ghaemiyeh.com
سرشناسه : خدامیان آرانی، مهدی، 1353 -
Khuddamiyan Arani, Mehdi
عنوان و نام پديدآور : راه مهتاب: سخنان و سبک زندگی حضرت فاطمه علیهاالسلام/ مهدی خدامیانآرانی.
مشخصات نشر : قم: عطر عترت، 1396.
مشخصات ظاهری : 80 ص.؛ 14/5 × 21/5 سم.
شابک : 40000ریال: 978-600-243-197-4
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
عنوان دیگر : سخنان و سبک زندگی حضرت فاطمه علیهاالسلام.
موضوع : فاطمه زهرا (س)، 8؟ قبل از هجرت - 11ق.
موضوع : Fatimah Zahra, The Saint
موضوع : فاطمه زهرا (س)، 8؟ قبل از هجرت - 11ق. -- فضایل
موضوع : Fatimah Zahra, The Saint -- Virtues
موضوع : شیوه زندگی -- جنبههای مذهبی -- اسلام
Lifestyles -- *Religious aspects -- Islam
رده بندی کنگره : BP27/2/خ343ر2 1396
رده بندی دیویی : 297/973
شماره کتابشناسی ملی : 5049283
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
راه مهتاب
نگاهى به
سبك زندگى حضرت فاطمه(عليها السلام)
مهدى خداميان آرانى
مجموعه آثار / 86
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
الگوبردارى از زندگى حضرت فاطمه(عليها السلام)بهترين راه براى رسيدن به خانواده آرمانى است، هر چقدر تلاش كنيم كه با زندگى آن حضرت آشناتر شويم به رستگارى نزديك تر شده ايم.
از زمان هاى دور آرزو داشتم تا كتابى درباره سبك زندگى حضرت فاطمه(عليها السلام)بنويسم تا نسل جوان امروز بتواند راه زندگى و سعادت را بهتر بيابد.
اكنون خدا را سپاس مى گويم كه توفيقم داد و در اين كتاب به پنجاه گزارش از زندگى آن حضرت پرداختم، البتّه در اينجا از خطبه فدكيّه (سخنرانى آن حضرت در مسجد) سخن نگفتم زيرا در كتابى به نام «اشك مهتاب»، آن خطبه را شرح داده ام، همچنين در كتاب «دعاى مادرم» به شرح دعاهاى آنحضرت پرداخته ام، همچنين ماجراى حوادثى كه براى آن بانوى روى داد را در كتاب «فرياد مهتاب» بازگو كرده ام. اين كتاب ها را مى توانيد در سايت nabnak.ir دانلود كنيد.
اكنون اين كتاب خود را به حضرت فاطمه(عليها السلام)تقديم مى كنم، باشد كه راه و روش او، چراغ زندگى ما باشد و ما بتوانيم راه رستگارى را به خوبى بپيماييم.
مهدى خداميان آرانى
خديجه(عليها السلام)، مادر تو بود، زنى وفادار كه همه هستى اش را در راه يارى پيامبر فدا كرد، او در همه حال از پيامبر حمايت مى كرد، سال دهم هجرى بود خديجه(عليها السلام) از دنيا رفته بود، تو دخترى پنج ساله بودى كه به داغ مادر مبتلا شدى.
در آن زمان، پيامبر مدافع ديگر خود را نيز از دست داده بود، عمويش ابوطالب(عليه السلام). او بهترين عموى دنيا بود، با ايمان به خدا و باور به پيامبر تلاش مى كرد تا شرّ دشمنان را كم كند، تا او زنده بود كسى جرأت نداشت به پيامبر جسارت كند.
ابوسفيان، بزرگ ترين دشمن پيامبر فرصت را غنيمت شمرد و تا آنجا كه توان داشت به اذيّت و آزار پيامبر پرداخت، او دستور مى داد تا مردم بت پرست مكّه به پيامبر، سنگ بزنند، بر سرش خاكستر بريزند، وقتى پدر به خانه مى آمد تو به استقبالش مى رفتى، ظرف آب مى آوردى و به او كمك مى كردى تا سر و صورتش
را بشويد، در آن روزهاى تنهايى پيامبر، مثل يك مادر، مثل يك پرستار براى پيامبر بودى!
اينجا بود كه لقب «اُمّ اَبيها» از آن تو شد، «اُمّ اَبيها» يعنى كسى كه در حق پدرش، مادرى مى كند، (در مناطق گرم مثل عربستان دختر شش يا هفت ساله به اندازه يك دختر سيزده ساله رشد جسمى و روحى دارد و احساس مسؤوليت مى كند).(1)
كانت فاطمة تكنى أم أبيها وكانت أحب الناس إلى رسول الله."أسد الغابة ج 5 ص 520"
تكنى فاطمة أمَّ أبيها، أنكحها رسول الله علي بن أبي طالب بعد وقعة أحد."تهذيب الكمال ج 35 ص 247."
كانت تكنى أم أبيها."الإصابة ج 8 ص 262."
فاطمة بنت رسول الله، تكنى أم أبيها وتعرف بالزهراء."تهذيب التهذيب ج 12 ص 391."
تو همه سرمايه اى را كه در وجودت بود خرج مى كردى تا غبار غم را از چهره پدر پاك كنى، براى همين بود كه پيامبر با آن مقام و عظمتى كه نزد خدا داشت، خم مى شد و دست تو را مى بوسيد.(2)
همراه پدر از مكّه به مدينه هجرت كردى، به لطف خدا، مردم مدينه مسلمان شدند و پدر حكومت اسلامى را در آنجا پايه گذارى كرد، عدّه زيادى از مسلمانان از مكّه به مدينه هجرت كردند، شرايط مسلمانان رو به بهبود بود.
بعضى از ثروتمندان به خواستگارى تو آمدند، ولى پدرت، پيامبر به آنها جواب منفى داد، زيرا وقتى تو نام آنان را مى شنيدى چهره ات را برمى گرداندى و ناراحتى نشان مى دادى. نام يكى از آنها، «عبدالرحمن بن عَوف» بود، او تاجر بود و ثروت زيادى داشت، يكى از باغ هاى او به اندازه چهارصد كيلو طلا ارزش داشت!(1)
هنوز على(عليه السلام) به خواستگارى تو نيامده بود، مردم كوچه و بازار مى گفتند كه چون دستِ على(عليه السلام) از مال دنيا كوتاه است، به اين امر اقدام نمى كند.
سرانجام يك روز على(عليه السلام)تصميم گرفت تا نزد پيامبر برود و تو را از او خواستگارى كند، آن روز پيامبر در منزل أُمّ سَلَمه بود، أُمّ سَلَمه همسر پيامبر بود،
1) راجع الى: تاريخ الاسلام للذهبى ج 3 ص 319، سبل الهدى و الرشاد ج 11 ص 319.
على(عليه السلام)خود را به آنجا رساند و در زد. پيامبر به أُمّ سَلَمه گفت: «برخيز و در خانه را باز كن، كسى پشت در است كه من او را بيش از همه مردم دوست دارم».
على(عليه السلام) وارد خانه شد، سلام كرد، پيامبر جواب او را داد، على(عليه السلام) در مقابل پيامبر نشست و سر به زير انداخت، گويا او خجالت مى كشيد كه خواسته خود را بيان كند. اينجا بود كه پيامبر گفت: «يا على! من فكر مى كنم كه تو براى انجام كارى نزد من آمده اى، پس حاجت خود را بگو كه هر چه بخواهى من قبول مى كنم».على(عليه السلام) در پاسخ گفت: «اى رسول خدا! شما تنها سرمايه من در دنيا و آخرت هستى! من دوست دارم كه براى خود همسرى داشته باشم كه مايه آرامش من باشد، من آمده ام تا دخترتان فاطمه را خواستگارى كنم».
پيامبر لبخندى زد، گويا كه او انتظار اين لحظه را مى كشيد، او بسيار خوشحال شد، ولى جواب قطعى را به عهده تو گذاشت. پيامبر به نزد تو آمد و چنين گفت: «دختر عزيزم! تو على را خوب مى شناسى و ايمان و تقواى او را مى دانى... او از ثروت دنيا چيزى ندارد، ولى خدا مقامى بس بزرگ به او داده است، آيا راضى هستى كه با او ازدواج كنى؟».
اينجا بود كه تو سر خود را بالا گرفتى، لبخند زدى و چنين گفتى: «شما در تصميم گيرى بر من سزاوارتر هستيد، من هيچ كس را بر على برترى نمى دهم!». پيامبر بسيار خوشحال شد و نزد على(عليه السلام)رفت تا به او خبر بدهد... (1)
آرى، دختران بايد بدانند كه بهره نبردن از نظر پدر و مادر و گرفتن تصميم شتابزده، آسيب هاى جدّى به دنبال دارد، چقدر زيباست كه دختران نظر پدر را كه از روى خيرخواهى با دنيايى از تجربه است بر نظر خود مقدّم بدارند، پدران و مادران هم بايد بدانند اگر محيط خانه، سالم و عاطفى نباشد، انتخاب دختر آنها، انتخاب خيابانى خواهد شد، فضاى خانه بايد، فضاى صميميّت و يكدلى باشد.
1) يا رسول الله فقد أحببت مع ما شدّ الله من عضدي بك، أن يكون لي بيت وأن تكون لي زوجة أسكن إليها، وقد أتيتك خاطباً راغباً أخطب إليك ابنتك فاطمة، فهل أنت مزوّجي يا رسول الله؟ قالت أُمّ سلمة: فرأيت وجه رسول الله يتهلّل فرحاً وسروراً ، ثمّ تبسّم فيوجه علي... ولكنّي قد زوّجتك بالدرع ورضيت بها منك..."كشف الغمّة ج 1 ص 363، بحار الأنوار ج 43 ص 124، يا رسول الله انت اولى بماترى: بحار الانوار ج 43 ص 99."
يكى از مشكلات ازدواج هاى امروزى همين مهريّه هاى سنگين است، خانواده دختر خيال مى كنند كه اگر مهريّه زيادترى مشخّص كنند، به دختر خود ارزش بيشترى داده اند، كاش آنان مى دانستند كه ارزش يك دختر به كمال اوست نه به مهريّه زياد! بارها شنيده ام كه همين مهريّه زياد، علّت اصلى طلاق بوده است، وقتى زن ديده است كه مهريّه او، زياد است، پس بهانه جويى كرده است، مهريّه زياد، او را وسوسه كرده است و كار به طلاق كشيده است.
پدر و مادر دختر بايد بدانند كه مهريّه زياد تاكنون خوشبختى كسى را تضمين نكرده است، مهريّه اى كه بالاتر از توانِ داماد است، اوّلين دروغ او به زندگى مشترك است، چقدر خوب است زندگى را ساده بگيريم كه در سادگى، سعادت نهفته است.
بانوى من! تو دختر پيامبر بودى، سرآمد همه زنان جهان! مهريّه تو، پانصد درهم
بيشتر نبود. (1)
پانصد درهم در امروز تقريباً به اندازه 21 سكّه طلا ارزش دارد، كسانى كه دم از پيروى تو مى زنند امّا مهريّه هاى هزار سكه اى مشخّص مى كنند، راه را گم كرده اند.(2)
و چقدر عجيب است كه عدّه اى براى تبرّك در كنار مهريّه هاى سنگين، مهريّه پانصد درهمى تو را نيز ضميمه مى كنند!اين كار آنان، همانند كار آن زمامدارى است كه شنيده بود على(عليه السلام) نان جو و نمك مى خورد، او سفره اى رنگين پهن مى كرد و انواع غذاهاى چرب سر سفره مى آورد و در كنار سفره هم، مقدارى نان جو و نمك قرار مى داد و مى گفت: «اين غذاى مولاى ما على(عليه السلام) است و من از او پيروى مى كنم»، هر عاقلى مى دانست كه اين كار او، چيزى جز مسخره كردن نام مولا نبود، ولى او اصرار داشت كه اين كار، نوعى تبرّك است.
آن دخترى كه مهريّه هزار سكّه اى براى خودش مشخّص مى كند و سپس مهريّه تو (كه پانصد درهم است) را براى تبرّك اضافه مى كند، راه خطا مى رود و با آرمان تو بيگانه است.
1) زوجتک ابنتی فاطمة علی ما زوجک الرحمن، و قدرضیت بما رضی الله لها فدونک أهلک فإنک أحق بها منی و فی خبر: فنعم الأخ أنت و نعم الختن أنت و نعم الصاحب أنت و کفاک برضی الله رضی فخر علی ساجداً شکرالله تعالی: مناقب آل ابی طالب ج 3 ص 127، بحار النوار ج 43 ص 112، جامع احادیث الشیعة ج 30 ص114.
2) در زمان پيدايش اسلام هر 10 درهم معادل يك دينار (طلا) ارزش داشته، بنابراين معادل مهريه حضرت 50 دينار مى شود. از سوى ديگر، در فقه اسلامى وزن هر دينار برابر با يك مثقال شرعى برابر 456/3 گرم است. بنابراين ارزش مهريه حضرت فاطمه(س) حدود 173 گرم طلا بود. در حال حاضر، هر سكّه طلاى بهار آزادى 133/8 گرم وزن دارد، بنابراين معادل مهريه حضرت زهرا(س) تقريباً 21 سكّه بهار آزادى مى شود.
خاطره اى از چند سال پيش در ذهنم مانده است، براى دخترى خواستگارى آمده بود، آن پسر از خانواده اى اصيل و با ايمان بود، ولى پدر و مادر دختر به آن پسر جواب منفى دادند، وقتى علّت را جويا شدم آنان چنين جواب دادند: «اين پسر، خانه ندارد، ما مى خواهيم دخترمان را به كسى بدهيم كه خانه اى براى خودش داشته باشد».
من خيلى تعجّب كردم، به ياد اين سخن پيامبر افتادم كه فرمود: «اگر پسر مؤمنى به خواستگارى دختر شما آمد به او دختر بدهيد وگرنه فساد روى زمين را خواهد گرفت». مهمترين ملاك ازدواج بايد ايمان و ارزش هاى آسمانى باشد.(1)
بانوى من! اكنون مى خواهم حقيقتى را بازگو كنم، وقتى على(عليه السلام) به خواستگارى تو آمد، از مال دنيا فقط يك شتر، يك شمشير و يك زره جنگى داشت، او حتّى خانه هم نداشت. زندگى تو با على(عليه السلام) در اتاقى آغاز شد كه پدرت به على(عليه السلام)داد،
1) راجع: نهج الفصاحة حديث 247.
اين اتاق در كنارِ خانه پيامبر بود.
آرى، تو و على(عليه السلام)، سال هاى سال در اتاقى زندگى كرديد كه مالك آن، پدر تو بود، تو هرگز از شوهرت نخواستى تا خانه اى تهيّه كند، نُه سال در آنجا ساكن بودى، اين اتاق كوچك، بهشتى بزرگ بود، آرامشى كه زندگى شما داشت در هيچ جاى ديگر پيدا نمى شد، كاش ما كه ادّعا مى كنيم پيرو تو هستيم مى فهميديم كه آرامش در ثروت و پول نيست، خوشبختى از جنس ديگرى است...(1)
1) فقال رسول الله: هيئوا لابنتي وابن عمي في حجري بيتا. فقالت أم سلمة: في أي حجرة، يا رسول الله؟ قال: فيحجرتك، وأمر نساءه أن يزين ويصلحن من شأنها."الامالى للطوسى ص 42، بحار الانوار ج 43 ص 95."
خيلى ها بين «عقد» و «عروسى» فاصله زيادى مى اندازند، گاهى اين فاصله تا دو سال هم طول مى كشد، اين كار لذّت زندگى مشترك را كم مى كند و چه بسا باعث خستگى عروس و داماد مى شود و گاهى همين مساله باعث مى شود اختلافات شديد پيش بيايد، وقتى مراسم عقد برگزار شد بايد هر چه سريعتر زندگى مشترك را در زير يك سقف آغاز كرد.
بانوى من! فاصله عقد و عروسى تو فقط يك ماه بود، همه پيروان تو بايد اين مطلب را الگوى خود قرار بدهند، وقتى يك ماه از عقد تو گذشت، زنان نزد پيامبر آمدند و به او گفتند:
-- على(عليه السلام) مى خواهد همسرش در كنارش باشد.
-- چرا على(عليه السلام) خودش اين مطلب را به من نگفت؟
-- او از شما خجالت مى كشيد كه اين مطلب را بازگو كند.
-- از شما مى خواهم مقدّمات اين كار را فراهم سازيد.
و اين گونه بود كه تو آماده رفتن به خانه بخت شدى، وقتى وارد خانه على(عليه السلام)شدى، پيامبر نيز به آنجا آمد، او ظرف آبى را با خود آورده بود، دعايى بر آن آب خواند و به على(عليه السلام) گفت: «يا على! از اين آب بنوش و وضو بگير!». سپس به تو گفت: «از اين آب بنوش و وضو بگير!». بعد از آن پيامبر به تو گفت: «دخترم! بدان كه شوهر تو زودتر از همه به خدا ايمان آورد، بدان كه اخلاق او از همه نيكوتر است».در آن شب، پدر تو از ارزش هاى آسمانى على(عليه السلام) سخن گفت، از ايمان و اخلاق نيكوى او! آرى، خوشبختى يك زن در اين است كه مرد او، ايمان داشته باشد و اخلاقش نيكو باشد، ثروت يك مرد، هرگز زن را خوشبخت نمى كند...(1)
1) قال علي: فأقمت بعد ذلك شهرا أصلي مع رسول الله وأرجع إلى منزلي ولا أذكر شيئا من أمر فاطمة، ثم قلن أزواج رسول الله: ألا نطلب لك من رسول الله دخول فاطمة عليك؟ قلت: افعلن، فدخلن عليه فقالت أم أيمن: يا رسول الله، لو أن خديجة باقية لقرت عينها بزفاف فاطمة،وإن عليا يريد أهله، فقر عين فاطمة ببعلها، واجمع شملهما، وقر عيوننا بذلك!"الامالى للطوسى ص 42، بحار الانوار ج 43 ص 95."
«جهيزيّه» همان لوازم منزل و وسايل اوليّه زن و شوهرى است كه مى خواهند زندگى مشترك را آغاز كنند، افسوس كه امروزه همين جهيزيّه به مسابقه اى پوچ تبديل شده است، مسابقه اى كه آرامش را از خانواده ها گرفته است، پدر و مادر دختر از چندجا وام مى گيرند تا وسائلى را كه رويكرد تجمّل گرايانه دارد، تهيّه كنند و چه بسا بعضى از اين وسايل، حتّى يك بار هم استفاده نمى شود!
بانوى من! تو يك دختر معمولى نبودى! تو دخترِ پيامبرى بودى كه در شهر مدينه، حكومت تشكيل داده بود، موقعيّت اجتماعى شما بسيار بالا و در نزد پدرت بسيار عزيز و محترم بودى! هر كس جاى پدرِ تو بود، جهيزيّه اى گران قيمت براى تو تهيّه مى كرد، ولى پدر، جهيزيّه اى كه همسان با زهد و پارسايى و خداپسندانه بود براى تو فراهم كرد و تو راضى به اين كار او بودى، پدر مى خواست تا جهيزيّه تو، فراتر از امكانات مستمندان جامعه نباشد، در زمانى كه زنان ثروتمندان،
لباس هايى مى پوشيدند كه از طلا بافته شده بود، حتّى لباس عروسى ات هم ساده بود.
اين ليست جهيزيّه تو بود:
يك پيراهن سفيد، يك روسرى بزرگ، يك چادر.- يك رختخواب كه از ليف خرما بافته شده بود.
دو عدد تشك (يكى از پشم و ديگرى از ليف خرما پر شده بود).
چهار عدد بالش، يك قطعه حصير.
يك عدد پوست گوسفند (به عنوان فرش).
يك سفره، يك آسياى دستى، سه عدد كاسه، يك مَشك آب، سه كوزه سفالين.
يك طشت براى شستن لباس، يك ظرف براى طهارت گرفتن.
آرى، كل جهيزيّه تو، همين بود، كف اتاق تو هم از خاك بود، در تاريخ گفته اند كه عدّه اى مأمور شدند تا خاك نرم بياورند و كف اتاق تو را با آن بپوشانند.
وقتى پدر به جهيزيّه تو نگاه كرد چنين گفت: «خدايا! بيشتر ظرف هاى اين عروس و داماد از سفال است، از تو مى خواهم به آنان بركت عطا كنى!». (1)
جهيزيّه تو، درس بزرگى به شيعيان مى دهد، اين كه دل به دنيا نبندند و هدف خود را فراموش نكنند، تو بر سر همه ما فرياد زدى تا به هوش بياييم و بدانيم براى چه به اين دنيا آمده ايم؟ آيا ما براى ماندن و خوش بودن به اينجا آمده ايم؟
ما آمده ايم تا در فاصله تولّد تا مرگ رشد كنيم، ترس ها و ضعف ها را نابود كنيم و سپس به سوى دنياى ديگرى برويم، ما مسافرى هستيم كه به سوى آخرت مى رويم، اينجا منزلگاهى بيش نيست. آرى، ما به دنيا نيامده ايم تا عيش و نوش كنيم، بلكه آمده ايم تا عيب هاى خود را اصلاح كنيم. خدا در اين دنيا، زمينه رفع
1) وكانت الدراهم التي أعطانيها ثلاثة وستين درهما فانطلقت واشتريت فراشا من خيش مصر محشوا بالصوف، ونطعا من أدم، ووسادة من أدم حشوها من ليف النخل، وعباءة خيبرية، وقربة للماء وكيزانا، وجرارا، ومطهرة للماء، وستر صوف رقيقا، وحملناه جميعا حتى وضعناهبين يدي رسول الله فلما نظر إليه بكى وجرت دموعه، ثم رفع رأسه إلى السماء وقال: اللهم بارك لقوم جل آنيتهم الخزف."كشف الغمة ج 1 ص 369، بحار الانوار ج 43 ص 130، اعيان الشيعة ج 1 ص 312."
عيب هاى ما را فراهم كرده است، سختى ها براى درمان عيب هاى ماست، اين دنيا، جاىِ خوشى ها نيست...
ما به كجا مى رويم؟ زندگى ما چگونه است؟ ازدواج را به يك مسابقه تجمّل گرايى تبديل كرده ايم و همين بهانه مى شود كه روز به روز، سن ازدواج جوانان ما زيادتر مى شود، رقابت هاى كمرشكن را مانعى براى ازدواج جوانان نموده ايم.ما خود را مسلمان مى دانيم، اساس اسلام بر سهولت، سادگى، وارستگى، صفا و صميميّت استوار است، افسوس كه از اساس اسلام فاصله گرفته ايم و تجمل گرايى را ارزش مى دانيم و خيال مى كنيم هر چه جهيزيّه دختر بيشتر باشد، آن دختر خوش بخت تر است!
بانوى من! در آن روزگار هم عدّه اى اهل تجمّل بودند، زيرا هنوز در دل و جان عدّه اى از مردم، رسم هاى فرهنگ جاهليّت زنده بود، آنان وقتى مهريّه را شنيدند و جهيزيّه تو را ديدند، تو را سرزنش كردند ولى تو مى خواستى الگويى براى مسلمانان باشى!
اطعام در عروسى، يكى از سنّت هاى زيباست كه خدا آن را خيلى دوست دارد، ولى عدّه اى زيبايى اين سنّت را با اسراف و چشم و همچشمى از بين مى برند، چقدر خوب است كه اطعام عروسى، ساده باشد.
شب عروسى، پيامبر به على(عليه السلام) چنين گفت: «اى على! من گوشت و نان تهيّه مى كنم، تو خرما و روغن تهيّه كن!». على(عليه السلام) به بازار رفت و خرما و روغن تهيّه كرد و آن را نزد پيامبر آورد، با آن خرما و روغن، حلوا درست كردند. سپس پيامبر دستور داد تا گوسفندى را ذبح كردند و آب گوشتى تهيّه كردند و نان هم پختند.
سپس پيامبر به على(عليه السلام) گفت: «هر كس را كه دوست دارى دعوت كن!»، على(عليه السلام)به مسجد رفت و مردم را دعوت كرد، همه مهمانان آمدند، پيامبر از خدا خواست تا به آن غذا بركت بدهد، سپس سفره را انداختند و مهمانان از آن غذا خوردند.(1)
1) قال علي: ثم قال لي رسول الله: يا علي اصنع لأهلك طعاما فاضلا، ثم قال: من عندنا اللحم والخبز وعليك التمر والسمن. فاشتريت تمرا وسمنا فحسر رسول عنذراعه وجعل يشدخ التمر في السمن حتى اتخذه خبيصا وبعث إلينا كبشا سمينا فذبح وخبز لنا خبز كثير، ثم قال لي رسول الله: ادع من أحببت. فأتيت المسجد وهو مشحون بالصحابة، فأحييت أن أشخص قوما وأدع قوما ثم صعدت على ربوة وناديت: أجيبوا إلى وليمة فاطمة فأقبل الناس إرسالا."الامالى للطوسى ص 42، بحار الانوار ج 43 ص 95."
شب عروسى تو بود، تو را به خانه على(عليه السلام) مى بردند، پيامبر همراه تو بود، وقتى تو وارد خانه على(عليه السلام) شدى، پيامبر لحظه اى كنار در خانه ايستاد و چنين گفت: «من با دوستانِ شما دوست هستم و با دشمنان شما دشمن مى باشم».
سپس پيامبر وارد خانه شد، او دست تو و دست على(عليه السلام) را روى سينه خود گذاشت و سپس دست تو را در دست على(عليه السلام)گذاشت. ساعتى گذشت، سپس پيامبر به خانه خود رفت. (1)
امّ اَيمن يكى از زنان مؤمن بود و در حقّ پيامبر، مادرى كرده بود، پيامبر او را «مادر» خطاب مى كرد. در آن شب عروسى، اُمّ اَيَمن خيلى ناراحت بود، آخر جشن عروسى تو ساده برگزار شد، هيچ كس بر سر تو نُقل و سكّه نريخت! آن زمان رسم بود وقتى عروس پا به خانه شوهر مى گذاشت بر سر عروس، نُقل و سكّه
1) يا عليّ، نعم الزوجة زوجتك، ثمّ أقبل على فاطمة: يا فاطمة، نعم البعل بعلكِ. ثمّ قام معهما يمشي بينهما حتّىأدخلهما بيتهما الذي هُيّئ لهما..."كشف الغمّة ج 1 ص 271، بحار الأنوار ج 43 ص 132."
مى ريختند.(1)
آن شب گذشت. فرداى آن شب، خانه يكى از همسايه ها عروسى بود. اُمّ اَيَمن هم به آنجا رفت. در آن مراسم بر سر عروس نقل و سكّه زيادى ريختند. او مقدارى از آنها را برداشت و نزد پيامبر رفت، پيامبر به او گفت: «اُمّ اَيمن! همراه خود چه دارى؟». ناگهان بغض اُمّ اَيَمن تركيد و اشكش جارى شد، پيامبر تعجّب كرد. اُمّ اَيَمن همين طور كه گريه مى كرد، گفت: «پيامبر! اين ها سكّه هايى است كه بر سر عروس همسايه ما ريختند ولى در عروسى فاطمه(عليها السلام) هيچ كس براى او اين كار را نكرد. مگر فاطمه(عليها السلام)از دختران ديگر چه كم داشت؟ من خودم از بعضى ها شنيدم مى گفتند: فاطمه(عليها السلام) كه خواستگارهاى خوب و پولدار داشت پس چرا همسر على(عليه السلام) شد؟ على(عليه السلام)كه از مال دنيا چيزى ندارد، كاش آن شب على(عليه السلام)پولى قرض مى كرد و نُقل و سكّه بر سر عروس خود مى ريخت».
پيامبر رو به اُمّ اَيَمن كرد و چنين گفت: «گريه نكن! به خدا قسم! در شب عروسى فاطمه(عليها السلام)، جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل با هزاران فرشته به زمين آمدند. آن شب خدا دستور داد تا درخت طُوبى بر سر فاطمه(عليها السلام) جواهرات بهشتى بريزد و فرشته ها، اين جواهرات بهشتى را برمى داشتند. اُمّ اَيمن! خدا آن شب درخت طوبى را به فاطمه(عليها السلام) هديه داد». (2)
اُمّ اَيَمن وقتى اين سخن را شنيد، آرام شد، او سكّه هايى را كه در دستش بود بر روى زمين ريخت، آن سكّه ها مال دنيا بود ولى خدا چيزى به فاطمه(عليها السلام) داد كه هيچ وقت تمام نمى شود و جاويد و ابدى است.
درخت طوبى، درخت بزرگى است. اگر كسى پانصد سال زير سايه آن قدم بزند،
1) فرجعت به أُمّ أيمن إلى مكّة، وكانت تحضنه، وورث رسول الله من أُمّه أُمّ أيمن..."الطبقات الكبرى ج 1 ص 116، إمتاع الأسماع ج 4 ص 95، سبل الهدى والرشاد ج 2 ص 121، بحار الأنوار ج 15 ص 116."
