ghaemiyeh.com
سرشناسه : حسینی شیرازی، سیدمحمد، 1307 - 1380.
عنوان قراردادی : الفقه: العقائد .فارسی
عنوان و نام پديدآور : مباحثی در عقاید با رویکرد فقهی/ سیدمحمد حسینیشیرازی؛ مترجم جعفر خوشنویس.
مشخصات نشر : مشهد: موسسه فرهنگی هنری و انتشاراتی ضریح آفتاب، 1393.
مشخصات ظاهری : 368ص.
شابک : 180000 ریال: 978-964-429-684-0
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
يادداشت : فارسی-عربی.
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : ادله و شواهد (فقه)
Evidence (Islamic law)
اسلام -- عقاید
Islam -- Doctrines
اصول فقه
Islamic law -- Interpretation and construction
شناسه افزوده : خوشنویس، شیخجعفر، 1320 - ، مترجم
رده بندی کنگره : BP161/ح5ف7041 1393
رده بندی دیویی : 297/31
شماره کتابشناسی ملی : 3525998
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فاپا
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
مباحثى در عقائد با رويكرد فقهى
آية اللّه العظمى سيد محمّد حسينى شيرازى قدسسره
مترجم: استاد حاج شيخ جعفر خوشنويس
مؤلف: آية اللّه العظمى سيد محمد حسينى شيرازى قدسسره
مترجم: استاد شيخ جعفر خوشنويس
صفحهآرا: سجاد ناصرى
ناشر:
كليه حقوق طبع و نشر براى بنياد جهانى
آية اللّه العظمى شيرازى محفوظ است
www.iswf.net
پيشگفتار... 13
مقدمه مؤلف... 15
عقايد و ادلّه اربعه... 17
بخش اوّل: آفرينش انسان و جهان [19]
موجود مجرد... 21
آفريدن درياى شور و شيرين... 26
پرسشى ديگر... 27
عقاب... 28
چگونگى آفرينش... 29
جهان اسباب و مسببات... 31
جايگزينى سنتهاى الهى... 32
آفرينش ارواح... 34
بطون آيات... 38
روح و بدن... 39
عالم ذر... 40
چگونگى امتحان... 41
آفرينش آدم عليهالسلام ... 47
آيا آدم عليهالسلام معصيت كرد؟... 48
ميثاق دوم... 49
ذرهها چگونه گرد آورده شدند؟... 50
متشابهات در روايات... 51
هيچ موجود مجردى جز خدا نيست... 52
روح و نفس... 59
حالتها و توانايىهاى روح... 59
مرحوم سيد حسين قمى رحمهاللّه... 60
لحظات آخر... 61
يكى از آثار تولّى... 61
چگونگى بازگشت روح در قبر... 62
رابطه روح و بدن... 63
رابطه روح با نفس... 63
عدم شناخت حقيقت نفس و روح... 66
قائلان به تجرد نفس... 66
ادلّه قرآنى... 67
بررسى ادلّه قرآنى... 69
ادلّه روايى... 71
خدشه دلالى در روايات... 74
دلايل عقلى... 77
نقد ادلّه عقلى... 78
سراى آخرت... 81
مراحل عالم آخرت... 81
فلسفه مرگ... 86
بقاى جسمانى انسان... 87
ماديات پنهان و غيرپنهان... 88
صعود به درجات كمال... 88
تكامل پس ازمرگ... 92
تنها خدا قديم است... 93
گوشهاى از حوادث عالم ذرّ... 97
رابطه روح و ذرّه... 99
آيا روح همان بخار بدن است؟... 100
پديده خواب و خروج روح از بدن... 100
انسان و عالم برزخ... 101
روح و عالم قبر... 106
اجسام لطيفه... 108
ديدن روح... 109
ديدن فرشته... 109
ديدن جن... 111
داستان مار... 111
روح و بدن مثالى... 114
آنچه مربوط به جهان ديگر است... 116
شبهههايى درباره معاد جسمانى و پاسخ آنها... 121
شبهه اول: استحاله اعاده معدوم... 121
شبهه دوم: رابطه قوّه و فعليت... 124
شبهه سوم: حشر به تمام اجزاء... 125
امورى كه در آخرت عارض جسم مىشوند... 126
معاد جسمانى... 127
شبهه چهارم: «آكل و مأكول»... 128
شبهه پنجم: بىنيازى روح از بدن... 130
شبهه ششم: ظرفيت ناكافى زمين... 131
نكته... 132
دو شبهه درباره خلود (جاودانگى)... 133
الف. عدالت و جاودانگى... 133
ب. جاودانگى و مشكل تسلسل... 142
عقل... 143
انسان به چه چيزى شبيه است؟... 143
عقل... 143
روح... 147
نفس... 148
جسم... 148
ارتباط روح و نفس... 148
آيا عقل داراى مراتب است؟... 150
بررسى مراتب عقل... 151
عقل، در روايات... 151
آيا عقل حكم مىكند؟... 154
عقل و گنجينههايش... 154
هوشمندى... 155
خواص و آثار عقل در روايات... 156
لشكريان عقل و جهل... 162
علم... 167
علم نور است... 167
رواياتى در باب علم... 169
برخى نمونههاى ملازمه... 173
فرق ميان عليّت و اقتضاء... 174
بخش دوم: خداشناسى [177]
شناخت خداوند... 179
ضرورت شناخت خدا... 179
شناخت رسول خدا صلىاللّهعليهوآله و اهل بيتش عليهمالسلام... 184
فايده شناخت خدا... 185
صفات خدا... 189
صفات ثبوتيّه و سلبيّه... 189
صفات ثبوتيّه... 189
صفات سلبيّه... 197
استدلالهاى متكلمان به آيات و روايات... 202
آيات... 202
روايات... 215
هدايت... 223
منشأ هدايت... 223
قرآن و هدايت... 228
اهل بيت عليهمالسلام و هدايت... 230
هدايتى در غير قرآن و عترت نيست... 235
نسبى بودن هدايت... 236
برخى از علل اختلاف مسلمانان... 237
عقل، صفات ثبوتى و سلبى... 238
موجودى بىمانند... 239
قياس به مخلوقات نمىشود... 250
نقد آراء فلاسفه... 251
ردّ نظريه فيض وجود... 251
آيا حقيقتاً از علت واحد جز معلول واحد سر نمىزند؟!... 251
ردّ نظريه بسيط الحقيقه... 252
نقد كلام أسفار... 252
تجلّى... 261
نقد سخن فلاسفه در باب تجلّى حقّ... 262
تجلّى خاص... 263
تجلّى عام... 268
عدم دلالت آيات و روايات بر وحدت وجود... 271
فطرى بودن معرفت... 275
معناى تجلّى... 281
آيا ميان خدا و آفريدگانش حجابى است؟... 283
برخى آيات فطرت... 285
نماى فطرت... 286
عدم حجيّت مكاشفه طرفداران وحدت وجود... 289
وحدت وجود و سفسطه... 292
بخش سوم: خدا و مسأله قدرت، جبر و اختيار و قضا و قدر [293]
قدرت... 295
تفاوت علم و قدرت... 295
ايجاد معدوم و إعدام موجود... 297
جبرگرايان... 299
ادلّه روايى جبرگرايان... 301
پاسخ به استدلالهاى جبرگرايان... 303
ردّ جبر از ديدگاه روايات... 307
دو سؤال درباره جبر... 317
استدلالات عقلى قائلان به جبر... 317
نظريه كسب و ردّ آن... 321
قضاء و قدر... 325
قضاء و قدر و افعال بشر... 329
تفويض، نيز مردود است... 333
دليل عقلى بر رد تفويض... 335
ادله نقلى در رد تفويض... 336
أمرٌ بين الأمرين... 337
اعتقاد به تفويض و ولايت تكوينى و تشريعى... 338
نيازمندى هستى به خدا... 340
وجوه مختلف در كلمات أئمّه أطهار عليهمالسلام... 341
بخش چهارم: خدا و مسأله بداء و لطف [345]
بداء... 347
ادله قرآنى... 347
معناى «يمحو اللّه»... 348
سخن علامه مجلسى قدسسره... 348
دلالت روايات بر بداء... 350
رابطه ميان علم معصومين عليهمالسلام و بداء... 359
برخى آثار شناخت بداء... 360
أجلهاى معلّق... 360
دليل عقلى... 364
لطف... 365
آيا لطف بر خدا واجب است؟... 365
درباره عقايد دينى، به ويژه مسأله مبدأ و معاد و نيز چگونگى آفرينش انسان و جهان، از زاويههاى گوناگونى بحث شده است: فيلسوفان با كندوكاوهاى عقلى، متكلمان با كاوشهاى انديشهاى با صبغه ايمانى، عارفان از راه قلب و دل و صيقلى كردن باطن، اهل حكمت متعاليه با تركيبى از قلب و عقل، و خلاصه هر كدام از روش خاصى به بررسى عقايد دينى پرداخته و آثار فراوانى از خود به جاى گذاشتهاند و همه اين تلاشها را بايد ارج نهاد.
