگیرد و به جای اینکه،این زحمت و تلاش
را در طریق علم و دانش صرف کند،در این مسیر انحرافی به کار میگیرد و این بزرگترین بدبختی اوست.
تفاوت میان«جهائل»و«أضالیل»،شاید از این نظر است که«جهائل»(جمع جهالة)به معنای جهل مرکّب است،یعنی در عین اینکه جاهل است،از جهل خویش آگاه نیست(و نمیداند که نمیداند!)ولی«أضالیل»(جمع أضلولة)به معنای امور گمراهکنندهای است که آگاهانه به سراغ آن میرود.
در سومین وصف،میافزاید:«او دامهایی از طنابهای فریب و گفتههای باطل بر سر راه مردم نصب کرده است(تا از این طریق،صیدهای خود را به دام افکند).» (و نصب للنّاس أشراکا (1)من حبائل غرور،و قول زور).
چه تعبیر زیبایی!آری او همانند صیّادی که دانه میپاشد و پرندگان و حیوانات ناآگاه را اسیر و گرفتار میکند و آنها را میفروشد و یا از گوشت آنها تغذیه میکند، همین بلا را بر سر مردم سادهلوح میآورد و تنور منابع مادّی خویش را،از این طریق داغ میکند.
این موضوع،مصداقهای زیادی در طول تاریخ و در هر عصر و زمان داشته است که با دام دین،افراد را فریب دادهاند،همان گونه که علی علیه السّلام در خبری درباره «عبد اللّه بن زبیر»میفرماید:
«ینصب حبالة الدّین لإصطیاد الدّنیا ،او دین خدا را دام کرده،تا دنیا را صید کند.» (2)(امام این سخن را زمانی فرمود،که هنوز ماهیّت عبداللّه بن زبیر کاملا آشکار نشده بود).
در چهارمین وصف میفرماید:«(این عالمنمای گمراه)قرآن را بر امیال و خواستههای خود،تطبیق داده و حق را مطابق هوسهای خویش تفسیر کرده است» (قد حمل الکتاب علی آرائه،و عطف الحقّ علی أهوائه).
درست بر خلاف عالم مخلصی که اوصاف او در فراز قبل از این خطبه آمده بود،که تمام وجودش تسلیم قرآن بود و زمام اختیار خود را به آن سپرده و در سایه آن حرکت میکرد،خواست او خواست قرآن و اراده او تابع آیات حق بود.در واقع برای شناخت عالمان مخلص،از عالمنماهای حیلهگر و فریبکار،نشانهای بهتر از این نیست.آن کس که«قرآن را پیشوای خود قرار داده»در صف«علمای مخلص» است و آن کس که«خود را پیشوای قرآن قرار میدهد»و سعی دارد با«تفسیر به رأی»و توجیهات باطل،قرآن را برخواستههای دل خویش تطبیق دهد،«عالم نمایی»است خطرناک و فریبکار.
در حدیث معروف پیامبر صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم:
«من فسّر القرآن برأیه فلیتبوّء مقعده من النّار ،کسی که قرآن را مطابق میل خود تفسیر کند،جایگایش را از آتش برگزیند» (1).
در حدیث دیگری آمده است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله از خداوند متعال چنین نقل میکند:
«ما آمن بی من فسّر برأیه کلامی ،کسی که قرآن را مطابق میل خود تفسیر کند،به من ایمان نیاورده است» (2).
دلیل آن هم روشن است،کسی که عقیده به خدا دارد،میداند حق همان است که خدا بیان کرده و اگر او خلاف آن را حق میداند،در خطا و اشتباه است.
در حدیث دیگری از امام صادق علیه السّلام آمده است:
«من فسّر برأیه آیة من کتاب اللّه فقد کفر ،کسی که یک آیه از قرآن را به میل خود تفسیر کند،کافر شده است» (3).
در پنجمین وصف میفرماید:«او مردم را در برابر گناهان بزرگ،ایمنی میبخشد و جرایم سنگین را در نظرها سبک جلوه میدهد» (یؤمن النّاس من العظائم و یهوّن کبیر الجرائم).
به این وسیله افراد گنهکار و بیبند و بار را-که گاهی اکثریّت جوامع را تشکیل
میدهند-علاقهمند به خود میسازد و بر حمایت و آرای آنها تکیه میکند.
به تعبیر دیگر:در هر جامعهای گروه عظیمی هستند که میخواهند ظاهرا دیندار باشند،ولی در باطن آزاد،دنبال کسی میگردند که گناهان بزرگ را کوچک بشمرد و در مسأله دینداری،تنها به تشریفات و پوستهها قناعت کند.اینجاست که عالم نمایان فریبکار،با درک این معنا به سراغ بهرهبرداری از آن گروه میروند.
در ششمین وصف میفرماید:«(این عالمنمای گمراه)ادّعا میکند که من از شبهات اجتناب میورزیم،در حالی که در آن غوطهور است» (یقول:أقف عند الشّبهات،و فیها وقع).
این ریا کار شیّاد،در برابر توده مردم چنان ابراز تقوا و پاکی میکند که میگوید:
«نه تنها از حرام پرهیز دارم،که از شبهات نیز بیزارم»،در حالی که زندگی او مملوّ از شبهات و فراتر از آن،محرّمات آشکار است.
گاه در تفسیر این جمله گفته میشود که گرفتاری او در ظلمات شبهات،به خاطر جهل و نادانی اوست،جاهلان پر ادّعا غالبا گرفتار جهل مرکّب میشوند،گمراهی خود را هدایت و آلودگی خویش را تقوا میپندارند.بدیهی است که جاهلان شیّاد هر دو وصف را دارند.جمع میان این دو در تفسیر جمله بالا،بیمانع است(زیرا استعمال لفظ در اکثر از معنا اشکالی ندارد).
«شبهات»به اموری گفته میشود که به طور دقیق شناخته شده نیست،آیا حرام است یا حلال؟و به تعبیری که در روایت نبوی آمده است:
«حلال بیّن،و حرام بیّن،و شبهات بین ذلک ،بعضی از امور آشکارا حلال،و بعضی از امور آشکارا حرام است،و شبهات،در میان این دو قرار دارد(و در واقع،شبهات مرز گناهان است)». (1)
به همین دلیل،کسانی که میخواهند از گناه در امان بمانند،باید به این مرز،
1) 1) کافی،جلد صفحه 1،68.
نزدیک نشوند و گرنه آگاهانه،یا ناخودآگاه در پرتگاه گناهان سقوط میکنند که خاصیّت نزدیکی به پرتگاه،همواره همین است.لذا در ادامه حدیث بالا میخوانیم:
«فمن ترک الشّبهات نجا من المحرّمات،و من أخذ بالشّبهات ارتکب المحرّمات،و هلک من حیث لا یعلم».
در هفتمین وصف میافزاید:«او ادّعا میکند من از بدعتها دوری میکنم،در حالی که در میان آنها آرمیده است!» (و یقول:أعتزل البدع،و بینها اضطجع (1)).
این ادّعا نیز ممکن است از سر فریبکاری،یا جهل مرکّب باشد و اصولا ابزار کار عالمنمایان گمراه و فریبکار،چنگ زدن به دامن بدعتها و ترک سنّتهاست،تا هوای نفس خویش و هوسهای شیطانی را در لباس دین به خورد مردم بدهند و این کار جز از طریق بدعتگذاری،میسّر نیست.
حقیقت«بدعت»آن است:«چیزی را که جزء دین نیست داخل دین نمایند و یا چیزی که برنامه مسلّم دین است از آن خارج سازند.»بدعت حرام،هرگز به معنای نفی نوآوریها در مسائل زندگی،اعمّ از علمی و صنعتی و آداب اجتماع نیست.
بدعت آن است که کاری را به عنوان برنامه دینی معرّفی کنند،در حالی که در دین نباشد،یا عکس آن.عدم درک حقیقت بدعت سبب شده است که گروهی از جاهلان و ناآگاهان،در این مسئله گرفتار افراط و تفریطهایی شوند.
در هشتمین و نهمین و دهمین وصف که در واقع به منزله جمعبندی صفات پیشین است(و لذا با فاء تفریع ذکر شده)میفرماید:«بنابراین،چهره او چهره انسان است،ولی قلبش قلب حیوان،راه هدایت را نمیشناسد تا از آن پیروی کند و طریق گمراهی را درک نمیکند تا از آن بپرهیزد(و دیگران را از آن باز دارد)و او(در حقیقت)مردهای است در میان زندگان!» (فالصّورة صورة إنسان،و القلب قلب
1) 1) «إضطجع»از مادّه«ضجع»(بر وزن زجر)به معنای به پهلو خوابیدن است.
حیوان،لا یعرف باب الهدی فیتّبعه،و لا باب العمی فیصدّ عنه،و ذلک میّت الأحیاء!) .
تعبیری از این گویاتر و شفّافتر درباره این عالمان گمراه و اغواگر پیدا نمیشود.
آری،واقعا چهره انسان،بلکه انسانهای کامل و آگاه و پاکدامن به خود گرفتهاند،در حالی که تمام وجودشان در جهل مرکّب غوطهور است و اگر روزی به فکر هدایت بیفتند،بر اثر آلودگی به جهل و گناه،نه راه هدایت را مییابند که در آن گام نهند و نه طریق ضلالت را میشناسند که از آن باز ایستند.آری،آنها در صف زندگان قرار دارند،حالی آنکه آثار حیات انسانی در وجود آنها مرده است!نه طراوتی،نه برگی،نه گلی و نه سایهای دارند! در واقع آنها مصداق این آیه شریفهاند که میفرماید: «إِنَّکَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتی وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ إِذا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ» ،مسلّما تو نمیتوانی سخنت را به گوش مردگان برسانی و نمیتوانی کران را هنگامی که روی برمیگردانند و پشت میکنند فراخوانی». (1)
یا آیه دیگر،که میگوید: «وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا یَسْمَعُونَ بِها أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ» ؛به یقین گروه بسیاری از جن و انس را،برای دوزخ آفریدیم، آنها دلها[عقلها]یی دارند که با آن(اندیشه نمیکنند،و)نمیفهمند،و چشمانی که با آن نمیبینند،و گوشهایی که با آن نمیشنوند،آنها همچون چهارپایانند،بلکه گمراهتر!اینان همان غافلانند!(چرا که با داشتن همه گونه امکانات هدایت،باز هم گمراهند) (2)».
خطر عالم گمراه بر کسی پوشیده نیست و فجایع عظیم را در سطح جهان، جاهلان انجام نمیدهند،بلکه ریشه تمام آنها به عالمان گمراهی برمیگردد،که با خدا و دین به کلّی بیگانهاند و یا دین را ملعبه دنیای خویش ساختهاند.امیرمؤمنان علی علیه السّلام در بخش بالا از این خطبه،این گروه را به دقیقترین وجهی توصیف کرده است،سرمایه باطنی آنها را مشتی جهالتها و اشتباهات و توهّمات،و سرمایه ظاهری آنها را تفسیر به رأی و توجیه حقایق بر وفق امیال و هوسهای خویش میداند.برنامه آنها ریاکاری و تکیه بر بدعتها و آزاد گذاردن هواپرستان در گناه و چراغ سبزنشان دادن به گنهکاران است،از انسانیّت فقط«صورتی»دارند،امّا از نظر «سیرت»،یک حیوان تمام عیارند.
با توجّه به عظمت خطرات این گروه،آیات قرآن و روایات اسلامی هشدارهای فراوانی نسبت به آنها داده است،و مردم را از افتادن در دام آنها بر حذر داشته است.
در حدیثی از امیرمؤمنان علیه السّلام از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم:
«و إنّ أهل النّار لیتأذّون من ریح العالم التّارک لعلمه ،دوزخیان از بوی بد عالمی که علمش را رها ساخته(و بدان عمل ننموده)ناراحت میشوند».
خود او نیز گرفتار بدترین ندامتها است که در ادامه همان حدیث آمده است:
«و إنّ أشدّ أهل النّار ندامة و حسرة،رجل دعا عبدا إلی اللّه،فاستجاب له،و قبل منه، فأطاع اللّه،فأدخله اللّه الجنّة،و أدخل الدّاعی النّار بترک علمه،و اتّباعه الهوی،و طول الأمل ،پشیمانترین دوزخیان کسی است که بندهای را به سوی خدا دعوت نموده و او اجابت کرده و پذیرفته و اطاعت خدا نمود و خداوند او را وارد بهشت ساخته،و
دعوت کننده را به خاطر عمل نکردن به علم و پیروی از هوا و هوسها و آرزوهای دراز،داخل جهنّم کرده است!» (1)در حدیث دیگری از امام صادق علیه السّلام میخوانیم که خداوند به داود وحی فرستاد:
«لا تجعل بینی و بینک عالما مفتونا بالدّنیا،فیصدّک عن طریق محبّتی،فإنّ أولئک قطّاع طریق عبادی المریدین إلیّ،إنّ أدنی ما أنا صانع بهم،أن أنزع حلاوة مناجاتی من قلوبهم ،در میان من و خودت عالم دنیاپرستی را قرار مده که تو را از راه محبّت من باز میدارد،آنها راهزنان بندگان میاند!همان بندگانی که قصد مرا دارند،کمترین کاری که درباره آنها انجام میدهم،این است که لذّت مناجاتم را از دل آنها بر میکنم» (2).
نشانه این عالم نمایان گمراه در احادیث اسلامی آمده است که مهمترین آنها ترک عمل به علم خویش است.همان گونه که در حدیث پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم:
«لا یکون المرء عالما حتّی یکون بعلمه عاملا ،انسان عالم نخواهد بود،مگر زمانی که به علم خویش عمل کند». (3)
و نشانههای بارز دیگر آنها گرایش به بدعتها و توجیه خلافکاریها و عشق به دنیا و ادّعاهای واهی و غرورآمیز است.
یکی از بزرگترین موانع راه خداپرستی و حقجویی و حق طلبی«تفسیر به رأی» است.کاری که ارزش تمام آیات و روایات اصیل را از میان میبرد و آن را به بازیچهای برای توجیه هوسها و مقاصد سوء گمراهان تبدیل میکند.
به تعبیر دیگر:آیات الهی و روایات معصومین را به صورت مومی درمیآورد که به هر شکلی بخواهد آن را نشان میدهد و از آنها برای توجیه گمراهیها و بدعتها استفاده میکند.
«تفسیر به رأی»را در یک جمله کوتاه میتوان این چنین تعریف کرد:«کلمات و جملهها را از معنای واقعی تهی کردن و به شکل دلخواه در آوردن.» پر واضح است که آیات و روایات در سایه شوم«تفسیر به رأی»،نه تنها هدایتگری خود را از دست میدهند بلکه وسیلهای برای توجیه گمراهیها خواهند شد،به همین دلیل،در روایات اسلامی شدیدا از«تفسیر به رأی»منع شده است که نمونهای از آن را در بحثهای گذشته دیدیم و نیز دیدیم که امیرمؤمنان علی علیه السّلام یکی از ویژگیهای عالمنمایان گمراه را همین مسئله«تفسیر به رأی»شمرده است، تعبیری که در حدیث معروف
«من فسّر برأیه،آیة من کتاب اللّه فقد کفر» (1)آمده است، نشان میدهد که«تفسیر به رأی»زمینهای است برای گرایش به کفر،و نیز آنچه در حدیث دیگری آمده که میفرماید:
«من فسّر القرآن برأیه،إن أصاب لم یوجر،و إن أخطأ خرّ أبعد من السّماء ،کسی که قرآن را به رأی خود تفسیر کند،اگر به واقع هم برسد اجر و پاداشی ندارد و اگر خطا کند،بیش از فاصله آسمان به زمین،سقوط میکند». (2)
خطرات تفسیر به رأی بسیار زیاد است که فهرستوار چنین است:
1-ایجاد هرج و مرج در فهم آیات و روایات.
2-تبدیل وسایل هدایت و معیارهایی که برای اصلاح اشتباهات فکری مردم به دست داده شده،به عاملی برای تشدید اشتباهات.
3-تولید اختلاف و نفاق و دامن زدن به تحزّب در مسایل عقیدتی و دینی.
4-فرود آمدن کتاب و سنّت از مقام رهبری و قرار گرفتن در مقام یک پیرو.
5-تطبیق قوانین آسمانی برخواستههای انحرافی محیطهای آلوده.
6-تنزّل مفاهیم نامحدود و جاودانی کلمات وحی و تبدیل آنها به افکار محدود و نارسای انسانها.
7-فراهم نمودن دستاویزهای زیاد برای افراد گمراه و گمراه کننده.
بدیهی است تفسیر آیات و روایات به عقل،ارتباطی با تفسیر به رأی ندارد.
«تفسیر به عقل»آن است که:«از قرائن قطعیّه عقلیّه برای فهم معنای آیات و روایات استفاده شود»مثلا آنجا که میفرماید: «یَدُ اللّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ» (1)قراین قطعیّه عقلیّه میگوید«ید»در اینجا کنایه از قدرت است،نه به معنای دستی همچون دست انسان،که جسم است و از گوشت و پوست و استخوان ترکیب یافته است.
«تفسیر به رأی»آن است که:«از قرائن ظنیّه یا وهمیّه و خیالیّه،یا حتّی بدون قرینه،آیات و روایات را به میل خود معنا کند و بر خواستههای دل خویش تطبیق نماید.» به هر حال،این کار یا از جهل و نادانی سرچشمه میگیرد و یا از شیطنتها و هوا و هوسها! از آنچه گفتیم روشن میشود،آنهایی که برای توجیه گمراهی خویش،«تفسیر به رأی»را یک امر ضروری میدانند،حتّی در تفسیر معنای«تفسیر به رأی»گرفتار «تفسیر به رأی»شدهاند!و«تفسیر به رأی»را به«رأی»خود تفسیر کردهاند!یعنی با این جمله که:«هر کس مفاهیم کتاب و سنّت را بر اساس تئوریها و پیش داوریهای خود معنا میکند»،خواستهاند راه را برای تفسیرهای دل خواه از کتاب و سنّت،هموار کنند.
1) 1) سوره فتح،آیه 10.
در حالی که اگر منظور از تئوریها و پیشفرضها،فرضیههای غیر مسلّم و آرای ظنّی و گمان و تخمین بوده باشد،این کار سبب از میان رفتن اصالت وحی و هرج و مرج در تبیین مسایل الهی خواهد شد و«نور مبین بودن»قرآن و«کشتی نجات بودن»معصومان را،به کلّی مخدوش میکند.
و اگر منظور از تئوریها و پیشفرضها،اصول مسلّم علمی و عقلی است،اینها را نمیتوان«تفسیر به رأی»نامید،اینها«تفسیر به عقل»است،ولی افسوس که فرصتطلبان،حتّی مسأله«تفسیر به رأی»را به میل خود تفسیر میکنند،تا منابع وحی را ابزاری برای توجیه خواستههای خود سازند.
امام علیه السّلام در بیان صفات عالمنمایان گمراه،یکی از ویژگیهای آنها را در این خطبه،مسأله بدعتگذاری شمرده است.او مدّعی است،که من از بدعت دورم در حالی که در لابهلای بدعتها غوطهور است.
میدانیم«بدعت»آن است که:«انسان چیزی را که در دین نیست به عنوان دین معرّفی کند»و یا«چیزی که از دین است خارج از دین بشمارد».ولی نوآوریها در مسایل سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و زندگی روزمرّه،هرگز بدعت نیست.یا به تعبیری دیگر:بدعت گاه در دین است،گاه در غیر دین،آنچه حرام و ممنوع است و خطرناک،بدعت در دین است و آنچه ارزشمند و پسندیده است،نوآوریها در مسایل مختلف زندگی است،بی آن که لطمهای به احکام دین بزند.مثلا پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله به یقین حجّ تمتّع به جا آورد،یعنی:بعد از ادای عمره،از احرام درآمد و سپس برای حجّ،با مقداری فاصله،احرام بست و نیز عقد ازدواج موقّت را
مجاز شمرد،حال اگر کسی بگوید:من حجّ تمتّع را نمیپسندم و باید حجّ و عمره با هم متّصل باشد،یا عقد ازدواج موقّت پیامدهایی دارد و مطابق میل من نیست، چنین شخصی در دین خدا بدعت گذارده است.
بیشک،مذمّت و نکوهش شدیدی که در روایات از«بدعتگذار»شده است تا آنجا که در حدیثی از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله میخوانیم:
«أهل البدع،شرّ الخلق و الخلیقة، بدعتگذاران بدترین مخلوق خدا هستند.» (1)و در حدیث دیگری از همان بزرگوار آمده است:
«من تبسّم فی وجه مبتدع،فقد أعان علی هدم دینه ،کسی که در چهره بدعتگذاری تبسّم کند،کمک به نابودی دین خود کرده است.» (2)به خاطر خطراتی است که بدعت برای اصالت دین دارد و اگر باب بدعت،در دین خدا گشوده شود و مردم با افکار نارسای خود و سلیقههای مختلف،دین خدا را تغییر دهند،بعد از مدّتی چیزی از دین خدا باقی نمیماند و راه تغییرات برای هواپرستان و سودجویان گشوده میشود و آیین حق همچون بازیچهای در دست این و آن،پیوسته دستکاری خواهد شد.به همین دلیل،در حدیثی از امام صادق علیه السّلام میخوانیم که در جواب این سؤال که کمترین چیزی که انسان با آن کافر میشود،چیست؟فرمود:
«أن یبتدع شیئا،فیتولّی علیه،و یبرء ممّن خالفه ،این است که بدعتی در دین خدا بگذارد و موافقان آن را دوست بدارد و از مخالفانش برائت جوید.» (3)و اگر در تاریخچه ادیان باطل و شاخههای گوناگونی که در ادیان آسمانی پیدا شد دقّت کنیم،خواهیم دید که غالب آنها از بدعتها،سرچشمه گرفته است.