2) إذ دخلت عليه أُمّ أيمن في ملحفتها شىء، فقال لها رسول الله: يا أُمّ أيمن، أيّ شىء في ملحفتكِ؟... ثمّ أنّ أُمّ أيمن بكت... فقالت: فاطمةزوّجتها فلم تنثر عليها شيئاً، فقال رسول الله: لا تبكين..."تفسير العيّاشي ج 2 ص ص 212، تفسير نور الثقلين ج 1 ص 505، بحار الأنوار ج 8 ص 142."
باز از سايه آن بيرون نمى رود، هر شاخه آن صد نوع ميوه دارد، در همه خانه هاى بهشتى، شاخه اى از آن وجود دارد. روزىِ همه اهل بهشت از اين درخت است. در زير اين درخت، چهار نهر جارى است: نهرى از آب گوارا، نهرى از شير، نهرى از شراب بهشتى، نهرى از عسل». (1)
ديگر چه بنويسم؟ روز قيامت كه بشود، عظمت درخت طوبى را مى توان درك كرد...
1) وتجري نهر في أصل تلك الشجرة تنفجر منها الأنهار الأربعة، نهرٌ من ماء غير آسن، ونهرٌ من لبن..."تفسير القمّي ج 2 ص 237، التفسير الصافي ج 5 ص 23، بحار الأنوار ج 8 ص 137."
بانوى من! شنيده ام كه خانواده، اصل و اساس همه خوبى هاست، حفظ خانواده، مهمترين راه سعادت يك جامعه است، جامعه اى كه خانواده هاى از هم پاشيده داشته باشد، هرگز روى سعادت را نمى بيند.
تو به ما ياد دادى تا به حفظ «خانواده» بيانديشيم، به گونه اى زندگى كردى كه شوهرت على(عليه السلام) هرگز از تو خشمگين نشد، هر وقت او تو را مى ديد همه غم ها و غصّه هايش برطرف مى شد.
اين سخن على(عليه السلام) است: «من هرگز فاطمه را به خشم نياوردم، او نيز مرا خشمگين نكرد و هرگز از من نافرمانى نكرد». (1)
آرى، اين شيوه زندگى توست، در چنين خانواده اى است كه ارزش ها شكل مى گيرد و راه سعادت پيموده مى شود. اگر محيط خانه آرام باشد، مرد مى تواند با روحيّه اى قوى كارهاى بيرون خانه را انجام دهد، مردى كه همسرى مهربان دارد
1) قال علي: فوالله ما أغضبتها، ولا أكرهتها على أمر حتى قبضها الله عز وجل، ولا أغضبتني، ولا عصت لي أمرا، ولقد كنت أنظر إليها فتنكشف عني الهموم والأحزان"كشف الغمة ج 1 ص 373، بحار الانوار ج 43 ص 134."
بايد شكرگزار خدا باشد، زيرا محيط خانه براى او گلستان است، چنين مردى، مزه زندگى را مى چشد و در كارهاى خود موفّق است.
مرگ فرا مى رسد و ما به خانه قبر مى رويم، خانه اى تاريك! آيا براى آن روز، زاد و توشه اى، آماده كرده ايم؟ به راستى بهترين چيز براى انسان در آن لحظه چيست؟ آن لحظه اى كه همه، ما را تنها مى گذارند!
اين سخن امام باقر(عليه السلام) است: «در شب اوّل قبر، هيچ چيز براى زن، بهتر از رضايت شوهرش نيست». آرى، بهترين شفيعِ زن در قبر، رضايتِ شوهرش است.
بانوى من!
وقتى تو از دنيا رفتى، شوهرت على(عليه السلام) كنار قبر تو ايستاد، او اشك در چشم داشت و دست هاى خود را به سوى آسمان گرفت و چنين گفت: «خدايا! من از فاطمه راضى هستم». (1)
اين سخن چه پيامى براى جامعه ما دارد؟ خانمى كه پيرو توست به گونه اى زندگى مى كند كه شوهرش هم، اين گونه براى او دعا كند. افسوس كه گروهى از خانم ها از قبر و قيامت مى ترسند و كارهاى مستحبّى زيادى انجام مى دهند ولى حقوقِ واجبِ شوهر خود را مراعات نمى كنند. آيا خانم هاى جامعه ما اين پيام را خواهند شنيد: «خواهر من! اگر مى خواهى براى سفر قبر و قيامت خود كارى كنى، اگر مى خواهى شب اوّل قبر، شب راحتى تو باشد، كارى كن كه شوهرت از تو راضى باشد»...
1) لا شفيع للمرأة أنجح عند ربّها من رضا زوجها ،ولمّا ماتت فاطمة قام عليها أمير المؤمنين وقال: اللّهمّ إنّي راض عن ابنة نبيّك، اللّهمّ إنّها قد أوحشت فآنسها..."الخصال، ص 588; وسائل الشيعة، ج 20، ص 222; بحارالأنوار، ج 78، ص 345."
اكنون مى خواهم ماجرايى را از سال هفتم هجرى بازگو كنم: پادشاه حبشه، پارچه اى را (كه از طلا بافته شده بود) براى پيامبر فرستاد، پيامبر هم آن را به على(عليه السلام)بخشيد. اين پارچه بسيار ارزشمند بود.
روزى از روزها على(عليه السلام) آن پارچه را به بازار مدينه آورد و فروخت و پول آن را از خريدار تحويل گرفت، (هزار مثقال طلا). سپس على(عليه السلام) كنار بازار بر روى زمين نشست، همه فقيران دور او حلقه زدند، او همه آن طلاها را به بيچارگان داد، سپس از جا بلند شد در حالى كه يك ذرّه از آن طلاها هم باقى نمانده بود، او همه آن هزار مثقال طلا را در راه خدا انفاق كرد... (1)
بانوى من!
اكنون على(عليه السلام) به سوى خانه تو مى آيد، درِ خانه را مى زند، تو در را باز مى كنى،
1) فأمر صائغا ففصل القطيفة سلكاً سلكاً، فباعالذهب وكان ألف مثقال، ففرّقه عليّ في فقراء المهاجرين والأنصار"الأمالي للطوسي ص 614، حلية الأبرار ج 2 ص 267، بحار الأنوار ج 21 ص 19 و ج 37 ص 105."
على(عليه السلام) با دست خالى آمده است، گويا او مى خواهد سرش را پايين بگيرد ولى تو به او لبخند مى زنى، به كار شوهرت ايمان دارى، مى دانى كه او اسوه ايثار است، اين لبخند تو براى على(عليه السلام) از همه دنيا ارزشمندتر است. من چگونه باور كنم كه تو و فرزندانت، امشب گرسنه مى خوابيد؟ على(عليه السلام)هزار مثقال طلا را به فقيران بخشيد، از همه خانه ها بوى غذا مى آيد; ولى در اين خانه، جز گرسنگى چيزى نيست! (1)
هر بار كه تو به چهره على(عليه السلام) لبخند مى زنى، اشك فرشتگان جارى مى شود، اگر خانم هاى جامعه، راه تو را مى پيمودند، جامعه ما گلستان بود، اين پيام توست: «به تصميم درستى كه شوهر گرفته است، احترام بگذاريد».
صبح فرا مى رسد، على(عليه السلام) از خانه بيرون مى رود، پيامبر او را مى بيند و همراه با چند نفر به خانه تو بازمى گردند... بوى غذا از خانه به مشام مى رسد، ظرف غذايى در كنار توست، على(عليه السلام) آن ظرف را برمى دارد و نزد مهمانان خود مى برد. مهمانان آن غذا را مى خورند، سپس پيامبر نزد تو مى آيد و مى گويد: «دخترم! بگو بدانم اين غذا از كجا بود؟».
تو آيه 37 سوره آل عمران را مى خوانى: (هُوَ مِنْ عِندِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَرْزُقُ مَن يَشَآءُ بِغَيْرِ حِسَاب): «اين غذا از جانب خداست، او به هر كس كه بخواهد روزى بى اندازه مى دهد».
آرى، تاريخ تكرار شده است. صدها سال پيش، زكريا(عليه السلام) نزد مريم(عليها السلام) آمد، كنار محراب او ظرف غذايى ديد. زكريا(عليه السلام) از مريم(عليها السلام)پرسيد: اين غذا از كجاست؟ و
1) ثمّ رجع إلى منزله ولم يترك من الذهب قليلاً ولا كثيراً."الأمالي للطوسي ص 614، حلية الأبرار ج 2 ص 267، بحار الأنوار ج 21 ص 19 و ج 37 ص 105."
مريم(عليها السلام) چنين پاسخ داد. و امروز تو همان سخن را تكرار مى كنى. اين غذايى بود كه فرشتگان از بهشت براى تو آورده اند.
اشك در چشم پيامبر حلقه مى زند، اين اشك شوق است. اشك شادى است، پيامبر رو به آسمان مى كند و مى گويد: «بار خدايا! من از تو ممنون هستم. تو همان مقامى را كه به مريم(عليها السلام) دادى به دخترم نيز عطا كردى». (1)
1) فوجد في وسط البيت جفنة من ثريد تفور، وعليها عُراقٌ كثير، وكأنّ رائحتها المسك، فحملها عليّ حتّىوضعها بين يدي رسول الله ومن حضر معه..."الأمالي للطوسي ص 614، حلية الأبرار ج 2 ص 267، بحار الأنوار ج 21 ص 19 و ج 37 ص 105."
بانوى من! خدا تو را سرآمد زنان بهشتى قرار داده است، تو الگوى زنان مسلمان هستى، نُه سال در خانه على(عليه السلام)زندگى كردى و آرامش را به همسرت ارزانى داشتى، تو در خانه چنان رفتار كردى كه على(عليه السلام) درباره تو چنين گفت: «هر وقت فاطمه(عليها السلام) را مى ديدم غم ها و غصّه هايم برطرف مى شد». (1)
آرى، تو مايه آرامش شوهر خود بودى، وقتى غم و غصّه ها دل او را به درد مى آورد، نزد تو مى آمد، او با ديدن لبخند مهربانى تو، همه غم هايش را فراموش مى كرد.
كسى كه ادّعا مى كند پيرو توست بايد اين گونه رفتار كند، بايد رفتار او، مايه آرامش شريك زندگى اش باشد، افسوس كه ما از راه و روش تو به دور افتاده ايم، چقدر كسانى را مى شناسم كه دوست دارند از خانه فرار كنند تا از رفتار بد همسرشان نجات پيدا كنند.
1) قال علي: فوالله ما أغضبتها، ولا أكرهتها على أمر حتىقبضها الله عز وجل، ولا أغضبتني، ولا عصت لي أمرا، ولقد كنت أنظر إليها فتنكشف عني الهموم والأحزان"كشف الغمة ج 1 ص 373، بحار الانوار ج 43 ص 134."
يادم مى آيد كه روز بزرگداشت مقام زن بود، يك خانم سخنرانى مى كرد، او چنين مى گفت: «زنان امروز جامعه ما در حال گذر از كُلفتِ خانه به سوىِ زنان فرهيخته هستند». منظور او اين بود كه وقتى خانمى در خانه كار مى كند و براى همسر و فرزندان خود زحمت مى كشد دارد كلفتى مى كند! آن روز پيش خود گفتم: «آيا با اين سخنان، مى توان نظام خانواده را حفظ كرد؟».
بانوى من! خودت مى دانى چقدر من آن روز غصّه خوردم، در روز ولادت تو كه به عنوان «روز زن» مشخّص كرده اند، بعضى ها چنين سخنانى را بيان مى كنند، ما چقدر از دين خود دور شده ايم! مگر اين سخن پيامبر نيست: «وقتى زنى براى مرتب كردن خانه شوهرش، چيزى را از جايى به جاى ديگر مى گذارد، خدا به او نظرِ رحمت مى كند». (1)
اين سخن پيامبر است: «زن تا هنگامى كه حقّ شوهرش را ادا نكرده باشد، حقّ
1) سألت أُمّ سلمة رسول الله عن فضل النساء في خدمة أزواجهنّ؟ فقال: أيما امرأة رفعت من بيت زوجها شيئاً من موضع إلى موضع تريد به صلاحاً إلاّ نظر الله إليها..."الأمالي للطوسي، ص 618; بحارالأنوار، ج 100، ص 251."
خدا را ادا نكرده است». «وقتى يك زن به شوهر خود، آب گوارا مى دهد و او را سيراب مى سازد، بداند كه اين كار او از يك سال عبادت برتر است». (1)
كاش مى دانستيم كه راه را گم كرده ايم! كاش مثل تو به سخن پيامبر باور داشتيم و خدمت زن در خانه را كلفتى نمى دانستيم، آن وقت، ديگر آمار طلاق در جامعه ما اين قدر زياد نمى شد!
بانوى من! تو بيمار بودى، با زحمت فراوان از بستر برخاستى و لباس ها را شستى، به بچه هايت رسيدگى كردى، اين كار تو چه پيامى براى امروز ما دارد؟ در حالى كه پهلوى تو شكسته بود، از جا برخاستى و در خانه شوهرت، لباس ها را شستى، تو مى خواستى به همه تاريخ پيام بدهى كه خدمت يك زن مسلمان در خانه، ارزش است، اين بهترين راهى است كه يك زن مى تواند رحمت خدا را براى خود، جذب كند و پلّه هاى كمال را طى كند.
كار با آسيابِ دستى سخت بود، هر روز مقدارى گندم و جو را آسياب مى كردى و با آن نان مى پختى، دست هاى تو ديگر تاول زده بود، با آن دست تاول زده، باز هم كار مى كردى. (2)
يك روز يكى از زنان مدينه به خانه تو آمد، او ديد كه تو در كنار آسياب دستى خوابت برده است، ولى آسياب خودش مى چرخد، او خيلى تعجّب كرد، نگاهى به گهواره انداخت، ديد كه حسين(عليه السلام) در گهواره است ولى اين گهواره خودش تكان مى خورد، او ديد تسبيحى در دست توست، گويا يك نفر آن را مى چرخاند!
او مى دانست كه تو از خستگى خوابت برده است، دلش نيامد تو را از خواب بيدار كند، با خودش گفت: «خوب است نزد پيامبر بروم و ماجرا را به او بگويم».
او به خانه پيامبر رفت، سلام كرد و گفت:
1) ما من امرأة تسقي زوجها شربة من ماء ، إلاّكان خيراً لها من عبادة سنة صيام نهاراً وقيام ليلها"وسائل الشيعة، ج 20، ص 172; جامع أحاديث الشيعة، ج 20، ص 235"
2) وانا والله قد طحنت حتى مجلت يداى من الرحى..."مسند احمد ج 1 ص 106، مجمع الزوائد ج 10 ص 99، فتح البارى ج 11 ص 101، كنز العمال ج 15 ص 505، سبل الهدى و الرشاد ج 11 ص 48."
-- امروز در خانه فاطمه(عليها السلام) چيز عجيبى ديدم.
-- مگر در آنجا چه ديدى؟
-- ديدم كه فاطمه(عليها السلام) خواب است و آسياب خودش مى چرخد، گهواره حسين(عليه السلام)خود به خود تكان مى خورد و تسبيح فاطمه(عليها السلام)خود به خود مى چرخد.
-- فاطمه(عليها السلام) روزه است، از خستگى و تشنگى به خواب رفته است، خدا سه فرشته را به خانه او فرستاد، يكى آسياب را مى چرخاند، ديگرى گهواره حسين(عليه السلام)را تكان مى دهد، سومى با تسبيح فاطمه(عليها السلام) ذكر مى گويد.(1)
آرى، اين سبك زندگى تو بود، در حالى كه روزه دار بودى در خانه اين گونه خدمت مى كردى همواره تلاش مى كردى تا محيط خانه عطرآگين و آراسته باشد، حتّى در روزهاى آخر زندگى ات كه در بستر بيمارى بودى به يكى از دوستان خود چنين گفتى: «عطر مرا كه هميشه خود را با آن عطرآگين مى نمودم برايم بياور!».(2)
ابوبكر سرخوش از مقام خلافت بود، او با كمك عُمَر توانست حكومت را به دست بگيرد، وقتى تو ديدى كه آنان حقّ على(عليه السلام) را غصب كردند و جامعه را به انحراف كشاندند، اعتراض كردى. حكومت با شدّت با تو برخورد كرد و دستور داد تا به خانه تو حمله كنند و آنجا را آتش بزنند، آنان ظلم فراوانى به تو كردند و تو را ميان در و ديوار قرار دادند.
روزهاى آخر زندگى ات بود، تو در بستر بيمارى بودى، همه مى دانستند كه به زودى از قفس تنگ دنيا پر مى كشى و به اوج آسمان ها پرواز مى كنى. همه مردم مى دانستند كه تو از خليفه ناراضى هستى، براى همين او تصميم گرفت به عيادت تو بيايد.
درِ خانه زده شد. فضّه، خدمتكار تو در را باز كرد. ابوبكر و عُمَر را ديد، آنها چنين گفتند: «ما آمده ايم تا از فاطمه عيادت كنيم»، فضّه نزد تو آمد، ولى تو اجازه ندادى
آنها وارد خانه بشوند. فردا و پس فردا هم آنها آمدند ولى تو اجازه ندادى، سرانجام آنان به على(عليه السلام) چنين گفتند: «ما مى دانيم كه تو به فاطمه گفته اى كه ما را به خانه راه ندهد، آيا ما حقّ نداريم به عيادت دختر پيامبر خود برويم، تو بايد او را راضى كنى»، على(عليه السلام) به آنان پاسخ داد: «من با فاطمه سخن مى گويم».
على(عليه السلام) نزد تو آمد، كنار بستر تو نشست، تو به او رو كردى و گفتى:
-- على جان! آيا مى خواهى سخنى بگويى؟
-- ابوبكر و عُمر به ديدار تو آمده اند، امّا تو به آنها اجازه نداده اى.
-- آرى، من هرگز به آنها اجازه نمى دهم كه به عيادت من بيايند.
-- ولى من به آنها قول داده ام تا تو را راضى كنم كه آنها به اينجا بيايند.-- آيا تو مى خواهى آنها به اينجا بيايند؟
-- من راضى به اين كار نيستم، امّا صلاح مى بينم كه آنان به اينجا بيايند.
-- على جان! اين خانه، خانه خودت است من هم كنيز تو هستم، من روى حرف تو حرفى نمى زنم! (1)
آرى، اين گونه تو نظر على(عليه السلام) را بر نظر خود برترى دادى و از او اطاعت كردى، اين سبك زندگى تو بود، اطاعت از شوهرت، آيين و مرام تو بود. (2)
على(عليه السلام) به ابوبكر و عُمر خبر داد، بعد از ساعتى آنها به عيادت تو آمدند، تو از آنان پرسيدى:
-- آيا شما از پيامبر اين سخن را شنيديد كه فرمود: «هر كس فاطمه را آزار دهد مرا آزار داده است و هر كس مرا آزار دهد خدا را آزرده است؟».
-- آرى، اى دختر پيامبر! ما اين حديث را از پيامبر شنيديم.
پس دست هاى خود را به سمت آسمان بلند كردى و از سوز دل چنين گفتى: «خدايا! تو شاهد باش، اين دو نفر مرا آزار دادند و من از آنها راضى نيستم». (3)
1) يا فاطمة، هذا أبو بكر يستأذن عليكِ، فقالت: إن تحبّ أن آذن له، قال: نعم..."عمدة القاري ج 15 ص 20، كنز العمّال ج 5 ص 605، سير أعلام النبلاء ج 2 ص 121، تاريخ الإسلام للذهبي ج 3 ص 47، البداية والنهاية ج 5 ص 310، السيرة النبوية لابن كثير ج 4 ص 575."
2) علم الرجلان بذلك، أتياها عائدين واستأذنا عليها، فأبت أن تأذن لهما، فأتى عمر عليّاً..."علل الشرائع ج 1 ص 187، بحار الأنوار ج 43 ص 203."
3) قالت: نشدتكما بالله، هل سمعتما رسول الله يقول:فاطمة بضعه منّي، فمن آذاها فقد آذاني..."كتاب سليم بن قيس ص 391، بحار الأنوار ج 28 ص 303، علل الشرائع ج 1 ص 187، بحار الأنوار ج 43 ص 203."
عايشه را همه مى شناسيم، او كسى بود كه وقتى مردم با على(عليه السلام) بيعت كردند جنگ جَمَل را به راه انداخت و همه تلاش خود را براى نابودى حكومت عدل على(عليه السلام) به كار گرفت، عايشه چنين شخصيتى است، با اين وجود، او درباره تو يك جمله گفته است، آن جمله اين است: «من كسى را راستگوتر از فاطمه(عليها السلام)نديدم».
وقتى من اين سخن را شنيدم به فكر فرو رفتم، اگر ما پيرو تو هستيم پس چرا در جامعه ما، دروغ گفتن مثل آب خوردن است و همه جا دروغ موج مى زند؟ كاش باور مى كرديم كه افزايش دروغ گويى در يك جامعه، نشانه سقوط اخلاقى آن جامعه است و دروغگو، دشمن خداست!
كاش يقين داشتيم كه دروغ باعث مى شود كه انسان در دنيا و آخرت از رحمت خدا دور بشود.
دروغ اعتماد عمومى را از بين مى برد و جامعه را به بيمارى نفاق مبتلا مى كند.
دروغ سرچشمه همه گناهان است، اين سخن امام عسكرى(عليه السلام) است: «اگر همه پليدى ها و گناهان را در خانه اى قرار دهند، كليد آن خانه، دروغ گويى است».
آرى، دروغ با ايمان سازگار نيست، از پيامبر پرسيدند: «آيا ممكن است مؤمن ترسو و بخيل باشد؟»، پيامبر پاسخ داد: «آرى»، سپس گفتند: «آيا ممكن است مؤمن دروغگو باشد؟»، پيامبر در جواب گفت: «نه». (1)
بانوى من! اميد است كه جامعه ما با پيروى از تو به سوى راستگويى و صداقت گام بردارد، آن وقت است كه ما به سعادت و رستگارى نزديك مى شويم.
1) سئل رسول اللَّه يكون المؤمن جبانا؟ قال نعم، قيل و يكونبخيلا؟ قال نعم، قيل يكون كذابا؟ قال لا!"المحاسن ج 1 ص 118، روضة الواعظين ص 468، وسائل الشعية ج 12 ص 246، بحار الانوار ج 69 ص 262."
زن و شوهر بايد زندگى مشترك را زيبا ببينند و تلاش كنند تا اين زيبايى ها را به زبان آورند، وقتى زن در شوهرش نقطه مثبتى مى بيند آن را بازگو كند، همين طور وقتى مرد در همسرش نقطه مثبتى مى بيند، آن را بيان كند، اين شيوه اى پسنديده است.
چه بسا زن و شوهرى به يكديگر علاقه دارند، ولى غرور بى جا اجازه نمى دهد كه از يكديگر تعريف كنند و همين باعث مى شود كه زندگى آنان به سوى سردى پيش مى رود.
بانوى من! چند روز بيشتر از زندگى تو و على نگذشته بود كه پيامبر به خانه شما آمد، او رو به على(عليه السلام) كرد و چنين گفت: «على جان! همسر تو چگونه است؟»، او پاسخ داد: «او بهترين يار و ياور من در راه بندگى خداست»، بعد رو به تو كرد و پرسيد: «دخترم! على چگونه مردى است؟»، تو در پاسخ گفتى: «او بهترين شوهر
دنياست».
گاهى على(عليه السلام) تو را «سيّدتى» صدا مى زند، نمى دانم اين كلمه را چگونه ترجمه كنم، نمى دانم چگونه اوج احترام و زيبايى كه در اين كلمه است را به فارسى منتقل كنم، «سيّدتى» به معناى «سرور من!»، «بانوى من» مى باشد.(1)
اصلى ترين محور براى تحكيم خانواده اين است كه زن و شوهر، ديدگاه مثبتى نسبت به يكديگر داشته باشند، هر چه اين ديدگاه مثبت تر باشد، ميزان خوشبختى در زندگى زناشويى بيشتر خواهد بود.
اگر يكى از زن و شوهر، احساس كند كه همسرش، او را شايسته همسرى خود نمى بيند، آن وقت است كه بى اعتمادى و بى محبّتى ميان آنان شكل مى گيرد و آرام آرام، تلخكامى و ناخرسندى آغاز مى گردد.
اين يك درس مهم است: زن و شوهر بايد يكديگر را بهترين همسر براى خود بدانند، هيچ چيز همانند اين اصل نمى تواند زندگى را در مسير خوشبختى به پيش ببرد.
1) يا سيدتى ما يبكيك ابيك لما تلقى بعدى..."بحار الانوار ج 43 ص 218."
تو به خانه پيامبر رفته بودى تا او را ببينى، نزد پدر نشسته بودى و با او سخن مى گفتى. لحظاتى گذشت، مردى نابينا مى خواست نزد پيامبر بيايد، او در زد و اجازه خواست. اينجا بود كه تو برخاستى و از اتاق بيرون رفتى. آن مرد نزد پيامبر آمد، سلام كرد و سؤال خود را پرسيد.
وقتى او آنجا را ترك كرد، تو نزد پيامبر بازگشتى، پيامبر رو به تو كرد و گفت: «دخترم! چرا از اين مرد نابينا دور شدى در حالى كه او تو را نمى ديد».
تو چنين پاسخ دادى: «درست است كه او مرا نمى ديد ولى من كه او را مى ديدم، از طرف ديگر، اگر من اينجا مى ماندم او بوى مرا استشمام مى كرد». اينجا بود كه پيامبر رو به تو كرد و گفت: «به راستى كه تو پاره تن من هستى». (1)
ما بر اين باوريم كه تو «معصوم» هستى و از هر خطايى به دور مى باشى، تو با اين كار خود مى خواستى پيامى به همه زنان مسلمان بدهى، آنان بايد در برابر
1) عن جعفر بن محمد أنه قال: استأذن أعمى على فاطمة فحجبته. فقال لها النبي: لم تحجبينه وهو لا يراك؟ قالت: يا رسول الله: إن لم يكنيراني فإني أراه وهو يشم الريح. فقال رسول الله: أشهد أنك بضعة مني"دعائم الاسلام ج 2 ص 214، بحار الانوار ج 43 ص 91."
نامحرم از خودنمايى پرهيز كنند و به نامحرم گرايش پيدا نكند و با اين كار خود، گامى مهم براى پاكى جامعه بردارند.
آرى، حجاب فقط پوشاندن جسم نيست، يك زن مؤمن نبايد خود را به شكلى عرضه كند كه مردان را تحت تأثير ويژگى هاى خاص زنانه قرار بدهد. چه بسا زنى حجابِ كامل داشته باشد ولى با رفتار خود نامحرمان را به سوى خود جذب كند، چنين زنى از روح اصلى حجاب فاصله گرفته است.
شرايط زندگى، هميشه يكسان نيست، گاهى سختى پيش مى آيد و چقدر خوب است زن در آن شرايط به مرد خود كمك كند، اين نشانه فداكارى زن است و باعث استحكام نظام خانواده مى شود.
تو به خانه على(عليه السلام) آمده بودى، بيشتر مسلمانان در شرايط اقتصادى خوبى نبودند، روزى از روزها شما هم در خانه چيزى براى خوردن نداشتيد. على(عليه السلام)نزد يكى از تاجران رفت و مقدارى پشم گرفت و آن را به خانه آورد تا تو آن پشم ها را تبديل به نخ كنى. در مقابل، على(عليه السلام) نُه كيلو جو به عنوان مزد اين كار گرفت.
على(عليه السلام) جوها را به خانه آورد، تو آن ها را با آسيابِ دستى، آرد كردى و نان پختى، سپس شروع به كار كردى و در چندين روز، همه آن پشم ها را به نخ تبديل كردى، بعد از پايان كار، على(عليه السلام) آنها را به آن تاجر تحويل داد.(1)
1) انطلق علي إلى جار له من اليهود يقال له شمعون يعالج الصوف فقال: هل لك أن تعطيني جزة من صوف تغزلها لك ابنة محمد بثلاثة أصوع من شعير؟ قال: نعم، فأعطاه فجاء بالصوف والشعير وأخبر فاطمة فقبلت وأطاعت."الامالى للصدوق ص 330، بحار الانوار ج 35 ص 237، البرهان فى تفسير القرآن ج 5 ص 549، تفسير نور الثقلين ج 5 ص 474."
وقتى كسى ثروت زيادى دارد و به نيازمندان كمى كمك مى كند، شاهكار نكرده است، زيرا او پول زيادى دارد و مقدارى از آن را به نيازمندان داده است، شاهكار اين است كه كسى خودش ثروتى نداشته باشد و به ديگران كمك كند، شاهكار اين است كه كسى در عزيزترين وقت زندگى خود، نيازمندان را نااميد نكند! اين بخشش، ارزش زيادى دارد و كار هر كسى نيست!وقتى على(عليه السلام) به خواستگارى تو آمد، از مال دنيا يك شتر، يك شمشير و يك زره جنگى داشت، او زره خود را فروخت و پول آن را به عنوان مهريّه تو به پيامبر داد. پيامبر با آن پول، جهيزيّه و ديگر وسائل لازم را براى تو خريدارى كرد و نيز با آن پول، پيراهن عروسى براى تو خريدارى كردند. (قيمت آن پيراهن تقريباً نصف يك سكّه بهار آزادى بود).
