ghaemiyeh.com
سرشناسه:فاضللنکرانی، محمدجواد، ۱۳۴۱ -
Fadhil Lankarani, Muhammad Jawad
عنوان قراردادی:المکاسب .فارسی. شرح
عنوان و نام پدیدآور:مکاسب محرمه: درسهای خارجفقه حضرت آیهالله حاج شیخ محمدجواد فاضللنکرانی دامظله/ تقریر و تنظیم محسن برهانمجرد، محسن ابوالحسنی؛ [برای] معاونت پژوهش، مرکز فقهی ائمهاطهار علیهمالسلام.
مشخصات نشر:قم: مرکز فقهی ائمهاطهار (ع)، ۱۳۹۶.
مشخصات ظاهری:۲ ج.
فروست:مرکز فقه ائمهاطهار (ع)؛ ۲۱۳؛ ۲۱۴.
شابک:۶۰۰۰۰۰ ﷼دوره978-600-388-069-6 : ؛ ج.۱978-600-388-070-2 : ؛ ج.۲978-600-388-071-9 :
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتاب حاضر شرحی بر کتاب «المکاسب» تالیف مرتضیبنمحمدامین انصاری است.
یادداشت:کتابنامه.
موضوع:انصاری، مرتضی بن محمدامین، ۱۲۱۴-۱۲۸۱ق . المکاسب -- نقدو تفسیر
موضوع:معاملات (فقه)
موضوع:*Transactions (Islamic law)
شناسه افزوده:برهان مجرد، محسن، گردآورنده
شناسه افزوده:ابوالحسنی، محسن، ۱۳۷۰ -، گردآورنده
شناسه افزوده:انصاری، مرتضی بن محمدامین، ۱۲۱۴-۱۲۸۱ق . المکاسب . شرح
شناسه افزوده:مرکز فقهی ائمه اطهار (ع). معاونت پژوهش
شناسه افزوده:مرکز فقهی ائمه اطهار (ع)
رده بندی کنگره:BP۱۹۰/۱/الف۸م۷۰۴۲۲۶۷ ۱۳۹۶
رده بندی دیویی:۲۹۷/۳۷۲
شماره کتابشناسی ملی:۴۸۴۵۶۰۵
بسم الله الرحمن الرحیم
مکاسب محرمه: درسهای خارج فقه حضرت آیهالله حاج شیخ محمدجواد فاضللنکرانی دامظله جلد اول
تقریر و تنظیم محسن برهانمجرد، محسن ابوالحسنی
معاونت پژوهش، مرکز فقهی ائمهاطهار علیهمالسلام.
از نقاط درخشان فقه شیعه، پویایی و بالندگی در مباحث معاملات است. بزرگان از فقهای امامیه، از متقدّمین و متأخّرین، نسبت به این مباحث اعتنای خاصّی داشتهاند.
این امر توجّه فقه و نگاه عمیق صاحبان علم فقه به مردم و بازار و آنچه که در هر زمانی متعارف است را هویدا میسازد و از لابهلای صفحات گسترده در فروع تجارت به خوبی میتوان دریافت که در هر عصری، مسائل جدید مربوط به این موضوع مورد توجّه قرار گرفته است، به طوری که امروزه کتابهای بسیار قطور و مفصّلی را به خود اختصاص داده است.
بر صاحبان فن پوشیده نیست که کتاب مکاسب محرّمۀ شیخ اعظم انصاری قدس سره از عمیقترین و دقیقترین کتابهایی است که در موضوع معاملات ممنوعه و محرّم نگاشته شده است. این کتاب علاوه بر تعلیم روش اجتهاد و کیفیت دقیق آن، در مسائل مطروحه، مخاطب را با چگونگی اجتهاد در مسائل جدید و نوپیدا، آشنا و مسلّط میسازد. در این کتاب موضوع بیع منی مطرح میشود، امّا در کنار آن مباحث مربوط به تلقیح مصنوعی را که از موضوعات جدید این عصر است و بسیار مورد توجه بشریت و صاحبان ادیان است، میتوان مورد بحث قرار داد. با تسلّط بر ضوابط و قواعد مطرح شده در این کتاب است که میتوان حکم معاملات هرمی که امروزه بسیار شایع است را جستجو و استنباط کرد.
در مکاسب محرّمه علاوه بر آیات و روایات فراوان که باید مورد مداقّه قرار گیرد، برخی از قواعد مهم فقهی نیز مورد کنکاش قرار میگیرد. خداوند را شاکرم که سلسه درسهای این حقیر در سالهای 1384 و 1385 به همت برادران مؤمن فاضل و گرانقدر آقایان محسن برهان مجرّد، محسن بوالحسنی و سید سلمان علوی و حسن مهدوی و مسئول محترم تقریرات، جناب آقای دکتر عرفانینسب و معاونت محترم پژوهش مرکز، آقای دکتر مقدادی در دو جلد به زیور طبع آراسته شد. بر آشنایان با دروس اینجانب مخفی نیست که هم در بحثهای خارج اصول و هم خارج فقه نسبت به آرا و نظریات محقّق کمنظیر فقه و اصول، مرحوم آقای شیخ محمّدحسین اصفهانی أعلی اللّه کلمته، توجّه خاصّی دارم و معتقدم که در حاشیۀ بینظیر ایشان بر کفایه و نیز حواشی بسیار فقیهانهشان بر مکاسب، تحقیقاتی موجود است که حوزههای علمیه نجف و قم هنوز به کنه آن نرسیدهاند. مع الأسف ایشان بر مکاسب محرّمه حواشی نداشتند تا از آن بهرهمند شویم. اما در مباحث بیع به تفصیل افکار بدیع ایشان را مطمح نظر قرار دادهایم. در عین حال در این بحوث، سعی بر آن بوده است که آراء و نظریات مدقّقین از محشّین مکاسب: سیّد یزدی و ایروانی و نائینی و دیگران و بالأخص مرحوم امام خمینی و محقق خوئی قدس سرهما مورد بحث و بررسی قرار گیرد. باید به این حقیقت اعتراف نمود که چیرگی و زبردستی و قدرت فقهی و ابتکارات امام خمینی در مباحث مکاسب محرّمه و در مجموع مباحث معاملات بسیار قابل ستایش و تقدیر است. امید آنکه این اثر مورد قبول حضرت بقیة اللّه الأعظم عجّل اللّه تعالی فرجه الشریف قرار گیرد و خداوند متعال به برکت دعای آن حضرت عنایاتش را بر ما هرچه بیشتر افزون فرماید. در خاتمه از محقّقین مرکز فقهی ائمّۀ اطهار علیهم السلام خصوصاً مدیر محترم و معظّم حضرت حجّةالاسلام والمسلمین آقای فاضل کاشانی دامت برکاته که همّت وافری مبذول فرمودند کمال تشکّر دارم.
مرکز فقهی ائمّۀ اطهار علیهم السلام
محمّدجواد فاضل لنکرانی
96/5/31 - ذیقعدة الحرام 1438
بحث مکاسب محرّمه از مباحث بسیار مهم فقهی است که در بین متقدّمان و متأخّران مطرح بوده و در طول زمان گسترش پیدا کرده است. در گذشته، فقها مباحث مکاسب محرّمه، بیع و خیارات را در ضمن یک کتاب و به صورت مختصر مطرح میکردند، امّا به مرور زمان این مباحث از یکدیگر جدا گردیده و به تفصیل بیان شدهاند. شیخ انصاری قدس سره نیز کتاب المکاسب را در سه بخش آورده است: مکاسب محرّمه، بیع و خیارات.
در سالهای 1382 و 1383 بحث اجتهاد و تقلید را بر اساس ترتیب کتاب تحریر الوسیلة امام خمینی قدس سره مطرح کردیم. از آنجا که بحث مکاسب محرّمه در تحریر الوسیلة به اختصار بیان شده و نیز با توجّه به اینکه کتاب شریف مکاسب شیخ انصاری قدس سره، حواشی، شروح و تعلیقات بسیاری دارد و از متونی است که طلّاب علوم دینی با آن آشنایی دارند و بزرگانی همچون محقّق نائینی، محقّق اصفهانی، محقّق خویی و امام خمینی قدس سرهما مباحث معاملات را بر طبق این کتاب تنظیم نمودهاند، ما نیز بحث مکاسب محرّمه را به ترتیبی که شیخ انصاری قدس سره بیان کرده، مطرح میکنیم.
شیخ انصاری قدس سره عنوان کتاب را «کتاب المکاسب» قرار داده است. فقها در این باره تعبیرهای گوناگونی را به کار بردهاند. برخی از عنوان «کتاب المکاسب» استفاده کرده و برخی دیگر تعبیر «کتاب المتاجر» را به کار بردهاند، عدّهای نیز هر دو عنوان را با یکدیگر آوردهاند.
برای نمونه در متون فقهی نخستین مانند المقنع(1)و الهدایة،(2)عنوان بحث «باب المکاسب و التجارات» است. شیخ مفید قدس سره در المقنعة،(3)«ابواب المکاسب» و سیّد مرتضی قدس سره در الانتصار،(4)«کتاب البیوع و الربا و الصرف» را انتخاب کردهاند. شهید اوّل قدس سره در اللّمعة الدمشقیة(5)عنوان «کتاب المتاجر» را قرار داده و عنوان بحث در کتاب المراسم سلاّر،(6)«کتاب المکاسب» میباشد. محقّق حلّی قدس سره در شرائع الإسلام(7)عنوان «کتاب التجارة» را انتخاب کرده است، امّا شهید ثانی قدس سره در مسالک(8)تعبیر به مکاسب را بهتر از تعبیر به تجارت میداند، از این رو محقّق نجفی قدس سره در جواهر الکلام، ابتدا با استناد به کلام شهید ثانی قدس سره تعبیر به مکاسب را ترجیح میدهد، امّا در آخر این نظر را میپذیرد که عنوان تجارت بهتر است.(9)
در فقه اهل سنّت نیز چیزی با عنوان مکاسب محرّمه، وجود ندارد و این بحث تحت عنوان «البیوع الممنوعة» و «البیوع المحظورة» مطرح شده است.
هرچند بحث از اینکه عنوان «مکاسب» بهتر است یا «تجارت»، ثمرۀ علمی چندانی ندارد، امّا با توجّه به آنچه بیان شد، این پرسش مطرح میشود که آیا تفاوتی میان دو عنوان «مکاسب» و «متاجر» وجود دارد؟ و در صورت وجود تفاوت، به کار
بردن کدام یک صحیحتر است؟ از این رو، لازم است جداگانه هر دو عنوان را مورد توضیح قرار دهیم.
«متاجر» جمع «متجر» است که مصدر میمی میباشد و «تجارت» مصدر دوم است.
برخی نیز «تجارت» را اسم مصدر میدانند، مثل صناعت و حیاکت.(1)
تجارت، سه استعمال دارد:
تجارت به معنای مطلق کسب و معاوضه؛ بر طبق این معنا تمام معاملات از قبیل بیع، اجاره، صلح، هبۀ معوّضه و مانند آن، تحت عنوان تجارت قرار میگیرد.
تجارت به معنای معاوضهای که به قصد سود باشد؛ برای نمونه هنگامی که گفته میشود شخصی تجارت میکند، معنایش این است که معاوضهای به قصد سود انجام میدهد. همچنین وقتی در کتاب زکات میگویند: «مال التجارة»، بیشتر همین معنا اراده میشود.
«مکاسب» جمع مکسب و «مکسب» مصدر میمی به معنای «ما یطلب به المال» میباشد؛ یعنی آن چیزی که بهوسیلۀ آن، مال طلب میشود و مال از آن به دست میآید.(4)
البتّه هرچند برخی واژۀ «مکاسب» را این گونه معنا نمودهاند، لیکن ظاهر آن است که کسب به معنای طلب و سعی در طلب رزق، و معنای اصلی آن، جمع کردن است.(5)
اینک با توجّه به مطالب گفته شده، باید دید کدام یک از عناوین «تجارت» و «مکاسب»، برای این بحث مناسبتر است؟ آیا سخن شهید ثانی قدس سره که عنوان «مکاسب» را ترجیح داد، صحیح است یا سخن صاحب جواهر قدس سره که عنوان «تجارت» را بهتر میداند؟
بیان شد واژۀ «تجارت» بدون اینکه دنبال کلمهای باشد، سه استعمال دارد. از این رو، این پرسش مطرح میشود که اگر بخواهیم عنوان بحث را «کتاب التجارة» قرار دهیم، باید کدام یک از معانی و استعمالات تجارت را مدّ نظر قرار دهیم؟
روشن است که معنای نخست، با بحث مطابقت دارد، امّا با رجوع به آیات و روایات دانسته میشود که معنای تجارت در این آیات و روایات، مطلق معاوضه نیست؛ بلکه تجارتِ به قصد سود مدّ نظر است. با این توضیح، اگر معنای نخست را اراده کرده و بگوییم تجارت به معنای مطلق معاوضه است، با نظر مفسّران مخالفت کردهایم؛ چراکه آنان در تفسیر آیۀ شریفۀ«لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ»1 تجارت را مطلق معاوضه معنا نکردهاند؛ بلکه منظور از تجارت در این آیه و آیات و روایات دیگر، معامله و تجارت به قصد سود است. از سوی دیگر، برخی ادّعا کردهاند که لفظ تجارت از معنای اوّلش به معنای دیگری نقل داده شده است و تجارت را در جایی استعمال میکنند که صنعت و حرفه باشد؛(1)یعنی هنگامی که میگویند: فلان شخص تاجر است، منظور این است که او به حرفۀ تجارت اشتغال دارد، در حالی که در مکاسب محرّمه از مواردی بحث میشود که اصلاً حرفه نیست. برای نمونه در بحث از اینکه عبادت استیجاری صحیح است یا خیر، عمل شخص متعلّق اجاره قرار میگیرد، هرچند حرفۀ او نباشد.
با در نظر گرفتن این مطلب که واژۀ «تجارت» استعمالات گوناگونی دارد و با توجّه به اینکه ادّعای نقل در آن مطرح شده است، میتوان گفت: تعبیر به «مکاسب» که خالی از این دو جهت است، مناسبتر از تعبیر به «تجارت» است و شاید بر همین اساس، شیخ انصاری قدس سره این عنوان را برگزیده است.
1) (2) . ر. ک: ارشاد الطالب: ج 1 ص 5.
شیخ انصاری قدس سره در آغاز کتاب المکاسب مینویسد:
وینبغی أوّلاً التیمّن بذکر بعض الأخبار الواردة علی سبیل الضابطة للمکاسب، من حیث الحلّ والحرمة، فنقول مستعیناً باللّه تعالی: روی فی الوسائل والحدائق عن الحسن بن علیّ بن شعبة فی کتاب تحف العقول عن مولانا الصادق صلوات اللّه وسلامه علیه حیث سُئل عن معایش العباد، فقال علیه السلام: «جمیع المعایش....»؛(1)
شایسته است که تبرّک بجوییم با ذکر برخی از اخباری که ضوابطی را برای مکاسب، از حیث حلال یا حرام بودن بر میشمارند. از این رو میگوییم: در وسائل الشیعة و الحدائق از حسن بن علی بن شعبه در کتاب تحف العقول از امام صادق علیه السلام چنین نقل شده است که از ایشان دربارۀ کسب درآمد بندگان پرسیدند، پس فرمودند:....
ایشان چهار خبر از اخبار عام را میآورد و ادّعا میکند که این اخبار در بردارندۀ ضوابطی برای معاملات هستند. ما إن شاء اللّه این اخبار را ذکر کرده و مورد بررسی
1) (1) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 6.
قرار خواهیم داد؛ ولی پیش از آن، باید بدانیم که برخی از بزرگان در مقام اشکال به شیخ انصاری قدس سره میگویند: پیش از مطرح کردن روایات عام، باید آیات شریفۀ مربوط به معاملات مانند«أَوْفُوا بِالْعُقُودِ»، (1)«أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ»2 و«تِجارَةً عَنْ تَراضٍ»3 ذکر میشد؛ زیرا رجوع به قرآن مقدّم بر رجوع به این روایات است.(2)
لیکن این اشکال پذیرفتنی نیست؛ چراکه شیخ انصاری قدس سره این روایات را به دلیل ضوابط موجود در آنها مطرح میکند، حال آنکه آیات ذکر شده در بردارندۀ چنین ضوابطی - که بر ملاک صحّت و فساد در معاملات، دلالت کنند - نیستند، هرچند خود آنها به عنوان دلیل عام در بسیاری از مباحث، مورد استدلال قرار میگیرند.
نخستین روایت در کتاب تحف العقول آمده است و آن را صاحب وسائل(3)و صاحب حدائق قدس سرهما(4)نیز نقل کردهاند. این حدیث بسیار مفصّل است و در صورتی که بتوان به آن عمل کرد، در فقه و در بسیاری از مباحث نو و فروعات جدید، ضابطهساز خواهد بود؛ امّا از یک سو سند این حدیث محلّ بحث است و از سوی دیگر، دلالت این حدیث نیز میبایست مورد بررسی قرار گیرد. بنا بر این، پس از بیان متن روایت، نخست بحث سند این روایت را مطرح میکنیم تا اگر از نظر سندی قابل اعتماد بود، به بحث دلالت حدیث بپردازیم.
سأله سائل فقال کم جهات معایش العباد الّتی فیها الاکتساب أو التّعامل
بینهم ووجوه النّفقات؟ فقال علیه السلام: جمیع المعایش کلّها من وجوه المعاملات فیما بینهم ممّا یکون لهم فیه المکاسب أربع جهات من المعاملات. فقال له: أکلّ هؤلاء الأربعة الأجناس حلال أو کلّها حرام أو بعضها حلال وبعضها حرام؟ فقال علیه السلام: قد یکون فی هؤلاء الأجناس الأربعة حلال من جهة حرام من جهة وهذه الأجناس مسمّیات معروفات الجهات؛ فأوّل هذه الجهات الأربعة الولایة وتولیة بعضهم علی بعض، فالأوّل ولایة الولاة وولاة الولاة إلی أدناهم باباً من أبواب الولایة علی من هو وال علیه، ثمّ التّجارة فی جمیع البیع والشّراء بعضهم من بعض، ثمّ الصّناعات فی جمیع صنوفها، ثمّ الإجارات فی کلّ ما یحتاج إلیه من الإجارات، وکلّ هذه الصّنوف تکون حلالاً من جهة وحراماً من جهة. والفرض من اللّه علی العباد فی هذه المعاملات الدّخول فی جهات الحلال منها والعمل بذلک الحلال واجتناب جهات الحرام منها.
تفسیر معنی الولایات: وهی جهتان، فإحدی الجهتین من الولایة ولایة ولاة العدل الّذین أمر اللّه بولایتهم وتولیتهم علی النّاس، وولایة ولاته وولاة ولاته إلی أدناهم باباً من أبواب الولایة علی من هو وال علیه، والجهة الأخری من الولایة ولایة ولاة الجور وولاة ولاته إلی أدناهم باباً من الأبواب الّتی هو وال علیه، فوجه الحلال من الولایة ولایة الوالی العادل الّذی أمر اللّه بمعرفته وولایته والعمل له فی ولایته وولایة ولاته و ولاة ولاته بجهة ما أمر اللّه به الوالی العادل بلا زیادة فیما أنزل اللّه به ولا نقصان منه ولا تحریف لقوله ولا تعدّ لأمره إلی غیره، فإذا صار الوالی والی عدل بهذه الجهة فالولایة له والعمل معه ومعونته فی ولایته و تقویته حلال محلّل وحلال الکسب معهم، وذلک أنّ فی ولایة والی العدل وولاته إحیاء کلّ حقّ وکلّ عدل وإماتة کلّ ظلم وجور وفساد، فلذلک کان السّاعی فی تقویة سلطانه والمعین له علی
ولایته ساعیاً إلی طاعة اللّه مقوّیاً لدینه. وامّا وجه الحرام من الولایة فولایة الوالی الجائر و ولایة ولاته الرّئیس منهم وأتباع الوالی فمن دونه من ولاة الولاة إلی أدناهم باباً من أبواب الولایة علی من هو وال علیه والعمل لهم والکسب معهم بجهة الولایة لهم حرام ومحرّم معذّب من فعل ذلک علی قلیل من فعله أو کثیر، لأنّ کلّ شیء من جهة المعونة معصیة کبیرة من الکبائر، وذلک أنّ فی ولایة الوالی الجائر دوس الحقّ کلّه وإحیاء الباطل کلّه وإظهار الظّلم والجور والفساد وإبطال الکتب وقتل الأنبیاء والمؤمنین وهدم المساجد وتبدیل سنّة اللّه وشرائعه، فلذلک حرم العمل معهم ومعونتهم والکسب معهم إلّابجهة الضّرورة نظیر الضّرورة إلی الدّم والمیتة.
وامّا تفسیر التّجارات: فی جمیع البیوع ووجوه الحلال من وجه التّجارات الّتی یجوز للبائع أن یبیع ممّا لا یجوز له، وکذلک المشتری الّذی یجوز له شراؤه ممّا لا یجوز له، فکل مأمور به ممّا هو غذاء للعباد وقوامهم به فی أمورهم فی وجوه الصّلاح الّذی لا یقیمهم غیره ممّا یأکلون ویشربون و یلبسون وینکحون ویملکون ویستعملون من جهة ملکهم ویجوز لهم الإستعمال له من جمیع جهات المنافع الّتی لا یقیمهم غیرها من کلّ شیء یکون لهم فیه الصّلاح من جهة من الجهات فهذا کلّه حلال بیعه وشراؤه و إمساکه وإستعماله وهبته وعاریّته. وامّا وجوه الحرام من البیع والشّراء فکلّ أمر یکون فیه الفساد ممّا هو منهیّ عنه من جهة أکله وشربه أو کسبه أو نکاحه أو ملکه أو إمساکه أو هبته أو عاریته أو شیء یکون فیه وجه من وجوه الفساد نظیر البیع بالرّبا لما فی ذلک من الفساد أو البیع للمیتة أو الدّم أو لحم الخنزیر أو لحوم السّباع من صنوف سباع الوحش أو الطّیر أو جلودها أو الخمر أو شیء من وجوه النّجس فهذا کلّه حرام ومحرّم، لأنّ ذلک کلّه منهیّ عن أکله وشربه ولبسه
وملکه وإمساکه والتّقلّب فیه بوجه من الوجوه لما فیه من الفساد، فجمیع تقلّبه فی ذلک حرام، وکذلک کلّ بیع ملهوّ به وکلّ منهیّ عنه ممّا یتقرّب به لغیر اللّه أو یقوی به الکفر والشّرک من جمیع وجوه المعاصی أو باب من الأبواب یقوی به باب من أبواب الضّلالة أو باب من أبواب الباطل أو باب یوهن به الحقّ فهو حرام محرّم حرام بیعه وشراؤه وإمساکه وملکه وهبته وعاریّته وجمیع التّقلّب فیه إلّافی حال تدعو الضّرورة فیه إلی ذلک.
وامّا تفسیر الإجارات: فإجارة الإنسان نفسه أو ما یملک أو یلی أمره من قرابته أو دابّته أو ثوبه بوجه الحلال من جهات الإجارات أن یؤجر نفسه أو داره أو أرضه أو شیئاً یملکه فیما ینتفع به من وجوه المنافع أو العمل بنفسه وولده ومملوکه أو أجیره من غیر أن یکون وکیلاً للوالی أو والیاً للوالی فلا بأس أن یکون أجیراً یؤجر نفسه أو ولده أو قرابته أو ملکه أو وکیله فی إجارته، لأنّهم وکلاء الأجیر من عنده لیس هم بولاة الوالی، نظیر الحمّال الّذی یحمل شیئاً بشیء معلوم إلی موضع معلوم فیحمل ذلک الشّیء الّذی یجوز له حمله بنفسه أو بملکه أو دابّته أو یؤاجر نفسه فی عمل یعمل ذلک العمل بنفسه أو بمملوکه أو قرابته أو بأجیر من قبله، فهذه وجوه من وجوه الإجارات حلال لمن کان من النّاس ملکاً أو سوقةً أو کافراً أو مؤمناً فحلال إجارته وحلال کسبه من هذه الوجوه. فأمّا وجوه الحرام من وجوه الإجارة نظیر أن یؤاجر نفسه علی حمل ما یحرّم علیه أکله أو شربه أو لبسه أو یؤاجر نفسه فی صنعة ذلک الشیء أو حفظه أو لبسه أو یؤاجر نفسه فی هدم المساجد ضراراً أو قتل النّفس بغیر حلّ أو حمل التّصاویر والأصنام والمزامیر والبرابط والخمر والخنازیر والمیتة والدّم أو شیء من وجوه الفساد الّذی کان محرّماً علیه من غیر جهة الإجارة فیه وکلّ أمر منهیّ عنه من جهة من الجهات فمحرّم
علی الإنسان إجارة نفسه فیه أو له أو شیء منه أو له، إلّالمنفعة من استأجرته کالّذی یستأجر الأجیر یحمل له المیتة ینجیها عن أذاه أو أذی غیره وما أشبه ذلک، والفرق بین معنی الولایة والإجارة وإن کان کلاهما یعملان بأجر أنّ معنی الولایة أن یلی الإنسان لوالی الولاة أو لولاة الولاة فیلی أمر غیره فی التّولیة علیه وتسلیطه وجواز أمره ونهیه وقیامه مقام الولیّ إلی الرّئیس أو مقام وکلائه فی أمره وتوکیده فی معونته وتسدید ولایته وإن کان أدناهم ولایةً فهو والٍ علی من هو والٍ علیه یجری مجری الولاة الکبار الّذین یلون ولایة النّاس فی قتلهم من قتلوا وإظهار الجور والفساد، وأمّا معنی الإجارة فعلی ما فسّرنا من إجارة الإنسان نفسه أو ما یملکه من قبل أن یؤاجر الشّیء من غیره فهو یملک یمینه، لأنّه لا یلی أمر نفسه وأمر ما یملک قبل أن یؤاجره ممّن هو آجره، و الوالی لا یملک من أمور النّاس شیئاً إلّابعد ما یلی امورهم ویملک تولیتهم، وکلّ من آجر نفسه أو آجر ما یملک نفسه أو یلی أمره من کافر أو مؤمن أو ملک أو سوقة علی ما فسّرنا ممّا تجوز الإجارة فیه فحلال محلّل فعله وکسبه.
وامّا تفسیر الصّناعات: فکلّ ما یتعلّم العباد أو یعلّمون غیرهم من صنوف الصّناعات مثل الکتابة والحساب والتّجارة والصّیاغة والسّراجة والبناء والحیاکة والقصارة والخیاطة وصنعة صنوف التّصاویر ما لم یکن مثل الرّوحانیّ وأنواع صنوف الآلات الّتی یحتاج إلیها العباد الّتی منها منافعهم وبها قوامهم وفیها بلغة جمیع حوائجهم فحلال فعله وتعلیمه والعمل به وفیه لنفسه أو لغیره، وإن کانت تلک الصّناعة وتلک الآلة قد یستعان بها علی وجوه الفساد ووجوه المعاصی ویکون معونةً علی الحقّ و الباطل فلا بأس بصناعته وتعلیمه، نظیر الکتابة الّتی هی علی وجه من وجوه الفساد من تقویة معونة ولاة الجور وکذلک السّکّین والسّیف
والرّمح والقوس وغیر ذلک من وجوه الآلة الّتی قد تصرّف إلی جهات الصّلاح وجهات الفساد وتکون آلةً ومعونةً علیهما، فلا بأس بتعلیمه وتعلّمه وأخذ الأجر علیه وفیه والعمل به وفیه لمن کان له فیه جهات الصّلاح من جمیع الخلائق ومحرّم علیهم فیه تصریفه إلی جهات الفساد والمضارّ، فلیس علی العالم والمتعلّم إثم ولا وزر لما فیه من الرّجحان فی منافع جهات صلاحهم وقوامهم به وبقائهم، وإنّما الإثم والوزر علی المتصرّف بها فی وجوه الفساد والحرام؛ وذلک إنّما حرّم اللّه الصّناعة الّتی حرام هی کلّها الّتی یجیء منها الفساد محضاً نظیر البرابط والمزامیر و الشّطرنج وکلّ ملهوّ به والصّلبان والأصنام وما أشبه ذلک من صناعات الأشربة الحرام وما یکون منه وفیه الفساد محضاً ولا یکون فیه ولا منه شیء من وجوه الصّلاح فحرام تعلیمه وتعلّمه والعمل به وأخذ الأجر علیه وجمیع التّقلّب فیه من جمیع وجوه الحرکات کلّها إلّاأن تکون صناعةً قد تنصرف إلی جهات الصّنائع وإن کان قد یتصرّف بها ویتناول بها وجه من وجوه المعاصی، فلعلّه لما فیه من الصّلاح حلّ تعلّمه وتعلیمه و العمل به ویحرم علی من صرفه إلی غیر وجه الحقّ والصّلاح؛ فهذا تفسیر بیان وجه اکتساب معاش العباد وتعلیمهم فی جمیع وجوه اکتسابهم.(1)
این روایت را ابو محمّد حسن بن علی بن حسین بن شعبۀ حلبی یا حرّانی، به صورت مرسل از امام صادق علیه السلام نقل کرده است.(2)این شخص مورد اعتماد علماست و علاوه بر آن، بزرگان نسبت به کتاب تحف العقول نیز مطالب بسیاری را عنوان کردهاند. مثلاً
علاّمۀ مجلسی قدس سره در بحار الأنوار دربارۀ این کتاب مینویسد: «این کتاب از اصولی است که در آن نیازی به سند نداریم».(1)شیخ حرّ عاملی قدس سره در أمل الآمل دربارۀ این کتاب میگوید: «نیکو و بسیار پرفایده است».(2)محدّث قمی قدس سره نیز به نقل از شیخ مفید قدس سره در کتاب فوائد الرضویة مینویسد: «تحف العقول کتابی است که دهر مانند آن را ندیده است».(3)محقّق خوانساری قدس سره در کتاب روضات الجنّات پس از تعریف و تمجید از صاحب کتاب، دربارۀ تحف العقول مینویسد: «گسترده و بسیار پرفایده است و اصحاب امامیّه بر آن اعتماد دارند».(4)و مرحوم سیّد حسن صدر قدس سره نیز در تأسیس الشیعة آورده است: «کتابی است که مانند آن ننوشتهاند».(5)
در مورد خود روایت، علاوه بر شیخ انصاری قدس سره که در اوّل کتاب المکاسب این روایت را نقل میکند و در موارد متعدّدی به این روایت استدلال مینماید، صاحب جواهر قدس سره نیز در مواردی به این روایت، تمسّک میجوید.(6)محقّق نائینی قدس سره نیز در منیة الطالب به این روایت استدلال کرده(7)و سیّد یزدی قدس سره میگوید: «آثار صدق از این روایت، هویداست».(8)والد معظّم ما - دام ظله العالی - نیز در بحث مکاسب محرّمه، این روایت را قابل اعتماد دانسته است.(9)
اما در مقابل، بزرگانی چون محقّق ایروانی قدس سره،(10)محقّق خویی رحمه الله و شاگردان ایشان معتقدند که این روایت مرسل است و حدیث مرسل، مشمول ادلّۀ حجّیت خبر واحد نیست. محقّق خویی قدس سره در این باره مینویسد: «هیچ یک از روایات تحف العقول قابل
1) (1) . «من الاُصول المعلومة الّتی لا نحتاج فیها إلی سند» (بحار الأنوار: ج 1 ص 29).
2) (2) . أمل الآمل: ج 2 ص 74. «حسن کثیر الفوائد».
3) (3) . «لم یسمح الدّهر بمثله» (فوائد الرّضویة: ج 1 ص 109).
4) (4) . «مبسوط کثیر الفوائد، معتمد عند الاصحاب» (روضات الجنّات فی احوال العلماء و السّادات: ص 289).
5) (5) . «کتاب لم یصنَّف مثله» (تأسیس الشیعة: ص 413).
6) (6) . ر. ک: جواهر الکلام: ج 22 ص 9.
7) (7) . منیة الطالب: ج 1 ص 31.
8) (8) . حاشیة المکاسب: ج 1 ص 34.
9) (9) . تفصیل الشریعة فی شرح تحریر الوسیلة - المکاسب المحرّمة: ص 11-15.
10) (10) . حاشیة المکاسب: ج 1 ص 17.
اعتنا نیست، زیرا همۀ روایات این کتاب مرسل است».(1)امام خمینی قدس سره نیز در کتاب المکاسب المحرّمة مینویسد: «سند این روایت در مقایسه با سایر روایات، مخفیتر و دلالت آن روشنتر است».(2)
دیدگاههای گوناگونی دربارۀ این روایت وجود دارد؛ زیرا از یکسو صاحب جواهر، شیخ انصاری، محقّق نائینی و سیّد یزدی قدس سرهم به این روایت عمل میکنند و از سوی دیگر، جمعی از بزرگان مانند محقّق خویی، محقّق ایروانی و امام خمینی قدس سرهم این روایت را از حیث سند، مخدوش میدانند.
مهمترین اشکال سند روایت تحف العقول، این است که حسن بن شعبه این حدیث را به صورت مرسل و بدون واسطه از امام صادق علیه السلام نقل کرده است؛ زیرا وی در عصر شیخ صدوق قدس سره میزیسته و میان وی و امام معصوم قدس سره دستکم چهار یا پنج راوی وجود دارد که نام هیچ یک از آنها ذکر نشده است.
بزرگانی همچون محقّق ایروانی(3)و محقّق خوییقدس سرهما(4)، این اشکال را مطرح کردهاند و میگویند: ادلّۀ حجّیت خبر واحد، شامل این روایت نمیشود؛ زیرا بر اساس حجّیت خبر واحد، روایتی از حجّیت برخوردار است که راوی آن، عادل یا موثّق باشد، در حالی که وثوق و عدالت راویانی که در روایات مرسل حذف شدهاند، قابل اثبات نیست؛ زیرا هویّت آنها نامشخّص است.
چه بسا در مقابل این اشکال گفته شود: حسن بن شعبه قدس سره در مقدّمۀ تحف العقول تصریح میکند که اسانید را برای ایجاز و اختصار، حذف کرده است.(5)پس میتوان
نتیجه گرفت که ایشان به راویانی که ذکر نکرده، اعتماد داشته است. از این رو، سخن وی شبیه توثیق عام است که در مواردی همچون اسناد کامل الزّیارات وجود دارد.
در پاسخ به این سخن میتوان گفت:
اوّلاً: بحث توثیق عام، بحثی مبنایی است و برخی از بزرگان همچون محقّق خویی قدس سره قائل به عدم اعتبار توثیقات عام هستند. ایشان ابتدا معتقد بود که توثیقات عام مانند توثیقات خاص معتبر است،(1)امّا بعداً از این دیدگاه عدول کرد.(2)
ثانیاً: نمیتوان از کلام ابن شعبه توثیق عام را استفاده کرد؛ زیرا وی در مقدّمۀ کتاب فقط نوشته است که اسانید را برای اختصار حذف کردهام و هرگز تصریح به وثاقت آنان نمیکند. بنابراین، نمیتوان از کلام ایشان وثاقت را برداشت نمود،(3)در حالی که صاحب کامل الزّیارات در مقدّمۀ آن فرموده است: همۀ راویانی که من از آنان اخبار را نقل کردهام از نظر من موثّق هستند.(4)روشن است که از کلام ابن شعبه، توثیق عام قابل استفاده نیست؛ ولی از سخن ابن قولویه، توثیق عام استفاده میشود.
چه بسا کسی بگوید: صاحب این کتاب شخصی است که بیشتر بزرگان او را بلند مرتبه و از نیکان روزگار میدانند؛ از این رو، باید روایاتی را که چنین شخصی در کتابش نقل میکند، قابل اعتماد دانست.
در پاسخ میگوییم: جلالت شأن، سبب پذیرش روایت نمیشود. مثلاً در دو کتاب بحار الأنوار و وسائل الشیعة، هم روایات صحیح وجود دارد و هم روایات ضعیف و این گونه نیست که همۀ روایات به خاطر بزرگی نویسندگان، پذیرفته شود.(5)در نتیجه، نه توثیق عام و نه جلالت شأن، نمیتوانند مشکل ارسال این روایت را حل کنند.
اشکال دیگر این است که این حدیث در بیشتر جوامع روایی، ذکر نشده است. از این رو، این پرسش مطرح میشود که چگونه فقهای بزرگ از وجود چنین روایت مهمّی، بیخبر بودهاند؟!
پس از بیان اشکالات سند این روایت، باید دید آیا راهی برای تصحیح سند آن وجود دارد یا خیر؟ از این رو در ادامه، سه راه برای تصحیح سند روایت ذکر میکنیم و آنها را مورد نقد و بررسی قرار میدهیم:
در فقه گفته میشود که اگر در یک روایت، شرایط حجّیت موجود باشد، فقیه باید به آن عمل کند و اگر روایتی فاقد شرایط حجّیت باشد، فقیه نمیتواند به آن روایت عمل کند؛ ولی آیا شهرت میتواند جبرانکنندۀ ضعف سند باشد؟ آیا عمل مشهور میتواند مشکل ارسال روایت تحف العقول را جبران کند؟
دربارۀ این موضوع دو دیدگاه کلّی در بین فقها وجود دارد که آثار و نتایج متفاوتی بر آنها مترتّب است:
1-1. دیدگاه محقّق خویی
ایشان در بحث حجیّت خبر واحد میگوید: اگر یک خبر دارای سند صحیح باشد، مشمول ادلّۀ حجّیت است و اگر سند صحیح نداشته باشد، مشمول ادلّۀ حجیّت نیست، خواه فقها به آن حدیث عمل کرده یا عمل نکرده باشند. به عقیدۀ ایشان، عمل مشهور ضعف سند را جبران نمیکند و در مقابل، اعراض مشهور نیز خدشهای به اعتبار حدیث وارد نمیکند.(1)پذیرش این مبنا مستلزم کنار گذاشتن بسیاری از روایات است.
1) (1) . مصباح الفقاهة: ج 1 ص 20.
2-1. دیدگاه محقّق بروجردی
جهت تبیین بهتر دیدگاه محقّق بروجردی قدس سره، ابتدا مقدّمهای را ذکر میکنیم.
اصحاب در زمان ائمّۀ اطهار علیهم السلام، احکام و فتاوا را از ایشان دریافت کرده و عین این احکام را بدون تغییر برای شاگردان خود بیان میکردند. این کار در هیچ دورهای متوقّف نشد و یکی از نقاط افتراق فقه شیعه و فقه اهل سنّت همین مطلب است. فقه اهل سنّت پس از حدود صد سال از زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله شروع شده است، امّا در فقه شیعه اصحاب از زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و ائمّۀ معصومین علیهم السلام احکام را اخذ کرده و نسل به نسل به شاگردان خود، منتقل میکردند. این روند تا زمان شیخ صدوق، شیخ مفید، سیّد مرتضی و عدّهای دیگر از فقها قدس سرهم که اصطلاحاً به آنها قدمای از فقها گفته میشود، ادامه داشته است؛ یعنی شیخ صدوق قدس سره همان تعبیری را که راوی از استاد خود گرفته بود، بدون هیچ تغییری در کتابش آورده است. قدما در تدوین کتابهایشان همان شیوۀ اصحاب را در پیش گرفتند و کتابهای المقنع و الهدایة شیخ صدوق، المقنعة شیخ مفید و الانتصار سیّد مرتضی قدس سرهم به همین شکل تدوین یافتهاند؛ امّا پس از این دوره و از زمان محقّق حلّی قدس سره، فقها فروعاتی را به آن احکام و فتاوا ضمیمه میکردند. البتّه پیش از محقّق حلّی، شیخ طوسی قدس سره نیز در کتاب المبسوط تفریعاتی را افزوده است.
محقّق بروجردی قدس سره با اشاره به این مسئله در تاریخ فقه شیعه، میگوید: مسائل و احکامی که در دورۀ اصحاب و قدمای از فقها بیان شده است را «المسائل الأصلیة المأثورة عن الأئمة» نام مینهیم و از آنها به مسائل اصلی تعبیر میکنیم و از دستۀ دوم، که فروعی را به مسائل اصلی اضافه کردهاند، با عنوان «مسائل تفریعی» نام میبریم.
ایشان در ادامه اظهار میدارد: از آنجا که اصحاب و قدما عین عبارات ائمّۀ معصومین علیهم السلام یا واژههای نزدیک به آن را حفظ کرده و به نسل بعد منتقل میکردند، آنچه در میان آنها به عنوان اصول متلقّات شمرده میشد و میان آنها مشهور بوده است، برای فقهای متأخّر حجّیت دارد، هرچند سندش صحیح نباشد.(1)
1) (1) . نهایة الاُصول: ص 453.
پس طبق این دیدگاه اگر بگوییم: تحف العقول از اصول متلقّات به شمار میرود - چون صاحب کتاب در زمان شیخ صدوق قدس سره میزیسته است -، و نیز ثابت شود که این روایت در میان قدما مشهور بوده است، در اینصورت ضعف سندش، جبران شده و حجّیت مییابد.
خلاصه آنکه: دیدگاه محقّق بروجردی قدس سره این است که شهرتِ بین قدما، در مسائل اصلی یا به تعبیر دیگر در اصول متلقّات از ائمّۀ معصومین علیهم السلام حجّیت دارد.
پس اگر روایتی با سند صحیح داشته باشیم، امّا قدما بر طبق آن روایت عمل نکرده و در کتابهای فقهی خود بر طبق آن فتوا نداده باشند، این روایت حجّیت ندارد. در مقابل، اگر روایتی مرسل بوده یا سندی ضعیف داشته باشد، ولی قدما آن را به عنوان اصول متلقّات از ائمّۀ معصومین علیهم السلام مورد فتوا قرار داده باشند، این روایت حجّت خواهد بود. امّا از زمان محقّق حلّی قدس سره تا امروز، حتّی اجماع فقها نیز نافع نیست و تنها شهرت میان قدما در مسائل اصلی، حجّیت دارد.
3-1. نتیجۀ بررسی دو دیدگاه
دیدگاه محقّق بروجردی قدس سره دست فقیه را باز میگذارد و فقهای بزرگی همچون امام خمینی قدس سره(1)و والد معظّم ما - دام ظله العالی - (2)آن را پذیرفتهاند. بر اساس این مبنا، میتوان روایات مرسل و روایاتی را که سند و راوی آن مشخّص نیست، تصحیح کرد.
بنا بر این، ضعف سند روایت تحف العقول بهوسیلۀ شهرت میان قدما، جبران میشود.
لیکن در مقابل، محقّق خویی قدس سره افزون بر اینکه دیدگاه محقّق بروجردی قدس سره را نمیپذیرد، این اشکال را وارد میکند که اصلاً شهرتی میان قدما در عمل به روایت تحف العقول وجود ندارد و نمیتوان گفت: قدما به این روایت عمل کردهاند.(3)به نظر ما
نیز با ملاحظۀ کتب فقهی نمیتوان گفت که شهرتی میان فقها در عمل به این روایت، وجود داشته است. البتّه این ادّعا نیازمند تتبّع بیشتر است.
در احادیث مرسل، گاهی شخص مرسِل میگوید: «رُوِیَ عن الامام علیه السلام» و گاهی میگوید: «قال الامام علیه السلام». مثلاً در مرسلات صدوق قدس سره ایشان در مواردی «رُوِیَ» را به کار برده و در مواردی از «قال» استفاده کرده است. بر همین اساس، بحثی در علم رجال شکل گرفته است و شماری از بزرگان (مانند امام خمینی قدس سره و شاگردان ایشان) میگویند: میان این دو تعبیر تفاوت وجود دارد؛ یعنی آنجا که شیخ صدوق قدس سره میگوید: «قال الصادق علیه السلام»، نظرش این است که در این روایت هیچ تردیدی وجود ندارد؛ ولی آنجا که میگوید: «روی عن الصادق علیه السلام»، گویا خود ایشان نیز به این روایت اطمینان نداشته است.(1)از این رو میتوان گفت: در روایت تحف العقول چون حسن بن علی بن شعبه قدس سره از کلمۀ «قال الصادق علیه السلام» استفاده کرده است، از نظر وی روایت، صحیح بوده و به آن اعتماد داشته است.
لیکن این مطلب نیز اختلافی است و طبق مبنای محقّق خویی قدس سره و عدّهای دیگر از فقها، در روایات مرسل، فرقی بین تعبیر به «قال» و «روی» نیست و روایات مرسل، به کلّی از دایرۀ اعتبار خارجاند(2).(3)
در بحثهای خبر واحد در علم اصول، روشن نمودیم که مرسلات صدوق در کتاب من لا یحضره الفقیه حجّت است و فرقی میان این دو تعبیر در این کتاب، نیست.
1) (1) . کتاب البیع: ج 2 ص 628.
2) (2) . موسوعة الإمام الخوئی: ج 29 ص 54؛ مصباح الفقاهة: ج 1 ص 554.
3) (3) . ویراستار: استاد معظّم (حفظه اللّه) در آینده در بحث تلقیح مصنوعی و نیز در بحث روایات جواز بیع مردار، این مبنا را پذیرفته و آن را یکی از راههای قبول روایت میشمارند. ایشان در تأیید این سخن میگویند: اگر بخواهیم مرسلات صدوق را نپذیریم، باید بیش از یک سوم از روایات صدوق را کنار بگذاریم.
در بحث خبر واحد، دیدگاه محقّقان این است که برای حجّیت خبر واحد، یا باید راوی آن موثّق باشد، یا وثوق به صدور روایت، وجود داشته باشد.(1)حتّی محقّق خویی قدس سره نیز این دیدگاه را پذیرفته است.(2)بنا بر این، اگر حدیثی موثوق الصدور باشد حجّت است، حتّی اگر وثاقت راوی آن محرز نباشد.
در مورد روایت تحف العقول هم میتوان گفت: این حدیث، در بردارندۀ مضامینی است که از غیر امام معصوم علیه السلام صادر نمیشود؛ یعنی ضوابط و تعابیری که در این روایت وجود دارد، صدور آن از جانب امام علیه السلام را محرز میکند. سیّد یزدی قدس سره نیز از همین راه برای تصحیح روایت، کمک میگیرد و میگوید: ما از مضامین روایت، وثوق به صدور پیدا میکنیم.(3)
نتیجه آنکه: سه راه برای تصحیح روایت تحف العقول گفته شد که از این میان، ممکن است راه نخست با اشکال صغروی مواجه باشد؛ یعنی روشن نیست که مشهور قدما به این روایت عمل کرده باشند. مسئلۀ مطرح شده در راه دوم نیز مبنایی است.
پس مناسبترین راه برای تصحیح روایت، بحث وثوق صدوری میباشد؛ ولی با این حال اشکالاتی بر محتوای روایت وارد شده که وثوق صدوری روایت را زیر سؤال میبرد. از این رو، اگر اشکالات مضمون این روایت، همچون اضطراب، تکرار، تعقید و مانند آن حل شود، میتوان گفت که این روایت، حجّت دارد.
افزون بر مطالب گفته شده، شیخ انصاری قدس سره در کتاب المکاسب مینویسد:
وحکاه غیر واحد عن رسالۀ المحکم والمتشابه؛(4)این خبر را بیش از یک نفر از رسالۀ محکم و متشابه سیّد مرتضی قدس سره نقل کردهاند.
بویژه آنکه سیّد مرتضی قدس سره خبر واحد را حجّت نمیداند و آمدن این خبر در رسالۀ
المحکم و المتشابه(1)، نشاندهندۀ اعتماد ایشان به این روایت است.
همانگونه که گذشت، یکی از راههای تصحیح سند روایت تحف العقول، وثوق به صدور روایت از معصوم علیه السلام است؛ یعنی روایت در بر دارندۀ مطالبی است که تنها از معصوم علیه السلام صادر میشود. لیکن برخی از فقها معتقدند: با توجّه به وجود تکرار، تعقید و اضطراب در متن روایت، نمیتوان به صدور آن از معصوم علیه السلام مطمئن بود. بر این اساس، باید متن روایت و اشکالات مطرح شده نسبت به آن بررسی شود تا در صورت پاسخ به این اشکالات، روایت تحف العقول معتبر گردد.
سیّد یزدی قدس سره روایت تحف العقول را معتبر دانسته و میفرماید: در این روایت تعابیری وجود دارد که آثار صدق از آن هویداست.(2)محقّق خویی قدس سره در نقد این سخن مینویسد: ما نمیدانیم منظور سیّد یزدی قدس سره از آثار صدق چیست؟ آیا مراد ایشان، اضطراب موجود در متن روایت است، یا تکرار واژهها و یا کثرت ضمیرها و پیچیدگی تعابیر آن؟!(3)
پس به عقیدۀ محقّق خویی قدس سره در متن روایت اضطراب، تکرار و پیچیدگی وجود دارد و به همین دلیل نمیتوان گفت: روایت از امام علیه السلام صادر شده است.
برای پاسخ به این اشکال، باید به چند مطلب اشاره کرد:
نخست: برخی از روایات نقل به معنا شدهاند و راوی، عین الفاظ صادر شده از معصوم علیه السلام را نقل نکرده است. در اخبار معتبر نیز آمده است که امام علیه السلام در جواب
کسی که از ایشان سؤال میکند، آیا نقل به معنا جایز است یا خیر؟ فرمودند: اگر بتوانید مقصود و مراد ما را برسانید، نقل به معنا اشکالی ندارد.(1)در این صورت امکان دارد در روایاتی که نقل به معنا شدهاند اضطراب، تعقید و تکرار به وجود آید.(2)
دوم: اضطراب حدیث را از حجّیت ساقط نمیکند. مثلاً در کتاب الحج و بحث حدّ مطاف، مشهور به چند روایت تمسّک میکنند که در متن آن روایات، اضطراب وجود دارد. اضطراب مختصر در متن روایت، اعتبار را نقض نمیکند؛ بلکه اگر اضطراب در حدّی باشد که اصلاً چیزی فهمیده نشود، یا میان صدر و ذیل تناقض وجود داشته باشد، آنگاه اعتبار روایت از بین میرود.
سوم: هرگز در روایت تحف العقول اضطرابی وجود ندارد؛ زیرا معنای اضطراب این است که مثلاً در آغاز حدیث بگوید واجب است، سپس بگوید رجحان دارد و بعد از آن بگوید مرجوح است. اضطراب به چنین اختلافی در مضامین اطلاق میشود. امّا در این روایت، چنین اضطرابی دیده نمیشود؛ بلکه فقط ممکن است در این روایت غموض، تکرار و چه بسا تعقید در ضمیرها وجود داشته باشد. و با توجّه به اینکه این روایتِ طولانی و مفصّل، نقل به معنا شده، طبیعی است که راوی، گرفتار تکرار، غموض و تعقید شود. پس این اشکال وارد نیست.
اشکال دیگری که نسبت به متن روایت وارد کردهاند، این است که در روایت تحف العقول مواردی وجود دارد که هیچ یک از فقها به آن فتوا ندادهاند و این موجب میشود که روایت از حجیّت ساقط شود. این موارد عبارتاند از:
2-1. در روایت آمده است: هرگونه تصرّف از قبیل بیع، انتفاع، نگهداری و مانند آن در پوست درندگان حرام است. در صورتی که آنچه فقها فتوا دادهاند، این است که
خواندن نماز در پوست درندگان جایز نیست و حتّی در روایتی آمده است: در پوست درندگان نماز نخوانید، امّا سایر انتفاعات اشکالی ندارد.(1)
2-2. در این روایت، انتفاع از مردار حتّی اگر پاک باشد، حرام شمرده شده است، در صورتی که فقها به این مطلب فتوا ندادهاند.
2-3. در این روایت، تصرّف و نگهداری از هر چیزی که گونهای از فساد را داشته باشد، حرام دانسته شده است؛ یعنی اگر چیزی فساد محض نباشد، ولی در جهت فساد هم بتوان از آن استفاده کرد، تصرّف در آن حرام است، در حالی که هیچ فقیهی چنین فتوایی نداده است.
2-4. از این روایت استفاده میشود که فروختن شیء نجس، خواه برای استفادۀ محلّل و خواه جهت استفادۀ غیر محلّل، حرام است که فقها به این مطلب نیز فتوا ندادهاند.
2-5. از نظر روایت، نگاه داشتن نجس حرام است و حرمت تکلیفی دارد، در حالی که فقها چنین فتوایی ندادهاند.
2-6. در این روایت تعابیر به حرمت، ظهور در حرمت تکلیفی دارند. برای مثال در روایت آمده
«فهو حرام بیعه و شرائه و إمساکه و التقلّب فیه»، بویژه آنکه وقتی میگوید: نگهداری از فلان شیء حرام است، دیگر معنا ندارد حرمت وضعی مدّ نظر باشد. پس در این روایت، حرمت نگهداری وسیلهای همچون صنم و صلیب، حرمت تکلیفی است، درحالی که فقها در بسیاری از این موارد، حرمت تکلیفی را نپذیرفته و تنها قائل به حرمت وضعی هستند.
پاسخ: برای پاسخ به این اشکال، به بحث اصولی «تبعیض در حجّیت» اشاره میکنیم. روایات بسیاری در فقه وجود دارد که فقها به بخشی از آنها استدلال و از بخش دیگر اعراض کردهاند. پس ممکن است بخشی از یک کلام، مشمول حجّیت باشد و بخش دیگر، مشمول حجّیت نباشد. بیشتر علما نیز این را پذیرفتهاند و قائل به
1) (1) . کافی: ج 3 ص 400.
تبعیض در حجّیت هستند. در این روایت مفصّل نیز ضوابط بسیاری داریم و اگر چند مورد پیدا شود که فقها بر طبق آن فتوا ندادهاند، تنها همین موارد از اعتبار ساقط میشوند و به حجّیت بخشهای دیگر خدشهای وارد نمیشود. پس به نظر میرسد این اشکال نیز وارد نیست.
در روایت تحف العقول آمده است:
جَمِیعُ الْمَعَایِشِ کُلِّهَا مِنْ وُجُوهِ الْمُعَامَلَاتِ فِیمَا بَیْنَهُمْ مِمَّا یَکُونُ لَهُمْ فِیهِ الْمَکَاسِبُ أَرْبَعُ جِهَاتٍ وَیَکُونُ مِنْهَا حَلَالٌ مِنْ جِهَةٍ حَرَامٌ مِنْ جِهَةٍ؛ فَأَوَّلُ هَذِهِ الْجِهَاتِ الْأَرْبَعَةِ: الْوِلَایَةُ ثُمَّ التِّجَارَةُ ثُمَّ الصِّنَاعَاتُ تَکُونُ حَلَالاً مِنْ جِهَةٍ حَرَاماً مِنْ جِهَةٍ ثُمَّ الْإِجَارَات؛ آن دسته از امور زندگی مردم که جنبۀ معاملاتی و کسب دارند، به چهار دسته تقسیم میشوند که عبارتاند از: ولایات، تجارات، اجارات، و صناعات در هر قسم، هم جهت حلال وجود دارد و هم جهت حرام.
به این نکته هم اشاره کنیم که مراد از معاملات در اینجا، معامله به معنای اعمّ آن است که در مقابل عبادات قرار میگیرد.
در قسمت ولایات میفرماید: تقویت و کمک والی عادل و کار کردن و اجیر شدن برای او حلال است و اگر این کارها برای والی ظالم انجام شود، حرام است.
در بخش تجارات، تکیۀ روایت بر این مطلب است که چه چیزی را میتوان مورد معامله قرار داد و ملاک حرمت یا حلّیت معامله، مبیع و متعلّق معامله، معرّفی شده است. مثلاً در روایت آمده است:
وَکُلُّ شَیْءٍ یَکُونُ لَهُمْ فِیهِ الصَّلَاحُ مِنْ جِهَةٍ مِنَ الْجِهَاتِ فَهَذَا کُلُّهُ حَلَالٌ بَیْعُهُ وَشِرَاؤُهُ وَإِمْسَاکُهُ وَاسْتِعْمَالُهُ وَهِبَتُهُ وَعَارِیَتُه؛ خرید و فروش،
نگهداری، هبه و عاریۀ هر چیزی که در آن مصلحتی برای مردم وجود دارد، حلال است.
در ادامه میفرماید:
وَأمّا وُجُوهُ الْحَرَامِ مِنَ الْبَیْعِ وَالشِّرَاءِ فَکُلُّ أَمْرٍ یَکُونُ فِیهِ الْفَسَادُ مِمَّا هُوَ مَنْهِیٌّ عَنْهُ مِنْ جِهَةِ أَکْلِهِ أَوْ شُرْبِهِ أَوْ کَسْبِهِ أَوْ نِکَاحِه؛ خرید و فروش هر چیزی که در آن فسادی وجود دارد و از جهت خوردن یا نوشیدن یا کسب یا نکاحش، مورد نهی قرار گرفته است، از همان جهت مورد نهی، حرام است.
در جای دیگر آمده است:
وَکُلُّ مَنْهِیٍّ عَنْهُ مِمَّا یُتَقَرَّبُ بِهِ لِغَیْرِ اللّهِ أَوْ یُقَوَّی بِهِ الْکُفْرُ وَالشِّرْک؛ و هر چیزی که مورد نهی قرار گرفته و موجب تقرّب به غیر خداوند یا تقویت کفر و شرک میگردد.
یکی از پرسشهایی که امروزه مطرح است، خرید کالاهای ساخته شده توسّط قدرتهای مستکبر دنیاست، مانند کالاهایی که توسّط شرکتهای صهیونیستی تولید میشود. این روایت میگوید: خرید و فروش هر چیزی که سبب تقویت کفر شود، حرام است.
در فراز دیگری از روایت آمده است:
بَابٌ یُوهَنُ بِهِ الْحَقُّ فَهُوَ حَرَامٌ مُحَرَّمٌ بَیْعُهُ وَشِرَاؤُه؛ خرید و فروش هر چیزی که موجب وهن حق میشود، حرام است.
در بخش اجارات نیز به بیان این نکته میپردازد که در چه مواردی انسان میتواند خودش، مالش، عبدش یا مملوکش را اجاره دهد و در کدام موارد، اجاره دادن، حرام است.
در بخش صناعات نیز به بیان این مطلب پرداخته شده است که آموزش و آموختن کدام صنعت، حلال و کدام صنعت، حرام است.
اشکال سوم، این است که میتوان قسم ولایات و قسم صناعات را داخل در قسم اجارات کرد و جدا کردن آنها وجهی ندارد؛ زیرا در باب ولایات آمده است که اگر شخصی برای والی عادل کار کند و یا اجیر او شود، پولی که دریافت میکند، حلال است؛ ولی اگر اجیر والی ظالم شود، حرام است. پس میتوان گفت قسم ولایات داخل در قسم اجارات است. در باب صناعات نیز اگر مراد، ذات صنعت باشد، نمیتوان آن را یکی از معایش مردم - که مَقْسَم در روایت است - قرار داد؛ چون «ذات صنعت» یک موضوع خارجی است که به خودی خود، تا کسی آن را انجام ندهد، فایدهای برای مردم ایجاد نمیکند؛ ولی اگر مقصود، شخصی باشد که دارای این صنعت است - یعنی کسی که فنّ خیاطت را میداند و خودش را اجاره میدهد - در این صورت نیز داخل در قسم اجارات میشود. پس اشکال سوم این است که: چون میتوان ولایات و صناعات را در قسم اجارات داخل کرد، تقسیم در روایت، یک تقسیم صحیح نیست.
مستشکل در ادامه به عنوان تکمیل اشکال میگوید: حصر در این روایت، حصر حقیقی نیست، بلکه حصر اضافی است؛ زیرا اموری وجود دارد که اصلاً در روایت نیامده است، مانند احیای موات و حیازات که نه در قسم ولایات است، نه در قسم اجارات و نه در قسم صناعات و تجارات. در حالی که حصر اضافی از مطالب مشهور و نادرستی است که در کتابهای ادبیات و بر سر زبانها، شایع و رایج است. حصر، همیشه باید حقیقی باشد و اساساً تعبیر به «حصر اضافی» جمع متناقضین است؛ چرا که کلمۀ «حصر» با اضافی بودن از جهت معنا، سازگاری ندارد. از این رو اگر گفته شود امام معصوم علیه السلام در اینجا در مقام حصر حقیقی نبودهاند، میگوییم: حصر اضافی، هیچ پایه و اساسی ندارد و در شأن معصوم علیه السلام نیست که چنین بیانی داشته باشند.
در پاسخ به این اشکال سوم میتوان گفت: اگر روایت تحف العقول را با دقّت مورد مطالعه قرار دهیم، دانسته میشود که آنچه در باب اجارات اهمّیت دارد، این است که انسان چه چیزی را میتواند اجاره دهد؛ یعنی بحث پیرامون مورد و متعلّق اجاره است؛ لیکن در بخش ولایات گاهی اصلاً اجاره تصوّر نمیشود، مانند اینکه شخصی تبرّعاً برای یک والی کار نموده و او را تقویت کند. پس برخی از مواردِ باب ولایات را نمیتوان در قسم اجارات داخل کرد، هرچند در مواردی نیز ممکن است داخل در قسم اجارات فرض شود؛ ولی باید توجّه داشت که میان آنها تفاوت وجود دارد؛ زیرا بحث اجاره از جهت این است که چه چیزی میتواند متعلّق اجاره باشد؛ امّا بحث در باب ولایت دربارۀ این است که کدام والی را میتوان تقویت و تأیید نمود.
در باب صناعات نیز بحث تعلیم و تعلّم مطرح است و اگر بحث اجاره به میان آید و صنعتگری بخواهد خود را اجاره دهد، در اینجا آنچه مدّ نظر است، تعلیم و تعلّم حرفههای گوناگون و حرمت یا حلّیت آموزش دادن یا فرا گرفتن آنهاست؛ پس قسم صناعات نیز با قسم اجارات فرق دارد و در نتیجه، این اشکال سوم هم صحیح نیست.
اشکال چهارم را محقّق ایروانی قدس سره مطرح کرده است. ایشان مینویسد: بدان که فرازهای روایت در رابطه با ضابطۀ حلّیت و حرمت متعارضاند؛ زیرا ضابطۀ حلّیت این است که در شیء جهتی از جهات صلاح باشد؛ ولی در ضابطۀ حرمت میفرماید:
شیء باید داری یکی از وجوه فساد باشد. بنا بر این، در چیزی که هم جهت فساد را به صورت مطلق و یا به صورت شایع، داراست و هم جهت صلاح دارد، این دو بخش روایت با هم تزاحم میکنند. از این رو، یا باید ضابطۀ حلّیت را مقدّم نموده و بر اساس آنچه از قسم صنایع استفاده میشود - که جهت صلاح در شیء ذو جهتین بر جهت فساد مقدّم است -، حکم به حلّیت کرد و یا بهخاطر تزاحم این دو بخش، روایت دچار
اجمال میشود و باید به عمومات ادلّۀ تجارت و اصل حلّیت، رجوع کنیم.(1)
به عقیدۀ محقّق ایروانی قدس سره فقرات روایت تحف العقول در بیان ضابطۀ حلّیت و حرمت با هم تعارض دارند. به این بیان که ملاک حلّیتِ خرید و فروش و استعمال یک شیء، وجود جهت صلاح در آن است و در مقابل، وجود وجهی از وجوه فساد در یک شیء به عنوان ضابطه و ملاک حرمت بیان شده است.
با توجّه به آنچه گفته شد، این پرسش مطرح میشود که حکم آلات مشترک چیست؟ یعنی در اشیای ذو جهتین که هم ملاک حرمت را دارند و هم ملاک حلّیت را، کدام جهت ترجیح داده میشود؟
ایشان میگوید: با این بیان، در آلات مشترک، با تزاحم رو به رو میشویم و برای حلّ این مشکل دو راه داریم: یا باید با توجّه به ذیل روایت در بحث صناعات که میگوید: «اگر در چیزی وجه صلاح وجود داشته باشد، همین وجه مقدّم است»، جانب حلّیت را ترجیح دهیم و یا بگوییم: روایت در این موارد، مجمل است و در مورد شیء ذوجهتین، دلالتی ندارد و به خاطر همین باید به عمومات رجوع کنیم.
بنا بر این، در آلات مشترک که هم میتوان در جهت صلاح از آن بهره گرفت و هم در جهت فساد، تعارض پیش میآید و با وجود این تعارض، نمیتوان به متن روایت اطمینان کرد. از این رو، وثوق صدوری حاصل نمیشود.
به نظر میرسد: اشکال بیان شده توسّط محقّق ایروانی قدس سره صحیح نیست؛ زیرا:
اوّلاً: روایت در مقام بیان ملاک حرمت، به این نکته نیز اشاره کرده است که اگر چیزی برای فساد محض استفاده شود و در غیر فساد استفادهای نداشته باشد، حرام است.
1) (1) . «واعلم أنّ الرّوایة متعارضة فقراتها فی ضابطی الحلّ و الحرمة فضابط الحلّ أن یکون الشیء فیه جهة من جهات الصّلاح و ذکر فی ضابط الحرمة أن یکون الشیء فیه وجه من وجوه الفساد ففی ذی الجهتین الصّلاح و الفساد إمّا مطلقاً أو بقید الشّیوع یقع التزاحم فإمّا أن یرجّح ضابط الحلّ و یحکم بالحلّ بما یستفاد من قسم الصّنائع من تقدیم إقتضاء جهة الصّلاح فی ذی الجهتین أو یحصل الإجمال بتزاحم الفقرتین و یرجع إلی عمومات أدلّة التّجارة وأصالة الحلّ» (حاشیة المکاسب: ج 1 ص 19).
مَا یَکُونُ مِنْهُ وَفِیهِ الْفَسَادُ مَحْضاً وَلَا یَکُونُ مِنْهُ وَلَا فِیهِ شَیْءٌ مِنْ وُجُوهِ الصَّلَاحِ فَحَرَام.
برای مثال، خرید و فروش و هرگونه تصرّف در صنم، صلیب و مانند اینها، حرام است. مفهوم این قسمت از روایت این است که هرچه در فساد محض استفاده نشود، حتّی اگر وجهی از فساد در آن باشد، اشکالی ندارد. پس با استفاده از مفهوم این قسمت از روایت به عنوان قرینه، میتوانیم تعارض را بر طرف کنیم. به عبارت دیگر، مفهوم این بخش از روایت نیز قرینۀ خوبی برای ترجیح جانب حلّیت است.
ثانیاً: در خود روایت و در قسمت صناعات، به این نکته تصریح شده است که در آلات مشترک - که هم برای جهت صلاح به کار میروند و هم جهت فساد -، اگر شخصی به جهت صلاح توّجه داشته باشد و اقدام به یادگیری یا خرید و فروش آن کند، اشکالی ندارد و اگر بخواهد آن را در راه فساد صرف کند، حرام است. نکتۀ مهمّی که از این بخش از روایت استفاده میشود، آن است که لازم نیست این جهت صلاح، جهت غالب باشد؛ بلکه اگر نادر هم باشد صحیح است. به عبارت دیگر، لازم نیست جهت حلال و صلاح، جهت غالب باشد؛ بلکه اگر یک شیء، ده درصد در حلال و نود درصد در حرام استفاده شود، جایز است که به قصد صلاح به کار برده شود.
در متن روایت چنین آمده است:
السِّکِّینُ وَالسَّیْفُ وَالرُّمْحُ وَالْقَوْسُ وَغَیْرُ ذَلِکَ مِنْ وُجُوهِ الْآلَةِ الَّتِی تُصْرَفُ إِلَی جِهَاتِ الصَّلَاحِ وَجِهَاتِ الْفَسَادِ وَتَکُونُ آلَةً وَمَعُونَةً عَلَیْهِمَا فَلَا بَأْسَ بِتَعْلِیمِهِ وَتَعَلُّمِهِ وَأَخْذِ الْأَجْرِ عَلَیْهِ وَالْعَمَلِ بِهِ وَفِیهِ لِمَنْ کَانَ لَهُ فِیهِ جِهَاتُ الصَّلَاحِ مِنْ جَمِیعِ الْخَلَائِقِ وَمُحَرَّمٌ عَلَیْهِمْ فِیهِ تَصْرِیفُهُ إِلَی جِهَاتِ الْفَسَاد؛
آموختن و فراگرفتن و دریافت دستمزد در مقابل چاقو، شمشیر، تیر و کمان و چیزهای دیگری که هم جهت صلاح در آنها وجود دارد و هم جهت فساد، و هم ابزار فساد هستند و هم ابزار صلاح، اشکالی ندارد و هر کسی که میخواهد از
آنها در جهت صلاح استفاده کند، میتواند این کار را انجام دهد؛ ولی استفاده از آنها در جهت فساد، حرام است.
در نهایت، با توجّه به این دو مطلب که از خود روایت برداشت میشود، باید گفت:
اشکال محقّق ایروانی قدس سره وارد نیست و تعارضی در روایت وجود ندارد.
پنجمین اشکال که محقّق ایروانی قدس سره مطرح کرده، این است که اگر سند و دلالت این حدیث را بپذیریم، لیکن از این روایت طولانی تنها یک مطلب برداشت میشود و آن «حرمت إعانۀ بر اثم» است و در هیچ جای این روایت، چیزی بیش از این مطلب وجود ندارد. به عبارت دیگر، مفاد و مدلول روایت این است که فقط آن بخش از ولایات، اجارات، صناعات و تجارات که موجب اعانت بر اثم و گناه است، حرام است.(1)
در نقد این کلام محقّق ایروانی قدس سره میتوان گفت:
اوّلاً: در متن روایت، چندین مورد نقض بر ادّعای ایشان وجود دارد. مثلاً آموختن نجّاری، خیاطی، بنّایی و مانند آن، چه ارتباطی با اعانت بر اثم دارد؟!
ثانیاً: سیّد یزدی قدس سره به دوازده قاعدۀ فقهی مهم اشاره میکند که میتوان از این روایت، استفاده کرد:(2)
«حرمة الدخول فی أعمال السلطان الجائر و حرمة التکسّب بهذه الجهة»؛ بر اساس این قاعده، داخل شدن در کارهای سلطان جائر و کسب در آمد از این جهت، حرام است. مثلاً اگر کسی نام خود را در دفتر سلطان جائر ثبت نماید، امّا برای او کار نکند و حتّی نام او موجب تقویت و کمک به سلطان نباشد نیز بر طبق این روایت، مرتکب حرام شده است.
«حرمة الإعانة علی الإثم»؛ اعانت بر اثم، حرام است.
«جواز التجارة بکلّ ما فیه منفعة محلّلة»؛ تجارت با هرچه منفعت محلّل دارد، جایز است.
«حرمة التجارة بما فیه مفسدة من هذه الجهة»؛ تجارت با چیزی که مفسده دارد در جهت فسادش، حرام است.
«حرمة بیع الأعیان النجسة بل المتنجّسة»؛ بیع اعیان نجس و اعیان متنجّس، حرام است.
«حرمة عمل یقوی به الکفر»؛ حرمت عملی که موجب تقویت کفر میشود.
«حرمة کلّ عمل یوهن به الحق»؛ حرمت هر عملی که حق با آن سست میگردد.
«جواز الإجارة بالنسبة إلی کلّ منفعة محلّلة»؛ اجاره نسبت به هر منفعت حلالی، جایز است.
«حرمة الإجارة فی کلّ ما یکون محرّماً»؛ اجارۀ هر شیء محرّم، حرام است.
«حلّیة الصناعات التی لا یترتّب علیه الفساد»؛ حلال بودن صناعتی که مترتّب فساد نیست.
«حرمة ما یکون محضاً للفساد»؛ آنچه فساد محض است، حرام است.
«جواز الصناعة المشتمله علی الجهتین بالقصد الجهة المحلّلة»؛ صناعتهایی که دارای دو جهت حلال و حرام هستند، به قصد وجه حلال، جایز است.
مشاهده میکنید که از این دوازده قاعده، تنها سه یا چهار مورد به اعانت بر اثم بر میگردد. پس اشکال محقّق ایروانی قدس سره صحیح نیست.
همانگونه که بیان شد، برای تصحیح سند روایت تحف العقول، نمیتوان به شهرت تمسّک کرد؛ زیرا شهرت فتوایی در میان قدما محقّق نیست، یعنی نمیتوان گفت قدما به این روایت عمل کرده و مطابق آن فتوا دادهاند. از این رو، تنها راه حجّیت بخشیدن به روایت تحف العقول، بحث موثوق الصدور بودن آن است؛ یعنی بگوییم: مضامین
این روایت به گونهای است که از غیر معصوم علیه السلام صادر نمیشود و روایت، در بر دارندۀ ضوابط و قواعدی است که با توجّه به آنها، میتوان به صدور روایت از امام معصوم علیه السلام اطمینان یافت. در این میان، اشکالات وارد شده بر متن روایت را مورد مطالعه قرار دادیم؛ از جمله اشکال اضطراب در متن روایت، فتوا ندادن فقیهان به برخی از فقرات روایت، محصّل نبودن تفسیم، تعارض و اشکال اخیر که به نظر ما هیچ یک از اشکالات وارد نیست. البتّه باید توجّه کرد که این روایت مانند شمار زیادی از روایات، نقل به معنا شده است و از این رو، ممکن است دارای تکرار باشد؛ امّا تکرار موجب از بین رفتن حجّیت نیست.
تذکّر این نکته نیز ضروری است که نقل به معنا این نیست که راوی کلّی را جزئی کند یا برعکس؛ بلکه ممکن است لفظی را که تقدّم و تأخّر آن خللی در معنا ایجاد نمیکند، مقدّم یا مؤخّر بیاورد. برای نمونه، اگر امام علیه السلام ابتدا بحث «صناعات» را مطرح کرده و سپس از «تجارات» سخن گفته باشد، اشکالی ندارد که راوی ابتدا بحث «تجارات» را بیاورد.
با توجّه به آنچه بیان شد، مضمون روایت به شکلی است که جز از معصوم علیه السلام صادر نمیشود و بیان چنین ضوابط دقیقی، کار یک انسان معمولی نیست. چنانکه برای یک فقیه که سالها عمر خود را صرف تحصیل علم و فقاهت کرده نیز مشکل است با قطع نظر از ضوابط و قواعد موجود، یک ضابطه ارائه دهد، در حالی که از این روایت دوازده قاعدۀ فقهی به دست میآید.
پس با توجّه به مطالب بیان شده، این روایت برای ما قابل اعتماد است و میتوانیم به عنوان مستند فقهی به آن استدلال کنیم، همان گونه که فقهای بزرگی همچون محقّق نراقی،(1)صاحب جواهر،(2)شیخ انصاری،(3)محقّق نائینی(4)و سیّد یزدی قدس سرهم(5)به این روایت استدلال کردهاند.
شیخ انصاری قدس سره این روایت را به عنوان ضابطهای برای معاملات آورده است؛ لیکن در اینجا این پرسش مطرح میشود که ایشان قصد دارد چه نوع حکمی را از روایت برداشت کند؟ آیا تنها حکم تکلیفی را استفاده میکند و حکم وضعی را کنار میگذارد؟ یعنی از این روایت استفاده میکند که کدام معامله، تکلیفاً حلال و کدام معامله، تکلیفاً حرام است و دیگر کاری ندارد که معامله به حکم وضعی صحیح است یا فاسد؟
برخی مقصود اصلی شیخ انصاری قدس سره را بیان معاملات صحیح و فاسد دانستهاند و سپس در مقام اشکال گفتهاند: کلمات «حرمت» و «حلّیت»، فقط ظهور در حکم تکلیفی دارند. مثلاً محقّق ایروانی قدس سره میگوید: منظور از تعبیر «فحلال بیعه و شرائه واِمساکه»، حلّیت تکلیفی است و مدّعای شیخ انصاری قدس سره (حلّیت وضعی) را ثابت نمیکند.(1)
ما در اینجا به بیان راهکارهایی میپردازیم که برای اثبات استفادۀ حکم وضعی و تکلیفی از این روایت، ارائه شده است:
سیّد یزدی قدس سره معتقد است علاوه بر حکم تکلیفی، حکم وضعی نیز از روایت فهمیده میشود. ایشان چهار دلیل برای اثبات مدّعای خود ذکر کرده است.(2)
نخست اینکه: وقتی امام علیه السلام در ابتدای روایت میفرمایند:
«جَمِیعُ الْمَعَایِشِ کُلِّهَا مِنْ وُجُوهِ الْمُعَامَلاتِ»، غرض اصلیشان این است که به مخاطب بگویند از چه راهی مال حلال به دست میآید و چه راهی انسان را به مال حرام میرساند. بنا بر این، از این روایت حرمت و حلّیت وضعی هم برداشت میشود.
در نقد کلام ایشان باید گفت: حتّی اگر در برخی از موارد، غرض امام علیه السلام روشن باشد، لیکن نمیتوانیم این غرض و غایت را مستند فقهی قرار دهیم؛ چرا که غرض از
این جهت که ظهور روشنی ندارد، نمیتواند ابعاد مسئله را به عنوان یک دلیل برای فقیه روشن کند. پس در این موارد، نیازمند دلیل هستیم و دلیل نیز باید تابع الفاظ موجود در روایت باشد و صرفاً با وجود غرض، نمیتوان ثابت کرد که مراد از حلّیت در روایت، حلّیت وضعی است.
دوم اینکه: امام علیه السلام در تفسیر «ولایات» میفرمایند:
حَرُمَ الْعَمَلُ مَعَهُمْ وَمَعُونَتُهُمْ وَالْکَسْبُ مَعَهُ؛ عمل برای والی جائر و کمک کردن به او و کسب با او حرام است.
سیّد یزدی قدس سره در مورد این بخش از روایت میگوید: دربارۀ معنای عبارت «الکسب معهم» دو احتمال وجود دارد: احتمال اوّل این است که آن را به معنای «حَرُمَ الإکتسابُ لهم» بگیریم؛ یعنی اکتساب کردن و کار کردن برای والی ظالم حرام است.
اگر این معنا مراد باشد، روایت تنها بر حکم تکلیفی دلالت دارد. احتمال دوم این است که بگوییم: «حَرُم الکسبُ معهم» یعنی «حَرُمَ المالُ المکتسبُ لهم». با این معنا، مالی که برای والی ظالم کسب میشود، حرام است و این مال قابل تصرّف نیست. این کلام ظهور در فساد دارد و اگر این معنا مراد باشد، حکم وضعی نیز از روایت استفاده میشود.
امّا به نظر میرسد که این سخن سیّد یزدی قدس سره نیز خالی از اشکال نیست؛ چون اوّلاً:
عبارت «الکسب معهم» مجمل است و دو احتمال در مورد معنای آن وجود دارد و سیّد یزدی قدس سره خود نیز به این مطلب تصریح کرده است. ثانیاً: چنانچه به معنای دوم در روایت، تصریح شده بود و امام علیه السلام میفرمود: «حرم المال المکتسب لهم»، امّا برای اثبات حکم وضعی و فساد چنین معاملهای باید این قاعدۀ اصولی که نهی در معاملات ظهور در فساد دارد را کنار آن قرار دهیم؛ چون بدون انضمام این قاعده نمیتوان حکم وضعی را ثابت کرد.
سوم اینکه: از عبارت «فحلالٌ بیعه وحلالٌ کسبه» دانسته میشود که روایت تحف العقول، دلالت بر حکم وضعی دلالت دارد.
به نظر میرسد که این دلیل، وجهی مستقل نیست و به دلیل دوم بر میگردد، اگر چه سیّد فرموده است که این وجه سوم از وجه دوم، اظهر است.
چهارم اینکه: سیّد یزدی قدس سره به عنوان آخرین دلیل، به این بخش از روایت که میگوید «فحرام... جمیع التقلّب فیه» استناد کرده و اظهار میدارد: این تعبیر در روایت حکم وضعی را ثابت میکند.
باید توجّه کرد که از بخشهای دیگر روایت، همچون «فحلالٌ بیعه وحلالٌ کسبه» یا «حرام بیعه»، نمیتوان حکم وضعی را استفاده نمود، چنانکه شیخ انصاری قدس سره در کتاب المکاسب میگوید: «أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ»1 بر حکم تکلیفی دلالت دارد؛ ولی با ملازمه، حکم وضعی را ثابت میکنیم.(1)البتّه باید در اصول بحث شود که آیا این ملازمه ثابت است یا خیر؟ امّا تعبیر «فحرامٌ جمیع التقلّب فیه» بدان معناست که معامله حرام است و هر گونه تصرّف در پولی که از این راه به دست میآید نیز حرام است؛ یعنی نگهداری، هبه و یا خرج کردن این پول، حرام است. با این بیان، معامله فاسد میشود و حکم وضعی نیز به دست میآید؛ چراکه اگر معامله فاسد نبود، مصرف پول به دست آمده در راه دیگر، اشکالی نداشت.
بر اساس این استدلال، میتوان گفت: در روایت تحف العقول، مقصود امام علیه السلام، هم بیان حکم تکلیفی است و هم بیان حکم وضعی. پس دلیل چهارم، محکم و متین است.
برخی میگویند: حلال و حرام، معانی عامّی دارند. حلال یعنی «ما أطلقه الشارع بحسب ما یترقّب منه» که ممکن است حلال تکلیفی باشد یا وضعی، و حرام یعنی «ما منعه الشارع مطلقاً» که حرمت تکلیفی و وضعی را در بر میگیرد. اینان برای اثبات نظرشان میگویند:
در صدر اسلام و در آیات شریفۀ قرآن، تفکیکی میان حرمت تکلیفی و حرمت وضعی صورت نگرفته است. مثلاً آیۀ شریفۀ«أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا»3 اشاره به حکم
1) (2) . کتاب المکاسب: ج 5 ص 18.
تکلیفی و وضعی دارد و از روایت
«کلُّ شَیءٍ هُوَ لک حَلالٌ حَتّی تَعلمَ أَنَّه حَرامٌ بِعَینِهِ»،(1)
اصالة الحلیة به دست میآید که حلّیت وضعی را نیز شامل میشود.(2)
این بیان، در صورتی درست است که میان حکم تکلیفی و وضعی، قدر جامعی وجود داشته باشد و واژۀ «حلال» در قدر جامع استعمال شود، در حالی که این گونه نیست و قدر جامعی وجود ندارد؛ زیرا حکم تکلیفی از حیث موافقت و مخالفت با مولا و حکم وضعی از حیث صحّت و فساد و ترتّب آثار به موضوع مینگرد. به عبارت دیگر، بیع صحیح یعنی بیعی که اثری بر آن مترتّب میشود و بیع فاسد، بیعی است که اثر بر آن مترتّب نمیگردد. و در مقابل، بیع حرام یعنی بیعی که موجب معصیت است و بیع حلال، یعنی بیعی که موجب معصیت نیست.
پس میان حکم تکلیفی و وضعی، قدر جامعی تصوّر نمیشود تا بتوان از راه معنا و موضوعٌ لهِ حلّیت و حرمت، حکم وضعی را ثابت کرد.
با توجّه به مطالب گفته شده، میتوان نتیجه گرفت: روایت تحف العقول شامل حکم تکلیفی و حکم وضعی میشود؛ زیرا همان گونه که سیّد یزدی قدس سره اشاره کرد، عبارت «جمیع التقلّب فیه» به خوبی این نکته را ثابت میکند؛ زیرا در این بیان نه نیازی به استناد به قاعدۀ اصولی داریم و نه نیازمند اثبات ملازمه میان حکم تکلیفی و وضعی هستیم - چنانکه شیخ انصاری قدس سره معتقد است - و نه نیاز داریم که بگوییم حکم حلال از نظر لغوی عمومیت دارد و وضعی را هم شامل میشود؛ بلکه در این بیان فقط به این قسمت از روایت (جمیع التقلّب) استدلال مینماییم.
در دومین روایت عامّی که شیخ انصاری قدس سره از کتاب فقه الرضا علیه السلام نقل میکند، چنین
آمده است:
إعْلَمْ یَرْحَمُکَ اللّهُ أَنَّ کُلَّ مَأْمُورٍ بِهِ مِمَّا هُوَ مَنٌّ عَلَی الْعِبَادِ وَقِوَامٌ لَهُمْ فِی أُمُورِهِمْ مِنْ وُجُوهِ الصَّلَاحِ الَّذِی لَایُقِیمُهُمْ غَیْرُهُ وَمِمَّا یَأْکُلُونَ وَیَشْرَبُونَ وَیَلْبَسُونَ وَیَنْکِحُونَ وَیَمْلِکُونَ وَیَسْتَعْمِلُونَ فَهَذَا کُلُّهُ حَلَالٌ بَیْعُهُ وَشِرَاؤُهُ وَهِبَتُهُ وَعَارِیَّتُهُ وَکُلُّ أَمْرٍ یَکُونُ فِیهِ الْفَسَادُ مِمَّا قَدْ نُهِیَ عَنْهُ مِنْ جِهَةِ أَکْلِهِ وَ شُرْبِهِ وَلُبْسِهِ وَنِکَاحِهِ وَإِمْسَاکِهِ لِوَجْهِ الْفَسَادِ وَمِثْلُ الْمَیْتَةِ وَالدَّمِ وَلَحْمِ الْخِنْزِیرِ وَالرِّبَا وَجَمِیعِ الْفَوَاحِشِ وَلُحُومِ السِّبَاعِ وَالْخَمْرِ وَمَا أَشْبَهَ ذَلِکَ فَحَرَامٌ ضَارٌّ لِلْجِسْمِ وَفَسَادٌ لِلنَّفْسِ؛(1)خدا تو را رحمت کند. بدان هر چیزی که امور بندگان به آن وابسته و موجب امتنان بر آنان است و برای ایشان مصلحت دارد، مانند چیزهایی که میخورند و میآشامند و میپوشند و با آن ازدواج کرده یا مالک میشوند و از آنهااستفاده میکنند، خرید و فروشش، هبه و عاریهاش حلال است؛ و هر چیزی که در آن فساد باشد و از جهت خوردن، آشامیدن، پوشیدن، نکاح و نگهداری آن، مورد نهی قرار گرفته باشد و چیزهایی مانند مردار، خون، گوشت خوک، ربا، همۀ فواحش، گوشت درندگان، خمر و مانند آن، حرام است و به جسم ضرر رسانده و نفس را فاسد میکند.
در این روایت نیز نوعی ضابطه ارائه شده است و بر طبق این روایت، خرید، فروش، هبه و عاریه هر چیزی که مطلوب بوده و قوام زندگی مردم به آن است، صحیح میباشد و در مقابل، تصرّف در چیزی که دارای فساد بوده و نهی به آن تعلّق گرفته باشد، حرام است.
پیش از بررسی این روایت، باید به این نکته اشاره کرد که این روایت، به ظنّ قوی اصطیاد و اقتباسی از روایت تحف العقول است و با قطع نظر از عبارت
«ضَارٌّ لِلْجِسْمِ
1) (1) . الفقه المنسوب للإمام الرضا علیه السلام: باب التجارات والبیوع والمکاسب: ص 250.
وَفَسَادٌ لِلنَّفْسِ» که در آخر این روایت آمده است، انسان ظنّ نزدیک به علم پیدا میکند که مطالب این روایت، همان مطالب بیان شده در روایت تحف العقول است. در این صورت، نمیتوان این روایت را دلیل و حجّت دیگری به شمار آورد حتّی اگر صحّت سند آن ثابت شود؛ امّا با این حال برای آشنایی بیشتر با کتاب فقه الرضا علیه السلام مطالبی را مطرح میکنیم.
در تاریخچۀ کتاب فقه الرضا علیه السلام دو منبع برای نقل آن وجود دارد:
اوّل: شخصی به نام قاضی سیّد امیرحسین قدس سره - که فردی محدّث و فاضل بوده و نزد اصحاب و علما معتبر و ثقه شمرده میشده است - به اصفهان سفر کرده و کتاب فقه الرضا علیه السلام را برای علاّمه محمّدتقی مجلسی قدس سره هدیّه میآورد و به او میگوید: «در زمان حضورم در مکّه عدّهای از اهالی قم پیش من آمدند و گفتند کتابی برایتان آوردهایم که از اجدادمان به ما رسیده و مربوط به امام هشتم علیه السلام است و از آنجا که شما محدّث هستید، آن کتاب را به شما هدیّه میکنیم». در نتیجه علاّمۀ مجلسی اوّل قدس سره یک نسخه از کتاب قاضی سیّد امیرحسین استنساخ میکند.(1)
دوم: محقّق نراقی قدس سره در کتاب عوائد الأیّام نقل میکند که یک نسخه از فقه الرضا علیه السلام به خطّ کوفی در خزانۀ رضویّه بوده است که به مکّه برده شده و توسّط مولا مقدّس آقا میرزا محمّد ترجمه میشود. گفتهاند این نسخۀ خطّ کوفی که به مکّه برده شده بود، یکی از کتابهای سیّد علی خان قدس سره، شارح صحیفۀ سجّادیه بوده است؛ چون در کتابخانهای در طائف - که کتابهای وی در آنجاست - قرار داشته است.(2)
البتّه این نکته قابل ذکر است که در نسخۀ خزانۀ رضویه، مطلب اضافهای وجود
دارد که در نسخۀ دیگر نیست. در آنجا نوشته شده است که امام هشتم علیه السلام این کتاب را برای احمد بن سکّین یا محمّد بن سکّین که نزد ایشان مقرّب بوده است، نگاشتهاند.
نخست اینکه: با مطالعۀ فقه الرضا علیه السلام به این نکته پی میبریم که نویسندۀ کتاب بر فقه و روایات شیعه احاطۀ کامل دارد؛ زیرا در این کتاب هم فتوا وجود دارد و هم روایت.
دوم اینکه: مؤلّف بر موازین و وجوه جمع بین روایات متعارض، تسلّط دارد.
سوم اینکه: اگر سند این کتاب صحیح باشد، در حلّ شمار بسیاری از مسائل فقهی مفید خواهد بود و در صورت معتبر بودن آن، شمار زیادی از فتاوای فقهای گذشته، قابل توجیه میشود؛ زیرا برای این فتاوا دلیلی جز آنچه در کتاب فقه الرضا علیه السلام آمده، وجود ندارد.
چهارم اینکه: با مراجعه به کتب صدوقین - علی بن محمّد بن حسین بن بابویه و پسر او شیخ صدوق قدس سرهما - در مییابیم که کتاب فقه الرضا علیه السلام نزد ایشان موجود بوده و صدوقین بر این کتاب اعتماد داشتهاند؛ زیرا بسیاری از عبارات کتاب صدوقین با فقه الرضا علیه السلام مطابقت دارد و حتّی گاهی ایشان بر خلاف برخی از روایات صحیح، فتوا دادهاند که با تفحّص مشخّص میشود که مستند آنها فقه الرضا علیه السلام بوده است و این بزرگان، مطالب این کتاب را بر روایات صحیح، مقدّم کردهاند.
کتاب فقه الرضا علیه السلام تقریباً تا زمان مجلسی اوّل قدس سره، مجهول بوده و کسی از وجودش خبر نداشته است و برای نخستین بار، مجلسی اوّل متوجّه وجود آن شده است. از آن زمان به بعد، مجلسی اوّل(1)و دوم قدس سرهما(2)به این کتاب اعتماد کردهاند و پس از ایشان فاضل هندی قدس سره نیز به این کتاب، عمل کرده است.
البتّه پیش از مجلسی اوّل، صدوقین، سیّد بحر العلوم، صاحب حدائق، صاحب
ریاض، صاحب لوامع و شیخ مفید قدس سرهم هم در کتاب المقنعة در مواردی به مطالب این کتاب عمل کردهاند. علی بن بابویه پدر شیخ صدوق قدس سرهما کتابی به نام شرائع را به رشتۀ تحریر در آورده است و این کتاب مورد اعتماد فرزند بزرگوارش، شیخ صدوق قدس سره و دیگر فقهاست. شهید اوّل قدس سره در مورد این کتاب میگوید: اصحاب و بزرگان ما به کتاب شرائع عمل میکنند؛ زیرا مرجع شرائع کتاب فقه الرضا علیه السلام است.(1)
در مورد مؤلّف کتاب فقه الرضا علیه السلام چهار دیدگاه بین علما وجود دارد. بزرگانی همچون صدوقین و مجلسیّین(2)معتقدند: این کتاب تألیف امام علی بن موسی الرضا علیه السلام است و گروهی دیگر میگویند: این کتاب همان کتاب شرایع علی بن بابویه قدس سره است. گروه سوم نیز همچون مرحوم صدر قدس سره چنین پنداشتهاند که فقه الرضا علیه السلام همان کتاب التکلیف، نوشتۀ محمّد بن علی شلمقانی است. و قول چهارم هم این است که نمیتوان تشخیص داد مؤلّف این کتاب کیست.
صدوقین و مجلسیّین معتقدند که مؤلّف فقه الرضا علیه السلام، حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام است؛ چراکه قاضی امیرحسین که مردی ثقه، محدّث و عالم بوده، شهادت داده که این کتاب، تألیف امام علی بن موسی الرضا علیه السلام است. قاضی امیرحسین به علاّمۀ مجلسی اوّل قدس سره گفته است: در این کتاب، هم خطّ امام علیه السلام وجود دارد و هم خطوطی از اجازات علما.(3)به عبارت دیگر، قاضی امیرحسین از این خط و خطوطی که در کتاب بوده است و یا از راههای دیگر، علم پیدا کرده که کتاب مربوط به امام علیه السلام است و بدان شهادت داده است. پس اگر ادلّۀ حجّیت خبر واحد شامل این خبر شود، حجّت بوده و ثابت میشود کتاب متعلّق به امام رضا علیه السلام بوده است.
ضعف و اشکال این نظر، روشن است؛ چراکه علم قاضی امیرحسین برای ما حجّیت ندارد. اگر ایشان از دستخطّ امام علیه السلام به علم رسیده است، شاید آن دستخط برای ما علم حاصل نکند. به عبارت دیگر، ادلّۀ حجیّت خبر واحد شامل خبر حدسی نمیشود و فقط مربوط به اخبار حسّی است؛ یعنی اگر انسان چیزی را از روی حس دید - مثلاً دید که زید عمرو را زد و از آن خبر داد - این نوع نقل، مشمول ادلّۀ حجیّت خبر واحد است.
چه بسا کسی بگوید: چگونه ادلّۀ حجّیت خبر واحد در اموری همچون شجاعت، سخاوت، عدالت و مانند آنکه دیدنی نیستند، جریان دارد؟ برای مثال، هنگامی که میگوییم امیر المؤمنین علیه السلام شجاع بودند، با اینکه شجاعت امری غیر قابل رؤیت است، پس چرا مشمول ادلّۀ حجّیت خبر واحد است؟ در جواب گفته میشود: این امور، مقدّماتی حسّی دارند و بین این مقدّمات و نتیجه، ملازمۀ عادی برقرار است؛ یعنی وقتی شخص میبیند حضرت امیر المؤمنین علیه السلام در جنگی مقابل صد نفر قرار گرفته و به آنها هجوم میبرد، به شجاعت ایشان پی میبرد و این را برای هر کسی نقل کند، از این مقدّمات برای آنها نیز علم به شجاعت ایشان حاصل میشود؛ ولی در کتاب فقه الرضا علیه السلام تنها سخن قاضی امیرحسین، مبنی بر علم وی به تألیف کتاب توسّط امام علیه السلام وجود دارد.(1)
نکتۀ دیگر اینکه حاجی نوری قدس سره در مستدرک الوسائل میگوید: قاضی سیّد امیرحسین با وجود بیّنه و شهادت آن دو نفر از اهالی قم، علم پیدا کرده است و اعتماد او بر بیّنه بوده، نه بر مسئلۀ حدسی.(2)
امّا این سخن صحیح نیست؛ چون همان گونه که مجلسی اوّل قدس سره در روضة المتقین نقل کرده است: قاضی امیرحسین نگفته که آن دو نفر قمی شهادت دادند به اینکه کتاب برای امام علیه السلام است؛ در این مورد حاجی نوری قدس سره اشتباه کرده است. افزون بر
این، سؤال پیش میآید که آن دو نفر قمی چگونه اشخاصی بودند؟ پدرانشان چه کسانی بودند؟ موثّق بودند یا خیر؟ البتّه قاضی امیرحسین در مورد آن دو نفر، عنوان «شخصین ثقتتین» را به کار میبرد؛ ولی با این وجود نسبت به پدرانشان شناختی نداشته و آن دو نفر نیز این مطلب را از پدران خود نقل میکنند. پس به هر روی نمیتوان گفت: قاضی امیرحسین از راه بیّنه، به چنین علمی رسیده است.
1-1. قرائن انتساب کتاب به امام رضا علیه السلام
در کتاب فقه الرضا علیه السلام قرائنی مبنی بر انتساب آن به امام رضا علیه السلام وجود دارد. برای نمونه، در اوّل کتاب آمده است: «یقول عبداللّه علیّ بن موسی الرضا علیه السلام»،(1)یا در این کتاب، تعبیر «نحن معاشر أهل البیت»(2)یا «أمرنی أبی»(3)- که اشاره به امام کاظم علیه السلام دارد - وارد شده است. به علاوه، تعبیر به «عالم»(4)- که اشاره به امام کاظم علیه السلام دارد - نیز میتواند قرینه بر انتساب این کتاب به امام علیه السلام باشد. همچنین در برخی تعابیر این کتاب «جدّنا امیر المؤمنین علیه السلام» آمده است.(5)
آیا با وجود این قرائن، نمیتوان گفت که این کتاب مربوط به امام رضا علیه السلام است؟
محقّق خویی قدس سره در مقام پاسخ به این سخن میفرماید: علاوه بر اینکه مؤلّف این کتاب برای ما مجهول است و دافعی برای احتمال کذب بودن مطالب کتاب، وجود ندارد، ممکن است یکی از از رجال علوی یا سادات این کتاب را نوشته باشد. آنها نیز میتوانند تعابیر «نحن معاشر أهل البیت»، «عن أبی»، «جدّنا» و مانند آن را به کار ببرند.
مثلاً فردی که نوۀ امام کاظم علیه السلام است میتواند بگوید: «عن أبی» یا «عن جدّنا».(6)
1-2. قرائن عدم انتساب کتاب به امام رضا علیه السلام
همان گونه که گفته شد، برخی معتقدند این کتاب تألیف امام رضا علیه السلام است؛ ولی ما دلیل آنها را بیان و در آن مناقشه کردیم. امّا علاوه بر اشکالاتی که بر این دیدگاه وارد
است، قرائنی در کتاب وجود دارد که بهوسیلۀ این قرائن به عدم صدور کتاب از امام علیه السلام یقین پیدا میکنیم. این قرائن نشان میدهد که کتاب فقه الرضا علیه السلام یک رسالۀ عملیّه است که علاوه بر فتاوایی که در آن وجود دارد، روایاتی نیز در آن ذکر شده است.
نخست: وجود تعابیر «رُوِی» و «روی عنه» در کتاب فقه الرضا علیه السلام و نقل روایت از اشخاصی همچون «ابن ابی عمیر» و «صفوان» قرینهای است بر اینکه این کتاب تألیف خود امام علیه السلام نیست؛ زیرا نمیتوان پذیرفت که امام علیه السلام از این اشخاص مطلبی را نقل کند.(1)
دوم: تعابیری در کتاب فقه الرضا علیه السلام وجود دارد که از امام علیه السلام صادر نمیشود. مثلاً در کتاب آمده
«جعلنی اللّه من السوء فداک؛ خداوند در بدیها مرا فدای تو قرار دهد».(2)البتّه اگر معصوم نسبت به معصوم دیگر، تعبیر «جعلنی اللّه فداک» را به کار برد، مانعی ندارد؛ امّا در کتاب فقه الرضا علیه السلام مخاطب این عبارت، غیر معصوم است.
سوم: بر اساس آنچه در کتاب مستدرک الوسائل آمده است،(3)تعابیری در کتاب وجود دارد که مستلزم جهل مؤلّف کتاب است. مثلاً در کتاب آمده: «فتصف لنا؛(4)این را برایم روشن کن». وجود چنین تعبیری در کتاب نشان میدهد که مؤلّف جاهل بوده و به دنبال بر طرف کردن جهل خود است.
چهارم: وجود برخی احکام متناقض در کتاب نیز قرینهای بر عدم صدور آن از معصوم علیه السلام است.(5)
پنجم: در کتاب احکامی وجود دارد که مخالف مذهب شیعه است. برای مثال، در باب وضو و تخلّی چنین آمده است:
«إن غسلت قدمیک ونسیت المسح علیهما، فإنّ ذلک یجزیک، لأنّک قد أتیت بأکثر ممّا علیک»؛(6)اگر مسح پا را فراموش کردی و در عوض پاهایت را شستی، تو را
کافی است؛ زیرا بیشتر از آنچه وظیفهات بوده انجام دادهای.
در این جمله، حکم و دلیلی که برای آن آمده است، با فقه شیعه سازگاری ندارد و مثل این است که بگوییم: اگر نماز صبح را سه رکعتی خواندی، اشکال ندارد.
البتّه مطالب دیگری از این دست نیز در کتاب، وجود دارد. مثلاً در جایی از قرائت معوّذتین در نماز نهی شده است، با این تعلیل که معوّذتین جزء قرآن نیست.(1)یا در جای دیگر آمده است:
«وانو عند افتتاح الصلاة ذکر اللّه وذکر رسول اللّه واجعل واحداً من الائمّة نصب عینک»؛(2)در هنگام تکبیرة الإحرام یاد خدا و رسولش را نیت کن و یکی از امامان را مقابل روی خودت فرض کن.
این مطلب نه تنها توسّط فقه شیعه، بلکه از سوی هیچ یک از مذاهب اسلامی پذیرفته نشده است.
افزون بر مطالب پیشین، باید گفت: احتمال اینکه امام علیه السلام این مطالب را در مقام تقیّه گفته باشند نیز بعید است؛ چون اوّلاً: اگر امام علیه السلام بخواهد کتابی جامع، برای شیعیان بنویسد و این کتاب نزد شیعیان خاص باقی بماند، دلیلی برای تقیّه وجود ندارد. ثانیاً: در همین کتاب در باب احکام عقد موقّت و مشروعیت آن، مطالبی آمده که طعنۀ روشنی بر اهل سنّت است و وجود آن، با احتمال تقیّه تنافی دارد.
پس با وجود چنین قرائن و اشکالاتی، دیدگاه نخست، قابل قبول نیست و نمیتوان پذیرفت که مؤلّف کتاب، امام رضا علیه السلام بوده است.
این کتاب همان رسالۀ شرائع علی بن حسین بن بابویه قدس سره است که برای فرزندش صدوق رحمه الله نوشته است؛ چراکه این دو کتاب در بسیاری از تعابیر، مشابه یکدیگرند و
از آنجا که نام پدر شیخ صدوق قدس سره، علی بن حسین بن موسی بن بابویه است، گمان کردهاند که مؤلّف این کتاب، امام رضا علیه السلام بوده است. میرزا عبداللّه افندی اصفهانی قدس سره این دیدگاه را پذیرفته است.(1)
دو اشکال بر این دیدگاه وارد است:
اوّل: در آغاز کتاب آمده است:
«یقول علیّ بن موسی الرضا علیه السلام أمّا بعد إنّ أوّل ما افترض اللّه علی عباده و أوجب علی خلقه معرفة الوحدانی»،(2)که این تعبیر نشاندهندۀ نادرستی این دیدگاه است.
دوم: چنانچه مؤلّف کتاب، پدر شیخ صدوق قدس سره باشد، وجود تعابیری مانند «جدّنا امیر المؤمنین»، «نحن معاشر أهل البیت» و یا «عن أبی العالم» صحیح نبوده و قرینهای بر عدم اسناد کتاب به وی به شمار میرود.
جناب سیّد حسن صدر قدس سره میگوید: فقه الرضا علیه السلام همان کتاب التکلیف محمّد بن علی شلمقانی است و با ملاحظۀ کتاب التکلیف، متوجّه میشویم که شلمقانی در برخی نظرات، متفرّد است و آن نظرات، هیچ مستندی غیر از فقه الرضا علیه السلام ندارد.(3)
برخی در مورد مؤلّف کتاب، توقّف کردهاند و معتقدند که نمیتوان مؤلّف کتاب فقه الرضا علیه السلام را تشخیص داد.(4)
1) (1) . ر. ک: ریاض العلماء و حیاض الفضلاء: ج 2 ص 31.
2) (2) . الفقه المنسوب للإمام الرضا علیه السلام: ص 65.
3) (3) . ر. ک: سیّد حسن صدر، آشنایی با چند نسخۀ خطی، فصل قضاء: ص 407.
4) (4) . «و توقّف فیه کثیرون کما هو المستفاد من کلام الفاضل الهندی فی کشف اللثام، حیث یعبّر عن روایاته بقوله: و روی عن الرضا علیه السلام أو: و فی روایة عن الرضا علیه السلام، من غیر أن یعتمد علیها أو یرکن الیها. و المستفاد من الحرّ العاملی ذلک أیضاً لقوله: إعلم أن هذا الکتاب فی سنده تأمل، و أکثر رواته مجاهیل، حالهم غیر معلوم، و هو
به نظر ما در مورد سند این کتاب، نمیتوان اظهار نظر کرد و دیدگاههای مطرح شده در مورد مؤلّف کتاب، بر پایۀ احتمالات استوار شده است. از این رو، نه میتوان این کتاب را تألیف امام رضا علیه السلام دانست و نه میتوان گفت نوشتۀ علی بن بابویه یا شلمقانی است. با این توضیح، روایات موجود در این کتاب، در حکم سایر روایات مرسل است و احکام و فتاوای ذکر شده در کتاب، به دلیل مطابقت با فتاوای صدوقین قدس سرهما کمتر از اخبار مرسل نیست؛ زیرا همان گونه که پیش از این بیان شد، فتاوای صدوقین، شیخ مفید و فقهای هم عصر ایشان قدس سرهم، عین تعابیر موجود در روایات است و از این رو، فتاوای ایشان از نظر اعتبار، همسطح اخبار مرسل است.
در تکمیل مباحث گذشته، تذکّر این مطلب ضروری است که برخی از بزرگان اعتقاد دارند که تألیف و نوشتن کتاب توسّط ائمّۀ اطهار علیهم السلام مرسوم نبوده است؛ بلکه اصحاب، مطالب بیان شده توسّط ایشان را ثبت میکردند و ائمّۀ اطهار علیهم السلام غیر از مصحف فاطمه علیها السلام کتاب و تألیفی دیگر ندارند.
امّا این سخن صحیح نیست؛ زیرا هرچند نمیتوان اسناد کتاب فقه الرضا علیه السلام به امام علیه السلام را ثابت کرد، امّا شیخ صدوق قدس سره در عیون أخبار الرضا علیه السلام سه رساله را به سند صحیح از امام علیه السلام نقل میکند. دو رساله به محمّد بن سنان(1)و فضل بن شاذان قدس سرهما(2)که در خصوص علل احکام شرعی نوشته شده و رسالهای که امام رضا علیه السلام در مورد مسائل اسلام و دستورهای دینی، برای مأمون عباسی نوشتهاند.(3)همچنین بین بزرگان
مشهور است که رسالۀ ذهبیّه تألیف امام رضا علیه السلام است و ایشان این رساله را به درخواست مأمون عباسی در باب طب نگاشتهاند. پس عدم امکان اسناد فقه الرضا علیه السلام به امام علیه السلام ثابت نمیکند که ایشان و دیگر ائمّۀ معصومین علیهم السلام، کتاب یا تألیف دیگری نداشتهاند.
در گفتار دوم، باید به این پرسش پاسخ دهیم که با فرض صحّت اسناد کتاب به امام رضا علیه السلام، آیا میتوان به این روایت، به عنوان ضابطهای در بحث مکاسب محرّمه استناد کرد؟
محقّق خویی قدس سره معتقد است که حتّی با فرض اعتبار سند روایت فقه الرضا علیه السلام، نمیتوان به آن استناد کرد و چند اشکال را در همین مورد مطرح میکند.
اشکال اوّل: در روایت آمده است که استعمال و هرگونه تصرّف در چیزی که دارای فساد باشد، حرام است. با این توصیف باید نگه داشتن خون در خانه را حرام دانست، در حالی که هیچ یک از فقها چنین فتوایی ندادهاند.(1)
به نظر میرسد: این اشکال وارد نیست؛ زیرا در روایت چنین آمده است که:
«کلّ أمر یکون فیه الفساد ممّا قد نهی عنه لوجه الفساد فهی حرام»؛ یعنی اگر کسی از خون در وجه فساد استفاده کند، مرتکب حرام شده است؛ نه اینکه مطلق استعمال خون حرام باشد.
اشکال دوم: در ذیل روایت چنین آمده است:
«فحرامٌ لأنّه ضارٌّ للجسم وفسادٌ للنفس»؛ هر چیزی که برای جسم ضرر داشته باشد یا فساد نفس بیاورد (به این معنا که انسان را از خدا دور نماید)، حرام است.
محقّق خویی قدس سره میفرماید: نتیجۀ ملتزم شدن به این ضابطه این است که ارتکاب تمام مباحات را حرام بدانیم؛ زیرا هر مباحی ممکن است در مواردی مضر باشد. از
1) (1) . مصباح الفقاهة: ج 1 ص 39.
این رو التزام به این ضابطه ما را با مشکل رو به رو میسازد. توجّه به این نکته نیز ضروری است که ملاک احکام، مصلحت و مفسده است و نمیتوان ضرر و نفع را ملاک احکام قرار داد.(1)از سوی دیگر، مواردی که در روایت به آنها اشاره شده است، یا اصلاً ضرری برای سلامت انسان ندارند و یا ضرر اندکی بر آنها مترتّب میباشد. به عنوان نمونه، در روایت آمده است که هرگونه استعمال مردار حرام است. در حالی که یکی از استعمالات مردار، دست زدن به آن است و دست زدن به گوسفند مرده، هیچ ضرری برای سلامت انسان ندارد. مورد دیگری که در روایت به چشم میخورد، بستن مقداری از پوست خوک به دست است که این عمل نیز ضرر جسمی در پی ندارد، در حالی که طبق ضابطۀ موجود در روایت باید گفت: همۀ این موارد با ضرر جسمانی همراهند.
به نظر میرسد که این اشکال وارد است و محقّق خویی قدس سره به نکتۀ بسیار دقیقی اشاره کردهاند و آن اینکه: فقیه نباید ضرر و نفع را ملاک احکام قرار دهد؛ بلکه ملاک احکام فقط دائر مدار حسن و قبح و مصلحت و مفسده است. مثلاً اگر شخص، شب تا صبح نماز بخواند، هرچند ممکن است این کار متضمّن ضرر باشد، امّا این ضرر نمیتواند ملاک حرمت باشد.
به علاوه، عبارت «ضارٌّ للجسم وفسادٌ للنفس» به عنوان ضابطه ذکر نشده است؛ بلکه ضابطۀ حلّیت و حرمت در ابتدای روایت آمده و «ضارٌّ للجسم وفسادٌ للنفس» اثر این ضابطه است، به این معنا که ارتکاب محرّمات غالباً به فساد نفس و ضرر جسمی منتهی میشود و این آثار را به همراه دارد. به عبارت دیگر، اصلاً معنا ندارد در کنار یک ضابطه، ضابطهای دیگر ذکر شود و نمیتوان دو ملاک برای حرمت یا حلّیت در نظر گرفت، مگر آنکه میان آن دو، قدر جامعی وجود داشته باشد که در این صورت، آن قدر جامع، ملاک حرمت و حلّیت خواهد بود.
1) (1) . همان: ج 1 ص 40.
شیخ انصاری قدس سره، سومین روایت عام را از کتاب دعائم الاسلام نقل میکند.
عن جعفر بن محمّد علیهما السلام: الْحَلَالُ مِنَ الْبُیُوعِ کُلُّ مَا هُوَ حَلَالٌ مِنَ الْمَأْکُولِ وَالْمَشْرُوبِ وَغَیْرِ ذَلِکَ مِمَّا هُوَ قِوَامٌ لِلنَّاسِ وَصَلَاحٌ وَمُبَاحٌ لَهُمُ الاِنْتِفَاعُ بِهِ وَمَا کَانَ مُحَرَّماً أَصْلُهُ مَنْهِیّاً عَنْهُ لَمْ یَجُزْ بَیْعُهُ وَلَا شِرَاؤُهُ؛(1)خرید و فروش آنچه حلال است، از خوردنیها و آشامیدنیها و هر آنچه زندگی مردم وابسته به آن و بهرهبرداری از آن مباح است، حلال و خرید و فروش چیزی که اصلش حرام و از آن نهی شده است، جایز نیست.
این روایت میتواند در باب معاملات در راه شناخت بیع حلال و بیع حرام، برای فقیه مفید باشد؛ امّا باید توجّه کرد که اوّلاً: روایت دعائم الإسلام به احتمال زیاد بر گرفته از روایت تحف العقول است و همان گونه که پیش از این در مورد روایت فقه الرضا علیه السلام بیان شد، فقیه نمیتواند این روایت را دلیلی مستقلّ از روایت تحف العقول محسوب کند. ثانیاً: سند این روایت و کتاب دعائم الإسلام باید مورد بررسی قرار گیرد و در صورت صحیح بودن سند، باید دید آیا میتوان به این روایت استدلال کرد یا خیر؟
به منظور بررسی سند روایت دعائم الإسلام، باید به نکاتی پیرامون این کتاب اشاره کرد.
مؤلّف کتاب دعائم الاسلام، ابو حنیفه نعمان بن محمّد بن منصور است. وی مردی عالم و مسلّط بر فقه و حدیث و یکی از قضات دولت اسماعیلیه در مصر بوده است.(2)
دربارۀ این شخص توجّه به سه نکته ضروری است:
نخست اینکه: بر اساس نقل بر از موّرخان، او زمانی مالکی مذهب بوده و سپس مستبصر شده و یا - به اعتقاد برخی - اسماعیلی شده است؛ چراکه او در کتابش از ائمّۀ بعد از امام صادق علیه السلام روایتی نقل نمیکند.(1)برخی نیز اعتقاد دارند او شیعۀ دوازده امامی شده است؛(2)امّا با توّجه به قرائن موجود، بویژه اشکالاتی که نسبت به کتاب دعائم الإسلام مطرح است، نمیتوان این مطلب را ثابت نمود.
دوم آنکه: هیچ یک از علمای رجال به وثاقت قاضی نعمان، تصریح نکردهاند و اگر فقیهی در بحث حجّیت خبر واحد، توثیق راوی را شرط بداند، نمیتواند به روایات این کتاب عمل کند؛ زیرا با وجود مقام والای علمی قاضی نعمان، وی نه توثیق خاص شده است و نه توثیق عام دارد. همچنین شواهدی که مرحوم نوری قدس سره(3)
آورده نیز اطمینانآور نیست. پس فقط در صورتی که در باب حجّیت خبر واحد، صرف عدم قدح راوی را کافی بدانیم، روایات این کتاب، حجّیت خواهند یافت.
سوم اینکه: ابن خلّکان در بحث معرّفی کتابهای قاضی نعمان، اشارهای به کتاب دعائم الاسلام نکرده است؛ بلکه فقط سه کتاب الإقتصار فی الفقه، الأخبار و اختلاف اصول المذاهب را به عنوان تألیفات قاضی نعمان ذکر میکند،(4)هرچند ممکن است کتاب دعائم الاسلام همان کتاب الأخبار باشد.
با فرض امامی و ثقه بودن قاضی نعمان، مشکل دیگر کتاب دعائم الاسلام، مرسل بودن تمام روایات موجود در آن است. قاضی نعمان در ابتدای کتاب میگوید:
نقتصر فیه إلی الثابت الصحیح ما رویناه إلی الأئمّة من أهل بیت رسول اللّه صلی الله علیه و آله؛(5)
در این کتاب سندها را ذکر نکردیم، امّا تنها روایات صحیح ائمّه علیهم السلام را بیان کردهایم.
امّا این تعبیر کافی نیست؛ زیرا ممکن است قرینهای در روایت موجود بوده که قاضی نعمان با توجّه به آن قرائن، روایت را صحیح بداند، ولی این قرائن در صورت وصول برای ما اطمینانآور نباشد.
افزون بر اشکالاتی که پیش از این در مورد کتاب دعائم الاسلام و مؤلّف آن، ذکر شد، این کتاب مشتمل بر فروع متعدّدی است که خلاف مذهب امامیّهاند. این فروع عبارتاند از:
با توجّه به آنچه بیان شد، این پرسش مطرح میشود که اگر ایشان عقد موقّت را قبول ندارد، چرا در جای دیگر آن را مطرح میکند؟
1) (1) . همان: ج 2 ص 288.
2) (2) . «وعن علیّ علیه السلام أنه أتی برجل قد أقرّ علی نفسه بالزناء، فقال له: أحصنت؟ قال نعم. قال: إذا ترجم فرفعه إلیالسجن فلمّا کان من العشی جمع الناس لیرجمه، فقال: رجل منهم یا أمیر المؤمنین إنّه تزوج امرأة و لم یدخل بها بعد، ففرح علی علیه السلام وضربه الحد. قال جعفر بن محمّد علیهما السلام: لا یقع الإحصان و لا یجب الرجم إلاّ بعد التزویج الصحیح و الدخول و مقام الزوجین بعضهما علی بعض فإن أنکر الرجل و المرأة الوطء بعد أن دخل بها لم یصدقا. و قال: و لا یکون الإحصان بنکاح متعة و لیس الغائب عن امرأته و المغیبة عنها زوجها بمحصنین، إنّما الإحصان الذی یجب به الرجم أن یکون الرجل مع امرأته و المرأة مع زوجها» (همان: ج 2 ص 451).
3) (3) . «من طلق امرأته فتزوجت تزویج متعة لم یحلّها ذلک له» (همان: ج 2 ص 297).
در حالی که اینها ناقض وضو نیستند.
کلّ ما یجوز لبسه والصلاة فیه، یجوز السجود علیه؛(2)هر چیزی که پوشیدن آن جایز باشد وبتوان با آن نماز خواند، سجده بر آن نیز صحیح است.
این فتوا نیز مخالف مذهب امامیّه است.
وجود این موارد مخالف مذهب امامیّه در کتاب دعائم الاسلام، موجب شده است که از اعتماد بزرگان نسبت به آن کاسته شود. از این رو، شیخ حرّ عاملی در وسائل الشیعة روایتی را از کتاب دعائم الاسلام نقل نکرده است.
اگر از همۀ اشکالات وارد بر کتاب دعائم الاسلام چشم پوشی کنیم، آیا میتوان به روایت یاد شده، استدلال کرد؟ به عبارت دیگر، آیا این روایت از نظر دلالت، مدّعای شیخ انصاری قدس سره را ثابت میکند؟
محقّق خویی قدس سره معتقد است که این روایت، قابلیت استدلال ندارد؛ زیرا از روایت
1) (1) . «إنّ الذی ینقض الوضوء الغائط و البول و الریح تخرج من الدبر و المذی و هو الماء الرقیق یخرج من الإحلیلبشهوة الجماع من غیر جماع... و رأوا أن کلّ ما خرج من مخرج البول أو من مخرج الحدث مما قدمنا ذکره أو دود أو حیات أو حبّ القرع أو دم أو قیح أو صدید أو بلة ما کانت أن ذلک کلّه حدث یجب الوضوء منه و ینقض الوضوء» (همان: ج 1 ص 101).
2) (2) . همان: ج 1 ص 181.
3) (3) . «فیغسل بعد ذلک الوجه ثم الیدین ثم یمسح بالرأس ثم بالرجلین و إن غسلهما کما قلنا فحسن و لا یجزئ الغسل وحده و ذلک أن یصبّ الماء علیهما حتّی یمسح بیده علیهما و من بدأ بما أخر اللّه عزّ و جلّ من الأعضاء عاد إلی ما بدأ به ثم أعاد علی ما قدمه علیه إلاّ أن یکون نسی ذلک أو جهله و صلّی، فلا تفسد صلاته کما ذکرنا فی تقدیم المیاسر علی المیامن» (همان: ج 1 ص 107).
استفاده میشود که فروختن چیزی که حتّی از یک جهت، متعلّق حرمت قرار گرفته، حرام است، در حالی که بسیاری از اشیا از یک جهت حرام بوده و از جهات دیگر دارای منافعی محلّل هستند و میتوان آنها را خرید و فروش کرد. به عنوان نمونه چه بسا خوردن چیزی حرام باشد، امّا همین شیء منافع حلال دیگری داشته و بتوان از آن در امور دیگری استفاده نمود.(1)
لیکن به نظر میرسد: این سخن محقّق خویی قدس سره پذیرفتنی نیست؛ زیرا با دقّت و تأمّل در روایت دانسته میشود که فروختن یک شیء، فقط هنگامی حرام است که جهت معامله نیز نامشروع باشد؛ یعنی معامله در همان جهت حرام صورت گرفته باشد. به عنوان نمونه معاملۀ خون به قصد خوردن آن، حرام است، ولی خرید و فروش آن در جهات دیگر مانعی ندارد.
بله، اگر بگوییم: معنای عبارت «ما کان محرّماً أصله» این است که حرام بودن یکی از وجوه یک شیء، موجب فساد محض آن میشود و باقی منافع آن را نیز حرام میکند، سخن محقّق خویی قدس سره صحیح خواهد بود؛ امّا قرینۀ روشنی وجود دارد که نشان میدهد معنای عبارت این است که چیزی به عنوان خودش حرام باشد. بنا بر این، هنگامی که امام علیه السلام میفرماید: فروختن این شیء حرام است، یعنی فروختن آن در جهت فسادش حرام است. به عبارت دیگر، کلمۀ «اصله» در روایت دو احتمال دارد: اوّل اینکه به معنای تمام و کمال باشد؛ یعنی چیزی که فقط فساد دارد. در این صورت، فرمایش محقّق خویی قدس سره تمام است. دوم اینکه به معنای چیزی باشد که به عنوان خودش حرام است. پس چنانچه بیع آن در همان جهت عنوان باشد حرام و باطل است. قرینۀ مناسبت حکم و موضوع همین احتمال دوم را تقویت میکند. در نتیجه با این بیان، اشکال محقّق خویی قدس سره رفع میشود.
1) (1) . مصباح الفقاهة: ج 1 ص 46.
هرچند این روایت بر مدّعای شیخ انصاری قدس سره دلالت میکند و بیانگر ضابطهای برای بیع است، ولی اشکالات سندی آن قابل حلّ نیست؛ زیرا همان گونه که بیان شد، دلیل روشنی بر توثیق و امامی بودن قاضی نعمان، وجود ندارد و روایت نیز مرسل است. به علاوه، کتاب دعائم الإسلام نیز مشتمل بر فروع مخالف مذهب شیعه است. بنا بر این، روایات این کتاب قابل اعتماد نیست و از مطالب این کتاب، تنها میتوان برای تأیید استفاده نمود.
شیخ انصاری قدس سره نبوی مشهور
«إِنَّ اللّهَ إِذَا حَرَّمَ شَیْئاً حَرَّمَ ثَمَنَهُ»(1)را به عنوان چهارمین روایت عام، در ابتدای کتاب المکاسب نقل میکند. این روایت با باطل و حرام شمردن معاملۀ شیء حرام، ملاک و ضابطۀ مهمّی را در بحث معاملات ارائه میکند.
تنها کتاب روایی شیعه که این روایت را نقل کرده، کتاب عوالی اللئالی است. پس این روایت در هیچ یک از کتب اربعه ذکر نشده است. البتّه عدم ذکر یک روایت در کتب اربعه مساوی با عدم حجیّت آن نیست؛ زیرا پیش از کتب اربعه، اصول اربعمأة وجود داشته و چنین نیست که تمام اصول چهار صدگانه در کتب اربعه آمده باشد. در نتیجه نبودن یک روایت در کتب اربعه، ضرری به آن روایت وارد نمیکند؛ امّا از آنجا که روایات کتاب عوالی اللئالی مرسل است، بیشتر فقها به این کتاب و روایات آن اعتنا نمیکنند، هرچند صاحب کتاب (ابن ابی جمهور احسائی قدس سره)، انسانی موثّق و معتبر است. او شخصی است که بر منقول و معقول احاطه داشته و دارای تصانیف و مناظراتی در مباحث اعتقادی بوده است.
1) (1) . عوالی اللئالی: ج 2 ص 110 و ج 3 ص 473.
نویسندۀ کتاب عوالی اللئالی - که نزد جماعتی از اهل رجال، فردی موثّق و معتبر شمرده میشود - (1)در ابتدای کتاب، هفت طریق را برای نقل روایت از مشایخ خود بیان میکند(2)که دو طریق از آنها به علاّمۀ حلّی، شیخ طوسی قدس سرهما و سپس ائمّۀ معصومین علیهم السلام ختم میشود.(3)
مؤلّف، همۀ طُرُق خود به مشایخ روایی را در مقدّمۀ کتاب آورده است و در ادامه میگوید:
فبهذه الطرق وبما اشتملت علیه من الأسانید المتّصلة المعنعنة... أروی جمیع ما أرویه... فجمیع ما أنا ذاکره فی هذا الکتاب من الأحادیث النبویّة والامامیّة، طریقی فی روایتها واسنادها وتصحیحها، هذه الطرق المذکورة عن هؤلاء المشایخ المشهورین، بالعلم والفضل والعدالة؛(4)بهوسیلۀ این طرق و آنچه این اسانید بر آن مشتمل است، روایت میکنم همۀ احادیث پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و ائمّه اطهار علیهم السلام را که در این کتاب ذکر کردهام و همۀ این روایات را از بزرگانی نقل میکنم که مشهور به علم و فضل و عدالتاند.
با توجّه به این سخن باید گفت: این کتاب نیز همچون کامل الزیارات و تفسیر علی بن ابراهیم قدس سره، از توثیق عام برخوردار است؛ لیکن با این حال، حتّی فقهایی که توثیقات عام را معتبر میدانند نیز به این کتاب توجّهی نکردهاند و علّت آن مشخّص نیست.
برخی احتمال دادهاند که علّت عدم توجّه به کتاب عوالی اللئالی، ورود صاحب کتاب به مباحث فلسفی بوده است.
نکتۀ دیگری که در مورد کتاب عوالی اللئالی باید به آن اشاره شود، روایات مسلّمی است که تنها در این کتاب وارد شده و فقیه نمیتواند نسبت به آن روایات، بیتفاوت باشد. این روایات عبارتاند از:
روایت «الناس مسلّطون علی أموالهم»(1)که مستند قاعدۀ سلطنت است و تنها در کتاب عوالی اللئالی نقل شده است.
روایت «علی الید ما أخذت حتّی تؤدّیه»(2)که مبنای قاعدۀ ید است و فقها از این قاعده، احکام فراوانی را برداشت میکنند نیز در هیچ یک از کتب روایی شیعه غیر از عوالی اللئالی نقل نشده است.
روایت «الناس فی سعة ما لم یعلموا»(3)که شیخ انصاری قدس سره در بحث برائت از آن استفاده میکند، در این کتاب آمده است.
روایت «صلّوا کما رأیتمونی اصلّی»(4)نیز تنها در این کتاب آمده است.
مبنای قاعدۀ میسور یعنی روایت «لا یُترک المیسور بالمعسور»(5)نیز تنها در این کتاب وارد شده است.
در نهایت میتوان گفت: از یک سو این کتاب در بردارندۀ روایات بسیار مهمّی است که نمیتوان آنها را نادیده گرفت و از سوی دیگر، از توثیق عام برخوردار است.
از این رو، فقهای متأخّر، توجّه بیشتری نسبت به این کتاب و روایات آن نمودهاند.
این روایت در کتاب عوالی اللئالی به صورت مطلق و بدون کلمۀ «أکل»، وارد شده است؛ امّا در برخی از کتب اهل سنّت واژۀ «أکل» نیز در متن روایت آمده است. برای مثال، در مسند احمد بن حنبل از ابن عباس چنین نقل شده است:
کان رسول اللّه فی المسجد مستقبلاً الحجر فنظر إلی السّماء فضحک ثمّ قال: لعن اللّه الیهود، حرّمت علیهم الشّحوم فباعوها وأکل أثمانها إنّ اللّه عزّوجلّ إذا حرّم إلی قوم
أکل شیءٍ حرّم علیهم ثمنه؛(1)ابن عباس میگوید: در حالی که پیامبر صلی الله علیه و آله رو به روی حجرهها نشسته و به آسمان نگاه میکرد، خندهای کرده و فرمود: خداوند یهود را لعنت کند، شحوم را بر آنان حرام کرد، امّا آن را فروخته و در پول آن تصرّف کردند. سپس فرمود: اگر خداوند خوردن چیزی را بر یک قوم حرام کند، ثمن آن را نیز حرام میکند.
در بیشتر کتب روایی اهل سنّت، از جمله مغنی،(2)الشرح الکبیر،(3)کشّاف القناع،(4)فقه السنة(5)و در بخشی دیگر از مسند احمد بن حنبل،(6)این روایت به صورت مطلق وارد شده است؛ امّا افزون بر آنچه از مسند احمد بن حنبل نقل شده در کتابهای مجموع(7)و سنن الکبری(8)نیز این روایت را همراه با کلمۀ «أکل» نقل کردهاند.
اکنون این پرسش مطرح میشود که آیا روایت عوالی اللئالی به صورت مطلق وارد شده است یا مقیّد بوده و در نقل آن، واژۀ «أکل» نیز وجود داشته است؟ اینکه روایتی در یک کتاب، واجد کلمهای بوده و در کتاب و نقلی دیگر، فاقد آن کلمه باشد، زیاد دیده میشود. برای مثال، ممکن است یک روایت در کتاب کافی همراه با یک لفظ وارد شده باشد، در حالی که همین روایت در کتاب من لا یحضره الفقیه، فاقد آن لفظ باشد.
پس باید بررسی کنیم که در چنین مواردی کدام نقل ترجیح دارد؟ آیا نقلی که به صورت مطلق وارد شده و فاقد آن کلمه است، ترجیح داده میشود، یا نقلی که بهطور مقیّد وارد شده و واجد آن کلمه است؟
وجود یا عدم وجود واژۀ «أکل» در روایت عوالی اللئالی، مورد اختلاف و تردید است.
1) (1) . المسند (احمد بن حنبل): ج 1 ص 532.
2) (2) . المغنی و الشرح الکبیر: ج 5 ص 442 و ج 11 ص 87.
3) (3) . همان: ج 4 ص 15.
4) (4) . کشّاف القناع: ج 3 ص 153.
5) (5) . فقه السّنة: ج 2 ص 350.
6) (6) . المسند (احمد بن حنبل): ج 1 ص 690.
7) (7) . المجموع شرح المهذّب: ج 9 ص 225.
8) (8) . السنن الکبری و ذیله الجوهر النقی: ج 6 ص 13 و ج 9 ص 353.
به این معنا که نمیدانیم واژۀ «أکل» در اصل روایت وجود داشته، یا اینکه واژهای اضافی است و دیگران آن را به روایت افزودهاند. بنا بر این، در اینجا امر دایر بین این است که یا در روایتِ دارای کلمه، اصل عدم زیاده را جاری کنیم - یعنی بگوییم: کلمۀ زائدی به روایت افزوده نشده و واژۀ «أکل» در اصل روایت بوده است - و یا در روایت فاقد کلمه، اصل عدم نقیصه را جاری نماییم و بگوییم: از این روایت چیزی حذف نشده و اصل روایت بدون کلمۀ «اکل» بوده است.
ممکن است گفته شود: در این گونه موارد اصل عدم زیاده، جاری میشود و نتیجۀ جریان این اصل، زائد نبودن واژۀ «أکل» و وجود آن در اصل روایت است؛ امّا اشکال این سخن آن است که اصل عدم زیاده، همیشه با اصل عدم نقیصه در تعارض است؛ یعنی وقتی شک میکنیم که آیا در این روایت، چنین کلمهای وجود داشته یا روایت به صورت مطلق وارد شده است، اصل عدم نقیصه جاری شده و نتیجۀ آن، مطلق بودن روایت و عدم نقص آن است. با این بیان، دو اصل عدم زیاده و عدم نقیصه با هم در تعارضاند و نتیجۀ تعارض، تساقط هر دو اصل است.
نظیر این بحث، در فقه فراوان دیده میشود. برای مثال، در کتاب طهارت و در بحث خمر و عصیر، روایتی وجود دارد که درآن روایت، شخصی از امام باقر علیه السلام در مورد «بختج» که نوعی عصیر است، سؤال میکند. بنا بر نقل کتاب تهذیب، امام علیه السلام در پاسخ او میگویند: «خمر لا تشربه»؛(1)امّا همین روایت در کتاب کافی، فاقد واژۀ «خمر» است و جناب کلینی فقط: «لا تشربه» را نقل میکند.(2)
سؤال این است که آیا فقیه در چنین مواردی، اصل عدم زیاده را جاری کند و نتیجه بگیرد که در نقل کتاب تهذیب، کلمۀ «خمر» در اصل کلام امام علیه السلام وجود داشته و راوی آن را اضافه نکرده است و در نقل دیگر این کلمه حذف شده است، یا اصل عدم نقیصه را در نقل کافی جاری کرده و بگوییم: کلمۀ «خمر» در کلام امام علیه السلام نبوده و روایتی که شیخ کلینی قدس سره در کافی نقل میکند، هیچ نقصی ندارد.
این بحث، بسیار مهم و دارای ثمره است. در همین روایت اگر «بختج» نوعی خمر باشد، نجاست آن نیز ثابت میشود؛ یعنی مطابق نقل شیخ طوسی قدس سره در تهذیب، علاوه بر اینکه نجاست «بختج» ثابت میشود، معاملۀ آن نیز حرام است؛ امّا اگر نقل شیخ کلینی قدس سره در کافی را معتبر بدانیم و بگوییم: واژۀ «خمر» در اصل روایت وجود نداشته است، در اینصورت نجاست «بختج» ثابت نمیگردد.
این بحث در روایت عوالی اللئالی نیز ثمرۀ مهمّی دارد؛ زیرا اگر بگوییم واژۀ «أکل» در اصل روایت وارد شده است، دیگر روایتی در این بحث به صورت کلّی و عام نخواهیم داشت؛ امّا اگر ثابت شود که اصل روایت به صورت مطلق و فاقد کلمۀ «أکل» است، در اینصورت این روایت کلّی، وجود «أکل» را نفی نمیکند؛ یعنی ممکن است یک راوی در موردی، واژۀ «أکل» را به قرینۀ مورد سؤال، در روایت آورده باشد. به عبارت دیگر، وقتی ثابت شد این روایت بدون کلمۀ «أکل» وارد شده است، اطلاق روایت شامل «أکل» نیز میشود.
چه بسا کسی بگوید: با توجّه به آیۀ شریفۀ«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ مِنْکُمْ»،1 کلمۀ «أکل» در اصل روایت وجود داشته است. امّا این سخن وجهی ندارد و هرگز نمیتوان ارتباط یا تناسبی میان این آیۀ شریفه و روایت عوالی اللئالی برقرار کرد.
همچنین ممکن است کسی قائل به ترجیح اصل عدم زیاده بر اصل عدم نقیصه باشد، با این توجیه که بنای عقلا بر این است که هنگام نقل یک جمله، ممکن است یک یا چند کلمه را کم کنند؛ امّا این احتمال که کلمهای را به آن اضافه نمایند، بعید است. به عبارت دیگر، چه بسا انسان در نقل کلام شخصی دیگر، کلمهای را کم کند، ولی هیچ گاه چنین نیست که کلماتی را به آن مطلب بیفزاید. برای مثال، وقتی فردی داستانی را میشنود، ممکن است در هنگام نقل آن، کلماتی را حذف کند، ولی خلاف آن بعید است.
وجه ترجیح یاد شده نیز وجهی استحسانی است؛ زیرا همان طور که امکان حذف کلمات توسّط راوی وجود دارد، احتمال اضافه کردن کلمات توسّط وی نیز احتمالی عقلایی است و عقلایی دانستن فرض نخست و بعید دانستن فرض دوم، وجهی ندارد. پس نمیتوان با این وجه، اصل عدم زیاده را مقدّم دانست.
به نظر میرسد: در مواردی مانند روایت عوالی اللئالی میتوان با توجّه به قرائن، به شکل صحیح روایت پی برد؛ امّا در مواردی که هیچ قرینهای وجود ندارد و فقیه بین دو عبارت مردّد باشد، نمیتوان هیچ یک از این دو اصل را بر دیگری مقدّم دانست و با توجّه به تعارض و تساقط این دو اصل، باید در هر مورد به سراغ اصل اوّلی رفت و آن را جاری ساخت. مثلاً اصل اوّلی در روایت «بختج»، اصالة الطهارة است.
محقّق خویی قدس سره معتقد است که در اصل روایت، کلمۀ «أکل» وارد شده است و بر این اساس، وجود روایتی که فاقد کلمۀ «أکل» باشد را نفی کرده است. ایشان برای اثبات مدّعای خود اظهار میدارد:
اوّلاً: همۀ روایاتِ نقل شده، چه به صورت مطلق و چه به صورت مقیّد، متعلّق به قضیّۀ واحدی است. بدین صورت که در همۀ آنها پیامبر صلی الله علیه و آله در مسجد نشسته و این سخن را فرمودهاند و نمیتوان گفت: روایات مطلق در شرایطی دیگر نقل شدهاند.
ثانیاً: در همۀ کتب روایی اهل سنّت، لفظ «أکل» وارد شده است.(1)
لیکن به نظر میرسد که سخن محقّق خویی قدس سره قابل مناقشه است، به این بیان که اوّلاً: اتّحاد قضیّه نمیتواند ثابت کند که کلمۀ «أکل» در اصل روایت، موجود بوده است. به عبارت روشنتر، اتّحاد قضیّه وجود دارد، امّا نمیتوان گفت که اتّحاد قضیّه، وجود روایت مطلق را نفی میکند. ثانیاً: نمیتوان گفت که در همۀ کتابهای روایی اهل سنّت، کلمۀ «أکل» در این روایت وارد شده است؛ بلکه - همان گونه که پیش از این
1) (1) . مصباح الفقاهة: ج 1 ص 48.
بیان شد - در بیشتر کتب آنها، روایت به صورت مطلق نقل شده است. پس این سخن محقّق خویی قدس سره صحیح نیست. از سوی دیگر - همان گونه که شیخ انصاری قدس سره فرموده است - وجود واژۀ «أکل» در روایت، موجب تخصیص اکثر میشود.(1)
روایت عوالی اللئالی مرسل است. از این رو، تنها در صورتی میتوان آن را معتبر شمرد که مشهور فقها، مطابق آن فتوا داده باشند تا شهرت عملی فتوایی، ضعف سند این روایت را جبران کند؛ لیکن فقط در صورتی شهرت، جابر سند یک روایت است که مشهور فقها با استناد به آن روایت، فتوا داده باشند؛ ولی اگر فقها فتوایی بدهند که مستندش دلیل دیگری باشد، این فتوا نمیتواند به این روایت ضعیف، اعتبار بخشد.
بر این اساس، محقّق خویی قدس سره میفرماید: حتّی اگر روایت عوالی اللئالی بدون کلمۀ «أکل» و به صورت مطلق وارد شده باشد، امکان استدلال به آن وجود ندارد؛ زیرا این روایت مرسل است و نمیتوان ثابت کرد که مشهور فقها در صدور فتاوای خود، به آن استناد کردهاند.
توضیح آنکه: در مورد شیء حرام، سه احتمال قابل تصوّر است: فرض نخست این است که همۀ منافع یک چیز حرام باشد، مانند آلت قمار. فرض دوم در جایی است که بیشتر منافع چیزی حرام باشد، مانند شراب. فرض سوم این است که منافع نادر یک چیز حرام باشد، مانند چاقو. در مورد اخیر نمیتوان به حرمت خرید و فروش فتوا داد؛ زیرا نمیتوان گفت معاملۀ چیزی که دارای منافع نادرِ حرام است (مانند چاقو که منفعت نادر آن، قتل دیگری است) حرام است. امّا در دو فرض دیگر، فتوای فقهای شیعه، حرمت و بطلان معامله است؛ زیرا از نظر ایشان اینگونه اشیا مالیّت ندارند؛ یعنی هر چیزی که جمیع منافع یا منافع غالبش حرام باشد، از نظر شرعی فاقد مالیّت
1) (1) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 21.
است و عدم مالیّت موجب حرمت و بطلان معامله میشود. پس اینگونه نیست که فقها با استناد به روایت عوالی اللئالی چنین فتوایی داده باشند.(1)
در پاسخ به این سخن محقّق خویی قدس سره باید گفت: بر خلاف نظر ایشان، فقها در موارد متعدّدی به این روایت استدلال کردهاند. شیخ طوسی در الخلاف،(2)ابن زهره(3)و ابن ادریس(4)به این روایت عمل کردهاند و نکتۀ مهم این است که ابن ادریس خبر واحد را حجّت نمیداند و با این حال، به این روایت تمسّک کرده است. پس از ایشان صاحب شرائع،(5)علاّمۀ حلّی در مختلف،(6)فخر المحقّقین،(7)شهید ثانی،(8)محقّق نراقی،(9)صاحب حدائق(10)و صاحب جواهر قدس سرهم(11)نیز به این روایت استنادکردهاند. شیخ انصاری قدس سره نیز در موارد متعدّدی به این روایت استدلال میکند.(12)همچنین محقّق نائینی قدس سره اظهار میدارد که هم شیعه و هم اهل سنّت، به این روایت عمل کردهاند.(13)
پس شمار زیادی از فقها به این روایت استناد کردهاند. شیخ طوسی قدس سره اوّلین شخصی است که به این روایت عمل کرده است و پس از ایشان ابن زهره، محقّق حلّی، علاّمۀ حلّی و دیگر فقها قدس سرهم نیز بر طبق این روایت فتوا دادهاند.
روایت عوالی اللئالی همان گونه که در بیشتر کتابهای فقهی امامیّه و کتب روایی عامّه نقل شده، فاقد لفظ «أکل» است. مشکل ارسال روایت نیز با توجّه به توثیق عامّ کتاب عوالی اللئالی و شهرت عملیّهای که بر طبق آن قائم است، جبران میشود. شیخ
1) (1) . مصباح الفقاهة: ج 1 ص 49.
2) (2) . الخلاف: ج 3 ص 184.
3) (3) . غنیة النّزوع: ج 1 ص 213.
4) (4) . السّرائر: ج 2 ص 44 و ج 3 ص 113.
5) (5) . نکت النهایة: ج 3 ص 98.
6) (6) . مختلف الشیعة: ج 8 ص 319.
7) (7) . إیضاح الفوائد: ج 4 ص 152.
8) (8) . مسالک الأفهام: ج 12 ص 58.
9) (9) . مستند الشیعة: ج 14، ص 65.
10) (10) . الحدائق النّاضرة: ج 5 ص 469.
11) (11) . جواهر الکلام: ج 22 ص 11 ص 20 و ص 38.
12) (12) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 13.
13) (13) . منیة الطالب: ج 1 ص 19.
انصاری قدس سرهم نیز به این مطلب اشاره میکند و این روایت را روایتی مشهور، معرّفی میکند.(1)منظور از شهرت نیز شهرت عملی فتوایی است. بر این اساس، میتوان از این روایت به عنوان ضابطهای کلّی در مباحث معاملات، استفاده کرد و به آن استناد نمود.
شیخ انصاری قدس سره چهار روایت را به عنوان ضابطه در ابتدای کتاب المکاسب ذکر میکند و ظاهر کلمات و استدلالهای ایشان این است که به این چهار روایت، عمل میکند.
در مقابل، برخی از فقها هیچ یک از این روایات را معتبر نمیدانند. امّا مطابق تحقیقی که ارائه شد، به نظر میرسد بتوان به دو روایت تحف العقول و نبوی مشهور عوالی اللئالی عمل نمود و در مباحث مربوط به معاملات به آنها استناد کرد. روایات فقه الرضا علیه السلام و دعائم الاسلام نیز همان طور که گفته شد، با اشکالاتی غیر قابل حل، رو به رو هستند. از این رو، استناد به آنها صحیح نیست.
پس از بحث پیرامون روایات عامّی که شیخ انصاری قدس سره در ابتدای کتاب المکاسب به آن اشاره کرده است، دو روایت تحف العقول و عوالی اللئالی را معتبر و قابل استناد دانستیم؛ ولی اگر این دو روایت نیز مورد پذیرش قرار نگیرد، هنگام شک در معاملاتی که دلیل خاصّی بر حرمت و فسادشان وجود ندارد، اصل اوّلی چیست؟ به عبارت روشنتر، از این دو روایت و به خصوص روایت مفصّل تحف العقول، ضوابط دقیق و روشنی در باب معاملات و مکاسب به دست میآید و این ضوابط در مورد معاملات جدیدی که دلیل خاصّی بر حرمت یا حلّیت آنها موجود نیست، به کمک فقیه میآید؛ امّا باید بررسی کنیم که اگر این روایات کنار گذاشته شوند، اصل اوّلی در موارد یاد شده، چه خواهد بود؟
1) (1) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 13.
شیخ انصاری قدس سره اصالة الفساد را اصل اوّلی در معاملات میداند. به این بیان که وقتی معاملهای واقع میشود و شک میکنیم که آیا این معامله میتواند سبب نقل و انتقال باشد یا نه، استصحاب عدم نقل و انتقال جاری میگردد. برای مثال، در معاملاتی که در عصر حاضر به نام شرکتهای هرمی واقع میشود، اگر در وجود سبب نقل و انتقال شک کردیم، استصحاب عدم نقل و انتقال را جاری کرده و میگوییم: اصلاً معاملهای واقع نشده است. امّا روشن است که اصل و استصحاب فقط هنگامی حجّیت دارند که عمومات و امارهای در دست نباشد، در حالی که در باب معاملات عموماتی همچون«أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ»، 1 «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ»2 وجود دارد که در مقام شک به کمک فقیه میآید و مقتضای آنها صّحت است. از سوی دیگر، در مورد حکم تکلیفی نیز اصل حلّیت دلالت روشنی دارد. از این رو، بسیاری از فقها اصل اوّلی را صحّت و حلّیت قرار دادهاند.
امّا آیا میتوان با استناد به آیۀ شریفۀ«وَ لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ»،3 اصالة الفساد را به عنوان اصل اوّلی در باب معاملات شناخت؟ محقّق ایروانی قدس سره پس از اینکه قبول میکند اصل اوّلی در معاملات، صحّت است؛ این مطلب را با عنوان «یمکن أن یقال» مطرح میکند که آیا میتوان به مقتضای این آیۀ شریفه، قاعدۀ اوّلیه را اصالة الفساد دانست؟ به این بیان که در این آیه از «أکل مال به باطل» نهی شده است و باطل، اعم از باطل شرعی و باطل عرفی است. باطل شرعی نیز آن چیزی است که دلیل شرعی بر صحّت آن وجود ندارد.(1)
بر این اساس اگر بگوییم: آیه از تصرّفی که باطل است، نهی میکند و باطل اعم از باطل شرعی و باطل عرفی بوده و باطل شرعی هم چیزی است که دلیل شرعی بر صحّت آن وجود ندارد، در اینصورت معاملهای که دلیلی بر صحّت یا بطلان آن
1) (4) . حاشیة المکاسب: ج 1 ص 2.
وجود ندارد، باطل شرعی خواهد بود. بنابراین، از آنجا که این آیۀ شریفه از تصرّف باطل نهی کرده است، اصل اوّلی بر فساد خواهد بود.
محقّق ایروانی قدس سره پس از طرح این مسئله، آن را رد کرده و نمیپذیرد؛ امّا جهت روشن شدن مطلب، با بیان مقدّمهای به این سخن پاسخ خواهیم داد. رابطۀ باطل عرفی و باطل شرعی، عموم و خصوص من وجه است؛ یعنی برخی امور هم باطل شرعیاند و هم باطل عرفی، مانند مالی که انسان از راه دزدی کسب میکند. گاهی اوقات نیز معامله از نظر شارع باطل است، امّا عرف آن را باطل نمیداند، مانند ربا که شرعاً حرام و باطل است، ولی عُقلا نه تنها آن را باطل نمیدانند، بلکه با عنوان معاملهای سودآور و مفید از آن یاد میکنند. برخی اعمال نیز از نظر عرف، باطل است ولی شارع آن را اجازه میدهد. مثلاً طبق نظر مشهور فقها، پدر در صورت نیاز میتواند بدون اجازه پسرش از مال او استفاده کرده و بدون اجازۀ او مالش را بردارد. البتّه این حکم مختصّ پدر است و مادر نمیتواند چنین فعلی را انجام دهد. همچنین برای پسر مجّوز این فعل صادر نشده است. پس شرع، این عمل را باطل نمیداند، امّا از نظر عرف این عمل ناپسند و باطل است.
پس از بیان این مقدّمه، برای پاسخ به این سخن باید گفت: حرف باء در آیۀ شریفۀ «وَ لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ»1 ظهور در معنای سببیت دارد و معنای آیه این است که تصرّفی که به سبب باطل باشد ممنوع است و نبودن دلیل شرعی بر صحّت معامله، دالّ بر بطلان شرعی آن نیست؛ بلکه باطل شرعی آن چیزی است که شارع به گونهای آن را باطل معرّفی کرده باشد. پس چون مراد از باطل، سبب باطل است و بطلانِ سبب باطل، باید پیشتر و در جایی دیگر ثابت شده باشد، این آیه دلالتی بر اصالة الفساد ندارد.