«فأین تذهبون»؟«و أنّی تؤفکون»!و الأعلام قائمة،و الآیات واضحة، و المنار منصوبة.فأین یتاه بکم!و کیف تعمهون،و بینکم عترة نبیّکم! و هم أزمّة الحقّ،و أعلام الدّین،و ألسنة الصّدق!فأنزلوهم بأحسن منازل القرآن،و ردوهم ورود الهیم العطاش.
کجا میروید؟و رو به کدام طرف میکنید!در حالی که پرچمهای حق برپاست، نشانههای آن آشکار و چراغهای هدایت نصب شده است؟!شما را به کدام وادی گمراهی میبرند و چگونه سرگردان میشوید،در حالی که عترت پیامبرتان در میان شماست؟!آنان زمامدار حقاند و پرچمهای دین،و زبانهای گویای صدق و راستی.
حال که چنین است،آنها را در بهترین جایی که قرآن را در آن حفظ میکنید(در درون جان و روحتان)قرار دهید و همچون تشنگان،برای سیراب شدن،به سرچشمههای(زلال علوم)آنان روی آورید.
امام علیه السّلام در بخشهای پیشین این خطبه،عالم مخلص آگاه و عالمنمای منحرف
گمراه راه،با اوصافی معرّفی فرمود.در این بخش برای شناخت گروه اوّل،از گروه دوم و نیز برای الگو گرفتن نسبت به گروه اوّل،به سراغ اهل بیت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و موقعیت آنها در جامعه اسلامی میرود،ولی قبلا مسئله را به صورت کلّی بیان فرموده، میگوید:«کجا میروید؟و رو به کدام طرف میکنید!در حالی که پرچمهای حق برپاست،نشانههای آن آشکار است،و چراغهای هدایت نصب شده.» (فأین تذهبون؟و أنّی تؤفکون (1)!و الأعلام قائمة،و الآیات واضحة،و المنار منصوبة).
نگوئید:در زمانی زندگی میکنیم که هر گروهی ما را به سویی دعوت میکند و در میان جامعهای هستیم که داعیان حق و باطل،در آن به هم آمیخته و شناخت این دو،از یکدیگر بسیار مشکل است.
نه!چنین نیست،همه چیز روشن است و همه معیارها واضح است و هیچ عذری از کسی مسموع نیست! برای راهنمایی رهروان جادّههای پرپیچ و خم،گاه از پرچمهایی که در نقاط مختلف جادّه نصب میشود،استفاده میکنند و گاه نشانههایی در پیچ و خمها مینهند و گاه در بلندیها در مسیر صحیح،چراغ روشن میکنند(مخصوصا برای شبها).یکی از این دلایل سه گانه برای پیدا کردن راه کافی است،حال اگر هر سه با هم باشد،نهایت کمال مطلوب و اوج هدایت است.امام علیه السّلام میفرماید:خدا با شما چنین معامله کرده است.
سپس این کلّی را بر مصداق روشنش تطبیق کرده و از عام به خاص پرداخته،تا نگویند:ذکر این کلّیات مشکلی را برای ما حلّ نمیکند.دیگر بار میفرماید:«شما را به کدام وادی گمراهی میبرند،و چگونه سرگردان میشوید در حالی که عترت
1) 1) «تؤفکون»از مادّه«افک»(بر وزن فکر)به معنای انحراف و دگرگون شدن است و به همین جهت به دروغ و تهمت«افک»گفته میشود.
پیامبرتان در میان شماست؟!» (فأین یتاه (1)بکم!و کیف تعمهون (2)).
کسانی در بیابانهای زندگی گمراه میشوند که،نشانههای حق را در دست نداشته باشند و افرادی حیران و سرگردان هستند که دلایل روشن و معیارهای شناخت در اختیارشان نیست،امّا شما با داشتن عترت پیامبر در میان خود،هرگز نباید به چنین سرنوشتی گرفتار شوید.
سپس برای معرّفی بیشتر میافزاید:«آنان زمامداران حقّاند،و پرچمهای دین،و زبانهای گویای صدق و راستی.» (و هم أزمّة الحقّ،و أعلام الدّین،و ألسنة الصّدق).
کسانی که خود را به آنها تسلیم کنند،آنان را به سوی حق میبرند و آنها که در کنارشان باشند،از زبان صدق آنان بهره میگیرند و آنان که از دور به آنها بنگرند، همانند کسی که از دور به پرچمهای هدایت مینگرد،هدایت مییابند.هر کدام به مقدار شناخت و تسلیمشان بهره میگیرند.
مفهوم تحت اللفظی جمله«هم أزمّة الحقّ»این است که:«آن بزرگواران خودشان زمامهای حقّاند.»و همچنین میشود آن را کنایه از زمامداری حق دانست و در هر دو صورت مفهومش این است که:«حق به دنبال آنها در حرکت است.»شبیه حدیث معروفی که میفرماید:
«علیّ مع الحقّ،و الحقّ مع علیّ یدور معه حیثما دار ،علی،با حق است و حق با علی،که به هر طرف او بگردد،حق با او میگردد» (3).
تعبیر به «ألسنة الصّدق» اشاره به این معنا است که وجود آن بزرگواران زبانی
1) 1) «یتاه»از مادّه«تیه»(بر وزن شیء)و«تیه»(بر وزن پیه)به معنای گم کردن راه و حیرت و سرگردانی است.
2) 2) «تعمهون»از مادّه«عمه»(بر وزن فرح)به معنای تحیّر و سرگردانی است.بعضی گفتهاند«عمی»در لغت عرب به معنای نابینایی چشم ظاهر است و«عمه»نابینایی چشم باطن.(البتّه عمی به صورت مجازی در فقدان بصیرت نیز به کار میرود.)
3) 3) این حدیث را«علاّمه امینی»با سندهای مختلف،از منابع اهل سنّت نقل میکند(الغدیر،جلد 3،از صفحه 176 به بعد).
است،که بیانگر فرمانهای الهی و ترجمان وحی است،همان گونه که زبان،چیزی از خودش نمیگوید،بلکه ترجمان دل و روح انسان است.
این احتمال نیز در تفسیر جمله بالا داده شده است که«زبان آن بزرگواران،جز به صدق و راستی گردش نمیکند»چه در اموری که از خدا و پیامبر نقل میکنند و چه در سخنانی که از وجودشان میجوشد،همه صدق است و همه راستی! البته این دو تفسیر با هم تضادّی ندارد و میتواند در معنای جمله،جمع باشد.
در آخرین جمله از این فراز میفرماید:«حال که چنین است،آنها را در بهترین جایی که قرآن را در آن حفظ میکنید(در درون جان و روحتان)قرار دهید و همچون تشنگان،برای سیراب شدن،به سرچشمههای(زلال علوم)آنان روی آورید.» (فأنزلوهم بأحسن منازل القرآن،وردوهم ورود الهیم (1)العطاش) :
قرآن،گاه بر زبان انسان جاری میشود و گاه در عمل او ظاهر میگردد و گاه در عمق روح و جان او،جای میگیرد و تمام وجودش را روشن میکند؛بهترین جایگاه قرآن از این سه محل،همان جایگاه اخیر است،جمله بالا میگوید:«محبّت اهل بیت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را در عمق روح و جان خود پذیرا شوید!همان گونه که بهترین جایگاه قرآن روح و جان شماست.» این جمله،در حقیقت تأکیدی است بر«حدیث ثقلین»که عترت را در کنار قرآن قرار میدهد و عموم مسلمانان را به پیروی از هر دو دعوت مینماید و بر عدم جدایی آن دو از یکدیگر،تا دامنه قیامت،تأکید میکند.
تفسیر دیگری برای این جمله نیز ذکر شده است و آن اینکه:«آنها را در بهترین جایگاهی که قرآن توصیه میکند جای دهید»و آن،جایگاه امامت و پیشوایی خلق است،که در آیاتی همچون آیه «إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ» (2)»و آیه «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ...» 1و آیه «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی» 2و مانند آن آمده است. 3
تفسیر دیگری برای این جمله نیز ذکر شده است و آن اینکه:«آنها را در بهترین جایگاهی که قرآن توصیه میکند جای دهید»و آن،جایگاه امامت و پیشوایی خلق است،که در آیاتی همچون آیه «إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ» 2»و آیه «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ...» (1)و آیه «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی» (2)و مانند آن آمده است. (3)
البتّه تفسیر اوّل مناسبتر است.
تعبیر به«الهیم العطاش»(شتران تشنه)اشاره لطیفی است به این نکته که وجود آن بزرگواران،همچون چشمه آب حیات است و شما در نهایت به آنچه نزد آنهاست شدیدا نیازمندید،باید بدون تردید و با سرعت و جدیّت و به صورتی مشتاقانه و عاشقانه به سوی آنها بیایید و از چشمه فیّاض وجودشان بهره گیرید،بدیهی است هنگامی که بهترین منزلگاههای قرآن را برای آنها قائل شویم،باید از علوم آنان این گونه سیراب گردیم.
آنچه در این فراز از خطبه خواندهاید،این حقیقت را به عالیترین بیانی تبیین میکند،که با وجود«اهل بیت»و«عترت پیامبر»در میان مسلمانان و پیروی مردم از سخنان آنان،هرگز خطر گمراهی آنها را تهدید نمیکند،آنها زمامداران حق و چراغهای هدایت و پرچمهای دین و ترجمان قرآن و وحیاند،و اگر در روایاتی که در منابع شیعه و اهل سنّت وارد شده،این همه تأکید بر محبّت آنان میبینیم،به خاطر آن است که این محبّت،انگیزهای بر پیروی از آنان،و پیروی از آنان مایه هدایت میگردد.از جمله،«فخر رازی»در«تفسیر کبیر»خود از«زمخشری»در«کشّاف» این حدیث نورانی و پرمعنا را از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله نقل میکند که فرمود:
«من مات علی حبّ آل محمّد،مات شهیدا».
ص:
«ألا و من مات علی حبّ آل محمّد،مات مغفورا له».
«ألا و من مات علی حبّ آل محمّد،مات تائبا».
«ألا و من مات علی حبّ آل محمّد،مات مؤمنا مستکمل الإیمان».
«ألا و من مات علی حبّ آل محمّد،بشّره ملک الموت بالجنّة».
«ألا و من مات علی حب آل محمّد،جاء یوم القیامة مکتوبا بین عینیه:آئس من رحمة اللّه»...
«هر کس با محبّت آل محمّد بمیرد،شهید است».
«آگاه باشید!هر که بر محبّت آل محمّد بمیرد،آمرزیده است».
«آگاه باشید!هر که بر محبّت آل محمّد بمیرد،توبهاش پذیرفته است».
«آگاه باشید!هر کس بر محبّت آل محمّد بمیرد،با ایمان کامل مرده است».
«آگاه باشید!هر که با محبّت آل محمّد بمیرد،فرشته مرگ او را بشارت به بهشت میدهد».
«آگاه باشید!هر کسی بر عداوت آل محمّد بمیرد،روز قیامت در حالی بر محشر وارد میشود که بر پیشانی او نوشته شده است:«مأیوس از رحمت خدا!» (1)در حدیث دیگری از پیامبر خدا صلّی اللّه علیه و آله آمده است که فرمود:
«أنا أوّل وافد علی العزیز الجبّار یوم القیامة،و کتابه،و أهل بیتی،ثمّ أمّتی،ثمّ أسألهم:ما فعلتم بکتاب اللّه و بأهل بیتی؟ ،من نخستین کسی هستم که به پیشگاه خداوند قادر توانا،در روز قیامت حاضر میشود و همچنین کتاب خدا و اهل بیتم حضور مییابند،سپس امّتم حاضر میشوند و بعد از آن،از آنها سؤال میکنم شما با قرآن و اهل بیتم چه کردید؟» (2)احادیث درباره ولای اهل بیت و محبّت آنان و تمسّک به هدایتهایشان از طرق شیعه و اهل سنّت فراوان است و آنچه در بالا آمد،تنها نمونهای از آن بود.
أیّها النّاس!خذوها عن خاتم النّبیّین صلّی اللّه علیه و آله و سلّم:«إنّه یموت من مات منّا و لیس بمیّت،و یبلی من بلی منّا و لیس ببال»فلا تقولوا بما لا تعرفون،فإنّ أکثر الحقّ فیما تنکرون،و اعذروا من لا حجّة لکم علیه- و هو أنا-،أ لم أعمل فیکم بالثّقل الأکبر!و أترک فیکم الثّقل الأصغر!قد رکزت فیکم رایة الإیمان،و وقفتکم علی حدود الحلال و الحرام،و ألبستکم العافیة من عدلی،و فرشتکم المعروف من قولی و فعلی،و أریتکم کرائم الأخلاق من نفسی،فلا تستعملوا الرّأی فیما لا یدرک قعره البصر، و لا تتغلغل إلیه الفکر.
ای مردم!این حقیقت را از خاتم پیامبران صلّی اللّه علیه و آله بگیرید که فرمود:«کسانی که از ما میمیرند،در حقیقت نمردهاند و آن کس که از ما جسدش کهنه شده،در واقع کهنه نشده.»پس آنچه را نمیدانید،نگوئید،چرا که بسیاری از حقایق در اموری است که انکار میکنید و کسی را که دلیلی بر ضدّ او ندارید،معذور دارید،-و آن کس منم-آیا من به ثقل اکبر[ قرآن مجید]در میان شما عمل نکردم،و آیا در میان شما،ثقل اصغر[ عترت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله]را باقی نگذاردم(و پاسداری ننمودم).پرچم ایمان را در میان شما نصب کردم و پایههای آن را محکم نمودم و شما را به حدود حلال و حرام آگاه ساختم،و جامه عافیت را به عدل خود،بر شما پوشاندم،و بساط کارهای
نیک را با سخن و عمل خود،در میان شما گستردم،و فضایل اخلاقی را از سوی خود،به شما نشان دادم.بنابراین،وهم و گمان خود را در آنجا که چشم،ژرفای آن را نمیبیند و فکر،توانایی جولان در آن را ندارد،به کار نبرید.
در این بخش از خطبه،امام علیه السّلام به عنوان تأکید بر آنچه در بخش پیشین درباره عترت و اهل بیت علیهم السّلام آمده بود،میافزاید:«ای مردم!این حقیقت را از خاتم پیامبران صلّی اللّه علیه و آله بگیرید که فرمود:«کسانی که از ما میمیرند،در حقیقت نمردهاند و آن کس که از ما(جسدش)کهنه شده،در واقع کهنه نشده است». (أیّها النّاس!خذوها عن خاتم النّبیّین صلّی اللّه علیه و آله و سلّم:«إنّه یموت من مات منّا و لیس بمیّت،و یبلی من بلی منّا و لیس ببال»).
در این که ضمیر«خذوها»در اینجا به چه چیز برمیگردد،در میان مفسّران «نهج البلاغه»گفتگو است،ولی ظاهر این است که به«حقیقت»یا«سخن حق»باز میگردد،که از قراین کلام معلوم میشود،هر چند در عبارات پیشین نیامده است و مفهوم جمله این است که:«این سخن حق را درباره اهل بیت،از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله بگیرید».
اینکه در جمله بالا میفرماید:مردگان ما مرده نیستند و با گذشت زمان،آثار کهنگی در آن ظاهر نمیشود،گاه به معنای حقیقی تفسیر شده است که واقعا جسد «اولیاء اللّه»در قبرها تر و تازه میماند و آنها از نوعی حیات و زندگی بهرهمندند،به این گونه که سخن گویندگان را میشنوند و به سلام آنها پاسخ میگویند و حیاتی شبیه حیات شهیدان راه خدا دارند،که قرآن درباره آنها فرموده: «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ» ،ای پیامبر!هرگز گمان مبر
کسانی که در راه خدا کشته شدند،مردگانند،بلکه آنها زندهاند،نزد پروردگارشان روزی داده میشوند» (1)بنابراین،جمله«یموت»به معنای مرگ ظاهری است و جمله «لیس بمیّت» به معنای عدم مرگ واقعی است و همچنین جملههای«یبلی»و «و لیس ببال» .
بعضی نیز گفتهاند:منظور از«حیات»و«عدم کهنگی»در اینجا معنای مجازی آن است،یعنی آثار و تعلیمات آن بزرگواران در میان مردم،تا پایان دنیا وجود دارد، گویی آنها همیشه زندهاند،شبیه آنچه در روایت«کمیل»در اواخر«نهج البلاغه» آمده،که درباره علمای راستین میفرماید: «أعیانهم مفقودة،و أمثالهم فی القلوب موجودة ،شخص آنان از میان مردم میروند،امّا وجود معنوی آنها در درون دلها است» (2).
این احتمال نیز داده شده است که منظور از«حیات»در اینجا همان حیات برزخی است،که ارواح،در قالبهای لطیف مثالی در جهان برزخ وجود دارند،ولی با توجّه به اینکه این مسئله مخصوص امامان و نخبگان از اولیاء اللّه نیست،بعید به نظر میرسد.
از میان این چند احتمال،احتمال اوّل صحیحتر به نظر میرسد و البتّه این نوع حیات چیزی فراتر از حیات شهیدان میباشد،چرا که به مصداق
«تسمع کلامی و تردّ سلامی» (3)آنها همواره سخنان ما را میشنوند و به سلام ما پاسخ میگویند و رابطه آنها با این جهان برقرار است.
سپس امام علیه السّلام برای تأکید مطلب بالا میافزاید:«آنچه را آگاهی ندارید،نگویید چرا که بسیاری از حقایق،در اموری است که انکار میکنید!» (فلا تقولوا بما
لا تعرفون،فإنّ أکثر الحقّ فیما تنکرون).
اشاره به اینکه،معلومات انسانها بسیار محدود است و حقایق جهان،بسیار گسترده است،با چنین حالتی عقل میگوید:«هر چیزی را که انسان نمیداند نباید انکار کند»،مثلا اگر از زنده بودن«اولیاء اللّه»اطّلاعی ندارد،نباید لب به انکار بگشاید.چرا که این موضوع،تنها چیزی نیست که بسیاری از انسانها از آن بیخبرند،هزاران هزار،و میلیونها میلیون از واقعیّتها،در خارج تحقّق دارد،در حالی که ما آن را درک نمیکنیم و به گفته بعضی از دانشمندان:«واقعیّتهای جهان هستی به منزله کتاب قطوری است که اگر تمام علوم انسانها را از اوّلین تا آخرین، جمع کنند،یک صفحه آن را تشکیل نمیدهد!».
سپس در ادامه این سخن،پرده از روی حقیقتی برمیدارد که ناگوار و دلخراش و در عین حال آموزنده و بسیار پرمعنا است،میفرماید:«کسی را که دلیلی بر ضدّ او ندارید،معذور دارید و آن کس منم!» (و اعذروا من لا حجّة لکم علیه-و هو أنا)-.
اشاره به اینکه من تمام وظایفی را که بر عهده داشتم،درباره شما انجام دادم، کمترین کوتاهی نکردم و به تمام مسئولیّتهایم در برابر خداوند و بندگانش قیام نمودم،بنابراین،جای هیچ ایرادی بر من نیست و هر کس سخنی بگوید یا در اشتباه است،یا از روی غرض سخن میگوید.
مفهوم این سخن این نیست که در برابر من اظهار نظر و خیرخواهی نکنید و اگر در مشورتها نکتهای به خاطرتان رسید،نگویید،بلکه مفهومش این است که جایی برای اعتراض ندارید،همان گونه که در یکی از سخنانش به«ابن عبّاس»فرمود:
«لک أن تشیر علیّ،و أری،فإن عصیتک فأطعنی ،تو میتوانی نظر خود را برای من بازگویی و من پیرامون آن میاندیشم،امّا اگر بر خلاف نظر تو اقدام کردم،باید اطاعت من کنی». (1)
سپس به شرح خدمات خود درباره امّت پرداخته و در ضمن هفت جمله این
1) 1) کلمات قصار نهج البلاغه،جمله 321.
حقیقت را کاملا روشن میسازد که در هیچ موردی درباره آنها کوتاهی نکرده است.
نخست میگوید:«آیا من به ثقل اکبر[ قرآن مجید]در میان شما عمل نکردم؟!(و دستورات آن را،مو به مو اجرا ننمودم؟)» (أ لم أعمل فیکم بالثّقل الأکبر!).
سراسر زندگی امیرمؤمنان علیه السّلام مخصوصا در دوران حکومتش نشان میدهد که همه جا،قرآن نصب العین او بود و در همه کار،آن را مدّ نظر داشت و همان طور که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله دربارهاش فرمود:«او با قرآن بود و قرآن با او.»
(علیّ مع القرآن،و القرآن مع علیّ). (1)
در دومین جمله میفرماید:«آیا من در میان شما ثقل اصغر[ عترت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله]را باقی نگذاردم(و پاسداری ننمودم؟)» (و أترک فیکم الثّقل الأصغر).
شاهد این سخن،حوادثی است که در زندگی«علی علیه السّلام»پیش آمد که فرزندان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و باقیمانده«ثقل اصغر»«امام حسن علیه السّلام»و«امام حسین علیه السّلام»گاه در خطر قرار میگرفتند و امام علیه السّلام نهایت کوشش را برای حفظ آنان مینمود.از جمله در جنگ«صفّین»،هنگامی که مشاهده کرد،فرزندش امام حسن علیه السّلام به سرعت به سوی میدان نبرد میرود،فرمود: «أملکوا عنّی هذا الغلام لا یهدّنی،فإنّنی أنفس بهذین- یعنی الحسن و الحسین علیهما السّلام-علی الموت لئلاّ ینقطع بهما نسل رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ،این جوان را بگیرید و نگاهش دارید!مبادا مرگ او،مرا در هم بکوبد،من نسبت به حیات آنها سخت پافشاری میکنم و از هر چه حیات آنها را به مخاطره افکند،سخت پرهیز دارم،مبادا نسل رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله با مرگ آنها قطع گردد» (2)در سومین جمله میفرماید:«من پرچم ایمان را در میان شما نصب کردم و
پایههای آن را محکم نمودم» (قد رکزت فیکم رایة الإیمان).