در شب عروسى، تو آن پيراهن را به تن كردى و به خانه شوهر رفتى، ساعتى
گذشت، كنيزى به درِ خانه آمد و از تو پيراهن كهنه اى را طلب كرد. تو به داخل خانه برگشتى، پيراهن كهنه تر خود را پوشيدى و آن پيراهن عروسى را به آن كنيز دادى.
آرى، عزيزترين چيز براى نوعروس عرب، لباس زيباى عروسى اوست كه آن را براى هميشه نگه مى دارد، ولى تو آنچه را دوست داشتى در راه خدا انفاق كردى.
فردا صبح كه شد، پيامبر به ديدن تو آمد، او ديد كه تو آن پيراهن كهنه را به تن دارى، با تعجّب پرسيد: «دخترم! چرا پيراهن عروسى ات را نپوشيدى؟». تو ماجرا را براى پدر بازگو كردى و چنين گفتى: «پدرجان! من از قرآن و از شما آموخته ام كه بايد چيزى را كه دوست دارم در راه خدا انفاق كنم...». (1)
1) أن النبي صنع لها قميصا جديدا ليلة عرسها وزفافها، وكان لها قميص مرقوع، وإذا بسائل على الباب، يقول:أطلب من بيت النبوة قميصا خلقا، فأرادت أن تدفع إليه القميص المرقوع، فتذكرت قوله تعالى: لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبون، فدفعت له الجديد، فلما قرب الزفاف، نزل جبريل، وقال: يا محمد إن الله يقرؤك السلام، وأمرني أن أسلم على فاطمة، وقد أرسل لها معي هدية..."شرح احقاق الحق ج 10 ص 401."
معناى زندگى مشترك چيست؟ يعنى اين زندگى بر دوش زن و شوهر است، هر كدام بايد قسمتى از كارها را به عهده بگيرند و با محبّت و صميميّت به يكديگر كمك كنند.
پيامبر براى زندگى تو و على(عليه السلام) تقسيم كار كرد، كارهاى بيرون خانه را به على(عليه السلام)سپرد (جمع كردن هيزم و آوردن آن به خانه، آوردن آب به خانه و...)، و كارهاى داخل خانه را به تو سپرد (آسياب كردن گندم، پختن نان و غذا، شستن لباس ها و...). تو از اين تقسيم كار بسيار خوشحال شدى و خدا را شكر كردى. (1)
خوشحالى تو براى اين بود كه از ديدِ نامحرمان به دور بودى، زيرا دوست نداشتى براى كار غير ضرورى از خانه بيرون بروى، چرا كه اين كار با روح تقوا بيگانه است.
1) تقاضى علي وفاطمة إلى رسول الله في الخدمة، فقضىعلى فاطمة بخدمة ما دون الباب، وقضى على علي ما خلفه. قال: فقالت فاطمة: فلا يعلم ما داخلني من السرور إلا الله باكفائي رسول الله."قرب الاسناد ص 52، مستدرك الوسائل ج 13 ص 48، بحار الانوار ج 43 ص 81، جامع احاديث الشيعة ج 20 ص 334."
على(عليه السلام) در كارهاى خانه هم تو را كمك مى كرد، او خانه را هم جارو مى كرد و در تهيّه غذا هم تو را يارى مى كرد، روزى از روزها پيامبر به خانه شما آمد، ديد كه على(عليه السلام) به تو كمك مى كند و مشغول پاك كردن عدس است، اينجا بود كه او چنين گفت: «هر مردى كه همسرش را در كارهاى خانه يارى كند خدا اسم او را همراه با اسم شهيدان ثبت مى كند، به هر قدمى كه او در خانه براى كمك به همسرش برمى دارد، خدا ثواب يك حجّ و عمره به او مى دهد. اى على! كمك كردن مرد به همسرش، ثواب هزار سال عبادت دارد و باعث كفاره گناهان بزرگ مى شود و خشم خدا را خاموش مى كند». (1)
وقتى اين سخن پيامبر را در اينجا نوشتم، چقدر افسوس خوردم، به راستى ما چه دين كاملى داريم و خودمان از آن خبر نداريم! افسوس كه ما را سرگرم كردند تا نفهميم پيرو چه دين و آيينى هستيم...
مردان جامعه ما، خود را پيرو على(عليه السلام) مى دانند ولى از راه و روش او بى خبرند؟ على(عليه السلام) خانه را جارو مى زد، گاهى كنار آسياب دستى مى نشست و جو و گندم را آسياب مى كرد، (آن زمان در شهر مدينه، نانوايى نبود، زنان با آسياب دستى گندم را آرد مى كردند و نان مى پختند، آن آسياب ها از جنس سنگ بود و كار با آن سخت بود).
1) ما من رجل يعين امرأته في بيتها الا كان له بكل شعرة على بدنه، عبادة سنة صيام نهارها وقيام ليلها، وأعطاه الله من الثواب ما أعطاه الله الصابرين، وداود النبي ويعقوب وعيسى، يا علي منكان في خدمة عياله في البيت ولم يأنف، كتب الله اسمه في ديوان الشهداء، وكتب الله له بكل يوم وليلة ثواب ألف شهيد، وكتب له بكل قدم ثواب حجة وعمرة."مستدرك الوسائل ج 13 ص 48، بحار الانوار ج 101 ص 132، جامع احاديث الشيعة ج 17 ص 139."
هر كلمه بار عاطفى خاصّى دارد و آن را به مخاطب منتقل مى كند، وقتى فرزندى پدرش را «بابا» يا «پدر» صدا مى زند، دنيايى از عاطفه را به قلب پدر منتقل مى كند، براى همين است كه هيچ كلمه ديگرى نمى تواند جايگزين اين دو كلمه بشود، من ديده ام كه عدّه اى پدر خود را «حاج آقا»، «آقاى دكتر»، «آقاى مهندس» خطاب مى كنند و اين گونه پدر خود را از اوج عاطفه محروم مى سازند.
مردم مدينه پيامبر را «يا محمّد!» صدا مى زدند، خدا آيه 63 سوره نور را نازل كرد و از مسلمانان خواست تا پيامبر را با احترام صدا كنند و او را «يا رسول الله» خطاب كنند. اينجا بود كه تو هم تصميم گرفتى مثل بقيّه پدر را «رسول الله» صدا بزنى، زيرا تو به قرآن عمل مى كردى، خيلى ها قرآن مى خوانند ولى به آن عمل نمى كنند...
تصميم گرفتى به ديدار پيامبر بروى! هميشه وقتى به ديدار پيامبر مى رفتى او را
«بابا» و «پدرجان» خطاب مى كردى، ولى آن روز او را «رسول الله» صدا زدى، پيامبر وقتى صداى تو را شنيد به تو چنين گفت: «فاطمه جان! آن آيه درباره تو و خاندان تو نازل نشده است، تو از من هستى و من از تو هستم، آن آيه درباره ديگران است. تو مرا پدر صدا بزن كه اين كلمه، دل مرا شاد مى كند و خدا را هم خشنود مى سازد».(1)
1) لمّا نزلت «لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعاءِ بَعْضِكُمْ بَعْضاً» هبت رسول الله أن أقول له يا أبة فكنت أقول يا رسول الله فأعرض عني مرة و اثنتين أو ثلاثا ثم أقبل علي فقال يا فاطمة إنها لم تنزل فيك و لا في أهلك و لا في نسلك أنت مني و أنا منك إنما نزلت في أهل الجفاء و الغلظةمن قريش أصحاب البذخ و الكبر قولي يا أبة فإنها أحيا للقلب و أرضي للرب"مناقب آل ابى طالب ج 3 ص 102، بحار الانوار ج 43 ص 33، تفسير نور الثقلين ج 3 ص 629."
كمك به ديگران، بهترين راه براى رسيدن به رحمت خداست، وقتى كسى خواسته اى از ما دارد، بايد تلاش كنيم به او كمك كنيم، اگر كسى از ما پرسشى دارد و ما در آن زمينه، اطلاعاتى داريم بايد به او پاسخ بدهيم و او را از علم خود بهره مند سازيم.
يك روز، يكى از زنان مدينه نزد تو آمد و چنين گفت: «مادرى پير و ناتوان دارم، او درباره نماز چند سؤال دارد، مرا فرستاده است تا سؤال هاى او را بپرسم».
تو به او گفتى: «سؤال ها را بپرس تا من پاسخ بدهم»، او سؤال ها را پرسيد و تو پاسخ دادى.
او لحظه اى به خود آمد، ديد كه وقت زيادى از تو گرفته است، براى همين خجالت كشيد تا بقيّه سؤالات را بپرسد و از تو عذرخواهى نمود، تو متوجّه اين مطلب شدى پس به او رو كردى و گفتى:
-- من يك مثال براى تو مى زنم: اگر به كسى صد هزار سكّه طلا بدهند و به او بگويند بار سنگينى را به پشت بام ببرد، به نظر تو آيا آن شخص از آن كار، احساس خستگى مى كند؟
-- نه. در مقابل آن همه سكّه طلا، چنين كارى، خستگى ندارد!
-- وقتى من به سؤال هاى تو پاسخ مى دهم، نزد خدا پاداش فراوان دارم، پاداشى كه بيش از فاصله زمين تا عرش خداست. وقتى من بدانم چنين پاداشى دارم هرگز از جواب دادن به سؤال تو، خسته نمى شوم. هر وقت سؤالى داشتى به اينجا بيا و سؤال خودت را بپرس!(1)
1) حضرت امرأة عند الصديقة فاطمة الزهراء فقالت: إن لي والدة ضعيفة وقد لبس عليها في أمر صلاتها شئ، وقد بعثتني إليك أسألك، فأجابتها فاطمة عن ذلك، فثنت فأجابت ثم ثلثت إلى أن عشرت فأجابت ثم خجلت من الكثرة..."بحار الانوار ج 2 ص 3."
كودكان نياز به اين دارند كه مادر براى آنان شعر بخواند، چند روز پيش، يك نرم افزار در گوشى خود نصب كردم كه اشعار مناسب براى بچّه ها در آن بود، با كمال تعجّب ديدم كه مردم از اين شعر بيش از هر شعر ديگرى، استقبال كرده اند: «من بُزى دارم، خيلى قشنگِه/ اين بُز شيطون، زبر و زرنگه»، «بُز بُز قندى، هيچ نمى خندى/ مى پرى هر روز، روىِ بلندى».
اين شعر را هم براى «لالايى بچّه ها» در آن نرم افزار ديدم: «لالالا، گل پونه/ بابات رفته درِ خونه»، «لالالالا، گلِ آلو/ درخت سيب و زردآلو»، «لالالالا گل زيره/ بابات دستاش به زنجيره». لالايى ديگرى هم توجّه مرا به خود جلب كرد: «لالالالا، گلم بودى/ عزير و مونسم بودى»، «برو لُولُوىِ صحرايى/ از اين بچّه، چه مى خواهى».
اين اشعارى است كه بعضى از مادران براى بچّه هاى خود مى خوانند، شعرى كه
در ضميرناخودآگاه بچّه حكّ مى شود و آن را هيچ وقت از ياد نمى برد.
سوالى در ذهن من نقش بست: بانوى من! تو براى بچّه هايت چه شعرى مى خواندى؟ لالايى تو براى بچّه هايت چه بود؟ آيا تاريخ در اين باره سخنى گفته است؟وقتى بررسى كردم ديدم كه اشعار زيباى و پرمحتواى تو به دست ما رسيده است. تو مى دانستى كه آنچه در آن سنّ براى كودكان خود بخوانى در شكل گيرى شخصيّت و ساختار فكرى آنان بسيار مهم است، تو حسن(عليه السلام) را در آغوش مى گرفتى و براى او چنين شعر مى خواندى:
اَشبِه اَباكَ يا حَسَن***وَاخْلَعْ عَنِ الْحَقِّ الرَسَن... (1)
كاش زبان مادرى من، عربى بود و مى توانستم اوج زيبايى اين شعر را درك كنم، در اينجا سعى مى كنم معناى شعر تو را بازگو كنم: «حسن جان! مانند پدرت على باش!»
تو براى فرزندت، الگو تعريف مى كنى و از او مى خواهى همانند پدرش باشد، تربيت، بدون داشتن الگو و سرمشق ممكن نيست، كودكان هم به طور طبيعى به دنبال يافتن الگو و سرمشق مناسب هستند، تو از حسن(عليه السلام) مى خواهى تا از پدرش الگو و سرمشق بگيرد، زيرا على(عليه السلام) مظهر همه كمالات و فضايل انسانى است، تو با اين جمله، فرزندت را به عدالت خواهى، حق طلبى، جوانمردى، ايثار، علم، تقوا، عقل و ... فرا مى خوانى، اين ها گوشه اى از صفات على(عليه السلام) است.
جمله دوم شعر تو چنين است: «حسن جان! از حقّ حمايت كن!»، تو از فرزندت مى خواهى تا همواره از حقّ دفاع كند و با اهل باطل مبارزه كند، آرى، اين گونه است كه روحِ آزادگى در جان فرزند نهادينه مى شود.
جمله سوم شعر تو اين است: «حسن جان! خدايى را عبادت كن كه به تو نعمت
1) وكانت فاطمة ترقص ابنها حسنا وتقول: أشبه أباك ياحسن/ واخلع عن الحق الرسن/ واعبد إلها ذا منن/ولا توال ذا الإحن. وقالت للحسين: أنت شبيه بأبي/لست شبيها بعلي"مناقب آل ابى طالب ج 3 ص 159، بحار الانوار ج 43 ص 286، اعيان الشيعة ج 1 ص 563."
فراوان داده است». تو اين گونه فرزندت را به توحيد و يكتاپرستى فرا مى خوانى، خدا را براى فرزندت اين گونه معرّفى مى كنى، خدايى كه مهربان است و نعمت هاى فراوان به همه ما داده است، تو از زيبايى هاى خدا براى فرزندت مى گويى، كارى مى كنى كه محبّت به خدا در دل فرزندت ريشه بگيرد و او خدا را دوست داشته باشد (روشن است كه حسن(عليه السلام)، امام دوم است و خدا دانش آسمانى را به او داده است، تو براى او اين شعرها را مى خوانى تا به ما درس بدهى).
اى كاش مادران جامعه ما شبيه تو بودند! اشعارى پرمحتوا براى فرزندان خود مى خواندند، اشعارى كه درس ايمان، حق طلبى و خداشناسى را در خود دارد چرا كه اين اشعار مانند نقشى است كه بر سنگ حك مى شود و هيچ گاه از ياد فرزند نمى رود.
پيامبر در مسجد از ياران خود سؤالى پرسيد و از همه خواست تا بهترين جواب را براى آن سؤال پيدا كنند. سؤال پيامبر اين بود: «بهترين چيز براى زن چيست؟».
چند نفر به اين سؤال جواب دادند ولى پيامبر جواب آنان را نپسنديد، او منتظر بود تا يك نفر به جواب صحيح برسد.
على(عليه السلام) در مسجد بود، او به سوى خانه آمد و سؤال را براى تو بازگو نمود، تو در پاسخ چنين گفتى: «بهترين چيز براى زن اين است كه او مردان نامحرم را نبيند و مردان نامحرم هم او را نبينند».
على(عليه السلام) در حالى كه به حقيقتى كه در كلام تو بود فكر مى كرد خود را به مسجد رساند و جواب را براى پيامبر بيان كرد. پيامبر اين جواب را پسنديد و پرسيد:
-- اى على! اين جواب را از چه كسى گرفته اى ؟
-- از دختر شما.
-- به راستى كه دخترم، پاره تن من است. (1)
در نگاه تو، بهترين چيز براى آرامش و ارزش شخصيتى يك زن اين است كه بدون ضرورت و نياز، در معرض ديد نامحرم نباشد، اين يك اصل اخلاقى است و براى همه زمان ها و مكان هاست. آنچه اجتماع ما را امروز به شدّت آزار مى دهد و علّت بسيارى از ناهنجارى ها و فسادهاست، حضور لجام گسيخته زن در اجتماع است.
زنى كه پيرو توست تا جايى كه امكان دارد از ارتباط با مردان نامحرم دورى مى كند و بدون دليل و براى كارهاى بى ارزش و پيش پا افتاده راهى كوچه و بازار نمى شود.
اين يك حقيقت است كه نشست و برخاست هاى غير ضرورى، سخن گفتن بى حساب، اجتماع را فاسد مى كند، زن مسلمان بايد از سخن گفتن غير ضرورى با نامحرم دورى كند و خود را در معرض ديد آنان قرار ندهد.
در بيشتر نشست و برخاست هاى فاسد، زمام امر به دست زن است، ممكن است يك مرد نامحرم دوست داشته باشد سخن هوس آلود به زنى بگويد ولى تا آن زن اجازه ندهد مرد نمى تواند ادامه بدهد.
1) وعن علي أنه قال: قال لنا رسول الله: أي شئ خير للمرأة؟ فلم يجبه أحد منا، فذكرت ذلك لفاطمة فقالت: ما من شئ خير للمرأة من أن لا ترى رجلا ولا يراها، فذكرت ذلك لرسول الله فقال: صدقت، إنها بضعة مني"دعائم الاسلام ج 2 ص 215، مستدرك الوسائل ج 14 ص 183، مناقب آل ابى طالب ج 3 ص 119، بحار الانوار ج 43 ص 84."
آنچه اهميّت دارد حفظ حالات معنوى در همه شرايط است، هر چه انسان خدا را بهتر بشناسد و به او محبّت بيشترى داشته باشد، آرامش بيشترى دارد و در هيچ شرايطى از ياد او غفلت نمى كند.
بانوى من! معرفت و شناخت تو به خدا، بيش از همه بود و براى همين در شب عروسى هم به ياد خدا بودى و از يادش غافل نشدى.
در شب عروسى، على(عليه السلام) ديد كه تو رو به قبله نشسته اى و اشك مى ريزى، از تو پرسيد: «چرا گريه مى كنى؟» در پاسخ چنين گفتى: «در اين لحظه هاى آغاز زندگى از تو مى خواهم تا نماز بخوانيم و در اين شب خدا را عبادت كنيم». (1)
آرى، زيباترين شروع براى زندگى مشترك، ياد خداست، اگر نگاه عروس و داماد، نگاه خدايى باشد، شب عروسى هم مى تواند عارفانه ترين شب زندگى باشد.
1) لما دخل الليل ودخل على فاطمة رآها تبكي، فقال: ما يبكيك؟ أما ترضي أن أكون لك بعلا وتكوني لي أهلا. قالت: بلى، ولكني تفكرت في حالي وأمري عند ذهاب عمري ونزولي في قبري، فشبهت دخولي في فراشي بمنزلي كدخولي إلى لحدي وقبري،فأنشدك الله أن قمت إلى الصلاة فنعبد الله تعالى هذه الليلة، فكانا يقطعان الليل والنهار بالصلاة..."شرح احقاق الحق ج 23 ص 489."
پيامبر نماز عصر را خوانده بود، ناگهان پيرمردى وارد مسجد شد و چنين گفت: «اى پيامبر! من گرسنه ام، لباس هم مى خواهم، مقدارى پول هم نياز دارم».
پيامبر به او گفت: «اى برادر! من اكنون چيزى در اختيار ندارم كه به تو كمك كنم، ولى تو را نزد كسى مى فرستم كه در راه خدا ايثار مى كند، تو به درِ خانه دخترم فاطمه برو!».
پيرمرد همراه با بلال از مسجد بيرون رفت و به درِ خانه تو آمد و حال خويش را بازگو كرد. حمزه عموى پدر تو بود، دختر حمزه خيلى تو را دوست داشت، او مدّتى قبل، گردنبندى را به تو هديه داد، اينجا بود كه تو آن گردنبند را به آن پيرمرد دادى و گفتى: «اين را بگير و بفروش و مشكل خود را برطرف كن!».
پيرمرد آن را گرفت و با خوشحالى نزد پيامبر بازگشت و ماجرا را تعريف كرد، عمّار در آنجا بود، او آن گردنبند را از پيرمرد خريد، از او خواست تا به خانه اش
بيايد، عمّار گردبند را از او گرفت و به او مقدار زيادى پول و لباس داد، پيرمرد خيلى خوشحال شد و به سوى خانه خود حركت كرد.(1)
بعد از آن عمّار گردنبند را به غلام خود داد و به او گفت: «اين گردنبند را نزد پيامبر ببر و به او بگو كه من آن را به او بخشيدم، تو را هم به پيامبر بخشيدم».
غلام نزد پيامبر آمد و ماجرا را بيان كرد، پيامبر به او گفت: «گردنبند را نزد فاطمه ببر! من تو را به او بخشيدم». غلام به درِ خانه تو آمد، تو گردنبند را تحويل گرفتى و آن غلام را در راه خدا آزاد كردى، اينجا بود كه آن غلام گفت: «چه گردنبند بابركتى! گرسنه اى را سير كرد، فقيرى را ثروتمند ساخت، برده اى را آزاد كرد و سرانجام نزد صاحب اصلى اش بازگشت».(2)
1) پولی كه عمار به او داد تقريباً معادل 17 سكّه بهار آزادى مى شود.
2) صلى بنا رسول الله صلاة العصر فلما انفتل جلس في قبلته والناس حوله، فبينا هم كذلك إذ أقبل إليه شيخ من مهاجرة العرب عليه سمل قد تهلل وأخلق وهو لا يكاد يتمالك كبرا وضعفا، فأقبل عليه رسول الله يستحثه الخبر فقال الشيخ: يا نبي الله أنا جائع فأطعمني، وعاريالجسد فاكسني، وفقير فأرشني"بشارة المصطفى ص 28، بحار الانوار ج 43 ص 57."
شب هاى جمعه كه فرا مى رسيد، با خداى خويش خلوت مى كردى، گوشه اى از خانه را به عنوان «محراب» براى خودت انتخاب كرده بودى، از سر شب در آنجا به نماز مى ايستادى، در مقابل عظمت خدا به ركوع و سجده مى رفتى و تا اذان صبح عبادت مى كردى. تو چنان غرق عبادت مى شدى و نمازهايت طول مى كشيد كه پاى تو، متورّم شده بود. (1)
اين نشانه عظمت روح تو بود، هيچ چيز براى تو با ارزش تر از عبادت خدا نبود، افسوس كه من از راه تو دور مانده ام، خود را شيعه تو مى دانم ولى چه بگويم كه فقط به نمازهاى واجب، اكتفا مى كنم، شب هاى جمعه را هم شبِ تعطيلى مى دانم و پاى تلويزيون مى نشينم و فيلم مى بينم!
كاش تو بر سر من فرياد مى زدى شايد از خواب غفلت بيدار شوم، چرا به يك زندگىِ پست، دل خوش كرده ام! چرا همه تلاش من براى به دست آوردن دنياى
1) ما كان في الدنيا أعبد من فاطمة، كانت تقوم حتى تتورم قدماها"بحار الانوار ج 43 ص 55."
بيشتر، شده است؟ من چه زمانى مى خواهم بفهمم كه دنيا بازيچه اى بيش نيست، مردم همه سرمايه هاى وجودى خويش را صرف پندارها مى كنندو پس از مدّتى، همه مى ميرند و زير خاك پنهان مى شوند و همه چيز به دست فراموشى سپرده مى شود.
وقتى براى ثروت دنيا تلاش مى كنم، راه را گم كرده و به بيراهه مى روم، مى پندارم كه كارم بسيار خوب و سودمند است و به خود افتخار مى كنم، ولى به زودى مرگ به سراغ من مى آيد و با دست خالى روانه قبر مى شوم...
خوشا به حال كسى كه پيرو واقعى توست، از اين دنيا، براى خود توشه اى همچون عبادت خدا برمى گيرد، اين توشه هرگز نابود نمى شود و گنجى پربها است كه زندگى جاويد در بهشت را براى او به ارمغان مى آورد.
امروزه در جامعه، رياكارى زياد شده است و آفت بزرگى است، خيلى از افراد، كارهاى خوبى را انجام مى دهند ولى آن كارها از اخلاص به دور است، خدا كارى كه در آن، اخلاص نباشد، قبولنمى كند، كارى كه از روى ريا انجام شود نه تنها ثوابى ندارد بلكه عذاب هم دارد چرا كه اين كار يك نوع، شرك است.
كارى كه با نيّت خالص به خاطر رضايت خدا انجام شود، ارزشمند و گرانبهاست هر چند آن كار به ظاهر، اندك باشد، كارى كه از روى ريا انجام شود بى ارزش است هرچند زياد باشد.
بانوى من! تو همه ما را به اخلاص فرا مى خوانى و براى ما چنين مى گويى: «كسى كه عبادت بااخلاص به پيشگاه خدا بفرستد، خدا نيز بهترين مصلحت را براى او مى فرستد». (1)
آرى، اخلاص در عبادت باعث مى شود تا رحمت خدا نازل شود، وقتى من از ريا
1) من اصعد الى الله خالص عبادته اهبط الله عز و جل افضل مصلحته"عدة الداعى ص 218، بحار الانوار ج 67 ص 249."
دورى كنم و در كارهاى خود، فقط رضايت خدا را در نظر گيرم، خدا به قدرت خويش، جزئيات زندگى و حوادث روزمره مرا به گونه اى تنظيم مى كند كه نتيجه آن جز خير و خوبى براى من نباشد.
اين سخن تو از رابطه خدا با انسان حكايت مى كند، رابطه اى دو طرفه! انسان در اين دنيا به حال خود رها نشده است، اين يك قانون كلى است، كسى كه خدا را ياد كند، خدا هم او را ياد مى كند، كسى كه به عهد خدا، وفا كند، خدا نيز به عهد او، وفا مى كند، كسى كه اخلاص پيشه كند، خير و رحمت خدا را در زندگى اش مى بيند...
بانوى من! به راستى ويژگى هاى شيعه واقعى چيست؟ چگونه من مى توانم خود را محك بزنم كه آيا پيرو شما هستم يا نه؟ اين سؤالى است كه ذهن مرا درگير كرده است.
يك روز، يكى از كسانى كه به شما خاندان پيامبر علاقه داشت به همسر خود گفت: «به خانه حضرت فاطمه(عليها السلام) برو و از او بپرس كه آيا ما از شيعيان شما هستيم يا نه؟».
همسر او به خانه تو آمد و اين سؤال را پرسيد، تو در پاسخ چنين گفتى: «اگر به گفته هاى ما عمل مى كنيد از شيعيان ما هستيد». آن زن اين پاسخ را براى شوهرش برد، وقتى شوهرش اين سخن راشنيد چنين گفت: «خدا به من رحم كند، من كه آلوده به گناهان هستم، پس جايگاه من در آتش خواهد بود». او شروع به گريه كرد و چنين پنداشت كه از شيعيان شما به حساب نمى آيد.
وقتى همسرش حال او را ديد به نزد تو بازگشت و ماجرا را بيان كرد، اينجا بود كه تو براى او چنين پيام دادى: «هر كس ما را دوست بدارد و با دشمن ما، دشمن باشد، هر چند كه به گناه آلوده باشد، اهل بهشت خواهد بود، ولى او وقتى اهل بهشت مى شود كه با بلاها و سختى هاى اين دنيا يا سختى هاى روز قيامت از گناه پاك بشود، اگر گناهان او زياد باشد، مدّتى در جهنّم در عذاب خواهد بود تا پاك شود، آن وقت است كه ما از او شفاعت مى كنيم و او را به بهشت مى آوريم».
آرى، بين شيعه و مُحبّ شما تفاوت است، شيعه شما در روز قيامت مستقيم به بهشت مى رود زيرا او از گناهان پاك است، ولى كسى كه شما را دوست دارد و از دشمنان شما بيزار است «مُحبّ» است، او با بلاها و سختى ها بايد از گناهانش پاك شود و آن وقت با شفاعت شما اهل بهشت مى شود.
آرى، اگر محبّ شما در اين دنيا به گناه آلوده بشود، به سختى ها و بلاها گرفتار خواهد شد، اين سختى ها، كفّاره گناهان اوست، بلاها رحمتى از جانب خداست تا او پاك شود و آلودگى ها از روح و جان او زدوده شود. (1)
نكته مهم اين است كه «مُحبّ» كسى است كه اهل تولّى و تبرّى است، دروغ مى گويد كسى كه ادّعا مى كند شما را دوست دارد ولى از دشمنان شما، بيزارى نمى جويد، او راه را گم كرده است. حقيقت دين، چيزى جز تولّى و تبرّى نيست. تولّى يعنى با دوستان خدا دوست بودن! تبرّى يعنى با دشمنان خدا دشمن بودن!