در كتاب حاضر، آية اللّه العظمى سيد محمد شيرازى قدسسره، كوشيده است تا عقايد زيربنايى اسلام، چون مبدأ و معاد و انسان و آفرينش را بر اساس منابع غنى اسلامى و به شيوه فقهى و اجتهادى اثبات كند. طراوت و تازگى اين مباحث در اين اثر، از آن روست كه از فقه اصيل شيعى سيراب شده و مؤلف معظم با تسلط و چيرهدستى، براى موضوعات مختلف و متنوع، از قرآن و سنت، آيات و احاديثِ متناسب را به عنوان «دليل» ذكر كرده است.
بىترديد مطالب اين كتاب و نيز شيوه بحث آن، علاقهمندان اين مباحث را مدد خواهد رساند.
گروه ترجمه آثار آية اللّه العظمى شيرازى
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
الحمد للّه رب العالمين و الصلاة و السلام على محمد و آله الطيبين الطاهرين و اللعنة على أعدائهم أجمعين إلى يوم الدين.
كتابى كه پيش رو داريد نوشتهاى است مختصر در زمينه عقايد، مطابق با آنچه از كتاب و سنّت استفاده مىشود و آن را مقدمه و مدخلى براى ورود به فقه اسلامى قرار دادهايم و البته شايد بتوان خود اين مسائل را نيز به دليل برخى فروع عامه فقهى كه متضمن آنهاست در مقوله فقه به شمار آورد.
از خداى متعال توفيق مىطلبيم و از او اميد قبول داريم.
شهر مقدس قم محمد شيرازى
مسأله: منابعى كه مىتوان درباره مباحث مبدأ و معاد بدانها تكيه كرد، همان ادلّه اربعه هستند كه در فقه مطرح است؛ يعنى كتاب (قرآن)، سنّت، عقل و اجماع. البته نبايد فراموش كرد كه همه جزئيات مبدأ و معاد تحت ادراك عقلى در نمىآيند، مگر به صورت اجمالى.
عقل حكم مىكند كه هستى، مبدئى أزلى دارد، زيرا مجموعهاى از مخلوقات است و مخلوق نمىتواند أزلى باشد، چون لازم مىآيد كه موجود قديم دو يا چند موجود باشد و اين خلاف فرض اوليه بوده و باطل است و دليل آن نيز برهان تمانع است كه در علم كلام تبيين شده است.
آدميان، حيوانات، درختان، سنگها، كهكشانها، ذرّات، همه وهمه حادثند و در وجود خويش، متّكى به آفريدگار واحد و قديمىاند كه شريك و مانندى ندارد.
همچنين اصل معاد قطع نظر از جزئياتش، به طور اجمالى امرى عقلى است، زيرا عقل نمىتواند بپذيرد كه دستگاه عظيم هستى تنها براى پنجاه يا صدسال آفريده شده باشد؛ مضافاً بر اين كه مقتضاى قانون عدل الهى مىگويد: از آنجا كه در دنيا امكان مجازات - يا مجازات كاملِ - مجرمان و نيز پاداش - يا پاداش كامل - نيكوكاران فراهم نمىشود، لازم است كه عالم ديگرى وجود داشته باشد تا در آنجا نيكوكار به پاداش شايسته خود و بدكار نيز به جزاى خود برسد، در غير اين صورت خدا عادل نخواهد بود كه «تعالى اللّه عن
ذلك علوّا كبيراً». بنابراين دليل بر عدل الهى دليل بر معاد نيز خواهد بود.
اما دليل اجماع(1)نيز عقايد ما را در زمينههاى مبدأ و معاد پشتيبانى مىكند، گو اين كه اجماع دليل مستقلى نيست و اعتبار آن نيز مستند به ادلّه عقلى ونقلى ديگر است.
تنها ادله مستقلى كه جزئيات مبدأ و معاد را به تفصيل بر ما بازگو مىكند، كتاب (قرآن) و سنّت است. به همين دليل در اثر حاضر، دو موضوعِ ياد شده را از اين دو منظر مطرح كرده و بدان اكتفا مىكنيم.(2)
1) . مباحث تفصيلى اجماع، اقسام و حجيت هر يك از آنها را در كتابهاى علم اصول فقه، از جمله در سه كتاب الأصول، الوصول إلى كفاية الأصول و الوصائل إلى الرسائل از تآليف ديگر مرحوم مؤف بجوييد.
2) . مرحوم مؤف قدسسره در دو كتاب القول السديد في شرح التجريد و شرح منظومة السبزواري به تفصيل به ادله عقليه دو مبحث مبدأ و معاد پرداخته است.
مسأله: خداى سبحان مجرد است؛ و براى مجرد دانستن موجودات ديگر - جز او - دليلى نداريم، بلكه بالاتر از آن، مىتوان گفت: ادلّه موجود، خلافِ اين احتمال را اثبات مىكند. ما در برخى كتابهاى كلامى خود به اين ادلّه اشاره كردهايم.(1)خداى عزّوجلّ اراده فرموده كه اين جهان، جهانِ اسباب و مسبّبات باشد. او ماده اوليه اين جهان را آب قرار داد و آب موجودى نامجرد است؛ خداى سبحان مىفرمايد:
«... وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ...»؛(2)و هر چيز زندهاى را از آب قرار داديم.
در منابع روايى، برخى روايات - كه به زودى خواهيم آورد - مؤّد اين معنايند. البته پارهاى از آنها نيز اولين آفريده خدا را «عقل» دانستهاند. درباره اين تعارض ظاهرى مىتوان گفت: ظاهراً اوّليت، در اين روايات نسبى است نه حقيقى؛ چون خود عقل نيز از آب آفريده شده است.
اضافه بر آن در روايات بسيارى بيان شده كه اولين چيزى كه خدا آفريد، نور محمد و آل طاهرينش - عليهم أفضل الصلاة و السلام - بود. كه جمع ميان اين دو دسته روايات نيز واضح است.
بنابراين اگر اصل اشياء - يعنى آب - غيرمجرد است، پس هر آنچه از آن آفريده شده نيز
غير مجرد خواهد بود.
در كتاب كافى آمده است كه داود رقى مىگويد:
درباره اين سخن خداى عزّوجلّ «... وَ كانَ عَرْشُهُ عَلَى الْماءِ...»؛(1)«و عرشِ [حكومت ]او بر آب قرار داشت» از امامصادق عليهالسلام سؤال كردم. ...حضرت فرمودند:
همانا خدا دين و علم خود را پيش از آن كه زمين و آسمان يا جنيان و انسانها يا خورشيد و ماه پديد آيند بر آب قرار داد، پس آن گاه كه خدا اراده فرمود كه خلق را بيافريند، آنها را پيشاپيش خود پراكند و بدانها گفت: پروردگارتان كيست؟ [در پاسخ به سؤال حق تعالى] اولين كسانى كه به سخن آمدند، رسول اللّه صلىاللّهعليهوآله ، امیرمؤمنان عليهالسلام و امامان عليهمالسلام بودند؛ آنها گفتند: تو ربّ مايى. آن گاه بود كه او علم و دين را بر عهده آنها گذاشت.(2)مراد از واژه «دين» در روايت فوق، شريعت و قوانينى است كه خداى سبحان در آينده مىخواست به عنوان دين بندگانش قرار دهد.