سخنان علی علیه السّلام-از جمله خطبههای نهج البلاغه-درباره مبدأ و معاد و دلایل نبوّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله نشان میدهد که آن بزرگوار از هر فرصتی برای تقویت پایههای ایمان در دلها بهره میگرفت و دقایق معارف اسلامی را در همه زمینهها بیان میفرمود.
در چهارمین جمله میفرماید:«من شما را به حدود حلال و حرام آگاه ساختم(و مرزهای آن را مشخص نمودم)» (و وقفتکم علی حدود الحلال و الحرام).
امام علیه السّلام آنقدر بر این کار اصرار داشت که نه تنها در خطبههایش در مسجد و مجامع دیگر به بیان حلال و حرام میپرداخت،بلکه همه روزه سری به بازار مسلمین میزد و حلال و حرام اسلام را برای تجّار و کسبه بازار بیان میفرمود و تاریخ سراغ ندارد کسی از زمامداران را که در تبیین حلال و حرام،این چنین پافشاری کند.
در حدیثی میخوانیم:«علی علیه السّلام به بازار میآمد و ندا در میداد:ای اهل بازار! تقوای الهی را پیشه کنید و برای معامله،سوگند یاد مکنید!که برکت را از کار شما میبرد،تاجر،فاجر است مگر کسی که حق بگیرد و حق بدهد!سلام بر شما،بعد از چند روز،باز به بازار میآمد و همان سخن را تکرار میکرد». (1)
در حدیث دیگری میخوانیم:«هنگامی که به بازار قصّابها میآمد،میفرمود:ای قصّابان!هر کسی در گوشت بدمد،از ما نیست(بعضی از قصّابها در زیر پوست که روی گوشت قرار دارد،میدمیدند تا گوشت چاق به نظر برسد)». (2)از این تعبیر روشن میشود که آن حضرت ریزهکاریهای احکام الهی را بیان میکرد.
در حدیث دیگری که در بحارالانوار آمده،میخوانیم:«امیرمؤمنان علی علیه السّلام همه روز صبح در بازارهای کوفه،بازار به بازار،گردش میکرد و تازیانهاش بر دوش او بود (تا متخلّفان حساب ببرند)...و بر سر هر بازاری میایستاد و ندا میداد:ای بازرگانان! قبل از هر چیز،خیر را از خدا بخواهید و برکت را در آسانگیری بدانید،به خریداران نزدیک شوید،حلم و بردباری را زینت خود سازید و از دروغ و سوگند دوری کنید و از ظلم بپرهیزید و حق مظلومان را ادا کنید،هرگز به سراغ ربا نروید و حق پیمانه و ترازو را ادا کنید(کمفروشی نمایید)و از حقوق مردم چیزی کم نگذارید و در زمین فساد نکنید». (1)
در پنجمین جمله میفرماید:«جامه عافیت را،با عدل خود،بر شما پوشاندم.» (و ألبستکم العافیة من عدلی).
نه تأثیر اجرای عدالت اجتماعی در آرامش و سلامت جامعه بر کسی پنهان است و نه عدل امیرمؤمنان علی علیه السّلام.او از لحظه نخست حکومتش با صراحت از لزوم اجرای عدالت اجتماعی سخن میگفت و حتّی در یکی از سخنانش تصریح فرمود:
«من تمام مظالمی که بر بیت المال رفته و اموالی را که غارتگران از آن به غارت بردهاند،به بیتالمال باز میگردانم،هر چند مهریه زنان شده باشد و یا کنیزانی را با آن خریده باشند،زیرا در عدالت،گشایش و توسعه(برای تمام جامعه انسانی) است.» (2)در ششمین جمله میافزاید:«و بساط کارهای نیک را با سخن و عمل خود در میان شما گستردم.» (و فرشتکم المعروف من قولی و فعلی).
کارهای نیک،گاه از طریق توصیهها و اندرزها و بیانات شافی و کافی در سطح
جامعه گسترش پیدا میکند و گاه با نشان دادن الگوهای عملی،و علی علیه السّلام در هر دو زمینه،نمونه کامل این معنا بود و کتب تواریخ و نهج البلاغه،پر است از سیرههای عملی آن حضرت و سخنان او درباره دعوت به معروف و نهی از منکر.
بالاخره در هفتمین جمله میفرماید:«و فضایل اخلاقی را از سوی خود،به شما نشان دادم» (و أریتکم کرائم الأخلاق من نفسی).
فضایل اخلاقی آن بزرگوار،در زمینههای مختلف از عدالت و ایثار گرفته،تا زهد و پارسایی و حمایت از مظلومان و یتیمان و دردمندان،و شجاعت و شهامت و مبارزه با زورمندان ستمگر،در جای جای تاریخ زندگی علی علیه السّلام به چشم میخورد و دوست و دشمن،حتّی سرسختترین دشمنان،همچون«معاویه»و«عمرو عاص»به آن معترف بودند.
این هفت جمله،در حقیقت فهرستی است از خدمات بینظیر آن امام بزرگوار به امّت اسلامی و جامعه انسانی،و ذکر آنها در برابر جمع و عدم انکار از سوی احدی از مخاطبین،دلیل روشنی است بر پذیرش آن از طرف همه آنان.
بعضی گفتهاند تعبیر به«کرائم اخلاق»چیزی فراتر از«حسن اخلاق»است، مثلا حسن اخلاق ایجاب میکند که کار خوب را با کار خوب،یا بهتر از آن پاسخ دهند،ولی کرامت اخلاقی میگوید،بدی را باید با خوبی پاسخ داد.شبیه رفتاری که علی علیه السّلام بعد از ضربت خوردن،با ضارب خود،«عبد الرّحمن بن ملجم مرادی»انجام داد.
در پایان این سخن میفرماید:«حال که چنین است،وهم و گمان خود را در آنجا که چشم،ژرفای آن را نمیبیند،و فکر،توانایی جولان در آن را ندارد،به کار نبرید!» (فلا تستعملوا الرّأی فیما لا یدرک قعره البصر،و لا تتغلغل إلیه الفکر).
اشاره به این که،این مقاماتی که برای ثقل اصغر(عترت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله)بیان کردم، از مسایل پیچیدهای است که اراده الهی به آن تعلّق گرفته،مبادا با افکار ناتوان و وهم و گمان،به نقد آن بپردازید.اینها مقاماتی است که خداوند حکیم از آن آگاه است و طبق حکمتش آن را مقرّر فرموده و نعمت بزرگی است برای جامعه اسلامی.
در واقع این جمله تأکیدی است بر جملهای که قبل از بیان این صفات آمد و میفرمود:«درباره آنچه نمیدانید و از دسترس فکر شما بیرون است،سخن مگویید که بسیاری از حقایق در اموری است که شما انکار میکنید.»
و منها:حتّی یظنّ الظّانّ أنّ الدّنیا معقولة علی بنی أمیّة،تمنحهم درّها،و توردهم صفوها،و لا یرفع عن هذه الأمّة سوطها و لا سیفها،و کذب الظّانّ لذلک،بل هی مجّة من لذیذ العیش یتطعّمونها برهة،ثمّ یلفظونها جملة!
امام علیه السّلام در بخش دیگری از این خطبه میفرماید:تا آنجا که بعضی گمان کردند دنیا به کام بنیامیّه است و همه خوبیهایش را به آنان میبخشد و آنها را از سرچشمه زلال خود،سیراب میسازد و(نیز گمان کردند که)تازیانه و شمشیر آنها از سر این امّت برداشته نخواهد شد،کسانی که چنین گمان میکنند،دروغ میگویند(و در اشتباهند).چه اینکه سهم آنان از زندگی لذّتبخش،جرعهای بیش نیست،که زمان کوتاهی آن را میچشند،سپس(قبل از آنکه آن را فروبرند)به کلّی بیرون میافکنند!
این آخرین بخش از خطبه بالا است.بعضی معتقدند مشتمل بر مطلب مستقلّی است و ربطی به مطالب گذشته ندارد و در واقع در میان این بخش و بخشهای گذشته،مطالب زیادی بوده که«سیّد رضی رحمه اللّه»آن را نقل نکرده است و لذا پیوند
روشنی بین این بخش و قبل آن دیده نمیشود،ولی در عین حال،بعید نیست که رابطه معقولی بین این دو بخش خطبه باشد،یعنی آنچه حذف شده کم و کوتاه بوده است.
گویی امام علیه السّلام اشاره به آخرین جمله از بحث گذشته میکند که فرموده:آنچه را نمیدانید و نمیبینید در آن گمانهزنی نکنید و با حدس و تخمین،درباره آن سخن نگویید.
از جمله این که:گمان نبرید حکومت بنیامیّه،برای همیشه به کام آنها است، چنین نیست!چند صباحی میگذرد و حکومت آنها برای همیشه سقوط میکند.
مرحوم«سیّد رضی»این بخش را چنین شروع میکند،میگوید قسمت دیگری از این خطبه چنین است:«(دائره حدس و گمان تا آنجا گسترش یافت که)بعضی گمان کردند دنیا به کام بنیامیّه میگردد و همه خوبیهایش را به آنان میبخشد و آنها را از سرچشمه زلال خود،سیراب میسازد،و(نیز گمان کردند که)تازیانه و شمشیر آنها از سر این امّت برداشته نخواهد شد!» (حتّی یظنّ الظّانّ أنّ الدّنیا معقولة (1)علی بنی أمیّة،تمنحهم درّها (2)،و توردهم صفوها،و لا یرفع عن هذه الأمّة سوطها و لا سیفها) تعبیر (معقولة علی بنی أمیّة) که ترجمه تحت اللّفظی آن،این است که:«شتر دنیا را عقال و پایبند زدهاند و به دست بنیامیّه سپردهاند»،کنایه لطیفی است از تسلیم چیزی،در برابر کسی.و جمله (تمنحهم درّها) که معنای تحت اللّفظی آن، چنین است:«شتر دنیا،شیر خود را تمام به بنیامیّه میبخشد»مکمّل جمله سابق
1) 1) «معقوله»از مادّه«عقال»به معنای طنابی است که پای شتر را بعد از خم کردن،با آن میبندند،تا نتواند برخیزد و همچنان در محل خود بماند و«شتر معقوله»به چنین حیوانی گفته میشود و سپس به عنوان کنایه در اموری که پایدار است،به کار میرود.
2) 2) «درّ»در اصل به معنای ریزش شیر از پستان است،سپس به ریزش مایعاتی مانند باران و امثال آن اطلاق شده و به عنوان کنایه،در مواهب مختلف مادّی بکار میرود.
است.معمول عرب این بوده است که بسیاری از مسایل زندگی خود را به شتر تشبیه میکردهاند که نقش بسیار مهمّی در زندگی آنها داشته و این گونه تشبیهات برای آنها گویا و دلنشین بوده است.
به هر حال،معمول افراد ظاهر بین و کم ظرفیّت این است که وقتی کسی را بر تخت قدرت سوار میبینند که در برههای از زمان مخالفان خود را کنار زده و دنیا به کامشان میگردد،این قدرت را طولانی یا جاودانی میپندارند،در حالی که هیچ کس جز خدا از آینده با خبر نیست و گمانهزنیها درباره آینده،مخصوصا در مسایل سیاسی کاملا بیاعتبار است،امّا«اولیاء اللّه»که علمشان از دریای علم پروردگار سرچشمه میگیرد،میتوانند خبرهایی از آینده در اختیار مردم بگذارند و خبری که امام علیه السّلام در این بخش از خطبه بیان فرموده،از آنها است،چنان که در ادامه سخن میفرماید:«کسانی که چنین گمان میکنند دروغ میگویند(و در اشتباهند).» (و کذب الظّانّ لذلک).
«چه این که سهم آنان از زندگی لذّتبخش،جرعهای بیش نیست که زمان کوتاهی آن را میچشند،سپس(قبل از آن که آن را فرو برند)به کلّی بیرون میافکنند» (بل هی مجّة (1)من لذیذ العیش یتطعّمونها برهة،ثمّ یلفظونها جملة!).
اشاره به این که حکومت را تدریجا در اختیار میگیرند و یکباره از دست میدهند.
میدانیم حکومت«بنی امیّه»بیش از«هشتاد سال»طول نکشید-و به اصطلاح- لذّتبخشترین آن،همان دوران چند ساله حکومت«معاویه»بعد از شهادت مولا «علی علیه السّلام»و صلح با«امام حسن مجتبی علیه السّلام»بود که چند سالی دنیا به کام او بود.بعد
1) 1) «مجّة»از مادّه«مجّ»(بر وزن حجّ)در اصل به معنای بیرون ریختن آب از دهان است و به عصاره انگور و مانند آن«مجاج»(بر وزن عقاب)میگویند و به عسل نیز«مجاج النّحل»گفته میشود و در اینجا اشاره به پیروزیهای موقّتی است که انسان آن را بدست میآورد و به زودی از دست میدهد.
از او،حکومت کوتاه و پر دردسر«یزید»بود،که قیام امام حسین علیه السّلام و رسوایی عجیبی که از شهید کردن آن حضرت برایش به وجود آمد و سپس قیام مسلمانان در مدینه،فضای حکومت کوتاه کمتر از چهار سالش را تیره و تار کرد و بعد از او، حکومت در میان آنها به سرعت عوض میشد و حتّی دوران حکومت بعضی از آنها تنها شش ماه!بلکه حکومت«معاویة بن یزید»چهل روز!بود.طولانیترین حکومت، حکومت«عبدالملک»بود که حدود بیست سال به طول انجامید و شاید علّتش این بود که به توصیه«حجّاج»گوش نداد و دست از خونریزی«بنیهاشم»کشید.
به هر حال،همان طور که امام علیه السّلام پیشبینی فرموده بود،حکومت آنها کوتاه و قسمت عمده آن،ناگوار و آمیخته با انواع ناآرامیها و بدبختیها بود.
تعبیر به «هی مجّة» اشاره به این است که آنها(بنی امیّه)مدّت زمان کوتاهی از زندگانی لذّتبخش مادّی بهرهمند میشوند،ولی مانند کسی که غذای لذیذی را در دهان میگذارد و طعم آن را میچشد،امّا موفق به فرو بردن آن نمیشود،این حکومت لذّتبخش را به سرعت از دست خواهند داد و تاریخ هم گواه آن است که حکومت کوتاه هشتاد ساله آنها،-جز در سالهای محدودی-مملوّ از مخاطرات، نابسامانیها،درگیریها،مشکلات عظیم و جابجاییهای سریع بود.
درست است که«بنیامیّه»حدود«هشتاد سال»بر کشورهای اسلامی حکومت کردند و چهارده نفر از«آل ابوسفیان»و«آل مروان»زمام حکومت را یکی بعد از دیگری در دست گرفتند (1)که بعضی از آنها حکومتشان فقط حدود یک،یا چند ماه
1) 1) این چهارده نفر عبارتند از: 1-معاویه،از سال 40 تا 61 هجری قمری. 2-یزید بن معاویه،از 61 تا 64 هجری قمری. 3-معاویة بن یزید،40 روز،یا دو ماه از سال 64 هجری قمری. 4-مروان بن حکم،9 ماه از سال 65 هجری قمری. 5-عبد الملک بن مروان،65 تا 86 هجری قمری. 6-ولید بن عبدالملک،86 تا 96 هجری قمری. 7-سلیمان بن عبدالملک،96 تا 99 هجری قمری. 8-عمر بن عبدالملک،99 تا 101 هجری قمری. 9-یزید بن عبدالملک،101 تا 105 هجری قمری. 10-هشام بن عبدالملک،105 تا 125 هجری قمری. 11-ولید بن یزید بن عبدالملک،125 تا 126 هجری قمری. 12-یزید بن ولید بن عبدالملک،2 ماه و 10 روز،از سال 126 هجری قمری. 13-ابراهیم بن ولید بن عبدالملک،70 روز از سال 126 هجری قمری. 14-مروان بن محمّد،مشهور به مروان حمار،126 تا 132 هجری قمری. (برگرفته از«سیره پیشوایان»).
و بعضی فقط هفتاد روز حکومت داشتند و طولانیترین آنها که حکومت هشام بن عبدالملک بود،بیست سال به طول انجامید و به طور متوسط هر کدام حدود شش سال حکومت داشتند،ولی حکومت آنها غالبا توأم با درگیریها و تضادها و ناکامیها بود که عمر اندک حکومتشان یکی از آن شواهد است.از جمله حوادث طولانی که در این مدّت واقع شد و«شهد»حکومت را در کام آنها مبدّل به«شرنک»کرد،حوادث زیر بود:
حکومت بنیامیّه مملوّ از طوفانها و قیامها و شورشهایی از جانب خوارج بود:
1-درست پس از حرکت امام حسن علیه السّلام از کوفه به سمت«حجاز»و ورود معاویه به«کوفه»یک گروه پانصد نفری از«خوارج»به سرکردگی«فروة بن نوفل»در برابرش قیام کردند. (1)
1) 1) البدایة و النهایة،جلد 8،صفحه 24.
2-عروة بن حدیر»معروف به«عروة بن ادیه»شخصیّت دیگری از همین خوارج بود،که با اصحابش بر«معاویه»شورید و«زیاد»او را به قتل رساند.
3-«نجدة بن عویم حنفی»سومین نفر از رؤسای خوارج بود که با یارانش در برابر حکومت معاویه قیام کرد و بر«یمامه»،«یمن»،«طائف»،«عمّان»،«بحرین»و «وادی تمیم و عامر»تسلّط یافت.
4-«مستورد بن سعد تمیمی»چهارمین نفر از این طائفه است که بر«مغیرة بن شعبه»والی معاویه در کوفه حمله برد و«مغیره»،«معقل بن قیس»را برای مقابله با او فرستاد که هر دو با ضربه یکدیگر از پای درآمدند. (1)
5-پنجمین نفر«حوثره اسدی»است که با گروهی از خوارج در سال قحطی بر «معاویه»شورید و«معاویه»سپاهی از کوفه برای دفع او گسیل داشت،«حوثره» خطاب به آنان گفت:«ای دشمنان خدا!شما دیروز برای انهدام حکومت معاویه با او جنگیدید و امروز برای استحکام پایههای حکومتش».«حوثره»در این نبرد کشته شد و نیروهایش پراکنده شدند.
6-«قریب بن مرّه ازدی»و«زحّاف طائی»،از عابدان و مجتهدان«بصره»بودند که در زمان معاویه بر«زیاد»خروج کردند (2).
7-«نافع بن ازرق حنفی»و«نجدة بن عامر»دو فرد دیگر از خوارج بودند که قیام کردند و به«بصره»حمله بردند،در این نبرد شدید«ابن عبیس»امیر بصره و«نافع» هر دو کشته شدند.این نبرد به«جنگ دولاب»معروف،و از جنگهای مشهور خوارج است.
8-«عبیداللّه بن بشیر بن ماحوز یربوعی»پس از قتل«نافع»امور خوارج را عهدهدار شد و در این راه جنگید. (3)
9-«زبیر بن علی سلیطی»در«بصره»فرود آمد و مردم«بصره»،«اهواز»با رغبت و ترس به او پیوستند و در برابر حکومت مرکزی قیام نمودند (1).
10-«قطری بن فجائه مازنی»از جمله افرادی است که بر ضدّ معاویه به پاخاسته است،هنگامی که«زبیر بن علی»کشته شد،خوارج میخواستند«عبیدة بن هلال» را رئیس خود قرار دهند(و برنامه مبارزه را ادامه دهند)ولی او گفت:«قطری بن فجائه»از من بهتر است.لذا با او بیعت کردند. (2)
11-«عبد ربّه صغیر»که در همان زمان«قطری»جمع کثیری با او بیعت کردند و در نبرد با«مهلب»کشته شد. (3)
12-«شبیب بن یزید شیبانی»که قیامش در سرزمین«موصل»و«جزیره»بود، «حجّاج»با او از در نبرد درآمد،و او جمع زیادی از سپاه«حجّاج»را به قتل رساند. (4)
1-قیام«حجر بن عدی»در برابر«مغیرة بن شعبه»والی معاویه در کوفه.«مغیره» در خطبههای خود نسبت به امام علی علیه السّلام بدگویی میکرد و از«عثمان»و طرفدارانش تمجید مینمود،«حجر»در برابر این عمل ایستاد و سرانجام با طرفدارانش در«مرج عذراء»(نزدیکی شهر شام)به وسیله معاویه-پس از دادن تأمین-شهید گردید (5).