شیخ انصاری قدس سره پس از معرّفی روایات عام، دربارۀ تقسیم مکاسب اظهار میدارد:
قد جرت عادة غیر واحد علی تقسیم المکاسب إلی محرّم ومکروه ومباح، مُهمِلین للمستحبّ والواجب؛ بناءً علی عدم وجودهما فی المکاسب، مع إمکان التمثیل للمستحبّ بمثل الزراعة والرعی ممّا ندب إلیه الشرع، وللواجب بالصناعة الواجبة کفایة، خصوصاً إذا تعذّر قیام الغیر به، فتأمّل؛(1)
بسیاری از فقها مکاسب را به سه قسم محرّم، مکروه و مباح تقسیم نموده و مکاسب مستحب و واجب را در تقسیم خود ذکر نکردهاند، در حالی که نمونههایی برای کسب مستحب و واجب وجود دارد. مثلاً کشاورزی و چوپانی در شرع مستحب است و برخی از صنایع [همچون نجّاری، آهنگری، پزشکی و مانند آن، که مردم به آنها نیاز دارند و قوام جامعه به آن است] واجب کفایی هستند.
1) (1) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 13.
شیخ انصاری قدس سره پس از بیان این نمونهها، با آوردن عبارت «فتأمّل» ما را به بررسی بیشتر پیرامون این مسئله فرا میخواند.
محقّق ایروانی قدس سره برای تبیین «فتأمّل» میگوید: در کشاورزی و چوپانی نفس عمل مستحب است؛ یعنی عمل انسانی که به زراعت مشغول است، از آنجا که موجب تقویت روحیۀ توکّل و صبر در انسان میشود و آثار دیگری از این دست به دنبال دارد، مستحب است؛ امّا دلیلی مبنی بر استحباب کسب درآمد از این راه وجود ندارد.
این اشکال در مورد کسبهای واجب نیز مطرح میشود، به این بیان که انجام این صناعات واجب است؛ یعنی باید شخصی در جامعه وجود داشته باشد که به طبابت، نجّاری یا آهنگری مشغول باشد - زیرا زندگی مردم به این گونه مشاغل وابسته است - امّا دلیلی بر وجوب کسب از طریق این مشاغل و صناعات، وجود ندارد.(1)
در نتیجه نمیتوان گفت که اگر عملی مستحب یا واجب باشد، کسب درآمد از آن راه نیز مستحب و واجب است؛ یعنی چنین ملازمهای وجود ندارد. مثلاً نمیتوان گفت که چون تدریس و تعلیم مستحب است، کسب درآمد از این راه نیز استحباب دارد.
نفس عمل کشاورزی و چوپانی، از آنجا که موجب تقویت روحیۀ توکّل شده و آثاری همچون صبر را برای انسان به همراه دارد، مستحب است؛ ولی با این حال، برای اثبات استحباب کسب از راه کشاورزی یا چوپانی، به دلیل دیگری نیازمند هستیم.
با مراجعه به روایات این باب، افزون بر روایاتی که دلالت بر مطلوبیّت نفس عمل کشاورزی دارد، میتوان به روایاتی دست یافت که کسب از راه کشاورزی را نیز مطلوب میداند. برای نمونه دو روایت زیر از راه لزوم بیّن بمعنی الأعم، دلالت بر استحباب کسب از راه زراعت دارد:
1) (1) . حاشیة المکاسب: ج 1 ص 20.
أبو عبداللّه علیه السلام: إنّ اللّه عَزَّ وجَلَّ اختار لأنبیائه الحَرْث والزَّرعَ کَیْ لا یَکرَهُوا شیئاً من قَطْر السَّماء؛(1)خداوند عزّوجل برای انبیاء خود عمل کشت و زوع را اختیار فرموده است تا نسبت به آنچه از آسمان نازل میشود، کراهت نداشته باشند.
«إنّ اللّه جَعَلَ أرزاق أنبیائه فی الزَّرع والضَّرع کیلا یکرَهُوا شیئاً من قَطْر السَّماء».(2)خداوند رزق انبیا را در کشاورزی و دامداری قرار داده است تا نسبت به آنچه از آسمان میبارد، کراهت نداشته باشند.
در این دو تعبیر به دلالت مطابقی استفاده میشود که این عمل و این رزق، برای انبیا قرار داده شده است؛ امّا با دلالت لزوم بیّن بمعنی الأعم دلالت بر استحباب کسب از راه زراعت دارد.
روایت دیگری نیز در این باب وارد شده است:
سُئِلَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله أیّ الْمَالِ خَیْرٌ؟ قَالَ: زَرْعٌ زَرَعَهُ صَاحِبُهُ وَأَصْلَحَهُ وَأَدَّی حَقَّهُ یَوْمَ حَصَادِهِ؛(3)از پیامبر صلی الله علیه و آله سؤال شد که کدام مال خیر و نیکو است؟ ایشان در جواب فرمودهاند: آن زراعتی که زارع انجام میدهد و سپس زکات آن را میپردازد.
این روایت به دلالت مطابقی، استحباب اکتساب از طریق زراعت را ثابت میکند؛ زیرا معنای سخن پیامبر صلی الله علیه و آله که درآمد به دست آمده از زراعت را خیر و نیکو میداند، این است که کسب از راه زراعت، مطلوب است. البتّه در سند این روایت سکونی وارد شده که محلّ ایراد است؛ امّا از آنجا که بحث دربارۀ استحباب است و در ادلّۀ سنن
تسامح جاری میشود، اشکالی ندارد.(1)
شیخ انصاری قدس سره برای مکاسب واجب، صناعاتی را به عنوان نمونه ذکر میکند که زندگی و معیشت مردم، بر آنها متوقّف است. همان گونه که پیش از این بیان شد، قیام به این صناعات واجب است نه کسب درآمد از آنها؛ یعنی آنچه واجب است، وجود اشخاصی است که متصدّی انجام این صناعات در جامعه باشند و علّت وجوب نیز این است که اگر کسی عهدهدار این امور نشود، زندگی مردم مختل میگردد.
با این توصیف، باید گفت: اگر دلیل وجوب انجام این صناعات و عهدهدار شدن این مشاغل، این است که با تعطیلی این امور زندگی مردم مختل میشود، باید قائل به انجام این صناعات به صورت مجّانی شد. به عبارت دیگر باید گفت: حتّی اگر شرایط به گونهای باشد که کسی در ازای طبابت پول نپردازد، باز هم طبیب باید بدون دستمزد کار کند؛ یعنی اگر قیام به این امور واجب است، پس باید به صورت مجّانی انجام شوند، در حالی که قائل شدن به انجام بدون دستمزد این مشاغل نیز موجب اختلال در نظام میگردد. به دیگر سخن، از یک سو گفته میشود عهدهدار شدن این امور لازم و واجب است حتّی اگر مجّانی باشد و از سوی دیگر، رایگان بودن این امور موجب اختلال نظام میشود؛ چرا که اگر طبابت، نجّاری، نانوایی و همۀ اموری که قوام جامعه مبتنی بر آن است به نحو مجانی واجب باشد، خود این امر نیز موجب اختلال خواهد شد،
1) (1) . استاد معظّم (حفظه اللّه) قاعدۀ تسامح در ادلّۀ سنن را نپذیرفته و آن را اثبات کنندۀ استحباب نمیدانند؛ بلکه ایشان معتقدند که روایات « من بلغ» که به عنوان مهمترین دلیل بر قاعدۀ تسامح ذکر شدهاند، فقط بر ثواب تفضّلی خداوند دلالت دارند؛ یعنی هر گاه خبر ضعیفی بر استحباب فلان عمل دلالت کند و ثوابی را برای آن ذکر نماید، اگر مکلّف آن عمل را به امید آن ثواب انجام دهد، خداوند متعال ثواب مذکور را به او عنایت خواهد کرد؛ بدون اینکه استحباب آن عمل ثابت باشد. پس شاید استناد به این قاعده در اینجا از باب اقناع باشد. برای توضیح بیشتر مراجعه شود به: تقریرات درس آیت اللّه محمّدجواد فاضل لنکرانی، سلسله درسهایی از قواعد فقه 5، قاعدۀ تسامح در ادلّۀ سنن: ص 117.
از این رو، این پرسش مطرح میشود که چگونه میتوان بین این دو مطلب جمع کرد؟
پاسخ این است که اوّلاً: اختلال نظام در صورتی به وجود میآید که رایگان بودن، تعیّن داشته و واجبات نظامیّه، مقیّد به مجّانی بودن باشند، در حالی که آنچه واجب و مطلوب است، قدر جامعی میان مجّانی بودن و دریافت پول در قبال آن است؛ یعنی عنوان «طبابت پزشک» واجب است و تفاوتی ندارد که در مقابل آن پولی دریافت کند یا این کار را به صورت رایگان انجام دهد.
ثانیاً: میتوان گفت مجّانی بودن برای آن است که برای حفظ نظام و جامعه لازم است، پس اگر برای حفظ نظام لازم باشد که شخص حقوقی را دریافت کند، باز میتوانیم بگوییم برای همین عنوان، اخذ آن جایز و بلکه لازم است. به عبارت دیگر، واجبات نظامیّه در صورتی مجّانی بودن آن تعیّن دارد که خود این مجّانی بودن سبب اختلال نظام نشود.
نکتۀ دیگر در این مثالها این است که قیام به این امور، وجوب نفسی ندارد؛ بلکه وجوب مقدّمی و غیری دارد؛ یعنی طبابت به خودی خود واجب نیست، بلکه مقدّمهای است برای حفظ نظام و زندگی مردم و اگر مقدّمۀ واجب شرعاً واجب باشد، آنگاه طبابت به عنوان مقدّمۀ واجب، واجب میشود. پس میتوان گفت برای کسب واجب، مصداق و مثالی وجود ندارد. البتّه ممکن است گفته شود نمونههای دیگری برای مکاسب واجب وجود دارد، مانند کسب و کار در جهت پرداخت نفقه یا ادای دین؛ لیکن با توجّه به مباحث طرح شده، این نمونهها نیز عنوان مقدّمۀ واجب را دارند و نمیتوان آنها را مصداقی برای کسب واجب دانست.
فقها مکاسب را به دو شیوه تقسیم کردهاند: برخی تقسیم ثلاثی را برگزیدهاند و در آن مکاسب را به محرّم، مکروه و مباح تقسیم کردهاند و برخی نیز مکاسب را به اعتبار احکام خمسه، به پنج قسم تقسیم نمودهاند. در این فصل، دیدگاه برخی از فقها را در
این موضوع مورد مطالعه و تحلیل قرار میدهیم.
ایشان در کتاب خود مینویسد:
المکاسب علی خمسة اضرب: واجب وندب ومکروه ومباح ومحظور. أمّا الواجب فهو کلّ حلال بیعه أو الإحتراف به اذا کان لا معیشة للإنسان سواه، وأمّا الندب فهو ما یکتسب به علی عیاله ما یوّسع به علیهم، وأمّا المکروه فإن یکتسب محتکراً أو له عنه غناء یحمل به مشقّة، وأمّا المباح فأن یکتسب ما لا یضرّه ترکه ولا یقیم بأوده،(1)وأمّا المحظور فأن
یکتسب مالاً لینفق فی الفساد أو یحترف بحرام؛(2)مکاسب پنج قسم است:
واجب، مستحب، مکروه، مباح و حرام. امّا واجب، هرکاری است که فروش یا پیشه قرار دادن آن حلال باشد و انسان راه درآمدی غیر آن نداشته باشد و کسب مستحب، آن کسبی است که موجب آسایش بیشتر برای خانوادهاش شود. کسب مکروه نیز کسبی است که از راه احتکار باشد و یا او به آن نیازی نداشته باشد، ولی برای انجامش خود را به سختی بیندازد. کسب مباح نیز کسبی است که ترک آن ضرر ندارد و انجامش روزنهای را پر نمیکند [یعنی بودن یا نبودن آن تفاوتی ندارد]. امّا کسب حرام نیز کسبی است که مالی را به دست آورد تا آن را در فساد هزینه کند و یا آن را از راه صنعت حرام کسب نماید.
شهید اوّل قدس سره در کتاب لمعه بین تجارت و موضوع آن فرق میگذارد و میگوید: عنوان تجارت و کسب، با موضوع آن یعنی «ما یکتسب به» که عبارت است از اعیان خارجی
و یا منافع، فرق دارد. ایشان تجارت را به اعتبار موضوع آن، به سه قسم تقسیم میکند:
محرّم، مکروه و مباح. امّا خود تجارت را - که فعل انسان است و بر شیء خارجی اعمال میشود - به احکام پنجگانه تقسیم نموده است.(1)
علّامۀ حلّی قدس سره در قواعد، مقسم را «متاجر» قرار داده و آن را به پنج قسم تقسیم میکند.
ایشان اظهار میدارد: تجارت واجب، کسبی است که انسان جهت رفع نیازمندیهای خود و خانوادهاش انجام میدهد. مندوب هم آن کسبی است که انسان برای توسعه در زندگی خود انجام میدهد. معاملۀ مباح نیز در جایی است که انسان از راه شرعی بر اموال خود بیفزاید. معاملۀ مکروه، بیع کفن و بیع صرف است و تجارت ممنوع، معاملهای است که مشتمل بر وجهی قبیح باشد؛ مانند اینکه انسان جهت انجام کاری حرام و یا ایجاد فساد، درآمدی کسب کند.(2)
شهید ثانی قدس سره در مسالک، تقسیم ثلاثی مکاسب را نسبت به تقسیم خماسی بهتر میداند؛(3)امّا مقدّس اردبیلی قدس سره نظری مخالف داشته و تقسیم به احکام خمسه را بهتر میداند.(4)
شهید ثانی قدس سره اظهار میدارد: هر دو تقسیم نیکو و حسن، ولی تقسیم ثلاثی بهتر است. میان این دو تقسیم دو تفاوت وجود دارد:
تفاوت اوّل: ملاک تقسیم ثلاثی «ما یکتسب به» - یعنی عین یا منفعت خارجی - است که همیشه ویژگی ثابتی همراه خود دارد. مثلاً خمر، آلت قمار، مردار و عین نجاست، همیشه ویژگی خود، یعنی قبیح بودن را دارا هستند. در مقابل، ملاک تقسیم خماسی فعل مکلّف است که به اعتبار عوارضش، متغیّر است. برای مثال، ممکن است
شخصی، جهت توسعۀ زندگی خویش، معاملهای را انجام دهد و شخص دیگر، همان معامله را برای امری ناپسند و فاسد انجام دهد. از این رو میتوان گفت: ملاک تقسیم ثلاثی، بر خلاف ملاک تقسیم خماسی، ملاکی ثابت است و شهید ثانی قدس سره نیز به همین دلیل، تقسیم ثلاثی را بهتر از تقسیم خماسی میداند.
به عبارت دیگر، در تقسیم ثلاثی «مایکتسب به»، یا عین است یا منفعت که به اقتضای خود، به عناوین حرمت، کراهت یا اباحه محکوماند. مثلاًگفته میشود «بیع الخمر حرام»، اقتضای حرمت در خود خمر وجود دارد، پس اکتسابی که به خمر تعلّق یابد، حرام است. امّا در تقسیم خماسی، احکام خمسه به اعتبار عوارض و آثار فعل مکلّف، به وجود میآیند؛ یعنی اگر شخصی یک شیء مباح را برای کشتن انسانی دیگر خریداری کند، کسب وی حرام است و در مقابل، اگر این شیء توسّط فردی دیگر برای عملی حلال، خریداری شود، کسب او حلال خواهد بود. پس این تقسیم ناشی از عوارض خارجی است و به اختلاف این عوارض، احکام خمسه پدید میآید.
یعنی تقسیم ثلاثی یک تقسیم جوهری است، امّا تقسیم خماسی جوهری نیست؛ بلکه به اعتبار عوارض است.
تفاوت دوم: تفاوت دوّم تقسیم ثلاثی و تقسیم خماسی، عبارت است از اینکه:
در تقسیم ثلاثی، تقسیم به اعتبار «ما یکتسب به» (عین و منفعت) است و در عین و منفعت تنها میتوان حرمت، کراهت و اباحه را تصوّر کرد. پس در این تقسیم، دیگر مکاسب واجب و مستحب وجود ندارد. امّا تقسیم خماسی به اعتبار «فعل مکلّف» است و فعل مکلّف، خالی از احکام خمسه نیست.
بر همین اساس، برخی از بزرگان از جمله محقّق خویی قدس سره معتقدند که هر دو تقسیم صحیح است. تقسیم اوّل به اعتبار ما یکتسب به و تقسیم دوم به اعتبار عوارض خارجیِ فعل مکلّف.(1)البتّه اصل این مطلب را شهید ثانی قدس سره(2)مطرح و محقّق خویی قدس سره
به پیروی از ایشان چنین دیدگاهی را ارائه نموده است.
بر اساس آنچه به عنوان تفاوت تقسیم ثلاثی و تقسیم خماسی بیان شد، این اشکال مطرح میشود که در تقسیم ثلاثی نیز بدون در نظر گرفتن فعل مکلّف، حکمی وجود ندارد. به عنوان مثال، وقتی میگوییم: «الخمر حرام»، شرب خمر که فعلی از افعال مکلّف به شمار میرود، حرام است. بنا بر این، با ملاک قرار دادن «ما یکتسب به» و با قطع نظر از فعل مکلّف، نمیتوان حکمی را صادر کرد و همان گونه که وجوب و استحباب در این تقسیم جایی ندارند، بدون در نظر گرفتن فعل مکلّف حتّی تصوّر احکام حرمت، کراهت و اباحه نیز ممکن نخواهد بود.
برای پاسخ به این اشکال میتوان گفت: فعل مکلّف، هم در تقسیم ثلاثی و هم در تقسیم خماسی، دخیل است؛ لیکن در تقسیم ثلاثی، فعل مکلّف به اعتبار یک متعلّق خاص در نظر گرفته میشود و در تقسیم خماسی، فعل مکلّف به اعتبار هر چیزی که میتواند بر آن عارض شود، مدّ نظر قرار میگیرد. مثلاً در تقسیم ثلاثی نمیتوان بین قصد اسکار از شرب خمر و عدم آن، فرق گذاشت؛ بلکه فعل او حرام است حتّی اگر قصد اسکار نداشته باشد. از این رو، قصد فرد نقشی در حکم ندارد. بخلاف تقسیم خماسی که قصد حرام و عدم قصد حرام، در فعل تأثیر دارد.
محقّق حلّی قدس سره در کتاب شرائع، تقسیم ثلاثی را برگزیده است.(1)ایشان فروش اسلحه به دشمان دین را به عنوان یک کسب حرام، مطرح میکند. البتّه این قید را اضافه میکند که اگر این بیع در زمان جنگ و یا در جهت کمک به آنان در دشمنی با دین باشد، حرام است. به عبارت دیگر، وقتی این بیع حرام میشود که دشمنان دین در ایجاد مشکل برای دین یاری شوند؛ امّا بیع سلاح به کفّاری که در حال جنگ باهستند، حرام نیست.
1) (1) . شرائع الإسلام: ج 2 ص 9.
با توجّه به آنچه در گفتار پیشین و در بیان تفاوت میان تقسیم ثلاثی و تقسیم خماسی اظهار شد، به نظر میرسد مثال مذکور در کلام محقّق حلّی قدس سره، با تقسیم برگزیده از سوی ایشان همخوانی ندارد. به این بیان که در تقسیم ثلاثی حکم ثابت است و به اقتضای اعیان و منافع به دست میآید، حال آنکه در مثال یاد شده، بحث از عوارض و طواری عمل مطرح شده است. از این رو، ذکر این مثال با پذیرش تقسیم ثلاثی همخوان نیست. در مقام پاسخ به این اشکال میتوان گفت: این مثال به صورت استطرادی بیان شده است.
مسئلۀ دیگری که باید مورد بررسی قرار گیرد این است که در تقسیم مکاسب، مراد فقها از واجب و حرام چیست؟ آیا اشاره به واجب و حرام نفسی دارد یا واجب و حرام غیری را نیز شامل میشود؟
فقها در بیان مثال، بین احکام نفسی و غیری فرقی نگذاشتهاند؛ یعنی مکاسب محرّمه اعم است از مکاسبی که بالذات حراماند (مانند خرید و فروش شراب) و مکاسبی که به اعتبار طواری و عوارض حرام هستند (مانند خرید و فروش چاقو برای کشتن انسان). به عبارت دیگر، اگر بگوییم: تقسیم مکاسب در کلام فقها به اعتبار نفسی بودن حکم است، بسیاری از مثالهای ذکر شده توسّط فقها از دایرۀ بحث خارج میشوند؛ چراکه بسیاری از آنها عنوان غیری دارند. برای مثال، محقّق حلّی قدس سره در شرائع، مکاسب محرّمه را پنج قسم میداند:
نخست: اعیان نجس مانند خمر.
دوم: چیزی که حرام است و حرمت آن، بهخاطر آن چیزی است که از آن قصد میشود، مانند آلات لهو.
سوم: آنچه قابل استفاده نیست، مانند مسوخ.
چهارم: آنچه به خودی خود، حرام است، مانند مجسّمه سازی.
پنجم: آنچه با انجامش بر انسان واجب است، مانند غسل دادن مردگان.(1)
قسم دوم و سومی که محقّق حلّی قدس سره جزء مکاسب محرّمه ذکر کرده است، حرمت نفسی ندارند. مثلاً آلات لهو به خاطر مقصود از آن - که فساد است - عنوان حرمت میگیرند و قسم سوم نیز به این اعتبار که نفعی برای انسان ندارد، جزء مکاسب محرّمه قرار گرفتهاند و این گونه نیست که حرمت ذاتی داشته باشند. پس اگر بگوییم: مقصود فقها از حرمت و وجوب، حرمت و وجوب نفسی است، بسیاری از نمونههای ذکر شده در کلام فقها را باید از بحث خارج کرد، در حالی که اینها داخل در محلّ نزاع هستند.
بین اصولیان در اینکه کدام واجب، نفسی و کدام واجب، غیری است، اختلاف نظر وجود دارد. مشهور فقها، واجب غیری را این گونه معنا کردهاند: «ما کان وجوبه لغیره».(2)لازمۀ پذیرش تعریف مشهور این است که بگوییم تمام واجبات نفسی، خودشان واجب غیری هستند. برای مثال، در مورد نماز که مصداق بارز واجب نفسی است، «أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِکْرِی»3 و«وَ أَقِمِ الصَّلاةَ إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ»4
وارد شده است. پس باید گفت: نماز نیز یک واجب غیری است؛ زیرا هدف از خواندن نماز، ذکر خداوند متعال است و یا چون موجب نهی از فحشا و منکر میشود، واجب شده است.
محقّق خراسانی قدس سره برای دفع این اشکال، مینویسد: غایت اوّلیه، متفاوت از غایت الغایات و أقصی الغایات است. در آیات مربوط به نماز، اقصی الغایات مطرح شده است، در حالی که هنگام صدور حکم وجوب، این غایت مدّ نظر قرار نمیگیرد. از این رو، نماز یک واجب نفسی به شمار میرود، نه واجب غیری.(3)
اگر واجب و حرام غیری را از محلّ بحث و دایرۀ تقسیم مکاسب، خارج بدانیم، شمار بسیاری از نمونههای ذکر شده توسّط فقها از محلّ بحث خارج میشود؛ چراکه در موارد زیادی حرمت یا کراهت معاملات، حرام یا مکروه ذاتی نیست. برای مثال، معامله با اکراد(1)معاملهای مکروه است، ولی این کراهت ذاتی نیست؛ بلکه از آنجا که معامله با اکراد مقدّمهای برای ایجاد فتنه بوده و هر وقت معاملهای با آنها واقع میشد، یک نزاع پیش میآمد، جهت دفع نزاع و فتنه، این نهی صادر شده است. از این رو، خارج کردن واجبات و محرّمات غیری از تقسیم مکاسب، امکان پذیر نیست و نمیتوانیم بگوییم: اگر معاملهای مقدّمۀ واجب یا حرام بود، از محلّ بحث خارج است. از سوی دیگر، اگر غایت نهایی یک شیء، فساد باشد، نمیتوان گفت حرمت آن، غیری و از باب مقدّمیت است؛ بلکه در اینگونه موارد، حرمت، نفسی است. مثلاً نمیتوان حرمت اکل شراب را از این جهت که اقصی الغایات آن اسکار است، غیری دانست.
با توجّه به مطالب اخیر، میتوان چنین نتیجه گرفت که:
اوّلاً: در تقسیم مکاسب، منظور فقها از واجب و حرام، اعمّ از نفسی و غیری است.
ثانیاً: در بسیاری از موارد که پنداشته میشود حکم غیری است، در واقع بحث غایت الغایات را در نظر گرفتهاند، در حالی که در این موارد، حکم نفسی است.
اکتساب بما هو اکتساب، بدون وجود عناوین عارضی چه حکمی دارد؟
از عبارات فقها استفاده میشود که اکتساب، به خودی خود مباح است؛(2)یعنی اگر شخصی بدون هیچ قصد و غایتی به کسب بپردازد، مرتکب فعلی مباح شده است.
1) (1) . استاد معظّم: در اینکه مراد از اکراد چیست، چند احتمال وجود دارد. قویترین احتمال این است که اکرادطایفهای مخصوص در زمان روایت بودهاند که در مکانی خاص زندگی میکردند و در انجام معامله، بد حساب بودند و در حال حاضر، وجود خارجی ندارند.
2) (2) . ر. ک: قواعد الإحکام: ج 2 ص 5؛ اللمعة الدمشقیة: ص 61؛ مجمع الفائدة و البرهان: ج 3 ص 118.
روایات این باب همچون
«قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله: الْعِبَادَةُ سَبْعُونَ جُزْءاً أَفْضَلُهَا طَلَبُ الْحَلَالِ»،(1)بر استحباب نفسی اکتساب محض دلالت دارد. پس بر خلاف گفتۀ فقها، روایات بر مستحب بودن اکتساب محض، دلالت دارند.
کسب به اعتبار «ما یکتسب به» سه قسم دارد؛ امّا از این جهت که فعلی از افعال مکلّف باشد، دو فرض تصوّر میشود: یا این فعل با قطع نظر از هر گونه عارضی در نظر گرفته میشود - مثلاً شخص بدون هیچ قصد و نیّت خارجی به تجارت میپردازد - که در این صورت، اکتساب محض بوده و حکم آن با توجّه به روایات، استحباب است.
یا اکتساب، با توجّه به عناوین خارجی در نظر گرفته میشود که در این فرض، به پنج قسم تقسیم میگردد.
1) (1) . الکافی: ج 5 ص 78.
شیخ انصاری قدس سره در کتاب المکاسب مینویسد:
ومعنی حرمة الإکتساب حرمة نقل والإنتقال بقصد ترتّب الأثر وأمّا حرمة أکل المال فی مقابلها فهو متفرّع علی فساد البیع لأنّه مال الغیر وقع فی یده بلا سببٍ شرعی وإن قلنا بعدم التحریم؛ لأنّ ظاهر أدلة تحریم بیع مثل الخمر منصرف إلی ما لو أراد ترتیب الآثار الحرمة، أمّا لو قصد الأثر المحللّ فلا دلیل علی تحریم المعاملة إلّامن حیث التشریع؛(1)معنای حرمت اکتساب، حرمت نقل و انتقال به قصد ترتّب اثر است. امّا حرمت اکل مال در مقابل این اکتساب حرام، متفرّع بر فساد بیع میباشد؛ زیرا [وقتی بیع فاسد باشد] مالِ منتقل شده، مال غیر است که بدون سبب شرعی در دست دیگری قرار گرفته است [پس وقتی بیع فاسد باشد، حرمت اکل مال غیر بر آن مترتّب میشود]، هرچند آن بیع را حرام ندانیم. [امّا اینکه میگوییم قصد ترتّب اثر در حرمت اکتساب، تأثیر دارد، بهخاطر این است که] ظاهر ادلّۀ تحریم بیعِ چیزهایی مانند خمر، انصراف به جایی دارد که شخص، ترتّب آثار حرمت را اراده نماید؛ لیکن اگر آثار حلال را اراده نماید، دلیلی بر
1) (1) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 13.
حرمت معامله وجود ندارد، مگرحرمت تشریع.
توضیح آنکه: در بحث تقسیم مکاسب به این مطلب اشاره شد که یک قسم از مکاسب، مکاسب محرّمه است و در شریعت اسلامی، برخی از کسبها همچون معاملۀ شراب، خوک، سگ و... حرام شمرده شده است. اینک با توجّه به این نکته که این حرمت میتواند به اشیای گوناگونی تعلّق بگیرد، باید ببینیم مراد از حرمت و متعلّق آن در بحث مکاسب محرّمه چیست؟ به این منظور، ابتدا دو مقدّمه را بیان میکنیم و سپس به نقد و بررسی دیدگاههای فقها میپردازیم و در نهایت، دیدگاه خود را ارائه میدهیم.
در میان مکاسب محرّمه، برخی تنها حرمت تکلیفی دارند، مانند «بیع وقت نداء»؛ یعنی اگر شخصی هنگام ندای نماز جمعه معاملهای انجام دهد، فعل حرامی را مرتکب شده است، بدون آنکه معاملۀ او باطل باشد. در مقابل در دستهای دیگر از مکاسب محرّمه، فقط حرمت وضعی وجود دارد، مانند آنجا که یکی از شرایط صحّت معامله موجود نباشد. در این موارد معامله انجام شده فاسد است، امّا حرمت تکلیفی ندارد و هیچ یک از بایع و مشتری مرتکب فعل حرام نشدهاند. به تعبیر دیگر، معامله حرام نیست؛ بلکه فاسد است و تصرّف در مال به دست آمده از معاملۀ فاسد، حرام است. دستهای دیگر از مکاسب محرّمه، هم حرمت وضعی دارند و هم حرمت تکلیفی؛ برای این مورد میتوان به معاملۀ ربوی و بیع خمر را به عنوان نمونه، بیان کرد.
در هر معاملهای احتمالات گوناگونی در مورد متعلّق حرمت وجود دارد. از این رو، فرضهای قابل تصوّر در آن را مورد مطالعه قرار میدهیم.
فرض اوّل: چه بسا حرمت به همان انشایی تعلّق گرفته باشد که بایع و مشتری انجام دادهاند و به آن سبب معامله میگویند؛ یعنی طرفین معامله با انشای صیغۀ عقد مرتکب حرام شدهاند و فرق ندارد که این انشا، یک انشای لفظی باشد یا یک انشای معاطاتی عملی؛ بلکه در هر دو صورت متعلّق حرمت «انشا» است.
فرض دوم: ممکن است متعلّق حرمت، عبارت باشد از مسبّب؛ یعنی آنچه با انشا ایجاد میشود، متعلّق حرمت است. به عبارت دیگر، تملیک جدّی ثمن و مثمن که اثر انشا است حرام میباشد. در این فرض تفاوتی ندارد که طرفین معامله، قصد ترتّب اثر محرّم را داشته باشند یا چنین قصدی را نداشته باشند.
فرض سوم: چه بسا مسبّب متعلّق حرمت باشد، به شرطی که طرفین معامله، ترتّب این اثر محرّم را قصد کرده باشند.
فرض چهارم: ممکن است آثار مترتّب بر هر معامله که همان قبض و اقباض است، متعلّق حرمت باشد؛ به عنوان مثال، اینکه میگوییم: «بیعُ الخمر حرام»، یعنی قبض خمر توسّط مشتری و قبض ثمن توسّط بایع، حرام است؛ لیکن انشای عقد و مسبّب آن حرام نیستند. در این فرض نیز تفاوتی ندارد که بایع و مشتری، ترتّب اثر محرّم را قصد کرده باشد یا نه. پس در این فرض، قبض و اقباض - یا به بیان دیگر، تسلیم و تسلّم - حرام است.
فرض پنجم: چه بسا سبب و مسبّب، مطلقاً حرام باشند؛ یعنی انشا و آنچه با انشا ایجاد میشود، متعلّق حرمتواقع میشوند، خواه ترتّب اثر، قصد شده باشد و یا قصد نشده باشد.
فرض ششم: ممکن است متعلّق حرمت در موارد مختلف، متفاوت و تابع دلیل باشد؛ یعنی ممکن است در برخی موارد با استفاده از دلیل بگوییم: سبب، متعلّق حرمت است و در مواردی دیگر بگوییم: مسبّب، حرام است.
احتمالاتی که بیان شد تنها در مقام تصوّر وجود دارد و ممکن است برخی از آنها را هیچ یک از فقها ملتزم نشده باشند؛ امّا برای بیان فروض مسئله، آنها را ذکر کردیم.
اینک به بررسی دیدگاه فقها در این باره میپردازیم.
چنانکه در آغاز فصل گفته شد، شیخ انصاری قدس سره مینویسد:
ومعنی حرمة الإکتساب حرمة النقل والإنتقال بقصد ترتّب الأثر وأمّا حرمة أکل المال فی مقابلها فهو متفرّع علی فساد البیع لأنّه مال الغیر وقع فی یده بلا سببٍ شرعی وإن قلنا بعدم التحریم؛ لأنّ ظاهر أدلّة تحریم بیع مثل الخمر منصرف إلی ما لو أراد ترتیب الآثار الحرمة، أمّا لو قصد الأثر المحللّ فلا دلیل علی تحریم المعاملة إلّامن حیث التشریع.(1)
ایشان مراد از حرمت کسب را حرمت نقل و انتقال به قصد ترتّب اثر محرّم میداند و معتقد است: اگر در معاملهای قصد اثر حلال شود، بجز تشریع، دلیلی بر حرمت آن وجود ندارد. شیخ انصاری قدس سره انصراف را علّت دخیل دانستن قید «ترتّب اثر حرام» در تعریف حرمت اکتساب میداند و میگوید: ادلّۀ تحریم بیع اعیانی همچون خمر، به جایی انصراف دارد که طرفین معامله، ترتّب آثار حرام معامله را قصد کرده باشند.
با دقّت در کلمات شیخ انصاری قدس سره متوجّه میشویم در سخنان وی سه مطلب اساسی وجود دارد که لازم است این مطالب را مطرح کنیم و مورد بررسی قرار دهیم:
از نگاه شیخ انصاری قدس سره متعلّق حرمت، نقل و انتقال به قصد ترتّب اثر محرّم است؛ اما نقل و انتقال، مجمل بوده و چند احتمال در مورد آن تصویر میشود:
منظور از نقل و انتقال، انشای معامله به قصد ترتّب اثر محرّم میباشد، اعم از اینکه انشای لفظی باشد یا فعلی.
معلول و مفاد انشا که از آن به مُنشأ یا مسبّب تعبیر میشود، متعلّق حرمت است.
1) (1) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 13.
به عبارت دیگر، مسبّب انشا که همان تملیک جدّی است، اگر به قصد ترتّب اثر محرّم باشد، حرام خواهد بود.
پس از بررسی احتمالات موجود باید گفت: با توجّه به عبارت «وأمّا حرمة أکل المال فی مقابلها فهو متفرّع علی فساد البیع»(1)، چنین برداشت میشود که شیخ انصاری قدس سره قبض و اقباض را متعلّق حرمت نمیداند؛ چراکه حرمت قبض و اقباض نیز مانند حرمت أکل مال، متفرّع بر فساد بیع است. به همین دلیل، برخی معتقدند: در فرضی که یکی از طرفین معامله نسبت به فساد آن جاهل است، حرمت قبض و اقباض شامل او نمیشود و صرفاً قبض و اقباض از سوی طرفی که به فساد علم دارد، حرام میباشد.
از عبارت «أمّا لو قصد الأثر المحلّل فلا دلیل علی تحریم المعامله إلّامن حیث التشریع»(2)نیز میتوان دریافت که شیخ قدس سره مجرّد انشا را متعلّق حرمت نمیداند؛ بلکه ایشان معتقد است: اگر شخصی، قصد اثر محلّل را داشته باشد، حرمت ذاتی متوجّه او نمیشود؛ بلکه عمل او فقط حرمت تشریعی دارد. از این رو اگر مراد ایشان از حرمت نقل و انتقال، انشای عقد باشد، بحث از تشریع، معنایی نخواهد داشت.
در نتیجه میتوان گفت: شیخ انصاری قدس سره متعلّق حرمت را تملیک جدّی میداند و مراد وی از حرمت نقل و انتقال، حرمت تملیک جدّی میباشد.
با وجود اینکه ادلّۀ تحریم بیع خمر، دارای اطلاق هستند، شیخ انصاری قدس سره حرمت را به قصد ترتّب اثر محرّم مقیّد میداند. ایشان برای اثبات سخن خود ادّعا میکند که ادلّۀ تحریم، منصرف به جایی است که ترتّب اثر محرّم قصد شده باشد.
در مقابل ایشان، بزرگانی همچون محقّق ایروانی(1)و محقّق خویی قدس سرهما ادّعای انصراف را ادّعایی بدون دلیل و گزاف دانستهاند و معتقدند که ادلّۀ حرمت بیع خمر، اطلاق دارد و حاوی چنین قیدی نیست. از این رو، فرقی نمیکند که طرفین معامله، قصد ترتّب اثر حرام را داشته باشند یا چنین قصدی نکرده باشند.
محقّق خویی قدس سره معتقد است که این ادّعا مستلزم تأسیس فقه جدیدی است و با پذیرش چنین انصرافی، میتوان تمام محرّمات را محصور و محدود به مواردی خاص دانست. ایشان در ادامه اظهار میدارد که اگر باب چنین انصرافی باز شود، در بحث زنا میتوان ادّعا نمود که ادلّۀ حرمت زنا به زنای با زن شوهردار، انصراف دارد.(2)
در تکمیل سخن محقّق خویی قدس سره این مطلب را اضافه میکنیم که اگر این انصراف پذیرفته شود، میتوان گفت: ربا تنها در صورت قصد ظلم به دیگران حرام است و اگر شخصی پولی را قرض بگیرد و ربا هم بدهد و این قرض، نجات بخش زندگی او باشد و مشکلاتش را حل کند، دیگر پرداخت و دریافت ربا حرام نخواهد بود. همچنین میتوان ادّعا کرد که وجوب حجاب، مربوط به زمانی است که زنها مورد تعرّض قرار میگرفتند؛ امّا اکنون که در جامعه امنیّت وجود دارد و زنها مورد تعرّض قرار نمیگیرند، دلیلی برای وجوب آن وجود ندارد.
آیا چنین ادّعایی صحیح است؟
در پاسخ به این سؤال و دفاع از شیخ انصاری قدس سره باید گفت: انصراف، یک قرینۀ عام بوده و نیاز به منشأ دارد و هر جا قرینه باشد، ادّعای انصراف صحیح است. به عبارت دیگر، ظهور لفظ در معنای منصرفٌ فیه نیازمند قرینه و منشأ است. در اصول غالباً کثرت استعمال را منشأ انصراف میدانند، امّا این امکان وجود دارد که بتوان از یک روایت به عنوان قرینۀ انصراف بهره گرفت. در این بحث نیز میتوان روایت تحف العقول را قرینه و منشأ این انصراف قرار داد؛ زیرا در این روایت چیزی حرام دانسته
شده که در آن ترتّب اثر حرام، قصد شده باشد. سیّد یزدی قدس سره در حاشیۀ مکاسب تصریح میکند که اگر متعاملین، قصد ترتّب اثر حلال و منفعت محلّل و حتّی نادر یک شیء را داشته باشند، معامله صحیح است و حرمتی بر آن مترتّب نیست.(1)
ممکن است سؤال شود که چرا از راه تقیید وارد نمیشوید و نمیگویید: روایت تحف العقول، روایات دیگر را مقیّد کرده است؟ به این بیان که ادلّۀ حرمت کسب، مانند «بیع الخمر حرام» یا «بیع الخنزیر حرام» مطلقاند، ولی روایت تحف العقول حاوی قیدی است که به موجب آن، حرمت کسب به جایی اختصاص مییابد که دو طرف معامله، ترتّب اثر حرام را قصد کرده باشند. پس چرا بهوسیلۀ روایت تحف العقول سایر روایات را مقیّد نمیکنید؟
در پاسخ میگوییم: تقیید در جایی است که دو دلیل، عرفاً ناظر به یکدیگر باشند.
به عنوان مثال، اگر در یک دلیل «أعتق رقبة» و در دلیل دیگر «لا تعتق رقبة کافرة» آمده باشد، دلیل دوّم میتواند اوّلی را مقیّد کند؛ لیکن در بحث ما روایت تحف العقول عرفاً در مقام تبیین روایات مطلق نیست.
البتّه این ادّعا که میتوان از روایت تحف العقول به عنوان منشأ و قرینۀ انصراف استفاده نمود، قابل قبول به نظر میرسد. پس ممکن است بتوان از یک روایت به عنوان قرینه و منشأ یک انصراف در روایت دیگر، بهره گرفت، بدون اینکه اصلاً بحث تقیید مطرح شود؛ یعنی وقتی یک روایت در بر دارندۀ قیدی باشد، ولی عرفاً بیانکنندۀ روایت دیگری که مطلق است نباشد، میتوان گفت: روایت نخست، منشأ و قرینۀ انصراف در روایت دوم است، هرچند مقیِّد نیست. با این توضیح، در صورت پذیرش اعتبار روایت تحف العقول، میتوان از آن به عنوان قرینهای برای انصراف روایات مطلق دیگر، استفاده کرده و حرمت را به مواردی محدود کرد که قصد ترتّب اثر محرّم، وجود دارد.
1) (1) . حاشیة المکاسب: ج 1 ص 5.
محقّق خویی قدس سره نیز از آنجا که این روایت را از حیث سند و دلالت مخدوش میداند، نمیتواند آن را منشأ انصراف قرار دهد؛ ولی ما این روایت را معتبر میدانیم و از این رو، میتوانیم آن را منشأ و قرینۀ این انصراف بدانیم. پس میتوان گفت: بیان شیخ انصاری قدس سره صحیح است و حرمت در جایی است که ترتّب اثر حرام، مقصود طرفین معامله باشد. بنا بر این، اگر در موردی طرفین معامله بدون هیچ قصدی اقدام به خرید و فروش شراب کنند، در اینجا قصد ترتّب اثر حرام وجود ندارد و از این رو، طرفین مرتکب فعل حرام نشدهاند.
شیخ انصاری قدس سره با آوردن عبارت «أمّا لو قصد الأثر المحلّل فلا دلیل علی تحریم المعاملة إلّا من حیث التشریع»(1)اظهار میدارد: در جایی که مکلّف، اثر حلال را قصد کرده است، دلیلی غیر از تشریع برای حرمت وجود ندارد. به دیگر سخن، اگر کسی به قصدی حلال، اقدام به خرید و فروش شراب نماید، فعل او حرمت ذاتی ندارد؛ بلکه حرمت آن ناشی از تشریع است.
لیکن به نظر میرسد که این سخن صحیح نیست و وجهی برای تشریع وجود ندارد. در توضیح این مطلب باید به این نکته اشاره نمود که دو دیدگاه در مورد تشریع وجود دارد:
نخست: إدخالُ ما علم انّه لیس من الدین فی الدین؛(2)معنای تشریع این است که در دین، چیزهایی را داخل کنیم که میدانیم در دین نیست.
دوم: إدخالُ ما لیس من الدّین فی الدین؛(3)معنای تشریع این است که در دین، چیزی را داخل کنیم که در دین نیست، چه به آن علم داشته باشیم و چه نداشته باشیم.
نکتۀ جالب این است که بنا بر هیچ یک از این دو مبنا، سخن شیخ انصاری قدس سره
درست نیست؛ زیرا کسی که قصد اثر حلال کرده است، قصد داخل کردن صحّت بیع را در دین ندارد.
شیخ انصاری قدس سره میفرماید: «ومعنا حرمة الإکتساب حرمة النقل والإنتقال»، پس بحث ایشان دربارۀ تفسیر حرمت تکلیفی است، نه حرمت وضعی؛ یعنی ایشان دربارۀ اینکه بیع شراب، صحیح است یا فاسد، بحث نمیکند، در حالی که تشریع در صورتی حاصل میشود که شخصی بگوید: با اینکه شارع در همه جا بیع شراب را فاسد میداند، من در جایی که منفعت حلال قصد شده باشد، بیع آن را صحیح میدانم. از این رو، عنوان کردن بحث تشریع در اینجا وجهی ندارد.
البتّه اگر گفته شود مقصود شیخ انصاری قدس سره از تشریع، مجرّد عدم اذن شارع است، نه نهی شارع، تا حدودی اشکال برطرف میشود، هرچند با این بیان نیز نمیتوان اشکال را بهطور کامل حل نمود.
محقّق نائینی قدس سره پیرامون بحث متعلّق حرمت مینویسد:
ثمّ إنّ الحرمة المتعلّقة بالمعاملة عبارة عن حرمة هذا المعنی، أی حرمة تبدیل المال أو المنفعة لا حرمة انشاء المعاملة ولا حرمة آثارها کالتصرّف فی الثمن والمثمن ولا قصد ترتّب الأثر علیها؛ وذلک لأنّ نفس الإنشاء من حیث إنّه فعل من الأفعال وتلفّظ بألفاظ لا وجه لأن یکون حراماً إلّاإذا کان مزاحماً لتکلیف آخر کالبیع وقت النداء، وهکذا قصد تحقّق المنشأ الإنشاء من حیث إنّه أمر قلبی لا وجه لحرمته إلّاإذا کان تجرّیاً أو إعانة علی الإثم. وأمّا حرمة الآثار فهی مترّتبة علی فساد المعاملة وحرمتها، لا أنّها هی المحرّمة ابتداءاً، فما یکون محرّماً حقیقة ویکون متعلّقاً للنهی هو نفس التبدیل الذی اعتباره بید مالکه، لولا نهی الشارع
الذی هو مالک الملوک.(1)
محقّق نائینی نیز همچون شیخ انصاری قدس سرهما معتقد است که حرمت به مسبّب و مُنشأ تعلّق میگیرد، نه به انشا یا قصد تحقّق مُنشأ؛ زیرا وجهی برای حرمت انشا وجود ندارد، مگر اینکه در تزاحم با تکلیف دیگری باشد، مثل «بیع وقت ندا» که مزاحم با نماز جمعه است. همچنین قصد واقع شدن معامله نیز امری قلبی است و نمیتواند متعلّق حرمت قرار گیرد، مگر اینکه تجرّی و یا اعانت بر گناه باشد.
با وجود اینکه دیدگاه محقّق نائینی و شیخ انصاری قدس سرهما در مورد متعلّق حرمت، یکسان است و هر دو مسبّب و تملیک جدّی را متعلّق حرمت میدانند، ولی سخن ایشان از سه جهت با یکدیگر متفاوت است. این تفاوتها عبارتاند از:
سخن محقّق نائینی برخلاف سخن شیخ قدس سرهما، خالی از ابهام و اجمال است؛ لیکن نقل و انتقال در عبارت شیخ قدس سره دارای اجمال است و وجوهی برای آن تصویر میشود؛ امّا در سخن محقّق نائینی قدس سره چنین اجمالی وجود ندارد. ایشان متعلّق حرمت را تبدیل حقیقی مالکیت میداند.
محقّق نائینی برخلاف شیخ قدس سرهما قصد ترتّب اثر محرّم را در حرمت کسب معتبر نمیداند؛ یعنی ایشان معتقد است معاملهای که از آن نهی شده، حرام است، چه طرفین معامله اثر حرام را اراده کرده باشند و چه اثر حلال را.
محقّق نائینی قدس سره متعلّق حرمت را یک معنای لولایی قرار داده است، به این معنا که اگر از سوی شارع نهی وجود نداشته باشد، تملیک خمر به مشتری از جهت دیگری ممنوع نبود و بایع میتوانست آن را اعتبار کرده و خمر را به مشتری تملیک کند. به عبارت دیگر، اگر نهی شارع نبود، این نقل و انتقال واقع میشد و کمبودی نداشت.
امام خمینی قدس سره در کتاب مکاسب المحرّمة مینویسد:
1) (1) . منیة الطالب: ج 1 ص 17.
وإرادة النقل العقلائی مع قطع النّظر عن حکم الشّرع ولو لعدم الإنفاذ لا ترجع إلی محصّل لعدم الوجود للنقل اللولائی.(1)
به عقیدۀ ایشان نقل لولایی وجود ندارد و امری عدمی محسوب میشود و چیزی که وجود ندارد، نمیتواند متعلّق حکم قرار گیرد. البتّه این سخن بر مبنایی که ایشان در اصول اختیار کردهاند استوار است.
امام خمینی قدس سره در مباحث اصول، برخلاف نظر مشهور، بین عدم مطلق و عدم مضاف در اینکه هیچ کدام نمیتوانند متعلّق حکم قرار بگیرند، تفاوتی قائل نیست و هر دو را فاقد قابلیت تعلّق حکم میداند.(2)این در حالی است که مشهور فقها بین عدم مضاف و عدم مطلق، فرق گذاشته و معتقدند عدم مضاف را به خاطر اضافهاش به وجود، میتوان متعلّق حکم قرار داد.(3)
به نظر میرسد که اشکال امام خمینی قدس سره وارد نیست؛ چراکه عدم لولایی، عدم محض نیست و بهواسطۀ اضافه به وجود، بهرهای از وجود را داراست. مثلاً بایع تملیک خمر به مشتری را اعتبار میکند، به شرطی که نهی شارع به آن تعلّق نگرفته باشد. پس، از آنجا که این اعتبار بهرهای از وجود دارد، میتواند متعلّق حکم قرار گیرد.
محقّق نائینی قدس سره قصد ترتّب اثر محرّم را در حرمت معتبر نمیداند؛ امّا به نظر میرسد:
ادّعای شیخ انصاری قدس سره در مورد انصراف صحیح بوده و باید این قید را در حرمت هر معاملهای لحاظ کرد؛ چراکه با توجّه به روایت تحف العقول میتوان دریافت که ادّعای ایشان دربارۀ انصراف ادلّۀ حرمت به جایی که طرف معامله قصد اثر محرّم کرده، صحیح است. برای نمونه، پیشتر فقها خرید و فروش خون را مطلقاً حرام میدانستند، امّا اکنون که منافعی محلّل برای خون متصوّر است، چه بسا بتوان گفت:
بیع آن برای نجات جان یک انسان واجب است. در نتیجه ما نیز در معتبر دانستن این قید با شیخ انصاری قدس سره هم نظر هستیم.
مطلب دیگر این است که هرچند به نظر ما استدلال امام خمینی قدس سره در نقد اعتبار لولایی ناتمام است، امّا این مطلب بدین معنا نیست که سخن محقّق نائینی قدس سره را صحیح بدانیم. در نقد سخن ایشان باید به این مطلب اشاره کنیم که شارع چیزی را حرام میکند که در بین عقلا و مردم وجود دارد، در حالی که مردم در معاملات خود توجّهی به این قید - لولا نهی الشارع - ندارند. به عبارت دیگر، طرفین معامله قصد تملیک جدّی را دارند و تملیک را مقیّد به عدم نهی شارع نمیکنند. فرض کنید متعاملین، متشّرع نیستند یا بخواهند بر خلاف نظر شارع عمل کنند، آیا چنین قیدی را اعتبار میکنند؟ آیا طرفین معامله به این مطلب توجّه دارند؟ پاسخ منفی است. به خاطر همین تعلّق حرمت به چنین عدمی بیمعناست.
محقّق ایروانی قدس سره در حاشیۀ مکاسب نظر دیگری را پذیرفته است. به عقیدۀ ایشان متعلّق حرمت، انشای نقل و انتقال است، مشروط به اینکه طرفین معامله قصد ترتّب آثار معامله - یعنی تسلیم و تسلّم - را داشته باشند.(1)به عبارت دیگر، انشای ساده نمیتواند به تنهایی متعلّق حرمت باشد؛ بلکه انشایی که قصد ترتّب آثار معامله به آن ضمیمه شده باشد، متعلّق حرمت است.
ایشان برخلاف شیخ انصاری قدس سره قصد ترتّب اثر حرام را معتبر نمیداند و ادّعای انصراف را بدون دلیل میداند و از سوی دیگر، احتمال متّکی بودن نظر شیخ انصاری قدس سره بر حکمت را رد میکند و میگوید: حکمت تحریم معاملات، جلوگیری از
1) (1) . حاشیة المکاسب: ج 1 ص 21.
شیوع مناهی و منکرات است. برای مثال، حکمت حرمت بیع خمر توسّط شارع، واقع نشدن شرب خمر در عالم خارج است؛ امّا نمیتوان این حکمت را دلیلی بر دیدگاه شیخ انصاری قدس سره دانست؛ زیرا چنین اقتضایی ندارد. به عبارت دیگر نمیتوان گفت: به این دلیل که حکمت تحریم این معاملات، جلوگیری از شیوع مناهی و منکرات است، در تحریم این معاملات، قصد ترتّب اثر محرّم معتبر است.
پس به عقیدۀ محقّق ایروانی، متعلّق حرمت عبارت است از انشای نقل و انتقال در صورتی که مقصود طرفین معامله، ترتّب آثار مترتّب بر خود معامله (قبض و اقباض) باشد، بنابراین، از نگاه ایشان اینکه طرفین معامله ترتّب اثر محرّم را قصد کرده باشند، لازم نیست.
در نظریۀ ایشان دو مطلب اساسی وجود دارد: نخست، تعلّق حرمت به انشا؛ دوم، قصد ترتّب آثار معامله که عبارت از قبض و اقباض است.
ایشان انشای ساده و فاقد قصد را حرام نمیداند؛ بلکه میگوید: انشای مقرون به قصد اثر معامله، متعلّق حرمت است؛ امّا برای مدّعای خود دلیلی ذکر نکرده است. از این رو، این پرسش مطرح میشود که اساساً چگونه میتوان انشا را متعلّق حرمت قرار داد؟
برای پاسخ به این پرسش میتوان چند راه را بر شمرد:
نخست: حرمت انشا از باب اعانت بر اثم
هنگام گفتگو دربارۀ روایت تحف العقول گفته شد که به عقیدۀ محقّق ایروانی قدس سره هر آنچه در روایت تحف العقول وارد شده، مصداق اعانت بر اثم بوده و از این رو حرام است.(1)ما این سخن را مورد مناقشه قرار دادیم؛ ولی آیا میتوان با توجّه به این مطلب که انشا - اعم از لفظی و فعلی -، در نهایت موجب ارتکاب فعلی حرام همچون شرب
1) (1) . همان: ج 1 ص 34.
خمر میشود، انشا را مصداقی برای اعانت بر اثم و حرام دانست؟ آیا میتوان گفت:
انشا از این جهت که موجب انتقال خمر به مشتری و در نهایت شرب خمر توسّط او میشود، حرام است؟
پاسخ منفی است؛ زیرا مقصود ما بررسی ظاهر دلیل محرّمات است. برای مثال، میخواهیم بدانیم دلیل «بیع الخمر حرام» شامل انشای عقد نیز میشود یا خیر؟ این در حالی است که این بحث هیچ ارتباطی با مصداق بودن انشا برای اعانت بر اثم ندارد.
مؤیّد این مطلب، آن است که اگر بپذیریم انشا مصداق اعانت بر اثم است، در هر صورت حرام خواهد بود؛ زیرا اعانت بر اثم مطلقاً حرام است، خواه قصد ترتّب اثر حرام شده باشد و خواه چنین قصدی نشده باشد. در نتیجه، این مسئله ارتباطی به ظاهر ادلّۀ تحریم که در مورد قصد ترتّب اثر حرام است، ندارد و مطلبی غیر از آن است.(1)
نکتۀ قابل توجّه آن است که حرمت اعانت بر اثم در موردی است که اصل اثم در عالم خارج تحقّق پیدا کند، در حالی که ادلّۀ تحریم مکاسب محرّمه، مقیّد به این امر نیست؛ یعنی مثلاً فروش خمر حرام است، چه مشتری آن خمر را استعمال کند یا نکند.
دوم: حرمت انشا از باب مقدّمۀ حرام
محقّق خراسانی قدس سره در کتاب کفایه، پس از پایان بحث مقدّمۀ واجب به این نکته اشاره میکند که آنچه در مورد مقدّمۀ واجب گفته شد، در مورد مقدّمۀ حرام نیز جریان پیدا میکند.(2)کسانی که مقدّمۀ واجب را واجب میدانند، در جایی که مقدّمۀ حرام، علّت انحصاری برای تحقّق حرام در عالم خارج باشد، مقدّمۀ حرام را نیز حرام میدانند.
بر اساس این مقدّمه، دومین راه این است که بگوییم: انشای مقدّمه حرام است و به همین جهت، حکم به حرمت آن میشود. به تعبیر دیگر، با انشای متعاقدین، ارتکاب
1) (1) . گویا مقصود استاد معظّم این است که حرمت ناشی از ادلّۀ تحریم با حرمت ناشی از اعانت بر اثم فرق دارد و ما در اینجا میخواهیم حرمت ناشی از ادلّۀ تحریم را برای معامله ثابت کنیم، نه حرمت ناشی از اعانت بر اثم را؛ زیرا ممکن است یک معامله از جهت ادلّۀ حرام نباشد، ولی از جهت اعانت بر اثم حرام باشد و یا برعکس.
2) (2) . ر. ک: کفایة الاُصول: ص 128.
فعل حرام فراهم میشود، که در مثال یاد شده، شرب خمر توسّط مشتری، نتیجۀ انشای عقد بیع و انشا، مقدّمۀ ارتکاب فعل حرام است.
اشکال موجود در راه اوّل اینجا نیز مطرح میشود؛ زیرا شارع میگوید «بیعُ الخمرِ حرامٌ»، این حرمت به حسب ظاهر، ارتباطی با عناوین اعانت بر اثم و مقدّمۀ حرام ندارد. به عبارت دیگر، ظاهر ادلّۀ تحریم آن است که این بیع به عنوان خودش حرام است و عنوان دیگری در کار نیست؛ یعنی ظاهراً شارع حکم حرمت را بهخاطر این دو عنوان صادر نکرده است؛ بلکه صدور این حکم، علّت دیگری دارد.
سوم: حرمت انشا از باب لعن فروشنده و خریدار خمر
در برخی روایات آمده است که خداوند متعال، بایع و مشتری خمر را لعن میکند.(1)محقّق تبریزی قدس سره در کتاب ارشاد الطالب با توجّه به این روایات میفرماید: این لعن ظهور در حرمت انشای عقد توسّط بایع و مشتری دارد.(2)از این رو، میتوان دلیل حرمت انشا را وجود روایاتی دانست که در آن خریدار و فروشندۀ شراب، ملعون دانسته شدهاند.
امّا این راه نیز قابل خدشه است؛ زیرا بحث دربارۀ متعلّق همۀ معاملات محرّمه است و وجود یک دلیل خاص در مورد بیع خمر، مسئله را بهطور کلّی حل نمیکند.
این در حالی است که میتوان ادّعای انصراف نمود و گفت: لعن بایع و مشتریِ خمر در جایی است که طرفین، قصد جدّی برای انجام معامله دارند. از این رو، نمیتوان انشا را به تنهایی متعلّق حرمت قرار داد.
بنابراین، با بررسی این راهها میتوان نتیجه گرفت که دیدگاه محقّق ایروانی قدس سره مبنی بر تعلّق حرمت بر انشای عقد، دلیل درستی ندارد.
1) (1) . «مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ شُعَیْبِ بْنِ وَاقِدٍ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ زَیْدٍ عَنِ الصَّادِقِ عَنْ آبَائِهِ: فِی حَدِیثِالْمَنَاهِی أَنَّ رَسُولَ اللّهِ نَهَی أَنْ یُشْتَرَی الْخَمْرُ وَ أَنْ یُسْقَی الْخَمْرُ وَقَالَ: لَعَنَ اللّهُ الْخَمْرَ وَغَارِسَهَا وَعَاصِرَهَا وَ شَارِبَهَا وَسَاقِیَهَا وَبَائِعَهَا وَمُشْتَرِیَهَا وَآکِلَ ثَمَنِهَا وَحَامِلَهَا وَالْمَحْمُولَةَ إِلَیْهِ» (وسائل الشیعة: ج 17 ص 224).
2) (2) . ارشاد الطالب: ج 1 ص 14.
همان گونه که بیان شد، متعلّق حرمت از نظر محقّق ایروانی قدس سره انشای نقل و انتقال است، منوط به اینکه قصد متعاملین، ترتّب اثر معامله باشد. این سخن توسّط محقّق خویی قدس سره مورد نقد قرار گرفته است. ایشان میفرماید: معاملات محرّمه سه قسماند:
اوّل. معاملاتی که متعلّق آنها ذاتاً مبغوض نیست؛ امّا چون تحت عنوان محرّم دیگری قرار میگیرند و عنوان محرّم دیگری بر آنها منطبق میشود، حراماند. مانند فروش قرآن به کافر و یا فروش اسلحه به دشمنان دین که در این مثالها فروختن قرآن و اسلحه ذاتاً حرام نیست؛ بلکه به خاطر عناوین دیگر همچون هتک قرآن، تقویت کفر و مانند آن در نظر شارع مبغوض شده است. از این رو اگر دو گروه کافر در حال جنگ با یکدیگر باشند، فروش اسلحه به آنها اشکالی ندارد.
دوم. معاملاتی که متعلّق آنها ذاتاً مبغوض است و از آنجا که متعلّق آنها مورد نهی قرار گرفته است، حرام شمرده میشوند، مثل بیع خمر، خنزیر و صلیب.
سوم. معاملاتی که نهی به ذات معامله تعلّق گرفته است؛ لیکن این نهی به اعتبار متعلّق معامله نیست. به عبارت دیگر، دستۀ سوم از معاملات حرام، به معاملاتی اطلاق میشود که خودشان مورد نهی هستند، نه متعلّق آنها، مانند «بیع وقت نداء» در روز جمعه.(1)
محقّق خویی قدس سره پس از بیان این تقسیمبندی، قید قصد ترتّب اثر معامله را که توسّط محقّق ایروانی قدس سره به آن اشاره شد، تنها در قسم اوّل میپذیرد.(2)پس بنا بر نظر ایشان تنها در معاملات حرامی که حرمت آنها ناشی از عنوان خارجی است، قید قصد اثر معامله تصوّر میشود و در دو قسم دیگر به خاطر اطلاق ادلّه، قصد معتبر نیست؛ یعنی قید قصد ترتّب اثر معامله، تنها در معاملاتی همچون بیع سلاح به کفّار معنا پیدا میکند و تنها در این موارد است که حرمت معامله بر قصد ترتّب اثر معامله (تسلیم و
تسلّم) متوقّف است؛ امّا حرمت بیع خمر و بیع وقت نداء مطلقاند و بر قصد قبض و اقباض، متوقّف نیستند.
به نظر میرسد که حتّی در قسم نخست از معاملات محرّمه نیز سخن محقّق ایروانی قدس سره صحّت ندارد و قید قصد اثر معامله در هیچ یک از اقسام معاملات حرام معتبر نیست؛ زیرا تسلیم و تسلّم از آثار صحّت معامله است و قصد آن فقط در صورتی معتبر است که معامله صحیح باشد؛ لیکن در معاملۀ فاسد، قصد ترتّب آثار بیفایده و لغو است؛ زیرا وقتی نهی به معامله تعلّق گرفته باشد و آن معامله بهخاطر این نهی فاسد باشد، اثری بر معامله مترتّب نمیشود که قصد آن در حرمت آن معتبر باشد؛ یعنی فروختن قرآن به کافر حرام است، خواه قصد تسلیم آن به کافر را داشته باشیم و کافر به این کتاب مقدّس تسلّط پیدا کند، یا چنین قصدی نداشته باشیم. همین سخن در مورد بیع سلاح به دشمنان دین نیز مطرح میشود.
بنا بر این، سخن محقّق ایروانی قدس سره نه در قسمت اوّل که انشای نقل و انتقال را متعلّق حرمت میداند و نه در قسمت دوم که قصد ترتّب آثار معامله را در حرمت معتبر میداند، درست نیست.
پیش از این، دیدگاه سه تن از فقهای بزرگوار دربارۀ متعلّق حرمت در معاملات حرام بیان شد. هر سه نظریّه با اشکالی واحد رو به رو هستند که دانستن آن به فهم دیدگاه امام خمینی قدس سره کمک خواهد کرد.
برخی از معاملات علاوه بر حرمت تکلیفی، حرمت وضعی نیز دارند. برای مثال، خرید و فروش شراب نه تنها حرام است، بلکه حکم به فساد این معامله نیز میشود و در واقع هیچ نقل و انتقالی محقّق نمیگردد. اکنون این پرسش مطرح میشود که شارع در مواردی که هیچ نقلی و انتقالی واقع نمیشود، چه چیزی را حرام دانسته است؟ متعلّق این حرمت که یکی از احکام تکلیفی است، باید در اختیار مکلّف باشد و
چیزی خارج از اراده و اختیار مکلّف را نمیتوان متعلّق حکم تکلیفی قرار داد. به عبارت سادهتر، تکلیف به غیر مقدور تعلّق نمییابد، خواه غیر مقدور عقلی باشد و خواه غیر مقدور شرعی.
این اشکال به دیدگاه شیخ انصاری قدس سره که نقل و انتقال حقیقی را متعلّق حرمت میداند، وارد است؛ زیرا در این موارد که معامله، هم حرام است و هم فاسد، حقیقتاً هیچ نقل و انتقالی محقّق نشده است و متعاملین نمیتوانند نقل و انتقال حقیقی را قصد کنند. با این توصیف، متعلّق حرمت، خارج از قدرت و ارادۀ مکلّف است. البتّه در آن دسته از معاملات محرّمه که حرمت وضعی ندارند (مانند: بیع وقت نداء) نظر شیخ انصاری جریان دارد و فاقد اشکال است. این اشکال بر نظرات محقّق نائینی و محقّق ایروانی قدس سرهما نیز وارد میشود. امام خمینی قدس سره با آگاهی از این اشکال، نظر دیگری را مطرح کرده است.
ایشان دربارۀ متعلّق حرمت مینویسد:
إنّ المحرّم علی فرض ثبوته هو المعاملة العقلائیة، أی انشاء السبب جدّاً لغرض التسبیب إلی النقل والإنتقال، لا النقل والإنتقال، ولا هو بقصد ترتّب الأثر، ولا تبدیل المال أو المنفعة؛(1)متعلّق حرمت در مکاسب محرّمه، همان معاملهای است که عقلاء در خارج انجام میدهند و معاملۀ عقلایی، عبارت است از انشای سبب به غرض تسبیب نقل و انتقال، نه خود نقل و انتقال، یا انشای سبب به قصد ترتّب اثر یا تبدیل مال یا منفعت.
ایشان در ادامه با ردّ دیدگاه شیخ انصاری، محقّق ایروانی و محقّق نائینی قدس سرهم در مورد متعلّق حرمت، به این نکته اشاره میکند که نمیتوان متعلّق حرمت را نقل و انتقال جدّی، نقل و انتقال به قصد ترتّب اثر و تبدیل مال یا منفعت دانست. به عبارت دیگر، غرض عقلا در انجام معامله، نقل و انتقال است. وقتی عقلا میگویند «بعتُ»،
1) (1) . المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 5.
قصد میکنند که نقل و انتقال جدّی واقع شود و «بعتُ» را به غرض تسبیب نقل و انتقال انشا میکنند. پس غرض دو طرف معامله، این است که انشای آنها سبب نقل و انتقال جدّی شود، حتّی اگر علم به فساد آن معامله داشته باشند و یا بدانند که نقل و انتقال در خارج محقّق نمیشود. پس شارع نیز همین غرض تسبیب را که در اختیار مکلّف میباشد، متعلّق حرمت تکلیفی قرار داده است.
محقّق خویی قدس سره مینویسد:
ما یکون موضوعاً لحلّیة البیع بعینه یکون موضوعاً لحرمته؛(1)همان چیزی که موضوع حلّیت بیع است، متعلّق حرمت نیز میباشد.
با کمی تأمّل میتوان فهمید که منظور ایشان نیز همان معاملۀ عقلاییای است که امام خمینی قدس سره عنوان نمود؛ چراکه تنها معاملۀ عقلایی است که موضوع حلّیت قرار میگیرد. البتّه بین سخن این دو بزرگوار تفاوتی وجود دارد که ناشی از اختلاف نظر ایشان در بحث اصولی حقیقت انشاست.
در بحث حقیقت انشا چهار مبنا وجود دارد که در این میان، امام خمینی قدس سره نظریۀ مشهور(2)را پذیرفته است؛(3)یعنی حقیقت انشا را «ایجاد المعنی باللفظ» میداند. وقتی میگوییم بیع را انشا کرد، یعنی تملیک را با لفظ ایجاد نمود.
امّا محقّق خویی قدس سره میگوید: حقیقت انشا عبارت است از اعتبار نفسانیِ ابراز شده «الإعتبار المبرز».(4)برای مثال، وقتی شخصی قصد فروش مال خود را دارد، در عالم نفس، ملکیت این مال را برای مشتری اعتبار میکند و سپس با ابراز این اعتبار، موجب نقل و ملکیت میشود؛ لیکن تا هنگامی که اعتبار ابراز نشود به مرحلۀ انشا نمیرسد.
وقتی این اعتبار نفسانی توسّط کلمۀ «بعتک» ابراز شد، مرکّبی را تشکیل میدهد که این مرکّب همان انشاست.
بنا بر مبنای محقّق خویی قدس سره قصد جدّی و قصد اینکه لفظ سبب نقل و انتقال جدّی باشد، جزء انشا شمرده میشود؛ امّا از نگاه امام خمینی قدس سره این قصد، ملازم با انشاست، نه جزء آن. از این رو، برخلاف امام خمینی قدس سره در سخنان محقّق خویی قدس سره تعبیری دربارۀ غرض تسبیب وجود ندارد.
دیدگاه ما در بحث حقیقت انشا، همان نظریۀ مشهور یعنی «ایجاد المعنی باللفظ» است.
نظر نهایی در مورد متعلّق حرمت، ترکیبی از نظر شیخ انصاری و امام خمینی قدس سرهما است، به این بیان که متعلّق حرمت، معاملۀ عقلایی به قصد ترتّب اثر حرام است؛ یعنی وقتی میگوییم: بیع خمر حرام است، این حرمت به معاملۀ عقلایی تعلّق میگیرد، ولی به جایی اختصاص دارد که ترتّب اثر حرام، قصد شده باشد.
ثمرههای بسیاری بر این نظر مترتّب است. فرض کنید مسلمانی در نقطهای از جهان اقدام به فروش خمر کند، امّا نه به غرض ترتّب اثر حرام. در این فرض، بنا بر نظر امام خمینی و محقّق خویی قدس سرهما، این معامله حرام و فاسد است؛ امّا بنا بر نظری که ما بیان کردیم با وجود بطلان معامله، حرمتی به آن تعلّق نمیگیرد.
پس متعلّق حرمت در باب معاملات، نه انشا است و نه نقل و انتقال جدّی؛ بلکه سببیت انشا برای غرض نقل و انتقال است که امام خمینی قدس سره از آن با عنوان معاملۀ عقلایی یاد میکند. مقصود از سببیت، آن است که فروشنده به دنبال این باشد که با انشای خود، خمر را به مشتری تملیک کند. شارع متعال، این تسبیب انشا برای تملیک را تحریم فرموده است. به نظر ما قید دیگری نیز به کمک انصرافِ بر گرفته از روایت تحت العقول به دست میآید که عبارت از ترتّب اثر محرّم است. این قید را شیخ انصاری نیز در تعلّق حرمت به معامله دخیل میداند، امّا وجه آن را بیان نکرده است و
همان گونه که گفته شد میتوان به کمک روایت تحف العقول منشأ این قید را پیدا کرد.
باید افزود که اگر شخصی هیچ قصدی نداشته باشد، نه قصد ترتّب اثر حرام و نه قصد ترتّب اثر حلال، این فرض نیز از دایرۀ حرمت خارج میشود؛ زیرا گفته شد ادلّۀ حرمت بیع، منصرف به جایی است که اثر محرّم قصد شده باشد. البتّه این بحث، فقط دربارۀ حکم تکلیفی است و نباید بین حکم وضعی (بطلان معامله) و حکم تکلیفی (حرمت معامله) خلط شود.
حرمت وضعی به معنای فساد و بطلان است. پس اگر گفتیم: معاملهای هم حرمت تکلیفی دارد و هم حرمت وضعی، به این معناست که علاوه بر تعلّق عقاب، معامله نیز فاسد و باطل است.
در میان امامیّه و همۀ مذاهب اهل سنّت - غیر از ابوحنیفه - اختلافی نیست که فساد و بطلان به یک معنا بوده و منظور از آن، عدم تحقّق نقل و انتقال است؛ ولی ابوحنیفه بین فساد و بطلان تفاوت گذاشته است. به نظر او بطلان بیع در جایی است که در رکن معامله (ایجاب و قبول) و یا محلّ معامله (مبیع) اشکالی موجود باشد. مثلاً اگر ایجاب، غلط خوانده شود یا توسّط فردی مجنون واقع شود، بیع باطل است. امّا در مواردی که اشکال در رکن و یا محلّ معامله نیست و معامله از جهتی دیگر مخدوش است، معامله فاسد خواهد بود. برای مثال اگر کسی کالایی را بفروشد و مشتری ثمن را خمر قرار دهد، این معامله باطل نیست؛ زیرا این کالا (مبیع) به مشتری منتقل شده است و از آنجا که خمر فاسد و غیر قابل انتقال است، معامله فاسد میشود و چون مشتری نمیتواند خمر را به بایع تسلیم کند، باید قیمت آن را بپردازد.(1)
این سخن ابوحنیفه، نه با شرع تطابق دارد، نه با عقل و عقلا.
1) (1) . الفقه علی المذاهب الأربعة: ج 2 ص 224.
شیخ انصاری قدس سره پس از بیان مطالب مقدّماتی، بحث انواع اکتساب حرام را مطرح میکند و میفرماید:
وکیف کان، فالإکتساب المحرّم أنواع، نذکر کلّاً منها فی طیّ مسائل، النوع الأوّل الإکتساب بالأعیان النجسة عدا ما استثنی وفیه مسائل ثمان، المسألة الأولی:
یحرم المعاوضة علی بول غیر مأکول اللحم...؛(1)به هر حال، اکتساب حرام دارای انواع گوناگونی است که ما هر یک از آنها را در ضمن مسائلی ذکر خواهیم کرد.
نوع اوّل، اکتساب با اعیان نجس - غیر آنهایی که استثنا شدهاند - است که هشت مسئله در مورد آن مطرح است. مسئلۀ نخست این است که: معاوضۀ بول حیوان حرام گوشت حرام میباشد....
بنا بر این، ایشان بدون ورود به بحث کلّی حرمت اکتساب اعیان نجس، مصادیق آن را مورد بررسی قرار دادهاند؛ لیکن امام خمینی قدس سره پیش از بیان حکم مصادیق نجاست، بحث حکم اکتساب اعیان نجس را با بررسی سه مطلب مطرح میکند. این
1) (1) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 15-14.
سه مطلب عبارتاند از: حرمت تکلیفی معاملۀ اعیان نجس، حرمت تکلیفی اخذ ثمن توسّط بایع در مقابل عین نجس و حرمت وضعی معاملۀ اعیان نجس.(1)
ما نیز بحث را به شیوۀ اجتهادی امام خمینی قدس سره پیش میبریم و ابتدا بحث کلّی معامله و اکتساب با اعیان نجس را مطرح میکنیم و اگر نتیجۀ بحث چنین باشد که معاملۀ شیء نجس به خاطر نجاست آن حرمت تکلیفی ندارد، آنگاه میبایست برای موارد خاص همچون حرمت معاملۀ مردار یا خون، اقامۀ دلیل نماییم. امّا گر نتیجه این شد که معاملۀ شیء نجس به خاطر نجاستش حرام است، آنگاه در مصادیق آن نیاز به اقامۀ دلیل خاص نداریم و همین دلیل عام، کافی است، هرچند ضمیمۀ دلیل خاص نیز اشکالی ندارد.
پس ابتدا باید بررسی کنیم که آیا نجاست به خودی خود، میتواند موضوع حرمت تکلیفی معامله باشد یا خیر؟ یعنی آیا میتوان گفت که معاملۀ اعیان نجس بما هو نجسٌ، حرام تکلیفی است؟ در سخنان شیخ انصاری قدس سره در بحث معاملۀ بول حیوان حرام گوشت، بین حرمت تکلیفی و حرمت وضعی خلط شده است؛ امّا باید دقّت شود که در مقام نخست، بحث دربارۀ حکم تکلیفیِ معاملۀ اعیان نجس است و فساد و بطلان معامله مورد نظر نیست. مثلاً میخواهیم بدانیم معاملۀ عین نجسی همچون بول حیوان حرام گوشت چه حکمی دارد؟ آیا این معامله حرمت تکلیفی دارد یا خیر؟ یعنی علاوه بر اینکه معامله فاسد است، آیا طرفین معامله مرتکب فعلی حرام شدهاند؟
ذکر این نکته نیز خالی از فایده نیست که در کتابهای اهل سنّت و در بحث معاملات اعیان نجس، اصلاً به بحث حرمت تکلیفی اشاره نشده است. میگویند:
معاملۀ خون، بول، منی، مردار و مانند آن باطل است و این گونه نیست که متعاملین مرتکب فعلی حرام شده و مستحقّ عقاب باشند؛ امّا در فقه ما این مسئله مطرح است که خرید و فروش این اعیان نجس، حرمت تکلیفی دارد.
1) (1) . ر. ک: المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 9.
در مبحث دوم به این مطلب اشاره میشود که فارغ از بحث حرمت تکلیفی معاملۀ اعیان نجس، آیا اخذ ثمن در قبال فروش عین نجس، حرمت تکلیفی مستقلّی دارد یا نه؟ یعنی دریافت مبلغی در مقابل فروش عین نجس حرام است یا خیر و آیا این حرمت، مستقل از حرمتی است که در بحث نخست از آن سخن گفته میشود، یا عین همان است؟ در نهایت، در مبحث سوم، دربارۀ حرمت وضعی معاملۀ اعیان نجس گفتگو خواهیم کرد.
در این مبحث به بررسی این مطلب میپردازیم که آیا معاملۀ عین نجس به عنوان نجس بودنش، حرام است یا خیر؟ منظور از حرمت نیز حرمت تکلیفی است و بحث حکم وضعیِ معاملۀ اعیان نجس، در مبحث سوم همین بخش به صورت مستقل، مورد بررسی قرار میگیرد. پس در این مبحث، باید ادلّۀ حرمت تکلیفی معاملۀ اعیان نجس مورد بررسی قرار گیرد تا مشخّص شود که آیا نجاست به خودی خود، میتواند موضوع حرمت تکلیفی معامله باشد یا خیر؟ آیا میتوان از ادلّه چنین برداشت نمود که معاملۀ عین نجس بهواسطۀ نجس بودن، حرام است یا خیر؟
در بررسی ادلّه، همان گونه که امام خمینی قدس سره عمل نمودهاند، ابتدا ادلّۀ لفظی مانند عمومات، اطلاقات و روایات خاص را مطالعه نموده و سپس اجماع را مورد بررسی قرار میدهیم. هرچند برخی از فقها پیش از بررسی ادلّۀ لفظی، به بررسی وجود اجماع در مسئله میپردازند؛ امّا به نظر میرسد که روش نخست، بیشتر با موازین مطابق است و اولویّت دارد؛ زیرا اگر ادلّۀ لفظی تمام باشند و ما را به مقصود برسانند، دیگر اجماع سودی نخواهد داشت و اجماع موجود، مستند به همین ادلّه خواهد بود؛ امّا اگر ادلّۀ لفظی ناتمام باشند، آنگاه با مراجعه به اجماع میتوان به نتیجۀ مورد نظر، دست یافت.(1)
1) (1) . این مطلب بر طبق نظریّۀ مشهور دربارۀ عدم حجّیت اجماع مدرکی است، امّا استاد معظّم در بحثهای اصولی خود، حجّیت اجماع مدرکی را پذیرفتهاند.
امام خمینی قدس سره در بررسی ادلّۀ لفظی نیز به دو شکل وارد شده است. ایشان ابتدا آیات و روایاتی که ممکن است بر حرمت تکلیفی معاملۀ اعیان نجس دلالت داشته باشند را مورد بررسی قرار داده است و سپس به بررسی این مطلب پرداخته است که آیا میتوان از ادلّهای که در مورد مصادیق عین نجاست و موارد خاص، وارد شده است، الغای خصوصیّت نمود و به حکمی کلّی رسید؟
البتّه به نظر میرسد که نمیتوان بحث الغای خصوصیت را در اینجا مطرح کرد.
از این رو، ما این مطلب را در جایی دیگر هنگام در بحث دربارۀ مصادیق عین نجس، به صورت مستقل مورد بررسی قرار میدهیم.
همچنین تذکّر مجدّد این نکته نیز ضروری است که منظور ما از حرمت، حرمت تکلیفی است؛ یعنی ما پیش از اینکه بدانیم معاملۀ انجام شده، فاسد است یا خیر و آیا نقل و انتقال صورت میگیرد یا صورت نمیگیرد، میخواهیم بدانیم آیا در شریعت اسلامی، معاملۀ اعیان نجس جایز است یا خیر.
به عنوان اوّلین دلیل به روایت تحف العقول اشاره مینماییم:
وَامّا وُجُوهُ الْحَرَامِ مِنَ الْبَیْعِ وَالشِّرَاءِ؛ فَکُلُّ أَمْرٍ یَکُونُ فِیهِ الْفَسَادُ مِمَّا هُوَ مَنْهِیٌّ عَنْهُ مِنْ جِهَةِ أَکْلِهِ أَوْ شُرْبِهِ أَوْ کَسْبِهِ أَوْ نِکَاحِهِ أَوْ مِلْکِهِ أَوْ إِمْسَاکِهِ أَوْ هِبَتِهِ... أَوْ شَیْءٍ مِنْ وُجُوهِ النَّجِسِ فَهَذَا کُلُّهُ حَرَامٌ وَمُحَرَّمٌ... فَجَمِیعُ تَقَلُّبِهِ فِی ذَلِکَ حَرَامٌ.(1)
در این روایت، معاملۀ اعیان نجس، یکی از وجوه معاملۀ حرام دانسته شده است و با توجّه به ذیل روایت که میفرماید:
«فجمیع تقلّبه فی ذلک حرام» میتوان دریافت که
1) (1) . تحف العقول: ص 346.
عین نجس، حرمت دارد و حرمت آن تنها حرمت خوردن و آشامیدن نیست؛ بلکه تمام تصرّفات در آن، از جمله خرید و فروش، حرام است.
روایت تحف العقول دلالت روشنی بر قاعدۀ کلّیِ حرمت معاوضۀ اعیان نجس دارد. سند این روایت نیز همان گونه که پیش از این بیان شد، مورد قبول است و میتوان از این روایت به عنوان دلیل استفاده نمود، همان گونه که شیخ انصاری(1)و صاحب حدائق قدس سرهما(2)بارها به این روایت استناد کردهاند.
فقه الرضا علیه السلام
کُلُّ أَمْرٍ یَکُونُ فِیهِ الْفَسَادُ مِمَّا قَدْ نُهِیَ عَنْهُ مِنْ جِهَةِ أَکْلِهِ وَشُرْبِهِ وَلُبْسِهِ وَنِکَاحِهِ وَإِمْسَاکِهِ لِوَجْهِ الْفَسَادِ وَمِثْلُ الْمَیْتَةِ وَالدَّمِ وَلَحْمِ الْخِنْزِیرِ وَالرِّبَا وَجَمِیعِ الْفَوَاحِشِ وَلُحُومِ السِّبَاعِ وَالْخَمْرِ وَمَا أَشْبَهَ ذَلِکَ فَحَرَامٌ ضَارٌّ لِلْجِسْمِ وَفَسَادٌ لِلنَّفْسِ.(3)
در این روایت نیز اعیان نجس، حرام دانسته شدهاند؛ امّا ظهور این روایت، بیشتر در حرمت وضعی است و نمیتوان گفت: ظهور قابل اعتمادی در حرمت تکلیفی دارد و این به خاطر ذیل روایت است که میگوید: «ضارٌ للجسم و فساد للنّفس».(4)بر خلاف روایت تحف العقول که عبارت « حَرَامٌ وَ مُحَرَّمٌ... فَجَمِیعُ تَقَلُّبِهِ فِی ذَلِکَ حَرَامٌ» ظهور روشنی در حکم تکلیفی دارد؛ زیرا وقتی میگوید: هرگونه تصرّفی در اعیان نجس حرام است، نگه داشتن اعیان نجس نیز حرام خواهد بود و این نشاندهندۀ حکم تکلیفی است.
البتّه برخی از فقها معتقدند: روایت تحف العقول تنها در بردارندۀ حکم وضعی
است؛ امّا همان گونه که پیش از این - در بحث روایت تحف العقول - عنوان شد، این روایت علاوه بر حکم وضعی بر حکم تکلیفی نیز دلالت دارد، ولی ظهور آن در حکم تکلیفی، قویتر است.
در روایت فقه الرضا علیه السلام چنین ظهوری وجود ندارد و نمیتوان به قرینۀ روشنی بر حرمت تکلیفی دست یافت. البتّه امام خمینی قدس سره معتقد است که احتمال حرمت تکلیفی بر حرمت وضعی رجحان دارد،(1)که این یک استظهار از روایت است.
دعائم الاسلام
دلیل سوم، روایت دعائم الاسلام است. این روایت نیز در ابتدای مکاسب مورد بحث و بررسی قرار گرفت. در این روایت چنین آمده است:
الْحَلَالُ مِنَ الْبُیُوعِ کُلُّ مَا هُوَ حَلَالٌ مِنَ الْمَأْکُولِ وَالْمَشْرُوبِ وَغَیْرِ ذَلِکَ مِمَّا هُوَ قِوَامٌ لِلنَّاسِ وَصَلَاحٌ وَمُبَاحٌ لَهُمُ الِانْتِفَاعُ بِهِ وَمَا کَانَ مُحَرَّماً أَصْلُهُ مَنْهِیّاً عَنْهُ لَمْ یَجُزْ بَیْعُهُ وَلَا شِرَاؤُهُ؛(2)خرید و فروش خوردنیها و آشامیدنیهای حلال و چیزهایی که زندگی مردم به آنها وابسته و انتفاع از آنها مباح است، حلال است؛ ولی خرید و فروش چیزی که اصلش حرام و از آن نهی شده است، جایز نیست.
برای استدلال به این روایت میتوان گفت: به قرینۀ صدر روایت -
«الْحَلَالُ مِنَ الْبُیُوعِ» - مراد از
«لَمْ یَجُزْ بَیْعُهُ وَلَا شِرَاؤُهُ»، حرمت تکلیفی است. به عبارت دیگر، اگر بگوییم: عبارت «لم یجز» به معنای عدم صحّت است، آنگاه روایت بر حرمت وضعی دلالت میکند؛ لیکن میتوان گفت: به قرینۀ صدر روایت، عبارت «لم یجز» به معنای «یحرم» اراده شده است و بدین صورت، استدلال تمام خواهد بود. با این حال، دو اشکال وجود دارد که باید بررسی شود:
اشکال نخست: برخی ادّعا کردهاند که مقصود از حلّیت و حرمت بیع در قرآن، روایات و لسان متقدّمین از فقها، حکم وضعی است. مثلاً میگویند: در آیۀ شریفۀ «أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ»،1 «أحلَّ» به معنای امضای شارع و صحّت بیع است.(1)
پس این گونه افراد که معتقدند حرمت و حلّیت در آیات و روایات، اختصاص به حکم وضعی دارد، نمیتوانند به این روایت تمسّک جویند؛ چراکه در این صورت، این روایت تنها حرمت وضعی را اثبات خواهد کرد، در حالی که ما به دنبال اثبات حرمت تکلیفی هستیم. امّا همان گونه که پیشتر بیان شد، حلّیت و حرمت در لسان آیات و روایات، اعم از حکم تکلیفی و وضعی است و در برخی از آیات و روایات، قرائن روشنی وجود دارد که ثابت میکند مراد حکم تکلیفی است. بسیاری از فقها معتقدند که آیۀ شریفۀ«أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ»3 علاوه بر حکم وضعی، شامل حکم تکلیفی نیز میشود؛ برای مثال، حرام دانستن نگهداری عین نجس در روایت تحف العقول، قرینۀ روشنی است بر اینکه روایت، بر حرمت تکلیفی دلالت دارد.
پس اینکه بگوییم: حلّیت و حرمت در لسان قرآن، روایات و متقدّمین به حکم وضعی اختصاص دارد، مطلب قابل التزام و صحیحی نیست؛ بلکه حلّیت و حرمت در لسان آیات و روایات، علاوه بر حکم وضعی بر حکم تکلیفی نیز دلالت میکند و حتّی میتوان گفت: روایت دعائم الاسلام نیز شامل حکم تکلیفی و وضعی میشود.
اشکال دوم: این اشکال را امام خمینی قدس سره(2)مطرح کرده است. به نظر ایشان عبارت
«لَمْ یَجُزْ بَیْعُهُ وَلَا شِرَاؤُهُ» ظهور در حکم وضعی دارد؛ زیرا تعلّق یافتن اوامر و نواهی یا جواز و عدم جواز به یک عنوان آلی و توصّلی، ارشاد به این مطلب است که شما نمیتوانید بهوسیلۀ آنها به مقصود برسید. بیع نیز یک عنوان آلی است؛ چراکه بهوسیلۀ
بیع، مبیع، ملک مشتری میشود و ثمن در ملک بایع قرار میگیرد. همچنین اگر گفته میشود «لاتبع ما لیس عندک»، منظور این است که فروختن مالی که برای خود فرد نیست، کالعدم محسوب میشود و ارشاد به عدم وصول به مقصود از این طریق است؛ یعنی اینکه میگوید: چیزی که برای تو نیست نفروش، معنایش این است که خرید و فروش، کالعدم است و با این بیع به مقصود خود نمیرسی.
شاید کسی بگوید: این اشکال در روایت تحف العقول نیز جاری میشود؛ زیرا در آنجا نیز مسئلۀ بیع و شراء مطرح است و حکم به عنوان آلی تعلّق گرفته است. در پاسخ میگوییم: در آن روایت، قرائنی مانند واژههای «لبس» و «امساک» وجود دارد که با کمک آنها حرمت تکلیفی ثابت میشود، در حالی که این قرائن در روایت دعائم الإسلام وجود ندارد.
با توجّه به آنچه بیان شد، به نظر میرسد: اشکال دوم صحیح است. از این رو، روایت دعائم الإسلام ظهور در حرمت وضعی دارد و نمیتوان به آن استدلال کرد.
د) روایت جعفریّات
دلیل دیگر، روایتی است که در باب المکر و الخیانة کتاب جعفریّات(1)از امیرالمؤمنین علیه السلام وارد شده است:
بِإِسْنَادِهِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام قَالَ: بَائِعُ الْخَبِیثَاتِ وَمُشْتَرِیهَا فِی الإِثمِ سواء؛(2)
فروشنده و خریدار خبیثات، در گناه مساویاند.
برای اثبات مدّعا به وسیلۀ این روایت باید گفت: از آنجا که در این روایت، فروشنده و خریدار شیء خبیث، در گناه و اثم برابر شمرده شدهاند، گناهکار بودن آن
دو مفروغ ٌعنه است و استحقاق عقاب در موارد حرمت تکلیفی ثابت میشود. از سوی دیگر، با توجّه به اینکه بارزترین مصداق خبیث «عین نجاست» است، میتوان نتیجه گرفت که معاوضۀ عین نجس، حرام است.
ولی انصاف این است که روایت جعفریّات، قابلیت اثبات مدّعا را ندارد و امام علیه السلام در مقام بیان حکم دیگری بودهاند؛ زیرا مقصود امام علیه السلام در این روایت، بیان این مطلب است که وقتی مشتری خمر با خرید و استعمال آن مرتکب گناه میشود، فروشنده نیز با او در این گناه شریک خواهد بود. از این رو، روایت شامل این فرض که مشتری پیش از استفاده از خمر از دنیا برود، یا ظرف خمر شکسته و خمر تلف شود، نمیگردد؛ چراکه در این صورت، مشتری اصلاً مرتکب گناهی نشده است که بگوییم بایع در این گناه با مشتری شریک است. پس ظهور روایت در بیان تساوی فروشنده و خریدار خبیثات، در گناهی است که خریدار با استعمال آن خبیث، مرتکب میشود و نمیتوان با استفاده از این دلیل، مدّعای خود را (حرمت معاوضۀ عین نجاست)، ثابت نمود.
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ»؛1 ای کسانی که ایمان آوردهاید شراب، قمار، بتها و ازلام،(1)پلید بوده و از کارهای شیطانند، از آنها دوری کنید تا رستگار شوید.
استدلال به این آیۀ شریفه متوقّف بر مقدّماتی است:
نخست اینکه: در آیۀ شریفه، خمر، میسر، انصاب و ازلام، رجس دانسته شده و
1) (2) . استاد معظّم: «ازلام» به نوعی قلم اطلاق میشود که در گذشته از آن جهت شرطبندی و بختآزمایی استفادهمیکردند (ر. ک: فخرالدین الطریحی، مجمع البحرین: ج 6 ص 79).
سپس حکم به اجتناب از رجس میشود؛ زیرا مرجع ضمیر «فاجتنبوه» رجس است.
از این عبارت استفاده میشود که وجوب اجتناب، منحصر در مصادیق مذکور در آیه نیست و باید از همۀ مصادیق رجس اجتناب نمود. از این رو میتوان گفت: شیء نجس از مصادیق رجس به شمار میرود و اجتناب از هر نجسی واجب است.
دوم اینکه: وجوب اجتناب، مطلق است و شامل هر گونه تصرّف، از جمله خرید و فروش میشود.
در نتیجه، از آنجا که نجاست از مصادیق رجس است و آیۀ شریفه، حکم به وجوب اجتناب از رجس کرده است و با توجّه به اطلاق این حکم، میتوان دریافت که معاوضۀ نجاست حرام است.
اشکال اوّل: موضوع اجتناب در آیۀ شریفه، مرکّبی است که یک جزء آن «رجس» و جزء دیگر «من عمل الشیطان» است، بدین معنا که در این آیه، حکم به وجوب اجتناب از رجس مطلق نشده است؛ بلکه رجسی که «من عمل الشیطان» باشد، موضوع حکم است؛ یعنی آیه نمیگوید: «یجب الإجتناب عن الرجس بما هو رجس»؛ بلکه میفرماید: «رجسٌ من عمل الشیطان» و ما شک داریم که آیا این حکم، شامل خرید و فروش نجاست نیز میشود یا خیر؛ زیرا رجس بودن نجاست، معلوم است، ولی وجود قید «من عمل الشیطان» در آن مشکوک است.
این اشکال امام خمینی قدس سره نیاز به تأمّل و بررسی بیشتری دارد؛ زیرا دو احتمال در مورد نقش «من عمل الشیطان» در آیۀ شریفه وجود دارد:
نخست اینکه: «من عمل الشیطان» خبر دوم باشد؛ یعنی رجس، خبر اوّل و «من عمل الشیطان»، خبر دوم است.
1) (1) . المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 20-19.
دوم اینکه: در آیه یک خبر وجود دارد که «رجس» است و «من عمل الشیطان» آن را قید میزند.
با وجود این دو احتمال در آیه، اشکال امام خمینی قدس سره در صورتی صحیح است که احتمال دوم پذیرفته شود؛ لیکن بنا بر احتمال اوّل، اشکال ناتمام خواهد بود.
اشکال دوم: اعیان خارجی مذکور در آیه، مانند خمر و آلات قمار را نمیتوان رجس و عمل شیطان دانست؛ بلکه باید تقدیری معیّن و مشخّص در نظر گرفته شود.
برای مثال، باید «شرب» را در خمر یا «بازی» را در آلات قمار در تقدیر گرفت. پس با وجود این تقدیر معیّن، دیگر نوبت به خرید و فروش نمیرسد و از این رو، استدلال به آیه صحیح نیست.
اشکال سوم: رجس به معنای نجس مصطلح نیست؛ زیرا اگر انسان به «انصاب» یا «ازلام» دست بزند، موجب نجاست دست او نمیشود، در حالی که مدّعای ما حرمت معاملۀ نجس مصطلح است.
به نظر ما نیز اشکال اساسی استدلال به آیه، اشکال سومی است که امام خمینی قدس سره به آن اشاره نمودهاند. به این بیان که «رجس» به معنای نجس مصطلح نیست و به خاطر همین نمیتوان به کمک این آیۀ شریفه، حرمت بیع عین نجس را ثابت نمود.
دلیل ششم، آیۀ شریفۀ«وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ»1 است. در این آیه، «رجز» به صورت مطلق آمده و شامل نجس نیز میشود. حکم «فاهجر» نیز مطلق است و شامل هرگونه تصرّف و تقلّب از جمله خرید و فروش میشود. از این رو، با توجّه به اطلاق حکم و موضوع میتوان گفت: آیه دلالت بر وجوب اجتناب از خرید و فروش نجاسات دارد.
این استدلال با اشکالاتی مواجه است:
اشکال اوّل: با مراجعه به کتابهای تفسیر و با وجود تطبیق معانی مختلف بر
«رجز»، هیچ یک از مفسّران، رجز را به نجس معنا نکردهاند.(1)«رجز» در قرائتهای گوناگون معانی متفاوتی دارد. اگر به کسر زاء خوانده شود به معنای عذاب خداوند است و اگر به فتح خوانده شود به معنای بت و صنم و در صورتی که به ضم خوانده شود، به معنای معصیت است. شیخ طبرسی قدس سره در مجمع البیان، رجز را به اصنام معنا نموده وبر عذاب، معاصی، فعل قبیح، خُلق مذموم و حتّی حبّ دنیا تطبیق کرده است؛ امّا از نجاست به عنوان معنای کلمۀ «رجز»، نامی نمیبرد.(2)مگر اینکه گفته شود «رجز» همان رجس است و این دو کلمه، قرابت زیادی به هم دارند و تنها در یک حرف با هم اختلاف دارند و اعراب نیز گاهی سین را به زاء تلفّظ میکنند. برای مثال، گاهی مسجد را مزجد تلفّظ میکنند.
اشکال دوم: حتّی با فرض اینکه نجاست از معانی رجز باشد، «فاهجر» به قرینۀ آیۀ قبلی - «وَ ثِیابَکَ فَطَهِّرْ»3 -، مربوط به نماز است و اگر بخواهیم آن را توسعه دهیم مربوط به خوردن و آشامیدن است. افزون بر این، برخی از مفسّران احتمال دادهاند این آیه از اختصاصات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله باشد.(3)
با توجّه به آیۀ شریفۀ«وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ»5 میتوان گفت: از آنجا که خداوند امور خبیث را تحریم نموده و نجاست از بارزترین مصادیق آن است، معاوضۀ نجاست حرام است.
اشکال استدلال یاد شده، این است که تحریم در این آیۀ شریفه شامل همۀ تصرّفات نمیشود؛ بلکه شامل انتفاعات معمول و متعارف است. به عبارت دیگر، ظهور آیه در تحریم انتفاعات رایج خبائث، مثل خوردن، آشامیدن و یا پوشیدن است و شامل خرید و فروش نمیشود و چنین نیست که مجرّد ایقاع معامله بر خبائث حرام
باشد. از این رو، نمیتوان از آیه استفاده نمود که مطلق تصرّفات در خبائث حرام است.
شیخ انصاری قدس سره خرید و فروش بول حیوان حرام گوشت را جایز نمیداند و برای حرمت معاملۀ آن، سه دلیل ذکر میکند: حرمت خوردن و آشامیدن بول حیوان حرام گوشت، نجاست آن و عدم انتفاع از آن؛(1)یعنی وی برای اثبات حرمت معاملۀ بول به حرمت خوردن و آشامیدن آن استناد کرده است.
پرسش این است که آیا حرمت معاملۀ شیء نجس بهواسطۀ حرمت خوردن و آشامیدن آن ثابت میشود؟ برای پاسخ باید گفت: این قاعده که «کلّ ما حرّم أکله أو شربه فبیعه و شرائه حرام»، ثابت نیست و چنین کبرایی وجود ندارد. از این رو نمیتوان حرمت خوردن و آشامیدن را دلیل بر مدّعای خود دانست. افزون بر این، در برخی موارد میتوان شیء نجس را با وجود حرمت أکل و شرب، در کارهای دیگر مصرف کرده و در همین جهت، آن را مورد خرید و فروش قرار داد. برای مثال، با وجود حرمت اکل عذره، میتوان آن را به عنوان کود استفاده نمود و یا خرید و فروش کرد. در نتیجه این دلیل نیز قابل قبول نیست.
از سوی دیگر، نجاست را نیز نمیتوان علّت حرمت معاملۀ شیء نجس دانست؛ زیرا این کار مصادره به مطلوب است. به عبارت دیگر، وقتی میگوییم علّت حرمت معاملۀ شیء نجس، نجاست آن است، دلیل ما عین مدّعا خواهد بود.
همچنین عدم قابلیت انتفاع و در نتیجه، خارج شدن از مالیّت نیز تنها ثابتکنندۀ بطلان بیع است و نمیتواند حرمت تکلیفی را اثبات کند. البتّه بطلان بیع نیز فقط در صورتی است که مالیّت را در صحّت بیع معتبر بدانیم، وگرنه حکم وضعی نیز به انتفاع و عدم آن بستگی نخواهد داشت. به عبارت روشنتر، باید بحث شود که آیا مالیّت
1) (1) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 17.
ثمن و مثمن در صحّت بیع مؤثّر است یا خیر، و اگر تأثیرگذار است، مالیّت نزد عقلا شرط است یا مالیّت نزد متعاملین کافی است؟ برای مثال، ممکن است چیزی بین دو نفر ارزش زیادی داشته باشد، لیکن همان شیء نزد دیگران بیارزش و فاقد مالیّت شمرده شود، مثل تکّه کاغذی که نزد عقلا هیچ ارزشی ندارد، امّا شخصی حاضر باشد بابت آن قیمتی گزاف را بپردازد؛ چراکه همان کاغذ که در نگاه دیگران ارزش مالی ندارد، تنها یادگاری پدر آن شخص است و برای او ارزش زیادی دارد.
پس این گونه دانسته شد که از میان هشت دلیل یاد شده، تنها دلیلی که ظهوری روشن بر حرمت تکلیفی معاوضۀ اعیان نجس دارد، روایت تحف العقول است و ادلّۀ دیگر مخدوش و غیر قابل قبولاند.
پیش از جمعبندی و نتیجهگیری نهایی، باید ببینیم که آیا با قطع نظر از ادلّۀ لفظی، آیا اجماعی در این مسئله وجود دارد یا خیر؟ از این رو با توجّه به اینکه ادلّۀ لفظی جز روایت تحف العقول مخدوش بودند، لازم است که کلمات فقها - بویژه قدما - بررسی شود تا اگر اجماعی بر حرمت تکلیفی وجود دارد، ما نیز از آن پیروی کنیم.
برخی از فقها ادّعای اجماع کردهاند و علاوه بر آن در کلمات قدمای از اصحاب نیز ادّعای شهرت شده است؛ ولی نکتهای که باید مورد تأمّل و بررسی قرار گیرد، این است که در برخی از عبارتها تنها حکم تکلیفی، در برخی حکم وضعی و در برخی دیگر، هم حکم تکلیفی و هم حکم وضعی استفاده میشود. پس باید ببینیم از کلمات فقها کدام حکم، قابل اثبات است؟
الف) سخن شیخ مفید: شیخ مفید قدس سره در کتاب المقنعة مینویسد:
وبیع المیتة والدم ولحم الخنزیر وما أهلّ به لغیر اللّه وکلّ محرّم من الأشیاء ونجس من الأعیان حرام وأکل ثمنه حرام؛(1)معامله و درآمد حاصل از معاملۀ مردار،
1) (1) . المقنعة: ص 589.
خون، گوشت خوک، آنچه اسم خدا بر آن برده نشده، آنچه عنوان حرام دارد و همۀ اعیان نجس، حراماند و نمیتوان در پول به دست آمده از آنها، تصرّف کرد.
با توجّه به عبارت «أکل ثمنه حرام»، نمیتوان کلام شیخ مفید قدس سره را بر حرمت وضعی حمل نمود؛ بلکه نظر ایشان حرمت تکلیفیِ معاملۀ اعیان نجس است.
ب) سخن سیّد مرتضی: سیّد مرتضی قدس سره در کتاب الانتصار اظهار میدارد:
وممّا انفردت به الإمامیّة القول بتحریم بیع الفقاع وإبتیاعه... وکلّ ما حظر شربه، حظر إبتیاعه وبیعه والتفرقة بین الأمرین خروج عن إجماع الأمّة؛(1)از جمله مطالبی که تنها در نزد امامیّه به آن حکم شده، حرمت خرید و فروش آب جو است... هر چیزی که شرب آن ممنوع باشد، خرید و فروش آن نیز ممنوع خواهد بود و اگر کسی قائل به این ملازمه نشود و بگوید ممکن است شرب چیزی حرام باشد ولی بیع آن ممنوع نباشد، در واقع از اجماع امّت خارج شده است.
با توجّه به این عبارت سیّد مرتضی قدس سره و همچنین با توجّه به این مطلب که ایشان در کتاب الإنتصار مطالبی را متذکّر شدهاند که امامیّه در آن متفرّد هستند، میتوان گفت:
منظور ایشان حرمت تکلیفی است، وگرنه اهل سنّت نیز حکم به حرمت وضعی این گونه خرید و فروشها کردهاند. پس مراد سیّد مرتضی قدس سره حرمت تکلیفی است.
ج) سخن شیخ طوسی
شیخ طوسی قدس سره در کتاب النهایة به عنوان یک ضابطۀ کلّی میفرماید:
و جمیع النجاسات محرّمٌ التصرّف فیها والتکسّب بها؛(2)تصرّف در همۀ نجاسات و تکسّب به آنها حرام است.
ایشان در کتاب المبسوط نیز مینویسد:
وإن کان نجس العین مثل الکلب والخنزیر والخمر والدم فلا یجوز بیعه وإجارته إجماعاً؛(1)بیع و اجاره عین نجاست مثل سگ، خوک، شراب و خون به دلیل وجود اجماع، جایز نیست.
برخی گفتهاند: مراد از «لا یجوز» در سخن شیخ طوسی قدس سره، حرمت تکلیفی است و برخی نیز پنداشتهاند مراد ایشان حرمت وضعی است؛ امّا باید دانست که نظیر این عبارت در کتاب الخلاف نیز آمده است. از این رو، برای روشن شدن مطلب و تشخیص مراد ایشان، عبارت کتاب الخلاف را نیز بررسی میکنیم.
ایشان در کتاب الخلاف مینویسد: اجماع وجود دارد مبنی بر اینکه بیع شیء نجس جایز نیست و در ادامه میفرماید:
لا یجوز بیع العبد الآبق؛(2)بیع عبد فراری جایز نیست.
و در جای دیگر میگوید:
لایجوز بیع الصوف علی ظهور الغنم منفرداً؛(3)بیع پشم گوسفند بر روی بدن آن جایز نیست.
با توجّه به این عبارت میتوان گفت: منظور شیخ طوسی قدس سره حرمت وضعی است.
از این رو، با کنار هم قرار دادن اظهارات شیخ طوسی قدس سره در دو کتاب المبسوط و الخلاف، نمیتوان حرمت تکلیفی را در سخن ایشان ثابت کرد.
د) سخن ابن زهره و علاّمۀ حلّی
ابن زهره در غنیة النزوع(4)و علاّمۀ حلّی قدس سرهما در تذکرة الفقهاء، از طهارت به عنوان یکی از شرایط عوضین در معامله نام بردهاند؛ امّا با توجّه به عبارات این بزرگان میتوان دریافت که ایشان مورد اجماع را عدم صحّت - یعنی حکم وضعی - دانستهاند. علاّمۀ
حلّی قدس سره اظهار میدارد:
یشترط فی المعقود علیه الطهارة الأصیلة... ولو باع نجس العین کالخمر والمیتة والخنزیر لم یصّح اجماعاً؛(1)در معقود علیه شرط است که اصالتاً پاک باشد... و اگر شخصی عین نجسی مانند خمر و مردار و خوک را بفروشد، اجماعاً صحیح نیست.
عبارت «لم یصّح اجماعاً» بیانگر نظر ایشان مبنی بر بطلان و عدم صحّت بیع عین نجاست است، نه حرمت آن. البتّه این سخن ایشان در کتاب منتهی المطلب که میفرماید: «وقد أجمع العلماء کافّةً علی تحریم بیع المیتة و الخمر و الخنزیر بالنصّ والإجماع»(2)ظهور در حرمت تکلیفی دارد؛ امّا این عبارت نیز ضابطهای کلّی در مورد تمام اعیان نجس ارائه نمیدهد؛ بلکه اجماع، تنها حرمت معاملۀ مردار، خمر و خوک را ثابت میکند.
ه) سخن شیخ سلّار:
بیع المسکرات من الأشربة والفقّاع والأدویة المزوّجة بالخمر والتصرّف فی المیتة ولحم الخنزیر وشحمه، والدم والعذرة والأبوال، ببیع وغیره حرام.(3)
به نظر ایشان معاملۀ مردار، گوشت خوک، خون، عذره و بول که از جملۀ تصرّفات ممکن در آن است، حرام میباشد. عبارت ایشان ظهور در حرمت تکلیفی دارد و از این رو، معلوم میشود که از نگاه او - که از قدمای فقها بوده است - بیع اعیان نجس حرمت تکلیفی دارد.
و) سخن محقّق حلّی
محقّق حلّی قدس سره در کتاب شرایع، موارد حرمت اکتساب را ذکر میکند و بیع اعیان
نجس را به عنوان یکی از این موارد نام میبرد؛ امّا عبارت ایشان ظهور روشنی در حرمت تکلیفی ندارد.(1)
ز) سخن صاحب جواهر
محقّق نجفی قدس سره در جواهر الکلام مینویسد:
فلا خلاف یعتدّ به فی حرمة التکسّب فی الأعیان النجسة؛(2)در اینکه تکسّب به اعیان نجس حرام است، نظر مخالفی که قابل اعتنا باشد، وجود ندارد.
ح) دیدگاه برگزیده
بر اساس آنچه بیان شد، برخی از فقها همچون شیخ مفید، سیّد مرتضی، شیخ طوسی در النهایة، و علاّمۀ حلّی در منتهی المطلب قدس سرهم، معاملۀ اعیان نجس را به صورت کلّی یا در موارد خاص حرام دانستهاند. صاحب جواهر قدس سره نیز در اینکه تکسّب به اعیان نجس حرام است، ادّعای عدم خلاف نموده است؛ ولی این وجود نمیتوان گفت که اجماع مسلّم در این مسئله وجود دارد؛ زیرا:
نخست آنکه: در میان قدما، شیخ صدوق قدس سره در هیچ یک از کتب خود این قاعدۀ کلّی را بیان نکرده است؛ بلکه تنها در دو باب از کتاب المقنع، بحث حرمت معاملۀ کلب و خنزیر را مطرح نموده است.(3)شیخ طوسی قدس سره نیز فقط در کتاب النهایة به این قاعده اشاره کرده است و نمیتوان از دو کتاب دیگرِ ایشان (المبسوط و الخلاف) چنین قاعدهای را استنباط نمود. این در حالی است که قدمای فقها ملتزم بودند که کتابهای فقهی خود را بر اساس آنچه دست به دست از امامان معصوم علیهم السلام دریافت کردند و بدون تغییر و اضافه نمودن فروعات تنظیم نمایند. پس این سؤال پیش میآید که چرا در کتابهای شیخ صدوق و شیخ طوسی قدس سرهما اشارهای به این قاعده نشده است؟
دوم آنکه: ممکن است مستند فقهایی که ادّعای اجماع نمودند، ادلّهای باشد که
پیش از این به آنها اشاره شد. در این صورت، اجماع، مدرکی و مستند به دلیل است و اجماع مدرکی - بنا بر نظر مشهور - حجّیت ندارد.
سوم آنکه: از برخی عبارتهای فقها چنین برداشت میشود که ایشان برای بیان چنین قاعدهای الغای خصوصیت کردهاند. به عبارت دیگر، فقیه با مشاهدۀ روایاتی که در آنها خریدار و فروشندۀ خمر یا کلب، لعن شدهاند و موارد دیگر از این قبیل، الغای خصوصیت کرده و یک قاعدۀ کلّی را بیان نموده است.
در نتیجه، وجود اجماع در این مسئله با توجّه به این سه نکته، بعید به نظر میرسد.
با وجود ادّعای برخی مبنی بر وجود شهرت میان قدما در حرمت تکلیفی معاملۀ اعیان نجس، باید گفت: با مراجعه به کتب فقها، تنها شیخ مفید در المقنعة،(1)سلّار در المراسم،(2)شیخ طوسی در النهایة(3)و سیّد مرتضی(4)در الإنتصار قدس سرهم به صورت صریح معاملۀ اعیان نجس را حرام دانستهاند. از این رو نمیتوان گفت: در این باره، شهرتی میان قدما وجود دارد و تحقّق شهرت در بین قدما، به جهت این چهار فتوا نیز مشکوک است.
پس از بررسی استدلالها مشخّص شد که روایت تحف العقول، تنها دلیل معتبر برای حکم به حرمت تکلیفیِ معاملۀ اعیان نجس است. همان گونه که پیش از این بیان شد، این روایت حجّیت داشته و میتوان به آن استدلال کرد. پس این روایت با وجود قرائن متعدّد، دلالت روشنی بر حرمت تکلیفی معاملۀ اعیان نجس دارد؛ لیکن مشکل اینجاست که بسیاری از فقها از مضمون روایت تحف العقول در این بحث اعراض
نموده و چنین فتوایی ندادهاند؛ یعنی نه تنها اجماع و شهرتی وجود ندارد تا با انضمام به روایت تحف العقول دلیلی بر این مدّعا باشند، بلکه میتوان گفت فقها از مدلول این روایت اعراض کردهاند.
در میان فقها دو مبنا وجود دارد: برخی معتقدند به روایتی که سند و متن آن صحیح است، میتوان عمل کرد و مطابق آن فتوا داد، خواه مشهور فقها به این روایت عمل نموده یا عمل نکرده باشند؛(1)لیکن مبنای مشهور این است که شهرت فتوایی میتواند ضعف سند یک روایت را جبران کند. از سوی دیگر، اعراض فقها از یک روایت صحیح السند نیز میتواند آن را از اعتبار خارج نماید.(2)
به همین دلیل، نمیتوان به صورت کلّی به حرمت تکلیفی بیع اعیان نجس فتوا داد، هرچند در موارد خاص همچون بیع خمر، حرمت تکلیفی ثابت است. امام خمینی قدس سره نیز در کتاب المکاسب المحرّمة به چنین نتیجهای رسیدهاند، هرچند ایشان اعراض فقها از مضمون روایت تحف العقول را قبول نکرده است.(3)
این بحث و مباحث مشابه آن، تمرین فقهی و استنباطی مناسبی برای طلّاب درس خارج شمرده میشود؛ زیرا در این بحث، غیر از روایت تحف العقول دلیل لفظی دیگر، یا اجماع و شهرتی وجود ندارد. از این رو ابتدا باید احتمالات را بررسی کنیم و از میان آنها به دیدگاهی متقن و موجّه برسیم.
احتمال اوّل، این است که بگوییم: با همان دلیل لفظی، مدّعا ثابت میشود و معاملۀ اعیان نجس را حرام میکند.
1) (1) . مصباح الاُصول ج 2 ص 143: «الشهرة العملیّة، بمعنی استناد الشهرة إلی خبر فی مقام الإفتاء، و بهذه الشهرةینجبر ضعف سند الروایة عند المشهور، و فی قبالها إعراض المشهور الموجب لوهن الروایة. و إن کانت صحیحة أو موثّقة من حیث السند علی المشهور أیضاً. هذا و لکن التحقیق عدم کون عمل المشهور جابراً علی تقدیر کون الخبر ضعیف السند فی نفسه، و لا إعراضهم موهناً علی تقدیر کون الخبر صحیحاً أو موثّقاً فی نفسه، بل المیزان فی حجیة الخبر تمامیة سنده فی نفسه». همچنین ر. ک: مصباح الفقاهة: ج 1 ص 20.
2) (2) . نهایة الاُصول: ص 541؛ فوائد الاُصول: ج 4 ص 787؛ تهذیب الاُصول: ج 1 ص 169.
3) (3) . ر. ک: المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 10.
احتمال دوم، این است که با توجّه به فتوای فقهایی همچون شیخ مفید، سلّار و سیّد مرتضی قدس سرهم مبنی بر حرمت معامله با اعیان نجس، باید در این مسئله احتیاط کرد.
احتمال سوم نیز این است که گرچه برخی از فقها بر حرمت معامله با اعیان نجس فتوا دادهاند، ولی از آنجا که بیشتر فقها از مدلولِ تنها دلیل لفظی موجود، یعنی روایت تحف العقول، اعراض کرده و چنین فتوایی ندادهاند، دلیلی مبنی بر حرمت معامله با اعیان نجس وجود ندارد. ما نیز همین احتمال را پذیرفتهایم.
بحث دوم، پیرامون حکم دریافت ثمن در مقابل فروش عین نجس است. در مبحث نخست، در مورد حرمت معاملۀ اعیان نجس مباحثی مطرح گردید و به این نتیجه منتهی شد که نمیتوان با ادلّۀ موجود، حرمت تکلیفی معاملۀ اعیان نجس را بهطور کلّی ثابت کرد. اکنون بحث پیرامون حکم اخذ ثمن در مقابل فروش عین نجس است.
یعنی صِرف گرفتن ثمن در مقابل شیء نجس چه حکمی دارد؟ آیا حرام است یا خیر؟ آیا به محض دریافت ثمن، حرمتی تحقّق پیدا خواهد کرد یا خیر؟
تذکّر دو نکته در اینجا ضروری است:
نخست اینکه: «اخذ ثمن» با تصرّف در ثمن متفاوت است و منظور ما در این بحث، اخذ و گرفتن ثمن است.
دوم اینکه: حکم معاملۀ عین نجس در طرح این مسئله تأثیری ندارد؛ بلکه اگر کسی معاملۀ شیء نجس را حرام بداند و اخذ ثمن حرام را نیز حرام بداند، آنگاه فروشندۀ عین نجاست با دریافت ثمن، مرتکب دو حرام شده است؛ ولی اگر معاملۀ عین نجس را حرام ندانیم، امّا اخذ ثمن را حرام بشماریم، در این صورت فرد با فروش عین نجاست و اخذ ثمن، مرتکب یک حرام شده است. در نتیجه در بحث دربارۀ حکم اخذ ثمن در مقابل عین نجس، تفاوتی نمیکند که در بحث قبلی چه حکمی را برای معاملۀ آن ثابت دانسته باشیم.
امام خمینی قدس سره در کتاب المکاسب المحرّمة این بحث را مطرح و پنج دلیل برای اثبات حرمت اخذ ثمن، اقامه میکند.(1)برای روشن شدن مطلب و رسیدن به نتیجۀ مطلوب، ادلّۀ ایشان را بیان میکنیم و پس از نقد و بررسی، نتیجۀ نهایی را توضیح میدهیم.
نخستین دلیل، روایت
«إنّ اللّه إذا حَرَّمَ شیئاً، حَرَّمَ ثَمَنَه»(2)است که پیش از این، سند و دلالت آن بهطور کامل بررسی شد. از این روایت استفاده میشود که اگر انسان چیز حرامی را بفروشد و در مقابل آن پولی بگیرد، گرفتن ثمن یاد شده، حرام است.
لیکن این استدلال از دو جهت، قابل نقد است:
اوّلاً: این دلیل با مدّعا مطابقت ندارد. ما به دنبال اثبات حرمت اخذ ثمن در مقابل عین نجس هستیم و مدّعای ما اثبات حرمت اخذ ثمن نجس، به عنوان نجس است، در حالی که این روایت بر این مطلب دلالت ندارد؛ بلکه در آن حکم به حرمت اخذ ثمن حرام به عنوان حرام شده است و چه بسا این عنوان حرام به شیء نجس تعلّق نگرفته باشد. برای مثال، اگر یک ماهی در آب بمیرد، خوردن آن حرام است، ولی ماهی نجس نیست؛ با این حال با توجّه به روایت میتوان گفت: فروش آن ماهی و ثمنِ دریافت شده در مقابلآن، حرام خواهد بود.
ثانیاً: این احتمال وجود دارد که منظور از حرمت ثمن در روایت، حرمت معامله باشد؛ چراکه اوّلاً نمیتوان ملتزم شد که در چنین مواردی گرفتن پول برای بایع حرام است، امّا گرفتن شیء حرام برای مشتری جایز است. به عبارت دیگر، این تفکیک قابل التزام نیست. ظهور معامله در پولِ به دست آمده است و
«حَرَّمَ ثَمَنَه» به معامله اشاره دارد. به دیگر سخن، گاهی ثمن در مقابل مثمن قرار دارد و گاهی ثمن به معامله اشاره میکند که در این روایت نیز به احتمال قوی، معنای اخیر اراده شده است.
دلیل دوم، روایتی است که در کتاب نوادر از امام موسی کاظم علیه السلام نقل شده است. در این روایت چنین آمده است:
عَنْ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ آبَائِهِ علیهم السلام قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَی أُمَّتِی مِنْ بَعْدِی هَذِهِ الْمَکَاسِبُ الْمُحَرَّمَةُ وَالشَّهْوَةُ الْخَفِیَّةُ وَالرِّبَا؛(1)پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: بیشترین چیزی که من از آن، برای امّت پس از خودم میترسم این کسبهای محرّم و شهوت پنهان و رباست.
پس پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از اینکه فروش اعیان نجس در میان امّت خود رایج شود، میترسیدند.
برای استدلال به این روایت باید گفت: مکاسب جمع مکسب به معنای «ما یکتسب به» است و گفتهاند که این لفظ، ظهور در ثمن معامله دارد. از این رو، با توجّه به معنای لغوی مکاسب میتوان برای اثبات حرمت اخذ ثمن نجس به این روایت استناد نمود؛ یعنی منظور از مکاسب محرّمه در روایت، ثمن حرام است.
لیکن به نظر میرسد که معنای لغوی ذکر شده برای مکاسب، با عرف سازگار نیست. از دید عرف، عبارت «هذه المکاسب المحرّمة» اشاره به اصل معاملهای دارد که در خارج واقع شده است، نه خصوص ثمن. به دیگر سخن، میتوان در پاسخ امام خمینی قدس سره به این نکته اشاره کرد که عرف این معنای لغوی را درک نمیکند؛ بلکه مکاسب محرّمه از دید عرف، ظهور در خصوص ثمن ندارد، بلکه ظاهر در معاملۀ خارجی است.
سومین دلیلی که امام خمینی قدس سره به آن استناد میکند، روایتی است که محمّد بن مسلم از امام صادق علیه السلام نقل میکند:
1) (1) . سیّد فضل اللّه راوندی، النوادر: ص 130 ح 160.
قَالَ: إِنَّ رَجُلاً مِنْ ثَقِیفٍ أَهْدَی إِلَی رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله رَاوِیَتَیْنِ مِنْ خَمْرٍ، فَأَمَرَ بِهِمَا رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله فَأُهَرِیقَتَا و َقَالَ: إِنَّ الَّذِی حَرَّمَ شُرْبَهَا حَرَّمَ ثَمَنَهَ؛(1)مردی از قبیله ثقیف دو ظرف پر از خمر به پیامبر اهدا کرد، پیامبر صلی الله علیه و آله امر کرد که اینها را دور بریزید و بعد فرمودند: آن کسی که شرب خمر را حرام نموده، ثمن آن را نیز حرام کرده است.
با توجّه به ذیل روایت و عبارت «إنّ الذی حرّم شربها، حرّم ثمنها»، میتوان گفت:
ثمن حاصل از فروش خمر، حرام است.
لیکن به نظر میرسد که همانگونه که در نقد دلیل اوّل بیان شد، «ثمن» در این روایت در مقابل مثمن نیست؛ بلکه کنایه از اصل معامله است. افزون بر این، در بسیاری از آیات قرآن و روایات، «حَرَّمَ» و «أحَلَّ» به معنای بطلان و صحّت استعمال شدهاند، برای نمونه، معنای أحلّ و حرّم در آیۀ شریفۀ«وَ أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا»2
صحّت و بطلان است. از این رو، در این روایت نیز بعید نیست که «حرّم» ظهور در حکم وضعی داشته باشد و در معنای بطلان استعمال شده باشد. بنابراین، احتمال استدلال به روایت بر حکم تکلیفی مخدوش و ناتمام است.
دلیل چهارم، روایتی است که ابوبصیر از امام صادق علیه السلام نقل کرده است:
سَأَلْتُهُ عَنْ ثَمَنِ الْخَمْرِ؛ قَالَ: اهْدِیَ إِلَی رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله رَاوِیَةُ خَمْرٍ بَعْدَ مَا حُرِّمَتِ الْخَمْرُ، فَأَمَرَ بِهَا أَنْ تُبَاعَ، فَلَمَّا أَنْ مَرَّ بِهَا الَّذِی یَبِیعُهَا نَادَاهُ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله مِنْ خَلْفِهِ: یَا صَاحِبَ الرَّاوِیَةِ إِنَّ الَّذِی حَرَّمَ شُرْبَهَا فَقَدْ حَرَّمَ ثَمَنَهَا، فَأَمَرَ بِهَا فَصُبَّتْ فِی الصَّعِیدِ. فَقَالَ: ثَمَنُ الْخَمْرِ وَمَهْرُ الْبَغِیِّ وَثَمَنُ الْکَلْبِ الَّذِی لَایَصْطَادُ مِنَ السُّحْتِ؛(2)ابی بصیر میگوید از امام صادق علیه السلام در مورد
ثمن شراب سؤال کردم، ایشان فرمودند: پس از تشریع حرمت خمر، ظرف شرابی به پیامبر صلی الله علیه و آله اهدا شد. سپس پیشنهاد شد که این خمر فروخته شود.(1)
هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله از کنار کسی که در حال فروش این ظرف خمر بود، عبور میکردند، صدایش زدند و فرمودند: آن کسی که شرب خمر را حرام کرده، ثمن آن را نیز حرام کرده است، سپس امر کردند که این شراب دور ریخته شود و فرمودند، ثمن شراب و درآمد و پولی که زن زناکار در مقابل عمل زنا دریافت میکند و ثمن سگ غیر شکاری، از سحت و حرام است.
به نظر میرسد: این دلیل برای اثبات مدّعا مناسب باشد؛ زیرا با توجّه به ذیل روایت و قرار گرفتن «مهر البغی» در کنار «ثمن الخمر»، استفاده میشود که اخذ ثمن حرام است؛ لیکن باید توجّه داشت که این روایت، تنها در مورد ثمن خمر، مهر البغی و ثمن کلب وارد شده، ولی مدّعای امام خمینی قدس سره عام است.
امام خمینی قدس سره به عنوان پنجمین دلیل برای اثبات حرمت اخذ ثمن در مقابل عین نجس، میفرماید:
فَیُمْکِن استفادةُ العموم من مواردِ الخاصّة.(2)
یعنی با مراجعه به موارد خاص مانند خمر، نبیذ، مردار، کلب، عذرة، مهر البغی، اجور الفواحش و مانند آن، میبینیم که در همۀ این موارد، دلیل بر حرمت اخذ ثمن
1) (1) . استاد معظّم: در مورد عبارت «أمر بها» سه احتمال وجود دارد:الف) فعل «أمر» به صورت معلوم خوانده شود. در این صورت پیامبراکرم، امر به فروش خمر کرده است. امام خمینی در کتاب «مکاسب محرمة» این احتمال را رد میکند و میفرماید: باید فعل به صورت مجهول خوانده شود.ب) فعل «أمر» مجهول خوانده شود. با این توصیف که در جمع به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پیشنهاد شد که با توجّه به حرام بودن شرب خمر، این راویه به غیر مسلمان فروخته شود.ج) فعل «أمر» مجهول خوانده شود، با این توصیف که اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله اکرم بدون اطلاع ایشان تصمیم گرفتند که این ظرف خمر را بفروشند.
2) (2) . المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 24.
وجود دارد. از این رو، میتوان از این مصادیق الغای خصوصیت کرده و چنین نتیجه گرفت که: نه تنها اخذ ثمن نجس به عنوان نجس، حرام است، بلکه اخذ ثمن حرام نیز به عنوان حرام، حرام است.
امّا پاسخ به این پرسش که امکان الغای خصوصیت وجود دارد یا خیر، متوقّف بر بررسی ادلّۀ موارد خاص است که در ادامه، مورد بحث قرار میگیرد.
به نظر میرسد از میان ادلّهای که امام خمینی قدس سره جهت اثبات حرمت اخذ ثمن در مقابل شیء نجس بیان کردند، سه دلیل اوّل قابل پذیرش نیست. همچنین از دلیل چهارم نیز حکمی عام به دست نمیآید؛ بلکه این روایت در سه مورد - ثمن الخمر، مهر البغی و ثمن الکلب - حرمت اخذ ثمن را ثابت میکند و اینکه بتوان از حکم مصادیق و موارد خاص، الغای خصوصیت نمود و یک حکم عام در مورد اشیای نجس به دست آورد، منوط است به گفتگو دربارۀ تک تک مصادیق نجاست که در مباحث آینده انجام میشود.
برای اینکه بتوانیم به بطلان معاملهای حکم کنیم، دو راه وجود دارد:
امّا بیشتر اصولیان معاصر و بلکه همۀ ایشان، این روش را رد کردهاند.(1)
بنا بر این، بحث دربارۀ حرمت وضعی و بطلان معاملۀ اعیان نجس، پس از اثبات حرمت تکلیفی و حرمت ثمن مأخوذ، مطرح شده و متوقّف بر اثبات یکی
1) (1) . ر. ک: دراسات فی الاُصول: ج 2 ص 377؛ اصول الإستنباط: ص 115.
از این دو امر است. البتّه نمیتوان نهی در معامله را دلیل بر بطلان آن دانست؛ چراکه چنین ملازمهای وجود ندارد؛ امّا اگر ثابت شود ثمن مأخوذ در مقابل شیء نجس، حرام است، آنگاه میتوان به کمک آن بطلان معامله را ثابت نمود.
شیخ انصاری قدس سره پیرامون حکم معاوضۀ «بول» مینویسد:
المسألة الأولی: یحرم المعاوضة علی بول غیر مأکول اللحم بلا خلافٍ ظاهر لحرمته ونجاسته وعدم الإنتفاع به منفعة محلّلة مقصودة فیما عدا بعض أفراده کبول الإبل الجلّالة أو الموطوئة؛(1)معاوضۀ بول حیوان حرام گوشت حرام است بدون اینکه هیچ خلاف روشنی در این مسئله در بین فقها باشد، واین حرمت معاوضه بهخاطر حرام بودن ونجاست آن ونداشتن منفعت محلّله مقصوده است که جز در برخی از افراد آن مانند بول شتر جلّاله یا موطوئه وجود ندارد.
با مراجعه به کلمات فقها درمییابیم که فقهای بزرگی همچون شیخ مفید(2)و شیخ طوسی قدس سرهما،(3)معاوضۀ ابوال را به صورت مطلق حرام دانستهاند. به نظر ایشان معاملۀ بول، حرمت تکلیفی و وضعی دارد و در این زمینه، میان بول حیوان حلال گوشت و حرام گوشت نیز تفاوتی وجود ندارد. در مقابل نظر قدما، فقهای متأخّر همچون ابن
ادریس،(1)محقّق حلّی،(2)صاحب جواهر(3)و شیخ انصاری قدس سرهم،(4)میان بول حیوان حلال گوشت و حرام گوشت فرق گذاشتهاند و تنها بر حرمت تکلیفی و وضعی کسب درآمد با بول حیوان حرام گوشت فتوا دادهاند. در میان فقهای معاصر، بزرگانی همچون محقّق خویی قدس سره بر این باورند که معاوضه و اکتساب با بول حیوان حرام گوشت نیز حرام نیست و دایر مدار غرض متعاملین است.(5)
برای روشن شدن موضوع، مطالب این فصل را در دو مبحث پیگیری میکنیم. در مبحث اوّل، دربارۀ حکم معاوضه و اکتساب با بول حیوان حرام گوشت گفتگو میکنیم و در مبحث دوم، به بررسی حکم معاملۀ بول حیوان حلال گوشت خواهیم پرداخت.
باور بیشتر فقها این است که معاملۀ بول حیوان حرام گوشت، حرمت وضعی و تکلیفی دارد؛ لیکن ایشان ادلّۀ گوناگونی را برای اثابت این ادّعا ارائه کردهاند که باید به بررسی آنها بپردازیم. از این رو، ابتدا کلمات فقها را مورد بررسی قرار داده و سپس دیدگاه خود را بیان میکنیم.
چنانچه در سرآغاز فصل گذشت، شیخ انصاری قدس سره معاوضۀ بول حیوان حرام گوشت را حرام میداند و برای اثبات نظر خود، پس از ادّعای اجماع و عدم خلاف، به سه دلیل استناد میکند. این سه دلیل عبارتاند از: حرمت، نجاست و عدم منفعت حلال در بول.
شیخ انصاری قدس سره به عنوان اولین دلیل، به این مطلب اشاره میکند که نوشیدن بول
حیوان حرام گوشت، حرام است. از این رو، معاوضۀ آن نیز حرام خواهد بود. دلیل دوم ایشان، این است که بول حیوان حرام گوشت، نجس است. همچنین سومین دلیلی که شیخ انصاری قدس سره برای اثبات حرمت معامله به آن استناد میکند، عدم وجود منفعت محلّل برای بول حیوان حرام گوشت است.
نکتۀ دیگر اینکه شیخ انصاری قدس سره از عبارت «یحرم المعاوضة» استفاده کرده است و این عبارت، بیع، اجاره، رهن، هبه و هر معاملهای را که عنوان معاوضه دارد، در بر میگیرد.
در پایان نیز ایشان استثنایی را مطرح کرده است که دو احتمال در مورد آن وجود دارد: یک. ممکن است عبارت «فیما عدا بعض أفراده کبول الإبل الجلّالة أو الموطوئة» استثنای از «یحرم» باشد؛ یعنی بعضی از افراد بول از دایرۀ حرمت خارجاند. دو.
ممکن است این عبارت استثنای از عدم انتفاع باشد؛ یعنی بول حیوان حرام گوشت، منفعت محلّل ندارد، مگر بول شتر جلّاله که میتوان برای آن، منفعتی را فرض کرد.
محقّق نائینی قدس سره مینویسد:
لا یجوز بیع الأعیان النّجسة ولا سائر أنحاء المعاملات من غیر فرق بین أن یکون حیواناً أو مبدأ حیوان کالکلب والخنزیر والمنیّ وغیره، ومن غیر فرق بین أن یکون مائعاً کالخمر والدّم والبول وأن یکون جامداً کجلد المیتة والعذرة واللّحوم المحرّمة النّجسة؛ ویدلّ علیه النبویّ المعمول به عند الفریقین: «إنّ اللّه إذا حرّم شیئاً حرّم ثمنه».(1)
محقّق نائینی قدس سره معتقد است که بیع و هرگونه معاملۀ اعیان نجس، حرام است. در این میان، تفاوتی نمیکند که عین نجس، حیوان باشد یا منشأ حیوان، مایع باشد یا جامد. ایشان برای اثبات این ادّعا به روایت
«إنّ اللّه إذا حَرَّمَ شیئاً حَرَّمَ ثَمَنَه»(2)استناد
میکند. از سوی دیگر، ایشان نجاست و عدم منفعت عقلایی را دلیل حرمت نمیداند و حتّی در ادامه اظهار میدارد: معاوضۀ عذره با وجود منافع مهم و عام آن، حرام است.(1)یعنی طبق نظر ایشان، صرف وجود منفعت عقلایی، موجب جواز معامله نمیشود؛ زیرا خوردن و آشامیدن عذره و بول، حرام است و با توجّه به اطلاق روایت، معاملۀ آنها نیز حرام خواهد بود.
این روایت را در فصل اوّل و در میان روایات عام، بررسی کردیم. اگر کسی سند این روایت را بپذیرد، استدلال به آن تمام خواهد بود. از سوی دیگر، همانگونه که پیش از این بیان شد، واژۀ «ثمن» در این روایت به معامله اشاره دارد و در مقابل مثمن نیست؛ یعنی مطابق این روایت اگر چیزی حرام باشد، معاملۀ آن حرام خواهد بود و محقّق نائینی قدس سره نیز به این اطلاق تمسّک کردهاست.
محقّق حلّی قدس سره در کتاب شرائع، یکی از انواع معاملات محرّمه را معاملۀ اعیان نجس میداند و در تبیین این مطلب اظهار میدارد:
الأوّل الأعیان النجسةکالخمرة والأنبذة والفقّاع وکل مائع نجس عدا الأدهان لفائدة الإستصباح بها تحت السماء والمیتة والدم وأرواث وأبوال ما لا یؤکل لحمه. وربما قیل بتحریم الأبوال کلّها إلّابول الإبل خاصّة والأوّل أشبه والخنزیر وجمیع أجزائه وجلد الکلب وما یکون منه.(2)
ایشان معاملۀ بول حیوان حرام گوشت را حرام میداند و میفرماید: بعضی قائلاند که معاملۀ ابوال بهطور مطلق - بول حیوان حلال گوشت و حرام گوشت - حرام است و تنها استثنای آن، بول ابل است. امّا ایشان دیدگاه نخست و اینکه تنها معاملۀ بول حیوان حرام گوشت حرام است را به قواعد مذهب و ادلّه، نزدیکتر میداند.
صاحب جواهر قدس سره، معاوضۀ بول حیوان حرام گوشت را حرام میداند و در مقام استدلال مینویسد:
قد أخرجها الشارع عن حکم التموّل وقد عرفت عدم جواز الإنتفاع بها علی وجه یجوز التکسّب بها، بلا خلاف معتدٍّ به، بل الإجماع بقسمیه بل المنقول منهما مستفیض، بل هی یعنی عذرة والأبوال والدماء لیست من المتموّلات عرفاً؛(1)
شارع بول حیوان حرام گوشت را از حکم مالیت خارج کرده است و پیشتر دانستیم که انتفاع از آن به گونهای که کسب درآمد از آن جایز باشد، جایز نیست.
در این مسئله خلافی وجود ندارد و بلکه اجماع محصّل و منقول دارد. بلکه حتّی اجماع منقول آن، مستفیض است. بالاتر از آن این است که عذره و ابوال و خونها، حتّی از نظر عرفی هم مال شمرده نمیشود.
بنابراین، ایشان برای اثبات حرمت معاوضۀ بول حیوان حرام گوشت به اجماع، خروج از مالیّت شرعیه، عدم منفعت محلّل و عدم مالیّت عرفی بول، استدلال کرده و سخنی از نجاست و حرمت بول به میان نیاورده است.
چه بسا گفته شود: عدم مالیّت شرعی بول که صاحب جواهر قدس سره به آن اشاره کرده، به دلیل نجاست آن است.
لیکن در پاسخ میگوییم: ملازمهای میان نجاست و عدم مالیّت شرعی وجود ندارد و برخی از اشیای نجس، مانند خون، دارای مالیّت شرعیاند. شاید هم با توجّه به همین نکته است که ایشان پس از بیان عدم مالیّت شرعی بول، از سخن خود اضراب کرده و قائل به عدم مالیّت عرفی بول شده است و عدم تحقّق ضمان در مورد تلف یا سرقت بول حیوان حرام گوشت را شاهدی بر عدم مالیّت عرفی بول دانسته است؛ چراکه تحقّق ضمان، منوط به مالیّت داشتن شیء تلف شده است.
1) (1) . جواهر الکلام: ج 22 ص 23.
به نظر میرسد که عدم مالیّت عرفی و عدم منفعت محلّل، موجب بطلان معامله میشود، نه حرمت معامله. بنا بر این، نه تنها نجاست، بلکه عدم تموّل شرعی و عرفی و عدم منفعت محلّل نیز سبب حرمت معامله نمیشوند.
پس تنها دلیل قابل قبول که تا کنون مورد بررسی قرار دادهایم، مسئلۀ اجماع است؛ چراکه فقهای امامیّه بر حرمت معاملۀ بول حیوان حرام گوشت، اجماع دارند.
ایشان معتقد به عدم حرمت وضعی و تکلیفی معاوضۀ بول حیوان حرام گوشت است و ادلّۀ قائلین به حرمت را رد میکند. ایشان پس از خدشه در اجماع به خاطر مدرکی بودن آن و خدشه در سند و دلالت روایت نبوی، تنها دلیل باقیمانده برای قائلین به حرمت معاوضه را عدم انتفاع عقلایی میداند، با این بیان که عدم انتفاع عقلایی ملازم با عدم مالیّت بوده و عدم مالیّت نیز موجب بطلان معاوضه میشود. ایشان پس از بیان چهار مطلب، نتیجه میگیرد که عدم مالیّت نیز موجب بطلان معامله نمیشود و از این رو، چنین معاملهای وضعاً و تکلیفاً حرام نیست.(1)ما در ادامه این چهار مطلب را مورد بررسی قرار میدهیم:
محقّق خویی قدس سره معتقد است که دلیلی برای معتبر دانستن مالیّت در بیع وجود ندارد. به نظر ایشان نیازی نیست که عوضین در معامله، از نظر عقلایی مالیّت داشته باشند.
ایشان دربارۀ سخن شیخ انصاری قدس سره(2)در کتاب المکاسب که به نقل از مصباح،(3)بیع را به معنای «مبادلة مال بمال» دانسته است، میفرماید: از آنجا که این تعریف، لغوی است، اعتباری ندارد؛ چراکه سخن لغوی برای فقیه حجّت نیست.
محقّق خویی قدس سره با این فرض که مالیّت داشتن مورد معامله در بیع و معاوضه، معتبر و لازم است، میفرماید: در برخی موارد و با توجّه به شرایط زمانی و مکانی، بول حیوان حرام گوشت ارزش مالی دارد و مال شمرده میشود. برای مثال در مکانی که کمبود آب وجود دارد و برای ساختن بنا نیاز به آب است، میتوان بول را مال دانست. از این رو، مالیّت بول با توجّه به مکان و زمان سنجیده میشود و همان گونه که در مناطق پر آب، بول مالیّت ندارد، در مناطق کم آب و برای اموری از قبیل کارهای ساختمانی یا ساخت انواع داروها، بول دارای ارزش مالی خواهد شد.
ایشان همچنین سخن کسانی را که معتقدند شارع مالیّت را از بول حیوان حرام گوشت ساقط کرده است، بدون دلیل میداند و حرمت شرب بول را به عنوان دلیلی برای عدم مالیّت شرعی آن کافی نمیداند،(1)به این بیان که مالیّت دایر مدار جواز شرب نیست و منفعت بول نیز منحصر در شرب نیست. از این رو نمیتوان گفت: چون شرب بول حیوان حرام گوشت حرام است، از مالیّت خارج میشود.
محقّق خویی قدس سره در مطلب سوم، با فرض معتبر دانستن مالیّت شیء در صحّت معامله، معتقد است: اگر مورد معامله نزد دو طرف معامله دارای ارزش مالی باشد، معامله صحیح خواهد بود، هرچند مورد معامله نزد عرف و عقلا مالیّت نداشته باشد. برای مثال، ایشان لباس کهنۀ پدر فوت کرده را قابل معامله بین دو برادر میداند؛ زیرا هرچند عرف این لباس را مال نمیداند، امّا از نظر این دو نفر دارای ارزش است.
به عبارت دیگر، حتّی اگر مالیّت را شرط بدانیم، سؤال این است که آیا مالیّت نزد عقلا شرط است، یا مالیّت نزد متعاملین کافی است؟ محقّق خویی قدس سره معتقد است که بر
1) (1) . در مباحث کتاب البیع در مواردی مانند شرایط عوضین، استاد معظّم معتقدند که شارع نمیتواند در این گونهموضوعات خارجی، تصرّف کند و چیزی را که عرف، مال میداند، از مالیّت خارج کند. ایشان اساساً تقسیم مال به مال شرعی و مال عرفی را انکار نمودهاند.
فرض معتبر دانست مالیّت، همینکه چیزی نزد خریدار و فروشنده، مال شمرده شود کافی است.
نکتۀ دیگری که محقّق خویی قدس سره برای اثبات مدّعای خود ذکر میکند این است که اگر بگوییم بول حیوان حرام گوشت نزد متعاملین نیز مالیّت ندارد، نهایتاً این معامله مصداق معاملۀ سفهی خواهد بود؛ لیکن دلیلی برای بطلان معاملۀ سفهی وجود ندارد؛ بلکه فقط معاملۀ انسان سفیهی که شرعاً محجور باشد، باطل است. امّا اگر دو طرف معامله سفیه نباشند، ولی به گونهای معامله کنند که هیچ انسان عاقلی در حالت عادی حاضر به انجام آن نیست، هرچند این معامله سفهی است، لیکن دلیلی بر بطلان آن وجود ندارد، مانند اینکه فرشی با ارزش یک میلیون به مبلغ ده هزار تومان فروخته شود.
در نقد این سخن محقّق خویی قدس سره باید به این مطلب اشاره کنیم که مبنای ما در باب معاملات، پیروی از عقلا و عرف است؛ چراکه آیات شریفۀ«أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ»1 و «تِجارَةً عَنْ تَراضٍ»2 ادلّهای امضایی بوده و آنچه را که نزد عقلا متعارف است، امضا میکنند. روشن است که عقلا وجود مالیّت در عوضین را معتبر و معاملۀ سفهی را باطل میدانند. مثلاً عقلا معاملۀ سکّۀ طلا در مقابل مقداری کاه را صحیح نمیدانند.
ایشان برای اثبات حرمت وضعی معاوضۀ بول حیوان حرام گوشت، به آیۀ شریفۀ«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ»3
استناد کرده است. به عقیدۀ ایشان، باطل در این آیۀ شریفه، اعم از باطل شرعی و عرفی است. با این بیان، اکتساب از طریق عنوانی که عرف آن را باطل میداند، مصداق أکل
مال به باطل است. از این رو، با توجّه به اینکه عرف بول حیوان حرام گوشت را مال نمیداند، معاملۀ آن مصداق آیه و باطل عرفی است.(1)
به بیان دیگر، اگر به دست آوردن فلان مال از نظر عرف، باطل باشد و عرف بگوید این شخص استحقاق رسیدن به این مال را ندارد، ما به آن باطل عرفی میگوییم؛ ولی اگر در این آیه، باطل را اعم از باطل شرعی و عرفی بدانیم، آنگاه باید بگوییم: این موارد از مصادیق اکل مال به باطل است. برای مثال، دریافت پول از مراجعهکننده، توسّط کارمندان ادارات در ازای انجام عملی که وظیفۀ آنها میباشد، از مصادیق باطل عرفی است؛ زیرا عرف آنها را مستحقّ این پول نمیداند. از این رو، دریافت این مبالغ توسّط کارمندان ادارات، عنوان اکل مال به باطل را دارد. باید توجّه کرد که نمیتوان این عمل را دریافت رشوه تلقّی کرد؛ زیرا در فقه، رشوه تنها در باب قضاوت مطرح شده است و در غیر از باب قضاوت، دریافت و پرداخت مبالغی در ازای انجام برخی امور، عنوان رشوۀ فقهی را ندارد؛ بلکه مصداقی برای اکل مال به باطل است.
در مقابل نظر محقّق ایروانی قدس سره، برخی معتقدند که منظور از باطل در این آیه، باطل شرعی است؛ چراکه باء در عبارت «بالباطل»، باء سببیّت است. بر اساس این بیان، این آیه از کسب مال به طریق و سببی که شرع، باطل میداند، نهی کرده است و اسباب باطل نیز مانند قمار، غصب، سرقت و مانند آن، محصور و محدود است که در آیه به آنها اشاره نشده است.
به نظر میرسد که سخن محقّق ایروانی قدس سره که باطل را اعم از شرعی و عرفی میداند، صحیح است؛ یعنی آیه به دنبال اسباب شرعی نیست و میفرماید: اکتساب از راهی که عرف آن را باطل میداند، صحیح نیست. بر اساس این دیدگاه، معاملاتی همچون شرکتهای هرمی که امروزه در جامعه رواج یافته، باطلاند؛ چراکه در این گونه معاملات، افرادی که در ردۀ اوّل، دوم، سوم و چهارماند، در قبال پیوستن افراد
1) (1) . حاشیة المکاسب: ج 1 ص 18.
بعدی به مجموعه، پول به دست میآورند، در حالی که از نظر عرف و عقلا استحقاق آن را ندارند.
پس از بررسی دیدگاه فقها، به نظر میرسد: معاوضۀ بول حیوان حرام گوشت حرام است؛ چراکه وجود اجماع محصّل و منقول بر حرمت تکلیفیِ معاوضۀ بول و روایت نبوی
«إنّ اللّه اذا حرّم شیئاً حرّم ثمنه»(1)بر حرمت وضعی آن دلالت کامل دارد، هرچند ادلّۀ دیگر از جمله نجاست و عدم مالیّت شرعی، نمیتوانند علّت حرمت معاملۀ بول باشند.
بول حیوان حلال گوشت بنا بر نظر مشهور فقها طاهر است؛ ولی با این وجود در جواز شرب آن، اختلاف نظر وجود دارد. برخی شرب بول حیوان حلال گوشت را در حال اختیار و برخی دیگر، شرب آن را تنها در حال اضطرار جایز میدانند.
در مورد معاملۀ بول طاهر نیز بین فقها اختلاف است. فقهای متقدّم معتقدند که میان بول حیوان حرام گوشت و بول حیوان حلال گوشت، هیچ تفاوتی وجود ندارد و معاملۀ ابوال (اعم از ابوال نجس و ابوال طاهر) حرام و باطل است؛ ولی گروهی از فقها همچون شیخ انصاری(2)و صاحب جواهر قدس سرهما(3)بحث بیع ابوال طاهر را دایر مدار حکم شرب آن دانستهاند.