1) وقال رجل لامرأته: اذهبي إلى فاطمة بنت رسول اللهفاسأليها عني أني من شيعتكم أم ليس من شيعتكم؟ فسألتها فقالت: قولي له: إن كنت تعمل بما أمرناك، وتنتهي عما زجرناك عنه، فأنت من شيعتنا وإلا فلا، فرجعت فأخبرته فقال: يا ويلي ومن ينفك من الذنوب والخطايا، فأنا إذا خالد في النار، فان من ليس من شيعتهم فهو خالد في النار، فرجعت المرأة فقالت لفاطمة ما قال زوجها، فقالتفاطمة: قولي له: ليس هكذا، شيعتنا من خيار أهل الجنة وكل محبينا وموالي أوليائنا ومعادي أعداءنا والمسلم بقلبه ولسانه لنا ليسوا من شيعتنا إذا خالفوا أو أمرنا ونواهينا في سائر الموبقات..."بحار الانوار ج 65 ص 155، البرهان فى تفسير القرآن ج 4 ص 602."
وقت نماز مغرب بود، پيامبر به مسجد آمد، مسلمانان در مسجد بودند، نماز اقامه شد، بعد از نماز مردم به سوى خانه هاى خود رفتند، پيرمردى به سوى پيامبر آمد، سلام كرد و گفت: «اى پيامبر! دو روز است كه غذا نخورده ام، گرسنه ام، آيا غذايى هست كه مرا سير كند؟»
پيامبر بلال را صدا زد و به او گفت: «به خانه من برو، ببين كه آيا در خانه من غذايى براى شام تهيّه شده است؟»
بلال رفت، لحظاتى گذشت، او برگشت و چنين گفت: «همسرتان سلام رساند و گفت كه در خانه جز آب چيزى پيدا نمى شود».پيامبر نمى خواست آن پيرمرد با دست خالى برود، براى همين رو به ياران خود كرد و گفت: «چه كسى امشب غذايى به اين پيرمرد مى دهد؟».
مدينه روزگار سختى را پشت سر مى گذاشت، همه سكوت كردند، على(عليه السلام)
مى دانست كه تو امشب براى بچّه ها غذايى درست كرده اى، او تصميم گرفت تا آن فقير را مهمان كند، پس به پيامبر گفت: «امشب پيرمرد مهمان من است».
پيامبر لبخندى زد و پيرمرد هم خوشحال شد و همراه على(عليه السلام) به سوى خانه تو حركت كرد. وقتى على(عليه السلام) به خانه رسيد نزد تو آمد و گفت: «ما امشب مهمان داريم». تو در پاسخ چنين گفتى: «مهمان تو را بر اهل خانه مقدّم مى دارم». تو غذا را به على(عليه السلام)مى دهى، آن غذا به اندازه اى بود كه يك نفر را سير مى كرد، على(عليه السلام)غذا را به پيرمرد مى دهد، پيرمرد تشكّر مى كند و مى رود.
على(عليه السلام) نزد تو مى آيد و مى گويد: «فاطمه جان! چراغ راخاموش كن و بچّه ها را خواب كن».
آن شب حسن، حسين و زينب(عليهما السلام) با گرسنگى خوابيدند، تو غذايى را كه به آن نياز داشتى به فقير بخشيدى. تو با خدا معامله كردى. تو مى خواستى به تاريخ، درس ايثار بدهى.
فردا صبح فرا رسيد، على(عليه السلام) نزد پيامبر رفت، سلام كرد و نشست، لحظه اى گذشت، جبرئيل نازل شد و آيه 9 سوره حشر را نازل كرد: (وَ يُؤْثِرُونَ عَلَى أَنفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ): «آنها نيازمندان را بر خود مقدّم مى دارند هر چند خود بسيار نيازمند باشند».(1)
بانوى من! وقتى اين ايثار تو را با رفتار خودم مقايسه مى كنم، جز شرمندگى نمى يابم، بديهى است كه من نمى توانم همانند تو، ايثار كنم، ولى مى توانم كمى به شما شباهت پيدا كنم، درد من اين است كه روزگار كارى با من كرد كه ديگر، زندگى ام شباهتى به شما ندارد، من از تو شرمسارم... چقدر از روش و سبك زندگى شما فاصله گرفته ام، من به كجا مى روم؟
1) جاء رجل إلى النبي فشكا إليه الجوع، فبعث رسول الله إلى بيوت أزواجه، فقلن: ما عندنا إلاّ الماء. فقال رسول الله: مَن لهذا الرجل الليلة؟ فقال عليّ بن أبي طالب: أنا له يا رسول الله. وأتى فاطمة فقال: ما عندكِ يا ابنة رسول الله؟ فقالت: ما عندنا إلاّ قوت الصبية، لكنّا نؤثر ضيفنا. فقال عليّ: يا ابنة محمّد، نوّمي الصبية، وأطفئيالمصباح. فلمّا أصبح عليّ غدا على رسول الله، فأخبره الخبر، فلم يبرح حتّى أنزل الله: (وَ يُؤْثِرُونَ عَلَى أَنفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ وَ مَن يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ ى فَأُوْلَلِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ)"الأمالي للطوسي ص 185، وسائل الشيعة ج 9 ص 462، حلية الأبرار ج 1 ص 231، بحار الأنوار ج 36 ص 59 و ج 41 ص 34، جامع أحاديث الشيعة ج 8 ص 373، التفسير الصافي ج 7 ص 154، وراجع شواهد التنزيل للحسكاني ج 2 ص 331."
بانوى من! تو مى دانى كه در هر زمان، طاغوت تلاش مى كند تا مردم را فريب بدهد، آنان پول زيادى خرج مى كنند تا براى خود، قداست بيافرينند و مردم را پيرو خود نمايند.
وقتى پيامبر از دنيا رفت، عدّه اى دست به كودتا زدند، آنان از خطّ نفاق بودند و با اسلام دشمنى داشتند، بهترين راه براى نابودى اسلام واقعى را در اين دانستند كه حكومت را در دست بگيرند و حقّ على(عليه السلام) را غصب كنند، آنان به ظاهر نماز مى خواندند ولى دل هاى آنان از ايمان خالى بود. آنان خود را نماينده خدا در روى زمين معرّفى كردند در حالى كه نماينده شيطان بودند و دين خدا را به بازى گرفتند و جامعه را از مسير رستگارى دور كردند.
در اين دوران، تو همواره تلاش مى كردى تا راه سعادت را آشكار كنى، براى مردم روشنگرى نمايى، به مسجد آمدى و سخنرانى كردى، با مردم سخن گفتى،
در اين ميان، زنان مؤمنى كه با تو دوست بودند، راه و روش تو را فرا گرفتند، آنان نيز در اين راه گام برداشتند.
يك روز، يكى از خواهران مؤمن با زنى كه دشمن شما بود وارد گفتگو شد و او را شكست داد. آن خواهر مؤمن بسيار خوشحال شد و نزد تو آمد و ماجرا را بيان كرد، او به تو گفت: «با سخنان خود توانستم تبليغات دشمن را بى اثر كنم و حقّ را آشكار نمايم، آن زن كه از باطل دفاع مى كرد بسيار ناراحت شد و نزد پيروانش، شرمنده و خوار شد».
اينجا بود كه تو به آن خواهر مؤمن چنين گفتى: «بدان كه فرشتگان بيش از تو خوشحال شدند، تو ناراحتى آن زن را ديدى، بدان كه ناراحتى شيطان از ناراحتى او بيشتر بود». (1)
آرى، وقتى كسى كه اهل علم و آگاهى است از حقّ دفاع مى كند، فرشتگان را خوشحال مى كند و شيطان را به خشم مى آورد، زيرا اين كار باعث اصلاح جامعه و نابودى باطل مى شود، فرشتگان همواره براى چنين كسانى دعا مى كنند و از خدا براى او طلب رحمت مى نمايند.
1) إن فرح الملائكة باستظهارك عليها أشد من فرحك، وإن حزن الشيطان ومردته بحزنها أشد من حزنها"بحار الانوار ج 2 ص 8."
در اين دنيا چه چيزى را دوست دارى؟ تو الگوى من هستى و چقدر خوب است كه پاسخ اين سؤالم را بيان كنى تا زندگى خود را بر اساس آن تنظيم كنم.
ممنون تو هستم كه پاسخ سؤالم را مى دهى، اين سخن توست: «از دنياى شما سه چيز را دوست دارم: قرآن خواندن، نگاه كردن به چهره پيامبر، انفاق در راه خدا». (1)
تلاوت قرآن، دل را روشنى مى بخشد، هر كس در قرآن تدبّر كند، دل از اين دنيا برمى كند و به اين باور مى رسد كه بايد براى آخرت، تلاش كند كه راهى طولانى در پيش دارد.
تو نگاه به چهره پيامبر را دوست داشتى، زيرا او فرستاده خداست و آمده است تا انسان ها را به رستگارى برساند، نگاه به پيامبر، نگاه به همه خوبى ها، پاكى ها و زيبايى ها بود، درست است كه روزگار بين من و پيامبر فاصله انداخته است ولى
1) حُبّب الى من دنياكم ثلاث: تلاوة كتاب الله و النظر فى وجه رسول الله و الانفاق فى سبيل الله"صحيفة الزهرا للقيومى ص 276."
سخنان او كه در دسترس است، من به جاى اين كه وقت خود را صرف امور بيهوده كنم بايد كتاب در دست بگيرم و با شيوه زندگى و راه و روش او آشنا شوم، سخنان او را بخوانم، وقتى اين كار را بكنم; مثل اين است كه به چهره پيامبر نگاه كرده ام، به راستى من چقدر از پيامبر خود مى دانم و چقدر وقت خود را صرف مطالعه درباره احاديث او مى كنم؟ اگر با پيامبر بيشتر آشنا بودم هرگز اين قدر به دنبال دنياى فانى نبودم.
تو انفاق در راه خدا را دوست داشتى، زيرا اين كار انسان را از وابستگى به ماديات رها مى كند، با انفاق خالصانه و بى ريا مى توان بهشت را خريد و به رضاى خدا رسيد.
برايم بگو كه در ديدگاه شما، بهترين انسان ها چه كسانى هستند؟ آيا كسى كه بيشتر نماز مى خواند و روزه مى گيرد و روى پيشانى او، جاى سجده نقش بسته است، بهترين انسان ها است؟
به سخن تو گوش فرا مى دهم: «بهترين شما كسى است كه با مردم نرم تر رفتار كند و زنان را بيشتر گرامى دارد». (1)
در نگاه تو، اين دو ويژگى باعث مى شود كه يك انسان از ديگران برتر باشد: «نرم خويى و احترام به زنان».
ابتدا درباره «نرم خويى» سخن مى گويم: نرم خويى يكى از ويژگى هاى مهم پيامبر بود، او خوش اخلاق و مهربان بود، با خوش رويى مردم را به سوى خدا فرا مى خواند، او همواره لبخند به لب داشت، او اصل را بر «جذب» مى گذاشت نه «دفع» ! زبان و ادبيّات او پر از مهر و محبّت بود. خدا در آيه 159 سوره اعراف به
1) خياركم الينكم مناكبة واكرمهم لنسائهم"صحيفة الزهرا للقيومى ص 290."
پيامبر چنين خطاب كرد: «اى محمّد ! از پرتو رحمت من است كه تو با بندگان من مهربان و خوش اخلاق هستى، اگر تو تندخو و سنگدل بودى، همه از دور تو پراكنده مى شدند».
افسوس كه ما اسلام واقعى را فراموش كرده ايم، خيال مى كنيم هر كس به اسم دين با مردم تندتر برخورد كند، ايمانش قوى تر و به خدا نزديك تر است! به خيال خود مى خواهيم امر به معروف كنيم ولى نمى دانيم كه با تندى كردن، مردم را از دين خدا زده مى كنيم!
اگر من با زبان نرم و روى خوش با مردم رفتار كنم، مى توانم آنان را به دين خدا علاقمند كنم، وقتى من در نگاه مردم به عنوان فردى مؤدّب، دلسوز، خوش اخلاق جلوه كنم بهتر مى توانم آنان را امر به معروف و نهى از منكر كنم.اكنون درباره «احترام به زنان» سخن مى گويم: نزديك ترين زنانى كه به يك مرد نسبت دارند مادر، همسر، خواهر و دختر اوست، اگر مردان جامعه نسبت به آنان مهربان باشند و با بزرگوارى با آنان رفتار كنند، روابط خانوادگى به سوى آرامش، اعتماد و كمال حركت خواهد كرد، با سلامت خانواده است كه جامعه هم به سعادت و رستگارى مى رسد.
از كودكى بارها شنيده ام كه بهشت زير پاى مادران است، امّا نمى دانستم آنچه شنيده ام، يادگارى از توست. بانوى من! اين سخن توست: «آماده خدمت به مادر باش كه بهشت زير پاى مادر است». (1)
من اگر سعادت دنيا و آخرت را مى خواهم بايد به مادر خويش خدمت كنم، پيامبر هم همواره از جوانان مى خواست تا پدر و مادر خود را احترام كنند و در خدمت آنان باشند و به آنان مهربانى كنند، در اينجا مناسب مى بينم ماجرايى را بنويسم:
يك روز جوانى نزد پيامبر آمد و چنين گفت: «خيلى علاقه دارم كه به جهاد بروم و در راه خدا با دشمنان بجنگم، ولى پدر و مادرم پير شده اند و از رفتن من ناراحت مى شوند، زيرا آنها با من اُنس دارند».
پيامبر به او پاسخ داد: «اى جوان! كنار پدر و مادر خود بمان. به خدايى كه جانم در دست قدرت او است، اين كه يك شب كنار پدر و مادر خود بمانى و آنها با تو
1) الزم رجلها فان الجنة تحت اقدامها - يعنى الوالدة"كنز العمال ج 16 ص 461، شرح احقاق الحق ج 25 ص 503."
انس بگيرند از يك سال جهاد در راه خدا بالاتر است». (1)
پيامبر جهاد در راه خدا را بالاتر از چهل سال عبادت مى دانست، پس اگر يك شب در كنار پدر و مادر خود باشى بهتر از اين است كه 142 قرن عبادت كرده باشى!!(2)
من جوان هايى را مى شناسم كه به خيال خودشان حسرت شهادت دارند، امّا دريغ از يك مهربانى نسبت به پدر و مادرشان! چقدر از افراد را مى شناسم كه اهل نماز و عبادت هستند و مى خواهند خدا را خوشحال كنند، امّا به پدر و مادر خود مهربانى نمى كنند!
براى رسيدن به معنويّت، براى رسيدن به خدا، براى رفتن به آغوش مهر خدا، هيچ راهى بهتر و نزديك تر از مهربانى به پدر و مادر نيست...
يك روز پيامبر به خانه تو آمد، تو در آن لحظه نماز مستحبى مى خواندى، وقتى صداى پدر را شنيدى نماز خود را به احترام پدر شكستى و به استقبال پدر رفتى و دست او را بوسيدى، آرى تو اين گونه به ما درس دادى كه با پدر خويش با بزرگوارى رفتار كنيم. (3)
پدر نيز از تو احترام زيادى مى گرفت، وقتى تو به خانه اش مى رفتى به احترام تو از جا برمى خاست و پيشانى تو را مى بوسيد، او وقتى تو را مى ديد چنين مى گفت: «پدر به فداى تو!». (4)
1) أتى رجل رسول الله فقال: يا رسول الله ، إنّي راغب في الجهاد نشيط، قال: فقال له النبيّ : فجاهد في سبيل الله ،فإنّك إن تُقتل تكن حيّاً عند الله تُرزق، وإن تمت فقد وقع أجرك على الله، وإن رجعت رجعت من الذنوب كما وُلدت، قال: يا رسول الله ، إنّ لي والدين كبيرين يزعمان أنّهما يأنسان بي ويكرهان خروجي؟ ! فقال رسول الله : فقرّ مع والديك ، فوالذي نفسي بيده لأنسهما بك يوماً وليلة خير من جهاد سنة"الكافي ج 2 ص 160، وسائل الشيعة ج 15 ص 20، بحار الأنوار ج 71 ص 52."
2) إنّ صبر المسلم في بعض مواطن الجهاد يوماً واحداً ، خيراً له من عبادة أربعين سنة..."مستدرك الوسائل ج 11 ص 21، جامع أحاديث الشيعة ج 713، شرح ابن أبي الحديد ج 10 ص 39."
3) فقطعت صلاتها و خرجت من المصلى فسلمت عليها"مناقب آل ابى طالب ج 3 ص 113، بحار الانوار ج 43 ص 40."
4) فاذا دخل عليها قامت اليه فرحبت و قبلت يده... قام لها و اقبل راسها و اجلسها مجلسه"الامالى للطوسى ص 400، بحار الانوار ج 43 ص 25، قال صلى الله عليه و آله: فداها ابوها...: الامالى للصدوق ص 305، روضة الواعظين ص 444، مناقب آل ابى طالب ج 3 ص 121، بحار الانوار ج 43 ص 30."
شب جمعه بود، شبى كه تو با خداى خويش خلوت مى كردى و به محراب عبادت مى ايستادى و تا صبح نماز مى خواندى. فرزندت حسن(عليه السلام) كنار تو بود، او ديد كه تمام شب براى مردان و زنان مؤمن دعا مى كنى، نام تك تك آنان را در نماز مى برى و براى آنان از خدا طلب رحمت مى كنى، تو در آن شب، براى خودت دعايى نكردى.
فرزندت حسن(عليه السلام) به تو رو كرد و گفت: مادرجان! چرا فقط براى ديگران دعا كردى، چرا براى خودت دعايى نمى كنى؟ در پاسخ به او چنين گفتى: «پسرم! اوّل همسايه ها، سپس اهل خانه!». (1)
آرى، تو ايثار را در «دعا» هم به اوج رساندى، سبك زندگى تو، سراسر مهربانى و عطوفت است، من چقدر با تو فاصله دارم، اگر شبى حال دعا هم پيدا كنم بيشتر به آرزوهاى خودم فكر مى كنم و براى رسيدن به آنها دعا مى كنم، امّا هدف و آرمان
1) رأيت أمي فاطمة قامت في محرابها ليلة جمعتها فلم تزل راكعة ساجدة حتى اتضح عمود الصبح وسمعتها تدعو للمؤمنين والمؤمنات وتسميهم وتكثر الدعاء لهمولا تدعو لنفسها بشئ ، فقلت لها يا أماه لم لا تدعون لنفسك كما تدعون لغيرك ؟ فقالت يا بني : الجار ثم الدار"علل الشرايع ج 1 ص 182، وسائل الشيعة ج 7 ص 113، مستدرك الوسائل ج 6 ص 244، الاختصاص ص 337."
تو، هرگز شخصى نبود، تو براى سعادت ديگران دعا مى كردى و از خدا مى خواستى تا خطاهاى آنان را ببخشد و رحمت خودش را به آنان نازل كند.
اگر كسى بخواهد تو را الگوى خود قرار بدهد، حداقل بايد همسايه هاى خود را بشناسد، نام آنان را بداند تا بتواند در نماز خود، آنان را به اسم دعا كند، همين روش تو، مى تواند چقدر در جامعه، انس و الفت ايجاد كند و صفا و صميميّت را در جامعه رونق بدهد، وقتى كسى در نماز، همسايه اش را دعامى كند ديگر نگاهش به همسايه عوض مى شود، از خطاى او چشم مى پوشد، با عفو و مهربانى با او رفتار مى كند...
افسوس كه ما از راه و روش تو دور شده ايم و جامعه اى را ساخته ايم كه همسايه، همسايه اش را نمى شناسد و از او خبر ندارد...
يك روز پيامبر به خانه تو آمد و تو را در غم و غصّه ديد، به تو گفت: «دخترم! چه شده است؟ از چه ناراحتى؟». در جواب گفتى: «من به ياد روز قيامت افتادم، از سختى هاى آن روز غم مرا فرا گرفت». پيامبر در پاسخ گفت: «دخترم! روز قيامت روز سختى است...». (1)
درست است كه خدا به تو مقام عصمت عطا كرده است و تو سرآمد زنان بهشتى هستى، ولى روش تو اين چنين بود كه براى دنيا اندوهناك نمى شدى، غم و غصّه تو براى فرداى قيامت بود، اين درسى بود كه تو به پيروان خود دادى، اگر قرار است من اندوهناك باشم، بايد از هراس آن روز بزرگ، در غصّه باشم.
هيچ چيز براى سعادت انسان، بهتر از ياد قيامت نيست، كسى كه آن روز را به ياد داشته باشد، از گناهان دورى مى كند، كسى كه به قيامت ايمان داشته باشد، از زشتى ها پرهيز مى كند و براى آن روز، توشه برمى گيرد.
1) دخل رسول الله ذات يوم على فاطمة وهي حزينة فقال لها: ما حزنك يا بنية؟ قالت: يا أبه ذكرت المحشر ووقوف الناس عراة يوم القيامة. قال: يا بنية إنه ليوم عظيم..."تفسير فرات الكوفى ص 445، بحار الانوار ج 43 ص 225."
قرآن از روز قيامت، زياد سخن گفته است، قيامت چه روزى است؟ روزى كه خورشيد تيره و تار مى شود و ستارگان بى نور مى شوند و كوه ها متلاشى مى شوند و مانند گَرد و غبار پراكنده مى شوند و به حركت درمى آيند و درياها برافروخته مى شوند و به جوش مى آيند، همه انسان ها و حتّى فرشتگان نابود مى شوند.
مدّتى مى گذرد. خدا اراده مى كند تا همه را زنده كند، انسان ها سر از خاك برمى دارند و براى حسابرسى به پيشگاه خدا مى آيند. روز حسابرسى فرا رسيده است. در آن روز، مؤمنان از كافران جدا مى شوند، هر كس با همتاى خود همراه مى شود، مؤمنان با مؤمنان خواهند بود و كافران با كافران.
آن روز، پرونده اعمال هر انسانى را به دست او مى دهند و اين پرونده ها گشوده مى شوند و آن ها مى بينند كه همه رفتارها و كردارشان در آن ثبت شده است. دوزخ افروخته و شعلهور مى گردد تا كافران در آتش آن بسوزند، بهشت به مؤمنان نزديك شود و فرشتگان مؤمنان را به بهشت راهنمايى كنند تا در آنجا آسايش يابند...
شب قدر، شب نازل شدن قرآن بر قلب پيامبر است، خدا در سوره قدر درباره اين شب چنين سخن گفته است: «من قرآن را در شب قدر نازل كردم، و كسى چه مى داند كه فضيلت و برترى شب قدر چيست؟ شب قدر بهتر از هزار ماه است. فرشتگان و روح در آن شب، به اذن من براى تقدير هر كارى، نازل مى شوند. آن شب تا طلوع سپيده، سرشار از سلامتى، بركت و رحمت است».
آرى، شب قدر بهتر از هزار ماه است، اين شب را به اين نام، ناميده اند زيرا كسى قدر و عظمت آن را نمى داند، شبى است بسيار با فضيلت. شبى كه فرشتگان بزرگ خدا به زمين فرود مى آيند. شبى كه خدا رحمت و مهربانى خود را براى بندگانش قرار مى دهد و گروه زيادى را از عذاب نجات مى دهد.به احتمال زياد شب قدر، شب بيست و سوم رمضان است، بانوى من! تو براى اين شب برنامه عبادت داشتى، مهم اين بود كه كودكان خردسالت را براى عبادت
در اين شب، آماده مى كردى، روز قبل، از آنان مى خواستى تا استراحت كنند تا براى شب زنده دارى در شب بيست و سوم آمادگى داشته باشند. (1)
چقدر خوب است كودكان از همان كودكى با شب زنده دارى آشنا باشند، از دعا و نيايش بهره ببرند، بعضى از مادران مى گويند: «بچه ما اذيّت مى شود، او شب بايد بخوابد»، آنان به آسايش جسم كودك خويش اهميّت مى دهند ولى از آشنايى روح او با دعا و مناجات غفلت مى كنند.
1) وكانت فاطمة لا تدع أحدا من أهلها ينام تلك الليلة، وتداويهم بقلة الطعام وتتأهب لها من النهار، وتقول: محروم من حرم خيرها"دعائم الاسلام ج 1 ص 282، روضة الواعظين ص 153، وسائل الشيعة ج 8 ص 29."
بعضى از دخترها وقتى ازدواج مى كنند ديگر پدر و مادر خويش را از ياد مى برند و به آنان بى اعتنايى مى كنند، درست است كه وقتى دخترى ازدواج كرد بايد به زندگى خودش رسيدگى كند،ولى (در حدّ رضايت شوهر) نبايد پدر و مادرش را هم از ياد ببرد، تو بارها براى پيامبر غذا مى پختى و آن غذا را به خانه او مى بردى، اكنون مى خواهم ماجرايى را نقل كنم:
تو ظرف غذايى را در دست داشتى و از خانه خارج شدى و نزد پدر رفتى، سلام كردى، پدر جواب سلام تو را به گرمى داد و به احترام تو از جا برخاست، تو چنين گفتى:
-- پدر جان! براى شما غذايى آماده كرده ام.
-- فاطمه جانم! پس على و حسن و حسين كجا هستند؟
-- آن ها در خانه هستند.
-- برو و آن ها را همراه خود به اينجا بياور تا در كنار هم غذا بخوريم.
تو به خانه برگشتى و در حالى كه دست حسن و حسين(عليهما السلام) را گرفته بودى نزد پدر آمدى، على(عليه السلام) نيز پشت سر شما آمد، پيامبر با ديدن آنها خيلى خوشحال شد، شما سر سفره نشستيد و از آن غذا خورديد، بعد از آن پيامبر عباى خود را برداشت و آن را روى همه شما انداخت و اين گونه دعا كرد: «خدايا! اينان يادگاران من مى باشند، از تو مى خواهم همه پليدى ها را از آنها دور كنى و آنها را پاك گردانى».
دستان پيامبر به سوى آسمان بود كه جبرئيل نازل شد و آيه 33 سوره احزاب را براى پيامبر نازل كرد: (إِنّمَا يُرِيدُ الله لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا ): «خدا اراده كرده كه خاندان پيامبر را از هر پليدى پاك نمايد و آنان را پاكيزه گرداند».
لبخند بر چهره پيامبر نشست، او اين آيه را سه بار با صداى بلند خواند، او خوشحال بود خدا دعاى او را مستجاب نمود، اين همان آيه «تطهير» است، شما به حكم اين آيه از هر خطا و عيبى به دور هستيد. (1)
1) ثمّ لفّ عليهم ثوبه - أو قال: كساءً - ثمّ تلا هذه الآية: (إِنّمَا يُرِيدُ الله لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْتَطْهِيراً)، ثمّ قال: اللّهمّ هؤلاء أهل بيتي، وأهل بيتي أحقّ"المجموع للنووي ج 3 ص 467، بحار الأنوار ج 35 ص 217، المستدرك للنيشابوري ج 2 ص 416، السنن الكبرى للبيهقي ج 2 ص 152، شواهد التنزيل ج 2 ص 64، تاريخ مدينة دمشق ج 41 ص 25، تاريخ الإسلام ج 6 ص 217;" فدخلا ودخلت معهما، فأجلس عليّاً عن يساره وفاطمة عن يمينه والحسن والحسين بين يديه، ثمّ التفع عليهم بثوبه وقال: (إِنّمَا يُرِيدُ الله لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا)"العمدة لابن البطريق ص 34، بحار الأنوار ج 35 ص 218، و راجع بحار الأنوار ج 35 ص 218، شواهد التنزيل ج 2 ص 69، الأمالي للصدوق ج 1 ص 111."
حسن و حسين(عليهما السلام) مريض شدند، على(عليه السلام) نذر كرد كه اگر آنها شفا بگيرند سه روز روزه بگيرد، خدا آنان را شفا داد و موقع اداى نذر فرا رسيد، تو دوست داشتى كه در روزه گرفتن، على(عليه السلام) را همراهى كنى. وقتى حسن و حسين(عليهما السلام) از ماجرا باخبر شدند تصميم گرفتند همراه شما روزه بگيرند. (1)
به تصميم حسن و حسين(عليهما السلام) احترام گذاشتى و با آن كه آنان كودك بودند، اجازه دادى تا روزه بگيرند، تو دوست داشتى كه آنان از همان كودكى تمرينِ بندگى خدا كنند.
براى افطار نان پختى، بعد از نماز سفره انداختى، در سفره افطار فقط آب و نان جو بود، همه سر سفره بوديد ناگهان صدايى به گوش شما رسيد: «سلام بر شما اى خاندان پيامبر! من فقير هستم، از غذاى خود به من بدهيد كه من گرسنه ام».
على(عليه السلام) نگاهى به تو كرد، گويا از تو اجازه گرفت، تو لبخند رضايت مى زدى،
1) فقال علي بن أبي طالب: إن عافى الله ولديَّ ممّا بهما صمت لله ثلاثة أيّام متواليات، وقالت الزهراء مثل ما قال زوجها، وكانت لهما جارية بربرية تُدعى فضة، قالت: إن عافى الله سيّدَي ممّا بهما صمت لله ثلاثة أيّام... وإنّ أمير المؤمنين علي بن أبي طالب أخذ بيد الغلامين، وهما كالفرخين لا ريش لهما يرتعشان... "تفسير فرات الكوفي ص 520، بحار الأنوار ج 35 ص 249، مستدرك الوسائل ج 16 ص 88."