2-امام«ابا عبداللّه الحسین،سیّد الشّهداء»علیه آلاف التّحیة و الثّناء،در برابر «یزید»در محرّم سال 61 قیام نمود و با همه یارانش شهید شد. (6)
3-«عبداللّه بن زبیر»در مکّه قیام نمود،یزید را خلع،مردم را به بیعت با خود دعوت نمود،و والی یزید را از مکّه خارج ساخت. (7)
4-قیام مردم مدینه به رهبری«عبداللّه بن حنظله»که به واقعه«حرّة»معروف است،این قیام در ذی الحجّه سال 63 اتفاق افتاد،سپاه یزید به سرکردگی«مسلم بن عقبه»بر مدینه وارد شد و مردم آن شهر را قتل عام نمود. (1)
5-«قیام توّابین»،گروهی که پس از شهادت ابا عبداللّه الحسین علیه السّلام از عدم همکاری با او پشیمان شده،توبه کردند و تصمیم گرفتند به پاخیزند و جبران این تقصیر خود را بنمایند،آنها حدود هفده هزار نفر شدند و به فرماندهی«سلیمان بن صرد»در سال 65 در«عین الورده»به خونخواهی امام حسین علیه السّلام پرداختند. (2)
6-قیام«مختار بن ابیعبیده ثقفی»،وی پس از«سلیمان بن صرد»با اعطای فرماندهی به«ابراهیم بن مالک بن حارث»او را به نبرد با«عبیداللّه بن زیاد» فرستاد،و ابراهیم موفق شد او را و بزرگان دیگری از طرفداران بنیامیّه را به قتل برساند و مختار به دنبال آن،قاتلان امام حسین علیه السّلام را یکی پس از دیگری به سزای اعمال خود رسانید. (3)
7-قیام«مصعب بن زبیر»که با همراهی جمعی از اهل عراق به پاخاست و با «عبیداللّه زیاد»نبرد را شروع کرد،ولی به او وفا نکردند و شکست خورد. (4)
8-قیام«عبدالرّحمان بن محمّد اشعث»در سیستان،او نخست از طرف «حجّاج»فرماندار آنجا بود ولی مورد خشم واقع شد،او را تهدید نمود،او هم «حجّاج»را خلع کرد و با جمعیّتی بیعت نمود و به نبرد با«حجّاج»برخاست.در «اهواز»به یکدیگر رسیدند و نبرد سختی بینشان درگرفت،این حادثه در سال 83 هجری قمری واقع شد. (5)
9-در سال 102،«آل مهلب»در برابر«یزید بن عبدالملک»به پاخاستند،حدود یکصد و بیست هزار نفر با«یزید بن مهلب»بیعت نمودند،و«یزید بن عبدالملک» برادرش«مسلمة بن عبدالملک»را برای نبرد با او گسیل داشت و جنگ سختی بین آنها درگرفت که در مرحله اوّل به هزیمت شامیان انجامید. (1)
10-«سلیمان بن کثیر خزاعی»و یارانش در سال 111 در خراسان قیام کردند و مردم را به بیعت با«بنیهاشم»دعوت نمودند،که جمعیت بسیاری به این خواسته پاسخ مثبت دادند. (2)
11-قیام«زید بن علی بن الحسین علیه السّلام»در برابر«هشام بن عبدالملک»است که در اوائل ماه صفر سال 121 به شهادت رسید.نخست قرّاء و اشراف اهل عراق با او بیعت کردند،ولی به هنگام نبرد با«یوسف بن عمر ثقفی»عامل عراق،فرار کردند، «زید»پس از مقاومت بسیار و زخمهای فراوان شهید شد،جسدش را پس از دفن بیرون آورده،سرش را جدا کردند،بدنش را به دار زدند و پیکرش را پس از آن به آتش سوختند. (3)
12-قیام«یحیی بن زید».او با هفتاد نفر در برابر سپاه ده هزار نفری«نصر بن سیّار»ایستاد،آنها را شکست داد و فرمانده آنها را به قتل رساند،پس از آن،سپاه دیگری به نبرد با او فرستادند،در این نبرد او و تمام یارانش شهید گشتند. (4)
13-«ضحّاک بن قیس حروری»نیز از جمله کسانی است که قیام نمود و با «عبداللّه بن عمر بن عبدالعزیز»درگیر شد،و بر«واسط»،«موصل»،«نصیبین،و
«حرّان»تسلط یافت.«ضحّاک»در سال 127 کشته شد و سپاه او متفرّق شدند. (1)
14-«ابوحمزه،مختار بن عوف حروری أزدی»،از کسانی است که قیام نموده و بر«مدینه»تسلّط یافت و از آنجا به قصد تسلّط بر«شام»حرکت کرد،که در بین راه با نیروهای«مروان حمار»درگیر شد،رو به هزیمت نهادند و به«مدینه»بازگشتند. (2)
15-در سال 129 قیام«ابراهیم بن محمّد امام»و«ابو مسلم خراسانی»اتّفاق افتاده است. (3)
و من خطبة له علیه السّلام و فیها بیان للاسباب الّتی تهلک النّاس
(1) امام علیه السّلام در این خطبه(بخشی از)اسباب هلاکت امّتها را بیان فرموده است(و چگونگی آن را توضیح داده است).
این خطبه در واقع از«دو بخش»تشکیل شده:«در بخش اوّل»امام علیه السّلام به سراغ این حقیقت میرود که عذابهای الهی ناگهانی نیست،بلکه خداوند به جبّاران و ستمکاران و امّتهای فاسد و مفسد،مدّتها مهلت میدهد و در مجازات آنها عجله نمیکند،شاید به خود آیند و توبه کنند و به سوی حق بازگردند.
به تعبیر دیگر:مجازاتهای الهی هرگز جنبه انتقامجویی ندارد،بلکه هدف از آن، تعلیم و تربیت و عبرت است،ولی متأسّفانه گوش شنوا و چشم بینا که حق را بشنود
1) 1) سند خطبه:این خطبه را(علاوه بر نهج البلاغه)مرحوم«کلینی»در کتاب«روضه کافی»و«شیخ مفید»در کتاب«ارشاد»ضمن سخنان علی علیه السّلام یا مقداری تفاوت آوردهاند.«ابن اثیر»نیز در کتاب«نهایه»که از کتب لغت است،کلمات پیچیده آن را در جلد اوّل،صفحه 46،مادّه«أزل»نقل کرده است.
و صحنههای عبرتآموز را درست بنگرد،تا مایه بیداری دلها شود،بسیار کم است.
در بخش دوم:اشاره به اقوام منحرفی میفرماید که برای حلّ اختلافات دینی خود،به جای اینکه از منبع وحی و کتب آسمانی و سخنان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله الهام بگیرند، به افکار ناقص خود و آرای باطله و بیپایه و گمانها و پندارها،بسنده کرده و در وادی ظلمات اوهام،پیش میروند و هلاکت خود را تسریع میکنند.
أمّا بعد،فإنّ اللّه لم یقصم[یفصم]جبّاری دهر قطّ إلاّ بعد تمهیل و رخاء، و لم یجبر عظم أحد من الأمم إلاّ بعد أزل و بلاء،و فی دون ما استقبلتم من عتب و ما استدبرتم من خطب معتبر!و ما کلّ ذی قلب بلبیب،و لا کلّ ذی سمع بسمیع،و لا کلّ ناظر ببصیر.
بعد از حمد و ثنای الهی:خداوند هرگز ستمگران دنیا را در هم نشکسته،مگر بعد از آنکه به آنان مهلت داده و نعمت فراوان بخشیده(تا فرصت فکر و اندیشه را داشته باشند و شکر نعمتهای الهی را بجا آورند،ولی غالبا به جای شکر نعمت،مغرور شدند و بر ظلم خود افزودند)و(نیز)هرگز استخوان شکسته هیچ امّتی را ترمیم نکرده،مگر بعد از تحمّل مشکلات و آزمونها،و در سختیهایی که شما با آن روبرو شدید و مشکلاتی که پشت سر گذاردید،درسهای عبرت فراوانی است(تا به ضعفهای خود پی برید و راه حلّ مشکلات را بیاموزید)ولی نه هر کس مغز دارد، اندیشمند است و نه هر صاحب گوشی شنوا و نه هر صاحب چشمی بینا.
امام علیه السّلام در این بخش،به«دو نکته»مهم اشاره فرموده،نخست اینکه:خداوند به جبّاران و ستمگران مهلت تنبّه و بیداری میبخشد.دیگر اینکه:پیروزیها جز در سایه تحمّل مشکلات،امکانپذیر نیست،میفرماید:«بعد از حمد و ثنای الهی:
خداوند هرگز ستمگران دنیا را در هم نشکسته،مگر بعد از آنکه به آنان مهلت داده و نعمت فراوان بخشیده(تا فرصت فکر و اندیشه را داشته باشند و شکر نعمتهای الهی را بجا آورند،ولی غالبا به جای شکر نعمت،مغرور شدند و بر ظلم خود افزودند!) (أمّا بعد فإنّ اللّه لم یقصم (1)جبّاری دهر قطّ إلاّ بعد تمهیل و رخاء).
آری،خداوند هم حکیم است و هم حلیم،خداوند غفور است و رحیم،و به مقتضای این صفات حسنایش،هرگز در مجازات و کیفر عجله نمیکند،بلکه فرصت کافی به همه گمراهان و بدکاران میدهد تا به شاهراه هدایت بازگردند و از خطاکاری دست بردارند و حتّی گاه برای تشویق آنان،سیل نعمتهایش را به سوی آنان سرازیر میکند،همان گونه که در تاریخ«نوح»پیغمبر و«موسی»و«فرعون»و«قوم بنیاسرائیل»و«قوم سبا»خواندهایم.
سپس میافزاید:«و(همچنین)هرگز استخوان شکسته هیچ امّتی را ترمیم نکرده،مگر بعد از تحمّل مشکلات و آزمونها.» (و لم یجبر (2)عظم أحد من الأمم إلاّ بعد أزل (3)و بلاء).
1) 1) «یقصم»از مادّه«قصم»(بر وزن غضب)در اصل به معنای شکستن توأم با شدّت است،حتّی گاهی به معنای خرد کردن آمده است و به صورت کنایه در هلاکت کردن و نابود کردن به کار میرود.
2) 2) «یجبر»از مادّه«جبر»در اصل به معنای اصلاح کردن چیزی است،اصلاحی آمیخته با فشار و قهر،لذا بستن استخوان شکسته را«جبر»و آنچه را بر آن نهادهاند«جبیره»مینامند و گاه در موارد استعمالات به هر نوع قهر و غلبه و یا هر نوع جبران،اطلاق شده است و از آنجا که قهر و غلبه در بسیاری از موارد با ظلم همراه است،واژه«جبّار»گاه به معنای ظالم به کار میرود و هنگامی که در مورد خداوند استعمال شود،به معنای جبران کننده و اصلاح کننده،یا قاهر و غالب است و یکی از نامهای خداوند«جابر العظم الکسیر»است (اصلاح کننده استخوان شکسته).
3) 3) «أزل»به معنای ضیق و شدّت است.مادّه اصلی آن،«أزل»(بر وزن فضل)به معنای حبس است و از آنجا که مشکلات،انسان را در دایره خود محبوس میکند،به آن«أزل»گفته میشود.
تا قدر و ارزش آن نعمتها را بشناسند و آنها را گرامی دارند و از آن به خوبی پاسداری نمایند.
به علاوه همان گونه که امام علیه السّلام در ادامه سخن میفرماید:«در سختیهایی که شما با آن روبرو شدید و مشکلاتی که پشت سرگذاردید،درسهای عبرت فراوانی است(ضعفها و قوّتهای شما را نمایان میسازد و راه حلّ مشکلات را،به شما میآموزد و تجربهای برای تمام زندگانی شما خواهد بود).» (و فی دون ما استقبلتم من عتب (1)و ما استدبرتم من خطب معتبر).
گویا امام علیه السّلام با این سخنان میخواهد به یاران خود دلداری دهد و به سؤالات ناخواستهای که در ذهن آنان از پیروزیهای بنیامیّه و ناراحتیهای یارانش پیدا میشود،جواب گوید که عجله نکنید!ظلم این ظالمان باقی نمیماند،مهلت الهی پایان میگیرد و تازیانههای عذاب بر پیکر آنان نواخته میشود.از مشکلات خود نیز ناراحت نباشید!چرا که این یک سنّت الهی است که جبران خسارات امّتها،بعد از تحمّل شداید و بلاها بوده،حتّی در عصر پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله در جنگهایی همچون جنگ«احزاب»،زمانی نصرت الهی فرا رسید که لشکر اسلام در شدیدترین فشارها قرار داشت و تا به آن مرحله رسیده بود که قرآن میفرماید: «وَ بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ» «هُنالِکَ ابْتُلِیَ الْمُؤْمِنُونَ وَ زُلْزِلُوا زِلْزالاً شَدِیداً» از شدّت ترس و ناراحتی جانها به لب رسیده بود...و مؤمنان در آزمون سختی قرار گرفته بودند و شدیدا به لرزه در آمده بودند» (2)درباره قوم«بنیاسرائیل»نیز در قرآن میخوانیم که آنها هنگامی که در فشارهای
شدید از سوی دشمن قرار گرفتند،به موسی علیه السّلام گفتند: «أُوذِینا مِنْ قَبْلِ أَنْ تَأْتِیَنا وَ مِنْ بَعْدِ ما جِئْتَنا» ،پیش از آن که به سوی ما بیایی آزار دیدیم و پس از آمدنت نیز آزار میبینیم(کی اذیّت و آزار دشمن،تمام خواهد شد؟)»موسی در پاسخ گفت: «عَسی رَبُّکُمْ أَنْ یُهْلِکَ عَدُوَّکُمْ وَ یَسْتَخْلِفَکُمْ فِی الْأَرْضِ فَیَنْظُرَ کَیْفَ تَعْمَلُونَ» ،(عجله نکنید)امید است پروردگارتان دشمن شما را هلاک کند و شما را در زمین جانشین آنها سازد، سپس بنگرد چگونه عمل میکنید (1)».
بنابراین،هم در امّت اسلامی و هم در امّتهای پیشین،این سنّت الهی جاری بوده و یاران امام علیه السّلام نیز از این سنّت مستثنی نیستند.
آری!همه اینها درس عبرت است،ولی برای آنها که چشم باز و گوش شنوا و قلب دانا دارند!لذا امام علیه السّلام در ادامه سخن میفرماید:«ولی نه هر کس که مغز دارد اندیشمند است،و نه هر صاحب گوشی شنوا،و نه هر صاحب چشمی بینا.» (و ما کلّ ذی قلب بلبیب،و لا کلّ ذی سمع بسمیع،و لا کلّ ناظر ببصیر).
صفحات تاریخ بشر پر از درسهای عبرت است.دوران کوتاه عمر ما نیز-اگر درست بنگریم-مملوّ از این درسها است،بلکه در و دیوار عالم هستی را عبرتها پوشانده است،ولی افسوس!آنان که باید ببینند و بشنوند و بخوانند و عبرت گیرند، اندکند و به همین دلیل،در همان راههای خطا گام مینهند و به همان سرنوشتهای شوم مبتلا میگردند.
1) 1) سوره اعراف،آیه 129.
تمام کسانی که به ذات پاک پروردگار و عدالت او ایمان دارند،معتقدند که اساس این عالم،بر عدل و داد بنا شده،و ظلم و ستم بر خلاف طبیعت جهان آفرینش است،لذا هنگامی که میبینیم گروهی از جبّاران بر صحنه جهان ظاهر شده و مدّتها به حکومت خود ادامه میدهند،این سؤال پیدا میشود که با توجّه به عدل پروردگار و اساس جهان آفرینش،چرا به این گروه امکان فعّالیت داده شده است؟ ولی نباید فراموش کرد که این امر علل مختلفی میتواند داشته باشد،نخست اینکه:مردم فاسد شوند و کیفر دنیوی آنها چنین حکومتهایی باشد،همان گونه که علی علیه السّلام در وصیّتنامه خود درباره کسانی که نهی از منکر را ترک میکنند فرمود:
«فیولّی علیکم شرارکم ثمّ تدعون فلا یستجاب لکم ،اگر چنین کنید بدان بر شما مسلّط میشوند،سپس هر قدر دعا میکنید،مستجاب نمیشود». (1)
دیگر اینکه:گاه افراد ظالم و ستمگر دارای کارهای نیکی هستند که به خاطر همان نیکیها،مدّتی به آنها مهلت داده میشود.همان گونه که در حدیثی نقل شده است که:«موسی علیه السّلام به پیشگاه خداوند عرضه داشت،فرعون را چهارصد سال مهلت دادی در حالی که او ادّعای خدایی میکند و پیامبر و آیاتت را تکذیب مینماید! خطاب آمد که او مردی خوش اخلاق و سهل الحجاب است(یعنی مردم به آسانی میتوانند به او دسترسی پیدا کنند)من دوست داشتم که پاداش این صفات خوب را به او بدهم» (2).
سوم:همان چیزی است که در خطبه بالا به آن اشاره شده،که میفرماید:
خداوند در مجازات جبّاران عجله نمیکند،بلکه به آنها مهلت اصلاح میدهد،شاید
بیدار شوند و به راه هدایت بازگردند و دست از ظلم و ستم بکشند.
دلیل چهارمی نیز میتواند داشته باشد و آن اینکه:برخی از آنان به هیچ وجه قابل هدایت نیستند،خداوند به آنها مهلت میدهد تا پشتشان از بار گناه سنگینتر شود و مجازاتشان شدیدتر گردد.درست مانند کسی که از درختی بالا رود،هر چه بالاتر رود،سقوط او دردناکتر و شکنندهتر است.قرآن میفرماید: «وَ لا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّما نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِینٌ» ،آنها که کافر شدند(و راه طغیان پیش گرفتند)تصوّر نکنند اگر به آنان مهلت میدهیم به سودشان است.ما به آنان مهلت میدهیم فقط برای اینکه بر گناهان خود بیفزایند و برای آنها عذاب خوارکنندهای(آماده شده)است. (1)
بنابراین،هر گاه ظالم و ستمگری را بر امّتی مسلّط دیدیم،نباید در مسئله عدل گرفتار شک و تردید شویم،چرا که این مسئله،عوامل گوناگونی دارد که در بالا به بخشی از آن اشاره شد.
1) 1) سوره آل عمران،آیه 178.
فیا عجبا!و ما لی لا أعجب من خطإ هذه الفرق علی اختلاف حججها فی دینها!لا یقتصّون أثر نبیّ،و لا یقتدون بعمل وصیّ،و لا یؤمنون بغیب،و لا یعفّون عن عیب،یعملون فی الشّبهات،و یسیرون فی الشّهوات.المعروف فیهم ما عرفوا،و المنکر عندهم ما أنکروا،مفزعهم فی المعضلات إلی أنفسهم،و تعویلهم فی المهمّات[المبهمات]علی آرائهم،کأنّ کلّ امریء منهم إمام نفسه،قد أخذ منها فیما یری بعری ثقات[وثیقات-و موثقات]، و أسباب محکمات.
راستی عجیب است!و چرا تعجّب نکنم از خطا و اشتباه این گروهها(ی پراکنده)با دلائل مختلفی که بر مذهب خود دارند!نه گام در جای گام پیامبری مینهند و نه از عمل وصیّ(پیامبر)پیروی میکنند،نه به غیب ایمان میآورند و نه خود را از غیب برکنار میدارند.پیوسته در درون شبهات عمل میکنند و در مسیر شهوات گام برمیدارند.کار نیک در نظرشان همان است که خود نیک میپندارند و منکر و زشتی همان است که خود منکر و زشت بدانند،پناهگاه آنها در حلّ مشکلات خودشانند و در حوادث مهم(و مبهم)تنها به آرای(ناقص)خویش تکیه میکنند.
گویی هر کدام از آنها،امام خویشتناند که به دستگیرههای مطمئن و اسباب محکمی-به پندار خود-چنگ زدهاند.
از آنجا که در آخرین جملههای بخش گذشته این خطبه،سخن از درسهای عبرت،در زندگی انسانها بود،امام علیه السّلام در این بخش به یکی از موارد مهم این عبرتها اشاره میکند و آن اختلاف شدید افراد و اقوامی است که پیروی انبیا و اوصیا را رها میکنند و در ظلمات و گمراهی سرگردان میشوند،میفرماید:«راستی عجیب است!و چرا تعجّب نکنم از خطا و اشتباه این گروهها(ی پراکنده)با دلائل مختلفی که بر مذهب خود دارند!نه گام در جای گام پیامبری مینهند و نه از عمل وصیّ(پیامبر)پیروی میکنند،نه به غیب ایمان میآورند،و نه خود را از عیب بر کنار میدارند» (فیا عجبا!و مالی لا أعجب من خطإ هذه الفرق علی اختلاف حججها فی دینها! لا یقتصّون أثر نبیّ،و لا یقتدون بعمل وصیّ،و لا یؤمنون بغیب،و لا یعفّون (1)عن عیب).
در عصر امیرمؤمنان علی علیه السّلام،هم شکافهایی در امّت اسلامی پدیدار شده بود و مذاهب مختلفی،چه در اصول دین و چه در فروع،ظاهر گشته بود،و هم بر اثر گسترش کشورهای اسلامی،مذاهب گوناگون دیگری نیز در محیط،خودنمایی میکردند.امام علیه السّلام این اختلافات را به نقد میکشد و سرچشمه آن را خطاها و اشتباهات دیگر میشمرد که در این خطبه به«ده نمونه»از این خطاها اشاره شده، چهار نمونهاش همان است که در عبارات بالا آمده است.
نخست اینکه:آنها تابع وحی آسمانی و پیامهای الهی که توسط انبیا ابلاغ شده است نیستند.
1) 1) «یعفّون»از مادّه«عفاف»(بر وزن ثواب)در اصل به معنای خودداری کردن از کارهای نارواست و «عفیف»به کسی میگویند که از چنین کارهایی خودداری کند،هر چند در عرف فارسی امروز ما،به کسانی گفته میشود که از نظر مسائل جنسی پاکدامن باشند.
دیگر اینکه:بعد از پیامبر به عمل اوصیای او نیز اقتدار نمیکنند.
سوم اینکه:ایمان به غیب ندارند.
در اینکه منظور از«ایمان به غیب»چیست؟در میان«مفسّران قرآن»و «نهج البلاغه»گفتگو است.بعضی غیب را اشاره به ذات پاک خداوند میدانند و برخی اشاره به قیامت و بعضی اشاره به متشابهات قرآن میدانند(چون از افکار مردم، غایب است)ولی برخی برای آن معنای گستردهای قایل هستند و میگویند:غیب، تمام اموری است که از دائره حسّ انسان بیرون است.بنابراین،تمام معانی گذشته در آن درج است.معنای اخیر از همه مناسبتر به نظر میرسد.