به عبارت روشنتر، ایشان معتقدند که اگر شرب بول طاهر را جایز بدانیم، حکم به جواز معاملۀ آن داده میشود و اگر شرب آن را جایز ندانیم، باید حکم به حرمت معاملۀ آن نمود. در مقابل این نظر، گروهی دیگر از فقها که از آن جمله میتوان به امام خمینی و محقّق خویی قدس سرهما(4)اشاره نمود، معتقدند که ملاک جواز یا عدم جواز معاملۀ
ابوال طاهر، جواز شرب یا عدم آن نیست؛ بلکه جواز بیع، بر منفعت عقلایی و جواز عقلایی، متوقّف است که در صورت فقدان آن، بیع جایز نیست.
امام خمینی قدس سره در این باره مینویسد:
فتحصّل ممّا ذکرناه، جواز الإنتفاع بصنوف النجاسات، ولا دلیل عامّ علی حرمة جمیع الإنتفاعات بها، کما لا دلیل کذلک علی حرمة بیعها، بل مقتضی إطلاق الأدلّة، جوازه فیما ینتفع به، فلا بدّ من التماس دلیل علی الخروج من الکلّیتین المتقدّمتین، ففی کلّ مورد لیس الدلیل إلّاالأدلّة العامّة، یحکم بجواز الإنتفاع به، وجواز البیع فی ما ینتفع به.(1)
به عقیدۀ ایشان انتفاع به اقسام نجاسات، جایز است و دلیلی مبنی بر حرمت همۀ انتفاعات آنها وجود ندارد و از سوی دیگر، در هر مورد که نفعی عقلایی در میان باشد، معامله صحیح خواهد بود.
باید توجّه کرد که امام خمینی قدس سره این مطلب را در خصوص ابوال طاهر، مطرح نکرده است؛ بلکه دربارۀ بول حیوان حرام گوشت و همۀ نجاسات، این ادّعا را مطرح میکند. به عقیدۀ ایشان ملاک جواز یا حرمت معامله در این موارد، جواز شرب یا عدم آن نیست؛ بلکه ملاک، وجود یا عدم وجود منفعت عقلایی است.
در پایان باید به این مطلب اشاره کنیم که تفاوت این دو مبنا در روش بحث مشخّص میشود. بنا بر مبنای اوّل، ابتدا باید بحث شرب بول حیوان حلال گوشت را مطرح نمود و با استفاده از نتیجۀ این بحث، به حکم معاملۀ آن رسید؛ امّا بنا بر مبنای دوم، نیازی به بحث دربارۀ شرب این ابوال نیست. ما نیز با توجّه به اینکه حکم شرب ابوال طاهر تنها در بحث اطعمه و اشربه مطرح میشود و کمتر مورد توجّه قرار میگیرد، ابتدا این بحث را مطرح میکنیم و سپس پیرامون حکم معاملۀ آن، گفتگو خواهیم نمود.
1) (1) . المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 56.
سیّد مرتضی(1)و ابن جنید قدس سرهما(2)که از قدما به شمار میروند و نیز ابن ادریس،(3)محقّق حلّی در مختصر النافع،(4)فاضل آبی(5)و محقّق سبزواری قدس سرهم(6)که همگی از متأخّرین هستند، شرب ابوال طاهر را جایز میدانند. این در حالی است که محقّق حلّی در شرائع الإسلام،(7)علاّمۀ حلّی در مختلف الشیعة(8)و شهید اوّل قدس سرهم در دروس الشرعیّة،(9)شرب این ابوال را در حال اختیار جایز نمیدانند.
آن دسته از فقها که شرب ابوال طاهر را جایز میدانند، به سه دلیل استناد کردهاند:
با فرض طهارت این ابوال، شک داریم که شرب آنها جایز است یا خیر، که در این صورت، اصل اوّلی حلّیت است. البتّه باید توجّه نمود که وقتی میتوان به این اصل رجوع کرد که اماره و یا دلیل دیگری - چه موافق اصل و چه مخالف آن -، موجود نباشد.
سیّد مرتضی قدس سره مدّعی است که در جواز شرب این ابوال، اجماع وجود دارد. ایشان در کتاب الانتصار مینویسد:
وممّا یظنّ قبل التأمّل إنفراد الإمامیّة به القول بتحلیل شرب أبوال الإبل، وکلّ ما أکل لحمه من البهائم إما للتداوی أو لغیره؛(10)یکی از چیزهایی که گمان میرود امامیّه در آن متفرّد باشند، قول به حلّیت شرب بول ابل و همۀ حیوانات حلال
1) (1) . الانتصار: ص 424.
2) (2) . الفتاوی: ص 299.
3) (3) . السرائر الحاوی لتحریر الفتاوی: ج 3، ص. 125
4) (4) . المختصر النافع: ص 365.
5) (5) . کشف الرموز: ج 2 ص 373.
6) (6) . کفایة الفقه: ج 2 ص 616.
7) (7) . شرائع الإسلام: ج 3 ص 227.
8) (8) . مختلف الشیعة: ج 5 ص 6.
9) (9) . الدروس الشرعیّة: ج 3 ص 17.
10) (10) . الإنتصار: ص 424.
گوشت، برای درمان و مانند آن است.
پس به عقیدۀ ایشان، جواز شرب بول شتر و دیگر چهارپایان حلال گوشت برای درمان و غیر آن، از متفرّدات امامیّه و مؤیّد دیدگاه، أصالة الحلّیة است. اما در ادامه اظهار میدارد:
«فإنّ بول ما یؤکل لحمه طاهر غیر نجس، وکلّ من قال بطهارته جوّز شربه»؛(1)هر کس اعتقاد به طهارت بول حیوان حلال گوشت داشته باشد، شرب آن را نیز جایز میداند.
در نقد این سخن سیّد مرتضی قدس سره باید به این مطالب اشاره کرد که اجماع اشاره شده در سخن ایشان، اجماع منقول بوده و فاقد اعتبار است. از سوی دیگر، اثبات این مطلب که هر کس این ابوال را طاهر بداند شرب آن را نیز جایز میداند، مشکل است؛ چراکه این ملازمه، مورد اجماع قدما نیست.
قائلین به جواز شرب ابوال طاهر، برای اثبات سخن خود به روایات گوناگونی استناد میکنند. برخی از این روایات، جواز شرب را مقیّد به تداوی و درمان کردهاند و برخی دیگر به صورت مطلق، شرب بول طاهر را جایز دانستهاند. از اینرو، روایات را در دو دستۀ مطلق و مقیّد، بررسی میکنیم.
نکتهای که باید به آن توجّه کرد، این است که تداوی با اضطرار متفاوت است؛ زیرا در مورد اضطرار، قاعدۀ کلّی داریم و همۀ فقها پذیرفتهاند که همۀ محرّمات در فرض اضطرار بر انسان حلال میشوند؛ لیکن تداوی، خواه اضطرار باشد یا نباشد و خواه روش دیگری برای معالجه وجود داشته باشد یا خیر، مطلقا جایز است.
روایت اوّل:
عَبْدُ اللّهِ بْنُ جَعْفَرٍ فِی قُرْبِ الْإِسْنَادِ عَنِ السِّنْدِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِی
1) (1) . همان: ص 425.
الْبَخْتَرِیِّ عَنْ جَعْفَرٍ علیه السلام عَنْ أَبِیهِ أَنَّ النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله قَالَ: لَابَأْسَ بِبَوْلِ مَا أُکِلَ لَحْمُهُ؛(1)پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: بول حیوانی که گوشت آن خورده میشود (حلال است)، اشکالی ندارد.
در این روایت با قطع نظر از اینکه قرب الإسناد محلّ بحث است، باید گفت:
ابوالبختری همان وهب بن وهب است که او را کذّاب خواندهاند. بنا بر این، سند روایت ضعیف است؛ لیکن چه بسا گفته شود مشهور قدما به این روایت عمل کردهاند، که در این صورت، روایت حجّت خواهد بود؛ چون عمل مشهور جبرانکنندۀ ضعف سند است. پس اگر سند روایت با عمل مشهور تصحیح شود، در مورد متن روایت میتوان گفت: عبارت «لا بأس» اطلاق دارد و بر طهارت و جواز شرب بول حیوان حلال گوشت دلالت میکند.
روایت دوم:
عَنْ أَبِی عَبْدِاللّهِ علیه السلام قَالَ: کُلُّ مَا أُکِلَ لَحْمُهُ فَلَا بَأْسَ بِمَا یَخْرُجُ مِنْهُ؛(2)امام صادق علیه السلام: هر چیزی که گوشتش قابل خوردن باشد، چیزی که از آن خارج میشود، اشکالی ندارد.
این روایت نیز اطلاق دارد و میتوان از آن برای اثبات جواز شرب بول طاهر، استفاده نمود.
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ یحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِیدٍ عَنْ مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ عَمَّارِ بْنِ مُوسَی عَنْ أَبِی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قَالَ: سُئِلَ عَنْ بَوْلِ الْبَقَرِ یَشْرَبُهُ الرَّجُلُ؟ قَالَ علیه السلام: إِنْ کَانَ
مُحْتَاجاً إِلَیْهِ یَتَدَاوَی بِهِ یَشْرَبُهُ کَذَلِکَ أَبْوَالُ الْإِبِلِ وَالْغَنَمِ؛(1)از امام صادق علیه السلام دربارۀ بول گاو سؤال شد که آیا انسان میتواند آن را بنوشد؟ فرمود: اگر به درمان با آن نیاز دارد، آن را بنوشد. همچنین بول شتر و گوسفند نیز چنین است.
این روایت از نظر سند ضعیف است؛ زیرا اسناد شیخ طوسی قدس سره به محمّد بن احمد بن یحیی اشعری ضعیف و احمد بن الحسن نیز مشترک است.(2)
از سوی دیگر، عمّار بن موسی از سوی برخی از علمای رجال همچون نجاشی قدس سره توثیق شده است؛(3)امّا وی روایات متفّردی دارد؛ یعنی روایاتی وجود دارد که فقط از او نقل شده است و به گفتۀ شیخ طوسی قدس سره نمیتوان به روایاتی که عمّار به صورت متفرّد نقل کرده است، اعتماد نمود.(4)البتّه عمر بن سعید، ثقه(5)و مصدّق بن صدقه نیز از اجلّای روات به شمار میروند.(6)
نکتۀ اول در این روایت، جمله شرطیۀ
«إِنْ کَانَ مُحْتَاجاً إِلَیْهِ یَتَدَاوَی بِهِ» است. مفهوم این جمله این است که در صورت عدم احتیاج برای تداوی، استعمال آن جایز نیست.
آری بعید نیست که این شرط از قبیل شرط محقّق موضوع باشد، به این بیان که مردم شرب بول ابل یا بقر را در چنین صورتی انجام میدهند و در غیر این صورت از شرب آن خودداری میکنند.
نکتۀ دیگر اینکه معلوم نیست عبارت «کذلک أبوال الإبل والغنم» بخشی از کلام امام علیه السلام است، یا عمّار بن موسی آن را به روایت افزوده است. به همین دلیل، برخی از علمای رجال او را مضطرب الحدیث میدانند.
لیکن در مقابل، برخی از فقهای نامدار این روایت را معتبر دانستهاند و از آن با عنوان مؤثقۀ عمّار یاد میکنند. از آن جمله میتوان به محقّق خویی قدس سره اشاره نمود که
معتقد است میتوان توسّط این روایت، روایات مطلق این باب را تقیید زد.(1)
بزرگانی هم که معتقدند شرب بول شتر برای تداوی جایز است، به همین روایت استناد میکنند.
البتّه همانطور که گفته شد، به نظر میرسد که از این روایت نتوان مفهومگیری کرد و در نتیجه، صلاحیت برای تقیید روایات مطلق را ندارد.
مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنْ بَکْرِ بْنِ صَالِحٍ عَنِ الْجَعْفَرِیِّ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا الْحَسَنِ مُوسَی قدس سره یَقُولُ: أَبْوَالُ الْإِبِلِ خَیْرٌ مِنْ أَلْبَانِهَا وَیَجْعَلُ اللّهُ الشِّفَاءَ فِی أَلْبَانِهَا؛(2)بول شتر بهتر از شیر آن است و این در حالی است که خداوند در شیر شتر شفا قرار داده است.
در سند این روایت مقصود از جعفری، سلیمان بن جعفر است که ثقه میباشد(3)و به جز بکر بن صالح که تا حدودی محلّ بحث است،(4)سند این روایت اشکالی ندارد.
از این روایت میتوان استفاده کرد که در بول شتر نیز شفا قرار داده شده است، از این رو مصرف و شرب بول شتر برای معالجۀ امراض، مانعی ندارد.
برخی از بزرگان همچون محقّق خویی قدس سره معتقدند این روایت در مقام بیان حکم شرعی نیست و تنها خواصّ طبّی بول شتر را برشمرده است. از اینرو، نباید برای برداشت حکم شرعی به آن تمسّک نمود.(5)در پاسخ ایشان باید گفت: شأن امام معصوم قدس سره بیان احکام شرعی است و از سوی دیگر، این امکان وجود دارد که امام علیه السلام هر دو جنبۀ طبّی و شرعی را مدّ نظر داشته باشند و در کنار حکم شرعی، به خواصّ طبّی نیز اشاره نمایند، که اینجا نیز از همان موارد است.
ما در اینجا با دو دسته روایت رو به رو هستیم که برخی مقیّد و برخی مطلقاند. امّا در روایات مطلق، فرض این است که با وجود ضعف سند آنها، مشهور فقها به این دسته از روایات عمل کردهاند و روایات مقیَّد را مقیِّد آنها قرار ندادهاند؛ زیرا نمیتوان از روایات مقیّد، مفهومگیری کرد. پس شاید بزرگانی مانند سیّد مرتضی، ابن جنید، ابن ادریس و برخی دیگر که این روایات را مقیِّد روایات مطلق قرار ندادهاند، از همین جهت است. نتیجه آنکه میتوان بر طبق روایات مطلق، فتوا داد.
در پایان، ذکر این نکته ضروری است که این بحث را نباید با بحث اضطرار خلط نمود؛ زیرا هر فعل حرامی در حال اضطرار مجاز خواهد شد و نیاز به بحث ندارد؛ لیکن شرب ابوال طاهر در حال اختیار - با توجّه به روایات - تنها برای تداوی جایز است.
بزرگانی همچون شیخ طوسی قدس سره و محقّق حلّی(1)برای اثبات حرمت شرب بول به آیۀ شریفۀ«وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ»2 استدلال کردهاند. به این بیان که بول مصداقی برای خبائث شمرده میشود و آیه، خبائث را تحریم کرده است. از این رو، شرب بول جایز نیست. شیخ طوسی قدس سره در این باره مینویسد:
وکذلک البول یحرم بیعه وإن کان طاهراً للإستخباث، کأبوال البقر والإبل وإن انتفع به فی شربه لدواء لأنّه منفعة جزئیة نادرة فلا تعتدّ به؛(2)بیع بول حرام است حتّی اگر پاک باشد و این بهخاطر خباثت آن است، مانند بول گاو و شتر، هرچند از شرب آن برای درمان استفاده میگردد؛ لیکن این منفعت، منفعتی جزئی و غیر قابل اعتناست.
در ادامۀ بحث، جهت روشن شدن این مطلب که آیا میتوان به این آیه برای اثبات
حرمت شرب بول استناد کرد یا خیر، دیدگاه برخی از فقها را مورد بررسی قرار میدهیم.
میفرماید:
«إنّ المقصود من الخبائث کلّ ما فیه مفسدة و ردائة».(1)
به نظر ایشان مقصود از خبیث در آیۀ شریفه، هر چیزی است که در آن مفسده و تباهی وجود داشته باشد که حتّی میتواند یک فعلی خارجی باشد؛ زیرا گاهی در افعال خارجی نیز مفسده وجود دارد و از این رو، قرآن نسبت به عمل قوم لوط میفرماید: «وَ نَجَّیْناهُ مِنَ الْقَرْیَةِ الَّتِی کانَتْ تَعْمَلُ الْخَبائِثَ».3 پس مجرّد منافرت با طبع انسانی را نمیتوان ملاک تحریم دانست؛ بلکه ملاک تحریم وجود مفسده در شیء است. از این رو، اگر گفته شود بول با وجود اینکه طبع انسان با آن منافرت دارد، ولی هیچ مفسدهای ندارد، در اینصورت نمیتوان برای تحریم شرب آن، به این آیۀ شریفه استناد کرد.
گروهی از فقها بر خلاف محقّق خویی قدس سره معتقدند: خبیث آن چیزی است که با طبع و فطرت انسان سازگاری ندارد و در مقابل، آنچه مطابق فطرت و طبع انسانی باشد را طیّب میدانند.(2)از اینرو، بول را از آن جهت که منافر طبع انسانی است، خبیث میشمارند و با استناد به این آیه، شرب آن را حرام میدانند.(3)
برای مشخّص شدن صحّت یا عدم صحّت دیدگاه محقّق خویی قدس سره باید دید منظور از خبیث در لغت چیست؟ در مفردات راغب خبیث این گونه تعریف شده است:
«الخیبث مایکره ردائة وخساسة، محسوساً کان أو معقولاً، یتناول الباطل فی
الإعتقاد والکذب فی المقال والقبیح فی الفِعال»؛(1)خبیث عبارت است از آنچه که به خاطر پستی وتباهی مورد کراهت و تنفّر باشد، خواه یک عمل یا قول باشد که قابل حس است و خواه افکار و عقاید باطل باشد.
نمیتوان از مباحث لغوی استفاده نمود که خبیث یعنی هر چیزی که منافر با نفس انسان است؛ زیرا أوّلاً: آیاتی وجود دارد که درآن خبیث در مقابل طیّب به کار رفته است و به معنای حرام در مقابل حلال است، مانند آیۀ«وَ لا تَتَبَدَّلُوا الْخَبِیثَ بِالطَّیِّبِ».2
ثانیاً: بسیاری از داروها و مواد خوراکی به دلیل مزۀ تلخ و بوی نامطبوع، هیچگاه با نفس انسان سازگار نیستند و در عین حال برای انسان مفیدند و از مصادیق خبیث شمرده نمیشوند. پس نمیتوان قائل به حرمت آنها شد.
بنابراین، دیدگاه محقّق خویی قدس سره موافق با لغت است.
چه بسا کسی بگوید: در عرف، کلمۀ «خبیث» دامنۀ گستردهتری دارد و هم افعال و گفتاری را که مفسده دارد، در بر میگیرد و هم آنچه منافر با نفس انسانی است.
در پاسخ میگوییم: ما شک داریم که آیا عرف، معنای گستردۀ خبیث را پذیرفته یا معنای لغوی آن را، ولی از آنجا که موارد اختلاف میان معنای لغوی و معنای عرفی یک واژه، بسیار نادر است - زیرا لغوی همان معنای رایج بین مردم و عرف را نقل میکند و بهخاطر همین، غالباً میان معنای لغوی و معنای عرفی یک واژه، یگانگی و اتّحاد وجود دارد -، در مورد واژۀ «خبیث» نیز همین موضوع صدق میکند. در نتیجه، معلوم میشود که عرف نیز «خبیث» را به صورت گسترده معنا نمیکند.
صاحب جواهر قدس سره اشکال دیگری را مطرح میکند و میفرماید: چون آیۀ«وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ»3 در میان اعراب نازل شده است، برای فهم مرز میان خبیث و طیّب باید به عرف آن زمان مراجعه نمود؛ چراکه آنها مخاطب این آیه بودهاند و ممکن است
1) (1) . المفردات فی غریب القرآن: ص 141.
در آن زمان با وجود کمبود آب در بیابانها، اعراب از بول شترها به عنوان آب استفاده میکردند و بر خلاف بول سگ و حیوانهای حرام گوشت، بول شتر را خبیث نمیدانستند.(1)
نادرستی این سخن صاحب جواهر قدس سره با اندکی تأمّل نمایان میشود؛ زیرا نزد عرب آن زمان، زن از خبائث شمرده میشد. پس طبق نظر ایشان باید زن را نیز امروزه خبیث دانست. افزون بر این مطلب باید گفت: آیات شریفه و احکام مربوط به آن، برای عموم مکلّفین است، نه فقط برای مکلّفین زمان نزول آیات.
البتّه برخی از قدما معتقدند که آیات شریفه برای مخاطبین همان زمان است و بر اساس ملاک اشتراک برای ما نیز ثابت میشود؛ یعنی هنگامی که خداوند متعال میفرماید: «وَ أَقِیمُوا الصَّلاةَ»،2 این آیه خطاب به مردم همان زمان است؛ امّا به ملاک اشتراک در تکلیف، برای دیگران نیز ثابت میشود. امّا طبق تحقیقاتی که اصولیان متأخّر انجام دادهاند، نمیتوان این مطلب را پذیرفت؛ بلکه باید گفت: مخاطب آیات شریفه عموم مکلّفین هستند؛ یعنی آیۀ شریفۀ«وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ»3 هم برای اعراب آن زمان و هم برای غیر اعراب آن زمان و برای عموم مکلّفین در همۀ زمانها نازل شده است. از این رو نمیتوان گفت: جهت فهم معنای « خبیث» باید به معنای این واژه در میان اعراب زمان نزول این آیه مراجعه کرد و درک آنها از کلمۀ «خبیث» را فهمید.
در نهایت باید گفت: ظاهر این است که معنای کلمۀ «خبیث» نزد عرف، همان معنای لغوی آن است و دیدگاه محقّق خویی قدس سره، هم با عرف سازگار است و هم با لغت. از اینرو، آیۀ شریفه هر چیزی را که دارای مفسده باشد، حرام کرده است. در ابوال طاهر نیز یا یقین داریم که فاقد مفسدهاند و یا شک به مفسده آن داریم، که در هر دو صورت نمیتوان به این آیه برای اثبات حرمت شرب آن استناد کرد.
1) (1) . جواهر الکلام: ج 22 ص 22.
در مقام تشریع نیست؛ بلکه «خبائث» عنوان مشیر و این آیه در مقام حکایت است. به این بیان که پیش از این پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله خون، مردار، منی، و شراب را حرام کردهاند و خداوند متعال به یک عنوان کلّی و جامع میفرماید: پیامبر صلی الله علیه و آله خبائث را در میان شما حرام کرد. پس این آیه در مقام حکایت آن مطلب است. به عبارت دیگر، با استفاده از واژۀ «خبائث» که عنوانی عام دارد و بر همۀ این موارد به حمل شایع صناعی صدق میکند، از آنچه پیامبر پیش از این حرام کرده است خبر میدهد. بنا بر این، عنوان خبیث موضوعیّتی در حکم نداشته و تنها یک عنوان مشیر است.
عنوان مشیر هم عنوانی است که هیچگونه دخالتی در حکم ندارد. برای مثال، اگر مولا بگوید: مردی که لباس مشکی پوشیده است بیاید، در اینجا لباس مشکی عنوان مشیر است و خودش دخالتی در حکم مولا ندارد. این گونه نیست که بگوییم: چون آن مرد لباس مشکی پوشیده، مولا چنین حکمی کرده است؛ بلکه مولا میتوانست به جای اینکه بگوید: «مرد با لباس مشکی»، بگوید: «مردی که کتاب در دست دارد».
با این توضیح نمیتوان گفت: خون، مردار، منی ومانند آن، بهخاطر خباثث حراماند؛ یعنی از این آیه استفاده نمیشود که خبیث را به این عنوان که خبیث است، حرام کردهاند. در حالی که اگر آیه میفرمود: «حرّمت علیکم الخبائث»، آنگاه خبائث در حکم موضوعیّت داشت و باید در مورد آن بحث میشد.(1)
با توجّه به مطالب گفته شده، امام خمینی قدس سره استدلال به این آیه را صحیح میداند؛ بلکه میفرماید: در هیچ موردی نمیتوان به این آیه استناد کرد و حرمت چیزی را ثابت نمود. از این رو، بر اساس دیدگاه ایشان لازم نیست در مورد معنای واژۀ «خبیث» بحث کرد.
به نظر میرسد که هرچند آیۀ یاد شده، در مقام حکایت است، ولی نمیتوان
1) (1) . المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 51.
پذیرفت که خبائث عنوان مُشیر بوده و هیچگونه دخالتی در حکم ندارد؛ زیرا اگرچه آیه حکایت از حرمت خون، منی، مردار و مانند آن دارد، لیکن میتوان گفت: عنوان «خبائث» در آیۀ شریفه، به نوعی ملاک و دلیل تحریم آنها را بیان میکند و در حکم تأثیر دارد. به دیگر سخن، حرمت آنها به این دلیل است که از مصادیق خبیث شمرده میشوند؛ یعنی شارع خمر و میته را به این عنوان که خبیثاند، حرام کرده است. پس میتوان از این آیه استفاده کرد که خبیث بما هو خبیث، موضوع حکم حرمت است؛ یعنی هرچند این آیه در مقام تشریع نیست، لیکن میتوان گفت: آیه در مقام حکایت از حرمت مطلق خبائث بوده و استدلال به این آیه برای اثبات حرمت خبائث، صحیح است.
با استدلال به آیۀ«وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ»1 نمیتوان حرمت شرب ابوال طاهر را ثابت نمود؛ زیرا یا این آیه را در مقام حکایت میدانیم یا در مقام تشریع. اگر بپذیریم آیه در مقام تشریع است، بر اساس دیدگاه امام خمینی قدس سره خبائث عنوان مشیر دارد و نمیتوان به آیه استدلال کرد؛ ولی به نظر ما با وجود اینکه آیه در مقام حکایت است، عنوان «خبائث» در حکم دخالت دارد و موضوع تحریم است. پس با توجّه به اینکه پیشتر گفتیم: «خبیث» در عرف و لغت به آن چیزی اطلاق میشود که نفس انسانی از آن نفرت دارد و مفسدهای در آن باشد، پس حتّی در صورتی که شک کنیم ابوال طاهر از جملۀ خبائث محسوب میشوند یا نه، باز هم نمیتوان به این آیۀ شریفه استدلال کرد.
بنابراین، در نهایت با توجّه به روایاتِ یاد شده، باید گفت: شرب بول حیوان حلال گوشت، مطلقاً جایز است. آری، احتیاط استحبابی آن است که آن را به خصوص تداوی و معالجه اختصاص دهیم.
شیخ انصاری قدس سره در کتاب المکاسب مینویسد:
إن قلنا بجواز شربها اختیاراً کما علیه جماعة من القدماء والمتأخّرین، بل عن المرتضی دعوی الإجماع علیه فالظاهر جواز بیعها. وإن قلنا بحرمة شربها کما هو مذهب جماعة أُخری لاستخباثها ففی جواز بیعها قولان: من عدم المنفعة المحلّلة المقصودة فیها، والمنفعة النادرة لو جوّزت المعاوضة لزم منه جواز معاوضة کلّ شیء، والتداوی بها لبعض الأوجاع لا یوجب قیاسها علی الأدویة والعقاقیر؛ لأنّه یوجب قیاس کلّ شیء علیها، للإنتفاع به فی بعض الأوقات. ومن أنّ المنفعة الظاهرة ولو عند الضرورة المسوّغة للشرب کافیة فی جواز البیع.(1)
یعنی ایشان معتقد است که اگر بپذیریم شرب بول حیوان حلال گوشت جایز است، بیع آن نیز جایز خواهد بود و اگر شرب بول طاهر را جایز ندانیم، در جواز و حرمت بیع آن، دو وجه وجود دارد.
البتّه ایشان در نهایت، عدم جواز بیع بول حیوان حلال گوشت را ترجیح میدهد؛ چراکه در فرض حرمت شرب، بول طاهر، فاقد منفعت محلّلۀ مقصوده در حال اختیار خواهد بود و منافع نادر در هنگام اضطرار نیز نمیتوانند دلیل بر جواز بیع باشند؛ بلکه ملاک جواز بیع، داشتن منفعت حلال در حال اختیار است.
شاید کسی در اشکال به شیخ قدس سره بگوید: تفاوت ابوال طاهر و ادویه در چیست؟ چرا میتوان ادویه را در جهت منفعت نادر آن معامله کرد، امّا در مورد بول طاهر چنین مطلبی گفته نمیشود؟ به عبارت دیگر، داروها و ادویه نیز تنها در فرض بروز بیماری مورد نیاز انسان است و خوردن آنها در حالت عادی مضرّ است؛ امّا به دلیل همین منفعت نادر، معاملۀ دارو جایز دانسته میشود. پس بر این اساس باید معاملۀ ابوال طاهر را نیز جهت تداوی جایز بدانیم.
1) (1) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 18.
شیخ انصاری قدس سره در پاسخ میفرماید: لازمۀ این سخن این است که همۀ معاملات حرام را با ادویه قیاس کنیم و بیع آن را جایز بشماریم؛ زیرا هر چیز محرّمی در فرض اضطرار، منفعتی دارد. پس ملاک جواز معامله این است که شیء در حال اختیار دارای منافع محلّل باشد و وجود منفعت در حال اضطرار، موجب جواز بیع نمیگردد.(1)
جناب شیخ قدس سره در ادامه برای اثبات سخن خود، روایت نبوی
«إنّ اللّه إذا حَرَّمَ شیئاً حرّم ثمنَه»(2)را به معنای «إنّ اللّه إذا حَرَّم شیئاً اختیاراً حرّم ثمنه» میگیرد؛ یعنی اگر چیزی در حال اختیار حرام شد، معاملۀ آن نیز حرام خواهد بود. سپس ایشان با توجّه به عبارت «حرّم شیئاً» میگوید: اگر همۀ منافع یا منفعت غالب یک شیء حرام باشد، معاملۀ آن نیز حرام خواهد بود.(3)
اکنون پس از بیان دیدگاه شیخ انصاری قدس سره، باید به سه نکتۀ مرتبط با دیدگاه ایشان اشاره کنیم:
نخست اینکه: هرگز نمیتوان شرب را منفعت غالب بول طاهر دانست؛ بلکه شرب، یا منفعت نادر بول است و یا اصلاً از منافع بول به شمار نمیآید؛ چراکه فقط اعراب آن زمان در برخی از شرایط و بهخاطر کمبود آب در بیابانها، از ابوال طاهر برای شرب استفاده میکردند.
دوم اینکه: حتّی اگر شرب، عنوان منفعت بول را داشته باشد، باید دید ملاک صحّت و بطلان بیع چیست؟ اگر بگوییم: ملاک، مالیّت شیء است، در اینصورت معاملۀ چیزی که مالیّت ندارد، باطل خواهد بود؛ لیکن باید توجّه کرد که هر چیزی منافعی دارد که برخی از آنها، منافع کثیر و غالب شیء و برخی دیگر، منافع نادر آن شمرده میشوند؛ ولی شیء به سبب منافع محلّل غالبهاش مالیّت پیدا میکند. از این رو اگر ملاک صحّت بیع، مالیّت شیء باشد، باید گفت: معاملۀ چیزی که دارای منافع
محلّلۀ غالبه است، به قصد منفعت نادرهاش صحیح است؛ زیرا این شیء بهواسطۀ وجود منافع محلّل غالبهاش، مال محسوب میشود.
به بیان دیگر، ملاک صحّت بیع، مالیّت شیء است و ممکن است مالیّت شیء بر اساس منفعت نادر آن باشد و شاید بر همین اساس، بسیاری از فقها معتقدند که نباید بحث را بر مدار جواز یا عدم جواز شرب مطرح کرد.
سوم اینکه: پیشتر نیز در بحث روایت تحف العقول گفته شد که از این روایت برداشت میشود معاملۀ یک شیء در جهت منفعت محلّل آن - حتّی اگراین منفعت محلّل از منافع نادر آن شیء باشد - اشکالی ندارد. از این رو، معاملۀ ابوال طاهر برای آبیاری درختان که یک منفعت نادر امّا حلال است، حرام نیست.
اینک پس از نقل دیدگاه شیخ انصاری قدس سره به همراه سه نکتهای که دربارۀ آن وجود داشت، بحث معاملۀ ابوال طاهر را ادامه میدهیم و دیدگاه برگزیده را مطرح میکنیم:
برخی از فقها همچون صاحب جواهر(1)و شیخ انصاری قدس سرهما،(2)ملاک صحّت و بطلان معاملۀ ابوال طاهر را جواز یا عدم جواز شرب آن دانستهاند و در مقابل، جمع دیگری از فقها که بیشتر آنها از متأخّرین هستند، وجود یا عدم وجود منفعت و غرض عقلایی را ملاک صحّت و بطلان معاملۀ ابوال طاهر میدانند.(3)
بنا بر این، باید ببینیم کدام مبنا صحیح و قابل پذیرش است؟ از این رو، برای یافتن پاسخ، دلایل هر دو گروه را مورد بررسی قرار میدهیم و در نهایت، دیدگاه برگزیده را بیان خواهیم کرد.
دربارۀ دیدگاه نخست، که صحّت و بطلان معاملۀ ابوال طاهر را بر جواز یا عدم جواز شرب آن، متوقّف میداند - و شیخ انصاری قدس سره نیز آن را پذیرفته است -، باید به
این نکته اشاره کرد که: هیچ روایتی مبنی بر اینکه اگر شرب چیزی جایز بود، بیعش جایز است، وجود ندارد؛ بلکه قائلین به این دیدگاه به روایت نبوی
«إنّ اللّه إذا حَرَّم شیئاً حرَّم ثمنه»(1)استناد میکنند. آنها این روایت را این گونه معنا میکنند «إنّ اللّه إذا حَرَّم جمیع منافع شیءٍ أو غالب منافعه حرّم ثمنه». از این رو، از نگاه ایشان اگر منفعت غالب بول - که شرب است - حرام باشد، بیع آن نیز حرام خواهد بود.
شیخ انصاری قدس سره در پاسخ به این مطلب که چرا فقها با وجود حرمت خوردن خاک، معاملۀ آن را جایز میدانند و تفاوت خاک و ابوال طاهر درچیست، به این نکته اشاره میکند که تمام منافع یا منافع غالب خاک، حرام نیست. از این رو، معاملۀ آن نیز صحیح است و روایت عوالی اللئالی شامل آن نمیشود؛ زیرا خاک منافع زیادی داشته و خوردن خاک منفعت نادر آن است.(2)
لیکن به نظر میرسد که استناد به این روایت برای اثبات ادّعای یاد شده، با اشکالاتی مواجه است:
نخست آنکه: برخی سند این روایت را قبول ندارند.
دوم آنکه: در برخی از نسخهها واژۀ «اکل» در این روایت آمده است؛ یعنی میفرماید:
«انّ اللّه إذا حرَّم أکل شیءٍ حَرَّم ثمنه».
سوم آنکه: نمیتوان از روایت، این مطلب را برداشت کرد که اگر همۀ منافع یا منافع غالب یک شیء حرام باشد، بیعش حرام است؛ چون قرینهای بر این تفسیر وجود ندارد؛ بلکه میتوان گفت: مراد از «حرَّم ثمنه»، این است که اگر معامله به قصد اثر محرّم انجام شود، حرام خواهد بود، خواه آن اثر، منفعت غالب آن شیء باشد و خواه منفعت نادر آن. پس اگر کسی ابوال طاهر را به قصد ترتّب اثر حلال بفروشد، نمیتوان با استفاده از این روایت چنین معاملهای را حرام دانست. برای مثال، معاملۀ ابوال طاهر جهت کارهای عمرانی و استفاده از آن به جای آب، اشکالی ندارد.
با توجّه به این اشکالات باید گفت: این مبنا فاقد پشتوانۀ علمی دقیق بوده و صحیح نیست؛ امّا مهمترین دلیل قائلین به مبنای دوم - که ملاک صحّت یا بطلان معامله را وجود منفعت عقلایی میدانند - آیۀ شریفۀ«لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ»1 است که میتوان گفت: یکی از محکمترین قواعد شریعت ما همین قاعدهای است که از این آیه برداشت میشود. شارع مقدّس اکل مال به باطل را حرام میداند و زمانی این امر واقع میشود که شیء فاقد مالیّت، مورد معامله قرار گیرد. از این رو، مبنای صحّت یا عدم آن، مالیّت شیء مورد معامله خواهد بود و مالیّت شیء نیز متوقّف بر وجود منفعت عقلایی است، هرچند آن منفعت نادر باشد؛ چنانکه از روایت تحف العقول که میگوید «وما کان فیه جهة من جهات الصلاح» نیز این مطلب برداشت میشود. به دیگر سخن، معاملۀ چیزی که منفعتی نادر دارد، به قصد حلال و برای رسیدن به آن منفعت، حلال است و منفعت نادر موجب جواز بیع خواهد بود.
چه بسا کسی بگوید: پذیرش این مبنا برابر است با جایز دانستن بیع هر چیزی؛ زیرا هر چیزی در نهایت یک منفعت عقلایی دارد.
در پاسخ میگوییم: این بحث در جایی است که دلیلی بر عدم جواز بیع نداشته باشیم؛ لیکن اگر قرینه و دلیلی بر عدم جواز بیع شیء خاصّی وجود داشته باشد، به همان تمسّک میشود. برای مثال، در ابوال نجس از آنجا که اجماع بر حرمت بیع آن وجود دارد، هرچند میتوان برای آن منفعت حلالی تصوّر نمود، با این حال، در فرض خرید و فروش آن، حکم به بطلان معامله میشود. البتّه برخی از فقها همچون امام خمینی و محقّق خویی قدس سرهما در ابوال نجس نیز وجود منفعت عقلایی را مجوّز بیع میدانند.
به نظر ما نیز ملاک صحّت بیع، مالیّت مورد معامله است و - بر خلاف دیدگاه شیخ انصاری قدس سره که منفعت نادر را موجب جواز بیع نمیداند - بر این مطلب تأکید میکنیم که معاملۀ چیزی که منفعتی نادر دارد، با قصد آن اثر حلال، جایز است.
شیخ انصاری قدس سره با توجّه به عدم جواز شرب ابوال طاهر، معاملۀ آنها را جایز نمیداند.
از این رو، با این اشکال روبهرو میشود که تفاوت بول طاهر و دارو چیست که با وجود عدم جواز خوردن دارو در حال اختیار، معاملۀ آن در حال اضطرار را جایز میدانید، امّا در مورد بول طاهر چنین سخنی را صحیح نمیدانید؟
ایشان در پاسخ به این پرسش میفرماید: در باب ادویه و دارو، مسئله از باب تبدّل موضوع است؛(1)یعنی مصرف دارو هنگام سلامتی بدن، عنوان اضرار به نفس را داراست، ولی هنگام بیماری، عنوان نفع و سود برای بدن را پیدا میکند؛ امّا در مورد بول، تبدّل موضوع پیش نمیآید؛ یعنی این طور نیست که در حالت اختیار، شرب بول برای انسان مضرّ و در حال اضطرار برای انسان، مفید باشد.
با کمی تأمّل در سخن شیخ انصاری قدس سره معلوم میشود که این نظر، خالی از اشکال نیست؛ زیرا اوّلاً: همیشه این گونه نیست که دارو هنگام سلامت بدن برای انسان مضّر باشد؛ بلکه اگر میگوییم معاملۀ آن جایز نیست، به خاطر عدم مالیّت آن است؛ یعنی بهخاطر این است که در حال سلامتی، دارو برای انسان ارزش و اهمّیتی ندارد.
ثانیاً: تبدّل موضوع، هنگامی میتواند تأثیرگذار باشد که هر دو موضوع، عنوان اوّلی را داشته باشند. مثلاً موضوع نماز کامل، غیر مسافر و موضوع نماز شکسته، مسافر است. از اینرو اگر کسی وطن خود را ترک نماید و به مسافرت برود، موضوع، تبّدل یافته و عنوان مسافر را پیدا میکند. پس نماز کامل برای مکلّف حاضر و نماز شکسته برای مسافر واجب است و هر دو نیز عنوان اوّلی را دارند. لیکن در بحث دارو، مصرف آن در حال سلامتی برای بدن مضر و به عنوان اوّلی حرام است؛ ولی در حال بیماری، مصرف آن به عنوان ثانوی واجب میشود، نه به عنوان اولی. پس در این فرض، هر دو دارای عنوان اولی نیستند و بهخاطر همین، بحث تبدّل موضوع در آن مطرح نمیشود.
1) (1) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 20.
البتّه میتوان ادّعا نمود که تبدیل موضوع در عناوین ثانوی نیز صدق میکند که با پذیرش این سخن، میتوان نظر شیخ انصاری قدس سره را پذیرفت.
پس از بیان این دو اشکال، نکتۀدیگری مطرح میشود که از اهمّیت بیشتری برخوردار است، به این بیان که اگر بپذیریم تبدّل موضوع در عناوین ثانوی نیز صادق است، آنگاه تفاوتی بین ادویه و بول طاهر وجود نخواهد داشت؛ زیرا همان گونه که مصرف دارو در حال سلامت، حرام و در حال بیماری، واجب است، مصرف بول طاهر نیز در حال اختیار، حرام و در حال اضطرار، حلال است. از این رو نمیتوان قبول کرد که در ادویه، تبدّل موضوع واقع میشود، ولی در باب ابوال این اتّفاق رخ نمیدهد.
پس از روشن شدن این مطلب، به بیان دیدگاه محقّق ایروانی قدس سره در مورد تفاوت بول و دارو میپردازیم. به عقیدۀ ایشان تفاوت ادویه و ابوال در ملاک حرمت آنهاست. دارو در حال اختیار حرام است، چون عنوان اضرار به نفس را دارد و مصرف دارو برای انسان سالم مضر است؛ ولی در مورد ابوال، حرمت به ذات آنها باز میگردد و میتوان گفت: اگر ملاک حرمت در بحث ادویه، اضرار به نفس باشد، این حرمت، عنوان ثانوی دارد و به ذات شیء مربوط نیست؛ زیرا اگر دارو به شخص ضرر نرساند برای او حرام نخواهد بود؛ لیکن در مورد ابوال، حرمت به ذات آنها تعلّق گرفته و عنوان اوّلی دارد.(1)
بنا بر این، طبق نظر محقّق ایروانی قدس سره اگر بخواهیم بین ادویه و ابوال تفاوت بگذاریم، باید به ملاک حرمت آن دو اشاره نماییم. بسیاری از فقها نیز پذیرفتهاند که حرمت اگر با ملاک اضرار باشد، عنوان اوّلی ندارد؛ چراکه در غیر این صورت، باید بسیاری از مباحات از قبیل پرخوری، پرخوابی، نشستن طولانی مدّت در یک مکان و مانند آن را با فرض اضرار به نفس، حرام بدانیم، در حالی که هیچ چیزی در دنیا نیست
1) (1) . حاشیة المکاسب: ج 1 ص 26.
مگر آنکه مرتبۀ خاصّی از مصرف آن برای انسان مضر است، لیکن فقیه نمیتواند با استناد به این مطلب آن را حرام بشمارد؛ بلکه اضرار به نفس را در صورتی میتوان مستند حرمت دانست که منتهی به اتلاف نفس شود.
از این رو، میتوان نتیجه گرفت که اوّلاً: اضرار به نفس را نمیتوان به عنوان اوّلی ملاک حرمت قرار داد. ثانیاً: اضرار به نفس در صورتی دلیل حرمت شیء است که منجر به تلف نفس شود و صِرف وجود ضرر، برای اثبات حرمت کافی نیست.
این دیدگاه در سخنان محقّق خویی قدس سره نیز قابل مشاهده است؛ چراکه ایشان میفرماید:
إنّ عنوان الإضرار لیس مما تکون الحرمة ثابتة علیه بالذات، أو بعنوان غیر منفکّ عنه، لأنّه لیس أمراً مضبوطاً، بل یختلف بالإضافة إلی الأشخاص والأزمنة والأمکنة والمقدار، وربما یکون الشیء مضرّاً بالإضافة إلی شخص جار المزاج دون غیره، وبالنسبة إلی منطقة دون منطقة، أو بمقدار خاصٍّ دون الأقل منه، بل لو کان عنوان الإضرار موجباً لحرمة البیع لما جاز بیع شیء من المشروبات والمأکولات، إذ ما من شیء إلّاوهو مضرّ للمزاج أزید من حدّه، نعم لو دلّ دلیل علی أنّ ما أضرّ کثیره فقلیله حرام، کما ورد فی الخمر (فما أسکر کثیره فقلیله حرام) لتوجّه ما ذکره من النقض، وقد تمسّک بعض العامّة بذلک عند بحثنا معه فی حرمة شرب التتن، وأجبنا عنه بأنّه لو صحّ ما أضرّ کثیره فقلیله حرام للزم الإلتزام بحرمة جمیع المباحات فإنّ من الواضح أنّه ما من شیء فی العالم إلّاوتکون مرتبة خاصّة منه مضرّة للمزاج.(1)
به عقیدۀ ایشان، «اضرار» یک عنوان غیر مضبوط است و به نسبت اشخاص مختلف و در زمانها و مکانهای گوناگون، تغییر میکند. اگر هم بگوییم عنوان
1) (1) . مصباح الفقاهة: ج 1 ص 78.
«اضرار»، موجب حرمت بیع شیء است، آنگاه باید بیع همۀ مأکولات و مشروبات را حرام بدانیم؛ زیرا مصرف بیش از حدّ هر چیزی برای بدن مضر است. البتّه در مواردی مانند خمر، دلیل داریم که مصرف کم آن نیز حرام است، حتّی اگر مسکر نبوده یا برای انسان مضرّ نباشد؛ امّا این قاعده، کلّیت ندارد و نمیتوان در فقه به آن ملتزم شد؛ یعنی نمیتوان گفت: هر چیزی که مصرف بیش از حد و زیاد آن مضر است، استفادۀ اندک از آن نیز حرام است؛ بلکه این مطلب تنها در مواردی همچون خمر که دلیل خارجی داریم، صادق است؛ زیرا التزام به این قاعده موجب میشود که تمام مباحات را حرام بدانیم؛ چون هیچ چیزی وجود ندارد مگر اینکه در مرتبهای خاص برای انسان مضرّ است. مثلاً اگر انسان در خوردن غذا زیادهروی کند، برایش مضرّ خواهد بود؛ امّا آیا فقیه میتواند بگوید این عمل وی حرام است؟ دلیلی نداریم بر اینکه استفاده از چیزی که برای انسان ضرر دارد، حرام است، مگر اینکه ضرر، منجر به تلف نفس شود که عقلاً حرام است. پس تا وقتی که ضرر، منجر به تلف نفس نشود، نمیتوان آن را حرام دانست.
با توجّه به آنچه گفته شد، میتوان نتیجه گرفت: در شریعت، ضرر به عنوان اوّلی ملاک حرمت نیست؛ بلکه تنها درصورتی که منتهی به اتلاف نفس شود، حرام خواهد بود و اتلاف نفس نیز باید دفعی باشد؛ یعنی نمیتوان گفت: خوردن چیزی که در دراز مدّت، منجر به اتلاف نفس میشود، حرام است. برای مثال، مصرف دخانیات به تدریج موجب بروز بیماریهای لا علاج در انسان میشود، ولی از آنجا که مشخّص نیست این آثار چه موقعی پدیدار میشوند، نمیتوان مصرف آن را حرام دانست.
بر اساس آنچه گذشت، به این نتیجه میرسیم که با قطع نظر از اشکال اوّل و دوم که به شیخ انصاری قدس سره وارد میشود، و با فرض پذیرش این مطلب که تبدّل موضوع در عناوین ثانوی نیز جاری میشود، تفاوتی بین ابوال و ادویه وجود ندارد.
شیخ انصاری قدس سره بین گوشت درندگان و چربی و دنبۀ آنها فرق میگذارد و معتقد است:
گوشت حیوانات درنده، مانند بول و چربی آنها شبیه خاک است؛ یعنی همانگونه که معاملۀ خاک جایز است، معاملۀ چربی درندگان نیز جایز است؛ زیرا منافعی حلال، غیر از خوردن برای آن متصوّر است و بر عکس، گوشت درندگان همچون بول آنها، منفعتی جز خوردن ندارند که آن منفعت هم حرام است. از اینرو، معاملۀ آنها صحیح نیست.(1)
این سخن شیخ انصاری قدس سره نیز قابل نقد است؛ زیرا ملاک جواز بیع یک شیء، مالیّت آن است و چه بسا گوشت درندگان نیز مالیّت داشته باشد که در این صورت، معاملۀ آن صحیح است. پس نمیتوان فرقی میان گوشت و چربی حیوانات درنده، قائل شد.
1) (1) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 20.
دومین مورد از اعیان نجس که شیخ انصاری قدس سره آن را مطرح میکند، بحث بیع عذره است. ایشان در این باره مینویسد:
یحرم بیعُ العذرة (النجسة)(1)من کلّ حیوان علی المشهور بل فی التذکرة - کما عن الخلاف - الإجماع علی تحریم بیع السرجین النجس؛(2)بیع عذرۀ هر حیوانی، طبق قول مشهور، حرام است؛ بلکه در تذکره و خلاف، اجماع بر حرمت بیع سرگین نجس، نقل شده است.
جهت تبیین بهتر بحث دربارۀ معاملۀ عذره، نخست عبارات فقها را مورد بررسی قرار میدهیم تا علاوه بر دانستن مستند فتاوای ایشان، در صورت وجود اجماع از آن
1) (1) . استاد معظّم: به نظر میرسد که واژۀ «النجسة» به اشتباه در برخی نسخ کتاب المکاسب وارد شده است؛ زیرا: اوّلاً؛ وقتی در ادامه میگوید: «من کلّ حیوان»، این عبارت عام بوده و حیوانات حلال گوشت و حرام گوشت را در بر میگیرد. از این رو آوردن قید نجس برای عذره صحیح نیست. ثانیاً: مشهور فقها میان عذره نجس و عذرۀ طاهر در حرمت و بطلان بیع، تفاوتی قائل نشدهاند. بنا بر این، معلوم میشود که این قید در برخی نسخ کتاب المکاسب به صورت اشتباه وارد شده است.
2) (2) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 23.
آگاهی یابیم.
ایشان مینویسد:
سرجین ما یؤکل لحمه یجوز بیعه وقال أبو حنیفه یجوز بیع السراجین وقال الشافعی لا یجوز بیعها. ولم یفصلا. دلیلنا علی جواز ذلک أنّه طاهر عندنا، ومن منع منه فإنّما منع لنجاسته، ویدلّ علی ذلک بیع أهل الأمصار فی جمیع الأعصار لزروعهم وثمارهم، ولم نجد أحداً کره ذلک، ولا خلاف فیه، فوجب أن یکون جائزاً و أمّا النجس منه، فلدلالة إجماع الفرقة وروی عن النبی صلی الله علیه و آله أنّه قال: «إنّ اللّه تعالی إذا حرّم شیئاً حرّم ثمنه»(1)وهذا محرّم بالإجماع، فوجب أن یکون بیعه محرّماً؛(2)بیع سرگین حیوان حلال گوشت جایز است؛ ولی ابوحنیفه میگوید: بیع سرگینها [چه حلال گوشت و چه حرام گوشت] جایز است. شافعی هم میگوید: بیع آنها جایز نیست. پس ابوحنیفه و شافعی قائل به تفصیل نشدهاند. دلیل ما بر جواز بیع سرگین حیوان حلال گوشت، این است که ما آن را پاک میدانیم و هر کسی که بیع آن را ممنوع دانسته، بهخاطر این بوده است که آن را نجس میداند. دلیل دیگر، آن است که اهل شهرها در همۀ زمانها برای استفاده در زراعتهایشان سرگین را خرید و فروش میکردهاند و هیچ کس آن را مکروه ندانسته است و کسی هم با آن مخالفت نکرده است. پس باید این بیع جایز باشد. امّا اینکه بیع سرگین نجس، جایز نیست، به این دلیل است که اجماع فرقۀ شیعه بر عدم جواز آن قائم شده و از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز نقل شده است که فرمود: «إنّ اللّه تعالی إذا حرّم شیئاً حرّم ثمنه». پس با توجّه به اینکه سرگین نجس اجماعاً حرام است، پس بیع آن نیز حرام است.
بنا بر این، شیخ طوسی قدس سره بین بیع سرگین نجس و پاک تفاوت میگذارد و بیع عذره و سرگین حیوان حلال گوشت را به دلیل پاک بودن آن، جایز میداند.
دلیل شیخ طوسی قدس سره بر این تفصیل، این است که سرگین حیوان حلال گوشت، طاهر و پاک است و در طول زمان در همۀ مناطق، برای استفاده در زراعت و کشاورزی مورد معامله قرار گرفته است و هیچ کس از عقلا و مردم نیز با آن مخالفت ننمودهاند.
در مقابل، بیع سرگین نجس به دلیل وجود اجماع حرام است. همچنین این روایت نبوی که میفرماید: اگر خداوند متعال چیزی را حرام کند، ثمن آن را نیز حرام کرده است، بر حرمت بیع سرگین نجس دلالت دارد.
از سخن شیخ طوسی قدس سره چند نکته برداشت میشود که لازم است به آنها اشاره شود:
نخست اینکه: شیخ طوسی قدس سره بین سرگین نجس و سرگین طاهر، تفاوت قائل شده است.
دوم اینکه: ایشان با آوردن عبارت «بیع أهل الأمصار فی جمیع الاعصار» به وجود یک سیرۀ عقلایی در طول زمان، مبنی بر معاملۀ سرگین حیوان حلال گوشت، اشاره میکند که شارع نیز با آن مخالفتی نکرده است.
سوم اینکه: شیخ طوسی قدس سره برای حرمت معاملۀ سرگین نجس، به دو دلیل استناد میکند: اجماع و روایت نبوی
«إنّ اللّه إذا حرّم شیئاً حرّم ثمنه».(1)البتّه ایشان روایت را به این شکل نقل میکند که «وروی عن النبیّ صلی الله علیه و آله» که این تعبیر گویای این مطلب است که شیخ طوسی قدس سره اعتماد کاملی به این روایت ندارد و همان گونه که پیش از این بیان شد، این روایت بیشتر در کتب عامّه نقل شده و سند آن با اشکالاتی مواجه است. لیکن ایشان این روایت را در مقابل ابوحنیفه که بین سرگین نجس و طاهر تفاوتی قائل نمیشود و معاملۀ هر دو را جایز میداند،(2)آورده است و از آنجا که ابوحنیفه این روایت را قبول دارد، از باب جدل به آن اشاره میکند. با این توضیح میتوان گفت: تنها دلیل شیخ طوسی قدس سره بر حرمت بیع سرگین نجس، اجماع فرقۀ امامیه است.
چه بسا کسی اشکال کند که با وجود روایاتی مانند
«ثَمَنُ العَذَرَةِ مِنَ السُّحْتِ»،(1)این اجماع نیز مدرکی و فاقد حجّیت است.
لیکن به نظر میرسد که این اشکال، صحیح نیست؛ زیرا این دسته از روایات در تعارض با گروه دیگری از روایات است و نمیتوان با وجود روایات متعارض، اجماع را مدرکی دانست و از اعتبار ساقط کرد. به علاوه، شیخ طوسی قدس سره در کتاب الخلاف به این روایات استناد نکرده است.
شیخ طوسی قدس سره در کتاب النهایة مینویسد:
وجمیع النّجاسات محرّم التّصرّف فیها والتّکسّب بها علی اختلاف أجناسها، من سائر أنواع العذرة والأبوال وغیرهما، إلّاأبوال الإبل خاصّة، فإنّه لا بأس بشربه والإستشفاء به عند الضّرورة؛(2)تصرّف و کسب درآمد با نجاسات، حرام است و فرقی میان انواع عذره، انواع بول و سایر نجاسات نیست، مگر بول شتر، که شرب آن و درمان بیماری با آن هنگام ضرورت، اشکالی ندارد.
برخی با توجّه به استثنای موجود در کلام شیخ طوسی قدس سره، چنین برداشت کردهاند که ایشان در کتاب النهایة، نظری متفاوت و مخالف با کتاب الخلاف را اختیار کرده است؛ یعنی استثنا کردن شتر را قرینه میدانند بر اینکه مستثنی منه - یعنی عذره -، عام است و عذرۀ نجس و طاهر را در بر میگیرد. در نتیجه ایشان در کتاب النهایة بیع عذره و بول را، خواه نجس باشد و خواه طاهر، حرام دانسته است.
لیکن به نظر میرسد: این سخن با توجّه به صدر کلام ایشان که از عبارت «جمیع النجاسات» استفاده نموده است، صحیح نیست و ایشان در این کتاب نیز بین عذرۀ طاهر و نجس، تفاوت گذاشته است.
شیخ طوسی قدس سره در المبسوط مینویسد:
وأمّا سرجین ما لا یؤکل لحمه وعذرة الإنسان وخرء الکلاب والدم، فإنّه لا یجوز بیعه، ویجوز الإنتفاع به فی الزروع والکروم واُصول الشجر بلا خلاف؛(1)بیع سرگین حیوانات حرام گوشت و عذرۀ انسان و آب دهان سگ و خون، جایز نیست؛ ولی استفاده از آن در کشاورزی و درختان انگور و غیر آن، جایز است و در آن اختلافی نیست.
ایشان در اینجا نیز بین عذرۀ نجس و عذرۀ طاهر، تفاوت قائل شده و بیع عذرۀ نجس - یعنی مدفوع انسان و مدفوع حیوانات حرام گوشت - را جایز نمیداند؛ بلکه فقط انتفاع و استفاده از آن را در کشاورزی و غیر آن جایز میشمرد. این سخن شیخ طوسی رحمه الله اشکالاتی را به همراه دارد؛ چراکه جواز انتفاع از یک شیء، موجب مالیّت آن میشود و با وجود مالیّت شیء، وجهی برای بطلان بیع و حرمت آن وجود ندارد.
نکتۀ دیگری که باید به آن اشاره کرد این است که ایشان بین مدفوع انسان و حیوانات حرام گوشت دیگر، تفاوتی نگذاشته است؛ در حالی که در بین فقهای امامیّه و اهلسنّت بر این مطلب که معاملۀ مدفوع انسان جایز نیست، اتّفاق نظر وجود دارد و محلّ بحث، عذرۀ غیر انسان است.
شیخ مفید قدس سره در کتاب المقنعة اظهار میدارد:
وبیع العذرة والأبوال کلّها حرام إلّاأبوال الإبل خاصّة؛(2)بیع عذره و ابوال همگی حرام است، مگر خصوص بول شتر.
پس به عقیدۀ ایشان، بیع عذره حرام است و تفاوتی میان عذرۀ نجس و عذرۀ طاهر وجود ندارد.
علّامه قدس سره در تذکرة الفقهاء مینویسد:
لا یجوز بیع السرجین النجس إجماعاً منّا وبه قال مالک والشافعی وأحمد، للإجماع علی نجاسته، فیحرم بیعه کالمیتة. وقال أبو حنیفة یجوز، لأنّ أهل الأمصار یبایعونه لزروعهم من غیر نکیر فکان إجماعاً، ونمنع إجماع العلماء ولا عبرة بغیرهم. ولأنّه رجیع نجس(1)فلم یصحّ بیعه کرجیع الآدمی؛ امّا غیر النجس فیحتمل عندی جواز بیعه.(2)
علاّمۀ حلّی همانند شیخ طوسی قدس سرهما میان سرگین نجس و طاهر، تفاوت قائل شده است و معاملۀ سرگین طاهر را جایز میداند و دربارۀ سرگین نجس میگوید: بیع سرگین نجس به دلیل وجود اجماع بین امامیّه جایز نیست.
ایشان استدلال ابو حنیفه بر جواز سرگین نجس را - که همان عمل اهل همۀ مناطق است - به اجماع تعبیر میکند و سپس میفرماید: چنین اجماعی که مربوط به نوع مردم است، نمیتواند دلیل شمرده شود و فقط اجماع علما میتواند دلیل باشد.
علّامه در انتها علاوه بر اجماع، دلیل دوّمی هم ذکر میکند و آن اینکه: سرگین نجس (مانند سرگین آدم) از مصادیق نجاسات است و بیع نجس، مطلقاً جایز نیست.
صاحب جواهر قدس سره میان عذرۀ حیوانات حلال گوشت و عذرۀ حیوانات حرام گوشت فرق میگذارد و میفرماید: اجماع محصّل و منقول بر حرمت بیع عذرۀ نجس
وجود دارد.(1)
در میان علمای اهل سنّت، ابو حنیفه بیع عذره را بهطور مطلق - چه طاهر و چه نجس - جایز میداند و وجود مالیّت شیء و جواز انتفاع از آن را ملاک جواز بیع قرارداده است. امّا دیگر علمای اهلسنّت، مانند مالک و شافعی و احمد، بیع عذرۀ طاهر و نجس را جایز نمیدانند.(2)
پس از مطالعۀ عبارات فقهای امامیّه، مشخّص شد که هیچ یک از آن بزرگواران، معاملۀ عذرۀ نجس را جایز نمیدانند و برخی از آنها نظیر شیخ طوسی و علاّمۀ حلّی قدس سرهما بر جواز بیع عذرۀ طاهر تصریح کردهاند. از این رو به نظر میرسد: در میان فقهای امامیّه اجماعی مبنی بر عدم جواز بیع عذرۀ نجس وجود داشته باشد. امّا در بین اهلسنّت، ابوحنیفه که بیع عذره را مطلقاً جایز میداند، دیگر علمای اهلسنّت معتقدند که بیع عذره، خواه نجس باشد خواه طاهر، جایز نیست.
از آنجا که عذره و مدفوع حیوان حلال گوشت، پاک است و در امور کشاورزی مورد استفاده قرار میگیرد، میتوان گفت: معاملۀ آن جایز است و در این امر نیازی به روایت و یا آیهای نداریم؛ بلکه وجود این منافع شایع در عذره و وجود سیرۀ عقلایی در طول زمان بر استفاده از منافع عذره و عدم انکار وردع آن توسّط شارع، بهترین دلیل بر جواز بیع عذرۀ حیوانات حلال گوشت است. از سوی دیگر، در میان عبارات فقها تقریباً بر این مسئله اتّفاق نظر وجود دارد و اگر از اطلاق برخی عبارات استفاده شود که بین
عذرۀ نجس و طاهر تفاوتی نیست،(1)باید این عبارات را تأویل و توجیه کرد.
در مورد بحث عذرۀ انسان باید به چند مطلب اشاره کرد.
نخست اینکه: برخی چنین پنداشتهاند که مراد از لفظ «عذرة»، خصوص آن چیزی است که از انسان خارج میشود (مدفوع و غائط) و مدفوع غیر انسان، سرجین یا سرگین نامیده میشود. همچنین در تعابیری دیگر، از مدفوع حیوان حلال گوشت با عنوان «روث» یاد شده و مدفوع حیوان حرام گوشت «سرجین» نامیده شده است. با این حال امام خمینی قدس سره معتقد است: با توجّه به آنچه در کتب لغت وارد شده است، واژۀ «عذرة» عام بوده و مدفوع انسان و غیر انسان را در بر میگیرد.(2)
دوم اینکه: برخی از فقها بحث عذرۀ انسان و حکم معاملۀ آن (بطلان و حرمت) را مسلّم و مفروغٌعنه دانستهاند. مثلاً با ملاحظۀ این عبارت علاّمۀ حلّی قدس سره که میفرماید: «لأنّه رجیعُ النجس کرجیعِ الآدمی»،(3)مشخّص میشود که ایشان عدم جواز بیع عذرۀ انسان را مسلّم میداند و برای اثبات همین حکم در مورد عذرۀ حیوان حرام گوشت، آن را به عذرۀ انسان تشبیه میکند.
سوم اینکه: میتوان از عبارات فقها، اجماعی مبنی بر عدم جواز بیع عذرۀ نجس برداشت نمود؛ لیکن این پرسش مطرح میشود که آیا این اجماع، عذرۀ انسان را نیز در بر میگیرد یا خیر؟
شیخ طوسی قدس سره در کتاب الخلاف میفرماید:
سرجین ما یؤکل لحمه یجوز بیعه... وأما النجس منه، فلدلالة إجماع الفرقة وروی عن النبی صلی الله علیه و آله أنّه قال: «إنّ اللّه تعالی إذا حرّم شیئاً حرّم ثمنه» وهذا محرّم
بالإجماع، فوجب أن یکون بیعه محرّماً.(1)
شیخ طوسی قدس سره میفرماید: با توجّه به اجماع و روایت نبوی، معاملۀ سرگین نجس جایز نیست. پس اگر «سرگین» در لغت بر عذرۀ انسان نیز اطلاق شود، میتوان نتیجه گرفت که سخن شیخ طوسی قدس سره عذرۀ انسان را نیز در بر میگیرد. امّا ایشان در کتاب المبسوط از تعبیر دیگری استفاده کرده است که نمیتوان از آن چنین نتیجهای گرفت.
وی مینویسد:
وأمّا سرجین ما لا یؤکل لحمه وعذرة الإنسان وخرء الکلاب والدم فإنّه لا یجوز بیعه.(2)
با توجّه به اینکه شیخ طوسی قدس سره در این عبارت، عذرۀ انسان را به سرگین حیوان حرام گوشت عطف کرده است، میتوان نتیجه گرفت که ایشان میان این دو، تفاوت قائل شده است.
علّامۀ حلّی قدس سره نیز حرمت بیع عذرۀ انسان را امری مسلّم و قطعی میداند و میفرماید:
لا یجوز بیع السرجین النجس إجماعاً منّا لأنّه رجیع نجس، فلم یصحّ بیعه کرجیع الآدمی. امّا غیر النجس فیحتمل عندی جواز بیعه.(3)
امام خمینی قدس سره نیز در این باره اظهار میدارد:
فاتّضح بطلان نسبة حکایة الإجماع إلی الشیخ والعلّامة فی التذکرة. وأوضح بطلاناً نسبته إلی الثانی فی المنتهی. قال فیه: «لا یجوز بیع السرجین النجس، وبه قال الشافعی وأحمد. وقال أبو حنیفة یجوز لنا أنّه مجمع علی نجاسته فلم یجز بیعه
کالمیتة» ثمّ استدلّ بالروایات وهو کما تری لم یدّع الإجماع إلّاعلی نجاسته واستنتاج عدم جواز بیعه اجتهاد منه، بل لو کان بیعه مورد الإجماع، لم یدّع کذلک، إلّا أن یقال: إنّه لإلزامهم والإجماع من الفریقین علی النجاسة ثمّ إنّ من الممکن الخدشة فی دعوی العلّامة فی التذکرة الإجماع علی عدم جواز بیع السرجین النجس، لأنّه معلّل بقوله للإجماع علی نجاسته فیحرم بیعه، وفی مثله یشکل إثبات الإجماع علی الحکم الأوّل.(1)
به عقیدۀ ایشان اجماعی که در کلام فقها ادّعا شده، اجماع بر نجس بودن عذرۀ حیوان حرام گوشت است که شامل انسان نیز میشود؛ و اینکه اگر اجماع بر نجاست چیزی وجود داشته باشد، اجماع بر بطلان معاملۀ آن نیز وجود دارد، اجتهاد فقهاست.
پس حق آن است که نمیتوان برای اثبات بطلان بیع عذره به این اجماع استناد کرد؛ زیرا این اجماع اجتهادی است.
امام خمینی قدس سره در ادامه، اجماعِ ادّعا شده در کلام علاّمۀ حلّی قدس سره در کتاب نهایة الإحکام را پذیرفته و میفرماید:
نعم عن نهایة الإحکام الإجماع علی تحریم بیع العذرة وشرائها ولم یحضرنی عبارتها لکن إثبات الحکم به مشکل، لاحتمال أنّ دعواه مبنیّة علی اجتهاده فی کلام القوم، کدعوی شیخ الطائفة فی الخلاف، والمبسوط... وکیف کان یشکل إثبات شهرة فی بیع عذرة الإنسان للمنافع المحلّلة.(2)
به گفتۀ ایشان، نمیتوان اجماع ادّعا شده در کلام علاّمۀ حلّی که میفرماید: «بیع العذرة وشرائها حرام اجماعاً»(3)را پذیرفت؛ چون احتمال دارد که این اجماع، مبتنی بر اجتهاد ایشان باشد. خلاصه اینکه صرفاً با وجود این عبارت نه تنها اجماعی ثابت
نمیشود، بلکه پذیرش وجود شهرت فتوایی در فروش عذرۀ انسان برای منافع حلال آن، نیز مشکل است.
امام خمینی قدس سره پس از بیان این مطالب مینویسد:
فالأشبه بالقواعد الجواز وإن کان الحکم به مشکلاً من حیث عدم العثور علی استثناء أحد عذرة الإنسان من عدم جواز بیع الأعیان النجسة وظهور کلماتهم فی مطلق العذرات النجسةکعبارات المتون الفقهیة وغیرها؛ واحتمال أن یکون مرادهم بالسرجین النجس مطلق العذرات ومظنونیّة رجوع قید عدم الخلاف فی محکی المبسوط إلی الحکمین جمیعاً وخصوص إجماع النهایة الکاشف لا أقلّ ولو ظنّاً عن اشتهار الحکم بینهم وفهم المتأخّرین عن عبارة الشیخ دعوی الإجماع علی المطلق بل لعلّهم أرسلوا الحکم فی عذرة الإنسان إرسال المسلّمات یستدلّ بها علی غیرها، کما تقدّم عن العلّامة وعن الشیخ فی الاستبصار فی مقام جمع الأخبار، حمل أخبار المنع علی عذرة الإنسان إلی غیر ذلک ممّا یعثر علیه المتتبّع؛ فالحکم بعدم الجواز أحوط بل لا یخلو من رجحان.(1)
به عقیدۀ ایشان با توجّه به اینکه اوّلاً: عذرۀ انسان همانند عذرۀ حیوانات حلال گوشت، انتفاعاتی محلّل دارد و این منافع، نزد عقلا شایع است، و ثانیاً: دلیلی مبنی بر اینکه مالیّت عذرۀ انسان توسّط شارع، اسقاط شده باشد وجود ندارد، و ثالثاً: بین نجاست شیء و بطلان بیع آن ملازمهای نیست، میتوان گفت: جایز دانستن بیع عذرۀ انسان با قواعد سازگارتر است؛ امّا با توجّه به مطالبی که در ادامه میآید، فتوا به جواز بیع عذرۀ انسان آسان نیست.
هیچ یک از فقها، عذرۀ انسان را از حکم عدم جواز بیع اعیان نجس، استثنا نکرده است.
کلمات فقها در مورد عذرۀ نجس مطلق است و عذرۀ انسان و عذرۀ حیوانات حرام گوشت را در بر میگیرد.
1) (1) . المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 65.
این احتمال وجود دارد که مراد از سرگین نجس، عموم عذرهها از جمله عذرۀ انسان باشد.
به احتمال قوی، کلمۀ «بلا خلاف» در عبارت المبسوط فقط مربوط به جواز انتفاع از سرگین نجس انسان و... نیست؛ بلکه علاوه بر آن مربوط به عدم جواز بیع آنها نیز میشود.
از سوی دیگر، در عبارات بسیاری از فقها عدم جواز بیع عذرۀ انسان، مسلّم و حتمی و از قبیل ارسال مسلّمات پنداشته شده است، به طوری که برای عدم جواز بیع در سایر موارد، به عدم جواز بیع عذرۀ انسان استدلال میشود.
همچنین ظنّ قوی وجود دارد مبنی بر اینکه ادّعای اجماع شیخ طوسی قدس سره شامل عذرۀ انسان نیز میشود؛ چون فهم متأخّرین از کلام شیخ طوسی قدس سره این است که عبارت ایشان، عذرۀ انسان را نیز در بر میگیرد.
شیخ در الاستبصار، اخبار منع از بیع را حمل بر عذرۀ انسان نموده است. از این رو، باید گفت: بیع عذرۀ انسان بنا بر احتیاط واجب، جایز نیست.
پس از بررسی نظرات فقها میتوان نتیجۀ بررسی و تحقیق صورت گرفته در مورد عذرۀ انسان را در این جملات، خلاصه نمود: برخی از فقها بیع همۀ انواع عذره را حرام میدانند و برخی میان عذرۀ نجس و عذرۀ طاهر، تفکیک قائل شدهاند؛ امّا هیچ یک از آنها در میان عذرههای نجس، بین عذرۀ انسان و غیر انسان از نظر حکم تفاوتی نگذاشتهاند.
پس، از آنجا که نجاست عذرۀ انسان با توجّه به اجماع ثابت میشود، نباید بین عذرۀ انسان و عذرۀ حیوانات حرام گوشت، تفکیکی قائل شد؛ بلکه حکم هر دو یکسان است.
در مورد عذرۀ حیوانات حرام گوشت، سه دسته روایت وجود دارد که باید به بررسی آنها پرداخت. گروه اوّل از روایات، بر منع بیع عذره و دستۀ دوم برجواز بیع آن دلالت
میکنند و گروهی دیگر نیز بین جواز و منع، جمع کردهاند.
این دسته از روایات، بر منع بیع عذره دلالت دارند و معاملۀ آن را حرام و باطل میدانند. روایت اوّل را یعقوب بن شعیب از امام صادق علیه السلام نقل میکند:
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مِسکِینٍ،(1)عَنْ عَبْدِ اللّهِ بْنِ وَضَّاحٍ عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ شُعَیْبٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ
اللّهِ علیه السلام قَالَ: ثَمَنُ الْعَذِرَةِ مِنَ السُّحْتِ.(2)
در سند این روایت نام علی بن مسکین دیده میشود که در برخی نسخ علی بن سکن وارد شده است. درکتب رجالی نسبت به او مدح و قدحی وارد نشده است.(3)
به طور اجمالی میتوان روایت را این گونه معنا کرد که بیع عذره، باطل و حرام است؛ چراکه سحت، هم بر حرمت تکلیفی دلالت دارد و هم بر حرمت وضعی. پس برای فهم بهتر روایت، باید دید سحت و عذره در این روایت چگونه معنا میشود.
در روایتی دیگر چنین آمده است:
أنّ رَسولَ اللّه صلی الله علیه و آله نَهَی عَن بَیعِ الأحرَارِ وَعَن بَیعِ المَیتَةِ وَالدَّمِ وَالخِنزیِرِ وَالأصنَامِ وَعَن عَسَبِ الفَحلِ وَعَن ثَمَنِ الخَمرِ وَعَن بَیعِ العَذَرَةِ وَقَالَ: هِیَ مَیتَةٌ.(4)
در این روایت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از بیع هشت مورد از جمله عذره، نهی کرده و فرمودهاند: عذره عنوان میته را دارد.
همانگونه که پیش از این گفته شد، پرسشی مطرح است مبنی بر اینکه آیا مراد از عذره، مطلق مدفوع حیوان است یا اختصاص به مدفوع انسان دارد؟ یعنی آیا عذره به «ما یخرج من الحیوان» اطلاق شده و مدفوع حیوانات حلال گوشت و حرام گوشت عنوان عذره را دارد و یا این واژه به مدفوع انسان اختصاص دارد؟
امام خمینی قدس سره معتقد است که ظاهراً از نظر لغویین معنای اوّل، صحیح است؛ یعنی عذره بر مطلق مدفوع حیوان اطلاق میشود و بر مدفوع حیوان حلال گوشت و حرام گوشت، انسان و غیر انسان، عنوان عذره صدق میکند.(1)امّا به نظر میرسد که این مطلب، مطابق با معنای لغوی نیست؛ امّا با معنای عرفی و روایی سازگاری دارد. در بسیاری از کتب لغت، عذره را به مدفوع انسان اختصاص دادهاند. برای مثال، در لسان العرب آمده است: «العذرة الغائط الذی یلقیه الإنسان».(2)
با توجّه به این عبارت، عذره بر مدفوع انسان اختصاص یافته است. عذره در اصل به معنای فنا - به کسر فاء - است و فنا به معنای آستانه است و از آنجا که در گذشته مردم مدفوع خود را جمعآوری کرده و بیرون خانه میریختند، تعبیر عذره برای آن به کار برده شده است.
در کتاب معجم مقاییس اللغة نیز چنین معنایی برای عذره در نظر گرفته شده و در تعریف عذره آمده است: «سمّی الحدث عذرة لأنّه کان یلقی بأفنیة الدار»؛(3)یعنی به نظر میرسد که چون مدفوع در آستانۀ خانهها ریخته میشد به آن عذره گفته شده است. در روایتی از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام ایشان مردم را مورد سرزنش قرار داده و میفرماید:
ما لَکمْ لاتُنَظِّفُونَ عَذَرَاتَکم؛(4)چرا عذرات خود را نظافت نمیکنید؟!
بنا بر این، عذره در لغت بر خصوص مدفوع انسان اطلاق میشود؛ لیکن باید گفت: مستفاد از روایات و عرف زمان صدور آنها، چنین است که عذره را بهطور مطلق معنا کنیم. برای مثال، در روایتی آمده است:
عَلِیِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِیهِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ علیهما السلام قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ بِئْرِ مَاءٍ وَقَعَ فِیهَا زِنْبِیلٌ مِنْ عَذِرَةٍ رَطْبَةٍ أَوْ یَابِسَةٍ أَوْ زِنْبِیلٌ مِنْ سِرْقِینٍ أَیَصْلُحُ الْوُضُوءُ مِنْهَا؟ فَقَالَ: لَابَأْسَ؛(1)از امام علیه السلام پرسیدم که آیا میتوان با آب چاهی که در آن زنبیلی از عذرۀ خشک یا تر و یا زنبیلی از سرگین افتاده، وضو گرفت؟ فرمود:
اشکالی ندارد.
واژۀ «عذره» در این روایت، به صورت مطلق به کار رفته است و مدفوع حیوانات حلال گوشت را نیز در برمیگیرد. در روایاتی دیگر نیز برای مدفوع شتر از لفظ «عذره» استفاده شده است. پس با وجود اینکه «عذره» در لغت اختصاص به مدفوع انسان دارد، امّا با توجّه به عرف و روایات، باید آن را به طور مطلق معنا کرد و به مدفوع انسان اختصاص نداد.
واژۀ «سحت» در لسان العرب چنین معنا شده است:
السُّحتُ کلُّ حرامٍ قبیح الذکرِ وقیل ما هو خَبُثَ من المکاسبِ وحَرُمَ فلزم عنه العار؛(2)سحت، حرامی است که ذکرش قبیح است، و گفتهاند که سحت، درآمد خبیث است و از این جهت حرام شده و موجب عار بودن است.
در روایتی از امام رضا علیه السلام در مورد آیۀ شریفۀ«وَ أَکْلِهِمُ السُّحْتَ»3 آمده است:
عَنِ الرِّضَا عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِیٍّ علیهم السلام فِی قَوْلِهِ تَعَالَی أَکَّالُونَ لِلسُّحْتِ،
قَالَ علیه السلام: هُوَ الرَّجُلُ یَقْضِی لِأَخِیهِ الْحَاجَةَ ثُمَّ یَقْبَلُ هَدِیَّتَهُ؛(1)اگر مردی حاجت برادر مؤمن خویش را برآورده سازد و سپس هدیّۀ او را قبول کند، این از مصادیق سحت است.
در روایتی دیگر چنین آمده است:
فِی قَوْلِهِ أَکَّالُونَ لِلسُّحْتِ، قَالَ: أُجْرَةُ الْمُعَلِّمِینَ الَّذِینَ یُشَارِطُونَ فِی تَعْلِیمِ الْقُرْآنِ؛(2)اجرت شخصی که در تعلیم قرآن شرط دریافت دستمزد قرار میدهد، از مصادیق سحت در آیۀ شریفه است.
یک «عُذره» نیز به ضمّ عین داریم که اصطلاحی است برای اجتماع پنج ستاره، که در فصلی معیّن از سال واقع میشود.(3)در روایتی در همین مورد چنین وارد شده است:
نَهَی رَسُولُ اللّه صلی الله علیه و آله عَن بیعِ العُذْرَةِ.(4)
گاهی اوقات در میان اعراب معاملاتی واقع میشد و آنها پرداخت ثمن را تا اجتماع پنج کوکب به تأخیر میانداختند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از این نوع معاملات نهی کردند، به این علّت که زمان دقیق این واقعه مشخّص نبود و همین، موجب جهل در ثمن میشد.
پس از مشخّص شدن معنای لغوی «سحت»، باید بدانیم که مراد از سحت در روایات، حرمت است؛ لیکن گاهی نیز با وجود قرینه، به معنای کراهت به کار میرود.
برای مثال، سحت در روایت ذیل دربارۀ کسب درآمد از راه حجامت و به معنای کراهت، به کار رفته است:
أَنَّ کَسْبَ الْحَجَّامِ مِنَ السُّحْتِ.(5)
لیکن با توجّه به آنچه گفته شد، کلمۀ «سحت» در روایات، بدون وجود قرینه، بر حرمت دلالت میکند.
وَبِإِسْنَادِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَجَّالِ عَنْ ثَعْلَبَةَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُضَارِبٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قَالَ: لَابَأْسَ بِبَیْعِ الْعَذِرَةِ؛(1)امام صادق علیه السلام فرمود: بیع عذره اشکال ندارد.
این روایت را سماعه از امام صادق علیه السلام نقل میکند:
سَأَلَ رَجُلٌ أَبَا عَبْدِاللّهِ علیه السلام وَأَنَا حَاضِرٌ فَقَالَ: إِنِّی رَجُلٌ أَبِیعُ الْعَذِرَةَ فَمَا تَقُولُ؟ قَالَ: حَرَامٌ بَیْعُهَا وَثَمَنُهَا وَقَالَ: لَابَأْسَ بِبَیْعِ الْعَذِرَةِ؛(2)سماعه میگوید:
خدمت امام علیه السلام بودم، شخصی سؤال کرد که من مردی هستم که عذره را میفروشم. ایشان فرمودند: بیع و ثمن اخذ شده از معاملۀ عذره، حرام است و گفتند: بیع عذره اشکالی ندارد.
اینک با وجود دو دسته روایت متعارض، باید دید آیا این روایات قابل جمع هستند یا خیر؟ در روایت یعقوب بن شعیب - که روایتی ضعیف است - از امام صادق علیه السلام چنین نقل شده است:
«ثَمَنُ الْعَذِرَة مِنَ السُّحْت».(3)روایت دیگر، روایتی است که محمّد بن مضارب با این مضمون از امام صادق علیه السلام نقل میکند:
«لَا بَأسَ بِبَیْعِ الْعَذِرَة».(4)عبارت «لا بأس» در
این روایت اطلاق دارد و دالّ بر این مطلب است که بیع عذره، حلال و صحیح است.
فقها چندین راه برای جمع میان این دو دسته از روایات، پیشنهاد کردهاند که با مطالعۀ این نظرات و اشکالات آنها، بحث را ادامه میدهیم.
شیخ طوسی قدس سره در کتاب الاستبصار بر این مطلب تصریح دارد که برای جمع بین دو روایت، باید روایات مانعه را بر عذرۀ انسان و روایات مجوّزه را بر عذرۀ حیوانات حلال گوشت حمل نمود.(1)وی روایت سماعه را مؤیّد و شاهد سخن خود دانسته است. از نظر وی هنگامی که امام معصوم قدس سره در یک مجلس و با کلام واحد خطاب به یک نفر حکم به حرمت بیع عذره میکند و در ادامه بیع آن را جایز میداند، مشخّصکنندۀ این است که موضوع حرمت غیر از موضوع جواز است. پس موضوع حرمت، عذرۀ انسان و موضوع جواز، عذرۀ طاهر میباشد.
شیخ انصاری قدس سره در تبیین این سخن میگوید: به نظر شیخ طوسی قدس سره این دو روایت، هر کدام از جهتی نص و از جهتی ظاهرند و میتوان با نصّ هر کدام، در ظهور دیگری تصرّف نمود.(2)بدین بیان که روایت
«ثمن العذرة من السُّحْت»،(3)نص در عذرۀ انسان و ظاهر در عذرۀ غیر انسان است؛ ولی روایت
«لا بأس ببیع العذرة»،(4)نصّ در عذرۀ حیوان حلال گوشت و ظاهر در عذرۀ انسان است. پس با نصّ هر کدام در ظهور دیگری تصرّف میشود. در نتیجه، روایت نخست بر عذرۀ انسان و روایت دوم بر عذرۀ حیوان حلال گوشت حمل میگردد.
برای نقد و بررسی سخن شیخ طوسی قدس سره، باید دربارۀ وجه جمع و شاهد آن بحث
نمود. در مورد وجه جمع ارائه شده، میتوان به اشکالاتی که محقّق خویی قدس سره مطرح کرده است، اشاره کرد.
اشکال نخست: بین اینکه روایتی در یک معنا نصّ باشد و اینکه معنایی به صورت یقینی اراده شده باشد، تفاوت وجود دارد. برای مثال، هنگامی که گفته میشود: «أکرم العالم»، فقیه به صورت یقینی از عالم اراده شده است؛ چراکه قطعاً فقیه مصداقی برای عالم است؛ لیکن این بدان معنا نیست که «أکرم العالم» نصّ در فقیه میباشد؛ بلکه فقط در این معنا ظهور دارد. این در حالی است که شیخ طوسی قدس سره میان این دو مطلب خلط کرده است؛ یعنی در روایت
«ثمن العذرة من السُّحت»(1)یقیناً عذرۀ انسان اراده شده است، ولی نمیتوان گفت: نصّ در این معناست. به عبارت دیگر، نص در این معنا نیست؛ بلکه در این معنا ظهور دارد، همانگونه که نسبت به عذرۀ غیر انسان نیز ظهور دارد.(2)
اشکال دوم: حتّی اگر بپذیریم که در روایت اوّل، عذره، نصّ در مدفوع انسان است، نمیتوان روایت دوم را بر خصوص مدفوع حیوان حلال گوشت حمل نمود؛ زیرا به عقیدۀ محقّق خویی قدس سره برای مدفوع حیوان حلال گوشت فقط واژههای «روث» و «سرجین» استعمال میشود.(3)
البتّه این اشکال از نظر ما مردود است و با توجّه به عرف و روایات، میتوان عذره را برای مدفوع انسان و حیوان، خواه حلال گوشت و خواه حرام گوشت، به کار برد.
اشکال سوم: شیخ طوسی قدس سره برای رفع تعارض، روایات را حمل بر قدر متیقّن کرده است؛ امّا آیا میتوان حمل بر قدر متیقّن را جمعی عرفی دانست و در نتیجه، دو روایت را از تعارض خارج کرد؟ پاسخ منفی است؛ زیرا اگر بخواهیم متیقّن را ملاک جمع عرفی قرار دهیم، اصلاً باب ظواهر و حجّیت آن بسته خواهد شد و در این صورت به
جای ظهور لفظ، قدر متیقّن آن مورد توجّه قرار میگیرد. از این رو نمیتوان حمل بر قدر متیقّن را یک وجه جمع عرفی دانست و همان گونه که در علم اصول گفته میشود، اخذ قدر متیقّن در ادلّۀ لبّی است و در ادلّۀ لفظی باید به سراغ ظواهر رفت.(1)
اشکال چهارم: در صورتی که حمل بر قدر متیقّن را یک جمع عرفی بدانیم، راههای زیادی برای اخذ به قدر متیقّن وجود خواهد داشت و منحصر در سخن شیخ طوسی نیست. برای مثال میتوان گفت: روایت
«ثمن العذرة من السُّحْت»(2)اشاره به موردی دارد که شغل انسان فروش عذره است، و روایت
«لا بأس ببیع العذرة»(3)اشاره به شخصی دارد که برای باغچه خانهاش اقدام به خرید عذره کرده است.(4)
پس از گفتگو دربارۀ وجه جمع شیخ طوسی قدس سره، اکنون پیرامون شاهد و مؤیّدی که ایشان برای سخن خویش آورده، مطالبی را مطرح میکنیم.
به نظر شیخ انصاری قدس سره نمیتوان در روایت واحد، مسئلۀ تعارض را مطرح نمود و در مواردی که در یک روایت، دو حکم متعارض دیده میشود، نباید به سراغ ادلّۀ علاجیّه و مرجحات سندی و خارجی از قبیل موافقت با قرآن و مخالفت با عامّه رفت؛ بلکه باید گفت: در این موارد اختلاف در موضوع وجود دارد و شیخ طوسی قدس سره نیز با توجّه به همین مطلب، روایت سماعه را به عنوان شاهد جمع خود قرار داده است.(5)امّا امام خمینی قدس سره این نظر را قبول نمیکند و با مطرح کردن دو اشکال، آن را مورد نقد قرار میدهد.
اوّلین اشکالی که ایشان مطرح میکند، این است که: سخن شیخ انصاری قدس سره مبنی بر
اینکه نمیتوان در این روایت به ادلّۀ علاجیّه مراجعه نمود، در صورتی است که احراز شود امام صادق علیه السلام در یک روایت، این دو حکم را جمع نمودهاند؛ یعنی امام علیه السلام در کلامی واحد و خطاب به شخصی و مخاطبی واحد، سخن گفتهاند. حال آنکه در روایت سماعه، احراز این مطلب مشکل است و این احتمال که راوی دو روایت مستقل را در نقلی واحد آورده باشد، با توجّه به قرائنی تقویت میشود. در این روایت و در عبارت دوّم آن به جای ضمیر، اسم ظاهر آمده است، در حالی که اگر این دو عبارت در یک روایت صادر شده بود، نباید اسم ظاهر به کار میرفت. از سوی دیگر، تکرار کلمۀ « قال» در روایت نیز وجهی ندارد. نکتۀ دیگر این است که در کتب رجالی در مورد سماعه آمده است که وی از راویانی است که گاهی چند روایت را در نقل واحد جمع کرده است.(1)اکنون هم مرسوم است که وقتی شخصی میخواهد مطالبی را که فرد بزرگی در مجالس مختلفی ایراد کرده است، به شخص دیگری منتقل کند، همۀ سخنان وی را در کلامی واحد و به صورت یکجا بیان میکند.
اشکال دیگری که ایشان مطرح میکنند به این کلام شیخ انصاری قدس سره باز میگردد که در روایت سماعه تعارض دلالی وجود دارد و در چنین مواردی قواعد باب تعارض پیاده نمیشود و باید بدون رجوع به ادلّۀ علاجیّه، تعارض را از راه جمع عرفی و دلالی برطرف کرد. از سخن شیخ انصاری قدس سره چنین برداشت میشود که قواعد باب تعارض تنها در جایی که دو حدیث مستقل وجود دارد، جاری میشود و در مواردی همچون روایت سماعه که در یک روایت دو حکم متعارض آمده است، نباید ادلّۀ علاجیّه را به کار برد.
امام خمینی قدس سره در نقد این کلام، به این مطلب اشاره میکند که تعارض دلالی نه تنها موجب طرد ادلّۀ علاجیّه نمیشود، بلکه محقِّقِ موضوع تعارض است. از این رو،
1) (1) . المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 14.
قواعد باب تعارض در اینجا نیز جاری میشود، با این تفاوت که در این مورد، پیش از مراجعه به مرجّحات سندی و خارجی، باید دید جمع دلالی و عرفی مقبول در این مورد وجود دارد یا خیر، تا اگر جمع عرفی وجود نداشت، به سراغ ادلّۀ علاجیّه برویم.
امام خمینی قدس سره بر خلاف نظر شیخ انصاری قدس سره معتقد است که اگر در یک روایت، بین صدر و ذیل آن تعارض وجود داشته باشد، میتوان برخی از قواعد باب تعارض را جاری نمود. برای مثال، اگر صدر آن موافق قرآن یا مخالف عامّه و ذیل آن مخالف قرآن و موافق عامّه باشد، میتوان به این مرجحّات توجّه نمود.(1)
البتّه برخی از فقها بر این باورند که با مراجعه به روایات این باب، میتوان دریافت که روایات باب تعارض، انصراف به جایی دارد که دو خبر متعارض جدا از هم داشته باشیم، نه روایت واحدی که دو حکم متعارض در آن آمده است؛ لیکن انصاف این است که آنچه از روایات باب ادلّۀ علاجیّه برداشت میشود، شامل هر جایی که دو حکم متعارض وجود داشته باشد میشود، چه در یک خبر آمده باشند و چه در دو خبر؛ زیرا عبارت «خبران متعارضان»(2)که برخی آن را منشأ انصراف دانستهاند، در پرسش سائل است نه پاسخ امام علیه السلام؛ بلکه پاسخ امام علیه السلام مطلق است و شامل مواردی که در یک نقل، دو حکم معارض آمده باشد نیز میشود.
با توجّه به مطالبی که گفته شد، جمع شیخ طوسی قدس سره یک جمع تبرّعی است که هیچ شاهد و ملاکی ندارد و همان طور که گفته شد، نمیتوان روایت سماعه را شاهد بر این جمع دانست؛ زیرا در واقع این روایت، دو نقل متفاوت و در دو مجلس و نسبت به دو مخاطب بوده که سماعه آنها را در یک نقل آورده است.
1) (1) . همان.
2) (2) . «سَأَلْتُ الْبَاقِرَ علیه السلام قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاکَ یَأْتِی عَنْکُمُ الْخَبَرَانِ أَوِ الْحَدِیثَانِ الْمُتَعَارِضَانِ فَبِأَیِّهِمَا آخُذُ؟ فَقَالَ علیه السلام: یَازُرَارَةُ خُذْ بِمَا اشْتَهَرَ بَیْنَ أَصْحَابِکَ وَدَعِ الشَّاذَّ النَّادِرَ...» (مستدرک الوسائل: ج 17 ص 303).
محقّق سبزواری قدس سره روایت
«ثمن العذرة من السُّحْت»(1)را حمل بر کراهت، و روایت
«لا
بأس ببیع العذرة»(2)را بر جواز، حمل نموده است.(3)شیخ انصاری قدس سره در مورد این جمع میگوید: «وفیه ما لا یخفی من البعد».(4)
محقّق مامقانی قدس سره در حاشیۀ مکاسب پیرامون این سخن شیخ انصاری قدس سره که این جمع را بعید دانسته است میگوید: جمع، فرع بر تکافؤ است؛ یعنی هنگامی ما دو دلیل را جمع دلالی میکنیم که این دو دلیل از هر جهت با یکدیگر تکافؤ و تساوی داشته باشند، در حالی که اینجا روایت جواز با روایت منع، تساوی ندارند؛ چراکه اجماع و شهرت و ادلّۀ عامّه، مؤیّد روایت منع است.(5)
لیکن به نظر میرسد که این سخن محقّق مامقانی قدس سره صحیح نیست؛ چراکه رجوع به مرجّحات خارجی پس از این است که جمع عرفی و دلالی ممکن نباشد؛ یعنی اگر بتوان بین دو روایت جمع دلالی کرد، تعارض از بین میرود و دلیلی برای مراجعه به مرجحات خارجی وجود نخواهد داشت.
مقصود شیخ انصاری قدس سره و وجه استبعاد ایشان هم این است که: استعمال سحت در کراهت بعید به نظر میرسد؛ زیرا استعمال واژۀ «سحت» در معنای کراهت نیازمند قرینه بوده و بدون وجود قرینه نمیتوان کلمۀ «سحت» را حمل به کراهت کرد و حتّی در این روایت، به قرینۀ کلمۀ «ثمن» باید گفت: واژۀ «سحت»، مسلّماً در معنای حرمت استعمال شده است؛ چون نمیتوان معاملهای را مکروه دانسته و در عین حال، ثمن آن را سحت دانست.
بنا بر این، عبارت
«ثمن العذرة من السّحت» به این معناست که ثمن به دست آمده از معاملۀ عذره، از سحت است و از این رو، باید این معامله را باطل دانست. پس
نمیتوان گفت: ثمن معاملهای از سحت است، ولی در عین حال، آن معامله حرام نبوده و مکروه است؛ زیرا این مطلب با فهم عرف سازگار نیست؛ یعنی در نگاه عرف هنگامی که گفته میشود ثمن یک معامله از سحت است، معنایش این است که این معامله، باطل است؛ یعنی عرف میان بطلان و حرمت در این موارد، ملازمه برقرار میکند. بنا بر این، از آنجا که شارع این معامله را حرام کرده است، حکم به بطلان آن میشود و بطلان معامله به دنبال حرمت آن میآید، مگر اینکه قرینهای داشته باشیم مبنی بر اینکه شارع، معاملهای را حرام کرده و در عین حال آن را صحیح میداند، مثل بیع وقت نداء؛ ولی اگر قرینهای نباشد، در چنین مواردی عرف، میان حرمت و بطلان ملازمه بر قرار میکند؛ لیکن هیچ گاه میان کراهت و بطلان چنین ملازمهای را نمیبیند. پس به صورت خلاصه میتوان گفت: واژۀ «ثمن» به درستی بر حرمت، دلالت میکند.
بله، اگر در روایت چنین وارد میشد که «کسب العذرة من السحت»، آنگاه احتمال حمل سحت بر کراهت صحیح بود؛ امّا وقتی میگوید: «ثمن العذرة من السحت» دیگر نمیتوان احتمالی غیر از حرمت را پذیرفت.
از سوی دیگر، دومین روایت مانعه را نیز به خاطر وجود کلمۀ «حرام» نمیتوان بر کراهت حمل نمود. به عبارت دیگر، حتّی اگر در روایت یعقوب بن شعیب به خاطر وجود کلمۀ «سحت» احتمال کراهت وجود داشته باشد، در روایت دعائم الاسلام به خاطر وجود لفظ حرام، احتمال حمل بر کراهت منتفی است. در نتیجه، این جمع نیز صحیح نیست.
علّامه محمّدتقی مجلسی قدس سره دو راه برای جمع میان روایات مانعه و روایات مجوّزه، ارائه داده است.
قال الوالد العلّامة: یمکن حمل عدم الجواز علی بلادٍ لاینتفع بها فیها والجواز علی غیرها؛(1)والد علّامهام فرمود: میتوان گفت که روایت مانعه، مربوط به شهرهایی است که عذره در آنجا منفعت محلّل عقلایی نداشته است، و روایت مجوّزه، مربوط به شهرهایی است که عذره در آنجا دارای منفعت بوده است.
شیخ انصاری قدس سره در کتاب المکاسب این جمع را نیز همچون جمع قبلی بعید و نادرست میداند؛ امّا وجهی برای نظر خود بیان نمیکند.(2)در هر صورت، این جمع نیز صحیح به نظر نمیرسد و با اشکالات گوناگونی مواجه است که در ادامه، آنها را بررسی خوهیم کرد.
اشکال نخست: محقّق ایروانی قدس سره و به پیروی از ایشان محقّق خویی قدس سره بیان مهمّی دارند که میتوان به عنوان اولین اشکال به آن اشاره کرد. به گفتۀ ایشان اگر چیزی در یک شهر دارای منفعت باشد، بیع آن علی الاطلاق صحیح است، حتّی اگر در شهر محلّ معامله منفعتی نداشته باشد. به عبارت روشنتر، اگر چیزی در یک شهر قابلیّت انتفاع داشته باشد و مال محسوب شود، بیع آن در همۀ نقاط و شهرهای دیگر، صحیح خواهد بود.(3)
به نظر میرسد که سخن محقّق ایروانی قدس سره در مورد منفعت و مالیّت شیء، صحیح باشد. از این رو اگر چیزی در یک شهر یا منطقه مالیّت داشته باشد، بیع آن بهطور مطلق صحیح است؛ لیکن در مورد حرمت اشیا این سخن صحیح نیست؛ یعنی در باب محرّمات این گونه نیست که اگر در منطقهای یک شیء حرام نبود، بیع آن در همۀ مناطق جایز باشد. مثلاً در عنوانی مانند شطرنج که در کشور ما آلت قمار محسوب نمیشود، امّا در کشورهای غربی آلت قمار است، نمیتوان حکم به جواز بیع آن در کشور ما نمود؛ چراکه در باب محرّمات، قاعده اقتضا میکند که برای جواز تصرّف در
این اشیا، در هیچ منطقه و شهری آلت قمار شمرده نشوند. پس حتّی اگر این اشیا در یک منطقه آلت قمار محسوب شوند، در هیچ جا نمیتوان در آن تصرّف کرد. در واقع قاعده در باب محرّمات عکس آن چیزی است که در مورد مالیّت اشیا گفته شد؛(1)زیرا در آنجا مالیّت یک شیء در یک شهر برای صحّت بیع آن در همۀ مناطق کافی است؛ ولی در باب محرّمات چنین نیست.
اشکال دوّم: به عنوان دومین اشکال - که به سخن علّامۀ مجلسی قدس سره وارد شده است -، میتوان به سخن والد معظّم ما - دام ظلّه العالی - اشاره نمود. به گفتۀ ایشان این جمع با حکم وضعی تناسب دارد؛ یعنی اینکه بگوییم روایت اوّل، مربوط به شهرهایی است که عذره در آنجا مالیّت ندارد و روایت دوم، مربوط به شهرهایی است که عذره در آنجا مالیّت دارد، با حکم وضعی متناسب است و مالیّت در حکم وضعی مورد توجّه قرار میگیرد. در نتیجه اگر این دو روایت، تنها در مقام بیان حکم وضعی بودند، این جمع صحیح بود؛ امّا تردیدی وجود ندارد، که «سحت» دلالت بر حکم تکلیفی میکند. پس این روایات بر حکم تکلیفی دلالت میکنند.(2)
اشکال سوم: سومین اشکال این جمع، ناسازگاری آن با مورد این روایات است؛ زیرا در روایت سماعه که هر دو حکم را جمع کرده است، سائل تصریح میکند که شغل او فروش عذره است و از همین نکته میتوان فهمید که در آن منطقه، عذره قابلیت انتفاع داشته است؛ ولی با این حال، امام علیه السلام در پاسخ میگویند: بیع آن حرام است.
1) (1) . انصاف آن است که نمیتوان به چنین مطلبی ملتزم شد و نمیتوان بین مالیّت و موضوعات محرّمه فرقگذاشت؛ زیرا هر دو تابع تحقّق موضوعاند. همان طور که یک چیز در یک بلد، مالیّت دارد و در بلد دیگر ندارد و یا در نزد مقامین، مالیّت دارد و در نزد دیگران ندارد. چنانچه وسیلهای در یک بلد آلت قمار باشد و در بلد دیگر نباشد، در هر کجا حکم تابع همان جا خواهد بود. آری عرف در آلت قمار، اشخاص را در نظر نمیگیرد، برخلاف مالیّت؛ فتدبّر.
2) (2) . تفصیل الشریعة فی شرح تحریر الوسیلة، المکاسب المحرّمة: ص 18.
است.(1)از این رو، علّامه محمّدتقی مجلسی قدس سره با توجّه به اجماع علمای عامّه، روایات مانعه را حمل بر تقیّه کرده است و روایت دوم را که دلالت بر جواز دارد، با توجّه به مخالفت آن با فتوای عامّه، مقدّم میداند.(2)
این نظر نیز تهی از اشکال نیست؛ زیرا اوّلاً: نظر مشهور فقهای امامیّه نیز حرمت بیع عذرۀ نجس است. ثانیاً: در مقبولۀ عمر بن حنظله، امام علیه السلام در پاسخ به این پرسش که تکلیف ما در صورتی که با دو حدیث متعارض روبه رو شویم چیست، ابتدا به بحث موافقت با مشهور اشاره مینمایند.(3)
به دیگر سخن، با توجّه به مقبولۀ عمر بن حنظله، اوّلین مرجّح در حلّ تعارض دو روایت، شهرت فتوایی است. البتّه برخی از فقها شهرت را در این روایت بر شهرت روایی حمل کردهاند؛(4)لیکن امام خمینی،(5)محقّق بروجردی،(6)والد معظّم ما - دام ظلّه العالی - (7)و شمار بسیاری از فقهای بزرگوار 5 معتقدند که شهرت فتوایی، مقصود و مراد روایت است. در اینصورت، هرگاه شهرت فتوایی وجود داشته باشد به آن مراجعه میشود و در صورت نبود شهرت، میتوان به موافقت کتاب و پس از آن مخالفت با عامّه رجوع کرد؛ یعنی مخالفت با عامّه به عنوان آخرین مرجّح مطرح شده است. پس با توجّه به اینکه روایت مانعه، مطابق شهرت فتواییِ فقهای امامیّه است، باید همان را مقدّم بدانیم.
1) (1) . الفقه علی المذاهب الأربعة: ج 2 ص 232-231.
2) (2) . ملاذ الأخیار: ج 10 ص 379، ذیل حدیث 202.
3) (3) . «عَنْ عُمَرَ بْنِ حَنْظَلَةَ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللّهِ علیه السلام عَنْ رَجُلَیْنِ مِنْ أَصْحَابِنَا بَیْنَهُمَا مُنَازَعَةٌ فِی دَیْنٍ أَوْ مِیرَاثٍ فَتَحَاکَمَا... فَقَالَ یُنْظَرُ إِلَی مَا کَانَ مِنْ رِوَایَاتِهِمَا عَنَّا فِی ذَلِکَ الَّذِی حَکَمَا بِهِ الْمُجْمَعُ عَلَیْهِ عِنْدَ أَصْحَابِکَ فَیُؤْخَذُ بِهِ مِنْ حُکْمِنَا وَ یُتْرَکُ الشَّاذُّ الَّذِی لَیْسَ بِمَشْهُورٍ عِنْدَ أَصْحَابِکَ فَإِنَّ الْمُجْمَعَ عَلَیْهِ لَارَیْبَ فِیهِ إِلَی أَنْ قَالَ: فَإِنْ کَانَ الْخَبَرَانِ عَنْکُمْ مَشْهُورَیْنِ قَدْ رَوَاهُمَا الثِّقَاتُ عَنْکُمْ قَالَ علیه السلام: یُنْظَرُ فَمَا وَافَقَ حُکْمُهُ حُکْمَ الْکِتَابِ وَالسُّنَّةِ وَخَالَفَ الْعَامَّةَ فَیُؤْخَذُ بِهِ وَیُتْرَکُ مَا خَالَفَ حُکْمُهُ حُکْمَ الْکِتَابِ وَ السُّنَّةِ وَوَافَقَ الْعَامَّ» (وسائل الشیعة: ج 27 ص 106).
4) (4) . مصباح الاُصول: ج 2 ص 141.
5) (5) . أنوار الهدایة فی التعلیقة علی الکفایة: ج 1 ص 262.
6) (6) . نهایة الاُصول: ص 541.
7) (7) . تفصیل الشریعة فی شرح تحریر الوسیلة، المکاسب المحرّمة: ص 22.
به فرمودۀ امام خمینی قدس سره اگر روایت
«لا بَأسَ ببَیْع العَذِرَة»(1)وجود نداشت، آنگاه روایت
«ثَمَنُ العَذِرَة من السُّحْت»(2)تنها ظهور در حکم تکلیفی داشت؛ زیرا وقتی «سحت» در کنار «ثمن» قرار داده میشود، ظهور قوی در حکم تکلیفی دارد.
به تعبیر دیگر، این روایت با قطعنظر ازروایت مجوّزه در حکم تکلیفی ظهور دارد و حمل آن بر خصوص حکم وضعی و یا بر اعمّ از حکم تکلیفی و وضعی، خلاف ظاهر است؛ لیکن روایت
«لا بَأسَ ببَیْع العَذِرَة»(3)قرینه است بر اینکه روایت
«ثَمَنُ
الْعَذِرَة من السُّحْت»،(4)هم بر حکم وضعی و هم بر حکم تکلیفی دلالت دارد. به دیگر سخن، روایت
«لَا بَأْسَ بِبَیْعِ الْعَذِرَةِ» قرینه است بر اینکه «سحت» قدر جامع بین حکم تکلیفی و حکم وضعی است. با این توصیف، «لا بأس» حکم تکلیفیِ حرمت در روایت مانعه را برمیدارد و تنها حکم وضعیِ بطلان، باقی میماند. از اینرو، در جمع بین این دو روایت باید گفت: بیع عذره باطل است، ولی حرمت تکلیفی ندارد.(5)
بنا بر این، امام خمینی قدس سره معتقد است که این وجه جمع با وجود تکلّف، بر سایر راههای موجود در کلام فقها رجحان دارد؛ زیرا در این جمع، واژۀ «سحت» حمل بر کراهت نمیگردد و عذره بر خصوص مدفوع انسان، حمل نمیشود.
در نقد این سخن امام خمینی قدس سره میتوان گفت: افزون بر اینکه این جمع نیز تبرّعی و فاقد شاهد است، روایت
«لَا بَأْسَ بِبَیْعِ الْعَذِرَةِ» نیز اطلاق دارد و بازگوکنندۀ حکم وضعی و تکلیفی است و اگر «لا بأس» بتواند در مدلول روایت مانعه تصرّف کند و حرمت تکلیفی را از بین ببرد، میتواند حرمت وضعی معاملۀ عذره را نیز بردارد، در حالی که ایشان متفاهم از این روایت را تنها حکم تکلیفی میداند.
محقّق مامقانی قدس سره در غایة الآمال که حاشیهای بر مکاسب است، مینویسد:
والأقرب عندی حمل قوله علیه السلام «لا بأس ببیع العذرة» علی الإستفهام الإنکاری، وقد وجدتُ فی الوافی بعد ما سنح لی هذا الوجه کلاماً ظاهره الإشارة إلیه، فإنه ذکر فیه ما نصّه: ولا یبعد ان یکون اللفظتان مختلفتین فی هیئة التلفّظ وإن کانتا واحدة فی الصورة.(1)
به عقیدۀ ایشان باید عبارت
«لا بأس ببیع العذرة» را بر استفهام انکاری حمل نمود.
به این بیان که امام علیه السلام در روایت سماعه(2)پس از آنکه میفرمایند: بیع و ثمن عذره حرام است، عبارت «لا بأس» را میآورند؛ یعنی گویا ایشان با حالت تعجّب میخواهند بگویند: آیا میتوان گفت بیع عذره بدون اشکال است؟!
محقّق مامقانی قدس سره در ادامه اظهار میدارد: در کتاب وافی عبارتی یافتم که گویا به همین مطلب اشاره دارد؛ زیرا در وافی آمده است: بعید نیست که این دو لفظ، یعنی
«حرام بیعها و ثمنها» و
«لا بأس ببیع العذرة» در هیئت تلفّظ و معنا متفاوت باشند، هرچند در ظاهر با هم تفاوتی ندارند؛ یعنی ظاهراً هر دو در مقام بیان حکم هستند، ولی در واقع لفظ نخست، بیان حکم میکند و قسمت دوم، استفهام انکاری است.(3)
اوّلین نکتهای که در نقد این وجه جمع میتوان به آن اشاره کرد، تبرّعی بودن آن است. نکتۀ دیگر هم این است که چه بسا عکس سخن محقّق مامقانی قدس سره صادق باشد؛ یعنی قسمت
«حرامٌ بیعها وثمنها» در روایت، بخشی از کلام سؤالکننده باشد و امام علیه السلام در پاسخ او عبارت «لابأس» را آورده باشند؛ یعنی فاعل «قال» اوّل در روایت
سماعه را خود راوی قرار دهیم که از امام سؤال میکند: آیا بیع و ثمن عذره حرام است؟ و فاعل «قال» دوم را امام علیه السلام قرار دهیم. مانند این در عرف نیز مرسوم است.
برای مثال، شخصی میگوید: من فلان معامله را انجام میدهم، صحیح است یا باطل؟ با این توضیح، معلوم میشود که راه پیشنهادی محقّق مامقانی قدس سره نیز قابل قبول نیست.
پذیرش هر یک از راههای یاد شده، با اشکالاتی مواجه است و هیچ کدام قابل قبول نیست؛ لیکن همچنان این پرسش مطرح است که چگونه میتوان تعارض این روایات را حل نمود؟
شیخ انصاری قدس سره در این باره مینویسد:
والأظهر ما ذکره الشیخ قدس سره لو أُرید التبرّع بالحمل، لکونه أولی من الطرح، وإلّا فروایة الجواز لا یجوز الأخذ بها من وجوه لا تخفی.(1)
به عقیدۀ ایشان در میان وجوه جمع مذکور، سخن شیخ طوسی قدس سره اظهر است و با توجّه به قاعدۀ «الجمع مهما أمکن أولی من الطرح» میتوان این وجه جمع را پذیرفت.
اگر کسی اشکال کند که این جمع بدون شاهد است، در این صورت، بنا به دلایل متعدّدی باید روایت جواز را طرد نمود و به روایت مانعه عمل کرد. این ادلّه عبارتاند از اینکه:
اجماعات منقول، مؤیّد روایت مانعه است؛ زیرا بر حرمت بیع اعیان نجس بویژه عذرۀ نجس، اجماع قائم شده است.
شهرت فتوایی با روایات مانعه موافقت دارد.
ادلّۀ عام نیز بر منع بیع عذرۀ نجس دلالت دارند. مثلاً در روایت تحف العقول، بیع اشیای نجس حرام دانسته شده است.
1) (1) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 25.
در مقابل دیدگاه شیخ انصاری قدس سره برخی دیگر از فقها همچون محقّق ایروانی، محقّق خویی قدس سرهما و عدّهای از شاگردان ایشان معتقدند که ادلّۀ شیخ انصاری قدس سره برای ردّ روایت جواز مخدوش است؛ زیرا:
نخست آنکه: اجماعات ذکر شده فاقد حجّیتاند، چراکه همگی مدرکی و یا محتمل المدرک هستند.
دوم آنکه: شهرت فتوایی نیز از دو جهت اشکال دارد؛ اوّلاً: برخی اصلاً شهرت فتوایی را قبول ندارند. ثانیاً: آن دسته از فقها که شهرت فتوایی را قبول میکنند، معتقدند آن شهرتی حجّیت دارد و میتواند به عنوان مرّجح استفاده شود که استناد مشهور فقها به آن روایت در صدور فتوایشان ثابت شود، در حالی که در اینجا چنین چیزی ثابت نمیشود؛ یعنی نمیتوان ثابت کرد مشهور فقها برای فتوایشان به این روایت استناد کردهاند. پس دلیل شهرت نیز پذیرفتنی نیست.
سوم آنکه: سند ادلّۀ عامّه مخدوش بوده و این ادلّۀ اعتباری ندارند.
چهارم آنکه: ضعف روایت جواز، ناشی از اشتباه محمّد بن مضارب با محمّد بن مصادف میباشد؛ یعنی محمّد بن مصادف توسّط علمای رجال تضعیف شده است ولی بر حُسن محمّد بن مضارب نصّ وجود دارد. از این رو، اشتباه شدن این دو نفر با یکدیگر موجب ضعیف دانستن روایت شده است. ایشان به عنوان مؤیّد به این مطلب اشاره میکنند که شیخ کلینی قدس سره با آن تبحّر و تخصّص در علم حدیث، در کتاب کافی و در باب بیع عذره، تنها روایت جواز را آورده است.(1)
در نهایت، این گروه از فقها معتقدند که برای رفع تعارض این دو روایت، باید به ادلّۀ علاجیّه مراجعه نمود و از آنجا که روایت جواز، هم موافق قرآن است و هم
1) (1) . حاشیة المکاسب: ج 1 ص 32؛ مصباح الفقاهة: ج 1 ص 86.
مخالف با عامّه، باید آن را ترجیح دهیم. آیات شریفۀ«أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ»، 1 «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ»2 و«تِجارَةً عَنْ تَراضٍ»3 موافق آن بوده و مخالف دیدگاه بیشتر فقهای عامّه است.
محقّق ایروانی قدس سره میفرماید: از آنجا که عذره دارای منافع زیادی است، برای صحّت بیع آن، استناد به ادلّۀ عام کافی است و نیازی به دلیل خاص در این مورد وجود ندارد.(1)
به نظر ما نیز اگر ثابت شود روایت مانعه ضعیف است و نتوان ثابت کرد که مشهور به آن روایت استناد کردهاند، باید گفت: اگر عذره دارای منفعت عقلایی باشد، بیعش جایز خواهد بود.
آری اگر ضعف سند را نپذیریم و در نتیجه دو دسته روایات دارای تعارض، مستقر و ثابت شوند و نتوان از مرجّحات استفاده نمود، باید مسئلۀ تساقط و رجوع بر ادلّۀ عام از قبیل«أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ» و«تِجارَةً عَنْ تَراضٍ» را مطرح نماییم و بگوییم: اگر منفعت عقلایی در بیع آن باشد، این عمل جایز و صحیح خواهد بود.
در پایان این مبحث به سخنی از والد معظّم - دام ظلّه العالی - اشاره میکنم. ایشان پس از بیان طرق جمع میان این روایات میفرماید: با توجّه به اینکه شهرت فتوایی نخستین مرجّح به شمار میآید و روایت مانعه موافق فتوای مشهور فقهاست، باید روایت مانعه را مقدّم دانست. از این رو، ایشان مطابق روایت مانعه فتوا دادهاند. ایشان همچنین اظهار میدارد: اگر گفته شود عذره به مدفوع انسان اختصاص دارد، میتوان از واژۀ «عذره» در روایت
«ثَمَنُ الْعَذِرَةِ مِنَ السُّحْتِ»(2)الغای خصوصیت کرده و آن را شامل عذرۀ غیر انسان نیز دانست.(3)
امّا سخن ایشان با اشکالاتی مواجه است؛ زیرا از یک سو برای ما محرز نیست که فقها در صدور فتاوای خود مبنی بر حرمت بیع عذرۀ نجس، به این روایت استناد کرده باشند. از سوی دیگر، چنانکه عذره را مختص به عذرۀ انسان بدانیم، این الغای خصوصیت وجهی ندارد. آری، قبلاً گذشت که عذره در روایات به معنای مطلق مدفوع به کار رفته است و حتّی شامل عذرۀ حیوان حلال گوشت نیز میشود. بنا بر این، دیگر نیازی به الغای خصوصیت نیست.
شیخ انصاری قدس سره در کتاب المکاسب از خون به عنوان سومین مورد از اعیان نجس که معاملۀ آن حرام است، نام میبرد و میفرماید:
الثالث یحرم المعاوضة علی الدم بلاخلافٍ بل عن النهایة وشرح الإرشاد لفخر الدین والتنقیح الإجماع علیه.(1)
ایشان با ادّعای عدم خلاف و با نقل اجماع از کتابهای النهایة، شرح ارشاد و تنقیح، بیع خون را حرام دانسته است. حرمت معاملۀ خون مانند بول و عذره در بین قدما مسلّم بوده است و ایشان، خون را از جملۀ اعیان نجسی میدانند که معاوضۀ آن حرام و باطل است.
از نظر فقهی، نجاست یک شیء، دلیل بر حرمت معاوضۀ آن نیست؛ یعنی ملازمهای میان نجاست شیء و حرمت آن وجود ندارد؛ بلکه ممکن است نجاست، موجب عدم
1) (1) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 27.
انتفاع و به دنبال آن عدم مالیّت شیء شود. در اینصورت، معاملۀ شیء نجسی که قابلیّت انتفاع ندارد، باطل خواهد بود. پس نجاست برای حرمت بیع، مرضوعیّتی ندارد و در این بحث نیز مورد استفاده قرار نمیگیرد.
در مورد اجماعی که شیخ انصاری قدس سره به آن اشاره کرد نیز تذکّر دو نکته ضروری است: نخست اینکه این اجماعات محتمل المدرکاند و دوم اینکه از کلمات فقها استفاده میشود که علّت حرمت و بطلان معاوضۀ خون، غیر قابل انتفاع بودن آن است؛ یعنی در حقیقت، اجماع روی عدم انتفاع متمرکز شده است. با این توضیح معلوم میشود که اجماع نیز در این زمینه بیفایده است.
در بحث روایات عام، همچون روایت تحف العقول و روایت
«إنّ اللّه إذا حَرَّمَ شیئاً حرَّمَ ثمنَه»(1)نیز گفته شد که آن معاملهای حرام است که به قصد ترتّب اثر حرام واقع شود. پس اگر کسی خون را برای نجات جان دیگری بفروشد، این معامله از شمول حکم روایات عام خارج است.
با بررسی این ادلّه میتوان نتیجه گرفت: معاملۀ خون به قصد خوردن و آشامیدن قطعاً حرام و باطل است؛(2)امّا اگر به قصد یک منفعت محلّل باشد، معاملۀ آن صحیح خواهد بود. البتّه آیات و روایات دیگری در این زمینه وجود دارد که پس از بررسی آنها میتوان نظر نهایی را اعلام نمود.
«حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِیرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَیْرِ اللّهِ بِهِ»؛3 مردار و خون و گوشت خوک و آنچه جز به نام خدا ذبح شده باشد بر شما حرام است.
استدلال به این آیۀ شریفه بدین گونه است که بگوییم: در این آیۀ شریفه بدون اینکه متعلّق ذکر متعلّق شود، حرام دانسته شده است و از ضمیمۀ روایت نبوی
«إنّ اللّه إذا حَرَّمَ شیئاً حرَّمَ ثمنَه»(1)به این آیه، میتوان نتیجه گرفت که معاوضه و معاملۀ خون، حرام است.
در مقابل این استدلال، میتوان گفت:
اوّلاً: حکم این روایت، مربوط به جایی است که انسان چیزی را در جهت حرام آن مورد معامله قرار دهد؛ لیکن اگر چیزی در جهت منافع حلال مورد معامله قرار گیرد، دیگر مشمول روایت نمیشود. ثانیاً: از آنجا که متعلّق حرمت در مردار و گوشت خوک، خوردن آنهاست، میتوان گفت: مقصود آیۀ شریفه از حرمت خون نیز حرمت خوردن آن است.
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُلُوا مِنْ طَیِّباتِ ما رَزَقْناکُمْ وَ اشْکُرُوا لِلّهِ إِنْ کُنْتُمْ إِیّاهُ تَعْبُدُونَ * إِنَّما حَرَّمَ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِیرِ وَ ما أُهِلَّ بِهِ لِغَیْرِ اللّهِ»؛2 ای مؤمنان، از چیزهای پاکیزهای که روزیتان کردهایم بخورید و خداوند را شکر نمایید اگر تنها او را میپرستید. همانا خداوند مردار، خون، گوشت خوک و آنچه جز با نام او ذبح شده را بر شما حرام کرده است.
در این آیه نیز به قرینۀ عبارت «کُلوا من طیّبات» میتوان گفت: حکم حرمت، مربوط به خوردن مردار و خون است. آیات 114 و 115 سورۀ نحل نیز حکمی شبیه این آیۀ شریفه دارند و در همۀ آنها با توجّه به قرائن موجود، معلوم میشود که مراد از حرمت خون، حرمت خوردن آن است.
چه بسا گفته شود: حذف شدن متعلّق در این آیات، دلالت بر عموم میکند؛ یعنی از
1) (1) . عوالی اللئالی: ج 2 ص 110.
حذف متعلّق حرمت در آیات شریفه، میتوان نتیجه گرفت که همۀ انتفاعات مردار و خون حرام شده است.
در پاسخ میگوییم: قاعدۀ «حذف المتعلّق یدلّ علی العموم»، در جایی جاری است که قرینهای بر خلاف آن وجود نداشته باشد؛ ولی در آیات یاد شده، قرائنی وجود دارد که نشان میدهد مراد از تحریم، حرمت خوردن و آشامیدن است.
عَنْ أَبِی یَحْیَی الْوَاسِطِیِّ رَفَعَهُ قَالَ مَرَّ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام بِالْقَصَّابِینَ فَنَهَاهُمْ عَنْ بَیْعِ سَبْعَةِ أَشْیَاءَ مِنَ الشَّاةِ: نَهَاهُمْ عَنْ بَیْعِ الدَّمِ وَالْغُدَدِ وَآذَانِ الْفُؤَادِ وَالطِّحَالِ وَالنُّخَاعِ وَالْخُصَی وَالْقَضِیبِ. فَقَالَ لَهُ بَعْضُ الْقَصَّابِینَ: یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ مَا الطِّحَالُ وَالْکَبِدُ إِلاَّ سَوَاءً؟ فَقَالَ علیه السلام: کَذَبْتَ یَا لُکَعُ ایتِنِی بِتَوْرَیْنِ مِنْ مَاءٍ أُنَبِّئْکَ بِخِلَافِ مَا بَیْنَهُمَا. فَأُتِیَ بِکَبِدٍ وَطِحَالٍ وَتَوْرَیْنِ مِنْ مَاءٍ، فَقَالَ علیه السلام: شُقُّوا الْکَبِدَ مِنْ وَسَطِهِ وَالطِّحَالَ مِنْ وَسَطِهِ، ثُمَّ أَمَرَ فَمُرِسَا فِی الْمَاءِ جَمِیعاً فَابْیَضَّتِ الْکَبِدُ وَلَمْ یَنْقُصْ مِنْهَا شَیْءٌ وَلَمْ یَبْیَضَّ الطِّحَالُ وَخَرَجَ مَا فِیهِ کُلُّهُ وَصَارَ دَماً کُلُّهُ وَبَقِیَ جِلْدٌ وَعُرُوقٌ. فَقَالَ لَهُ: هَذَا خِلَافُ مَا بَیْنَهُمَا هَذَا لَحْمٌ وَهَذَا دَمٌ.(1)حضرت امیرالمومنین علیه السلام از محله قصّابها عبور میکردند و ایشان را از فروش هفت شیء از گوسفند نهی کردند. سپس برخی از قصّابها از ایشان سؤال کردند که کبد و طحال یک چیز هستند، پس چرا از بیع طحال ما را منع کرده و بیع کبد را بدون اشکال میدانید؟ ایشان فرمودند: دو ظرف آب بیاورید تا بگویم تفاوت این دو در چیست؟ سپس حضرت امر فرمودند تا طحال و کبد را از وسط بشکافند و طوری در آب قرار دهند که آب همۀ آنها را بگیرد. در این هنگام کبد سفید شد و چیزی از آن کاسته
1) (1) . وسائل الشیعة: ج 24 ص 172.
نشد، امّا طحال سفید نشده و اجزائش از آن خارج شد، تا جایی که تنها پوست و چندین رگ از آن باقی ماند. سپس حضرت به آن مرد فرمودند: تفاوت این دو در این است که کبد گوشت است و طحال چیزی جز خون نیست.
برخی با توجّه به عبارت «نهاهم عن بیع الدم»، از روایت چنین استفاده میکنند که خرید و فروش خون، حرام و باطل است. البتّه مراد از خون در روایت، خون نجس است.
در مقابل این استدلال باید گفت: هرچند نهی ظهور در حرمت دارد، امّا در اینجا قرائنی وجود دارد که مقصود روایت، حرمت بیع خون به منظور خوردن و آشامیدن آن است؛ زیرا امام علیه السلام خون را در کنار غدد، طحال، نخاع و... قرار داده که همگی برای خوردن، خرید و فروش میشدند. در نتیجه، مستفاد از روایت به قرینۀ سیاق، این است که خرید و فروش خون، جهت خوردن و آشامیدن، حرام است. اشاره به این نکته نیز الزامی است که سند این روایت، ضعیف است و نمیتوان گفت: مشهور فقها به آن استناد کردهاند تا به واسطۀ استناد مشهور، ضعف سند آن جبران شود.
تا اینجا دانسته شد که از هیچ یک از آیات و روایات نمیتوان استفاده کرد که معاملۀ خون برای استفاده از منافع حلال آن حرام است. پس معاملۀ خون با قصد دسترسی به منفعت حلال آن، صحیح بوده و اشکالی ندارد.
محقّق ایروانی قدس سره با استناد به قاعدۀ اعانت بر اثم، معاوضۀ خون را حرام میداند. به عقیدۀ ایشان با فروش خون، زمینهای برای خوردن آن مهیّا میشود. از این رو، ایشان معاملۀ خون را به عنوان مقدّمۀ حرام، حرام میداند.(1)
در نقد این سخن محقّق ایروانی میتوان گفت: علاوه بر اینکه مجرّد صلاحیت و
1) (1) . حاشیة المکاسب: ج 1 ص 33.
شأنیّت، کفایت نمیکند؛ بلکه در اعانت بر اثم، فعلیّت گناه اعتبار دارد، میتوان به دو مطلب اشاره نمود: نخست اینکه در بحث اعانت بر اثم، برخی اعانت را حرام نمیدانند؛ بلکه عنوان دیگری غیر از آن را حرام میدانند. مطلب دوم اینکه نسبت میان معاملۀ خون و اعانت براثم، عام و خاصّ من وجه است؛ یعنی گاهی اوقات از خون برای امر حرام استفاده میشود و گاهی برای کارهای حلال. از این رو، استدلال ایشان صحیح نیست.
به عقیدۀ محقّق مامقانی قدس سره خون مالیّت ندارد. از این رو اگر کسی خون خارج شده از بدن انسان دیگر را با خاک مخلوط کند، نمیتوان او را ضامن دانست؛ چراکه خون مالیّت ندارد و با تلف کردن آن کسی ضامن نیست. در نتیجه با توجّه به عدم مالیّت خون باید معاملۀ آن را حرام و باطل دانست.(1)
در نقد دیدگاه ایشان میتوان گفت: مالیّت امری ثابت نیست و ممکن است یکی شیء در یک زمان و مکان، مال شمرده شود و در زمان و مکان دیگر مال نباشد. از این رو اگر در هنگام معاملۀ مالیّت داشته باشد، بیع آن صحیح است. برای مثال، خون برای نجات جان دیگران مالیّت دارد و اگر کسی خونی را که برای انتقال به بدن انسان نگهداری میشود تلف کند، ضامن است.
از سوی دیگر، همانگونه که بارها به آن اشاره شد، نمیتوان بهواسطۀ عدم مالیّت، معاملۀ یک شیء را حرام دانست؛ بلکه معاملۀ چیزی که فاقد مالیّت است، فقط باطل میباشد نه حرام. هرچند برخی از فقها همچون محقّق خویی قدس سره چنین معاملهای را باطل نمیدانند و معاملۀ شیء فاقد مالیّت را فقط یک معاملۀ سفهی دانسته و میگویند:
دلیلی مبنی بر بطلان معاملۀ سفهی وجود ندارد.(2)امّا به نظر میرسد که این سخن
صحیح نیست و ادلّۀ صحّت بیع، فقط شامل معاملات عقلایی میشوند. از این رو، چنین معاملاتی باطلاند.
نتیجۀ نهایی اینکه: اگر معاملۀ خون نجس به غرض و قصد عقلایی است، صحیح خواهد بود. در مورد خون پاک نیز هیچ اختلافی وجود ندارد و معاملۀ آن صحیح است.
شیخ انصاری قدس سره در مورد «منی» که چهارمین قسم از اعیان نجس است، میفرماید:
لا إشکال فی حرمة بیع المنی لنجاسته وعدم الإنتفاع به إذا وقع فی خارج الرحم ولو وقع فیه کذلک لاینتفع به المشتری لأنّ الولد نماء الأمّ فی الحیوانات عرفاً وللأب فی الإنسان شرعاً؛(1)شکّی در حرمت بیع منی نیست؛ زیرا منی نجس است و انتفاع از آن هنگامی که خارج از رحم قرار گیرد امکان ندارد، و اگر هم در رحم قرار گیرد، مشتری از آن بهرهای نمیبرد، زیرا فرزند در حیوانات از نظر عرفی نماء مادر شمرده میشود و در انسان نیز از نظر شرعی نماء پدر به شمار میرود.
بنابراین، ایشان بحث بیع منی را در سه فرض مطرح میکند: بیع منی در خارج رحم، بیع منی در داخل رحم و بیع عسیب الفحل، پیش از بررسی این فرضهای سهگانه، به بحث پیرامون معنای لغوی واژۀ «منی» میپردازیم.
محقّق خویی قدس سره در این باره مینویسد:
إنّ المنی إنّما یطلق علی ما خرج من المخرج وأریق، کما ذکره بعض أهل اللغة فی
1) (1) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 29.
وجه التسمیة؛(1)منی بر چیزی اطلاق میشود که از مخرج خارج و ریخته میشود، چنانکه برخی از اهل لغت در وجه نامگذاری آن گفتهاند.
گویا مقصود ایشان کلام مصباح المنیر است که میگوید:
سُمِّیَ «مِنًی» لِمَا یُمْنَی بِهِ مِنَ الدِّمَاءِ أَی یُرَاق.(2)
و نیز در مجمع البحرین نیز نوشتهاند:
قوله تعالی«مِنْ نُطْفَةٍ إِذا تُمْنی» أیقیل تدفق فی الرّحم.(3)
به عقیدۀ محقّق خویی قدس سره، منیآن مایعی است که از بدن خارج میشود، حال ممکن است در رحم ریخته شود یا در خارج رحم. بنا بر این، معنای ریخته شدن و إراقه در واژۀ «منی» قرار دارد و وجه تسمیۀ آن نیز معنای ریخته شدن است. از این روست که سرزمین مِنی را به این اسم نامیدهاند؛(4)چراکه آنجا خون گوسفندان و دیگر حیوانات قربانی ریخته میشود. بر این اساس، نمیتوان عسیب الفحل را منی دانست؛ زیرا عسیب الفحل مایعی است که پیش از انزال در صلب مذکّر وجود دارد.
بهطور کلّی میتوان بحث نطفه و مایع منی را در سه فرض تصویر کرد:
نخست؛ زمانی که در صلب مذکّر است و هنوز خارج نشده است که از آن با عنوان عسیب الفحل یاد میشود.
دوم؛ زمانی که از بدن خارج شده، امّا در رحم استقرار نیافته است که از آن به منی تعبیر میشود.
سوم؛ زمانی که بیرون آمده و در رحم قرار گرفته است که به آن مضامین یا ملاقیح
میگویند.
نخستین فرضی که شیخ انصاری قدس سره مطرح مینماید، بحث معاملۀ منی در خارج از رحم است. ایشان به دو دلیل (نجاست منی و عدم انتفاع آن در صورتی که خارج از رحم باشد)، معاملۀ منی در خارج رحم را حرام میداند.
در مورد نجاست منی باید گفت: بجز شافعیّه که در برخی موارد منی را طاهر میدانند، همۀ مذاهب بر نجاست آن اتّفاق نظر دارند؛ امّا نمیتوان نجاست را دلیلی برای حرمت معامله دانست؛ بلکه معاملۀ شیء نجس در صورتی حرام خواهد بود که به قصد ترتّب اثر محرّم واقع شده باشد، مانند جایی که خون، جهت خوردن مورد معامله قرار گیرد. شیخ انصاری قدس سره نیز در بحث بیع مردار به این نکته تصریح میکند که مجرّد نجاست، مانع صحّت بیع نیست.
همچنین عدم انتفاع نیز نمیتواند دلیل بر حرمت معامله باشد؛ بلکه عدم انتفاع یک شیء موجب عدم مالیّت میشود و معاملۀ چیزی که فاقد مالیّت است، حرمت وضعی داشته و از مصادیق اکل مال به باطل است. البتّه محقّق خویی قدس سره در صورت عدم مالیّت نیز معامله را صحیح دانسته و مالیّت را در صحّت معامله دخیل نمیداند.
به عقیدۀ ایشان معاملۀ چیزی که فاقد مالیّت است، یک معاملۀ سفهی است و دلیلی بر بطلان این گونه معاملات نداریم.(1)ولی به نظر ما ادلّۀ امضایی همچون«أَحَلَّ اللّهُ اَلْبَیْعُ»2 و«تِجارَةً عَنْ تَراضٍ»3 از معاملۀ سفهی انصراف دارند و مالیّت عوضین، شرط صحّت معامله است. از اینرو، معاملۀ چیزی که فاقد مالیّت باشد، باطل است. بر
1) (1) . مصباح الفقاهة: ج 1 ص 66.
اساس این توضیحات، دو دلیلی که شیخ انصاری قدس سره برای اثبات حرمت معاملۀ منی در خارج رحم اقامه نمود، رد میشود.
شیخ انصاری قدس سره در این فرض نیز معامله را حرام میداند و میفرماید:
ولو وقع فیه کذلک لا ینتفع به المشتری، لأنّ الولد نماء الاُمّ فی الحیوانات عرفاً وللأب فی الإنسان شرعاً؛ لکنّ الظاهر أنّ حکمهم بتبعیّة الاُمّ متفرّع علی عدم تملّک المنی وإلّا لکان بمنزلة البذر المملوک یتبعه الزرع فالمتعیّن التعلیل بالنجاسة، لکن قد منع بعض من نجاسته إذا دخل من الباطن إلی الباطن.(1)
به عقیدۀ ایشان در این فرض نیز منی فاقد منفعت است؛ زیرا از نظر عرف، حمل در حیوانات از نمائات مادر و در نتیجه، تابع مادر است؛ یعنی هر کسی که مالک حیوان مادّه باشد، مالک بچّهای که از آن متولّد میشود نیز خواهد بود و معنا ندارد کسی که حیوان مادّه را میخرد، مالک منی و ولود موجود در آن نباشد، به خلاف انسان که نوزاد شرعاً تابع پدر است؛ یعنی اگر منی یک مرد در رحم زنی قرار گیرد، چه از راه مشروع و چه از راه غیر مشروع، فرزند، منسوب به پدر خواهد بود.
البتّه ایشان در ادامه حکم تبعیت حمل از مادر در حیوانات را، ناشی از عدم امکان تملّک منی در رحم میداند و میفرماید: اگر بتوان تصوّر کرد که تملّک منی در رحم امکان دارد، آنگاه بین منی و بذری که در زمین دیگری کاشته شده تفاوتی نیست.
همان طور که در مورد اخیر گفته میشود هر کس مالک بذر است، مالک زرع نیز خواهد بود، باید گفت هر کس مالک منی و نطفه است، مالک حمل نیز خواهد بود.
پس هنگامی که منی داخل رحم قرار میگیرد، دیگر قابلیّت تملّک استقلالی ندارد؛ زیرا تابع مادرش و جزئی از آن میگردد.
1) (1) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 29.
امّا اگر بپذیریم که منی در این صورت نیز قابلیت تملّک دارد، آیا جهل به میزان منی در این فرض، مانع صحّت بیع نخواهد بود؟ پاسخ این سؤال منفی است؛ زیرا جهالت در اینجا معنایی ندارد؛ چراکه ارزش نطفه و منی با میزان و کمیّت آن سنجیده نمیشود؛ بلکه نطفه باید موجب حمل شود و مقدار بسیار کمی از منی برای تولّد کافی و بقیۀ آن زائد است. پس در اینجا غرر و جهالتی وجود ندارد. از سوی دیگر با توجّه به اینکه تسلیم هر شیء به حسب خودش است، در این فرض نیز تسلیم منی همین است که در رحم دیگری قرار گیرد. پس نمیتوان عدم قدرت بر تسلیم را مانع بیع منی در این فرض دانست. شیخ انصاری قدس سره نیز پس از پذیرش ضمنیِ قابلیت تملّک منی در رحم، به نجاست منی اشاره میکند، ولی معتقد است که به ناچار باید نجاست را دلیل حرمت معامله دانست.
با این توضیح، هر چهار دلیلی که برای اثباث حرمت بیع منی در داخل رحم به آن استناد شده، رد میشود. به عبارت دیگر، نمیتوان با استناد به نجاست منی، عدم انتفاع، غرر و عدم قدرت بر تسلیم، حرمت معاملۀ مضامین و ملاقیح را اثبات نمود. با این حال، اشکال دیگری مطرح میشود مبنی بر اینکه اصلاً مشخّص نیست این نطفه موجب باروری شود. در پاسخ باید گفت: عقلا این جهل را موجب از بین رفتن ارزش منی نمیدانند. مثل اینکه هنگام کاشتن یک نهال نمیدانیم آیا به یک درخت بارور تبدیل میشود یا اینکه خشک میشود؛ امّا این مطلب، موجب عدم مالیّت آن نمیشود. از سوی دیگر، اشکال جهل در صورتی مطرح میشود که بخواهیم منی را مورد بیع یا اجاره قرار دهیم؛ امّا اگر منی را به عقد صلح مورد معامله قرار دهیم، برای این اشکال، مجالی باقی نمیماند.
سومین فرض که شیخ انصاری قدس سره مطرح میکند، بحث بیع عسیب الفحل است. وی در
این باره چنین مینگارد:
وقد ذکر العلّامة من المحرّمات بیع عسیب الفحل، وهو ماؤه قبل الإستقرار فی الرحم، کما أنّ الملاقیح هو ماؤه بعد الاستقرار کما فی جامع المقاصد وعن غیره، وعلّل فی الغنیة بطلان بیع ما فی أصلاب الفحول بالجهالة وعدم القدرة علی التسلیم.(1)
ابتدا باید دید تفاوت عسیب الفحل با دو صورت قبلی در چیست؟ از این رو، به بررسی معنای لغوی آن میپردازیم. در لغت چندین معنا برای عسیب الفحل ذکر شده است:
جماع و طروقه. در زمان قدیم چنین مرسوم بوده که مالکین حیوان مادّه، حیوان نر را جهت جماع و باردار نمودن حیوان خود اجاره میکردند. پس یکی از معانی عسیب الفحل، جماع و طروقه حیوان نر و حیوان ماده است.
مایع منی و نطفهای که در داخل صلب مذکّر وجود دارد و هنوز خارج نشده است.
اجرت و مزدی که برای جماع به صاحب حیوان نر پرداخت میشود.
کرایه دادن بر ضراب و اجتماع.(2)
اینها معانی مختلف عسیب الفحل است؛ امّا مراد از عسیب الفحل در این بحث، نطفه و منی پیش از خارج شدن از بدن است. بهطور کلّی، مادامی که نطفه در صلب مذکّر است، از آن با عنوان عسیب الفحل یاد میشود. هنگامی که از صلب مذکّر خارج شود، به آن منی گفته میشود و در معنای منی، اراقه و ریخته شدن اشراب شده است و
1) (1) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 29.
2) (2) . «العَسْبُ: ضِرَابُ الفَحْل و طَرْقُه أَو مَاؤُه ای الفَحْل أو إِعْطَاءُ الکِرَاءِ عَلَی الضِّرَابِ، و هو أَیضاً اسمٌ للکِرَاء الّذی یُؤْخَذُ علی ضَرْب الفَحْل، و الفِعْلُ منهما کَضَرَب. یقال: عَسَب الفحلُ الناقَةَ یَعْسِبها عَسْباً، إِذَا طَرَقها، و عَسَب فحْلَه یَعْسِبه إِذا أَکْرَاه» (تاج العروس: ج 2 ص 231).
اگر منی داخل رحم مؤنّث ریخته شود، از آن به مضامین و ملاقیح تعبیر میشود.
برخلاف منی و ملاقیح، در مورد عسیب الفحل روایات متعدّدی وارد شده است؛ امّا پیش از بررسی روایات، حکم معاملۀ آن را از نظر قواعد بررسی میکنیم.
برخی گفتهاند: طرفین معامله از اینکه مقدار مایع منی در صلب حیوان نر و یا انسان مذکّر پیش از خروج از بدن، چه قدر است و اینکه آیا این نطفه موجب حمل میشود یا خیر، آگاه نیستند، در حالی که در هر معاملهای عوضین باید معلوم باشد.(1)
برای پاسخ به این اشکال، به دو مطلب اشاره میشود:
نخست اینکه: معلومیت هر چیزی به حسب خود آن است؛ یعنی از نظر عقلا همین مقدار که صاحب فحل دارای نطفهای است و تا به حال از او بچههایی متولّد شدهاند، برای رفع جهل کافی است. پس اینجا نیز مثل فروختن میوههای درختی است که امسال هنوز میوه نداده، ولی در سالهای پیش محصول داده است؛ زیرا همین که این درخت، قابلیّت میوه دادن را دارد، جهل را برطرف میکند.
دوم اینکه: محقّق خویی قدس سره معتقد است که هیچ دلیلی مبنی بر اینکه یکی از شرایط عوضین، معلوم بودن آنهاست وجود ندارد؛ بلکه فقط جهالتی معامله را باطل میکند که موجب غرر شود.(2)در این فرض نیز با وجود جماع دو حیوان، غرر از بین میرود.
اشکال عدم قدرت بر تسلیم نیز این گونه پاسخ داده میشود که وقتی مالک حیوان نر آن را در اختیار مالک حیوان مادّه قرار میدهد و آنها را برای جماع به هم نزدیک میکند، تسلیم واقع میشود. از این رو، میتوان گفت بیع عسیب الفحل با توجّه به
قواعد، اشکالی ندارد.
در مورد عسیب الفحل، دو دسته روایت وجود دارد. در دستهای از روایات، بیع عسیب الفحل جایز دانسته شده است و گروهی دیگر، بر ممنوع بودن آن دلالت دارند.
1-1. روایت اوّل:
عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ حَمْزَةَ عَنْ سَالِمِ بْنِ سَالِمٍ وَأَبِی عَدَوِیَّةَ عَنْ أَبِی الْخَطَّابِ عَنْ هَارُونَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ أَبِیهِ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ علیه السلام فِی حَدِیثٍ أَنَّ رَسُولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله نَهَی عَنْ خِصَالٍ تِسْعَةٍ: عَنْ مَهْرِ الْبَغِیِّ وَعَنْ عَسِیبِ الدَّابَّةِ یَعْنِی کَسْبَ الْفَحْلِ وَعَنْ خَاتَمِ الذَّهَبِ وَعَنْ ثَمَنِ الْکَلْبِ وَعَنْ مَیَاثِرِ الْأُرْجُوَانِ. وَفِی الْخِصَالِ
قَالَ أَبُو عَدَوِیَّةَ: عَنْ مَیَاثِرِ الْحُمْرِ وَعَنْ ثِیَابِ الْقَسِّیِّ وَهِیَ ثِیَابٌ تُنْسَجُ بِالشَّامِ وَعَنْ أَکْلِ لُحُومِ السِّبَاعِ وَعَنْ صَرْفِ الذَّهَبِ بِالذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ بِالْفِضَّةِ وَبَیْنَهُمَا فَضْلٌ وَعَنِ النَّظَرِ فِی النُّجُومِ.(1)
در این روایت، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از نُه صفت نهی کردهاند که یکی از آنها کسب فحل است؛ یعنی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فروش مایع منی داخل فحل را منع کرده است و این نهی، ظهور در حرمت دارد. البتّه در سند این روایت، ابی الخطّاب راشد منقری و أبی عدویّة وجود دارند که از این جهت، ضعیف است.(2)
1-2. روایت دوم:
الْجَعْفَرِیَّاتُ
،بِإِسْنَادِهِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ
عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام قَالَ: مِنَ السُّحْتِ ثَمَنُ الْمَیْتَةِ وَثَمَنُ اللِّقَاحِ وَمَهْرُ الْبَغِیِّ وَکَسْبُ الْحَجَّامِ وَأَجْرُ الْکَاهِنِ وَأَجْرُ الْقَفِیزِ وَأَجْرُ الْفَرِطُونَ وَالْمِیزَانِ إِلاَّ قَفِیزاً یَکِیلُهُ صَاحِبُهُ أَوْ مِیزَاناً یَزِنُ بِهِ صَاحِبُهُ وَثَمَنُ الشِّطْرَنْجِ وَثَمَنُ النَّرْدِ وَثَمَنُ الْقِرَدِ وَجُلُودُ السِّبَاعِ... وَعَسْبُ الْفَحْلِ...».(1)
در این روایت نیز حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام ثمن لقاح و عسیب الفحل را از مالهای حرام دانستهاند.
محقّق خویی قدس سره در کتاب مصباح الفقاهة، کتاب جعفریّات و احادیث آن را قابل اعتماد میشمارد و در میان روایات مانعه تنها این روایت را توثیق نموده است؛(2)امّا در کتاب مبانی تکملة المنهاج که در اواخر عمر خویش و به قلم خود نوشته است، دربارۀکتاب جعفریّات مینویسد:
أنّ کتاب محمّد بن محمّد الأشعث - الّذی وثقّه النّجاشی - وإن کان معتبراً إلّاأنّه لم یصل إلینا ولم یذکره الشّیخ فی الفهرست وهو لا ینطبق علی ما هو موجود عندنا جزماً.(3)
به گفتۀ ایشان، هرچند مؤلّف کتاب جعفریّات انسانی موثّق و نجّاشی قدس سره او را توثیق نموده است؛ امّا آنچه امروز از کتاب جعفریّات در اختیار ماست، غیر از آن چیزی است که در برخی کتابها از جعفریّات نقل میشود. از این رو، برای ما محرز نیست که این کتاب همان کتاب جعفریّات است که محدّثینی همچون حاجی نوری قدس سره از آن نقل حدیث میکردند. بنا بر این، فقیه نمیتواند به این کتاب جعفریّات که امروزه موجود است، اعتماد نماید.
البتّه در روایات دیگری نیز با عناوین گوناگون از بیع عسیب الفحل نهی شده است. برای مثال، در روایتی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده است: «نهی عن عسیب التیس»(1)که تیس همان جنس مذکّر است. یا در روایتی مرسل، عسیب الفحل به اجرت ضراب معنا و از آن نهی شده است.(2)
روایات مانعه ضعیف هستند؛ امّا کثرت آنها به حدّی است که میتوان به طور اجمالی در مورد آنها ادّعای تواتر نمود و نتیجه گرفت که دستکم یکی از آنها از معصوم علیه السلام صادر شده است.
2-1. روایت یکم:
مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی نَصْرٍ عَنْ حَنَانِ بْنِ سَدِیرٍ قَالَ: دَخَلْنَا عَلَی أَبِی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام وَمَعَنَا فَرْقَدٌ الْحَجَّامُ، إِلَی أَنْ قَالَ: فَقَالَ لَهُ جَعَلَنِیَ اللّهُ فِدَاکَ إِنَّ لِیَ تَیْساً أُکْرِیهِ فَمَا تَقُولُ فِی کَسْبِهِ؟ قَالَ: کُلْ کَسْبَهُ فَإِنَّهُ لَکَ حَلَالٌ؛(3)فرقد حجّام از امام صادق علیه السلام سؤال کرد: فدای شما شوم، من حیوان نری دارم که آن را کرایه میدهم، دیدگاه شما دربارۀ درآمد آن چیست؟ فرمود: درآمد آن را بخور که برای تو حلال است.
