ghaemiyeh.com
سرشناسه:فیض کاشانی، محمدبن شاه مرتضی، ۱۰۰۶-۱۰۹۱ق.
عنوان قراردادی:المحجةالبیضاء فی احیاءالاحیاء . فارسی
عنوان و نام پدیدآور:راه روشن/ محمدبن مرتضی معروف به مولی محسن کاشانی؛ ترجمه محمدصادق عارف.
مشخصات نشر:مشهد: بنیاد پژوهشهای اسلامی، ۱۳۷۳ - ۱۳۷۹.
مشخصات ظاهری:۸ج.
شابک:دوره964-444-004-8 : ؛ ج.۲964-444-312-8 : ؛ ج.۳964-444-317-9 : ؛ ج.۴964-444-311-x : ؛ ۲۵۶۰۰۰ ریال: ج.۵ ، چاپ چهارم: 978-964-971-272-7 ؛ ج.۶964-444-005-6 : ؛ ۱۶۵۰۰ ریال (ج.۶، چاپ دوم) ؛ ۷۳۰۰۰ ریال: ج.۶، چاپ چهارم978-964-444-005-2 : ؛ ج.۷964-444-306-3 : ؛ ۱۷۵۰۰ ریال (ج.۷، چاپ دوم) ؛ ۲۶۸۰۰۰ ریال: ج.۷ ،چاپ پنجم: 978-964-444-314-5 ؛ ج.۸964-444-313-6 : ؛ ۱۵۰۰۰ ریال (ج.۸، چاپ دوم)
یادداشت:پشت جلد لاتینیشده: Mawla Muhsen Kashani, Rah-i-Rawshan.
یادداشت:جلدهای اول، دوم، هفتم و هشتم ترجمه محمدصادق عارف، جلدهای سوم و چهارم ترجمه محمدرضا عطایی، جلدهای پنجم و ششم ترجمه عبدالعلی صاحبی است.
یادداشت:ج. ۳ (چاپ دوم: ۱۳۸۱).
یادداشت:ج. ۶ (چاپ دوم: ۱۳۷۹).
یادداشت:ج.۶ (چاپ چهارم: ۱۳۸۹).
یادداشت:ج.۷ (چاپ دوم: ۱۳۷۹).
یادداشت:ج. ۸ (چاپ دوم: ۱۳۷۹).
یادداشت:کتابنامه.
موضوع:اخلاق اسلامی
موضوع:عرفان
شناسه افزوده:عارف، محمد صادق، ۱۲۹۹ - ، مترجم
شناسه افزوده:عطائی، محمدرضا، ۱۳۱۵ -، مترجم
شناسه افزوده:صاحبی، عبدالعلی، ۱۳۱۲ - ، مترجم
شناسه افزوده:بنیاد پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:BP۲۴۷/۶۵/ف۹م۳۰۴۱ ۱۳۷۳
رده بندی دیویی:۲۹۷/۶۱
شماره کتابشناسی ملی:م۷۷-۳۹۵۵
بسم الله الرحمن الرحیم
محمد بن مرتضی معروف به مولی محسن کاشانی قدس سره متوفی 1091 ه- . ق
راه روشن : ترجمه کتاب المحجه البیضاء فی تهذیب الحیاء
جلد ششم
ترجمه عبدالعلی صاحبی
فهرست مطالب
فهرست مطالب
فهرست مطالب
فهرست مطالب
فهرست مطالب
ص :7
ص :8
(1)بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
(2)روزی علی(علیه السلام)ضمن ایراد خطبه فرمود:«بدانید که شما میمیرید و پس از مرگ زنده میشوید و برای پاسخگویی به اعمالتان متوقف میشوید،و پاداش و کیفر اعمالتان داده میشود.زندگی دنیا شما را نفریبد،زیرا دنیا خانهای است که اهل آن را از هر سو غم و اندوه در میان گرفته و به نابودی معروف،و به مکر و فریب توصیف شده است.هر چه در دنیاست رو به زوال است و در میان اهل خود به نوبت میگردد(یک بار به نفع انسان و دیگر بار به ضرر انسان است).همواره به یک منوال نپاید و واردشوندگان دنیا از شر آن سالم نمانند.در همان حال که اهل دنیا در شادمانی و رفاهند،ناگهان گرفتار بلا و فریب میشوند؛حالاتش گوناگون است؛نوبتهایش همواره در تغییر است(گلش با خار و نوشش با نیش و...توأم است).خوشی در آن نکوهیده است و رفاه در آن دوام نیابد؛ساکنان دنیا هدف تیرهای بلایند که خدنگهای خود را بهسویشان نشانه میرود و با مرگ نابودشان میسازد.در دنیا هر جیفه(روزی انسان)محترم و مقدّر است و بهرۀ انسان از آن بسیار است؛بندگان خدا بدانید که شما و عیش و نوشی که در جهان دارید از
ص:9
اینجا به راه کسانی میروید که پیش از شما بودهاند و بیشتر از شما عمر کردهاند.از شما قویتر و شهرهایشان از شما آبادتر و آثارشان از شما مهمتر بوده است؛پس صداهایشان خاموش شد،پس از آن مدتی طولانی در کارها به میل خود تصرف کردند،جسدهایشان پوسید و شهرهایشان ویران و نشانههایشان نابود شد؛کاخهای استوار و تختها و بسترهای گسترده را به سنگهای سخت و گورهای گلین لحددار تبدیل کردند.هر یک از آن گورها به هم نزدیک لیکن ساکن آنها غریب و دور است(نمیتواند از دیگری دیدن کند).در میان عمارتی هستند که اهل آن هراسان و در میان محلهای ساکنند که گرفتارند؛با آبادانی انسی ندارند و همانند همسایگان و برادران به هم نمیپیوندند؛با این که خانههایشان به هم نزدیک و همسایهاند.چگونه میانشان پیوند و ارتباط باشد،در حالی که پوسیدگی آنها را در زیر سینۀ خود خرد کرده و سنگ و خاک آنان را خورده است (نابودشان ساخته)و پس از زنده بودن مردهاند و بعد از تازگی زندگی در هم شکسته و پوسیده شدهاند و دوستان برای آنها گرد آمده ولی آنان در خاک آرمیده و کوچیدهاند و بازگشت ندارند.دور است دور است(بازگشتن)نه چنین است،بازگشتن(به دنیا) سخنی است که مردگان میگویند و پشت سرشان برزخی است تا روزی که برانگیخته شوند.چنین نپندارید که شما نیز همانند آنان پوسیده و فرسوده میشوید و در یک جا خواهید بود و آن آرامگاه مانند شخص رهندهنده شما را به گروگان گرفته و در آغوش کشیده است،حالتان چگونه است اگر کارها بگذرد و مردگان از گورها بیرون آیند و آنچه در سینههاست گرد آید و برای پاسخگویی(به اعمال خود)در برابر خدای بزرگ شما را متوقّف سازند،و دلها از بیم گناهان گذشته بپرد و پردههای اسرارتان بدرد و عیبها و رازهایتان آشکار شود.آنجا هر کس آنچه را بدست آورده پاداش داده شود.
خداوند میفرماید: لِیَجْزِیَ الَّذِینَ أَساؤُا بِما عَمِلُوا وَ یَجْزِیَ الَّذِینَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَی . (1)
ص:10
1) (1) نجم/31:تا بدکاران را به خاطر اعمال بدشان کیفر دهد،و نیکوکاران را در برابر اعمال نیکشان پاداش.
و نیز فرمود: وَ وُضِعَ الْکِتابُ فَتَرَی الْمُجْرِمِینَ مُشْفِقِینَ مِمّا فِیهِ (1).خدا ما و شما را از عملکنندگان به قرآن و پیروان اولیا و دوستانش قرار دهد تا ما و شما را به لطف خود به بهشت درآورد،چه او بزرگ و ستوده است.» (2)و نیز آن حضرت(علیه السلام)در خطبهاش فرمود:«شما را به تقوای الهی و رها ساختن دنیایی که شما را رها میسازد،اگر چه رها کردن آن را دوست ندارید،سفارش میکنم؛ دنیایی که بدنهای شما را فرسوده میکند اگر چه شما تازه بودن آن را میخواهید و همانا حکایت شما در دنیا حکایت مسافرانی است که راهی را میپیمایند و چون محدود است زود به آخر راه میرسند و نشانهای گذاشتهاند و گویی به آن رسیدهاند(شما راه عمر را پیموده و عمر را سپری شده فرض کنید و در عمل بکوشید).چه بسیار آرزومند است کسی که مرکب سواری را بدواند و به آخرین درجۀ آرزوی خود برسد؛و به چه چیز امیدوار است که در دنیا بماند کسی که عمرش در دنیا معیّن است و مرگ با شتاب در پی اوست تا او را از دنیا جدا کند.پس از درد و رنج آن بیتابی نکنید که رو به پایان است،و از نعمتهایش شادمان نشوید چرا که رو به زوال است،از دنیا طلبی که مرگ در پی اوست و از شخص غافل از مرگ که مرگ از او غافل نیست در شگفتم». (3)
میگویم:در کافی از امام صادق(علیه السلام)روایت است که فرمود:«از خطابهای خدای متعال با موسی(علیه السلام)این بود که:ای موسی به دنیا همانند ستمگران و کسانی که آن را پدر و مادر دانستهاند تکیه مکن؛ای موسی اگر تو را به خودت واگذارم که به دنیا بنگری دوستی و رونق دنیا بر تو چیره شود؛ای موسی در کار خیر با نیکوکاران مسابقه بگذار و در کار خیر بر آنها سبقت بگیر،زیرا خیر مانند نامش(نیکو)است،و آنچه از دنیا که به
ص:11
1) (2) کهف/49:و کتاب(کتابی که نامۀ اعمال همۀ انسانهاست)در آنجا نهاده میشود،امّا گنهکاران را میبینی که از آنچه در آن است ترسانند.
2) (3) این خطبه را سید رضی(ره)با اختلاف لفظی به شمارۀ 224 در نهج البلاغه نقل کرده است.
3) (4) این خطبه را سید رضی(ره)در نهج البلاغه به شمارۀ 94،بصورت مشروحتر ایراد کرده است.
آن نیاز نداری رها کن،و به هر کسی که فریفتۀ دنیاست و به خودش واگذار شده است منگر،و بدان که سرآغاز هر فتنهای دوستی دنیاست.و به فراوانی مال هیچ کس رشک مبر،زیرا مال بسیار مایۀ گناهان بسیار است که به حقوق واجب مربوط میشود؛و به حال هیچ کسی که مردم از او خشنودند رشک مبر مگر بدانی که خدا نیز از او خشنود است.
همچنین به حال مخلوقی که مردم از او فرمان میبرند رشک مبر،زیرا فرمانبرداری نابجای مردم از او موجب نابودی او و پیروانش میشود.» (1)از امام صادق(علیه السلام)روایت شده است که فرمود:«از پندهای لقمان به پسرش این بود که پسر جان!مردم پیش از تو برای فرزندانشان اموالی فراهم آوردند،ولی نه آن اموال فراهم آمده باقی ماند و نه فرزندانی که برایشان(مال)فراهم آوردند.همانا تو بنده مزدوری هستی که به کاری فرمانت دادهاند و در مقابلش مزدی وعده دادهاند.بنابراین کارت را به طور کامل انجام بده و مزد کامل بگیر.در این دنیا همچون گوسفندی مباش که در میان کشتزاری سبز افتاده و بخورد تا فربه شود و هلاکتش در هنگام فربهیاش باشد،بلکه دنیا را مانند پلی بر روی نهری بدان که بر آن میگذری و آن را رها میکنی و تا پایان روزگار(یا عمرت)به سوی آن باز نمیگردی،پل را خراب کن و آبادش مکن که مأمور آباد کردنش نیستی.بدان که چون فردای قیامت در برابر خدای متعال بایستی، از چهار چیز از تو سؤال شود:1-جوانیات را در چه راه به پیری رساندی؟2-عمرت را در چه راهی تمام کردی؟3-مالت را از چه راه به دست آوردی؟4-مال را در چه راه خرج کردی؟بنابراین مهیّای این جایگاه(پرسش)باش و پاسخ آن را آماده کن،و بر آنچه از دنیا از دست دادی افسوس مخور،زیرا اندک دنیا را دوام و بقایی نیست و بسیارش از بلا در امان نمیباشد پس آماده و برحذر باش و در کار خود بکوش و پردۀ (غفلت)از چهره(دل)بردار؛و متوجّه احسان پروردگارت(با اعمال نیک)باش؛و در
ص:12
1) (5) کافی،ج 2،ص 135،شماره 21.
دلت توبه را تجدید کن؛و در زمان آسودگی بشتاب،پیش از آن که فرشته مرگ آهنگ تو کند و مرگت فرابرسد و میان تو و خواستههایت مانع ایجاد شود.» (1)از امام صادق(علیه السلام)روایت شده است که فرمود:«ابو ذر(رض)در سخنرانی خود میگفت:ای دانشجو!گویی هیچ چیز از دنیا چیزی نبوده(به حساب نمیآید)جز آنچه خوبش به مردم بهره برساند و بدش زیان،مگر آن که را خدا ترحّم کند(او را بیامرزد).
ای دانشجو!مباد خاندان و مال دنیا تو را از خودت بازدارند،زیرا روزی که از آنها جدا شوی همانند مهمانی باشی که شب را در میان آنها خوابیده و صبح نزد دیگران رفتهای.
دنیا و آخرت مانند منزلی است که از یکی به دیگری منتقل شوی و فاصلۀ میان مردن و از گور برخاستن مانند فاصلۀ میان خفتن و بیدار شدن است.ای دانشجو!برای ایستادن در برابر خدای متعال طاعتی از پیش بفرست،زیرا در مقابل عملت پاداش میبینی و ای دانشجو همان طور که عملی کنی جزا یابی.» (2)غزالی میگوید:یکی از بزرگان گفته است:ای مردم به آرامی و با مدار عمل کنید و از خدا بترسید،و به آرزو و از یاد بردن اجل فریفته نشوید و به دنیا تکیه نکنید که بسیار فریبکار و نیرنگ باز است دنیا با فریبهایش برای شما خود آرایی کرده و با آرزوهایش شما را فریفته است و خود را برای خواستگارانش آراسته است،و به صورت عروس زیور شده در آورده،دیدگان به آن مینگرند و دلها به آن گرفتارند،و جانها عاشق آنند، پس چه بسیار عاشقان خود را که کشته و دل بستگان خود را خوار ساخته است،بنابراین با چشم حقیقت به آن بنگرید،زیرا دنیا خانهای است که آزارش بسیار است و آفریدگارش آن را نکوهش کرده است،تازۀ آن کهنه و فرسوده میشود و ثروت فانی میشود،عزیز دنیا خوار،و بسیار آن کم میشود،زندۀ آن میمیرد و خوبی آن از دست میرود؛پس از خواب غفلت بیدار شوید و از خواب برخیزید پیش از این که گفته شود:
ص:13
فلانی بیمار یا مشرف به مرگ است،پس آیا راهنمایی به دارو،یا دسترسی به پزشک هست؟پزشکان برای(درمانت)فراخوانده میشوند و امید بهبودت نمیرود.آنگاه بگویند:فلانی وصیّت کرد و مالش محاسبه شد،آنگاه بگویند:زبانش بند آمده و با برادرانش سخن نمیگوید،و همسایگانش را نمیشناسد.در این هنگام عرق بر پیشانیات بنشیند و پیاپی بنالی و یقینت(به مرگ)ثابت شود و پلکهای چشمت از هم باز شود و گمانهایت راست آید و زبانت بند آید و برادرانت بگریند،و به تو بگویند:این پسر فلان است و نتوانی حرف بزنی و بر زبانت مهر بزنند.آنگاه هنگام مرگت برسد و جانت از اعضایت کنده شود؛سپس آن را به آسمان بالا برند.در این هنگام برادرانت گرد آیند و کفنت را حاضر کنند و پس از غسل دادن کفنت کنند،دیدارکنندگانت از تو جدا شوند،و حسدورزانت بیاسایند و خانوادهات به مالت روی بیاورند،و تو در گرو اعمالت بمانی.
بزرگی به یکی از شاهان گفت:همانا شایستهترین مردم به نکوهش دنیا و دشمن داشتن آن کسی است که از رفاه برخوردار و در دنیا به حاجت خود رسیده است،زیرا چنین شخصی بیم دارد که آفتی مال او را از بین ببرد و محتاج به دیگران شود یا مال گردآمدهاش را پراکنده کند یا آفتی پایههای قدرت او را منهدم سازد یا به بدنش بلایی راه یابد و بیمار شود یا از چیزی ناراحت گردد سپس به دوستانش بخل ورزد؛بنابراین دنیا به نکوهش سزاوارتر است که آنچه را داده میگیرد،و از آنچه بخشیده برمیگردد(پشیمان میشود)و در ضمن این که دنیادار خندان است ناگاه دیگران به حال او میخندند،و در حالی که دنیا به نفع دنیادار میگرید ناگاه بر ضرر او میگرید،و در همان حال که دنیا دست خود را به بخشیدن میگشاید آن را برای پس گرفتن باز میکند؛امروز تاج را بر سر دنیادار میگذارد و فردا سر او را به خاک میمالد(زیر خاک میرود)؛برای دنیا رفتن نعمت دنیادار و ماندن آن برابر است؛برای آنچه از دنیادار پس از مرگ مانده است
ص:14
جانشینی مییابد و برای هر یک از مردگان عوضی برمیگزیند.
وهب بن منبّه گوید:چون خداوند موسی و هارون را به سوی فرعون فرستاد فرمود:
«لباس سلطنتی دنیا که فرعون پوشیده است شما را نترساند زیرا تمام وجود فرعون در دست قدرت من است و جز با اجازۀ من نمیتواند سخن بگوید و نفس بکشد.از نعمتهای دنیا که فرعون برخوردار است به شگفت نیایید که طراوت زندگی دنیا و آرایش اهل رفاه است و اگر بخواهید که شما(موسی و هارون)را به زیوری از زیورهای دنیا بیارایم که فرعون با دیدن آن دریابد که توان وی کمتر از آن است که به شما دادهام این کار را خواهم کرد؛لیکن من شما را از آن منصرف میسازم و آن را از شما منع میکنم،و با اولیای خود نیز چنان میکنم و آنان را از نعمتهای دنیا منع میکنم،چنان که شبان دلسوز و مهربان گوسفندانش را از رفتن به چراگاه هلاکت منع میکند؛و آنها را از زندگی خوش دنیا بر حذر میدارم چنان که شبان مهربان شتران خود را از خفتن در محل کثیف باز میدارد؛و این کار برای خوار بودن آنها در نزد من نیست،بلکه برای آن است که به بهرۀ کاملی از کرامت من برسند و در امان باشند.اولیای من خود را در برابر من به خواری و خشوع و خوف میآرایند و تقوا در دلشان استوار است و اثر آن در بدنهایشان آشکار میشود،بنابراین تقوا پوشاک آنها و لباس زبرین آنهاست که آشکار میسازند و لباس باطنی آنهاست که شعار خود قرار میدهند و وسیلۀ رهایی آنهاست که با آن رستگار میشوند،و وسیلۀ امیدشان به خداست و نشان بزرگی آنهاست که به آن افتخار میکنند، و چهرۀ آنهاست که با آن شناخته میشوند.پس هرگاه آنها را ملاقات کردی در برابرشان کوچکی و تواضع کن و به دل و زبان نسبت به آنها خاشع باش،و بدان که هر کس دوستی از دوستانم را بترساند به من اعلان جنگ داده است و من در روز قیامت انتقام دوستم را از او میگیرم.» یکی از حکیمان گوید:روزها تیراند و مردم هدف تیرهایند و روزگار هر روزی
ص:15
تیری به سویت شلیک میکند و با شب و روزش رشتۀ عمرت را قطع میکند تا تمام رشتههای ریسمان عمرت پاره شود(بمیری).پس چگونه ممکن است با گذشتن سریع شبها و روزها بدنت سالم بماند؟اگر نقصانی که روزها در تو پدید میآورند برایت آشکار شود از هر روزی که بر تو میآید وحشت خواهی کرد و گذشت ساعتها بر تو گران میآید؛ولی تدبیر خدا بالاتر از عبرتگیری است،و با غفلت و فراموشی از گرفتاریهای دنیاست که آدمی مزۀ لذّتهای دنیا را میچشد با این که خدای حکیم آن را تلختر از حنظل خلق کرده است.توصیفکنندگان از وصف عیبهای دنیا از روی کارهای ظاهری آن عاجزند،و شگفتیهایی که دنیا پدید میآورد بیشتر از آن است که واعظ بر آن احاطه یابد،پس از خدا میخواهیم که ما را به حقیقت هدایت فرماید.
یکی از حکیمان در توصیف دنیا و دوام آن میگوید:دنیای تو همان زمانی است که پلک چشمت را بر هم مینهی،زیرا زمانی را که گذشته است نمیتوانی به دست بیاوری و زمانی که نیامده است از آن آگاه نیستی؛و روزگار روزی است که به کام توست و شب آن روز گرفتار مصیبت میشوی و در ساعتی از آن گرسنه میمانی و رویدادهای آن با کاستی و دگرگونی پیاپی بر انسان میگذرد.روزگار مأمور است که اجتماعات را بپراکند و از بین ببرد و دولتها را زیر و رو کند،در حالی که آرزو دراز،و عمر کوتاه است و تمام کارها در دست خداست.
یکی از حکیمان در خطابهاش گفت:ای مردم شما برای کاری آفریده شدهاید که اگر آن را تصدیق کنید نادانید و اگر تکذیب کنید نابود میشوید.
محمد بن حسین گفت:خردمندان و دانشمندان و عارفان و ادیبان چون دریافتند که خداوند دنیا را خوار ساخته است،و آن را برای اولیای خود نپسندیده و در نزد خدا کوچک و بیمقدار است،و دانستند که رسول خدا(صلی الله علیه و آله)در دنیا زهد ورزید و یاران خود را از بلای دنیا بر حذر داشت و فرمود:«از دنیا عادلانه بخورید و مقدار زاید آن را پیش
ص:16
فرستید»،و لذا از دنیا به مقدار کفایت گرفتند و مقداری را که موجب سرگرمی میشود رها ساختند؛فقط جامهای که ستر عورت کند پوشیدند؛و کمترین غذا را که تنها سدّ جوع کند خوردند؛به دنیا به عنوان یک شیء نابود شدنی نگریستند و به آخرت به عنوان یک شیء ماندنی؛پس از دنیا بهاندازۀ شخص سواره توشه برگرفتند؛دنیا را خراب و آخرت را با آن آباد کردند و با چشم دل به آخرت نگاه کردند و دانستند که بزودی با چشم سر به آن خواهند نگریست پس چون دانستند که بزودی بدنهایشان به سوی آخرت کوچ میکند با دلهایشان به سوی آخرت کوچیدند،در دنیا اندکی صبر کردند و مدّتی طولانی از نعمتهای(جاودانه)بهشت برخوردار شدند.تمام اینها به توفیق خدا و مولای بخشندۀ آنها حاصل شد که دوست داشتند هر چه را خدا برایشان دوست داشت و نپسندیدند هر چه را خدایشان برای آنها نپسندید.
(1)بدان که دنیا زود فانی میشود و گذشت آن نزدیک است وعدۀ بقا میدهد و خلف وعده میکند.به ظاهر آن را ثابت و ساکن میبینی در حالی که بسرعت در حرکت است و بشدّت در حال کوچ.انسان در حالی که به آن مینگرد،گاه حرکت آن را احساس نمیکند در نتیجه به آن مطمئن میشود و در هنگام گذشتن آن افسوس میخورد.
حکایت دنیا حکایت سایه است که در عین حرکت ساکن است در حقیقت در حرکت است ولی به ظاهر ساکن است و حرکت آن با چشم ظاهر دیده نمیشود بلکه با چشم دل دیده میشود و چون نزدیکی از بزرگان از دنیا یاد شد شعری بسرود و گفت:
احلام نوم او کظل زائل ان اللبیب بمثلها لا یخدع (1)
حسن بن علی(علیه السلام)به این شعر تمثّل میجست:
ص:17
1) (8) دنیا به منزلۀ خواب یا سایهای برطرف شونده است و شخص خردمند به آن فریب نمیخورد.
یا اهل لذات دنیا لا بقاء لها ان اغترارا بظل زائل حمق (1)
روایت شده که شعر از خود آن حضرت است و گویند:عربی بیابانی بر گروهی وارد شد.پس غذایی برایش آوردند.غذا خورد و به سایۀ خیمه آن گروه رفت و آنجا به خفت.آنها خیمه را برچیدند پس آفتاب به او رسید و بیدار شد و برخاست در حالی که میگفت:
الا انما الدنیا کظل بنیة و لا بدّ یوما ان ظلک زائل (2)
همچنین گفته شده است:
و ان أمرا دنیاه اکبر همه لمستمسک منها بحبل غرور (3)
مثال دیگری برای دنیا از لحاظ گول خوردن به خیالات آن و تهیدستی پس از رهایی از آن این است که دنیا شبیه به خیالات خواب و خوابهای پریشان است.رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«دنیا خوابی است و اهل دنیا بر این خوابها کیفر و مجازات میشوند». (4)
یونس بن عبید گوید:نفس خود را در دنیا همانند مرد خفتهای میدانم که در خواب امور ناخوشایند و دوستداشتنی میبیند و در همان حال بیدار میشود.مردم نیز چنانند؛هرگاه بمیرند از خواب بیدار میشوند و ناگهان دست خود را از آنچه به آن تکیه کرده و به آن شاد بودهاند خالی میبینند.
به حکیمی گفته شد:چه چیز کاملا به دنیا شبیه است؟گفت:خوابهایی که خفتگان میبینند.
ص:18
1) (9) ای کسانی که از لذّتهای بیدوام دنیا برخوردارید به راستی فریب خوردن به سایهای که میرود نادانی است.
2) (10) دنیا همانند سایۀ ساختمانی است و روزی ناگزیر سایه برطرف میشود.
3) (11) شخصی که بیشترین تلاش او دنیایش است در دنیا به ریسمان فریبدهندهای چنگ زده است.
4) (12) عراقی میگوید:مدرکی برای این حدیث نیافتم.
مثال دیگری برای دشمنی دنیا نسبت به دنیاداران و نابودی آنهاست:
بدان که طبیعت دنیا آن است که اول مهربانی میورزد و سرانجام آدمی را به هلاکت میرساند.دنیا مانند زنی است که خود را برای خواستگاران میآراید و چون با او ازدواج کنند آنها را سر میبرد.روایت شده که دنیا بر عیسی(علیه السلام)ظاهر شد،پس او را به صورت پیرزنی دید که دندانهای پیشین او از ریشه شکسته است و به انواع زیورها آراسته شده.عیسی(علیه السلام)به او گفت:با چند شوهر ازدواج کردهای؟گفت:نمیتوانم آنها را برشمارم،عیسی(علیه السلام)گفت:تمامشان را کشتهای یا طلاقت دادهاند؟گفت:تمامشان را کشتهام.عیسی(علیه السلام)گفت:بدا به حال بقیّۀ شوهرهایت،چگونه از شوهرهای گذشتهات که آنها را یکی یکی کشتهای عبرت نمیگیرند و از تو دوری نمیکنند! مثال دیگری برای دنیا که باطن آن با ظاهرش مخالف است:
بدان که ظاهر دنیا آراسته،ولی باطن آن زشت است و شبیه به پیرزن بزک کردهای است که مردم را با ظاهر خود فریفته است و هرگاه از باطنش آگاه شوند و پرده از چهرهاش کنار برود زشتیهای آن برایشان آشکار شود و از پیروی کردن آن پشیمان و در فریب خوردن به ظاهر آن از بیعقلی خود شرمنده شوند.از ابن عباس نقل شده که گوید:روز قیامت دنیا به صورت پیرزنی با موهای سیاه و سفید و چشمانی که سفیدی آن آشکار است(به صحرای محشر)آورده شود،در حالی که نیشهای آن ظاهر و شکل و آفرینش آن زشت است.او را در معرض دید مردم قرار میدهند و به آنها میگویند:آیا این را میشناسید؟میگویند پناه میبریم به خدا که این را بشناسیم،پس بگویند:این همان دنیایی است که به آن بر یکدیگر فخر میفروختید و با آن قطع رحم میکردید و با یکدیگر دشمنی و حسد میورزیدید و هم را فریب میدادید.آنگاه در دوزخ افکنده شود.سپس فریاد کند پروردگارا پیروانم کجایند،خداوند میفرماید:پیروانش را به او ملحق سازید.
ص:19
فضیل بن عیاض گوید:به من خبر رسیده که روح مردی به آسمان بالا برده شد.
پس ناگاه زنی را بر شاهراه دید که به تمام زیور آلات آراسته و انواع جامهها پوشیده و هیچ کس از او نمیگذرد مگر که آن زن زخمی به او میزند و هرگاه روی برگرداند بهترین موجودی است که مردم دیدهاند و چون روی به مردم آورد بدترین موجودی است که مردم دیدهاند؛پیرزنی است با موهای سپید و سیاه و چشمانی که سفیدی آن آشکار است با چشمانی ضعیف که به طور مداوم از آنها اشک جاری است.مرد گوید:
گفتم:از تو به خدا پناه میبرم؛آن زن گفت:نه به خدا،از من در پناه خدا نیستی،مگر درهم را دشمن بداری،گفتم:تو کیستی؟گفت:من دنیایم.
مثال دیگری برای دنیا و گذشتن انسان از آن:
بدان که حالات(انسان)سه گونه است:حالتی که انسان در آن نبوده است و آن حالتی پیش از وجود انسان است تا ازل(آغاز خلقت)؛و حالتی است که انسان،دنیا را نمیبیند و آن حالت پس از مرگ است تا ابد(انجام خلقت)؛و حالتی متوسط میان آغاز و انجام خلقت که دوران زندگی انسان در دنیاست.پس بهاندازۀ طول مدّت آن بیندیش و نسبت آن را با دو طرف آغاز و انجام خلقت بسنج تا بدانی که مدّت آن کمتر از منزلی کوتاه در سفری طولانی است.از این رو پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«مرا با دنیا چه کار؛ حکایت من با دنیا حکایت سوارهای است که در روزی گرم میرود و برایش درختی برافراشته میشود.پس ساعتی در سایۀ آن،خواب قیلوله میکند و بیدار شده آن را رها میکند». (1)و هر کس دنیا را با این چشم ببیند به دنیا تکیه نمیکند و اهمیت نمیدهد که روزهای آن چگونه گذشت.آیا در تنگنا و سختی یا در رفاه و وسعت گذشت،بلکه خشتی بر روی خشتی نمینهد؛پیامبر(صلی الله علیه و آله)وفات یافت و خشتی روی خستی ننهاد و
ص:20
1) (13) این حدیث را ابن ماجه در(سنن)به شمارۀ 4109،و ترمذی و حاکم از حدیث ابن مسعود نقل کردهاند و احمد آن را روایت کرده و حاکم از حدیث ابن عباس آن را صحیح دانسته است،به مجمع الزوائد، ج 10،ص 320،رجوع کنید.
یک نی بر روی نیی نگذاشت. (1)
پیامبر(صلی الله علیه و آله)یکی از اصحابش را دید که خانهای از گچ میسازد؛حضرت فرمود:
«مرگ را زودتر از این میبینم و آن کار را نپسندید». (2)حضرت عیسی(علیه السلام)به این مطلب کرده آنجا که فرمود:«دنیا پلی است از آن بگذرید و آن را تعمیر نکنید»؛و این مثال روشنی است،زیرا زندگی دنیا محل عبور به طرف آخرت است و گهواره، نخستین نشانۀ راه بر روی پل است و گور نشانۀ دوم راه است و میان آن دو نشانه،مسافت معیّنی است.بعضی از مردم نیمی از پل را میپیمایند،و بعضی یک سوم آن را و بعضی دو سوم آن را و بعضی تمام را میپیمایند و فقط یک گام میماند و از آن غافلند به هر حال انسان ناگزیر است که از پل بگذرد،بنابراین خانه ساختن بر روی پل و آراستن آن به زیورهای گوناگون در حالی که آدمی از آن میگذرد کمال نادانی و گمراهی است.
مثال دیگری برای دنیا در نرم بودن محلّ ورود آن و خشن بودن محل خروج آن:
بدان که آغاز کارهای دنیا نرم و آسان به نظر میآید و کسی که در امور دنیوی فرومیرود گمان میکند که شیرینی زندگی آن مانند شیرینی فرو رفتن در آن است و بعید است که چنین باشد.بنابراین فرورفتن در دنیا آسان است و به سلامت بیرون آمدن از آن دشوار.علی(علیه السلام)به سلمان فارسی-(رض)-مثال دنیا را نوشت و فرمود:«دنیا مانند مار است که دست کشیدن بر بدن آن نرم و زهر آن کشنده است. (3)پس بپرهیز از آنچه از دنیا تو را خوش میآید،چرا که بسیار کم همراهت خواهد بود،و غمهایش را کنار
ص:21
1) (14) این حدیث را ابن حبان در الثقات روایت کرده است،طبرانی در الاوسط از حدیث عایشه به سندی ضعیف چنین روایت کرده:من سأل عنی او سرّه ان ینظره الی اشعث شاحب مشمّر لم یضع لبنة علی لبنة-تا آخر حدیث،الترغیب،ج 4،ص 187.
2) (15) این حدیث را ابو داود در(سنن)،ج 2،ص 649،از حدیث عبد الله بن عمر روایت کرده و ترمذی نیز آن را نقل کرده و صحیح دانسته است.
3) (16) این مطلب را سید رضی(ره)در نهج البلاغه،بخشنامههای حضرت علی(علیه السلام)به شمارۀ 68 چنین نقل کرده است:لیّن مسها قاتل سمّها.
بگذار،زیرا یقین داری از آن جدا میشوی و از هر چه در دنیا شاد میشوی از آن بیشتر بپرهیز، (1)زیرا دنیادار هر چه به دنیا اعتماد کند و به آن خوشحال باشد از آن ناگواری دریافت میدارد و السلام.» (2)مثال دیگری برای دنیا و دشواری رها شدن از پیامدهایش پس از فرو رفتن در آن:
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«همانا حکایت دنیادار حکایت روندۀ بر روی آب است آیا میتواند در آب راه برود که گامهایش تر نشود»؛و این مثال،نادانی گروهی را نشان میدهد که میپندارند بدنهایشان در دنیا فرومیرود و دلهایشان از آن پاک میماند،و علاقه دنیا از دلهایشان قطع میشود،و این مکر شیطان است؛حتی اگر از رفاهی که در دنیا دارند محروم شوند از فراق آن سخت ناراحت میشوند پس همان طور که راه رفتن در آب ناگزیر موجب تر شدن پاهاست همنشینی با دنیا نیز موجب دلبستگی و تاریکی دل میشود و علاقه قلبی به آن مانع از چشیدن شیرینی عبادت است.عیسی(علیه السلام)فرمود:
«برایتان بحق میگویم:همان طور که بیمار بر اثر شدّت بیماری به غذا نگاه میکند و از آن لذّت نمیبرد،دنیادار نیز از عبادت لذّت نمیبرد و شیرینی آن را با وجود محبّت دنیا در نمییابد،برایتان بحق میگویم:هرگاه کسی بر چهارپا سوار نشود و او را حقیر نسازد سرکش و بدخو میشود.دلها نیز چنین است.هرگاه با یاد مرگ و انجام عبادات نرم نشود دچار قساوت و خشونت میشوند،برایتان بحق میگویم:به راستی چسبندهترین چیزی که کنده نمیشود و خشک میشود احتمالا ظرف عسل است.همچنین است دلها تا شهوتها آنها را محکم نکرده و طمع آنها را آلوده نساخته یا نعمتها آنها را دچار قساوت نکردهاند ظروف حکمتند.پیامبرمان(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بلا و فتنهای از دنیا مانده است و همانا
ص:22
حکایت عمل شما حکایت ظرف است که هرگاه بالای آن خوب باشد پایین آن نیز خوب است و هرگاه بالای آن پلید باشد پایین آن نیز پلید است.» (1)مثال دیگری در مورد آنچه از دنیا مانده نسبت به آنچه گذشته است:
از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت است:«حکایت این دنیا حکایت جامهای است که از اول تا آخرش پاره شده و فقط به نخی در آخرش آویخته باشد؛در نتیجه احتمال قطع شدن آن نخ بسیار است.» (2)مثال دیگری برای این که بعضی از دلبستگیهای دنیا به دلبستگی دیگری میانجامد تا آدمی را هلاک کند.عیسی(علیه السلام)فرمود:«حکایت طالب دنیا حکایت کسی است که از آب دریا مینوشد؛هر چه بیشتر بنوشد بر عطش او افزوده شود تا او را بکشد.» مثال دیگری برای مخالف بودن آخر دنیا با اول آن؛درخشندگی و زیبایی اوایل آن و زشتی فرجامش:
بدان که خواستههای دنیا در دل مانند غذا در معده،گواراست و بزودی بنده در هنگام مرگ تمایلات دنیوی را در قلبش ناخوشایند و بدبو و زشت مییابد؛همچنان که غذاهای لذیذ پس از رسیدن به معده و هضم شدن بوی بدی دارد،هر میلی که بر دل گواراتر و لذیذتر و قویتر باشد بوی آن بیشتر و اذیّت شدن از آن در هنگام مرگ بیشتر است،بلکه نظیر آن در دنیا مشاهده میشود زیرا کسی که خانهاش به غارت رفته و خاندان و فرزندان و مالش گرفته شده مصیبت و درد و ناراحتیاش نسبت به هر چه از دست داده متناسب و به اندازهای است که از آنها لذّت میبرده و به آنها علاقه نشان میداده و حرص میورزیده است.پس هر چه بودنش گواراتر با لذّت بیشتر همراه است
ص:23
از دست دادن آن دشوارتر و تلختر است،و مرگ یعنی از دست دادن آنچه در دنیاست.
از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده که به ضحاک بن سفیان کلابی گفت:«آیا برایت غذا نمیآورند در حالی که نمک و ادویهجات در آن ریختهاند،آنگاه بر روی آن آب و شیر مینوشی؟گفت:آری،فرمود:پس سرانجام چه میشود؟عرض کرد:همان میشود که میدانی،ای رسول خدا،حضرت فرمود:دنیا به سرانجام طعام انسان تشبیه شده است.» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«خدای متعال دنیا را برای خوراک انسان مثلی زده و خوراک انسان را برای دنیا مثل زده است.پس ببین از انسان چه چیز بیرون میآید و ادویهجات و نمک غذای او به چه صورتی درمیآید.» (2)گفته شده:شما انسانها را دیدهاید که غذاهای خود را خوشبو میکنند،سپس آن را در جایی میافکنند که دیدهاید و خدای متعال میفرماید: فَلْیَنْظُرِ الْإِنْسانُ إِلی طَعامِهِ . (3)
به یکی از بزرگان گفته شد:هرگاه یکی از ما قضای حاجت کند و برخیزد میتواند به مدفوع خود نگاه کند؟گفت:آری همانا فرشته به او میگوید:این است مالی که بخل میورزیدی.ببین به چه صورتی درآمده است.
مثال دیگری در نسبتی که دنیا به آخرت دارد:
پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«نسبت دنیا به آخرت مانند آن است که یکی از شما انگشت خود را در دریا قرار دهد؛پس بنگرد چه مقدار آب به او برمیگردد» (4)من
ص:24
1) (21) این حدیث را احمد در(مسند)،ج 3،ص 452،از حدیث ضحاک به همین صورت روایت کرده است.
2) (22) این حدیث را ابن حبان روایت کرده و طبرانی در الکبیر از حدیث ابیّ(بن کعب)به سندی حسن روایت کرده چنان که در الجامع الصغیر با کمی اختلاف لفظی آمده است.
3) (23) عبس/25:انسان باید به غذای خویش بنگرد.
4) (24) این حدیث را مسلم در(صحیح)و احمد در(مسند)،ج 4،ص 229 از حدیث مستورد بن شداد روایت کرده است.
الأصل. (1)
مثال دیگری برای دنیا و دنیاداران در مشغول بودنشان به نعمتهای دنیا و غفلتشان از آخرت و خسارت زیادشان به سبب آن:
بدان که حکایت غفلت انسانها در دنیا حکایت گروهی است که بر کشتی سوار شوند و کشتی آنها را به جزیرهای ببرد و ملاّح به آنها دستور دهد که برای قضای حاجت از کشتی بیرون روند و آنها را از ایستادن و توقّف برحذر دارد و از حرکت کشتی بترساند.پس مسافران در اطراف جزیره پراکنده شوند.بعضی از آنها قضای حاجت کرده به کشتی بازگردند و کشتی را خالی ببینند و فراخترین جا و مناسبترین محلی را که میپسندند برگزیند؛و بعضی از مسافران در جزیره بمانند و به گلهای تازه و زیبا و درختهای در هم پیچیده بنگرند و به نغمههای دلانگیز و هماهنگ پرندگان گوش دهند،و از جواهر و معدنها و سنگهای گوناگون و رنگارنگ خوشمنظر آن با نقشهای زیبا بردارند به طوری که دیدگان ناظران را زیبایی و شگفتیهای شکل آنها خیره کند؛ آنگاه به خود آیند و خطر از دست دادن کشتی را احساس کنند و به سوی کشتی برگردند و فقط جایی تنگ که در فشارند به دست آورند و در آن قرار گیرند؛و بعضی از مسافران بر روی آن صدفها و سنگهای قیمتی به رو درافتند و از زیبایی آنها شگفت زده شوند و به خود اجازه ندهند که آنها را نادیده بگیرند و با آن اشیای قیمتی به کشتی برگردند و جای تنگی در کشتی بیابند که سنگهای قیمتی بر تنگی جا بیفزاید و بار سنگینی بر گردن ایشان شود.پس از برداشتن آنها پشیمان شود و نتوانند آنها را دور بیندازند و جایی برای نهادنش نیابند.پس آنها را در کشتی بر گردنشان حمل کنند در حالی که از برداشتن آنها متأسّفاند و تأسّف سودی ندارد؛و بعضی از مسافران کشتی را از یاد برده و در بیشه فرو
ص:25
1) (25) در تمام نسخههایی که در اختیار من است من الأصل وجود دارد ولی در احیاء العلوم نیست.
روند و از تفریحگاه دور شوند تا آنجا که صدای ملاّح را نشنوند،چون به خوردن میوهها و بوییدن آن گلها و تفریح در میان درختان سرگرم شوند و در عین حال بر جان خود از درندگان بترسند؛و بیشه از موارد سقوط و گرفتاری خالی نیست و خارهایی به لباسهایشان فرومیرود و شاخۀ درختان بدنشان را مجروح میسازد،گاهی خار در پایشان میخلد و از صداهای مهیب میترسند،و خارهایی لباسهایشان را میدرد و عیوبشان را آشکار میکند و اگر بخواهند برگردند همین موانع راه ایشان را میبندد و چون صدای سرنشینان کشتی را میشنوند،بعضی از آنها با بارهای سنگینی که به همراه دارند برمیگردند و در کشتی جایی نمییابند و در کنار دریا میمانند تا از گرسنگی میمیرند؛و به بعضی از آنها صدای سرنشینان کشتی نمیرسد و کشتی میرود.بعضی در آنها را درندگان میدرند بعضی بر روی زمین میافتند تا هلاک میشوند و بعضی از لجنزار گرفتار آمده میمیرند،و بعضی از آنها را مارها میگزند و بدنهایشان مانند مردارهای متعفن از هم میپاشد.امّا آنهایی که با بار گران گلها و سنگهای قیمتی به کشتی رسیدهاند اسیر همان اشیا شده برای نگهداری آنها و از دست ندادنشان گرفتار اندوه میشوند،و جا در کشتی بر آنها تنگ میآید و پس از اندک زمانی آن گلها پژمرده میشود و رنگ سنگها میرود و بوی بد آنها بلند میشود و علاوه بر تنگی جا از بوی آنها ناراحتاند و چارهای ندارند جز این که آنها را به دریا ریزند و از آنها بگریزند و مقداری که از آنها خوردهاند در ایشان اثر گذاشته و با بیماریهایی که از آن گلها و بوها نشأت گرفته به وطن برمیگردند؛و کسانی که زودتر به کشتی برگشتهاند فقط جای وسیع را در کشتی از دست دادهاند و مدّتی از تنگی جا در زحمتند ولی چون به وطن برگردند آسوده میشوند؛و کسانی که نخستین گروه از بازگشتگان به کشتی هستند جای وسیعی پیدا کرده و سالم به وطن برمیگردند.این است داستان اهل دنیا در سرگرمی آنها به بهرههای دنیا و فراموش کردن آخرت و غفلت آنها از فرجام کار خودشان؛چه زشت است کسی که خود
ص:26
را خردمند و بینا میداند ولی سنگهای قیمتی دنیا او را بفریبد.و طلا و نقره و گیاهان خشک و خرد شده که زینت زندگی دنیاست و هیچ کدام آنها در هنگام مرگ همراه او نخواهد بود بلکه تمام آنها وبال گردن اوست و او در این حال سرگرم آن است و از فوت آنها غمگین و ترسان است،گول بخورد،و این حال تمام مردم است مگر کسی که خدای عزّ و جلّ او را حفظ فرماید.
مثال دیگری برای گول خوردن مردم به دنیا و ضعف ایمانشان گفتار خدای متعال در برحذر داشتن آنان از گرفتاریهای دنیاست.
روایت شده که رسول خدا(صلی الله علیه و آله)به اصحابش میفرمود:«همانا مثل من و شما و دنیا حکایت گروهی است که بیابان خشک و بیآبی را بپیمایند و ندانند که آیا بیشتر آن را پیمودهاند یا باقی مانده است.توشۀ سفر را تمام کنند و مرکبهای بارکش را از دست بدهند و در وسط بیابان بدون توشه و مرکبهای بارکش بمانند و به نابودی خود یقین کنند و در همان حال مردی با لباس نو بر آنها ظاهر شود که از روی سرش آب بچکد پس آن گروه بگویند به آب و آبادانی نزدیک شدیم و این شخص از نزدیک آب آمده است،و چون آن شخص به آنها برسد بگوید:ای گروه!بگویند:ای فلان او بگوید:شما در چه حال هستید؟بگویند:در حالی که میبینی،بگوید:به اعتقاد خودتان اگر شما را به آبی گوارا و بوستانهایی سرسبز راهنمایی کنم چه میکنید؟بگویند:در هیچ موردی نافرمانیات نکنیم.او بگوید:با خدا عهد و میثاق ببندید،و آنها با خدا عهد و پیمان ببندند که در هیچ چیز از او نافرمانی نکنند.پیامبر فرمود:پس آنها را به آبی گوارا و بوستانهایی سرسبز وارد کند و مدّت زیادی در آنجا بمانند.سپس همان راهنما بگوید:
ای گروه،بگویند:ای فلان،بگوید:کوچ کنید،بگویند:به کجا؟بگوید به آبی که مانند آب دنیا نیست و به بوستانهایی که مانند بوستانهای دنیا نیست.پس بیشترشان بگویند:
چنان آب و باغهایی نمییابیم و از این زندگی که داریم بهتری نمیخواهیم و
ص:27
گروه کمی بگویند:آیا با این مرد پیمان نبستید که در هیچ موردی از او نافرمانی نکنید؟ شما در گفتار اولیّهاش او را تصدیق کردهاید و باید در گفتار آخرش نیز او را تصدیق کنید.او با کسانی که از او پیروی کنند برود و بقیّه سرپیچی کنند در نتیجه دشمن بر آنها شبیخون زده آنها را بکشد و اسیر کند.» (1)مثال دیگری برای برخورداری مردم از زندگی خوب دنیا و ناراحت شدنشان در جدایی از دنیا:
بدان که حکایت مردم نسبت به نعمتهای دنیوی که به آنان داده شده حکایت مردی است که خانهای مهیّا ساخته و آراسته است و یک یک مردم را به آن خانه دعوت میکند.پس یک نفر وارد خانهاش شود و طبقی طلا که بر روی آن بخور و بوهای خوش است بیاورد تا ببوید و کنار رود تا دیگر واردین ببویند،نه این که آن را برای خود بردارد، و صاحبخانه از رسم او بیخبر باشد و گمان کند که طبق را به او بخشیده است.پس به گمان این که ملک خودش است به آن دل ببندد،و چون از او پس بگیرد ناراحت و دلتنگ شود،و هر کس از رسم صاحب طبق آگاه باشد از آن بهره گیرد و او را سپاس گزارد و با کمال میل و سینۀ باز طبق را به او برگرداند.همچنین کسی که سنّت خدا را در دنیا بشناسد میداند که دنیا مهمانخانهای است که در راه خدا از اشخاص رهگذر نه افراد مقیم پذیرایی میشود تا از آن توشه برگیرند و از آنچه در آن موجود است بهره ببرند، چنان که مسافران از اشیای عاریتی بهره میبرند و به آنها دل نمیبندند تا در هنگام جدایی از آنها به مصیبت بزرگی دچار نشوند.
این بود مثالهای دنیا و آفتها و گرفتاریهای آن.
میگویم:اینجا مثال دیگری است که استاد ما صدوق-رحمه الله-در کتاب اکمال
ص:28
1) (26) این حدیث را ابن ابی الدنیا با همین تفصیل روایت کرده است،و احمد و بزاز و طبرانی از حدیث ابن عباس به گونهای مختصرتر از آن روایت کردهاند و اسنادش حسن است(المغنی).
الدین و اتمام النعمة (1)به نقل از یکی از حکما ذکر کرده و مانعی ندارد که آن را نقل کنیم.
سخن صدوق این است:
مثالی دیگر:حال انسان و فریب خوردن او به دنیا و غفلتش از مرگ و وحشتهای پس از آن و فرو رفتن او در لذّتهای دنیای فانی که آمیخته به تیرگیهاست چه بسیار شبیه حال شخصی است که در چاهی آویخته شود و کمر خود را با ریسمانی ببندد.در ته آن چاه اژدهای بزرگی باشد که انتظار سقوط او را میکشد و برای بلعیدن او دهانش را گشوده است و در بالای چاه دو موش سپید و سیاه همچنان در حال جویدن و بریدن آن ریسمانند و لحظهای از بریدن آن احساس خستگی نمیکنند.شخص یاد شده با این که اژدها را(در ته چاه)میبیند و لحظه به لحظه شاهد بریده شدن ریسمان است به اندک عسلی که به دیوار چاه چسبیده و به خاک آمیخته شده و زنبورهای زیادی گرداگرد آن را گرفتهاند روی بیاورد و به لیسیدن آن سرگرم شود و در آن فرورود و از آن لذّت ببرد و با زنبورها به ستیز پردازد و تمام توجّهش را به همان عسل معطوف دارد و به خطری که در بالا و پایین چاه او را تهدید میکند توجهی نکند.
در این مثال چاه همان دنیاست و ریسمان،عمر آدمی است و اژدهای دهان گشاده (ته چاه)مرگ و آن دو موش سپید و سیاه شب و روزند که(ریسمان)عمر آدمی را میبرند و عسل آمیخته به خاک همان لذّتهای دنیاست که با کدورتها و دردها آمیخته است و زنبورها(یی که بر عسل آمیخته به خاک گرد آمدهاند)عبارت از دنیاطلبانند که بر سر دنیا با هم در ستیز و دعوایند.
چه بسیار این مثال بر دنیا و اهل دنیا مطابقت دارد.از خدا میخواهیم که ما را هدایت فرماید و به ما بینش عطا کند و از گمراهی و غفلت به خدا پناه میبریم.
ص:29
1) (27) اکمال الدین و اتمام النعمة،ص 327،مؤلف نقل به معنی کرده است.
(1)بدان که تا از ماهیّت دنیای نکوهیده آگاه نشوی و ندانی که از چه چیز باید پرهیز کرد و از چه چیز پرهیز نکرد،تنها شناخت نکوهش دنیا برایت کافی نیست.بنابراین ناگزیریم بیان کنیم دنیای نکوهیدهای که به پرهیز از آن امر شده به خاطر این که دشمن انسان است و راه ارتباط با خدا را قطع میکند کدام دنیاست؟ از این رو میگوییم:دنیا و آخرتت عبارتند از دو حالت از حالات دلت و آن حالتی که نزدیک و پست است دنیا نام دارد که شامل تمام حالات پیش از مرگ میشود و حالاتی که پس از دنیا و مرگ است آخرت نامیده میشود.پس هر بهره و هدف و لذّت و خواستهای که پیش از مرگ میبری نسبت به تو دنیا به شمار میآید،جز این که تمام بهرهها و تمایلاتی که در تو است نکوهیده نیست،بلکه به سه بخش تقسیم میشود:
یک بخش بهرههایی است که در دنیا با تو است و نتیجه آن پس از مرگ نیز همراهت است و آن فقط علم و عمل است؛و مقصود من از علم،شناخت و صفات و افعال خدا و فرشتگان و کتابها و پیامبران و باطن زمین و آسمان و علم به دین پیامبر خداست؛و مقصودم از عمل عبادتی است که خالص برای خدا انجام گیرد و گاه عالم چنان به علم انس میگیرد که برایش لذیذترین اشیا میشود و خواب و آمیزش با زنان و خوراک را رها میسازد،چرا که لذّت علم از تمام آنها در نظر او بالاتر است و این بهرهای است سریع که در دنیا به انسان میرسد.ولی آنگاه که ما از دنیای نکوهیده سخن میگوییم این مورد را هرگز جزء دنیای نکوهیده نمیشماریم،بلکه میگوییم:این مورد جزء آخرت است.همچنین شخص خداپرست گاه به عبادت انس میگیرد و چنان از آن لذّت میبرد که اگر کسی مانع عبادت او شود بزرگترین کیفر را نسبت به او روا میدارد تا آنجا که یکی از عابدان گفته است:من از مرگ نمیهراسم،جز از این نظر که میان من و عبادت شب هنگام جدایی میافکند؛و دیگری میگفت:خدایا در قبر هم به من توان
ص:30
نمازگزاردن و رکوع و سجود عطا فرما.نماز برای چنین شخصی از بهرههای دنیوی به شمار میآید و بر هر بهرۀ دنیوی از آن جهت که دنیا از دنو(نزدیکی و پستی)گرفته شده نام دنیا منطبق میشود،ولی مقصود ما از دنیای نکوهیده این مورد نیست.پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:«از دنیای شما سه چیز محبوب من است بوی خوش،زنان،و روشنی چشمم در نماز.» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)نماز را از لذّتهای دنیا شمرده است،زیرا هر چه محسوس باشد و مشاهده شود از عالم شهادت و دنیاست،و لذّت بردن از به حرکت درآمدن اعضای بدن در حال سجود و رکوع در دنیا انجام میشود.از این رو پیامبر(صلی الله علیه و آله)آن را به دنیا نسبت داده است،ولی ما در این کتاب جز از دنیای نکوهیده سخن به میان نمیآوریم از این رو میگوییم:موارد یاد شده(لذت بردن از علم و عبادت)جزء دنیا (ی نکوهیده)به شمار نمیآید.
نوع دوم در مقابل نوع اول و در منتها درجۀ تضاد با آن است:هر چه بهرۀ دنیوی دارد و برای آخرت هرگز نتیجهای ندارد،مانند لذت بردن از گناهان و برخورداری از چیزهای مباح که بیش از مقدار لازم است و نیازهایی که جنبۀ رفاهی دارد مانند بهرهمندی از پوستهای گاو که آکنده از طلا و نقره است و اسبان داغدار و دامها و کشت،و غلامان و کنیزان و اسبها و چهار پایان و قصرها و خانههای مستحکم، و جامههای قیمتی و غذاهای لذیذ،که بهرهمندی بنده از تمام آنها همان دنیای نکوهیده است،و دربارۀ نعمتهایی که زائد شمرده میشود یا مورد نیاز است بیشتر باید تأمل کرد.
نوع سوم حد وسط میان دو طرف است:هر بهرۀ دنیوی که آدمی را در انجام کارهای آخرت یاری میدهد،مانند برخورداری از غذا به مقدار قوت ضروری و یک
ص:31
1) (28) این حدیث را احمد در(مسند)ج 3،ص 128،و نسایی(در سنن)،ج 7،ص 71،و حاکم در مستدرک و بیهقی در سنن از حدیث انس به سندی حسن روایت کردهاند چنان که در الجامع الصغیر آمده است
جامۀ درشت و هر چه برای زنده ماندن و سلامتی انسان ضروری است و آدمی با آن به علم و عمل میرسد،مانند نوع اول جزء دنیا(ی نکوهیده)نیست زیرا به نوع اول کمک میکند و وسیلهای برای رسیدن به آن(علم و عمل)است و هرگاه بنده از آن برخوردار باشد به قصد این که به علم و عمل برسد از دنیا(ی نکوهیده)بهرهمند نشده و از دنیا طلبان محسوب نمیشود و اگر انگیزۀ او بهرۀ دنیوی باشد،بیآن که برای تقوا کمک بگیرد جزء نوع دوم(دنیای نکوهیده)محسوب میشود و با بنده در هنگام مرگ فقط سه خصلت باقی میماند:
الف:صفای دل که مقصود پاکی دل از آلودگیهای دنیاست.
ب:انس گرفتن بنده به خدا.
ج:محبّت و دوستی بنده نسبت به خدا.
بدان که صفا و پاکی دل جز با خودداری از تمایلات دنیوی به دست نمیآید،و انس به خدا حاصل نمیشود مگر این که بنده خدا را بسیار یاد کند و از آن غفلت نورزد؛ و دوستی به خدا با شناخت او صورت میگیرد و شناخت جز با تفکر دائمی به دست نمیآید.این سه خصلت است که پس از مرگ موجب نجات و سعادت میشود و باقیات الصالحات است.امّا پاکی دل از تمایلات دنیا جزء امور نجاتبخش است،چرا که سپری میان بنده و عذاب خداست،چنان که در حدیث آمده است:«همانا اعمال بنده(در روز قیامت)از او دفاع میکند و هرگاه عذاب از سوی پاهایش به طرف او بیاید قیام در شب (برای عبادت)میآید و از او دفاع میکند و هرگاه از سوی دستهایش بیاید صدقه میآید و از او دفاع میکند تا آخر حدیث». (1)امّا انس و دوستی به خدا از امور سعادتبخش است و هر دو بنده را به لذّت جاودانگی و مشاهده(جمال حق)میرسانند و این سعادت در پی مرگ میشتابد تا انسان وارد قبر شود و قبر او به صورت باغی از باغهای بهشت در
ص:32
1) (29) این حدیث را طبرانی از حدیث عبد الرحمن بن سمره با همین تفصیل روایت کرده است(المغنی).
میآید.چگونه چنین نباشد در حالی که فقط یک محبوب دارد(خدا)و موانعی که جلو او را میگرفت تا نتواند بطور مستمر خدا را یاد کند و در جمال حضرت حق بنگرد،با مرگ برطرف شده است،و از زندان(دنیا)رها شده و پردۀ میان او و محبوبش کنار رفته است.پس شادمان و در امان از موانع و جدایی دوست بر او وارد شود؛و چگونه دوستدار دنیا در هنگام مرگ گرفتار عذاب نشود،در حالی که جز دنیا محبوبی نداشته و این محبوب بزور از او گرفته شده و میان او و محبوبش که دنیاست جدایی افتاده و راههای چارۀ بازگشت به دنیا بر او مسدود شده است؛در همین مورد گفته شده است:
ما حال من کان له واحد غیب عنه ذلک الواحد (1)
مرگ فانی شدن نیست و تنها جدا شدن از دوستداشتنیهای دنیا و وارد شدن بر خدای متعال است.در این صورت روندۀ راه آخرت عوامل این صفات سهگانه را که ذکر،فکر،و عمل است مدّ نظر دارد؛عملی که او را از تمایلات دنیا مانع میشود و لذّتهای آن را مورد خشم او قرار میدهد و رابطهاش را با لذّتها قطع میکند،و تمام این امور میسّر نمیشود مگر با داشتن بدن سالم؛و رسیدن به بدن سالم با غذا و پوشاک و مسکن میسّر است و هر یک از آنها نیاز به عواملی دارد.بنابراین بنده هرگاه از هر کدام از این سه(غذا،پوشاک و مسکن)به مقدار ضرورت برای آخرت بهره بگیرد از دنیا طلبان نخواهد بود،بلکه دنیا نسبت به او کشتزار آخرت است.و اگر از آنها به قصد لذّت و بهره بردن نفس استفاده کند از دنیا طلبان و متمایلان به لذّتهای دنیا خواهد بود، جز این که تمایل به لذّتهای دنیا دو قسم است:یکی این که لذّت،صاحب لذّت را در قیامت گرفتار عذاب خدا میکند و آن را حرام مینامند دیگر لذّتی که میان بنده و درجات بلند(آخرت)مانع میشود و او را در معرض حسابرسی طولانی قرار میدهد چنین لذّتی را لذّت حلال مینامند و انسان صاحب بصیرت میداند که ایستادن زیاد در
ص:33
1) (30) چه حالی دارد کسی که یک محبوب بیش ندارد و آن هم از او دور است.
صحرای محشر برای حسابرسی نیز کیفر به شمار میآید.پس در حساب هر کسی که کنجکاوی و دقّت شود رنج میبرد. (1)از این رو پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«حلال دنیا محاسبه میشود و حرام آن موجب کیفر است». (2)و نیز فرمود:«حلال دنیا هم کیفر دارد».جز این که کیفر حلال از کیفر حرام سبکتر است.اگر حسابرسی نباشد درجات بلندی که در بهشت از دست انسان میرود و حسرتی که بخاطر از دست رفتن آن درجات در برابر لذّتهای پست بیدوام دنیا بر دل انسان وارد میشود نیز عذابی به شمار میآید.این حالت را با حالت خود در دنیا مقایسه کن که هرگاه ببینی همگنانت در سعادتهای دنیوی بر تو سبقت گرفتهاند چگونه دلت از حسرت پاره پاره میشود با این که میدانی این خوشبختیهای دنیوی دوامی ندارد و با تیرگیهایی که صفایی ندارد شکسته میشود، پس در مورد از دست دادن سعادتهایی که عظمت آن به وصف درنمیگنجد و زمان و روزگار به کنه آن نمیرسد چه حالی خواهی داشت،و هر کس در دنیا از نعمتی برخوردار شود،گرچه شنیدن آواز پرندهای یا نگاه کردن به سبزهای یا نوشیدن آب سردی باشد.چند برابر آن از لذّتهای اخروی او کاسته میشود،و در معرض سؤال و جواب قرار گرفتن خود نوعی ذلّت است و در آن ترس و زحمت و انتظار و ذلّت وجود دارد و تمام اینها جزء کم شدن بهرۀ انسان شمرده میشود.بنابراین کم و زیاد و حلال و حرام دنیا ملعون است مگر آن مقداری که انسان را بر تقوای الهی یاری دهد،زیرا این مقدار بهرهمندی از دینی جزء دنیا(ی نکوهیده)محسوب نمیشود؛و هر کسی که نسبت
ص:34
1) (31) این حدیث را بخاری در صحیح،ج 8،ص 139،و مسلم در صحیح،ج 8،ص 164،باب اثبات الحساب روایت کردهاند.
2) (32) این حدیث را ابن ابی الدنیا و بیهقی در شعب الایمان از طریق او در حالی که در علی بن ابی طالب(علیه السلام)متوقّف میشود با سندی منقطع روایت کرده و در آن نقل آمده است«و مرامها النار»عراقی گوید:من این حدیث را به صورت مرفوع نیافتهام.میگویم:سید رضی(ره)در نهج البلاغه،به شمارۀ 79 از خطبههای علی(علیه السلام)چنین نقل کرده است«فی حلالها حساب و فی حرامها عقاب».
به دنیا شناخت بیشتری داشته باشد بیشتر از نعمتهای دنیا پرهیز میکند تا آنجا که عیسی(علیه السلام)سرش را در هنگام خواب بر روی سنگی نهاد سپس آن سنگ را بدور افکند، چون شیطان بر او مجسّم شد و گفت:به دنیا مایل شدی.سلیمان(علیه السلام)در دوران سلطنت خود غذاهای لذیذ و گوارا به مردم میخورانید و خود نان جو میخورد.پس سلطنت را از این راه بر نفس خود وسیلۀ سختی و خواری قرار داد،زیرا خویشتنداری از غذاهای گوارا در حال دسترسی به آنها دشوارتر است.از این رو خدای متعال دنیا را از پیامبر ما(صلی الله علیه و آله)دور ساخت و چند روز گرسنه میماند و از گرسنگی بر شکم مبارکش سنگ میبست. (1)به همین دلیل است که خدا گرفتاری و محنت را بر انبیا و اولیا مسلط ساخت سپس بر افراد برگزیدهتر و به حق نزدیکتر و تمام آن سختیها به خاطر توجه و منّت نهادن بر آنان بود تا از آخرت بهرۀ بیشتری ببرند؛چنان که پدر مهربان فرزند خود را به سبب محبّتی که به او دارد نه از روی بخل از میوههای گوارا منع میکند و او را به رنج رگ زدن و حجامت ملزم میسازد.از مطالب یاد شده دانستید که هر چه برای خدا نباشد جزء دنیا به شمار میآید و هر عملی که برای خدا(در دنیا)انجام شود جزء دنیا محسوب نمیشود.
اگر کسی بپرسد:چه کارهایی برای خداست؟میگویم:امور سه نوعاند:اموری که برای خدا نیست و از آن به گناهان و امور ممنوعه تعبیر میشود و انواع نعمتهای مباح جزء دنیای نکوهیده است.این بخش هم از نظر صورت و هم از نظر حقیقت جزء دنیاست.امور دیگر آن است که به ظاهر برای خداست و ممکن است برای غیر خدا قرار داده شود و آن سه چیز است:اندیشیدن،یاد کردن،جلوگیری از شهوات،این سه کار اگر در نهان باشد و انگیزۀ آن فقط خدا و روز جزا باشد برای خداست و جزء دنیا نیست و اگر هدف از تفکّر طلب دانش باشد تا با آن شرافت به دست بیاورد و در میان مردم با اظهار علم مقبول واقع شود یا غرض از ترک شهوت نگهداری مال یا تندرستی یا مشهور شدن
ص:35
1) (33) به الترغیب و الترهیب،ج 4،ص 195،باب عیش النبی(صلی الله علیه و آله)رجوع کنید.
به زهد باشد در حقیقت جزء دنیاست،اگر چه بظاهر گمان میرود برای خداست.امور دیگر بظاهر برای لذّت بردن نفس است و ممکن است در حقیقت برای خدا منظور شود؛ مانند خوردن،آمیزش با زنان و هر چه به باقی ماندن انسان و فرزندانش مربوط میشود.
اگر مقصود لذّت نفسانی باشد جزء دنیاست و اگر مقصود کمک گرفتن از آن بر تقوای الهی است در حقیقت برای خداست،اگر چه ظاهر آن دنیاست.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر کس حلال دنیا را بطلبد و به آن فخر بفروشد و ببالد خدا را در حالی ملاقات کند که بر او خشمگین باشد و هر کس حلال دنیا را طلب کند تا از سؤال مصون بماند و نفس خود را حفظ کند روز قیامت بیاید در حالی که صورتش مانند ماه شب چهارده میدرخشد». (1)
پس بیندیش که امور یاد شده چگونه با نیت فرق میکند.در این صورت دنیا لذّت نفسانی دنیوی تو است که برای کار آخرت به آن نیازی نداری و از آن به هوا تعبیر میشود و خدای متعال به آن فرموده است: وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْوی . (2)
بدان که تمام اجزای هوا پنج چیز است که خدای متعال در این آیه آنها را گرد آورده است: أَنَّمَا الْحَیاةُ الدُّنْیا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِینَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَیْنَکُمْ وَ تَکاثُرٌ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ . (3)و اشیای خارجی که از امور پنجگانۀ فوق به دست میآید هفت چیز است که در این آیه گرد آمده است: زُیِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنِینَ وَ الْقَناطِیرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَیْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعامِ وَ الْحَرْثِ ذلِکَ مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ اللّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ . (4)
ص:36
1) (34) این حدیث را ابو نعیم در الحلیه و بیهقی در الشعب از حدیث ابو هریره به سندی ضعیف روایت کرده چنان که در المغنی است.
2) (35) نازعات/40-41:و نفس را از هوا باز داشته،بهشت جایگاه اوست.
3) (36) حدید/20:زندگی دنیا تنها بازی و سرگرمی،و تجمّلپرستی و تفاخر در میان شما،و افزون طلبی در اموال و فرزندان است.
4) (37) آل عمران/14:محبّت امور مادّی،از زنان و فرزندان و اموال هنگفت از طلا و نقره و اسبهای ممتاز،چهارپایان و زراعت،در نظر مردم جلوه داده شده است(تا در پرتو آن آزمایش و تربیت شوند ولی)اینها(در صورتی که هدف نهایی آدمی را تشکیل دهند)سرمایۀ زندگی پست(مادی)هستند و سرانجام نیک(و زندگی عالیتر)در نزد خداست.
پیش از این دانستید هر چیزی که برای خدا باشد جزء دنیا نیست و خوراک مورد نیاز و مسکن و پوشاکی که لازم است اگر به قصد خدا باشد برای خداست،و فزون خواهی رفاه است و آن برای غیر خداست؛و میان رفاه و مقدار ضروری زندگی یک درجهای است که از آن به حاجت تعبیر میشود و حالت حاجت دو طرف و یک واسطه دارد:یک طرف حاجت نزدیک به حد ضرورت است و زیانی ندارد،زیرا اکتفا کردن به حدّ ضرورت ممکن نیست و طرف دیگر حاجت نزدیک به رفاه است و باید از آن پرهیز شود و میان این دو طرف واسطههای اشتباه اندازی است،«و هر که پیرامون قرقگاه بچرخد ممکن است در آن بیفتد»؛و دوراندیشی تا جایی که ممکن است در پرهیز و نگاهداری و نزدیک شدن به حدّ ضرورت است تا از انبیا و اولیا پیروی کرده باشد؛زیرا آنان نفوس خود را به حدّ ضرورت برمیگرداندند،تا آنجا که خاندان اویس قرنی میپنداشتند که او دیوانه است،چون نفس خود را سخت در تنگنا قرار میداد.
کسانش برای او خانهای در کنار خانۀ خود ساختند.یک سال دو سال و سه سال میگذشت و او را نمیدیدند.او اوّل اذان از خانه بیرون میرفت و آخر شب به خانه برمیگشت.غذای او هستههای خرمایی بود که جمع میکرد و اگر خرمای نامرغوبی نصیب او میشد برای افطارش ذخیره میکرد و اگر خوراکش از خرمای نامرغوب تأمین میشد هستههای خرما را صدقه میداد و گرنه هستههای خرما را میفروخت و چیزی برای خوردن میخرید و لباس او از کهنه لباسهایی بود که در مزبلهها میانداختند،پاره لباسها را برمیداشت و در رود فرات میشست و به هم میدوخت و میپوشید و گاه به کودکان میگذشت و به گمان اینکه دیوانه است به او سنگ میزدند.اویس به آنها
ص:37
میگفت:ای برادران اگر به من سنگ میزنید سنگهای کوچک بزنید چرا که میترسم بدنم را خونین کنید و وقت نماز برسد و به آب نرسم. (1)روش زندگی اویس چنین بود؛از این رو پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)به او اهمیّت میداد و در به او فرمود:«من رایحۀ خداوند رحمان را از سوی یمن استشمام میکنم». (2)عمر بن خطّاب چون به حکومت رسید گفت:ای مردم هر کدامتان اهل عراقید بهپاخیزید.پس به پا خاستند؛عمر گفت:
بنشینید مگر اهالی کوفه؛پس نشستند و گفت اهالی کوفه بنشینند جز قبیلۀ مرّاد. (3)
نشستند عمر گفت:همه بنشینید،مگر کسی که از طایفۀ قرن است.همه نشستند جز یک مرد،عمر به او گفت:تو از قرن هستی؟گفت:آری،گفت:آیا اویس بن عامر قرنی را میشناسی،و اوصافش را بیان کرد؛پس گفت:آری ای امیر المؤمنین،چرا از او میپرسی به خدا در میان طایفۀ ما نادانتر،دیوانهتر،ترسوتر و پستتر از او نیست.عمر گریست؛ آنگاه گفت:آنچه را از پیامبر شنیدم میگویم نه از خودم.پیامبر میفرمود:«اویس کسانی چون ربیعه و مضر را شفاعت میکند». (4)هرم بن حیّان میگوید:چون این گفته را از عمر شنیدم وارد کوفه شدم و تمام همّتم این بود که اویس را بجویم و از او چیزی بپرسم
ص:38
1) (38) این خرافه و نظایر آن از افسانهها و دروغهایی است که به دست خیالپردازان فاسد نوشته شده است و سزاوار آن است که در دفتر قصهپردازان نوشته شود.متأسفم که یک چنین مطالب خرافی در این کتاب ارزندۀ مهم به چشم میخورد و مؤلف هیچ ای بدانها نکرده است در حالی که اویس مردی الهی و پیشگام بود و از راه عدالت و حق منحرف نشد با امیر المؤمنین(علیه السلام)در صفین حاضر بود و به شهادت رسید چنان که گروهی از بزرگان مانند نجاشی و دیگران به آن تصریح کردهاند.
2) (39) عراقی میگوید:برای این حدیث مأخذی نیافتم.
3) (40) جوهری گوید:مراد:پدر قبیلهای از یمن است،او مراد بن مالک بن زید بن کهلان بن سبأ بود.و گویند:نامش یحابر-بر وزن مهاجر-بود پس تمرّد کرد از این رو،مراد نامیده شد و بنابراین قول،مرّاد،بر وزن فعّال است.
4) (41) به حدیثی طولانی در رجال کشی،ص 65،رجوع کنید که در آن آمده پیامبر(صلی الله علیه و آله)روزی به اصحابش فرمود:«به مردی از امتم مژده دهید که به او اویس میگویند چرا که او کسانی چون ربیعه و مضر را شفاعت میکند»تا آخر حدیث و نظیر این حدیث در الاختصاص،ص 7 آمده است.
تا به او رسیدم،در اواسط روز او را دیدم که در کنار رود فرات نشسته و وضو میگرفت و لباسهایش را میشست.هرم گوید از توصیفی که برایم شده بود او را شناختم.مردی بود پرگوشت و کاملا گندمگون و سر تراشیده با محاسنی انبوه که عبا و شلواری پشمین بر تن داشت و به راستی رنگ چهرهاش تغییر کرده،وحشتآور و بدمنظر بود.هرم گوید:بر او سلام کردم،جوابم داد و به من نگریست.حیران شدم و گفتم:خدا تو را زنده بدارد،و دستم را دراز کردم تا با او مصافحه کنم؛از مصافحه با من خودداری کرد.پس گفتم:ای اویس خدا تو را بیامرزد حالت چگونه است؟آنگاه به خاطر محبّتی که به او داشتم و دلسوزیام بر او گریه گلوگیرم شد؛چون او را در حال بدی دیدم،تا آنجا که من و او هر دو گریستیم.سپس گفت:حیّاک الله ای هرم بن حیّان برادرم تو چطوری و چه کسی تو را به من راهنمایی کرد؟گفتم:خدا،پس گفت:جز خدای یگانه خدایی نیست؛پاک و منزّه است،خدا همانا وعدۀ پروردگار ما شدنی است.هرم گوید:هنگامی که مرا شناخت به شگفت آمدم به خدا پیش از این او را ندیده بودم و او نیز مرا ندیده بود.گفتم:از کجا نام و نام پدرم را دانستی با این که پیش از امروز تو را ندیدهام؟گفت:خدای دانا و آگاه به من خبر داد آنگاه که نفسم با نفست سخن گفت روح من روح تو را شناخت.همانا ارواح مانند بدنها نفس دارند و مؤمنان یکدیگر را میشناسند و با هم به روح خدا دوستی میورزند،اگر چه یکدیگر را ملاقات نکرده باشند؛یکدیگر را میشناسند و با هم سخن میگویند اگر چه منازل و خانههایشان از هم دور باشد.هرم گوید:گفتم:خدای رحمتت کند،از رسول خدا برایم حدیث نقل کن که از تو بشنوم گفت:ای هرم بن حیّان من پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)را درک نکردهام،پدر و مادرم به فدای رسول خدا با او همنشینی نداشتهام ولی مردانی را دیدهام که با آن حضرت همنشین بوده و همان مقدار حدیث که از پیامبر به تو رسیده به من نیز به وسیلۀ یاران پیامبر رسیده است و دوست ندارم که باب نقل حدیث و قضاوت و فتوا را بر خودم بگشایم.در نفس خود سرگرمیی دارم که مرا از
ص:39
سرگرم شدن با مردم باز میدارد.گفتم:برادرم آیهای از قرآن برایم بخوان تا از تو بشنوم و برایم دعا کن و به من وصیّتی کن که از تو حفظ کنم،چرا که من تو را برای خدا سخت دوست میدارم.هرم گفت:پس به پا خاست و دستم را در کنار فرات گرفت و گفت:
اعوذ باللّه السّمیع العلیم من الشّیطان الرّجیم.آنگاه گریست،و گفت:پروردگارم فرموده-و گفتار پروردگارم حق است و راستترین سخن است.آنگاه این آیه را قرائت کرد: وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما لاعِبِینَ ما خَلَقْناهُما إِلاّ بِالْحَقِّ وَ لکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لا یَعْلَمُونَ (1)تا به- إِنَّهُ هُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ رسید.
پس صیحهای زد که گمان بردم غش کرده است.سپس گفت:ای پسر حیّان پدرت حیان در گذشت و تو نیز میمیری و به بهشت یا دوزخ میروی،و پدر و مادرت آدم و حوّا مردند،و نوح و ابراهیم خلیل الرحمن و موسی نجیّ الرحمن و داود و خلیفة الرحمن همه مردند و محمّد(صلی الله علیه و آله)که فرستاده پروردگار جهانیان بود درگذشت،و ابو بکر و عمر مردند.آنگاه گفت:وا عمراه.هرم گوید:به اویس گفتم خدا تو را بیامرزد عمر نمرده است،گفت:پروردگارم مرا از مرگ عمر آگاه ساخت و نفسم نیز خبر داد.سپس گفت:
من و تو نیز جزء مردگانیم که گویی مرگمان واقع شده؛آنگاه بر پیامبر(صلی الله علیه و آله)درود فرستاد و برایم پنهانی دعاهایی کرد و گفت:این وصیت من است به تو ای هرم بن حیّان کتاب خدا(قرآن)و روش مؤمنان صالح را در نظر داشته باش،از مرگ خودم و مرگ تو خبر میدهم به تو سفارش میکنم که همواره مرگ را به خاطر داشته باشی تا هستی یاد مرگ از دلت نرود و چون به سوی قوم خود بازگشتی آنان را از خدا بترسان و خیرخواه تمام امّت باش و بپرهیز که بهاندازۀ یک وجب از جماعت جدا شوی که دینت از تو جدا میشود و تو از آن آگاه نشوی در نتیجه روز قیامت وارد دوزخ شوی.برای من و خودت
ص:40
1) (42) دخان/38-39:ما آسمانها و زمین و آنچه در میان این دو است بیهدف نیافریدیم.ما آن دو را فقط بحق آفریدیم،ولی اکثر آنها نمیدانند.
دعا کن.آنگاه گفت:خدایا این هرم میپندارد که به خاطر تو مرا دوست دارد و برای رضای تو به دیدارم آمده است.پس در بهشت او را به من معرّفی کن و او را با من به دارالسلام درآور،و تا در دنیا زنده است هرجا که هست او را حفظ کن،و در دنیا ملک و زمین کشاورزی کمی به او بده و هر چه در دنیا به او دادهای برایش راحت قرار بده و او را از سپاسگزاران نعمتهای خود گردان و از سوی من بهترین پاداشها را به او مرحمت فرما.آنگاه گفت:ای هرم بن حیّان با تو وداع میکنم.درود و رحمتها و برکتهای خدا بر تو باد از امروز به بعد مرا نخواهی دید خدایت رحمت کند؛در جستجوی من مباش چرا که من شهرت را دوست ندارم و به تنهایی علاقهمندم،من تا زندهام با این مردم سخت در غم و اندوهم؛از من جویا مشو و در طلب من مباش و بدان که تو از من آسودهای،اگر چه تو را نبینم و تو مرا نبینی.پس مرا یاد کن و برایم دعا کن که من نیز به یاد تو و دعاگویت هستم انشاءالله تو به آن راه برو تا من به این راه بروم.پس سخت اظهار علاقه کردم که ساعتی همراهش راه بروم؛او خودداری کرد و از او جدا شدم.پس گریست و مرا به گریه آورد من از پشت سر به او نگاه میکردم تا وارد یکی از کوچهها شد،سپس از حال او جویا شدم و هیچ کس را نیافتم که از حال او به من خبری بدهد،خدایش رحمت کند و بیامرزد. (1)
روش فرزندان آخرت که از دنیا روی گرداندهاند چنین بوده است.پیش از این در شرح نکوهش دنیا و از سیرۀ انبیا و اولیا دانستید که حدّ دنیا تمام آن چیزی است که آسمان بر آن سایه افکنده و زمین آن را پوشانیده است،مگر آن مقدار از دنیا که برای خدا باشد ضدّ دنیا آخرت است و آن هر چیزی است که در آن خدا قصد شود و آنچه از دنیا به مقدار ضرورت و برای نیرو گرفتن بر بندگی خدای عزّ و جلّ باشد از دنیا به شمار نمیآید؛و این مطلب با یک مثال روشن میشود:مثلا اگر زائر خانۀ خدا سوگند یاد کند
ص:41
1) (43) این سخن با این طول و تفصیل داستانی است خرافی که بعضی از صوفیان آن را به هم بافتهاند.
که در راه حج به کاری غیر از حجّ مشغول نشود،بلکه فقط به کار حجّ بپردازد؛آنگاه سرگرم نگهداری توشه و علوفۀ شتر و دوختن مشک و به تمام چیزهایی که در حج مورد نیاز اوست بپردازد بر خلاف سوگندش عمل نکرده و به غیر حج مشغول نشده است (چون تمام کارهای یاد شده مربوط به حج بوده)بدن نیز مرکب سواری نفس است که با آن مسافت عمر را میپیماید؛بنابراین توجّه به بدن آن اندازه که بتواند راه علم و عمل را بپیماید از آخرت است نه از دنیا.آری هرگاه قصدش لذّت بردن بدن از وسایل یاد شده و رفاه طلبی باشد از آخرت منحرف شده و بیم آن میرود که در دلش قساوت ایجاد شود طنافسی گوید:در مسجد الحرام هفت روز بر باب بنی شیبه شکم خالی بماندم پس در شب هشتم بین خواب و بیداری صدای منادیی را شنیدم که میگفت:بهوش باشید، هر کس از دنیا بیش از مورد نیازش بردارد خدا چشم دلش را کور میکند،این است شرح حقیقت دنیا.
(1)و سرگرمیهای دنیا که تمام همّتهای مردم را به خود مشغول ساخته تا آنجا که خود و آفریننده و مبدأ و مقصد خود را از یاد بردهاند بدان که دنیا عبارت است از اشیای موجود در خارج و انسان از آن بهره میبرد و سرگرم اصلاح آنها میشود و آنها سه چیز است که گاه گمان میرود دنیا یکی از آن سه چیز است در حالی که چنان نیست.امّا اشیای خارجی موجود که دنیا عبارت از آنهاست زمین و اشیای موجود در آن است.خدای متعال میفرماید: إِنّا جَعَلْنا ما عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً . (1)بنابراین زمین بستر آدمیان و گاهواره و قرارگاه و
ص:42
1) (44) کهف/7:ما آنچه را روی زمین است زینت آن قرار دادیم،تا آنها را بیازماییم کدامینشان بهتر عمل میکنند.
محلّ سکونت است،و آنچه در روی زمین موجود است برای انسان پوشاک و خوراک و نوشیدنی و ازدواج است.تمام آنچه در زمین وجود دارد سه قسم است:معدنیات، گیاهان،حیوانات.انسان معدنیات را برای ابزار و ظروف میخواهد مانند مس و سرب و برای نقدینگی مانند طلا و نقره و برای دیگر اهداف،امّا گیاه را برای قوت قرار دادن و درمان(دردها)میطلبد.امّا حیوان به انسان و چهارپایان تقسیم میشود.چهارپایان را برای خوردن گوشتشان و سوار شدن بر پشتشان و زیور میطلبند و گاه انسان میخواهد دیگر انسانها را به خدمت بگیرد و بر آنها مسلّط شود مانند غلامان یا از آنها بهرهمند گردد مانند زنان و کنیزان و میخواهد دلهای مردم را تملّک کند و تعظیم و احترام در دلها ایجاد کند که از آن به مقام تعبیر میکنند،زیرا معنای جاه و مقام مالک شدن دلهای آدمیان است،این است موجودات خارجی که از آنها به دنیا تعبیر میکنند و همۀ آنها را خداوند در این آیه گرد آورده است: زُیِّنَ لِلنّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنِینَ ؛و این انس گرفتن است: وَ الْقَناطِیرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ ؛و این از جواهر و معدنهاست و در آن توجّه دادن به دیگر مرواریدها و یاقوتهاست؛ وَ الْخَیْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعامِ که چهارپایان و حیوانات است؛ وَ الْحَرْثِ (1)که گیاهان و کشتزارهاست.این است موجودات خارجی دنیا،جز این که بنده نسبت به آن موجودات دو نوع علاقه دارد:
اول علاقۀ قلبی که دوست داشتن موجودات خارجی و متوجّه ساختن همّت خود به آنهاست تا آنجا که دل آدمی مانند برده یا کسی شود که دنیا را بسیار دوست میدارد و تمام صفات دل که وابسته به دنیاست جزو این علاقه است مانند تکبّر،حیلهگری،حسد، خودنمایی و شهرت و بدگمانی و چرب زبانی و علاقه به ستایش و فخرفروشی و ثروت زیاد؛و این است دنیای درونی.امّا دنیای ظاهری همان موجودات خارجی است که یاد
ص:43
1) (45) آل عمران/14:محبّت امور مادی،از زنان و فرزندان و اموال هنگفت از طلا و نقره و اسبهای ممتاز و چهارپایان و زراعت....تا آخر.
کردیم.دوّم علاقه و ارتباط اشیای خارجی با بدن است،بدین صورت که آدمی سرگرم اصلاح این اشیا گردد تا شایستۀ بهرهوری خود و دیگران شوند و شامل تمام صنعتها و شغلهایی میشود که مردم به آن اشتغال دارند و همین دو علاقه(علاقۀ دل به محبّت و علاقۀ بدن به شغل)موجب شده که مردم خود و محل بازگشت خود(معاد)را از یاد ببرند.و اگر انسان خودش و پروردگارش را بشناسد و حکمت و راز دنیا را درک کند خواهد دانست که این موجودات خارجی که دنیا نامیدهایم فقط برای تغذیه مرکب روح که بدن است آفریده شده،مرکبی که با آن به سوی خدا حرکت میکند،زیرا قوام بدن به خوردنی و آشامیدنی و پوشاک و مسکن است،چنان که قوام و بقای شتر در راه حج به آب و علوفه و پالان و جهاز است.حکایت بنده در فراموش کردن نفس و مقصد خود حکایت آن حاجی است که در منزلهای بین راه توقّف میکند و همواره به علوفه دادن و پذیرایی و نظافت شتر خود میپردازد و لباسهای رنگارنگ بر او میپوشاند و انواع گیاهان خشک بر آن بار میکند و برایش آب سرد تهیه میکند تا از کاروان بماند،در حالی که از حج و عبور قافله غافل است و نمیداند که خود و شترش در بیابان طعمۀ درندگان میشوند،ولی حاجیان بینا به کار شتر نمیپردازند،مگر آن اندازه که توان رفتار داشته باشد و در حالی که به شتر میپردازند دل به کعبه و حجّ دارند و به مقدار ضرورت به شتر خود توجه میکنند.همچنین کسی که به سفر آخرت بیناست به مقدار لازم به بدن میپردازد،چنان که فقط هنگام ضرورت برای خالی کردن معده میرود و فرقی میان ریختن غذا در معده و بیرون ریختن آن از بدن وجود ندارد.چیزی که مردم را بیش از هر چیز دیگر از خدا باز میدارد شکم است،زیرا خوردن غذا لازم است و کار و پوشاک و مسکن آسانتر است و اگر مردم علت نیازمندی به این امور را میدانستند و به همان مقدار اکتفا میکردند کارهای دنیا تمام وقت آنها را نمیگرفت ولی چون به دنیا و فلسفۀ آفرینش آن و بهرۀ خود از دنیا آگاهی ندارند و دچار غفلت شدهاند کارهای دنیا وقتشان
ص:44
را گرفته است و همچنان بیوقفه آنها را سرگرم کرده و این کارها به هم مرتبط شده تا بینهایت گرفتار شده و بر اثر کار زیاد سرگشته و حیران شدهاند و مقصد اصلی(معاد)را فراموش کردهاند ما سرگرمیها و شغلهای دنیا و چگونگی نیازمند شدن مردم به آنها و اشتباه کردن مردم نسبت به مقاصدشان را به تفصیل یاد خواهیم کرد تا برای شما روشن شود که چگونه کارهای دنیا مردم را از خدا منصرف ساخته و چگونه مردم فرجام کارهای خود را از یاد بردهاند.
پس میگوییم:سرگرمیهای دنیوی همان شغلها و هنرها و اعمالی است که میبینی مردم به آن روی میآورند و انگیزۀ فراوانی شغلها این است که آدمی به سه چیز محتاج است:خوراک و پوشاک و مسکن.خوراک برای زنده ماندن و تغذیه و لباس برای برطرف ساختن گرما و سرما و مسکن نیز برای دفع سرما و گرما و دفع اسباب نابودی از مال و خاندان است؛خداوند خوراک و مسکن و پوشاک را به گونهای نیافریده است که انسان در به دست آوردن آن بینیاز از شغل باشد،آری خداوند چهارپایان را بدون نیاز به شغل آفریده است،زیرا گیاه غذای حیوان است و به پختن نیاز ندارد و گرما و سرما نیز در بدن آنها اثر نمیکند.بنابراین از ساختمان بینیازند و بیابان برای آنها کافی است.
حیوانات به لباس نیاز ندارند و پوست و موی آنها لباس آنهاست،در حالی که انسان چنین نیست.از این رو آدمی به پنج شغل که سرچشمه و اساس همۀ شغلهای دنیاست نیاز دارد که عبارتند از:کشاورزی،چرانیدن،شکار کردن،رشتنی و بافتنی و دوزندگی به پوشاک مربوط است و کشاورزی برای تهیۀ خوراک است و چرانیدن گاو و گوسفند و شتر نیز برای تهیه غذا و مرکب سواری است و منظور از شکار کردن به دست آوردن چیزهایی است که خداوند آفریده است که عبارتند از:شکار کردن یا دستیابی به معدن یا علوفۀ خشک یا هیزم.بنابراین کشاورزان گیاهان را به دست میآورد،و شبان حیوانات را حفظ
ص:45
میکند و موجب زیاد شدن و زاد و ولد آنها میشود و شکارچی آنچه خود از زمین روییده یا به وجود آمده است و انسان در آن هیچ گونه دخالتی ندارد به دست میآورد و شغلها و هنرهای بسیاری جزء این شاخه به شمار میآید و این شغلها نیاز به ابزار و لوازم دارد مانند پارچهبافی و کشاورزی و ساختمانسازی و شکار و ابزار نیز یا از گیاهان تهیه میشود،مانند چوب یا از معدنها مانند آهن و سرب و دیگر فلزات یا از پوست حیوانات ساخته میشود در این صورت نیاز به سه شغل دیگر فلزات یا از پوست حیوانات ساخته میشود در این صورت نیاز به سه شغل دیگر پدید میآید که درودگری و آهنگری و خرّازی(سوراخ کردن و دوختن پوست حیوانات)است و اینان به کار گیرندۀ ابزارهایند.مقصودمان از نجّار هر انسانی است که به نوعی روی چوب کار میکند و منظور از آهنگر هر انسانی است که بر روی مواد معدنی کار میکند،حتّی مسگر و فروشندۀ مس و سوزن و جز آنها،و مقصودمان از ذکر این شغلها جنس آنهاست.امّا تکتک حرفهها بسیار است،و مقصودمان از خرّاز هر انسانی است که بر روی پوست حیوانات و اجزای آن کار میکند،به این ترتیب شغلهای یاد شده ما در تمام شغلهاست.
وانگهی آدمی به گونهای آفریده شده که نمیتواند به تنهایی زندگی کند،بلکه ناگزیر است با همنوعان خود به صورت گروهی زندگی کند و دو دلیل بر این کار هست:یکی نیاز به نسل تا جنس آدمی باقی بماند و آن جز با جمع شدن نر و ماده و زندگی آنها با هم میسّر نمیشود؛دوّم همکاری در فراهم آوردن وسایل از قبیل خوراک و پوشاک و مسکن و تربیت فرزندان،زیرا لازمۀ اجتماع جنس نر و ماده فرزنددار شدن است و یک نفر نمیتواند هم فرزند را نگاه دارد و هم وسایل خوراکی را فراهم آورد،و تنها اجتماع انسان در منزل با خانواده و فرزندانش کفایت نمیکند،بلکه نمیتواند به این صورت زندگی کند و باید گروه بسیاری گرد هم آیند تا هر کدام به شغلی بپردازند.یک نفر به تنهایی نمیتواند امور کشاورزی را در حالی که نیاز به ابزارهای زیادی دارد انجام دهد و ساخت ابزار نیز به آهنگر و درودگر نیاز دارد و غذا به آردکننده و نانوا محتاج است.
ص:46
همچنین چگونه یک نفر به تنهایی میتواند لباس و پوشاک تهیه کند،در حالی که نیاز به کشت پنبه و ابزار دوختن و کارهای بسیار دیگر دارد؟از این روست که زندگی انفرادی انسان محال است و بشر به اجتماع نیازمند میشود.آنگاه اگر افراد بشر در بیابان بدون سقف و سایهبان گرد هم آیند،به یقین از گرما و سرما و باران و دزدان در رنج خواهند بود.بنابراین به ساختمانهای محکم و منزلهایی نیازمند خواهند شد تا هر خانوادهای در خانهای زندگی کند و خانه نیز به اثاث و ابزار نیاز دارد و این منزلهاست که مانع از گرما و سرما میشود و آزار همسایگان و دزدان و دیگر خطرها را دور میکند.ولی گاه گروهی از دزدان در بیرون منزلها آهنگ خانهها میکنند.بنابراین ساکنان منزلها نیاز به تعاون و کمک به یکدیگر دارند و لازم است خود را به وسیلۀ بارویی که پیرامون تمام خانهها کشیده میشود از خطر حفظ کنند و این ضرورت موجب پدید آمدن شهرها شده است.و هرگاه مردم در شهرها و خانهها جمع شوند و به داد و ستد بپردازند میانشان نزاعهایی به وجود میآید.در زندگی اجتماعی ریاست و سرپرستی شوهر بر زن و پدر و مادر بر فرزندان پدید میآید،زیرا فرزند ضعیف است و نیاز به سرپرست دارد و هرگاه کسی سرپرست شخص عاقلی شود به دشمنی و نزاع میانجامد،در صورتی که سرپرستی بر حیوانات چنین نیست چون اگر به حیوانات ستم هم بشود توان دشمنی و نزاع با انسان را ندارند.امّا زن با شوهر و فرزند با والدین نزاع میکند،این در محیط خانه است.امّا اهل شهر نیز در مورد نیازهای خود با هم داد و ستد میکنند و در معاملات به نزاع میپردازند و اگر به حال خود رها شوند یکدیگر را میکشند و هلاک میشوند.وضع شبانها و زارعان نیز بدین منوال است.آنها به چراگاهها و زمینها و آبها وارد میشوند و در صورتی که برای نیازهایشان کافی نباشد ناگزیر نزاع خواهند کرد و گاه بعضی از آنها بر اثر پیری یا بیماری یا نابینایی توان انجام امور کشاورزی و صنعت را ندارند یا عوارض گوناگون دیگر این توان را از آنها میگیرد.پس اگر به حال خود رها شوند به هلاکت میرسند و
ص:47
اگر سرپرستی این افراد به همۀ مردم واگذار شود یکدیگر را مخذول میسازند و اگر بدون دلیل سرپرستی آنها به یک شخص واگذار شود از او فرمان نمیبرند و ناگزیر از این عوارضی که در اجتماع پدید میآید صنعتها و حرفههای دیگری پدید میآید.از آن جمله است حرفۀ اندازهگیری زمین برای احداث بنا که با آن اندازههای زمین معین میشود تا بتوان آن را میان زارعان عادلانه تقسیم کرد،و نیز حرفۀ لشکریان برای پاسداری از شهر با شمشیر و دفع کردن دزدان از آنها،و دیگر،شغل داوری و میانجیگری میان مردم برای فیصله دادن نزاع است و دیگری نیاز به فقه و شناخت قانونی است که لازم است مردم به وسیلۀ آن حفظ شوند و در حدود آن متوقف شوند تا نزاع بسیار نشود؛ یعنی در داد و ستدها و شروط آن حدود الهی را بشناسند.امور سیاسی که اجتماع از آن ناگزیر است همینهاست و تنها کسانی به آن میپردازند که صفات ویژهای از قبیل قدرت بر تشخیص و دانش و هدایت داشته باشند و هرگاه سرگرم به آن کارها شوند فرصت پرداختن به دیگر صنایع را ندارند و محتاج به تأمین هزینۀ زندگی هستند و مردم شهر نیز به آنان محتاجند،چرا که اگر اهل شهر به جنگ با دشمنان مشغول شوند جریان امور صنعتی متوقف میشود و اگر جنگجویان و نیروهای مسلّح برای به دست آوردن روزی به امر صنایع بپردازند پاسداری از شهرها مختل میشود و مردم ضرر میکنند؛از این رو احساس نیاز میشود که اگر اموال بدون مالک وجود دارد به مصرف زندگی و روزی آنها برسد یا اگر در جنگ با کافران غنایمی به دست آمد برای امرار معاش آنها مصرف شود.
بنابراین اگر این نیروها دیندار و پارسا باشند به اندکی از اموال یاد شده قناعت میکنند،و اگر بخواهند در رفاه به سر برند ناگزیر نیاز به خود یاری اهالی و کمک مردم دارند تا در برابر آن کمکها از آنها پاسداری کنند.در اینجاست که نیاز به خراج و مالیات احساس میشود و در نتیجه نیاز به آن صنایع دیگری پدید میآید،زیرا به وجود کسانی نیاز است که مالیات کشاورزان و مالداران را معیّن کنند که به آنها کارگزاران مالیاتی میگویند و نیز
ص:48
به کسانی نیاز است که با مدارا از آنها مالیات بگیرند که همان جمعآورندگان خراج و مالیاتند،و نیز به انباردار برای حفظ مالیاتها احتیاج است و نیز به کسانی که مالیات را در میان مردم عادلانه تقسیم کنند و حالات مردم را زیر نظر داشته باشند.اگر این کارها را افراد متعدّدی سرپرستی کنند و این امور زیر نظر فرد واحدی صورت نگیرد،نظام جامعه فرومیپاشد.از این رو به سلطانی نیازمندند که کارهایشان را تدبیر کند و به امیری محتاجند که برای هر کاری شخصی را معیّن سازد؛و برای هر کسی کار مناسب او را برگزیند؛و در گرفتن مالیات و بخشش آن و به کارگیری لشکر در جنگ و تقسیم سلاحهایشان و سازماندهی جنگ،و گماشتن فرمانروا و فرمانده برای هر گروهی از لشکر،و دیگر کارهایی که مربوط به سلطان است انصاف را رعایت کند.بنابراین پس از وجود لشکریان مسلح و سلطانی که با چشمانی بیدار از مردم مراقبت کند نیاز به نویسندگان و خزانهداران و حسابرسان و گردآورندگان خراج و کارگزاران پدید میآید.
گروه یاد شده نیز به زندگی نیازمندند و نمیتوانند به حرفهای بپردازند؛از این رو نیاز به مال فرعی همراه با مال اصلی به وجود میآید که فرع مالیات نام دارد.در این صورت مردم در انجام کارها به سه گروه تقسیم میشوند:1-کشاورزان،شبانان،پیشهوران 2-لشکریان که با شمشیر از مردم حمایت میکنند3-آنهایی که در میان دو گروه یاد شده با گرفتن و بخشیدن در رفت و آمدند که کارگزاران و گردآورندگان مالیات و نظایر آنهایند.بنابراین ببینید چگونه کار از نیاز انسان به غذا و مسکن و پوشاک آغاز میشود و به کجا میانجامد.همچنین هر دری از کارهای دنیا که گشوده میشود ده باب دیگر را میگشاید و این کار تا بینهایت ادامه مییابد.کارهای دنیا گویی همانند چاهی است که ژرفایش بیپایان است و هر کس در چاهی بیفتد از آن چاه به چاه دیگری سقوط کند و پیاپی چنان است.صنایع و حرفهها همینهاست جز این که کامل شدن آنها با مالها و ابزارهاست.بنابراین مال عبارت از اعیان زمین و منافع آنهاست که از زمین به دست
ص:49
میآید و برترین آنها غذاها،آنگاه خانههایی است که آدمی در آنها مسکن میگزیند؛ سپس محلهایی است که مرکز تلاش برای ادارۀ زندگی است،مانند مغازهها،بازارها، کشتزارها.پس از آن پوشاک و اثاث و لوازم خانه سپس ابزار ثانوی که گاه حیوان است، مانند سگ که وسیلۀ شکار است،و گاو که وسیله زراعت است و اسب که وسیلۀ جنگ است.پس از آن نیاز به خریدوفروش پدید میآید،چرا که کشاورز گاه ساکن دهی است که در آن وسیلۀ کشاورزی نیست و آهنگر و درودگر ساکن دهی هستند که نمیتوانند در آن کشاورزی کنند.بنابراین کشاورز به آهنگر و درودگر محتاج است و آن دو به کشاورز نیازمندند و هر یک از آنها باید هر چه دارند مبادله کنند جز این که نجّار هرگاه بخواهد از کشاورز در ازای ابزار نجاری آذوقه بگیرد ممکن است کشاورز در همان حال به ابزار نیاز نداشته باشد و با او معامله نکند و نیز کشاورز هرگاه از نجّار در ازای آذوقهاش ابزار بخواهد ممکن است نجّار در آن زمان به آذوقه محتاج نباشد در نتیجه به هدفهایشان نمیرسند،از این رو ناگزیرند دکانی داشته باشند که تمام ابزار صنعتی در آنجا گرد آید و صاحب مغازه در انتظار باشد تا نیازمندان به ابزار مراجعه کنند و نیز به انباری محتاجند که فرآوردههای کشاورزان در آن گرد آید و انباردار بخرد و منتظر بماند تا به مشتریان بفروشد،علت پیدایش بازارها و انبارها همین است.بنابراین کشاورز محصولات خود را برای فروش حمل میکند،و هرگاه به نیازمندی برخورد نکرد به قیمت ارزانی میفروشد و انبارداران به انتظار نیازمندان به ارزاق و به طمع بهره آنها را انبار میکنند و در مورد تمام کالاها و مالها وضع بدین منوال است.پس ناگزیر میان شهرها و روستاها رفت و آمد برقرار میشود.مردم از روستاها آذوقه و از شهرها ابزارهای صنعتی میخرند و به روستا حمل میکنند و از این راه زندگی میکنند تا بدان وسیله کارهای مردم در شهرها منظّم شود.چه بسا که در هر شهری هر نوع ابزاری یافت نشود و در هر روستایی هر آذوقهای نباشد.بنابراین بعضی به بعض دیگر محتاج میشوند
ص:50
و نیاز به نقل و انتقال و سفر پدید میآید که تاجران عهدهدار آن میشوند و انگیزهشان حرص به گردآوری مال است.از این رو در طول شب و روز رنج سفر را تحمل میکنند که دیگران(وارثانشان)به هدف برسند و بهرۀ خودشان از این تلاش جمع آوری ثروتی است که ناگزیر دیگران خواهند خورد یا راهزن یا سلطان ستمگری خواهد گرفت ولی خداوند نادانی و بیخبری آنها را وسیلهای برای نظم شهرها و مصلحت بندگان قرار داده است.حتّی تمام کارهای دنیا بهوسیله غفلت و دون همّتی(مردم)منظّم میشود و اگر مردم میاندیشیدند و بلند همّت میبودند البتّه در دنیا زهد میورزیدند و اگر چنین میکردند زندگیها مختل و مردم به هلاکت میرسیدند و زاهدان نیز نابود میشدند.
از آنجا که بشر توان حمل و نقل اموال را ندارد نیاز به چهارپایان بارکش دارد،و گاه صاحب مال مالک حیوان بارکش نیست،از این رو بین صاحب مال و کسی که مالک حیوان است معاملهای صورت میگیرد که اجاره نامیده میشود.اجاره و کرایه خود نوعی کسب به شمار میرود.آنگاه به سبب کالاهای تجارتی نیاز به طلا و نقره پدید میآید،زیرا اگر کسی بخواهد در ازای جامه و پوشاک غذایی بخرد مشخص نیست که چه مقدار غذا باید به صاحب لباس بدهد،از طرفی داد و ستد در مورد اجناس گوناگونی است که هیچ تناسبی میان آنها نیست چنان که گاهی جامهای با طعامی و گاه حیوانی با جامهای معامله میشود.از این رو لازم است حاکم عادلی باشد که میان خریدار و فروشنده وساطت کند و دو جنس را با هم میزان و برابر سازد.پس به مالی نیاز است که پردوام باشد،چرا که نیاز به آن همیشگی است و بادوامترین مالها فلزّات است بدین سبب نقدینهها از طلا و نقره و مس فراهم شده؛از اینجاست که به سکّه زدن و نقش و اندازۀ آن یعنی ضرابخانه و صرّافی محتاج میشویم.همچنین بعضی شغلها و کارها برخی شغلهای دیگر را ایجاب میکند و تا آنجا پیش میرود که مشاهده میکنید.این است شغلها و وسایل زندگی انسانها و هیچ یک از این حرفهها را در آغاز بدون آموزش و
ص:51
تحمّل رنج نمیتوان انجام داد.در میان مردم کسانی هستند که در دوران کودکی از آموختن آن غفلت میکنند و به آن حرفه مشغول نمیشوند یا چیزی مانع از اشتغال آنان میشود،در نتیجه چنین کسانی توان کسب ندارند و باید از دسترنج دیگران ارتزاق کنند.
از این رو دو شغل پست دزدی و گدایی پدید میآید و مردم از دزدان و گدایان پرهیز و اموالشان را از آنها حفظ میکنند.بدین سبب هر دو گروه نیاز پیدا کردهاند که عقلشان را به کار انداخته و چارهاندیشی و تدبیر کنند.گروه اول که دزدان هستند؛بعضی از آنها که از نظر بدنی نیرومندند از دیگران کمک میگیرند و گرد هم آمده و به راهزنی میپردازند مانند عربهای بیابانگرد و کردها.امّا بعضی از دزدان ضعیف به حیله و نیرنگ پرداخته برای دستبرد زدن یا نقب میزنند یا اگر فرصتی پیش آید از دیوار خانهها بالا میروند یا ناگهان مالی را از کسی میربایند و میبرند؛و دیگر انواع دزدی که بر اثر به کارگیری نیروی تفکّر سارقین پدید میآید.امّا گروه دوّم یعنی گدایان هرگاه مالی از دسترنج دیگران بخواهند به آنها گفته شود:بروید مانند دیگران کار کنید و عمرتان را هدر ندهید و چیزی به آنها ندهند.از این رو نیاز به حیلهگری دارند تا عذرشان را موجّه جلوه دهند و مالی به دست بیاورند.از این رو برای توسّل به عجز و ناتوانی دست به حیله میزنند.این افراد یا حقیقتا عاجزند مانند گروهی که خود و فرزندانشان را به خاطر مکر و حیله نابینا میسازند تا به سبب کوری معذور باشند و از این راه از مردم مال دریافت میکنند،یا خود را به نابینایی و فلجی و دیوانگی و بیماری میزنند و با انواع نیرنگها این نقصها را به رخ مردم میکشند با توضیح این نکته که این نقصها رنجی است که بدون استحقاق به آنان رسیده و بدینوسیله ترحم دیگران را به خود جلب میکنند.گروهی دست به کارهای شگفتی میزنند و سخنان عجیبی را بر زبان میرانند به طوری که با مشاهدۀ آنها دلهای مردم شاد میشود و در حال سرخوشی چیزی از مال خود را به آنان میبخشند،و گاه پس از برطرف شدن حالت سرخوشی انسان از دادن مال پشیمان میشود در حالی که
ص:52
پشیمانی سودی ندارد.کارهای شگفتآور یاد شده گاه تمسخر و تقلید از دیگران و شعبدهبازی و کارهای خندهآور مانند جلو و عقب رفتن و کارهای حیرتانگیز دیگر و گاهی اشعار عجیب یا آوردن نثر مسجّع با آواز خوش است،زیرا شعری که دارای وزن است در نفس تأثیر بیشتری دارد بهویژه هرگاه از تعصّب مذهبی برخوردار باشد؛مانند اشعاری که در منقبت صحابه و فضائل اهل بیت(علیه السلام)گفته شده یا شعری که انگیزۀ عشق را در میان انسانهای بیشرم تحریک میکند؛مانند کار هرزههایی که در بازارها هستند، یا دادن چیزی که به نظر میآید در عوض پول دریافتی است،در حالی که عوض نیست، مانند فروختن تعویذها(طلسمها)و حشیشها به کسی که گمان میکند دواست و با این کار کودکان و نادانان را میفریبند،و مانند صاحبان قرعه و فال و نهیبی که منجّمان میزنند.و از این قبیل است کار واعظانی که بر روی منبرها مطالبۀ پول میکنند چون مایۀ علمی ندارند و هدفشان به دست آوردن دلهای مردم و گرفتن اموال آنهاست.انواع گدایی بیش از هزار و دو هزار نوع است و انسان تمام آنها را برای تأمین زندگی خود با اندیشۀ دقیق دریافته است.این است شغلها و کارهایی که مردم به آنها گرفتارند و نیاز به خوراک و پوشاک آنها را به این کارها کشانده است،ولی در این میان خود و هدف و بازگشت خویش را از یاد برده و گمراه و سرگشته شدهاند و خیالهای فاسد به عقلهایشان راه یافته،پس از این که رنج کارهای دنیا عقول آنها را ضعیف کرده است؛از این رو مذهبهایشان تقسیم شده و آرای آنان به چندین صورت درآمده است.بر گروهی نادانی و غفلت غالب شده و چشمشان باز نمیشود تا به فرجام کار خود بنگرند و میگویند:
هدف همین زندگی چند روزۀ دنیاست و باید تلاش کنیم تا غذایی برای خوردن به دست بیاوریم و بتوانیم به کسب بپردازیم و کسب کنیم برای خوردن؛پس میخورند تا کاسبی کنند و کاسبی میکنند تا بخورند.این روش کشاورزان و صاحبان حرفه و کسانی است که بهرهای از نعمتهای دنیا ندارند و به دین نیز بیتوجهند.اینان روز زحمت
ص:53
میکشند تا شب بخورند و شب میخورند تا روز زحمت بکشند و حکایت آنها مانند شتر آبکش است که همواره در حرکت است.اینها در سفری هستند که جز با مرگ قطع نمیشود.
گروه دیگری بر این پندارند که با هوشیاری به حقیقتی دست یافتهاند و آن این که مقصود از زندگی انسان این نیست که با کار کردن خود را رنج دهد و از نعمتهای دنیا بهره نبرد؛بلکه سعادت در این است که از شهوتهای دنیا یعنی شکمبارگی و همخوابگی برخوردار شود،اینان گروهی هستند که خود را از یاد برده و تمام همّت خویش را صرف دستیابی به زنان و گرد آوردن غذاهای گوارا میکنند و همانند چهارپایان میخورند و میپندارند که هرگاه شکمشان تأمین شود به آخرین درجۀ سعادت رسیدهاند و این کار آنها را از خدای متعال باز میدارد و چون سر در آخور دارند آخرت را فراموش میکنند.
گروهی میپندارند که سعادت در بسیاری ثروت و بینیازی از مردم و اندوختن گنجهاست و شب و روز خود را به گردآوری مال سپری میکنند؛در طول شب و روز در سفرها رنج میبرند و کارهای دشوار انجام میدهند و به کسب و جمع مال میپردازند و چون بخل میورزند که مبادا ثروتشان کم شود فقط به مقدار ضرورت میخورند و لذّتشان همین است و تا لحظۀ مرگ عادت و حرکتشان بدین منوال است.بنابراین گنجهایشان یا در زیر زمین میماند یا به دست کسانی میافتد که در شهوترانی و لذّت مصرف میکنند و رنج و گناهش بر گردآورنده است و لذّت و حسابش با مصرفکننده.
گردآورندگان ثروت در میان نظایر خود این وضع را میبینند امّا عبرت نمیگیرند.
گروهی گمان میکنند که سعادت در تظاهر به خوشنامی و تجمّلگرایی و داشتن مروّت است به طوری که دیگران زبان به ستایش آنها بگشایند،اینان در به دست آوردن روزی زحمت میکشند و در خوردنی و نوشیدنی بر خود سخت میگیرند،و تمام ثروت خود را به مصرف لباسهای خوب و مرکبهای گرانبها میرسانند و درهای خانههایشان و
ص:54
هر چه را که در معرض دید مردم است تزیین میکنند تا مردم بگویند:فلانی ثروتمند است؛و گمان میکنند سعادت همین است،از این رو شب و روز تلاش میکنند که نظر مردم را به خود جلب کنند.
گروه دیگری گمان میکنند که سعادت در مقام و محترم بودن میان مردم و اطاعت کردن مردم از آنها از روی تواضع و تعظیم است.از این رو همّت خود را در به اطاعت کشیدن مردم صرف و در به دست آوردن مقام و عهدهدار شدن کارهای دولتی کوشش میکنند تا بدان وسیله فرمان خود را بر گروهی از مردم تنفیذ کنند.اینان معتقدند که هرگاه محدودۀ حکومتشان توسعه یابد و رعیّت مطیع آنها شوند به سعادتی بزرگ رسیدهاند و آخرین خواستۀ آنان همین است.و بیشتر تمایلات و شهواتی که بر دلهای مردم غافل چیره شده همین است و سرگرمی اینان علاقه به تواضع مردم در برابر آنهاست به جای تواضع در برابر خدا و پرستش او و اندیشیدن در آخرت و معادشان.غیر از اینها گروههای دیگری بالغ بر هفتاد و چند فرقه هستند که برشمردن آنها به طول میانجامد و تمامشان گمراهند و دیگران را از راه راست منحرف کردهاند،و عاملی که آنها را به تمام این کارها کشانده است نیاز به غذا و پوشاک و مسکن است و از یاد بردهاند که هدف از این سه چیست و مقداری که کفایت میکند چقدر است و اهداف فرعی آنان را از اهداف اصلی باز داشته است،و ایشان را به چاههایی درافکنده است که نمیتوانند از آنها خارج شوند؛بنابراین کسی که علّت نیاز به این اسباب و شغلها را بشناسد و هدف نهایی از آنها را بداند فقط زمانی به شغل و حرفه و یا کاری میپردازد که هدف خود را بداند و از بهرهاش از آن کار آگاه باشد،و هدف نهایی از آنها حفظ بدن به وسیلۀ غذا و پوشاک است تا از هلاکت مصون بماند و اگر راه اکتفا کردن به کمترین پوشاک و غذا را در پیش بگیرد،سرگرمیها از او دفع و دل آسوده میشود و یاد آخرت بر او غلبه میکند و همّت خود را صرف مهیّا شدن برای آخرت میکند.اگر از مقدار ضرورت تجاوز کند سرگرمیها
ص:55
بسیار میشود و بعضی کارها او را به کارهای دیگر فرامیخواند و تا بینهایت ادامه مییابد و از آن رنج بسیار حاصل میشود و هر کسی که رنجها او را در درّههای عمیق دنیا درافکنده است خدا اهمیت نمیدهد که وی در کدام درّه هلاک میشود.این است کار کسانی که در کارهای دنیا فروروند.
گروهی از این نکته آگاه شده و از دنیا روی گرداندهاند،در نتیجه مورد حسد شیطان واقع شدهاند پس شیطان آنها را رها نساخته و گمراهشان کرده است تا آنجا که به گروههایی تقسیم شدهاند.گروهی پنداشتهاند که دنیا خانۀ بلا و گرفتاری است و آخرت برای هر کسی که به آن برسد خانۀ سعادت است،چه در دنیا خدا را بپرستد یا نپرستد،و حق را در این میدانند که برای رهایی از رنج دنیا خودکشی کنند؛گروههایی از عابدان هند به این راه رفتهاند آنان خود را در آتش میسوزانند و گمان میکنند که راه رهایی از رنجهای دنیا همین است.گروه دیگر پنداشتهاند که کشتن موجب رهایی نیست،بلکه باید صفات بشری را میراند و بکلّی از نفس ریشه کن ساخت.آنها سعادت را در قطع شهوت و غضب میدانند.لذا به مجاهده روی آورده و بر خود سخت گرفتهاند،تا آنجا که بعضی از آنها از سختی ریاضت هلاک شدهاند و بعضی دچار تباهی عقل و جنون شدهاند،و بعضی بیمار شده و راه عبادت بر آنها بسته شده است.برخی نتوانستهاند بکلّی صفات یاد شده را از ریشه برکنند و پنداشتهاند که عمل به تکالیف شرعی محال است و دین،فریبکاری است و اساسی ندارد از این رو دچار الحاد و بیدینی شدهاند؛و به نظر بعضی رسیده است که تمام رنجهایی که انسان در عبادات متحمّل میشود برای خداست و خدا از عبادت بندگان بینیاز است و معصیت گنهکار چیزی از او نمیکاهد و عبادت عابد چیزی بر او نمیافزاید.اینان به شهوتها روی آورده و از مسلک اباحه پیروی کردهاند و بساط دین و احکام را در هم پیچیدهاند و پنداشتهاند که از صفای توحید برخوردارند چون معتقدند که خدا از عبادت بندگان بینیاز است.گروه دیگر پنداشتهاند
ص:56
که هدف عبادات جهاد با نفس است.تا بنده با آن به خداشناسی برسد و هرگاه شناخت حاصل شود به وصال خدا میرسد و پس از وصال به حق از وسیله(عبادت)و چارهجویی بینیاز است.از این رو تلاش و عبادت را رها کرده و پنداشتهاند که در شناخت خداوند سبحان برتر از آنند که خود را با انجام تکالیف خوار سازند و تکلیف فقط برای مردم عامی است،غیر از این مذاهب نیز مذهبهای باطل و فرقههای ضالّه و صاحبان خیالات وجود دارند که شمارش آنها به طول میانجامد تا به هفتاد و چند فرقه میرسد،و تنها یک فرقۀ آنها اهل نجات است و آن فرقهای است که پیروان آن به راه پیامبر(صلی الله علیه و آله)و اصحابش رفتهاند و آن راه این است که نه بکلّی دنیا را رها سازد و نه بکلّی شهوتها را از ریشه برکند،بلکه از دنیا بهاندازۀ توشهاش برگیرد.و امّا در مورد شهوات آن مقدار که خارج از اطاعت عقل و شرع است باید سرکوب شود.بنابراین نه از هر شهوتی پیروی میشود و نه همۀ شهوات بکلّی ترک میگردد،بلکه از حدّ وسط و عدالت پیروی میشود و نیز نباید هر چیزی از دنیا ترک شود و نه آن که هر چیزی مطلوب واقع شود،بلکه انسان باید هدف تمام آنچه را در دنیا خلق شدهاند بداند و آن را در همان حدّ خود حفظ کند.بنابراین از غذا به مقداری استفاده کند که بدن توان عبادت داشته باشد،و از مسکن آن اندازه که او را از گرما و سرما و دزدان محافظت کند،و در لباس نیز همین منوال تا آنجا که هر زمان دل از کارهای بدن آسوده شود،با تمام تلاش به خدا روی بیاورد و در تمام عمر به یاد و اندیشۀ خدا مشغول شود و همواره تمایلات خود را سرکوب کند و مراقب آن باشد که از حدود و تقوا و دینداری تجاوز نکند و از تفصیل و شرح آن فقط در صورتی آگاه میشود که از فرقه ناجیه پیروی کند.
میگویم:در کتاب قواعد العقائد از بخش عبادات معنای فرقۀ ناجیه را شناختید.
غزالی میگوید:فرقۀ ناجیه روش میانهای داشتند و در راهی بودند که پیش از این شرح دادیم،چرا که آنان دنیا را برای دنیا نمیخواستند بلکه دنیا را برای دین
ص:57
میخواستند،و دنیا را بکلّی ترک نکرده و رهبانیّت اختیار نمیکردند،و در کارها افراط و تفریط نداشتند بلکه در میان این دو حالت استوار بودند که همان حالت اعتدال و حد وسط میان دو طرف است که خدا آن را از همۀ کارها بیشتر دوست دارد،چنان که در چند جا یاد کردیم و یاری خواستن از خداست پروردگاری جز او نیست و درود خداوند بر محمد(صلی الله علیه و آله)و آلش باد.
این آخر کتاب نکوهش دنیا از بخش مهلکات کتاب محجة البیضاء فی تهذیب الاحیاء است و به خواست خدا پس از آن کتاب ذمّ مال خواهد آمد و در آغاز و انجام و ظاهر و باطن ستایش از آن خداست و خدا بر محمد و آلش درود فرستد.
ص:58
(1) بسم اللّه الرّحمن الرّحیم ستایش از آن خداوندی است که با روزی گستردهاش شایستۀ ستایش است،و گشایندۀ رنج پس از نومیدی است خدایی که آفریدگان را بیافرید،و روزی را گسترد،و انواع ثروتها را به جهانیان بخشید،و آنان را به دگرگونی حالات در آن ثروتها بیاموزد،و بشر را در اموال میان موارد زیر مردّد ساخت:سختی و گشایش،بینیازی و تهیدستی، طمع و نومیدی،ثروت و ورشکستگی،ناتوانی و توانمندی،حرص و قناعت،بخل و بخشش،شادمانی به آنچه موجود است،تأسف بر آنچه از دست رفته،ایثار و بخشش مال،وسعت در زندگی و تنگدستی،و بیش از اندازه مال دادن و سختگیری در خرج، خشنودی به کم،ناچیز شمردن بسیار.تمام موارد یاد شده برای آزمودن آنهاست که کدامشان نیکوکارتر است،و کدامین آنها دنیا را بر آخرت ترجیح میدهند،و آخرت را به عنوان امری ناپایدار میطلبند و دنیا را به عنوان ذخیره و خدمتکار میگیرند.
درود بر محمد(صلی الله علیه و آله)که با دین خود ادیان را نسخ کرد،و با شریعت خود دیگر
ص:59
ادیان و مذاهب را در هم پیچید،و درود و سلام فراوان بر خاندان و اصحاب آن حضرت که با رغبت به راه پروردگار خویش رفتند.
اما بعد به راستی فتنههای دنیا دامنهها و صورتهای بسیار دارد،و اطراف و اکناف آن گسترده است،ولی فتنه و گرفتاری مال بیشتر و بزرگتر است.بزرگترین فتنه این است که هیچ کس از مال بینیاز نیست و آنگاه که مال به دست آورد از آن در امان نیست،و اگر مال نداشته باشد دچار فقری است که ممکن است به کفر بیانجامد،و اگر مال بدست بیاورد موجب طغیانی میشود که فرجام کارش ضرر و زیان است.خلاصه مال هم فایده دارد و هم ضرر.فوایدش رهایی بخش و آفات و ضررهایش هلاککننده است،و تشخیص خیر و شرّ دنیا از مشکلاتی است که فقط در قدرت و توان کسانی است که در دین بصیرت دارند و آنها علمای راسخ در دیناند نه فریبخوردگان و آنان که به یاد دنیایند.شرح فوائد و آفات مال به تنهایی مهم است،زیرا آنچه در کتاب نکوهش دنیا نقل کردیم نظر ویژهای به مال نبوده بلکه عموما در مورد نکوهش دنیا بوده است،چرا که دنیا شامل تمام بهرههای دنیوی میشود و مال یکی از اجزای دنیاست،و مقام یکی است و پیروی از شکمبارگی و شهوت همخوابگی جزء دیگری است و انتقامجویی به حکم حسد و خشم یکی از آنها،و تکبر و برتریجویی یکی دیگر از آنهاست و اجزای دنیا بسیار است و همۀ آنها در بهرههای دنیوی انسان جمع است.
ما اکنون در این کتاب تنها به بحث دربارۀ مال توجّه داریم،چرا که در مال آفتها و گرفتاریهایی است و اگر انسان مال نداشته باشد فقیر و اگر داشته باشد غنی است،و دو حالتی است که با آن امتحان صورت میگیرد.آنگاه برای کسی که مال ندارد دو حالت است:حالت قناعت و حرص که یکی نکوهیده و دیگری ستوده است.حریص نیز دو حالت دارد:یکی طمع کردن به مال مردم یا همّت گماشتن به حرفه و صنعت با نومیدی از مردم،و طمع بدترین آن دو حالت است.برای شخص ثروتمند نیز دو حالت است:
ص:60
خودداری از بخشیدن و صرف مال به خاطر بخل و حالت بخشش و صرف آن یکی از آن دو حالت نکوهیده و دیگری ستوده است.
بخشنده نیز دو حالت دارد:یکی حالت زیادهروی در دادن مال و حالت میانهروی و میانهروی ستوده است.امور یاد شده متشابهاند و پردهبرداری از مشکلات آن مهمّ است و ما آن را در چهارده فصل شرح میدهیم:و آن شرح نکوهش مال آنگاه ستایش مال، سپس شرح بهرهها و ضررهای مال،و شرح نکوهش حرص و طمع،آنگاه درمان آن دو، سپس فضیلت بخشش،و داستانهای بخشندگان پس از آن نکوهش بخل،و داستانهای بخیلان،سپس ایثار و فضیلت آن،آنگاه تعریف بخشندگی و بخل،سپس درمان بخل و مجموع وظایفی که انسان نسبت به مال دارد و سرانجام،نکوهش ثروت و ستودن فقر است.
(1)خدای متعال فرمود: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُلْهِکُمْ أَمْوالُکُمْ وَ لا أَوْلادُکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الْخاسِرُونَ (1)و نیز خدای متعال فرمود: إِنَّما أَمْوالُکُمْ وَ أَوْلادُکُمْ فِتْنَةٌ وَ اللّهُ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِیمٌ . (2)
و نیز فرمود: مَنْ کانَ یُرِیدُ الْحَیاةَ الدُّنْیا وَ زِینَتَها الآیة. (3)
و فرمود: أَلْهاکُمُ التَّکاثُرُ . (4)
پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«علاقه به مال و شرف نفاق میرویاند چنان که آب گیاه
ص:61
1) (1) منافقون/9:ای کسانی که ایمان آوردهاید اموال و فرزندانتان شما را از یاد خدا غافل نکند،و هر کس چنین کند زیانکار است.
2) (2) تغابن/15:اموال و فرزندانتان وسیلۀ آزمایش شما هستند،و اجر و پاداش عظیم نزد خداست.
3) (3) هود/15:کسانی که زندگی دنیا و زینت آن را طالب باشند-تا آخر آیه.
4) (4) تکاثر/2:تفاخر و تکاثر شما را به خود مشغول داشته(و از خدا غافل کرده).
میرویاند»؛ (1)و فرمود(صلی الله علیه و آله):«فسادی که حبّ مال و مقام در دین شخص مسلمان ایجاد میکند بیش از فساد دو گرگ گرسنهای است که بر آغل گوسفندان حملهور شوند»؛ (2)و فرمود(صلی الله علیه و آله):«آنها که مال بیشتری دارند هلاک شدند،مگر کسی که از مال خود به بندگان خدا چنین و چنان بدهد(از هر سو ببخشد)و آنان اندکاند». (3)
عرض شد:ای رسول خدا بدترین امتت کدام گروهند فرمود:«ثروتمندان». (4)
و فرمود(صلی الله علیه و آله):«پس از شما گروهی خواهند آمد که غذاهای گوارا و رنگارنگ میخورند و با زیباترین زنان و انواع مختلف آنها ازدواج میکنند؛و نرمترین لباسهای رنگارنگ را میپوشند،و بر انواع اسبهای سرمست سوار میشوند.شکمهایی دارند که از کم سیر نمیشود،و نفوسی دارند که به بسیار قانع نمیشوند.پیرامون دنیا اقامت دارند و صبح و شام به سوی دنیا میروند؛دنیا را به جای پروردگارشان خدا و پروردگار برگزیدند؛از اوامر دنیا فرمان میبرند و از خواهشهای دنیا پیروی میکنند؛از این رو خواست قطعی محمّد بن عبد الله(صلی الله علیه و آله)است که هر کس از اخلاف شما این زمان را درک کند بر دنیاپرستان سلام نکند و بیمارانشان را عیادت نکند و در پی جنازۀ مردگانشان نرود و بزرگانشان را تعظیم نکند و هر کس خلاف این خواستۀ پیامبر(صلی الله علیه و آله)
ص:62
1) (5) عراقی گوید:این حدیث را با این عبارت نیافتهام سپس به جای«شرف»لفظ«جاه»را ذکر کرده است.
2) (6) این حدیث را ترمذی در(سنن)ج 9،ص 223،از حدیث مالک انصاری روایت کرده و آن را صحیح دانسته است و در روایت او«شرف»و نیز«جائعان»به جای«ضاریان»آمده است،و نسایی در السنن الکبری همین گونه روایت کرده است ولی کلمۀ«فی زریبة»در روایت او نیست،و طبرانی در الاوسط از حدیث ابو سعید روایت کرده:«ما ذئبان ضاریان فی زریبة غنم،تا آخر حدیث»در سند حدیث طبرانی خالد بن یزید عمری هست و او کذّاب است،همین حدیث را طبرانی از ابو هریره با کمی اختلاف به سند دیگری که خوب و جیّد است روایت کرده،چنان که در مجمع الزوائد،ج 10،ص 251،آمده است.
3) (7) به صحیح بخاری،ج 8،ص 116،و مسند احمد،ج 2،ص 428،و ج 3،ص 52،رجوع کنید.
4) (8) این حدیث را در هیچ مأخذی با این عبارت نیافتهام.
عمل کند به نابودی اسلام کمک کرده است». (1)
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«دنیا را برای طالبان آن واگذارید و هر کس بیش از مقدار کفایتش از دنیا بگیرد دست به نوعی خودکشی زده و خود نمیداند.» (2)و فرمود(صلی الله علیه و آله):«فرزند آدم میگوید:مالم،مالم،و آیا مالی داری جز همان که با میل و رضایت صدقه دادی،یا خوردی و از بین بردی،یا پوشیدی و کهنه کردی؛» (3)مردی گفت:«ای رسول خدا مرا چه شده که مرگ را دوست ندارم؟فرمود:آیا مالی داری؟عرض کرد:«آری ای رسول خدا،فرمود:مالت را پیشاپیش خود بفرست، چرا که دل مؤمن همراه مال خویش است.اگر آن را جلوتر بفرستی(صدقه بدهی) دوست داری به آن ملحق شوی(بمیری)و اگر نگاه داری دوست داری که همراه آن (زنده)بمانی.» (4)و فرمود(صلی الله علیه و آله):«دوستان فرزند آدم سه گروهند:یکی تا قبض روح همراه اوست، دوم تا قبر با اوست و سوم تا رستاخیز همراهش است.آن که تا قبض روح همراه اوست مال و ثروتش است،و آن که تا قبر با اوست خاندانشاند،و آن که تا محشر همراه اوست عملش است.» (5)
ص:63
1) (9) این حدیث را بزاز از ابو امامه چنین روایت کرده:سیکون رجال من امّتی یأکلون الوان الطعام و یشربون الوان الشراب و یلبسون الوان الثیاب و یتشدّقون فی الکلام فاولئک شرار امّتی الذین غذوا بالنّعیم و نبتت علیه اجسامهم،و در طریق این حدیث عبد الرحمن بن زیاد بن نعم آفریقایی هست و او در حفظ ضعیف است چنان که ابن حجر گفته است با این حال توثیق شده است ولی بیشتر محدّثان او را تضعیف کردهاند چنان که در مجمع الزوائد،ج 10،ص 250،آمده است و برای بقیه حدیث مأخذی نیافتهام.
2) (10) این حدیث را ابو بکر بن لال از حدیث انس به سندی ضعیف روایت کرده چنان که در جامع الصغیر،ج 2 ص 16 آمده است،و بزار آن را روایت کرده و گفته است:جز من به همین صورت روایت نشده چنان که در الترغیب،ج 4،ص 160 آمده است.
3) (11) این حدیث را حاکم در مستدرک،ج 4،ص 322،و ترمذی در(سنن)،ج 9،ص 207 روایت کرده و پیش از این گذشت.
4) (12) عراقی گوید:بر این حدیث آگاهی نیافتم.
5) (13) این حدیث را طبرانی در الکبیر به سندهایی روایت کرده که از آنها صحیح است،و در الاوسط آن را به عبارت دیگری روایت کرده است،به الترغیب،ج 4،ص 171،و مجمع الزوائد،ج 10،ص 251- 252،رجوع کنید.
حواریّون به عیسی بن مریم(علیه السلام)عرض کردند چرا تو بر روی آب راه میروی و ما نمیتوانیم؟عیسی(علیه السلام)به آنان فرمود:«دینار و درهم در نظرتان چه جایگاهی دارد؟ گفتند:جایگاه خوبی؛فرمود:ولی طلا و نقره در نزد من با خاک برابر است.» سلمان به ابو درداء نوشت:برادرم از جمع کردن دنیایی که شکرش را بهجا نمیآوری بپرهیز چرا که من از رسول خدا(صلی الله علیه و آله)شنیدم که میفرمود:«دنیاداری که خدا را در دنیا عبادت کرده است به محشر میآورند در حالی که مالش در مقابلش است،هر چه صراط او را در رفتن میلرزاند مالش به او میگوید:برو حقّ خدا را از من پرداختهای.
آنگاه دنیاداری را میآورند که در مورد آن اموال خدای را اطاعت نکرده است در حالی که مال خود را بر دوش میکشد،هر چه صراط او را در رفتن میلرزاند مالش به او میگوید:وای بر تو چرا حق خدا را از من نپرداختی،و همچنان خواهد بود تا به مرگ و نابودی خوانده شود.» (1)تمام آنچه در کتاب زهد و فقر در نکوهش ثروت و ستایش فقر نقل کردیم به نکوهش مال برمیگردد.بنابراین با تکرار آن مطلب را طولانی نمیکنیم،همچنین تمام آنچه در نکوهش دنیا نقل کردیم به طور عام شامل نکوهش مال هم میشود،چرا که مال از بزرگترین ارکان دنیاست.اکنون آنچه در خصوص مال رسیده است نقل میکنیم:
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هرگاه بنده میمیرد فرشتگان میگویند:چه پیش فرستاده است.و مردم میگویند:چه بر جای گذاشته است»؛ (2)و فرمود(صلی الله علیه و آله):«برای خود زمین و ملک نگیرید که دنیا را دوست خواهید
ص:64
داشت.» (1)روایت شده که علی(علیه السلام)درهمی را در کف دستش نهاد،آنگاه فرمود:«تا تو از دستم نروی برایم نفعی نداری».
گویند:نخستین بار که سکۀ طلا و نقره زده شد،ابلیس آنها را برداشت و بر پیشانی خود نهاد؛آنگاه آنها را بوسید و گفت:هر کس شما را دوست بدارد به راستی بندۀ من است.
یحیی بن معاذ گفت:درهم عقرب است پس اگر نمیتوانی از آن بهره بگیری آن را نگیر،چرا که اگر تو را بگزد زهرش تو را میکشد.سؤال شد:خوب بهره گرفتن از درهم چیست؟گفت:از حلال به دست بیاوری و در جای مناسب مصرف کنی.
و نیز گفته است:انسان در حال مرگش در مورد مالش دو مصیبت دارد که اوّلین و آخرین مانند آن را نشنیدهاند.گفته شد:آن دو مصیبت چیست؟گفت:تمام مال از او گرفته میشود و دربارۀ تمام مال از او سؤال میشود.
گفته شده:هیچ کس را درهم به عزّت نرساند،مگر این که خوار ساخت.
علاء بن زیاد گفت:دنیا برایم مجسّم شد در حالی که به تمام زیورها آراسته بود.
گفتم:از شرّ تو به خدا پناه میبرم،گفت:اگر شادمان میشوی که خدا تو را از شرّ من نگاه دارد درهم و دینار را دشمن بدار.زیرا درهم و دینار تمام دنیاست و انسان به وسیلۀ آنها به تمام دنیا میرسد،بنابراین هر کس خود را از آن دو نگاه دارد از دنیا نگاه داشته است؛ از این رو گفته است:
انی وجدت فلا تظنوا غیره ان التورع عند هذا الدرهم
فاذا قدرت علیه ثم ترکته فاعلم بان تقاک تقوی المسلم. (2)
ص:65
شاعر دیگری گفته است:
لا یغرنک من المرء قمیص رقعه او ازار فوق عظم الساق منه رفعه
او جبین لاح فیه اثر قد خلعه اره الدرهم فانظر حبه او ورعه (1)
(1)باید بدانیم که خدای سبحان در چند جا از مال به خیر تعبیر کرده و فرموده است:
إِنْ تَرَکَ خَیْراً الآیة. (2)و پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«چه نیکوست مال شایسته برای مرد شایسته». (3)و هر چه در مورد ثواب صدقه و حج وارد شده است ستایش از مال است، چرا که جز با مال نمیتوان به این ثوابها رسید.خدای متعال فرمود: وَ یَسْتَخْرِجا کَنزَهُما رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ . (4)خداوند در حالی که بر بندگانش منّت مینهد فرموده است:
وَ یُمْدِدْکُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِینَ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ جَنّاتٍ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ أَنْهاراً . (5)پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:«فقر ممکن است به کفر بیانجامد». (6)و این سخن ستایش مال است،و از علت جمع میان ستایش و نکوهش آگاه نمیشوید مگر این که فلسفۀ مال و هدف آن و آفتها و گرفتاریهایش را بشناسید تا بر شما آشکار شود که مال از یک نظر خیر و از یک نظر شرّ است،و از آن نظر که خیر است ستوده و از آن نظر که شرّ است نکوهیده است؛چرا که
ص:66
1) (18) جامۀ مرقع کسی یا لباس که تا بالای استخوان ساق پا میرسد تو را نفریبد یا از پیشانی شخصی که اثر سجده در آن آشکار است فریب نخوری به او سکههای درهم نشان بده و ببین میزان محبت او به درهم و پرهیز از آن چگونه و تا چه اندازه است.
2) (19) بقره 180/:اگر چیز خوبی از خود به جای گذارده.
3) (20) عراقی گوید:این حدیث را احمد و طبرانی در الکبیر و الاوسط از حدیث عمرو بن عاص به سندی صحیح و بالفظ(نعما)روایت کرده و هر دو«للمرء»گفتهاند.
4) (21) کهف/82:و گنجشان را استخراج کنند،این رحمتی از پروردگارت بود.
5) (22) نوح 12/:و باغهای سر سبز و نهرهای جاری در اختیارتان قرار دهد.
6) (23) این حدیث را ابو نعیم در الحلیه،از حدیث انس به سندی ضعیف روایت کرده چنان که در جامع الصغیر آمده است.
مال نه شرّ محض است و نه خیر محض،بلکه وسیله برای هر دو است و هر چیزی که چنین صفتی داشته باشد ناگزیر یک بار ستوده و دیگر بار نکوهیده است.ولی انسان بینا و صاحب تشخیص درمییابد که مال ستوده غیر از مال نکوهیده است و شرح آن توجه به مطالبی است که در کتاب شکر نقل کردیم و کارهای خیر را شرح دادیم و درجات نعمتها را مفصل بیان کردیم.اما اندازهای که باید به آن قناعت شود،این است که هدف افراد زیرک و صاحبان بصیرت خوشبختی آخرت است،که همان نعمتهای همیشگی و حکومت پایدار است و خوی اشخاص بزرگوار و زیرکان رسیدن به این نوع زندگی است،زیرا به رسول خدا(صلی الله علیه و آله)عرض شد:بزرگوارترین و باهوشترین مردم کیست؟ فرمود:«آن که بیش از همه به یاد مرگ باشد و بیش از همه برای مرگ آماده شود»؛ (1)و در دنیا جز با سه وسیله نمیتوان به این سعادتها رسید که عبارتند از:1-فضائل نفسانی مانند علم و خوشخویی،2-فضائل بدنی مانند تندرستی و سلامتی،3-فضائل خارج از بدن مانند مال و دیگر عوامل و درجات آنها به ترتیب،عوامل نفسانی،آنگاه عوامل بدنی و سپس عوامل خارجی است و پستترین آنها عوامل خارجی است،و مال از جمله عوامل خارج از بدن است و پستترین آنها طلا و نقره است،چرا که آن دو در خدمت انسانند و انسان در خدمت آنها نیست و مقصود ذاتی نیستند،بلکه مقصود برای رسیدن به امور دیگرند،چرا که جوهر ارزندهای که سعادت آن مطلوب است جوهر نفس است که در خدمت علم و معرفت و کرامتهای اخلاقی است تا این فضائل صفت ذاتی نفس شود،ولی بدن به وسیلۀ حواس و اعضاء در خدمت نفس است،و خوراک و پوشاک در خدمت بدن است.
پیش از این گفته شد که مقصود از خوراک بقای بدن و مقصود از ازدواجها بقای نسل است و مقصود از بدن کامل شدن و تزکیه نفس و آراسته شدن آن به علم و اخلاق
ص:67
1) (24) این حدیث را ابن ابی الدنیا در باب مرگ به سندی نیکو روایت کرده چنان که در المغنی آمده است.
است.هر کس این ترتیب را بداند ارزش مال بر او معلوم شود و بداند که مال از آن نظر ارزش دارد که برای تهیۀ خوراک و پوشاک لازم است و آن برای بقای بدن لازم است و بقای بدن برای کامل شدن نفس که برتر از بدن است ضرورت دارد،و هر کس از فایده و هدف و مقصد چیزی آگاه شود،و آن را در هدف به کار گیرد و به آن توجّه کند و هدف را از یاد نبرد کار خوب کرده و بهره میبرد و آنچه موجب رسیدن به هدف است دربارۀ او ستوده خواهد بود.در این صورت مال ابزار و وسیلهای است که برای رسیدن به هدفی صحیح به کار گرفته میشود و میتواند ابزار و وسیلهای برای رسیدن به اهداف فاسد باشد که مانع از سعادت آخرت و راه علم و عمل است.لذا مال هم ستوده و هم نکوهیده است،نسبت به هدف پسندیده ستوده و نسبت به مقصد زشت،نکوهیده است، پس هر کس از دنیا بیش از مقدار کفایتش بردارد ندانسته اقدام به مرگ خود کرده،چنان که در حدیث آمده است،و چون طبیعت آدمیان تمایل به پیروی از شهواتی دارد که مانع راه خداست و چون مال دستیابی به این شهوتها را آسان میکند و وسیلۀ آن است بیش از مقدار کفایت بسیار خطرناک است.از این رو پیامبران از شرّ مال به خدا پناه بردهاند تا آنجا که پیامبر ما(صلی الله علیه و آله)به درگاه خدا عرض کرد:«بار خدایا روزی آل محمد(صلی الله علیه و آله)را بهاندازۀ کفایت قرار بده» (1)و از دنیا مالی که خیلی خالص نباشد طلب نکرد،و عرض کرد:«بار خدایا مرا مسکین زنده بدار و مسکین بمیران.» (2)حضرت ابراهیم صلوات الله علیه به خدا پناه برد عرض کرد: وَ اجْنُبْنِی وَ بَنِیَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ . (3)در بعضی از تفاسیر آمده که مقصود آن حضرت از اصنام طلا و نقره
ص:68
1) (25) حدیث مورد اتّفاق محدثان است،ابن ماجه آن را در(سنن)به شمارۀ 4139،از حدیث ابو هریره روایت کرده است.
2) (26) این حدیث را ترمذی در(سنن)ج 9،ص 213،ابواب زهد،در حدیثی از انس روایت کرده و گفته است:این حدیث عجیبی است.ابن ماجه آن را به شمارۀ 4126،روایت کرده است.
3) (27) ابراهیم 35/:و من و فرزندانم را از پرستش بتها دور نگاه دار.
بوده است،زیرا مقام نبوّت برتر از آن است که بر آن بیم اعتقاد به خدای این سنگ(طلا و نقره)برود،چرا که پیش از نبوّت عبادت طلا و نقره در حال کودکی کافی است بلکه معنای عبادت این سنگها دوستی آنها و فریب خوردن و اعتماد به آنها است؛پیامبر ما (صلی الله علیه و آله)فرمود:«بندۀ درهم به رو درافتاد(هلاک شد)و بندۀ دینار به رو درافتاد و هرگاه خاری در بدنش فرورود نمیتواند بیرون بیاورد». (1)بنابراین روشن است که هر کس طلا و نقره را دوست بدارد آنها را پرستیده و هر کس سنگی را بپرستد بتپرست است، بلکه هر کس بندۀ غیر خدا باشد بتپرست است،یعنی هر کس را که طلا و نقره از خدا و ادای حق او باز دارد مانند بتپرست است و نوعی شرک؛جز این که شرک دو نوع است:
شرک خفی که موجب مخلّد شدن در آتش نیست و کمتر میشود که مؤمنان گرفتار این شرک نشوند،چرا که شرک پنهانتر از حرکت مورچه است و شرک جلّی و آشکار که موجب مخلّد شدن در آتش است.
(1)باید دانست که مال همانند ماری است که هم زهر دارد و هم پادزهر.فوائد مال پادزهر آن و گرفتاریهای آن زهر آن است.پس هر کس گرفتاریها و فوائد مال را بشناسد میتواند از شرّ آن بپرهیزد و از خیر آن بهرهمند شود.
(2):فوائد دنیوی مال نیاز به ذکر ندارد، چرا که مشهور است و تمام طبقات مردم میدانند و اگر نمیدانستند در طلب آن خود را به هلاکت نمیافکندند.اما فوائد دینی تمامش منحصر در سه نوع است:
نوع اوّل:این است که برای خودش خرج کند یا در راه عبادت یا کمک گرفتن بر
ص:69
1) (28) این حدیث را بخاری در(صحیح)،ج 4،ص-41-42،در حدیثی از ابو هریره روایت کرده است.
عبادت مانند استفاده از مال برای حجّ و جهاد؛چرا که فقط با مال میتوان آنها را انجام داد و هر دو از عبادات مهمّ است،و شخص فقیر از فضیلت آنها محروم است.اما آنچه موجب تقویت انسان بر عبادت میشود خوراک و پوشاک و مسکن و ازدواج و ضروریّات زندگی است،زیرا هرگاه این نیازها فراهم نشود دل سرگرم چارهاندیشی آنها میشود و دل برای توجه به دین آسوده نیست و هر چه آدمی با آن به عبادت میرسد خود عبادت است(مقدمه واجب نیز عبادت است).پس کسانی که از دنیا به مقدار کفایت بهرهمند میشوند تا برای دین کمک بگیرند از فوائد دینی دنیا برخوردارند.اما برخورداری فراوان و بیش از نیاز از نعمتها جزء فوائد دینی مال دنیا نیست،چرا که فقط از بهرههای دنیاست.