چهارم اینکه:آنها خود را از عیوب بر کنار نمیدارند و به تعبیر دیگر:چون ملکه عفاف(همان حالتی که بازدارنده از گناهان است)در آنان وجود ندارد،به آسانی آلوده هر گناهی میشوند و به این ترتیب،هم بنای ایمان آنها ویران است و هم اعمالشان خراب.بدیهی است تزلزل ایمان باعث آلودگی در عمل میشود،همان گونه که آلودگی در عمل،مبانی ایمان را متزلزل میکند.
سپس در پنجمین و ششمین اوصاف آنها میافزاید:«آنها پیوسته در درون شبهات عمل میکنند و در مسیر شهوات گام برمیدارند!» (یعملون فی الشّبهات،و یسیرون فی الشّهوات).
تعبیر به«فی الشّبهات»اشاره به نکته لطیفی است و آن اینکه:آنها اعمال خلاف خود را در درون مجموعهای از شبهات پنهان میکنند،تا مردم از خلافکاری آنان باخبر نشوند.آنها کمتر سراغ محکمات قرآن و احادیث میروند،بلکه به عکس سراغ متشابهات را میگیرند،در موضوعات خارجیّه نیز از موضوعات روشن،دوری میکنند و به سراغ موضوع مشتبه میروند،چرا که تنها در این دایره است که میتوانند به اعمال نادرست خود لباس مشروعیّت بپوشانند.
جمله «یسیرون فی الشّهوات» اشاره به این نکته است که اصلا خطّ زندگی آنها از درون شهوات میگذرد،نه اینکه آلودگی به شهوات برای آنها مقطعی بوده باشد.و از آنجا که فعل مضارع(«یعملون»و«یسیرون»)معنای استمرار دارد،مفهوم کلام امام علیه السّلام این است که:«کار آنها به طور مستمرّ،حرکت در درون شهوات و عمل در درون شبهات است».
ذکر این نکته نیز لازم است که اعمال آنها میتواند بازتابی از عقاید فاسدشان باشد و نیز ممکن است به خاطر آلودگی به شهوات،به سراغ عقایدی بروند که اعمال آنها را توجیه میکند. (1)
سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن به بخش دیگری از ویژگیهای این هوسبازان گمراه-و گاه عالمنما-پرداخته و در بیان هفتمین و هشتمین اوصاف آنها میفرماید:«نیکی از نظرشان همان است که خود نیک میپندارند و منکر و زشتی همان است که خود منکر و زشت بدانند!» (المعروف فیهم ما عرفوا،و المنکر عندهم ما أنکروا).
از آنجا که آنها رابطه خود را با خدا و پیامبر قطع کردهاند،معیار سنجش خوبی و بدی نزد آنها نه وحی آسمانی است و نه سنّت پیامبر و معصومین،معیار،هوای نفس و خواست دل آنها و یا اهداف گروهی تعصّبات قومی و مسایلی است که حافظ منافع مادّی آنهاست و اگر واقعا اهل فکر و اندیشه باشند-از آنجا که بدون راهنمایی وحی و معصومین،اندیشه انسان خطاپذیر است-باز به گمراهی گرفتار میشوند.
در نهمین و دهمین ویژگی میفرماید:«پناهگاه آنها در حلّ مشکلات خودشانند، و در حوادث مهم(و مبهم)تنها به آرای(ناقص)خویش تکیه میکنند.» (مفزعهم
1) 1) درباره معنای«شبهه»و تأثیر آن در تحریف حقایق،بحث مشروحی در جلد دوم،ذیل خطبه 138(صفحه 405 به بعد)آوردهایم.
فی المعضلات (1)إلی أنفسهم،و تعویلهم فی المهمّات علی آرائهم).
این بدبختیها در حقیقت از آنجا ناشی میشود که در گام اوّل،پیروی از وحی و سنّت پیامبر و معصومین را رها کردند،به همین دلیل،هر قدر پیش میروند فاصله و انحراف آنان از حق بیشتر میشود،تا آنجا که فکر ناقص آنها و عقل ناتوان و دانش بسیار کم و اشتباهات فراوان آنها،پناهگاهشان برای حل مشکلات است و این امر کار آنها را روز به روز پیچیدهتر و گمراهی آنان را شدیدتر میسازد.
در یک نتیجهگیری روشن از ویژگیهایی که اخیرا گفته شد،چنین میفرماید:
«گویی هر کدام از آنها امام خویشتناند که به دستگیرههای مطمئن و اسباب محکمی-به پندار خود-چنگ زدهاند»(در حالی که افکاری سستتر از تار عنکبوت دارند،) «وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنْکَبُوتِ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ» (2). (کأنّ کلّ امریء منهم إمام نفسه،قد أخذ منها فیما یری بعری (3)ثقات،و أسباب محکمات).
آری،این است سرانجام کسانی که در اختلافات فکری و عقیدتی و تشخیص حق از باطل و صراط مستقیم از راه خطا،معیارهای روشن الهی را رها کرده و به فکر قاصر و آرای باطل خود،پناه بردهاند و اینجاست که میبینیم بعضی سر از شرک و بتپرستی در آورده،به گونهای که برای خدا«جسم»قائل شدهاند و برای او دست و پا و موهای مجعّد و مرکب و تشکیلات دیگر،و گاه در آن طرف قضیه قرار گرفته و در صفات خدا قیل به«تعطیل»شدهاند،به این معنا که ما را نمیرسد درباره او بیندیشیم و درباره او صحبت کنیم،ما چیزی از آن نمیدانیم.آن تشبیه کودکانه و این تعطیل احمقانه،همه زاییده تکیه کردن بر آرای ناقص و ترک هدایتهای
پیشوایان الهی است و یا همچون«خوارج»میشوند که به پندار خود غرق عبادت خالص بودند و در طریق نجات،گام برمیداشتند،در حالی که بدیهیترین مسائل اسلامی و انسانی را که نیاز جامعه بشری به حکومت بود،انکار میکردند!
کرارا در احادیث خواندهایم که هواپرستی،انسان را از حق باز میدارد.این معنا به صورت جامعی در خطبه بالا در فراز اخیر منعکس شده است،آنها که مسیرشان از درون شهوات میگذرد،نه«معروف»خدا را«معروف»میشمرند و نه«منکر»را «منکر»،پیرو دلیل عقل نیستند،آنچه هماهنگ با تمایلات نفسانی آنهاست «معروف»است و آنچه مخالف با آن است«منکر»میباشد،این گونه افراد هنگامی که گرفتار مسائل پیچیده شوند،به جای اینکه از عقل و خرد قویتری کمک بگیرند و از آن بالاتر،به آیات الهی و سخنان پیشوایان،پناه ببرند و مشکلات خود را از این طریق حل کنند،باز به سراغ فکر گناه آلود و منحطّ خودشان میروند.و عجب اینکه این گونه افراد یکدیگر را نیز قبول ندارند،هر کدام امام و پیشوای خویشاند و هر کدام مرجع و مقتدای خود! بدیهی است پیمودن این راه،نتیجهای جز سرگردانی در بیراههها و سقوط در پرتگاهها نخواهد داشت و از همه بدتر اینکه در عین گمراهی،خود را اهل هدایت و نجات میپندارند.
همان گونه که قرآن میفرماید: «قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمالاً اَلَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً» آیا به شما خبر دهیم که زیانکارترین(مردم)در کارها،چه کسانی هستند؟آنها که تلاشهایشان در زندگی دنیا گم(و نابود)شده،با این حال،میپندارند کار نیک انجام میدهند». (1)
1) 1) سوره کهف،آیه 103-104.
و من خطبة له علیه السّلام فی الرسول الأعظم صلّی الله علیه و آله و بلاغ الإمام عنه
(1) این خطبه درباره چگونگی ظهور پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و انجام رسالتهای او از سوی امام علیه السّلام بعد از آن حضرت،سخن میگوید.
این خطبه در حقیقت پیرامون«سه»مطلب سخن میگوید که با یکدیگر مربوط است:
نخست،ترسیمی بسیار جامع و جالبی از وضع عرب جاهلی مقارن ظهور پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله فرموده و نشان میدهد که آنها از نظر زندگی مادّی و معنوی در بدترین شرایط بودهاند،چیزی که نام زندگی بر آن نمیتوان گذاشت.بلکه تعبیرات
1) 1) سند خطبه:این خطبه،یا بخشی از آن،در کلمات جمعی از بزرگان که قبل از«سیّد رضی»میزیستهاند نیز آمده است،از جمله در«تفسیر علی بن ابراهیم»که تقریبا یک قرن قبل از«سیّد رضی»میزیست،دیده میشود و همچنین مرحوم«کلینی»در«اصول کافی»(جلد اوّل،صفحه 60)بخشی از آن را آورده، «ابن ابی الحدید»نیز در«شرح نهج البلاغه»خود اختلاف روایات را در بعضی از الفاظ این خطبه ذکر مینماید که نشان میدهد این خطبه در کلام غیر«سیّد رضی»نیز وجود داشته است(مصادر نهج البلاغه،جلد 2،صفحه 138).
خطبه نشان میدهد که جهان بیرون جزیرة العرب نیز،بسیار تاریک و ظلمانی بود.
در بخش دیگری از این خطبه،به اصحاب و یاران و معاصرین خود هشدار میدهد که گمان نکنند دوران جاهلیّت سپری گردیده و در لابهلای صفحات تاریخ، به فراموشی سپرده شده است و به آنها گوشزد میکند که از زندگی آنان عبرت بگیرند و از بازگشت به عصر جاهلیّت بر حذر باشند.
در بخش سوم،به این حقیقت اشاره میکند که من در عصر خود مبارزه تازهای بر ضدّ افکار جاهلی شروع کردهام و آنچه را پیامبر در زمان خود بیان فرمود،برای شما بیان میکنم و حجّت را در همه چیز و همه جا بر شما تمام مینمایم.
در پایان به آنها هشدار میدهد که مراقب باشید،بلاها و حوادث اسفبار در پیش است!مبادا به آنچه در آن هستید،مغرور شوید و از آینده غافل بمانید.
أرسله علی حین فترة من الرّسل،و طول هجعة من الأمم،و اعتزام من الفتن،و انتشار من الأمور،و تلظّ[تلظی]من الحروب،و الدّنیا کاسفة النّور،ظاهرة الغرور،علی حین اصفرار من ورقها،و إیاس من ثمرها،و اغورار من مائها،قد درست منار الهدی،و ظهرت أعلام الرّدی،فهی متجهّمة لأهلها،عابسة فی وجه طالبها،ثمرها الفتنة،و طعامها الجیفة،و شعارها الخوف،و دثارها السّیف.
خداوند پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله را هنگامی فرستاد که مدّتها از بعثت پیامبر پیشین گذشته بود و(لذا)امّتها در خواب عمیقی فرو رفته و فتنهها مردم را هدف گرفته بود،در زمانی که اعمال خلاف در میان مردم منتشر بود و آتش جنگها زبانه میکشید،دنیا بینور و پر از مکر و غرور بود،در آن زمان که برگهای زندگی به زردی گراییده و امید از باروری درختانش،قطع شده و آبهایش در زمین فرو رفته بود،منارههای هدایت کهنه و فرسوده،و پرچمهای ضلالت و هلاکت،آشکار گشته بود،دنیا در برابر اهلش قیافهای خشن و در مقابل طالبانش چهرهای عبوس داشت، میوهای فتنه بود و طعامش مردار،در درون بوحشت و اضطراب،و در برون شمشیر حکومت میکرد.
هدف نهایی امام علیه السّلام از بیان این خطبه،بیدار کردن مردم از خواب غفلت و غرور است.دست آنها را گرفته،به زمان«جاهلیّت»میبرد و تاریخ گذشته را در نظر آنها مجسّم میکند که چگونه بودند و چگونه با قیام پیامبر صلّی اللّه علیه و آله همه چیز دگرگون شد.
سپس به آنها هشدار میدهد که همان شرایط عصر«جاهلیّت»در حال بازگشت است و تأکید میکند که من نیز همچون پیامبر صلّی اللّه علیه و آله برای از میان بردن افکار و رفتار جاهلی،قیام کردهام،تا پیش از آن که فرصتها از دست برود،بیدار شوید و به صراط مستقیم پروردگار و طریقه نورانی پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله بازگردید.
در ترسیم اوضاع عصر«جاهلیّت»تعبیراتی کوتاه و بسیار پرمعنا و روشنگر در پانزده جمله(و از یک نظر هجده جمله)بیان فرموده،به گونهای که هیچ کس نمیتواند ویژگیهای آن دوران را چنین ترسیم کند.در نخستین وصف میفرماید:
«خداوند پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله را هنگامی فرستاد که مدّتها از بعثت پیامبران پیشین گذشته بود.» أرسله علی حین فترة (1)من الرّسل .
این مدّت طبق بعضی از نقلها،«پانصد سال»و طبق بعضی«ششصد سال»،به طول انجامید که پیامبری از سوی خدا برای مردم جهان مبعوث نشد، (2)(هر چند اوصیای آنها در میان مردم بودند).
1) 1) «فترة»در اصل به معنای سکون و آرامش و گاه به معنای ضعف و سستی آمده است و به فاصله میان دو حرکت،دو حادثه و یا دو انقلاب نیز گفته میشود،به همین مناسبت به فاصله میان ظهور انبیای بزرگ-که در واقع دو حرکت مهمّ الهی بود-«فترت»گفته میشود.
2) 2) بعضی فاصله میان ولادت حضرت مسیح علیه السّلام و هجرت پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله را 621 سال و 195 روز ذکر کردهاند.(تفسیر ابوالفتوح رازی،جلد 4،صفحه 154،پاورقیهای مرحوم علاّمه شعرانی)در بعضی از نقلها نیز آمده که تولّد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در سال 570 میلادی اتّفاق افتاد و مطابق آن،بعثت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در سال 610 میلادی بود.(فروغ ابدیّت،جلد 1،صفحه 121).
به همین دلیل،خواب مرگباری مردم جهان را فراگرفته بود،همان گونه که در دومین ویژگی میفرماید:«و امّتها در خواب عمیقی فرو رفته بودند!» (و طول هجعة (1)من الأمم).
این فاصلهها ممکن است به خاطر این باشد که خداوند بندگان را بیازماید و یا بدین جهت که قدر نعمت وجود پیامبران را بدانند.ولی در هر حال،اثر مستقیم «فترت رسالت»فعّال شدن احزاب شیاطین جنّ و انس است،زیرا هنگامی که میدان را خالی دیدند و مانعی در برابر خود نیافتند،به هجمات سنگین خود بر امّتها و ملّتها میافزایند.
در سومین ویژگی میفرماید:«زمانی بود که فتنهها مردم را هدف گرفته بود» (و اعتزام (2)من الفتن).
امام علیه السّلام در اینجا فتنهها را به انسان شرور یا حیوان خطرناکی تشبیه کرده که از روی قصد و عزم به انسانهای بیدفاع حمله میکند،که در زمان«فترت رسل»واقعا چنین است.
در چهارمین ویژگی میفرماید:«در زمانی که اعمال خلاف در میان مردم منتشر بود.» (و انتشار من الأمور) این احتمال در تفسیر جمله بالا نیز وجود دارد که منظور از«انتشار امور»از هم گسستن کارها و برنامههای جامعه بشری باشد و به تعبیر دیگر:ظهور هرج و مرج و بینظمی و تشتّت و پراکندگی در جوامع انسانی است که از آثار مستقیم فتنهها و آشوبها محسوب میشود.
در ویژگی پنجم میافزاید:«در زمانی که آتش جنگها زبانه میکشید!» (و تلظّ (1)من الحروب).
چه تشبیه جالبی!جنگ را به آتش سوزان تشبیه کرده،آتشی که همه چیز را در کام خود فرو میبرد و خاکستر میکند.و گسترش دامنه جنگها را به زبانه کشیدن آتش،تشبیه فرموده است.اگر به تاریخ مراجعه کنیم میبینیم که در آن زمان صحنه جهان-مخصوصا جزیرة العرب-مبدّل به صحنه جنگ گستردهای شده بود.
جنگهای ایران و روم و جنگهای دیگر و مخصوصا جنگهای کور و بیهدفی که در میان قبایل عرب،هر روز ظاهر میگشت.به بهانههای واهی،قبایل متعصّب و جاهل و نیمه وحشی به جان هم میافتادند و آنقدر میکشتن،تا خسته شوند.
در ششمین و هفتمین ویژگی میفرماید:«این در زمانی بود که دنیا بینور و پر از مکر و فریب و غرور شده بود.» (و الدّنیا کاسفة (2)النّور،ظاهرة الغرور).
در واقع نور جهان بشریّت،همان نور وحی و وجود انبیا است.هنگامی که «فترتی»واقع شود،همه چیز در تاریکی وحشتناکی فرو میرود و بازار مکر و فریب، پر رونق میگردد.مذاهب ساختگی رواج مییابند و دنیاپرستان مکّار،در لباس اصلاح طلبان ظاهر میشوند و به فریب خلق خدا و بهرهگیری مادّی از آنان میپردازند.
در هشتمین ویژگی،امام علیه السّلام جهان انسانیّت را به باغی تشبیه میکند که در عصر جاهلیّت:«تمام برگهایش به زردی گراییده(و در حال فرو ریختن است)و باغبان از میوههایش مأیوس گشته و آبها در زمین فرو نشسته(و جویهایش خشکیده)بود».
(علی حین اصفرار من ورقها،و إیاس (1)من ثمرها،و اغورار (2)من مائها).
چرا که باغ پر بار جامعه انسانیّت،با گلها و برگهای پر طراوت اخلاق و فضیلت زینت مییابد و میوههای آن عدالت و مروّت و محبّت است و آبی که این درختها را سرسبز و پربار میسازد،ایمان و تقوا است و در عصر جاهلیّت خبری از هیچ یک از این امور نبود.حتّی از نظر جهات مادّی،کسب و تجارت و دامداری و زراعت،بر اثر ناامنی و جنگها،به کلّی ضعیف گشته بود و فقر شدیدی بر تمام مردم جاهلی حاکم بود،به گونهای که فرزندان دلبندشان را از خوف فقر میکشتند که قرآن از آن نهی فرمود و گفت: «وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَکُمْ خَشْیَةَ إِمْلاقٍ» ،فرزندان خود را از ترس فقر نکشید.» (3)و این غیر از کشتن دختران به خاطر احساس ننگ بود.
در نهمین و دهمین ویژگی میفرماید:«(این در حالی بود که)منارههای هدایت کهنه و فرسوده،و پرچمهای ضلالت و هلاکت آشکار گشته بود.» (قد درست (4)منار الهدی،و ظهرت أعلام الرّدی).
«منار»در اصل به معنای«محلّ نور»است.در زمانهای گذشته،برجهای بلندی بود که بر فراز آن چراغ روشن میکردند تا هنگام شب،نشانهای باشد برای شهرها و آبادیها،و افراد از دور و نزدیک آن را ببینند و بیراهه نروند.هنگامی که چنین بنایی کهنه و فرسوده شود،ویران میگردد و دیگر چراغ هدایتی بالای آن روشن نمیماند.این تعبیر،کنایه زیبایی است برای کتب آسمانی و دستورالعملهای پیامبران،که همچون نورافکنهایی فرا راه جامعه انسانیّت بود،ولی در عصر جاهلیّت بر اثر غلبه هوا و هوسها،همه اینها به فراموشی سپرده شده بود و طبیعی
1) 1) «إیاس»(بر وزن قیاس)به معنای قطع امید از چیزی است.
2) 2) «إغورار»از مادّه«غور»به معنای فرو رفتن در زمین است،که غالبا در مورد آبی که در زمین فرو میرود گفته میشود و در خطبه بالا کنایه از انقطاع اصول هدایت است.
3) 3) سوره اسراء،آیه 31.
4) 4) «درست»از مادّه«دروس»به معنای کهنگی و فرسودگی و از بین رفتن آثار است.
است هنگامی که صحنه خالی شد،پرچمهای ضلالت و هلاکت که همان سرکردگان کفر و نفاق و فسادند،جای آنها را میگیرند.
سپس در یازدهمین ویژگی میفرماید:«دنیای آن زمان،در برابر اهلش قیافهای خشن و در مقابل طالبانش چهرهای عبوس داشت.» (فهی متجهّمة (1)لأهلها، عابسة (2)فی وجه طالبها).
این تعبیر،کنایهای از شدّت خشونت و نزاع و درگیری و تنگی معیشت و سختی زندگی است،چرا که آرامش و آسایش و راحتی در گرو عدالت اجتماعی و محبّت و برادری و دوستی است،چیزی که در عصر جاهلیّت خبری از آن نبود.
در دوازدهمین و سیزدهمین ویژگی میافزاید:«در آن زمان که میوهاش فتنه بود و طعامش مردار.» (ثمرها الفتنة،و طعامها الجیفة (3)).
طبیعی است محیطی که اصولی این چنین بر آن حاکم باشد،ثمرهای جز فتنه و غذایی جز مردار ندارد،تعبیر به«جیفه»(مردار)میتواند اشاره به وضع زندگی مادّی عصر جاهلیّت باشد،چرا که«مردار»هم گندیده و بدبو،و هم نفرتانگیز است،به یقین زندگی در چنان محیط متعفّنی نیز نفرتانگیز بود،درآمدهای آنها غالبا از غارتگری و دزدی،یا طرق دیگری بود که عقل سلیم از آن نفرت دارد.اضافه بر اینکه،در جاهلیّت واقعا گوشت مردار را هم میخوردند که قرآن مجید از آن نهی میکند و میفرماید: «حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِیرِ» ،مردار و خون و گوشت خنزیر و...بر شما حرام شده است. (4)
1) 1) «متجهّمه»از مادّه«جهم»(بر وزن فهم)به معنای خشونت و غلظت است و به اشخاصی که با چهره عبوسی به دیگران نگاه میکنند«متجهّم»گفته میشود.