پس در این روایت از امام علیه السلام در مورد کرایه دادن حیوان نر، جهت لقاح و جماع با حیوان مادّه، سؤال شده است که ایشان کسب از این راه را حلال دانستهاند. البتّه برخی این روایت را به خاطر وجود سهل بن زیاد در سندش تضعیف کردهاند؛(4)امّا به نظر ما از آنجا که بزرگان و محدّثین روایات زیادی از او نقل کردهاند و با تضعیف و عدم
توثیق او روایات زیادی کنار گذاشته میشود، باید روایت او را معتبر دانست.
2-2. روایت دوم:
عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ وَعَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِیلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ مُعَاوِیَةَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام فِی حَدِیثٍ قَالَ: قُلْتُ لَهُ أَجْرُ التُّیُوسِ؟ قَالَ: إِنْ کَانَتِ الْعَرَبُ لَتَعَایَرُ بِهِ وَلَا بَأْسَ؛(1)
از امام علیه السلام در مورد اجر تیوس [و کسب پول از طریق لقاح حیوان نر] سؤال کردم، ایشان فرمود: با وجود اینکه عرب این کار را نمیپسندد، اشکالی ندارد.
در کلمات فقها سه راه برای جمع بین این دو دسته از روایات، بیان شده است.
راه یکم: نخستین راه این است که بگوییم: روایات ناهیه ظهور در حرمت دارند؛ چراکه در هیچ یک از آنها از لفظ حرام استفاده نشده است؛ لیکن روایات مجوّزه صریح در جواز و یا نسبت به جواز، اظهرند و روشن است که در صورت وجود دو روایت که یکی ظاهر و دیگری اظهر، یا یکی ظاهر و دیگری نص است، روایت اظهر و نص بر روایت ظاهر مقدّم میشود. از این رو، با مقدّم دانستن روایات مجوّزه باید از ظهور روایات ناهیه دست برداشت و آنها را به جای حرمت بر کراهت حمل نمود.
به عبارت دیگر، به قرینۀ روایات مجوّزه که نصّ در جوازند، ظهور روایات ناهیه را کنار میگذاریم و به کراهت بیع عسیب الفحل حکم میکنیم؛ چراکه در روایات مانعه، تعبیر به «سحت» شده و بیع عسیب الفحل از مصادیق سحت قرار داده شده است. پس در صورت وجود قرینه میتوان سحت را بر کراهت حمل نمود. بله، اگر
1) (1) . وسائل الشیعة: ج 17 ص 111.
معصوم علیه السلام میفرمود: «بیع عسیب الفحل حرام»، دیگر امکان حمل روایت بر کراهت وجود نداشت.
شمار بسیاری از فقها، همین روش را برای جمع بین این دو دسته از روایات پیمودهاند(1)و به نظر ما نیز این وجه جمع، صحیح است و باید به آن عمل کرد.
البتّه برخی از فقها گفتهاند: با قطعنظر از روایات مجوّزه نیز به خاطر قرائنی که در خود روایات ناهیه وجود دارد، میتوان آنها را بر کراهت حمل نمود؛ زیرا در روایت جعفریّات، عسیب الفحل در کنار جلود السباع قرار گرفته است و از آنجا که میدانیم خرید و فروش پوست درندگان حرام نیست، میتوان گفت: خرید و فروش عسیب الفحل نیز حرام نبوده و مکروه است.
لیکن به نظر میرسد که این سخن نادرست است؛ زیرا این گونه نیست که اگر در روایتی امام علیه السلام ده چیز را مصداق سحت دانستند، بگوییم یا همگی مکروهاند و یا همگی حراماند؛ بلکه اگر سحت بدون قرینه استعمال شود، حمل بر حرمت میگردد و هر کجا قرینه و دلیل خارجی برای کراهت بود، آن مورد خاص را بر کراهت حمل میکنیم. مثل اینکه گفته شود: «اغتسل للجمعة و الجنابة». در اینجا مشهور فقها معتقدند که صیغۀ امر بر وجوب حمل میشود، امّا از آنجا که در مورد غسل جمعه اجازۀ ترک داده شده است، صیغۀ امر در این مورد نسبت به جمعه بر استحباب حمل میشود.(2)
در روایتی در باب غسل نیز نظیر این مسئله آمده است:
عَنْ عَبْدِ اللّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قَالَ: إِنَّ الْغُسْلَ فِی أَرْبَعَةَ عَشَرَ مَوْطِناً، غُسْلُ الْمَیِّتِ وَغُسْلُ الْجُنُبِ وَغُسْلُ مَنْ غَسَّلَ الْمَیِّتَ وَغُسْلُ الْجُمُعَةِ وَالْعِیدَیْنِ وَیَوْمِ عَرَفَةَ وَغُسْلُ الْإِحْرَامِ وَدُخُولِ الْکَعْبَةِ وَدُخُولِ
الْمَدِینَةِ وَدُخُولِ الْحَرَمِ وَالزِّیَارَةِ وَلَیْلَةِ تِسْعَ عَشْرَةَ وَإِحْدَی وَعِشْرِینَ وَثَلَاثٍ وَعِشْرِینَ مِنْ شَهْرِ رَمَضَان.(1)
در این روایت، غسل جمعه، غسل روزه عرفه، غسل احرام و... در کنار غسلهای میّت، جنابت و مسّ میّت که واجباند، ذکر شده است؛ امّا استحباب آنها با توجّه به روایات دیگر ثابت میشود.
در روایتی دیگر نیز چنین وارد شده است:
عَنْ مُحَمَّدٍ الْحَلَبِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قَالَ: اغْتَسِلْ یَوْمَ الْأَضْحَی وَالْفِطْرِ وَالْجُمُعَةِ وَإِذَا غَسَّلْتَ مَیِّتاً وَلَا تَغْتَسِلْ مِنْ مَسِّهِ إِذَا أَدْخَلْتَهُ الْقَبْرَ وَلَا إِذَا حَمَلْتَهُ.(2)
در این روایت نیز صیغۀ امر، حمل بر وجوب میشود و در همۀ موارد ظهور در وجوب دارد؛ امّا از آنجا که بنا بر ادلّۀ دیگر، اجازۀ ترک غسل جمعه و غسل روز عید فطر و قربان داده شده است. پس در این موارد، صیغۀ امر بر استحباب حمل میشود.
بنا بر این، با توجّه به آنچه گفته شد، تنها راه حمل روایات مانعه بر کراهت، وجود روایات مجوّزه است.
راه دوم: دومین وجه جمع، این است که روایات مانعه حمل بر تقیّه شود؛ چراکه بیشتر علمای مذاهب مختلف اهلسنّت، بیع عسیب الفحل را حرام میدانند.
اشکال این سخن در این است که این مسئله در بین اهلسنّت نیز اختلافی است.
برخی از آنها بیع عسیب الفحل را بر خلاف اجارۀ آن، حرام میدانند و برخی بیع و اجارۀ آن را حرام میدانند و برخی به جواز بیع و اجارۀ عسیب الفحل فتوا دادهاند.(3)
پس با توجّه به اختلافی بودن مسئله نزد اهلسنّت، نمیتوان روایات مانعه را بر تقیّه
حمل نمود.
نکتهای که در مورد این جمع باید به آن اشاره کرد، این است که اگر کسی این جمع را بپذیرد، از آنجا که دیگر به روایت مانعه اعتنایی نمیشود، دیگر حتّی فتوا دادن به کراهت بیع عسیب الفحل نیز ممکن نخواهد بود.
راه سوم: سومین راه برای جمع، این است که روایات مانعه بر بیع عسیب الفحل و روایات مجوّزه بر اجارۀ آن حمل شود. به عبارت دیگر، بیع عسیب الفحل را باطل و حرام و اجارۀ آن را جایز بدانیم.
به عنوان مؤیّد این جمع میتوان گفت: در روایات مانعه، لفظ «بیع» به کار رفته است و در هر دو روایت مجوّزه، کرایه دادن و اجر وجود دارد که ظهور در اجاره دارد.
حمل روایات مانعه بر بیع عسیب الفحل را میتوان با این مطلب که وجود نطفه در این فرض، مشکوک است، توجیه نمود؛ امّا این مطلب به صحّت اجاره خللی وارد نمیکند؛ زیرا مقصود از اجاره با اجتماع حیوان نر و مادّه حاصل میشود و شکّی در این مورد، قابل تصوّر نیست.
شیخ طوسی قدس سره نیز در کتاب المبسوط مسئلۀ اجاره را مطرح میکند و آنرا مکروه میداند.(1)ایشان همچنین در کتاب الخلاف اظهار میدارد:
إجارة الفحل للضراب مکروه ولیس بمحظور وعقد الإجارة علیه غیر فاسد، وقال مالک یجوز ولم یکرهه، وقال أبو حنیفة والشافعی إنّ الإجارة فاسدة والأجرة محظورة. دلیلنا أنّ الأصل الإباحة، فمن ادّعی الحظر والمنع فعلیه الدلالة. فأمّا کراهیة ما قلناه فعلیه إجماع الفرقة وأخبارهم.(2)
از این سخن شیخ طوسی قدس سره برداشت میشود که نه تنها ایشان اجارۀ فحل را مکروه میداند و حرمت و بطلان این عقد را رد میکند، بلکه معتقد است که بر کراهت عقد
اجارۀ فحل، اجماع وجود دارد. از سوی دیگر، ایشان نظر علمای اهل سنّت را به این شکل نقل میکند که مالک، اجارۀ فحل را جایز و غیر مکروه میداند، ولی ابو حنیفه و شافعی میگویند: اجارۀ آن فاسد و اجرت دریافتی نیز حرام است. توجّه به این نکته ضروری است که اگر کسی اجارۀ فحل را فاسد بداند، باید قائل به فساد بیع نیز بشود؛ یعنی نمیتوان گفت: اجارۀ فحل فاسد است، ولی بیعش فاسد نیست.
در کتاب الفقه علی المذاهب الأربعة از ابوحنیفه چنین نقل شده است:
عن الحنیفة، امّا الأعیان التی لایصّح استیجارها باتّفاق، منها نزو الذکور من الحیوانات علی أناثها فلا یحلّ لأحد أن یؤجر ثوره لیحبل بقرة غیره ولا یؤجر حماره لیحبل حمارة غیره، لأن إحبال الحیوان غیر مقدور علیه فلا یصّح تأجیره.(1)
به نظر ابوحنیفه اجارۀ حیوان نر برای ضراب صحیح نیست؛ زیرا حامله کردن حیوان، امری غیرمقدور است.
از حنابله نیز چنین نقل شده است:
عن الحنابلة، من الأشیاء التی لا تصح اجارتها ذکور الحیوانات التی تستأجر لإحبال انثاها فلا یحلّ استیجار ثور لیحبل بقرة ولا جمل لیحبل ناقة.(2)
اجارۀ حیوان نر برای حامله کردن حیوان مادّه، صحیح نیست.
علاّمۀ حلّی قدس سره بیع عسیب الفحل را حرام و اجاره را مکروه دانسته است و اظهار میدارد:
یحرم بیع عسیب الفحل - وهو نطفته - لأنّه غیر متقوّم ولا معلوم ولا مقدور علیه ولا نعلم فیه خلافاً لأنّ النبیّ صلی الله علیه و آله نهی عنه إمّا إجارة الفحل للضراب فعندنا مکروهة ولیست محرّمة وهو أضعف وجهی الشافعی وبه قال مالک لأنّها منفعة مقصودة یحتاج إلیها فی کلّ وقت فلو لم یجز الإجارة فیها تعذّر تحصیلها لعدم
وجوب البذل علی المالک وقال أبو حنیفة والشافعی فی أصحّ وجهیه وأحمد، أنّها محرّمة لأنّه نهی النّبی صلی الله علیه و آله عن عسیب الفحل ولأنّه لا یقدر علی تسلیمه، فأشبه إجارة الآبق.(1)
ایشان بیع عسیب الفحل را به خاطر جهل، عدم قدرت بر تسلیم، غیر قابل تقویم بودن و نهی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله حرام میداند و در ادامه میگوید: اجارۀ فحل نزد امامیّه مکروه است و قول به کراهت اجارۀ فحل، ضعیفترین از دو قول شافعی است. مالک نیز این قول را پذیرفته است و نظر دیگر شافعی که صحیحتر است، و همچنین قول احمد بن حنبل و ابو حنیفه این است که اجارۀ فحل برای احبال (حامله کردن حیوان) حرام است؛ زیرا پیامبر صلی الله علیه و آله از آن نهی کردهاند و این عقد اجاره، مشابه اجارۀ عبد فراری است. همان طور که در مورد عبد فراری امکان استفاده از منافع وجود ندارد، اینجا نیز به علّت عدم امکان استفاده از منافع باید قائل به حرمت اجاره شد.
پس دو نکته در عبارت علاّمۀ حلّی قدس سره وجود دارد:
نخست اینکه مطابق این نقل، مالک قائل به کراهت اجارۀ فحل است؛ امّا مطابق نقل شیخ طوسی قدس سره در کتاب الخلاف، مالک قائل به جواز و عدم کراهت اجاره است.
مطلب دوم اینکه شافعی دو قول دارد: قول نخست که ضعیفتر است، کراهت اجارۀ فحل و قول دوم، عدم جواز اجارۀ فحل است.
لیکن در نقد این وجه میتوان به دو مطلب اشاره کرد:
اوّلاً: مراد از لفظ بیع در روایات، لزوماً بیع در مقابل اجاره نیست؛ بلکه در برخی از روایات از لفظ «بیع» ارادۀ اجاره شده است. برای مثال، در روایتی که میگوید:
«گوسفند را برای شیر آن میفروشد»، مراد این است که اجاره میدهد.
ثانیاً: از گذشته آنچه بین مردم مرسوم بوده، اجارۀ فحل حیوان نر بوده است، نه بیع
1) (1) . تذکرة الفقهاء: ج 10 ص 67.
آن؛ از این رو، حمل روایات مانعه بر بیع، حمل بر فرد نادر است.
با توجّه به این دو مطلب، راه جمع سوم نیز پذیرفتنی نیست و همان گونه که گفته شد، با پذیرش راه نخست، باید روایات مانعه را بر کراهت حمل نمود. هرچند بعید نیست ادّعای اجماع شیخ طوسی قدس سره علاوه بر اجاره، شامل بیع نیز بشود.
نکتهای دربارۀ بقای عین مستأجره
آخرین نکتهای که پیرامون این بحث وجود دارد و باید به آن اشاره کرد، این است که در اجاره، مستأجر مالک منافع میشود و نسبت به عین مستأجره استحقاقی ندارد. به عبارت روشنتر، متعلّق اجاره، تملیک منافع عین است نه خود عین. از این رو، گفته میشود اجاره در اعیانی قابل تصوّر است که با استیفای منافع، عین از بین نرود و باقی بماند. به عبارت دیگر، مشهور فقها دربارۀ تفاوت میان بیع و اجاره معتقدند که بیع عبارت است از تملیک عین، ولی اجاره عبارت است از تملیک منفعت. پس اجاره در جایی تصوّر میشود که بتوان از منافع یک عین خارجی بدون انتفای خود آن استفاده نمود.
با توجّه به این مطلب، برخی از فقها در مورد اجارۀ درخت برای چیدن میوه، گوسفند برای استفاده از شیر، زن برای شیر دادن و در نهایت، اجارۀ حیوان نر برای ضراب میگویند: در این موارد، عین مستأجره مستهلک شده و باقی نمیماند و تعریف اجاره بر آن صدق نمیکند. به عبارت دیگر، در این موارد، استیفای منافع موجب انتفای عین میشود.(1)این اشکال، فقها را با این پرسش رو به رو میکند که در این موارد چگونه اجاره توجیه میشود؟ البتّه این بحث به کتاب اجاره مربوط میشود، لیکن به دلیل ارتباط آن با بحث عسیب الفحل، این اشکال و پاسخ آن را مطرح میکنیم.
برای پاسخ به این اشکال، برخی از بزرگان همچون محقّق بروجردی قدس سره، تعریف
1) (1) . ر. ک: تذکرة الفقهاء: ج 10 ص 65-68.
مشهور اجاره را مورد انتقاد قرار داده و میگویند: در اجاره نیز همانند بیع، متعلّق تملیک، عین است. ایشان به عنوان مؤیّد به این نکته اشاره میکند که در صیغۀ ایجاب اجاره میگویند: «آجرتک هذه الدار» و نمیگویند: «آجرتک سکنی الدار».(1)
ایشان در مورد تفاوت اجاره و بیع معتقدند که مفهوم اجاره نزد عقلا اقتضا میکند که در مدّت انتفاع، عین باقی باشد؛ امّا دلیلی نداریم که پس از انتفاع نیز عین باقی بماند. سپس وی در ادامه به این قاعدۀ کلّی اشاره میکند که «انتفاع کلّ شیء بحسب ما یترقّب منه»؛ یعنی انتفاع هر شیء به حسب آن چیزی است که از او انتظار میرود. با توجّه به این سخن در مسئلۀ عسیب الفحل و موارد مشابه آن، با اشکالی روبهرو نمیشویم؛ چراکه عین مستأجره، هنگام اجاره باقی است و بقای آن پس از اجاره نیز ضروری نیست.
به مناسبت بحث دربارۀ خرید و فروش منی، در ادامه به بررسی موضوع مهم و شایع تلقیح مصنوعی میپردازیم و تحقیقی پیرامون حکم صورتهای گوناگون آن ارائه خواهیم داد.
به طور کلّی، عمل لقاح بین نطفۀ مرد و تخمک زن از راه آمیزش را تلقیح طبیعی گویند و در مقابل، تلقیح مصنوعی - که صور گوناگونی دارد - به عمل لقاح و ترکیب نطفۀ مرد با تخمک زن از راههایی غیر از آمیزش طبیعی و از طریق ابزار پزشکی یا هر وسیلۀ دیگری اطلاق میشود.
باید توجّه داشت که تقویت نطفۀ مرد یا تخمک زن از طریق تزریق داروهای
1) (1) . «ولکنّ الأستاذ آیة اللّه البروجردی قدس سره کان ینکر تعریف الإجارة بتملیک المنفعة و کان یقول: إنّ البیع و الإجارة کلیهما إضافتان متعلقتان بالأعیان، فکما تقول: بعتک هذه الدار تقول: آجرتک هذه الدار. غایة الأمر أنّ مفهوم الإجارة عند العقلاء تقتضی استحقاق المستأجر للإنتفاع بالعین مع بقائها مدّة الإنتفاع بها، و الإنتفاع من کلّ شیء بحسب ما یترقّب منه» (دراسات فی المکاسب المحرّمه: ج 1 ص 300).
شیمیایی یا نطفۀ افراد دیگر، لقاح مصنوعی محسوب نمیشود و در این مسئله بین فقها اختلاف نظری وجود ندارد؛ زیرا همۀ فقها آن را جایز میدانند. پس این مسئله از محلّ بحث خارج است.
مباحث مربوط به تلقیح مصنوعی را باید در دو محور کلّی مورد مطالعه قرار دهیم: نخست، حکم تکلیفی اقسام مختلف تلقیح مصنوعی و دوم، بحث دربارۀ حکم وضعی و آثار حقوقی مترتّب بر تلقیح مصنوعی. پس مطالب این مبحث را در دو گفتار ارائه میدهیم: در گفتار اوّل مباحث مربوط به حکم تکلیفی صور مختلف تلقیح مصنوعی را مطرح میکنیم و اشارهای به بحث اهدای جنین یا اهدای رحم خواهیم داشت. در اهدای رحم، نطفۀ مرد و تخمک همسر او را در خارج یا در رحم زن صاحب تخمک مورد لقاح قرار داده و بعد از تکوین جنین، از آنجا که رحم زن توانایی نگهداری از این جنین را ندارد، آن را در رحم زن دیگری قرار میدهند. از این بحث با عنوان رحم اجارهای نیز یاد میشود.
در گفتار دوم نیز پیرامون آثار حقوقی تلقیح مصنوعی بحث خواهیم کرد؛ یعنی فارغ از اینکه قائل به حرمت یا جواز تلقیح در صور مختلف آن شویم، باید بررسی کنیم که پدر و مادر جنین متولّد شده از تلقیح مصنوعی، چه کسی است و از چه کسانی ارث میبرد و....
بحث اصلی ما پیرامون تلقیح مصنوعی است. باروری مصنوعی، صور متعدّدی دارد که در اینجا به برخی از آنها به صورت اجمالی اشاره میشود و در ادامۀ مباحث بهطور جداگانه حکم آنها مورد بررسی قرار میگیرد.
گاهی برای باروری مصنوعی، نطفۀ مرد را با استفاده از ابزار جدید در رحم همسر خودش قرار میدهند، و گاهی نطفۀ مرد و تخمک همسرش را خارج از رحم زن تلقیح و سپس به رحم وی منتقل میکنند. در همین فرض، ممکن است جنین به دلیل ناتوانی رحم زن در نگهداری جنین، به رحم زن دیگر یا دستگاه منتقل شود.
صورت دیگر تلقیح مصنوعی، در فرضی است که زن به علّت نازایی، قابلیت تولید تخمک را ندارد و به همین سبب، نطفۀ مرد را با تخمک زن بیگانه در خارج تلقیح کرده و سپس در رحم همسر وی قرار میدهند و یا در همین فرض، جنین را در دستگاه نگهداری میکنند و یا به رحم زنی دیگر یا زن صاحب نطفه منتقل مینمایند.
فرض دیگر، این است که مرد توانایی تولید اسپرم و نطفه را ندارد. از این رو، اسپرم مردی اجنبی را با کمک ابزار پزشکی در رحم زن قرار میدهند. در این فرض، شوهر این زن توانایی باروری همسرش را ندارد و به همین دلیل، اسپرم مردی دیگر را در رحم وی قرار میدهند. حال در این فرض، ممکن است صاحب نطفه و اسپرم مشخّص باشد و ممکن است هویّت وی نامشخّص باشد و اسپرم از بانک اسپرم و منی اخذ شده باشد. در مورد بانک اسپرم، این فرض مطرح میشود که گاهی یک مرد نطفۀ خود را به بانک منی میسپارد و پس از آن از دنیا میرود؛ پس این پرسش مطرح میشود که آیا میتوان اسپرم این مرد را در ایام عدّۀ همسرش در رحم وی قرار داد؟ این بحث مبتنی بر این فرع فقهی است که آیا با فوت شوهر، زوجیّت از بین میرود و یا زوجیّت تا پایان ایام عدّه، باقی میماند؟
در فرض دیگر، ممکن است نطفه یا تخمک از غیر انسان گرفته شود. مثلاً در صورت امکان، نطفه یا تخمک از حیوانات یا گیاهان گرفته شده و با تخمک یا نطفۀ انسان تلقیح یابد و در رحم زن صاحب تخمک یا زن دیگر، قرار داده شود و یا در دستگاه نگهداری گردد.
پیش از بررسی صور مختلف این مسئله، باید دربارۀ اصل و قاعدۀ اوّلی در این بحث گفتگو کنیم تا اگر در مباحث بعدی دلیلی بر جواز یا عدم جواز نیافتیم، به آن اصل رجوع نماییم.
چه بسا گفته شود: اصل اوّلی در تمام شبهات حکمی تحریمی، برائت عقلی و
شرعی است. از اینرو اگر دلیلی بر منع تلقیح مصنوعی وجود نداشته باشد، باید اصل برائت را جاری ساخت. امّا از سوی دیگر، ممکن است اصل احتیاط را حاکم بدانیم که در این صورت، دیگر مجالی برای جریان اصل برائت وجود نخواهد داشت. از اینرو، ابتدا دلایل اثباتکنندۀ اصل احتیاط را مورد بررسی قرار میدهیم. اگر این دلایل پذیرفته شود، اصل احتیاط مقدّم است و در غیر این صورت، اصل اوّلی در این مقام، اصل برائت خواهد بود.
برای اثبات اصل احتیاط دو دلیل وجود دارد:
1-1. دلیل نخست: مذاق شریعت
گاهی در کلمات برخی از فقها چنین تعبیر میشود که در باب نکاح، انساب و فروج، مذاق شریعت بر احتیاط است. از اینرو، در مسئلۀ تلقیح مصنوعی باید اصل احتیاط را مقدّم بدانیم.(1)
لیکن در پاسخ به این دیدگاه میتوان گفت: در همه جای فقه، رعایت احتیاط رجحان دارد؛ لیکن در این ابواب، سفارش بیشتری به احتیاط شده است. از سوی دیگر، این دلیل اجمال دارد و نمیتوان فهمید مقصود، لزوم احتیاط است یا رجحان آن. به عبارت دیگر، معلوم نیست که مذاق شریعت بر لزوم احتیاط است یا بر رجحان آن، که البتّه با جستجو در کلمات فقها میتوان رجحان احتیاط را برداشت نمود.(2)به
1) (1) . کشف الرموز: ج 2 ص 173: «طریقة الإحتیاط تقتضی ألّا یتهجّم علی استباحة الفروج إلّابیقین»؛ الروضة البهیة: ج 5 ص 335: «ومراعاة للاحتیاط فی الفروج المبنیة علیه...»؛ کشف اللثام: ج 7 ص 116: «لوجوب الاحتیاط فی الفروج»؛ حدائق الناضرة: ج 2 ص 26: «مع وجوب الإحتیاط فی الفروج، لانّ حلّ الفروج أمر توقیفی فیتوقّف علی النّص و بدونه ینتفی لأصالة عدم الحلّ و لا تکفی فی الخروج عدم القطع بالمحرّم لانّه مبنی علی کمال الإحتیاط»؛ مفتاح الکرامة: ج 7 ص 331: «مع وجوب الاحتیاط فی الفروج».
2) (2) . غایة المراد: ج 3 ص 41: «بل الإحتیاط فی الفروج أولی»؛ جامع المقاصد: ج 12 ص 340: «الإحتیاط الفروجهو المطلوب»؛ روض الجنان: ج 1 ص 208: «وینبغی مراعاة الاحتیاط فی مواضع الإشتباه حفظاً لحرمة الفروج
علاوه، مذاق شریعت، مستند به نصوص است و دلیلی جداگانه به شمار نمیرود.
1-2. دلیل دوم: روایات
دومین دلیل برای اثبات اصل احتیاط، روایاتی است که در این زمینه وارد شدهاند.
اگر ثابت شود که شارع در این روایات، احتیاط را به وجوب مولوی واجب دانسته است، آنگاه اصل احتیاط در این مقام جاری خواهد شد؛ امّا اگر با استفاده از روایات به وجوب ارشادی و یا استحباب احتیاط برسیم، آنگاه اصل اوّلی، برائت عقلی و شرعی خواهد بود.
1-2-1. روایت اوّل: معتبرۀ شعیب بن حدّاد
قَالَ قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام: رَجُلٌ مِنْ مَوَالِیکَ یُقْرِئُکَ السَّلَامَ وَقَدْ أَرَادَ أَنْ یَتَزَوَّجَ امْرَأَةً وَقَدْ وَافَقَتْهُ وَأَعْجَبَهُ بَعْضُ شَأْنِهَا وَقَدْ کَانَ لَهَا زَوْجٌ فَطَلَّقَهَا عَلَی غَیْرِ السُّنَّةِ وَقَدْ کَرِهَ أَنْ یُقْدِمَ عَلَی تَزْوِیجِهَا حَتَّی یَسْتَأْمِرَکَ فَتَکُونَ أَنْتَ تَأْمُرُهُ. فَقَالَ أَبُو عَبْدِاللّهِ علیه السلام: هُوَ الْفَرْجُ وَأَمْرُ الْفَرْجِ شَدِیدٌ وَمِنْهُ یَکُونُ الْوَلَدُ وَنَحْنُ نَحْتَاطُ فَلَا یَتَزَوَّجْهَا؛(1)شعیب حدّاد میگوید: به امام صادق علیه السلام گفتم، مردی از دوستداران شما به شما سلام رسانده است. او میخواهد با زنی ازدواج کند که با وی موافقت کرده است و او برخی از ویژگیهای آن زن را دوست دارد، امّا آن زن قبلاً شوهر داشته و آن شوهر، او را به غیر سنّت طلاق داده است. این مرد نیز کراهت دارد با آن زن ازدواج کند مگر اینکه از شما اجازه بگیرد. امام علیه السلام فرمودند: این مسئله مربوط به فرج است و حکم فرج شدید و مهم است و از آن فرزند پدید میآید و ما در آن احتیاط میکنیم، پس با او ازدواج نکند.
1) (1) . وسائل الشیعة: ج 20 ص 258.
برای استدلال به این روایت باید بگوییم: منظور امام علیه السلام از احتیاط در عبارت «أمر الفرج شدیدٌ و منه یکون الولد و نحن نحتاط»، این است که احتیاط به وجوب شرعیِ مولوی واجب است. پس با توجّه به این سخن امام علیه السلام باید گفت: اصل اوّلی در همۀ شبهات این باب، اصل احتیاط است.
ولی به نظر میرسد، چنین معنایی از روایت استفاده نمیشود. در این روایت، سائل که از موالیان امام صادق علیه السلام است، از حکم این مسئله سؤال نمیکند و به نظر میرسد او از صحّت ازدواج با آن زن اطّلاع داشته است؛ امّا به خاطر ناراحتی ذهن خود و برای رهایی از شکّ خود، با امام علیه السلام مشورت نموده است. این موضوع امروزه نیز رایج است؛ یعنی گاهی حکم یک مسئله از فقیه پرسیده میشود و گاهی نسبت به مسئلهای خاص با فقیه مشورت میشود. برای توضیح این مطلب، باید به این مسئله اشاره کرد که به نظر فقهای شیعه، اگر مرد سنّی زن خود را بر طبق مذهب خود طلاق دهد، بنا بر قاعدۀ الزام این طلاق صحیح است و زن پس از انقضای عدّه، میتواند ازدواج کند. این مرد هم با وجود دانستن این قاعده از آنجا که فردی محتاط بوده است، از امام علیه السلام مشورت میگیرد و ایشان در جواب او میفرمایند: مسئلۀ فرج شدید است و ما احتیاط میکنیم. اتّفاقاً همین عبارت
«أمر الفرج شدیدٌ و منه یکون الولد»
قرینۀ خوبی است که ثابت میکند حکم به احتیاط، ارشادی است، نه مولوی. و در ادامه میفرمایند: «و نحن نحتاط»؛ یعنی ما در مقام عمل احتیاط میکنیم. این عبارت نیز قرینۀ روشنی است بر ارشادی بودن حکم احتیاط؛ زیرا امام علیه السلام به صورت صریح دستور به احتیاط نمیدهند.
در پایان باید به دو مطلب در مورد این روایت اشاره کنیم.
مطلب اوّل: ممکن است گفته شود که احتیاط برای امامان معصوم علیهم السلام معنا ندارد؛ زیرا احتیاط برای افراد جاهل است و ایشان به همۀ امور عالم و آگاه هستند. در پاسخ به این سخن باید گفت: اینکه ایشان میگویند ما احتیاط میکنیم، احتیاط در یک امر مجهول نیست؛ بلکه به معنای مطلوب بودن این امر است. همین مسئله نیز قرینهای
است بر ارشادی بودن حکم به احتیاط.
مطلب دوم: ممکن است گفته شود: چون سؤال در مورد این بود که مردی همسرش را به شیوۀ اهل سنّت طلاق داده است، امام علیه السلام از روی تقیّه این پاسخ را دادهاند. امّا این سخن صحیح نیست و در این روایت به هیچ وجه احتمال تقیّه وجود ندارد؛ زیرا تقیّه اقتضا میکند که امام علیه السلام بگویند این طلاق صحیح است و میتوانی با آن زن ازدواج کنی. از سوی دیگر، اهل سنّت از قاعدۀ الزام مطّلعاند و امکان تقیّه در اینجا وجود ندارد.
1-2-2. روایت دوم: صحیحۀ علاء بن سیابه
بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْعَلَاءِ بْنِ سَیَابَةَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللّهِ علیه السلام عَنِ امْرَأَةٍ وَکَّلَتْ رَجُلاً بِأَنْ یُزَوِّجَهَا مِنْ رَجُلٍ فَقَبِلَ الْوَکَالَةَ فَأَشْهَدَتْ لَهُ بِذَلِکَ فَذَهَبَ الْوَکِیلُ فَزَوَّجَهَا ثُمَّ أنّها أَنْکَرَتْ ذَلِکَ الْوَکِیلَ وَزَعَمَتْ أنّها عَزَلَتْهُ عَنِ الْوَکَالَةِ فَأَقَامَتْ شَاهِدَیْنِ أنّها عَزَلَتْهُ. فَقَالَ علیه السلام: مَا یَقُولُ مَنْ قِبَلکُمْ فِی ذَلِکَ؟ قَالَ قُلْتُ: یَقُولُونَ یُنْظَرُ فِی ذَلِکَ فَإِنْ کَانَتْ عَزَلَتْهُ قَبْلَ أَنْ یُزَوِّجَ فَالْوَکَالَةُ بِاطِلَةٌ وَالتَّزْوِیجُ بَاطِلٌ وَإِنْ عَزَلَتْهُ وَقَدْ زَوَّجَهَا فَالتَّزْوِیجُ ثَابِتٌ عَلَی مَا زَوَّجَ الْوَکِیلُ وَعَلَی مَا اتَّفَقَ مَعَهَا مِنَ الْوَکَالَةِ إِذَا لَمْ یَتَعَدَّ شَیْئاً مِمَّا أَمَرَتْ بِهِ وَاشْتَرَطَتْ عَلَیْهِ فِی الْوَکَالَةِ. قَالَ ثُمَّ قَالَ علیه السلام: یَعْزِلُونَ الْوَکِیلَ عَنْ وَکَالَتِهَا وَلَمْ تُعْلِمْهُ بِالْعَزْلِ؟ قُلْتُ: نَعَمْ، یَزْعُمُونَ أنّها لَوْ وَکَّلَتْ رَجُلاً وَأَشْهَدَتْ فِی الْمَلَإِ وَقَالَتْ فِی الْخَلَإِ اشْهَدُوا أَنِّی قَدْ عَزَلْتُهُ أَبْطَلَتْ وَکَالَتَهُ بِلَا أَنْ یَعْلَمَ فِی الْعَزْلِ وَیَنْقُضُونَ جَمِیعَ مَا فَعَلَ الْوَکِیلُ فِی النِّکَاحِ خَاصَّةً وَفِی غَیْرِهِ لَا یُبْطِلُونَ الْوَکَالَةَ إِلاَّ أَنْ یَعْلَمَ الْوَکِیلُ بِالْعَزْلِ وَیَقُولُونَ الْمَالُ مِنْهُ عِوَضٌ لِصَاحِبِهِ وَالْفَرْجُ لَیْسَ مِنْهُ عِوَضٌ إِذَا وَقَعَ مِنْهُ وَلَدٌ. فَقَالَ علیه السلام: سُبْحَانَ اللّهِ مَا أَجْوَرَ هَذَا الْحُکْمَ وَأَفْسَدَهُ، إِنَّ النِّکَاحَ أَحْرَی وَأَحْرَی أَنْ یُحْتَاطَ فِیهِ وَهُوَ
فَرْجٌ وَمِنْهُ یَکُونُ الْوَلَد؛(1)علاء بن سیابه میگوید: از امام صادق علیه السلام سؤال کردند، زنی به مردی وکالت میدهد که او را به ازدواج مردی درآورد. وکیل هم بر طبق مقتضای وکالت عمل کرده و این زن را تزویج میکند. زن بعداً این وکیل را از وکالت عزل میکند. این زن هم در زمانی که وکیل را به وکالت گرفته و هم در زمانی که وی را عزل کرده، عدّهای را شاهد گرفته است. حال، از امام علیه السلام سؤال میکنند که آیا این ازدواج درست است؟ امام علیه السلام ابتدا از سائل پرسیدند: فقهای اهل سنّت در این مورد چه میگویند؟ سائل در جواب گفت: آنها میگویند اگر وکیل را قبل از آنکه تزویج کند از وکالت عزل کرده، وکالت و تزویج باطل است و اگر بعد از تزویج عزل کند، تزویج ثابت است. امام علیه السلام دوباره سؤال کردند: آن جایی که زن وکیل را از وکالت عزل کرده امّا خبر عزل به گوش وکیل نرسیده و تزویج هم کرده است چه میگویند؟ در جواب میگوید: اینها معتقدند اگر زن مردی را وکیل کرد و بر این وکالت شاهد گرفت و بعد وکیل را عزل کرد و بر این کار نیز شاهد گرفت، به مجرّد اینکه زن گفت من وکیل را عزل کردم، وکالتش باطل است، حتّی اگر خبر عزل به وکیل نرسد. و اگر وکیل بعد از عزل تزویج کرده باشد، تزویج باطل است. امّا این را تنها در باب نکاح میگویند و در غیر نکاح وکالت را باطل نمیدانند، مگر اینکه وکیل علم به عزل پیدا کند. فرق این دو در این است که گفتهاند در بیع مسئلۀ مال است؛ یعنی اگر مالی از دست رفته در مقابل مالی به دست آورده است، ولی در باب فرج عوض وجود ندارد. امام علیه السلام فرمودند: سبحان اللّه چه حکم ظالمانه و فاسدی! نکاح سزاوارتر است که در آن احتیاط شود. در نکاح، بحث فرج مطرح است و از آن فرزند به وجود میآید.
پیش از بیان شاهد استدلال در این روایت، به این نکته اشاره میکنیم که ائمّۀ
1) (1) . وسائل الشیعة: ج 19 ص 163.
اطهار علیهم السلام در بسیاری از روایات، به صورت صریح نسبت به فتاوای فقهای اهل سنّت، موضع گرفته و آنها را به نفهمیدن قرآن و سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله محکوم میکنند.
همچنان که امام علیه السلام در این روایت نیز فتوای آنها را ظالمانه و فاسد میداند؛ امّا برای استدلال به این روایت باید دید آیا از عبارت
«إنّ النکاح أحری أن یحتاط فیه وهو فرجٌ منه یکون الولد» میتوان استفاده کرد که احتیاط وجوب شرعیِ مولوی دارد؟
به نظر میرسد، تعبیر «أحری أن یحتاط فیه» ارشاد به این حکم عقلی است که چون اثری مهم (توالد و افزایش نسل) بر نکاح مترتّب میشود، احتیاط در اینجا سزاوارتر است. پس بیش از آن مقداری که در بحث معاملات احتیاط صورت میگیرد، باید در مسئلۀ نکاح احتیاط شود. برای روشن شدن بحث میتوان به این موضوع اشاره کرد که اگر وکیلِ زن، قبل از اطّلاع از عزل خود از وکالت، تزویج را انجام دهد، دو حکم برای آن متصّور است: اگر در واقع، تزویج صحیح بوده و زن بدون توجّه به آن با مرد دیگری ازدواج کند، ازدواج دوم مصداق ازدواج ذات البعل خواهد بود. از این رو امام علیه السلام میفرماید: چون مسئلۀ فرج و فرزند است، احتیاط سزاوارتر است. امّا اگر بگوییم: این وکالت باطل شده است، آن ازدواج، صحیح نیست و دیگر بحث ازدواج ذات البعل مطرح نمیشود.
بحث دیگر، این است که در نکاح امر دایر مدار وجوب و حرمت است. اگر در فرض مذکور در روایت، این زن همسر آن مرد شمرده شود، نفقه بر او واجب است و اگر همسر او نباشد، وطی زن حرام است. با این توضیحات، احتیاط در این مسئله بدین صورت است که بگوییم: حتّی اگر وکیل، عزل شده باشد و عقد نکاح در واقع باطل باشد، آن را به حسب ظاهر صحیح بدانیم و این نکاح را عقدی فضولی به شمار آوریم که نیاز به اجازه دارد. در اینصورت با اجازۀ زن مشکلی پیش نمیآید و عقد به صورت صحیح واقع میشود. امّا اگر این کار صورت نگیرد و بنا به گفتۀ علمای اهلسنّت به دلیل عزل وکیل، عقد را به حسب ظاهر باطل بدانیم، آنگاه اگر عقد در
عالم واقع بهطور صحیح واقع شده باشد، مفاسد بسیاری بر آن مترتّب خواهد بود و در صورت ازدواج مجدّد زن، مرد جدید در واقع شوهر آن زن محسوب نمیشود و زن هنوز بر عقد مرد اوّل باقی است. امام علیه السلام نیز ما را به این حکم عقلی ارشاد نموده است. در نتیجه این روایت نیز وجوب شرعی و مولویِ احتیاط را ثابت نمیکند.
1-2-3. روایت سوم: معتبرۀ أبی بصیر
عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ علیه السلام عَنْ رَجُلٍ تَزَوَّجَ امْرَأَةً فَقَالَتْ أَنَا حُبْلَی وَأَنَا أُخْتُکَ مِنَ الرَّضَاعَةِ وَأَنَا عَلَی غَیْرِ عِدَّةٍ. قَالَ فَقَالَ علیه السلام: إِنْ کَانَ دَخَلَ بِهَا وَوَاقَعَهَا فَلَا یُصَدِّقْهَا وَإِنْ کَانَ لَمْ یَدْخُلْ بِهَا وَلَمْ یُوَاقِعْهَا فَلْیَخْتَبِرْ(1)وَ
لْیَسْأَلْ إِذَا لَمْ یَکُنْ عَرَفَهَا قَبْلَ ذَلِکَ؛(2)ابو بصیر میگوید: از امام باقر علیه السلام در مورد مردی پرسیدم که با زنی ازدواج میکند، ولی زن به مرد میگوید: من باردار هستم [یعنی هنوز در عدّه شوهر سابقش است و تا وضع حمل نکند از عدّه خارج نمیشود]، یا ادّعا میکند که من خواهر رضاعی تو و یا در عدّۀ دیگری هستم. آیا این ازدواج صحیح است؟ حضرت در پاسخ فرمودند: اگر با او نزدیکی و مجامعت کرده و زن پس از مواقعه چنین ادّعایی نمود، او را تصدیق نکند و اگر با او نزدیکی نکرده، باید تحقیق کند و اگر او را در گذشته نمیشناخته، در موردش سؤال نماید.
سؤال این است که آیا با توجّه به این روایت، میتوان گفت: در موارد مربوط به نکاح، احتیاط واجب است؟ آیا اگر انسان شک کند زنی که به همسری برگزیده، خواهر رضاعی او و یا در عدّۀ مرد دیگری است، مکلّف به احتیاط است؟ آیا با توجّه به اینکه استصحاب نزد ما از جملۀ ادلّۀ معتبر است و در موارد مذکور که شک در
موضوع وجود دارد و استصحاب عدم آن جاری میشود، میتوان گفت: این روایت دلالت بر وجوب احتیاط دارد و امام علیه السلام بر خلاف حکمی که از استصحاب استفاده میشود، دستور به احتیاط دادهاند؟ به این بیان که وقتی زن میگوید من حاملهام، با توجّه به قواعد، میتوانیم استصحاب عدم را جاری و حکم به حامله نبودن زن کنیم.
همچنین در جایی که زن میگوید: من خواهر رضاعی تو هستم، استصحاب عدم، حکم میکند که خواهر رضاعی نباشد. امّا با وجود آنکه در چنین مواردی استصحاب، دلیلی معتبر است، امام علیه السلام میگویند: مکلّف باید احتیاط کند.
در اینجا تذکّر چند نکته الزامی است:
نخست اینکه: این گونه ادّعاهای زن از جمله اموری است که «لا یعرف إلّامن قِبَلِها»، یعنی از اموری هستند که فقط خود زن میتواند آنها را تشخیص دهد.
تشخیص اینکه زن، خواهر رضاعی مرد باشد، یا در عدّه دیگری و یا حامله باشد، در وهلۀ نخست با خود زن است؛ امّا در این گونه موارد امام علیه السلام در یک صورت، حکم به عدم تصدیق زن و در صورت دیگر حکم به احتیاط میکنند. پس بنا بر ادّعای زن، یک حکم ظاهری محقّق میشود و بنا بر اصل استصحاب، لازم میآید که از این ظاهر دست برداریم. آیا میتوان گفت: این، از موارد تعارض ظاهر و اصل است؟
دوم اینکه: این روایت، تنها شامل مواردی میشود که زن چنینی ادّعایی بکند و مواردی که خود مرد شک میکند و زن چنین ادّعایی ندارد را شامل نمیشود. به عبارت دیگر، این روایت، تنها شامل مواردی میشود که منشأ شک، ادّعای زن باشد و مواردی که مرد شک کرده است را شامل نمیگردد.
سوم اینکه: چه تفاوتی میان قبل و بعد از دخول وجود دارد که اگر زن قبل از دخول چنین ادّعایی کند، احتیاط لازم است و اگر ادّعای وی بعد از دخول باشد، احتیاط لازم نیست؟ آیا پس از دخول، عنوان خواهر رضاعی بودن منتفی میشود؟
پس از بیان این نکات میگوییم:
استدلال به این روایت با اشکال مواجه است و این روایت دلالت بر وجوب ابتدایی احتیاط ندارد؛ یعنی مقصود روایت این نیست که در موارد شکّ بدوی، احتیاط واجب است؛ بلکه تنها مواردی را شامل میشود که منشأ شک، ادّعای زن باشد، در حالی که ادّعای شما وجوب شرعی احتیاط در موارد شکّ بدوی است، نه جایی که منشأ شک، چیز دیگری است.
از سوی دیگر میتوان گفت: از روایت چنین استفاده میشود که زن ادّعایی را مطرح کرده است که فرد دیگری از آن آگاهی ندارد. از این رو، این ادّعا محلّ جریان قاعدۀ «اقرار العقلاء علی أنفسهم» و «من ملک شیئاً ملک الإقرار به» است. این ادّعای زن نیز ادّعایی است که از نظر عقلایی در یک فرض بر آن ترتیب اثر داده میشود و در یک فرض، ترتیب اثر داده نمیشود. شارع نیز میگوید: جایی که دخول صورت گرفته است، ترتیب اثر ندهید و در جایی که دخول نشده است، احتیاط کنید. پس این روایت نیز وجوب شرعی و مولوی احتیاط را به نحو ابتدایی ثابت نمیکند.
1-2-4. روایت چهارم: روایت مسعدة بن زیاد
عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ زِیَادٍ عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ آبَائِهِ علیهم السلام أَنَّ النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله قَالَ: لَاتُجَامِعُوا فِی النِّکَاحِ عَلَی الشُّبْهَةِ (وَ قِفُوا عِنْدَ الشُّبْهَةِ)، یَقُولُ إِذَا بَلَغَکَ أَنَّکَ قَدْ رَضَعْتَ مِنْ لَبَنِهَا وَأنّها لَکَ مَحْرَمٌ وَمَا أَشْبَهَ ذَلِکَ فَإِنَّ الْوُقُوفَ عِنْدَ الشُّبْهَةِ خَیْرٌ مِنَ الِاقْتِحَامِ فِی الْهَلَکَةِ؛(1)مسعدة بن زیاد از امام صادق علیه السلام روایت میکند که ایشان از پدرانشان از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله روایت میکنند که ایشان فرمودند: دنبال نکاحی که شبهه دارد نروید. (در نکاح بر شبهه، مجامعت نکنید) و بر شبهات توقّف کنید. امام علیه السلام میگویند: مانند آن زمان که به تو خبر بدهند که تو از شیر او خوردهای و او بر تو حرام است و مانند این. پس توقّف هنگام وجود شبهه از
1) (1) . وسائل الشیعة: ج 2 ص 258.
افتادن در هلاکت بهتر است.
از این روایت نیز وجوب احتیاط به نحو ابتدایی برداشت نمیشود؛ زیرا هرچند عبارت «و قفوا عند الشبهة» اطلاق دارد و شامل هرگونه شبههای میشود - یعنی هم شکّ بدوی و هم شکّی که ناشی از خبر و ادّعای دیگران است را در بر میگیرد -، امّا در ادامه مراد از شبهه مشخّص شده و این عبارت از اطلاق خارج میشود. در روایت آمده است: اگر کسی به شما خبر داد که فرزند رضاعی این زن هستی، آنگاه باید احتیاط شود و اگر خود مرد بدون وجود چنین خبری شک کند، این فرض مشمول حکم روایت نمیشود. پس اگر روایت با عبارت «و قفوا عند الشبهة» به پایان میرسید، با توجّه به اطلاق شبهه، وجوب احتیاط ثابت میشد؛ امّا با توجّه به ادامۀ روایت که شبهه را معنا کرده است، نمیتوان مدّعا را ثابت نمود.
با توجّه به مطالب بیان شده، میتوان نتیجه گرفت: هرچند احتیاط عقلاً و شرعاً مناسب است، امّا دلیلی بر وجوب آن وجود ندارد. از این رو، اصل اوّلی در این مسئله، اصل برائت عقلی و شرعی است. پس در فروض و صورتهای گوناگون مسئلۀ تلقیح مصنوعی، اگر دلیلی بر حرمت یافت نشود، اصل برائت جاری خواهد شد.
اوّلین فرضی که مورد بررسی قرار میدهیم، این است که نطفۀ مرد با کمک ابزار پزشکی پیشرفته در رحم همسرش قرار داده شود. معمولاً این فرض در صورتی است که به دلیل مشکلات نازایی زن یا مرد، امکان تلقیح از راه طبیعی وجود ندارد.
اکنون سؤال این است که آیا از نظر شرع، این شکل از تلقیح جایز است یا خیر؟
در این فرض، با توجّه به اینکه بین زن و مرد رابطۀ زوجیّت برقرار است، دلیلی بر حرمت وجود ندارد؛ زیرا در هیچ یک از آیات و روایات گفته نشده است که بارور
ساختن زن باید تنها از راه طبیعی شکل گیرد و تلقیح در غیر این فرض جایز نیست. از این رو میتوان اصل برائت را جاری ساخت و در مورد این صورت از تلقیح مصنوعی، حکم به جواز داد. پس این عمل به خودی خود جایز است و منع شرعی ندارد.
امّا اشکالی که مطرح میشود این است که این عمل مستلزم نظر و لمس است؛ یعنی پزشک ناچار است برای قرار دادن نطفۀ مرد در رحم همسرش، زن را لمس کرده و به او نگاه کند. از این رو آیا با توجّه به این اشکال، تلقیح مصنوعی در فرض یاد شده جایز است یا خیر؟
پیش از پاسخ به این پرسش، طرح این نکته ضروری است که آیا ادلّۀ حرمت نظر و لمس اجنبیّه، فقط نگاه کردن به ظاهر جسم زن مانند مو و بدن را در بر میگیرد، یا اینکه باطن جسم او را نیز شامل میشود؟ فرض کنید پزشک مردی بخواهد شکم زنی را جراحی کند و به هیچ وجه به ظاهر بدن او تماس یا نگاه نداشته باشد، بلکه زنی دیگر شکم او را شکافته و سپس پزشک مرد مثلاً روده یا قلب او را جرّاحی کند. سؤال این است که آیا باز هم نگاه کردن به درون بدن زن، یا احیاناً لمس قلب یا روده آن زن، حرام است؟
جواب این سؤال به بررسی ادلّۀ حرمت نظر و لمس، مانند آیۀ شریفۀ«قُلْ لِلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ»،1 نیاز دارد؛ بدین منظور که آیا از این ادلّه، تنها حرمت نظر به ظاهر را میتوان استفاده کرد یا خیر؟
تفصیل این بحث باید در کتاب نکاح مطرح شود؛ امّا بهطور اجمال میتوان گفت:
این آیۀ شریفه فقط در مورد نظر به ظاهر فرج است؛ یعنی خداوند متعال در این آیۀ شریفه نگاه کردن مؤمن به فرج زن مؤمنه و بالعکس را حرام میداند و دلالتی بر نگاه به دیگر اجزای بدن و یا باطن آن ندارد.
با دانستن این مطلب و با این فرض که نگاه و لمس، حتّی نسبت به باطن بدن اجنبیّه نیز حرام است، اگر زن و شوهری که اقدام به عمل تلقیح نمودهاند در اضطرار بودهاند
و نداشتن فرزند، آنها را با مشکلاتی روبهرو میسازد و حتّی ممکن است موجب جدایی آنها شود، آنگاه قاعدۀ «لاحرج»، حرمت نظر و لمس پزشک را بر میدارد و اصل برائت در جواز اصل عمل، حاکم است. پس تلقیح در فرض یاد شده با وجود اضطرار زوجین جایز است.
امّا اگر اضطرار و حرجی وجود نداشته باشد و زن و شوهر زندگی خوبی داشته باشند و تنها به داشتن فرزند علاقمند باشند، بحث معالجه مطرح میشود و باید دید آیا میتوان به ملاک معالجه، حرمت نظر و لمس را برداشت و عمل تلقیح را که مستلزم نظر و لمس پزشک است، جایز دانست؟
در این فرض، میل باطنی زن و مرد آن است که فرزند داشته باشند؛ امّا در صورت نداشتن فرزند نیز زندگی آنها خوب است و میتوانند مانند دیگر افراد با هم بدون مشکل زندگی کنند. در این صورت، آیا از نظر شرعی این زن و شوهر میتوانند به ملاک معالجه و نه به ملاک اضطرار و حرج، تلقیح مصنوعی انجام دهند، حتّی اگر منجر به تماس و نگاه نامحرم شود؟
این، مانند جایی است که زنی بینی بزرگی دارد و قصد کوچک کردن آن را دارد، اضطرار هم در کار نیست و این کار را صرفاً جهت زیبایی خود انجام میدهد. آیا زن میتواند در جایی که اضطراری وجود ندارد، خود را در اختیار پزشک مرد قرار دهد؟
در برخی موارد، زن میتواند حتّی در صورت وجود پزشک زن، به پزشک مرد مراجعه نماید. برای مثال، مراجعه به پزشک مرد برای زنی که بیماری قلبی دارد، در صورتی که اعتماد او به دکتر مرد بیش از دکتر زن باشد، جایز است؛ امّا در جایی که اضطراری نیست و ملاک، مجرّد معالجه است، آیا میتوان از ادلّه استفاده کرد که این زن میتواند خود را در اختیار پزشک اجنبی قرار دهد تا نطفۀ شوهرش را در رحم او قرار دهد و مستلزم لمس و نظر نیز باشد؟
برای پاسخ به این پرسش، باید ادلّۀ معالجۀ زن توسّط پزشک مرد را بررسی کرد. به نظر میرسد که تنها یک روایت در مورد معالجه در فقه وجود دارد و آن روایت معتبر
ابوحمزۀ ثمالی از امام باقر علیه السلام است.
عَنْ أَبِی حَمْزَةَ الثُّمَالِیِّ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْمَرْأَةِ الْمُسْلِمَةِ یُصِیبُهَا الْبَلَاءُ فِی جَسَدِهَا امّا کَسْرٌ وَأمّا جُرْحٌ فِی مَکَانٍ لَایَصْلُحُ النَّظَرُ إِلَیْهِ یَکُونُ الرَّجُلُ أَرْفَقَ بِعِلَاجِهِ مِنَ النِّسَاءِ أَ یَصْلُحُ لَهُ النَّظَرُ إِلَیْهَا؟ قَالَ علیه السلام: إِذَا اضْطُرَّتْ إِلَیْهِ فَلْیُعَالِجْهَا إِنْ شَاءَتْ؛(1)ابو حمزه میگوید: از امام باقر علیه السلام دربارۀ زن مسلمانی پرسیدم که در بدنش بلایی وارد شده، که یا شکستگی است و یا جراحت و این شکستگی یا جراحت در قسمتی از بدن اوست که نظر به آن جایز نیست، و مرد بهتر میتواند او را علاج کند. آیا نظر به این زن برای طبیب جایز است؟ حضرت فرمودند: هرگاه زن مضطر باشد، با درخواست وی، مرد میتواند معالجه کند.
حکمی که امام باقر علیه السلام بیان میکنند در قالب جملۀ شرطیه و با حرف «إذا» آمده است. حضرت میفرمایند: «إذا اضطرّت إلیه» و مقصود آن است که اگر زن در مقام معالجه به پزشک مرد نیاز پیدا کند و جز مراجعه به آن مرد، راه دیگری برای معالجه وی نباشد، اشکالی ندارد. از آنجا که مشهور معتقدند: جملۀ شرطیه از مفهوم برخوردار است، پس میتوان گفت: مستفاد از روایت این است که زن تنها در حال اضطرار اجازه دارد برای درمان به پزشک مرد مراجعه کند. از این رو، در فرضِ یاد شده با توجّه به اینکه اضطراری وجود ندارد، ادلّۀ حرمت نظر به زن نامحرم و لمس او بر اطلاق خود باقی میماند و باید گفت: باروری مصنوعی در این صورت، جایز نیست.
پس با توجّه به اینکه ادلّۀ حرمت نگاه به اجنبیّه اطلاق دارد و هر وضعیتی را که حرج و سختی در میان نباشد، شامل میشود، در مواردی که شخص دو بچه دارد و فرزند
1) (1) . وسائل الشیعة: ج 20 ص 232.
سومی میخواهد و این امر مستلزم تلقیح مصنوعی و نگاه مرد اجنبی به زن است، اطلاق ادلّۀ حرمت نگاه و لمس، آن را شامل میشود و حکم به عدم جواز میکند.
دومین فرض از فروض مختلف تلقیح مصنوعی، این است که نطفۀ مرد در رحم زنی که همسر او نیست، قرار داده شود. البتّه این فرض، خود در بردارندۀ صور مختلفی است؛ زیرا ممکن است زنِ دریافتکنندۀ نطفه و اسپرم، همسر قانونی مرد دیگری باشد و یا شوهر نداشته باشد. و یا اینکه قرابت نسبی میان این زن و مرد وجود داشته باشد، یا هیچ نسبت خویشاوندی بین آن دو وجود نداشته باشد. باید توجّه داشت که آنچه مهم است و این صورت از تلقیح مصنوعی را از صورت نخست جدا میکند، وجود و عدم وجود رابطۀ زوجیت میان زن و مرد است. به عبارت دیگر: در این فرض نطفۀ مرد اجنبی را در رحم زن اجنبیّه قرار میدهند و حتّی اگر میان این زن و مرد قرابت نسبتی برقرار باشد - مثلاً خواهر و برادر باشند -، نسبت به هم اجنبی محسوب میشوند. در هر حال، در اینجا فرضهای گوناگونی وجود دارد که غالباً حکمی یکسان دارند.
نمونۀ بسیار روشنی که میتوان برای این صورت از تلقیح مصنوعی به آن اشاره کرد، این است که نطفۀ یک مرد را در رحم همسر مردی قرار دهند که به علّت ناتوانی در امور جنسی، قابلیّت باروری همسر خود را ندارد. امروزه نیز رایج است که زن و شوهرهایی که بچهدار نمیشوند به مراکزی که در آنها نطفههای منجمد شده نگهداری میشود، مراجعه کرده و زن با استفاده از نطفۀ متعلّق به فردی ناشناس، بارور میشود.
دربارۀ این صورت، برخلاف فرض اوّل، آیات و روایاتی وجود دارد که در مقابل اصل اوّلی برائت، دلالت بر حرمت تلقیح دارد. از این رو، به بررسی این ادلّه میپردازیم.
1-1-1. روایت اوّل:
مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِیسَی عَنْ عَلِیِّ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قَالَ: إِنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَذَاباً یَوْمَ الْقِیَامَةِ رَجُلٌ أَقَرَّ نُطْفَتَهُ فِی رَحِمٍ یَحْرُمُ عَلَیْهِ؛(1)امام صادق علیه السلام فرمود: شدیدترین عذابها در روز قیامت برای مردی است که نطفۀ خود را در رحم زنی قرار بدهد که آن رحم بر او حرام است.
در سند این روایت، به جهت وجود علی بن سالم که مردّد بین دو نفر است، اشکال شده است. در میان راویان دو نفر به نام علی بن سالم وجود دارد: یکی علی بن سالم بطائنی که واقفی بوده است(2)و دیگری علی بن سالم که مجهول است. از این رو، برخی از بزرگان معتقدند که به جهت مجهول بودن علی بن سالم، این روایت از درجۀ اعتبار ساقط میشود.(3)امّا این سخن به دو جهت مردود است:
نخست اینکه: اگر توثیق عام را معتبر بدانیم، با توجّه به اینکه شیخ مفید قدس سره در کتاب ارشاد همۀ اصحاب امام صادق علیه السلام که از ایشان روایت نقل کردهاند را توثیق کرده است، علی بن سالم از این راه توثیق خواهد شد، زیرا وی یکی از این اصحاب است(4)
و توثیق شیخ مفید قدس سره برای ما اعتبار دارد. بر همین اساس، با اینکه علی بن سالم مجهول است، امّا بر اساس توثیق عامّ شیخ مفید قدس سره، ثقه خواهد بود و روایت او نیز معتبر است.
محقّق خویی قدس سره ابتدا توثیقات عام را حجّت میدانست، امّا در اواخر عمرشان از این مبنا عدول کرد و برخی از این توثیقها، همچون توثیق شیخ مفید قدس سره را نامعتبر
دانست.(1)از این رو، بنا بر نظر ایشان سند این روایت با مشکل مواجه است.
دوم اینکه: اگر این علی بن سالم، علی بن سالم کوفی باشد، ثقه خواهد بود؛ زیرا علی بن سالم کوفی کسی است که بزرگانی همچون ابن أبی عمیر و صفوان از او روایت نقل کردهاند و این نشاندهندۀ وثوق اوست؛ زیرا یکی از راههای تشخیص اعتبار راوی این است که اجلّای روات از وی روایت نقل کنند.
نتیجه این شد که به نظر ما این روایت، معتبر است و نمیتوان در سند آن خدشه وارد کرد. اینک باید مدلول روایت را مورد بررسی قرار داد و دربارۀ این مطلب بحث کرد که آیا روایت بر حرمت تلقیح مصنوعی در فرضِ یاد شده دلالت دارد یا خیر؟
امام صادق علیه السلام در این روایت میفرمایند: شدیدترین عذاب در روز قیامت برای مردی است که نطفۀ خود را در رحم زنی که بر او حرام است، قرار میدهد. در این روایت، حرام بودن رحم به این معناست که بین این مرد و زن، ارتباط ملک یمین و زوجیّت شرعی وجود ندارد؛ زیرا رحمِ جایز، آن است که از راه زوجیت یا ملک یمین باشد. برای فهم مدلول روایت باید بدانیم منظور از نطفه و استقرار نطفه در رحم بیگانه چیست؟
در عرف، به ترکیب اسپرم مرد و تخمک زن «نطفه» اطلاق میشود و در کلام برخی نیز چنین تعبیری دیده میشود؛ امّا با مراجعه به لغت میتوان دریافت که این معنا نادرست است. در لغت، نطفه به منی مرد اطلاق شده است. برای مثال، در کتاب مفردات راغب آمده است:
نطفة، الماء الصّافی ویعبر بها عن ماء الرجل؛(2)نطفه آب زلالی است و به منی مرد نطفه گفته میشود.
پس واژۀ «نطفه» در این روایت به معنای «منی مرد» به کار رفته است.
در این روایت، استقرار نطفه در رحم حرام، مشمول شدیدترین عذابها شده است و به نظر میرسد که روایت در صدد بیان حکم مقاربت از راه زنا و حرمت و گناه آن نیست؛ بلکه روایت حکمی دیگر را بیان میکند که عبارت است از قرار دادن نطفه در رحم بیگانه. در اینکه زنا حرام است و معصیتی بزرگ به شمار میرود، شکّی نیست، امّا آنچه روایت بر آن دلالت دارد، آن است که شدیدترین عذابها به کسی تعلّق میگیرد که نطفۀ خود را در رحم حرام قرار دهد. از این رو، این پرسش مطرح میشود آیا در قرار دادن نطفه در رحم حرام، مقاربت و نزدیکی موضوعیّت دارد یا خیر؟ یعنی آیا این روایت، تنها شامل فرضی میشود که زانی در عین ارتکاب عمل زنا نطفۀ خود را در رحم زن بیگانه قرار میدهد، یا شامل این فرض نیز میشود که نطفۀ مرد از راهی غیر از مقاربت و نزدیکی در رحم زن بیگانه قرار گیرد؟
اگر بتوان از این روایت، الغای خصوصیت نمود و ملاک حرمت را قرار دادن نطفه در رحم اجنبیّه دانست و برای زنا و مقاربت موضوعیّتی در نظر نگرفت، آنگاه قرار گرفتن نطفۀ مرد اجنبی در رحم زن، جهت باروری در فروضِ یاد شده، مشمول حکم روایت خواهد شد. پس برای اینکه روایت بر حرمت تلقیح مصنوعی در فرضِ یاد شده دلالت داشته باشد، باید بگوییم: عبارت «أقرّ نطفته» اطلاق دارد و هم مواردی را شامل میشود که نطفه از راه مقاربت در رحم زن قرار گیرد، و هم مواردی را در بر میگیرد که نطفۀ مرد با استفاده از ابزار و بدون مقاربت، در رحم زن بیگانه قرار گیرد.
به عبارت دیگر، اگر بگوییم روایت برای زنا و مقاربت خصوصیت و موضوعیتی قائل نیست؛ بلکه ملاک، قرار دادن نطفه در رحم اجنبیّه است، در این صورت، هنگامی که بین نطفۀ مرد و زن بیگانه تلقیح مصنوعی صورت گیرد نیز استقرار نطفۀ حرام صدق میکند و حرمت وجود خواهد داشت.
لیکن با تأمّل بیشتر میتوان سه نکته را از روایت برداشت نمود که با توجّه به آن نکات، چنین نظری قابل پذیرش نخواهد بود.
نخست اینکه: به نظر میرسد که در این روایت، عمل مقاربت برای قرار دادن
نطفه در رحم زن موضوعیّت داشته باشد و یا دستکم میتوان احتمال داد که مسئلۀ مقاربت در این روایت، موضوعیّت دارد و منشأ این سخن نیز یک امر عقلایی است.
روشن است که اگر نطفۀ مردی از راه ابزار پزشکی در رحم زن بیگانه قرار بگیرد و این عمل موجب باروری زن و در نهایت تولّد فرزندی شود، نمیتوان فرزند تولّد یافته را ولد الزنا نامید؛ زیرا این طفل از راه زنا متولد نشده است.
دوم اینکه: قرار دادن نطفه در رحم یک زن اجنبیّه، بدون اینکه صاحب نطفه در آن دخالتی داشته باشد و یا مقاربتی شکل گیرد، با حکم روایت تناسبی ندارد. به دیگر سخن، نمیتوان برای این مرد، شدیدترین عذاب را در نظر گرفت؛ بلکه این عذاب در مورد مردی که به سبب زنا نطفۀ خود را در رحم زنی قرار دهد، مناسب خواهد بود.
پس قرینۀ تناسب حکم و موضوع، اقتضا میکند که مقاربت در این روایت موضوعیّت داشته باشد. به عبارت دیگر، نمیتوان گفت که حکم «أشدّ النّاس عذاباً» شامل این گونه موارد میشود که نطفۀ مردی را با استفاده از ابزار پزشکی در رحم زن بیگانه قرار دهند، در حالی که این دو تا به حال یکدیگر را ندیدهاند و حتّی مرد نمیداند که نطفهاش در رحم چه کسی قرار گرفته است و زن نیز نمیداند نطفۀ چه کسی در رحمش قرار دادهاند. در کتاب الحدود، آمده است که مردی با زن خود نزدیکی میکند و سپس این زن با زن دیگری مساحقه کرده و نطفۀ آن مرد در رحم زن دیگر قرار میگیرد. در اینجا با اینکه در نتیجه، نطفۀ آن مرد در رحم زن اجنبیّه قرار گرفته است، ولی نمیتوان گفت شوهر این زن به حکم این روایت، مشمول «أشدّ الناس عذاباً» است.
سوم آنکه: از کلمۀ «أقرَّ» چنین برداشت میشود که مرد از راه مقاربت و به شکل طبیعی نطفۀ خود را در رحم زن قرار دهد. از این رو، این روایت، فرض مسئلۀ مورد بحث ما را شامل نمیشود؛ یعنی با توجّه به عرف و لغت، نمیتوان گفت که عنوان «أقرَّ» بر قرار دادن نطفۀ مرد در رحم زن با کمک ابزار پزشکی صدق میکند.
با توجّه به مطالب بیان شده، به نظر میرسد: روایت دلالتی بر مدّعا ندارد و
نمیتوان برای حرمت تلقیح مصنوعی در صورت دوم، به آن استناد کرد.
1-1-2. روایت دوم:
روایت دوم، روایتی است که شیخ صدوق قدس سره در کتاب من لا یحضره الفقیه و نیز در کتاب خصال نقل کرده است. متن آن مطابق نقل خصال چنین است:
حدّثنا محمّد بن الحسن قال: حدّثنا سعد بن عبداللّه عن القاسم بن محمّد عن سلیمان بن داود قال: سمعت غیر واحد من أصحابنا یروی عن أبی عبد اللّه علیه السلام أنّه قال: قال النبی صلی الله علیه و آله: لَنْ یَعْمَلَ ابْنُ آدَمَ عَمَلاً أَعْظَمَ عِنْدَ اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ مِنْ رَجُلٍ قَتَلَ نَبِیّاً أَوْ إِمَاماً أَوْ هَدَمَ الْکَعْبَةَ الَّتِی جَعَلَهَا اللّهُ قِبْلَةً لِعِبَادِهِ أَوْ أَفْرَغَ مَاءَهُ فِی امْرَأَةٍ حَرَاماً؛(1)امام صادق علیه السلام به نقل از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله چهار عمل را نام بردند که بدترین اعمال نزد پروردگار است و بنیآدم بدتر از آن را مرتکب نشدهاند. اوّل اینکه شخصی پیامبری را به قتل برساند، دوم اینکه کسی امام معصوم را به قتل برساند، سوم عمل کسی است که کعبه را ویران کند و چهارم عمل کسی که نطفۀ خود را به صورت حرام در رحم زن دیگری قرار دهد.
شیخ حرّ عاملی قدس سره نیز در کتاب وسائل الشیعة این روایت را با سند کتاب خصال نقل میکند.(2)در سندی که در خصال آمده است، دو اشکال وجود دارد: اشکال نخست، وجود شخصی به نام قاسم بن محمّد اصفهانی است، که معروف به کاسام(3)یا کاسولا(4)
است. نجّاشی قدس سره در مورد وی میگوید:
القاسم بن محمّد القمّی یعرف بکاسولا، لم یکن بالمرضی؛(5)قاسم بن محمّد قمی
که معروف به کاسولاست، مورد رضایت نیست.
ابن غضائری قدس سره نیز دربارۀ او اظهار میدارد:
إنّ حدیثه یعرف تارةً وینکر أخری ویجوز أن یخرج شاهداً؛(1)احادیث قاسم بن محمّد گاهی توسّط بزرگان قبول شده و گاهی مورد پذیرش قرار نگرفته است و احادیثی که وی در سندش وجود دارد را میتوان به عنوان شاهد استفاده کرد.
بنابراین، قاسم بن محمّد، توثیق روشنی ندارد و تنها مزیّت وی این است که اجلاّی روات از آو روایت کردهاند.
اشکال دوم در سند این روایت این است که میگوید: «عن غیر واحدٍ من اصحابنا» و ممکن است این عدّه از راویان که معیّن نشدهاند، موثّق باشند و این امکان نیز وجود دارد که برخی از آنها ثقه نباشند. از اینرو، سند روایت دارای اشکال است.
شیخ صدوق قدس سره در کتاب من لایحضره الفقیه، این روایت را بدون ذکر سند و با اسناد قطعی به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل کرده است.(2)ایشان در ابتدای کتاب میگوید: من بین خود و خدایم عهد بستهام که تنها روایات معتبر و مسلّم را نقل کنم.(3)با توجّه به این مطلب در علم درایه بحثی وجود دارد که آیا مراسیل شیخ صدوق قدس سره اعتبار دارند(4)یا خیر؟ این بحث در مورد ابن ابی عمیر و شیخ طوسی قدس سرهما نیز مطرح شده است.
روایات مرسل نزد فقهای امامیّه اعتباری ندارند؛ امّا برخی معتقدند که مراسیل این بزرگواران نه تنها معتبر است، بلکه نسبت به مسانید آنها از اعتبار بیشتری برخوردار است. به عقیدۀ این دسته از فقها وقتی شیخ صدوق قدس سره میگوید: «قال رسول اللّه صلی الله علیه و آله کذا» برای ما روشن میشود که ایشان نسبت به حدیث و سند آن اعتماد کامل داشته
است؛ امّا جایی که میگوید: «حدّثنی عن فلانٍ و فلان»، ظهور در این مطلب دارد که شیخ صدوق قدس سره اعتماد کامل به سند روایت ندارد و میگوید: این افراد این حدیث را برایم نقل کردهاند.
شیخ بهایی رحمه الله از کسانی است که مراسیل شیخ صدوق قدس سره را معتبر میداند.(1)وی همچنین از جماعتی از اصولیان نقل کرده که مراسیل صدوق بر مسانیدش ترجیح دارد.(2)در میان متأخّران، بزرگانی همچون امام خمینی قدس سره(3)و والد معظّم ما - دام ظلّه العالی - (4)معتقدند: آن دسته از مراسیل صدوق که ایشان بهطور قطعی نقل کردهاند و صدور حدیث نزد شیخ صدوق مسلّم است، معتبرند. نشانۀ مسلّم بودن حدیث نزد صدوق قدس سره نیز این است که وی بگوید: «قال النبی صلی الله علیه و آله» یا «قال الإمام الصادق علیه السلام».
به نظر ما نیز این دسته از مراسیل شیخ صدوق اعتبار دارند و اگر بخواهیم همۀ مراسیل او را کنار بگذاریم، حدود دو هزار روایت از اعتبار ساقط میشود؛ زیرا در کتاب من لا یحضره الفقیه، حدود شش هزار روایت وجود دارد و تقریباً یک سوم مرسل هستند. پس این روایت با توجّه به سند کتاب من لا یحضره الفقیه، قابل اعتماد است؛ زیرا شیخ صدوق در آنجا میگوید «قال النبی صلی الله علیه و آله»، هرچند نسبت به سند کتاب خصال اشکالاتی وارد است.
برخی از فقها این روایت را دلیل حرمت شکل دومِ تلقیح مصنوعی برشمردهاند و در مقام استدلال، قسمت اخیر این روایت که میگوید: «أفرغ مائه فی المرأة حراماً» را مستند خود قرار دادهاند.(5)برای معنا کردن روایت باید واژۀ «حرام» را صفت برای مصدر مقدّر گرفت و از نظر ادبی نمیتوان آن را صفت «المرأة» دانست؛ یعنی روایت این گونه معنا میشود: «أفرغ مائه فی المرأة إفراغاً حراماً؛ مردی نطفۀ خود را در رحم
زنی قرار دهد که این قرار دادن حرام است». این افراغ مطلق است و وارد شدن منی به داخل رحم زن اجنبیّه را به هر شکل که باشد، شامل میشود، خواه با مقاربت باشد یا با دستگاه و تلقیح مصنوعی.
در مقابل این استدلال باید گفت: جایی که افراغ از راه زنا و مقاربت باشد، مسلّماً از مصادیق روایت محسوب میشود؛ امّا اینکه شامل انتقال نطفه توسّط ابزار پزشکی نیز بشود، برای ما مشکوک است؛ یعنی اینکه قرار دادن نطفه در رحم زن اجنبیّه از طریق ابزار پزشکی از مصادیق افراغ حرام باشد، خودش اوّل کلام است. پس، از آنجا که این شبهه، شبهۀ مصداقیّه است و تمسّک به عام در شبهۀ مصداقیّه بنا بر نظر مشهور اصولیان صحیح نیست، به این روایت نیز نمیتوان برای حرمت تلقیح مصنوعی در فرض یاد شده، استدلال نمود.
1-1-3. روایت سوم:
مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللّهِ الرَّازِیِّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللّهِ الْمُؤْمِنِ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام الزِّنَا شَرٌّ أَوْ شُرْبُ الْخَمْرِ وَکَیْفَ صَارَ فِی الْخَمْرِ ثَمَانِینَ وَفِی الزِّنَا مِائَةً؟ فَقَالَ علیه السلام: یَا إِسْحَاقُ الْحَدُّ وَاحِدٌ وَلَکِنْ زِیدَ هَذَا لِتَضْیِیعِهِ النُّطْفَةَ وَلِوَضْعِهِ إِیَّاهَا فِی غَیْرِ الْمَوْضِعِ الَّذِی أَمَرَ اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ بِهِ؛(1)اسحاق بن عمّار میگوید: از امام صادق علیه السلام سؤال کردم که زنا بدتر است یا شرب خمر؟ و چرا در شرب خمر هشتاد تازیانه و در زنا یکصد تازیانه حد قرار داده شده است؟ حضرت فرمودند:
حدّ این دو یکسان است، امّا در زنا به خاطر تضییع نطفه بیست ضربه اضافه شده است؛ چراکه زانی نطفۀ خود را در غیر از آن محلّی که خداوند امر کرده قرار میدهد.
1) (1) . الکافی: ج 7 ص 262.
حسن بن علی بن ابی حمزه، در سند روایت، کذّاب بوده و اعتبار ندارد.(1)دربارۀ دلالت این روایت نیز باید به دو مطلب توجّه نمود:
نخست اینکه: آیا ذیل روایت در صدد بیان دو محرّماست، حرمت تضییع نطفه و حرمت قرار دادن نطفه در محلّ حرام؟ ظاهر روایت این است که عبارت «لوضعه» بیان و تفسیری است برای تضییع نطفه؛ یعنی تضییع حرام، آن است که نطفه را در غیر محلّ حلال و آنچه خداوند به آن امر کرده، قرار دهند. خارج از بحث این روایت نیز میدانیم که تضییع نطفه حرام نیست؛ یعنی تضییع نطفه بین زن و شوهر شرعی، اشکال ندارد. از اینرو با توجّه به ذیل روایت، ظاهر این است که قرار دادن نطفه در غیر از محلّی که خدا امر کرده، حرام است.
دوم اینکه: وضع نطفه در غیر محلّ حلال، به چه معناست؟ آیا وضع نطفه، مطلق است و شامل موردی که نطفه از طریق ابزار پزشکی در رحم زن قرار گیرد نیز میشود؟
پاسخ منفی است. در این روایت بر خلاف دو روایت قبلی از کلمۀ «أقرّ» و «أفْرَغَ» استفاده نشده و به جای آن واژۀ «وَضَعَ» به کار رفته است؛ امّا اینجا نیز همان بحثی که در روایات قبل گفته شد، مطرح میشود و نمیتوان تعبیر «وضع الرجل مائه فی رحم امرأة محرّمة» را در جایی که نطفۀ مرد را با ابزار پزشکی در رحم اجنبیّه قرار میدهند، استعمال کرد؛ زیرا در این فرض، مرد نطفهاش را در رحم زن قرار نداده است؛ بلکه دیگران با کمک ابزار پزشکی این کار را کردهاند. پس باید گفت: اگر با کمک دستگاه، نطفۀ مرد در رحم زن دیگری قرار گیرد، حکم روایت بر آن صدق نمیکند. در نتیجه حتّی در صورتی که اشکال سندی روایت نادیده گرفته شود، استناد به آن برای اثبات مدّعا موجّه نیست.
1-1-4. روایت چهارم:
عمده روایاتی که در این مقام به آنها استدلال شده است، سه روایتی است که بیان
1) (1) . خلاصة الأقوال: ص 231.
آن گذشت. هیچ یک از این روایات، بر حرمت تلقیح مصنوعی در صورت دوم، دلالت ندارند؛ امّا روایات دیگری نیز برای اثبات حرمت این صورت از تلقیح مصنوعی، ذکر شده است، که در ادامه به مطالعۀ آنها میپردازیم.
الْحُسَیْنُ بْنُ سَعِیدٍ فِی کِتَابِ الزُّهْدِ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ یَحْیَی عَنْ أَبِی خَالِدٍ عَنْ حَمْزَةَ بْنِ حُمْرَانَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قَالَ: أَتَی النَّبِیَّ صلی الله علیه و آله أَعْرَابِیٌّ، فَقَالَ یَا رَسُولَ اللّهِ أَوْصِنِی، فَقَالَ: احْفَظْ مَا بَیْنَ رِجْلَیْکَ؛(1)شخصی بادیهنشین نزد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمد و گفت: ای رسول خدا! مرا سفارش و موعظه کن. حضرت فرمودند: بین دو پای خود را حفظ کن.
در توضیح این روایت گفتهاند که دستور به حفظ بین دو پا، کنایه از آن است که مراقب باش از این راه مرتکب حرام نشوی و به زنا آلوده نگردی.
برخی با توجّه به اینکه دستور به حفظ میان دو پا اطلاق دارد، استدلال کردهاند:
اگر کسی نطفهاش را با کمک ابزار پزشکی در رحم زنی اجنبیّه وارد کند، حفظ بین الرِّجلین نکرده است.
به نظر ما این استظهار از روایت، تکلّف زیادی دارد؛ زیرا «إحفظ ما بین رجلیک»، یعنی مواظب باش مرتکب زنا نشوی.
1-1-5. روایت پنجم:
مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِیدٍ عَنْ مُصَدِّقِ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ عَمَّارِ بْنِ مُوسَی عَنْ أَبِی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام فِی الرَّجُلِ یَنْکِحُ بَهِیمَةً أَوْ یَدْلُکُ. فَقَالَ علیه السلام: کُلُّ مَا أَنْزَلَ بِهِ الرَّجُلُ مَاءَهُ مِنْ هَذَا وَشِبْهِهِ فَهُوَ زِناً.(2)
در این روایت که سند آن نیز معتبر است، عمّار بن موسی السّاباطی از امام صادق علیه السلام سؤال میکند که آیا استمنا و وطی حیوان توسّط مرد، جایز است یا خیر؟ امام علیه السلام در پاسخ وی میفرمایند: انزال مرد از طریق استمنا یا وطی حیوان و یا شبه آن، زناست.
اوّلین مطلبی که در مورد این روایت باید مورد توجّه قرار گیرد، این است که مراد از عبارت «فهو زناً» این است که استمنا و وطی حیوان، حرمتی برابر با حرمت عمل زنا را دارد. به عبارت روشنتر مردی که از طریق استمنا و یا وطی حیوانات، خود را انزال میکند، به اندازۀ عمل زنا معصیت انجام داده و با خداوند مخالفت کرده است؛ ولی نمیتوان گفت: حدّ زانی بر فرد مرتکب این معاصی جاری میشود.
مطلب دیگری که باید به آن اشاره کرد، پرسشی است که با توجّه به عبارت «کلّ ما أنزل به الرّجل ماءُه من هذا و شبهه» مطرح میشود. آیا عبارت «شِبهه» فرضی را که در آن نطفۀ مرد با استفاده از ابزار پزشکی در رحم زن قرار میگیرد، در بر میگیرد یا خیر؟ برای مثال، اگر مردی از طریق استمنا و یا احتلام، منی خود را خارج کند و بلافاصله در اختیار مراکز نگهداری منی قرار دهد و این مرکز نیز پس از انجماد منی و بنا بر اقتضا و با کمک ابزار پزشکی، آن را در رحم زن اجنبی قرار دهد، آیا میتوان با توجّه به این روایت، فرض یاد شده را در حکم زنا و حرام دانست؟
پاسخ منفی است؛ زیرا چنین برداشتی از این روایت، مشکل و نادرست است؛ بلکه این عبارت در مقام بیان قاعدهای عمومی در باب انزال است. به این بیان که مرد از روی اختیار، تنها میتواند با حلیلهاش انزال ماء داشته باشد و حقّ استمنا نیز ندارد. بنا بر این، اگر فردی استمنا کند و یا از طریق غیر شرعی انزال داشته باشد، میگوییم «فهو زناً» بر آن صدق میکند؛ امّا اگر نطفۀ حاصل از همین انزالِ غیر شرعی یا انزالِ اختیاری مشروع و یا انزال غیر اختیاری را در رحم زن اجنبیّه قرار دهند، دیگر روایت شامل این بحث نمیشود و نمیتوان گفت: این عمل نیز در حکم زنا و حرام است؛ بلکه روایت، تنها در مقام بیان حرمت انزال بدون سبب شرعی است و فرض مورد بحث ما را در بر نمیگیرد.
نتیجۀ بررسی روایات، این شد که محلّ بحث ما در صورت دوم از تلقیح مصنوعی، این است که با کمک ابزار پزشکی، نطفه و اسپرم مردی در رحم زن اجنبیّه قرار داده شود. اشکالی که در همۀ این روایات وجود دارد، عبارت است از عدم شمول حکم روایات نسبت به مسئلۀ مورد بحث؛ یعنی این روایات، یک ملاک کلّی را به دست نمیدهند که قرار دادن نطفه در رحم اجنبیّه به هر طریقی که باشد، حرام است. از این رو، نمیتوان در مقام استدلال، به این روایات استناد کرد و حکم به حرمت تلقیح در این فرض نمود.
1-2-1. آیۀ اوّل:
«وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ وَ یَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ»؛1 به زنان مؤمن بگو نگاههای خود را بپوشانند و فرجهای خود را حفظ کنند.
استدلالکنندگان به این آیۀ شریفه با توجّه به عبارت «یحفظن فروجهنّ» که به زنان امر شده تا از فروج خود محافظت نمایند و با اضافه کردن این مطلب که در آیۀ شریفه، متعلّق «یحفظن» حذف شده است، معتقدند که حذف متعلّق، دلالت بر عموم میکند و در نتیجه، زن باید فرج خود را از هر امری حفظ کند، مثل نگاه، لمس، مقاربت و.... از این رو باید گفت: این آیۀ شریفه فرض مسئلۀ ما را نیز در بر میگیرد و بر زن واجب است که فرج خود را از نطفۀ حرام حفظ کند، حتّی اگر این نطفه را با کمک ابزار پزشکی در رحم او قرار دهند.
سه اشکال به این استدلال، وارد است که در ادامۀ بحث به آن اشاره میشود:
نخست اینکه: استدلال به این آیه، متوقّف است بر اینکه قاعدۀ «حذف المتعلّق یدلّ علی العموم» را بپذیریم؛ در حالی که هیچ اصل و دلیلی از این قاعده پشیبانی
نمیکند و به نظر میرسد که این قاعده از مشهوراتی است که پایه و اساس ندارد. در نتیجه نمیتوان گفت: هرجا متعلّق حذف شود، دلالت بر عموم میکند؛ بلکه در این موارد باید با توجّه به قرائن و مناسبات کلامی، مانند مناسبت حکم و موضوع، متعلّق محذوف را تشخیص داد. برای مثال، در آیۀ شریفۀ«حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِیرِ»،1 به اقتضای قرائن، اکل و شرب در تقدیر گرفته میشود. در این آیه نیز با توجّه به قرائن، زن باید فرج خود را از نگاه و لمس نامحرم و وطی با غیر شوهر حفظ نماید.
دوم اینکه: با توجّه به سیاق آیه، مقصود از عبارت «یحفظن فروجهنّ» این است که زن باید در رابطه با غیر، فرج خود را حفظ نماید. به عبارت روشنتر، مقصود آیه این است که زن نسبت به نگاه، لمس و مقاربت نامشروع، خود را حفظ کند. این حفظ فرج، نسبت به نگاه و مقاربت نامشروع با غیر، عمومیت دارد. البتّه این حکم در جایی است که زن خود را در معرض نظر و لمس دیگران قرار دهد. از این رو، در فرضی که خودِ زن اقدام به قرار دادن نطفه در رحم بکند و عمل قرار گرفتن نطفه توسّط پزشک یا شخص دیگری انجام نشود، حکم آیه شامل آن نمیشود.
سوم اینکه: سومین اشکال، روایاتی است که در تفسیر این آیۀ شریفه وارد شده است. در این روایات، تصریح شده است که مقصود از «فرج» در آیات قرآن زناست، مگر در آیۀ یاد شده که مقصود از فرج در آن، نگاه کردن است. برای بررسی بهتر این اشکال، روایات وارد شده در تفسیر این آیۀ شریفه را مورد مطالعه قرار میدهیم.
روایت اوّل: این روایت مرسله را شیخ صدوق قدس سره به اسناد قطعی از امام صادق علیه السلام نقل میکند:
وَ سُئِلَ الصَّادقُ علیه السلام عَنْ قَوْلِ اللّهِ عَزَّ وَجَلَّ (قُلْ لِلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ
أَبْصارِهِمْ وَ یَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذلِکَ أَزْکی لَهُمْ»
.فَقَالَ علیه السلام: کُلُّ مَا کَانَ فِی کِتَابِ اللّهِ تَعَالَی مِنْ ذِکْرِ حِفْظِ الْفَرْجِ فَهُوَ مِنَ الزِّنَا إِلاَّ فِی هَذَا الْمَوْضِعِ فَإِنَّهُ لِلْحِفْظِ مِنْ أَنْ یُنْظَرَ إِلَیْهِ؛(1)از حضرت امام صادق علیه السلام دربارۀ این آیۀ قرآن که میفرماید: «به مومنین بگو چشمهای خود را بپوشانند و فرجهای خود را حفظ کنند که این برای آنها پاکیزهتر است» سؤال شد، ایشان فرمودند: مقصود از آنچه در کتاب خدا دربارۀ حفظ فرج آمده است، حفظ فرج از زناست، مگر در این آیه که مراد از آن، حفظ از نگریستن به آن است.
در این روایت، امام صادق علیه السلام مراد از حفظ فرج در همۀ آیات قرآن را حفظ فرج از وطی نامشروع (زنا) و در این آیه، حفظ فرج از نگاه دیگران میدانند.
در مورد سند این روایت نیز همانگونه که پیشتر بیان کردیم، آن دسته از مرسلات صدوق قدس سره که اسناد آنها قطعی است، حجّتاند، مانند همین روایت که میگوید: «قال الصادق علیه السلام».(2)
روایت دوم: این روایت را شیخ کلینی قدس سره در کتاب کافی به اسناد خویش نقل میکند:
عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ بَکْرِ بْنِ صَالِحٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ بُرَیْدٍ قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو عَمْرٍو الزُّبَیْرِیُّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام فَقَالَ: تَبَارَکَ وَتَعَالَی «قُلْ لِلْمُؤْمِنِینَ یَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ وَ یَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ»
فَنَهَاهُمْ أَنْ یَنْظُرُوا إِلَی عَوْرَاتِهِمْ وَأَنْ یَنْظُرَ الْمَرْءُ إِلَی فَرْجِ أَخِیهِ وَیَحْفَظَ فَرْجَهُ أَنْ یُنْظَرَ إِلَیْهِ وَقَالَ «وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ وَ یَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ»
منْ أَنْ تَنْظُرَ إِحْدَاهُنَّ إِلَی فَرْجِ أُخْتِهَا وَتَحْفَظَ فَرْجَهَا مِنْ أَنْ یُنْظَرَ إِلَیْهَا وَقَالَ: کُلُّ شَیْءٍ
فِی الْقُرْآنِ مِنْ حِفْظِ الْفَرْجِ فَهُوَ مِنْ الزِّنَا إِلاَّ هَذِهِ الْآیَةَ فَإِنَّهَا مِنَ النَّظَرِ.(1)
این روایت نیز بیان میکند که مراد از حفظ فرج در این آیه، جلوگیری از نگاه و در دیگر آیات قرآن، جلوگیری از زنا است. البتّه باید توجّه کرد که بکر بن صالح در سند این روایت، ضعیف است.(2)
روایت سوم: روایت دیگر معتبرۀ ابوبصیر است که در تفسیر علی بن ابراهیم قمّی در ذیل آیۀ شریفۀ«وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ وَ یَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ»3
آمده است:
حَدَّثنِی أَبِی عَنْ مُحَمَّد بن أَبِی عُمَیْرِ عَنْ أَبِی بَصِیرِ عَن أَبِی عَبدِاللّه علیه السلام قَالَ:
کُلُّ آیَةٍ فِی الْقُرْآنِ فِی ذِکْرِ الْفُرُوجِ فَهِیَ مِنَ الزِّنَا إِلَّا هَذِهِ الآیَةِ، فَإِنَّهَا مِنَ النَّظَرِ فَلَا یَحِلُّ لِرَجُلٍ مُؤْمِنٍ أَنْ یَنْظُرَ إِلَی فَرْجِ أَخِیهِ وَلَا یَحِلُّ لِلْمَرْأَةِ أَن تَنْظُرَ إِلَی فَرْجِ أُخْتِهَا.(3)
این روایت نیز همانند دو روایت قبلی، مقصود آیه را نگاه کردن میداند. البتّه در مورد تفسیر علی بن ابراهیم قمی اختلاف نظر وجود دارد و این اشکال مطرح شده است که خود علی بن ابراهیم قمی این تفسیر را جمع نکرده؛ بلکه برخی از شاگردانش آن را جمعآوری کردهاند که در کتب رجالی، اسمی از آنها نیست.(4)
در نهایت، حتّی اگر بهخاطر مناقشه در تفسیر علی بن ابراهیم قمّی، روایت سوم رد شود و به خاطر وجود بکر بن صالح رازی در سند روایت کافی، تردید شود، با این حال، روایت صدوق قدس سره قابل عمل است. در نتیجه، مراد از عبارت«یَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ»
در این آیۀ شریفه، نگاه کردن است که به اولویت قطعی زنا را نیز شامل میشود؛ امّا
دیگر نمیتوان گفت: آیه به اولویّت قطعی، شامل مورد بحث ما (قرار دادن نطفۀ اجنبی در رحم زن اجنبیّه) نیز میشود. به عبارت دیگر، دلیلی بر پذیرش قاعدۀ «حذف المتعلّق یدلّ علی العموم» نداریم و با توجّه به روایات مفسّر این آیه باید گفت: متعلّق محذوف در این آیه، نگاه و نظر است و با قیاس اولویّت، لمس و مقاربت را نیز در برمیگیرد.
1-2-2. آیۀ دوم:
«وَ الَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حافِظُونَ * إِلاّ عَلی أَزْواجِهِمْ أَوْ ما مَلَکَتْ أَیْمانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ * فَمَنِ ابْتَغی وَراءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ العادُونَ»؛1 مردانی که حفظکنندۀ فرجهای خود هستند، مگر در برابر زنان و کنیزانشان که در ملک آنانند. و آنها بر مباشرت با این زنان ملامت نخواهند شد. پس هر کس که غیر از آن را اراده کند، ستمکار خواهد بود.
بحث در مورد حکم تلقیح مصنوعی در فرضی است که نطفۀ مردی را با کمک ابزار پزشکی در رحم زن دیگری قرار دهند. برخی برای اثبات حرمت تلقیح مصنوعی در این فرض، به این آیۀ شریفه استناد کردهاند.
برای اثبات حرمت شکل دوم تلقیح مصنوعی، میتوان به صدر و ذیل این آیات شریفه استناد کرد.
استدلال به صدر آیات: برای استدلال به صدر این آیات میتوان گفت که متعلّق حفظ فرج در آیۀ شریفۀ«وَ الَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حافِظُونَ» حذف شده و معنای آیه این است که مردان مؤمن، کسانی هستند که فروج خود را حفظ میکنند از اینکه زن اجنبیّه به آن نگاه کند، یا آن را لمس نماید، و یا این مرد با زن اجنبیّه مقاربت داشته باشد. پس میتوان گفت: با توجّه به اینکه حذف متعلّق، افادۀ عموم میکند، بر مرد واجب است
که از همه چیز، حتّی قرار گرفتن نطفهاش در رحم زن اجنبیّه توسّط دستگاه نیز خودداری کند.
هر آنچه در نقد استدلال به آیۀ 31 سورۀ نور گفته شد، نسبت به این آیه نیز صدق میکند. پس همان گونه که استدلال به آیۀ قبلی را صحیح ندانستیم، این استدلال را نیز رد میکنیم.
استدلال به ذیل آیات: در بخش پایانی این آیات آمده است: «فَمَنِ ابْتَغی وَراءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ العادُونَ»1 . معنای این بخش از آیه، این است که مردانی که غیر از ازدواج و ملک یمین را اراده کنند، از ستمکاراناند.
با توجّه به این قسمت از آیه میتوان گفت: مردان در قبال همسر و کنیز خود مسئولیّتی برای حفظ فرج ندارند؛ امّا با توجّه به اطلاق و عموم عبارت «وراء ذلک»، مرد باید در مقابل زنان دیگر، فرج خود را حفظ کند و اگر برخلاف آن عمل کند، از حدود و مقرّرات الهی تجاوز کرده است.
با توجّه به این مطلب میتوان گفت: یکی از مصادیق«فَمَنِ ابْتَغی وَراءَ ذلِکَ» این است که نطفۀ مرد در رحم زن اجنبیّه قرار داده شود. برای استدلال به این قسمت از آیه، نیازی به انضمام قاعدۀ «حذف المتعلّق» نیست و از این حیث اشکالی براستدلال وارد نمیشود.
امّا مطلبی که باید مورد بررسی قرار گیرد، این است که آیا میتوان با ضمیمه کردن قاعدۀ اشتراک تکالیف بین زن و مرد به این آیه، به یک قاعدۀ کلّی در مورد فروج رسید؟ اگر بتوان چنین قاعدهای را برداشت کرد، معنایش این است که بگوییم: فرج مرد، تنها برای همسر و کنیزش حلال است و غیر از آن هرچه باشد حرام است. و از سوی دیگر، فرج زن، تنها برای شوهرش حلال است و جواز هر امری غیر از این موارد، نیازمند تصریح و اجازۀ شرعی است. از اینرو، بر طبق این آیه زنا، لواط،
مساحقه، تفخیذ و استمنا حرام است و از جمله کارهایی که مشمول حکم آیه میشود، قرار دادن نطفۀ مرد در رحم زن اجنبیّه است که از دایرۀ حلّیت و جواز خارج است. به بیان دیگر، اگر بپذیریم که آیه این قاعده و قانون کلّی را بیان میکند، آنگاه اصل اوّلی در مورد فروج تحریم است، مگر در مورد ازدواج و ملک یمین.
مطلب دیگری که باید به آن اشاره نمود، این است که با پذیرش قاعدۀ اشتراک تکالیف بین زن و مرد، حکم این آیه (لزوم حفظ فرج) علاوه بر مردان، زنان را نیز در برمیگیرد؛ لیکن پرسش دیگری که مطرح میشود این است که در فرض مسئله - که نطفۀ مرد در رحم اجنبیّه قرار میگیرد -، کدام یک مرتکب حرام شدهاند؟ زن، مرد یا هر دو؟ به عبارت روشنتر، آیا مردی که منی او از راهی غیر از مقاربت در رحم دیگری قرار گرفته، عملی حرام را مرتکب شده است؟ و از سوی دیگر، آیا زنی که حفظ فرج نکرده و اجازه داده است که نطفۀ اجنبی در رحمش قرار گیرد، مرتکب حرام دیگری شده است؟
اگر کسی قاعدۀ اشتراک تکالیف را بپذیرد و تلقیح مصنوعی در این فرض را حرام بداند، طبق این بیان، باید به دو حرمت ملتزم شود؛ ولی اگر این قاعده پذیرفته نشود و آیه مختص مردان باشد، استدلال تنها از سوی مرد، صحیح خواهد بود؛ یعنی از این جهت که مرد اجازه داده است، منی و نطفهاش در رحم اجنبیّه قرار گیرد و این عمل از مصادیق نهی شده در آیه است، باید عمل تلقیح را حرام دانست.
استدلال به ذیل این آیات نیز اشکالاتی دارد که در ادامه به آنها اشاره میکنیم:
اشکال نخست: مردی که نطفهاش با کمک ابزار پزشکی در رحم زن دیگری قرار داده شده، مرتکب عمل خلافی نشده است. برای مثال، اگر منی مرد در اختیار یکی از مراکز پزشکی قرار گیرد و این مرکز اقدام به باروری مصنوعی نماید، نمیتوان گفت که مرد حفظ فرج نکرده است و با توجّه به آیه مرتکب فعل حرام شده است. مرد در صورتی مرتکب حرام میشود که نطفهاش از طریق مقاربت نامشروع در رحم زن
قرار گیرد. از این رو، قرار دادن منی مرد در رحم اجنبیّه، مصداق حفظ نکردن فرج توسّط مرد شمرده نمیشود. و اگر آیه را مختصّ مردان بدانیم و قاعدۀ اشتراک تکالیف را نپذیریم، استدلال مخدوش خواهد شد؛ امّا اگر قاعدۀ اشتراک پذیرفته شود، میتوان گفت که زن مرتکب حرام شده وفرج خود را حفظ نکرده است؛ یعنی به حکم آیه، زنی که اجازه داده است که نطفۀ مرد اجنبی در رحماش قرار گیرد، فعلی حرام انجام داده است.
در نهایت، باید گفت که بدون پذیرش قاعدۀ اشتراک تکالیف، استدلال به آیه مخدوش است و با پذیرش آن، استدلال تنها از طرف زن قابل قبول است و مرد، مرتکب فعل حرام نشده است.
اشکال دوم: به دو قرینه میتوان گفت که مراد از حفظ فرج در این آیه، حفظ فرج از زناست و عبارت«ما وَراءَ ذلِکُمْ» نیز به مقاربت جنسی نامشروع با غیر از همسر و کنیز اشاره دارد.
قرینۀ اوّل: با توجّه به روایاتی که پیش از این، بررسی شد، منظور از حفظ فرج در آیات قرآن، حفظ آن از زناست. پس باید گفت: در این آیۀ شریفه نیز حفظ فرج، به معنای مراقبت از وطی نامشروع و زناست.
قرینۀ دوم: از سوی دیگر، قرائن موجود در آیۀ شریفه نیز این مطلب را تأیید میکند، بدین بیان که در ابتدای آیه، سخن از ارتباط مرد با همسر و کنیزش به میان آمده است که این ارتباط، تنها از راه لمس و مقاربت محقّق میشود. پس آیه در مورد مقاربت است و ذیل آیه نیز اشاره به مقاربت غیر مشروع دارد؛ یعنی عبارت«فَمَنِ ابْتَغی وَراءَ ذلِکَ» به قرینۀ صدر آیه، به زنا اشاره دارد.
بنا بر این، با توجّه به این اشکالات نمیتوان آن قاعدۀ کلّی را در مورد فروج ثابت نمود و گفت: فرج مرد، تنها برای همسر و کنیزش و فرج زن، تنها برای شوهرش حلال است و هر امر راجع به فرج غیر از موارد نامبرده، حرام است و نیاز به مجوّز
شرعی دارد؛ بلکه باید گفت: آیه در مورد مقاربت نامشروع است و نمیتوان حکم آن را به موارد دیگر گسترش داد.
امّا نکتۀ مهم در این آیه، آن است که روایتی در زمینۀ حرمت استمنا از این آیه شریفه وجود دارد که با استفاده از آن میتوان ثابت کرد که آیه اطلاق دارد و باید با توجّه به اطلاق آن، باروری مصنوعی در فرض یاد شده را حرام دانست.
در حرمت استمنا شکّی نیست و در بحث قبلی به روایتی که بر حرمت آن دلالت دارد، اشاره شد؛ امّا در روایتی دیگر، یکی از اصحاب امام صادق علیه السلام از ایشان در مورد دلیل حرمت استمنا میپرسد که ایشان در پاسخ به او، به ذیل همین آیه تمسّک کرده و میفرمایند: آیۀ «فَمَنِ ابْتَغی وَراءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ العادُونَ»1 بر حرمت استمنا دلالت میکند.
در این روایت آمده است:
أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی فِی نَوَادِرِهِ عَنْ أَبِیهِ قَالَ: سُئِلَ الصَّادقُ علیه السلام عَنِ الْخَضْخَضَةِ؟ فَقَالَ علیه السلام: إِثْمٌ عَظِیمٌ قَدْ نَهَی اللّهُ عَنْهُ فِی کِتَابِهِ وَفَاعِلُهُ کَنَاکِحِ نَفْسِهِ وَلَوْ عَلِمْتَ بِمَا یَفْعَلُهُ مَا أَکَلْتَ مَعَهُ. فَقَالَ السَّائِلُ: فَبَیِّنْ لِی یَا ابْنَ رَسُولِ اللّهِ مِنْ کِتَابِ اللّهِ فِیهِ. فَقَالَ علیه السلام: قَوْلُ اللّهِ «فَمَنِ ابْتَغی وَراءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ العادُونَ»
وَهُوَ مِمَّا وَرَاءَ ذَلِکَ. فَقَالَ الرَّجُلُ: أَیُّمَا أَکْبَرُ الزِّنَا أَوْ هِیَ؟ فَقَالَ علیه السلام: هُوَ ذَنْبٌ عَظِیمٌ، قَدْ قَالَ الْقَائِلُ بَعْضُ الذَّنْبِ أَهْوَنُ مِنْ بَعْضٍ وَالذُّنُوبُ کُلُّهَا عَظِیمٌ عِنْدَ اللّهِ لِأَنَّهَا مَعَاصِیَ وَأَنَّ اللّهَ لَایُحِبُّ مِنَ الْعِبَادِ الْعِصْیَان؛(1)از حضرت امام صادق علیه السلام دربارۀ خضخضة (استمناء) سؤال شد. ایشان فرمودند: این کار، گناهی بزرگ است که خداوند در کتابش از آن نهی کرده است. کسی که این فعل را انجام میدهد گویا با خودش نکاح و مقاربت کرده است و اگر تو حقیقت آنچه را این شخص انجام میدهد میدانستی، هرگز با او هم غذا نمیشدی. سائل گفت: ای فرزند رسول اللّه، خداوند در کدام آیه از
1) (2) . وسائل الشیعة: ج 28 ص 364.
آیات قرآن به این مطلب اشاره کرده است؟ حضرت فرمودند: قول خداوند متعال که میفرماید: «فَمَنِ ابْتَغی وَراءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ العادُونَ» . در ادامه سائل از امام علیه السلام میپرسد: آیا زنا بدتر است یا استمنا؟ ایشان فرمودند: استمنا گناهی بزرگ است، برخی میگویند: گناهی از گناه دیگر کوچکتر است، در حالی که همۀ گناهان نزد پروردگار عظیماند و خداوند متعال عصیان و گناه را دوست ندارد.
با توجّه به این روایت که امام صادق علیه السلام برای حرمت استمنا به آیۀ«فَمَنِ ابْتَغی وَراءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ العادُونَ» استناد نمودهاند، میتوان گفت: هرچند در آیات قرآن مقصود از فرج، زناست و قسمت اوّل آیه که میفرماید: «وَ الَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حافِظُونَ» دربارۀ زنا نازل شده است، امّا قسمت اخیر آیه اطلاق دارد و زنا، لواط، استمنا و بر اساس قاعدۀ اشتراک، مساحقه و هر امری در مورد فروج - غیر از فروض شرعی آن - را در برمیگیرد. در نتیجه، فرض مسئله که در آن نطفۀ مرد در رحم زن اجنبیّه قرار داده میشود، مشمول حکم آیه میگردد و مورد نهی قرار میگیرد.
به بیان روشنتر، با توجّه به استدلال و استناد امام صادق علیه السلام به آیه، میتوان فهمید که این قسمت از آیه، اطلاق دارد و مقصودش این است که تنها ارتباط مرد با همسر و کنیزش جایز است و هر مصداقی غیر از آن، حرام است. از این رو، فرض مسئله نیز داخل در این اطلاق قرار میگیرد و میتوان به حرمت آن فتوا داد.
نکتهای که باید به آن اشاره شود، این است که مطالب گفته شده، در صورتی صحیح است که سند روایت یاد شده را معتبر بدانیم. از اینرو، به بررسی سند این روایت میپردازیم. در سند روایت چنین آمده است:
احمد بن محمّد بن عیسی الأشعری عن أبیه قال: سئل الصادق علیه السلام... .
در مورد احمد بن محمّد و پدرش محمّد بن عیسی بحثی نیست؛ امّا مشکل این
است که محمّد بن عیسی از اصحاب امام هشتم و امام نهم علیهما السلام بوده است؛(1)ولی در اینجا بدون واسطه از امام صادق علیه السلام نقل روایت میکند. با توجّه به این موضوع باید گفت: این روایت، مرفوعه(2)است و هرچه در مورد احادیث مرسل گفته میشود، در مورد احادیث مرفوعه نیز جاری میگردد. بنا بر این، با توجّه به اینکه به روایات مرسل اعتنا نمیشود، پس سند این روایت مرفوعه نیز فاقد اعتبار است و نمیتوان به آن استدلال نمود.
البتّه باید دید مقصود امام علیه السلام از تمسّک به اطلاق این آیه چیست؟ آیا تمسّک ایشان به آیه، تعبّدی است یا کاشف از اطلاق آیه است؟
اگر سخن امام علیه السلام در روایت مرفوعه، عنوان تعبّدی نداشته باشد، استدلال به اطلاق آیه صحیح است و میتوان گفت: در مواردی نیاز به بررسی صحّت سند روایت است که امام علیه السلام مطلبی را بهطور تعبّدی بیان کرده باشند؛ ولی در غیر این صورت، اگر موضوع مورد بحث امام علیه السلام، موافق قواعد باشد و بتوان آن را بدون توجّه به سخن ایشان نیز تشخیص داد، صحّت سند، موضوعیّت ندارد. در این مسئله نیز آیه اطلاق دارد و استدلال امام علیه السلام به آن، از جهت تعبّد نیست؛ بلکه قواعد موجود در مباحث الفاظ و ظهور این آیۀ شریفه، اقتضای اطلاق را دارد.
به عبارت روشنتر، اگر سخن امام علیه السلام جنبۀ تعبّدی نداشته باشد، به این معناست که امام علیه السلام میفرمایند: اگر من هم چنین چیزی را نمیگفتم، شما با دقّت در آیه
1) (1) . ر. ک: معجم رجال الحدیث: ج 3 ص 85.
2) (2) . استاد معظّم: در علم درایه، روایت مرفوعه در دو معنا استعمال شده است: معنای نخست این است که از وسطیا انتهای سلسلۀ سند روایت، یک یا چند نفر حذف شده باشند و تصریح به رفع نیز شده باشد. مثلاً وقتی میگوید: «علی بن ابراهیم عن ابیه (ابراهیم بن هاشم) رفعه إلی أبی عبداللّه علیه السلام». در این سند بین ابراهیم بن هاشم تا امام علیه السلام حذف و به مرفوع بودن نیز تصریح شده است. معنای دوم مرفوعه هم این است که راوی مستقیماً از امام علیه السلام حدیثی را نقل کند، در حالی که بین راوی و امام علیه السلام چند نفر واسطه است و به رفع نیز تصریح نشده باشد.
میتوانستید از این اطلاق به حرمت استمنا دست یابید.
نتیجه آنکه: با وجود مرفوعه بودن روایت، این آیه اطلاق دارد و با توجّه به اطلاق آن - که از مصادیق اصالة الظهور و حجّیت آن عقلایی است و شارع نیز در محاورات خود، بنایی غیر از بنای عقلا ندارد -، میتوان به حرمت صورت دوم تلقیح مصنوعی فتوا داد.
1-2-3. آیۀ سوم:
«حُرِّمَتْ عَلَیْکُمْ أُمَّهاتُکُمْ وَ بَناتُکُمْ وَ أَخَواتُکُمْ وَ عَمّاتُکُمْ وَ خالاتُکُمْ وَ بَناتُ الْأَخِ وَ بَناتُ الْأُخْتِ»؛1 بر شما حرام است (ازدواج با) مادرانتان و دخترانتان و خواهرانتان و عمّههایتان و خالههایتان و دختران برادر و دختران خواهر.
استدلال به این آیه، بدین صورت است که در این آیه، متعلّق حرمت ذکر نشده و معنا ندارد که خود این افراد حرام باشند؛ چراکه تکلیف به ذات تعلّق نمیگیرد؛ بلکه همیشه به فعلی از افعال تعلّق میگیرد. پس باید فعلی را در تقدیر گرفت؛ ولی از آنجا که در این آیه فعل معیّنی آورده نشده است، باید به اقتضای قاعدۀ «حذف المتعلّق یدلّ علی العموم»، هر فعلی را نسبت به این افراد حرام دانست. از این رو، فرض مسئله که عبارت است از قرار دادن نطفۀ مرد اجنبی در رحم زن اجنبیّه، مشمول حکم آیه میشود؛ چراکه مقصود از زن اجنبیّه، زنی غیر از زوجۀ انسان است. پس مادر، عمّه، خاله و دیگر افرادی که در این آیه از آنها نام برده شده است نیز عنوان اجنبیّه را دارند.
به عبارت دیگر، وارد کردن نطفۀ مرد در رحم زنی غیر از همسر شرعیاش، مانند مادر، دختر و... حرام است.
از سوی دیگر، کسانی که قائل به جواز عمل تلقیح در این فرض شدهاند، در مورد ویژگیهای زن اجنبیّه تفاوتی نگذاشتهاند؛ یعنی هر زنی که غیر همسر این مرد باشد،
میتواند از او قبول نطفه کند، شوهردار باشد یا نباشد، از محارم نسبی وی باشد یا نباشد و.... در مقابل، کسانی که به عدم جواز حکم میکنند معتقدند که اگر بخواهیم تلقیح مصنوعی در این فرض را جایز بدانیم، باید بگوییم قرار دادن نطفه در رحم مادر و خواهر نیز جایز است، در حالی که با توجّه به اطلاق این آیه، چنین فعلی حرام است.
به نظر میرسد که استدلال به این آیه نیز با اشکالاتی رو به روست؛ زیرا اوّلاً: ما قاعدۀ «حذف المتعلّق یدّل علی العموم» را نپذیرفتیم؛ بلکه به نظر ما به قرینۀ تناسب حکم و موضوع میتوان فهمید که متعلّق حرمت در این آیه نکاح است. ثانیاً: آیات قبل و بعد از این آیۀ شریفه نیز قرینۀ مناسبی هستند بر اینکه متعلّق حرمت در آیۀ مورد بحث، نکاح است.
1-2-4. آیۀ چهارم:
«إِنَّ الْمُسْلِمِینَ وَ الْمُسْلِماتِ وَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ الْقانِتِینَ وَ الْقانِتاتِ وَ الصّادِقِینَ وَ الصّادِقاتِ وَ الصّابِرِینَ وَ الصّابِراتِ وَ الْخاشِعِینَ وَ الْخاشِعاتِ وَ الْمُتَصَدِّقِینَ وَ الْمُتَصَدِّقاتِ وَ الصّائِمِینَ وَ الصّائِماتِ وَ الْحافِظِینَ فُرُوجَهُمْ وَ الْحافِظاتِ».1
اگر اطلاق این آیه را بپذیریم، مدلولش این است که: زن و مرد باید فروج خود را از هر چیزی حفظ کنند، مگر در مورد آنچه بر آنها حلال شده است، که البتّه حلال در مورد مرد، همسر و کنیز او و در مورد زن، شوهر او است.
کسانی همچون شیخ طوسی در تبیان(1)و جصّاص در احکام القرآن،(2)که در بحث آیات الاحکام صاحب نظرند، آیه را مطلق دانسته و معتقدند: مرد و زن باید فرج خود را از هر امری حفظ نمایند، مگر آن مواردی که بر آنان حلال و مباح است. بر این اساس، اطلاق
آیه، قرار گرفتن نطفۀ مرد در رحم زنی غیر از همسرش را نیز در بر میگیرد.
لیکن به نظر میرسد که این آیه نیز قابلیت استدلال را ندارد؛ زیرا روایاتی وجود دارد که در آنها منظور از حفظ فرج در قرآن، حفظ فرج از زنا دانسته شده است که با توجّه به این روایات، نمیتوان این اطلاق را پذیرفت.
پس بدینوسیله دانسته شد که از میان آیاتی که در مورد آن بحث صورت گرفت، تنها آیۀ شریفۀ«فَمَنِ ابْتَغی وَراءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ العادُونَ»1 قابل استدلال است که بر حرمت صورت دوم تلقیح مصنوعی دلالت دارد.
ملاک توانمندی فقیه، این است که تا آنجا که میتواند برای نفی یا اثبات یک موضوع دلیل بیاورد. بزرگان ما در مورد هر مسئلهای همۀ ادلّۀ محتمل را مورد بررسی قرار میدادند، هرچند ممکن است برخی از این دلائل پذیرفته نشود. در این بحث نیز چه بسا برای اثبات حرمت صورت دوم تلقیح مصنوعی، به روایتی که در آنحرمت زنا شرح داده شده است، استناد نمود.
در این روایت آمده است:
وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَان عَنِ الرِّضا علیه السلام فِیمَا کَتَبَ إِلَیْهِ مِنْ جَوَابِ مَسَائِلِهِ وَحَرَّمَ اللّهُ الزِّنَا لِمَا فِیهِ مِنَ الْفَسَادِ مِنْ قَتْلِ النَّفْسِ وَذَهَابِ الأَنْسَابِ وَ تَرْکِ التَّرْبِیَةِ لِلْأَطْفَالِ وَفَسَادِ الْمَوَارِیثِ وَمَا أَشْبَهَ ذَلِکَ مِنْ وُجُوهِ الْفَسَادِ؛(1)امام رضا علیه السلام در پاسخ به پرسشهای محمّد بن سنان چنین نوشتهاند:
خداوند زنا را به خاطر مفاسدی که در آن است حرام نمود، این مفاسد عبارت است از قتل نفس،(2)به هم ریختگی نسبها، ترک تربیت فرزندان، فاسد شدن
مواریث و مفاسدی شبیه موارد مذکور.
سند این روایت از شیخ صدوق قدس سره تا محمّد بن سنان صحیح است؛ امّا در مورد توثیق محمّد بن سنان دیدگاههای گوناگونی وجود دارد. وی از افرادی است که هم جرح شده و هم تعدیل، برای نمونه نجاشی قدس سره در مورد وی مینویسد:
له مسائل عنه معروفة وهو رجلٌ ضعیفٌ جدّاً لا یعوّل علیه ولا یلتفت إلی ما تفرّد به؛(1)مسائل معروفی از او نقل شده است، و او مردی است که جدّاً ضعیف است و قابل اعتماد نیست و به چیزهایی که او به تنهایی نقل کرده است توجهی نمیشود.
شیخ طوسی قدس سره در این باره اظهار میدارد:
وقد طعن علیه وضعف.(2)
کشّی قدس سره از ابن حمودیّه چنین نقل میکند:
لا استحل أن أروی أحادیث محمّد بن سنان.(3)
همچنین کشّی از فضل بن شاذان نقل میکند که در آن آمده است:
وروی الکشّی عن الفضل بن شاذان، إنّ من الکذّابین المشهورین محمّد بن سنان؛(4)کشّی از فضل بن شاذان نقل کرده است که یکی از دروغگویان مشهور، محمّد بن سنان است.
از سوی دیگر مدح او را نیز روایت کردهاند. از آن جمله میتوان به روایتی با سند صحیح از امام باقر علیه السلام اشاره کرد که میفرماید:
جَزَی اللّهُ صَفْوَانَ بْنَ یَحْیَی وَمُحَمَّدَ بْنَ سِنَانٍ وَزَکَرِیَّا بْنَ آدَمَ وَسَعْدَ بْنَ
سَعْدٍ عَنِّی خَیْراً فَقَدْ وَفَوْا لِی؛(1)خداوند متعال به صفوان بن یحیی و محمّد بن سنان و زکرّیا بن آدم و سعد بن سعد، جزای خیر دهد که به من وفا کردند.
همچنین شیخ مفید قدس سره در کتاب الارشاد در مورد محمّد بن سنان میفرماید:
من أهل الورع والعلم والفقه؛(2)او اهل ورع و علم و فقه بود.
ابن قولویه قدس سره در کامل الزیارات از او روایت نقل میکند.(3)صاحب وسائل و ابن طاووس قدس سرهما(4)نیز او را توثیق کردهاند. احمد بن محمّد بن عیسی اشعری قدس سره نیز که فردی مقیّد بوده و احمد بن خالد برقی را به دلیل نقل احادیث ضعیف از شهر قم بیرون کرد، از محمّد بن سنان روایت نقل میکند.
با توجّه به عبارات بالا، مشخّص شد که از یک سو بزرگان علم رجال همچون شیخ طوسی، نجاشی و کشّی قدس سرهم او را تضعیف کردهاند و از سوی دیگر، برخی بزرگان، او را توثیق نمودهاند. به علاوه، روایتی در باب مدح وی نیز وارده شده است.
در مورد مسئلۀ تعارض جرح و تعدیل، در میان بزرگان علم درایه و رجال، پنج دیدگاه مطرح شده است؛ لیکن تحقیق آن است که: نمیتوان هیچ یک از جرح یا تعدیل را مقدّم دانست؛ بلکه به سبب تعارض، هر دو از اعتبار خارج و ساقط میشوند. پس نه میتوان عدم توثیق را ثابت نمود و نه میتوان او را موثّق دانست. از این رو، سند روایت یاد شده، از ناحیۀ محمّد بن سنان دارای اشکال است.(5)
پس از بحث از سند روایت، این پرسش مطرح میشود که آیا میتوان بحث تسامح در ادلّۀ سنن را در مورد چنین روایاتی که علل احکام را بیان میکنند نیز مطرح کرد و گفت: همانگونه که سند ادلّۀ سنن، چندان مورد توجّه قرار نمیگیرند، به سند روایات
علل نیز توجّه نمیشود؛ چراکه این روایات به بیان حکم نپرداختهاند و تنها علّت احکام را بررسی میکنند؟
پاسخ منفی است؛ زیرا چه بسا بخواهیم حکمی کلّی را از این روایات، استخراج کنیم که این امر با تسامح سازگار نیست؛ چنانکه در این روایت نیز به دنبال اثبات حکمی در باب تلقیح مصنوعی هستیم. در نهایت باید گفت: سند روایت، ضعیف است و به جهت ضعف سند نمیتوان به آن عمل نمود.
لیکن باید دید آیا میتوان با فرض صحّت سند روایت، از آن برای اثبات حرمت تلقیح مصنوعی استفاده نمود؟
برای استدلال به این روایت برای اثبات تلقیح مصنوعی در فرض مسئله، باید بگوییم: عناوین ذکر شده در باب زنا در مورد تلقیح مصنوعی نیز وجود دارد؛ زیرا هنگامی که اسپرم و نطفۀ مردی در رحم زن اجنبیّه قرار میگیرد و فرزندی متولّد میشود، نمیتوان گفت: پدر این فرزند چه کسی است، از چه کسی ارث میبرد و چه کسی از او ارث میبرد؟ پس با توجّه به اینکه این عناوین، موجب حرمت زنا شده است، باید تلقیح مصنوعی را نیز حرام بدانیم. به عبارت دیگر، مفاسد و مشکلاتی که روایت یاد شده، برای زنا برشمرده است، در فرض مورد بحث ما نیز وجود دارد.
بویژه آنکه با استفاده از بانکهای اسپرم که امروزه در برخی از کشورها تأسیس شده، هرگز مشخّص نمیشود که پدر این طفل چه کسی است.
دو اشکال بر این استدلال، وارد شده است که باید مورد بررسی قرار گیرد.
اشکال نخست: چه بسا گفته شود که آنچه در این روایت آمده است، حکمت حرمت زناست نه علّت آن؛ زیرا علّت، آن چیزی است که وجود یا عدم وجود حکم متوقّف بر وجود و عدم وجود آن باشد؛ یعنی اگر علّت باشد، حکم ثابت است و اگر نباشد، حکم نیز منتفی خواهد بود؛ لیکن این سخن در مورد حکمت، صادق نیست و وجود و عدم حکم، مبتنی بر وجود یا عدم وجود حکمت نیست؛ بلکه حکمت در صورت وجود فقط بر شأنیّت و اقتضای حکم دلالت دارد.
بر این اساس، عناوینی که در روایت آمدهاند، فقط مقتضی حرمتاند و مجرّد مقتضی، برای اثبات حکم کافی نیست؛ بلکه برای اثبات حکم باید ویژگیهای دیگری هم موجود باشد. از سوی دیگر، عدم وجود حکمت دلالت بر عدم حکم ندارد. پس هر چیزی که عنوان علّت را داشت میتواند در صورت وجود، حکم را ثابت کند؛ ولی حکمت این گونه نیست. برای مثال، در روایات باب ربا چنین آمده است که چون ربا عنوان ظلم را داراست، خداوند آن را حرام کرده است. از این رو بسیاری از فقها ظلم را علّت حرمت ربا نمیدانند و میگویند: ظلم، حکمت حرمت رباست نه علّت آن؛ یعنی حتّی اگر شخصی ربا بگیرد و عرف عمل او را ظلم نداند، ربا حرام است؛ زیرا ظلم علّت ربا نیست و اثبات حرمت یا عدم آن، بر وجود یا عدم وجود ظلم، توقّف ندارد.
به تعبیر دیگر، تفاوت علّت و حکمت این است که علّت در موضوع حکم اخذ میشود. مثلاً وقتی شارع میگوید: «الخمر حرام لأنّه مسکر»، در اینجا اسکار که علّت حرمت خمر است، به عنوان جزء موضوع لحاظ میشود، در حالی که حکمت هیچ گاه در موضوع اخذ نمیگردد. برای مثال، وقتی در باب صلوة میگوییم: «الصلوة واجبةٌ لأنّها تنهی عن الفحشاء والمنکر»، نمیتوان گفت: نمازی که انسان را از فحشا و منکر دور نمیکند، واجب نیست؛ زیرا نهی از فحشا و منکر، جزئی از موضوع وجوب نماز نیست، بلکه فقط یکی از حکمتهای آن است؛ یعنی موضوع وجوب، تنها عنوان «صلاة» است، نه نمازی که ناهی از فحشا و منکر باشد.(1)
اشکال دوم: در این روایت، عناوین گوناگون ذکر شده است و از این رو نمیتوان آنها را علّت حکم دانست؛ چراکه تعدّد علل بر معلول واحد محال است و معلول واحد، هرگز نمیتواند چندین علّت داشته باشد. از این رو باید تمام این عناوین را حکمت حکم دانست.
1) (1) . استاد معظّم در بحثهای خارج اصول، اساس بحث دربارۀ علّت و حکمت و فرق میان آنها را برای استنباط فقهی، ناکارآمد دانسته و محور را در فرق میان حیثیت تقییدیه و حیثیت تعلیلیه قرار داده است.
به عبارت دیگر، علّت همیشه باید امر واحدی باشد، وگرنه دیگر عنوان علّت تامّه را ندارد، بر خلاف حکمت که امور متعدّد میتوانند حکمت برای حکمی باشند.
به نظر میرسد که اشکالاتِ یاد شده نادرستاند؛ زیرا در پاسخ به اشکال نخست میتوان گفت: ما نیز میپذیریم که میان «عدم حکمت» و «عدم علّت» تفاوت وجود دارد - یعنی فقدان علّت موجب انتفای حکم میشود، ولی فقدان حکمت لزوماً موجب انتفای حکم نمیگردد -، لیکن میان «وجود حکمت» با «وجود علت» تفاوتی نیست و هر دو میتوانند حکم را ثابت کنند. به عبارت روشنتر، هرچند بین فقدان حکمت و نفی حکم، ملازمهای نیست، امّا با وجود حکمت قطعاً حکم ثابت میشود.
از این رو، حتّی اگر عناوین یاد شده در روایت، حکمت حرمت زنا باشند، میتوان وجود این حکمت در تلقیح مصنوعی را منشأ و دلیل حرمت دانست.
در پاسخ به اشکال دوم نیز میتوان گفت: در این روایت، یک علّت بیان شده که مصادیق مختلفی دارد؛ یعنی علّت حرمت زنا، مفاسد آن است که مصادیقش در ادامه ذکر شده است. به عبارت دیگر، میان همۀ این عناوین، قدر جامعی با عنوان «فساد» تصوّر میشود که این فساد، مصادیق زیادی دارد. شاهد این مطلب نیز این است که در آخر روایت میگوید: «و ما اشبه من وجوه الفساد».
بنا بر این، از آنجا که روایت علّت حرمت را «فساد» معرّفی میکند، پس بهوسیلۀ آن، حرمت هر چیزی که مستلزم فساد باشد، ثابت میگردد؛ یعنی ما از این روایت علیت را استفاده میکنیم، نه حکمت را. علّت حرمت زنا نیز فساد در خانواده است و همین علّت در شکل دوم تلقیح مصنوعی نیز وجود دارد.
لیکن این روایت از جهت سند، مشکل دارد و نمیتوان به آن استناد کرد.
پس از بررسی آیات و روایات، میتوان نتیجه گرفت که تنها با استناد به اطلاق آیۀ «فَمَنِ ابْتَغی وَراءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ العادُونَ»،1 میتوان صورت دوم تلقیح مصنوعی را حرام دانست و استدلال به آیات و روایات دیگر به دلایلی که گفته شد، مخدوش است. پس با توجّه به این آیۀ شریفه، نمیتوان به اصل برائت رجوع نمود و حکم به جواز تلقیح داد؛ بلکه باید به مقتضای آن تلقیح مصنوعی را حرام دانست. امّا در مقابل این آیه، دو روایت وجود دارد که برخی برای اثبات جواز تلقیح به آن استناد کردهاند.
از اینرو، قبل از اعلام نظر نهایی باید این روایات را مورد مطالعه قرار دهیم.
دو روایت وجود دارد که برخی با استناد به آن، قرار دادن نطفۀ مرد در رحم زن اجنبیّه را جایز دانستهاند. این روایات در جلد بیست و هشتم کتاب وسائل الشیعة، در باب سوم از ابواب حد السحق و القیادة وارد شدهاند. البتّه لازم است بدانیم که شیخ حرّ عاملی قدس سره در این باب، پنج روایت را نقل کرده است؛ امّا اگر مضمون و سند این احادیث را بررسی کنیم، مشخّص میشود که احادیث دوم، چهارم و پنجم یک حدیث، و احادیث اوّل و سوم نیز یک حدیثاند.
البتّه توجّه به این نکته در دیگر ابواب فقهی نیز ضروری است؛ زیرا گاهی زراره روایتی را از امام باقر علیه السلام نقل میکند و شخصی دیگر، همین روایت را از زراره از امام باقر علیه السلام نقل میکند؛ امّا چون راوی و مرویٌ عنه یکی است، نمیتوان گفت: اینجا دو روایت وجود دارد، بلکه یک روایت است.
2-1. روایت نخست:
وَعَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیم عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ مُوسَی عَنْ
یُونُسَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنِ الْمُعَلَّی بْنِ خُنَیْسٍ قَالَ:
سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللّهِ علیه السلام عَنْ رَجُلٍ وَطِئَ امْرَأَتَهُ فَنَقَلَتْ مَاءَهُ إِلَی جَارِیَةٍ بِکْرٍ فَحَبِلَتْ. فَقَالَ علیه السلام: الْوَلَدُ لِلرَّجُلِ وَعَلَی الْمَرْأَةِ الرَّجْمُ وَعَلَی الْجَارِیَةِ الْحَدُّ؛(1)
معلّی بن خنیس میگوید: از امام صادق علیه السلام سؤال کردم که مردی زن خود را وطی کرد و سپس این زن با جاریهای باکره مساحقه کرده و اینجاریه باردار شد.
ایشان در جواب فرمودند: این بچّه برای مرد است و زن باید رجم شود، جاریه نیز باید حد بخورد.
این حدیث، از حیث سند معتبر است. اسحاق بن عمّار،(2)یونس بن عبد الرحمن(3)
و عبّاس بن موسی(4)مشکلی ندارند. تنها در مورد معلّی بن خنیس اختلاف است.
روایاتی که معلّی را مدح میکند، بیشترند و بیشتر اصحاب رجال نیز او را معتبر میدانند، گرچه برخی مانند نجّاشی او را تضعیف کردهاند.(5)
در این روایت، امام علیه السلام همۀ احکام مربوط به این مسئله را بیان کردهاند؛ امّا در مورد قرار گرفتن نطفۀ مرد در رحم اجنبیّه چیزی نفرمودهاند، در حالی که اگر این فعل حرام باشد، باید زن را مرتکب دو حرام دانست: مساحقه و قرار دادن نطفۀ شوهر خود در رحم اجنبیّه؛ لیکن امام علیه السلام فقط به خاطر مساحقه حکم به رجم وی کردهاند، در حالی که اگر قرار گرفتن نطفه در رحم اجنبیّه نیز حرام بود، باید پیش از سنگسار، زن را تعزیر نمود. به عبارت دقیقتر، اطلاق مقامیِ این روایت اقتضا میکند که قرارگرفتن نطفۀ مرد در رحم اجنبیّه را حرام ندانیم.
در نقد این استدلال باید به چند نکته اشاره نمود:
نخست اینکه: تعزیر در جایی است که شخصی عالماً و عامداً مرتکب فعلِ
موجب تعزیر شود؛ امّا در فرض روایت، عمل مساحقه به صورت اختیاری انجام شده و از آنجا که زن دارای شوهر است، باید سنگسار شود؛ امّا انتقال نطفه، عمدی و اختیاری نبوده است تا موجب تعزیر شود.
دوم اینکه: برخی تعزیر را تنها در جایی که انسان مرتکب گناهی کبیره شود، ثابت میدانند و معلوم نیست که انتقال نطفه گناهی کبیره شمرده شود؛ چون بدون اختیار صورت گرفته است.
سوماینکه: شاید در این روایت، جاریه متعلّق به مرد باشد و در اینصورت، این کنیز نیز نسبت به مرد حلال است، از این رو، نطفۀ مرد وارد رحم اجنبیّه نشده است.
با توجّه به اشکالات یاد شده، نمیتوان استدلال به روایت را تمام دانست.
2-2. روایت دوم:
قَالَ: أَتَی أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام قَوْمٌ یَسْتَفْتُونَهُ فَلَمْ یُصِیبُوهُ، فَقَالَ لَهُمُ الْحَسَنُ علیه السلام هَاتُوا فُتْیَاکُمْ فَإِنْ أَصَبْتُ فَمِنَ اللّهِ وَمِنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ قدس سره وَإِنْ أَخْطَأْتُ فَإِنَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام مِنْ وَرَائِکُمْ، فَقَالُوا: امْرَأَةٌ جَامَعَهَا زَوْجُهَا فَقَامَتْ بِحَرَارَةِ جِمَاعِهِ فَسَاحَقَتْ جَارِیَةً بِکْراً فَأَلْقَتْ عَلَیْهَا النُّطْفَةَ فَحَمَلَتْ، فَقَالَ علیه السلام: فِی الْعَاجِلِ تُؤْخَذُ هَذِهِ الْمَرْأَةُ بِصَدَاقِ هَذِهِ الْبِکْرِ لِأَنَّ الْوَلَدَ لَایَخْرُجُ حَتَّی یَذْهَبَ بِالْعُذْرَةِ وَیُنْتَظَرُ بِهَا حَتَّی تَلِدَ وَیُقَامُ عَلَیْهَا الْحَدُّ وَیُلْحَقُ الْوَلَدُ بِصَاحِبِ النُّطْفَةِ وَتُرْجَمُ الْمَرْأَةُ ذَاتُ الزَّوْجِ؛ فَانْصَرَفُوا فَلَقُوا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام فَقَالُوا: قُلْنَا لِلْحَسَنِ وَقَالَ لَنَا الْحَسَنُ، فَقَالَ: وَاللّهِ لَوْ أَنَّ أَبَا الْحَسَنِ لَقِیتُمْ مَا کَانَ عِنْدَهُ إِلاَّ مَا قَالَ الْحَسَنُ؛(1)گروهی برای طرح پرسشی فقهی نزد امیرالمومنین علیه السلام رفتند، امّا به ایشان دسترسی پیدا نکردند. امام حسن علیه السلام که حاضر بودند به آنها گفتند: سؤال خود را از من بپرسید، من پاسخ
1) (1) . وسائل الشیعة: ج 28 ص 169.
شما را میدهم. اگر آن پاسخ صحیح بود، از ناحیۀ خدا و امیر المومنین علیه السلام بوده است و اگر خطا کردم، امیر المومنین علیه السلام خواهند آمد و میتوانید جواب صحیح را از ایشان بخواهید. آنها سؤال را این گونه مطرح کردند که زنی بعد از اینکه شوهرش با او مقاربت کرد، با جاریهای باکره مساحقه کرد و بدین ترتیب نطفۀ شوهرش در رحم آن جاریه قرار گرفت و او حامله شد. امام حسن علیه السلام فرمودند:
از آن زن مهریه این باکره گرفته میشود؛ زیرا وضع حمل این جاریه تنها با زائل شدن بکارت او ممکن است. از سوی دیگر، باید منتظر ماند تا طفل به دنیا بیاید و بر آن جاریه حد جاری ساخت. و فرزند نیز ملحق به صاحب نطفه میشود. آن زن شوهردار نیز باید رجم شود. آن گروه در راه بازگشت با حضرت امیر المومنین علیه السلام مواجه شدند و سؤال و جوابی که امام حسن علیه السلام داده بود را مطرح کردند. ایشان فرمودند: به خدا قسم اگر ابا الحسن را ملاقات کرده بودید، همان جوابی را میداد که حسن به شما داد.
اشکالات یاد شده در روایت اوّل، در اینجا نیز مطرح میشود و استدلال به این روایت را با مشکل رو به رو میکند.
با توجّه به اینکه استدلال به روایات جواز، پذیرفته نشد و با توجّه به اطلاق آیۀ«فَمَنِ ابْتَغی وَراءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ العادُونَ»1 ، باید گفت: صورت دوم از صور تلقیح مصنوعی، حرام است.
سومین صورت از صور مختلف تلقیح مصنوعی، این است که تخمک زنی را در رحم زن دیگر بگذارند و او پس از مقاربت با شوهرش باردار شود. در این فرض، از آنجا
که بدن زن به دلیل مشکلات جسمی از تولید تخمک عاجز است، تخمک زن دیگری را در رحم او قرار میدهند تا پس از آمیزش با شوهرش باردار شود. در واقع، در این فرض، نطفۀ مرد با تخمک زن اجنبی در رحم همسر خود تلقیح میشود.
در مورد حکم این صورت از تلقیح مصنوعی، اقوال گوناگونی وجود دارد. آن دسته از فقها که صورت دوم را جایز میدانند، در این صورت نیز فتوا به جواز میدهند؛ امّا کسانی که صورت دوم را حرام میدانند، در مورد این فرض به دو دسته تقسیم میشوند؛ برخی این صورت را جایز میدانند و برخی این فرض را نیز حرام میدانند.
پس بهطور کلّی میتوان گفت: سه دیدگاه در مورد این صورت از تلقیح مصنوعی وجود دارد:
دیدگاه نخست، جواز این صورت از تلقیح مصنوعی بهطور مطلق است؛ یعنی تفاوتی ندارد که تخمکدهنده، همسر دیگر مرد باشد یا هیچ نسبتی با مرد نداشته باشد. در هر دو صورت، حکم تلقیح در این فرض، جواز است.
دیدگاه دوم، حرمت این صورت از تلقیح مصنوعی است.
دیدگاه سوم، تفصیل است؛ به این بیان که اگر زن نازا و زن تخمکدهنده، شوهرشان واحد باشد، عمل تلقیح جایز است و در غیر این صورت، تلقیح حرام خواهد بود. قائلین این قول با استناد به روایت
«إِنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَذَاباً یَوْمَ الْقِیَامَةِ رَجُلٌ أَقَرَّ نُطْفَتَهُ فِی رَحِمٍ یَحْرُمُ عَلَیْهِ»،(1)معتقدند که بنا بر این روایت، تلقیحی حرام است که میان نطفۀ مرد و تخمک زن اجنبی واقع شود. امّا در این فرض، تلقیح میان نطفۀ مرد و تخمک همسرش و در رحم همسر دیگرش واقع شده است. بنا بر این، روایت شامل این فرض نمیشود.
دیدگاه ما این است که تلقیح مصنوعی در این فرض مطلقاً حرام است؛ زیرا اطلاق
1) (1) . وسائل الشیعة: ج 20 ص 317.
آیۀ«فَمَنِ ابْتَغی وَراءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ العادُونَ»1 این صورت را نیز در برمیگیرد و با توجّه به این آیه میتوان گفت: زن اجازه ندارد تخمک اجنبیّه را در رحم خود قرار دهد و فرج زن، تنها برای شوهرش حلال است؛ زیرا به موجب آیه، قرار دادن نطفۀ مرد اجنبی در رحم زن و یا قرار دادن تخمک زن در رحم زن دیگر، حرام است.
افزون بر این، اطلاق آیه اقتضا میکند که بین این فرض که مرد، دارای دو همسر باشد و تخمک یکی از همسرانش را در رحم همسر دیگر قرار دهند و یا اینکه تخمک زن اجنبیّه را در رحم همسر او قرار دهند، تفاوتی قائل نشویم. بنابراین، در هر دو فرض، عمل تلقیح حرام است؛ زیرا هرچند بین مرد و هر یک از زنان رابطۀ زوجیّت برقرار است، امّا فرج هر یک از زنان بر دیگری حرام است و نمیتوان تخمک یکی را در رحم دیگری قرار داد. پس با توجّه به اطلاق آیه، این فرض نیز حرام است، حتّی اگر این دو زن به قول اهل لغت، هووی یکدیگر باشند.
چهارمین صورت از صور تلقیح مصنوعی، این است که عمل تلقیح در خارج از رحم صورت گیرد؛ یعنی نطفۀ مرد و تخمک همسرش در خارج رحم، ترکیب و تلقیح شوند و پس از تلقیح به رحم منتقل گردند. امّا از این جهت که جنینِ تشکیل شده به کدام رحم منقل شود، سه فرض مختلف وجود دارد:
فرض نخست، این است که این جنین به رحم همسر مرد، یعنی زن صاحب تخمک منتقل شود. فرض دوم، این است که جنین به رحم همسر دیگر این مرد یا کنیز وی منتقل شود. سومین فرض، این است که جنین به رحم زنی بیگانه منتقل شود.
در ادامه به بررسی این فروض سه گانه میپردازیم:
رحم عمل تلقیح را انجام و جنین را جهت تکوین و ادامۀ حیات در رحم مادرش قرار میدهند. این صورت، با توجّه به قواعد و ضوابط اشکالی ندارد و دلیلی بر حرمت آن نیست.
از این رو، اصل برائت در مورد آن جاری میشود. این حکم در صورتی که جنینِ تشکیل شده، بدون انتقال به رحم مادرش در دستگاه نگهداری شود، نیز صادق است.
2 و 3. فروض دوم و سوم: دومین فرض این است که جنینِ تشکیل شده از تلقیح نطفۀ مرد با تخمک همسرش را به رحم همسر دیگر این مرد یا کنیز وی منتقل کنند، و فرض سوم هم این است که جنین به رحم زنی بیگانه منتقل شود. در این دو فرض نیز همانند فرض نخست از نظر تلقیح خارجی، مشکلی وجود ندارد؛ لیکن سؤال این است که انتقال جنینِ تشکیل یافته به رحم زنی دیگر - همسر دیگر مرد یا زن اجنبیّه - چه حکمی دارد؟
برای پاسخ دادن به این پرسش، باید بار دیگر ادلّۀ این باب را بررسی کرد.
اگر مستند فقیه، روایات «من أقرّ نطفته فی رحم یحرم علیه» باشد، در اینصورت روایات شامل فرض دوم نمیشود؛ زیرا رحم همسر دوم مرد بر وی حرام نیست. البتّه شاید گفته شود: میتوان از عنوان «رحم یحرم علیه» در این روایات الغای خصوصیت نمود و چنین استفاده کرد که نطفۀ مرد فقط باید در رحم زنی قرار گیرد که با او آمیزش شرعی داشته است. به عبارت دیگر، «رحم یحرم علیه» ملاک نیست و تلقیح باید با تخمک زنی صورت گیرد که مرد با او آمیزش داشته است. بنا بر این، علاوه بر فرض سوم و دومِ این صورت، باید فرض نخست را نیز حرام بدانیم؛ زیرا در فرض نخست، نطفۀ مرد و تخمک همسرش بدون وجود ارتباط جنسی و آمیزش میان این دو تلقیح مییابد. امّا روشن است که این الغای خصوصیت وجهی ندارد و از این رو، هیچ یک از فقها در فرض نخست، قائل به حرمت نشدهاند.
نکتۀ دیگر این است که میتوان در مورد این روایات ادّعای انصراف نمود، به این بیان که بگوییم: این روایات، منصرف به جایی است که تخمکِ تلقیحشده، مربوط به همان رحمی باشد که پس از لقاح در آن قرار میگیرد. از این رو، فروض دوم و سوم از
این صورت تلقیح مصنوعی حرام خواهد بود. لیکن به نظر میرسد که چنین انصرافی هم صحیح نیست.
افزون بر این روایات، روایتی دیگر وارد شده است که باید آن را نیز مورد بررسی قرار داد. در این روایت از امام علیه السلام سؤال میشود که گناه زنا بزرگتر است یا شرب خمر، و چرا حدّ زنا صد ضربه و حدّ شرب خمر هشتاد ضربه است؟ ایشان در پاسخ به این سؤال میفرمایند:
الْحَدُّ وَاحِدٌ وَلَکِنْ زِیدَ هَذَا لِتَضْیِیعِهِ النُّطْفَةَ وَلِوَضْعِهِ إِیَّاهَا فِی غَیْرِ الْمَوْضِعِ الَّذِی أَمَرَ اللّهُ عَزَّ وَجَلَّ بِهِ.(1)
مدلول روایت، این است که این نطفه را نباید در غیر از موضعی که خدا به آن امر کرده است، قرار داد. پس شاید کسی بگوید: تعبیر روایت به «فی غیر الموضع الذی أَمَرَ اللّهُ به»، فروض دوم و سوم را که نطفه و جنین پس از تلقیح در رحم زن دیگر قرار داده میشود، در بر میگیرد. لیکن ما در پاسخ میگوییم: «الموضع الذی امَرَ اللّه به»، یعنی رحمی که برای مرد حلال است و در فرض دوم، رحم همسر دیگر و کنیز برای مرد حلال است و از این جهت مشکلی وجود ندارد.
در نهایت باید گفت: ادّعای انصراف در مورد این روایت و روایات پیشین، پذیرفتنی نیست و میان تعبیر «فی غیر الموضع الذی أَمَرَ اللّه به» و تعبیر «فی رحم یحرم علیه» هیچ تفاوتی وجود ندارد. پس اگر استدلال، متمرکز بر روایات باشد، باید فرض دوم از صورت چهارم تلقیح مصنوعی را جایز بدانیم.
اما همان گونه که در صورت دومِ تلقیح مصنوعی به آن اشاره شد، میتوان برای اثبات حرمت تلقیح مصنوعی به آیۀ شریفۀ«فَمَنِ ابْتَغی وَراءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ العادُونَ»2 استدلال کرد. با توجّه به اطلاق این آیۀ شریفه، تلقیح مصنوعی در هر دو
1) (1) . الکافی: ج 7 ص 262.
فرض یاد شده حرام است؛ زیرا مدلول آیه، این است که تنها رابطۀ مرد و همسرش مشروع و جایز است و در غیر از این مورد، زن و مرد باید فرج خود را از دیگران حفظ نمایند. به عبارت روشنتر، با توجّه به این آیه، زن تنها میتواند نطفۀ همسر خود را در رحمش قرار دهد و نمیتواند اجازه دهد نطفۀ مرد اجنبی و یا تخمک زن دیگر و یا نطفه و تخمک تلقیحشدۀ غیر، در رحمش قرار گیرد. پس با توجّه به اطلاق این آیۀ شریفه، تلقیح مصنوعی در دو فرضِ یاد شده حرام است.
برخی از فقها این دو فرض را مشابه فرضی میدانند که نطفۀ مرد و تخمک همسرش را در خارج تلقیح کند و جنین تشکیل شده را تا لحظه تولّد در دستگاهی پرورش دهند. به عقیدۀ ایشان همان گونه که نگهداری نطفۀ تلقیح یافته در دستگاه اشکال ندارد، در دو فرض مورد سؤال نیز اگر این نطفه در رحم شخصی غیر از صاحب تخمک قرار گیرد، فاقد اشکال است؛ یعنی تفاوتی بین این دو حالت وجود ندارد و در هر دو حالت، نطفۀ مرد و تخمک همسرش در خارج از رحم تلقیح میشوند. در اوّلین حالت، نطفۀ به دست آمده در دستگاههای مخصوص، نگهداری میشود و هیچ کس این فرض را حرام ندانسته است، و در فرض مسئله نیز همانند حالت یاد شده، نطفۀ تلقیح یافته در رحم زن دیگری نگهداری میشود؛ چراکه بین رحم زن دیگر و دستگاه تفاوتی وجود ندارد.
در پاسخ به این سخن میتوان گفت: آیۀ شریفۀ«فَمَنِ ابْتَغی وَراءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ العادُونَ»،1 صورتی که جنین حاصل از تلقیح نطفۀ مرد و تخمک همسرش در دستگاه نگهداری میشود را در بر نمیگیرد، بر خلاف فرض دوم و سوم از تلقیح مصنوعیِ قسم سوم، که مصداقی از این آیۀ شریفه هستند.
با توجّه به آنچه بیان شد، تلقیح مصنوعی در دو فرض مورد بحث حرام است؛ لیکن نکتهای باقی میماند که لازم است به عنوان یک بحث علمی به آن اشاره کرد.
در مباحث پیشین دلالت روایات
«مَن أقَرَّ نُطفَتَهُ فِی رَحِمٍ یَحْرُمُ عَلَیْهِ» را ناتمام دانستیم؛ امّا ممکن است کسی از روایات این باب، ضابطهای برداشت کند و بگوید:
مستفاد از روایات، این است که تلقیح نطفۀ مرد با تخمک زن اجنبیّه حرام است و اینکه در روایت میگوید:
«مَن أقَرَّ نُطْفَتَهُ فِی رَحِمٍ یَحْرُمُ عَلَیْهِ»، خود رحم موضوعیتی ندارد و آنچه خصوصیت دارد، عبارت است از تلقیح میان نطفۀ مرد و تخمک زن، خواه این تلقیح در داخل رحم باشد و خواه در خارج رحم. رهاورد این اطلاق، این است که بگوییم: تلقیح، فقط در صورتی حرام است که میان نطفۀ مرد با تخمک زن اجنبیّه صورت گیرد، ولی در غیر این صورت حرمتی وجود ندارد. بر همین اساس، برخی از بزرگان فروض این مسئله را جایز دانستهاند.