نوع دوّم:مالی است که برای مردم مصرف میشود و چهار بخش است:صدقه، مروّت،حفظ آبرو،و مزد خدمتکاران.اما صدقه،ثوابش بر کسی پوشیده نیست و آتش خشم پروردگار را خاموش میکند.و ما فضائل آن را نقل کردیم.اما مقصودمان از مروّت خرج کردن مال برای اشراف و ثروتمندان در مهمانی،هدیه،کمک و نظایر آن است.این مورد مصداق صدقه نیست،بلکه صدقه چیزی است که به فرد محتاج داده میشود،جز این که این مورد نیز از فوائد دینی است زیرا با انجام این کارها انسان دوست و برادر به دست میآورد و به صفت سخاوت متّصف و در زمرۀ بخشندگان قرار میگیرد فقط کسی به بخشندگی متّصف میشود که میبخشد و راه جوانمردی و مروّت را میپیماید،این قسم نیز بسیار ثواب دارد؛در مورد هدیهها،مهمانیها،غذا دادن بدون اینکه در مصرف آنها فقر و ناداری مصرفکنندگان شرط باشد،روایات فراوانی آمده است.اما مقصودمان از حفظ آبرو با مال بخشش آن برای جلوگیری از هجو شاعران و دشنام و سرزنش نادانان و بستن زبان آنها و دفع شرّشان است.این قسم نیز با حتمی بودن فایدهاش در دنیا از بهرههای دینی است.رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«مالی که شخص با آن
ص:70
آبرویش را حفظ کند صدقه به شمار میآید». (1)و چرا چنین نباشد در حالی که غیبتکننده را از معصیت غیبت بازمیدارد و از سخن او که دشمنی برمیانگیزد و شخص را به تلافی و انتقام و تجاوز از حدود دین وادار میکند برحذر میدارد.اما استفاده از مال برای به خدمت گرفتن دیگران این است که آدمی برای فراهم ساختن نیازمندیهای خود که بسیار است احتیاج به استخدام دیگران دارد و اگر خود عهدهدار تمام آنها بشود وقتش ضایع میگردد و رفتن به راه آخرت با اندیشه و ذکر خدا که بالاترین مقامات رهروان است بر او مشکل میشود،و هر که مال ندارد باید خرید ما یحتاج خود و جاروب کردن خانه و حتّی نسخهبرداری از کتاب مورد نیاز خود را شخصا به عهده بگیرد.و کاری که دیگری بتواند برای انسان انجام دهد و به وسیلۀ او به هدفش برسد در صورتی که خود انجام دهد موجب رنج و زحمتش خواهد شد؛زیرا آدمی وظایفی مانند علم و عمل و تفکّر و یاد خدا را بر عهده دارد که دیگری نمیتواند آن را انجام دهد.بنابراین هدر دادن وقت در غیر آن وظایف زیان و خسران است.
نوع سوّم:مالی است که خرج شخص معینی نمیشود،ولی نفع همگانی دارد؛مانند ساختن مساجد،پلها،بیمارستانها،و نصب کردن حباب در راهها و دیگر موقوفاتی که برای خیرات مهیّا میشود این موارد از امور خیریۀ دائمی است که پس از مرگ به انسان میرسد و در طول زمان دعای صالحان را به صاحب خیرات میرساند و همین خیر آدمی را بس است.این است تمام فوائد مال از نظر دینی سوای آنچه به بهرههای دنیا مربوط میشود که عبارت است از رهایی از ذلّت و فقر و رسیدن به عزّت و مجد در میان مردم و داشتن برادران و یاران و دوستان بسیار و بزرگواری و وقار در دلها.تمام موارد یاد شده از بهرههای دنیوی است که مقتضای داشتن مال است.
ص:71
1) (29) این حدیث را ابو یعلی از حدیث جابر روایت کرده و دارقطنی و خرائطی و بیهقی نیز در شعب الایمان در حدیثی از جابر به سندی حسن روایت کردهاند چنان که در المغنی آمده است،و حاکم در مستدرک به سندی ضعیف روایت کرده چنان که در جامع الصغیر آمده است.
(1):آفات دینی سه نوع است:
1-مال انسان را به ارتکاب گناهان میکشاند،چرا که بعضی از شهوتها بر بعضی برتری دارد و گاه ناتوانی بر انجام گناه میان شخص و معصیت مانع ایجاد میکند و از جملۀ موارد مصون ماندن از گناه نداشتن قدرت است؛و هرگاه انسان از نوعی معصیت نومید شود انگیزۀ حرکت به طرف آن گناه را از دست میدهد و هرگاه احساس قدرت بر گناه کند انگیزۀ گناه برانگیخته میشود.داشتن مال نوعی قدرت است که انسان را به ارتکاب گناهان و معاصی تحریک میکند و اگر به آنچه مایل است عمل کند هلاک میشود و اگر صبر کند به سختی میافتد؛چرا که صبر کردن بر معصیت به هنگام قدرت دشوارتر است و فتنۀ برخورداری از نعمت از فتنۀ تنگدستی بزرگتر است.
دوّم اینکه مال انسان را به برخورداری از اشیای مباح میکشاند و این نخستین درجه است.پس هرگاه صاحب مال بتواند نان جو بخورد و جامۀ درشت بپوشد و غذاهای لذیذ را ترک کند چنان که سلیمان(علیه السلام)در عین سلطنت بر آن قدرت داشت،در این صورت بهترین حالت انسان آن است که از مباحات دنیا برخوردار باشد و نفس خود را به آن عادت دهد.اما برخورداری از نعمت در نزد او محبوب و عادی میشود و نمیتواند در برابر نعمتها خویشتنداری کند و در نتیجه بعضی از نعمتها او را به نعمت دیگری میکشاند،و هرگاه علاقهاش به نعمت زیاد شود نمیتواند با کسب حلال به آن برسد از این رو وارد در کسبهای شبههدار میشود و در ریاکاری و حیلهگری و دروغ و نفاق و دیگر اخلاق پست فرومیرود تا با آن کار دنیایش را منظّم سازد و بتواند از نعمتها برخوردار شود،زیرا کسی که مال بسیار دارد نیازش به مردم بیشتر میشود و هر که به مردم محتاج باشد ناچار است که با آنها منافقانه رفتار کند و برای بدست آوردن رضایت آنها معصیت خدا کند.پس اگر انسان از آفت اوّل سالم بماند از این بلا هرگز سالم نمیماند.از نیازمندی به مردم دشمنی و دوستی برانگیخته میشود همچنین حسد و کینه و
ص:72
ریا و تکبّر و دروغ و غیبت و سخنچینی و دیگر گناهان مخصوص دل و زبان از نیاز به مردم نشأت میگیرد و از تجاوز به دیگر اعضای بدن خالی نیست،و تمام اینها از شومی مال و نیاز به نگهداری و اصلاح آن لازم میآید.
آفت سوّم که هیچ کس از آن جدا نیست این است که رسیدگی به مال هر کسی را از یاد خدای متعال باز میدارد و هر چیزی که بنده را از خدا باز دارد خسران و زیان است،از این رو عیسی(علیه السلام)فرمود:مال سه آفت دارد اگر از غیر حلال به دست آید عرض شد:اگر در از حلال به دست بیاورد،فرمود:آن را در جای خودش مصرف نکند.عرض شد:اگر در جای خود مصرف کند،فرمود:رسیدگی به مال او را از یاد خدا باز میدارد،و این همان دردی است که مصرف درمان آن مشکل است،زیرا یاد خدای متعال و تفکّر در عظمت او اصل و چکیده و سرّ عبادات است و آن دلی آسوده میخواهد در حالی که مالک زمین صبح و شام در اندیشۀ نزاع با کشاورز و حسابرسی او،و دشمنی با شریکها و نزاع با آنها دربارۀ آب و حدود(زمینها)،و دشمنی با یاوران شاه در مورد مالیات،و نزاع با کارگران که در آبادانی کوتاهی کردهاند،و نزاع با کشاورزان در خیانت و دزدیهایشان است؛و بازرگان در اندیشۀ خیانت شریک خویش و اختصاص بهره به خودش و کوتاهی او در عمل و هدر دادن مال است.همچنین است وضع گلهداران و باقی انواع مالها؛و مالی که سرگرمی و گرفتاریاش کمتر است طلا و نقرهای است که در زیر زمین مدفون است.در عین حال صاحب گنج همواره در فکر آن و چگونه حفظ کردن آن است و بیم آن دارد که کسی به آن دست یابد،و در فکر است که طمع مردم را از آن دور سازد،بنابراین میدانهای افکار دنیاداران بینهایت است و کسی که روزی روزش را دارد از تمام این اندیشهها در امان است.این است تمام آفات دینی مال و این آفات غیر از رنجهایی است که مالداران در دنیا تحمّل میکنند که عبارت است از ترس و اندوه و رنج در دور ساختن حسودان و تحمّل سختیها در نگاهداری اموال و به دست آوردن آن.در این صورت مالی که حالت
ص:73
پادزهر دارد برداشتن از آن به مقدار قوّت و به مصرف رساندن بقیۀ آن در کارهای خیر است و غیر از آن زهر و آفت است.
دست مردم است.
(1)باید دانست که فقر ستوده است،چنان که در کتاب فقر نقل کردیم ولی شایسته است که فقر قانع باشد و از مردم قطع طمع کند،و توجّهی به مال آنها نداشته باشد و در به دست آوردن مال حریص نباشد.چگونه میتواند به کسب مال حریص باشد در حالی که توان آن کار را ندارد و باید به مقداری از خوراک و پوشاک ضروری قناعت کند،و به کمترین مقدار و نازلترین نوع غذا و لباس اکتفا نماید،و خواستههایش را به مخارج یک روز یا یک ماه منحصر سازد و دلش را سرگرم به مخارج ماه بعد نکند.بنابراین اگر به مال زیاد و آرزوی دراز علاقمند شود،عزّت قناعت را از دست میدهد و ناچار آلوده به طمع و ذلّت حرص میشود و حرص و طمع او را به اخلاق نکوهیده و ارتکاب کارهای زشت که خلاف مروّت است میکشاند.انسان بر اساس فطرت طمع کار و حریص است و کمتر قناعت میکند،پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«اگر برای فرزند آدم دو درّه طلا باشد درّۀ سومی را میخواهد؛و شکم فرزند آدم را جز خاک پر نمیکند و خداوند به کسی که توبه کند رجوع میکند». (1)
از ابو واقد لیثی روایت شده که گوید:هرگاه به پیامبر(صلی الله علیه و آله)وحی میرسید به خدمتش میآمدیم و وحی نازل شده را به ما تعلیم میداد.روزی خدمت آن حضرت آمدم،پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«خدای عزّ و جلّ میفرماید:ما مال را برای بر پا داشتن نماز و دادن زکات فرستادیم،اگر فرزند آدم یک ذرّه طلا داشته باشد دوست دارد که دوّمین آن
ص:74
1) (30) این حدیث را بخاری در(صحیح)،ج 8،ص 115،روایت کرده است.
را داشته باشد،و اگر به دومی برسد دوست دارد که سوّمین را مالک شود،و شکم فرزند آدم را جز خاک پر نمیکند و خدا توبۀ هر توبه کنندهای را میپذیرد. (1)» پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«دو گرسنهاند که سیر نمیشوند:گرسنۀ علم و گرسنۀ مال» (2)و نیز فرمود(صلی الله علیه و آله):«فرزند آدم پیر میشود و دو صفت با او جوان میشود:آرزو و دوستی مال». (3)
چون مال دوستی در طبیعت انسان است و غریزهای است که آدمی را گمراه و هلاک میکند و خدای متعال و رسولش قناعت را ستوده و پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرموده است:
«خوشا به حال کسی که به اسلام هدایت یافت و زندگیش به مقدار کفاف بود و به آن قناعت کرد». (4)
و فرمود(صلی الله علیه و آله):«هیچ ثروتمند و فقیری نیست جز این که در روز قیامت دوست دارد که(کاش)در دنیا بهاندازۀ قوتش به او داده میشد». (5)
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بینیازی به زیادی مال دنیا نیست؛همانا بینیازی،بینیازی نفس است». (6)
ص:75
1) (31) این حدیث را احمد در مسند خود،ج 5،ص 219،روایت کرده و ابن ماجه نظیر آن را از ابو هریره به شمارۀ 4235،روایت کرده است.
2) (32) این حدیث را طبرانی در الکبیر به سندی ضعیف از حدیث ابن مسعود به لفظ دیگری روایت کرده چنان که در مجمع الزوائد،ج 1،ص 135،آمده است.
3) (33) این حدیث را بخاری در(صحیح)،ج 8،ص 110،با کمی اختلاف لفظی روایت کرده و نسایی و احمد نیز از حدیث انس به سندی صحیح نقل کردهاند.
4) (34) این حدیث را ترمذی در صحیح خود،ج 9،ص 211،روایت کرده و گفته است:روایت حسن و صحیح است.
5) (35) این حدیث را ابن ماجه در(سنن)به شمارۀ 4140 به سندهایش از نفیع از انس روایت کرده است؛ سیوطی گفته است:این حدیث را ابن جوزی در الموضوعات روایت کرده و آن را علیل دانسته چون نفیع در سند بوده و نفیع متروک است،و در مسند احمد روایت شده و شاهدی از حدیث ابن مسعود دارد که خطیب (بغدادی)در تاریخ خود روایت کرده است.
6) (36) این حدیث را بخاری در(صحیح)،ج 8،ص 118،از حدیث ابو هریره روایت کرده است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)از حرص زیاد و زیادهروی در طلب مال نهی کرده و فرموده:«ای مردم بهوش باشید و در طلب مال روش نیک در پیش بگیرید،چرا که رزق هر بندهای مشخّص شده است،و هیچ بندهای از دنیا نمیرود تا آنچه از روزی دنیا برایش مقدر شده است به او میرسد در حالی که دنیا از وی روی گردان است». (1)
روایت شده که موسی(علیه السلام)از پروردگارش پرسید:«کدام بندهات غنیتر است؟ فرمود:آن که به داده من از همه قانعتر باشد.عرض کرد:کدام بندهات عادلتر است؟ فرمود:کسی که خودش نسبت به دیگران منصف باشد.» ابن مسعود گوید:پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«روح القدس در روحم دمید که هیچ کس نمیمیرد تا از روزیاش بطور کامل بهره ببرد.پس تقوای الهی پیشه کنید و در طلب مال نیکو عمل کنید». (2)
از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده است:«هرگاه سخت گرسنه شدید به گردهای نان و کوزۀ آبی قناعت کنید و بر دنیا نابودی باد». (3)
از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده است:«دیندار باش تا عابدترین مردم باشی،و قانع باش تا سپاسگزارترین مردم باشی و آنچه برای خود دوست میداری برای مردم نیز دوست بدار تا مؤمن باشی». (4)
پیامبر(صلی الله علیه و آله)در روایتی که ابو ایّوب انصاری از آن حضرت روایت کرده از طمع نهی فرموده است.روایت این است که عربی بیابانی به محضر پیامبر آمد و عرض کرد:
ص:76
1) (37) نظیر این حدیث را حاکم در مستدرک،ج 2،ص 4،و بیهقی در سنن،ج 5،ص 264،روایت کرده است.
2) (38) این حدیث را حاکم در مستدرک،ج 2،ص 4،و ابن ابی الدنیا در باب قناعت روایت کردهاند.
3) (39) این حدیث را ابن عدی و بیهقی در الشعب،از ابو هریره به سندی ضعیف روایت کردهاند چنان که در جامع الصغیر آمده است.
4) (40) این حدیث را ابن ماجه در(سنن)به شمارۀ 4217،از حدیث ابو هریره به سندی حسن روایت کرده است.
ای رسول خدا مرا موعظه کن و به اختصار بگو،پیامبر فرمود:«هرگاه نماز میخوانی مانند شخص وداعکننده نماز بخوان و سخنی مگو که فردا از آن عذر بخواهی،و از آنچه در دست مردم است بکلّی مأیوس باش». (1)
عوف بن مالک گوید:نه نفر یا هشت یا هفت نفر در محضر پیامبر(صلی الله علیه و آله)بودیم.
حضرت فرمود:آیا با پیامبر خدا بیعت نمیکنید؟عرض کردیم:آیا با شما بیعت نکردیم؟آنگاه فرمود:آیا با رسول خدا بیعت نمیکنید؟پس دست دراز کرده و با آن حضرت بیعت کردیم.یکی از ما عرض کرد:ما با شما بیعت کردهایم پس اکنون بر چه چیز با شما بیعت کنیم؟فرمود:بیعت کنید که خدا را بپرستید و هیچ چیز را شریک او قرار ندهید و نمازهای پنجگانه را به جای آورید و بشنوید و اطاعت کنید-و کلمهای را پنهانی گفت-از مردم چیزی نخواهید.راوی گوید:تازیانۀ بعضی از این افراد بر زمین میافتاد و از هیچ کس نمیخواستند که آن را بردارد و به آنها بدهد». (2)
(1):به یکی از حکیمان گفتند:بینیازی چیست؟گفت:کمی آرزو و خشنودی به آنچه تو را بس است.
ابن مسعود گوید:هر روز فرشتهای فریاد میکند،ای پسر آدم،اندکی که تو را کفایت کند بهتر از بسیاری است که موجب سرکشی تو شود.
به حکیمی گفته شد:مالت چیست؟گفت:آراستگی ظاهری،و میانه روی باطنی و نومیدی از آنچه در دست مردم است.
روایت شده که خدای عزّ و جلّ فرموده است:«ای فرزند آدم اگر تمام دنیا از تو باشد هیچ چیز جز خوراک از آن تو نیست و در صورتی که من خوراکت را به تو دادهام و حساب آن را بر دیگری قرار دادهام به تو احسان کردهام.»
ص:77
به یکی از حکیمان گفته شد:چه چیز عاقل را بیشتر شاد میکند،و کدام چیز به دفع غم بیشتر کمک میکند؟گفت:عمل صالحی که عاقل انجام دهد بیش از هر چیز او را شاد میکند،و خشنودی وی به مقدّر حتمی بیش از هر چیز به دفع غم کمک میکند.
یکی از حکیمان گوید:طولانیترین اندوه،اندوه حسود را یافتم؛و گواراترین زندگی،زندگی افراد قانع است؛و شخص حریص در هنگام طمع بیش از هر کس دیگری در مقابل آزار از خود شکیبایی نشان میدهد؛هر کسی که بیشتر دنیا را طرد کند، زندگی بهتر دارد،و پشیمانی عالم افراط کار بیش از همه است.
شاعری گفته است:
ارفه ببال فتی امسی عالی ثقة ان الذی قسّم الارزاق یرزقه
فالعرض منه مصون لا یدنّسه و الوجه منه جدید لیس یخلقه
انّ القناعة من یحلل بساحتها لم یلق فی دهره شیئا یؤرقه (1)
عربی بیابانی برادرش را به حریص بودن سرزنش کرد و گفت:برادرم تو هم طالبی و هم مطلوب.آنچه از دست ندادهای تو را میطلبد و به تو میرسد،و تو میطلبی آنچه را بیش از نیازت است و هر چه از نظرت غایب است برای تو آشکار شده است.و آنچه داری از آن گذشتهای.گویی ای برادرم شخص حریصی را که محروم باشد و زاهدی را که مرزوق باشد ندیدهای و شاعری گفته است:
اراک یزیدک الإثراء حرصا علی الدنیا کانک لا تموت
فهل لک غایة ان صرت یوما الیها قلت حسبی قدر رضیت (2)
ص:78
1) (43) قلب جوانی را که به شب درمیآید در حالی که مطمئن است مقسّم ارزاق(خدا)او را روزی میدهد آرام و مطمئن ببین.آبروی او محفوظ و به چیزی آلوده نشده و صورتش تازه و(طمع)صورتش را کهنه و بیآب نکرده است کسی که به میدان قناعت وارد شود،در زندگی دنیا با چیزی مواجه نمیشود که خواب شبانهاش را پریشان سازد.
2) (44) میبینیم که ثروت زیاد بر حرص تو نسبت به دنیا میافزاید و گویی نمیمیری.آیا اگر روزی به دنیا برسی برایت پایانی هست که بگویی مرا بس است و راضی هستم؟
شعبی گوید:نقل شده که مردی گنجشکی شکار کرد.گنجشک گفت:میخواهی با من چه کنی؟گفت:سرت را میبرم و تو را میخورم.گنجشک گفت:به خدا من مرض گوشتخواری تو را درمان نمیکنم و گرسنگیات را برطرف نمیسازم،ولی سه خصلت به تو میآموزم که از خوردنم بهتر است یکی را اکنون که در دست تو هستم به تو میآموزم،خصلت دوّم را زمانی که بر روی درخت پریدم و خصلت سوّم را زمانی که روی کوه پریدم.مرد گفت:خصلت اوّل را بگو،گنجشک گفت:بر آنچه از دستت رفت افسوس مخور.او را رها ساخت و چون بر روی درخت پرید گفت:خصلت دوّم را بگو؛ گفت:امر محال را تصدیق مکن.آنگاه پرید و بر روی کوه رفت و گفت:ای بدبخت اگر سرم را میبریدی از چینهدانم دو مروارید بیرون میآوردی که هر کدام بیست مثقال وزن داشت.گویند:مرد لبانش را گزید و تأسّف خورد و گفت:خصلت سوّم را بگو.گنجشک گفت:دو خصلت اول را از یاد بردی چگونه سوّمی را به تو خبر دهم.مگر نگفتم:بر آنچه از دست دادی افسوس مخور و آنچه محال است تصدیق مکن،آگاه باش تمام گوشت و خون و پروبال من بیست مثقال نیست.بنابراین چگونه در چینهدانم دو مروارید است که هر کدام بیست مثقال وزن دارد؟آنگاه پرید و رفت.این حکایت مثالی برای بسیار بودن طمع آدمی است،چرا که طمع بسیار انسان را از درک حق ناتوان میسازد،تا آنجا که امر محال را ممکن میداند.
عبد الله بن سلام به کعب گفت:علم را از دلهای دانشمندان پس از حفظ و تعقّل آن چه چیز میبرد؟گفت:طمع و حرص نفس و درخواست نیازها،مردی به فضیل گفت:
گفتار کعب را برایم تفسیر کن او گفت:(منظور این است که)انسان در چیزی طمع میکند،پس آن را میطلبد و دین خود را در طلب آن از دست میدهد و حرص نفس در مورد این و آن تا آنجاست که دوست ندارد چیزی از دستش برود.انسان حوائج زیادی دارد و چون دیگری آنها را برآورد،لگام بر دهانت میزند و هرجا که بخواهد میکشد و
ص:79
بر تو مسلّط میشود و در برابرش خضوع میکنی.بنابراین به خاطر محبّت به دنیا هرگاه بر او بگذری سلام میدهی و هرگاه بیمار شود از او عیادت میکنی.برای خدا بر او سلام نمیدهی و برای خدا عیادتش نمیکنی.پس اگر به او محتاج نبودی برایت بهتر بود.
سپس گفت:این سخن از صد حدیثی که از فلان و فلان بشنوی برایت بهتر است.
یکی از حکیمان گوید:از امور شگفتآور انسان این است که اگر به او خبر دهند که همواره در دنیا میمانی نیروی حرص او بر گردآوری مال بیشتر از آنچه در مدّت کوتاه عمر و انتظار زوال آن وجود دارد،نخواهد بود.
عبد الواحد بن زید گوید:بر راهبی گذشتم و به او گفتم:از کجا میخوری؟گفت:از خرمن خداوند بخشنده و خبیر که سنگ آسیا را آفرید و آذوقه برای خرد شدن به آن آسیا میآید،و با دستش به دندانهای آسیای خود کرد.[به گفتۀ سعدی:هر آن کس که دندان دهد نان دهد-م.]
و دارویی که با آن صفت قناعت به دست می آید
(1)باید دانست که این دارو سه رکن دارد:صبر،علم،عمل و مجموع آن پنج چیز است:
اوّل عمل است.منظور از عمل میانهروی در زندگی و مدارا در انفاق است.پس هر کس بخواهد به عزّت قناعت برسد لازم است که درهای خرج را تا آنجا که امکان دارد بر خویشتن مسدود سازد و خویشتن را به مخارج ضروری ملزم کند؛زیرا کسی که خرجش زیاد شود و بسیار ببخشد نمیتواند قناعت کند،بلکه اگر تنهاست لازم است به یک جامۀ خشن و به هر غذایی که پیش آید قناعت کند و تا میتواند از خورشت بکاهد و نفس خود را به پذیرش آن وادار کند و اگر دارای عائله است هر کدام را به همان اندازه
ص:80
ملزم سازد؛چرا که این مقدار با کمترین تلاش فراهم میآید و میتواند کمتر به طلب مال بپردازد بنابراین میانهروی در زندگی یکی از اصول قناعت است و مقصودمان از رفق و مدارا در انفاق و ترک تصرّف نابجا در مال همین است.
پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«خدا رفق و مدارا در تمام کارها را دوست دارد». (1)
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«کسی که میانهروی کند تهیدست نمیشود.» (2)و نیز فرمود:«سه خصلت رهایی بخش است:ترس از خدا در نهان و آشکار،و میانهروی در بینیازی و فقر،و رعایت عدل در خشنودی و خشم.» (3)روایت شده که مردی ابو درداء را دید که دانهای را از زمین برداشت و میگفت:
به راستی که از فهم انسان صرفهجویی در زندگی است.ابن عباس گوید:پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:«میانهروی و راه خوب و هدایت صالح یک جزء از بیست و چند جزء نبوّت است.» (4)و در حدیث است«تدبیر نیمی از زندگی است.» (5)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر که میانهروی کند خدا او را بینیاز کند و هر که اسراف کند
ص:81
1) (45) این حدیث مورد اتّفاق است و پیش از این نقل شد.
2) (46) این حدیث را احمد در مسند عبد الله بن مسعود به سندی حسن روایت کرده چنان که در جامع الصغیر آمده است.
3) (47) این حدیث را ابو الشیخ در التوبیخ و طبرانی در الاوسط از حدیث انس به سندی ضعیف روایت کرده چنان که در جامع الصغیر آمده است.
4) (48) این حدیث را ابو داود در(سنن)،ج 2،ص 548،از ابن عباس روایت کرده و در معنای آن حدیث گفته شده:راه درست و خوبی هیئت و میانهروی در کارها از اموری است که خدای متعال به پیامبرانش بخشیده پس در آن امور به پیامبران اقتدا کنید و از آنها پیروی نمایید.معنای حدیث این نیست که نبوّت چند جزء میشود یا در هر کس این خصلتها گرد آید در او جزئی از نبوّت هست چرا که نبوّت اکتسابی نیست،و تنها کرامتی از سوی خداست برای بندگانی که خداوند بخواهد به آنها این کرامت را بفرماید و این کرامت در محمد صلی الله علیه و آله ختم شد.طبرانی نیز این حدیث را در الکبیر از ابن سرخس به سندی حسن روایت کرده چنان که در جامع الصغیر،آمده است.
5) (49) این حدیث را دیلمی در الفردوس از حدیث انس به سندی حسن روایت کرده چنان که در جامع الصغیر آمده است.
خدا او را فقیر سازد و هر که خدای را یاد کند خدا او را دوست بدارد.» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هرگاه قصد انجام کاری کردی،باید که با تأنّی و بدون شتابزدگی باشد تا خدا برایت گشایش و راه خروجی قرار دهد.» (2)و تأنّی در خرج کردن از مهمترین کارهاست.
دوّم آن که هرگاه در حال حاضر برایش به مقدار زندگی فراهم آمده نباید برای آینده سخت نگران باشد؛و کوتاهی آرزو در این کار به او کمک میکند و محقّق شدن آرزوی کوتاه به این است که بداند روزی مقدّرشدهاش ناچار به او میرسد،اگر چه حرص بسیار هم نورزد؛چرا که حرص بسیار عامل رسیدن به روزی نیست،بلکه لازم است به وعدۀ خدای متعال مطمئن باشد که فرموده است: وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِی الْأَرْضِ إِلاّ عَلَی اللّهِ رِزْقُها . (3)دلیل آن که لازم است به وعدۀ خدا اعتماد کند،این است که شیطان به او وعدۀ فقر میدهد و به کارهای زشت امر میکند و میگوید:اگر در گردآوری و اندوختن مال حرص نورزی ممکن است بیمار و ناتوان شوی و محتاج به تحمّل ذلّت سؤال شوی،و همچنان در طول عمر او را از بیم به زحمت افتادن در طلب مال رنج میدهد و در تحمّل این رنج حاضر بر او میخندد،با این که از خدا غافل شده به خیال این که در آینده دچار زحمت میشود و بسا که به زحمت هم نیفتد.در این مورد گفته شده است:
و من ینفق السّاعات فی جمع ماله مخافة فقر فالذی فعل الفقر (4)
ص:82
1) (50) این حدیث را بزاز از طلحة بن عبید الله به سندی ضعیف روایت کرده و جمله(من ذکر الله احبه الله) در آن نیست چنان که در جامع الصغیر آمده است.
2) (51) این حدیث را ابن مبارک در باب برّ و صله روایت کرده که در المغنی آمده است و بخاری آن را در ادب المفرد بیهقی در الشعب از مردی به سندی ضعیف روایت کرده چنان که در جامع الصغیر آمده است.
3) (52) هود6/:هیچ جنبندهای در زمین نیست،مگر این که روزی او بر خداست.
4) (53) کسی که از بیم فقیر شدن ساعتهای عمر خود را صرف جمع آوری مال میکند،خود این عمل عین فقر است.
پسران خالد بر رسول خدا(صلی الله علیه و آله)وارد شدند.پیامبر به آنها فرمود:«تا سرهایتان در حرکت است از روزی ناامید نشوید،زیرا انسان را مادرش برهنه و بدون لباس به دنیا میآورد آنگاه خدای متعال روزیاش میدهد.» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)بر ابن مسعود گذشت،در حالی که غمگین بود.پیامبر به او فرمود:
«زیاد غمگین مباش آنچه خدا مقدر کرده خواهد شد و آنچه روزی توست به تو میرسد.» (2)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«ای مردم در طلب مال روش نیکو داشته باشید،زیرا برای بنده همان روزیی که مقدّر شده میرسد و هیچ بندهای از دنیا نمیرود تا آنچه در دنیا برایش مقدّر شده به او برسد،در حالی که دنیا از وی روی گردان است.» (3)آدمی از حرص جدا نمیشود،مگر این که به تدبیر الهی در مقدّر فرمودن روزی بندگان اطمینان داشته باشد و این که روزی ناچار با طلبیدن به روش نیکو به دست میآید،بلکه لازم است بداند که روزی دادن خدا به بندگان از جایی که گمان ندارند بیشتر است.خدای متعال فرمود:
وَ مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ . (4)پس هرگاه دری که از آن انتظار روزی داشت بسته شود،نباید دلش به خاطر آن پریشان شود،پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود«خدا نمیخواهد بندۀ مؤمنش روزی داده شود،مگر از جایی که گمان روزی ندارد». (5)
ص:83
1) (54) این حدیث را ابن ماجه در(سنن)به شمارۀ 4165،روایت کرده و پسران خالد،حبه و سواء بودهاند.
2) (55) این حدیث را ابو نعیم در الحلیه از حدیث خالد بن رافع روایت کرده چنان که در المغنی آمده است.
3) (56) این حدیث پیش از این از حاکم و دیگران نقل شد.
4) (57) طلاق/2-3:و هر کس تقوای الهی پیشه کند خداوند راه نجاتی برای او فراهم میکند.و او را از جایی که گمان ندارد روزی میدهد.
5) (58) این حدیث را ابن حبان در الضعفا روایت کرده و مقدسی گوید:این روایت را احمد بن داود روایت کرده و در سندش عبد الغفّار که جاعل حدیث بوده موجود است،به تذکرة الموضوعات،ص 8،رجوع کنید.
یکی از بزرگان گوید:تقوا پیشه کن که هیچ پرهیزگاری را نیازمند ندیدم یعنی شخص پرهیزگار آنچه برای زندگیش ضروری است به وی میرسد،بلکه در دلهای مؤمنان میاندازد که روزیاش را به او برسانند.
فضیل گوید:به عربی بیابانی گفتم:زندگیات از کجا تأمین میشود؟گفت:از نذورات زائران خانۀ خدا.گفتم:هرگاه حاجیان رفتند(چه میکنید؟)پس گریست و گفت:اگر زندگی نکنیم جز از جایی که میدانیم زندگی نخواهیم کرد.
ابو حازم گوید:دنیا را دو چیز یافتم:یکی از آن دو مال من است.پس اگر پیش از زمان خودش شتاب کنم به من نمیرسد،اگر چه با قدرت آسمانها در زمین آن را بطلبم؛ و یکی از آن دو مال دیگری است که گذشتهاش به من نمیرسد و به باقیماندهاش امید نمیبندم.آنچه از آن دیگری است از رسیدن من به آن جلوگیری میشود،چنان که آنچه از آن من است از رسیدن آن به دیگری جلوگیری میشود.پس در کدامین آن دو،عمرم را فانی کنم؟این دارویی است که شناخت آن زمانی که شیطان انسان را از فقر میترساند برای دفع وی لازم است.
سوّم آن که از عزّت بینیازی که در قناعت و ذلّتی که در طمع است آگاه باشد و چون این آگاهی و شناخت محقّق شد میل او به قناعت برانگیخته میشود،چرا که حرص بدون رنج و طمع بدون ذلّت نیست،ولی در قناعت فقط زحمت صبر در برابر تمایلات و چیزهای زائد است و از این درد جز خدا هیچ کس آگاه نیست و دارای ثواب اخروی است.حرص و طمع از اموری است که توجّه مردم به آن جلب میشود،در حالی که گناه و گرفتاری دارد.آنگاه انسان به خاطر آن دو عزّت نفس و توان پیروی از حق را از دست میدهد،زیرا کسی که بسیار حریص و طمعکار باشد بیشتر به مردم محتاج میشود و نمیتواند آنان را به حق دعوت کند و همواره نیرنگ میزند،و این عمل دینش را بر باد میدهد و هر کس عزّت نفس را بر شهوت شکم ترجیح ندهد عقلش سبک و ایمانش
ص:84
ناقص است.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«عزّت مؤمن بینیازی او از مردم است». (1)
بنابراین در قناعت احترام و عزّت است.از این رو گفتۀ شده:از هر کس خواهی بینیاز باش تا مانند او باشی،و به هر کس خواهی محتاج باش تا اسیرش شوی،و به هر کس بخواهی نیکی کن تا فرمانروایش باشی.
چهارم آن که در برخورداری یهود،نصارا،مردمان پست،نادانان کرد و عربهای بیابانی و بیدینان و نابخردان،از نعمتهای دنیا زیاد بیندیشد سپس در حالات پیامبران و اولیای خدا و به هیئت صحابه و تابعین بنگرد؛و سخنان آنها را بشنود و احوال آنان را مطالعه کند؛و عقل خود را مخیّر سازد میان این که شبیه پستترین مردم شود یا به عزیزترین طبقات مردم در نزد خدا تأسّی جوید،تا بدان وسیله صبر بر تنگناهای زندگی و قناعت به کم بر او آسان شود.چرا که اگر منظور وی از نعمتهای خوردنی سیر کردن شکم باشد الاغ بیش از او میخورد و اگر از نعمت آمیزش با زنان لذّت ببرد خوک در درجهای برتر از اوست،و اگر به پوشاک و اسبان سواری آراسته شود در میان یهود و نصارا کسانی هستند که در درجه بالاتری قرار دارند و اگر به کم قناعت کند و به آن خشنود باشد درجهای دارد که فقط انبیا و اولیای خدا با او شریکند.
پنجم آن است که خطر گردآوری مال را درک کند،چنان که در آفتهای مال نقل کردیم و گفتیم در مال بیم دزدی و غارت و هدر رفتن وجود دارد و انسان تهیدست از امنیت و آسودگی برخوردار است.علاوه بر آفات مال در این بیندیشد که روز قیامت تا پانصد سال از در بهشت رانده میشود،چرا که هرگاه به مقدار کفایت قناعت نکند در
ص:85
1) (59) این حدیث را حاکم در مستدرک،ج 4،ص 325،روایت کرده و سندهایش را صحیح دانسته است و ابو الشیخ در کتاب الثواب و ابو نعیم در الحلیه،همگی از حدیث سهل بن سعد روایت کردهاند که جبرئیل آن را در ضمن حدیثی به پیامبر(صلی الله علیه و آله)گفت،در این حدیث زفر بن سلیمان از محمّد بن عینیه نقل کرده و هر دو (از نظر اعتبار)مورد اختلافند و قضاعی در مسند الشهاب آن را از قول پیامبر(صلی الله علیه و آله)قرار داده،چنان که در المغنی آمده است.
زمرۀ ثروتمندان داخل میشود و نامش از دفتر تهیدستان حذف میگردد و حالت قناعت وقتی کامل میشود که همیشه در دنیا به پایینتر از خود بنگرد نه به بالاتر از خود؛زیرا شیطان همواره نظر انسان را در امور دنیا به کسی که بالاتر از خودش است متوجّه میسازد و میگوید:چرا در طلب دنیا سستی میکنی؟در حالی که صاحبان ثروت از خوراک و پوشاک بهرهمند میباشند؟ولی شیطان در امور دینی نظر انسان را به پائینتر از خودش متوجّه میکند و میگوید:چرا بر خودت سخت میگیری و از خدا میترسی؟در حالی که فلانی داناتر از تو است و از خدا نمیترسد و تمام مردم سرگرم بهرهوری از نعمتهای دنیایند،پس چرا میخواهی از آنها جدا باشی؟ابو ذر میگوید:دوستم پیامبر(صلی الله علیه و آله)به من وصیّت کرد که به پایینتر از خودم بنگرم نه به کسی که بالاتر از خودم است. (1)یعنی در کارهای دنیا به پایینتر از خود نگاه کنم.
از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده است:«هرگاه یکی از شما کسی را ببیند که خدا او را در مال و آفرینش بر دیگران برتری داده است باید به کسی بنگرد که پایینتر از خودش است». (2)و با توجّه به این امور است که میتواند صفت قناعت را به دست بیاورد و اساس کار شکیبایی و کوتاهی آرزوست و بداند که نتیجۀ صبر چند روزۀ او در دنیا بهرهمندی روزگاری دراز[در آخرت]است.پس حالت او مانند مریضی است که بر تلخی دوا صبر میکند،برای این که سخت انتظار بهبودی دارد.
(1)باید دانست که اگر انسان مال نداشت بجاست که قناعت ورزد و از حرص خود بکاهد و اگر مال در اختیار دارد شایسته است که حالت ایثار و بخشندگی و برگزیدن
ص:86
کارهای خیر و دوری از بخل داشته باشد،چرا که بخشندگی از اخلاق پیامبران و اصلی از اصول نجات است.و پیامبر(صلی الله علیه و آله)از بخشندگی سخن گفته آنجا که فرموده است:
«بخشندگی درختی از درختهای بهشت است که شاخههای آن به طرف زمین آویخته است و هر کس شاخهای از آن بگیرد آن شاخه وی را به بهشت رهنمون میشود.» (1)جابر میگوید:پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«جبرئیل گفت:خدای متعال فرموده است:
دین اسلام دینی است که آن را برای خود پسندیدهام و جز بخشندگی و خوشخویی چیزی آن را اصلاح نمیکند.پس تا میتوانید اسلام را با آن دو صفت محترم بدارید».و در روایتی است:«پس اسلام را تا با آن هستید به این دو صفت محترم بدارید». (2)
از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده است:«خدا سرشت اولیای خود را فقط بر بخشندگی و خوشخویی قرار داده است». (3)
از جابر روایت شده گوید که عرض شد:ای رسول خدا برترین اعمال کدام است؟ فرمود:«شکیبایی و بخشندگی». (4)
از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده است:«دو خلق است که خدای عزّ و جلّ آنها را دوست میدارد و دو خلق است که خدا دوست ندارد:خدا خوشخویی و بخشندگی را دوست میدارد،و بدخویی و بخل را دوست نمیدارد،و هرگاه خدا خیر بندهای را بخواهد او را در برآوردن حاجات مردم به کار میگیرد». (5)
ص:87
1) (62) این حدیث را دارقطنی در الافراد،و بیهقی در الشعب از علی(علیه السلام)و ابن عدی از ابو هریره و ابو نعیم در الحلیه از جابر و خطیب از ابو سعید و ابن عساکر از انس و دیلمی در الفردوس از معاویه به سندی حسن روایت کردهاند چنان که در جامع الصغیر آمده است.
2) (63) این حدیث را طبرانی در الاوسط روایت کرده چنان که در مجمع الزوائد،ج 5،ص 20،آمده است.
3) (64) این حدیث را ابو الشیخ ابن حبان در کتاب الثواب روایت کرده چنان که در الترغیب،ج 3،ص 383، آمده است.
4) (65) این حدیث را بیهقی در الزهد،به سندهای صحیح با زیادتی،روایت کرده چنان که در المغنی آمده است.
5) (66) این حدیث را اصفهانی با سلسله روات تا ابن عمر نقل نموده است.و دیلمی از حدیث انس به صورت زیر روایت کرده است(اذا اراد اللّه بعبده خیرا صیر حوائج الناس الیه)چنان که در جامع الصغیر آمده است،عراقی گوید:در سند این حدیث یحیی بن شبیب است و ابن حبان او را ضعیف شمرده است.
مقدام بن شریح از پدرش از جدّش روایت کرده گوید:عرض کردم:ای رسول خدا مرا به کاری راهنمایی فرما که بدان وسیله وارد بهشت شوم.فرمود:«همانا یکی از عوامل آمرزش غذا دادن،بلند سلام کردن و خوشگفتار بودن است.» (1)از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت است:«خدای متعال میفرماید:از بندگان مهربان من بخشندگی بخواهید و در سایۀ(بخشش)آنها زندگی کنید،زیرا خشنودی خودم را در آنها قرار دادم،و از انسانهای سنگدل و بیرحم طلب بخشش نکنید زیرا غضبم را در آنها قرار دادهام.» (2)از ابن عبّاس روایت شده که گوید:پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«از گناه شخص بخشنده درگذرید زیرا هرگاه بلغزد خدا دستش را میگیرد.» (3)ابن مسعود گفت:پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«روزی به مکان غذاخورنده نزدیکتر از کارد به بالای گلوی شتر است و همانا خدای متعال بر فرشتگان به محل غذا خوردن (مهمانیها)مباهات میکند». (4)
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«همانا خدا بخشنده است و شخص بخشنده را دوست دارد و
ص:88
1) (67) این حدیث را طبرانی به سندی حسن روایت کرده چنان که در مجمع الزوائد،ج 8،ص 29،آمده است.
2) (68) این حدیث را خرائطی در مکارم الاخلاق از ابو سعید به سندی ضعیف روایت کرده چنان که در جامع الصغیر آمده است.
3) (69) این حدیث را دارقطنی در الافراد و طبرانی و ابو نعیم و بیهقی از ابن مسعود با لفظ«تجاوزوا»به سندی ضعیف روایت کردهاند چنان که در جامع الصغیر آمده است و کلینی در کافی،ج 4،ص 28،روایت کرده و لفظ او«اجیزوا»است.
4) (70) این حدیث را ابن ماجه در(سنن)،به شمارۀ 3357،بدون(و ان اللّه الخ)از حدیث ابن عباس روایت کرده است،و از حدیث ابن مسعود آن را نیافتهام.
اخلاق والا را دوست دارد و اخلاق پست را نمیپسندد». (1)
انس میگوید:«همانا رسول خدا(صلی الله علیه و آله)در راه اسلام مورد سؤال واقع نشد،مگر به سائل بخشید.پس مردی به خدمتش آمد و از او چیزی خواست.حضرت دستور داد گوسفندهای زیادی از گوسفندهای زکات که میان دو کوه بودند به او دادند.پس آن مرد به نزد قومش برگشت و گفت:ای قوم مسلمان شوید زیرا محمد(صلی الله علیه و آله)همانند کسی میبخشد که از تنگدستی بیم ندارد». (2)
از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده است:«همانا برای خدا بندگانی است که آنها را به نعمتها اختصاص داده تا مردم بهره ببرند.پس هر کس به آن منافع بر بندگان بخل ورزد خداوند آن نعمتها را از او میگیرد و به دیگری منتقل میکند». (3)
از هلالی روایت شده که گوید:اسیرانی را از بنی عنبر به خدمت رسول خدا(صلی الله علیه و آله) آوردند.پیامبر به قتل آنها فرمان داد و تنها یک مرد را بخشید،علیّ بن ابی طالب(علیه السلام) عرض کرد:«ای رسول خدا،خدا یکی دین یکی،چرا در میان اسیران تنها این شخص بخشوده میشود؟پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:جبرئیل بر من نازل شد گفت:آنها را بکش و این مرد را رها کن زیرا سخاوتمند است و خدا بخشندگی او را ارج نهاد». (4)
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«برای هر چیزی ثمره و نتیجهای است،و ثمرۀ احسان شتاب
ص:89
1) (71) این حدیث را بیهقی در الشعب از طلحة بن عبید الله و ابو نعیم در الحلیه از حدیث ابن عباس به سندی حسن روایت کرده چنان که در جامع الصغیر آمده است.
2) (72) -این حدیث در جلد چهارم در اخلاق پیامبر(صلی الله علیه و آله)گذشت و مسلم آن را در[صحیح]ج 7،ص 74،روایت کرده است.
3) (73) -این حدیث را طبرانی در الکبیر و الاوسط و ابو نعیم روایت کردهاند و در سند آن محمد بن حسان ستی وجود دارد و در او[در نقل حدیث]نرمشی هست و ابن معین او را موثّق دانسته و آن را از استادش ابو عثمان عبد الله بن زید حمصی روایت میکند و ازدی آن را ضعیف شمرده چنان که در مجمع الزوائد،ج 87،ص 192،آمده است.
4) (74) -این حدیث را علامه مجلسی-رحمه الله-در بحار جزء دوم از جلد پانزدهم،ص 21،از فقه الرضا به صورت مرسل نقل کرده است.
در کار خیر است». (1)
و از آن حضرت(صلی الله علیه و آله)روایت شده که:«غذای شخص بخشنده دواست و غذای شخص بخیل مرض است». (2)
و آن حضرت(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر کس که نعمت خدا در نزدش فراوان باشد،بار مردم بر دوش وی سنگینتر خواهد بود؛هر کس این بار را بر دوش نکشد،آن نعمت را در معرض نابودی قرار میدهد.» (3)و عیسی(علیه السلام)فرمود:«کاری را فراوان انجام دهید که آتش آن را نمیبلعد.سؤال شد:آن کار چیست؟گفت:«کار نیک».
و از حضرت رسول(صلی الله علیه و آله)نقل شده است که:«بهشت،خانه سخاوتمندان است». (4)
و نیز از آن حضرت روایت شده است که:«انسان بخشنده،به خدا و مردم و بهشت نزدیک و از آتش دوزخ دور است و بخیل از خدا و مردم و بهشت دور و به آتش نزدیک است؛و جاهل سخاوتمند در نزد خدا محبوبتر از عالم بخیل است و دردناکترین درد بخل است.» (5)و نیز آن حضرت(صلی الله علیه و آله)فرمود:«کار نیک را هم برای اهلش انجام ده و هم برای
ص:90
1) (75) -عراقی گوید برای این حدیث مأخذی نیافتم میگویم:کلینی در کافی،ج 4،ص 30،روایت کرده است.
2) (76) -کتاب الامامة و التبصره چنان که در جلد پانزدهم بحار جزء دوم،ص 21،آمده است.و ابن عدی و دارقطنی در غرائب مالک و ابو علی صدفی در عوالی خود،روایت کردهاند.
3) (77) -این حدیث را ابن ابی الدنیا در قضاء الحوائج از حدیث عایشه و بیهقی در الشعب از حدیث معاذ با سندی ضعیف نقل کرده است چنان که در الجامع الصغیر نیز چنین است با این لفظ«ما عظمت نعمة اللّه...تا آخر حدیث».
4) (78) -این حدیث را ابن عدی و دارقطنی با سندی ضعیف در المستجاد ذکر کردهاند؛چنان که در المغنی نیز آمده است و در ص 112 جامع الاخبار به صورت مرسل نقل شده است.
5) (79) -این حدیث را ترمذی در جلد 8 ص 140 از حدیث ابو هریره نقل کرده و گفته است:این حدیثی عجیب است.
کسی که شایستۀ آن نیست،پس اگر به اهل آن رسیدی که چه بهتر و اگر به اهلش نرسیدی تو خود از جملۀ آنان هستی.» (1)و رسول اکرم(صلی الله علیه و آله)فرمود:شرفای امت من نه به سبب نماز وارد بهشت میشوند و نه به سبب روزه،بلکه با سخاوت نفس و سلامت دل و خیر خواهی برای مسلمانان وارد آن میشوند.» (2)از آن حضرت(صلی الله علیه و آله)روایت است:«خداوند گروهی از آفریدگانش را برای احسان کردن قرار داده است.خداوند،احسان و انجام آن را در نظرشان محبوب میسازد و طالبان احسان را به سوی آنها متوجه میکند و بخشش(به دیگران)را برای آنان آسان میسازد،چنان که باران در سرزمینهای خشک جاری میشود و آن را زنده میکند و اهالی آنها را به باران حیات میبخشد». (3)
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر احسانی صدقه است،و هر چیزی که مرد بر خود و خاندانش انفاق کند برایش صدقه نوشته میشود؛و آنچه شخص آبروی خود را با آن
ص:91
1) (80) -دارقطنی این حدیث را در المستجاد از حدیث جعفر بن محمد(علیه السلام)استخراج کرده است که آن حضرت نیز از پدرش و جدش به صورت مرسل نقل میکند.کلینی نیز آن را در کافی ج 4 ص 27 با شمارۀ 6 و 9 از جملۀ احادیث امام صادق علیه السلام روایت کرده است.البته این روایت باید بر مواردی حمل شود که انسان بطور یقین نداند فرد دریافتکننده احسان،اهل احسان نیست و به عبارت دیگر وضعش در نزد احسانکننده ناشناخته باشد و گرنه این روایت با آنچه کلینی به صورت مسند از امام صادق(علیه السلام)نقل کرده است، منافات دارد،آن حضرت(صلی الله علیه و آله)به مفضل فرمود:«هرگاه بخواهی بدانی که کسی شقی است یا سعید،به بخشش او نگاه کن و ببین به چه کسی احسان میکند،اگر به اهل احسان نیکی کند بدان که به سوی خیر و نیکی متمایل است اما اگر به نااهل نیکی کند بدان که در نزد خداوند هیچ خیری ندارد».نیز در حدیثی دیگر فرمود:«اگر میخواهی بدانی که انسان به سوی خیر گام برمیدارد یا به سوی شرّ و زشتی،بنگر کار نیکش را در کجا مینهد اگر به اهل احسان،نیکی کند بدان که به سوی خیر میرود و اگر برای افراد ناشایسته،کار نیک انجام دهد بدان که در آخرت هیچ بهره و نصیبی ندارد».ر ک به:الکافی ج 5 ص 31.
2) (81) -ابو بکر بن لال در المکارم و دار قطنی در المستجاد با سند ضعیف از حدیث انس روایت کرده است،همچنان که در المغنی نقل شده است.
3) (82) -این حدیث را دار قطنی در المستجاد نقل و حاکم در مستدرک،ج 4،ص 321 از حدیث علی(علیه السلام) روایت کرده است،و آن را صحیح دانسته است و کلینی در کافی،ج 4،به شمارۀ 2،روایت کرده است.
حفظ کند برایش صدقه حساب میشود،و مرد هر چه انفاق کند بر خدا است که نعمتی را جایگزین آن سازد». (1)
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر احسانی صدقه است و کسی که دیگری را به کار خیر راهنمایی کند چنان است که خود آن را انجام داده است،و خدا فریادرسی اندوهگینان را دوست میدارد». (2)
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر احسانی که نسبت به ثروتمند یا فقیری انجام دهی صدقه است». (3)
روایت شده که خدا به موسی(علیه السلام)وحی کرد:«سامری را نکش چرا که او بخشنده است».
جابر گوید:پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)گروهی را به مأموریتی فرستاد که رأس آنان قیس بن سعد بن عباده بود.پس جهاد کردند و قیس برای آنها نه شتر نحر کرد.آن خبر را به عرض پیامبر(صلی الله علیه و آله)رساندند.پیامبر فرمود:«بخشندگی اخلاق این خانواده است». (4)
علی(علیه السلام)فرمود:«هرگاه دنیا به تو روی آورد،از آن انفاق کن چرا که از بین نمیرود و هرگاه دنیا از تو روی برگرداند از آن ببخش چرا که دنیا باقی نمیماند»و این شعر را خواند:«در حالی که دنیا به تو روی آورده بخل نکن که اسراف و تبذیر[در انفاق] از آن نمیکاهد».پس اگر دنیا روی بگرداند سزاوارتر است که آن را ببخشی،دنیای پسندیده دنیایی است که هرگاه روی بگرداند جانشین داشته باشد.
ص:92
1) (83) -این حدیث را ابن عدی و دارقطنی و خرائطی و بیهقی در الشعب از حدیث جابر به سندی حسن روایت کرده چنان که در المغنی است حاکم در مستدرک به سندی ضعیف روایت کرده چنان که در جامع الصغیر است.
2) (84) -کلینی در کافی،ج 4،ص 27،به شمارۀ 4،و دارقطنی در المستجاد روایت کردهاند.
3) (85) -این حدیث را خطیب در الجامع از حدیث جابر و طبرانی از ابن مسعود به سندی ضعیف روایت کرده چنان که در جامع الصغیر است.
4) (86) -این حدیث را دارقطنی از ابو حمزه حمیری از جابر روایت کرده و نام و حال او شناخته نیست.
معاویه از حسن بن علی(علیه السلام)دربارۀ مروّت و نجده و کرم پرسید،حضرت فرمود:
«امّا مروّت این است که مرد دین خود را حفظ کند و نفس خود را نگاه دارد و به خوبی از مهمان پذیرایی کند و با آنچه ناخوشایند است خوب مبارزه کند.امّا نجده دفاع کردن از همسایه و صبر در میدانهای جنگ است و امّا کرم،احسان کردن بدون عوض پیش از درخواست و اطعام بجا،و مهربانی به سائل است با بخشیدن هر چه دارد». (1)
مردی به حسن بن علی(علیه السلام)نامهای داد،حضرت فرمود:حاجتت برآورده است،به او عرض شد:ای پسر رسول خدا اگر در نامۀ شخص متقاضی مینگریستی آنگاه به مقدار تقاضا پاسخ میدادی بهتر نبود؟حضرت فرمود:خداوند از این که وی در برابرم بایستد تا نامهاش را بخوانم مؤاخذهام خواهد کرد.
علی بن الحسین(علیه السلام)فرمود:کسی که بخشیدن مال خود را برای طالبان آن توصیف کند بخشنده نیست،فقط بخشنده کسی است که به پرداخت حقوق خدای متعال در میان بندگان مطیع خدا آغاز کند و سپاس در مقابل بخشش را دوست نداشته باشد،هرگاه اعتمادش به پاداش خدا کامل باشد.
امام جعفر صادق(علیه السلام)فرمود:«هیچ مالی پرفایدهتر از عقل و هیچ مصیبتی بزرگتر از نادانی،و هیچ پشتیبانی مانند مشورت نیست. (2)بهوش باشید که خدای سبحان میفرماید:من بخشنده و کریم هستم و هیچ فرومایهای مجاور من نمیشود.و فرومایگی بخشی از کفر است و کفر در آتش است،و بخشش و کرم بخشی از ایمان است و ایمان در بهشت است».
اصمعی میگوید:حسن بن علی(علیه السلام)به حسین بن علی(علیه السلام)نامه نوشت و او را به سبب
ص:93
بخشیدن مال به شعرا سرزنش کرد.حضرت به برادرش نوشت بهترین مال آن است که آبرو را نگاه دارد.
شخصی در نزد عبد الله بن جعفر به این دو بیت تمثل جست:
ان الصنیعة لا تکون صنیعة حتی یصاب بها طریق المصنع
فاذا اصطنعت صنیعه فاعمد بها لله او لذوی القرابة اودع (1)
سپس عبد الله بن جعفر گفت:این دو بیت مردم را بخیل بار میآورد،بلکه باران احسان را فروریز؛پس اگر به بزرگواران رسید شایستۀ آن هستند و اگر به فرومایگان رسید تو شایسته بخشش و احسانی.
حذیفه گوید:بسا کسی که در دین خود گنهکار است و در زندگانی خود سرگردان و حیران.ولی بر اثر بخشندگی وارد بهشت میشود.
احنف بن قیس مردی را دید که درهمی در دستش داشت،گفت:این درهم از آن کیست؟گفت:از خودم،گفت:آگاه باش که از تو نیست،مگر آن را از دستت خارج کنی،و در این معنی گفته شده:
انت للمال اذا امسکته فاذا انفقته فالمال لک (2)
و اصل بن عطاء ازآنرو غزّال نامیده شد که در کنار دو زن ریسنده مینشست و هرگاه یکی را ضعیف میدید به او چیزی میداد.
ابن سمّاک گفت:در شگفتم از کسانی که بردگان را با مال خود میخرند و آزادگان را به احسان خود نمیخرند.
از عربی سؤال شد:سرورتان کیست؟گفت:هر کس دشنام ما را تحمل کند،و به سائل ما ببخشد،و از نادان ما چشم بپوشد.
ص:94
یکی از بزرگان گفت:تلاش در بخشیدن موجود کمال بخشندگی است.
به یکی از حکیمان گفته شد:محبوبترین مردم نزد تو کیست؟گفت:کسی که بخشش او به من بیشتر باشد.سؤال شد:اگر نبود؟گفت:کسی که بخشش من به او بیشتر باشد.
یکی از بزرگان گفته است:هرگاه شخصی به من اجازه دهد که به او ببخشایم پس بخشش او در نزد من مانند بخشش من در نزد اوست.
(1)گویند:علی(علیه السلام)روزی گریست؛به او عرض شد:چه چیز تو را میگریاند؟فرمود:
هفت روز است که مهمانی برای من نیامده است؛میترسم خدا مرا خوار ساخته باشد.
مردی از حسن بن علی(علیه السلام)حاجتی خواست.حضرت به او فرمود:ای فلان حق سؤالت از من در نزدم بزرگ است،و معرفتم به آنچه بر تو واجب است بر من گران؛و دستم عاجز است که به آنچه شایستۀ آنی به تو برسد و بسیار در برابر ذات پروردگار اندک است و در تملّک من چیزی که وافی به شکر تو باشد نیست؛پس اگر کم را از من قبول میکنی و زحمت تحمّل و همت گماشتن به پرداخت حق واجبت را که بدان مکلّفم از من برمیداری،حاجتت را برمیآورم. (1)پس عرض کرد:ای پسر رسول خدا،
ص:95
1) (91) -در هیچ منبعی از منابع معتبر بر این سخن دست نیافتم مگر به صورتی که اربلی در کشف الغمة به نقل از کنجی شافعی صاحب مطالب السئول به صورت مرسل روایت کرده است.و از غزّالی عجیب است که پیش از این سخن،نقل کرده که مصعب بن زبیر گفت:معاویه حجّ بگزارد و در برگشت از مدینه عبور کرد حسین بن علی(علیه السلام)به برادرش حسن(علیه السلام)گفت:به ملاقات و سلام او نرو.پس چون معاویه از مدینه بیرون شد حسن(علیه السلام)گفت:دینی بر گردن ماست و ناگزیر باید بپردازیم پس سوار شد و در پی معاویه رفت و به او رسید و سلام کرد و او را از دین خود آگاه ساخت پس شتری که هشتاد هزار دینار بر او بار شده و خسته شده بود و گروهی آن را میراندند بر معاویه عبور دادند.معاویه گفت:این چیست؟جریان را برایش نقل کردند،معاویه گفت:شتر را با همان بارش به حسن بن علی برگردانید.پایان.ای کاش میدانستم چگونه این دو قصّه با هم سازگارند.
روی میآورم و بخشش شما را سپاس میگزارم و از آنچه نیست پوزش میخواهم.امام حسن(علیه السلام)وکیل خود را فراخواند و مخارج خود را از او حسابرسی میکرد تا تمام شد.
پس فرمود:سیصد هزار درهم اضافی را بیاور.پس پنجاه هزار درهم آورد،فرمود:
پانصد دینار را چه کردی؟گفت:در نزد خودم است،فرمود:بیاور پس آورد و حضرت دینار و درهمها را به آن مرد داد و فرمود:بده به کسی که برایت ببرد.پس دو بار برآورد و امام حسن(علیه السلام)عبای خود را برای کرایۀ باربرها به او داد.غلامان حضرت به او گفتند:به خدا ما یک درهم نداریم،فرمود:ولی امیدوارم که در پیشگاه خدا پاداشی بزرگ داشته باشم.
ابو الحسن مدائنی گوید:حسن و حسین و عبد الله بن جعفر به قصد حجّ از خانه بیرون شدند و بارهایشان را از دست دادند و گرسنه و تشنه شدند.پس از پیرزنی که در خیمهای بود،گذشتند و گفتند:آیا نوشیدنی داری؟گفت:آری،پس بر او وارد شدند و او که در خیمه چیزی جز یک گوسفند لاغر نداشت،گفت:آن را بدوشید و شیرش را بخورید،چنان کردند.آنگاه به او گفتند:آیا غذایی داری؟گفت:جز این گوسفند ندارم؛ یکی از شما آن را ذبح کند تا هر چه میخورید برایتان مهیّا سازم یکی از آنها برخاست و گوسفند را کشت و پوست کرد.پیرزن برای مهمانان غذایی مهیّا کرد پس خوردند و ایستادند،تا سرد شدند.چون کوچ کردند به او گفتند:ما چند نفر از قریش هستیم،قصد مکّه داریم و چون سالم برگشتیم بر ما وارد شو که ما به تو خوبی خواهیم کرد.سپس کوچ کردند.شوهر زن آمد و زن خبر آن گروه و گوسفند را به شوهر خود داد.مرد به خشم آمد و گفت:وای بر تو گوسفندم را برای گروهی که آنها را نمیشناسی ذبح میکنی،آنگاه میگویی،چند نفر از قریش بودند؟ناقل گوید:پس از مدتی نیاز آن دو را مجبور ساخت وارد مدینه شوند.پس سرگین دامها را به آنجا میبردند و میفروختند و با پول آن زندگانی میکردند،پس آن پیرزن در یکی از کوچههای مدینه میگذشت.حسن بن
ص:96
علی(علیه السلام)که جلو در خانۀ خود نشسته بود،پیرزن را شناخت ولی زن او را نشناخت.
حضرت غلام خود را فرستاد و پیرزن را فراخواند و به او گفت:ای کنیز خدا مرا میشناسی؟گفت:نه گفت:فلان روز من مهمان تو بودم.پیرزن گفت:پدر و مادرم به فدایت تو همانی؟فرمود:آری.سپس امام حسن امر کرد برای پیرزن از گوسفندهای زکات هزار گوسفند خریدند و دستور داد هزار دینار به او دادند و او را با غلام خود نزد امام حسین(علیه السلام)فرستاد.امام حسین(علیه السلام)به او گفت:برادرم چقدر به تو داد؟گفت:هزار گوسفند و هزار دینار،امام حسین نیز دستور داد همان مقدار بدهند.سپس او را با غلام خود نزد عبد الله بن جعفر فرستاد.عبد الله گفت:حسن و حسین چه مقدار به تو دادند؟گفت:دو هزار گوسفند و دو هزار دینار پس عبد الله بن جعفر دستور داد و هزار گوسفند و دو هزار دینار به او بدهند و به پیرزن گفت:اگر اول نزد من میآمدی موجب زحمت حسن و حسین نمیشدی.پس پیرزن با چهار هزار دینار و چهار هزار گوسفند نزد شوهرش برگشت. (1)
قاریان بصره نزد ابن عباس در حالی که او عامل بصره بود گرد آمدند و گفتند:
همسایهای داریم که بسیار روزه میگیرد و نماز میخواند و هر یک از ما آرزومندیم که مانند او باشیم او دختر خود را به پسر برادرش تزویج کرده در حالی که فقیر است و چیزی ندارد که جهازیۀ دخترش کند.عبد الله بن عباس برخاست و دست آنها را گرفت و وارد خانۀ خود ساخت و صندوقی را گشود و از آن شش کیسۀ زر بیرون آورد،و گفت:
ببرید پس بردند،پس ابن عباس گفت:ما نسبت به او منصفانه رفتار نکردیم،چیزی به او دادیم که او را از نماز و روزهاش باز میدارد،نزد ما برگردید تا شخصا برای تهیۀ جهاز دخترش به او کمک کنیم.دنیا آن اندازه ارزش ندارد که مؤمنی را از عبادت پروردگارش بازدارد و در ما تکبری نیست که به اولیای خدا خدمت نکنیم.پس ابن عباس به وعدۀ
ص:97
1) (92) -مطالب السئول باب جود و کرم امام حسن(علیه السلام)ص 66،و در کشف الغمة،ص 166.
خود عمل کرد و آنان نیز عمل کردند.
ابو طاهر بن کثیر شیعی بود،مردی به او گفت:به حقّ علیّ بن ابی طالب(علیه السلام)که درخت خرمایی را که در فلان جا داری به من ببخش.گفت:بخشیدم و به حقّ علیّ(علیه السلام) درخت خرمای پشت سر آن را نیز به تو خواهم بخشید و آن چند برابر چیزی بود که آن مرد خواسته بود.
ابو مرثد یکی از بخشندگان بود.پس یکی از شاعران او را ستود.او به شاعر گفت:به خدا چیزی ندارم به تو بدهم،امّا مرا پیش قاضی ببر و ادّعا کن که ده هزار درهم از من طلبکاری تا من به آن اقرار کنم.آنگاه مرا زندانی کن،چرا که خاندانم مرا در زندان نخواهند گذاشت.شاعر آن کار را کرد و شب نشده ده هزار درهم به او دادند و ابو مرثد را از زندان بیرون آوردند.
معن بن زایده در بصره عامل عراقین بود.پس شاعری بر درگاهش حاضر شد و مدّتی ماند و خواست وارد بر معن شود ولی برایش میسّر نشد.روزی به یکی از خادمان معن گفت:هرگاه امیر وارد باغ شود،مرا آگاه ساز؛و چون امیر به باغ درآمد خادم به شاعر اعلام کرد.پس شعری بر روی چوبی نوشت و در آبی انداخت که وارد باغ معن میشد.در آن هنگام امیر بر سر آب بود.چون چوب را دید آن را گرفت و خواند دید در آن نوشته شده:
ایا جود معن ناج معنا بحاجتی فما لی الی معن سواک شفیع (1)
ناقل گوید:معن گفت:صاحب این چوب(شعر)کیست؟مرد را فراخواندند معن به او گفت:چگونه این شعر را گفتی؟پس آن را گفت؛معن دستور داد ده کیسۀ زر به او بدهند.
شاعر آن را گرفت و معن چوب را زیر بساطش نهاد.چون روز دوّم شد آن را از زیر بساط بیرون آورد و خواند و شاعر را فراخواند و صد هزار درهم به او داد.آن مرد چون پول را
ص:98
1) (93) -ای جود معن حاجتم را به معن بگو چرا که جز تو شفیعی در پیش معن ندارم.
گرفت به فکر فرورفت و بیندیشید که آنچه را بدو دادهاند بازستانند،و از قصر خارج شد.چون روز سوّم شد معن آنچه در چوب نوشته شده بود خواند و شاعر را فراخواند در جستجویش رفتند و او را نیافتند،معن گفت:بر من سزاوار بود که آن اندازه به او بدهم که در خزانهام درهم و دیناری باقی نماند.
عبد الله بن عامر بن کریز از مسجد به قصد منزلش بیرون شد در حالی که تنها بود.نوجوانی از قبیلۀ ثقیف با او برخاست و در پهلوی او به راه افتاد.عبد الله به او گفت:
آیا حاجتی داری؟گفت:خیر و رستگاریات را میخواهم.دیدم تنها میروی،گفتم با جانم تو را حفظ کنم و به خدا پناه میبرم که به جنابتان امر ناخوشایندی عارض شود.
عبد الله دست او را گرفت و او را با خود به منزلش برد.سپس دستور داد هزار دینار آوردند و به او داد و گفت:این پول را خرج کن؛خانوادهات تو را خوب تربیت کردهاند.
نقل شده که گروهی از عربها برای زیارت یکی از بخشندگانشان در کنار قبرش فرود آمدند.آنها از سفر دوری میآمدند.پس شب در کنار قبر آن بخشنده خوابیدند.
مردی از آن گروه صاحب قبر را در خواب دید که میگفت:آیا شترت را با نجیب(شتر اصیل)من مبادله میکنی-و آن مرده نجیبی(شتر اصیل)بر خود بر جای نهاده بود که به اسم او معروف بود و مردی که خواب دیده بود شتری فربه داشت-مرد گفت:آری و در خواب شترش را به نجیب شخص مرده فروخت و چون میان آن دو معامله واقع شد این مرد به طرف شتر خود رفت و در خواب آن را نحر کرد آنگاه از خواب بیدار شد و ناگهان دید که از نحر شترش خون میچکد پس برخاست و شتر را نحر کرد و گوشتش را تقسیم کرده و پختند و حاجتشان برآمد سپس کوچ کردند و رفتند چون روز دوم فرارسید در حالی که در راه بودند سوارانی به استقبالشان آمده و مردی از آنها گفت:فلان پسر فلان کیست؟-و نام همان مرد را برد-پس گفت:منم،گفت:آیا به فلانی-صاحب قبر- چیزی فروختی-گفت:آری شترم را در خواب به نجیب او فروختهام و داستان را نقل
ص:99
کرد پس گفت:بگیر این نجیب اوست،سپس آن شخص گفت:صاحب قبر پدر من است و او را در خواب دیدم که میگفت:اگر پسر منی(شتر اصیل)نجیب مرا به فلان بن فلان بده و نام تو را بر زبان آورد.
مردی از قریش از سفری وارد شد و در راه خانه به مردی از عربها رسید،در حالی که روزگار او را زمینگیر ساخته و بیماری او را خانهنشین کرده بود.پس گفت:ای فلان به ما کمکی کن.آن مرد به غلامش گفت:هر چه از خرجی مانده به او بده.پس غلام چهار هزار درهم در دامن آن عرب بیابانی ریخت.وی خواست برخیزد ولی از ضعف نتوانست.پس گریست،مرد بخشنده به او گفت:از چه میگریی شاید بخشش ما را کم میدانی؟گفت:نه ولی به یاد آوردم که زمین دست بخشندهات را میخورد.پس این خاطره مرا گریاند.
عبد اللّه بن عامر از خالد بن عقبة بن ابی معیط خانهای را که در بازار داشت به نود هزار درهم خرید و چون شب فرارسید گریۀ خاندان خالد را شنید به خانوادهاش گفت:اینان را چه شده؟گفتند:برای خانهشان میگریند؛گفت:ای غلام نزد آنها برو به آنان اعلام کن که خانه و مال همه از آن شماست.
گویند هارون الرشید پانصد دینار برای مالک بن انس فرستاد.این خبر به لیث بن سعد رسید.لیث برای مالک هزار دینار فرستاد.هارون خشمگین شد و گفت:من به او پانصد دینار میبخشم و تو هزار دینار در حالی که تو از رعیّتهای منی.لیث عرض کرد:
ای امیر مؤمنان درآمد غله هر روز من هزار دینار است شرمم آمد که به شخصی چون انس کمتر از درآمد یک روزم را بدهم و نقل شده که زکات بر لیث واجب نشد با این که درآمد هر روز او هزار دینار بود.
روایت شده که زنی از لیث کمی عسل خواست.پس دستور داد به او مشکی عسل بدهند به لیث گفتند آن زن به کمتر از این مقدار قناعت داشت.گفت:آن به اندازه
ص:100
نیازش درخواست کرد و ما به مقدار نعمتی که خدا بر ما ارزانی داشته به او دادیم.
لیث بن سعد هر روز تا به سیصد و شصت مسکین صدقه نمیداد سخن نمیگفت.
اعمش گوید:گوسفندی که داشتم بیمار شد و خثیمة بن ابی عبد الرحمن صبح و شام از او خبر میگرفت و از من میپرسید:آیا به طور کامل علوفهاش را خورده است؟و از روزی که کودکان شیر آن را از دست دادهاند چگونه صبر میکنند؟در زیر من پشمینه فرشی بود که بر رویش مینشستم.چون خثیمه از خانه بیرون رفت گفت:آنچه در زیر فرش است بردار تا آنجا که بر اثر بیماری گوسفند بیش از سیصد دینار از احسان او به من رسید و آرزو میکردم که گوسفند بهبود نیابد.
گفته شده:قیس بن سعد بن عباده بیمار شد.پس برادرانش در رفتن نزد او تأخیر کردند،به او گفتند:آنان بر اثر قرضی که نسبت به تو دارند شرم دارند.پس گفت:خدا خوار سازد مالی که برادران را از دیدار انسان منع کند.آنگاه دستور داد یک نفر فریاد کند هر کس به قیس بدهکار است قیس او را حلال کرده است.پس در هنگام شام درجه و مقامش بر اثر بسیاری دیدارکنندگان رفیع شد.
شیخ ابو سعد خرکوشی نیشابوری میگفت:شنیدم که محمد بن محمد بن حافظ میگفت:شنیدم شافعی مجاور مکّه میگفت:در مصر مردی بود که معروف بود چیزی برای فقرا جمع میکند.پس یکی از فقرا صاحب فرزندی شد.آن فقیر گفت نزد او رفتم و به او گفتم:برایم فرزندی متولّد شده و چیزی ندارم.پس با من برخاست و بر گروهی وارد شد و گشایشی برایش نشد.مرد مصری به کنار قبر مردی آمد که او را میشناخت و کنار قبرش نشست و گفت:خدایت رحمت کند تو کار نیک میکردی و من امروز حرکت کردم و گروهی را تکلیف کردم که برای نوزادی چیزی بدهند و چیزی به دستم نیامد.مرد فقیر گفت:مرد مصری از کنار قبر برخاست و یک دینار بیرون آورد آن را دونیم کرد،نیمی را به من داد و گفت:این قرض است تا برایت گشایشی شود.فقیر گفت:
نیم دینار را گرفتم و برگشتم و با آن مشکلم را حل کردم.فقیر گوید:شخص محتسب که
ص:101
نیم دینار به من داده بود همان شب صاحب قبر را در خواب دید.صاحب قبر گفت:تمام آنچه گفتی شنیدم،اما ما مردگان اجازۀ جواب دادن نداریم،ولی در منزلم حاضر شو و به اولادم بگو تا جای آتش افروختن(اجاق)را بکنند و صندوقی را بیابند که در آن پانصد دینار است و آن را به مرد فقیر بده.شافعی گوید:چون فردا شد مرد محتسب به منزل شخص مرده آمد و برای خانوادهاش آن داستان را نقل کرد.آنها به او گفتند:داخل شو،و آن محل را کندند و دینارها را بیرون آوردند و در برابرش نهادند.محتسب گفت:این مال شماست و خواب من در مورد آن حکمی را ثابت نمیکند.آنها گفتند:شخص مرده میبخشد و ما که زندهایم نبخشیم و چون خاندان مرده بر بردن دینارها اصرار ورزیدند محتسب آنها را برداشت و نزد مرد فقیر صاحب نوزاد آمد و داستان را برایش تعریف کرد.محتسب گوید:مرد فقیر یک دینار از پانصد دینار برداشت و دونیم کرد و نیمی که از من قرض کرده بود به من داد و نیم دیگر را برداشت،و گفت:همین نیم دینار مرا بس است.این دینارها را بر فقرا صدقه کن.ابو سعد گفت:نمیدانم کدامین نفر از اشخاص یاد شده بخشندهتر بودهاند.
مردی نزد دوستی آمد و در خانهاش را کوبید.دوست گفت:برای چه کاری نزد من آمدی؟گفت:چهارصد دینار قرض دارم،پس آن دوست چهارصد دینار را وزن کرد و برای او جدا کرد و به او داد و گریان برگشت.زنش به او گفت:در صورتی که پرداخت این مبلغ بر تو دشوار بود،چرا به او دادی[که گریه کنی]؟او گفت:میگریم برای این که جویای حال او نشدم تا او آنقدر محتاج شد که از من درخواست کند.
(1)قال اللّه تعالی: وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (1)و قال تعالی:
ص:102
1) (94) حشر/10:کسانی که خداوند آنها را از بخل و حرص نفس خویش بازداشته رستگارند.
وَ لا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ یَبْخَلُونَ بِما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَیْراً لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ سَیُطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ یَوْمَ الْقِیامَةِ (1)و قال تعالی: اَلَّذِینَ یَبْخَلُونَ وَ یَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبُخْلِ وَ یَکْتُمُونَ ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ . (2)
پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«از بخل بپرهیزید،زیرا کسانی را که پیش از شما بودند هلاک ساخت،آنها را واداشت که خونهای خود را بریزند و محارم خود را حلال شمارند». (3)
و نیز فرمود(صلی الله علیه و آله):«بخیل و حیلهگر،خیانتکار و بدخو وارد بهشت نمیشود»و در روایتی است-«و نه ستمگری»-و در روایتی است-«و نه منّتگذاری». (4)
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«سه چیز هلاککننده است:بخلی که اطاعت شود و هوایی که پیروی گردد و خودپسندی شخص». (5)
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«خدا سه نفر را دشمن میدارد:پیر زناکار،بخیل منّتگذار، عائلهمند متکبّر.» (6)
ص:103
1) (95) آل عمران/180:آنها که بخل میورزند و آنچه را خدا از فضل خود به آنان داده انفاق نمیکنند، گمان نکنند برای آنها خیر است،بلکه برایشان شر است،بزودی در روز قیامت آنچه را دربارۀ آنان بخل ورزیدند همانند طوقی به گردن آنها میافکنند و میراث آسمانها و زمین از آن خداست و خداوند از آنچه انجام میدهید آگاه است.
2) (96) نساء/37:آنها کسانی هستند که بخل میورزند و مردم را نیز به بخل دعوت میکنند و آنچه را که خداوند از فضل«و رحمت»خود به آنها داده کتمان میکنند.
3) (97) این حدیث را احمد در مسند و بخاری در الادب المفرد و مسلم در صحیح خود و بیهقی از حدیث جابر بن عبد الله در حدیثی روایت کرده است چنان که در درّ المنثور،ج 6،ص 196،روایت کرده است.
4) (98) این حدیث را احمد در مسند ابو بکر روایت کرده به همین عبارت بدون«و لا منان»و ترمذی در [سنن]ج 8،ص 141-142،و در سنن ابن ماجه،به شمارۀ 3691«لا یدخل الجنّة سیّئ الملکة»آمده است.
5) (99) پیش از این چند بار نقل شده است.
6) (100) در هیچ مأخذی بر آن دست نیافتم جز این که طبرانی در الاوسط از حدیث علی(علیه السلام)روایت کرده: «ان الله لیبغض الغنیّ الظلوم و الشیخ الجهول و العائل المختال،خدا ثروتمند ستمکار و پیرمرد نادان و عائلهمند متکبر را دوست ندارد».
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«حکایت بخشنده و بخیل مانند حکایت دو مرد است که دو زره آهنین بر تن دارند که از سینه تا گلوگاه آنان را فراگرفته،اما شخص بخشنده چیزی نمیبخشد مگر این که زره گسترش یافته و زیاد میشود و تمام پوست بدنش را فرا میگیرد تا سر انگشتانش پوشیده میشود،اما شخص بخیل قصد انفاق چیزی نمیکند، مگر این که حلقههای سپر جمع شده و به پوست بدنش میچسبد تا گلوگاه او را فراگیرد و شخص بخیل میخواهد آن را باز و گسترده کند ولی باز و گسترده نمیشود.» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«دو خصلت است که در هیچ مؤمنی جمع نمیشود:بخل و بدخلقی» (2)و نیز فرمود(صلی الله علیه و آله):«خدایا از بخل به تو پناه میبرم،و از جبن و ترس به تو پناه میبرم و پناه میبرم به تو که به پستترین(مراحل)عمر برسم». (3)
و فرمود(صلی الله علیه و آله):«از ظلم بپرهیزید چرا که ظلم تاریکیهای روز قیامت است؛و از دشنام بپرهیزید زیرا خدا شخص دشنامدهنده و بد گفتار را دوست ندارد؛و از بخل بپرهیزید که انسانهای پیش از شما را هلاک ساخته است.بخل آنها را به دروغگویی وادار کرد و دروغ گفتند؛آنها را به ستم فرمان داد و ستم کردند؛و به قطع رحم دستور داد و قطع رحم کردند». (4)
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بدترین صفتی که در مرد است بخل همراه با بیتابی و ترس
ص:104
1) (101) حدیث مورد اتفاق صحیحین است-و در صحیح بخاری،ج 2،ص 143،و صحیح مسلم،ج 3،ص 89 با کمی اختلاف لفظی نقل شده و احمد آن را در(سنن)،ج 2،ص 389،256 و 522،از حدیث ابو هریره روایت کرده است.
2) (102) این حدیث را ترمذی در(سنن)،ج 8،ص 141،از حدیث ابو سعید روایت کرده و گفته است این حدیث غریب است.
3) (103) این حدیث را نسائی در[سنن]،ج 8،ص 256،از حدیث سعد روایت کرده و مورد اتّفاق است.
4) (104) این حدیث را حاکم(در مستدرک)،ج 1،ص 11،با کمی اختلاف لفظی از حدیث ابن عمر روایت کرده است.
زیاد است». (1)
در زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله)شخصی کشته شد.پس زنی بر او گریست و گفت:وا شهیدا.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«چه میدانی که او شهید است شاید سخنی گفته است که به او مربوط نبوده یا نسبت به مالی بخل ورزیده که چیزی از او نمیکاسته است.» (2)جبیر بن مطعم گوید:در برگشت از غزوۀ حنین که همراه پیامبر حرکت میکردیم و مردم همراهش بودند عربها به پیامبر درآویختند و از او دربارۀ غنایم میپرسیدند تا او را مجبور کردند کنار درختی بایستد پس عبایش ربوده شد.حضرت ایستاد و فرمود:عبایم را بدهید سوگند به خدایی که جانم در قبضۀ قدرت اوست اگر به تعداد این بوتههای خار،شتر داشتم آنها را میان شما تقسیم میکردم تا مرا بخیل و دروغگو و ترسو نمییافتید.» (3)عمر گوید:پیامبر(صلی الله علیه و آله)مالی را تقسیم کرد.من عرض کردم:دیگران سزاوارتر از اینها به این مال بودند.پیامبر فرمود:«آنها مرا مخیّر میسازند که با دشنام از من مال بخواهند یا مرا به بخل وادارند و من بخیل نیستم.» (4)ابو سعید گوید:دو مرد بر پیامبر(صلی الله علیه و آله)وارد شدند و بهای شتری را از او خواستند پیامبر به آنها دو دینار داد و از محضرش بیرون رفتند.عمر بن خطاب آنها را ملاقات کرد.
آن دو مرد پیامبر را ستودند و سخن خوب گفتند و از احسانی که به آنها شده بودند سپاسگزاری کردند.عمر به محضر رسول خدا وارد شد و حضرت را از گفته آنها خبر داد.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«به فلانی بین ده تا صد دینار دادم و این سخنان را نگفت.یکی از
ص:105
1) (105) این حدیث را ابو داود در[سنن]،ج 2،ص 12،روایت کرده است.
2) (106) حدیث را ابو یعلی از حدیث ابو هریره به سندی ضعیف روایت کرده.و پیش از این نقل شده بیهقی نیز از حدیث انس با کمی اختلاف روایت کرده چنان که در در المنثور،ج 6،ص 196،آمده است.
3) (107) این حدیث را بخاری روایت کرده و پیش از این نقل شده و نسائی در[سنن]،ج 6،ص 263،روایت کرده است.
4) (108) این حدیث را مسلم در[صحیح]،ج 3،ص 103،از حدیث عمر روایت کرده است.
شما درخواستی از من میکند و خواستهاش برآورده میشود و آنچه را گرفته در حالی که آتش زیربغل میگیرد».عمر عرض کرد:اگر بخشش شما آتش است چرا به آنها میدهید؟پیامبر فرمود:«آنها از من درخواست میکنند و خدا مرا از بخل منع کرده است». (1)
از ابن عباس روایت شده که گوید:پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بخشندگی از جود خدای متعال است.پس ببخشید تا خدای متعال به شما ببخشد.بهوش باشید که خدا جود را به صورت مردی آفرید و ریشهاش را در ریشۀ درخت طوبی استوار ساخت و شاخههایش را به شاخههای درخت سدرة المنتهی ببست و بعضی از شاخههایش را به سوی دنیا آویخت و هر کس به شاخهای از آن دست درآویزد خدا او را وارد بهشت میکند.بهوش باشید که بخشش از ایمان است و ایمان در بهشت است و بخل را از خشم خود آفرید و ریشۀ آن را در ریشۀ درخت زقّوم استوار ساخت و بعضی از شاخههایش را به سوی دنیا آویخت پس هر کس به شاخهای از آن دست بیاویزد خدا او را وارد دوزخ سازد،بهوش باشید که بخل از کفر است و کفر در آتش است». (2)
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بخشندگی درختی است که در بهشت میروید و جز شخص بخشنده وارد بهشت نمیشود،و بخل درختی است که در دوزخ میروید و جز بخیل وارد دوزخ نمیشود.» (3)
ص:106
1) (109) این حدیث را احمد و ابو یعلی و بزار به همین صورت روایت کردهاند،ولی احمد نگفته است که آن دو«سألاه ثمن بعیر.»از پیامبر بهای شتر میخواستند و بزار از روایت ابو سعید از عمر روایت کرده و رجال سندهای آنها موثقاند(المغنی)و در النهایه گفته:در حدیث آمده است«اما و اللّه انّ احدکم لیخرج بمسألته من عندی یتأبطها»یعنی آن را در زیربغلش قرار میدهد.
2) (110) این حدیث را دیلمی در الفردوس روایت کرده ولی پسرش در مسند الفردوس روایت نکرده است، (المغنی کنوز الحقائق مناوی.)
3) (111) نظیر این حدیث پیش از این نقل شد و صاحب الفردوس به همین لفظ از حدیث علی(علیه السلام)نقل کرده و پسرش در مسند الفردوس روایت نکرده است(المغنی)و نظیر این حدیث را بیهقی از حدیث ابو هریره روایت کرده چنان که در در المنثور،ج 6،ص 197،آمده است.
از آن حضرت(صلی الله علیه و آله)روایت شده که فرمود:«ای بنی سلمه سرورتان کیست؟ گفتند سرور ما جدّ بن قیس است،جز این که وی مردی بخیل است،پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:
و چه دردی درمانناپذیرتر از بخل است،ولی سرور شما عمرو بن جموح است.» (1)در روایت دیگری است که«آنها گفتند:سرور ما جدّ بن قیس است پیامبر فرمود:به چه چیز او را سرور خود قرار دادهاید؟او بیش از ما مال دارد و با این وصف او را به بخل متهم میسازیم.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:چه دردی بیدرمانتر از بخل است،او سرورتان نیست گفتند:ای رسول خدا پس چه کسی سرور ماست؟فرمود:سرورتان بشر بن براء بن معرور است.» (2)علی(علیه السلام)میگوید:پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«خدا شخصی را که در زنده بودنش بخیل بوده و در هنگام مرگ بخشنده میشود دوست نمیدارد.» (3)از آن حضرت(صلی الله علیه و آله)روایت است که:«بخشندۀ نادان در پیشگاه خدا محبوبتر از خداپرست بخیل است.» (4)از آن حضرت(صلی الله علیه و آله)نیز روایت است:«بخل و ایمان در دل بندهای جمع نمیشود.» (5)و نیز پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«دو خصلت است که در مؤمن جمع نمیشود بخل و
ص:107
1) (112) این حدیث را طبرانی در الاوسط روایت کرده و در سندش ابو ربیع سمان است و او ضعیف است چنان که در مجمع الزوائد،ج 3،ص 126،نقل شده است.
2) (113) مستدرک حاکم ج 3،ص 219،و حاکم گفته است این روایت بنا بر شرائط مسلم صحیح است و کلینی در کافی ج 4،ص 44 آن را نقل کرده است.
3) (114) این حدیث را حاکم(مستدرک)،ج 3،ص 219،به اختصار روایت کرده و گفته است بنا بر شروط مسلم صحیح است ولی شیخین روایت نکردهاند.و کلینی در کافی،ج 4،ص 44،روایت کرده است.
4) (115) این حدیث را خطیب در تاریخ خود روایت کرده چنان که در جامع الصغیر آمده است.
5) (116) این حدیث را ترمذی در[سنن]،ج 8،ص 140،چنین روایت کرده است«لجاهل سخیّ احبّ...تا آخر حدیث».
بدخلقی» (1)و فرمود(صلی الله علیه و آله):«برای مؤمن سزاوار نیست که بخیل و ترسو باشد.»؛ (2)و فرمود(صلی الله علیه و آله):«گویندۀ شما میگوید:بخیل معذورتر از ظالم است ولی چه ظلمی در نزد خدا بدتر از بخل است،خدا به عزّت و عظمت و جلالش سوگند یاد کرده که حریص و بخیل وارد بهشت نمیشود.» (3)روایت شده که رسول خدا(صلی الله علیه و آله)در خانۀ کعبه طواف میکرد.ناگاه مردی را دید که به پردههای کعبه درآویخته و میگوید:به احترام این خانه که گناهم را بیامرزی پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:گناهت چیست؟برایم توصیف کن،گفت:گناهم بزرگتر از آن است که برایت توصیف کنم.فرمود:وای بر تو گناهت بزرگتر است یا زمینها؟عرض کرد ای رسول خدا گناهم بزرگتر است.فرمود:وای بر تو گناهت بزرگتر است یا کوهها؟عرض کرد:گناهم.پیامبر فرمود:گناهت بزرگتر است یا دریاها؟عرض کرد:گناهم.فرمود:
گناهت بزرگتر است یا آسمانها؟عرض کرد:گناهم.فرمود:گناهت بزرگتر است یا عرش؟ عرض کرد:گناهم.فرمود:گناهت بزرگتر است یا خدا؟گفت:خدا بزرگتر و والاتر است.پیامبر فرمود:وای بر تو گناهت را وصف کن.
عرض کرد:ای رسول خدا من مردی ثروتمندم و آنگاه که سائل برای درخواستی نزد من میآید گویی شعلهای از آتش به استقبالم میآید.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:از من دور شو که مرا در آتش خود نسوزانی.سوگند به خدایی که مرا به هدایت و کرامت برانگیخت اگر میان رکن و مقام بایستی و دو میلیون سال نماز بگزاری و آن قدر گریه
ص:108
1) (117) این حدیث را حاکم روایت کرده و آن را صحیح دانسته است و نیز ابن ابی شیبه و نسایی و بیهقی در الشعب،از حدیث ابو هریره روایت کردهاند چنان که درّ المنثور،ج 6،ص 196،آمده است.
2) (118) این حدیث را ترمذی در[سنن]،ج 8،ص 141،روایت کرده و پیش از این نقل شده و در این باب تکرار شده است.
3) (119) عراقی گوید:برای این حدیث مأخذی نیافتم و میگویم:مضمون این حدیث پیش از این گذشت.
کنی که نهرها از اشکهایت جاری شود و درختها از آن سیراب شود آنگاه بمیری در حالی که بخیل و فرومایهای.خدا تو را به رو در آتش میافکند.وای بر تو،مگر نمیدانی که بخل کفر است و کفر در آتش است؛وای بر تو آیا نمیدانی که خدا میفرماید: وَ مَنْ یَبْخَلْ فَإِنَّما یَبْخَلُ عَنْ نَفْسِهِ . (1)وَ مَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ . (2)
علی(علیه السلام)در خطبهاش فرمود:«بزودی زمانی سخت بر مردم بیاید که ثروتمند بر آنچه در اختیار دارد سخت میگیرد در حالی که بدان مأمور نشده است.خدای متعال میفرماید: وَ لا تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَیْنَکُمْ . (3)
علی(علیه السلام)فرمود:«هیچ بخشندهای هرگز به حق کامل خود نمیرسد.خدای متعال میفرماید: عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ . (4)
(1):ابن عباس گوید:چون خدا بهشت عدن را آفرید به آن فرمود:
خود را بیارای.پس خود را بیاراست آنگاه به بهشت فرمود:نهرهایت را آشکار کن.پس چشمۀ سلسبیل و چشمۀ کافور و چشمۀ تسنیم را آشکار ساخت.پس از آن چشمهها در بهشت نهرهای شراب و عسل و شیر جوشید.سپس به بهشت فرمود:تختهای سلطنتی و حجلهها و تختها و زیورها و حورالعینهای خود را آشکار کن.بهشت آنها را آشکار ساخت.خداوند به بهشت توجّه کرد و فرمود:سخن بگو بهشت گفت:خوشا به حال کسی که وارد من شود.خدای متعال فرمود:به عزّت و جلالم سوگند شخص بخیل در تو ساکن نخواهد شد.»
ص:109
1) (120) محمد/38:و هر کس بخل کند نسبت به خود بخل کرده است.
2) (121) حشر/10:کسانی که خداوند آنها را از بخل و حرص نفس خویش باز داشته رستگارند.عراقی گوید:این حدیث طولانی بیاساس است.
3) (122) این سخن از خطبههای علی(علیه السلام)نیست و از سخنان کوتاه و حکمتهای آن حضرت است که سید شریف رضی-رحمه اللّه-در نهج البلاغه باب مختار از حکم آن حضرت به شمارۀ 468،نقل کرده است و آیه در بقره/238،است:و گذشت و نیکوکاری را در میان خود فراموش نکنید.
4) (123) /4:(پیامبر)قسمتی از آن راز را برای او(حفصه)بازگو کرد و از قسمت دیگر خودداری فرمود.
برخی گفتهاند:اگر بخل پیراهنی بود آن را نمیپوشیدم و اگر راهی بود آن را نمیپیمودم.
گفته شده:حکیم هند و فیلسوف روم بر انوشیروان وارد شدند.انوشیروان به حکیم هندی گفت:سخن بگو،گفت:بهترین مردم کسی است که بخشنده باشد و در هنگام خشم سنگین و در گفتار متین و در بلندمرتبگی فروتن و نسبت به هر خویشاوندی مهربان باشد فیلسوف رومی برخاست و گفت:هر کس بخیل باشد مالش را دشمنش به ارث میبرد،و هر کس کم شکر کند به پیروزی نمیرسد،و دروغگویان نکوهیدهاند،و سخنچینان فقیر میمیرند،و هر کس رحم نکند خدا کسی را بر او مسلط سازد که به او رحم نکند.
ضحّاک در آیۀ إِنّا جَعَلْنا فِی أَعْناقِهِمْ أَغْلالاً (1)میگوید:این آیه در مورد بخیلان است که خدا دستهایشان را از انفاق در راه خود نگه داشته و بینش هدایت یافتن ندارند.
کعب گوید:در هر بامداد خداوند دو فرشته را مأمور میکند،تا فریاد بزنند خدایا مال شخص ممسک و گرفته را در معرض تلف قرار بده و برای مالی که بخشنده انفاق میکند جایگزینی برگزین.
اصمعی گوید:از عربی بیابانی در حالی که مردی را توصیف میکرد شنیدم که گفت:فلانی در چشم من کوچک است،چون دنیا در نظرش بزرگ است و چون سائل و گدا را میبیند گویی ملکالموت را دیده است.
جاحظ گوید:از لذّتها جز سه چیز باقی نمانده است:نکوهش بخیلان،خوردن گوشت خشکیده و زدودن زنگ شمشیر(یا خاراندن زخم گری).
بشر بن حارث گوید:بخیل غیبت ندارد(غیبت او جائز است).پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:
«تو در این صورت بخیلی».
ص:110
1) (124) یس/8:ما در گردنهای آنها غلهایی قرار دادیم.
زنی در محضر پیامبر(صلی الله علیه و آله)ستوده شد.پس گفتند:زنی است بسیار روزهگیر و نمازگزار جز این که بخیل است.پیامبر فرمود:«در این صورت چه خیری دارد.» (1)بشر گوید:«نگاه کردن به بخیل قساوت قلب میآورد و دیدن بخیلان موجب اندوه دل مؤمنان است».
یحیی بن معاذ گوید:دل،بخشندگان را دوست دارد اگر چه گنهکار باشند و بخیلان را دشمن میدارد اگر چه نیکوکار باشند.
ابن معتزّ گوید:هر که نسبت به مالش بخیلتر است نسبت به آبرویش بخشندهتر است.
یحیی بن زکریّا(علیه السلام)ابلیس را به صورت اصلی وی دید و به او گفت:ای ابلیس به من خبر بده محبوبترین و مبغوضترین مردم در نظرت کیست؟گفت:محبوبترین مردم در نزد من مؤمن بخیل است و مبغوضترین مردم در نزد من فاسق بخشنده است.یحیی از شیطان پرسید چرا؟گفت:برای این که بخل بخیل برای من کافی است ولی میترسم که خدا به فاسق بخشنده بر اثر بخشندگیاش توجّه کند و او را ببخشاید،آنگاه روی برگرداند در حالی که میگفت:اگر تو یحیی نبودی به تو خبر نمیدادم.
(1)گویند:در بصره مردی ثروتمند و بخیل بود.یکی از همسایگانش او را دعوت کرد و برایش غذایی از گوشت و تخممرغ آورد.پس بسیار از آن خورد و مرتّب آب مینوشید تا شکمش ورم کرد و به حالت مرگ افتاد و به خود میپیچید و چون وضعش وخیم شد حال خود را برای پزشک تعریف کرد.پزشک گفت:باکی بر تو نیست آنچه خوردهای قی کن.شخص بخیل گفت:آیا گوشت و تخممرغ را قی کنم؟به خدا میمیرم
ص:111
1) (125) این حدیث در آفات زبان گذشت.
ولی آنها را قی نمیکنم.
گویند:عربی بیابانی در طلب مردی به وی روی آورد در حالی که در برابر آن مرد انجیر بود.پس انجیر را با عبایش پوشاند.آن عرب نشست؛مرد به او گفت:آیا از قرآن چیزی میدانی؟گفت:آری و خواند و الزّیتون و طور سینین.مرد گفت:و التّین چه شد؟ عرب گفت:تین(انجیر)در زیر عبای توست.
یکی از بخیلان برادرش را دعوت کرد و تا عصر به او غذایی نداد آن مرد سخت گرسنه شد و جنون گرسنگی به او دست داد.پس صاحبخانه عود(آلت موسیقی)را برداشت و به او گفت:به جانم قسم چه آوازی را میخواهی که برایت بنوازم؟گفت:
آواز ماهیتابه.
نقل شده که محمّد بن یحیی بن خالد بن برمک بخیل بود و سخت بخل میورزید؛ از یکی از خویشاوندانش راجع به او سؤال شد-خویشاوند با او انس داشت-و کسی به او گفت:سفرۀ محمّد بن یحیی را برایم توصیف کن.گفت سفرهاش یک وجب در یک وجب است و کاسههای او از دانۀ خشخاش کنده کاری شده است.گفت:چه کسی بر سر آن سفره حاضر میشود؟گفت:کرام کاتبین(فرشتگانی گرامی که مینویسند).پرسید:
آیا کسی با او غذا میخورد؟گفت:آری مگسها.پس گفت:بدا بر تو،آن سفره ویژه تو باشد در حالی که جامهات پاره است.گفت:به خدا من یک سوزن ندارم که آن را بدوزم.
گفت:از محمّد بن یحیی عاریه میگرفتی؟گفت:اگر محمّد خانهای پر از سوزن میداشت که از بغداد تا نوبه امتداد میداشت،آنگاه جبرئیل و میکائیل میآمدند و یعقوب(علیه السلام)به همراهشان بود و ضمانت او میکردند و از او میخواستند که به آن دو فرشته سوزنی عاریه بدهد تا با آن پیراهن یوسف را که از پشت پاره شده بدوزند عاریه نمیداد.
گویند:مروان بن ابی حفصه بخیل بود و از روی بخل گوشت نمیخورد تا سخت به
ص:112
گوشت اشتها پیدا میکرد؛و هرگاه مایل به گوشت خوردن میشد،غلام خود را میفرستاد و غلام برایش کلّهای میخرید و آن را میخورد.به او گفتند:میبینیم که زمستان و تابستان جز کلّه چیزی نمیخوری،به چه دلیل آن را برگزیدهای؟گفت:کلّه خیلی خوب است قیمتش را میدانم و از خیانت کردن غلام در امانم و نمیتواند مرا مغبون کند و گوشتی نیست که غلام بپزد و بتواند از آن بخورد و اگر به چشم یا گوش یا صورت آن دست بزند از آن آگاه میشوم و با خوردن کلّه گوشتهای رنگارنگی میخورم، چشم آن رنگی و گوش آن رنگی و میان سر و گردنش رنگی و مغز آن رنگی و زبان آن رنگی است و خودم از عهدۀ خرج پختن آن برمیآیم بنابراین برای من در خوردن کلّه منافع و بهرههایی نهفته است.
روزی محمّد بن یحیی از خانه به قصد دیدار خلیفه مهدی عباسی بیرون رفت.زنی از خاندانش به او گفت:اگر با جایزه برگردی سهم من چقدر است؟گفت:اگر صد هزار درهم به من بدهد یک درهم به تو میدهم.پس شصت هزار درهم به او داده شد و او به آن زن چهار ششم درهم داد.یک بار با یک درهم گوشتی خرید.پس یکی از دوستانش دعوتش کرد او گوشت را با کم کردن یک ششم درهم به قصّاب پس داد و گفت:از اسراف خوشم نمیآید.
اعمش همسایهای داشت که همواره او را به منزل خود دعوت میکرد و میگفت:بیا تکّهای نان با نمک بخور و اعمش خودداری میکرد.روزی او را به خانه فراخواند و چون گرسنه بود موافقت کرد.پس وارد منزلش شد.صاحبخانه تکه نانی و نمکی نزد او آورد.پس گدایی آمد و صاحبخانه به او گفت:خدا به تو خیر دهد،دوباره تکرار کرد و صاحبخانه گفت:خدا به تو خیر دهد.چون بار سوّم تکرار کرد به او گفت:برو و گرنه با عصا به خدمتت میرسم،اعمش گدا را صدا زد و گفت:وای بر تو برو به خدا سوگند راستگوتر از صاحب این خانه ندیدهام(با عصا به سراغت میآید)مدّتی است که
ص:113
مرا به نمک و نان دعوت کرده و به خدا چیزی بر آنها نیفزوده است.
(1)باید دانست که بخشندگی و بخل هر کدام به درجاتی تقسیم میشوند.پس بالاترین درجات بخشندگی ایثار است،و آن بخشیدن مال با وجود نیاز به آن است و سخاوت بخشش چیزی که مورد نیاز نیست به نیازمند یا غیر نیازمند است و بخشیدن چیزی در حالی که بدان نیاز است مهمّتر است.همان طور که سخاوت گاه به آنجا منتهی میشود که آدمی در عین نیاز داشتن به دیگری ببخشد،بخل نیز گاه به آنجا میانجامد که با نیاز داشتن به خودش بخل میورزد،و چه بسا بخیلی که مال را نگاه میدارد و بیمار میشود و خود را درمان نمیکند.و میل به غذا دارد و فقط بخل از پرداخت بهای غذا مانع از خوردن غذا میشود و اگر رایگان به دست آورد آن را میخورد.پس بخیل با داشتن نیاز به خودش بخل میورزد و بخشندۀ دیگری را بر خود ترجیح میدهد با این که به آنچه میبخشد محتاج است.پس ببین میان دو مرد تا چه حد تفاوت وجود دارد،زیرا اخلاق از بخششهای الهی است که خدا به هر کس بخواهد آنها را میدهد،در سخاوت بالاتر از ایثار درجهای نیست و خدا صحابه را به آن ستوده و فرموده است: وَ یُؤْثِرُونَ عَلی أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ . (1)
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر مردی که میل به خوردن غذایی داشته باشد و از خوردن آن صرف نظر کند و دیگری را بر خود ترجیح دهد خدای او را بیامرزد.» (2)عایشه گوید:پیامبر(صلی الله علیه و آله)سه روز پیدرپی از غذا سیر نشد تا از دنیا رفت و اگر
ص:114
میخواستم میتوانستم سیر شویم،ولی ما دیگران را بر خود ترجیح میدادیم. (1)
مهمانی بر پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)وارد شد و در نزد خانوادۀ آن حضرت غذایی وجود نداشت.پس مردی از انصار بر پیامبر وارد شد و مهمان پیامبر را به خانۀ خود برد و غذا در برابرش نهاد و به زنش دستور داد چراغ را خاموش کند.صاحبخانه دستش را به طرف غذا میبرد،گویی غذا میخورد ولی غذا نمیخورد تا مهمان غذا را خورد.چون صبح شد،پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)به او فرمود:خدا از رفتار شما در شب گذشته نسبت به مهمانتان خشنود شد و این آیه نازل شد: وَ یُؤْثِرُونَ عَلی أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ . (2)بنابراین سخاوت از اخلاق خدای متعال است و ایثار بالاترین درجات سخاوت است و ایثار عادت رسول خدا(صلی الله علیه و آله)بود تا خدا اخلاق او را عظیم نامیده و فرمود: وَ إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ . (3)
سهل بن عبد اللّه گوید:موسی(علیه السلام)عرض کرد:پروردگارا بعضی از درجات حضرت محمّد(صلی الله علیه و آله)و امتش را به من بنما.خداوند فرمود:ای موسی توان دیدن آن را نداری.امّا یکی از مقامات بزرگ او را که به سبب آن او را بر تو و تمام آفریدگانم برتری دادهام به تو مینمایانم.راوی گفت:خداوند باطن آسمانها را بر او گشود.پس به مقامی از مقامات آن حضرت نگریست که نزدیک بود از انوار آن و نزدیکیاش به خدا جان بدهد.پس عرض کرد:پروردگارا به چه چیز او را به این بزرگواری رساندی؟فرمود:به اخلاقی که آن را در میان آفریدگانم به آن حضرت اختصاص دادم و آن اخلاق ایثار است،ای موسی هیچ یک از آفریدگانم نزد من نیاید که زمانی از عمرش ایثار کرده باشد،مگر این که شرم دارم اعمال او را محاسبه کنم و در هر جای بهشتم که بخواهد او را جای میدهم.
ص:115
گویند:عبد اللّه بن جعفر به قصد ملکی که داشت از خانه بیرون رفت و بر نخلستان گروهی وارد شد که در آن غلامی سیاه کار میکرد و غذایش را برایش آوردند.در این حال سگی وارد نخلستان شد و نزدیک غلام آمد.غلام گردۀ نانی را به طرف او انداخت.
سگ نان را خورد پس دوّمی و سوّمی را انداخت و سگ خورد و عبد اللّه نگاه میکرد.
پس گفت:ای غلام هر روز غذایت چه اندازه است؟گفت:همان مقداری که دیدی(سه گردۀ نان)عبد اللّه گفت:پس چرا این سگ را بر خود ترجیح دادی؟غلام گفت:در اینجا سگی نیست؛این سگ از راه دوری آمده است و دوست نداشتم او را ناامید کنم.
عبد اللّه گفت:امروز چه میکنی؟گفت:امروز گرسنه میمانم.عبد اللّه بن جعفر گفت:بر سخاوت نکوهش میشوم.همانا این غلام از من بخشندهتر است.پس نخلستان و غلام و متعلّقات آن را خرید و غلام را آزاد کرد و نخلستان را به غلام بخشید.
گویند:به مردی از اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه و آله)سر گوسفندی هدیه شد.وی گفت:
برادرم از من به آن محتاجتر است.پس آن را نزد او فرستاد و همچنان یکی برای دیگری میفرستاد تا در هفت خانه چرخید و به خانۀ اوّل برگشت.
علیّ بن ابی طالب(علیه السلام)در بستر رسول خدا خوابید.خدا به جبرئیل و میکائیل(علیه السلام) وحی کرد:من میان شما دو فرشته برادری برقرار کردم و عمر یکی از شما را طولانیتر از عمر دیگری قرار دادم،اکنون کدامین شما در زنده بودن برادرش را بر خود ترجیح میدهد پس هر دو زنده بودن را برگزیده و آن را دوست داشتند.خدا به آن دو وحی کرد.
آیا شما مانند علی بن ابی طالب نبودید.من میان او و پیامبر محمّد برادری قرار دادم و علی(علیه السلام)بر بستر محمّد خوابید و خود را فدای او کرد و زنده ماندن او را بر زنده ماندن خود ترجیح داد.به زمین فرود آیید و علی را از دشمنش حفظ کنید.پس جبرئیل کنار سر علی و میکائیل کنار پاهای حضرت قرار گرفتند و جبرئیل فریاد میزد.آفرین بر تو باد ای پسر ابو طالب.خدا در مقابل فرشتگان به تو مباهات میکند.پس خدای متعال این آیه را نازل کرد: وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ وَ اللّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ . 131
ص:116
آیا شما مانند علی بن ابی طالب نبودید.من میان او و پیامبر محمّد برادری قرار دادم و علی(علیه السلام)بر بستر محمّد خوابید و خود را فدای او کرد و زنده ماندن او را بر زنده ماندن خود ترجیح داد.به زمین فرود آیید و علی را از دشمنش حفظ کنید.پس جبرئیل کنار سر علی و میکائیل کنار پاهای حضرت قرار گرفتند و جبرئیل فریاد میزد.آفرین بر تو باد ای پسر ابو طالب.خدا در مقابل فرشتگان به تو مباهات میکند.پس خدای متعال این آیه را نازل کرد: وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ وَ اللّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ . (1)
از ابو الحسن انطاکی روایت است که سی و چند نفر نزد وی جمع شدند و آنها در قریهای نزدیک ری بودند و تعدادی گردۀ نان داشتند که تمامشان سیر نمیشدند.پس گردههای نان را شکستند و چراغ را خاموش کردند و برای غذا خوردن نشستند،چون سفره جمع شد دیدند غذا به همان حال باقی است و هیچ یک از آنها به سبب ترجیح دادن رفیقش بر خودش چیزی نخورده است.
روایت شده که گدایی نزد شعبه آمد و او چیزی نداشت پس چوبی از سقف خانهاش کند و به او داد و از او پوزش خواست.
حذیفۀ عدوی گوید:در روز جنگ یرموک در جستجوی پسر عمویم بودیم و کمی آب همراهم بود.و میگفتم:اگر رمقی داشته باشد او را آب بدهم و بر روی صورتش بپاشم.ناگهان او را یافتم که رمقی داشت،گفتم:آبت دهم با به من گفت آری و چون خواست آب بنوشد نالۀ مردی بلند شد.پسر عمویم به من کرد که به طرف او بروم.نزد او رفتم دیدم هشام بن عاص است.گفتم:آبت بدهم پس نالۀ دیگری را شنید.
هشام کرد که نزد او بروم و رفتم و متوجه شدم که مرده است پس بر سر هشام برگشتم و او را مرده یافتم و نزد پسر عمویم برگشتم او نیز مرده بود.
عباس بن دهقان گوید:هیچ کس مانند روز ورودش به دنیا(دست خالی)از دنیا بیرون نرفت،جز بشر بن حارث چرا که مردی در بیماری او به نزدش آمد و اظهار نیاز کرد.بشر پیراهنش را بیرون آورد و به او داد و جامهای عاریه گرفت و در همان جامه از دنیا رفت.
ص:
1) (131) بقره/207:بعضی از مردم(با ایمان و فداکار همچون علی(علیه السلام)در لیلة المبیت به هنگام خفتن در جایگاه پیامبر«ص»جان خود را در برابر خشنودی خدا میفروشند و خداوند نسبت به بندگانش مهربان است.ثعلبی در تفسیر خود این روایت را نقل کرده و ابن عقبه در ملحمه خود و ابو السعادة در فضائل العشرة و گروهی از اصحاب ما(امامیّه)مانند ابن بابویه و کلینی و شیخ طوسی و ابی رافع و هند بن ابی هاله،روایت کردهاند.به تفسیر البرهان ذیل آیه،رجوع کنید،و ابن سعد در طبقات،7 ج 1،ص 228،چاپ بیروت، 1376،به آن کرده است.
یکی از صوفیان گفت:در طرطوس بودیم و گروهی جمع شدیم و به باب جهاد رفتیم.سگی از شهر در پی ما آمد و چون به باب جهاد رسیدیم چهارپایی مرده یافتیم.ما روی بلندی رفتیم و نشستیم.چون سگ مردار را دید به شهر برگشت و پس از ساعتی با بیست سگ بازگشت.آن سگ به طرف مردار آمد و در گوشهای نشست و سگهای دیگر به خوردن مردار مشغول شدند و همچنان آن را میخوردند و آن سگ نشسته بود و به آنها نگاه میکرد تا مردار خورده شد و استخوانهایش ماند و سگها به شهر برگشتند.آن سگ برخاست و به طرف استخوانها آمد و اندک گوشتی که در لابلای استخوانها مانده بود خورد و رفت ما در کتاب فقر و زهد مقداری از خبرهای مربوط به ایثار و حالات اولیای خدا را نقل کردیم و از تکرار آن خودداری میکنیم. (1)
(1)شاید بگویی:از شواهد شریعت معلوم شد که بخل از هلاککنندههاست ولی حدّ بخل چیست؟و به چه چیزی انسان بخیل میشود؟هر انسانی خود را بخشنده میداند و بسا که دیگران او را بخیل بدانند،و گاه کاری از انسان سر میزند و مردم نسبت به آن نظریات گوناگون دارند.گروهی میگویند:این بخل است و دیگران میگویند:این مصداق بخل نیست؛هر انسانی مال را دوست دارد از این رو آن را حفظ میکند و نگاه میدارد.پس اگر با نگاه داشتن مال بخیل شود،در این صورت همه بخیلند و اگر نگاه داشتن مال به طور کلی موجب بخل نیست،پس بخل معنایی جز امساک و نگاه داشتن ندارد.بنابراین بخلی که موجب هلاکت میشود چیست،و سخاوتی که بنده با آن
ص:118
1) (132) صحیح آن بود که گفته شود«فلا نتعرض لذکرها،احوال اولیاء را بیان نمیکنیم»چرا که کتاب فقر و زهد پس از این میآید و از این عبارت معلوم میشود که مؤلف(غزالی)کتاب فقر و زهد را پیش از کتاب ایثار و احوال اولیا تصنیف کرده بوده و در هنگام مرتّب ساختن کتاب،کتاب فقر و زهد را کتاب چهارم از بخش منجیات قرار داده است.
شایستۀ داشتن صفت سخاوت و ثواب آن میشود کدام است؟ پس میگوییم:گروهی گفتهاند:حدّ بخل نپرداختن واجب است و هر کس واجبات خود را بپردازد بخیل نیست و این تعریف کافی نیست؛زیرا کسی که مثلا گوشت را به قصّاب و نان را به نانوا پس میدهد با کم کردن یک حبّه یا نصف حبّه به اتفاق عقلا بخیل به شمار میآید.همچنین کسی که مقدار نفقهای را که قاضی برای عائلهاش معیّن کرده به آنان بدهد،آنگاه مضایقه کند که لقمهای یا یک خرما بیش از آن از مالش مصرف نمایند،بخیل شمرده میشود؛و هر کس در برابرش گردهای نان باشد و شخصی به حضورش بیاید که احتمال میدهد و با او غذا خواهد خورد،اگر گردۀ نان را پنهان سازد بخیل محسوب میشود.گروهی در تعریف بخل گفتهاند:بخیل کسی است که به سختی میبخشد.این تعریف نیز نارساست،زیرا اگر مقصودشان این است که هر بخششی بر بخیل دشوار است درست نیست،بسا بخیلی که بخشیدن یک حبّه یا نزدیک به آن بر او دشوار نیست و بیش از آن دشوار است و اگر مقصودشان این است که بعضی از بخششها بر بخیل سخت است بر بخشندگان و اشخاص با جود نیز گاه بعضی از بخششها دشوار است و آن در صورتی است که بخواهد تمام مالش یا بخش مهمّی از آن را بدهد در اینجا نبخشیدن موجب بخل نیست.همچنین دربارۀ جود گفتهاند:جود بخشش بدون منّت و برآوردن حاجت بدون درنگ است.گفته شده:جود،بخشیدن بدون پرسیدن است به اعتقاد این که آنچه را میبخشد اندک است،و گفته شده:جود خوشحال و شادمان کردن وی با مال در حدّ امکان است.برخی گفتهاند:جود بخشیدن با این اعتقاد است که مال از خدای متعال و شخص مورد بخشش بندۀ خداست و مال خدا را به بندهاش میدهد بیآن که اعتقاد به فقیر بودن او داشته باشد؛و گفته شده:هر کس مقداری را ببخشد و مقداری را برای خود نگاه دارد سخی است و هر کس که بیشتر را ببخشد و برای خود مقداری نگاه دارد جواد است.هر کس تحمّل زحمت کند و دیگری
ص:119
را بر خود در نعمت موجود برتری دهد ایثارگر است،هر کس چیزی نبخشد بخیل است.
تمام این سخنان در تعریف بخل حقیقت بخل و جود را برنمیگیرد،بلکه میگوییم:مال برای حکمت و غرضی آفریده شده که آن دفع نیاز مردم است و ممکن است انسان از خرج کردن آن در مواردی که برای آن آفریده شده خودداری کند و در مواردی صرف کند که پسندیده نیست.و ممکن است که عادلانه در آن تصرّف کند، یعنی آنجا که حفظ مال لازم است آن را حفظ کند و آنجا که بخشیدن لازم است ببخشد، بنابراین خودداری از صرف مال در جایی که بخشیدن لازم است بخل،و بخشیدن در جایی که نباید خرج کند تبذیر است؛و حدّ وسط آن دو ستوده است.شایسته است که سخا و جود همان حدّ وسط باشد،زیرا پیامبر فقط به سخا مأمور شده و به او گفته شده:
لا تَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَةً إِلی عُنُقِکَ وَ لا تَبْسُطْها کُلَّ الْبَسْطِ (1)خدای متعال فرمود: وَ الَّذِینَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَ لَمْ یَقْتُرُوا وَ کانَ بَیْنَ ذلِکَ قَواماً . (2)
بنابراین جود حدّ وسط میان تنگ گرفتن بر عائله و بیرویّه خرج کردن و گرفتگی و دستودلبازی است،به این معنی که بخشش و خودداری از انفاق مال را به اندازه لازم اندازهگیری کند و بخشش از دل و جان و با طیب خاطر باشد و دل مخالف نباشد و تنها به بخشش با اعضای بدن اکتفا نکند.پس اگر در جایی که بخشیدن لازم است ببخشد و در باطن مخالف باشد و نفس خویش را به شکیبایی وادار سازد خود را به زحمت به بخشندگی واداشته و بخشنده نیست،بلکه شایسته است که دلش به مال وابسته نباشد، مگر در آن جهتی که هدف از مال است و آن خرج کردن مال در مواردی است که لازم
ص:120
میباشد.
اگر بگویی:بخشیدن مال منوط به این شد که موارد وجوب انفاق مال را بدانیم پس صرف آن در چه مواردی لازم است؟میگویم:دو نوع واجب داریم:واجب شرعی و واجبی که به مروّت و عادت مربوط است.بخشنده کسی است که از واجب شرعی و واجب مربوط به مروّت خودداری نکند.و اگر از یکی از آنها سر باز زند بخیل است؛ ولی کسی که از بخشیدن واجب شرعی امتناع ورزد بخیلتر است مانند کسی که از پرداخت زکات و مخارج اهل و عیالش سر باز زند یا آن را با دشواری بپردازد.چنین شخصی طبیعتا بخیل است و با زحمت خود را به بخشش وامیدارد؛یا کسی که به عمد از مال نامرغوب خود میبخشد و بر او گوارا نیست که از بهترین اموال یا اموال متوسط خود ببخشد.تمام این موارد بخل است.اما مواردی که بخشش بر حسب مروّت واجب است سخت نگرفتن و کنجکاوی نکردن نسبت به جزئیات است،زیرا این کار زشت است و زشتی آن به تناسب اشخاص و احوال مختلف است.برخی از سختگیریها از جانب ثروتمند زشت است و از فقیر زشت نیست؛و سختگیری انسان در برخی از امور نسبت به خاندان و خویشان و بزرگان زشت است که در همان امور نسبت به بیگانگان زشت نیست.سختگیری در بعضی از امور نسبت به همسایه زشت است که نسبت به بیگانه زشت نیست،در مهمانی سختگیری زشت است و کمتر از آن در خریدوفروش زشت نیست.بنابراین زشتی در موارد یاد شده و آنچه مورد سختگیری است.
مانند خوراک و پوشاک مختلف است،زیرا آن سختگیری که در مورد خوراکیها زشت است در مورد دیگر اشیاء زشت نیست،و آن سختگیری که در خریدن کفن یا قربانی یا خرید نان صدقه زشت است در خریدهای دیگر زشت نیست.همچنین زشتی سخت گیری نسبت به اشخاص فرق میکند که دوست،برادر،خویشاوند،همسر،فرزند باشد،یا بیگانه باشد و نیز کسی که مضایقه میکند متفاوت است مثلا کودک،زن ثروتمند یا فقیر
ص:121
باشد پیر،جوان،عالم،جاهل باشد.بخیل کسی است که از بخشیدن دریغ میکند، آنجایی که به حکم شرع یا مروّت نباید دریغ کند و نمیتوان مقدار آن را به روشنی بیان کرد.شاید تعریف بخل خودداری از انفاق مال در هدفی است که مهمتر از حفظ مال است،زیرا حفظ دین از حفظ مال مهمّتر است.بنابراین کسی که زکات و مخارج عائلهاش را نمیدهد بخیل است و حفظ مروّت مهمتر از حفظ مال است و کسی که در جزئیات نسبت به شخصی که سختگیری با او ناپسند است به سبب مال دوستی سخت میگیرد.پردۀ مروّت را میدرد بخیل است و یک درجه مانده است و آن این که مرد حقوق واجب خود را میپردازد ولی به حکم مروّت نمیبخشد با این که مال بسیاری جمع کرده است و به نیازمندان نمیدهد و در صدقه هم مصرف نمیکند.پس با هدف حفظ مال که کمک به رفع مشکلات زندگی است مخالفت ورزیده و با هدف ثواب نیز که بالا بردن درجۀ آخرت است مخالفت کرده است.بنابراین خرج نکردن مال در این اهداف نزد هوشمندان بخل محسوب میشود و در نزد مردم عامی بخل نیست؛چون عوام فقط به لذتهای دنیا توجّه دارند و نگاه داشتن مال را برای رفع مشکلات روزگار مهمّ میدانند و بسا باشد که عوام نیز شخصی را که از بخشش به همسایۀ فقیر خود امتناع کند-و بگوید زکات واجبم را پرداختهام و بیش از آن بر من واجب نیست-بخیل بنامند و زشتی این عمل به تناسب ثروت اشخاص و نیاز نیازمند و استحقاق او و حفظ دینش تفاوت میکند؛پس کسی که واجب دینی و آنچه بر حسب جوانمردی در خور وی بر او واجب شده بپردازد از بخل مبرّاست.آری تا بیش از این مقدار به قصد ثواب و رسیدن به درجات نبخشد به صفت جود و سخا متّصف نمیشود؛و هرگاه به انسانی ببخشد در جایی که دین بخشیدن مال را واجب نکرده و بر حسب عادت نکوهشی هم متوجهش نمیشود، جواد است به تناسب مقدار کم یا زیادی که به آسانی میبخشد و مراتب و درجات آن قابل شمارش نیست.البته بعضی از مردم بخشندهتر از بعضی هستند.بنابراین برگزیدن
ص:122
احسان غیر از آن چیزی است که عادت ایجاب میکند.مروت همان جود است به این شرط که با طیب خاطر باشد و از روی طمع،امید به خدمت،تلافی یا ستایش نباشد.
کسی که در جود خود طمع سپاس و ستایش دارد تاجر است نه جواد،چرا که با مال خود ستایش را میخرد و ستایش لذیذ است و غرض او همان لذّت ستایش است در حالی که جود بخشیدن مال بدون عوض است.این حقیقت جود است و جز در مورد خدای متعال تصوّر شدنی نیست و اطلاق جواد بر آدمی مجاز است،چون مال را بدون غرض و هدف نمیبخشد.ولی اگر هدفش ثواب آخرت یا کسب فضیلت جود و پاک کردن نفس از پستی بخل باشد جواد نامیده میشود و اگر انگیزۀ بخشش او ترس از هجو یا نکوهش مردم یا انتظار دریافت نفعی از شخص مورد بخشش باشد از موارد جود به شمار نمیآید، زیرا این انگیزهها او را مجبور به بخشش کرده است،و پاداشهایی است که بزودی به او برمیگردد؛پس قرض داده و بخشنده نیست؛چنان که از یک زن خداپرست نقل شده که در برابر حبّان بن هلال که با یارانش نشسته بود توقف کرد و گفت:در نزد شما بخشش و سخاوت چیست؟گفتند:دادن،بخشیدن،ایثار؛زن گفت:این بخشش در دنیاست،پس بخشش در دین چیست؟گفتند:این است که خدا را با طیب خاطر و با میل بپرستیم،زن گفت:بر این کار ثواب میخواهید؟گفتند:آری،پرسید:چرا؟گفتند:چون خدا به ما وعده داده که هر کار نیکی را ده نیکی مانند آن پاداش دهد،زن گفت:سبحان الله هرگاه یکی بدهید و ده تا بگیرید چه بخشندهای هستید؟به او گفتند:خدایت رحمت کند به اعتقاد تو سخاوت چیست؟گفت:سخاوت به اعتقاد من این است که خدای را بپرستید و از پرستش لذّت ببرید و از این کار اکراه نداشته باشید و اجر و مزد هم نخواهید تا مولایتان هر کاری بخواهد نسبت به شما انجام دهد.آیا از خدا شرم ندارید که از دلهایتان آگاه شود و بداند که شما چیزی را در مقابل چیزی میخواهید؟این کار در دنیا زشت است.یکی از زنان خداپرست گفت:آیا میپندارید که سخاوت تنها در درهم و دینار است؟سؤال
ص:123
شد:پس در چیست؟گفت:سخاوت به اعتقاد من در خون دادنهاست.محاسبی گوید:
بخشندگی در دین این است که جانت را ببخشی و در راه خدا فدا سازی و دلت با بخشیدن خون و ریختن آن در راه خدا سخیّ باشد و این کار را با میل انجام دهی و قصد پاداش دنیوی و اخروی نداشته باشی،اگر چه به پاداش هم نیازمندی ولی با ترک گزینش چیزی در برابر خدا بر گمانت کمال سخاوت غالب تا مولایت همان خدایی باشد که نسبت به تو کاری انجام دهد که اگر تو برای خود انتخاب کنی خوب نباشد.
(1)باید دانست که دوستی مال موجب بخل میشود و دوستی مال دو عامل دارد:
عامل اوّل تمایلاتی است که جز با مال به آنها نتوان رسید،به همراه آرزوی دراز.
اگر انسان بداند که یک روز بعد میمیرد،بسا که به مالش بخل نورزد،چون مقداری که در یک روز یا یک ماه یا یک سال به آن نیاز دارد نزدیک است؛و اگر آرزوی دراز ندارد ولی فرزندانی دارد،آنان جانشین آرزوی دراز میشوند،زیرا ماندن آنها را مانند ماندن خود فرض میکند و برای آنها مال نگاه میدارد؛از این رو پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«فرزند،آدمی را به بخل،ترس و نادانی فرامیخواند» (1)و هرگاه ترس ناداری و اعتماد نداشتن به رسیدن روزی هم به آن اضافه شود ناگزیر بخل قوّت میگیرد.
2-عامل دوّم این است که عین مال را دوست دارد.ممکن است در میان مردم کسی یافت شود که مالش بر حسب عرف و عادت برای مخارج بقیّۀ عمرش کافی است و صدها برابر آن نیز دارد،پیر و بدون فرزند هم هست ولی به خود اجازه نمیدهد که زکات بپردازد و در هنگام بیماری خود را درمان کند،بلکه دوست و عاشق پول است و
ص:124
1) (135) این حدیث را ابو یعلی از حدیث ابو سعید به سندی ضعیف روایت کرده چنان که در جامع الصغیر آمده است.
از این که آن را در اختیار دارد لذت میبرد و آن را در زیر زمین دفن میکند با آن که میداند که میمیرد و آن مال هدر میرود یا دشمنانش میگیرند،با این وصف نه میخورد و نه صدقه میدهد.این برای دل یک بیماری بزرگ و درمانناپذیر است بهویژه در پیری که بیماری مزمن میشود و امیدی به درمانش نیست.حکایت چنین بخیلی حکایت مردی است که به معشوقش عشق ورزد و پیک معشوق را به خاطر او دوست بدارد و معشوق را از یاد ببرد و سرگرم پیک او شود.زیرا پول پیکی است که آدمی را به نیازهای خود میرساند و از آن جهت محبوب است،چون مقدّمۀ لذیذ،لذیذ است،و گاه نیازها را فراموش میکند و طلا در نزد او محبوب میشود و این کمال گمراهی است؛ بلکه هر کس میان طلا و سنگ فرق بگذارد نادان است،مگر از آن جهت که پول رفع نیاز میکند.بنابراین بیش از مقدار نیاز با سنگ برابر است.این بود انگیزههای دوستی مال،و درمان هر مرضی فقط مخالفت با انگیزۀ آن است.بنابراین درمان تمایلات شکیبایی و قناعت کردن به اندک است؛درمان آرزوی دراز بسیار یاد کردن مرگ و توجه به مرگ همگنان و رنج مستمر آنها در گردآوری مال و نابودی مال پس از آنهاست؛ درمان توجّه دل به فرزند آن است که بداند روزی او با خدایی است که او را آفریده است.
بسا فرزندانی که از پدر ارثی نبردهاند و وضع و حالشان از کسی که ارث نبرده نیکوتر است؛و این که بداند مال را برای فرزندش جمع میکند به این نیّت که فرزند صالحی باشد ولی برعکس میشود،همچنین بداند اگر فرزندش پرهیزکار و صالح باشد خدا او را کفایت میکند،و اگر فاسق باشد از مال او برای معصیت کمک میگیرد و گناهش به او برمیگردد و نیز دلش را درمان کند به تفکّر در روایات رسیده در نکوهش بخل و ستایش سخاوت و کیفر سختی که خدا به بخیل وعده داده است.یکی از داروهای مفید،دقّت بسیار در احوال بخیلان و منفور بودن آنهاست و این که مردم آنها را زشت میشمارند زیرا هر شخص بخیل دیگر بخیلان را زشت میشمارد و یاران بخیلش بر او گران
ص:125
میآیند.پس بداند همان طور که دیگر بخیلان بر قلب او گران میآیند او نیز در دلهای مردم گران و زشت میباشد،و نیز دلش را با اندیشیدن در هدف از آفرینش مال درمان کند،و از مال جز به مقدار نیازش نگاه ندارد و بقیّه را با بخشیدن و کسب ثواب برای آخرتش ذخیره کند.این بود داروها از نظر علم و معرفت،پس هرگاه با نور بصیرت دریافت که بخشیدن مال برایش در دنیا و آخرت بهتر از نبخشیدن است اگر عاقل باشد به بخشیدن میل میکند و اگر انگیزۀ بخشش فراهم شد شایسته است که درنگ نکند و ببخشد،چرا که شیطان به او وعدۀ فقیر شدن میدهد و او را میترساند و مانع از بخشش میشود.
ابو الحسن بوشنجی روزی در توالت بود.شاگردش را فراخواند و گفت:جامهام را بیرون بیاور و به فلانی بده.گفت:چرا صبر نکردی که بیرون شوی؟گفت:هم اکنون به دلم گذشت که آن را ببخشم و مطمئن نبودم که نفسم تغییر نکند.صفت بخل فقط وقتی از بین میرود که شخص با زحمت خود را به بخشیدن وادارد،چنان که عشق از بین نمیرود جز این که عاشق با مسافرت کردن از محل سکونت معشوق از او جدا شود و با سفر کردن و با زحمت جدا شدن و مدّتی شکیبایی کردن دلش از عشق او آرام بگیرد.
همچنین کسی که میخواهد بخل را درمان کند شایسته است که مال را ببخشد و با زحمت از آن جدا شود،بلکه اگر مال را در آب بیفکند از نگاه داشتن مال و دوستی آن سزاوارتر است (1).یکی از حیلههای ظریف در این رهگذر آن است که خود را به خوشنامی و شهرت یافتن به سخاوت بفریبد و ریاکارانه مال ببخشد تا به خودش اجازه دهد برای طمع در شکوه بخشش،مال ببخشد بدین ترتیب پلیدی بخل از نفس او برطرف میشود و پلیدی ریا را کسب میکند.اما پس از آن از ریا منصرف میشود و آن را درمان کند.نامخواهی برای نفس در هنگام جدایی از مال نوعی دلداری است،همان
ص:126
1) (136) این عمل شرعا حرام است.
طور که کودک را هنگام جدا کردن از پستان به وسیلۀ بازی کردن با گنجشکها و نظیر آن دلداری میدهند نه به منظور بخلورزی از شیر دادن یا بازی،لیکن برای این که او را از پستان جدا کنند سپس او را به غذای دیگری برگردانند.همچنین شایسته است که بعضی از این صفات زشت بر بعضی غالب آید،چنان که شهوت بر خشم مسلط میشود و قدرت خشم با آن میشکند و خشم بر شهوت غالب میشود و با آن استحکامش شکسته و سست میشود؛لیکن این عمل دربارۀ کسی مفید است که غلبه بخل از ریاکاری و دوستی مقام در قلب او بیشتر باشد.پس صفت قویتر را به ضعیفتر مبدّل میسازد.
بنابراین اگر مقام نیز مانند مال در نزد او محبوب باشد هیچ فایدهای ندارد چرا که یک بیماری را ریشه کن میکند و بر بیماری دیگر میافزاید و علامت آن این است که به خاطر ریاکاری بخشیدن بر او گران نیاید و با آن عمل روشن میشود که ریاکاری بر او غالبتر است و اگر بخشیدن با ریا بر او دشوار است شایسته است ببخشد؛چرا که دشواری بخشش دالّ بر این است که بیماری بخل بر قلبش غالبتر است.مثال رفع بعضی از این صفات به وسیلۀ بعضی دیگر مثلی است که دربارۀ مرده زدهاند:تمام بدن مرده تبدیل به کرمهایی میشود؛سپس بعضی از کرمها بعضی دیگر را میخورند تا تعدادشان کم و باقی مانده کرمها بزرگ میشوند.آنگاه بعضی بعض دیگر را میخورند تا دو کرم بزرگ و نیرومند میمانند و آن دو همچنان میجنگند تا یکی بر دیگری غالب میشود و او را میخورد و چاق میشود سپس تنها و گرسنه میماند تا میمیرد.صفات زشت آدمی نیز چنین است یعنی میتواند بعضی از آنها بر بعضی مسلّط شود تا آن را ریشه کن سازد و ضعیفتر را غذای قویتر قرار دهد تا یکی باقی بماند.آنگاه باید به نابودی آن توجّه کند و با مجاهده آن را از بین ببرد،یعنی به آن غذا ندهد و غذا ندادن به صفات نکوهیده این است که به مقتضای آنها عمل نکند،چرا که ناگزیر این صفات اعمالی را اقتضا میکنند و هرگاه مخالفت شود آن صفات ضعیف شده و از بین میروند مانند بخل که اقتضایش
ص:127
نگاه داشتن مال است و هرگاه جلو خواستهاش گرفته شود و با زحمت چند بار مال انفاق گردد صفت بخل از بین میرود و صفت بخشش خوی انسان میشود و رنج بخل از بین میرود؛در این صورت درمان بخل با علم و عمل است بازگشت علم به شناخت آفت بخل و فایدۀ بخشش است و بازگشت عمل به تکلّف بخشیدن مال است.اما گاه بخل بهطوری قوی میشود که آدمی را کور و کر میکند و مانع از آن میشود که انسان آفت آن را بشناسد و چون شناخت محقّق نشود میل به عمل تحریک نمیشود و نمیتواند کاری بکند و بیماری به صورت مزمن باقی میماند؛مانند مرضی که مانع از شناخت دوا و امکان استعمال آن است.اینجاست که تا دم مرگ چارهای جز صبر کردن ندارد.عادت بعضی از اساتید صوفیه در درمان بیماری بخل مریدانشان این بود که آنان را از اختصاص یافتن به گوشههایی که داشتند منع میکردند و استاد هرگاه که میپنداشت مریدی از زاویۀ خود و متعلّقات آن شادمان است او را گوشۀ دیگری منتقل میکرد و گوشۀ او را به مرید دیگر میداد و او را از هر چه مالک بود محروم میکرد،و هرگاه میدید که مرید به لباس نو یا سجّادهای توجه دارد و به آن دلخوش است به او دستور میداد که به دیگری بدهد و لباس کهنه بپوشد که قلبا به آن رغبت ندارد،این عمل و نظایر آن دلها را از کالای دنیا دور میسازد و هر کس این راه را در پیش نگیرد به دنیا انس میگیرد و آن را دوست میدارد و اگر هزار کالا داشته باشد،برایش حکم هزار محبوب را دارد.از این رو هرگاه یکی از آنها به سرقت برود بهاندازۀ محبّتی که به آن دارد رنجیده میشود و چون بمیرد یک جا هزار مصیبت به او میرسد،چرا که تمام آنها را دوست میداشته و از دستش رفته است،حتی در زمان زنده بودنش نیز در معرض خطر مصیبت از دست دادن و نابودی آنهاست.
کاسهای از جنس فیروزه و جواهرنشان برای یکی از شاهان بردند که نظیر آن را ندیده بود و از دیدن آن سخت شادمان شد.شاه به یکی از حکیمانی که نزدش بود گفت:
ص:128
عقیدهات دربارۀ این کاسه چیست؟گفت:به اعتقاد من مصیبت یا فقر است.گفت:
چطور؟گفت:اگر بشکند مصیبت جبرانناپذیر است،و اگر سرقت شود به آن محتاج میشوی و مانند آن را نمییابی و حال آن که پیش از آوردن آن از دو مصیبت یاد شده در امان بودی.سپس روزی بر حسب اتفاق کاسه شکست و شاه سخت دچار مصیبت شد و گفت:حکیم راست گفت ای کاش آن را نزد ما نمیآوردند.تمام امتعۀ دنیا چنین است؛ زیرا دنیا دشمن دشمنان خداست چون آنها را برطرف آتش سوق میدهد،و دشمن دوستان خداست،زیرا آنها را با صبر کردن در برابر دنیا و نعمتهایش غمگین میسازد؛و دشمن خداست،چون راه خدا را بر بندگانش قطع میکند؛و با خودش نیز دشمن است، چرا که خود را میخورد،زیرا مال جز با پاسبانان و نگاهداری در گنجینهها حفظ نمیشود،و به کار گرفتن پاسبانان و نگهداری گنجینهها جز با مال ممکن نیست و باید پول خرج کرد پس مال خودش را میخورد و با خودش در تضادّ است تا از بین برود و هر کس از آفتهای مال آگاه شود به آن انس نمیگیرد و شاد نمیشود و جز به مقدار نیازش از آن برنمیدارد؛و هر کس به مقدار نیازش قناعت کند بخل نمیورزد،زیرا آنچه برای نیاز خود نگاه میدارد بخل نیست و به مقداری که مورد نیازش نیست خودش را در حفظ آن به زحمت نمیاندازد و آن را میبخشد،بلکه مال برای او مانند آب کنار دجله است که هیچ کس به آن بخل نمیورزد،چون مردم به مقدار نیاز قناعت میکنند.
(1)باید دانست مال چنان که توصیف کردیم از جهتی خیر و از جهتی شرّ است.
حکایت مال حکایت ماری است که افسونگر او را میگیرد و از آن پادزهر بیرون میآورد و شخص غافل او را میگیرد و زهرش از آنجا که نمیداند او را میکشد،و فقط کسی از زهر مال ایمن است که پنج وظیفه را انجام دهد:1-هدف از مال و آفرینش آن
ص:129
را بداند و تا به دست نیاورد به آن محتاج نمیشود و بهاندازۀ نیازش بیشتر نگاه ندارد و بیش از آن مقدار که شایسته است برای جمع مال تلاش نکند.
2-مراقب باشد که مال از چه راهی کسب میشود و از مال حرام محض بپرهیزد،و از مالی که بیشتر آن حرام است مانند مال شاهان،و از راههای مکروه که به مروّت آسیب میزند مانند هدیههایی که شائبه رشوه در آن است اجتناب کند و از سؤالی که موجب خواری و نابودی مروّت است و نظایر آنها دوری کند.
3-مواظب مقداری باشد که کسب میکند.پس نه بسیار کسب کند،نه کم؛بلکه به مقدار واجب؛و معیار واجب مقداری است که نیاز دارد و نیاز عبارت است از لباس، مسکن و غذا و هر کدام سه درجه دارد:پایین،متوسط،بالا؛و تا زمانی که به طرف کمی مایل باشد و به حدّ لازم نزدیک شود سبکبار خواهد بود و در زمرۀ سبکباران به شمار آید،و اگر از این حالت تجاوز کند در چاهی بیفتد که عمق آن بینهایت است.ما شرح این درجات را در کتاب زهد (1)بیان کردهایم.
4-مواظب راه مصرف بوده و در انفاق میانهرو باشد چنان که ذکر کردیم اسراف و سختگیری نکند و آنچه را از راه حلال کسب کرده در جای خودش قرار دهد نه در جای ناحق؛چرا که گناه کسب مال از راه نادرست با خرج کردن مال در راه نادرست یکسان است.
5-در گرفتن و ترک و انفاق و نگاه داشتن مال نیّت خوب داشته باشد.پس آنچه را برمیدارد برای کمک به عبادت باشد و آنچه را رها میکند به قصد پست شمردن مال و بیمیلی به آن باشد و هرگاه چنان کند داشتن مال به او ضرر نمیرساند؛از این رو علی(علیه السلام)فرمود:«اگر شخصی تمام مالهای روی زمین را به دست آورد و برای خدا باشد
ص:130
1) (137) به خواست خدا در جلد 7،خواهد آمد.
زاهد است.و اگر تمام مالهای روی زمین را رها سازد و قصدش خدا نباشد زاهد نیست.»پس باید تمام حرکات و سکنات تو برای خدا و منحصر به عبادت یا به کاری باشد که در عبادت به تو کمک میکند.زیرا دورترین حرکتها از عبادت خوردن و قضای حاجت است و هر دو به عبادت کمک میکنند و هرگاه مقصودت از آن دو عمل یاری جستن بر عبادت باشد برای تو عبادت به شمار میرود همچنین شایسته است که نیّت دربارۀ هر چه تو را حفظ میکند مانند لباس و فرش و ظرف،چنین باشد،زیرا تمام اینها از چیزهایی است که گاه در دین مورد نیاز است و باید قصد انسان در مازاد بر نیازش نفع بردن بندگان خدا باشد و هرگاه بندهای به آنها نیاز داشت نباید او را منع کند و هر کس آن کار را بکند از مال که مانند مار است پادزهر گرفته و از زهرش پرهیز کرده و بسیاری مال به او ضرر نمیرساند.امّا این کار فقط برای کسی ممکن است که در دین ثابت قدم و علمش در دین زیاد باشد و شخص عامی هرگاه خود را در بسیاری مال شبیه به عالم سازد و گمان کند که به صحابه ثروتمند شبیه است،کار او همانند کار کودکی است که میبیند شخص نیرومند ماهری مار را میگیرد و در آن تصرّفاتی میکند تا پادزهر آن را بیرون بیاورد.کودک به او تأسّی میجوید و بیدرنگ مار او را میکشد.با این تفاوت که کشتۀ مار میداند که کشته چیست و کشتۀ مال گاه نمیداند که کشته چیست،زیرا دنیا به مار تشبیه شده و گفتهاند:
هی دنیا کحیّة تنفث السّم و ان کانت المجسّة لانت (1)همان طور که محال است نابینا در پیمودن قلّههای کوه و کرانههای دریا و راههای خاردار شبیه به شخص بینا شود همچنین محال است که شخص عامی در داشتن مال شبیه به عالم کامل شود.
ص:131
1) (138) دنیا همانند ماری است که زهر از دهان میریزد اگر چه بدنش نرم است.
(1)باید دانست که مردم در برتری دادن ثروتمند سپاسگزار بر فقیر شکیبا اختلاف نظر دارند و ما آن را در کتاب فقر و زهد متذکر شده و در آن تحقیق شایسته کردهایم؛ولی در این کتاب راهنمایی میکنیم به این که فقر به طور اجمال برتر و بالاتر از ثروت است.
بدون این که در آن به شرح احوال بپردازیم و تنها به داستانی اکتفا میکنیم که حارث محاسبی(ره)در یکی از کتابهایش در ردّ بر یکی از علمای ثروتمند به تفصیل نقل کرده،آنجا که آن عالم به صحابۀ ثروتمند و بسیاری ثروت بعضی از آنها استدلال و خود را به آنها تشبیه کرده است.محاسبی خود در علم معامله مهارت دارد و سابقهاش از اغلب کسانی که دربارۀ عیبهای نفس و آفات اعمال و تأمل در عبادتها به بحث و پژوهش پرداختهاند بیشتر است؛از این رو سزاوار است که عین سخنانش نقل شود او پس از سخن گفتن در ردّ علمای بد مطالبی به شرح زیر گفته است:به ما خبر رسیده که عیسی(علیه السلام) گفته است:«ای علمای بد نماز میخوانید،روزه میگیرید و صدقه میدهید و آنچه را به آن مأمور شدهاید انجام نمیدهید و به آنچه تدریس میکنید عمل نمیکنید.چه زشت حکم میکنید؛در مرحلۀ گفتار و آرزو توبه میکنید و از روی هوا عمل میکنید؛پاکی ظاهر در حالی که دلهایتان آلوده است شما را بینیاز نمیکند،به حق به شما میگویم:
مانند الک آردبیز نباشید که آرد خالص از آن بیرون میآید.و سبوس در آن باقی میماند همچنین شما حکم و فرمان را بر زبان میآورید و کینه در سینههایتان باقی میماند.ای بندگان دنیا چگونه آخرت را درمییابد کسی که میل دنیویاش تمام نمیشود و تمایلش به دنیا قطع نمیگردد؟به حق به شما میگویم:دلهایتان از کردارهایتان میگرید،دنیا را در زیر زبانهایتان قرار دادهاید و عمل را زیر قدمهایتان به حق به شما میگویم:
آخرتتان را با درست کردن دنیایتان تباه کردید و درستی دنیا در نظر شما محبوبتر از درستی آخرت است.پس کدام گروه از مردم از شما زیانکارتر است،اگر بدانید وای بر
ص:132
شما تا کی راه را برای آنها که در شب راه میروند وصف میکنید و خود در جای حیرتزدگان میایستید؟گویی شما اهل دنیا را دعوت میکنید تا دنیا را برای شما بگذارند.آرام باشید،آرام!وای بر شما،خانۀ تاریک را چه چیز روشن میکند که چراغ روی خانه نهاده در حالی که درونش خراب و تاریک است.همچنین برای شما کافی نیست که نور دانش در دهنهایتان باشد،حال آن که دلهایتان از آن خالی و معطّل است.
ای بندگان دنیا به مانند بندگان پرهیزگار هستید و نه مانند آزادگان بزرگوار.نزدیک است که دنیا شما را ریشه کن سازد و شما را برو در خاک بیفکند:آنگاه گناهانتان موهای بالای پیشانیهایتان را میگیرد سپس علم شما را از پشت سر بلند میکند تا برهنه و تنها به خداوند دیّان تسلیم کند. (1)پس خداوند شما را از بدیهایتان آگاه میسازد و در برابر کارهای بدتان کیفرتان میدهد.
آنگاه حارث میگوید:برادرانم،این دانشمندان بد شیطانهای انسی و موجب گرفتاری مردمند؛آنها به کالای دنیا و بلندی مقام آن میل کردند و آن را بر آخرت ترجیح دادند و دین را برای دنیا خوار ساختند،از این رو آنها در دنیا موجب ننگ و در آخرت زیانکارند.یا این که خداوند کریم به احسان خود ببخشد.پس از این سخنان من معتقدم شخص هلاکشوندهای که دنیا را بر آخرت ترجیح داده شادمانیاش آمیخته با تیرگی است و از دنیا انواع غمها و گناهان منشعب میشود و عاقبت،وی را نابود و فانی میسازد.شخص هالک به امیدش شاد است و دنیایش برایش باقی نمیماند و دینش برایش سالم نمیماند؛در دنیا و آخرت زیانکار است و این زیانی آشکار است.
پس به چه مصیبت بزرگی و بلای عظیمی گرفتار شده است!برادرانم خدا را در نظر بگیرید و شیطان و دوستان انسی او شما را با دلایلی که در پیشگاه خدا باطل است
ص:133
1) (139) این حدیث را ابن شعبه در التّحف،با کمی اختلاف نقل کرده است و در آن«حتی یسلماکم»آمده یعنی گناهان پیشانی گنهکاران را میگیرد،و علم از پشت سر میگیرد تا آنان را به خداوند تسلیم کنند.