و مراد از «علم» نيز نورى است كه آدمى به كمك آن اشياء را - آن گونه كه هستند - مىبيند؛ مثلاً زمانى كه مىگوييم: فلانى مىداند، منظورمان آن است كه او اشياء را مطابق آنچه هستند درك مىكند.
و مراد از عبارت «پيشاپيش خود، پراكند» آن است كه آنها را به گونهاى قرار داد كه مكالمه روياروى، برايشان ميسّر باشد؛ همان طور كه وقتى فردى با ديگرى گفت و گو مىكند، معمولاً در مقابل او قرار مىگيرد. به كار رفتن اين تعبير از باب تشبيه «معقول به محسوس» است.
خواننده محترم! به يقين دانستى مادهاى كه به امر خداى سبحان منشأ همه اشياء مىگردد، محدود به حدودى حقيقى است؛ حتى زمان نيز - اگر چيزى باشد - از آن ماده منشأ مىگيرد.
ممكن است ما كُنه زمان يا چگونگى پيدايش آن را از آن ماده واحد درك نكنيم، لكن
اين امر موجب نمىشود ما رواياتى كه منشأ هستى را آب مىداند تصديق نكنيم.
هم چنين اگر گفته شود: مرگ و ظلمات نيز جزو مخلوقات خدايند، باز هم مجهول بودن حقيقت اين دو، مانع از تصديقِ گفته فوق نيست؛ و ظاهرِ برخى آيات و روايات، حاكى از چنين معنايى است؛ براى مثال در دو آيه زير مىخوانيم:
«الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ»؛(1)آن كس كه مرگ و زندگى را آفريد.
«وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ...»؛(2)و تاريكيها و روشنايى را پديد آورد.
در ذيل به برخى رواياتى كه حاكى از اين است كه ماده [اصلى، كه اشياء ديگر از آن خلق شدهاند] يكى است اشاره مىشود:
مرحوم كلينى به سند خويش از محمد بن عطيه روايت مىكند كه او گفت:
مردى از عالمان شام نزد امام باقر عليهالسلام آمد و گفت: يا اباجعفر! آمده ام از تو درباره مسألهاى بپرسم كه از يافتن كسى كه آن را [برايم] تفسير كند عاجز ماندهام. درباره آن از سه طايفه سؤال كردهام و هر يك از آنها پاسخى متفاوت دادهاند.
امام باقر عليهالسلام به او فرمودند: آن [سؤال] چيست؟ گفت: اولين چيزى كه خدا از ميان مخلوقات آفريد چه بود؟، از كسانى كه از آنها در اين باره سؤال كردهام، برخى از ايشان گفتند: قدر، [شايد مراد از «قدر» مقدار، باشد ]بعضى گفتند: قلم و گروهى گفتند: روح.
حضرت فرمودند: چيز [درستى] به تو نگفتهاند. من به تو مىگويم كه همانا خداى تبارك و تعالى بود و چيزى جز وى نبود و او عزيز بود و عزيزى قبل از او نبود؛ اين معناى همان سخن خداست كه فرمود: «سُبْحانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمّا يَصِفُونَ»؛(3)«منزه است پروردگار تو، پروردگار شكوهمند، از آنچه وصف مىكنند.» و خالق، پيش از مخلوقاتش وجود داشت و اگر از ميان مخلوقاتش اول چيزى كه مىآفريد موجودى بود [كه آن را] از چيز ديگرى آفريده
بود، آن گاه براى اين [چنين آفرينش] ابداً انقطاعى نبود [يعنى مادّه، أزلى نيست و اگر فرضاً خدا اشياء را از مادهاى كه أزلى بود مىآفريد ]همواره با چيزى همراه بود كه برآن مقدم نبود [بنابر اين فرض ناصحيح، ديگر موجودِ قديمِ، واحد نخواهد بود، بلكه دو قديم خواهيم داشت: خدا و آن ماده أزلى. لذا همان گونه كه در برهان تمانع نيز ذكر شده، اين امر، نامعقول است] وليكن او وجود داشت، در حالى كه [چيزى ]غير او موجود نبود و آن چيزى كه همه اشياء را از آن خلق كرد «آب» است و آن را ريشه هر چيزى قرار داد [يعنى هر چيزى به آب برمى گردد، گويا آب نسب هر شىء و اصل آن است].
و براى آب، نسبى كه بدان اضافه شود قرار نداد [يعنى آب از چيزى پيش از خود آفريده نشده بود و خداى سبحان آب را ابتدا از لاشىء آفريد؛ پس نه ماده أزلىاى آنجا بود و نه قديمى جز خدا].
[آن گاه] باد را از آب آفريد و سپس آن را بر آب مسلط گردانيد. باد سينه آب را شكافت تا آن كه از آن، كفى برخاست [لكن] به مقدارى كه [خداوند] مىخواست. آن گاه از آن كف، زمينى سپيد و پاك آفريد؛ [زمينى كه] نه شكاف در آن بود و نه سوراخ و نه فراز و نه فرود و نه گياه، سپس آن را پيچانيد و روى آب قرارش داد، سپس آتش را از آن آب آفريد...».(1)عبارت «سپس آن [كف] را پيچانيد» بدين معناست كه آن كف توليد شده، مانند كفى كه در اين آيه از آن ياد شده نبوده است: «فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً...»؛(2)«اما كف، بيرون افتاده از ميان مىرود».
پس كف ياد شده در روايت فوق از شىء زائد و ناقص و منحرف نيست، بلكه كفى درهم پيچيده و مسطح است.
شبيه همين روايت نيز در ابتداى نهج البلاغه در خطبهاى از اميرمؤمنان عليهالسلام درباره آفرينش جهان آمده است؛ آنجا كه مىفرمايند:
آفرينش را آغاز و به شروع آن مبادرت كرد بىآنكه در كار آن بينديشد، يا از آزمايشى
بهرهبردارى كند، يا به جنبشى در آيد يا هيجانزدگىِ نفس، وى را به اضطراب اندازد، هر چيز را در همان هنگام كه بايد پرداخت و اجزاى گوناگون را با همديگر هماهنگ ساخت و غرائز هر يك را ايداع فرمود [هر غريزه و طبيعتى را در موضع مستعدّ خود قرار داد] و طبايعشان را ملازم آنها گردانيد و پيش از آنكه دست به آفرينش زند به حال آنها آگاه، و محيط به آغاز و پايان هر يك و واقف بود به حدود و مقارنات آنها.
سپس خداى سبحان گشادگى فضاها و پارگى اكناف و خلأهاى هوايى را پديد آورد و در آن آبى موجخيز و انبوه روان ساخت و آن را بر پشت بادى تند برنشاند، پس باد را فرمان داد تا آن آب را باز دارد و بر شدت ريزش آن چيره گردد تا از مرز خود تجاوز نكند. هواى گشاده از زير و آب از فراز آن جهان بود. سپس خداى سبحان بادى نازا پديد آورد و آنگاه چونان انبانى چرمين كه آن را به جنش درآورند سَرِ آب را به سوى پايانش برد و جوشش آن را به حالت آرامش درآورد تا آن كه كوههها برآورد و كفها بر سر پديد ساخت و جوش و خروش آن را به آرامش مبدل گردانيد، پس آن آب را در فراخناى هوا و گستره فضا بالا برد و... .(1)
شيخ صدوق در كتاب علل الشرائع با سند خود از عبد اللّه بن سنان روايت مىكند كه گفت:
از امام صادق عليهالسلام درباره اولين چيزى كه خداى عزّوجلّ آفريد پرسيدم. حضرت فرمودند:
به يقين اولين چيزى كه خداى عزّوجلّ آفريد، چيزى بود كه همه اشياى [ديگر ]را از آن آفريد.