امّا اگر شخصی که استدلال به روایات را پذیرفته است، استدلال به آیۀ شریفۀ «فَمَنِ ابْتَغی وَراءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ العادُونَ»1 را نیز بپذیرد، میان این دو دلیل، تعارض بوجود میآید؛ زیرا با توجّه به آیه، رحم موضوعیّت دارد و زن باید فرج خود را حفظ نماید، خواه از نطفۀ مرد اجنبی و خواه از نطفۀ بارورشدۀ غیر. پس اگر دلالت آیۀ شریفه و روایات را تمام بدانیم، میان این دو دلیل تعارض به وجود میآید، بدین بیان که ضابطۀ مستفاد از روایات این است که ملاک حرمت، تلقیح نطفۀ مرد و تخمک زن اجنبیّه است و اگر نطفۀ مرد با تخمک همسرش تلقیح شود، قرار دادن آن در رحم دیگری جایز است؛ امّا با استفاده از آیۀ شریفه باید گفت: ملاک حرمت این است که زن، رحم خود را حفظ نماید و یکی از مصادیق حفظ آن، همان فروض مسئله است.
به نظر ما دلالت روایات، تمام نیست و با توجّه به اطلاق آیۀ شریفه، نمیتوان جنینِ حاصل از تلقیح میان نطفه و تخمک یک زن و شوهر را در رحم شخصی غیر از صاحب تخمک قرار داد. با توجّه به همین مطلب، حکم بحث رحم اجارهای نیز مشخّص میشود. در بحث اجارۀ رحم، نطفۀ حاصل از عمل تلقیح خارجی را به
خاطر عدم آمادگی رحم صاحب تخمک، در رحم زن دیگری قرار میدهند. در واقع، بحث اجارۀ رحم در همین فروضِ مورد بحث، مصداق پیدا میکند که گفته شد حکم آنها حرمت است.
فرض دیگر، تلقیح خارجیِ نطفۀ مرد با تخمک زنی است که بر او حرام است. در مورد این صورت، دو بحث وجود دارد: نخست، حکم تلقیح نطفۀ مرد با تخمک زنی که بر او حرام است و دوم، حکم قرار دادن نطفۀ حاصل، در رحم همسر مرد و یا زن دیگر.
در مورد تلقیح خارجی باید گفت: حکم آیۀ«فَمَنِ ابْتَغی وَراءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ العادُونَ»1 را نمیتوان شامل این مورد دانست؛ زیرا در این فرض، زن رحم خود را در اختیار مرد اجنبی قرار نداده است؛ بلکه بین نطفۀ مرد و تخمک زن در خارج رحم تلقیح صورت گرفته است. امّا با توجّه به قاعدهای که میتوان از روایات برداشت نمود، این تلقیح خارجی حرام است؛ یعنی اگر از روایات، الغای خصوصیت کرده و بگوییم: مقصود روایات، تلقیح نطفۀ مرد با تخمک زن اجنبیّه است و رحم موضوعیّتی در آن ندارد، باید تلقیح خارجی در فرض سؤال را حرام بدانیم.
بحث دوم در این صورت از تلقیح مصنوعی، دربارۀ حکم قرار دادن نطفۀ حاصل از تلقیح در رحم همسر آن مرد است؛ زیرا چه بسا گفته شود: از آنجا که سقط جنینِ ناشی از زنا جایز نیست، قرار دادن این نطفه و جنین در رحم جایز است. مثلاً در روایتی در باب سقط جنین از امام علیه السلام سؤال میشود که آیا جایز است زن حامله دارو مصرف نماید و جنین خود را سقط کند، امام در پاسخ میفرمایند: این عمل جایز نیست و زن از دیۀ جنین، ارث نخواهد برد؛ چراکه او کودک را از بین برده است.(1)
1) (2) . «سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ علیه السلام عَنِ امْرَأَةٍ شَرِبَتْ دَوَاءً عَمْداً وَ هِیَ حَامِلٌ وَ لَمْ یَعْلَمْ بِذَلِکَ زَوْجُهَا فَأَلْقَتْ وَلَدَهَا. قَالَ فَقَالَ علیه السلام: إِنْ کَانَ لَهُ عَظْمٌ وَ قَدْ نَبَتَ عَلَیْهِ اللَّحْمُ عَلَیْهَا دِیَةٌ تُسَلِّمُهَا إِلَی أَبِیهِ وَ إِنْ کَانَ حِینَ طَرَحَتْهُ عَلَقَةً أَوْ مُضْغَةً فَإِنَّ
لیکن به نظر میرسد که در این سخن، مغالطهای آشکار وجود دارد؛ زیرا بحث ما دربارۀ جواز قرار گرفتن نطفۀ حاصل از تلقیح در رحم است؛ در حالی که در این روایت از سقط جنینی که در رحم قرار دارد، نهی شده است. به عبارت روشنتر، در بحث ما هنوز نطفه در رحم قرار نگرفته است و ما به دنبال دلیلی برای جواز قرار دادن آن در رحم هستیم و اینکه آیا اصولاً حفظ این نطفه واجب است یا خیر؟ امّا موضوع سقط جنین در زنا، نطفۀ تلقیح یافتهای است که در رحم جای گرفته و اگر به حال خود رها شود، بهطور طبیعی شرایط رشد و تولّدش وجود دارد.
بنا بر این، بر اساس این روایت، سقط کردن جنینِ درون رحم حرام است؛ امّا این نطفه عنوان جنینِ داخل رحم را ندارد و نمیتوان از بین رفتن آن را در حکم سقط جنین دانست. پس ملازمهای وجود ندارد که بتوان ثابت کرد حفظ این نطفه واجب است و باید آن را در رحم قرار داد. از سوی دیگر، بر اساس مبنایی که از آیۀ شریفۀ «فَمَنِ ابْتَغی وَراءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ العادُونَ»1 به دست میآید، قرار گرفتن این نطفه در رحم همسر مرد و هر زن دیگری حرام است؛ چراکه زن نسبت به آن بیگانه است. پس این صورت نیز با توجّه به بحث دوم و بهخاطر قرار گرفتن نطفه در رحم همسر مرد، اشکال دارد و حرام است.
در مباحث گذشته برخی از صور تلقیح مصنوعی، بررسی شد. در انتها به بررسی چند فرض که نادر الوقوع بوده و یا اصلاً واقع نمیشوند، پرداخته میشود.
یکی از صور احتمالی، این است که نطفۀ مرد را با تخمک یک حیوان در خارج تلقیح نموده و سپس در رحم یک انسان یا یک حیوان قرار دهند.
روایات مطرح شده در بحث تلقیح مصنوعی، همگی در مورد نطفه و تخمک
انسان است و در هیچ یک از آنها دربارۀ تخمک حیوان سخن به میان نیامده است.
برای مثال، روایت
«مَنْ أَقَرَّ نُطْفَتَهُ فِی رَحِمٍ یَحْرُمُ عَلَیهِ»، ظهور بسیار روشنی دارد که روایت در موردی است که نطفه و تخمک از انسان باشد. پس کسانی که دلیل حرمت تلقیح را منحصر در این روایات میدانند، باید در مورد این صورت نادر الوقوع حکم به جواز کنند؛ زیرا این فرض، از مورد روایات خارج است و با این توصیف باید به سراغ اصل اوّلی رفت و در این مورد، اصل برائت را جاری کرد.
لیکن به نظر ما اطلاق آیۀ«فَمَنِ ابْتَغی وَراءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ العادُونَ» شامل این صورت نیز میشود و نمیتوان نطفۀ حاصل از لقاح اسپرم مرد و تخمک حیوان را در رحم زن قرار داد.
توجّه و تأمّل بیشتر نسبت به آیات قبل از این آیۀ شریفه، در فهم این اطلاق ما را یاری میکند. خداوند متعال در آیات قبل از این آیه میفرماید:
«وَ الَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حافِظُونَ * إِلاّ عَلی أَزْواجِهِمْ أَوْ ما مَلَکَتْ أَیْمانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ».1
علّت اینکه پس از این آیات، آیۀ مورد بحث ما وارد شده چیست؟ چرا خداوند متعال پس از اینکه میفرماید: «مؤمنین کسانی هستند که حافظ فروج خود هستند، مگر در مورد همسران و کنیزان» مطلب را تمام نمیکند، بلکه در ادامه با آوردن دو فاء تفریعیّه، ضابطهای کلّی را ترسیم مینماید؟ به نظر میرسد: نکتهاش این است که غیر از ارتباط زوج و زوجه، هرگونه ارتباط دیگری حرام است.
با توجّه به مطالب این فرض، میتوان نتیجه گرفت که اگر برای تلقیح از گیاهان استفاده شود و با استفاده از گیاهان، باروری را حاصل نمود نیز با توجّه به اطلاق آیه باید آن را حرام دانست.
در نهایت، با توجّه به دو فرض اخیر از صور تلقیح مصنوعی، شایسته است اشارهای به بحث مقاصد الشریعة داشته باشیم.(1)مقاصد الشریعة عبارت است از مشخّص کردن هدف خداوند از تشریع احکام و قوانین. به دیگر سخن، مقاصد الشریعة یعنی غایت و هدف قانونگذاری را مشخّص کردن و از آن در اجتهاد و استنباط احکام استفاده نمودن. این بحث تا حدّ زیادی مورد توجّه علمای اهلسنّت قرار گرفته و در فقه عامّه نفوذ زیادی پیدا کرده است. فقهای اهل سنّت در بحث مقاصد الشریعة به دنبال بررسی و یافتن این موضوع هستند که هدف خداوند از تشریع این قوانین چه بوده است و چه غایتی را دنبال کرده است. به این ترتیب با استفاده از آن هدف و غایت، به استنباط و اجتهاد میپردازند.
با توجّه به تعریفی که از مقاصد الشریعة ارائه شد، میتوان فرض اخیر از صور تلقیح مصنوعی را با توجّه به این بحث، مورد نقد قرار داده و رد نمود. به این بیان که یکی از اهداف شارع از تشریع قوانین نکاح، حفظ نسل انسان به شیوۀ طبیعی است و چه بسا برخی آیات قرآن از جمله آیۀ شریفۀ«لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ»2 به این مطلب اشاره داشته باشد؛ یعنی حتّی اگر راههای دیگری برای تولّد انسان وجود داشته باشد، امّا این راهها مورد توجّه آیه نیست؛ بلکه شیوهای که از آن با عنوان «أحسن تقویم» یاد میشود، تأیید شده است و هدف شارع نیز تولّد انسان از راه ارتباط زوج و زوجه است. از اینرو، اگر تخمک حیوان یا گیاهی در عمل تلقیح دخیل باشد، این فرض با هدف و غایت شارع از تقنین قوانین منافات دارد و رد میشود. البتّه ما قصد ورود به مباحث مقاصد الشریعة را نداریم و این مطالب به مناسبت فروض مذکور مطرح شد.
1) (1) . استاد معظّم در مباحث مختلف فقهی، استفاده از مقاصد الشریعة را در روند اجتهاد و استباط ناکافی میدانند.
در گفتار اوّل، پیرامون صور متعدّد تلقیح مصنوعی و حکم هر یک از آنها، سخن گفته شد. از این رو، در این گفتار بحث تعیین نسب نوزاد تولّد یافته از تلقیح مصنوعی را مطرح میکنیم.
در میان فرضهای گوناگون تلقیح مصنوعی، در صورتی که نطفۀ مرد در رحم همسرش قرار داده شود، تردیدی وجود ندارد که در صورت تولّد فرزند، پدر طفل همان صاحب نطفه و مادر او، صاحب تخمک است. به عبارت دیگر، در فرضی که تلقیح بین نطفۀ زوج و تخمک زوجه شکل میگیرد، تعیین والدین با مشکلی رو به رو نیست؛ بلکه آنچه مورد اختلاف است و به تحقیق و بررسی نیاز دارد، دو فرض است:
فرض نخست در جایی است که نطفۀ زوج و تخمک زوجه در خارج رحم ترکیب شده و جنین حاصل از عمل تلقیح، برای ادامۀ زندگی در رحم زن دیگری قرار گیرد که از این صورت با عنوان «اجارۀ رحم» یاد میشود. فرض دیگری که تعیین نسب فرزند در آن نیازمند تحقیق میباشد، در جایی است که نطفۀ مرد اجنبی در رحم زن اجنبیّه قرار گیرد.
از نظر عرف، صاحب نطفه، پدر فرزند متولّد شده و صاحب تخمک، مادر او محسوب میشود. امّا رجوع به عرف در این بحث در صورتی امکانپذیر است که شارع برای نسب، معنای خاصّی در نظر نگرفته باشد. به عبارت دقیقتر، اگر بتوان با کمک ادلّه برای نسب، معنایی شرعی پیدا کرد، مراجعه به عرف صحیح نیست و باید با توجّه به معنای شرعی نسب، پدر و مادرِ ولد تلقیحی را معیّن ساخت و در غیر این صورت، معنای عرفی نسب در نظر گرفته میشود. به همین منظور، جهت تعیین نسب فرزند متولّد شده از تلقیح مصنوعی، باید ابتدا به این سؤال پاسخ دهیم که آیا در شرع مقدّس اسلام معنای خاصّی برای نسب در نظر گرفته شده است یا خیر؟ به
عبارت دیگر، آیا نسب دارای یک معنای اصطلاحی شرعی و یک حقیقت شرعیّه است یا خیر؟
برخی از فقها معتقدند که نسب دارای معنایی خاص و اصطلاحی نیست. از این رو، در تعیین نسب بایستی به عرف مراجعه کرد. عرف نیز صاحب نطفه و تخمک را به عنوان پدر و مادر کودک میشناسد. مطابق این دیدگاه در بحث تلقیح مصنوعی نیز باید به نظر عرف مراجعه نمود.
برخی از فقها با در نظر گرفتن قاعدۀ «الولد للفراش» و نفی نسب از ولد الزنا معتقدند کمه نسب معنای شرعی دارد و شارع معنای خاصّی را برای آن در نظر گرفته است. از این رو، برای تعیین نسب فرزند متولّد شده از تلقیح مصنوعی، نمیتوان به عرف مراجعه کرد؛ بلکه ملاک و معیار تشخیص نسب، شرع مقدّس است. جهت روشن شدن مطلب، مستندات این دیدگاه را مورد بررسی قرار میدهیم.
2-1. نفی نسب از ولد الزنا
مشهور فقهای امامیّه معتقدند که ولد الزنا از مرد و زن مرتکب زنا ارث نمیبرد و شارع در باب زنا ارث را نفی کرده است.(1)از این رو، این پرسش مطرح میشود که آیا میتوان به وسیلۀ این نفی ارث - که از احکام نسب است -، ثابت نمود که میان ولد الزنا و مرد و زن مرتکب زنا نسبی وجود ندارد؟ اگر شارع مقدّس فرمود که شخصی از شخص دیگر ارث نمیبرد، آیا میتوان نتیجه گرفت که بین اینها نسبی وجود ندارد؟
کسانی که برای نسب، مفهومی شرعی را در نظر گرفتهاند، به این سؤال پاسخ مثبت دادهاند و محرومیت از ارث را دلیل بر نفی نسب دانستهاند. از این رو، به عقیدۀ ایشان
1) (1) . ر. ک: جواهر الکلام: ج 39 ص 275. در مقابل دیدگاه مشهور، برخی از قدمای از فقها مانند شیخ صدوق ویونس بن عبد الرحمن قدس سرهما با توجّه به برخی روایات این باب، معتقد بودهاند که ولد الزنا از پدر و مادر خود، ارث میبرد.
نمیتوان کسی را بر اساس نظر عرف، منتسب به افرادی دیگر نمود و آنها را مادر و پدر او تلّقی کرد؛ زیرا تعیین نسب به دست شارع است.
صاحب جواهر قدس سره در این باره مینویسد:
وکیف کان فلا یثبت النسب مع الزنا إجماعاً بقسمیه، بل یمکن دعوی ضروریته فضلاً عن دعوی معلومیته من النصوص أو تواترها فیه.(1)
به عقیدۀ ایشان، ولد الزنا به زانی و زانیه ملحق نمیشود و دربارۀ این مطلب، اجماع منقول و محصّل وجود دارد. افزون بر آن، میتوان ادّعای ضرورت نمود و این مطلب را از ضرورتهای فقه شیعه دانست.
در نقد این دیدگاه باید به بحث اصولی دوران بین تخصیص و تخصّص اشاره کنیم. در فرض مسئله، شارع مقدّس ولد الزنا را از شمول عمومات باب ارث خارج کرده است؛ اما سؤال این است که آیا این خروج به نحو استثنا و تخصیص است، یا به نحو تخصّص؟
معنای خروج تخصّصی این است که ولد الزنا از ابتدا از دایرۀ وارثین خارج بوده است؛ یعنی اصلاً به این فرد ملقح نبوده است تا از وی ارث ببرد. امّا خروج تخصیصی به این معناست که ولد الزنا جزء وارثین محسوب میشود و به زانی و زانیه منتسب و ملحق است، امّا به دلیل خارجی از ارث محروم شده است. از این رو اگر تخصّص ثابت شود، میتوان گفت: شارع برای نسب، مفهومی خاص را در نظر گرفته و از ابتدا ولد الزنا را به زانی و زانیه ملحق نکرده است.
در مبحث عام و خاصّ اصول، با این پرسش رو به رو هستیم که در دوران بین تخصیص و تخصّص چه باید کرد؟ آیا میتوان به اصالة العموم تمسّک کرد و با نفی تخصیص، تخصّص را نتیجه گرفت؟ برای مثال، ممکن است مولا در امری بگوید:
1) (1) . جواهر الکلام: ج 29 ص 256.
«أکرم العلماء» و شخصی به نام زید وجود دارد که یقین داریم مشمول حکم وجوب اکرام نیست، امّا نمیدانیم که آیا زید عالم بوده و حکماً خارج شده است (تخصیص) و یا اصلاً عالم نبوده و تخصّصاً خارج شده است؟ به عبارت دیگر، علّت خروج زید از شمول حکم وجوب اکرام علما چیست؟ آیا زید، عالم بوده و با تخصیص از حکم خارج شده است و یا از ابتدا عالم نبوده و تخصّصاً خارج است؟
در بحث ما نیز همین مسئله جریان دارد و ما نمیدانیم استثنا شدن ولد الزنا از احکام عام ارث، به دلیل تخصیص خوردن آن است و یا اینکه ولد الزنا تخصّصاً از حکم خارج است؟ اگر همان گونه که برخی از فقها نظر دادهاند، در دوران بین تخصیص و تخصّص، اصالة العموم را جاری کنیم و با نتیجه گرفتن نفی تخصیص، بگوییم ولد الزنا تخصّصاً خارج است، در اینصورت از نظر شارع مقدّس ولد الزنا به پدر و مادر طبیعی خود منتسب نمیشود؛ یعنی چون شارع بین زانی، زانیه و ولد الزنا هیچ قرابتی را معتبر ندانسته و از ولد الزنا نفی نسب کرده است، ارث نیز منتفی میشود؛ زیرا ارث از احکام نسب است و اکنون که نسب نفی شده، ارثی هم در کار نخواهد بود. امّا اگر بگوییم: خروج ولد الزنا در احکام ارث، به خاطر تخصیص خوردن آن است، دیگر نمیتوان نفی نسب را ثابت نمود.
دربارۀ بحث دوران بین تخصیص و تخصّص، دیدگاههای مختلفی وجود دارد و برخی معتقدند که در اینجا با جاری ساختن اصالة العموم، باید تخصّص را نتیجه گرفت. در مقابل این دیدگاه، محقّق خراسانی قدس سره توقّف کرده است.(1)لیکن تحقیق آن است که نمیتوان از راه اصالة العموم، تخصّص را نتیجه گرفت و باید گفت: این فرد با تخصیص خارج شده است. وجه آن نیز این است که اصول لفظیه همچون اصالة العموم و اصالة الاطلاق، برای کشف مراد متکلّم است و نمیتوان با این اصول در عالم واقع هم تصرّف کرد و در مثال قبل نتیجه گرفت که زید عالم نیست.
1) (1) . کفایة الاُصول: ص 225.
پس در بحث ولد الزنا برخی از احکام استثنا شدهاند. مثلاً او ارث نمیبرد و نمیتواند امام جماعت باشد. پس دربارۀ او بحث تخصیص مطرح است و در موارد تخصیص، به همان مقدار بسنده میشود. از این رو، نمیتوان نتیجه گرفت که رابطۀ نسبی میان ولد الزنا و این مرد و زن، به طور کلّی قطع شده است و آنها به هم ملحق نمیشوند؛ زیرا عرف، ولد الزنا را فرزند مرد و زن مرتکب زنا میداند.
به علاوه، ادّعای صاحب جواهر قدس سره مبنی بر وجود اجماع بر نفی نسب از ولد الزنا و ادّعای ضرورت در این مورد، مبتنی بر روایات خاصّی است که در این باب وارد شده است و نمیتوان از آنها خروج تخصّصی را نتیجه گرفت.
پس در نهایت میتوان گفت: نفی نسب از ولد الزنا ثابت نمیشود و نمیتوان با توجّه به آن، یک معنای شرعی برای نسب برداشت نمود. از سوی دیگر، در بحث تلقیح مصنوعی، اگر نطفۀ مرد در رحم زن اجنبیّه قرار گیرد، حتّی در صورت حرام بودن، این عمل زنا نیست و فرزند تولّد یافته نیز عنوان ولد الزنا را ندارد. پس اکنون که عنوان زنا صدق نمیکند، تنها یک حکم تکلیفیِ حرمت وجود دارد که با این حرمت نیز نمیتوان عناوین عرفی نسب را از میان برداشت؛ و روشن است که از نگاه عرفی، صاحب نطفه، پدر و صاحب تخمک، مادر فرزند متولّد شده است.
2-2. قاعدۀ «الولد للفراش»
در بحث تلقیح مصنوعی گفته شد که به حسب معیار عرفی، صاحب نطفه، پدر و صاحب تخمک، مادر فرزند متولّد شده است. در یکی از صور تلقیح مصنوعی که در آن، نطفۀ یک مرد اجنبی را در رحم زن قرار میدهند، در فرضی که زن دارای شوهر باشد و یا در صورت دیگر که نطفۀ مرد اجنبی را با تخمک زن در خارج ترکیب کرده و سپس در رحم آن زن قرار میدهند و آن زن نیز خودش دارای شوهر باشد، این احتمال وجود دارد که با تکیه بر قاعدۀ «الولد للفراش»، شوهر این زن را پدر نوزاد بدانیم.
قاعدۀ «الولد للفراش»، از دو جهت با بحث ما مرتبط است: نخست اینکه آیا
میتوان با کمک این قاعده یک معنای شرعی برای نسب در نظر گرفت؟ دوم اینکه آیا میتوان فرض مورد سؤال را نیز مشمول اطلاق این قاعده نمود و گفت: پدر این کودک، شوهر زن است نه صاحب نطفه؟
قاعدۀ «الولد للفراش» یکی از قواعد فقهی است که هم در کتب روایی شیعه و هم در کتب روایی اهلسنّت وارد شده است(1)و مطلبی است که هر دو آن را قبول کردهاند، و از آنجا که روایات وارد شده در این بحث، به حدّی زیاد است که برای انسان اطمینان به تواتر آن حاصل میشود، نیازی به بررسی سند این روایات وجود ندارد. در ادامه برخی از روایات این قاعده را مطرح میکنیم و پیرامون آن سخن خواهیم گفت.
2-2-1. روایت اوّل
در روایتی، حضرت امیر المؤمنین علیه السلام در پاسخ به اعتراض معاویه در مورد نفی پدر از زیاد چنین میفرمایند:
وَأَمَّا مَا ذَکَرْتَ مِنْ نَفْیِ زِیَادٍ فَإِنِّی لَمْ أَنْفِهِ بَلْ نَفَاهُ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله إِذْ قَالَ:
الْوَلَدُ لِلْفِرَاشِ وَلِلْعَاهِرِ الْحَجَر؛(2)حضرت أمیر المؤمنین قدس سره میفرمایند: من او را نفی نکردم بلکه پیامبر صلی الله علیه و آله او را نفی کرده است؛ چراکه ایشان فرمودند: ولد برای صاحب فراش (شوهر) است و زناکار بهرهای از کودک ندارد.
در نتیجه، زیاد فرزند ابوسفیان نیست.
معنای لغوی فراش، بستر و مفروش است و در اینجا کنایه از کسی است که با مادر آن کودک، همبستر است و شوهر اوست.(3)پس الولد للفراش، یعنی الولد لصاحب الفراش. عاهر نیز به معنای ستمکار و زناکار است. حجر نیز اگر به کسر حاء خوانده شود، به این معناست که عاهر بهرهای از این کودک ندارد و محجور است؛ امّا اگر الحجر را به فتح حاء بخوانیم، معنایش این است که باید عاهر را با سنگ دور کرد.
2-2-2. روایت دوم:
عَنِ الْحَسَنِ الصَّیْقَلِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قَالَ: سَمِعْتُهُ یَقُولُ: وَسُئِلَ عَنْ رَجُلٍ اشْتَرَی جَارِیَةً ثُمَّ وَقَعَ عَلَیْهَا قَبْلَ أَنْ یَسْتَبْرِئَ رَحِمَهَا، قَالَ: بِئْسَ مَا صَنَعَ یَسْتَغْفِرُ اللّهَ وَلَا یَعُودُ. قُلْتُ: فَإِنَّهُ بَاعَهَا مِنْ آخَرَ وَلَمْ یَسْتَبْرِئْ رَحِمَهَا ثُمَّ بَاعَهَا الثَّانِی مِنْ رَجُلٍ آخَرَ وَلَمْ یَسْتَبْرِئْ رَحِمَهَا فَاسْتَبَانَ حَمْلُهَا عِنْدَ الثَّالِثِ.
فَقَالَ أَبُو عَبْدِاللّهِ علیه السلام: الْوَلَدُ لِلْفِرَاشِ وَلِلْعَاهِرِ الْحَجَرُ؛(1)حسن بن صیقل از امام صادق علیه السلام نقل میکند که از ایشان دربارۀ مردی سؤال شد که کنیزی را خریده و پیش از استبرای رحم با او نزدیکی کرده است. حضرت فرمودند: باید استغفار کند و دیگر مرتکب این کار نشود. سائل پرسید: همین شخص جاریه را به دیگری میفروشد و شخص دوم نیز قبل از استبرای رحم کنیز را به دیگری میفروشد. حال مشتری کنیز را گرفته و با او مواقعه کرده است و آثار حاملگی کنیز وقتی که نزد مشتری سوم بوده، ظاهر شده است. امام علیه السلام فرمودند: کودک برای صاحب فراش است و برای زناکار، سنگ است.
2-2-3. روایت سوم:
قَالَ أَبُو عَبْدِ اللّهِ علیه السلام الْوَلَدُ لِلَّذِی عِنْدَهُ الْجَارِیَةُ وَلْیَصْبِرْ لِقَوْلِ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله: الْوَلَدُ لِلْفِرَاشِ وَلِلْعَاهِرِ الْحَجَرُ؛(2)امام صادق علیه السلام فرمودند: کودک ملحق به کسی است که کنیز در نزد اوست و باید صبر کند؛ زیرا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: فرزند ملحق به صاحب فراش بوده و برای زناکار، سنگ است.
2-2-4. روایت چهارم:
عَنْ سَعِیدٍ الْأَعْرَجِ عَنْ أَبِی عَبْدِاللّهِ علیه السلام قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلَیْنِ وَقَعَا عَلَی
جَارِیَةٍ فِی طُهْرٍ وَاحِدٍ لِمَنْ یَکُونُ الْوَلَدُ؟ قَالَ: لِلَّذِی عِنْدَهُ لِقَوْلِ رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله الْوَلَدُ لِلْفِرَاشِ وَلِلْعَاهِرِ الْحَجَرُ؛(1)سعید اعرج میگوید: از امام صادق علیه السلام سؤال کردم در مورد دو مردی که در زمان یک طُهر (پاکی از حیض) با کنیزی نزدیکی کردند. فرزند به کدام یک ملحق میشود؟ حضرت فرمودند: کودک برای کسی است که کنیز در نزد اوست؛ زیرا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: فرزند ملحق به فراش است و زانی از آن منع میشود.
در این روایت، این دو مرد در زمانی نزدیک به هم، با آن کنیز جماع کردهاند و هر دو نیز نطفۀ خود را در رحم کنیز قرار دادهاند. با این حال، حضرت به قاعدۀ «الولد للفراش» استناد کرده و فرزند را از آن مالک جاریه میدانند.
2-2-5. روایت پنجم:
أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنِ الْحَلَبِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قَالَ: أَیُّمَا رَجُلٍ وَقَعَ عَلَی وَلِیدَةِ قَوْمٍ حَرَاماً ثُمَّ اشْتَرَاهَا فَادَّعَی وَلَدَهَا فَإِنَّهُ لَا یُوَرَّثُ مِنْهُ فَإِنَّ رَسُولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله قَالَ: الْوَلَدُ لِلْفِرَاشِ وَلِلْعَاهِرِ الْحَجَرُ وَلَا یُوَرِّثُ وَلَدَ الزِّنَا إِلاَّ رَجُلٌ یَدَّعِی ابْنَ وَلِیدَتِهِ؛(2)هر مردی که با کنیز یک قومی از روی حرام نزدیکی کرد، سپس آن را خرید و مدّعی شد که فرزندی که از جاریه به دنیا آمده از اوست، این فرد از آن فرزند ارث نمیبرد؛ چراکه پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند:
فرزند به صاحب فراش ملحق میشود و زانی از آن بهرهای نمیبرد و او را سنگ سزا است و از او ارث نمیبرد، مگر مردی که ادّعا کند این فرزند از آنِ کنیز اوست.
2-2-6. روایت ششم:
در نهایت، به روایتی که در کتب روایی اهلسنّت وارد شده، اشاره میکنیم:
عَنْ عَائِشَةِ، قَالَت: کانَ عُتبَةُ بنِ أبِی وَقَاصِ عَهِدَ إلَی أخِیهِ سَعدِ بنِ أبِی وَقَّاصِ أنَّ إبنَ وَلیِدَةِ زَمعَةِ مِنِّی فَأقبَضَهُ إلَیک. قَالَت: فَلَمَّا کانَ عَامُّ الفَتحِ أخَذَ سَعدَ وَقَالَ: إبنُ أخِی قَد کانَ عَهِدَ إلَیَّ فیهِ، فَقَامَ إلَیهِ عَبدُ بنِ زُمعَةِ، فَقَالَ رَسوُلُ اللّه صلی الله علیه و آله: هوَ لَکَ یا عَبدَ أبِی زُمعَةِ، ثُمَّ قَالَ: الوَلَدُ للفَرَاشِ وَلِلعَاهِرِ الحَجر. ثُمَّ قالَ: لِسوُدَةِ بِنتُ زُمعَةِ إحتَجِبی مِنه یا سودَةُ لَمَّا رأی مِن شَبَهِهِ بِعُتبَةِ؛(1)عتبه به برادرش سعد ابن ابی وقّاص گفت: فرزند زمعه از من است، او را برای من بیاور. عایشه گفت: در سال فتح مکّه، سعد ابن أبی وقاص بچّه را گرفت و گفت: این بچّه برادر من است. در این حال عبد بن زمعه، فرزند زمعه و برادر این بچّه، برای شکایت خدمت حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله رفت.
حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله به عبد بن زمعه گفت: این بچّه، برادر توست، و سپس فرمودند: فرزند ملحق به صاحب فراش است و زانی از آن بهرهای نمیبرد.
سپس خطاب به سوده [که فرزند دیگر زمعه و خواهر این بچّه بود] فرمودند: ای سوده از آنجا که این بچه شبیه عتبه است در مقابلش حجاب را رعایت کن.
در این روایت که عایشه آن را نقل میکند، عتبه مدّعی است که فرزند زمعه که زمانی کنیزش بوده است، برای اوست و برادرش سعد بن ابی وقّاص برای گرفتن بچّه اقدام میکند. زمعه سه فرزند داشته است. یکی از آنها سوده است، که گویا همسر پیامبر نیز بوده است. دیگری عبد اللّه و دیگری همین بچّه که عتبه ادّعا میکند از اوست. وقتی عبداللّه، برادر این بچّه و فرزند زمعه، نزد پیامبر صلی الله علیه و آله میرود، ایشان میفرمایند: این بچّه، برادر توست و به قاعدۀ «الولد للفراش» استناد میکنند؛ امّا در عین حال به سوده که خواهر آن بچّه بوده است میگویند: از آنجا که این بچّه، شبیه عتبه است، تو از او رو بگیر؛ چراکه احتمال دارد برادر تو نباشد.
1) (1) . السنن الکبری: ج 7 ص 412.
2-2-7. محل جریان قاعدۀ «الولد للفراش»
برخی با استناد به این قاعده، معتقدند که نسب در اسلام، مفهومی خاص و معنایی شرعی دارد، به این دلیل که در روایات این باب، فرزند به شوهر زن یا مالک کنیز منسوب شده و از شخص دیگر نفی شده است.
امّا در پاسخ به این سخن گفته میشود: با بررسی روایات بحث «الولد للفراش»، میتوان نتیجه گرفت که به قرینۀ عبارت «و للعاهر الحجر» به احتمال قوی این قاعده مربوط به جایی است که زنا محقّق شده است؛ امّا نمیتوانیم بگوییم: این قاعده به باب زنا اختصاص دارد؛ بلکه محلّ جریان قاعده در جایی است که امکان الحاق فرزند به شوهرِ زن یا مالک کنیز وجود داشته باشد.
به عبارت دیگر، در همۀ روایات این باب، تردید وجود داشت که آیا کودک، متعلّق به شوهرِ زن است یا متعلّق به مردی است که زن با او رابطۀ نامشروع داشته است؟ و شارع با وضع این قاعده در صدد الحاق چنین فرزندی به شوهر زن و مالک کنیز است، حتّی اگر تنها احتمال الحاق وجود داشته باشد. در برخی روایات نیز ظنّ به خلاف این مطلب وجود داشت. برای مثال، در روایت عتبه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با استناد به قاعدۀ فراش، آن بچّه را به زمعه منتسب میداند؛ امّا با این حال و با توجّه به شباهت ظاهری بچّه با عتبه، به سوده امر میکند که در مقابل آن بچّه حجاب خود را حفظ کند.
مشخّص است که در اینجا بر خلاف اقتضای قاعدۀ فراش، قرائنی مبنی بر انتساب فرزند به شخصی دیگر وجود دارد. پس میتوان گفت: مقصود شارع از وضع این قاعده، تشخیص حکم ظاهری الحاق فرزند است و به نسب واقعی آن نظر ندارد.
با توجّه به آنچه بیان شد، اگر امکان الحاق فرزند به شوهر وجود نداشته باشد و معلوم باشد که این فرزند از چه مردی است، قاعدۀ «الولد للفراش» جاری نخواهد شد. از این رو، در بحث تلقیح مصنوعی که ما میدانیم زن با نطفۀ مرد اجنبی بارور شده است، دیگر محلّی برای جاری ساختن این قاعده وجود ندارد و بچّه به همان مرد
صاحب نطفه ملحق میشود؛ زیرا امروزه وقتی به سراغ شیوههای باروری مصنوعی میروند که از نظر پزشکی امکان باروری زن از طریق آمیزش طبیعی با شوهرش وجود ندارد و این امر به دلیل اختلال یا ضعف در سیستم جنسی یکی از زن یا مرد است.
امّا اگر فرض کنیم که نطفۀ یک مرد اجنبی در رحم زنی شوهردار، قرار داده شود و این زن با شوهرش آمیزش کند و نطفۀ شوهرش نیز در رحم او قرار گیرد و پس از آن، جنینی در رحم این زن تکوین یابد و این احتمال وجود داشته باشد که این جنین از تلقیح منی شوهر و تخمک همسرش حاصل شده است، امکان استناد به قاعدۀ «الولد للفراش» وجود دارد و با تمسّک به این قاعده، حکم به انتساب فرزند به شوهر آن زن خواهد شد؛ زیرا چنان که گفتیم قاعدۀ فراش در جایی جاری میشود که امکان لحوق فرزند به شوهر یا مالک زن وجود دارد و نمیتوان گفت: قاعده، مختصّ به باب زناست.
البتّه در اینکه آیا این قاعده، عنوان اماره را دارد یا یک اصل محسوب میشود، اختلاف است و بیشتر روایات این باب، دلالت بر این دارد که قاعدۀ «الولد للفراش» یک امارۀ شرعیّه است.
از نگاه عرف، صاحب نطفۀ پدر کودک تلقیحی و صاحب تخمک مادر آن است، و شارع نیز با این معنا و معیار عرفی نسب، مخالفتی نکرده و آنرا پذیرفته است. از اینرو، در فرضهای مورد سؤال، معیار عرف در تشخیص نسب مورد قبول خواهد بود.
بنا بر این، در فرضهایی که تلقیح، میان نطفۀ مرد و تخمک همسرش صورت میگیرد، الحاق فرزند با مشکلی مواجه نیست. در صورتهایی که عمل تلقیح، میان نطفه و تخمک زن و مرد اجنبی صورت میگیرد نیز صاحب نطفه، پدر فرزند و صاحب تخمک، مادر او شمرده میشود. امّا هنگامی که نطفۀ مرد با تخمک همسرش در خارج رحم ترکیب شده و برای تکوین به رحم زن دیگری منتقل شود، این پرسش مطرح میشود که مادر این فرزند کیست؟ بنا بر آنچه پیش از این گفته شد، برای تعیین
نسب باید به عرف مراجعه نمود. عرف نیز صاحب تخمک را مادر این فرزند میداند.
محقّق خویی قدس سره با استناد به آیۀ شریفۀ«إِنْ أُمَّهاتُهُمْ إِلاَّ اللاّئِی وَلَدْنَهُمْ» ، معتقد است که مادر کودک، کسی است که فرزند از او متولّد میشود؛(1)زیرا بر اساس مدلول این بخش از آیۀ شریفه، مادر ظهارکنندگان، کسی است که آنها از او متولّد شدهاند. پس با توجّه به اینکه در این آیه، مادر فقط همان زنی که بچه از او متولّد میشود دانسته شده است، باید در جایی که تخمک یک زن را در رحم همسر شخصی قرار میدهند و این زن به سبب آمیزش با شوهرش بارور میشود، و نیز در جاییکه نطفۀ مرد با تخمک همسرش در خارج تلقیح میشود و سپس در رحم زن دیگری قرار داده میشود، بگوییم: مادر کودک زنی است که بچّه را متولّد میکند، نه زن صاحب تخمک.
در پاسخ محقّق خویی قدس سره میتوان به دو مطلب اشاره نمود:
نخست اینکه: آیه در مقام آن نیست که مادر را تعریف کند، بلکه به دنبال نکوهش بینش نادرست مردم آن عصر است. به این بیان که در عصر جاهلیت اگر مردی قصد جدایی از همسر خود را داشت، به وی میگفت: «ظَهرُک کظَهرِ امّی»؛ یعنی زن خود را به منزلۀ مادر خود قرار میدادند و این روشی برای متارکه و جدایی بود. در این تعبیر «ظهر» کنایه از نکاح با همسر است و میگوید: همان طور که نکاح با مادر حرام است، نکاح با همسرش نیز حرام خواهد بود. خداوند در این آیۀ شریفه در پاسخ به ظهار کنندگان میفرماید: این زنان مادران شما نیستند، بلکه مادران شما کسانیاند که شما را متولّد کردهاند.
دوم اینکه: میتوان برای این ضابطه، مثالهای نقضی آورد. برای مثال، اگر زن پیش از تولّد فرزندش فوت کند و پس از فوت او و با عمل جرّاحی، فرزند را از شکم
1) (1) . صراة النجاة: ج 1 ص 362.
او خارج نمایند، با اینکه این زن بچّه را متولّد نکرده است، او را مادر آن فرزند میدانند. همچنین در مورد نوزادی که از راه سزارین به دنیا میآید، میتوان گفت: زن او را متولّد نکرده است؛ زیرا ولادت، خروج از موضع طبیعی است و در سزارین چنین اتّفاقی نمیافتد؛ امّا با اینحال، این زن مادر آن فرزند محسوب میشود.
با توجّه به آنچه بیان شد، استدلال محقّق خویی قدس سره صحیح نیست و در این صورت نیز باید فرزند را به صاحب تخمک ملحق نمود و عرف نیز همین ملاک را معتبر میداند.
البتّه یک احتمال وجود دارد که در مواردی همچون بحث اجارۀ رحم، گفته شود که این بچّه دارای دو مادر است: یک مادر نسبی، که همان صاحب تخمک است و یک مادر رحمی که جنین را در طول نه ماه، در رحم او نگهداری نموده است. مانند جایی که گفته میشود فرد دو مادر دارد، مادر نسبی و مادر رضاعی. و همان گونه که وقتی یک زن به موجب اینکه به مدّت یک شبانهروز بچّهای را شیر داده، مادر رضاعی او محسوب میشود، بگوییم: در اینجا نیز به موجب اینکه جنین، نه ماه در رحم این زن قرار گرفته و از او تغذیه نموده و تکوین یافته است، این زن مادر دوم او به شمار میآید.
پنجمین مورد از اعیان نجس که فقها خرید و فروش آن را حرام دانستهاند، مردار است. شیخ انصاری قدس سره در این باره مینویسد:
تحرم المعاوضة علی المیتة وأجزائها الّتی تحُلّها الحیاة من ذی النفس السائلة - علی المعروف من مذهب ألاصحاب - وفی التذکرة کما عن المنتهی والتنقیح الإجماع وعن رهن الخلاف الإجماع علی عدم ملکیّتها؛(1)بنا بر نظر مشهور، معاملۀ مرداری که خون جهنده دارد و نیز اجزای دارای روح آن، حرام است. در کتابهای تذکره،(2)منتهی(3)و تنقیح(4)بر این مطلب ادّعای اجماع شده است و در کتاب الخلاف(5)اجماع بر عدم ملکیت آن نقل شده است.
اهمّیت بررسی این بحث، هنگامی معلوم میشود که بدانیم امروزه خرید و فروش جنازۀ انسان به جهات مختلف، از جمله به منظور تشریح و یا استفاده از اعضای آن برای پیوند، رواج یافته است.
شیخ انصاری قدس سره از همان آغاز، بحث معاوضۀ مردار را بیان کرده و بین انتفاع از مردار و معاوضۀ آن تفاوتی نگذاشته است؛ امّا همان گونه که این دو بحث در کلمات امام خمینی قدس سره در کتاب المکاسب المحرّمة و محقّق خویی قدس سره از یکدیگر تفکیک شدهاند، ما نیز ابتدا بحث انتفاع از مردار را بیان میکنیم و سپس در مورد معاوضۀ آن سخن خواهیم گفت. بنا بر این، مباحث این فصل در سه مبحث مطرح میشود. در مبحث اوّل به بررسی جواز یا عدم جواز انتفاع از مردار پرداخته میشود. در مبحث دوم، حکم معاملۀ مردار بررسی میشود و در مبحث سوم نیز چند مسئله به مناسبت این بحث مطرح میگردد.
پیش از ورود به بحث، چند نکته را باید یادآوری کنیم:
نخست اینکه: در بحث نجاسات، منظور از مردار، انسانی است که به صورت طبیعی جان خود را از دست داده و یا حیوانی که به صورت غیر شرعی کشته یا ذبح شده است.
دوم اینکه: بهطور کلّی سه نوع مردار قابل تصوّر است: مردار انسان، مردار حیوانی که خون جهنده دارد و مردار حیوانی که خون جهنده ندارد.
سوم اینکه: مردار انسان و حیوانی که خون جهنده دارد، نجس است؛ امّا در مورد مردار حیوانی که خون جهنده ندارد، دیدگاه اجماعی فقها بر عدم نجاست استوار است.(1)
چهارم اینکه: آنچه در اینجا مورد بحث قرار میگیرد، مردار نجس است و مردار غیر نجس از محلّ بحث خارج است. از این رو، معلوم میشود که منظور از اجزای مردار، اجزای دارای حیات است؛ چراکه اجزای دیگر همچون مو، پشم و ناخن، نجس نبوده و از محلّ بحث خارجاند.
1) (1) . ر. ک: تذکرة الفقهاء: ج 1 ص 59؛ الحدائق الناضرة: ج 5 ص 69.
بنا بر این، گفتگوی ما در این بحث دربارۀ این است که آیا انتفاع از مردار و اجزای دارای حیات آن، جایز است یا خیر؟ البتّه منظور از انتفاع، خوردن مردار نیست (زیرا اکل و شرب مردار مسلّماً حرام است)؛ بلکه انتفاعاتی همچون استفاده به عنوان لباس، فرش، زیر انداز و روغن چراغ و مانند اینها مورد سؤال است.
«حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِیرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَیْرِ اللّهِ» ؛ مردار، خون، گوشت خوک و آنچه جز به نام خداوند ذبح شده باشد، بر شما حرام است.
بزرگانی چون شیخ طوسی،(1)قطب راوندی،(2)سیّد مرتضی(3)و علاّمۀ حلّی قدس سرهم در کتابهای تذکرة الفقهاء،(4)نهایة الإحکام،(5)منتهی المطلب(6)و مختلف الشیعة(7)با استدلال به این آیۀ شریفه، همۀ انتفاعات مردار را حرام دانستهاند. به این بیان که تحریم، یک حکم تکلیفی است و نمیتواند به عین خارجی تعلّق پیدا کند و باید به فعلی از افعال مکلّف تعلّق یابد. بنا بر این، وقتی نتوان معنای ظاهری آیه را اراده کرد، باید سراغ نزدیکترین مجاز رفت که در اینجا همۀ انتفاعات است؛ زیرا متعلّق حرمت در این آیه حذف شده است و حذف متعلّق، دلالت بر عموم میکند. پس مفاد آیه، حرمت همۀ انتفاعات مردار است.
لیکن به نظر میرسد که این استدلال صحیح نیست؛ زیرا هیچ دلیلی بر اعتبار
قاعدۀ «حذف المتعلّق یدلّ علی العموم» وجود ندارد. این قاعده مقتضای هیچ آیه یا روایتی نیست، بلکه صرفاً در کلام بزرگان وجود دارد و هیچ دلیلی بر اعتبار آن نداریم. پس در هر مورد باید با توجّه به قرائن موجود، متعلّق محذوف را شناسایی کرد.
پس در این آیۀ شریفه نیز به قرینۀ واژۀ «لحم» معلوم میشود که متعلّق حرمت، اکل و شرب است؛ زیرا خداوند متعال هنگامی که نام خنزیر را ذکر میکند، واژۀ «لحم» را میآورد که با اکل مناسبت دارد. پس در مورد مردار نیز باید از این قرینه استفاده نمود.
در نتیجه نمیتوانیم از آیه استفاده کنیم که همۀ انتفاعات حرام است؛ بلکه آیه میگوید: خوردن مردار حرام است. امروزه اگر دست انسان جدا شود، میتوانند دوباره آن را پیوند بزنند؛ امّا طبق استدلال این بزرگان باید این انتفاع نیز حرام باشد، در حالی که این گونه نیست. با توجّه به آنچه بیان شد، نمیتوان از آیه استفاده کرد که هرگونه انتفاع از مردار حرام است.
دستۀ دوم از ادلّهای که دلالت بر حرمت انتفاع از مردار میکنند، روایاتی است که استفاده از مردار را ممنوع میکنند. این روایات به دو دستۀ کلّی تقسیم میشوند:
گروهی از این روایات، مطلق انتفاع از مردار را حرام میشمارند و گروه دیگر، انتفاع از مردار را فی الجمله تحریم میکنند.
روایت اوّل:
محمّد بن الحسن بإسناده عن الحسین بن سعید عن الحسن عن زرعة عن سماعة قال: سَأَلْتُهُ عَنْ جُلُودِ السِّبَاعِ أَیُنْتَفَعُ بِهَا؟ فَقَالَ علیه السلام: إِذَا رَمَیْتَ وَسَمَّیْتَ فَانْتَفِعْ بِجِلْدِهِ وَأَمّا الْمَیْتَةُ فَلا؛(1)از امام علیه السلام در مورد پوست درندگان
1) (1) . وسائل الشیعة: ج 24 ص 185.
پرسیده شد که آیا میتوان از آن استفاده کرد یا خیر؟ ایشان در پاسخ گفتند: اگر شکار شده و بسم اللّه نیز گفته شده باشد، استفاده از آن جایز است؛ ولی اگر مردار باشد جایز نیست.
پس از اینکه میدانیم خوردن گوشت درندگان (حیوانی که ضعیفتر از خود را میخورد و با لحم آن تغذیه میکند) جایز نیست، این پرسش مطرح میشود که آیا این حیوانات قابلیت تذکیه دارند - به طوری که بعد از تذکیه پوست آنها پاک باشد -، یا ندارند؟ مشهور معتقدند که قابلیت تذکیه دارند و مفاد این روایت هم بر این معنی دلالت دارد. ظاهر سؤال در روایت، پیرامون پاک و یا نجس بودن پوست درندگان است که امام علیه السلام میفرماید: در صورت تذکیه، این پوستها پاکاند و نمیتوان از آن به عنوان لباس استفاده نمود. در مورد این روایت که موثّق است، توجّه به نکات ذیل ضروری است:
نخست آنکه: آیا پوست درندگان، خصوصیتی دارد که مورد سؤال قرار گرفته است، یا اینکه میتوان از پوست، الغای خصوصیت کرد و حکم را به گوشت و سایر اجزا نیز سرایت داد؟ یعنی آیا میتوان از روایت استفاده کرد که انتفاع از مطلق مردار حرام است؟
امام خمینی قدس سره از کلمۀ «جلود» و پوست، الغای خصوصیت نموده و حکم حرمت را برای همۀ اجزای دارای روح، ثابت دانسته است.(1)پس ایشان از این روایت استفاده میکند که انتفاع از تمام اجزای دارای روح مردار حرام است.
لیکن به نظر میرسد: هنگامی امکان الغای خصوصیت وجود دارد که یقین به عدم خصوصیت وجود داشته باشد. مثلاً هنگامی که گفته میشود: «إذا شکّ الرجل بین الثلاث والأربع»، یقین داریم که «رجل» خصوصیتی ندارد و همین حکم، در مورد زنها نیز جاری است؛ ولی در این روایت، چنین یقینی وجود ندارد و حتّی میتوان
1) (1) . المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 68.
خصوصیتی را برای پوست در نظر گرفت؛ زیرا پوست به عنوان لباس و زیر انداز مورد استفاده قرار میگیرد و میتواند نجاست را سرایت دهد و از همین جهت استفاده از آن حرام شده است؛ امّا سایر اجزای مردار در غیر از خوردن و آشامیدن قابل انتفاع هستند و چنین خصوصیتی نیز ندارند. به عنوان مثال، میتوان از گوشت مردار به عنوان غذای پرندگان استفاده کرد و یا آن را به موادّی تبدیل کرد که برای انسان در غیر خوردن، قابل استفاده است. البتّه این نکته باید روشن باشد که مقصود از انتفاع در محلّ بحث، انتفاع از مردار برای خود انسان است و ظاهر این است که انتفاع از مردار برای حیوانات امری مشروع است، مگر اینکه در مورد خاصّی، دلیل وجود داشته باشد.
دوم آنکه: با توجّه به اینکه امام علیه السلام در پاسخ میفرمایند: «وامّا المیتة»، میتوان از سباع، الغای خصوصیت کرد و عنوان را توسعه داد؛ زیرا سباع به عنوان مصداقی از مردار و میته بیان شده است؛ یعنی میتوان از این روایت، حرمت استفاده از پوست مردار سباع و غیر سباع را برداشت نمود و این گونه نیست که این حکم به حیوانات درنده اختصاص داشته باشد. بنابراین، اگر گوسفندی هم به صورت غیر شرعی ذبح شود، نمیتوان از پوست آن استفاده کرد.
سوم آنکه: در این روایت، هرگونه انتفاع از پوست مردار، حرام دانسته شده است و نمیتوان ارادۀ سائل در پرسش «أینتفع بها» را به انتفاع خاصّی حمل کرد؛ زیرا ارادۀ انتفاع خاص، مانند استفاده به عنوان لباس مصلّی، نیاز به قرینه و دلیل دارد که در این روایت، هیچ دلیلی بر این امر وجود ندارد.
نتیجه اینکه: با توجّه به مطالب بیان شده و با در نظر گرفتن موثّق بودن روایت، باید گفت: با استفاده از این روایت، هرگونه انتفاع انسان از پوست مردار درنده یا غیر آن در صورتی که تذکیه نشده باشد، به خاطر نجاستش جایز نیست و روایت در مورد سایر اجزای مردار ساکت است. آری، چنانکه از جلود، الغای خصوصیت شود، میتوان از روایت استفاده کرد که در صورت عدم تذکیه، تمام اجزای آن نجس است و
نمیتوان از آن انتفاع مناسب را برد؛ زیرا از اطلاق «وأمّا المیته فلا» استفاده میشود که حتّی از استخوان این حیوانات برای امور دارویی و امثال آن نیز نمیتوان استفاده نمود.
مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَاصِمِ بْنِ حُمَیْدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَبِی الْمُغِیرَةِ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام: جُعِلْتُ فِدَاکَ الْمَیْتَةُ یُنْتَفَعُ مِنْهَا بِشَیْءٍ؟ قَالَ: لَا، قُلْتُ: بَلَغَنَا أَنَّ رَسُولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله مَرَّ بِشَاةٍ مَیْتَةٍ فَقَالَ: مَا کَانَ عَلَی أَهْلِ هَذِهِ الشَّاةِ إِذْ لَمْ یَنْتَفِعُوا بِلَحْمِهَا أَنْ یَنْتَفِعُوا بِإِهَابِهَا؛ قَالَ: تِلْکَ شَاةٌ لِسَوْدَةَ بِنْتِ زَمْعَةَ زَوْجِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله وَکَانَتْ شَاةً مَهْزُولَةً لَایُنْتَفَعُ بِلَحْمِهَا فَتَرَکُوهَا حَتَّی مَاتَتْ، فَقَالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله: مَا کَانَ عَلَی أَهْلِهَا إِذْ لَمْ یَنْتَفِعُوا بِلَحْمِهَا أَنْ یَنْتَفِعُوا بِإِهَابِهَا أی تُذَکَّی.(1)
سند این روایت ضعیف است؛ چون علی بن ابی المغیره، نه مدحی دارد و نه ذمّی و توثیق نشده است.(2)آری، علی بن ابی المغیره پسری دارد به نام حسن بن علی بن ابی المغیره که نجاشی او را توثیق کرده است.(3)برخی در عبارت نجاشی، واو بین «ثقه» و «ابوه» را عاطفه گرفتند و از آن توثیق پدر را نیز استفاده نمودهاند. این مطلب در صورتی است که عاطفه بودن واو محرز باشد، در حالی که این واو، استینافی است و وثاقت پدر را نمیتوان از آن استفاده نمود.
در این روایت، همۀ انتفاعات مردار حرام دانسته شده است. از امام علیه السلام سؤال میشود که آیا میتوان از مردار به گونهای استفاده کرد؟ که پاسخ ایشان منفی است و
هر گونه انتفاعی را نفی میفرماید. در ادامه، راوی به عنوان اعتراض به امام علیه السلام میگوید: پیامبر صلی الله علیه و آله از کنار گوسفند مردهای عبور میکردند و فرمودند: چرا حالا که این گوسفند مرده است از پوست آن استفاده نمیکنید؟ امام علیه السلام در پاسخ فرموند: آن گوسفند برای سوده دختر زمعه همسر پیامبر صلی الله علیه و آله بود بسیار لاغر بود و از گوشت آن استفاده نمیکردند و آن را رها کرده بودند تا بمیرد و پیامبر صلی الله علیه و آله در اینحال فرمودند:
اکنون که از گوشت آن استفاده نمیکنید، او را ذبح کرده و از پوستش استفاده کنید. از اینرو، قسمت اخیر روایت دربارۀ مردار نیست و نمیتوان به آن استدلال کرد.
این روایت اطلاق دارد و با توجّه به صدر روایت، همۀ انتفاعات از اجزای دارای روح مردار، حرام است؛ امّا ضعف سند روایت، فقیه را از استناد به آن باز میدارد.
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنْ یُونُسَ بْنِ یَعْقُوبَ عَنْ أَبِی مَرْیَمَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام: السَّخْلَةُ الَّتِی مَرَّ بِهَا رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله وَهِیَ مَیْتَةٌ، فَقَالَ: مَا ضَرَّ أَهْلَهَا لَوِ انْتَفَعُوا بِإِهَابِهَا. قَالَ فَقَالَ أَبُو عَبْدِاللّهِ علیه السلام: لَمْ تَکُنْ مَیْتَةً یَا أَبَا مَرْیَمَ وَلَکِنَّهَا کَانَتْ مَهْزُولَةً فَذَبَحَهَا أَهْلُهَا فَرَمَوْا بِهَا، فَقَالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله مَا کَانَ عَلَی أَهْلِهَا لَوِ انْتَفَعُوا بِإِهَابِهَا...؛(1)ابومریم از امام صادق علیه السلام سؤال کرد: پیامبر صلی الله علیه و آله در حالی که از کنار مردار گوسفندی عبور میکرد، فرمود: استفاده از پوست این گوسفند از سوی صاحب آن فاقد اشکال است؛ امام صادق علیه السلام در پاسخ فرمودند: آن گوسفند، مردار نبوده، بلکه گوسفندی لاغر بوده که اهلش، آن را ذبح کرده بودند.
از مفهوم این روایت که به یک اعتبار حسنه و به اعتبار دیگر موثّقه است، استفاده میشود که اگر آن گوسفند مردار بود، استفاده از پوستش جایز نبود.
1) (1) . وسائل الشیعة: ج 24 ص 185.
توجّه به این نکته لازم است که مفاد این روایت همان مضمون روایت قبل است، یعنی در یک قضیّه رسول خدا صلی الله علیه و آله این مطلب را فرمودهاند و دو قضیّه در کار نبوده است؛ چون راوی در هر دو خود امام صادق علیه السلام است.
مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی نَصْرٍ عَنِ الْکَاهِلِیِّ قَالَ: سَأَلَ رَجُلٌ أَبَا عَبْدِ اللّهِ علیه السلام وَأَنَا عِنْدَهُ عَنْ قَطْعِ أَلَیَاتِ الْغَنَمِ. فَقَالَ علیه السلام: لا بَأْسَ بِقَطْعِهَا إِذَا کُنْتَ تُصْلِحُ بِهَا مَالَکَ ثُمَّ قَالَ: إِنَّ فِی کِتَابِ عَلِیٍّ علیه السلام أَنَّ مَا قُطِعَ مِنْهَا مَیْتٌ لَایُنْتَفَعُ بِهِ.(1)
شیخ صدوق قدس سره نیز این حدیث را به اسناد خودش از عبداللّه بن یحیی کاهلی نقل کرده است(2)که در این صورت، روایت صحیح است. در سند شیخ کلینی(3)نیز سهل بن زیاد وجود دارد که با قرائن متعدّدی که در محلّ خود ذکر نمودهایم، موثّق است.(4)از اینرو طبق سند کلینی، روایت موثّقه است، هرچند مجلسی دوم قدس سره در ملاذ الأخیار(5)
این روایت را ضعیف شمرده است و فاضل هندی در کشف اللثام، از آن تعبیر به خبر نموده است. مرحوم حکیم در مستمسک(6)از آن تعبیر به صحیح نموده است و مجموعاً میتوان گفت این روایت در نزد معاصران به عنوان روایت صحیح شمرده میشود.
در این روایت، مردی از امام صادق علیه السلام در مورد بریدن و جدا کردن دنبه و چربی از گوسفند زنده سؤال میکند. ایشان در پاسخ میفرمایند: اگر قصدت اصلاح مال یعنی گوسفندان خویش است (چرا که اگر سنگین شود موجب لاغری آنان میشود)، اشکالی ندارد. سپس میفرمایند: در کتاب امیر المؤمنین علیه السلام آمده است که هر چه از دنبه و چربی گوسفند قطع میشود، به منزلۀ مردار است و نمیتوان از آن استفاده کرد.
این سؤال قابل طرح است که آیا امام علیه السلام قصد دارد به کبرای کلّی «کلّ میّت لا ینتفع به» اشاره کند؟ آیا میتوان از روایت استفاده کرد که مردار به هیچ وجه قابلیت انتفاع ندارد؟ آیا میتوان پنداشت که عدم جواز انتفاع از میته در نزد امام علیه السلام وسائل، روشن بوده است و امام علیه السلام در مقام تنزیل الیات قطع شده به منزله میّته هستند؟
دیدگاه امام خمینی قدس سره این است که: روایت در مقام بیان حکم جواز یا عدم جواز انتفاع از مردار نیست، بلکه صرفاً در صدد تنزیل است و از آن استفاده میشود که اگر جزئی از بدن حیوان زنده قطع شود، این جزء یا به منزلۀ مردار و یا حقیقتاً مردار است.
از این رو، نمیتوان به این روایت برای اثبات حرمت انتفاع از مردار استناد کرد.(1)
با اذعان به این مطلب که در میان فقهای متأخّر، امام خمینی قدس سره در فقه الحدیث زبانزد بودهاند، امّا به نظر میرسد که برداشت چنین مطلبی از روایت، مشکل است و میتوان در سخن ایشان مناقشه کرد؛ زیرا ظاهر روایت، این است که سائل دربارۀ حکم انتفاع از چربی و اجزای جدا شده از بدن حیوان میپرسد و امام علیه السلام از کتاب امیرالمؤمنین علیه السلام شاهد میآورد. روشن است که نمیتوان گفت: ذکر شاهد، تنها برای این است که بگویند جزء جدا شده از بدن حیوان زنده به منزلۀ مردار است؛ چون اگر چنین باشد، ارتباطی با سؤال سائل نخواهد داشت؛ زیرا سائل میگوید: «میخواهم دنبه را قطع کنم که هم حیوان سبکتر شود و هم انتفاعات دیگری ببرم». پس چه بسا میته بودنِ دنبۀ قطع شده، نزد سائل روشن بوده و او فقط میخواسته حکم آن را بداند. در نتیجه نمیتوان گفت که عدم جواز انتفاع از میته برای او روشن بوده است و امام علیه السلام در پاسخ او، دنبۀ قطع شده را به منزلۀ مردار قرار دادهاند تا او خودش به حکم آن برسد.
آری، امام خمینی قدس سره در کتاب الطهارة(2)آوردهاند:
فإنّ الإستشهاد بکتاب علی علیه السلام دلیل علی أنّه میّت تنزیلاً وحکماً لا عرفاً ولا لغةً واطلاق التنزیل وتفریع عدم الإنتفاع به مطلقاً دلیلٌ علی نجاسته؛ استشهاد کردن
حضرت به کتاب امیرالمؤمنین علیه السلام، دلیل بر این است که دنبۀ قطع شده، از نظر حکم، به منزلۀ مردار است، نه اینکه عرفاً یا لغتاً همان مردار باشد. البتّه اطلاق این تنزیل و متفرّع شدن عدم انتفاع بر این تنزیل به صورت مطلق، دلیل بر نجاست دنبۀ یاد شده است.
با توجّه به آنچه بیان شد، توجّه به دو نکته ضروری است:
نخست؛ چرا امام علیه السلام بعد از اینکه فرمود: «لا بأس»، کلام امیر المومنین علیه السلام را در دنبالۀ جواب خود میآورد؟
دوم؛ در کلام امام علیه السلام، یک کبرای کلّی آمده است که هر آنچه از بدن حیوان زنده قطع شود، مردار است و نمیتوان از آن استفاده نمود.(1)
با توجّه به مطالب بیان شده و اینکه روایت یا صحیحه است یا موثّقه، باید گفت:
میتوان حرمت انتفاع از مردار را از این روایت استفاده نمود.
عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنِ الْمُخْتَارِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْمُخْتَارِ وَعَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ عَبْدِ اللّهِ بْنِ الْحَسَنِ الْعَلَوِیِّ جَمِیعاً عَنِ الْفَتْحِ بْنِ یَزِیدَ الْجُرْجَانِیِّ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ علیه السلام قَالَ: کَتَبْتُ إِلَیْهِ أَسْأَلُهُ عَنْ جُلُودِ الْمَیْتَةِ الَّتِی یُؤْکَلُ لَحْمُهَا ذَکِیّاً.
فَکَتَبَ علیه السلام لَایُنْتَفَعُ مِنَ الْمَیْتَةِ بِإِهَابٍ وَلَا عَصَبٍ وَکُلُّ مَا کَانَ مِنَ السِّخَالِ الصُّوفِ وَإِنْ جُزَّ وَالشَّعْرِ وَالْوَبَرِ وَالإِنْفَحَةِ وَالْقَرْنِ وَلَا یُتَعَدَّی إِلَی غَیْرِهَا إِنْ شَاءَ اللّهُ؛(2)در نامهای به امام کاظم علیه السلام دربارۀ پوست حیوان مردهای که اگر ذبح شرعی میشد، حلال گوشت بود پرسیدم. امام علیه السلام در پاسخ نوشتند: از پوست و رگ و پی میته نمیتوان استفاده کرد و هرچه که از بزغاله (بچّۀ گوسفند) است، از پشم آن اگر چه بریده شده باشد و همچنین مو و
کرک و انفحه (مایۀ پنیر که از شکم نوزاد شیر خوار چهارپایان علفخوار بیرون میآورند) و شاخ آن، قابل استفاده است، ولی إن شاء اللّه از غیر اینها استفاده نشود.
این روایت از ابیالحسن قدس سره نقل شده است. اگر در روایتی ابی الحسن به صورت مطلق و یا به عنوان ابی الحسن اوّل ذکر شود، مراد امام کاظم علیه السلام است و مراد از أبی الحسن ثانی، امام رضا علیه السلام و أبی الحسن ثالث، امام هادی علیه السلام است.
در سند این روایت دو مشکل وجود دارد: یکی وجود «فتح بن یزید جرجانی» که مجهول است(1)و دیگری وجود «مختار بن محمّد بن مختار» که تضعیف شده است.(2)
امام خمینی قدس سره در مورد این روایت اظهار میدارد:
کلمۀ «إلاّ» در روایت حذف شده است و روایت باید اینگونه باشد: «إلّا الصوف و الشعر و الوبر».(3)
لیکن در کتاب کافی و تهذیب، «من الصرف» آمده است و در وسائل بدون کلمۀ «مِن».
بنابراین، فرمایش ایشان بر طبق نقل کافی و تهذیب، صحیح نیست و فقط بر طبق نقل وسائل میتواند صحیح باشد. آری، میتوان گفت: عبارت «کلّ ما کان من السخال» مبتداست و یک خبر محذوف مانند «ینتفع به» دارد. بر این اساس، باید روایت را این گونه معنا کرد: «وکلّ ما کان من السخال من الصوف والوبر والشعر والإنفحة والقرن ینتفع به». قرینۀ بر این مطلب، عبارت «ولا یتعدّی إلی غیرها» است.
البتّه در نقل تهذیب، کلمۀ «ینتفع» قبل از «یتعدّی إلی غیرها» آمده است.(4)در نتیجه، روایت دلالت میکند بر اینکه انتفاع از اجزای فاقد حیاتِ مرداری که حلال گوشت است امّا تذکیه نشده، جایز است؛ ولی انتفاع از اجزایی مانند پوست و رگ که دارای
حیاتاند، جایز نیست. بنابراین، با فرض صحّت سند، میتوان به این قسمت از روایت استناد نمود، هرچند دچار اضطراب و تشویش است.
عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّی بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ علیه السلام فَقُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاکَ إِنَّ أَهْلَ الْجَبَلِ تَثْقُلُ عِنْدَهُمْ أَلَیَاتُ الْغَنَمِ فَیَقْطَعُونَهَا، قَالَ: هِیَ حَرَامٌ، قُلْتُ: فَنَصْطَبِحُ بِهَا، قَالَ: أَمَا تَعْلَمُ أَنَّهُ یُصِیبُ الْیَدَ وَالثَّوْبَ وَهُوَ حَرَامٌ؛(1)حسن بن علی وشّاء میگوید: به امام کاظم علیه السلام عرض کردم مردم کوهستان دنبۀ گوسفند را که سنگین میشود، قطع میکنند.
امام علیه السلام در پاسخ فرمودند: حرام است. گفتم: اگر بتوان به عنوان روغن چراغ استفاده کرد، حکم آن چیست؟ ایشان فرمود: آیا نمیدانی در این حال نیز با دست، بدن و لباس تو تماس پیدا خواهد کرد و این کار حرام است؟
در سند روایت، «معلّی بن محمّد» وجود دارد که همان معلّی بصریِ تضعیف شده است.(2)مجلسی دوّم در ملاذ الأخیار نیز این روایت را ضعیف شمرده است، امّا در مرآة العقول از عبارت «ضعیفٌ علی المشهور» استفاده کرده است؛ لیکن مرحوم نراقی در مستند الشیعة،(3)این روایت را صحیح میداند.
با توجّه به اطلاق عبارت «هی حرامٌ» در صدر روایت، و با عنایت به اینکه امام علیه السلام استفاده از دنبه و چربی برای استصباح را نیز تجویز نمیکنند، پس میتوان همۀ انتفاعات از مردار را حرام دانست.
صاحب حدائق(4)در این باره مینویسد:
ظاهر روایة الحسن بن علی المذکورة عدم جواز الإنتفاع بألیات المیتة أو المبانة
من حی مطلقاً حتّی ولو بالإسراج، وهو المشهور بین الأصحاب وبه صرّح جملة، منهم الشهید الثانی فی المسالک....
محقّق خوانساری نیز معتقد است:
الظاهر أنّ الحرام هیهنا بمعنی النجس، فظهر أنّهم قید یستعملون الحرام کذلک.(1)
همچنین محقّق خویی قدس سره در کتاب مصباح الفقاهة در این باره مینویسد:
عدم تعرّضه لحکم الإنتفاع بها بالإستصباح المسئول عنه وتصدّیه لبیان نجاستها أو مانعیتها عن الصلوة، أدلّ دلیلٍ علی جواز الإنتفاع بها دون العکس. سلّمنا ذلک ولکن لابُدَّ من الإختصار فیها علی موردها أعنی صورة إصابتها الید والثوب إلّاأن یتمسّک فی غیر موردها بعدم القول بالفصل.(2)
به عقیدۀ ایشان، امام علیه السلام سؤال دوم را بیپاسخ گذاشتهاند و فقط بحث تماس بدن و لباس با نجاست را مطرح نموده و بحث نجاست مردار و مانعیّت از نماز را مطرح نکردهاند؛ زیرا ایشان در پاسخ به سائل که دربارۀ حکم استصباح میپرسد، به جای استفاده از کلمۀ «لا»، پاسخ خود را با «أما تعلم» آغاز میکنند. پس معلوم میشود منظورشان این است که انتفاع از آن به خودی خود، مانعی ندارد.
لیکن به نظر میرسد که این مطلب صحیح نیست و با دقّت روشن میشود که بعد از عبارت «فنصطبح بها» واژۀ «لا» در تقدیر است و جملۀ بعد، به منزلۀ تعلیل برای این نفی است. بنابراین، نمیتوان پنداشت که امام علیه السلام جواب سؤال دوم را نفرمودهاند.
محقّق خویی قدس سره در ادامه اظهار میدارد: حتّی اگر بپذیریم امام علیه السلام جواب سائل را داده است، باید عدم جواز را به جایی که با دست یا لباس تماس پیدا میکند، منحصر کنیم؛ یعنی عدم جواز انتفاع از مردار، فقط در جایی است که با دست و لباس انسان،
تماس داشته باشد؛ در حالی که با قطع نظر از نماز و اکل، نمیتوان صرف تماس چربی نجس با دست را حرام دانست. از این رو، میتوان چنین نتیجه گرفت که اگر بگوییم:
عبارت «أما تعلم»، حکمی ارشادی است و عبارت «هو حرام» به حرمت ارشادی اشاره دارد (به این معنا که نجاست با حرمت ملازمه دارد و استفاده از آن مستلزم برخورد با دست و لباس است)، در اینصورت مشکل حل میشود؛ یعنی باید بگوییم: این عنوان، ارشادی است و بر حرمت استصباح دلالت ندارد؛ ولی اگر گفته شود که حرمت استصباح، حرمت تکلیفی است و برخورد با دست و لباس به عنوان حکمت آن ذکر شده و جنبۀ ارشادی ندارد، حرمت مولوی خواهد بود و از آن میتوان حرمت انتفاع را استفاده کرد.
در نقد سخن محقّق خویی قدس سره باید به دو مطلب اشاره نمود:
نخست اینکه: نمیتوان پذیرفت که امام علیه السلام جواب سائل را نداده باشند؛ زیرا این برداشت بر خلاف مقتضای محاوره و روش سؤال و جواب است. بنا بر این، امام علیه السلام با عبارت «أما تعلم» جواب سائل را دادهاند، هرچند از واژۀ «لا» استفاده نکردهاند.
دوم اینکه: باید بررسی کرد که مرجع ضمیر در عبارت «هو حرام» چیست؟ این احتمال وجود دارد که «واو» را حالیه در نظر گرفت و ضمیر را به «ألیات» بازگرداند. در این صورت باید این قاعده را نیز ضمیه نماییم: «الأمر فی التذکیر و التأنیث سهل». با این توصیف، منظور امام علیه السلام از این عبارت چنین است: چیزی که نجس است را چگونه میخواهی به دست و بدنت بزنی؟ امّا احتمال دوم که با مذکّر بودن ضمیر هم سازگار است، این است که ضمیر به استصباح بر گردد، نه ألیات. با این توصیف، معنای روایت این است که شارع، استفاده از شیء حرام و نجس را حتّی برای استصباح نیز جایز نمیداند.
انصاف آن است که کلمۀ «حرام» در این روایت بر نجاست دلالت دارد و دیگر این بحث که آیا این حرمت، تکلیفی است یا ارشادی، معنا ندارد؛ بلکه همان طور که آقا
حسین خوانساری فرمود کلمۀ «حرام» در نجس استعمال شده است. بنابراین، این روایت بر عدم جواز انتفاع به استصباح نیز دلالت ندارد. آری، این احتمال وجود دارد که «حرام» در عنوان «میتة» استعمال شده باشد؛ یعنی امام علیه السلام فرمودهاند: این الیات از مصادیق میته است و در دنباله به نجاست آن هم اشاره کردهاند.
نتیجه آنکه: این روایت هم از جهت سند دارای اشکال است و هم دلالت آن روشن نیست؛ زیرا امام علیه السلام در مقام ارشاد به اجتناب از نجس هستند و به خاطر همین، روایت بر حرمت تکلیفی انتفاع از اجزای مردار، دلالت ندارد.
عَبْدُ اللّهِ بْنُ جَعْفَرٍ فِی قُرْبِ الْإِسْنَادِ
عَنْ عَبْدِ اللّهِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ جَدِّهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِیهِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ لُبْسِ السَّمُّورِ وَالسِّنْجَابِ وَالْفَنَکِ. فَقَالَ علیه السلام: لَایُلْبَسُ وَلَا یُصَلَّی فِیهِ إِلَّا أَنْ یَکُونَ ذَکِیّاً.(1)
این روایت را علی بن جعفر(2)از برادرشان امام موسی کاظم علیه السلام نقل میکند، البتّه در سند این روایت عبداللّه بن حسن مجهول است.(3)
در این حدیث، از امام کاظم علیه السلام در مورد پوشیدن پوست سمور، سنجاب و روباه سؤال میشود. ایشان در پاسخ میفرمایند: پوشیده نمیشود و نمیتوان با آن نماز خواند، مگر اینکه تذکیه شده باشد.
آیا از عبارت «لا یلبس ولا یصلّی فیه» دو حکم (حرمت لبس و عدم جواز صلاة) برداشت میشود، یا عبارت «لا یلبس» به عنوان یک حکم مقدّماتی برای «لا یصلّی» است؟
امام خمینی رحمه الله معتقد است که این روایت، علاوه بر ضعف سند، اختصاص به
لباس دارد. همچنین دربارۀ روایت دیگری که در آن، نظیر این تعبیر وجود دارد، فرموده است که ما نمیتوانیم حرمت مطلق لبس را از آن استفاده کنیم؛ بلکه فقط حرمت لبسی که به عنوان مقدّمۀ نماز باشد، استفاده میشود.(1)
به نظر میرسد که این سخن، قابل مناقشه است و از ظاهر روایت، چنین مطلبی برداشت نمیشود؛ زیرا پرسش سائل دربارۀ صلاة نیست، بلکه دربارۀ لبس است؛ چراکه وی میگوید: آیا پوشیدن لباسی که از پوست سنجاب و روباه و مانند آن است جایز است یا نه؟ امام علیه السلام پاسخ میدهد: «لا یلبس» و در ادامه به این مطلب اشاره میکنند که «لا یصلّی فیه». یعنی حکم اصلی در روایت، عدم جواز لُبس است و یکی از مصادیق آن در مورد نماز است. این مطلب با توجّه به سؤال سائل که در خصوص لُبس است، روشنتر میشود. نکتۀ قابل توجّه این است که فقها در سنجاب همین نظر را دارند، امّا نسبت به غیر آن، از این روایت اعراض نمودهاند؛ چرا که نماز در سمور و فنک مطلقاً در نزد امامیّه جایز نیست. آری، اگر نهی از لُبس به عنوان مقدّمۀ نماز باشد، باید با قطع نظر از سند، روایت را حمل بر تقیّه یا ضرورت نمود.
قال الصادق علیه السلام: وَمَا یَجُوزُ مِنَ اللِّبَاسِ فَکُلُّ مَا أَنْبَتَتِ الْأَرْضُ فَلَا بَأْسَ بِلُبْسِهِ وَالصَّلَاةِ فِیهِ وَکُلُّ شَیْءٍ یَحِلُّ لَحْمُهُ فَلَا بَأْسَ بِلُبْسِ جِلْدِهِ الذَّکِیِّ مِنْهُ وَصوفه وشَعْرِهِ وَوَبَرِهِ وَإِنْ کَانَ الصُّوفُ وَالشَّعْرُ وَالرِّیشُ وَالْوَبَرُ مِنَ الْمَیْتَةِ وَغَیْرِ الْمَیْتَةِ ذَکِیّاً فَلَا بَأْسَ بِلُبْسِ ذَلِکَ وَالصَّلَاةِ فِیهِ؛(2)امام صادق علیه السلام فرمودند: پوشیدن و نماز خواندن در آنچه از زمین روئیده میشود و پوست، پشم، مو و کرک حیوان حلال گوشت تذکیه شده اشکالی ندارد. در ادامه آمده است که نماز خواندن در پشم، مو و کرک مردار و حیوانی که تذکیه نشده و پوشیدن آن جایز است.
این روایت به تعابیر مختلف در فقه الرضا علیه السلام و دعائم الاسلام و وسائل الشیعة آمده است. در ابتدای کتاب در مورد کتاب تحف العقول مطالبی را ذکر نمودیم.
آیا میتوان از این روایت، چنین استفاده کرد که پوشیدن پوست مردار و حیوانی که تذکیه نشده، مطلقاً (چه برای نماز چه برای غیر نماز) حرام است؟
امام خمینی قدس سره میفرماید: عبارت
«لا بأس بلبسه والصلاة فیه» به پوشش برای نماز اشاره دارد. به عبارت دیگر، این تعبیر مانند برخی دیگر از تعابیر مقدّمی در سائر روایات است، مانند اینکه «لا بأس بلبس الحریر والحرب فیه» و «لا بأس بالجلاس فی المسجد والقضاء فیه» و «لا بأس باخذ الماء من الدجله والشرب منه». بنابراین، عبارت «وکلّ شیء یحلّ لحمه» به صدد بیان لُبس در نماز است و در نتیجه از روایات، دو حکم (حکم تکلیفی مربوط به جواز لُبس و حکم وصفی مربوط به صحّت نماز) استفاده نمیشود؛ یعنی نمیتوان مطلق انتفاع از پوست را حرام دانست. از این رو، بر اساس این روایت، تنها پوشیدن پوست مردار برای اقامۀ نماز حرام است، هرچند سند این روایت قابل اعتماد نیست.(1)
یک نکته به عنوان مؤیّد و دو نکته به عنوان مبعّد نظر ایشان وجود دارد. صدر روایت که میگوید: «کلّ ما أنبتت الأرض» میتواند مؤیّد سخن امام خمینی قدس سره باشد؛ زیرا این عبارت قرینه است بر اینکه روایت، مربوط به باب صلوة است. امّا نکتهای که در نقد سخن ایشان میتوان ذکر کرد، این است که از ظاهر عبارت «فلا بأس بلبسه و الصلاة فیه»، عدم جواز لبس بهطور مطلق استفاده میشود، نه خصوص لبس برای نماز؛ یعنی نماز به عنوان یکی از مصادیق لُبس مطرح شده است و خودش موضوعیت ندارد. نکتۀ دیگر اینکه در صدر روایت آمده است: «وما یجوز من اللباس». این عبارت اصلاً دربارۀ نماز نیست؛(2)بلکه دربارۀ لباسهایی است که برای
انسان جایزند. بنا بر این، شارع در این عبارت، دیدگاه شریعت را دربارۀ پوشش جایز، ذکر میکند. در نتیجه میتوان از روایت، حرمت انتفاع به پوست مردار و حیوان تذکیه نشده را استفاده نمود، خواه برای نماز و خواه برای غیر نماز.
نکتهای دربارۀ فقه الحدیث این روایت مطرح است و آن اینکه برخی از بزرگان(1)
معتقدند که مراد از کلمۀ «ذکی» در «جلده الذکی» در اوّل روایت، مقابل میته است و دلالت بر شرطیّت تذکیه دارد؛ امّا مراد از «ذکی» در ذیل روایت، طهارت است؛ چرا که تذکیۀ اصطلاحی (حلّیت أکل) در مورد صوف و مانند آن، معنی ندارد. پس مقصود از آن طهارت است.
عَلِیُّ بْنُ جَعْفَرٍ فِی کِتَابِهِ عَنْ أَخِیهِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ علیهما السلام قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْمَاشِیَةِ تَکُونُ لِرَجُلٍ فَیَمُوتُ بَعْضُهَا أَ یَصْلُحُ لَهُ بَیْعُ جُلُودِهَا وَدِبَاغُهَا وَیَلْبَسَهَا؟ قَالَ علیه السلام: لَاوَإِنْ لَبِسَهَا فَلَا یُصَلِّی فِیهَا؛(2)از امام کاظم علیه السلام پرسیدم که آیا میتوان پوست گوسفند مرده را مورد معامله قرارداد و یا آن را برای لباس استفاده نمود؟ ایشان در پاسخ فرمودند: خیر و اگر پوشید، با آن نماز نخواند.
برخی گفتهاند: به قرینۀ ذیل روایت باید کلمۀ «لا» را حمل بر کراهت کنیم و نمیتوان از آن معنای حرمت را برداشت نمود و با این توصیف، روایت از محلّ استدلال خارج میشود. امّا اگر بگوییم: «لا» ظهور در حرمت دارد، میتوان از روایت در این مورد استفاده نمود و گفت: انتفاع از پوست مردار به عنوان لباس و پوشش، حرام است.
امام خمینی قدس سره از یک سو، سند این روایت را ضعیف میداند و از سوی دیگر، با توجّه به عبارت «لا» در ذیل روایت - که به «لا یصلح» یا «لا ینبغی» معنا میشود -
معتقد است که روایت ظهور در کراهت دارد؛ زیرا امکان ندارد «لا» به معنای حرمت باشد؛ چراکه در این صورت پوشیدن آن حرام است و با این فرض، معنا ندارد که امام علیه السلام در ادامه بگویند: اگر کار حرام را انجام داد، با آن نماز نخواند.(1)
در فقه کلماتی داریم مثل «لا ینبغی» و «لا یصلح» که متأخّرین تمایل دارند آنها را بر کراهت حمل کنند. مثلاً دربارۀ «تراشیدن ریش» روایت معتبری از امام هشتم علیه السلام داریم که در آن تعبیر «لا یصلح» آمده است. برخی این عبارت را بر حرمت و برخی دیگر بر کراهت حمل کردهاند. اگر این تعبیر را در لسان ائمه علیهم السلام جستجو و ملاحظه کنید، در بیشتر موارد حرمت استفاده میشود. بله، در حال حاضر هنگامی که ما در لسان خودمان میگوییم: «لا یصلح» یا «لا ینبغی»، معنایش این است که این کار شایسته نیست و حمل بر کراهت میشود؛ لیکن در لسان ائمّۀ معصومین علیهم السلام و شاید در عرف عرب آن زمان، «لا یصلح» به معنای حرمت بوده است. از این رو نمیتوان گفت:
عبارت «لا یصلح» ظهور در کراهت دارد.
امّا اینکه ذیل را قرینه بر ادّعای خویش قرار دادند، صحیح نیست؛ زیرا ذیل روایت، هم با کراهت سازگاری دارد و هم با حرمت و حتّی هماهنگی آن با حرمت بیشتر است. پس امام علیه السلام در مقام بیان این مطلباند که شخصی اگر مرتکب این حرام شد، لااقل نماز خود را فاسد ننماید.
برخی از بزرگان آوردهاند:
فإنّها ظاهرة فی جواز لبسها فی غیر الصلاة وإنّ قوله علیه السلام «وإن لبسها» استثناء عن النهی وإلّا مکان التعبیر هکذا: «ولا یلبسها ولا یصلّی فیها» یستفاد منه حرمة اللبس والمانعیة للصلاة معاً؛(2)ظاهر روایت، جواز پوشیدن آنها در غیر نماز است و جملۀ «إن لبسها» استثنای از نهی به شمار میرود، وگرنه امام علیه السلام به جای این
تعبیر میفرمودند: «ولا یلبسها ولا یصلّی فیها» تا حرمت لبس و مانعیت آن از نماز، هر دو با هم استفاده شود.
ولی به نظر میرسد که این کلام ناتمام است؛ چرا که قبل از عبارت «وإن لبسها»، روایت دلالت بر حرمة لُبس دارد، چه برای نماز و چه غیر نماز؛ یعنی مقصود امام علیه السلام این است که بگویند: اکنون که مکلف این حرام را انجام داد، مراقب باشد که نماز را فاسد نکند. امّا اینکه «إن لبسها» استثنای از نهی باشد، روشن نیست که آن را چگونه از روایت استفاده نمودهاند.
والد محقّق - مدّ ظله العالی - دربارۀ این روایت چنین نگاشتهاند:
المنهیّ جمیع الامور المذکورة فی السؤال لا خصوص اللبس ولیس النهی عن الصلاة فیها فی صورة اللبس قرینة علی اختصاص النهی به و غیر شامل للبیع کما لا یخفی؛(1)بنابراین، ایشان نیز حرمت لبس را از روایت میفهمند، بدون اینکه آن را مختص به حالت نماز بدانند.
برخی از فقها نیز در این باره نوشتهاند:
إنّ المستفاد من الحدیث عدم صحّه بیع جلد المیته.(2)
نتیجه آنکه از روایت، به خوبی استفاده میشود که همۀ انتفاعات مردار غیر جایز است.
الحسینُ بن سعید عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِیسَی عَنْ سَمَاعَةَ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ أَکْلِ الْجُبُنِّ وَتَقْلِیدِ السَّیْفِ وَفِیهِ الْکَیْمُخْتُ وَالْغَرَاء، فَقَالَ علیه السلام: لَابَأْسَ مَالَمْ تَعْلَم أَنَّهُ مَیْتَةٌ؛(3)از امام علیه السلام در مورد حکم خوردن پنیر و یا آویختن شمشیری که در
مواد اوّلیه [غلاف آن] کیمخت(1)و غراء(2)وجود دارد پرسیدم. ایشان در پاسخ فرمودند: اگر ندانی که از مردار است، اشکالی ندارد.
شاهد استدلال در مفهوم این روایت است؛ زیرا روایت میگوید: «لا بأس ما لم تعلم أنّه میتة». پس از مفهوم روایت استفاده میشود که در صورت علم به اینکه مردار است، استفاده از آن جایز نخواهد بود؛ یعنی در آویختن شمشیری که در ساخت غلاف آن از کیمخت و غراء استفاده شده است، اگر ندانی که میته است، مانعی ندارد؛ ولی در غیر این صورت جایز نیست. بنا بر این، در اینجا به اطلاق مفهوم روایت استدلال شده است؛ زیرا مفهوم روایت میگوید: انتفاع از مردار و آنچه از مردار ساخته شده، حرام است و حتّی به عنوان تقلید سیوف هم نمیتوان از آن استفاده کرد.
10-1. آیا مفهوم در اینجا اطلاق دارد؟
در بحث مفاهیم، دربارۀ چنین جملاتی این اختلاف وجود دارد که آیا مفهوم اینگونه جملات، موجبۀ کلّیه است یا یک قضیّۀ مهمله؟ یعنی جملاتی که در منطوقشان یک عنوان نفیی وجود دارد - مانند «إذا لم تکن میتة فلا بأس» که شرط آن یک عنوان منفی است و مفهومش میشود «إذا کانت میتة ففیه بأس» - آیا مفهومشان اطلاق دارد، و یا از جهت اطلاق و تقیید، مهمل بوده و نه اطلاق دارد و نه تقیید؟
مثلاً جملۀ «الماء إذا بلغ قدر کرّ لم ینجسّه شیء»، منطوقش این است که اگر آب به اندازۀ کر برسد هیچ چیزی آن را نجس نمیکند. در اینجا نجاست آب نفی شده و منطوق، جملۀ منفی است. از این رو، این پرسش مطرح میشود که آیا مفهومش این است که اگر آب به اندازۀ کر نرسد، هر چیزی آن را نجس میکند، یا در این باره نه مطلق است و نه مقیّد؟
دیدگاه امام خمینی قدس سره و جمع دیگری از علما این است که مفهوم این گونه جملات، موجبۀ کلّیه نیست؛ بلکه مفهوم آنها یک قضیّۀ مهمله است.
بنا بر این، اگر بر خلاف دیدگاه ایشان بگوییم: «ما لم تکن میتة فلا بأس» مفهومش اطلاق دارد و شامل هر جایی که مردار باشد میشود، در اینصورت، مفهوم این روایت بر حرمت همۀ انتفاعات از میته دلالت دارد، چه میته در پنیر باشد چه در آویختن سیوف؛ ولی اگر دیدگاه امام خمینی قدس سره را بپذیریم، در اینصورت، مفهوم این روایت بر حرمت همۀ انتفاعات دلالت ندارد. از این رو این بحث، بحث مبنایی است و مربوط به مفاهیم میشود.
10-2. استفاده حرمت از مفهوم
در اینجا باید به این نکته توجّه کنیم که: مفهوم «لا بأس» این است که «إذا کانت میتة ففیه بأس». لیکن آیا از این «فیه بأس» حرمت استفاده میشود، یا ممکن است کراهت هم استفاده شود؟ یعنی اگر در روایتی به صورت منطوقی از امام علیه السلام سؤال شود و ایشان بفرماید: «فیه بأس»، آیا لفظ «بأس» مانند واژۀ «سحت» یا برخی از واژههای دیگر، ظهور در حرمت دارد تا بگوییم: «لا بأس» یعنی لا حرمة، و «فیه بأس» یعنی فیه حرمة؟
به نظر میرسد که در اینجا باید قرینه پیدا کنیم تا بفهمیم مقصود از این بأس چیست. چه بسا روایاتی که در آینده ما به عنوان روایات مجوّزه مطرح خواهیم کرد، قرینهای باشند بر اینکه در این روایت، مراد از «فیه بأس» کراهت است نه حرمت؛ یعنی بگوییم: استفاده از مردار برای غیر اکل، مانند کود و استصباح و خوراک حیوانات، مکروه است نه حرام.
11 و 12. روایات مرسله
در میان روایات مانعه، دو روایت مرسل داریم که به صورت مطلق، دلالت بر منع دارند. یکی در کتاب عوالی اللئالی که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل میکند که فرمودند:
لا تنتفعوا من المیتة بإهاب ولا عصب؛(1)از پوست و رگ و پی میته استفاده نکنید.
و روایت دیگر از امیر المومنین علیه السلام در کتاب دعائم الاسلام نقل شده که ایشان فرمودند:
سمعت رسول اللّه صلی الله علیه و آله یقول: لا ینتفع من المیتة باهاب ولا عظم ولا عصب؛(2)از پوست و استخوان و رگ میته نباید استفاده کرد.
این دو روایت، دو حدیث مستقل نیستند؛ بلکه همان روایت دوماند که با روایت سوم متّحد بود؛ لیکن اگر آنها را به عنوان دو روایت مستقل در نظر بگیریم، همان بحثی که دربارۀ روایت دهم مطرح شد، دربارۀ آنها نیز مطرح خواهد شد؛ یعنی اگر همچون امام خمینی قدس سره بگوییم: مفهوم اینگونه جملات، قضیّۀ مهمله است و اطلاق و تقیید ندارد، در این صورت، این دو روایت نمیتوانند بر حرمت همۀ انتفاعات دلالت کنند؛ ولی اگر بگوییم: مفهوم، اطلاق دارد، این دو روایت بر حرمت همۀ انتفاعات مردار دلالت خواهند کرد.
البتّه همانگونه که در روایت دهم نیز گفته شد، در اینکه «فیه بأسٌ» بر کراهت دلالت دارد یا حرمت اختلاف است و برای تشخیص آن، به قرینه نیاز داریم، و چه بسا با بررسی روایات مجوزّه - که در ادامه مورد بررسی قرار میگیرد - این روایت حمل بر کراهت شود.
در نهایت و پس از بررسی روایات مانعه میتوان گفت: تنها دو روایت معتبر وجود دارد که بر حرمت همۀ انتفاعات میته دلالت دارند: یکی روایت چهارم که صحیحۀ کاهلی بود و دیگری روایت نهم که در تحف العقول نقل شده است؛ لیکن بقیّۀ روایات
یا مربوط به بعضی از انتفاعات بودند و یا اشکال سندی داشتند. مثلاً روایت اوّل، بر عدم جواز پوست مردار دلالت میکرد، ولی بر حرمت سایر اجزا دلالت نداشت.
همچنین روایت دوم و پنجم و ششم و هفتم نیز ضعیف السند بودند.
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی بْنِ عُبَیْدٍ عَنْ أَبِی الْقَاسِمِ الصَّیْقَلِ وَوَلَدِهِ قَالَ: کَتَبُوا إِلَی الرَّجُلِ علیه السلام جَعَلَنَا اللّهُ فِدَاکَ إِنَّا قَوْمٌ نَعْمَلُ السُّیُوفَ وَلَیْسَتْ لَنَا مَعِیشَةٌ وَلَا تِجَارَةٌ غَیْرُهَا وَنَحْنُ مُضْطَرُّونَ إِلَیْهَا وَإِنَّمَا عِلَاجُنَا مِنْ جُلُودِ الْمَیْتَةِ مِنَ الْبِغَالِ وَالْحَمِیرِ الْأَهْلِیَّةِ لَایَجُوزُ فِی أَعْمَالِنَا غَیْرُهَا فَیَحِلُّ لَنَا عَمَلُهَا وَشِرَاؤُهَا وَبَیْعُهَا وَمَسُّهَا بِأَیْدِینَا وَثِیَابِنَا وَنَحْنُ نُصَلِّی فِی ثِیَابِنَا وَنَحْنُ مُحْتَاجُونَ إِلَی جَوَابِکَ فِی هَذِهِ الْمَسْأَلَةِ یَا سَیِّدَنَا لِضَرُورَتِنَا إِلَیْهَا. فَکَتَبَ علیه السلام اجْعَلْ ثَوْباً لِلصَّلَاةِ. وَکَتَبْتُ إِلَیْهِ جُعِلْتُ فِدَاکَ وَقَوَائِمُ السَّیْفِ الَّتِی تُسَمَّی السَّفَنَ أَتَّخِذُهَا مِنْ جُلُودِ السَّمَکِ فَهَلْ یَجُوزُ لِیَ الْعَمَلُ بِهَا وَلَسْنَا نَأْکُلُ لُحُومَهَا؟ فَکَتَبَ علیه السلام لَابَأْسَ بِهِ؛(1)در نامهای از امام علیه السلام پرسیدهاند: ما قومی هستیم که شمشیر میسازیم و غیر از آن معیشتی نداریم و به آن محتاجیم. در حالی که در کار خود از پوست مردار، قاطر و الاغ اهلی استفاده میکنیم و امکان تغییر شغل برایمان وجود ندارد. آیا این کار حلال است؟ خرید و فروش و تماس با دست و لباس خود و همچنین نماز خواندن در آن لباسها چطور؟ امام علیه السلام در پاسخ فرمودند: برای نماز خواندن لباس دیگری قرار دهید. همچنین پرسیده شده است که حکم پوست خشنی که بر دستۀ شمشیرها قرار میدهیم چیست؟ آیا جایز است از آن استفاده کنیم، در حالی که
1) (1) . وسائل الشیعة: ج 17 ص 173.
آن را از پوست ماهی أخذ میکنیم امّا چیزی از آن نمیخوریم؟ امام علیه السلام فرمودند، مانعی ندارد.
پیش از گفتگو دربارۀ دلالت این روایت، تذکّر چند مطلب لازم است:
نخست اینکه: به عقیدۀ علاّمۀ مجلسی قدس سره فاعل «قال» در صدر روایت، محمّد بن عیسی است و فاعل «کتبوا»، ابی القاسم صیقل و پسرش،(1)و شاید علّت جمع آمدن ضمیر این باشد که شخصی غیر از این دو نیز در کتابت نامه وجود داشته است.
دوم اینکه: مراد از رجل در روایات دیگر، امام حسن عسکری علیه السلام است؛ امّا با توجّه به قرائنی باید گفت: احتمال اینکه در اینجا نیز مراد از رجل، امام حسن عسکری علیه السلام باشد ضعیف است؛ چراکه فرزند أبی القاسم صیقل در روایت دیگری چنین میگوید: «کتبت إلی الرضا علیه السلام»(2)و اگر فرزند وی در زمان امام رضا علیه السلام حاضر بوده، چگونه پدرش در زمان امام حسن عسکری علیه السلام با ایشان مکاتبه کرده است؟! در نتیجه بعید است که مراد از رجل در این روایت، امام حسن عسکری علیه السلام باشد. امّا به هر حال، مراد امام معصوم علیه السلام است و این مطلب، از تعابیری مانند «جعلنا اللّه فداک» و یا تعبیر «سیّدنا» استفاده میشود. برخی از اساتید آوردهاند که مراد، حضرت رضا علیه السلام است؛ زیرا در روایتی که از نظر مضمون شبیه این روایت است و با آن اتّحاد در مضمون دارد، از امام هشتم علیه السلام نقل نموده است(3).
سوم اینکه: سند و طریق شیخ طوسی به محمّد بن حسن صفّار معتبر است، و نفرات دیگری که در این سند وجود دارند نیز موثّقاند؛ امّا در هیچ یک از کتب رجالی از ابوالقاسم صیقل نامی نبردهاند و او مجهول است - البتّه محدّث نوری در خاتمۀ
مستدرک ایشان را از ثقات میداند -؛ ولی با این حال چون راوی این مکاتبه، محمّد بن عیسی بن عبید است، به سند آن خدشه وارد نمیشود،(1)هرچند آن کسی که نامه را نوشته است موثّق نباشد؛ چراکه شرط حجّیت خبر، وثوق راوی است و در این روایت نیز محمّد بن عیسی - که ثقه است - نامه نگاری این چند نفر با امام علیه السلام و پاسخ ایشان را نقل میکند.
به تعبیر دیگر، اگر أبی القاسم صیقل، خودش نقل میکرد که نامهای نوشته و پاسخش این است، آنگاه سند روایت با مشکل مواجه بود؛ ولی اکنون که محمّد بن عیسی به این نامهنگاری شهادت میدهد، سند روایت مشکلی ندارد. بنابراین، اینکه فاضل سبزواری در ذخیرة المعاد میفرماید: «فیها ضعیف لجهالة الراوی»(2)و یا میفرماید: «فی طریقها محمّد بن عیسی وفیه شیء»،(3)هرگز صحیح نیست؛ بلکه سخن مجلسی دوم که در ملاذ الأخیار میفرماید: «صحیح علی الظاهر»،(4)صحیح به نظر میرسد.
البتّه صاحب ینابیع دربارۀ این روایت، مسئلۀ اعراض مشهور را مطرح میکند،(5)در حالی که جماعت زیادی از فقها به جواز برخی از انتفاعات از میته فتوا دادهاند. در نتیجه نمیتوان اعراض فقها را احراز نمود.
همچنین برخی نیز با استناد به اینکه در سند روایت «محمّد بن عیسی عن أبی القاسم صیقل» آمده است، معتقدند که به قرینۀ واژۀ «عن»، محمّد بن عیسی از ابی القاسم نقل روایت میکند؛ امّا این اشکال صحیح نیست؛ زیرا در اینصورت باید در روایت به جای فعل «کتبوا» از فعل «کتبت» استفاده میشد. به علاوه، در نسخۀ وسائل الشیعة، به جای «کتبت إلیه» واژۀ «کتب إلیه» - یعنی به صورت ماضی غایب - آمده است که خود میتواند شاهد محکمی بر ادّعای ما باشد.
روش استدلال به این روایت، این است که بگوییم: حضرت علیه السلام دربارۀ انتفاع از پوست مردار و برخورد آن با دست و لباس سکوت کردهاند. در حالی که سائل بر این نکته پافشاری کرده است که ما به پاسخ شما نیازمندیم: «نحن محتاجون علی جوابک». پس سکوت امام علیه السلام بهترین دلیل است بر اینکه ایشان جواز انتفاع را تقریر فرمودهاند.
بنا بر این، ما از این روایت، جواز انتفاع از مردار را به صورت مطلق استفاده میکنیم؛ زیرا امام علیه السلام در پاسخ به پرسشهای گوناگون سائل و تأکید او بر اینکه من به پاسخ نیازمندم، تنها میگویند: «برای نماز از لباس دیگری استفاده کن». به علاوه در ذیل روایت نیز در پاسخ به سائل، استفاده از پوست ماهیهای مرده را فاقد اشکال میدانند. از این رو، بر اساس متن روایت، استفاده از مردار و اجزای آن در غیر از خوردن و نماز خواندن جایز است.
امام خمینی قدس سره به چند نکتۀ قابل تأمّل پیرامون این روایت، اشاره مینماید و در نهایت، همچون محقّق خویی(1)و دیگر فقها چنین میفرماید:
«الروایة ظاهرة الدلالة علی جواز بیع جلد المیتة وشرائه وسائر الإستفادات منه».(2)این روایت بر جواز خرید و فروش پوست مردار و سایر انتفاعات از آن دلالت میکند.
از آنجا که بررسی نکتههای یاد شده در کلام ایشان، بدون فایده نخواهد بود، در ادامه دربارۀ آنها گفتگو خواهیم کرد؛ لیکن پیش از بررسی این نکات، باید مطلبی روشن شود و آن این است که در بحث جواز انتفاع از مردار، مقصود از انتفاع چیست؟
در اینجا دو احتمال وجود دارد:
مثلاً مکلّف، لباس، کمربند و کفشی را که از پوست مردار تهیه شده بپوشد، و یا بخش جداشده از بدن حیوان یا انسان دیگر را به بدن خود پیوند بزند، و یا - همان گونه که در حال حاضر شایع شده است - برای برخی از اجزای بدن از مردار استفاده کند، مانند اینکه وقتی غضروف در بدن او از بین میرود، از استخوان حیوان به عنوان غضروف استفاده نماید.
به نظر میرسد که احتمال دوم صحیح است؛ زیرا در مواردی که مردار بهطور مستقیم با انسان تماس پیدا میکند، تردیدی نیست که عنوان «انتفاع» صدق میکند؛ ولی در مواردی که ارتباط مستقیم وجود ندارد نیز هرچند این انتفاع مستقیماً به خود انسان مربوط نیست، ولی انسان از آن بهره میبرد. از این رو، ظاهر این است که بحث ما همۀ این موارد را شامل میشود. پس باید ببینیم که آیا این گونه انتفاع از مردار نیز جایز است یا نه؟
بر این اساس، ما باید از راه بررسی روایات مجوّزه، پاسخی برای این پرسش پیدا کنیم.
بعد از روشن شدن معنای انتفاع، باید به بررسی نکته هایی بپردازیم که در کلام امام خمینی قدس سره آمده است:
3-1. نکتۀ اوّل:
اولین نکتهای که در کلام امام خمینی قدس سره ذکر شده، این است که ایشان ادّعا میکند که در کتابت این روایت، یک اشتباه رخ داده است؛ زیرا حتّی اگر قطع نداشته باشیم، دستکم ظنّ قوی داریم به اینکه به جای عبارت «انّا نعمل السیوف» باید «إنّا نغمد السیوف» آمده باشد؛ چراکه غمد و تغمید و اغماد است که به معنای ساختن غلاف و جلد است. شاهد بر این مطلب، روایتی است که در آن قاسم صیقل - که فرزند ابوالقاسم صیقل است - از واژۀ «أغمد» استفاده کرده است.(1)شاهد دوم هم این است که در زمان قدیم شغل شمشیرسازی و شغل غلافسازی از هم جدا بوده و هر کسی عهدهدار یکی از آنها میشده است؛ یعنی این گونه نبوده که یک شخص، هم شمشیر بسازد و هم جلد آن را.
خلاصه اینکه: عمل سیوف، اعم از اینکه به معنای ساختن شمشیر باشد، یا به معنای صیقل دادن آن، شغلی غیر از تغمید بوده است. ابوالقاسم و فرزندش نیز به کار تغمید مشغول بودهاند؛ چرا که اگر شغل آنها ساختن شمشیر بود، دیگر نیازی به ساختن جلد آن نداشتند. شاهد بر این مطلب، عبارت «لیست لنا معیشة ولا تجارة ونحن مضطرّون إلیها» است، در حالی که در آن زمان، ساختن شمشیر بسیار شایع بوده است و صانع شمشیر، به عمل جلود نیازمند نبوده است. از این رو، شکّی نیست که شغل ابوالقاسم صیقل و پسرش، همان اغماد سیوف، و پرسش آنان دربارۀ خرید و فروش میته و کار کردن با آن و مسّ آن بوده است.
لیکن به نظر میرسد که این قرائن نمیتواند ادّعای امام خمینی قدس سره را ثابت کند؛ زیرا اینکه بگوییم: در آن زمان، عمل سیف، کار جداگانهای بوده است، پس مراد سائل فقط خصوص جلدسازی است، فقط میتواند یک شاهد ظنی باشد. بویژه آنکه افرادی همچون «ابی القاسم صیقل» که این سؤال را پرسیدهاند، مشهور به «صیقل»
1) (1) . وسائل الشیعة: ج 3 ص 462: «عن قاسم الصیقل قال: کتبتُ إلی الرضا علیه السلام، أنّی أعمل أغماد السیوف...».
بودهاند و این شهرت ظاهرش این است که آنها هر دو عمل را انجام میدادهاند. پس بعید است که بگوییم عدّهای شمشیر را درست میکردند و ساخت جلدش را برای دیگری میگذاشتند.
برخی از اساتید(1)در اشکال بر امام خمینی قدس سره آوردهاند:
عمل السیوف یطلق علی تصقیلها أیضاً، وقد یقال: إنّ تصقیلها کان بسبب الجلود والخشنة الضخیمة، وقوله «وإنّما علاجنا من جلود المیتة» یراد به أنّ عمل التصقیل لا یحصل إلّابها فلیس فی الروایة الاُولی اسم من الإغماد.
به نظر میرسد که این اشکال وارد نیست؛ زیرا تعبیر «عمل سیوف» همۀ اینها را شامل میشود؛ یعنی هم ساخت سیوف و هم تصقیل و هم اغتماد را، و شاهدی نداریم که عمل سیوف منحصر به تصقیل باشد. تعجّب آن است که صاحب دراسات در دنبالۀ همین مطلب آورده است که:
لعلّ أبا القاسم و ولده کانوا التصدّین لجمیع الأعمال الراجعة إلی السیوف من الصنع والتصقیل والإغماد.
3-2. نکتۀ دوم:
نکتۀ دومی که امام خمینی قدس سره به آن اشاره کردهاند این است که جناب شیخ انصاری قدس سره این روایت را فقط بر بیع شمشیر، حمل کرده است نه بر بیع غلاف؛ یعنی به اعتقاد ایشان مقصود از عبارت
«فیحلّ لنا عملها»، بیع شمشیر است نه بیع غلاف.
ولی امام خمینی قدس سره این سخن را رد کرده و میفرماید: این سخن با ظاهر روایت سازگاری ندارد، هرچند در روایت دیگری آمده است:
«کتبت إلیه إنّی رجل صیقل، إشتری السیوف وأبیعها من السلطان»(2)که ظاهرش بر بیع خود سیف دلالت دارد؛ لیکن
در روایت مورد بحث ما این گونه نیست که مقصود از آن فقط فروش شمشیر باشد؛ بلکه قطعاً فروش غلاف نیز مدّ نظر بوده است؛ یعنی از این روایت استفاده میشود که ایشان یا شمشیر را درست کرده و با غلاف آن، با هم میفروختهاند و یا دستکم، غلاف آن را بهطور جداگانه به فروش میرساندهاند.
امام خمینی قدس سره در ادامه میفرماید: ظاهراً ابو القاسم و فرزندان او یا شمشیرها را میخریدند و برای آن غلاف ساخته و سپس به سلطان میفروختهاند، و یا شغلشان مختلف بوده و در زمانی غلاف و در زمان دیگری شمشیر درست میکردهاند. شاید هم وی دارای دو گروه از کارگران بوده است که عدّهای از آنها شمشیرها را میساخته و صیقل میدادهاند، و گروه دیگر برای شمشیرها جلد ساخته و میفروختهاند.
لیکن به نظر میرسد که نه تنها این احتمالات فقط اموری حدسی هستند، بلکه جمع آنها با نکتۀ پیشین نیز دشوار است؛ زیرا ایشان در نکتۀ پیشین فرمود که این روایت فقط دربارۀ غلافسازی برای شمشیر است، در حالی که در اینجا قبول میکند که آن افراد، کار بر روی شمشیر نیز انجام میدادهاند.
3-3. نکتۀ سوم: امام خمینی قدس سره در نکتۀ سوم آوردهاند که مقصود از اضطرار، آن عنوانی که موجب اباحۀ محرّمات میشود نیست؛ بلکه مراد، اضطرار در تجارت است؛ یعنی منظور آنان این بوده است که عمل تجاری ما به این کار وابستگی دارد. این مطلب، با ظاهر کار رجل صقیل - که این سیوف را به سلطان میفروخت - مطابقت دارد. سپس امام خمینی قدس سره میفرماید: اساساً وجهی ندارد که نسبت به استفاده از میته در بلاد مسلمین در عصر امام رضا و امام جواد علیهما السلام - که جلود ذکیّه فراوان بوده و ذبائح اهل سنّت، حلال و سوق آنان معتبر شمرده میشد -، اضطرار اصطلاحی باشد. به علاوه، ظاهر روایت آن است که ابوالقاسم صیقل و پسرش مضطر به عمل سیوف و اغتماد آنها بودهاند، امّا نسبت به خصوص میته اضطراری نداشتهاند و عبارت
«لا یجوز فی اعمالنا غیرها» مراد عمل در خصوص میته نیست؛ بلکه مقصود، آن است که تجارت ما بدون ابتلا به میته نمیچرخد.
به عبارت دیگر، ایشان با اشاره به عبارت
«نحن مضطروّن إلیها» فرمودهاند: ما برای توجیه این عبارت میتوانیم دو روش را مطرح کنیم:
روش نخست این است که بگوییم: مقصود از اضطرار در اینجا، اضطراری نیست که محرّمات را برای انسان مباح کند؛ یعنی قاعدۀ «الضرورات تبیح المحذورات» در اینجا صدق نمیکند؛ بلکه مقصود از «اضطرار» این است که تجارت ما با این کار عجین شده است. بنا بر این، مراد از اضطرار، نوعی احتیاج است نه اضطراری که محرّمات را جایز میکند؛ چراکه اگر اضطرار اصطلاحی قصد شده باشد، نمیتوان جواز انتفاع از مردار را از روایت برداشت کرد.
روش دوم این است که بگوییم: مرجع ضمیر در عبارتِ یاد شده، ساختن غلاف شمشیر است؛ یعنی معنای عبارت این است که «ما مجبوریم غلاف شمشیر بسازیم و انجام کاری غیر از آن برای ما فراهم نیست». پس ظاهر روایت این است که افرادِ یاد شده، به اصل اغماد مضطر بودهاند، نه به خود مردار؛ یعنی آنها چارهای جز ساختن غلاف شمشیر نداشتهاند، هرچند میتوانستند بدون استفاده از مردار آن را بسازند؛ زیرا در روایت آمده است:
«إنّا قومٌ نعمل السیوف لیست لنا معیشة ولا تجارة غیرها ونحن مضطرّون إلیها وإنّما علاجنا جلود المیتة».
توضیح آنکه: ظاهر روایت، این است که مورد روایت، اضطرار به پوست مردار است؛ یعنی کسانی که برای امام علیه السلام نامه نوشتهاند، در کار خود به استفاده از پوست مردار مضطر بودهاند. بنا بر این، امام علیه السلام نیز بر اساس قاعدۀ «الضرورات تبیح المحذورات» به آنها اجازه دادهاند که از پوست مردار استفاده نمایند. پس این روایت مربوط به حالت اضطرار است و ربطی به بحث ما ندارد.
لیکن امام علیه السلام دو راه مهم را برای حلّ اشکال مطرح نمودهاند:
اوّلاً: این اضطرار، آن اضطراری که در قاعدۀ یاد شده آمده نیست.
ثانیاً: ظاهر روایت، اضطرار به شمشیرسازی یا غلافسازی است، نه خصوص
استفاده از مردار؛ یعنی ایشان کارشان ساخت غلاف بوده است، نه اینکه اضطرار به استفاده از مردار داشتهاند.
خلاصه اینکه: بر اساس دیدگاه امام خمینی قدس سره، عبارت
«لا یجوز فی أعمالنا غیرها»
معنایش این است که تجارت ما با این میچرخد، نه اینکه عمل ما فقط با مردار باشد؛ یعنی روایت نمیگوید: ما غیر از جلد میته نمیتوانیم کار دیگری کنیم؛ بلکه میگوید: کار ما ساختن جلد است و میته خصوصیتی ندارد، امّا در کارمان باید از میته هم استفاده کنیم.
برخی از اساتید نسبت به این قسمت از فرمایش امام خمینی قدس سره تهافت را مطرح نمودهاند که با دقّت، روشن میشود که تهافتی وجود ندارد فراجع.(1)
محدّث بحرانی در الأنوار اللوامع آورده است:
وهذا الحدیث یجب حمله علی الضرورة الشدیدة أو علی التقیّة ومن هنا أعرض عن الجواب صریحاً وإنّما أمره باتّخاذ ثوب لصلاته وما ذلک إلّامن أجلها.(2)
به نظر میرسد که این مطلب تمام نیست؛ چرا که مراد از ضرورت همان احتیاج عرفی است و وجهی برای حمل بر تقیّه به نظر نمیرسد.
آری، باید به این نکته توجّه داشت که اگر از روایت، جواز انتفاع را به نحو مطلق استفاده نماییم، باید آن را به وسیلۀ روایات دیگر، به صورت اعلام و قصد منفعت محلّل، مقیّد کنیم.
مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ یَزِیدَ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ أَبِی زِیَادٍ النَّهْدِیِّ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللّهِ علیه السلام عَنْ جِلْدِ الْخِنْزِیرِ یُجْعَلُ دَلْواً یُسْتَقَی بِهِ الْمَاءُ. قَالَ علیه السلام: لَابَأْسَ.(3)زراره میگوید: از امام
صادق علیه السلام در مورد پوست خوکی که با آن دلو درست شده و توسّط آن، از چاه آب کشیده میشود پرسیدم، که ایشان در پاسخ او فرمودند: اشکالی ندارد.
در اینجا باید به این نکته توجّه کنیم که در این روایت، پرسش راوی دربارۀ چیست؟ آیا زراره دربارۀ طهارت و نجاست پرسیده است یا دربارۀ انتفاع از پوست مردار؟ زیرا اگر مقصود او پرسش از طهارت و نجاست باشد، ربطی به بحث ما نخواهد داشت؛ لیکن اگر مقصود او سؤال دربارۀ انتفاع از پوست مردار باشد، این روایت با بحث ما ارتباط پیدا خواهد کرد.
به نظر میرسد که ظاهراً مقصود راوی سؤال از انتفاع است؛ یعنی او میخواهد بداند که اگر بخواهیم از پوست خنزیر که یکی از مصادیق مردار است، برای آب دادن به حیوانات یا برای اشجار استفاده کنیم، چه حکمی دارد؟
به علاوه، در این روایت باید از خنزیر، الغای خصوصیت کنیم؛ یعنی کسی نباید توهّم کند که روایت فقط دلالت بر جواز انتفاع از پوست خنزیر دارد و اگر پوست کلب یا مردار دیگری بود، روایت شامل آن نمیشود؛ چراکه یقین داریم خنزیر خصوصیتی ندارد. البتّه انتفاعی که جایز است، فقط به مقداری است که موجب محذوری دیگری نشود. مثلاً موجب تنجّس خوردنیها و آشامیدنیها نگردد. پس اگر از این خنزیر دلوی را درست کنند و برای آبیاری زمین یا آب دادن به حیوان استفاده کنند، اشکالی ندارد.
مُحَمَّدُ بْنُ إِدْرِیسَ فِی آخِرِ السَّرَائِرِ
نَقْلاً مِنْ جَامِعِ الْبَزَنْطِیِّ صَاحِبِ الرِّضا علیه السلام قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ تَکُونُ لَهُ الْغَنَمُ یَقْطَعُ مِنْ أَلَیَاتِهَا وَهِیَ أَحْیَاءٌ أَیَصْلُحُ لَهُ أَنْ یَنْتَفِعَ بِمَا قَطَعَ؟ قَالَ: نَعَمْ یُذِیبُهَا وَیُسْرِجُ بِهَا وَلَا یَأْکُلُهَا وَلَا یَبِیعُهَا؛(1)از امام رضا علیه السلام پرسیده شده است که آیا میتوان از دنبهای که از
1) (1) . وسائل الشیعة: ج 17 ص 98.
گوسفند زنده قطع شده است، استفاده کرد؟ ایشان فرمودند: اشکالی ندارد.
میتواند آن را آب کرده و به عنوان روغن چراغ استفاده کند ولی نباید آن را بخورد و یا خرید و فروش کند.
صاحب وسائل قدس سره پس از نقل این روایت مینویسد: «و رواه الحمیری فی قرب الإسناد بإسناده عن عبداللّه بن حسن عن علیّ بن جعفر عن أخیه»، که عبداللّه بن حسن مجهول الحال است.
برخی بزرگان نیز آوردهاند: «إنّ طریق ابن ادریس إلی جامع البزنطی غیر معلوم لنا».(1)لیکن در پاسخ میتوان گفت: چون ابن ادریس مشکل اصلی این راویت را مخالفت با اجماع و سائر ادلّه قرار داده است، پس معلوم میشود که اعتبار این حدیث در نزد او - که خود، نسبت به اخبار آحاد سخت گیر بوده - ثابت بوده است؛ زیرا ایشان پس از نقل این حدیث و حدیثی دیگر، دربارۀ آنها مینویسد:
لا یلتف إلی هذا الحدیث ولا إلی الحدیث الذی قبله بحدیث لأنّهما وردا فی نوادر الأخبار والأدلّة بخلافهما وهو الإجماع منعقد علی تحریم المیتة والتصرّف فیها بکلّ حال إلّاأکلها للمضطرّ غیر الباغی والعادی.(2)
در مباحث بعدی نسبت به اجماع ادّعا شده بحث خواهیم نمود؛ امّا مخالفت با اخبار را هنگام جمع میان روایات مانعه و روایات مجوّزه، پاسخ خواهیم داد.
محقّق سبزواری در کفایة الأحکام آورده است: «والعمل به متّجه»(3). علّامه حلّی قدس سره نیز در برخی از اقوال همین نظر را دارد؛ زیرا سیّد عاملی در مفتاح الکرامة از حواشی شهید قدس سره بر قواعد نقل میکند که علّامه قدس سره در مجلس درس، استصباح به دنبۀ قطع شدۀ گوسفند را در زیر آسمان، جایز دانسته است.(4)
فاضل هندی قدس سره نیز روایت را حمل بر فرض ضرورت نموده است.(1)
امّا فاضل نراقی قدس سره در مستند(2)دربارۀ این روایت میفرماید: بیشتر اصحاب با این روایت، مخالفت کردهاند. همچنین این روایت، اخصّ از مدّعاست؛ زیرا به الیات حیوان زنده، اختصاص دارد، در حالی که ادّعا اعم است؛(3)لیکن صاحب مناهل قدس سره در جواب ایشان آورده است که در این مسئله کسی قائل به فرق نشده است.
کلمۀ «یصلح» در این روایت به معنای «یجوز» است؛ یعنی سائل حکم جواز یا عدم جواز انتفاع را میپرسد. عبارت «یذیبها و یسرج بها» نیز به عنوان نمونه ذکر شده و خصوصیّتی ندارد. به همین دلیل، امام خمینی قدس سره معتقد است که این روایت صحیحه بر جواز انتفاع از مردار دلالت میکند و همان گونه که از روغن چراغ الغای خصوصیت میشود، دنبه نیز خصوصیّتی ندارد و تنها انتفاعاتی که در شرع، حرام دانسته شدهاند (مانند خوردن و آشامیدن) حرام است.
عَنْهُ عَنِ الْحَسَنِ عَنْ زُرْعَةَ عَنْ سَمَاعَةَ قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ جِلْدِ الْمَیْتَةِ الْمَمْلُوحِ وَهُوَ الْکَیْمُخْتُ، فَرَخَّصَ فِیهِ وَقَالَ علیه السلام: إِنْ لَمْ تَمَسَّهُ فَهُوَ أَفْضَلُ؛(4)سماعه میگوید: از امام علیه السلام در مورد پوست مرداری که نمک مالی شده و آن را کیمخت میگویند پرسیدم، امام علیه السلام اجازه دادند و فرمودند: اگر به آن دست نزنی بهتر است.
این روایت موثّقه، مرفوعه است و همۀ انتفاعات از پوست نمک مالی شده مردار را اجازه میدهد؛ ولی میرزای قمی در غنائم الأیّام(5)این روایت را حمل بر تقیّه نموده است.
در روایات مربوط به مردار، روایاتی هم وجود دارد که بر جواز پوشیدن میته دلالت دارند. مثلاً اگر مکلّف بخواهد پوست خنزیر یا سگ را پس از دبّاغی فقط به عنوان لباس استفاده کند، در روایات، این کار مجاز شمرده شده است و فقط او را از پوشیدن آن در حال نماز منع کردهاند. در مرسلهای از امام صادق علیه السلام آمده است:
أنّه سئل عن جلود المیتة یجعل فیها اللبن والسمن والماء ما تری فیه؟ قال: لا بأس بأن تجعل فیها ما شئت من ماء أو لبن أو سمن وتتوضّأ منه وتشرب ولکن لا تصلّ فیها.(1)
البتّه در مورد این مرسله و نظائر آن، بحثهای مختلفی وجود دارد و صاحب جواهر قدس سره احتمال حمل بر تقیّه داده است.(2)شاید هم مقصود پوست حیواناتی است که نفس سائله ندارند.
وَعَنْ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَبْدِ اللّهِ بْنِ إِسْحَاقَ الْعَلَوِیِّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سُلَیْمَانَ الدَّیْلَمِیِّ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَبِی حَمْزَةَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللّهِ وَأَبَا الْحَسَنِ علیهما السلام عَنْ لِبَاسِ الْفِرَاءِ وَالصَّلَاةِ فِیهَا. فَقَالَ علیه السلام: لَاتُصَلِّ فِیهَا إِلاَّ فِی مَا کَانَ مِنْهُ ذَکِیّاً. قَالَ: قُلْتُ أَ وَلَیْسَ الذَّکِیُّ مِمَّا ذُکِّیَ بِالْحَدِیدِ؟ قَالَ علیه السلام:
بَلَی إِذَا کَانَ مِمَّا یُؤْکَلُ لَحْمُهُ الْحَدِیثَ؛(3)أبی حمزه از امام صادق یا امام کاظم علیهما السلام دربارۀ نماز خواندن با لباسی که از پوستین باشد سؤال کرده است که ایشان در پاسخ فرمودند: در آن لباس، نماز نخوان، مگر اینکه تذکیه شده باشد.
گفتم: آیا ذکی آن است که با چاقو تذکیه شده باشد؟ فرمود: بله، مشروط به اینکه حلال گوشت باشد.
این روایت، به جهت علی بن ابیحمزه، ضعیف است، همانطور که علّامۀ مجلسی قدس سره در ملاذ الأخیار این روایت را ضعیف دانسته است.(1)وحید بهبهانی قدس سره نیز در مصابیح الظلام آورده است:
وظاهر هذه الروایة عدم تذکیة السباع شرعاً لکنّ الظاهر أنّ التذکیة المذکورة فیها لیست بالمعنی المعروف، بل بمعنی حلّیة الصلاة فیه.(2)
ولی به نظر ما مقصود این روایت، همان تذکیۀ مصطلح است. از این رو، در مورد سنجاب فرمودهاند: از آنجا که سنجاب درنده نیست و گوشت حیوانات دیگر را نمیخورد، تذکیه میشود.
همچنین محقّق داماد در کتاب الصلاة آورده است:
«وهی فی خصوص لباس الفرو فلا یشمل غیر عنوان اللبس ویختصّ بماله نفس سائلة إذ لا یصنع الفرو إلاّ من جلده ولا یعمّ غیر الجلد أیضاً».(3)
لیکن به نظر میرسد که اختصاص روایت به لباس صحیح نیست؛ بلکه لباس از جهت اینکه مورد احتیاج بوده در سؤال قرار گرفته است. همچنین اختصاص به نفس سائله هم محلّ تأمّل است.
بنابراین، استدلال به این روایت، از جهت سکوت امام علیه السلام دربارۀ حرمت لبس پوستین است، چنانکه امام خمینی(4)نیز به این مطلب تصریح کردهاند. به عبارت دیگر، سؤال راوی، هم دربارۀ لباس و هم دربارۀ نماز بوده است، ولی امام علیه السلام فقط در مورد نماز جواب دادهاند. در نتیجه، بر اساس این روایت اگر انسان از پوست حیوان تذکیه نشده، لباسی درست کند، انتفاع از آن اشکالی ندارد، مگر برای نماز. از این رو میتوان گفت: استفاده از لباسها و کفشهایی که از بلاد کفر وارد میشوند، حتّی اگر
از مردار تهیّه شده باشند، اشکالی ندارد. البتّه اگر بدانیم که از مردار است و یا ندانیم که تذکیه شده است یا خیر، نماز خواندن با آن صحیح نیست.
أحمد بن محمّد عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ زِیَادٍ (یَعْنِی ابْنَ أَبِی عُمَیْرٍ) عَنِ الرَّیَّانِ بْنِالصَّلْتِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ الرِّضَا علیه السلام عَنْ لُبْسِ فِرَاءِ السَّمُّورِ وَالسِّنْجَابِ وَالْحَوَاصِلِ وَ مَا أَشْبَهَهَا وَالْمَنَاطِقِ وَالْکَیْمُخْتِ وَالْمَحْشُوِّ بِالْقَزِّ وَالْخِفَافِ مِنْ أَصْنَافِ الْجُلُودِ. فَقَالَ علیه السلام: لَابَأْسَ بِهَذَا کُلِّهِ إِلاَّ بِالثَّعَالِبِ.(1)
این روایت، صحیحه است و محمّد بن زیاد همان ابن ابی عمیر است، اگرچه احتمال دارد که محمّد بن الحسن بن زیاد العطّار باشد که ایشان هم ثقه است.
از این روایت نیز استفاده میشود که پوست مردار به عنوان لباس جایز است.
مرحوم حکیم قدس سره در مستمسک میفرماید: از این روایت، فقط حکم تکلیفی لبس استفاده میشود و نمیتوان جواز وضعی صلاة را از آن استفاده کرد.(2)
أخبرنا محمّد حدثنی موسی حدّثنا أبی عن أبیه عن جدّه جعفر بن محمّد عن أبیه أنّ علیّاً علیه السلام کان یصلّی فی سیفه وعلیه الکیمخت.(3)
در روایات، دربارۀ «کیمخت» معانی مختلفی به کار برده شده است. از برخی استفاده میشود که کیمخت مخصوص پوست حیوانات است. از برخی دیگر استفاده میشود که هم نوع تذکیه شده دارد و هم غیر مذکّی. مثلاً در روایت آمده است که از امام علیه السلام سؤال شد که آیا میتوان در کیمخت نماز خواند؟ امام علیه السلام فرمودند: «کیمخت چیست؟» در پاسخ به ایشان گفتند: «پوست جنبندگان»؛ یعنی پوست حیواناتی که
برخی از آنها تذکیه شده و برخی دیگر مردار هستند.(1)
در میان کلمات فقها، شش راه برای جمع میان این دو گروه از روایات مطرح شده است که در ادامه، به بررسی این روشها میپردازیم:
امام خمینی(2)و محقّق خویی قدس سرهما(3)معتقدند که روایات مجوّزه، یا حاکم بر روایات مانعه هستند و یا آنها را تخصیص میزنند؛ زیرا روایات مانعه به صورت اجمالی بر عدم جواز انتفاع از مردار دلالت میکنند؛ ولی از روایات مجوّزه میتوان استفاده کرد که اگر از مردار به منظور کشیدن آب یا درست کردن روغن چراغ و یا لباس، استفاده شود، مانعی ندارد؛ چراکه در این روایات، قیدی وجود دارد که انتفاع از مردار را در غیر از مواردی که طهارت شرط است، جایز میداند. بر این اساس، اگرچه نمیتوان از مردار برای خوردن و آشامیدن و نماز خواندن استفاده نمود، ولی در سایر موارد، انتفاع از آن اشکالی ندارد.
بنا بر این، اگر این جمع پذیرفته شود، تعارضی میان این دو گروه از روایات وجود نخواهد داشت؛ چراکه یک جمع عرفی روشن میان آنها قابل تصوّر است که باید بر طبق آن عمل کرد. بویژه آنکه در برخی از روایات مانعه، مانند روایت ابو القاسم صیقل - که برخی آن را در زمرۀ روایات مانعه قرار دادهاند و برخی دیگر در شمار روایات مجوّزه -، او از امام علیه السلام دربارۀ انتفاع از پوست مردار سؤال میکند که
1) (1) . علم ائمه علیهم السلام به گونهای بوده است که هرگاه میخواستند میدانستند. «إذا اردوا أن یعلموا علموا»؛ لیکن گاهی از این توانایی استفاده نمیکردند. مثلاً میپرسیدند: فلانی کجاست؟ حتّی در بعضی از روایات دارد که امام صادق علیه السلام دنبال غلام خود میگشتند که ببینند او کجاست؛ چراکه ائمه علیهم السلام در بیشتر مواقع بر اساس روند طبیعی زندگی رفتار میکردند و فقط در مواردی که استفاده از علم غیب لازم بوده از آن استفاده مینمودند.
2) (2) . المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 79.
3) (3) . مصباح الفقاهة: ج 1 ص 116.
حضرت علیه السلام میفرمایند:
«إتّخذ للصّلاه ثوباً»؛ یعنی امام علیه السلام فقط مسئلۀ نماز را مطرح میکنند. پس معلوم میشود که اصل انتفاع از مردار در غیر مسئلۀ نماز اشکالی ندارد.
دومین روش جمع میان روایات مانعه و مجوّزه، این است که بگوییم: «عدم جواز» در روایات مانعه به قرینۀ روایات مجوّزه، حمل بر کراهت میشود؛ زیرا روایات مجوّزه، نصّ در جوازند و به روشنی واژۀ «لا بأس» در آنها آمده است؛ لیکن روایات مانعه نهایتاً میتوانند ظهور در منع داشته باشند. بنا بر این، به قرینۀ روایات مجوّزه ظهور را حمل بر کراهت میکنیم و میگوییم: انتفاع از میته جایز است، ولی کراهت دارد.
شاهد این جمع، موثّقۀ سماعه است که در آن امام علیه السلام میفرمایند:
«إن لم تمسّه فهو أفضل».(1)معنایش این است که انتفاعات دیگر از شیء نجس، اشکالی ندارد، ولی اگر به آن دست نزنید بهتر است.
البتّه دربارۀ
«إن لم تمسّه فهو أفضل»، دو احتمال وجود دارد:
احتمال اوّل، این است که: معنای ظاهری «مس» مراد باشد؛ یعنی امام علیه السلام مقصودشان این است که از مردار استفاده کن، ولی به آن دست نزن. مثلاً برای حمل آن از دستکش استفاده کن.
احتمال دوم، این است که این عبارت کنایه از این باشد که اگر سر و کارت با مردار نباشد بهتر است؛ زیرا در این روایت، سؤال دربارۀ حکم «مس» نبوده است و از این رو، بعید نیست که نهی از مس را بر استفاده نکردن از مردار حمل کنیم.
طبق احتمال اوّل (اینکه مس را به معنای مسّ ظاهری بگیریم) هیچ شاهدی برای کراهت استفاده نمیشود؛ ولی طبق احتمال دوم، این روایت، شاهد بر کراهت خواهد بود. شاهد دوم بر کراهت نیز همان روایت حسن بن وشاء است. در آن روایت آمده بود:
«قلت: جعلت فداک أنّ أهل الجبل تثقل عندهم ألیات الغنم فیقطعونها؟ قال: هی
1) (1) . وسائل الشیعة: ج 24 ص 186.
حرام، قلت: فنصطبح بها؟ قال: أما تعلم أنّه یصیب الید و الثوب».(1)
البتّه ما پیشتر در سند این روایت خدشه کردیم و آن را قابل اعتماد ندانستیم؛ لیکن با این وجود از این روایت استفاده میکنیم که علّت نهی امام علیه السلام از دنبۀ گوسفند، این است که این دنبه، موجب تنجّس بدن و لباس میشود. از این رو، با قطع نظر از تنجّس، استفاده از آن اشکالی ندارد. پس چون علّت نهی را تنجّس قرار میدهیم، این روایت فقط بر کراهت، دلالت خواهد کرد.
بنا بر این، اگر قائل شدیم به اینکه روایات مانعه، ظهوری در حرمت انتفاع از مردار ندارند، روایات مجوّزه حاکم خواهند شد؛ ولی اگر ظهورِ یاد شده را برای روایات مانعه ثابت دانستیم، در این صورت به وسیلۀ روایات مجوّزه در آنها تصرّف نموده و آنها را بر کراهت حمل میکنیم.
محقّق سبزواری قدس سره نیز در ذخیرة المعاد این احتمال را که اخبار منع را حمل بر کراهت کنیم، ذکر نموده است.(2)
سومین روش برای جمع بین روایات، این است که بگوییم: روایات مجوّزه اختصاص به پوست و دنبه دارد، ولی روایات مانعه مطلقاً میگوید: از میته نمیتوان استفاده کرد. در نتیجه استفاده از پوست و چربی مردار، جایز است، ولی استفاده از چیزهای دیگری که در مردار وجود دارد (مانند استخوان) جایز نیست.
لیکن به نظر میرسد که این روش درست نیست؛ زیرا هیچ کس دربارۀ اجزای مردار، قائل به تفصیل نشده است و فرق گذاشتن میان آنها امکان ندارد.
روش چهارم این است که بگوییم: روایات مانعه بازگوکنندۀ حکم واقعیاند، ولی
روایات مجوّزه بر حسب شرایط تقیّه بیان شدهاند. این احتمال نیز در کلمات محقّق سبزواری در ذخیرة المعاد آمده است.(1)
لیکن در نقد این روش میتوان گفت: فقط در صورتی این جمع، صحیح است که اهلسنّت انتفاع از مردار را جایز بدانند، در حالی که فتوای بیشتر علمای اهلسنّت، عدم جواز انتفاع از مردار است.
محقّق ایروانی قدس سره در حاشیة المکاسب برای جمع میان این دو دسته از روایات میفرماید:
أحسن جمع بینها وبین الطائفة المانعة عن الإنتفاع، حملُ المانعة علی صورة التلویث؛(2)بهترین جمع میان روایات مجوّزه و روایات مانعه، این است که روایات مانعه را بر جایی حمل کنیم که دست انسان بهواسطۀ تماس با مردار آلوده شود.
در نقد این روش میتوان گفت: تلویث، یعنی انسان دست خود را به مردار بزند و آن را نجس کند، در حالی که از نگاه شارع این کار حرام نیست. از این رو نمیتوان آن را دلیل بر عدم جواز انتفاع از مردار دانست. پس این روش برای جمع بین روایات مانعه و مجوّزه صحیح نیست.
روش دیگری که برای جمع میان این دو دسته از روایات مطرح شده، این است که روایات مجوّزه را ناظر به اجزای بدون روح مردار و روایات مانعه را ناظر به اجزای دارای حیات مردار بدانیم.
لیکن به نظر میرسد که این جمع نیز مانند دو جمع پیشین صحیح نیست؛ زیرا
اجزای بدون روح را مردار نمیگویند، در حالی که روایات مجوّزه همگی دربارۀ مردار وارد شدهاند.
بر اساس آنچه گفته شد، دانستیم که از میان شش روش یاد شده، برخی قابل قبول نیستند و فقط میتوان روش اوّل یا دوم را برگزید؛ یعنی یا باید بگوییم: روایات مجوّزه حاکم بر روایات مانعه و یا مخصّص آنها هستند، و یا باید بگوییم: روایات مجوّزه قرینه هستند بر اینکه روایات مانعه باید بر کراهت حمل شوند.
پس از بررسی روایات، این نتیجه حاصل شد که استفاده از مردار در منافع حلال آن، جایز است و در خوردن و آشامیدن و نماز خواندن نمیتوان از آن استفاده نمود. با این حال، فقها بهطور جزم و یقین فتوا به جواز انتفاع مردار ندادهاند. مثلاً امام خمینی قدس سره در کتاب المکاسب المحرّمة چنین آورده است:
نعم ما یمنعنا عن الجرأة إلی الذهاب إلی الجواز، هو دعاوی الإجماع وعدم الخلاف وعدم وجدان الخلاف والشهرة فی المسألة؛(1)آنچه که جرأت فتوا دادن به جواز را از ما سلب میکند، این است که در این مسئله، ادّعای اجماع، عدم خلاف، پیدا نکردن خلاف و شهرت بر عدم انتفاع از مردار، وجود دارد.
از این رو، برای روشن شدن این مطلب، ابتدا سخن برخی از فقها را بررسی میکنیم و در نهایت با جمعبندی سخن ایشان، بحث را ادامه خواهیم داد.
مهمترین سخن، کلامی است که ابن ادریس قدس سره در کتاب السرائر فرموده است. وی پس از نقل صحیحۀ بزنطی، این روایت را دالّ بر جواز انتفاع از مردار میداند، ولی به این
1) (1) . المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 80.
دلیل که این روایت جزء نوادر است، به آن اعتنا نکرده و ادّعا میکند: حرمت تصرّف در مردار در هر صورتی بجز خوردن در حال اضطرار، اجماعی است.(1)
همچنین شهید ثانی قدس سره نیز در مسالک میفرماید: عدم جواز انتفاع از دنبۀ گوسفند زنده که حکم مردار را دارد، مورد توافق فقهاست.(2)
نیز صاحب مفتاح الکرامة از محقّق حلّی، علاّمۀ حلّی، شهید اوّل، شهید ثانی و فاضل هندی قدس سرهم نقل میکند که انتفاع از مردار جایز نیست.(3)وی در ادامه مینویسد:
مقتضای کلام بقیۀ فقها نیز همین است که انتفاع از مردار، جز برای خوردن در حالت اضطرار جایز نباشد؛ چراکه اوّلاً: اعتبار مفهوم لقب در عبارتهای فقها اجماعی است و بهوسیلۀ آن میتوان موافقت یا مخالفت فقیه را فهمید. ثانیاً: سیاق و قرائنی که در کلام فقها وجود دارد، بر این دیدگاه دلالت میکند.
لیکن به نظر میرسد: دلیل نخست ایشان مطلب جدیدی است؛ زیرا اصولیان در بحث مفاهیم تلاش میکنند مفهوم شرط را تا حدّی اثبات کنند، ولی یکی از چیزهایی که به صورت قطعی مفهوم داشتن آن را قبول نمیکنند «لقب» است.(4)مثلاً میگویند:
«جاء زید» معنایش این نیست که عمرو نیامد، و یا از «جاء عالمٌ»، نیامدن جاهل استفاده نمیشود.
لیکن مرحوم عاملی قدس سره در مفتاح الکرامة قدس سره ادّعا میکند: همین فقهایی که در بحث مربوط به لقب میگویند لقب مفهوم ندارد، در عبارتهای خودشان برای لقب، مفهوم را در نظر میگیرند. مثلاً اگر ایشان بگویند: «یجوز اکله للمضطر»، معنایش این است که استفاده از مردار برای غیر مضطر جایز نیست. به خاطر همین، میتوانیم از راه مفهوم لقب، موافقت و مخالفت فقها با حکم را استفاده کنیم.
همچنین دلیل دوم ایشان (استفاده از سیاق و قرائن کلام) نیز نهایتاً به یک روش
اجتهادی باز میگردد. از این رو، اجماعی که ایشان ادّعا میکند یک اجماع اجتهادی است و در نتیجه نمیتوان به آن اعتنا کرد.
شیخ طوسی و صاحب جواهر قدس سرهما نیز با وجود اینکه ادّعای اجماع ندارند، به عدم انتفاع مردار فتوا دادهاند. شیخ طوسی در کتاب الخلاف مینویسد:
إذا کان الرهن شاة فماتت زال ملک الراهن عنها؛ دلیلنا اجماع الفرقة علی أنّ جلد المیتة لایطهر بالدباغ؛(1)اگر گوسفندی که مال مرهون است بمیرد، مالکیت راهن بر آن از بین میرود و دلیل آن اجماع فقهای امامیّه بر پاک نشدن پوست مردار با دبّاغی است.
با توجّه به این سخن، از آنجا که شیخ طوسی با مرگ گوسفند، مالکیت راهن را زائل میداند، میتوان گفت: ایشان برای گوسفند مرده هیچ منفعتی را در نظر نگرفته است، وگرنه نباید مالکیت راهن را زائل میدانست.
همچنین ایشان در کتاب النهایة مینویسد:
مالم یذّک ومات لم یجز استعمال جلده فی شیءٍ من الأشیاء لا قبلَ الدّباغ ولا بعده؛(2)از پوست حیوانی که پیش از تذکیه مرده است، نمیتوان هیچ استفادهای کرد، چه پیش از دبّاغی و چه بعد از آن.
صاحب جواهر قدس سره نیز در کتاب خود چنین آورده است:
لا یجوز الإنتفاع بشیءٍ منها ممّا تحلّه الحیات فضلاً عن التکسّب سواء کانت میتة نجس العین أو طاهرها؛(3)انتفاع از جزء دارای روح مردار جایز نیست چه رسد به معاملۀ آن، خواه مردارِ نجس العین باشد و خواه مردارِ حیوان طاهر.
این سخنان، کلمات فقیهانی بود که انتفاع از مردار را جایز نمیدانند، هرچند برخی از ایشان ادّعای اجماع را نیز مطرح کرده و برخی دیگر به فتوا بسنده نمودهاند. ذکر این کلمات، برای این است که اگر ما نتوانستیم اجماعی بر این مسئله به دست بیاوریم، در مرحلۀ بعد باید ببینیم که آیا شهرتی در این مسئله وجود دارد یا نه؟
همان طور که گفته شد، شیخ طوسی و علاّمۀ حلّی و محقّق حلّی و شهید اوّل و شهید ثانی و فاضل هندی قدس سرهم میگویند: انتفاع به میته مطلقاً جایز نیست؛ لیکن در مقابل، برخی از فقها نیز قائلاند به اینکه انتفاع از مردارجایز است.
مثلاً شیخ صدوق قدس سره میفرماید:
لا بأس أن تتوضّأ من الماء إذا کان فی رقٍ من جلد المیتة ولا بأس أن یشربه؛(1)وضو گرفتن با آبی که در ظرف ساخته شده از پوست مردار است، اشکال ندارد و خوردن آن نیز جایز است.
همچنین ایشان روایتی را از امام صادق علیه السلام نقل میکند که حضرت فرمودهاند:
میتوانید شیر و آب را در ظرفی که از پوست میته درست شده است، قرار دهید.
البتّه باید به این نکته توجّه کرد که شیخ صدوق قدس سره در آغاز کتاب من لا یحضره الفقیه مینویسد:
لم أقصد فیه قصد المصنّفین فی ایراد جمیع ما رواه، بل قصدت إلی ایراد ما أفتی به وأحکم بصحّته واعتقد فیه أنّه حجة بینی وبین ربّی؛(2)قصد من از ذکر این روایات، تنها جمع کردن آنها نیست؛ بلکه قصد من جمع کردن روایاتی است که میخواهم بر طبق آنها فتوا بدهم.
لیکن گویا ایشان به این عهدی که در اوّل کتاب کرده است، در برخی از موارد وفا
نکرده است؛ یعنی این گونه نیست که بر طبق هر روایتی که نقل کرده فتوا داده باشد، و اتّفاقاً اینجا نیز یکی از همان موارد است. صاحب جواهر از وحید بهبهانی و ایشان از جدّ خویش نقل میکند که شیخ صدوق از آنچه که در اوّل کتاب آورده، رجوع و عدول نموده است و به خاطر همین روایاتی را آورده است که بر طبق آنها فتوا نمیدهد.(1)
البتّه باید دانست که منظور ایشان از جواز نوشیدن یا وضو گرفتن با آبی که در پوست مردار قرار گرفته، در جایی است که آب به اندازۀ کر باشد؛ چنانکه علاّمۀ حلّی قدس سره نیز در کتاب قواعد الإحکام به جواز وضو گرفتن از حوضی که از پوست مردار ساخته شده و اندازۀ آب آن به مقدار کر است، تصریح میکند.(2)
محقّق حلّی قدس سره نیز در کتاب شرائع مینویسد:
ویجوز الإستسقاء بجلود المیتة وإن کان نجساً ولا یصلّی من مائها وترک الإستسقاء أفضل؛(3)هرچند آبی که در پوست مردار ریخته شده نجس است، لیکن اینکه از آن برای آب دادن به حیوان یا درخت از آن استفاده کنیم جایز است، ولی برای نماز نمیتوان از آن استفاده کرد، و ترک آبیاری با آن نیز بهتر است.
با بررسی عبارات فقها میتوان نتیجه گرفت که اجماعی مبنی بر عدم جواز از مردار وجود ندارد و حتّی اگر چنین اجماعی ثابت شود، مدرکی و فاقد حجّیت است.(4)بنا بر این، دیدگاه امام خمینی قدس سره که میفرماید: «فالأشبه الجواز، و الأحوط الترک»،(5)مورد قبول ما نیز است.
البتّه باید دانست که در این عبارت، واژۀ «أشبه» از کلماتی است که به عنوان فتوا به کار میرود. نیز منظور از احتیاط در عبارت یاد شده، احتیاط مستحب است. همچنین منظور از قاعده نیز تقدّم روایات مجوّزه بر مانعه از باب تخصیص یا حکومت و یا اصل حلّیت میباشد.
بنا بر این، دیدگاه ما این است که انتفاع از مردار جایز و احتیاط مستحب در ترک آن است.
خودِ امام خمینی قدس سره در موارد تعارض میان دو گروه از روایات، آن روایاتی که شهرت فتوایی دارند را مقدّم میکنند. از این رو، با توجّه به اینکه دربارۀ انتفاع از مردار نیز حتّی اگر اجماع نداشته باشیم، دستکم شهرت بر منع داریم، این پرسش مطرح میشود که چرا ایشان در اینجا روایات مانعه را مقدّم نمیکند؟
پاسخ این است که حتّی اگر ما شهرت فتوایی هم داشته باشیم، از آنجا که میان روایات دو گروه، تعارض نیست - چون هنگامی که میگوییم روایات مجوّزه بر روایات مانعه حاکم است، معنایش این است که تعارضی بین آنها وجود ندارد -، پس قاعده اقتضا میکند که ما به روایات مجوّزه عمل کنیم اگرچه شهرت فتوایی بر منع وجود داشته باشد. پس باید به این نکتۀ مهم توجّه کرد که در برخی از موارد، با اینکه شهرت فتوایی وجود دارد، ولی نمیتواند مرجّح باشد؛ زیرا ترجیح بهوسیلۀ شهرت فتوایی، فقط در موارد تعارض است؛ امّا در مواردی که یک دسته از روایات حاکم بر دستۀ دیگر است، دیگر مجالی برای شهرت فتوایی و یا سائر مرجّحات باقی نمیماند.
در پایان باید به این مطلب اشاره نمود که امروزه انواع پیوند اعضای بدن انسان همچون پیوند کلیّه، قلب و مانند آن از مصادیق بحث انتفاع از مردار است که اهمّیت ویژۀ این بحث را نشان میدهد.