نفریبند،زیرا دوستان شیطان در مورد دنیا همچون سگان به جان یکدیگر میافتند؛ سپس برای خودشان دلایل و عذرهایی میتراشند و معتقدند که برای اصحاب حضرت محمد(صلی الله علیه و آله)مالهایی بوده.پس آنهایی را که با نام صحابه فریب میخورند با ذکر آنها میآرایند تا مردم در جمع کردن مال آنها را معذور بدارند،در حالی که شیطان آنها را فریفته است و خود نمیدانند.وای بر تو ای فریفته که گمان داری جمع کردن مال حلال برتر از جمع نکردن آن است،با این که میدانی محمد(صلی الله علیه و آله)و پیامبران خدا میلشان به دنیا کم بود و به این کار یعنی جمع مال که تو و یارانت به آن مایلید،بیمیل بودند.تو با این عمل خود آنها را تحقیر کرده و به جهل نسبت دادهای؛چون آنها مانند تو مال جمع نکردند،و هرگاه گمان کنی که جمع کردن مال حلال برتر از ترک آن است.با این گمان خود پنداشتهای که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)خیر خواهی امّت نکرده،چرا که آنها را از جمع کردن مال حلال نهی فرموده این که میدانسته جمع کردن مال به صلاح و خیر امّت است.پس به گمان تو پیامبر به امّت خیانت کرده.چون آنها را از این کار نهی فرموده است.سوگند به پروردگار آسمان که بر پیامبر دروغ بستی،زیرا پیامبر(صلی الله علیه و آله)خیرخواه امّت و نسبت به آنها دلسوز و مهربان بوده است.و هرگاه گمان کنی که جمع کردن مال برای آنها خوب است یا گمان کنی که خداوند نمیدانسته که جمع کردن مال فضیلت دارد،از این رو انسانها را از آن نهی کرده و تو از خوبی و برتری مال آگاهی از این رو به افزونطلبی رغبت کردی،در صورت چنین پنداری گویا تو به مواضع خوبی و فضیلت از پروردگارت داناتری در حالی که خداوند برتر از این نادانیهای توست.ای فریفته بیندیش در آنچه شیطان تو را فریب داده آنگاه که استدلال به مال صحابه را برایت آراسته است؛وای بر تو استدلال به مال عبد الرّحمن بن عوف سودی به حالت ندارد.شاید ابن عوف در قیامت دوست بدارد که در دنیا جز بهاندازۀ خوراکش به او داده نمیشد.به من خبر رسیده که چون عبد الرّحمن بن عوف
ص:134
درگذشت، (1)گروهی از اصحاب پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)گفتند:ما بر ثروتی که عبد الرحمن از خود بر جای گذاشته میترسیم.کعب گفت:سبحان الله!چرا بر عبد الرّحمن میترسید از حلال به دست آورد و در راه حلال بخشید و مال حلال باقی گذاشت.این خبر به ابو ذر(رض)رسید.خشمگین به قصد کعب بیرون شد و بر استخوان فکّ شتری گذر کرد آن را به دست گرفت سپس در جستجوی کعب به راه افتاد.به کعب گفتند:ابو ذر در جستجوی توست.پس گریخت تا نزد عثمان رسید و به او استغاثه کرد و جریان را به او خبر داد.پس-ابو ذر(ره)-روی آورد و کعب را میجست تا به خانۀ عثمان رسید و چون وارد خانه شد کعب بر پا خاست و پشت سر عثمان نشست،در حالی که از ابو ذر گریزان بود.ابو ذر به او گفت:ای پسر زن یهودی،میپنداری در مالی که عبد الرحمن بن عوف باقی گذارده باکی نیست؟پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)روزی به طرف احد بیرون شد و من همراهش بودم پس فرمود:ای ابو ذر!عرض کردم:لبیک ای رسول خدا؛فرمود:
«ثروتمندان در روز قیامت از همه کمسرمایهترند مگر کسی که از راست و چپ انفاق کند و این گونه افراد کماند؛سپس فرمود:ای ابو ذر!عرض کردم:آری ای رسول خدا پدر و مادرم به فدایت،فرمود:شاد نمیشوم که بهاندازۀ کوه احد طلا داشته باشم و در راه خدا ببخشم و در روز مرگم دو قیراط باقی بگذارم.عرض کردم یا دو قنطار ای رسول خدا؟فرمود:بلکه دو قیراط،سپس فرمود:ای ابو ذر تو بیشتر قصد کردی و من کمتر».
پس رسول خدا چنین قصدی داشت و تو ای-پسر زن یهودی-میگویی به آنچه عبد الرّحمن بن عوف از خود بر جای نهاده باکی نیست؟دروغ میگویی و هر کس سخن تو را بگوید دروغگوست.کعب جواب ابو ذر را نداد تا بیرون شد. (2)و بسیاری جای
ص:135
1) (140) به مجمع الزوائد،ج 10،ص 239،رجوع کنید.
2) (141) عراقی گوید:حدیث مورد اتّفاق است و بدون این زیادتی که در اوّل حدیث از قول کعب نقل شده و پیش از این گذشت که وی پس از مرگ عبد الرحمن بن عوف گفت:«کسب طیّبا و ترک طیبا»و زشت شمردن ابو ذر آن عمل را از عبد الرّحمن،ولی من بر این زیادتی جز در قول حارث محاسبی آگاهی نیافتم که به من رسیده چنان که مصنّف(غزالی)نقل کرده،و احمد و ابو یعلی مختصرتر از این روایت کرده است و لفظ کعب: اذا کان قضی عنه حق الله فلا بأس به فرفع ابو ذر عصاه فضرب کعبا و قال سمعت رسول الله(صلی الله علیه و آله)یقول:«ما احب لو کان هذا الجبل لی ذهبا..تا آخر حدیث»و در سند این حدیث ابن لهیعه است.
شگفتی است برای هر فریفتهای که در حرام و امور شبههدار غوطه میزند و همچون سگان به اموال کثیف مردم حمله میکند و در شهوتها و آرایش و فخرفروشی و فتنههای دنیا فرومیرود،آنگاه به صحابه استدلال میکند.به جانم سوگند بعضی از صحابه مال داشتند و قصد بخشش در راه خدا داشتند؛پس از راه حلال مال به دست آوردند و عادلانه انفاق کردند و آنچه زائد بر مخارجشان بود پیشاپیش فرستادند و بخل نورزیدند و از پرداخت حقوق آن مالها امتناع نورزیدند،بلکه بیشتر آنها را در راه خدا بخشیدند و بعضی از آنها تمام مال خود را بخشیدند و در حال سختی خدای متعال را بر خود ترجیح دادند.تو را به خدا تو چنینی،به راستی که هیچ شباهتی به آن صحابه نداری.بعلاوه صحابۀ برگزیده فقر را دوست میداشتند و از بیم فقیر شدن در امان بودند و در رزقشان به خدا اعتماد داشتند و به مقدّرات الهی شادمان بودند و در گرفتاری خشنود،و در رفاه سپاسگزار،و در سختی شکیبا،و در هنگام سرور ستایشگر،و در برابر خدا فروتن،بودند و از برتریجویی و افزونطلبی مبرّا.از دنیا جز به مقداری که برایشان مباح بود نرسیدند و به همان مقداری که رسیدند راضی بودند و دنیا را به دور افکندند و بر ناگواریهای آن صبر کردند و تلخیهای آن را چشیدند،و در برابر نعمتهای دنیا و درخشش آنها زهد ورزیدند،به خدا سوگند تو چنانی؟با این که خبر به ما رسیده که هرگاه دنیا به اصحاب پیامبر روی میآورد غمگین میشدند و میگفتند:این گناهی است که خداوند آن را زود کیفر میدهد و هرگاه فقر به آنها روی میآورد میگفتند:آفرین به شعار صالحان.به ما خبر رسیده که یکی از صحابه هرگاه در بامدادان نزد عائلهاش چیزی(مال دنیا)میدید غمگین و افسرده میشد و هرگاه چیزی نداشتند خوشحال میشد.به او گفته شد:مردم
ص:136
هرگاه نزدشان چیزی نباشد غمگین میشوند و هرگاه چیزی باشد خوشحال و تو چنان نیستی.او گفت:(من هرگاه به صبح وارد شوم و چیزی نداشته باشم شاد میشوم)،زیرا محمد(صلی الله علیه و آله)اسوه و سرمشق من بوده و هرگاه عیالم چیزی داشته باشند غمگین میشوم، (زیرا آل محمد اسوه و الگوی من نبودهاند)،و نیز به ما خبر رسیده که صحابۀ پیامبر(صلی الله علیه و آله)هرگاه در رفاه بودند غمگین میشدند و میگفتند:ما را با دنیا و اهداف دنیوی چه کار.گویی آنان بر بال ترس قرار داشتند،و هرگاه گرفتار بلا بودند شاد میشدند،و میگفتند:اکنون با پروردگارمان تجدید پیمان کردیم.این است احوال پیشینیان و نعمت آنها و فضیلت آنان بیش از آن است که توصیف شود.به خدا آیا تو چنانی؟تو هیچ شباهتی به آنها نداری و بزودی ای فریفته دنیا،احوال تو را که مخالف با احوال صحابه است توصیف میکنم،و آن حالت این است که در هنگام بینیازی طغیان میکنی و در رفاه سرمست میشوی و در حال شادی متکبّر،و از شکر نعمتها غفلت میکنی و در هنگام سختی ناامید و در گرفتاری خشمگین میشوی و به قضای الهی راضی نیستی.آری فقر را دشمن میداری و از تهیدستی بدت میآید،در حالی که فقر افتخار پیامبران مرسل است و تو از آنچه موجب افتخار آنهاست بدت میآید و مال میاندوزی و از بیم فقر به جمع کردن مال میپردازی و این کار به خاطر بدگمانی تو به خدای متعال و یقین نداشتن به ضمانت خداست و همین گناه بس است؛و شاید مال را جمع میکنی برای رسیدن به نعمتها و لذّتها و تمایلات دنیوی،در حالی به ما خبر رسیده که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بدترین امّتم کسانی هستند که از نعمتها تغذیه کنند و از آن بدنهایشان رشد کنند.» (1)و به ما خبر رسیده که یکی از اهل علم گفت:در روز قیامت گروهی میآیند که حسناتشان را مطالبه میکنند.پس به آنها گویند:
ص:137
1) (142) این حدیث را حاکم(مستدرک)،به سندی صحیح روایت کرده و پیش از این گذشت.
أَذْهَبْتُمْ طَیِّباتِکُمْ فِی حَیاتِکُمُ الدُّنْیا وَ اسْتَمْتَعْتُمْ بِها . (1)در حالی که تو در غفلتی و بر اثر برخورداری از نعمتهای دنیا از نعمتهای آخرت محروم شدهای.پس افسوس و مصیبت برای توست، آری شاید برای فزونی جستن و بالیدن و برتریجویی و زینت در دنیا به جمعآوری مال میپردازی،در حالی که به ما خبر رسیده که هر کس دنیا را به قصد فزونی جستن با فخرفروشی طلب کند،خدای را ملاقات کند در حالی که بر او خشمگین باشد،و تو آنگاه که از مال قصد برتریجویی و افزونطلبی داری به خشم خدا که بر تو وارد میشود اهمیّت نمیدهی.آری شاید ماندنت در دنیا از انتقال به جوار خدا در نزد تو محبوبتر باشد و از لقای خدا کراهت داشته باشی ولی خداوند از دیدار تو بیشتر کراهت دارد و تو غافلی؛و شاید بر آنچه از مال دنیا از دستت برود متأسف شوی در حالی که به ما خبر رسیده که رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر کس بر دنیای از دست رفتهاش متأسّف شود به اندازه فاصلۀ یک سال راه به آتش نزدیک میشود.» (2)در حالی که تو بر آنچه از دنیا از دست دادهای متأسّف میشوی ولی از نزدیک شدنت به عذاب خدا اهمیّت نمیدهی، آری،شاید بر اثر بسیاری مال دنیا از دین خود خارج شوی و از روی آوردن دنیا به تو شادمان گردی و از شادمانی خود احساس راحتی کنی،در حالی که به ما خبر رسیده که پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرموده:«هر کس دنیا را دوست بدارد و به آن شاد شود ترس آخرت از قلبش رخت بربندد» (3)و به ما خبر رسیده که یکی از اهل علم گفت:به خاطر غمگین بودن بر آنچه از دست دادهای محاسبه میشوی و نیز به خاطر شادمانیات به دنیا هرگاه بر دنیا دست یابی محاسبه میشوی،زیرا در حالی به دنیای خود شادمان میشوی که ترس از خدا از تو سلب شده است،و شاید به امور دنیوی خود چند برابر امور آخرتت
ص:138
اهمیّت بدهی،و شاید غم تو در برابر گناهانی که موجب نقصان درونیت میشود بر تو آسانتر باشد از غم نقصان در دنیایت.آری بیم تو از رفتن مالت بیشتر از بیم تو از گناهان است،ممکن است تمام مالهای حرامی را که جمع کردهای برای برتریجویی و بلندی مقام دنیوی خرج مردم کنی،و ممکن است با خشمگین ساختن خدای متعال موجب خشنودی مردم شوی تا مورد احترام قرار بگیری.وای بر تو!گویی کوچک شمردن خدا در قیامت بر تو آسانتر از کوچک شمردن مردم است.بسا که بدیهایت را از مردم پنهان داری و بر آگاه شدن خدا از آنها اهمیّت ندهی؛گویی رسوایی در پیشگاه خدا بر تو آسانتر از رسوایی نزد مردم است؛و گویی بندگان در نزد تو ارجمندتر از خدا هستند.خدا والاتر از این جهل و نادانی توست،پس چگونه در نزد خردمندان سخن میگویی و حال آن که این عیبها در تو موجود است،اف بر تو در کثافتها آلوده میشوی و به مال نیکان استدلال میکنی؟این کار از تو بعید است چرا که تو با پیشینیان بسیار فاصله داری؛به خدا سوگند به من خبر رسیده که پیشینیان در آنچه خدا بر آنها حلال کرده زاهدتر از شما بودند نسبت به آنچه خدا بر شما حرام کرده است به راستی چیزی که شما نسبت به انجام آن باکی ندارید در نزد آنان هلاککننده محسوب میشده است و کوچکترین لغزش بر ایشان بزرگتر از گناهان کبیرۀ شما بوده است.ای کاش پاکترین و حلالترین مال تو مانند مالهای مشتبه آنها میبود و ای کاش از گناهانت میترسیدی،چنان که آنها بر قبول نشدن حسناتشان میترسیدند؛کاش روزۀ تو مانند افطار آنها میبود،و ای کاش تلاش تو در عبادت مانند سستی و خواب آنها بود،و ای کاش تمام حسنات تو مانند یکی از حسنات آنها میشد،در حالی که به من خبر رسیده که یکی از صحابه گفت:غنیمت صدّیقان چیزی است که از دنیایشان فوت شده است و تمایل شدید آنها چیزی است که از آن محروم شدهاند.پس هر کس چنین نباشد نه در آخرت با آنهاست و نه در دنیا.سبحان اللّه! چقدر تفاوت میان دو گروه وجود دارد،گروهی از نظر بلندی مقام در پیشگاه خدا
ص:139
بهترین صحابهاند و گروهی مانند تو در پستیاند،یا خداوند کریم به لطف خود تو را عفو کند.پس اگر گمان میکنی که در گردآوری مال به صحابه تأسّی میکنی به منظور عفاف و بخشیدن در راه خدا،پس در کار خود بیندیش وای بر تو!آیا همان طور که آنها در زمان خودشان مال حلال مییافتند تو در زمان خودت مال حلال مییابی یا میپنداری که مانند آنها در جمع آوری مال احتیاط میکنی؟همانا به من خبر رسیده است که یکی از صحابه گفت:ما هفتاد در از درهای روزی حلال را رها میکردیم،از بیم آنکه در یک در از درهای حرام روزی واقع نشویم.آیا از نفس خویش انتظار چنین احتیاطی را داری؟نه سوگند به پروردگار کعبه تو را چنین نمیپندارم وای بر تو یقین داشته باش که جمع کردن مال برای کارهای نیک مکر شیطان است تا به سبب نیکی تو را در به دست آوردن شبهههایی که آمیخته به حرام است بیندازد،در حالی که به ما خبر رسیده که رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر کس در به دست آوردن امور مشتبه جری باشد احتمال افتادن او در حرام میرود». (1)ای انسان فریب خورده آیا نمیدانی که اگر از افتادن در شبههها بترسی ارزش تو در پیشگاه خدا برتر و والاتر از به دست آوردن مال مشتبه و بخشیدن آن در راه خدا و راه خیر است؟این مطلب از عالمی به ما رسیده که گفت:اگر از یک درهم دست برداری از بیم آن که حلال نباشد،برایت بهتر از آن است که هزار دینار مشتبه را صدقه بدهی که نمیدانی که برایت حلال است یا حرام؛و اگر گمان داری که تو دیندارتر و باتقواتر از آنی که در شبهات بیفتی و به گمان خود به جمع مال حلال میپردازی تا در راه خدا ببخشی،وای بر تو اگر همان طور باشی که میپنداری به دینداری رسیدهای و مورد محاسبه واقع نمیشوی.همانا بهترین صحابه از سؤال و جواب
ص:140
1) (146) این حدیث را بخاری در(صحیح)،ج 3،ص 70،در حدیثی چنین روایت کرده است:«و من اجتراء علی ما یشک فیه من الاثم او شک ان یواقع ما استبان و المعاصی حمی اللّه من یرتع حول الحمی یوشک ان یواقعه».و مسلم در(صحیح)،ج 5،ص 50،چنین روایت کرده«فمن اتّقی الشبهات استبراء لدینه و عرضه و من وقع فی الشبهات وقع فی الحرام کالراعی یوعی حول الحمی یوشک آن یرتع فیه».
و محاسبه میترسیدهاند،و به ما خبر رسیده که یکی از صحابه گفت:من شادمان نمیشوم که در هر روزی هزار دینار از حلال به دست آورم و در راه خدا ببخشم؛و کسب مال مرا از نماز جماعت بازندارد.گفتند:خدا تو را بیامرزد،چرا؟گفت:چون در این صورت آسودهام از این که در قیامت بایستم و پروردگار بگوید:بندهام،مال را از کجا به دست آوردی و در چه چیز انفاق کردی؟این پرهیزکاران در اختیار اسلام بودند و مال حلال در نزدشان بود و مال را از بیم حساب و ترس این که بهترین مال جانشین بدترین آن نشود رها میکردند و تو از باقیماندۀ امّتی و حلال در زمان تو وجود ندارد.همچون سگان در به دست آوردن مال حرام با دیگران میستیزی و گمان میکنی که در زمان خودت مال حلال به دست میآوری وای بر تو مال حلال کجاست که آن را جمع کنی،وانگهی اگر حلال در نزد تو موجود است،آیا نمیترسی که در هنگام بینیازی قلبت دگرگون شود، برخی از صحابه مال حلالی را که به ارث میبردند رها میکردند از بیم آن که مبادا قلبشان فاسد شود آیا طمع داری که قلبت پاکتر از دلهای صحابه باشد و در کار و احوال خود از حق منحرف نمیشوی؟اگر این گمان را داشته باشی به نفس امّارهات که بسیار به بدی فرمان میدهد حسن ظنّ داری.وای بر تو من خیرخواه توام و به صلاح تو میدانم که به مقدار کفاف زندگی قانع باشی و برای کارهای خوب مال جمع نکنی و خود را در معرض حساب قرار ندهی،چرا که به ما از رسول خدا خبر رسیده که فرموده:
«کسی که با دقّت محاسبه شود کیفر میشود.» (1)و فرمود(صلی الله علیه و آله):«مردی در روز قیامت آورده میشود،که مال حرام جمع کرده در راه حرام خرج کرده است» گفته میشود:او را به دوزخ ببرید،و مردی را بیاورند که از حرام مال جمع کرده و در راه حلال خرج کرده است به او گفته میشود:او را به دوزخ ببرید،و مردی را بیاورند که از حلال مال جمع کرده است،به او گفته شود:
ص:141
1) (147) حدیث مورد اتفاق است از حدیث عایشه و بارها پیش از این نقل شده است.
بایست،شاید در به دست آوردن این مال به واجبات خود مانند نماز اول وقت ضرر زده باشی یا در رکوع و سجود و وضوی آن تفریط کرده باشی.پس میگوید:پروردگارا از حلال به دست آوردم و در حلال خرج کردم و آنچه را بر من واجب کردی ضایع نکردم.
پس گفته میشود شاید به بعضی از این مال مانند مرکب سواری فساد کردهای یا لباسی که به آن بالیدهای پس بگوید:نه،پروردگارا به هیچ چیز از مالم مباهات نکردم.پس گفته شود:شاید حق خویشاوندان و یتیمان و مسکینان و ابن السبیل را که بخشش به آنها را دستور دادم منع کرده باشی؟عرض میکند:نه،پروردگارا از حلال به دست آوردم و در راه حلال خرج کردم و چیزی از آنچه بر ما واجب فرمودی ضایع نساختم و به مالم مباهات نکردم و حق کسانی را که دستور فرمودی به آنها ببخشم تضییع نکردم.پیامبر فرمود:گروههای زیاد شده میآیند و با او به ستیز میپردازند و میگویند:پروردگارا به او مال داده و بینیازش کردی و او را در میان ما قرار دادی و به او امر کردی که به ما ببخشد.
پس اگر به آنها بخشیده باشد و در عین حال هیچ یک از واجبات را ضایع نساخته و به مالش افتخار نکرده باشد به او گفته میشود:اکنون توقّف کن و هر نعمتی را که از خوردنی و نوشیدنی یا لقمه یا لذّتی نصیبت شده شکر کن و همچنان مورد سؤال قرار میگیرد.» (1)وای بر تو چه کسی خود را در معرض این سؤالاتی قرار میدهد که برای این مرد بود؟و یا این که وی مال را از راه حلال کسب کرده و تمام حقوق را ادا کرده و واجبات را با تمام حدودش بهجا آورده است،این چنین دقیق محاسبه میشود.پس معتقدی که حال امثال ما چه خواهد بود که در فتنههای دنیا و شبههها و مالهای مخلوط به حرام و زیور و تمایلات دنیوی غرق شدهایم وای بر تو،پرهیزکاران به خاطر این سؤال و جواب میترسند که به دنیا آلوده شوند از این رو به مقدار کفاف از دنیا راضی شده و به جای به دست آوردن مال انواع نیکیها را انجام دادند.وای بر تو اگر این نیکوکاران الگو و
ص:142
1) (148) عراقی گوید:به مأخذ این حدیث دست نیافتم.
سر مشق تو نباشند.پس اگر آن را قبول نداری و میپنداری که در تقوا و دینداری به درجۀ آخر رسیدهای و به گمان خود فقط برای عفاف و بخشش در راه خدا مال جمع کردهای و مال حلال را فقط به حق انفاق کردهای و به سبب مال از آنچه خدا دوست دارد قلبت تغییر نکرده و خدا بر هیچ چیز از نهان و آشکارت خشم نگرفته است،وای بر تو اگر تو چنینی-در حالی که آن چنان که وصف شد نیستی-پس سزاوار است که به مقدار کفاف خشنود بشوی و از ثروتمندان آنگاه که برای سؤال بایستند عبرت بگیری و همراه مردان نخستین در ردیف محمّد مصطفی(صلی الله علیه و آله)قرار بگیری و تو را در قیامت برای سؤال و جواب و محاسبه متوقف نسازند.پس یا امان یافتن و سلامت است یا هلاکت و نابودی است،زیرا به ما خبر رسیده که رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«مهاجران فقیر و نیازمند پانصد سال پیش از ثروتمندانشان وارد بهشت میشوند.» (1)ای گروه در مسابقه با سبکبارانی که در زمرۀ پیامبرانند سبقت بگیرید و از تخلف و جدایی از رسول خدا(صلی الله علیه و آله)بترسید، چنان که پرهیزکاران ترسیدند.پس وای بر تو،اگر در قیامت از محمّد مصطفی(صلی الله علیه و آله) تخلّف کرده باشی به مناظر وحشتناکی خواهی نگریست که فرشتگان و پیامبران در برابر آن تاب نیاورند،و اگر در مسابقه کوتاهی کنی پیوستن تو به همراهان طولانی خواهد شد.و اگر مال بسیار میخواهی حساب دشواری خواهی داشت و اگر به کم قناعت نکنی باید مدت زیادی در قیامت توقف کنی و آه و نالۀ بلند سر دهی.مگر نمیدانی که سرگرم نشدن به مال و آسودهدلی به وسیلۀ یاد خدا و اندیشیدن و عبرت گرفتن،بیشتر موجب سلامتی دین است و برای محاسبه آسانتر و سؤال و جواب سبکتر و از وحشتهای روز قیامت ایمنتر و ثواب بیشتر و ارج تو در پیشگاه خدا بیشتر و بدنت آسودهتر و رنجت کمتر و زندگیات بهتر و دلت آسودهتر و اندوهت کمتر است پس در جمع آوری مال چه
ص:143
1) (149) این حدیث را ترمذی در(سنن)،ج 9،ص 213،و ابن ماجه به شماره 4123و 24،از حدیث ابو سعید و ابن عمر به لفظ«فقرا»به جای«صعالیک»روایت کردهاند.
عذری داری،اگر تو مال را رها سازی بهتر از کسی هستی که در طلب مال برای انجام کارهای نیک است.آری اشتغالت به ذکر خدا بهتر از مال بخشیدنت در راه خداست پس برای خود راحت دنیا با سلامتی و برتری در آخرت را جمع کن؛وانگهی اگر در گردآوری مال فضیلتی بزرگ باشد بر تو لازم است که در مکارم اخلاقی به پیامبرت(صلی الله علیه و آله) تأسی بجویی و به آنچه آن حضرت در دوری از دنیا برای خود برگزید خشنود باشی.وای بر تو،در آنچه شنیدی بیندیش و یقین داشته باش که خوشبختی و رستگاری در دوری از دنیاست.پس همراه پرچم محمّد مصطفی(صلی الله علیه و آله)برو و به جنّة المأوی سبقت بگیر؛چرا که به ما خبر رسیده که رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«سرور مؤمنان در بهشت کسانیاند که چون نهار بخورند شام نیابند،و هرگاه وام بخواهند وامی نیابند و لباس به مقدار پوشش دارند و توان به دست آوردن مالی که بینیازشان کند ندارند و در عین حال وارد صبح و شام میشوند و از پروردگارشان خشنودند «فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصّالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً» . (1)آگاه باش ای برادرم پس هرگاه پس از این توضیح مال جمع کنی ادّعای خود را که برای فضیلت و کارهای نیک مال جمع میکنی باطل کردهای.چنین نیست بلکه از بیم فقر مال جمع میکنی و برای رفاه و از نعمت و زیور و افتخار و فزون طلبی و برتریجویی و ریاکاری و بزرگی به جمع مال میپردازی،آنگاه گمان میکنی که برای کارهای نیک مال جمع میکنی.وای بر تو ای فریب خورده خدا را در نظر بگیر و از این ادّعایت شرم کن.وای بر تو اگر به دوستی مال دنیا فریفته باشی.پس اقرار کن که خیر و فضیلت در راضی بودن
ص:144
1) (150) نساء/70:همنشین کسانی خواهد بود که خدا نعمت خود را بر آنها تمام کرده،از پیامبران و صدیقان و شهدا و صالحان و آنها رفیقهای خوبی هستند. حدیث را صاحب مسند الفردوس از روایت ابو حازم از ابو هریره به اختصار با این عبارت به طبرانی نسبت داده است.«سادة الفقراء فی الجنّة..تا آخر حدیث»و عراقی گوید:این حدیث را در معجمهای طبرانی ندیدهام.
به مقدار کفاف و دوری از مال بیش از حد است.آری در هنگام جمعآوری مال از بیم حساب،نفس خویش را خوار ساز و به بدی خود اقرار کن این عمل نجاتبخشتر و نزدیکتر است به فضیلت از دلیل آوردن برای جمع آوری مال.اگر بپذیرید شما را پند دادم و پندپذیران اندکند.خداوند به رحمت خود ما و شما را برای هر عمل خیری موفق بدارد-پایان سخن حارث محاسبی.
سخنانی که بیان شد برای برتری فقر بر ثروت کافی است و سخنی بیش از آن وجود ندارد.شاهد بر آن تمام روایاتی است که در کتاب ذمّ دنیا و کتاب فقر و زهد ذکر کردیم و نیز آنچه از ابو امامه باهلی روایت شده گواه بر آن است.ثعلبة بن حاطب گفت (1)ای رسول خدا،خدای را بخوان که به من مال روزی کند؛ای ثعلبه مال اندکی که شکرش را ادا کنی بهتر از مال بسیار است که نتوانی شکرش را به جای آوری.عرض کرد:ای رسول خدا،خدای را بخوان تا به من مالی عطا کند؛فرمود:ای ثعلبه آیا از من الگو و سرمشق نمیگیری؟آیا راضی نیستی که مانند من باشی؟آگاه باش سوگند به خدایی که جانم در قبضۀ قدرت اوست اگر بخواهم که کوهها به صورت طلا و نقره همراهم حرکت کنند حرکت خواهند کرد.عرض کرد:سوگند به خدایی که تو را به حق مبعوث به رسالت فرموده است،اگر دعا کنی که خدای به من مالی بدهد حقّ هر صاحب حقّی را میدهم و حتما این کار را خواهم کرد.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)به درگاه خدا عرض کرد:«خدایا به ثعلبه مالی روزی فرما.»پس گوسفندی گرفت و زیاد شد چنان که کرم رشد میکند،از این رو مدینه بر او تنگ آمد و از آنجا دور شد و در درّهای از درّههای مدینه فرود آمد و نماز ظهر و عصر را به جماعت میگزارد و در نمازهای دیگر شرکت نمیکرد.سپس
ص:145
1) (151) این حدیث را بغوی،بارودی،ابن قانع،ابن سکن،و ابن شاهین از ابو امامه از ثعلبه بن حاطب به سندی صحیح روایت کرده چنان که در جامع الصغیر،ج 2،ص 88،آمده است.و حسن بن سفیان،ابن منذر، ابن ابی حاتم،ابو الشّیخ و عسکری در الأمثال،ابن منده،ابو نعیم در معرفة الصّحابة،ابن مردویه و بیهقی در الدلائل و ابن عساکر از ابو امامه روایت کردهاند،به درّ المنثور،ج 3،ص 260،رجوع کنید.
گوسفندهایش زیاد شد و از مدینه دور شد تا آنجا که نماز جماعت را ترک کرد و فقط در نماز جمعه شرکت میکرد.پس گوسفندانش همانند کرم رشد کردند تا نماز جمعه را هم ترک کرد و بر سر راه کاروان شرکتکننده در نماز جمعه میایستاد و جویای اخبار (مدینه)میشد و پیامبر(صلی الله علیه و آله)نیز میپرسید و میفرمود:ثعلبه بن حاطب چه میکند؟ عرض شد:ای رسول خدا گوسفندانی گرفت و مدینه بر او تنگ آمد و تمام جریان او را به عرض پیامبر رساندند.پس فرمود:وای بر ثعلبه وای بر ثعلبه!و خدای متعال این آیه را نازل فرموده: خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکِّیهِمْ بِها وَ صَلِّ عَلَیْهِمْ إِنَّ صَلاتَکَ سَکَنٌ لَهُمْ (1)در این آیه خدای دستور ادای صدقه واجب(زکات)را نازل فرمود:پس پیامبر(صلی الله علیه و آله)مردی از جهینه و مردی از بنی سلیم را برای گرفتن زکات فرستاد و برای آن دو نامهای مبنی بر گرفتن آن نوشت و به آنها امر کرد که خارج شوند و از مسلمانان زکات بگیرند و فرمود:نزد ثعلبه بن حاطب و فلان مرد از بنی سلیم بروید و زکات آنها را بگیرید.آنها بیرون شدند تا نزد ثعلبه آمدند و از او مطالبه زکات کردند و نامۀ پیامبر(صلی الله علیه و آله) را خواندند ثعلبه گفت:این فقط جزیه است،این فقط جزیه است،این نظیر جزیه است.
بروید تا از جمع کردن زکات فراغت یابید،بعد نزد من برگردید.آن دو به طرف سلیمی رفتند.پس سخن آنها را شنید و بهترین شترانش را برای زکات جدا کرد و آنها را نزد مأموران رسول خدا آورد و چون آن شترها را دیدند،گفتند:پرداخت این شتران بر تو واجب نیست و قصد نداریم آنها را از تو بگیریم.پس گفت:بگیرید با کمال میل آنها را میدهم و این شترها برای گرفتن است،و چون از دریافت زکات فراغت یافتند برگشتند تا به ثعلبه برخوردند و از او مطالبه زکات کردند.پس گفت:نامهتان را به من نشان دهید و در آن نگریست و گفت:این نظیر جزیه است بروید تا بیندیشم.پس رفتند تا به خدمت
ص:146
1) (152) توبه/105:از اموال آنها صدقهای(زکات)بگیر تا بهوسیله آن آنها را پاک سازی و پرورش دهی، و به آنها(هنگام گرفتن زکات)دعا کن که دعای تو مایۀ آرامش آنهاست.
رسول خدا رسیدند.چون حضرت آنها را دید پیش از این که آنها سخنی بگویند فرمود:
وای بر ثعلبه و برای سلیمی دعا کرد.آنان پیامبر را از کار ثعلبه و سلیمی خبر دادند.پس خداوند دربارۀ ثعلبه آیۀ، وَ مِنْهُمْ مَنْ عاهَدَ اللّهَ لَئِنْ آتانا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ وَ لَنَکُونَنَّ مِنَ الصّالِحِینَ فَلَمّا آتاهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَ تَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ فَأَعْقَبَهُمْ نِفاقاً فِی قُلُوبِهِمْ إِلی یَوْمِ یَلْقَوْنَهُ بِما أَخْلَفُوا اللّهَ ما وَعَدُوهُ وَ بِما کانُوا یَکْذِبُونَ . (1)را نازل فرمود در حالی که یکی از خویشان ثعلبه در محضر پیامبر(صلی الله علیه و آله)بود و آنچه را خدا درباره ثعلبه فرموده بود شنید.او بیرون شد و نزد ثعلبه آمد،و گفت:ای ثعلبه،بیمادر!خدا راجع به تو چنین و چنان نازل کرده.پس ثعلبه بیرون شد تا خدمت رسول خدا(صلی الله علیه و آله)آمد و از پیامبر درخواست کرد زکاتش را بپذیرد.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«خدا مرا از پذیرفتن زکاتت منع فرموده،»پس خاک بر سر میریخت.رسول خدا(صلی الله علیه و آله)به او فرمود:«این است نتیجه کار تو،به تو امر کردم از من اطاعت نکردی»؛و چون پیامبر از قبول زکات ثعلبه خودداری کرد وی به خانه خود برگشت و هنگامی که پیامبر رحلت فرمود زکاتش را نزد ابو بکر آورد او نیز قبول نکرد؛آن را نزد عمر آورد وی هم نپذیرفت،سپس در زمان خلافت عثمان درگذشت.این است طغیان و شومی مال که از این حدیث شناختی و به خاطر برکت داشتن فقر و شومی ثروت بود که رسول خدا(صلی الله علیه و آله)برای خود و حتی خاندانش فقر را برگزید.
از عمران بن حصین روایت شده که گفت:من در نزد پیامبر(صلی الله علیه و آله)موقعیّت و مقامی داشتم.پس فرمود:ای عمران بن حصین تو در نزد ما موقعیّت و مقامی داری؛آیا دوست داری فاطمه دختر رسول خدا را عیادت کنی؟عرض کردم:آری پدر و مادرم به فدایت.
پس پیامبر برخاست و من نیز با او برخاستم تا بر در خانه فاطمه(سلام الله علیها)توقّف کرد و در
ص:147
1) (153) توبه/75-76:اما هنگامی که از فضل خود به آنها بخشید بخل ورزیدند،و سرپیچی کردند،و روی گردان شدند،این عمل(روح)نفاق را در دلهایشان تا روزی که خدا را ملاقات کنند برقرار ساخت،این بدان خاطر است که از پیمان الهی تخلّف جستند و دروغ گفتند.
را کوبید و گفت:درود بر شما آیا وارد شوم فاطمه گفت:پدر و مادرم به فدایت ای رسول خدا وارد شو؛فرمود:من و شخص همراهم داخل شویم عرض کرد:ای رسول خدا با شخصی که همراه است وارد شوید.عمران گوید فاطمه عرض کرد:سوگند به خدایی که تو را بحق به نبوّت مبعوث فرموده،جز یک روپوش(چادر)لباسی ندارم.پیامبر فرمود:
آن را چنین و چنان کن(به خودت بپیچ)و با دستش کرد و عملا گفت چه کار بکند فاطمه(سلام الله علیها)عرض کرد:بدنم را این گونه میپوشانم سرم که برهنه است چکنم.پیامبر (صلی الله علیه و آله)یک لنگ کهنه به طرف او انداخت و گفت:آن را بر سرت ببند آنگاه اجازۀ ورود به پیامبر داد.پیامبر وارد شد و گفت:درود بر تو ای دخترم،حالت چطور است؟عرض کرد:به خدا داخل صبح شدم،در حالی که دردمندم و نداشتن غذا بر دردم افزوده و گرسنگی مرا به زحمت انداخته است.پس پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)گریست و فرمود:دخترم بیتابی نکن به خدا من هم سه روز است غذایی نخوردهام و من در پیشگاه خدا احترام بیشتری از تو دارم و اگر از خدا درخواست غذا میکردم مرا غذا میداد ولی من آخرت را بر دنیا برگزیدهام.سپس دست مبارک را بر شانۀ فاطمه زد و به او گفت:مژده،به خدا که سرور زنان اهل بهشتی.فاطمه عرض کرد:پس آسیه زن فرعون و مریم دختر عمران چه منزلتی دارند؟حضرت فرمود:آسیه سرور زنان زمان خود و مریم سرور زنان عصر خود و خدیجه سرور زنان دورۀ خود بودند و تو سرور زنان زمان خود هستی شما همه در خانههایی از زبرجد مرصّع به یاقوت هستید که در آنها آزار و فریادی نیست.سپس به فاطمه فرمود:به پسر عمویت علی(علیه السلام)وفادار باش به خدا تو را به کسی تزویج کردهام که در دنیا و آخرت سرور است. (1)اینک به حال فاطمه پارۀ تن رسول خدا(صلی الله علیه و آله)بنگر که چگونه فقر را برگزیده و مال دنیا را رها کرده است.و هر کس در احوال انبیا و
ص:148
1) (154) این حدیث را احمد در(سنن)،ج 5،ص 26،از حدیث معقل بن یسار به اختصار روایت کرده است.عراقی میگوید:من آن را در حدیث عمران نیافتم.
گفتارشان و آثار و خبرهایی که از آنها رسیده بنگرد شک نمیکند که نداشتن مال از داشتن آن بهتر است،اگر چه مال در راه خیر صرف شود؛چون کمترین ضرر مال با پرداخت حقوق و پرهیز از شبههها و مصرف کردن در کارهای خیر،سرگرم شدن به اصلاح مال است که آدمی را از یاد خدا باز میدارد،چون یاد خدا فقط با فراغت میسر است و با مشغول بودن دل فراغتی نیست.
از جریر از لیث روایت شده است که گفت:مردی با عیسی بن مریم رفیق شد و گفت:با تو هستم و رفاقت میکنم.پس رفتند تا به کنار نهری رسیدند.آنگاه به نهار خوردن نشستند در حالی که سه گردۀ نان داشتند.دو گردۀ نان خوردند و یک گردۀ نان باقی ماند.عیسی(علیه السلام)به طرف نهر رفت و آب نوشید و برگشت ولی گردۀ نان را نیافت.
به آن مرد گفت:نان را که برداشت گفت:نمیدانم عیسی(علیه السلام)و به همراه رفیق خود رفت.ماده آهویی با دو برّۀ آهو دید.یکی از آنها را صدا زد بره آهو آمد و عیسی(علیه السلام)آن را سر برید و بریان کرد و با آن مرد خوردند.سپس به بره آهو گفت:به فرمان خدا بپاخیز.آن حیوان ایستاد و رفت عیسی(علیه السلام)به آن مرد گفت:به خدایی که این معجزه را به تو نشان داد چه کسی گردۀ نان را برداشت؟گفت:نمیدانم،راوی گفت:پس عیسی(علیه السلام)و رفیقش به رودخانهای رسیدند آن حضرت دست وی را گرفت و بر روی آب گذشتند، عیسی(علیه السلام)فرمود به خدایی که این معجزه را به تو نشان داد گردۀ نان را چه کسی برداشت؟گفت:نمیدانم با هم رفتند تا به بیابان بیآب و علفی رسیدند و نشستند عیسی(علیه السلام)مقداری خاک یا ریگ بیابان جمع کرد،سپس فرمود:به اذن خدا طلا شو.
پس طلا شد پس سه قسمت کرد و فرمود:یک سوم مال من و یک سوم مال تو و یک سوّم از آن کسی که گردۀ نان را برداشته است.آن مرد گفت:من نان را برداشتهام.
عیسی(علیه السلام)فرمود:تمام طلا مال تو و از او جدا شد.پس دو مرد در بیابان بیآب و علف به او رسیدند در حالی که طلا با او بود پس خواستند طلاها را از او بگیرند و او را بکشند.
ص:149
مرد گفت:در میان خود سه قسمت میکنیم پس یک نفر به روستا برود و غذایی تهیه کند.یکی از سه نفر برای تهیه غذا فرستادند.او با خود گفت:چرا آنها در این طلاها شریک باشند؟در غذا زهر میریزم و آن دو را کشته مال را خودم تنها برمیدارم.راوی گفت:مأمور خرید غذا در غذا زهر ریخت ولی آن دو مرد(در غیاب او)گفتند:چرا یک ثلث مال را به او بدهیم.وقتی که برگشت او را میکشیم و مال را بین خودمان تقسیم میکنیم.راوی گفت:چون مأمور خرید غذا برگشت.آن دو نفر او را کشته و غذا را خوردند و مردند و آن طلاها در بیابان بیآب و علف باقی ماند در حالی که کشتۀ آن سه نفر در آنجا بود.عیسی(علیه السلام)بر آنها گذشت و به یارانش فرمود:این است(عاقبت)دنیا از آن بپرهیزید.
نقل شده که ذو القرنین بر یکی از امتها وارد شد که از مالهای دنیا که مورد بهرهبرداری مردم است در نزد آنها نبود و قبرهایی را کنده بودند و چون وارد صبح میشدند به آن گورها رفته آب و جاروب میزدند و در کنار آنها نماز میخواندند و مانند حیوانات سبزی و گیاه میخوردند.خداوند روزی آنان را از گیاهان زمین قرار داده بود، پس ذو القرنین کسی را نزد سلطانشان فرستاد که به او بگوید:دعوت ذو القرنین شاه را اجابت کن.او گفت:به ذو القرنین نیازی ندارم.پس ذو القرنین نزد او آمد و به او گفت:در پی تو فرستادم که نزدم بیایی و خودداری کردی؛اینک من آمدم.سلطان آن قوم گفت:
اگر به تو محتاج میبودم البته نزدت میآمدم.ذو القرنین به او گفت:چه شده که شما را به حالتی میبینم که تا کنون هیچ امّتی را به این حالت ندیدهام؟گفت:آن حالت چیست؟ ذو القرنین گفت:شما پولی و چیزی ندارید آیا شما طلا و نقره نمیگیرید که از آن بهرهمند شوید؟گفتند،بدان سبب از طلا و نقره بیزاریم که هر کس به طلا و نقره رسید، نفسش مشتاق به آن شد و اشتیاق او را به مال بیشتر فرا خواند.اسکندر گفت:شما را چه شده که گورها کندهاید و چون وارد صبح میشوید به آنجا میروید و آنها را تمیز و
ص:150
جاروب میکنید و در کنار آنها نماز میگزارید؟گفتند:میخواهیم هرگاه به آن گورها بنگریم و آرزوی دنیا کنیم گورها مانع آرزوی ما شود.ذو القرنین گفت:میبینم که جز گیاه زمین غذایی ندارید،آیا حیوانات را در اختیار نمیگیرید تا شیر آنها را بدوشید و بر آنها سوار شوید و از آنها بهره ببرید؟گفتند:نمیخواهیم شکمهایمان گور حیوانات شود و گیاه زمین ما را بس است و سادهترین غذا برای فرزند آدم کافی است و هر غذایی که از گلو پایین رفت هر چه باشد دیگر طمعی ندارد.آنگاه سلطان آن سرزمین دست خود را به پشت سرش دراز کرد و جمجمهای را برداشت و گفت:ای ذو القرنین،آیا میدانی صاحب این جمجمه کیست؟گفت نه،او کیست؟گفت:شاهی از شاهان زمین که خدا سلطنت بر اهل زمین را به او داد؛پس مال رعیت را غصب و به آنها ستم و تجاوز کرد و چون خداوند این عمل را از او دید با مرگ وی سلطنت او را قطع کرد و مانند سنگی بر زمین افتاد و خدا عملش را برشمرده تا در آخرت او را کیفر دهد.سپس جمجمۀ پوسیده دیگری برداشت و گفت:ای ذو القرنین،آیا میدانی این کیست؟گفت:نه،او کیست؟ گفت:این سلطانی است که خدا پس از اولی او را به قدرت و سلطنت رساند و رفتار شاه قبل با رعیّت را میدید که به آنها ستم میکند و مالشان را به غصب میگیرد.پس در برابر خدا تواضع کرد و دستور داد با اهل مملکتش به عدالت رفتار شود.پس میبینی که چگونه خاک شده است و خدا عملش را برشمرده تا در آخرت پاداشش بدهد.سپس به طرف جمجمۀ ذو القرنین سر فرود آورد و گفت:این جمجمه گویی مانند این دو جمجمه است پس بیندیش ای ذو القرنین چه میکنی.ذو القرنین به او گفت:آیا ممکن است با من رفاقت کنی و تو را در این مال و ثروتی که خدا به من داده برادر و وزیر و شریک خود سازم؟گفت:صلاح نیست که من و تو در یک جا باشیم و نه با هم.ذو القرنین گفت:
چرا؟گفت:برای این که تمام مردم دشمن تو و دوست منند،گفت:چرا؟گفت:برای سلطنت و مال و دنیایی که داری تو را دشمن میدارند،ولی کسی را نمییابم که دشمن
ص:151
من باشد چون من دنیا را به دور افکندهام و برای این که محتاجم و چیزی ندارم.راوی گفت:ذو القرنین شگفتزده در حالی که از او پند گرفته بود به راه خود رفت.
این حکایتها با آنچه قبلا نقل کردیم شما را به آفتهای ثروت راهنمایی میکند و توفیقدهنده خداست که جز او پروردگار و معبودی نیست.
این آخر کتاب نکوهش دنیا از بخش هلاککنندههای کتاب محجة البیضاء فی تهذیب الاحیاء است و به خواست خدا پس از آن کتاب در نکوهش مقام و ریا خواهد آمد و در آغاز و انجام سپاس از آن خداست.
ص:152
(1)این هشتمین کتاب از بخش هلاککنندههای کتاب محجة البیضاء فی تهذیب الاحیاء است.
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم سپاس از آن خداست که دانای غیبهاست،و از دلها آگاه است،خدایی که از گناهان کبیره میگذرد،و به عیبهای پوشیدهای که در دلها پنهان میدارند داناست و به نیتهای پنهان بینا،خدایی که فقط اعمال کامل و خالص از آلودگیهای شرک و ریا را میپذیرد.چرا که تنها مقتدر و مالک اوست.پس او بینیازترین بینیازها در شریک داشتن است،و درود و سلام فراوان بر محمد و خاندان و اصحابش که از خیانت و گناه مبرایند.
اما بعد رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بیشترین چیزی که بر امتم بیم دارم ریا و تمایلات پنهانی است.» (1)ریا از تمایلات پنهانی است که از حرکت مورچۀ سیاه بر روی
ص:153
1) (1) این حدیث را ابن ماجه در(سنن)،به شمارۀ 4205،روایت کرده و در آن بجای«الرّیاء»«الشرک» آمده و آن را به ریا تفسیر کرده است.
تخته سنگ سخت در شب تاریک پنهانتر است؛از این رو علمای بزرگ از آگاهی بر خطرهای آن عاجز شدهاند،چه رسد به عامۀ خداپرستان و پرهیزگاران.ریا از واپسین بلاهای نفس و مکرهای پنهان آن است؛و همانا علما و خداپرستانی که همت گماشته و برای سلوک راه آخرت کوشایند به آن گرفتار میشوند؛زیرا آنها هرگاه نفوس خود را مغلوب ساخته و به مجاهده با نفس میپردازند و آن را از شهوتها منع و از موارد شبهه حفظ میکنند و به زور آن را به انجام انواع عبادتها وادار میکنند نفوس آنها از طمع کردن در گناهان آشکار که به وسیلۀ اعضای بدن انجام میشود عاجز میگردد؛بنابراین نفس با تظاهر به کار خیر و اظهار علم و عمل خواستار استراحت میشود و راه فراری از زحمت جهاد با نفس به لذّت مقبولیت خود نزد مردم،مییابد و میبیند که با دیده احترام و تعظیم به او مینگرند.پس به اظهار بندگی میشتابد و به اطّلاع مردم میرساند و تنها به اطّلاع خالق از عبادات او قناعت نمیکند و از ستایش مردم شاد میشود و تنها به سپاس خدا قانع نمیشود؛و نفس میداند که هرگاه مردم بدانند که وی تمایلات را رها ساخته است و از موارد شبهه خویشتن را حفظ و عبادتهای سخت را تحمّل میکند،زبان به مدح و ثنایش میگشایند،و در ستایش او مبالغه میکنند و به دیدۀ احترام و تعظیم بدو مینگرند و به دیدار او تبرّک میجویند و به دعای او راغب میشوند و بر پیروی او حریص میشوند و جلوتر از همه به او سلام و خدمت میکنند،و در مجالس بسیار احترامش میکنند،و در معاملات و خریدوفروش نسبت به او گذشت میکنند و در مجالس او را جلو میاندازند و در خوراک و پوشاک او را بر خود ترجیح میدهند و به تواضع در برابرش کوچکی میکنند و در اهدافش مطیع او میشوند و او را احترام میدارند.پس نفس در این موارد به بزرگترین لذّتها و اغلب شهوتها دست مییابد و ترک گناهان و لغزشها در نظرش کوچک میآید و سختی مواظبت بر عبادتها به نرمی و راحت طلبی مبدّل میشود،چون بهترین لذّتها و شهوتها را در درون خود(تمایلات درونی)ادراک
ص:154
میکند و میپندارد که زندگی او در راه خدا و عبادات پسندیده میگذرد و حال آن که زندگی او در طریق این تمایلات پنهانی سپری میشود که خردهای نافذ و نیرومند از درک آن عاجزند در حالی که اعتقاد دارد در بندگی خدا مخلص است و از محرّمات خدا دوری میکند،غافل از این که نفس این شهوت را برای خودآرایی در برابر بندگان و مردم پنهان میدارد و از مقام و احترام و حال و اقبال خوبی که به دست آورده شادمان است،در حالی که با آن عمل ثواب عبادتها و پاداش اعمال خود را هدر داده و نام خود را در دفتر منافقان ثبت کرده است.
با این حال خود را مقرب درگاه خدا میپندارد،و این مکر و حیلۀ نفس است که جز صدّیقان کسی از آن در امان نیست و مقام بلندی است که جز مقرّبان کسی بدان پایه نمیرسد از این رو گفته شده:آخرین چیزی که از سر صدّیقان بیرون میرود حبّ ریاست است،چون ریا دردی است نهانی که بزرگترین تور شیاطین میباشد،لازم است گفتاری مبسوط در انگیزه و حقیقت،درجات،اقسام،راه درمان،و پرهیز از آن،داشته باشیم و این غرض از ترتیب کتاب که دو بخش است روشن میشود.در بخش اول مطالب زیر بیان شده است:دوستی مقام و شهرت،نکوهش شهرت و نشر آوازه،فضیلت گمنامی،نکوهش جاه و مقام،معنای جاه و حقیقت آن،علّت این که مقام از مال محبوبتر است.
بیان این که جاه و مقام کمال خیالی است نه حقیقی،دوستی آن اندازه از مقام که ستوده است و آن مقدار که نکوهیده است،علت دوستی مدح و ستایش و بد آمدن از نکوهش،درمان حبّ مقام،درمان حبّ ستایش،درمان بد آمدن از نکوهش،اختلاف احوال مردم در نکوهش و ستایش که دوازده فصل است و معانی ریا از آنها نشأت میگیرد و ناگزیر باید آنها را جلوتر بیان کنیم.
ص:155
(1)باید دانست که اصل جاه و مقام همان منتشر شدن شهرت و آوازه است.و آن مذموم است،بلکه گمنامی ستوده است،مگر کسی که خدا او را بدون این که خودش را به قصد مشهور شدن به زحمت بیندازد برای منتشر ساختن دینش مشهور سازد.انس میگوید:رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«در بدی مرد همین بس که مردم با انگشت بدو کنند مگر کسی که خدا او را محفوظ بدارد». (1)جابر بن عبد الله گوید:پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:«در بدی مرد همین بس که مردم در امور دین و دنیا با انگشت به او کنند، مگر کسی که خدا او را از بدی حفظ کند؛همانا خدا به چهرههایتان نمینگرد بلکه به دلها و اعمالتان مینگرد.» (2)حسن برای حدیث تأویلی کرده است که قابل ذکر است، زیرا این حدیث را روایت کرد و به او گفتند:ای ابو سعید مردم هرگاه تو را میبینند با انگشتان به تو میکنند.او گفت:پیامبر این را قصد نکرده همانا قصدش کسی بوده که بدعت گذارد در دین و فاسق در دنیای خود باشد.
علی(علیه السلام)فرمود:«خودآرایی و شهرت طلبی را رها کن،بلند آوازه مشو،برای تذکّر و آموختن شخص خویش را بالا نبر،گمنام بمان و سکوت کن تا سالم بمانی و با این کار نیکان را شاد و بدکاران را به خشم آوری.» ابراهیم بن ادهم گفت:کسی که شهرت را دوست دارد خدا را تصدیق نکرده است.
ایّوب گفته است:سوگند به خدا بندهای تصدیق نکرده خدا را مگر این که شادمان
ص:156
1) (2) این حدیث را طبرانی در الاوسط به سندی که عبد العزیز بن حصین در آن هست روایت کرده و او ضعیف است چنان که در مجمع الزوائد،ج 10،ص 296،آمده است و بیهقی آن را در الشعب روایت کرده چنان که در مشکات المصابیح،ص 455،و در المصابیح بغوی،ج 2،ص 181 با کمی اختلاف نقل شده است.
2) (3) عراقی گوید:از حدیث جابر معروف نیست و از حدیث ابو هریره معروف است،طبرانی در الاوسط و بیهقی در الشعب به سندی که ضعف دارد آن را روایت و به بخش اوّل حدیث اکتفا کردهاند و مسلم نیز آن را روایت و به زیادتی که در آخر حدیث هست اکتفا کرده است.
شود که مقامش معلوم نباشد.از خالد بن معدان نقل است که هرگاه شرکتکنندگان در مجلسش زیاد میشدند وی از بیم شهرت برمیخاست.از ابو العالیه نقل شده که هرگاه بیش از سه نفر نزد او مینشستند برمیخاست.از حسن نقل است که گفت:روزی ابن مسعود از منزلش بیرون شد؛پس گروهی در پی او رفتند.ابن مسعود به آنها روی آورد و گفت:برای چه در پی من میآیید!به خدا اگر بدانید که از این کار چه سختی میکشم دو مرد از شما در پی من نمیآید.حسن گوید:به راستی که صدای کفشها پیرامون مردها دلهای نادانان را(به خاطر مقام و منصب)استوار نمیدارد.روایت شده که مردی در سفری رفیق ابن محیریز شد و چون از او جدا شد،گفت:به من سفارشی کن.گفت:اگر بتوانی که تعریف کنی و تعریف نشوی و به سوی دیگری بروی و به سویت نیایند و سؤال کنی و سؤال نشوی،چنان کن.ایّوب به سفری بیرون رفت،پس افراد زیادی پشت سرش به راه افتادند.وی گفت:اگر نمیدانستم که خدا از دلم آگاه است که من از این کار بدم میآید.میترسیدم که مورد خشم خدا قرار بگیرم.معمّر گوید:ایّوب را بر بلندی جامهاش سرزنش کردم.پس گفت:شهرت در گذشته به بلندی جامه بود ولی امروز به کوتاهی آن است.نوری گوید:بزرگان از دو شهرت نفرت دارند:جامههای خوب و لباسهای پست،زیرا چشمها به هر دو دوخته میشود.مردی به بشر بن حارث گفت:مرا سفارشی کن.بشر گفت:گمنام باش،و غذای پاک و حلال بخور.حوشب میگریست و میگفت:نامم به مسجد جامع رسیده است.بشر گفت:مردی را نمیشناسم که شهرت را دوست بدارد ولی دینش بر باد نرود و رسوا نشود؛و نیز گفت:شیرینی آخرت را نمیچشد مردی که دوست بدارد مردم او را بشناسند.
(1)رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بسا انسان ژولیده موی گردآلودی که دو کهنه پیراهن
ص:157
بیش ندارد و به او اهمیّت داده نمیشود و اگر به خدا سوگند یاد کند به یقین خدا به او نیکی میکند.از جملۀ آنهاست براء بن مالک.» (1)ابن مسعود گوید:رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بسا انسانی که دو کهنه جامه دارد و به او اهمیت داده نمیشود،اگر به خدا سوگند یاد کند خدا به او نیکی فرماید،اگر بگوید:
خدایا از تو درخواست بهشت دارم به یقین خدا به او خواهد بخشید با آن که از دنیا چیزی به او نداده است.» (2)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«آیا شما را به اهل بهشت راهنمایی کنم؟هر ضعیفی که مردم او را ضعیف میشمارند که اگر به خدا سوگند یاد کند به یقین به او نیکی فرماید،و اهل دوزخ هر شخص متکبّری است که خرامان راه برود.» (3)از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت است:«به راستی اهل بهشت هر شخص ژولیده موی غبارآلودی است که دو کهنه جامه دارد و به او اهمیّت داده نمیشود.آنها که هرگاه از امیران اذن بخواهند به آنها اذن ندهند،هرگاه زن خواستگاری کنند با آنها ازدواج نکنند،و هرگاه سخن بگویند به گفتارشان گوش ندهند.نیازهای بعضی از آنها در سینههایشان است اگر در روز قیامت نور او بر مردم تقسیم شود تمامشان نورانی میشوند». (4)
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بعضی از امّتم کسانی هستند که اگر یکی از آنها نزد یکی از
ص:158
1) (4) این حدیث را مسلم در(صحیح)،ج 8،ص 36 و 154،از حدیث ابو هریره روایت کرده است. «ربّ اشعث مدفوع بالابواب لو اقسم علی الله لأبره»و در روایت حاکم است«ربّ اشعث اغبر ذی طمرین تنبوا عنه اعین الناس لو اقسم الله لأبره»و گفته است:سندهای حدیث صحیح است و از ابو نعیم در الحلیه از حدیث انس به سندی ضعیف روایت شده«ربّ ذی طمرین لا یؤبه له لو اقسم علی الله لابره منهم البراء بن مالک»و در نزد حاکم نظیر روایت ابو نعیم با همین زیادتی است و گفته است:سندهای حدیث صحیح است عراقی در المغنی گفته است:حدیث ضعیف است.
2) (5) به مجمع الزوائد،ج 10،ص 264،رجوع کنید؛عراقی گوید:این حدیث را ابو منصور دیلمی در مسند الفردوس به سندی ضعیف روایت کرده است.
3) (6) حدیث را مسلم در(صحیح)،ج 8،ص 154،از حدیث حادثۀ بن وهب روایت کرده و طبرانی در الاوسط از استاد خود عبد الله بن محمد بن ابی مریم روایت کرده و او ضعیف است.
4) (7) اول این روایت پیش از این گذشت و در هیچ مأخذی بر آخر حدیث دست نیافتم.
شما بیاید و از او دیناری بخواهد به او نمیدهد و اگر درهمی بخواهد به او نمیهد و اگر یک فلس بخواهد به او نمیدهد،ولی اگر بهشت را از خدا درخواست کند البته به او خواهد داد؛و اگر از خدا دنیا را بخواهد به او ندهد و خدا دنیا را از او دریغ نداشته،مگر برای این که دنیا نزد خدا خوار و پست است.وی دو کهنه جامه دارد و به او اهمیت داده نمیشود،اگر به خدا سوگند یاد کند به یقین خدا به او نیکی فرماید». (1)
از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده:«مقدار کمی از ریا شرک است،و خدا پرهیزکارانی را که پنهانند دوست میدارد.آنها که هرگاه غایب شوند آنها را نجویند و هرگاه حاضر شوند شناخته نشوند؛دلهایشان چراغهای هدایت است و انسانها را از هر تیرگی و تاریکی نجات میدهند». (2)
محمّد بن سوید گوید:اهل مدینه دچار قحطی شدند و در آنجا مرد درستکاری بود که به او اهمیّتی داده نمیشد و همواره در مسجد رسول خدا بود و در همان حالی که مردم دعا میکردند مردی نزد آنها آمد که دو جامۀ کهنه پوشیده بود.پس دو رکعت نماز به اختصار خواند.سپس دستش را بلند کرد و گفت:پروردگارا به تو سوگند یاد میکنم که همین ساعت بر ما باران بباری و هنوز دستش را پایین نیاورده و دعایش تمام نشده بود که آسمان پر از ابر شد و باران بارید تا آنجا که اهل مدینه از بیم غرق شدن به فریاد آمدند.پس گفت:خدایا اگر میدانی که باران آنها را بس است آن را قطع کن.پس باران ایستاد،محمد بن سوید از پی آن ژندهپوش روان شد تا منزلش را بشناسد آنگاه صبح زود نزد او رفت.ژندهپوش از خانه بیرون آمد.محمّد بن سوید به او گفت:برای حاجتی
ص:159
1) (8) این حدیث را طبرانی در الاوسط روایت کرده و رجال حدیث همان رجال صحیح است چنان که در مجمع الزوائد،ج 10،ص 264،آمده است.
2) (9) حدیث را طبرانی و حاکم روایت کردهاند و عبارت از حاکم است و میگوید:سندهای حدیث صحیح است،و ابن ماجه در سنن،به شمارۀ 3989،روایت کرده است،و در سندهایش عبد الله بن لهیعه است و او ضعیف است.
نزد تو آمدهام.پرسید چه حاجتی است؟گفت:دعایی به من بیاموز.گفت:سبحان الله تو با این مقامی که داری از من درخواست دعا میکنی؟سپس گفت:چه چیز تو را به مقامی که من دیدم رسانده است؟گفت:خدا را در آنچه به من امر و نهی فرمود اطاعت کردم پس از خدا درخواست کردم خدا هم به من بخشید.
ابن مسعود گوید:سرچشمههای دانش،چراغهای هدایت،خانهنشین،چراغهای شب،دل زنده،و ژندهپوش باشید،تا در میان اهل آسمان معروف و در میان اهل زمین پنهان و ناشناخته شوید.
ابو امامه گوید:پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«همانا در میان دوستان من از همه بیشتر به بندۀ مؤمنی رشک میبرند که گناهش کم است و از نماز بهرهمند است؛به بهترین صورت پروردگارش را میپرستد و در نهان و آشکار او را اطاعت میکند و در میان مردم پنهان و گمنام است؛با انگشتان به او نمیشود و بر این حالت صبر میکند.راوی گفت:سپس رسول خدا(صلی الله علیه و آله)دست بر هم زد و فرمود:مرگش زود میرسد و میراثش کم و گریهکنندگان اندکند.» (1)فضیل گوید:به من خبر رسیده که خدای متعال در بعضی امور که به آن بر بندهاش منّت نهاده میفرماید:آیا به تو نعمت ندادم؟آیا تو را پوشیده نداشتم؟آیا تو را گمنام قرار ندادم؟ خلیل بن احمد میگفت:خدایا مرا در پیشگاه خودت از والاترین آفریدگانت و در نزد نفس خودم از پستترین مخلوقاتت،و در نزد مردم از آفریدگان متوسّط خود قرار بده.
بنابراین اخبار و آثار نقل شده نکوهش شهرت و برتری گمنامی را به شما
ص:160
1) (10) این حدیث را ابن ماجه،به شمارۀ 4117،روایت کرده است.و کلینی در کافی،ج 2،ص 141،به شمارۀ 6،با اختلافی که در آن هست،روایت کرده است.
میشناساند و آنچه از شهرت و آوازه مطلوب است همان وجاهت و مقام در دلهاست و دوستی مقام سرچشمۀ تمام فسادهاست.
اگر کسی بگوید:کدام شهرت بیشتر از شهرت پیامبران و پیشوایان عالم است و چگونه آنها فضیلت گمنامی را از دست دادهاند؟ باید بدانی آنچه نکوهیده است شهرت طلبی است،امّا اگر بدون این که بنده به خود زحمت بدهد از سوی خداوند سبحان مشهور شود نکوهیده نیست.آری برای افراد ضعیف شهرت بلاست ولی برای نیرومندان بلا نیست و او بسان غرق شده ضعیف است که هرگاه با او گروهی غرق شده باشد برای او بهتر است که هیچ کدام او را نشناسند،چون به او درمیآویزند و در برابر آنها ضعیف است.در نتیجه همراه آنها هلاک میشود.امّا غرق شدهای که قوی است بهتر است غرقشدگان او را بشناسند تا به او درآویزند و آنها را نجات دهد و از انجام آن کار ثواب ببرد.
(1)خدای متعال میفرماید: تِلْکَ الدّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِینَ لا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً . (1)خداوند میان قصد فساد و برتریجویی و میان این که خانۀ آخرت برای کسی است که از هر دو قصد تهی باشد،جمع کرده و فرموده است: مَنْ کانَ یُرِیدُ الْحَیاةَ الدُّنْیا وَ زِینَتَها نُوَفِّ إِلَیْهِمْ أَعْمالَهُمْ فِیها وَ هُمْ فِیها لا یُبْخَسُونَ.
أُولئِکَ الَّذِینَ لَیْسَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ إِلاَّ النّارُ وَ حَبِطَ ما صَنَعُوا فِیها وَ باطِلٌ ما کانُوا یَعْمَلُونَ . (2)این آیات که عام است شامل جاه دوستی میشود،چرا که حبّ جاه
ص:161
1) (11) قصص/83:(آری)این سرای آخرت را تنها برای کسانی قرار میدهیم که ارادۀ برتریجویی در زمین و فساد را ندارند،و عاقبت نیک برای پرهیزگاران است.
2) (12) هود/15-16:کسانی که زندگی دنیا و زینت آن را طالب باشند اعمالشان را در این جهان بیکموکاست به آنها میدهیم!(ولی)آنها در آخرت جز آتش(سهمی)نخواهند داشت و آنچه را در دنیا(برای نیل به مقاصد مادّی و برای غیر خدا)انجام دادند بر باد میرود و اعمالشان باطل میشود.
بزرگترین لذّت از لذّتهای زندگی دنیا و بیشترین زینت آن است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«دوستی جاه و مال در دل نفاق را میرویاند،چنان که آب گیاه را میرویاند». (1)
و فرمود(صلی الله علیه و آله):«دو گرگ درندهای که به آغل گوسفندان حمله کنند فسادشان بیشتر از دوستی جاه و مال در دین مرد مسلمان نیست». (2)
پیامبر(صلی الله علیه و آله)به علی(علیه السلام)فرمود:«همانا مردم با پیروی از هوای نفس و دوستی ستایش هلاک میشوند». (3)
میگویم:از طریق شیعه در کتاب کافی از عبد الله بن مسکان روایت شده است:
شنیدم که حضرت صادق(علیه السلام)میفرمود:«از این رئیسها که ریاست طلبند بپرهیزید.به خدا صدای کفشها پشت سر مردی بلند نشد،جز این که خود هلاک شد و دیگران را نیز هلاک کرد». (4)
از امام صادق(علیه السلام)روایت است که فرمود:«ملعون است کسی که ریاست طلب باشد؛ملعون است کسی که به آن همّت گمارد؛ملعون است کسی که به آن حدیث نفس کند». (5)
از امام صادق(علیه السلام)روایت شده است:«هر کس ریاست بخواهد هلاک میشود». (6)
از ابو ربیع شامی از امام باقر(علیه السلام)روایت شده که گفت:امام باقر(علیه السلام)به من فرمود:
«وای بر تو ای ابو ربیع ریاست طلب و گرگ مباش و به وسیلۀ ما از مردم ارتزاق مکن که
ص:162
خدا تو را فقیر سازد و دربارۀ ما آنچه ما دربارۀ خودمان نمیگوییم مگو؛چرا که ناگزیر (در قیامت)متوقّف شده و مورد سؤال قرار میگیری.پس اگر راستگو بودی تو را تصدیق و اگر دروغگو باشی تو را تکذیب میکنیم». (1)
از محمّد بن مسلم روایت است که گفت:شنیدم امام صادق(علیه السلام)میفرمود:«آیا معتقدی که خوبان شما را از بدانتان باز نمیشناسم؟آری به خدا بدهای شما کسی است که دوست بدارد که پشت سر او راه بروند چرا که ناگزیر چنین شخصی دروغگو یا در رأی دادن عاجز است». (2)
در حدیث صحیح از معمّر بن خلاء از امام هشتم(علیه السلام)روایت شده که معمّر از مردی نام برد و به حضرت عرض کرد که آن مرد ریاست را دوست دارد.حضرت فرمود:«دو گرگ درنده در میان گوسفندانی که شبانهایشان متفرق شدهاند زیانبارتر از ریاست،در دین مسلمان نیست.» (3)
(1)باید دانست که جاه و مال دو رکن دنیایند و مال عبارت است از مالکیّت اعیانی که از آن نفع عاید میشود و معنای جاه مالکیّت بر دلهایی است که تعظیم و بندگی آنها مطلوب است.همانطور که ثروتمند کسی است که مالک نقره و طلاست،یعنی آنها را در اختیار دارد تا بهوسیله آنها به اهداف خود و بر آوردن تمایلات و دیگر لذتهای
ص:163
1) (19) همان مأخذ،ص 298.
2) (20) کافی،ج 2،ص 299،مؤلف در وافی گوید:معنای حدیث این است که هر کس دوست بدارد که مردم پشت سر او راه بروند ناگزیر است دروغگو یا ضعیف الرأی باشد چرا که تمام سؤالاتی را که از او میشود نمیداند،پس اگر تمام سؤالاتی را که از او میشود پاسخ دهد ناگزیر است دروغ بگوید و اگر به آنچه نمیداند پاسخ ندهد در رأی دادن عاجز است،یا معنایش این است که ناگزیر در روی زمین دروغگویی هست که ریاست طلب است و شخص ناتوانی است که از دروغگو پیروی کند.
3) (21) این حدیث را کشّی روایت کرده است،به رجال کشّی،ص 313،رجوع کنید.
نفسانی برسد،صاحب مقام نیز کسی است که مالک دلهای مردم است،یعنی میتواند در دلها تصرّف کند تا بهوسیله آن صاحبان دلها را در اهداف و کارهایش به کار گیرد و همان طور که انسان مالها را با حرفهها و هنرهای گوناگون به دست میآورد صاحب مقام نیز دلهای مردم را با رفتارهای مختلف به دست میآورد و دلها جز با معارف و اعتقادات مسخّر نمیشوند؛بنابراین هر کسی که دلش معتقد به وجود صفتی از صفتهای کمال در شخصی باشد،به تناسب نیروی اعتقاد خود و درجه آن کمال،در نزد او مطیع و مسخّر میشود و شرط نیست که آن صفت ذاتا کمال باشد،بلکه کافی است به اعتقاد طرف کمال باشد و گاه چیزی را که کمال نیست کمال میداند و قلبش در برابر کسی که آن صفت را دارد بر حسب اعتقادات و دانشها و تخیّلات دلهاست و همان طور که دوستدار مال میخواهد مالک بردگان شود،طالب جاه و مقام نیز میخواهد که آزادگان را برده و بندۀ خود سازد و با مالک شدن دلهایشان آنها را به تملّک خود درآورد،بلکه بردهای که صاحب مقام طالب آن است بالاتر است،زیرا مالک بنده را به قهر مالک میشود،در حالی که بنده بر حسب طبیعت از آن امتناع دارد و اگر او را آزاد بگذارند از بندگی سرباز میزند،ولی صاحب مقام از روی رغبت فرمانبرداری میخواهد و سزاوار است که آزادگان با رغبت و میل بندۀ او باشند و از آن بندگی و اطاعت که صاحب جاه میخواهد شادمان باشند بیش از آنچه صاحب برده از برده میخواهد.در این صورت معنای جاه موقعیّت داشتن در دلهای مردم است،یعنی دلها به صفتی از صفات کمال که در طرف هست معتقد شود و به اندازهای که مردم به آن کمال معتقدند دلهایشان به برتری او اقرار میکند و او بهاندازۀ اقرار دلها،بر صاحبان آنها تسلّط مییابد و شادی و جاه دوستی او بهاندازۀ تسلّط او بر دلهاست این است معنای جاه و حقیقت آن و دارای نتایجی چون ستایش و زیاده روی در مدح است زیرا کسی که به کمالی معتقد است آن
ص:164
را بازگو میکند و میستاید و مانند خدمت و کمک چون از فداکاری در فرمانبرداری او به مقدار اعتقادش بخل نمیورزد و مانند بنده در اهدافش مسخّر اوست و مانند ایثار و ترک نزاع و بزرگداشت او با سلام کردن به او و واگذار کردن صدر مجلس در مجالس و مقدّم داشتن وی در تمام مقاصد؛اینها آثاری است که از جایگزین شدن مقام در دل حاصل میشود؛و معنای جایگزینی جاه در دل آن است که دلها به صفات کمال در شخصی معتقد باشد یا به علم یا عبادت،یا خوشخویی یا تبار یا حکومت یا زیبایی چهره یا نیروی بدنی یا چیزهای دیگری که مردم آن را کمال میدانند،چرا که تمام این صفات در دلها موقعیت بزرگی دارد و سبب جایگزینی جاه و مقام(در دل)میشود.
سخت کوشی دل از آن تهی می شود
(1)باید دانست همان عاملی که موجب محبوبیّت طلا و نقره و دیگر مالها میشود عینا موجب محبوبیّت مقام میشود بلکه موجب میشود که در نظر انسان مقام محبوبتر از مال باشد،چنان که همان عامل موجب میشود که طلا محبوبتر از نقره باشد در صورتی که در اندازه برابر باشند و میدانید که خود طلا و نقره محبوبیّت ذاتی ندارند،چون نه میتواند غذا و پوشاک انسان شود و نه زن؛و با سنگریزه برابر است و محبوبیّت آنها از آن نظر است که وسیلهای برای رسیدن به تمام دوستداشتنیها و برآوردن خواستههاست.جاه و مقام نیز چنین است چون معنای جاه مالک شدن دلهاست و همان طور که مالک شدن طلا و نقره به انسان قدرتی میبخشد که آدمی با آن به اغراض دیگرش میرسد،مالک شدن دلهای آزادگان و توانایی بر تسخیر آنها نیرویی به انسان میبخشد که بدان وسیله به تمام اهدافش میرسد.
بنابراین مشترک بودن در علّت موجب مشترک بودن در محبّت است و برتری
ص:165
مقام بر مال موجب میشود که مقام محبوبتر از مال باشد.مالکیّت بر دلها بر مالکیت اموال از سه نظر برتری دارد:
1-از طریق جاه به مال رسیدن آسانتر از رسیدن به جاه از طریق مال است.
بنابراین،عالم یا زاهدی که برایش موقعیّتی در دلها مقرّر شده اگر قصد به دست آوردن مال کند برایش آسان است،زیرا اموال صاحبان دلها مسخّر دلهاست و به کسی بخشیده میشود که به کمال او معتقد است؛اما مرد پستی که هیچ صفت کمالی ندارد هرگاه گنجی بیابد و جاه و موقعیّتی نداشته باشد،مال خود را نمیبخشد و میخواهد با مال به موقعیّت برسد ولی برایش ممکن نمیشود.در این صورت جاه و موقعیت وسیلهای است برای دستیابی به مال و هر کس صاحب مقام و موقعیت شود صاحب مال نیز میشود،و هر کس صاحب مال باشد به هر حال صاحب مقام نمیشود؛از این رو جاه و موقعیّت محبوبتر از مال است.
2-مال در معرض فنا و نابودی است،چون به سرقت میرود و غصب میشود و شاهان و ظالمان در آن طمع میکنند و نیاز به نگهداری و پاسداری دارد و خطرهای بسیاری بر آن وارد میشود.اما هرگاه دلها تصرّف شود در معرض این آفتها نیست و به یقین دلها گنجینههای اعتقاد است که دزدان توان دزدیدن آن را ندارند و دست غاصبان به آن نمیرسد.بادوامترین مالها زمین و املاک کشاورزی است و انسان در آن از غصب و ظلم در امان نیست و از نگهداری و مراقبت نیز بینیاز نمیباشد،اما گنجینههای دلها خود محفوظند و صاحب مقام از غصب و دزدی آنها در امان است.آری دلها با دگرگون شدن و بدحالی و تغییر یافتن اعتقاد به صفات کمالی که آن را تصدیق کرده غصب میشود و آن از اموری است که دفعش آسان است و برای کسی که اقدام به انجام آن کند به آسانی فراهم نمیشود.
3-حکومت بر دلها گسترش و توسعه مییابد و نیاز به رنج و زحمت ندارد،زیرا
ص:166
هرگاه دلهای مردم به شخصی اعتقاد داشته باشد و به کمال علمی یا عملی یا غیر آن معتقد شوند،زبانها ناگزیر به آنچه در دل دارند گشوده میشوند و اعتقادی را که نسبت به مراد خود دارند برای دیگران وصف میکنند و دل شنونده را نیز برای مراد خود به دست میآورند.برای همین است که انسان بر حسب فطرت شهرت و آوازه را دوست میدارد، چرا که هرگاه شهرتش در اطراف پیچید دلها را به خود جلب میکند و آنها را به اقرار و تعظیم(نسبت به آن شخص)فرا میخواند و همچنان از یکی به دیگری سرایت میکند و رو به فزونی مینهد و راه معیّنی برای بازگرداندن(برای کاستن)آن وجود ندارد امّا کسی که مقداری مال به دست میآورد فقط مالک همان مال است و نمیتواند آن را رشد دهد،مگر زحمت بکشد بنابراین جاه و مقام همواره خود رشد میکند و کسی جلوش را نمیتواند بگیرد،در حالی که مال ثابت است.از این رو هرگاه موقعیّت بزرگ شد و شهرت در عالم پیچید و زبانها به ستایش گشوده شد اموال در برابر آن ناچیز است.
اگر کسی به اعتراض بگوید:در مال و مقام هر دو اشکال هست و شایسته نیست انسان آن دو را دوست بدارد،آری مقداری از مال که آدمی با آن لذتها را جلب و ضررها را از خود دفع میکند دوست داشتن آن بدون اشکال است؛مانند کسی که محتاج به پوشاک و خوراک و مسکن است یا کسی که گرفتار بیماری یا عقوبتی است،هرگاه جز با مال و مقام قادر به دفع عقوبت از خویشتن نباشد دوستی او نسبت به مال و مقام روشن است،زیرا هر چیزی که تنها با آن آدمی به محبوب میرسد محبوب است.امّا در طبیعت آدمیان امر عجیبی جز این وجود دارد و آن عشق به جمع کردن مال و پنهان ساختن گنجها و ذخیره کردن اندوختهها است و افزون خواهی گنجها سوای تمام نیازهاست،تا آنجا که اگر برای بندهای دو درّۀ طلا باشد علاوه بر آنها طالب سوّمی خواهد بود.و همچنین انسان دوست دارد که مقامش توسعه یابد و آوازهاش به دوردستترین شهرها برسد، شهرهایی که یقین دارد هرگز قدم در آنها نمیگذارد و اهل آنجا را نمیبیند تا او را تعظیم
ص:167
کنند یا با مال به او نیکی کنند یا در یکی از اهدافش به او کمک دهند و با این که از آن اغراض ناامید است در عین حال سخت از شهرت جهانی لذّت میبرد و محبّت آن در طبیعت او ثابت است؛و به نظر میرسد که علاقۀ به چنین شهرتی نادانی است،چون دوستی چیزی است که نه فایده دنیوی دارد نه فایده اخروی.
میگوییم:آری این دوستی از دلها جدا نمیشود و دو عامل دارد:
1-عاملی آشکار که تمام مردم آن را درک میکنند.
2-عاملی پنهان که مهمّترین آن دو عامل است،ولی دقیقترین و پنهانترین آنهاست و حتی تیزهوشان آن را نمیفهمند چه رسد به افراد کمهوش؛چون این عامل از درون وجود انسان ریشه میگیرد و خویی است که در طبیعت جایگزین شده است و جز شناوران در دریای علوم،کسی از آن آگاه نمیشود.عامل اوّل دفع رنج ترس است، زیرا کسی که به بدگمانی دچار شود حریص میشود و آدمی اگر چه میتواند به موجودی حاضر اکتفا کند.امّا آرزوهای طولانی دارد و گمان میکند مالی که مورد احتیاج اوست ممکن است نابود شود و به مال دیگر نیاز پیدا کند و چون این مطلب به دلش خطور میکند بیم به دلش راه مییابد و رنج ترس را فقط ایمنی حاصل از بودن مال دیگر دور میسازد،تا در صورتی که به این مال موجود صدمهای رسید به آن مال دیگر پناه ببرد؛و انسان به سبب علاقه به خود و دوست داشتن زندگی،مدّت و طول زندگی را اندازهگیری میکند و تهاجم نیازها را نیز برآورده میکند و امکان راهیابی آفتها را به مال بررسی و از آن احساس ترس میکند و در جستجوی دفع ترس برمیآید که مال بسیار است تا اگر به قسمتی از مالش آسیبی برسد به وسیلۀ مال دیگر خود بینیاز شود و این ترسی است که در برابر مقدار معیّنی از مال از بین نمیرود،بدین سبب علاقهاش به مال پایانی ندارد تا مالک تمام دنیا شود.از این رو پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«دو گرسنهاند که سیر نمیشوند گرسنۀ دانش و گرسنۀ مال» (1)پیامد این علّت آن است که دوست دارد موقعیّت و مقام او
ص:168
1) (22) حدیث را طبرانی در الاوسط از حدیث ابن عباس روایت کرده و در بحث علم نقل شد.
در دلهای کسانی که از وطن و شهر او دورند جایگزین شود،چون ممکن است عاملی او را از وطن دور سازد و به وطن آنها ببرد یا آنها را از وطنشان به وطن او منتقل کند.و محتاج به کمک گرفتن از آنها شود و هرگاه این پیشامد ممکن باشد و محتاج شدن او به افراد دور از شهر او به ظاهر محال نباشد،نفس از جایگزین شدن موقعیّت او در دلهای آنها شاد میشود و لذّت میبرد چون این موقعیّت او را از این ترس ایمن میسازد.
اما سبب دوّم که قویتر از اوّلی است این است که روح امری است الهی و خدای متعال آن را توصیف کرده و فرموده است: یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی . (1)
معنای الهی بودن روح این است که روح از اسرار مربوط به علم مکاشفه است و اظهار آن مجاز نیست،زیرا رسول خدا(صلی الله علیه و آله)آن را آشکار نکرده است ولی شما پیش از شناخت روح میدانید که دل به صفات حیوانی مانند خوردن و همخوابگی و صفات درندگی مانند کشتن و زدن و آزار دادن و به صفات شیطانی چون فریب و نیرنگ و گمراه کردن تمایل دارد و نیز به صفات الهی مانند بزرگی و عزّت و قدرت و برتریجویی متمایل است،زیرا از ریشههای گوناگونی ترکیب یافته که شرح و تفصیل آنها موجب طولانی شدن سخن است.بنابراین انسان از آن جهت که امری الهی(روح)در وجود اوست بر حسب طبیعت ربوبیّت را که یگانه بودن در کمال و مستقل بودن در وجود است دوست میدارد و این کمال که از صفات ربوبی است بر حسب طبیعت محبوب آدمی است و یگانه بودن در وجود را دوست دارد،چرا که شریک بودن با دیگران در وجود نقص است.بنابراین کمال خورشید در یگانه بودن اوست و اگر خورشید دیگری وجود میداشت نوعی کاستی برای خورشید بود،چرا که در کمال خورشید بودن یگانه نبود در حالی یگانگی در وجود ویژه خدای متعال است زیرا به همراه او جز او موجودی نیست و هر چه غیر از خداست نشانی از قدرت اوست و به ذات خود قوام ندارد،بلکه قوام و
ص:169
1) (23) اسراء/88:از تو دربارۀ روح سؤال میکنند،بگو:روح از فرمان پروردگار من است.
پایداری او به خداست.پس به موازات موجودیّت خدا موجودی نیست،چرا که اگر به موازات خدا موجودی باشد باید در درجه با خدا برابر باشد و اگر چنین باشد نقصانی در کمال خدا خواهد بود؛بلکه موجود کامل آن است که در رتبۀ خود نظیری نداشته باشد و همان طور که تابش نور خورشید در کرانههای عالم نقصانی برای خورشید نیست بلکه از جملۀ کمالات آن است و تنها نقصان خورشید در این است که خورشید دیگری در رتبۀ برابر با آن موجود باشد به طوری که از خورشید اولی بینیاز باشد،همچنین وجود هر چه در عالم هست به تابش انوار قدرت الهی باز میگردد.بنابراین پیرو است نه پیروی شده و در این صورت معنای ربوبیت یگانگی در وجود و کمال میباشد و هر انسانی بر حسب طبیعت خود دوست دارد که در کمال یگانه باشد از این رو یکی از اساتید صوفیّه میگوید:در باطن هر انسانی ربوبیّتی وجود دارد که فرعون آن را به صراحت بر زبان آورد و گفت: أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلی ،ولی فرصت اظهار آن برایش فراهم نمیشود و سخن این گوینده صحیح است،چرا که بندگی موجب مقهور شدن نفس است ولی ربوبیّت بر حسب طبیعت محبوب است و علّتش همان نسبت ربّانیتی است که خدای متعال در گفتۀ خود بدان فرموده است: قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی ،ولی چون نفس از درک آخرین درجۀ کمال ناتوان شود تمایلش به کمال از بین نمیرود؛بنابراین نفس آدمی دوستدار و خواستار و کمال است و ذاتا از آن لذّت میبرد و جز رسیدن به کمال هدفی ندارد.لذا هر موجودی ذات خود و کمال آن را دوست دارد و هلاکت را که نابودی ذات یا صفات کمال اوست دوست نمیدارد و پس از آنی که در وجود یگانه نشد کمالش در این است که بر تمام موجودات مسلّط شود،چرا که بالاترین کمالات این است که وجود دیگران به تو وابسته باشد و اگر چنین نشد کمال به این است که بر دیگران مسلّط شوی،در این صورت تسلّط بر تمام انسانها بر حسب طبیعت محبوب انسان است چرا که تسلّط نوعی کمال است و هر موجودی که خود را بشناسد ذات و
ص:170
کمالات ذاتی خود را دوست دارد و از آن لذّت میبرد،جز این که تسلّط بر چیزی به این است که بتواند در آن تأثیر بگذارد و بر حسب میل خود آن را تغییر دهد و مسخّر او باشد و هر طور بخواهد در آن تصرّف کند.بنابراین آدمی دوست دارد که بر اشیای موجود تسلّط یابد.امّا باید توجه داشت که موجودات به سه بخش تقسیم میشوند:
1-موجوداتی که ذاتا دگرگونی نمیپذیرند،مانند ذات و صفات خدا.
2-موجوداتی که تغییر پذیرند امّا بشر نمیتواند بر آنها مسلّط شود،مانند کرات، ستارگان،باطن آسمانها و نفوس فرشتگان،جنّ،شیاطین،کوهها،دریاها و آنچه در زیر کوهها و دریاهاست.
3-موجوداتی که با قدرت انسان تغییر پذیرند؛مانند زمین و اجزای آن و معدنها و گیاهان و حیوانهای موجود در زمین از جمله دلهای مردم،چرا که دلهای مردم مانند کالبدهایشان و کالبدهای حیوانات تغییرپذیر است و در این صورت آدمی دوست دارد که به وسیلۀ علم بر کرات مسلّط و از اسرار آنها آگاه شود و علم به آنها خود نوعی تسلّط است،زیرا آنچه بر انسان معلوم شود و بر آن احاطه یابد چنان است که زیر سلطۀ اوست و شخص عالم مانند این است که بر او مسلّط شده است.از این رو آدمی دوست دارد که خدا و فرشتگان و کرات و ستارگان و تمام شگفتیهای آسمان و دریاها و کوهها و دیگر اشیا را بشناسد چرا که این شناخت نوعی تسلّط بر آنهاست و تسلّط نوعی کمال است و این شبیه به کسی است که نمیتواند صنعت شگفتآوری را فرا بگیرد،لذا علاقهمند میشود که راه فراگیری آن را بشناسد مانند کسی که از وضع کردن شطرنج عاجز است.
وی دوست دارد که بازی با آن و چگونگی وضع شدن آن را بداند،یا مانند کسی است که در هندسه یا شعبده یا جرثقیل یا جز آن هنر عجیبی را میبیند و در خود احساس عجز و قصور از یاد گرفتن آن میکند؛امّا علاقه دارد که از چگونگی آن آگاه شود.بنابراین از ناتوانی که نقص است ناراحت میشود و از عالم شدن به آن اگر بداند لذّت میبرد.
ص:171
امّا قسم دوّم که مربوط به زمین و محتویات آن است و بشر میتواند در آن دگرگونیهایی ایجاد کند،آدمی بر حسب طبیعت دوست دارد که با قدرت تصرف در آن به دلخواه خود بر آن سلطه یابد و زمین و محتویاتش دو بخش است:مادّی و غیر مادّی.
مادّی همان طلا و نقره و کالاهاست و آدمی دوست دارد که بر آنها مسلّط باشد و هر طور که میخواهد در آن تصرّف کند،بردارد،بگذارد-بدهد،ندهد،چرا که این تصرّفات قدرت است و قدرت،کمال است و کمال از صفات ربوبی است و ربوبیّت بر حسب طبیعت محبوب است.از این رو است که(آدمی)مال را دوست دارد اگر چه در پوشاک و خوراک و تمایلات نفسانیاش به آن محتاج نباشد؛بدان جهت است که میخواهد بردگان را مالک شود و آزادگان را بندۀ خود سازد اگر چه با زور و چیرگی باشد تا با مسخّر ساختن آنها در کالبد و اشخاص آنها تصرّف کند اگر چه بر دلهایشان تسلّط نیابد، چرا که گاهی تا محبوب دلها نشود و با سلطۀ اجباری موقعیّت او در دلها تثبیت نشود خود را کامل نمیداند.شکوه اجباری نیز لذّتبخش است،چون در آن قدرت هست.
قسم سوّم دل و جان انسانهاست که ارزشمندترین اشیای روی زمین هستند.انسان دوست دارد که بر جان و دل آنها تسلّط یابد و مسخّرش باشند و به خواست و فرمانش در آنها تصرّف کند،چرا که در آن کمال سلطهجویی و شباهت به صفات ربوبی وجود دارد،و دلها با محبّت تسخیر میشوند و چیزی محبوب آدمی نیست،مگر معتقد به کمال آن باشد؛زیرا هر کمالی محبوب است از آن نظر که کمال از صفات الهی است و به خاطر همان ربوبیّتی که در صفات خداوند است تمامش فطرتا محبوب انسان است و جنبۀ معنوی دارد و با مرگ از بین نمیرود و خاک آن را نابود نمیسازد.قلب جایگاه ایمان و معرفت است،و همان دل است که به دیدار خدا میرسد و به درگاه او میشتابد؛ در این صورت معنای جاه و مقام مسخّر ساختن دلهاست و دلها برای هر کس مسخّر شود بر آن مسلّط میشود و تسلّط و قدرت کمال و از صفات ربوبی است؛بنابراین بر حسب
ص:172
طبیعت خود کمال که نشأتگرفتۀ از علم و قدرت است محبوب دل است،و مال و مقام از عوامل قدرت است و نه معلومات پایانی دارد و نه آنچه تحت قدرت درمیآید؛و تا معلوم و مقدوری وجود دارد شوق آدمی آرام نمیشود و نقصان برطرف نمیگردد.از این رو پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرموده:«دو گرسنهاند که سیر نمیشوند»در این صورت قلب طالب کمال است و کمال هم به علم و قدرت است و تفاوت درجات در آن بیشمار است.لذا شادمانی و لذّت هر انسانی به مقدار کمالی است که درمییابد و علّت محبوب بودن علم و مال و مقام همین است،و این غیر از محبوبیّت علم برای رسیدن به تمایلات است،چرا که این علّت گاه با از بین رفتن تمایلات باقی میماند بلکه انسان دانشهایی را دوست دارد که با آن نمیتواند به اهدافش برسد،حتّی موجب از دست دادن بخشی از اهداف و تمایلاتش میشود.امّا طبیعت آدمی تقاضای دانش طلبی در تمام شگفتیها و مشکلات را دارد،چرا که در علم تسلّط بر معلوم است و آن نوعی کمال است که از صفات ربوبی میباشد و بر حسب طبیعت(آدمی)محبوب است،جز این که در دوست داشتن کمال ناشی از علم و قدرت اشتباهاتی وجود دارد که توضیح آن لازم است.
(1)پیش از این دانستید که اگر کمال یگانه بودن در وجود از دست برود،پس از آن کمالی جز در علم و قدرت وجود ندارد؛لیکن کمال حقیقی با کمال خیالی مشتبه میشود توضیح آن این است که کمال علم از آن خدای متعال است به سه دلیل:
1-معلومات در جهان هستی بسیار و گسترده است،و فقط علم خداوند است که به تمام این معلومات احاطه دارد از این رو هر چه علوم بندگان بیشتر باشد به خدای متعال نزدیکترند.
2-از آنجا که علم خدا به معلوم همان طور که هست تعلّق میگیرد و معلوم به
ص:173
طور کامل مکشوف است،چرا که معلومات برای خداوند سبحان در کاملترین انواع کشف و ظهور و چنان که هست مکشوف است،هرگاه دانش بنده روشنتر،محکمتر، صادقتر،و با معلوم و جزئیات صفات آن بهتر هماهنگ باشد،او به خدای متعال نزدیکتر است.
3-از آنجا که علم الهی برای همیشه جاوید است و زوال و دگرگونی در آن راه ندارد چرا که علم خدای متعال جاودانه است و زوال و دگرگونی آن قابل تصور نیست، هرگاه علم بنده شامل معلوماتی شود که تحوّل و تغییر نپذیرند او به خدای متعال نزدیکتر میشود.معلومات دو قسم است:زوالپذیر و همیشگی.معلومات تغییرپذیر مانند علم به این که زید در خانه است ولی ممکن است از خانه بیرون رود و انسان همچنان معتقد باشد که او در خانه است و علمش تبدیل به جهل شود و نقص شود نه کمال.بنابراین به هر چه اعتقاد مطابق با واقع داشته باشی و احتمال دگرگونی در مورد آنچه معتقدی تصوّر شود کمال تو تبدیل به نقص و علم تو تبدیل به جهل میشود و تمام آنچه در عالم تغییرپذیر است مشمول همین مثال است مانند علم آدمی به بلندی یک کوه و مساحت زمینی و به تعداد شهرها و فاصلۀ فرسنگهای میان آنها و دیگر چیزهایی که در راهها و مملکتها نقل میشود و همچنین علم به لغاتی که اصطلاحند و با دگرگونی عصرها و امّتها و عادتها دگرگون میشوند و اینها علومی است که معلومات آنها مانند جیوه که از حالتی به حالتی دیگر تغییر میکند،کمال آنی دارند و با دگرگون شدن کمالی نمیماند.قسم دوّم معلومات همیشگی است؛مانند جواز امور جائز و وجوب واجبات و محال بودن محالات که این معلومات همیشگی است،زیرا واجب هرگز تبدیل به جائز و جائز تبدیل به محال نمیشود و محال به واجب مبدل نمیگردد و تمام این اقسام در شناخت خدای متعال و آنچه برای او لازم است و صفاتی که بر خداوند محال و افعالی که بر او رواست،داخل میباشد.بنابراین علم به خدا و صفات و افعال و حکمتش در
ص:174
ملکوت آسمان و زمین و تنظیم دنیا و آخرت و وابستههای به آن،کمال حقیقی است که هر کس به آنها متّصف شود به خدای متعال نزدیک میشود.پس از مرگ کمال نفس است که باقی میماند و این معرفت پس از مرگ برای عارفان نوری است که در برابر و سمت راست آنها حرکت میکند و آنان عرض میکنند:پروردگارا،نور ما را کامل فرما؛ یعنی این معرفت سرمایهای است که انسان را به کشف آنچه در دنیا کشف نشده میرساند؛چنان که اگر کسی به همراه خود چراغی کمنور داشته باشد میتواند سبب زیاد شدن نور به وسیلۀ چراغ دیگر باشد که از آن نور میگیرد و این نور با آن نور اندک به عنوان مکمّل،کاملتر میشود و هر کس اصل چراغ را به همراه نداشته باشد،طمعی به افزایش نور نخواهد داشت.پس کسی که اصل معرفت خدای سبحان را نداشته باشد طمعی به داشتن نور نخواهد داشت و مانند کسی است که در تاریکیها گرفتار شده و نمیتواند از آن بیرون آید؛سرگردان میماند بلکه مانند تاریکیهایی در دریایی ژرف است که موجی آن را بپوشاند که از فراز آن موجی است و بر فراز آن ابری است، تاریکیهایی است که پارهای از آنها بر فراز پارهای است. (1)در این صورت سعادت منحصر بشناخت خدای متعال است و جز معرفت خدا دیگر معارف یا هرگز فایدهای ندارد مانند:شعرشناسی و شناخت نسبهای عرب و غیر عرب،و یا بعضی معارف بهره دارد و به شناخت خدا کمک میکند؛مانند شناخت لغت عرب و تفسیر و فقه و روایات؛ زیرا شناخت لغت عرب به شناخت تفسیر قرآن کمک میکند و شناخت تفسیر به شناخت محتوای قرآن از قبیل چگونگی عبادات و کارهایی که موجب تزکیه نفس است کمک میکند و شناخت راه تزکیه نفس موجب میشود که نفس به شناخت خدا راه یابد؛چنان که خداوند فرموده است: قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّاها (2)و فرمود:
ص:175
وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا . (1)تمام این معارف وسیلۀ شناخت خداست و کمال فقط در شناخت خدا و صفات و افعال اوست؛و تمام معارفی که احاطۀ به موجودات دارد در معرفت خدا نهفته است،چرا که تمام موجودات افعال الهی هستند و هر کس آنها را از آن نظر که فعل خدایند و مرتبط به قدرت و اراده و حکمت الهیاند بشناسد مکمّل معرفت خدای متعال است و این است حکم کمال بودن علم که بیان کردیم،اگر چه مناسب با احکام مقام و موقعیّت و ریاکاری نبود و نقل آن برای این بود که تمام اقسام کمالات را بیان کرده باشیم.
امّا بنده در قدرت کمال حقیقی ندارد،بلکه علم حقیقی دارد ولی قدرت حقیقی تنها از آن خدای متعال است و آنچه پس از اراده کردن و قدرت و حرکت بنده پدید میآید خداوند پدید میآورد چنان که در کتاب صبر و شکر و توکّل و چند جا در بخش مهلکات بیان کردیم.بنابراین کمال علم پس از مرگ همراه بنده هست و او را به خدای متعال میرساند،امّا کمال قدرت چنین نیست.آری بنده نسبت به زمان حال از جهت این که قدرت دارد،دارای کمال است و این قدرت برایش وسیلهای است که به کمال علم برسد،مانند سلامتی اعضای بدن و نیروی دستش برای برداشتن اشیا و پایش برای راه رفتن و حواس او برای درک کردن این نیروها ابزاری است که با آن به حقیقت کمال علم میرسد و گاه برای تکمیل این نیروها نیازمند است،که از نظر مال و مقام نیرومند شود تا با آن به غذا و لباس و مسکن برسد؛آن هم به اندازه معیّنی؛و اگر آن را برای رسیدن به معرفت خدا به کار نبرد،بدون تردید خیری در آن نیست،لذّت بردن آنی که زود سپری میشود؛و هر کس لذّت زود گذر را کمال بداند نادان است؛بدین جهت تمام مردم در گرداب این جهل هلاک میشوند:آنها گمان میکنند که دستیابی بر پیکر انسانها
ص:176
1) (26) عنکبوت/69:و آنها که در راه ما با(خلوص نیّت)جهاد کنند قطعا هدایتشان خواهیم کرد و خدا با نیکوکاران است.
با مغلوب ساختن حشمت،و بر اموال بهوسیله گستردگی ثروت،و بر احترام دلها به گسترش مقام و موقعیت کمال است،و چون به کمال بودن آن معتقدند آن را دوست دارند و چون دوست دارند آن را میطلبند و به آن سرگرم میشوند و به هلاکت میرسند و کمال حقیقی یعنی علم و آزادگی را که موجب نزدیکی به خدا و فرشتگان است از یاد میبرند.امّا در(کمال بودن)علم چنان که یاد کردیم موجب شناخت خداست و کمال بودن آزادگی به رهایی آدمی از اسارت تمایلات و غمهای دنیا و تسلّط بر شهوات،با غلبه بر آنهاست از باب شباهت به فرشتگان که شهوت آنها را پریشان و خشم آنها را سرگشته نمیسازد.بنابراین دور کردن آثار خشم و شهوت از نفس،کمالی است که از صفات فرشتگان است،و محال بودن دگرگونی و تاثیرپذیری از صفات کمالیۀ خداست،بنابراین هر کس از دگرگونی و تاثیرپذیری عوارض دورتر باشد به خدا نزدیکتر و به فرشتگان شبیهتر و مقامش در پیشگاه خدا بالاتر است.این سوّمین کمال است و غیر از کمال علم و قدرت است،و دلیل ذکر نکردن آن در اقسام کمال این است که حقیقت این کمال به عدم و نقصان برمیگردد و دگرگونی نقصان است،زیرا عبارت از نداشتن صفتی است که وجود دارد و نیز نابودی آن است و هلاکت و نابودی در صفات کمال و لذّتها نقصان است.در این صورت اگر دگرگون نشدن به وسیلۀ شهوتها و اطاعت نکردن از آنها را مانند کمال علم و حریّت،کمال بدانیم کمالات سه قسم میشود.مقصود از کمال بودن حریّت این است که انسان شهوتپرست نباشد و به اسباب دنیوی تمایل نشان ندهد و کمال قدرت راهی برای بنده به کسب کمال علم و کمال حریّت است و آدمی پس از مرگ راهی برای کسب قدرت ماندنی ندارد،زیرا با مردن تسلّطش بر اموال و مسخّر ساختن دلها و بدنها قطع میشود ولی خداشناسی و آزادگیاش با مرگ نابود نمیشود بلکه به صورت یک کمال در او باقی میماند و وسیلهای برای نزدیکی به خدای متعال است.
ص:177
پس(ای انسان)بیندیش که چگونه نادانان واژگون شدند و همانند نابینایان رو به خاک در افتادند و در طلب کمال قدرت به مال و مقام روی آوردند و حال آن که کمالی است ناسالم و اگر سالم هم باشد دوام ندارد.آنان از کمال حریّت و علم که اگر به دست آید همیشگی است و قطع نمیشود،اعراض کردند؛اینان همانهایی هستند که زندگی دنیا را با دادن آخرت خریدهاند و ناگزیر در کیفر آنان تخفیفی نیست و یاری هم نمیشوند؛و آنان کسانی هستند که گفتار خدای متعال را درک نکردهاند: اَلْمالُ وَ الْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ الْباقِیاتُ الصّالِحاتُ خَیْرٌ عِنْدَ رَبِّکَ . (1)بنابراین علم و حریّت همان باقیات صالحاتی است که به صورت کمالی در نفس باقی میماند.ولی مال و مقام کمالی است که زود سپری میشود و چنان است که خدای متعال مثال زده آنجا که فرموده است: إِنَّما مَثَلُ الْحَیاةِ الدُّنْیا کَماءٍ أَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الْأَرْضِ (2)و آنچه با مردن انسان بادها آن را پراکنده و نابود میسازند شکوفه زندگی دنیاست،و آنچه مرگ آن را قطع نمیکند از باقیات صالحات است.بنابراین روشن شد کمالی که از قدرت مال و مقام باشد کمال خیالی است و ریشهای ندارد و هر کس وقت خود را منحصر به طلب آن سازد گمان کند که مال و مقام هدف است نادان است،مگر به مقداری که انسان را به کمال حقیقی برساند.
(1)هرگاه مشخص گردید که معنای جاه مالک شدن دلها و تسلّط بر آنهاست،پس در حکم اموال خواهد بود؛چه آن که مال از عوارض زندگی دنیاست و جاه نیز مانند مال با
ص:178
مرگ قطع میشود.از طرفی دنیا کشتزار آخرت است،و میتوان از آنچه خدا در دنیا آفریده زاد و توشهای برای آخرت برداشت.همان طور که مختصر مالی برای خوراک و لباس لازم است،برای زندگی کردن در میان مردم نیز اندک مقامی لازم است؛و همان طور که آدمی از خوردن غذا بینیاز نیست و میتواند غذا یا مالی را که با آن غذا میخرد دوست بدارد،از خدمتگزار و رفیقی که به او کمک کند و استادی که راهنمایش باشد،و سلطانی که پاسداریش کند و ظلم اشرار را از او دفع کند بینیاز نیست.بنابراین اگر دوست بدارد که در دل خدمتگزار خود جایگاهی داشته باشد که او را به خدمت به مولا وادار کند نکوهیده نیست و نیز اگر دوست بدارد که جایگاهی در دل رفیق خود داشته باشد که با او حسن سلوک و رفاقت داشته باشد و به او کمک کند مذموم نیست؛و نیز اگر دوست بدارد که در دل استاد خود موقعیّتی داشته باشد که خوب به او توجّه کند و به تعلیم و ارشاد او بپردازد نکوهیده نیست؛و اگر دوست بدارد که در دل شاه جایگاهی داشته باشد که او را بر دفع شرّ از او وادار کند مذموم نیست،زیرا جاه و مقام مانند مال وسیلهای برای رسیدن به اهداف است،و با هم فرقی ندارد،جز این که تحقیق مطلب این است که مال و مقام در نظر انسان محبوبیّت ذاتی نداشته باشند،بلکه نظیر آن است که انسان دوست بدارد در خانهاش طهارتگاه داشته باشد تا قضای حاجت کند و دوست بدارد که حاجتش بدون طهارتگاه برآورده شود تا به آن محتاج نباشد چنین شخصی محققا خود طهارتگاه را دوست ندارد.بنابراین هر چیزی که قصد شود با آن به محبوب برسد محبوب نیست،بلکه هدفی که به آن میرسد محبوب است،و تفاوت دو مورد با یک مثال درک میشود:مثلا گاه مردی همسر خود را دوست میدارد از آن نظر که وسیلۀ دفع شهوت است،چنان که با رفتن به طهارتگاه موادّ زاید را دفع میکند و اگر شهوت خود را بتواند از راه دیگری دفع کند همسرش را ترک خواهد کرد،همان طور که اگر بتواند بدون طهارتگاه قضای حاجت کند به آنجا وارد نمیشود؛و گاه همسرش را
ص:179
ذاتا دوست دارد و به او عشق میورزد و اگر شهوت را از راه دیگر دفع کند همچنان زناشویی خود را با همسرش ادامه میدهد.بنابراین دوستی واقعی نسبت به همسر این قسم است نه دوستی اوّل.جاه و مال نیز چنین است.گاه انسان هر یک از آن دو را به این دو صورت دوست میدارد،بدین ترتیب دوستی مال و جاه برای رسیدن به نیازهای ضروری بدن نکوهیده نیست و دوستی عین مال و جاه زائد بر نیازهای ضروری و دیگر نیازهایش نکوهیده است،ولی تا مال و جاه او را به گناه وادار نکند یا در به دست آوردن آن به دروغ و نیرنگ متوسل نشود و حرامی مرتکب نشود و یا در عبادت ریاکاری نکند، به فسق و گناه متّصف نمیشود،چرا که با عبادتهای ریایی به جاه و مال رسیدن جنایتی است نسبت به دین و حرام میباشد.
اگر کسی اشکال کند و بگوید:اگر کسی بخواهد که در دل استاد و خدمتگزار و رفیق و سلطان زمان خود و اطرافیان آنها مقام و جایگاهی داشته باشد،بطور کلّی مباح است؟یا تا حدّ معیّنی و به صورت مخصوص مباح است؟ میگویم:در اینجا سه حالت وجود دارد که دو صورت آن مباح و یک صورت آن ممنوع است.صورت ممنوع این است که بخواهد در دل آنها جایگاهی بیابد با معتقد ساختن ایشان به صفاتی در خویش مانند علم و دینداری و تبار که در او نیست،مثلا خود را در نظر آنها علوی جلوه دهد یا عالم و دیندار در حالی که آن چنان نیست.این حالت حرام است زیرا دروغ و نیرنگ در گفتار یا کردار است.امّا یکی از دو مورد مباح آن است که جایگاهی بخواهد با صفتی که در او وجود دارد مانند گفتۀ یوسف(علیه السلام): اِجْعَلْنِی عَلی خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ . (1)زیرا یوسف جایگاهی در دل عزیز مصر خواست به دلیل آن که امانت نگهدارد و دانا بود و عزیز مصر به او محتاج و در گفتارش راستگو بود،مورد دوّم این که بخواهد یکی از عیبها یا گناهانش را بپوشاند تا شخص
ص:180
1) (29) یوسف/54:(یوسف)گفت:مرا بر گنجهای زمین بگمار که من نگهبانی دانشمند و آگاهم.
مورد نظرش از آن آگاه نشود و موقعیّتش از بین نرود،این حالت نیز مباح است،زیرا پوشاندن کار زشت جائز است و پردهدری و آشکار ساختن کار زشت جائز نیست و این عمل نیرنگ نیست،بلکه بستن راه آگاهی از چیزی است که آگاهی از آن بیفایده است.مانند کسی که شرابخواری خود را از سلطان پنهان میدارد ولی نزد او خود را دیندار معرّفی نمیکند،زیرا اگر بگوید دیندارم نیرنگ است ولی اقرار نکردن او به شرابخواری موجب معتقد شدن سلطان به دینداری او نمیشود،بلکه مانع از علم به شرابخواری او میشود؛از موارد ممنوع این است که در برابر سلطان خوب نماز بخواند به طوری که به او اعتقاد خوب پیدا کند،چرا که این عمل ریاکاری و مرتکب آن حیلهگر است زیرا خود را در خیال او از مخلصان و خاشعان نسبت به خدا نشان میدهد در حالی که در کار خود ریاکار است و چگونه میتواند مخلص باشد.بنابراین جاه طلبی از این راه و به وسیلۀ هر گناهی حرام است و با به دست آوردن مال از راه حرام هیچ فرقی ندارد و همان طور که جائز نیست با نیرنگبازی در عوضی که میدهد،مال دیگران را مالک شود همچنین جائز نیست با نیرنگ و تزویر در دل کسی جای بگیرد،چرا که مالک شدن بر دلها مهمتر از مالک شدن اموال است.
مدح و تمایل طبیعت آدمیان به آن و تنفّر از نکوهش
(1)باید دانست که ستایش دوستی و لذّت بردن قلب از آن،چهار عامل دارد:
1-عامل نخست که از همه قویتر است آن است که نفس کمال را درک میکند زیرا بیان کردیم که کمال دوستداشتنی است و درک هر دوست داشتنی لذّتبخش است و هرگاه نفس احساس کمال بکند آرامش مییابد و به حرکت درمیآید و لذّت میبرد،و ستایش موجب میشود که شخص ستایش شده احساس کمال کند؛زیرا صفتی
ص:181
که به آن ستوده شده یا آشکار است یا مشکوک.اگر آشکار و محسوس باشد لذت آن کمتر است،امّا لذّت دارد مانند ستایش از شخصی به بلند قامت بودن و سفید پوست بودن وی،چرا که این نوعی کمال است ولی نفس از آن غافل است و هرگاه آن را احساس کند لذّت میبرد؛و اگر صفتی باشد که تردید در آن راه دارد لذّت بیشتر است، مانند ستایش شخص به علم و دینداری که کمال است یا به نیکویی مطلق،زیرا انسان گاه در کمال نیکویی و علم و دینداری خود تردید دارد و مشتاق است که این شکّ برطرف شود و یقین پیدا کند که در این صفات بینظیر است،چون ستایش موجب آرامش نفس او میشود.و هرگاه دیگری آن را یاد کند موجب میشود آرامش و اعتمادی به احساس آن کمال بکند در نتیجه لذّتش زیاد میشود و این لذّت در صورتی زیاد میشود که ستایش از کسی سر بزند که به این صفات آگاه است و بینش دارد و جز از روی تحقیق سخنی نمیگوید؛مانند شاد شدن شاگرد از ستایش استادش به زیرکی و تیز هوشی و دانش بسیار؛این ستایش موجب کمال لذّت است.پس اگر شخص گزافه گو ستایش کند یا در صفتی که ممدوح را بدان میستاید بینش نداشته باشد لذّت کمتر است به همین دلیل است که از نکوهش نیز خشمگین میشود و آن را نمیپسندد،چون در خود احساس نقص میکند و نقص ضدّ کمال دوستداشتنی است،از این رو خشمگین میشود و از احساس آن ناراحت میگردد به همین جهت است که هرگاه نکوهش از شخص بصیر و مورد اعتماد سر بزند بیشتر دردآور است،چنان که در ستایش بیان کردیم.
عامل دوّم آن است که ستایش دلیل بر این است که قلب ستایشگر در تصرّف ممدوح است و ستایشگر مرید شخص ستایش شده است و به او معتقد و مسخّر خواست اوست،و تملّک دلها محبوب است و احساس حصول آن مالکیت لذّتبخش است.
بدین سبب است که لذّت بسیار میشود،هرگاه ستایش از جانب کسی باشد که بر قدرت
ص:182
انسان میافزاید و از شکار کردن دل او بهره میبرد،مانند شاهان و بزرگان؛و لذّت کم میشود،هرگاه ستایشگر از کسانی باشد که به او اهمیّتی داده نمیشود و بر هیچ چیزی قدرت ندارد زیرا تسلّط بر او با مالک شدن دل او تسلّط بر امری ناچیز است بنابراین ستایش تنها بر قدرتی اندک دلالت میکند و به همین دلیل است که نکوهش را نیز نمیپسندد و دلش از آن متألّم میشود،و هرگاه نکوهش از بزرگان باشد شکست آن بیشتر است چون آنچه از دست میرود مهمتر است.
عامل سوّم آن است که ستایش ستایشگر وسیلهای برای شکار کردن دل هر کسی است که ستایش را میشنود به ویژه هرگاه ستایشکننده کسی باشد که به گفتار و ستایش او توجّه میشود،و این مخصوص ستایشی است که در حضور مردم میشود و ناگزیر هر چه جمعیّت زیادتر و ستایشگر بیشتر مورد توجّه باشد ستایش لذّتبخشتر و نکوهش بر نفس ناگوارتر است.
عامل چهارم آن است که ستایش بر بزرگی ستایش شده دلالت میکند،و نیز بر خواری ستایشگر که یا از روی میل یا به جبر زبان به مدح گشوده است دلالت دارد؛و چون در حشمت و شکوه غلبه و قدرت هست لذّتبخش است و این لذّت به دست میآید اگر چه ستایشگر به سخن خود در باطن معتقد نباشد ولی همین که از روی ناچاری او را مدح میکند خود نوعی تسلّط بر ممدوح است و ناگزیر لذّت ممدوح به اندازه بزرگی و قدرت ستایشگر است،از این رو لذّت ستایش شخص نیرومندی که امتناع دارد با ستایش به دیگری تواضع کند لذّتبخشتر است این چهار عامل گاه در ستایش یک ستایشگر جمع میشود و لذّت آن بسیار است و گاه عوامل یاد شده پراکنده میشود و از لذّت کاسته میشود.امّا عامل اوّل که همان احساس کمال است دفع میشود به این که ممدوح بداند که ستایشگر در ستایش خود راستگو نیست،چنان که هرگاه او را به داشتن تبار،سخاوت،علمی یا پرهیز از محرّمات بستاید و ممدوح بداند که فاقد آن
ص:183
است پس لذّتی که عاملش احساس کمال است از بین میرود و فقط لذّت تسلّط بر قلب و زبان ستایشگر و دیگر لذّتها باقی میماند و اگر ممدوح بداند که ستایشگر به گفتهاش معتقد نیست و خود از آن صفات خالی باشد لذّت دوم که تسلّط بر قلب ستایشگر است باطل و لذّت تسلّط و قدرت بر مجبور بودن ممدوح به ستایش باقی میماند و اگر ستایش ستایشگر از روی ترس نباشد بلکه بازیچه باشد تمام لذّتها باطل و هیچ لذّتی در ستایش باقی نمیماند چون عوامل سهگانۀ لذّت از دست رفته است.این است آنچه از علّت لذّت بردن نفس از ستایش و متألّم شدن آن از نکوهش،پرده برمیدارد،و از آن نظر این عوامل را نقل کردیم تا انسان راه درمان جاه دوستی و ستایش دوستی و ترس از نکوهش را بشناسد زیرا اگر عامل دردی شناخته نشود درمانش ممکن نیست،چون درمان عبارت از گشودن عوامل بیماری است.
(1)باید دانست که دوستی مقام بر قلب هر کس چیره شود همّت خود را منحصر به مراعات مردم میکند و از دوستی نسبت به آنها و ریاکاری به خاطر آنها شادمان میشود، و همچنان متوجّه گفتار و کردار و اعمال خویش است و به اموری توجّه دارد که مقامش را در نزد آنان بزرگ گرداند و این گونه رفتار تخم نفاق میافشاند و ریشۀ فساد است و ناگزیر آدمی را به سستی در عبادات و ریاکاری در آنها میکشاند و برای شکار کردن دلها وارد کارهای ممنوع میشود.از این رو رسول خدا(صلی الله علیه و آله)دوستی مال و منال و فساد آنها را برای دین،به دو گرگ گرسنه تشبیه فرموده است و نیز فرموده:«دوستی مال و منال نفاق را میرویاند،چنان که آب سبزی را» (1)زیرا نفاق عبارت از مخالف بودن ظاهر با باطن در گفتار و کردار است و هر کس بخواهد در دل مردم جایگاهی داشته باشد ناگزیر است
ص:184
1) (30) پیش از این گذشت.
با آنها دو رو باشد و به صفات ستوده که ندارد تظاهر کند و آن عین نفاق است.در این صورت جاه دوستی جزء نابودکنندههاست و درمان و برطرف ساختن آن از دل لازم است،زیرا خویی است که دل بر آن سرشته شده چنان که به مال دوستی سرشته شده است و درمانش با علم و عمل میسّر است.منظور از علم شناسایی عاملی است که به خاطر آن مقام را دوست دارد و آن تسلّط کامل یافتن بر شخصیت مردم و دلهایشان است و توضیح دادیم که اگر قدرت خالص و سالم باشد پایان آن مردن است،و از باقیات صالحات نیست؛بلکه اگر تمام کسانی که در روی زمین هستند از خاور و باختر در برابرت سجده کنند با گذشت پنجاه سال نه سجدهکننده میماند نه سجده شده،و حال تو مانند حال صاحبان مقام با خاکساران در مقابل آنها خواهد بود که پیش از تو درگذشتهاند،و شایسته نیست که به خاطر آن،دینی را که زندگی همیشگی است و پایان ندارد رها سازی،و هر کس کمال حقیقی و خیالی را-چنان که گذشت-درک کند، مقام در نظرش کوچک میآید؛البتّه در نظر کسی که به آخرت مینگرد و گویی آن را میبیند و دنیا را کوچک میشمارد،مثل این که مرگ نزد او حاضر است؛ولی چشمان بیشتر مردم ناتوان و متوجّه دنیاست و نورش امتداد ندارد که فرجامها را بنگرد.از این رو خدای متعال فرموده: بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا وَ الْآخِرَةُ خَیْرٌ وَ أَبْقی (1)و نیز فرموده:
کَلاّ بَلْ تُحِبُّونَ الْعاجِلَةَ وَ تَذَرُونَ الْآخِرَةَ (2)و دیگر آیات.پس هر کسی این تعریف در مورد او صدق میکند شایسته است قلبش را در مال دوستی با آگاه شدن از آفتهای دنیا، درمان کند،یعنی در خطرهایی که صاحبان مقام دنیوی را هدف قرار میدهد بیندیشد، چرا که هر صاحب مقامی مورد حسد و هدف آزار است و همواره میترسد که مقامش را از دست بدهد و از این که جایگاهش در دلها دگرگون شود پرهیز میکند،زیرا دلها بیشتر
ص:185
از دیگها در جوشیدن خود زیر و رو میشود؛در نتیجه جاه و مقام همچنان میان روی آوردن و روی گرداندن دلها در رفت و آمد است،و هر چه بر روی دلهای مردم پایهگذاری شود شبیه ساختمانی است که بر روی موجهای دریا ساخته شود که دوام و ثبات ندارد و سرگرمی به جلب دلها و حفظ مقام و دفع کردن آزار دشمنان،بازماندن از راه خداست و موجب قرار گرفتن در معرض خشم او در دنیا و آخرت است.تمام این امور رنجهایی در دنیا است که لذّت جاه را تیره میسازد و در دنیا نیز امیدش با ترسش برابری نمیکند چه رسد به آنچه از آخرت از دست میدهد.به این دلیل شایسته است که بینش ضعیف را درمان کند،امّا کسی که تیزبین و ایمانش قوی باشد به دنیا توجّه نمیکند.این درمان از لحاظ علم و آگاهی است.
امّا از لحاظ عمل(درمان)به این است که خود را از دلهای مردم بیندازد و کارهایی انجام دهد که بر آن نکوهش شود تا از چشمان مردم بیفتد و از لذّت مقبول مردم بودن محروم شود و به گمنامی خو بگیرد و مخلوق را رد کند و به مقبول بودن در نزد خدا قانع شود؛و این روش ملامتیّه است،زیرا آنان به ظاهر مرتکب گناهان میشوند تا از چشم مردم بیفتند و از آفت جاه و مقام در امان بمانند،این عمل بر افرادی که مقتدایند جائز نیست،چون دین را در دلهای مردم سبک میسازد؛همچنین برای افرادی که مقتدای دیگران نیستند جائز نیست که برای افتادن از چشم مردم به عمل ممنوعی اقدام کنند، بلکه میتوانند کارهای مباحی را انجام دهند که از ارزش آنان در نزد مردم بکاهد؛چنان که روایت شده که یکی از شاهان آهنگ دیدار زاهدی کرد چون زاهد از نزدیک شدن سلطان آگاه شد غذا و سبزی خواست و با حرص و طمع به خوردن شروع کرد و لقمههای بزرگ برمیداشت و چون شاه به او نگریست زاهد از چشم او افتاد و برگشت.پس زاهد گفت:سپاس خدا را که تو را از من برگردانید؛بعضی از زاهدان نوشیدنی حلال را در جامی مینوشیدند که به رنگ شراب بود تا دیگران چنان پندارند که آنها شراب
ص:186
مینوشند و از چشمها بیفتند،و در جواز این کار از نظر فقه تأمّل است،جز این که صاحبان حال(عرفا)هرگاه بخواهند دلهایشان را اصلاح کنند گاه نفوس خود را به چیزهایی درمان میکنند که فقیه به آن فتوا نمیدهد،سپس آنچه را در اصلاح دلشان از دست دادهاند به خاطر تقصیر کردن جبران میکنند؛چنان که یکی از کسانی که به زهد معروف شده بود هنگامی که مردم به او روی آورده بودند،وی وارد حمّام شد و لباس دیگری را بر تن کرد و بیرون شد و در راه ایستاد تا او را شناختند.پس او را گرفته کتک زدند و لباسها را از او باز پس گرفتند و گفتند:دزد است و او را ترک کردند.بهترین راه در قطع کردن مقام کنارهگیری از مردم و هجرت به موضع گمنامی است،زیرا منزوی شدن کسی در خانه و در شهری که در آنجا مشهور است از محبت مقامی که بر اثر انزوا در دلها رسوخ میکند خالی نیست و بسا که او پندارد که او چنان مقامی را دوست ندارد در حالی که گول خورده است،و دلیل آرامش نفس او این است که به هدفش رسیده است و اگر اعتقاد مردم نسبت به او تغییر کند و او را نکوهش کنند یا به کاری نسبت دهند که شایستۀ او نیست بیتابی میکند و متألّم میشود و چه بسا که از آن عمل پوزش بخواهد تا آن غبار و کدورت را از دلشان بزداید،و بسا که در برطرف ساختن آن حالت از دلهایشان محتاج به دروغگویی و نیرنگ شود و به ارتکاب آن اهمیّت ندهد آنگاه برایش روشن میشود که جاه دوست است،و جاه دوست مانند مال دوست است بلکه بدتر از اوست،چرا که گرفتاری جاه بیشتر است،و تا طمع به مردم دارد نمیتواند جای داشتن در دلهای مردم را دوست نداشته باشد،و هرگاه روزی خود را از کسبش یا راه دیگری به دست بیاورد بکلّی از مردم قطع طمع کند تمام مردم نزد او مانند افراد پست میشوند و اهمیّت نمیدهد که در دلهای آنان جایگاهی دارد یا ندارد،چنان که به منزلت نداشتن در دلهای کسانی که در دورترین نقاط مشرق ساکنند اهمیّت نمیدهد چون آنها را نمیبیند و به آنها طمع ندارد.بریدن طمع از مردم تنها با قناعت ممکن است،و هر کس قناعت کند از
ص:187
مردم بینیاز میشود و پس از بینیازی دلش سرگرم مردم نمیشود و جایگاه داشتن در دلهای مردم پیش او ارزشی نخواهد داشت و ترک جاه و مقام تنها با قطع طمع و قناعت کامل میشود.و برای تمام آن موارد میتوان از اخباری کمک گرفت که در نکوهش جاه و ستایش گمنامی و خواری وارد شده است،مانند گفتار بزرگان:«مؤمن از خواری، بیماری یا کمی مال خالی نیست.»و نیز در احوال پیشینیان بنگرد که خواری را بر عزّت ترجیح میدادند و به پاداش آخرت توجّه داشتند.
(1)باید دانست که نابودی بیشتر مردم فقط از بیم نکوهش خلق و علاقه به ستایش شدن است؛از این رو تمام حرکات آنها به امید ستایش و بیم نکوهش به گونهای است که دلخواه آنان باشد و این دو صفت از مهلکات است.بنابراین شناختن راه درمان و بررسی عواملی که به خاطر آنها انسان ستایش را دوست دارد و از نکوهش بیزار است،لازم است.
(2) راه درمان آن است که به عقل خویش رجوع کنی و به خود بگویی:این صفتی که ستایشگر مرا به داشتن آن میستاید آیا در من هست یا نه؟و اگر آن صفت را داری آیا صفتی است که با آن انسان استحقاق مدح دارد مانند علم،و یا صفتی است که آدمی با داشتن آن سزاوار مدح نیست، مانند ثروت و مقام و دیگر بهرههای دنیوی.پس اگر از بهرههای دنیوی است شادی به داشتن آنها مانند شاد شدن به گیاه زمین است که بزودی خشک و در هم شکسته میشود و باد آن را پراکنده میسازد؛و دلخوش کردن به آن از کمخردی است،بلکه شخص عاقل میگوید:
ص:188
اشدّ الغم عندی فی سرور تیقّن عنه صاحبه ارتحالا (1)
بنابراین شایسته نیست که آدمی از کالاهای دنیا و ستایش ستایشگر به آنها و بودنشان شاد شود،در حالی که مدح علّت بودن آنها نیست،و اگر صفتی که بدان مدح میشود از صفاتی است که شایسته شادی است مانند علم و دینداری سزاوار آن است که به آن صفات نیز شاد نشود،چرا که آخر کار نامعلوم است.علم و دینداری به این دلیل اقتضای شادمانی دارد که انسان را به خدا نزدیک میکند در حالی که خطر آخر کار وجود دارد.بنابراین بیم از بدفرجامی آدمی را از شاد شدن به تمام آنچه در دنیاست باز میدارد،بلکه دنیا خانۀ غمهاست نه خانۀ شادی و سرور.حال اگر از داشتن این صفات به امید عاقبت به خیر شدن شاد میشوی شایسته آن است که شادیت از لطف خدا باشد که به تو علم و تقوا داده است نه شادی به ستایش ستایشگر؛زیرا لذت در احساس کمال کردن است و کمال در لطف خدا وجود دارد نه در مدح،بلکه مدح تابع لطف خداست.
بنابراین شایسته نیست که به ستایش شاد شوی در حالی که ستایش بر فضیلت تو نمیافزاید.
امّا اگر صفتی که به آن ستایش شدهای در وجودت نیست شادی از مدح کمال نادانی است و حکایت تو حکایت کسی است که شخصی او را مسخره میکند و به او میگوید:سبحان اللّه چه بسیار معطّر است محتوای رودههایش و چه خوشبوست بوهایی که در هنگام قضای حاجت(خالی کردن معده)از آن بر میخیزد،در حالی که شخص خود میداند که محتوای رودههای او کثیف و بدبوست،آنگاه از تعریف شخص تمسخرکننده خوشحال شود؛همچنین هرگاه تو را به دینداری و درستکاری بستایند و از آن شاد شوی در حالی که خدا از پلیدیهای باطنت و صفات زشت تو آگاه است این شادیت کمال نادانی است،در این صورت اگر ستایشگر راست بگوید باید شادمانیات به
ص:189
1) (33) سختترین اندوه در نزد من شادمانی است،چرا که صاحب آن غم به رفتن آن یقین دارد.
صفاتی باشد که خدا به لطف خود به تو داده و اگر دروغ میگوید شایسته آن است که غمگین شوی نه شادمان.
(1) و آن خود عامل تسخیر دلهای دیگران است و بازگشت آن به جاه دوستی و منزلت یافتن در دلهاست و پیش از این راه درمانش را گفتیم که بریدن طمع از مردم و منزلت خواستن در پیشگاه خداست،و دانستن این نکته است که منزلت در دلهای مردم و شادمانی به آن،منزلت انسان را در پیشگاه خدا از بین میبرد؛پس چگونه از آن شاد میشود؟
(2) و آن نیز به قدرتی بر میگردد که دوام ندارد و شایسته نیست انسان به آن شاد شود،بلکه شایسته است ستایش ستایشگر تو را غمگین کند و از آن به خشم آیی همان طور که این مطلب از بزرگان پیشین نقل شده،زیرا آفت ستایش بر ممدوح بسیار است چنان که در کتاب آفت زبان آن را بیان کردیم.یکی از پیشینیان گفته است:هر کس از مدحی شاد شود به شیطان امکان داده تا به دل او وارد شود.
یکی از پیشینیان گوید:هرگاه به تو گفته شود:خوب مردی هستی؛و در نزد تو محبوبتر از آن باشد که بگویند:بد مردی هستی،به خدا بد مردی هستی.
در بعضی اخبار مطلبی نقل شده که اگر صحیح باشد کمرشکن است:مردی در محضر رسول خدا(صلی الله علیه و آله)مردی را ستود.پس پیامبر فرمود:«اگر رفیقت حاضر میبود و از ستایش تو خشنود میشد و با آن حال میمرد به دوزخ میرفت.» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)یک بار به یک ستایشگر فرمود:«وای بر تو(با ستایش خود)کمرش را شکستی و اگر ستایش تو را میشنید تا روز قیامت رستگار نمیشد.» (2)
ص:190
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بهوش باشید و یکدیگر را نستایید،و هرگاه ستایشگران را دیدید خاک به صورتشان بپاشید.» (1)از این رو صحابه از ستایش و فتنۀ آن و شادمان شدن دل از آن،سخت میترسیدند.دلیل ناخوشایندی مدح در نظر آنها بیم آن بود که از ستایش مردم شاد شوند در حالی که در پیشگاه خدا مورد خشم باشند و سرگرمی دلهایشان به حالاتی که در پیشگاه خدا داشتند موجب میشد که از ستایش مردم به خشم آیند،زیرا آنچه در حقیقت ستوده است چیزی است که آدمی را به خدا نزدیک کند و آنچه در حقیقت نکوهیده است آن است که انسان را از خدا دور سازد و آدمی را با افراد شرور در دوزخ بیفکند.بنابراین شخص ستایش شده اگر در پیشگاه خدا از دوزخیان باشد چه بسیار نادان است که از ستایش دیگران شاد شود و اگر بهشتی است شایسته نیست که جز به لطف خدا و ستایش او به چیز دیگر شاد شود،زیرا کار انسان به دست مردم نیست و هرگاه بداند که اجلها و روزیها به دست خداست توجّهش به ستایش و نکوهش مردم کم میشود و دوستی ستایش از دلش بیرون میرود و به کارهای مهم دینی خود سرگرم میشود.
(1)پیش از این گفته شد که علّت دوست نداشتن نکوهش ضد علّت حبّ ستایش است بنابراین درمانش نیز از آن درک میشود؛و کوتاه سخن در این مورد آن است که هر کس تو را نکوهش کند از سه حال بیرون نیست:
یا در گفتهاش راستگوست و قصدش دلسوزی و خیر خواهی است یا راستگوست ولی قصد سرزنش و آزار دارد یا دروغگوست.
ص:191
1) (36) حدیث را احمد در مسند،و طبرانی در الکبیر بدون این گفته:«الا لا تمادحوا»روایت کردهاند و رجال آن همان رجال صحیح از حدیث ابن عمر است که پیش از این گذشت.
اگر راستگوست و قصد خیرخواهی دارد شایسته نیست که او را ملامت کنی و بر او خشمگین شوی و کینهاش را به دل بگیری،بلکه شایسته است که منّت او را بپذیری،چرا که هر کس عیبهایت را به تو بگوید تو را به(خصلت)نابود کنندهای توجّه داده تا از آن بپرهیزی؛و شایسته است از آن نکوهش شاد شوی و آن صفت نکوهیده را در صورت امکان از نفس خویش بزدایی.اگر به سبب آن نکوهش غمگین و ناراحت شوی و نکوهشگر را ملامت کنی،کمال نادانی است.و اگر قصد ملامتگر سرزنش باشد،از گفتهاش بهره میبری چون تو را از عیبت آگاه کرده که ممکن است از آن بیخبر بودهای؛ و اگر از آن غفلت داشتی عیبت را به یادت آورده است،یا در چشم تو زشت نشان داده تا بر زدودن آن حریص شوی،اگر آن را نیکو میدانستی.تمام اینها عوامل خوشبختی تو است که از ملامتگر استفاده کردهای.بنابراین سرگرم سعادت طلبی شو که اسباب آن به سبب شنیدن نکوهش نکوهشگر برایت فراهم آمده است.مثلا هرگاه بخواهی بر شاه وارد شوی در حالی که جامهات آلوده به کثافت باشد و خودت نمیدانی و اگر به آن حال بر سلطان وارد شوی بیم آن داری که به خاطر آلوده ساختن مجلس،گردنت را بزند و گویندهای به تو گوید:ای کسی که به کثافت آلودهای خود را پاک کن،شایسته است از آن سخن شاد شوی زیرا آگاه شدن تو از گفتۀ آن شخص برایت غنیمتی است که تمام خوهای بد در آخرت هلاککننده است و آدمی آن بدیها را از گفتۀ دشمنان خود میشنود و شایسته است آن را مغتنم بشمارد.امّا این که دشمن قصد سرزنش دارد ظلمی است که به دین خود کرده و نعمتی است که از او به تو میرسد پس چرا از گفتهای که بهره میبری و گوینده زیان میبرد بر او خشمگین شوی؟ حالت سوّم:تهمتی به تو بزند که در پیشگاه خدا از آن بری هستی،در این صورت شایسته است که از آن دلگیر و سرگرم نکوهش نکوهشگر نشوی بلکه به سه چیز بیندیشی:
ص:192
1-اگر آن عیب را نداری نظایر آن در تو موجود است و عیبهایت را که خدا پوشانده است بیشتر است.بنابراین خدا را شکر کن که او را بر عیبهایت آگاه نساخته و او را به ذکر کردن عیبی که از آن بری هستی دفع کرده است.
2-این نکوهش کفّارۀ دیگر بدیها و گناهانت میشود.گویا عیبی بر تو گرفته است که از آن به دوری ولی تو را از گناهانی که به آنها آلودهای پاک کرده است.هر کس تو را غیبت کند حسنات خود را به تو اهدا کرده و هر کس تو را بستاید پشتت را شکسته است،پس تو را چه میشود که از شکستن پشت خود شاد میشوی و از دادن حسناتی که تو را به خدا نزدیک میکند غمگین میشوی در حالی که تو میپنداری نزدیکی به خدا را دوست میداری:
3-نکوهشگر بیچاره به دین خود ستم کرده و از نظر خدا افتاده و با تهمت زدن و قرار گرفتن در معرض کیفر دردناک خدا خود را هلاک ساخته است و در حالی که خدا بر او خشمگین شده است شایسته نیست تو بر او خشمگین شوی و بگویی«خدایا نابودش کن!»؛بلکه شایسته است که بگویی:«خدایا او را اصلاح کن،خدایا توبهاش را بپذیر و او را بیامرز»چنان که پیامبر(صلی الله علیه و آله) آنگاه که قومش او را زدند به درگاه خدا عرض کرد:«خدایا قوم مرا بیامرز چرا که نادانند» (1)ابراهیم بن ادهم برای کسی که سرش را شکست آمرزش خواست.علتش را پرسیدند گفت:دانستم که بر اثر شکستگی سر مأجور هستم و از ضارب به من خبری رسیده است،و راضی نیستم که وی به سبب شکستن سر من کیفر شود،از چیزهایی که ناخوشایندی نکوهش را بر تو آسان میکند بریدن طمع است،زیرا نکوهش کسی که از وی بینیاز،بسیار در دلت اثر نمیگذارد،و قناعت اصل دین است و طمع به مال و جاه با آن قطع میشود و تا طمع پایدار است جاه
ص:193
1) (37) این حدیث را بیهقی در دلایل النبوّه روایت کرده و حدیث در واقع این است که پیامبر(صلی الله علیه و آله)آن را به نقل از یکی از پیامبران فرموده است آنگاه که قوم آن پیامبر وی را زدند(المغنی).
دوستی و ستایش در دل کسی که به او طمع داری غلبه دارد و طالب مال و مقام و ستایش دوست و آن کسی که از نکوهش بدش میآید نباید طمع به سالم ماندن دینش داشته باشد،چرا که این امر بسیار بعید است.
(1)باید دانست که مردم نسبت به نکوهشگر و ستایشگر چهار حالت دارند:
1-انسان از ستایش شاد میشود و ستایشگر را سپاس میگوید و از نکوهش خشمگین میشود و نسبت به نکوهشگر کینه به دل میگیرد،و نکوهش او را تلافی میکند یا تلافی کردن را دوست دارد.این قسم حال بیشتر مردم است و منتهی درجۀ گناه در این مورد همین است.
2-در دل نسبت به نکوهشگر دشمن میشود ولی زبان و اعضای خود را تلافی کردن نگاه میدارد،و از ستایشگر در دل شاد میشود ولی از اظهار شادمانی خودداری میکند و این حالت نشان نقص است امّا نسبت به حالت قبل کمال است.
3-ستایشگر و نکوهشگر در نظر او یکسانند و این نخستین درجۀ کمال است پس نکوهش او را غمگین و ستایش او را شادمان نمیکند.گاه بعضی از بندگان گمان میبرند که چنیناند و در صورتی که خود را با نشانههایی که برای این حالت است نیازمایند، فریب میخورند نشانههای این حالت آن است که هرگاه نکوهشگر پیش او بسیار نشست در خود احساس سنگینی بیش از نشستن ستایشگر نکند،و در بر آوردن حوائج ستایشگر بیش از نکوهشگر احساس نشاط و آرامش نکند،و اگر نکوهشگر مجلس او را ترک کرد برای او راحتتر از ترک ستایشگر نباشد،و مرگ ستایشگر از مرگ نکوهشگر قلب او را بیشتر نیاز دارد،اندوهش در مصیبت ستایشگر و آنچه از دشمنان به او میرسد بیش از مصیبت نکوهشگر نباشد،و لغزش ستایشگر بر دل و چشم او سبکتر
ص:194
از لغزش نکوهشگر نباشد.پس هرگاه از هر جهت نکوهشگر همانند ستایشگر بر دلش سبک و برابر باشد به این درجه(سوّم)رسیده است و چه بسیار بعید است که انسان به این حالت برسد و چه بر دلها سخت است.بیشتر بندگان از مدح مردم شاد میشوند و شادی خود را در دل حفظ میکنند و خود نمیدانند،چرا که خودشان را به این نشانهها نمیآزمایند.
چه بسا شخص عابد احساس میکند که قلبش به ستایشگر متمایل است و به نکوهشگر تمایل ندارد،شیطان آن را در نظرش میآراید و به او میگوید:نکوهشگر با نکوهش تو معصیت خدا کرده است و ستایشگر با ستایش تو اطاعت خدا،بنابراین چگونه آن دو را برابر میدانی با این که احساس تنفّر نسبت به نکوهشگر نشان خالص بودن دین تو است.ولی این سخن شیطان نیرنگ خالص است،زیرا اگر عابد بیندیشد خواهد دانست که در میان مردم کسانی هستند که بیش از نکوهشگر مرتکب گناهان کبیره شدهاند،در حالی که از آنها اظهار تنفّر نمیکند و میداند ستایشگری که او را ستایش میکند چنان نیست که دیگران را نکوهش نکند،ولی عابد نسبت به ستایشگر خود که دیگران را نکوهش میکند احساس تنفر نمیکند،چنان که برای نکوهش خود احساس تنفّر میکند،در حالی که نکوهش از نظر گناه بودن تفاوتی ندارد که نکوهش شده چه کسی باشد.در این صورت عابد که فریب خورده خشمگین میشود و برای خواهش نفس خود نکوهشگر را دشمن میدارد.آنگاه شیطان آیت توهّم را در او ایجاد میکند که این کار جزء دین است تا او را با هوای خود بر خداوند مغرور و بیشتر از خدا دور سازد،و هر کس از فکرهای شیطان و آفات نفس آگاه نباشد بیشتر عبادتهایش زحمتی هدر رفته است که موجب از دست رفتن دنیا و خسران شخص در آخرت است و خداوند دربارۀ آنان فرموده است؛ قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمالاً. اَلَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً . 38
ص:195
چه بسا شخص عابد احساس میکند که قلبش به ستایشگر متمایل است و به نکوهشگر تمایل ندارد،شیطان آن را در نظرش میآراید و به او میگوید:نکوهشگر با نکوهش تو معصیت خدا کرده است و ستایشگر با ستایش تو اطاعت خدا،بنابراین چگونه آن دو را برابر میدانی با این که احساس تنفّر نسبت به نکوهشگر نشان خالص بودن دین تو است.ولی این سخن شیطان نیرنگ خالص است،زیرا اگر عابد بیندیشد خواهد دانست که در میان مردم کسانی هستند که بیش از نکوهشگر مرتکب گناهان کبیره شدهاند،در حالی که از آنها اظهار تنفّر نمیکند و میداند ستایشگری که او را ستایش میکند چنان نیست که دیگران را نکوهش نکند،ولی عابد نسبت به ستایشگر خود که دیگران را نکوهش میکند احساس تنفر نمیکند،چنان که برای نکوهش خود احساس تنفّر میکند،در حالی که نکوهش از نظر گناه بودن تفاوتی ندارد که نکوهش شده چه کسی باشد.در این صورت عابد که فریب خورده خشمگین میشود و برای خواهش نفس خود نکوهشگر را دشمن میدارد.آنگاه شیطان آیت توهّم را در او ایجاد میکند که این کار جزء دین است تا او را با هوای خود بر خداوند مغرور و بیشتر از خدا دور سازد،و هر کس از فکرهای شیطان و آفات نفس آگاه نباشد بیشتر عبادتهایش زحمتی هدر رفته است که موجب از دست رفتن دنیا و خسران شخص در آخرت است و خداوند دربارۀ آنان فرموده است؛ قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمالاً. اَلَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً . (1)
4-صداقت در عبادت آن است که ستایش را نپسندند و نسبت به ستایشگر خشمگین شود،زیرا میداند که مدح برایش فتنهای است کمرشکن،و به دین او زیان میزند و نکوهشگر را دوست بدارد،زیرا میداند که وی عیبهایش را به او هدیه کرده و او را به کار مهمّش راهنمایی کرده و حسناتش را به او هدیه داده است.پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:«اصل تواضع این است که از یاد شدنت به نیکی و تقوا کراهت داشته باشی.» (2)در بعضی اخبار مطلبی روایت شده که اگر صحیح باشد کمر امثال ما را میشکند.روایت شده که پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«وای بر روزهگیر،وای بر قیامتکننده به نماز وای بر صاحب لباس پشمینه مگر کسی که..پس عرض شد:مگر چه کسی؟حضرت فرمود:
مگر کسی که نفسش از دنیا پاک شود و ستایش را دشمن بدارد و نکوهش را برگزیند.» به راستی که (3)این کار دشوار است،و امثال ما نهایت چیزی که طمع داریم حالت دوّم است و آن پنهان داشتن شادمانی و کراهت در برابر نکوهشگر و ستایشگر و اظهار نکردن آن دو حالت در گفتار و کردار است.
امّا حالت سوّم که میان ستایشگر و نکوهشگر فرقی نگذاریم در آن طمع نداریم،و اگر از نفس خود نشانههای حالت دوّم را مطالبه کنیم به آن وفا نمیکند،زیرا ناگزیریم که در گرامیداشت ستایشگر و برآوردن حاجتهایش بشتابیم و در گرامیداشت نکوهشگر و ستایش او و برآوردن حاجتهایش تأمّل کنیم و نمیتوانیم در کردار ظاهری میان آن دو یکسان رفتار کنیم،چنان که در باطن نمیتوانیم مساوات را رعایت کنیم.هر کس بتواند
ص:
1) (38) کهف/103-104:بگو آیا به شما خبر دهیم که زیانکارترین(مردم)کیانند.آنها که تلاشهایشان در زندگی دنیا گم(و نابود)شده با این حال گمان میکنند کار نیک انجام میدهند.
2) (39) عراقی گوید:برای این حدیث مأخذی نیافتم.
3) (40) عراقی گوید:حدیث را این چنین نیافتهام ولی صاحب الفردوس از حدیث انس آن را نقل کرده است،«ویل لمن لبس الصّوف فخالف فعله قوله»ولی فرزند صاحب کتاب الفردوس در مسند الفردوس آن را روایت نکرده است.
میان ستایشگر و نکوهشگر در کردار ظاهر رعایت مساوات کند چنین شخصی اگر پیدا شود سزاوار است که در این زمان به عنوان پیشوا انتخاب شود و مانند کبریت احمر است که دربارۀ آن سخن گویند،ولی دیده نمیشود.پس چگونه دو حالت و درجۀ بعدی ممکن است در کسی موجود باشد،و در هر یک از درجات یاد شده درجاتی هست.امّا درجات موجود در ستایش،این است که بعضی از مردم آرزوی ستایش و شهرت دارند و برای رسیدن به آن به هر کار ممکنی اقدام میکنند،تا آنجا که در عبادات ریا میکنند و از انجام محرّمات برای به دست آوردن دل مردم واداشتن زبانشان به ستایش باکی ندارند و این گروه از هلاکشوندگانند.بعضی از مردم ستایش دوست و شهرت طلباند؛امّا به وسیلۀ امور مباح آن را طلب میکنند نه به عبادات و کارهای حرام،این گروه بر لب پرتگاهند،زیرا تعیین ضابطه برای حدود سخنی که دلها به آن مایلند و حدود کارها، ممکن نیست و ممکن است انسان برای رسیدن به ستایش در کار حرام افتد.به راستی که چنین شخصی به هلاکشوندگان نزدیک است.ممکن است یک نفر ستایش خواه نباشد و در طلب آن نکوشد؛امّا هرگاه ستایش شود شادی وارد دلش شود.لذا هرگاه با مجاهده به مقابلۀ با آن برنخیزد و با زحمت خود را به کراهت داشتن از ستایش وادار نکند چه بسا که از شادی بسیار به درجۀ پیشین کشانده شود؛و اگر در این مورد با نفس خود مبارزه کند و قلب خود را به کراهت از مدح وادار سازد و با اندیشیدن در آفتهای ستایش شادمانی در نظرش مبغوض آید،در آستانۀ جهاد خواهد بود.در نتیجه گاه پیروز میشود و گاه شکست میخورد.بعضی از مردم هرگاه ستایش بشنوند به آن شاد نمیشوند و هرگاه نکوهش بشنوند غمگین نمیشوند و در ایشان اثری ندارد.این اشخاص بر خیراند اگر چه اخلاص هنوز بر عهدۀ آنان است.همچنین ممکن است کسی وقتی ستایش را بشنود بدش آید،ولی نه به آن اندازه که بر ستایشگر خشم و بر او عیب بگیرد،و آخرین درجۀ بد آمدنش آن است که بدش آید و خشم بگیرد و خشم را صادقانه
ص:197
اظهار کند،نه این که اظهار کند ولی دلش آن را دوست بدارد،چرا که این عمل عین نفاق است زیرا او میخواهد از خود اخلاص و صداقت نشان دهد در حالی که ندارد.همچنین دربارۀ نکوهشگر که ضدّ ستایشگر است احوال انسانها متفاوت است.نخستین درجات آن اظهار کردن خشم و آخرینش اظهار کردن شادی است.شادی و اظهار آن فقط در کسی دیده میشود که در دل بر نفس خود کینه دارد چون نفس وی سرکشی کرده و عیبهای زیادی داشته و وعدههای دروغی داده و نیرنگهای کثیفی به کار برده است.و صاحب نفس همانند دشمن نسبت به نفس کینه دارد و آدمی از کسی که دشمنش را نکوهش کند شاد میشود و این شخصی است که نفس او دشمن اوست و هرگاه نکوهش آن را بشنود شاد میشود و نکوهشگر را بر آن نکوهش سپاس میگوید.این شخص زیرک و باهوش است،چون بر عیبهای نفس آگاه شده و این کارهایش نوعی انتقامجویی از نفس خویش است و برای او غنیمت به شمار میآید،هرگاه با نکوهش در چشم مردم پستتر شود تا به فتنۀ مردم گرفتار نشود و هرگاه حسناتی برایش فراهم آید که در آن کوششی نکرده بسا که موجب جبران عیبهایش شود که از دور ساختن آنها عاجز است و اگر مرید در تمام طول عمر در مورد همین یک خصلت که نکوهشگر و ستایشگر در نزد او برابر باشد و با نفس خود مبارزه کند کاری وقتگیر است که مجال کار دیگر را نخواهد داشت؛و میان او و سعادت راههای دشواری(گردنههایی)است که این مبارزه یکی از آنهاست و فقط مبارزهای سخت و مستمر در طول عمر برای پیمودن آنها مفید خواهد بود.