گفتم: به فدايت شوم! آن چيست؟
فرمودند: آب. همانا خداى تبارك و تعالى آب را [به صورت] دو دريا آفريد كه يكى شيرين و ديگرى شور بود. آنگاه به [آب] شيرين نظر افكند و فرمود: اى دريا! او گفت: لبّيك و سعديك. خداى متعال فرمود: در تو بركت و رحمتم را قرار مىدهم و از تو اهل فرمانبرداريم و بهشتم را مىآفرينم. سپس به آن ديگرى نظر كرد و فرمود: اى دريا! او جواب نداد. خداى
1) . نهج البلاغه، خطبه 1، ص 40.
سبحان سه بار تكرار كرد [ولى] او جواب نداد. خدا در اين هنگام فرمود: بر تو باد لعنتم و از تو نافرمانانم و آنان را مىآفرينم كه در جهنم جايگاهشان مىدهم. سپس به هر دو فرمان داد [تا باهم بياميزند] آن گاه با يكديگر آميختند. حضرت سپس فرمودند: به همين دليل است كه [گاه] از كافر [بندهاى] مؤن و از مؤنى [بندهاى ]كافر پديد مىآيد.(1)
خداى متعال آب را به شور و شيرين تقسيم كرد. اكنون اين سؤال مطرح مىشود كه فلسفه اين كار چه بوده است؟ در حقيقت، خداى سبحان آفريدههاى خود را دو قسمت نمود تا حق هر ذى حقى را به تناسب خودش بدهد. اگر همه آبها شيرين بود، در اين صورت خداى منان از ميان مخلوقاتش حقِ آب غير شيرين را نداده بود و اين همان چيزى است كه نامش را «قابليتِ قابل» مىنهند.
اگر بپرسند: چرا درياى شور جواب نداى حق تعالى را نداد؟ پاسخ اين است كه خداى سبحان در طبيعتِ آن دريا، حالت طغيان نهاده بود؛ درست همان گونه كه در طبيعتِ آتش، سوزاندن را قرار داده است.
اگر بپرسند: چرا فرد كافر كه طبيعتاً طغيانگر است، عقاب و مجازات مىشود؟ پاسخ مىدهيم كه وجود اين طينت با داشتنِ اراده و اختيار منافات ندارد. مؤن و كافر هر دو به سبب داشتنِ اراده و اختيار، مىتوانند اطاعت خدا كنند و وجود اين طبيعت تنها در حدِّ مقتضى عمل مىكند نه به صورت علّت تامّه. آرى مقتضى فرمانبردارى در مؤن و مقتضى عصيان در كافر، قرار داده شده، امّا مقتضى، غير از اراده است و آدمى تنها به سبب اراده سعادتمند يا شقاوتمند مىشود. علاوه بر اينها - همان گونه كه در حكمت نيز گفته شده - منشأ اين گوناگونى، تفاوت قابليتها و ظرفيتها نيز هست.
1) . علل الشرائع، ص 83 و 84 ، ب 77، ح 6.
از آنچه گفته شد آشكارا بر مىآيد كه اشياى عالم، اصلى واحد دارند و تفاوتهايشان ذاتى نيست، بلكه به خاطر گوناگونى اعراضى است كه ضميمه هر يك از اشياء مىگردد؛ عمران صابى از امام رضا عليهالسلام مىپرسد:
مرا از اولين موجود خبر ده. حضرت مىفرمايند: [حال كه] سؤال كردى، پس [پاسخ مرا] بفهم، [خداى] واحد، در گذشته همواره واحد بود و موجود، در حالى كه هيچ چيز با او نبود، نه حدودى داشت و نه اعراضى و همواره نيز چنين است و خواهد بود. پس مخلوقات را بيافريد، بىسابقه و گوناگون به سبب عوارض و حدودِ مختلف... و بدان كه [خداى ]يگانهاى كه موجود است بدون اندازه زمانى و بدون هيچ حدى، آفريدگانى آفريده، محدود و داراى اندازه. گويا آن چيزى كه آفريده، دو نوع است: تقدير و تقدير شده كه در هيچ كدام از اين دو، نه رنگى است و نه وزنى و نه مزهاى و هر كدام از آنها را [هم] به كمك ديگرى مىتوان شناخت و [هم] به خودى خود.(1)ظاهراً مراد از واژه «تقدير» اعراضى اعم از كميت، كيفيت و مانند آن است كه همه و همه از ملازمات مادّهاند و مراد از واژه «تقدير شده»، خودِ ماده سه بُعدى است. در ابتداى اين فصل يادآورى كرديم كه دليلى بر تجرّد هيچ موجودى جز خداى سبحان وجود ندارد و هر چيزى جز او داراى ابعاد و برخوردار از كميات و كيفيات و ساير امورى است كه فلاسفه در بحث جواهر و اعراض گفتهاند.
سؤال ديگر اين كه آيا بهتر نبود خداى سبحان آن موجودى كه با اختيار خود راه جهنمى شدن را برمى گزيند نمىآفريد تا از رهگذر اين عنايت و از باب «سالبه به انتفاى موضوع» دردى نكشد و رنجى نبرد. اگر چه كه آن مخلوقِ منحرف، به زبان اقتضا خواستار آفريده شدن باشد؟!
1) . عيون اخبار الرضا عليهالسلام ، ج 1، ص 169 و 176.
پاسخ اين است كه زيبايى و تنوع آفرينش، آفريده شدن را مىطلبد و مقتضى آن است. و آنكه عذاب مىبيند، بر اساس استحقاق جزا مىبيند. و اين عقلاً سزاوارتر از آن است كه اصلاً خلق نمىشد. و البته آن كه بر اثر آتش جهنم درد مىكشد، جز به مقدار معصيتى كه مرتكب شده مجازات نمىشود، خداى سبحان مىفرمايد:
«... إِنَّمَا تُجْزَوْنَ مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ»؛(1)تنها به آنچه مىكرديد مجازات مىشويد.
مَثل آفرينش اينان مَثل مدرسهاى است كه حاكمى بنا مىكند و دانشآموزان را به تحصيل در آن فرا مىخواند، گو اينكه مىداند برخى از آنها در درس خواندن سستى كرده، در امتحان مردود مىشوند و همين امر آنان را رنجيده و دل آزرده خواهد كرد؛ آيا در اين جا صحيح است كه بگوييم: بهتر آن بود كه حاكم، مردودىها را به مدرسهاش فرا نمىخواند؟ قطعاً صحيح نيست و درست آن است كه بگوييم بايد همه واجدان شرايط را به مدرسه فرا خواند؛ اگر چه برخى مردود مىشوند.
مسأله: عقاب و مجازات الهى جريمهاى است متناسب با جرم انجام شده و نه بيش از آن؛ و چه بسا اين عقاب بر حالتهاى گوناگون، در آتش و نظير آن، بر آدمى توزيع مىشود، خداى سبحان مىفرمايد:
«...إِنَّمَا تُجْزَوْنَ مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ»؛(2)تنها به آنچه مىكرديد مجازات مىشويد.
و مىفرمايد: «جَزاءً وِفاقاً»؛(3)كيفرى است مناسب [با جرم آنها].
اما در فاصله بين عذابها، آنها احساس عقاب نمىكنند؛ شايد آياتى از قرآن كريم كه در ذيل به برخى از آنها اشاره مىكنيم ناظر بدين امر باشند:
«وَ هُمْ فِيها لا يَسْمَعُونَ»؛(4)و در آنجا [چيزى] نمىشنوند.
«وَ تَرَى النّاسَ سُكارى...»؛(1)و مردم را مست مىبينى.
«قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِي أَعْمى...»؛(2)مىگويد: پروردگارا! چرا نابينا محشورم كردى.
واضح است كه نابينا عقابهاى ديدارى را و ناشنوا نيز عقابهاى شنيدارى را و مستها هم به دليل مستى و درد نكشيدن از عوامل دردآور، عقاب را احساس نمىكنند.
و البته اين مطلب قابل تأمل است.