حرمت معاملۀ مردار، به حرمت تکلیفی و وضعی، مورد اتّفاق فقهای امامیّه و اهل سنّت است. از میان فقهای شیعه که به حرمت معاملۀ مردار فتوا دادهاند میتوان به شیخ طوسی در الخلاف(1)و النهایة،(2)علاّمۀ حلّی در تذکرة الفقهاء،(3)شیخ سلاّر در المراسم،(4)صاحب جواهر(5)و شیخ انصاری قدس سرهم(6)اشاره نمود.
از میان متأخّرین نیز شیخ انصاری قدس سره - در مکاسب - ابتدا میفرماید: بیع مردار جایز نیست؛ ولی سپس میگوید: اگر قائل شدیم به اینکه انتفاع از مردار جایز است، بیع آن نیز جایز خواهد بود.
محقّق خویی قدس سره دربارۀ این روایات اصلاً بحث انتفاع را مطرح نمیکند؛ بلکه در نهایت به این نتیجه میرسند که بیع مردار، باطل و حرام است، مگر به کسی که این میته را حلال بداند.(7)
امام خمینی قدس سره نیز هرچند میفرماید: اقوی جواز بیع مردار است؛ ولی آن را به جایی اختصاص میدهد که مردار، یک منفعت محلّل غالبه داشته باشد.
بنا بر این، عدم جواز بیع مردار تقریباً بین عامّه و خاصّه مورد اتّفاق است؛ زیرا علمای عامّه نیز بیع میته را حرام میدانند، هرچند معلوم نیست که به حرمت تکلیفی نیز قائل باشند.
یکی از دلایلی که برای اثبات حرمت بیع مردار مطرح شده، اجماع است؛ امّا باید توجّه داشت که نمیتوان از این اجماع، به عنوان یک دلیل مستقل استفاده کرد؛ زیرا
این اجماع، یقینی المدرک یا محتمل المدرک است و بر پایۀ استناد به بعضی از روایاتی شکل گرفته است که در این بحث وجود دارد. پس این اجماع تعبّدی نیست و اصالتی ندارد و نمیتواند معتبر باشد. آری، اگر کسی اجماع مدرکی را حجّت بداند از این جهت اشکالی وارد نیست.
شیخ انصاری قدس سره در کتاب المکاسب، یکی از دلایل حرمت بیع مردار را عدم مالیّت آن میداند،(1)بدین بیان که مردار قابلیت انتفاع ندارد و این امر موجب عدم مالیّت آن میشود. و معاملۀ چیزی که مالیّت ندارد، حرام است؛ زیرا مصداق أکل مال به باطل خواهد بود.
لیکن به نظر میرسد که با توجّه به مطالب فصل اوّل همین بحث، انتفاع از مردار جایز است و با توجّه به منفعت حلال مردار، باید آن را مال به شمار آورد.
از سوی دیگر، همان گونه که بارها اشاره شد، محقّق خویی قدس سره مالیّت عوضین را شرط نمیداند؛ یعنی از نظر ایشان اینکه میگوییم: «بیع، مبادلۀ مال بمال است»، درست نیست؛ بلکه در عوضین معامله، همین مقدار که در طرفین، غرض صحیح عقلایی وجود داشته باشد کافی است، مانند لباس پارهای که پدری زیر پای خود میانداخته و یکی از وارثانش آن را از بقیّۀ وارثان میخرد، در حالی که در بازار یک ریال برای آن لباس پاره نمیپردازند و مالیّت ندارد. به تعبیر دیگر، محقّق خویی قدس سره معتقد است که ما فقط دلیل داریم بر اینکه طرفین معامله نباید سفیه باشند؛ لیکن دلیلی بر بطلان بیع سفیهانه نداریم.
نکتۀ دیگر در سخن محقّق خویی این است که میفرمایند: استدلال به آیۀ شریفۀ «لا تَأْکُلُوا أَمْوالَکُمْ بَیْنَکُمْ بِالْباطِلِ إِلاّ أَنْ تَکُونَ تِجارَةً عَنْ تَراضٍ مِنْکُمْ»2 برای اینکه بگوییم در عوضین، مالیّت معتبر است، استدلال درستی نیست؛ چراکه این آیۀ شریفه
1) (1) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 31.
کاری به عوضین ندارد و در مقام این نیست که بگوید: عوض و معوّض باید چه چیزی باشند؛ بلکه آیه در مقام بیان سبب اکل و تصرّف است؛ یعنی آیه میفرماید: اکل و تصرّف باید بهواسطۀ یک سبب صحیح شرعی باشد؛ امّا بر اینکه عوضین چه شریطی داشته باشند، دلالتی ندارد.
شاید شاهد بر مدّعای ایشان این باشد که گاهی به همین آیۀ شریفه برای بطلان قمار استدلال میشود؛ یعنی میگویند: قمار نیز از مصادیق اکل به باطل است، یا مثلاً برای اثبات حرمت غصب میگویند: غصب، اکل مال به باطل است.
ولی به نظر میرسد که هرچند در این آیۀ شریفه، مستثنی (تجارت) مربوط به اسباب است، ولی مستثنیمنه (بالباطل) عمومیت دارد؛ یعنی آیه میفرماید: اگر مالی را از راه باطل یا در مقابل عوض باطل، به دست آوردید بر شما حرام است. پس دلیلی ندارد که آیه را فقط به اسباب منحصر کنیم. به تعبیر دیگر، مدلول آیه این است که به دست آوردن مال نباید از راه باطل باشد و این، اطلاق دارد و هم سبب باطل را در بر میگیرد و هم عوض باطل را.
دلیل دیگر حرمت معاملۀ مردار، نجاست آن است؛ امّا همانگونه که پیش از این گفته شد، نمیتوان نجاست را دلیل حرمت معامله دانست و نیز نجاست از حیث نجاست بودنش، نمیتواند سبب بطلان بیع باشد.
از دیگر دلایل حرمت بیع مردار، میتوان به روایات عامّی اشاره کرد که در ابتدای کتاب المکاسب ذکر شد. مانند روایت تحف العقول، روایت دعائم الاسلام و نبوی
«إنّ اللّه إذا حرّم شیئاً حرّم ثمنه».(1)
دربارۀ روایت نبوی صلی الله علیه و آله، بر فرض که بتوانیم بهوسیلۀ این روایت، حرمت وضعی
1) (1) . عوالی اللئالی: ج 2 ص 110.
را اثبات کنیم، امّا نمیتوانیم حرمت تکلیفی را اثبات کنیم، در حالی که مدّعای ما اثبات هر دو نوع حرمت است.
مّا بر اساس روایات تحف العقول و دعائم الاسلام، معاملۀ شیء نجس به صورت وضعی و تکلیفی حرام است. البتّه سند روایت دعائم الاسلام با اشکالاتی مواجه بود و سند روایت تحف العقول نیز از سوی بزرگانی همچون محقّق خویی و شاگردانشان و بسیاری از فقهای معاصر، مورد اشکال واقع شده است؛ لیکن در جای خود ثابت شد که این روایت در نزد ما معتبر و قابل استناد است و مقتضای آن، حرمت معاملۀ شیء نجس به قصد منفعت حرام است؛ ولی اگر منفعت حرام قصد نشود، حرمت نیز ثابت نخواهد شد.
از این رو، نمیتوان این روایات را مبنای حرمت بیع مردار قرار داد.
اصلیترین دلیل برای اثبات حرمت معاملۀ مردار، روایات خاصّ این باب است.
دستهای از روایات، بیع مردار را حرام دانستهاند و از دستهای دیگر، جواز بیع مردار استفاده میشود. در ادامۀ بحث، این دو دسته از روایات مطرح شده و سپس راه جمع میان آنها مورد مطالعه قرار میگیرد.
در اینجا باید در شیوۀ اجتهادی محقّق خویی و امام خمینی قدس سرهما هنگام برخورد با این روایات دقّت کنیم؛ ولی نه بهخاطر اینکه ببینیم کدام یک قویتر است، بلکه از این جهت که این بحث میتواند برای طلبهای که در مسیر فقه و اجتهاد است، به عنوان یک تمرین شمرده شود.
مُحَمَّدُ بْنُ إِدْرِیسَ فِی آخِرِ السَّرَائِرِ
نَقْلاً مِنْ جَامِعِ الْبَزَنْطِیِّ
صَاحِبِ الرِّضَا علیه السلام
قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الرَّجُلِ تَکُونُ لَهُ الْغَنَمُ یَقْطَعُ مِنْ أَلَیَاتِهَا وَهِیَ أَحْیَاءٌ أَ یَصْلُحُ لَهُ أَنْ یَنْتَفِعَ بِمَا قَطَعَ؟ قَالَ علیه السلام: نَعَمْ یُذِیبُهَا وَیُسْرِجُ بِهَا وَلَا یَأْکُلُهَا وَلَا یَبِیعُها.(1)
در این روایت - که در بحث انتفاع از مردار نیز مطرح شد -، اگرچه اشکال شده است که طریق ابن ادریس به بزنطی مشخّص نیست و نمیدانیم چه افرادی در سند آن وجود دارند، امّا قبلاً این اشکال را پاسخ دادیم. پس میتوان از این روایت استفاده کرد که شاهد در آن، عبارت «لا یبیعها» است که بر حرمت معامله دلالت میکند.
وَعَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ النَّوْفَلِیِّ عَنِ السَّکُونِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قَالَ: السُّحْتُ ثَمَنُ الْمَیْتَةِ وَثَمَنُ الْکَلْبِ وَثَمَنُ الْخَمْرِ وَمَهْرُ الْبَغِیِّ وَالرِّشْوَةُ فِی الْحُکْمِ وَأَجْرُ الْکَاهِنِ.(2)
علّامۀ حلّی قدس سره در مختلف(3)و فخر المحقّقین قدس سره در ایضاح(4)این روایت را موثّق دانستهاند و مجلسی اوّل در روضة المتّقین نیز آن را قوی میداند و میفرماید: «وفی القوی عن السکونی». ما نیز همچون والد محقّق ما - دام ظلّه العالی - (5)این روایت را موثّق میدانیم؛ هر چند مجلسی دوّم در ملاذ الأخیار(6)آورده است: «ضعیفٌ علی المشهور».(7)
«سحت» نیز به معنای مال حرام است؛ ولی برخی آوردهاند که سحت، شدیدترین نوع حرام است.(8)
امام علیه السلام میفرمایند: پولی که در مقابل مردار گرفته میشود، حرام است. از این رو
میتوان حرمت معاملۀ مردار را از این روایت برداشت کرد.
مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ قَالَ: قَالَ علیه السلام أَجْرُ الزَّانِیَةِ سُحْتٌ وَثَمَنُ الْکَلْبِ الَّذِی لَیْسَ بِکَلْبِ الصَّیْدِ سُحْتٌ وَثَمَنُ الْخَمْرِ سُحْتٌ وَأَجْرُ الْکَاهِنِ سُحْتٌ وَثَمَنُ الْمَیْتَةِ سُحْتٌ، فَأَمَّا الرِّشَا فِی الْحُکْمِ فَهُوَ الْکُفْرُ بِاللّهِ الْعَظِیمِ.(1)
در این روایت، امام علیه السلام پولی که در مقابل مردار اخذ میشود را سحت دانستهاند.
البتّه این روایت، مرسل است و چنانچه مرسلات کتاب من لا یحضره الفقیه را به صورت مطلق و یا در مواردی را که شیخ صدوق قدس سره به صورت قطعی، اسناد داده است بپذیریم، روایت معتبر خواهد بود.
وَبِإِسْنَادِهِ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عَمْرٍو وَأَنَسِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ جَمِیعاً عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ آبَائِهِ علیهم السلام فِی وَصِیَّةِ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله لِعَلِیٍّ علیه السلام قَالَ: یَا عَلِیُّ مِنَ السُّحْتِ ثَمَنُ الْمَیْتَةِ وَثَمَنُ الْکَلْبِ وَثَمَنُ الْخَمْرِ وَمَهْرُ الزَّانِیَةِ وَالرِّشْوَةُ فِی الْحُکْمِ وَأَجْرُ الْکَاهِنِ.(2)
این روایت چهارم همان روایت دوّم است.
در این روایت نیز ثمن مردار، حرام دانسته شده است.
دربارۀ سند این سه روایت اخیر، محقّق خویی قدس سره در یکجا میفرمایند: میتوان به این روایات اعتماد کرد؛ ولی در جای دیگر میگویند: این کتاب، مجهول و غیر قابل اعتماد است.(3)
لیکن به نظر میرسد که تعبیر به سحت بودن، تقریباً نوعی تواتر معنوی دارد؛
یعنی در روایات بسیاری تعبیر «ثمن المیتة سحتٌ» آمده است. از این رو، دیگر در اینجا نیازی به سند نداریم.
همچنین نکتهای که دربارۀ این سه روایت اخیر (روایت دوم تا چهارم) بسیار اهمّیت دارد، این است که در آنها تعبیر سحت آمده است؛ یعنی یا میفرماید: «ثمن المیته سحتٌ» و یا میگوید: «من السحت ثمن المیتة».
توجّه به این تعبیر، از این جهت مهم است که اگر ما فقط روایت نخست را در نظر بگیریم، بحث ما در اینجا در بیع مردار، منحصر میشود و فقط حرمت خرید و فروش مردار ثابت میشود؛ ولی اگر تعبیر یاد شده در این سه روایت اخیر را در نظر بگیریم، دایرۀ بحث گستردهتر میشود و شامل معاملات دیگری همچون هبۀ معوّضه یا مصالحه نیز میشود؛ چراکه بر اساس این روایات، اگر مردار را به کسی هبه یا صلح نموده و در مقابل آن پولی دریافت کنیم، این پول حرام خواهد بود.
بویژه آنکه در فتوای برخی از مراجع بزرگوار معاصر نیز فروختن مردار حرام، ولی پول گرفتن در برابر آن جایز دانسته شده است. برای نمونه، والد بزرگوار ما - دام ظلّه العالی - نیز معتقد بودند که مردار را نمیتوان فروخت، ولی میتوان برای رفع ید کردن از آن پولی دریافت کرد. مثلاً مردار یک گوسفند در خانۀ شما افتاده است که گوشتش حرام و غیر قابل استفاده است و به خاطر همین، فروش آن صحیح نیست؛ امّا میتوانید پولی را بگیرید تا از آن رفع ید کنید.
بنا بر این، دیدگاه ما نیز این است که بیع، خصوصیّتی ندارد و روایات مطلقاند و شامل مطلق معاوضۀ مردار میشوند.
عَبْدُ اللّهِ بْنُ جَعْفَرٍ فِی قُرْبِ الْإِسْنَادِ عَنْ عَبْدِ اللّهِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ جَدِّهِ عَلِیِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِیهِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ علیهما السلام قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْمَاشِیَةِ تَکُونُ لِلرَّجُلِ فَیَمُوتُ بَعْضُهَا یَصْلُحُ لَهُ بَیْعُ جُلُودِهَا وَدِبَاغُهَا وَلُبْسُهَا؟ قَالَ: لَاوَلَوْ
لَبِسَهَا فَلَا یُصَلِّ فِیهَا.(1)علی بن جعفر از برادرش موسی بن جعفر علیهما السلام سؤال میکند که آیا پوست مردار را میتوان فروخت و پوشید؟ حضرت پاسخ میدهند: نه نمیشود و اگر هم پوشید با آن نماز نخواند.
در مباحث قبل پیرامون این روایت، مباحثی را مطرح نمودیم.
مؤیّد این روایات مانعه، روایاتی است که اهل سنّت در کتابهای خود ذکر کردهاند. مانند:
عن جابر، سمعت رسول اللّه صلی الله علیه و آله عامَّ الفتح وهو بمکّة: یقول إنّ اللّه ورسوله حرّم بیع الخمر والمیتة والخنزیر والأصنام؛(2)جابر میگوید: از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در سال فتح در مکّه شنیدم که خدا و رسول او فروختن شراب و مردار را حرام کردهاند.
پس از بررسی روایات مانعه، تذکّر این نکته ضروری است که حرمت بیع مردار به صورت تواتر اجمالی از روایات برداشت میشود. از این رو، دیگر نیازی به بررسی این روایات وجود ندارد؛ زیرا اطمینان پیدا میکنیم که قطعاً یکی از این روایات از معصوم علیه السلام صادر شده است.
مهمترین روایتی که میتوان با استناد به آن، جواز معاملۀ مردار را ثابت نمود، روایت محمّد بن عیسی از ابوالقاسم صیقل و فرزندش است.
وَبِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ الصَّفَّارِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی بْنِ عُبَیْدٍ عَنْ أَبِی الْقَاسِمِ الصَّیْقَلِ وَوَلَدِهِ قَالَ: کَتَبُوا إِلَی الرَّجُلِ علیه السلام جَعَلَنَا اللّهُ فِدَاکَ إِنَّا
قَوْمٌ نَعْمَلُ السُّیُوفَ لَیْسَتْ لَنَا مَعِیشَةٌ وَلَا تِجَارَةٌ غَیْرُهَا وَنَحْنُ مُضْطَرُّونَ إِلَیْهَا وَإِنَّمَا عِلَاجُنَا جُلُودُ الْمَیْتَةِ وَالْبِغَالِ وَالْحَمِیرِ الْأَهْلِیَّةِ لَایَجُوزُ فِی أَعْمَالِنَا غَیْرُهَا فَیَحِلُّ لَنَا عَمَلُهَا وَشِرَاؤُهَا وَبَیْعُهَا وَمَسُّهَا بِأَیْدِینَا وَثِیَابِنَا وَنَحْنُ نُصَلِّی فِی ثِیَابِنَا وَنَحْنُ مُحْتَاجُونَ إِلَی جَوَابِکَ فِی هَذِهِ الْمَسْأَلَةِ یَا سَیِّدَنَا لِضَرُورَتِنَا. فَکَتَبَ علیه السلام: اجْعَلْ ثَوْباً لِلصَّلَاةِ. وَکَتَبَ إِلَیْهِ: جُعِلْتُ فِدَاکَ وَقَوَائِمُ السُّیُوفِ الَّتِی تُسَمَّی السَّفَنَ نَتَّخِذُهَا مِنْ جُلُودِ السَّمَکِ فَهَلْ یَجُوزُ لِیَ الْعَمَلُ بِهَا وَلَسْنَا نَأْکُلُ لُحُومَهَا؟ فَکَتَبَ علیه السلام: لَابَأْسَ؛(1)محمّد بن عیسی میگوید: ابوالقاسم صیقل و فرزندش به امام علیه السلام نامهای نوشتند که شغل ما شمشیر سازی است، لیکن ما غلاف هم درست میکنیم و باید در این سیوف خودمان از پوست مردار و پوست الاغ و قاطر استفاده کنیم، در حالی که دست و بدن ما هم با آنها تماس پیدا میکند، سپس با همین لباس نماز میخوانیم. حضرت در جواب فرمودند: برای نمازت لباس دیگری قرار بده و...
در بحث انتفاع از مردار، دربارۀ همین روایت گفته شد که هرچند خود ابوالقاسم صیقل مجهول است، امّا روایتش را محمّد بن عیسی نقل میکند و ما در حجّیت خبر میگوییم راوی باید موثّق باشد؛ یعنی اگر خود ابوالقاسم صیقل، این مکاتبه را نقل میکرد، میگفتیم او مجهول است و روایت او معتبر نیست؛ لیکن اکنون که محمّد بن عیسی، انجام این مکاتبه را میان این افراد و امام علیه السلام نقل میکند، این روایت معتبر است و حتّی فرض فاسق بودن نویسندگان نامه نیز ضرری به اعتبار آن نمیزند.
چه بسا کسی بگوید: در سند روایت آمده است «محمّد بن عیسی عن أبی القاسم الصیقل و ولده». پس این واژۀ «عن»، ظهور در این دارد که محمّد بن عیسی از
1) (1) . وسائل الشیعة: ج 17 ص 173.
ابوالقاسم صیقل روایت کرده است. به تعبیر دیگر، اگر واژۀ «عن» ذکر نشده بود، فرمایش امام خمینی قدس سره درست بود؛ چون در اینصورت روشن بود که محمّد بن عیسی مکاتبه را از ابوالقاسم نقل نکرده است، بلکه خودش آن را نقل میکند؛ لیکن اکنون که این کلمۀ «عن» در روایت ذکر شده است، معلوم میشود که محمّد بن عیسی از خود صیقل، جریان مکاتبه را نقل کرده است.
در پاسخ میگوییم: اگر در روایت به جای کلمۀ «کتبوا» از واژۀ «کتبنا» استفاده شده بود - یعنی میفرمود: «محمّد بن عیسی عن أبی القاسم الصیقل کتبنا إلیه» -، در این صورت اشکال شما وارد بود؛ لیکن از آنجا که در روایت آمده است: «عن أبی القاسم الصیقل قال - یعنی قال محمّد بن عیسی - کتبوا...»، ذکر یا عدم ذکر ابوالقاسم صیقل در اینجا فرقی ندارد؛ چون مانند این است که بگوییم: «قال محمّد بن عیسی کتبوا».
پس اگر از لفظ «کتبنا» استفاده کرده بود، معلوم میشد که ابوالقاسم ناقل است و اگر ابوالقاسم ناقل بود، میگفتیم مجهول الحال است و اعتباری ندارد؛ لیکن اکنون که محمّد بن عیسی از لفظ «کتبوا» استفاده کرده است، معنایش این است که من خودم دیدم که آنها نامه نوشتند و امام علیه السلام به آنها پاسخ دادند. بنا بر این، بود و نبود واژۀ «عن» در اینجا مساوی است و قرینۀ بر این تساوی، لفظ «کتبوا» است. علاوه بر همۀ اینها محدّث نوری در خاتمۀ مستدرک ایشان را توثیق نموده است.
روش استدلال به این روایت، برای اثبات جواز معاملۀ مردار این است که بگوییم: در سؤال سائل آمده است:
«فیحلّ لنا عملها وشرائها و بیعها ومسّها بأیدینا»؛ یعنی آیا کار کردن، خرید و فروش، و دست مالیدن به مردار برای ما جایز است؟ ولی امام علیه السلام در پاسخ او به این جمله بسنده میکنند که برای نماز خواندن لباس دیگری بپوش. پس معلوم میشود که ایشان خرید و فروش مردار را تقریر نمودهاند و تقریر نشانۀ رضایت است؛ زیرا امام علیه السلام در مقام بیان بودهاند و اگر در پاسخ سؤال سائل - که دربارۀ
بیع مردار است - چیزی نگویند، تأخیر بیان از وقت حاجت پیش میآید که در شأن معصوم علیه السلام نیست.
2-1. دیدگاه شیخ انصاری
شیخ انصاری قدس سره، دلالت این روایت بر جواز معاملۀ مردار را نمیپذیرد؛ چراکه معتقد است استدلال به این روایت دو اشکال دارد:
نخست آنکه: ما نمیتوانیم از روایت استفاده کنیم که سؤال راوی دربارۀ غلاف بوده است؛ چون ضمیر در عبارت
«فیحلّ لنا عملها» به سیوف بر میگردد و سؤال دربارۀ خرید و فروش شمشیر است؛ یعنی راوی نمیخواهد بگوید: هنگامی که ما شمشیر را به همراه غلاف و یا غلافها را جداگانه میفروشیم و بخشی از ثمن در مقابل غلاف قرار میگیرد، آیا این پول حلال است یا نه؟(1)
به نظر میرسد: اگر بار دیگر روایت را با دقّت مورد بررسی قرار دهیم، این اشکال حل میشود. در روایت آمده است:
إِنَّا قَوْمٌ نَعْمَلُ السُّیُوفَ وَلَیْسَتْ لَنَا مَعِیشَةٌ وَلَا تِجَارَةٌ غَیْرُهَا وَنَحْنُ مُضْطَرُّونَ إِلَیْهَا وَإِنَّمَا عِلَاجُنَا مِنْ جُلُودِ الْمَیْتَةِ مِنَ الْبِغَالِ وَالْحَمِیرِ الْأَهْلِیَّةِ لَا یَجُوزُ فِی أَعْمَالِنَا غَیْرُهَا.
سپس راوی سؤال میکند:
فَیَحِلُّ لَنَا عَمَلُهَا وَشِرَاؤُهَا وَبَیْعُهَا وَمَسُّهَا بِأَیْدِینَا وَثِیَابِنَا؟
در اینجا اگر ضمیر عملها، شرائها، بیعها و مسّها را فقط به سیوف بازگردانیم، سخن شیخ انصاری قدس سره صحیح خواهد بود؛ لیکن به نظر میرسد: این دو ضمیر به جلود بازمیگردند، نه به سیوف؛ چراکه پرسش اصلی در این بخش از روایت، دربارۀ پوست مردار است. به عبارت دیگر، روشن است که نسبت به عمل سیوف، مجال و
1) (1) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 32.
تردیدی برای سؤال نیست و آنچه که محلّ سؤال است، جلود است. علاوه بر این، کلمۀ «مسّها بأیدینا» هم روشن است که دربارۀ جلود و یا سیوف همراه با جلود است.
بنا بر این، نخستین اشکال شیخ انصاری وارد نیست.
دوم آنکه: بر فرض که این روایت، دلالت بر جواز بیع مردار داشته باشد، دلالتش از راه تقریر است، در حالی که نه تنها اصل کاشفیت تقریر از رضایت معصوم علیه السلام محلّ تردید است، بلکه در خصوص مورد این روایت، به مراتب این کاشفیت دشوارتر است؛ زیرا مورد این روایت مکاتبهای است که احتمال تقیّه در آن بیشتر از سایر روایات است؛ چراکه نامه میماند و در آینده میتوانند به آن استناد کنند.(1)
به نظر میرسد که اشکال دوم نیز صحیح نیست؛ زیرا اوّلاً: در اینکه تقریر، کاشف از رضایت است و یکی از امارات و حجج شرعی به شمار میرود، تردیدی وجود ندارد، که البتّه جای اثبات آن در اصول است.
ثانیاً: تقیّه در صورتی است که روایت، موافق با عامّه باشد. تقریباً اجماع بین عامّه این است که بیع مردار و پوست آن باطل و حرام است. اگر عامّه قائل به جواز بیع بودند میگفتیم:
تقریر امام علیه السلام نیز موافق با آنهاست و احتمال تقیّه وجود دارد؛ ولی اینگونه نیست. به علاوه، اگر مسئلۀ تقیّه مطرح بود، دیگر وجهی نداشت که امام علیه السلام بفرماید که «إجعل ثوباً للصلاة».
2-2. تمسّک به اطلاق مقامی
برخی از بزرگان(2)برای استدلال به این روایت، به جای استفاده از تقریر معصوم علیه السلام، به اطلاق مقامی(3)تمسّک کردهاند. ایشان معتقدند که این روایت از طریق اطلاق مقامی، برجواز دلالت دارد نه از طریق تقریر؛ زیرا امام علیه السلام در مقام بیان بودهاند
1) (1) . همان: ج 1 ص 32.
2) (2) . إرشاد الطالب: ج 1 ص 24.
3) (3) . اطلاق مقامی آن است که وقتی از امام سؤال میشود، اجزای نماز را نام ببرید، ایشان اسمی از سوره نبرند و باتوجّه به اطلاق کلام ایشان، نتیجه که سوره جزء نماز نیست؛ زیرا امام در مقام بیان بودهاند. اطلاق مقامی با اطلاق لفظی متفاوت است. در اطلاق لفظی، لفظ اطلاق دارد، ولی در اطلاق مقامی اینگونه نیست. و در آن، از آنجا که معصوم علیه السلام در مقام بیان بوده ولی دربارۀ مطلب مورد نظر چیزی نگفته است، به حکم دست مییابیم. البتّه لازم به ذکر است که هر دو نوع اطلاق، حجّیت دارند.
و نسبت به نماز، دستوری دادهاند؛ ولی دربارۀ ردّ معاملۀ مردار، سخنی به میان نیاوردهاند. فرق تمسّک به اطلاق مقامی با تقریر، این است که تقریر در صورتی است که در اعتقاد سائل، همین جواز بیع باشد و امام علیه السلام آن را تقریر فرموده باشند.
ولی به نظر میرسد که این سخن صحیح نیست؛ زیرا هرچند امام علیه السلام در مقام بیان بودهاند، ولی این احتمال وجود دارد که ایشان در مقام بیان همۀ خصوصیات نباشند؛ یعنی ممکن است ایشان فقط میخواستهاند تکلیف نماز را روشن کنند و به خاطر همین فرمودهاند:
«إجعل ثوباً للصلاة»، ولی نسبت به
«یحلّ لنا بیعها» به حسب ظاهر سکوت کردهاند. از این رو، باید بگوییم: این سکوت، تقریری است که میتواند کاشف از رضایت باشد، یا بگوییم: ممکن است این سکوت به خاطر مصلحت باشد.
در حالی که هرگز در اطلاق مقامی نمیتوان گفت: اگر امام علیه السلام حکمی را بیان نکردهاند، به خاطر وجود یک مصلحت بوده است.
پس به نظر میرسد: اصلاً اینجا جای اطلاق مقامی نیست؛ بلکه اطلاق مقامی در جایی است که امام علیه السلام در مقام بیان همۀ خصوصیات باشند. بویژه آنکه در روایات مربوط به مردار، گاهی میفرماید: «اگر پوشیدی، هنگام نماز دربیاور»، و یا میفرماید:
«اگر سر و کارت با این گونه امور است، سعی کن به آنها دست نزنی». پس شاید ویژگیهای دیگری نیز در مسئله دخیل باشد. و اتّفاقاً چه بسا اینکه شیخ انصاری قدس سره فرمود: این تقریر کاشف از رضایت نیست، به خاطر همین ویژگیهایی باشد که در این روایت وجود دارد.
محقّق خویی قدس سره دو روش را برای جمع بین روایات مانعه و مجوّزه، پیشنهاد میکند که عبارتاند از:
روش نخست: روایات مانعه، ظهور در حرمت معامله دارند، ولی روایات مجوّزه، نص و صریح در جواز هستند. از اینرو، از باب تقدیم نص بر ظاهر یا از باب تقدیم اظهر بر ظاهر باید روایات مجوّزه را مقدّم دانست.(1)
لیکن در نقد این روش میتوان گفت: دلالت روایت محمّد بن عیسی از ابوالقاسم صیقل، که مهمترین روایت از روایات مجوّزه بود، از راه تقریر بود و هیچ نص و صراحتی در آن وجود نداشت. از سوی دیگر، اشکالاتی بر متن و سند این روایت وارد شده است و هرچند این اشکالات، پاسخ داده شد، ولی میتوان گفت که این روایت، صریح در جواز نیست.
البتّه در میان روایات مجوّزه، غیر از روایت ابوالقاسم صیقل، روایت دیگری نیز از امام سجاد علیه السلام وجود دارد. در آن روایت آمده است که گاهی حضرت علیه السلام کسی را به عراق میفرستادند تا از پوستهای خوبی که در عراق به فروش میرسید و برای جلوگیری از سرماخوردگی سودمند بود، برای ایشان تهیّه کنند؛ در حالی که در آن زمان در عراق پوست مردار بسیار زیاد بوده است و بسیاری از افراد، مردار را دبّاغی کرده و پوست آن را میفروختند. پس اینکه امام سجاد علیه السلام از آن پوستها تهیّه میکردند، نشانۀ جواز بیع مردار است، هرچند ایشان هنگام نماز آن را در کنار میگذاشتند.
لیکن این روایت نیز صریح در جواز نیست؛ زیرا بازار عراق نیز سوق مسلمین بوده است و شاید امام علیه السلام بر اساس اعتماد به سوق مسلمین این کار را کردهاند، نه اینکه واقعاً یقین داشتهاند که پوست آورده شده، پوست مردار است و اینکه هنگام نماز آن را از بدن خارج میکردهاند، شاید از باب احتیاط بوده است. بنا بر این، ما روایتی را که صریح در جواز بیع مردار باشد نیافتیم.
روش دوم: راه دومی که محقّق خویی قدس سره برای رفع تعارض میان این روایات
1) (1) . مصباح الفقاهة: ج 1 ص 120.
مطرح میکند، این است که به قرینۀ روایات مجوّزه، روایات مانعه بر کراهت حمل شوند.(1)
ولی به نظر میرسد که این روش نیز صحیح نیست؛ زیرا اگر
«لا یبیعها» را بر کراهت حمل نماییم، عبارت
«لا یأکلها» نیز باید بر کراهت حمل شود، در حالی که حرمت اکل مردار قطعی است.
به علاوه، همانگونه که پیشتر نیز گفته شد، در روایات مانعه، همیشه عبارت نهی وجود ندارد؛ بلکه به صورت تواتر اجمالی از ثمن مردار، تعبیر به «سحت» شده است و نمیتوان سحت را بر کراهت حمل نمود؛ چراکه ظهور اوّلیِ سحت در حرمت است و بدون وجود قرینه، نمیتوان از این ظهور دست کشید و آن را بر کراهت حمل نمود.
البتّه در نهایت، محقّق خویی قدس سره روایات مانعه را به علّت ضعف سند روایت مجوّزه، مقدّم میداند و به حرمت معاملۀ مردار فتوا میدهد؛ لیکن میفرمایند: در آینده خواهیم گفت که بیع مردار مختلط با مذکّی (پوستهایی که برخی از آنها مردار و برخی تذکیه شدهاند) به کسی که مردار را حلال میداند، جایز است.
پس در نهایت، ایشان فتوا میدهند که بیع مردار حرام است، مگر به کسی که آن را حلال میداند، مانند اهل کتاب که مردار و گوشت آن را حلال میدانند.(2)
امام خمینی قدس سره نه مسئلۀ نص و ظاهر را مطرح فرموده است و نه مسئلۀ کراهت را؛ ایشان معتقد است که روایات مجوّزه، روایات مانعه را تخصیص میزنند؛ زیرا روایات مانعه، هم شامل مواردی میشوند که معامله به قصد منفعت حرام صورت گیرد و هم شامل مواردی که معامله به قصد منفعت حلال است، در حالی که روایت مجوّزه فقط مربوط به معاملهای است که به قصد انتفاع حلال منعقد شود.
ایشان برای اثبات ادّعای خود میفرماید: از مکاتبۀ صیقل - که همان صحیحۀ
محمّد بن عیسی است -،(1)استفاده میشود که بیع مردار اگر به قصد انتفاع محلّل باشد، اشکال ندارد؛ زیرا ابوالقاسم صیقل در نامهاش نوشته است که ما پوست مردار را میخریم و بهوسیلۀ آن غلاف شمشیر درست میکنیم و میفروشیم و امام علیه السلام نیز این عمل وی را تقریر فرمودهاند. پس معلوم میشود خرید پوست مردار به قصد غلافسازی - که منفعت محلّل است - مانعی ندارد.
بر این اساس، روایت صیقل میتواند روایات
«ثمن المیته سحت» را تخصیص بزند؛ یعنی بر اساس این روایت میگوییم: سحت بودن ثمن مردار، فقط در جایی است که منفعت محلّل قصد نشده باشد.(2)
به علاوه در روایت صیقل، میتوان از پوست مردار، الاغ و قاطر، الغای خصوصیت کرد. همچنین میتوانیم از غلافسازی نیز الغای خصوصیت نموده و بگوییم: هر منفعت محلّلی که بتوان از مردار به دست آورد، موجب جواز بیع آن مردار میشود.
امام خمینی قدس سره در ادامه، دو روایت را به عنوان مؤیّد نظر خود آورده است:
2-1. روایت یکم:
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنْ أَبِی مَخْلَدٍ السَّرَّاجِ قَالَ:
کُنْتُ عِنْدَ أَبِی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام إِذْ دَخَلَ عَلَیْهِ مُعَتِّبٌ فَقَالَ: بِالْبَابِ رَجُلَانِ.
فَقَالَ علیه السلام: أَدْخِلْهُمَا؛ فَدَخَلَا فَقَالَ أَحَدُهُمَا: إِنِّی رَجُلٌ سَرَّاجٌ أَبِیعُ جُلُودَ النَّمِرِ؛ فَقَالَ: مَدْبُوغَةٌ هِیَ؟ قَالَ علیه السلام: نَعَمْ؛ قَالَ: لَیْسَ بِهِ بَأْسٌ؛(3)نزد امام صادق علیه السلام بودم که غلام ایشان معتب وارد شده و گفت دو نفر پشت در هستند. امام علیه السلام فرمودند: آنها را بیاور. یکی از آنها پرسید که شغل من درست کردن زین اسب
است و پوست پلنگ میفروشم. امام علیه السلام پرسیدند آیا پس از دبّاغی میفروشی؟ گفت: بله. امام علیه السلام فرمودند: اشکالی ندارد.
سند این روایت تا ابو مخلَد معتبر است، امّا ابو مخلَد توثیق ندارد. از این رو، مجلسی دوم در سند را به عنوان مجهول، توصیف نموده است(1)و بزرگان و فقها از این حدیث به عنوان خبر یا روایت یاد نمودهاند. صاحب دلیل العروة(2)قصور سند را منجبر به عمل شیخین و سیّد و اکثر دانسته و از کشف اللثام نقل نموده و در ذکری به مشهور نسبت داده است. نکتۀ قابل توجّه این است که اجلّایی مانند صفوان و ابن ابی عمیر از ایشان نقل نمودهاند و همین مقدار برای اعتبار آن، کفایت میکند.
شاهد استدلال این است که در این روایت، امام علیه السلام خرید و فروش را پس از دبّاغی اجازه دادهاند. البتّه در این روایت، احتمال تقیّه وجود دارد؛ زیرا علاوه بر اینکه دو مرد ناشناس بودند، از امام علیه السلام در مورد دبّاغی پوست پرسیدهاند و نظر اهلسنّت نیز همین است که پوست دبّاغی شده طاهر است؛ در حالی که در نزد امامیّه، دبّاغی نه موجب تذکیه است و نه موجب طهارت میته؛ امّا برخی از علمای عامّه بیع میته در صورتی که دباغی شده باشد را جایز میدانند. بنا بر این، اگر احتمال تقیّه نبود، این روایت میتوانست دلیل برجواز معاملۀ مردار باشد؛ ولی با وجود این احتمال فقط میتواند به عنوان مؤیّد استفاده گردد. محقّق حائری در شرح عروة الوثقی احتمال تقیّه در روایت را رد نموده است، به این بیان که ظاهر ید مسلم دلالت بر تحقّق تذکیه دارد و در نتیجه، حکم به نفی بأس، موافق با واقع است.(3)
صاحب جواهر(4)در اشکال به این روایت آورده است که روایت، مختص به بیع است و بر مطلق استعمال دلالت ندارد؛ لیکن به نظر ما، ظاهر آن است که از بیع
میتوان الغای خصوصیّت نمود و آن را در مطلق معامله جاری دانست. نکتۀ دیگر، عدم اختصاص حکم به پوست پلنگ است.
2-2. روایت دوم:
در صحیحۀ عبدالرحمن بن حجّاج آمده است:
وَبِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنْ صَفْوَانَ عَنْ عَبْدِالرَّحْمَنِ بْنِ الْحَجَّاجِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِاللّهِ علیه السلام عَنِ الْفِرَاء أَشْتَرِیهِ مِنَ الرَّجُلِ الَّذِی لَعَلِّی لَاأَثِقُ بِهِ فَیَبِیعُنِی عَلَی أنّها ذَکِیَّةٌ أَبِیعُهَا عَلَی ذَلِکَ؟ فَقَالَ: إِنْ کُنْتَ لَاتَثِقُ بِهِ فَلَا تَبِعْهَا عَلَی أنّها ذَکِیَّةٌ إِلاَّ أَنْ تَقُولَ قَدْ قِیلَ لِی أنّها ذَکِیَّةٌ؛(1)از امام صادق علیه السلام در مورد خریدن پوست از شخصی که به او اطمینان ندارم و او به عنوان پوست تذکیه شده به من میفروشد پرسیدم. آیا با این عنوان میتوانم به دیگری بفروشم؟ امام علیه السلام فرمودند: اگر به او اطمینان ندارد به عنوان تذکیه شده نفروش، مگر اینکه به مشتری بگویی: به من گفتهاند که تذکیه شده است.
از این روایت استفاده میشود که معاملۀ پوست مردار، با وجود عدم علم به تذکیۀ آن و مجهول بودن فروشنده و نیز عدم سوق مسلمین، مانعی ندارد. البتّه برخی از فقها احتمال دادهاند که این روایت اصلاً در مقام بیان حکم خرید و فروش نیست؛ بلکه در صدد بیان حکم دیگری است که عبارت است از جواز شهادت به مجرّد اخبار بایع، هرچند بایع وثاقتش ثابت نباشد. از اینرو، این روایت فقط به عنوان مؤیّد در نظر گرفته میشود.
این نکته نیز در فقه الحدیث روایت وجود دارد که شاید مراد از «لعلّی لا أثق به»، وثاقت اصطلاحی نباشد، بلکه وثاقت از حیث مسلمان بودن مدّ نظر باشد.
البتّه امام خمینی قدس سره پس از ارائۀ این روش برای جمع میان روایات مانعه و مجوّزه، نکتهای را دربارۀ روایت بزنطی مطرح میکنند. آن نکته این است که در این روایت،
1) (1) . وسائل الشیعة: ج 17 ص 172.
امام علیه السلام به سائل دستور میدهند که این چربی مردار را خودت آب کن و برای روشن کردن چراغ استفاده نما؛ ولی نه آن را بخور و نه بفروش:
«ولا یأکلها و لا یبیعها». یعنی از یک سو، منافع محلّل را تجویز و از سوی دیگر، خرید و فروش مردار را تحریم میکنند. بنا بر این، بر اساس این روایت استفاده از منافع محلّل مردار جایز است، ولی فروختن آن جایز نیست.
ولی امام خمینی قدس سره دربارۀ این روایت نیز میفرماید: روایت بزنطی را هم با همین روش با روایات مجوّزه جمع میکنیم؛ یعنی میگوییم: انتفاع متعارف از دنبۀ گوسفند، خوردن آنهاست که آن را آب میکنند و در غذا استفاده میکنند. پس نهی امام علیه السلام از بیع آنها نیز بدین معناست که فروختن آنها به قصد استفاده در غذا حرام است، نه به قصد استفادۀ حلال.
در نهایت، امام خمینی قدس سره در جمع میان دو دسته از روایات، نتیجه میگیرند که معاملۀ مردار به قصد منافع حلال، جایز و در غیر این صورت، حرام است.(1)
تذکّر چند نکته دربارۀ سخن امام خمینی قدس سره ضروری است:
نکتۀ اوّل: بر اساس دیدگاه ایشان، روایات مانعه انصراف به منفعت حرام دارند، در حالی که این سخن صحیح نیست؛ چون عبارت «ثمن المیتة سحت» اطلاق دارد و هم شامل جایی میشود که مکلّف قصد منفعت محلّل دارد و هم شامل جایی که قصد منفعت محرّم شده است. همچنین روایت بزنطی که امام علیه السلام استفاده از مردار را تجویز و معاملۀ آن را تحریم میکند، قرینهای است بر این مطلب که معاملۀ مردار، چه به منظور منافع حلال و چه به منظور منافع حرام، ممنوع است.
به علاوه، انصراف فقط در اثر کثرت استعمال پیش میآید؛ یعنی اگر روایاتی که از معاملۀ مردار نهی کردهاند، لفظ «سحت» را غالباً در خصوص منفعت حرام استعمال
1) (1) . المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 86: «فالجواز مطلقاً للمنافع المحلّله لا یخلو عن قوة».
کرده بودند؛ انصراف ثابت میشد؛ ولی اگر این کثرت استعمال وجود نداشته باشد، پذیرفتن ادّعای انصراف مشکل است.
نکتۀ دوم: آیا میتوان از روایت تحف العقول برای تعیین حکم بیع مردار، استفاده کرد؟ آنچه امام صادق علیه السلام در روایت تحف العقول دربارۀ صناعات فرمودند، این بود که اگر وسیلهای به عنوان فساد فروخته شود، بیعش حلال و جایز نیست؛ ولی اگر به عنوان صلاح باشد، بیعش صحیح است. امّا اگر ما از روایت تحف العقول - که سندش را همچون صاحب جواهر، محقّق نائینی، سیّد یزدی در عروة و شیخ انصاری قدس سرهم قابل اعتماد دانستیم - استفاده کنیم که فروختن چیزی که منفعت محلّل دارد، جایز است (مثلاً فروختن چاقو بهخاطر منفعت محلّل حلال است، ولی به خاطر منفعت محرم جایز نیست)، آیا در اعیان نجسه نیز میتوانیم همین حکم را مطرح کنیم؟
پاسخ آن است که: از آنجا که میتوان از صناعات، الغای خصوصیت کرد و این بیان را در اعیان نجسه نیز مطرح نمود، مشکل حل میگردد؛ چراکه در باب معاملات، بر خلاف باب عبادات، انسان میتواند قطع به عدم خصوصیت پیدا کند؛ یعنی میتوان گفت: ضابطهای که روایت تحف العقول به ما داده، این است که اگر چیزی به قصد منفعت محلّل فروخته شود، حتّی اگر این منفعت محلّل نادر باشد، معاملۀ آن صحیح است؛ ولی اگر به قصد منفعت محرّمه فروخته شود، صحیح نیست.
نکتۀ سوم: شاید کسی بگوید: میتوان از تعبیر
«إجعل ثوباً للصلاة» که در روایت محمّد بن عیسی آمده، استفاده کرد که مطلق بیع، صحیح و جایز است، حتّی اگر به قصد منفعت محرّمه باشد؛ چراکه اگر مشتری از این مردار، برای منفعت حرام استفاده کرد خود او گرفتار حرام میشود؛ امّا فروشنده مرتکب حرام نشده است، هرچند به قصد منفعت حرام فروخته باشد؛ یعنی میتوانیم از تقریر امام علیه السلام نسبت به بیع، اطلاق را استفاده کرده و بگوییم: بیع مردار مطلقاً صحیح است.
در پاسخ میگوییم: اوّلاً: روایت محمّد بن عیسی دربارۀ جایی است که برای غلاف شمشیر از پوست استفاده میشود که یک منفعت محلّله به شمار میرود؛ یعنی
موردی که حضرت علیه السلام تقریر نمودند، منفعت حلال است. ثانیاً: تقریر، یک دلیل لبّی است و در دلیل لبّی باید بر قدر متیقّن - که همان مورد روایت است - بسنده کرد. از این رو کسی نمیتواند بگوید از روایت محمّد بن عیسی، جواز بیع به صورت مطلق (چه به قصد منفعت حلال و چه به قصد منفعت حرام) استفاده میشود.
نکتۀ چهارم: اشکال دیگری که بر دیدگاه امام خمینی قدس سره وارد میشود، این است که روایات مانعه به ظهور لفظی بر حرمت دلالت میکنند، در حالی که شما برای تخصیص آنها از تقریر که یک دلیل لبّی است، استفاده میکنید. بنا بر این، این پرسش مطرح میشود که آیا میتوان با دلیل لبّی، یک دلیل لفظی را تخصیص زد؟ یعنی باید در اصول، به این سؤال پاسخ دهیم که آیا همان گونه که دلیل منطوقی میتواند عام را تخصیص بزند، آیا یک مفهوم موافق یا مخالف نیز میتواند عام را تخصیص بزند یا خیر؟
در اینجا دو مبنا وجود دارد: مبنای نخست این است که دلیل خاص به خاطر خاص بودنش بر عام مقدّم میشود، و مبنای دوم این است که خاص به خاطر اظهر بودنش بر عام مقدّم میشود. پس با توجّه به اینکه عرف میان دلیل لفظی و دلیل لبّی، دلیل لفظی را اظهر میداند، طبق مبنای دوم، نمیتوان بهوسیلۀ روایت محمّد بن عیسی، روایات مانعه را تخصیص زد.
به نظر میرسد: مبنای دوم صحیحتر است؛ یعنی اگر مفهوم موافق یا مخالف، اظهر از عام باشد، عام را تخصیص میزند؛ ولی اگر عام اظهر باشد، عام بر مفهوممیگردد.
بنا بر این، در اینجا یک ظهور لفظی مطلق داریم که میگوید: «ثمن المیته سحت»، و در مقابل، برای جواز بیع میخواهیم از یک تقریر و دلیل لبّی استفاده کنیم و بهوسیلۀ آن دلیل لفظی را مقیّد کنیم؛ در حالی که عرف چنین تقییدی را نمیپذیرد؛ یعنی تقریر هرچند به خودی خود، حجّیت دارد و دلیل لبّی است، ولی وقتی میان یک دلیل لفظی با دلیل غیر لفظی تعارض پیدا شود، عرف دلیل لفظی را مقدّم میکند. البتّه نمیگوییم:
همه جا اینگونه است؛ بلکه غالباً در مواردی که یک دلیل لفظی و غیر لفظی (مانند تقریر) وجود دارد، بدون هیچ تردیدی دلیل لفظی اظهر است.
البتّه اگر مبنای اوّل را بپذیریم، تخصیص دلیل لفظی بهوسیلۀ دلیل لبّی اشکالی ندارد و به خاطر همین، فقط بر اساس مبنای دوم این اشکال به کلام امام خمینی قدس سره وارد است که شما از کجا احراز کردید که تقریر بر دلیل لفظی مقدّم است؟!
پس به نظر ما نیز مبنای اصولی صحیح، این است که خاص به خودی خود، قرینیت ندارد؛ بلکه قرینیت آن بهخاطر اظهر بودن آن است. از این رو، عرف نیز هیچ گاه روایتی را که از راه تقریر بر جواز بیع مردار دلالت مینماید، بر روایات
«ثمن المیتة سحت» مقدّم نمیکند.
پس امام خمینی قدس سره چون روایت تحف العقول را از نظر سند نپذیرفت، نیازمند اثبات انصراف است، و یا اگر انصراف را اثبات نکند، از آنجا که مورد این تقریر منفعت محلّل است، با همین تقریر در اطلاقات و عمومات تصرّف مینماید. ولی بر اساس دیدگاه ما که روایت تحف العقول را پذیرفتهایم، فروختن شیء نجس بهخاطر منفعت حلال اشکالی ندارد، حتّی اگر این منفعت حلال، یک منفعت نادر باشد، نه غالب. پس ما روایت تحف العقول را که دلیل لفظی است، مقیِّد این اطلاقات قرار میدهیم و نیازی به ادّعای انصراف نداریم.
بر اساس آنچه تا کنون گذشت، دیدگاه ما نیز همچون امام خمینی قدس سره(1)جواز معاملۀ مردار به قصد منفعت حلال است.
لیکن برای اثبات این ادّعا نمیتوان استدلال امام خمینی قدس سره را پذیرفت و به روایت ابوالقاسم صیقل استناد کرد؛ بلکه باید از حدیث تحف العقول استفاده کنیم.
بنا بر این، اکنون ما باید تقابل میان روایات مانعه با حدیث تحف العقول را مورد بررسی قرار دهیم. از این رو، میگوییم: مطابق مفاد حدیث تحف العقول، اگر شیء حرامی را به خاطر منفعت حلالش مورد معامله قرار دهیم، مانعی ندارد. پس نسبت
1) (1) . المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 86: «فالجواز مطلقاً للمنافع المحلّله لا یخلو عن قوة».
این روایت با روایات مانعه نسبت اخصّ مطلق است و میتواند روایات مانعه را تخصیص بزند. در نتیجه باید قائل شویم که معاملۀ مردار برای منفعتهای حلال، جایز است.
امّا اگر کسی همچون محقّق خویی قدس سره روایت تحف العقول را نپذیرفت و در سند حدیث ابوالقاسم صیقل نیز مناقشه کرد، در اینصورت فقط با روایات مانعه رو به رو هستند و باید به بطلان معامله و حرمت ثمن مردار و سحت بودن آن فتوا دهند.
البتّه باید دانست که بر اساس روایات مانعه، بیع خصوصیت ندارد؛ زیرا معنای عبارت
«ثمن المیتة سحت» این است که پول دریافتی در مقابل مردار، حرام است، هرچند دریافت پول از راه فروختن آن نباشد؛ بلکه حتّی اگر مرداری در خانه شخص افتاده است و او در ازای رفع ید از آن پولی را دریافت کند - بر اساس روایات مانعه و با قطع نظر از روایت تحف العقول و ابوالقاسم صیقل - این پول نیز حرام خواهد بود.
در این مبحث، چند مسئلۀ مرتبط با مباحث پیشین، بررسی میشود.
باور برخی از بزرگان این است که با قطع نظر از آیات و روایات میتوان گفت: جواز انتفاع، با صحّت و جواز بیع ملازمه دارد؛ یعنی میتوانیم این را به عنوان یک قاعدۀ فقهی مطرح کنیم و بگوییم: «کلّ ما یجوز الإنتفاع به شرعاً تجوز المعاوضة علیه شرعاً؛ هر چیزی که انتفاع از آن جایز است، معاوضهاش نیز شرعاً جایز است»؛ چون معاملاتی که میان مردم واقع میشود برای این است که نیازمندیهای خود را بر طرف کنند. از اینرو، معاملۀ چیزی که انتفاع و استفاده از آن جایز است، صحیح است.
اگر فقیهی این قاعده را بپذیرد، باید این گونه فتوا دهد که معاملۀ مردار به قصد منفعت حرام، حرام است؛ ولی معاملۀ مردار به قصد منفعت حلال و یا بدون هیچ
قصدی جایز است؛ چراکه ملاک جواز معامله برطبق این قاعده، قابلیت انتفاع بوده و قصد انسان در آن دخیل نیست. البتّه زمانی نوبت به این بحث میرسد که دست ما از آیات و روایات کوتاه شود و دلیل معتبری نداشته باشیم و ناچار به استفاده از قاعده شویم.
ولی به نظر میرسد که چنین قاعدهای در فقه وجود ندارد؛ زیرا:
نخست آنکه: دلیلی برای اثبات این قاعده وجود ندارد و دلیل ذکر شده نیز کافی نیست؛ چون در بسیاری از موارد، معامله برای رفع نیاز نیست؛ بلکه برای افزایش مال است. اگر قرار باشد معامله فقط برای رفع نیازمندیها انجام شود، در مواردی که انسان نیازی به شیء ندارد، نباید خرید آن شیء صحیح باشد.
البتّه اگر ما از روایات موجود در باب معاملات، بتوانیم چنین قاعدهای را اصطیاد کنیم، آن را خواهیم پذیرفت، همان طور که قاعدۀ «ما یضمن بصحیحه یضمن بفاسده» نیز یک قاعدۀ اصطیادی است و - چنانکه شیخ انصاری قدس سره در مکاسب فرموده است -، ما دلیلی بر آن نداریم؛ بلکه فقیه با توجّه به موارد گوناگون فقهی آن را اصطیاد مینماید. مثلاً در هبۀ صحیح که ضمان نیست، در فاسدش نیز ضمان وجود ندارد.
همچنین در صلح صحیح که ضمان است، در فاسدش نیز ضمان وجود دارد. بنا بر این، این قاعده یک قاعدۀ مستقل نیست؛ بلکه قاعدۀ اصطیادی است که از روایات و ادلّۀ موجود آن را استفاده کردهاند.
لیکن به نظر میرسد که ما از ادلّۀ موجود نمیتوانیم قاعدهای با عنوان «کلّ ما یجوز الإنتفاع به شرعاً تجوز المعاوضه علیه شرعاً» استفاده کنیم؛ زیرا دلیلی بر آن وجود ندارد.
دوم آنکه: این قاعده موارد نقض دارد؛ زیرا ما در فقه مواردی داریم که ممکن است شیء، انتفاع شرعی داشته باشد، امّا معاوضهاش صحیح نباشد. مثلاً میتوان از یک دانه گندم انتفاع برد و خورد و یا به کبوتری داد، امّا از آنجا که مالیّت ندارد، معاوضهاش با شیء دیگر صحیح نیست.
بنابراین، ما این قاعده را نمیپذیریم و در نتیجه معاملۀ مردار، تنها در صورتی که
به قصد منفعت حلال انجام شود، جایز است؛ زیرا طبق مبنای ما روایات مانعه که بر حرمت معاملۀ مردار دلالت دارند، تنها در مواردی که قصد منفعت حلال وجود دارد، تخصیص میخورند. از این رو، اگر مردار بدون هیچ قصدی فروخته شود، این معامله حرام و باطل است.
شیخ انصاری قدس سره در بحث بیع مردار در سه مرحله بحث فرمودهاند، که مرحلۀ نخست گذشت. مرحلۀ دوم این است که آیا بیع مردار مختلط با مذکّی جایز است یا نه؟ یعنی اگر گوشت مردار وگوشت حیوان تذکیه شده با یکدیگر مخلوط شوند، آیا این اختلاط سبب رفع حرمت معاملۀ مردار میشود یا خیر؟
طبق دیدگاه ما و امام خمینی قدس سره که معاملۀ مردار را به تنهایی و به قصد منفعت حلال جایز میدانیم، حکم این مسئله نیز روشن است؛ زیرا هنگامی که معاملۀ مردار به صورت منفرد جایز باشد، به صورت مختلط با مذکّی نیز جایز خواهد بود.
لیکن طبق دیدگاه کسانی که معاملۀ مردار به صورت منفرد را جایز نمیدانند، حکم مسئله روشن نیست و باید بررسی شود؛ زیرا از یک سو هنگامی که گوشت حیوان تذکیه شده - که مالیّت دارد - با گوشت مردار مخلوط میشود، میتوان بهخاطر این مالیّت، معامله را صحیح دانست و از سوی دیگر، وجود علم اجمالی به اختلاط حرام و حلال سبب میشود که اجتناب از هر دو واجب شده و حرمت اکل بر مجموع آنها مترتّب گردد؛ زیرا نمیتوان گفت: حرمت اکل فقط برای مردار واقعی ثابت است؛ بلکه همان گونه که اگر علم اجمالی به نجاست یکی از این دو ظرف نجس داشته باشیم باید از هر دو اجتناب کنیم، در اینجا نیز باید از هر دو گوشت اجتناب نماییم.
بنا بر این، از یک سو ضمیمه شدن مذکّی به مردار موجب مالیّت آن، و از سوی دیگر اختلاط موجب حرام شدن اکل همۀ آنها شده است. از این رو، این پرسش
مطرح میشود که آیا خرید و فروش مردار مختلط به مذکّی، جایز است یا نه؟
البتّه باید دانست که این مورد در جایی است که نتوان گوشت مردار را از مذکّی جدا نمود؛ چراکه اگر تشخیص آنها ممکن باشد - یعنی اگر نزد هر دو طرف معامله یا نزد فروشنده و یا نزد خریدار، بخش مردار از مذکّی قابل تشخیص باشد -، در این صورت معاملۀ گوشت مذکّی صحیح و ثمنی که در مقابلش پرداخت شده است، حلال میباشد؛ ولی آن مقدار از ثمن که در مقابل مردار پرداخت شده است، به ملکیت بایع درنمیآید و اگر مشتری بداند که گوشت مردار و مذکّی با یکدیگر مخلوط بوده است، خیار تبعّض صفقه نخواهد داشت.
پس اگر تمییز مردار از مذکّی ممکن نباشد، احتمالات بسیاری دربارۀ آن مطرح شده است که در ادامه آنها را بررسی خواهیم کرد؛ ولی هنگام ذکر هر یک از آنها، پیش از آن که ادلّه و قواعدش را بررسی کنیم، به مطالعۀ دیدگاه فقها دربارۀ آن میپردازیم.
شیخ طوسی قدس سره در النهایة مینویسد:
إذ اختلط اللّحم المذکّی بالمیتة ولم یکن هناک طریق إلی تمییز منها لم یحلّ أکل شیءٍ منه وبیع علی المستحلّی المیتة،(1)زمانی که گوشت مردار و مذکّی با یکدیگر مخلوط شود و نتوان آنها را از هم تمییز داد، خوردن آن جایز نیست و میتوان آن را به کافری که مردار را حلال میداند، فروخت.
تذکّر: این فتوای اخیر در زمان ما خیلی کاربرد دارد؛ زیرا امروزه در کشورهای اسلامی، مسلمانان در مغازههایی کار میکنند که گوشت خوک، شراب و مانند آن
1) (1) . النهایة فی مجرّد الفقه والفتاوی: ص 586.
وجود دارد. پس اگر فقیهی این فتوا را داشته باشد، مقلّدان او میتوانند مردار را به کافری که آن را حلال میداند، بفروشند.
ابن حمزه قدس سره نیز در الوسیلة، عبارتی نظیر عبارت شیخ قدس سره آورده است:
وإن اختلط لحم المیتة بالمذکّی ولم یتمیّز لم یؤکل وبیع علی مستحلیه وإن اشتبه المذکّی بالمیتة طرح علی النار فإن انقبض فهو مذکّی وإن انبسط فهو میتة؛(1)اگر گوشت مردار با مذکّی مخلوط شود و قابل تمییز نباشد، نباید خورده شود و فروختن آن به کافری که گوشت مردار را حلال میداند، مانعی ندارد. اگر گوشت مردار با مذکّی اشتباه شود، باید آن را در آتش انداخت، اگر گوشت جمع شد، مذکّی و اگر حالت انبساط پیدا کرد، مردار است.(2)
محقّق حلّی قدس سره در شرایع الاسلام اظهار میدارد:
وإذا اختلط الذکّی بالمیتة وجب الإمتناع منه حتّی یعلم الذکّی بعینه، وهل یباع ممّن یستحلیه؟ قیل: نعم وربما کان حسناً وإن قصد بیع المذکّی حسب؛(3)اگر گوشت مذکّی با مردار مخلوط شود، تا هنگامی که مذکّی قابل تشخیص نباشد، باید از همۀ آن اجتناب کرد و اینکه آیا میشود به کسی که گوشت مردار را حلال میداند فروخت؟ گفته شده است، بله. و چه بسا اگر به قصد گوشت مذکّی فروخته شود، کار خوبی باشد.
1) (1) . الوسیلة إلی نیل الفضیلة: ص 362.
2) (2) . بر اساس این سخن، معلوم میشود که تذکیه و عدم تذکیه در حقیقت گوشت اثر میگذارد، هرچند ما این اثر را درک نکنیم. مثلاً گاهی روشنفکرها مسخره میکنند که فرق میان گفتن بسم اللّه و نگفتن آن و یا فرق میان عقد نکاح و زنا چیست، در حالی که واقعیت آنها فرقی ندارد؟ ما میگوییم: بسیاری از امور در این دنیا از ما پنهان است و ما از واقعیتها خبر نداریم. مثلاً ارتباطی که مرد و زن به صورت غیر شرعی پیدا میکنند، علاوه بر عقوبت اخروی و دنیوی، آثار وضعی بر آن مترتّب است که شاید ما از آنها بیاطلاع باشیم. پس این مسائل صرفا اعتباری نیستند، بلکه تأثیراتی دارند که ما نمیفهمیم.
3) (3) . شرائع الاسلام: ج 3 ص 223.
ابن ادریس قدس سره نیز در السرائر به عدم جواز معامله و انتفاع از این گوشت مختلط، فتوا داده است و حتّی فروش آن را به کافری که گوشت مردار را حلال میداند نیز ممنوع میداند.(1)
ابن برّاج قدس سره نیز در کتاب مهذّب همان عبارت شیخ طوسی قدس سره را آورده است، با این تفاوت که در ادامه میگوید: «الأحوط ترک بیعه».(2)احتیاطی که ایشان به آن اشاره میکند، احتیاط واجب است؛ زیرا اگر احتیاط پس از فتوای خود آن فقیه بیاید، احتیاط مستحب است؛ ولی اگر فتوای دیگران را نقل و سپس احتیاط کند، احتیاط واجب خواهد بود.
توضیح آنکه: وقتی فقیهی فتوا دهد که مثلاً یک مرتبه تسبیحات اربعه در نماز کافی است، معنایش آن است که یکبار گفتن مُجزی است؛ ولی اگر در ادامه بفرماید:
«احوط آن است که سه بار بگویی»، در اینجا در صورتیکه این احتیاط را وجوبی معنا کنیم، عدول از فتوا میشود؛ ولی اگر بگوییم: این احتیاط استحبابی است، عدول از فتوا نخواهد بود.
امّا اینکه چرا فقیه گاهی احتیاط وجوبی میکند، بهخاطر این است که گاهی ادلّۀ مجوّزه در مقابل ادلّۀ مانعه، توان مقاومت ندارند. از این رو، فقیه نمیتواند بهطور قاطع به حرمت بیع مردار فتوا دهد؛ چون ادلّهای داریم که بوی تجویز از آن میآید. بنا بر این، گاهی احتیاط وجوبی هنگام عدم تمکّن از فتواست و گاهی هم فقیه فرصتی برای مراجعه ندارد و بهخاطر همین، فعلاً احتیاط میکند، که البتّه این کار عیبی هم ندارد.
احتمال یکم: مشتری چه مسلمان باشد چه کافر، معاملۀ گوشت مختلط جایز است؛ امّا مسلمان نمیتواند از گوشت برای خوردن استفاده نماید.
احتمال دوم: اگر مشتری، کافری باشد که گوشت مردار را حلال میداند، معامله به صورت مختلط جایز است.
وجه اشتراک این دو احتمال در این است که مبیع مختلط، مورد حکم جواز قرار گرفته است؛ یعنی ثمن در مقابل گوشت مردار و تذکیه شده قرار میگیرد.
احتمال سوم: معامله در صورتی جایز است که به قصد فروش گوشت تذکیه شده صورت گرفته باشد؛ یعنی بایع، تنها گوشت مذکّی را قصد میکند.
احتمال چهارم: معامله در صورتی جایز است که به قصد استنقاذ مال کافر باشد؛ یعنی بایع قصد معاملۀ حقیقی نمیکند، بلکه به این نیّت که مال کافر را از دست او خارج کند، گوشت مختلط را به او میفروشد.
احتمال پنجم: بایع مخیّر است که هر کدام از این دو را بفروشد. این احتمال بنا بر مبنایی است که موافقت قطعیه در علم اجمالی را واجب نمیداند و معتقد است که فرد میتواند یکی از اطراف را مرتکب شود.
احتمال ششم: اگر مشتری یک نفر باشد، معامله صحیح نیست؛ ولی اگر دو نفر باشند، صحیح است. محقّق خویی در مصباح الفقاهة چنین دیدگاهی را مطرح نموده است.
احتمال هفتم: معاملۀ گوشت مردار مخلوط به مذکّی، به هیچ وجه جایز نیست.
احتمال هشتم: گوشت مختلط، حکم گوشت مشتبه را دارد؛ یعنی باید فحص و جستجو کرد تا گوشت مردار از گوشت تذکیه شده تمییز داده شود.
در اینجا نوبت به بررسی ضوابط و قواعد و روایات موجود میرسد تا نتیجۀ این بحث مشخّص گردد.
بر اساس مبنای کسی که انتفاع از مردار، برای غیر از اکل و شرب، جایز میداند و قائل است به اینکه هرگاه انتفاع جایز باشد، بیع نیز جایز خواهد بود، مقتضای قاعده این است که هرگاه بیع مردار به صورت منفرد جایز بود، بیع مردار به صورت مختلط نیز به طریق اولی جایز باشد. پس همان گونه که پیشتر گفته شد، چنین افرادی اصلاً در
این نزاع داخل نیستند؛ زیرا روشن است که طبق مبنای آنها چنین بیعی جایز است.
امّا بر اساس مبنای مشهور، که نه انتفاع از مردار را جایز میدانند و نه بیع انفرادی آن را، نتیجه این میشود که مردار هیچ مالیّتی ندارد و از این رو، هرگز نمیتوانیم آن را به همراه مذکّی - که مالیّت دارد - معامله کنیم، بهطوری که ثمن در مقابل هر دوی آنها واقع شود.
امّا بر اساس مبنای کسی که انتفاع را جایز میداند، ولی بیع انفرادی مردار را جایز نمیداند، مقتضای قاعده این است که مکلّف بتواند این گوشت مختلط را به قصد مذکّی بفروشد و ثمن را در ازای مذکّی قرار دهد؛ ولی چون نمیداند میته و مذکّی کدام است، هر دو را با هم به مشتری تحویل دهد. البتّه طبق این مبنا میتواند به کافر نیز این گوشت را بفروشد تا او برای خوردن استفاده کند؛ لیکن این سخن در صورتی است که بگوییم: کفّار مکلّف به فروع نیستند.
محقّق خویی قدس سره دربارۀ این مسئله مینویسد:
إنّ المدرک لحرمة بیع المیتة إن کان هی النصوص والإجماعات فلا شبهة فی أنّها لا تشملان صورة الإختلاط؛(1)اگر مستند معاملۀ مردار به صورت منفرد، روایات و نصوص باشد، شکّی نیست که آن روایات شامل صورت اختلاط نمیشود.
دلیل ایشان برای این سخن آن است که روایاتی که ثمن مردار را سحت معرّفی کرده بود و یا حتّی صحیحۀ بزنطی، انصراف به جایی دارد که ثمن در مقابل مردار به صورت منفرد قرار گیرد؛ ولی در صورتی که ثمن در مقابل گوشت مردار مختلط به مذکّی قرار گیرد، از محدودۀ دلالت این روایات خارج است.
به نظر میرسد که این سخن محقّق خویی قدس سره در مورد روایات
«ثمن المیتة سحت»، قابل پذیرش است؛ ولی نسبت به صحیحۀ بزنطی اثبات این سخن مشکل است؛ زیرا
1) (1) . مصباح الفقاهة: ج 1 ص 125.
عبارت «لایأکل و لایبیعها» اطلاق دارد و هر دو صورت، یعنی بیع مردار به صورت منفرد و بیع مردار مختلط با مذکّی را در بر میگیرد.
در ادامه محقّق خویی قدس سره میفرماید:
وإن کان المدرک فی المنع هی حرمة الإنتفاع بالمیتة لکونها فی نظر الشارع مسلوب المالیة نظیر الخمر والخنزیر وقلنا بتنجیز العلم الإجمالی، فغایة ما یترتّب علیه هو عدم جواز بیعهما من شخص واحد للعلم الإجمالی بوجود ما لا یجوز الإنتفاع به فیهما، فإنّ العلم الإجمالی یوجب وجوب الإجتناب عن کلا المشتبهین...؛(1)و اگر دلیل حرمت بیع مردار به صورت منفرد، سلب مالیّت شرعی از آن باشد و همچنین اگر منجزیّت علم اجمالی پذیرفته شود، در اینصورت نمیتوان مردار مخلوط به مذکّی را به مشتری واحد فروخت؛ ولی اگر به دو مشتری فروخته شود، مانعی ندارد.
توضیح آنکه: اگر مردار مختلط به مذکّی به یک نفر فروخته شود، به علّت وجود علم اجمالی به نجاست و مردار بودن یکی از آن دو، این معامله صحیح نخواهد بود؛ ولی اگر به دو نفر فروخته شود، مانعی ندارد؛ چراکه در این حال، دو قطعه گوشت وجود دارد که نمیدانیم کدام مردار وکدام تذکیه شده است. پس یکی از این دو گوشت را به زید میفروشیم و اشکالی هم ندارد؛ چون علم به اینکه این حتماً مردار است نداریم؛ بلکه فقط احتمال میدهیم و احتمال هم مانعیت ندارد. پس این معامله درست است. گوشت دوم را نیز میخواهیم به مشتری دیگر بدهیم، ولی احتمال میدهیم که مردار باشد؛ لیکن مجرّد احتمال در اینجا نیز مانع از جواز انتفاع نیست.
بنا بر این، هم در بیع نخست، مشتری میتواند استفاده کند و هم در بیع دوم. البتّه در اینصورت نیز بایع نمیتواند در ثمن اخذ شده تصرّف کند؛ چراکه منجّزیت علم اجمالی برای او ثابت است.
1) (1) . همان: ج 1 ص 125.
اینجا مانند جایی است که علم اجمالی به نجاست یکی از دو ظرف وجود دارد.
در این گونه موارد اگر یکی از آن دو ظرف را زید و دیگری را عمرو بردارد، نه زید علم اجمالی دارد و نه عمرو؛ چون آنها فقط با یک ظرف رو به رو هستند و علم اجمالی در جایی است که دو طرف داشته باشد. پس اجتناب بر آنها لازم نیست، بلکه فقط بر کسی که با هر دوی آنها مواجه است، اجتناب لازم است.
بنابراین، گویا اینجا نیز مانند مواردی است که یکی از اطراف علم اجمالی از بین میرود و یا از محل ابتلا خارج میشود؛ چراکه در این گونه موارد اصولیها معتقدند که ارتکاب طرف باقیمانده جایز است.
بهطور کلّی در بحث علم اجمالی، مشهور فقها معتقدند که علم اجمالی در همۀ موارد منجّز تکلیف است؛ یعنی اگر علم اجمالی بر حرمت یکی از دو مورد باشد، لازم است از هر دو مورد اجتناب شود. بر اساس این دیدگاه، خوردن و فروش مردار مختلط به مذکّی حرام است.
لیکن امام خمینی قدس سره بر خلاف نظر مشهور، معتقد است که علم اجمالی دو گونه دارد و تنها در یک نوع از آن اجتناب از هر دو طرف لازم است. به عبارت دیگر، تنها یک نوع از علم اجمالی، منجِّز تکلیف است و در نوع دیگر آن، امکان ارتکاب یکی از دو طرف وجود دارد:
الف) نخستین قسم از علم اجمالی که ارتکاب هیچ یک از طرفین در آن جایز نیست، در مواردی است که علم اجمالی به یک حکم فعلیّت یابد و ارادۀ جزمی به آن تعلّق بگیرد. مثلاً میدانیم که یکی از این دو ظرف نجس است، به خاطر همین علم اجمالی داریم به اینکه وجوب اجتناب از نجس برای ما فعلیت دارد و شارع، بالفعل یک حکمی را متوجّه ما کرده است. در این قسم اگر همین شارع - که در اینجا حکم بالفعل و ارادۀ حتمی دارد و میگوید حتماً باید این حکم امتثال شود -، بخواهد ترخیص در ارتکاب یکی از دو طرف بدهد، کار او مستلزم تناقض خواهد بود؛ زیرا
از یک سو به یک حکم فعلی علم یافتهایم و از سوی دیگر، ارتکاب یکی از دو طرف، رخصت داده شده است.
ب) دومین قسم علم اجمالی، که میتوان در آن یکی از طرفین را مرتکب شد، مواردی است که علم اجمالی از طریق یک حجّت شرعی بهوجود آمده است و اطلاق یا عموم یک دلیل شرعی، شامل مورد مشتبه میشود. برای مثال، اطلاق آیۀ شریفۀ «حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِیرِ»؛1 شامل مرداری که برای ما مشتبه است و به آن علم اجمالی داریم نیز میشود؛ یعنی مفاد اطلاق این آیه، این است که مردار حرام است، خواه علم تفصیلی به وجود مردار داشته باشیم و خواه علم اجمالی.
به باور امام خمینی قدس سره اگر در این قسم، دلیلی بر رخصت ارتکاب یکی از دو طرف موجود باشد، تناقض حاصل نمیشود. پس با توجّه به اینکه در مسئلۀ مورد بحث نیز علم اجمالی از نوع دوم است، میتوان «اصل حلّیت» را به عنوان دلیلی بر اجازۀ ارتکاب یکی از دو طرف به شمار آورد.(1)
یعنی در صورت اوّل که ما به یک ارادۀ فعلی اجمالی علم داریم، خود شارع هم نمیتواند نسبت به یکی از دو طرف ترخیص دهد؛ ولی در مورد دوم، شارع میتواند با یک دلیل دیگری بگوید: «اگر مرداری با مذکّی مشتبه شد، میتوانید از هر دو و یا یکی از آنها استفاده کنید»؛ زیرا در اینصورت، ورود ترخیص مستلزم تناقض نیست.
پس با توجّه به اینکه در بیشتر موارد، علم اجمالی از نوع دوم است، میتوان دلیلی از قبیل اصل حلّیت را جاری کرد و ترخیص شارع را اثبات نمود.
مطلب دیگر آنکه به باور برخی از فقها، میتوان یکی از دو طرف علم اجمالی را اختیار کرد و مرتکب شد و طرف دیگر را به عنوان بدل از حرام واقعی کنار گذاشت.
مبنای این سخن، جاری ساختن اصل حلّیت به صورت تخییری در یکی از دو طرف علم اجمالی است.
1) (2) . المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 91.
لیکن برخی همچون میرزا محمّدتقی شیرازی قدس سره معتقدند که اصل حلّیت، تنها اجازه استفاده از یکی از دو طرف را میدهد و نمیتوان از آن به عنوان مصحّح بیع استفاده نمود. به عبارت روشنتر، با اصل حلّیت تنها میتوان جواز اکل را ثابت نمود نه صحّت بیع را؛ یعنی در بحث مردار وقتی گفته میشود بیع آن حرام است، میتوان نتیجه گرفت که تنها بیع گوشتی که واقعاً تذکیه شده باشد، صحیح است، در حالی که با اصل حلّیت تنها میتوان تذکیۀ ظاهری را ثابت نمود.(1)
امام خمینی قدس سره در پاسخ به سخن ایشان میفرماید: جواز اکل نشان دهندۀ مالیّت است و با وجود مالیّت، بیع نیز صحیح است حتّی اگر مالیّت ظاهری باشد. از سوی دیگر، مالیّت مردار عقلایی است و تا زمانی که شارع آن را رد نکند، جایز باقی خواهد ماند. از اینرو، بیع آن اشکالی ندارد.(2)
در نهایت میتوان گفت: اگر طبق نظر مشهور، ارتکاب هیچ یک از دو طرف علم اجمالی را جایز ندانیم، خوردن و معاملۀ مردار مختلط به مذکّی نیز جایز نخواهد بود و باید از هر دو اجتناب کرد؛ امّا اگر ارتکاب یکی از دو طرف را جایز دانستیم، نسبت به طرف اختیار شده، جواز اکل و جواز بیع وجود دارد. همچنین بنا بر نظر کسانی که ارتکاب هر دو طرف علم اجمالی را جایز میدانند، اکل و معاملۀ مردار مختلط به مذکّی جایز است.
در مقام بررسی روایات باید توجّه کرد که آیا میتوان از این روایات، جواز معاملۀ مجموع مبیع - یعنی گوشت مردار و گوشت مذکّی را استفاده نمود؟ و اگر نتوان جواز مبیع مجموع را استفاده کرد، آیا بایع میتواند تنها گوشت مذکّی را قصد کند و در مقام تسلیم هر دو را به مشتری تحویل دهد؟
دربارۀ این مسئله روایات پرشماری وجود دارد که به بررسی آنها میپردازیم:
گروهی از روایات دلالت دارند بر اینکه: مردار مختلط به مذکّی را میتوان به کسی که مردار را حلال میداند فروخت.
گروهی از روایات، احادیثی هستند که میگویند: اگر مردار با مذکّی مختلط شد، مذکّای واقعی نیز دیگر به درد نمیخورد و هر دو را جلوی سگها بریزید.
گروه سوم نیز روایاتی هستند که میگویند: مختلط نیز مانند مشتبه است؛ یعنی باید آن را در آتش انداخت تا اگر منقبض شد، حکم به تذکیۀ آن و اگر منبسط شد، حکم به مردار بودن آن کنیم.
4-1. بررسی گروه اوّل: جواز بیع
4-1-1. روایت یکم:
مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیِّ بْنِ الْحَکَمِ عَنْ أَبِی الْمَغْرَاءِ عَنِ الْحَلَبِیِّ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَاعَبْدِاللّهِ علیه السلام یَقُولُ: إِذَا اخْتَلَطَ الذَّکِیُّ وَالْمَیْتَةُ بَاعَهُ مِمَّنْ یَسْتَحِلُّ الْمَیْتَةَ وَأَکَلَ ثَمَنَهُ؛(1)امام صادق علیه السلام فرمودند: زمانی که گوشت مردار و گوشت تذکیه شده با یکدیگر مخلوط شوند، میتوان آن را به کسی که مردار را حلال میداند فروخت.
این روایت، صحیحه است و سند آن مشکلی ندارد.
در این روایت سه جهت باید مورد بحث قرار گیرد:
یک. آیا مقصود از کلمه «باعه» بیع واقعی و حقیقی است، یا نتیجه و ظاهر بیع؟ علّامه قدس سره در مختلف الشیعة آورده است: «إنّه فی الحقیقة لیس بیعاً بل هو استنقاذ مال الکافر من یده برضاه». در عبارت دیگر هم آورده است: چون از نظر بذل مال در مقابل عوض، با بیع مشابهت دارد، بر آن اطلاق بیع شده است. در مباحث بعد، این جهت را مورد بررسی قرار خواهیم داد.
1) (1) . وسائل الشیعة: ج 17 ص 99.
دو. در مورد ضمیر «باعه» دو احتمال وجود دارد: نخست اینکه چه بسا مقصود از آن مذکّای واقعی باشد. دوم اینکه ممکن است مرجع ضمیر، گوشت مختلط باشد.
این دیدگاه مورد قبول بسیاری از فقها و ظاهراً صحیح است.
سه. مراد از «ممّن یستحلّ المیتة» افرادی هستند که گوشت مردار را برای خود مباح میدانند، خواه اهل کتاب باشند، خواه ملحد و مشرکی که اهل کتاب نیستند.
4-1-2. روایت دوم:
وَعَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ حَمَّادٍ عَنِ الْحَلَبِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِاللّهِ علیه السلام أَنَّهُ سُئِلَ عَنْ رَجُلٍ کَانَ لَهُ غَنَمٌ وَبَقَرٌ وَکَانَ یُدْرِکُ الذَّکِیَّ مِنْهَا فَیَعْزِلُهُ وَیَعْزِلُ الْمَیْتَةَ ثُمَّ إِنَّ الْمَیْتَة وَالذَّکِیَّ اخْتَلَطَا کَیْفَ یَصْنَعُ بِهِ؟ قَالَ:
یَبِیعُهُ مِمَّنْ یَسْتَحِلُّ الْمَیْتَةَ وَیَأْکُلُ ثَمَنَهُ فَإِنَّهُ لَابَأْسَ؛(1)از امام صادق علیه السلام در مورد مردی که گاو و گوسفند داشته و مردار و تذکیه شده آن را جدا میکند، اما در موردی این دو با یکدیگر مخلوط شدهاند، او چگونه میتواند از این گوشت استفاده کند؟ امام علیه السلام فرمودند: به کسی که مردار را حلال میداند، بفروشد و در ثمن آن تصرّف کند که این کار اشکالی ندارد.
در مورد ابراهیم بن هاشم در سند این روایت، اختلاف نظر وجود دارد و از همین رو، برخی این روایت را صحیح و برخی آن را حسن میدانند. نکتهای که باید توجّه داشت این است که اگر یک نفر دو روایت را از یک امام علیه السلام روایت کند، نتیجهاش این است که روایت دیگر، همان روایت اوّل باشد و یک روایت محسوب شوند. در اینجا نیز این دو روایت را که حلبی نقل میکند، به منزلۀ یک روایت است.
4-1-3. روایت سوّم:
وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنِ ابْنِ أَبِی
1) (1) . همان: ج 17 ص 99.
عُمَیْرٍ عَنْ حَفْصِ بْنِ الْبَخْتَرِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِاللّهِ علیه السلام فِی الْعَجِینِ مِنَ الْمَاءِ النَّجِسِ کَیْفَ یُصْنَعُ بِهِ؟ قَالَ علیه السلام: یُبَاعُ مِمَّنْ یَسْتَحِلُّ الْمَیْتَةَ؛(1)از امام صادق علیه السلام سؤال شد که با خمیری که از آب نجس درست شده است چگونه رفتار کنند؟ ایشان در پاسخ فرمودند: به کسی که مردار را حلال میداند، بفروشند.
در این روایت، خمیر نجس در حکم مردار قرار گرفته است.
اینک لازم است نکاتی را پیرامون روایات مطالعه شده، اشاره نمود. این نکات عبارتاند از:
نکتۀ اوّل: محقّق خویی قدس سره در کتاب مصباح الفقاهة میفرماید: عبارت «ممّن یستحلّ المیتة» در این روایات خصوصیّتی ندارد؛ چراکه در آن زمان انتفاع غالب مردار، خوردن بوده است. از این رو امام علیه السلام فرمودهاند: فروختن مردار به کسی که آن را حلال میداند، جایز است حتّی اگر برای خوردن باشد؛ لیکن در عصر حاضر که میتوان انتفاعات بسیاری را برای مردار تصوّر نمود و از طرفی با توجّه به مبنای ما که انتفاع از مردار در منافع حلال جایز است، میتوان گفت: «ممّن یستحلّ المیتة» خصوصیّتی ندارد.(2)
به نظر میرسد که این سخن محقّق خویی قدس سره خالی از اشکال نیست؛ زیرا در زمان امام صادق علیه السلام انتفاع از مردار منحصر در خوردن نبوده است؛ بلکه برای ساخت غلاف شمشیر، تهیّۀ لباس و مانند آن از مردار استفاده میشده است. از این رو، بهتر است بگوییم: این روایات در خصوص خوردن وارد شدهاند. شاهد آن نیز این است که خمیر تنها برای خوردن استفاده میشود. پس قید «ممّن یستحلّ» احترازی است؛ یعنی مردار مخلوط به مذکّی را برای اکل، تنها میتوان به کسی که آن را حلال میداند، فروخت.
نکتۀ دوم: از این گونه روایات میتوان یک ضابطۀ عمومی به دست آورد و آن این است که جواز فروش مردار به کسی که آن را حلال میداند، اختصاص به گوشت مختلط ندارد؛ بلکه اگر شخصی یک گوسفند مردۀ معیّن داشته باشد، میتواند آن را به کسی که مردار را حلال میداند، بفروشد؛ زیرا صحیحۀ حلبی بر روایت «ثمن المیتة سحت» حکومت دارد؛ یعنی وقتی امام علیه السلام در پاسخ سؤال «یأکل ثمنه» میفرمایند:
«لابأس»، معنایش این است که این روایت میتواند آن روایات عام را مقیّد کند. بنا بر این، ثمنی که در مقابل مردار دریافت میشود سحت است، جز در مواردی که به «من یستحل المیته» فروخته شود.
نکتۀ سوم: علاّمۀ حلّی قدس سره دربارۀ دو روایت حلبی میفرماید: از این روایات استفاده میشود که قصد سائل و امام علیه السلام معامله نیست؛ بلکه خارج کردن مال از دست کافر و استنقاذ مال از اوست؛ یعنی مال کافر حربی برای مسلمانان مباح است؛ ولی چون در حال حاضر گرفتن مال از او ممکن نیست، پس میتوان به بهانه فروش گوشت به او پول را از وی استنقاذ کرد.
لیکن به نظر میرسد که اصلاً در این روایات، قرینهای که اشاره به استنقاذ مال داشته باشد وجود ندارد؛ زیرا در این روایات، یا پرسش دربارۀ حکم بیع است و یا دربارۀ اینکه چه کاری با آن انجام دهیم؟ پس اگر مقصود امام علیه السلام استنقاذ بود، میتوانستند بفرمایند: گوشت مختلط را به کافر بده تا مال او را استنقاذ کنی؛ لیکن به جای این تعبیر، از واژۀ «بیع» استفاده کردهاند. بنا بر این، اگر بخواهیم کلام ایشان را حمل بر استنقاذ کنیم باید بگوییم: مقصود از بیع، بیع ظاهری و مقصود از «یأکل ثمنه» نیز ثمن ظاهری میباشد، در حالی که این خلاف ظاهر است.
افزون بر این، استنقاذ از هر کافری جایز نیست؛ بلکه مال اهل ذمّه محترم است. از ایرن رو، تنها کافر حربی شامل این حکم میشود.
البتّه محقّق خویی قدس سره نیز برای رد ادّعای یاد شده، به نکتۀ خوبی اشاره کرده است.
ایشان میفرماید: راوی حدیث (حلبی) اهل کوفه بود و هیچ کافری در کوفۀ آن زمان وجود نداشته است که بتوان مال او را استنقاذ کرد.(1)لیکن به نظر میرسد که هرچند این سخن، دقّت اجتهادی بسیار خوبی است ولی باید توجّه کرد که اوّلاً: در آن زمان در کوفه ناصبی وجود داشته است که میتوان مال آنان را استنقاذ کرد. ثانیاً: حلبی میگوید: «من در محضر امام صادق علیه السلام بودم»؛ پس با توجّه به اینکه امام صادق علیه السلام در مدینه ساکن بودند، معلوم میشود که این روایت در مدینه صادر شده است. از اینرو، نمیتوان سخن محقّق خویی قدس سره را پذیرفت.
نکتۀ چهارم: با استفاده از روایات یاد شده، معلوم میشود که کافر به فروع مکلّف نیست، وگرنه همان طور که خوردن مردار بر مسلمان حرام است، بر آنها نیز حرام میبود و استثنا کردن آنها وجهی نداشت.
نکتۀ پنجم: از روایات استفاده میشود که فقط بیع «گوشت مختلط» به کسی که آن را حلال میداند، جایز است، نه خصوص «گوشت مذکّی»؛ پس معلوم میشود که وجود مذکّی نقشی ندارد و ملاک حکم فقط همان «من یستحلّ المیته» است.
نکتۀ ششم: شیخ انصاری قدس سره پس از نقل دو روایت حلبی مینویسد:
ویمکن حملها علی صورة قصد البائع المسلم اجزاءها التی لا تحلّها الحیاة من الصوف والشعر والعظم؛(2)به عقیدۀ ایشان میتوان این دو روایت را بر اجزایی از بدن مردار که دارای حیات نیستند، حمل نمود.
امام خمینی قدس سره دربارۀ این سخن شیخ انصاری قدس سره مینویسد: کنار گذاشتن این روایات بهتر از حملی است که شیخ قدس سره انجام میدهد؛ زیرا پرسش سائل دربارۀ گوشت مختلط و پاسخ امام علیه السلام نیز جواز فروختن آن به کافری است که مردار را حلال میداند؛ پس هیچ قیدی دالّ بر اینکه نظر ایشان، اجزای بدون حیات مردار است،
وجود ندارد.(1)
همچنین شیخ انصاری قدس سره میگوید: محقّق سبزواری قدس سره در کتاب کفایة الأحکام، عمل به این دو روایت را وجیه شمرده است؛(2)امّا در ادامه با عبارت «فهو مشکل»، در دیدگاه محقّق سبزواری خدشه وارد میکند.(3)
از اینرو، طبق نظر شیخ قدس سره، معاملۀ گوشت مختلط به کسی که مردار را حلال میداند، جایز نیست. البتّه ایشان برای این عبارت خود (فهو مشکل) هیچ دلیلی ذکر نکرده است؛ لیکن دیگران وجوهی را در این باره ذکر کردهاند که ما به بررسی آنها میپردازیم.
وجه اوّل: چه بسا کسی بگوید: جواز معاملۀ گوشت مختلط، مشکل است؛ چون دو روایتی که بر جواز بیع مردار دلالت میکنند شاذ و روایاتی که بر منع دلالت دارند، بسیارند. از این رو، فقها از عمل به این دو روایت اعراض کردهاند.
ولی به نظر میرسد که این وجه درست نیست؛ زیرا:
نخست اینکه: صاحب وسائل در باب حکم بیع مردار مختلط به مذکّی، شش روایت نقل کرده است که بر جواز دلالت میکنند،(4)در حالی که روایات مانعه بیش از پنج روایت نیست. از اینرو نمیتوان گفت که روایات مجوّزه شاذّ هستند.
دوم اینکه: شیخ طوسی قدس سره در النهایة(5)و ابن حمزه قدس سره در الوسیلة(6)بر طبق این روایات فتوا دادهاند و محقّق سبزواری قدس سره نیز عمل به این دو روایت را وجیه دانسته است. همچنین صاحب جواهر قدس سره در این باره مینویسد:
و بالجملة فالمتّجه العمل بالخبرین الجامعین لشرائط الحجّیة خصوصاً بعد الشهرة المحکیة فی مجمع البرهان علی العمل بهما وابن ادریس طرحهما علی
أصله؛(1)عمل کردن به دو خبری که دارای شرایط حجّیت است، وجیه و خوب به نظر میرسد، مخصوصاً پس از شهرتی که در مجمع الفائدة و البرهان برای عمل به این دو ادّعا شده است. و اینکه ابن ادریس این روایات را کنار گذاشته است، بهخاطر مبنای او دربارۀ عدم حجّیت خبر واحد است.
به علاوه برخی از فقها، مانند محقّق و علاّمه قدس سرهما، این روایات را بر جایی حمل کردهاند که قصد فروشنده فروختن مذکّی باشد، از این رو، هرچند ما پیشتر گفتیم که این حمل، بر خلاف ظاهر روایات است، لیکن این دلالت میکند بر اینکه محقّق و علاّمه قدس سرهما نیز بر طبق این دو روایت عمل کردهاند، اگرچه آنها را بر صورتی حمل کردهاند که مکلّف بیع مذکّی را قصد کند.
در علم رجال، این بحث مطرح است که اگر اصحاب بر طبق روایت صحیحی فتوا ندادند، آیا حجّیت این روایت مخدوش میشود؟ در این باره دو دیدگاه وجود دارد:
فقهای قم، مانند محقّق حائری، محقّق بروجردی، امام خمینی و شاگردان ایشان قدس سرهم، اعراض اصحاب را موجب از بین رفتن حجّیت میدانند. لیکن دیدگاه بزرگان نجف (مانند محقّق خویی قدس سره) این است که اعراض اصحاب، ضربهای به حجّیت خبر نمیزند و باید به روایاتی که سند صحیح دارند، عمل کرد.
باور ما دربارۀ این بحث این است که - چنانکه در جای خودش و در یکی از بحثهای گذشته ثابت کردیم، اعراض اصحاب حجّیت را از بین میبرد، همان طور که عمل کردن اصحاب به یک روایت ضعیف نیز ضعف سند آن را جبران میکند.
خود شیخ انصاری قدس سره هم این دیدگاه را پذیرفته است؛ یعنی ایشان در جایی که مشهور از روایتی اعراض کنند، دیگر به روایت عمل نمیکند و در جایی که مشهور بر طبق روایتی فتوا دهند، به آن روایت عمل میکند.
اتّفاقاً یکی از اهرمهایی که تا به حال سبب شده است چارچوب اصلی فقه ما باقی
1) (1) . جواهر الکلام: ج 36 ص 341.
بماند همین است؛ زیرا اگر کسی روایاتی را جعل کند و برای آنها سند صحیح بیاورد و آن را در لابلای یک کتاب فقهی منتشر کند، تنها راهی که میتوان به نامعتبر بودن روایت او پی برد، این است که فقها و متقدّمین بر طبق این روایت فتوا نداده باشند؛ زیرا فتوا ندادن بزرگان بر طبق آن نشان میدهد که این روایت حتّی اگر صادر هم شده باشد، یک اشکال پنهان دارد که ما از آن بی اطّلاعیم.
البتّه برخی هم تفصیل داده و گفتهاند: اعراض مشهور قادح است؛ ولی فتوایشان جابر نیست. لیکن ما بحث در این باره را به جای خودش موکول میکنیم.
وجه دوم: شاید کسی بگوید: اینکه شیخ انصاری قدس سره جواز بیع گوشت مختلط را به مستحل مشکل میداند، علّتش این است که میان روایات مجوّزه و روایات مانعه، تعارض مستقر وجود دارد.
لیکن این سخن صحیح نیست؛ چراکه روایات مجوّزه، مخصِّص روایات مانعهاند؛ زیرا بهطور کلّی از نگاه عرف، یک روایت خاص میتواند حتّی بر بیست روایت عام مقدّم شود. از این رو، در اینجا نیز تعارض مستقرّی وجود ندارد و روایات مجوّزه، روایات مانعه را مقیّد میکنند.
وجه سوم: سومین توجیه، مطابق با مبنای کسانی است که کفّار را نیز مکلّف به فروع میدانند. بر اساس این دیدگاه، جواز معاملۀ گوشت مختلط مشکل است؛ چون عمل به روایاتی که آن را تجویز میکنند، مستلزم اعانت بر گناه بوده و عقلاً مذموم و شرعاً حرام است. پس باید این روایات را کنار گذاشت.
برای پاسخ به این توجیه، دو پاسخ داده شده است:
پاسخ نخست: آیۀ شریفۀ«وَ لا تَعاوَنُوا عَلَی الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ»1 که دلیل بر حرمت اعانت بر اثم شمرده میشود، عمومیت دارد و قابل تخصیص است؛ یعنی میتوان گفت: اعانت بر اثم حرام است مگر جایی که کافری میخواهد گناه را انجام دهد.
ولی به نظر میرسد که این پاسخ درست نیست؛ زیرا اگرچه حرمت اعانت بر اثم عمومیت دارد، ولی از تخصیص گریزان است، چراکه«وَ لا تَعاوَنُوا عَلَی الْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ» اگر به ملاک عقل باشد، هرگز قابلیت تخصیص ندارد؛ چون مثل این است که بگوییم: «ظلم بر خدا قبیح است مگر اینکه...»؛ روشن است که در اینجا استثنا معنا ندارد؛ زیرا صدور ظلم از خداوند متعال محال است. اگر هم دارای یک ملاک شرعی باشد، لسانش به گونهای است که تخصیص بردار نیست. پس این پاسخ، صحیح به نظر نمیرسد.
پاسخ دوم: اعانت بر اثم در جایی حرام است که شخص معیّن به قصد اینکه این گناه از دیگری صادر شود به او کمک کند؛ ولی در جاییکه او قصد به گناه انداختن دیگری را ندارد، اعانه صدق نمیکند. پس این مسئله نیز شبیه مسئلۀ «بیع العنب» است که انگور را به کسی میفروشیم که میدانیم خمر از آن درست میکند، ولی قصد ما این نیست که او از آن خمر بسازد. در اینجا میگویند: فروش انگور به این شخص، مانعی ندارد، هرچند همین حکم نیز محلّ اختلاف است.
به تعبیر دیگر، در حرمت اعانت بر اثم، قصد لازم است، نه صرف اینکه گناه خارجی بر این فعل مترتّب شود.
وجه چهارم: برخی از فقها همچون سیّد عاملی قدس سره در مفتاح الکرامة، این دو روایت را حمل بر تقیّه کردهاند.(1)لیکن مخدوش بودن این نظر روشن است؛ زیرا تقیّه در صورتی معنا خواهد داشت که اهل سنّت نیز معاملۀ گوشت مختلط را به کافر مستحل جایز بدانند، در حالی که آنها چنین نظری ندارند.
وجه پنجم: وجه دیگری که برای توجیه سخن شیخ انصاری قدس سره مطرح شده، این است که این دو روایت بر تعجیز حمل شوند؛ یعنی امام علیه السلام برای بیان این مطلب که گوشت مختلط هیچ ارزشی ندارد، راهی را پیشنهاد کردهاند که عمل به آن ممکن نیست؛ زیرا پس از زمان حضرت موسی علیه السلام، هیچ مذهب و دینی مردار را حلال ندانسته است.
1) (1) . مفتاح الکرامة: ج 12 ص 63.
این توجیه نیز صحیح به نظر نمیرسد، زیرا:
اوّلاً: خلاف ظاهر روایت است؛ چراکه سائل از امام علیه السلام میپرسد: با این گوشت چه کنم؟ و ایشان در پاسخ میفرمایند: به مستحلّ مردار بفروش. پس اگر مستحلّ مردار وجود نداشت، سائل در این مورد نیز میپرسید و کسب تکلیف میکرد. از این رو، ظاهر روایت این است که سائل، پاسخ خود را گرفته و به آن عمل کرده است.
ثانیاً: در زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله کسانی بودند که مردار را حلال میدانستند. آیۀ شریفۀ«حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ»1 اشاره به موقوذه، متردّیه و نطیحه دارد که از مصداقهای مردار به شمار میروند، ولی در آن زمان حلال دانسته میشد. از این رو، صاحب مفتاح الکرامة نیز از فاضل مقداد چنین نقل میکند:
إنّهم فی الجاهلیة لا یحرّمون المیتة؛(1)آنان در زمان جاهلیّت، مردار را حرام نمیدانستند
پس از بررسی کامل این روایات و وجوه بیان شده برای توجیه کلام شیخ انصاری قدس سره، دانستیم که این روایات از نظر دلالت و سند، مشکلی ندارند و میتوان به آنها عمل نمود.
تا اینجا گروه اوّل از روایات مجوّزه (روایاتی که فروختن مردار به مستحلّ را تجویز میکردند) مورد بررسی قرار گرفت. امّا گروه دوم، روایاتی است که میگویند:
مختلط را جلوی سگها بیندازید. پس باید ببینیم آیا گروه اوّل با گروه دوم منافات دارد یا خیر؟
4-1-4 -. رابطۀ روایات مجوّزه با قاعدۀ الزام
در اینجا باید به این پرسش پاسخ دهیم که آیا روایات مجوّزه، به خودی خود، میتوانند از ادلّۀ قاعدۀ الزام باشند؟
1) (2) . مفتاح الکرامة: ج 12 ص 63.
توضیح آنکه: در فقه قاعدهای داریم به نام قاعدۀ الزام که میگوید: «ألزموا الناس بما ألزموا أنفسهم»؛ یعنی مردم را به آن چیزی که خود را به آن ملزم میکنند، ملزم کن.
برخی از بزرگان، مثل والد معظّم ما - دام ظلّه العالی - در کتاب قواعد فقهیۀ خود، فرمودهاند که این قاعده شامل کفّار هم میشود؛ چون مراد از واژۀ «الناس» در اینجا خصوص اهلسنّت نیست؛ بلکه اعم از اهل سنّت و کفّار است؛ یعنی ما میتوانیم کفّار را به آنچه بر خودشان لازم میدانند، ملزم کنیم.
بر اساس این دیدگاه، در اینجا نیز میتوانیم بگوییم: شما که مردار را حلال میدانید آن را بگیرید و پول آن را بدهید. پس طبق قاعدۀ الزام، کفّار و کسانی که مردار را حلال میدانند، باید بر طبق این اعتقادشان عمل کنند؛ یعنی اگر مردار را به آنها فروختیم باید پول آن را به ما بپردازند. بر این اساس، این روایات صحیحه نیز میتوانند از ادلّۀ قاعدۀ الزام باشند.
لیکن تحقیق آن است که: این روایات، نه میتوانند دلیل بر قاعدۀ الزام باشند و نه میتوانند از مصادیق آن به شمار روند؛ زیرا قاعدۀ الزام این است که مردم را به آنچه بر خودشان الزام کردهاند، ملزم کنید. پس مورد بسیار روشن این قاعده - که در روایات هم وارد شده - این است که اگر مردی سنّی، زن خود را سه طلاقه کرد باید بگوییم:
دیگری میتواند این زن را بگیرد؛ چراکه این سه طلاق بر اساس مذهب آنها صحیح است، هرچند طبق مذهب ما صحیح نیست. ولی در بحث ما، گفتگو دربارۀ این است که ما مسلمانان، خوردن مردار را حرام و ثمن آن را سحت میدانیم. پس اینکه در روایات آمده است که گوشت مختلط را به کسی که آن را حلال میداند بفروشید، ربطی به قاعدۀ الزام ندارد؛ چراکه اگر ما بخواهیم این روایات را با قاعدۀ الزام مرتبط بدانیم، اشکالات زیادی وارد میشود.
مثلاً بسیاری از بزرگان، واژۀ «علی» در عبارت «بما ألزموا أنفسهم» را به معنای ضرری گرفتهاند؛ یعنی اهل سنّت یا کفّار را به آن ضررهایی که خودشان بر خود ملزم کردهاند ملزم کنید. از این رو، بر اساس این معنا، این قاعده فقط موارد ضرری را در
برمیگیرد و شامل موارد غیر ضرری نمیشود. پس چه بسا کسی که مردار را حلال میداند، پول بسیار کمی به مسلمان دهد و بدون هیچ ضرری این مردار یا شیء مختلط را از او بخرد. در نتیجه قاعدۀ الزام شامل او نمیگردد.
بنا بر این، با دقّت معلوم میشود که این روایات، ربطی به قاعدۀ الزام ندارند؛ یعنی نه از مصادیق قاعدۀ الزاماند و نه دلیل بر آن؛ بلکه مخصّص عمومات مانعه هستند؛ یعنی با جمع این دو روایت با روایات مانعه، این نتیجه به دست میآید که بیع مردار برای خوردن، حرام و باطل است مگر به کسی که خودش آن را حلال میداند.
آری، اگر از روایات و ادلّۀ وارد شده در قاعدۀ الزام، یک معنای وسیع و کلّی را استفاده کنیم - یعنی جمودی بر تعبیر «الزام» و کلمۀ «علی» نداشته باشیم و بگوییم کسانی که بر طبق مذهبشان عملی صحیح است، اگر آن را انجام دادند، میتوانیم آثار صحّت را بر آن مترتب کنیم -، در این صورت، دو روایت محلّ بحث نیز میتوانند از ادلّۀ این قاعده شمرده شوند.(1)
4-2. گروه دوم
4-2-1. روایت اوّل: عدم جواز بیع
أخبرنا محمّد حدثنی موسی قال: حدثنا أبی عن أبیه عن جدّه جعفر بن محمّد عن أبیه عن علی علیهم السلام: أَنَّهُ سُئِلَ عَنْ شَاةٍ مَسْلُوخَةٍ وَأُخْرَی مَذْبُوحَةٍ عَنْ عَمًی عَلَی الرَّاعِی أَوْ عَلَی صَاحِبِهَا فَلَا یَدْرِی الذَّکِیَّةَ مِنَ الْمَیِّتَةِ. قَالَ: ترم
[
تُرْمَی] بِهِمَا جَمِیعاً إِلَی الْکِلَابِ؛(2)از امام علیه السلام چنین پرسیده شد که یک گوسفند مردار و یک گوسفند ذبح شده وجود دارد که صاحبش نمیداند کدامیک مردار و کدام مذکّی است؟! امام علیه السلام فرمودند: همۀ آنها را جلوی سگها بریزید.
اشعث و اسماعیل در سند این روایت ممدوح هستند؛ امّا این روایت در کتاب جعفریّات وارد شده است و از آنجا که این کتاب را قرن سوم هجری از هند آوردهاند، اثبات اینکه همۀ روایات آن را اشعث نقل کرده باشد، مشکل به نظر میرسد. البتّه در بحث رجال و درایه، همه تصریح کردهاند که شرط حجّیت خبر این نیست که خبر حتماً در کتب اربعه باشد؛ چراکه ما روایاتی داریم که در کتب اربعه نیست و مورد فتوای فقها هم واقع شده است، مانند روایت «علی الید ما اخذت حتّی تؤدّیه» و همین روایت مورد بحث، که در هیچ کدام از کتب اربعه شیعه نقل نشده است، ولی فقها بسیار به آن استناد کرده و فتوا دادهاند. پس، لذا از این جهت ضربهای به حجّیت روایت وارد نمیشود؛ لیکن اصل کتاب در قرن سوم از هند آمده است و یقین نداریم که هر آنچه که در این کتاب آمده، حتماً اشعث نقل کرده باشد.
به هر روی، این روایت، دالّ بر این مطلب است که گوشت مختلط را باید جلوی سگ انداخت و روشن است که این وجوب، نفسی نیست؛ بلکه قطعاً امیرالمؤمنین علیه السلام با نقل این مطلب، به عدم جواز انتفاع از آن اشاره دارند. از این رو میتوانیم با استفاده از این روایت بگوییم: گوشت مختلط قابلیت انتفاع ندارد.
لیکن این روایت با روایات مجوّزه تنافی ندارد و توسّط آنها تخصیص میخورد؛ یعنی معنای آنها این است که گوشت مختلط باید دور ریخته شود مگر در مواردی که بتوان آن را به یک کافر مستحل فروخت. اتّفاقاً روایت پنجم که پس از این مورد مطالعه قرار میگیرد نیز شاهد بر این مطلب است.
4-2-2. روایت پنجم:
وعنه «الشیخ الطوسی) عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ یَزِیدَ عَنِ الْحَسَنِ(الحُسَیْن) بْنِ الْمُبَارَکِ عَنْ زَکَرِیَّا بْنِ آدَمَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ علیه السلام عَنْ قَطْرَةِ خَمْرٍ أَوْ نَبِیذٍ مُسْکِرٍ قَطَرَتْ فِی قِدْرٍ فِیهِ لَحْمٌ کَثِیرٌ وَمَرَقٌ کَثِیرٌ؛ قَالَ علیه السلام: یُهَرَاقُ الْمَرَقُ أَوْ یُطْعِمُهُ أَهْلَ الذِّمَّةِ أَوِ الْکَلْب واللّحم اغْسِلْهُ وکُلْهُ، قُلْتُ: فَإنَّه
قَطَرَ فیه الدَّمْ، قال: الدَّمُ تَأکُلُهُ النّارُ إنّ شاءَ اللّهُ، قُلْتُ: فَخَمْرٌ أوْ نَبیذُ قَطَرَ فی عَجِینٍ أوْ دَمٌ قالَ، فَقالَ: فَسَدَ قُلْتُ: أبیعُهُ مِنَ الیَهودِ وَالنَّصاری وأُبَیِّنُ لَهُمْ؟ قالَ: نَعَمْ فَإنَّهُمْ یَسْتَحِلّونَ شُرْبَه...؛(1)از امام کاظم علیه السلام در مورد قطره شرابی که در دیگی پر از گوشت و آبگوشت افتاده سؤال شد؛ ایشان فرمودند:
آبگوشت را دور ریخته یا به اهل ذمّه بدهید - زیرا شراب را پاک میدانند - یا به سگ بدهید امّا گوشت را با آب بشور و بخور پرسیدم اگر قطرهای از خون در آن بریزد، فرمود اشکالی ندارد و آتش خون را از بین میبرد عرض کردم اگر قطره خمر در خمیری قرار گیرد فرمود فاسد میشود عرض کردم آیا میتوانم به یهودی یا مسیحی بفروشم و برای او بیان نمایم؟ فرمود: آری؛ چرا که ایشان حلال میدانند شرب خمر را....
علّامه قدس سره از سویی خون را در این روایت بر خونی که نجس نیست، حمل میکند (مانند خون ماهی) و از سوی دیگر سند کافی را هم مورد خدشه قرار میدهد. ایشان دربارۀ سند کافی میفرماید: «فی طریقه محمّد بن موسی فإن کان هو ابن عیسی أبو جعفر، کان ابن الولید یقول: إنّه یضع الحدیث».
در سند کافی(2)آمده است: «محمّد بن یعقوب، عن محمّد بن یحیی، عن محمّد بن موسی، عن الحسن بن مبارک، عن زکریّا بن آدم». محمّد بن موسی ضعیف است.
مجلسی دوم در مرآة العقول آورده است این حدیث، مجهول یا ضعیف است. در جامع المدارک(3)آمده است: «لا قصور فیه سنداً و دلالة». در التنقیح فی شرح العروة الوثقی به جهت ابن مبارک، روایت را ضعیف میداند، در حالی که حسن بن مبارک مهمل است و نام صحیح او - چنان که محقّق تستری قدس سره در قاموس آورده - حسین بن مبارک است.
شیخ مفید قدس سره به عموم این روایت استدلال نموده و میفرماید: اگر خون در اثر
غلیان از بین برود پاک میشود. از استدلال ایشان مفید استفاده میشود که این روایت مورد اعراض اصحاب نیست. امّا ابن ادریس و شمار دیگری از فقها، قائل به بقای این آب بر نجاست هستند؛ چون، ایشان غلیان را از مطهّرات نمیدانند، در حالی که این آب، آب قلیلی است که با نجاست ملاقات نموده است.
مستفاد از روایت، این است که در چنین مواردی هم میتوان آن را دور ریخت و یا به اهل ذمّه داد و یا جلوی سگ انداخت.
4-3. بررسی گروه سوم:
گروه سوم، روایاتی است که موضوع آنها گوشت مختلط نیست، بلکه دربارۀ گوشت مشتبه وارد شدهاند. مقصود از گوشت مختلط مواردی است که دو نوع گوشت، وجود دارد و ما نمیدانیم کدام مذکّی و کدام مردار است، و مقصود از گوشت مشتبه، مواردی است که فقط یک گوشت وجود دارد و ما نمیدانیم آیا مذکّی است یا مردار؟
این روایات عبارتاند از:
4-3-1. روایت اوّل:
مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی نَصْرٍ (عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ شُعَیْبٍ) عَنْ أَبِی عَبْدِاللّه علیه السلام فِی رَجُلٍ دَخَلَ قَرْیَةً فَأَصَابَ بِهَا لَحْماً لَمْ یَدْرِ أَ ذَکِیٌّ هُوَ أَمْ مَیِّتٌ؟ فَقَالَ علیه السلام: فَاطْرَحْهُ عَلَی النَّارِ فَکُلُّ مَا انْقَبَضَ فَهُوَ ذَکِیٌّ وَکُلُّ مَا انْبَسَطَ فَهُوَ مَیِّتٌ؛(1)امام صادق علیه السلام دربارۀ مردی که وارد روستایی شده و به گوشتی برخورد میکند که نمیداند مردار است یا تذکیه شده، فرمودند: باید آن را در آتش بیندازد، اگر جمع شود، مذکّی و اگر باز شود، مردار است.
1) (1) . همان: ج 24 ص 188.
در سند این روایت، اسماعیل بن شعیب مجهول است. البتّه شیخ طوسی قدس سره معتقد است که بزنطی جز از ثقه نقل روایت نمیکند. از این رو، بر اساس دیدگاه ایشان، این روایت معتبر خواهد بود.
از طرفی چون فقها به این روایت عمل نمودهاند، ضعف سند بر طرف میشود.
شهید اوّل در غایة المراد(1)مینویسد: «وهذه وإن کان بعض رجالها فیه کلام إلاّ أنّ عمل الکافّة بها یؤیّدها ولا أعلم أحدا خالف فیها إلاّ أنّ المحقّق فی الشرائع والإمام المصنّف أورداها بلفظ «قیل» المشعر بالضعف».
این روایت بر فرض صحّت سند، میتواند در مقابل اصل عدم تذکیه که میان جماعتی از متأخّران مشهور است، قرار میگیرد. البتّه در برخی از روایات دربارۀ لباسی که ندانیم میته است یا خیر، فرمودهاند که نماز خواندن در آن صحیح است.
4-3-2. روایت دوم:
مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ قَالَ: قَالَ الصَّادِقُ علیه السلام: لَاتَأْکُلِ الْجِرِّیَّ ولا المارماهی ولا الطافی وهو الّذی یموت فی الماء فیطفو علی رأس الماء وان وجدت سمکا... إِلَی أَنْ قَالَ وَإِذَا وَجَدْتَ لَحْماً وَلَمْ تَعْلَمْ أَ ذَکِیٌّ هُوَ أَمْ مَیْتَةٌ فَأَلْقِ قِطْعَةً مِنْهُ عَلَی النَّارِ فَإِنِ انْقَبَضَ فَهُوَ ذَکِیٌّ وَإِنِ اسْتَرْخَی عَلَی النَّارِ فَهُوَ مَیْتَةٌ؛(2)شیخ صدوق قدس سره میگوید: امام صادق علیه السلام فرمودند: جری که همان اسبله ماهی یا نوعی از مارماهی است و نیز مارماهی و طافی، نخور... هرگاه گوشتی پیدا کردی که نمیدانی تذکیه شده یا مردار است، قطعهای از آن را در آتش بینداز، پس اگر جمع شد، مذکّی و اگر منبسط شد، مردار است.
این روایت، از جمله مرسلات معتبر شیخ صدوق قدس سره است؛ چراکه ایشان به اسناد قطعی از امام صادق علیه السلام نقل روایت کرده است و چنانکه پیشتر گفته شد، این گونه مرسلات صدوق قدس سره معتبرند.
بنا بر این، در این دو روایت، امام علیه السلام نشانهای برای تشخیص گوشت مردار از گوشت مذکّی ارائه کردهاند و آن این است که گوشت مردار در آتش منبسط میشود، ولی گوشت مذکّی منقبض میگردد. لیکن دیدگاه فقها دربارۀ این دو روایت هماهنگ نیست؛ زیرا برخی مانند صاحب جواهر قدس سره معتقدند که شمار بسیاری از فقها مضمون این دو روایت را پذیرفتهاند.(1)از سوی دیگر، محقّق خویی قدس سره معتقد است که نمیتوان به مضمون این دو روایت عمل کرد.(2)
به نظر میرسد که گویا دیدگاه محقّق خویی قدس سره صحیح است؛ زیرا در صورتی عمل به مضمون روایت ممکن خواهد بود که امام علیه السلام این آزمایش را به عنوان یک امارۀ شرعی بیان کرده باشند، در حالی که به نظر میرسد که امام علیه السلام آن را به عنوان یک أمارۀ عرفی و عقلایی مطرح کردهاند، نه امارۀ شرعی؛ زیرا گاهی ممکن است گوسفندی مردار باشد، امّا گوشت او در آتش منقبض شود؛ برای نمونه، اگر گوسفندی رو به قبله ذبح نشده و یا نام خدا در هنگام ذبح برده نشده باشد، حکم مردار را دارد؛ ولی چون خون از بدن او بیرون رفته است، گوشت او در آتش جمع میشود. بله، در جایی که گوسفند خفه شده باشد ممکن است این نشانه تطبیق پیدا کند؛ لیکن در جایی که بسم اللّه نگفتهاند و یا رو به قبله نبوده، ولی رگهای چهارگانهاش را بریدهاند، این اماره صدق نمیکند.
از اینرو، مضمون این دو روایت، قابل پذیرش نیست و بر فرض صحّت سند و دلالت نیز این دو روایت، مربوط به مشتبه هستند و ربطی به بحث مردار مختلط به مذکّی ندارند. پس با توجّه به اینکه الغای خصوصیت از مشتبه نیز ممکن نیست، این دو روایت دلالتی بر جواز استفاده از گوشت مختلط ندارند، چنانکه صاحب جواهر قدس سره نیز میفرماید: ما نمیتوانیم در اینجا الغای خصوصیت کنیم و بگوییم حکم مشتبه و مختلط در اینجا یکی است.(3)
بر این اساس، روشن شد که روایات دستۀ دوم با دستۀ اوّل منافات ندارد، و گروه سوم نیز اشکال سندی دارد و بر فرض که از اشکال سندی نیز چشمپوشی کنیم، اشکال دلالی دارد و حتّی اگر از هر دو اشکال نیز چشم پوشی کنیم، به اشکال سومی برمیخورند و آن این است که مورد آنها مربوط به لحم مشتبه است و ربطی به بحث ما ندارد. بنا بر این، ما باید روایات اوّل را اخذ کنیم؛ یعنی فروختن گوشت مختلط به کسانی که آن را حلال میدانند، جایز و صحیح است و میتوان از مختلط بودن نیز الغای خصوصیت کرد و حتّی خودِ میتۀ معیّن را نیز به کسی که آن را حلال میداند، فروخت.
در بحثهای پیشین، در مورد فروش گوشت مختلط به قصد مجموع، سخن به میان آمد؛ یعنی جایی که فروشنده هر دو را قصد کرده و ثمن دریافتی نیز در مقابل هر دو قرار گرفته است. لیکن فرع قابل تصوّر دیگر، این است که گوشت مختلط را تنها به قصد مذکّی به فروش برسانند.
شیخ انصاری قدس سره دربارۀ این فرع میفرماید: برخی از فقها همچون محقّق حلّی و علاّمۀ حلّی قدس سرهما فروش گوشت مختلط به قصد مذکّی را جایز دانستهاند، خواه مشتری کافر مستحلّ باشد، خواه نباشد و چه فروشنده قصد خود را به مشتری بگوید و چه مشتری از این قصد بیخبر باشد و در نظر خود، ثمن را در مقابل مجموع پرداخت کند.
شیخ انصاری قدس سره دو اشکال بر این دیدگاه مطرح میکند:
نخست آنکه: این معامله در هر صورتی برای مشتری بیفایده است؛ چراکه او به وجود مردار علم اجمالی رد و نمیتواند از آن استفاده کند و چیزی که قابلیت انتفاع
ندارد، مالیّت نخواهد داشت و معاملۀ چیزی که مال شمرده نمیشود، باطل است.
دوم آنکه: حتّی اگر کسی معتقد باشد که ارتکاب یکی از دو طرف در علم اجمالی جایز است، از آنجا که شرط جواز انتفاع، تذکیه است و احراز این شرط ضروری است، از این رو هر گوشتی که بایع یا مشتری اختیار کند با اصل عدم تذکیه رو به رو میشود.
ما در اینجا فعلاً کاری به بحث «اصل عدم تزکیه» نداریم؛ بلکه اشکال ما به شیخ قدس سره این است که:
اگر بایع فقط گوشت مذکّی را قصد کند و ما بگوییم: انتفاع از این گوشت جایز نیست، این عدم جواز یک عدم جواز و حرمت ظاهری خواهد بود، در حالی که حرمت ظاهری قابل زوال است و موجب بطلان معامله نمیگردد؛ بلکه بطلان معامله در جایی است که انتفاع «حرمت واقعی» داشته باشد؛ یعنی اگر واقعاً انتفاع از چیزی جایز نباشد - مانند خمر و مردار معیّن -، معاملۀ آن باطل است؛ ولی اگر انتفاع از چیزی حرمت ظاهری داشته باشد، از آنجا که این حرمت قابل زوال است نمیتواند موجب بطلان معامله شود. مثلاً در جاییکه بایع یک مردار دارد و یک مذکّی، و این دو با هم مخلوط شدهاند، اگر یکی از این دو منعدم شد، حرمت ظاهری زائل میگردد و استفاده از دیگری جایز خواهد بود، و یا اگر یکی از دایرۀ ابتلا خارج شد، انتفاع از دیگری جایز است. از این رو ما میگوییم: ممکن است همین اتّفاق برای مشتری نیز رخ دهد و حرمت انتفاع از او زائل گردد.
بنا بر این، اشکال ما به فرمایش شیخ قدس سره این است که: هرچند استفاده از گوشت مختلط برای مشتری حرام است، ولی این حرمت یک حرمت ظاهری است و حرمت ظاهری مانع از صحّت واقعی نیست؛ بلکه ما یک مذکّای واقعی داریم که ثمن در مقابل همین مذکّای واقعی قرار میگیرد.
محقّق خویی قدس سره میفرماید: اگر ما مانع از صحّت بیع مردار را اجماع و نص قرار دهیم
و بگوییم اجماع یا نص بر عدم جواز بیع مردار وجود دارد، در فرض ما بیع به قصد مذکّی جایز خواهد بود؛ ولی اگر مانع را حرمت انتفاع قرار دهیم؛ فرمایش شیخ قدس سره درست خواهد بود.
ما نقد خود بر کلام شیخ قدس سره را عرض کردیم. پس همان اشکال بر کلام محقّق خویی قدس سره نیز وارد است.
البتّه برخی معتقدند که جاری شدن اصل عدم تذکیه، دلالت بر مردار بودن گوشت ندارد. زیرا آنچه در ادلّه آمده، حرمت اکل مردار است نه اکل غیر مذکّی؛ یعنی موضوع حرمت، مردار است و هنگامی که اصل عدم تذکیه جاری شود، مردار بودن را ثابت نمیکند؛ بلکه فقط مذکّی نبودن را ثابت میکند.(1)
امام خمینی نیز سخن محقّق حلّی و علاّمۀ حلّی قدس سرهم را - که بیع به قصد مذکّی را تجویز فرمودهاند - نپذیرفته است و اظهار میدارد: اگر مستند دیدگاه این دو بزرگوار، دو روایت حلبی باشد، باید در آن روایات، ضمیر «باعه» را به مذکّی برگردانند که خلاف ظاهر است؛ زیرا ضمیر «فکیف یصنع به» در سؤال سائل، به گوشت مختلط باز میگردد.
از سوی دیگر اگر مرجع ضمیر، گوشت مذکّی باشد، نیازی به قید «ممّن یستحلّ» نخواهد بود.
از اینرو، محقّق و علاّمه قدس سرهما نمیتوانند برای اثبات دیدگاه خود به این روایات استناد کنند؛ بلکه دیدگاه ایشان باید مبتنی بر قواعد باشد، در حالی که طبق قواعد نیز اثبات چنین مطلبی ممکن نیست؛ زیرا در اینجا دو حالت وجود دارد: یا فروشنده به مشتری اعلام میکند که مذکّی را قصد کرده است و یا مشتری از این موضوع مطّلع نمیشود. اگر فروشنده اعلام نکند و مشتری پول مجموع را بپردازد، در اینصورت، میان ایجاب و قبول مطابقت نخواهد بود و در نتیجه معامله باطل است. و اگر هم
1) (1) . کتاب المکاسب: ج 1 ص 37.
مشتری با خبر باشد و پول را در مقابل مذکّی پرداخت کند، با اینکه میان ایجاب و قبول تطابق وجود دارد، ولی ممکن است منجر به غرر و جهالت گردد؛ چراکه اگر از میان مذکّی و مردار، یکی چاق و دیگری لاغر باشند و ندانند که ثمن در مقابل کدام یک قرار میگیرد، در اینصورت غرر و جهالت پیش میآید که مانع از صحّت بیع است.(1)
لیکن در پاسخ به این اشکال میتوان گفت: محقّق و علاّمه قدس سرهما که بیع به قصد مذکّی را تجویز نمودهاند، با قطع نظر از این اشکالات و عوارض است؛ یعنی فرض اینان در جایی است که بین ایجاب و قبول مطابقت باشد. مثلاً از یک سو بایع به مشتری میگوید: من گوشتهایی دارم که در میان آنها مردار و مذکّی وجود دارد، ولی من نمیدانم مذکّی کدام است و مردار کدام. از این برو میخواهم مذکّی را قصد کرده و ایجاب را به مذکّی متعلّق نمایم. از سوی دیگر، مشتری هم عالم به واقع است و میگوید: من هم مذکّی را قبول میکنم و ثمن را در مقابل مذکّی قرار میدهم. اگر در چنین موردی باشد که بایع و مشتری با علم به قضیّه و قصد مذکّی، معامله کنند و فرض کنیم از جهت اختلاف قیمت هم غررس در کار نباشد،(2)آیا از نظر قواعد اشکالی دارد؟
به نظر میرسد که این بیع هیچ مانعی ندارد و اشکالاتی که در کلام شیخ انصاری و مرحوم امام قدس سرهما بود، با این بیان قابل جواب است؛ یعنی ما در این مسئله باید جایی را فرض کنیم که مطابقت ایجاب و قبول وجود دارد و غرری هم در کار نیست، و بایع بگوید:
من مذکّی را قصد میکنم و مشتری هم بگوید: من ثمن را در مقابل مذکّی میدهم، سپس بایع هر دو را به مشتری تحویل داده و مشتری هم هر دو را اخذ میکند.
پس همان طور که بیع مجموع گوشت مختلط، به کسی که مردار را حلال میداند حتّی به قصد اکل نیز جایز است، همچنین بیع مجموع به مسلمانی که آن را حلال
نمیداند نیز به قصد مذکّی جایز است، هرچند در مقام تسلیم، هر دو گوشت مردار و مذکّی را با هم به مشتری تحویل بدهد. پس فتوای محقّق و علاّمه قدس سرهما قابل تطبیق بر قواعد است.
در اینجا دو نکتۀ دیگر باقی مانده است که باید مورد توجّه قرار گیرد:
نکتۀ اوّل: ما پیشتر نکتهای را دربارۀ حمل روایات صحیحۀ حلبی بر استنقاذ مطرح کردیم که در اینجا نیز باید به آن توجّه نماییم.
ما پیشتر در ذیل این دو روایت گفتیم که علاّمه قدس سره آنها را بر مسئلۀ استنقاذ مال کافر حمل میکند؛ یعنی ایشان معتقد است که تعبیر «باعه ممّن یستحل»، با استنقاذ مال کافر ارتباط دارد و معنایش این است که برای گرفتن مال کافر از او باید چیزی تحویلش بدهیم تا او مالش را به ما بدهد.
لیکن همان گونه که پیشتر نیز گفته شد، این سخن چند اشکال دارد:
نخست اینکه: این حمل بر خلاف ظاهر روایات است؛ زیرا در این دو روایت تعبیر «یبیعه» یا «باعه» آمده است که ظهور در استنقاذ ندارد؛ چراکه استنقاذ یعنی پیدا کردن راهی برای خلاص شدن مال از دست کافر، در حالی که این روایات اشارهای به این معنا ندارند.
دوم اینکه: از هر کافری که مردار را حلال میداند نمیتوان استنقاذ کرد؛ بلکه فقط استنقاذ مال کافر حربی جایز است. پس اگر کافر ذمّی باشد، تا هنگامی که در ذمّۀ اسلام و در شرایط ذمّه است، مال او محترم است و نمیتوان مال او استنقاذ کرد.
البتّه محقّق خویی قدس سره در پاسخ به علاّمه قدس سره میفرماید: حلبی اهل کوفه بوده است و در کوفه اصلاً کافر حربی که استنقاذ مال او صحیح باشد، وجود نداشته است.(1)
لیکن هرچند این توجّه خوبی است که محقّق خویی قدس سره فرمودهاند، ولی اشکالش
1) (1) . مصباح الفقاهة: ج 1 ص 135.
این است که استنقاذ، منحصر به کافر حربی نیست؛ بلکه ناصبی نیز همچون کافر حربی است و مالش احترام ندارد و در آن زمان، ناصبی هم در کوفه بوده است. به علاوه امام صادق علیه السلام در مدینه بودهاند و اگرچه حلبی اهل کوفه بوده است، ولی میگوید من در محضر امام صادق علیه السلام نشسته بودم که شخصی این سؤال را از حضرت مطرح نمود. پس با توجّه به اینکه امام صادق علیه السلام در مدینه بودهاند، این پرسش و پاسخ در مدینه رخ داده است.
نکتۀ مهمتر آن است که ائمّه علیهم السلام در مقام جواب، حکم کلّی را بیان میفرمودند و دیگر لزومی نداشت که در همان مکان، سؤال و جواب آن مطلب، واقعیّت عینی و خارجی داشته باشد. به عبارت دیگر، در این روایات فرمودهاند: میتوان گوشت مختلط را به مستحل فروخت. این یک حکم کلّی است، اعم از اینکه در زمان صدور روایت مستحلّی باشد یا نباشد. آری، باید بالأخره در یک زمانی چنین مصداقی محقّق باشد، بهطوری که اگر تا روز قیامت مصداقی برای آن یافت نشود، آنگاه این جواب غیر قابل اخذ خواهد بود.
نکتۀ دوم: همانطور که پیشتر نیز گفته شد، شیخ انصاری قدس سره این دو روایت صحیح را بر اجزائی حمل کردهاند که روح ندارند، مانند مو و پشم و استخوان. ایشان مینویسد:
و یمکن حملهما علی صورة قصد البایع المسلم، أجزائها التی لا تحلّها الحیاة من الصوف والشعر والعظم.(1)
لیکن امام خمینی قدس سره در المکاسب المحرّمة فرمودهاند: اگر این دو روایت را کنار میگذاشتیم، بهتر از این بود که توجیه شیخ قدس سره را انجام دهیم؛(2)زیرا در روایت فرمودهاند: «یبیعه ممن یستحلّ المیتة»، در حالی که هیچ اشارهای به اجزای بیروح ندارد؛ بلکه «یبیع» همۀ مختلط را در بر میگیرد. بویژه آنکه قید «ممّن یستحل»، قرینۀ
روشنی است که نشان میدهد مقصود اصلی، مسئلۀ اکل است، در حالی که اجزای بیروح قابل اکل نیستند.
پس از گفتگو پیرامون تمام جهات این مسئله، میتوان نتیجه گرفت که بیع گوشت مختلط به قصد خوردن به کافری که آن را حلال میداند، جایز است و برای استفادههای دیگر غیر از خوردن، به مسلمان نیز میتوان فروخت و اگر بایع و مشتری تنها خصوص گوشت تذکیه شده را قصد کند، طبق قواعد، این معامله صحیح است.
البتّه باید به خدا پناه برد.
پیش از این، در مورد بیع مرداری که خون جهنده دارد، بحث شد؛ لیکن در این گفتار، دربارۀ حکم معامله مرداری که خون جهنده ندارد، به اختصار مطالبی را عرض میکنیم.
بر اساس دیدگاه مشهور فقها، مردار حیوانی که خون جهنده ندارد (مانند ماهی) پاک است. از این رو، طبق نظر مشهور هرچند خوردن آن حرام است، ولی معاملۀ آن به جهت سایر منافع حلال مانعی ندارد. امّا در صورتی که نظر مشهور پذیرفته نشود و مردار حیوانی که خون جهنده ندارد را نجس فرض کنیم، با این حال نیز با تکیه بر مباحث پیشین و دیدگاه برگزیده در مورد بیع مرداری که خون جهنده دارد، بیع مرداری که خون جهنده ندارد نیز برای منافع حلال، جایز خواهد بود. لازم به یادآوری است که امروزه، مردار حیواناتی که خون جهنده ندارند، دارای منافع فراوانی هستند، از جمله میتوان برای ساخت غضروف و درمان بیماری آرتروز از مردار ماهی استفاده کرد.
امام خمینی قدس سره با اینکه در المکاسب المحرّمه میفرماید: «بیع مرداری که خون جهنده ندارد اگر به قصد منفعت محللّه باشد، صحیح است»،(1)ولی در کتاب تحریر الوسیلة
1) (1) . همان.
فرمودهاند:
وفی جواز بیع المیتة الطاهرة کالسمک ونحوه اذا کانت له منفعه ولو من دهنه، اشکال، لا یترک الإحتیاط؛(1)احتیاط وجوبی در این است که بیع مردار پاکی همچون ماهی مرده، اگر منفعتی - هرچند از جهت روغنش - دارد، ترک شود.
البتّه ما پیش از این نیز اختلافاتی میان تحریر الوسیلة و بحث استدلالی امام در المکاسب المحرّمة پیدا کرده بودیم. مثلاً در المکاسب المحرّمة فرمودهاند: بیع اعیان نجس، مطلقاً اشکال دارد، حتّی اگر منفعت محلّلۀ عقلایی برای آن فرض شود؛ ولی در تحریر الوسیلة عکس این مطلب را بیان کردهاند. از این رو، برای توجیه این اختلافات، یا باید بگوییم: از جهت زمانی، نگارش مختلف بوده است؛ یا باید بگوییم:
با اینکه بزرگان در کتابها و مباحث استدلالی ممکن است به یک نظر برسند، ولی در مقام فتوا جهات دیگری را هم برای فتوا دادن رعایت میکنند.
1) (1) . تحریر الوسیلة: ج 1 ص 494
شیخ انصاری قدس سره در کتاب المکاسب از سگ و خوک به عنوان ششمین مورد از اعیان نجس که معاملۀ آنها حرام است، نام برده و چنین مینویسد:
یحرم التکسّب بالکلب الهراش والخنزیر البرّییّن اجماعاً علی الظاهر المصرّح به فی المحکیّ عن جماعة وکذلک اجزاؤهما؛(1)آنگونه که از تصریح شماری از فقها بر میآید، کسب درآمد از راه فروش سگ هراش (پرخاشگر و مهاجم) و خوک خشکی، اجماعاً حرام است و همچنین است اجزای آنها.
البتّه آنچه در این فصل مورد بحث قرار میگیرد، سگ و خوک خشکی است؛ زیرا دربارۀ سگ و خوک دریایی شکّی نیست که آنها پاکاند.
محقّق خویی قدس سره دربارۀ سگ و خوک دریایی مینویسد:
بل الظاهر أنّهما من أقسام السّمک غیر المأکول فیکونان خارجین عمّا نحن فیه تخصّصاً؛(2)سگ و خوک دریایی نوعی ماهی هستند که پولک نداشته و قابل خوردن نیستند. از اینرو، تخصّصاً از بحث خارجاند.
در این فصل باید دربارۀ سه مسئله بهطور جداگانه گفتگو نمود: بیع سگ، بیع خوک و بیع اجزای آن دو. پس ما این فصل را در ضمن سه گفتار مطرح میکنیم.
بهطور کلّی سگ به چند نوع تقسیم میشود:
دربارۀ معنای «هراش» گفتهاند: عرب هنگامی که دو خروس به جانمیافتند و با هم میجنگند، میگوید «یتهارشان»؛ یعنی این دو در حال مقاتله و مهارشه هستند. از این رو، هراش آن سگی است که با تحریک یا بدون تحریک، حمله میکند و حالت تهاجمی دارد. البتّه در ذات سگ، این حالت (هراش بودن) وجود دارد، مگر اینکه آن را برای صید یا حراست یا ذرع یا بستان تربیت کنند؛ ولی اگر او را آموزش ندهند، در ذات او حالت تهاجمی و پرخاشگری وجود دارد. دانستن این نکته هم خوب است که هراش با «ه» در جایی استعمال میشود که نزاع و هراش میان دو حیوان باشد؛ ولی حراش با «ح» در جایی استعمال میگردد که نزاع میان دو انسان باشد.
فقها بیع سگ هراش را حرام دانستهاند و در مقابل، بیع سگ صید سلوقی(1)را جایز شمردهاند؛ امّا باید دید معاملۀ انواع دیگر سگ و یا سگ صید غیر سلوقی چه حکمی دارد.
پیش از ورود به بحث، بد نیست که بر نکتهای تفسیری را بیان کنیم. در آیۀ شریفۀ «حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِیرِ»2 ممکن است این پرسش به ذهن خطور کند که چرا در این آیه سخنی دربارۀ گوشت سگ مطرح نشده است، با اینکه خوردنش مانند خوک حرام است؟
به نظر میرسد که شاید علّتش این باشد که گوشت سگ نیز در مطلق میته داخل است. علّت دیگر هم میتواند این باشد که اصلا ًدر هیچ زمانی، یا دستکم در میان
1) (1) . سلوق قریهای در یمن بوده است که در آنجا سگها را برای شکار تربیت میکردند.
اعراب جاهلیت و افرادی که در زمان نزول این آیۀ شریفه بودهاند، خوردن گوشت سگ متعارف نبوده و اکنون نیز متعارف نیست؛ ولی گوشت خوک را در کشورهای غربی، فراوان استفاده میکنند.
برای دانستن حکم بیع سگهای گوناگون، پیش از بررسی ادلّۀ موجود، به مطالعۀ دیدگاههای برخی از فقها میپردازیم.
شیخ طوسی قدس سره در کتاب الخلاف مینویسد:
جوّز بیع کلاب الصید ویجب علی قاتلها قیمتها إذا کانت معلّمة ولایجوز بیع غیر الکلب المعلّم علی حالٍ. وقال ابو حنیفه ومالک، یجوز بیع الکلاب مطلقاً، إلّاأنّه مکروهٌ. فإن باعه صحَّ البیع ووجب الثمن وإن أتلفه متلف لزمته قیمته، وقال الشافعی: لایجوز بیع الکلب، معلّمة کانت أن غیر معلمة ولایجب علی قاتلها القیمة.(1)
ایشان میفرماید: بیع سگ شکاری جایز است و اگر کسی سگ شکاری را بکشد، باید قیمتش را بپردازد و ضامن است. امّا معاملۀ «سگ آموزش ندیده» جایز نیست.
به نظر میرسد که عبارت شیخ قدس سره دقیقترین عبارت در میان عبارات فقهاست؛ چراکه با تعبیری دقیق، سگ را به آموزش دیده و آموزش ندیده تقسیم کرده است؛ زیرا سگ ذاتاً هار، هراش و عقور است و برای تقسیم، عنوان هراش یا صید موضوعیّتی ندارد؛ بلکه تعلیم یا عدم تعلیم موضوعیت دارد. ابوحنیفه و مالک نیز در این زمینه گفتهاند: بیع سگ بهطور مطلق جایز است و اگر کسی سگ را تلف کرد،
1) (1) . الخلاف: ج 3 ص 182.
ضامن قیمت آن خواهد بود؛ ولی در مقابل آنها شافعی معتقد است که بیع سگ بهطور مطلق چه معلّم و چه غیر معلّم جایز نیست.
همچنین ایشان در النهایة نیز ضمن برشمردن درآمدهای حرام میفرماید:
وکذلک ثمن الکلب إلّاما کان سلوقیاً الصّید؛(1)ثمن سگ حرام است مگر آنکه تربیت شده برای صید و سلوقی باشد.
شیخ مفید قدس سره در المقنعة مینویسد:
وثمن الکلب حرام إلّاما کان سلوقیاً للصّید؛(2)ثمن سگ حرام است، مگر سگ صید سلوقی.
علاّمۀ حلّی قدس سره در منتهی المطلب آورده است:
وقد أجمع علمائنا علی تحریم بیع ما عدا الکلب الصید والماشیة والزرع والحائط من الکلاب؛(3)اجماع قائم است بر اینکه بیع سگ، بجز سگ صید، ماشیه، زرع و حائط حرام است.
همچنین در تذکرة الفقهاء مینویسد:
الکلب إن کان عقوراً، حرّم بیعه عند علمائنا؛(4)بیع سگ هراش، نزد علمای ما حرام است.
بنا بر این، از جمع بین عبارات فقها میتوان نتیجه گرفت که ایشان بیع سگ هراش
را حرام میدانند. سگ هراش همان گونه که گفته شد بر «سگ وحشی و پرخاشگر» اطلاق میشود که البتّه ذات سگ نیز همین است، مگر اینکه برای اموری مانند شکار آموزش داده شود. پس بیع «سگ آموزش دیده» در صورتی که با غرض عقلایی همراه باشد، جایز خواهد بود. از اینرو، تنها بیع سگ شکاری یا نگهبان جایز است و سگی که نگهداری شده تا هار نباشد و یا با استفاده از دارو، صفت هاری را از آن گرفتهاند، فایدهای ندارد و بیع آن صحیح نیست.
با توجّه به اجماعی که علاّمۀ حلّی قدس سره در منتهی المطلب به آن اشاره کردند و نیز با توجّه به کلمات فقها در مییابیم که بر بطلان و حرمت بیع «سگ آموزش ندیده»، اجماع وجود دارد؛ امّا از آنجا که این اجماع، مستند به روایات است، مدرکی بوده و حجّیت ندارد. پس استناد به اجماع صحیح نیست(1)و باید روایات این باب را بررسی نمود.
پیش از بررسی روایات، تذکّر این نکته ضروری است که کثرت روایات این باب، موجب تواتر اجمالی این روایات شده است و در چنین مواردی که نسبت به روایات یک موضوع، تواتر اجمالی موجود باشد، نیازی به بررسی سند این روایات نیست و انسان به دلیل کثرت این روایات با مضمون واحد، علم خواهد یافت که یکی از این احادیث از معصوم علیه السلام صادر شده است. در نتیجه، دیگر در خصوص این موارد هرچند یقین به ضعف سند هم داشته باشیم، نیاز به بررسی سندی نیست.
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنْ فَضَالَةَ عَنْ أَبَانٍ عَنْ
1) (1) . استاد معظّم در مباحث خارج اصول، اجماع مدرکی را معتبر میدانند.
مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ وَعَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قَالَ: ثَمَنُ الْکَلْبِ الَّذِی لَا یَصِیدُ سُحْتٌ ثُمَّ قَالَ: وَلَا بَأْسَ بِثَمَنِ الْهِرِّ؛(1)امام صادق علیه السلام فرمودند: پولی که در مقابل سگ غیرشکاری گرفته میشود، سحت است. سپس فرمود: ثمن گربه اشکالی ندارد.
منظور از فضاله در این روایت، فضالة بن ایّوب عضدی است که موثّق است. ابان نیز مشترک بین دو نفر است، ابان بن تغلب و أبان بن عثمان که هر دو ثقهاند.
مجلسی اوّل در روضة المتّقین و امام خمینی قدس سرهما روایت را موثّق و همچون صحیح میدانند. در کتاب ریاض المسائل(2)آمده است: «الموثّق بابان المجمع علی تصحیح روایاته و روایات فضالة الراوی عنه هنا». صاحب جواهر قدس سره نیز تعبیر به صحیح نموده است.(3)
در این روایت امام صادق علیه السلام از قید «لا یصید» استفاده کردهاند که باید دید آیا وجود این قید خصوصیّت دارد یا خیر؟ به عبارت دیگر، آیا با توجّه به مفهوم روایت میتوان گفت: معاملۀ سگی که شکار میکند، جایز است؟ در این باره باید به مبحث حجّیت مفهوم در علم اصول مراجعه شود؛ ولی با توجّه به اینکه در روایات دیگر این باب، بر جواز معاملۀ سگ شکاری تصریح شده است، نیازی به بررسی حجّیت مفهوم نداریم.
برخی از بزرگان آوردهاند:
الروایة لو لم تکن ظاهرة فی خصوص الکلب الهراش فلا ریب فی أنّها تعمّه؛(4)این روایت، اگر ظهور در خصوص سگ هراش نداشته باشد، دست کم شکّی نیست که شامل آن میشود.
ایشان روایت را ظاهر در خصوص کلب هراش دانسته و در نتیجه دلالت بر کلب صیود ندارد.
والد محقّق ما - دام ظلّه العالی - نیز به این روایت بر جواز بیع کلب الصید تمسّک نموده است.(1)
برخی از اساتید نیز آوردهاند:
من المحتمل جدّا أن یکون ذکر الصید من باب المثال، فیراد منع بیع الکب الذی لا یترتّب علی وجوده فائدة عقلائیة أو یقال: إنّ مفاد الصید لا یختصّ بالهجوم علی حلال اللحم بل یراد به الهجمة علی ما أراد صاحبه التکالب علیه سواء کان إنساناً أو حیواناً حلال اللحم أو حرامه، فیشمل الصیود کلاب الحراسة والتفتیش أیضاً.(2)
به نظر میرسد که احتمال اوّل، صحیح است و احتمال دوم، بسیار بعید از مدلول روایت است. به علاوه، در احتمال اوّل نیز میتوان خدشه کرد، به این بیان که ذکر صید از باب مثال نیست؛ بلکه در ظاهر روایت، خصوص کلب صید اراده شده است؛ امّا نسبت به دیگر کلاب که منفعت عقلایی دارند، میتوانیم الغای خصوصیّت کنیم؛ فتدبّر.
مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ بُنْدَارَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللّهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِی هَاشِمٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ الْوَلِیدِ الْعَمَّارِیِّ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ الْأَصَمِّ عَنْ مِسْمَعِ بْنِ عَبْدِ الْمَلِکِ عَنْ عَبْدِ اللّهِ الْعَامِرِیِّ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللّهِ علیه السلام عَنْ ثَمَنِ الْکَلْبِ الَّذِی لَایَصِیدُ.
فَقَالَ علیه السلام: سُحْتٌ وَامّا الصَّیُودُ فَلَا بَأْس؛(3)از امام صادق علیه السلام در مورد ثمن سگ غیر شکاری پرسیدم که ایشان فرمودند: حرام است ولی معاملۀ سگ شکاری، اشکالی ندارد.
مجلسی اوّل در روضة المتّقین(1)سند را به عنوان قوی مطرح نموده است، در حالی که مجلسی دوّم در مرآة العقول سند را ضعیف میداند. صاحب جواهر نیز از آن تعبیر به «خبر العامری» نموده است.
محقّق خویی قدس سره در معجم الرجال الحدیث مینویسد: «علی بن محمّد بن بندار همان علی بن محمّد ابی القاسم است که ثقه است».(2)امّا محقّق تستری در قاموس الرجال چنین عقیدهای ندارد.(3)در سند این روایت، ولید العماری و عبداللّه العامری مجهولاند.
آری، ضعف سند با عمل مشهور منجبر است، همان طور که صاحب مناهل قدس سره به این امر تصریح نموده است.(4)
یک نکته اینکه واژۀ «صیود» که صیغۀ مبالغه است، آیا در حکم دخالتی دارد یا ندارد؟ به نظر میرسد: همین مقدار که در این روایت، دو طرف مسئله ذکر شده و میفرماید: «لا یصید، سحت است و صیود اشکالی ندارد»، بهترین شاهد است بر اینکه ما در این بحث، نیازی به قاعدۀ اصولیِ حجّیت مفاهیم نداریم.
وَعَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ الْقَاسَانِیِّ عَنِ الرِّضا علیه السلام فِی حَدِیثٍ قَالَ: وَثَمَنُ الْکَلْبِ سُحْتٌ.(5)
در این روایت، امام رضا علیه السلام بیع سگ را بهطور مطلق حرام میدانند و بین سگ شکاری و غیر شکاری تفاوتی نگذاشتهاند.
در مورد سند این روایت، بحثی در رجال و درایه واقع شده است که مقصود از «عدّة من اصحابنا» که بارها در کافی تکرار شده، همان دو یا سه نفری هستند که مشخّص و معتبر میباشند.
مقصود از حسن بن علی القاسانی، حسن بن علی الوشّاء است که از جانب صاحب وسائل قدس سره به اشتباه ذکر شده است؛ وی از وجوه طائفۀ امامیّه و از اصحاب امام رضا علیه السلام است. در مورد سهل بن زیاد نیز که مشهور او را قبول نمیکنند باید گفت: با تحقیقی که در محلّ خود انجام دادهایم، با توجّه به قرائن متعدّد، معتبر است.
وَعَنْهُ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِیٍّ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللّهِ علیه السلام عَنْ ثَمَنِ کَلْبِ الصَّیْدِ. قَالَ علیه السلام: لَابَأْسَ بِثَمَنِهِ وَالْآخَرُ لَایَحِلُّ ثَمَنُهُ؛(1)
در این روایت، ابو بصیر از امام صادق علیه السلام در مورد معاملۀ سگ شکاری میپرسد که ایشان در جواب میفرمایند: اشکالی ندارد؛ امّا معاملۀ سگ غیر شکاری حرام است.