(1)در این بخش مطالب زیر بیان شده است:
نکوهش ریا و معنای حقیقی آن و ریاکاری و درجات ریا،ریای خفی،و اعمالی که
ص:198
با ریا باطل میشود و باطل نمیشود،و دارو و درمان ریا،اجازه در آشکار ساختن عبادات،اجازه در پنهان کردن گناهان،ترک عبادات از بیم ریا و آفتها،مواردی که بنده میتواند با دیدن مردم در عبادت اظهار نشاط کند،مواردی که بر مرید لازم است که پیش از عبادت و بعد از آن قلب خویش را به آن ملزم کند که جمعا یازده فصل میشود.
(1)باید دانست که ریا حرام است و شخص ریاکار در پیشگاه خدا مغضوب و آیات و روایات و سخنان بزرگان بر آن گواه است.
امّا آیات؛خدای متعال فرمود: فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ. اَلَّذِینَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ.
اَلَّذِینَ هُمْ یُراؤُنَ وَ یَمْنَعُونَ الْماعُونَ (1)و گفتۀ خداوند متعال: وَ الَّذِینَ یَمْکُرُونَ السَّیِّئاتِ لَهُمْ عَذابٌ شَدِیدٌ وَ مَکْرُ أُولئِکَ هُوَ یَبُورُ . (2)مجاهد گوید:منظور آیۀ ریاکاران است.
خدای متعال فرموده: إِنَّما نُطْعِمُکُمْ لِوَجْهِ اللّهِ لا نُرِیدُ مِنْکُمْ جَزاءً وَ لا شُکُوراً (3)خداوند مخلصان را به این صفت ستوده که در کارهای خود جز خدا را در نظر نیاورند و ریا ضدّ آن است(انجام کار برای غیر خدا)و نیز فرموده: فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا یُشْرِکْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً . (4)این آیه دربارۀ کسانی نازل شد
ص:199
1) (41) ماعون/5-8:پس وای بر نمازگزارانی که نماز خود را به دست فراموشی میسپارند.آنها که ریا میکنند.و دیگران را از ضروریات زندگی منع میکنند.
2) (42) فاطر/10:و آنها که نقشههای سوء میکشند،عذاب شدید برای آنهاست و مکر(و تلاش افسادگرانه)آنها نابود میشود(و به جایی نمیرسد).
3) (43) انسان/10:میگویند ما شما را برای خدا اطعام میکنیم،و هیچ پاداش و تشکّری از شما نمیخواهیم.
4) (44) کهف/110:پس هر کس امید لقای پروردگارش را دارد باید عمل صالح انجام دهد،و کسی را در عبادت پروردگارش شریک نکند.و آن حدیثی است که عبد الرزّاق و ابن ابی الدنیا در الاخلاص و ابن ابی حاتم و طبرانی و حاکم در مستدرک،ج 4،ص 330،از طاوس روایت کرده،و بیهقی در شعب الایمان به صورت موصول از طاوس از ابن عبّاس روایت کردهاند،به درّ المنثور،ج 4،ص 255 رجوع کنید.
که در برابر عبادتها و اعمال خود و جز آن پاداش و سپاس میخواهند.
امّا روایات:آنگاه که مردی از پیامبر(صلی الله علیه و آله)پرسید و عرض کرد ای رسول خدا:
نجات در چیست؟آن حضرت فرمود:«نجات در این است که بنده در عبادت خدا مردم را در نظر نگیرد». (1)و حدیث آن سه نفر را که-یکی در راه خدا کشته شد و دیگری از مال خود صدقه داد و سوّمی قرآن خواند-در کتاب اخلاص نقل کردیم.در این حدیث خدای متعال به هر یک از آن سه نفر میفرماید:«دروغ میگویی قصدت در جنگ این بود که بگویند:فلانی شجاع است،و نیّت تو از صدقه دادن این بود که بگویند فلانی بخشنده است و قصد تو این بود که بگویند:فلانی قاری قرآن است.پیامبر(صلی الله علیه و آله)خبر داد که آنها ثواب نبردند و ریاکاری آنان اعمالشان را هدر داد». (2)
از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده است:«هر کس ریا کند خدا با او ریا کند و هر کس عملی انجام دهد که دیگران بشنوند خدا او را بدنام و رسوا سازد». (3)
در حدیث طولانی دیگر آمده است:«خدای متعال به فرشتگان میفرماید:این بنده در عمل خود مرا قصد نکرده است پس او را در سجّین قرار دهید». (4)
ص:200
1) (45) برای این حدیث مأخذی نیافتم جز آنچه صدوق(ره)در امالی خود از رسول خدا(صلی الله علیه و آله)روایت کرده است«انه سئل فیما النجاة غدا؟پس فرمود:انّما النّجاة فی ان لا یخادعوا الله فیخدعکم فانه من یخادع الله یخدعه و یخلع منه الایمان و نفسه یخدع لو یشعر فقیل له:و کیف یخادع الله؟قال:یعمل بما امر الله به ثم یرید غیره فاتّقوا الله و اجتنبوا الرّیاء فانّه شرک بالله،انما المرائی یدعی یوم القیامة باربعة اسماء:یا کافر،یا فاجر،یا غادر،یا خاسر،حبط عملک و بطل اجرک و لاخلاق لک الیوم فالتمس اجرک ممن کنت تعمل له»پایان سخن پیامبر(صلی الله علیه و آله).
2) (46) این حدیث را مسلم و نسائی و ترمذی در(سنن)،ج 9،ص 230 روایت کرده و آن را حسن دانسته، ابن حبّان در صحیح خود نقل کرده،به الترغیب،ج 1،ص 52،رجوع کنید.
3) (47) این حدیث را بخاری در(صحیح)،ج 8،ص 130،از حدیث جندب روایت کرده و در آن به جای «رأی»«یراءی»است.
4) (48) این حدیث را ابن مبارک در باب زهد روایت کرده و ابن ابی الدنیا در باب اخلاص از طریق او نقل کرده و ابو الشیخ در کتاب العظمة از روایت حمزة بن حبیب به صورت مرسل روایت کرده(المغنی)و کلینی آن را در کافی،ج 2،ص 294،به شمارۀ 7،روایت کرده چنان که با توضیح کلینی خواهد آمد.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بیشترین چیزی که بر شما بیم دارم شرک اصغر است.عرض کردند:ای رسول خدا شرک اصغر چیست؟فرمود:ریا،خدای متعال در روز قیامت آنگاه که پاداش اعمال مردم را میدهد(به ریاکاران)میفرماید:نزد کسانی بروید که در دنیا اعمالتان را به رخ آنها میکشیدید و ببینید آیا در نزد آنها پاداشی مییابید». (1)
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«از حبّ حزن به خدا پناه ببرید،عرض شد:ای رسول خدا حبّ حزن چیست؟فرمود:درّهای است در دوزخ که برای قاریان ریاکار مهیّا شده است». (2)
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«خدای متعال میفرماید:هر کس عملی انجام دهد که دیگری را با من در آن عمل شریک سازد تمام عمل برای دیگری است و من از آن بیزارم و من از شرک از همه بینیازترم». (3)
حضرت عیسی(علیه السلام)فرمود:«هرگاه یکی از شما روزی روزه میگیرید سر و ریش و لبان خود را روغنی کنید تا مردم نبینند که روزه دارید و هرگاه کسی با دست راست چیزی میدهد دست چپش آگاه نشود و هرگاه نماز میگذارد پرده در خانهاش را بیندازد، زیرا خدا ستایش را تقسیم میکند،چنان که روزی را تقسیم میکند».
پیامبر ما(صلی الله علیه و آله)فرمود:«خدا عملی را که بهاندازۀ ذرهای ریا در آن باشد قبول نمیکند». (4)
ص:201
1) (49) این حدیث را احمد در(مسند)،ج 5،ص 428،از حدیث محمود بن لبید روایت کرده است.
2) (50) این حدیث را ترمذی در(سنن)،ج 9،ص 230،روایت کرده و گفته است:این حدیث حسن و غریب است.
3) (51) این حدیث را ابن ماجه در(سنن)به شمارۀ 4203،از حدیث ابو سعید خدری روایت کرده است.
4) (52) عراقی گوید:حدیث را به این صورت نیافتهام.
از آن حضرت(صلی الله علیه و آله)روایت است:«کمترین ریا شرک است». (1)
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بیشترین چیزی که بر شما بیم دارم ریا و شهوت پنهان است». (2)بازگشت شهوت پنهان نیز به ریاکاریهای پوشیده است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«در روزی که جز سایۀ خدا سایهای نیست مردی در سایۀ عرش است که با دست راستش صدقه داده و از دست چپش پنهان داشته است». (3)
از این رو در روایت وارد شده:«عمل خیر در نهان هفتاد برابر عمل خیر آشکار فضیلت دارد». (4)
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«روز قیامت ریاکار را صدا میزنند:ای فاجر،ای حیلهگر،ای ریاکار عملت گمراه و اجرت هدر رفت.برو و مزدت را از کسی بگیر که برای او کار میکردی». (5)
شدّاد بن اوس میگوید:«پیامبر(صلی الله علیه و آله)را گریان دیدم و عرض کردم:چه چیز شما را میگریاند؟»فرمود:«بر امّتم از شرک بیم دارم آگاه باش آنها بت و خورشید و ماه و سنگی را نمیپرستند اما در کارهایشان ریا میکنند». (6)
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«چون خداوند زمین را آفرید،اهل زمین را چرخانید پس
ص:202
1) (53) این حدیث را حاکم در(مستدرک)ج 3،ص 270،روایت کرده و آن را صحیح دانسته است.و بیهقی در شعب از معاذ بن جبل روایت کرده گوید:شنیدم پیامبر(صلی الله علیه و آله)در حدیثی میفرمود:«ان یسیرا من الریا شرک...تا آخر حدیث»،به در المنثور،ج 4،ص 257،رجوع کنید.
2) (54) این حدیث را ابن ماجه روایت کرده و در اول کتاب نقل شد.
3) (55) این حدیث را مسلم در(صحیح)،ج 3،ص 93،در حدیثی از ابو هریره روایت کرده است.
4) (56) این حدیث را بیهقی در الشعب از حدیث ابو دردا با کمی اختلاف روایت کرده و مضمونش یکی است.
5) (57) عراقی گوید:این حدیث را ابن ابی الدنیا از روایت جبلة الیحصبی از یک صحابی که نام برده نشده روایت کرده و افزوده است«یا کافر،یا خاسر»ولی«یا مرائی»نگفته است و سندهایش ضعیف است تا آخر. میگویم:مضمون این حدیث اندکی قبل در پاورقی گذشت.
6) (58) این حدیث را حاکم در(مستدرک)،ج 4،ص 330،با کمی اختلاف روایت کرده،و ابن ماجه در سنن به شمارۀ 4205،همانند حاکم نقل کرده است.
کوهها را آفرید و آنها را میخهای زمین قرار داد.فرشتگان عرض کردند:پروردگار ما آفریدهای محکمتر از کوهها نیافریده است.پس خدا آهن را آفرید و کوه را برید،آنگاه آتش را آفرید و آهن را آب کرد.سپس خدای متعال به آب امر کرد آتش را خاموش کند و باد را فرمان داد و آب را تیره ساخت.فرشتگان(دربارۀ محکمترین مخلوق)با هم اختلاف کردند و گفتند:از خدا میپرسیم.عرض کردند:پروردگارا استوارترین آفریدگانت چیست؟خدای متعال فرمود:هیچ چیز نیافریدهام که محکمتر از قلب آدم باشد،آنگاه که با دست راست خود صدقه میدهد و آن را از دست چپش پنهان میدارد-این محکمترین آفریدهای است که خلق کردهام». (1)
عبد الله بن مبارک به سندهایش از مردی روایت کرده که او به معاذ گفت:حدیثی که از رسول خدا(صلی الله علیه و آله)شنیدهای برایم نقل کن.راوی گوید:معاذ گریست تا آن اندازه که پنداشتم از گریه آرام نمیگیرد،آنگاه آرام شد و گفت:شنیدم که رسول خدا(صلی الله علیه و آله)به من فرمود:ای معاذ،عرض کردم:لبیک پدر و مادرم به فدایت فرمود:حدیثی برایت میگویم که اگر آن را حفظ کنی سود میبری و اگر آن را ضایع سازی و ضبط نکنی روز قیامت در پیشگاه خدا حجّتی نخواهی داشت.ای معاذ خدای متعال پیش از آفرینش آسمانها و زمین هفت فرشته آفرید،آنگاه آسمانها را خلق کرد و برای هر یک از هفت آسمان فرشتهای را نگهبان قرار داد که شکوهی با عظمت به او داده است.پس مأموران حفظ و ضبط اعمال با اعمالی که بنده از صبح تا شب انجام داده بالا میروند و این اعمال همانند خورشید نورانی است تا آن که این اعمال را به آسمان دنیا بالا میبرند آن را تزکیه کرده و در نتیجه زیاد میشود.فرشتۀ نگهبان آسمان دنیا به ضبطکنندگان اعمال میگوید:این عمل را به صورت صاحبش بزنید،من مأمور رسیدگی به غیبت هستم و
ص:203
1) (59) این حدیث را ترمذی در(سنن)،ج 12،ص 263،با کمی اختلاف روایت کرده است.و گفته است:حدیث غریب است و جز به همین صورت آن را نمیشناسیم.
پروردگارم به من فرمان داده که نگذارم عمل کسی که غیبت مردم را کرده از حدود مأموریت من به حوزۀ مأموریت دیگری عبور کند.پیامبر فرمود:آنگاه حافظان اعمال عمل صالحی از اعمال بنده را میآورند و میگذرد؛پس آن را تزکیه کرده و زیاد میکنند تا آن را به آسمان دوم میرسانند.فرشتۀ نگهبان آسمان دوم به حافظان میگوید:بایستید و این عمل را به صورت صاحبش بزنید غرض او از این عمل بهرۀ دنیوی بوده و پروردگارم به من امر کرده که نگذارم عمل او از حوزۀ مأموریتم به حوزۀ مأموریت دیگری عبور کند.صاحب این عمل در مجالس مردم به آن میبالید.پیامبر فرمود:
حافظان،عمل بندهای را که از آن نور میدرخشید و زکات و نماز و روزه بود و نگهبانان از آن شگفت زده بودند به آسمان سوّم میبرند.فرشتۀ مأمور آن آسمان به آنها میگوید:
بایستید و این عمل را به صورت صاحبش بزنید.من فرشتۀ تکبّرم و پروردگارم به من امر کرده که نگذارم عمل او از حوزۀ مأموریتم به جای دیگر عبور کند.صاحب این عمل در مجالس مردم بر آنها تکبّر میورزید.گفت:حافظان عمل بنده را بالا میبرند که همانند ستارگان میدرخشد و در آن زمزمهای از ذکر و نماز و حجّ و عمره است تا به آسمان چهارم میگذرند.فرشتۀ مأمور آن آسمان به حافظان میگوید:بایستید و این عمل را به صورت صاحبش بزنید آن را بر پشت و شکمش بزنید.من صاحب عجب و خودپسندیام.پروردگارم به من امر کرده که نگذارم عمل او از محدودۀ مأموریتم به جای دیگر عبور کند.صاحب این عمل در عمل خود دچار عجب میشد،گفت:حافظان عمل بنده را بالا برده و از آسمان پنجم میگذرند که آن عمل همانند عروسی است که خود را برای شوهرش آراسته است.پس فرشتۀ مأمور آن آسمان به حافظان میگوید:
بایستید و این عمل را به صورت صاحبش بزنید و روی شانهاش بگذارید من فرشتۀ حسدم،صاحب این عمل به مردمی که چیزی میآموختند و همانند عمل او را انجام میدادند حسد میورزید و به هر کس که عبادت بیشتری میکرد حسد میبرد و از آنها
ص:204
بدگویی میکرد.پروردگارم مرا امر کرده که نگذارم عمل او از حوزۀ مأموریتم به جای دیگری عبور کند،گفت:حافظان عمل بنده را که نماز و حج و عمره و روزه است بالا برده و آن را از آسمان ششم عبور میدهند.پس فرشتۀ مأمور آن آسمان به فرشتگان حافظ میگوید:بایستید و این عمل را به صورت صاحبش بزنید.صاحب این عمل هرگز به هیچ یک از بندگان خدا که بلایی به او رسیده بود رحم نمیکرد بلکه او را شماتت میکرد،من فرشتۀ رحمتم و پروردگارم به من امر کرده که نگذارم عمل او از حوزۀ مأموریتم به جای دیگر برود.گفت:حافظان عمل بنده را که روزه و نماز و زکات و جهاد و ورع است به آسمان هفتم میبرند که آن اعمال همانند رعد میغرّد و همچون خورشید نورانی است و به همراه آن سه هزار فرشته است و آن عمل را از آسمان هفتم عبور میدهند.فرشته مأمور آن آسمان به حافظان میگوید:بایستید و این عمل را به اعضای بدن صاحبش بزنید و قلبش را مهر کنید.من مانع عملی میشوم که برای غیر خدا انجام شود زیرا او این عمل را برای دیگری انجام داده است.قصدش این بوده که در نزد فقها درجۀ والایی داشته باشد و در نزد علما یاد شود و در شهرها مشهور گردد.پروردگارم به من امر فرموده که نگذارم عمل او از محدودۀ من به جای دیگر بگذرد و هر عملی که خالص برای خدا نباشد ریاست و خدا عمل شخص ریاکار را نمیپذیرد.گفت:حافظان عمل بندهای را که نماز و زکات و روزه و حج و عمره و خوشخویی و سکوت و یاد خداست،بالا میبرند و فرشتگان آسمان آن عمل را همراهی میکنند تا از تمام حجابها گذشته و در برابر پروردگار میایستند و گواهی میدهند که عمل آن بنده،شایسته و خالص برای خداست،خدا به آنها میگوید:شما اعمال بندهام را ضبط میکردید و من مواظب نفس او بودم.او این عمل را برای من انجام نداده بلکه برای دیگری انجام داده است.نفرین من بر او باد،پس تمام فرشتگان میگویند:نفرین تو و نفرین ما بر او باد،و تمام آسمانها میگویند نفرین خدا و نفرین ما بر او باد و هفت آسمان و ساکنان آنها بر او
ص:205
نفرین میکنند.معاذ گفت:ای رسول خدا تو پیامبر خدایی و من معاذم،حضرت فرمود:
به من اقتدا کن و اگر در عملت تقصیری هست زبانت را از بدگویی برادران قرآنخوانت نگاهدار و گناهانت را بر خودت حمل کن نه بر آنها،و با مذمّت آنها خودستایی مکن و خودت را از آنان برتر مدان و عمل دنیا را در عمل آخرت داخل مکن و در مجلس خود تکبّر مکن که مردم از بدخوییات بپرهیزند،در حالی که مردی نزد تو است با مرد دیگر نجوا مکن؛بر مردم بزرگی نفروش که خیر دنیا از تو قطع شود،و(پردۀ)مردم را مدرکه سگان جهنّم در روز قیامت تو را ندارند.خدای متعال میفرماید: وَ النّاشِطاتِ نَشْطاً (1)، ای معاذ میدانی آنها کیانند؟عرض کردم پدر و مادرم فدایت شوند آنها کیستند؟فرمود:
سگانی هستند در دوزخ که گوشت و استخوان را میگزند.عرض کردم:ای رسول خدا پدر و مادرم به فدایت کیست که طاقت رعایت این خصلتها را داشته باشد و چه کسی از آنها نجات مییابد؟فرمود:ای معاذ رعایت این خصلتها بر کسی که خدا برایش میسّر سازد آسان میشود.راوی گفت:هیچ کس را ندیدم که بیشتر از معاذ قرآن بخواند،برای این که از گرفتاریهای یاد شده در این حدیث بدور باشد. (2)
علی(علیه السلام)فرمود:«ریاکار سه نشانه دارد:چون تنها باشد(در عبادت)کسل است،و هرگاه در میان مردم باشد در عبادت نشاط دارد؛هرگاه ستوده شود بر عمل میافزاید و هرگاه نکوهش شود از عمل میکاهد». (3)
میگویم:روایاتی در اصول کافی از طریق شیعه از حضرت صادق(علیه السلام)روایت شده
ص:206
1) (60) نازعات/2:و فرشتگانی که ارواح مؤمنان را با مدارا و نشاط جدا میسازند.
2) (61) این حدیث را با همین تفصیل ابن مبارک در الزهد از مردی که او را نام نبرده از معاذ روایت کرده است و ابن حبّان در غیر صحیح و حاکم و غیر آن دو روایت کردهاند،و منذری آن را در الترغیب،ج 1، ص 6،روایت کرده و گفته است:نشانههای جعلی بودن حدیث در تمام طرق آن و در تمام الفاظش آشکار است،و ابن جوزی نیز آن را در الموضوعات روایت کرده است.
3) (62) حدیث را کلینی در کافی،ج 2،ص 295،روایت کرده و در آن به جای«و تنقیص إذا ذم»«و یحبّ ان یحمد فی جمیع اموره»آمده است.و بزودی خواهد آمد.
که گفت:«خدای متعال فرمود:هر کس عملی انجام دهد و با من دیگری را در آن عمل شریک سازد من بهترین شریکم و آن عمل را نمیپذیرم،مگر آن که خالص برای من باشد». (1)
از حضرت صادق(علیه السلام)روایت است که گفت:«رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:بزودی زمانی بر مردم بیاید که برای طمع در دنیا باطنهایشان پلید و ظاهرشان خوب باشد،و آنچه در نزد پروردگارشان است نمیخواهند،دینشان ریاست،ترسی(از خدا)ندارند خداوند تمام آنها را کیفر میدهد و همانند غرقشدگان خدا را میخوانند و خدا دعایشان را مستجاب نمیکند». (2)
از حضرت صادق(علیه السلام)روایت است که گفت:«پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:فرشته عمل بنده را در حالی که از آن شادمان است به آسمان بالا میبرد و هرگاه حسنات او را بالا برد خدای متعال میفرماید:آن اعمال را در سجّین قرار دهید او در این اعمال مرا قصد نکرده است.» (3)و نیز از حضرت صادق(علیه السلام)روایت شده که گفت:«امیر مؤمنان(علیه السلام)فرمود:ریاکار سه نشانه دارد:هرگاه مردم را ببیند نشاط عبادت مییابد و هرگاه تنها باشد در عبادت کسل است و دوست دارد که در تمام کارهایش ستایش شود». (4)
از حضرت صادق(علیه السلام)روایت است که گفت:«امیر مؤمنان(علیه السلام)فرمود:از خدا بترسید بدون این که گناهی کرده باشید و برای خدا عمل کنید که در آن سمعه(شنیدن دیگران)و ریا نباشد،زیرا هر کس برای غیر خدا عمل کند خدا او را به عمل خودش واگذارد». (5)
ص:207
از پدرش حضرت باقر(علیه السلام)روایت است که فرمود:«حفظ عمل سختتر از خود عمل است،عرض شد:حفظ عمل چیست؟فرمود:شخص در نهان صلۀ رحم یا در راه خدای یکتا انفاقی میکند و برایش ثبت میشود.سپس آن را بر زبان میآورد؛ثواب عمل نهانی محو و ثواب عمل آشکار برایش ثبت میشود(ثوابش کم میشود)سپس آن را نقل میکند،پس محو میشود و یک عمل ریایی برایش ثبت میشود». (1)
از حضرت صادق(علیه السلام)روایت است که در مسجد به عبّاد بن کثیر بصری فرمود:
«وای بر تو ای عبّاد از ریا بپرهیز،چرا که هر کس عملی را برای غیر خدا انجام دهد،خدا او را به کسی که عمل را برای او انجام داده حواله میکند.» (2)از حضرت صادق(علیه السلام)روایت است:«اعمالتان را برای خدا قرار دهید نه برای مردم،زیرا هر عملی برای خدا باشد از آن خداست و هر عملی که برای مردم باشد به سوی خدا بالا نمیرود.» (3)از امام صادق(علیه السلام)روایت است:«هر ریایی شرک است،هر کس برای مردم کار کند پاداش او بر مردم است و هر کس برای خدا کار کند پاداش او بر خداست.» (4)از امام صادق(علیه السلام)در مورد گفتار خداوند: فَمَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا یُشْرِکْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً (5)سؤال شد،فرمود:شخص ثوابی میکند که قصدش خدا نیست و فقط میخواهد مردم او را خوب بدانند،و میخواهد که کار خیر او به گوش مردم برسد،از این رو در پرستش پروردگارش مشرک شده است».آنگاه فرمود:
«هیچ بندهای نیست که عمل خیری را در نهان انجام دهد و همچنان روزها سپری شود،
ص:208
مگر این که خدا خوبی آن را برایش آشکار میسازد،و هیچ بندهای نیست که عمل بدی را در نهان انجام دهد و روزها سپری شود،مگر این که خدا بدی او را آشکار سازد.» (1)از امام صادق(علیه السلام)روایت است که فرمود:«چرا بعضی از شما کار نیک را آشکار و کار بد را پنهان میدارید؟آیا به خویشتن رجوع نمیکنید که بدانید کار نیک همچون کار بد نیست و خدای متعال میفرماید: بَلِ الْإِنْسانُ عَلی نَفْسِهِ بَصِیرَةٌ ،باطن هرگاه درست باشد ظاهر را تقویت میکند.» (2)از حضرت صادق(علیه السلام)روایت است که فرمود:«هر کس در عمل اندکش قصد خدا کند خدا بیش از آن که قصد کرده عملش را آشکار میسازد و هر کس در عمل بسیار خود قصد مردم کند و بدنش را زحمت دهد و شبزندهداری کند خدا آن عمل را در چشم کسی که آن را شنیده اندک جلوه میدهد.» (3)از حضرت رضا(علیه السلام)روایت است که به محمد بن عرفه فرمود:«ای ابن عرفه وای بر تو!در کارها ریا و سمعه مکن،چرا که هر کس برای غیر خدا عمل کند خدا او را به کسی واگذارد که برای او عمل کرده است؛وای بر تو هیچ کس عملی را انجام ندهد،مگر این که خدا آن عمل را مانند ردایی بر او بپوشاند؛اگر خیر باشد به او خیر برگردد و اگر شرّ باشد شرّ» (4)غزالی میگوید:امّا سخنان گذشتگان:ابو امامه مردی را در مسجد دید که در سجدهاش میگریست.پس گفت:تو اگر در خانهات چنین باشی به راستی عابدی.
مردی به عبادة بن صامت گفت:با شمشیرم در راه خدا میجنگم و قصدم خدا و ستایش مردم است.گفت:ثوابی نداری،پس سه بار پرسید و در هر سه بار میگفت:
ص:209
ثوابی نداری،آنگاه در بار سوّم گفت:خدا میفرماید:«من بینیازترین بینیازها از شرک هستم-تا آخر حدیث-».
حسن گوید:با گروهی همنشین شدم که اگر بر یکی از آنها حکمت عرضه میشد و سخن میگفت برای او و یارانش سودمند بود و هیچ چیز جز بیم از شهرت او را از این کار (سخن گفتن)باز نمیداشت.گویند:روز قیامت ریاکار را به چهار اسم صدا میزنند:ای فریبکار،ای فاجر،ای زیانکار برو و مزدت را از کسی بگیر که برایش کار کردهای.در پیشگاه ما مزد و پاداشی نداری.
فضیل گوید:آنها اعمال خود را(در دنیا به دیگران)نشان میدادند(خودنمایی میکردند)و امروز(در قیامت)به آنها نشان میدهند(نتایج)آنچه را انجام ندادهاند.
عکرمه گوید:خدا به نیّت بنده پاداشی میدهد که به عملش نمیدهد،چرا که در نیّت ریا نیست.
حسن گوید:ریاکار میخواهد که بر مقدّر الهی غالب آید و او مرد بدی است که میخواهد مردم بگویند:مرد شایسته و درستکاری است؛و چگونه مردم بگویند که مردی شایسته است در حالی که در نظر پروردگارش از افراد پست است و لازم است دلهای مؤمنان آن را بشناسند.
قتاده گوید:هرگاه بنده ریا کند،خدای متعال میفرماید:به بندهام بنگرید مرا ریشخند میکند.
مالک بن دینار گوید:قاریان سه گروهند:قاریان دنیا،قاریان شاهان و قاریان رحمان.
ابن مبارک گوید:مردی در حالی که در خراسان بود طواف کعبه میکرد،گفته شد:
چگونه ممکن است؟گفت:دوست دارد که بگویند او مجاور مکّه است.
ابراهیم بن ادهم گوید:هر کس قصد شهرت دارد خدا را تصدیق نکرده است.
ص:210
(1)ریا از رویت و سمعه از سماع مشتقّاند و اصل ریا آن است که با انسان با نشان دادن خصلتهای خوب به مردم در دل آنان جایگاهی بخواهد مقام و منزلت خواهی در دل هم با کارهای عبادی و هم غیر عبادی ممکن است،ولی اسم«ریا»به حکم عادت، مخصوص منزلت خواهی در دل بهوسیله عبادات و اظهار کردن آنهاست،بنابراین تعریف،ریا منزلت خواهی با عبادت خدای متعال است.پس نشاندهندۀ(عمل)همان خداپرست و نشان داده شده مردمانی هستند که ریاکار میخواهد عملش را ببینند تا در دلهایشان منزلت یابد و آنچه به آن ریا میشود خصلتهایی است که ریاکار قصد اظهار آنها را دارد و ریا همان قصد اظهار خصلتهاست.آنچه به آن ریا میشود بسیار است و در پنج بخش جمع میشود و آن اموری است که بنده خود را در برابر مردم به آن میآراید که عبارتند از بدن،هیئت گفتار،کردار،و پیروان و اشیای خارجی.همچنین اهل دنیا به این عوامل پنجگانه ریا میکنند جز این که جاهطلبی و قصد ریا با کارهایی که جزء عبادات نیست،آسانتر از ریای با عبادات است.
دهد
(2) تا مردم را به این توهّم بیندازد که برای دین سخت میکوشد و غم میخورد و بیم آخرت بر او غالب است و با لاغری کم خوردن خود را بفهماند و با زردی چهره شبزندهداری(به عبادت)و سختکوشی در دین و بسیار غم خوردن برای آن را اعلام دارد.
همچنین با ژولیده ساختن مو ریا میکند تا با آن اعلام دارد که همّت بسیار در کار دین دارد و فرصت شانه زدن مو را ندارد.این عوامل هرگاه ظاهر شود مردم از آنها به امور یاد شده استدلال میکنند پس نفس از شناخت مردم احساس راحتی میکند.از این رو نفس را به اظهار آن اعمال فرا میخواند تا به آن راحتی برسد؛و نزدیک به ریاکاری است:
ص:211
آهسته حرف زدن،فرورفتگی چشمها،خشکی لبها،تا با آن بفهماند که روزهدار است ولی وقار دین موجب آهسته حرف زدن اوست یا ضعف گرسنگی است که قوّتش را کم کرده است.از این رو عیسی(علیه السلام)فرمود:هرگاه یکی از شما روزه بگیرد باید سرش را روغن بمالد و مویش را مجعّد و میان فروهشته کرده و چشمانش را سرمه کند و تمام این کارها از بیم آن است که شیطان او را به ریا نکشاند.از این رو ابن مسعود گفت:روزهدار به صبح درآیید در حالی که خود را روغن مالیدهاید.این است ریاکاری دینداران در بدن.امّا دنیاداران با چاقی و صفای رنگ و راست قامتی و زیبارویی و نظافت بدن و نیرومندی اعضا و تناسب بودن آنها ریا میکنند.
(1)امّا ریا با هیئت آن است که موی سر را ژولیده کند و شارب را بتراشد و در حال راه رفتن سر خود را به زیر بیندازد و آرام حرکت کند و اثر سجده را در پیشانی باقی بگذارد و لباس خشن و پشمینه پوشیده و تا نزدیک نیمۀ ساق پا به خود پیچد و آستینها را کوتاه بکند و جامهها را نظافت نکند و پاره پاره رها سازد.و تمام این کارها را با ریا انجام دهد تا خود را پیرو سنّت و نیز پیرو بندگان صالح خدا نشان دهد،و از ریاکاری به شمار میآید پوشیدن جامههای وصلهدار و نمازگزاردن روی سجّاده و پوشیدن لباس کبود از باب شباهت به صوفیان با این که در باطن از حقیقت تصوّف خالی است همچنین ریاکاری است.انداختن پارچه روی عمّامه تا با آن عمل نشان دهد که از گرد و غبار راه پرهیز دارد و به خاطر متمایز بودنش به آن علامت تا چشمان مردم به او متوجّه شود.و از ریاکاری است که انسان نادان دراعه و طیلسان بپوشد تا مردم تصور کنند که وی از دانشمندان است.
ریاکارانی که در لباس پوشیدن ریا میکنند چند طبقهاند.بعضی از آنها کسانی هستند که با اظهار زهد میخواهند در نزد انسانهای صالح مقامی به دست بیاورند از این
ص:212
رو لباسهای کهنه و پاره و کوتاه و خشن میپوشند تا آنها را به رخ مردم بکشند،و اگر به آنها تکلیف شود که لباسهای متوسّط و تمیز که پیشینیان میپوشیدند بپوشند برایشان همانند سر بریدن است،زیرا بیم آن دارند که مردم بگویند:از زهد منصرف شده و از آن راه برگشته و به دنیا رغبت کرده است،گروه دیگر میخواهند که در نزد درستکاران و دنیاداران چون شاهان و تاجران مقبول و موجّه باشند،و اگر لباسهای گرانبها بپوشند قاریان آنها را ردّ میکنند و اگر لباسهای کهنه و ارزان بپوشند از چشم شاهان و ثروتمندان میافتند،و آنها میخواهند در نزد دنیاداران و دینداران موجّه باشند،از این رو در طلب لباسهای پشمینه نازک و عباهای نازک و جامههای چند تکّه رنگین و بلند بر میآیند و آنها را میپوشند و شاید بهای لباسهایشان به همان قیمت لباس ثروتمندان و هیئت و رنگش به رنگ لباس صالحان باشد،و بدینوسیله میخواهند در نزد هر دو گروه موجّه باشند.اگر به اینان پیشنهاد شود که لباسهای خشن و کثیف بپوشند در نزد آنها مانند سر بریدن آنهاست،چرا که بیم دارند از چشم شاهان و ثروتمندان بیفتند و اگر به آنها گفته شود که لباس دیبقی و کتان سفید نازک یا لباس بافته از تارهای سیم و زر بپوشند اگر چه قیمتش کمتر از قیمت لباسهای خودشان باشد بر آنها گران میآید از بیم آن که درستکاران بگویند:اینان به لباس دنیاداران رغبت کردهاند و هر طبقه از آنها موقعیّت خود را در لباس مخصوص میدارند از این رو بر او گران میآید که پستتر یا بالاتر از آن بپوشد اگر چه مباح باشد،چون میترسد نکوهش شود.امّا ریاکاری اهل دنیا به لباسهای گرانبها و مرکبهای بلند و انواع وسعتها در زندگی و تجمّلگرایی در پوشاک و مسکن و اثاث خانه و اسبهای سبک و با نشاط و لباسهای رنگین و طیلسان گرانبهاست و این نوع ریاکاری در میان مردم آشکار است،چرا که آنان در خانههایشان لباسهای خشن میپوشند و تا زمانی که غرق زینت نشدهاند بر آنها ناگوار است که با آن لباسهای خشن
ص:213
در برابر مردم ظاهر شوند.
(1) و ریای دینداران در موعظه و تذکار و به حکمت سخن گفتن و حفظ اخبار و آثار برای به کارگیری در مکالمات روزمرّه تا اظهار کنند که علم بسیار دارند و سخت به احوال پیشینیان صالح توجّه دارند.اینان در حضور مردم لبهایشان را به ذکر خدا میجنبانند و در حضور مردم،امر به معروف و نهی از منکر میکنند و در برابر منکرات خشم خود را نشان میدهند،و از این که مردم مرتکب گناهان میشوند اظهار تأسف میکنند.آهسته سخن میگویند و در خواندن قرآن صدا را نازک میکنند تا اظهار اندوه و ترس کنند؛و مدّعی حفظ حدیث و دیدار اساتید و کوبیدن در خانۀ راویان حدیث برای بیان ایراد موجود در لفظ حدیث هستند تا بصیرت خود را به احادیث اعلام دارند و برای اظهار دانش در علم حدیث به صحیح یا غیر صحیح آن میپردازند و به قصد ساکت کردن حریف با دلیل با او مجادله میکنند تا به مردم نشان دهند که در علم دین نیرومندند.ریاکاری در گفتار بسیار است و انواعش بیشمار،امّا ریاکاری دنیاداران در گفتار به حفظ اشعار و ضربالمثلها و آوردن عبارتهای شیوا و از بر کردن قواعد نحوی دور از ذهن برای به شگفت واداشتن دانشمندان و اظهار دوستی به مردم برای به دست آوردن دل آنهاست.
(2)مانند ریاکاری نمازگزار در طول دادن قیام و کشیدن و طول دادن سجده و رکوع و پایین انداختن سر و توجه نکردن به اطراف و آرامش و سکون و برابر ساختن قدمها و دستها و همچنین ریاکاری در روزه و جنگ و حج و صدقه دادن و اطعام کردن و خشوع در راه رفتن در هنگام دیدار دیگران مانند پلک بر هم نهادن و سر به زیر افکندن و تأمّل در سخن گفتن تا آنجا که ریاکار گاه به طرف حاجت خود تند راه میرود و هرگاه یکی از دینداران متوجّه او شود از بیم آن که او را به شتاب و کمی
ص:214
وقار نسبت دهد با وقار حرکت خود را ادامه میدهد و سر به زیر میافکند،و اگر آن مرد غایب شود به همان شتاب خود باز میگردد و چون دوباره او را ببیند به خشوع باز میگردد و به یاد خدا نیست تا برای او خشوع کند بلکه خشوع او برای این است که مبادا شخصی بر حال او مطّلع شود و اعتقادش به این که وی از عابدان و صالحان است.دربارۀ او تغییر کند.ممکن است ریاکار هرگاه مطلب یاد شده را بشنود شرم داشته باشد از آن که راه رفتن او در خلوت با راه رفتنش در جلو مردم متفاوت باشد و خود را وادار کند که در خلوت نیز خوب راه برود تا هرگاه مردم او را ببینند نیاز به تغییر روش راه رفتن نداشته باشد.و چنین میپندارد که با این کار از ریا رهایی یافته در صورتی که ریاکاری او چند برابر شده است،چرا که در خلوت هم ریاکار شده است.او راه رفتن خود را که در خلوت نیکو ساخته برای بیم و شرم از خدا نیست،بلکه برای آن است که در حضور مردم نیز خوب راه برود.امّا ریاکاری دنیاداران به تکبّر و نازفروشی و حرکت دادن دستها و آهسته گام زدن و گرفتن دامن لباس و چرخاندن دو طرف بدن است تا با آن حرکات شکوه و جلال خود را نشان دهند.
(1) مانند کسی که خود را به زحمت میاندازد تا دانشمندی از او وقت ملاقات بگیرد تا بگویند:فلان عالم با فلانی دیدار کرده است یا عابدی با او دیدار کند تا بگویند:دینداران به دیدار فلانی تبرّک جسته و به نزد او میروند،یا سلطانی یا کارگزار او به دیدنش بروند تا گفته شود:
سلاطین به خاطر درجات مهمّی که در دین دارد به او تبرّک میجویند،یا مانند کسی که بسیار از اساتید یاد میکند تا نشان دهد که اساتید بسیاری را ملاقات و از آنان استفاده کرده است،و به اساتیدش ببالد و این بالیدن در هنگام مخاصمه با دیگران آشکار میشود که به دیگران میگوید:تو کدام استاد را دیدهای؟در حالی که من فلان استاد و
ص:215
فلان را ملاقات کردهام و شهرها را گشته و به اساتیدی خدمت کردهام،و سخنانی نظیر اینها بر زبان میآورد.مجموع چیزهایی که ریاکاران به آنها ریا میکنند همینهاست و تمام آنها با این ریاکاریها جویای مقام و منزلت در دلهای بندگان خدایند.بعضی از ریاکاران به همین که مردم به آنها اعتقاد خوبی داشته باشند قانعند،چه بسا راهبانی که سالهای زیادی در دیر خود از مردم کناره بگیرند و چه بسیار عابدانی که مدتها در قلّۀ کوهی عزلت گزینند و پنهان شدنشان برای این است که میدانند در دلهای مردم جای میگیرند و اگر بدانند که در دیر و صومعۀ خود به جرمی نسبت داده میشوند پریشان خاطر میشوند و به این که خدا از پاک بودنشان آگاه است قناعت نمیکنند،بلکه از بدگمانی مردم به آنها غمگین شده و میکوشند با چارهجویی زیاد آن بدگمانی را از دلهای مردم برطرف سازند با این که از مال مردم طمع بریدهاند لیکن تنها موجّه بودن را دوست دارند،زیرا چنان که در انگیزههای وجاهت نقل کردیم موجّه بودن در نزد مردم لذّتبخش است؛چرا که یک نوع قدرت و سلطه و کمال آنی است،اگر چه زود برطرف میشود و جز نادانان کسی بدان فریفته نمیشود ولی بیشتر مردم نادانند.بعضی از ریاکاران تنها به موجّه شدن قانع نیستند بلکه علاوه بر آن میخواهند که دیگران زبان به ستایش آنان بگشایند.برخی شهرت و آوازه در شهرها را طالبند تا مردم بسیاری نزد ایشان رفت و آمد کنند.بعضی میخواهند در نزدشان شاهان شهرت یابند تا شفاعتشان مقبول افتد و به وسیلۀ آنها حاجتهای مردم برآورده شود و به این وسیله در نزد تمام مردم محبوب و موجّه شوند.هدف برخی از ریاکاران این است که با ریاکاری به جمع کردن مال بیارزش دنیا بپردازند،اگر چه از مال وقف و یتیمان و دیگر اموال حرام باشد و این گروه بدترین طبقات ریاکاران هستند و با عواملی که یاد کردیم ریا میکنند.این بود حقیقت ریا و آنچه با آن ریا تحقّق مییابد.
ص:216
(1)اگر کسی بگوید:با توجّه به مطالب یاد شده آیا ریا حرام است،یا مکروه،یا مباح؟ یا در آن تفصیل و شرح است؟ میگوییم:در حکم ریا شرح و تفصیل است،زیرا ریا جاه طلبی است و آن یا به وسیلۀ امور عبادی محقّق میشود یا امور غیر عبادی.اگر به غیر امور عبادی باشد مانند طلب کردن مال است.بنابراین از آن جهت که وی طالب موجّه شدن در دلهای مردم است حرام نیست.امّا همان طور که به دست آوردن مال با نیرنگها و وسایل ممنوع ممکن است جاه طلبی نیز چنان است.و همان طور که به دست آوردن مال اندک که مورد نیاز انسان میباشد ستوده است به دست آوردن کمی موقعیّت و آبرو که با آن از آفتها محفوظ بماند ستوده میباشد؛همان چیزی که یوسف(علیه السلام)طلب کرد آنجا که گفت:
إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ ،و همان طور که در مال زهر کشنده و پادزهر سودمند است در جاه نیز وجود دارد و چنان که مال بسیار انسان را به بیهودگی و طغیان میکشاند و یاد خدا و آخرت را به فراموشی میسپارد جاه و منزلت بسیار نیز چنان است،بلکه خطر و فتنۀ جاه بیشتر از فتنۀ مال است و چنان که نمیگوییم:مالک شدن مال بسیار حرام است نمیگوییم:تصاحب کردن دلهای بسیار حرام است،مگر آنگاه که بسیاری مال و جاه انسان را به انجام کارهای غیر مجاز وادار کند.آری همان طور که همّت گماشتن به افزونی مال سرچشمۀ تمام بدیهاست،همّت گماشتن به گسترش جاه و منزلت نیز منشأ همۀ بدیهاست و مال دوست و جاه طلب بر ترک گناهان قلبی و زبانی و غیر آن قادر نیست؛امّا گسترش جاه و منزلت بدون حرصورزی در به دست آوردن و غمگین نشدن از زوال آن زیانی ندارد.از این روست که هیچ مقام و منزلتی گستردهتر از منزلت رسول خدا(صلی الله علیه و آله)و علمای دین که پس از آن حضرت بودند وجود ندارد،امّا همّت گماشتن به جاه طلبی اگر چه موجب نقصان در دین است حرام نیست.بنابراین میگوییم پوشیدن
ص:217
لباس خوب هنگام بیرون شدن به طرف مردم ریاکاری است.امّا حرام نیست،زیرا ریاکاری در امر عبادی محسوب نمیشود بلکه در امور دنیوی است و هر تجمّل و آراستگی در برابر مردم همین حکم را دارد و دلیل بر آن روایت عایشه است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله)روزی قصد بیرون رفتن به سوی یارانش کرد و در آب کوزهای نگریست و عمامه و موی خود بیاراست.عایشه گفت:ای رسول خدا آیا این کار را میکنی؟حضرت فرمود:«آری،خدا دوست میدارد که بنده در هنگام بیرون رفتن به سوی برادرانش خود را بیاراید.» (1)آری این عمل از رسول خدا(صلی الله علیه و آله)عبادت بود چرا که او مأمور به دعوت مردم و تشویق آنها به پیروی از خود دلجویی آنان بود،اگر از چشم آنها میافتاد به پیروی از او رغبت نمیکردند.از این رو بر او واجب بود که بهترین حالات خود را برایشان آشکار سازد تا از چشمان مردم نیفتد،زیرا چشم مردم عوام ظاهر را میبیند نه باطن را و قصد پیامبر(صلی الله علیه و آله)این بود و نیز اگر کسی از آراستن خود در چشم مردم این قصد را داشته باشد که از نکوهش و ملامت آنها بپرهیزد و آنها را به احترام و تعظیم خود وادارد امر مباحی را قصد کرده است،زیرا بر آدمی رواست که از رنج نکوهش بپرهیزد و آسایش انسگیری با برادران را بخواهد و هرگاه مردم او را نامرتب و کثیف بدانند با او انس نمیگیرند.در این صورت ریاکاری در امور غیر عبادی گاه مباح و گاه عبادت و گاه نکوهیده است و این بر حسب هدف شخص است؛از این روست که میگوییم هرگاه شخص مال خود را بر گروهی ثروتمند انفاق کند و قصدش عبادت و صدقه دادن نیست، بلکه برای این است که مردم او را بخشنده بدانند ریاکاری حلال است و نظایر آن نیز چنین است.
امّا ریاکاری که در عبادات مانند:زکات و نماز و جنگ و حجّ ریا میکند دو حالت دارد:
ص:218
1) (77) عراقی گوید:این حدیث را ابن عبدی در الکامل از حدیث عایشه روایت کرده است.
1-قصدش فقط ریاکاری است و به ثواب نظر ندارد.عبادت چنین ریاکاری باطل است چون ارزش اعمال وابسته به نیّت است و این عمل به قصد عبادت انجام نشده و تنها عملش باطل نمیشود تا بگوییم:همان حالت پیش از عبادت را دارد بلکه به مدلول روایات با آن ریا گناه کرده است و در این عمل قصد دو چیز کرده است که به عبادت مربوط است و آن نیرنگ و حیله است،چون مردم را به این توهّم افکنده که در عبادتش مخلص و مطیع خدا و دیندار است،در حالی که چنین نیست.علاوه بر این نیرنگ در امور دنیا نیز حرام است.تا آنجا که اگر قرض عدهای را ادا کند و آنها را به این توهّم بیندازد که این کار را بدون چشمداشت کرده است تا او را بخشنده بدانند،گناه کرده است؛چون در این عمل نیرنگ و تصاحب دلها با حیله وجود دارد.گناه دوّم در ارتباط با خداست و آن این است که هرگاه در عبادت خدا قصد(خوشامد)مردم را بکند خدا را استهزا کرده است؛از این رو قتاده گوید:هرگاه بندهای ریا کند خداوند به فرشتگانش میفرماید:به او بنگرید چگونه مرا ریشخند میکند.حکایت آن مانند این است که در تمام روز در برابر شاهی از شاهان بایستی چنان که خوی چاکران است ولی ایستادنت فقط برای نگاه کردن به یکی از کنیزان یا غلامان شاه باشد چرا که اگر قصدت از این کار نزدیکی به شاه و خدمت به او نباشد او را مسخره کردهای.پس چه تحقیری بالاتر از آن است که قصد بنده از بندگی خدا خودنمایی در برابر بندهای باشد که نفع و ضرری ندارد و آیا این رفتار جز به گمان آن است که آن بنده در فراهم ساختن اهداف او از خدا تواناتر است و تقرّب جستن به او از تقرّب به خدا سزاوارتر؟زیرا او را بر مالک الملوک ترجیح داده است و او را مقصد عبادت خویش قرار داده و کدام ریشخند بالاتر از این است که بنده را ما فوق مولا قرار دهند؟این نوع ریاکاری از بزرگترین مهلکات است؛از این رو پیامبر(صلی الله علیه و آله)آن را«شرک اصغر» (1)نامیده است.آری بعضی از درجات ریا
ص:219
1) (78) این حدیث را احمد در مسند خود،ج 5،ص 425،از حدیث محمود بن لبید روایت کرده و پیش از این نقل شد.
شدیدتر از بعض دیگر است چنان که شرح آن بزودی در درجات ریا خواهد آمد و هیچ یک از درجات آن به تناسب شیئی مورد ریا از گناه بسیار یا کم خالی نیست و اگر هیچ چیز در ریا نبود،جز سجود و رکوع برای غیر خدا،همین امر برای گناه شمردن ریا کفایت میکرد؛زیرا هرگاه در عبادت قصد تقرّب به خدا نکند قصد تقرّب به غیر خدا کرده است و بجانم سوگند اگر در سجده غیر خدا را قصد کرده باشد کفری است آشکار جز این که ریا کفر پنهان است زیرا در قلب ریاکار،مردم بزرگ جلوه کردهاند و این بزرگی موجب شده که برای آنها رکوع و سجود کند و در سجده از جهتی مردم تعظیم شدهاند و هرگاه در سجده قصد تعظیم خدا برطرف شود و تعظیم مخلوق بماند نزدیک به شرک میشود جز این که قصد ریاکار این است که خود را در دل کسی که به او تعظیم میکند بزرگ جلوه دهد و به این وسیله در خود صورت تعظیم برای خدا را اظهار میدارد،از این جهت شرک خفی است نه جلی و این(عمل)کمال نادانی است و فقط کسی به آن اقدام میکند،که شیطان او را فریفته باشد و او را به این توهّم افکنده باشد که سود و زیان و روزی و اجل و مصلحت حال و آیندۀ او در اختیار بندگان است،بیش از آن که در اختیار خداست.از این رو صورت خود را از خدا به طرف مردم برگردانیده و به دل متوجّه آنها شده تا دل آنها را به خود متمایل سازد و اگر خداوند آنها را در دنیا و آخرت به مردم واگذارد کمترین مکافات عمل او خواهد بود؛زیرا تمام بندگان ناتوانند و سود و زیانشان در دست خودشان نیست تا چه رسد به دیگران.در دنیا حال چنین است،پس چگونه خواهد بود حال او در آن روزی که نه از پدر برای پسر کاری ساخته است و نه از پسر برای پدر،بلکه پیامبران در آن روز میگویند:خودم،خودم،پس چگونه نادان ثواب آخرت و نزدیکی به خدا را با چیزی که به طمع کاذب خود در دنیا از مردم انتظار دارد عوض میکند؟بنابراین شایسته است که شک نکنیم در این که از نظر عقل و نقل هر کس در بندگی خدا ریا کند مورد خشم خداست.این در صورتی است که قصد مزد نکند؛
ص:220
امّا اگر در زکات دادن و نمازگزاردن خود قصد مزد و ستایش را بکند شرکی است که با اخلاص مخالف است و ما حکم آن را در کتاب اخلاص نقل کردیم و آنچه در این بخش از سخنان بزرگان نقل کردیم دلالت داشت که چنین عبادتی هرگز مزد و ثوابی ندارد.
(1)باید دانست که برخی از بابهای ریا از بعضی دیگر دشوارتر و سختتر است و اختلاف مراتب آن بر حسب اختلاف و تفاوت ارکان آن است و ارکانش سه چیز است:
آنچه به وسیلۀ آن ریا تحقّق مییابد،و آنچه به خاطر آن ریا میشود،و خود قصد ریا.
(2) و آن چهار درجه دارد:
الف:فقط ریاکاری است بیآن که قصد عبادت خدا و ثواب در کار باشد.
ب:ریا توأم با قصد ثواب است ولی قصد ثواب از قصد ریا ضعیفتر است.
ج:قصد ثواب با قصد ریا برابر باشد.
د:قصد ثواب قویتر از قصد ریا باشد.
درجۀ اول که از همه درجات شدیدتر است این است که ریاکار هرگز قصد ثواب نداشته باشد مانند کسی که در برابر مردم نماز میخواند و اگر تنها باشد نماز نمیخواند، بلکه گاه بدون وضو با مردم نماز میگزارد.چنین شخصی فقط قصدش ریاکاری است و در پیشگاه خدا مورد خشم است.همچنین است کسی که از بیم نکوهش مردم زکات میدهد و قصد ثواب ندارد و اگر خودش تنها باشد زکات را نمیپردازد و این بالاترین درجات ریاست.
درجۀ دوم این است که علاوه بر ریا قصد ثواب هم دارد ولی قصد ثواب در او ضعیف است به طوری که اگر در خلوت باشد آن عمل را انجام نمیدهد و قصد ثواب او را به عمل عبادی وانمیدارد و اگر قصد ثواب نباشد یقینا قصد ریا او را به عمل
ص:221
وامیدارد.این درجه نزدیک به درجۀ قبل است و قصد ثواب که در واداشتن او به عمل مستقل نیست،گناه و خشم الهی را از او برطرف نمیسازد.
درجۀ سوم این است که قصد ثواب با قصد ریا برابر باشد،به طوری که اگر یکی باشد و دیگری نباشد انگیزۀ انجام کار را ندارد و چون هر دو انگیزۀ جمع شود میل به کار پیدا میشود یا هر یک از ثواب و ریا به گونهای باشد که اگر یکی از آنها فراهم شود میتواند او را به عمل وادارد در مورد چنین شخصی باید گفت آنچه اصلاح کرده با آنچه تباه کرده برابر است و امیدواریم که بدهکار نشود،یعنی نه ضرر کند و نه بهره ببرد یا ثواب او به همان میزان کیفرش باشد؛ولی ظاهر روایات دلالت دارد که چنین شخصی سالم نمیماند یعنی ثواب و عقابش برابر نیست و ما در کتاب اخلاق دراینباره سخن گفتهایم.
درجۀ چهارم این است که مطّلع شدن مردم از عبادت او در نظرش ترجیح داشته باشد و نشاط او را در عبادت تقویت کند و اگر اطّلاع مردم هم نباشد عبادت را ترک نمیکند(قصد عبادت در او قوی است)و اگر تنها قصد ریا بود به عبادت اقدام نمیکرد و گمان ما این است و خدا میداند-که(در این صورت)اصل ثواب از بین نمیرود ولی از ثواب کاسته میشود یا بهاندازۀ قصد ریا کیفر میشود و بهاندازۀ قصد ثواب به ثواب میرسد و امّا گفتار پیامبر(صلی الله علیه و آله)که:«خداوند میفرماید نسبت به شرک از همه بینیازترم». (1)بر موردی حمل شده که قصد ثواب و ریا برابر باشد یا قصد ریا بیش از ثواب باشد.
(1) که همان عبادات است و این دو قسم میشود:
ص:222
1) (79) این حدیث را ابن ماجه،در(سنن)،به شمارۀ 4205،روایت کرده و پیش از این گذشت،و احمد نیز آن را روایت کرده است و رجال روایتی او رجال صحیح است.
1-ریا در اصول عبادات، 2-ریا در اوصاف عبادات.
قسم اول که از همه شدیدتر است،ریا در اصول عبادت است که خود سه درجه دارد:
نخستین درجۀ ریا در اصل ایمان است که شدیدترین انواع ریا میباشد و چنین ریاکاری در دوزخ مخلّد است،زیرا او کسی است که شهادتین را بر زبان میآورد در حالی که باطنش آکنده از تکذیب است،لیکن به اسلام ظاهری ریا میکند.خداوند متعال در چند جای قرآن از این نوع ریاکاری یاد کرده است: إِذا جاءَکَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّکَ لَرَسُولُ اللّهِ وَ اللّهُ یَعْلَمُ إِنَّکَ لَرَسُولُهُ وَ اللّهُ یَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقِینَ لَکاذِبُونَ (1)یعنی انسان از گفتارشان پی به باطنشان میبرد.
خدای متعال میفرماید: وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یُعْجِبُکَ قَوْلُهُ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ یُشْهِدُ اللّهَ عَلی ما فِی قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ. وَ إِذا تَوَلّی سَعی فِی الْأَرْضِ (2)تا آخر آیه.
و فرمود: وَ إِذا لَقُوکُمْ قالُوا آمَنّا وَ إِذا خَلَوْا عَضُّوا عَلَیْکُمُ الْأَنامِلَ مِنَ الْغَیْظِ. (3)
و فرمود: یُراؤُنَ النّاسَ وَ لا یَذْکُرُونَ اللّهَ إِلاّ قَلِیلاً. (4)آیات قرآنی دربارۀ منافقان بسیار است و در آغاز ظهور اسلام نفاق و ریاکاری به خاطر رسیدن به بعضی اهداف در میان کسانی که به ظاهر مسلمان میشدند بسیار بود؛ولی در زمان ما چنین ریایی اندک است.امّا نفاق در میان کسانی که در باطن دین ندارند و منکر بهشت و
ص:223
1) (80) منافقون/2:هنگامی که منافقان نزد تو میآیند میگویند ما شهادت میدهیم که حتما تو رسول خدایی-خداوند میداند که تو قطعا رسول او هستی-ولی خداوند شهادت میدهد که منافقان دروغگویند.
2) (81) بقره/203-204:بعضی از مردم کسانی هستند که گفتار آنها در زندگی دنیا مایۀ اعجاب تو میشود،و خداوند بر آنچه در دل(پنهان میدارند)گواه است(در حالی که)آنان سرسختترین دشمنانند. (نشانه این است که)هنگامی که روی بر میگردانند کوشش در راه فساد در زمین میکنند.
3) (82) آل عمران/119:هنگامی که شما را ملاقات میکنند(به دروغ)میگویند ایمان آوردهایم،امّا هنگامی که تنها میشوند،از شدّت خشم بر شما سر انگشتان خود را به دندان میگزند.
4) (83) نسا/142:در برابر مردم ریا میکنند و خدا را جز اندکی یاد نمینمایند.
دوزخ و آخرتند و تمایل به گفتۀ ملحدان دارند بسیار است یا از باب تمایل به افراد بیبند و بار معتقدند که بساط شریعت برچیده شده است یا اعتقاد به کفر و بدعت دارند و خلاف اعتقاد خود را اظهار میدارند.اینان از منافقان و ریاکارهایی هستند که در آتش مخلّدند و ریایی بالاتر از آن وجود ندارد،و حال این گروه بدتر از حال کافرانی است که کفر خود را آشکار میکنند زیرا آنان میان کفر باطنی و نفاق ظاهری جمع کردهاند.
درجۀ دوّم ریا نسبت به اصول عبادتها با تصدیق داشتن اصل دین همراه است و این نوع ریا نیز گناهش در پیشگاه خدا بزرگ است ولی کمتر از نوع اوّل است،به عنوان مثال مال مردی در دست دیگری است و به او فرمان میدهد که از بیم نکوهش(مردم) زکات بدهد؛در حالی که خدا میداند که اگر مال در دست خودش میبود زکات نمیداد.
یا وقت نماز میرسد در حالی که او در میان گروهی است،پس با آنها نماز میگزارد با آن که عادتش آن است که در خلوت نماز را ترک کند.همچنین ماه رمضان روزه میگیرد در حالی که میخواهد پنهان از مردم باشد تا افطار کند؛در نماز جمعه حاضر میشود و اگر از بیم نکوهش(مردم)نباشد هرگز به نماز جمعه نمیرود؛یا صلۀ رحم میکند و به پدر و مادرش نیکی روا میدارد امّا نه به خاطر میل به ثواب بلکه از ترس مردم؛یا به جنگ میرود و حجّ میگزارد و قصدش ریاکاری است.این گونه ریاکار اصل ایمان به خدا را دارد و معتقد است که جز او معبودی نیست و اگر به او تکلیف شود که غیر خدا را بپرستد و برایش سجده کند این کار را نخواهد کرد،ولی بر اثر تنبلی عبادات را ترک میکند و آنگاه که مردم از عبادت او آگاه شوند بر سر نشاط میآید و به عبادت میپردازد و برایش منزلت داشتن در نزد مردم محبوبتر از منزلت داشتن در پیشگاه خداست و بیم از نکوهش مردم بیشتر از بیمش از کیفر خداست و رغبتش به ستایش مردم بیشتر از پاداش خداست و این کمال نادانی است و صاحب این ریا سزاوار خشم الهی است،اگر چه از نظر اعتقادی اصل ایمان را از دست نداده است.
ص:224
درجۀ سوّم این است که در ایمان و واجبات ریا نمیکند ولی در مستحبّات و سنّتهایی که ترکش گناه ندارد ریا میکند.چنین شخصی در خلوت نسبت به انجام آنها کاهل است چون میل به ثواب مستحبّات در او قوی نیست و لذّت تنبلی را بر امید به ثواب مستحبّات ترجیح میدهد،آنگاه ریا او را بر انجام آنها برمیانگیزد مانند؛حضور در نماز جماعت،عیادت بیمار،تشییع جنازه و غسل میّت،نماز شب خواندن،روزه در روز عرفه و نظیر اینها.گاه شخص ریاکار تمام اعمال(مستحبّ)یاد شده را از بیم نکوهش مردم یا ستایش خواهی انجام میدهد،و خدای متعال میداند که اگر تنها باشد عملی بیشتر از واجبات انجام نمیدهد.این نوع ریا نیز مهمّ است ولی از نوع پیش از آن پایینتر است،زیرا ریاکار قبلی سپاس مردم را بر سپاس خدا ترجیح میداد و ریاکار مورد بحث نیز همین کار را میکند و از نکوهش مردم پرهیز میکند ولی از نکوهش خدا پرهیز نمیکند و گویی نکوهش مردم در نزد او بالاتر از کیفر خدای متعال است.امّا ریاکار مورد بحث(یعنی درجه سوّم)کار ریاکار(درجه دوّم)را نکرده است چرا که اگر عمل مستحبّ را ترک کند کیفر نمیشود و گویی جرمش نصف جرم ریاکار اوّل است و کیفرش نیز نصف کیفر اوست،این بود ریاکاری در اصول عبادات.
بخش دوّم ریا در اوصاف عبادات است نه اصول آن و این نیز سه درجه دارد:
درجۀ اول ریا کردن در انجام عملی است که ترک آن موجب نقصان عبادت است؛ مانند کسی که قصد دارد رکوع و سجود را کوتاه کند و قرائت را طول ندهد ولی آنگاه که مردم او را میبینند رکوع و سجود را خوب انجام میدهد و نشستن بین دو سجده را کامل میکند.ابن مسعود گفته است:هر کس این عمل را انجام دهد پروردگار خویش را سبک شمرده است،یعنی اهمیّت نمیدهد به این که خدا در خلوت به حال او آگاه است و هرگاه انسانی از او آگاه شود نماز را خوب میخواند هر کس در برابر شخصی چهار زانو یا در حالی که تکیه داده نشسته باشد و غلام آن شخص وارد شود،پس برخیزد و خوب
ص:225
بنشیند،غلام را بر آقا مقدّم داشته و ناگزیر به آقا بیاحترامی کرده است،حال ریاکاری که در حضور مردم نه در خلوت نماز را خوب میخواند نیز همین است.همچنین است کسی که عادت دارد زکات خود را از دینارهای پست یا گندمهای نامرغوب بدهد و هرگاه دیگری مطلع میشود از بیم نکوهش او از نوع خوب میپردازد؛و نیز روزهداری که در حال روزه به خاطر مردم و ترس از نکوهش آنها از غیبت و دشنام خودداری میکند و این کار را بخاطر کامل کردن عبادت روزه انجام نمیدهد.این نوع ریا نیز از ریاکاریهای ممنوع است،چرا که وی مخلوق را بر خالق مقدّم داشته ولی گناهش کمتر از ریاکاری در اصول عبادت است.
اگر ریاکار بگوید:من توجّه زیاد و طول رکوع و سجود را برای مصونیّت از زبان مردم و غیبت آنها انجام دادم،زیرا آنها وقتی ببینند که رکوع و سجود را سبک انجام میدهم و بسیار به جایی توجّه دارم زبان به نکوهش و غیبت من میگشایند از این رو خواستم آنها را از این گناه باز دارم،باید به او گفته شود:این نیرنگ شیطان است و مسئله چنین نیست،زیرا ضرری که از نقصان نمازت به تو رسیده-نماز خدمت به مولای توست-بیش از غیبت دیگران است،و اگر انگیزۀ دینی تو را به این کار واداشته است باید به خودت بیشتر رحم کنی.حکایت تو در این مورد حکایت کسی است که کنیزی را نزد سلطانی میفرستد تا ولایت و حکومتی به او بدهد.این کنیز احول و زشت را در حالی که دامن لباسش بریده شده نزد سلطان میفرستد.سلطان در صورتی که تنها باشد به این کار اهمیّت نمیدهد،امّا هرگاه بعضی از غلامان در خدمت او باشند از بیم نکوهش غلام سلطان از این کار امتناع میکند.چنین کاری محال است زیرا کسی که از غلام سلطان پرهیز میکند شایسته آن است که از خود سلطان بیشتر پرهیز کند.آری ریاکار در این مورد دو حالت دارد:
1-قصدش ازین ریاکاری منزلت یافتن و ستایش مردم است و این حالت قطعا
ص:226
حرام است.
2-این که بگوید:من در نیک انجام دادن رکوع و سجود نمیتوانم اخلاص داشته باشم و اگر نمازم را سبک بخوانم در پیشگاه خدا ناقص خواهد بود و مردم با نکوهش و غیبت خود مرا میآزارند و با نیک انجام دادن هیئت نماز نکوهش آنها دفع میشود و امید به ثواب هم ندارد پس این بهتر از آن است که خوب خواندن نماز را ترک کنم و در نتیجه هم ثواب از دست برود و هم مورد نکوهش باشم.در این سخن کمی تأمّل است.و صحیح آن است که بر این شخص واجب است که خوب نماز بگزارد و خلوص داشته باشد.و اگر نتواند نیّت خود را خالص سازد شایسته است که در خلوت عادت خود را استمرار بخشد و نباید نکوهش(مردم)را با ریاکاری در بندگی خدا دفع کند،چرا که این عمل چنان که پیش از این گفتیم استهزا نسبت به خداست.
درجۀ دوّم ریا در عملی است که اگر ترک آن کند نقصانی حاصل نمیشود،ولی انجام آن مکمّل عبادت اوست؛مانند طول دادن رکوع و سجود و کشیدن بدن در وقت قیام و نیکو ساختن هیئت در حال نماز و بلند کردن دستها و شتافتن برای ادای تکبیر نخستین و اعتدال را نیکو ساختن و در قرائت،خواندن بیش از سورهای که معمول است و نیز بسیار خلوت کردن در ماه رمضان و سکوت طولانی و انتخاب بهترین جنس در پرداخت زکات و آزاد سازی غلام گرانبها برای کفّاره،تمام اینها از مواردی است که اگر تنها باشد آنها را انجام نمیدهند.
درجۀ سوّم آن است که در کارهای زایدی که حتی جزء مستحبّات هم نیست ریا کند،مانند حاضر شدن در جماعت پیش از مردم به قصد قرار گرفتن در صف اوّل و سمت راست امام و نظایر آن و تمام این امور از مواردی است که خدا میداند اگر تنها باشد اهمیّت نمیدهد که کجا بایستد و نماز بگزارد.این بود درجات ریا نسبت به آنچه مورد ریا واقع میشود و بعضی از آن مبغوضتر از دیگری است و تمام اقسامش
ص:227
نکوهیده است.
(1)زیرا ناگزیر ریاکار هدفی دارد و ریاکاری او یا برای به دست آوردن مال یا دیگر اغراض است و سه درجه دارد:
درجۀ اوّل که بدترین و سختترین آنهاست آن است که هدفش قدرت یافتن بر گناه باشد؛مانند کسی که در عبادات خود ریا میکند و با انجام مستحبّات بسیار و پرهیز از امور شبههدار اظهار تقوا و پارسایی میکند تا به امانت معروف شود،و تولیت قضاوت و موقوفات و وصیّتها یا سرپرستی اموال یتیمان به او واگذار شود،یا زکات و صدقات به او تسلیم شود تا آنچه میتواند از آن بردارد یا امانتها را به او بسپارند پس آنها را گرفته و انکار کند یا مالهایی که در راه مکّه باید انفاق شود به او داده شود تا بتواند تمام یا بخشی از آن را تصاحب کند،یا با آن اعمال حاجیان از او پیروی کرده و با نیروی آنها به گناهان که جزء اهداف فاسد اوست برسد.گاه بعضی از این افراد به لباس صوفیان و قیافۀ خاشعان در میآیند و به عنوان پند و موعظه سخن حکیمانه میگویند و قصدشان کسب محبوبیّت در نزد زنی یا پسر بچهای است تا بتوانند به فسق و فجور بپردازند.گاه این گروه در مجلس علم و تذکار و دورههای قرآن حاضر میشوند و به شنیدن مباحث علمی و قرآن رغبت نشان میدهند ولی هدفشان نگاه کردن به زنان و کودکان است؛یا به حجّ میرود و مقصدش دست یافتن به پسر بچّه یا زنی در میان رفیقان خود است.این گروه مبغوضترین ریاکاران در پیشگاه خدای متعالند،زیرا عبادت پروردگار خود را نردبانی برای وصول به گناه و آن را ابزار و سرمایۀ و وسیلۀ تجارت برای فسق و فجور خود قرار دادهاند،نزدیک به این گروه است-اگر چه پایینتر از آن-کسی که جرمی مرتکب شده و به آن متّهم است و بر آن پافشاری دارد و میخواهد رفع تهمت از خود کند،از این رو اظهار تقوا میکند مانند کسی که منکر امانتی است و مردم او را متّهم به(خوردن)آن
ص:228
میکنند؛پس از مال خود صدقه میدهد تا بگویند:او از مال خود صدقه میدهد چگونه مال دیگران را حلال میداند؟همچنین کسی که متّهم به داشتن رابطۀ نامشروع با زنی یا پسر بچّهای است و با خشوع و اظهار تقوا میخواهد تهمت را از خود دور سازد.
درجۀ دوّم این است که هدفش رسیدن به لذّت مباح از لذّتهای دنیاست مانند مال یا ازدواج با زنی زیبا یا بزرگوار مانند کسی که اظهار اندوه و گریه میکند و به موعظه و پند مشغول میشود تا مال به او ببخشند و زنان به ازدواج با او رغبت کنند.پس قصدش یا ازدواج با زن معیّنی است،یا به طور نامعین با زنی بزرگ قصد ازدواج دارد یا مانند کسی که مایل است با دختر عالمی یا عابدی ازدواج کند.از این رو اظهار علم و عبادت میکند تا وی دختر خود را به ازدواج با او ترغیب کند.این ریا ممنوع است،زیرا این ریاکار با عبادت خدا در پی کالای دنیاست ولی کیفر این نوع ریا کمتر از نوع اوّل است،چرا که آنچه مطلوب اوست مباح است.
درجۀ سوّم این است که قصدش رسیدن به لذّتی و به دست آوردن مالی یا ازدواجی است،ولی از بیم آن که مبادا به او به دیدۀ نقص بنگرند و از زاهدان و خواص شمرده نشود و او را جزء عوام بدانند اظهار عبادت میکند؛مانند کسی که با شتاب راه میرود و پس از آگاه شدن مردم از حال او آرام راه میرود و عجله نمیکند تا نگویند:
سبک است و اهل وقار نیست.همچنین مبادرت به خنده و شوخی میکند و بیم آن دارد که به چشم حقارت بدو بنگرند و پس از خنده و شوخی استغفار میکند آه سردی میکشد و خود را غمگین نشان میدهد و میگوید:چه بسیار انسان از خود غافل است،در حالی که خدا میداند اگر در خلوت باشد این عمل بر او گران نمیآید،و تنها از آن میترسد که به چشم حقارت بدو بنگرند نه به دیدۀ احترام،و مانند کسی که میبیند گروهی نماز مستحبّی میخوانند یا نماز شب یا روزۀ مستحبّی میگیرند یا صدقه میدهند و از بیم آن که مبادا به کاهلی منسوب شود و به عوام ملحق گردد،با آنها در این اعمال همراهی
ص:229
میکند در حالی که اگر تنها باشد هیچ یک از آن اعمال را انجام نمیدهد،و مانند کسی که روزۀ مستحبّی میگیرد و در آن روز تشنه میشود و از بیم آن که مردم بفهمند که ندارد آب نمینوشند و هرگاه به او گمان روزه داشته باشند به خاطر مردم غذا نمیخورد یا به خوردن غذایی فرا خوانده میشود ولی نمیخورد تا گمان برند روزهدار است و گاه به صراحت نمیگوید روزه دارم بلکه میگوید:عذری دارم،و آن جمع میان دو کار زشت است،چرا که خود را روزهدار قلمداد میکند سپس خود را مخلص نشان میدهد نه ریاکار و از این که عبادتش برای مردم بازگو شود و ریاکار شود پرهیز میکند و میخواهد بگویند:وی عبادات خود را پنهان میدارد.آنگاه اگر مجبور به نوشیدن آب شود طاقت نمیآورد بلکه به روشنی یا به کنایه عذری برای خود ذکر میکند.مثلا اظهار مرض میکند که موجب عطش زیاد میشود و مانع از روزه است یا میگوید:برای خوشحالی فلانی افطار کردهام و گاه همان سخن را در هنگام آب نوشیدن نمیگوید تا به او گمان نرود که به ریا عذر میآورد ولی صبر میکند،سپس در ضمن داستانی به طور کنایه عذر خود را نقل میکند؛مانند این که میگوید:فلانی برادران را دوست میدارد و سخت مایل است که آدمی از غذایش بخورد و امروز به من اصرار کرد و چارهای نداشتم که او را دلخوش سازم،یا بگوید:قلب مادرم ضعیف و به من مهربان است و گمان میکند که اگر روزه بگیرم بیمار میشوم و نمیگذارد روزه بگیرم.این گفته و نظایر آن نشان ریاکاری است و بر زبان انسان نمیآید مگر آن که شمّهای از ریا در وجود آدمی باشد.امّا انسان مخلص اهمیّت نمیدهد که مردم چگونه به او مینگرند؛پس اگر مایل به روزه گرفتن نیست و خدا هم میداند نمیخواهد که دیگران به چیزی دربارۀ او معتقد باشند که مخالف با علم خداست تا حیلهگر به شمار آید،و اگر مایل باشد برای خدا روزه بگیرد.به همان آگاهی خدا از روزهاش قناعت میکند و دیگری را در روزه شریک خدا قرار نمیدهد.گاه به دل کسی خطور میکند که اگر روزهداری خود را اظهار کند دیگران به او
ص:230
تأسی میجویند و تمایل مردم به روزه گرفتن تحریک میشود در این مورد نیز مکر و فریب شیطان وجود دارد و بزودی شرح و شروطش خواهد آمد.این بود درجات ریا و درجات اصناف ریاکاران،و تمام آنها مشمول خشم و غضب خدایند،ریا از سختترین مهلکات است و سختی آن از این نظر است که در این صفت شائبههایی است که از حرکت مورچه پنهانتر است چنان که در روایت رسیده است، (1)و گام علمای بزرگ در آن میلغزد چه رسد به عابدان نادانی که از آفات نفوس و گرفتاریهای دل بیخبرند.
(1)باید دانست که ریا جلی است و خفی،ریای جلی آن است که آدمی را به کاری واداشته و برمیانگیزد اگر چه قصد ثواب هم نباشد.این ریا آشکارترین نوع ریاست؛و کمی پوشیدهتر از آن ریایی است که به تنهایی انسان را به عمل وانمیدارد بلکه انجام کاری را که باید به قصد قربت انجام دهد بر او آسان میسازد؛مانند شخصی که هر شب عادت به خواندن نافله شب دارد و با زحمت آن را انجام میدهد ولی هرگاه مهمانانی بر او وارد شوند،برای نافلۀ شب بر سر نشاط میآید و بر او آسان میشود و در عین حال میداند که اگر به امید ثواب نبود فقط برای خودنمایی در برابر مهمانان نماز نمیخواند.پنهانتر از این نوع،ریایی است که قصد ثواب تأثیری در عمل نداشته و در آسان شدن عمل نیز بیاثر است،با این حال قصد ثواب در دل نهفته است و هرگاه قصد ثواب در فرا خواندن به عمل مؤثر نباشد جز با نشانهها شناخته نمیشود؛و آشکارترین نشانهاش این است که از آگاه شدن مردم بر عبادتش شادمان شود،چه بسا بندهای که در عمل خود مخلص است و معتقد به ریا نیست،بلکه آن را نمیپسندد و مردود میداند و عمل را نیز به همین
ص:231
1) (84) -این حدیث را بزار از حدیث عایشه روایت کرده است و طبرانی از حدیث ابو موسی و ابن حیّان در الضعفا،از حدیث ابو بکر روایت کردهاند،به المغنی و مجمع الزوائد،ج 10،ص 223،رجوع کنید.
صورت تمام میکند ولی هرگاه مردم از عبادتش آگاه شوند شاد میشود و احساس راحتی میکند و اطلاع آنان سختی عبادت را بر دل او آسان میسازد.این شادمانی دلیل بر ریایی خفی است که از آن شادی پدید میآید،و اگر به مردم توجّهی نمیداشت در هنگام آگاه شدن مردم از عبادتش،شاد نمیشد.بنابراین ریا در قلبش جایگزین شده، همانند آتش نهفته در سنگ و آن شادمانی که از آگاهی مردم حاصل میشود پرده از روی آن ریای مخفی برمیدارد.آنگاه اگر لذّت شادمانی را در هنگام مطّلع شدن مردم احساس کرد و با ناخوشایندی با آن روبرو نشد،خوراکی برای رگ پنهان ریا میشود تا نفس او را کمی بجنباند،و در نهان میخواهد که با زحمت عاملی را به وجود بیاورد که به طور غیر مستقیم مردم مطّلع شوند و با سخن کنایی گفتن عبادت خود را به رخ دیگران بکشد،اگر چه صریحا اظهار نمیکند.و گاه عمل خود را پنهان میدارد و آشکار و با کنایه هم اظهار نمیکند،امّا با قیافهای که به خود میگیرد عمل خویش را آشکار میسازد؛ مانند تظاهر به لاغری و زردی و آهستگی صدا و خشکی لبها و آب دهن و آثار اشک بر گونهها،و غالب شدن خواب سبک که دلیل مداومت بر شبزندهداری است؛و پنهانتر از این ریا آن است که بهطوری مخفی باشد که قصد آگاه شدن مردم را ندارد و از آشکار شدن عبادتش شاد نمیشود،با این حال هرگاه مردم را میبیند دوست دارد که به او سلام دهند،و با روی خوش و محترمانه با او روبرو شوند و او را بستایند،و با نشاط حاجتش را برآورند و در خریدوفروش نسبت به او گذشت نشان دهند و برایش در مجالس جا باز کنند؛و اگر کسی در این کارها کوتاهی کند بر او ناگوار و سنگین آید و آن را بعید شمارد و گویی نفس او در برابر عباداتی که پنهان میداشته خواستار احترام است با این که از آن عبادات کسی مطّلع نیست و اگر از ریاکار چنین عباداتی سر نمیزد کوتاهی مردم را در حق خود بعید نمیشمرد؛و چون وجود عبادت در تمام اموری که به مردم مربوط میشود با عدم آن تفاوت ندارد این شخص تنها به آگاهی خدا از عبادتش اکتفا نمیکند و خالی
ص:232
از شائبه نهانی ریا نیست که از حرکت مورچه پنهانتر است و احتمال میرود تمام این انواع ریا اجر و ثواب انسان را نابود سازد و جز صدّیقان کسی از آن سالم نمیماند.از علی(علیه السلام)روایت شده که فرمود:«خداوند در روز قیامت به قاریان(یا به فقیران) میگوید:آیا جنس را به شما ارزانتر نمیدادند؟آیا مردم به شما سلام نمیکردند؟آیا حوائج شما را برنمیآوردند؟»در حدیثی دیگر است:«برایتان پاداشی نیست شما پاداشتان را دریافت کردهاید» عبد الله بن مبارک گوید:از وهب روایت شده که گفت:مردی از جهانگردان به یارانش گفت:ما از بیم طغیان و سرکشی،از اموال و اولادمان جدا شدیم و میترسیم که به خاطر این کارمان به بیش از طغیانی گرفتار شویم که مالداران به آن دچار شدند.همانا یکی از ما هرگاه با کسی برخورد کند دوست دارد که به خاطر دینداریش احترام شود،و اگر چیزی بخرد دوست دارد که به خاطر دینش ارزان به او دهند و اگر حاجتی بخواهد دوست دارد به خاطر دینش آن را برآورند.این خبر به سلطانش رسید.پس گروهی از مردم به همراه او سوار بر مرکبها شدند و ناگهان کوه و دشت پر از مردم شد.جهانگرد گفت:چه خبر است؟گفتند:این سلطان است که بر تو سایه افکنده است.پس به غلام گفت:برایم غذایی بیاور پس سبزی و روغن زیتون و مغز درختان برایش آوردند او دهانش را پر میکرد و بیپروا میخورد،سلطان گفت:صاحبتان کجاست؟گفتند:همین است،سلطان گفت:حالت چگونه است؟گفت:مانند مردم-در حدیث دیگری است که گفت:خوب است،سلطان گفت:نزد این مرد خیری نیست و برگشت.جهانگرد گفت:سپاس خدایی را که تو را در حالی از من منصرف ساخت که مرا نکوهش میکنی.
انسانهای مخلص همواره از ریای خفی بیم داشتند و میکوشیدند مردم را در برابر اعمال شایستۀ خود گول بزنند(مردم نفهمند)و بیش از مردمی که در پنهان داشتن گناهشان حریصاند به پنهان ساختن اعمال نیک خود حریص بودند.تمام این کارها به
ص:233
آن امید بود که اعمالشان خالص(برای خدا)باشد و خدا در قیامت در حضور مردم به آنها پاداش دهد؛زیرا میدانند که خدا در قیامت جز عمل خالص را نمیپذیرد و از نیاز شدید خودشان در قیامت آگاهند و میدانند روزی است که مال و فرزندان سودی ندارند،و هیچ پدری را به خاطر اعمال فرزندش پاداش نمیدهند،و صدّیقان گرفتار خود هستند و هر یک میگوید:نفسی،نفسی،چه رسد به دیگران.اینان مانند زائران خانۀ خدایند که چون به مکّه روی آورند با خودشان زر مغربی ناب برمیدارند چون میدانند که در نزد بادیهنشینان جز زر ناب چیزی رایج نیست و در بیابان نیاز بیشتر است زیرا هموطنی نیست که انسان به او پناه برد،و دوستی نیست که به او تمسّک جوید،پس جز پول خالص نجات بخشی نیست صاحبدلان روز قیامت را چنین میبینند و توشۀ مورد نیاز را تقوا میدانند.بنابراین آلودگیهای ریای پنهان بسیار است و قابل شمارش نیست و هرگاه نفس تفاوت بگذارد میان این که از عبادتش انسانی آگاه شود یا حیوانی، در او جزئی از ریا وجود دارد،زیرا او چون از حیوانات طمع بریده اهمیّت نمیدهد که چهارپایان یا کودکان شیرخوار حاضر باشند یا غایب،از حرکات عبادی او آگاه شوند یا نه؛و اگر مخلص و به علم خدا بر عبادتش قانع باشند،بندگان عاقل را نیز(در اطلاع و عدم اطلاع بر عبادتش)کوچک میشمارد،چنان که کودکان و دیوانگانشان را کوچک میشمرد،و میداند که انسانهای خردمند قادر نیستند به او روزی دهند و در عمر او و افزون بر ثواب او و کاهش دادن عذاب او نقشی ندارند،چنان که حیوانات و کودکان و دیوانگان بر این کارها قادر نیستند،و هرگاه این حقیقت را در نیافت رنگ ریای خفی در اعمالش خواهد بود؛ولی هر آلودگی در عمل اجر را نابود نمیکند بلکه نیاز به شرح دارد.
اگر کسی بگوید:کسی را نمیبینم که هرگاه عباداتش معلوم شود شاد نشود، بنابراین شادی از عبادت در تمام موارد نکوهیده است یا در برخی موارد؟
ص:234
میگوییم اولا:هر شادمانی نکوهیده نیست،بلکه شادمانی دو قسم است ستوده و نکوهیده امّا شادمانی ستوده چهار قسم است.
1-قصد عابد پنهان داشتن عبادت و اخلاص برای خدا باشد ولی چون مردم از آن آگاه شوند بداند که خدا آنها را بر آن آگاه ساخته و حالات پسندیدۀ بنده را بر آنها آشکار ساخته است و آن را توجّه و لطف خدا به خود میداند،چرا که خدا عبادت و معصیت را پنهان میسازد؛آنگاه خدا گناه او را میپوشاند و عبادتش را آشکار میکند و لطفی بالاتر از پوشاندن عمل زشت و آشکار ساختن عمل نیکو نیست.پس شادمانی او به این است که خدا به او نظر خوب دارد و به ستایش مردم و منزلت یافتن در دل آنها نظری ندارد خدای متعال میفرماید: قُلْ بِفَضْلِ اللّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذلِکَ فَلْیَفْرَحُوا. (1)و گویی برایش آشکار شده که عمل او در پیشگاه خدا مقبول واقع شده و از آن شادمان است.
2-این که خدا عمل پسندیدۀ او را در دنیا آشکار و عمل زشت او را پنهان داشته دلیل بر آن میداند که در آخرت نیز با او چنین کند،زیرا رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرموده است:
«خدا هیچ گناهی را در دنیا بر بندهای نپوشاند؛مگر این که در آخرت نیز آن گناه را بر او بپوشاند.» (2)پس در حالت اوّل شادمانی به مقبول واقع شدن عمل او در حال بدون توجّه به آینده است و در حالت دوّم توجّه به آینده(مقبولیّت در آخرت)است.
3-شادمانیاش از اطّلاع مردم بر عباداتش برای این باشد که مردم در عبادت به او تأسی جویند و ثوابش چند برابر شود،در نتیجه یک پاداش برای آشکار شدن عبادت و پاداش دیگر برای پنهان داشتن عبادتش دریافت میکند،و به هر کس در عبادتی اقتدا شود وی در ثواب اقتداکنندگان شریک است بیآن که چیزی از ثواب آنها کاسته شود؛ و انتظار این ثواب شایسته است که موجب شادمانی شود زیرا آشکار شدن نشانههای
ص:235
سود،لذّتبخش و ناگزیر موجب شادمانی است.
4-این است که مطّلعان بر عبادت عابد،او را بستایند و از این که در ستایش خود بندگی خدا کرده و مطیع خدا را دوست داشتهاند و دلهایشان به بندگی مایل شده شاد میشود،زیرا بعضی از مؤمنان وقتی که خداپرستان را میبینند دشمن آنها شده به آنها حسد میورزند یا آنها را نکوهش یا ریشخند میکنند و به ریاکاری نسبت میدهند و آنها را در مقابل عبادتشان نمیستایند.پس این شادمانی،شادمانی از ایمان نیکوی بندگان خداست و نشان اخلاص در این نوع چهارم این است که شادمانیاش به ستایش آنها از دیگران همانند شادمانیاش به ستایش آنان از خودش باشد.
امّا شادمانی نکوهیده که پنجمین نوع شادمانی است آن است که شادمانی عابد برای منزلت یافتن در دلهای مردم باشد تا او را بستایند و بزرگ دارند و حوائجش را برآورند و در ورود و خروجش در مجالس احترام کنند.این نوع شادمانی(به عبادت) مکروه است.
(1)میگوییم:هرگاه بنده عبادت را بر مبنای اخلاص قرار دهد،آنگاه داخل ریا شود یا پس از فراغت از عمل داخل در ریا میشود یا قبل از فراغت؛اگر پس از فراغت از عبادت فقط شادمان شود از آن نظر که عبادتش آشکار شده بیآنکه خود اظهار کرده باشد موجب از بین رفتن عمل نمیشود،زیرا عبادت با صفت اخلاص و بدور از ریا پایان یافته است و آنچه پس از عبادت عارض شده امیدواریم که در عبادت اثری نکند، بهویژه که خود آن را اظهار نکرده و از آن سخن نگفته است و آرزوی ذکر و اظهار آن را نداشته،بلکه خدا آن را آشکار ساخته است و او تنها از آشکار شدن عمل شادمان شده و قلبش آرام یافته است.
ص:236
میگویم:آنچه کلینی در کافی از امام باقر(علیه السلام)روایت کرده بر این مطلب دلالت دارد.«از حضرت باقر(علیه السلام)راجع به مردی سؤال شد که کار خیری انجام میدهد و شخصی آن را میبیند و او از دیدن وی شاد میشود فرمود:عیبی ندارد هر کسی دوست دارد که خدا خوبی او را در میان مردم آشکار سازد در صورتی که خود زمینۀ آن را فراهم نیاورد.» (1)روایت شده که مردی به پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)عرض کرد:«ای رسول خدا عمل (عبادی)خود را پنهان میدارم و دوست ندارم کسی از آن آگاه شود امّا شخصی مطّلع میشود و موجب شادی من میگردد؟حضرت فرمود:دو پاداش برای توست:یکی پاداش پنهان داشتن و دیگری پاداش آشکار شدن» (2)این روایت را غزالی در جای دیگری نقل کرده است،در اینجا گوید:آری اگر عمل با اخلاص تمام شود بیآنکه به ریا آلوده شود ولی بعد میل به اظهار آن در انسان پدید آید و از آن سخن گوید و آن را آشکار سازد ترسناک است و روایات دلالت بر نابودی این عمل دارد.از ابن مسعود روایت شده که شنید مردی میگفت:شب گذشته سورۀ بقره را خواندم.ابن مسعود گفت:بهرهاش از آن فقط همین است.
از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده که آن حضرت به مردی که گفت:ای رسول خدا تمام عمرم را روزه گرفتم،فرمود:«نه روزه گرفتهای و نه افطار کردهای» (3)بعضی از بزرگان گفتهاند پیامبر(صلی الله علیه و آله)این سخن را بدین سبب فرمود که قصد آن شخص اظهار کردن روزۀ
ص:237
1) (87) -کافی،ج 2،ص 297،به شمارۀ 18.
2) (88) -عراقی گوید:این حدیث را بیهقی در شعب الایمان از روایت ذکوان از ابن مسعود روایت کرده است.و ترمذی در(سنن)ج 9،ص 231،از حدیث ابو هریره روایت کرده که مردی گفت:ای رسول خدا مردی عملی انجام میدهد که از آن شاد میشود و هرگاه کسی از آن مطلع شود دچار خودپسندی گردد رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«برای او دو اجر است اجر نهان و اجر آشکار»و گفته است:این حدیث غریب است.
3) (89) -این حدیث را ترمذی در(سنن)،ج 3،ص 297،از ابو قتاده روایت کرده گوید:عرض شد:ای رسول خدا چگونه است حال کسی که تمام عمر روزه بگیرد؟فرمود:نه روزه گرفته نه افطار کرده،یا نه روزه گرفته نه افطار کرده است.عراقی گفته است:من آن را به لفظ خطاب نیافتهام.
خود بوده است.بعضی گفتهاند:سخن پیامبر(صلی الله علیه و آله) به مکروه بودن روزۀ تمام عمر است،و هر طور باشد احتمال میرود که پیامبر(صلی الله علیه و آله)و ابن مسعود آن سخن را دلیل بر آن گرفتند که قلب آن شخص در هنگام عبادت خالی از ریا نبوده و قصد آن را داشته است؛ چون از آن سخن گفته است؛زیرا بعید است که آنچه پس از عمل عارض میشود ثواب را باطل کند،بلکه مناسبتر آن است که گفته شود:بر عمل(عبادی)خود که گذشته است ثواب میبرد و بر ریاکاریاش در بندگی خدا پس از فراغت از عبادت کیفر میشود.در صورتی که اگر پیش از فراغت از عمل ریا کند موجب بطلان عبادت میشود،امّا اگر پیش از فراغت از نماز داخل ریا شود در حالی که شروع آن با اخلاص بوده در این صورت با ریا تنها در شادمانی است که در عمل تأثیری ندارد،یا ریا او را بر عمل وامیدارد ؛اگر ریا او را به عمل برانگیزد و با همان انگیزه عمل را تمام کند اجرش از بین میرود،مانند این که در حال عبادت باشد،پس منظرهای برایش پدید آید یا سلطانی از سلاطین حاضر شود و او بخواهد که سلطان به او نگاه کند یا چیزی که مورد مالش از یاد برده به یاد آورد و بخواهد در پی آن برود و اگر مردم نباشند نماز را قطع میکند و به دنبال آن میرود.پس از بیم نکوهش مردم نماز را تمام کند.اجر چنین نمازگزاری نابود میشود و اگر نماز واجب باشد اعاده بر او لازم است.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«عمل مانند ظرف است هرگاه آخرش پاک باشد اوّلش نیز پاک است.» (1)یعنی نظر به آخر عمل است.
روایت شده است:«کسی که یک ساعت در عملش ریا کند،عمل پیشین او نیز بر باد میرود.» (2)در این صورت روایت فقط در مورد نماز صادق است نه در مورد زکات
ص:238
1) (90) -این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 4199،از حدیث معاویة بن ابی سفیان به همان لفظ روایت کرده است و سند حدیث ضعیف است چنان که در جامع الصغیر،ج 1،ص 102،آمده است.
2) (91) -عراقی گوید:حدیث را به این لفظ نیافتهام و شیخین از حدیث جندب چنین گفتهاند«من سمع سمع الله به و من راءی راءی الله به»مسلم نیز این حدیث را از حدیث ابن عباس نقل کرده و پیش از این گذشت.
و خواندن قرآن؛زیرا هر جزئی از زکات و قرائت جداست و اگر ریا بر آن عارض شود بقیّه را تباه میکند امّا گذشته را تباه نمیکند.روزه و حجّ نیز از قبیل نماز است.امّا هرگاه ریا طوری وارد دل او شود که مانع او نشود تا نماز را به خاطر ثواب تمام کند،چنان که اگر بین نمازش گروهی حاضر شوند و از حضورشان شاد شود و گرفتار ریا گردد و به خاطر نگریستن آنها نماز را خوب بخواند و طوری است که اگر حضور آنها نبود نماز را تمام میکرد،این نیز ریایی است که در عمل اثر کرده و موجب حرکات(عبادی)شده است پس اگر ریا بر شخص غالب آید تا آنجا که قصد عبادت و ثواب از بین برود هرگاه رکنی از ارکان عبادت به این صورت از بین برود موجب تباهی عبادت میشود،زیرا ما در هنگام احرام حجّ اکتفا به نیّت سابق میکنیم به این شرط که ریایی بر آن عارض نشود که موجب مغلوب و مغمور شدنش شود،و محتمل است گفته شود:با توجّه به نیّت اوّلیه و باقی ماندن اصل ثواب عبادت باطل نمیشود هر چند با هجوم قصدی(ریا)که قویتر از آن است ضعیف میشود.
مناسبتر این است که این اندازه(ریا)هرگاه اثرش در عمل ظاهر نشود،بلکه عمل باقی بماند به حالی که از انگیزۀ دینی نشأت بگیرد،و تنها بر اثر آگاه شدن مردم از عبادت او بر شادمانیاش افزوده شود در این صورت عمل از بین نمیرود چون با شادمانی او اصل نیّتش از بین نرفته است و همان نیّت او را به عمل و تمام کردن آن واداشته است.
میگویم:نصوصی از گذشتگان داریم که بر مطلب یاد شده دلالت دارد.
غزالی گوید:اخباری که در مورد ریا وارد شده بر آنجایی حمل میشود که قصد صاحب عبادت فقط مردم باشد.امّا روایاتی که در مورد شرکت وارد شده بر آنجایی
ص:239
حمل میشود که قصد ریا با قصد ثواب برابر باشد یا بیشتر از آن باشد.امّا هرگاه نسبت به ثواب ضعیف باشد ثواب زکات و دیگر اعمال بکلّی از بین نمیرود و سزاوار نیست که نماز باطل شود و نیز بعید نیست که گفته شود:چیزی که بر بنده واجب شده نمازی است که خالص برای خدا باشد و خالص آن است که به هیچ چیز آلوده نشود.بنابراین با آلودگی ریا موجب ادای واجب نمیشود و در این مورد خدا داناست و ما در کتاب اخلاص سخنی کاملتر از آنچه در اینجا نقل کردیم آوردیم.به آنجا رجوع کنید.این بود ریایی که پس از ورود به عبادت عارض میشود خواه پیش از فراغت باشد یا پس از آن.
قسم سوّم ریایی است که با نیّت عبادت مقارن است،یعنی نماز را با قصد ریا شروع کند.پس اگر به همان حال نماز را تمام کند تا سلام دهد در این که معصیتکار است و به نمازش اعتنایی نمیشود اختلافی نیست،و اگر در بین نماز پشیمان شود و استغفار کند و قبل از تمام کردن نماز از آن قصد برگردد در آنچه بر او لازم آید سه قول است:گروهی گفتهاند:با قصد ریا نمازش باطل است و باید اعاده کند و گروهی گفتهاند:اعادۀ افعال مانند رکوع و سجود لازم است ولی اعاده تکبیرة الاحرام لازم نیست زیرا ریا خطور قلبی است و به تکبیرة الاحرام صدمهای نمیزند و گروهی گفتهاند:اعاده بر او لازم نیست بلکه در دل طلب آمرزش کند و عبادت را با اخلاص به پایان ببرد و توجّه به پایان عمل است چنان که اگر با اخلاص شروع میکرد و با ریا به پایان میبرد عملش باطل میشد.
عمل یاد شده را به جامهای سفید تشبیه کردهاند که به نجاست عارضی آلوده شود و هرگاه نجاست برطرف شود به حال اوّل برمیگردد.از این رو گفتهاند:نماز و رکوع و سجود باید فقط برای خدا باشد و اگر کسی برای غیر خدا سجده کند کافر است،ولی عارضۀ ریا به آن نزدیک شده است پس اگر با توبه و پشیمانی برطرف شد و به حالتی در آمد که به ستایش و نکوهش مردم اهمیّت نداد نمازش صحیح است،و اعتقاد دو گروه
ص:240
دیگر به راستی بیرون از قاعدۀ فقه است،بهویژه کسی که به اعادۀ رکوع و سجود قائل شده امّا به اعاده تکبیرة الاحرام قائل نشده است،زیرا اگر رکوع و سجود درست نباشد افعالی زاید در نماز است و نماز را باطل میکند.همچنین گفتار کسی که میگوید اگر نماز را با اخلاص تمام کند با توجّه به آخر عمل که اخلاص دارد صحیح است این قول نیز ضعیف است،زیرا ریا به نیّت خلل وارد میآورد و سزاوارترین زمانی که رعایت احکام نیّت لازم است حال شروع به نماز است.بنابراین حکمی که با قاعدۀ فقهی راست میآید این است که گفته شود:اگر محرّک شخص بر عمل تنها ریا در آغاز عبادت باشد نه طلب ثواب و اطاعت امر،نمازش منعقد نمیشود و اعمال بعد از تکبیر افتتاحیّه نیز نادرست است.و آن دربارۀ کسی است که هرگاه تنها باشد نماز نمیخواند و چون مردم او را ببینند احرام نماز میبندد و به گونهای است که اگر لباسش نیز نجس باشد به خاطر مردم نماز میخواند و این نمازی است که نیّت ندارد،زیرا نیّت عبادت از اجابت انگیزۀ دین است و اینجا نه انگیزهای است و نه اجابتی.امّا اگر بگونهای است که اگر مردم هم نباشند نماز میخواند،جز این میل به ستایش نیز در او ظاهر میشود و دو انگیزۀ جمع شده است.این حالت یا در زکات است یا قرائت(قرآن)و اعمالی که در آن حلال و حرامی نیست یا در نماز و حج است.اگر در زکات باشد نسبت به اجابت انگیزۀ ریا گنهکار و نسبت به اجابت انگیزۀ ثواب مطیع است، فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ .پس به مقدار نیّت درستش ثواب دارد و به مقدار قصد فاسدش گنهکار است،و هیچ کدام موجب نابودی دیگری نمیشود،و اگر در نمازی باشد که با راه رفتن خللی به نیّت فسادپذیر است دو صورت دارد یا نماز واجب است یا مستحبّ.اگر مستحبّ است حکمش حکم زکات است،یعنی از جهتی گنهکار و از جهتی مطیع است در صورتی که هر دو انگیزۀ در دلش جمع شود.امّا اگر در نماز واجب باشد و هر دو انگیزه جمع شود و هر یک به تنهایی در تحریک بر عمل مستقل نیست،و تحریک بر
ص:241
عمل با هر دو حاصل میشود این نماز موجب سقوط واجب از او نمیشود،زیرا تنها وجوب نماز محرّک او نبوده،و اگر هر انگیزهای مستقل باشد تا آنجا که اگر انگیزۀ ریا هم نمیبوده واجب را ادا میکرد،و اگر انگیزۀ نماز واجب نبود به خاطر ریاکاری نماز مستحبّی میخواند،این صورت محل اشکال است،و به راستی که احتمال این اشکال وجود دارد،و محتمل است که گفته شود:نماز،نمازی است که خالص برای خدا باشد و نماز واجب خالص را ادا کرده است؛و محتمل است گفته شود:نمازی که واجب است آن نمازی است که به انگیزه مستقل عبادت انجام شود و آن به وجود آمده است بنابراین غصبی نماز بگزارد چرا که این شخص اگر چه گنهکار است چون در خانۀ غصبی نماز خوانده امّا نسبت به اصل نماز مطیع است و واجب از او ساقط میشود و تعارض احتمال در تعارض انگیزهها در اصل نماز است،امّا هرگاه ریا در سبقت گرفتن باشد نه در اصل نماز مانند سبقت گرفتن در اوّل وقت برای حضور در جماعت و اگر تنها میبود نماز را به وسط وقت موکول میکرد و اگر نماز واجب نمیبود به خاطر ریاکاری به نماز شروع نمیکرد این مورد از مواردی است که یقین به درستی نماز و سقوط واجب وجود دارد؛ زیرا چیزی با اصل نماز از آن نظر که نماز است معارضه ندارد،بلکه تعارض از نظر تعیین وقت است.این مورد دورترین موارد از نظر اشکال در نیّت است و این حکم در مورد ریایی است که شخص را بر انجام عمل وامیدارد،امّا شادمانی تنها از آگاه شدن مردم بر عبادت او هرگاه به آنجا نرسد که در عمل تأثیر بگذارد بعید است که موجب بطلان و فساد نماز بشود.این است که آنچه ما لایق قانون فقه میدانیم و مسئله مشکل است،بهویژه که فقیهان در علم فقه به آن نپرداختهاند و کسانی که در آن دقّت و تصرّف کردهاند قوانین فقهی و مقتضای فتوای فقها را در درستی و نادرستی نماز رعایت نکردهاند،بلکه حرص بر تصفیۀ دلها و اخلاص خواهی،آنها را واداشته که به اندک خطور ذهنی حکم به بطلان نماز کنند ولی آنچه ما نقل کردیم به اعتقادمان عادلانهتر
ص:242
است و در این مورد خدای متعال داناست.
(1)پیش از این دانستید که ریا اعمال را نابود میکند و موجب خشم خدا میشود و از بزرگترین مهلکات است لذا سزاوار است به تلاش در برطرف ساختن آن شدّت بخشید اگر چه با مجاهدت و تحمّل سختیها باشد.بنابراین درمان آن فقط در نوشیدن دواهای تلخ و نامطبوع است،و این جهادی است که تمام بندگان به انجام آن مجبورند،زیرا کودک که آفریده میشود از نظر عقل و تشخیص ضعیف است،و به مردم چشم میدوزد، و بسیار به آنها طمع میبیند که بعضی مردم برای بعضی ظاهرسازی میکنند، ناگزیر علاقه به ظاهرسازی بر او غالب میشود و در نفسش نفوذ میکند و فقط پس از کامل شدن عقلش میفهمد که خودآرایی هلاککننده است در حالی که ریا در قلبش کاشته شده و ریشه دوانده است،و جز با جهادی سخت و پرزحمت و مبارزه با قوّۀ شهوت نمیتواند آن را از ریشه برکند.بنابراین هیچ کس از این مجاهدۀ سخت بینیاز نیست،ولی این مجاهدت در آغاز دشوار و در پایان آسان میشود و در درمان آن دو مقام است.
1-رگ و ریشۀ ریا که از شهوت منشعب میشود بریده و قطع گردد.
2-آنچه از ریا در حال حاضر به نفس خطور میکند دفع شود.
(2)ریشههای آن دوستی جاه و مقام است و هرگاه این ریشهها از هم جدا شود سه ریشه خواهد بود:علاقه به لذّت ستایش،فرار از رنج نکوهش،طمع به آنچه در دست مردم است.شاهد بر این که با این انگیزههای(سهگانه)ریا برای ریاکار محقّق میشود،روایت ابو موسی است:
مردی اعرابی از رسول خدا(صلی الله علیه و آله)سؤال کرد و گفت:ای رسول خدا مردی از روی غیرت
ص:243
میجنگد-یعنی از مغلوب شدن یا از این که بر مغلوب شدنش نکوهش شود و بگویند فلانی مغلوب شد بیزار است-(و گفت مرد،میجنگد که موقعیّت پیدا کند-این همان طلب لذّت مقام و محبوب شدن در دلهاست-و مرد میجنگد تا از او یاد شود-این همان ستایش به زبان است)-پس رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود«هر کس برای علوّ برتری کلمة الله بجنگد در راه خدا جنگیده است.» (1)ابن مسعود گوید:هرگاه دو صف(اسلام و کفر)با هم برخورد کنند فرشتگان نازل میشوند و نام مردم را بر حسب درجاتشان مینویسند،فلانی برای ستوده شدن میجنگد،فلانی برای ملک یعنی طمع دنیا میجنگد.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«کسی که بجنگد و جز پایافزار شتر چیزی نطلبد مزدش همان است که قصد کرده است.» (2)این سخن به طمع است،گاه ستایش نمیخواهد و به آن طمع ندارد ولی از رنج نکوهش میپرهیزد مانند بخیلی که در میان بخشندگان قرار گیرد که مال بسیاری صدقه میدهند،اندکی صدقه میدهد تا به بخل منسوب نشود.او طمع ستایش ندارد،چرا که دیگران بر او سبقت گرفتهاند،و مانند ترسویی که در میان شجاعان است و از بیم نکوهش از جنگ نمیگریزد وی طمع به ستایش ندارد؛در حالی که دیگران بر صف نبرد هجوم بردهاند ولی چون از ستایش ناامید است از نکوهش بدش میآید،و مانند مردی که در میان گروهی است که در تمام شب نماز میگزارند،پس چند رکعت نماز میخواند تا به تنبلی نکوهش نشود و طمع به ستایش ندارد.گاه آدمی میتواند بر از دست دادن لذّت ستایش صبر کند ولی نمیتواند بر درد نکوهش شکیبا باشد؛همچنین گاه چیزی را که به آن محتاج است نمیپرسد از بیم
ص:244
1) (91) این حدیث را مسلم در(صحیح)،ج 6،ص 46،چنین روایت کرده است«ان رجلا سأل رسول الله(صلی الله علیه و آله)عن القتال فی سبیل الله عز و جلّ فقال:الرجل یقاتل غضبا و یقاتل حمیّة،قال:فوقع راسه الیه و ما رفع راسه الیه انه کان قائما فقال من قاتل لتکون کلمة الله هی العلیا فهو فی سبیل الله».
2) (92) این حدیث را نسائی در(سنن)،ج 6،ص 24،از حدیث عبادة بن صامت روایت کرده است.
آن که به نادانی نکوهش شود و بدون آگاهی فتوا میدهد و مدّعی است که از حدیث آگاه است در حالی که نمیداند تمام این کارها برای پرهیز از نکوهش است.پس این امور سهگانه ریاکار را به ریا تحریک میکند و درمانش همان است که در جزء اول کتاب به اختصار نقل کردیم.
لیکن اکنون آنچه مخصوص به ریا است نقل میکنیم و پوشیده نیست که انسان چیزی را قصد میکند و بدان رغبت نشان میدهد به گمان این که برایش یا در حال حاضر سودمند است یا در آینده پس اگر بداند که در حال حاضر لذّتبخش است ولی در آینده ضرر دارد بر او آسان است که از آن دل بکند.مانند کسی که میداند عسل لذیذ است،ولی هرگاه برایش روشن شود که مسموم است از آن روی میگرداند.همچنین راه قطع کردن تمایل به ریا آگاهی از ضررهای آن است به طوری که بداند بر اثر ریاکاری صلاح قلبش به فساد میگراید و از توفیق یافتن در دنیا بر اعمال خیر محروم میشود و در آخرت موقعیّت خود را در پیشگاه خدا از دست میدهد و گرفتار کیفری بزرگ و خشمی شدید و رسوایی آشکار میشود؛آنجا که در حضور مردم او را صدا زنند:ای فاجر،ای حیلهگر،ای ریاکار،آیا آنگاه که کالای دنیا را با بندگی خدا خریدی حیا نکردی؛مواظب بودی که دلهای بندگان را به دست آوری و نظر خدا را استهزا کردی و با مبغوض شدن در پیشگاه خدا در نزد بندگان محبوبیت کسب کردی،و با ننگین شدن نزد خدا در نزد مردم آراسته و خوب شدی،و با دور شدن از خدا به مردم نزدیک شدی؛و با نکوهیده شدن در پیشگاه خدا در نزد مردم ستوده شدی؛و خشنودی مردم را طلب کردی و خود را در معرض خشم خدا قرار دادی،آیا هیچ کس در نظر تو خوارتر از خدا نبود؟و هرگاه بنده در این خواری بیندیشد و آنچه از تظاهر در برابر مردم در دنیا به دست میآورد با آنچه در آخرت از دست میدهد و با ثواب اعمال از دست رفتهاش مقایسه کند-با آن که گاه یک عمل اگر خالی از ریا باشد موجب برتری میزان حسناتش میشود و اگر با ریا تباه
ص:245
شود به کفّۀ سیّئاتش اضافه شده و بر کفّۀ حسناتش برتری مییابد و در آتش سقوط میکند-خواهد دانست که اگر در ریا فقط یک عبادتش هدر رود در شناخت ضرر آن کفایت میکند،اگر چه با وجود آن ریا دیگر حسناتش برتر از سیّئاتش باشد؛چون گاه با همین حسنهای که با ریا بر باد رفته مرتبهای بالا در پیشگاه خدا مییافت و در زمرۀ پیامبران و صدّیقان قرار میگرفت و به خاطر ریا از آن درجه سقوط کرده است و از درجات اولیای خدا به پایینترین درجات برگردانده شده است.علاوۀ بر این ضرر معنوی در دنیاست که به خاطر مراقبت در به دست آوردن دلهای مردم همواره باید تلاشهای پراکندهای داشته باشد،زیرا خشنود ساختن مردم انتهایی ندارد و آدمی هر گروهی را خشنود سازد گروه دیگری را خشمگین ساخته است و هر کس خشنودی مردم را به وسیلۀ خشم خدا به دست آورد خدا بر او خشمگین شده و خشم مردم را نیز علیه او برمیانگیزند،وانگهی در ستایش مردم و برگزیدن نکوهش خدا به خاطر ستایش آنها چه نتیجهای دارد و در حالی که ستایش مردم نه بر روزی او میافزاید و نه عمر او،و در روز قیامت که روز فقر و احتیاج اوست به حالش نفعی ندارد.امّا طمع داشتن به آنچه در اختیار مردم است درمانش این است که بداند خدای متعال است که در بخشیدن و نبخشیدن دلها را مسخّر خود دارد و مردم در آن اختیاری ندارند و جز خدا روزیدهندهای نیست و هر کس به مردم طمع بندد از خواری و نومیدی بر کنار نخواهد بود،و اگر به مقصود هم برسد از منّت و خواری بر کنار نمیماند،پس چگونه پاداش الهی را به امید دروغ و توهّم بیاساس که گاه به آن میرسد و گاه نمیرسد رها میسازد و هرگاه برسد لذّتش با رنج خواری و منّتش برابری نمیکند،امّا از نکوهش مردم چرا باید بگریزد با این که تا نکوهش آنها برایش ثبت نشود بر گناهش افزوده نمیشود و در مرگش تسریع نمیشود و روزیاش به تأخیر نمیافتد و اگر اهل بهشت باشد نکوهش او را دوزخی نمیکند،و اگر در پیشگاه خدا ستوده باشد او را نزد خدا مبغوض نمیکند،و اگر
ص:246
در پیشگاه خدا مورد خشم باشد بر آن نمیافزاید.بنابراین تمام بندگان ناتوان هستند و سود و زیان و مرگ و زندگی و برانگیخته شدن در قیامت به اختیار آنها نیست و چون ضرر این انگیزههای ریا در دلش استوار شود و تمایلش به آنها سست شود و دلش به خدا روی بیاورد زیرا خردمند به چیزی که بسیار ضرر دارد و نفعش کم است رغبت نمیکند و همین او را بس است که اگر مردم از قصد ریای درونی و اخلاص ظاهری او آگاه شوند او را دشمن میدارند و بزودی خدا رازش را برملا میسازد تا مردم او را دشمن بدارند و او را به مردم میشناساند که ریاکار است و در پیشگاه خدا مبغوض در حالی که اگر برای خدا مخلص باشد خدا اخلاص او را برای مردم آشکار سازد و محبوب مردم قرارش دهد و مردم را مسخّر او سازد و زبانشان را به ستایش او بگشاید،با آن که در ستایش مردم کمالی نیست و در نکوهش آنها نقصانی،چنان که شاعری از بنی تمیم گفته است:
انّ مدحی زین.و انّ ذمّی شین. (1)
پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)به او فرمود:«دروغ میگویی،آن خدای یکتاست» (2)زیرا هیچ زینتی جز در مدحش نیست و هیچ ننگی جز در نکوهشش؛برای تو در ستایش مردم چه خیری است در حالی که در پیشگاه خدا نکوهیده و اهل دوزخ باشی،و در نکوهش مردم برای تو چه شرّی است در حالی که در پیشگاه خدا ستوده و در زمرۀ مقرّبان باشی.پس هر کس آخرت و نعمتهای جاوید و منزلتهای بلند در پیشگاه خدا را در قلبش حاضر سازد آنچه به مردم تعلّق دارد در ایام زندگی با همۀ تیرگیها و منّتها در نظرش پست و حقیر آید و تمام همّتش را جمع و قلبش را به خدا متوجّه میسازد و از ذلّت ریا و آزار دادن دلهای
ص:247
1) (93) همانا ستایش من موجب زینت(ستایشگر)است و نکوهش من(برای نکوهشگر)عیب است.
2) (94) این حدیث را احمد در(مسند)،ج 3،ص 488،از حدیث اقرع بن حابس که گویندۀ این گفتار است روایت کرده است.عراقی گوید:رجال حدیث ثقهاند جز این که از اعرق،ابو سلمة بن عبد الرحمن روایت کرده و من مطمئن نیستم که او را از اعرق شنیده باشد.همین حدیث را ترمذی از حدیث براء روایت کرده و با لفظ«فقال رجل:ان حمدی»آن را حسن شمرده است.
مردم رها میشود و از اخلاصش نورهایی بر دلش بتابد که سینهاش بدان باز شود و با آن برایش مکاشفات لطیفی گشوده شود که بر انس وی به خدا و بیم او از مردم و پست شمردن دنیا و بزرگ شمردن آخرت افزوده شود و دیگر مردم در دل او جایی نداشته باشند و انگیزۀ ریا از وجودش برود و راه اخلاص برایش هموار شود.این مطالبی که یاد شده و آنچه در جلد اوّل آوردیم داروهایی علمی است که ریشههای ریا را از بیخ و بن بر میکند.
امّا داروی عملی این است که نفس خود را به پنهان کردن عبادتها و بستن درها به هنگام عبادت عادت دهد،چنان که درها به هنگام انجام فحشا بسته میشود؛تا به آگاهی خدا از عبادتش قانع شود و نفس با او ستیز نکند که علم غیر خدا را بر عبادتش طلب کند.
روایت شده که یکی از یاران ابو حفص حدّاد دنیا و اهل دنیا را نکوهش کرد.ابو حفص بدو گفت:چیزی را اظهار کردی که باید پنهان میداشتی؛پس از این با ما همنشین مشو.
وی اجازۀ اظهار این اندازه را نداد چرا که در ضمن نکوهش دنیا کمی ادعای زهد در دنیا وجود دارد،پس هیچ دارویی برای ریا مانند پنهان داشتن عبادات نیست و این کار در آغاز مجاهدتی سخت است و هرگاه مدّتی با سختی صبر کند دشواریش از بین میرود و با رسیدن الطاف الهی و حسن توفیق و تأیید او بر بنده آسان میشود ولی: إِنَّ اللّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ . (1)پس مجاهدت از بنده است و هدایت از خدا،و بر بنده لازم است در رحمت خدا بکوبد و بر خداست که در بگشاید:و اللّه لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ ... وَ إِنْ تَکُ حَسَنَةً یُضاعِفْها وَ یُؤْتِ مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً عَظِیماً . (2)
(1) و آموختن آن نیز لازم است،زیرا کسی که با نفس خویش جهاد کند و ریشههای ریا را با قناعت و قطع
ص:248
طمع از دلش بر کند و نفس خود را از چشم مردم بیندازد و ستایش و نکوهش مردم را کوچک شمارد شیطان در اثنای عبادت رهایش نمیسازد بلکه،با خطور کردن ریا با او مبارزه خواهد کرد.و وسوسههایش از او قطع نمیشود و تمایلات و خواهشهای نفسانی به طور کامل برطرف نمیگردد و ناگزیر است برای دور ساختن ریایی که بر قلبش خطور میکند مهیّا شود.ریایی که به دل خطور میکند سه نوع است:گاه یک بار خطور میکند و گاه پیاپی و گاه بتدریج.اوّلی علم به آگاه شدن مردم و امید به اطلاع آنهاست؛آنگاه رغبت نفس به هیجان میآید که او را بستایند و در نزد آنها منزلتی بیابد؛سپس رغبت به هیجان میآید که نفس ستایش را بپذیرد و به آن اعتماد کند و بر تحقیق آن استوار شود.
بنابراین نوع اوّل معرفت است،دوّم حالت و نامش شهوت و رغبت است سوّم فعل است و عزم و اراده نام دارد.کمال قدرتمندی در این است که خطور اوّل را دفع کند و پیش از این که خطور دوّم بیاید آن را دور سازد،و هرگاه شناخت از آگاهی مردم یا امید بر اطّلاع آنها در دلش خطور کرد آن را دفع کند به این که به نفس خود بگوید:تو را با مردم چه کار بدانند یا ندانند و در حالی که خدا از حالت آگاه است،در دانستن دیگران چه فایدهای است؟پس اگر رغبت به لذّت ستایش به هیجان آمد مطالبی که از آفات ریا در قلبش نفوذ کرده به یاد بیاورد و دل را در معرض خشم خدای متعال در قیامت و ناامیدی در زمانی که او همه وقت به اعمالش محتاجتر است،قرار دهد.پس همان طور که آگاهی مردم میل و رغبت به ریا را برمیانگیزد شناخت آفت ریا نیز در مقابل تمایل به ریا بیزاری از ریا را برمیانگیزد زیرا میاندیشد در این که خود را در معرض خشم خدا و کیفر دردناک او قرار داده ولی شهوت او را به قبول این ریا فرا میخواند و بیزاری او را به امتناع دعوت میکند،و نفس ناگزیر از هر کدام که غالبتر و قویتر باشد فرمان میبرد.در این صورت سه چیز در رد کردن ریا لازم است:
1-شناخت 2-کراهت و بیزاری 3-سر باز زدن.گاهی بنده به عبادت شروع
ص:249
میکند و قصد اخلاص دارد،سپس ریا به دلش خطور میکند و آن را میپذیرد و به شناخت و کراهتی که درون وی جمع است توجّه ندارد و علّتش پر بودن دل از بیم نکوهش و دوستی ستایش و مسلّط شدن حرص بر دل است به طوری که در دل جایی برای چیز دیگری نمیماند.از این رو شناخت آفتهای ریا و بدیهای فرجام آن از دل میرود،زیرا در دل جایی خالی باقی نمانده است که شهوت ستایش یا بیم نکوهش آن را پر نکرده باشد و حکایت او حکایت کسی است که با نفس خود از بردباری و نکوهش خشم سخن میگوید و تصمیم میگیرد در هنگام خشم با زحمت خود را به بردباری وادار کند،آنگاه عواملی به جریان میافتد که خشمش بیشتر شده و تصمیم پیشین خود را از یاد میبرد و دلش پر از خشمی میشود که مانع از به یاد آوردن آفت خشم میشود همچنین شیرینی شهوت مانند تلخی خشم دل را پر میکند و نور معرفت را کنار میزند؛ جابر در گفتهاش به همین نکته کرده است:«با پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)در زیر درخت بیعت کردیم که فرار نکنیم و با او بر مرگ بیعت نکردیم پس آن را در روز جنگ حنین از یاد بردیم تا آنجا که فریاد زدند ای یاران بیعت درخت،پس همگی برگشتند» (1)و دلیلش این بود که دلها پر از بیم شده و پیمان قبل را از یاد برده بود تا این که آن را به یاد آوردند.بیشتر شهوتهایی که ناگهان هجوم میآورند چنیناند،زیرا شناخت زیانی که بر ایمان وارد میآورد از یاد میبرد،و هرگاه آن شناخت را از یاد ببرد کراهت را آشکار نمیکند،زیرا کراهت نتیجۀ شناخت است،و گاه ضرر را به یاد میآورد و میداند آنچه به دلش خطور کرده ریا است که او را در معرض خشم خدا قرار میدهد ولی آن خطور دوام مییابد چون شهوتش بسیار است.پس هوای نفس او بر عقلش غالب میشود و نمیتواند لذّت آنی را ترک کند،و به خود وعدۀ توبه میدهد یا بر اثر بسیاری شهوت از
ص:250
1) (97) این حدیث را نسائی در(سنن)،ج 7،ص 140،بدون«فأنسیناه یوم حنین الخ»روایت کرده است، پس مسلم در(صحیح).ج 5،ص 167،آن را روایت کرده است.
اندیشیدن در آن غفلت میورزد،و چه بسا عالمی که سخنی به ذهنش میرسد.و جز ریاکاری در برابر مردم چیزی او را به نقل آن سخن فرا نمیخواند،در حالی که خود میداند ولی همچنان بر آن اقدام میکند و در نتیجه حجّت بر او قویتر است،زیرا انگیزۀ ریا را با آگاهی از ضرر آن و نکوهیده بودنش در پیشگاه خدا میپذیرد و شناخت او از ضرر ریا نفعی به حالش ندارد زیرا معرفت تهی از کراهت است،و گاه شناخت ضرر ریا و کراهت از آن در ذهنش حضور مییابد،ولی در عین حال انگیزۀ ریا را میپذیرد و به آن عمل میکند،چرا که کراهت نسبت به نیروی شهوت ضعیف است.
این شخص نیز از کراهت خود نسبت به ریا نفعی نمیبرد،زیرا هدف از کراهت این است که انسان را از ریاکاری باز دارد.
در این صورت فایدهای جز جمع شدن سه چیز-که همان معرفت،کراهت،و امتناع است-وجود ندارد.بنابراین امتناع(از قبول ریا)نتیجۀ بیزاری از ریا است و بیزاری نتیجۀ معرفت است و نیروی معرفت متناسب با نیروی دانش و ایمان است و ضعف معرفت به تناسب غفلت و دوستی دنیا و فراموش کردن آخرت و نیندیشیدن در نعمتهایی است که در پیشگاه خداست،و نیز نیندیشیدن در آفتهای زندگی دنیا و عظمت نعمتهای آخرت است و بعضی از آنها موجب بعض دیگر میشود و ریشۀ تمام آنها دوستی دنیا و غالب آمدن شهوت است.دنیا سرچشمۀ تمام خطاها و منبع همۀ گناهان است،زیرا شیرینی دوستی جاه و مقام و نعمتهای دنیا عاملی است که دل را منحرف میسازد و میان دل و اندیشیدن در فرجام کارها مانع ایجاد میکند و نمیگذارد انسان از نور قرآن و سخنان پیامبر و نور دانش کسب نور کند.
اگر بگویید:کسی که در نفس خود نسبت به ریا کراهت دارد و کراهت او را وامیدارد که از آن سر باززنند و با این حال طبیعتش به آن علاقه و میل دارد و با نفس میستیزد جز این که از علاقه و میل خود نیز بدش میآید و آن را دوست ندارد،آیا چنین
ص:251
شخصی در زمرۀ ریاکاران است؟ باید بدانید که خدای متعال به هیچ بنده تکلیفی نکرده که در توانش نباشد و جلوگیری کردن بنده از تحریکهای شیطان و ریشه کن ساختن طمع تا آنجا که به شهوتها مایل نشود و گرایش پیدا نکند،در توان بنده نیست و تنها توانش این است که با کراهت خود با شهوت مقابله کند کراهتی که از شناخت فرجامها و دانش دین و اصول ایمان به خدا و روز جزا نشأت میگیرد؛و هرگاه چنین کند تکلیف خود را به طور کامل ادا کرده است.و بر این مطلب دلالت دارد،این روایت:«یاران رسول خدا(صلی الله علیه و آله)به محضر او شکایت کرده گفتند:چیزهایی به دلمان خطور میکند که اگر از آسمان سقوط کنیم و پرندگان ما را بربایند و یا باد ما را در جایی دور بیفکند از گفتن آنها نزد ما محبوبتر است، پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:آیا آن حالت را یافتهاید؟عرض کردند:آری،فرمود:آن حالت ایمان آشکار است» (1)و آنها جز وسوسۀ شیطان و کراهت از آن چیزی در دل نیافته بودند و نمیتوان گفت:مقصود پیامبر(صلی الله علیه و آله)از ایمان صریح وسوسۀ شیطان بوده است.
بنابراین باید آن را بر کراهتی حمل کرد که با وسوسه برابر باشد و ریا هر چند بزرگ است ولی کمتر از وسوسه دربارۀ خداوند است.پس هرگاه ضرر بزرگتر به وسیلۀ کراهت دفع شود دفع ضرر کوچکتر به آن سزاوارتر است؛همچنین در حدیث ابن عباس از پیامبر روایت شده که فرمود:«سپاس خدایی را که مکر شیطان را با وسوسه بر گرداند» (2)ابو حازم گوید:وسوسهای که از نفس تو است و از آن بیزاریجویی به نفع خودت
ص:252
1) (98) این حدیث را مسلم در(صحیح)،ج 1،ص 83،از حدیث ابن مسعود روایت کرده و احمد نیز در (مسند)،ج 6،ص 106،از حدیث عایشه روایت کرده،و ابو یعلی و بزار نقل کردهاند و رجال آن موثقند چنان که در مجمع الزوائد،ج 1،ص 34-35،آمده است.
2) (99) این حدیث را احمد در(مسند)،ج 1،ص 235،از حدیث ابن عبّاس روایت کرده است،و نیز ابو داود در(سنن)،ج 2،ص 623،در ضمن حدیثی نقل کرده است.
است.پس آنچه از دشمن تو میرسد زیانی به تو ندارد،و وسوسهای که از نفس تو است و آن را برای خود پسندیدی،نفست را بر آن سرزنش کن.در این صورت وسوسۀ شیطان و ستیز با او تا آنگاه که با امتناع و کراهت آنها را ردّ کنی به تو زیان نمیرساند.
خطورهایی که عبارت از آگاهیها و یادآوریها و خیالات است و عوامل مهیّج ریا هستند همه از شیطان است.رغبت و تمایل به وسوسهها پس از این خطورها از نفس است و کراهت داشتن از وسوسه از ایمان و نتایج خرد است،جز این که شیطان در اینجا مکری دارد و آن این است که هرگاه نتواند انسان را بر قبول ریا وادار کند در خیال او چنین میآراید که صلاح قلب او در سرگرم شدن به ستیز با شیطان و ردّ آن و مجادله با اوست تا ثواب اخلاص و حضور قلب را از دل او برباید،زیرا سرگرم شدن به ستیز با شیطان و دور ساختن آن منصرف شدن از راز مناجات با خداست و این عمل موجب میشود که از منزلت او در پیشگاه خدا کاسته شود.
آنان که در دور ساختن خطورهای ریا،از ریاکاری رها میشوند چهار درجهاند:
1-کسانی که شیطان را دور و او را تکذیب میکنند.علاوه بر آن با او به ستیز میپردازند و ستیز را طولانی میکنند به این گمان که این کار قلب را بیشتر در امان میدارد در حالی که بدون تردید نقصان و کاستی است،چرا که انسان از مناجات با خدا و عمل به چیزی که دنبال میکرده باز مانده و به نزاع با دزدان پرداخته است و این عمل نوعی نقصان در سلوک به سوی خداست.
2-کسانی هستند که میدانند ستیز و پیکار با شیطان نقصانی در سلوک به سوی خداست از این رو به تکذیب و دور کردن شیطان میپردازند و به ستیز با او سرگرم نمیشوند.
3-کسانی هستند که به تکذیب شیطان هم سرگرم نمیشوند،چرا که آن توقّفی در مناجات است اگر چه مدّتش کم است،بلکه در دلشان کراهت ریا و دروغگو بودن
ص:253
شیطان استوار شده و همچنان حالت کراهت و بیزاری را حفظ میکنند و سرگرم تکذیب و مبارزۀ با شیطان نمیشوند.
4-شخص بداند که شیطان آنگاه که عوامل ریا به جریان افتد به او حسد خواهد ورزید و مصمم شود که هرگاه شیطان او را وسوسه کند بر اخلاص و توجهش به خدا بیفزاید و صدقه و عبادت خود را پنهان دارد.چنین کسی شیطان را به خشم آورده و او را ریشه کن میسازد و موجب ناامیدی او میشود تا آنجا که برنمیگردد.از فضیل بن غزوان روایت شده که به او گفتند:فلانی بدی تو را گفت:جواب داد:به خدا کسی را که به او این دستور را داده است به خشم خواهم آورد،سؤال شد:چه کسی به او دستور داده است؟گفت:شیطان.آنگاه گفت:خدایا او را بیامرز،معنای به خشم آوردن شیطان این است که در این مورد از خدا اطاعت میکنم و هرگاه شیطان بداند که بندهای چنین میکند از بیم آن که مبادا بر حسنات خود بیفزاید از او دست میکشد.ابراهیم تیمی گوید:
شیطان انسان را به گناهی فرا میخواند و اطاعتش نمیکند و کار خیری انجام میدهد و هرگاه او را چنین دید او را رها میسازد.و نیز گفته است:هرگاه شیطان تو را مردّد بیند در تو طمع میکند و هرگاه تو را مداوم بر کار خیر ببیند غمگین میشود و به خشم میآید.
حارث محاسبی (1)برای چهار مورد یاد شده مثالی بسیار خوب زده و گفته است:
حکایت آنان حکایت چهار نفر است که قصد کردهاند به مجلس علم و حدیث بروند تا از آن بهرهای ببرند و هدایت شوند،شخص گمراه و بدعتگذاری بر آنان حسد ببرد و بترسد که آنان با حق آشنا شوند.پس جلو یکی از آنها را بگیرد و مانعش شود و او را به مجلس گمراهی دعوت کند و او امتناع ورزد و چون شیطان از امتناع او آگاه شود او را سرگرم مبادله کند تا بر گمراهی بماند در حالی که شخص طالب خیر میپندارد
ص:254
1) (100) منظور ابو عبد الله الحارث بن اسد محاسب صاحب کتاب الرعایة لحقوق الله است،این کتاب در لیدن چاپ شده است و این مطلب در ص 109،آن کتاب است،رجوع کنید.
که جدال با راهزن به مصلحت اوست،امّا هدف گمراه و راهزن این است که به اندازه تأخیرش از مجلس علم و حدیث عقب بماند،و چون دوّمین شخص بر او بگذرد او را از رفتن به مجلس علم و حدیث نهی کند و متوقّفش سازد.پس بایستد و با او مقابله کند و با او به نزاع نپردازد و هر چه زودتر برود و شخص گمراه به مقدار توقفش برای دور ساختن او از مجلس علم شاد شود و شخص سوّم بر او بگذرد امّا به او توجّه نکرده و سرگرم جدال و دفع او نشود بلکه به راه خود ادامه دهد،و شخص گمراه بکلی از او مأیوس شود،و شخص چهارمی بر او بگذرد و برای شخص گمراه نایستد و به قصد خشمگین ساختن او بر شتاب خویش در رفتن بیفزاید،و شخص گمراه احتمال میدهد که اگر برگردند و بار دیگر بر او بگذرند همه را منصرف سازد جز نفر چهارمی زیرا از بیم آن که بر اثر شتاب به مجلس علم و حدیث فایدۀ بیشتری ببرد،نزد او برنمیگردد.
اگر کسی بگوید:در صورتی که ما از(تأثیر)وسوسههای شیطان در امان نیستیم آیا لازم است پیش از حضور شیطان در صدد پرهیز از او برآییم و منتظر ورودش باشیم،یا لازم است بر خدا توکل کنیم تا خدا او را دور سازد یا لازم است سرگرم عبادت شده از او غافل باشیم:
میگوییم:مردم در این مورد سه نظریّۀ مختلف ابراز کردهاند:
1-گروهی از اهل بصره بر این باورند که بندگان نیرومند خدا بینیاز از آن هستند که از شیطان بپرهیزند،چرا که آنها به خدا پیوسته و سرگرم دوستی او هستند و شیطان از آنها کنارهگیری کرده و از آنان ناامید شده است؛چنان که از دعوت کردن بندگان ضعیف به شراب و زنا ناامید نیست؛و لذّتهای دنیا اگر چه مباح باشد در نزد بندگان قوی مانند شراب و گوشت خوک است،و چون بکلی به آن تمایل ندارند شیطان در آنها نفوذی ندارد و احتیاج ندارند که از شیطان بپرهیزند.
2-گروهی از اهل شام معتقدند کسی در پرهیز از شیطان محتاج در کمین بودن
ص:255
است که یقین و توکّلش کم باشد.بنابراین کسی که یقین دارد خدا در تدبیر خود شریکی ندارد از غیر خدا نمیپرهیزد و میداند که شیطان خوار و مخلوق است و امر و فرمانی ندارد و هر چه خدا اراده کند همان خواهد شد و خداست که ضارّ و نافع است،و شخص خداشناس شرم دارد که از غیر خدا بپرهیزد،بنابراین یقین به یگانگی خدا او را از پرهیز از شیطان بینیاز میکند.
3-گروهی از دانشمندان گفتهاند:باید از شیطان پرهیز کرد و گفتۀ اهل بصره که بندگان نیرومند بینیازند که از شیطان بپرهیزند و دلشان از دوستی دنیا بکلّی خالی است و دوستی دنیا وسیلۀ گمراه کردن شیطان است ممکن است موجب غرور شود،زیرا پیامبران نیز(اگر خدا آنها را حفظ نکند)از وسوسههای شیطان رهایی ندارند.پس چگونه دیگران رهایی مییابند و تمام وسوسههای شیطان از نوع شهوتها و دوستی دنیا نیست بلکه شیطان در اسماء و صفات خدا و در نیک دانستن بدعتها و گمراهیها و غیره نیز وسوسه میکند و هیچ کس از خطر وسوسۀ شیطان رهایی ندارد؛قرآن از اوّل تا آخر انسان را از شرّ شیطان بر حذر میدارد.پس چگونه میتوان ادّعا کرد که کسی از او در امان باشد و پرهیز از شیطان منافاتی با سرگرم شدن به دوستی خدای متعال ندارد،زیرا یکی از انواع دوستی خدا اطاعت فرمان اوست و خدا به ما امر کرده از شیطان بپرهیزیم؛ چنان که امر فرموده از کافران پرهیز کنیم و فرموده است: وَ لْیَأْخُذُوا حِذْرَهُمْ وَ أَسْلِحَتَهُمْ ، (1)و نیز فرمود: وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَیْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللّهِ وَ عَدُوَّکُمْ . (2)در این صورت لازم است به فرمان خدا از دشمن کافر در حالی که آنها را میبینی بپرهیزی.پس پرهیز از دشمنی که تو را میبیند و تو او را نمیبینی به طریق اولی لازم است،از این رو گفتهاند:امید دست یافتن به شکاری که تو
ص:256
را نمیبیند و تو او را میبینی وجود دارد،ولی شکاری که تو را میبیند ولی تو او را نمیبینی ممکن است بر تو پیروز شود و مقصود از این شکار شیطان است.چگونه چنین نباشد در حالی که غفلت از دشمن کافر فقط موجب کشته شدن شخص میشود که همان شهادت است و در سهل انگاری از پرهیز از شیطان قرار گرفتن در دوزخ و عذاب دردناک است.بنابراین سرگرم شدن به خدا در این است که از آنچه خدا ما را از آن بر حذر داشته بپرهیزیم،و با توجّه به این مطلب اعتقاد گروه دوّم که پنداشتهاند پرهیز از شیطان به توکّل آسیب میرساند باطل است،زیرا برگرفتن زره و اسلحه و گردآوری لشکر و کندن خندق به توکّل رسول خدا(صلی الله علیه و آله)(در جنگ احزاب)آسیبی نرسانید پس چگونه ترس و پرهیز از آنچه خدا ما را از آن ترسانیده و بر حذر داشته به توکّل آسیب میرساند؟ما در کتاب توکّل مطلبی را نقل کردیم و آن مطلب اشتباه کسانی را که میپندارند توکّل آن است که بکلّی اسباب را کنار گذاشت،آشکار میسازد و گفتار خداوند: وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَیْلِ ،تا آنگاه که قلب معتقد باشد ضرر و نفع و مرگ و زندگی در دست خداست،با توکّل منافاتی ندارد.همچنین انسان از شیطان پرهیز میکند و معتقد است که گمراهکننده و هدایتگر همان خداست و همان طور که در کتاب توکّل یاد کردیم اسباب را وسیلههایی میداند که در فرمان خداست.
این است قولی که محاسبی برگزیده و همین صحیح است و نور دانش به درستی آن گواهی میدهد و نظریّات پیش شبیه به سخن خداپرستانی است که علم چندانی ندارند و میپندارند حالاتی که در بعضی اوقات بر آنها هجوم میآورد-که همان سرگرم شدن به خداست همواره باقی میماند،در حالی که بعید است باقی بماند.
آنگاه این گروه که معتقد به پرهیز از شیطانند در کیفیّت آن سه نظریّه دادهاند:
1-گروهی گفتهاند:در صورتی که خدای متعال ما را از دشمن بر حذر داشته
ص:257
شایسته نیست که چیزی جز ذکر خدا و پرهیز از او و مترصّد او بودن بر دلهایمان غالب شود،چرا که اگر لحظهای غفلت کنیم ممکن است هلاک شویم.
2-گروهی گفتهاند:پرهیز از شیطان به تهی شدن دل از ذکر خدا و سرگرمی به شیطان کشانده میشود و آرزویی که شیطان از ما دارد همین است؛بلکه باید به ذکر خدای متعال مشغول شویم و شیطان و دشمنیاش و پرهیز از او را فراموش نکنیم و میان هر دو کار جمع کنیم،چرا که اگر شیطان را از یاد ببریم بسا باشد از جایی که گمان نداریم متعرّض ما شود و اگر تنها به یاد شیطان باشیم یاد خدای متعال را مهمل بگذاریم؛ بنابراین جمع میان یاد خدا و یاد شیطان سزاوارتر است.دانشمندان پژوهشگر گفتهاند:
هر دو گروه بر خطایند،امّا گروه اوّل:تنها به یاد شیطان پرداخته و خدای متعال را از یاد بردهاند و اشتباه بودن این کار روشن است،زیرا علّت این که ما به پرهیز از شیطان مأمور شدهایم آن است که شیطان ما را از یاد خدا باز ندارد،پس چگونه یاد شیطان در دلمان بیش از هر چیز دیگری باشد در حالی که بیشترین ضرر دشمن(شیطان)همین است؛ آنگاه این عمل به تهی شدن دل از نور خدای متعال منتهی میشود،و هرگاه شیطان آهنگ چنین دلی کند که در آن نور یاد خدا نیست ممکن است که بر او پیروز شود و انسان نتواند آن را دور سازد.بنابراین نه مأموریم در انتظار شیطان باشیم و نه همواره به یاد او باشیم.امّا گروه دوّم با گروه نخستین وجه مشترک دارند،زیرا میان یاد خدا و شیطان در دل جمع کردهاند و به همان اندازهای که دل سرگرم یاد شیطان است از یاد خدا کاسته میشود در حالی که خدا به یاد کردن خود و از یاد بردن غیر خود-ابلیس و دیگران-امر کرده است.بنابراین حق آن است که دل بنده از شیطان بپرهیزد و دشمنی او را در نفس خود استوار سازد و هرگاه به پرهیز از شیطان معتقد شد و آن را تصدیق کرد و پرهیز از شیطان در دل جای گرفت به یاد خدا سرگرم شود و با همّتی تمام بدان روی بیاورد و کار شیطان به دلش خطور نکند،چرا که اگر پس از شناخت دشمنی شیطان به او
ص:258
سرگرم شود سپس شیطان چیزی به دلش بیندازد از آن آگاه میشود و در هنگام آگاهی سرگرم دفع شیطان میگردد،و سرگرمی به یاد خدا مانع از بیداری در هنگام وسوسۀ شیطان نمیشود بلکه انسان میخوابد در حالی که بیم آن دارد که کاری مهمّ در هنگام طلوع صبح از او فوت شود و خود را ملزم میسازد که از فوت آن بپرهیزد و میخوابد به این قصد که در آن وقت بیدار شود.پس در شب چند مرتبه پیش از وقت موعود بیدار میشود،چون در قلبش پرهیز از فوت کار مهمّ جایگزین شده با این که بر اثر خواب از آن غافل است.بنابراین سرگرمی او به یاد خدا چگونه مانع بیداری او(در برابر وساوس شیطان)میشود،چنین قلبی است که میتواند دشمن را دور سازد و هرگاه تنها به یاد خدا سرگرم باشد خواهشهای نفسانی میمیرد و نور عقل و علم در آن زنده میشود و تاریکی شهوت از آن میرود؛بنابراین ارباب بینش دشمنی شیطان را به دل در مییابند و در کمین شیطانند و دل را وادار به پرهیز از شیطان میکنند،سپس به یاد شیطان سرگرم نمیشوند،بلکه به یاد خدا مشغول میشوند و با آن شرّ دشمن را دفع میکنند و به نور یاد خدا کسب نور میکنند تا در پرتو آن به افکار دشمن پی ببرند.بنابراین داستان قلب داستان چاهی است که که بخواهند آن را از آب تیره و کثیف پاک سازند تا آب زلال از آن بجوشد پس کسی که به یاد شیطان مشغول است آب تیره و کثیف را در آن باقی گذاشته است و کسی که میان ذکر شیطان و ذکر خدا جمع کرده آب آلوده را از یک طرف کشیده ولی از جای دیگر که آب آلوده جاری است آن را به سوی چاه رها ساخته است و زحمتش در خشک کردن چاه از آب کثیف طول میکشد و چاه خشک نمیشود،و شخص بینا کسی است که مجرای آب آلوده را ببندد و آن را پر از آب زلال کند و هرگاه آب کثیف بیاید بدون زحمت و خرج جلو آن را میبندد.
ص:259
(1)باید دانست که فایدۀ پنهان ساختن اعمال عبادی اخلاص و رهایی از ریا و فایدۀ آشکار ساختن آنها تأسّی جستن دیگران و تشویق مردم به کار خیر است ولی در آشکار ساختن آن آفت ریا نیز خواهد بود.یکی از پیشینیان گوید:مسلمانان میدانند که عمل نهانی در مقایسه با عمل آشکار محفوظترین عمل است ولی در آشکار ساختن عمل نیز فایدهای است.از آن نظر خدای متعال عمل نهان و آشکار را ستوده و فرموده است: إِنْ تُبْدُوا الصَّدَقاتِ فَنِعِمّا هِیَ وَ إِنْ تُخْفُوها وَ تُؤْتُوهَا الْفُقَراءَ فَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ . (1)و اظهار کردن عمل دو قسم است:یکی نشان دادن خود عمل است و دیگری سخن گفتن از عمل انجام شده است.