جمع اين دسته آيات - كه سه موردش را ذكر كرديم - و دسته ديگرى از آيات كه مىگويند: آنان در جهنم جاويدند(3)
اعراف (7) آيه 36: «وَالَّذِينَ كَذَّبُوا بِٔايَاتِنَا وَاسْتَكْبَرُوا عَنْهَآ أُولَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ»؛ و كسانى كه آيات ما را دروغ انگاشتند و از [پذيرش] آنها تكبّر ورزيدند، آنان اهل دوزخند [و] در آن جاودانند.
و مانند آن، همان است كه بيان كرديم، يعنى متناسب بودن جرم با جريمه و عقاب و همچنين توزيع عقاب بر طول زمانى كه فرد در جهنم به سر مىبرد. ما در تفسير موضوعىِ قرآن كريم به طور مشروح بدين مطلب پرداختهايم.(4)يكى از رواياتى كه برخى گفتههاى سابقمان را تأييد مىكند، روايتى است كه در بحارالأنوار از علل الشرائع نقل شده و همين روايت را مرحوم حرّ عاملى قدسسره در الجواهر السنيه از محمد بن شاذان نقل مىكند كه خداى عزّوجلّ در حديث قدسى مىفرمايد:
همانا من آدم را آفريدم و بدنش را از چهار چيز هم نهادم سپس آنها را به وراثت در فرزندانش نهادم تا در جسدهاشان رشد كند و آنان تا روز قيامت بر اينها رشد مىكنند و هنگامى كه جسدش را آفريدم آن را از تر و خشك و گرم و سرد هم نهادم؛ به اين صورت كه
1) . حج 22 آيه 2.
2) . طه 20 آيه 125.
3) . مانند اين دو آيه: بقره 2 آيه 81 : «بَلى مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ فَأُولئِكَ أَصْحابُ النّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ»؛ آرى، كسى كه بدى بدست آورد، و گناهش او را در ميان گيرد، پس چنين كسانى اهل آتشند؛ و در آن ماندگار خواهند بود.
4) . اين تفسير هنوز به صورت دست نويس مانده و ان شاء اللّه به زودى در ده جلد چاپ خواهد شد.
من آن را از خاك و آب آفريدم و سپس در آن نفس و روح قرار دادم. بنابراين خشكى هر جسد از ناحيه خاك و تريش از طرف آب و حرارتش از جانب نفس و سرديش از ناحيه روح است. پس از اين آفرينش نخست، در آن جسد چهار نوع آفريدم و آنها به اذن من مايه بقاى جسد و تداوم آنند. آن جسد جز بدانها بر پا نمىايستد و هيچ يك از [خود] آنها نيز جز با ديگرى بر پا نمىايستد، از آن جمله تلخى سودا و صفرا، خون و بلغم است؛ سپس برخى از اين آفريدگان را در برخى ديگر جا دادم. بنابراين مسكن يبوست در تلخى و مسكن ترى در سودا و صفرا و مسكن حرارت در خون و مسكن سردى در بلغم قرار داده شد، لذا هر جسدى به سبب اين انواع چهارگانهاى كه مايه بقا و دواماند اعتدال يابد و هر كدام از آنها را چهار نوع قرار دادم نه بيشتر و نه كمتر، صحتش كمال يابد و نهادش اعتدال [ولى] اگر هر يك از آنها بر ديگران فزونى يابد بر ايشان چيره شود و آنها را از مسير خود خارج كند و از ناحيه آن به قدرى كه انحراف، افزايش يابد بيمارى بر بدن داخل مىگردد.(1)اين حديث نياز به شرحى مفصّل براى هر فقرهاش دارد كه به دليل مراعات اختصار در اين كتاب آنرا ترك كرديم. شيخ سعدى، قسمتى از متن حديث مزبور را در ابياتى به نظم كشيده و مىسرايد:
چهار طبع مخالف سركش *** چند روزى شوند باهم خش
چون يكى زين چهار شد غالب *** جان شيرين بر آيد از غالب
لا جرم مرد عاقل كامل *** ننهد بر حيات دنيا دل
اطبّاى طب قديم گفته اند: «هر يك از اين طبايع چهارگانه در بدن، از حيث زيادى و كمى و توسط، سبب شش هزار بيمارى است و مجموعه آنها بيست و چهار هزار بيماريند و بيست و چهار هزار علامت دارند و بيست و چهار هزار سبب و بيست و چهار هزار دوا» اين دانش مرتبهاى از پزشكى است؛ چون، خصوصيات و جزئيات، بسيار زيادند به
1) . بحارالأنوار، ج 58، ص 286، ب 47، ح 1؛ علل الشرائع، ص 110، ب 96، ح 9 و الجواهر السنّية في الأحاديث القدسية، ص 65، ب 7، فيما ورد فى شأن موسى عليهالسلام .
گونهاى كه جز خداى سبحان احدى بر آنها آگاه نيست.
مسأله: خداى متعال، اين جهان را جهانِ اسباب و مسببات قرار داده است؛ قرآن كريم مىفرمايد: «ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً»؛(1)«او از اين اسباب، پيروى [و استفاده] كرد». و در حديثى شريف نيز مىخوانيم:
أبى اللّه أنْ يجري الأمور إلاّ بأسبابها(2)خداى متعال ابا دارد كه كارها جز از مجراى اسبابشان انجام شوند.
همچنين خداى - عزّوجلّ - اين قانون را ميان دنيا و آخرت نيز قرار داده؛ مثلاً تسبيح گفتن به درختى در آخرت تبديل مىشود و تحميد (الحمدللّه) در اينجا به خدمتگزار يا حوريه يا نظاير آن بدل مىشود؛ روايات متواتر(3)
اين روايت در امالى شيخ صدوق، ص 607، مجلس 88، ح 16 و در ثواب الأعمال، ص 11، باب ثواب من قال «سبحان اللّه و الحمد للّه و لا إله إلاّ اللّه و اللّه اكبر» آمده است.
مربوطه را در كتابهايى نظير بحار الأنوار1) . كهف 18 آيه 89 و 92.
2) . در بحار الأنوار، ج 2، ص 90، ب 14، ح 14؛ آمده است كه حضرت امام صادق عليهالسلام فرمودند: «أبى اللّه أن يجري الأشْياء إلاّ بالأسباب، فَجَعَلَ لكلِّ سَبَبٍ شَرحا، وجَعَلَ لكلِّ شَرحٍ عِلْما، وجَعَل لكلِّ عِلمٍ بابا ناطقا، عَرَفَهَ مَنْ عَرَفَه وجَهَلَه من جهله، ذلك رسول اللّه صلىاللّهعليهوآله ونَحْنُ؛خداى متعال ابا دارد از اين كه اشياء را جز از مجراى اسباب آن پديد آورد، او براى هر سببى تبيينى قرارداده و براى هر تبيينى دانشى و براى هر دانشى باب گويايى. هر كه او را شناخت كه شناخت خوشا به حال او و هر كه او را ندانست كه ندانست (و بدا به حال او) او رسول خدا صلىاللّهعليهوآله و ما (اهل بيت) هستيم».
3) . در بحار الأنوار، ج 8، ص 186، ب 23 ح 154 آمده است كه: امام صادق عليهالسلام از پدرانش عليهمالسلام از رسول خدا صلىاللّهعليهوآله روايت مىنمايد كه فرمودند: «هركس بگويد سبحان اللّه، خدا به سبب آن در بهشت درختى برايش غرس مىكند و هر كس بگويد: الحمدللّه خدا به سبب آن در بهشت درختى برايش غرس مىكند و هركس بگويد: لا إله الاّ اللّه خدا به سبب آن در بهشت درختى برايش غرس مىكند و هر كس بگويد: اللّه اكبر خدا به سبب آن در بهشت درختى برايش غرس مىكند». در اين هنگام مردى از قريشيان گفت: اى رسول خدا! [بنابراين] ما در بهشت درختان فراوانى خواهيم داشت. فرمودند: آرى، وليكن زنهار كه آتشهايى بر آنها بفرستيد كه آتششان بزنند و اين همان معناى سخن خداى عزّوجلّ است كه مىفرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ لا تُبْطِلُوا أَعْمالَكُمْ»؛ «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! خدا را اطاعت كنيد و از پيامبر [او نيز] اطاعت كنيد، و اعمال خود را تباه نسازيد» محمد 47 آيه 33.