2) 2) «عابسه»از مادّه«عبوس»(بر وزن جلوس)به معنای در هم کشیدن صورت،به خاطر ناراحتی درون است و«عبوس»(بر وزن مجوس)جنبه وصفی دارد و به کسی گفته میشود که این حالت در او وجود دارد و در خطبه بالا،کنایه از ناراحتیهای شدید مردم،در عصر جاهلیّت است.
3) 3) «جیفه»در اصل از مادّه«جوف»گرفته شده و از آنجا که مردار معمولا باد میکند و جوف آن فاسد میشود،به آن«جیفه»میگویند.
4) 4) سوره مائده،آیه 3.
به یقین«ثمره»و«طعام»در عبارت بالا جنبه کنایی دارد.اشاره به اینکه غذای انسان معمولا یا از میوههاست،یا از گوشتها،و در عصر جاهلیّت،چیزی جز فتنه و افکار متعفّن و نفرتانگیز نصیب مردم نمیشد،ثمرات و بهرههای زندگی مادّی و معنوی آنان،آمیخته با تعفّن و فساد و ننگ بود.
در چهاردهمین و پانزدهمین ویژگی آن عصر،میفرماید:«در درون وحشت و اضطراب و در برون شمشیر،حکومت میکرد!» (و شعارها الخوف،و دثارها السّیف).
با توجّه به اینکه«شعار»به معنای«لباس زیرین»و«دثار»به معنای«لباس رویین»است،تعبیر بالا کنایه لطیف و فصیح و بلیغی است از شرایط آن زمان،در ارتباط با حاکمیّت ترس و شمشیر از درون و برون.همه از یکدیگر میترسیدند،هر قبیلهای احتمال میداد که قبیله دیگر،شبانه بر او بتازد و شبیخون زند و اموال او را به غارت برد،بر اثر همین خوف و وحشت،همیشه شمشیرها آماده حرکت بود و در واقع،تمام بدبختیهای آن عصر را میتوان در همین دو جمله خلاصه کرد.بدیهی است محیطی که نور هدایت از آن رخت بربندد و پرچمهای ضلالت در آن برافراشته شود و انسانها از تعلیمات انبیا،دور بمانند نتیجهای جز این نخواهد داشت که ترس و ناامنی و اضطراب و وحشت بر همه جا حاکم شود.
ترسیم گویایی که امام علیه السّلام ضمن این پانزده ویژگی از عصر جاهلیّت،فرمود،تنها منحصر به جزیره عربستان نبود،بلکه در بسیاری از نقاط دیگر عالم نیز حاکم بود، هر چند در میان قبایل عرب شدیدتر بود.
«گوینده»هر چند قدرت داشته باشد و«نویسنده»هر قدر توانا باشد،نمیتواند درباره فجایع مفاسد آن زمان چیزی بیش از این بگوید و راستی توصیف بالا از عصر«جاهلیّت»در عباراتی بسیار کوتاه و با این جامعیّت،چیزی شبیه اعجاز است و همانگونه که در بحث نکتهها خواهد آمد،با نهایت تأسّف،در عصر و زمان ما که
«جاهلیّت»نوین بر آن حکومت میکند،همین ویژگیها دیده میشود.
حال فکر کنید پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله چه کار مهمی انجام داد که چنان جامعه ظلمانی و فاسد و ننگینی را به جامعهای نورانی که امنیّت و ایمان و اخوّت و برادری بر آن حاکم بود،مبدّل ساخت.اضافه بر این،زندگی اسف بار مادّی آنها نیز به زندگی آبرومندی تبدیل شد و این گروه نیمه وحشی و بسیار عقب افتاده،کارشان به جایی رسید که شرق و غرب جهان آن روز را در زیر پرچم اسلام قرار دادند،شاهان دنیا در مقابلشان تسلیم شدند و اقوام ظالم و سرکش،در برابر آنها سلاح بر زمین نهادند و کاروان جامعه انسانی در سایه تعلیمات آن پیامبر بزرگ،با شتاب فراوان به پیشرفتهای عظیمی در زمینه علوم و صنایع و فرهنگ نائل شد و این به راستی یکی از معجزات جاویدان پیامبر اسلام است،زیرا مطابق محاسبات مادّی،چنان جامعهای را از آن وضع،به این موقعیّت و جایگاه رساندن،با اسباب و موازین عادّی غیر ممکن است! همان گونه که گفتیم هدف امام علیه السّلام از بیان این ویژگیهای آن است که به مردم عصر خویش هشدار دهد که مراقب باشید آن مفاسد در لباسهای نوینی،بار دیگر در میان شما در حال شکل گرفتن است و همان کاری که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله برای نجات مردم در عصر جاهلیّت انجام داد،من که جانشین به حقّ او هستم،انجام میدهم.
توصیف امام علیه السّلام را از«عهد جاهلیّت»در این بخش از خطبه ملاحظه کردیم که چقدر گویا و رسا وضع آن زمان را بازگو فرموده و ما نسبتا به طور مبسوط در«جلد
اوّل»ذیل«خطبه دوم»و در«جلد دوم»ذیل خطبه«بیست و ششم»دورنمایی از عصر«جاهلیّت»را ترسیم کردیم و به راستی تا انسان در جزئیّات مربوط به زندگی عرب جاهلی-از نظر جنگ و صلح،دوستی و دشمنی،ارزشهای اخلاقی،امر حکومت و مسایل اقتصادی و مخصوصا خرافات عجیبی که بر آنها حاکم بوده است- دقیق نشود،به عظمت کار پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در هدایت این قوم واقف نخواهد شد.
نکته مهمّی را که در اینجا لازم به یادآوری میدانیم این است که بسیاری از اصول«جاهلیّت»در اشکال مدرنی در عصر و زمان ما،متأسّفانه بر جوامع بشری حاکم شده است.
در«عصر جاهلیّت»انسان ارزش واقعی نداشت،خون بیگناهان به آسانی ریخته میشد،غارت اموال،کار روزانه بود،در عصر و زمان ما نیز مهمترین اصل،به چنگ آوردن در آمد بیشتر است،هر چند از طریق فروش سلاحهای کشتار جمعی باشد، اموال مردم ضعیف دنیا،به وسیله غولهای سرمایهداری از طرق ظاهرا قانونی!و در واقع غارتگری ربوده میشود.
اگر در عصر«جاهلیّت»تعدادی از دختران زنده به گور شدند،در عصر و زمان ما سقط جنین-در پناه قانون-در بسیاری از کشورها انجام میشود و هزاران هزار دختر و پسر،به گور فرستاده میشوند،انسانهایی که در جنگهای جهانی اوّل و دوم به خاک و خون کشیده شدند،از تمام کشتههای طول تاریخ بشریّت بیشتر بودند و کاری که دو بمب اتمی در شهرهای«ژاپن»کرد،به تنهایی از تمام کشتههای زمان «جاهلیّت»افزونتر بود! اگر در عصر«جاهلیّت»زنان آلوده،بر در خانه خود پرچم نصب میکردند و به «ذوات الأعلام»معروف شدند،امروز نیز زنان فاسد در بسیاری از جراید دنیا، آگهیهایی میدهند که مستقیما یا غیر مستقیم به سوی خود دعوت میکنند،حتّی
زنان همسردار!و بسیاری از دولتها از آنها مالیات میگیرند،به همین دلیل،آنان را تحت حمایت قانون قرار میدهند.
فروش دختران و پسران خردسال،هنوز به شکل فجیعی در دنیا ادامه دارد و بسیاری از اروپاییها و آمریکاییها این کودکان را از مناطق محروم جهان،خریداری کرده و در کشورهای غربی به فروش میرسانند که اخبار آن،در جرائد نیز منتشر میشود.
قسمت مهمّی از ثروتهای جهان،صرف تهیه جنگافزارهای هولناک میشود که بیانگر عدم امنیّت در دنیاست.
مسائل اخلاقی به فراموشی سپرده شده و فساد،بسیاری از مناطق جهان را فرا گرفته است و اگر آمارها در تمام زمینههای بالا،جمعآوری شود،خواهیم دید که «جاهلیّت مدرن»به مراتب عمیقتر و گستردهتر و وحشتناکتر از«جاهلیّت عصر قدیم»است و شاید آیه 33 سوره«احزاب»ناظر به جاهلیّت عصر ماست و از آن پیشگویی میکند،که خطاب به همسران پیامبر میفرماید: «وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِیَّةِ الْأُولی» ،همچون دوران جاهلیّت نخستین(در میان مردم)ظاهر نشوید».
تعبیر به«جاهلیّت اولی»نشان میدهد که«جاهلیّت دیگری»در پیش است.
فاعتبروا عباد اللّه!و اذکروا تیک الّتی آباؤکم و إخوانکم بها مرتهنون،و علیها محاسبون.و لعمری ما تقادمت بکم و لا بهم العهود،و لا خلت فیما بینکم و بینهم الأحقاب و القرون[الدهور]،و ما أنتم الیوم من یوم کنتم فی أصلابهم ببعید.و اللّه ما أسمعکم الرّسول شیئا إلاّ و ها أناذا مسمعکموه و ما أسماعکم الیوم بدون أسماعکم بالأمس،و لا شقّت لهم الأبصار،و لا جعلت لهم الأفئدة فی ذلک الزّمان،إلاّ و قد أعطیتم مثلها فی هذا الزّمان [الاوان].و و اللّه ما بصّرتم بعدهم شیئا جهلوه،و لا أصفیتم به و حرموه،و لقد نزلت بکم البلیّة جائلا خطامها،رخوا بطانها،فلا یغرّنّکم ما أصبح فیه أهل الغرور،فإنّما هو ظلّ ممدود،إلی أجل معدود.
ای بندگان خدا!عبرت گیرید،و شرایطی که پدران و برادرانتان(که از جهان رخت بربستهاند)در گرو آن هستند و در برابر آن محاسبه میشوند،به یاد آرید.به جانم سوگند!پیمان ویژهای با شما و آنها بسته نشده است(و هیچ کس از مجازات الهی مصونیّت ندارد)و هنوز روزگار زیادی میان من و شما و آنها فاصله نیفتاده است و امروز شما و آن روز که در صلب آنها بودید،زیاد دور نیست(و چیزی نمیگذرد که راهی دیار عدم میشوید)،به خدا سوگند!رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله چیزی به آنها گوشزد نکرد، مگر اینکه من همان را به شما گوشزد میکنم و شنوایی امروز شما از شنوایی دیروز
شما کمتر نیست،چشمها و قلبهایی در آن زمان به آنها داده نشد،مگر اینکه مثل آن هم،امروز به شما بخشیده شده است(پس چرا نمیبیند و نمیشنوید)،به خدا سوگند!بعد از آنها چیزی به شما نشان داده نشده که بر آنان مجهول باشد و شما به چیزی اختصاص نیافتید که آنان از آن محروم شده باشند(و خداوند به شما وعده خاصی برای رهایی از عذابش نداده است.)به یقین بلا بر شما نازل شده،بلایی که مهارش رها گردیده و تنگ آن سست است(و قابل کنترل نیست)بنابراین،نعمتها و پیروزیهای موقّتی دنیا،که مغروران فریب خورده در آن هستند،شما را نفریبد که این سایهای است گسترده،تا سر آمدی معیّن(و عمرش بسیار کوتاه است).
در بخش دوم این خطبه،امام علیه السّلام مردم عصر خود را مخاطب قرار داده و به آنها هشدار میدهد که اوضاع زمان جاهلیّت،ممکن است در زمان شما تکرار گردد و آلودگیها و بدبختیهای آن زمان،دامان شما را بگیرد.به هوش باشید!که در لب پرتگاه قرار گرفتهاید،میفرماید«پس ای بندگان خدا!عبرت بگیرید و آن وضعی که پدران و برادرانتان(که از جهان رخت بربستهاند)در گرو آن هستند و در برابر آن محاسبه میشوند،به یاد آورید.» (فاعتبروا عباد اللّه!و اذکروا تیک الّتی آباؤکم و إخوانکم بها مرتهنون،و علیها محاسبون).
«تیک»که با«تلک»یک مفهوم دارد،اشاره سربستهای است به تمام گناهان و آلودگیهایی که مردم عصر جاهلیّت گرفتار آن بودند و خداوند به حساب همه آنها رسیدگی خواهد کرد و چون«مشار الیه»در فراز گذشته،به روشنی بیان شد،نیاز به
تکرار آن نبوده است.بعضی از«شارحان نهج البلاغه»احتمال دادهاند که این اسم اشاره،ناظر به دنیا و زندگی دنیا،یا ناظر به امانت الهیای باشد که در آیه «إِنّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ» (1)به آن اشاره شده است.ولی این احتمالات با توجّه به صدر و ذیل خطبه،بسیار بعید به نظر میرسد.
سپس میافزاید:«به جانم سوگند!پیمان خاصی با شما و آنها بسته نشده است(و هیچ کس در برابر مجازات الهی مصونیت ندارد)و هنوز روزگار زیادی میان شما و آنها فاصله نیفتاده است،و امروز شما با آن روز که در صلب آنها بودید،زیاد دور نیست(و چیزی نمیگذرد که راهی دیار عدم میشوید). (و لعمری ما تقادمت بکم و لا بهم العهود،و لا خلت فیما بینکم و بینهم الأحقاب (2)و القرون،و ما أنتم الیوم من یوم کنتم فی أصلابهم ببعید).
بنابر تفسیر بالا،«عهود»به معنای پیمانهاست و اشاره به همان چیزی است که در قرآن مجید آمده است که:«هیچ کس نزد خدا پیمان و عهدی ندارد که در برابر اعمال سوءش از مجازات در امان بماند». (3)ولی جمعی از«شارحان نهج البلاغه» «عهود»را در اینجا به معنای دورانها گرفتهاند که در این صورت مفهوم آن با جمله بعد (و لا خلت فیما بینکم و بینهم الأحقاب و القرون) یکی خواهد شد.
سپس امام علیه السّلام به موقعیّت خودش در آن زمان اشاره میکند که همچون موقعیّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله در برابر فجایع زمان جاهلیّت بود و میفرماید:«به خدا سوگند!رسول خدا چیزی به آنها گوشزد نکرد مگر آن که من همان را به شما گوشزد میکنم،و شنوایی امروز شما،از شنوایی دیروز آنها کمتر نیست.چشمها و قلبهایی در آن زمان به آنها
داده نشد،مگر این که مثل آن هم،امروز به شما بخشیده شده است(پس چرا نمیبینید و نمیشنوید؟!) و اللّه ما أسمعکم (1)الرّسول شیئا إلاّ و ها أنا ذا مسمعکموه،و ما أسماعکم الیوم بدون أسماعکم (2)بالأمس،و لا شقّت لهم الأبصار،و لا جعلت لهم الافئدة فی ذلک الزّمان،إلاّ و قد أعطیتم مثلها فی هذا الزّمان).
سپس اضافه میفرماید:«به خدا سوگند!بعد از آنها چیزی به شما نشان داده نشده،که بر آنان مجهول باشد و شما به چیزی اختصاص نیافتید که آنان از آن محروم شده باشند(و خداوند به شما وعده خاصی برای رهایی از عذابش نداده است).» (و و اللّه ما بصّرتم بعدهم شیئا جهلوه،و لا أصفیتم به و حرموه).
بنابراین،شما در همه چیز مثل آنها هستید،در حالی که آنها پیروان حق شدند و شما رویگردان هستید.
در واقع امام علیه السّلام به طور ضمنی این حقیقت تلخ را اعلام میکند که در عصر او- به خاطر سوء تدبیر خلفای پیشین و به خاطر غرق شدن در ثروتهای باد آورده که از طریق غنایم جنگی در فتوحات اسلامی،جزیره عربستان را پر کرده بود- جاهلیّت دیگری آغاز شده و مردم در آن گرفتار شدهاند.بتها به اشکال دیگری ظاهر گشتهاند،هر درهم و دیناری بتی شده و هر پست و مقامی،صنمی! هوا و هوسهای جاهلی و تعصّبهای کورکورانه و رقابتهای ویرانگر قابیل و آلودگیهای اخلاقی همچون خوره بر پیکر مسلمین ظاهر گشته و آنها را رنج میدهد.
امام میفرماید:رسالت من در این عصر و زمان،همان رسالت رسول اللّه است.
1) 1) -روشن است که ضمیرها در اینجا نباید به صورت ضمیر مخاطب(کم)باشد،بلکه باید به صورت ضمیر غائب(هم)باشد،زیرا اشاره به مردمی است که در عصر پیامبر میزیستند.به نظر میرسد اشتباه از «ناسخین»باشد و لذا بسیاری از«شارحان نهج البلاغه»همین گونه پذیرفتهاند.
2) 2) -روشن است که ضمیرها در اینجا نباید به صورت ضمیر مخاطب(کم)باشد،بلکه باید به صورت ضمیر غائب(هم)باشد،زیرا اشاره به مردمی است که در عصر پیامبر میزیستند.به نظر میرسد اشتباه از «ناسخین»باشد و لذا بسیاری از«شارحان نهج البلاغه»همین گونه پذیرفتهاند.
آنچه را پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در زمان خود برای مردم عصر جاهلیّت بیان فرمود،من همه را برای شما بازگو کردم و چیزی را فروگذار ننمودم.سپس میفرماید:چشم و گوش و دل شما ناتوانتر از چشم و گوش و قلب مردم عصر جاهلی که پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله در آن قیام نمود،نیست،شما نیز همان درک و فهم و شعور و چشم و گوش را دارید(بلکه از جهتی از آنها فراترید!چرا که به خاطر ظهور اسلام زمینههای مثبت در شما آمادهتر است،امّا با این حال چرا دست از اعمال نادرست خود بر نمیدارید و چرا از طریق گمراهی به شاهراه هدایت باز نمیگردید و چرا از خواب غفلت بیدار نمیشوید).
در پایان خطبه به آنها هشدار میدهد که:«به یقین بلا بر شما نازل شد،بلایی که مهارش رها گردیده و تنگ آن سست است(و قابل کنترل نیست).» (و لقد نزلت بکم البلیّة جائلا (1)خطامها (2)،رخوا بطانها (3)).
بسیاری از«شارحان نهجالبلاغه»معتقدند که این بلیّه اشاره به حکومت«بنی امیّه»است که به صورت بلای عظیم هشدار دهنده بر مسلمانان آن زمان،فرود آمد، بلایی که بسیاری از جانها و اموال و نوامیس مردم را در کام خود فرو برد و نابود کرد.
جالب اینکه امام علیه السّلام این بلای ویرانگر و سرکش را به شتر چموشی تشبیه میکند که مهارش سست است(یا به کلّی رها شده و روی زمین افتاده)و یا آنکه شخصی که بر آن سوار است بر اثر وحشت،یا عامل دیگر،زمامش را سست کرده، همچنین بندی که زیر شکم این شتر برای نگهداری جهاز(چیزی شبیه زین یا پالان)بسته میشود،چنان سست شده که قادر به نگهداری آن نیست.بنابراین،آن
1) 1) «جائل»از مادّه«جولان»در اصل به معنای زائل شدن چیزی از مکانش میباشد،لذا هنگامی که مهار حیوان را رها کنند که به هر سو گردش کند،این تعبیر درباره آن به کار میرود.
2) 2) «خطام»به معنای مهار و افسار میباشد که گاه از چرم یا از پشم و لیف خرما یافته شده.
3) 3) «بطان»از مادّه«بطن»به معنای شکم است.این واژه را در مورد شتر به کار میبرند و به معنای آن نوار محکمی است که از زیر شکم حیوان عبور کرده و به دو طرف جهاز(پالان)بسته شده،تا واژگون نگردد.
کس که بر آن سوار است،نمیتواند خود را نگه دارد،تا چه رسد به اینکه شتر سرکش را مهار کند.به یقین چنین شتری به هر جا برود مرگ و ویرانی میآفریند.
بلای«بنی امیّه»نیز به راستی چنین بود،چه تشبیهی از این زیباتر و گویاتر برای آن حکومت شوم میتوان بیان کرد.
در آخرین جمله،هشدار دیگری میدهد و میفرماید:«نعمتها و پیروزیهای موقّتی دنیا که مغروران فریب خورده در آن هستند،شما را نفریبد که این سایهای است گسترده،تا سرآمدی معیّن(که عمرش بسیار کوتاه است!)» (فلا یغرّنّکم ما أصبح فیه أهل الغرور،فإنّما هو ظلّ ممدود،إلی أجل معدود).
و من خطبة له علیه السّلام و تشتمل علی قدم الخالق و عظم مخلوقاته،و یختمها بالوعظ
(1) این خطبه پیرامون ازلی بودن خداوند و عظمت مخلوقات او سخن میگوید و آن را با موعظه و اندرز پایان میبخشد.
این خطبه دارای چهار بخش است با مفاهیمی که در ارتباط با یکدیگر است.
در بخش اوّل:ازلی بودن خداوند با تعبیرات بسیار گویا و زیبایی تشریح شده است.
در بخش دوم:سخن از احاطه علمی خداوند نسبت به بندگان و آگاهی او بر زوایا و خفایای وجود انسان است.
در بخش سوم:دشمنان خدا را به مجازاتهای سخت تهدید،و دوستان و مطیعان و شاکران را به پاداشهای عالی تشویق میکند.