قسم اول علنی بودن خود عمل است،مانند زکات دادن در حضور مردم تا مردم به آن مایل شوند؛چنان که روایت شده مردی از انصار کیسۀ پولی آورد و چون مردم او را دیدند پیاپی هدیه آوردند.پس پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر کس سنّت نیکی بر جای نهد و خود بدان عمل کند از ثواب آن و ثواب کسی که از او پیروی کند برخوردار خواهد بود». (2)و دیگر اعمال چون نماز و روزه و حج و جهاد و غیره همین حکم را دارد.ولی در زکات دادن تأسّی جستن بر طبیعت مردم بیشتر غالب است.آری شخص جنگجو هرگاه برای رفتن به جنگ پیش از مردم عازم شود تا مردم برای حرکت به میدان جنگ تشویق شوند برایش افضل است،چرا که اصل جنگ جزء اعمال آشکار است و نمیتوان آن را پنهان ساخت و سبقت گرفتن به آن اظهار عمل عبادی نیست،بلکه فقط تشویق دیگران است.همچنین گاه مرد در نماز شب صدایش را بلند میکند تا همسایگان و خانوادهاش بیدار شوند و به او تأسی جویند.پس هر عملی را که نتوان
ص:260
پنهان ساخت مانند حج،جهاد،نماز جمعه بهتر آن است که بدان سبقت گیرد و تمایل نشان دهد تا دیگران تشویق شوند به این شرط که در آن بوی ریا نباشد.امّا اعمالی را که میتوان پنهان داشت مانند زکات،نماز،اگر زکات دادن آشکار،زکاتگیرنده را ناراحت کند و مردم را به پرداخت زکات تشویق کند پنهان داشتن بهتر است،چرا که آزار دادن(مؤمن)حرام است،و اگر در پرداخت آشکار زکات آزار کسی نباشد در این صورت در بهتر بودن پرداخت نهانی و آشکار مردم اختلاف کردهاند:گروهی گفتهاند:
نهان پرداختن بهتر از آشکار است اگر چه آشکار پرداختن موجب تأسی جستن دیگران شود.گروهی گفتهاند:نهان پرداختن بهتر از آشکاری است که موجب اقتدای دیگران نشود امّا آشکار پرداختن زکات برای اقتدا کردن دیگران بهتر از پرداخت نهانی است، دلیل بر آن این است که خدای متعال پیامبران را به آشکار ساختن عمل امر کرده تا دیگران به آنها اقتدا کنند در حالی که آنها را به منصب نبوّت اختصاص داده است.و نمیتوان گفت که خدا آنها را از بهترین دو کار محروم ساخته است و گفتار پیامبر(صلی الله علیه و آله):
«پاداش کسی را که سنّت نیک نهد و کسی به آن سنّت عمل کند به کسی دهند که سنّت را نهاده است»،بر این حقیقت دلالت میکند و در بعضی روایات است:«عمل نهانی هفتاد برابر عمل آشکار ثواب دارد و عمل آشکار هرگاه به عملکنندهاش اقتدا شود هفتاد برابر عمل نهانی ثواب دارد». (1)و دلیلی ندارد که کسی در این مورد مخالفت کند،زیرا هرگاه دل از آلایشهای ریا رها شود و در هر دو حالت(نهان و آشکار) اخلاص کامل به یک صورت باشد عملی که بدان اقتدا شود ناگزیر بهتر است و تنها بیم
ص:261
1) (105) این حدیث را بیهقی در الشعب از حدیث ابو دردا به همین صورت در حالی که به جزء اولش اکتفا کرده روایت کرده و گفته است:هذا من افراد بقیة عن شیوخه المجهولین و پیش از این گذشت و از حدیث ابن عمر نقل کرده«عمل السّر افضل من عمل العلانیة و العلانیة افضل لمن اراد الاقتداء»و گفته است تنها او بقیۀ حدیث را از عبد الملک بن مهران نقل کرده و از حدیث عایشه چنین نقل کرده«یفضل او یضاعف الذکر الخفی الذی لا یسمعه الحفظة علی الذی تسمعه بسبعین ضعفا»و گوید:تنها معاویة بن یحیی صدفی آن را نقل کرده است و او ضعیف است(المغنی).
آشکار شدن ریا میرود و هرگاه موجب ریا شود اقتدای دیگران به او نفعی به حالش ندارد و موجب هلاکتش میشود و هیچ اختلافی نیست که در این صورت عمل نهانی بهتر از آشکار است.
ولی کسی که عمل را آشکار میسازد دو وظیفه دارد:
1-عمل را در آنجایی آشکار سازد که بداند به آن تأسّی میشود یا گمان به آن داشته باشد.بسا مردی که خانوادهاش به او اقتدا کنند،ولی همسایگانش اقتدا نکنند و بسا باشد که همسایگانش به او اقتدا کنند ولی بازاریان اقتدا نکنند و بسا که اهل کویش به او تأسّی جویند؛و عالم سرشناس کسی است که تمام مردم به او تأسّی میجویند.بنابراین غیر عالم هرگاه بعضی عبادتها را آشکار سازد بسا باشد که به ریاکاری و نفاق نسبت داده شود و او را نکوهش کرده و به او تأسّی نجویند.پس آشکار ساختن بیفایده بر او جائز نیست و تنها به قصد تأسّی جستن دیگران میتوان عمل را آشکار کرد،در صورتی که شخص اظهارکنندۀ عمل،مورد تأسّی باشد و دیگران به او اقتدا کنند.
2-حالتی است که شخص باید مواظب قلب خود باشد،چرا که گاه ممکن است علاقه به ریای پنهان در قلبش باشد و به بهانۀ تأسّی جستن دیگران او را به آشکار ساختن عمل فرا بخواند،و تنها تمایلش تظاهر به عمل است تا به او تأسّی شود،و این است حال تمام کسانی که اعمالشان را آشکار میسازند جز مخلصان نیرومند و آنها بسیار اندکند؛و شایسته نیست که شخص ضعیف خود را به آن بفریبد و ندانسته هلاک شود،زیرا حکایت شخص ضعیف،حکایت غریقی است که اندکی به شناوری وارد است و به گروهی از غرقشدگان مینگرد و بر آنها ترحّم میکند و به طرف آنها میآید تا به او دست بیاویزند در نتیجه آنها هلاک شوند و خود نیز به هلاکت میرسد در حالی که رنج غرق شدن در دنیا ساعتی بیش نیست و ای کاش هلاکت به وسیلۀ ریا نیز مانند غرق شدن در آب بود.چنین نیست بلکه رنج هلاکت به ریا بسیار طولانی است و این لغزشگاه
ص:262
گامهای عابدان و دانشمندان است،چرا که آنها خود را در اظهار عبادات شبیه به نیرومندان میسازند در حالی که دلشان قدرت اخلاص را ندارد و با ریا اعمالشان باطل میشود و دریافتن آن دشوار است.آزمایش آن این است که بر نفس خویش عرضه بدارد که اگر به او بگویند:عمل خود را پنهان دار تا مردم به عابد دیگری اقتدا کنند و برایت در پنهان ساختن عمل همان پاداش آشکار ساختن باشد؛پس اگر قلبش مایل شود که تنها به او تأسی جویند و او عمل را آشکار سازد انگیزۀ او بر عمل ریاست نه طلب پاداش و ثواب و تأسی جستن مردم به او و تمایل یافتن به خیر؛چرا که مردم با نگریستن به دیگری به کار خیر رغبت خواهند کرد و پاداش او با پنهان ساختن عمل بیشتر خواهد بود.پس اگر غرضش ریاکاری در برابر مردم نیست چرا قلبش به اظهار عمل مایل است از این رو باید بنده از نیرنگهای نفس بپرهیزد،چرا که نفس بسیار فریبکار است و شیطان در کمین و دوستی مقام و جاه بر قلب غالب است و اعمال آشکار کمتر از آفتها سالم میماند.پس شایسته نیست که هیچ چیز را با ایمنی از ریا معادل سازد و ایمنی از ریا در پنهان ساختن عمل است،و در آشکار ساختن اعمال خطرهایی است که امثال ما توان مقابلۀ با آنها را نداریم.بنابراین پرهیز از اظهار عمل برای ما و تمام ضعیفان سزاوارتر است.
قسم دوّم آن است که پس از فراغت از عمل آن سخن بگوید و حکم آن همان حکم آشکار ساختن خود عمل است و خطر این بیشتر است،زیرا هزینۀ سخن گفتن بر زبان آسان است و گاه در نقل عمل انجام شده مبالغه و افزون وجود دارد و نفس از اظهار ادّعاها سخت لذّت میبرد،جز این که اگر ریا بدو راه یابد سپس در تباه ساختن عبادت گذشته پس از فراغت از آن اثر بگذارد از این جهت آسانتر است و این عمل جائز است دربارۀ کسانی که قلبی قوی و اخلاصی کامل دارند و مردم در نظرشان کوچکند و نکوهش و ستایش مردم برای ایشان یکسان و جائز است عمل انجام شده را در نزد کسی
ص:263
بگوید که امید تأسی جستن او و رغبتش به کار خیر به سبب نقل آن عمل باشد.بلکه اگر نیّت صاف و از تمام آفتها سالم باشد اظهار آن مستحب است،چرا که اظهار عمل، تشویق به کار خیر است و تشویق به کار خیر هم خیر است.نظیر آن از گروهی از پیشینیان نیرومند نقل شده است و شایسته نیست باب اظهار کردن عمل بسته شود،در حالی که آفرینش انسانها بر شبیه شدن و تأسی جستن به دیگران سرشته شده است بلکه اظهار کردن عبادت از سوی ریاکار-هرگاه مردم از ریاکار بودنش آگاه نباشند-خیر فراوانی برای مردم دارد ولی برای خود ریاکار شرّ است،و بسا شخص مخلصی که عامل اخلاص او تأسی جستن به کسی است که در پیشگاه خدا ریا میکند.روایت شده است که انسانها صبحگاهان از کوچههای بصره میگذشتند،صدای کسانی را که در نماز قرآن میخواندند از خانهها میشنیدند.پس یکی از آنان کتابی در ریزهکاریهای ریا تصنیف کرد.پس سحرخیزان قرآن خواندن در نماز را رها کرده و مردم دیگر بدان کار رغبت نشان نمیدادند و میگفتند:کاش آن کتاب تصنیف نشده بود.بنابراین ریاکار که عمل خویش را آشکار میسازد خیر فراوانی برای دیگران دارد اگر از ریاکاری او آگاه نشوند، و همانا خدا این دین را با مرد گنهکار و گروههایی که بهرهای از نیکی ندارند تقویت میکند،چنان که در روایات (1)وارد شده است و بعضی ریاکاران مورد تأسی دیگران واقع میشوند.
آن آگاه شوند و از آن نکوهش کنند
(1)باید دانست که در اخلاص اصل آن است که نهان و آشکار یکسان باشد،چنان که
ص:264
1) (106) این حدیث را بخاری در(صحیح)،ج 8،ص 155،و ابو عوانه در مسند خود،ج 1،ص 46،و احمد در مسند خویش،ج 2 ص 309،و دارمی در(سنن)،ج 2،ص 240،روایت کردهاند.
یکی از آنان گفته است:بر شماست که عمل را آشکار سازید.گفته شد:عمل آشکار چیست؟گفت:عملی است که هرگاه کسی از آن آگاه شود از آن شرم نکنی.دیگری گفته است:هیچ کاری نکردم که اگر مردم آگاه شوند باکی داشته باشم،مگر آمیزش با خانوادهام و بول و غایط.جز این که این درجۀ بزرگی است که هر کسی به آن نمیرسد.و آدمی از گناهان قلبی و بدنی تهی نیست که آنها را پنهان میدارد و نمیخواهد مردم از آن آگاه شوند،بهویژه شهوتها و آرزوهایی که در سینهها خطور کرده و انسان را سرگرم میکند و خدا از تمام آنها آگاه است،بنابراین تصمیم بنده به پنهان داشتن آن از بندگان، بسا میشود که گمان ریایی به آن برود که ممنوع است،در حالی که چنان نیست،بلکه ریای ممنوع این است که آن را بپوشاند تا به مردم نشان دهد که دیندار است و از خدا میترسد با این که چنان نیست.این است پوشاندن عمل ریاکار،امّا شخص راستگویی که ریا نمیکند میتواند گناهان را بپوشاند،و قصد پنهان ساختن گناه برای وی صحیح است،و درست است که در صورت آگاه شدن مردم از آن غمگین شود از هشت نظر:
1-این که شاد بشود که خدا عملش را مستور دارد و هرگاه رسوا شود از این که خدا پردۀ او را دریده است غمگین شود و از آن بترسد که در قیامت نیز پردهاش دریده شود زیرا در خبر وارد شده:«هر کس خدا در دنیا گناهش را بپوشاند در آخرت نیز گناهش را میپوشاند» (1)و این اندوهی است که از ایمانی محکم نشأت میگیرد.
2-این که بداند خدای متعال دوست ندارد که گناهان آشکار شود و دوست دارد پنهان بماند،چنان که پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«کسی که گناهی میکند باید آن را به پوشش الهی بپوشاند» (2)بنابراین شخص گنهکار اگر چه با گناه نافرمانی خدا میکند ولی دلش از دوستی آنچه خدا دوست دارد خالی نیست و این حالت از قدرت ایمان نشأت
ص:265
میگیرد،چرا که خدا آشکار شدن گناهان را دوست ندارد و نشان صداقت در او این است که از آشکار شدن گناه دیگری نیز بیزار باشد و به خاطر آن غمگین میشود.
3-نکوهش مردم را نسبت به خودش نپسندد از آن نظر که موجب اندوهش میشود و دل و عقلش را از بندگی خدای متعال باز میدارد،زیرا طبیعت از نکوهش آزرده میشود و با عقل به ستیز میپردازد و از بندگی خدا بازمیماند و به همین سبب شایسته است از ستایشی که او را از خدای متعال بازمیدارد و دلش را فرامیگیرد و از یاد خدا منصرف میسازد نیز بیزار باشد.این حالت نیز نشان قدرت ایمان است،زیرا کسی که به راستی تمایل به آسودگی قلب دارد تا خدا را بندگی کند دارای ایمان است.
4-این است که پوشاندن گناه و تمایلش به آن برای آن است که از نکوهش مردم بیزار است از آن نظر که طبیعتش را آزرده میکند،چرا که نکوهش دل را به درد میآورد؛ چنان که زدن بدن را میآزارد و آزرده شدن دل از گناه حرام نیست و انسان با آزرده شدن گناهکار هم نیست ولی آنگاه گناهکار است که از نکوهش مردم بیتابی کند و نکوهش مردم او را به کاری وادارد که انجامش روا نیست تا به این وسیله از نکوهش آنها بپرهیزد و بر آدمی لازم نیست که از نکوهش مردم غمگین و آزرده نشود؛آری کمال صداقت در این است که دیدن و ندیدن مردم برایش یکسان باشد در نتیجه نکوهشگر و ستایشگر در نظرش یکسان میشود،چون میداند که ضرر و نفع در دست خداست و تمام بندگان ناتوانند.این چنین افرادی به راستی اندکند،چون بیشتر طبیعتها از نکوهش آزرده میشوند زیرا در نکوهش احساس کمبود میشود،و بسا که آزرده شدن از نکوهش ستوده باشد هرگاه نکوهشگر،در دین بینش داشته باشد زیرا صاحبان بصیرت گواهان خدایند و نکوهش آنها بر نکوهش خدای متعال و نقصان در دین دلالت دارد.پس چگونه از آن غمگین نشود،آری اندوهی که نکوهیده است این است که غمگین شود که ستایش به دینداری را از دست داده است و گویی دوست دارد که به دینداری ستایش شود و جائز
ص:266
نیست که دوست بدارد به بندگی خدا ستوده شود و برای بندگی خدا از دیگری پاداش بخواهد.بنابراین اگر این حالت را در خودش یافت بر او لازم است که با بیزاری جستن و ردّ کردن با آن مقابله کند.امّا بیزاری از نکوهش در برابر گناه از نظر طبیعت آدمی نکوهیده نیست از این رو بر او لازم است گناه را پوشیده بدارد تا از نکوهش بر کنار باشد و تصوّر میرود که بنده بگونهای باشد که ستایش را دوست نداشته باشد و نکوهش را نیز نپسندد و فقط مقصودش این باشد که مردم از نظر ستایش و نکوهش او را رها سازند چه بسا شخصی که در برابر لذّت ستایش صبر میکند ولی در برابر رنج نکوهش صبر ندارد، زیرا ستایش با لذّت طلبی همراه است و لذّت نخواستن رنجآور نیست ولی نکوهش رنجآور است.بنابراین دوستی ستایش بر عبادات ثواب خواستن برای اطاعت در حال حاضر است،امّا بد آمدن از نکوهش بر معصیت هیچ محذوری ندارد و جز این که اندوهش از این که مردم از گناهش آگاه شدهاند او را از آگاه شدن خدا(بر گناهش)باز میدارد،و این کمال نقصان دینی است،بلکه شایسته است از آگاهی خدا و نکوهش او بر گناه خویش بیشتر غمگین شود.گاه از نکوهش بدش میآید از آن نظر که نکوهشگر با آن عمل معصیت خدا کرده است و این نیز نشان ایمان شخص است،و نشانۀ آن این است که نکوهش نکوهشگر را نسبت به دیگران نیز نپسندد،پس در این ناراحتی فرقی میان خودش و دیگران نمیگذارد در صورتی که اگر ناراحتی مربوط به طبیعت او باشد چنین نیست.
5-گناه خود را میپوشاند تا هرگاه گناهش دانسته شود کسی نسبت به او قصد بدی نکند و این غیر از رنج نکوهش است،چرا که نکوهش از آن نظر دردآور است که قلب از پستی و کاستی صاحب خود آگاه میشود و باید گناه را بپوشاند حتّی از کسانی که از شرّ آنان در امان است،و گاه از شرّ کسی که از گناهش آگاه میشود به دلیلی میترسد؛ در این صورت لازم است گناه خود را به خاطر پرهیز از شرّ او بپوشاند.
ص:267
6-تنها به خاطر شرم گناه را میپوشاند،چرا که شرمندگی خود نوعی درد غیر از درد نکوهش و قصد شرّ است.و حیا خوی پسندیدهای است که در آغاز کودکی آنگاه که نور عقل بر او میتابد پدید میآید و هرگاه کار زشتی از او مشاهده شود شرمنده میگردد و این صفتی ستوده است،زیرا رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«تمام انواع شرم خوب است»، (1)و فرمود:«حیا شعبهای از ایمان است» (2)،و فرمود:«از شرم جز خوبی نیاید» (3)و فرمود:«خدا شخص پرآزرم و بردبار را دوست میدارد». (4)بنابراین کسی که گناه میکند و به این که گناهش بر مردم آشکار شود اهمیّت نمیدهد علاوه بر گناه مرتکب گناه پردهدری و بیشرمی شده و حال او بدتر از حال کسی است که گناه میکند و آن را میپوشاند و از آن شرم دارد،جز این که شرم با ریا آمیخته است و آدمی را سخت به اشتباه میاندازد و کمتر کسی آن را درک میکند،زیرا هر ریاکاری مدّعی است که از گناه شرم دارد و علّت این که عبادات را به خوبی انجام میدهد شرم داشتن از مردم است،ولی این ادّعا دروغ است بلکه شرم خوبی است که از طبع بزرگوارانه نشأت میگیرد و در پی شرم،انگیزه ریا و اخلاص تحریک میشود و ممکن است به همراه شرم اخلاص بیاید و ممکن است ریا بیاید.توضیح مطلب این است که شخص از دوست خود درخواست قرضی میکند و نفس او راضی به قرض دادن نیست ولی از جواب ردّ دادن شرم دارد و میداند که اگر به وسیلۀ دیگری وام میخواست که شرم نمیکرد پاسخ رد میداد و ریاکارانه قرض نمیداد و برای ثواب هم نمیداد.در چنین موردی چند حالت برای شخص وجود دارد.
ص:268
1) (109) این حدیث را مسلم در(صحیح)،ج 1،ص 47،از حدیث عمران بن حصین روایت کرده است.
2) (110) این حدیث را بخاری در(صحیح)،ج 1،ص 9،از حدیث ابو هریره روایت کرده است.
3) (111) این حدیث را مسلم در(صحیح)،ج 1،ص 46،از حدیث عمران بن حصین و بخاری در (صحیح)،ج 8،ص 35،نیز از حدیث عمران روایت کرده است.
4) (112) عراقی گوید:این حدیث را طبرانی از حدیث فاطمه علیها سلام،روایت کرده است.
این که بطور شفاهی و صریح وامخواه را ردّ کند و اهمیّت ندهد که به بیحیایی منسوب شود.این عمل از کسی سر میزند که شرم ندارد،زیرا شخصی که حیا دارد یا تعلّل میورزد یا وام میدهد.پس اگر وام بدهد برای وامدهنده سه حالت متصوّر است:
حالت اول آن است که ریا و حیا را با هم درآمیزد به این که شرم به هیجان آید و در نزد او ردّ کردن وامخواه زشت میآید و ریا در او به هیجان میآید،و میگوید:سزاوار است که به او وام بدهد تا تو را بستاید و نامت به بخشندگی مشهور شود،یا سزاوار است که به او وام داده شود تا تو را نکوهش نکند و به بخل نسبت ندهد،و هرگاه به این صورت وام دهد ریاکارانه وام داده است و آنچه ریا را تحریک کرده به هیجان آمدن شرم است.
حالت دوّم آن است که ردّ کردن وامخواه به خاطر شرم بر او دشوار آید و در نفس وی بخل بماند و دادن وام بر او دشوار شود.پس انگیزۀ اخلاص در او به هیجان آید و به خود بگوید:صدقه یک اجر دارد و قرض هجده اجر؛بنابراین وام دادن ثوابش بیشتر و موجب خوشحال شدن دوست است و آن در پیشگاه خدا ستوده است و به این انگیزه وام میدهد.پس این شخص در وام دادن اخلاص دارد و شرم،اخلاص او را برانگیخته است.
حالت سوّم آن است که نه میل به ثواب دارد نه بیم از نکوهش وامخواه و نه علاقه به ستایش او،زیرا اگر وامخواه به وسیلۀ پیکی وام میخواست،به او نمیداد،و فقط به خاطر شرم به او داده است؛چون در قلب خود رنج آزرم را احساس کرده است و اگر حیا نبود وامخواه را ردّ میکرد و اگر بیگانهای میآمد که از او شرم نداشت یا شخص پستی میآمد یقینا او را ردّ میکرد،اگر چه در وام دادن ثواب و ستایش بسیار است ولی وام دادن او فقط به خاطر شرم بوده است و این مورد تنها در امور زشت چون بخل و ارتکاب گناهان است.ریاکار از کارهای مباح نیز حیا میکند تا آنجا که اگر در حال تند راه رفتن
ص:269
دیده شود حرکت خود را آهسته میکند،یا اگر در حال خنده دیده شود،به حال گرفتگی برمیگردد و میپندارد که این کار شرم است،در صورتی که عین ریاکاری است،و گفته شده:بعضی ریاکاریها نشان ضعف است و این سخن درست است و مقصود شرم داشتن از اموری است که زشت نیست مانند شرم داشتن از موعظه کردن مردم و پیشنمازی،این شرم در کودکان و زنان ستوده و در خردمندان ناستوده،گاه گناهی از پیری دیده میشود و به خاطر پیروی وی حیا میکنند که آن را بر او زشت شمارند،زیرا«یکی از نشانههای بزرگداشت خدا بزرگداشت پیرمرد مسلمان است.»و این حیا نیکوست و نیکوتر از آن این است که از خدا شرم کند و امر به معروف را ضایع نسازد،و شخصی که ایمان محکم دارد شرم از خدا را بر شرم از مردم ترجیح میدهد و شخص ضعیف الایمان گاهی توان آن را ندارد.این بود که جائز است به خاطر آنها کارهای زشت و گناهان را پنهان داشت.
7-این است که بیم دارد اگر گناهش را آشکار سازد اهمیّت گناهان در نفس او ساقط شود و نفس وی بر گناهان جرأت پیدا کند،زیرا هرگاه نفس به آشکار انجام دادن گناهان انس بگیرد بسیار در گناهان فرورود و اسیر تمایلات خود شود.
8-از بیم آن که دیگران بر او جری شوند و به او تأسی جویند گناهش را آشکار نمیکند،و همین یک علّت است که در آشکار ساختن عبادت جریان دارد و آن اسوه است و ویژۀ پیشوایان یا کسی است که به او اقتدا میشود به همین دلیل سزاوار است که گنهکار نیز گناهش را از خاندان و فرزندانش پنهان بدارد،چرا که آنان از او میآموزند.
بنابراین در پوشاندن گناهان هشت عذر است.ولی برای آشکار ساختن عبادت جز همین یک عذر،عذری وجود ندارد،و هرگاه قصدش از پنهان ساختن گناه این باشد که توهّم دیندار بودن خود را در مردم ایجاد کند ریاکار است،چنان که هرگاه در آشکار ساختن عبادت آن قصد را داشته باشد ریاکار است اگر بگویی:آیا برای بنده جائز است که اگر مردم او را به درستکاری بستایند،ستایش آنها را دوست بدارد و برای آن ستایش
ص:270
آنها را نیز دوست بدارد،در حالی که مردی به پیامبر(صلی الله علیه و آله)عرض کرد:مرا به کاری راهنمایی فرما که خدا و مردم مرا بر انجام آن کار دوست بدارند.فرمود:«به دنیا بیمیل باش تا خدا تو را دوست بدارد و این مال بیارج دنیا را به طرف مردم بینداز تا تو را دوست بدارند.» (1)میگوییم:این که دوست بداری مردم تو را دوست بدارند گاهی مباح و گاه ستوده و گاه نکوهیده است.ستوده آن است که دوستی مردم را بخواهی تا از آن پی ببری که خدا تو را دوست دارد،زیرا خدای متعال هرگاه بندهای را دوست بدارد محبت او را در دل بندگان خود جای میدهد.نکوهیده این است که دوست بداری مردم حج و جهاد و نماز و بندگی تو را بستایند و دوست بدارند زیرا این کار اجرت خواستن بر عبادت خدا در دنیا علاوه بر ثواب خداست.مباح آن است که دوست بداری مردم تو را در برابر صفات ستوده دوست بدارند نه در برابر عبادتهای ستودۀ معیّن،بنابراین چنین دوستی مانند دوست داشتن مال است،زیرا مالکیّت بر دلها وسیلهای برای رسیدن به هدفهاست،چنان که مالکیّت اموال نیز چنین است پس تفاوتی با هم ندارند.
(1)باید دانست که بعضی از مردم عمل را از بیم آن که ریا شود ترک میکنند و این اشتباه و مطابق خواستۀ شیطان است،بلکه حق در ترک اعمال و ترک نکردن آن از بیم آفتها مواردی است که بیان میکنیم:و آن موارد این است که عبادات تقسیم میشود به عبادتی که در خود آن لذّتی نیست مانند نماز،روزه،حج،جهاد زیرا در این اعمال تحمل سختی و نوعی مجاهده است و علّت لذّتبخش بودنش آن است که به ستایش مردم منتهی
ص:271
1) (113) این حدیث را ابن ماجه در(سنن)،به شمارۀ 4102،از حدیث سهل بن سعد روایت کرده و در اسناد آن خالد بن عمرو است،که محدثان در ضعیف بودن او اتفاق نظر دارند و متّهم به جعل حدیث است جز این که نووی گفته است این حدیث را ابن ماجه و دیگران با سندهای خوبی روایت کردهاند.
میشود و ستایش مردم لذّتبخش است و آن هنگامی است که مردم از آن آگاه شوند و نیز به چیزی میانجامد که لذّتبخش است و آن بسیاری اموری است که به بدن منحصر نیست،بلکه مربوط به آفریدگان است،مانند خلافت،قضاوت،سرپرستیها،اموری که مخصوص به امام یا مجتهد جامعالشرایط است،پیشنمازی،موعظه و تدریس و بخشیدن مال به مردم و جز آنها از اموری که آفتش بسیار است چون به انسانها مربوط است و لذّت دارد.
بخش اوّل:عبادتهایی است که مخصوص بدن است و مربوط به دیگری نیست و در خود آن لذّتی نیست مانند نماز،روزه،حج،بنابراین خطرهای ریا در آن سه چیز است:
1-خطری که پیش از عمل وارد میشود و آدمی را بر شروع آن تحریک میکند تا مردم ببینند و انگیزۀ دین همراه آن نیست.این خطر از خطرهایی است که شایسته است ترک شود،زیرا معصیتی است که در آن بندگی نیست،چون با صورت عبادت به منزلت یافتن در دل مردم توسّل جسته است.پس اگر انسان بتواند انگیزۀ ریا را از خود دور سازد و نفس را ترک کند و به آن بگوید:آیا از مولایت شرم نداری که کار را برای او انجام نمیدهی و برای بندگانش انجام میدهی؟تا انگیزۀ ریا دور شود و نفس کار را برای خدای متعال انجام دهد و نفس را برای خطور کردن ریا و کفارۀ آن کیفر دهد تا مشغول عمل شود.
2-در آغاز برای خدا به عبادت برانگیخته میشود ولی همراه با شروع عبادت، ریا عارضش میشود بنابراین سزاوار نیست که عمل را ترک کند،چرا که انگیزۀ دینی یافته است و باید به عمل شروع کند و با نفس خود در دور ساختن ریا مبارزه کند و با تلاشی که نقل کردیم یعنی با مجبور ساختن نفس به بیزاری از ریا و امتناع از قبول آن، اخلاص به دست بیاورد.
ص:272
3-عبادت را با اخلاص شروع کند سپس ریا و انگیزههای آن عارض شود.پس شایسته است که در دور ساختن ریا بکوشد و عمل را رها نکند تا به اخلاص برگردد و به اجبار نفس خود را به اخلاص برگرداند تا عمل تمام شود،زیرا شیطان در آغاز آدمی را به ترک عمل فرا میخواند و چون جوابش ندهد و مشغول عبادت شود وی را به ریا دعوت میکند و هرگاه جواب او را ندهد و دورش کند،همان جا مانده و به او میگوید:این عمل خالص نیست،تو ریاکاری و زحمتت هدر است،پس عملی که در آن اخلاص نیست چه فایدهای دارد تا با این وسوسهها انسان را به ترک عمل وادار کند،و هرگاه عمل را ترک کند مقصود شیطان حاصل میشود؛داستان کسی که عمل را از ترس ریاکاری ترک میکند داستان کسی است که مولایش به او گندمی آمیخته به خاک دهد و به او بگوید:خوب آنها را از خاک پاک کن،پس اصل پاکسازی را رها کند و بگوید:میترسم که اگر مشغول آن کار شوم نتوانم خوب تمیز کنم،پس اصل عمل را ترک کند که نتیجهاش ترک اخلاص همراه با ترک اصل عمل است و کار بیثمری است،و از همین قبیل است که عمل را از بیم مردم که به او ریاکار گویند ترک کند و مردم با این کار گنهکار شوند و این نیز از حیلههای شیطان است،زیرا در آغاز بدگمانی نسبت به مسلمانان در انسان ایجاد کرده در حالی که سزاوار نیست انسان به مردم بدگمان باشد؛ سپس اگر بدگمان شد گفتار آنها نباید به او زیانی برساند و ثواب عبادت را از دست بدهد،زیرا ترک عمل از بیم گفتار آنان که«وی ریاکار است»عین ریا میباشد.بنابراین اگر ستایش آنها را دوست ندارد و از نکوهش آنها نمیترسد،با گفتارشان که وی ریاکار است یا مخلص است چه کار دارد و چه فرقی است میان این که عمل را از بیم این که بگویند ریاکار است رها سازد.این که عمل را خوب انجام دهد از بیم آن که بگویند:وی غافل و تقصیر کار است،بلکه ترک کردن عمل از این دشوارتر است.تمام اینها حیلههای شیطان برای خداپرستان نادان است.آنگاه چگونه طمع دارد که با ترک عمل
ص:273
از شیطان رها شود،در حالی که شیطان او را رها نمیسازد.بلکه در این حال به او میگوید:مردم میگویند:عمل را ترک کردی تا بگویند:شخص مخلصی هستی و شهرت طلب نیستی و با این سخنان تو را مجبور به فرار میکند؛پس اگر بگریزی و داخل گودالی در زیر زمین شوی شیرینی آگاهی مردم را از زهدت و فرارت از مردم و احترام قلبی آنها به تو را در دلت میافکند.پس چگونه از شیطان رها میشوی بلکه نجاتی از شیطان نیست،مگر این که شناخت آفت ریا را از دلت جدا نکنی و بدانی که در آن ضرر آخرت است و نفع دنیوی ندارد،تا قلبت همواره از ریا کراهت داشته باشد و از آن امتناع ورزد و با این حال عمل را ادامه دهی و اهمیّت ندهی،اگر چه دشمن بر حسب طبیعت خود تحریک کند،چرا که این تحریک قطع نمیشود و ترک کردن عمل به خاطر آن آدمی را به بطالت و ترک کارهای خیر میکشاند.پس تا زمانی که انگیزۀ دینی بر عمل داری عمل را ترک نکن و با ریایی که به دل میگذرد به مبارزه برخیز و دلت را به شرم داشتن از خدا ملزم ساز هرگاه نفست تو را فرا بخواند که ستایش خدا را با ستایش مخلوق عوض کنی در حالی که خدا از قلبت آگاه است،و اگر مردم از دلت آگاه باشند که قصد ستایش آنها را داری نسبت به تو خشمگین خواهند شد،بلکه اگر بتوانی به منظور شرم داشتن از خدا و کیفر کردن نفست بر عمل خود بیفزایی چنان کن،و اگر شیطان به تو بگوید:تو ریاکاری بدان که دروغگوست چون قلبت با ناخوشایندی ریا و امتناع از آن و بیم از ریا و شرمت از خدا برخورد کرده است.و اگر در قلبت ناخوشایندی از ریا و بیم از آن را نیافتی و انگیزۀ دینی هم باقی نمانده بلکه فقط انگیزۀ ریا موجود است پس در آن وقت عمل را ترک کن،و این کار بعید به نظر میرسد.پس هر کس کار را برای خدا شروع میکند ناگزیر است بر اصل قصد ثواب باقی بماند.اگر بگویی:از گروهی نقل شده که عمل عبادی را از بیم مشهور شدن ترک کردهاند.
میگوییم:این سخن با موارد بیشماری که دربارۀ اظهار و عبادتها وارد شده
ص:274
معارضه دارد.خلاصه آن که ترک کردن مستحبّات جائز است و سخن در انجام کارهای برتر فقط در توان نیرومندان در دین است نه ضعیفان.بنابراین بهتر آن است که عمل را تمام کند و در اخلاص بکوشد و عمل را ترک نکند و صاحبان عمل گاه از بیم بسیار به خاطر درمان نفس خود با انجام کار برتر مخالفت میکنند.بنابراین باید به نیرومندان در دین تأسی جست.
بخش دوّم اعمالی است که به مردم مربوط میشود و در آن آفتها و خطرهای زیادی است.بزرگترین آنها خلافت سپس قضاوت است،و بعد از آن موعظه و تدریس و فتوا دادن؛آنگاه بخشیدن مال است.امّا خلافت و فرمانروایی اگر همراه عدالت و اخلاص باشد از بهترین عبادتهاست.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«یک روز امام عادل بهتر از عبادت شصت سال شخص تنهاست.» (1)پس چه بزرگ است عبادتی که یک روز آن برابر شصت سال باشد.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«نخستین کسانی که به بهشت درآیند سه گروهند و یکی از آنها امام عادل است» (2)و فرمود(صلی الله علیه و آله):«سه گروهند که دعایشان ردّ نمیشود و امام عادل»یکی از آنهاست. (3)
و فرمود(صلی الله علیه و آله):«نزدیکترین مردم به من در نشستن امام عادل است» (4)
ص:275
1) (114) این حدیث را طبرانی در الکبیر و الاوسط،روایت کرده و سندهای الکبیر حسن است چنان که در الترغیب و الترهیب منذری،ج 3،ص 167،آمده است.
2) (115) این حدیث را مسلم در(صحیح)،ج 8،ص 159،از حدیث عیاض بن حمار مجاشعی در حدیثی طولانی چنین روایت کرده است«و اهل الجنة ثلاثه ذو سلطان مقسط متصدّق موفّق،و رجل رحیم رقیق القلب لکل ذی قربی و مسلم،و عفیف متعفّف ذو عیال..تا آخر حدیث».
3) (116) این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 1752،روایت کرده است«ثلاثه لا تردّ دعوتهم:الامام العادل،و الصائم حتی یفطر،و دعوة المظلوم یرفعها الله دون الغمام یوم القیامة..تا آخر حدیث».
4) (117) این حدیث را ترمذی در(سنن)،ج 6،ص 70،از حدیث ابو سعید خدری چنین روایت کرده است: ان احب الناس الی اللّه یوم القیامة و ادناهم منه مجلسا امام عادل و ابغض الناس...تا آخر حدیث».
میگویم:چون خلافت در نزد ما(امامیّه)از طرف خداوند تصریح شده و مخصوص امام معصوم و پاک از پلیدیهاست،و آلودگیهای نفس است که از آن ریا منبعث میشود،و پس از امام معصوم کسی مدّعی خلافت نمیشود،مگر مشرکی که با شرک خود تمام کارهای نیکش را باطل میکند،در این صورت ما نیازی نداریم که در خلافت از نظر راه یافتن ریا به آن بحث کنیم.از این رو سخن را قطع میکنیم.غزالی در اینجا گفتار و کرداری از اساتیدش نقل کرده است.
غزالی گوید:قضاوت اگر چه پستتر از خلافت و حکومت است،ولی به همان معناست،زیرا هر کس ولایتی بر مردم دارد امیر است و حکمش نفوذ دارد و امیر بودن طبعا محبوب است و ثواب قضاوت در صورت پیروی کردن قاضی از حق،بسیار است و کیفر آن نیز با انحراف از حقّ سخت است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«قاضیان سه گروهند یک گروه در بهشت و دو گروه در دوزخند.» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر کس قضاوت کند بدون کارد ذبح شده است.» (2)بنابراین حکم قضاوت حکم امارت است و شایسته است افراد ضعیف(از نظر دینی)و هر کسی که دنیا و لذّتهای آن در نظرش ارجی دارد آن را ترک کند و لازم است نیرومندان(در دین)که راه خدا از نکوهش هیچ نکوهشگری باک ندارند عهدهدار آن شوند،و هرگاه شاهان ستمکار باشند و قاضی جز با اظهار خلاف و نادیده گرفتن بعضی از حقوق به خاطر آنها و وابستگانشان نتواند قضاوت کند چون میداند اگر به حق و بر ضرر آنها
ص:276
1) (118) این حدیث را ابو داود از حدیث ابن بریده،در(سنن)،ج 2،ص 268،روایت کرده و گفته است حدیث ابن بریده درستترین است«القضاة ثلثه»و ابن ماجه نیز به شمارۀ 2315،روایت کرده است.
2) (119) این حدیث را ابن ماجه در(سنن)،به شماره 2308،روایت کرده و در آن از حدیث ابو هریره«من جعل قاضیا بین الناس فقد ذبح بغیر سکّین»آمده است،و ابو داود در(سنن)؛ج 2،ص 268،روایت کرده است.
حکم کند او را بر کنار ساخته یا از او اطاعت نمیکنند،بنابراین نباید عهدهدار قضاوت شود،و اگر بر عهده گرفت بر او لازم است که از شاهان و وابستگانشان مطالبۀ حقوق مردم کند و بیم بر کناری هرگز عذری نباشد که به او اجازۀ اهمال کاری بدهد،بلکه هرگاه بر کنار شود مسئولیّت از او برداشته میشود،و شایسته است اگر برای خدا قضاوت میکند از بر کناری خوشحال شود و اگر نفس او به این امر رضایت نداد در این صورت برای پیروی از هوا و شیطان قضاوت میکند،پس چگونه انتظار ثواب دارد،در حالی که او همراه با ظالمان در پایینترین طبقات دوزخ است.
میگویم:از طریق شیعه روایتی است که کلینی در کافی از امام صادق(علیه السلام)روایت کرده که فرموده است:«از حکومت بپرهیزید که آن حقّ امامی است که به قضاوت عالم باشد و در میان مسلمانان عدالت کند و آن پیامبر یا وصیّ پیامبری است.» (1)از امام صادق(علیه السلام)روایت شده که گوید:«امیر المؤمنین(علیه السلام)به شریح فرمود:ای شریح در جایگاهی هستی که در آن جز پیامبر یا وصیّ پیامبر یا شخص شقیّ نمینشیند» (2)و از آن حضرت روایت است که فرمود:«قاضیان چهار گروهند سه گروه در دوزخ و یک گروه در بهشت:مردی که آگاهانه به ستم قضاوت کند،جایش در دوزخ است،و مردی که ندانسته به ستم قضاوت کند جایش در دوزخ است و مردی که ندانسته به حق
ص:277
1) (120) کافی،ج 7،ص 406،علامۀ مجلسی(ره)گوید:پوشیده نماند که ظاهر این روایات بر جائز نبودن قضاوت برای غیر معصومین دلالت دارد.و تردیدی نیست که ائمه(علیه السلام)قاضیانی به شهرها میفرستادند، بنابراین ناگزیر باید آن احادیث را حمل کرد بر این که اصل قضاوت حق ائمه(علیه السلام)است و برای دیگران جز به اجازۀ آنها قضاوت جائز نیست و همچنین در حدیث بعدی«یجلسه إلا نبی»منظور این است که اصل قضاوت حق انبیا و اوصیای آنهاست خلاصه این که انحصار قضاوت به پیامبر و وصیّ او نسبت به کسی است که بدون اجازه و نصب آن بزرگواران بر مسند قضاوت بنشیند.
2) (121) همان مأخذ،همان صفحه،علامۀ مجلسی گوید:احتمال میرود مقصود بیان دشواری قضاوت باشد و برای غیر معصوم غالبا زحمت دارد یا شرح این نکته است که از زمان پیامبر(صلی الله علیه و آله)تا این زمان جز این سه صنف در مجلس قضاوت ننشستهاند و روایت«من لا یحضره الفقیه»«ما جلسه»مؤیّد این ادّعاست.
قضاوت کند جایش در دوزخ است،و مردی که آگاهانه به حق قضاوت کند جایش در بهشت است» (1)غزالی گوید:امّا موعظه کردن و فتوا دادن و تدریس و روایت کردن حدیث و گردآوری سندهای عالی و تمام اموری که عامل زیادی جاه و مقام و ارجمندی میشود نیز مانند آفت حکومت آفتی بزرگ است،و گذشتگان که از خدا میترسیدند تا راهی مییافتند فتوا نمیدادند و میگفتند:(حدّثنا)دری از درهای دنیاست.کسی که حدّثنا بگوید گفته است:برایم گشایش دهید(از مردم کمک خواسته است.) میگویم:ما پیش از این سخنی از حضرت صادق(علیه السلام)دربارۀ فتوا در کتاب علم از بخش مهلکات نقل کردیم.
غزالی گوید:شخص واعظ در وعظ خود و متأثر شدن دلهای مردم به آن و گریه و نالۀ آنها و روی آوردنشان لذّتی مییابد که هیچ لذّتی با آن برابری نمیکند و هرگاه آن حالت بر قلبش غالب آمد طبیعتش به هر سخن آراسته به دروغی که در نزد عوام خریدار دارد مایل میشود اگر چه باطل باشد و از هر سخنی که بر عوام سنگین و ناپسند میآید اگر چه حق باشد میگریزد،و تمام همّت خود را صرف کارهایی میکند که دلهای عوام را تکان دهد و منزلتش در دل آنها زیاد شود.بنابراین حدیث و حکمتی که میشنود.شاد میشود،از آن نظر که مناسب گفتن روی منبر است.در حالی که سزاوار بود شادیاش از آن نظر باشد که راه خوشبختی و رفتن به راه دین را آموخته تا در درجۀ اول خود به آن عمل کند،آنگاه بگوید:حال که خدا این نعمت را به من داده و مرا از این حکمت بهرهمند ساخته پس آن را به دیگران افاضه میکنم تا برادران مسلمانم در نفع آن با من شریک باشند،و این از اموری است که بیم و فتنهاش بسیار است و حکم آن حکم حکومتهاست.بنابراین کسی که هیچ انگیزهای جز جاهطلبی و موقعیّت یافتن و از راه
ص:278
1) (122) همان مأخذ،ص 407،باب اصناف قاضیان.
دین ارتزاق کردن و فخرفروشی و مالاندوزی ندارد بجاست که موعظه را ترک کند و با هوای نفس مخالفت کند تا نفسش تمرین کند و در دین قوی شود و از فتنۀ نفس خود مطمئن شود،آنگاه به موعظه کردن دیگران برگردد.
اگر بگویید:اگر چنین حکمی دربارۀ دانشمندان صادر شود دانشها به تعطیلی میگراید و کهنه میشود و جهل تمام مردم را فرا میگیرد.
میگوییم:پیامبر(صلی الله علیه و آله)از طلب حکومت نهی کرده و از آن بیم داده است (1)تا آنجا که فرموده است:«شما بر حکومت حریص هستید در حالی که حکومت،افسوس و پشیمانی روز قیامت است مگر کسی که بحق رفتار کند،و فرمود:دایه خوب است و از شیرگیرنده بد است» (2)و معلوم است که اگر سلطنت و امارت تعطیل شود دین و دنیا روی هم باطل میشود و کشتار در میان مردم به راه میافتد و امنیّت از بین میرود و شهرها خراب و زندگیها نابسامان میشود و با این حال چرا پیامبر از آن نهی کرده است؛ امّا سخن گوینده که نهی از ریا به منسوخ شدن علم کشانده میشود اشتباه است زیرا نهی پیامبر(صلی الله علیه و آله)از قضاوت به تعطیل شدن قضاوت نمیانجامد، (3)بلکه حبّ ریاست مردم را به طلب آن وادار میکند و همچنین دوستی ریاست موجب منسوخ شدن علوم نمیشود بلکه اگر مردم را از طلب علومی که در آنها ریاست است منع کنند و آنها را به زندان و غل و زنجیر بکشند از زندان گریخته و زنجیرها را پاره میکنند و در پی آن میروند و خدای متعال وعده داده که این دین را به وسیلۀ گروههایی تقویت میکند که
ص:279
1) (123) این حدیث را مسلم و بخاری در(صحیح)،ج 9،ص 79،به سندهای خود از عبد الرحمن بن سمره روایت کرده گوید:پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«یا عبد الرحمن لا تسأل الإمارة فانک ان اعطیتها عن مسألة و کلت الیها،و ان اعطیتها عن غیر مسئله اعنت علیها...تا آخر حدیث».
2) (124) این حدیث را بخاری نیز در(صحیح)،ج 9،ص 79،از حدیث ابو هریره چنین روایت کرده است «انکم ستحرصون علی الإمارة،و ستکون ندامة یوم القیامة فنعمت المرضعة و بئست الفاطمة».
3) (125) حدیث نهی پیامبر(صلی الله علیه و آله)از قضاوت را مسلم در(صحیح)،ج 6،ص 7،از حدیث ابو ذر روایت کرده «لا تأمرنّ علی اثنین و لا تولّین مال یتیم».
بهرهای از دین ندارند،پس دلت را به کار مردم مشغول مدار زیرا خدا آنها را ضایع نمیکند،و به خودت بیندیش،پس میگویم:با این حال اگر در شهر کسانی باشند که به موعظه قیام کنند در نهی کردن از وعظ فایدهای جز امتناع بعضی از آنها نیست و گرنه میدانیم که تمام آنها امتناع نکرده و لذّت ریاست را رها نمیسازند؛پس اگر در شهر جز یک نفر نباشد و موعظۀ او برای مردم مفید باشد،از آن نظر که خوشسخن و خوشمنظر است و در مردم عوام چنان توهّمی ایجاد کند که در موعظهاش قصد خدا دارد و تارک دنیاست و از آن روی گردانده او را از موعظه کردن باز نمیدارد و به او میگوییم:مشغول موعظه باش و با نفس خود جهاد کن،پس اگر بگوید:به نفس خود مطمئن نیستم، میگوییم:مشغول موعظه باش و با نفس خود جهاد کن،زیرا میدانیم که اگر این کار ترک شود تمام مردم هلاک میشوند چون شخص دیگری نیست که به این امر مهم قیام کند،و اگر بر موعظه مواظبت کند و هدفش مقام باشد او به تنهایی هلاک میشود و سلامت ماندن دین همۀ مردم در نزد ما محبوبتر از سلامت ماندن دین آن یک نفر است.بنابراین او را فدای گروه میکنیم و میگوییم:شاید این همان کسی است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله) دربارهاش فرموده است:«خدا این دین را بهوسیله گروههایی تأیید میکند که بهرهای از دین ندارند». (1)واعظ کسی است که با سخن و روش ظاهریاش مایل به آخرت و بیمیل به دنیاست،امّا سخنان بیهوده و الفاظ مسجّع که توأم با اشعار است و واعظان در این دوره پدید آوردهاند از مطالبی است که در آن تعظیم دین و بیم دادن مسلمانان نیست بلکه امیدوار کردن و جری ساختن بر گناهان به وسیلۀ نکتههای باریک است و لازم است شهرها را از این واعظان خالی کرد،زیرا آنها نایبان رجّال و جانشینان شیطانند،و سخن ما فقط دربارۀ واعظی است که موعظه حسن کند و ظاهری آراسته داشته باشد و دوست داشته باشد سخنش مورد قبول واقع شود و بس،و تهدیدهایی که راجع به علمای
ص:280
1) (126) این حدیث پیشتر از منابع متعدد نقل شد.
سوء وارد شده و در کتاب علم نقل کردیم ما را از فتنهها و گرفتاریهای علم برحذر میدارد.
عیسی(علیه السلام)فرموده:«ای عالمان سوء روزه میگیرید،نماز میخوانید،زکات میدهید و آنچه را فرمان میدهید انجام نمیدهید،و درس میدهید آنچه را عمل نمیکنید،چه بد حکم میکنید با گفته و آرزوها توبه میکنید و به هوای نفس عمل میکنید.پاک کردن ظاهرتان در حالی که دلهایتان آلوده است نفعی به حالتان ندارد.
به راستی به شما میگویم:مانند الک نباشید که آرد خوب از آن بیرون میآید و سبوس در آن باقی میماند.همچنین شما سخنان حکمتآمیز از دهنهایتان بیرون میآورید ولی سخنان نادرست در سینهها دارید،ای بندگان دنیا چگونه به ثواب آخرت میرسد کسی که تمایلات دنیوی او تمام شدنی نیست و رغبتش به دنیا قطع نشده است؟به راستی به شما میگویم:دلهای شما از اعمالتان گریان است،دنیا را زیر زبانهایتان و عمل را زیر گامهایتان قرار دادهاید.به راستی به شما میگویم:آخرتتان را تباه کردید.بنابراین خیر دنیا در نظر شما محبوبتر از خیر آخرت است،اگر بدانید کسی پستتر از شما نیست؛وای بر شما تا کی راه را برای رهروان شب هموار میسازید و خود در کوی سرگشتگان اقامت میکنید؟گویی شما اهل دنیا را دعوت میکنید تا دنیا را برای شما رها سازند.آرام،آرام، وای بر شما،خانۀ تاریکی که چراغ بر پشت بام آن نهاده شده و درون آن تاریک و وحشتناک است چه فایدهای دارد،همچنین به حال شما نفعی ندارد که نور علم در دهنهایتان باشد و باطنتان از آن خالی باشد.ای بندگان دنیا مانند بندگان پرهیزگارید و نه مانند آزادگان بزرگوار.نزدیک است دنیا شما را از ریشه برکند و شما را به صورتهایتان بر زمین بیفکند سپس به خاطر گناهانتان موهای بالای پیشانیتان را بگیرند،دانش شما را از پشت سر برگرداند آنگاه شما را برهنه و تنها به خدای دیّان تحویل دهد پس خدا شما را از کارهای بدتان آگاه میسازد و کیفر اعمال بدتان را میدهد.»حارث محاسبی این
ص:281
حدیث را در یکی از کتابهایش روایت کرده است. (1)
سپس محاسبی گفته:این عالمان سوء شیطانهای انسی و فتنه برای مردم هستند؛به مال دنیا و رفعت آن مایلند؛و آن را بر آخرت برگزیدهاند و دین را برای دنیا خوار ساختهاند.آنان در دنیا ننگ و عارند و در آخرت زیانکار.
(1)اگر بگویید:این آفتها(برای علم)آشکار است ولی در روایات به علم و موعظه بسیار ترغیب شده است تا آنجا که رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«(یا علی)اگر یک نفر را خدا به وسیلۀ تو هدایت کند از دنیا و آنچه در آن است برایت بهتر است:»؛و نیز فرمود(صلی الله علیه و آله):«هر دعوت کنندهای که به هدایت دعوت کند و از او پیروی شود پاداش آن عمل و پاداش کسی که از او پیروی کرده از آن اوست.» و دیگر فضیلتهایی که برای علم است.بنابراین شایسته است به عالم گفته شود:
مشغول علم باش و ریاکاری برای مردم را رها کن چنان که به نمازگزار گرفتار ریا گویند:عمل را ترک نکن بلکه آن را تمام کن و با نفست به مجاهده بپرداز.
در پاسخ میگوییم باید دانست که فضیلت و خطر علم مانند فضیلت خلافت و حکومت بسیار است و به هیچ یک از بندگان خدا نمیگوییم:علم را رها کن،زیرا در خود علم آفتی نیست و فقط آفت در اظهار علم برای تصدّی موعظه و تدریس و نقل احادیث است و نیز به او نمیگوییم:علم را ترک کن تا وقتی که در خود انگیزۀ دینی آمیخته به ریا مییابی،امّا هرگاه تنها ریا او را به عمل تحریک کند اظهار نکردن علم برایش سودمندتر و سالمتر است.همچنین نافلههای نماز هرگاه انگیزهاش فقط ریا باشد
ص:282
1) (127) پیش از این گذشت که حسن بن علی بن شعبه حرّانی در تحف العقول با کمی اختلاف این حدیث را نقل کرده است.و من در کتاب الرعایة لحقوق اللّه آن را نیافتهام و ظاهرا از کتاب دیگر او نقل شده است -خدایش رحمت کند-.
ترکش واجب است،امّا هرگاه در بین نماز وسوسههای ریا به دلش خطور کند و از آن کراهت داشته باشد نباید نماز را ترک کند،زیرا آفت ریا در عبادات ضعیف است و تنها در حکومتها و سرپرستی منصبهای بزرگ چون علم بسیار قوی است.خلاصه آفتها سه درجه است:
1-حکومتها و آفات آن بسیار است و گروهی از پیشینیان از بیم آفت،آن را رها ساختهاند.
2-نماز،روزه،حج،زکات.گذشتگانی که دینشان قوی بوده و حتی ضعیفهایشان به این اعمال پرداختهاند و از بیم آفت،ترک آن را برنگزیدهاند،چون آفتی که در آنهاست ضعیف میباشد و نابودی آن آفت و تمام کردن عمل برای خدا با کمترین قدرت میّسر است.
3-حدّ میانی بین دو رتبۀ قبل است و آن سرپرستی منصب موعظه و فتوا و نقل حدیث و تدریس است و آفات اینها کمتر از آفات حکومتها و بیشتر از آفت در نماز است و شخصی که ایمانش قوی یا ضعیف است نباید نماز را ترک کند، بلکه باید اندیشۀ ریا را از خود دور سازد.و شایسته است افرادی که ایمانی ضعیف دارند بکلی حکومت را رها سازند امّا افرادی که ایمانی قوی دارند نباید آن را ترک کنند و منصبهای علم میان آن دو گروه مشترک است و هر کس آفتهای منصب علم را آزموده باشد بداند که آفتهای آن به آفات حکومت شبیهتر است و اگر شخص ضعیف الایمان از آن بپرهیزد سالمتر است.و خدا به حقیقت داناتر است.
در اینجا درجۀ چهارمی نیز وجود دارد و آن گردآوری مال و گرفتن آن برای تقسیم کردن بر مستحقّان است.بخشیدن و اظهار بخشندگی جلب ستایش است و شاد کردن
ص:283
دلهای مردم لذّتبخش است.بنابراین آفتهای این درجه نیز بسیار است.دانشمندان دراینباره اختلاف کردهاند.گروهی گفتهاند:هرگاه کسی از راه حلال دنیا بطلبد و از آفات آن در امان بماند و با آن صدقه دهد بهتر از آن است که به عبادات و مستحبّات مشغول شود، چرا که این عمل خیر است و به دیگران خیر میرسد،مانند ازدواج.گروهی گفتهاند:اگر انسان بنشیند و به ذکر خدا مداومت کند،بهتر است؛چون گرفتن و بخشیدن انسان را از یاد خدا باز میدارد.عیسی(علیه السلام)فرموده است:«ای کسی که دنیا را میطلبی تا با آن نیکی کنی ترک دنیا برایت نیکوتر است.»گروهی گفتهاند:کمترین ضرری که در طلب دنیا هست این است که پرداختن به دنیا انسان را از یاد خدا باز میدارد در حالی که ذکر خدا بهتر و بالاتر است.این حکم در مورد کسی است که از آفتها در امان باشد،امّا کسی که در معرض آفتهای ریا قرار میگیرد ترک دنیا برایش بهتر است و مشغول شدن به ذکر خدا بودن اختلاف افضل است.
خلاصه آنچه مربوط به مردم است و نفس از آن لذّت میبرد آفتزاست،و بهتر است به عبادات عمل و آفتها دفع شود.پس اگر نتوانست باید صبر کند و بکوشد و خیر و شرّی که در دلش هست بسنجد و آنچه نور علم بر آن راهنمایی میکند انجام دهد نه آنچه طبعش به آن مایل است.
جان کلام این که آنچه بر دلش سبکتر احساس میکند غالبا برایش زیانبارتر است، زیرا نفس فقط از شرّ لذّت میبرد و خیر برایش لذّتبخش نیست و به آن کمتر مایل است،اگر چه لذّت بردن از کار خیر در بعضی از حالتها بعید نمیباشد.
اینها اموری است که نمیتوان بطور مبسوط به نفی و اثبات آن حکم کرد و آن منوط به تلاش قلب است تا بنگرد کدام به نفع دین اوست و آنچه در او تردید ایجاد میکند رها سازد و آنچه تردید ایجاد نمیکند انجام دهد.آنچه نقل کردیم
ص:284
گاه جاهل را دچار غرور میکند و مال را نگاه میدارد و از بیم آفت(ریا)آن را انفاق نمیکند و آن عین بخل است و هیچ اختلافی نیست در این که تقسیم کردن مال در کارهای مباح بهتر از نگاه داشتن مال است،چه رسد به این که در صدقه مصرف شود.تنها اختلاف در کسی است که احتیاج به کسب مال دارد.آیا کسب مال و بخشیدن بهتر است یا فقط مشغول ذکر خدا باشد،یا از راه حلال مال به دست بیاورد و در کارهای خیر خرج کند؟اختلاف برای این است که در به دست آوردن مال آفتهایی است،امّا مالی که از حلال به دست آمده در هر حال بخشیدنش از نگاه داشتنش بهتر است.
اگر بگویید:صداقت و اخلاص عالم و واعظ در موعظهاش با چه نشانهای شناخته میشود و چگونه معلوم میشود که قصدش ریاکاری برای مردم نیست؟ باید دانست که صدق و اخلاص عالم و واعظ چند نشانه دارد:
1-اگر واعظی ظاهر شود که در وعظ بهتر از اوست و عملش از او بیشتر است و مردم سخن او را بیشتر میپذیرند،شاد شود و به او حسد نورزد،آری غبطه خوردن و رشک بردن به او عیبی ندارد و رشک آن است که آرزو کند او نیز از چنان دانشی برخوردار شود.
2-اگر بزرگان در مجلس او حاضر شوند سخنش تغییر نکند و به همان حال عادی خود باقی بماند و همۀ مردم را به یک چشم بنگرد.
3-دوست نداشته باشد مردم در راه به دنبال او بروند و در بازارها پشت سرش حرکت کنند،البتّه صدق و خلوص عالم و واعظ نشانههای بسیاری دارد که بر شمردن آنها سخن را به درازا میکشاند.
ص:285
به نشاط آید و مواردی که درست نیست
(1)باید دانست که گاه انسان با گروهی در محلّی بیتوته میکند و آنان برای نافلۀ شب برمیخیزند یا بعضی از آنها برمیخیزند و تمام شب یا نیمی از آن را به نماز میگذرانند و او جزء کسانی است که شب در خانۀ خودش فقط لحظاتی را به عبادت میگذرانده است اما چون آنها را میبیند ضمن همراهی با آنان برای عبادت به نشاط میآید تا آنجا که بیش از آنچه در خانه عبادت میکرده عبادت میکند یا به نماز خواندن میپردازد هر چند هرگز(در خانۀ خود)عادت به آن نداشته است.همچنین گاه در محلّی قرار میگیرد که اهل آنجا روزه میگیرند و نشاط روزه گرفتن در او برانگیخته میشود و اگر آنها نبودند هرگز چنین نشاطی در او نبود.در این مورد گاه گمان ریا بودن میرود و به نظر میآید که نباید با نمازگزاران همراهی کند در حالی که کلیّت ندارد،بلکه نیاز به شرح دارد؛زیرا هر مؤمنی به عبادت خدا و به عبادت برخاستن در شب و روزه گرفتن در روز مایل است،ولی گاه گرفتاریها و موانع او را از این کار باز میدارد و قدرت دسترسی بر تمایلات بر او غالب میآید یا غفلت او را فرا میگیرد؛و گاه دیدن دیگران و عبادت دیگران و عبادت آنها غفلت او را برطرف میسازد،یا گرفتاریها و موانع در بعضی جاها کنار میرود و نشاط عبادت در او برانگیخته میشود.بنابراین گاه شخص در خانۀ خودش است و عواملی او را از نماز شب باز میدارد مانند خفتن روی بستر نرم یا بهره بردن از همسر یا سخن گفتن با خانواده و خویشاوندان خود و سرگرمی به فرزندانش یا بررسی حسابهایی که با طرفهای تجاری خود دارد،و هرگاه در خانۀ بیگانهای باشد این سرگرمیهایی که تمایل او را به کار خیر سست میکند وجود ندارد و عواملی برایش فراهم میآید که او را به کار خیر وامیدارد،چون دیگران را میبیند که به خدا روی آورده و از دنیا روی گردانیدهاند.پس وی به آنها مینگرد و در کار خیر با آنها رقابت میکند و بر او
ص:286
گران میآید که در عبادت بر او سبقت جویند از این رو انگیزۀ دینی او تحریک میشود نه این که قصد ریاکاری داشته باشد.یا گاه به سبب ناآشنایی با محل و عوض شدن جا یا عامل دیگری خوابش نمیبرد و این حالت را مغتنم میشمارد،در حالی که در منزلش گاه خواب بر او غالب آمده و گاه به این نکته توجه میکند که همواره در خانۀ خودش است، از طرفی نفس همیشه اجازۀ خواندن نافلۀ شب را نمیدهد،بلکه گاهی چنین اجازهای را میدهد و عامل نشاط بر عبادت همین اجازه است با برطرف شدن دیگر موانع،و گاه روزه گرفتن در خانۀ خودش در حالی که طعامهای خوب در اختیار دارد،دشوار میآید و نمیتواند در برابر آنها صبر کند.ولی هرگاه دسترسی به غذاهای لذیذ بر او دشوار باشد روزه گرفتن بر او سخت نمیآید.از این رو انگیزۀ روزه گرفتن در او ایجاد میشود.این عوامل و نظایر آن ممکن است روی دهد و انگیزۀ آن دیدن مردم و همراهی وی به آنهاست،و در این موقع است که گاه شیطان مانع از عمل میشود و میگوید:به عبادت و نماز و روزه نپرداز،چرا که ریاکار خواهی بود.تو این اعمال را در خانهات به جای نمیآوری و بیش از آن که در خانهات نماز میخوانی نماز نخوان؛و گاه رغبت شخص به افزودن در عادت به این خاطر است که دیگران او را میبینند و بیم آن دارد که کمی عبادت وی را نکوهش کنند و آن را به کاهلی او نسبت دهند،بهویژه هرگاه به او گمان دارند که شب به عبادت اقدام میکند،زیرا نفسش به او اجازه نمیدهد که از چشم آنها بیفتد و میخواهد موقعیت خود را حفظ کند.در این موقع است که شیطان میگوید،نماز بگزار که قصد اخلاص داری و برای مردم نماز نمیخوانی بلکه برای خداست،و علت این که هر شب نماز نمیخواندی به خاطر موانع بسیار بوده است و اکنون انگیزۀ نماز خواندنت برطرف شدن موانع است نه آگاهی مردم از عبادت تو؛و این امری است که آدمی را به اشتباه میاندازد،جز صاحبان بینش را.ولی هرگاه بداند که محرک او بر عبادت ریاکاری است شایسته نیست که بیش از عادت خود حتی یک رکعت نماز
ص:287
بخواند،چرا که وی با طلب ستایش از مردم به وسیلۀ عبادت خدا معصیت خدا میکند؛و اگر انگیزهاش بر عبادت برای برطرف شدن موانع و رشک بدن و رقابت با عبادت دیگر مردم است،موافقت و همراهی در عبادت با دیگران جائز است،و نشانهاش این است که بر خود عرضه بدارد که اگر این عادتکنندگان را از جایی ببیند که آنها وی را نمیبینند،مثلا از پشت پرده آنها را میبیند در حالی که آنها وی را نمیبینند آیا نفس به او اجازه نماز میدهد؟اگر در این شرائط نماز بخواند انگیزهاش حق است و اگر دور از نظر آنها باشد و نماز خواندن بر او گران آید،باید نماز نخواند چرا اگر انگیزهاش ریا است.
همچنین گاه انسان روز جمعه در نماز حاضر میشود با نشاطی که هر روز آن نشاط را ندارد،و ممکن است این نشاط به خاطر ستایش مردم باشد،و ممکن است انگیزۀ نشاط او بر عبادت،دیدن نشاط مردم بر عبادت و برطرف شدن غفلت او به سبب روی آوردنشان به خدای متعال باشد،و گاه با دیدن این منظره دینی تحریک میشود و همراه آن در نفس دوستی ستایش پدید میآید؛بنابراین هرگاه بداند که قصد دینی بر قلبش غالب است نباید به خاطر دوستی ستایش مردم طاعت را ترک کند،بلکه شایسته است با کراهت از ستایش مردم آن حالت را برطرف سازد و به عبادت مشغول شود.همچنین گاه گروهی میگریند و به آنها مینگرد و از ترس خدا نه ریا گریهاش میگیرد،اما اگر همان سخن را به تنهایی بشنود گریه نمیکند ولی گریۀ مردم موجب رقت قلب او میشود.و گاه گریهاش نمیآید ولی تظاهر به گریه میکند به قصد ریا و گاه از روی صداقت زیرا هنگامی که آنها میگریند بیم آن دارد که دچار قساوت قلب شود.و گریهاش هم نمیآید از این رو به زحمت حالت گریهدارنده به خود میگیرد این عمل ستوده است و نشان راست بودن آن این است که بر خود عرضه کند که اگر گریۀ آنها را از جایی بشنود که آنها او را نمیبینند آیا از بیم قساوت قلب،خود را به گریه وامیدارد یا نه؟پس اگر در
ص:288
صورت پنهان بودن از چشم گریهکنندگان چنین حالتی را در خود نمییابد و تباکی او در حالت دیدن آنها از بیم آن است که بگویند فلانی سنگدل است تباکی نکردن شایسته است.
لقمان به پسرش گفت:به مردم وانمود مکن که از خدا میترسی بدین منظور که تو را محترم بدارند،در حالی که دلت گنهکار است.
همچنین فریاد و ناله کردن و آه کشیدن در هنگام تلاوت قرآن یا موعظه یا بعضی از حالات دیگر گاه از روی صداقت و اندوه و ترس و پشیمانی و تأسف است و گاه به خاطر دیدن اندوه دیگران و سنگدل بودن خویش است.از این رو خود را به ناله و آه وامیدارد و اظهار غم میکند و این ستوده است.گاهی به همراه این حالت به آه و ناله و گریه مایل میشود تا دلیل بر بسیاری اندوه او باشد و بدان مشهور شود.پس اگر تنها انگیزهاش همین باشد ریا خواهد بود اگر چه با انگیزۀ اندوه مقارن باشد و اگر از آن انگیزه خودداری کند و نپذیرد گریه و تباکی او سالم است؛و اگر انگیزۀ ریا را بپذیرد و دل او به آن اعتماد کند اجر و تلاش او ضایع شده و با آن عمل خود را در معرض خشم خدا قرار داده است.و گاه اصل ناله از اندوه است ولی ناله را میکشد و بر موج صدا میافزاید،این زیادتی ریا میباشد و آن ممنوع است؛زیرا در حکم این است که از اول قصد ریا داشته و گاه بنده چنان از ترس به هیجان میآید که نمیتواند خود را نگاه دارد ولی ریا به دلش خطور میکند و آن را میپذیرد و برای این که به اندوه بیشتر فرا بخواند صدا را بلند میکند.یا اشک خود را به ریا بر روی صورت نگاه میدارد.همچنان گاه موعظه را میشنود و از ترس،قوایش ضعیف میشود و میافتد و از آن شرم دارد که بگویند:بدون این که بیهوش شود و یا حالتی سخت به او دست دهد افتاده است پس به زحمت داد میزند تا نشان دهد که بر اثر غش کردن افتاده است و گاه افتادن و بیهوش شدنش در آغاز کار واقعیت دارد.ولی زود به هوش میآید،اما بیتابی میکند که
ص:289
نگویند:بیهوشی او دوام ندارد و مانند برق جهندهای است.پس به ناله ادامه میدهد تا دوام حالت بیهوشی خود را نشان دهد و همچنین گاه پس از ضعف به هوش میآید ولی ضعف او زود برطرف میشود و بیتابی میکند تا نگویند:بیهوشی او ساختگی است و اگر واقعی میبود ضعف او ادامه مییافت.پس به اظهار ضعف و ناله خود ادامه میدهد و در راه رفتن به دیگری تکیه میدهد و وانمود میکند که نمیتواند روی پا بایستد و از اینسو به آنسو منحرف میشود و آهسته گام برمیدارد تا بنمایاند که نمیتواند تند راه برود.تمام این حالات مکر شیطان و تحریکات نفس است.بنابراین هرگاه چنین اموری به دلش خطور کرد درمانش این است که به یاد بیاورد اگر مردم از نفاق باطن او آگاه شوند بر او خشمگین میشوند و چون خدا از باطن او آگاه است بر او بیشتر خشم خواهد گرفت؛چنان که از ذو النّون روایت شده که برخاست و ناله کرد.پس پیری به همراه او برخاست و(نالید).ذو النّون اثر تظاهر را در عمل او دید و به او گفت:ای پیرمرد یاد بیاور از کسی که هنگام برخاستن تو را میبیند.پس پیر نشست.تمام این اعمال کار منافقان است.در حدیث آمده است:«از خشوع نشأت گرفته از نفاق به خدا پناه ببرید» (1)و خشوع نشأت گرفته از نفاق آن است که اعضای بدن خاشع باشند در حالی که دل خاشع نیست.
از همین موارد یاد شده است استغفار کردن و پناه بردن به خدا از عذاب و خشم او، چرا که این عمل گاه به خاطر بیم و به یاد آوردن گناه و پشیمانی از آن و گاه به منظور ریاکاری است.بنابراین امور یاد شده خطورهایی است که به دل وارد میشود و همه مخالف هم و در ردیف و نزدیک به هم هستند،و به سبب نزدیک بودنشان شبیه به هم میباشند.بنابراین در تمام خاطرات مواظب قلبت باش و ببین چه خطوری است و از
ص:290
1) (128) عراقی میگوید:این حدیث در الشعب،از حدیث ابو بکر روایت کرده است و در سند حدیث حارث بن عبید ایادی وجود دارد که احمد و ابن معین او را ضعیف دانستهاند.
کجا نشأت گرفته است.پس اگر برای خداست آن را انجام بده و با این حال از ریایی که بر تو پوشیده مانده و مانند حرکت مورچه است بپرهیز و از آن بترس که آیا عبادتت مقبول میافتد یا نه،چون بیم داری که در آن اخلاص داشتهای یا نه؛و از آن بپرهیز که خاطرۀ اعتماد به ستایش مردم تجدید شود پس از آن عبادت را با اخلاص شروع کردهای،چرا که این حالت بسیار پیش میآید.هرگاه ستایش مردم به قلبت خطور کرد بیندیش که خدا از تو آگاه است و بر تو خشم میگیرد و به یاد بیاور از گفتار سه نفری که با ایّوب مناظره کردند،آنگاه که گفتند:ای ایّوب آیا نمیدانی که بنده حالت آشکار خود را که نفس خویش را با آن میفریبد ضایع میسازد و بر اساس باطنش پاداش داده میشود؟و یکی از آنان گفت:خدایا به تو پناه میبریم که مردم ببینند من از تو میترسم در حالی که تو بر من خشمگین باشی.از جمله دعاهای امام سجاد(علیه السلام)است:«خدایا به تو پناه میبرم که آشکار من در دیدگان مردم خوب و در باطن در برابرت زشت باشم و بر ریاکاری در برابر مردم مواظبت کنم و آنچه تو از حال من اطلاع دادی به هدر دهم، بهترین کارم را به مردم بنمایانم و بدترین کارهایم را به درگاه تو بیاورم و با حسنات خود به مردم تقرب جویم و یا گناهانم از آنها به سویت بگریزم و خشم تو شامل من شود و غضب تو بر من لازم گردد؛ای پروردگار جهانیان مرا از این کارها در پناه خود بگیر»؛ یکی از سه نفر به ایوب گفت:ای ایّوب آیا نمیدانی کسانی که سعی در حفظ ظاهر داشتند و باطنهای خود را در هنگام حاجت خواستن از خداوند رحمان ضایع کردند.با رد شدن آن حوائج از سوی خدا چهرههایشان سیاه میشود؟این بود بخشی از آفتهای ریا،و بر بنده لازم است که مواظب دل خود باشد تا از آفات ریا آگاه شود.در حدیث است که«ریا هفتاد در دارد» (1)و دانستید که بعضی از انواع ریا دشوارتر از بعضی
ص:291
1) (129) عراقی گوید:مصنف کتاب،حدیث در اینجا چنین نقل کرده و گویی بر او یا ناقل حدیث کلمه «الریا»(ی)تصحیف شده و اصل آن«ربا»با(ب)است و رسم چنان است که«ربا»را با«واو»یعنی«ربوا» مینویسند.این حدیث را ابن ماجه از حدیث ابو هریره به لفظ الرّبا سبعون حوبا أیسرها ان ینکح الرجل امه» روایت کرده است که و در سندهای حدیث ابو معشر موجود است که نام او نجیح است و شخصی مورد اختلاف است،همچنین حدیث را ابن ماجه از حدیث ابن مسعود از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت کرده که فرمود:«الریا ثلاثة و سبعون بابا»و سندهای حدیث صحیح است.ابن ماجه هر دو حدیث را در ابواب تجارات چنین نقل کرده و بزار حدیث ابن مسعود را به لفظ«الریا بضع و سبعون بابا و اشترک مثل ذلک»و گاه به این جملۀ اضافی استدلال میشود که«ریا»با(ی)است چون مقارن با شرک آمده است،و خدا به حقیقت داناتر است. استدلال میشود که«ریا»با(ی)است چون مقارن با شرک آمده است،و خدا به حقیقت داناتر است.
است،تا آنجا که بعضی از انواع ریا مانند حرکت مورچه است و بعضی پنهانتر از حرکت مورچه و ریایی که پنهانتر از حرکت مورچه است درک نمیشود،مگر آن که انسان سخت مراقبت کند و درک نمیشود مگر پس از آن که تلاش بسیار کند. (1)
بنابراین چگونه آدمی بدون توجه و مواظبت قلب و امتحان نفس و جستجو در نیرنگهای آن میتواند طمع به درک و فهم آن داشته باشد؟
قلب خود را به آن ملزم سازد
(1)باید بدانیم سزاوارترین چیزی که لازم است مرید قلب خود را در سایر اوقات بدان ملزم سازد این است که در تمام عباداتش به علم خدا قناعت کند،و تنها کسی به علم خدا قناعت میکند که از خدا میترسد و به او امید دارد.اما کسی که از دیگران میترسد و به دیگران امید میبندد میخواهد که آنها از حالات خوب او آگاه شوند؛بنابراین اگر در این درجه قرار گرفت باید قلب خود را ملزم سازد که از نظر عقل و ایمان آگاهی مردم از حالات خویش را ناخوشایند بداند،زیرا اگر چنین نکند در معرض خشم خدا قرار خواهد گرفت و لازم است در هنگام عبادتهای سخت و مهمّ که جز او دیگری بر آن قادر نیست مواظب قلب خود باشد؛زیرا ممکن است نفس در آن هنگام بر اظهار عمل حریص شود
ص:292
1) (130) در احیاء العلوم آمده«ولیته ادرک بعد بذل المجهود».
و بگوید:اگر مردم از چنین عمل بزرگ یا ترس و گریۀ بسیار تو آگاه شوند در برابرت تعظیم خواهند کرد و در میان مردم کسی نیست که بر این کارها قادر باشد؛پس چگونه آن را پنهان میکنی و راضی میشوی که مردم از مقام و منزلت تو بیخبر بمانند،و قدرت تو را نشناسند و از تأسی جستن به تو محروم شوند؟در چنین موردی سزاوار است که انسان ثابت قدم بماند و در برابر بزرگی عمل خویش از بزرگی نعمتهای بهشت و دوام همیشگی آن یاد کند و به یاد آورد که اگر کسی در عبادت خود از بندگان خدا پاداش بخواهد،خدا سخت بر او خشمگین خواهد شد؛و بداند که اظهار کردن عمل برای دیگران موجب محبّت در نزد دیگران و سقوط در پیشگاه خدا و هدر رفتن عمل بزرگ او میشود.پس بگوید:چگونه این عمل را با ستایش مردم معاوضه و معامله کنم در حالی که روزی و عمرم در دست آنها نیست؟و این مطلب را ملازم قلب خود قرار دهد و نباید مأیوس شود و بگوید:تنها کسانی قادر بر اخلاص در عمل هستند که در ایمان قوی باشند؛اما کسانی که عمل را به ریا در میآمیزند نمیتوانند به اخلاص برسند در نتیجه برای دستیابی به اخلاص،تلاش نکند،زیرا کسی که عمل عبادی را با ریا در میآمیزد به اخلاص محتاجتر از پرهیزگار است،چون اگر اعمال مستحبّی پرهیزگار تباه شود واجباتش بینقص نخواهد بود و محتاج است که واجبات را با مستحبّات جبران کند و اگر مستحبّاتش از ریا سالم نباشد او را بر واجبات مؤاخذه میکنند و هلاک میشود.
بنابراین او به اخلاص محتاجتر است.تمیم داری از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت کرده که فرمود:
«بنده در روز قیامت محاسبه میشود.پس اگر واجباتش ناقص باشد گفته شود:بنگرید آیا عمل مستحبی دارد.اگر داشته باشد واجباتش به آن کامل میشود و گرنه دو طرف او را گرفته و به دوزخ میاندازند». (1)پس شخصی که عمل را با ریا درآمیخته روز قیامت
ص:293
1) (131) این حدیث را ابو داود،در(سنن)،ج 1،ص 200،و ابن ماجه،به شمارۀ 1425،با اختلافی اندک روایت کردهاند.
میآید در حالی که اعمال واجبش ناقص است و گناهان بسیار دارد و تلاش او این است که واجبات را جبران کند و گناهان را از بین ببرد و آن کار ممکن نمیشود مگر با داشتن اخلاص در مستحبّات،امّا سعی پرهیزگار بر این است که درجات بیشتری به دست آورد.
پس اگر اعمال مستحبّی او ضایع شود آن اندازه از حسنات و اعمال خویش باقی میماند که بر گناهانش غلبه کند و وارد بهشت شود.
در این صورت شایسته است که بنده قلب خود را به ترس از اطّلاع غیر خدا بر اعمالش ملزم سازد تا مستحبّاتش سالم بماند.آنگاه پس از فراغت از عمل قلب خود را ملزم سازد که از نافلههای انجام شده سخن نگوید و آن را آشکار نسازد،و هرگاه تمام این کارها را انجام داد،لازم است بیم آن داشته باشد که بسا ریای پنهان در عملش وارد شده و او آگاه نشده است.پس در ردّ و قبول عمل خود شک داشته باشد.شاید که خدا نیّت پنهان او را به حساب آورده و به سبب آن مورد خشم قرار گرفته و عملش ردّ شده است؛و این بیم و تردید را در ادامۀ عمل و پس از آن نه در آغاز عمل،داشته باشد.بلکه است؛و این بیم و تردید را در ادامۀ عمل و پس از آن نه در آغاز عمل،داشته باشد،بلکه سزاوار است و در آغاز عمل یقین به اخلاص در عمل داشته باشد که قصدش غیر خدا نیست تا عملش درست باشد،و هرگاه شروع به کار کند و لحظهای بگذرد که در آن امکان غفلت و فراموشی میرود و برایش بیم غفلت از آلایشی پنهان که عملش را به سبب ریا یا خودپسندی باطل کند سزاوارتر است،ولی امیدش بر بیمش غالب باشد،چرا که یقین دارد با اخلاص وارد عمل شده است و شک دارد که آیا آن را با ریا فاسد کرده است یا نه.در این صورت امید قبولی عملش بیشتر است،و به این وسیله از مناجات و عبادت بیشتر لذّت میبرد.پس اخلاص حتمی،و ریا مشکوک است و بیم او از این شک سزاوارتر از این است که خطور ریای احتمالی سابق را که وی از آن غافل بوده بپوشاند.
بندهای که به وسیلۀ برآورده ساختن حوائج مردم و دانش آموختن،به خدا تقرّب میجوید شایسته است که نفس خود را فقط به امید ثواب مسرور کردن قلب شخص
ص:294
حاجب روا شده و امید به ثواب تعلیم ملزم سازد نه سپاس و تلافی و ستایش دانشجو و شخص مورد انعام،چرا که چنین انتظاری اجرش را باطل میکند.بنابراین هرگاه از دانشجو انتظار داشته باشد که در کار و خدمتی به او کمک کند،یا در راه رفتن با او همراهی کند تا با پیروی او شاگردان وی زیاد شوند یا در پی حاجت معلّم برود،اجرش را گرفته و جز آن ثوابی از سوی خدا ندارد.آری،اگر او از دانشجو انتظاری ندارد و قصدش تنها ثواب بر امر تعلیم است ولی شاگرد خودش به خدمت استاد میپردازد و او هم میپذیرد،امیدواریم اجرش ضایع نشود،زیرا معلّم نه توقّع خدمت داشته است و نه قصد آن؛و اگر خدمت را قطع کند معلم آن را بر شاگرد بعید نمیشمارد،با این حال علما از این کار پرهیز داشتند تا جایی که یکی از عالمان در چاهی افتاد؛گروهی آمدند و ریسمانی انداختند تا او را بالا بکشند.پس آنها را سوگند داد اگر در میان آنان کسی هست که وی آیهای از قرآن بر او خوانده یا حدیثی از وی شنیده همراه جمعیت نماند،از بیم آن که اجرش هدر نرود.در این صورت بر عالم لازم است که قلب خود را ملزم سازد که در هدایت مردم فقط از خدا پاداش بخواهد و بر دانشجو لازم است که قلب خود را ملزم سازد که سپاس و ثواب خدای متعال و منزلت یافتن در پیشگاه او را بخواهد نه منزلت یافتن در پیش معلّم و مردم را.بسا که دانشجو گمان کند بر او لازم است در عبادتش ریا کند تا در نزد معلّم به درجهای دست یابد و از او دانش فراگیرد و این گمان خطاست،چرا که در عبادت قصد غیر خدا کردن زیانی است نقد،و آموختن علم نسیه است؛ممکن است معلّم به او بیاموزد و ممکن است نیاموزد؛پس چگونه نقد را به امید نسیه(علم آموختن)از دست میدهد،با این که جائز نیست،بلکه سزاوار است برای خدا بیاموزد و برای خدا عبادت کند و به معلّم برای خدا خدمت کند و اگر قصد دارد که دانش آموختن او عبادت باشد،نباید منزلت یافتن در قلب معلّم را بخواهد،زیرا بندگان مأمورند که جز خدا را نپرستند.و در عبادت جز خدا را قصد نکنند.همچنین هر کسی به
ص:295
پدر و مادرش خدمت میکند شایسته نیست که برای منزلت یافتن در نزد آنها خدمتشان کند و باید قصدش این باشد که خشنودی خدا در خشنودی والدین است و نباید در عبادت خود ریا کند تا با آن در نزد والدین منزلتی بیابد،زیرا این عمل معصیتی است نقد و بزودی خدا پرده از ریاکاری او برمیدارد و منزلت در نزد والدین را نیز از دست میدهد.
اما بر زاهدی که از مردم کنارهگیری کرده لازم است که یاد خدا و قناعت به علم را ملازم قلب خود قرار دهد،و به قلبش خطور نکند که مردم از زهد او آگاه شوند و او را محترم بدارند-چرا که این عمل تخم ریا را در سینهاش میکارد-تا در عبادتهای نهانیاش نیز بتواند از ریا محفوظ بماند همانا آرامش زاهد به خاطر آن است که مردم از کنارهگیری او آگاه شوند و او را محترم بدارند.در حالی که نمیداند این کار عمل او را سبک و بیارزش میکند.
ابراهیم بن ادهم گفت:معرفت را از راهبی به نام سمعان آموختم.وارد صومعهاش شدم و گفتم:ای سمعان چه مدّت است که در این صومعهای؟گفت:هفتاد سال.گفتم:
غذایت چیست؟گفت:ای برادر موحّد چه چیز تو را به دانستن غذای من واداشته است؟گفتم:دوست دارم که بدانم.سمعان گفت:در هر شبی یک دانه نخود.گفتم:چه شوقی در دلت است که این نخود تو را کفایت میکند؟گفت:دیری که در برابرت است میبینی؟گفتم:آری گفت:مردم سالی یک روز نزد من میآیند و صومعهام را میآرایند و اطراف آن طواف میکنند و مرا بزرگ میدارند؛و هرگاه نفسم در عبادت کاهلی میکند و از عزّت آن ساعت یاد میکنم و زحمت یک سال را برای عزّت یک ساعت تحمّل میکنم.پس تو ای برادر موحّدم زحمت یک ساعت را برای عزّت همیشگی تحمّل کن.پس معرفت در قلبم جای گرفت.سمعان گفت:تو را بس است یا بیشتر بگویم؟گفتم:بیشتر بگو،گفت:از صومعه فرود آی پس فرود آمدم وی دلوی به من داد
ص:296
که بیست نخود در آن بود،و به من گفت:وارد دیر شو و مردم آنچه را به تو دادم دیدهاند.
پس چون وارد دیر شدم نصرانیان گرد من جمع شدند و گفتند:ای برادر موحّد شیخ به تو چه داد؟گفتم:از غذایش گفتند:با آن چه میکنی،در حالی که ما به آن سزاوارتریم.
سپس گفتند:بفروش،گفتم:بیست دینار.پس بیست دینار به من دادند.من نزد شیخ برگشتم.گفت:ای برادر موحّد چه کردی؟گفتم:نخودها را به آنها فروختم.گفت:به چه مبلغ؟گفتم:به بیست دینار.گفت:اشتباه کردی اگر به بیست هزار دینار میفروختی به تو میدادند این است عزّت کسی که خدای را نمیپرستد(عبادتش خالص برای خدا نیست و ریاکار است).پس ببین عزّت کسی که او را به حقیقت میپرستد چگونه خواهد بود؟ای برادر موحّدم به پروردگارت روی بیاور و رفت و آمد را رها کن.
مقصود آن است که نفس عزّت بزرگ بودن در دلها را احساس میکند و همان احساس،انگیزۀ عبادت در خلوت است و گاه بنده آن را درک نمیکند.بنابراین شایسته است که انسان نفس خود را به پرهیز از این انگیزه ملزم سازد،و نشان سلامت ماندن از آن انگیزه آن است که انسانها و حیوانها در نظر او برابر باشند.پس اگر اعتقادشان نسبت به او تغییر کند بیتاب نشود و فقط کمی برایش ناخوشایند باشد و اگر در دل احساس ناخوشایندی کرد،فورا آن را با عقل و ایمان خود رد کند؛زیرا اگر در حال عبادت باشد و تمام مردم بر آن مطّلع شوند،بر خشوعش افزوده نمیشود و سروری به سبب اطّلاعشان بر دلش وارد نمیگردد و اگر اندک سروری بر دلش وارد شود نشان ضعیف بودن اوست، ولی هرگاه به این دلیل که عقل و ایمان از این سرور کراهت دارد آن را بسرعت از خود دور سازد و آن سرور را شایستۀ اعتماد نداند،امید است که سعیش هدر نرود،مگر این که در هنگام مشاهدۀ مردم بر خشوع و انزوای خود بیفزاید تا به سوی او کشیده نشوند.اگر چنین کند اشکالی ندارد ولی در این کار نوعی غرور هست،زیرا گاهی نفس در نهان تمایل به اظهار خشوع دارد و با انزوا طلبی خود را به آن سرگرم میکند.پس باید از نفس
ص:297
بخواهد که در فراخواندن خود به انزوا(از مردم)سخت به خدا اعتماد کند،به این صورت که اگر بداند کنارهگیری مردم نسبت به او تنها با دیدن یا خندیدن یا خوردن بسیار حاصل میشود،نفس وی به او اجازۀ آن کار را بدهد؛هرگاه نفس به او اجازۀ آن کارها را ندهد و اجازۀ عادت دهد تقریبا مقصودش منزلت یافتن در نزد مردم خواهد بود و از آن حالت رها نمیشود،مگر کسی که این اعتقاد در قلبش رسوخ کند که جز خدای متعال هیچ کسی وجود ندارد،و مانند کسی عمل کند که اگر در روی زمین جز او کسی نباشد البتّه آن عمل را انجام میدهد؛بنابراین توجّه او به مردم تنها خطورهایی ضعیف است که برطرف ساختنش برای او دشوار نیست،و هرگاه چنان باشد با دیدن مردم تغییر حالت نمیدهد.از جمله نشانههای صدق در این کار آن است که اگر دو رفیق داشته باشد یکی ثروتمند و دیگری فقیر،در هنگام روی آوردن ثروتمند در نفس خود احساس احترام بیشتر نکند،مگر آنگاه که در ثروتمند علم یا پارسایی بسیار باشد و به آن سبب او را محترم بدارند نه به خاطر ثروتش،پس کسی که با دیدن ثروتمندان بیشتر احساس خشنودی و راحتی میکند،ریاکار یا طمعکار است و گرنه نگاه کردن به فقیران رغبت به آخرت را زیاد میکند و انسان را به مسکین بودن علاقهمند میسازد،حال آن که نگاه کردن به ثروتمندان عکس آن است.پس چگونه نسبت به ثروتمند بیش از فقیر احساس خشنودی و راحتی میکند.آری در صورتی که ثروتمندان به شما نزدیک باشد یا میانتان سابقۀ دوستی و حقّی باشد میتوانید به او بیشتر احترام کنید،ولی طوری باشد که اگر آن ارتباط را در فقیری بیابید غنی را بر فقیر در احترام و تعظیم مقدّم ندارید؛زیرا فقیر در نزد خدا از غنی محترمتر است.بنابراین ترجیح دادن غنی در احترام تنها برای طمع در ثروت اوست یا ریاکاری نسبت به او.پس هرگاه در همنشینی با فقیر و غنی برابری را رعایت کنید،بیم آن میرود که نسبت به غنی بیشتر از فقیر خشوع کنید و حکیمانه سخن بگویید و این کار فقط برای ریای پنهان یا طمع پنهان است،چنان که ابن
ص:298
سمّاک به کنیزش گفت:مرا چه شده که هرگاه به بغداد میروم در حکمت(حکیمانه سخن گفتن)بر من گشوده میشود؟کنیز گفت:طمع زبانت را تیز میکند.کنیز راست میگفت زیرا زبان در نزد غنی بگونهای باز میشود که در نزد فقیر باز نمیشود و خشوع وی در برابر غنی با خشوع در برابر فقیر یکسان نیست.مکرهای نفس و پنهانکاریهای آن در این مورد بیشمار است و تنها راه نجات شما این است که جز خدا همه چیز را از قلبتان خارج سازید،و بقیّۀ عمرتان تنها دلسوز نفس خویش باشید،و به سبب شهوتهایی که بزودی تیره میشود و از بین میرود راضی نشوید که نفستان در آتش برود و در دنیا مانند شاهی از شاهان باشید که قدرت بر شهوتها و لذّتها دارد،ولی در بدنش بیماری است و اگر هر ساعت به تمایلات خود بپردازد بیم بر هلاکت دارد و میداند که اگر پرهیز کند و با تمایلش به مبارزه برخیزد زنده میماند و حکومتش ادامه مییابد.لذا پس از آگاهی بر این مطلب با پزشکان بنشیند و با داروفروشان معامله کند.و نفس خود را به نوشیدن داروهای تلخ عادت دهد و بر تلخی آنها صبر کند و تمام لذّتها را رها سازد و بر جدایی آنها صبر کند؛پس بدنش هر روز به خاطر کم خوردن لاغر شود ولی هر روز بیماریاش به سبب پرهیز کاهش یابد،و هرگاه نفس وی با او نسبت به تمایلی که دارد ستیز کند در پیامدهای دردهایی که منجر به مرگش میشود و میان او و مملکتش جدایی میافکند بیندیشد که موجب سرزنش دشمنانش میشود و هرگاه نوشیدن دوایی بر او سخت آید در شفا بیندیشد که موجب بهرهمندی از سلطنت و نعمتهایش در یک زندگی گوارا و بدنی سالم و فرمانی نافذ میشود.پس ترک لذّتها و صبر بر ناگواریها بر او آسان میآید.همچنین مؤمنی که میخواهد به ملک آخرت برسد از هر چیزی که آخرتش را نابود میسازد که لذّتهای دنیوی و زرق و برق از آن جمله است پرهیز میکند.پس به اندک قناعت کرده لاغری و تنهایی و بیم و اندوه و ترک انس دیگری با تمام مردم را
ص:299
برمیگزیند از بیم آن که مبادا خشم خدا بر او وارد شود و او را هلاک سازد و به امید این که از عذاب الهی نجات یابد.پس آنگاه که به عاقبت کار خود و نعمتهای پایداری که برایش مهیّا شده و برای همیشه در رضوان خدا خواهد بود آگاه باشد تمام سختیها و محرومیّتهای دنیا بر او سهل و آسان میآید.آنگاه بداند که خدا رحیم است و همواره به بندگانی که طالب خشنودی اویند کمک میکند و به آنان مهربان است،و اگر بخواهد آنان را از رنج و زحمت بینیاز میسازد،ولی قصد آزمایش آنها را دارد و از روی حکمت و عدل میخواهد که صدق ارادۀ آنها را بداند.سپس اگر در آغاز کار خود زحمت را تحمّل کند خدا او را کمک کرده و وسایل را برایش فراهم میسازد و ناتوانی او را برطرف و صبر را بر او آسان میکند و عبادت را در نظر او دوستداشتنی میکند و لذّتی در مناجات بدو روزی میکند که از دیگر لذّتها او را باز میدارد و بر میراندن شهوتها تقویتش میکند و عهدهدار انجام کارهایش میشود و تقویت و کمکش میکند زیرا خدای کریم،امیدوار را ناامید نمیکند و او کسی است که میفرماید:«هر بندهای که یک وجب به من نزدیک شود من به او یک ذراع نزدیک میشوم»؛و میفرماید:
«اشتیاق نیکوکاران به من طولانی شد و من به دیدار آنان مشتاقترم».پس بنده باید در آغاز کار جدّیّت و صداقت و اخلاقش را آشکار سازد،در نتیجه خدای متعال او را در قرب به خود آن مقداری که شاید جود و کرم و مهربانی و رحمتش است ناتوان نسازد و شکر و سپاس از آن اوست.
این آخر کتاب نکوهش جاه طلبی و ریاکاری از بخش مهلکات محجة البیضاء فی تهذیبالاحیاست.
و پس از آن به خواست خدا کتاب نکوهش تکبّر و خودپسندی خواهد آمد و سپاس در آغاز و انجام از آن خداست.
ص:300
(1)و آن نهمین کتاب از بخش مهلکات محجة البیضاء فی تهذیب الاحیاء است.
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
(2)ستایش از آن خدای آفریننده و ایجادکننده،با عزّت،بزرگ،فرمانفرما،و شایستۀ بزرگی است؛خدای بلند مرتبهای که هیچ کس نمیتواند او را از مقام بلندش فرود آورد؛ فرمانفرمایی است که هر فرمانفرمایی در برابر او خوار و فروتن است،و هر متکبّری در برابر عزّت او بیچاره و متواضع است.او نیرومند و غالبی است که هیچ کس نمیتواند مانع مقصود او شود؛بینیازی است که در ملک شریک و ستیزهجویی ندارد؛قدرتمندی است که شکوه و جلالش بر دیدگان غلبه یافت؛و مقام والا و استیلای او بر عرش مجید آن را مغلوب و توصیف و ستایش او زبان پیامبران را ناتوان ساخت،و رسیدن به کنه صفات حق و
ص:301
برشمردن آنها برتر از حدّ توان آنهاست.از این رو فرشتگان و پیامبرانش در راه توصیف کنه جلال او به عجز خود معترف شدهاند؛و قدرت و بلندی مقام او پشت کسراها را شکسته است و قدرت قیصرها در برابر عظمت و بزرگی او قاصر است.پس عظمت از او و بزرگی ردای اوست،و هر کس در این دو مورد با او بستیزد با مرض مرگ او را بشکند و نتواند آن مرض را درمان کند.شکوه او بسیار و اسماء او مقدس است.
درود بر محمّد(صلی الله علیه و آله)که با او نوری نازل شده که روشنی آن گسترده شده تا آنجا که نور آن تمام کرانهها و اطراف جهان را روشن ساخته است و درود و سلام بسیار بر خاندان و یاران پیامبر که دوستان و اولیاء و برگزیدگان او هستند.
امّا بعد رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمودند:«خدای متعال میفرماید:عظمت از اسماء من و کبریا ردای من است.پس هر کس در آن دو با من بستیزد او را در هم میشکنم.» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«سه چیز هلاککننده است:بخلی که به مقتضای آن عمل شود،و هوایی که از آن پیروی شود،و خودپسندی مرد»؛ (2)بنابراین تکبّر و خودپسندی دو مرض هلاککننده است و مردم متکبّر و خودپسند بیمارند و در پیشگاه خدا سخت مورد خشم و بغضند.» (3)و چون هدف در این بخش از کتاب،شرح مهلکات است توضیح تکبّر و عجب لازم است،چرا که این دو صفت از صفات زشت و پست است،و ما به طور کامل آن دو صفت را در دو بخش توضیح میدهیم:
بخش اوّل کتاب در تکبّر است،و در آن به شرح مطالب زیر میپردازیم:شرح تکبّر
ص:302
1) (1) این حدیث را حاکم در مستدرک،ج 1،ص 61،بدون ذکر«العظمة،عظمت»نقل کرده و گفته است حدیث بنا به شروط مسلم صحیح است.
2) (2) پیش از این چند بار این حدیث نقل شده است.
3) (3) اعراف/146:بزودی کسانی را که در روی زمین به ناحق تکبّر میورزند از ایمان به آیات خود منصرف میسازیم.(در کتاب شمارۀ آیه 142،ثبت شده و اشتباه است.-م.
و نازفروشی،توضیح برتری تواضع،بیان حقیقت تکبّر و آفت آن،توضیح کسی که بر او تکبّر میشود،درجات تکبّر،توضیح چیزی که به آن تکبّر میشود،شرح انگیزههای تکبّر،شرح امتحان نفس در مورد خوی تکبّر،شرح تواضع ستوده و تواضع نکوهیده.
(1)خدای متعال در چند جای قرآن از تکبّر نکوهش کرده و هر انسان جبّار و متکبّری را مذمّت کرده و فرموده است: سَأَصْرِفُ عَنْ آیاتِیَ الَّذِینَ یَتَکَبَّرُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ .
خدای متعال فرمود: کَذلِکَ یَطْبَعُ اللّهُ عَلی کُلِّ قَلْبِ مُتَکَبِّرٍ جَبّارٍ . (1)
و فرمود: وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ کُلُّ جَبّارٍ عَنِیدٍ . (2)
و فرمود: إِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُسْتَکْبِرِینَ . (3)
پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«کسی که در دلش بهاندازۀ سنگینی یک دانۀ خردل تکبّر باشد وارد بهشت نمیشود،و کسی که بهاندازۀ سنگینی دانهای ایمان در دلش باشد داخل دوزخ نمیشود.» (4)از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت شده:«خدای متعال میفرماید:کبریا ردای من و عظمت از من است و هر کس در یکی از آن دو صفت با من به نزاع برخیزد او را در دوزخ افکنده و اهمیت نمیدهم.» (5)
ص:303
1) (4) مؤمن/35:این گونه خداوند بر قلب هر متکبّر جبّاری مهر میزند.(شمارۀ 38 در کتاب اشتباه است.م.)
2) (5) ابراهیم/15:آنها(از خدا)تقاضای فتح و پیروزی کردند،و هر گردنکش منحرفی نومید و نابود شد (شمارۀ 19 در کتاب اشتباه است.-م.)
3) (6) نحل/23:او مستکبران را دوست نمیدارد.(شمارۀ 26 در کتاب اشتباه است.-م.)
4) (7) این حدیث را مسلم در(صحیح)،ج 1،ص 65،از حدیث عبد اللّه بن مسعود روایت کرده است.
5) (8) این حدیث را ابن ماجه،به شمارۀ 4147،روایت کرده.و ابو داود در(سنن)،ج 2،ص 380،با عبارت«قذفته فی النار»روایت کرده است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«مرد پیوسته خودرأی میشود تا در زمرۀ جبّاران نوشته شود؛ پس عذابی که به آنها رسیده به او نیز میرسد.» (1)سلیمان بن داود روزی به پرندگان و جنّ و انس و حیوانات گفت:«بیرون بیایید پس دویست هزار انس و دویست هزار جنّ بیرون شدند.پس سلیمان بالا رفت تا در آسمانها زمزمۀ تسبیح فرشتگان را شنید.آنگاه پایین رفت تا گامهایش به کف دریا رسید.پس صدایی شنید که میگفت:اگر در دل صاحب شما بهاندازۀ سنگینی ذرّهای تکبّر میبود او را در زمین فرومیبردم،بیش از آن مقداری که او را بالا بردم.» پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«گردنی از آتش بیرون میآید که دو گوش شنوا و دو چشم بینا و زبانی گویا دارد و میگوید:من بر سه گروه گماشته شدهام:1-بر هر فرماندۀ خیرهسر 2-بر هر کسی که با خدا خدای دیگری را بخواند،3-بر صورتگران (2)(که صورت و شکل جانداران را ترسیم میکنند) پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هیچ شخص متکبّر خیرهسر،بخیل،و بداخلاقی وارد بهشت نمیشود.» (3)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بهشت و جهنّم با هم مناظره کردند.دوزخ گفت:من برای متکبّران و افراد گستاخ و خیرهسر برگزیده شدهام.بهشت گفت:مرا چه شده است که تنها مردمان ضعیف و ناتوان و طبقات پایین وارد من میشوند،خداوند به بهشت فرمود:
به راستی که تو رحمت منی به وسیلۀ تو به هر کس از بندگانم بخواهم رحم میکنم،و به دوزخ فرمود:همانا تو عذاب منی و به تو عذاب میکنم هر کس را بخواهم و هر یک از
ص:304
1) (9) این حدیث را ترمذی در ذیل حدیثی از سلمة بن اکوع از پدرش از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت کرده و آن را حسن شمرده است.
2) (10) این حدیث را ترمذی در(سنن)،ج 10،ص 44،از حدیث ابو هریره روایت کرده و گفته است روایت حسن،غریب و صحیح است،همچنین بغوی در مصابیح،ج 2،ص 130 آن را روایت کرده است،و بعضی راویان آن را از عطیه از ابو سعید خدری روایت کردهاند.
3) (11) این حدیث پیش از این گذشت.
شما از افراد مخصوص به خود پر میشود. (1)
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بد بندهای است بندهای که خیرهسر و متجاوز باشد و فرمانده والامرتبه(خدا)را از یاد ببرد؛بد بندهای است بندهای که خیرهسر باشد و ناز بفروشد و خدای بزرگ بلندمرتبه را فراموش کند؛بد بندهای است بندهای که در غفلت و بیخبری و بیهودگی به سر ببرد و گورستانها و پوسیدگی(بدنها)را از یاد ببرد؛بد بندهای است بندهای که سرکشی و ستم کند و آغاز و انجام(خود)را از یاد ببرد.» (2)از ثابت نقل شده که گفت:به ما خبر رسیده که به پیامبر(صلی الله علیه و آله)عرض شد:ای رسول خدا فلانی چه بسیار تکبّر دارد؛حضرت فرمود:«آیا در پی تکبّر مرگی نیست.» (3)از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت است که:«چون مرگ نوح فرا رسید دو پسرش را طلبید و فرمود:من شما را به دو چیز فرمان میدهم و از شرک و تکبّر نهی میکنم.شما را به (گفتن)لا إله الا اللّه فرمان میدهم،زیرا اگر آسمانها و زمین و محتویات آنها در یک پلۀ ترازو نهاده شود و لا إله الا اللّه در پلۀ دیگر پلۀ لا إله الا اللّه بر آسمانها و زمین فزونی خواهد داشت و اگر آسمانها و زمین و محتویات آنها حلقهای باشند و لا إله الا اللّه بر روی آنها نهاده شود آنها را خواهد شکست؛و شما را به سبحان اللّه و بحمده فرمان میدهم،چرا که آن دو دعای هر چیزی است و به وسیلۀ آنها هر چیزی روزی داده میشود.» (4)عیسی(علیه السلام)فرمود:«خوشا به حال کسی که خدا کتابش را به او بیاموزد آنگاه متکبّر و سرکش نمیرد.»
ص:305
1) (12) این حدیث را مسلم،در صحیح،ج 8،ص 151،روایت کرده و در آن آمده است:«و سقطهم من غرّتهم».
2) (13) این حدیث را بغوی در المصابیح،ج 2،ص 168،با تقدیم و تأخیر روایت کرده و گفته است: حدیث غریب و ضعیف است.
3) (14) عراقی گوید:این حدیث را بیهقی در الشعب این چنین به صورت مرسل و به لفظ«تجبّر»روایت کرده است.
4) (15) این حدیث را احمد در مسند،ج 2،ص 170،از حدیث ابن عمر روایت کرده است.
پیامبر ما(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر شخص خشن و متکبّر و هر فخرفروش شکمبارۀ متکبّر و زراندوز و مانع خیر اهل دوزخ است،و افراد ضعیف کمثروت اهل بهشت.» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«محبوبترین شما در نزد ما و نزدیکترین شما به ما در آخرت کسانی هستند که خوشخوتر باشند،و مبغوضترین شما در نزد ما و دورترین شما از ما در آخرت،ثرثارون متشدّق(ژاژخایان)و متفیهقون هستند عرض کردند:ای رسول خدا ژاژخایان پرحرف را شناختیم متفیهقون کیانند؟فرمود:افراد متکبّر.» (2)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«متکبّران در روز رستاخیز مورچگانی بسیار کوچک و انساننما محشور میشوند و مردم آنها را پایمال میکنند و هر چیز کوچکی(در جثّه) برتر از آنهاست؛سپس به زندانی در دوزخ به نام«بولس»رانده میشوند و آتش سوزان بر روی آنها قرار میگیرد و از چرک و فساد و اعضای فاسد شده و عصارۀ دوزخیان به آنها میخورانند.» (3)از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت است:«اشخاص سرکش و متکبّر در روز قیامت به صورت مورچه محشور میشوند و به سبب خوار بودنشان در پیشگاه خدا مردم آنها را پایمال میکنند.» (4)از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت است:«در دوزخ درّهای به نام هبهب وجود دارد و بر خدای سبحان سزاوار است که هر شخص خیره و متکبّر را در آن جای دهد.» (5)از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت است:«در دوزخ قصری است که متکبّران را در آن جای
ص:306
1) (16) این حدیث را حاکم در(مستدرک)،ج 1،ص 61،از حدیث سراقة بن مالک به سندی صحیح با تقدیم و تأخیری روایت کرده و در آن به جای«المغلوبون»،«المقلّون»آمده و«جماع منّاع»ذکر نشده است.
2) (17) این حدیث را ترمذی در(سنن)،ج 8،ص 175،از حدیث جابر روایت کرده است.
3) (18) این حدیث را احمد در(سنن)،ج 2،ص 179،روایت کرده است.
4) (19) این حدیث را بزار همین طور مختصر و بدون کلمه«الجبّارون»روایت کرده و سندهایش حسن است.(المغنی)
5) (20) این حدیث را حاکم در مستدرک،ج 4،ص 597،روایت کرده و سندش ضعیف است.
میدهند و در را بر روی آنها میبندند.» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«خدایا از غرور و باد تکبّر به تو پناه میبرم.» (2)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر کس که روحش از بدنش بیرون آید در حالی که از سه چیز بدور باشد وارد بهشت شود:تکبّر،وام و خیانت.» (3)از سلمان راجع به گناهی که با وجود آن حسنهای سود نمیبخشد سؤال شد.گفت:
گناه تکبّر است.
میگویم از طریق شیعه کلینی در کافی از باقر(علیه السلام)روایت کرده که فرمود:
«بزرگمنشی ردای خداست و متکبّر با ردای خدا کشمکش دارد.» (4)امام باقر(علیه السلام)فرمود:«عزّت روپوش خدا و بزرگمنشی زیر پوشش خداست و هر کس بر یکی از آنها دستدرازی کند،خدا در دوزخ سرنگونش سازد.» (5)امام باقر و امام صادق(علیه السلام)فرمودند:«هر کس به سنگینی ذرّهای تکبّر در دلش باشد وارد بهشت نشود.» (6)محمّد بن مسلم گوید:یکی از دو امام(حضرت باقر یا صادق)فرمود:«هر کس بهاندازۀ خردلی تکبّر در دلش باشد وارد بهشت نشود.راوی گوید:من گفتم: إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ ،امام فرمود:چرا استرجاع کردی؟عرض کرد:برای آنچه از شما شنیدم،فرمود:
ص:307
1) (21) عراقی گوید:این حدیث را بیهقی در شعب الایمان از حدیث انس روایت کرده و به جای«قصرا» «توابیت»و به جای«یطبق»«فیقفل»گفته است،و در سند حدیث،ابان بن ابی عیاش هست و او ضعیف است.
2) (22) مصحح گوید:بر مأخذ این حدیث دست نیافتیم مگر آنچه ابن ماجه در کتاب،اقامة الصلاة باب الاستعاذة فی الصلاة به شمارۀ 807،در حدیث:«اللهم انّی أعوذ بک من الشیطان الرجیم من همزه و نفخه و نفثه»روایت کرده است،عمرو گوید:منظور از همزه نوعی جنون و بیماری صرع نفثه شعر و نفخه تکبّر است.
3) (23) این حدیث را ابن ماجه در(سنن)،به شمارۀ 2412،از حدیث ثوبان روایت کرده است.میگویم: عراقی گفته است:این حدیث را ابن جوزی در جامع المسانید از دار قطنی روایت کرده گوید به جای«کبر» «کنز،با نون و زا میباشد»و همچنین حدیث را ابن مردویه در تفسیر:الذین یکنزون الذهب و الفضّة،نیز نقل کرده است.
4) (24) کافی،باب کبر،ج 2،ص 309،به شمارۀ 9،8،7،3،4.
5) (25) کافی،باب کبر،ج 2،ص 309،به شمارۀ 9،8،7،3،4.
6) (26) کافی،باب کبر،ج 2،ص 309،به شمارۀ 9،8،7،3،4.
چنان که تو فکر میکنی نیست،مقصود من انکار است و آن جز انکار نیست(یعنی تکبّر انکار خداست.) (1)امام صادق(علیه السلام)فرمود:«تکبّر این است که مردم را خوار و حق را سبک شماری.» (2)امام صادق(علیه السلام)از قول پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:بزرگترین تکبّر خوار شمردن مخلوق و سبک شمردن حقّ است.راوی گوید:عرض کردم خوار شمردن مخلوق و سبک شمردن حق چیست؟فرمود:در برابر حق خود را نادان وانمود کند و به اهل حقّ طعنه بزند،پس هر کس چنین کند با لباس مخصوص خدا(یعنی کبریایی او)ستیز کرده است.» (3)امام صادق(علیه السلام)فرمود:در جهنم درّهای است به نام«سقر»که برای متکبّران است و از شدّت حرارت خود به خدا شکایت کرده و اجازه میخواهد که نفس بکشد،پس چون نفس بکشد جهنم شعلهور میشود.» (4)امام صادق(علیه السلام)میفرمود:متکبّران(روز قیامت)به صورت مورچه در میآیند،و مردم آنها را پایمال میکنند تا خدا از حساب آنان فارغ شود.» (5)عمر بن یزید گوید:به امام صادق(علیه السلام)عرض کردم:من غذای خوب میخورم و بوی خوش میبویم و مرکب راهوار سوار میشوم،و غلام در پی من میآید.اگر در این کارها گردنکشی است انجام ندهم.امام صادق(علیه السلام)سر به زیر افکند،سپس فرمود:«همانا گردنکش ملعون کسی است که مردم را کوچک و خوار شمارد و حق را نادیده بگیرد عمر گفت:عرض کردم:حق را نادیده نمیگیرم،امّا نمیدانم خوار شمردن مردم چیست؟فرمود:کسی که مردم را کوچک شمارد و بر آنها گردنکشی کند جبّار و
ص:308
گردنکش است.» (1)امام صادق(علیه السلام)فرمود:چون یعقوب سالخورده بر یوسف(علیه السلام)وارد شد عزّت سلطنت یوسف را فرا گرفت و به احترام پدر پیاده نشد.جبرئیل(علیه السلام)فرود آمد و گفت:
یوسف!کف دستت را باز کن،چون باز کرد،نوری از آن برخاست و به آسمان رفت.
یوسف گفت:این چه نوری بود که از کفم بیرون شد؟گفت:به کیفر پیاده نشدنت برای یعقوب سالخورده نبوّت از فرزندانت برگرفته شد،و از نسل تو پیغمبری نخواهد بود.» (2)از امام صادق(علیه السلام)روایت است که فرمود:«هیچ بندهای نیست،مگر آن که در سر او لگامی و فرشتهای است که آن را نگاه میدارد و هرگاه تکبّر کند به او میگوید:خشوع کن،خدا تو را خاشع قرار دهد.پس همواره نزد خود بزرگترین مردم است با این که در چشم مردم خوارترین آنهاست،و چون تواضع کند خدای او را بالا برد،سپس فرشته به او گوید:سرفراز باش خدای سرفرازت کند سپس همواره نزد خود کوچکترین مردم و در چشم مردم بالاترین آنها باشد.» (3)از امام صادق(علیه السلام)روایت است:«هیچ کس لاف بزرگی نزند،مگر به سبب ذلّتی که در خود احساس میکند»؛و در عبارت دیگری است:«هیچ کس لاف بزرگی نزند و تکبّر نکند مگر به سبب ذلّتی که در خود احساس میکند.» (4)از امام باقر(علیه السلام)روایت است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«خدا روز قیامت با سه کس سخن نگوید و به آنها توجه نکند و پاکشان نسازد و برای آنها عذابی دردناک است:
پیر زناکار،سلطان جبّار و فقیر خودخواه.» (5)
ص:309
(1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«خدا به مردی که لباس خود را از روی غرور بر زمین بکشد نگاه نمیکند.» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«در همان حالی که مردی در لباس خویش خودخواه و خودپسند میشود خدا او را به زمین فرومیبرد و تا روز قیامت در زمین فرومیرود.» (2)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«کسی که لباسش را با تکبّر بر زمین بکشاند خدا در روز قیامت به او ننگرد.» (3)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هرگاه امّتم دستکشان و متکبّرانه راه روند و رومی و ایرانی به آنان خدمت کنند،خدا بعضی از آنها را بر بعضی مسلّط سازد.» (4)ابن اعرابی گفته است:منظور راه رفتنی است که با تکبّر و ناز و غرور باشد.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«کسی که خود را بزرگ شمارد و با تکبّر و ناز و غرور راه برود خدا را در حالی ملاقات کند که بر او خشمگین است.» (5)روایت شده که عمر بن عبد العزیز پیش از رسیدن به خلافت به زیارت خانۀ خدا رفت.پس طاوس(نام شخص است)به او نگریست در حالی که او خودخواهانه راه میرفت.پس با انگشت خود به پهلوی او کرد،آنگاه گفت:این راه رفتن شایستۀ
ص:310
1) (37) این حدیث را مسلم در صحیح،ج 6،ص 147،روایت کرده و بغوی در المصابیح،ج 2،ص 119، روایت کرده و عبارت از اوست.
2) (38) این حدیث را ابو یعلی و طبرانی و بزار از حدیث عباس بن عبد المطلب روایت کرده،و در صحیح بخاری و مسلم از حدیث ابو هریره مورد اتفاق است.
3) (39) این حدیث را بغوی در المصابیح،ج 2،ص 119،روایت کرده و عبارت از اوست و از حدیث ابن عمر میباشد.
4) (40) این حدیث را ترمذی در(سنن)،ج 9،ص 118،روایت کرده و در آن«المطیطباء»آمده است و در نهایه«المطیطاء»است و نقل کرده که با الف ممدوده و مقصوره هر دو قرائت شده است.
5) (41) این حدیث را احمد و بخاری در الادب المفرد،از حدیث عبد اللّه بن عمر به سندی حسن روایت کردهاند چنان که در جامع الصغیر،آمده است.
کسی نیست که در شکمش مدفوع است.پس عمر گرفت:همانند شخص پوزشخواهایی عمو تمام اعضای من بر این طرز راه رفتن عادت کرده تا آن را یاد گرفتهام.
روایت شده که مطرب عبد اللّه بن شخّیر مهلّب را دید در حالی که در جبّۀ خزی خودخواهانه حرکت میکرد.پس به او گفت:ای بندۀ خدا این راه رفتنی است که خدا و رسولش را به خشم میآورد،مهلّب به او گفت:مرا نمیشناسی؟گفت:تو را میشناسم، آغازت نطفهای پلید بودی و انجامت مرداری بدبو خواهی بود و در میان دو پهلویت مدفوع حمل میکنی.پس مهلّب برفت و آن طرز راه رفتن را ترک کرد.
مجاهده در تفسیر آیۀ: ثُمَّ ذَهَبَ إِلی أَهْلِهِ یَتَمَطّی ،گفته است:یعنی،خودخواهانه میرفت.
حال که نکوهش تکبّر را نقل کردیم باید به نقل فضیلت تواضع بپردازیم.
(1)پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«با عفو کردن،خدا بر عزّت بنده میافزاید و هیچ کس برای خدا تواضع نکند جز این که خدا او را رفعت درجه بخشد.» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هیچ کس نیست،جز این که دو فرشته با اوست و بر او لگامی است که با آن وی را نگاه میدارند.پس اگر او خود را بلند و والا شمارد آن لگام را میکشند و میگویند:خدایا او را پست و خوار کن و اگر نفس خود را پست شمارد میگویند:خدایا او را بلندی درجه عطا کن.» (2)
ص:311
1) (42) این حدیث را مسلم در صحیح،ج 8،ص 21،از حدیث ابو هریره روایت کرده است.
2) (43) عراقی گوید:این حدیث را عقیلی در الضعفا؛و بیهقی در الشعب،از حدیث ابو هریره و نیز از حدیث ابن عباس روایت کردهاند و هر دو راوی ضعیفند،پایان سخن عراقی.میگویم:این حدیث را طبرانی و بزار و به همین صورت از حدیث ابو هریره روایت کرده و سندهایشان حسن است چنان که در الترغیب، منذری،ج 3،ص 561،آمده است و به سندی حسن اندکی قبل از کافی نقل شد.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«خوشا به حال کسی که تواضع کند بیآن که مسکین باشد و مالی را که از غیر گناه گردآورنده انفاق کند،و به مسکینان و بیچارگان رحم کند و با فقیهان و حکیمان آمیزش نماید.» (1)ابو سلمۀ مدینی،از پدرش،از جدش روایت کرده که گوید:رسول خدا(صلی الله علیه و آله)در قبا نزد ما بود و روزه داشت و در موقع افطارش جامی شیر برایش آوردیم و مقداری عسل در آن ریختیم.پس چون آن را برداشت و چشید شیرینی عسل را احساس کرد،پس گفت:«این چیست؟گفتیم:ای رسول خدا در آن مقداری عسل ریختهایم.پس آن را بر زمین نهاد و فرمود:امّا من آن را حرام نمیکنم،هر کس برای خدا تواضع کند خدا او را بلند گرداند،و هر کس تکبّر ورزد خدا او را پست و خوار سازد،و هر که میانه روی کند خدایش او را بینیاز کند و هر کسی که ولخرجی کند خدا او را فقیر سازد و هر کسی خدا را بسیار یاد کند خدا او را دوست بدارد» (2)روایت شده که پیامبر(صلی الله علیه و آله)و چند نفر از یاران آن حضرت در خانهاش غذا میخورند.پس سائلی بر در خانۀ پیامبر(صلی الله علیه و آله)ایستاد در حالی که بیماری مزمنی داشت و ما آن را ناخوشایند میدانستیم.پیامبر به او اجازۀ ورود داد و چون وارد شد پیامبر(صلی الله علیه و آله) او را در کنار خود نشاند سپس به او گفت:غذا بخور؛مردی از قریش حضور داشت که از آن فقیر مشمئز شد و بدش میآمد و این مرد از دنیا نرفت تا خود گرفتار همان بیماری مزمن شد. (3)
ص:312
1) (44) این حدیث را بخاری در التاریخ و بغوی و با رودی و ابن قانع و طبرانی در الکبیر و بیهقی در الشعب از رکب مصری به سندی حسن روایت کردهاند چنان که در جامع صغیر آمده است.
2) (45) این حدیث را بزار از روایت طلحة بن عبد اللّه از پدرش از جدش طلحه روایت کرده و نظیر این حدیث را نقل کرده جز این جمله:«و من اکثر ذکر اللّه احبّه اللّه»و از«قبا»نیز نام نبرده ذهبی گوید:این خبری ناپسندی است المغنی.همین حدیث را کلینی در کافی،ج 2،ص 123،روایت کرده است(البتّه روایت کافی با این حدیث در عبارت اختلاف زیادی دارد.-م.)
3) (46) عراقی گوید:مأخذی برای این حدیث نیافتم و آنچه موجود است حدیث غذا خوردن آن حضرت با شخصی جذامی است که ابو داود و ترمذی در(سنن)،ج 8،ص 11،از حدیث جابر روایت کرده است،ترمذی گوید:حدیث غریب است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«پروردگارم مرا میان دو چیز مخیّر ساخت:بنده و رسول باشم یا سلطان و پیامبر و ندانستم کدامین را برگزینم و جبرئیل که برگزیدۀ من از میان فرشتگان بود حاضر بود من سرم را بلند کردم جبرئیل گفت:در برابر پروردگارت تواضع کن.پس گفتم:بنده بودن و رسالت را برگزیدم.» (1)خدای متعال به موسی(علیه السلام)وحی کرد:«همانا نماز کسی را قبول میکنم که در برابر عظمتم تواضع کند و بر بندگانم بزرگی نفروشد،و ترس من همواره در دلش باشد و روز را با یاد من سپری کند و نفس خود را به خاطر من از شهوتها باز دارد.» پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بزرگواری عین تقوا،شرف عین تواضع،و یقین عین بینیازی است.» (2)عیسی(علیه السلام)فرمود:«خوشا به حال متواضعان در دنیا،آنان در روز قیامت صاحبان منبر هستند،خوشا بر کسانی که در دنیا مردم را آشتی میدهند،آنان کسانیاند که در روز قیامت وارث بهشتند،خوشا به کسانی که در دنیا دلهایشان پاک است،آنها کسانیاند که در روز قیامت به خدا مینگرند.» یکی از صحابه گوید:به من خبر رسیده که پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هرگاه خدا بندهای را به اسلام هدایت فرماید و صورتش را نیکو کند و او را درجاتی قرار دهد که برایش عیب نیست و با این حال به او تواضع روزی کند،پس آن بنده از برگزیدگان خداست.» (3)
ص:313
1) (47) حدیث را ابو یعلی از حدیث عایشه و طبرانی از حدیث ابن عباس روایت کردهاند و سند هر دو حدیث ضعیف است چنان که در المغنی است.و کلینی در کافی،ج 1،ص 122 به شمارۀ 5،روایت کرده است(البته روایت کلینی با این روایت از نظر عبارت تفاوتهایی دارد.م.)
2) (48) این حدیث را ابن ابی الدنیا در الیقین از یحیی بن ابی کثیر به صورت مرسل روایت کرده چنان که در جامع الصغیر آمده است.
3) (49) این حدیث را طبرانی همین گونه در حالی که بر ابن مسعود متوقّف ساخته روایت کرده و در سند آن مسعودی هست که مورد اختلاف است،(المغنی).
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«چهار خصلت است که خدا فقط به کسی میدهد که دوستش میدارد:سکوت و آن آغاز عبادت است؛توکّل بر خدا،تواضع،و زهد ورزیدن در دنیا.» (1)ابن عباس گوید:پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هرگاه بنده تواضع کند خدایش او را به آسمان هفتم بالا برد.» (2)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«تواضع جز بر بلندی بنده چیزی نمیافزاید پس تواضع کنید تا خدا به شما رحم کند.» (3)روایت شده که رسول خدا(صلی الله علیه و آله)«غذا میخورد پس مردی سیاه و آبلهرو وارد شد که پوست بدنش کنده بود و پهلوی هر کسی مینشست از پهلویش برمیخاست.پس پیامبر او را پهلوی خود نشانید.» (4)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«من شادمان میشدم که مرد چیزی را به دست خود بردارد و برای خاندانش استادکاری باشد که با آن کار تکبّر را از خودش دور سازد.» (5)پیامبر(صلی الله علیه و آله)به اصحابش فرمود:«چه شده که در شما شیرینی عبادت را نمیبینم؟
ص:314
1) (50) بر مأخذ آن دست نیافتم آری حاکم و طبرانی از حدیث انس روایت کرده«اربع لا یصیبن الا یحب: الصمت و هو اوّل العبادة،و التواضع،و ذکر اللّه و قلة الشیء»و حاکم آن را صحیح دانسته ولی مقدّسی آن را در تذکرة الموضوعات نقل کرده و گفته است:این عبارت از سخنان حسن بصری است و در سند آن عوام بن جویریه است و به گفتۀ ابن حبان است.او روایت دروغ را نقل میکند.
2) (51) نظیر این حدیث را بیهقی در الشعب روایت کرده و در سند آن زمعة بن صالح است که عموم محدّثان او را ضعیف دانستهاند چنان که در المغنی است.
3) (52) چنین نقل شده است و این حدیث را ابن ابی الدنیا در نکوهش خشم روایت کرده و در آن«یرفعکم اللّه»است و کلینی آن را در کافی،ج 2،ص 121،روایت کرده است.
4) (53) پیش از این گذشت که عراقی گفت:به این صورت آن را نیافتهام و مصروف غذا خوردن پیامبر با شخص مبتلا به جذام است که ابو داود و ترمذی آن را روایت کرده و گفته است حدیث غریب است و ابن ماجه از حدیث جابر روایت کرده است.
5) (54) عراقی گوید:این حدیث غریب است.
گفتند:شیرینی عبادت چیست؟فرمود:تواضع.» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هرگاه متواضعان امّتم را دیدید در برابرشان تواضع کنید؛و هرگاه متکبّران را دیدید در برابرشان تکبّر کنید،چرا که این عمل موجب خواری و کوچکی آنهاست.» (2)میگویم از طریق شیعه کلینی در کافی از امام صادق(علیه السلام)روایت کرده که فرمود:
«نجاشی بدنبال جعفر بن ابی طالب (3)و یارانش فرستاد.آنها وارد شدند در حالی که او در اطاقی بر روی خاک نشسته و جامههای کهنهای پوشیده بود.امام فرمود:جعفر گفت:
چون او را بدین حال دیدیم بر او مترحّم شدیم،و او چون وضع ما و دیگرگونی چهرههایمان را دید گفت:سپاس خدایی را که محمد(صلی الله علیه و آله)را یاری کرد و چشم او را روشن ساخت.آیا به شما مژده دهم؟گفتم:چه را ای سلطان؟گفت:اکنون یکی از کاراگاههای من از سرزمین شما آمد و به من خبر داد که خدای متعال پیامبرش محمد را یاری فرمود و دشمنش را نابود کرد و در درّهای به نام بدر که بوتۀ اراک بسیار دارد فلانی و فلانی را که با آنان برخورد کردند به اسارت گرفت و من گویی هم اکنون به آن حضرت مینگرم آنجا که برای مولایم که مردی از بنی ضمره است شبانی میکردم.جعفر گفت:
پادشاها!چرا روی خاک نشسته و جامههای کهنه پوشیدهای؟گفت:ای جعفر،ما در آنچه خدا بر عیسی(علیه السلام)نازل کرده این دستور را میبینیم که:حق خدا بر بندگانش این
ص:315
1) (55) عراقی گوید:این حدیث غریب است.
2) (56) این حدیث نیز مانند دو حدیث سابق غریب است.
3) (57) نجاشی به فتح«ن»و«ج»غیر مشدّد لقب پادشاه حبشه است و مقصود در اینجا همان کسی است که مسلمان شد و به پیامبر(صلی الله علیه و آله)ایمان آورد و نامش أصحمة بن بحر بود او پیش از فتح مکه مسلمان شد و پس از آن درگذشت و چون خبر مرگ او به پیامبر رسید بر او نماز گزارد.جعفر بن ابی طالب برادر امیر المؤمنین(علیه السلام) و ده سال از او بزرگتر بود و از بزرگان صحابه و شهدای نخستین است.او کسی است که به مدینه و حبشه هجرت کرد در جنگ موته سال هشتم هجری در سنّ چهل و یک سالگی شهید شد و در پیش روی بدنش نود زخم شمشیر و نیزه بود و دستهایش در جنگ قطع شد و خدا به او دو بال داده که در بهشت با آنها پرواز کند از این رو به صاحب دو بال ملقّب شده است.
است که چون به نعمت تازهای میرسند،مجدّدا تواضع کنند،و چون خدا نعمت محمد(صلی الله علیه و آله)را پدید آورد در برابر خدا این تواضع جدید را اظهار داشتم.پس چون خبر به پیامبر(صلی الله علیه و آله)رسید به اصحابش فرمود:به راستی صدقه موجب بسیاری مال صاحب صدقه میشود.پس صدقه دهید تا خدا شما را رحمت کند و همانا تواضع موجب بلندی مقام صاحب تواضع میشود.پس تواضع کنید تا خدایتان بلندی بخشد،و عفو بر عزّت صاحب عفو میافزاید.پس عفو کنید تا خدا عزیزتان کند.» (1)از امام صادق(علیه السلام)روایت است:«همانا در آسمان دو فرشته بر بندگان گماشته شدهاند.پس هر کس تواضع کند او را رفعت بخشند و هر که تکبّر کند او را پست کنند.» (2)از امام صادق(علیه السلام)روایت است که فرمود:پیامبر(صلی الله علیه و آله)یک شب پنجشنبه برای افطار در مسجد قبا بود و فرمود:آیا نوشیدنی هست؟پس اوس بن خولی انصاری کاسهای از سرشیر برگرفته و با عسل آمیخته به خدمتش آورد.چون در دهان گذاشت و چشید آن را کنار زد و فرمود:دو نوشیدنی است که یکی از آن کافی است.من این را نمیآشامم و حرام هم نمیکنم ولی برای خدا تواضع میکنم،زیرا هر کس برای خدا تواضع کند،خدا او را بلند گرداند و هر که تکبّر ورزد خدای او را پست کند و هر که در زندگی میانهرو باشد خدا به او روزی بخشد و هر کس بیهوده خرج کند خدا محرومش سازد و هر که بسیار به یاد مرگ باشد خدایش دوست بدارد.» (3)و در روایتی است:
«هر که از خدا بسیار یاد کند،خدا او را در بهشت زیر سایۀ خود بگیرد.» (4)از امام باقر(علیه السلام)روایت است:«فرشتهای خدمت رسول خدا(صلی الله علیه و آله)آمد و گفت:
همانا خدای متعال تو را مخیّر ساخته که بنده و رسول یا پادشاه و رسول باشی.امام
ص:316
فرمود:پیامبر(صلی الله علیه و آله)به جبرئیل نگاه کرد.جبرئیل با دست خود کرد که تواضع کن، پیامبر فرمود:میخواهم بنده و پیامبر باشم فرشته گفت:با توجّه به این که از مقامت در پیشگاه خدا چیزی کاسته نمیشود.امام فرمود:همراه فرشته کلید تمام گنجینههای زمین بود.» امام صادق(علیه السلام)فرمود:«خداوند به موسی(علیه السلام)وحی کرد که:ای موسی!آیا میدانی چرا از میان همه مخلوقم تو را برای سخن گفتن با خود برگزیدم؟عرض کرد:پروردگارا برای چه بود؟خدا به او وحی کرد:ای موسی من بندگانم را زیر و رو کردم در میانشان کسی را متواضعتر از تو در برابر خود ندیدم.ای موسی!تو چون نماز میگزاری چهرهات را روی خاک-یا گفت-روی زمین میگذاری.» (1)امام صادق فرمود:امام چهارم(علیه السلام)سوار بر درازگوش خود بر جذامیان گذر کرد و آنها صبحانه میخوردند.امام را به صبحانه دعوت کردند.فرمود:اگر روزهدار نبودم میپذیرفتم؛و چون حضرت به منزلش رفت،دستور داد غذایی لذیذ آماده سازند،سپس آنها را به صبحانه دعوت کرد و خودش هم با آنها صبحانه خورد.» (2)امام صادق(علیه السلام)مردی از اهل مدینه را دید که برای خانوادهاش چیزی خریده و با خود میبرد.چون امام را دید خجل شد.امام فرمود:«این را خودت خریده و برای خانوادهات میبری؟به خدا اگر اهل مدینه بر من خرده نمیگرفتند،دوست داشتم برای خانوادهام چیزی بخرم و خودم ببرم.» (3)امام صادق(علیه السلام)فرمود:«در آنچه خدا به داود وحی کرد،این بود که:ای داود چنان که نزدیکترین مردم به خدا متواضعانند،دورترین مردم از خدا نیز متکبّرانند.» (4)امام صادق(علیه السلام)فرمود:«از نشانههای تواضع آن است که شخص به نشستن در
ص:317
پایین مجلس راضی میشود،و به هر کسی برخورد میکند سلام دهد،و مجادله را اگر چه حق با او باشد ترک کند،و ستایش شدن بر تقوا را دوست نداشته باشد.» (1)امام صادق(علیه السلام)فرمود:«از نشانههای تواضع آن است که مرد در جایی پایینتر از مقام خود بنشیند.» (2)ابو بصیر گوید:در سال وفات امام صادق(علیه السلام)خدمت امام هفتم رسیدم و عرض کردم فدایت شوم،چرا شما گوسفند کشتید،در صورتی که فلانی شتر کشت؟فرمود:ای ابو محمّد،نوح(علیه السلام)در کشتی نشست و هر چه خدا خواست در کشتی بود و کشتی مأمور بود.پس پیرامون کعبه طواف کرد و همان طواف نساء بود و نوح(علیه السلام)کشتی را به خود واگذاشته بود.خداوند به کوهها وحی کرد:من کشتی بندهام نوح را بر روی یکی از شما مینهم.کوهها گردنکشی کرده و تکبّر ورزیدند ولی کوه جودی فروتنی کرد،و آن کوهی است نزد شما.پس کشتی سینه بر آن کوه نهاد،آنگاه نوح به لغت سریانی فرمود:یا ماری اتقن پروردگار اصلاح کن.راوی گوید:من گمان کردم که امام هفتم(علیه السلام)کنایه و به خود کرد (3)(یعنی قصدم از کشتن گوسفند تواضع بود).
امام رضا(علیه السلام)فرمود:«تواضع آن است که به مردم بدهی آنچه را میخواهی به تو دهند(با آنها چنان رفتار کنی که میخواهی با تو رفتار کنند)». (4)
در حدیث دیگر گوید:«برای تواضع درجاتی است:برخی از آنها این است که انسان قدر خود را بشناسد و با دلی سالم خود را به جایگاه خویش بنشاند،و دوست نداشته باشد که به سوی کسی برود.مگر چنان که میخواهد دیگران بهسویش آیند(با
ص:318
1) (66) همان مأخذ،ص 123.
2) (67) همان مأخذ،ص 123.
3) (68) مقصود امام هفتم(علیه السلام)از حکایت این بوده که توضیح دهد کشتن گوسفند به جای شتر تواضع در برابر خدا است تا در برابر این تواضع در دنیا و آخرت به او رفعت مقام بخشد و عملش را جبران کند،چنان که مرحوم فیض در وافی گفته است،حدیث در کافی،ج 2،ص 124،روایت شده است.
4) (69) کافی،ج 2،ص 124.
مردم چنان که میخواهد با او رفتار کند)؛اگر بدی بیند آن را با نیکی بپوشاند.
شخص متواضع،فروخورندۀ خشم است،و از مردم میگذرد؛خدا هم نیکوکاران را دوست دارد.» (1)در کتاب مصباح الشریعة (2)آمده است که امام صادق(علیه السلام)فرمود:«تواضع ریشۀ هر شرافت ارزنده و مرتبۀ بلند است و اگر برای تواضع زبانی بود که مردم میفهمیدند محققا از حقایقی که در فرجامهای نامعلوم بود سخن میگفت؛تواضع آن است که برای خدا و در راه خدا باشد و جز آن حیلهگری است.هر کس برای خدا تواضع کند،خدا او را بر بیشتر بندگانش برتری دهد،متواضعان چهرهای دارند که فرشتگان آسمان و عارفان زمین آن را میشناسند؛خدای متعال فرمود: وَ عَلَی الْأَعْرافِ رِجالٌ یَعْرِفُونَ کُلاًّ بِسِیماهُمْ (3)و اصل تواضع از جلال و شکوه و عظمت الهی است و خدا هیچ عبادتی را نمیپذیرد و از آن خشنود نمیشود،جز این که از طریق تواضع باشد و جز بندگان مقرّب خدا که به یگانگی او پیوسته شدهاند،کسی حقیقت تواضع را نمیشناسد.خدای متعال فرمود: وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلَی الْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً (4)،خدای سبحان بهترین آفریدگان و سرور مخلوقان خود محمّد(صلی الله علیه و آله)را امر کرده و فرموده است: وَ اخْفِضْ جَناحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ (5)،تواضع کشتزار خشوع و خضوع و ترس و شرم است و این سه خصلت فقط از تواضع نشأت میگیرد و شرافت کامل و حقیقی جز به کسی که در برابر ذات حق تواضع کند داده نمیشود.
ص:319
1) (70) کافی،ج 2،ص 124.
2) (71) باب پنجاه و هشت.
3) (72) اعراف/46:و بر اعراف مردانی هستند که هر یک از آن دو را از سیمایشان میشناسند(شمارۀ 144 اشتباه است.-م.)
4) (73) فرقان/64:بندگان خاص خداوند رحمان آنها هستند که با آرامش و بیتکبّر بر زمین راه میروند و هنگامی که جاهلان آنها را مخاطب سازند و به آنها سلام میگویند(و با بیاعتنایی و بزرگواری میگذرند).
5) (74) شعراء/215:و بالوپر خود را برای مؤمنانی که از تو پیروی میکنند بگستر.
در تفسیر امام عسکری(علیه السلام)است:«کسی که بیشتر از همه حقوق برادرانش را بشناسد و بیشتر حاجتهایشان را برآورد در پیشگاه خدا مقام بیشتری دارد؛و هر کس در دنیا برای برادرانش تواضع کند در پیشگاه خدا از صدّیقان و به راستی از شیعیان علیّ بن ابی طالب(علیه السلام)است.» گویند:پدر و پسری که برادران دینی امیر مؤمنان(علیه السلام)بودند بر آن حضرت وارد شدند پس حضرت برخاست و به آنها احترام کرد و آنها را در بالای مجلس خود نشاند و خود در برابرشان نشست.سپس دستور داد غذا آوردند و هر دو غذا خوردند.پس از آن قنبر طشت و آفتابه چوبی و آب آورد تا بر دست آن پدر بریزد.پس مرد خود را به خاک افکند و عرض کرد:ای امیر مؤمنان خدا مرا میبیند در حالی که تو آب بر دستم میریزی فرمود:بنشین و دست بشوی که خداوند تو را میبیند و برادرت(علی(علیه السلام)را میبیند که با تو فرقی ندارد و از تو برتر نیست و میخواهد با این عمل در بهشت ده برابر اهل دنیا ثواب ببرد و بر همین اساس دربارۀ غلامان خود در دنیا مأجور باشد.پس مرد نشست.
علی(علیه السلام)فرمود:تو را سوگند میدهم به حقّ بزرگی که از من شناختهای و نسبت به آن احترام کردهای و به تواضعت که در برابر خدای متعال کردهای تا خدا بدان پاداشت دهد حال که توفیق تشرّف یافتهای که به تو خدمت کنم با همان اطمینانی دستت را بشوی که اگر قنبر آب میریخت میشستی.پس آن مرد چنان کرد و چون حضرت از شستن او فارغ شد ابریق را به محمد حنفیّه داد و فرمود:پسرم اگر این پسر تنها نزد من آمده بود و پدرش به همراه او نبود دستش را میشستم ولی خداوند از تساوی رفتار نسبت به پدر و فرزندی که در یک مجلس با هم باشند منع کرده.پس باید پدر آب بر دست پدر بریزد و باید پسر بر دست پسر آب بریزد.لذا محمد حنفیّه بر دست آن پسر آب ریخت،حسن بن علی(علیه السلام)فرمود:هر کس از علی(علیه السلام)پیروی کند به راستی شیعه است.
(1)غزّالی گوید:از فضیل راجع به تواضع سؤال شد،او گفت:تواضع آن است که در
ص:320
برابر حق تواضع کنی و مطیع حق باشی و اگر حق را از کودکی یا نادانترین مردم بشنوی آن را بپذیری.
ابن مبارک گوید:اصل تواضع آن است که خودت را در برابر کسی که از نظر نعمت دنیا فروتر از تو است پست بگیری تا به او اعلام کنی که تو به دنیایت بر او برتری نداری و خودت را نسبت به کسی که از نظر دنیا بالاتر است بالاتر بگیری تا به وی اعلام کنی که او به خاطر دنیاداریاش بر تو برتری ندارد.
قتاده گوید:کسی که به او مالی یا جمالی یا لباسی یا علمی داده شود و تواضع نکند روز قیامت آن نعمتها و بال گردنش شود.
گفته شده:خدای متعال به عیسی(علیه السلام)وحی کرد:هرگاه به تو نعمتی دادم که با فروتنی و خشوع با آن برخورد کردی آن نعمت را بر تو کامل میکنم.
سلیمان بن داود(علیه السلام)هرگاه به صبح در میآمد در چهرۀ ثروتمندان و بزرگان مینگریست تا به مسکینان میرسید و با آنان مینشست و میگفت:مسکینی با دیگر مسکینهاست.
یکی از بزرگان گوید:همان طور که نمیخواهی ثروتمندان تو را در لباسهای پست ببینند،نخواه که فقیران تو را در لباسهای گرانبها ببینند.
والامقامترین بندۀ مؤمن در پیشگاه خدا بندهای است که در نزد نفس خود پستتر باشد و پستترین بنده از نظر مقام در پیشگاه خدا بندهای است که در نزد نفس خویش والامقامترین باشد.
ابو الفتح بن شخرف گوید:علیّ بن ابی طالب(علیه السلام)را در خواب دیدم و به او عرض کردم:ای ابو الحسن مرا پند بده،فرمود:«تواضع ثروتمندان در مجالس فقیران به امید ثواب الهی چه نیکوست و نیکوتر از آن تکبّر فقیران بر ثروتمندان به خاطر اعتمادشان به خداست.»
ص:321
ابو سلیمان گوید:بنده تا خودش را نشناسد تواضع نمیکند.
ابو یزید گوید:تا زمانی که بنده میپندارد در میان مردم بدتر از او وجود دارد متکبّر است.سؤال شد:چه وقت متواضع است؟گفت:هرگاه برای خودش به مقام و مالی معتقد نباشد؛و تواضع هر انسانی بهاندازۀ خودشناسی و خداشناسی اوست.
عروة بن ورد گوید:تواضع یکی از شکارگاههای شرافت است،و صاحب هر نعمت بر نعمتی که دارد مورد حسد است،جز صاحب تواضع.
یحیی بن خالد برمکی گوید:شخصی بزرگ هرگاه عبادت کند و زهد ورزد تواضع کرده و نادان هرگاه عبادت کند و زهد ورزد تکبّر کرده است.
یحیی بن معاذ گوید:تکبّر کردن بر کسانی که به سبب مالشان نسبت به تو کبر میورزند تواضع است.
گویند تواضع در تمام بندگان نیکوست و در ثروتمندان نیکوتر و تکبّر در تمام مردم زشت است و در فقیران زشتتر.
گویند:عزّتی نیست جز برای کسی که در برابر خداوند اظهار ذلّت کند و بلندی درجه نیست مگر برای کسی که در برابر خدا تواضع کند،و امانی نیست مگر برای کسی که از خدا بترسد و بهرهای نیست جز برای کسی که نفس خود را به خدای بفروشد.
عمرو بن شیبه گوید:در مکّه میان صفا و مروه بودم.پس مردی را سوار بر استری دیدم که در برابرش غلامانی بودند و مردم را دور میکردند.گفت:پس از مدّتی برگشته و وارد بغداد شدم،روزی کنار پل بودم که ناگاه مردی با موی بلند و سر و پای برهنه دیدم و در او میاندیشیدم.پس به من گفت:تو را چه شده که به من مینگری؟به او گفتم:تو را شبیه مردی یافتم که او را در مکّه با این اوصاف دیدم.گفت:من همانم،گفتم:خدا با تو چه کرد؟گفت:من در جایی که مردم تواضع میکنند بلند پروازی کردم،پس خدا در جایی که مردم بلند پروازی میکنند مرا خوار ساخت.
ص:322
قریش روزی در نزد سلمان(رض)تفاخر کردند.پس سلمان گفت:امّا من از نطفهای پست آفریده شدهام؛سپس مرداری بوناک میشوم.آنگاه در برابر میزان عمل حاضر میشوم.اگر میزان سنگین باشد،من بزرگوارم و اگر سبک باشد من فرومایهام.
(1)باید دانست که تکبّر به ظاهری و باطنی تقسیم میشود:تکبّر باطنی خویی است در نفس و تکبّر ظاهری اعمالی است که از اندامها صادر میشود و نامیدن خوی باطنی به تکبّر سزاوارتر است.امّا اعمال بدنی نتایج آن خوی باطنی است و خوی تکبّر،سبب آن اعمال است؛از این رو هرگاه اثر خوی باطنی در اندامها ظاهر میشود گویند:تکبّر کرد و هرگاه ظاهر نشود گویند:در نفس او تکبّر است،پس اصل همان خوی نفسانی است و آن اطمینان و اعتماد به این است که متکبّر نفس خود را بالاتر از شخصی میبیند که نسبت به او تکبّر میورزد،چون تکبّر دو طرف میخواهد:شخصی که بر او تکبّر شده و چیزی که به آن تکبّر شده،و به همین جهت است که تکبّر از خودپسندی جدا میشود، چنان که خواهد آمد؛زیرا خودپسندی فقط یک طرف دارد و آن شخص خودپسند است،بلکه اگر یک انسان تنها آفریده شود ممکن است خودپسند باشد ولی متکبّر بودنش ممکن نیست،مگر با دیگری باشد در حالی که او خود را در صفات کمال بالاتر از آن دیگری بداند،در آن هنگام متکبّر است و در متکبّر بودن کافی نیست که خود را بزرگ بداند،زیرا گاه خود را بزرگ میداند ولی دیگری را بزرگتر از خود یا مانند خود میداند.پس بر او تکبّر نکرده است و کوچک شمردن دیگری در متکبّر بودن او کافی نیست،زیرا با این حال اگر خود را کوچکتر بداند متکبّر نیست و اگر دیگری را مانند خود هم بداند متکبّر نیست،بلکه باید برای خود درجهای و برای دیگری درجهای قائل باشد.
ص:323
و درجه خود را بالاتر از درجۀ دیگری (1)بداند و در این سه اعتقاد خوی تکبّر در او تحقّق مییابد نه این که فقط خود بزرگ دیدن تکبّر باشد،بلکه خود بزرگ دیدن با این اعتقاد به برتری،در او نفوذ یافته از این رو در قلبش آمادگی و تحریک و خوشحالی و اعتمادی به اعتقادش حاصل میشود و در نفس او به سبب آن اعتقاد عزّتی پدید میآید.
پس آن عزّت و تحریک و اعتماد به اعتقاد خوی تکبّر است؛از این رو پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:«خدایا پناه میبرم به تو از باد بزرگی و جبروت.» (2)به همین جهت یکی از خلفای پیامبر(صلی الله علیه و آله)به کسی که از او اجازه خواست تا بعد از نماز صبح مردم را موعظه کند،گفت:میترسم چنان باد کنی تا به مرّیخ برسی؛و گویی انسان هر زمان خودش را به چشم بزرگی ببیند تکبّر و یاد کند و خود را عزیز شمارد.بنابراین تکبّر همان حالتی است که از این اعتقاد در نفس حاصل میشود،و عزّت خودبزرگبینی نام دارد،از این رو ابن عباس دربارۀ آیۀ إِنْ فِی صُدُورِهِمْ إِلاّ کِبْرٌ ما هُمْ بِبالِغِیهِ (3)گفته است:به منظور عظمتی است که به آن نرسیدهاند،پس تکبّر را به این عظمت تفسیر کرده است.سپس این عزّت اعمالی را در ظاهر و باطن اقتضا میکند که از نتایج آن است و آن را تکبّر نامند،چون هرگاه خود را نسبت به دیگری بزرگ بداند شخص پستتر از خود را کوچک میشمارد و از خود دور میسازد و خود را بالاتر از آن میداند که با او بنشیند و غذا بخورد و در صورتی که تکبّرش زیاد شود معتقد خواهد شد که فرد پستتر باید در برابرش بایستد و اگر تکبّرش بیشتر از آن شود از به خدمت گرفتن او خودداری میکند و او را شایسته نمیداند که در برابرش بایستد و در مقابل آستانش خدمت کند و اگر پایینتر از این
ص:324
1) (75) در این سخن ایراد هست چون با گفتار امام صادق(علیه السلام)مغایرت دارد که فرمود:«ما من رجل تکبّر او تجبر الا الذلة وجدها فی نفسه،هیچ مردی تکبّر و ستم نکرد مگر به خاطر ذلتی که در خود احساس میکند.»