جستجو كنيد. اين سنتى الهى است كه خداى متعال آن را با قدرت و اختيار خويش برقرار داشته است.
روشن است كه خداى متعال مىتواند سنتهايى (اسبابى) را با سنتهاى ديگر جابهجا كند؛ مثلاً در قرآن و احاديث وارد شده است كه در روز قيامت، دستان، پاها، پوستها، اماكن و غيره، له يا عليه اشخاص گواهى مىدهند؛ براى نمونه در آيات ذيل مىخوانيم:
«الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلى أَفْواهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنا أَيْدِيهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ»؛(1)امروز بر دهانشان مهر مىنهيم و دستهايشان با ما سخن مىگويند و پاهايشان كارهايى را كه انجام مىدادند شهادت مىدهند.
«يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبارَها»؛(2)آن روز است كه [زمين] تمام خبرهاى خود را بازگويد.
هم چنين براى نمونه در روايتى از امام صادق عليهالسلام مىخوانيم:
ما مِنْ يَوْمٍ يَأتي عَلى ابن آدَم إلاّ قال لَهُ ذلكَ اليَوْم: يا بن آدم أنا يَوْمٌ جديد و أنا عَليك شَهيد فقُل فيَّ خَيْرا و اعمل فيَّ خَيْرا أشْهَد لَك بِهِ يَوْم القيامة فإنَّكَ لَنْ تَراني بَعْدَها أبَدا؛(3)هيچ روزى نيست كه بر فرزند آدم بگذرد جز آن كه آن روز به وى مىگويد: اى فرزند آدم! من روزى نو هستم و بر تو گواه، پس در من [سخن] خير بگو و در من [كار] خير انجام بده تا در روز قيامت براى تو بدان شهادت بدهم؛ زيرا پس از آن ديگر هرگز مرا نخواهى ديد.
يعنى در دنيا آن روز بر نمىگردد، لكن در روز قيامت مىآيد و شهادت مىدهد، همان
گونه كه مفاد اين روايت و امثال آن حاكى از اين معنايند.
نيز ساختمان ها، زمينها، جامدات، نباتات و حيوانات همه و همه در روز قيامت گواهى مىدهند.(1)
يا ابن مسعود، لمّا أسري بي إلى السماء أراني جبرئيل مسجد كوفان، فقلت: يا جبرئيل ما هذا؟ قال: مسجد مبارك كثيرالخير عظيم البركة اختاره اللّه لأهله وهو يشفّع لهم يوم القيامة؛ اى ابن مسعود! آن گاه كه به آسمان برده شدم، جبرئيل مسجد كوفه را نشانم داد، گفتم: اى جبرئيل اين چيست ؟ او گفت مسجدى مبارك، پر خير و بزرگ بركت است كه خدا آن را براى اهلش برگزيد وآن [مسجد] در روز قيامت برايشان شفاعت مىكند... .
در همين كتاب، ص 36 نيز آمده است كه معاذ بن جبل از رسول خدا صلىاللّهعليهوآله روايت مىكند كه فرمودند:
لكأنّي بمسجد كوفان يأتي يَوْم القيامة مُحْرما يشهد لِمَن صَلّى فيه ركعتين؛ گويا در مسجد كوفهام كه آن در روز قيامت احرام بسته مىآيد و براى هر آن كه دو ركعت نماز در آن خوانده گواهى مىدهد.
آرى اگر چه اينها عقل ندارند و يا اگر هم بگوييم عقل دارند، بسيار ضعيف است و مانند عقل انسان نيست؛ لكن موجوداتى مدركند؛ براى مثال خداى سبحان در آيات زير مىفرمايد:«...وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ...»؛(2)و هر موجودى، تسبيح و حمد او مىگويد؛ ولى شما تسبيح آنها را نمىفهميد.
مراد از تسبيح گويى در آيه فوق، تكوينى نيست، زيرا اين گونه تسبيح گويى مسلم است، بلكه سخن آيه فوق در تسبيح گويى تشريعى اينها است و اينكه هر يك با زبان خاص خود تسبيح مىگويند.
«فَإِذا هُمْ بِالسّاهِرَةِ»؛(3)ناگهان همگى بر عرصه زمين ظاهر مىگردند!».
«فَقالَ لَها وَ لِلأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ»؛(4)«پس به آن و به زمين فرمود: خواه يا ناخواه بياييد آن دو گفتند: فرمانپذير آمديم.
مسأله: ظاهر برخى روايات حاكى از آن است كه پس از تقسيم ماده اوليه جهان - آب - به شيرين و شور، خداى تبارك و تعالى ارواح آدميان را آفريد؛ ارواح مؤنين را از علّيّين(1)يعنى طبقات عالى معنوى و ارواح كافران را از سجّين يعنى طبقات پايين معنوى. همان گونه كه در حديثى آمده؛ اين ارواح دو هزار سال پيش از خلق بدنهايشان آفريده شدند.(2)در برخى روايات سخن از آفرينش موجوداتى است كه از آنها با نامهاى أظلّه و اشباح و نظاير آن ياد شده، كه ظاهراً مراد از آن، همان ارواح اند؛ چه، ارواح در مقايسه با ابدان مانند سايه و شبحند؛ چون روح با اين دو واژه تناسب دارد؛ زيرا سايه همان فضاى فاقد نور است، نه صورت محض تهى از ماده، و روح نيز ممكن است همين گونه باشد؛ در روايتى از امام باقر عليهالسلام مىخوانيم:
إنَّ الروح مُتَحرّك كالريح و إنَّ الروح مُجانس للريح؛(3)همانا روح مانند باد، متحرّك و از جنس آن است.
1) . در بصائر الدرجات، ص 20، ح 2 چنين مىخوانيم: امام صادق عليهالسلام مىفرمايند: إنَّ اللّه جَعَلَنا مِن علّيين وجَعَل أرواح شيعتنا ممّا جعلنا مِنْه ومِنْ ثُمّ تَحِنُّ أرواحهم إلَيْنا وخَلَق أبْدانهم مِنْ دون ذلك وخَلَق عدوّنا مِنْ سِجِّين وخَلق أرواح شيعتهم ممّا خلقهم مِنْه وخَلَق أبْدانهم من دون ذلك ومن ثمّ تَهوي أرْواحهم إليْهم؛ همانا خدا [طينت] ما را از عليين قرار داد و [طينت] ارواح شيعيان ما را نيز از آن چيزى قرار داد كه ما را از آن. و از اين جاست كه ارواحشان به ما شوق مىورزند و بدنهايشان را از غير از آن آفريد. او دشمن ما را از سجين آفريد و ارواح پيروانشان را نيز از آن چيزى آفريد كه او را از آن و بدنهايشان را از غير از آن آفريد و از اين جاست كه ارواح آنان به سوى ايشان ميل و شوق دارند.
2) . در بحار الأنوار، ج 5، ص 250 ب 10 ح 43 چنين آمده است: امام باقر عليهالسلام مىفرمودند: «همانا خداى تبارك و تعالى در آن روزى كه براى اقرار كردن به خداوندگاريش و به پيامبرى محمد صلىاللّهعليهوآله از انسانها در عالم ذر پيمان گرفت، از شيعيان ما كه به صورت ذرّههايى بودند [نيز] بر ولايتمان پيمان گرفت و امّت محمد صلىاللّهعليهوآله را در حالى كه سايههايى بودند، آنها را از همان طينتى كه آدم عليهالسلام را بر آن آفريد، آفريد و ارواح شيعيان ما را دوهزار سال پيش از بدنهايشان آفريد و ايشان را بر وى عرضه نمود و رسول خدا صلىاللّهعليهوآله و على بن ابى طالب عليهالسلام آنها را شناختند و ما آنها را از نحوه بيانشان مىشناسيم».