حسن و حسين(عليهما السلام) هم با لبخندى رضايت خود را اعلام كردند، على(عليه السلام) نان ها را برداشت و به آن فقير داد، شما آن شب با آب خالى افطار كرديد.
فرداى آن روز هم روزه گرفتيد، براى سحرى چيزى نداشتيد، براى افطار نان پختى، همه سر سفره نشسته بوديد كه صدايى به گوش شما رسيد: «سلام بر شما اى خاندان پيامبر! من يتيم هستم، پدرم در راه اسلام شهيد شده است. به من غذايى بدهيد». شما غذاى خود را به يتيم داديد و با آب خالى افطار كرديد.
روز سوم هم روزه گرفتيد، هنگام افطار صدايى به گوش شما رسيد: «سلام بر شما اى خاندان پيامبر! من اسير هستم! گرسنه ام، از غذاى خود به من بدهيد».در خانه ديگر هيچ چيزى يافت نمى شد، شما سه روز بود چيزى نخورده بوديد ولى آن اسير را نااميد نكرديد. (1)
إنّ الحسن والحسين مرضا، فنذر علي وفاطمة والحسن والحسين: صيامثلاثة أيّام، فلمّا عافاهما الله وكان الزمان قحطاً... فلمّا كان عند المساء أتى يتيم فأعطوه ولم يذوقوا إلاّ الماء... وكان مضى على رسول الله أربعة أيّام والحجر على بطنه وقد علم بحالهم"بحار الأنوار ج 35 ص 244."
فرشتگان مات و مبهوت اين صحنه بودند، آن ها مى دانستند كه هرگز ديگر شاهد چنين منظره اى نخواهند بود، اين اوج ايثار بود.
روز بعد كه فرا رسيد، پيامبر به ديدار شما آمد، او با يك نگاه همه چيز را فهميد، اثر گرسنگى را در شما ديد، نگاهى به آسمان كرد و دعا نمود، جبرئيل نزد پيامبر آمد و به او گفت: اى محمّد! خدا در مقام خاندان تو، سوره انسان را نازل كرده است:
بِسْمِ الله الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
هَلْ أَتَى عَلَى الاِْنسَنِ حِينٌ مِّنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُن شَيًْا مَّذْكُورًا ...إِنَّ الاَْبْرَارَ يَشْرَبُونَ مِن كَأْس كَانَ مِزَاجُهَا كَافُورًا...وَ يُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْكِينًا وَ يَتِيمًا وَ أَسِيرًا ....
آيا زمانى طولانى بر انسان نگذشت كه او هيچ چيزى نبود و از او هيچ ياد و
1) مرض الحسن والحسين وهما صبيان صغيران، فعادهما رسول الله ومعه رجلان، فقال أحدهما: يا أبا الحسن، لو نذرت في ابنيك نذراً إن الله عافاهما، فقال: أصوم ثلاثة أيّام شكراً لله عزّ وجلّ"الأمالي للصدوق ص 329، روضة الواعظين ص 160، وسائل الشيعة ج 23 ص 304، مستدرك الوسائل ج 2 ص 153، جامع أحاديث الشيعة ج 17 ص 375، تفسير نور الثقلين ج 5 ص 474;"
نشانى به ميان نبود؟ ما انسان را آفريديم و او را بينا و شنوا قرار داديم و راه سعادت و گمراهى را به او نشان داديم.
در روز قيامت، مؤمنان از آب گوارايى سيراب خواهند شد كه با عطر خوشى آميخته است، فقط آنان از آن چشمه مى نوشند، آنان كسانى هستند كه به نذر خود وفا مى كنند و از روز قيامت در هراس هستند و غذاى خود را به فقير و يتيم و اسير مى دهند در حالى كه خودشان به آن نيازمند هستند، آنان اين كار را به خاطر خدا انجام مى دهند و هرگز انتظار پاداش و سپاس از ديگران ندارند... و خدا هم به آنان بهشت خويش را ارزانى مى دارد... (1)
بعد از لحظاتى، فرشتگان از آسمان كاسه غذايى را آوردند، بوى غذاى بهشتى، همه جا را فرا گرفته است، همه سر سفره نشستيد و از آن غذا خورديد و بعد از سه روز گرسنگى سير شديد و خدا را شكر كرديد.(2)
1) وأقبل علي بالحسن والحسين: نحو رسول الله وهما يرتعشان كالفرخ من شدّة الجوع، فلمّا بصر بهم النبي قال: يا أبا الحسن، شدّما يسوؤني ما أرى بكم!؟ انطلق إلى ابنتي فاطمة. فانطلقوا إليها وهي في محرابها، قد لصق بطنها بظهرها من شدّة الجوع وغارت عيناها، فلمّا رآها رسول الله ضمّها إليه وقال: وا غوثاه بالله؟ أنتم منذ ثلاث فيما أرى؟ فهبط جبرئيل فقال: يا محمّد، خذ ما هيّأ الله لك في أهل بيتك، قال: وما آخذ ياجبرئيل؟ قال: (هَلْ أَتَى عَلَى الاِْنسَنِ حِينٌ مِّنَ الدَّهْرِ)"الأمالي للصدوق ص 332، روضة الواعظين ص 163، مناقب أمير المؤمنين لمحمّد بن سليمان الكوفي ج 1 ص 182، الطرائف في معرفة مذاهب الطوائف ص 108، بحار الأنوار ج 35 ص 240، تفسير نور الثقلين ج 5 ص 477، تفسير الثعلبي ج 10 ص 101، تفسير القرطبي ج 19 ص 134، المناقب للخوارزمي ص 271، كشف الغمّة ج 1 ص 309، ينابيع المودّة ج 1 ص 280."
2) وأصبحوا مفطرين ليس عندهم شيء، ثمّ قال: فرآهم النبي جياعاً، فنزل جبرئيل ومعه صحفة من الذهب مرصّعة بالدرّ والياقوت، مملوءة من الثريد وعراق يفوح منه رائحة المسك والكافور، فجلسوا وأكلوا حتّىشبعوا، ولم تنقص منها لقمة واحدة"مناقب آل أبي طالب ج 3 ص 148، بحار الأنوار ج 35 ص 241، التفسير الصافي ج 5 ص 262 و ج 7 ص 359، تفسير نور الثقلين ج 5 ص 473."
يك روز پيامبر به خانه تو آمد، ديد تو لباس ساده به تن دارى، كنار آسياب دستى نشسته اى، جو و گندم آسياب مى كنى، در همان حال به نوزاد خودت، شير مى دهى، پيامبر وقتى اين منظره را ديد چنين گفت: «دخترم! سختى هاى دنيا را تحمّل كن چرا كه بهشت در انتظار توست».
تو نگاهى به پدر كردى و گفتى: «من خدا را به خاطر نعمت هايش سپاس مى گويم و به خاطر آنچه او به من عطا كرده است، شكرگزارم». (1)
بانوى من! تو در اوج سختى هاى دنيا، خدا را اين گونه سپاس مى گويى، تو درس شكرگزارى را به من مى دهى!
اين يك قانون است، درباره هر چه فكر كنم و سخن بگويم آن را به سوى خود جذب مى كنم، اگر همواره از سختى ها و فقر سخن بگويم آن را بيشتر به سوى خود مى كشانم، كسانى هستند همواره دم از يأس و نااميدى مى زنند و هر كجا
1) رأى النبي فاطمة وعليها كساء من أجلة الإبل وهي تطحن بيديها وترضع ولدها فدمعت عينا رسول الله فقال: يا بنتاه تعجلي مرارة الدنيا بحلاوة الآخرة، فقالت: يا رسول الله! الحمد الله على نعمائه والشكر لله على آلائه"مناقب آل ابى طالب ج 3 ص 120، بحار الانوار ج 43 ص 86."
فرصت پيدا كنند، منفى ها را بيان مى كنند، آنها نمى دانند با اين كارشان همان بدى ها را به سوى خود جذب مى كنند.
واژه ها با تصاويرى كه به همراه خود در ذهن ما ايجاد مى كنند بر ضمير ناخودآگاه ما اثر مى گذارند، ما در دنياى خارج همان را درو مى كنيم كه در عالم انديشه خود كاشته ايم براى همين بايد تلاش كنيم تا در ذهن خود همواره زيبايى ها را قرار دهيم و درِ زبان خود را به بدى ها باز نكنيم، بايد از نعمت هايى كه خدا به ما داده است ياد كنيم و شكر آن را به جا آوريم، به داشته هايمان فكر كنيم نه به نداشته هايمان!
اگر مردم ما عادت داشتند در مورد نعمت هايى كه خدا به آنها داده است، سخن بگويند آيا ديگر اين همه نااميدى و ناشكرى در جامعه ما موج مى زد؟
ما عادت كرده ايم از اوّل صبح كه از خواب بيدار مى شويم به فكر نداشته هاى خود باشيم و تا شب همين طور بدويم تا شايد به نداشته هاى خود برسيم، ولى نمى دانيم كه نداشته هاى ما نامحدود است و هيچ وقت تمام نمى شود، براى همين است كه جامعه ما در عطش دنياطلبى مى سوزد، امروزه ديگر قناعت در اين جامعه يك افسانه شده است!بايد روش تو را پيش بگيريم، در زندگى به ياد نعمت هايى باشيم كه خدا به ما داده است و شكر او را به جا آوريم، اگر در خانه همسر مهربانى داريم كه به ما عشق مىورزد، اگر فرزندان سالمى داريم، اگر بدن سالمى داريم و ... درباره اينها فكر كنيم و سخن بگوييم و شكر آنها را به جا آوريم.
دشمنان قصد داشتند كه به مدينه حمله كنند، مسلمانان به فكر دفاع از شهر مدينه بودند، على(عليه السلام) هم كه به عنوان شجاع ترين رزمنده اسلام شناخته مى شد چند روزى بود كه درگير اين مسأله شده بود.
اوّلين ماه هاى زندگى شماست، هنوز خدا به شما فرزندى نداده است، تو در خانه، منتظر آمدن على(عليه السلام) بودى، سرانجام انتظار به سر آمد، او به خانه آمد، سلام كرد و در گوشه اى نشست، او خيلى خسته بود، نياز به استراحت داشت، چند ساعت گذشت، او رو به تو كرد و گفت:
-- فاطمه! آيا غذايى دارى؟
-- در خانه چيزى نيست.
-- چرا زودتر به من خبر ندادى؟
-- من به سفارش پدرم عمل كردم. او بارها به من سفارش كرد كه چيزى از تو
نخواهم. او به من گفت: اگر شوهرت چيزى به خانه آورد بپذير و گرنه از او چيزى درخواست نكن! (1)
على(عليه السلام) از جا برخاست و به بيرون خانه رفت تا مقدارى جو و گندم و خرما تهيّه كند و به خانه بياورد...
تاريخ مات و مبهوت از اين سخن توست، سه روز در خانه چيزى براى خوردن پيدا نمى شود و وقتى شوهر تو نزد تو مى آيد باز هم سكوت مى كنى و از او نمى خواهى كه برود غذا تهيّه كند، بر گرسنگى صبر مى كنى ولى لب به سخن نمى گشايى! تو عهد كرده اى كه هرگز از على(عليه السلام) چيزى كه از جنس دنيا باشد، نخواهى و به اين عهد خود وفادار ماندى!ما ادّعا مى كنيم كه پيرو تو هستيم ولى چقدر از راه و روش تو دور هستيم، كاش فقط ذرّه اى به تو شبيه بوديم! زنى كه مقدارى به تو شبيه باشد ديگر از شوهرش، خواسته هاى نابجا نخواهد داشت، چقدر مردانى را مى شناسم كه به خاطر اين كه همسرشان هوس گردنبند و دستبند طلا كرده اند، وام گرفته اند و قرض هاى زيادى دارند!
يادم نمى رود يكى از دوستانم مرا ديد و از من تقاضا كرد تا با پسرش سخن بگويم و او را به ازدواج تشويق كنم، من اين كار را كردم و قرار شد به خواستگارى دخترى برويم، شب خواستگارى فرا رسيد. من هم همراه آنان بودم، دختر و پسر ساعتى با هم سخن گفتند، بعد از آن، ديدم كه پسر بسيار ناراحت است و از ازدواج پشيمان شده است، ما عذرخواهى كرديم و از آن خانه بيرون آمديم.
فردا من آن پسر را ديدم و با او سخن گفتم، از او پرسيدم كه چرا چنين كردى؟ او چنين گفت: «آن دختر از خانواده اى مذهبى بود، ولى از همان ديشب از من
1) فقال لها يوما: يا فاطمة هل عندك شئ؟ قالت: والذي عظم حقك ما كان عندنا منذ ثلاثة أيام شئ نقريك به، قال: أفلا أخبرتني؟ قالت: كان رسول الله نهاني أن أسألك شيئا فقال: لا تسألين ابن عمكشيئا إن جاءك بشئ عفوا وإلا فلا تسأليه"بحار الانوار ج 14 ص 197، ج 43 ص 31."
خواست كه خانه اى آنچنانى، ماشين آنچنانى برايش تهيّه كنم و... اگر ازدواج اين است من ديگر ازدواج نمى كنم».
كاش مى دانستيم كه خواسته هاى مادى هرگز نمى تواند آرامش را براى انسان فراهم كند! چقدر زندگى ها به خاطر همين خواسته هاى زنان، جهنّم شده است. اين حكايت خيلى از زندگى هاى امروز است: مرد در روز با هزاران دغدغه و دشوارى دست به گريبان است، او بعد از كار به خانه مى آيد تا قدرى بياسايد و از فشار مشكلات بكاهد و شور و نشاط لازم را به دست آورد، ولى همين كه قدم به خانه مى گذارد، با فشارها و خواسته هاى همسرش روبرو مى شود. روشن است كه اين نوع زندگى، نامش زندگى نيست...
بانوى من! ديگر سكوت مى كنم و از دردها نمى نويسم، خيلى از زنان اين جامعه ادّعا مى كنند پيرو تو هستند، امّا در عمل پيرو چه كسى هستند، خدا مى داند، ما عادت كرده ايم دروغ بگوييم، و گرنه وضع جامعه ما اين چنين نبود!
نمى دانم چه شده است كه بسيارى از زنان با هم مسابقه گذاشته اند تا غرور مردانه همسرشان را ناديده بگيرند، كاش آنان مى دانستند كه نداشته ها را مى توان جبران كرد ولى براى غرور شكسته يك مرد، هيچ جبرانى نيست!
پيامبر در بستر بيمارى بود، گاهى از هوش مى رفت، معلوم بود كه به زودى او از دنيا خواهد رفت، تو در كنار بستر او نشسته بودى و آرام آرام اشك مى ريختى.
ساعتى گذشت، پيامبر چشمان خود را باز كرد به تو نگاهى كرد و چنين گفت: «دخترم ، در خاندان من، تو اوّلين كسى هستى كه به من ملحق خواهى شد!» . (1)
اينجا بود كه تو لبخند زدى و شادمان گشتى، همه از لبخند تو متعجّب شدند، پيامبر به تو خبر داد كه مرگ تو به زودى فرا خواهد رسيد و تو خوشحال گشتى، به راستى مرگ در نگاه تو چگونه است؟ چرا من اين قدر از مرگ در هراسم؟ چرا از مرگ مى ترسم و از اسم آن هم، وحشت دارم؟
من كه مثل بقيّه مردم در جستجوى دنياى بيشتر هستم، دنيا (اين عروسِ هزار داماد) دلم را مى فريبد و سرانجام به من وفا نمى كند، وقتى به آن مى رسم، از من جدا مى شود، و مرا رها مى كند و با دلى پر از حسرت، تنها مى مانم!
1) فجاءت الرواية أنّه قيل لفاطمة: ما الذي أسرّ إليكِ رسول الله فسرى عنكِ به ما كنت عليه من الحزن والقلق بوفاته ؟ قالت : إنّه أخبرني أنّني أوّل أهل بيته لحوقاً به ، وأنّه لن تطول المدّة لي بعده حتّى أدركه ، فسرى ذلك عنّي "الإرشاد ج 1 ص 187 ، بحار الأنوار ج 22 ص 470."
كاش اهل معرفت مى شدم، خودم و دنيا را مى شناختم، مى فهميدم در اين دنيا مسافرى هستم كه بايد به وطن خود بازگردم.
كدام وطن؟ وطن من كجاست؟
خدا روحِ انسان ها را در ملكوت آفريد، روح در آنجا قدرتى عجيب و استعدادى شگرف داشت، خدا مى دانست كه اگر روح انسان ها در ملكوت بماند، دچار غرور مى گردد و اين غرور سبب مى شود تا انسان ها از كمال و سعادت فاصله بگيرند.
در عالم مَلَكوت، هيچ محدوديّتى وجود نداشت، هر چه روح انسان مى خواست براى او آماده بود، آن دنيا، دنياىِ برتر بود و زمينه سختى ها و بلاها در آنجا وجود نداشت. در اين دنيا، انسان به گرسنگى، تشنگى، فقر و بيمارى مبتلا مى شود، اين سختى ها، درمان غرور روح انسان است. اين راز زندگى دنيا است.(1)
وقتى به اين شناخت برسم، مى فهمم كه وطن من كجاست، به راستى كه حبّ وطن از ايمان است، آن وقت مى فهمم كه به اينجا آمده ام تا دردم درمان شود و بار ديگر به ملكوت بازگردم.آرى، وقتى دانستم كه روح من از جنس ملكوت است، درد جدايى از عالم ملكوت را حس مى كنم، مى فهمم از اصل خويش دور افتاده ام، آن وقت در انتظار مرگ مى نشينم و مرگ را زيبا مى بينم، زيرا اين مرگ است كه مرا به وطن اصلى ام باز مى گرداند، دل من از همه اين دنياى خاكى بالاتر و بزرگ تر است، من اينجايى نيستم، وقتى آسمانى بشوم، آرام مى شوم. آن وقت است كه مرگ را زيبا مى بينم...
1) راجع الى: علل الشرايع ج 1 ص 15، بحار الأنوار ج 58 ص 133.
بانوى من! دشمنان به خانه ات هجوم آوردند و آنجا را به آتش كشيدند و تو را ميان در و ديوار قرار دادند، به راستى همه آن مجاهدت ها و تلاش هاى تو براى چه بود؟ براى چه اين همه سختى و مصيبت ديدى؟
تو به ميدان آمدى تا على(عليه السلام) كه حجت خدا بود، غريب و مظلوم نباشد و اشك غريبانه اش در نخلستان ها و خارج از شهر، جارى نشود! على(عليه السلام)امام زمان تو بود و تو براى يارى او به ميدان آمدى.
امروز مولاى ما، آقاى ما، مهدىِ تو در غيبت گرفتار است و مردم زمانه سرگرم دغدغه هاى اين دنياى مادى شده اند، هر كسى به فكر آرزوهاى دنيايى است و بسيارى فراموش كرده اند كه امام زمانى دارند، آنان به روزگار غيبت امام زمان، عادت كرده اند و اگر كسى را ببينند كه اين درد را درك مى كند و از آن مى نالد با تعجّب به او مى نگرند.
مردم نمى دانند كه همه گرفتارى آنان به خاطر اين است كه حجّت خدا را از ياد برده اند و دنبال ديگران رفته اند، چشمه آب زندگى را رها كرده اند و به سرابى دروغين دل خوش كرده اند.
پيامبر در بستر بيمارى بود، خطّ نفاق لحظه شمارى مى كرد تا پيامبر از دنيا برود و آنان دست به كودتا بزنند و ظلم و ستم بر شما اهل بيت آغاز شود، تو از برنامه شوم آنان باخبر بودى، مى دانستى كه آنان براى به دست آوردن حكومت، چه جنايت ها خواهند كرد.
تو به ديدار پدر رفتى، اشك در چشمانت حلقه زد، پدر به تو رو كرد و گفت: «دخترم! صبر داشته باش و به خدا توكّل كن... بدان كه مهدى كه عيسى پشت سر او نماز مى خواند از فرزندان توست».وقتى تو نام فرزندت مهدى(عليه السلام) را مى شنوى غم ها از دلت مى رود، ياد او شفابخش دل غمزده ات مى شود. (1)
بانوى من! در روزگارى گرفتار شده ام كه سياهى ها همه جا را گرفته اند، نسل امروز از همه چيز و همه كس نااميد شده است، سپاه غم و اندوه ما را تاراج كرده است، چه چيزى غير از ياد مهدى(عليه السلام) مى تواند اميد را به ما بازگرداند و مرهم دل غمديده ما باشد؟
1) دخلت عليه فاطمة الزهراء، فلمّا رأت ما به خنقتها العبرة حتّى فاضت دموعها على خدّيها ، فلمّا أن رآها رسول الله قال : ما يبكيك يا بنية ؟ قالت : وكيف لا أبكي وأناأرى ما بك من الضعف ، فمن لنا بعدك يا رسول الله ؟ قال لها : لكم الله ، فتوكّلي عليه... ثمّ عليّاً فزوّجتك إيّاه وجعله وصيّاً ، فهو أعظم الناس حقّاً على المسلمين بعد أبيك ، وأقدمهم سلماً ، وأعزّهم خطراً ، وأجملهم خلقاً ، وأشدّهم في الله وفيَّ غضباً ، وأشجعهم قلباً ، وأثبتهم وأربطهم جأشاً ،وأسخاها كفّاً . ففرحت بذلك الزهراء فرحاً شديداً... "تفسير فرات الكوفي ص 464 بحار الأنوار ج 22 ص 496."
براى يك زن مسلمان، حيا و عفت در همه حال ها ارزشمند است، فرقى بين زمان مرگ و زندگى نيست، تو كه الگوى برتر براى زنان مسلمان هستى در اين فكر بودى تا حتّى پس از مرگ هم پيكرت از ديد نامحرمان به دور باشد.
در بستر بيمارى بودى، اَسماء يكى از دوستان تو بود، او در سال هايى كه مسلمانان در مكه در سختى بودند همراه با شوهر خودش به حبشه هجرت كرده بود، شوهر او، جعفر (برادرِ على (عليه السلام)) بود كه در جنگ تبوك به شهادت رسيد، پيامبر او را جعفر طيّار ناميد، زيرا در ميدان جنگ، دو دست او قطع شد، خدا در بهشت به او دو بال عطا كرد.
اسماء كنار بستر تو نشسته بود، تو به او رو كردى و گفتى: «تشييع جنازه با اين روش كه در مدينه هست را دوست ندارم»، در آن زمان، در مدينه رسم بود كه جنازه را بر روى چوبى مى گذاشتند وپارچه اى روى آن مى كشيدند و به سوى
قبرستان مى برند، در واقع آنها از تابوت استفاده نمى كردند و براى همين معلوم بود كه شخصى كه مرده است زن است يا مرد.
اسماء فكرى كرد و چنين گفت: «زمانى كه در حبشه بودم ديدم كه آنها جنازه ها را در تابوت خاصّى مى گذاشتند». او از جا بلند شد، تختى را كه در اتاق بود به پشت، كف اتاق قرار داد، پايه هاى تخت رو به بالا قرار گرفت، بعد چند شاخه درخت خرما طلبيد و آن را به پايه هاى تخت بست و سپس پارچه اى روى آن كشيد و گفت: «در حبشه تابوت به اين شكل است».
اينجا بود كه تو خيلى خوشحال شدى و گفتى: «چه تابوتِ خوبى! در درون آن پيكر زن يا مرد شناخته نمى شود. شبيه اين تابوت را براى تو بساز!».
نزديك به دو ماه از رحلت پيامبر گذشته يود، در آن مدّت كسى لبخند تو را نديده بود، ولى وقتى اين تابوت را ديدى لبخند زدى و خيلى خوشحال شدى. (1)
اكنون سؤالى مى پرسم: خيلى از زنان جامعه ما ادّعا مى كنند كه پيرو تو هستند، آيا آنان اين گونه مراقب حجاب خود هستند كه نامحرمى ويژگى هاى پيكر آنان را نبيند، چه برسد پس از مرگ!
امروز مُد شده است كه زنان لباس هايى به تن مى كنند كه ويژگى هاى آنان در كوچه و بازار، بيشتر آشكار شود، به راستى چقدر جامعه ما از سبك زندگى تو، فاصله گرفته است، ما به كجا مى رويم...
1) انّ فاطمة بنت رسول الله قالت لأسماء إني قد استقبحت ما يصنع بالنساء أنه يطرح على المرأة الثوب فيصفها لمن رأى فقالت أسماء يا بنت رسول الله انا أريك شيئا رأيتهبأرض الحبشة قال فدعت بجريدة رطبة فحنتها ثم طرحت عليها ثوبا فقالت فاطمة ما أحسن هذا وأجمله لا تعرف به المرأة من الرجل..."كشف الغمة ج 2 ص 126، وسائل الشيعة ج 3 ص 221، بحار الانوار ج 43 ص 189."
روزهاى آخر زندگى تو بود، در بستر بيمارى در خواب بودى، چشمان خود را باز كردى، على(عليه السلام) را در بالاى سر خود ديدى كه آرام آرام گريه مى كرد، قطرات اشك على(عليه السلام) بر صورت تو مى چكيد. اشك چشم على(عليه السلام) را گرفتى و بر چهره خود كشيدى و چنين گفتى: «على جان! از پدرم شنيدم كه اشك كسى كه غم به دل دارد، باعث رحمت خدا مى شود، على جان! تو غم به دل دارى، من اشك تو را به چهره ام مى كشم تا به رحمت خدا برسم». (1)
تو با اين كار خود درس بزرگى به تاريخ دادى، اشكِ مظلوم، حرمت دارد، اشك مظلوم، شفاىِ دل است و رحمت خدا را نصيب انسان مى كند، آيا تاريخ مظلوم تر از على(عليه السلام) ديده است؟ روزهاى تنهايى على(عليه السلام) نزديك بود، وقتى تو از دنيا بروى، على(عليه السلام) نزد چه كسى اشك خواهد ريخت؟ بعد از رفتن تو، ديگر بايد به بيابان برود و با چاه درد دل كند و اشك بريزد!
1) ثمّ بكيا جميعاً ساعة، وأخذ عليّ رأسها وضمّها إلىصدره، ثمّ قال: أوصيني بما شئت..."روضة الواعظين ص 151، بحار الأنوار ج 43 ص 192، أعيان الشيعة ج 1 ص 321، بيت الأحزان ص 176."
روزهاى آخر زندگى تو بود، خيلى وقت بود كه مى خواستى از على(عليه السلام) حلاليّت بطلبى، تو يك بار هم شوهرت را ناراحت نكردى، هرگز او را خشمگين نكردى، ولى باز هم مى خواهى از زبانخودش بشنوى كه او از تو راضى است، تو مى خواستى وصيّت هاى خود را بازگو كنى، پس رو به على(عليه السلام) كردى و چنين گفتى:
-- على جان! تو بايد در مرگ من صبر داشته باشى! يادت هست در روز آخر زندگى پدرم، او به من وعده داد كه من زودتر از همه به او ملحق خواهم شد، اكنون وقت وعده پيامبر است.
-- آن سخن پيامبر را به ياد دارم.
-- على جان! اگر در زندگى از من كوتاهى ديدى ببخش و مرا حلال كن! (1)
-- اى فاطمه! تو نهايت عشق و محبّت را به من ارزانى داشتى، تو با سختى هاى
1) فاجتمعت لذلك تأمر عليّاً بأمرها وتوصيه بوصيتها وتعهد إليه عهودها وأمير المؤمنين يجزع لذلك..."بحار الأنوار ج 43 ص 201، بيت الأحزان ص 170."
زندگى من ساختى، تو هيچ كوتاهى در حقّ من نكردى.
-- على جان! از تو مى خواهم كه بعد از من با فرزندانم، مهربانى بيشترى داشته باشى، بعد از من با دختر خواهرم، اَمامه، ازدواج كن، زيرا او با فرزندان من مهربان است.
-- فاطمه جان! انْ شاالله تو به زودى خوب مى شوى و شفا مى يابى.
-- نه، من به زودى نزد پدر خود مى روم. (1)
1) ثمّ قالت: جزاك الله عنّي خير الجزاء يا بن عمّ رسول الله. ثمّ أوصته بأن يتزوّج بعدها أُمامة بنت أُختها زينب..."بيت الأحزان ص 177; وراجع مستدرك الوسائل ج 2 ص 134، بحار الأنوار ج 43 ص 217، جامع أحاديث الشيعة ج 3 ص 134."
تو هرگز با كسانى كه راه باطل را برگزيدند سازش نكردى، تو مى دانستى كه بايد راه حقّ براى آيندگان روشن بشود، مى خواستى به ما درس بدهى كه هرگز اهل سازش با باطل نباشيم، از هر فرصتى براى يارى حقّ بهره گرفتى و روشنگرى نمودى.