1) 1) سند خطبه:در«مصادر نهج البلاغه»قسمت عمده این خطبه را از نویسنده«عیون الحکم و المواعظ»(علی بن محمّد واسطی)نقل میکند و در«غرر الحکم»تنها ذیل آن آمده است و هر دو نشان میدهد که از منبعی غیر از«نهج البلاغه»گرفتهاند و گر نه هر دو با متن«نهج البلاغه»هماهنگ میشدند.«ابن اثیر»در «نهایه»نیز به تفسیر لغاتی از آن پرداخته که نشان میدهد آن را در اختیار داشته است(مصادر نهج البلاغه، جلد 2،صفحه 141).
در بخش نهایی:یعنی بخش چهارم،در چند جمله کوتاه و پرمعنا همه بندگان خدا را موعظه میکند و اندرز میدهد و گویا بخشهای سه گانه پیشین،همه مقدّمهای است برای این بخش انسانساز و بیدار کننده.
الحمدللّه المعروف من غیر رؤیة،و الخالق من غیر رویّة،الّذی لم یزل قائما دائما،اذ لا سماء ذات أبراج،و لا حجب ذات إرتاج،و لا لیل داج،و لا بحر ساج،و لا جبل ذو فجاج،و لا فجّ ذو اعوجاج،و لا أرض ذات مهاد،و لا خلق ذو اعتماد:ذلک مبتدع الخلق و وارثه،و إله الخلق و رازقه،و الشّمس و القمر دائبان فی مرضاته:یبلیان کلّ جدید،و یقرّبان کلّ بعید.
حمد و سپاس ویژه خداوندی است که بیآنکه دیده شود شناخته شده است و در آفرینش موجودات به فکر و اندیشه،نیازی ندارد،خداوندی که همیشه بوده و تا ابد،خواهد بود،در آن هنگام که نه آسمانی صاحب برجها وجود داشت و نه حجابهای فرو بسته،نه شبی تاریک،نه دریایی آرام،نه کوهی در کنار درّههای وسیع،نه راهی پر پیچ و خم،نه زمینی آرام،نه مخلوقی صاحب قدرت،این است پدید آورنده موجودات و وارث آنها و معبود خلایق و روزی دهنده آنها،خورشید و ماه در طریق اطاعتش،پیوسته در حرکتند:هر تازهای را(با گردش پیاپی خود)کهنه میسازند و هر دوری را نزدیک میکنند.
امام علیه السّلام در این بخش،به سه وصف از اوصاف الهی اشاره میکند.
نخست میفرماید:«حمد و سپاس ویژه خداوندی است که بیآنکه دیده شود شناخته شده است.» (الحمد للّه المعروف من غیر رؤیة).
آری،او جسم نیست و زمان و مکان و جهت ندارد که با چشم دیده شود،چرا که جسم بودن نشانه نقصان و نیازمند به زمان و مکان است،در حالی که او از هر نظر کامل است،ولی با این حال دلائل بیشماری در نظام جهان هستی از وجود پاک او خبر میدهد و آیات آفاقی و انفسی،ما را به ذات بیمثالش رهنمون میشود.او دیده نمیشود،ولی از هر چیز که دیده میشود،شناخت شدهتر است،تمام ذرّات عالم،تسبیح او میگویند و شاهد وجود او هستند.
در دومین توصیف میفرماید:«همان کسی که در آفرینش موجودات،به اندیشه و فکر نیاز ندارد.» (و الخالق من غیر رویّة (1)).
کسی نیاز به اندیشه دارد که چیزی بر او مجهول است و با سر پنجه فکر میخواهد از آن پرده بردارد،امّا برای کسی که هیچ مجهولی برای او وجود ندارد، اندیشیدن محال است،محال.
این احتمال نیز وجود دارد که منظور از تعبیر «غیر رویّة» این باشد که خلقت پروردگار مسبوق به هیچ سابقهای نیست،بر خلاف خلاقیّت انسانها در امور مربوط به زندگیشان که معمولا مسبوق به سابقه است و یا ترکیبی است از مجموعه آنچه را که دیدهاند و شنیدهاند و آزمودهاند.
1) 1) «رویّه»از مادّه«ریّ»(بر وزن حیّ)در اصل به معنای سیراب شدن است و هنگامی که به باب«تفعیل» میرود،به معنای تفکّر و اندیشیدن میآید که نوعی سیراب شدن فکر از درک معانی است و از آنجا که انسان به هنگام اندیشیدن،سوابق هر کار و هر چیزی را در نظر میگیرد،ممکن است کنایتا در امور بیسابقه نیز بکار رود.
در سومین توصیف میفرماید:«همان خداوندی که همیشه بوده و تا ابد خواهد بود.» (الّذی لم یزل قائما دائما).
ازلیّت و ابدیّت پروردگار که مخصوص ذات مقدّس او است،لازمه نامحدود بودن آن ذات پاک است.چرا که اگر چیزی آغاز داشته باشد،یا پایانی برای او متصوّر شود،حتما محدود است،ذات نامحدود و لا یتناهی نه آغازی دارد و نه پایانی،او عین هستی و وجود است،همیشه بوده و تا ابد خواهد بود.
سپس در توضیح ازلی بودن خداوند تعبیرات جالبی بیان میفرماید،میگوید:
«ذات مقدّسش آن روز بود که نه آسمانی صاحب برجها(و صور فلکی موجود)بود،و نه حجابهای فروبسته،نه شبی تاریک،نه دریایی آرام،نه کوهی در کنار درّههای وسیع،نه راهی پر پیچ و خم،نه زمینی آرام،و نه مخلوقی صاحب قدرت» (اذ لا سماء ذات أبراج،و لا حجب ذات إرتاج (1)،و لا لیل داج (2)،و لا بحر ساج (3)،و لا جبل ذو فجاج (4)،و لا فجّ ذو اعوجاج،و لا أرض ذات مهاد،و لا خلق ذو اعتماد).
تعبیر به«حجب»(حجابها)و«ذات إرتاج»که به معنای فروبسته است،ممکن است اشاره به چیزی باشد که در روایات متعدّد وارد شده که بر فراز آسمانها و در زیر عرش خداوند،حجابهایی از نور وجود دارد که هیچ مخلوقی(جز کسی که خدا اراده کند)نمیتواند به آن نزدیک شود،این حجابها که از شدّت نورانیّت،مانع نگاه کردن یا عبور کردن است،بخشی از مخلوقات خداوند است که احتمالا بعد از آفرینش عرش،به وجود آمده و میان عرش و آسمانها جدایی افکنده است.
1) 1) «ارتاج»مصدر باب افعال از مادّه«رتج»(بر وزن خرج)به معنای بستن است و هنگامی که به باب افعال میرود به معنای محکم بستن میآید.
2) 2) «داج»اسم فاعل از مادّه«دجو»(بر وزن هجو)به معنای تاریک است.
3) 3) «ساج»نیز اسم فاعل از مادّه«سجو»(بر وزن هجو)به معنای ساکن و آرام است.
4) 4) «فجاج»جمع«فجّ»به معنای فاصله میان دو کوه و به تعبیر دیگر:به معنای درّه است،سپس به جادّههای وسیع اطلاق شده است.بعضی از ارباب لغت گفتهاند معنای اصلی«فجّ»فاصلهای است که انسان در میان پاهای خود به هنگامی که به صورت باز میایستد،ایجاد میکند.
در روایتی از امام کاظم علیه السّلام میخوانیم که در فلسفه تکبیرات هفتگانه،در آغاز نماز فرمود:«ای هشام!خداوند هفت آسمان آفرید و هفت زمین و فهت حجاب...» سپس از ذیل حدیث استفاده میشود که«پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله به هنگام معراج،حجابها یکی پس از دیگری از مقابل او برداشته شد و هر حجابی که برداشته میشد، پیامبر صلّی اللّه علیه و آله تکبیر میگفت و این است فلسفه تکبیرات هفتگانه.(شخص نمازگزار نیز وقتی به نماز،که معراج مؤمن است،روی میآورد برای اینکه حجابها از برابر او برداشته شود،تکبیرات هفتگانه میگوید) (1)».
از مناجات معروف«شعبانیّه»نیز استفاده میشود که این حجابهای نورانی که مانع از دید کامل عظمت خدا است،از برابر دیدگان جمعی از«اولیاء اللّه»برداشته میشود. (2)
البته ما اطلاع زیادی درباره ماهیّت این حجابها نداریم و از«مناجات شعبانیّه» که این حجابهای نور را در برابر چشم دلها ذکر کرده است،استفاده میشود که اشاره به یک سلسله مفاهیم ماورای طبیعی است.
مرحوم«علاّمه مجلسی»در«بحارالانوار»بعد از اشاره به موضوع«حجب نوریّه»که در روایات وارد شده شرحی دارد که بیانگر تفسیر حجابها در،بعد جسمانی و روحانی،یا مادّی و معنوی است. (3)
جملههای«و لا لیل داج،و لا بحر ساج...»در عین اینکه ناظر به ازلیّت خداوند و وجود مقدّس او قبل از آفرینش عالم است،اشارات پرمعنایی به نعمتهای بزرگ او در پهنه آفرینش دارد،چرا که تاریکی شب و آرامش دریا،هر دو از نعمتهای او
1) 1) وسائل الشیعه،جلد 4،صفحه 723،حدیث 7،از باب 7،ابواب تکبیرة الإحرام: «یا هشام إنّ اللّه خلق السّماوات سبعا و الأرضین سبعا و الحجب سبعا...» .
2) 2) عبارت مناجات این است: «إلهی هب لی کمال الإنقطاع إلیک و أنر أبصار قلوبنا بضیاء نظرها إلیک حتّی تخرق أبصار القلوب حجب النّور فتصل إلی معدن العظمة...» .
3) 3) برای توضیح بیشتر،به جلد 55 بحارالانوار،صفحه 46،مراجعه شود.
است،شب تاریک،آرامبخش است و خواب در ظلمت،اثر عمیقی در بازسازی روح و جسم دارد،همان گونه که دریای آرام،آماده بهرهگیری برای کشتیرانی، ماهیگیری و استخراج لؤلؤ و مرجان است.
«جبل ذو فجاج» (کوه،با راههای وسیع)اشاره به این است که اگر کوهها مانند دیوارهای بلند به هم پیوستهای بودند،مناطق روی زمین را از یکدیگر جدا کرده و رفت و آمد در سطح زمین مشکل میشد،امّا خداوند به حکمتش آنها را از هم بریده و جادّههای وسیعی برای عبور و مرور در میان آنها قرار داده است.
«فجّ ذو اعوجاج» (درّههای پر پیچ و خم)ممکن است اشاره به این نکته لطیف باشد که اگر پیچ و خم درّهها نبود و سیلابها به صورت مستقیم و سریع حرکت میکردند،همه چیز را در مسیر خود ویران میساختند،ولی پیچ و خم درّهها، سیلابها را مهار کرده و تحت کنترل قرار میدهد.
«أرض ذات مهاد» اشاره به زمینهای گسترده آرام است.اگر لرزشها و زلزلهها- که عوامل گوناگونی از درون و برون زمین دارند-سطح زمین را ناآرام میساختند، نه خانه و کاشانهای در آن بنا میشد و نه مهد استراحت انسانها بود.
«خلق ذو اعتماد» (خلق صاحب قدرت)اشاره به تواناییهای روحی و جسمی است که خدا به انسانها داده و آنها را برای وصول به مقاصدی که دارند،آماده میسازد.
سپس امام علیه السّلام در ادامه این سخن میفرماید:«(خداوندی که دارای این اوصاف است،نشانههای وجودش جهان را پر کرده و قادر و توانا بر همه چیز است و از ازل وجود داشته)چنین خداوندی با این صفات،پدید آورنده موجودات و وارث آنهاست.» (ذلک مبتدع الخلق و وارثه).
چرا که همه آنها از بین میروند و ذات پاک او میماند و با چنین اوصافی:«معبود خلایق است و روزی دهنده آنها» (و إله الخلق و رازقه).
چرا معبود نباشد؟حال آنکه تمام صفات کمالات در او جمع است.اضافه بر آن،
رزق و روزی همه بدست اوست.اگر عبادت به خاطر عظمت باشد،شایسته اوست و اگر به عنوان شکر منعم باشد،باز هم سزاوار اوست.
در پایان این فراز،اشاره به دو نعمت دیگر که از نشانههای قدرت و عظمت اوست کرده،میافزاید:«خورشید و ماه،در طریق اطاعت،پیوسته در حرکتند:هر تازهای را (با گردش پیاپی خود)کهنه میسازند و هر دوری را نزدیک میکنند.» (و الشّمس و القمر دائبان (1)فی مرضاته:یبلیان کلّ جدید،و یقرّبان کلّ بعید).
«کره ماه»بدون شک دائما در حرکت است،ولی نسبت دادن حرکت به «خورشید»ممکن است اشاره به حرکت ظاهری او باشد(هر چند او در واقع ثابت و زمین دور آن میگردد)یا اشاره به حرکات دیگری است که خورشید،بلکه تمام منظومه شمسی در مجموعه کهکشان دارند.
جملههای«یبلیان...»از یک سو هشداری است به همه انسانها که بدانند طبیعت عالم مادّه،سرانجام فرسودگی و کهنگی و زوال است،همه چیز در حال دگرگونی است و رو به سوی زوال پیش میرود و به همین دلیل،هرگز نباید به چیزی دل بست.به علاوه،آنچه در نظر بسیاری از مردم دور است(پیری و از کارافتادگی و مرگ و نیستی)با گردش خورشید و ماه،تدریجا نزدیک و نزدیکتر میشود و این نیز از نعمتهای خداست و گرنه چنان غرور و غفلت،انسان را فرا میگرفت که به کلّی از حق بیگانه میشد.
این نکته نیز شایان توجّه است که بسیاری از تعبیرات بالا،از آیات قرآن گرفته شده است.قرآن مجید میگوید: «وَ اللّهُ جَعَلَ لَکُمُ الْأَرْضَ بِساطاً لِتَسْلُکُوا مِنْها سُبُلاً فِجاجاً» (2).و نیز میفرماید: «أَ لَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهاداً» (3)و در جای دیگر میفرماید:
«وَ سَخَّرَ لَکُمُ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ دائِبَیْنِ» (4).
1) 1) «دائبان»تثنیه«دائب»از مادّه«دأب»و«دؤوب»(بر وزن قلب و قلوب)به معنای ادامه کار،مطابق یک عادت و سنّت ثابت است.بنابراین واژه«دائب»به معنای شخص،یا چیزی است که در انجام یک برنامه،به طور مستمرّ و به صورت یک حالت و سنّت پیش میرود.
2) 2) سوره نوح،آیه 19-20.
3) 3) سوره نبأ،آیه 6.
4) 4) سوره ابراهیم،آیه 33.
قسم أرزاقهم،و أحصی آثارهم،و أعمالهم،و عدد أنفسهم،و خائنة أعینهم،و ما تخفی صدورهم من الضّمیر،و مستقرّهم و مستودعهم من الأرحام و الظّهور،إلی أن تتناهی بهم الغایات.
خداوند روزی آنها(مخلوقات)را در میان آنها تقسیم کرد و آثار و اعمال آنها، تعداد نفوس(نفسها)،خیانت چشمها و آنچه را در سینه پنهان میدارند،همه را احصا کرده و حساب آنها را دارد،و(نیز)محلّ استقرار انسانها را در رحم مادران و جایگاه آنها را در صلب پدران و ادامه زندگیشان را تا هنگام مرگ،همه را میداند.
در این بخش از خطبه،باز هم امام علیه السّلام ناظر به بیان پارهای از صفات خداوندی است،صفاتی که در رابطه با وضع انسانها و سرنوشت آنها است،تا مقدّمهای باشد برای اندرزهای حساب شدهای که در بخشهای آینده خطبه،میآید.میفرماید:
«خداوند روزی آنها(مخلوقات)را در میان آنها تقسیم کرد.» (قسم أرزاقهم).
ناگفته پیداست منظور از تقسیم ارزاق،تقسیم بر حسب تلاشها و کوششها و
لیاقتهاست،نه اینکه خداوند تضمین کرده باشد رزق و روزی هر کس را به در خانه او آورده و تحویل دهد،گر چه گاهی انسان«من حیث لا یحتسب»و از جایی که انتظار ندارد،بهرهها میبرد،ولی این یک اصل و قانون نیست،بلکه اصل و قانون،تلاش و کوشش و مدیریّت و ابتکار است.
به تعبیری دیگر:«رزق و روزی»بر دو گونه است:گونهای از آن مشروط به تلاش و کوشش است که اگر انسان به دنبال آن نرود و تلاش معاش نکند،از آن محروم خواهد شد،و قسم دوم حتمی است و غیر قابل تغییر که اگر انسان به دنبال آن برود یا نرود،به او میرسد.اساس قسم اوّل است،هر چند در روایات به هر دو قسم،اشاره شده است،آن گونه که در کلام دیگری از همان امام همام میخوانیم: «إنّ الرّزق رزقان:رزق تطلبه،و رزق یطلبک ،روزی دو گونه است:قسمی از آن،تو باید به دنبال آن بروی و قسمی از آن،به دنبال تو میآید.» (1)این نکته نیز شایان دقّت است که«ارزاق»را نباید تنها به آب و غذا تفسیر کرد، بلکه تمام مواهب زندگی مادّی و معنوی را شامل میشود.آری،خداوند موهبت علم و دانش و ایمان و مقام و موقعیت اجتماعی و امثال آن را در پرتو تلاشها و کوششها تقسیم فرموده،ولی گاه برای این که نشان بدهد در پشت عالم اسباب، دست قدرت«مسبّب الأسباب»کار میکند،تلاشها را بینتیجه و آنهایی را که تلاش نکردهاند،به نتیجه میرساند و همان گونه که گفتیم اینها استثنائاتی است برای توجّه به ذات پاک«مسبّب الاسباب».
سپس در ادامه این سخن میفرماید:«خداوند آثار و اعمال انسانها،تعداد نفوس،خیانت چشمها و آنچه را در سینهها پنهان میدارند همه را احصا کرده،و حساب آنها را دارد» (و أحصی آثارهم،و أعمالهم،و عدد أنفسهم،و خائنة أعینهم،و ما تخفی صدورهم من الضّمیر).
1) 1) نهج البلاغه،نامه 31.
اضافه بر این:«محلّ استقرار آنها را در رحم مادران و جایگاهشان را در سلب پدران و ادامه زندگی آنان را تا هنگام مرگ،همه را میداند.» (و مستقرّهم و مستودعهم من الأرحام و الظّهور،إلی أن تتناهی بهم الغایات).
«مفسّران نهج البلاغه»،گاه«آثار»را به معنای جای پا و گاه به معنای آثاری که از انسان در جهان باقی میماند،تفسیر کردهاند و«عدد انفس»به معنای«تعداد انسانها»در هر عصر و زمان و مکان است و گاه به معنای«عدد نفسها»تفسیر شده است.(این تفسیر در صورتی است که نسخه،«انفاس»بوده باشد،چنان که بعضی از مفسّران نهج البلاغه نقل کردهاند،که البتّه مناسب جملههای قبل و بعد،همین است).
منظور از خیانت چشمها،نگاههای هوسآلود به آنچه نگاه بر آن حرام است،یا اشارات توهینآمیز به وسیله چشم،به افراد پاک و بیگناه است.
جمله و ما تخفی صدورهم اشاره به نیّتهای خوب و بد و پاک و آلوده است و همچنین عقاید مختلف.
«مستقرّ»اشاره به رحم مادران است که نطفه برای مدّت نسبتا طولانی در آن استقرار مییابد و«مستودع»اشاره به صلب پدران است که نطفه،قبل از انتقال به رحم،برای مدّت کوتاهی در آنجاست و تفاوت مفهوم«مستقرّ»و«مستودع»اشاره به همین نکته دقیق و ظریف است.
جمله (إلی أن تتناهی بهم الغایات) اشاره به دوران عمر،از لحظه تولّد گرفته تا دوران کهولت و پیری است.بنابراین،«غایات»به معنای مرگ و پایان زندگیها است.و این که بعضی از«مفسّران نهج البلاغه»به معنای بهشت و دوزخ تفسیر کردهاند،تناسب چندانی با جملههای قبل ندارد.
به هر حال،در جملههای بالا اشاره به علم خداوند به هفت موضوع درباره
انسانها شده است.از اعمال و حرکات چشم و نفسهای آنها گرفته،تا عقاید و نیّات،و از لحظه پیدایش نطفه در صلب پدران،تا زمان انتقال به رحم مادران و تا لحظه تولّد و گذراندن مراحل زندگی و پایان عمر.و همه اینها هشداری است به ما انسانها که بدانیم حتّی لحظهای از تحت سیطره علم بیپایان پروردگار بیرون نیستیم و او در همه حال،حاضر و ناظر است و مراقب اعمال ما است.با توجّه به چنین حقیقتی،به یقین اعمال ما رنگ و شکل دیگری به خود خواهد گرفت.
بیانات فوق،مانند بسیاری دیگر از سخنان مولا علی علیه السّلام از سرچشمه پرفیض آیات قرآن نشأت میگیرد.قرآن مجید میگوید: «وَ نَکْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ وَ کُلَّ شَیْءٍ أَحْصَیْناهُ فِی إِمامٍ مُبِینٍ» ،و آنچه را از پیش فرستادهاند و تمام آثار آنها را مینویسیم و همه چیز را در کتاب آشکاری احصا کردهایم.» (1)در جایی دیگر میفرماید: «یَعْلَمُ خائِنَةَ الْأَعْیُنِ وَ ما تُخْفِی الصُّدُورُ» ،او چشمهایی را که به خیانت میگردد و آنچه را سینهها پنهان میدارند،میداند.» (2)و در جایی دیگر میفرماید: «وَ یَعْلَمُ مُسْتَقَرَّها وَ مُسْتَوْدَعَها کُلٌّ فِی کِتابٍ مُبِینٍ» ،او قرارگاه و محل نقل و انتقال هر جنبندهای را میداند.همه اینها در کتاب آشکاری ثبت است». (3)
هو الّذی اشتدّت نقمته علی أعدائه فی سعة رحمته،و اتّسعت رحمته لأولیائه فی شدّة نقمته،قاهر من عازّه،و مدمّر من شاقّه،و مذلّ من ناواه،و غالب من عاداه.من توکّل علیه کفاه،و من سأله أعطاه،و من أقرضه قضاه، و من شکره جزاه.