2) (76) حدیث پیش از این گذشت.
3) (77) مؤمن/56:در دلهایشان فقط کبر(و غرور)است،و هرگز به منظور خود نخواهند رسید.(شمارۀ 58 اشتباه است.-م.)
درجه باشد از برابری با او ننگ دارد،و در تنگراهها از او جلو میافتد و در مجالس خود را بالاتر از او میداند،و انتظار دارد که او اوّل سلام کند و اگر در بر آوردن حاجتش کوتاهی کند این کار را از او بعید میشمارد و به شگفت میآید،و اگر با او احتجاج و مناظره کند ننگ دارد که جوابش را بدهد،و اگر موعظه شود نمیپذیرد و اگر خود موعظه کند در پند دادن زورگویی میکند و اگر بعضی از گفتههایش ردّ شود به خشم میآید و اگر تعلیم دهد به نوآموزان مدارا نمیکند و آنها را خوار ساخته فرارشان میدهد و بر آنها منّت نهاده آنان را به کار میگیرد و نگاهش به مردم عوام به خاطر کوچک شمردن آنها مانند نگاه به درازگوشهاست.کارهایی که تحت تأثیر خوی تکبّر از انسان صادر میشود بسیار و بیش از آن است که شمارش شود؛بنابراین نیازی به شمردن آنها نیست،چرا که مشهور است،پس این همان تکبّر است و آفتش بزرگ و گرفتاریش هولناک است و به وسیلۀ آن خواص مردم هلاک میشوند،و عابدان و زاهدان و علما کمتر از آن مصونند تا چه رسد به مردم عوام؛و چگونه آفت تکبّر بزرگ نباشد در حالی که پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:
«کسی که در قلبش بهاندازۀ سنگینی ذرّهای تکبّر باشد وارد بهشت نمیشود.» (1)دلیل آن که تکبّر مانع ورود انسان به بهشت میشود آن است که تکبّر میان بنده و اخلاق تمام مؤمنان که درهای ورود به بهشت است حایل میشود و تکبّر و عزیز دانستن نفس تمام آن درها را میبندد،زیرا متکبّر نمیتواند برای مؤمنان دوست بدارد آنچه را برای خود دوست میدارد،و در این حالت نوعی عزّت است،متکبّر نمیتواند تواضع کند که اصل اخلاق پرهیزکاران است و در آن عزّت است،و بر فروخوردن خشم که در آن عزّت است قادر نیست،و نیز قادر بر ترک کینه نیست در حالی که عزّت در آن است و نمیتواند بر راستگویی مداومت کند که عزّت در آن است،و بر ترک حسد قادر نیست و در آن عزّت است،و نمیتواند خشم را رها کند که در آن عزّت است،و بر خیراندیشی
ص:325
1) (78) طبرانی با سندی حسن و نیز اصفهانی روایت کردهاند چنان که در الترغیب و الترهیب،ج 3، ص 566،نقل شده است.
دقیق قادر نیست که در آن عزّت است،و بر پذیرش نصیحت قادر نیست که در آن عزّت است،و از تحقیر مردم و غیبت کردن آنها در امان نیست در حالی که عزّت در آن است، و طولانی کردن سخن موردی ندارد.پس هیچ خوی نکوهیدهای نیست،جز این که صاحب عزّت و تکبّر برای حفظ عزّت خود مجبور به آن است و هیچ خوی ستودهای نیست جز این که از بیم از دست رفتن عزّتش از انجام آن عاجز است،از این روست که هر کس بهاندازۀ سنگینی ذرّهای تکبّر در دلش باشد وارد بهشت نمیشود.و اخلاق نکوهیده ملازم یکدیگرند و بعضی از آنها ناگزیر به بعضی دیگر فرا میخواند،و بدترین انواع تکبّر آن است که مانع از بهرهمندی علم و قبول حق و اطاعت در برابر آن شود و آیاتی که در آن نکوهش متکبّران وارد شده است در مورد همین نوع تکبّر است.خدای متعال میفرماید: وَ الْمَلائِکَةُ باسِطُوا أَیْدِیهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَکُمُ تا وَ کُنْتُمْ عَنْ آیاتِهِ تَسْتَکْبِرُونَ . (1)آنگاه فرمود: فَادْخُلُوا أَبْوابَ جَهَنَّمَ خالِدِینَ فِیها فَلَبِئْسَ مَثْوَی الْمُتَکَبِّرِینَ . (2)سپس خبر داده است که در میان اهل دوزخ کسی از همه عذابش سختتر است که نسبت به خدا بیشتر تمرّد کرده است.خداوند فرمود: ثُمَّ لَنَنْزِعَنَّ مِنْ کُلِّ شِیعَةٍ أَیُّهُمْ أَشَدُّ عَلَی الرَّحْمنِ عِتِیًّا . (3)
و فرمود: فَالَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ قُلُوبُهُمْ مُنْکِرَةٌ وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُونَ (4)
ص:326
1) (79) انعام/94:و فرشتگان دستها را گشوده به آنان میگویند جان خود را خارج سازید تا و در برابر آیات او تکبّر ورزیدید.
2) (80) نحل/29:اکنون از درهای جهنم وارد شوید در حالی که جاودانه در آن خواهید بود،چه جای بدی است جایگاه مستکبران؟!(شماره آیه 31،اشتباه است.-م.)و ظاهر گفتهاش«ثم قال»دلیل این است که در سیاق آیه پیش است ولی چنین نیست و در سورۀ نحل چنین آمده است.« اَلَّذِینَ تَتَوَفّاهُمُ الْمَلائِکَةُ ظالِمِی أَنْفُسِهِمْ فَأَلْقَوُا السَّلَمَ ما کُنّا نَعْمَلُ مِنْ سُوءٍ بَلی إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ فَادْخُلُوا أَبْوابَ جَهَنَّمَ ،تا آخر آیه»و همچنین است در آیات بعدی.
3) (81) مریم/70:سپس از هر گروه و جمعیّتی کسانی را که از همه در برابر خداوند رحمان سرکشتر بودهاند جدا میکنیم.
4) (82) نحل/23:امّا آنها که به آخرت ایمان ندارند دلهایشان حق را انکار میکند،و مستکبرند.
و فرمود: یَقُولُ الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِینَ اسْتَکْبَرُوا لَوْ لا أَنْتُمْ لَکُنّا مُؤْمِنِینَ (1)و فرمود: إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِینَ (2)و فرمود: سَأَصْرِفُ عَنْ آیاتِیَ الَّذِینَ یَتَکَبَّرُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ (3)در تفسیر آیه گفته شده:بزودی درک قرآن را از دلهایشان برمیدارم؛و در بعضی تفسیرهاست که بزودی برای دلهایشان در برابر ملکوت حجاب قرار میدهم،ابن جریح گوید:بزودی آنها را منصرف میکنم که در ملکوت بیندیشند و از آن پند گیرند؛از این رو عیسی(علیه السلام)فرمود:«زراعت در زمین هموار میروید و بر روی سنگ نمیروید، همچنین حکمت در دل شخص متواضع رشد میکند نه در دل متکبّر،آیا نمیبینید کسی که سرش را متکبّرانه به سقف بلند کند سقف آن را بشکند و هر کس سرش را متواضعانه فرود آورد او را در زیر سایۀ خود بگیرد؟»این مثلی است که برای متکبّران زدهاند که چگونه از حکمت محرومند؛از این رو رسول خدا(صلی الله علیه و آله)در تعریف تکبّر و کشف حقیقت آن انکار کردن حق را ذکر کرده و فرموده است:«متکبّر کسی است که حق را منکر شود و مردم را کوچک شمارد.» (4)
نتایج تکبّر در آن
(1)باید دانست شخصی که بر او تکبّر میشود خدای متعال یا پیامبرانش یا دیگر مردمند و آدمی ظلوم و جهول آفریده شده است؛زیرا یک بار بر مردم تکبّر میکند و بار
ص:327
1) (83) سبأ/31:مستضعفان به مستکبران میگویند:اگر شما نبودید ما مؤمن بودیم.
2) (84) مؤمن/62:کسانی که از عبادت من تکبّر میورزند بزودی با ذلّت وارد دوزخ میشوند.
3) (85) اعراف/146:بزودی کسانی را که در روی زمین به ناحق تکبّر میورزند از ایمان به آیات خود منصرف میسازیم.(شمارۀ 143،اشتباه است.-م.)
4) (86) کمی پیش گذشت.
دیگر بر خدا،در این صورت تکبّر به اعتبار شخصی که نسبت به او تکبّر میشود سه قسم است:
1-تکبّر در برابر خدا و آن زشتترین انواع تکبّر است و فقط از جهالت محض و طغیان نشأت میگیرد،مانند تکبّر نمرود؛زیرا او با خود میگفت که با پروردگار آسمان پیکار کند و چنان که از گروهی نادان نقل میشود،بلکه نقل میشود از هر کسی که مدّعی ربوبیّت شده مانند فرعون و دیگران او بر اثر تکبّرش گفت أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلی چون امتناع کرد که بندۀ خدا باشد،از این رو خدای متعال فرمود: إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِینَ .
خدای متعال فرمود: لَنْ یَسْتَنْکِفَ الْمَسِیحُ أَنْ یَکُونَ عَبْداً لِلّهِ وَ لاَ الْمَلائِکَةُ الْمُقَرَّبُونَ وَ مَنْ یَسْتَنْکِفْ عَنْ عِبادَتِهِ وَ یَسْتَکْبِرْ فَسَیَحْشُرُهُمْ إِلَیْهِ جَمِیعاً فَأَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فَیُوَفِّیهِمْ أُجُورَهُمْ وَ یَزِیدُهُمْ مِنْ فَضْلِهِ وَ أَمَّا الَّذِینَ اسْتَنْکَفُوا وَ اسْتَکْبَرُوا فَیُعَذِّبُهُمْ عَذاباً أَلِیماً وَ لا یَجِدُونَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ وَلِیًّا وَ لا نَصِیراً . (1)
خدای متعال فرمود: وَ إِذا قِیلَ لَهُمُ اسْجُدُوا لِلرَّحْمنِ قالُوا وَ مَا الرَّحْمنُ أَ نَسْجُدُ لِما تَأْمُرُنا وَ زادَهُمْ نُفُوراً . (2)
2-تکبّر کردن بر پیامبر آن است که نفس خود را بزرگتر بالاتر از آن میداند که در برابر بشری چون دیگر انسانها اطاعت کند.چنین تکبّری گاه متکبّر را از اندیشیدن باز
ص:328
1) (87) نساء/172 و 173:هرگز مسیح از این استنکاف نداشت که بندۀ خدا باشد و نه فرشتگان مقرّب او (از این استنکاف داشتند)و آنها که از عبودیّت و بندگی او استنکاف ورزند و تکبّر کنند بزودی همۀ آنها را به سوی خود محشور خواهد کرد(و در رستاخیز برمیانگیزد)-اما آنها که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند پاداش آنها را بطور کامل خواهد داد و از فضل و بخشش خود بر آنها خواهد افزود و اما آنها را که استنکاف کردند و تکبّر ورزیدند،مجازات دردناکی خواهد کرد و برای خود غیر از خدا سرپرست و یاوری نخواهند یافت.
2) (88) فرقان/61:و هنگامی که به آنها گفته شود برای خداوند رحمان سجده کنید میگویند رحمان چیست؟(ما اصلا رحمان را نمیشناسیم)ما برای چیزی سجده میکنیم که تو به ما دستور میدهی(این سخن را میگویند)و بر نفراتشان افزوده میشود!.
میدارد و بر اثر تکبّر در تاریکی جهل میماند.پس از اطاعت(پیامبر)خودداری میکند،به این گمان که خود بر حق است و گاه با این که پیامبر را میشناسد اطاعت نمیکند،زیرا نفسش او را برای اطاعت از حق و تواضع در برابر آن همراهی نمیکند؛ چنان که خداوند از قول کافران نقل میکند: أَ نُؤْمِنُ لِبَشَرَیْنِ مِثْلِنا (1)و إِنْ أَنْتُمْ إِلاّ بَشَرٌ مِثْلُنا (2)وَ لَئِنْ أَطَعْتُمْ بَشَراً مِثْلَکُمْ إِنَّکُمْ إِذاً لَخاسِرُونَ (3)وَ قالَ الَّذِینَ لا یَرْجُونَ لِقاءَنا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَیْنَا الْمَلائِکَةُ أَوْ نَری رَبَّنا لَقَدِ اسْتَکْبَرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ وَ عَتَوْا عُتُوًّا کَبِیراً (4)و قالوا لَوْ لا أُنْزِلَ إِلَیْهِ مَلَکٌ فَیَکُونَ مَعَهُ نَذِیراً (5)فرعون در آنچه خدا از قول او خبر داده گفته است: أَوْ جاءَ مَعَهُ الْمَلائِکَةُ مُقْتَرِنِینَ (6)و قال اللّه تعالی: وَ اسْتَکْبَرَ هُوَ وَ جُنُودُهُ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ (7).پس او بر خدای متعال و تمام پیامبرانش تکبّر ورزید.وهب گوید:موسی(علیه السلام)به فرعون گفت:ای فرعون ایمان بیاور و سلطنتت از آن خودت باشد گفت:تا با هامان مشورت کنم،پس با هامان مشورت کرد و هامان به او گفت:در حالی که خدایی هستی مورد پرستش،بندهای پرستنده شدی؛و فرعون از بندگی خدا و پیروی موسی(علیه السلام)خودداری کرد.قریش گفتند: لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلی رَجُلٍ مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظِیمٍ . (8)قتاده گوید:منظور از بزرگ دو قریه ولید بن مغیره و ابو مسعود ثقفی بودند که در
ص:329
1) (89) مؤمنون/49:آیا ما به دو انسان همانند خودمان ایمان بیاوریم.
2) (90) ابراهیم/11:شما انسانهایی همانند ما هستید.
3) (91) مؤمنون/36:و اگر از بشری همانند خودتان اطاعت کنید مسلما زیانکارید.
4) (92) فرقان/22:و آنها که امیدی به لقای ما ندارند(و رستاخیز را منکرند)میگویند:چرا فرشتگان بر ما نازل نمیشوند؟و یا پروردگارمان را با چشم خود نمیبینیم؟آنها دربارۀ خود تکبّر ورزیدند و طغیان بزرگی کردند.
5) (93) فرقان/8:و گفتند:چرا فرشتهای بر او نازل نشده که همراه وی مردم را انذار کند؟(و گواه صدق دعوت او باشد)
6) (94) زخرف/54:یا این که چرا فرشتگان همراه او نیامدهاند؟(تا گفتارش را تأیید کنند.)
7) (95) قصص/39:(سرانجام فرعون و لشکریانش به ناحق در زمین استکبار کردند.
8) (96) زخرف/32:چرا این قرآن بر مرد بزرگی(مرد ثروتمندی)از این دو شهر(مکه و طائف)نازل نشده است؟!
طلب کسی بودند که در ریاست بزرگتر از پیامبر باشد،زیرا گفتند:چگونه خدا پسری یتیم را به سوی ما بر انگیخته است؟پس خدای متعال فرمود: أَ هُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّکَ (1)و فرمود: لِیَقُولُوا أَ هؤُلاءِ مَنَّ اللّهُ عَلَیْهِمْ مِنْ بَیْنِنا (2).یعنی این سخنان به قصد کوچک شمردن و بعید دانستن تقدّم پیامبر بر آنان بود؛قریش به پیامبر گفتند:چگونه در مجلس تو بنشینم در حالی که این مسلمانان فقیر در نزد تو هستند.پس قریش به سبب فقر مسلمانان به دیدۀ تحقیر به آنان مینگریستند و از همنشینی با آنها تکبّر میورزیدند.
از این رو خدای متعال این آیه را نازل کرد: وَ لا تَطْرُدِ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ ما عَلَیْکَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَیْءٍ وَ ما مِنْ حِسابِکَ عَلَیْهِمْ مِنْ شَیْءٍ فَتَطْرُدَهُمْ فَتَکُونَ مِنَ الظّالِمِینَ . (3)
و فرمود: وَ لا تَعْدُ عَیْناکَ عَنْهُمْ تُرِیدُ زِینَةَ الْحَیاةِ الدُّنْیا . (4)
سپس خدای متعال از تعجّب آنها هنگام ورود به دوزخ خبر داده است،چون کسانی را که پس میشمردند ندیدند.پس گفتند: ما لَنا لا نَری رِجالاً کُنّا نَعُدُّهُمْ مِنَ الْأَشْرارِ . (5)بعضی گفتهاند مقصود کفّار عمّار،بلال،صهیب و مقداد است.
پس بعضی از آنان کسانی بودند که تکبّر مانع آنها از اندیشیدن و شناخت شده و بر حق بودن پیامبر(صلی الله علیه و آله)بر آنها مجهول ماند و بعضی حقانیّت پیامبر را دانسته و تکبّر مانع آنها از اعتراف به نبوّت او شد.خدای متعال میفرماید: فَلَمّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا کَفَرُوا بِهِ.
و فرمود: وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَیْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا (6)و این نوع تکبّر نزدیک به تکبّر
ص:330
1) (97) زخرف/23:آیا آنها رحمت پروردگارت را تقسیم میکنند؟
2) (98) انعام/54:تا بگویند آیا اینها هستند که خداوند از میان ما(برگزیده و)بر آنها منّت گذارده.
3) (99) انعام/53:آنها را که صبح و شام خدا را میخوانند و جز ذات پاک او نظری ندارند،از خود دور مکن،نه حساب آنها بر توست و نه حساب تو بر آنها اگر آنها را طرد کنی از ستمگران خواهی بود.
4) (100) کهف/29:هرگز چشمان خود را،به خاطر زینتهای دنیا،از آنها بر مگیر.
5) (101) ص/62:چرا مردانی را که ما از اشرار میشمردیم(در اینجا،در آتش دوزخ)نمیبینیم؟
6) (102) نمل/14:و آن را از روی ظلم و سرکشی انکار کردند در حالی که در دل به آن یقین داشتند.
ورزیدن بر خداست،اگر چه درجۀ پایینتر آن است ولی متکبّر در این نوع از قبول فرمان خدا و تواضع در برابر رسول او تکبّر ورزیده است.
3-تکبّر ورزیدن بر بندگان آن است که خود را بزرگ و دیگران را کوچک شمارد و از اطاعت آنها امتناع ورزد و تکبّر او را به برتری خود نسبت به آنها فرا بخواند پس آنها را تحقیر کند و کوچک شمارد و برابر بودن با آنها را برای خود ننگ بداند.این نوع تکبّر اگر چه از نوع اوّل و دوّم پایینتر است،امّا از دو جهت مهمّ است:
الف-بزرگی و عزّت و عظمت و بلندی مرتبه جز به خدای توانا نمیسزد.امّا بندۀ ضعیف و ناتوان که توان بر هیچ چیز ندارد کجا لایق تکبّر ورزیدن است!و هرگاه بندۀ تکبّر ورزد با خدای متعال در صفتی ستیز کرده و بر روی تخت شاه بنشیند،پس چقدر مستحقّ غضب است،و چه بسیار هدف بلا و کیفر واقع میشود،و چه سخت بر مولایش گستاخ شده و کار زشتی کرده است!خدای متعال به همین نکته فرموده است:
«بزرگی لباس زیر من و کبریا لباس رویین من است.پس هر کس در این دو صفت با من بستیزد او را درهم میشکنم.» (1)یعنی صفت تکبّر ویژۀ من است و جز من لایق هیچ کس نیست.پس هر که بر بندگان خدا تکبّر ورزد نسبت به خدا جنایت کرده است،زیرا کسی که غلامان مخصوص شاه را کوچک شمارد و آنها را به خدمت گرفته بر آنها تکبّر ورزد و حقّ مخصوصی که شاه نسبت به آنها دارد به خود اختصاص دهد با شاه در بعضی از کارهای مربوط به وی ستیز کرده است،اگر چه درجۀ گستاخی او به درجۀ کسی که در صدد نشستن بر تخت شاه و گرفتن مقام اوست نمیرسد.بنابراین تمام مردم بندگان خدایند و تنها خدا بر آنها بزرگی و عظمت دارد؛پس هر کسی بر بندهای از بندگان خدا تکبّر ورزد با خدا در حقّ مخصوص او ستیز کرده است.آری تفاوت میان این ستیز و ستیز نمرود و فرعون همان فرقی است که میان ستیز با شاه و کوچک شمردن برخی از
ص:331
1) (103) این حدیث را حاکم در مستدرک،ج 1 ص 61،روایت کرده و پیش از این نقل شد.
بندگانش و به خدمت گرفتن آنها از یکسو و ستیز با شاه در اصل سلطنت او از سوی دیگر،وجود دارد.
ب-صفت رذیلۀ تکبّر در هر کسی قوی شود او را به مخالفت با امر خدا فرا میخواند،زیرا متکبّر هرگاه حق را از بندهای از بندگان خدا بشنود از قبول آن سرپیچی میکند و برای انکار آن مهیّا میشود.از این روست که میبینی گروهی در مسائل دین بحث میکنند و میپندارند که از اسرار دین بحث میکنند.سپس همانند متکبّران آن را منکر میشوند و هرگاه حق بر زبان یکی از آنان آشکار شود دیگری از قبول آن ننگ دارد و مهیّای انکار آن میشود و برای دفع آن بهاندازۀ توان خود تشکیک و چارهسازی میکند و این اخلاق کافران و منافقان است،زیرا خدای متعال آنها را وصف کرده و فرموده است: وَ قالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لا تَسْمَعُوا لِهذَا الْقُرْآنِ وَ الْغَوْا فِیهِ لَعَلَّکُمْ تَغْلِبُونَ (1).
پس هر کس به منظور غلبه و مجاب کردن طرف نه به قصد دستیابی به حق بحث کند،با کافران و منافقان در این اخلاق شریک شده است.همچنین این اخلاق او را به ننگ داشتن از قبول موعظه وامیدارد،چنان که خدای متعال فرموده است: وَ إِذا قِیلَ لَهُ اتَّقِ اللّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ . (2)ابن مسعود گوید:در گناهکاری مرد همین بس که چون به او بگویند:از خدا بترس بگوید:خودت بترس.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)به مردی فرمود:«با دست راستت غذا بخور،گفت:نمیتوانم.پیامبر (صلی الله علیه و آله)فرمود:البتّه میتوانی،ولی تکبّر مانع وی شد.گویند:پس از آن دستش را بلند نکرد.» (3)یعنی دستش معلول شد در این صورت تکبّر چنین شخصی بر مردم بزرگ
ص:332
1) (104) فصّلت/26:کافران گفتند:به این قرآن گوش فرا ندهید،و به هنگام تلاوت آن جنجال کنید تا پیروز شوید!
2) (105) بقره/206:و هنگامی که به آنها گفته شد از خدا بترسید(لجاجت آنان بیشتر میشود)و لجاجت و تعصّب آنها را به گناه میکشاند.
3) (106) این حدیث را مسلم در(صحیح)،ج 6،ص 109،روایت کرده است.نووی گوید:این مرد بسر بن راعی العید الاشجعی است و ابن منده نیز چنین نقل کرده است.
است،زیرا این تکبّر او را به تکبّر در برابر امر خدا فرا میخواند و مثل زدن ابلیس و نقل احوال او تنها برای عبرت گرفتن از اوست،چه گفت: أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ ،و این تکبّر به تبار است زیرا شیطان گفت: خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ . (1)و این تکبّر او را واداشت که از سجود که خدایش بدان امر کرد امتناع ورزد و سرچشمهاش تکبّر ورزیدن بر آدم و حسد بر او بود و تکبّر او را به تکبّر بر امر خدا کشانید و سبب هلاکت او برای همیشه شد.
این یکی از آفتهای بزرگ تکبّر برای بندگان است،از این رو رسول خدا(صلی الله علیه و آله)تکبّر را به این دو آفت شرح داد آنگاه که ثابت بن قیس بن شمّاس از آن حضرت پرسید.پس گفت:ای رسول خدا من مردی هستم که جمال محبوب من است چنان که میبینی آیا این تکبّر شمرده میشود؟فرمود:«نه بلکه تکبّر غرور در برابر حق و تحقیر مردم است». (2)یعنی مردم را که مانند او بندگان خدایند یا از او بهترند تحقیر کند و پست و خوار شمارد و این آفت اوّل است و گفتار حضرت«سفه الحق»ردّ کردن حق به سبب تکبّر است و آن آفت دوّم است و گفتار حضرت«سفه الحق»ردّ کردن حق به سبب تکبّر است و آن آفت دوّم است.پس هر کس معتقد باشد که از برادرش بهتر است و او را کوچک بشمارد و به چشم حقارت بنگرد یا حقّ را با این که شناخته ردّ کند در میان مردم تکبّر ورزیده است و هر کسی از فروتنی در برابر خدای متعال یعنی در اطاعت اوامرش و پیروی از پیامبران او ننگ داشته باشد نسبت به خدا و پیامبران تکبّر ورزیده است.
(1)باید دانست که تکبّر نمیورزد،جز کسی که خویشتن را بزرگ میشمارد و خود را بزرگ نمیشمارد جز کسی که برای خود صفتی از صفات کمال معتقد است و مجموع
ص:333
کمالات به کمال دینی علم و عمل است،و کمال دنیوی تبار و جمال و قدرت و مال و بسیاری یاران،که جمعا هفت عامل است:
الف:علم،تکبّر چه زود به سراغ علما میرود،از این رو پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:
«بلای علم خودپسندی و تکبّر است» (1)و عالم بیدرنگ به قدرت علم تکبّر میکند و جمال و کمال علم را در خود احساس کرده نفس خویش را بزرگ و مردمان را کوچک میشمارد و همچون حیوانات به آنان مینگرد و آنها را نادان میداند و انتظار دارد که اول به او سلام دهند.بنابراین اگر او ابتدا به یکی از مردم سلام دهد یا سلام کسی را با خوشرویی پاسخ گوید یا برایش بپاخیزد یا دعوتش را اجابت کند این عمل را احسانی نسبت به او میداند و نعمتی که سپاسگزاریاش را لازم میشمارد و معتقد است که او گرامیترین مردم است و برایشان کارهایی انجام میدهد که استحقاق ندارند شخصیّتی همانند او آن کارها را انجام دهد،و سزاوار است که به عنوان شکرگزاری از احسانش به او خدمت شود.غالبا مردم به او نیکی میکنند،اما او به آنان نیکی نمیکند؛آنها وی را ملاقات میکنند ولی او مردم را ملاقات نمیکند؛عیادتش میکنند و او به عیادت مردم نمیرود و هر کس با او بیامیزد،وی را در رفع نیازهایش به خدمت میگیرد و اگر در آن کوتاهی کنند آن را زشت میشمارد.گویی آنان بندگان یا مزدوران اویند و گویی علمآموزی به آنها احسانی از او نسبت به مردم است و با آن عمل حقّی بر آنها پیدا میکند،این تکبّر(بر مردم)در امور مربوط به دنیاست،اما تکبّر عالم بر مردم در مورد کارهای آخرت این است که خود را در نزد خدا بالاتر و برتر از مردم میداند.پس بر آنان بیش از مقداری که بر خود ترسان است بیم دارد او برای خود
ص:334
1) (109) عراقی میگوید:مصنّف چنین نقل کرده ولی معروف«آفة العلم النسیان و آفة الجمال الخیلاء» است،قضاعی در مسند الشهاب از حدیث علی به سندی ضعیف چنین روایت کرده است.و ابو منصور دیلمی مسند الفردوس از او روایت کرده«آفة الجمال الخیلاء»و در سند روایت،حسن بن حمید کوفی است که مجهول میباشد،ولی به قول صاحب المیزان حدیث مجهولی از پدرش نقل کرده است.
امیدوار است بیش از آنچه برای آنها امید دارد،بر این عالم اگر نام جاهل نهند سزاوارتر است،بلکه علم حقیقی آن است که با آن آدمی خود و خدا و خطر فرجام کار را بشناسد و نیز حجّتی را که خدا بر عالم دارد و اهمیت خطر علم را در مورد خود بداند،چنان که بزودی در روش درمان تکبّر به وسیلۀ علم خواهد آمد و چنین علمی بر ترس و تواضع و خشوع میافزاید و اقتضایش این است که تمام مردم را بهتر از خود بداند چون حجت خدای متعال بر او به خاطر(داشتن)علم بزرگ است و در شکرگزاری نعمت علم کوتاهی کرده است،از این رو ابو دردا گفته است:هر که عملش زیاد شود ترسش بیشتر باشد و مطلب چنان است که او گفته است.
اگر کسی اشکال کند:چرا بعضی از مردم که علم زیادتر دارند تکبّر بیشتری دارند؟ باید عامل آن را در دو چیز دانست:1-سرگرم کاری شود که علم نام دارد در حالی که علم واقعی نیست،زیرا علم حقیقی فقط علمی است که بنده با آن خود و خدا و اهمیت کار خویش در دیدار خدا و محجوب شدن از خدا را بشناسد،چنین علمی موجب ترس و تواضع میشود نه تکبّر و آرامش نفس.خدای متعال میفرماید: إِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ (1).اما هرگاه فقط به علوم دیگر(جز علم یاد شده)مانند پزشکی،حساب، لغت و شعر،نحو،و رفع اختلاف و نزاعها و روش مجادله بپردازد تا در آنها ورزیده شود (دلش)پر از تکبّر و نفاق شود و بر این علوم اگر نام صنعت نهاده شود سزاوارتر است، بلکه علم،شناخت بندگی و ربوبیّت و راه عبادت است که غالبا موجب تواضع میشود.
ب:عامل دوّم این است که بنده در علم غور و تعمّق کند در حالی که بدباطن و بدخوست و نفس پستی دارد و در مرحلۀ اول به انواع مجاهدتها و تهذیب نفس و پاک ساختن قلبش نپرداخته است و نفس خود را در پرستش پروردگارش تمرین نداده است و پلید باقی مانده است پس هرگاه در علم تعمّق کند،هر علمی که باشد،علم در قلب او
ص:335
1) (110) فاطر/28:تنها دانشمندان از او میترسند.
جایگاه پلیدی خواهد داشت و نتیجهاش خوب نخواهد بود و خیری در آن ظاهر نمیشود.وهب برای این مورد مثلی زده و گفته است:علم همانند باران است که از آسمان شیرین و زلال نازل میشود و ریشههای درختان از آن مشروب میشوند و بر اساس طبیعت درخت،میوه آن شیرینتر یا تلختر میشود.پس بر تلخی درخت تلخ و شیرینی درخت شیرین افزوده میشود؛علم نیز چنین است،مردمان آن را حفظ میکنند و بهاندازۀ همّتها و خواهشهایشان در آن تغییراتی میدهند،پس بر تکبّر متکبّر و تواضع متواضع میافزاید،و به این دلیل که هرگاه جاهلی همّتش تکبّر باشد و عامل تکبّر را که علم است بیابد بر تکبّرش افزوده میشود و اگر انسانی در عین جاهل بودن از خدا بترسد و بر علمش افزوده شود میداند که حجّت(خدا)بر او محکمتر شده است و در نتیجه بیم و مهربانی و تواضعش بیشتر میشود.در این صورت علم از بزرگترین اموری است که بدان تکبّر میشود،ازآنرو خدای متعال به پیامبرش(صلی الله علیه و آله)میفرماید: وَ اخْفِضْ جَناحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ (1)،و فرمود: وَ لَوْ کُنْتَ فَظًّا غَلِیظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ (2).و خدای متعال اولیای خود را توصیف کرده و فرموده است: أَذِلَّةٍ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ أَعِزَّةٍ عَلَی الْکافِرِینَ (3).از این رو پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)در روایتی که عبّاس نقل کرده فرموده است:«گروهی هستند که قرآن میخوانند و گلوهایشان تجاوز نمیکند و میگویند ما قرآن میخوانیم پس چه کسی بهتر از ما قرائت میکند و داناتر از ماست.
سپس آن حضرت به یارانش توجّه کرده و فرمود:ای امّت(اسلام)آنان از شمایند،آنان آتشگیرههای دوزخند». (4)به همین جهت گفته شده:«عالمان جبّار نباشید که علمتان با جهلتان برابری نکند».حذیفه با گروهی نماز گزارد و چون سلام داد گفت:امامی جز
ص:336
1) (111) شعراء/215:بالوپر خود را برای مؤمنانی که از تو پیروی میکنند بگستر.
2) (112) آل عمران/159:و اگر خشن و سنگدل بودی از اطراف تو پراکنده میشدند.
3) (113) مائده/59:در برابر مؤمنان متواضع و در برابر کافران نیرومندند.
4) (114) این حدیث را ابن مبارک در الزهد و الرقائق روایت کرده چنان که در المغنی آمده است.
من طلب کنید یا فردا نماز بخوانید،زیرا به دلم خطور کرد که در میان مردم بهتر از من نیست.
هرگاه شخصی مانند حذیفه در امام نماند پس چگونه افراد ضعیف از متأخّران این امّت سالم خواهند ماند؟پس چه کمیاب است در روی زمین عالمی که لایق باشد بر او نام عالم اطلاق شود،و علم در او ایجاد خودبینی و تکبّر نکند و اگر یافت شود صدّیق زمان خود خواهد بود،و نباید از او جدا شد،بلکه نگاه کردن به او عبادت است چه رسد که از احوال و انفاس(قدسیّۀ)او استفاده شود.اگر بدانیم که چنین عالمی در دورترین نقاط چین است به امید این که از برکت وجود او بهرهمند شویم و اخلاق و سیرت او در ما اثر کند لازم است به سوی او بشتابیم ولی چه دور است و کجا در آخر الزّمان نظیر این علما پدید میآیند در حالی که آنان صاحب اقبال و خداوندان دولتند و در قرن اوّل (هجرت)این عالمان و علمای پس از آنان منقرض شدهاند،بلکه در زمان ما کمیاب است عالمی که برای از دست دادن این خصلت متأسف و غمگین شود،چنین عالمی نیز یا نیست یا بسیار کمیاب است و اگر مژدۀ رسول خدا(صلی الله علیه و آله)نبود که فرموده است:
«بزودی زمانی بر مردم بیاید که اگر به یک دهم آنچه شما بدان تمسّک جستهاید متمسّک شوند رهایی یابند» (1)بر ما سزاوارتر بود که خود را-پناه بر خدا-با اعمال بدی که داریم در گودال ناامیدی بیندازیم و نیز کجا میتوانیم به یک دهم آنچه اصحاب پیامبر بدان تمسّک جستهاند تمسّک جوییم و ای کاش به یک صدم آن چنگ بزنیم.
پس از خدای متعال میخواهیم آن گونه که شایستۀ خود اوست با ما رفتار کند و اعمال زشت ما را به مقتضای لطف و کرمش بپوشاند.
مرحلۀ دوم عمل و عبادت است که عابدان و زاهدان از صفت پست قدرت و تکبّر و جلب دلهای مردم خالی نیستند و تکبّر در مورد دنیا و آخرت از آنها تراوش میکند.امّا
ص:337
1) (115) این حدیث را احمد در مسند،ج 5،ص 155،از حدیث مردی از ابو ذر روایت کرده است.
در امور دنیا بر این باورند که دیگران به دیدار کردن از آنها سزاوارترند تا دیدار آنها از دیگران و انتظار دارند که مردم حوائجشان را برآورند،به آنها احترام کنند،در مجالس راه برایشان باز کنند و از آنها به دینداری و تقوا یاد کنند و در بهرهوری(از نعمتها)آنان را بر دیگران مقدّم بدارند با تمام اموری که دربارۀ علما نقل کردیم و گویی عبادت خود را منّتی بر مردم میدانند،اما تکبّر در امور دین این است که چنین عالمی مردم را اهل هلاکت و خود را اهل نجات میداند در حالی که این شخص تا زمانی چنین اعتقادی داشته باشد به یقین،خود او اهل هلاکت است.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هرگاه شنیدید که مرد،میگوید مردم هلاک شدند،خود او از همه بیشتر در هلاکت است» (1)و این سخن را بدان سبب گفته است که این گفته دلالت میکند بر این که وی خلق خدا را تحقیر کرده،و به خدا فریفته شده است و از مکر خدا در امان و از قدرت او نمیترسد؛و چگونه از خدا نمیترسد،در حالی که بدی او همین بس که دیگران را کوچک میشمارد.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«در بدی مرد همین بس که برادر مسلمانش را کوچک شمارد»؛و چه بسیار فرق است میان او و کسی که دیگران را برای خدا دوست میدارد و برای عبادتش تعظیم میکند و برای دیگران امید به چیزی دارد که برای خودش امید آن را ندارد.
بنابراین مردم که برای خدا نسبت به او تعظیم میکنند نجات یافته و با نزدیک شدن به او به خدا تقرّب میجویند ولی او با دوری از مردم خدا را به خشم میآورد و گویی بالاتر از آنهاست که همنشین آنان شود،پس چه سزاوارند مردمی که هرگاه عابدی را به خاطر درستکاریاش دوست بدارند خدا آنان را در عمل به درجۀ او منتقل سازد و چه سزاوار است عابد مغروری که هرگاه مردم را خوار شمارد و به چشم حقارت بنگرد خدا او را به درجۀ اهمالکاری منتقل سازد،چنان که روایت شده مردی در بنی اسرائیل-که به خاطر فساد بسیارش به او پلید بنی اسرائیل میگفتند-بر مرد دیگری گذشت که به او عابد
ص:338
1) (116) حدیث را مسلم در(صحیح)،ج 8،ص 36،از حدیث ابو هریره روایت کرده است.
بنی اسرائیل میگفتند و بر روی سرش ابری سایه میکرد و چون آن پلید(بیبند و بار)بر عابد گذشت به خودش گفت:من مرد فاسد بنی اسرائیل و این عابد بنی اسرائیل است.
پس اگر در کنارش بنشینم شاید خدا به من رحم کند پس در کنار عابد نشست.عابد به خود گفت:من عابد بنی اسرائیلم و این مرد پلید بنی اسرائیل است چطور در کنار من مینشیند.پس از(مجاورت)او ننگش آمد و به او گفت:از کنار من برخیز.پس خدا به پیامبر آن زمان وحی کرد به آن دو امر کن که عمل خود را از سر گیرند چرا که مرد پلید را آمرزیدیم و عمل عابد را باطل کردم.و در حدیث دیگری است،پس ابر بر روی سر مرد پلید منتقل شد.این روایت به انسان میآموزد که خدای متعال دلهای مؤمنان را میخواهد،بنابراین هرگاه جاهل گنهکار تواضع کند و از ترس و هیبت خدا اظهار خواری کند به دل خدا را اطاعت کرده است و او نسبت به خدا از عالم متکبّر و عابد خودپسند فرمانبردارتر است.همچنین روایت شده که مردی در بنی اسرائیل نزد عابدی از بنی اسرائیل آمد و در حالی که او در سجده بود پای بر گردنش نهاد.عابد به او گفت:
پایت را بردار،به خدا سوگند خدا تو را نمیآمرزد.پس خدا به آن عابد وحی کرد:ای کسی که به من سوگند میخوری،بلکه خدا تو را نمیآمرزد،از این رو گفته شده:تکبّر پشمینهپوش بیشتر از پوشندۀ لباس خز است،یعنی خزپوش نسبت به پشمینهپوش اظهار ذلّت و تواضع میکند و او را برتر میداند در حالی که پشمینهپوش خود را برتر میداند.و عابد کمتر از این آفت بر کنار است،چون اگر کسی را سبک شمارد یا آزار دهد بعید میداند که خدا او را بیامرزد و تردید نمیکند که در پیشگاه خدا مورد خشم است و اگر دیگر مسلمانی را بیازارد زشت نمیشمارد(چنان که برای خود زشت میشمرد)چون خود را بلندمرتبهتر میداند،در حالی که این اعتقاد عین نادانی و جمع کردن میان تکبّر و خودپسندی و مغرور شدن به خداست و گاه نادانی و گمراهی بعضی از آنها به آنجا میرسد که مبارز میطلبد و میگوید بزودی خواهید دید چه بر سر او(تحقیرکننده)
ص:339
خواهد آمد و هرگاه نکبتی به او برسد میپندارد که از کرامات اوست و خدا خواسته از او به نفع وی انتقام بگیرد با این که گروهی از کفّار را میبیند که به خدا و رسولش ناسزا میگویند و گروهی را میشناسد که پیامبر(صلی الله علیه و آله)را میآزارند،بعضی را زده و بعضی را میکشند،ولی خدا بیشترشان را مهلت میدهد و در دنیا کیفر نمیکند بلکه گاه بعضی آنها سالم مانده و در دنیا و آخرت ناخوشایندی به آنها نمیرسد،آنگاه شخص نادان مغرور میپندارد که او در نزد خدا از پیامبرانش گرامیتر است و از( تحقیرکنندگان او)چنان انتقامی میگیرد که از(آزار دهندگان)پیامبرانش نمیگیرد،و شاید با خودپسندی و تکبّرش مورد خشم خدا باشد و خود از هلاکت خویشتن غافل است.این است اعتقاد فریفتگان.اما بندگان زیرک سخنی را میگویند که عطاء سلمی در هنگام وزش باد یا وقوع صاعقه میگفت:بلایی که به مردم رسیده به خاطر وجود من است و اگر عطاء میمرد مردم آسوده میشدند،و سخنی که دیگری پس از بازگشت از عرفات گفت:اگر من در میان(حاجیان)نبودم امید داشتم که خدا همهشان را میآمرزید.پس تفاوت میان این دو مرد را ببین،این یکی در ظاهر و باطن خداترس است در حالی که بر خویشتن بیم دارد و تلاش و عمل خود را ناچیز میداند و آن یکی ریا و تکبّر و حسد و کینه را پنهان میدارد که شیطان به او میخندد آنگاه به عمل خود بر خدا منّت میگذارد و هر که به یقین معتقد باشد که بالاتر از یکی از بندگان خداست با نادانی خود تمام عملش را باطل کرده است،زیرا جهل زشتترین گناهان و بزرگترین چیزی است که بنده را از خدا دور میسازد و این که وی حکم میکند از دیگران بهتر است نادانی محض و ایمنی از مکر خدای متعال است: فَلا یَأْمَنُ مَکْرَ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ ؛از این رو روایت شده که خوبی مردی برای پیامبر نقل شد پس آن مرد روزی آمد و آنان گفتند:ای رسول خدا این همان مردی است که برایتان تعریف کردیم.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:در صورتش سیاهی شیطان را میبینم.آن مرد سلام داد در محضر پیامبر و یارانش ایستاد،پس
ص:340
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«تو را به خدا آیا در نفست خطور کرده که در میان مردم بهتر از تو نیست؟ گفت آری» (1)از این رو پیامبر(صلی الله علیه و آله)با نور نبوّت آنچه را در دل پنهان کرده بود به صورت سیاهی شیطان در رخسارش دید و این آفتی است که هیچ یک از عابدان از آن در امان نیستند مگر کسی که خدا او را حفظ کند.لیکن آفت تکبّر در مورد عالمان و عابدان سه درجه است:
1-درجۀ اوّل آن است که تکبّر در قلب شخص جایگزین شده باشد و خود را بهتر از دیگران بداند جز این که میکوشد و تواضع میکند و عملش همانند کسی است که دیگران را بهتر از خودش میداند؛در دل این شخص درخت تکبّر ریشه دوانیده ولی شاخههای آن را بکلّی قطع کرده است.
2-درجۀ دوّم آن است که تکبّر در کارهای شخص ظاهر شود بدین گونه که در مجالس خود را برتر از همگنان بداند و بر آنها مقدّم شود و هر که در حقّش کوتاهی کند آشکارا از او بیزاری جوید و کمترین آن حالت در مورد عالم این است که چهرهاش را از مردم برگرداند و گویی از آنان روی میگرداند و در مورد عابد این است که چهره در هم کشد و گره بر پیشانی اندازد گویی از مردم ممتاز است و آنان را پلید میداند یا بر آنان خشمگین است.بیچاره نمیداند که دینداری در پیشانی و گره انداختن آن نیست و نیز در چهرۀ گرفته و رویبرگردان از مردم و سر به زیر افکندن و دامن جمع کردن نیست بلکه دینداری فقط در دلهاست.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«تقوا اینجاست» (2)و به سینهاش فرمود،پیامبر(صلی الله علیه و آله)گرامیترین و پرهیزگارترین مردم و نیز خوشخوترین و گشادهرویترین و متبسّمترین مردم بود؛از این رو حارث بن جزء زبیدی یار رسول خدا(صلی الله علیه و آله) فرمود:در میان قاریان(قرآن)هر کدام که خوشرو و خندان است مرا به شگفت
ص:341
میآورد،امّا آن قاری که تو با صورت گشاده با او برخورد میکنی و او با چهره گرفته و با عمل خود بر تو منّت دارد خدا نظیر آن را در میان مسلمانان زیاد نکند و اگر خدا آن عمل را میپسندید به پیامبرش(صلی الله علیه و آله)نمیفرمود: وَ اخْفِضْ جَناحَکَ لِمَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ (1)و اینان که نشانۀ تکبّر را در چهرهها و حالاتشان آشکار میسازند حالت تکبّرشان کمتر از کسی است که در درجۀ سوم است.
3-درجۀ سوّم کسی است که تکبّر را در زبان خود آشکار میسازد تا آنجا که او را به ادّعا و فخرفروشی و مباهات و تزکیۀ نفس فرا میخواند و به نقل حالات و مقامات و همّت گماشتن بر غالب شدن بر دیگران در علم و عمل وامیدارد،اما عابد در مقام فخرفروشی بر دیگر بندگان،میگوید:او چه کسی است و عملش چیست؟و زهدش کجاست؟و زبان خود را در کاستن مقام آنها دراز میکند؛آنگاه خود را میستاید و میگوید:من از فلان وقت افطار نکردهام شب نمیخوابم و هر روزی قرآن را ختم میکنم و فلانی در سحر میخوابد و قرآن زیاد نمیخواند،و نظیر این سخنان و گاه خود را در ضمن گفتارش تزکیه میکند و میگوید:فلانی نسبت به من قصد بد کرد.پس فرزندش هلاک شد و مالش گرفته یا خودش بیمار شد،و نظیر این حرفها.این شخص برای خود ادّعای کرامت میکند،امّا مباهات کردنش چنین است که اگر همراه گروهی باشد که در شب نماز میگزارند بر میخیزد و بیش از آنچه معمولا نماز میخوانده نماز میگزارد،و اگر آنها بر گرسنگی صبر میکنند نفس خود را موظّف به صبر میکند تا بر آنان غالب آید و ناتوانی آنها و نیرومندی خود را بر آنان آشکار سازد.همچنین از بیم آن که نگویند دیگران عابدتر از او و در دین خدا قویترند خود را در عبادت زحمت میدهد،امّا عالم فخر میکند و میگوید:من در فنون دانش استادم و از حقایق آگاهم و فلان استاد و فلان استاد را دیدهام،تو کیستی؟دانشت چیست،چه استادی را ملاقات
ص:342
1) (119) شعراء/215:بالوپر خود را برای مؤمنانی که از تو پیروی میکنند بگستر.
کردهای و چه حدیثی شنیدهای؟تمام این حرفها برای کوچک کردن طرف و بزرگ داشتن خویش است.امّا مباهات عالم این است که سعی دارد در بحث غالب شود.ولی در طول شب بیدار میماند و در طول روز به تحصیل علوم میپردازد تا با آن در مجالس خودآرایی کند مانند بحث کردن و مجادله و عبارات زیبا و الفاظ مسجّع آوردن و از بر کردن علوم عجیب تا از همگنان ممتاز شود و بر آنان بزرگی بفروشد و احادیث و الفاظ و سندهایش را حفظ میکند تا بر کسی که اشتباه کند ایراد بگیرد و اظهار فضل کند و از قدر همگنانش بکاهد و هرگاه یکی از آنها اشتباه کند شاد میشود تا او را ردّ کند و هرگاه طرف درست و خوب عمل کند او را بد آید از بیم آن که مبادا دیگران معتقد شوند او بهتر و بزرگتر از وی است.تمام این حالات جزء تکبّر و آثار آن است که از اظهارات قدرت به علم و عمل نشأت میگیرد و کسی که از تمام این حالات یا بعضی از آنها بدور باشد وجود ندارد،ای کاش میدانستم کسی که این اخلاق را در خود سراغ دارد و گفتار رسول خدا(صلی الله علیه و آله)را شنیده است:«وارد بهشت نمیشود کسی که در قلبش بهاندازۀ سنگینی یک دانۀ خردل تکبّر باشد» (1)،چگونه خود را بزرگ میشمارد و بر دیگران تکبّر میکند در حالی که رسول خدا(صلی الله علیه و آله)میگوید:او اهل دوزخ است و همانا کسی بزرگ است که از این خوی بدور باشد و هر که از این خوی بدور باشد در او بزرگی و تکبّر نیست و عالم کسی است که درک کند خدای متعال به او گفته است:برای تو در پیشگاه من ارزشی است تا آنگاه که برای خودت ارجی قائل نباشی.پس اگر برای خود ارجی قائل شوی در پیشگاه ما ارجی نداری و هر کس این مطلب را از دین نداند نام عالم بر او نهادن دروغ است و هر کس آن را بداند بر او لازم است که تکبّر نکند و برای خود ارجی قائل نشود،تکبّر ورزیدن به علم و عمل همین است(که شرح دادیم).
ج:عامل سوم تکبّر ورزیدن به تبار و حسب است.بنابراین کسی که تبار بزرگ
ص:343
1) (120) اول همین کتاب گذشت.
دارد،کسی را که چنین تباری ندارد تحقیر میکند،اگر چه از نظر علم و عمل از او بالاتر است و گاه بعضی از والاتباران تکبّر کرده و معتقدند که مردم بردگان ایشانند و همنشینی و آمیزش با آنها را ننگ میدانند و نتیجهاش در زبان،فخرفروشی به تبار است مثلا به دیگران میگویند:ای نبطی،ای هندی،ای رومی تو که هستی و پدرت کیست؟در حالی که من فلان پسر فلانم و کجا چون تو را میرسد که با من سخن بگویی یا به من بنگری؟و نظیر این سخنان و این رگی است که در نفس نهفته است و هیچ والاتباری از آن جدا نیست،اگر چه درستکار یا خردمند باشد جز این که در موقع معتدل بودن حالات چیزی از آن تراوش نمیکند،و اگر خشمی بر او غالب شود تبار والا نور بصیرت او را خاموش ساخته و تکبّر از آن میتراود،چنان که از ابو ذر روایت شده که گفت:«با مردی در محضر رسول خدا بگو مگو کردم و به او گفتم:ای پسر زن سیاهپوست پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:ای ابو ذر پیمانه را کم دادی،پیمانه را کم دادی(عدالت را رعایت نکردی)برای پسر زن سفید پوست بر پسر زن سیاه برتری نیست.ابو ذر گفت:پس خوابیدم و به آن مرد گفتم:برخیز و قدمت را بر صورتم بگذار.» (1)پس ببین چگونه رسول خدا(صلی الله علیه و آله)به ابو ذر هشدار داد،چرا که وی خود را به خاطر این که پسر زن سفید پوست بود برتر دانست و پیامبر او را آگاه کرد که این عمل اشتباه و نادانی است پس بنگر چگونه توبه کرد و با نهاده شدن کف پای کسی که بر او تکبّر کرده بود،بر صورتش چگونه درخت تکبّر را که در نفسش ریشه دوانده بود از بیخ و بن برکند،زیرا دریافت که تکبّر را جز دلّت و خواری ریشهکن نمیسازد.از همین قبیل است آنچه روایت شده که دو مرد در محضر رسول خدا(صلی الله علیه و آله)به یکدیگر فخر میفروختند.پس یکی از آنها به دیگری گفت:من فلانی پسر فلانی هستم،پس تو که هستی بیمادر؟پیامبر(صلی الله علیه و آله)
ص:344
1) (121) عراقی گوید:این حدیث را ابن مبارک در البر و الصله با کمی اختلاف روایت کرده و احمد از حدیث او نقل کرده که پیامبر(صلی الله علیه و آله)به او فرمود:انظر فانک لست بخیر من احمر و لا اسود الا تفضله بتقوی،به مجمع الزوائد،ج 8،ص 84،رجوع کنید.
فرمود:«دو مرد در خدمت موسی(علیه السلام)افتخار کردند،پس یکی از آنها گفت:من فلانی پسر فلانی هستم تا نه پشت خود را شمرد.پس خدا به موسی(علیه السلام)وحی کرد به کسی که فخر کرده بگو:تمام آن نه نفر که برشمردی اهل دوزخند و تو دهمین آنهایی.» (1)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«اگر گروهی ادّعای افتخار به پدرانشان کنند ذغال جهنّم میشوند یا در پیشگاه خدا پستتر از جعلهایی هستند که با بینیهایشان کثافتها را حرکت میدهند.» (2)د:عامل چهارم فخر کردن به جمال است و آن بیشتر در میان زنان رایج است و این صفت انسان را به بدگویی از دیگران و غیبت و ذکر عیبهای مردم فرا میخواند.در این مورد روایتی از عایشه نقل شده که گفت:زنی بر پیامبر(صلی الله علیه و آله)وارد شد و چون بیرون رفت پس با اشارۀ دستم چنین فهماندم-یعنی کوتاه قدّ است.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:
«غیبت او را کردی.» (3)و منشأ این عمل تکبّر درونی است،زیرا اگر عایشه خود کوتاه قد بود او را به کوتاهی قد غیبت نمیکرد و گویی عایشه از قدّ او به شگفت آمده و آن را در مقایسۀ با خودش کوچک شمرده از این رو آن سخن را بر زبان آورده است.
ه-عامل پنجم تکبّر به مال است و آن در میان شاهان به گنجهایشان و در میان بازرگانان به کالاهایشان و میان دهقانان به زمینهایشان،و میان تجمّلگرایان به لباس و اسبها و مرکبهایشان،رواج دارد.پس ثروتمند فقیر را کوچک میشمارد و بر او تکبّر میکند و به او میگوید:تو تنگدست و بیچارهای و من اگر بخواهم امثال تو را میخرم و بالاتر از تو را به خدمت میگیرم،تو و داراییات چه هستید،در حالی که اثاث خانهام
ص:345
1) (122) این حدیث را عبد اللّه بن احمد در زوائد مسند از حدیث ابی بن کعب به سندی موثق روایت کرده چنان که در مجمع الزوائد،ج 8،ص 85،آمده است و صاحب جعفریات بدون ذکر موسی(علیه السلام)،ص 164،از حدیث علی(علیه السلام)روایت کرده و در کافی،ج ص 329،از حضرت صادق(علیه السلام)نقل شده است.
2) (123) این حدیث را ابو داود در(سنن)،ج 2،ص 624،روایت کرده و ابن ماجه نیز روایت کرده است.
3) (124) این حدیث را در آفات زبان گذشت.
بیشتر از تمام مال تو است،و من در روز آن اندازه خرج میکنم که تو در سال نمیخوری و تمام این سخنان برای این است که ثروت را بزرگ و فقر را کوچک میشمارد و تمام آن برای این است که از آفت ثروت و فضیلت فقر بیخبر است و به آن داد آیۀ:
فَقالَ لِصاحِبِهِ وَ هُوَ یُحاوِرُهُ أَنَا أَکْثَرُ مِنْکَ مالاً وَ أَعَزُّ نَفَراً (1)،تا او را پاسخ داده و میگوید: إِنْ تَرَنِ أَنَا أَقَلَّ مِنْکَ مالاً وَ وَلَداً فَعَسی رَبِّی أَنْ یُؤْتِیَنِ خَیْراً مِنْ جَنَّتِکَ وَ یُرْسِلَ عَلَیْها حُسْباناً مِنَ السَّماءِ فَتُصْبِحَ صَعِیداً زَلَقاً أَوْ یُصْبِحَ ماؤُها غَوْراً فَلَنْ تَسْتَطِیعَ لَهُ طَلَباً. (2)و این تکبّر او به مال و فرزند است،سپس خدا به فرجام کار او را بیان کرده و فرموده: یا لَیْتَنِی لَمْ أُشْرِکْ بِرَبِّی أَحَداً (3)از همین مورد است تکبّر قارون،خدای متعال فرمود: فَخَرَجَ عَلی قَوْمِهِ فِی زِینَتِهِ ، تا قومش گفتند: یا لَیْتَ لَنا مِثْلَ ما أُوتِیَ قارُونُ تا آخر آیه.» (4)و:عامل ششم کبر به سبب نیرومندی و قدرت و تکبّر کردن به آن بر ضعیفان.
ز:عامل هفتم تکبّر کردن به پیروان و یاران و شاگردان و غلامان و قبیله و بستگان و فرزندان و آن بیشتر در میان شاهان و عالمان رواج دارد که گروه اول به سبب بسیاری لشکریان و گروه دوم به سبب بسیاری شاگردان تکبّر میورزند.خلاصه هر نعمتی که ممکن باشد شخص معتقد به کمال آن شود اگر چه کمال ذاتی نداشته باشد محتمل است به آن تکبّر ورزد،تا آنجا که نامرد زن صفت بر همگنان خود تکبّر میکند که بر عمل افراد زن صفت توان و آگاهی بسیار دارد،چرا که آن را کمال میداند و به آن افتخار
ص:346
1) (125) کهف/33:پس صاحب باغ به دوستش در حالی که به گفتگو برخاسته بود چنین گفت:من از نظر ثروت از تو برترم و نفراتم از تو نیرومندتر است.
2) (126) کهف/39-41:امّا اگر میبینی من از نظر مال و فرزند از تو کمترم(مطلب مهمّی نیست) شاید پروردگارم بهتر از باغ تو به من بدهد و مجازات حساب شدهای از آسمان بر باغ تو فروفرستد،آن چنان که آن را به زمین بیگیاه لغزندهای تبدیل کند!و یا آب آن در اعماق زمین فرورود،آن چنان که هرگز قدرت جستجوی آن را نداشته باشی!
3) (127) کهف/42:ای کاش کسی را شریک پروردگارم قرار نداده بودم!(شمارۀ 40 اشتباه است.-م.
4) (128) قصص/80:ای کاش همانند آنچه به قارون داده شده است ما نیز داشتیم!.
میکند،اگر چه عمل او جز عقوبت نیست،همچنین فاسق گاه به شرابخواری زیاد و ارتکاب گناه بسیار با زنان و کودکان افتخار میکند و به آن تکبّر میورزد،چون آن را کمال میپندارد،اگر چه در آن خطاکار است.
این بود تمام اموری که بعضی از بندگان بر بعضی بدان تکبّر میورزند،پس تکبّر میکند کسی که به بعضی از مفاخر یاد شده دسترسی دارد بر کسی که به آن دسترسی ندارد یا بر کسی که به اعتقاد وی پایینتر از اوست احتجاج میکند،و بسا که در پیشگاه خدای متعال مانند او یا برتر از او باشد،مانند عالمی که به علم خود تکبّر میکند بر کسی که داناتر از اوست،چون خود را اعلم میداند و به خودش حسن ظنّ دارد.
(1)باید دانست که تکبّر خلقی است باطنی،اما اخلاق و کارهایی که آشکار میشود نتیجۀ تکبّر است،اما شایسته است که به بزرگ شمردن نفس و برتر دانستن آن از دیگران نام تکبّر داد.این خلق باطنی یک عامل دارد و آن خودپسندی فرد متکبّر است، چنان که معنای آن بزودی خواهد آمد،زیرا شخص هرگاه به علم و عمل خود یا به چیزی از انگیزههای آن عجب کند خود را بزرگ شمرده و تکبّر ورزد.اما تکبّر ظاهری سه عامل دارد:عاملی در متکبّر،عاملی در کسی که بر او تکبّر میشود،و عاملی که به غیر از آن دو مربوط است،اما عامل موجود در شخص متکبّر،خودپسندی است و عامل موجود در شخص متکبّر،خودپسندی است و عامل مربوط به شخص مورد تکبّر کینه و حسد است،و آنچه به غیر آن دو مربوط میشود ریاکاری است و به این اعتبار چهار عامل وجود خواهد داشت:خودپسندی،کینه،حسد،ریاکاری.
اما خودپسندی موجب تکبّر باطنی میشود و نتیجۀ تکبّر باطنی تکبّر ظاهری در کارها و گفتارها و حالات است که پیش از این بیان کردیم.
اما کینه آدمی را به تکبّر وامیدارد،بیآنکه خودپسندی در کار باشد،مانند کسی
ص:347
که تکبّر میکند بر شخصی که معتقد است مانند او یا برتر از اوست،ولی به دلیلی بر او خشمگین شده و خشم او موجب کینه شده و دشمنی او در دلش نفوذ کرده است و به این دلیل نفسش نمیپذیرد که در برابر او تواضع کند،اگر چه به اعتقاد خود او مستحق تواضع است.پس چه بسا شخص فرومایه که نفس او اجازهاش نمیدهد که در برابر یکی از بزرگان تواضع کند،چون نسبت به او کینه و دشمنی دارد و این کینه او را بر ردّ کردن حقّ وامیدارد،هرگاه حق با طرف مقابل باشد؛همچنین بر ننگ داشتن از قبول نصیحت او و تلاش برای جلو افتادن بر او وادارش میکند،اگر چه میداند که استحقاق آن را ندارد و نیز او را وامیدارد که در صورت ستم کردن بر او حلال بودی نطلبد،و اگر به او جنایت کرده از او پوزش نخواهد،و آنچه را نمیداند از او نپرسد.
اما حسد موجب کینه به شخص مورد حسد است،اگر چه از سوی محسود آزار و عاملی که موجب خشم و کینه شود وجود نداشته است،همچنین حسد انسان را به انکار حق وامیدارد،تا آنجا که از قبول نصیحت و آموختن علم خودداری میکند.چه بسا کسی که به علم مشتاق است ولی در صفت پست جهل باقی مانده زیرا نمیخواهد از اهل شهر خود یا خویشاوندانش استفاده کند،چون نسبت به آنان حسد دارد،پس از آنها روی میگرداند و بر آنان تکبّر میکند با این که میداند به خاطر علم بسیار شایستۀ تواضعاند،ولی حسد او را برمیانگیزد که با اخلاق متکبّران با ایشان رفتار کند،اگر چه در باطن خود را بالاتر از آنها نمیداند.
امّا ریاکاری نیز آدمی را به اخلاق متکبّران فرا میخواند تا آنجا که شخص با کسی که میداند برتر از اوست بحث میکند در حالی که میان آن دو آشنایی و حسدورزی و کینهای وجود ندارد؛ولی حق را از او نمیپذیرد و در استفاده کردن از او تواضع نمیکند از بیم آن که مردم بگویند:وی برتر از اوست.پس انگیزۀ تکبّر او فقط ریاکاری است و اگر تنها با او خلوت میکرد بر او تکبّر نمیورزید.اما کسی که منشأ تکبّر او عجب یا
ص:348
خودپسندی یا کینه باشد هرگاه با شخص مورد تکبّر خلوت کند و فرد سومی هم با آنها نباشد تکبّر میکند.همچنین گاه خود را به دروغ به تباری بزرگ منسوب میکند در حالی که میداند دروغگوست.آنگاه بر کسی که به آن تبار منسوب نیست تکبّر کرده و در مجالس بر او برتری میجوید و در راه خود را بر او مقدم میدارد و راضی نمیشود که در تعظیم و احترام با او برابر باشد،در حالی که در باطن میداند استحقاق آن را ندارد و در باطن بر او تکبّری ندارد،چون میداند که در ادّعای تبار(والا)دروغگوست ولی ریاکاری او را به کارهای متکبّران وامیدارد و نام متکبّر بیشتر بر کسی اطلاق میشود که از روی تکبّر باطنی این کارها را میکند و آن از خودپسندی و کوچک شمردن دیگران نشأت میگیرد و اگر این مورد تکبّر نامیده میشود به سبب شبیه بودن به کارهای متکبّران است.
تواضع و تکبّر نمایان میشود
(1)باید دانست که تکبّر در چهرۀ انسان آشکار میشود؛مانند تمایل صورت به یک طرف و به یک گوشۀ چشم نگریستن که با خشم و اعراض توأم باشد و نیز سر به زیر افکندن و چهار زانو نشستن و تکیه دادن و نیز در گفتار متکبّر حتی در صدا و آهنگ کلام و نحوۀ سخن گفتن،و در راه رفتن و نشست و برخاست و حرکات و سکنات و کارهایی که میکند و در دگرگونیهای حالات،اقوال و اعمال او تکبّر آشکار میشود،در بعضی از متکبّران تمام این امور جمع میشود و برخی از آنها در بعضی از این امور تکبّر ورزیده و در بعضی تواضع میکنند،از جمله تکبّر به این که دوست دارد مردم در برابر او بایستند؛ در حالی که علی(علیه السلام)فرمود:«هر که میخواهد به مردی بنگرد که اهل دوزخ است باید به مردی بنگرد که نشسته و گروهی در برابرش ایستادهاند.» انس گفته است:در نظر مردم هیچ کس محبوبتر از رسول خدا نبود و مردم هرگاه او
ص:349
را میدیدند برایش برنمیخاستند،چون میدانستند که پیامبر از آن بیزار است.
از نشانههای تکبّر آن است که شخص راه نمیرود،مگر کسی پشت سرش راه برود.
ابو دردا گوید:تا زمانی که کسی پشت سر بندهای راه برود همواره بر دوری آن بنده از خدا افزوده میشود.رسول خدا(صلی الله علیه و آله)در بعضی از اوقات با اصحاب راه میرفت پس به آنان امر میکرد جلو بروند و خود همراهشان میرفت. (1)
یکی دیگر از نشانههای تکبّر آن است که از دیگری دیدن نکند،اگر چه از دیدن او بهرۀ دینی به وی میرسد و آن ضدّ تواضع است.
نشانۀ دیگر آن است که از نشستن دیگری در کنارش امتناع میورزد،مگر این که در برابرش بنشیند و آن بر خلاف تواضع است.انس گزید«کنیزی از کنیزان مدینه دست رسول خدا (صلی الله علیه و آله)را میگرفت و آن را رها نمیکرد تا آن حضرت را به هرجا که میخواست میبرد.» (2)نشانه دیگر آن است که از همنشینی با بیماران و معلولان امتناع کند و آن تکبّر است،مردی بر رسول خدا(صلی الله علیه و آله)وارد شد در حالی که بر صورتش آبله بود(بیماری مسری)و پوست انداخته بود.گروهی از اصحاب پیامبر(صلی الله علیه و آله)در محضرش غذا میخورند.این بیمار کنار هر کس نشست از پهلویش برخاست پس پیامبر او را در کنار خود نشاند. (3)
ص:350
1) (128) این حدیث را ابو منصور دیلمی در مسند الفردوس از حدیث ابو امامه به سندی واقعا ضعیف روایت کرده که پیامبر(صلی الله علیه و آله)به بقیع میرفت و اصحابش پشت سرش بودند پس ایستاد و به آنان امر کرد که جلو بروند و خود پشت سر آنها به راه افتاد.پس از حضرت راجع به این کار سؤال شد فرمود:«انی سمعت خفق نعالکم فاشفقت ان یقع فی نفسی شیء من الکبر:صدای کفشهایتان را شنیدم و ترسیدم دچار تکبّر شوم.»ابو منصور گفته:این حدیث منکر است و گروهی از راویان ضعیف در سند آن هستند.
2) (129) پیش از این درج 4،ص 129،گذشت و ابن ماجه به شمارۀ 4177،آن را روایت کرده است.
3) (130) کمی پیش گذشت.
نشانۀ دیگر آن است که در خانهاش هیچ کاری انجام ندهد،در حالی که تواضع بر خلاف آن است.
یکی دیگر از نشانههای آن است که کالایی را بر نمیدارد و به خانه نمیبرد،و این بر خلاف عادت متواضعان است.پیامبر(صلی الله علیه و آله)متاعی را که خریده بود به خانه حمل میکرد. (1)علی(علیه السلام)فرمود:«از کمال مرد چیزی کاسته نمیشود که چیزی را برای عائلهاش ببرد.»یکی از اصحاب میگوید:علی(علیه السلام)را دیدم که گوشتی به یک درهم خرید.پس آن را در پارچهای نهاده میبرد به او عرض کردم:ای امیر المؤمنین آن را بیاورم؟فرمود:«نه،شخص عائلهمند به بردن آن سزاوارتر است.» (2)نشانۀ دیگر لباس است،چرا که با آن تکبّر و تواضع آشکار میشود.پیامبر(صلی الله علیه و آله) فرمود:«بذاذة نشانۀ ایمان است.» (3)گفتهاند:منظور از«بذاذة»لباس پست است.
علی(علیه السلام)در مورد زیرپوش پینهداری سرزنش شد،پس فرمود:«مؤمن به آن تأسّی میجوید و دل برای آن خاشع میشود.» (4)عیسی(علیه السلام)فرمود:لباس خوب موجب تکبّر دل میشود.» رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هر کس برای خدا ترک زیور کند و به منظور تواضع در برابر خدا و طلب رضای او لباسهای نیکو را کنار بگذارد،بر خدا سزاوار است که برای او لباس زربفت بهشتی ذخیره کند.» (5)اگر کسی اشکال کند که:عیسی(علیه السلام)فرمود:لباس خوب موجب تکبّر دل است،در
ص:351
1) (131) این حدیث که پیامبر(صلی الله علیه و آله)کالا را خود به خانه حمل میکرد،ابو یعلی از حدیث ابو هریره در شلوار خریدن حضرت و به خانه بردن او نقل کرده و در جلد 4،گذشت.
2) (132) بحار،ج 9،ص 520،و در آنجا چنین است:لا ینقص الکامل من کماله ما جرّ من نفع الی عیاله
3) (133) این حدیث را احمد در مسند از حدیث ابو امامه حارثی روایت کرده و حاکم نیز در مستدرک به سندی صحیح چنان که در جامع الصغیر است و ابو داود و ابن ماجه به شمارۀ 4118،نقل کردهاند.
4) (134) سید شریف رضی در نهج البلاغه ابواب حکم،به شمارۀ 103،نقل کرده است.
5) (135) این حدیث را ابو سعید مالینی در مسند الصوفیة،و ابو نعیم در الحلیه،از حدیث ابن عباس روایت کرده و در سندهای آن اشکال است چنان در المغنی آمده است.
حالی که از پیامبر ما دربارۀ لباس زیبا سؤال شد که آیا نشانۀ تکبّر است؟فرمود:«نه بلکه تکبّر نشناختن حق و تحقیر مردم است.» (1)پس جمع میان این دو قول چگونه است؟ باید بداند که لازم نیست لباس خوب دربارۀ هر کسی و در هر حالی نشانۀ تکبّر باشد و این همان سخنی است که پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)بدان فرمود و در مورد حال ثابت بن قیس تعریف کرد آنگاه که عرض کرد:من مردی هستم چنان که ملاحظه میفرمایید جمال و زیبایی را دوست دارم.پیامبر(صلی الله علیه و آله)به او فهماند که تمایل او به پاکیزگی و نیکویی لباس برای تکبّر بر دیگران نیست،چون لازمۀ آن تکبّر کردن نیست؛ و گاه نشانۀ تکبّر است،چنان که راضی بودن به لباس پست گاه نشانۀ تواضع است.پس هرگاه حالات منقسم شود،گفتۀ حضرت عیسی(علیه السلام)در مورد بعضی از حالات است، علاوه بر این که«خیلاء القلب»به این معناست که گاهی لباس نیکو موجب تکبّر در دل میشود و گفتار پیامبرمان(صلی الله علیه و آله) به این امر دارد:«انّه لیس من الکبر»یعنی تکبّر موجب نیکویی لباس نمیشود و ممکن است نیکویی لباس نیز موجب تکبّر نشود،ولی بعدها همان زیبایی لباس موجب تکبّر گردد.خلاصه در این مورد حالات افراد گوناگون است و آنچه ستوده است رعایت حدّ وسط در لباس است که موجب شهرت یافتن به پوشیدن لباس خوب و لباس بد نمیشود.پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بخورید و بنوشید و بپوشید و صدقه دهید ولی اسراف نکنید و تکبّر نورزید.» (2)«همانا خدا دوست دارد که نشان نعمت خود را در بندهاش ببیند.» (3)
ص:352
1) (136) چند بار پیش از این گذشت و آن،حدیث ثابت بن قیس است که خواهد آمد.
2) (137) این حدیث را ابن ماجه(در سنن)،به شمارۀ 3605،و نسائی از روایت عمرو بن شعیب از پدرش از جدش روایت کرده است.
3) (138) این حدیث را ترمذی روایت کرده و آن را از روایت عمرو بن شعیب از پدرش از جدش حسن دانسته است و در متن این دو حدیث را یک حدیث قرار داده و همین درست است.
بکر بن عبد اللّه مزنی گوید:لباس شاهان بپوشید و دلهایتان را با ترس(از خدا) بمیرانید.گوینده گروهی را به این سخن مخاطب ساخت که با پوشیدن لباسهای درستکاران قصد تکبّر داشتند.
عیسی(علیه السلام)فرمود:«شما را چه شده که نزد من میآیید در حالی که لباس راهبان بر تن دارید ولی دلهایتان همانند دلهای گرگان درنده است؟لباس شاهان بپوشید و دلهایتان را به ترس(از خدا)بمیرانید.» یکی دیگر از نشانههای تواضع آن است که هرگاه به او دشنام دهند و حقّش را بگیرند و آزارش دهند با تحمّل آنها تواضع کند و این برتر است.ما در کتاب غضب و حسد سخن پیشینیان را که عبارت از تحمّل آزار دیگران بود نقل کردیم،خلاصه مجموعۀ اخلاق نیکو و تواضع در سیرۀ رسول خداست و لازم است به آن حضرت تأسّی جسته و از او درس بگیریم.
ابو سلمه گوید:به ابو سعید خدری گفتم:عقیدهات در مورد پدیدههای مردم از نظر لباس و نوشیدنی و خوردنی و مرکب سواری چیست؟گفت:پسر برادرم برای خدا بخور، و برای خدا بنوش،و برای خدا بپوش(انگیزهات خدا باشد)و در هر یک از اینها که فخر یا سمعه و ریا داخل شود معصیت و اسراف است.در خانهات به خدمت بپرداز،چنان که رسول خدا(صلی الله علیه و آله)در خانهاش خدمت میکرد،به شتر علوفه میداد،ریسمان به زانوی شتر میبست،در تعمیر خانه شرکت میکرد،گوسفند میدوشید،کفش پینه میکرد، لباس را وصله میزد،با خادم خود غذا میخورد و هرگاه از دستاس کردن خسته میشد دیگری به جای او دستاس میکرد،از بازار چیزی میخرید و حیا مانع آن حضرت نمیشد که آن را به دست خود بگیرد یا در گوشۀ لباسش بریزد و برای خانوادهاش ببرد؛با ثروتمند و درویش و کوچک و بزرگ مصافحه میکرد و با کوچک و بزرگ، سیاهپوست و سرخپوست،آزاد یا بندۀ نمازخوان که روبرو میشد اوّل آن حضرت سلام
ص:353
میکرد؛لباس درونی و برونیاش جداگانه نبود و هرگاه او را صدا میزدند از پاسخ دادن شرم نداشت،اگر چه طرف ژولیده و گردآلود(فقیر)بود؛به طعامی که دعوت میشد کوچک و ناچیز نمیشمرد،اگر چه پستترین خرما بود؛غذای روز را برای شب و غذای شب را برای روز ذخیره نمیکرد.کمخرج،نرمخو،بخشنده،خوشمعاشرت و گشادهرو بود؛تبسّم میکرد بیآنکه بخندد؛غمگین بود بیآنکه چهره در هم کشد؛سختگیر بود بیآنکه اجبار کند؛متواضع بود بیآنکه ذلّت پذیرد؛بخشنده بود بیآنکه اسراف کند.
به هر خویشاوندی مهربان بود؛به هر مسلمان و کافر ذمّی نزدیک بود،دل نازک بود و همواره سر به زیر بود.هرگز آن اندازه از غذا سیر نشد که سنگین شود و دستش را به طمع دراز نکرد.ابو سلمه گوید:بر عایشه وارد شدم و تمام این مطالب را از ابو سعید برایش حدیث کردم پس عایشه گفت:یک حرف از آن را اشتباه نگفته است،بلکه کم نیز گفته است،زیرا به تو خبر نداده که رسول خدا(صلی الله علیه و آله)هرگز به سیری غذا نخورد و به هیچ کس شکوه نکرد بلکه تنگدستی نزد او محبوبتر از رفاه و ثروت بود و اگر گرسنه میشد،شب خود را سپری میکرد تا صبح میشد و گرسنگی مانع روزه گرفتن او در آن روز نمیشد، در صورتی که اگر از خدا درخواست میکرد تمام گنجهای زمین و میوههای آن از مشرق و مغرب برایش فراهم میشد و چه بسا که از باب دلسوزی بر گرسنگی او میگریستم و شکمش را دست میکشیدم و میگفتم:فدایت شوم چه میشد اگر از دنیا به مقدار روزیات که مانع گرسنگی شود بهره میبردی؟پس میفرمود:«ای عایشه پیامبران اولوالعزم که برادرانم بودند بر سختتر از این حال من صبر کردند و به همان حال از دنیا رفتند و بر پروردگار خود وارد شدند.پس خداوند محلّ بازگشت آنها را گرامی داشت و پاداش فراوان به آنها داد و من شرم دارم که زندگی مرفّه داشته باشم و در آخرت مقامی پایینتر از آنها داشته باشم.پس چند روز(دنیا)را صبر کنم محبوبتر است نزد من از این که فردا بهرهام در آخرت کم شود،و هیچ چیز نزد من محبوبتر از پیوستن به برادران و
ص:354
دوستانم نیست.عایشه گفت:به خدا پس از آن(سخنان)جمعه را تمام نکرد تا خدا روح مطهّرش را قبض کرد.» (1)آنچه از اخلاق پیامبر(صلی الله علیه و آله)نقل شد تمام اخلاق متواضعان را در بر دارد.پس هر که میخواهد متواضع باشد باید به آن حضرت تأسّی جوید و هر کس خود را بالاتر از رسول خدا(صلی الله علیه و آله)بداند و آنچه را پیامبر پسندیده برای خود نپسندد چه سخت جاهل است،در حالی که رسول خدا(صلی الله علیه و آله)از لحاظ مقام دینی و دنیوی بالاترین انسان بود.بنابراین سربلندی و عزّتی نیست جز در تأسّی جستن به آن حضرت،از این روست که چون یکی از صحابه بر پستی شمایل(لباس و غیره)سرزنش شد،گفت:ما گروهی هستیم که خدا ما را به اسلام عزّت بخشیده و عزّت غیر اسلام را نمیخواهیم.
ابو دردا گوید:باید دانست که برای خدا بندگانی است که به آنها ابدال میگویند.
آنها جانشین پیامبران و مایۀ قوام زمین هستند و چون نبوّت سپری شد خداوند گروهی از امّت محمد(صلی الله علیه و آله)را جایگزین آنها ساخت،آنها از نظر نماز و روزۀ بسیار و زیور نیک بر مردم برتری ندارند،لیکن برتری آنها به دینداری راستین و نیّت خوب و نیز به این خاطر است که نسبت به تمام مسلمانان خوشبیناند و برای خشنودی خدا خیرخواه مردمند، شکیبایند بیآن که بیمی داشته باشند،و متواضعند بیآن که خواری پذیرند،آنان گروهی هستند که خدای متعال آنها را برگزیده و برای خود خالص قرار داده و آنان چهل نفر صدّیق یا سی مردند که در دلهایشان یقینی چون یقین ابراهیم خلیل الرحمن(علیه السلام)است و مردی از آنها نمیمیرد مگر این که خداوند جانشین او را آفریده است.برادرم بدان که آنها هیچ چیز را نفرین نکرده و آزار نمیدهند و کوچک نمیشمارند و به هیچ تجاوز نمیکنند و به هیچ کس حسد نمیورزند و به دنیا حریص نیستند،پاکترین مردم از نظر
ص:355
1) (139) عراقی گوید:بر سند این حدیث دست نیافتم،میگویم:بعضی از قسمتهای حدیث در روایات به صورت پراکنده از غیر ابو سلمه موجود است،به جلد 4،و کتاب زهد سنن ابن ماجه و مجمع الزوائد،ج 10، ص 312،رجوع کنید.
خوبی هستند؛نرمخوترین و بخشندهترین مردمند.نشانۀ آنها بخشندگی و طبیعتشان خوشرویی،و صفتشان سلامتی است؛امروز در بیم و فردا در بیخبری نیستند لیکن به حال ظاهری خود ادامه میدهند و تنها با خدا رابطه دارند؛بادهای تند و اسبهای دونده آنان را از جای حرکت نمیدهد(ثابت و استوارند)و بر اثر شوق به لقای خدا دلهایشان به سوی خدا صعود میکند و در سبقت به کارهای خیر حرکت میکنند. أُولئِکَ حِزْبُ اللّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ راوی میگوید:به ابو درداء گفتم:صفتی نشنیدم که در نظر من استوارتر از این صفات باشد و چگونه من به آنها برسم؟گفت:به این صفات نمیرسی مگر این که دنیا را دشمن بداری،زیرا هرگاه دنیا را دشمن بداری به دوستی آخرت روی میآوری و بهاندازۀ محبّتی که به آخرت داری به دنیا بیمیل میشوی و به همان اندازه(محبّت به آخرت)از آنچه به نفع توست آگاه میشوی،و هرگاه خدا بداند بندهای به خوبی در طلب آخرت است او را هدایت فرماید و از لغزش حفظ کند،بدان ای پسر برادرم که این مطلب در قرآن آمده است: إِنَّ اللّهَ مَعَ الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ الَّذِینَ هُمْ مُحْسِنُونَ.
یحیی بن کثیر گوید:در این مطلب اندیشیدهام که اهل لذّت از هیچ چیز مانند دوستی خدا و طلب رضای او لذّت نبردهاند.
(1)باید دانست که تکبّر از مهلکات است و هیچ یک از آدمیان از آن بدور نیست؛از بین بردن تکبّر واجب است و تنها با آرزو کردن از بین نمیرود،بلکه با درمان و به کار بردن داروهایی که آن را ریشهکن میسازد از بین میرود.درمان تکبّر دو مرحله دارد:
اول آن که درخت تکبّر را از کشتگاه دل ریشهکن کند و دوم آن که انگیزههای مخصوصی را که موجب تکبّر انسان بر دیگران میشوند از خود دور سازد.
ص:356
مرحلۀ اول،ریشهکن ساختن و درمان علمی و عملی تکبّر است و درمان تنها به مجموع آن دو کامل میشود.
اما درمان علمی این است که خود و خدایش را بشناسد و همین شناخت او را در برطرف ساختن تکبّر بس است،چرا که هرگاه بطور کامل خود را بشناسد خواهد دانست که بر حسب ذات از هر ذلیلی ذلیلتر و از هر اندکی کمتر است،و تنها تواضع و خواری شایستۀ اوست؛و هرگاه پروردگارش را بشناسد،بداند که بزرگی و عظمت تنها سزاوار اوست.اما گفتار در شناخت خدا و عظمت و بزرگی او به طول میانجامد و آن آخرین درجۀ علم صدیقان است.همچنین بحث شناخت خود انسان نیز طولانی است ولی کمی از آن را که موجب تواضع و تذلّل میشود نقل میکنیم.برای آدمی کافی است که در این مورد معنای یک آیه از قرآن کریم را بفهمد،زیرا برای کسی که چشم بصیرتش باز باشد علم اولین و آخرین در قرآن موجود است.خدای متعال میفرماید: قُتِلَ الْإِنْسانُ ما أَکْفَرَهُ مِنْ أَیِّ شَیْءٍ خَلَقَهُ، مِنْ نُطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ، ثُمَّ السَّبِیلَ یَسَّرَهُ، ثُمَّ أَماتَهُ فَأَقْبَرَهُ، ثُمَّ إِذا شاءَ أَنْشَرَهُ . (1)آیه به آغاز و انجام و وسط آفرینش انسان دارد،پس آدمی باید در آفرینش خود را بیندیشد تا معنای این آیه را بفهمد.اما آغاز آدمی چیزی یاد آورده نبود و روزگارانی در دیار عدم بود،بلکه عدم آن نیز آغازی نداشت،پس در نابودی و عدم چه چیزی از انسان پستتر است و در قدیم هم چنین بوده است.آنگاه خدای متعال او را از پستترین و پلیدترین چیزها آفرید،چرا که او را از خاک سپس از نطفه و آنگاه خون بسته،سپس از گوشت جویده آفرید و سپس در او استخوان رویانید و بر روی استخوان گوشت.این آغاز وجود انسان و موقعی است که به صورتی یاد آورده
ص:357
1) (140) عبس/17-22:مرگ بر این انسان،چقدر کافر و ناسپاس است؟!(17)(خداوند)او را از چه چیز آفرید؟(18)از نطفۀ ناچیزی او را آفرید،سپس اندازهگیری کرد و موزون ساخت.(19)سپس راه را برای او آسان ساخت.(20)بعد او را میراند و در قبر پنهان کرد.(21)سپس هر زمان بخواهد او را زنده میکند.(22)
شده درآمده نرسیده مگر این که پستترین صفات را دارا بوده است، چون در آغاز کامل آفریده نشده بلکه خدا او را جماد و مرده آفریده که شنوایی و بینایی و حس و حرکت و نطق و راه رفتن و درک و دانش نداشت.پس پیش از زنده کردن او به مرگ او آغاز کرد،و پیش از نیرومند ساختن او به ناتوانیاش،و پیش از عالم شدن او به جاهل بودنش و پیش از بینایی وی به نابینایی و پیش از شنوایی به ناشنوایی و پیش از سخن گفتن او به لالی و پیش از هدایتش به گمراهی و پیش از ثروتمندی به درویشی او، آغاز فرموده و معنای آیه: مِنْ أَیِّ شَیْءٍ خَلَقَهُ، مِنْ نُطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ همین است و معنای آیه: هَلْ أَتی عَلَی الْإِنْسانِ حِینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یَکُنْ شَیْئاً مَذْکُوراً. إِنّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ نَبْتَلِیهِ (1)این است که در آغاز او را چنین آفرید.سپس بر او منت نهاد و فرمود: ثُمَّ السَّبِیلَ یَسَّرَهُ و این به چیزهایی است که در مدت زندگی انسان تا مرگ برایش فراهم کرده است.از این رو فرمود: مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ نَبْتَلِیهِ فَجَعَلْناهُ سَمِیعاً بَصِیراً إِنّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ ،و معنایش این است که خدا آدمی را پس از آن که در مرحلۀ اول،جمادی مرده و خاک و در مرحلۀ دوم نطفهای بوده،زنده کرد.و پس از آن که ناشنوا بوده شنوایش کرده و پس از نابینایی بینایش ساخته و پس از ناتوانی توانایی به او داده و پس از نادانی بدو دانش آموخته است و اندامهایی که در آن نشانهها و شگفتیهاست پس از نداشتن آنها برایش آفریده،و نیز پس از ناداری ثروتمند و پس از گرسنگی سیر و پس از برهنگی او را پوشاند.و پس از گمراهی هدایتش فرموده است.
پس بیندیش چگونه وجود او را منظم و صورتبندی کرده است و چگونه وسایل را برایش مهیّا ساخته است،و به طغیان آدمی بنگر که چه چیز موجب کفر او شده و به نادانی آدمی بنگر که چگونه آن را آشکار ساخته و خداوند فرموده است:
ص:358
1) (141) دهر/1-2:آیا چنین نیست که زمانی طولانی بر انسان گذشت که چیز قابل ذکری نبود؟!(1)ما انسان را از نطفۀ مختلطی آفریدیم،و او را میآزماییم(لذا)او را شنوا و بینا قرار دادیم.(2)
أَ وَ لَمْ یَرَ الْإِنْسانُ أَنّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذا هُوَ خَصِیمٌ مُبِینٌ. (1)وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَکُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ إِذا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُونَ. (2)پس در نعمتی که خدا بر آدمی ارزانی داشته بیندیش که چگونه او را از این مرحله پستی و خواری و کثافت به این مقام بلند و بزرگواری منتقل ساخته و پس از معدوم بودن،موجود و پس از مرده بودن زنده و پس از کری سخنگو و پس از نابینایی بینا و پس از ناتوانی توانا و پس از نادانی دانا و پس از گمراهی هدایت یافته و پس از عجز نیرومند و پس از فقر ثروتمند شده است،در حالی که بر حسب ذات(لا شیء)هیچ بوده و چه چیز از لا شیء،هیچ پستتر و چه کمی از نیستی محض کمتر است؟سپس به لطف خدا چیزی شده و خدا او را از خاک پست و نطفهای کثیف پس از عدم محض آفرید تا پستی ذاتش را به او بشناساند و بدینوسیله خود را بشناسد و به این دلیل نعمت را بر انسان کامل کرد تا با آن پروردگارش را شناخته و از شکوه تو عظمتش آگاه شود،و بداند که بزرگی سزاوار هیچ کس جز خدا نیست،از این رو خدا بر او منت نهاده و فرموده است: أَ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَیْنَیْنِ، وَ لِساناً وَ شَفَتَیْنِ، وَ هَدَیْناهُ النَّجْدَیْنِ. (3)و در آغاز،پستی انسان را معرفی کرده و فرموده است: أَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنی، ثُمَّ کانَ عَلَقَةً -آنگاه نعمتهایی که به او داده بر شمرده و فرموده است: فَخَلَقَ فَسَوّی فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَیْنِ الذَّکَرَ وَ الْأُنْثی (4)،تا با زاد و ولد،وجودش دوام یابد چنان که در آغاز وجودش او را ابداع فرموده است.بنابراین کسی که چنین آغاز
ص:359
1) (142) یس/77:آیا انسان ندید(نمیداند)که ما او را از نطفۀ بیارزش آفریدیم،و او(چنان صاحب قدرت و شعور و نطق شد که)به مخاصمۀ آشکار برخاست!
2) (143) روم/20:از نشانههای او این است که شما را از خاک آفرید سپس انسانهایی شدید و در روی زمین انتشار یافتید.
3) (144) بلد/9-11:آیا برای او(انسان)دو چشم قرار ندادیم؟(9)و یک زبان و دو لب؟(10)و او را به خیر و شرّش هدایت کردیم.(11)
4) (145) قیامه/38-40:آیا او نطفهای از منی که در رحم ریخته میشود نبود؟(38)سپس به صورت خون بسته درآمد،و او را آفرید و موزون ساخت؟(39)و از دو زوج مذکر و مؤنث آفرید.(40)
و احوالی دارد کجا غرور و بزرگی و بالیدن و تکبّر به او میسزد در حالی که به یقین پستترین پستها و ضعیفترین ضعیفهاست.آری اگر او را کامل میساخت و کارش را به خودش وامیگذاشت و دوام هستی او را در اختیار خودش قرار میداد میتوانست طغیان کند و آغاز و انجام را از یاد ببرد.لیکن خداوند در ادامۀ وجودش،بیماریهای ترسناک و خطرناک و آفتهای گوناگون بر او مسلط ساخت و نیز طبایع متضاد را که عبارتند از:
صفرا،بلغم،باد،خون،بر او مسلط کرد که بعضی از اجزای آن بعض دیگر را از بین میبرد،بخواهد یا نخواهد،خشنود شود یا خشمگین،پس با بیمیلی گرسنه و تشنه و بیمار میشود و میمیرد،و مالک نفع و ضرر و خیر و شر خود نیست؛میخواهد چیزی را بداند نسبت به آن جاهل میشود؛قصد میکند چیزی را به یاد آورد ولی فراموش میکند؛ میخواهد چیزی را فراموش کند و از آن غافل شود ولی نمیتواند؛میخواهد که قلب خود را به امور مهمّ توجّه دهد پس به اجبار در درههای وسوسه و افکار به جولان میآید.
نه بر قلب خود مسلط است و نه بر نفس خود،چیزی را میخواهد و بسا که نابودیاش در همان باشد و از چیزی بیزار است و بسا که حیات وی در آن باشد؛از غذاها لذّت میبرد پس او را هلاک میسازد و از داروها بدش میآید در حالی که به نفع اوست و موجب حیاتش میشود؛لحظهای از شب و روز در امان نیست که شنوایی و بینایی و علم و قدرت خود را از دست بدهد،و اعضای بدنش فلج،و عقلش ربوده شود و روحش را بگیرد و تمام چیزهایی را که در دنیا به آن علاقه دارد از او بگیرد،پس او بیچارهای ذلیل است که اگر رها شود نمیماند و اگر ربوده شود نابود گردد،بندهای که بر هیچ چیز خود و غیر خود قادر نیست پس چه چیز از او خوارتر است اگر خود را بشناسد؛و کجا تکبّر سزاوار اوست اگر نادان نباشد؟این میانۀ[آغاز و انجام]احوال آدمی است و باید در آن بیشتر بیندیشد.
اما پایان زندگی انسان و محلّ ورودش مرگی است که خداوند متعال به آن
ص:360
فرموده است: ثُمَّ أَماتَهُ فَأَقْبَرَهُ، ثُمَّ إِذا شاءَ أَنْشَرَهُ ،یعنی روح و شنوایی و بینایی و علم و قدرت و حواس و ادراک و حرکت را از او میگیرد و به حال جماد برمیگردد،چنان که نخستین بار بوده است؛و جز صورت اندام بیحس و حرکتش چیزی از او باقی نمیماند، آنگاه در خاک مدفون و مرداری کثیف و بدبو میشود،چنان که در آغاز نطفهای بدبو و گندیده بود.سپس اندامهایش پوسیده و از یکدیگر پراکنده شده و استخوانهایش میپوسد و خاک میشود.کرم اجزای بدنش را میخورد و از حدقۀ چشمش شروع و آن را از کاسه چشم بیرون میآورد و گونههایش را میبرد و نیز دیگر اجزایش را.بدین ترتیب اجزای انسان متلاشی و مرداری میشود که حیوان از آن میگریزد و هر انسانی آن را کثیف میشمارد و از شدت بدبویی از آن میگریزند،و بهترین احوال او این است که به حال اول خود برگشته و خاک شود که از آن کوزه و ساختمان میسازند،در نتیجه پس از موجود بودن مفقود میشود،چنان که گویی هرگز نبوده است؛تباه میشود چنان که در آغاز کارش مدتهای طولانی تباه بوده است.
ای کاش همچنان بماند پس چه نیکوست اگر به همان حال خاک بودن رها شود نه چنین است،بلکه پس از مدتها که از پوسیدگی او میگذرد خدا او را زنده میکند تا عذابهای سخت را تحمل کند،و پس از آن که اجزای پراکندهاش گرد آمد از قبرش بیرون میآید و او را به سوی مواقف هولناک قیامت میبرند.پس میبیند:قیامت بر پا شده، آسمان شکافته شده،زمین دگرگون شده،کوهها روان گشته،ستارگان فروریخته، خورشید گرفته،احوال تاریک،فرشتگان خشن و سختگیر،دوزخی که زبانه میکشد، بهشتی که گنهکار بدان مینگرد و افسوس میخورد،نامههایی گشاده میبیند و به او میگویند:نامهات را بخوان،میگوید:آن چیست؟گویند:خدا در زمان زنده بودنت که بدان شاد بودی و بر نعمتهایش تکبّر میکردی و به اسبابش میبالیدی دو فرشته را مأمور ساخت که گفتار و کردار کم و زیاد حتّی عمل ناچیز و پوست هستۀ خرمایی که استفاده
ص:361
کردهای و خوردن و نوشیدن و ایستادن و نشستن تو را بنویسند،در حالی که تو آنها را از یاد بردهای ولی خدا محاسبه کرده است.بنابراین برای محاسبه بیا و آمادۀ جواب شو یا روانۀ خانۀ عذاب؛پس از ترس این خطاب قلبش پاره پاره میشود،پیش از آن که نامهها پراکنده شود و گناهان ثبتشدۀ در آن را مشاهده کند و وقتی آنها را میبیند میگوید: یا وَیْلَتَنا ما لِهذَا الْکِتابِ لا یُغادِرُ صَغِیرَةً وَ لا کَبِیرَةً إِلاّ أَحْصاها . (1)این پایان کار اوست و معنای آیۀ: ثُمَّ إِذا شاءَ أَنْشَرَهُ همین است،پس کسی را که چنین وضعی دارد با تکبّر و بزرگی کردن چه کار است؟!بلکه لحظهای شادمانی ندارد چه رسد که غرور و تکبّر ورزد.پس برای انسان حال نخست و میانهاش آشکار شد و اگر حال فرجامش ظاهر شود -پناه بر خدا-بسا که سگ و خوک بودن را برگزیند تا با حیوانات خاک شود و انسان نباشد که خطابی بشنود و یا با عذابی روبرو شود و اگر در پیشگاه خدا مستحقّ آتش باشد پس خوک از او برتر و پاکتر است،زیرا آغاز و انجامش خاک و از محاسبه و عذاب بر کنار است،وانگهی مردم از سگ و خوک نمیگریزند در حالی که اگر مردم دنیا بندۀ گنهکاری را در آتش ببینند از بیم آفرینش و زشتی صورتش بیهوش میشوند و اگر بوی او را احساس کنند از تعفّن آن خواهند مرد و اگر قطرهای از نوشیدنی مورد استفاده او در دریاهای دنیا بیفتد از مردارها بدبوتر میشود.پس کسی که در فرجام چنین حالی دارد -مگر مورد عفو واقع شود در حالی که در عفو شدنش تردید دارد-چگونه شادی میکند و مغرور میشود؟و چگونه تکبّر میکند؟و چگونه خود را چیزی به حساب میآورد تا برای خود به فضیلتی معتقد شود؟و کدامین بنده است که گناهی نکرده باشد که بدان مستحقّ کیفر شود،مگر که خداوند کریم به لطف خود او را عفو کند،آیا دیدهای کسی را که به یکی از شاهان ستمی کرده و بدان مستحق هزار تازیانه شده و در زندان محبوس شد،در حالی که منتظر است برای کیفر کردنش در حضور مردم بیرون برده شود و
ص:362
1) (1) کهف/49.
نمیداند عفو میشود یا نه،چگونه در زندان ذلیل است؟آیا به اعتقاد شما بر همبندهای خود در زندان تکبّر میکند؟!و هیچ بندۀ گنهکاری نیست جز این که دنیا زندان اوست و از سوی خدا مستحقّ کیفر شده است و نمیداند کارش چه میشود همین برای اندوه و بیم و خواری او کافی است،این است همان درمان علمی که ریشۀ تکبّر را از بیخ و بن میکند.
اما درمان عملی[تکبّر]تواضع کردن در برابر خدای متعال در عمل و در برابر دیگران با مواظبت بر اخلاق متواضعان است،چنان که آن را از احوال صالحان و احوال رسول خدا(صلی الله علیه و آله)نقل و توصیف کردیم؛تا آنجا که آن حضرت بر روی زمین غذا میخورد و میفرمود:«همانا من بندهای هستم و همانند بنده غذا میخورم». (1)به سلمان گفته شد:چرا لباس نو نمیپوشی؟گفت:همانا من بندهام[بندۀ خدایم]و هرگاه روزی آزاد شدم لباس نو خواهم پوشید،و با این سخن به آزادی در آخرت کرد.
تواضع پس از شناخت جز به عمل کامل نمیشود،از این رو عربهایی که بر خدا و رسولش تکبّر کردند به ایمان آوردن و نماز گزاردن هر دو امر شدند.گفته شده:نماز ستون دین است و در نماز اسراری است که به خاطر آنها ستون دین شده است،از آن جمله تواضعی است که در ایستادن و رکوع و سجود است،و عربها در قدیم خم شدن را ننگ میدانستند،چه بسا که از دست عربی تازیانه میافتاد و برای برداشتن آن خم نمیشد و بند کفش وی کنده میشد و سر خود را برای درست کردن آن فرود نمیآورد،تا آنجا که حکیم بن جزام گفته است:با رسول خدا(صلی الله علیه و آله)به این شرط بیعت کردم که از سجده کردن و سر فرود آوردن معاف باشم پس پیامبر با همین شرط با او بیعت کرد، سپس آگاه شد و پس از آن ایمانش به کمال رسید». (2)و چون سجده کردن در نزد عربها کمال خواری و پستی بود به سجده کردن امر شدند تا با آن غرورشان بشکند و تکبّرشان
ص:363
از بین برود و تواضع در دلهایشان جایگزین شود،دیگر مردم نیز به سجده مأمور شدند، چرا که رکوع و سجود و بر پا ایستادن عملی است که تواضع آن را ایجاب میکند.
همچنین کسی که خود را شناخته باید دقت کند و کارهایی را که تکبّر اقتضا میکند مخالف و نقیض آن را انجام دهد تا تواضع خوی او شود،زیرا دلها فقط با علم و عمل دارای اخلاق ستوده میشوند،به این دلیل که ارتباط میان دل و اندامها پنهان است و نیز راز ارتباطی که میان جهان طبیعت و عالم ارواح وجود دارد آشکار نیست و قلب از عالم ملکوت و ارواح است.مرحلۀ دوم در مورد عارض شدن تکبّر به وسیلۀ عوامل هفتگانۀ یاد شده است و ما در کتاب نکوهش مقام گفتیم که کمال حقیقی همان علم و عمل است که بر عالم دشوار است که تکبّر نورزد ولی ما راه درمان را در تمام عوامل هفتگانه از طریق علم و عمل نقل خواهیم کرد.
عامل اول:تبار است پس بر هر کسی که از سوی نسب و تبار تکبّر عارض شود لازم است قلب خود را با شناخت دو مطلب درمان کند:
1-بداند که این عمل نادانی است از این نظر که تکبّر ورزیدن به کمال دیگران است از این رو گفتهاند:
لئن فخرت بآباء ذوی شرف لقد صدقت و لکن بئس ما ولدوا (1)
بنابراین کسی که به تبار تکبّر میورزد اگر خود صفات پستی داشته باشد،پستی خود را از کجا میتواند با کمال دیگران جبران کند.بلکه اگر شخصی که به او منتسب است زنده باشد او را میسزد که بگوید:فضیلت از آن من است،تو کیستی؟تو کرمی (اسپرم)هستی که از بول(منی)من آفریده شدهای،آیا بر این اعتقادی که کرم آفریده
ص:364
1) (148) اگر به پدران بزرگوار خود میبالی راست میگویی که آنها شرافتمند بودهاند ولی بد فرزندانی زادهاند.
شده از بول آدمی برتر از کرمی است که از بول اسب آفریده شده؟بعید است که چنین باشد،بلکه هر دو برابرند و شرافت از انسان است نه از کرم.
2-تبار واقعی خود و پدر و جدّش را بشناسد،زیرا پدر نزدیک او نطفۀ کثیف و جدّ دور او خاک پست است و خدای متعال تبار آدمی را به او معرفی کرده و فرموده است: اَلَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَأَ خَلْقَ الْإِنْسانِ مِنْ طِینٍ ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ ماءٍ مَهِینٍ ؛ (1)پس کسی که اصلش از خاک پستی است،خاکی که بر روی آن گام مینهند سپس خدا گل وجود او را سرشت تا گل تیرۀ گندیدهای شد چگونه تکبّر میورزد،در حالی که تبارش به پستترین اشیاء میرسد،زیرا گفته میشود:ای پستتر از خاک و ای متعفنتر از گل و لای و ای کثیفتر از مضغه؛پس اگر انسان به پدر خود نزدیکتر از خاک است میگوییم:به پدر نزدیک ببال نه به دور،پس نطفه و مضغه به او از پدر نزدیکتر است،در نتیجه باید نفس خود را به آن دو تحقیر کند،و بر فرض که انتساب و نزدیکی به پدر موجب بلندی مقام است،خاک پدر والاتر(اصل انسان)است و خاک چه رفعتی دارد؟و هرگاه خاک رفعتی نداشته باشد پس برای فرزندش از کجا رفعت آمده است؟در این صورت اصل بشر از خاک و فصل آن از نطفه است،از این رو نه اصلی دارد و نه فصلی و نهایت پستی تبار همین است در حالی که اصل(خاک)زیر گامها پایمال میشود و از فصل(نطفه)بدنها شسته میشود[غسل جنابت].این تبار واقعی انسان است و هر کس تبار خود را بشناسد به آن تکبّر نمیکند و داستان او پس از این شناخت و برطرف شدن پرده از روی اصل حقیقتش همانند مردی است که خود را از بنی هاشم میشمارد و این مطلب را پدر و مادرش به او خبر دادهاند،از این رو همچنان باد شرافت و افتخار در وی موجود است تا ناگهان افراد عادلی که در گفتهشان تردیدی
ص:365
1) (149) سجده/7-8:او همان کسی است که هر چه را آفرید نیکوتر آفرید،و آغاز آفرینش انسان را از گل قرار داد.(7)سپس نسل او را از عصارهای از آب ناچیز و بیقدر خلق کرد.(8)
نمیکند خبر دهند که او پسر یک هندوی خونگیر است که کثافتها را میگیرد و بر این انسان بالنده اشتباهش را آشکار سازند و تردیدی در راستگویی خبر دهندگان نکند.آیا این آگاهی[از نسب]چیزی از تکبّر او را باقی میگذارد؟نه بلکه در نزد خود پستترین و خوارترین مردم میشود و آن احساس خواری بر اثر پستی شغلی است که به آن نمیتواند بر دیگران تکبّر کند.بنابراین انسان بصیر و آگاه چنین حالی خواهد داشت،و هرگاه در اصل خود بیندیشد و بداند که از نطفه و مضغه و خاک است،زیرا اگر پدرش از کسانی بوده که کارش کشیدن خاک یا گرفتن خون با حجامت یا جز آن بوده است به آن وسیله از پستی خود آگاه میشود چون اعضای پدرش با خاک و خون تماس داشته،پس چگونه حالی خواهد داشت هرگاه بداند که ذاتش از خاک و خون و اشیای کثیفی است که ذاتا از آن پرهیز دارد.
عامل دوم:تکبّر ورزیدن به زیبایی است و درمانش این است که همانند خردمندان به باطن خود بنگرد نه همچون حیوانات به ظاهر؛و هرگاه به باطن خود بنگرد رسواییها و عیوبی در خود خواهد دید که تکبّر کردن به زیبایی او را اندوهگین میسازد،چرا که تمام کثافتهای موجود در اجزای بدنش به او مربوط میشود:فضولات در رودهها،ادرار در مثانه،مخاط در بینی،بزاق در دهان،چرک در گوش،خون در رگها،خون آمیخته به چرک در زیرپوست بدن و بوی بد در زیربغل،هر روز یک یا دو بار با دست،خود را تطهیر میکند و به طهارتگاه رفت و آمد دارد و این ذلت و خواری دوران میانی عمر است در حالی که در آغاز کار از کثافتهای بسیار بد که نطفه و خون حیض است آفریده شده و از مجرای کثافتها بیرون شده چرا که از صلب و پشت پدر بیرون آمده و سپس از مجرای بول،پس از آن از رحم که خون حیض از آن ریخته میشود آنگاه از مجرای کثیف بیرون میآید،این آغاز و دوران میانی[انسان]است و اگر در زندگی یک روز به شستوشو و نظافت خود نرسد چرک و بو از او بر خواهد خاست،و از حیوانات که
ص:366
هرگز به نظافت خود نمیپردازند کثیفتر و بدبوتر میشود و هرگاه بیندیشد که از کثافتها آفریده شده و در میان کثافتها جا دارد و بزودی خواهد مرد و مرداری کثیفتر از تمام کثافتها خواهد شد،به زیبایی خود تکبّر نخواهد کرد که همانند سبزۀ روییده در مزبله و رنگ گلها در بیابانهاست که در عین سرسبزی و طراوتی که دارد ناگهان خرد شده و بادها آن را پراکنده میسازند،چگونه تکبّر کند در حالی که اگر زیبایی او ماندنی باشد و این زشتیها را نیز نداشته باشد،لازم است بر شخص زشت تکبّر نکند،چون زشتی شخص زشت در اختیار خودش نیست تا آن را از بین ببرد و زیبایی زیبا نیز به اختیار او نیست تا بر آن ستوده شود،چرا که زیبایی دوام ندارد و هر آن احتمال میرود در اثر بیماری یا آبله یا زخم یا دیگر عوامل از بین برود،چه بسیار چهرههای زیبایی که به وسیلۀ این عوامل زشت شده است.بنابراین شناخت این امور،بیماری تکبّر کردن به زیبایی را از دل کسی که در آن بسیار بیندیشد ریشه کن میسازد.
عامل سوم تکبّر کردن به قدرت و نیروست.آنچه آدمی را از تکبّر ورزیدن به این عامل باز میدارد این است که بیماریهایی را که بر او عارض میشود بشناسد و بداند که اگر رگی از بدنش به درد آید از هر ناتوانی ناتوانتر و از هر ذلیلی ذلیلتر است و اگر مگس چیزی از او برباید نمیتواند از آن بستاند؛و اگر پشهای در بینی او یا مورچهای در گوش وی وارد شود او را خواهد کشت؛و اگر خاری به پایش وارد شود او را ناتوان خواهد ساخت؛و یک روز تب به حدی نیرویش را به تحلیل میبرد که تا مدتی جبران نمیشود.پس کسی که توان یک خار ندارد و در برابر پشهای عاجز است و نمیتواند مگسی را از خود دور سازد شایسته نیست که به قدرت خویش ببالد.از طرفی انسان از فیل یا درازگوش یا شتر یا گاو نیرومندتر نیست،پس آدمی را چه افتخاری است به صفتی که حیوانات در آن صفت از او جلوترند؟ عامل چهارم و پنجم،تکبّر به ثروت و مال زیاد است همچنین تکبّر به خاطر بسیار
ص:367
بودن پیروان و یاران و تکبّر کردن به خاطر حکومت از سوی شاهان و قدرت یافتن از نظر انتساب به آنها،نظیر تکبّر به ثروت است و تمام آنها تکبّر به چیزهایی است که از ذات انسان بیرون است و مانند زیبایی و قدرت و علم در ذات انسان نیست؛و این زشتترین انواع تکبّر است،زیرا کسی که به مال خود تکبّر میکند گویی به اسب و خانهاش تکبّر میکند و اگر اسبش بمیرد و خانهاش ویران شود به حال خواری باز خواهد گشت و آن که به قدرت یافتن از سوی سلطان و به حکومت وی تکبّر میکند نه به صفتی که در خودش هست کار خود را بر امری دگرگون قرار داده که زیر و رو شدنش از دیگ جوشان بیشتر است؛و اگر تغییری در منصب او[که از سوی سلطان دارد]داده شود خوارترین مردم خواهد بود و هر کس به چیزی بیرون از ذات خود تکبّر ورزد نادانیاش آشکار است و چگونه نادان نباشد در حالی که اگر آن کسی که به ثروت تکبّر میورزد بیندیشد میبیند در میان یهودیان ثروتمندتر و پرتجملتر از وی وجود دارند،پس اف بر شرافتی که یهود در آن بر تو سبقت دارد و اف بر شرافتی که دزد آن را در یک لحظه میبرد و صاحب آن خوار و مفلس میشود.این امور که آدمی بدان تکبّر میکند در ذات او نیست،و عوامل تکبّر که در ذات اوست(علم-جمال و...)دوام یافتن آن در اختیار انسان نیست و در آخرت موجب عذاب اوست.پس بالیدن به آن کمال نادانی است و هر چه در اختیار تو نیست مال تو محسوب نمیشود و هیچ چیز از آن امور از آن تو نیست،بلکه از آن بخشنده آنهاست؛اگر بخشنده،آن امور را برایت باقی گذاشت میماند و اگر پس گرفت زوال مییابد و تو فقط بندهای ناتوان هستی،هر کس این مطالب را بداند ناگزیر باید تکبّرش از بین برود و حکایت انسانی که به امور یاد شده تکبّر ورزد حکایت کسی است که به قدرت،زیبایی،مال،آزادی،استقلال،وسعت منزلها و بسیاری اسبان و غلامانش افتخار کند.ناگهان دو شاهد عادل در نزد حاکم باانصافی علیه او شهادت دهند که او بندۀ فلان شخص است و پدر و مادرش بردۀ او بودهاند و حاکم به این مطلب حکم صادر کند.
ص:368
پس مالکش بیاید و او و تمام اموالش را بگیرد و او در عین حال بیم دارد که مالک وی را بر اثر تفریط در اموال خود و کوتاهیش در جستجو کردن از مالک آن،کیفر و مجازات کند.آنگاه بنده بنگرد و خود را در منزلی زندانی ببیند که مارها و کژدمها و حیوانات موذی او را محاصره کردهاند و او در هر حال از هر کدام آنها میترسد و به حالی باقی میماند که نه اختیار خود را دارد نه اختیار مالش را و راهی برای رهایی نیز نمییابد.آیا به اعتقاد شما کسی که چنین وضعی دارد به قدرت و ثروت و مال و نیرو و کمال خود میباشد؟یا خود را خوار و خاضع میشمارد؟و حال هر انسان بینا و خردمندی همین است،چرا که او خود را چنین میداند،زیرا اختیار خود و بدن و اندامها و مال خویش را ندارد و در عین حال محصور در میان آفتهای شهوات و بیماریهایی است که همانند کژدمها و مارهای[گزنده]هستند که بیم دارد به وسیلۀ آنها هلاک شود.پس کسی که چنین وضعی دارد به قدرت و نیروی خود تکبّر نمیکند،چرا که میداند نیرو و قدرتی ندارد.
همین راه،راه درمان تکبّر به وسیلۀ عوامل خارجی است و آسانتر از درمان تکبّر به وسیلۀ علم و عمل است،زیرا این دو صفت دو کمال نفسانیاند و سزاوار است که به داشتن آنها شاد شود ولی تکبّر کردن به این دو صفت نیز نوعی نادانی درونی است،چنان که بزودی بیان خواهیم کرد.
عامل ششم،تکبّر به علم است و این بزرگترین آفتها و غالبترین بیماریها و علاجناپذیرترین مرضهاست مگر شخص بسیار سختکوش باشد و به مبارزهای بیامان ادامه دهد،زیرا ارزش علم در پیشگاه خدا و در نزد مردم بسیار است،و ارزش آن بیشتر از ارزش مال و جمال و دیگر نعمتهاست،بلکه مال و جمال بکلّی بیارزش است، مگر توأم با علم و عمل باشد؛از این رو گفتهاند:طغیان علم همانند طغیان آب است و گفتهاند:هرگاه عالم بلغزد از لغزش او جهانی بلغزد.بنابراین عالم نمیتواند خود را در
ص:369
مقایسۀ با جاهل بزرگ نشمارد،چرا که دین از فضائل علم بسیار سخن گفته است،و عالم نمیتواند تکبّر را از خود دور سازد مگر دو چیز را بشناسد:1-بداند که حجت خدا بر عالمان مؤکدتر است و خداوند چیزی را از جاهل میپذیرد که یک دهم آن را از عالم نمیپذیرد و این که نافرمانیاش از خدا از روی شناخت و آگاهی است.پس گناهش زشتتر است،چرا که حق نعمت خدا را که علم است ادا نکرده،از این رو رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:روز قیامت عالم را میآورند.پس او را در دوزخ بیفکنند و رودههایش بیرون آید و همانند درازگوشی که پیرامون سنگ آسیا میچرخد به دور خود میچرخد.
پس دوزخیان پیرامونش را گرفته و میگویند:تو را چه شده است؟او میگوید:من مردم را به کار خیر فرمان میدادم و خود عمل نمیکردم و از کار بد باز میداشتم و خود کار بد میکردم. (1)
خداوند سبحان عالم بیعمل را به خر و سگ تشبیه کرده است و فرموده است:
مَثَلُ الَّذِینَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوها کَمَثَلِ الْحِمارِ یَحْمِلُ أَسْفاراً. (2)مقصود آیه علمای یهودند؛و دربارۀ بلعم باعورا فرموده: وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذِی آتَیْناهُ آیاتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطانُ فَکانَ مِنَ الْغاوِینَ. وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَی الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَثْ. (3)یعنی چه به او
ص:370
1) (150) این حدیث را بخاری و مسلم و احمد از حدیث اسامة بن زید به لفظ«یجأ بالرجل»روایت کرده و در کتاب علم پیش از این گذشت.
2) (151) جمعه/5:کسانی که مکلف به تورات شدند ولی حق آن را ادا نکردند مانند درازگوشی هستند که کتابهایی را حمل میکند.
3) (152) اعراف/174-175:و برای آنها بخوان سرگذشت آن کس را که آیات خود را به او دادیم ولی (سرانجام)از(دستور)آنها خارج شد و شیطان به او دست یافت و از گمراهان شد.و اگر میخواستیم(مقام) او را با این آیات(و علوم و دانشها)بالا میبردیم(اما اجبار بر خلاف سنّت ماست لذا او را به حال خود رها ساختیم)ولی او به پستی گرایید و از هوای نفس خویش پیروی کرد،او همچون سگ(هار)است که اگر به او حمله کنی دهانش را باز و زبانش را بیرون خواهد آورد و اگر او را به حال خود واگذاری باز همین کار را میکند (گویی آنچنان تشنۀ دنیاپرستی است که هرگز سیراب نمیشود).
حکمت بدهی چه ندهی یکسان است و شهوتش را رها نمیکند،و همین خطر برای عالم کافی است.پس کدام عالم است که از شهوت خود پیروی نکند و کدام عالم است که به کار خیری که خود عمل نمیکند دستور ندهد،پس هرگاه به قلب عالم خطور کند که ارزش او در برابر جاهل زیاد است باید به خطر بزرگی که در انتظار اوست بیندیشد، زیرا خطر عالم بزرگتر از خطر دیگران است،چنان که ارزش او بیش از ارزش دیگران است.پس این در برابر آن است و او همانند سلطانی است که به خاطر داشتن دشمنان بسیار در کشور خود روحش در مخاطره است؛زیرا اگر دستگیر و مغلوب شود آرزو میکند که کاش فقیر میبود،چه بسا عالمی که در آخرت آرزو میکند که کاش همانند جاهلان از عذاب در امان میبود و پناه بر خدا این خطر مانع از تکبّر میشود،زیرا اگر این عالم دوزخی باشد خوک برتر از او نیست.پس چگونه تکبّر کند کسی که چنین وضعی دارد؟لذا شایسته نیست عالم خود را بزرگتر از صحابۀ پیامبر(صلی الله علیه و آله)بداند در حالی که برخی از صحابه میگفتند:ای کاش مادر مرا نمیزاد و صحابی دیگر کاهی از زمین برمیداشت و میگفت:ای کاش من این کاه میبودم و دیگری میگفت:ای کاش پرندهای میبودم.تمام این سخنان به خاطر ترس از فرجام بود،آنها حال خود را بدتر از پرنده و خاک میدانستند؛و هرگاه انسان در خطری که در انتظار اوست بسیار بیندیشد بکلی تکبّرش از بین میرود و گویی خود را بدترین مردم میداند و مثل او مثل بندهای است که مولایش او را به کارهایی دستور داده و او آن را شروع کرده و بعضی را انجام نداده است و بعضی را ناقص انجام داده و در بعضی تردید دارد که آیا بگونهای انجام داده که مولایش را خشنود سازد یا خیر.پس کسی به او خبر دهد که مولایش پیکی را نزد او میفرستد که او را برهنه کرده و بر در خانهاش مدتها در برابر خورشید و گرما بیفکند تا هرگاه کار بر او تنگ شود و سخت به زحمت افتد فرمان دهد که او را حسابرسی کرده و از تمام کارهای وی چه کم و چه زیاد جستجو کند.سپس فرمان دهد او را به زندانی تنگ و کیفری دائمی بیندازد که یک ساعت از عذاب آسوده نباشد و
ص:371
میداند که مولایش نسبت به گروه زیادی از بندگان خود چنین کارهایی کرده و بعضی را بخشیده است ولی او نمیداند از کدامین گروه است.این بنده هرگاه در آن باره بیندیشد نفسش بشکند و خوار شود و قدرت و تکبّرش از بین برود و اندوه و بیم او آشکار شود و بر هیچ یک از مردم تکبّر نکند بلکه به امید این که در هنگام عذاب از شفیعانش باشد نسبت به او تواضع میکند.همچنین عالم هرگاه در اوامر پروردگارش بیندیشد که با ارتکاب گناهان بدنی و قلبی آنها را ضایع ساخته است و از خطری بزرگ او را تهدید میکند آگاه باشد ناگزیر تکبّر از وجودش رخت بر میبندد.گناه قلبی و باطنی عبارتند از:
ریاکاری،کینه،حسد،عجب و خودپسندی،دورویی و غیره.
مطلب دوم این که عالم میداند تکبّر تنها شایستۀ خداوند سبحان است و هرگاه تکبّر ورزد در پیشگاه خدا مورد خشم واقع میشود و خدا دوست دارد که عالم تواضع کند و به او فرموده است:«ای عالم،تا زمانی در پیشگاه من ارزش داری که برای خود ارجی قائل نباشی.پس اگر برای خود ارجی قائل شوی در پیشگاه من ارجی نخواهی داشت.» بنابراین ناگزیر باید خود را مکلف سازد که آنچه مولایش دوست دارد از او سر بزند و این امر تکبّر را از دلش میزداید اگر چه یقین دارد که مثلا گناهی ندارد،اگر چنین یقینی قابل تصور باشد؛و به این وسیله تکبّر از پیامبران برطرف شد،چرا که آنها میدانستند هر که با خدا در ردای بزرگی بستیزد خدا او را درهم بشکند و خدا به آنان امر کرده که خود را کوچک بشمارند تا جایگاه بزرگی در پیشگاه خدا داشته باشند.این کار نیز از اموری است که انسان را ناگزیر به تواضع وامیدارد.
اگر کسی بگوید:چگونه عالم در برابر فاسقی که آشکارا فسق میکند یا در مقابل بدعتگذار تواضع کند و چگونه خود را پستتر از آنها بداند در حالی که وی عالمی عابد است؟و چطور فضیلت علم و عبادت را در پیشگاه خدا نادیده بگیرد؟و چگونه
ص:372
خطور خطر علم به قلبش او را بینیاز کند در حالی که میداند خطر فاسق و بدعتگذار بیشتر است؟ باید دانست که این کار با اندیشیدن در خطر فرجام[کار]ممکن میشود،بلکه اگر به کافری بنگرد برایش ممکن نمیشود که بر او تکبّر ورزد،زیرا امکان دارد که کافر مسلمان شود و عاقبت او به ایمان ختم گردد و این عالم گمراه شود و فرجام او به کفر انجامد.بزرگ آن کسی است که در آخرت نزد خدا بزرگ است و سگ و خوک والاترند از کسی که در نظر خدا دوزخی است ولی خود او نمیداند.بنابراین فرجامها از بندگان پوشیده است و خردمند فقط به فرجام و عاقبت میاندیشد و طلب تمام فضیلتها در دنیا برای عاقبت است؛در این صورت بر بنده لازم است که بر هیچ کس تکبّر نکند،بلکه اگر به جاهلی بنگرد بگوید:او از روی نادانی معصیت خدا کرده است و من از روی آگاهی.
پس چگونه من مانند او خواهم بود؟و اگر به عالمی بنگرد میگوید:او چیزی را میداند که من نمیدانم پس چگونه من مانند اویم،و اگر به کسی بنگرد که عمرش از او بیشتر است میگوید:این پیش از من عبادت خدا کرده،پس چگونه من مانند اویم،و اگر به کوچکتر از خود[از نظر سنّی]بنگرد بگوید:من پیش از او معصیت خدا کردهام پس چگونه من مانند اویم و اگر به بدعتگذار یا کافری بنگرد بگوید:چه میدانم شاید سرانجام مسلمان شود و من چون او کافر شوم.بنابراین ادامۀ هدایت در اختیار من نیست، چنان که شروعش در اختیار من نبود.از این رو با نگرش در پایان و عاقبت کار میتواند تکبّر را از خودش دور سازد و تمام این موارد بستگی به آن دارد که بداند کمال در خوشبختی اخروی و نزدیکی به خداست نه در نعمتهای ظاهری و بیدوام دنیا،و بجانم که این خطر میان تکبّرکننده و شخص مورد تکبّر مشترک است ولی بر هر کدام سزاوار است که تمام همتش را صرف خود سازد و دل را به ترس از فرجام خویش مشغول دارد نه این که سرگرم ترس دیگران شود،زیرا کسی که نسبت به دیگران مهربان و دلسوز
ص:373
است[به سبب علاقۀ به هدایت شدن دیگران و پندپذیری آنها]به سوءظن حریص است [به دیگران بدبین میشود]و هر انسانی باید برای خودش بیشتر دلسوز و مهربان باشد.
پس هرگاه گروهی به گناهی زندانی شوند و به گردن زدن ترسانده شوند پراکنده نمیشوند تا بعضی از آنها بر بعضی تکبّر کنند،اگر چه خطر شامل همۀ آنها شود،زیرا توجّه هر کسی به خویشتن خویش او را از توجّه به دیگران باز میدارد تا آنجا که هر کدامشان به تنهایی گرفتار مصیبت و خطر خودش است.
اگر کسی بگوید:پس چگونه برای خدا دشمن بدعتگذار و فاسق نمیشویم،در حالی به دشمنی با آنها مأموریم و علاوه بر آن نسبت به آنها تواضع میکنیم؟در حالی که جمع میان این دو کار نوعی تناقض است؟ باید دانست این امری است که بر بیشتر مردم مشتبه میشود؛زیرا خشم انسان برای خدا،زشت شمردن بدعت و فسق را با تکبّر و مباهات به علم و دینداری در هم میآمیزد.
پس چه بسا عابد نادان و عالم مغروری که هرگاه ببیند فاسقی در کنارش نشسته بر اثر تکبّری که در نفس او نهفته است از او بدش بیاید و از او دوری جوید،در حالی که میپندارد برای خدا غضب کرده است،چنان که برای عابد بنی اسرائیل با قمارباز بنی اسرائیل اتّفاق افتاد،به این دلیل که بد بودن تکبّر بر شخص مطیع آشکار است و پرهیز از آن ممکن ولی تکبّر بر فاسق و بدعتگذار به غضب کردن برای خدا شبیه است و آن خوب است،زیرا شخص خشمگین نیز بر کسی که بر او غضب کرده تکبّر میورزد و شخص متکبّر هم غضب میکند و غضب یکی از آنها موجب دیگری میشود و هر دو به هم در میآمیزند و اشتباه میشود و جز انسانهای موفّق کسی آنها را از یکدیگر باز نمیشناسد،و آنچه تو را از این اشتباه و در آمیختن رها میسازد این است که هرگاه بدعتگذار یا فاسق را دیدی و امر به معروف و نهی از منکر کردی سه مقوله بر قلبت بگذرد:
ص:374
1-به گناهان گذشتهات توجّه کنی تا در این حالت در چشم خودت کمارج شوی.
2-به امتیاز دانش و اعتقاد درست و عمل صالحی که داری از آن نظر که نعمتی از سوی خدا بر تو است توجّه کنی،پس نعمت از خداست نه از تو و نعمت را از خدا بدانی تا خودپسند نشوی و هرگاه خودپسند نشوی تکبّر نخواهی ورزید.
3-در نامعلوم بودن سرانجام کار خود بیندیشی که گاه به خوبی پایان مییابد و گاه به بدی تا ترس از فرجام،تو را از تکبّر کردن باز دارد.
اگر کسی بگوید:چگونه انسان با این احوال غضب کند؟میگوییم:به خاطر مولا و سرورت غضب میکنی زیرا به تو دستور داده که غضب کنی،اما نه برای خودت و در غضب خود نفس خویش را نجات یافته و رفیقت را هلاک شونده نمیداند،بلکه ترس تو بر خودت به خاطر آن که خدا از گناهان پنهانت آگاه است بیشتر از ترسی است که بر رفیقت داری،با توجه به این که از فرجام کارت خبر نداری.با مثالی تو را از این مطلب آگاه میسازیم تا بدانی که لازم نیست در خشم کردن برای خدا بر شخص مورد غضب تکبّر ورزی و ارزش خود را بالاتر از او بدانی.
میگوییم:هرگاه برای شاه غلامی و فرزندی باشد که نور چشم اوست و غلام را بر فرزند خود مأمور کند تا مراقب او باشد و به غلام امر کند که هرگاه فرزند بیادبی کند او را کتک بزند و فرزند سرگرم کاری شود که شایستۀ او نیست و غلام بر او غضب کند،پس اگر غلام مطیع و دوستدار مولای خود باشد،هرگاه از فرزند شاه بیادبی مشاهده کند چارهای جز خشم گرفتن بر فرزند نخواهد داشت و خشم غلام به خاطر مولایش است و میخواهد با اطاعت از فرمان مولا به او نزدیک شود،و نیز از فرزند شاه کار زشتی سر زده که مولا بدش میآید پس غلام،او را میزند و بر او خشم میگیرد،بیآن که بر او تکبّر ورزد،بلکه نسبت به فرزند متواضع است و ارزش فرزند را در نزد مولایش بالاتر از ارزش خود میداند،زیرا فرزند ناگزیر عزیزتر از غلام است،در این صورت در غضب
ص:375
کردن تکبّر ورزیدن و تواضع نکردن ضرورتی ندارد،همچنین میتوانی به بدعتگذار و فاسق بنگری به این گمان که بسا ارزش آنها در پیشگاه خدا در آخرت بیشتر باشد سبب فرجام نیکی که قبلا در ازل بر ایشان معین شده و عاقبت بدی که در ازل برای تو معیّن شده و تو از آن بیخبری و با این حال به خاطر دوست داشتن مولایت و به امر او[به آن دو]خشم میگیری،هرگاه کاری انجام شود که مولا را بد آید با تواضع کردن به کسی که ممکن است در پیشگاه خدا در آخرت مقربتر از تو باشد؛بعضی از علمای زیرک چنین هستند و بیم و تواضع دارند،اما شخص مغرور تکبّر میورزد و به خود بیش از دیگران امید دارد با این که از فرجام بیخبر است و این کمال خودخواهی است.این است راه تواضع کردن برای کسی که معصیت خدا کرده یا معتقد به بدعت است با خشم گرفتن بر او و پرهیز از وی به حکم امر مولا.
عامل هفتم تکبّر کردن به دینداری و عبادت است و آن نیز برای عابدان بلای بزرگی است و راه دفع آن بلا آن است که قلب خود را به تواضع در برابر دیگر بندگان ملزم سازد و بداند که شایسته نیست بر کسی که در علم بر او مقدّم است به هر صورت که باشد تکبّر ورزد،چرا که از فضیلت علم آگاه میباشد و خدای متعال فرموده است: هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ . (1)و رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«برتری عالم بر عابد مانند برتری من بر فروترین مرد از یارانم است؛ (2)و دیگر آیات و روایاتی که در فضیلت عالم وارد شده است.
اگر عابد بگوید:این فضیلت برای عالمی است که به علم خود عمل کند و این عالم گنهکاری است در پاسخ به او گفته میشود:مگر نمیدانی که نیکیها،بدیها و گناهان را از بین میبرد و چنان که علم ممکن است حجتی بر عالم باشد،ممکن است
ص:376
وسیله و کفارۀ گناهانش باشد و هر یک از آن دو ممکن است؛و روایاتی رسیده که شاهد بر این مدّعاست و هرگاه بر این مطلب آگاه نباشد برای او جائز نیست عالمی را کوچک شمارد بلکه واجب است در برابر او تواضع کند.
اگر کسی بگوید:در صورت صحیح بودن این سخن سزاوار است عالم خود را بالاتر از عابد بداند زیرا پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرموده:«برتری عالم بر عابد مانند برتری من بر فروترین مرد از اصحابم است.» باید دانست که این امر ممکن است در صورتی که عالم از فرجام کارش آگاه باشد در حالی که پایان کار مشکوک است.پس احتمال میرود بگونهای بمیرد که حال او بدتر از حال جاهل فاسق باشد به خاطر یک گناهی که آن را سبک میشمرده است در حالی که در پیشگاه خدا آن گناه بزرگ است و به وسیلۀ آن گناه مورد خشم خدا قرار گرفته است و هرگاه چنین کاری ممکن باشد[عالم]از خویشتن بیمناک است.در این صورت عالم و عابد هر دو بر خویشتن بیم دارند و هر یک موظف به کار خودش است نه به کار دیگری.پس سزاوار است که نسبت به خودش ترسش غالب باشد و نسبت به دیگری امیدش،و این حالت به هر حال او را از تکبّر باز میدارد،این بود حال عابد با عالم اما حال عابد با غیر عالم،غیر عالمان نسبت به عابد دو دسته میشوند:آنها که عملشان پوشیده و پنهان است و آنها که عملشان آشکار است.پس سزاوار است بر کسی که عملش پوشیده است تکبّر نکند شاید گناهش از او کمتر و عبادتش بیشتر باشد و خدا وی را بیشتر از او دوست بدارد.اما آن که عملش آشکار است،اگر گناهانش آن اندازه آشکار نشود که از گناهان تو در تمام عمرت بیشتر باشد نباید بر او تکبّر کنی و نمیتوانی بگویی گناه او بیشتر از من است،زیرا نمیتوانی گناهان خود و گناهان دیگران را در تمام عمر محاسبه کنی تا کم و زیاد آن را بدانی.آری میتوان فهمید که گناهان او بزرگتر است یا نه،و آن در صورتی است که آدمکشی و میگساری و زنا از او مشاهده کنی و[خود
ص:377
چنین گناهانی نداشته باشی]با این حال نیز نباید بر او تکبّر کنی،زیرا گناهان دلها از قبیل تکبّر و حسد و ریا و کینه و اعتقاد باطل و وسوسه در صفات خدا و خیال اشتباه در خدا، تمام اینها در نزد خدا از گناهان بزرگ است،و بسا که در دلت گناهان پنهانی روی دهد که با آن در پیشگاه خدا مورد خشم واقع شوی در حالی که برای شخص متظاهر به فسق عبادتهای قلبی از قبیل دوستی خدا و اخلاص،ترس و تعظیم[خدا]روی دهد که در تو نیست و با آن عبادتها گناهانش بخشوده شود و روز قیامت که پرده کنار رود او را به درجاتی بالاتر از خود ببینی،و این ممکن است و امر ممکنی که برای تو بعید به نظر میرسد سزاوار است نزد تو بعید نیاید و اگر دلسوز خودت هستی به آنچه برای دیگری ممکن است نیندیش بلکه به چیزی بیندیش که دربارۀ خودت بیم آن میرود،زیرا گناه کسی را بر دیگری ننهند و عذاب دیگری عذاب تو را سبک نمیکند و هرگاه به این خطر بیندیشی تو را از تکبّر و برتر دیدن خود از دیگران باز میدارد.وهب بن منبه گفته است:
عقل هیچ بندهای کامل نمیشود،مگر در او ده خصلت باشد.پس نه خصلت را شمرد تا به دهمی رسید.سپس گفت:دهمی چه دهمی به وسیلۀ آن بلند آوازه شود و سروری یابد[و آن]این است که تمام مردم را بهتر از خود بداند و مردم در نزد او دو گروهند:
گروهی بهتر و برتر از اویند و گروهی بدتر و پستتر از او هستند و او به دل نسبت به هر دو گروه تواضع میکند.اگر کسی را که بهتر از او ببیند شادمان میشود و آرزو میکند که به او بپیوندد؛و اگر کسی را که بدتر از اوست ببیند میگوید:شاید این شخص نجات یابد و من هلاک شوم و او را بدتر از خودش نمیداند در حالی که از فرجام خود میترسد،و میگوید:شاید این فرد در باطن نیکوکار باشد و آن برای او بهتر باشد،و نمیدانم شاید میان خود و خدا اخلاقی پسندیده داشته باشد.پس خدا او را بیامرزد و توبهاش را بپذیرد و کارش به بهترین اعمال ختم شود ولی نیکی من آشکار است و آن برایم بد است به بندگی و عبادت ظاهری خودم مطمئن نیستم شاید آفتهایی به آن راه یافته و آن را نابود
ص:378
ساخته باشد.سپس میگوید:در این هنگام است که(این شخص)عقلش کامل میشود و بر اهل زمان خود سروری مییابد.این بود سخن(وهب بن منبّه)،خلاصه کسی که جائز بداند در پیشگاه خدا شقّی باشد و در حکم ازلی الهی از پیش به شقاوت او حکم شده باشد به هیچ وجه راهی برای تکبّر کردن وی باقی نخواهد بود،آری هرگاه ترس بر او غالب باشد هر کسی را بهتر از خود میداند و این صفت خود،فضیلت است،چنان که روایت شده عابدی به کوهی پناه برد.پس در خواب به او گفته شد:نزد فلان کفّاش برو و از او تقاضا کن برایت دعا کند.پس نزد کفّاش آمده و از عملش پرسید.کفاش به او خبر داد که روز روزه میگیرد و مالی به دست میآورد و بعضی از آن را صدقه میدهد و با بعضی عائلهاش را روزی میدهد.پس عابد برگشت در حالی که میگفت:این کار خوبی است ولی مانند کسی نیست که برای بندگی خدا تمام وقت آسوده است.پس دوباره در خواب کسی نزد او آمد و به او گفته شد:نزد کفاش برو و به او بگو:این زردی چهرهات بر اثر چیست؟پس آمد و از او پرسید،کفّاش به او گفت:هیچ یک از مردم را ندیدم،جز آن که به دلم گذشت که او اهل نجات است و من اهل هلاکت.پس عابد گفت:به وسیلۀ این(بیم داشتن از عاقبت)زرد رنگ است.
آنچه بر فضیلت این خصلت دلالت دارد آیه: وَ الَّذِینَ یُؤْتُونَ ما آتَوْا وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ . (1)یعنی عبادات را انجام داده در حالی که سخت از قبول شدنش ترسانند.
خداوند فرمود: إِنَّ الَّذِینَ هُمْ مِنْ خَشْیَةِ رَبِّهِمْ مُشْفِقُونَ . (2)
خداوند فرمود: إِنّا کُنّا قَبْلُ فِی أَهْلِنا مُشْفِقِینَ ؛ (3)و خداوند فرشتگان را که از گناهان منزّهند و با جدّیت بر عبادات مواظبت میکنند به مهربانی توصیف کرده و فرموده است:
ص:379
یُسَبِّحُونَ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ لا یَفْتُرُونَ ، (1)وَ هُمْ مِنْ خَشْیَتِهِ مُشْفِقُونَ . (2)پس هرگاه ترس و پرهیز از آنچه در حکم ازلی پروردگار گذشته و هنگام پایان اجل کشف میشود، برطرف گردد،در امان بودن از مکر خدا بر او غالب آید و آن موجب تکبّر و هلاکت میشود.بنابراین تکبّر دلیل ایمن بودن و ایمن بودن هلاککننده است،و تواضع دلیل بیم است و سعادت آفرین.در این صورت آنچه عابد با پنهان ساختن تکبّر و کوچک شمردن مردم و نگریستن به آنها با چشم حقارت،تباه میکند بیشتر از آن چیزی است که با اعمال ظاهر خود اصلاح میکند.این است آگاهیهایی که تنها به وسیلۀ آنها بیماری تکبّر از دل زدوده میشود،جز این که نفس پس از این شناخت گاه تواضع را پنهان میدارد و مدّعی است که از تکبّر بدور است در حالی که دروغگوست و هرگاه حادثهای روی دهد نفس به طبیعت خود برمیگردد و وعدهاش را از یاد میبرد؛از این رو شایسته نیست که به شناخت تنها اکتفا کند بلکه سزاوار است که شناخت را با عمل کامل کرده و نفس خود را با اعمال متواضعان در مواقعی که تکبّر از نفس به هیجان میآید،بیازماید و شرح آن این است که نفس را به پنج امتحان بیازماید که دلیل بر بیرون آمدن آن چیزی است(تکبّر)که در دل است اگر چه امتحانها بسیار است.
(1)این است که وقتی با یکی از همگنان خود در مسألهای بحث میکند، اگر حقّی بر زبان رفیقش جاری شود،بر او گران آید که آن را بپذیرد و به آن اقرار کند و مطیع شود و نیز بر او دشوار باشد که از رفیق خود به خاطر کشف حقیقت و آگاه ساختن وی سپاسگزاری کند.این حالت دلیل است بر این که تکبّری نهان در وجود او هست و باید در آن مورد از خدا بپرهیزد و به درمان خود مشغول شود؛و از لحاظ اعتقادی باید پستی نفس خود و خطر فرجام را یاد کند و بداند که تکبّر فقط لایق ذات پروردگار است
ص:380
و از لحاظ عملی باید نفس خود را به کارهایی مکلّف سازد که بر او دشوار است؛مانند اقرار کردن به حقّ؛پس زبان را به ستایش بگشاید و به ناتوانی خود اقرار کند و از کسی که حقّ را اظهار کرده و از او استفاده برده سپاسگزاری کند و بگوید:به چه نکتۀ خوبی دست یافتی در حالی که من از آن غافل بودم،خدایت جزای خیر دهد،چنان که مرا از آن آگاه ساختی.پس حکمت گمشدۀ مؤمن است و هرگاه آن را بیابد شایسته است از کسی که او را به حق راهنمایی کرده شکر کند و هرگاه چند بار پیاپی بر این کار مواظبت کند برایش طبیعت میشود و سنگینی حق از قلبش ساقط شده و قبول حق برایش گوارا میشود و هرگاه ستایش بر صفات موجود در همگنانش بر او دشوار آید در او تکبّر موجود است پس اگر این کار در خلوت بر او دشوار نیست و در حضور دیگران سنگین است در او تکبّر نیست بلکه ریا هست،و باید ریا را درمان کند به دارویی که نقل کردیم؛یعنی از مردم قطع طمع کند و به قلب تذکّر دهد که بهرهاش در کمال ذاتی خود او و در نزد خداست نه در نزد مردم،و دیگر داروهای ریاکاری را به کار گیرد و اگر این کار (قبول حق)در خلوت و جلوت بر او دشوار میآید در او هم تکبّر وجود دارد و هم ریا و رهایی از یکی به حال او نفعی ندارد تا از دوّمی رها نشود،و باید هر دو بیماری را درمان کند،چرا که هر دو از هلاککنندههاست.
(1):این است که با همگنان در مجالس جمع شود و آنها را بر خود مقدّم بدارد،پشت سر آنها راه برود و در مجلس پایینتر از آنها بنشیند،پس اگر این عمل بر او دشوار آید متکبّر است و لازم است با زحمت بر آن مواظبت کند تا دشواری کار از او زائل شود و بدان وسیله تکبّرش از بین برود.اینجاست که شیطان آدمی را فریب میدهد به این که انسان در کفش کن مجلس بنشیند یا میان خود و همگنان بعضی فرومایگان را قرار دهد و گمان کند این عمل تواضع است،در حالی که عین تکبّرش چرا که این عمل بر نفس متکبّران آسان مینماید،چون موجب میشود دیگران خیال کنند اینان جایی را
ص:381
که شایستۀ آنها بوده رها کردهاند،حال آن که دو بار تکبّر کرده یکی با ایجاد توهّم در دیگران و دیگری با اظهار کردن تواضع،بلکه شایسته آن است که همگنان خود را مقدّم بدارد و پایینتر از آنها بنشیند و تا کفش کن هم از آنها پایینتر نرود،این عملی است که پلیدی تکبّر را از دل او میزداید.
(1):این است که دعوت شخص فقیر را اجابت کند و برای نیاز دوستان و خویشان به بازار برود.اگر این عمل بر او سخت آید متکبّر است،چرا که این کارها(رفع نیاز دیگران)از کرامتهای اخلاقی است و بسیار ثواب دارد و گریز نفس از آنها فقط از پلیدی باطن سرچشمه میگیرد و باید با مواظبت کردن بر این کار و با یادآوری تمام آگاهیهای یاد شده که تکبّر را میزداید،مرض تکبّر را از خود دور کند.
(2):این است که آنچه مورد نیاز خود و خانواده و رفقایش است از بازار به خانه ببرد و اگر نفس وی از آن کار خودداری کند دچار تکبّر یا ریا خواهد بود.
پس اگر در صورت خلوت بودن راه این کار بر او دشوار آید تکبّر است و اگر در وقتی که مردم میبینند بر او دشوار آید ریا میباشد،تمام این امور از بیماریهای دل است که اگر درمان نکند به هلاکتش میانجامد.
میگویم:هر ریایی نکوهیده نیست،بلکه گاهی مستحبّ و حتّی واجب است،زیرا بر مؤمن واجب است آبروی خود را حفظ کند و کاری که برایش عیب است انجام ندهد پس بر جوانمردان سزاوار نیست شخصا در حضور مردم کارهای پست انجام دهند،اگر چه در خلوت برایشان جائز است.البتّه این کار با توجّه به اختلاف زمانی و مکانی و شهرها و شخصها متفاوت است و ناگزیر باید آن(شرائط)را مراعات کرد.
در کافی (1)از حضرت صادق(علیه السلام)روایت شده که به مردی از اهالی مدینه نگریست که برای عائلهاش چیزی خریده بود و شخصا آن را حمل میکرد،و چون آن مرد حضرت
ص:382
1) (160) همان مأخذ،ج 2،ص 123،به شمارۀ 10.
را دید شرمنده شد.پس حضرت به او فرمود:«این جنس را برای عائلهات خریدهای و برایشان میبری،به خدا اگر اهل مدینه نبودند(مرا نمیدیدند)دوست داشتم که برای عائلهام چیزی بخرم و شخصا برایشان ببرم.»مقصود حضرت این است که اگر از ترس عیبجویی مردم نبود(چنین کاری میکردم)با این که جدّش امیر المؤمنین(علیه السلام)همین کار را میکرد؛چون در زمان آن حضرت این کار را بر او عیب نمیشمردند و در مقامی که داشت برایش جائز بود آن کار را بکند و برای حضرت منقبتی بود و درسی برای دیگران.
غزّالی گوید:مردم به درمان دلها اهمیّت نداده و به درمان بدنها پرداختهاند با این که بدنها ناگزیر محکوم به مرگند و دلها به سعادت نمیرسند،جز با سالم بودن آنها؛زیرا خدای متعال فرمود: إِلاّ مَنْ أَتَی اللّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ . (1)
از عبد اللّه بن سلام روایت شده است که پشتۀ هیزمی را بر پشت خویش میکشید.
پس به او گفتند:ای ابو یوسف در میان چاکران و فرزندانت کسانی هستند که این کار را انجام دهند،گفت:آری ولی خواستم نفسم را بیازمایم که آیا از این کار بدش میآید.
پس عبد اللّه فقط به تصمیم بر ترک ننگ و عار را اکتفا نکرد بلکه آن را آزمود که ببیند راست است یا دروغ.در حدیث است:«هر کسی میوه یا چیزی را حمل کند از تکبّر بدور است.» (2)
(1):این است که لباسهای کهنه بپوشد،چرا که دوری کردن نفس از این کار در حضور مردم ریا و در خلوت تکبّر است.پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«کسی که بر دست شتر ریسمان ببندد و جامۀ پشمین بپوشد از تکبّر بدور است.» (3)
ص:383
1) (161) شعراء/90:مگر کسی که با قلب سلیم به پیشگاه خدا آید.
2) (162) این حدیث را بیهقی در شعب الایمان از حدیث ابو امام به سندی ضعیف روایت کرده چنان که در جامع الصغیر است و در عبارت آن«من حمل سلعته»دارد.
3) (163) این حدیث را بیهقی در الشعب از حدیث ابو هریره با زیارتی که دارد روایت کرده و در سند آن ابو القاسم یعمری هست که به راستی ضعیف است چنان که در المغنی آمده است.
همچنین فرمود(صلی الله علیه و آله):«من بندهای هستم،روی زمین غذا میخورم،جامۀ پشمین میپوشم و بر دست شتر ریسمان میبندم؛(در هنگام غذا خوردن)انگشتانم را میلیسم و دعوت برده را میپذیرم و هر که از سنّت من روی بگرداند از من نیست.» (1)این مواردی است که ریا و تکبّر در آن جمع میشود و موردی که مخصوص به حضور مردم است ریا و آنچه مخصوص به خلوت است تکبّر میباشد.پس آدمی باید آن را بشناسد چرا که هر کس شرّ را نشناسد از آن پرهیز نمیکند و هر کس مرض را احساس نکند به درمانش نمیپردازد.