وقتى زنان مدينه به عيادت تو آمدند به آنان چنين گفتى: «بدانيد كه من از مردان شما ناراضى هستم، زيرا آنها ما را تنها گذاشتند و به دنبال هوس هاى خود رفتند. عذاب بسيار سختى در انتظار آنها مى باشد، واى بر كسانى كه دشمن ما را يارى كردند!». (1)
زنان مدينه با شنيدن سخنان تو به گريه افتادند، آنها نزد شوهران خود رفتند و به آنها گفتند: دختر پيامبر از شما ناراضى است، آيا سخن پيامبر را به ياد داريد كه
1) لمّا مرضت سيّدتنا فاطمة المرضة التي توفّيت فيها،دخلت عليها نساء المهاجرين والأنصار ليعدنها..."الاحتجاج ج 1 ص 146، بحار الأنوار ج 43 ص 159، أعيان الشيعة ج 1 ص 320"
فرمود: «فاطمه، پاره تن من است، هر كس او را اذيّت و آزار دهد مرا آزرده است». اكنون بايد برويد و فاطمه را راضى و خشنود سازيد! (1)
مردان مدينه نزد تو آمدند تا از تو عذرخواهى كنند، درِ خانه به صدا در آمد، على(عليه السلام)در را باز كرد. آنان به عيادت تو آمده بودند، آنان چنين بهانه آوردند و گفتند: «اى سرور زنان! وقتى ما مى خواستيم خليفه انتخاب كنيم اگر على زودتر از بقيّه به جمع ما مى آمد، با او بيعت مى كرديم».
آنها مى خواستند براى بىوفايىِ خود عذر بياورند، ولى خودشان هم مى دانستند اين عذر بدتر از گناه است، تو به آنان گفتى: «بعد از روز غدير ديگر براى كسى عذرى باقى نمى ماند! شما در آن روز با على(عليه السلام) پيمان بسته بوديد، چرا بر سر پيمان خود نمانديد؟ اكنون از پيش من برويد، من نمى خواهم شما را ببينم، آيا بهانه ديگرى هم داريد كه بگوييد؟ شما مقصّر هستيد كه در حقّ ما كوتاهى كرديد». همه، سرهاى خود را پايين انداختند و از خانه تو بيرون رفتند.(2)
بعد از آن تو رو به على(عليه السلام) كردى و چنين گفتى:
-- على جان! من وصيّت ديگرى هم دارم.
-- چه وصيّتى؟-- بدنم را شب غسل بده، شب به خاك بسپار، تو را به خدا قسم مى دهم مبادا بگذارى آنهايى كه بر من ظلم كردند بر جنازه من حاضر شوند، آنهايى كه مرا با تازيانه زدند; محسن(عليه السلام) مرا كشتند نبايد بر پيكر من نماز بخوانند. (3)
-- چشم، فاطمه جان! من قول مى دهم نگذارم آنها بر پيكر تو نماز بخوانند.(4)
1) فاطمةٌ بضعةٌ منّي، يؤذيني ما آذاها"مسند أحمد ج 4 ص 5، صحيح مسلم ج 7 ص 141، سنن الترمذي ج 5 ص 360، المستدرك ج 3 ص 159، أمالي الحافظ الإصفهاني ص 47، شرح نهج البلاغة ج 16 ص 272، تاريخ دمشق ج 3 ص 156، تهذيب الكمال ج 35 ص 250; فاطمةٌ بضعةٌ منّي، يريبني ما رابها، ويؤذيني ما آذاها: المعجم الكبير ج 22 ص 404، نظم درر السمطين ص 176، كنز العمّال ج 12 ص 107 وراجع: صحيح البخاري ج 4 ص 210، 212، 219، سنن الترمذي ج 5 ص 360، مجمع الزوائد ج 4 ص 255، فتح الباري ج 7 ص 63، مسند أبي يعلى ج 13 ص 134، صحيح ابن حبّان ج 15 ص 408، المعجم الكبير ج 20 ص 20، الجامع الصغيرج 2 ص 208، فيض القدير ج 3 ص 20 و ج 4 ص 215 و ج 6 ص 24، كشف الخفاء ج 2 ص 86، الإصابة ج 8 ص 265، تهذيب التهذيب ج 12 ص 392، تاريخ الإسلام للذهبي ج 3 ص 44، البداية والنهاية ج 6 ص 366، المجوع للنووي ج 20 ص 244، تفسير الثعلبي ج 10 ص 316، التفسير الكبير للرازي ج 9 ص 160 و ج 20 ص 180 و ج 27 ص 166 و ج 30 ص 126 و ج 38 ص 141، تفسير القرطبي ج 20 ص 227، تفسير ابن كثير ج 3 ص 267، تفسير الثعالبي ج 5 ص 316، تفسير الآلوسي ج 26 ص 164، الطبقات الكبرى لابن سعد ج 8 ص 262، أُسد الغابة ج 4 ص 366، تهذيب الكمال ج 35 ص 250، تذكرة الحفّاظ ج 4 ص 1266، سير أعلام النبلاء ج 2 ص 119 و ج 3 ص 393 و ج 19 ص 488، إمتاع الأسماع ج 10 ص 273 و 283، المناقب للخوارزمي ص 353، ينابيع المودّة ج 2 ص 52 و 53 و 58 و 73، السيرة الحلبية ج 3 ص 488، الأمالي للصدوق ص 165، علل الشرائع ج 1 ص 186، كتاب من لا يحضره الفقيه ج 4 ص 125، الأمالي للطوسي ص 24، نوادر الراوندي ص 119، كفاية الأثر ص 65، شرح الأخبار ج 3 ص 30، تفسير فرات الكوفي ص 20، الإقبال بالأعمال ج 3 ص 164، تفسير مجمع البيان ج 2 ص 311، بشارة المصطفى ص 119 بحار الأنوار ج 29 ص 337 و ج 30 ص 347 و 353 و ج 36 ص 308 و ج 37 ص 67."
2) فأعادت النساء قولها على رجالهنّ، فجاء إليها قوممن وجوه المهاجرين والأنصار معتذرين..."بحار الأنوار ج 43 ص 161."
3) لا تُصلِّ عليَّ أُمّةٌ نقضت عهد الله وعهد أبي... وأخذوا إرثي وكذّبوا شهودي.."بحار الأنوار ج 30 ص 348; وراجع علل الشرائع ج 1 ص 189، بحار الأنوار ج 43 ص 205، كشف الغمّة ج 2 ص 122، جامع أحاديث الشيعة ج 3 س 202; مناقب آل أبي طالب ج 3 ص 137، تفسير نور الثقلين ج 4 ص 75، بحار الأنوار ج 31 ص 619، صحيح البخاري ج 5 ص 82، فتح الباري ج 7 ص 378، عمدة القاري ج 17 ص 258، كتاب سليم بن قيس ص 392، مستدرك الوسائل ج 2 ص 360، بحار الأنوارج 43 ص 199; بحار الأنوار ج 29 ص 113، مستدرك الوسائل ج 2 ص 290."
4) فإنّك تجدني فيها أمضى كما أمرتني، وأختار أمرك على أمري"بحار الأنوار ج 43 ص 192."
-- على جان! من مى خواهم قبرم مخفى باشد. (1)
آرى، تو چنين وصيّت كردى و تا روزى كه فرزندت مهدى(عليه السلام) ظهور كند، قبر تو مخفى خواهد بود، مخفى بودن قبر تو، براى تاريخ، يك علامت سؤال بزرگ است، هر كس كه تاريخ را بخواند با خود مى گويد: «چرا قبر دختر پيامبر مخفى است؟»، جواب اين سؤال، آبروى اهل باطل را مى برد.
1) ولا تدفنّي إلاّ ليلاً، ولا تُعلم أحداً قبري..."مستدرك الوسائل ج 2 ص 186، دلائل الإمامة ص 132، بحار الأنوار ج 43 ص 209، جامع أحاديث الشيعة ج 3 ص 202."
در قرآن از حضرت سليمان(عليه السلام) به عنوان بنده «اَوّاب» ياد شده است، «اَوّاب» كسى است كه با خدا بسيار راز و نياز دارد و همواره دلش به ياد خداست، هيچ چيز براى او مانند مناجات با خدا لذّت ندارد.آرى، «اَوّابين» كسانى هستند كه شيرينى خلوت با خدا را چشيده اند و براى همين همواره به دنبال اين هستند كه فرصت پيدا كنند و با خداى خويش راز و نياز كنند.
افسوس كه روزگار با من كارى كرد كه شيرينى مناجات با خدا را از ياد بردم، وقتى فكر و ذهن من پر از چيزهاى ديگر شد، وقتى پاى تلويزيون نشستم و فيلم هاى خنده آور ديدم، ديگر از آن وادى ها دور افتادم! اكنون چه بايد بكنم؟
بانوى من! تو سرآمد همه «اَوّابين» بودى، براى همين نماز تو را «نماز اَوّابين» نام نهاده اند، اگر من بخواهم لذّت مناجات با خدا را بچشم بايد اين نماز را بخوانم
و كم كم در اين مسير گام بردارم!
اين نماز را بايد اين گونه بخوانم: وضو مى گيرم و رو به قبله مى ايستم و دو ركعت نماز مى خوانم، در ركعت اول، سوره حمد را يك بار مى خوانم، سپس 50 بار سوره (قل هو الله احد) را مى خوانم، ركوع و سجده را انجام مى دهم، ركعت دوم را مثل ركعت اوّل مى خوانم. وقتى اين نماز دو ركعتى تمام شد و سلام دادم، از جا برمى خيزم و دو ركعت ديگر به اين صورت مى خوانم، وقتى نماز دوم را تمام كردم از خدا مى خواهم كه گناهان مرا ببخشد.
اين سخن امام صادق(عليه السلام) است: «هر كس اين نماز را بخواند با پايان اين نماز، بين او و بين خدا هيچ گناهى باقى نمى ماند». (1)
آرى، خواندن اين نماز، بهترين راه براى توبه و بخشش گناهان است، خوشا به حال كسى كه هر شب جمعه اين نماز را مى خواند، استادى داشتم، او به من سفارش كرد: «وقتى مشهد يا كربلا مى روى اين نماز را در حرم بخوان!».
1) من توضأ فأسبغ الوضوء، وافتتح الصلاة فصلى أربع ركعات يفصل بينهن بتسليمة، يقرأ في كلركعة فاتحة الكتاب مرة وقل هو الله أحد خمسين مرة انفتل حين ينفتل وليس بينه و بين الله عز وجل ذنب إلا غفر له"جامع احاديث الشيعة ج 7 ص 430،" من صلى أربع ركعات فقرأ في كل ركعة بخمسين مرة قل هو الله أحد كانت صلاة فاطمة وهي صلاة الأوابين"من لايحضره الفقيه ج 1 ص 564، وسائل الشيعة ج 8 ص 113."
تو همواره انگشتر عقيق به دست داشتى، بر روى انگشتر تو، اين جمله نوشته شده بود: «اَمِنَ المُتوَكِّلُون»، يعنى كسانى كه به خدا توكّل كنند از خطرها در امان هستند. (1)
من لحظه اى به اين جمله فكر مى كنم، تو كه سرآمد اهل توكّل بودى، ولى چرا به مصيبت ها و سختى ها مبتلا شدى؟ دشمن به خانه تو هجوم آورد و آنجا را به آتش كشيد و تو را زير تازيانه ها قرار داد، پس چرا از آن خطرها در امان نبودى؟ اين سؤال مرا چه كسى پاسخ مى دهد؟
هر كس به خدا توكّل كند، ديگر از غير خدا نمى هراسد، حكومت كودتا خانه تو را آتش زد، او مى خواست تو بهراسى و دست از يارى حقّ و حقيقت بردارى، ولى تو ذرّه اى در اين ميدان كوتاه نيامدى، به خدا توكّل كرده بودى و تك و تنها در مقابل ظلم يك حكومت ايستادى و پيروز اين ميدان شدى.
1) وكان نقش خاتمها «امن المتوكلون»"بحار الانوار ج 43 ص 9."
هجوم به خانه خطرى نبود كه تو از آن به خدا پناه ببرى، تو با تمام وجود به ميدان مبارزه با طاغوت آمدى و مى دانستى مبارزه با طاغوت اين سختى ها را دارد، تو از چيز ديگرى مى هراسيدى، از اين كه دين خدا نابود شود، خدا تو را از آنچه مى ترسيدى در امان داشت. آن حكومت مى خواست دين پدر تو را از بين ببرد، ولى هنوز صداى اذان از گلدسته ها به گوش مى رسد و اين نشانه پيروزى توست، تو به خدا توكّل كردى و بر دشمن پيروز شدى!
يك روز داشتم فكر مى كردم كه در دنيا چقدر طلا وجود دارد، مقدارى بررسى كردم، ديدم يك شركت خارجى كه در تجارت طلا كار مى كند كل طلاى دنيا را 170 هزار تُن طلا تخمين زده است. به راستى اين مقدار طلا چقدر ارزش دارد؟ در دنيا، جواهرات زيادى وجود دارد، آيا كسى مى تواند همه ثروتى كه در دنيا هست را حساب كند؟
بانوى من! اين سخنان را براى چه مى نويسم؟ مى خواهم ماجرايى را بازگو كنم: يك روز پيامبر به ديدار تو آمد و به تو گفت: «اى فاطمه! آيا مى خواهى دعايى به تو ياد بدهم؟ هر كس، خدا را با اين دعا بخواند، حاجت هاى او برآورده مى شود».تو در پاسخ مى گويى: «بله. پدرجان! دوست دارم اين دعا را از تو بياموزم، بدان كه اين دعايى را كه تو مى گويى از دنيا و آنچه در دنياست، بيشتر دوست مى دارم».
به سخن تو فكر مى كنم، تو دعايى را كه پيامبر آن را بازگو كند، بهتر از همه
ثروت دنيا مى دانى! دعايى كه كمتر از يك صفحه است. تو ارزش اين دعا را از همه طلاها و جواهرات دنيا بيشتر مى دانى! تو دنيا را چگونه مى بينى، زاويه نگاه تو چيست؟ چقدر من با اين نگاه تو فاصله گرفته ام!
بانوى من! در روزگارى گرفتار شده ام كه عدّه اى دعا را مسخره مى كنند و مى گويند اين حرف ها قديمى است، از شما چه پنهان كه اين سخن ها در من هم اثر كرده است، درست است كه به دعا ايمان دارم ولى باور من به اثر آن كم رنگ شده است، اين درد من است، در هر كارى به دنبال، اسباب طبيعى آن مى گردم، ديگر كمتر به اسباب آسمانى دل مى بندم...
شايد من اين دعا را بخوانم و صلاح خدا بر آن باشد كه به خواسته ام نرسم، خواسته هاى من بيشتر دنيايى است، شايد مصلحت خدا چيز ديگر باشد، اكنون مى خواهم مطلب ديگرى را بيان كنم، آن مطلب اين است: اصلِ اين دعا در نزد تو اين قدر ارزش دارد كه آن را بهتر از همه دنيا مى دانى. اين نكته براى من مهم است و من از آن غافل شده ام، تو در گفتگو با خدا چه چيزى مى بينى كه اين گونه سخن مى گويى، چه رمز و رازى در دعا است كه من از آن بيگانه ام...
اكنون ترجمه آن دعايى كه پيامبر به تو ياد داد را ذكر مى كنم:
يا الله! اى خدايى كه نام تو گرامى ترين نامى است كه به زبان جارى مى شود، عزّت و فرمانروايىِ تو قبل از همه چيز بوده است و هميشه خواهد بود!
يا الله! اى كسى كه هر كس از تو طلب مهربانى كند تو به او مهربانى مى كنى، اى پناه كسانى كه به تو پناه مى آورند، هر كس غم و غصّه به دل داشته باشد و دردش را به تو بگويد تو به او رحم مى كنى.
من از درگاه تو گدايى مى كنم و مى دانم كه درگاه تو، بهترين جا براى گدايى كردن
است و تو خيلى زود به گداى خويش، پاسخ مى دهى! اى كسى كه فرشتگان كه از جنس نور هستند از عظمت تو در هراسند!
تو را مى خوانم به حقّ آن اسم هاى تو كه فرشتگان تو را به آن مى خوانند، آن فرشتگانى كه نظام هستى را به اذن تو اداره مى كنند و از هراس عذاب، ذكر تو را بر زبان دارند و تو را تسبيح مى كنند.
تو را به آن نام هايت مى خوانم كه جبرئيل و ميكائيل و اسرافيل تو را به آن مى خوانند، از تو مى خواهم دعايم را اجابت كنى و گره از كارم بگشايى و گناهانم را بپوشانى!
تو در روز قيامت فرمان مى دهى تا اسرافيل در «صُور» بدمد و همه مردگان به قدرت تو زنده مى شوند و همه براى حسابرسى حاضر مى شوند. به حقّ آن نامى كه با آن، استخوان هاى پوسيده را زنده مى كنى، از تو مى خواهم كه قلبم را زنده كنى، سينه ام را گشاده گردانى تا بر طاقتم افزوده شود، از تو مى خواهم امور زندگى مرا اصلاح كنى!
اى كسى كه جاودانگى را فقط براى خودت قرار دادى و مرگ و زندگى و فنا را براى آفريده هاى خود قرار دادى و همه سرانجام نابود مى شوند و فقط تو مى مانى!
اى كسى كه هر كارى بخواهى انجام بدهى، فقط دستور آن را مى دهى، دستور تو بر همه چيز جارى مى شود، انجام هر كارى براى تو آسان است و كافى است فقط اراده كنى.
وقتى ابراهيم(عليه السلام) را در آتش انداختند، او تو را به نامى از نام هايت صدا زد و تو او را از آتش نجات دادى، من اكنون تو را به همان نام مى خوانم.
وقتى موسى(عليه السلام) در كوه طور گرفتار سرما شد و راه را گم كرد، تو را به نامى از
نام هايت صدا زد و او را نجات دادى، من تو را به همان نام مى خوانم.
وقتى ايّوب به بلاهاى فراوان گرفتار شد، تو را به نامى از نام هايت خواند و تو بلاها را از او دور كردى، من تو را به همان نام مى خوانم.
خدايا! توبه داوود(عليه السلام) را پذيرفتى چون او تو را به آن نام صدا زد.
خدايا! باد را در اختيار سليمان قرار دادى، جنّ ها را تسليم فرمان او كردى، زبان پرندگان را به او ياد دادى، زيرا سليمان(عليه السلام) تو را به آن نام خواند.
زكريا(عليه السلام) فرزندى نداشت، به سن پيرى رسيده بود، او تو را به آن نام خواند و تو به او فرزندى به نام يحيى دادى، تو عيسى(عليه السلام) را بدون آن كه پدر داشته باشد از «روح القدس» با آن نام خودت خلق كردى.خدايا! تو را به آن نام مى خوانم كه عرش و كرسى را با آن نام آفريدى، تو را به آن نام مى خوانم كه فرشتگانى را كه در بالاترين جايگاه عرش تو هستند، آفريدى، تو را به آن نام مى خوانم كه جنّ ها و انسان ها را با آن نام خلق كردى!
تو را با آن نام مى خوانم كه آفريده ها را با آن نام، خلق كردى، تو هر چه كه اراده كنى با آن اسم خلق مى كنى، با آن نام، بر هر كارى توانايى دارى!
خدايا! تو را به حقّ اين اسم هاى بزرگ مى خوانم كه حاجتم را برآورى، و خواسته هايم را اجابت فرمايى كه تو بزرگوارى!
در اينجا متن عربى آن دعا را هم مى نويسم:
يَا اَعَزَّ مَذْكُور وَ اَقْدَمَهُ قِدَماً فِي الْعِزِّ وَ الْجَبَرُوتِ، يَا اللَّهُ يَا رَحِيمَ كُلِّ مُتَرَحِّم وَ مَفْزَعَ كُلِّ مَلْهُوف يَا رَاحِمَ كُلِّ حَزِين يَشْكُو بَثَّهُ وَ حُزْنَهُ اِلَيْهِ، يَا اللَّهُ يَا خَيْرَ مَنْ طُلِبَ الْمَعْرُوفُ مِنْهُ وَ اَسْرَعَهُ اِعْطَاءً، يَا مَنْ تَخَافُ الْمَلَائِكَةُ الْمُتَوَقِّدَةُ بِالنُّورِ مِنْهُ اَسْاَلُكَ
بِالْاَسْمَاءِ الَّتِي يَدْعُوكَ بِهَا حَمَلَةُ عَرْشِكَ وَ يُسَبِّحُونَ بِهَا شَفَقَةً مِنْ خَوْفِ عَذَابِكَ وَ بِالْاَسْمَاءِ الَّتِي يَدْعُوكَ بِهَا جَبْرَئِيلُ وَ مِيكَائِيلُ وَ اِسْرَافِيلُ اِلَّا اَجَبْتَنِي وَ كَشَفْتَ كُرْبَتِي يَا اِلَهِي وَ سَتَرْتَ ذُنُوبِي، يَا مَنْ يَأْمُرُ بِالصَّيْحَةِ فِي خَلْقِهِ (فَاِذا هُمْ بِالسَّاهِرَةِ محشورون) وَ بِذَلِكَ الِاسْمِ الَّذِي تُحْيِي بِهِ الْعِظَامَ وَ هِيَ رَمِيمٌ اَنْ تُحْيِيَ قَلْبِي وَ تَشْرَحَ صَدْرِي وَ تُصْلِحَ شَأْنِي يَا مَنْ خَصَّ نَفْسَهُ بِالْبَقَاءِ وَ خَلَقَ لِبَرِيَّتِهِ الْمَوْتَ وَ الْحَيَاةَ، يَا مَنْ فِعْلُهُ قَوْلٌ وَ قَوْلُهُ اَمْرٌ وَ اَمْرُهُ مَاض عَلَى مَا يَشَاءُ. وَ اَسْاَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذِي دَعَاكَ بِهَا خَلِيلُكَ حِينَ أُلْقِيَ فِي النَّارِ فَاسْتَجَبْتَ لَهُ وَ قُلْتَ يا نارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً عَلى اِبْراهِيمَ وَ بِالاسْمِ الَّذِي دَعَا بِهِ مُوسَى مِنْ جَانِبِ الطُّورِ الْاَيْمَنِ فَاسْتَجَبْتَ لَهُ وَ بِالاسْمِ الَّذِي خَلَقْتَ بِهِ عِيسَى مِنْ رُوحِ الْقُدُسِ وَ بِالاسْمِ الَّذِي وَهَبْتَ لِزَكَرِيَّا يَحْيَى وَ بِالاسْمِ الَّذِي كَشَفْتَ بِهِ عَنْ اَيُّوبَ الضُّرَّ وَ بِالاسْمِ الَّذِي تُبْتَ عَلَى دَاوُدَ وَ سَخَّرْتَ لِسُلَيَْمانَ الرِّيحَ تَجْرِي بِاَمْرِهِ وَ الشَّيَاطِينَ وَ عَلَّمْتَهُ مَنْطِقَ الطَّيْرِ، وَ بِالاسْمِ الَّذِي خَلَقْتَ بِهِ الْعَرْشَ وَ بِالاسْمِ الَّذِي خَلَقْتَ بِهِ الْكُرْسِيَّ وَ بِالاسْمِ الَّذِي خَلَقْتَ بِهِ الرُّوحَانِيِّينَ وَ بِالاسْمِ الَّذِي خَلَقْتَ بِهِ الْجِنَّ وَ الْاِنْسَ وَ بِالاسْمِ الَّذِي خَلَقْتَ بِهِ جَمِيعَ الْخَلْقِ وَ جَمِيعَ مَا اَرَدْتَ مِنْ شَيْء وَ بِالاسْمِ الَّذِي قَدَرْتَ بِهِ عَلَى كُلِّ شَيْء، اَسْاَلُكَ بِحَقِّ هَذِهِ الْاَسْمَاءِ لَمَّا اَعْطَيْتَنِي سُؤْلِي وَ قَضَيْتَ حَوَائِجِي يَا كَرِيمُ.(1)
اكنون كه سخن از اين دعا شد، اين مطلب را هم بنويسم: غروب جمعه كه مى شد، آن لحظه اى كه نيمى از خورشيد در افق فرو رفته بود، دست به دعا برمى داشتى و آن زمان را لحظه استجابت دعا مى دانستى، در آن لحظه با خداى خويش راز و نياز مى كردى. (2)
باور من اين است كه اگر من اين دعاى مهم را در آن لحظه بخوانم رحمت و مهربانى خدا را به سوى خود جذب كرده ام.
روزى كه سياهى ها، جامعه را فرا گرفت، تو به ميدان آمدى و براى دفاع از حقّ و حقيقت به پاخاستى، به مسجد رفتى و در آنجا سخن گفتى، با سخنان خود، چراغى برافروختى كه براى هميشه در تاريخ نورافشانى مى كند.
پيامبر تلاش كرد تا يكتاپرستى را در جامعه رواج دهد و مردم بندگى خدا كنند، پيامبر در روز غدير از همه خواست تا پيرو على(عليه السلام) باشند تا به رستگارى برسند. على(عليه السلام) حجّت خدا در روى زمين بود و تنها كسى بود كه مى توانست جامعه را به سوى رستگارى راهنمايى كند، ولى عدّه اى (كه پيرو شيطان بودند) به ميدان آمدند و در حقّ على(عليه السلام) ظلم و ستم كردند.
آن ستمگران در مكانى به نام «سقيفه» جمع شدند و با ابوبكر بيعت كردند و او را «خليفه خدا» خواندند و سپس در جامعه، آتش ترس و وحشت برافروختند و مردم را از حجّت خدا دور كردند.
آرى، آنان در ظاهر نماز مى خواندند، ريش سفيد داشتند ولى دلشان از ياد خدا خالى بود، ظاهرشان دم از اسلام مى زد امّا باطن آنان فريادگر كفر بود، آنان همان خطّ نفاق بودند; نفاق چيزى جز دورويى نيست، آنان با ظاهر خود مردم را فريب دادند و حجّت خدا را خانه نشين كردند.
شيطان به ميدان آمده بود، سياهى همه جا را فرا گرفته بود، خطّ نفاق قدرت نمايى مى كرد، از مؤمنان تعداد انگشت شمارى باقى مانده بود، كسانى كه سال ها در راه پيامبر تلاش كرده بودند، در امتحان سختى قرار گرفتند و با فتنه ها همراه شدند و كمك كردند تا قدرت شيطان شكل بگيرد.راه حقّ نياز به روشنگرى داشت، كسى بايد مى آمد و در آن فضاى مه آلود، حقّ را بار ديگر آشكار مى كرد و به همه مى فهماند حكومتى كه روى كار آمده است، حكومت شيطان است. اين كارى بود كه تو با سخنان خود انجام دادى!
بانوى من! تو در راه دفاع از حقّ، سختى هاى فراوان ديدى، ولى اين راه را رها نكردى، تو به ميدان آمدى تا امام زمانت، غريب و مظلوم نباشد و حجّت خدا، بى يار و ياور نماند، تو به مسجد آمدى و سخنرانى كردى تا هرگز، راه گم نشود!
تو براى همه نسل ها و همه زمان ها سخن گفتى، امروز هم بر سر ما فرياد مى زنى كه راه را گم نكنيم، به راستى ما كجا ايستاده ايم؟
دنياى امروز، همچون جهنّمى است كه در آتش ظلم و ستم مى سوزد، اين جهنّم، شراره اى از همان آتشى است كه خانه تو را سوزاند، بشر براى نجات از اين جهنّم ظلم و ستم، نياز به راه و روش تو دارد، همه بايد مبارزه با طاغوت را از تو فرا بگيرند كه چگونه به ميدان مبارزه آمدى.
وقتى ديدى كه مردم به سوى ابوبكر رفتند و با او بيعت كردند، شب ها همراه با
على، حسن و حسين(عليهم السلام) از خانه بيرون آمدى و به درِ خانه مردم مدينه رفتى و آنان را به يارى حقّ فرا خواندى. (1)
وقتى ديدى كه امام تو، غريب و مظلوم شده است، ديگر هرگز شاد نبودى، وقتى نامردان براى كشتن امام زمانت هجوم آوردند، سينه سپر نمودى تا آنجا كه ميخ در به سينه ات فرو رفت و خون سينه ات بر زمين ريخت، بين در و ديوار، استخوان هايت در هم شكست، تازيانه هاى دشمن بر بدنت اصابت كرد، با غلاف شمشير، بازوانت را شكستند و محسن تو را شهيد كردند...
گريه تو هنوز قطع نشده است، گريه تو، فرياد اعتراض به غفلت انسان ها از حجت خداست، اين گريه هاى توست كه هنوز خواب را از چشم مردم مى ربايد و حقيقت را به آنان گوشزد مى كند تا برخيزند و ياد امام زمان خويش را زنده نگاه دارند و براى ظهورش، دعا كنند.تو دشمنانِ امام خود را بعد از هر نماز، نفرين مى كردى، هر كس پيرو توست، بايد دشمنان امام زمانش را بشناسد و در حقّ آنان نفرين كند تا مبادا ناخواسته در دام آنان بيفتد، نمازى رنگ و بوى تو را دارد كه در آن، دشمنان حقّ و حقيقت، نفرين بشوند.
از خدا مى خواهيم به ما توفيق دهد تا پيرو تو باشيم، از روش زندگى تو درس بياموزيم تا راه را گم نكنيم...