وَبِهَذَا الْإِسْنَادِ عَنْ أَبِی عَبْدِاللّهِ علیه السلام فِی حَدِیثٍ أَنَّ رَسُولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله قَالَ: ثَمَنُ الْخَمْرِ وَمَهْرُ الْبَغِیِّ وَثَمَنُ الْکَلْبِ الَّذِی لَایَصْطَادُ مِنَ السُّحْتِ.(2)
در این روایت نیز معاملۀ سگ غیر شکاری، حرام دانسته شده است.
وَعَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ النَّوْفَلِیِّ عَنِ السَّکُونِیِّ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قَالَ: السُّحْتُ ثَمَنُ الْمَیْتَةِ وَثَمَنُ الْکَلْبِ وَثَمَنُ الْخَمْرِ وَمَهْرُ الْبَغِیِّ وَالرِّشْوَةُ فِی الْحُکْمِ وَأَجْرُ الْکَاهِنِ.(3)
در این روایت امام صادق علیه السلام ثمن سگ را از مصادیق سحت میدانند.
امام خمینی قدس سره معتقد است: نمیتوان به اطلاق چنین روایاتی تمسّک کرد؛ یعنی هنگامی که امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«السحت ثمن المیتة وثمن الکلب»، نمیتوان این جمله را شامل سگ شکاری و غیرشکاری قرار داد؛ چراکه شارع در این گونه روایات در مقام بیان حکم هر یک از انواع سگ نیست، بلکه فقط قصد شمارش عناوینی را دارد که مصداق سحتاند. از این رو، هنگامی که در این روایت، ثمن سگ حرام دانسته شده است. نمیتوان گفت: حکم روایت، هم شامل سگ شکاری میشود و هم سگ غیر شکاری.(1)
ثمرۀ این سخن، در اینجا ظاهر میشود که شمار روایات مطلق در مقایسه با روایات مقیّد، بسیار زیاد باشد. توضیح آنکه: دیدگاه اصولیان در بحثهای اصولی این است که حتّی اگر ده روایت مطلق و فقط یک روایت مقیّد داشته باشیم، این روایت مقیّد میتواند همۀ روایات مطلق را تقیید بزند. ولی همین اصولیان گاهی در فقه هنگامی که تعداد روایات مطلق بسیار است، کثرت آنها را قرینهای قرار میدهند تا بر اساس آن، تنها روایت مقیّد موجود را بر استحباب حمل کنند و مطلقات را بهوسیلۀ این روایت مقیّد، تقیید نزنند.
پس ثمرۀ کلام امام خمینی قدس سره این است که اگر ما این روایات را به عنوان روایات مطلق به شمار آوردیم، چه بسا کثرت آنها باعث شود نتوانیم که آنها را بهوسیلۀ روایت مقیّد تقیید بزنیم. لیکن ایشان میفرمایند: ما نمیتوانیم این روایات را مطلق محسوب کنیم.
وَعَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیَادٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِیٍّ الْوَشَّاءِ قَالَ:
سُئِلَ أَبُو الْحَسَنِ الرِّضَا علیه السلام عَنْ شِرَاءِ الْمُغَنِّیَةِ. قَالَ علیه السلام: قَدْ تَکُونُ لِلرَّجُلِ الْجَارِیَةُ تُلْهِیهِ وَمَا ثَمَنُهَا إِلاَّ ثَمَنُ کَلْبٍ وَثَمَنُ الْکَلْبِ سُحْتٌ وَالسُّحْتُ فِی النَّارِ؛(2)از امام رضا علیه السلام دربارۀ خرید کنیز آوازهخوان پرسیده شد. ایشان
فرمودند: گاهی مرد کنیزی دارد که برای او آواز میخواند؛ پولی که برای این کنیز پرداخت میشود، مانند پولی است که در مقابل خرید سگ میدهند و پول سگ از مصادیق سحت و حرام است.
در اینجا چند نکته باید مورد توجّه قرار گیرد:
نخست آنکه: همان گونه که پیشتر گفتیم، استناد به این روایات نیازی به حجّیت مفهوم ندارد؛ چون امام علیه السلام در این روایت، دو طرفش را ذکر کرده و فرمودهاند: ثمن کلبی که صید میکند، اشکالی ندارد و کلبی که صید نمیکند، حرام است.
دوم آنکه: در باب مفاهیم خواندهایم که هرچند میگویند مفهوم حجّیت ندارد، ولی قول به عدم حجّیت مفهوم به معنای بیفایده بودن این قید نیست. مثلاً اگر بگوییم جملۀ شرطیه مفهوم ندارد، در اینصورت معنای جملۀ «أکرم رجلاً إن کان عالماً»، این است که قید «إن کان عالماً» علّت منحصره نیست؛ ولی این گونه نیست که وجودش کالعدم باشد. بنا بر این، اگر ما فقط روایت «ثمن الکلب الذی لا یصید سحت» را داشتیم، در صورتیکه بگوییم: این گونه جملات نیز مفهوم ندارند، معنای عدم مفهوم این است که قید «لا یصید» علّت انحصاری برای حکم نیست، نه اینکه این قید، وجودش مانند نبودنش است و هیچ اثری ندارد.
سوم آنکه: در بحث مفاهیم فقط در صورتی که قرینه نباشد، قائل به عدم مفهوم میشوند، در حالی که در این روایات، مولا با آوردن قید «یصید»، احتراز کرده و میگوید: سگی که صید میکند اشکالی ندارد، پس مفهوم کلام او این است که ثمن سگ غیر شکاری اشکال دارد.
امام خمینی قدس سره، در چند مرحله، نکاتی را دربارۀ این بحث مطرح کردهاند؛ لیکن پیش از بررسی این نکات باید به این مسئله توجّه کنیم که مقام علمی، فقهی و اصولی امام
خمینی قدس سره هنوز هم بر حوزههای خود ما روشن نشده است، که چه مقدار عمق فقهی در این مرد بزرگ وجود داشته است. برای نمونه، در همین بحث که ایشان مطرح فرمودهاند، هنرهای اجتهادی بسیاری را از خود نشان داده و مطالبی را بیان کردهاند که پیش از وی دیگران نگفتهاند و ایشان آنها را به عنوان روش اجتهادی خود بیان نموده است؛ چراکه در این بحث، اگر ما باشیم و ظاهر چند روایت، از ظاهر روایتها استفاده میشود که بر حرمت بیع کلاب غیر از سگ شکاری، اجماع وجود دارد؛ ولی با دقّت و تأمّلی که ایشان در کلمات فقها داشتهاند، به نتیجهای متفاوت میرسند و میفرمایند: نه تنها اجماع نداریم، بلکه شهرت میان فقیهان متقدّم بر جواز بیع سگهای سودمند وجود داشته است.(1)
بنا بر این، ما ابتدا روش ایشان را به صورت اجمالی بیان نموده و سپس بهطور مفصّل آن را بررسی میکنیم.
اجمالاً روش ایشان در این بحث، این است که:
نخست، ایشان اثبات میکنند که در بحث حرمت بیع کلب، روایت مطلقهای که در مقام بیان باشد و همۀ اقسام کلاب را حرام کند، وجود ندارد.
دوم، ایشان دربارۀ استثنایی که در روایات دربارۀ سگ شکاری وارد شده و بیع آن اجازه دادهاند و نیز دربارۀ خود سگ شکاری، چهار احتمال را مطرح کرده و سپس میفرماید: میان «کلب الصید» و «کلب الذی یصید» نسبت عموم و خصوص من وجه وجود دارد.
سپس در ادامه - بر خلاف مشهور که به صورت ساده میگویند یک روایت مطلق داریم و یک روایت مقیّد، پس باید مطلق را بر مقیّد حمل کنیم - ایشان چند عنوان از عناوینی که از این روایات به دست میآید را ذکر میکند و نسبت میان همۀ عناوین را عموم و خصوص من وجه قرار میدهد و سپس دربارۀ حکم مادّۀ اجتماع آنها گفتگو مینماید.
1) (1) . المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 97-99.
سوم، ایشان در مرحلۀ بعد، در مقام اثبات جواز بیع کلاب نافعه (سگهای سودمند) برمیآید و میخواهد این را از راه قواعد استفاده کند و شهرت آن در میان متقدّمین و متأخّرین را ثابت نمایند؛ یعنی هرچند ممکن است برخی از روایات بر عدم جواز بیع سگ غیرشکاری دلالت کنند، ولی شهرت بین قدما و متاخّرین بر این است که سگ سودمندی که مثلاً نگهبانی میدهد، جایز است.
پس از بیان اجمالیِ دیدگاه امام خمینی قدس سره، اکنون به بررسی تفصیلی آن میپردازیم.
مرحلۀ اوّل: امام خمینی قدس سره پیش از ورود به روایات میفرماید: ما دو نوع کلب داریم که عبارتاند از کلب سلوقی و غیر سلوقی. از روایات استفاده میشود که بیع کلب سلوقی جایز است؛ لیکن کلب غیر سلوقی خودش بر دو قسم است: یا نفع عقلایی دارد و یا هیچ نفع عقلایی ندارد. در جایی که هیچ نفع عقلایی بر آن مترتّب نباشد (مانند: سگ دیوانهای که مرض هاری دارد)، روایات بر عدم جواز بیع آن دلالت میکنند؛ ولی در جاییکه نفع عقلایی بر آن مترتّب باشد (مانند: سگ شکاری، نگهبان، ماشیه و حائط یا سگی که برای کشف جرائم است)، محلّ اختلاف است. پس باید ببینیم که حکم این مورد (سگ غیر سلوقی که نفع دیگری غیر از شکار دارد) چیست؟(1)
سپس ایشان پس از بیان این تقسیم، به بررسی روایات ورود پیدا کرده و میفرماید: روایات مربوط به کلب بر دو قسماند؛ زیرا در گروهی از آنها کلمۀ «صید» و قید «اصطیاد» وجود ندارد و بهخاطر همین، ممکن است کسی گمان کند که این روایات بر حرمت بیع همۀ انواع کلب دلالت دارد. ولی به نظر ما نمیتوان از این گونه روایات، اطلاقگیری کرده و حرمت بیع سگ را بهطور مطلق استفاده نمود؛ چراکه روایت سکونی (روایت ششم) فقط میخواهد انواع سحت را معرّفی نماید و قصد ندارد حکم هر یک از اقسام کلب را بیان کند. پس نمیتوان به اطلاق آن عمل کرد.
1) (1) . المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 97.
همچنین روایت حسن بن علی وشاء (روایت هفتم) نیز در مقام بیان اقسام سگ نیست؛ بلکه تنها ثمن کنیز خواننده را به ثمن سگ تشبیه کرده است؛ چون برای صحّت این تشبیه همینکه در میان سگها، معاملۀ یک نوع آن حرام باشد، کافی است.(1)
در روایت دیگری آمده است:
عَبْدُ اللّهِ بْنُ جَعْفَرٍ فِی قُرْبِ الْإِسْنَادِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ أَبِی الْبِلَادِ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی الْحَسَنِ الْأَوَّلِ علیه السلام جُعِلْتُ فِدَاکَ إِنَّ رَجُلاً مِنْ مَوَالِیکَ عِنْدَهُ جَوَارٍ مُغَنِّیَاتٌ قِیمَتُهُنَّ أَرْبَعَةَ عَشَرَ أَلْفَ دِینَارٍ وَقَدْ جَعَلَ لَکَ ثُلُثَهَا فَقَالَ: لَاحَاجَةَ لِی فِیهَا إِنَّ ثَمَنَ الْکَلْبِ وَالْمُغَنِّیَةِ سُحْتٌ؛(2)به امام کاظم علیه السلام گفته شد که یکی از دوستداران شما، کنیزان خواننده دارد که قیمت آنها چهارده هزار دینار است. اینها را فروخته و گفته میخواهم یک سوم آن را برای امام قرار دهم. حضرت علیه السلام در پاسخ فرمودند: ما به این پول نیاز نداریم و پولی که در مقابل سگ و زن خواننده داده میشود، حرام است.
امام خمینی قدس سره در مورد این روایت نیز معتقد است که روایت، در مقام بیان اقسام سگ نیست؛ بلکه در مقام تحقیر ثمن مغنیه است.
لیکن به نظر میرسد که پذیرفتن دیدگاه امام خمینی قدس سره در اینجا مشکل است؛ زیرا فهم عرفی از این روایت، این گونه است که حضرت علیه السلام برای بیان آلوده بودن ثمن زن خواننده، ثمن سگ را نیز بهطور مطلق کنار آن قرار دادهاند. پس این اطلاق قابل اعتناست.
و نیز در روایت دیگری آمده است:
وَعَنْهُ عَنِ النَّضْرِ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ سُلَیْمَانَ عَنْ جَرَّاحٍ الْمَدَائِنِیِّ قَالَ: قَالَ أَبُو
عَبْدِ اللّهِ علیه السلام: مِنْ أَکْلِ السُّحْتِ ثَمَنُ الْخَمْرِ وَنَهَی عَنْ ثَمَنِ الْکَلْبِ.(1)
در این روایت، از ثمن سگ بهطور مطلق نهی شده است؛ امّا امام خمینی قدس سره روایت را ضعیف السند میداند؛ چون در سند آن قاسم بن سلیمان وجود دارد که ضعیف است.(2)به علاوه میفرماید: در متن روایت نیز مقداری اضطراب وجود دارد. پس در نهایت میتوان چنین گفت: ایشان وجود روایات مطلق در باب معاملۀ سگ را رد میکنند؛ ولی به نظر ما - همان طور که بیان نمودیم - نمیتوان وجود چنین روایاتی را انکار نمود.
مرحلۀ دوم: در این مرحله، دستۀ دوم روایات که همان روایات خاص است، بررسی میشود. در این دسته از روایات، کلمۀ «یصید» به دو صورت آمده است: گاهی به صورت «کلب الصید»، یعنی سگ شکاری و گاهی به صورت «کلب الذی یصید» و «کلب الذی لایصید» ذکر شده است.
امام خمینی قدس سره این دو عنوان را متفاوت میداند و دربارۀ
«الذی یصید والذی لایصید» چهار احتمال را مطرح نموده و میفرماید:
احتمال نخست: شاید معنای «الذی لا یصید» این است که فقط معاملۀ سگ سلوقی، خواه برای صید و خواه برای غیر آن، جایز است و معاملۀ سگهای غیر سلوقی جایز نیست.
به نظر میرسد که این احتمال، خلاف ظاهر روایات است؛ زیرا عنوان صید در این دسته از روایات موضوعیت دارد و با وجود قید «لایصید» نمیتوان گفت: معاملۀ سگهای سلوقی جایز و غیر آن باطل است.(3)
احتمال دوم: شاید مقصود روایات از «یصید»، سگ آموزش دیده و مقصودشان از «لایصید»، سگ آموزش ندیده باشد؛ یعنی مضمون روایات این است که اگر سگی
برای کاری از قبیل شکار، نگهبانی و مانند آن آموزش دیده باشد، معاملۀ آن جایز است؛ ولی خرید و فروش سگهای غیر معلَّم (آموزش ندیده) حرام است. به عبارت دیگر، این روایات انصراف دارد به اینکه عنوان صید، دخالت در حکم ندارد و قید صید، نشان دهندۀ عنوان عام «معلَّم بودن» است.
ولی به نظر میرسد که این احتمال نیز صحیح نیست؛ زیرا حتّی اگر دربارۀ عبارت «کلب الصید» بتوان گفت که این عبارت به «کلب معلَّم» انصراف دارد، ولی دربارۀ عبارت «کلب الذی لایصید»، نمیتوان این ادّعا را مطرح کرد؛ زیرا ظاهرش این است که میخواهد وصف صید را بهطور کلّی سلب کند و دربارۀ سگی که اصلاً شکار نمیکند، حکمی را صادر نماید، نه سگی که آموزش ندیده است؛ یعنی اگر در روایات فقط عبارت «کلب الصید» وجود داشت، پذیرش این انصراف ممکن بود؛ ولی از آنجا که دو عنوان داریم و لسان «لایصید» به صورت سلبی است، نمیتوان این ادّعا را پذیرفت.(1)
این توضیح را نیز ما به کلام امام علیه السلام اضافه میکنیم که: سلب اخص - که همان «لایصید» است - دلالت بر سلب اعم - که «غیر معلَّم» است - نمیکند.
البتّه امام خمینی قدس سره دربارۀ مسئلۀ معلَّم و غیر معلَّم میفرماید: در هیچ روایتی از روایات بیع کلب، مسئلۀ معلَّم و غیر معلَّم مطرح نشده و مورد اشاره هم قرار نگرفته است؛ بلکه در بحث صید و ذبائح است که مسئلۀ معلّم و غیر معلم را مطرح کردهاند.
از این رو، این تعبیر در روایات محلّ بحث وجود ندارد و فقط در کلمات فقها مانند شیخ طوسی قدس سره آمده است.
احتمال سوم: شاید مراد از «کلب الصید»، سگی باشد که بهمنظور شکارخریداری شود؛ یعنی قصد خریدار این باشد که برای شکار از آن استفاده کند، حتّی اگر شکاری نباشد.
1) (1) . همان: ج 1 ص 101.
به نظر میرسد که این احتمال نیز خلاف ظاهر روایات است.(1)
احتمال چهارم: به نظر میرسد مراد از کلب الصید، سگی است که عنوان شکاری بودن بر آن صدق کند؛ یعنی اگر این عنوان بر سگ صدق کند، در این صورت خرید و فروش او مانعی ندارد، خواه برای شکار استفاده شود و خواه برای کار دیگری همچون نگهبانی و مانند آن. بنا بر این، منظور از «کلب الصید» سگی است که ملکۀ شکار کردن را داشته باشد و این صفت از او زائل نشده باشد.
نیز باید دانست که هر سگ آموزش دیدهای (کلب معلَّم)، سگ شکاری است؛ چون تا سگی ملکۀ شکار نداشته باشد، نمیتواند سگ مزرعه، سگ باغ و یا سگ نگهبان شود.
همچنین هنگامی که منظور از «کلب الصید»، سگی باشد که ملکۀ شکار را داراست، تنها سگهای ولگردی که این ملکه از آنها زائل شده است از محدودۀ حکم جواز خارج میشوند. پس حتّی سگهایی را که برخی به عنوان زینت میخرند و نگهداری میکنند - که امروزه نیز متأسفانه این فرهنگ غربی در میان عدّهای رایج شده و پولهای گزافی برای آن میپردازند -، عنوان مهملات (ولگرد) را دارند و از حکم جواز خارج میشوند. البتّه این حکم برای این گونه سگها قابل تأمّل است و شاید بتوان گفت چنین سگهایی مالیّت دارند.
چه بسا کسی در اشکال به ایشان بگوید: منظور روایات از واژۀ «کلب الصید»، سگی است که برای شکار استفاده میشود و خصوص داشتن ملکه کافی نیست.
ایشان در پاسخ میفرماید: این انصراف را قبول نداریم؛ زیرا مقصود از «کلب الذی لایصید» سگی است که ملکۀ صید از او زائل شده است، وگرنه به سگی که ملکه دارد ولی اکنون شکار نمیکند «لایصید» نمیگویند، پس به قرینۀ مقابلۀ «لایصید»، نمیتوان این انصراف را پذیرفت.(2)
پس در این مرحله، امام خمینی قدس سره چهار احتمال را ذکر کردند و احتمال چهارم را پذیرفتند. از این رو، در پایان به این نتیجه رسیدند که خرید و فروش هر سگی که نفعی دارد جایز است، مگر سگهای ولگرد (مهملات) که نفعی ندارند.
مرحلۀ سوم: امام خمینی قدس سره در مرحلۀ سوم میفرماید: از روایات این باب، سه عنوان استفاده میشود که عبارتاند از «کلب الصید»، «کلب الذی یصید» و «کلب الذی لایصید». تفاوت عنوان اوّل و دوم در این است که سگ شکاری، شامل سگهای باغ و مزرعه و مانند آن نمیشود؛ ولی سگی که شکار میکند - یعنی ملکۀ شکار را دارد - شامل سایر سگهای نافع نیز میشود.
امّا نسبت به دو عنوان «کلب الصید» و «کلب الذی لایصید»، سه فرض وجود دارد که در هر سه فرض، بین آنها عموم و خصوص من وجه برقرار است.
فرض اوّل: اگر مراد از عنوان «کلب الصید» خصوص کلب الصید سلوقی باشد - که به قریهای در یمن منسوب است -، در اینصورت نسبت این عنوان با «کلب الذی لا یصید» عموم و خصوص من وجه خواهد بود؛ زیرا ممکن است یک سگ، سلوقی باشد و صید کند و یا سلوقی باشد و صید نکند و یا غیر سلوقی باشد و صید کند.
فرض دوم: اگر مراد از «کلب الصید»، کلب سلوقی باشد که برای صید اخذ میشود، در اینصورت معنای مقابلش عبارت خواهد بود از کلب سلوقی که برای صید اخذ نشده است. پس باز هم میان «کلب الذی لایصید» و «کلب الذی یصید» عموم خصوص من وجه تصوّر میشود؛ زیرا در اینجا سه فرد قابل تصوّر است:
کلب سلوقی که برای شکار آن را اخذ کردهاند، کلب سلوقی که برای شکار آن را اخذ نکردهاند، کلب غیر سلوقی که آن را برای شکار اخذ کردهاند و روشن است که هر دو عنوان، در این فرد سوم اجتماع میکنند.
فرض سوم: اگر مراد از «کلب الصید»، سگی باشد که شغل فعلی او شکار است و مراد از «کلب الذی لا یصید» سگی باشد که شغل فعلی او شکار نیست، در اینصورت
نیز میان این دو عنوان نسبت عموم و خصوص من وجه خواهد بود.
امام خمینی قدس سره پس از بیان این فرضها، میفرماید: در این فرضهای سهگانه در مورد مادّۀ اجتماع، باید بر اساس قواعد باب تعارض و تعادل و تراجیح عمل کنیم و روشن است که بر اساس این قواعد، در مادّۀ اجتماع باید به عمومات تمسّک کرد. البتّه عموماتی همچون«أَحَلَّ اللّهُ الْبَیْعَ» نیز اقتضا میکنند که بیع همۀ کلاب نافعه، جایز باشد. از این رو فقط بیع کلابی که منفعت محللّۀ عقلایی ندارند و به آنها کلاب مهمله (ولگرد) میگویند، جایز نیست.(1)
دربارۀ دیدگاه امام خمینی قدس سره، نکاتی وجود داردکه به آنها اشاره میشود:
نخست اینکه: ایشان اطلاق هیچ یک از روایات را نمیپذیرند، در حالی که گفته شد برخی از روایات مطلقاند و میتوان به اطلاق آنها تمسّک کرد.
دوم اینکه: به عقیدۀ ایشان، نسبت میان دو عنوان «کلب الصید» و «کلب الذی لایصید» عموم و خصوص من وجه است؛ ولی این سخن صحیح نیست؛ زیرا هنگامی میتوان میان دو عنوان، نسبت سنجی کرد که دو حکم و دو متعلّق وجود داشته باشد، در حالی که در این بحث دو حکم وجود ندارد؛ بلکه فقط یک استثنا برای حرمت وجود دارد که متعلّق آن «کلب الصید» است. هرچند گاهی در برخی از تعابیر جنبۀ مثبت آن در نظر گرفته شده و به صورت «کلب الصید» آمده است و گاهی جنبۀ نفی آن در نظر گرفته شده و به صورت «کلب الذی لایصید» ذکر شده است. به عنوان مثال، اگر از اوّل بدانیم که «اِکرام علما» واجب است و سپس مولا برای اخراج فاسق بگوید: «العالم الذی یکون عادلاً» یا بگوید: «العالم الذی لیس بفاسق»، در اینجا دو حکم و دو متعلّق وجود ندارد؛ بلکه یکی از آنها تعبیری از دیگری است. در این مسئله نیز «کلب الصید» استثنایی است که گاهی آن را بهطور مثبت و گاهی به صورت منفی آوردهاند. از این رو مجالی برای نسبت سنجی وجود ندارد.
1) (1) . همان: ج 1 ص 103.
سوم اینکه: امام خمینی قدس سره داشتن ملکۀ شکار را شرط جواز معامله دانستند.
پرسشی که مطرح میشود این است که آیا خود صید، موضوعیت دارد یا همان طور که پیش از این گفته شد صید، یک مصداق برای سگ آموزش دیده است؟
اگر صید به خودی خود، موضوعیت داشته باشد، در اینصورت بر اساس مقتضای ادلّه، فقط معاملۀ «کلب الصید» جایز خواهد بود و معاملۀ سایر سگهای مفید جایز نیست؛ ولی اگر به عنوان مصداقی برای «کلب معلَّم» آورده شده باشد، معاملۀ سایر سگهای آموزش دیده نیز جایز خواهد بود، چه برای نگهبانی آموزش دیده باشند چه کارهای دیگر.(1)
توضیح آنکه: اگر ما دربارۀ روایات به این نتیجه رسیدیم که «صید» به عنوان یک ملکه و عنوان ذاتی(2)برای کلب مطرح شده است، در اینصورت، خرید و فروش سگی که این ملکه را دارد جایز است هرچند به قصد صید هم نباشد. در مقابل، بیع سگی که این ملکه را ندارد، جایز نیست، حتّی اگر از جهات دیگر مفید باشد.
ولی اگر به این نتیجه برسیم که قید «صید» به عنوان ملکه ذکر نشده است، بلکه عنوان «صید»، یکی از مصادیق سگ آموزش دیده است (یعنی همینکه به سگ گرفتن صید را آموزش داده باشند، از نظر روایات کافی است و روایات، کاری به اینکه صید برای او ملکه شده باشد ندارند)، در اینصورت میتوانیم از سگ شکاری به سگهای دیگر نیز تعدّی کنیم و بیع آنها را نیز جایز بشماریم.
اکنون برای یافتن پاسخ، به بررسی آیۀ چهارم از سورۀ مائده میپردازیم؛ چراکه با
1) (1) . در روایات آمده است که از امام علیه السلام سؤال میکنند که چطور شارع، شکاری را که سگ میگیرد، حلال میداند، امّا اگر گرگ یا یک حیوان دیگری چیزی را شکار کرد، برای انسان حلال نیست؟ امام صادق علیه السلام فرمودهاند: برای اینکه وقتی سگ شکار میکند برای خودش این کار را انجام نمیدهد؛ بلکه برای صاحبش شکار میکند؛ ولی حیوانات دیگر برای خودشان شکار میکنند. پس باید دقّت شود که چقدر عنوان در حکم شرعی دخالت دارد.
2) (2) . البتّه نه ذاتیِ به معنای فلسفی؛ بلکه ذاتی به معنای عنوانی که این نوع سگ را حقیقتاً از سگهای دیگر جدامیکند و به عنوان فصل این جنس به شمار میرود.
کمی دقّت در این آیۀ شریفه معلوم میگردد که صید، یکی از مصادیق تعلیم و آموزش است. پس خود صید، موضوع مستقلی نیست؛ بلکه «معلَّم بودن» موضوعیت دارد، خواه برای صید آموزش دیده باشد، خواه برای محافظت از خانه یا مزرعه و مانند آن.
خداوند متعال در این آیه میفرماید:
«یَسْئَلُونَکَ ما ذا أُحِلَّ لَهُمْ قُلْ أُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّباتُ وَما عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوارِحِ مُکَلِّبینَ تُعَلِّمُونَهُنَّ مِمّا عَلَّمَکُمُ اللّهُ»(1)از تو سؤال میکنند چه چیزی برای آنها حلال است، بگو طیّبات و آن سگهایی که آموزش دادهاید از آنچه که خدا به شما یاد داده است.(2)
«جوارح» جمع جارحه و در اینجا به معنای سگ است.
«تعلیم» در این آیه به این معناست که اگر به سگ دستور شکار داده شد، اجابت کند و اگر دستور رها کردن داده شد، شکار را رها کند. به سگی که چنین خصوصیتی داشته باشد، سگ معلَّم اطلاق میشود. باید دانست که این تعلیم یک امر ملکهای نیست؛ بلکه عنوان یادگیری را دارد، مثل اینکه یاد میگیرد صاحبش کیست، یا اینکه یاد میگیرد محدودۀ این خانه یا مزرعه چقدر است.
برخی اصولیان در باب وضع، نظریهای به نام «قرن اکید» دارند که از نظریۀ «شرطی بودن» در علم روانشناسی گرفته شده است. بر اساس این نظریه، تکرار زیاد یک عمل موجب یادگیری میشود حتّی برای حیوانی مانند سگ. مثلاً میفهمد که اگر صاحبش دست خود را بالا آورد، باید به شکار برود و اگر پایین آورد، باید شکار را رها کند. این شرطی بودن یکی از اقسام آموزش و تعلیم است و ربطی به ملکه بودن ندارد.
ممکن است کسی بگوید: آیه در مقام بیان حکم خرید و فروش سگ نیست؛ بلکه صرفاً میخواهد بگوید اگر سگ آموزش دیدهای شکار کرد و بسم اللّه نیز گفته شد، در این صورت خوردن آن شکار حلال است.
در پاسخ میگوییم: اینکه شارع، شکار یک سگ آموزش دیده را مباح میداند، یعنی این سگ منفعت عقلایی و شرعی دارد. از این رو، به ملازمۀ روشن عرفی، خرید و فروش آن هم جایز میشود.
البتّه باید دقّت کرد که هر سگ آموزش دیدهای، قابل خرید و فروش نیست؛ بلکه ضابطهای که از آیۀ شریفه به دست میآید این است که اگر سگی برای منفعت حلالی آموزش دید، قابل خرید و فروش است؛ چراکه ممکن است برای کشتن انسان یا دزدی آموزش دیده باشد. از این رو میتوان گفت: معاملۀ سگهایی که برای منفعت عقلایی و حلال آموزش دیدهاند، از نظر شارع مقدّس مانعی ندارد و جایز است. حتّی بر اساس این مبنا میتوان معاملۀ سگهای پاکوتاه که حالت زینتی دارند و آموزش میبینند که کجا بنشینند، کجا بروند و... را جایز دانست؛ هرچند همۀ این مطالب جدای از مسئلۀ نجاست سگ است.
لیکن دیدگاه امام خمینی قدس سره این است که معاملۀ سگهای نافع جایز است، خواه معلَّم باشند خواه غیر معلَّم. پس فقط خرید و فروش سگهای مهمل و ولگرد را جایز نیست.
شاید در اشکال به فتوای ایشان گفته شود: این دیدگاه مستلزم تخصیص اکثر است؛ زیرا اگر شارع بگوید: «ثمن الکلب سحت» و سپس سگهای نافع را استثنا کند، شمار این سگها به قدری زیاد است که اکثریت را تشکیل میدهند و استثنای آنها مستلزم تخصیص اکثر است. لیکن ایشان در پاسخ میگویند: اتّفاقاً شمار سگهای ولگرد نسبت به سگهای نافع بسیار بیشتر است.(1)
سپس ایشان برای فتوای خود سه مؤیّد ذکر میکنند:
مؤیّد اوّل: روایت تحف العقول بر روایات «ثمن المیتة سحت» حاکم است؛ زیرا خرید و فروش شیء نجس را به قصد منفعت حلال، جایز میکند. پس این روایت میتواند روایات این باب را تفسیر کند و نشانۀ این است که وقتی گفته میشود معاملۀ
1) (1) . المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 106.
سگ حرام است، منظور سگهای غیر نافع است.
میرزا محمّدتقی شیرازی قدس سره در حاشیۀ مکاسب، عکس این مطلب را بیان کرده و معتقد است که مورد روایات عام، عمومیت دارد و مورد روایات سگ، افراد کمتری را در برمیگیرد و خصوصیت دارد. و همین کم بودن تعداد، موجب میشود که روایات عام را تخصیص بزند.(1)لیکن امام خمینی قدس سره در پاسخ میفرمایند: کم بودن مورد، موجب اظهریت یک روایت نمیشود و نمیتوان گفت: قلّت افراد روایت، موجب اظهر بودن آن است.
ولی به نظر میرسد: این اشکال به کلام امام خمینی قدس سره وارد است که در باب حکومت، عرف باید حاکم و محکوم را مرتبط بداند. مثلاً یک جا شارع فرموده است:
«إذا شککت بین الأقل والأکثر فابن علی الأکثر» و در جای دیگری میگوید:
«لاشکّ لکثیر الشک». در اینجا عرف، میان این دو ارتباط میبیند، ولی در مسئلۀ مورد بحث، عرف، روایات مخصوص به سگ را مخصِّص روایات عام میداند؛ چون در اینجا به صورت خاص ذکر شده است و در نظر عرف، خاص نسبت به عام اظهر است. از این رو پذیرفتن روایت تحف العقول به عنوان مؤیّد، مشکل به نظر میرسد.
مؤیّد دوم: جواز معاملۀ سگهای نافع، پیش از زمان شیخ طوسی قدس سره و پس از ایشان، مشهور است و در بین فقها تنها شیخ مفید(2)و ابن سعید قدس سرهما(3)معاملۀ سگ را به صورت مطلق حرام دانستهاند. امام خمینی برای اثبات شهرت، عباراتی را از علاّمۀ حلّی و شیخ طوسی قدس سرهما نقل میکند.(4)علاّمۀ حلّی در تذکرة الفقهاء مینویسد:
إنّ جواز بیع الکلاب الّتی لها منفعة محللّه مثل کلب الصید والماشیة والزرع والحائط اجماعی.(5)
شبیه همین عبارت را ابن زهره قدس سره در غنیة النزوع آورده است.(1)
شیخ طوسی قدس سره نیز در الخلاف در بحث اجاره میفرماید:
یصحّ اجارة کلب الصید للصید، دلیلنا أنّ الأصل جوازه والمنع یحتاج إلی دلیل ولأنّ بیع هذه الکلاب یجوز عندنا.(2)
امام خمینی قدس سره از این عبارات، شهرت را استظهار نموده است؛ ولی هنگامی که عبارات فقها مورد بررسی قرار میگیرد، معلوم میشود که فقط جواز معاملۀ سگ شکاری اجماعی است و تنها عبارتی که بر ادّعای امام خمینی قدس سره دلالت دارد، عبارت تذکرة الفقهاء است، که البتّه خود علاّمۀ حلّی قدس سره نیز در منتهی المطلب در برابر این سخن مینویسد:
وقد أجمع علمائنا علی تحریم ما عدا کلب الصید وأجمع علمائنا علی جواز بیع کلب الصید واختلفوا فی الثلاثة الباقیة؛(3)علمای ما بر تحریم سگهای غیر شکاری اجماع دارند و در خصوص معاملۀ سگ شکاری بر جواز آن اجماع کرده و در سه تای دیگر اختلاف دارند.
شیخ طوسی قدس سره نیز در بحث بیع کتاب الخلاف، تنها در مورد سگ شکاری ادّعای اجماع کرده است.(4)
بنا بر این، آنچه که مؤیّد نظر امام خمینی قدس سره قرار میگیرد، همان کلام علاّمۀ حلّی در تذکرة الفقهاء است؛ لیکن سایر فقها و حتّی خود علاّمۀ حلّی قدس سره در منتهی المطلب، تنها معاملۀ سگ شکاری را جایز میدانند و دربارۀ آن ادّعای اجماع کردهاند. البتّه در این مقام حتّی اگر اجماع یا شهرت ثابت شوند نیز هیچ کدام فایدهای ندارند؛ چون مستند به روایات میباشند، مگر آنکه اجماع مدرکی را قبول نماییم.
نکتۀ قابل توجّه این است که شیخ طوسی قدس سره در کتاب الخلاف گاهی ادّعای اجماع میکند، در حالی که در زمانِ خود ایشان نیز بین علمای شیعه اختلاف بوده است. مراد ایشان از این ادّعای اجماع میتواند به یکی از چند صورت زیر توجیه شود: گاهی اوقات در یک مسئلهای نصّ صریح و روشن وجود دارد و به خاطر آن شیخ طوسی ادّعای اجماع کرده و میگوید: هر کس این نص را ببیند برطبق آن فتوا میدهد. و گاهی نیز مسئلهای مبتنی بر اصل برائت است و چون این اصل مورد اجماع علماست، شیخ طوسی نیز میگوید: این مسئله اجماعی است. از این رو، محقّق بروجردی میفرماید:
شیخ طوسی در الخلاف هرجا که ادّعای اجماع کرده است، به عنوان یک دلیل اقناعی آن را ذکر میکند؛ چراکه مخاطب ایشان، اهلسنّت نیز بودهاند و به خاطر همین، اگر میگفت: مستند این فتوا، حدیث امام صادق یا امام باقر علیهما السلام است، آنها قبول نمیکردند، ولی اجماع را میپذیرفتند.
نتیجه آنکه این مؤیّد هم پذیرفتنی نیست.
مؤیّد سوم: آخرین مؤیّد برای اینکه چرا معاملۀ سگهای نافع جایز است، سیرۀ مسلمین است. امام خمینی قدس سره میگوید: سیرۀ مسلمانها در تمام عصرها حتّی عصر ائمه علیهم السلام بر این بوده است که کلاب نافع را مال میدانستند و با آن معاملۀ مال و ملک مینمودند. مثلاً آنها را خرید و فروش مینمودند، اجاره میدادند، آثار ملکیت را بر آن بار میکردند، هبه میکردند، وقف میکردند و غیر ذلک.(1)
به نظر میرسد که هرچند این سیره وجود دارد، ولی هنگامی سیره حجّیت دارد که امضا شده باشد. در حالی که در بحث ما در مقابل همین سیرهای که ایشان ذکر کردهاند، استثنا هم وجود دارد؛ یعنی همان مسلمانانی که سگهای نافع را معامله میکردند، معاملۀ سگهای غیر معلَّم را جایز نمیدانستند. بنا بر این، سیره فقط اصل معامله شدن سگ را ثابت میکند، ولی نمیتوان گفت: این جواز بیع، در مورد همه سگهای
1) (1) . المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 108.
نافع و معلَّم است. به علاوه، سیره، دلیل لبّی است و در دلیل لبّی باید به قدر متیقّن بسنده کرد و قدر متیقّن این سیره، جواز معاملۀ سگ شکاری است، نه همۀ سگهای نافع و نه همۀ سگهای معلَّم. از اینرو، دیدگاه امام خمینی قدس سره صحیح به نظر نمیرسد.
نتیجه آن که: با توجّه به ملاکی که از آیۀ شریفه استفاده شد، دانستیم که معاملۀ سگهای آموزش دیده (کلب معلَّم) برای منفعت حلال جایز است؛ ولی سگهای ولگرد و غیر معلَّم را نمیتوان خرید و فروش کرد.
بحث دربارۀ معاملۀ خوک در ضمن سه بند بررسی میشود: در بند اوّل حکم معاملۀ خوک بررسی میشود. در بند دوم این بحث مطرح میگردد که در صورت جواز معاملۀ خوک، انتفاع از آنچه حکمی دارد؟ و در بند سوم نیز دربارۀ حکم استفاده از اجزای خوگ گفتگو میشود. ذکر این نکته نیز الزامی است که مراد از خوک، خوکی است که در خشکی زندگی میکند و خوک دریایی مورد بحث نیست.
برای بررسی حکم معاملۀ خوک پس از بررسی عبارات فقها و روایات موجود در این باب، در نهایت، نتیجۀ مباحث مطرح میشود.
بزرگان ما همچون شیخ انصاری قدس سره در کتاب المکاسب هنگامی که میخواهند اقوال در یک مسئلۀ فقهی را مطرح کنند، از شیخ طوسی شروع میکنند. فتوای شیخ طوسی که شیخ الطائفه بوده است، برای مجتهدین بسیار مهم است. محقّق بروجردی قدس سره که از اعاظم فقها و اصوایین قرن اخیر بوده است نیز در روش فقهی خود - آن گونه که شاگردان ایشان بیان میکنند - همیشه از قول شیخ طوسی قدس سره مطلب را شروع میکردهاند.
شیخ طوسی قدس سره در کتاب الخلاف مینویسد:
لایجوز بیع شیء من المسوخ مثل القرد والخنزیر والدب والثعلب والإرنب والذئب والفیل وقال الشافعی کلّما ینتفع به یجوز بیعه مثل القرد والفیل وغیر ذلک دلیلنا اجماع الفرقه وأیضاً قوله صلی الله علیه و آله: «إنّ اللّه إذا حرّم شیئاً حرّم ثمنه» وهذه الأشیاء محرّمة اللحم بلاخلاف إلّاالثعلب فإنّ فیه خلافاً.(1)خرید و فروش موجوداتی که مسخ شدهاند، جایز نیست، مانند بوزینه، خوک، خرس، روباه، خرگوش، گرگ و فیل و چیزهای دیگر. شافعی گفته معاملۀ هر چیزی که بشود از آن استفاده کرد جایز است مثل بوزینه، فیل و غیر آن. دلیل ما اجماع امامیّه است و همچنین حدیث نبوی که میفرماید: «خداوند هرگاه چیزی را حرام کند، ثمن آن را نیز حرام میکند»، و این موارد نیز بدون هیچ اختلافی، حرام گوشت هستند و فقط در حکم روباه اختلاف وجود دارد.
یادآوری: ادّعای اجماعی که ایشان در اینجا مطرح کرده است، با یکی از سه توجیهی که در باب معاملۀ سگ گفته شد، قابل توجیه است.
ایشان در النهایة نیز چنین نوشته است:
و من ذلک لحم الخنزیر فبیعه وهبته وأکله حرام وکذلک کلّ ما کان من الخنزیر من شعرٍ وجلدٍ وشحمٍ وغیر ذلک؛(2)از جمله مکاسب محرّمه، گوشت خوک است که فروختن، هدیّه دادن و خوردن آن حرام است؛ همچنین مو و پوست و دنبۀ آن نیز حرام است.
البتّه بحث ما دربارۀ خرید و فروش مجموع خوک زنده است، نه معاملۀ گوشت، پوست یا موی آن؛ یعنی بحث ما در اینجا دربارۀ کسی است که میخواهد خوک زنده را بفروشد، نه کسی که میخواهد گوشت آن را بفروشد. بنا بر این، از عبارت شیخ طوسی قدس سره در النهایة، نمیتوان در این بحث استفاده کرد.
همچنین ایشان در المبسوط مینویسد:
إن کان نجس العین مثل الکلب والخنزیر والفأرة والخمر والدم وما توالد منهم وجمیع المسوخ وما توالد من ذلک أو من أحدها فلا یجوز بیعه ولا إجارته ولا الإنتفاع به ولا إقتنائه بحال اجماعاً إلّاالکلب فإنّ فیه خلافاً؛(1)خرید و فروش، اجاره و انتفاع از نجس العین، مانند سگ، خوک، فضله موش، شراب، خون و هرآنچه از آنها متولّد میشود و همۀ مسخ شدهها و هرچه که از آنها متولّد میشود، اجماعاً حرام است، غیر از سگ که اختلافی است.
ظاهر عبارت، این است که حتّی اگر خوک، انتفاع حلالی هم داشته باشد، مثلاً برای شخم زدن استفاده شود یا در باغ وحش از آن نگهداری کنند، باز هم خرید و فروش آن جایز نیست.
علاّمه قدس سره در منتهی المطلب مینویسد:
قد أجمع العلماء کافّة علی تحریم بیع المیتة والخمر والخنزیر، بالنصّ والإجماع؛(2)
علما بر تحریم بیع میته، خمر و خنزیر، به نص و اجماع استدلال کردهاند.
محقّق نراقی قدس سره نیز چنین نگاشته است:
حرمة التکسّب بهما إجماعیّة؛(3)حرمت معاملۀ سگ و خوک اجماعی است.
پس از بررسی کلام برخی از بزرگان، مشاهده شد که ایشان ادّعای اجماع بر حرمت معاملۀ خوک دارند، امّا از آنجا که این اجماع مستند به روایات است، نمیتواند به عنوان دلیل مورد استفاده قرار گیرد. از این رو، باید روایات موجود در این باب مورد بررسی قرار گیرد.
دربارۀ خوک، روایات پرشماری وجود دارد که میتوان آنها را به گونههای مختلفی تقسیم کرد.
تقسیم نخست: تقسیمی که محقّق خویی قدس سره در مصباح الفقاهه ذکر کردهاند، این است که بگوییم: گروهی از روایات بر حرمت تکلیفی و وضعی بیع خوک و گروهی دیگر بر صحّت وضعی و حرمت تکلیفیاش دلالت دارند؛ یعنی اگر کسی بیع خوک را انجام داد کار حرامی را مرتکب شده است، امّا بیع او صحیح است.
تقسیم دوم: نوع دوم، تقسیمبندی به لحاظ بایع است؛ زیرا از برخی روایات استفاده میشود که بیع خوک مطلقاً باطل و حرام است، چه بایعش مسلمان باشد و چه ذمّی؛ و از برخی دیگر استفاده میشود که بیع خوک مطلقاً صحیح است، خواه بایعش مسلمان باشد و خواه ذمّی؛ و از گروه سوم هم تفصیل استفاده میشود؛ یعنی برخی از روایات میان جایی که بایع مسلمان باشد با جایی که بایع ذمّی باشد، فرق گذاشتهاند.
ما در این بحث، بر اساس تقسیم بندی دوم پیش میرویم و در ضمن بحث، از تقسیمبندی نخست نیز استفاده میکنیم.
1-1. روایت یکم:
به عنوان نخستین روایت میتوان به عبارتی از روایت تحف العقول اشاره کرد که میفرماید: «أو شیء من وجوه الحرام»(1)و برای وجوه حرام، معاملۀ مردار، خون و گوشت خوک را مثال زده است. پس در این روایت، ضابطهای معرّفی شده است که بر اساس آن، معاملۀ هر چیزی که در آن فساد باشد، حرام است. لیکن مشکل اینجاست که در این روایت، بحث از گوشت خوک مطرح شده است، در حالی که بحث ما دربارۀ حکم معاملۀ خوک زنده است. پس نمیتوان از این روایت در این بحث استفاده نمود.
1) (1) . تحف العقول: ص 364.
1-2. روایت دوم:
الْجَعْفَرِیَّاتُ، بِإِسْنَادِهِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیهم السلام قَالَ: مِنَ السُّحْتِ ثَمَنُ الْمَیْتَةِ وَ...
وَثَمَنُ الْخِنْزِیرِ وَ....(1)
این روایت در جعفریّات آمده است(2)که پیشتر پیرامون اعتبار آن بحث شد و یکی از مصادیق سحت را پولی میداند که در مقابل خوک گرفته میشود.
1-3. روایت سوم:
روینا عن جعفر بن محمّد عن أبیه عن آبائه عن علی علیهم السلام: أَنَّ رَسُولَ اللّهِ صلی الله علیه و آله نَهَی عَنْ بَیْعِ الْأَحْرَارِ وَعَنْ بَیْعِ الْمَیْتَةِ وَالدَّمِ وَالْخِنْزِیرِ وَالْأَصْنَامِ وَعَنْ عَسْبِ الْفَحْلِ وَعَنْ ثَمَنِ الْخَمْرِ وَعَنْ بَیْعِ الْعَذِرَةِ وَقَالَ هِیَ مَیْتَةٌ.(3)
بر اساس این روایت، پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله از معاملۀ خوک نهی نمودهاند.
در مورد دستۀ اوّل باید گفت: سند این روایات از نظر مشهور، ضعیف است و همانگونه که گفته شد، فقط سند روایت تحف العقول از نظر ما صحیح و قابل پذیرش است؛ امّا حکم این روایت نیز شامل موضوع مورد بحث نمیشود. از سوی دیگر، روایات یاد شده، در مقام شمارش محرّماتاند و از امام خمینی قدس سره نقل شد که نمیتوان به اطلاق چنین روایاتی تمسّک کرد.(4)بنا بر این، از روایات این دسته نمیتوان استفاده کرد.
2-1. روایت اوّل:
وَعَنْهُ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنِ ابْنِ أُذَیْنَةَ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ
اللّهِ علیه السلام فِی الرَّجُلِ یَکُونُ لِی عَلَیْهِ الدَّرَاهِمُ فَیَبِیعُ بِهَا خَمْراً وَخِنْزِیراً ثُمَّ یَقْضِی مِنْهَا، قَالَ علیه السلام: لَابَأْسَ أَوْ قَالَ خُذْهَا؛(1)بر ذمّۀ کسی مقداری درهم است، شراب و خوک را میفروشد و از آن پول دین خود را ادا میکند، امام علیه السلام فرمودند: اشکالی ندارد.
در این روایت که حسنه یا صحیحه است، کلمۀ «فی الرجل» آمده و مشخّص نیست که منظور از آن، مسلمان است یا غیر مسلمان. چه بسا بگوییم: مشتری، اهل ذمّه است؛ چون مسلمان شراب و خوک نمیخرد؛ ولی نسبت به فروشنده اطلاق دارد، چون ممکن است یک مسلمان اینها را به کافر بفروشد و از پول آن، بدهی خود را ادا کند.
2-2. روایت دوم:
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی الْخَثْعَمِیِّ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللّهِ علیه السلام عَنِ الرَّجُلِ یَکُونُ لَنَا عَلَیْهِ الدَّیْنُ فَیَبِیعُ الْخَمْرَ وَالْخَنَازِیرَ فَیَقْضِینَا، فَقَالَ: لَابَأْسَ بِهِ لَیْسَ عَلَیْکَ مِنْ ذَلِکَ شَیْءٌ؛(2)از امام صادق علیه السلام در مورد مردی که به ما بدهکار است پرسیدم که او برای ادای دین خود شراب و خوکها را میفروشد. حضرت در پاسخ فرمودند: اشکالی ندارد و آن پول برای شما حلال است.
در سند این روایت، قاسم بن محمّد وجود دارد که مجهول است؛ لیکن از نظر دلالت، «لابأس» اطلاق دارد و معنایش این است که فروش شراب و خوک و کسب درآمد از این راه مانعی ندارد. همچنین عبارت «لیس علیک من ذلک شیء»، یعنی پولی را که گرفتهاید برای شما حلال است؛ لیکن در اینجا این پرسش مطرح میشود که آیا این جمله مفهوم دارد یا خیر؟ یعنی آیا میتوان گفت: مفهوم این عبارت این
است که دریافت این پول در برابر طلبتان برای شما حلال است، ولی برای بایعی که این بیع را انجام داده، حلال نیست؛ و یا باید به اطلاق «لا بأس» تمسّک کنیم و بگوییم:
هم پولی که بایع در برابر خمر و خنزیر دریافت کرده، حلال است و هم پولی هم که شما در برابر طلب خود گرفتهاید؟
2-3. روایت سوم:
وَعَنْهُ عَنْ عَبْدِ اللّهِ بْنِ بَحْرٍ عَنِ ابْنِ مُسْکَانَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللّهِ علیه السلام عَنِ الرَّجُلِ یَکُونُ لَهُ عَلَی الرَّجُلِ مَالٌ فَیَبِیعُ بَیْنَ یَدَیْهِ خَمْراً وَخَنَازِیرَ یَأْخُذُ ثَمَنَهُ، قَالَ علیه السلام: لَابَأْسَ؛(1)از امام صادق علیه السلام در مورد مردی که برای ادای دین خود شراب و خوک را مورد معامله قرار میدهد، پرسیده شد.
ایشان در پاسخ فرمودند: اشکالی ندارد.
در سند این روایت، عبداللّه بن بحر وجود دارد که ضعیف است. این روایت نیز به قرینۀ کلمۀ «لابأس»، مؤیّدی برای صحّت معاملۀ خوک است.
2-4. روایت چهارم:
وَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِیزٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام فِی رَجُلٍ کَانَ لَهُ عَلَی رَجُلٍ دَرَاهِمُ فَبَاعَ خَمْراً وَخَنَازِیرَ وَهُوَ یَنْظُرُ فَقَضَاهُ. فَقَالَ علیه السلام: لَابَأْسَ بِهِ امّا لِلْمُقْتَضِی فَحَلالٌ وَاما لِلْبَائِعِ فَحَرَامٌ؛(2)
مردی از دیگری پولی میخواهد و او هم شراب و خوک را میفروشد و طلبکار را میبیند و دین او را پرداخت میکند. حضرت علیه السلام فرمودند: برای کسی که پول را میگیرد اشکالی ندارد، ولی برای فروشنده حرام است.
در این روایت، بین بایع و مقتضی تفصیل داده شده و میفرماید: برای کسی که طلب خود را میگیرد، حلال و برای بایع حرام است.
این روایت، صحیح است و میتوان گفت: فروشندهای که شراب و خوک را فروخته است، دچار حرمت تکلیفی شده است، امّا معاملۀ او صحیح بوده است، و گرنه این پول برای طلبکار نیز حلال نبود. از این رو، از این صحیحۀ محمّد بن مسلم استفاده میکنیم که بین حکم وضعی و تکلیفی باید فرق گذاشت؛ ولی آیا میتوانیم بگوییم: این از باب قاعدۀ الزام نیست، بلکه از باب قاعدۀ تسهیل است؛ یعنی کفّار هم که خمر و خنزیر میفروشند، کار حرامی انجام میدهند؛ امّا شارع برای آسان شدن کار بر ما، آن را حلال کرده است؟
3-1. روایت اوّل:
عَلِیُّ بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنِ الرِّضا علیه السلام قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ نَصْرَانِیٍّ أَسْلَمَ وَعِنْدَهُ خَمْرٌ وَخَنَازِیرُ وَعَلَیْهِ دَیْنٌ هَلْ یَبِیعُ خَمْرَهُ وَخَنَازِیرَهُ وَیَقْضِی دَیْنَهُ؟ قَالَ: لَا؛(1)معاویة بن سعید میگوید از امام رضا علیه السلام سؤال کردم: یک مسیحی مسلمان شده است و شراب و خوک دارد و بدهی به گردن اوست، آیا میتواند شراب و خوک را بفروشد و دین خود را بپردازد؟ حضرت فرمودند: نه.
از این روایت استفاده میشود که از نگاه سائل، روشن بوده است که اگر شخص مسیحی یا یهودی باشد، فروش شراب و خوک برای او مانعی ندارد، ولی اکنون که او مسلمان شده است این سؤال برای سائل مطرح شده است که فروش خوک و شراب برای او چه حکمی دارد؟ حضرت علیه السلام میفرمایند: اکنون که مسلمان شده، دیگر نباید شراب و خوک را بفروشد.
در زمان حاضر نیز بسیاری از غیر مسلمانان، از خمر و خنزیر درآمد بسیاری
1) (1) . الکافی: ج 5 ص 231.
دارند و خانه و خودرو و مانند آن میخرند و میفروشند و مسلمانان هم ممکن است از آنها خانه یا خودرو بخرند. در فقه نمیتوانیم بگوییم همۀ اینها باطل است، و اتّفاقاً یکی از مصادیق قاعدۀ الزام همین است که بگوییم: غیر مسلمانان معاملۀ خمر و خنزیر را بین خود حلال و جایز میدانند، ما هم نسبت به خودمان بر طبق قاعدۀ الزام، آثار صحّت را بار مینماییم و درآمدی که از آن دارند را در معاملهای از آنان اخذ میکنیم. پس پولی را که یک نصرانی به ما هدیّه میکند، حلال است، و حتّی بیشتر جزیهای که در صدر اسلام از یهودیها و نصرانیها گرفته میشد، از پول خمر و خنزیر بوده است.
3-2. روایت دوم:
وَعَنْهُ عَنْ أَبِیهِ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ مَرَّارٍ عَنْ یُونُسَ فِی مَجُوسِیٍّ بَاعَ خَمْراً أَوْ خَنَازِیرَ إِلَی أَجَلٍ مُسَمًّی ثُمَّ أَسْلَمَ قَبْلَ أَنْ یَحِلَّ الْمَالُ، قَالَ علیه السلام: لَهُ دَرَاهِمُهُ.
وَقَالَ: أَسْلَمَ رَجُلٌ وَلَهُ خَمْرٌ وَخَنَازِیرُ ثُمَّ مَاتَ وَهِیَ فِی مِلْکِهِ وَعَلَیْهِ دَیْنٌ، قَالَ علیه السلام: یَبِیعُ دُیَّانُهُ أَوْ وَلِیٌّ لَهُ غَیْرُ مُسْلِمٍ خَمْرَهُ وَخَنَازِیرَهُ وَیَقْضِی دَیْنَهُ وَلَیْسَ لَهُ أَنْ یَبِیعَهُ وَهُوَ حَیٌّ وَلَا یُمْسِکَهُ.(1)
نسبت به اسماعیل بن مرّار که در سند این روایت وجود دارد، اشکال وجود دارد.
مراد از یونس، یونس بن عبدالرحمن است. این روایت مقطوعه است؛ یعنی یکی از اصحاب ائمه علیهم السلام آن را نقل میکند، ولی اسمی از معصوم علیه السلام هرچند به صورت ضمیر برده نمیشود. برخی در جواب مقطوعه بودن این روایت گفتهاند: یونس بن عبدالرحمن با آن مقام و جلالتی که داشته است، از غیر امام علیه السلام نقل نمیکند. امام خمینی قدس سره در المکاسب المحرّمه احتمال دادهاند که این فتوای خود یونس باشد که امری بعید است.(2)
3-3. روایت سوم:
عَبْدُ اللّهِ بْنُ جَعْفَرٍ فِی قُرْبِ الْإِسْنَادِ عَنْ عَبْدِ اللّهِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ جَدِّهِ عَلِیِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَخِیهِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرٍ علیهما السلام قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنْ رَجُلَیْنِ نَصْرَانِیَّیْنِ بَاعَ أَحَدُهُمَا خَمْراً أَوْ خِنْزِیراً إِلَی أَجَلٍ فَأَسْلَمَا قَبْلَ أَنْ یَقْبِضَا الثَّمَنَ هَلْ یَحِلُّ لَهُمَا ثَمَنُهُ بَعْدَ الْإِسْلَامِ؟ قَالَ علیه السلام: إِنَّمَا لَهُ الثَّمَنُ فَلَا بَأْسَ أَنْ یَأْخُذَهُ؛(1)علی بن جعفر میگوید: از امام کاظم علیه السلام در مورد دو مرد مسیحی پرسیدم که یکی از آنها شراب و خوک را به صورت نسیه فروخته است و قبل از اینکه پول را بگیرد، مسلمان شدهاند. آیا این پول بعد از اسلام صحیح است؟ امام علیه السلام فرمودند:
اشکالی ندارد که آن پول را بگیرد.
دلیل آن هم این است که معامله، قبل از اسلام آوردن کافر منعقد شده و در همان زمان، انتقال ملکیّت صورت گرفته است، هرچند ثمن در آن زمان اخذ نشده است.
در سند این روایت، عبداللّه بن الحسن مجهول است.
3-4. روایت چهارم:
این روایت که مانند روایت قبل است میفرماید:
وَبِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِیدٍ عَنْ مُصَدِّقٍ عَنْ عَمَّارٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام فِی حَدِیثٍ قَالَ: سُئِلَ عَنْ رَجُلَیْنِ نَصْرَانِیَّیْنِ بَاعَ أَحَدُهُمَا مِنْ صَاحِبِهِ خَمْراً أَوْ خَنَازِیرَ ثُمَّ أَسْلَمَا قَبْلَ أَنْ یَقْبِضَا الدَّرَاهِمَ هَلْ تَحِلُّ لَهُ الدَّرَاهِمُ؟ قَالَ علیه السلام: لَابَأْسَ.(2)
3-5. روایت پنجم:
مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ
عَنْ یُونُسَ بْنِ یَعْقُوبَ عَنْ مَنْصُورٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام لِی عَلَی رَجُلٍ ذِمِّیٍّ دَرَاهِمُ فَیَبِیعُ الْخَمْرَ وَالْخِنْزِیرَ وَأَنَا حَاضِرٌ فَیَحِلُّ لِی أَخْذُهَا؟ فَقَالَ علیه السلام:
إِنَّمَا لَکَ عَلَیْهِ دَرَاهِمُ فَقَضَاکَ دَرَاهِمَکَ؛(1)منصور بن حازم میگوید: به امام صادق علیه السلام گفتم که از یک کافر ذمّی مقداری درهم میخواهم و او خوک و شرابی را میفروشد و من نیز در مجلس معامله حضور دارم. آیا گرفتن آن پول برای من حلال است؟ که حضرت فرمودند: تو از او درهم میخواستی که او هم به تو درهم داده است.
بنا بر این، تا اینجا دانستیم که ما با سه گروه از روایات رو به رو هستیم که گروه سوم، دارای پنج روایت است؛ لیکن روایت دوم و سوم از نظر سند ضعیفاند و بهخاطر همین، تنها میتوان به روایات موثّق (مانند: روایت منصور بن حازم) عمل کرد.
پس از بررسی این سه گروه از روایات، باید دربارۀ وجوه جمع میان آنها گفتگو کنیم. به این منظور، احتمالات و روشهای گوناگونی در این زمینه مطرح شده است:
روش اوّل: نخستین احتمال این است که روایاتی را که به صورت مطلق از معاملۀ خوک نهی کردهاند، به دلیل ضعف سند کنار بگذاریم، و سپس بگوییم: روایات دستۀ دوم که معاملۀ خوک را بهطور مطلق جایز میدانند، توسّط روایات دستۀ سوم - که معامله را تنها در صورتی که بایع، کافر ذمّی باشد، جایز میدانند - تخصیص میخورد.
در نقد این روش میتوان گفت: اگرچه سند روایات دستۀ اوّل ضعیف است، لیکن شمار این روایات به حدّ استفاضه میرسد و یا دستکم این مضمون به نحو تواتر اجمالی از روایات برداشت میشود. در نتیجه، کم و بیش میتوان گفت: این مضمون از معصوم علیه السلام صادر شده است و نمیتوان این روایات راکنار گذاشت.
1) (1) . همان: ج 17 ص 232.
شاید کسی در اشکال به این روش بگوید: ما هنگامی میتوانیم مطلق را بر مقیّد حمل کنیم که میان آنها تنافی وجود داشته باشد، مانند اینکه مولا بگوید: «أعتق رقبة» و سپس بگوید: «لا تعتق رقبة کافرة». امّا در جایی که تنافی وجود ندارد - مثل اینکه مولا بگوید «أعتق رقبة مؤمنة» -، معلوم میشود که مطلوب مولا همان آزاد کردن بنده است و بندۀ مؤمن، رجحان دارد و اگر غیر مؤمن را هم به استناد «أعتق رقبة» آزاد کرد، آنجا هم امتثال، محقّق شده است. در این مسئله نیز بین دو دستۀ مطلق و مقیّد، تنافی وجود ندارد و نمیتوان مطلق را بر مقیّد حمل نمود.
لیکن در دفاع از این روش میتوان گفت: در میان روایات دستۀ سوم، برخی روایات به صورت منفی وارد شدهاند، مانند روایتی که میفرماید: اگر ذمّی مسلمان شد و مقداری خمر و خنزیر در اختیارش بود، خودش نمیتواند بفروشد. این لسان نفی است و با این لسان نفی، میتوان لسان اطلاق را تقیید زد.
روش دوم: راه دیگری که برای جمع میان این روایات ذکر شده، این است که ابتدا با روایات دستۀ دوم، دستۀ سوم را تقیید بزنیم و سپس با نتیجۀ این تقیید، در ظاهر دستۀ اوّل تصرّف کنیم؛ یعنی پس از مقیّد کردن دستۀ دوم، این نتیجه حاصل میشود که اگر فروشندۀ خوک، کافر ذمّی باشد، معامله صحیح است. پس با این نتیجه، در ظهور «ثمن الخنزیر سحت» تصرّف میشود و نتیجه این میشود که فروش خوک کراهت دارد.
اشکال این احتمال، علاوه بر بطلان انقلاب نسبت، این است که هیچ کدام از فقهای امامیّه و اهلسنّت بر کراهت معاملۀ خوک فتوا ندادهاند. تنها شیخ طوسی قدس سره در الخلاف آورده است که ابوحنیفه این معامله را مکروه میداند.(1)
به تعبیر دیگر، هرچند در فقه، در بسیاری از موارد حمل ظاهر به اظهر صورت میپذیرد - مثلاً «لایجوز» را به قرینۀ «لا بأس» که در جای دیگر آمده است، بر کراهت
1) (1) . الخلاف: ج 3 ص 181.
حمل مینمایند -، ولی در اینجا نمیتوان ظاهر را بر اظهر حمل کرد؛ چراکه فتوایی را نتیجه میدهد که هیچ یک از فقها تا به حال به آن فتوا ندادهاند. این در حالی است که فتوا دادن برخلاف نظر فقها به مستند و دلیل قوی نیاز دارد و نمیتوان بدون دلیل، فتوای جدیدی داد.
یعنی فقیه نباید به آسانی فتوایی دهد که تا به حال فقیهی به آن فتوا نداده است. اگر فقیهی چنین فتوایی دهد، باید در فقاهت او تأمّل کرد؛ چراکه باب اجتهاد باز است، ولی بی در و پیکر نیست که هر کسی هر حرفی را بزند. این مسئلۀ مهمّی است که انسان دربارۀ کاری که هزار سال فقها به حرمت آن فتوا دادهاند، بگوید: این کار صحیح است. و هنگامی که روش اجتهاد شیخ انصاری، صاحب جواهر، سیّد مرتضی، علاّمه، محقّق و محقّق نراقی قدس سرهم را مورد بررسی قرار دهیم، خواهیم دید که اصل اساسی در روش آنها این است که فتوایی ندهند که کسی تا به حال چنین فتوایی نداده است. هنر اجتهاد این است که بتوان مسائل مستحدثه را با ضوابط حل کرد. باب اجتهاد، مفتوح است؛ یعنی ما ضوابطی را برای استنباط حکم الهی داریم که میتوانند تا روز قیامت هر موضوع مستحدثی را حل کنند؛ امّا معنایش این نیست که دربارۀ چیزی که تا به حال همۀ فقها به حرمت آن فتوا دادهاند، بگوییم حلال است و بالعکس.
روش سوم: محقّق خویی قدس سره برای جمع میان این روایات معتقد است که ابتدا با دستۀ سوم روایات، دستۀ اوّل را مقیّد میکنیم و در نتیجه، معنای مجموع آنها این میشود که «ثمن الخنزیر سحت إذا کان البایع مسلماً». یعنی اگر فروشنده مسلمان باشد، پولی که در مقابل خوک گرفته میشود حرام است. از این رو، روایات دستۀ اوّل با دستۀ دوم، نسبت عام و خاص مطلق پیدا میکنند.
توضیح اینکه: پس از اینکه گروه اوّل را بهوسیلۀ گروه سوم تخصیص بزنیم، این روایات نسبت به روایات گروه دوم، اخص میشود؛ یعنی روایات مانعه میگوید:
«اگر بایع مسلمان بود معاملهاش اشکال دارد»؛ ولی روایات مجوّزه مطلق است و هر
بیعی را اجازه میدهد حتّی اگر بایع مسلمان باشد. پس در اینصورت، اگر مطلق را بر مقیّد حمل کنیم، اشکال پیشین(1)هم لازم نمیآید. بنا بر این، از مجموع این روایات استفاده میشود که معاملۀ خوک، در صورتی صحیح است که فروشنده آن مسلمان نباشد.(2)
در اینجا یادآوری چند نکته لازم است:
5-1. شمول روایات نسبت به شراب
شاید کسی بگوید: در روایات مجوّزه، فروش شراب نیز جایز دانسته شده است، در حالی که شراب در تمام شرائع حرام بوده و جواز معاملۀ آن خلاف ضرورت فقه است. پس آیا میتوان گفت: چون در روایات مجوّزه چنین معنایی وجود دارد، باید همۀ روایات مجوّزه را کنار بگذاریم، و یا باید فقط از همین قسمت چشم پوشی کنیم؟
در پاسخ میگوییم: در علم اصول آمده است که تبعیض در حجّیت مانعی ندارد.
البتّه گاهی تبعیض در حجّیت به این معناست که بگوییم: دلالت التزامی در اصل حدوثش تابع دلالت مطابقی است، ولی در حجیتش تابع آن نیست، که ما این دیدگاه را قبول نداریم. گاهی هم تبعیض در حجّیت به این معناست که اگر بخشی از یک روایت بر خلاف اجماع یا بر خلاف ضرورت بود، ولی بخش دیگرش مشکلی نداشت، در اینجا آن بخش دیگر حجّت باشد. این قسم از تبعیض در حجّیت را همۀ فقها قبول دارند. بنا بر این، اگر در روایات مجوّزه نسبت به بیع خمر اشکالی وجود دارد، ما تبعیض در حجّیت را میپذیریم و میگوییم: آن مقداری که بر خلاف ضرورت است کنار برود، ولی بقیۀ آنها حجّتاند و باید بر اساس صناعت با آنها رفتار کنیم. پس نتیجه میگیریم که بایع ذمّی اگر خنزیر را به ذمّیِ دیگر فروخت، این بیع بر حسب ضوابط اشکالی ندارد.
پس اگر فروشنده، کافر اهل ذمّه باشد، معاملۀ خوک مانعی ندارد به شرطی که مشتری هم ذمّی باشد؛ لیکن مسلمان، حقّ فروش خوک را ندارد حتّی اگر مشتری ذمّی باشد.
5-2. اجماع شیخ انصاری
عجیب این است که شیخ انصاری قدس سره، در بحث بیع خنزیر فقط به اجماع تمسّک کردهاند. شاید در نظر ایشان این بوده است که چون روایات این مسئله همه با هم متعارضاند، پس باید همه را کنار بگذاریم و به سراغ اجماع برویم.
لیکن طبق توضیحی که داده شد، دانستیم که این روایات طبق صناعت فقه و اصول، قابل جمعاند و بهخاطر همین، ممکن است این اجماع مستند به این روایات باشد که در اینصورت این اجماع، مدرکی یا محتمل المدرک است و اعتباری ندارد.
5-3. تطبیق روایات باب مردار بر این بحث
این پرسش در اینجا مطرح میشود که آیا میتوان روایات باب مردار را بر این بحث منطبق نمود و نتیجه گرفت که اگر فروشنده، مسلمان و مشتری ذمّی باشد، معامله صحیح است؟
به عبارت دیگر، در بحث مردار دانستیم که فروش مردار به کسی که مردار را حلال میداند اشکال ندارد. پس اگر بتوان از مردار الغای خصوصیت کرد و ملاک را مطلق «من یستحل» دانست بدون اینکه خصوصیّتی برای میته باشد، میتوان ادّعا کرد که فروش خوک به ذمّی نیز صحیح است.
لیکن به نظر میرسد که پذیرفتن این سخن مشکل است؛ زیرا فقیه تنها با وجود اطمینان، اجازه الغای خصوصیت دارد، در حالی که در بحث مردار گفته شد که چه بسا مردار و گوشت آن در روایات این باب، خصوصیت داشته باشند. پس برای الغای خصوصیت در هر مورد باید به عرف و مخاطبین مراجعه شود؛ یعنی اگر مخاطبین گفتند: این خصوصیت ندارد، در آنجا الغای خصوصیت میکنیم. مثلاً فرض کنید
مولا به عبدش میگوید یک لیوان آب برای من بیاور، عرف از این جمله میفهمد که مولا آب میخواهد، ولی بلافاصله از خود لیوان الغای خصوصیت میکند. لیکن در بحث ما عرف از عنوان میته الغای خصوصیت نمیکند.
به علاوه، از روایات و قاعده استفاده شد که معاملۀ مردار حرام است و فروش به «من یستحلّ المیتة» یک استثناست، و در استثنائات باید بر همان مورد خودش بسنده کرد. ولی اگر گفتیم بیع مردار به کسی که آن را حلال میداند، بهخاطر منافع محللّهاش مانعی ندارد و فقط برای خوردن حرام است و مسئلۀ «من یستحلّ المیته» از باب خلاف قاعده نیست، در اینصورت در بحث بیع خوک نیز میتوان به آن قائل شد.
5-4. مسلمان بودن مشتری
چه بسا گفته شود: میتوان از دستۀ دوم روایات باب خوک، استفاده کرد که برای جایز شدن معامله، فقط لازم است که مشتری ذمّی باشد. پس اگر یک مسلمان، خوکی را به کافر ذمّی بفروشد، عمل او صحیح است؛ چون در روایات مجوّزه آمده است که من از یک یهودی یا نصرانی طلبکارم و او هم خمر و خنزیر دارد و به یک ذمّی دیگر میفروشد و دین من را ادا میکند، امام علیه السلام میفرمایند: مانعی ندارد.
به تعبیر دیگر، اگر ما بگوییم روایات مجوّزه، تنها موردی را تجویز میکنند که بایع و مشتری هر دو ذمّی باشند، نتیجه این است که اگر یکی از آنها ذمّی نبود، از این روایات مجوّزه خارج شود؛ لیکن اگر کسی بگوید: ما از روایات مجوّزه استفاده میکنیم که ملاک تجویز، ذمّی بودن مشتری است خواه بایع مسلمان باشد و خواه ذمی، در اینصورت میتوان فروش خوک توسّط مسلمان به ذمّی را جایز دانست.
ولی به نظر میرسد که برداشت دوم از روایات ممکن نیست؛ بلکه ظاهر روایات این است که هم فروشنده باید ذمّی باشد، هم خریدار.
پس نتیجۀ این سه روش این شد که اگر مسلمانی، خوکهای زیادی در اختیار داشت، ظاهر ادلّه این است که بیعش به مشتری ذمّی نیز جایز نیست.
همۀ این مطلب با قطع نظر از قاعدۀ الزام است؛ امّا بنا بر تحقیق مفصّلی که در این قاعده انجام دادهایم، به این نتیجه میرسیم که فروش خوک و حتّی خمر، به کسانی که آن را حلال میدانند ولو بر حسب دین تحریف شدۀ آنان، اشکالی ندارد و صحیح است.
اگر معاملۀ خوک جایز باشد، بدون شک استفاده از آن نیز جایز است؛ لیکن اکنون که معاملۀ خوک فقط در یک صورت جایز است و در بقیۀ موارد جایز نیست، آیا میتوان از آن در منافع حلال استفاده کرد یا خیر؟
بهعنوان مثال، قرارگرفتن خوک در میان اسبها موجب سرعت بیشتر و چالاکی آنها میشود، آیا میتوان از خوک برای این کار استفاده کرد؟
امام خمینی قدس سره استفادۀ حلال از خوک را بنا بر قواعد جایز میداند؛ زیرا قاعده این است که استفاده به خاطر منفعت حلال مانعی ندارد؛ لیکن پس از این مطلب سخنی را از شیخ طوسی قدس سره در المبسوط نقل میکند که میفرماید: معاملۀ خوک و انتفاع از آن جایز نیست. از این رو، امام خمینی قدس سره در پایان احتیاط کرده و میگویند: «و الأحوط عدم الإنتفاع».(1)
در اینجا لازم است که دوباره این نکتۀ اجتهادی را یادآوری کنیم که هرچند ایشان طبق قواعد، انتفاع از خوک را جایز میداند، ولی از آنجا که هیچ فقیهی تا کنون به آن فتوا نداده است، احتیاط میکنند.
بحث دیگری که در این گفتار مطرح میشود، این است که استفاده از اجزای خوک، مانند پوست یا موی آن جایز است یا خیر؟ دربارۀ این موضوع، فقها بهطور مستقل
1) (1) . المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 113-111.
بحث کردهاند. همچنین روایات خاصّی نیز در این باب وجود دارد که باید مورد بررسی قرار گیرند. این بحث از مواردی است که بین عبارات و فتاوای مشهور فقها، با آنچه که در روایات آمده است، کاملاً تفاوت وجود دارد؛ یعنی از عبارات فقها استفاده میشود که انتفاع از مو و پوست خوک جایز نیست؛ امّا از روایات استفاده میشود که این انتفاع جایز است.
وإیّاک أن تجعل جلد الخنزیر دلواً تستقی به الماء؛(1)از اینکه از پوست خوک دلو درست کنی و با آن آب بکشی، پرهیز کن.
صاحب مفتاح الکرامة قدس سره میفرماید:
علاّمۀ حلّی قدس سره استفاده از پوست خوک جهت کشیدن آب چاه را جایز میداند و دیدگاه او مانند همان دیدگاه شیخ صدوق قدس سره است.(2)
در حالی که بر اساس آنچه در المقنع آمده، دیدگاه شیخ صدوق قدس سره عدم جواز استفاده از پوست خوک است. پس میان نقل صاحب مفتاح قدس سره با آنچه در المقنع آمده تهافت وجود دارد که شاید بتوان برای جمع میان آنها گفت: منظور از آنچه در مفتاح الکرامة آمده، این است که هنگامی میتوان از پوست خوک برای کشیدن آب استفاده کرد که آب را در کارهایی مانند آبیاری درختان - که نیاز به طهارت ندارد - استفاده کنند؛ ولی در جایی که برای وضو، غسل و کارهایی دیگری که نیاز به طهارت آب دارند استفاده شود، نمیتوان از پوست خوک استفاده نمود. از این رو، میتوان گفت:
شیخ صدوق قدس سره نیز که کشیدن آب با پوست خوک را جایز نمیداند، مربوط به مواردی است که طهارت آب لازم باشد.
وکذلک شعر الخنزیر لایجوز له أن یستعمله مع الإختیار، فإن اضطرّ إلی إستعماله فلیستعمل منه ما لم یکن بقی فیه دسم؛(1)از موی خوک نمیتوان در صورت اختیار استفاده کرد، اگر هم اضطرار پیدا کرد، باید از مویی استفاده کند که چربی در آن وجود نداشته باشد؛ زیرا از آنجا که خوک نجس است، وجود چربی باعث سرایت نجاست به بدن یا لباس میشود.
وکذلک شعر الخنزیر، لا یجوز للإنسان إستعماله مع الإختیار، علی الصحیح من أقوال أصحابنا، وإن کان قد ذهب منهم قوم إلی جواز إستعماله، وتمسّک بأنّه لا تحلّه الحیاة، إلّاأنّ أخبارنا متواترة عن الأئمّة الأطهار بتحریم إستعماله، والإحتیاط یقتضی ذلک، فإن اضطرّ إلی إستعماله فلیستعمل منه، ما لم یکن فیه دسم، بأن یترکه فی فخار، ویجعله فی النّار، فإذا ذهب دسمه، إستعمله عند الضرورة والحاجة إلیه، ویغسل یده عند حضور الصلاة، علی ما وردت الأخبار بذلک؛(2)طبق دیدگاه صحیح از میان اقوال امامیّه، در حالت اختیار استفاده از موی خوک جایز نیست، اگر چه برخی گفتهاند جایز است و استدلالشان هم این است که موی خوک حیات ندارد. لیکن اخبار متواتری از ائمّۀ اطهار علیهم السلام دربارۀ حرمت استعمال موی خوک رسیده است. پس اگر کسی به استعمال آن اضطرار پیدا کند، میتواند از آن استفاده کند، ولی باید آن را در تنور گذاشته و آتش روشن کند تا چربی آن برود و سپس آن را در حاجت خود مورد استفاده قرار دهد، و هنگام حضور در نماز دستان خود را بشوید، چنانچه اخبار نیز بر همین مطلب وارد شدهاند.
منظور از قوم در کلام ایشان، سیّد مرتضی قدس سره است.
پس شیخ صدوق و شیخ طوسی و ابن ادریس قدس سرهم میگویند: استعمال موی خوک اختیاراً جایز نیست، و اگر اضطراری حاصل شد باز هم باید آن را در گرما قرار دهند تا خشک شود، سپس استفاده کنند.
لایجوز إستعمال شعر الخنزیر إختیاراً، فإن اضطرّ استعمل ما لا دسم فیه وغسل یده؛(1)استفاده از موی خوک در حال اختیار جایز نیست و اگر مجبور به استفاده شد، از آنچه چربی ندارد، استفاده کند و پس از آن دستش را بشوید.
نظیر این عبارت را علاّمۀ حلّی قدس سره در کتاب قواعد الإحکام آورده است؛(2)ولی در مختلف، عکس این نظر را مطرح کرده و میفرماید:
والمعتمد جواز إستعماله مطلقاً ونجاسته لا تعارض الإنتفاع به لما فیه من المنفعة العاجلة الخالیة من ضرر عاجل أو آجل، فیکون سائغاً عملاً بالأصل السالم من معارضه؛(3)استفاده از موی خوک جایز است، چه در حال اختیار و چه در حال اضطرار، و نجس بودن خوک، مانع انتفاع از آن نمیشود؛ چون ضرری بر آن مترتّب نمیکرد. همچنین اصل بر جواز استفاده است و هیچ معارضی ندارد.
بنا بر این، طبق دیدگاه بیشتر فقها، استفاده از اجزای خوک جایز نیست و فقط علاّمۀ حلّی قدس سره در مختلف و برخی دیگر، این انتفاع را جایز میدانند.
مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ یَحْیَی، عَنْ عَبْدِ اللّهِ بْنِ
جَعْفَرٍ عَنْ أَیُّوبَ بْنِ نُوحٍ عَنْ صَفْوَانَ عَنْ سَیْفٍ التَّمَّارِ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِی جَعْفَر علیه السلام قَالَ: قُلْتُ لَهُ إِنَّ رَجُلاً مِنْ مَوَالِیکَ یَعْمَلُ الْحَمَائِلَ بِشَعْرِ الْخِنْزِیرِ.
قَالَ علیه السلام: إِذَا فَرَغَ فَلْیَغْسِلْ یَدَهُ؛(1)به امام علیه السلام گفته شد که مردی از دوستداران شما با موی خوک، علامت شمشیر بر روی لباسها درست میکند. ایشان فرمودند: بعد از اتمام کار، دست خود را بشوید.
حمائل جمع حمیله به معنای شمشیر روی لباس است.
سیف بن تمّار، مردّد بین چند نفر است و اگر سیف بن سلیمان تمّار باشد، روایت موثّق خواهد بود.
از این روایت استفاده میشود که انتفاع از موی خوک با وجود نجاست آن، جایز است.
نکتۀ دیگر این است که در عبارت «یعمل الحمائل» دو احتمال وجود دارد: شاید مقصود این باشد که آن شخص حمائل را برای خودش درست میکند، که این احتمال بعید است؛ چون فعل مضارع دلالت بر استمرار دارد. شاید هم مقصود این باشد که کار را برای فروش انجام میدهد؛ پس میتوان جواز معاملۀ موی خوک را نیز از این روایت نتیجه گرفت. حتّی اگر نتوان کلمۀ «یعمل» را بهعنوان قرینه برای معامله قرار داد، میتوان از راه ترک استفصال، جواز معامله را ثابت کرد؛ یعنی عدم تفصیل امام علیه السلام میان این دو حالت، دلالت بر جواز آن دارد.
آخرین نکتهای که باید مورد توجّه قرار گیرد، این است که در این روایت هیچ قرینهای مبنی بر ضرورت و اضطرار در انجام اینکار وجود ندارد.
مُحَمَّدُ بْنُ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ حَنَانِ بْنِ سَدِیرٍ عَنْ بُرْدٍ الْإِسْکَافِ
1) (1) . وسائل الشیعة: ج 17 ص 227.
قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام إِنِّی رَجُلٌ خَرَّازٌ وَلَا یَسْتَقِیمُ عَمَلُنَا إِلاَّ بِشَعْرِ الْخِنْزِیرِ نَخْرُزُ بِهِ. قَالَ علیه السلام: خُذْ مِنْهُ وَبَرَةً فَاجْعَلْهَا فِی فَخَّارَةٍ ثُمَّ أَوْقِدْ تَحْتَهَا حَتَّی یَذْهَبَ دَسَمُهَا ثُمَّ اعْمَلْ بِه؛(1)راوی میگوید به امام صادق علیه السلام گفتم: من مردی هستم که شغلم خرّازی است و مواد کار ما، موی خوک است. ایشان فرمودند: این را در کوره بگذار و زیر آن آتش روشن کن و پس از اینکه چربیاش از بین رفت، از آن استفاده کن.
این روایت، به دو سند مختلف در همین باب آمده است؛ در یکی از سندها «برد اسکان» و در دیگری «سلیمان اسکاف» وارد شده است، که هر دو تضعیف شدهاند. از آنجا که محقّق اردبیلی قدس سره - که دقّت و تسلّط زیادی در علم رجال داشته است و در سند روایات مناقشه میکنند -، اینجا ایرادی را مطرح نکرده است و نیز از آنجا که «ابن أبی عمیر» و «صفوان بن یحیی» - که بنا بر قول رجالیان فقط از افراد موثّق نقل روایت میکنند - از این دو نفر روایت نقل کردهاند، میتوان سند این روایت را پذیرفت. البتّه این مبنا که اگر در سند روایت، یکی از اصحاب اجماع وجود داشته باشد، نسبت به ما بعد آن تحقیق لازم نیست، خلاف تحقیق است و مبنای صحیحی نیست. از این رو، با صرفنظر از سند، این روایت بر جواز استفاده از موی خوک دلالت میکند. همچنین باید دقّت شود که جملۀ «لایستقیم عملنا»، دلالت بر اضطرار نمیکند، بلکه منظور این است که طبیعت و اقتضای کار ما این است.
وَعَنْهُ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ سُلَیْمَانَ الْإِسْکَافِ قَالَ:
سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللّهِ علیه السلام عَنْ شَعْرِ الْخِنْزِیرِ یَخْرُزُ بِهِ. قَالَ علیه السلام: لَابَأْسَ بِهِ وَلَکِنْ یَغْسِلُ یَدَهُ إِذَا أَرَادَ أَنْ یُصَلِّیَ.(2)
وَبِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ یَعْقُوبَ بْنِ یَزِیدَ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیْرٍ عَنْ أَبِی زِیَادٍ النَّهْدِیِّ عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللّهِ علیه السلام عَنْ جِلْدِ الْخِنْزِیرِ یُجْعَلُ دَلْواً یُسْتَقَی بِهِ الْمَاءُ قَالَ علیه السلام: لَابَأْسَ؛(1)زراره میگوید از امام صادق علیه السلام پرسیدم، آیا میتوان با پوست خوک برای کشیدن آب، دلو درست کرد؟ ایشان فرمودند: مانعی ندارد.
صاحب وسائل قدس سره پس از ذکر این روایت از قول شیخ طوسی قدس سره چنین مینویسد:
الوجه أنّه لا بأس أن یستقی به، لکن یستعمل فی سقی الدواب والأشجار ونحو ذلک؛(2)بهتر آن است که بگوییم: حمل آب با آن اشکالی ندارد، ولی باید از آن برای آب دادن به حیوانات و درختان و مانند آن استفاده کرد.
لیکن به نظر میرسد که جملۀ «یُستقی به الماء» مطلق است و چنین تفصیلی ندارد.
روایت پنجم:
وَعَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ ابْنِ رِئَابٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْحَبْلِ یَکُونُ مِنْ شَعْرِ الْخِنْزِیرِ یُسْتَقَی بِهِ الْمَاءُ مِنَ الْبِئْرِ هَلْ یُتَوَضَّأُ مِنْ ذَلِکَ الْمَاءِ؟ قَالَ علیه السلام: لَابَأْسَ؛(3)از امام صادق علیه السلام سؤال کردم که اگر با موی خوک طناب درست کرده و بهوسیلۀ آن از چاه آب کشیده شود، آیا میتوان با آن آب وضو گرفت؟ ایشان فرمودند:
مانعی ندارد.
عبارت «لا بأس» که در پاسخ امام صادق علیه السلام آمده است، اطلاق دارد و شامل
شخصی که آب میکشد و غیر او میشود. همچنین ظاهر از «ماء» در جملۀ «هل یتوضّأ من ذلک الماء»، آب دلو است.
از این روایت استفاده میشود که استفاده از موی خوک اشکالی ندارد، هرچند در ذهن سائل این بوده که وقتی طناب به داخل چاه میرود، با آب دلو تماس پیدا میکند و ممکن است آن را نجس کند. شاید بتوان این مطلب که موی خوک، منّجس هست یا خیر را از این روایت استفاده کرد؛ ولی آنچه به روشنی از روایت برداشت میشود، جواز انتفاع از موی خوک است.
شاید کسی بگوید: انتفاع از هر چیزی به حسب خودش است و انتفاع از آب، خوردن و وضو گرفتن است، ولی بستن طناب به دلو از مقدّمات انتفاع است. از اینرو نمیتوان جواز انتفاع از موی خوک را از روایت استفاده کرد.
در پاسخ میگوییم: انتفاع، یعنی انسان چیزی را در مسیر رفع حاجت خود قرار دهد. توضیح آنکه: در فقه دو عنوان تصرّف و انتفاع وجود دارد؛ یعنی گاهی کسی در زمین دیگری مینشیند که این تصرّف و غصب است، هرچند ممکن است زمین آن قدر داغ باشد که حتّی پای او را بسوزاند و هیچگونه انتفاعی از آن نبرد. گاهی هم کسی زیر سایۀ درختی نشسته و صاحب آن میگوید: راضی نیستم. پس درست است که در درخت تصرّفی نکرده است، ولی حقّ انتفاع از این درخت، مخصوص صاحب آن است. از اینرو، انتفاع، یعنی انسان برای رفع حاجت خود از چیزی استفاده کند و عرف نیز بستن طناب به دلو را به انتفاع تعبیر میکند. بنا بر این، نمیتوان این اشکال را پذیرفت.
پس از بررسی دیدگاههای فقها و روایات این باب، معلوم گردید که ظاهراً این دو در مقابل یکدیگر هستند. فقها استفاده از اجزای خوک را حرام میدانند و ادّعای اجماع کردهاند؛ امّا مضمون روایات این است که این انتفاع جایز است. از سوی دیگر، فقها جواز را منوط به اضطرار میدانند، ولی در روایاتی که ذکر شد، هیچ سخنی از اضطرار
به میان نیامده است.
گاهی فقها نسبت به یک مسئله، اجماع کردهاند و در مقابل آنها یک روایت صحیح السند وجود دارد. در اینجا میتوان گفت: اصحاب از این روایت، اعراض کردهاند و باید آن را رها کرد؛ لیکن در این بحث، روایات متعدّدی وجود دارد و بهخاطر همین باید برای حلّ تضادّ میان روایات و نظر فقها چارهای اندیشید؛ چراکه بسیار مشکل است که تصوّر کنیم فقهای قائل به حرمت، روایات این باب را ندیده باشند. پس باید وجهی در روایات پیدا شود که بتواند میان این روایات و شهرت موجود را جمع کند.
امام خمینی قدس سره در این باره میفرماید: شهرت و اجماعی که در کلام فقها به آن اشاره شده، صحیح نیست؛ زیرا شیخ صدوق در المقنع، علاّمۀ حلّی در مختلف الشیعة، فاضل هندی در کشف اللثام و محقّق اردبیلی قدس سرهم که از بزرگان فقه محسوب میشوند، انتفاع از موی خوک را جایز میدانند.(1)
همچنین امام خمینی قدس سره دربارۀ کلام ابن ادریس قدس سره که مطرح شد میفرماید: این عبارت اشتباه است و باید این گونه باشد، «إلّا أنّ اخبارنا بالجواز متواترة».
ولی به نظر میرسد که این سخن امام خمینی قدس سره صحیح نیست؛ زیرا در ادامۀ عبارت ابن ادریس آمده است: «بتحریم استعماله».
برخی نیز گفتهاند: مراد ابن ادریس از اخباری که بر حرمت استفاده از موی خوک دلالت میکنند و متواتر هستند، احادیثی است که انتفاع از عین نجاست را حرام میداند؛ زیرا وی میگوید: در بین فقهای امامیّه، صحیح این است که استعمال موی خوک جایز نیست، و فقط سیّد مرتضی قدس سره آن را اجازه داده و دلیل او هم این است که موی خوک را پاک میداند، چون از مصادیق «ما لا تحلّه الحیات» است.
فاضل هندی قدس سره نیز برای جمع بین اضطراری که در کلام فقها آمده است با اطلاقی که در روایات وجود دارد، مینویسد:
1) (1) . المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 117.
ولعلّه یکفی فی الإضطرار عدم کمال العمل بدونه؛(1)برای صدق اضطرار، همینکه عمل شخص، بدون استفاده از خوک کامل نباشد، کافی است.
یعنی گمان نکنید که اختیار و اضطراری که در کلمات فقها آمده، همان اختیار و اضطرار اصطلاحی است که در مقابل اختیار قرار دارد و حکم تکلیفی را بر میدارد؛ بلکه مراد از اضطرار، مرتبهای ضعیفتر است؛ یعنی به معنای عدم کمال عمل بدون استفاده از خوک میباشد. مثلاً همینکه میخواهد از چاه آب بکشد و طنابی ندارد، یک راه این است که خودش در چاه برود و آب بخورد، و یک راه این است که صبر کند، و راه سوم هم این است که موی خوک را به دلو بسته و در چاه بیندازد و آب بیرون بیاورد. پس اگر در میان روایات این باب، چنین قیدی وجود داشته باشد، میتواند سایر روایات را مقیّد کند و در اینصورت میتوان گفت: منظور ابن ادریس قدس سره نیز همان روایات مقیّد است.
شاهد بر این معنا، این است که در روایت دوم، سائل میگوید: «إنّی رجلٌ خرّاز ولا یستقیم عملنا الّا بشعر الخنزیر». کلمۀ «لایستقیم» دلالت بر این دارد که اضطرار به حدّی نیست که رافع حکم تکلیفی باشد؛ بلکه اقتضای کار خرّازی استفاده از موی خوک است، وگرنه میشود این کار را انجام نداد و سراغ شغل دیگری رفت.
چه بسا اشکال شود که: این قید در کلام سائل بوده است؛ ولی امام علیه السلام به صورت مطلق از عبارت «لا بأس» استفاده کردهاند.
در پاسخ میتوان گفت: أوّلاً: اگر مبنای آخوند خراسانی قدس سره پذیرفته شود، قدر متیقّن در مقام تخاطب، مانع از اطلاق است؛ یعنی هنگامی که سائل در کلام خود قیدی آورده است، پاسخ امام علیه السلام نیز بهطور یقین، آن قید را در بر دارد و چون در مقام گفتگو بودهاند، باید به همین مقدار بسنده کرد و نمیتوان از کلام امام علیه السلام اطلاقگیری کرد.
ثانیاً: اگر مبنای آخوند پذیرفته نشود و بگوییم قدر متیقّن در مقام تخاطب، مانع از
1) (1) . کشف اللثام: ج 9 ص 310.
اطلاق نیست، لیکن با این حال در این موارد تحریمی، خصوصیتی وجود دارد که مانع از اطلاقگیری است.
پس میتوان گفت: مقصود ابن ادریس از «اخبارنا» نیز همین روایات است؛ ولی از این روایات قیدی را فهمیده است که اگر آن قید واقعاً وجود داشته باشد، بقیّۀ روایات را نیز مقیّد میکند و اگر وجود نداشته باشد، بقیّۀ روایات نیز بهطور مطلق بر عدم جواز استفاده از موی خوک دلالت خواهند کرد.
بنا بر این، ما نیز اختیار و اضطرار در کلمات فقها را به مثل آنچه در این روایات آمده است، معنا میکنیم تا تعارض بین آنها بر طرف شود. پس میگوییم: استفاده از موی خوک بهطور مطلق جایز نیست، ولی اگر به آن احتیاج بود، اشکالی ندارد؛ یعنی شارع تا حدّ امکان مانع استفاده از موی خوک شده است، ولی در مواردی که به آن نیاز باشد، مانعی ندارد.
شاید کسی بگوید: چرا در اینجا حکم به کراهت نمیدهید؟
در پاسخ میگوییم: ما نمیتوانیم از روایات حکم کراهتی برداشت کنیم؛ بلکه نهایتاً میتوانیم بگوییم: بین حالت اختیار و اضطرار - به همان معنای خاص - تفصیل داده شده است.
پس با وجود اینکه امام خمینی، محقّق خویی و دیگر بزرگان قدس سرهم، جواز انتفاع از موی خوک را پذیرفتهاند، ولی انصاف این است که نمیتوان به صورت مطلق، جواز را پذیرفت؛ زیرا لازمۀ این اطلاق، کنار گذاشتن عبارات فقها و چشمپوشی کردن از برخی قیود روایات است.
هفتمین مورد از مواردی که معاملۀ آن هم تکلیفاً حرام است و هم وضعاً فاسد، خمر است. نجاست خمر و حرمت تکسّب(1)به آن، هم در فقه شیعه و هم در بین علمای عامّه، امر مسلّمی است و حتّی برخی تصریح کردهاند که حرمت تکسّب به خمر از ضروریات فقه است؛ یعنی اگر کسی خمر را بفروشد یا بخرد، هم کار حرامی کرده و هم معاملۀ او فاسد است.
شیخ انصاری قدس سره دربارۀ کسب درآمد بهوسیلۀ خمر مینویسد:
المسألة السّابعة: یحرم التکسّب بالخمر وکلّ مسکر مائع والفقّاع إجماعاً، نصّاً وفتویً. وفی بعض الأخبار: «یَکونُ لی علی الرّجل دراهمَ فیُعطینی خمراً؟ قال علیه السلام: خُذها وأفسِدها. قال ابن أبی عمیر: یعنی إجعلها خَلّاً». والمراد به إمّا أخذ الخمر مجّاناً ثمّ تخلیلها، أو أخذها وتخلیلها لصاحبها، ثمّ أخذ الخلّ وفاءً عن الدراهم؛(2)مسئلۀ هفتم: کسب درآمد با خمر و هر مسکری که مایع باشد و آبجو،
اجماعاً حرام است و نص و فتوا بر آن دلالت میکند. در برخی اخبار آمده است:
«من چند درهم از مردی طلب داشتم و او به من خمر داد. حضرت فرمود: آن را بگیر و خرابش کن. ابن ابیعمیر میگوید: یعنی آن را به سرکه تبدیل کن». مراد از «اخذ» در این روایت، یا گرفتن خمر به صورت مجّانی و سپس تبدیل آن به سرکه است، یا مراد از اخذ، گرفتن خمر و سرکهسازی برای صاحب آن و سپس برداشتن سرکه به جای درهمهاست.
پیش از ورود به بحث دربارۀ تکسّب به خمر و بررسی ادلّه، لازم است دو مطلب روشن شود. نخست اینکه مراد از خمر چیست؟ و دوم اینکه مراد از تکسّب چیست؟
معنای لغوی خمر چیست؟ آیا خمر در قرآن و روایات، فقط به شرابی گفته میشود که آن را از انگور گرفته باشند، یا شرابی را که از کشمش یا خرما ساختهاند نیز شامل میشود؟
از مجموع کتب لغویان استفاده میشود که «خمر»، مطلق آن چیزی است که عقل را بپوشاند (آن را از بین ببرد)، خواه از انگور گرفته شده باشد یا هر چیز دیگری.
در تاج العروس آمده است:
الخمر ما أسکر [...] واختلف فی حقیقتها، فقیل هی من عصیر العنب خاصّةً، وهو مذهب أبی حنیفة [...] أو عامّ أی ما أسکَر مِن عصیر کلّ شیء [...] وهو الذی اختاره الجمهور.(1)
1) (1) . تاج العروس: ج 6 ص 363.
یعنی خمر هر چیز مستکننده است. امّا در اینکه حقیقت آن چیست، اختلاف وجود دارد. ابوحنیفه میگوید: خمر، چیزی است که از آب انگور ساخته میشود و جمهور میگویند: خمر، عام است؛ یعنی هرچیزی را که مست کننده باشد، در بر میگیرد و تفاوتی ندارد که آن را از چه چیزی گرفته باشند.
در مصباح المنیر آمده است:
الخمرُ اسمٌ لِکلِّ مُسکرٍ خامرِ العقل؛(1)خمر هر مسکری است که عقل را بپوشاند.
راغب اصفهانی در کتاب مفردات میگوید:
اصلُ الخمر ستر الشیء ویقال لما یستر به خمار، والخمر سُمّیت لکونها خامرةً للعقل وهو عند بعض الناس اسم لکلّ مسکر وعند بعضهم اسم للمتَّخَذ من العنب والتمر لما رویَ عنه صلی الله علیه و آله: الخمر من هاتین شجرتین النخل والعنب.(2)
به چیزی که بهوسیلۀ آن ستر میشود خمار میگویند، مانند حجابی که زنها با آن صورتشان را میپوشانند.(3)بعضی خمر را اسم برای هر مسکری میدانند و برخی نیز گفتهاند که خمر فقط آن شرابی است که از انگور و خرما گرفته میشود؛ زیرا از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است که فرمودند: خمر از این دو درخت نخل و انگور است.
بنا بر این، از نظر اکثر لغویها، معنای خمر همین معنای عام است و خصوص آن شرابی که از انگور ساخته میشود (ما یتّخذ من العنب) نیست.
حتّی اگر فرض شود که خمر در لغت، خصوص شراب انگور است، روایاتی در باب
خمر داریم که توسعه دارند و شامل مسکرات دیگر نیز میشوند.(1)
محمّدُ بنُ یَعقُوبَ (کلینی) [عَن...] عَن عَلیّ بنِ یَقطینٍ عَن أبی الحَسنِ الماضی علیه السلام، قالَ: إنَّ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ لَم یُحَرِّمِ الخَمرَ لإسمِها، وَ لَکِن حَرَّمَها لِعاقِبَتِها، فَما کانَ عاقِبَتُهُ عاقِبَةَ الخَمرِ فَهُوَ خَمرٌ؛(2)امام علیه السلام میفرماید خداوند خمر را به خاطر اسمش (خمر) حرام نکرده است، بلکه برای [خاصیّت و] عاقبتش حرام کرده است، پس هر چیزی که عاقبت آن، همچون عاقبت خمر باشد، خمر شمرده میشود.
بنا بر این، اگر خمر از خرما، کشمش، عسل یا هر چیز دیگری گرفته شده و مسکر باشد، یا اگر از مواد شیمیایی چیزی بسازند که بالفعل مسکر باشد، همۀ اینها عنوان «خمر» دارد.
2 . [عَن محمّد بن یعقوب الکلینی عَن...] عَلیّ بنِ یَقطینٍ عَن أبی إبراهیمَ علیه السلام قالَ: إنَّ اللّهَ عَزَّ وَجَلَّ لَم یُحَرِّمِ الخَمرَ لإسمِها، وَ لَکِن حَرَّمَها لِعاقِبَتِها، فَما فَعَلَ فِعلَ الخَمرِ فَهُوَ خَمرٌ.(3)
3 .محَمّدُ بنُ یَعقوبَ [...] عَنِ الکَلبی النَّسّابَةِ أنَّهُ سألَ أبا عَبدِ اللّهِ علیه السلام عَنِ النَّبیذِ، فَقالَ علیه السلام: حَلالٌ، فَقالَ: إنّا نَنبِذُهُ، فَنَطرَحُ فیهِ العَکَرَ وَ ما سِوَی ذَلِکَ، فَقالَ علیه السلام شَه شَه، تِلکَ الخَمرَةُ المُنتِنَةُ.(4)
توضیح روایت: «نبیذ» مایع مُسکری است که از خرما گرفته میشود. «عَکَر»(5)به
1) (1) . ر. ک: وسائل الشیعة، کتاب الأطعمة والأشربة، باب 19 از ابواب اشربۀ محرّمه.
2) (2) . وسائل الشیعة: ج 25 ص 342.
3) (3) . کافی: ج 6 ص 412؛ وسائل الشیعة: ج 25 ص 343.
4) (4) . کافی: ج 6 ص 416؛ وسائل الشیعة: ج 1 ص 203. این روایت - که به روایت کلبی معروف است - در کتاب الأطعمة والأشربة نیامده است؛ بلکه در کتاب الطهارة، باب دوم از ابواب ماء المضاف، آمده است.
5) (5) . «العَکر، بفتحَتَین، دردیّ الزیت و دردیّ النبیذ ونحوه مما خثر ورسب» (طریحی، مجمعالبحرین: ج 3 ص 411).
معنای تفاله است. عبارت
«شه شه»(1)هم کنایه از زشتی است و هم در زبان عرب وقتی بخواهند به کسی بگویند این کار را نکن و او را بترسانند تا اجتناب کند، استفاده میشود.
کلبی از امام صادق علیه السلام سؤال کرده است که آیا خوردن نبیذ، حلال است یا نه؟ سپس برای امام علیه السلام توضیح میدهد که چگونه پس از پهن کردن آن و گرفتن تفالههایش، مایعی به دست میآید که آن را نبیذ میگویند.
«شه شه، تلک الخمرة»
شاهد بر این است که امام علیه السلام آنچه از خرما گرفته میشود را هم خمر دانستهاند.
مُحَمَّدُ بنُ یَعقُوبَ [...] عَن عَبدِ الرَّحمَنِ بنِ الحَجّاجِ عَن أبی عَبدِ اللّهِ علیه السلام قالَ:
قالَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله: الخَمرُ مِن خَمسَةٍ: العَصیرُ مِنَ الکَرمِ،(2)وَالنَّقیعُ(3)مِنَ
الزَّبیبِ، وَالبِتعُ(4)مِنَ العَسَلِ، وَالمِزرُ(5)مِنَ الشَّعیرِ، وَالنَّبیذُ مِنَ التَّمرِ؛(6)
پنج چیز مصداق خمر است: «عَصیر» از انگور گرفته میشود، «نَقیع» از کشمش گرفته میشود، «بِتع» از عسل گرفته میشود، «مِزر» از جو و «نبیذ» از خرما گرفته میشود.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در این روایت، همۀ این موارد را از مصادیق خمر به شمار آوردهاند. از این رو، این روایت به روشنی بر عام بودن معنای خمر دلالت میکند.
1) (1) . «و شه شه کلمة استقذار و استقباح و منه قوله علیه السلام: شه شه تلک الخمرة المنتنة» (مجمع البحرین: ج 6 ص 351).
2) (2) . «الکرم: العنب» (جوهری، صحاح: ج 5 ص 2020).
3) (3) . «أنقَعتُ الدَّواءَ وَغَیرَه إنقاعاً تَرَکتُه فِی الماءِ حَتَّی انتَقَعَ وَ هوَ نَقیعٌ فَعیلٌ بِمَعنَی مَفعولٍ وَ یُطلَقُ النَّقیعُ عَلَی الشَّرابِ المُتَّخَذِ مِن ذلِک فَیُقالُ نقیعُ التَّمرِ و الزَّبیبِ وَ غَیرِه إذا تُرِک فِی الماءِ حَتَّی یَنتَقِعَ مِن غَیرِ طَبخٍ» (فیومی، مصباح المنیر: ج 2 ص 622).
4) (4) . «البِتعُ والبِتَعُ، مثال قِمعٍ وقِمَعٍ: نبیذُ العسلِ» (صحاح: ج 3 ص 1183).
5) (5) . «والمِزرُ بالکسر: ضرب من الأشربة. وذکر أبو عبید أنّ ابنَ عمر قد فسَّر الأنبِذَةَ فقال: البِتعُ نبیذُ العسلِ. والجعةُ: نبیذُ الشعیرِ. والمِزرُ من الذُرَةِ. والسَکرُ من التمر. و الخَمرُ من العنب» (صحاح: ج 2 ص 815).
6) (6) . وسائل الشیعة: ج 25 ص 279.
[
عَن محمّد بن یعقوب الکلینی...] عَن الوَشّاء، قالَ: کَتَبتُ إلَیهِ یَعنی الرِّضا علیه السلام أسألُهُ عَنِ الفُقّاعِ. قالَ: فَکَتَبَ علیه السلام حَرامٌ وَهُوَ خَمرٌ...(1)
شاهد ما عبارت «و هو خمر» است. در این روایت امام علیه السلام علاوه بر بیان حکم حرمت شراب جو، تصریح میکنند که شراب جو نیز خمر است.
اگرچه در زمان نزول آیۀ«إِنَّمَا الْخَمْرُ...» غالباً خمر را از انگور میگرفتند، لیکن خمر در آیۀ شریفه، به شراب انگور، انصراف ندارد؛ زیرا عبارت
«وهو خمر» - که در روایات بیان شده است - اشاره دارد به همان خمری که در قرآن آمده است. در این روایات، معصومین علیهم السلام در مقام بیان مقصود خداوند از کلمۀ خمر در آیۀ شریفه هستند. پس اگر در فرمایش معصومین علیهم السلام «الخمر» آمده باشد، الف و لام، برای عهد است؛ یعنی همان خمری که خداوند حرام کرده است.
پیش از این، در مسئلۀ رؤیت هلال این بحث مطرح شد که در فقه نمیتوان گفت که کلمات شارع مقدّس، به متعارف بین مردم منصرفاند؛ بلکه غیر متعارف را نیز شامل میشوند. به عبارت دیگر، اگر لفظی به صورت مطلق استعمال شد، باید بگوییم مقصود گوینده، هر چیزی است که آن لفظ بر آن صدق میکند. مثلاً «أکرم العالم» یعنی همۀ کسانی را که لفظ «عالم» به آنها اطلاق میشود اکرام کن، خواه این عالم، عالم متعارف باشد، خواه نباشد. این اقتضای اطلاق است، به عبارت دیگر متعارف بودن مصداق، از اسباب انصراف نیست. بنا بر این، در مسئلۀ خمر نیز باید به این نکته توجّه داشت که الفاظ را نباید بر مورد غالب و متعارف حمل کنیم.
1) (1) . وسائل الشیعة: ج 25 ص 360. برای مطالعۀ روایاتی از این دست، ر. ک: وسائل الشیعة: ج 25 ص 359، باب 27؛ کافی: ج 6 ص 422، باب الفقّاع.
با این حال، بر فرض که شخصی بخواهد مفهوم خمر را از نظر لغوی و یا از باب انصراف به مورد متعارف، محدود به شراب انگور کند، با وجود روایات فراوانی که در این باب وجود دارد، کلمۀ «خمر» توسعه دارد و شامل همۀ مُسکرات میشود.
نتیجه آنکه: مطابق کتب لغت و همچنین روایات باب، «خمر» همۀ مسکرات را شامل میشود و احکامی که برای خمر ثابت است، برای مسکرات دیگر نیز ثابت میگردد.
برخی از فقها معتقدند که بیع خمر حرام است، امّا اگر شخصی که خمر دارد، بگوید من پولی میگیرم که از این خمر رفع ید کنم، اشکالی ندارد.
لیکن صحیح این است که: هرچند مراد از «ثمن» در اصطلاح فقهی، همان ثمن در مقابل مثمن در باب بیع است، امّا ثمن در روایات یعنی هر چیزی که در معامله به عنوان «عوض» قرار میگیرد. بنا بر این، حرمت مستفاد از روایات - بویژه تعبیر
«آکل الثمن» -، نهتنها شامل حرمت وضعی و تکلیفیِ بیع خمر است، بلکه هر گونه تکسّب به خمر را نیز شامل میشود؛ یعنی اگر کسی در مقابل خمر پولی بگیرد، تعبیر آکل ثمن بر او صدق میکند، حتّی اگر در قالب هبۀ معوّضه باشد، یا برای این باشد که از حقّ خود، رفع ید کند.
در نتیجه از روایات استفاده میکنیم که گرفتن هر گونه عوض در مقابل خمر، حرام است و همۀ فقها هم بدان فتوا دادهاند.
در بررسی ادلّۀ بحث، ابتدا باید ببینیم که از قرآن کریم، علاوه بر دلایل حرمت شرب خمر، دلیلی بر حرمت تکسّب به آن، موجود است یا نه.
«إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ».1
در این آیه میفرماید: خمر، میسر، ازلام و انصاب، همگی «رجس» و از «اعمال شیطان» شمرده میشوند؛ پس باید از آنها اجتناب کنید. این آیۀ شریفه، تکلیف وجوب اجتناب را متوجّه مکلّفین فرموده است.
مشهور معتقدند که حذف متعلّق حکم، دلالت بر عموم آن میکند. پس با توجّه به اینکه در آیۀ شریفه، متعلّق حکم بیان نشده است، معلوم میشود که حکم آن، هر گونه تکسّب را شامل میشود؛ یعنی آیۀ شریفه نمیفرماید: «إنّما شرب الخمر، بیع الخمر و شراء الخمر رجسٌ»؛ بلکه فقط میگوید: «الخمر رجسٌ». در نتیجه براساس قاعدۀ «حذف المتعلّق یدلّ علی العموم»، هر چیزی که به خمر تعلّق دارد - از جمله تکسّب -، حرام است.
لیکن پیش از این و در جای خود(1)، بحث شد که این قاعده از آن دسته شهرتهایی است که «لا أصل لها». بنا بر این، نمیتوان از طریق تمسّک به قاعدۀ «حذف المتعلَّق یدل علی العموم» به این آیۀ شریفه، استدلال کرد.
بیان دوم، این است که این آیه مسلمانان را مکلّف به وجوب اجتناب کرده است. از این رو، این پرسش مطرح میشود که آیا وجوب اجتناب از رجس، مطلق است یا مقیّد؟ ظاهر این است که مطلق است، بویژه با توجّه به این که حکم رجس به منزلۀ علّت است و گویا در مقام تعلیل میفرماید: خمر رجس است و چون رجس است به خاطر
1) (2) . ر. ک: ص 208 و 258-259.
همین، از آن اجتناب کنید؛ یعنی «فاء» در «فاجتنبوه» تفریع بر «رجس» است. در نتیجه «رجس» برای وجوب اجتناب علّیت دارد.
مطلب دیگر این است که آیا «رجس» فقط برای وجوب اجتناب شُربی علّیت دارد، یا برای همۀ اقسام اجتناب از خمر، علّت است و شرب، بیع، نگهداری، دست زدن و سایر موارد را نیز حرام میکند؟
از این جهت نیز آیه اطلاق دارد. البتّه اگر در موردی، دلیلی روشن برای استثنا باشد، آن مورد خارج میشود؛ ولی در غیر این صورت، وجوب اجتناب مطلق است.
2-1. بررسی بیان دوم:
به نظر میرسد که این بیان نیز به دو دلیل، مخدوش است:
نخست. دلیل روشنی بر این مطلب که «رجس» در آیۀ شریفه به معنای نجاست معهود باشد، وجود ندارد. شاهد بر این مطلب این است که میسر و انصاب و ازلام، هیچ کدام نجس نیستند. مدّعا این است که تکسّب به خمر به خاطر نجس بودنش حرام است، حال آنکه از آیه استفاده نمیشود که نجاست، علّت حرمت تکسّب است.
دوم. وجوب اجتناب در آیه، فقط بر خصوص رجس معلّق نشده است؛ بلکه یا بر دو عنوان
«رِجس» و
«من عمل الشیطان» معلّق شده است؛ زیرا ظاهراً عبارت
«مِن عمل الشیطان» قید احترازی برای رجس است. به عبارت دیگر، رجس دو نوع است:
رجسی که
«مِن عمل الشیطان» است و رجسی که
«مِن عمل الشیطان» نیست. مثلاً نجاسات شرعی، رجس هستند، امّا عمل شیطانی نیستند، مانند خون که نجس است، ولی لمس آن عمل شیطانی نیست. نتیجه اینکه: مطابق ظهور آیۀ شریفه، وجوب اجتناب در جایی است که هر دو عنوان
«رِجس» و
«مِن عمل شیطان» برای خمر احراز شود.
در مسئلۀ تکسّب به خمر، معلوم نیست که تکسّب،
«رجسٌ مِن عمل الشیطان»
باشد. به عبارت دیگر، اگر کسی خمر را فروخت، نمیدانیم که آیا این تکسّب،
«رجسٌ من عمل الشیطان» به شمار میرود تا حرام باشد یا نه؛ پس اینجا از موارد شبهۀ
مصداقیۀ عام است. از این رو، اگر بخواهیم برای حرمت تکسّب خمر به اطلاق «فَاجْتَنِبُوهُ» استدلال کنیم، این استدلال، تمسّک به عام در شبهۀ مصداقی است که هیچ کس آن را جایز نمیداند. به علاوه، حتّی نجاست خمر نیز از ظاهر این آیه استفاده نمیشود؛ بلکه ادلّۀ دیگری دارد.
امام خمینی قدس سره در ذیل آیۀ شریفه، نخست برآنند که از این آیه نمیتوان برای مسئلۀ تکسّب به خمر استفاده کرد. سپس با بیان
«إلّا أن یقال» احتمال دیگری را مطرح میکنند، به این بیان که: ذات خمر، یک مایع خارجی است و نمیتوان آن را متّصف به شیطانی بودن کرد. اینکه آیه، خمر را به
«رجسٌ من عمل الشیطان» متّصف میکند، مبنی بر ادّعاست؛ یعنی شارع ادّعائاً میگوید که خمر
«رجسٌ من عمل الشیطان» است؛ لیکن از آنجا که هر ادّعایی مصحّح لازم دارد، در اینجا نیز مصحّح، این است که جمیع فعل و انفعالات خمر از عمل شیطان است. به عبارت دیگر میفرماید: در صورتی که فقط شرب خمر یک عمل شیطانی باشد، نمیتواند مصحّح این ادّعا باشد، این ادّعا زمانی صحیح است که شارع، جمیع تقلّبات و فعل و انفعالات خمر را عمل شیطانی بداند.(1)بنا بر این، با این
«إلّا أن یقال» امام خمینی استدلال به این آیۀ شریفه را پذیرفتند.
لیکن به نظر میرسد که این بیان نیز قابل خدشه است؛ زیرا همان گونه که در تقدیر گرفتن «جمیع افعال» میتواند مصحح ادّعا باشد، شرب تنها هم میتواند مصحح باشد. همچنان که در مورد خون، ممکن است خوردنش «رجس» و «من عمل الشیطان» باشد؛ ولی تزریقش به دیگری، این گونه نباشد.
بنا بر این، با این آیۀ شریفه نمیتوان برای حرمت تکسّب به خمر استدلال کرد؛ زیرا این استدلال فقط با تمسّک به عام یا مطلق در شبهۀ مصداقیه، تمام میشود که جایز نیست.
1) (1) . المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 19.
«یا أَیُّهَا الْمُدَّثِّرُ قُمْ فَأَنْذِرْ وَ رَبَّکَ فَکَبِّرْ وَ ثِیابَکَ فَطَهِّرْ وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ»؛1 ای جامۀ خواب به خود پیچیده، برخیز و انذار کن و پروردگارت را بزرگ بشمار و لباست را پاک کن و از پلیدی دوری کن.
استدلال به این آیۀ شریفه، مبتنی بر دو مقدّمه است: الف)
«رُجز» به معنای نجاست است.
ب) امر
«فاهجر» مطلق است و هر نوع دوری - از جمله تکسّب - را شامل میشود.
اشکال مهمّ این استدلال، این است که واژۀ «رُجز» در لغت به معنای نجس نیامده است؛ بلکه در لغت «رِجز» به معنای عذاب و «رُجز» به معنای پلیدی و زشتی است.
البتّه بعضی از لغویان معتقدند که تفاوتی میان این دو نیست؛(1)ولی در کتب لغت یا تفسیر و حتّی در مجمع البیانِ محقّق طبرسی رحمه الله، نقل قول یا ارجاعی که رِجز یا رُجز به معنای نجاست معهود شرعی باشد، دیده نمیشود.(2)
ممکن است - چنانکه امام خمینی قدس سره در کتاب الخلل فی الصلاة آوردهاند (3)- تصوّر شود که«وَ ثِیابَکَ فَطَهِّرْ» قرینه است بر این که «رجز» به معنای نجاست معهود است؛ یعنی
«وثیابک فطهّر لِلصّلاة و الرّجز فاهجر للصلاة».
لیکن امام خمینی قدس سره به این مطلب اشکال کردهاند که این سوره در آغاز بعثت و پیش از تشریع نماز، نازل شده است و نمیتواند مربوط به نماز باشد.(4)همین اشکال در کلمات والد معظّم - دام ظلّه العالی - نیز مطرح شده است.(5)
1) (2) . تاج العروس: ج 8 ص 67.
2) (3) . مجمع البیان: ج 10 ص 581.
3) (4) . کتاب الخلل فی الصلاة ص 135.
4) (5) . «وممّا ذکرنا یظهر: فساد الإستدلال بقوله تعالیً «وَالرُّجزَ فاهجُرً»، مضافاً إلی أنّ وروده فی أوائل الإسلام، لکونه جزءاً من السورة التی نزلت اوّلاً أو ثانیاً علی الإختلاف قرینة علی عدم کون المراد بالرجز هو النجس، کما لا یخفی» (کتاب الطهارة: ص 140).
5) (6) . «هکذا قوله تعالی: «وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ» و إن کان الحمل علی أنّ المراد بالرجز هی النجاسة و النجس فی غایة
از آنچه گذشت، میتوان نتیجه گرفت که برای حکم به حرمت تکسّب به خمر، به هیچ یک از آیات شریفۀ قرآن، نمیتوان استدلال کرد.
در میان روایات شیعه و اهل سنّت، روایات زیادی وجود دارد که دلالت بر حرمت تکسّب به خمر دارد، تا آنجا که برخی در مورد این روایات، ادّعای تواتر کردهاند که البتّه ادّعای صحیحی نیست و تعبیر امام خمینی قدس سره در این باره دقیقتر است که میگویند: این روایات به حدّ استفاضه رسیده است.(1)
با توجّه به اینکه این روایات به حدّ استفاضه رسیدهاند، نیازی به بررسی سندی روایات نیست. بنا بر این، در این مجال تعدادی از این روایات را مرور کرده، نکات فقهی و نکات حدیثی آنها را بررسی میکنیم.
این روایات را میتوان در بیشتر کتب روایی از جمله کافی، من لا یحضره الفقیه، المقنع، جامع الأخبار، دعائم الإسلام، فقه الرضا، لبّ اللباب راوندی و عوالی اللئالی یافت. با آنکه در سند برخی از این روایات، افراد توثیق نشده و یا تضعیف شده هستند، ولی با توجّه به استفاضۀ آنها، به صدور مضمونشان اطمینان پیدا میکنیم. در ادامه برخی از این روایات را - که در کتاب الأطعمة والأشربة (ابواب الأشربة المحرّمة)(2)و نیز کتاب التجارة (ابواب ما یکتسب به) از وسائل الشیعة(3)ذکر شدهاند - مرور میکنیم.
مُحَمَّدُ بنُ یعقُوبَ (الکلینی) عَن عَلی بنِ إبراهیمَ عَن أبیهِ عَن حَمّادِ بنِ عیسَی عَن حَریزٍ عَن مُحَمَّدِ بنِ مُسلِمٍ عَن أبی عَبدِ اللّه علیه السلام، فی رَجُلٍ تَرَکَ
غُلاماً لَهُ فی کَرمٍ لَهُ یبیعُهُ عِنَباً أو عَصیراً فانطَلَقَ الغُلامُ فَعَصَرَ خَمراً ثُمَّ باعَهُ. قالَ: لا یصلُحُ ثَمَنُهُ، ثُمَّ قالَ: إنَّ رَجُلاً مِن ثَقیفٍ أهدَی إلَی رَسُولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله راویتَینِ مِن خَمرٍ فأمَرَ بِهِما رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله فأهَریقَتا وَ قالَ: إنَّ الَّذی حَرَّمَ شُربَها حَرَّمَ ثَمَنَها. ثُمَّ قالَ أبوعَبدِاللّه علیه السلام: إنَّ أفضَلَ خِصالِ هَذِهِ الَّتی باعَها الغُلامُ أن یتَصَدَّقَ بِثَمَنِها؛(1)فردی غلامی را آزاد کرد که درخت انگوری داشت. این غلام، انگور را یا به صورت انگور میفروخت، یا آب آن را میگرفت و میفروخت. غلام آزاد شد و آب انگور را به صورت خمر درآورد و فروخت. امام علیه السلام فرمود: پولش شایسته نیست، سپس فرمود: مردی از ثقیف دو ظرف شراب برای پیامبر هدیّه فرستاد.(2)نبی معظّم صلی الله علیه و آله امر فرمود که آن را روی زمین بریزند و سپس فرمود: آن کسی که خوردن خمر را حرام کرد، ثمنش را هم حرام نموده است. سپس امام صادق علیه السلام فرمودند: بهترین راه این است که غلام، پول دریافتی را صدقه بدهد.
از نظر سندی، این روایت یا موثّقه است یا حسنه. از نظر دلالی هم باید به این نکته توجّه کرد که امروزه در عبارات فقها، واژههای
«لا ینبغی» و
«لا یصلح» معمولاًبه این معناست که بهتر است این کار انجام نشود؛ ولی در روایات، در بیشتر موارد به معنای حرمت است. بنا بر این،
«لا یصلح ثمنه» یعنی ثمنش حرام و معامله باطل است و بایع نمیتواند در این ثمن تصرّف کند. نتیجه اینکه بر اساس این روایت شریف، این معامله، هم حرمت تکلیفی دارد و هم حرمت وضعی.
نکته: الف) از نظر برخی فقها، هر روایتی که حکم به حرمت ثمن میکند، ظهور در حرمت وضعی دارد؛ لیکن همان گونه که پیش از این بیان شد، این ادّعا صحیح نیست و حرمت، شامل حرمت تکلیفی و حرمت وضعی است.
ب) در این روایت، امام صادق علیه السلام فرمودند: بهتر آن است که غلام با این پول خمر صدقه بدهد. سؤال اینجاست که آیا با پول حرام میتوان صدقه داد؟
چند اشکال بر این احتمال وارد است:
نخست اینکه: در اینجا ظاهر این است که مالک، معیّن است و مال، مجهول المالک نیست. دوم اینکه: ظاهر روایت این است که غلام صدقه را از جانب خود بپردازد، در حالیکه در باب مجهول المالک، صدقه باید از طرف مالک و به نیابت از او پرداخت شود. سوم اینکه: امام علیه السلام میفرماید: بهترین کاری که غلام میتواند انجام دهد، صدقه دادن است. پس گویا براساس این بیان، تصرّفات دیگر نیز برای غلام مباح است؛ یعنی امام علیه السلام او را مخیّر میکند و راه بهتر را نیز به او نشان میدهد، حال آنکه اگر این پول مجهول المالک باشد، غلام فقط میتواند آن را صدقه بدهد و تصرّفات دیگر برای او جایز نیست.
وَعَن عِدَّةٍ مِن أصحابِنا عَن أحمَدَ بنِ مُحَمَّدِ بنِ عیسَی عَنِ الحُسَینِ بنِ سَعیدٍ عَنِ الحُسَینِ بنِ عُلوانَ عَن عَمرِو بنِ خالِدٍ عَن زَیدٍ بنِ عَلی عَن
آبائِهِ علیهم السلام: قالَ: لَعَنَ رَسُولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله الخَمرَ وَ عاصِرَها وَ مُعتَصِرَها وَ بائِعَها وَ مُشتَریها وَ ساقیها وَ آکِلَ ثَمَنِها وَ شارِبَها وَ حامِلَها وَ المَحمُولَةَ إلَیهِ؛(1)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله خمر، فشارنده و معتصر(2)انگور، فروشندۀ خمر، مشتری خمر، ساقی خمر(3)، خورندۀ پول خمر، شارب خمر، حامل خمر و کسی که این خمر به سوی او حمل میشود را لعنت فرموده است.
کلمۀ«لعن» بیانگر حرمت تکلیفی است؛ بنا بر این، از این واژه نمیتوان برای حرمت وضعی و بطلان معامله استفاده کرد؛ لیکن عبارت
«وآکل ثمنها» بیانگر این معناست که آکل ثمن خمر، مالک آن نبوده و حقّ تصرّف در آن را نداشته است. پس میتوان نتیجه گرفت که معاملهاش باطل بوده است.
امّا دربارۀ سند نیز چنانکه گفته شد، نیازی به بررسی نیست؛ زیرا این روایات به حدّ تواتر یا استفاضه رسیدهاند؛ لیکن آشنایی با برخی افراد و اصطلاحات مربوط به سند، خالی از لطف نیست:
«وعن عدّة من أصحابنا»: یعنی محمّد بن یعقوب عن عدّة من أصحابنا. در رجال، از این «عدّة من أصحابنا» تعبیر میکنند به «عدّۀ کافی». هرگاه شیخ کلینی در کافی میگوید: «عن عدّة من أصحابنا»، منظور، اشخاصی معیّن و مورد اعتماد هستند.(4)
1) (1) . وسائل الشیعة: ج 17 ص 224.
2) (2) . کسی که عصیر و فشردۀ انگور را از کسی که آن را فشرده است، میگیرد.
3) (3) . دو احتمال در مورد معنای ساقی وجود دارد: معنای نخست کسی است که درخت انگور را آب میدهد که درآینده از میوهاش برای خمر استفاده کند، و معنای دوم - که ظاهراً همین معنا مورد نظر روایت است -، کسی است که خمر را برای پذیرایی در پیاله میریزد.
4) (4) . علاّمه حلّی در خاتمۀ کتاب خلاصه، فائدۀ سوم، آورده است: «قال الشیخ الصدوق محمّد بن یعقوب الکلینی فی کتابه الکافی فی أخبار کثیرة: «عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد بن عیسی» [...] والمراد بقولی عدّة من أصحابنا: محمّد بن یحیی و علی بن موسی الکمندانی و داود بن کورة و أحمد بن إدریس و علی بن إبراهیم بن هاشم. وکلّما ذکرته [...] عن أحمد بن محمّد بن خالد البرقی، فهم: علی بن إبراهیم و علی بن محمّد بن عبد اللّه بن أذینة و أحمد بن عبد اللّه بن أمیّة و علی بن الحسن. و کلّما ذکرته [...] عن سهل بن زیاد، فهم: علی بن محمّد بن علّان و محمّد بن أبی عبد اللّه و محمّد بن الحسن و محمّد بن عقیل الکلینی» (خلاصة الأقوال: ص 271).
«حسین بن علوان»، محلّ بحث است. توثیق او از عبارت مرحوم نجاشی، استفاده میشود. امّا متأخّران رجالی، توثیقی را برای حسین بن علوان قائل نیستند، هرچند برادر او (حسن بن علوان) که در سند این روایت نیست، موثّق است.(1)
وَعَنهُ (محمّد بن الحسن الطوسی) عَنِ النَّضرِ عَنِ القاسِمِ بنِ سُلَیمانَ(2)عَن
جَرّاحٍ المَدائِنی قالَ: قالَ أبُو عَبدِ اللّهِ علیه السلام: مِن أکلِ السُّحتِ ثَمَنُ الخَمرِ وَ نَهَی عَن ثَمَنِ الکَلبِ؛(3)جرّاح مدائنی گفت: امام صادق علیه السلام فرمود: از مصادیق «اکل حرام»، ثمن خمر است و از ثمن سگ [نیز] نهی فرمود.
نتیجۀ بررسی آیات و روایات این شد که:
از آیات شریفۀ قرآن نمیتوان برای حرمت تکسّب به خمر (نه حرمت تکلیفی و نه حرمت وضعی) استفاده کرد. امّا از این روایات - که به حدّ تواتر، یا به تعبیر امام خمینی قدس سره به حدّ استفاضه رسیدهاند - میتوان برای اثبات این حرمت استدلال کرد.
با توجّه به روایات، فقهای بزرگ نظیر شیخ طوسی،(4)علاّمۀ حلّی،(5)شیخ سلّار،(6)
1) (1) . «الحسین بن علوان الکلبی، مولاهم کوفی عامّی و أخوه الحسن یکنّی أبا محمّد ثقة رَویا عن أبی عبداللّه علیه السلام. و لیس للحسن کتاب، و الحسن أخصّ بنا و أولی. روی الحسین عن الأعمش و هشام بن عروة. و للحسین کتاب تختلف (یختلف) روایاته... الخ» (نجاشی، رجال ص 52).
2) (2) . در کتب رجال، قاسم بن سلیمان توثیق نشده است، فقط در فهرست گفته شده است که «له کتاب» (فهرستشیخ طوسی: ص 373).
3) (3) . وسائل الشیعة: ج 17 ص 119 و 225.
4) (4) . الخلاف: ج 3 ص 185؛ النهایة: ص 364؛ المبسوط: ج 3 ص 188.
5) (5) . تذکرة الفقهاء: ج 12 ص 138 و ج 17 ص 149؛ قواعد الأحکام: ج 3 ص 5.
6) (6) . المراسم، ص 170.
محقّق حلّی،(1)و سایر فقهای امامیّه، تکسّب به خمر از جمله بیع آن را حرام و باطل میدانند.
تمام فقهای مذاهب اربعۀ اهل سنّت نیز همین دیدگاه را دارند، بجز ابوحنیفه که نظری خاص دارد(2)و به شدّت، مورد مناقشۀ علمای سایر مذاهب اهل سنّت قرار گرفته است.(3)
پس از روشن شدن حکم بیع خمر و حرمت تکسّب به آن، باید بدانیم که آیا فروش خمر برای مقاصد دیگر غیر از اسکار نیز حرام است یا نه؟ مانند اینکه کسی خمری را به دیگری بفروشد تا دیگری آن را برای ساخت سرکه یا معالجه استفاده کند. آیا ادلّه و روایاتی که تا اینجا خواندیم (مانند: روایت لعن پیامبر صلی الله علیه و آله بر خمر و عاصر و شارب و بایع خمر)، شامل این موارد نیز میشود یا نه؟
به تعبیر دیگر، از اطلاق روایات، این گونه فهمیده میشود که تکسّب به خمر حرام است، ولی آیا در مقابل این اطلاق، انصرافی وجود دارد که حرمت را فقط منصرف به استعمال برای شرب کند؟
ظاهراً این انصراف در اینجا تمام است؛ زیرا آنچه متعارف در زمان صدور روایات
1) (1) . شرائع الإسلام: ج 2 ص 3.
2) (2) . طبق نظر ابوحنیفه اگر مسلمانی خمری در اختیار دارد، میتواند یک ذمّی را وکیل کند که به ذمّی دیگربفروشد. در جای خود خواهد آمد که مطابق ادلّه، اگر ذمّی به ذمّی دیگر خمر فروخت مانعی ندارد. بنا بر این، اگر یک مسیحی پولی را به مسلمانی هبه کند، حتّی اگر مسلمان یقین داشته باشد که این پول در مقابل خمری است که آن مسیحی به یک غیر مسلمان دیگر فروخته، میتواند این پول را بگیرد؛ زیرا طبق مذهب خودشان این معامله صحیح و حلال است. این مطلب را در بحث از قاعدۀ التزام به صورت مفصّل بررسی نمودهایم.
3) (3) . جزیری، الفقه علی المذاهب الأربعة: ج ص 282 و ج 5 ص 42.
است، استعمال خمر در میان نوع دوم در شرب خمر است (لازم نیست این کثرت استعمال در خود روایات ائمه علیهم السلام باشد) و به خاطر همین، حرمت بیع خمر و تکسّب به خمر نیز انصراف به همین مورد دارد. بنا بر این، اگر کسی خمر را بفروشد با این قصد که مشتری آن را بنوشد، این بیع حرام است؛ امّا اگر مقصود حلال دیگری داشته باشد، از روایات، حرمت چنین فرضی استفاده نمیشود.(1)
اگر کسی - به این دلیل که متعارف بودن، سبب دست برداشتن از اطلاق نیست - انصراف را نپذیرد، در همین روایات، دو قرینه بر این معنا داریم که فروش خمر بدون قصد شرب، جایز است.
در وسائل الشیعه، باب 55 از «ابواب ما یُکتسب به»، روایتی از ابی بصیر از امام صادق علیه السلام آمده است که:
قالَ: سألتُهُ عَن ثَمَنِ الخَمرِ، قالَ علیه السلام اهدی إلی رَسولِ اللّهِ صلی الله علیه و آله راویةُ خَمرٍ بَعدَ ما حُرِّمَتِ الخَمرُ، فأمَرَ بِها أن تُباعَ، فَلَمّا أن مَرَّ بِها الَّذی یبیعُها ناداهُ رَسولُ اللّهِ صلی الله علیه و آله مِن خَلفِهِ: یا صاحِبَ الرّاویةِ! إنَّ الَّذی حَرَّمَ شُربَها فَقَد حَرَّمَ ثَمَنَها. فأمَرَ بِها فَصُبَّت فی الصَّعیدِ. فَقالَ علیه السلام ثَمَنُ الخَمرِ وَ مَهرُ البَغی وَ ثَمَنُ الکَلبِ الَّذی لا یصطادُ مِنَ السُّحتِ؛(2)ابو بصیر میگوید: از امام صادق علیه السلام دربارۀ ثمن خمر پرسیدم. ایشان فرمود: پس از آن که خمر تحریم شد، ظرف خمری را به پیامبر صلی الله علیه و آله هدیّه کردند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله امر کرد که فروخته بشود. آن کسی که میخواست این را بفروشد، پیامبر صلی الله علیه و آله از پشت سر او را صدا زدند و فرمودند: ای صاحب ظرف! آنکه نوشیدنش را حرام کرده،
ثمنش را نیز حرام نموده است. پس امر کرد که آن را بر زمین بریزند. سپس فرمود: ثمن خمر و مهریۀ زنا و ثمن سگی که صید نمیکند، سحت (پول حرام) است.
از عبارت:
«إنّ الذی حَرّم شُربها فقَد حَرّم ثَمنَها» فهمیده میشود که ملاک حرمت تکسّب به خمر، خمریّت آن نیست؛ بلکه به دلیل حرمت شرب خمر است. بنا بر این، از روایت فهمیده میشود که اگر تکسّب به خاطر شرب نباشد، بلکه مثلاً برای ساختن سرکه باشد، حرمت نخواهد داشت.
اشکال: در برخی از روایات این باب، مثل حدیث نخست و حدیث ششم از باب پنجاه و پنج، آمده است که خمری را برای پیامبر هدیّه آوردند و پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند:
اینها را روی زمین بریزید. سؤال این است که آیا این امر به اهراق، کاشف از این نیست که از خمر به هیچ گونهای نباید استفاده شود؟ اگر برای ساختن سرکه یا به قصد دیگری جایز بود، آیا پیامبر صلی الله علیه و آله نمیفرمود آن را نگه دارند تا سرکه شود؟
خلاصۀ اشکال این است که آیا امر به اهراق، قرینه بر این مطلب نیست که هر گونه منفعت جستن از خمر، حرام است؟
پاسخ: چنین اطلاقی از امربه اهراق، به دست نمیآید؛ زیرا با توجّه به اینکه این جریان در ابتدای زمان تحریم خمر رخ داده است، چه بسا اگر برای زمان اندکی هم خمر را نگه میداشتند، برخی مسلمانهای ضعیف آن را مینوشیدند. شاید هم به دلایل دیگری مصلحت اقتضا میکرده است که به اهراق آن امر شود. بنا بر این، گویا امر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به اهراق خمر، از باب قلع مادّۀ فساد (نابود کردن مادّۀ فساد که در فقه بدان پرداختهاند) بوده است.
بله، اگر کسی ببیند در جایی خمر وجود دارد و یقین داشته باشد که هیچ کس از آن استفاده نمیکند، از بین بردن آن لازم نیست؛ امّا اگر احتمال بدهد که کسی از آن
استفاده میکند، باید آن را از بین ببرد. بنا بر این، از امر به اهراق نمیتوانیم یک نتیجۀ کلّی بدست بیاوریم و بگوییم اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله امر به اهراق کرده است، پس هیچ گونه استفاده بردن از این خمر، جایز نیست. قرائنی نیز بر این مطلب وجود دارد که به زودی و در دلیل چهارم خواهد آمد، إن شاء اللّه.
البتّه این قرینۀ دوم، قرینۀ ضعیفی است. در سلسلۀ افرادی که مورد لعن قرار دارند:
خمر، عاصر، معتصر، بایع و مشتری، ذکر شدهاند و یکی از آنها هم ساقی خمر است.
«ساقی خمر» را به دو صورت میتوان معنا کرد: نخست آن کسی که درخت را آب میدهد تا انگور رشد کند و از آن خمر بسازد. معنای دوم نیز کسی است که خمر را برای پذیرایی در ظرف میریزد، مانند سقّایی که میخواهد به دیگران آب بدهد.
همچنین در برخی از روایات، کلمۀ «شارب» هم آمده است. بنا بر این، میبینیم که باز روی سقی و شرب تکیه شده است و این، قرینۀ دیگری است بر این که فروختن خمر به قصد غیر سقی و غیر شرب، اشکالی ندارد.
در آغاز بحث مکاسب محرّمه، روایتی از تحف العقول(1)بررسی شد.(2)مفاد روایت این بود که اگر در چیزی، هم جهت صلاح باشد و هم جهت فساد، بیعش به جهت فساد، حرام و باطل است و به جهت صلاح، مانعی ندارد.
در اینجا نیز میتوان از این ضابطه استفاده کرد، به این بیان که فروش خمر به جهت شرب، اسکار میآورد و از این رو، باطل و حرام است؛ امّا برای سرکهسازی اشکالی ندارد.
اشکال: ظاهراً این راه نمیتواند برای مدّعا کافی باشد؛ زیرا احتمال میرود که روایات حرمت خمر و فساد بیع خمر، این ضابطه را تقیید بزنند. به عبارت دیگر، هرچند بر طبق ضابطه و براساس روایت تحف العقول، اگر در چیزی، هم جهت فساد باشد و هم جهت صلاح، فروشش به جهت فساد، حرام و باطل و به جهت صلاح، صحیح است، امّا اطلاق روایتی که در آن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله عاصر، معتصر، بایع و مشتری را لعن کردهاند، این ضابطه را تقیید میزند، به این نحو که این ضابطه در همۀ موارد وجود دارد، مگر در باب خمر؛ یعنی بایع خمر، حتّی اگر در بیع او جهت صلاح هم وجود داشته باشد، باز بنا بر روایت، مورد لعن پیامبر صلی الله علیه و آله است.
با قطع نظر از دلیل انصراف و دو قرینهای که بیان شد، از برخی روایات استفاده میشود که نگه داشتن خمر و یا منتقل کردنش به دیگری به قصد این که سرکه شود، مانعی ندارد. در وسائل الشیعة چند روایت وجود دارد که مفید ادّعای یاد شده است(1)و البتّه در مقابل این روایات، یک روایت از جمیل بن درّاج هم وجود دارد که شیخ انصاری رحمه الله در کتاب المکاسب آوردهاند و چه بسا از آن روایت استفادۀ خلاف شود.
فهم آن روایت مهم است و سند آن نیز به بررسی نیاز دارد. از این رو، به زودی و در گفتار پنجم از همین فصل بررسی خواهد شد، ان شاءاللّه.
در این باب، صاحب وسائل رحمه الله یازده روایت را ذکر کرده است که ما برخی از این روایات را میخوانیم و با آنکه در میان این روایات، روایات معتبر السند هم وجود دارد، لیکن همان گونه که پیشتر بیان شد، این روایات به بررسی سندی نیاز ندارد.
الف) روایت نخست:
مُحمّدُ بنُ یَعقُوبَ (الکلینی) عَن عَلیّ بنِ إبراهیمَ عَن أبیهِ (إبراهیمَ بن
1) (1) . وسائل الشیعة: ج 25 ص 370 (کتاب الأطعمة والأشربة، أبواب الأشربة المحرّمة، باب 31).
الهاشِم) عَنِ ابنِ أبی عُمَیرٍ عَن جَمیلِ بنِ دَرّاجٍ وَابنِ بُکَیرٍ(1)جَمیعاً عَن زُرارَةَ عَن أبی عَبدِ اللّهِ علیه السلام قالَ: سألتُهُ عَنِ الخَمرِ العَتیقَةِ تُجعَلُ خَلاًّ. قالَ: لا بأسَ؛(2)زراره میگوید: از امام صادق علیه السلام سؤال کردم که اگر شراب کهنه بماند تا سرکه شود، اشکال دارد؟ حضرت علیه السلام فرمود: اشکالی ندارد.
ب) روایت دوم:
وَ [عن الکلینی] عَن مُحَمَّدِ بنِ یَحیی عَن أحمَدَ بنِ مُحَمَّدِ بنِ خالِدٍ عَنِ ابنِ بُکَیرٍ عَن أبی بَصیرٍ، قالَ: سألتُ أبا عَبدِ اللّهِ علیهم السلام عَنِ الخَمرِ یُصنَعُ فیها الشَّیءُ حَتَّی تَحمُضَ. قالَ علیه السلام: إن کانَ الَّذی صُنِعَ فیها هُوَ الغالِبَ عَلَی ما صُنِعَ فَلا بأسَ بِهِ؛(3)ابو بصیر میگوید: از امام صادق علیه السلام پرسیدم: اگر در خمر عملی انجام دهند که ترش (سرکه) شود، چه حکمی دارد؟ حضرت علیه السلام فرمودند: اگر آنچه در خمر انجام میشود، بر خمریّت آن غلبه کند، اشکالی ندارد.
ج) روایت سوم:
عن عبداللّه بن بکیر، عَن أبی بَصیرٍ، قالَ: سألتُ أبا عَبدِ اللّهِ علیه السلام عَنِ الخَمرِ تُجعَلُ خَلاًّ، قالَ علیه السلام: لا بأسَ إذا لَم یُجعَل فیها ما یَغلِبُها؛(4)ابو بصیر میگوید:
از امام صادق علیه السلام دربارۀ خمری که سرکه میشود پرسیدم. حضرت فرمودند:
اشکالی ندارد، به شرطی که آنچه در خمر ریخته میشود، برآن غلبه نکند.(5)
1) (1) . در سند این حدیث، بر فرض که دربارء ابن بکیر ابهامی باشد، در مورد جمیل بن درّاج هیچ ایرادی نیست.
2) (2) . همان.
3) (3) . همان.
4) (4) . همان: ج 25 ص 371.
5) (5) . شیخ طوسی دربارۀ معنای این جمله میفرماید: یعنی نباید آن قدر سرکه در خمر ریخته شود که دیگران گمان کنند این خمر، سرکه است، در حالی که چنین نیست (تهذیب الأحکام: ج 9 ص 119).
د) روایت چهارم:
وَ(عَن کلینی) عَن عِدَّةٍ مِن أصحابِنا عَن أحمدَ بنِ مُحمّدِ بنِ عیسَیعَنِ الحُسین بنِ سَعیدٍ عَن فَضالَةَ بنِ أیُّوبَ عنِ ابنِ بُکَیرٍ عَن عُبَیدِ بنِ زُرارَةَ قالَ: سألتُ أبا عَبدِ اللّهِ علیه السلام عَنِ الرَّجُلِ یأخُذُ الخَمرَ، فَیَجعَلُها خَلاًّ. قالَ: لا بأسَ؛(1)عبید بن زراره میگوید: از امام صادق علیه السلام دربارۀ مردی سؤال کردم که خمر را میگیرد و آن را تبدیل به سرکه میکند. فرمود: اشکالی ندارد.
ه) روایت پنجم:
وَعَنهُ (کلینی) عَن صَفوانَ عَنِ ابنِ بُکَیرٍ عَن عُبَیدِ بنِ زُرارَةَ عَن أبی عَبدِ اللّهِ علیه السلام، أنَّهُ قالَ: فی الرَّجُلِ إذا باعَ عَصیراً، فَحَبَسَهُ السُّلطانُ(2)حَتَّی صارَ
خَمراً، فَجَعَلَهُ صاحِبُهُ خَلاًّ. فَقالَ علیه السلام: إذا تَحَوَّلَ عَنِ اسمِ الخَمرِ(3)فَلا بأسَ بِهِ؛(4)
امام صادق علیه السلام دربارۀ مردی که عصیر را میخرد و مدّتی سلطان او را زندانی میکند تا اینکه عصیر به خمر تبدیل میشود و سپس صاحبش آن را به سرکه تبدیل میکند، فرمود: اگر به آن خمر نگویند، اشکالی ندارد.
نکتۀ نخست: به نظر میرسد که این روایات، قرینه است برای روایت اهراق و اینکه نمیتوان به اطلاق امر پیامبر صلی الله علیه و آله به اهراق بسنده کرد، و امر به اهراق در فرضی است که خمر در معرض خوردن دیگران قرار دارد و تنها راه دفع فساد، اهراق خمر است.
نکتۀ دوم: در روایت دوم و سوم، امام صادق علیه السلام ملاکی را ارائه میدهند و میفرمایند: اگر آنچه به خمر اضافه میشود بر خود آن غالب باشد، صحیح نیست.
مثلاً اگر یک لیتر خمر است، دو لیتر سرکه به او بیفزایند و همهاش سرکه بشود، اشکال
دارد؛ امّا عکس آن، اگر در یک لیتر خمر دو قاشق سرکه بریزند تا کمکم ترش شود، اشکالی ندارد.
برخی فقها از این روایات، استنباط کردهاند که فروش خمر به قصد این که مشتری آن را سرکه کند، صحیح است. آیا این استنباط صحیح است و آیا میتوان از این روایات، برای اباحۀ تکسّب به خمر استفاده کرد یا نه؟
ظاهر این است که روایات، تنها بیانگر این مطلبند که فروش خمر، پس از استحاله شدن و سرکه شدن، مانعی ندارد. امّا از این روایات نمیتوان به این نتیجه رسید که فروش خمر به این قصد که مشتری آن را سرکه کند، اشکالی ندارد.
در روایات نخست، سخنی از خرید و فروش نیست؛ بلکه تنها در مورد سرکه شدن خمر است و امام علیه السلام میفرمایند:
«لا بأسَ». در روایت دوم سؤال دربارۀ این است که چیزی در خمر بریزند تا ترش و تبدیل به سرکه شود، که باز امام علیه السلام میفرمایند:
مانعی ندارد. روایت سوم و چهارم نیز فقط دربارۀ سرکه شدن خمر است و سخنی از خرید و فروش نیست.
در روایت پنجم که مسئلۀ فروش مطرح است و امام علیه السلام فرمودند:
«فَلا بأسَ به»، این مسئله مبهم است که چه چیزی اشکال ندارد؟ آیا مقصود امام علیه السلام جواز خرید و فروش است، یا مقصود این است که چون اسمش عوض شده و از این پس به آن سرکه میگویند، میتوان از آن استفاده کرد؟ بنا بر این، برای این مسئله نمیتوان به روایات، استدلال کرد.