3) . در معانى الأخبار، ص 17، ح 12 چنين آمده است: إنّ الروح متحرك كالريح وإنّما سمّي روحا لأنّه اشتق إسمه من الريح وإنّما أخرجه على لفظة الروح لأنّ الروح مُجانس للريح؛ همانا روح مانند باد متحرك است و بدين خاطر [روح] روح ناميده شد كه نامش از ريح [= باد] مشتق شده است و از آن تنها بدين خاطر اين گونه تعبير كردند، كه روح شبيه ريح [= باد ]است.
در روايتى از امام صادق عليهالسلام نيز چنين مىخوانيم:
الروح جِسْمٌ رَقيق قَد اُلبِسَ قالباً كثيفاً - إلى أن قال: - الروح بمَنْزلة الريح في الزق؛(1)روح جسم رقيقى است كه با قالبى مادى با جرم متراكم، پوشانده شده است... روح مانند بادى است در مشك.
در روايت ديگرى مىفرمايند:
إنَّ اللّه تبارك و تعالى أخَذَ ميثاق العِباد و هُم أظِلَّة قَبْل الميلاد، فَما تَعارف مِن الأرواح إئْتلَفَ و ما تَناكَر مِنْها إخْتَلَف؛(2)همانا خداى تبارك و تعالى از بندگان در حالى كه پيش از تولّد سايههايى بودند، پيمان گرفت، لذا ارواحى كه [در آنجا] با يكديگر آشناشدند [در اين جهان] با هم الفت يافتند و آنهايى كه [آنجا ]همديگر را انكار كردند [در اين جهان ]در اختلاف افتادند.
همچنين در روايت ديگرى راوى از ايشان مىپرسد:
نظرتان درباره ارواح چيست؟ ايشان مىفرمايند: بىشك آنها سربازانى سازمان يافته هستند، آنهايى كه [در آنجا] با يكديگر آشنا شدند [در اين جهان] با هم الفت يافتند و آنهايى كه [در آنجا] يكديگر را انكار كردند [در اين جهان] در اختلاف افتادند.
راوى مىگويد: گفتم: به يقين ما نيز بدان معتقديم. حضرت فرمودند: همين طور است. همانا خداى عزّوجلّ از بندگان، در حالى كه پيش از تولد سايههايى بودند پيمان گرفت و اين همان معناى سخن او است كه فرمود: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ...»؛(3)«و [به خاطر بياور ]زمانى كه پروردگارت از پشت و صلب فرزندان آدم، ذريه آنها را برگرفت و آنها را گواه برخويشتن ساخت». حضرت در ادامه فرمودند: لذا آنان كه در آن روز بدان اقرار كردند، همان الفت در اين جا هم آمد و آنان كه در آن روز انكارش كردند، همان اختلاف در اين جا نيز آمد.(4)
روايت فوق بدين معناست كه ارواح معترف، با يكديگر الفت يافتند و ارواح انكاركننده از ديگر ارواح جدا شدند و البته هر گروه نيز با همجنس خويش الفت نمودند.
امام باقر عليهالسلام نيز از پدرش و ايشان از جدش روايت نموده كه رسول خدا صلىاللّهعليهوآله به على عليهالسلام فرمودند:
أنت الذي اِحْتَجَّ اللّه بك في ابْتِداء الخَلْق حَيْثُ أقامَهُم أشْباحا، فقال لهم: ألَسْتُ بربِّكم؟ قالوا بَلى، قال: و مُحمّد رَسولي، قالوا بَلى، قال: و علي أمير المؤمنين، فأبى الخَلْق جميعا إلاّ اِستكبارا و عُتّوا عَنْ ولايتك إلاّ نَفَر قليل و هُم أقَلُّ القليل و هُم أصحاب اليَمين...؛(1)تو آن كسى هستى كه خداى عزّوجلّ در ابتداى آفرينش به تو احتجاج نمود؛ آنجا كه انسانها را به صورت اشباح درآورد و بدانها فرمود: آيا من پروردگارتان نيستم؟! گفتند: بلى. حضرت حق فرمود: و محمد[ صلىاللّهعليهوآله ] فرستادهام نيست؟ گفتند: آرى. حضرت حق فرمود: و على[ عليهالسلام ] اميرالمؤنين نيست؟ در اين هنگام بود كه همگى خلق از روى كبر و نافرمانى از ولايت تو [از اقرار بدان ]ابا كردند، جز چند نفرى و آنان بسيار بسيار اندكاند و آنان اصحاب يمينند.
مراد از عبارت «خلق» مسلمانان معاصر رسول خدايند صلىاللّهعليهوآله و گرنه روشن است كه پس از آن دوره، نيمى از آنان يا اكثرشان به امامت ايشان اعتراف نمودند و در دوره امامت حضرت مهدى(عجل اللّه فرجه) نيز همگى خلق به امامتش اعتراف مىكنند.
هم چنين عبارت «گفتند: بلى» در پاسخ به سؤال «آيا من پروردگارتان نيستم؟» و «محمد [ صلىاللّهعليهوآله ] فرستاده من نيست؟!» حاكى از پاسخ مثبت مسلمانان است، نه ديگران.
بنابراين نسبت به روايات پيامبر و ائمه - صلوات اللّه عليهم اجمعين - بايد زمان، مكان، شرايط و خصوصيات ديگر مورد ملاحظه قرار گيرد؛ همان گونه كه وقتى فردى از ما با ديگرى سخن مىگويد اين گونه ويژگىها را لحاظ مىكند. قرآن كريم مىفرمايد:
«وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاّ بِلِسانِ قَوْمِهِ...»؛(2)و ما هيچ پيامبرى را جز به زبان قومش،
نفرستاديم.
رسول اكرم صلىاللّهعليهوآله نيز مىفرمايند:
إنَّا مَعاشِر الأنبياء أُمِرْنا أنْ نُكلِّم النّاس عَلى قَدْر عُقولِهِم؛(1)همانا ما گروه أنبياء مأموريم كه با [هر گروه از] مردم به اندازه عقلشان سخن گوييم.
حذيفه از ايشان روايت مىكند كه فرمودند:
ما تَكامَلَت النُبوَّة لنَبيِّ في الأظلَّة حَتّى عَرَضَت عَلَيْه ولايَتي و ولاية أهل بَيْتي و مثلوا لَه فأقرُّوا بطاعَتهِم و ولايَتهِم؛(2)در عالم أظلّه نبوت هيچ پيامبرى تثبيت نشد، مگر آنكه ولايت من و اهل بيتم بر او عرضه شد و بر ايشان تجسم يافتند و آنها به فرمانبردارى از ايشان و ولايتشان اقرار كردند.
رابطه ميان اين دو روايت واضح است و اگر در معناى دو روايت پيشين جز آنچه گفتيم فرض شود، جمع ميان آن دو آشكار نخواهد شد.
در روايت ديگرى از امام باقر عليهالسلام و امام صادق عليهالسلام آمده است كه فرمودند:
إنَّ اللّه خَلَق الخَلْق و هِي أظِلَّة، فأرْسَلَ رَسولَه مُحمّدا صلىاللّهعليهوآله فَمِنْهم مَنْ آمَنَ بِهِ و مِنْهُم مَن كذَّبَهُ، ثُمَّ بَعَثَه في الخَلْق الآخر فآمَنَ بِهِ مَنْ كان آمَنَ بهِ في الأظِلَّة و جَحَدَهُ مَن جَحَد بهِ يَوْمَئذٍ، فقال سبحانه: «فَما كانُوا لِيُؤمِنُوا بِما كَذَّبُوا مِنْ قَبْلُ...»(3)- (4)همانا خدا خلق را آفريد در حالى كه سايههايى [ارواحى ]بودند. آنگاه رسولش محمد صلىاللّهعليهوآله را فرستاد [بر آنها عرضه كرد]. برخى بدو ايمان آوردند و برخى او را تكذيب كردند. سپس او را در آفرينش ديگر [عالم دنيا ]مبعوث كرد آنگاه همان كسانى به او ايمان آوردند كه در عالم سايهها بدو ايمان آوردند و همان كسانى منكر او شدند كه در آن روز او را انكار كردند؛ بنابراين خداى سبحان فرمود: «اما آنها به چيزى كه پيش از آن تكذيب كرده بودند، ايمان نياوردند».