پايان
1) فلمّا أمسى بايعه ثلاثمئة و ستون رجلاً على الموت..."الكافي ج 8 ص 33، بحار الأنوار ج 28 ص 241" فلمّا كان الليل حمل عليّ فاطمة على حمار وأخذ بيد ابنيه الحسن والحسين..."كتاب سليم بن قيس ص 146، الاحتجاج ج 1 ص 107."
كانت فاطمة تكنى أم أبيها وكانت أحب الناس إلى رسول الله."أسد الغابة ج 5 ص 520"
تكنى فاطمة أمَّ أبيها، أنكحها رسول الله علي بن أبي طالب بعد وقعة أحد."تهذيب الكمال ج 35 ص 247."
كانت تكنى أم أبيها."الإصابة ج 8 ص 262."
فاطمة بنت رسول الله، تكنى أم أبيها وتعرف بالزهراء."تهذيب التهذيب ج 12 ص 391."
و قبّل رسول الله يدها و اجلسها فى مجلسه فاذا دخل عليها قامت اليه..."الأمالي لطلوسى ص 400، بحار الأنوار ج 43 ص 25، مرآة العقول ج 5 ص 324."
راجع الى: تاريخ الاسلام للذهبى ج 3 ص 319، سبل الهدى و الرشاد ج 11 ص 319.
يا رسول الله فقد أحببت مع ما شدّ الله من عضدي بك، أن يكون لي بيت وأن تكون لي زوجة أسكن إليها، وقد أتيتك خاطباً راغباً أخطب إليك ابنتك فاطمة، فهل أنت مزوّجي يا رسول الله؟ قالت أُمّ سلمة: فرأيت وجه رسول الله يتهلّل فرحاً وسروراً ، ثمّ تبسّم فيوجه علي... ولكنّي قد زوّجتك بالدرع ورضيت بها منك..."كشف الغمّة ج 1 ص 363، بحار الأنوار ج 43 ص 124، يا رسول الله انت اولى بماترى: بحار الانوار ج 43 ص 99."
در زمان پيدايش اسلام هر 10 درهم معادل يك دينار (طلا) ارزش داشته، بنابراين معادل مهريه حضرت 50 دينار مى شود. از سوى ديگر، در فقه اسلامى وزن هر دينار برابر با يك مثقال شرعى برابر 456/3 گرم است. بنابراين ارزش مهريه حضرت فاطمه(س) حدود 173 گرم طلا بود. در حال حاضر، هر سكّه طلاى بهار آزادى 133/8 گرم وزن دارد، بنابراين معادل مهريه حضرت زهرا(س) تقريباً 21 سكّه بهار آزادى مى شود.
راجع: نهج الفصاحة حديث 247.
فقال رسول الله: هيئوا لابنتي وابن عمي في حجري بيتا. فقالت أم سلمة: في أي حجرة، يا رسول الله؟ قال: فيحجرتك، وأمر نساءه أن يزين ويصلحن من شأنها."الامالى للطوسى ص 42، بحار الانوار ج 43 ص 95."
قال علي: فأقمت بعد ذلك شهرا أصلي مع رسول الله وأرجع إلى منزلي ولا أذكر شيئا من أمر فاطمة، ثم قلن أزواج رسول الله: ألا نطلب لك من رسول الله دخول فاطمة عليك؟ قلت: افعلن، فدخلن عليه فقالت أم أيمن: يا رسول الله، لو أن خديجة باقية لقرت عينها بزفاف فاطمة،وإن عليا يريد أهله، فقر عين فاطمة ببعلها، واجمع شملهما، وقر عيوننا بذلك!"الامالى للطوسى ص 42، بحار الانوار ج 43 ص 95."
وكانت الدراهم التي أعطانيها ثلاثة وستين درهما فانطلقت واشتريت فراشا من خيش مصر محشوا بالصوف، ونطعا من أدم، ووسادة من أدم حشوها من ليف النخل، وعباءة خيبرية، وقربة للماء وكيزانا، وجرارا، ومطهرة للماء، وستر صوف رقيقا، وحملناه جميعا حتى وضعناهبين يدي
رسول الله فلما نظر إليه بكى وجرت دموعه، ثم رفع رأسه إلى السماء وقال: اللهم بارك لقوم جل آنيتهم الخزف."كشف الغمة ج 1 ص 369، بحار الانوار ج 43 ص 130، اعيان الشيعة ج 1 ص 312."
قال علي: ثم قال لي رسول الله: يا علي اصنع لأهلك طعاما فاضلا، ثم قال: من عندنا اللحم والخبز وعليك التمر والسمن. فاشتريت تمرا وسمنا فحسر رسول عنذراعه وجعل يشدخ التمر في السمن حتى اتخذه خبيصا وبعث إلينا كبشا سمينا فذبح وخبز لنا خبز كثير، ثم قال لي رسول الله: ادع من أحببت. فأتيت المسجد وهو مشحون بالصحابة، فأحييت أن أشخص قوما وأدع قوما ثم صعدت على ربوة وناديت: أجيبوا إلى وليمة فاطمة فأقبل الناس إرسالا."الامالى للطوسى ص 42، بحار الانوار ج 43 ص 95."
يا عليّ، نعم الزوجة زوجتك، ثمّ أقبل على فاطمة: يا فاطمة، نعم البعل بعلكِ. ثمّ قام معهما يمشي بينهما حتّىأدخلهما بيتهما الذي هُيّئ لهما..."كشف الغمّة ج 1 ص 271، بحار الأنوار ج 43 ص 132."
فرجعت به أُمّ أيمن إلى مكّة، وكانت تحضنه، وورث رسول الله من أُمّه أُمّ أيمن..."الطبقات الكبرى ج 1 ص 116، إمتاع الأسماع ج 4 ص 95، سبل الهدى والرشاد ج 2 ص 121، بحار الأنوار ج 15 ص 116."
إذ دخلت عليه أُمّ أيمن في ملحفتها شىء، فقال لها رسول الله: يا أُمّ أيمن، أيّ شىء في ملحفتكِ؟... ثمّ أنّ أُمّ أيمن بكت... فقالت: فاطمةزوّجتها فلم تنثر عليها شيئاً، فقال رسول الله: لا تبكين..."تفسير العيّاشي ج 2 ص ص 212، تفسير نور الثقلين ج 1 ص 505، بحار الأنوار ج 8 ص 142."
وتجري نهر في أصل تلك الشجرة تنفجر منها الأنهار الأربعة، نهرٌ من ماء غير آسن، ونهرٌ من لبن..."تفسير القمّي ج 2 ص 237، التفسير الصافي ج 5 ص 23، بحار الأنوار ج 8 ص 137."
قال علي: فوالله ما أغضبتها، ولا أكرهتها على أمر حتى قبضها الله عز وجل، ولا أغضبتني، ولا عصت لي أمرا، ولقد كنت أنظر إليها فتنكشف عني الهموم والأحزان"كشف الغمة ج 1 ص 373، بحار الانوار ج 43 ص 134."
لا شفيع للمرأة أنجح عند ربّها من رضا زوجها ،ولمّا ماتت فاطمة قام عليها أمير المؤمنين وقال: اللّهمّ إنّي راض عن ابنة نبيّك، اللّهمّ إنّها قد أوحشت فآنسها..."الخصال، ص 588; وسائل الشيعة، ج 20، ص 222; بحارالأنوار، ج 78، ص 345."
فأمر صائغا ففصل القطيفة سلكاً سلكاً، فباعالذهب وكان ألف مثقال، ففرّقه عليّ في فقراء المهاجرين والأنصار"الأمالي للطوسي ص 614، حلية الأبرار ج 2 ص 267، بحار الأنوار ج 21 ص 19 و ج 37 ص 105."
ثمّ رجع إلى منزله ولم يترك من الذهب قليلاً ولا كثيراً."الأمالي للطوسي ص 614، حلية الأبرار ج 2 ص 267، بحار الأنوار ج 21 ص 19 و ج 37 ص 105."
فوجد في وسط البيت جفنة من ثريد تفور، وعليها عُراقٌ كثير، وكأنّ رائحتها المسك، فحملها عليّ حتّىوضعها بين يدي رسول الله ومن حضر معه..."الأمالي للطوسي ص 614، حلية الأبرار ج 2 ص 267، بحار الأنوار ج 21 ص 19 و ج 37 ص 105."
قال علي: فوالله ما أغضبتها، ولا أكرهتها على أمر حتىقبضها الله عز وجل، ولا أغضبتني، ولا عصت لي أمرا، ولقد كنت أنظر إليها فتنكشف عني الهموم والأحزان"كشف الغمة ج 1 ص 373، بحار الانوار ج 43 ص 134."
سألت أُمّ سلمة رسول الله عن فضل النساء في خدمة أزواجهنّ؟ فقال: أيما امرأة رفعت من بيت زوجها شيئاً من موضع إلى موضع تريد به صلاحاً إلاّ نظر الله إليها..."الأمالي للطوسي، ص 618; بحارالأنوار، ج 100، ص 251."
ما من امرأة تسقي زوجها شربة من ماء ، إلاّكان خيراً لها من عبادة سنة صيام نهاراً وقيام ليلها"وسائل الشيعة، ج 20، ص 172; جامع
أحاديث الشيعة، ج 20، ص 235"
وانا والله قد طحنت حتى مجلت يداى من الرحى..."مسند احمد ج 1 ص 106، مجمع الزوائد ج 10 ص 99، فتح البارى ج 11 ص 101، كنز العمال ج 15 ص 505، سبل الهدى و الرشاد ج 11 ص 48."
فأتيت إلى باب دارها، وإذا أنا بالباب مغلق فنظرت من شقوق الباب، وإذا بفاطمة الزهراء نائمة عند الرحى، ورأيت الرحى تدور وتطحن البر..."مدينة المعاجز ج 4 ص 48، بحار الأنوار ج 37 ص 98."
هاتى طيى الذى اتطيب به."كشف الغمة ج 2 ص 62، بحار الانوار ج 43 ص 185."
يا فاطمة، هذا أبو بكر يستأذن عليكِ، فقالت: إن تحبّ أن آذن له، قال: نعم..."عمدة القاري ج 15 ص 20، كنز العمّال ج 5 ص 605، سير أعلام النبلاء ج 2 ص 121، تاريخ الإسلام للذهبي ج 3 ص 47، البداية والنهاية ج 5 ص 310، السيرة النبوية لابن كثير ج 4 ص 575."
علم الرجلان بذلك، أتياها عائدين واستأذنا عليها، فأبت أن تأذن لهما، فأتى عمر عليّاً..."علل الشرائع ج 1 ص 187، بحار الأنوار ج 43 ص 203."
قالت: نشدتكما بالله، هل سمعتما رسول الله يقول:فاطمة بضعه منّي، فمن آذاها فقد آذاني..."كتاب سليم بن قيس ص 391، بحار الأنوار ج 28 ص 303، علل الشرائع ج 1 ص 187، بحار الأنوار ج 43 ص 203."
سئل رسول اللَّه يكون المؤمن جبانا؟ قال نعم، قيل و يكونبخيلا؟ قال نعم، قيل يكون كذابا؟ قال لا!"المحاسن ج 1 ص 118، روضة الواعظين ص 468، وسائل الشعية ج 12 ص 246، بحار الانوار ج 69 ص 262."
يا سيدتى ما يبكيك ابيك لما تلقى بعدى..."بحار الانوار ج 43 ص 218."
عن جعفر بن محمد أنه قال: استأذن أعمى على فاطمة فحجبته. فقال لها النبي: لم تحجبينه وهو لا يراك؟ قالت: يا رسول الله: إن لم يكنيراني فإني أراه وهو يشم الريح. فقال رسول الله: أشهد أنك بضعة مني"دعائم الاسلام ج 2 ص 214، بحار الانوار ج 43 ص 91."
انطلق علي إلى جار له من اليهود يقال له شمعون يعالج الصوف فقال: هل لك أن تعطيني جزة من صوف تغزلها لك ابنة محمد بثلاثة أصوع من شعير؟ قال: نعم، فأعطاه فجاء بالصوف والشعير وأخبر فاطمة فقبلت وأطاعت."الامالى للصدوق ص 330، بحار الانوار ج 35 ص 237، البرهان فى تفسير القرآن ج 5 ص 549، تفسير نور الثقلين ج 5 ص 474."
أن النبي صنع لها قميصا جديدا ليلة عرسها وزفافها، وكان لها قميص مرقوع، وإذا بسائل على الباب، يقول:أطلب من بيت النبوة قميصا خلقا، فأرادت أن تدفع إليه القميص المرقوع، فتذكرت قوله تعالى: لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبون، فدفعت له الجديد، فلما قرب الزفاف، نزل جبريل، وقال: يا محمد إن الله يقرؤك السلام، وأمرني أن أسلم على فاطمة، وقد أرسل لها معي هدية..."شرح احقاق الحق ج 10 ص 401."
تقاضى علي وفاطمة إلى رسول الله في الخدمة، فقضىعلى فاطمة بخدمة ما دون الباب، وقضى على علي ما خلفه. قال: فقالت فاطمة: فلا يعلم ما داخلني من السرور إلا الله باكفائي رسول الله."قرب الاسناد ص 52، مستدرك الوسائل ج 13 ص 48، بحار الانوار ج 43 ص 81، جامع احاديث الشيعة ج 20 ص 334."
ما من رجل يعين امرأته في بيتها الا كان له بكل شعرة على بدنه، عبادة سنة صيام نهارها وقيام ليلها، وأعطاه الله من الثواب ما أعطاه الله الصابرين، وداود النبي ويعقوب وعيسى، يا علي منكان في خدمة عياله في البيت ولم يأنف، كتب الله اسمه في ديوان الشهداء، وكتب الله له بكل يوم وليلة ثواب ألف شهيد، وكتب له بكل قدم ثواب حجة وعمرة."مستدرك الوسائل ج 13 ص 48، بحار الانوار ج 101 ص 132، جامع احاديث الشيعة ج 17 ص 139."
لمّا نزلت «لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعاءِ بَعْضِكُمْ بَعْضاً» هبت رسول الله أن أقول له يا أبة فكنت أقول يا رسول الله فأعرض عني مرة و اثنتين أو ثلاثا ثم أقبل علي فقال يا فاطمة إنها لم تنزل فيك و لا في أهلك و لا في نسلك أنت مني و أنا منك إنما نزلت في أهل الجفاء و الغلظةمن قريش أصحاب البذخ و الكبر قولي يا أبة فإنها أحيا للقلب و أرضي للرب"مناقب آل ابى طالب ج 3 ص 102، بحار الانوار ج 43 ص 33، تفسير نور الثقلين ج 3 ص 629."
حضرت امرأة عند الصديقة فاطمة الزهراء فقالت: إن لي والدة ضعيفة وقد لبس عليها في أمر صلاتها شئ، وقد بعثتني إليك أسألك، فأجابتها فاطمة عن ذلك، فثنت فأجابت ثم ثلثت إلى أن عشرت فأجابت ثم خجلت من الكثرة..."بحار الانوار ج 2 ص 3."
وكانت فاطمة ترقص ابنها حسنا وتقول: أشبه أباك ياحسن/ واخلع عن الحق الرسن/ واعبد إلها ذا منن/ولا توال ذا الإحن. وقالت للحسين: أنت شبيه بأبي/لست شبيها بعلي"مناقب آل ابى طالب ج 3 ص 159، بحار الانوار ج 43 ص 286، اعيان الشيعة ج 1 ص 563."
وعن علي أنه قال: قال لنا رسول الله: أي شئ خير للمرأة؟ فلم يجبه أحد منا، فذكرت ذلك لفاطمة فقالت: ما من شئ خير للمرأة من أن لا ترى رجلا ولا يراها، فذكرت ذلك لرسول الله فقال: صدقت، إنها بضعة مني"دعائم الاسلام ج 2 ص 215، مستدرك الوسائل ج 14 ص 183، مناقب آل ابى طالب ج 3 ص 119، بحار الانوار ج 43 ص 84."
لما دخل الليل ودخل على فاطمة رآها تبكي، فقال: ما يبكيك؟ أما ترضي أن أكون لك بعلا وتكوني لي أهلا. قالت: بلى، ولكني تفكرت في حالي وأمري عند ذهاب عمري ونزولي في قبري، فشبهت دخولي في فراشي بمنزلي كدخولي إلى لحدي وقبري،فأنشدك الله أن قمت إلى الصلاة فنعبد الله تعالى هذه الليلة، فكانا يقطعان الليل والنهار بالصلاة..."شرح احقاق الحق ج 23 ص 489."
پولی كه عمار به او داد تقريباً معادل 17 سكّه بهار آزادى مى شود.
صلى بنا رسول الله صلاة العصر فلما انفتل جلس في قبلته والناس حوله، فبينا هم كذلك إذ أقبل إليه شيخ من مهاجرة العرب عليه سمل قد تهلل وأخلق وهو لا يكاد يتمالك كبرا وضعفا، فأقبل عليه رسول الله يستحثه الخبر فقال الشيخ: يا نبي الله أنا جائع فأطعمني، وعاريالجسد فاكسني، وفقير فأرشني"بشارة المصطفى ص 28، بحار الانوار ج 43 ص 57."
ما كان في الدنيا أعبد من فاطمة، كانت تقوم حتى تتورم قدماها"بحار الانوار ج 43 ص 55."
من اصعد الى الله خالص عبادته اهبط الله عز و جل افضل مصلحته"عدة الداعى ص 218، بحار الانوار ج 67 ص 249."
وقال رجل لامرأته: اذهبي إلى فاطمة بنت رسول اللهفاسأليها عني أني من شيعتكم أم ليس من شيعتكم؟ فسألتها فقالت: قولي له: إن كنت تعمل بما أمرناك، وتنتهي عما زجرناك عنه، فأنت من شيعتنا وإلا فلا، فرجعت فأخبرته فقال: يا ويلي ومن ينفك من الذنوب والخطايا، فأنا إذا خالد في النار، فان من ليس من شيعتهم فهو خالد في النار، فرجعت المرأة فقالت لفاطمة ما قال زوجها، فقالتفاطمة: قولي له: ليس هكذا، شيعتنا من خيار أهل الجنة وكل محبينا وموالي أوليائنا ومعادي أعداءنا والمسلم بقلبه ولسانه لنا ليسوا من شيعتنا إذا خالفوا أو أمرنا ونواهينا في سائر الموبقات..."بحار الانوار ج 65 ص 155، البرهان فى تفسير القرآن ج 4 ص 602."
جاء رجل إلى النبي فشكا إليه الجوع، فبعث رسول الله إلى بيوت أزواجه، فقلن: ما عندنا إلاّ الماء. فقال رسول الله: مَن لهذا الرجل الليلة؟ فقال عليّ بن أبي طالب: أنا له يا رسول الله. وأتى فاطمة فقال: ما عندكِ يا ابنة رسول الله؟ فقالت: ما عندنا إلاّ قوت الصبية، لكنّا نؤثر ضيفنا. فقال عليّ: يا ابنة محمّد، نوّمي الصبية، وأطفئيالمصباح. فلمّا أصبح عليّ غدا على رسول الله، فأخبره الخبر، فلم يبرح حتّى أنزل الله: (وَ يُؤْثِرُونَ عَلَى أَنفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ وَ مَن يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ ى فَأُوْلَلِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ)"الأمالي للطوسي ص 185، وسائل الشيعة ج 9 ص 462، حلية الأبرار ج 1 ص 231، بحار الأنوار ج 36 ص 59 و ج 41 ص 34، جامع أحاديث الشيعة ج 8 ص 373، التفسير الصافي ج 7 ص 154، وراجع شواهد التنزيل
للحسكاني ج 2 ص 331."
إن فرح الملائكة باستظهارك عليها أشد من فرحك، وإن حزن الشيطان ومردته بحزنها أشد من حزنها"بحار الانوار ج 2 ص 8."
حُبّب الى من دنياكم ثلاث: تلاوة كتاب الله و النظر فى وجه رسول الله و الانفاق فى سبيل الله"صحيفة الزهرا للقيومى ص 276."
خياركم الينكم مناكبة واكرمهم لنسائهم"صحيفة الزهرا للقيومى ص 290."
الزم رجلها فان الجنة تحت اقدامها - يعنى الوالدة"كنز العمال ج 16 ص 461، شرح احقاق الحق ج 25 ص 503."
أتى رجل رسول الله فقال: يا رسول الله ، إنّي راغب في الجهاد نشيط، قال: فقال له النبيّ : فجاهد في سبيل الله ،فإنّك إن تُقتل تكن حيّاً عند الله تُرزق، وإن تمت فقد وقع أجرك على الله، وإن رجعت رجعت من الذنوب كما وُلدت، قال: يا رسول الله ، إنّ لي والدين كبيرين يزعمان أنّهما يأنسان بي ويكرهان خروجي؟ ! فقال رسول الله : فقرّ مع والديك ، فوالذي نفسي بيده لأنسهما بك يوماً وليلة خير من جهاد سنة"الكافي ج 2 ص 160، وسائل الشيعة ج 15 ص 20، بحار الأنوار ج 71 ص 52."
إنّ صبر المسلم في بعض مواطن الجهاد يوماً واحداً ، خيراً له من عبادة أربعين سنة..."مستدرك الوسائل ج 11 ص 21، جامع أحاديث الشيعة ج 713، شرح ابن أبي الحديد ج 10 ص 39."
فقطعت صلاتها و خرجت من المصلى فسلمت عليها"مناقب آل ابى طالب ج 3 ص 113، بحار الانوار ج 43 ص 40."
فاذا دخل عليها قامت اليه فرحبت و قبلت يده... قام لها و اقبل راسها و اجلسها مجلسه"الامالى للطوسى ص 400، بحار الانوار ج 43 ص 25، قال صلى الله عليه و آله: فداها ابوها...: الامالى للصدوق ص 305، روضة الواعظين ص 444، مناقب آل ابى طالب ج 3 ص 121، بحار الانوار ج 43 ص 30."
رأيت أمي فاطمة قامت في محرابها ليلة جمعتها فلم تزل راكعة ساجدة حتى اتضح عمود الصبح وسمعتها تدعو للمؤمنين والمؤمنات وتسميهم وتكثر الدعاء لهمولا تدعو لنفسها بشئ ، فقلت لها يا أماه لم لا تدعون لنفسك كما تدعون لغيرك ؟ فقالت يا بني : الجار ثم الدار"علل الشرايع ج 1 ص 182، وسائل الشيعة ج 7 ص 113، مستدرك الوسائل ج 6 ص 244، الاختصاص ص 337."
دخل رسول الله ذات يوم على فاطمة وهي حزينة فقال لها: ما حزنك يا بنية؟ قالت: يا أبه ذكرت المحشر ووقوف الناس عراة يوم القيامة. قال: يا بنية إنه ليوم عظيم..."تفسير فرات الكوفى ص 445، بحار الانوار ج 43 ص 225."
وكانت فاطمة لا تدع أحدا من أهلها ينام تلك الليلة، وتداويهم بقلة الطعام وتتأهب لها من النهار، وتقول: محروم من حرم خيرها"دعائم الاسلام ج 1 ص 282، روضة الواعظين ص 153، وسائل الشيعة ج 8 ص 29."
ثمّ لفّ عليهم ثوبه - أو قال: كساءً - ثمّ تلا هذه الآية: (إِنّمَا يُرِيدُ الله لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْتَطْهِيراً)، ثمّ قال: اللّهمّ هؤلاء أهل بيتي، وأهل بيتي أحقّ"المجموع للنووي ج 3 ص 467، بحار الأنوار ج 35 ص 217، المستدرك للنيشابوري ج 2 ص 416، السنن الكبرى
للبيهقي ج 2 ص 152، شواهد التنزيل ج 2 ص 64، تاريخ مدينة دمشق ج 41 ص 25، تاريخ الإسلام ج 6 ص 217;"
فدخلا ودخلت معهما، فأجلس عليّاً عن يساره وفاطمة عن يمينه والحسن والحسين بين يديه، ثمّ التفع عليهم بثوبه وقال: (إِنّمَا يُرِيدُ الله لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا)"العمدة لابن البطريق ص 34، بحار الأنوار ج 35 ص 218، و راجع بحار الأنوار ج 35 ص 218، شواهد التنزيل ج 2 ص 69، الأمالي للصدوق ج 1 ص 111."
فقال علي بن أبي طالب: إن عافى الله ولديَّ ممّا بهما صمت لله ثلاثة أيّام متواليات، وقالت الزهراء مثل ما قال زوجها، وكانت لهما جارية بربرية تُدعى فضة، قالت: إن عافى الله سيّدَي ممّا بهما صمت لله ثلاثة أيّام... وإنّ أمير المؤمنين علي بن أبي طالب أخذ بيد الغلامين، وهما كالفرخين لا ريش لهما يرتعشان... "تفسير فرات الكوفي ص 520، بحار الأنوار ج 35 ص 249، مستدرك الوسائل ج 16 ص 88."
مرض الحسن والحسين وهما صبيان صغيران، فعادهما رسول الله ومعه رجلان، فقال أحدهما: يا أبا الحسن، لو نذرت في ابنيك نذراً إن الله عافاهما، فقال: أصوم ثلاثة أيّام شكراً لله عزّ وجلّ"الأمالي للصدوق ص 329، روضة الواعظين ص 160، وسائل الشيعة ج 23 ص 304، مستدرك الوسائل ج 2 ص 153، جامع أحاديث الشيعة ج 17 ص 375، تفسير نور الثقلين ج 5 ص 474;"
إنّ الحسن والحسين مرضا، فنذر علي وفاطمة والحسن والحسين: صيامثلاثة أيّام، فلمّا عافاهما الله وكان الزمان قحطاً... فلمّا كان عند المساء أتى يتيم فأعطوه ولم يذوقوا إلاّ الماء... وكان مضى على رسول الله أربعة أيّام والحجر على بطنه وقد علم بحالهم"بحار الأنوار ج 35 ص 244."
وأقبل علي بالحسن والحسين: نحو رسول الله وهما يرتعشان كالفرخ من شدّة الجوع، فلمّا بصر بهم النبي قال: يا أبا الحسن، شدّما يسوؤني ما أرى بكم!؟ انطلق إلى ابنتي فاطمة. فانطلقوا إليها وهي في محرابها، قد لصق بطنها بظهرها من شدّة الجوع وغارت عيناها، فلمّا رآها رسول الله ضمّها إليه وقال: وا غوثاه بالله؟ أنتم منذ ثلاث فيما أرى؟ فهبط جبرئيل فقال: يا محمّد، خذ ما هيّأ الله لك في أهل بيتك، قال: وما آخذ ياجبرئيل؟ قال: (هَلْ أَتَى عَلَى الاِْنسَنِ حِينٌ مِّنَ الدَّهْرِ)"الأمالي للصدوق ص 332، روضة الواعظين ص 163، مناقب أمير المؤمنين لمحمّد بن سليمان الكوفي ج 1 ص 182، الطرائف في معرفة مذاهب الطوائف ص 108، بحار الأنوار ج 35 ص 240، تفسير نور الثقلين ج 5 ص 477، تفسير الثعلبي ج 10 ص 101، تفسير القرطبي ج 19 ص 134، المناقب للخوارزمي ص 271، كشف الغمّة ج 1 ص 309، ينابيع المودّة ج 1 ص 280."
وأصبحوا مفطرين ليس عندهم شيء، ثمّ قال: فرآهم النبي جياعاً، فنزل جبرئيل ومعه صحفة من الذهب مرصّعة بالدرّ والياقوت، مملوءة من الثريد وعراق يفوح منه رائحة المسك والكافور، فجلسوا وأكلوا حتّىشبعوا، ولم تنقص منها لقمة واحدة"مناقب آل أبي طالب ج 3 ص 148، بحار الأنوار ج 35 ص 241، التفسير الصافي ج 5 ص 262 و ج 7 ص 359، تفسير نور الثقلين ج 5 ص 473."
رأى النبي فاطمة وعليها كساء من أجلة الإبل وهي تطحن بيديها وترضع ولدها فدمعت عينا رسول الله فقال: يا بنتاه تعجلي مرارة الدنيا بحلاوة الآخرة، فقالت: يا رسول الله! الحمد الله على نعمائه والشكر لله على آلائه"مناقب آل ابى طالب ج 3 ص 120، بحار الانوار ج 43 ص 86."
فقال لها يوما: يا فاطمة هل عندك شئ؟ قالت: والذي عظم حقك ما كان عندنا منذ ثلاثة أيام شئ نقريك به، قال: أفلا أخبرتني؟ قالت: كان رسول الله نهاني أن أسألك شيئا فقال: لا تسألين ابن عمكشيئا إن جاءك بشئ عفوا وإلا فلا تسأليه"بحار الانوار ج 14 ص 197، ج 43 ص 31."
فجاءت الرواية أنّه قيل لفاطمة: ما الذي أسرّ إليكِ رسول الله فسرى عنكِ به ما كنت عليه من الحزن والقلق بوفاته ؟ قالت : إنّه أخبرني أنّني أوّل أهل بيته لحوقاً به ، وأنّه لن تطول المدّة لي بعده حتّى أدركه ، فسرى ذلك عنّي "الإرشاد ج 1 ص 187 ، بحار الأنوار ج 22 ص 470."