(1)باید دانست که خوی تواضع مانند دیگر خویها دو طرف و یک واسطه دارد؛طرفی که به فزونی مایل میشود تکبّر نام دارد و طرفی که با کاستی تمایل دارد پستی و خواری نامیده میشود و آن حدّ وسط و میانگین تواضع نام دارد و آنچه ستوده است تواضعی است که همراه با خواری و پستی نباشد،چرا که هر دو طرف میانی کارها نکوهیده است و محبوبترین کارها در پیشگاه خدای متعال حدّ وسط آنهاست.پس کسی که بر همگنان خود مقدّم میشود متکبّر است و هر کس بر همگنان مؤخّر میشود متواضع است،یعنی مقداری از آنچه را استحقاق داشته کنار گذاشته است.اگر کفّاشی بر شخص عالمی وارد شود و عالم کنار برود و او را در جای خود بنشاند آنگاه پیش برود و کفش او را جفت کند و تا در منزل پشت سر او برود،خود را به خواری انداخته است و این کار نیز ناستوده است،بلکه در نزد خدا عدالت ستوده است و آن دادن حق هر صاحب حقّی است.پس (بر عالم)شایسته است که برای همگنان خویش یا کسی که درجهاش به او نزدیک است
ص:384
1) (164) مضمونی است که از چند حدیث گرفته شده و یک حدیث نیست،به سنن ابن ماجه و دیگر کتابها، باب تکبّر و باب زهد،رجوع کنید و در کتاب اخلاق النّبوه گذشت.
چنین تواضعی روا دارد.امّا تواضعی که عالم برای بازاری میکند آن است که برایش بپاخیزد و در سخن گفتن خوشرو باشد و در سؤال و اجابت دعوت او و سعی در حاجت وی و نظایر آن مدارا کند؛خود را بهتر از او نداند،بلکه بر نفس خویش بیشتر از دیگران بیم داشته باشد و دیگران را کوچک نشمارد و تحقیر نکند،در صورتی که از فرجام کار خود و دیگری آگاه نیست.در این صورت راه او در به دست آوردن تواضع این است برای همگنان خود و کسانی که پایینتر از آنها هستند تواضع کند تا تواضع ستوده در عادتهای نیک بر او آسان شود و تکبّرش از بین برود.پس اگر این رفتار بر او آسان باشد خوی تواضع برایش حاصل شده است و اگر این رفتار بر او دشوار میآید و در عین حال آن را انجام میدهد خود را به تواضع واداشته و متواضع نیست،بلکه اخلاق آن است که به آسانی و بدون سختی و تفکّر از انسان سر بزند،پس اگر تواضع بر او آسان آید و بگونهای شود که رعایت مقدار و ارج خویش بر او سخت آید تا آنجا که به چاپلوسی و خواری گراید به طرف نقصان(صفت تواضع)رفته است و باید نفس خود را والا بداند -مؤمن نباید خود را خوار سازد-تا به حدّ وسطی که همان صراط مستقیم است برگردد و این کار در خوی تواضع و دیگر خویها مشکل است و متمایل شدن از حدّ وسط به طرف نقصان که تملّق و چاپلوسی است آسانتر از تمایل به طرف فزونی به تکبّر کردن است، چنان تمایل به طرف تبذیر در مال در نزد مردم ستودهتر از تمایل به طرف بخل است، بنابراین تبذیر بسیار در مال و بخل فراوان هر دو نکوهیدهاند و یکی از آنها زشتتر از دیگری است.همچنین تکبّر زیاد و تواضع فراوان هر دو نکوهیدهاند و یکی از دیگری زشتتر است و آنچه بطور کلی ستوده است همان عدالت و نهادن هر چیزی در جای خود و به صورتی است که واجب است و در شرع و عادت معروف میباشد،و در توضیح خوی تکبّر به همین مقدار اکتفا میکنیم.
ص:385
(1)در این بخش نکوهیده بودن عجب و آفت آن،و حقیقت عجب و برتر دانستن خود و حدّ آن دو،و درمان اجمالی عجب،و اقسام آنچه بدان عجب میشود و شرح درمان آن بیان میشود.
(2)باید دانست که عجب در قرآن و سنّت محمد(صلی الله علیه و آله)نکوهیده است.خدای متعال میفرماید: وَ یَوْمَ حُنَیْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْکُمْ کَثْرَتُکُمْ . (1)خداوند این سخن را در مقام انکار فرموده است.
خدای متعال میفرماید: وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللّهِ فَأَتاهُمُ اللّهُ مِنْ حَیْثُ لَمْ یَحْتَسِبُوا (2)پس خداوند اعجاب کفّار به شوکتها و دژهایشان را رد کرده است.
خداوند فرمود: وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً (3)این آیه نیز به عجب در عمل بر میگردد و گاه آدمی به عمل عجب میکند که در آن خطاکار است،همچنان که به عملی که در آن بر حقّ است عجب میکند.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«سه چیز هلاککننده است:بخل آزمندانهای که اطاعت شود و خواهش نفسانی که پیروی شود و خودپسندی (4).» پیامبر(صلی الله علیه و آله)آنگاه که فرجام کار این امّت را بیان میکرد به ابو ثعلبه،فرمود:
ص:386
1) (165) توبه/26:و در روز حنین(نیز یاری نمود)در آن هنگام که فزونی جمعیت دشمن شما را به اعجاب آورده بود.
2) (166) حشر/2:و خودشان نیز گمان میکردند که دژهای محکمشان آنها را از عذاب الهی مانع میشود امّا خداوند از آنجا که گمان نمیکردند به سراغشان آمد.
3) (167) کهف/104:و با این حال گمان میکنند کار نیک انجام میدهند.(شمارۀ آیۀ 14 کهف اشتباه است.-م.)
4) (168) پیش از این گذشت که بیهقی آن را در الشعب روایت کرده است.
«هرگاه دیدی از بخل آزمندانهای اطاعت شده و نیز از خواهشهای نفسانی پیروی شده و دیدی هر صاحبرایی رأی خود را میپسندد،پس مراقبت خودت باش (1).» پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«اگر گناه نکنید بر شما چیزی که بزرگتر از گناه است خائفم؛ خودپسندی،خودپسندی (2).» ابن مسعود گوید:«هلاکت در دو چیز است:ناامیدی و خودپسندی.»دلیل این که دو صفت را با هم آورده این است که سعادت جز با تلاش و طلب و جدّیّت و آمادگی به دست نمیآید،و شخص ناامید نه میکوشد و نه طلب میکند و شخص خودپسند معتقد است که خوشبخت است و به مقصود خود رسیده است.بنابراین نمیکوشد،نه موجود را طلب میکند و نه محال را و خوشبختی به اعتقاد شخص خودپسند موجود و برایش حاصل است و به اعتقاد شخص ناامید خوشبختی محال است.از این رو میان آن دو صفت جمع کرده است.خدای متعال فرموده است: فَلا تُزَکُّوا أَنْفُسَکُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقی (3).
ابن جریح گوید:معنای آیه این است که هرگاه کار خیری کردی نگو من کردهام.
زید بن اسلم گوید:به نیک بودن عملی که انجام دادهاید معتقد نشوید،و معنای عجب همین است.
خدای متعال فرمود: لا تُبْطِلُوا صَدَقاتِکُمْ بِالْمَنِّ وَ الْأَذی (4)،منّت نهادن نتیجۀ بزرگ دانستن صدقه است،و بزرگ شمردن عمل عجب است،و از این مطالب آشکار
ص:387
1) (169) این حدیث را ابو داود و ابن ماجه و ترمذی روایت کردهاند و ترمذی آن را حسن دانسته و پیش از این گذشت.
2) (170) این حدیث را بزار و ابن حبان در الضعفا و بیهقی در الشعب از حدیث انس روایت کردهاند.عراقی گوید:در سند این حدیث سلام بن ابی صهبا است،بخاری گوید:حدیث منکر است.میگویم:هیتمی آن را در مجمع الزوائد نقل کرده و گفته است:بزار آن را از حدیث انس به سندی خوب روایت کرده است.
3) (171) نجم/32:پس خودستایی نکنید چرا که او پرهیزگاران را بهتر میشناسد.(شمارۀ آیۀ 34 نجم اشتباه است.-م.)
4) (172) بقره/263:(ای مؤمنان)بخششهای خود را با منّت و آزار باطل نسازید.
میشود که به راستی،عجب نکوهیده است.
میگویم:کلینی در کافی به سندهای خود از طریق شیعه روایتی از حضرت صادق(علیه السلام)نقل کرده که فرمود:«همانا خدا میداند که گناه برای مؤمن بهتر از خودپسندی است و اگر این نبود خداوند هیچ مؤمنی را به گناه مبتلا نمیکرد.» (1)امام صادق(علیه السلام)فرمود:«هر کس عجب در دلش داخل شود به هلاکت میرسد.» (2)و نیز فرمود:«همانا مردی گناهی میکند و از آن پشیمان میشود و عملی(خیر) انجام میدهد و از آن شاد میشود.پس از آن حالتی که دارد(پشیمانی)دور میشود و اگر به همان حالتی که دارد باقی بماند برایش بهتر است که شادمان و مغرور شود»؛ (3)و نیز فرمود:«عالمی نزد عابدی رفت و به او گفت:نماز خواندنت چگونه است؟ عابد گفت:از نماز خواندن شخصی همانند من میپرسند؟!در صورتی که من از فلان زمان عبادت خدا میکنم،عالم گفت:گریه کردنت چگونه است گفت:چنان میگریم که اشکهایم جاری میشود،عالم گفت:اگر بخندی و ترسان باشی بهتر است از این که بگریی و به خود ببالی و هر که به خود ببالد چیزی از عملش بالا نمیرود(قبول نمیشود).» (4)امام باقر یا امام صادق(علیه السلام)فرمود:«دو مرد وارد مسجد شدند که یکی عابد و دیگری فاسق بود؛و از مسجد بیرون رفتند،در حالی که فاسق مؤمن (5)راستین شده بود و عابد،فاسق.و دلیلش این است که عابد وارد مسجد میشود در حالی که به عبادت خود میبالد و فکرش به بسیاری عبادتش میباشد ولی فکر فاسق در نکوهش(خود)بر فسقش میباشد و راجع به گناهانی که کرده از خدا آمرزش میخواهد.»
ص:388
از امام صادق(علیه السلام)روایت است که رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«زمانی موسی(علیه السلام) نشسته بود ناگهان شیطان به او روی آورد و کلاه دراز و رنگارنگی بر سر داشت،و چون به موسی(علیه السلام)نزدیک شد کلاهش را برداشت و در خدمت موسی ایستاد و به او سلام کرد.
موسی گفت:کیستی؟گفت:شیطانم.
موسی گفت:شیطان تویی؟!خدا تو را به ما و به هیچ کسی نزدیک نکند شیطان گفت:من آمدهام به خاطر مقامی که در پیشگاه خدا داری بر تو سلام کنم.موسی(علیه السلام)به او فرمود:این کلاه چیست؟گفت:با این کلاه دل آدمیزاد را میربایم.موسی گفت:به من خبر بده از گناهی که چون آدمیزاد مرتکب شود بر او مسلّط میشوی؟شیطان گفت:
هنگامی که آدمی دچار خودبینی شود و عملش را بزرگ شمرد و گناهش در نظرش کوچک شود.» (1)امام صادق(علیه السلام)فرمود:خداوند به داود(علیه السلام)فرمود:«ای داود!گنهکاران را مژده بده و صدّیقان را بترسان.داود عرض کرد:چگونه گنهکاران را مژده دهم و صدّیقان را بترسانم!فرمود:ای داود!به گنهکاران مژده بده که من توبه را میپذیرم و گناه را میبخشم و صدّیقان را بترسان که به اعمال خویش عجب نکنند،زیرا بندهای نیست که او را به پای حساب بکشم،جز آن که هلاک شود.» در مصباح الشریعة (2)است که امام صادق(علیه السلام)فرمود:«بسیار شگفتی است از کسی که عمل خود را میپسندد در حالی که نمیداند فرجام کارش چه خواهد بود و هر کس به خودش و کارش عجب ورزد از راه هدایت منحرف شده است و مدّعی چیزی شده که ندارد و کسی که چیزی را به ناحق ادعا کند دروغگوست،اگر چه ادّعایش پنهان و زمانش طولانی باشد زیرا سزاوارترین کاری که نسبت به خودپسند رواست گرفتن چیزی است
ص:389
که بدان عجب کرده است تا بداند که عاجز و فقیر است و خود بر ضرر خویش شهادت دهد تا حجّت بر او مؤکّدتر باشد،چنان که خداوند نسبت به ابلیس انجام داد؛و عجب گیاهی است که دانهاش کفر و زمین آن نفاق و آب آن ستم و شاخههایش جهل و برگش گمراهی و میوهاش لعنت و مخلّد شدن در آتش است؛پس کسی که عجب را برگزیند بذر کفر افشانده و نفاق کاشته است و ناگزیر این بذر میوه و نتیجه خواهد داد.»
(1)باید دانست که آفتهای عجب آدمی را به تکبّر فرامیخواند،زیرا عجب یکی از عوامل تکبّر است چنان که پیش از این بیان کردیم.بنابراین تکبّر از عجب نشأت میگیرد و از تکبّر آفتهای بیشمار حاصل میشود.این آفتها در ارتباط با بندگان خداست،امّا عجب در ارتباط با خدا انسان را به فراموشی گناهان و سبک شمردن آنها فرامیخواند.بنابراین انسان یادآور بعضی از گناهانش نمیشود و از آنها جستجو نمیکند چون میپندارد که از جستجوی آنها بینیاز است؛در نتیجه آنها را فراموش میکند و آنچه از گناهان خود به یاد میآورد کوچک میشمارد و در جبران آنها نمیکوشد،بلکه گمان آمرزیده شدن آنها را دارد.امّا عبادتها و اعمال را بزرگ میشمارد و به آن میبالد و بر انجام آن بر خدا منّت مینهد،و نعمت خدا را که به او قدرت و توفیق عبادت داده است فراموش میکند.سپس هرگاه به عباداتش عجب کند آفتهایش را نمیبیند،و هر کس آفتهای اعمال خود را جستجو نکند بیشتر سعی او تباه خواهد شد،زیرا هرگاه اعمال ظاهری خالص و از آلودگیها پاک نشود کمتر سودمند خواهد بود،و تنها کسی در اعمال خود جستجو میکند که ترس و بیم بر او غالب باشد نه عجب و خودپسندی،و شخص خودپسند به خود و پروردگارش فریفته شده و از مکر و عذاب خدا ایمن میشود و میپندارد که در پیشگاه خدا جایی دارد و در برابر اعمالش که نعمت و بخششی از نعمتها
ص:390
و بخششهای خداست،در نزد خدا حقّی دارد،و عجب او را وامیدارد که خود را بستاید، و اگر رأی و علم و عقل خود را بپسندد از استفاده کردن و مشورت با دیگران و پرسیدن باز میماند و مستبدّ و خودرأی میشود و از داناتر از خود نمیپرسد،و بسا که به رأی نادرستی که به ذهنش خطور کرده عجب ورزد و شادمان شود که این یکی از اموری است که تنها به ذهن او خطور کرده و به آنچه به ذهن دیگران خطور میکند شاد نمیشود.پس به رأی خود اصرار میورزد و نصیحت خیرخواه و پند پنددهندهای را نمیشنود بلکه به دیگران به چشم نادان مینگرد و بر اشتباه خود پافشاری میکند،پس اگر رأی او مربوط به امور دنیوی باشد بر آن تأکید میکند و اگر در امر دینی بهویژه مربوط به اصول عقاید باشد موجب هلاکتش میشود؛ولی اگر نفس خویش را متّهم سازد و به رأی خود اعتماد نکند و از نور قرآن کسب فیض کند و از علمای دین کمک بگیرد،و بر فراگیری علم و مواظبت کند و از اهل بینش بپرسد،البتّه این روش او را به حقّ میرساند.
پس این(خود رأیی)و نظایر آنها از آفتهای عجب است از این رو جزء مهلکات است و از بزرگترین آفتهایش این است که در سعی کردن سستی ورزد به این گمان که رستگار و بینیاز شده و این همان هلاکت آشکاری است که در آن تردیدی نیست.
(1)باید دانست که عجب بگونهای صورت میگیرد که ناگزیر کمال محسوب میشود و کمال نفسانی علم و عمل و مال و جز آن که در عالم است دو حالت دارد:یکی آن که عالم از زوال آن بیم داشته باشد،از تیره شدن یا از بین رفتن آن کاملا بترسد؛این عالم خودپسند نیست.دیگر این که از برطرف شدن کمال بیم نداشته باشد بلکه به آن شاد شود از آن نظر که نعمتی است خدادادی نه از آن نظر که به خود او مربوط است؛این عالم نیز خودپسند نیست.حالت سوّمی برای عالم است که عجب به شمار میآید و آن این
ص:391
است که از زوال کمال نترسد،بلکه از داشتن آن شاد و به بقای آن مطمئن باشد و شادمانیاش از آن نظر باشد که کمال،نعمت و رفعت و خیر است نه از آن نظر که نعمتی است خدادادی،پس شادمانیاش از آن نظر است که صفت او و منسوب به او و مال خود اوست نه از آن نظر که منسوب به خدا و از خداست.پس هرگاه بر قلبش غالب آید که آن کمال نعمت خداست و هرگاه بخواهد آن را میگیرد عجبش برطرف میشود.در این صورت عجب بزرگ شمردن نعمت و اعتماد به آن است با توجّه به این که از یاد ببرد که نعمت از آن نعمتدهنده یعنی خداست و اگر علاوۀ بر این،فراموشی این مطلب بر نفس او غالب شود که در پیشگاه خدا حقّی دارد و مقامی تا در برابر عمل خود انتظار داشته باشد در دنیا خدا به او کرامتی کند و بعید بداند که ناخوشایندی بدو برسد بیش از آنچه به فاسقان میرسد،این انتظار،خودپسندی به عمل نامیده میشود و گویی برای خود در برابر خدا حقّی قائل است.همچنین کسی که به دیگری چیزی میدهد و آن را بزرگ میشمارد و بر او منّت مینهد خودپسند است پس اگر او را به خدمت بگیرد و به جبر از او چیزی بخواهد یا سرپیچی او را از ادای حقوقش بعید شمارد بر او عجب کرده است.
قتاده دربارۀ آیۀ: وَ لا تَمْنُنْ تَسْتَکْثِرُ (1)گفته است یعنی به عمل خود خوشبین مباش.در حدیث است:«به راستی که نماز خودپسند از سرش بالاتر نمیرود (2)»؛و اگر بخندی و به گناهت اعتراف کنی بهتر است که بگریی و به عملت عجب ورزی؛به عمل خود نازیدن غیر از عجب است و هر کس به عمل خود بنازد خودپسند هم هست،و بسا خودپسندی که به عمل خویش ننازد،زیرا عجب با بزرگ شمردن عمل و فراموشی نعمت حاصل میشود،بیآن که انتظار پاداش عمل را داشته باشد،اما نازیدن به عمل فقط با انتظار پاداش کامل میشود.پس اگر متوقّع باشد که دعایش مستجاب شود و رد
ص:392
شدن آن را در دلش ناخوشایند بداند و از آن به شگفت آید به عمل خود مغرور است زیرا از ردّ شدن دعای فاسقان تعجّب نمیکند ولی از ردّ شدن دعای خودش تعجّب میکند.این همان عجب و غرور(تکیه داشتن بر عمل)است و آن از مقدّمات و عوامل تکبّر است.
میگویم:در کافی از علیّ بن سوید از حضرت ابو الحسن(علیه السلام)روایت شده که گوید:
از آن حضرت راجع به عجبی که عمل را تباه میکند پرسیدم،حضرت فرمود:«عجب چند درجه است از جمله این است که برای بنده عمل بدش آراسته بیاید و آن را خوب ببیند و گمان کند که کار نیکی انجام داده است و از جمله این است که بنده به پروردگار خود مؤمن باشد و بر خدا منّت نهد در حالی که خدا در مؤمن شدن وی بر او منّت دارد.» (1)
(1)باید دانست درمان هر بیماری آن است که علّت آن بیماری را در برابر ضدّش قرار دهیم؛و علّت خودپسندی نادانی محض است.بنابراین درمانش شناخت و آگاهی است که ضدّ جهل میباشد.پس باید فرض کنیم عجب در افعال اختیاری محقّق میشود؛ همانند عبادت کردن و زکات دادن و جهاد کردن و اداره کردن امور مردم و اصلاح آنها.
عجب کردن به این افعال از عجب به زیبایی و قدرت و تبار و دیگر افعال غیر اختیاری بیشتر است،زیرا انسان اینها را از ذات خود نمیداند.پس میگوییم:عجب به دینداری و تقوا و عبادت و غیره(دو صورت دارد):1-یا از آن نظر است که این صفات در او موجود است و از مجرا و جایگاه آن صفات است،2-یا از آن نظر است که آن صفات از خود اوست و بهوسیله و قدرت او انجام میشود؛پس اگر صورت اول باشد که آن اعمال از سوی دیگری است و در وجود او جریان مییابد،نادانی است زیرا محلّ در تسخیر
ص:393
1) (182) کافی،ج 2،ص 313.
دیگری است و او که جایگاه و مجرای صفات یاد شده است در ایجاد و تحصیل آن هیچ دخالتی ندارد؛بنابراین چگونه به عملی که در اختیار او نیست عجب میکند؟و اگر صورت دوم است(به قدرت و اختیار او انجام شده)باید در قدرت و اراده و اعضای آن و دیگر عواملی بیندیشد که به وسیلۀ آنها کار را تمام کرده است که از کجا به دست آورده است.پس اگر دریافت که تمام آنها نعمتی است خدادادی بیآن که از پیش حقّی بر آن داشته باشد باید اعجاب او به بخشش و کرم خدای متعالی باشد که به او نعمتی را داده که استحقاقش را نداشته و او را بر دیگران بدون هیچ حق تقدّمی ترجیح داده است.هرگاه سلطان در برابر غلامانش ظاهر شود و به آنها بنگرد و در میان آنها فقط به یک نفر خلعت بخشد آنهم به خاطر صفتی که در او بوده و یا زیبایی یا خدمتی یا وسیلهای،لازم است که غلام مورد انعام،از بخشش و حکم شاه و برگزیدن بدون استحقاق وی تعجّب کند.بنابراین به خودش برای چه و به چه دلیل عجب میکند و نباید هم به خودش عجب کند،آری بنده میتواند عجب کند و بگوید:شاه داوری عادل است که ستم نمیکند و کسی را بدون دلیل مقدّم و مؤخّر نمیدارد و اگر با هوشیاری بر صفتی از صفات ستودۀ باطنی پینبرده بود که اقتضای انتخاب من برای خلعت دادن را داشت،مرا برای آن برنمیگزید.پس گفته میشود:این صفت(باطنی)نیز آیا جزء خلعت شاه و بخشش اوست که تو را بدون دلیل به آن اختصاص داده است یا بخشش دیگری است؟اگر آنهم بخشش شاه است نمیتوانی به آن عجب کنی،بلکه اگر به تو اسبی میبخشید و به آن عجب نمیکردی پس غلامی ببخشد و عجب کنی و بگویی شاه به من غلام بخشید چون اسب داشتم امّا دیگران اسب نداشتند،میگویند:همان شاه بود که به تو اسب بخشید پس فرقی نمیکند که اسب و غلام را با هم به تو ببخشد یا یکی را پس از دیگری ببخشد، و در صورتی که همه از شاه است،پس باید جود و بخشش او تو را به شگفت وادارد نه جود خودت.امّا اگر آن صفت(باطنی)از دیگری باشد نه از شاه(صفت باطنی موجود
ص:394
در بنده را دیگری به او داده باشد نه شاه)بعید به نظر نمیرسد که بنده به آن صفت عجب کند و این دربارۀ شاهان قابل تصوّر است ولی دربارۀ خداوند مالک الملوک تصوّر شدنی نیست،خدایی که در آفرینش تمام موجودات یگانه و در ایجاد کردن صفت و صاحب صفت بیهمتاست زیرا اگر به عبادتت عجب کنی و بگویی خدا مرا به آن موفّق ساخت چون او را دوست دارم میگویند:دوستی را در دلت که آفرید؟خواهی گفت:خدا،گفته میشود:پس دوستی و عبادت هر دو نعمت خدادادی است که خدا بدون استحقاق از سوی تو از اوّل به تو داده است زیرا برای تو وسیلهای نیست.پس عجب کردن به بخشش خداست،زیرا وجودت و صفاتت و اعمالت و وسیلۀ انجام اعمالت را او به تو داده است،در این صورت عجب کردن عابد به عبادت خود بیمعناست و همچنین عجب کردن عالم به علم خود و زیبا به زیبایی خود و ثروتمند به ثروت خود،زیرا تمام اینها بخشش خداست و همانا او محلّ ریزش فضل و بخشش خداست وانگهی محلّ هم از جود و عطای اوست.
اگر بگویی:برایم ممکن نیست اعمالم را نادیده بگیرم در حالی که خود انجام داده و در برابر آنها انتظار ثواب دارم و اگر عمل از آن من نبود هرگز انتظار ثواب نداشتم.پس اگر اعمال بر سبیل ابداع مخلوق خدا باشد،پس از کجا برای من ثوابی خواهد بود و اگر اعمال از من است و به توان خود انجام دادهام چگونه به آن عجب نکنم؟ باید بدانی که پاسخت به دو صورت است:در یکی حقّ آشکار است و در دیگری مسامحه است.امّا حقّ صریح آن است که تو و قدرت و اراده و حرکت و تمام آنها آفریدۀ خداست.پس آنگاه که عمل کردی تو نکردهای و آنگاه که نماز گزاردی تو نماز نگزاردهای؛خدای متعال فرموده: وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللّهَ رَمی . (1)این است آن حقیقتی که روشنتر از دیدن با چشم برای صاحبدلان آشکار شده است،بلکه تو و
ص:395
1) (183) انفال/17:و این تو نبودی(ای پیامبر که خاک و ریگ به صورت آنها)پاشیدی بلکه خدا پاشید.
اندامهایت را خدا آفریده و نیز قوّت و قدرت و سلامتی را خدا در اندامهایت قرار داده است،همچنین خدا برایت عقل و علم آفرید،و ارادهات را نیز او خلق کرد و اگر بخواهی بعضی از آنها را از خودت نفی کنی نمیتوانی،آنگاه در اعضایت حرکتها را آفرید و در آفریدن آنها یگانه و بدون شریک بود و تمام آنها را به ترتیب آفرید.پس تا در عضو نیرویی و در قلب ارادهای نیافرید حرکت را خلق نکرد و تا علم به مقصود و مراد را نیافرید اراده را خلق نکرد و تا قلبی را که محلّ علم است نیافرید علم را نیافرید.بنابراین آفرینش تدریجی خداوند در تو این توهّم را ایجاد کرده است که عمل را تو ایجاد کردهای در حالی که اشتباه میکنی.توضیح این مطلب و چگونگی پاداش بر عملی که آفریدۀ خداست بزودی در کتاب شکر بیان خواهد شد چرا که به آن کتاب سزاوارتر است.بنابراین به کتاب شکر رجوع کنید و ما اکنون اشکال تو را با جواب دوم که در آن مختصر مسامحهای است برطرف میکنیم.
جوابی که در آن مسامحه است آن است که فرض کن عمل به قدرت تو حاصل شده،پس قدرت تو از کجاست؟در صورتی که عمل بدون وجود تو وجود علم و قدرت و ارادهات تصوّر نمیشود و تمام این امور از خدای متعال است نه از تو.پس اگر عمل به قدرت است،کلیدش قدرت است و این کلید در اختیار خداست و هرگاه کلید را به تو ندهد توان عمل را نخواهی داشت،بنابراین عبادتها گنجهایی است که با آن آدمی به سعادتها میرسد و کلیدهای آن گنجها قدرت و اراده و علم است و ناگزیر در اختیار خداست.آیا معتقدی که اگر گنجهای دنیا را به صورت مجموعهای در دژی مستحکم ببینی و کلیدهایش در دست خزانهداری باشد و اگر هزار سال بر در آن دژ و اطراف دیوارهای آن بنشینی نمیتوانی به یک دینار موجود در دژ بنگری و اگر کلید را به تو دهد البتّه آن را از نزدیک خواهی گرفت و تنها دراز کردن دست کافی است.پس هرگاه خزانهدار کلیدها را به تو دهد و تو را بر آن مسلّط سازد و دست دراز کنی و آن را برداری
ص:396
آیا شگفتی و شادمانی تو به این است که خزانهدار کلیدها را به تو داده یا به این است که دست دراز کرده و آن را برداشتهای؟پس تردید نداشته باش که آن را نعمتی از سوی خزانهدار میدانی،زیرا زحمت دراز کردن دست به طرف گنج برای گرفتن مال نزدیک است و تنها تمام کار در این است که کلیدها را خزانهدار تحویل تو داده است.همچنین هرگاه قدرت آفریده شود و ارادۀ قطعی مسلّط شود و انگیزهها تحریک شود و موانع برای تو برطرف گردد تا آنجا که همۀ موانع را برطرف سازد و انگیزهها را در اختیارت قرار دهد در این صورت عمل بر تو آسان میشود و تحریک انگیزهها و برطرف کردن موانع و فراهم ساختن وسایل تمام از خدای متعال است و هیچکدام از تو نیست؛بنابراین از عجایب است که به خودت عجب کنی و به کسی که همه چیز از اوست عجب نکنی و در این که لطف و کرامت کرده و تو را بر بندگان فاسق خود برگزیده است عجب نکنی،زیرا خداوند انگیزههای فساد را بر فاسقان مسلّط و از تو دور ساخته است و همنشینان بد و آنها که به بدی فرامیخوانند بر آنها مسلّط و از تو دور کرده است و وسایل شهوت و لذّت را در اختیار آنها گذاشته و از تو بر کنار داشته است؛انگیزههای کار خیر را از آنان دور ساخته ولی تو را بر آن مسلّط ساخته تا انجام خیر برای تو میّسر شود و انجام کار شرّ بر آنها آسان.خداوند تمام این کارها را بدون این که قبلا تو زمینهای فراهم کرده باشی و یا گناهی از فاسق گنهکار سر زده باشد نسبت به تو انجام داده بلکه تو را برگزید و به لطف خویش مقدّم داشت و گنهکار را به عدل خود دور ساخت و دچار شقاوت کرد.پس عجب کردنت به خود چقدر شگفتآور است.بنابراین قدرت خود را متوجّه شیء مورد قدرت نمیسازی جز با انگیزهای که خدا بر تو مسلّط ساخته و نمیتوانی با آن مخالفت کنی و اگر کاری انجام میدهی گویی خدا تو را به آن کار ناگزیر ساخته است پس شکر و منّت از اوست نه از تو.بزودی در کتاب توحید و توکّل در شرح پیاپی بودن علّتها و معلولها مطلبی خواهد آمد که با آن روشن میشود که جز خدا فاعلی و به غیر او خالقی
ص:397
نیست؛شگفت است از کسی که هرگاه خدا به او عقل دهد و او را نیازمند سازد و به نادان مال و ثروت دهد بگوید:چگونه روزی یک روزم را به من نداده در حالی که من عاقل و فاضلم و به او که نادان است نعمتهای دنیا را بخشیده است تا آنجا که ممکن است آن را ظلم بداند و این انسان مغرور نمیداند که اگر خدا به او هم عقل میداد و هم مال ظاهرا به ظلم شبیهتر بود،زیرا نادان فقیر میگفت:پروردگارا چرا به او عقل و ثروت دادی و مرا از هر دو محروم ساختی؟چرا آن هر دو را به من ندادی؟و چرا یکی از آنها را به من ارزانی نداشتی؟و علی(علیه السلام)به همین نکته فرمود آنجا که به حضرت عرض شد:
چرا خردمندان تهیدستند؟فرمود:«به راستی عقل انسان نیز جزء روزی اوست».شگفت این است که خردمند درویش گاه حال نادان ثروتمند را بهتر از خود میداند و اگر به او بگویند:آیا نادانی و ثروت نادان را با عقل و فقر خود معاوضه میکنی؟بیقین از آن خودداری میکند،و این دلالت دارد که خدا به او بیشتر نعمت بخشیده و از آن به شگفت نمیآید،و نیز زن زیبای نادار زینت آلات را بر بدن زن زشت میبیند و تعجّب میکند و میگوید:چگونه چنین جمالی از زینت محروم و به چنان زشترویی اختصاص داده شود در حالی که این زن خودخواه نمیداند که زیبایی وی نیز جزء روزیاش به حساب میآید و اگر او را مخیّر سازند که زیبایی همراه با فقر یا زشتی همراه با ثروت را برگزیند بیقین جمال را برخواهد گزید.بنابراین خدا به این زن زیبا بیشتر نعمت داده است.گفتار حکیم خردمند تهیدست در قلب خود که:پروردگارا چرا مرا از دنیا محروم ساختهای و آن را به نادانان دادهای؟همانند سخن کسی است که شاه به او اسبی ببخشد،پس او بگوید:شاها،چرا به من غلام ندادهای در حالی که من اسب دارم.به او گفته شود:اگر به تو اسب نمیدادم تعجّب نمیکردی؟فرض کن به تو اسبی ندادهام،آیا دادن اسب که نعمتی است موجب و دلیل آن است که به وسیلۀ آن نعمت دیگری بخواهی؟این افکار واهی جاهلان است و نشأت گرفته از جهل و زوالش به این است که علمی یقینی حاصل
ص:398
شود که بنده و تمام اعمال و اوصافش از خداست که بدون استحقاق از همان اول بدو بخشیده است و این آگاهی عجب و خودبینی را از بین میبرد و موجب شکر و خضوع و ترس از زوال نعمت میشود و هر کس این نکته را بداند به علم و عمل خود عجب نمیورزد،چرا که میداند هر نعمتی از خدای متعال است؛از این رو چون اصحاب رسول خدا(صلی الله علیه و آله)در روز حنین بر نیرو و بسیاری افرادشان مطمئن شدند و لطف خدا را از یاد بردند و گفتند:امروز بر اثر کمی افراد مغلوب نمیشویم،و به خودشان اعتماد کردند پس خدای متعال فرمود: وَ یَوْمَ حُنَیْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْکُمْ کَثْرَتُکُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْکُمْ شَیْئاً وَ ضاقَتْ عَلَیْکُمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّیْتُمْ مُدْبِرِینَ (1).
ابن عینیه روایت کرده که ایّوب(علیه السلام)عرض کرد:خدایا مرا به این بلا گرفتار کردی و هر بلایی بر من رسیده خواستۀ تو را بر خواستۀ خودم ترجیح دادهام.پس از ابری به ده هزار صدا فریاد شد،ای ایّوب،چنین توفیقی را از کجا به دست آوردی؟راوی گفت:
ایّوب خاکستری برداشت و بر روی سرش نهاد و گفت:(توفیق آن)از تو است ای خدا، از تو است ای خدا»پس ایّوب از فراموشی خود برگشت و(توفیق)آن را به خدا نسبت داد؛از این رو خدای متعال فرمود: وَ لَوْ لا فَضْلُ اللّهِ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَتُهُ ما زَکی مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ أَبَداً (2).
پیامبر(صلی الله علیه و آله)به یارانش فرمود:«هیچ یک از شما به عمل خود نجات نمییابید گفتند:تو هم ای رسول خدا؟فرمود:من هم مگر خدا مرا در رحمت خود غرق سازد.» (3)
ص:399
1) (184) توبه/26:و در روز حنین(نیز یاری نمود)در آن هنگام که فزونی جمعیت دشمن شما را به اعجاب آورده بود ولی هیچ مشکلی را برای شما حل نکرد و زمین با همۀ وسعتش بر شما تنگ شد سپس پشت(به دشمن)کرده گریختید.بیهقی در الدلائل از ربیع روایت کرده که به مردی گفت:روز جنگ حنین به خاطر کمی عدّه مغلوب نشدیم و آن سخن بر رسول خدا(صلی الله علیه و آله)گران آمد.پس خداوند این آیه را نازل فرمود:و یوم حنین اذا اعجبتکم کثرتکم،در المنثور،ج 3،ص 224،رجوع کنید.
2) (185) نور/21:و اگر فضل و رحمت الهی به سراغ شما نمیآمد احدی از شما هرگز پاک نمیشد.
3) (186) حدیث را بخاری و مسلم در صحیح،ج 8،ص 141،از حدیث عایشه روایت کرده است.
در این صورت درمانی که ریشه عجب را از دل برکند همین است و هرگاه این عقیده بر دل غالب شود بین زوال نعمت مانع از عجب به آن میشود.پس چه بسا مؤمنی که مرتد شود و فرمانبرداری که فاسق شود و بدعاقبت گردد ولی در این شخص با این اعتقاد هرگز عجبی نمیماند.
(1)باید دانست که آدمی گاه به وسایلی که به آن تکبّر میورزد عجب میکند،چنان که پیش از این گفتیم،و گاه به چیزی عجب میکند که به آن تکبّر نمیورزد،مانند عجب به اعتقاد باطلی که به علّت نادانی خودش به آن آراسته است.بنابراین به هشت چیز عجب میشود:
1-عجب به بدن و زیبایی و هیئت آن و تندرستی و توانمندی و متناسب بودن اندام و صدای خوش و خلاصه،آفرینش خود.پس به جمال خود توجّه میکند و از یاد میبرد که نعمت خداست و در هر حال در معرض نابودی است.درمان این عجب همان است که در تکبّر ورزیدن به جمال یادآور شدیم،یعنی اندیشیدن در کثافتهای باطن و آغاز و انجام کار خود و در چهرههای زیبا و بدنهای نرم که چگونه در(زیر)خاک پراکنده شده و در گورها گندیده و متعفّن شده است بهطوریکه طبیعتها از آن متنفّر است.
2-عجب به قوّت و زورمندی،چنان که از قوم عاد نقل شده،آنگاه که گفتند:در خبری که خدا از آنها داده است: مَنْ أَشَدُّ مِنّا قُوَّةً (1)و چنان که عوج به نیروی خود اعتماد کرد و به آن عجب ورزید.پس قطعهای از کوهی را برکند تا بر روی لشکر موسی بیندازد، و خدای آن قطعه کوه را سوراخ کرد تا در گردنش افتاد.گاه نیز مؤمن بر قدرت خود اعتماد میکند،چنان که از سلیمان روایت شده که گفت:شب با صد زن هم بستر میشوم
ص:400
1) (187) فصّلت/15:(گفتند)چه کسی از ما نیرومندتر است؟
تا هر زنی پسری بزاید تا آخر حدیث (1)و ان شاء اللّه نگفت.پس از هدفی که در مورد فرزند داشت محروم شد،عجب کردن به قوّت موجب میشود تا در جنگها یورش ببرد و خود را به معرض هلاکت اندازد و نسبت به کسی که قصد بد کرده به زدن و کشتن مبادرت ورزد و درمانش همان است که پیش از این یاد کردیم،یعنی بداند یک روز تب کردن نیرویش را ضعیف میسازد و هرگاه به قدرت خویش عجب ورزد چه بسا به کمترین آفتی که خدا بر او مسلّط سازد آن را از او بگیرد.
3-عجب به عقل و تیزهوشی و فهم امور دقیق از مصالح دین و دنیا و نتیجۀ آن خودرأیی و ترک رایزنی است و موجب میشود که شخص مخالفان خود و اعتقاد خویش را جاهل شمارد و به سبب بینیاز دانستن خود از لحاظ رأی و عقل به سخنان اهل علم گوش ندهد و نیز به خاطر کوچک و خوار شمردن علما از آنها روی بگرداند.و درمانش آن است که خدا را شکر کند که به او عقل روزی کرده و بیندیشد که با کمترین مرضی که به مخ او برسد دچار وسوسه و جنون میشود،بهطوریکه مردم به او بخندند؛و اگر به عقل خود عجب کند و شکر نکند مطمئن به دوام عقل و عدم زوال آن نشود و عقل و دانش خود را کوچک بشمارد و بداند که از علم اندکی به او دادهاند و اگر از دانش بسیار هم برخوردار باشد ندانستههایش در مقایسه با آنچه مردم میدانند خیلی بیشتر است،چه رسد به آنچه مردم از علم خدا نمیدانند؛و این که عقل خود را متّهم سازد و به نادانان بنگرد که چگونه به عقول خود عجب میکنند در حالی که مردم به آنها میخندند،پس بپرهیزد که ندانسته در زمرۀ آنان قرار گیرد زیرا شخص کمعقل هرگز از کمعقلی خود آگاه نمیشود.پس شایسته است که اندازۀ خردش را از دیگران و دشمنانش بفهمد نه از خود و دوستان خویش،زیرا کسی که با او چاپلوسی میکند،او را میستاید و موجب فزونی عجب او میشود و او فقط به خودش گمان خیر دارد و نادانی خویش را
ص:401
1) (188) این حدیث را بخاری از حدیث ابو هریره روایت کرده است.
در نمییابد در نتیجه به خاطر تعریف او عجبش زیاد میشود.
4-عجب به تبار والا،مانند عجب هاشمیان،تا آنجا که بعضی از آنها میپندارند به سبب تبار والای خود و نجات پدران خویش نجات یافته و آمرزیده میشوند و بعضی از آنها گمان میکنند که تمام مردم چاکران و بردگان آنهایند.درمان این عجب آن است که انسان بداند هرگاه کردار و اخلاقش مخالف پدرانش باشد و گمان کند که به آنها میپیوندد نادانی کرده است و اگر به پدران خود تأسّی میجوید اخلاق پدرانش عجب نبوده(بلکه اخلاقشان)ترس و نادیده گرفتن خود و بزرگ دانستن مردم و نکوهش خویش بوده است،در حالی که شرافت آنها به بندگی و علم و خصلتهای ستوده بوده نه به تبار.پس لازم است به آنچه آنها بدان کسب شرف کردهاند شرافت به دست بیاورد در حالی که کسانی با آنها در تبار برابر و در قبیله شریک بودهاند که به خدا ایمان نیاوردهاند،و در پیشگاه خدا بدتر از سگ و پستتر از خوک بودهاند،از این رو خدای متعال فرمود: یا أَیُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثی ،یعنی در نسبهایتان تفاوتی نیست،چون در یک ریشه گرد آمدهاید(آدم و حوّا)آنگاه فایدۀ تبار را بیان کرده و فرموده است: وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا .سپس بیان فرموده که شرافت به تقواست نه به تبار و فرموده است: إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ (1)و چون به پیامبر(صلی الله علیه و آله)عرض شد:گرامیترین مردم،زیرکترین مردم کیست؟نفرمود:کسی که به تبار من برسد،بلکه فرمود:«آن که بیشتر از همه از مرگ یاد کند و از همه بیشتر مهیّای آن شده باشد» (2)و این آیه آنگاه نازل شد که بلال در روز فتح مکه بر روی کعبه اذان
ص:402
1) (189) حجرات/13:به راستی گرامیترین شما نزد خداوند باتقواترین شماست.
2) (190) این حدیث را ابن ماجه در سنن،به شمارۀ 4259 به سندی مجهول از ابن عمر روایت کرده که گفت: با رسول خدا(صلی الله علیه و آله)بودم پس مردی از انصار به محضرش آمد و سلام داد سپس گفت:ای رسول خدا کدام مؤمن برتر است؟فرمود:«خوشخوترین آنها»گفت:پس کدام یک از مؤمنان زیرکتر است؟فرمود:«آن که بیش از همه به یاد مرگ باشد و بهتر از همه برای پس از مرگ آماده شود،آنان زیرکانند»ابن ابی الدنیا این حدیث را با همین زیادتی در یاد مرگ آخر کتاب روایت کرده است.
گفت.پس حارث بن هشام و سهیل بن عمرو و خالد بن اسید گفتند:این غلام سیاه اذان میگوید.پس خدای متعال فرمود: إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ (1).
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«همانا خدا تکبّر و نخوت و جاهلیّت را از شما برد.تمامتان فرزندان آدمید و آدم از خاک است.» (2)پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«ای گروه قریش در روز قیامت مردم با اعمال وارد محشر میشوند و شما در قیامت با دنیا نزد من میآیید در حالی که دنیا را بر روی گردنهایتان میکشید و میگویید:ای محمّد-ای محمّد پس میگویم:این چنین» (3)یعنی از شما روی میگردانم.پس حضرت توضیح داد که اگر به دنیا متمایل شوند تبار قریش سودی به حالشان ندارد.
چون این آیه نازل شد: وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ (4)،آنها را به نام پدر صدا زد تا آنجا که فرمود:ای فاطمه دخت محمد یا صفیّه دخت عبد المطلب و عمّۀ رسول خدا برای خودتان عمل کنید،چرا که من در پیشگاه خدا شما را از چیزی بینیاز نمیکنم.» (5)پس هر کس این مطالب را بشناسد و بداند که شرافتش بهاندازۀ تقوای اوست و عادت پدرانش تواضع بوده است،اگر در تقوا و تواضع به آنان تأسّی جوید چه بهتر و
ص:403
1) (191) این حدیث را ابن منذر و ابن ابی حاتم و بیهقی در الدلائل از ابن ابی ملیکه روایت کردهاند که گفت: چون روز فتح مکه شد بلال بر روی بام کعبه رفت و اذان گفت پس یکی از مردم گفت:این بندۀ سیاه بر پشت بام کعبه اذان میگوید و یکی از آنها گفت:اگر خدا خشمگین شود این شخص را تغییر میدهد پس آیۀ شریفۀ: یا ایها الناس تا آخر آیه،نازل شد،به درّ المنثور،ج 3،ص 98،رجوع کنید.
2) (192) این حدیث را ابو داود در(سنن،)ج 2،ص 624،روایت کرده است.
3) (193) این حدیث را طبرانی از حدیث عمران بن حصین روایت کرده جز این که گفته است:«یا معشر بنی هاشم»و سندش ضعیف است.
4) (194) شعرا/217:خویشاوندان نزدیکت را انذار کن.
5) (195) این حدیث را از احمد و مسلم و ترمذی و ابن جریر و ابن مردویه از عایشه روایت کردهاند،به درّ المنثور،ج 5،ص 95،رجوع کنید.
هرگاه خود را به آنها منتسب سازد و در تواضع و تقوا و ترس از خدا به آنان شبیه نباشد به زبان حال خود به تبارش آسیب رسانده است.
اگر بگویی:پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)پس از آن که به فاطمه و صفیّه فرمود:من شما را در نزد خدا از چیزی بینیاز نمیکنم،فرمود:جز این که شما رحم و نسبی دارید که اصل آن در دنیاست و در مورد امور مربوط به خدا شما را از چیزی بینیاز نمیکنم» (1)و فرمود(صلی الله علیه و آله):«آیا(فرزندان)سلیم به شفاعت من امیدوارند ولی فرزندان عبد المطلب به آن امیدوار نباشند» (2)این حدیث دلالت دارد که بزودی شفاعت به خویشاوندان آن حضرت اختصاص مییابد.پس بدان که هر مسلمانی انتظار شفاعت رسول خدا را دارد و تبار نیز لایق است که بدان امیدوار باشد ولی به این شرط که تقوای الهی پیشه کند و بترسد که خدا بر او خشم بگیرد و اجازۀ شفاعت او را به کسی ندهد؛زیرا گناهان بر دو قسمند:الف-گناهانی که موجب خشم خدا میشود و اجازۀ شفاعت او را نمیدهد.
ب-گناهانی که به سبب شفاعت مورد عفو قرار میگیرد،همانند گناهانی که در محضر شاهان میشود،زیرا هر کسی که در نزد شاه موقعیّتی دارد نمیتواند کسی را که شاه سخت بر او خشم کرده است شفاعت کند.پس بعضی گناهان است که شفاعت موجب رهایی از آن نمیشود و آیۀ زیر مفسّر آن است: وَ لا یَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضی (3)و نیز گفتۀ خداوند: مَنْ ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ (4)و نیز گفتار خدا: لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلاّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِیَ لَهُ قَوْلاً (5)و نیز آیۀ:
ص:404
1) (196) این حدیث بقیۀ حدیث پیشین است.
2) (197) این حدیث را طبرانی در الاوسط از حدیث عبد اللّه بن جعفر روایت کرده است(المغنی).
3) (198) انبیاء/29:و آنها جز برای کسی که خدا از او خشنود است(و اجازۀ شفاعتش را داده)شفاعت نمیکنند.
4) (199) بقره/257:کیست که در نزد او جز به فرمانش شفاعت کند؟
5) (200) طه/108:(در آن روز)شفاعت(هیچ کس)سودی نمیبخشد جز کسی که خداوند رحمان به او اجازه داده و از گفتار او راضی است.
فَما تَنْفَعُهُمْ شَفاعَةُ الشّافِعِینَ (1).و هرگاه گناهان به قابل شفاعت و غیر قابل شفاعت تقسیم شود ناگزیر ترس و بیم واجب است؛و اگر شفاعت هر گنهکاری قبول میشد قریش مأمور به عبادت و نهی از معصیت نمیشدند.بنابراین افراط در گناهان و ترک تقوا به اعتماد شفاعت شبیه افراد بیمار در خواستههایش به اعتماد بر پزشک داناست که در دسترس و از پدر یا برادر مهربانتر است،و این نادانی است،زیرا سعی و تلاش پزشک در برطرف ساختن بعضی از بیماریها سودمند است نه تمام بیماریها.پس بطور کلی پرهیز نکردن به خاطر اعتماد به پزشک جائز نیست،بلکه طبّ تا حدودی در(درمان)بیماریهای سبک و در حال معتدل بودن مزاج مؤثّر است.همچنین سزاوار است که توجّه پیامبران و صالحان به شفاعت خویشان و بیگانگان درک شود،زیرا آن نیز همانند مثال پزشک و نوع بیماریهاست و این نوع شفاعت،بیم و پرهیز از گناه را برطرف نمیسازد.
5-عجب به تبار شاهان ستمگر و یاوران آنها نه تبار دین و علم؛و این کمال نادانی است و درمانش آن است که به ستمهایشان بر بندگان خدا و رسوایی و خواری آنها و فسادی که در دین خدا کردهاند و مبغوض بودنشان در پیشگاه خدا بیندیشد،و اگر به چهرهشان در دوزخ بنگرد و بر کثافت و تعفّن آنها آگاه شود از آنها و انتساب به آنها بیزاری جوید و هر کسی را که به شاهان منسوب باشد بد بداند،چون شاهان را کثیف و کوچک میداند و اگر خواری آنها در روز قیامت بر او کشف شود در حالی که دشمنان به آنان(شاهان)در آویختهاند و فرشتگان موهای بالای پیشانیشان را گرفته و در حالی که چهرههایشان روی خاک است آنان را به سبب مظلمههای بندگان به طرف آتش میکشانند هرآینه در پیشگاه خدا از آنان برائت میجوید و انتسابش به سگ و خوک بهتر از انتسابش به این شاهان خواهد بود.پس بر اولاد ستمگران در صورتی که خدا آنها
ص:405
1) (201) مدثر/48:از این رو شفاعتکنندگان به حال آنها سودی نمیبخشید.(شمارۀ آیۀ 50 مدثر اشتباه است.-م.)
را از ظلمی که پدرانشان کردهاند حفظ کرده باشد سزاوار است که بر سلامتی دینشان خدا را شکر کنند و برای پدران خود اگر مسلمان بودهاند آمرزش بخواهند،امّا عجب به تبار چنان پدرانی نادانی محض است.
6-عجب به زیادی فرزندان و چاکران و قبیله و خویشان و یاوران و پیروان است چنان که کافران گفتند: نَحْنُ أَکْثَرُ أَمْوالاً وَ أَوْلاداً (1)و مؤمنان در روز جنگ حنین گفتند:
«امروز به خاطر کمی عدد مغلوب نمیشویم» (2)و درمانش مطالبی بود که در تکبّر گفتیم و آن این که به ناتوانی خود و ناتوانی آنها بیندیشد که تمامشان بنده و عاجزند،و مالک نفع و ضرر خودشان نیستند و: کَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِیلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً کَثِیرَةً بِإِذْنِ اللّهِ؛ پس چگونه به آنها عجب میکنند در حالی که هرگاه بمیرد از او جدا میشوند و در قبرش خوار و تنها دفن میشود و فرزند و خاندان و خویشاوند و اهل قبیلهاش با او نمیمانند و او را تحویل مارها و کژدمها و کرمها میدهند و نمیتوانند به او کمکی بکنند،در حالی که از هر زمان به آنان محتاجتر است.همچنین در روز قیامت از او میگریزند: یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبِیهِ وَ صاحِبَتِهِ وَ بَنِیهِ لِکُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ یَوْمَئِذٍ شَأْنٌ یُغْنِیهِ (3).پس چه خیری است در کسی که در سختترین حالاتت از تو جدا میشود و از تو میگریزد و چگونه(به آنها)عجب میکنی در حالی که در قبر و قیامت و بر صراط جز عملت و لطف خدا چیزی به حال تو سودمند نیست.پس چگونه بر کسی که به تو نفعی ندارد اعتماد کرده و نعمتهای(خدایی)را که سود و زیان و مرگ و زندگیات را در اختیار دارد فراموش میکنی؟! 7-عجب به مال است،چنان که خدای متعال در خبر دادن از صاحب دو باغ
ص:406
فرموده آنگاه که گفت: أَنَا أَکْثَرُ مِنْکَ مالاً وَ أَعَزُّ نَفَراً؛ و رسول خدا(صلی الله علیه و آله)مردی ثروتمند را دید که در کنارش فقیری نشست و او چهره در هم کشید و لباسهایش را جمع کرد.پس حضرت فرمود:«آیا ترسیدی که فقر او به تو برسد؟» (1)و آن عمل به سبب عجب کردن به ثروت بود.درمان این نوع عجب آن است که به آفتهای مال و حقوق بسیار و گرفتاریهای مهمّ آن و برتری فقرا و سبقت آنها به بهشت در قیامت بیندیشد و نیز توجّه کند به این که مال میآید و میرود و اصالتی ندارد و در میان یهودیان ثروتمندتر از او هست و به گفتۀ پیامبر(صلی الله علیه و آله)بیندیشد:«در همان حال که مردی در لباس حریر خود تکبّر میکرد،ناگاه خدا به زمین امر کرد.پس زمین او را فروگرفت و او همچنان در زمین فرومیرود تا روز قیامت». (2)حضرت با این سخن به عقوبت عجب وی به مال و نفس فرمود.تمام مطالبی که در کتاب زهد و کتاب نکوهش دنیا نقل کردیم پستی ثروتمندان و بزرگواری فقیران در نزد خدا را بیان میکند،پس چگونه تصوّر میشود که مؤمن به ثروت خود عجب ورزد؟بلکه مؤمن همواره از این بیم دارد که مبادا در ادای حقوق مال تقصیر کرده باشد،یعنی باید از حلال به دست آورده و در راه حق مصرف کرده باشد.و هر کس چنین حالتی نداشته باشد جایگاهش جهنّم و عاقبتش رسوایی است.پس چگونه به مال خود عجب میکند؟! 8-عجب به اعتقاد باطل است؛خداوند متعال میفرماید: أَ فَمَنْ زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً (3)و فرمود: وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً (4).
پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)خبر داده است که این خودرأیی بر امّت آخر الزّمان غالب است و به وسیلۀ آن امّتهای گذشته هلاک شدند،آنگاه که به صورت گروههای مختلف درآمدند
ص:407
و هر خودرأیی و نیز هر حزبی که به مرام خود شادمان بود،به هلاکت رسید و تمام بدعتگذاران و گمراهان به سبب خودرأیی،بر باطل خود پافشاری داشتند.منظور از عجب به بدعت نیک شمردن چیزی است که خواهش نفس آدمی را با گمان به حق بودنش بدان سوق میدهد و درمان این نوع عجب از دیگر انواع دشوارتر است،زیرا صاحب اعتقاد نادرست نمیداند که در اشتباه است،و اگر از آن آگاه بود آن را ترک میکرد و مرضی که ناشناخته است درمان نمیشود و چون نادانی،مرضی ناشناخته است درمانش به راستی دشوار است،زیرا شخص عارف و آشنای به مرض میتواند که جهل جاهل را برای او روشن کند و آن را برطرف سازد،مگر این که جاهل خودرأی باشد؛در این صورت حرف عارف و دردشناس را گوش نمیکند و او را متّهم میسازد.پس خدا بر جاهل بلایی را مسلّط ساخته است که او را هلاک میکند،در حالی که او آن را نعمت میپندارد.پس چگونه درمانش ممکن باشد و چگونه از چیزی که به اعتقاد او موجب سعادتش است میگریزد و خلاصه تنها درمان آن این است که همواره رأی خود را متّهم ساخته و به آن فریفته نشود،مگر این که دلیل قاطعی از قرآن یا سنّت یا دلیل عقلی صحیح که شامل تمام شروط باشد بر آن گواهی دهد،و آدمی دلیلهای شرعی و عقلی و شروط آنها و موارد اشتباه آن را نمیشناسد جز با ذوقی کامل دلیلهای شرعی و عقلی و شروط آنها و موارد اشتباه آن را نمیشناسد جز با ذوقی کامل و خردی حاذق و کوشش و همّت در جستجو و ممارست قرآن و سنّت و همنشینی با علما در طول عمر و بحث کردن در علوم؛و با این حال در بعضی کارها از اشتباه در امان نیست.برای کسی که فرصت ندارد عمرش را در علم صرف کند حقّ آن است که در مذهبها(ی مختلف)غور و تعمّق نکند و به آنها گوش ندهد و معتقد باشد که خدا یکتاست و شریکی ندارد و هیچ چیز مانند او نیست و او شنوا و بیناست و پیامبرش در خبرهایی که داده راستگوست و از سنّت پیشینیان پیروی کند.
میگویم:بلکه باید فقط از سنّت ائمّۀ هدی،از اهل بیت پیامبر(صلی الله علیه و آله)پیروی کند نه
ص:408
دیگر پیشوایان گذشته،چنان که در چند جای کتاب این مطلب را دانستهاید.
غزالی گوید:باید از تمام آنچه در کتاب و سنّت آمده بدون جستجو و کنجکاوی و پرسش تفصیلی پیروی کند،بلکه بگوید:ایمان آوردیم و تصدیق کردیم؛و به تقوا و پرهیز از گناهان و ادا کردن عبادات و مهربانی به مسلمین و دیگر اعمال سرگم شود.
پس اگر در مذهبها و بدعتها و تعصّب ورزیدن در عقاید غور و تعمّق کند از جایی که نمیداند هلاک میشود.این است شایستۀ کسی که تصمیم دارد در تمام عمرش به چیزی جز علم مشغول شود.امّا کسی که تصمیم گرفته خود را برای تحصیل علم مجهّز کند نخستین کار مهمّش شناختن دلیل و شروط آن است و این از اموری است که زمان زیادی میطلبد،و رسیدن به شناخت و یقین در بیشتر مطالب دشوار است و جز نیرومندانی که به نور خدای متعال تأیید شدهاند کسی بر آن قدرت ندارد و این چنین فردی به راستی کمیاب است.
بنابراین مصونیّت از گمراهی را از خدا درخواست میکنیم و از فریب خوردن به خیالات جاهلان به او پناه میبریم.
این است پایان کتاب نکوهش تکبّر و عجب از بخش مهلکات حجّة البیضاء فی تهذیب الاحیاء و به خواست خدا پس از آن کتاب نکوهش غرور خواهد آمد.و ستایش در آغاز و انجام و در ظاهر و باطن ویژۀ خداوند است.
ص:409
ص:410
(1)و آن دهمین کتاب از بخش مهلکات حجّة البیضاء فی تهذیبالاحیاست.
بسم اللّه الرحمن الرحیم ستایش مخصوص خدایی است که کلیدهای امور در اختیار او،و کلیدهای خوبیها و بدیها در قبضۀ قدرت اوست.خداوندی که دوستان خود را از تاریکیها به سوی نور هدایت میکند و دشمنان خود را در ورطههای غرور میافکند؛و درود بر محمّد(صلی الله علیه و آله)که آفریدگان را از تاریکی بیرون آورد،و درود بر خاندان و یارانش که زندگی دنیا آنان را نفریفت و شیطان آنان را مغرور نساخت (1)درودی که بازگشت روزگاران و ساعتها و ماهها همچنان پیاپی دوام باشد.
امّا بعد،کلیه خوشبختی بیداری و تیزهوشی و سرچشمۀ بدبختی فریفتگی و غفلت است.پس هیچ نعمتی از نعمتهای خدا بر بندگان بزرگتر از ایمان و معرفت نیست و فقط شرح صدر با نور بینش وسیلهای به سوی اوست و هیچ بلایی بزرگتر از کفر و معصیت
ص:411
1) (1) اقتباس از آیه 33،سوره لقمان.-م
نیست و جز کوردلی نشأت گرفته از جهل انگیزهای برای کفر و معصیت وجود ندارد.
بنابراین دلهای زیرکان و صاحبان بصیرت همانند چراغدانی است که در آن چراغی(پرفروغ)باشد؛آن چراغ در حبابی قرار گرفته،حبابی شفّاف و درخشنده همانند ستارهای فروزان،این چراغ با روغنی افروخته میشود که از درخت پربرکت زیتونی گرفته شده که نه شرقی است و نه غربی و آنچنان روغنش صاف و خالص است که نزدیک است بدون تماس با آتش شعلهور شود؛نوری است بر فراز نور و خدا هر کس را بخواهد به نور خود هدایت میکند. (1)دلهای فریبخوردگان:همچون ظلماتی است در یک دریای عمیق،که موج آن را پوشانیده،و بر فراز آن موج دیگری است،و بر فراز آن ابری است تاریک،و ظلمتهایی است که یکی بر فراز دیگری آنچنانکه هرگاه دست خود را خارج کند ممکن نیست آن را ببیند!و کسی که خدا نوری برای او قرار نداده، نوری برای او نیست! (2)و زیرکان همان کسانی هستند که خدای متعال خواسته است آنان را هدایت کند،پس سینههایشان را برای اسلام و هدایت باز و گشاده کرده است و فریبخوردگان همانهایی هستند که خدا اراده فرموده گمراهشان کند.پس سینههایشان را تنگ قرار داده گویی میخواهد به آسمان صعود کند؛مغرور و فریب خورده کسی است که چشم بصیرتش گشوده نشده تا خود عهدهدار هدایت خویش شود و در تاریکی مانده است.پس خواهش نفس را پیشوا و شیطان را راهنمای خود ساخته است.و هر کس در این دنیا نابینا باشد در آخرت نیز نابینا و گمراه است؛و چون معلوم شد که غرور ریشۀ بدبختیها و سرچشمۀ مهلکات است ناگزیر باید راههای ورود و جریان آن را و آنچه بیشتر در آن غرور هست شرح داد تا مرید پس از شناخت،از آن بپرهیزد.بنابراین بندگان موفّق کسانیاند که راههای ورود آفتها و فساد را بشناسند و راه پرهیز را در پیش
ص:412
گیرند و کار خود را بر دوراندیشی و بینش استوار سازند.
ما به درخواست خدا اقسام راههای فریب و انواع علما و صالحانی را که به ظاهر زیبای اموری که در باطن زشت هستند فریفته شدهاند شرح خواهیم داد و به راه فریفتگی آنان به آن امور و غفلتشان از آنها میکنیم،زیرا این امور اگر چه بیش از آن است که به شمار آید اما میتوان با مثلهایی هشدار داد که ما را از برشمردن تمام موارد بینیاز کند.گروههای فریب خورده بسیارند ولی در چهار صنف جمع میشوند:
1-عالمان 2-عابدان 3-صوفیان 4-مالداران.فریبخوردگان از هر گروه بسیارند و راههای فریب خوردنشان گوناگون است.بعضی از آنها کسانی هستند که منکر را معروف میدانند،مانند کسانی که مسجد را میسازند و آن را از مال حرام زینت میکنند.بعضی کسانی هستند که موارد سعی برای خدا و سعی برای خود را از هم تشخیص نمیدهند مانند واعظی که هدفش موجّه و مقبول شدن(نزد مردم)است.بعضی کار مهمّتر را ترک کرده به کار غیر مهمّ مشغول میشوند؛بعضی ترک واجب کرده سنّت بهجا میآورند؛برخی مغز را رها کرده و به پوست میپردازند؛مانند کسی که در نماز تمام همّتش منحصر به درست کردن مخرجهای حروف است،و دیگر راههای ورودی که جز با شرح دادن گروههای(گرفتار به آن)و زدن مثالها روشن نمیشود.ما پس از شرح نکوهش غرور و بیان حقیقت غرور و مثالهایش به ذکر غرور و فریبخوردگی علما خواهیم پرداخت.
(1)باید دانست که گفتار خدای متعال در نکوهش غرور کافی است: فَلا تَغُرَّنَّکُمُ الْحَیاةُ الدُّنْیا وَ لا یَغُرَّنَّکُمْ بِاللّهِ الْغَرُورُ 4؛... وَ لکِنَّکُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَکُمْ وَ تَرَبَّصْتُمْ وَ ارْتَبْتُمْ وَ غَرَّتْکُمُ الْأَمانِیُّ حَتّی جاءَ أَمْرُ اللّهِ وَ غَرَّکُمْ بِاللّهِ الْغَرُورُ 5.
ص:413
(1)باید دانست که گفتار خدای متعال در نکوهش غرور کافی است: فَلا تَغُرَّنَّکُمُ الْحَیاةُ الدُّنْیا وَ لا یَغُرَّنَّکُمْ بِاللّهِ الْغَرُورُ (1)... وَ لکِنَّکُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَکُمْ وَ تَرَبَّصْتُمْ وَ ارْتَبْتُمْ وَ غَرَّتْکُمُ الْأَمانِیُّ حَتّی جاءَ أَمْرُ اللّهِ وَ غَرَّکُمْ بِاللّهِ الْغَرُورُ (2).
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«خوشا به خواب زیرکان و افطار کردنشان چگونه شبزندهداری و تلاش احمقان را ناچیز و بیارج میسازند،البته بهاندازۀ سنگینی ذرّهای (عمل)از صاحب تقوا و یقین،بهتر است از عمل فریبخوردگان که زمین را پر سازد (3).» پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«زیرک کسی است که نفس خود را به خدمت گیرد و برای پس از مرگ عمل کند،و نادان کسی است که نفسش از خواهشهای آن پیروی کند و آرزوهای(بدون عمل)از خدا داشته باشد (4).» تمام مطالبی که در برتری علم و نکوهش جهل وارد شده دلیل بر نکوهش غرور است،چرا که غرور نوعی نادانی است،نادانی آن است که انسان به چیزی معتقد باشد و آن را برخلاف حقیقت ببیند،و غرور همان جهل است با این تفاوت که هر جهلی غرور نیست،بلکه در غرور وجود شخصی که فریب خورده و چیزی که میفریبد لازم است.
پس هرگاه شیء مجهول مورد اعتقاد چیزی مطابق با هوای نفس باشد و عامل جهل شبهه و خیال فاسدی باشد که گمان میرود دلیل است ولی دلیل نیست،چنین جهلی غرور نام دارد.بنابراین غرور اطمینان نفس به چیزی است که با خواهش نفسانی مطابق است و طبیعت انسان به نیرنگ و شیطان به آن مایل میشود پس هر کس بر اساس شبهۀ فاسدی
ص:
1) (4) لقمان/33:مبادا زندگی دنیا شما را بفریبد و مبادا شیطان شما را مغرور سازد.
2) (5) حدید/14:ولی شما خود را به هلاکت افکندید و انتظار(مرگ پیامبر را)کشیدید،و(در همه چیز)شک و تردید داشتید،و آرزوهای دور و دراز شما را فریب داد تا فرمان خدا فرا رسید.
3) (6) این حدیث را ابن ابی الدنیا در کتاب یقین از قول ابو درداء به همین صورت روایت کرده است.و در بعضی روایات به جای ابی الدرداء،ابو الورد آمده است،عراقی گوید:این حدیث را به صورت مرفوع ندیدهام.
4) (7) این حدیث را ترمذی و حاکم و احمد و ابن ماجه به شمارۀ 4260،از حدیث شداد بن اوس به سندی صحیح روایت کردهاند.
معتقد شود که در دنیا یا آخرت به خیر و سعادت رسیده مغرور است،و بیشتر مردم به خودشان گمان خیر دارند در حالی که در آن اشتباه میکنند.در این صورت بیشتر مردم مغرورند،اگر چه انواع غرور و درجات غرورشان گوناگون است تا آنجا که غرور بعضی از آنها بیشتر و آشکارتر از بعضی است و آشکارترین و سختترین غرورها غرور کافران و گنهکاران و فاسقان است.ما در اینجا مثالهایی برای حقیقت غرور میآوریم.
(1)بعضی از کافران را زندگی دنیا فریفته است و بعضی را شیطان.امّا آنها که به زندگی دنیا فریفته شدهاند کسانی هستند که میگویند:نقد به از نسیه است.دنیا نقد و آخرت نسیه است،در این صورت دنیا بهتر است و باید آن را انتخاب کرد؛و میگویند:یقین بهتر از شکّ است و لذتهای دنیا یقینی است و آخرت مشکوک.پس نباید یقین را رها کرد.این استدلالها قیاسهای فاسد و شبیه به قیاس ابلیس است آنجا که گفت: أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ .خداوند در قرآن به این گروه فرموده است: أُولئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الْحَیاةَ الدُّنْیا بِالْآخِرَةِ فَلا یُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ یُنْصَرُونَ (1).درمان این غرور یا به تصدیق ایمان یا به وسیلۀ برهان است امّا تصدیق به ایمان خالص این است که این سخن خدا را تصدیق کند که: ما عِنْدَکُمْ یَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللّهِ باقٍ (2)،و این گفته: وَ ما عِنْدَ اللّهِ خَیْرٌ وَ أَبْقی (3)و این گفتار:
وَ الْآخِرَةُ خَیْرٌ وَ أَبْقی (4)و نیز آیه: وَ مَا الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلاّ مَتاعُ الْغُرُورِ (5). فَلا تَغُرَّنَّکُمُ الْحَیاةُ الدُّنْیا وَ لا یَغُرَّنَّکُمْ بِاللّهِ الْغَرُورُ (6).
ص:415
1) (8) بقره/85:اینها همان کسانند که آخرت را به زندگی دنیا فروختهاند،لذا مجازات آنها تخفیف داده نمیشود.و کسی آنها را یاری نخواهد کرد.
2) (9) نحل/99:آنچه نزد شماست فانی میشود،امّا آنچه نزد خداست باقی میماند.
3) (10) قصص/61:و آنچه نزد خداست بهتر و پایدارتر است.
4) (11) اعلی/18:در حالی که آخرت بهتر و پایدارتر است.
5) (12) آل عمران/183:و زندگی دنیا چیزی جز سرمایۀ فریب نیست!
6) (13) فاطر/6:مبادا زندگی دنیا شما را مغرور کند،و مبادا شیطان شما را فریب دهد و به(کرم)خدا مغرور سازد.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)گروههایی از کافران را به این امور خبر داد پس از او تقلید و او را تصدیق کردند و به او ایمان آوردند و دلیل هم نخواستند (1).بعضیها میگفتند:تو را به خدا سوگند میدهیم آیا خدا تو را به رسالت برانگیخته است؟پیامبر میفرمود:آری،در نتیجه او تصدیق میکرد (2)این ایمان،ایمان تودۀ مردم است و آن از غرور بیرون است و همانند تصدیق کودک است.کودک گفته پدرش را که حضور در مکتب را بهتر از حضور در مکان بازی است تصدیق میکند با این که دلیل بهتر بودن مکتب را نمیداند.
امّا شناخت با برهان و دلیل این است که دلیل فاسد بودن این قیاسی را که شیطان در قلبش ترتیب داده است بداند،زیرا فریفتگی هر مغروری علّتی دارد و آن علّت دلیل است و هر دلیلی خود نوعی قیاس است که در نفس جای گرفته و موجب میشود آدمی به آن آرامش یابد،اگر چه صاحب آن نفهمد و نتواند با الفاظ عالمان آن قیاس را ترتیب دهد.پس در قیاسی که شیطان ترتیب میدهد دو اصل موجود است:1-دنیا نقد و آخرت نسیه است این اصل صحیح است.2-نقد بهتر از نسیه است،این اصل انسان را به اشتباه میاندازد و حقیقت مطلب این نیست،بلکه اگر نقد در اندازه و هدف همانند نسیه باشد نقد به از نسیه است و اگر کمتر از نسیه باشد،نسیه بهتر است؛زیرا کافر مغرور در تجارت خود درهمی خرج میکند تا ده درهم نسیه بگیرد و نمیگوید نقد به از نسیه است،پس نقد را رها نمیکنم،هرگاه پزشک او را از میوهجات و غذاهای لذیذ پرهیز دهد از ترس درد بیماری آینده بیدرنگ آن را ترک میکند در حالی که نقد را ترک و به نسیه راضی شده است،تمام بازرگانان سفر دریا میروند و رنج نقد را به خاطر آسایش و بهرۀ نسیه تحمّل میکنند و اگر ده درهم در آینده به از یک درهم در حال حاضر است
ص:416
پس لذّت دنیا را از نظر مدّتش با مدّت آخرت مقایسه کنید چرا که طولانیترین عمر انسان(معمولا)صد سال است و آن از نظر زمانی یکدهم از ده یک،یک میلیونیم جزء آخرت نیست،و گویی یک نعمت را ترک کرده تا یک میلیون بلکه نعمتهای بینهایت را به دست آورد،و اگر از نوع بنگرد لذّتهای دنیا را تیره و آمیخته به انواع کدورتها میبیند و لذّتهای آخرت را خالص و بدون کدورت مییابد،در این صورت جملۀ نقد بهتر از نسیه است،اشتباه میباشد و آن غروری است که منشاء آن قبول لفظ عام و مشهوری است که گفته شده و از آن چیز خاصّی قصد شده است و مغرور از معنای خاص آن غافل شده است،زیرا قصد کسی که گفته است«نقد به از نسیه است»این است که نقد بهتر از نسیهای است که همانند خودش باشد اگر چه آن را به صراحت نگفته است،در این موقع شیطان به قیاس دیگری پناه میبرد و آن این که:یقین به از شک است،دنیا یقینی است و آخرت مشکوک،و فساد این قیاس بیش از اوّل است،زیرا هر دو اصل آن باطل است وقتی یقین به از شک است که مانند هم باشند و گرنه تاجر به زحمت خود (در تجارت)یقین دارد و در سود بردن شک دارد،و فقیه مستنبط در اجتهاد خود یقین دارد ولی در رسیدن به درجۀ علم مشکوک است،شکارچی در رفتنش به شکارگاه یقین دارد امّا در شکار کردن مشکوک است.همچنین دوراندیشی عادت تمام خردمندان است و تمام آن موارد ترک کردن یقین به واسطۀ امور مشکوک است،ولی تاجر میگوید:اگر تجارت نکنم گرسنه مانده و زیاد ضرر میکنم و اگر تجارت کنم رنجم اندک و ربحم بسیار میشود.همچنین بیمار داروی ناگوار،تلخ و ناخوشایند را میآشامد در حالی که به تلخی دارو نسبت به بیماری و مرگی که از آن بیم دارد اندک است.
همچنین کسی که در آخرت تردید دارد به موجب دوراندیشی بر او لازم است بگوید:
ایام صبر(در دنیا)که آخر عمر است نسبت به آنچه دربارۀ آخرت میگویند،اندک است،و اگر آنچه دربارۀ آخرت میگویند دروغ باشد جز بهرهمندی از نعمتهای دنیا در
ص:417
دوران حیاتم چیزی را از دست نمیدهم در حالی که از ازل تا کنون معدوم بوده و از نعمتهای دنیا برخوردار نبودهام و فرض میکنم همچنان در عدم ماندهام،و اگر آنچه را به آخرت گفته شده راست باشد تا ابد در دوزخ خواهم ماند و این غیر قابل تحمّل است،از این رو علی(علیه السلام)به یکی از بیدینان فرمود:«اگر آنچه(دربارۀ دروغ بودن آخرت) میگویی درست باشد ما و تو رهایی یافتهایم و اگر آنچه ما(راجع به آخرت میگوییم) راست باشد ما رها شده و تو هلاک میشوی (1)».حضرت این سخن را به خاطر شک داشتن در آخرت نفرمود،بلکه با شخص ملحد و بیدین بهاندازۀ خردش سخن گفت و برایش بیان کرد که اگر چه به آخرت هم یقین نداشته باشد مغرور است.امّا اصل دوم سخن شخص بیدین که آخرت مشکوک است،این نیز اشتباه است بلکه آخرت در نزد مؤمنان یقینی است و یقین آنان به آخرت دو مدرک دارد:یکی ایمان و تصدیق به تقلید از پیامبران و عالمان و آن نیز غرور را میزداید و آن دریافت یقین عوام و بیشتر خواص است و مثلشان مثل بیماری است که درمان مرضش را نمیداند و تمام پزشکان و اهل صناعت اتّفاق نظر دارند که درمان او فلان گیاه است پس نفس بیمار به تصدیق آنها مطمئن میشود و از آنها دلیل نمیطلبد،بلکه به گفتۀ ایشان مطمئن شده به آنان عمل میکند و اگر شخص روستایی عامی یا فرد سرگشتهای در این مورد پزشکان را تکذیب کند در حالی که بیمار به تواتر و قراین احوال میداند که تعداد پزشکان زیادتر و فضل آنها بیشتر است و از او به پزشکی داناترند،بلکه تکذیبکننده از طبّ آگاهی ندارد،از گفتار پزشکان به دروغگویی تکذیبکننده معتقد میشود و به گفتۀ وی به دروغگویی پزشکان معتقد نمیشود و در علم خود به گفتۀ او فریفته نمیشود و اگر به گفتۀ تکذیبکننده اعتماد کند و گفتۀ پزشکان را رها سازد سرگشته و مغرور خواهد بود.همچنین
ص:418
1) (16) به کافی،ج 1،ص 78،رجوع کنید،نظیر همین حدیث از حضرت صادق و حضرت رضا(علیه السلام)در جواب زندیقی روایت شده است.
کسی که بیندیشد کسانی را که به آخرت یقین دارند،و از آخرت خبر میدهند و میگویند تقوا داروی سودمندی در رسیدن به سعادت اخروی است،بهترین آفریدگان خدا و والاترین مردم از نظر درجۀ بینش و عقل و معرفت خواهد شناخت،آنان انبیاء و اولیاء و حکیمان و عالمانند و در آن اعتقاد اصناف مردم از آنها پیروی میکنند و به ندرت چند باطلگرا در میانشان یافت میشود که شهوت بر آنها غالب شده و نفوسشان به بهرهوری از دنیا مایل شود،و ترک شهوتها بر ایشان و اقرار به این که دوزخی هستند سخت میآید.از این رو آخرت را انکار و انبیاء را تکذیب میکنند،و چنان که گفته کودک و شخص روستایی عامی اطمینانی را که در دل از سخن مورد اتّفاق پزشکان به وجود آمده برطرف نمیسازد،گفتار نادانی که بردۀ شهوتها شده و نیز در درستی گفتههای انبیاء و علماء تردید ایجاد نمیکند و این اندازه ایمان برای تمام مردم کافی است و آن یقین قطعی است که شخص را ناگزیر به عمل وامیدارد و غرور بهوسیله آن برطرف میشود.
امّا مدرک دوم برای شناخت آخرت وحی و الهام است،وحی ویژۀ انبیاء و الهام مخصوص اولیاست و چنین نپندارید که شناخت پیامبر نسبت به امر آخرت و امور دین به تقلید جبرئیل و با شنیدن از اوست،چنان که شناخت شما تقلید از پیامبر است.تا شناخت شما مانند شناخت پیامبر باشد و اختلاف فقط در شخص مقلّد است،بعید است که چنین باشد،زیرا تقلید معرفت و شناخت نیست بلکه اعتقادی صحیح است در حالی که پیامبران عارف به حقایقاند،یعنی حقیقت اشیاء آن چنان که هست برایشان کشف شده و با چشم باطن آنها را مشاهده کردهاند.چنان که شما محسوسات را با چشم ظاهر مشاهده میکنید.بنابراین انبیاء از آنچه مشاهده کردهاند خبر میدهند نه از شنیدن و تقلید،به این صورت که حقیقت روح برای آنها کشف شده و این که روح از امر خداست(عالم امر)و مقصود از امر خدا امر در مقابل نهی نیست،چرا که امر در مقابل نهی سخن است و روح سخن نیست و مقصود از امر«شأن»هم نیست تا مقصود از آن
ص:419
فقط مخلوق خدا باشد،چون امر به معنای شأن شامل تمام مخلوقات میشود بلکه دو عالم داریم:عالم امر و عالم خلق،و عالم خلق و امر هر دو از آن خداست.پس اجسامی که مقدار دارند از عالم خلق است،زیرا خلق همان تقدیر است،و هر موجودی از داشتن مقدار منزّه باشد از عالم امر است،و شرح آن پرده برداشتن از سرّ روح را میطلبد و چون به بیشتر مردم از شنیدن آن ضرر میرسد مجاز به بیان آن نیستیم،مانند سرّ«قدر»که افشا کردن آن ممنوع است.پس هر کس سرّ روح را بشناسد نفس خویش را خواهد شناخت و چون نفس خود را بشناسد پروردگار خویش را نیز خواهد شناخت و هرگاه نفس خود و پروردگارش را شناخت بداند که روح طبیعة و فطرة امری ربّانی است و بداند که روح در جهان مادّه غریب(دور از وطن)است و به مقتضای طبیعت ذاتی خود به زمین فرود نیامده بلکه به وسیلۀ امری فرود آمده که بر او عارض شده و با ذات او بیگانه است و آن امر عارضی بیگانه بر آدم(علیه السلام)وارد شد که از آن به معصیت تعبیر شده است و آدم را از بهشتی که با مقتضای ذات او مناسبتر بود فرود آورد،چرا که ذات آدم در جوار پروردگار متعال و امری ربّانی بود و علاقهاش به جوار الهی ذاتی است،مگر این که عوارض عالم بیگانه با ذاتش او را از مقتضای طبیعت خود منصرف سازد و در این صورت نفس و پروردگار خود را فراموش کند و هرگاه چنین کاری بکند به خودش ستم کرده است زیرا به او گفته شده است: وَ لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِکَ هُمُ الْفاسِقُونَ .«فاسقون»یعنی کسانی که از مقتضای طبیعت و آنچه برای آنها شایسته و سزاوار بود خارج شدهاند؛گفته میشود:فسقت الرّطبة عن کمامها هرگاه شاخه و ساقۀ گیاه از مجرای طبیعی خود بیرون بیاید،و این به اسراری است که عارفان از استنشاق بوی آن به وجد میآیند و کوتهنظران از شنیدن الفاظ آن ناراحت میشوند،زیرا آن کلمات و رایحۀ آنها به این کوتهنظران ضرر میرساند،چنان که بوی گل به جعل و سوسک ضرر میزند،و چشمان ضعیف آنها را خیره میکند،چنان که خورشید چشم
ص:420
شبپرگان را خیره میسازد،گشوده شدن این در از اسرار دل به عالم ملکوت معرفت و ولایت نام دارد و صاحب آن ولیّ و عارف نامیده میشود و این سرآغاز مقامات انبیاست و آخرین مقامات اولیاء اوّل مقامات انبیاست و اینک باید به مقصود خود برگردیم.
بنابراین فریب شیطان که آخرت مشکوک است،یا به یقین تقلیدی دفع میشود یا به بینش و شهود باطنی،مؤمنان هرگاه با زبان و اعتقادشان اوامر الهی را ضایع سازند و اعمال شایسته را ترک کنند و به شهوتها و گناهان بپردازند در این غرور شریک کافرانند؛ چرا که آنها زندگی دنیا را بر آخرت ترجیح دادهاند.آری کار آنها سبکتر از کافران است چون اصل ایمان آنان را از کیفر دائمی حفظ میکند و از دوزخ خارج میشوند،اگر چه پس از مدّتی باشد ولی آنها نیز مغرورند،زیرا به برتری آخرت بر دنیا اعتراف کردهاند ولی به دنیا مایل شده و آن را(بر آخرت)ترجیح دادهاند و ایمان تنها برای رستگار شدن کافی نیست خدای متعال میفرماید: وَ إِنِّی لَغَفّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدی (1)و فرمود: إِنَّ رَحْمَتَ اللّهِ قَرِیبٌ مِنَ الْمُحْسِنِینَ (2)پیامبر(صلی الله علیه و آله)به عربی بادیهنشین فرمود:«احسان این است که خدا را چنان بپرستی که گویی او را میبینی (3)»؛و خدای متعالی فرمود: وَ الْعَصْرِ إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِی خُسْرٍ، إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ (4).بنابراین در تمام قرآن وعدۀ آمرزش به ایمان و عمل صالح وابسته است نه ایمان تنها.پس اینان نیز مغرورند،یعنی آنها که به دنیا مطمئن شدهاند و به آن شادمانند و از نعمتهای دنیا در رفاهند و آن را دوست میدارند و از ترس از دست دادن
ص:421
1) (17) طه/82:من کسانی را که توبه کنند و ایمان آورند و عمل صالح انجام دهند و سپس هدایت شوند میآمرزم.
2) (18) اعراف/55:زیرا رحمت خدا به نیکوکاران نزدیک است.
3) (19) این حدیث را بخاری در(صحیح)،ج 6،ص 144،روایت کرده و در جلد اوّل گذشت.
4) (20) عصر/1-3:به عصر سوگند(1)که انسانها همه در زیانند(2)مگر کسانی که ایمان آورده و اعمال صالح انجام دادهاند...
لذّتهای دنیا از مرگ کراهت دارند نه به خاطر ترس پس از مرگ،این است مثال مؤمنان و کافرانی که به دنیا فریفته شدهاند.
برای فریفته شدن به خدا دو مثال از فریفته شدن کافران و گنهکاران را میآوریم.
امّا مثال غرور کافران به خدا گفتۀ بعضی از آنها به دل و زبانشان است که اگر خدا آخرتی داشته باشد ما از دیگران به آن سزاوارتریم و بهرهمان بیش از آنهاست و حالمان بهتر، چنان که خداوند متعال از قول دو مردی که با هم گفتگو میکردند خبر داده است آنگاه که گفت: وَ ما أَظُنُّ السّاعَةَ قائِمَةً وَ لَئِنْ رُدِدْتُ إِلی رَبِّی لَأَجِدَنَّ خَیْراً مِنْها مُنْقَلَباً (1).و خلاصه جریان آنها چنان که در تفسیر نقل شده این است که یکی از آن دو که کافر بود قصری به هزار دینار ساخت و باغی به هزار دینار،و خادمانی به هزار دینار خرید و زنی به هزار دینار کابین کرد و در تمام این موارد مؤمن به او پند میداد و میگفت:قصری خریدی که ویران میشود چه خوب بود قصری در بهشت میخریدی،و باغی خریدی که خراب میشود،خوب بود باغی ماندنی در بهشت میخریدی و خادمانی که نمیرند و نیز زنی از حوریان که مرگ ندارند و در تمام این نصایح کافر سخن مؤمن را ردّ میکرد و میگفت:
آنجا خبری نیست و هر چه گفتهاند دروغ است و اگر راست باشد در آخرت برای من بهتر از این خواهد بود.خدای متعال گفتۀ عاص بن وائل (2)را نیز چنین وصف کرده است،
ص:422
1) (21) کهف/35:و باور نمیکنم قیامت بر پا شود به سوی پروردگارم بازگردم(و قیامتی در کار باشد) جایگاهی بهتر از اینجا خواهم یافت.
2) (22) عاص بن وائل سهمی همان شقی ابتر و بدخواه پیامبر(صلی الله علیه و آله)است که دربارۀ او نازل شد:ان شانئک هو الابتر،همانا بدخواه تو ابتر است،او از دشمنان پیامبر(صلی الله علیه و آله)و ریشخندکنندگان آن حضرت بود،او همان کسی است که در اسلام به ابتر ملقّب شده چون گفت:«بزودی این ابتر(یعنی پیامبر که فرزندی ندارد)فردا خواهد مرد و یادش قطع میشود»،او از جمله کسانی است که زینب دختر رسول خدا(صلی الله علیه و آله)را در کجاوهاش ترساندند تا جنین خود را مرده سقط کرد و چون این خبر به پیامبر رسید تمام عاملان آن را نفرین کرد. عاص بن وائل پدر عمرو عاص معروف است که در روز جنگ صفین(در هنگام روبرو شدن با شمشیر علیّ بن ابی طالب(علیه السلام)عورت خود را برهنه کرد!و این افتخار برای پدر(عاص بن وائل)که چنین پسری داشته و برای عمرو عاص که چنان پدری داشته کافی است[لعنت بر آن پدر که چنینش بود پسر-نفرین بر این پسر که چنانش بود پدر.-م.]
زیرا میفرماید: لَأُوتَیَنَّ مالاً وَ وَلَداً ،پس خدای متعال در ردّ او فرمود: أَطَّلَعَ الْغَیْبَ أَمِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً کَلاّ .
از خبّاب بن ارت (1)روایت شده که گفت:من وامی بر عاص بن وائل داشتم پس از
ص:423
1) (23) خبّاب بر وزن شدّاد،ابن ارتّ،با(راء)بینقطه و(ت)نقطهدار مشدّد صحابی بدری و از برترین مهاجران نخستین است.او در جنگ بدر و غزوههای پس از آن در کنار پیامبر حضور داشت و در اسلام آوردن قدیم و از کسانی بود که در راه خدا رنج کشید و بر دین خدا صبر کرد،او وارد کوفه شد و به سال 37 یا 39 هجری در آنجا بدرود حیات گفت.روایت شده که قریش برایش آتشی افروختند و او را بر روی آتش کشاندند پس آتش را خاموش نکردند،مگر آنگاه که پست و بلندی پشتش برابر شد و اثر آتش در جسدش آشکار بود و چون عمر پشت او را دید گفت:تا امروز پشت مردی را مانند پشت او ندیدم.در اسد الغابة است:قریش زره آهنین او را پوشاندند و در برابر خورشید افکندند و سخت ناراحت شد ولی سخنی را که کفّار قریش میخواستند به آنها نگفت.روایت است که آیه شریفه:و لا تطرد الذین یدعون ربهم بالغداة و العشی یریدون وجهه،دربارۀ خبّاب و سلمان و ابو ذر و عمّار نازل شده است.از ابن عبد البرّ در الاستیعاب و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه نقل شده که او در جنگ صفین و نهروان حضور داشت ولی از سخن نصر بن مزاحم آشکار میشود که نه در صفین حضور داشته نه در نهروان بلکه در کوفه درگذشته در حالی که امیر المؤمنین(علیه السلام)در صفین بوده است و چون آن حضرت از صفین برگشت قبر خبّاب را بیرون کوفه دید.روایت شده که خبّاب در مسافرتی بود پس خاندانش به پیامبر(صلی الله علیه و آله)از تمام شدن مخارجشان شکوه کردند پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:گوسفندانتان را نزد من بیاورید پس دست خود را بر پستان آنها کشید و تا برگشتن خبّاب همچنان شیر میدادند.طبرسی گوید: خبّاب مردی ثروتمند بود و از عاص بن وائل مالی طلب داشت به مطالبه مال نزد او آمد عاص گفت:قرضم را نمیپردازم مگر به محمّد(صلی الله علیه و آله)کافر شوی.خبّاب گفت:به محمّد کافر نمیشوم تا بمیریم و زنده شویم(تا قیامت).در مناقب است که خبّاب بن ارت شمشیرهایی به عاص بن وائل فروخت و به مطالبه پول نزد او آمد او گفت:مگر نه این است که محمّد(صلی الله علیه و آله)معتقد است اهل بهشت هر چه طلا و نقره و لباس و خادم بخواهند برایشان هست؟خبّاب گفت:چنین است.عاص گفت:«مهلتم بده تا در آنجا حقّت را بپردازم به خدا تو و یارانت در بهشت بهتر از من نیستید.پس این آیه نازل شد: أَ فَرَأَیْتَ الَّذِی کَفَرَ بِآیاتِنا -تا آخر آیه.فردا. در اعلام الوری،ص 57 از خبّاب نقل کرده که گفت:خدمت رسول خدا آمدم و حضرت در سایۀ کعبه به برد خود تکیه داده بود و ما از مشرکان سختیها دیده بودیم.عرض کردم.آیا خدا را نمیخوانی؟پس حضرت نشست در حالی که صورتش سرخ شده بود و فرمود:پیش از شما کسانی بودند که با ابزارهای آهنین نظیر شانه، گوشت و عصب بدنشان را میکندند و این عمل موجب نمیشد که از دین خدا برگردند،بر سر آنها ارّه کشیده و دونیم میکردند ولی از دینشان بر نمیگشتند و از خدا این کار را آرزو میکردند تا آنجا که شخص سواره از صنعا(ی یمن)تا حضرموت را میپیمود و جز از خدا از چیزی نمیترسید یا از گرگ بر گوسفند خود بیمناک نبود.این حدیث را بخاری در(صحیح)،ج 5،ص 56،روایت کرده است. ابن ابی الحدید گوید:خبّاب از فقیران مسلمان و بهترین آنها بود و در جاهلیّت آهنگری بود که شمشیر میساخت و در اسلام قدیم و با سابقه بود.پایان.به گفته طبرسی(ره)خبّاب در ابتدا ثروتمند بود و چون مسلمان شد کفّار قریش اموالش را گرفتند پس برای حفظ دین خود گریزان شد و به مدینه هجرت کرد و از فقیران مسلمین گردید،به سفینة البحار،ج 1،ص 372،رجوع کنید.روایت شده چون امیر المؤمنین(علیه السلام)از صفین به کوفه روی آورد و در هنگام ورود به کوفه از خانههای بنی عوف عبور کرد هفت یا هشت گور دید.پرسید:این گورها چیست؟عرض شد:خبّاب بن ارت پس از بیرون رفتن شما درگذشت و وصیّت کرد در پشت کوفه دفن شود در حالی که(قبلا)مردم در خانهها و جلو آنها دفن میشدند و پس از دفن خبّاب مردم در کنار او دفن شدند. پس حضرت فرمود:«خدا خبّاب را رحمت کند،با میل مسلمان شد و مجاهد زیست و به بدنش آسیبها رسید و خدا اجر هیچ نیکوکاری را ضایع نمیکند».آنگاه آمد و در کنار قبرشان ایستاد و گفت:«ای مؤمنانی که در خانههای ترسناک خالی هستید،بر شما درود باد-تا آخر آنچه حضرت(علیه السلام)فرمود».
او مطالبه کردم و او ادا نکرد،گفتم:من آن را در آخرت خواهم گرفت.پس گفت:هرگاه آخرت شد در آنجا مال و فرزندانی دارم و قرضت را ادا خواهم کرد.پس خدای متعال این آیه را نازل فرمود: أَ فَرَأَیْتَ الَّذِی کَفَرَ بِآیاتِنا وَ قالَ لَأُوتَیَنَّ مالاً وَ وَلَداً (1)تا آخر آیات؛و خدای متعال فرمود: وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ رَحْمَةً مِنّا مِنْ بَعْدِ ضَرّاءَ مَسَّتْهُ لَیَقُولَنَّ هذا لِی وَ ما أَظُنُّ السّاعَةَ قائِمَةً وَ لَئِنْ رُجِعْتُ إِلی رَبِّی تا آخر آیه (2).تمام این موارد فریفته شدن به خداست و علّتش قیاسی از قیاسهای ابلیس است.دلیل فریفتگی این است که مترفین یک بار به نعمتهایی که خدا در دنیا به آنها داده مینگرند و نعمتهای آخرت را با آنها قیاس میکنند و نیز خدا در دنیا عذابشان را به تأخیر میاندازد و آنها عذاب آخرت را با عذاب دنیا قیاس میکنند،چنان که خداوند متعال میفرماید: وَ یَقُولُونَ فِی أَنْفُسِهِمْ لَوْ لا یُعَذِّبُنَا اللّهُ بِما نَقُولُ حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ یَصْلَوْنَها فَبِئْسَ الْمَصِیرُ (3)بار دیگر به مؤمنان مینگرند که درویش و ژولیده و غبار آلودهاند،پس آنها را کوچک شمرده و تحقیر میکنند و
ص:424
1) (24) مریم/80:آیا ندیدی کسی را که آیات ما را انکار کرد و گفت اموال و فرزندان فراوانی نصیبم خواهد شد!حدیث را بخاری در(صحیح)،ج 6،ص 119،روایت کرده است.
2) (25) فصلت/50:و هرگاه او را رحمتی از سوی خود بعد از ناراحتی بچشانم میگوید:این به خاطر شایستگی و استحقاق من بوده و گمان نمیکنم قیامت بر پا شود(و به فرض که قیامتی باشد)هرگاه به سوی پروردگارم بازگردم...
3) (26) مجادله/9:و در دل میگویند چرا خداوند ما را به خاطر گفتههایمان عذاب نمیکند؟جهنّم برای آنها کافی است!وارد آن میشوند و بد جایگاهی است.
میگویند: أَ هؤُلاءِ مَنَّ اللّهُ عَلَیْهِمْ مِنْ بَیْنِنا (1)و میگویند: لَوْ کانَ خَیْراً ما سَبَقُونا إِلَیْهِ (2)و ترتیب قیاسی که آنها در دل تنظیم کردهاند این است که میگویند:خدا در دادن نعمتهای دنیا به ما احسان کرده و هر احسان کنندهای(شخص احسان شده را)دوست دارد و هر دوستداری در آینده نیز احسان میکند چنان که شاعر میگوید:
کما احسن الله فیما مضی کذلک یحسن فیما بقی (3)
شخص مترف آینده را با گذشته قیاس میکند به این خاطر که محبّت و بخشش گذشته الهی را به آینده مرتبط میسازد.و میگوید:اگر من در پیشگاه خدا محبوب و گرامی نبودم به من احسان نمیکرد.اشتباه در این نیست که هر احسان کنندهای دوست است بلکه اشتباه در گمان اوست که نعمت دادن خدا به او در دنیا احسان است.پس به خدا فریفته شده زیرا میپندارد که وی در پیشگاه خدا گرامی است به دلیلی که در نزد صاحبان بینش بزرگواری او را ثابت نمیکند،بلکه خواری او را میرساند،مثال آن این است که دو بندۀ کوچک در نزد مردی باشند که یکی را دشمن و دیگری را دوست میدارد.پس از آن بندهای را که دوست دارد از بازی کردن منع میکند و به مکتب میفرستد و برای آموختن ادب در مکتب حبس میکند،و از میوهجات و غذاهای لذیذ که برایش مضرّ است منع کرده داروهایی را که مفید است به او میخوراند؛و آن غلامی را که دشمن میدارد به حال خود رها میسازد تا هر طور میخواهد زندگی و بازی کند و به مکتب نمیرود و هر چه میخواهد میخورد.پس این بندۀ رها شده میپندارد که در نزد آقای خود دوستداشتنی و بزرگوار است،چرا که به او توان بهرهمندی از خواستهها و لذّتهایش را داده و در تمام غرضهایش او را کمک کرده و او را ممنوع نساخته است و
ص:425
این عین غرور است.همچنین است نعمتها و لذّتهای دنیا،زیرا آنها هلاککننده است و انسان را از خدای متعال دور میکند و او بندهاش را از پرداختن به دنیا باز میدارد،در حالی که دنیا را دوست دارد چنان که بعضی از شما مریض خود را از غذا و نوشیدنی پرهیز میدهید،در حالی که آن را دوست دارد،در حدیث چنین آمده است (1)و هرگاه دنیا به صاحبان بینش روی آورد غمگین شده میگفتند:گناهی است که زود کیفر شده است و اقبال دنیا را نشانۀ خشم خدا و اهمیّت ندادن او به خودشان میدانستند و هرگاه فقر به آنها روی میآورد میگفتند:خوشا به شعار صالحان.ولی هرگاه دنیا به فریبخوردگان روی میآورد میپنداشتند که کرامتی از طرف خداست و هرگاه دنیا روی برمیگرداند میپنداشتند که خوار شدهاند؛چنان که خداوند از این حال خبر داده،و فرموده است: فَأَمَّا الْإِنْسانُ إِذا مَا ابْتَلاهُ رَبُّهُ فَأَکْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ؛فَیَقُولُ رَبِّی أَکْرَمَنِ وَ أَمّا إِذا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَیْهِ رِزْقَهُ؛فَیَقُولُ رَبِّی أَهانَنِ. پس خدا به این گمان جواب داده است «کلاّ (2)».خداوند بیان فرموده که این گمان غرور است.بعضی گفتهاند:خداوند با کلمۀ «کلاّ»هر دو(کرامت و هوان)را تکذیب کرده و میفرماید:«این انعام من به کافران نه کرامت است نه هوان و خواری بلکه بزرگوار کسی است که او را به بندگی خود بزرگواری دادهام خواه ثروتمند باشد خواه فقیر،خوار کسی است که او را به سبب معصیتش خواری دادهام چه مالدار باشد چه تهیدست.»درمان این غرور شناخت نشانههای بزرگواری و خواری است یا به وسیلۀ بینش یا تقلید،بینش به این حاصل میشود که بفهمد توجّه به تمایلات دنیوی انسان را از خدا دور،و دوری از شهوتهای دنیوی آدمی را به خدا
ص:426
1) (30) این حدیث را ترمذی روایت کرده و آن را حسن دانسته است و حاکم(در مستدرک)،ج 4،ص 309،روایت کرده و آن را از حدیث قتادة بن نعمان صحیح دانسته است.
2) (31) فجر/15-18:امّا انسان هنگامی که خداوند او را برای آزمایش اکرام میکند و نعمت میبخشد (مغرور میشود)میگوید:پروردگارم مرا گرامی داشته!(15)و امّا هنگامی که برای امتحان روزی را بر او تنگ بگیرد مأیوس میشود و میگوید پروردگارم مرا خوار کرده!(16)چنان نیست..(17).
نزدیک میکند و درک این حقیقت به وسیلۀ الهامی است که در درجات عارفان و اولیاء حاصل میشود،و شرح آن جزء علوم و مکاشفه است و بحث آن در علوم معامله نمیگنجد،امّا شناخت نکتۀ یاد شده از راه تقلید و تصدیق این است که به قرآن ایمان بیاورد و پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)را تصدیق کند.خدای متعال میفرماید: أَ یَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنِینَ نُسارِعُ لَهُمْ فِی الْخَیْراتِ بَلْ لا یَشْعُرُونَ (1)خداوند فرموده:
سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لا یَعْلَمُونَ (2)و فرموده: فَتَحْنا عَلَیْهِمْ أَبْوابَ کُلِّ شَیْءٍ حَتّی إِذا فَرِحُوا بِما أُوتُوا أَخَذْناهُمْ بَغْتَةً فَإِذا هُمْ مُبْلِسُونَ (3)در تفسیر آیه: سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَیْثُ لا یَعْلَمُونَ ،گفته شده که هرگاه مترفین گناهی کنند نعمت تازهای برایشان پدید میآوریم تا بر غرور آنها افزوده شود.
خداوند متعال میفرماید: إِنَّما نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدادُوا إِثْماً (4)و فرمود وَ لا تَحْسَبَنَّ اللّهَ غافِلاً عَمّا یَعْمَلُ الظّالِمُونَ.إِنَّما یُؤَخِّرُهُمْ لِیَوْمٍ تَشْخَصُ فِیهِ الْأَبْصارُ. مُهْطِعِینَ مُقْنِعِی رُؤُسِهِمْ لا یَرْتَدُّ إِلَیْهِمْ طَرْفُهُمْ وَ أَفْئِدَتُهُمْ هَواءٌ (5)و دیگر آیات و روایاتی که در قرآن و حدیث آمده است،پس هر کس به آن ایمان بیاورد از غرور رها میشود زیرا منشاء غرور
ص:427
1) (32) مؤمنون/55-56:آنها گمان میکنند اموال و فرزندانی که به آنها دادهایم...برای این است که درهای خیرات را بر روی آنها بگشائیم؟!(چنین نیست)بلکه آنها نمیفهمند!(شماره 58 نادرست است.-م.)
2) (33) اعراف/182:(تکذیبکنندگان)را به تدریج از آن راه که نمیدانند گرفتار مجازاتشان خواهیم کرد.
3) (34) انعام/44:هنگامی که(اندرزها سودی نبخشید و)آنچه به آنها یادآوری شده بود فراموش کردند درهای همه چیز(از نعمتها)را بر روی آنها گشودیم تا(کاملا)خوشحال شدند(و دل به آنها بستند)ناگهان آنها را گرفتیم(و سخت مجازات کردیم)در این هنگام همه مأیوس شدند(و درهای امید به روی آنها بسته شد!)(شمارۀ آیۀ 58 انعام نادرست است.-م.)
4) (35) آل عمران/178:ما به آنان مهلت میدهیم که بر گناه خود بیفزایند.(شمارۀ آیه 173،آل عمران اشتباه است)
5) (36) ابراهیم/42-43:و گمان مبر که خدا از کارهای ظالمان غافل است(نه،بلکه کیفر)آنها را تأخیر انداخته برای روزی که چشمها در آن(از ترس و وحشت)از حرکت باز میایستد.گردنها برافراشته،سر به آسمان کرده،حتی پلک چشمهایشان بیحرکت میماند(چرا که به هر طرف نگاه کنند نشانههای عذاب آشکار است.)و(لذا)دلهایشان بکلی(فرومیریزد)و خالی میگردد.
نشناختن خدا و صفات اوست،چون کسی که خدا را شناخت از مکر او(خود را)در امان نمیداند و به این خیالهای باطل فریفته نمیشود و به فرعون و قارون و شاهان زمین مینگرد که چگونه خدا در اوّل به آنها نیکی کرد سپس آنان را واژگون ساخت،در حالی که خدا(بندگان را)از مکر و استدراج خویش برحذر داشته و فرموده است: فَلا یَأْمَنُ مَکْرَ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ (1)و فرمود: وَ مَکَرُوا مَکْراً وَ مَکَرْنا مَکْراً وَ هُمْ لا یَشْعُرُونَ (2)و فرمود: وَ مَکَرُوا وَ مَکَرَ اللّهُ وَ اللّهُ خَیْرُ الْماکِرِینَ (3)و فرمود: إِنَّهُمْ یَکِیدُونَ کَیْداً وَ أَکِیدُ کَیْداً فَمَهِّلِ الْکافِرِینَ أَمْهِلْهُمْ رُوَیْداً (4)چنان که برای بندۀ خود رها شده(در مثال گذشته)روانیست استدلال کند که چون مولا او را به حال خود رها کرده و نعمت در اختیارش قرار داده پس او را دوست دارد بلکه شایسته است بپرهیزد از این که کار مولا مکری باشد،با این که مولا او را از مکر خود بر حذر نداشته است.پس اگر دربارۀ خدا چنین پرهیزی را دوست بدارد سزاوارتر است،با توجّه به این که خداوند با دادن نعمت پس از هر گناه او را(از مکر خویش)بر حذر داشته است.بنابراین هر کس از مکر خدا ایمن باشد مغرور و فریفته است،و منشأ این غرور استدلال شخص مغرور به برخورداری از نعمتهای دنیاست که آن را دلیل بر محترم بودن خود در پیشگاه صاحب نعمت میداند،و احتمال میرود که محترم دانستن خود در پیشگاه خدا دلیل خواری باشد،ولی این احتمال با هوای نفسانی سازگار نیست، چرا که شیطان به وسیلۀ هوای نفس به آنچه با دل سازگار است به آن متمایل میشود؛
ص:428
1) (37) اعراف/99:در حالی که از مکر(و مجازات)خدا جز زیانکاران ایمن نخواهند بود.
2) (38) نمل/52:آنها نقشۀ مهمی کشیدند و ما هم نقشۀ مهمی،در حالی که آنها خبر نداشتند!
3) (39) آل عمران/54:و(یهود و دشمنان مسیح برای نابودی او و آئینش)نقشه کشیدند و خداوند(بر حفظ او و آئینش)چارهجویی کرد و خداوند بهترین چارهجویان است.(شمارۀ آیه 48،آل عمران اشتباه است.-م.)
4) (40) طارق/15-17:آنها پیوسته حیله میکنند و من در مقابل آنها چاره میکنم حال که چنین است کافران را اندکی مهلت ده(تا سزای اعمالشان را ببینند).(شمارۀ آیه 17،طارق،اشتباه است.-م.)
مثلا تصدیق به این که نعمت،دلیل بر محترم بودن صاحب نعمت در پیشگاه منعم است و این همان حدّ غرور است.
(1) و ما به عفو او امیدواریم،آنان به این امید تکیه کنند و در اعمال سهلانگار شوند،و آرزو و فریفتگی خود را نیکو شمرده آن را امید بنامند؛و گمان کنند که امیدواری مقام ستودهای در دین است،چرا که نعمت خدا گسترده و رحمتش عام و بخشش او همگانی است؛و گناهان بندگان در برابر دریاهای رحمتش ناچیز است؛در حالی که ما یکتاپرست و مؤمنیم پس به وسیلۀ ایمان به خدا امیدواریم؛و بسا که دلیل امیدواری آنان توسّل جستن به صالح بودن پدران و بلندی درجات آنها باشد،مانند فریفته شدن علویان به تبارشان که در خوف از خدا و تقوا و دینداری با پدرانشان مخالفت میورزند،و میپندارند که آنان در پیشگاه خدا از پدرانشان گرامیترند،زیرا پدرانشان با داشتن کمال دین و تقوا از خدا ترسان بودند و اینان با این که سخت فاسق و گنهکارند خود را در امان (1)میدانند و آن کمال غرور و فریفتگی به خدای متعال است،بنابراین قیاس شیطان برای علویان این
ص:429
1) (41) صدوق-رحمة الله-در عیون اخبار الرضا(علیه السلام)به سندهایش از وشاء روایت کرده گفت:در خراسان همراه علیّ بن موسی(علیه السلام)در مجلس آن حضرت بودم و زید بن موسی حضور داشت که در مجلس به گروهی روی آورده بر آنها افتخار میکرد و میگفت:«ما و ما میگوییم»و حضرت رضا(علیه السلام)به گروهی روی آورده و برایشان حدیث نقل میکرد پس گفتار زید را شنید به او توجّه کرد و فرمود:ای زید گفتار ناقلان کوفه تو را فریفته است«همانا فاطمه عفّت خود را حفظ کرد و خدا ذرّیۀ او را بر آتش حرام کرد به خدا ذریّۀ او فقط حسن و حسین هستند و فرزندانی که از بطن او متولّد شدهاند،آیا موسی بن جعفر(علیه السلام)که خدا را اطاعت میکند روز روزه میگیرد و شب به عبادت قیام میکند و تو معصیت میکنی آنگاه هر دو در روز قیامت میآیید و با هم برابر خواهید بود تو در پیشگاه خدا عزیزتری،علی بن الحسین(علیه السلام)میفرمود:«برای نیکوکار ما خانواده دو اجر و برای بدکاران ما دو برابر مجازات هست»حسن وشاء گفت:آنگاه حضرت رضا(علیه السلام)به من روی آورد و فرمود:این آیه را چگونه قرائت میکنید:قال یا نوح انه لیس من اهلک انه عمل غیر صالح؟عرض کردم بعضی از مردم میخوانند:«انه عمل غیر صالح»(به صیغۀ مصدر)و بعضی از آنها به(صیغۀ ماضی)میخوانند پس کسی که به صیغۀ مصدر میخواند فرزند نوح را از پدرش نفی کرده حضرت رضا(علیه السلام)فرمود:نه چنین است،او پسر نوح بود ولی چون معصیت خدا کرد خدا او را از پدرش نفی کرد همچنین هر کس از ما خانواده مطیع خدا نباشد از ما نیست و تو هرگاه خدا را اطاعت کنی از ما اهل بیتی.
است که هر کس انسانی را دوست بدارد اولادش را نیز دوست دارد و چون خدا پدرانتان را دوست دارد شما را هم دوست دارد.پس شما احتیاجی به عبادت ندارید.شخص مغرور از یاد میبرد که نوح(علیه السلام)خواست که فرزندش را با خود به کشتی ببرد و عرض کرد: إِنَّ ابْنِی مِنْ أَهْلِی .پس خداوند فرمود: إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صالِحٍ ؛و ابراهیم(علیه السلام)برای (1)پدرش طلب آمرزش کرد و به حالش نفعی نداشت،این مورد نیز فریفته شدن به خداست،زیرا خدای متعال فرمانبردار را دوست و گنهکار را دشمن دارد و همانطور که خدا پدر فرمانبردار را به خاطر دشمن داشتن فرزند گنهکارش دشمن نمیدارد فرزند گنهکار را به خاطر پدر فرمانبردارش دوست نمیدارد،و اگر دوستی از پدر به پسر سرایت میکرد محتمل بود که دشمنی نیز سرایت کند،بلکه حق این است که لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری ؛و هر که گمان کند که به تقوای پدرش نجات مییابد مانند کسی است که پندارد با غذا خوردن پدرش سیر میشود و با آب نوشیدن او سیرآب و با درس خواندن پدرش عالم و با رفتن پدرش به زیارت خانۀ خدا،خود به کعبه میرسد و آن را میبیند.بنابراین تقوا واجب عینی است و هیچ پدری به تقوای فرزندش پاداش داده نمیشود و بالعکس.پاداش تقوا در پیشگاه خداست: یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبِیهِ وَ صاحِبَتِهِ وَ بَنِیهِ .مگر از راه شفاعت برای کسی که خدا سخت بر او خشم نگرفته باشد در نتیجه،برای او اذن شفاعت داده شود،چنان که در کتاب کبر و عجب گذشت.
ص:430
1) (42) کلمۀ«اب»در لغت عرب غالبا بر پدر اطلاق میشود و گاه بر جدّ مادری و عمو و معلّم و مربّی انسان گفته شده است و چون وراثت نقش اساسی در انتقال روحیات پدر به فرزند دارد پدر پیامبر اولوالعزم نمیتواند بتپرست باشد و در هیچ یک از منابع تاریخی نام ابراهیم«آزر»نیامده بلکه همه نام پدرش را «تارخ»نوشتهاند و در کتب عهدین نیز همین نام آمده است و با توجّه به روایاتی که از پیامبر(صلی الله علیه و آله)رسیده بدین مضمون که هرگز به آلودگیهای دوران جاهلیّت آلوده نشدهام و از صلب پدران پاک به رحم مادران پاک منتقل شدم و بدترین آلودگیهای دوران جاهلیّت شرک است و بتپرستی و محمّد(صلی الله علیه و آله)فرزند ابراهیم است نمیتواند جدّ او«آزر»بتپرست باشد.برای تفصیل بیشتر به تفسیر نمونه،ج 5،ص 303-305،نشر دار الکتب الاسلامی رجوع کنید.-م.
اگر بگویید:پس چه اشتباهی در گفتۀ گنهکاران و فاجران است که:خدا کریم است و ما به آمرزش و رحمت او امیدواریم و خدا فرموده است:«من مورد گمان هستم پس باید به من گمان خیر داشته باشید» (1)پس این سخن درستی است که در دلها به ظاهر مقبول است.
باید بدانید که شیطان آدمی را با سخنی میفریبد که ظاهرش مقبول و باطنش مردود است،و اگر خوبی ظاهرش نبود دلها به آنها فریب نمیخورد،ولی پیامبر(صلی الله علیه و آله) پرده از روی آن برداشت و فرمود:«شخص هوشیار کسی است که نفس خود را به خدمت گیرد و برای پس از مرگ کار کند،و احمق کسی که از هوای نفسانی پیروی کند و به خدا آرزومند باشد (2)و نام این آرزوی(نابجا)به خدا را شیطان تغییر داده و امیدواری نامیده است تا نادانان را گول بزند؛در حالی که خدای متعال امیدواری را شرح داده و فرموده است: إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أُولئِکَ یَرْجُونَ رَحْمَتَ اللّهِ (3)یعنی امیدواری لایق افراد نامبرده در آیه است،چرا که خداوند ثواب آخرت را پاداش و جزای اعمال ذکر کرده و فرموده است: جَزاءً بِما کانُوا یَعْمَلُونَ (4)و فرموده است: إِنَّما تُوَفَّوْنَ أُجُورَکُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ (5)آیا چه عقیده داری دربارۀ کسی که برای تعمیر ظروفی اجیر شده و شرط کرده که در برابر تعمیر آنها اجرت دهد و شرطکننده بزرگواری است که اگر اجیر به وعده وفا کند او نیز به وعدهاش وفا
ص:431
1) (43) این حدیث را طبرانی در الاوسط و ابو نعمی در الحلیه،از حدیث واثلة بن اسقع به سندی صحیح چنین روایت کرده است:«ان الله یقول:انا عند ظنّ عبدی بی،ان خیرا فخیر و ان شرا فشرّ».
2) (44) این حدیث را ابن ماجه در سنن،به شمارۀ 4260 روایت کرده چنان که پیش از این گذشت.
3) (45) بقره/218:کسانی که ایمان آوردهاند،و کسانی که مهاجرت نمودهاند،در راه خدا جهاد کردهاند، آنها امید به رحمت پروردگار دارند،و خداوند آمرزنده و مهربان است.(شمارۀ آیه 219:بقره اشتباه است. -م.)
4) (46) واقعه/24:اینها پاداشی است در برابر اعمالی که انجام میدادند.
5) (47) آل عمران/183:و شما پاداش خود را بطور کامل در روز قیامت خواهید گرفت.
خواهد کرد،بلکه بیش از آنچه شرط کرده به اجیر میدهد،پس اجیر تمام ظرفها را بشکند آنگاه به انتظار اجرت بنشیند و گمان کند که مستأجر بزرگوار است،آیا خردمندان اجیر را که در انتظار مزد است مغرور میدانند یا امیدوار؟این خطا به خاطر عدم آگاهی از تفاوت میان امیدواری و مغرور شدن است،زیرا کسی که به چیزی امید دارد آن را میطلبد و هر که از چیزی بترسد از آن میگریزد (1)و کسی که در دنیا آرزوی فرزندی دارد ولی ازدواج نمیکند یا ازدواج میکند ولی(با زنش)همبستر نمیشود یا آمیزش میکند ولی نطفهاش را در داخل رحم نمیریزد فریب خورده است.همچنین کسی که به رحمت خدا امیدوار است و ایمان نیاورده یا ایمان آورده ولی عمل صالح انجام نداده یا عمل صالح کرده ولی ترک گناهان نکرده است مغرور است؛همان طور که اگر شخصی ازدواج و آمیزش کند و نطفه را در رحم بریزد و در پیدایش فرزند میان خوف و رجا(بیم امید)باقی بماند و در آفریده شدن فرزند و دفع بلاها از رحم مادر(کودک)به لطف خدا امیدوار باشد تا طفل به کمال برسد چنین شخصی زیرک است.و نیز هرگاه کسی ایمان بیاورد و کارهای نیک انجام دهد و گناهان را ترک کند و همچنان میان خوف و رجا باشد،بترسد که مبادا اعمالش قبول نشود و ثوابی به او ندهند و فرجامش به بدی ختم شود،و به لطف خدا امید داشته باشد که در دنیا و آخرت خدا او را به دین حق ثابت بدارد و دینش را از خطرهای حالت جان دادن حفظ کند تا بر دین توحید بمیرد و قلبش را از تمایل به شهوتها در بقیّۀ عمر حفظ کند تا به گناهان مایل نشود در این صورت شخص
ص:432
1) (48) در کافی به صورت مسند از حضرت صادق(علیه السلام)روایت است که به حضرت عرض شد:گروهی گناه میکنند و میگویند امیدواریم و همچنان هستند تا مرگ به سراغشان میآید حضرت فرمود:«اینان گروهی هستند که تمایل به آرزوها دارند،دروغ میگویند امیدوار نیستند،کسی که به چیزی امیدوار باشد آن را میطلبد و هر که از چیزی بترسد از آن میگریزد»و در همان کتاب است که به حضرت عرض شد:گروهی از دوستانتان گناهان صغیره مرتکب شده و میگویند امیدواریم،حضرت فرمود:«دروغ میگویند دوست ما نیستند آنان گروهی هستند که به آرزوها متمایلند،کسی که به چیزی امیدوار باشد برای آن عمل میکند و هر که از چیزی بترسد از آن میگریزد و پرهیز میکند».
زیرک و باهوشی است.و جز این گروه افراد دیگری هستند که به خدا فریفته شدهاند و هنگامی که عذاب را مشاهده کنند بزودی بدانند که چه کسی گمراهتر است و پس از زمانی اندک از خبر آن آگاه شوند،در آن وقت است که خواهند گفت،چنان که خدا از قول آنها خبر داده است: رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صالِحاً إِنّا مُوقِنُونَ (1)یعنی دانستیم همان طور که فرزند جز با آمیزش و ازدواج متولّد نمیشود و محصول جز با شخم زدن زمین و افشاندن بذر در آن نمیروید در آخرت نیز جز با عمل صالح پاداشی و مزدی به دست نمیآید؛پس ما را برگردان تا عمل صالح انجام دهیم، زیرا اکنون صدق گفتارت را دانستیم که: وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاّ ما سَعی وَ أَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُری (2)و کُلَّما أُلْقِیَ فِیها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها أَ لَمْ یَأْتِکُمْ نَذِیرٌ قالُوا بَلی قَدْ جاءَنا نَذِیرٌ ،یعنی آیا سنّت خدا را در میان بندگان را به گوش شما نرساندیم و این که خدا:
تُوَفّی کُلُّ نَفْسٍ ما کَسَبَتْ ؛و این که کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهِینَةٌ ؛پس چه چیز شما را به خدا مغرور ساخت،پس از این که شنیدید و تعقّل کردید؟ وَ قالُوا لَوْ کُنّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما کُنّا فِی أَصْحابِ السَّعِیرِ. فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقاً لِأَصْحابِ السَّعِیرِ (3)اگر کسی بگوید:پس مظنّه امیدواری و جایگاه ستودۀ آن چه میشود؟باید بدانید که امیدواری در دو جا ستوده است:
1-دربارۀ گنهکاری است که در گناه فرورفته است هرگاه توبه به دلش خطور کند،شیطان به او بگوید:کجا توبهات قبول میشود،بدین ترتیب شیطان شخص گنهکار را از آمرزش خدا مأیوس میکند.در این مورد واجب است که بنده ناامیدی را با امید
ص:433
1) (49) سجده/12:پروردگارا آنچه وعده داده بودی دیدیم و شنیدیم،ما را باز گردان تا عمل صالح بهجا آوریم ما به قیامت ایمان داریم.
2) (50) نجم/39-40:و این که برای انسان جز سعی و کوشش او نیست(39)و این سعیش بزودی دیده میشود(و به نتیجهاش میرسد).
3) (51) ملک/8-9:هر زمان گروهی در آن افکنده میشوند نگهبانان دوزخ از آنها سؤال میکنند:مگر انذارکننده الهی به سراغ شما نیامد؟(8)میگویند:آری،انذارکننده،به سراغ ما آمد...(9)
ریشه کن سازد و یادآور شود که خدا کریم است و توبه را از بندگانش میپذیرد و توبه عبادتی است که گناهان را از بین میبرد.خدای متعال میفرماید: قُلْ یا عِبادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ، وَ أَنِیبُوا إِلی رَبِّکُمْ وَ أَسْلِمُوا لَهُ (1)خدا بندگانش را به توبه و بازگشت امر کرده و فرموده است: وَ إِنِّی لَغَفّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدی (2)پس هرگاه بنده با توبه انتظار آمرزش داشته باشد امیدوار است و اگر در عین پافشاری بر گناه انتظار آمرزش داشته باشد مغرور است؛چنان که اگر کسی در بازار است و وقت نماز جمعه بر او تنگ شده و به قلبش خطور کند که به نماز جمعه بشتابد و شیطان به او بگوید:به نماز جمعه نمیرسی همین جا نماز بخوان،پس شیطان را تکذیب کند و با سرعت به امید رسیدن به نماز عازم نماز جمعه شود،او شخص امیدواری است؛و اگر به تجارت ادامه دهد و امیدوار باشد که امام نماز را به خاطر او یا دیگر عوامل تا وسط وقت به تأخیر بیندازد ناگزیر شخص مغرور خواهد بود.
2-دوّمین مورد ستوده بودن امیدواری این است که نفس خود را از انجام اعمال نیک و مستحبّات باز دارد و به واجبات اکتفا کند و به نعمتهای خدای متعال و وعدههایی که به صالحان داده امیدوار باشد تا بر اثر آن نشاط عبادت در او برانگیخته شود و به اعمال نیک روی بیاورد و گفتار خداوند متعال را به یاد آورد: قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ اَلَّذِینَ هُمْ فِی صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ تا آیه أُولئِکَ هُمُ الْوارِثُونَ، اَلَّذِینَ یَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِیها خالِدُونَ (3)،بنابراین نوع اول امید،آن ناامیدی را که مانع توبه است ریشه کن میسازد و
ص:434
1) (52) زمر/53-54:بگو:ای بندگان من که بر خود اسراف و ستم کردهاید!از رحمت خداوند نومید نشوید که خدا همۀ گناهان را میآمرزد همانا او بسیار آمرزنده و مهربان است.(53)و به درگاه پروردگارتان بازگردید و در برابر او تسلیم شوید.
2) (53) طه/82:من کسانی را که توبه کنند و ایمان آورند و عمل صالح انجام دهند و سپس هدایت شوند میآمرزم.
3) (54) مؤمنون/1-11:مؤمنان رستگار شدند.(1)آنها که در نمازشان خشوع دارند.(2)تا(آری)آنها وارثانند(10)که بهشت برین را ارث میبرند،و جاودانه در آن خواهند ماند.(11)
نوع دوّم امید،ضعفی را که مانع از نشاط و آمادگی میشود از بن برمیکند.پس هر انتظاری که آدمی را به توبه و مهیّا شدن برای عبادت برانگیزد امیدواری است و هر انتظاری که موجب سستی در عبادت و میل به بیکاری شود فریفتگی است؛چنان که هرگاه ترک گناه به قلبش خطور کند و مشغول عمل عبادی شود و شیطان به او بگوید:
چرا خودت را به رنج و زحمت میافکنی در حالی که پروردگاری کریم و آمرزنده داری و انسان به حرف شیطان از توبه و عبادت بازداشته شود این عین فریفتگی است.در اینجا بر بنده واجب است که بیم را به کار بگیرد و خود را از خشم خدا و کیفر سخت او بترساند و بگوید:خدا با این که توبه را میپذیرد و گناه را میآمرزد شدید العقاب هم هست؛و با این که کریم است کافران را برای همیشه در دوزخ میاندازد؛با این که کفرشان ضرری به ذات او ندارد،بلکه رنج و زحمت بیماریها و فقر و گرسنگی را بر گروهی از بندگانش در دنیا مسلّط ساخته در حالی که میتواند آنها را برطرف سازد،پس کسی که سنّتش این است و مرا هم از کیفر خود ترسانده است چگونه از او نترسم و به او فریفته شوم؟بنابراین بیم و امید دو انگیزهاند که آدمی را به عمل وادار میکنند،و هر چه انسان را به عمل برنینگیزد آرزو و غرور است،و امید در تمام مردم عامل سستی آنها(در عمل)روی آوردن آنها به دنیاست و نیز عامل روی گرداندن آنها از خدا و سعی نکردن برای آخرت است و نتیجۀ این امید غرور است.پیامبر(صلی الله علیه و آله)خبر داده که غرور بزودی بر امّت آخر الزّمان (1)غالب میشود و آنچه حضرت وعده داده تحقّق یافته است.
مردم در دورههای نخستین از عبادات غافل نمیشدند و تکالیف خود را انجام میدادند در حالی که دلهایشان بیم داشت که به سوی پروردگارشان باز میگردند؛و با وجود این که در طول شب و روز عبادت خدا میکردند بر خویشتن خائف بودند و در تقوا و پرهیز از شهوتها و شبههها مبالغه میورزیدند و در خلوتها بر خود میگریستند.امّا اکنون مردم را مطمئن و شادمان میبینی که از خدا بیم ندارند،با آن که به گناهان در
ص:435
1) (55) در حدیث ابی ثعلبه است و پیش از این گذشت.
افتاده و در دنیا فرورفته و از خدای متعال روی گرداندهاند و به اعتقاد خود به کرم خدا و لطف خدا مطمئن و به عفو و آمرزش او امیدوارند و به پندار آنها گویی شناختی از کرم و لطف خدا دارند که انبیاء و صالحان پیشین آن را نداشتهاند.پس اگر با آرزو بتوان به کرم و لطف خدا رسید،گریههای آنان و بیم و اندوهشان برای چه بوده است؟و ما این مطالب را در کتاب خوف و رجا تحقیق و نقل کردهایم،رسول خدا(صلی الله علیه و آله)در روایتی که معقل بن یسار نقل کرده فرموده است:«بر مردم زمانی بیاید که قرآن در دلهای مردان چنان کهنه شود که لباسها بر بدنها،کار آنها تمامی طمع است که بیمی به همراه ندارد؛ اگر یکی از آنها نیکی کند میگوید:خدا از من قبول میکند و اگر بدی کند میگوید:خدا مرا میآمرزد» (1).پس رسول خدا خبر داده که آنان طمع را به جای ترس نهادهاند،چون از هشدارهای قرآن و محتوای آن بیخبرند و نظیر آن را از نصرانیان خبر داده،چرا که فرموده است: فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ وَرِثُوا الْکِتابَ (یعنی دانشمندان)یأخذون عرض هذا الأدنی(یعنی خواستههای دنیوی خودشان را میگیرند چه حلال باشد چه حرام)و میگویند:سیغفر لنا (2)خدای متعال فرمود: ذلِکَ لِمَنْ خافَ مَقامِی وَ خافَ وَعِیدِ (3)و قرآن از اوّل تا آخرش بیم و ترس است که هیچ کس در آن نیندیشد جز این که اندوهش طولانی و بیمش زیاد شود اگر به محتوای قرآن مؤمن باشد؛در حالی که مردم را میبینی که آن(قرآن)را با شتاب قرائت میکنند حروف را از مخارجش بیرون میآورند و دربارۀ رفع و جرّ و نصب حروف با هم مجادله میکنند و گویی شعری از اشعار عرب را میخوانند به طوری که توجّه به معانی قرآن ندارند و به عمل کردن به آن
ص:436
1) (56) عراقی گوید:این حدیث را ابو منصور دیلمی در مسند الفردوس از حدیث ابن عساب به همین صورت روایت کرده با سندی که در آن جهالتی موجود است.و من را از حدیث معقل ندیدهام.
2) (57) اعراف/169:(میگفتند)(اگر ما گنهکاریم)خداوند بزودی ما را میبخشد.
3) (58) ابراهیم/14:این(موفقیّت)برای کسی است که از مقام(عدالت)من بترسد و از عذاب(من) بیمناک باشد.
اهمیّت نمیدهند.آیا در عالم غروری بیش از این تصوّر میشود؟این بود مثالهای غرور و فریفتگی به خدا و توضیح تفاوت میان امید و غرور،و نزدیک به همین غرور است،غرور گروههایی که عبادتها و معصیتهایی دارند،جز این که گناهانشان بیشتر است در حالی که انتظار آمرزش دارند و میپندارند که کفّۀ(ترازوی)حسناتشان برتری دارد با این که کفّه گناهانشان بیشتر است،و این کمال نادانی است.پس یکی را میبینی که چند درهمی را از حلال و حرام صدقه میدهد ولی آنچه از اموال مسلمانان و اموال شبهه میگیرد چند برابر آنهاست و شاید صدقهای که از اموال مسلمانان میدهد و بر آن متّکی است،میپندارد که صدقه دادن به ده درهم حلال یا حرام با خوردن هزار درهم حرام برابری میکند؛مثل او مثل کسی است که ده درهم در کفّۀ ترازویی مینهد و در کفّۀ دیگر هزار درهم و میخواهد که کفّۀ سنگین با کفّۀ سبک برابر باشد و این کمال نادانی است.آری آن که در این گروه جای دارد میپندارد که عباداتش بیش از گناهانش است، چون خود را محاسبه نمیکند و به جستجوی گناهانش نمیپردازد و هرگاه عبادتی میکند آن را حفظ میکند و مورد توجّه قرار میدهد مانند کسی که خدا را به زبان استغفار میکند یا صد بار در روز تسبیح خدا میگوید،سپس غیبت مسلمانها میکند و آبروی آنها را میبرد و در طول روز بر خلاف رضای خدا سخن میگوید و توجّهش به شمارۀ تسبیحایش است که صد بار یا هزار بار استغفار کرده است،در حالی که تمام حرفهای او را نویسندگان مکرّم الهی نوشتهاند و خدا بر هر کلمهای وعدۀ کیفر داده و فرموده است: ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ (1)و او همچنان به فضیلت تسبیحها و تهلیلهای خود میاندیشد و به آنچه در کیفر غیبتکنندگان و کذّابان و نمّامان وارد شده نمیاندیشد،در حالی که منافقان سخنانی را اظهار میکنند که در دل باور ندارند و دیگر آفتهای زبان و آن غرور محض است.بجانم سوگند که اگر نویسندگان گرامی اجرت
ص:437
1) (59) ق/17:هیچ سخنی را انسان بر زبان نمیراند،مگر این که نزد آن فرشتهای مراقب و آماده برای انجام مأموریت است.
نوشتن یاوههای مکتوب او را مطالبه کنند بیش از تسبیح اوست؛البته در آن وقت حتّی زبانش را از بسیاری از مهمّات خود نگاه میدارد و سخنانی را که در فواصل زمانها گفته است بهاندازۀ تسبیحات خود میشمارد تا آنجا که از اجرت نوشتن(مأموران الهی) بیشتر نمیشود،و شگفتا از کسی که خود را محاسبه میکند و از بیم از دست دادن یک قیراط در مزد نوشتن احتیاط میکند ولی از بیم از دست دادن بهشت اعلی و نعمتهای آن بیم ندارد.این مصیبتی است بزرگ برای کسی که در آن بیندیشد و ما به امری گرفتار شدهایم که اگر در آن شک کنیم از کافران منکر خواهیم بود و اگر آن را تصدیق کنیم از احمقان مغرور خواهیم بود،و این اعمال کسی نیست که به احکام قرآن معتقد باشد؛و ما به خدا پناه میبریم که از کافران نباشیم.پس پاک و منزّه است خدایی که با این بیان ما را در معرض هشیار و یقین قرار داد و چه شایسته است که انسان از خدایی که قادر است چنین غفلت و غروری بر دلها مسلّط کند بترسد و از او بپرهیزد و با اعتماد بر آرزوهای باطل و سرگرمیهای شیطانی و هوای نفس،فریفته نشود.
(1) که چند گروه میشوند:گروهی از آنان علوم شرعی و عقلی را استوار ساخته و در آن تعمّق کرده و بدان سرگرم شدهاند و به اعضاء و حفظ آنها از گناهان نپرداخته و اعضاء را ملزم به عبادات نساختهاند،و به دانش خود فریفته شدهاند و پنداشتهاند که در پیشگاه خدا مقامی دارند و در دانش به جایی رسیدهاند که خداوند امثال آنها را عذاب نمیکند،بلکه شفاعت آنها را دربارۀ مردم میپذیرد و چون در نزد خدا گرامیاند خدا آنان را به خطاها و گناهانشان مؤاخذه نمیکند.اینان مغرورند زیرا اگر با چشم بصیرت بنگرند خواهند دانست که علم دو قسم است:علم معامله که مربوط به ظاهر است و علم مکاشفه که مربوط به باطن است و این
ص:438
علم به خدای متعال و صفات اوست که معمولا علم معرفت نام دارد.امّا علم معامله و ظاهر مانند شناخت حلال و حرام و اخلاق ستوده و نکوهیدۀ نفس و چگونگی درمان آنها و رهایی از آنهاست و این علوم فقط برای عمل کردن است و اگر نیاز به عمل نبود این علوم ارزشی نداشت.و هر علمی که مقصود از آن عمل باشد بدون عمل ارزشی ندارد.بنابراین داستان این گروه از علما داستان بیماری است که بیماریش جز با دارویی که از چند چیز مرکّب شده باشد درمان شدنی نیست و آن دارو را جز پزشکان حاذق نمیشناسند.پس در جستجوی آن پزشک از وطنش مهاجرت و سعی میکند به او دست یابد،تا آن پزشک دارو را به او تعلیم دهد و داروهایی را که باید به هم آمیخته شود با انواع و اندازههایش و معدنهایی که داروها از آنها به دست میآید برایش شرح دهد و کیفیّت کوبیدن هر کدام و در هم آمیختن آنها را به او بیاموزد،و او فرا بگیرد و نسخهای خوب با خطّی خوب دریافت کند و به خانهاش برگردد،در حالی که آن داروها را میخواند و تکرار میکند و به بیماران میآموزد ولی خود به آشامیدن و استعمال آن نمیپردازد.آیا به اعتقاد شما این عمل بیماری او را درمان میکند؟دور است دور،اگر هزار نسخه از آن بنویسد و به هزار مریض بیاموزد تا همۀ آنها درمان شوند و در هر شب هزار بار آن را تکرار کند بیماریش را درمان نمیکند،مگر این که طلا بدهد و دارو را بخرد و با هم مخلوط کند چنان که پزشک دستور داده و آن را بنوشد و بر تلخی آن صبر کند و نوشیدنش نیز در زمان خودش و پس از پرهیز و تمام شروطش باشد.هرگاه به همۀ اینها عمل کند درمان شدنش قطعی نیست،چه رسد که هرگز آن را ننوشد،پس هرگاه گمان کند که خواندن و تکرار نسخه کافی است و او را درمان میکند غرور و فریفتگی او آشکار شده است.همچنین است فقیهی که علم به عبادات را استوار ساخته و به آن عمل نکرده است؛و علم به گناهان را مستحکم ساخته و از آن دوری نکرده است؛و علم به اخلاق نکوهیده را استوار ساخته و نفس خود را از آن تزکیه نکرده است و علم به اخلاق ستوده را
ص:439
استوار کرده و به آن متّصف نشده است؛چنین عالمی فریفته است،زیرا خدای متعال فرموده است: قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّاها (1)و نفرموده است رستگار شد کسی که کیفیّت تزکیۀ نفس را بیاموزد و علم تزکیه را بنویسد و به دیگران بیاموزد.در اینجاست که شیطان به او میگوید:این مثال تو را نفریبد،زیرا علم به دارو مرض را برطرف نمیکند؛امّا هدف تو نزدیکی به خدا و پاداش اوست و علم خود ثواب را جلب میکند و روایاتی را که در فضیلت علم وارد شده برای او میخواند.پس اگر این بیچاره سبک عقل و مغرور باشد سخن شیطان با مقصود و خواستهاش مطابقت میکند و به آن مطمئن شده به عمل نمیپردازد و اگر زیرک باشد به شیطان میگوید:آیا فضیلتهای علم را به من یادآوری میکنی و آیات و روایاتی را که دربارۀ علم بیعمل و گنهکار وارد شده از یادم میبری مانند قول خدای متعال: فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ (2)و مانند این آیه:
مَثَلُ الَّذِینَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوها کَمَثَلِ الْحِمارِ یَحْمِلُ أَسْفاراً (3)پس کدام رسوایی و خواری بیشتر از تشبیه به سگ و الاغ است؟!در حالی که پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرموده:
«کسی که عملش زیاد شود و بر هدایتش افزوده نشود فقط بیشتر از خدا دور شده است.» (4)پیامبر (صلی الله علیه و آله)فرمود:«عالم در دوزخ انداخته میشود پس رودههایش از شکمش بیرون میآید و او را در آتش میچرخاند چنان که درازگوش اطراف سنگ آسیا میچرخد» (5).
ص:440
1) (60) شمس/10:هر که نفس خود را تزکیه کرده رستگار شده است.
2) (61) اعراف/176:او همچون سگ(هار)است که اگر به او حمله کنی دهانش را باز و زبانش را بیرون خواهد آورد.
3) (62) جمعه/5:کسانی که مکلف به تورات شدند ولی حق آن را ادا نکردند مانند درازگوشی هستند که کتابهایی را حمل میکند.
4) (63) در جلد اوّل باب علم گذشت.
5) (64) کمی پیش از احمد نقل شد که در مسند خود روایت کرده است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«بدترین مردم عالمان بدند» (1)و فرمود(صلی الله علیه و آله):«بدترین مردم از نظر عذاب در روز قیامت عالمی است که خدا او را از عملش بهرهمند نساخته است (2).
این روایات و نظایر آن از روایاتی که در کتاب علم در باب علامت علمای آخرت ذکر کردیم،بیشمار است،جز این که این روایات به خواهشهای نفسانی عالم گنهکار سازگار نیست ولی آنچه در فضیلت علم وارد شده با هوای نفس او سازگار است.پس شیطان دل این عالم را به آنچه میخواهد متمایل میکند و آن عین غرور است،زیرا اگر با چشم بصیرت بنگرد مثل او همان است که نقل کردیم و اگر با چشمان ایمان به آن بنگرد پس همان کسی که او را از فضیلت علم آگاه ساخته از نکوهش علمای بد نیز خبر داده که حالشان در پیشگاه خدا از حال جاهلان بدتر است و پس از آن اگر معتقد شود که در راه خیر است با این که حجّت خدا بر او مؤکّد شده است کمال غرور و فریفتگی است.امّا کسی که مدّعی علم مکاشفه و باطن است مانند علم به خدا و اسماء و صفات او و با این حال در عمل سستی میورزد و امر خدای متعال و حدود آن را ضایع میکند، فریفتگیاش بیشتر خواهد بود؛و داستان او مانند داستان کسی است که میخواهد به سلطانی خدمت کند.پس سلطان و اخلاق و صفات و رنگ و شکل و هیئت و عادت و مجلس او را بشناسد،ولی آنچه را دوست دارد و ندارد و آنچه او را به خشم میآورد و خشنود میسازد نداند،یا آنها را بداند امّا قصد خدمت کردن به او را داشته باشد ولی به تمام آنچه موجب خشم او میشود عمل کند و تمام آنچه را دوست دارد از قیافه و شکل و سخن و حرکت و سکون مهمل گذارد،پس با قصد تقرّب جستن و یار ویژۀ سلطان شدن بر او وارد شود در حالی که به تمام اوصافی که سلطان نمیپسندد آلوده باشد و آنچه
ص:441
1) (65) این حدیث را بزار از حدیث معاذ چنین روایت کرده است«شرار الناس شرار العلماء فی الناس».
2) (66) این حدیث را طبرانی در الصغیر روایت کرده و عثمان بری در زمرۀ راویان است فلاس گوید: عثمان بسیار راستگوست اما بسیار اشتباه میکند و احمد و نسائی و دارقطنی او را ضعیف شمردهاند چنان که در مجمع الزوائد،ج 1،ص 185،آمده است.
را دوست دارد مهمل گذارد،و به سلطان توسّل جوید به این دلیل که سلطان را میشناسد و تبار و اسم و شهر و صورت و شکل و عادت او را در تنبیه غلامان میداند و از رفتار او با رعیّت آگاه است،چنین شخصی به راستی مغرور و فریفته است؛زیرا اگر تمام آنچه را شناخته ترک کند و تنها به شناخت خود سلطان و آنچه دوست دارد و ندارد بپردازد در این صورت به مقصد رسیدن او یعنی تقرّب جستن به سلطان و از یاران خاصّ او بودن زودتر میسّر خواهد شد،بلکه کوتاهی بنده در تقوا و پیروی او از شهوتها دلیل بر آن است که در معرفت خدا تنها اسمها برایش کشف شده نه معانی،زیرا اگر آن طور که شایسته بود خدا را میشناخت البتّه از او پرهیز میکرد و میترسید.خدای متعال میفرماید: إِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ (1)و در آغاز کتاب زبور این جمله است:
«اصل حکمت ترس از خداست».ابن مسعود گوید:در ترس از خدا علم کافی است،و برای فریفته شدن به خدا نادانی کفایت میکند.» در این صورت فقیه کسی است که امر و نهی خدا را بفهمد و صفاتی را که نسبت به خدا شایسته و ناشایسته است بداند؛چنین شخصی عالم واقعی است:«و خدا به هر کس قصد خیر کند او را در دین فقیه گرداند».پس هرگاه چنین صفتی نداشته باشد از فریفتگان خواهد بود.
گروه دیگری علم و عمل را استوار ساخته و به عبادتهای ظاهری اهتمام ورزیده و گناهان را ترک کردهاند،امّا به دلهای خود نپرداختهاند تا صفاتی را که در نزد خدا نکوهیده است از بین ببرند مانند تکبّر،حسد،ریا،ریاست طلبی،بلندپروازی،بدخواهی همگان و شهرتطلبی در میان بندگان خدا و شهرها،و بسا که بعضی از آنان نکوهیدگی آن(صفات)را ندانند.لذا به آنها روی آورده از آن نپرهیزند؛و به قول پیامبر(صلی الله علیه و آله)توجّه نکنند که:«کمترین ریا شرک است (2)»؛و به قول آن حضرت:«کسی که بهاندازۀ
ص:442
سنگینی ذرّهای تکبّر در دلش باشد وارد بهشت نمیشود (1)»؛و نیز به قول آن حضرت:
«حسد حسنات را میخورد،چنان که آتش هیزم را (2)»،و نیز:«دوستی مال و شرف در دل نفاق میرویاند چنان که آب سبزی را میرویاند (3)»و دیگر روایاتی که در تمام بخش مهلکات در اخلاق نکوهیده نقل کردیم.پس اینان ظاهر خود را آراسته و به باطن خود اهمیّت ندادهاند و سخن پیامبر(صلی الله علیه و آله)را از یاد بردهاند که:«خدا به صورتها و اموالتان نمینگرد و همانا به دلها و اعمالتان مینگرد (4)».پس این گروه به اعمال پرداختهاند نه به دلها،در حالی که اصل دل است،زیرا(در آخرت)نجات نیابد جز کسی که با دلی سالم در پیشگاه خدا حاضر شود؛مثل این گروه(عالمانی که به ظاهر پرداختهاند)مثل چاه مبال است که ظاهرش گچکاری شده است و باطنش بدبوست؛یا مانند قبور مردگان که ظاهرش آراسته و در باطنش مردار است؛یا چون خانهای است که داخلش تاریک است و چراغ را بر پشت خانه نهادهاند،چنان که پشت بام خانه روشن و داخلش تاریک است؛یا مانند مردی است که قصد کرده سلطان را در خانهاش مهمان کند،پس در خانهاش را گچکاری کند و ظرفهای زباله را در جلو خانهاش باقی گذارد،و روشن است که این عمل فریفتگی و غرور است بلکه نزدیکترین مثال به چنین شخصی مردی است که مزرعهای کشت کند و همراه با روئیدن آن علف هرزه نیز بروید که زراعت را تباه سازد.پس دستور دهد که زراعت را با کندن علف هرزه پاک سازند،امّا فقط سر و اطراف علف هرزه را بکنند و ریشهاش همچنان قوی شود و بروید،زیرا جای کاشتن گناهان،اخلاق نکوهیدهای است که در دل وجود دارد و کسی که دل را از آن اخلاق پاک نسازد عبادتهای ظاهرش کامل نمیشود جز با آفتهای بسیار،بلکه او همانند
ص:443
بیماری است که گری او ظاهر شود و مأمور شود که دارو بنوشد و بدن را چرب کند، چرب کردن برای زدودن آثار ظاهری آن است و دارو برای ریشه کن ساختن اصل آن ولی او به چرب کردن قناعت کند و دارو نخورد و آنچه مادۀ مرض را زیاد میکند تناول کند و همچنان روی بدن را روغن بمالد و گری در او از مادّهای که در درون است بجوشد.