او کسی است که عقابش بر دشمنانش شدید است،در عین اینکه رحمت او نیز گسترده است،و رحمتش دوستانش را فراگرفته،در عین حال که کیفرش(نسبت به دشمنانش)شدید است،هر کس قصد همتایی او کند،مغلوبش میسازد و هر کس به منازعه با او برخیزد،هلاکش میکند و آن کس که از در مخالفت درآید،خوارش میکند و هر کس به دشمنی او قیام کند،مغلوبش میسازد.آن کس که بر او توکّل کند،مشکلاتش را کفایت میکند و هر کس از او چیزی بخواهد به او عطا مینماید و آن کس که به او قرض دهد(در راهش انفاق کند)به او باز میگرداند و آن کس که شکر نعمتش را بجا آورد،پاداشش میدهد.
در این بخش از خطبه،امام علیه السّلام به قدرت عظیم پروردگار و شدّت مجازاتهای او، در عین رحمتش اشاره کرده و ضمن شش جمله کوتاه و پرمعنا این حقیقت را شرح
میدهد.نخست میفرماید:«او کسی است که کیفرش بر دشمنانش شدید است،در عین این که رحمت او نیز گسترده است(در جای خود مجازات سنگین و در جای خود رحمت واسعه دارد).» (هو الّذی اشتدّت نقمته علی أعدائه فی سعة رحمته).
در دومین جمله میفرماید:«و گستره رحمتش دوستانش را فراگرفته،در عین اینکه کیفرش(نسبت به دشمنان)شدید است». (و اتّسعت رحمته لأولیائه فی شدّة نقمته).
این دو جمله به یک حقیقت از دو زاویه نگاه میکند و آن اینکه:رحمت واسعه الهی،مانع شدّت کیفر او نیست،همان گونه که کیفر شدید او مانع رحمت واسعهاش نمیباشد.و در واقع مسأله«خوف»و«رجاء»که عامل اصلی حرکت به سوی کمالات است،به عالیترین صورتی در این دو عبارت ترسیم شده است،تا بندگان، یک چشم به رحمتش بدوزند و با چشم دیگر،مراقب مجازاتش باشند،نه غافل شوند و نه مأیوس،بلکه با بال و پر«خوف»و«رجاء»به سوی او به پرواز درآیند.
در توصیفهای بعد میفرماید:«هر کس قصد همتایی او کند،مغلوبش میسازد.» (قاهر من عازّه). (1)
«و هر کس که به منازعه با او برخیزد،هلاکش میکند.» (و مدمّر (2)من شاقّه (3)).
«و آن کس که از در مخالفت درآید،خوارش میکند» (و مذلّ من ناواه). (4)
«و هر کس به دشمنی او قیام کند،مغلوبش میسازد.» (و غالب من عاداه).
1) 1) «عازّ»از مادّه«معازّه»و از ریشه«عزّت»به معنای غلبه گرفته شده است و«عزیز»به کسی میگویند که بر دشمنان چیره شود و منظور از این واژه در خطبه بالا این است که:«اگر کسی در صدد این برآید که بر اراده خدا غلبه کند...».
2) 2) «دمّر»از ماده«تدمیر»به معنای هلاک کردن است و ریشه اصلی آن«دمار»به معنای هلاک است.
3) 3) «شاقّ»از مادّه«مشاقّه»به معنای مخالفت و دشمنی است و از ریشه«شقاق»به معنای شکاف گرفته شده،و از آنجا که دشمن همیشه در طرف مقابل قرار میگیرد و خود را جدا میسازد به عمل او«شقاق»گفته میشود.
4) 4) «ناوا»از ریشه«نوء»(بر وزن نوع)به معنای قیام کردن و برخاستن با زحمت است و در خطبه بالا اشاره به کسانی است که با زحمت،به مقابله با اراده پروردگار بر میخیزند و خداوند آنها را ذلیل میکند.
در این اوصاف چهارگانه،به حاکمیّت مطلقه خداوند بر جهان هستی اشاره شده، خداوندی که رحمت واسعهاش در جملههای قبل دو بار تکرار شد.ولی رحمت واسعه او،دلیل بر این نیست که زورگویان و قدرتمندان و ظالمان بتوانند در برابر اراده او کمترین مقاومتی داشته باشند و اگر گاه به آنها مهلت میدهد،علّتهایی دارد،از قبیل:«آزمایش آنها و بندگان،و یا مجازات بعضی از ظالمان به وسیله بعض دیگر».
این تعبیرات نیز برگرفته از آیات قرآن مجید است و نشان میدهد که همه جا امام علیه السّلام در سایه آیات قرآن سیر میکند.
در داستان فرعون میخوانیم: «فَقالَ أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلی فَأَخَذَهُ اللّهُ نَکالَ الْآخِرَةِ وَ الْأُولی» ،فرعون گفت:من پروردگار برتر شما هستم!از این رو خداوند او را به عذاب آخرت و دنیا گرفتار ساخت». (1)
آنگاه بعد از ذکر این اوصاف شش گانه،چنین نتیجهگیری میفرماید:«آن کس که بر او توکّل کند،خداوند مشکلاتش را کفایت میکند و هر کس از او چیزی بخواهد به او عطا مینماید.آن کس که به او قرض دهد،(در راهش انفاق کند)به او بازمیگرداند،و آن کس که شکر نعمتش را بجا آورد،پاداشش میدهد.» (من توکّل علیه کفاه،و من سأله أعطاه،و من أقرضه قضاه،و من شکره جزاه).
این نتایج چهارگانه از اوصاف پیشین،در واقع به خاطر آن است که کسی که دارای برترین قدرتها است و صاحب رحمت واسعه و گسترده است،باید پناهگاه متوکّلان و عطاکننده سائلان و پاداش دهنده انفاق کنندگان و شکرگزاران باشد.
بنابراین،آن کس که محروم از رحمت و عطا و جزای او شود،در حقیقت خودش کوتاهی کرده:به در خانه او نرفته،به او قرض نداده،یا شکر نعمتهایش را به جا نیاورده است.
تعبیر به«قرض»در مورد انفاق بر مستمندان،یا به خاطر آن است که خداوند
1) 1) سوره نازعات،آیه 24-25.
کفیل آنها است و هر کس چیزی به آنها بدهد گویی به داده و یا به خاطر این است که نهایت لطف خود را در تعبیر نشان دهد،تا مایه تشویق همگان گردد،زیرا تعبیری از این بالاتر نمیشود که خداوند بخشنده تمام نعمتها،خدایی که خزائن آسمانها و زمین در دست قدرت او است،به انسان سر تا پا نیاز بگوید:«از آنچه داری به من قرض ده!و در راه من انفاق کن!و من دهها و گاه صدها و گاه هزاران برابر،به تو میدهم و این ربا و فزونی در میان من و تو،مشکلی ایجاد نمیکند!» این بیانات زیبای امام علیه السّلام همچنان مملوّ از محتوای آیات قرآن است.قرآن میفرماید: «وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ» ،آن کس که بر خدا توکّل کند،خدا کفایت امرش را میکند». (1)
و نیز میفرماید: «مَنْ ذَا الَّذِی یُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسَناً فَیُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً کَثِیرَةً» ، کیست که به خدا«قرض الحسنهای»دهد(و از اموالی که خدا به او بخشیده انفاق کند)تا آن را برای او چندین برابر کند؟» (2).
و همچنین میفرماید: «لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ» ،اگر شکر نعمتم را بجا آورید،بر شما افزون میکنم. (3)
عباداللّه!زنوا أنفسکم من قبل أن توزنوا،و حاسبوها من قبل أن تحاسبوا،و تنفّسوا قبل ضیق الخناق،و انقادوا قبل عنف السّیاق، و اعلموا أنّه من لم یعن علی نفسه حتّی یکون له منها واعظ و زاجر،لم یکن له من غیرها لا زاجر و لا واعظ.
ای بندگان خدا!خویشتن را وزن کنید(و ارزش خود را بسنجید)پیش از آنکه شما را وزن کنند،و به حساب خود برسید،پیش از آنکه شما را به حساب آورند.و تا راه نفس گرفته نشده،تنفّس کنید،(تا فرصتها باقی است به اعمال صالح بپردازید) و پیش از آنکه شما را وادار به تسلیم کنند(در برابر حق)تسلیم شوید و بدانید کسی که بر ضدّ هوای نفسش کمک نشود،تا واعظ و رادعی از درون جانش برای او فراهم گردد،مانع و واعظی از غیر خودش نخواهد یافت.
امام علیه السّلام در آخرین فراز این خطبه-که در واقع به منزله نتیجهگیری از تمام بخشهای پیشین است-اشاره به چند نکته مهم میفرماید که به گفته ابن«
ابی الحدید»از تعبیرات بسیار فصیح و لطیف و کمیاب است. (1)
نخست میفرماید:«ای بندگان خدا!خویشتن را وزن کنید(و ارزش خود را بسنجید)پیش از آن که شما را وزن کنند،و به حساب خود برسید پیش از آن که شما را به پای حساب آورند.» (عباد اللّه!زنوا أنفسکم من قبل أن توزنوا،و حاسبوها من قبل أن تحاسبوا).
میدانیم همانگونه که انسان در این دنیا،به هنگام انجام معاملات،نخست متاع مورد نظر را وزن میکند،سپس به حساب قیمت آن میرسد و اگر در وزن،یا در حساب قیمت،گرفتار اشتباه شود،سرمایه خودش را از دست خواهد داد و گرفتار زیان و خسران خواهد شد،در امور معنوی نیز باید چنین کند.ارزش و وزن اعمال خویش،بلکه وزن خودش را از نظر ایمان و اخلاق،باید معیّن کند و بعد به حساب آن برسد،تا اگر ضرر و زیان و کاستی دامان او را گرفته،هر چه زودتر در مقام جبران برآید و نوبت به وزن و حساب آخرت نرسد که در آنجا راهی برای جبران نیست و جز ندامت و شرمساری نتیجهای عایدش نمیشود.
میدانیم در صحنه قیامت،مسأله توزین اعمال بلکه توزین اشخاص،حق است.
قرآن مجید میگوید: «وَ الْوَزْنُ یَوْمَئِذٍ الْحَقُّ» ،وزن کردن در آن روز،حق است» (2)و همچنین حسابرسی اعمال در آن روز از مسلّمات است.به همین دلیل یکی از نامهای قیامت«یومالحساب»است.قرآن مجید میگوید «وَ قالَ مُوسی إِنِّی عُذْتُ بِرَبِّی وَ رَبِّکُمْ مِنْ کُلِّ مُتَکَبِّرٍ لا یُؤْمِنُ بِیَوْمِ الْحِسابِ» ،موسی گفت:«من به پروردگارم و پروردگار شما پناه میبرم از هر متکبّری که به روز حساب ایمان نمیآورد».» (3)سپس میافزاید:«تا راه نفس گرفته نشده،تنفّس کنید(و تا فرصتها باقی است
به اعمال صالح بپردازید).» (و تنفّسوا قبل ضیق الخناق). (1)
در اینجا امام علیه السّلام تنفّس را به عنوان کنایه از مبادرت به اعمال صالح،علم و عمل و خودسازی و تقوا ذکر فرموده.و«ضیق خناق»(تنگی راه تنفّس)اشاره به مرگ است.
قرآن مجید میفرماید: «وَ أَنْفِقُوا مِنْ ما رَزَقْناکُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ فَیَقُولَ رَبِّ لَوْ لا أَخَّرْتَنِی إِلی أَجَلٍ قَرِیبٍ فَأَصَّدَّقَ وَ أَکُنْ مِنَ الصّالِحِینَ» ،از آنچه به شما روزی دادهایم انفاق کنید!پیش از آن که مرگ یکی از شما فرا رسد و بگوید پروردگارا!چرا (مرگ)مرا کمی به تأخیر نینداختی تا(در راه تو)صدقه دهم و از صالحان باشم» (2).
در چهارمین جمله،همان مطلب را با تعبیر زنده دیگری تأکید فرموده و میگوید:
«پیش از آنکه شما را وادار به تسلیم کنند،(در برابر حق)تسلیم شوید». (و انقادوا قبل عنف السّیاق (3)).
اشاره به اینکه به هنگام مرگ،سرکشترین افراد،همچون فرعونها و نمرودها، چنان در فشار واقع میشوند که بیاختیار تسلیم شده و ندای«آمنت أنّه لا إله إلاّ اللّه» را از درون جان سر میدهند،ایمانی که برای آنها هرگز سودی ندارد.چرا انسان در حالت سلامت و آزادی به سراغ ایمان و تقوا نرود که در دنیا و آخرت،برای او کارساز باشد؟! قرآن مجید میگوید:هنگامی که گنهکاران آلوده،در برابر فرشته مرگ قرار میگیرند،فریادشان بلند میشود: «رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّی أَعْمَلُ صالِحاً فِیما تَرَکْتُ کَلاّ إِنَّها کَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها» ،پروردگار من!مرا بازگردانید،شاید در آنچه کوتاهی نمودهام عمل
صالحی انجام دهم(ولی به او گفته میشود)چنین نیست!این سخنی است که او به زبان میگوید(و اگر بازگردد اعمالش همچون گذشته است).» (1)و در پنجمین و آخرین اندرز میافزاید:«بدانید کسی که بر ضد هوای نفسش کمک نشود تا واعظ و رادعی از درون جانش برای او فراهم گردد،مانع و واعظی از غیر خودش نخواهد یافت». (و اعلموا أنّه من لم یعن علی نفسه حتّی یکون له منها واعظ و زاجر،لم یکن له من غیرها لا زاجر و لا واعظ).
اشاره به این که هدایتها باید از درون جان انسان سرچشمه بگیرد.تا زمینههای درون ذات،آماده نباشد،سخنان واعظ برون،تأثیر نخواهد کرد.بنابراین، نخست باید انسان تصمیم بر احیای وجدانش بگیرد و امدادهای الهی به سراغش بیاید،تا واعظ درون بر کرسی وعظ بنشیند و غوغاهای هوسها خاموش گردد و صدای او به گوش جان برسد و در اینجا است که انسان آماده پذیرش سخنان انبیا و اولیا و پیام حق از هر واعظی میشود و این نکتهای است بسیار مهم در مسایل تربیتی و خودسازی.
آیات و روایات فراوانی به ما میگوید:روز قیامت میزانهای سنجش بر پا میشود و همه چیز را وزن میکنند و از تعبیرات آیات چنین بر میآید که نه تنها اعمال را به وزن میکشند،بلکه انسانها را هم مورد سنجش قرار میدهند،یعنی هم عقاید و نیّات و اخلاق که در درون وجود انسان است،مورد سنجش قرار میگیرد و هم اعمال که در برون است.
1) 1) سوره مؤمنون،آیه 99-100.
بعضی چنین تصوّر میکنند که واقعا ترازوهایی همچون ترازوهایی عالم دنیا (منتهی دقیقتر و سنجیدهتر)در آن روز برپا میشود،به همین دلیل،ناچار شدهاند که بگویند بر اثر تجسّم اعمال و اخلاق،این امور معنوی وزنی به خود میگیرد که در ترازوها قابل سنجش است،ولی بیشک چنین نیست.سنجش و توزین هر چیز متناسب با آن است.امروز کلمه«میزان»را در«میزان الحرارة»و«میزان الهواء»و مانند آن به کار میبریم،در حالی که ترازویی در کار نیست.حتّی واژه«میزان»در امور معنوی و غیر مادّی هم زیاد به کار میرود.حقیقت این است که عالم آخرت جهان دیگری است،بسیار گستردهتر از جهان محدود ما،که حتّی تصوّر ابعاد و حدود و جزئیاتش برای ما زندانیان عالم دنیا مشکل است،هر چند کلیّات آن را اجمالا میدانیم.
به هر حال،در آن روز اعمال و نیّات و خلقیّات و ایمان ما،با ترازوهای سنجش مخصوص،دقیقا سنجیده میشود،چرا که اجرای عدالت بدون سنجش دقیق امکانپذیر نیست.درست است که خدا همه اینها را قبل از سنجش میداند،ولی باید حجّت بر انسانها نیز تمام شود و اجرای عدالت را با چشم خویش ببینند.
به دنبال این سنجش دقیق،حسابرسی آغاز میشود،حسابی بسیار دقیق و سریع که شاید به اندازه یک چشم بر هم زدن بیشتر به طول نیانجامد و در سایه این حسابرسیها،استحقاق افراد برای پاداش و کیفر،بر همه روشن میشود.
بدیهی است که اگر انسان وزن و حساب زندگی مادّی خود را برای مدّت طولانی به فراموشی بسپارد و روزی ناگهان به فکر وزن و حساب بیفتد،ای بسا گرفتار خسرانهای وحشتناکی میشود که راه جبران بر آن بسته است.لذا انسانهای هوشیار،در فواصل کوتاه به حساب و کتاب خود رسیدگی میکنند.
امام علیه السّلام در جملههای بالا میفرماید:برای این که در روز قیامت،در برابر میزان و
حساب گرفتار پشیمانی نشوید-همان پشیمانی که سودی از آن نخواهید برد-در همین دنیا،خودتان پیوسته اعمال و نیّات و اخلاق خود را وزن کنید و به حساب خویش برسید،کاستیها را جبران نمایید و فزونیها را شکر گویید.آری،انسان عاقل کسی است که پیش از آن که او را در برابر میزان دعوت کنند،خویشتن و اعمال خویش را توزین نماید و پیش از آن که به حساب او برسند،به حساب خویشتن برسد.
در حدیثی از امام موسی بن جعفر علیهم السّلام میخوانیم:
«لیس منّا من لم یحاسب نفسه فی کلّ یوم،فإن عمل خیرا استزاد اللّه منه،و حمد اللّه علیه،و إن عمل شیئا شرّا استغفر اللّه و تاب علیه ،کسی که همه روز به حساب خویش نرسد،از ما نیست،اگر کار نیکی انجام داده،از خدا فزونی طلبد و خدا را سپاس گوید و اگر کار بدی انجام داده، استغفار و توبه کند.» (1)در حدیث پر معنای دیگری از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله آمده است که به«ابوذر»فرمود:
«یا أباذرّ!حاسب نفسک قبل أن تحاسب،فإنّه أهون لحسابک غدا،وزن نفسک قبل أن توزن، ای ابوذر!پیش از آن که به حساب تو برسند،به حساب خویش رسیدگی کن!چرا که حساب فردای قیامت را بر تو آسان میکند و قبل از آن که در برابر میزان،قرار بگیری خود را وزن کن». (2)
«علاّمه مجلسی»در«بحارالانوار»در حدیث دیگری از سلسله مواعظ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله خطاب به«ابوذر»چنین نقل میکند:
«یا أباذرّ!لا یکون الرّجل من المتّقین،حتّی
یحاسب نفسه أشدّ من محاسبة الشّریک شریکه،فیعلم من أین مطعمه ،و من أین مشربه،و من أین ملبسه،أمن حلّ ذلک،أم من حرام،ای ابوذر!انسان در صف متّقین نخواهد بود،مگر این که حساب خویش را برسد،دقیقتر از حسابی که شریک نسبت به شریک خود انجام میدهد،تا بداند غذای او از کجاست و همچنین نوشیدنی و لباس او،آیا از حلال است یا از حرام؟.» (1)
میدانیم برای رسیدن به نتیجه مطلوب در هر کار،دو چیز لازم است:«شایستگی محل»و«تربیت و مدیریت صحیح»به تعبیر دیگر:قابلیّت قابل،و فاعلیّت فاعل.
بهترین باغبانها و عالیترین بذرهای اصلاح شده و دقیقترین مراقبتها در آبیاری و تغذیه گیاه،نمیتواند از زمین شوره زار،بوته گل پرطراوتی ببار آورد،چرا که با عدم قابلیّت محل،تمام این زحمات بر باد میرود.
در تربیت نفوس انسانی نیز همین اصل حاکم است،تا واعظی از درون نباشد و انصاف و حقجویی و حقطلبی بر روح انسان حاکم نگردد،از واعظهای برون،کاری ساخته نیست.به همین دلیل«ابوجهل»ها و«ابولهب»ها از کنار چشمه جوشان وحی،تشنه بازمیگشتند،ولی«اویس قرن»ها با یک اشاره،به سر میدویدند.
البتّه نباید این سخن را بر یک مفهوم جبری تطبیق کرد،چرا که واعظ درون نیز از طریق خودسازی و تربیتهای اختیاری انسان نسبت به خویشتن پرورش مییابد.صدای واعظ درون،در میان غوغای هوا و هوسها خاموش میشود و فطرت
1) 1) بحارالانوار،جلد 74،صفحه 86.
پاک الهی،بر اثر اعمال زشت،در حجاب فرو میرود و قلب پاک خداداد،به خاطر هوسرانیها زنگار میگیرد و این عین اختیار است.
بحمداللّه با آنچه در بالا آمد تفسیر خطبه«نودم»که آخرین خطبه«جلد سوم» این کتاب است،پایان میگیرد و خدا را بر این توفیق بزرگ،شکر و سپاس میگوییم.
پروردگارا!پیامبران و اوصیای آنان در ابلاغ دعوت تو و تبیین راههای هدایت و سعادت،کوتاهی نکردند،به ما توفیق ده که در عمل به هدایتهای آنان کوتاهی نکنیم.
آمین!یا ربّ العالمین
79/6/26،مطابق با 15 جمادی الثّانیه 1421