راجع الى: علل الشرايع ج 1 ص 15، بحار الأنوار ج 58 ص 133.
دخلت عليه فاطمة الزهراء، فلمّا رأت ما به خنقتها العبرة حتّى فاضت دموعها على خدّيها ، فلمّا أن رآها رسول الله قال : ما يبكيك يا بنية ؟
قالت : وكيف لا أبكي وأناأرى ما بك من الضعف ، فمن لنا بعدك يا رسول الله ؟ قال لها : لكم الله ، فتوكّلي عليه... ثمّ عليّاً فزوّجتك إيّاه وجعله وصيّاً ، فهو أعظم الناس حقّاً على المسلمين بعد أبيك ، وأقدمهم سلماً ، وأعزّهم خطراً ، وأجملهم خلقاً ، وأشدّهم في الله وفيَّ غضباً ، وأشجعهم قلباً ، وأثبتهم وأربطهم جأشاً ،وأسخاها كفّاً . ففرحت بذلك الزهراء فرحاً شديداً... "تفسير فرات الكوفي ص 464 بحار الأنوار ج 22 ص 496."
انّ فاطمة بنت رسول الله قالت لأسماء إني قد استقبحت ما يصنع بالنساء أنه يطرح على المرأة الثوب فيصفها لمن رأى فقالت أسماء يا بنت رسول الله انا أريك شيئا رأيتهبأرض الحبشة قال فدعت بجريدة رطبة فحنتها ثم طرحت عليها ثوبا فقالت فاطمة ما أحسن هذا وأجمله لا تعرف به المرأة من الرجل..."كشف الغمة ج 2 ص 126، وسائل الشيعة ج 3 ص 221، بحار الانوار ج 43 ص 189."
ثمّ بكيا جميعاً ساعة، وأخذ عليّ رأسها وضمّها إلىصدره، ثمّ قال: أوصيني بما شئت..."روضة الواعظين ص 151، بحار الأنوار ج 43 ص 192، أعيان الشيعة ج 1 ص 321، بيت الأحزان ص 176."
فاجتمعت لذلك تأمر عليّاً بأمرها وتوصيه بوصيتها وتعهد إليه عهودها وأمير المؤمنين يجزع لذلك..."بحار الأنوار ج 43 ص 201، بيت الأحزان ص 170."
ثمّ قالت: جزاك الله عنّي خير الجزاء يا بن عمّ رسول الله. ثمّ أوصته بأن يتزوّج بعدها أُمامة بنت أُختها زينب..."بيت الأحزان ص 177; وراجع مستدرك الوسائل ج 2 ص 134، بحار الأنوار ج 43 ص 217، جامع أحاديث الشيعة ج 3 ص 134."
لمّا مرضت سيّدتنا فاطمة المرضة التي توفّيت فيها،دخلت عليها نساء المهاجرين والأنصار ليعدنها..."الاحتجاج ج 1 ص 146، بحار الأنوار ج 43 ص 159، أعيان الشيعة ج 1 ص 320"
فاطمةٌ بضعةٌ منّي، يؤذيني ما آذاها"مسند أحمد ج 4 ص 5، صحيح مسلم ج 7 ص 141، سنن الترمذي ج 5 ص 360، المستدرك ج 3 ص 159، أمالي الحافظ الإصفهاني ص 47، شرح نهج البلاغة ج 16 ص 272، تاريخ دمشق ج 3 ص 156، تهذيب الكمال ج 35 ص 250; فاطمةٌ بضعةٌ منّي، يريبني ما رابها، ويؤذيني ما آذاها: المعجم الكبير ج 22 ص 404، نظم درر السمطين ص 176، كنز العمّال ج 12 ص 107 وراجع: صحيح البخاري ج 4 ص 210، 212، 219، سنن الترمذي ج 5 ص 360، مجمع الزوائد ج 4 ص 255، فتح الباري ج 7 ص 63، مسند أبي يعلى ج 13 ص 134، صحيح ابن حبّان ج 15 ص 408، المعجم الكبير ج 20 ص 20، الجامع الصغيرج 2 ص 208، فيض القدير ج 3 ص 20 و ج 4 ص 215 و ج 6 ص 24، كشف الخفاء ج 2 ص 86، الإصابة ج 8 ص 265، تهذيب التهذيب ج 12 ص 392، تاريخ الإسلام للذهبي ج 3 ص 44، البداية والنهاية ج 6 ص 366، المجوع للنووي ج 20 ص 244، تفسير الثعلبي ج 10 ص 316، التفسير الكبير للرازي ج 9 ص 160 و ج 20 ص 180 و ج 27 ص 166 و ج 30 ص 126 و ج 38 ص 141، تفسير القرطبي ج 20 ص 227، تفسير ابن كثير ج 3 ص 267، تفسير الثعالبي ج 5 ص 316، تفسير الآلوسي ج 26 ص 164، الطبقات الكبرى لابن سعد ج 8 ص 262، أُسد الغابة ج 4 ص 366، تهذيب الكمال ج 35 ص 250، تذكرة الحفّاظ ج 4 ص 1266، سير أعلام النبلاء ج 2 ص 119 و ج 3 ص 393 و ج 19 ص 488، إمتاع الأسماع ج 10 ص 273 و 283، المناقب للخوارزمي ص 353، ينابيع المودّة ج 2 ص 52 و 53 و 58 و 73، السيرة الحلبية ج 3 ص 488، الأمالي للصدوق ص 165، علل الشرائع ج 1 ص 186، كتاب من لا يحضره الفقيه ج 4 ص 125، الأمالي للطوسي ص 24، نوادر الراوندي ص 119، كفاية الأثر ص 65، شرح الأخبار ج 3 ص 30، تفسير فرات الكوفي ص 20، الإقبال بالأعمال ج 3 ص 164، تفسير مجمع البيان ج 2 ص 311، بشارة المصطفى ص 119 بحار الأنوار ج 29 ص 337 و ج 30 ص 347 و 353 و ج 36 ص 308 و ج 37 ص 67."
فأعادت النساء قولها على رجالهنّ، فجاء إليها قوممن وجوه المهاجرين والأنصار معتذرين..."بحار الأنوار ج 43 ص 161."
لا تُصلِّ عليَّ أُمّةٌ نقضت عهد الله وعهد أبي... وأخذوا إرثي وكذّبوا شهودي.."بحار الأنوار ج 30 ص 348; وراجع علل الشرائع ج 1 ص 189،
بحار الأنوار ج 43 ص 205، كشف الغمّة ج 2 ص 122، جامع أحاديث الشيعة ج 3 س 202; مناقب آل أبي طالب ج 3 ص 137، تفسير نور الثقلين ج 4 ص 75، بحار الأنوار ج 31 ص 619، صحيح البخاري ج 5 ص 82، فتح الباري ج 7 ص 378، عمدة القاري ج 17 ص 258، كتاب سليم بن قيس ص 392، مستدرك الوسائل ج 2 ص 360، بحار الأنوارج 43 ص 199; بحار الأنوار ج 29 ص 113، مستدرك الوسائل ج 2 ص 290."
فإنّك تجدني فيها أمضى كما أمرتني، وأختار أمرك على أمري"بحار الأنوار ج 43 ص 192."
ولا تدفنّي إلاّ ليلاً، ولا تُعلم أحداً قبري..."مستدرك الوسائل ج 2 ص 186، دلائل الإمامة ص 132، بحار الأنوار ج 43 ص 209، جامع أحاديث الشيعة ج 3 ص 202."
من توضأ فأسبغ الوضوء، وافتتح الصلاة فصلى أربع ركعات يفصل بينهن بتسليمة، يقرأ في كلركعة فاتحة الكتاب مرة وقل هو الله أحد خمسين مرة انفتل حين ينفتل وليس بينه و بين الله عز وجل ذنب إلا غفر له"جامع احاديث الشيعة ج 7 ص 430،" من صلى أربع ركعات فقرأ في كل ركعة بخمسين مرة قل هو الله أحد كانت صلاة فاطمة وهي صلاة الأوابين"من لايحضره الفقيه ج 1 ص 564، وسائل الشيعة ج 8 ص 113."
وكان نقش خاتمها «امن المتوكلون»"بحار الانوار ج 43 ص 9."
دلائل الامامة ص 6، بحار الانوار ج 92 ص 404.
عن فاطمة بنت النبي قالت: سمعت النبي صلى الله عليه وآله: إن في الجمعة لساعة لا يراقبها رجل مسلم يسأل الله عز وجل فيها خيرا إلا أعطاه إياه..."معانى الاخبار ص 400، وسائل الشيعة ج 7 ص 384، بحار الانوار ج 86 ص 269."
فلمّا أمسى بايعه ثلاثمئة و ستون رجلاً على الموت..."الكافي ج 8 ص 33، بحار الأنوار ج 28 ص 241" فلمّا كان الليل حمل عليّ فاطمة على حمار وأخذ بيد ابنيه الحسن والحسين..."كتاب سليم بن قيس ص 146، الاحتجاج ج 1 ص 107."
1 . الاحتجاج على أهل اللجاج، أبو منصور أحمد بن علي بن أبي طالب الطبرسي (ت 620ﻫ) تحقيق: إبراهيم البهادري ومحمّد هادي به، طهران: دار الأُسوة، الطبعة الاُولى، 1413ﻫ.
2 . الاختصاص، المنسوب إلى أبي عبد الله محمّد بن محمّد بن النعمان العكبري البغدادي المعروف بالشيخ المفيد (ت 413ﻫ)، تحقيق: علي أكبر الغفّاري، قمّ: مؤسّسة النشر الإسلامي، الطبعة الرابعة، 1414ﻫ.
3 . الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد، أبو عبد الله محمّد بن محمّد بن النعمان العكبري البغدادي المعروف بالشيخ المفيد (ت 413ﻫ) تحقيق: مؤسّسة آل البيت، قم: مؤسّسة آل البيت، الطبعة الاُولى، 1413ﻫ.
4 . أُسد الغابة في معرفة الصحابة، أبو الحسن عزّ الدين علي بن أبي الكرم محمّد بن محمّد بن عبد الكريم الشيباني المعروف بابن الأثير الجزري (ت 630ﻫ)، تحقيق: علي محمّد معوّض وعادل أحمد، بيروت: دار الكتب العلمية، الطبعة الاُولى، 1415ﻫ.
5 . الإصابة في تمييز الصحابة، أبو الفضل أحمد بن علي بن الحجر العسقلاني (ت 852ﻫ)، تحقيق: عادل أحمد عبد الموجود وعلي محمّد معوّض، بيروت: دار الكتب العلميّة، الطبعة الاُولى، 1415ﻫ.
6 . أعيان الشيعة، محسن بن عبد الكريم الأمين الحسيني العاملي الشقرائي (ت 1371ﻫ)، إعداد: السيّد حسن الأمين، بيروت: دارالتعارف، الطبعة الخامسة، 1403ﻫ.
7 . الإقبال بالأعمال الحسنة فيما يعمل مرّة في السنة، أبو القاسم علي بن موسى الحلّي الحسني المعروف بابن طاووس (ت 664ﻫ)، تحقيق: جواد القيّومي الإصفهاني، قمّ: مكتب الإعلام الإسلامي الطبعة الاُولى، 1414ﻫ.
8 . البرهان في تفسير القرآن، هاشم بن سليمان البحراني (ت 1107 ﻫ) ، تحقيق : مؤسّسة البعثة ، قمّ : مؤسّسة البعثة ، الطبعة الاُولى، 1415 ﻫ.
9 . المحاسن ، أبو جعفر أحمد بن محمّد بن خالد البرقي (ت 280 ﻫ) ، تحقيق : السيّد مهدي الرجائي، قمّ : المجمع العالمي لأهل البيت ، الطبعة الاُولى ، 1413 ﻫ.
10 . المستدرك على الصحيحين ، أبو عبد الله محمّد بن عبد الله الحاكم النيسابوري (ت 405 ﻫ)، تحقيق : مصطفى عبد القادر عطا ، بيروت : دار الكتب العلميّة ، الطبعة الاُولى ، 1411 ﻫ.
11 . أمالي الصدوق، أبو جعفر محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه القمّي المعروف بالشيخ الصدوق (ت 381ﻫ)، بيروت: مؤسّسة الأعلمي، الطبعة الخامسة، 1400ﻫ.
12 . أمالي المفيد، أبو عبد الله محمّد بن النعمان العكبري البغدادي المعروف بالشيخ المفيد (ت 413ﻫ)، تحقيق: حسين أُستاد ولي وعلي أكبر الغفّاري، قمّ: مؤسّسة النشر الإسلامي، الطبعة الثانية، 1404ﻫ.
13 . الأمالي للطوسي، أبو جعفر محمّد بن الحسن المعروف بالشيخ الطوسي (ت 460ﻫ)، تحقيق: مؤسّسة البعثة، قمّ: دارالثقافة، الطبعة الاُولى، 1414ﻫ.
14 . إمتاع الأسماع، أحمد بن علي المَقريزي (ت 745ﻫ)، تحقيق وتعليق: محمّد عبد الحميد النميسي، منشورات محمّد علي بيضون، بيروت: دار الكتب العلمية، الطبعة الاُولى، 1420ﻫ.
15 . أمالى الحافظ، الحافظ أبو نعيم أحمد بن عبد الله الإصفهاني (ت 430ﻫ).16 . بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمّة الأطهار، محمّد باقر بن محمّد تقي المجلسي (ت 1110ﻫ)، تحقيق: دار إحياء التراث، بيروت: دار إحياء التراث، الطبعة الاُولى، 1412ﻫ.
17 . البداية والنهاية، أبو الفداء إسماعيل بن عمر بن كثير الدمشقي (ت 774ﻫ)، تحقيق: مكتبة المعارف، بيروت: مكتبة المعارف.
18 . بشارة المصطفى لشيعة المرتضى، أبو جعفر محمّد بن محمّد بن علي الطبري (ت 525ﻫ)، النجف الأشرف:المطبعة الحيدريّة، الطبعة الثانية، 1383ﻫ.
19 . تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام، محمّد بن أحمد الذهبي (ت 748ﻫ)، تحقيق: عُمَر عبد السلام تدمري، بيروت: دار الكتاب، الطبعة الاُولى، 1409ﻫ.
20 . تاريخ مدينة دمشق، علي بن الحسن بن عساكر الدمشقي (ت 571ﻫ)، تحقيق: علي شيري، 1415، بيروت: دارالفكر للطباعة والنشر والتوزيع.
21 . تذكرة الحفّاظ، محمّد بن أحمد الذهبي (ت 748ﻫ)، بيروت: دار إحياء التراث العربي.
22 . تفسير ابن كثير ، أبو الفداء إسماعيل بن عمر بن كثير البصروي الدمشقي (ت 774 ﻫ) ، تحقيق : عبد العظيم غيم ، ومحمّد أحمد عاشور ، ومحمّد إبراهيم البنّا ، القاهرة : دار الشعب .
23 . تفسير ابن كثير (تفسير القرآن العظيم)، أبو الفداء إسماعيل بن عمر بن كثير البصروي الدمشقي (ت 774ﻫ)، تحقيق: عبد العظيم غيم ومحمّد أحمد عاشور ومحمّد إبراهيم البنّا، القاهرة: دار الشعب.
24 . تفسير الثعلبي، الثعلبي، (ت 427ﻫ)، تحقيق: أبو محمّد بن عاشور، بيروت: دار إحياء التراث العربي، الطبعة الاُولى، 1422ﻫ.
25 . تفسير العيّاشي، أبو النضر محمّد بن مسعود السلمي السمرقندي المعروف بالعيّاشي (ت 320ﻫ)، تحقيق: السيّد هاشم الرسولي المحلاّتي، طهران: المكتبة العلميّة، الطبعة الاُولى، 1380ﻫ.
26 . تفسير القرطبي (الجامع لأحكام القرآن)، أبو عبد الله محمّد بن أحمد الأنصاري القرطبي (ت 671ﻫ)، تحقيق: محمّد عبد الرحمن المرعشلي، بيروت: دار إحياء التراث العربي، الطبعة الثانية، 1405ﻫ.
27 . تفسير القمّي، علي بن إبراهيم القمّي، تصحيح: السيّد طيّب الموسوي الجزائري، النجف: مطبعة النجف.
28 . تفسير فرات الكوفي، أبو القاسم فرات بن إبراهيم بن فرات الكوفي (ق 4ﻫ)، إعداد: محمّد كاظم المحمودي، طهران: وزارة الثقافة والإرشاد الإسلامي، الطبعة الاُولى، 1410ﻫ.
29 . تفسير نور الثقلين، عبد علي بن جمعة العروسي الحويزي (ت 1112ﻫ)، تحقيق: السيّد هاشم الرسولي المحلاّتي، قمّ: مؤسّسة إسماعيليان، الطبعة الرابعة، 1412ﻫ.
30 . تهذيب التهذيب، الإمام أبو الفضل أحمد بن علي بن حجر العسقلاني (ت 852ﻫ)، تحقيق: مصطفى عبد القادر عطا، بيروت: دار الكتب العلميّة، الطبعة الاُولى، 1415ﻫ.
31 . تهذيب الكمال في أسماء الرجال، يونس بن عبد الرحمن المزّي (ت 742ﻫ)، تحقيق: الدكتور بشّار عوّاد معروف، بيروت: مؤسّسة الرسالة، الطبعة الاُولى، 1409ﻫ.
32 . جامع أحاديث الشيعة، السيّد البروجردي (ت 1383ﻫ)، قمّ: المطبعة العلمية.
33 . الجامع الصغير في أحاديث البشير النذير، جلال الدين عبد الرحمن بن أبي بكر السيوطي (ت 911ﻫ)، بيروت: دار الفكر.34 . الخصال، أبو جعفر محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه القمّي المعروف بالشيخ الصدوق (ت 381ﻫ)، تحقيق: علي أكبر الغفّاري، بيروت: مؤسّسة الأعلمي، الطبعة الاُولى، 1410ﻫ.
35 . دعائم الإسلام وذكر الحلال والحرام والقضايا والأحكام ، أبو حنيفة النعمان بن محمّد بن منصور بن- أحمد بن حيّون التميمي المغربي (ت 363 ﻫ) ، تحقيق : آصف بن علي أصغر فيضي ، مصر : دارالمعارف ، الطبعة الثالثة ، 1389 ﻫ.
36 . دلائل الإمامة، أبو جعفر محمّد بن جرير الطبري الإمامي (ق 5ﻫ)، تحقيق: مؤسّسة البعثة، قمّ: مؤسّسة البعثة.
37 . روضة الواعظين، محمّد بن الحسن بن علي الفتّال النيسابوري (ت 508ﻫ)، تحقيق: حسين الأعلمي، بيروت: مؤسّسة الأعلمي، الطبعة الاُولى، 1406ﻫ.
38 . سبل الهدى والرشاد، محمّد بن يوسف الصالحى الشامي (ت 942ﻫ)، تحقيق: عادل أحمد عبد الموجود، بيروت: دار الكتب العلمية، 1414ﻫ.
39 . سنن الترمذي (الجامع الصحيح)، أبو عيسى محمّد بن عيسى بن سورة الترمذي (ت 279)، تحقيق: أحمد محمّد شاكر، بيروت: دار إحياء التراث.
40 . السنن الكبرى، أبو بكر أحمد بن الحسين بن علي البيهقي (ت 458ﻫ)، تحقيق: محمّد عبد القادر عطا، بيروت: دار الكتب العلمية، الطبعة الاُولى، 1414ﻫ.
41 . سير أعلام النبلاء، أبو عبد الله محمّد بن أحمد الذهبي (ت 748ﻫ)، تحقيق: شُعيب الأرنؤوط، بيروت: مؤسّسة الرسالة، الطبعة العاشرة، 1414ﻫ.
42 . سيرة ابن هشام (السيرة النبويّة)، أبو محمّد عبد الملك بن هشام بن أيّوب الحميري (ت 218ﻫ)، تحقيق: مصطفى سقا وإبراهيم الأنباري، قمّ: مكتبة المصطفى، الطبعة الاُولى، 1355ﻫ.
43 . السيرة الحلبيّة، علي بن برهان الدين الحلبي الشافعي (ت 11ﻫ)، بيروت: دار إحياء التراث العربي.
44 . شرح الأخبار في فضائل الأئمّة الأطهار، أبو حنيفة القاضي النعمان بن محمّد المصري (ت 363ﻫ)، تحقيق:السيّد محمّد الحسيني الجلالي، قمّ: مؤسّسة النشر الإسلامي، الطبعة الاُولى، 1412ﻫ.
45 . شرح نهج البلاغة، عزّ الدين عبد الحميد بن محمّد بن أبي الحديد المعتزلي المعروف بابن أبي الحديد (ت 656ﻫ)، تحقيق: محمّد أبو الفضل إبراهيم، بيروت: دار إحياء التراث، الطبعة الثانية، 1387ﻫ.
46 . شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، أبو القاسم عبيد الله بن عبد الله النيسابوري المعروف بالحاكم الحسكاني (ق 5ﻫ)،تحقيق: محمّد باقر المحمودي، طهران: مؤسّسة الطبع والنشر التابعة لوزارة الثقافة والإرشاد الإسلامي، الطبعة الاُولى، 1411ﻫ.
47 . صحيح ابن حبّان، علي بن بلبان الفارسي المعروف بابن بلبان (ت 739ﻫ)، تحقيق: شعيب الأرنؤوط، بيروت: مؤسّسة الرسالة، الطبعة الثانية، 1414ﻫ.
48 . صحيح البخاري، أبو عبد الله محمّد بن إسماعيل البخاري (ت 256ﻫ)، تحقيق: مصطفى ديب البغا، بيروت: دار ابن كثير، الطبعة الرابعة، 1410ﻫ.
49 . صحيح مسلم، أبو الحسين مسلم بن الحجّاج القشيري النيسابوري (ت 261ﻫ)، تحقيق: محمّد فؤاد عبد الباقي، القاهرة: دار الحديث، الطبعة الاُولى، 1412ﻫ.
50 . صحيفة الزهرا، شيخ جواد القيومى، الطبعة الاولى، قمّ : مؤسّسة النشر الإسلامي التابعة لجماعة المدرّسين .
51 . الطبقات الكبرى، محمّد بن سعد كاتب الواقدي (ت 230ﻫ)، بيروت: دار صادر.52 . الطرائف في معرفة مذاهب الطوائف، أبو القاسم رضي الدين علي بن موسى بن طاووس الحسني (ت 664ﻫ)، مطبعة الخيام، قمّ، الطبعة الاُولى، 1400ﻫ.
53 . عدّة الداعي ونجاة الساعي ، أبو العبّاس أحمد بن محمّد بن فهد الحلّي الأسدي (ت 841 ﻫ) ، تحقيق : أحمد موحّدي ، طهران : مكتبة وجداني .
54 . علل الشرائع، أبو جعفر محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه القمّي المعروف بالشيخ الصدوق (ت 381ﻫ)، بيروت: دار إحياء التراث، الطبعة الاُولى، 1408ﻫ.
55 . عمدة القاري في شرح صحيح البخاري، أبو محمّد بدر الدين بن محمّد العيني الحنفي (ت 855ﻫ)، مصر: إدارة الطباعة المنيرية.
56 . فتح الباري شرح صحيح البخاري، أحمد بن علي العسقلاني (ابن حجر) (ت 852ﻫ)، تحقيق: عبد العزيز بن عبد الله بن باز، بيروت: دار الفكر، الطبعة الاُولى، 1379ﻫ.
57 . فيض القدير شرح الجامع الصغير، محمّد عبد الرؤوف المناوي، تحقيق: أحمد عبد السلام، بيروت: دار الكتب العلمية، الطبعة الاُولى، 1415ﻫ.
58 . قرب الإسناد، أبو العبّاس عبد الله بن جعفر الحميري القمّي (ت بعد 304ﻫ)، تحقيق: مؤسّسة آل البيت، قمّ: مؤسّسة آل البيت، الطبعة الاُولى، 1413ﻫ.
59 . الكافي، أبو جعفر ثقة الإسلام محمّد بن يعقوب بن إسحاق الكليني الرازي (ت 329ﻫ)، تحقيق: علي أكبر الغفّاري، طهران: دار الكتب الإسلامية، الطبعة الثانية، 1389ﻫ.
60 . كتاب سليم بن قيس، سليم بن قيس الهلالي العامري (ت حوالي 90ﻫ)، تحقيق: محمّد باقر الأنصاري، قمّ: نشرالهادي، الطبعة الاُولى، 1415ﻫ.
61 . كشف الخفاء ومزيل الإلباس، أبو الفداء إسماعيل بن محمّد العجلوني (ت 1162ﻫ)، بيروت: مكتبة دار التراث.
62 . كشف الغمّة في معرفة الأئمّة، علي بن عيسى الإربلي (ت 687ﻫ)، تصحيح: السيّد هاشم الرسولي المحلاّتي، بيروت: دار الكتاب الإسلامي، الطبعة
الاُولى، 1401ﻫ.
63 . كفاية الأثر في النصّ على الأئمّة الاثني عشر، أبو القاسم علي بن محمّد بن علي الخزّاز القمّي (ق 4ﻫ)، تحقيق: السيّد عبد اللطيف الحسيني الكوه كمري، نشر بيدار، الطبعة الاُولى، 1401ﻫ.
64 . كنز العمّال فى سنن الأقوال والأفعال، علي المتّقي بن حسام الدين الهندي (ت 975ﻫ)، تصحيح: صفوة السقّا، بيروت: مكتبة التراث الإسلامي، 1397ﻫ، الطبعة الاُولى.
65 . مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، نور الدين علي بن أبي بكر الهيثمي (ت 807ﻫ)، تحقيق: عبد الله محمّد درويش، بيروت: دار الفكر، الطبعة الاُولى، 1412ﻫ.
66 . المجموع (شرح المهذّب)، الإمام أبو زكريا محي الدين بن شرف النووي (ت676ﻫ)، بيروت: دار الفكر.
67 . مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، الميرزا حسين النوري (ت 1320ﻫ)، تحقيق: مؤسّسة آل البيت، قمّ: مؤسّسة آل البيت، الطبعة الاُولى، 1408ﻫ.
68 . المسترشد في إمامة أمير المؤمنين علي بن أبي طالب، أبو جعفر محمّد بن جرير الطبري الإمامي (ق 5ﻫ)، تحقيق: أحمد المحمودي، طهران: مؤسّسة الثقافة الإسلاميّة لكوشانبور، الطبعة الاُولى، 1415ﻫ.
69 . مسند أبي يعلى الموصلي، أحمد بن علي الموصلي (ت 307ﻫ)، تحقيق: إرشاد الحقّ الأثري، جدّة: دار القبلة، الطبعة الاُولى، 1408ﻫ.70 . مسند أحمد، أحمد بن محمّد بن حنبل الشيباني (ت 241ﻫ)، تحقيق: عبد الله محمّد الدرويش، بيروت: دار الفكر، الطبعة الثانية، 1414ﻫ.
71 . معاني الأخبار، أبو جعفر محمّد بن علي بن الحسين بن بابويه القمّي المعروف بالشيخ الصدوق (ت 381ﻫ)، تحقيق: علي أكبر الغفّاري، قمّ: مؤسّسة النشر الإسلامي، الطبعة الاُولى، 1361ﻫ.
72 . المعجم الكبير، أبو القاسم سليمان بن أحمد اللخمي الطبراني (ت 360ﻫ)، تحقيق: حمدي عبد المجيد السلفي،بيروت: دار إحياء التراث العربي، الطبعة الثانية، 1404ﻫ.
73 . مناقب آل أبي طالب = مناقب ابن شهرآشوب، أبو جعفر رشيد الدين محمّد بن علي بن شهر آشوب المازندراني (ت 588ﻫ)، قمّ: المطبعة العلمية.
74 . المناقب (المناقب للخوارزمي)، الحافظ الموفّق بن أحمد البكري المكّي الحنفي الخوارزمي (ت 568ﻫ) تحقيق: مالك المحمودي، قمّ: مؤسّسة النشر الإسلامي، الطبعة الثانية، 1414ﻫ.
75 . نظم درر السمطين، محمّد بن يوسف الزرندي (ت 750ﻫ)، إصفهان: مكتبة الإمام أمير المؤمنين، 1377ﻫ.
76 . نوادر الراوندي، فضل الله بن علي الحسيني الراوندي (ت 573ﻫ)، النجف الأشرف: المطبعة الحيدرية، الطبعة الاُولى، 1370ﻫ.
77 . وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشريعة، محمّد بن الحسن الحرّ العاملي (ت 1104ﻫ)، تحقيق: مؤسّسة آل البيت، قمّ، الطبعة الاُولى، 1409ﻫ.
78 . ينابيع المودّة لذوي القربى، سليمان بن إبراهيم القندوزي الحنفي (ت 1294ﻫ)، تحقيق: علي جمال أشرف الحسيني، طهران: دار الأُسوة، الطبعة الاُولى، 1416ﻫ.