گروه دیگری از این اخلاق باطنی آگاهند و از نکوهیدگی آن نیز از نظر شرعی مطّلع هستند امّا به سبب خودپسندی گمان میکنند که از آن اخلاق به دورند و در پیشگاه خدا بالاتر از آنند که آنان را به اخلاق زشت گرفتار سازد و تنها عوام که در علم به مقام آنها نمیرسند به آن گرفتار میشوند.امّا فردی از این نوع در پیشگاه خدا بالاتر از آن است که خدا او را به آن اخلاق گرفتار کند،پس هرگاه در او گمان تکبّر و ریاست و برتری جوی و شرف آشکار شود بگوید:این تکبّر نیست،بلکه طلب عزّت دین و اظهار شرافت علم و یاری کردن دین خدا و خوار ساختن بدعتگذاران مخالف است.پس اگر من لباسهای بیارزش بپوشم و در مجالس در پائین مجلس بنشینم دشمنان دین مرا سرزنش میکنند و از آن شاد میشوند و خواری من خواری اسلام است و این انسان فریفته فراموش کرده دشمنی که مولایش او را از آن برحذر داشته همان شیطان است و او از کارهایش شاد میشود و او را مسخره میکند،و از یاد برده است که پیامبر(صلی الله علیه و آله)به چه چیز دین را یاری کرده و کافران را خوار ساخته است،و آنچه از تواضع و ترک حشمت و به فقر و مسکنت قناعت کردن دربارۀ گذشتگان روایت شده فراموش کرده است،تا آنجا که یکی از آنها به سبب مندرس بودن لباسش سرزنش شد گفت:ما گروهی هستیم که خدا ما را به اسلام عزّت بخشیده و عزّت را در غیر اسلام نمیجوییم.آنگاه این شخص فریفتۀ عزّت دین را در لباسهای نازک از حریر دیبقی و ابریشم حرام و اسبان و مرکبها میجوید و میپندارد که طالب عزّت دین و شرافت علم است.همچنین هرگاه زبان را در حسد به همگنان یا کسی که سخن او را ردّ کرده میگشاید به خود گمان حسد
ص:444
نمیبرد و میگوید:همانا این خشم برای حق و ردّ کردن کسی است که بدون دلیل ستم روا میدارد و دشمنی میورزد؛و به خود گمان نمیبرد که این خشم از حسد است،بلکه میگوید:این غضب برای خداست و برای برگرداندن کسی است که در تجاوز و ظلم خود بر باطل است،و هرگز به خود گمان ندارد که این خشم از حسد باشد تا معتقد شود که اگر غیر او از دیگر علما مورد طعن واقع شود یا از ریاست منع گردد و در ریاست مورد مزاحمت قرار گیرد آیا خشم و دشمنی او مانند همین خشم فعلی خواهد بود،در این صورت خشمش برای خداست یا هرگاه عالمی غیر از خود او مورد طعن واقع شود و از ریاست منع شود خشمگین نمیشود،بلکه گاه به آن شاد میشود.پس خشم وی برای خویشتن است،و حسدورزیدنش به همگنان از پلیدی باطنش است،همچنین در اعمال و علوم خود ریا میکند،و هرگاه ریا به دلش خطور کند میگوید:ریا از من دور است،تنها هدف من از اظهار علم تأسی جستن مردم به من است تا به دین خدا هدایت شوند و از عقاب خدا رهایی یابند،در حالی که این انسان فریفته نمیاندیشد که اگر مردم به دیگری اقتدا کنند همانند اقتدای به خود او شاد نمیشود.پس اگر هدف او هدایت مردم باشد از هدایتشان به دست هر که باشد شاد میشود،مانند کسی که بندگانی بیمار دارد و میخواهد آنها را درمان کند و برایش فرق ندارد که به دست او یا پزشک دیگری درمان شوند،و بسا که شیطان همین نکته را به او یادآور شود.بنابراین باز هم شیطان رهایش نمیکند بلکه میگوید:دلیل خوشحالیم از تأسی جستن مردم به من و هدایت یافتن آنها این است که هرگاه آنان به وسیلۀ من هدایت شوند پاداش و ثواب به من میرسد بنابراین شادی من از ثواب خدای متعال است نه از مقبول مردم بودن.این پندار خود اوست،ولی خدا از باطن او آگاه است که اگر پیامبری به او خبر دهد که ثواب او در گمنامی و پنهان داشتن علم بیش از ثوابش در اظهار علم است،و با این حال در زندانی محبوس شود و او را به بند بکشند،برای ویران کردن زندان و گشودن زنجیرها چارهای میاندیشد تا به
ص:445
جایی برگردد که ریاست خود،یعنی تدریس و موعظه یا دیگر امور را آشکار سازد.
همچنین بر سلطان وارد میشود و نسبت به او دوستی میورزد و او را میستاید و برایش تواضع میکند،و هرگاه به قلبش خطور کند که تواضع برای شاهان ستمگر حرام است، شیطان به او میگوید:بعید است که این عمل حرام باشد و تنها وقتی حرام است که تواضع برای طمع در مال سلطان باشد،امّا مقصود تو شفاعت مسلمانان و دفع ضرر از آنها و نیز دفع شرّ دشمنان از خویشتن است،ولی خدا از درون او آگاه است که اگر چنانچه یکی از همگنانش در نزد سلطان مقبول واقع شود و از هر مسلمانی شفاعت کند تا آنجا که از همۀ مسلمانان دفع ضرر کند،این کار بر او گران میآید،و اگر بتواند با دروغ بستن و بدگویی از او در نزد سلطان او را بدنام میکند.همچنین گاه غرور بعضی از اینان به جایی میرسد که از مال شاهان برمیدارد و هرگاه به قلبش خطور کند که حرام است شیطان به او میگوید:این مالی است که مالک ندارد،بلکه برای مصالح مسلمانان است و تو عالم و پیشوای مسلمانانی و پایداری دین خدا به تو است،آیا بر تو حلال نیست که بهاندازۀ نیازت از آن برداری؟پس با این نیرنگ به سه چیز فریفته میشود:
1-در این که مال سلطان بدون مالک است شکی نیست.معلوم است که سلطان از مسلمانان و شهرنشینان مالیات میگیرد و آنها زندهاند و فرزندان و وارثانشان زندهاند،و بالاخره اموال شاهان آمیخته به حرام است و هر کس صد دینار از ده نفر غصب کند و با هم درآمیزد در حرام بودن آن خلافی نیست،ولی نمیگوید:این مال مالک ندارد و واجب است که میان ده نفر تقسیم شود و به هر یک ده درهم باید داده شود اگر چه مال هر کدام با مال دیگری مخلوط شده است.
2-به این گفتار خود فریفته شده که؛مال سلطان برای مصالح مسلمین است و تو هم از مصالح مسلمینی و پایداری دین به تو است،شاید تعداد کسانی که دینشان به وسیلۀ این عالم تباه شده و اموال شاهان را حلال دانسته و به طلب دنیا رغبت کردهاند و
ص:446
به ریاست روی آورده و از آخرت روی برگرداندهاند بیش از کسانی باشد که به وسیلۀ او به دنیا بیمیل شده و آن را ترک کرده و به خدا روی آوردهاند.چنین عالمی بدون تردید دجّال دین و مایۀ استواری مذهب شیطان است نه پیشوای دین،زیرا امام کسی است که در روی گرداندن از دنیا و روی آوردن به خدا به او اقتدا میشود،مانند پیامبران و پیروانشان،و دجّال کسی است که در روی برگرداندن از خدا و روی آوردن به دنیا به او تأسّی میشود،و شاید مردن چنین افرادی برای مسلمانان سودمندتر از زنده بودنشان باشد در حالی که خود میپندارد مایۀ استواری دین است و مثل او چنان است که عیسی(علیه السلام)دربارۀ عالم بد فرموده است:«مثل عالم بد مانند تخته سنگی است که بر لبۀ درّه قرار گرفته که نه خود آب میآشامد و نه میگذارد که آب به زراعت برسد.» انواع غرور اهل علم در این زمانهای اخیر بیرون از شمار است و آنچه نقل کردیم مشتی از خروار بود.
گروه دیگری علوم و دانشها را استوار و اندامها را پاکیزه کرده و آنها را به عبادات آراستهاند و از ظاهر گناهان دوری جسته و به جستجوی اخلاق نفس و صفات دل از ریا و حسد و تکبّر و کینه و برتریجویی پرداختهاند و با نفوس خود در بیزاری جستن از آنها جهاد کرده و ریشههای نیرومند و آشکار آنها را از دلها برکندهاند،ولی آنان پس از این عمل فریب خوردهاند،زیرا در گوشههای دلشان مکرهای پنهانی شیطان و نفس باقیمانده است که دریافتن آن دشوار است و آنها را به فراست درنیافته و مهمل گذاشتهاند.مثل این گروه مثل کسی است که میخواهد زراعت را از علفهای هرزه پاک سازد.پس در مزرعه دور بزند و به جستجو و کندن علفهایی بپردازد که دیده میشود،و پندارد که تمام علفهای هرزه بیرون آمدهاند،و نیز از ریشههای ظریف علفهای هرزه که در زیر خاک گسترده است غافل بماند و خود پندارد که تمام آنها را ریشه کن ساخته است و در همان حال که در غفلت است علفها بروید و قوی شود و از جایی که نمیداند
ص:447
ریشههای زراعت را فاسد کند.همچنین گاه عالم تمام مجاهدات را انجام میدهد ولی از مراقبت کردن امور پنهانی و جستجو از مسائل ظریف غافل میماند؛پس میبینی که شب و روزش را در گردآوری علوم و مرتّب ساختن آنها و نیکو کردن الفاظ آنها و جمع کردن مصنّفات در زمینۀ آنها سپری میکند و معتقد است که انگیزهاش حرصورزی بر آشکار ساختن دین خدا و منتشر کردن شریعت اوست،در حالی که شاید انگیزۀ پنهانی او این امور باشد:شهرت طلبی در اطراف عالم،بسیار آمدن مردم به نزد او از نواحی مختلف،زبان به مدح او گشودن و ستایش از زهد و دینداری و علم او،مقدّم داشتن او در کارهای مهم و ترجیح دادن او در هدفها،گرد آمدن پیرامون او برای استفادۀ علمی و لذّت بردن از خوب گوش دادن مردن در هنگامی که کلمات خوبی میگوید،و بهرهمندی از سر جنباندن بر سخن او و گریستن آنان و در شگفت ماندن از او،شادمانی به داشتن یاران بسیار و شاگردان و خوشحالی از این که در میان همگنان او چنین امتیازی دارد که میان علم و دینداری و زهد ظاهری جمع کرده و میتواند زبان طعن بر تمام رویآورندگان به دنیا بگشاید،آن هم نه به این خاطر که درد دین دارد بلکه بالیدن به امتیازی که دارد،و شاید زندگی باطنی این بیچارۀ مغرور به همان چیزی است که برایش ترتیب داده شده و عبارت است از فرمانروایی و عزّت و فرمانبرداری دیگران از او و تعظیم کردن و ستایش؛ و اگر دلها نسبت به او تغییر کند و اعتقادشان به زهد وی که در اعمالش اظهار میدارد سست شود ممکن است قلبش پریشان گردد و اذکار و تکالیفش را به هم درآمیزد،و ممکن است با هر حیلهای برای خود بهانهای بیاورد و گاه محتاج میشود برای پوشاندن عیب خود دروغ بگوید؛و شاید کسی را که نسبت به او معتقد به زهد و دینداری است محترم و گرامی بدارد،اگر چه اعتقادش بیش از اندازهای باشد که در او موجود است و قلبش از کسی که اندازۀ دانش و دین او را بداند متنفّر میشود،اگر چه درست مطابق با وضع او باشد.گاه بعضی از یاران خود را بر بعضی برتری میدهد و معتقد است از این
ص:448
جهت او را ترجیح میدهد که در دانش و دین جلوتر است و این عمل تنها برای این است که او بیشتر از او فرمان میبرد و او را میستاید و از دیگر یارانش بیشتر به سخنانش گوش میدهد و بیشتر به او خدمت میکند،و شاید این یاران از او بهره میبرند و به دانش رغبت دارند،در حالی که او میپندارد که مقبول واقع شدن در نظر یاران به خاطر اخلاص و راستگویی او و پرداختن شایسته به علم خویش است.پس خدای متعال را میستاید،بر این که منافع بندگان خود را بر زبان وی جاری ساخته است و معتقد است که این عمل گناهانش را از بین میبرد و به نفس خود نمیپردازد که در این کارها نیّت خود را تصحیح کند،شاید اگر به او وعده دهند که همین ثواب را به او میدهند در صورتی که گمنامی و انزوا گزیند و علم را پنهان بدارد،به آن رغبت نکند،چون در انزوا و پنهان ماندن لذّت مقبول واقع شدن و قدرت ریاست را از دست میدهد شاید مقصود از گفتۀ شیطان چنین موردی باشد که گفت:هر آدمیزادهای که پندارد با علم خود جلو مرا میگیرد،با جهل خود به دام من میافتد.شاید کتاب تصنیف کند و در آن بکوشد به این گمان که علوم الهی را برای بهرهمند شدن دیگران جمع میکند،در حالی که قصدش آن است نامش به خوب تصنیف کردن مشهور شود.پس اگر کسی(به دروغ)تصنیف او را به خود نسبت دهد و نام او را محو کند بر او گران میآید با این که میداند که ثواب استفادۀ از تصنیف به مصنّف بر میگردد و خدا میداند که او مصنّف است نه کسی که ادّعا کرده است؛شاید تصنیف او از خودستایی خالی نباشد،حال این خودستایی یا روشن است با ادّعاهای عریض و طویل،یا ضمنی است با طعنه زدن به دیگران تا آشکار سازد که او از کسی که مورد طعن است داناتر است،در حالی که از طعنه زدن به او بینیاز بود؛شاید سخنی نادرست را نقل کند و به گویندهاش نسبت دهد و سخن مورد پسند خود را نقل کند و به گویندهاش نسبت ندهد،تا گمان رود که سخن خود اوست.
پس عین آن را مانند دزد نقل میکند یا کمی آن را تغییر میدهد،همچون کسی که
ص:449
پیراهنی را میدوزد و آن را قبا میکند تا شناخته نشود؛شاید در آراستن کلمات و آهنگ و نظم آن بکوشد تا به گفتن سخنان ناموزون منسوب نشود،و معتقد است که قصدش ترویج حکمت و آراستن و نیک ساختن آن است تا به بهرهمندی مردم نزدیکتر شود؛و بسا که غافل باشد از آنچه نقل شده که یکی از حکیمان سیصد و شصت کتاب در حکمت تألیف کرد.پس خداوند به پیامبر زمان او وحی کرد که به حکیم بگو:زمین را پر از نفاق کردی و من چیزی از آن را قبول نمیکنم؛شاید گروهی از این نوع فریبخوردگان هرگاه جمع شوند هر کدام خود را از عیبهای نهانی دل سالم بداند،پس اگر پراکنده شوند و از هر یک از آنان گروهی از یارانش پیروی کند هر کدام مینگرد که بفهمد پیروان او بیشتر است یا دیگری و اگر پیروانش بیشتر باشد شاد شود،اگر چه میداند دیگری سزاوارتر است که پیروان بیشتری داشته باشد و نسبت به او حسد میورزد،پس هرگاه متفرّق شوند و به تدریس بپردازند نسبت به یکدیگر مخالفت کرده حسد میورزند و شاید اگر یکی از پیروان به مجلس استاد دیگری برود بر قلبش گران آید و در دل نسبت به او احساس نفرت کند و پس از آن مانند سابق در دل مایل به احترام و برآوردن حوائجش نباشد و مانند گذشته او را نستاید با این که میداند مشغول تحصیل است،و شاید برای دین این دانشجو رفتن نزد گروه دیگر نافعتر باشد،از آن نظر که در این گروه فعلی آفتی به او میرسد و در آن گروه دیگر از آن آفت در امان است،با این حال استاد همچنان در دل از او متنفّر است،و ممکن است در یکی از اساتید مقدّمات حسد به حرکت آید که نتواند آن را آشکار سازد.پس به دین شخص محسود طعنه میزند تا غضب خود را بر نقص دین او حمل کند و بگوید:همانا من برای دین خدا خشم گرفتم نه برای خودم؛و هرگاه عیبهای شخص مورد حسد در نزد او نقل شود بسا که از آن شاد شود،و اگر او را بستایند بسا که نپسندد و بدش آید،و بسا که هرگاه عیبهای او نقل شود چهره در هم کشد و چنان وانمود کند که از غیبت مسلمانان بیزار است ولی دلش در نهان به آن راضی باشد،در حالی که خدا از آن آگاه است.این مورد و نظایر آن از عیبهای پنهانی
ص:450
دل است که جز هوشمندان کسی به آن پی نمیبرد،و جز نیرومندان(دینی)کسی از آن منزّه نیست،و برای امثال ما ضعیفان طمعی در آن نیست مگر این که کمترین درجات نصیب ما شود؛یعنی انسان عیبهای خود را بشناسد و آن را بد بداند و به اصلاح آن حریص شود.هرگاه خدا نسبت به بنده قصد خیر کند او را به عیبهای نفسش بینا سازد،و هر کس از حسنۀ خود شاد و از گناه خود ناراحت شود مورد امید است و کار او از فریب خوردهای که خود را تزکیه میکند و به علم و عمل خویش بر خدا منّت مینهد و میپندارد از بهترین آفریدگان خداست به صلاح نزدیکتر است.پس از غفلت و فریفتگی و از شناخت عیبهای پنهانی به خدا پناه میبریم.این است فریفتگی کسانی که علوم مهمّ را تحصیل کردهاند ولی در عمل کردن به علم مقصّرند.و اینک فریفتگی کسانی را یاد میکنیم که به علوم غیر مهمّ قناعت کرده و علوم مهمّ را رها ساختهاند و آنان فریب خوردهاند یا برای آن که از اصل این علم مهمّ خود را بینیاز میدانند یا بدان سبب که به علوم غیر مهمّ اکتفا کردهاند.
بعضی از این فریبخوردگان کسانی هستند که به علم فتوا دادن در نزاع و معاملات دنیوی که برای زندگی در میان مردم رایج است،اکتفا کردهاند و نام آن را فقه و علم مذهب گذاشتهاند و بسا که با توجّه به این کارها،اعمال ظاهری و باطنی را تباه ساخته و به اعضاء(و اصلاح آنها)نپرداخته و زبان را از غیبت و شکم را از حرام و پا را از رفتن به دربار شاهان حفظ نکردهاند؛همچنین باقی اعضای بدن،و نیز دل خود را از تکبّر و ریا و حسد و دیگر مهلکات باز نداشتهاند.این گروه از دو نظر فریب خورده و مغرورند:
1-از نظر عمل 2-از نظر علم.اما دلیل فریفتگی عملی آنان را نقل کردیم و گفتیم مثل آنها مثل بیماری است که چون نسخه دارو را فرا گرفت(به جای عمل)به تکرار و حفظ و آموختن آن به دیگران مشغول شود؛نه بلکه،مثل او مثل کسی است که
ص:451
بیماری بواسیر و برسام دارد و در آستانۀ نابودی است،و محتاج است که دارو را بشناسد و به کار بندد،پس به آموختن داروی استحاضه مشغول شود و شب و روز آن را تکرار کند با این که میداند مرد است و حیض و استحاضه نمیشود،ولی میگوید شاید زنی به بیماری استحاضه گرفتار شود و از من بپرسد و این کمال غرور و فریفتگی است؛ همچنین است بیچارهای که خود را فقیه میداند در حالی که دوستی دنیا و پیروی از شهوات و حسد و تکبّر و ریا و دیگر مهلکات باطنی بر او مسلّط شده است و بسا پیش از توبه کردن و جبران گذشته،مرگ او را برباید.پس خدا را در حالی ملاقات کند که بر او خشمگین است؛ولی تمام این کارها را ترک کند و به علم بیع سلم(پیش خرید)و اجاره و ظهار و لعان و جراحتها و دیهها و ادعاها و بیّنهها و کتاب حیض مشغول شود در حالی که هرگز در عمرش برای خود به هیچ کدام آنها محتاج نمیشود و هرگاه دیگری محتاج شود بسیاری از صاحبان فتوا هستند،پس به این علوم مشغول میشود و نسبت به آنها حرص میورزد،چرا که در این علوم مقام است و مال و ریاست و شیطان او را فریب داده و خود نمیداند،زیرا این شخص که به نفس خود فریفته شده میپندارد که سرگرم یک واجب کفایی دینی شده و نمیداند که مشغول شدن به واجب کفایی پیش از فراغت از واجب عینی گناه است؛این در صورتی است که نیّتش درست باشد و در فراگیری فقه به قول خود قصد قربت کرده باشد زیرا اگر قصد قربت هم کرده باشد با مشغول شدن به آن از واجبات عینی که پرداختن به اعضاء و دل خویش است روی گردانده است،این غرور و فریفتگی او از نظر عمل است.
امّا فریفتگی او از نظر علم:در صورتی که این فقیه تنها به علم فتوا اکتفا کند و گمان کند که علم دین همان است و علم به کتاب خدا و سنّت پیامبر(صلی الله علیه و آله)را ترک کند و بر محدّثان طعنه بزند و بگوید:آنها روایاتی را نقل کرده و کتابهایی را میخوانند که نمیفهمند،و نیز علم تهذیب اخلاق را ترک کند و درک جلال و عظمت خود را رها
ص:452
سازد در حالی که این علم موجب ترس و خشوع میشود و آدمی را به تقوا وامیدارد،پس او را از سوی خدا در امان و فریفته دیده و اعتماد به این کرده که چون فقه مایۀ پایداری دین است(که او مشغول شده)ناگزیر باید مورد رحمت حق واقع شود و اگر او مشغول به حکم حلال و حرام نشود موجب تعطیل آنها میشود؛چنین شخصی علوم مهمتر را رها ساخته در حالی که خود بیخبر و مغرور است و علّت غرور او همان است که شنیده در دین فقه را بزرگ شمردهاند ولی نمیداند که منظور از آن فقه،پی بردن به خدا و شناخت صفات خداست که هم موجب بیم و هم موجب امید است تا دل احساس ترس کند و تقوا پیشه سازد،زیرا خدای متعال فرموده: فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ (1).و علمی که بیم دادن به وسیلۀ آن انجام میشود غیر از این علم است،زیرا مقصود از علم فقه حفظ مالها به وسیلۀ رعایت شروط معامله و حفظ بدنها به وسیلۀ اموال و دفع کردن قتل و جرح است در حالی که مال در راه خدا وسیله و بدن مرکب است و تنها علم مهمّ شناخت و سیر حرکت به سوی خدا و پیمودن گردنههای دل است که همان صفات نکوهیده است و میان بنده و خدای متعال حجاب میشود و هرگاه انسان آلوده به این صفات بمیرد از خدای متعال در حجاب است،و مثل او در اکتفا کردن به علم فقه مثل کسی است که در پیمودن راه حج به علم دوختن کفش و مشک اکتفا کند و شک ندارد که اگر کفش و مشک نباشد حج تعطیل میشود ولی کسی که تنها به آن اکتفا کند از حاجیان نخواهد بود،و ما در کتاب علم آن را شرح دادیم.
از این گروه است کسی که از علم فقه به موارد اختلاف اکتفا کرده و تنها به روش مجادله و الزام و مجاب کردن حریفان و دور انداختن حق به خاطر غالب شدن بر خصم و
ص:453
1) (73) توبه/122:چرا از هر گروهی،طایفهای از آنان کوچ نمیکند(و طایفهای بماند)تا در دین(و معارف و احکام اسلام)آگاهی پیدا کنند و به هنگام بازگشت به سوی قوم خود آنها را انذار کنند تا بترسند و خودداری کنند.
بالیدن به خود اهمیّت میدهد،و در طول شب و روز موارد نقض مذاهب و عیبهای همگان را جستجو میکند و در پی انواع عوامل ایذایی است.اینان درندگان بشری هستند که سرشت آنها آزار رساندن و همّتشان سفاهت و نادانی است و قصدشان از (کسب)علم تنها علومی است که بر همگنان ببالند،و هر علمی را که در مباهات به آن محتاج نباشند مانند علم قلب و علم سیر و سلوک در راه خدا با از بین بردن صفات نکوهیده و تبدیل آنها به صفات پسندیده تحقیر کرده و آن را علم سخنآرایی و کلام واعظان مینامند و تحقیق در نزد آنها شناخت چگونه عربدهزدنی است که میان دو مبارز در جدل رایج است و اینان همان چیزی را گرد آوردهاند که گروه پیش از آنها در علم فتوا گرد آوردهاند لیکن بر آن افزودهاند.زیرا اینان به علومی سرگرم شدهاند که از واجبات کفایی هم نیست بلکه تمام ریزهکاریهای مجادله در علم فقه بدعت است که گذشتگان آن را(خوب)نمیدانستند،اما دلیل احکام شامل علم مذاهب است و آن قرآن و سنّت رسول(صلی الله علیه و آله)و درک معانی آنهاست لیکن حیلههای جدلی مانند:کسر،قلب،فساد وضع، ترکیب،تعدیه (1)،تنها برای این بدعت شده تا غلبه و مجاب کردن دشمن با آن اظهار شود و بازار مجادله با آنها رواج یابد،پس فریفتگی اینان از فریفتگی گروه پیش از آنها بیشتر و زشتتر است.
گروه دیگری به علم کلام و مجادله در خواستههای نفسانی و ردّ مخالفان و جستجوی موارد نقض آنها سرگرم میشود،و بسیار با سخنان مختلف آشنا شده و به فراگیری راههای بحث با آنها و محکوم کردن آنان مشغول میشوند و در این مورد به فرقههای زیادی تقسیم میشوند و معتقدند که عمل هیچ بندهای جز با ایمان داشتن صحیح نیست و ایمانی صحیح نیست،مگر مجادلۀ آنها و دلایل عقاید آنها را بیاموزد و میپندارند که کسی به خدا و صفاتش از آنها آگاهتر نیست و هر کس به مذهب آنها معتقد
ص:454
1) (74) اصطلاحات منطقی است که در مبحث جدل مطرح است،به کتب منطقی رجوع شود.-م.
نباشد و علم آنها را نیاموزد ایمان ندارد و هر گروهی از آنها مردم را به خود دعوت میکند و آنان دو گروهند:گمراه و بر حق:گمراه آن گروهی است که به غیر سنّت دعوت میکند،و بر حق آن گروهی است که به سنّت دعوت میکند ولی غرور هر دو گروه را در بر میگیرد.امّا غرور گمراهان از آن نظر است که از گمراهی خود بیخبرند و خودشان را اهل نجات میدانند،و آنها گروههای بسیاری هستند که بعضی بعض دیگر را کافر میشمارند و از آن جهت یکدیگر را تکفیر میکنند که هیچ کدام رأی و اعتقاد خود را فاسد نمیداند و شروط ادلّه و روش آن را در آغاز تحکیم نبخشیدهاند پس بعضی از آنها شبهه را دلیل میدانند و بعضی دلیل را شبهه میپندارند.
امّا فریب خوردن گروه بر حق بدان سبب است که فرد گمان میکند جدل از مهمترین امور و بهترین وسیله تقرّب به خدا در دین است و میپندارد که دین هیچ کسی تا به بحث و تحقیق نپردازد کامل نمیشود؛و هر کس بدون جستجو و بحث و به دست آوردن دلیل خدا و رسولش را تصدیق کند نه مؤمن است و نه کامل و نه مقرّب پیشگاه خدا و به خاطر این اعتقاد فاسد است که تمام عمر خود را در فراگیری مجادله و بحث از سخنان و یاوههای بدعتگذاران و موارد نقض آنها سپری میکند و نفس و قلب خود را مهمل میگذارد تا گناهان ظاهری و باطنیاش بر او پنهان بماند در حالی که گمان دارد سرگرمی او به مجادله در نزد خدا سزاوارتر و نزدیکتر و بهتر است ولی چون از چیرگی بر خصم و شکست او و ریاست و عزّت و انتساب به دفاع از دین خدا،لذّت میبرد چشم بصیرتش نابینا میشود و به(مسلمین)قرن نخستین توجّه نمیکند که پیامبر(صلی الله علیه و آله)گواهی داده آنها بهترین مردمند و آنها بسیاری از بدعتگذاران و هواپرستان را درک کرده امّا عمر و دینشان را هدف دشمنیها و مجادله قرار ندادند و به سبب آنها از پرداختن به دلها و احوال و جوارح خود باز نماندهاند،بلکه جز در مورد لزوم و نیاز و امیدواری به قبول (شخص گمراه)سخن نگفتهاند،از این رو به اندازهای که بر گمراهی شخص گمراه
ص:455
دلالت کند سخن گفتهاند،و هرگاه پافشاری شخص گمراهی را میدیدند او را رها کرده و از او روی میگرداندند و برای خدا با او دشمنی میورزیدند و در طول عمر با او ستیز نمیکردند بلکه میگفتند:حقّ دعوت کردن به سنّت است و مجادله نکردن در دعوت به سنّت،خود از سنّت است زیرا ابو امامه از پیامبر(صلی الله علیه و آله)روایت کرده که فرمود:«هرگز گروهی پس از هدایت گمراه نشدند،مگر این که به مجادله پرداخته و از عمل محروم شدهاند. (1)» روزی پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)در حالی بر یاران خود ظاهر شد که مجادله و نزاع میکردند.پس حضرت بر آنان خشمگین شد،تا آنجایی که از شدّت خشم چنان صورتش سرخ شده بود که گویی دانۀ انار بر روی صورتش ترکیده و آب انار بر آن پاشیده است.پس فرمود:«آیا به این کار موظّف و مأمور شدهاید که بعضی از آیات قرآن را با بعضی درآمیزید؟به آنچه امرتان کردهام بیندیشید و به آن عمل کنید و از آنچه شما را نهی کردهام بازایستید (2)» پس پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)آنان را از مجادله منع کرد در حالی که آنها(اصحاب رسول خدا)به مجادله و بحث از دیگر آفریدگان خدا سزاوارتر بودند،و آنها پیامبر(صلی الله علیه و آله)را دیدند که به تمام ملّتها مبلّغ گسیل داشت و در مجلس مجادلهای با آنها ننشست تا برای محکوم ساختن کسی مجادله کند یا برای ردّ کردن سؤالی و اثبات دلیل بحث کند،و جز با خواندن قرآنی که بر آنها نازل شده بود مجادله نکرد و در مجادله چیزی بر قرآن نیفزود،چرا که موجب پریشانی دلها میشود و شبههها و اشکالهایی از آن بیرون میآید، آنگاه بر محو کردن آن از دلهایشان قادر نخواهد بود و در حالی که آن حضرت از مجادله
ص:456
1) (75) این حدیث را ابن ماجه به شمارۀ 48،روایت کرده و احمد و ترمذی و حاکم نیز به سندی حسن روایت کردهاند و پیش از این گذشت.
2) (76) این حدیث را بزار و طبرانی در الکبیر با کمی تفاوت از حدیث ابو سعید به سندی ضعیف روایت کرده و در الاوسط از حدیث انس و رجال سند ثقهاند چنان که در مجمع الزوائد،ج 1،ص 156،آمده است.
کردن با آنها با قیاسهای دقیق عاجز نبود،به اصحاب خود چگونگی مجادله و مغلوب کردن خصم را نیاموخت.
ولی هوشمندان و دوراندیشان به این فریفته نمیشوند و میگویند:اگر اهل زمین نجات یابند و ما هلاک شویم نجات آنان به ما نفعی ندارد و اگر ما نجات یابیم و آنها هلاک شوند هلاکت آنها به ما ضرری نمیزند و بر ما لازم نیست بیش از مقداری که صحابه با یهود و نصارا و دیگر ادیان مجادله کردهاند به مجادله بپردازیم.آنها عمرشان را به اصلاح مجادلۀ آنان ضایع نکردند و ما نیز نباید عمرمان را به اصلاح مجادله تباه سازیم و نباید آن را در راهی مصرف کنیم که در روز فقر و بیچارگیمان(قیامت)برایمان نفعی نداشته باشد و چرا در کاری تعمّق کنیم که به خطای در آن بر خود ایمن نباشیم و بدعتگذاران را ببینیم که با مجادلۀ ما ترک بدعت نمیکنند،بلکه مجادلۀ ما بر دشمنی و تعصّب آنها میافزاید و بدعت آنها را شدّت میبخشد.پس اگر ما با نفس خود بستیزیم و با او مبارزه و مجادله کنیم تا دنیا را برای آخرت ترک کند،سزاوارتر است،این در صورتی است که ما از مجادله و نزاع منع نشده باشیم.پس اگر از آن منع شده باشیم چگونه با ترک سنّت مردم را به سنّت دعوت کنیم،پس برایمان سزاوارتر است که به نفس خود بپردازیم و در صفات نفس که خدا را به خشم میآورد بیندیشیم تا از آن پاک شده و صفاتی را به دست آوریم که خدا دوست میدارد.
گروه دیگر کسانی هستند که به پند دادن مشغول شدهاند و والامقامترین آنها کسی است که در اخلاق نفس و صفات دل،یعنی بیم و امید و صبر و توکّل و زهد و یقین و اخلاص و راستگویی و نظایر آن،سخن میگویند.آنان مغرورند و میپندارند که هرگاه از این صفات سخن بگویند و مردم را بدان فراخوانند خود نیز به آن صفات متّصف میشوند،در حالی که در پیشگاه خدا آن صفات را ندارند مگر به مقداری که مسلمانان عوام دارند.
غرور اینان سختترین غرورهاست،زیرا سخت گرفتار عجب شدهاند و میپندارند که
ص:457
تبحّرشان در علم محبّت،دلیل بر خدا دوستی آنهاست و توانائیشان بر پژوهش در نکات ظریف اخلاص نشانۀ مخلص بودن آنهاست و آگاهیشان بر عیبهای نهانی نفس علامت منزّه بودنشان از آن عیبهاست.چنین شخصی تصوّر میکند که اگر وی در پیشگاه خدا مقرّب نبود معنای قرب و بعد و علم سلوک به سوی خدا و چگونگی پیمودن منزلهای سیر و سلوک را به او معرّفی نمیکرد،و بیچاره با این گمانها خود را از خدا ترسان و از کید خدا در امان و خود را از امیدواران میداند،در حالی که از فریبخوردگان تبهکار است، او خود را از کسانی میداند که راضی به قضای الهی است،در حالی که از قضای الهی خشمگین است؛خویشتن را از متوکّلان بر خدا میداند که به عزّت و مقام و مال و منال متّکی است؛خود را از مخلصان میداند در حالی که از ریاکاران است.او اخلاص را توصیف میکند و خود صفت اخلاص را ندارد؛ریا را توصیف و مذمّت میکند در حالی که با نکوهش آن ریاکاری میکند تا به او معتقد شوند که اگر مخلص نبود به نکات باریک ریا راه نمییافت؛و برای این که سخت حریص بر دنیاست و به آن مایل است بیمیلی به دنیا را توصیف میکند؛مردم را به خدا میخواند در حالی که خود گریزان است؛از خدا بیم میدهد در حالی که خود را در امان میداند؛خدا را به یاد دیگران میآورد با آن که خود خدا را از یاد برده است؛مردم را به خدا نزدیک میکند با آن که خود از او دور است؛به اخلاص تشویق میکند،در حالی که خود مخلص نیست؛صفات نکوهیده را مذمّت میکند؛با این که خود آن صفات را دارد؛و مردم را از مخلوق منصرف میسازد با این که خود سخت به آنها حریص است.اگر از مجلسی که مردم را در آن به خدا دعوت میکند او را منع کنند زمین فراخ بر او تنگ میآید و میپندارد که هدفش اصلاح مردم است؛اگر در میان همگنانش شخصی ظاهر شود که مردم به او روی بیاورند و به دست او صالح شوند از اندوه و حسد میمیرد؛اگر یکی از کسانی که نزد او آمد و رفت دارد بعضی از همگنانش را بستاید مبغوضترین مخلوق خدا در نزد او
ص:458
میشود.مغرورترین مردم و آنان که با بیداری و بازگشت به صلاح فاصلۀ بسیار دارند همین گروهند،زیرا کسی که مردم را به اخلاق ستوده تشویق میکند و از اخلاق نکوهیده برحذر میدارد باید به ضررهای اخلاق زشت و فوائد اخلاق نیکو آگاه باشد و این واعظ آن را میداند ولی علمش به او نفعی ندارد،و دوستی دعوت مردم بر عمل(به اخلاق یاد شده)او را از عمل بازداشته است و پس از این به چه چیز درمان خواهد شد؟و راهی که نفس خود را بترساند چگونه است،در حالی که آنچه موجب ترس است همان است که او بر بندگان خدا تلاوت میکند پس میترسند،با آن که خود نمیترسد،آری اگر به خود این گمان را داشته باشد که به این صفات ستوده متّصف است،ممکن است از راه آزمایش به آن راهنمایی شود به این صورت که مثلا مدّعی دوستی خدا شود.پس چه چیز از امور محبوب دنیا را به خاطر خدا ترک کرده است؟و مدّعی ترس از خداست؛ پس به خاطر ترس از خدا از چه چیز خودداری کرده است؟و مدّعی زهد است؛پس چه چیزی را در عین داشتن قدرت برای رضای خدا ترک کرده است؟و مدّعی انس با خداست؛پس چه وقت خلوت بر او خوش آمده؟و چه وقت از دیدن مردم احساس ترس کرده است؟نه چنین است،بلکه هرگاه مریدها پیرامونش حلقه بزنند قلبش سخت شاد میشود و هرگاه با خدای متعال خلوت کند دچار وحشت میشود.آیا دوستی را دیدهای که از محبوب خود به وحشت افتد و به دیگران دل خوش دارد؟!هوشمندان خود را با این صفات میآزمایند و واقعا در طلب آنها هستند و در مورد آن صفات فقط به سخنآرایی قناعت نمیکنند،بلکه پیمان محکمی با خدا در مورد آن صفات بستهاند؛ فریفتگان به خودشان گمان خوب دارند؛و هرگاه در آخرت پرده از روی کار آنها برداشته شود رسوا میشوند،بلکه در آخرت در آتش افکنده شوند و رودههای بریانشدۀ آنها خارج شده و یکی از آنها در دوزخ چرخانده میشود،چنان که درازگوش
ص:459
پیرامون سنگ آسیا میچرخد،آن گونه که در حدیث وارد شده است (1)چرا که آنها به کار خیر امر میکردند و خود آن را انجام نمیدادند و از بدی نهی میکردند و آن را انجام میدادند.علّت فریفتگی آنها آن است که اصول مفاهیم دوستی خدا و ترس از او و خشنودی از کار او بهاندازۀ کافی در قلوب آنان نفوذ نکرده است؛و با این حال میتوانند در این امور منزلهای والایی را وصف کنند و چنین میپندارند که بر توصیف آن قدرت نیافته و علم آن را خدا به آنها نداده و مردم از سخن آنها در آن امور بهره نبردهاند مگر به خاطر این که خود دارای آن صفاتند؛و این نکته بر آنها پوشیده مانده است که پذیرش، اثر خود سخن است و سخن از معرفت نشأت میگیرد،و جاری شدن سخن بر زبان و شناخت،ریشه در علم دارد و نمیدانند که همۀ اینها غیر از داشتن صفت است،بلکه بسا باشد که بر ایمنی او افزوده شود و ترسش کم و تمایلش به مردم آشکار و محبّت خدا در دلش ضعیف شود،مثل چنین شخصی مثل بیماری است که مرض و دوای آن را با کمال فصاحت وصف میکند و تندرستی و شفا را تعریف میکند و دیگر بیماران نمیتوانند مانند او سلامتی و شفا و عوامل و درجات آن را وصف کنند.پس این شخص از دیگر بیماران در توصیف بیماری و متّصف شدن به آن جداست،و او خود تنها در وصف علم طبّ از آنها(دیگر بیماران)جداست؛بنابراین اگر از علم خود به حقیقت سلامتی،گمان کند که تندرست است کمال نادانی است؛همچنین علم داشتن به ترس و محبّت و توکّل و زهد و دیگر صفات با متّصف بودن به حقیقت آن صفات مغایر است،و هر کسی که وصف کردن حقایق را با متّصف بودن به آنها اشتباه کند،فریفته و مغرور است.این است حالت واعظانی که در کلام آنها عیبی نیست،بلکه روش موعظۀ آنها روش موعظۀ قرآن و روایات است.
گروه دیگری(از واعظان)از روشی که در وعظ واجب است عدول کردهاند و آنها
ص:460
1) (77) چند بار در این کتاب نقل شده است.
همگی واعظان این زمانند،مگر کسانی که در بعضی از اطراف شهرها به ندرت یافت شوند که خدا آنها را(از لغزش)حفظ کرده باشد.اگر چنین واعظی یافت میشود ما او را نمیشناسیم.پس این منحرفان،به سخنان نامفهوم و خارج از احکام مقرّر و ترکیب سخنانی که از قانون شرع و عقل بیرون است مشغول میشوند و قصدشان ایجاد شکفتگی (در شنوندگان)است و گروهی به نکتههای دقیق و ظریف و مسجّع آوردن الفاظ و ترکیب آنها دل خوش دارند و بیشتر همّتشان در آوردن کلمات هماهنگ و شاهد آوردن از شعرهای وصال و فراق است و هدفشان این است که در مجلس آنها وجد و فریاد زیاد شود،اگر چه برای غرضهای فاسد باشد.پس اینان انسانهایی شیطان صفتند که گمراه شدهاند و دیگران را نیز از راه راست منحرف میکنند زیرا گروه نخست اگر چه خود را اصلاح نکردند،امّا دیگران را اصلاح کرده و سخن و موعظهشان را درست و صحیح ادا کردند.
امّا این گروه،مردم را از راه راست باز میدارند و مردم را با کلمات امیدوارکننده به آنجا میکشانند که به خدا فریفته شوند و سخن آنها جرأت مردم را بر گناه و تمایلشان را به دنیا بیشتر میکند،بهویژه هرگاه واعظ به لباسها(ی فاخر)و اسب و مرکب آراسته باشد، زیرا هیئت او از فرق سر تا قدم گواه حرص بسیار او بر دنیاست.پس آنچه این واعظ فریفته تباه میسازد بیشتر از چیزی است که اصلاح میکند حتّی هرگز اصلاح نمیکند و گروه بسیاری را گمراه میکند؛بدین ترتیب علّت فریفتگی او روشن است.
گروه دیگری از آنان به حفظ کردن سخن زاهدان و سخنان آنها در نکوهش دنیا قناعت کردهاند و اینان کلمات را به همان صورت خود حفظ کردهاند و بدون فهم معانی آن را ادا میکنند.سپس بعضی از آنها در منبرها این کار را میکنند و بعضی در محرابها و پارهای از آنها در بازارها با همنشینان؛و تمامشان میپندارند که هرگاه به همین اندازه از اهل بازار و لشکریان ممتاز شوند-زیرا با حفظ کردن سخن زاهدان و دینداران در برابر آنان-رستگار شده،به واجب رسیده و آمرزیده شدهاند و از کیفر خدا در امانند و بدون
ص:461
آن که ظاهر و باطن خود را از گناهان حفظ کنند میپندارند که حفظ سخنان زاهدان دیندار ایشان را بس است؛و غرور این گروه از غرور گروهی که قبلا بیان شده آشکارتر است.
گروه دیگری تمام اوقات خود را در علم حدیث،یعنی شنیدن حدیث و گردآوری روایات فراوان و طلب سندهای عالی و عجیب،صرف کردهاند؛و همّت بعضی از آنها این است که در شهرها بگردند و اساتید حدیث را ببیند تا بگویند:من از فلانی روایات میکنم و او را ملاقات کردهام و سندهایی در اختیار دارم که دیگران ندارند.غرور اینان از چند جهت است:بعضی از آنان مانند حاملان کتب هستند،زیرا علمشان قاصر است و به فهم معانی حدیث توجّه نمیکنند و تنها به نقل حدیث میپردازند و میپندارند که همان برایشان کافی است.بعضی از آنها چون معانی احادیث را نمیفهمند به محتوای آن عمل نمیکنند و گاه بعضی از آنها معانی حدیث را میفهمند و به آن عمل نمیکنند.
بعضی از علمی که بر آنها واجب است،یعنی شناخت درمان دلها را رها کرده و به استنادهای بیشتر و جستجوی سندهای عالی میپردازند،در حالی که بدان نیازی ندارند.
برخی که مردم زمان نیز به آنها روی آوردهاند شروط سماع را بر پا نمیدارند،زیرا سماع اگر چه فایدهای ندارد،برای رسیدن به اثبات حدیث مهمّ است،چرا که فهمیدن پس از اثبات حدیث است و عمل به آن پس از فهمیدن.پس سماع در درجۀ اوّل است و پس از آن فهمیدن و بعد از آن حفظ کردن سپس عمل کردن و آنگاه منتشر ساختن است (1)و اینان از تمام این موارد بر سماع اکتفا کردهاند و حقیقت سماع را ترک کردهاند.
پس کودک را میبینی که در مجلس استاد حاضر میشود و حدیث خوانده میشود در حالی که استاد میخوابد و کودک بازی میکند.آنگاه نام کودک در زمرۀ
ص:462
1) (78) در کافی،ج 1،ص 48،از حضرت صادق(علیه السلام)از پدرانش(علیه السلام)روایت کرده گوید:مردی به محضر رسول خدا(صلی الله علیه و آله)آمد و عرض کرد:ای رسول خدا علم چیست؟فرمود:سکوت،عرض کرد:پس از سکوت چه؟فرمود:گوش دادن،عرض کرد پس از آن چه؟فرمود:حفظ کردن،عرض کرد:پس از آن چه؟فرمود: عمل کردن به آن،عرض کرد:پس از آن چه؟فرمود:منتشر ساختن آن است.
شنوندگان حدیث نوشته میشود و هرگاه بزرگ شود متصدّی امر سماع میشود تا دیگران از او حدیث بشنوند و شخص بالغی که در مجلس سماع حاضر میشود گاه غافل است و نمیشنود و گوش نمیدهد و حدیث را ضبط نمیکند و بسا که مشغول به حدیثی یا نسخی باشد و استادی که بر او حدیث قرائت میکند اگر در آنچه میخواند تصحیف کند یا تغییر دهد نمیفهمد و تمام این امور جهل و فریفتگی است؛زیرا اصل در حدیث این است که آن را از رسول خدا(صلی الله علیه و آله)بشنوند و همان طور که شنیده حفظ کند و همان طور که حفظ کرده روایت کند.پس روایت باید از حفظ و حفظ از سماع نشأت بگیرد و اگر نتوانی از رسول خدا(صلی الله علیه و آله)بشنوی آن را از صحابه یا تابعین بشنوی و شنیدنت از راوی مانند شنیدن کسی باشد که از رسول خدا(صلی الله علیه و آله)شنیده و آن بدین صورت است که گوش بدهی و حفظ کنی و همان طور که حفظ کردهای روایت کنی و همان طور که شنیدهای حفظ کنی،بهطوریکه حرفی از آن را تغییر ندهی و اگر دیگری حرفی از آن را تغییر دهد یا اشتباه کند خطای او را بفهمی.حفظ کردن حدیث هم دو راه دارد:یکی این که در دل آن را حفظ کنی و با یادآوری و تکرار،حفظ را دوام بخشی چنان که هر چه در مسیر حالات به گوشت میرسد حفظ میکند.دوّم آنکه هر چه را میشنوی بنویسی و نوشتهات را تصحیح کنی و آن را حفظ کنی تا دست تغییردهنده به آن نرسد و حفظ نوشتهات همراهت و در خزانۀ ذهنت باشد؛زیرا اگر دست دیگری به آن برسد بسا که آن را تغییر دهد و هرگاه آن را حفظ نکنی متوجّه تغییر آن نشوی و اگر در دلت یا با نوشتنت حفظ کنی نوشتهات شنودهات را به یادت میآورد و از تغییر و تحریف در امانی؛و هرگاه نه در دل حفظ کنی نه با نوشتن و صدایی به گوشت برسد که موجب غفلت شود و از مجلسی که حدیث را در آن قرائت کردهای جدا شوی آنگاه نسخهای از آن استاد را ببینی و ممکن بدانی که در آن تغییری رخ داده باشد یا حرفی از آن نسخهای که شنیدهای افتاده باشد برایت روا نیست که بگویی این کتاب را شنیدهام،زیرا نمیدانی شاید محتوای آن را نشنیده باشی بلکه چیزی را شنیده باشی که مخالف آن باشد،اگر چه یک کلمه باشد.پس هرگاه حدیث را
ص:463
به دل حفظ نکرده و نسخهای صحیح با تو نباشد که بدان مطمئن باشی تا با آن مقابله کنی از کجا خواهی دانست که آن را شنیدهای در حالی که خداوند میفرماید: وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ (1).و گفته تمام اساتید در این زمان ما که آنچه در این کتاب است شنیدهایم در صورتی که شرط یاد شده را نداشته باشد دروغی آشکار است و کمترین شروط شنیدن این است که تمام آن به گوشت برسد،نوعی حفظ که تغییر آن را درک کنی؛و اگر جائز بود که سماع کودک و غافل و آنچه شخص در حال خواب استنساخ میکند نوشته شود،نوشتن سماع کودک در گهواره و سماع و مجنون نیز جائز بود.سپس هرگاه کودک بالغ و مجنون عاقل شود باید نوشتن سماع(در حال کودکی و جنون)جائز باشد در صورتی که در جائز نبودن آن میان علماء اختلافی نیست و اگر نوشتن سماع کودک در گهواره جائز بود نوشتن سماع جنین در رحم نیز جائز بود،پس اگر سماع کودک در گهواره نوشته نمیشود چون نمیفهمد و حفظ نمیکند،پس کودکی که بازی میکند و شخص غافل و کسی که شنیده را فقط مینویسد امّا نمیفهمد چگونه جائز خواهد بود؟و آیا برای سماع مدرکی جز گفتۀ رسول خدا(صلی الله علیه و آله)وجود دارد:«خدا شاداب و زیبا سازد مردی را که گفتار مرا بشنود.پس آن را حفظ کند و همان طور که شنیده است آن را حفظ کند (2)»؛و چگونه کسی که شنودۀ خود را نمیفهمد میتواند همان طوری که شنیده ادا کند؟این نوع غرور زشتترین نوع آن است،در حالی که مردم زمان بدان گرفتارند و اگر احتیاط کنند اساتیدی نمییابند،جز کسانی که در کودکی به همین صورت و در حال غفلت حدیث شنیدهاند،امّا محدّثان از آن سماع به قبول و وجاهت(نزد مردم)میرسند.پس آن بیچارگان میترسند که اگر شروط سماع حدیث را (یعنی شنیدن از رسول خدا و حفظ و روایت آن به همان صورتی که شنیدهاند)رعایت
ص:464
کنند شمار کسانی که در مجلس آنها جمع میشوند کم و از مقامشان کاسته شود و نیز روایات آنها که با رعایت این شرط شنیدهاند کم شود،بلکه چنان روایاتی نداشته باشند و رسوا شوند.پس خود اصطلاح کردهاند که جز با شنیدن دمدمهای(جنباندن لب و زبان) اگر چه درک نکند چیز دیگری در شنیدن حدیث شرط نیست.درستی سماع از گفتۀ محدّثان شناخته نمیشود،زیرا از علوم مربوط به آنها نیست،بلکه مربوط به علم علمای اصول فقه است و آنچه گفتیم در قوانین علم اصول فقه قطعی است،و فریفتگی این گروه همین است و اگر با رعایت شرط(سماع)حدیث را بشنوند در اکتفا کردنشان به نقل حدیث و تباه کردن عمرشان در گردآوری روایات و سندها و روی گرداندن آنها از امور مهمّ دین و شناخت معانی روایات،مغرور خواهند شد،بلکه اگر هدفشان از حدیث پیمودن راه خداست یک حدیث برای تمام عمرشان کافی است.چنان که روایت شده یکی از اساتید در مجلس سماع(حدیث)حاضر شد و اوّلین حدیثی که روایت شد این سخن پیامبر(صلی الله علیه و آله)بود:«از نشانههای خوبی اسلام شخص این است که آنچه را به او مربوط نیست ترک کند (1)».پس استاد برخاست و گفت:این حدیث مرا بس است تا از (عمل به)آن فارغ شوم آنگاه حدیث دیگری بشنوم.بنابراین سماع هوشمندانی که از غرور پرهیز میکردند چنین بود.
گروه دیگری به علم نحو و لغت و شعر و لغت نامأنوس سرگرم و بدان فریفته شدهاند و میپندارند که آمرزیدهاند و از عالمان امّت اسلامند؛زیرا پایداری دین به قرآن و سنّت است و پایداری قرآن و سنّت البته به علم لغت و نحو است.این گروه عمرشان را در نکات دقیق و نحو صنعت شعر و لغات نامأنوس تباه کردهاند و مثل آنها مثل کسی است که تمام عمر خود را در فراگیری خطّ و تصحیح حروف و خوب نوشتن آنها تباه میکند و میپندارد که حفظ علوم جز با نوشتن ممکن نیست و ناگزیر باید آن را فرا گرفت و تصحیح کرد،حال آن که اگر تعقّل کند خواهد دانست که فراگیری اصل خط بهطوریکه
ص:465
1) (81) این حدیث را ترمذی و ابن مالک روایت کردهاند و پیش از این گذشت.
خوانده شود هر طور که باشد برای او کافی است و فراگیری باقی آداب خط زاید بر مقدار کفایت است.همچنین ادیب اگر تعقّل کند خواهد دانست که زبان عرب مانند زبان ترک است و کسی که عمر خود را در شناخت زبان عرب تباه سازد مانند کسی است که عمرش را در شناخت زبان ترک و هند تباه ساخته است و تنها فرقی که دارد این است که دین به زبان عرب وارد شده است.بنابراین از علم لغت،دانستن لغات مشکل و نامأنوس که در قرآن و روایات آمده کافی است و از نحو نیز آنچه به قرآن و سنّت مربوط میشود بس است؛امّا ژرفنگری بیحدّ و حصر در نحو و زبان زاید است و نیازی بدان نیست.
آنگاه اگر به زبان و نحو کفایت کند و از شناخت معانی شرعی و عمل به آنها روی بگرداند نیز مغرور است و مثل او مثل کسی است که عمر را در درست کردن مخارج حروف قرآن تباه سازد و به آن اکتفا کند در حالی که این غرور است،زیرا مقصود از حروف،معانی است و حروف تنها ظرف و ابزارند و کسی که به نوشیدن سکنجبین را در آن نگاه میدارد،تباه کند،از نادانان فریب خورده است.پس غرور علمای نحو و لغت و ادبیات و قرائت و دقّت در مخرجهای حروف نیز چنین است در صورتی که در آن تعمّق کرده و تنها به آن بپردازند و بیش از آنچه در آموختن علوم واجب بدان نیاز است در آن وارد شوند.بنابراین مغز و حقیقت نهایی همان عمل است و بالاتر از آن،شناخت علم است و شناخت نسبت به عمل مانند قشر و پوست است،و مانند مغز نسبت به فوق آن است که سماع الفاظ و حفظ آن از طریق روایت است و حفظ آن نسبت به معرفت پوست و نسبت به ما فوق آن که علم به زبان و نحو است مغز است و بالاتر از آن که پوست رویین است علم به مخرجهای حروف است،و تمام کسانی که به این درجات قناعت کردهاند مغرورند،مگر کسی که این درجات را به عنوان منزل برگزیند و جز به مقدار نیاز بر آن بالا نرود و به ماورای آن عبور کند تا به مغز عمل(عمل خالص)برسد و از دل و اندامهایش بخواهد که به درستی عمل کنند و در عمر خود امیدوار باشد که نفس
ص:466
را بر آن وادار کند،و اعمال را درست کند و از آلایشها و آفات مصفّا سازد.پس همین است مقصود از تمام علوم شرعی که مخدوم دیگر علوم است و آنها خادم علوم شرعی و وسیلۀ رسیدن به آن هستند و نسبت به علوم شرعی پوسته و منزلهایی میباشند و هر کس به مقصد نرسد زیان برده چه در منزلی نزدیک به مقصد باشد یا در منزلی دور،و چون این علوم به علوم دین مربوط میشود صاحبان آن علوم بدان فریفته شدهاند.امّا علم پزشکی و حساب و صنعتها و آنچه معلوم است که علم دین نیست؛پس صاحبان آن علوم معتقد نیستند که به وسیلۀ آنها از آن نظر که علم هستند آمرزیده میشوند و غرور و فریفتگی در آنها کمتر از فریفتگی به علوم دینی است،زیرا علوم دینی در ستوده بودن با دیگر علوم مشترکند،چنان که پوست با مغز در ستودگی مشترکند(پوست حافظ مغز است)لیکن ستودگی علم دین عینا هدف است و بقیۀ علوم ستوده است از آن نظر که وسیلهای برای رسیدن به هدف نهایی است.پس هر کس آن(علم یعنی وسیله)را هدف پندارد و به سوی آن بالا رود بدان فریفته شده است.
گروه دیگری در فنّ فقه سخت فریفته شده و پنداشتهاند که حکم بنده میان او و خدای متعال تابع حکم او در مجلس قضاوت است.پس در از بین بردن حقوق چارهها اندیشیده و الفاظ مبهم را بد تأویل کرده و به ظواهر فریفته شده و در آن خطا کردهاند و این خطا نظیر خطای در فتوا و فریفته شدن به آن است.خطای در فتوا بسیار است ولی این خطای در ظواهر نوعی است که همه را فراگرفته جز انسانهای هوشمند را و ما به نمونههایی از آن میکنیم.از این اشتباهات است فتوای آنها به این که هرگاه زن شوهر را از مهر تبرئه کند شوهر میان خود و خدا تبرئه میشود و این اشتباه است بلکه شوهر گاه به زن بدی میکند،بهطوریکه بر اثر بدخلقی در تنگنا قرار میگیرد و مجبور میشود راه نجاتی بجوید؛پس مهریه خود را به شوهر میبخشد تا از دستش رها شود و آن تبرئهای است بدون میل نفس در حالی که خدای متعال میفرماید: فَإِنْ طِبْنَ لَکُمْ عَنْ شَیْءٍ مِنْهُ نَفْساً 82و میل نفس غیر از میل قلبی است.پس دل هرگاه چیزی را میخواهد که نفس نمیخواهد؛مانند انسانی که دلش قصد حجامت میکند ولی نفس او نمیخواهد،و میل نفس تنها موردی است که زن با رضایت شوهر را تبرئه کند نه از روی اجبار تا آنجا که اگر امر میان دو ضرر دائر شود آسانترین را انتخاب کند و این مورد بیقین اقدام به اکراه باطنی است.آری قاضی در دنیا از دلها و هدفها آگاه نیست و به تبرئه ظاهری نگاه میکند و زن در بخشیدن مهر به سببی ظاهری مجبور نشده است و از نارضایی قلبی هم مردم آگاه نیستند ولی هرگاه قاضی بزرگ(خداوند)در صحرای قیامت عهدهدار قضاوت شود این عوامل ظاهری نه مفید است و نه برای تبرئه شدن به حساب میآید.همچنین گرفتن مال مردم جز با میل نفسانی آنها حلال نیست.پس اگر از انسانی در حضور انبوه مردم مالی بخواهند و مأخوذ به حیا شود و مال خود را بدهد و در دل دوست میداشت که در خلوت از او سؤال میشد،تا چیزی ندهد ولی هم از رنج نکوهش مردم بترسد و هم از رنج بخشیدن مال و در میان آن دو رنج(روحی)مردّد شود و آسانترین رنجها را که دادن مال است برگزیند و مال خود را به درخواستکننده بدهد، هیچ تفاوتی با مصادره ندارد؛زیرا معنای مصادره آزردن بدن با تازیانه است تا آنجا که رنج بدن بیشتر از رنج دل و بخشیدن مال باشد.پس آسانترین رنجها(بخشیدن مال)را برگزیند و درخواست مال در جایی که گمان حیا کردن شخص و ریا میرود تازیانه زدن بر دل است و در پیشگاه خدا میان زدن باطن و ظاهر هیچ فرقی نیست،زیرا باطن در نزد خدا ظاهر است و همانا کسی که در دنیا حکم میکند به ظاهر کلمۀ«وهبت،بخشیدم» حکم میکند چرا که نمیتواند از دل کسی آگاه شود.همچنین است کسی که از شرّ زبانش یا شرّ سخنچینی به او مال داده میشود که آن مال بر او حرام است؛و همچنین هر کسی که به این صورت مالی بگیرد حرام است،زیرا رضایت قلبی در تبرئه و بخشش و
ص:467
گروه دیگری در فنّ فقه سخت فریفته شده و پنداشتهاند که حکم بنده میان او و خدای متعال تابع حکم او در مجلس قضاوت است.پس در از بین بردن حقوق چارهها اندیشیده و الفاظ مبهم را بد تأویل کرده و به ظواهر فریفته شده و در آن خطا کردهاند و این خطا نظیر خطای در فتوا و فریفته شدن به آن است.خطای در فتوا بسیار است ولی این خطای در ظواهر نوعی است که همه را فراگرفته جز انسانهای هوشمند را و ما به نمونههایی از آن میکنیم.از این اشتباهات است فتوای آنها به این که هرگاه زن شوهر را از مهر تبرئه کند شوهر میان خود و خدا تبرئه میشود و این اشتباه است بلکه شوهر گاه به زن بدی میکند،بهطوریکه بر اثر بدخلقی در تنگنا قرار میگیرد و مجبور میشود راه نجاتی بجوید؛پس مهریه خود را به شوهر میبخشد تا از دستش رها شود و آن تبرئهای است بدون میل نفس در حالی که خدای متعال میفرماید: فَإِنْ طِبْنَ لَکُمْ عَنْ شَیْءٍ مِنْهُ نَفْساً (1)و میل نفس غیر از میل قلبی است.پس دل هرگاه چیزی را میخواهد که نفس نمیخواهد؛مانند انسانی که دلش قصد حجامت میکند ولی نفس او نمیخواهد،و میل نفس تنها موردی است که زن با رضایت شوهر را تبرئه کند نه از روی اجبار تا آنجا که اگر امر میان دو ضرر دائر شود آسانترین را انتخاب کند و این مورد بیقین اقدام به اکراه باطنی است.آری قاضی در دنیا از دلها و هدفها آگاه نیست و به تبرئه ظاهری نگاه میکند و زن در بخشیدن مهر به سببی ظاهری مجبور نشده است و از نارضایی قلبی هم مردم آگاه نیستند ولی هرگاه قاضی بزرگ(خداوند)در صحرای قیامت عهدهدار قضاوت شود این عوامل ظاهری نه مفید است و نه برای تبرئه شدن به حساب میآید.همچنین گرفتن مال مردم جز با میل نفسانی آنها حلال نیست.پس اگر از انسانی در حضور انبوه مردم مالی بخواهند و مأخوذ به حیا شود و مال خود را بدهد و در دل دوست میداشت که در خلوت از او سؤال میشد،تا چیزی ندهد ولی هم از رنج نکوهش مردم بترسد و هم از رنج بخشیدن مال و در میان آن دو رنج(روحی)مردّد شود و آسانترین رنجها را که دادن مال است برگزیند و مال خود را به درخواستکننده بدهد، هیچ تفاوتی با مصادره ندارد؛زیرا معنای مصادره آزردن بدن با تازیانه است تا آنجا که رنج بدن بیشتر از رنج دل و بخشیدن مال باشد.پس آسانترین رنجها(بخشیدن مال)را برگزیند و درخواست مال در جایی که گمان حیا کردن شخص و ریا میرود تازیانه زدن بر دل است و در پیشگاه خدا میان زدن باطن و ظاهر هیچ فرقی نیست،زیرا باطن در نزد خدا ظاهر است و همانا کسی که در دنیا حکم میکند به ظاهر کلمۀ«وهبت،بخشیدم» حکم میکند چرا که نمیتواند از دل کسی آگاه شود.همچنین است کسی که از شرّ زبانش یا شرّ سخنچینی به او مال داده میشود که آن مال بر او حرام است؛و همچنین هر کسی که به این صورت مالی بگیرد حرام است،زیرا رضایت قلبی در تبرئه و بخشش و
ص:
1) (82) نساء/4:و اگر آنها با رضایت خاطر چیزی از آن را به شما ببخشند...
جز آن وجود ندارد،مگر وقتی که انسان آزاد گذاشته شود تا انگیزۀ(بخشش)در نفس او پیدا شود نه این که انگیزهها او را به چارهجویی مجبور کند؛و از این مورد است آنجایی که مرد در آخر سال مالی را که زکات به آن تعلّق میگیرد به همسرش ببخشد تا زکات از او ساقط شود.پس فقیه میگوید:زکات ساقط شده است.پس اگر مقصود فقیه این است که مطالبۀ سلطان و کارگزار وی از او ساقط شده است گفته است،زیرا توجّه فقیه به ظاهر ملکیّت است و آن برطرف شده و اگر گمان کند که در قیامت در امان است و همانند کسی است که مالک مالی نبوده است،یا مانند کسی که به خاطر نیازش به کالا چیزی میفروشد نه به قصد اسقاط زکات،پس چه بسیار به فهم دین و سرّ زکات جاهل است،زیرا سرّ زکات پاک کردن دل از صفت پست بخل است که مهلک است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«سه چیز از مهلکات است بخلی که اطاعت شود»و بخل او با عملی که انجام داده مطاع شده در حالی که پیش از آن مطاع نبود.پس به چیزی که گمان رهایی به وسیلۀ آن را داشت به هلاکت کامل رسیده زیرا خدا به قلب او و مالدوستی و حرصورزیاش به مال آگاه است و میداند او از این راه به مال رسیده که راههای چاره را استنباط کرده تا آنجا که به سبب جهل و غرور راه نجات از بخل را بر خود مسدود ساخته است.از این قبیل است مالی که به فقیه مصالحه میشود و غیر آن که خداوند استفادۀ از آن را به مقدار نیاز بر فقیه مباح ساخته است،و فقهای فریب خورده میان خواهشهای نفسانی و زاید بر مقدار نیاز و موارد حاجت را تشخیص نمیدهند،بلکه تمام چیزهایی را که زینت و خودآرایی آنان جز با آن کامل نمیشود حاجت و نیاز میدانند و آن غرور خالص است،بلکه دنیا برای این خلق شده که در عبادت و پیمودن راه خدا به آن نیاز هست.پس هر چیزی که بنده برای کمک گرفتن بر دین و عبادت به دست میآورد مورد نیاز اوست،و ما سوای آن زاید و تمایل نفسانی است.اگر نیمی از فریفتگی فقها را در نظایر این موارد بنگاریم چند جلد کتاب را پر خواهیم کرد در حالی
ص:469
که هدف هشدار بر نمونههایی است که از جنس تمایلات و حرص به دنیا شناخته شود و غرض ما بیان تمام موارد نیست چون به طول میانجامد.
(1)و فرقههای بسیار از آنان دچار غرور میشوند بعضی از آنها به نماز و برخی به تلاوت قرآن و گروهی به حجّ و جمعی به روزه و بعضی به جهاد و برخی به زهد مغرور میشوند و همچنین هر کس به راهی از راههای عمل مشغول است بدور از غرور و فریفتگی نیست،جز زیرکان که اندکند.بعضی از صاحبان عبادت نسبت به واجبات اهمال کرده و به مستحبّات و اعمال اضافی پرداختهاند و بسا که در اعمال اضافی ژرفنگر شده تا آنجا که به تجاوز و اسراف کشانده شدهاند؛مانند کسی که در وضو وسوسه بر او غالب آمده و در آن مبالغه ورزیده و به آبی که در فتوای شرع حکم به پاکی آن شده راضی نمیشود و احتمالات بعید را در نجس بودن آب نزدیک میانگارد و هرگاه کار به خوردن غذای حلال برمیگردد احتمالات نزدیک را دور میپندارد و بسا که حرام خالص را بخورد.اگر این احتیاطی را که در مورد آب دارد در مورد غذا میداشت به سیرۀ صحابه نزدیکتر بود.از این گروه کسانی هستند که در ریختن آب به اسراف که از آن نهی شده کشانده (1)میشوند،و گاه کار (آب ریختن در وضو)آن اندازه طول میکشد که نماز ضایع شده وقتش میگذرد و اگر وقتش هم نگذرد چنین شخصی دچار فریفتگی شده چون فضیلت نماز اوّل وقت را از دست داده است؛و اگر فضیلت اوّل وقت را هم از دست ندهد به خاطر اسراف در آب فریفته است؛و اگر در مصرف آب نیز اسراف نباشد باز هم فریفته است،چون عمر خود را که عزیزترین چیزهاست در موردی هدر داده که در ترک آن مجاز بوده است،جز اینکه شیطان از راههای مختلف آدمی را از راه خدا باز میدارد و نمیتواند بندگان را از خدا باز دارد،مگر در مواردی که آنان را به توهّم اندازد که آن را عبادت پندارد.پس
ص:470
1) (83) به سنن ابن ماجه،شمارۀ 421،رجوع کنید.
شیطان به وسیلۀ چنان کارهایی آنها را از خدا دور میسازد.
بر گروه دیگری وسوسه در نیّت نماز غالب است.پس شیطان او را رها نمیسازد تا در نماز نیّت صحیح کند بلکه ذهن او را پریشان ساخته تا جماعت را از دست بدهد و وقت نماز بگذرد؛اگر چه تکبیر را کامل بگوید ولی پس از تکبیر در درستی نیّت خود مردّد است و گاه در تکبیر وسوسه میکنند تا صیغۀ تکبیر را تغییر میدهند،چون بسیار در آن احتیاط میکنند و آن احتیاط را در اوّل نماز میکنند،سپس از تمام نماز غافل میشوند و حضور قلب ندارند و بدان فریفته میشوند و میپندارند که هرگاه خود را در درست نیّت کردن اوّل نماز به زحمت بیندازند و با این تلاش و احتیاط از تودۀ مردم ممتاز شوند در پیشگاه پروردگارشان اهل خیر به شمار میآیند.
گروه دیگری در ادای حروف حمد و دیگر اذکار نماز از مخارج خود،دچار وسوسه شده،همچنان در تشدیدها و فرق میان«ض»و«ظ»و درست کردن مخرجهای حروف در تمام نماز خود احتیاط میکنند و به غیر آن اهمیّت نمیدهند و به غیر مخارج حروف نمیاندیشند و از معنای قرآن و پند گرفتن از آن و همّت گماشتن به فهم اسرار آن غافل میشوند،و این از زشتترین انواع فریفتگی است،زیرا خداوند در تلاوت قرآن بندگان را مکلّف نساخته که بر خلاف آنچه معمول است حروف را ادا کنند،مثل این گروه مثل کسی است که نامهای به مجلس سلطانی ببرد و مأمور شود که به همان صورتی که هست آن را بخواند پس به خواندن نامه شروع کند و در مخارج حروف دقّت کند و آن را پیاپی تکرار و اعاده کند،در حالی که از هدف نامه و رعایت احترام مجلس غافل است.پس چقدر بجاست که سیاست شود و به دیوانهخانه روانه و به بیخردی او حکم شود.
گروه دیگری به قرائت قرآن فریفته شده و آن را تند و پیاپی میخوانند و بسا که در یک شبانه روز یک قرآن ختم کنند و زبان بعضی از آنها به خواندن قرآن جاری است در
ص:471
حالی که در دل او درّههای آرزو تردّد دارد،زیرا در معانی قرآن نمیاندیشد تا از نواهی آن بپرهیزد و از پندهایش پند بگیرد،و در برابر امر و نهی آن توقّف کند و از موارد عبرت،عبرت بگیرد،و دیگر اهداف تلاوت که در کتاب تلاوت قرآن نقل کردیم.
بنابراین مغرور و فریفته است و میپندارد که هدف از نازل کردن قرآن فریاد و هیاهو و غفلت از معانی آن است و داستان او داستان بندهای است که مولا و صاحبش به او نامهای نوشته و در آن به اموری امر و از اموری نهی کرده است و او به معنای نامه و عمل به آن توجّه نمیکند ولی به حفظ آن اکتفا میکند و همچنان با امر مولای خود مخالفت میکند و فقط نامۀ مولا را پیاپی روزی صد بار با آواز میخواند البتّه چنین بندهای شایستۀ کیفر است،و هرگاه گمان کند که هدف از آن نامه همین است فریفته و مغرور است.
آری هدف از تلاوت قرآن فراموش نشدن و حفظ آن است و هدف از حفظ قرآن توجّه به معنای آن است و هدف از معانی قرآن،عمل کردن و بهرهمند شدن از آن است و گاه قاری صدای خوبی دارد،قرآن را قرائت میکند و از آن لذّت میبرد و به آن فریفته میشود و میپندارد که از مناجات با خدای متعال و شنیدن سخن او لذّت میبرد،در حالی که از صدای خود لذّت میبرد و اگر شعری یا سخن دیگری را با همان صدا بخواند همان لذّت را خواهد برد.بنابراین مغرور و فریفته است،چرا که به قلب خود نپرداخته تا بداند لذّت بردن او از کلام خدا به خاطر معنای قرآن و نظم آن است یا از صدای خودش است.
گروهی به روزه فریفته میشوند و بسا که تمام عمر را روزه بگیرند یا روزهای شریف را روزه میگیرند،در حالی که زبان خود را از غیبت و دلهایشان را از ریاکاری و شکمهای خود را در وقت افطار از حرام حفظ نمیکنند و در طول روز زبانشان را از انواع سخنان زاید نگاه نمیدارند و با این حال به خود گمان خیر میبرند،در حالی که ترک واجب کرده و سنّت بجا آوردهاند،و به وظیفۀ خود اقدام نکردهاند و آن کمال فریفتگی
ص:472
است.
گروه دیگری به حجّ فریفته شدهاند،از این رو به حجّ میروند بدون این که وامهای خود را ادا کنند و مظلمههایی که بر گردنشان است بپردازند،و پدر و مادر را راضی کنند، و توشۀ حلال به دست آورند و گاه آن کارها را پس از ساقط شدن حج واجب انجام میدهند،و در راه،نماز و واجبات را ضایع میکنند،از پاک کردن لباس و بدن عاجز میشوند،و در پی چیزهایی میروند که ظالمان در بازار میفروشند تا از آنها بگیرند و در راه از دشنام و نزاع نمیپرهیزند؛و بسا که یکی از آنها مال حرام جمع کرده باشد و در راه به رفیقان انفاق کند تا خودنمایی کند.پس اوّلا در به دست آوردن حرام و ثانیا در انفاق ریاکارانه مرتکب گناه شده است.بنابراین نه از حلال گرفته و نه در جای خودش خرج کرده است.آنگاه در کنار خانۀ خدا با دلی آلوده به اخلاق رذیله و صفات نکوهیده حاضر میشود،و پاک ساختن دل خود را بر حضور در خانۀ خدا مقدّم نداشته و با این حال دربارۀ خود به خدا گمان خیر دارد در حالی که مغرور و فریفته است.
گروه دیگر راه محتسبان و امر به معروف و نهی از منکر را در پیش گرفتهاند و مردم را امر به معروف و نهی از منکر میکنند و خود را از یاد میبرند.چنین شخصی هرگاه مردم را به کار خیر دعوت میکند سخت میگیرد و ریاستطلب و خواستار مقام است،و هرگاه خود منکری انجام دهد و بر او اعتراض شود به خشم میآید و میگوید:من محتسب هستم چگونه عملی را بر من زشت میشمارید؟و گاه مردم را به مسجد خود فرامیخواند،و هر که دیرتر برود به او سخن درشت میگوید و هدفش ریاکاری و ریاست است و اگر دیگری عهدهدار کارهای مسجد شود بر او خشم میگیرد،حتّی ممکن است یکی از آنها برای خدا اذان بگوید و اگر دیگری بیاید و در هنگام غیبت او اذان بگوید قیامت بر پا میکند،و میگوید:چرا حقّ مرا گرفته و در این مقام با من رقابت کردهای؟همچنین گاه عهدهدار پیشنمازی مسجدی میشود و میپندارد که به راه خیر
ص:473
است در حالی که غرضش این است که بگویند:فلانی پیشنماز مسجد است و اگر دیگری امام جماعت شود اگر چه عالمتر و دیندارتر هم باشد بر او ناگوار میآید.
گروه دیگری مجاور خانۀ خدا و حرم رسول خدا شده و بدان گول خوردهاند و به دلهای خود نپرداخته و ظاهر و باطنشان را پاک نکردهاند و دلهای آنها وابسته به شهرهایشان است چنین شخصی توجّه به گفتۀ کسی میکند که او را بشناسد و بگوید فلانی مجاور خانۀ خداست و میبینی که در این مورد مبارز میطلبد و میگوید:من چند سال در مکّه مجاور بودهام و هرگاه بشنود که نقل آن زشت است مبارزطلبی آشکار را رها ساخته و دوست دارد که مردم او را به عنوان مجاور خانۀ خدا بشناسند،پس مجاور میشود و چشم طمع خود را به مال آلودۀ مردم میدوزد و هرگاه مالی جمع کند بخل میورزد و آن را نگاه میدارد و به خود اجازه نمیدهد که لقمهای به فقیری صدقه دهد و ریا و بخل و طمع در او ظاهر میشود و تمام آنها از مهلکات است که اگر مجاورت(خانۀ خدا)را رها میکرد و از آنها بر کنار میماند ولی ثنادوستی و این که بگویند او از مجاوران است او را به مجاورت ملزم ساخته است و با داشتن این رذیلتها او نیز مغرور و فریفته است.هیچ عمل و عبادتی نیست،مگر این که در آن آفتهایی است و هر کس راههای ورود آفتها را نشناسد و بدون شناخت آفتها بر عبادت اعتماد کند مغرور است و شرح آن فقط از تمام کتاب احیاء العلوم شناخته میشود.بنابراین راههای وارد شدن غرور در نماز از کتاب نماز،و در حجّ و زکات و دیگر وسایل تقرّب به خدا از کتبی که در احیاء العلوم ترتیب دادهایم معلوم میشود،و هدف ما اینک به مجموعۀ مطالبی است که قبلا در این کتابها بیان شده است.
گروه دیگری زهد ورزیده و به لباس و غذای پست قناعت کرده و در مسجدها مسکن گرفتهاند و میپندارند که به دریافت درجۀ زاهدان نایل شدهاند و با این حال مایلند از طریق علم یا موعظه یا زهد محض به ریاست و مقام برسند.چنین کسی از میان
ص:474
دو کار آسانتر آن را با انتخاب بزرگترین هلاککنندهها ترک کرده است،چرا که مقام بالاتر از مال است،و اگر مقام را رها میکرد و به مال دست مییافت به سلامت نزدیکتر بود و این فرد نیز مغرور است،زیرا میپندارد در دنیا از زاهدان است،در حالی که معنای دنیا را نشناخته و نمیداند که آخرین لذّتهای دنیا ریاست است؛و کسی که به ریاست رغبت کند ناگزیر باید منافق و حسود و متکبّر و ریاکار باشد و تمام صفات زشت را داشته باشد،آری گاه ترک ریاست میکند و خلوت و انزوا را برمیگزیند و در عین حال مغرور و فریفته است،زیرا با این کار بر ثروتمندان فخر میفروشد و با آنها به درشتی سخن میگوید و به چشم حقارت به آنها مینگرد و به خود بیشتر از آنها امیدوار است و به عمل خویش عجب میکند و به تمام صفات پلید دل متّصف میشود،در حالی که خود نمیداند و بسا که مال بدهد و آن را از بیم آن که نگویند زهدش باطل شد نمیگیرد و اگر به او بگویند که حلال است،«در ظاهر آن را بگیر و در باطن ردّ کن»از بیم نکوهش مردم به خود اجازۀ آن کار را نمیدهد.پس او به ستایش مردم مایل است و آن از لذیذترین امور دنیاست و معتقد است که در دنیا زهد میورزد در حالی که فریفته است و با این حال بسا که از احترام کردن ثروتمندان و مقدّم داشتن آنها بر تهیدستان و تمایل به مریدها و ثناگویان خود و تنفّر از علاقهمندان به دیگر زاهدان بر کنار نباشد و تمام این امور نیرنگ و فریب شیطان است؛و در میان عابدان کسی است که خود را در اعمال عبادی به زحمت میاندازد تا آنجا که مثلا در شبانهروز هزار رکعت نماز میگزارد و یک قرآن ختم میکند و با این حال مواظبت دل و رسیدگی به آن و پاک کردن آن از ریا و تکبّر و خودپسندی و دیگر مهلکات به ذهنش خطور نمیکند،و نمیداند که آن(توجّه نکردن به دل) هلاککننده است و اگر از آن آگاه باشد به خود چنان گمانی ندارد و اگر به خود آن گمان را داشته باشد بسا که به عمل ظاهری خود گمان آمرزش داشته باشد و خود را در برابر حالات قلب مورد بازخواست نداند،و اگر گمان کند که عبادتهای
ص:475
ظاهری کفّۀ(ترازوی)حسنات او را سنگین میکند بعید است که چنین باشد در حالی که یک ذرّه(عمل)از صاحبان تقوا و یک اخلاق از اخلاق زیرکان از اعمال ظاهری او گرچه به مقدار کوهها باشد بهتر است،آنگاه این شخص مغرور با بدخلقی با مردم و خشونتی که دارد و آلودگی باطنش به ریا و ثنادوستی بر کنار از این نیست که چون به او بگویند:تو از اوتاد زمین و اولیاء و دوستان خدایی سخت شاد شود و آن را تصدیق کند و آن کار بر غرورش بیفزاید و گمان کند مردم که او را پاک میدانند دلیل پسندیده بودن او در پیشگاه خداست و نمیداند که مردم از آن نظر او را پاک میدانند که از پلیدیهای باطن او آگاه نیستند.
گروه دیگری به مستحبّات حرص میورزند و به واجبات اهمیّت نمیدهند.مثلا یکی از آنها را میبینی که به نماز شب و دیگر مستحبّات شادمان است و از واجب لذّت نمیبرد و در اوّل وقت به ادای آن اقدام نمیکند و گفتار پیامبر(صلی الله علیه و آله)را از یاد میبرد که از پروردگار خود روایت میکند:«نزدیکشوندگان به هیچ چیز به من نزدیک نمیشوند مانند ادا کردن اعمالی که بر آنان واجب کردهام» (1)رعایت نکردن ترتیب در امور خیر از جملۀ بدیهاست،حتّی گاه دو واجب بر انسان معیّن میشود که یکی فوت میشود و دیگری فوت نمیشود یا دو مستحبّ که یکی وقتش تنگ و دیگری وقتش وسیع است؛ پس اگر انسان رعایت ترتیب نکند مغرور و فریفته است،و نظایر آن بیرون از شمار است.معصیت و بندگی هر دو ظاهر است،و همانا دشواری مقدّم داشتن بعضی از عبادات بر بعضی دیگر است؛مانند مقدّم داشتن تمام واجبات بر مستحبّات و مقدّم داشتن واجبات عینی بر واجبات کفایی و مقدّم داشتن واجب کفایی که کسی به انجامش اقدام نکند بر واجبی که دیگری به آن اقدام کند،و مقدّم داشتن واجبات عینی بر واجباتی که در اهمیّت پایینتر از آنهاست،و مقدّم داشتن عملی که فوت میشود بر عملی که
ص:476
1) (84) این حدیث را بخاری از حدیث ابو هریره روایت کرده است.
فوت نمیشود.و این مانند موردی است که مقدّم داشتن حاجت مادر بر حاجت در واجب است،زیرا از رسول خدا(صلی الله علیه و آله)سؤال شد:«به که نیکی کنم؟فرمود:مادرت، عرض کرد:پس از آن به که نیکی کنم؟فرمود:پدرت،عرض کرد:پس از پدر به که نیکی کنم؟فرمود:خویشان نزدیکتر پس نزدیکتر» (1).بنابراین سزاوار است که در صلۀ (رحم)الأقرب فالأقرب،رعایت و از نزدیکترین شروع شود،و اگر در نسب برابرند از محتاجتر شروع شود،و اگر در نیاز با هم برابر باشند از پرهیزگارترین و دیندارترین آنها شروع گردد.همچنین کسی که مالش برای مخارج پدر و مادر و حج کافی نیست و حج بگزارد فریفته است،بلکه سزاوار است که حقّ والدین را بر حج مقدّم دارد و این از موارد مقدّم داشتن واجب مهمتر بر واجبی است که اهمیّت کمتری دارد؛همچنین هرگاه بنده با کسی وعدهای گذاشته و وقت نماز جمعه فرا رسیده و اگر به وعده وفا کند نماز جمعه فوت میشود،وفای به وعده اگر چه عبادت است(ولی در اینجا)معصیت به شمار میآید.همچنین اگر لباس کسی نجس شود و به خاطر آن به والدین و خانوادهاش پرخاش کند اجتناب و پرهیز از هر دو عمل لازم است،ولی پرهیز از آزار والدین مهمتر از پرهیز از نجاست است.مثالهایی که عبادات و امور نهیشده در مقابل یکدیگر قرار میگیرند بیرون از شمار است،و هر کس در تمام این موارد ترتیب را رعایت نکند مغرور است و تشخیص این غرور خیلی دشوار است،زیرا فریفتگی کسی که در این موارد فریفته میشود در عبادت است و درک نمیکند که عبادت به معصیت تبدیل میشود،چرا که با آن عبادت،عبادت واجبی را که مهمتر است ترک کرده است،از این قبیل است سرگرم شدن به دین و اختلاف در مسائل فقهی برای کسی که عباداتی بر او واجب است و باید به ترک گناهان ظاهری و باطنی که مربوط به اعضا و قلب است
ص:477
1) (85) این حدیث را ترمذی در(سنن)،ج 8،ص 91،از بهترین حکیم،از پدرش،از جدش روایت کرده و در آن باب از ابو هریره،ابو درداء،عبد اللّه بن عمر و عایشه گفته است.
بپردازد زیرا هدف از فقه شناخت مسائلی است که دیگری در اعضای خود بدان محتاج است،و شناخت مسائل مورد نیاز قلب برای او سزاوارتر است؛جز این که جاهطلبی و حبّ ریاست و لذّت افتخار و غلبه بر همگنان و مقدّم شدن بر آنها او را کور کرده تا آنجا که فریفته شده و میپندارد که به امور مهمّ دینی خود مشغول است.
(1) و چه بسیار فریفتگی بر آنان غالب است و گروههای بسیاری از آنها فریفتهاند.گروهی از صوفیان این زمان-جز آنهایی که خدایشان حفظ فرموده-به گفتار و لباس و هیئت فریفته شدهاند و با صوفیان راستین در لباس و هیئت و الفاظ و آداب و رسوم و اصطلاحات همراه شدهاند؛همچنین در آداب ظاهری آنها از سماع و رقص و طهارت و نشستن روی سجّادهها با به زیر انداختن سر و مانند شخص متفکّر سر به گریبان فرو بردن و آه سرد کشیدن و آهسته سخن گفتن و دیگر هیأتها و قیافهها از آنان پیروی کردهاند.
میگویم:برای صوفیان صادق چه فضیلت و کرامتی است تا برای آنها که خود را شبیه آنها میسازند فضیلت و غروری باشد؟زیرا بیشترشان از بدعتگذاران سماع و رقص و بلند گفتن دعا و غیر آن هستند.
غزالی گوید:اینان چون این کارها را با زحمت انجام داده و خود را به صوفیان شبیه ساختهاند پندارند که آنان نیز صوفی هستند در حالی که هرگز خود را در مجاهده و ریاضت و رسیدگی به قلب و پاک کردن باطن و ظاهر از گناهان نهان و آشکار به زحمت نینداختهاند و تمام کارهای آنان از منزلهای آغازین تصوّف است و اگر از تمام آن منزلها فراغت یابند نمیتوانند خود را از صوفیان به شمار آورند.چگونه صوفی باشند در حالی که هرگز پیرامون تصوّف نگشته و علائم صوفیان در آنها وجود ندارد، حتّی به خاطر حرام و اموال شبههآمیز و مال شاهان با یکدیگر نزاع میکنند،و بر سر پول و دانه و گردۀ نان با هم رقابت میکنند و بر اندک چیزی به یکدیگر حسد میورزند و
ص:478
بعضی از آنها هرگاه یکی با اغراضشان مخالفت ورزد پردۀ آبرویش را میدرند،غرور این گروه آشکار است.داستان آنها داستان پیرزنی است که بشنود پهلوانان و شجاعان جنگجو در دفتر اسم مینویسند و به هر کدامشان قطعه زمینی از زمینهای مملکت میدهند.پس مشتاق شود که برای او نیز ملکی اختصاص دهند و زرهی بپوشد و کلاه خودی بر سر نهد،و اشعاری که شجاعان به عنوان رجز میخوانند بیاموزد و با نغمههای آنان تکرار کند تا بر او آسان شود و چگونگی تکبّر آنها را در میدان نبرد بیاموزد و نیز دست تکان دادن را و تمام شمایل آنها را در لباس و گفتار و حرکات و سکنات فراگیرد.آنگاه به میدان نبرد روی بیاورد تا نام خود را در دیوان شجاعان ثبت کند و چون به لشکرگاه برسد به دیوان عرض وارد شود و امر شود که کلاه خود و زره از او بردارند تا به زیر آن نظر شود و در مبارزه با بعضی شجاعان آزموده شود تا اندازۀ رنج او در شجاعت شناخته شود،چون کلاه خود و زره از او برداشته شود ناگاه ببینند پیرزنی ناتوان و زمینگیر است که طاقت حمل زره و کلاهخود را ندارد و به او بگویند:آیا آمدهای تا شاه را ریشخند کنی و حضّار مجلس او را با مشتبه ساختن امر بر آنها نادان شماری؟!او را به سبب بیعقلی دستگیر کنید و در برابر پیلان بیفکنید.پس در برابر فیل افکنده شود.حال مدّعیان تصوّف در قیامت اینچنین است هرگاه پرده از روی آنها برداشته شود و آنان را در برابر قاضی بزرگ(خدا)که به هیئت و جامۀ چند تکّه نمینگرد بلکه به باطن دل مینگرد قرار دهند.
گروه دیگری هستند که غرورشان بیش از گروه قبل است،زیرا بر آنها دشوار است که در بدی لباس و خشنودی به کمتر به صوفیان تأسّی جویند و میخواهند به صوفیگری تظاهر کنند و چارهای هم ندارند که به لباس و هیئت آنان درآیند،از این رو لباس خزّ و ابریشم را رها کرده و در طلب جامههای چند تکّۀ گرانبها و شلوار نازک چاکران و سجّادههای رنگین برآیند و جامههایی بپوشند که از خزّ و ابریشم گرانتر است،و با این
ص:479
حال یکی از آنها پندارد که به صرف پوشیدن لباس رنگین چند تکه صوفی میشود و از یاد برده که لباسهای خود را برای این رنگین کردهاند که هر ساعت به شستن نیاز نداشته باشد و علّت پوشیدن لباس چند تکّه پاره بودن لباسهای آنهاست که آن را پینه میزنند و لباس نو نمیپوشند،امّا با قطعه قطعه کردن شلوار نازک چاکران و دوختن تکّههایی از آن کجا شبیه میشود به لباسی که صوفیان به آن عادت کردهاند؛نادانی این گروه از تمام فریبخوردگان آشکارتر است،زیرا آنها از لباسهای گرانبها و غذاهای لذیذ برخوردارند،و در طلب زندگی مرفّه هستند،و مال شاهان را میخورند،و از گناهان آشکار پرهیز نمیکنند چه رسد به گناهان باطنی.اینان با این حال به خود گمان خیر دارند و شرّ این گروه به مردم میرسد،زیرا هر کس به آنها تأسّی جوید هلاک میشود و هر کس تأسّی نجوید به تمام صوفیان بدعقیده میشود،چرا که میپندارد تمام صوفیان از همین قماشند.پس نسبت به صوفیان راستین زبانشان دراز میشود و تمام این بلاها از بدی و شرّ کسانی است که خود را شبیه به صوفیان کردهاند.
گروه دیگری مدّعی علم معرفت و شهود حقّ و گذشتن از مقامات محمود و حالات و ملازمه در عین شهود و رسیدن به مقام قرب هستند و تنها نام و الفاظ این مقامات را میدانند زیرا از الفاظ نامفهوم و کنایههای نامعلوم کلماتی را دریافت کرده و آنها را تکرار میکنند و میپندارند که اینها از علم اوّلین و آخرین برتر است،و به فقیهان و مفسّران و محدّثان به چشم حقارت مینگرند چه رسد به مردم عوام،تا آنجا که کشاورز و بافنده کشاورزی و بافندگی خود را رها کرده و چند روزی با آنها همراه میشود و آن کلمات نادرست را از آنان فرا میگیرد و تکرار میکند و گویی او سخن از وحی میگوید، و از رازهای نهان خبر میدهد و با آن عمل تمام عابدان و عالمان را تحقیر میکند.پس دربارۀ عابدان میگوید:اینان مزدورانی هستند که خود را به زحمت میاندازند و دربارۀ علما میگوید:آنان به وسیلۀ حدیث از قرب به خدا محجوبند،و خود مدّعی است که به
ص:480
حقّ واصل شده و از مقرّبان الهی است،در حالی که در پیشگاه خدا از منافقان گنهکار است،و در نزد صاحبدلان از جاهلان احمق،و هرگز علمی را استوار نکرده و خویی را مهذّب نساخته،و عملی را مرتّب نکرده است و جز پیروی از هوای نفس و دریافت یاوه و حفظ آن به مراقبت دل نپرداخته است.
گروه دیگری بساط شریعت را در هم پیچیده و اهل اباحه شده و احکام دین را بدور افکنده و حلال و حرام را برابر دانستهاند.بعضی از آنها میگویند که خدا از عمل من بینیاز است،پس چرا خودم را به زحمت اندازم؟بعضی از آنها میگویند:مردم به پاکسازی دل از شهوتها و دوستی دنیا مکلّف شدهاند و آن محال است،چون تکلیف به غیر ممکن است و همانا کسی به آن فریفته میشود که احکام را نیازموده ولی ما آزمودهایم و دریافتهایم که محال است؛و این نادان نمیداند که مردم به ریشه کن ساختن شهوت و خشم مکلّف نشدهاند بلکه به ادب کردن آن دو صفت مکلّف شدهاند،بهطوریکه هر کدامشان مطیع فرمان عقل و شرع شوند.بعضی از آنان میگویند:اعمال و عباداتی که به وسیلۀ جوارح انجام میشود ارزشی ندارد و توجّه(خدا)به دلهاست و دلهای ما شیفتۀ محبّت خداست،و به معرفت او واصل شده است،و همانا بدنهای ما در دنیا فرورفته ولی دلهای ما در محضر پروردگار معتکف است،پس به ظاهر ما با شهوات سر و کار داریم نه به دلها و میپندارند که از درجۀ عوام ترقّی کرده و از تهذیب نفس با اعمالی بدنی بینیازند و شهوتها آنها را از راه خدا باز نمیدارد،چون در راه خدا نیرومندند و درجۀ آنها بالاتر از درجۀ انبیاست زیرا یک گناه و خطا آنها را از راه حقّ باز میداشت،تا آنجا که بر آن خطا سالهای متوالی میگریستند.انواع فریفتگی اهل اباحه و اشتراکیها که خود را به صوفیان شبیه میسازند بیشمار است،و تمام اعتقاداتشان بر اساس اشتباهات و وسوسههایی است که شیطان آنها را بدان میفریبد چون پیش از استوار ساختن علم به مجاهدت مشغول شدهاند،و نیز به استادی که در دین و علم استوار و شایستۀ تأسّی باشد
ص:481
اقتدا نکردهاند و شمردن اصناف آنها به طول میانجامد.
گروه دیگری از حدّ و اندازۀ این گروه گذشته و اعمال نیک انجام داده و حلال را رها کرده و به دل پرداختهاند و بعضی از آنها مدعی مقاماتی چون زهد و توکّل و رضا و محبّت شدهاند بیآنکه از حقیقت این مقامها و شروط و نشانهها و آفتهای آن آگاه باشند.پس برخی از آنان مدّعی نشاط و محبّت به خدای متعال هستند و میپندارند که شیفتۀ خدایند،و شاید دربارۀ خدا دچار خیالاتی شوند که بدعت یا کفر باشد و پیش از شناخت خدا مدّعی دوستی او هستند،آنگاه به کسب اموری میپردازند که خدا دوست ندارد و هوای نفس خود را بر اوامر خدای متعال ترجیح میدهند و به خاطر شرم از مردم بعضی کارها را ترک میکنند و اگر در خلوت قرار گیرند همان کارها را به خاطر شرم از خدا ترک نمیکنند و نمیدانند که تمام این امور با دوستی خدا تناقض دارد.گاه بعضی از آنها به قناعت و توکّل مایل شده بدون توشه به بیابانها میروند تا ادّعای توکّل را به اثبات برسانند و نمیدانند که این عمل بدعت است،و از گذشتگان و صحابه نقل نشده است،در حالی که آنها به توکّل از او آگاهتر بودهاند و نفهمیدهاند که توکّل به خطر انداختن جان و ترک توشه است بلکه آنها توشه برداشته و به خدای متعال توکّل میکردند به توشه،و این شخص بسا که توشه را رها کند در حالی که به عامل دیگری توکّل و اعتماد کند،و هیچ مقامی از مقامهای نجاتبخش نیست،مگر که در آن فریفتگی است و گروهی به آن فریفته شدهاند و ما راههای ورود آفات را در بخش منجیات کتاب نقل کردهایم.
گروه دیگری در خوراک بر خویشتن تنگ گرفتهاند تا آنجا که مال حلال خالص طلب میکنند و رسیدگی به دل و اعضای بدن را جز در این مورد مهمل گذاشتهاند،بعضی از آنها به غذا و لباس و مسکن حلال اهمیّت نداده و در غیر آنها دقّت میکنند.این بیچارهها نمیدانند که خدا فقط به طلب حلال از بنده راضی نمیشود و به دیگر اعمال
ص:482
نیز بدون طلب روزی حلال راضی نمیشود،بلکه خدا فقط با پرداختن به تمام عبادات و گناهان راضی میشود؛پس هر کس گمان کند که بعضی از این امور او را بس است و نجاتش میدهد فریفته و مغرور است.
گروه دیگری مدّعی خوشخویی و فروتنی و بخشندگی هستند.پس خدمت صوفیان را عهدهدار میشوند و گروهی را گرد آورده خود را در خدمت کردن آنان به زحمت میاندازند و آن را وسیلهای برای ریاست و جمعآوری مال قرار میدهند،و هدفشان تکبّر است در حالی که وانمود میکنند که غرضشان خدمت و تواضع است،و هدفشان رفعت و بلندی مقام است در حالی که میپندارند غرضشان مدارا و ارفاق است،و مقصودشان این است که دیگران از آنها پیروی کنند در حالی که وانمود میکنند که غرضشان خدمت و پیروی کردن است.آنگاه مال حرام و شبههآمیز جمع میکنند و بر آن گروه انفاق میکنند و بعضی از آنها مال سلاطین را میگیرند تا در راه حجّ بر صوفیان انفاق کنند و خیال میکنند قصد نیکی و انفاق دارند ولی انگیزۀ تمام این کارها ریا و خودنمایی است و نشانهاش آن است که در ظاهر و باطن نسبت به تمام اوامر الهی سستی میکنند و به گرفتن حرام و انفاق آن خشنودند،کسی که در راه حج به گمان کار خیر مال حرام انفاق میکند مانند کسی است که به جای تعمیر مسجد آن را ملوّث و آلوده میکند و میپندارد که قصد او تعمیر کردن است.
گروه دیگری به جهاد با نفس و مهذّب ساختن اخلاق و پاک کردن عیبهای نفس مشغول میشوند و در آن به ژرفنگری پرداخته از عیبهای نفس و شناخت علمی و فنّی حیلههای آن بحث میکند.اینان در تمام حالات خود به جستجوی عیبهای نفس با استنباط سخنان دقیق در آفات نفس مشغول میباشند و میگویند:این(صفت)در نفس عیب است و غفلت از عیب بودن آن نیز عیب است و توجّه به عیب بودن آن عیب است و از سخنان مسلسل که عمر خود را در تلفیق آنها ضایع ساختهاند خوشحالند.کسی که سراسر عمر خود را به جستجوی عیبها و نوشتن علم درمان عیبهای نفس اختصاص دهد
ص:483
مانند کسی است که به جستجوی موانع حجّ و آفات آن مشغول شود و راه حجّ را نپیماید؛ این کار او را بینیاز از حج نمیکند.
گروه دیگری از این درجه گذشته و به پیمودن راه شروع میکنند و درهای معرفت بر آنان گشوده میشود و هر چه از مقدّمات معرفت بوی خوشی به مشامشان برسد از آن به شگفت آمده شاد میشوند،و غرابت آن بوهای خوش موجب شگفتی آنها میشود و دلهایشان دربند توجّه و تفکّر در آنها و چگونگی گشوده شدن در معرفت بر آنها و بسته شدنش بر دیگران است.تمام این امور فریفتگی است،زیرا شگفتیهای راه خدا پایان ندارد.پس اگر در برابر هر امر شگفتآوری بایستد و به آن مقیّد شود گامهایش ناتوان و از رسیدن به هدف محروم میشود و مثل او مثل کسی است که آهنگ سلطانی کند و بر در میدان(قصر)او باغی پر از گل ببیند که پیش از آن نظیرش را ندیده است.پس بایستد و به تماشای آن مشغول شود و به شگفت آید تا این که زمانی که ملاقات سلطان برایش ممکن است فوت شود.
گروه دیگری از اینان فراتر رفته و به انواری که در راه معرفت بر آنان افاضه میشود و بخششهای فراوانی که برایشان فراهم آمده توجّه نکردهاند و در شاد شدن و توجّه به آنها عروج نکردهاند و در حرکت کوشیدهاند تا نزدیک شده و به حدّ قرب به خدا برسند و پنداشتهاند که به خدا رسیدهاند پس متوقّف شده اشتباه کردهاند،زیرا برای خدا هفتاد حجاب نور است که سالک راه خدا به حجابی از آنها در راه نمیرسد،جز این که میپندارد به خدا رسیده است،و در گفتۀ ابراهیم(علیه السلام)به آن شده است زیرا خدای متعال از آن خبر میدهد: فَلَمّا جَنَّ عَلَیْهِ اللَّیْلُ رَأی کَوْکَباً قالَ هذا رَبِّی (1).و مقصود از آن این اجسام نورانی نیست،زیرا حضرت ابراهیم(علیه السلام)آن عناصر را در کودکی
ص:484
1) (86) انعام/76:هنگامی که(تاریکی)شب او را پوشانید ستارهای مشاهده کرد گفت:این خدای من است؟!
میدید و میدانست که آنها خدا نیستند و بسیارند و یکی نیستند،نادانان میدانند که ستارگان خدا نیستند.پس شخصی مانند ابراهیم(علیه السلام)به ستارهای که شخص عامی روستایی فریفته نشده و فریب نمیخورد،بلکه مقصود از آن نوری از آن انوار است که از حجابهای ذات حق محسوب میشود و در راه رهرو راه خدا وجود دارد و وصول به خدا جز با رسیدن به این حجابها تصوّر نمیشود و آن حجابهای نور است که بعضی از آنها بزرگتر از بعضی است و کوچکترین آن نورها کوکب است.پس لفظ کوکب استعاره از آن نور است،و بزرگترین آن انوار(حجابها)خورشید است و حدّ میانی آنها ماه است.
پس چون همواره ابراهیم(علیه السلام)باطن آسمانها را میدید-آنجا که گفت: وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (1)-به نوری پس از نوری میرسید و در اوّلین نوری که بدان رسید پنداشت که به حق رسیده است پس از آن برایش کشف میشد که در آن سوی نور امری است.پس به طرف آن بالا میرفت و میگفت:به خدا رسیدم.
پس در آنسو چیزی جدید برایش کشف میشد تا به حجاب نزدیکتر رسید که فقط پس از آن وصول به حق میسّر میشود،پس گفت:این بزرگتر است و چون بر او آشکار شد که آن نیز با همۀ بزرگیش خالی از پستی نقص و انحطاط نسبت به بالاترین درجۀ کمال نیست،گفت: لا أُحِبُّ الْآفِلِینَ ... إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِیفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ .و رهرو راه خدا گاهی در آگاه شدن بر بعضی از این حجابها فریفته میشود.گاه به حجاب اوّل فریفته میشود و نخستین حجاب میان خدا و بنده نفس اوست،زیرا نفس امری است ربّانی و نوری از انوار الهی است و مقصودم سرّ قلبی است که تمام حقیقت حقّ در آن متجلّی میشود تا جایی که گنجایش تمام عالم را پیدا میکند و به آن محیط میشود و صورت تمام عالم در آن تجلّی میکند،در این هنگام نورش سخت میتابد،زیرا تمام هستی همان طور که هست در آن آشکار میشود،در
ص:485
1) (87) انعام/75:این چنین ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نشان دادیم،تا اهل یقین شود.
حالی که در آغاز کار به وسیلۀ چراغدانی پوشیده است که همانند پردهای برای اوست و هرگاه نورش تجلّی کرد و جمال دل پس از تابش نور خدا بر او گشوده شد،بسا که صاحب دل به دل توجّه کند و از دیدن جمال برتر دل مدهوش شود و بسا که در این حیرت به زبانش بگذرد و بگوید:انا الحق،و اگر آن سوی پرده بر او آشکار نشود به آن فریفته شود و در همان جا بایستد و هلاک گردد؛به ستارۀ کوچکی از انوار پیشگاه الهی، فریفته شده و پس از آن به ماه نرسیده چه رسد که به خورشید نایل آید.پس این شخص فریفته است و این،جای اشتباه است زیرا تجلّیکننده به آنچه تجلّی در آن رخ داده اشتباه میشود،چنان که رنگ آنچه در آینه دیده میشود؛خود آینه اشتباه میشود؛و گمان میرود که رنگ خود آینه است و همان طور که آنچه در داخل شیشه است با خود شیشه اشتباه میشود،چنان که شاعر گوید:
رقّ الزجاج و رقت الخمر فتشابها؟؟ فتشاکل الامر
فکانما خمر و لا قدح و کانما قدح و لا خمر (1)
نصرانیان با این دید به مسیح(علیه السلام)نگریستند و دیدند که تابش نور خدا در او تابیده است از این رو در مورد او به اشتباه افتادند؛مانند کسی که ستارهای را در آینهای یا در آب میبیند پس به طرف آن دست دراز میکند تا آن را بگیرد در حالی که فریفته است.
انواع فریفتگی در راه سلوک به سوی خدا در چند مجلّد قابل شمردن و بررسی نیست،مگر پس از آن که تمام علوم مربوط به باطن تشریح شود و آن از اموری است که نقل آن مجاز نیست و شاید بهتر بود که همان مقدار نقل شده را نیز ترک میکردیم،زیرا
ص:486
1) (88) شیشه و شراب صاف و زلال شد و آن دو شبیه به هم شدند و کار(تشخیص)مشکل شد؛پس گویی شراب است و جامی نیست و گویی جام است و شرابی وجود ندارد. از صفای می و لطافت جام به هم آمیخت رنگ جام و مدام همه جام است و نیست گویی می یا همه می است و نیست گویی جام -م.
رهرو راه خدا نیاز ندارد که از دیگری بشنود،و کسی که این راه را نمیپیماید از شنیدن آن سود نمیبرد،بلکه گاه از آن زیان میبرد،چون موجب وحشت او میشود از آن نظر که چیزی را میشنود که نمیتواند درک کند؛ولی در نقل آن فایدهای است و آن رهانیدن مغرور از غروری است که بدان گرفتار شده،زیرا گاه تصدیق میکند که کار بزرگتر از آن است که وی در ذهن و خیال قاصر خود و مجادلۀ به ظاهر آراستهاش میپندارد.همچنین مکاشفاتی را که اولیای خدا از آن خبر دادهاند تصدیق میکند،و هر کس سخت دچار غرور باشد ممکن است در تکذیب آنچه در حال حاضر میشنود پافشاری کند،چنان که آنچه را پیش از این میشنید تکذیب میکرد و اللّه اعلم.
(1) و فریبخوردگان آن گروه بسیارند.
گروهی در ساختن مسجد و مدرسه و کاروانسرا و پل و آنچه در معرض دید تمام مردم است حرص میورزند و نام خود را بر روی آنها در آجر مینویسند تا یادشان جاوید بماند و پس از مرگ اثرشان باقی بماند.آنها میپندارند که با این کار مستحقّ آمرزش میشوند در حالی که به دو دلیل فریب خوردهاند:یکی این که آن بناها را از اموالی میسازند که از ستم و غارت و رشوه و راههای ممنوع به دست آوردهاند و در آن خدا را به خشم آورده و در انفاق آن خود را در معرض غضب خدا قرار دادهاند و بر آنها واجب بود که آن مالها را از راههای حلال به دست آورند و چون از راه حرام به دست آوردند بر آنها لازم بود که توبه کرده و به خدا برگردند و عین آن مالها یا عوضش را در صورت ناتوانی از تحویل عین به صاحبانش برگردانند و اگر نمیتوانند به مالکان اموال برگردانند واجب بود به وارثان آنها برگرداند،و اگر از مظلوم وارثی نمانده است واجب است آن را در مصالحی که مهمتر است صرف کنند،و بسا که مهمتر این باشد که در میان مساکین تقسیم کنند،در حالی که آنها از ترس آشکار شدن عیبشان بر مردم،مالها را میان مساکین تقسیم نمیکنند،از این رو ساختمانهای آجری میسازند و هدفشان ریاکاری و
ص:487
جلب ستایش و حرص بر ماندن نام خودشان است نه باقی ماندن خیر.
دلیل دوم،این است که اینان در صرف مال در ساختمانها به خودشان گمان اخلاص و خیر میبرند،در حالی که اگر یکی از آنها را موظّف سازند که یک دینار انفاق کند و نامش بر محلّی که انفاق کرده نوشته نشود بر او گران آمده و به خود اجازۀ انفاق نمیدهد،چه اسمش نوشته شود یا نشود خدا از آن آگاه است پس اگر در انفاق،مردم را در نظر نداشته است نیازی به نوشتن نام وی نبوده است.
گروه دیگری گاه اموالی را از راه حلال به دست میآورند و در ساختن مساجد انفاق میکنند.این گروه نیز از دو جهت مغرورند:یکی از جهت ریاکاری و ثناخوانی است،زیرا گاه در همسایگی وی یا در شهرش فقیری است و مصرف کردن مال در احتیاجات او مهمتر و برتر از خرج کردن در مساجد و آراستن آنهاست و دلیل این که خرج کردن در مسجد بر او آسان است این است که در میان مردم آشکار میشود.جهت دوم این است که مال را در آراستن مسجد به نقشههایی صرف میکند که ممنوع است (1)و موجب بازداشتن دل نمازگزاران میشود و چشمانشان را خیره میسازد در حالی که مقصود از نماز خشوع و حضور قلب است و آن نقّاشیها دلهای نمازگزاران را فاسد میکند و ثوابشان را از بین میبرد و تمام گناهانش به کسی برمیگردد که مسجد را نقّاشی کرده است در حالی که به آن کار فریفته است و معتقد است که عملش جزء خیرات است و آن را وسیلهای برای نزدیکی به خدای متعال میداند با این که به خاطر این کار در معرض خشم خدا قرار گرفته و میپندارد که اطاعت و امتثال امر خدا کرده است،در حالی که دل بندگان خدا را با آراسته کردن ظاهر مسجد پریشان ساخته است،بسا که آن منظرهها آنها را به آراستگیهای دنیا تشویق کند و نظیر آن را در منزلهای خود بخواهند و تمام گناه آن بر گردن کسی است که مسجد را آراسته و زینت کرده است زیرا مسجد برای
ص:488
1) (89) راوندی در لب اللّباب روایت کرده چنان که در مستدرک الوسائل،ج 1،ص 228،از پیامبر(صلی الله علیه و آله) نقل کرده که فرمود:«لا تزخرفوا مساجدکم کما زخرفت الیهود و النصاری بیعهم».
تواضع و حضور قلب است.گویند:دو مرد وارد مسجد شدند.پس یکی از آن دو نفر در مسجد ایستاد و گفت:کسی چون من وارد خانۀ خدا نمیشود(قابلیّت ندارد).پس دو فرشتۀ موکّل بر انسان او را در پیشگاه خدا جزء صدّیقان نوشتند،به این دلیل سزاوار است که مسجد را بزرگ شمرد و تعظیم مسجد به این است که انسان آلوده کردن مسجد را جنایتی بر مسجد بداند نه این که در آلوده کردن مسجد به حرام یا آرایشهای دنیوی،بر خدای متعال منّت داشته باشد.
حواریّون به مسیح(علیه السلام)عرض کردند:به این مسجد بنگر که چه نیکوست، عیسی(علیه السلام)فرمود:امّتم،امّتم،به شما بحق میگویم:خدا سنگی از این مسجد را بر روی سنگی استوار ندارد،مگر به گناهان اهل آن مسجد آن را نابود سازد،به راستی خدا به طلا و نقره و این سنگها که شما را به شگفت واداشت اهمیّت نمیدهد،و محبوبترین چیزها در پیشگاه خدا دلهای شایسته است،با آن دلها خدا زمین را آباد میکند و با آن دلها در صورتی که شایسته نباشند زمین را خراب میکند.
ابو درداء گوید:رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«هرگاه مسجدهایتان را آراستید و قرآنهایتان را تزئین کردید،پس هلاکت و مرگ بر شما» (1)،روایت شده که چون رسول خدا(صلی الله علیه و آله)تصمیم گرفت مسجد مدینه را بسازد.جبرئیل به محضرش آمد و گفت:«ارتفاع آن را هفت ذرع بساز و آن را زینت و نقّاشی مکن» (2)بنابراین غرور و فریفتگی کسانی که مساجد را تزئین میکنند از این نظر است که منکر را معروف میدانند و بر آن تکیه میکنند.
گروه دیگری اموال را در صدقات میبخشند،و بر فقرا و مساکین انفاق میکنند و این کار را در مجامع عمومی انجام میدهند و صدقه دادن در نهان را دوست ندارند،و
ص:489
عادت بعضی از فقرا سپاسگزاری و افشا کردن بخشش است.اینان معتقدند پنهان داشتن چیزی که فقیر از آنها میگیرد ظلم و کفران بر فقیران است،و گاه بر انفاق مال در حج حریصند و هر سال به حج میروند،و بسا که همسایگانشان را گرسنه بگذارند؛از این رو ابن مسعود گفته است:در آخر الزّمان زائران مکه بدون دلیل زیاد میشوند مسافرت حجّ بر آنان آسان و روزیشان گسترده است و بیبهره از حجّ باز میگردند؛یکی از آنها را شترش در میان بیابانهای بیآب و علف و شنزارها به سرعت میبرد،در حالی که همسایهاش در کنارش عائلهمند است و با او مواسات نمیکند.ابو نصر تمّار روایت کرده که مردی برای خداحافظی با بشر بن حارث آمد و گفت:عازم حجّ هستم.پس بشر برخاست و به او گفت:برای مخارج سفر چه اندازه مهیّا ساختهای؟گفت:دو هزار درهم،گفت:هدفت از حج چیست؟تفریح یا اشتیاق به خانۀ خدا یا طلب خشنودی خدا؟گفت:طلب خشنودی خدا گفت:پس اگر به خشنودی خدا در خانهات برسی و دو هزار درهم انفاق کنی و یقین داشته باشی که خدا از تو خشنود میشود آیا این کار را میکنی؟گفت:آری،گفت:برو و هزینۀ سفرت را به ده انسان مقروض بده که قرض خود را بپردازند و به فقیری بده که پراکندگیهای زندگی خود را جمع کند و به معیلی بده که عیال خود را بینیاز کند،و به مربّی یتیمی بده که او را خوشحال کنی و اگر دلت قدرت آن را دارد که به یک نفر بدهی(دو هزار درهم را)به یک نفر بده چرا که شادمان کردن و لو یک مسلمان و فریادرسی بیچارگان و برطرف ساختن فقر و سختی و کمک به ضعیف پس از حجّ واجب بهتر از صد حج است،برخیز و کاری را که به تو گفتم بکن و گرنه آنچه در دل داری برایمان بگو.پس گفت:ای ابو نصر مسافرت کردن در دلم قویتر است.پس بشر لبخندی زد و به او روی آورده گفت:هرگاه از چرک تجارتها و شهرها جمع شود،نفس میخواهد که با آن حاجتی را برآورد.پس اعمال صالح را اظهار میکند در حالی که خدا به خودش سوگند یاد کرده است که جز عمل تقواپیشگان را قبول نکند.
ص:490
گروه دیگری از صاحبان مال اموال خود را حفظ میکنند و به مقتضای بخل آن را نگاه میدارند.آنگاه به عبادتهای بدنی که خرج ندارد مشغول میشوند مانند روزه گرفتن در روز و بر پا خاستن شب به عبادت و ختم کردن قرآن در حالی که فریفتهاند،زیرا بخلی که مهلک است بر درون آنها مسلّط شده است و نیاز به آن دارند که با انفاق مال بخل را ریشهکن سازند.
پس سرگرم به دست آوردن فضیلتهایی میشوند که از آن بینیازند،مثل چنین شخصی مثل کسی است که ماری در لباسش وارد شود و مشرف به هلاکت باشد در حالی که به پخت سکنجبین مشغول شده تا با آن صفرا را آرام سازد،و کسی که مار او را بکشد کی به سکنجبین نیاز خواهد داشت؟ گروه دیگری هستند که بخل بر آنها غالب شده و به خود اجازه نمیدهند چیزی جز زکات بپردازند.زکات را نیز از مال پست و فاسدی میدهند که به آن رغبت ندارند و در طلب فقیری هستند که به آنها خدمت کند و یا برای برآوردن حاجاتشان رفت و آمد کند یا به کسانی زکات میدهند که در آینده به او محتاجند تا برای خدمتی به کارش بگیرند یا به کسانی زکات میدهند که خلاصه غرضی داشته باشند یا زکات را به کسی میدهند که یکی از بزرگان معیّن کند،بزرگانی که از شکوهشان کمک میگیرد تا با دادن زکات به شخص تعیین شده از سوی آنان در نزد آنها موقعیّتی کسب کند و حاجات وی را برآورده سازند،و تمام این امور نیّت را فاسد و عمل را از بین میبرد و صاحب آن فریفته است و میپندارد که مطیع خداست در حالی که گنهکار است؛زیرا با عبادت خدا عوض از دیگری میخواهد و این مورد و نظایر آن نیز از فریفتگی صاحبان مال قابل شمارش نیست تو این اندازه را فقط برای آگاهانیدن از انواع غرور نقل کردیم.
گروه دیگر مغروران مردم عوام و صاحبان مال یا فقیرانی هستند که به مجلس ذکر فریفته شدهاند و معتقدند که(شرکت در)مجلس ذکر برایشان کافی است و به آن عمل خو گرفتهاند و میپندارند که تنها شنیدن موعظه،بدون پندگیری و عمل کردن،برای آنها
ص:491
اجر دارد در حالی که فریفتهاند،زیرا برتری مجلس ذکر برای این است که انسان را به خیر ترغیب میکند و اگر میل و رغبت به کار خیر برنینگیزد در آن خیری نیست و میل به کار خیر از آن نظر ستوده است که انسان را به عمل وامیدارد پس اگر نتواند آدمی را به کار و عمل وادار سازد در رغبت به عمل خیری نیست و سخنی را که برای دیگری ایراد میکند در صورتی که در او تأثیر نکند ارزشی ندارد.بسا که یکی از این گروه به موعظهای که میشنود و فضیلت حضور در مجلس و فضیلت گریستن فریفته شود،و بسا که حالت دل نازکی همانند زنان به او دست دهد و بگرید،و بسا که سخنی ترسآور بشنود و فقط دستهایش را بر هم بکوبد و بگوید:ای سلام مرا در امان بدار یا به خدا پناه میبرم یا سبحان اللّه بگوید و پندارد که تمام خوبیها را به جای آورده است در حالی که فریفته است،و همانا مثل او مثل مریضی است که در مجلس پزشکان حاضر شود و سخنان آنها را بشنود یا گرسنهای که در نزد کسی حاضر میشود که غذاهای لذیذ را وصف میکند در حالی که این کار،بیماری و گرسنگی مریض و گرسنه را برطرف نمیسازد.همچنین شنیدن وصف عبادات،بدون عمل کردن به آنها دردی را دوا نمیکند،و هر موعظهای که صفتی از صفاتت را تغییر ندهد به طوری که موجب تغییر کارهایت شود و سخت یا اندکی به خدا روی بیاوری و از دنیا روی بگردانی این موعظه بر تو حجّتی است و هرگاه آن را وسیلهای برای خودت بدانی فریفته خواهی بود.
(1)اگر بگویید:آنچه در مورد راههای ورود غرور نقل کردید اموری است که هیچ کس از آن رهایی ندارد و نمیتوان از آن پرهیز کرد،و این موجب ناامیدی میشود زیرا هیچ یک از افراد بشر نمیتواند از این آفتهای نهانی دوری جوید.
میگوییم:هرگاه همّت انسان در چیزی به سستی گراید اظهار ناامیدی میکند و آن
ص:492
را بزرگ میشمارد و راه را دشوار میپندارد؛و هرگاه بدان میل کند به چارههایی راه مییابد و با نگرش دقیق پوشیدگیهای راه را استنباط میکند تا به هدف برسد؛تا آنجا که انسان هرگاه بخواهد پرندهای را که در فضای آسمان اوج گرفته با دور بودن از او فرود آورد او را پایین میآورد؛اگر بخواهد ماهی را از اعماق دریاها بالا بکشد میتواند؛اگر بخواهد طلا و نقره را از زیر کوهها استخراج کند،میتواند؛اگر بخواهد حیوانات وحشی را که در بیابان رها هستند شکار کند میتواند؛اگر بخواهد درندگان و پیلان و حیوانات عظیمالجثّه را مسخّر سازد میتواند؛اگر بخواهد افعیها و مارها را بگیرد و با آنها بازی کند و پادزهر از آنها استخراج کند میتواند؛اگر بخواهد از برگ توت حریرهای رنگارنگ و نقشهدار تهیّه کند میتواند؛اگر بخواهد اندازۀ ستارگان و طول و عرض آنها را بداند با هندسۀ دقیق آن را استخراج میکند،در حالی که خود در زمین قرار دارد؛و تمام این امور را با استنباط چارهها و مهیّا ساختن ابزارها انجام میدهد.پس اسب را برای سواری و سگ را برای شکار و باز را برای شکار پرندگان مسخّر میسازد و تو را برای شکار کردن ماهی آماده میکند و تمام این کارها از چارهاندیشیهای ظریف آدمی است؛و تمام این موارد برای آن است که در کار دنیای او مهمّ است و به دنیایش کمک میکند؛و اگر به امر آخرتش اهمیّت دهد تنها یک شغل دارد که استوار ساختن دلش است،ولی از آن ناتوان مانده و خوار شده است و میگوید:این کار محال است و چه کسی بر آن قدرت دارد،در حالی که استوار ساختن دل محال نیست و اگر فقط همّتش همین یک کار باشد برای آن چاره میاندیشد،بلکه چنان است که گویند:«اگر به درستی مایل به چیزی باشی به چارههای آن راه مییابی».این امر(استوار ساختن دل)چیزی است که صالحان گذشته و آنها که به نیکی از صالحان پیروی کردهاند از آن عاجز نشدهاند و کسی هم که ارادهای درست و همّتی استوار داشته باشد از آن عاجز نمیشود،بلکه به یک دهم زحمت مردم در استنباط چارهجوییهای دنیا و منظّم ساختن اسباب آن محتاج نمیشود.
ص:493
اگر بگویید:پس از آن که بیان کردید راههای ورود در غرور بسیار است،مغرور شدن انسان را نزدیک دانستید پس بنده به چه وسیله از غرور رهایی مییابد؟ باید دانست که بنده به سه چیز از غرور رها میشود:1-علم 2-عقل 3-معرفت و به این سه امر ناگزیریم.منظور از عقل همان فطرت غریزی و نور اصلی است که به وسیلۀ آن انسان حقیقت اشیاء را درمییابد.بنابراین تیزهوشی و زیرکی فطرت و نادانی و کند ذهنی نیز فطرت است و انسان کند ذهن نمیتواند از غرور محفوظ بماند و باید تیزفهمی و عقل خالص در اصل فطرت باشد و اگر در فطرت نباشد به دست آوردنش ممکن نیست.آری هرگاه اصل عقل و ذکاوت در فطرت باشد با تمرین میتوان آن را تقویت کرد.بنابراین اساس تمام خوشبختیها عقل و زیرکی است.
پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:«مبارک و فرخنده است خدایی که عقل را میان بندگانش تقسیم کرد و پراکنده ساخت به راستی که عمل و نیکی و روزه و نماز دو مرد برابر است ولی در عقل متفاوتند مانند ذرّه در برابر کوه احد و خداوند هیچ بهرهای را میان مردم تقسیم نکرد که بهتر از عقل و یقین باشد. (1)» از ابو درداء روایت است که گفته شد:ای رسول خدا،آیا نسبت به مردی که روز روزه میگیرد و شب به عبادت قیام میکند و حج و عمره و صدقه میدهد و در راه خدا جهاد میکند و بیماران را عیادت و جنازهها را تشییع میکند و به ضعیف کمک میدهد، چه عقیده داری آیا مقامش روز قیامت در پیشگاه خدا چیست؟پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:
«یقین بهاندازۀ عقلش پاداش داده میشود. (2)» مردی که در محضر رسول خدا(صلی الله علیه و آله)ستایش شد و از خوبی او سخن گفتند.
ص:494
1) (92) عراقی گوید:حکیم ترمذی این حدیث را در نوادر الاصول،از روایت طاوس به صورت مرسل روایت کرده و در اول آن قصّهای است و سندهایش ضعیف است و به همین صورت از حدیث ابو حمید روایت کرده و آن نیز ضعیف است.
2) (93) این حدیث را خطیب(بغدادی)در تاریخ خود و در نام کسانی که از مالک روایت میکنند روایت کرده و آن را ضعیف دانسته است،عراقی گوید:من آن را از حدیث ابو درداء ندیدهام.
حضرت فرمود:«عقلش چگونه است؟عرض کردند:ای رسول خدا،از عبادت و فضیلت و خلق او میگوییم:پس فرمود:عقلش چگونه است؟زیرا به احمق از نادانی وی بیش از گناه گنهکار صدمه میرسد و همانا مردم در روز قیامت بهاندازۀ عقول خود به خدا نزدیک میشوند. (1)» ابو درداء گوید:«پیامبر(صلی الله علیه و آله):هرگاه از عبادت بسیار مردی آگاه میشد از عقلش سؤال میکرد.پس هرگاه میگفتند:نیکوست میفرمود:به او امیدوارم و اگر جز این میگفتند میفرمود:به آنچه میگویید نرسیده است. (2)»ابو درداء گفت:«در محضر رسول خدا از عبادت فراوان مردی سخن به میان آمد پیامبر(صلی الله علیه و آله)فرمود:عقلش چگونه است؟ گفتند:عقلی ندارد.فرمود:رفیقتان به آنچه بدو گمان دارد نرسیده است. (3)» میگویم:پیش از این روایاتی از طریق اهل بیت(علیه السلام) دراینباره در کتاب عقل از بخش عبادات نقل کردیم.
غزالی گوید:تیزهوشی و بسیاری از غریزه عقل نعمتی از سوی خدای متعال در اصل فطرت است و اگر شخصی با کند ذهنی و نادانی آن را از دست داده باشد قابل جبران نیست.
دوّم معرفت (4)است و مقصود این است که چهار چیز را بشناسد:نفس خود را، پروردگار خویش را،دنیا،و آخرت را،نفس خود را به بنده بودن و خوار بودن و این که در این دنیا غریب و بیگانه از شهوتهای حیوانی است و شهوات برایش زیانبخش است بشناسد؛و بداند که آنچه با طبیعت او سازگار است شناخت خداست و فقط نگریستن به
ص:495
1) (94) در باب علم این حدیث از داود بن محبر گذشت.و در کافی از حضرت صادق نظیر آن نقل شده است.
2) (95) طبرانی در مسند کبیر خود از ابو درداء روایت کرده گوید:«هرگاه از عبادت بسیار مردی به پیامبر(صلی الله علیه و آله)خبری میرسید از عقل او میپرسید پس اگر میگفتند:عقلش خوب است میفرمود:به او امیدوارم و اگر جز این میگفتند میفرمود:رفیق شما به جایی که گمان دارید نمیرسد»در سند این حدیث مروان بن سالم است که متروک است چنان که در مجمع الزوائد،ج 8،ص 28،آمده است.
3) (96) مأخذ قبلی.
4) (97) چنین است.
جهتی که خدا میپسندد،و کسی که نفس خود را نشناسد این را نیز نمیشناسد و پروردگارش را نیز نشناسد،و باید برای این کار از آنچه در کتاب محبّت و شرح عجائب قلب و کتاب تفکّر و شکر نقل کردیم (1)کمک بگیرد،زیرا در آن مطالب به وصف نفس و توصیف شکوه و عظمت خدای متعال هایی شده است و با آن آگاهی اجمالی حاصل میشود و شناخت و آگاهی کامل در ماورای آن است،زیرا معرفت کامل از علوم باطن است و ما در این کتاب فقط به شرح علوم مربوط به ظاهر پرداختهایم.امّا بر شناخت دنیا و آخرت باید از آنچه در کتاب نکوهش دنیا و یاد مرگ نقل کردیم کمک بگیرد تا برایش آشکار شود که دنیا با آخرت قابل مقایسه نیست؛و هرگاه نفس خود و خدای خویش را شناخت و از دنیا و آخرت آگاه شد با شناخت خدای متعال محبّت او و با شناخت آخرت میل زیاد به آن و با شناخت دنیا روی گرداندن از آن در قلبش برانگیخته میشود،در نتیجه مهمترین کارهایش همان است که او را به خدا برساند و در آخرت به حالش سودمند باشد،و هرگاه این تصمیم بر قلبش غالب آید در تمام کارها نیّتش درست میشود.پس اگر به عنوان مثال غذایی بخورد یا سرگرم قضای حاجت شود مقصودش کمک گرفتن از آن بر پیمودن راه آخرت است و نیّتش درست میشود و هر فریفتگی لازم الاجتناب که منشاء آن جلب غرضها و گرایش به دنیا و مال و مقام است از او دور میشود،زیرا گرایش به دنیا نیّت را فاسد میکند و تا زمانی که دنیا از آخرت در نزد او محبوبتر است و خواهش نفس او از خشنودی خدا در نظر او عزیزتر است نمیتواند از غرور و فریفتگی رها شود.پس هرگاه با معرفتش به خدا و به نفس خود که از عقل کاملش صادر میشود محبّت خدا بر قلبش غلبه کند نیاز به امر سوّمی دارد که همان علم به چگونگی حرکت و سلوک به سوی خدا و علم به چیزی است که او را به
ص:496
1) (98) چنین است ولی در کتاب محبّت نیامده است.
خدای متعال نزدیک و از او دور میسازد و ما در کتابها و بخشها احیاء علوم الدّین علم آفتهای راه و پیامدها و گرفتاریها را نوشتهایم.پس از بخش عبادات شروط آن را بشناسد و رعایت کند و از آفات آن آگاه شود و بپرهیزد،و از بخش عادتها راز معیشتها و آنچه را به آن مجبور است بشناسد و با اجازۀ آن را بگیرد و از آنچه بینیاز است روی بگرداند،و از بخش مهلکات تمام پیامدهایی را که مانع پیمودن راه خداست بداند،زیرا آنچه مانع از پیمودن راه خدا میشود صفات نکوهیدۀ اخلاقی است.پس آنها را بشناسد و راه درمانش را بداند،و از بخش منجیات صفات ستودهای را بشناسد که باید جایگزین صفات نکوهیده پس از محو آنها شود و هرگاه به تمام آنها احاطه پیدا کند میتواند از انواع فریفتگی که به آنها کردیم بپرهیزد؛و اساس تمام اینها این است که محبّت خدا بر قلب غالب شود و دوستی دنیا از آن ساقط گردد تا بدینوسیله ارادهاش قوی و نیّتش درست شود و این امر حاصل نمیشود جز با معرفتی که یاد کردیم.
اگر بگویید:هرگاه تمام مطالب یاد شده را انجام دهد بیم چه خطری بر سالک میرود؟ میگوییم:بیم میرود که شیطان فریبش دهد و او را به پند دادن مردم و منتشر ساختن علم و دعوت مردم به آنچه از دین خدا شناخته فرابخواند.زیرا مرید مخلص هرگاه از تهذیب اخلاق فارغ شود و به مراقبت قلب بپردازد تا آن را از تمام تیرگیها پاک سازد و به راه راست رود و دنیا در چشمش حقیر آید و آن را رها سازد،طمع از مردم ببرد و به آنها توجّهی نکند و تنها همّ او یکی باشد که خدای متعال و لذّت بردن از یاد و مناجات و اشتیاق به دیدار اوست،در حالی که شیطان نتوانسته او را گمراه سازد؛چرا که شیطان از طریق دنیا و خواهشهای نفس به او روی میآورد و او اطاعتش نمیکند و از طریق دین به او روی میآورد و او را دعوت میکند تا به بندگان خدا ترحّم و مهربانی کند و در دینشان خیرخواه آنها شود و به خدایشان فرابخواند.پس بنده با لطف و مهربانی
ص:497
خود به بندگان مینگرد و آنها را در کار خود برگشته و در دین خود سرگردان و کر و کور میبیند که بیماری بر آنان مسلّط است و خود نمیدانند و پزشک ندارند و در آستانۀ نابودی هستند.پس ترحّم بر قلبش غالب میشود،در حالی که شناخت کامل به اموری دارد که آنها را هدایت میکند و گمراهی آنان را آشکار میسازد و به سعادت راهنمایی میکند و بدون زحمت و هزینه و تحمّل خسارت بر بیان آن قادر است.مثل او مثل مردی است که مرضی سخت دارد که دردش طاقتفرساست و بدان سبب شب خود را به بیداری و روزش را در اضطراب میگذراند و بر اثر فشار درد نمیخورد و نمیآشامد و حرکت و فعّالیّتی ندارد.پس دوایی خالص و رایگان و بیزحمت و سهل الوصول برایش پیدا میشود آن را میخورد و خوب میشود و پس از مدتی بیدارخوابی شب به خوبی میخوابد و پس از اضطراب در روز به آرامش میرسد و زندگیاش پس از کمال تیرگی خوب و مطلوب میشود و پس از مدّتها بیماری به لذّت سلامتی میرسد آنگاه به شمار زیادی از مسلمانان بنگرد که به بیماری او گرفتارند و مدتها دچار بیدار خوابی شده و سخت پریشانند و نالۀ آنها به آسمان میرود.پس به یاد بیاورد که داروی آنها همان است که او میداند و به آسانترین صورت ممکن و سریعترین زمان ممکن قادر است آنان را شفا بخشد.پس بر آنان ترحّم کند و نفسش به او اجازه ندهد که در درمان آنها کندی ورزد.همچنین بندۀ مخلص پس از این که به راه(خدا)هدایت شد و بیماریهای قلبی او شفا یافت بیماری قلبی مردم را مشاهده کند،در حالی که درمانشان دشوار و نابودیشان نزدیک و درمانشان بر او آسان است.پس در نفس او تصمیمی قاطع در خیرخواهی آنان برانگیخته شود و شیطان نیز به امید این که فرصت فتنه یابد او را بر درمان بیماران یاد شده تشویق کند،و چون به این کار مشغول شود شیطان فرصت فتنه یابد و او را پنهانتر از حرکت مورچه در نهان به ریاست فرابخواند که مرید آن را در نیابد،و همچنان آن حرکت نهانی در قلبش باشد تا شیطان او را به خودآرایی در برابر
ص:498
مردم با کلمات و نغمهها و حرکتهای نیک و شکل و قیافۀ ساختگی فرا بخواند،سپس مردم به او روی آورند،و او را در برابر درمان بیماریهایشان فقط به خاطر ترحّم و بدون طمع مادّی تعظیم و تکریمی بیش از تعظیم شاهان کنند و از پدر مادر و خویشاوندان در نظر آنها محبوبتر شود.پس او را در مورد اموال و بدنهای خود بر خویشتن ترجیح دهند و در برابر او چون چاکران و بندگان شوند و به خدمت او بپردازند و او را در مجالس بر خود مقدّم بدارند و او را بر شاهان حاکم سازند.در این هنگام خلق فطری او منتشر شود و نفس آرامش یابد و لذّت وصفناپذیری را بچشد،و به شهوتی از دنیا برسد که هر شهوتی در برابرش ناچیز است،در حالی که ترک دنیا کرده بود.پس در بزرگترین لذّتهای آن فروافتد.در این موقع شیطان فرصتی مییابد و دست خود را به قلب او دراز میکند و دلش را در هر چیزی به کار میگیرد که آن لذّت را بر او حفظ کند،نشانۀ منتشر شدن خوی فطری و اعتماد نفس به شیطان این است که اگر اشتباه کند و در برابر مردم سخنش مردود شمرده شود به خشم آید،و هرگاه خشمی را که در خود احساس میکند نپسندد شیطان بسرعت در او این توهّم را ایجاد میکند که این غضب برای خداست،چرا که هرگاه اعتقاد مریدها نسبت به او نیک نباشد از راه خدا بریده شده و در غرور میافتند.
پس بسا که این عمل او را به بدگویی از کسی که او را ردّ کرده است وادارد و به غیبت کردن ممنوع بیفتد پس از این که حلال را ترک کرده و گرفتار تکبّری شود که سرپیچی از قبول(سخن)حق و شکر بر آن است،پس از این که از خطرهای وحشتناک پرهیز میکرد؛همچنین هرگاه بخندد یا در گفتن بعضی از کار سست شود نفس وی از این که مردم از آن آگاه شوند و مقبولیّت او(در نزد مردم)از بین برود،بیتابی میکند و به دنبال آن استغفار کند و آه سرد برآورد و بسا که بر اعمال و اذکار خود به خاطر مردم و شیطان بیفزاید و شیطان این توهّم را در او ایجاد کند که علت افزایش اعمال و اذکارت این است که اعتقاد مردم در راه خدا سست نشود و به سبب این که تو اذکار و اعمال را ترک کنی
ص:499
آنان نیز راه خدا را ترک کنند در صورتی که این توهّمات حیله و فریب است،بلکه بیتابی نفس از بیم از دست رفتن ریاست است،از این رو باکی ندارد که مردم بر فوت اذکار و اعمال همگنانش آگاه شوند بلکه گاه آن را دوست بدارد و به آن شاد شود و اگر در میان همگنانش کسی یافت شود که دلهای(مردم)به قبول او مایل شود و سخن او مقبولتر از سخن او شود بر او دشوار میآید،در حالی که اگر نفس از ریاست لذّت نمیبرد و شاد نمیشد،میبایست مقبولیّت سخن همگنان را مغتنم میشمرد،چرا که داستان او داستان کسی است که گروهی از برادران خود را افتاده در چاهی میبیند که سنگی بزرگ دهانۀ آن را پوشانده است و نمیتوانند به خاطر وجود سنگ از چاه بیرون بیایند،پس دلش به حال برادرانش بسوزد و برای کنار زدن سنگ از سر چاه بیاید ولی نتواند،پس کسانی برای کمکش بیایند تا کنار زدن سنگ بر او آسان شود یا خود آن را کنار بزند،ناگزیر از آن سخت شادمان شود،زیرا هدفش نجات برادران خود از آن چاه است،بنابراین اگر هدف پنددهنده نجات برادران مسلمان از دوزخ باشد هرگاه یاوری او را یاری دهد یا خود به آن اقدام کند بدان عمل شاد میشود و بر او گران نمیآید همان گونه که اگر تمام آن گمراهان خود هدایت مییافتند در صورتی که هدفش هدایت آنها بود نمیبایست بر او گران آید،پس هرگاه به کمک دیگران هدایت شوند نباید بر او دشوار آید،و هرگاه در خود احساس دشواری کرد شیطان او را به تمام گناهان کبیرۀ قلبی و گناهان اعضا را فرا میخواند و نابودش میکند.بنابراین از بیماری دلها پس از هدایت و از کجی نفس پس از استقامت به خدا پناه میبریم.
اگر بگویید:پس چه وقت درست است که عالم به نصیحت و خیرخواهی مردم مشغول شود؟ میگوییم:خیرخواهی مردم آنگاه صحیح است که قصدش فقط هدایت مردم برای خدا باشد و دوست بدارد که کسی پیدا شود او را در هدایت مردم یاری کند یا خود هدایت شوند و بکلّی طمع خود را از ستایش مردم و اموالشان قطع کند و ستایش و
ص:500
نکوهش آنان برایش یکسان باشد پس به نکوهش آنها اهمیّت ندهد هرگاه مورد ستایش خدا واقع شود و به ستایش آنها شاد نشود هرگاه ستایش آنها با ستایش خدا همراه نباشد و به آنها بنگرد چنان که به بزرگان و چهارپایان مینگرد.امّا نگاهش به سادات و بزرگان بدان سبب که نسبت به آنها تکبّر نمیورزد و تمام آنها را بهتر از خود میداند،چون از پایان کار بیخبر است؛و امّا نگاهش به چهارپایان بدان سبب است که طمع خود را از به دست آوردن مقامی در دلهای آنان قطع کرده،چرا که اهمیّت نمیدهد چهارپایان نسبت به او چه عقیده دارند.پس در برابر آنها خودآرایی و خودسازی نمیکند،بلکه هدف چوپان مواظبت از گوسفندان و دور ساختن گرگ از آنهاست،نه این که گوسفندان به چشم ستایش به او بنگرند.پس تا زمانی که دیگر مردم را مانند گوسفند نداند و به نگرش آنها توجّهی نداشته باشد و بدان اهمیّت ندهد و از مشغول شدن به اصلاح آنها سالم نمیماند.آری گاه به اصلاح مردم میپردازد ولی با اصلاح آنها خود را فاسد میکند،پس باید همچون شمعی باشد که به دیگران نور میدهد و خود میسوزد.
اگر بگویید:در صورتی که واعظان ترک موعظه کنند مگر آنگاه که به این درجه (اخلاص)برسند دنیا از موعظه خالی میشود و دلها فاسد میشود.
میگوییم:رسول خدا(صلی الله علیه و آله)فرمود:«دوستی دنیا سرچشمۀ تمام گناهان است» (1)،و اگر مردم دنیا را دوست ندارند جهان ویران میشود و زندگی باطل و دلها و بدنها نابود میشوند،جز این که پیامبر(صلی الله علیه و آله)میداند که دوستی دنیا هلاککننده است و یادآوری آن دوستی دنیا را از دل بیشتر مردم ریشه کن نمیسازد،بجز کمترین آنها که دنیا با ترک آنها ویران نمیشود.از این رو نصیحت را ترک نکرده و تنها خطر محبّت دنیا را یادآور شده است و خطر دنیا را ذکر فرموده از بیم آن که مبادا انسان نفس خود را در برابر شهوتهایی رها سازد که بر مردم مسلّط است.همچنین زبان واعظان همواره به دوست ریاست
ص:501
1) (99) این حدیث را بیهقی در الشعب از حسن به صورت مرسل روایت کرده چنان که در الجامع الصغیر،آمده است.
گشوده است و آن را به گفتۀ کسی که میگوید موعظه برای دوستی ریاست حرام است رها نمیکنند؛چنان که مردم شراب و زنا و دزدی و ریاکاری و ظلم و دیگر گناهان را به قول خدا و پیغمبر که فرمودهاند حرام است ترک نمیکنند.پس به خویشتن بنگر و دل از سخن مردم آسوده دار،زیرا خدا گروه زیادی از مردم را با فاسد شدن یک شخص یا اشخاصی اصلاح میکند، وَ لَوْ لا دَفْعُ اللّهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ (1)،زیرا خدا این دین را با مرد فاسد گروههایی که در آخرت (2)بهرهای ندارند تأیید میکند.پس تنها بیم آن دارد که راه پندپذیری مسدود شود امّا بسته شدن زبان واعظان در حالی که انگیزۀ ریا و دوستی ریاست را در پیش دارند هرگز انجام نخواهد شد.
اگر بگویید:مرید اگر از این مکر شیطان آگاه و سرگرم خود شود و نصیحت را ترک کند یا پند دهد و شروط صدق و اخلاص را در نصیحت رعایت کند،پس چه بیمی بر او میرود؟و چه خطرها و رشتههای گول خوردن در برابرش باقی میماند؟ باید بدانید:بزرگترین خطر نصیحت بر او باقی است و آن این است که شیطان به او میگوید:مرا ناتوان ساختی و با تیزهوشی و عقل کاملت از مکر من رها شدی،در حالی که بر بسیاری از بزرگان و اولیاء دست یافتم ولی بر تو دست نیافتم،پس چقدر شکیبایی و چه بسیار در پیشگاه خدا مقام داری که مرا مغلوب ساختی و خدا به تو قدرت داد که به هوشیاری از تمام راههای ورود فریبهای من آگاه شوی.پس به شیطان گوش فرا داده و او را تصدیق کند و در گریختن خود از تمام فریبها دچار عجب شود و این خودپسندیاش کمال غرور و فریفتگی باشد که خود بزرگترین مهلک است.بنابراین عجب از هر گناهی بزرگتر است،از این رو شیطان میگوید:ای فرزند آدم هرگاه گمان کنی که با علم خود از من رها شدهای پس با نادانیت گرفتار دام فریب من شدهای.
ص:502
اگر بگویید:هرگاه با این گفتار شیطان دچار عجب نشود،زیرا میداند که رهایی او از مکر شیطان به توفیق خدا بوده نه همّت خودش و شخصی مانند او قادر به دفع شیطان نیست مگر خدا به او توفیق دهد و کمکش کند،و هر کس از ضعف و ناتوانی خود بر کمترین عمل آگاه باشد پس هرگاه بر چنین کار بزرگی(در امان ماندن از مکر شیطان) قادر شود بداند که خود بر آن توانایی نیافته بلکه به توفیق خدا بوده بنابراین پس از برطرف شدن عجب و خودپسندی چه بیمی بر او میرود؟ میگوییم:بیم آن میرود که به لطف خدا اعتماد به کرم او و ایمنی از مکر شیطان فریفته شود تا آنجا که گمان برد در آینده نیز بدین حال خواهد ماند و از سستی و دگرگونی حال نمیترسد.پس حال او تنها اعتماد به لطف خداست بیآنکه از مکر خدا بترسد.و هر کس از مکر خدا ایمن شود به راستی در زیان است؛بلکه راهش این است که تمام آن توفیقات را از لطف خدا ببیند،آنگاه بر خود بیم آن داشته باشد که صفتی از صفات قلبش نظیر دوستی دنیا و ریا و بدخلقی و توجّه به عزّت مسدود بماند و او از آن بیخبر باشد و بترسد از این که در هر لحظهای این حالت از او سلب شود و از مکر خدا ایمن نباشد و از خطر فرجام غافل نشود،و این خطری است که از آن رهایی ندارد و بیمی است که از آن نجات نمییابد مگر پس از این که از صراط بگذرد،از این روست که چون شیطان برای یکی از اولیاء در هنگام جان کندن که هنوز نفسی از او باقی بود ظاهر شد و به او گفت:فلانی آیا از من رها شدی پس بگوید:نه،از این رو گفتهاند تمام مردم نابودند جز عالمان و تمام عالمان در هلاکتند جز عالمان با عمل،و تمام عالمان با عمل در هلاکتند جز مخلصان،و مخلصان نیز در خطری بزرگند،در این صورت شخص مغرور در هلاکت است و مخلصی که از غرور میگریزد نیز در خطر است،به این جهت هیچگاه دلهای اولیاء از بیم و ترس جدا نیست،از خدای متعال حسن عاقبت را مسألت داریم زیرا نتیجۀ کارها در پایان آن معلوم میشود.
ص:503
میگویم:کتاب را با سخن امام صادق(علیه السلام)به پایان میبریم.بنا بر آنچه در کتاب مصباح الشّریعة (1)از آن حضرت روایت کرده فرمود:«شخص فریفته در دنیا بیچاره و در آخرت مغبون است،چرا که برترین را به پستترین(آخرت را به دنیا)فروخته است و به خود عجب مکن بسا که به عمر دراز و فرزندان و یارانت فریفته شوی که شاید به وسیلۀ آنها نجات یابی؛و بسا که به زیبایی و آرزو و رسیدن به آرزو خواهشهای نفسانیت فریفته شوی و پنداری که صادق و بر حقّی؛و بسا که بر پشیمانیات از این که در عبادت کوتاهی کردهای فریفته شوی و شاید خدا از دلت آگاه باشد که خلاف آن است(پشیمان نیستی)؛و بسا که خود را به عبادت وادار کنی در حالی که خدا اخلاص میخواهد؛و بسا که به علم و تبار خود ببالی در حالی که از آنچه خدا در نهان میداند بیخبر باشی؛و بسا که خیال کنی خدا را میخوانی در حالی که دیگری را میخوانی؛و بسا که پنداری مردم را نصیحت میکنی در حالی که برای خودت و این که به تو متمایل شوند قصد آنها کردهای؛و بسا که خود را نکوهش کنی در حالی که در حقیقت خود را میستایی؛و باید بدانی که از تاریکیهای غرور و آرزو بیرون نخواهی شد،جز با رجوع راستین به خدا و اطمینان به او و شناختن غیبهای احوال خود از جایی که با عقل و علم موافقت ندارد و دین و شریعت و سنّتهایی که به آن تأسّی میشود و پیشوایان دین آنها را تحمّل نمیکنند،اگر چه به حالی که داری راضی باشی،پس هیچ کس از علم تو مانند خودت بدبخت نشده و عمر هیچ کس مانند عمر خودت تباه نگردیده پس در روز قیامت جز حسرت بهرهای ندارد.» این است آخرین سخن در کتاب نکوهش غرور و با پایان یافتن آن بخش مهلکات محجّة البیضاء فی تهذیب الاحیاء به پایان رسید.
به خواست خداوند متعال پس از آن در بخش منجیات کتاب توبه خواهد آمد،و در آغاز و انجام و ظاهر و باطن ستایش از آن خداست.
ص:504
1) (102) باب سی و ششم