البتّه نظر ما این است که فروش خمر به قصد تخلیل مباح است؛ امّا این اباحه از روایات فوق استنباط نمیشود؛ بلکه از همان دو قرینهای استفاده میشود که درخود روایات حرمت تکسّب به خمر، وجود دارد.
بحث فروش خمر به قصد درمان، بحثی مورد ابتلاست. امروزه در جامعۀ ما برخی از پزشکان گاهی برای مریض، خمر تجویز میکنند. فقها نیز فتوا دادهاند که فروش خمر به قصد درمان، با دو قید «انحصار» و «اضطرار» صحیح است،(1)در حالی که در جلد بیست و پنجم وسائل الشیعه، در «أبواب الأشربة المحرّمة»، بابی داریم به نام «عدمُ جواز التداوی بشیء من الخمر و النبیذ و المُسکر». عجیبتر این است که در همین باب - که صاحب وسائل رحمه الله، شانزده روایت آورده است -، چند روایت به مضطر اختصاص دارد؛(2)یعنی از امام علیه السلام سؤال میکنند کسی که به شرب خمر مضطر است آیا میتواند خمر بنوشد؟ حضرت میفرمایند: نه.
چگونه میتوان بین آن فتاوا و این روایات را جمع کرد؟
در اینجاست که چند مبحث در رابطه با خمر مطرح میشود: یکی بحث دربارۀ مالیّت آن است و اینکه آیا خمر میتواند عوض قرار بگیرد یا خیر؟ بحث دیگر، در مورد درمان و معالجه است. در این مبحث دو فرض مطرح است: یا انحصار وجود دارد و طبیب تشخیص میدهد که برای معالجه باید منحصراً از خمر استفاده کند، و یا انحصار وجود ندارد، به این معنا که یکی از داروهایی که میتواند برای او مفید باشد خمر است، ولی میتواند از راه غیر خمر هم معالجه کند. بحث سوم، دربارۀ اضطرار است که آیا شرب خمر در صورت اضطرار، جایز است یا خیر؟
در مورد سایر محرّمات یک قاعدۀ کلّی داریم که هیچ حرامی نیست، مگر این که در صورت اضطرار، خداوند آن را حلال فرموده است. آیا آن قاعدۀ کلّی در اینجا هم صدق میکند؟ یا از ادلّه استفاده میشود که آن قاعدۀ کلّی، در باب خمر تخصیص
خورده است؟ یعنی آیا اگر کسی به خمر اضطرار پیدا کرد، باز هم این اضطرار مجوّز شرب خمر نیست؟
البتّه تفصیل این مطلب در بحث اطعمه و اشربه مطرح میشود؛(1)لیکن در اینجا نیز برای روشن شدن تکلیف بیع خمر، ناگزیر مسئلۀ اضطرار و تداوی را به اختصار بررسی میکنیم. ارتباط مسئلۀ اضطرار به خمر و درمان با آن، با مسئلۀ تکسّب خمر که بحث فعلی ماست، از این جهت است که در بحث تکسّب به خمر، اگر در صورت اضطرار یا به قصد درمان، استفاده از خمر جایز باشد، خمر در این صورت مالیّت دارد و در این هنگام، معاملۀ آن نیز صحیح است. امّا اگر گفتیم در فرض اضطرار و درمان هم استفاده از خمر جایز نیست، معنایش این است که حتّی در این صورت نیز معامله باطل و حرام است.
البتّه در بیان بعضی از فقها آمده است که خمر شرعاً مالیّت ندارد؛(2)لیکن صحیح این است که بگوییم: در مواردی که تکسّب به خمر حرام است، نتیجۀ قهریاش این است که در آن مورد، شارع مالیّت خمر را الغا کرده است. امّا اگر بپذیریم که در صورت اضطرار یا برای درمان، میتواند خمر بخورد و استفادهاش جایز است، در آن مورد مالیّتش الغا نشده است. پس فقیه نمیتواند از
«إنّ الذی حرّم شُربها حرّم ثمنها»
استفاده کند که مالیّت خمر به طور کلّی الغا شده است؛ بلکه فقط میتوان استفاده کرد که شارع مالیّتش را در موارد قصد شرب، الغا کرده است.
1) (1) . بحث خمر و مسکرات در چهار باب فقه مطرح میشود: الف) در کتاب الطهارة که در مورد نجاست یا طهارتمسکرات بحث میشود. ب) در باب معاملات، که آیا خرید و فروش خمر جایز است یا خیر؟ ج) در باب اطعمه و اشربه، که بحث از حلال و حرام خوراکیها و نوشیدنیهاست. د) در باب حدود که بحث در مورد حدّ شرب خمر است. مثلاً بحث میشود که اگر کسی از راه غیر متعارف - مثل تزریق در بدن - مست شد، آیا بر او حد جاری میشود یا خیر؟
2) (2) . شیخ انصاری در ابتدای بحث شروط عوضین مینویسد: «یشترط فی کلٍّ منهما کونه متموَّلاً [...]، و قداحترزوا بهذا الشرط عمّا لا یُنتفع به منفعة مقصودة للعقلاء، محلَّلة فی الشرع؛ لأنّ الأوّل لیس بمالٍ عرفاً کالخنافس و الدیدان [...] و الثانی لیس بمالٍ شرعاً کالخمر و الخنزیر» (کتاب المکاسب: ج 2 ص 110).
پیش از این که روایات را بررسی کنیم، برخی از کلمات فقهای شیعه و عامّه را بیان میکنیم، تا ببینیم فتوای متقدّمان چه بوده است. فتوای بسیاری از متأخّران این است که استفاده از خمر در صورت اضطرار و نیز برای درمان، اشکالی ندارد، در حالی که فتوای بیشتر قدما بر خلاف دیدگاه متأخّران است.
محقّق حلّی رحمه الله دربارۀ درمان با خمر مینویسد:
ولا یجوز التداوی بها ولا بشیءٍ من الأنبذة ولا بشیءٍ من الأدویة معها شیءٌ من المُسکر، ویجوز عند الضرورة أن یتداوی بها للعین، ولو اضطرّ إلی خمر وبول ولو لم یجد إلّاالخمر، قال الشیخ فی المبسوط(1)لا یجوز دفع الضرورة بها.(2)
ایشان تصریح میکند به اینکه درمان با خمر و هیچ مسکر دیگری جایز نیست، خواه از خرما گرفته شود یا از انگور. و اگر مسکری را در دارویی قرار دهند، درمان با آن نیز جایز نیست؛ لیکن اگر برای مداوای چشم، اضطرار پیدا کرد، میتواند با خمر چشم را معالجه کند. همچنین اگر کسی برای درمان مجبور شود از خمر یا بول استفاده کند، بول مقدّم است و اگر چیزی جز خمر نداشت، شیخ طوسی رحمه الله در کتاب المبسوط میگوید: دفع ضرورت بهوسیلۀ خمر، جایز نیست.
بنا بر این، از عبارت شیخ طوسی رحمه الله میفهمیم از مواردی که قاعدۀ «الضرورات تبیح المحذورات» و قاعدۀ «ما مِن حرام إلّاوقد أحلّه لمن اضطرّ إلیه» تخصیص میخورد، همین مورد خمر است. چنانکه برخی از فقها گفتهاند که قاعدۀ اضطرار، در دو جا تخصیص
1) (1) . «فأمّا إن وَجد المضطرّ بولاً و خمراً، یشرب البولَ دون الخمر، لأنّ البول لا یُسکر و لا حدّ فی شربه. فإن لم یجد إلّاخمراً، فالمنصوص لأصحابنا أنّه لا سبیل لأحدٍ إلی شُربها، سواء کان مضطراً إلی الأکل و الشرب أو التداوی، وبه قال جماعة. و قال بعضهم إن کان الضرورة العطش حلّ له شربها لیدفع العطش عن نفسه، وقال بعضهم یحلّ للمضطر إلی الطعام والشراب ویحلّ تداوی العین به دون الشراب» (المبسوط: ج 6 ص 288).
2) (2) . شرائع الإسلام: ج 3 ص 183.
خورده است: یکی در باب خمر و دیگری در باب خون و جان.(1)
شیخ طوسی رحمه الله در المبسوط این فتوا را داده است؛ امّا در النهایة عکس این فتوا را میدهد؛ یعنی میفرماید: خمر در صورت اضطرار، جایز است.(2)محقّق حلّی رحمه الله بعد از آنکه عبارت شیخ در النهایة را نقل میکند، میگوید: «و هو أشبه»؛(3)یعنی اشبه به قواعد و ضوابط این است که اگر برای کسی اضطرار حاصل شد، میتواند از خمر استفاده کند.
پس خلاصۀ نظر محقّق رحمه الله در شرائع الإسلام این است که در صورت اضطرار، خوردن خمر جایز است؛ امّا برای درمان، چه انحصار باشد و چه نباشد، خوردن خمر جایز نیست.
همچنین شیخ صدوق،(4)ابن ادریس(5)ابن سعید(6)و شمار دیگری از فقها قدس سرهم نیز از کسانی هستند که همچون شیخ طوسی قدس سره، استفاده از خمر را در صورت اضطرار، جایز میدانند.
صاحب جواهر رحمه الله معتقد است که در صورت عدم انحصار، درمان با خمر بلا خلاف جایز نیست؛(7)بلکه معتقد است که اگر برای بیمار، خمر تجویز شده باشد و بیمار علم به انحصار نداشته باشد، در این صورت نیز جایز نیست. سپس میفرماید:
بل المشهور علی ما فی المسالک(8)وکشف اللثام(9)عدم الجواز حتّی مع الإنحصار،
1) (1) . «إنّ فی کلّ شیء تقیة إلّافی الخمر و الدّماء» (عبدالحسین لاری، مجموعه مقالات: ص 308). در وسائل الشیعة (ج 25، باب 22) روایاتی برای این مدّعا آمده است.
2) (2) . «وإذا خاف الإنسان علی نفسه من العطش، جاز أن یتناول شیئاً من الخمر بقدر ما یمسک رمقه. ولا یجوز أنیتداوی بشیء من الأدویة، وفیها شیء من المسکر، وله عنه مندوحة. فإن إضطرّ إلی ذلک، جاز أن یتداوی به للعین. ولا یجوز له أن یشربه علی حال» (النهایة ص 592).
3) (3) . شرایع الإسلام: ج 3 ص 183.
4) (4) . علل الشرایع: ج 2 ص 478.
5) (5) . السرائر: ج 3 ص 132.
6) (6) . الجامع للشرایع ص 394.
7) (7) . جواهرالکلام: ج 36 ص 444.
8) (8) . مسالک الأفهام: ج 12 ص 127.
9) (9) . کشف اللثام: ج 9 ص 321.
بل عن الشیخ فی الخلاف(1)وظاهر المبسوط(2)الإجماع علیه؛(3)بنا به نقلی که شهید در مسالک الأفهام و فاضل هندی در کشف اللثام آورده است، طبق نظر مشهور فقها حتّی در صورت انحصار هم شرب خمر جایز نیست، بلکه شیخ در الخلاف و المبسوط گفته است که اجماع بر عدم جواز داریم.
با مطالعۀ عبارتهایی که گذشت، در مییابیم که درمان با خمر، حتّی در فرض انحصار نیز از نظر مشهور قدما جایز نیست. در فرض عدم انحصار نیز این عدم جواز، اجماعی است.
(4) فقهای شافعی دو قول دارند: قول صحیحتر نزد ایشان این است که انتفاع به خمر برای درمان و بلکه حتّی برای نوشاندن به حیوانات نیز جایز نیست. بنا بر این، از نظر شافعیها درمان با خمر، جایز نیست و تفاوتی بین انحصار و عدم انحصار هم وجود ندارد.(5)
قول دوم شافعیها، شبیه نظر مالکیهاست که در سطور بعد خواهد آمد.
حنابله گفتهاند:
لا یجوز الإنتفاع بالخمر وغیرها من المسکرات ولو کان للتداوی.(6)
حنفیها نیز قائلاند به اینکه درمان بیماری بهوسیلۀ خمر، جایز نیست.(7)
مالکیها در این باره کمی تفصیل دادهاند. ایشان نخست گفتهاند: در جایی که انسان از تلف شدن میترسد، برای جلوگیری از هلاکت نفس، میتواند از خمر استفاده کند. سپس میگویند:
یجوز التداوی به إذا لم یوجد دواء غیره للمریض، بشرط إخبار طبیب مسلم عدل موثوق بقوله؛(1)اگر برای مریض، دوایی غیر از خمر نباشد، درمان با خمر جایز است، به شرط آنکه طبیب مسلمان عادل مورد اعتماد، ضرورت آن را تشخیص دهد.
روشن است که قدمای شیعه و مذاهب اربعۀ اهل سنّت، در حرمت درمان با خمر اشتراک نظر دارند و از عبارتهای آنان استفاده میشود که حتّی در صورت انحصار درمان در خمر نیز حکم همین است.
چنانکه گذشت، در میان فقهای شیعه، در مورد فرض اضطرار، گروهی قائل به عدم جواز و برخی قائل به جوازند. در عبارات عامّه هم دو قول است: بعضی - مانند مالکیه - میگویند: شرب خمر در صورت اضطرار، جایز است و برخی هم میگویند: در صورت اضطرار نیز جایز نیست.(2)
قرطبی در ذیل آیۀ«إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ»3 گفته است که لفظ
«فاجتنبوه» دارای اطلاق است و از همین اطلاق، استفاده میشود که استفاده از خمر حتّی برای درمان نیز جایز نیست.(3)
البتّه همان گونه که پیشتر بیان شد، این استدلال پذیرفته نیست؛ زیرا از باب تمسّک به عام در شبهۀ مصداقیه است که جایز نیست.
نکته: در قرآن کریم در سه مورد، بحث حرمت خوراکیها مطرح شده است.
حکم حرمت میته، خون، گوشت خوک و آنچه برای غیرخدا قربانی شود، مطرح شده است
و بلا فاصله بعد از بیان حکم حرمت، خداوند صورت اضطرار را بیان میفرماید. مثلاً در آیۀ 173 سورۀ بقره میفرماید: «إِنَّما حَرَّمَ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِیرِ وَ ما أُهِلَّ بِهِ لِغَیْرِ اللّهِ» و بلا فاصله میفرماید: «فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَلا إِثْمَ عَلَیْهِ» ، یعنی اگر کسی، اضطرار به میته، اضطرار به خون یا اضطرار به گوشت خوک پیدا کرد، خوردن آنها اشکالی ندارد؛ لیکن در این آیه صحبتی از خمر وجود ندارد.
یا در آیۀ سوم سورۀ مائده، پس از«حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِیرِ» ، میفرماید: «فَمَنِ اضْطُرَّ فِی مَخْمَصَةٍ غَیْرَ مُتَجانِفٍ لِإِثْمٍ».
بنا بر این، آنجا که قرآن مسئلۀ اضطرار را فقط در مورد مردار، گوشت خوک، خون و آنچه برای غیرخدا قربانی میشود مطرح نموده است؛ امّا در باب خمر و در آیۀ«إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ» سخنی دربارۀ اضطرار، مطرح نشده است.
البتّه منظور این نیست که به صورت جزمی بگوییم که این مطلب، مبیّن حرمت صورت اضطرار است؛ ولی این عدم اشاره به خمر در آیات اضطرار و عدم اشاره به اضطرار در آیۀ خمر، در خور تأمّل است.
در کتاب وسائل الشیعة، روایات گوناگونی دربارۀ درمان با خمر و اضطرار به آن، مطرح شده است.
مُحَمَّدُ بنُ یَعقُوبَ عَن عَلی بنِ إبراهیمَ عَن أبیهِ عَنِ ابنِ أبی عُمَیرٍ عَن عُمَرَ بنِ أُذَینَةَ قالَ: کَتَبتُ إلَی أبیعَبدِاللّه علیه السلام أسألُهُ عَنِ الرَّجُلِ یُنعَتُ لَهُ الدَّواءُ مِن ریحِ البَواسیرِ فَیَشرَبُهُ بِقَدرِ أُسکُرُّجَةٍ مِن نَبیذٍ، لَیسَ یُریدُ بِهِ اللَّذَّةَ، إنَّما یُریدُ بِهِ الدَّواءَ. فَقالَ علیه السلام لا وَ لا جُرعَةً. ثُمَّ قالَ علیه السلام إنَّ اللّهَ - عَزَّ وَ جَلَّ - لَم یَجعَل فی شَیءٍ مِمّا حَرَّمَ دَواءً وَ لا شِفاءً؛(1)عمر بن اذَینه میگوید: در نامهای
1) (1) . وسائل الشیعة: ج 25 ص 343.
به امام صادق علیه السلام نوشتم که برای مرد بیماری که از بوی بواسیر رنج میبرد، به عنوان دارو از نبیذ تعریف کردهاند. این مرد به اندازه یک کاسۀ کوچک از نبیذ میخورد و از این خوردن قصد [مست شدن و] لذّت بردن ندارد. امام علیه السلام فرمود:
نه، [سپس برای دفع این وهم که شاید امام علیه السلام اسکرجه را تحریم فرموده و کمتر از آن مانعی ندارد، فرمود:] حتّی یک جرعه هم نباید بخورد. سپس فرمود:
خداوند عزّ وجلّ در چیزهایی که حرام کرده، دوا و شفایی قرار نداده است.
روایت معتبر است و قطعاً این روایت، ظهور در حرمت دارد؛ لیکن فقط مربوط به درمان است و مسئلۀ اضطرار در آن مطرح نشده است.
[
کلینی] عَن مُحَمَّدِ بنِ الحَسَنِ عَن بَعضِ أصحابِنا عَن إبراهیمَ بنِ خالِدٍ عَن عَبدِ اللّهِ بنِ وَضّاحٍ عَن أبی بَصیرٍ قالَ: دَخَلَتْ أُمُّ خالِدٍ العَبدیةُ عَلَی أبیعَبدِاللّه علیه السلام - وَأنا عِندَهُ - فَقالَت: جُعِلتُ فِداکَ، إنَّهُ یَعتَرینی قَراقِرُ فی بَطنی، وَقَد وَصَفَ لی أطِبّاءُ العِراقِ النَّبیذَ بِالسَّویقِ. فَقالَ علیه السلام ما یَمنَعُکِ مِن شُربِهِ؟ فَقالَت قَد قَلَّدتُکَ دینی. فَقالَ علیه السلام فَلا تَذُوقی مِنهُ قَطرَةً، لا وَاللّهِ لا آذَنُ لَکِ فی قَطرَةٍ مِنهُ، فإنَّما تَندَمینَ إذا بَلَغَت نَفسُکِ هاهُنا وَ أومَی بیدِهِ إلَی حَنجَرَتِهِ - یَقُولُها ثَلاثاً أ فَهِمتِ؟ فَقالَت نَعَم؛(1)أبا بصیر رحمه الله میگوید: من خدمت امام صادق علیه السلام بودم. امّ خالد آمد و گفت: در شکم من صدایی عارض میشود، طبیبان عراق گفتهاند: نبیذ بخور. امام علیه السلام فرمود: چرا نخوردی؟ امّ خالد گفت: ما دینمان را از شما میگیریم. حضرت علیه السلام فرمود: بنا بر این، یک قطره هم نباید بخوری. [اگر یک قطرهاش را بخوری، هنگام مرگ] وقتی نفس تو به اینجا میرسد - اشاره فرمود به حنجره - آن موقع پشیمان میشوی. حضرت علیه السلام سه بار
1) (1) . وسائل الشیعة: ج 25 ص 344.
فرمود: فهمیدی من چه گفتم؟ گفت: بلی.
در این روایت،
«لا تذوقی» امر ارشادی نیست، بلکه دالّ بر حرمت است؛ لیکن در این روایت نیز مسئلۀ اضطرار مطرح نشده است.
وَعَن أبی عَلی الأشعَری عَن مُحَمَّدِ بنِ عَبدِ الجَبّارِ عَن صَفوانَ عَنِ ابنِ مُسکانَ عَنِ الحَلَبی قالَ: سألتُ أبا عَبدِ اللّه علیه السلام عَن دَواءٍ عُجِنَ بِالخَمرِ.
فَقالَ علیه السلام: لا وَ اللّهِ ما أُحِبُّ أن أنظُرَ إلَیهِ، فَکَیفَ أتَداوَی بِهِ؟ إنَّهُ بِمَنزِلَةِ شَحمِ الخِنزیرِ أو لَحمِ الخِنزیرِ؛(1)حلبی میگوید از امام علیه السلام در بارۀ استفاده از دوایی که مخلوط به خمر شده، سؤال کردم. امام علیه السلام فرمود: هرگز، سوگند به خدا که من دوست ندارم به آن نگاه کنم تا چه رسد به آن که با آن تداوی کنم. خمر به منزلۀ چربی خوک یا گوشت خوک است.
این روایت نیز صحیحه است؛ لیکن با توجّه به عبارت
«ما أحبّ أن أنظر إلیه»
میتوانیم روایت را حمل بر کراهت کنیم؛ یعنی نمیتوان از این روایت لزوماً این گونه استنباط کرد که تداوی به خمر حرام است. البتّه در این روایت نیز مسئلۀ اضطرار مطرح نیست.
مُحَمَّدُ بنُ عَلی بنِ الحُسَینِ فی عُیُونِ الأخبارِ
بِأسانیدِهِ(2)عَنِ الفَضلِ بنِ
1) (1) . همان: ص 345.
2) (2) . محمّد بن علی بن حسین که مشهور به «صدوق» و «ابن بابویه» است، سند این روایت را در عیون أخبارالرضا علیه السلام، این گونه بیان کرده است: «حَدَّثَنا عَبدُ الواحِدِ بنُ مُحَمَّدِ بنِ عُبدوسٍ النَّیسابوری العَطّارُ رَضی اللّه عَنه بِنَیسابورَ فی شَعبانَ سَنَةَ اثنَتَینِ وَ خَمسینَ وَ ثَلاثِمِائَةٍ قالَ: حَدَّثَنا عَلی بنُ مُحَمَّدِ بنِ قُتَیبَةَ النَّیسابوری عَنِ الفَضلِ بنِ شاذانَ قالَ: سألَ المأمونُ عَلیَّ بنَ موسَی الرِّضا علیه السلام أن یَکتُبَ لَه مَحضَ الإسلامِ عَلَی سَبیلِ الإیجاز... الحدیث».
شاذانَ عَنِ الرِّضا علیه السلام فی کِتابِهِ إلَی المأمُونِ قالَ: وَ المُضطَرُّ لا یَشرَبُ الخَمرَ لأنَّها تَقتُلُهُ؛(1)فضل بن شاذان از کتابی که حضرت رضا علیه السلام برای مأمون نوشت (کتابی که معروف است به طبّ الرضا، و یا طبّ الأئمّة)، آورده است که مضطر نباید شرب خمر کند؛ زیرا خمر او را میکشد.
این روایت دقیقاً در مورد مضطر است و اصلاً بحث درمان مطرح نیست. امام علیه السلام میفرماید: مضطر نباید شرب خمر کند.
امّا در سند صدوق رحمه الله به فضل بن شاذان، دو نفر هستند که توثیق نشدهاند. یکی «عبد الواحد بن محمّد بن عبدوس نیسابوری العطّار» و دیگری «محمّد بن قتیبه».
اگرچه سند این روایت اشکال دارد، امّا به خاطر انطباق آن با فتاوای مشهور قدما - که میگویند مضطر نباید شرب خمر کند -، ضعف سندیاش جبران میشود.
عَن عَلی بنِ حاتِمٍ عَن مُحَمَّدِ بنِ عُمَرَ عَن عَلی بنِ مُحَمَّدِ بنِ زیادٍ عَن أحمَدَ بنِ الفَضلِ عَن یُونُسَ بنِ عَبدِ الرَّحمَنِ عَن عَلی بنِ أبی حَمزَةَ عَن أبی بَصیرٍ عَن أبی عَبدِ اللّه علیه السلام قالَ: المُضطَرُّ لا یَشرَبُ الخَمرَ، فإنَّها لا تَزیدُهُ إلّاشَرّاً، وَ لأنَّهُ إن شَرِبَها قَتَلَتهُ، فَلا یَشرَب مِنها قَطرَةً؛(2)مضطر شرب خمر نمیکند؛ زیرا خمر فقط بر شرّ او میافزاید و نیز به خاطر اینکه اگر آن را بنوشد، او را خواهد کشت. پس حتّی یک قطره از آن را نمینوشد.
جملۀ «مضطر شرب خمر نمیکند» در مقام انشاست؛ یعنی «مضطر نباید شرب خمر کند».
در سند این روایت افراد زیادی هستند که محلّ بحثاند. «علی بن حاتم» ثقه است. «محمّد بن عمر» مشترک است بین عدّهای از راویان. «علی بن محمّد بن زیاد»
معتبر است. «احمد بن فضل» واقفی است. امّا بحث عمده در مورد «علی بن ابی حمزه بطائنی» است که واقفی مذهب بود و بسیاری از رجالیان او را قبول ندارند. در مورد مذهب علی بن ابی حمزه بطائنی دو دسته روایت وارد شده که در یک دسته از روایات گفته شده که او تا آخر عمرش بر وقف باقی مانده و از آن رجوع نکرده است؛ امّا در دستۀ دیگری از روایات گفتهاند که او از وقف رجوع کرده است. علّامۀ حلّی در خلاصة الأقوال نوشته است که علی بن ابی حمزۀ بطائنی، جدّاً ضعیف و متّهم به کذب است.(1)البتّه شیخ طوسی در کتاب عدّة الاُصول نوشته است:
ولأجل ذلک أی الوثاقة، عملت الطائفة بأخبار الفطحیّة وأخبار الواقفة مثل سماعة بن مهران وعلی بن أبی حمزة؛(2)بخاطر همین وثاقت، امامیّه به اخبار فطحیّه و اخبار واقفیه عمل کردهاند، مانند اخبار سماعة بن مهران و علی بن ابیحمزه.
یکی از نمونههای اهمّیت علم رجال در فقاهت، همین مورد علی بن ابی حمزه است که اگر عدم اعتبار او محرز شود، بیش از پانصد روایت از میدان استدلال خارج میگردد. خصوصیات علی بن ابی حمزۀ بطائنی را در کتب رجال، مفصّلاً بیان کردهاند و به هر حال، قابلیت اعتماد دارد. تحقیق این است که روایاتی که او در زمان استقامت در مذهب نقل کرده است، اعتبار دارد.
اکنون باید بررسی شود که چگونه با وجود این روایات، صاحب جواهر در مورد مضطر فتوا به حلّیت شرب خمر داده است؟(3)مجموعاً سه دلیل در کلمات فقهایی که قائل به حرمت شرب خمر، حتّی در صورت اضطرار هستند، مطرح شده است:
دلیل نخست: نخستین دلیل ایشان، خبر ابی بصیر بود که در سطرهای پیشین گذشت و در سند روایت، اشکالاتی وجود داشت که بیان شد. صاحب جواهر رحمه الله به خاطر همین ضعف سند از کلمۀ «خبر» استفاده میکند و میگوید: «فی خبر أبی بصیر» و نمیگوید: «موَثّقه» یا «صحیحه». امّا آنچه ضعف سند را جبران میکند این است که قدما بر طبق این روایت فتوا دادهاند و عمل مشهور، جبرانکنندۀ ضعف سند است.
عبارت
«المضطر لا یشرب الخمر»، خبر در مقام انشاست(1)و مورد این روایت، کسی است که در حالت اضطرار قرار دارد. امام علیه السلام میفرماید: مضطر حتّی یک قطره از خمر را هم نباید بنوشد.
دلیل دوم: در بحث درمان، شهید ثانی رحمه الله(2)و فاضل هندی رحمه الله(3)به مشهور نسبت دادهاند که حتّی در صورت انحصار درمان در خمر، درمان با آن جایز نیست. برخی از فقها نیز همچون شیخ طوسی رحمه الله در این مورد ادّعای اجماع کردهاند.(4)
ظاهراً صاحب جواهر رحمه الله در دلیل دوم قائل به مفهوم اولویّت است،(5)به این بیان که اگر درمان با خمر در صورت انحصار جایز نباشد، در صورت اضطرار به طریق اولی جایز نیست.
دلیل سوم: دلیل سوم همان نکتهای بود که از آیات شریفه، استظهار شد؛ یعنی شارع مقدّس در سه آیه از آیات شریفۀ قرآن، مسئلۀ اضطرار را بیان فرموده و در مورد آنها حکم به اباحه کرده است؛ امّا هر سه مورد، دربارۀ مردار، خون، گوشت خوک یا چیزهای دیگرند و ربطی به مسئلۀ خمر ندارند. در مقابل، در آیهای که حکم خمر را
1) (1) . صاحب جواهر وقتی این روایت را نقل میکند میگوید: «فإنّها لا یزیده إلّاعطشاً». این روایت در وسائلالشیعة با لفظ «لا یزیده إلّاشرّاً» آمده است، امّا پس از ذکر روایت، آمده است: «قالَ وَ روی لا تَزیدُه إلّاعَطَشاً» (وسائل الشیعة: ج 25 ص 348).
2) (2) . مسالک الأفهام: ج 12 ص 127.
3) (3) . کشف اللثام: ج 9 ص 321.
4) (4) . المبسوط: ج 6 ص 288.
5) (5) . «لفحوی ما سمعته ممّا دلّ علی حرمة التداوی بها مع الإنحصار من الإجماع المحکی والنصوص، ضرورة کونهأحد أفراد الضرورة، ولاختصاص مورد الرخصة للمضطر فی الآیات الکریمة» (جواهر الکلام: ج 36 ص 444).
بیان فرموده است، اصلاً مسئلۀ اضطرار را مطرح نکرده است و این، بر حرمت خمر در حالت اضطرار دلالت میکند.
لیکن دلیل دومی که صاحب جواهر قدس سره به عنوان اولویت، عنوان میکند، مخدوش است و مفید اولویت نیست؛ چرا که درمان با خمر در صورت انحصار، یکی از مصادیق اضطرار است.
دلیل سوم نیز صرفاً استظهاری است که از آیۀ شریفه میشود و قوّت استدلال را ندارد. بله، اگر فقیه از روایات استنباط کند که مضطر، حقّ شرب خمر را ندارد، شاید بتوان گفت که احتمالاً کیفیت تعبیر در آیات خمر، با «جهت و عنایت» بوده است؛ یعنی به قصد دلالت بر همین نکته بوده است.
بنا بر این، در میان این ادلّه، تنها دلیل معتبر بر این که مضطر نباید شرب خمر کند، روایت چهارم و پنجم است. البتّه دربارۀ سند حدیث چهارم - که شیخ صدوق از فضل بن شاذان نقل کرده است -، گفته شد که سند بیاشکال نیست؛ لیکن قدما بر طبق این روایت عمل کردهاند و فتوای ایشان جبران کنندۀ ضعف حدیث است.
نکته: در مورد فتوای قدما که گفته شد جبران کنندۀ ضعف سند است، این سؤال مطرح میشود که چگونه میتوان علم پیدا کرد که فقها با استناد به این روایات فتوا دادهاند؟ جواب این است که در باب مضطر، دو یا سه روایت بیشتر نداریم که سند آنها ضعیف است. پس معلوم میشود که فقها راه دیگری برای فتوا دادن نداشتهاند. بنا بر این، علم داریم که قدمای از فقها بر طبق همین روایات فتوا دادهاند.
صاحب جواهر قدس سره و بیشتر فقهای متأخّر، قائل به جواز شرب خمر برای مضطر هستند. این فقها مجموعاً برای فتوای خود چهار دلیل دارند که باید بررسی شود. اگر این ادلّه قابل پذیرش نبود، روایاتی که در سطور قبل گذشت، به قوّت خود باقی است و مطابق آن، مضطر حقّ شرب خمر ندارد. امّا اگر برخی از این ادلّه تمام باشد، باید
میان این دو دسته دلیل مخالف و موافق اجتهاد کرد.
صاحب جواهر رحمه الله در مورد این فتوا (جواز شرب خمر در صورت اضطرار) میگوید:
وهو أشبه باُصول المذهب وقواعده التی عُلم منها أهمیّة حفظِ النفس ونفی الحرج والضرر فی الدین؛(1)جواز شرب خمر در حالت اضطرار به اصول و قواعد مذهب نزدیکتر است؛ زیرا میدانیم که حفظ نفس و نفی حرج و ضرر در دین، در مذهب ما بسیار مهم است.
یکی از قواعد و اصول در مذهب ما وجوب حفظ نفس است. بنا بر این، اگر لازم باشد که مکلَّف برای حفظ نفس، جرعهای خمر بنوشد، این نوشیدن مقدّمۀ واجب خواهد بود و این کار نه تنها بر او حرام نیست، بلکه چه بسا واجب باشد.
همچنین از اصول مذهب ما قاعدۀ «لا حرج» و «لا ضرر» است. پس اگر شخصی مضطر به شرب خمر شود، ترک شرب خمر برای او حرجی است و در نتیجه، قاعدۀ «لا حرج»، حرمت شرب خمر را بر میدارد.
البتّه فقها معمولاً از قاعدۀ «لا حرج» در واجبات بهره بردهاند، مانند وجوب روزه و حج و مانند این احکام برای کسی که انجام این واجبات برای او حرجی است. لیکن همانگونه که پیشتر در تنبیهات بحث قاعدۀ «لا حرج» گفته شد،(2)این قاعده در باب محرّمات نیز جریان دارد. از این رو، صاحب جواهر قدس سره در این بحث نیز به قاعدۀ «لا حرج» تمسّک نموده است.
دلیل نخست، اشکال کبروی ندارد و قطعاً قاعدۀ «لا حرج» در محرّمات هم جاری میشود؛ لیکن اشکال در صغرای استدلال است، به این بیان که در روایات شرب
خمر، ائمّه علیهم السلام از یک واقعیت پرده برداشتهاند که:
«لأنّها لا تزید إلّاشرّاً»،
«لأنّها لا تزید إلّا عطشاً»،
«لأنّه إن شَرِبَها قَتَلَته». بنا بر این، طبیب گمان میکند که اگر بیمار جرعهای خمر بنوشد، نجات پیدا میکند، حال آنکه خمر مرگ بیمار را تسریع میکند.
صاحب جواهر رحمه الله آورده است: دلیل دیگر روایت مفضّل بن عمر و محمّد بن عبداللّه و محمّد بن عذافر(1)است:
مُحَمَّدُ بنُ یَعقُوبَ عَن عِدَّةٍ مِن أصحابِنا عَن سَهلِ بنِ زیادٍ وَعَن عَلی بنِ إبراهیمَ عَن أبیهِ جَمیعاً عَن عَمرِو بنِ عُثمانَ عَن مُحَمَّدِ بنِ عَبدِ اللّهِ عَن بَعضِ أصحابِنا عَن أبی عَبدِ اللّه علیه السلام؛ وَعَن عِدَّةٍ مِن أصحابِنا عَن أحمَدَ بنِ مُحَمَّدِ بنِ خالِدٍ عَن مُحَمَّدِ بنِ مُسلِمٍ عَن عَبدِ الرَّحمَنِ بنِ سالِمٍ عَن مُفَضَّلِ بنِ عُمَرَ قالَ: قُلتُ لأبی عَبدِ اللّه علیه السلام أخبِرنی جَعَلَنی اللّهُ فِداکَ لِمَ حَرَّمَ اللّهُ الخَمرَ وَالمَیتَةَ وَالدَّمَ وَلَحمَ الخِنزیر؟ قالَ علیه السلام: إنَّ اللّهَ تَبارَکَ وَتَعالَی لَم یُحَرِّم ذَلِکَ عَلَی عِبادِهِ وَأحَلَّ لَهُم ما سِواهُ مِن رَغبَةٍ مِنهُ فیما حَرَّمَ عَلَیهِم، وَلا زُهدٍ فیما أحَلَّ لَهُم. وَلَکِنَّهُ خَلَقَ الخَلقَ، فَعَلِمَ ما تَقُومُ بِهِ أبدانُهُم وَما یُصلِحُهُم، فأحَلَّهُ لَهُم وَأباحَه تَفَضُّلاً مِنهُ عَلَیهِم بِهِ لِمَصلَحَتِهِم. وَعَلِمَ ما یَضُرُّهُم، فَنَهاهُم عَنهُ وَحَرَّمَهُ عَلَیهِم، ثُمَّ أباحَهُ لِلمُضطَرِّ وَأحَلَّهُ لَهُ فی الوَقتِ الَّذی لا یَقُومُ بَدَنُهُ إلّابِهِ فأمَرَهُ أن یَنالَ مِنهُ بِقَدرِ البُلغَةِ لا غَیرِ ذَلِکَ. ثُمَّ قالَ علیه السلام: أمّا المَیتَةُ، فانَّهُ لا یُدمِنُها أحَدٌ إلّاضَعُفَ بَدَنُهُ...(2)؛ مفضّل بن عمر میگوید: به امام صادق علیه السلام عرض
1) (1) . در عبارت جواهر، پس از بیان دلیل نخست آمده است: «مضافاً إلی خصوص ما تقدّم فی خبر المفضّل، و خَبرَی محمّد بن عبد اللّه و محمّد بن عذافر من التصریح بجواز تناول الخمر للمضطر». از این عبارت ممکن است این گونه گمان شود که در اینجا سه روایت وجود دارد، ولی در واقع یک روایت است که از چند طریق روایت شده است. در یک سند مفضّل بن عمر قرار دارد و در سند دیگر محمّد بن عبداللّه است و در سند دیگر عبداللّه بن عذافر.
2) (2) . جواهر الکلام: ج 36 ص 240؛ وسائل الشیعة: ج 24 ص 99. این روایت در ابتدای جلد 25 وسائل الشیعة،
کردم: فدای شما شوم، به من خبر دهید که چرا خداوند خمر و مردار و گوشت خوک را حرام کرده است؟ ایشان فرمودند: حرام کردن اینها به خاطر رغبت خداوند تبارک و تعالی به آنها نبوده است و حلال کردن غیر اینها نیز به خاطر بیرغبتی خداوند به آنها نبوده است؛ بلکه او مخلوقات را آفرید و به آنچه بدنهای ایشان نیاز داشت و به صلاح ایشان بود، آگاهی داشت و از این رو، آنها را برای آنان حلال کرد و از سوی تفضّل بر ایشان و به خاطر مصلحتشان، مباح نمود. همچنین او به آنچه برای آنان ضرر داشت، آگاه بود و از این رو، آنها را بر ایشان حرام کرد و آنان را از این امور نهی نمود. سپس آنها را بر شخص مضطر، مباح کرده و در مواردی که بدن او جز با این امور استوار نمیشود، آنها را برای وی حلال نمود؛ پس او را امر کرد تا فقط به اندازۀ ضرورت استفاده کند نه بیشتر.
سپس امام صادق علیه السلام فرمود: امّا مردار را کسی نمیخورد، مگر اینکه موجب لاغری بدنش میشود و...
شاهد استدلال، عبارت
«ثمّ أباحه للمضطر» است که صاحب جواهر رحمه الله به آن عبارت استدلال کرده است.
2-1. بررسی سند اوّل
«عن عدّة من أصحابنا» کاملاً روشن است و شکّی در وثاقت عدّۀ کافی نیست؛ زیرا مراد از این «عدّه» معلوم است و همگی از ثقات هستند.
سهل بن زیاد، اگرچه در مورد او اختلاف نظر وجود دارد، لیکن نظر صحیح این است که روایات سهل، معتبر است.
علی بن ابراهیم، موثّق است.
مقصود از «أبیه»، ابراهیم بن هاشم است که بیشترین روایت را در کتب روایی شیعه دارد. در مورد ایشان هم روایات مدح وجود دارد و هم روایاتی که او را ذم کرده
است؛ ولی روایات مدح ترجیح دارد. سیّد ابن طاووس، او را توثیق و ادّعا کرده است که اجماع بر وثاقت او وجود دارد.(1)علاّمه رحمه الله نیز در کتابش مینویسد: من ندیدم که اصحاب صریحاً قائل به قدح یا تعدیل ابراهیم بن هاشم بشوند. البتّه روایات زیادی دربارۀ او وجود دارد و بهتر آن است که قول او را بپذیریم.(2)بنا بر این، ابراهیم بن هاشم مورد وثوق است.
عبارت «عن بعض أصحابنا» نیز نشاندهندۀ ارسال در سند است. البته این احتمال وجود دارد که در عناوین ارسال، بین ارسال مطلق مانند «عن رجل» و ارسال غیر مطلق مانند «عن بعض اصحابنا» فرق بگذاریم.
عمرو بن عثمان، مشترک است و در اینجا به «عمرو بن عثمان ثقفی عضدی بزّاز» که ثقه است، انصراف دارد.
محمّد بن عبداللّه نیز مشترک است.(3)
بنا بر این، سندی که صاحب جواهر از «محمّد بن عبداللّه» آورده است و اکنون مرور شد، اشکالات متعدّدی مانند ارسال و اشتراک و همچنین برخی از اشکالات مبنایی، مانند اختلاف نظر در مورد وثاقت «سهل بن زیاد» دارد.
2-2. بررسی سند دوم
عبارت «عن عدّة من أصحابنا» کاملاً روشن است و شکّی در وثاقت عدّۀ کافی وجود ندارد؛ زیرا مراد از این «عدّه» معلوم است و همگی از ثقات هستند.
1) (1) . به نقل از: خوئی، معجم رجال الحدیث: ج 1 ص 317. سیّد بن طاووس در فلاح السائل (فصل 19 ص 158) روایتی را از کتاب أمالی صدوق نقل کرده است که در سند این روایت «ابراهیم بن هاشم» نیز وجود دارد. ایشان در مورد سلسلۀ راویان حدیث نوشته است: «و رواةُ الحدیثِ ثقاتٌ بالاتّفاق».
2) (2) . خلاصة الأقوال: ص 4.
3) (3) . گاهی نام یک راوی بین چند نفر مشترک است. برای تشخیص و تمییز او، هم باید ببینیم که از چه کسی نقل میکند و هم ببینیم چه کسی از او نقل میکند. گفتهاند آن محمّد بن عبداللّه که عمرو بن عثمان از او نقل میکند، محمّد بن عبداللّه بن مهران است که نجاشی او را غالی، کذّاب، فاسد المذهب و الحدیث دانسته است (رجال نجاشی: ص 350).
احمد بن محمّد بن خالد، همان «احمد بن محمّد بن خالد برقی» و معتبر است.
محمّد بن مسلم نیز معتبر است.
عبدالرحمن بن سالم، توثیق ندارد و نجاشی در رجالش دربارۀ او فقط گفته است:
«له کتابٌ»؛(1)ولی علّامه رحمه الله میفرماید: «ضعیفٌ و أبوه ثقة».(2)همچنین شیخ طوسی رحمه الله او را از اصحاب امام صادق علیه السلام میشمارد.(3)مرحوم خوئی رحمه الله نیز در مورد او مینویسد: مخفی نیست که در آنچه عبدالرحمن بن سالم ذکر کرده است، اشتباهاتی وجود دارد.(4)پس به هر حال، توثیقی برای او وارد نشده است. البتّه باید دانست که این مورد نیز از موارد اختلاف مبنایی است؛ زیرا مبنای برخی این است که عدم قدح کافی است و برخی بر این مبنا هستند که عدم قدح کافی نیست؛ بلکه برای اعتبار راوی به توثیق او نیازمندیم.
مُفَضّل بن عمر، همان مفضّل معروف است که حدیث معروف توحید مفضّل را روایت کرده است. نجاشی او را «فاسد المذهب و مضطرب الروایة» میداند و میگوید قابل اعتنا نیست.(5)شیخ طوسی دربارۀ او میفرماید: مفضّل از اصحاب امام صادق و امام کاظم علیهما السلام بود و وصیّتی دارد که آن را روایت کرده است.(6)همچنین ایشان در کتاب الغیبة او را در شمار ممدوحین ذکر میکند.(7)شیخ مفید نیز مفضّل بن عمر را توثیق کرده است.(8)کشّی هم روایاتی دالّ بر جلالت و عظمت او نقل کرده و میگوید:
او نزد امام صادق علیه السلام بسیار معتبر بوده است.(9)لیکن ابن غضائری شدیداً تضعیفش کرده و میگوید: «ضعیفٌ متهافتٌ مرتفع القول»،(10)محقّق خوئی قدس سره، روایات مادحه را ترجیح میدهد و نظر شریفشان این است که مفضّل بن عمر ثقه است.(11)
1) (1) . رجال نجاشی: ص 237.
2) (2) . خلاصة الأقوال: ص 239.
3) (3) . به نقل از: خوئی، معجم رجال الحدیث: ج 9 ص 329.
4) (4) . معجم رجال الحدیث: ج 9 ص 329.
5) (5) . رجال نجاشی: ص 416.
6) (6) . الفهرست: ص 169.
7) (7) . به نقل از: معجم رجال الحدیث.
8) (8) . رجال کشّی: ص 321.
9) (9) . همان.
10) (10) . رجال ابن غضائری: ج 1 ص 88.
11) (11) . معجم رجال الحدیث: ج 18 ص 304.
بنا بر این، در این سند، عبد الرحمن بن سالم توثیق نشده است و مفضّل بن عمر هم محلّ اختلاف است.
2-3. بررسی سند سوم:
سند دیگری نیز وجود دارد که شیخ صدوق قدس سره به اسناد خودش از «محمّد بن عذافر، عن أبیه، (عذافر بن عیسی)، عن أبی جعفر علیه السلام» نقل کرده است. در این سند، طریق صدوق به «محمّد بن عذافر» صحیح(1)و خود «ابن عذافر» هم موثّق است. امّا در مورد «عذافر بن عیسی» توثیقی وجود ندارد؛ زیرا نه نجاشی و نه شیخ طوسی، هیچ کدام او را توثیق نکردهاند. نتیجه آنکه هیچ کدام از این سه سند، بی اشکال نیستند.
2-4. بررسی دلالت روایت:
شاهد صاحب جواهر رحمه الله این است که امام علیه السلام میفرمایند:
«ثمّ أباحه للمُضطر؛ سپس خداوند آنچه را که حرام کرده بود، برای مضطر مباح نمود». در این روایت، سائل برخی محرّمات را برشمرده است که از جملۀ آنها خمر است. صاحب جواهر از عبارت
«ثمّ أباحه للمُضطر» استنباط کرده که خمر برای مضطر، مباح است.
ولی به نظر میرسد که سخن ایشان صحیح نیست؛ زیرا:
نخست اینکه: صاحب جواهر ادّعا میکند که در این روایت، امام صادق علیه السلام تصریح فرمودهاند که مضطر میتواند شرب خمر کند، حال آنکه در این روایت، اطلاق وجود دارد نه تصریح.(2)
توضیح اینکه حضرت علیه السلام میفرمایند: خداوند چیزی را به خاطر رغبت یا بیرغبتی به آن، حرام یا حلال نکرده است؛ بلکه آنچه را که مصلحت بندگان است، حلال کرده و از آنچه برایشان ضرر دارد، نهی فرموده است. سپس امام علیه السلام میفرمایند:
«ثمّ أباحه للمضطر؛ خداوند همۀ محرّمات را برای مضطر، مباح کرد». بنا بر این،
1) (1) . «حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ الحَسَنِ رحمه الله قالَ: حَدَّثَنا مُحَمَّدُ بنُ الحَسَنِ الصَّفّارُ عَن مُحَمَّدِ بنِ الحُسَینِ بنِ أبی الخَطّابِ عَنمُحَمَّدِ بنِ إسماعیلَ بنِ بَزیعٍ عَن مُحَمَّدِ بنِ عُذافِرٍ عَن بَعضِ رِجالِه عَن أبی جَعفَرٍ علیه السلام» (علل الشرایع: ج 2 ص 483).
2) (2) . جواهر الکلام: ج 36 ص 244.
جواب حضرت صادق علیه السلام متوجّه تمام محرمات است، نه فقط این چهار موردی که سائل پرسیده است. پس این جواب امام علیه السلام اطلاق دارد و تصریحی در خصوص این که خمر برای مضطر جایز باشد، در آن نیست.
دوم اینکه: این اطلاق با آن دو روایتی که بر عدم جواز شرب خمر در حال اضطرار دلالت میکردند و پیشتر آنها را بررسی کردیم، تخصیص میخورد. البتّه سند آن دو روایت ضعیف است، ولی با توجّه به اینکه فقها بر طبق آنها فتوا دادهاند، ضعف سند جبران میشود و این دو روایت، حدیث مورد بحث را مقیّد میکنند. بله، اگر در این حدیث، به جواز شرب خمر برای مضطر، تصریح شده بود، در این صورت، این حدیث با آن دو روایت، تعارض پیدا میکرد و نوبت به اجتهاد میرسید.
دلیل دیگری که صاحب جواهر برای اثبات جواز شرب خمر در حال اضطرار اقامه میکند، دلیل اولویت است. ایشان مینویسد: «أولَویّة إباحتها مِن إباحة ما هو أفحشَ منها مِن المیتةِ والخنزیر؛(1)با توجّه به اینکه میته و خنزیر، افحش از خمر هستند و با این حال، خوردن آنها برای مضطر جایز است، پس خمر باید به طریق اولی در صورت اضطرار، جایز باشد».
لیکن به نظر میرسد که این دلیل هم ناتمام است؛ زیرا نه تنها اقبحیّت و افحشیّت خنزیر و میته نسبت به خمر محرز نیست، بلکه آثاری در روایات برای خمر بیان شده است که عکس این معنا را میرساند، بویژه آنکه خمر، عقل را زائل میکند و کسی که مُدمن خمر باشد، ابایی ندارد از اینکه حتّی نسبت به نزدیکان و نوامیسش، مرتکب جنایت و تجاوز شود؛ یعنی در باب خمر، ازالۀ عقل رخ میدهد، امّا در باب میته این گونه نیست.
1) (1) . جواهر الکلام: ج 36 ص 444.
دلیل دیگر برای جواز شرب خمر در حالت اضطرار، روایتی است که شیخ طوسی قدس سره نقل میکند:
مُحَمَّدُ بنُ الحَسَنِ (الطوسی) بِإسنادِهِ عَن مُحَمَّدِ بنِ أحمَدَ بنِ یَحیَی عَن أحمَدَ بنِ الحَسَنِ عَن عَمرِو بنِ سَعیدٍ عَن مُصَدِّقٍ عَن عَمّارٍ عَن أبیعَبدِاللّه علیه السلام فی حَدیثٍ أنَّهُ سألَهُ عَنِ الرَّجُلِ أصابَهُ عَطَشٌ، حَتَّی خافَ عَلَی نَفسِهِ، فأصابَ خَمراً قالَ علیه السلام: یَشرَبُ مِنهُ قُوتَهُ؛(1)عمّار به امام صادق علیه السلام عرض کرد: اگر مردی که از شدّت تشنگی خوف بر نفسش دارد، به خمری دست پیدا کند [حکمش چیست؟] حضرت علیه السلام فرمود: به مقداری که موجب قوت اوست [یعنی به اندازهای که با آن از مرگ نجات پیدا میکند] بنوشد.
نکته: عبارت «فی حدیثٍ»، نشانگر آن است که صاحب وسائل رحمه الله همۀ حدیث را نیاورده است.
در سند این حدیث، محمّد بن الحسن، همان شیخ طوسی است و در بالاترین حدّ وثاقت قرار دارد. دربارۀ عبارت «بإسناده عن محمّد بن أحمد بن یحیی»، وقتی به کتب رجال مراجعه میکنیم، میبینیم که سند شیخ طوسی به محمّد بن احمد بن یحیی، سند صحیحی است.(2)
احمد بن حسن، میان دو نفر مشترک است: یکی «احمد بن حسن بن علی بن فضّال» و دیگری «أحمد بن الحسن بن إسماعیل المیثمی» که هر دو ثقه و معتبر هستند. عمرو بن سعید، به «عمرو بن سعید مدائنی» انصراف دارد که ثقه است.
مصدّق، منصرف به «مصدّق مدائنی» انصراف دارد که او هم ثقه است. عمّار نیز معتبر و ثقه است.
بنا بر این، سند حدیث، سند معتبری است و دلالت حدیث هم کامل است. از این رو، از میان این چهار دلیلی که مطرح شد، مهمترین دلیل مستدلّین، همین روایت است. صاحب جواهر قدس سره نیز بیشتر بر همین حدیث تکیه دارد و نتیجه میگیرد که شرب خمر برای مضطر، جایز است.
در برابر این دلیل چهارم، دو روایت وجود داشت که بررسی شد: یکی خبر أبی بصیر و دیگری خبر فضل بن شاذان که بر حرمت شرب خمر در حالت اضطرار دلالت دارند. بنا بر این، با دو روایت معارض مواجهیم که یکی میگوید: مضطر نباید شرب خمر کند، و دیگری میگوید اگر خوف نفس دارد، شرب خمر به مقداری که موجب حفظ او شود، جایز است.
همانگونه که در مطالب پیشین گذشت، سند آن دو روایت معتبر نیست؛ امّا روایتی که در دلیل چهارم آمد، به لحاظ سند و دلالت، قوی و معتبر است و باید بر طبق آن فتوا داد.
لیکن این راه، خالی از اشکال نیست؛ زیرا اگرچه سند آن دو روایت معتبر نبود، امّا متقدّمان از فقها بر طبق آنها فتوا دادهاند و براساس این مبنا که فتوا دادن بر طبق یک روایت ضعیف، موجب جبران ضعف سند آن است، آن روایات نیز معتبر هستند.
در اینجا دو شیوه برای جمع دلالی به نظر میرسد که در کتب فقهی بیان نشده است:
الف) یک راه این است که روایت
«المضطرّ لا یشرب الخمر» را بر کراهت حمل کنیم؛ یعنی این روایت اخیر - که میگوید شرب خمر در هنگام خوف نفس جایز است - را قرینه بگیریم برای تصرّف در آن روایت
«المضطرّ لا یشرب الخمر» و بگوییم: آن روایت، بر کراهت شرب خمر برای مضطر دلالت میکند.
اشکال چنین جمعی، این است که هیچ فقیهی چنین فتوایی ندارد و به کراهت شرب خمر برای مضطر قائل نشده است؛ بلکه فقها یا شرب خمر را برای مضطر، جایز میدانند و یا جایز نمیدانند.
ب) دومین راه برای جمع، این است که با توجّه به تعلیلی که در
«المضطرّ لا یشرب الخمر لأنّها قتلته» آمده است، بگوییم: این حکم، مولوی نیست؛ بلکه ارشادی است.
بیان مطلب اینکه: گاهی شارع پس از حکم به حرمت چیزی، آثارش را هم ذکر میکند. مثلاً میگوید: «خوردن مردار موجب خلق و خوی بد است»؛ ولی این آثار، علّت برای آن تحریم نیست، بلکه به تعبیر برخی بزرگان، حکمت آن حکم است.
حال اگر در جایی علّت ذکر شد، باید دقّت کرد که این علّت، داخل در تعبّدیات است یا نه؟ در آن دو روایت، برای حرمت شرب خمر مضطر، دلایلی ذکر شده است، مانند:
«لا تزید إلّاعطشاً» و
«لا تزید إلّاشرّاً» و
«لأنّها قتلته»؛ لیکن این علل، علل تعبّدی نیست. از این رو اگر شخصی یقین دارد که با نوشیدن مقداری خمر، ده دقیقه زنده میماند تا به آب برسد، لازم نیست به آن علل متعبّد شود. پس این تعلیل، یک حکم تعبّدی کلّی نیست؛ بلکه یک عنوان ارشادی است.
بنا بر این، برای جمع بین این روایات میتوان گفت: روایتی که میگوید
«یشرب منه قوته»، قرینه است بر این که آن «لا یشرب» یک حکم ارشادی است و به این معناست که امام علیه السلام با توجّه به جنبۀ غالب، میفرماید: مضطر گمان نکند که با خوردن خمر زنده میماند. امّا در برخی موارد، ممکن است شرب خمر برای ضرورت مضطر، راهگشا باشد. پس امام علیه السلام در مقام بیان حکم مولوی تعبّدی نیستند.
با توجّه به روایت جواز که سندش صحیح و دلالتش قطعی است، به این نتیجه میرسیم که مضطر اگر یقین دارد به این که شرب خمر او را از مرگ نجات میدهد، استفادهاش مانعی ندارد. فقهای متقدّم هم که گفتهاند مضطر حق ندارد شرب خمر
کند، بر اساس این جهت بوده است که غالباً اگر مضطر شرب خمر کند، میمیرد و آن روایات هم ارشاد به این مطلب دارند.
شیخ انصاری رحمه الله در این بحث روایتی را ذکر میکند که ظاهراً با روایات حرمت، معارض است. ایشان پس از ذکر روایت، توجیهاتی را برای آن بیان میکند.(1)
وَ عَنهُ [مُحَمَّدُ بنُ الحَسَنِ (الطوسی رحمه الله بِإسنادِهِ عَنِ الحُسَینِ بنِ سَعیدٍ] عَن مُحَمَّدِ بنِ أبی عُمَیرٍ وَ عَلی بنِ حَدیدٍ جَمیعاً عَن جَمیلٍ قالَ: قُلتُ لأبی عَبدِ اللّهِ علیه السلام یَکُونُ لی عَلَی الرَّجُلِ الدَّراهِمُ فَیُعطینی بِها خَمراً. فَقالَ علیه السلام: خُذها ثُمَّ أفسِدها. قالَ عَلی: وَ اجعَلها خَلاًّ؛(2)جمیل بن درّاج میگوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم که من از مردی چند درهم طلب دارم. آن مدیون در مقابل دینی که من دارد، به من خمر میدهد. حضرت علیه السلام فرمود: آن خمر را بگیر، سپس افساد کن. علی بن حدید میگوید: یعنی آن را سرکه کن.
روایت، صحیحه است؛ زیرا سند شیخ طوسی رحمه الله به حسین بن سعید، سند صحیحی است.(3)
البتّه علی بن حدید، توثیق نشده است و نجاشی در مورد او فقط میگوید: «له کتاب». همین عبارت را شیخ طوسی رحمه الله هم دارد و میافزاید: روایاتی که تنها از علی بن حدید نقل شده باشد، قابل اعتنا نیست.
لیکن محمّد بن ابی عمیر، موثّق است. پس با توجّه به اینکه این روایت را محمّد بن ابی عمیر و علی بن حدید از جمیل نقل کردهاند، اگر علی بن حدید هم اشکال داشته باشد، این سند به واسطۀ محمّد بن ابی عمیر، سند صحیحی است.
در پایان روایت آمده است: «قال علی» که منظور همان علی بن حدید است. امام خمینی قدس سره این احتمال را بیان میکند(1)که شاید این «علی» امیر المؤمنین علیه السلام باشد، به این معنا که امام صادق علیه السلام به کلام امیر المؤمنین علیه السلام استشهاد فرمودهاند. این احتمال، بسیار بعید است.
البتّه شیخ انصاری رحمه الله پایان روایت را به گونه دیگری آورده است و میگوید: «
قال ابن أبی عمیر». بعضی از حاشیه نویسان کتاب المکاسب، مانند محقّق ایروانی رحمه الله نیز با اعتماد به نقل شیخ انصاری رحمه الله همین عبارت را آوردهاند. حال آنکه هر دو اشتباه کردهاند و در روایت اصلاً
«قال ابن أبی عمیر» نیامده است.
در این روایت، امام علیه السلام نمیفرمایند که خمر صلاحیت برای عوضیت ندارد؛ بلکه کلمۀ «
خُذها» ظهور در این مطلب دارد که خمر میتواند عوض از دراهم باشد. به بیان دیگر، معاملهای صورت میگیرد که در آن عوض و معوّض وجود دارد و در یک طرف، دراهم است و در طرف دیگر خمر. این مورد از مصادیق تکسّب به خمر است.
در نتیجه، روایت ظهور در این دارد که تکسّب به خمر مانعی ندارد، در حالی که این مطلب با آنچه تا کنون دربارۀ حرمت و بطلان تکسّب به خمر گفته شد، منافات دارد.
محقّق خوئی قدس سره در کتاب محاضرات فی الفقه الجعفری به دلالت روایت جمیل بر جواز تکسّب به خمر به قصد تخلیل، قائل شده است؛(2)لیکن در کتاب مصباح الفقاهة بر
این باور است که از این روایت نمیتوان برای جواز تکسّب به خمر استفاده کرد.
ایشان مینویسد:
لا یتوهّم أنّ الروایة ظاهرة فی جواز اشتراء الخمر بقصد التخلیل فنرفع الید بها عن ظهور ما یدلّ علی حرمة بیعه مطلقاً وضعاً و تکلیفاً فتختصّ حرمة بیع الخمر بغیر هذه الصورة وإنّما هی راجعة إلی جواز الخمر من المدیون مسلماً أو کافراً وفائاً عن الدین؛(1)نباید گمان کرد که از این روایت جواز خریدن خمر به قصد سرکهسازی استفاده میشود و میتوان بهوسیلۀ آن، از ظهور ادلّهای که بر حرمت بیع خمر - چه وضعاً و چه تکلیفاً - دلالت میکند، دست برداشت تا در نتیجه، حرمت بیع خمر به غیر این صورت اختصاص پیدا کند؛ بلکه این روایت فقط بر جواز گرفتن خمر از مدیون - چه مسلمان باشد و چه کافر - به جای دین، دلالت دارد.
بنا بر این، توهّم اینکه از روایت جمیل، جواز خریدن خمر به قصد تخلیل استفاده میشود، توهّم فاسد است؛ زیرا این روایت ربطی به خرید و فروش خمر ندارد؛ بلکه فقط دلالت دارد بر این که اگر کسی بخواهد به عنوان وفا کردن به دینِ خودش به انسان خمر بدهد، گرفتن این خمر جایز است. امّا جواز تکسّب و معامله را نمیتوان از این روایت استفاده کرد.
نقدی که بر سخن محقّق خوئی قدس سره میتوان وارد کرد، این است که اگرچه مسئلۀ خرید و فروش در روایت نیامده است، لیکن باید توجّه داشت که بحث ما در باب خمر، فقط دربارۀ خرید و فروش نیست؛ بلکه سخن از تکسّب به خمر است و تکسّب، شامل فروختن خمر، خریدن خمر، هبۀ معوّضه، صلح و هر نوع معاملهای
1) (1) . مصباح الفقاهة: ج 1 ص 87.
است که در آن، خمر، عوض قرار بگیرد.
اکنون این پرسش مطرح میشود که آیا میتوان جواز یک نوع تکسّب قهری را از روایت فهمید؟ به این معنا که وقتی امام علیه السلام میفرمایند: «
خُذها»، معنایش این است که
«خُذها عوضاً عن الدراهم»، در حالی که وقتی خمر، عوض از دراهم قرار گرفت، بدان معناست که تکسّب به خمر انجام شده است. بنا بر این، حتّی اگر باطن این معامله وفای به دین باشد، این وفای به دین، قهراً ملازم تکسّب است و در نتیجه، این روایت بر جواز این تکسّب قهری، دلالت میکند.
شیخ انصاری رحمه الله در کتاب المکاسب، پس از نقل این روایت، دو توجیه را برای آن ذکر میکند:(1)
مقصود این است که این خمر را مجّاناً بگیرد و برای خود سرکه کند، نه اینکه خمر را به عنوان عوض بگیرد.
لیکن لازمۀ توجیه نخست، بقای دین بر ذمّۀ مدیون است؛ یعنی اگر مقصود امام علیه السلام این باشد که خمر را نه به قصد عوضیت آن دراهم، بلکه مجّاناً بگیر و بعداً برای خودت سرکه کن، نتیجهاش این است که آن دراهم بر ذمّۀ مدیون، باقی بماند و این بر خلاف ظاهر روایت است؛ زیرا ظاهر روایت این است که بعد از اخذ خمر، ذمّۀ مدیون بریء میشود.
دومین توجیه این است که «
خُذها» را به معنای اخذ مجّانی تفسیر نکنیم؛ بلکه آن را به
1) (1) . «والمراد به، إمّا أخذ الخمر مجّاناً ثمّ تخلیلها، أو أخذها و تخلیلها لصاحبها ثمّ أخذ الخل وفاء عن الدراهم» (کتاب المکاسب: ج 1 ص 28).
اخذ امانی، معنا کنیم و بگوییم «
خُذها» به معنای «خذها امانةً» است؛ یعنی این خمر را امانت بگیر و از طرف صاحبش سرکه کن و سپس آن را به عنوان عوض دراهم، بردار.
محقّق ایروانی قدس سره(1)و محقّق خوئی قدس سره(2)در اشکال به این توجیه شیخ انصاری رحمه الله میگویند: مالک خمر، اجازه داده است که این خمر را بگیرد؛ ولی اذن دومی نداده است که پس از سرکه شدن خمر، تو مأذون هستی که این را از طرف من برداری. اگر مالک میگفت خمر را سرکه کن، سپس من اجازه میدهم به عنوان طلب خودت برداری، مطلب شیخ رحمه الله قابل پذیرش بود؛ ولی در روایت، فرض این است که اذن فقط نسبت به اخذ خمر صادر شده است.
این اشکال را از دو راه میتوان پاسخ داد:
پاسخ اوّل: والد معظّم - دام ظلّه العالی - در پاسخ به این اشکال، احتمالی را مطرح کردهاند که شاید بتوان مسئله را از راه تقاص حل کرد؛(3)یعنی از آنجا که طلبکار دراهمی را از بدهکار میخواهد و او نمیدهد، میتواند این سرکه را - با آنکه مال شخص بدهکار است - به عنوان تقاص بردارد.
البتّه اگر گفته شود که برای تقاص، اذن حاکم لازم است، پاسخ میدهیم: فرمایش امام علیه السلام که فرمودهاند
«أفسدها»، به معنای سرکه کردن خمر تفسیر شده است و همین میتواند اذن امام علیه السلام برای تقاص باشد.
به نظر میرسد که این سخن گرچه سخن متینی است، امّا بسیار بر خلاف ظاهر روایت است؛ زیرا تقاص در جایی است که طلبکار از پرداخت بدهی توسّط بدهکار ناامید شود. در این صورت او میتواند حقّ خودش را به عنوان تقاص، از مال او بردارد؛ لیکن در این روایت، مطلبی مبنی بر ناامیدی شخص از پرداخت دین، وجود ندارد.
پاسخ دوم: دوّمین پاسخ این است که این جا اذن مالک وجود دارد؛ زیرا عرفاً وقتی مالک خمر، خمر را میدهد، این کار او اذن در همۀ تصرّفات است و مانند این است که
بگوید این خمر را بگیر و برای هر کاری میخواهی مصرف کن؛ اگر مسلمان هستی، از آن سرکه بساز و یا به دارو تبدیل کن و یا به هر روش دیگری که برای تو حلال است از آن استفاده نما.
دو گونه برداشت از این روایت ممکن است: نخست اینکه بگوییم این روایت، بر جواز مطلق تکسّب به خمر دلالت دارد، و دوم اینکه بگوییم مدلول این روایت، فقط جواز تکسّب به خمر به قصد ساخت سرکه است.
امام خمینی قدس سره در دو جا از کتاب المکاسب المحرّمه دربارۀ این مطلب سخن گفتهاند.(1)ایشان نیز معتقد است که ظاهر این روایت، بر جواز خرید و فروش خمر به قصد سرکهسازی دلالت دارد.
در صورت نخست، اینکه بگوییم در این روایت، خمر بدل از دراهم است، مستلزم اشکال و تعارض است. امّا براساس استنباط ایشان، روایت بر جواز تکسّب به خمر به قصد سرکهسازی دلالت دارد. واقع مطلب این است که ظاهر روایت همین است.
این تفاوت در استنباط، ناشی از اختلاف در مبناست. برخی از فقها بر آنند که مالیّت خمر در اسلام به طور کلّی از بین رفته است؛ لیکن این دیدگاه درست نیست؛ زیرا همانگونه که در بحثهای پیشین گذشت، از ادلّه فهمیده میشود که عدم مالیّت خمر فقط در صورتی است که مقصود از آن، شرب و اسکار باشد؛ بلکه اگر به قصد شرب باشد، امّا برای حفظ نفس و از باب اضطرار باشد، باز هم مالیّت دارد و قابل خرید و فروش است. همچنین در همان روایت خمر، قرینۀ خوبی وجود دارد بر این که استفاده از خمر به قصد تخلیل، اشکالی ندارد؛ زیرا از امام علیه السلام سؤال شد که اگر کسی بخواهد خمر را سرکه کند، حکمش چیست؟ فرمودند: مانعی ندارد.
1) (1) . المکاسب المحرّمة: ج 1 ص 46 و 122.
البتّه در همانجا گفته شد که در آن روایات، بحث بیع و تکسّب نیست و نمیتوان به آن روایات برای جواز تکسّب، استدلال کرد؛ امّا در روایاتی که بایع و مشتری خمر را لعن میکنند، قرینۀ روشنی وجود دارد که مقصود، بیع به قصد شرب و اسکار است.
اینجا نیز همینطور است؛ یعنی خمر به قصد سرکهسازی، مالیّت دارد و میتواند عوض از دراهم واقع شود. لازم است روایت به گونهای معنا شود که با ظهور روایت در برائت ذمّۀ مدیون، منافات نداشته باشد و این شیوۀ استنباط که بیان شد، با ظهور روایت نیز سازگار است.
یکی از حواشی بسیار خوب کتاب المکاسب، حاشیۀ محقّق ایروانی قدس سره است. ایشان در حاشیۀ این بحث، چند مطلب را بیان میکند:
نخستین مطلب، همان اشکالی بود که در ذیل توجیه دوم شیخ رحمه الله، مطرح شد و پاسخ آن نیز گذشت.
مطلب دوم، این است که به نظر ایشان، ابن أبی عمیر در این جا اجتهاد کرده است.(1)ابن أبی عمیر «
أفسدها» را «
إجعلها خلاًّ» معنا کرده است و اجتهاد او برای ما حجّت نیست تا به آن استشهاد کنیم؛ زیرا ممکن است مقصود امام علیه السلام حقیقت افساد بوده باشد، به شکلی که دیگر قابل استفاده نباشد.
در پاسخ باید گفت: نخست اینکه ایشان به پیروی از شیخ رحمه الله در کتاب المکاسب، گمان کرده است که عبارت «
و اجعلها خلاًّ» مربوط به ابن أبی عمیر است، حال آنکه در روایت آمده است: «
و قال علی: و اجعلها خلّاً». پس سخن شیخ و محقّق ایروانی سهو قلم است و درست نیست؛ زیرا در روایت نام «علی» آمده و مراد از آن، علی بن حدید است.
دوم اینکه علی ابن حدید در مجلس امام علیه السلام حضور داشته است و اگر میگوید «
واجعلها خلاًّ»، چه بسا به خاطر این بوده است که آن جا قرینهای برای مقصود امام علیه السلام
1) (1) . حاشیة المکاسب: ج 1 ص 6.
وجود داشته است.
توضیح آنکه: در روایاتی که پیش از این مرور شد، آمده بود که از طایفۀ ثقیف برای پیامبر صلی الله علیه و آله شرابی را هدیّه آوردند. پیامبر صلی الله علیه و آله نخست فرمود ببرید و بفروشید؛ ولی سپس فرمود نه، آن را دور بریزید؛ زیرا کسی که نوشیدن آن را حرام کرده است، ثمن آن را نیز حرام نموده است. در این جا با توجّه به اینکه علی بن حدید در مجلس امام علیه السلام حضور داشته است، میتوان گفت که کلام او اصلاً استنباط و اجتهاد شخصی نیست؛ بلکه میخواهد از وجود قرینهای خبر دهد که در آن جا وجود داشته و نشانۀ این بوده است که مقصود از «
أفسدها»، ساختن سرکه از خمر است.
شاید هم قرینۀ یاد شده، این باشد که امام علیه السلام میخواهد جمیل بن درّاج به پولش برسد؛ ولی اگر میفرمود خمر را بگیر و دور بریز، جمیل به پولش نمیرسید. از این رو، امام علیه السلام او را ارشاد کرد و فرمود: خمر را بگیر و آن را فاسد کن؛ یعنی آن را سرکه کن تا این خمر مالیّت پیدا کند و تو به پولت برسی.
بنا بر این، این کلام محقّق ایروانی قدس سره - که میگوید این اجتهاد است - درست نیست؛ بلکه قرینهای در آنجا بوده که دلالت بر این دارد که مراد از «اِفساد»، همان ساختن سرکه است.
پاسخ این است که برخلاف نظر ایشان، این روایت کاملاً ظهور دارد و هر کس آن را ببیند، اعتراف میکند که «
خُذها»، به معنای گرفتن خمر به جای دراهم است. این که ایشان میگوید روایت فقط ایهام دارد، پذیرفته نیست؛ بلکه ظهور دارد و ظهور آن روشن است.
1) (1) . حاشیة المکاسب: ج 1 ص 6.
پاسخ مطلب این است که با توجّه به آنچه گفته شد، نوبت به این توجیه نمیرسد؛ چون فرض قلع مادّۀ فساد در جایی است که خمر در اختیار ما باشد و طلب و طلبکار و بدهکاری هم در کار نباشد، در حالی که در بحث ما این فرض، بسیار بعید است.
برخی از اعاظم شاگردان محقّق خوئی قدس سره گفتهاند: در این روایت، امر به اخذ و امر به تخلیل، دو حکم جدا هستند که هیچ کدام مقیّد یا مخصّص دیگری نیست.
«خُذها»
نخستین امر و «
إجعلها خلّاً» امر دوم امام علیه السلام است.(2)
اگر این بیان صحیح باشد، مستلزم آن است که بپذیریم این روایت، بر اطلاق در جواز تکسّب به خمر دلالت دارد، خواه به قصد تخلیل باشد یا نباشد. لیکن پاسخ این است که با توجّه به کلمۀ «ثمّ»، این روایت ظهور عرفی روشنی دارد در این که «
إجعلها خلّاً» قید «
خُذها» است؛ یعنی «خُذها للإفساد» یا «خُذها للتخلیل».
بنا بر آنچه تا کنون گفته شد، صحیح آن است که:
جمیل در محضر امام صادق علیه السلام سؤال میکند و پاسخ میگیرد. بعدها این گفتگو را برای علی بن حدید نقل کرده است، به گونهای که در نقل او قرائنی بوده مبنی بر اینکه «إفساد» به معنای «تخلیل» است. با این بیان، اصلاً اجتهاد و استنباط شخصی علی ابن حدید، درکار نیست.
با توجّه به اینکه جمیل در پی بازپس گرفتن طلب خود است، عبارت «
خُذها» عبارتی ارشادی است.
إهراق» به معنای دور ریختن، نیامده است؛ بلکه تعبیر «
إفساد» آمده است که با تبدیل خمر به سرکه نیز میسازد.
إجعلها خلّاً»، قید برای «
خُذها» و متمّم معنای آن است.
از مجموع این نکات، روشن میشود که این «اِفساد» به معنای تخلیل است(1)و با این مقدّمات، دو نتیجۀ کلّی از تامّل در روایت به دست میآید:
یک. براساس ظاهر این روایت، عوض قرار گرفتن خمر از آن دراهمی که او طلب دارد، اشکالی ندارد.
دو. تکسّب به خمر، اگر به قصد تخلیل یا افساد باشد نیز مانعی ندارد.
از مجموع مباحث گذشته و بررسی ادلّه، نتیجه گرفتیم که نمیتوان از ادلّه برای اثبات حرمت مطلق خرید و فروش خمر، استفاده کرد؛ زیرا روایتی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله خمر و بایع و مشتری و عاصر و معتصر خمر را لعن فرموده است، به جایی انصراف دارد که این کارها به قصد اسکار باشد.
امّا اگر از این انصراف چشمپوشی و فرض کنیم که آن ادلّۀ پیشین، تکسّب به خمر را به صورت مطلق، حرام میکند، این سؤال مطرح میشود که با توجّه به دلالت روایت جمیل بن درّاج بر جواز تکسّب به خمر به قصد سرکهسازی، چه نسبتی میان روایت جمیل و روایات پیشین، وجود خواهد داشت؟ آیا میان روایت جمیل بن درّاج و آن روایات دیگر، نسبت اطلاق و تقیید برقرار است یا عموم و خصوص؟ و اگر نسبت عموم و خصوص است، مطلق است یا من وجه؟
احتمال نخست این است که روایت جمیل بن درّاج، آن روایات و ادلّۀ مطلق را تقیید
1) (1) . چنانکه ملاحظه میشود، فقه الحدیث روایت نیاز به دقّت دارد. روایات مهمترین منبع برای فقیه است ونکات بسیار دقیقی در آنها وجود دارد که گاهی ممکن است از یک تعبیر، صدها فرع فقهی استفاده شود.
بزند، به این بیان که تکسّب به خمر، اگر به قصد سرکهسازی باشد، مانعی ندارد. در این صورت، صحیح است که نسبت بین این دو را عموم و خصوص مطلق، یا اطلاق و تقیید بدانیم. از بیانات امام خمینی قدس سره استفاده میشود که ایشان نیز نسبت را عموم و خصوص و یا اطلاق و تقیید میداند. ایشان بر این باور است که: روایت جمیل بر جواز تکسّب به خمر به قصد سرکهسازی، دلالت میکند.(1)
احتمال دوم که در کلام محقّق خوئی قدس سره آمده،(2)این است که بگوییم: نسبت میان روایت جمیل و آن روایات، عموم و خصوص من وجه است.
در این جا باید به نکتهای دربارۀ تفاوت جهت روایت جمیل با روایات پیشین، دقّت شود. روایات پیشین از جهت بایع، دارای خصوصیتی هستند، امّا از جهت معامله اطلاق دارند. توضیح اینکه: در آن روایات آمده بود که اگر بایع مسلمانی، خمری را بخرد یا بفروشد، مرتکب حرام شده است. پس این روایات از این جهت که آیا معامله به قصد تخلیل است یا نه، اطلاق دارند؛ ولی از این جهت که بایع، بایع مسلمان است، خصوصیت دارند. لیکن روایت جمیل عکس آن است. جمیل میگوید: «
لی علی الرجل الدراهم»؛ یعنی سخن از «یک مرد» است که به وصف او اشاره نشده است و چه بسا مسلمان یا ذمّی باشد. پس از جهت این که بایع، مسلمان باشد یا غیر مسلمان، اطلاق دارد؛ لیکن از این جهت که معامله به قصد سرکهسازی انجام شود، خصوصیت دارد و مقیّد شده است.
در نتیجه، نسبت میان این روایت و آن روایات، عموم و خصوص من وجه است و مادّۀ اجتماعشان - که در آن با یکدیگر تعارض میکنند -، بایع مسلمانی است که خمر را به قصد تخلیل بفروشد. روایات دستۀ نخست بر حرمت چنین معاملهای، دلالت دارند و روایت جمیل بر جواز آن.
بر این اساس، برخی تلاش کردهاند که این تعارض در مادّۀ اجتماع را به گونهای حل کنند. از این رو، دو راهکار برای حلّ تعارض ارائه شده است:
ثمن الخمر سحت» یا «
من السحت ثمن الخمر».
بهنظر میرسد که این بیان، بیان تامّی نیست؛ زیرا روایتی که از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در مورد لعن خمر و بایع و مشتری و عاصر و معتصر خمر، نقل شد نیز اختصاص به مسلمان نداشت. حتّی همین روایتِ «
من السحت ثمن الخمر» نیز از جهت بایع، مطلق است و اختصاص به مسلمان ندارد. از این رو، به نظر میرسد که نمیتوان میان این روایات، رابطۀ عموم و خصوص را تصوّر کرد.
لیکن به نظر میرسد که این بیان نیز چند اشکال دارد: اشکال نخست، همان اشکالی است که بر گفتار محقّق خوئی قدس سره وارد بود، به این بیان که میان روایت جمیل و
1) (1) . «والترجیح مع الأخبار الدالّة علی المنع تکلیفاً و وضعاً، لموافقتها للکتاب العزیز» (ارشاد الطالب: ص 42).
روایات پیشین نسبت عموم و خصوص من وجه وجود ندارد و به خاطر همین، تعارضی نیست که برای حلّ آن به مرجّحات خارجی و قرآن، مراجعه کنیم؛ بلکه همانگونه که در احتمال نخست گفته شد، نسبت میان روایات، اطلاق و تقیید است.
اشکال دوم اینکه با فرض تعارض، آیۀ شریفه، مرجّح نیست. پیش از این - هنگام بررسی آیۀ«إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ» - گفته شد که این آیه، بر بطلان تکسّب به خمر دلالت ندارد.
بنا بر این، بر اساس آنچه در این گفتار گذشت، بر خلاف دیدگاه محقّق خوئی قدس سره و شاگردان ایشان، به نظر میرسد که روایت جمیل ابن درّاج بر جواز تکسّب به خمر دلالت دارد، به شرطی که به قصد سرکهسازی انجام شود؛ یعنی این روایت، مقیِّد آن روایات مطلق است، نه اینکه میان آنها عموم و خصوص من وجه باشد.
مطلب دیگری که در بحث تکسّب به خمر مطرح میشود، این است که آیا حرمت تکلیفی و حرمت وضعی، به جایی که بایع و مشتری و یا یکی از آنها مسلمان هستند، اختصاص دارد؟ یعنی آیا میتوان گفت: اگر خریدار و فروشنده ذمّی باشند - مثلاً هر دو نصرانی باشند - معاملۀ آنها صحیح و ثمنی هم که دریافت میکنند، حلال است؟ یا مقتضای ادلّهای که در مباحث گذشته خواندیم، اطلاق دارد و تکسّب اهل ذمّه با خمر نیز حرام و باطل است؟
عبارت «ثمن الخمر» در روایاتی نظیر «
مِن أکلِ السّحت ثمنُ الخمر»، اطلاق دارد و خصوصیتی برای خریدار فروشنده ذکر نشده است. همچنین روایتی که پیامبر صلی الله علیه و آله گروهی را لعن فرمودند که از جملۀ آنها بایع خمر و مشتری خمر است، قید مسلمان ندارد. همچنین آیۀ شریفۀ«إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ
اَلشَّیْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ»1 نیز مطلق است.
البتّه چنانکه در همین فصل گذشت،(1)از این آیۀ شریفه، حرمت تکلیفی و وضعی تکسّب به خمر استفاده نمیشود. امّا برخی از فقها از این آیۀ شریفه، از باب این که حذف متعلّق، دلالت بر عموم میکند، استفاده کردهاند که«فَاجْتَنِبُوهُ» یعنی از همۀ چیزهایی که مرتبط با خمر است، اجتناب کنید که از جملۀ آنها خرید و فروش است.(2)
به هر حال، اگر برای حرمت و بطلان تکسّب به خمر، به آیۀ شریفه استناد شود، فرقی بین این که بایع، مسلمان باشد یا غیر مسلمان وجود ندارد.
علاوه بر این ادلّه، قاعدهای نیز در قواعد فقهیّه هست که میگوید: «کفّار همان گونه که مکلّف به اصولاند، مکلّف به فروع نیز هستند».(3)این قاعده محلّ خلاف است؛ برخی از بزرگان آن را قبول ندارند؛(4)لیکن مشهور قائلاند به این که کفّار مکلّف به فروعاند. بنا بر این قاعده، همان گونه که خوردن خمر برای مسلمان حرام است، بر کافر هم حرام است. نیز همان گونه که خرید و فروش خمر برای مسلمان حرام است، برای کافر هم حرام است.
براساس ادلّه، اگر یک کافر ذمّی به یک ذمّی دیگر، خمری را فروخت، تکسّبش، هم حرمت تکلیفی دارد و هم حرمت وضعی؛ یعنی معاملهاش حرام و باطل است.
از سوی دیگر، در بحث خنزیر از برخی روایات استفاده میشود که بین بایع مسلمان و بایع ذمّی، تفاوت وجود دارد. این روایات را اجمالاً مرور میکنیم، هرچند که سند
1) (2) . ر. ک: ص 474.
2) (3) . «فإنّ لزوم الإجتناب یعمّ بیعها وشراءها کما لا یخفی» (إرشاد الطالب: ج 1 ص 35).
3) (4) . «علی المشهور المعروف، بل حکی: إجماع أصحابنا علی أنّ الکفّار مکلّفون بالفروع کما هم مکلّفونبالاُصول» (سیّد محسن حکیم، مستمسک عروة: ج 9 ص 47).
4) (5) . «س 966: هل أنّ الکفّار مکلّفون بالفروع؟ الخوئی: لا یکونوا مکلّفین بالفروع، و اللّه العالم» (صراط النجاة، المحشّی: ج 3 ص 310).
آنها را در مباحث مربوط به بیع خنزیر، به طور مفصّل بررسی کردیم.(1)
محمّد بن یعقوب [کلینی] عن علی بن ابراهیم، عن أبیه (ابراهیم بن هاشم)، عن ابن أبی نجران،(2)عن محمّد بن مُسکان،(3)عن معاویة بن
سعید، عن الرضا علیه السلام: سألتُهُ عَن نَصرانی أسلَمَ وَ عِندَهُ خَمرٌ وَ خَنازیرُ، وَ عَلَیهِ دَینٌ، هَل یَبیعُ خَمرَهُ وَ خَنازیرَهُ وَ یَقضی دَینَهُ؟ قالَ علیه السلام: لا؛(4)معاویة بن سعید میگوید: از امام هشتم علیه السلام سؤال کردم یک مسیحی که مسلمان شده و دارای مقداری خمر و تعدادی خوک است و بدهکاری هم دارد، آیا میتواند خمر و خوک خود را بفروشد و دینش را بپردازد یا نه؟ امام علیه السلام فرمود: نه.
در ذهن سائل این بوده است که اگر این مسیحی، مسلمان نشده بود، میتوانست خمر و خوک را بفروشد و دینش را بپردازد؛ امّا اکنون که اسلام آورده است، حکم او چیست؟ از این روایت نتیجه میگیریم که فروختن خمر و خوک در صورتی که بایع، مسلمان باشد، جایز نیست؛ ولی اگر ذمّی باشد، جایز است.
[
عن محمّد بن یعقوب الکلینی] عنه (علی بن ابراهیم)، عن أبیه (إبراهیم بن هاشم)، عن إسمعیل بن مرّار، عن یونس، فی مَجُوسیٍّ باعَ خَمراً أو خَنازیرَ إلَی أجَلٍ مُسَمًّی، ثُمَّ أسلَمَ قَبلَ أن یَحِلَّ المالُ. قالَ: لَهُ دَراهِمُهُ. وَقالَ:
أسلَمَ رَجُلٌ وَلَهُ خَمرٌ وَخَنازیرُ، ثُمَّ ماتَ وَهی فی مِلکِهِ وَعَلَیهِ دَینٌ. قالَ: یَبیعُ دُیّانُهُ أو وَلیٌّ لَهُ غَیرُ مُسلِمٍ خَمرَهُ وَخَنازیرَهُ وَیَقضی دَینَهُ، وَلَیسَ
لَهُ أن یَبیعَهُ وَهُوَ حَیٌّ، وَلا یُمسِکَهُ؛(1)یونس میگوید یک مجوسی خمر و خنزیر را به صورت نسیه فروخته است و پیش از آن که وقت گرفتن پول برسد، مسلمان شده است. امام علیه السلام فرمودند: این دراهم مال اوست. سپس یونس میپرسد: اگر شخصی که خمر و خنزیر دارد، مسلمان شود و سپس بمیرد و دینی هم بر ذمّهاش باشد [حکمش چیست؟] امام علیه السلام فرمودند: آنهایی که از او طلبکارند یا ولیّ او که مسلمان نیست، خمر و خنزیر را بفروشد و دینش را بدهد؛ ولی تا زمانی که این شخصِ مسلمان شده، زنده است، خودش نمیتواند خمر و خنزیر را بفروشد و یا آنها را نگه دارد.
این روایت هم به خوبی دلالت دارد که بایع، نباید مسلمان باشد.
البتّه این روایت موقوفه است؛ یعنی یونس آن را از امام علیه السلام نقل نکرده است، ولی یونس از اصحاب بزرگ است و از غیر امام علیه السلام چیزی نقل نمیکند.
عبداللّه بن جعفر فی قرب الإسناد عن عبد اللّه بن الحسن، عن جدّه علی بن الجعفر، عن أخیه موسی بن جعفر علیهما السلام، قال: سألتُهُ عَن رَجُلَینِ نَصرانیینِ، باعَ أحَدُهُما خَمراً أو خِنزیراً إلَی أجَلٍ، فأسلَما قَبلَ أن یَقبِضا الثَّمَنَ. هَل یَحِلُّ لَهُما ثَمَنُهُ بَعدَ الإسلامِ؟ قالَ علیه السلام: إنَّما لَهُ الثَّمَنُ فَلا بأسَ أن یأخُذَه؛(2)علی بن جعفر میگوید: از امام کاظم علیه السلام پرسیدم که دو مرد نصرانی خمر و خنزیر را به صورت نسیه فروختهاند، ولی پیش از گرفتن ثمن، هر دو مسلمان شدهاند. آیا بعد از اسلام، پول آن خمر و خنزیر برای آنان، حلال است؟ امام علیه السلام فرمود: بله، ثمن مال اوست؛ پس اشکالی ندارد آن را بگیرد.
در اینجا نیز روشن است که در ذهن سائل این بوده است که اگر آن دو نفر، اسلام
نیاورده بودند، خرید و فروش خمر برای آنان اشکالی نداشت؛ ولی اکنون که مسلمان شدهاند، نمیتوانند خمر و خنزیر را بفروشند. از این رو، میگوید قبل از اسلام خمر و خنزیر را فروختهاند، ولی قبل از این که ثمن را دریافت کنند، مسلمان شدهاند. آیا اکنون میتوانند ثمنش را بگیرند یا نه؟ امام علیه السلام میفرمایند: بلی، میتوانند ثمن را بگیرند. البتّه این حدیث، سند صحیحی ندارد و صاحب وسائل قدس سره آن را از قرب الإسناد، نقل میکند.
عن مُحَمَّدُ بنُ أحمَدَ بنِ یَحیَی عَن أحمَدَ بنِ الحَسَنِ عَن عَمرِو بنِ سَعیدٍ عَن مُصَدِّقِ بنِ صَدَقَةَ عَن عَمّارِ بنِ مُوسَی عَن أبی عَبدِاللّه علیه السلام، [...] عَن رَجُلَینِ نَصرانیینِ باعَ أحَدُهُما مِن صاحِبِهِ خَمراً أو خَنازیرَ، ثُمَّ أسلَما قَبلَ أن یَقبِضَ الدَّراهِمَ. هَل تَحِلُّ لَهُ الدَّراهِمُ؟ قالَ علیه السلام: لا بأسَ؛(1)از امام صادق علیه السلام سؤال شد که میان دو مرد نصرانی خرید و فروش خمر یا خنزیر، صورت گرفته است، ولی هر دوی آنها قبل از قبض دراهم، اسلام آوردهاند؛ آیا دراهم برای آنان حلال است؟ حضرت علیه السلام فرمودند: اشکالی ندارد.
این روایت، معروف است به موثّقۀ عمّار ساباطی.
عن محمّد بن یحیی، عن أحمد بن محمّد، عن ابن فضّال، عن یونس بن یعقوب، عن منصور،(2)قال: قُلتُ لأبی عَبدِاللّه علیه السلام: لی عَلَی رَجُلٍ ذمّی دَراهِمُ
فَیَبیعُ الخَمرَ وَ الخِنزیرَ وَ أنا حاضِرٌ فَیَحِلُّ لی أخذُها؟ فَقالَ علیه السلام: إنَّما لَکَ عَلَیهِ دَراهِمُ فَقَضاکَ دَراهِمَکَ؛(3)منصور میگوید به امام صادق علیه السلام عرض
کردم: من از شخصی ذمّی طلبی دارم، او [در حضور من] خمر و خنزیر را میفروشد، آیا من میتوانم این ثمن را از او بگیرم یا نه؟ حضرت علیه السلام میفرمایند تو از او پول میخواهی، او هم پولت را داده است.
این روایات که مرور شد، بر تفصیل میان بایع مسلمان و ذمّی، دلالت دارد؛ یعنی بایع اگر مسلمان باشد، حق ندارد خمر و خنزیر بفروشد؛ امّا اگر ذمّی باشد، میتواند این بیع را انجام دهد. البتّه ذمّی بودن خصوصیت ندارد؛ بلکه از مجموع این پنج روایت استفاده میشود که فارق، مسلمان بودن و مسلمان نبودن است، خواه آن غیر مسلمان ذمّی باشد یا نباشد.
این روایات، مؤیّداتی هم دارد که عبارتاند از اینکه در فقه اسلامی در باب اخذ جزیه از کفّار اهل ذمّه، حتّی اگر بدانیم که از طریق فروش خمر و خنزیر، پولی به دست میآورند و از همان پول به مسلمانها جزیه میدهند، حاکم اسلامی میتواند آن پول را اخذ کند. مؤیّد دیگر اینکه در معامله با کافر، اگر بدانیم که درآمد او از راه فروش خمر و خنزیر است، معامله صحیح خواهد بود.(1)
بنا بر آنچه در بند نخست و دوم گذشت، از یک سو شاهد اطلاق آیه و روایات و همچنین قاعدۀ «مکلّف بودن کفّار به فروع» هستیم و از سوی دیگر، روایاتی داریم که از آنها تفصیل استفاده میشود. آیا میتوان با این روایات، اطلاقات و قاعدۀ یاد شده را مقیّد کرد؟
نخستین احتمال این است که این پنج روایت را مقیّدِ اطلاقات گذشته بدانیم؛ یعنی اگرچه در برخی از روایات، پیامبر صلی الله علیه و آله بایع ومشتری خمر را لعن کرده و یا فرمودهاند:
1) (1) . پیش از این (در باب خنزیر)، دلایل این مطلب بیان شده است؛ ر. ک: همین کتاب، ص؟؟؟؟. در صفحات بعد نیز نمونههایی از این دست روایات را مرور خواهیم کرد.
«یکی از موارد مال حرام، ثمن خمر است»، لیکن این پنج روایتی که مرور شد، آن روایات را تقیید میزنند. بنا بر این، نتیجۀ جمع میان این روایات این است که «یکی از موارد مال حرام، ثمن خمر است، مگر اینکه بایع، مسلمان نباشد. همچنین باید قاعدۀ اشتراک احکام میان مسلمان و کافر را تقیید بزنیم و بگوییم کفّار، مکلّف به فروع هستند، مگر در باب خمر و خنزیر؛ یعنی اگر در باب خمر و خنزیر، معاملهای بین دو ذمّی واقع شد، براساس روایات خاص و مقیِّد، این معامله نه حرمت تکلیفی دارد و نه حرمت وضعی.
بنا بر این، اگر یک نصرانی با پولی که از راه خمر به دست میآورد، خانهای را از مسلمانی بخرد، مالک مسلمان حقّ تصرّف در آن خانه را ندارد و هیچ فقیه مسلمان و شیعهای نمیگوید که چون پول خانه از فروش خمر به دست آمده است، معامله باطل و آن خانه در ملک مرد مسلمان، باقی میماند.
لازمۀ بیان نخست و قول به تقیید، این است که ثمن خمری که مسلمان میفروشد، از مصادیق سحت باشد؛ امّا ثمن خمری که ذمّی به ذمّی میفروشد، عنوان سحت را نداشته باشد. بنا بر این، اگر بایع و مشتری خمر، نصرانی باشند، مشمول لعن پیامبر صلی الله علیه و آله نیستند؛ ولی اگر هر دو مسلمان باشند، مشمول لعن پیامبرند. این سخن به این معناست که مسلمان از ذمّی، بدتر - یا به تعبیر فقها، أسوء حالاً - باشد.
ضمن اینکه روایت «
مِن أکلِ السُّحتِ ثمنُ الخمر» اصلاً قابل تخصیص نیست؛ زیرا اگرچه مسئلۀ معاملات، یک مسئلۀ اعتباری است و چه بسا شارع در موردی بطلان و در موردی دیگر - که به ظاهر شبیه است - صحّت را اعتبار کند، امّا تعبیرهایی مانند:
«
مِن أکل السُّحتِ، ثمنُ الخمر» - که قضایای حقیقیهاند - را چگونه میتوان با این پنج روایت، مقیّد کرد؟!
1-1. عدم دخالت مسلمان بودن در ملاک احکام
اکنون این پرسش مطرح میشود که آیا اصلاً در مقام ثبوت، شارع میتواند در عنوان «
سُحت» تصرّف و آن را مقیّد به اسلام کند؟ بویژه آنکه در ادامۀ روایت «اُجور الفواجر» نیز ذکر شده است؛ یعنی میفرماید: «
مِن أکلِ السُّحت ثمنُ الخمر و أُجورُ الفواجر» که «أُجورُ الفواجر» نیز عنوان سحت دارد، خواه آن فاجر مسلمان باشد یا غیر مسلمان. آیا میتوان گفت: شارع در مورد خمر، این حکم را به مسلمانان مقیّد کرده است؛ ولی در مورد اجرت فاحشه، این حکم، مطلق است؟
ظاهر این است که در مقام ثبوت، برای شارع تصرّف در عنوان ممکن نیست و نمیتواند بفرماید: اگر بایع خمر مسلمان باشد، ثمن آن سحت است؛ امّا اگر بایعش کافر ذمّی یا اصلاً کافر غیر ذمّی یا مشرک باشد، ثمن آن سحت نیست؛ زیرا اگر مالی در واقع عنوان سحت دارد، فرقی ندارد که بایع آن مسلمان باشد یا غیر مسلمان.
التزام به باوری جز این، مستلزم این است که بگوییم شارع مثلاً در باب نجاسات میتواند پس از تشریع نجاست دم و یا خمر، تفصیل قائل شود، یا مثلاً در همین عنوان «رجس» که در مورد خمر و ازلام و انصاب وارد شده است، بگوید: اگر مسلمان در خمر تصرّف کند رجس است، ولی اگر غیر مسلمان در آن تصرّف کند رجس نیست، حال آنکه چنین التزامی قطعاً باطل است؛ زیرا احکام را تابع ملاکات میدانیم و لازمۀ باور به اینکه احکام تابع ملاکاتاند، این است که نمیتوان گفت این ملاک، در مورد مسلمان وجود دارد و در غیر مسلمان وجود ندارد. اگر شارع، خمر، قمار، انصاب و ازلام را به ملاک رجسیت تحریم کرده است، این ملاک، ملاک همیشگی و کلّی است و فرقی میان مسلمان و غیر مسلمان نیست.
در حکم تکلیفی، مسئله روشن است و از این رو، اگر خمر رجس باشد، خوردنش، هم برای مسلمان حرام است و هم برای کافر. بنا بر این، مسلمان بودن در ملاکات احکام دخالتی ندارد؛ ولی ممکن است در برخی از احکام وضعی، مسلمان
بودن در ملاک دخالت داشته باشد، مانند اینکه صحّت ذبح، مشروط به مسلمان بودن ذابح است؛ لیکن چنین مواردی، هم نادرند و هم دلیل خاص دارند.
امّا در مورد «
مِن أکلِ السُّحتِ ثمنُ الخمر»، خود این تعبیر، کاشف از ملاک است.
البتّه «سحت» به معنای حرام است، لیکن اشعار به ملاک هم دارد و این ملاک، هم در ثمن خمری وجود دارد که مسلمان بفروشد و هم در ثمن خمری که کافر بفروشد.
بیان دوم این است که در دلالت و مقیِّد بودن این پنج روایت، درنگ کنیم و ببینیم کدام یک از آنها بر جواز خرید و فروش خمر توسّط نصرانی، دلالت دارد؟
در روایت آخر، منصور میگوید که من از یک ذمّی طلبی دارم و او با فروختن خمر، طلب من را میدهد. امام علیه السلام فرمود: «
إنّما لک علیه دراهم، فقضاک دراهمک؛ تو از او پولی میخواهی و او هم داده است».
در اینجا این احتمال وجود دارد که امام علیه السلام از باب تسهیل بر مسلمانان، این پول را برای آنان حلال کرده باشد. پس بنای امام علیه السلام این نیست که بر معاملۀ ذمّی و فروش خمر، صحّه بگذارد؛ بلکه امام علیه السلام میخواهد در اینجا تسهیلی را برای مسلمان قائل شود. امام علیه السلام میفرماید: تو از او پول میخواهی و او پولت را داده است، امّا وزر و وبال آن معامله و سحت، بر ذمّۀ خود اوست.
در فقه مواردی وجود دارد که پول تا زمانی که در دست شخص است، حرام و سحت است، امّا وقتی در دست امام علیه السلام قرار میگیرد، حلال میشود، مانند مال مخلوط به حرام، پس از پرداخت خمس.
در اینجا نیز با توجّه به اینکه مسلمانان از صدر اسلام و بعد از آن، با مجوسیها و نصرانیها ارتباط داشتند، این احتمال وجود دارد که فرمایش امام علیه السلام تسهیل برای مسلمانان باشد، به این بیان که معاملۀ خمر میان دو ذمّی، باطل و ثمنش سحت است؛ امّا اگر همین ثمن را به عنوان قضای دین به مسلمانی بپردازند، امام علیه السلام از باب تسهیل، پول را برای آن مسلمان حلال شمردهاند.
در روایت سوم نیز سخن از دو نصرانی است که یکی به دیگری، خمر فروخته است؛ ولی پیش از پرداخت و اخذ ثمن، هر دو مسلمان میشوند. اینجا نیز امام علیه السلام نمیفرمایند که معاملۀ آنها صحیح بوده است؛ بلکه میفرمایند: «
إنّما له الثّمن». این «إنّما» نشانۀ عنایت امام علیه السلام به معنای خاصّی است؛ یعنی فارغ از هر بحثی در مورد معامله و خمر، این پول مال این مرد است و ملاک آن هم تسهیل، تخفیف و احترام به مسلمان است.
در روایت دوم - که موقوفه بود - نیز آمده است: «
قال له دراهمه». اینجا نیز امام علیه السلام نمیفرمایند معامله صحیح است؛ بلکه میفرمایند این پول مال اوست.
بنا بر این، بیان دوم این است که از این روایات نمیتوان استنباط تقیید کرد و قائل شد که امام علیه السلام معاملۀ بین دو ذمّی را صحیح و معاملۀ میان مسلمانان را باطل میدانند.
در این فرض، حتّی اگر دو ذمّی خمر را خرید وفروش کنند، باز هم عنوان سحت صادق است؛ لیکن شارع این گونه اعتبار کرده است که این ثمن تا هنگامی که در دست کافر است - چون ثمن خمر است - سحت شمرده میشود؛ لیکن پس از آنکه در دست مسلمان قرار گرفت، چون عنوانش تغییر میکند (مثلا قضای دین میشود)، دیگر ثمن خمر نیست و سحت به شمار نمیرود. روشن است که چنین اعتباری از سوی شارع ثبوتاً امکان دارد و شارع میتواند برای تسهیل و تخفیف بر مسلمین، آن را انجام دهد.
با این بیان، اطلاقات یاد شده در بند نخست و همچنین قاعدۀ «
الکفّار مکلّفون بالفروع»، تخصیص نمیخورند و به قوّت خود باقیاند.
در تأیید بیان و راه دوم، میتوان به صحیحۀ محمّد بن مسلم، استناد کرد.
مُحَمَّدُ بنُ یَعقُوبَ (الکلینی) عَن عَلی بنِ إبراهیمَ عَن أبیهِ (ابراهیم بن هاشم) عَن حَمّادِ بنِ عیسَی عَن حَریزٍ عَن مُحَمَّدِ بنِ مُسلِمٍ قالَ: سألتُ
أبا عَبدِاللّه علیه السلام عَن صَدَقاتِ أهلِ الذِّمَّةِ وَ ما یُؤخَذُ مِن جِزیَتِهِم، مِن ثَمَنِ خُمُورِهِم وَ خَنازیرِهِم وَ مَیتَتِهِم. قالَ علیه السلام: عَلَیهِمُ الجِزیَةُ فی أموالِهِم، تُؤخَذُ مِن ثَمَنِ لَحمِ الخِنزیرِ أو خَمرٍ، فَکُلُّ ما أخَذُوا مِنهُم مِن ذَلِکَ فَوِزرُ ذَلِکَ عَلَیهِم، وَ ثَمَنُهُ لِلمُسلِمینَ حَلالٌ یأخُذُونَهُ فی جِزیَتِهِم.(1)
محمّد بن مسلم در مورد پولی که اهل ذمّه از طریق فروش خمر و خنزیر و مانند اینها به دست میآورند و از همان پول، جزیه پرداخت میکنند و یا صدقاتی به فقیران میدهند، از امام صادق علیه السلام سؤال میکند. امام علیه السلام میفرمایند: هر ثمنی که اهل ذمّه در مقابل خمر وخنزیر میگیرند، گناهش بر عهدۀ خودشان است؛ امّا پولی که به مسلمانان میدهند، برای مسلمانان حلال است.
از این روایت، حرمت تکلیفی و وضعی استفاده میشود. کسی که خمر را میفروشد، هم حرام تکلیفی مرتکب شده است و هم حرام وضعی. در این روایت کاملاً روشن است که پول خمر برای اهل ذمّه، سحت است؛ امّا وقتی آن را به مسلمانان دادند، برای ایشان سحت نیست و حلال است.
در فقه، ممکن است دفع مالی برای شخصی واجب باشد، حال آنکه بر دیگری اخذ همان مال حرام است. مثلاً اگر زید یقین دارد که پولی را به عمرو بدهکار است، بر او واجب است که پول را بپردازد؛ لیکن اگر عمرو یقین دارد که قبلاً دینش را از زید پس گرفته است، گرفتن این پول برای او حرام است.
احتمال سومی را نیز میتوان در نظر گرفت و آن اینکه بگوییم: از آن پنج روایت فقط حکم وضعی، و از این روایت (
وزر ذلک علیهم) فقط حکم تکلیفی استفاده میشود.
یعنی اگر دو کافر ذمّی، خرید و فروش خمر را انجام دهند، فقط مرتکب حرام تکلیفی
1) (1) . وسائل الشیعة: ج 15 ص 154.
شدهاند، نه حرام وضعی. به عبارت دیگر، معاملۀ ایشان حرام است ولی باطل نیست.
بنا بر این، ثمن آن سحت و «اکل مال به باطل» نیست و میتوانند در آن تصرّف کنند.
به نظر میرسد که این احتمال نیز صحیح نیست.
پس از آنکه حکم فروختن خمر به غیر قصد اسکار و برای منافع حلال، روشن شد، نوبت این بحث است که: آیا مسلمان میتواند خمر را به غیر مسلمان بفروشد؟
پیش از این، در مبحث مربوط به مردار، بحثی بود که فروش مردار به کسانی که خوردن آن را حلال میدانند، جایز است یا خیر؟ در آن بحث پس از ذکر چند روایت، بیان شد که فروختن مردار به کسی که آن را حلال میداند، جایز است. این تذکّر نیز گذشت که با فرض پذیرش سند و دلالت، این روایات فقط در خصوص مردار استفاده میشوند و هرگز صحیح نیست که از آنها الغای خصوصیّت کنیم و با استناد به آنها، در باب خمر یا غیر خمر نیز بگوییم: فروش خمر به کسی که آن را حلال میشمارد، مانعی ندارد.(1)
لیکن اینک، روایت دیگری را بررسی میکنیم که در آن سخن از فروش متنجّس به خمر، به یهود و نصاری است.
وَ عَنهُ (محمّد بن الحسن الطوسی) عَن یَعقُوبَ بنِ یَزیدَ عَنِ الحَسَنِ بنِ المُبارَکِ عَن زَکَریا بنِ آدَمَ قالَ: سألتُ أبا الحَسَنِ علیه السلام عَن قَطرَةِ خَمرٍ أو نَبیذٍ مُسکِرٍ قَطَرَت فی قِدرٍ فیهِ لَحمٌ کَثیرٌ وَ مَرَقٌ کَثیرٌ، قالَ علیه السلام: یُهَراقُ المَرَقُ أو یُطعِمُهُ أهلَ الذِّمَّةِ أوِ الکَلبَ، وَ اللَّحمَ اغسِلهُ وَ کُلهُ. قُلتُ: فإنَّهُ قَطَرَ فیهِ الدَّمُ، قالَ علیه السلام: الدَّمُ تأکُلُهُ النّارُ إن شاءَ اللّه. قُلتُ: فَخَمرٌ أو نَبیذٌ قَطَرَ فی عَجینٍ أو دَمٌ؟ قالَ: فَقالَ علیه السلام: فَسَدَ. قُلتُ: أبیعُهُ مِنَ الیَهُودِ
1) (1) . ر. ک: ص 391-392 و ص 454-455.
وَالنَّصارَی وَ أُبَیِّنُ لَهُم؟ فإنَّهُم یَستَحِلُّونَ شُربَهُ. قالَ علیه السلام: نَعَم؛(1)زکریّا بن آدم میگوید: امام صادق علیه السلام سؤال کردم که اگر در دیگی که در آن مقدار زیادی آب و گوشت است، یک قطره خمر یا نبیذ مسکر افتاد، چه باید کرد؟ امام علیه السلام فرمودند: این مرق (آب گوشت) را یا باید دور بریزید و یا آن را به اهل ذمّه و یا به سگی بدهید، سپس گوشت را بشویید و بخورید. سپس پرسیدم: اگر یک قطره خون در آن بیفتد چطور؟ امام علیه السلام فرمود: اگر یک قطره خون در این مرق بیفتد، اشکالی ندارد، چون ان شاء اللّه آتش خون را از بین میبرد. دوباره سؤال کردم:
اگر خمر یا نبیذ در مقداری خمیر افتاده باشد (خمیری که برای خوردن استفاده شود، مثل خمیر نان)، آیا میتوانم آن را به یهود و نصرانیها بفروشم و جریان را به آنها بگویم؟ آنان، شرب آن را حلال میدانند. حضرت علیه السلام فرمود: بلی.
یعنی چون یهودی و نصرانی، خوردن این مرق یا عجینی که با خمر یا نبیذ مخلوط شده است را جایز و حلال میدانند، بیعش به ایشان مانعی ندارد.
این روایت در فصل دوم - که بحث دربارۀ بیع متنجّس است - نیز بررسی خواهد شد؛ ولی با توجّه به اینکه ذیل روایت مربوط به خمر است، مناسب است که در اینجا نیز آن را بررسی کنیم تا ببینیم که آیا میتوان از آن، جواز فروش خمر به یهودی و نصرانی - که شرب خمر را حلال میدانند - را استنباط کرد؟
در این روایت مشاهده میشود که امام علیه السلام پس از آن که فروش خمیر متنجّس به خمر را به خریدار یهودی و نصرانی اجازه فرمودند، این گونه دلیل میآورند که «
إنّهم یستحلّون شربه؛ اینها شرب خمر را حلال میدانند».
در مباحث اخیر مطرح شد که فروش خمر، بین خود یهود و نصرانیها قطعاً مانعی ندارد؛ یعنی فقها تصریح دارند که اگر یک یهودی به یهودی دیگر، خمری فروخت و پولی را دریافت کرد و سپس شخص مسلمانی کالایی را به آن یهودی
1) (1) . وسائل الشیعة: ج 3 ص 470 و ج 25 ص 358.
فروخت و در برابر آن، همان پولی را گرفت که آن یهودی در مقابل خمر گرفته است، این معامله صحیح است و دریافت این پول توسّط آن مسلمان، مانعی ندارد.
در مقابل این دیدگاه، روایات معارضی نیز وجود داشت، نظیر روایت نبوی صلی الله علیه و آله که میفرماید:
لَعَنَ رَسُولُ اللّه صلی الله علیه و آله الخَمرَ وَ عاصِرَها وَ مُعتَصِرَها وَ بائِعَها وَ مُشتَریها.(1)
پس از بررسی این روایات، گفته شد که حتّی اگر اطلاق سخن پیامبر صلی الله علیه و آله شامل بایع و مشتری غیر مسلمان هم باشد، این روایات توسّط روایات دیگر تقیید میخورد.
اکنون، در مورد روایت زکریّا بن آدم، سؤال این است که آیا از عبارت «
فإنّهم یستحلّون شربه» میتوان استنباط کرد که امام علیه السلام این عبارت را به منزلۀ تعلیل فرمودهاند؟ آیا نتیجۀ استنباط این نیست که مسلمان بتواند خمر را به یهودی و نصرانی بفروشد؟
فتاوای فقها بر خلاف این است؛ یعنی هرچند این روایت و این تعلیل وجود دارد، لیکن فقها فتوا دادهاند که همانگونه که فروش خمر به مسلمان دیگر جایز نیست، فروش آن به غیر مسلمان هم جایز نیست.
درباره علّت این فتوا دو احتمال وجود دارد: احتمال نخست اینکه: شاید فقها این روایت را دیدهاند و از این روایت و تعلیل وارد در آن، اعراض کردهاند. اگر چنین باشد، این روایت و تعلیل موجود در آن، قابلیت استناد برای فتوا را ندارد. احتمال دوم اینکه: شاید اصلاً امام علیه السلام با عبارت «
فإنّهم یستحلّون شربه» در مقام تعلیل نبودهاند؛ بلکه در مقام بیان یکی از غایات فروش این خمیر متنجّس بودهاند؛ یعنی مقصود حضرت علیه السلام این است که اگر این خمیر متنجّس را به اهل ذمّه فروختید، چون
1) (1) . وسائل الشیعة: ج 17 ص 224؛ کافی: ج ص 398.
آنها خوردنش را حلال میدانند و استفاده میکنند، پس این متنجّس دارای منفعتی است که مصحّح بیع آن خواهد بود. با این بیان، عبارت «
فإنّهم یستحلّون شربه» در مقام تعلیل نیست و نمیتوان از آن الغای خصوصیت کرد و در ابواب دیگر به آن استناد نمود.
باید دانست که این مسئله، یکی از مسائل مورد ابتلای مسلمانان خارج از کشور است؛ زیرا در کشورهای غیر اسلامی، مسلمانی که در یک فروشگاه مواد غذایی کار میکند و مشروبات الکلی نیز در آن فروشگاه به فروش میرسد، سؤالش این است که آیا من میتوانم به کافر، مشروب بفروشم یا خیر؟
برای پاسخ به این پرسش باید در نظر داشت که اگر مشهور فقها در مقام بحث و فتوا از این روایت اعراض نکرده باشند،(1)عبارت «
فإنّهم یستحلّون شربه» ظهور اوّلی در تعلیل دارد و بنا بر این تعلیل، میتوان نتیجه گرفت که مؤمن و مسلمان میتواند خمر را به کسی بفروشد که آن را حلال میشمارد. امّا اگر فقها روایت را دیده و اعراض کرده باشند، نمیتوان به آن استناد کرد.
همچنین پیشتر هم گفته شد(2)که چون حکم، بر خلاف قاعده است، باید بر مورد متیقّن بسنده کرد. از این رو، در مورد خرید و فروش شیء نجسی که قابل خوردن و آشامیدن است، فتوا این است که بیعش جایز نیست، مگر بیع مردار. البتّه بیع مردار به قصد این که از آن کود بسازند، یا به قصد این که برای طعام حیوانات استفاده کنند، قطعاً مانعی ندارد؛ امّا در مورد بیع مردار به قصد این که مشتری از آن برای خوردن استفاده کند، چند روایت متعارض وجود داشت که برخی از آنها از این بیع، نهی میکردند و برخی بر جواز آن دلالت داشتند.
امّا به هر حال، بر فرض که در آن بحث، روایات جواز را ترجیح دهیم، از آنجا که
این جواز بر خلاف قاعده است، باید به مورد آن بسنده کنیم. بنا بر این، نمیتوان از آن حکم در اینجا که بحث دربارۀ خمر است، استفاده کرد.
آخرین مطلب از این فصل، دربارۀ بیع مسکر جامد است. شیخ انصاری رحمه الله در اینجا قید «مایع» را آورده و میفرماید: یکی از چیزهایی که تکسّب به آن حرام است، هر مسکری است که مایع باشد.(1)آیا مقصود ایشان این است که تکسّب به مسکر جامد (تریاک و حشیش) حلال است؟
پاسخ این است که: نخستین نوع از انواع مکاسب حرام، چیزهایی است که کسب درآمد از آنها به خاطر نجاستشان، حرام است(2)، (3)و در میان مسکرات، تنها مسکری که نجس است، مسکر مایع است. از این رو، مسکر جامد عنوان نجاست را ندارد و بدین جهت، از عنوان بحث خارج است. بر این اساس، قید «مایع» به خاطر مناسبت با عنوان بحث است و اگر بحث دربارۀ نجاسات نبود، قطعاً شیخ رحمه الله میفرمود: تکسّب به هر مسکری حرام است. بنا بر این، وجه این که شیخ رحمه الله قید «مایع» را در اینجا آورده است، روشن شد.
این است که آیا میتوان از ادلّه استنباط کرد که تکسّب به مسکر جامد هم به عنوان مسکر بودنش - همچون تکسّب به خمر - حرام است؟
در مباحث پیشین، اثبات شد که اگر خمر به قصد اسکار فروخته شود، حرام است؛ لیکن اگر کسی خمر را بفروشد به قصد این که مشتری از آن برای ساخت سرکه یا دارو و مصارف صنعتی استفاده کند، مانعی ندارد. بنا بر این، مسکر جامد نیز اگر به قصد منفعت حلال خرید و فروش شود، جایز است؛ ولی در اینجا بحث دربارۀ ادلّۀ حرمت تکسّب به مسکر جامد به قصد اسکار است؛ یعنی اگر مسکر جامد، به قصد اسکار خرید و فروش شود، دلیلی بر حرمت این تکسّب داریم یا خیر.
مسئلۀ «اِسکار» غیر از مسئلۀ «ضرر» است؛ زیرا ممکن است حرمت تکسّب به مسکر جامد از طریق دلیل دیگری مانند (مانند مسئلۀ ضرر) ثابت شود. اخیراً نظر حدود دو هزار پزشک در مورد ضررهای دخانیات و مواد مخدّر، در اختیار برخی از فقها قرار گرفته است که فقها نیز به فراخور موضوع، به آن پرداختهاند. لیکن این مطلب خارج از موضوع بحث فعلی است؛ چرا که در اینجا سخن دربارۀ اثبات حرمت تکسّب به مسکر جامد نیست؛ بلکه سخن دربارۀ این است که آیا «اِسکار» میتواند دلیل برای حرمت باشد یا نه.
برای حرمت و بطلان تکسّب به مسکر جامد، چند وجه ذکر شده است:
در مصباح المنیر آمده است: «الخمر اسم لکلّ مُسکِرٍ خامَرَ العقل؛(1)خمر اسم هر مسکری است که عقل را بپوشاند». این تعریف شامل جوامد هم میشود. راغب اصفهانی در مفردات میگوید: «وهو عند بعض الناس اسمٌ لِکلّ مُسکِر؛(2)برخی گفتهاند
که لفظ خمر اسم برای هر مسکری است».
در کتب دیگر نیز شبیه همین معنا ذکر شده است.(1)بنا بر این، از نظر لغویان عنوان «خمر»، شامل هر گونه مسکر میشود، خواه مایع باشد یا جامد.
بر این دلیل اشکالاتی وارد است:
نخست اینکه: قول لغوی به خودی خود برای ما حجّت نیست؛ یعنی اگر همۀ لغویان بگویند: «الخمر إسمٌ لِکلّ مُسکِر» و حتّی اگر تصریح کنند که این لفظ شامل جوامد هم میشود، قول آنان برای ما حجّت نیست. آری، اگر از قول لغوی اطمینان به معنای لفظ حاصل شود میتوان آن را از این جهت معتبر دانست، و نیز اگر از قول لغوی، ظن حاصل شود، از جهت حجّیت ظن در موضوعات میتوانیم آن را معتبر بدانیم.
دوم اینکه: حتّی اگر فرض کنیم که قول لغوی حجّت است، ما علم داریم که عرف به جوامد، خمر نمیگویند و در میان مردم که مخاطب خطابهای شرعی هستند، هیچ کس به مثل تریاک و حشیش، خمر نمیگوید.
سوم اینکه: با مراجعه به کتب لغت در مییابیم سخن کسانی که گفتهاند: «اسمٌ لکلّ مُسکِر»، ناظر به محدودۀ مایعات است؛ یعنی سخن ایشان برای رفع ابهامی است که شاید در ذهن بعضی باشد مبنی بر اینکه «خمر» فقط آن شرابی است که از انگور میسازند و شامل شراب خرما یا کشمش، نمیگردد. بنا بر این، سخن ایشان دربارۀ مایعات است.
مؤیّد این مطلب آن است که مؤلّف تاج العروس، پس از اشاره به اختلاف نظر در مورد معنای عامّ لفظ «خمر» و معنای خاصّ آن (شراب انگور)، معنای عام و تعریف کلّیِ «المُسکِر مِن عَصیر کلّ شیء» را میپذیرد.(2)محقّق خوئی قدس سره نیز در این باره
مینویسد: «و أمّا المُسکِر الجامد فخارجٌ عن محلّ النزاع و محلُّ الخلاف».(1)
بنا بر این، دلیل نخست مردود است.
دلیل دوم، تنزیلات یا تعمیماتی است که در روایات آمده است.
برای مثال، در روایت آمده است: «
کُلّ مُسکِرٍ خمر». (2)یا روایت دیگر از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله که فرمود: «
کُلّ مُسکِرٍ حرام». (3)یا در صحیحۀ فضیل بن یسار آمده است:
قال: إبتدأنی أبو عبدِاللّه علیه السلام یوماً مِن غَیرِ أن أسألَه، فقالَ علیه السلام: قالَ رَسولُ اللّه صلی الله علیه و آله: کُلّ مُسکِرٍ حرامٌ. قلتُ أصلحک اللّه، کلُّه؟ قالَ علیه السلام: نعم، الجرعةُ منه حرامٌ؛(4)فضیل میگوید: روزی امام صادق علیه السلام بدون این که من سؤالی کنم با من شروع به سخن کرد و فرمود: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرموده است که هر مسکری حرام است. به امام علیه السلام عرض کردم که همۀ مسکرات را میفرمایید؟ امام علیه السلام فرمودند: بله، یک جرعه از آن هم حرام است.
این روایات، بیانگر تنزیل در معنا هستند؛ یعنی حتّی اگر در لغت نیز به هر مسکری خمر گفته نشود، امّا این روایات، معنای خمر را تنزیل و تعمیم و به هر مسکری عنوان خمر میدهند.
شاید کسی بگوید: شارع نمیتواند در معنا تصرّف کند؛ یعنی اگر چیزی از نظر عرفی و لغوی خمر نباشد، شارع نمیتواند معنای لغت را توسعه بدهد.
در پاسخ میگوییم: شارع نمیخواهد در حقیقت خمر تصرّف کند؛ زیرا حقیقت خارجی خمر، قابلیت تصرّف ندارد؛ بلکه شارع بر آن است که حکم را سرایت دهد.
پس «
کُلّ مُسکِرٍ خمر»، یعنی هر حکمی که خمر دارد، شامل همۀ مسکرات دیگر نیز میشود. بنا بر این، احکامی که برای خمر ثابت است (مانند: حرمت شرب، حرمت
تکلیفی و وضعی بیع و...)، برای همۀ مسکرات دیگر نیز ثابت میشود. با این بیان، مسکرات جامد نیز مشمول احکام خمر، خواهند بود.
لیکن به نظر میرسد این استدلال، صحیح نیست؛ زیرا دو اشکال به آن وارد است:
اشکال اول: این که شارع مقدّس میتواند در همه یا برخی از احکام، چیزی را به منزلۀ چیز دیگری قرار دهد، ثبوتاً امکان دارد؛ امّا آیا ما میتوانیم همیشه و از هر تنزیلی، عمومیت را استفاده کنیم؟
مثلاً فقها با استدلال به بیان نبوی که فرموده است: «
الطواف بالبیت صلاةٌ»،(1)
میگویند: همان گونه که نماز مشروط به طهارت است، طواف هم مشروط به طهارت است. امّا آیا غیر از این شرطیّت طهارت، احکام دیگر نماز نیز برای طواف ثابت میشود؟
در مورد قبله از امام صادق علیه السلام روایت شده است که: «
أساسُ البَیتِ مِنَ الأرضِ السّابِعَةِ السُّفلَی، إلَی الأرضِ السّابِعَةِ العُلیا؛(2)پایۀ خانۀ خدا از طبقۀ هفتم زیرزمین تا طبقۀ هفتم آسمان بالاست». به تعبیر فقها «مِن تُخوم الارض إلی عنان السماء، از اعماق زمین تا اوج آسمان» عنوان کعبه را دارد؛ یعنی اگر کسی به عمق زمین برود و یا در ارتفاعات بسیار بالا قرار بگیرد، باید برای نماز محاذی کعبه بایستد.(3)حال آیا میتوان با استناد به عبارت «
الطواف بالبیت صلاة» نتیجه بگیریم - چنان که نماز محاذی کعبه در ارتفاعات بالا صحیح است - طواف در ارتفاعات نیز صحیح است؟
در مباحث گذشته بیان شد که گاه تنزیلها، افادۀ عموم دارند و این افادۀ عموم چه بسا مبتنی بر قرائنی باشد.(4)شهید ثانی رحمه الله در مورد روایت «
الطواف بالبیت صلاةٌ» با
1) (1) . عوالی اللئالی: ج 1 ص 215؛ مستدرک الوسائل: ج 9 ص 410.
2) (2) . وسائل الشیعة: ج 4 ص 339.
3) (3) . بعضی از فقها بر این باورند که این حکم مربوط به تمام مساجد است؛ یعنی هر مسجدی «من تخوم الأرض إلیعنان السماء» عنوان مسجد دارد، حال آنکه این تعبیر فقط راجع به کعبه در مسجد الحرام است.
4) (4) . محمّدجواد فاضل، پژوهشی فقهی دربارۀ طواف از طبقۀ اوّل مسجد الحرام.
توجّه به برخی از دلایل و قرائن، بر این باور است که این روایت مفید عموم تنزیل است، مگر مواردی که با دلیل، خارج شدهاند.(1)این عبارت نشان میدهد که از نظر ایشان این روایت، یک بیان عام است که تخصیص آن با دلایل دیگر امکان دارد.
امّا سؤال این است که اگر در افادۀ عموم شک کنیم، تکلیف چیست؟ در تنزیل شارع، چگونه میتوان فهمید که آیا عموم تنزیل، اراده شده است، یا این که ارادۀ شارع، تنزیل در جهتی خاص است؟
صحیح این است که نمیتوان به ظهور استناد کرد و گفت که این عبارت ظهور در عموم دارد؛ بلکه تعمیم آن نیازمند دلیل و قرینه است. پس اگر قرینهای برای عموم «
الطواف بالبیت صلاةٌ» در کار نباشد و ما شک کنیم، باید آن را حمل بر مورد متیقّن (شرطیت طهارت) نماییم.
در مورد «
کُلّ مُسکِرٍ خمر»، فرض این است که قرینۀ بر عموم تنزیل، نداریم و به خاطر همین، شک میکنیم که آیا مسکرات دیگر، در همۀ احکام مانند خمر هستند یا در برخی از احکام. روشن است که در اینجا باید به مقدار متیقّن - که همان حرمت شرب است - بسنده کنیم؛ یعنی همان گونه که شرب خمر حرام است، شرب هر مُسکر دیگری نیز حرام است.
اشکال دوم: اگر شخصی اشکال نخست را نپذیرد و بگوید: اصل بر این است که متکلّم در مقام بیان تنزیل از همۀ جهات باشد، میتوان گفت که حتّی با فرض پذیرش عموم تنزیل نیز استدلال به روایت، اشکال دیگری دارد و آن اینکه شمول روایت بر مسکرات جامد، ثابت نیست؛ زیرا در خود این روایات، قرائنی وجود دارد که نشان میدهد منظور از مُسکر، مسکر مایع است. مثلاً در صحیحۀ فضیل بن یسار، امام علیه السلام میفرماید «
نعم، الجرعةُ منه حرام». روشن است که واژۀ «جرعه» در مورد جامدات به کار نمیرود. پس میتوان فهمید که منظور امام علیه السلام از «کلّ مُسکِرٍ»، همۀ مسکرات مایع است.
1) (1) . مسالک الأفهام: ج 2 ص 328؛ روض الجنان: ص 14.
قرینۀ دیگر اینکه همین فضیل بن یسار، روایت دیگری در همین باب از امام صادق علیه السلام نقل میکند که حضرت علیه السلام فرمود: «
حَرَّمَ اللّه الخمرَ بعینها و حَرَّمَ رسولُ اللّه صلی الله علیه و آله المُسکِرَ مِن کلّ شراب؛(1)خداوند خمر را بعینها تحریم فرمود و پیامبر صلی الله علیه و آله همۀ نوشیدنیهای مستکننده را».(2)
در این روایت نیز واژۀ «شراب» آمده است که دلالت بر مایعات دارد. ممکن است اشکال شود که در باب دخان، واژۀ «شرب» برای جامدات استفاده میشود و میگویند «شرب التتون». پاسخ این است که «شرب التتون» اصطلاحی عرفی است و شرب از نظر لغت، مربوط به مایعات است.
دلیل دیگر، روایاتی نظیر صحیحۀ علی بن یقطین است که میفرماید: «
فما کان عاقبته عاقبة الخمر، فهو خمر»(3)و یا روایتی که میفرماید: «
فما فَعَلَ فِعل الخمر، فهو خمر».(4)
بر این دلیل نیز همان اشکالی که در مورد دلیل نخست بیان شد، وارد است؛ یعنی ما نمیتوانیم از این روایات، تنزیل در همۀ آثار را استفاده کنیم و آن را به دایرۀ جامدات نیز گسترش دهیم.
مؤیّد این نقد، آن است که هیچ فقیهی قائل به نجاست مسکر جامد نیست. بنا بر این، معلوم میشود که عموم تنزیل شامل نجاست نمیگردد، مگر اینکه گفته شود که این روایات، عمومیت دارند؛ لیکن عمومیت آنها در «کتاب الطهارة» تخصیص خورده است. در این صورت، این مطلب نمیتواند مؤیّد نقد باشد.
تا اینجا سخن دربارۀ خمر و نیز بحث «اَعیان نجس»، به پایان رسید و اکنون نوبت به گفتگو دربارۀ «اَعیان متنجّس» میرسد.
پیشگفتار... 5
مقدّمه... 7
الف) اهمّیت بحث... 7
ب) دربارۀ عنوان کتاب... 8
بخش اول: کلّیات... 11
فصل اوّل: روایات عام... 13
گفتار اوّل: روایت تحف العقول... 14
بند اوّل: متن روایت... 14
بند دوم: بررسی سند روایت... 19
الف) اشکالات سندی... 21
مرسل بودن روایت... 21
ذکر نشدن در جوامع روایی... 23
ب) راههای تصحیح سند روایت... 23
شهرت عملی... 23
استفاده از کلمۀ «قال» در روایت... 26
وثوق صدوری روایت... 27
بند سوم: بررسی مضمون روایت... 28
الف) اشکالات مربوط به متن روایت... 28
اضطراب در متن روایت... 28
فتوا ندادن فقها به برخی از بخشهای روایت... 29
صحیح نبودن تقسیم موجود در روایت... 31
تعارض بین فقرات روایت... 34
روایت تنها بر «حرمت اعانۀ بر اثم» دلالت دارد... 37
ب) دیدگاه برگزیده... 38
بند چهارم: نوع حکم شرعی مستفاد از روایت تحف العقول... 40
الف) راهکارهای سیّد یزدی... 40
ب) عمومیت حلال و حرام نسبت به حکم تکلیفی و وضعی... 42
ج) دیدگاه برگزیده... 43
گفتار دوم: روایت فقه الرضا 43...7
بند اوّل: بررسی سند کتاب... 45
الف) مأخذ کتاب... 45
ب) ویژگیهای کتاب... 46
ج) فقهایی که به این کتاب اعتماد کردهاند... 46
د) مؤلّف کتاب... 47
دیدگاه اوّل و نقد آن... 47
دیدگاه دوم... 51
دیدگاه سوم... 52
دیدگاه چهارم... 52
ه) دیدگاه برگزیده... 53
بند دوم: بررسی دلالت روایت فقه الرّضا 54...7
گفتار سوم: روایت دعائم الاسلام... 56
بند اوّل: بررسی سند روایت... 56
الف) مؤلّف کتاب... 56
ب) ارسال روایات کتاب... 57
ج) فروع مخالف مذهب امامیّه در کتاب... 58
بند دوم: بررسی دلالت روایت... 59
بند سوم: دیدگاه برگزیده... 61
گفتار چهارم: روایت عوالی اللئالی... 61
بند اوّل: بررسی سند روایت... 61
بند دوم: اطلاق روایت و عدم وجود کلمۀ «أکل» در آن... 63
الف) اصل عدم زیاده و اصل عدم نقیصه... 64
ب) دیدگاه محقّق خویی... 67
بند سوم: شهرت عملی جابر ضعف سند روایت... 68
بند چهارم: دیدگاه برگزیده... 69
گفتار پنجم: برآیند بررسی روایات و اصل اوّلی در معاملات... 70
بند اوّل: نتیجۀ بررسی روایات عام... 70
بند دوم: اصل اوّلی در معاملات... 70
فصل دوم: تقسیم مکاسب... 73
گفتار اوّل: امکان وجود کسب واجب و مستحب... 73
بند اوّل: مکاسب مستحب... 74
بند دوم: مکاسب واجب... 76
گفتار دوم: تقسیم مکاسب در کلام فقها... 77
بند اوّل: دیدگاه شیخ سلّار... 78
بند دوم: دیدگاه شهید اوّل... 78
بند سوم: دیدگاه علاّمۀ حلّی... 79
بند چهارم: تقابل دیدگاه شهید ثانی و مقدّس اردبیلی... 79
بند پنجم: دیدگاه محقّق حلّی... 81
گفتار سوم: نفسی یا غیری بودن حکم... 82
تفاوت نفسی و غیری بودن حکم... 83
گفتار چهارم: حکم اکتساب محض... 84
گفتار پنجم: نتیجهگیری... 85
فصل سوم: متعلّق حرمت در بحث مکاسب محرّمه... 87
گفتار اوّل: نکات مقدّماتی... 88
بند اوّل: انواع کسبهای محرّم... 88
بند دوم: فرضهای قابل تصوّر در مورد متعلّق حرمت... 88
گفتار دوم: دیدگاههای فقها... 90
بند اوّل: دیدگاه شیخ انصاری... 90
الف) مطلب اوّل... 90
ب) مطلب دوم... 91
ج) مطلب سوم... 94
بند دوم: دیدگاه محقّق نائینی... 95
الف) تبیین دیدگاه... 95
ب) نقد اعتبار لولایی توسّط امام خمینی... 96
ج) نقد دیدگاه محقّق نائینی... 97
بند سوم: دیدگاه محقّق ایروانی... 98
الف) تبیین دیدگاه... 98
ب) نقد دیدگاه محقّق ایروانی... 99
ج) اشکال محقّق خویی نسبت به دیدگاه محقّق ایروانی... 102
بند چهارم: دیدگاه امام خمینی... 103
بند پنجم: دیدگاه محقّق خویی... 105
گفتار سوم: دیدگاه برگزیده... 106
گفتار چهارم: معنای حرمت وضعی... 107
بخش دوم: اکتساب با اعیان نجس... 109
فصل اوّل: معاملۀ اعیان نجس... 111
گفتار اوّل: حکم تکلیفی معاملۀ اعیان نجس... 113
بند اوّل: بررسی ادلّۀ لفظی... 114
الف) روایت تحف العقول... 114
ب) روایت فقه الرضا 115...7
ج) روایت دعائم الاسلام... 116
ه) آیۀ 90 سورۀ مائده... 119
و) آیۀ پنجم سورۀ مدّثر... 121
ز) آیۀ 157 سورۀ اعراف... 122
ح) حرمت خوردن و آشامیدن نجاست... 123
بند دوم: بررسی اجماع... 124
بند سوم: بررسی شهرت در مسئله... 129
بند چهارم: نتیجه گیری و دیدگاه برگزیده... 129
گفتار دوم: حکم اخذ ثمن در مقابل فروش اعیان نجس... 131
بند اوّل: دیدگاه امام خمینی... 132
الف) دلیل یکم... 132
ب) دلیل دوم... 133
ج) دلیل سوم... 133
د) دلیل چهارم... 134
ه) دلیل پنجم... 135
بند دوم: نقد دیدگاه امام خمینی... 136
گفتار سوم: حکم وضعی معاملۀ اعیان نجس... 136
فصل دوم: معاملۀ بول... 139
گفتار اوّل: معاملۀ بول حیوان حرام گوشت... 140
بند اوّل: دیدگاه شیخ انصاری... 140
بند دوم: دیدگاه محقّق نائینی... 141
بند سوم: دیدگاه محقّق حلّی... 142
بند چهارم: دیدگاه صاحب جواهر... 143
بند پنجم: دیدگاه محقّق خویی... 144
عدم اعتبار مالیّت در بیع... 144
مالیّت داشتن بول حیوان حرام گوشت... 145
مال بودن نزد متعاملین کافی است... 145
عدم بطلان معاملۀ سفهی... 146
بند ششم: دیدگاه محقّق ایروانی... 146
بند هفتم: دیدگاه برگزیده... 148
گفتار دوم: معاملۀ بول حیوان حلال گوشت... 148
بند اوّل: حکم شرب بول حیوان حلال گوشت... 150
الف) ادلّۀ قائلین به جواز شرب ابوال طاهر... 150
دلیل اوّل: اصل حلّیت... 150
دلیل دوم: اجماع... 150
دلیل سوم: روایات... 151
الف) روایات مطلق... 151
ب) روایات مقیّد... 152
نتیجهگیری از روایات... 155
ب) دلیل قائلین به عدم جواز شرب ابوال طاهر... 155
ج) نتیجۀ بررسی ادلّۀ شرب ابوال طاهر... 160
بند دوم: حکم معاملۀ بول حیوان حلال گوشت... 161
الف) ملاک صحّت یا بطلان معاملۀ بول طاهر... 163
ب) تفاوت ابوال طاهر و داروها... 166
دیدگاه محقّق ایروانی و محقّق خویی... 167
ج) تفاوت بول با گوشت و چربی حیوانات درنده... 170
فصل سوم: معاملۀ عذره... 171
گفتار اوّل: دیدگاه فقها... 171
سخن شیخ طوسی در الخلاف... 172
سخن شیخ طوسی در النهایة... 174
سخن شیخ طوسی در المبسوط... 175
دیدگاه شیخ مفید... 175
دیدگاه علاّمۀ حلّی... 176
دیدگاه صاحب جواهر... 176
دیدگاه علمای اهلسنّت... 177
نتیجۀ بررسی اقوال فقها... 177
گفتار دوم: معاملۀ عذرۀ حیوانات حلال گوشت... 177
گفتار سوم: معاملۀ عذرۀ انسان... 178
چکیدۀ دیدگاهها... 182
گفتار چهارم: معاملۀ عذرۀ حیوانات حرام گوشت... 182
بند اوّل: روایات مانعه... 183
الف) مراد از عذره... 184
ب) مراد از سحت... 185
بند دوم: روایت مجوّزه... 187
بند سوم: روایت جامع بین منع و جواز... 187
بند چهارم: راههای جمع میان روایات مجوّزه و مانعه... 187
الف) دیدگاه شیخ طوسی... 188
بررسی و نقد وجه جمع... 188
بررسی و نقد شاهد جمع... 190
2-1. اشکال اوّل... 190
2-2. اشکال دوم... 191
ب) دیدگاه محقّق سبزواری... 193
ج) دیدگاه علّامۀ مجلسی... 194
د) دیدگاه امام خمینی... 198
ه) دیدگاه محقّق مامقانی... 199
و) دیدگاه برگزیده... 200
فصل چهارم: معاملۀ خون... 205
گفتار اوّل: بررسی ادلّۀ حرمت بیع خون... 205
بند اوّل: استدلال به آیۀ سوم سورۀ مائده... 206
بند دوم: استدلال به آیات 172 و 173 سورۀ بقره... 207
بند سوم: استدلال به مرفوعۀ ابویحیی واسطی... 208
گفتار دوم: سخن محقّق ایروانی... 209
گفتار سوم: سخن محقّق مامقانی... 210
فصل پنجم: معاملۀ منی... 213
گفتار اوّل: صورتهای گوناگون معاملۀ منی... 214
بند نخست: معاملۀ منی در خارج رحم... 215
بند دوم: معاملۀ منی در داخل رحم... 216
بند سوم: معاملۀ عسیب الفحل... 217
الف) حکم معاملۀ عسیب الفحل از نظر قواعد... 219
جهالت و غرری بودن معامله... 219
عدم قدرت بر تسلیم... 219
ب) حکم معاملۀ عسیب الفحل از نظر روایات... 220
گفتار دوم: تلقیح مصنوعی... 230
بند اوّل: حکم تکلیفی اقسام مختلف تلقیح مصنوعی... 231
مقدّمهای دربارۀ اصل اوّلی... 232
ادلّۀ اثبات اصل احتیاط... 233
نتیجهگیری و دیدگاه برگزیده... 242
الف) صورت اوّل تلقیح مصنوعی... 242
ب) صورت دوم تلقیح مصنوعی... 246
1-1. روایات... 247
1-2. آیات قرآن کریم... 258
1-3. تعلیل موجود در برخی از روایات... 271
پاسخ به اشکالات... 276
نتیجۀ بررسی ادلّۀ حرمت... 277
ادلّۀ جواز صورت دوم... 277
دیدگاه برگزیده... 280
ج) صورت سوم تلقیح مصنوعی... 280
د) صورت چهارم تلقیح مصنوعی... 282
ه) صورت پنجمِ تلقیح مصنوعی... 287
و) صورت ششم تلقیح مصنوعی... 288
اشارهای به بحث مقاصد الشریعة... 290
بند دوم: تعیین نسب فرزند متولّد شده از تلقیح مصنوعی... 291
الف) مفهوم نسب... 291
ب) نسب فرزند در شکلهای مختلف تلقیح مصنوعی... 301
دیدگاه محقّق خویی... 302
نقد دیدگاه محقّق خویی... 302
احتمال وجود مادر دوم... 303
فصل ششم: معاملۀ مردار... 305
گفتار اوّل: حکم انتفاع از مردار و اجزای آن... 306
بند اوّل: ادلّۀ حرمت انتفاع از مردار... 307
الف) آیۀ سوم سورۀ مائده... 307
ب) روایات... 308
ج) نتیجۀ بررسی روایات حرمت... 328
بند دوم: ادلّۀ جواز انتفاع از مردار... 329
الف) روایت نخست... 329
تقریب استدلال... 332
معنای انتفاع... 333
بررسی کلمات امام خمینی... 333
ب) روایت دوم... 338
ج) روایت سوم... 339
د) روایت چهارم... 341
ه) روایت پنجم... 342
و) روایت ششم... 344
ز) روایت هفتم... 344
بند سوم: جمع میان روایات مانعه و مجوّزه... 345
الف) روش نخست... 345
ب) روش دوم... 346
ج) روش سوم... 347
د) روش چهارم... 347
ه) روش پنجم... 348
و) روش ششم... 348
بند چهارم: بررسی اجماع در مسئله... 349
الف) فقیهانی که ادّعای اجماع کردهاند... 349
ب) شهرت در مسئله... 352
بند پنجم: دیدگاه برگزیده... 353
نکتهای دربارۀ شهرت فتوایی... 354
گفتار دوم: حکم معاملۀ مردار... 355
بند اوّل: ادلّۀ حرمت معاملۀ مردار... 355
الف) اجماع... 355
ب) عدم مالیّت مردار... 356
ج) نجاست مردار... 357
د) روایات عام... 357
ه) روایات خاص... 358
بند دوم: بررسی روایات مربوط به معاملۀ مردار... 358
الف) روایات مانعه... 358
ب) روایات مجوّزه... 362
بحث سندی... 363
بحث دلالی... 364
ج) جمع میان روایات مانعه و مجوّزه... 367
دیدگاه محقّق خویی... 367
دیدگاه امام خمینی... 369
بررسی دیدگاه امام خمینی... 373
دیدگاه برگزیده... 376
گفتار سوم: خاتمه... 377
بند اوّل: آیا جواز انتفاع، با صحّت بیع ملازمه دارد؟... 377
بند دوم: بیع میتۀ مختلط با مذکّی... 379
الف) بیع مردار مختلط با مذکّی به قصد مجموع... 380
دیدگاه فقها... 380
بیان احتمالات و فروض... 382
مقتضای قواعد... 383
روایات... 388
نتیجۀ بررسی روایات... 406
ب) بیع میتۀ مختلط به مذکّی به قصد مذکّی... 406
دیدگاه شیخ انصاری... 406
دیدگاه محقّق خویی... 407
دیدگاه امام خمینی... 408
دو نکتۀ باقیمانده... 410
بند سوم: بیع مرداری که خون جهنده ندارد... 412
نکتۀ پایانی... 412
فصل هفتم: معاملۀ سگ و خوک... 415
گفتار اوّل: معاملۀ سگ... 416
بند اوّل: عبارات فقها... 417
الف) دیدگاه شیخ طوسی... 417
ب) دیدگاه شیخ مفید... 418
ج) دیدگاه علاّمۀ حلّی... 418
بند دوم: ادلّۀ حرمت معاملۀ سگ... 419
الف) اجماع... 419
ب) روایات... 419
ج) چند نکته دربارۀ روایات... 425
د) دیدگاه امام خمینی... 425
ه) بررسی و نقد دیدگاه امام خمینی... 433
گفتار دوم: معاملۀ خوک... 440
بند اوّل: حکم معاملۀ خوک... 440
الف) عبارات فقها... 440
ب) بررسی روایات... 443
دستۀ اوّل روایات... 443
دستۀ دوم روایات... 444
دستۀ سوم روایات... 447
جمع میان روایات... 450
یادآوری چند نکته... 453
بند دوم: استفاده از خوک... 456
بند سوم: استفاده از اجزای خوک... 456
الف) دیدگاه فقها... 457
ب) بررسی روایات... 459
ج) دیدگاه برگزیده... 463
فصل هشتم: کسب درآمد به وسیلۀ خمر... 467
گفتار نخست: مفهومشناسی... 468
بند نخست: مراد از خمر در لغت و روایات... 468
الف) خمر در لغت... 468
ب) خمر در روایات... 469
ج) عدم انصراف «خمر» در قرآن به معنای متعارف... 472
بند دوم: مراد از تکسّب... 473
گفتار دوم: دلایل حرمت تکسّب به خمر... 473
بند نخست: بررسی آیات... 473
الف) آیۀ نخست... 474
بیان نخست؛ تمسّک به قاعدۀ «حذف المتعلّق یدلّ علی العموم»... 474
بیان دوم؛ تمسّک به اطلاق اجتناب رجس... 474
بررسی استدلال امام خمینی... 476
ب) آیۀ دوم... 477
بند دوم: بررسی روایات... 478
الف) روایت نخست... 478
ب) روایت دوم... 480
ج) روایت سوم... 482
نتیجۀ بررسی آیات و روایات... 482
بند سوم: بررسی نظر فقهای شیعه و عامّه... 482
گفتار سوم: بیع خمر برای غیر اسکار... 483
بند نخست: انصراف... 483
بند دوم: قرائن... 484
الف) قرینۀ نخست... 485
ب) قرینۀ دوم... 486
بند سوم: ضابطۀ صلاح و فساد... 486
بند چهارم: روایات... 487
نقد دلیل چهارم و دلالت روایات... 490
گفتار چهارم: بیع خمر به قصد درمان و اضطرار... 491
بند نخست: بیع خمر به قصد درمان... 491
الف) بررسی اقوال علمای شیعه... 493
ب) بررسی اقوال علمای عامّه... 495
بند دوم: اضطرار به خمر... 496
الف) بررسی آیات... 496
ب) روایات مربوط به درمان با شرب خمر... 497
ج) ادلّۀ قول به عدم جواز شرب خمر در صورت اضطرار... 501
د) ادلّۀ قول به جواز شرب خمر در صورت اضطرار... 503
دلیل نخست... 504
دلیل دوم... 505
دلیل سوم... 510
دلیل چهارم... 511
ه) علاج تعارض ادلّه... 512
راه نخست: ترجیح سند... 512
راه دوم: جمع دلالی... 512
و) نتیجۀ بحث اضطرار... 513
گفتار پنجم: بررسی روایت جمیل بن درّاج... 514
بند نخست: بررسی روایت... 514
الف) بررسی سند... 514
ب) بررسی دلالت... 515
بند دوم: توجیهات شیخ انصاری... 517
الف) توجیه نخست... 517
ب) توجیه دوم... 517
بند سوم: دلالت روایت، بر جواز تکسّب به قصد سرکهسازی... 519
الف) بررسی دیدگاه محقّق ایروانی... 520
ب) بررسی بیان ارشاد الطالب... 522
بند چهارم: نسبت روایت جمیل با روایات پیشین... 523
الف) احتمال نخست... 523
ب) احتمال دوم... 524
گفتار ششم: معاملۀ خمر میان دو غیرمسلمان... 526
بند نخست: ادلّۀ دالّ بر اطلاق... 526
بند دوم: ادلّۀ دالّ بر تفصیل... 527
بند سوم: راه جمع میان ادلّه... 531
الف) بیان نخست: تقیید... 531
ب) بیان دوم... 534
ج) بیان سوم... 536
گفتار هفتم: فروختن خمر به غیرمسلمان... 537
گفتار هشتم: فروش مُسکر جامد... 541
بند نخست: تنقیح صورت مسئله... 541
بند دوم: بررسی ادلّه... 542
الف) مراجعه به لغت... 542
ب) روایات... 544
ج) دلیل سوم... 547
فهرست مطالب... 549