ظاهراً تفسير فوق از آيه مذكور جلوهاى از بطون آيه است؛ زيرا آيات قرآن بطون و مصاديقى دارند، و مراد از مصاديق آن است كه ظاهر آيات، مضمون كلىاى را بيان مىكند كه بر تك تك مصاديق خود منطبق مىشود و مراد از داشتن بطون آن است كه ظاهرش چيزى مىگويد و باطنش چيزى ديگر؛ مانند امور حسّى و مادى. براى مثال در امور مادى مىتوان اين مثال را زد كه آب سيب مصداق باطن سيب است و اگر از آب سيب، رُب بسازيم اين رُب بطن بطن آن مىشود و همچنين زمانى كه از آن ربّ، قرصهايى [بسيار فشرده] مىسازيم در واقع با بطنِ بطنِ بطنِ آن مواجه شدهايم.
در كافى از امام باقر عليهالسلام نيز روايت شده كه فرمودند:
«اى جابر! همانا خدا اولين چيزى كه آفريد محمد صلىاللّهعليهوآله و عترت هدايتگر هدايت شده او بود و آنها در پيشگاه خدا اشباحى نورانى بودند». جابر مىگويد: گفتم: اشباح يعنى چه ؟ حضرت پاسخ دادند: يعنى سايه نور، بدنهايى نورانى، بدون ارواح كه با روحى يگانه تأييد شده بودند و آن روحالقدس بود و [محمد صلىاللّهعليهوآله و ]خاندان او به سبب آن روح خدا را عبادت مىكردند و به همين خاطر آنان بندگانى بودند، بردبار، عالم، نيك و برگزيده كه با نماز و روزه و سجده و تسبيح و تهليل گفتن، خدا را عبادت مىكردند، نماز مىخواندند، حج مىگزاردند و روزه مىگرفتند.(1)برخى مىگويند: «پيامبر و معصومان - عليهم الصلاة و السلام - پيش از اين دنيا مانند اين دنيا ارواح جداگانه نداشتند، بلكه تنها واجد يك روح بودند، و روحى كه آنها را راهنمايى مىكرد روح القدس بود» واللّه العالم. در اين باره شايد بتوان سخن رسول خدا صلىاللّهعليهوآله را اشاره بدان گرفت كه فرمودند:
أنا و عَليٌّ مِنْ شَجَرةٍ واحِدَة؛(2)من و على از يك درختيم... .
مسأله: روح و بدن، هر دو مادىاند، لكن روح مادهاى رقيق است - عقل و نفس و غيره نيز با وجود اختلافى كه باهم دارند - اين چنينند(1)اما بدن، مادهاى با تراكم جرم زياد است. خداى متعال براى هر روح، بدنى متناسب با آن قرار داده است؛ يعنى بدنهاى سجّينيان متناسب با روح خود و بدن علّيينيان نيز مانند روحشان است. بنابراين روح آفريده شده از سجّين و آب شور تلخ مزه، بدنى از سجّين، و روح آفريده شده از علّيين و آب درياى شيرين بدنى از علّيين دارد. اين تناسب، همان گونه كه در حكمت نيز آمده، از باب سنخيت جسم و روح است. در قرآن كريم آمده است:
«وَ أَنْ لَوِ اسْتَقامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاً»؛(2)و اگر [مردم] در راه درست، پايدارى ورزند، قطعاً آب گوارايى بديشان نوشانيم.
امام باقر عليهالسلام در تفسير اين آيه چنين فرموده:
يعني مَنْ جَرى فيه شَيء مِن شِرك الشَّيطان عَلى الطَريقة، يَعني عَلى الوِلاية في الأصْل عِنْد الأظِلَّة حينَ أخَذَ اللّه ميثاقَ بني آدم «لَأَسْقَيْناهُمْ ماءً غَدَقاً» يعني لكنّا وَضَعْنا أظِلَّتَهم في الماء الفُرات العَذِب؛(3)اگر آنها در مسأله ولايت تحت تأثير شيطان قرار نمىگرفتند - همان ولايتى كه خداى متعال در ميثاقش با بنى آدم [در عالم ذرّ] از آنها گرفت - همانا ارواح آنها را در اجسادى مخلوق از آب شيرين مىآفريديم.
و در حديثى ديگر از امام باقر عليهالسلام در همين مورد آمده:
يعني لَوْ اِسْتَقاموا عَلى وِلايَة علي بن أبي طالب اميرالمؤمنين و الأوْصِياء مِنْ وُلْدِهِ عليهمالسلام و قَبِلُوا طاعَتَهم في أمْرِهِم و نَهْيِهِم لأسْقَيْناهُم ماءً غَدَقا، يقول لأشربْنا قُلوبهم الإيمان، و
1) . مرحوم شبر در حق اليقين، ج 2، ص 75 مىگويد: «نفس، جسمى نورانى و از عالم آسمانى است و تعلقش به اين بدن مانند چراغ در خانه است نورش [به همه جا] مىرسد و در همه اجزاى بدن نفوذ مىكند و مرگ نيز عبارت از خروج آن از اين بدن و مفارقت آن از اين است. جسم آن [= نفس] به غايت لطيف و شفاف است، مانند اجسام ملائكه و ساير اجساد آسمانى، كه با قدرت خداى متعال محفوظ مىماند».
2) . جن 72 آيه 16.
3) . بحارالأنوار، ج 5، ص 234، ب 10، ح 9.
الطَّريقَة هي الإيمان بولاية علي و الأوصياء؛(1)اگر بر ولايت على بن ابى طالب، اميرالمؤنين و ائمه از نسل او - عليهم الصلاة و السلام - استقامت ورزند و در امر و نهيشان، فرمانبرداريشان را بپذيرند، با آب فراوان سيرابشان مىكنيم؛ خدا مىفرمايد: «لَأَسْقَيْنَهُم مَّآءً غَدَقًا»؛ قلوبشان را از ايمان مالامال مىكرديم و مراد از «طريقة» [= راه ]همان ايمان به ولايت على و اصياى او عليهمالسلام است.
مسأله: خداى متعال ارواح را حدود دو هزار سال يا بيشتر، پيش از ابدان آفريد، سپس بدنهايشان را به صورت ذرههايى قرار داد و در آن عالم [عالم ذر] آزمايششان كرد.
على بن معمّر از پدرش روايت مىكند كه:
از امام صادق عليهالسلام درباره اين قول خداى عزّوجلّ سؤال كردم؛ آنجا كه فرمود: «هذا نَذِيرٌ مِنَ النُّذُرِ الْأُولى»؛(2)اين [پيامبر نيز] بيمدهندهاى از [جمله ]بيمدهندگان نخستين است.
حضرت فرمودند: إنَّ اللّه تبارك و تعالى لمّا ذَرَأَ الخَلْق في الذَرِّ الأوَّل فَأقامَهُم صُفُوفاً قُدّامِهِ، بَعَثَ اللّه محمَداً صلىاللّهعليهوآله فآمَنَ بِهِ قَوْمٌ و أنكره قَوْم، فقال اللّه: «هذا نَذِيرٌ مِنَ النُّذُرِ الْأُولى»، يعني به محمّداً صلىاللّهعليهوآله حَيْثُ دَعاهُم إلى اللّه عَزَّوجَلَّ في الذَرِّ الأوَّل؛(3)آنگاه كه خداى تبارك و تعالى در عالم نخستين، خلق را آفريد و آنها را به صورت صفوفى مقابل خود ايستاند، محمد صلىاللّهعليهوآله را [به سوى آنها] مبعوث نمود؛ قومى به او ايمان آوردند و قومى انكارش نمودند. پس خدا فرمود: «اين بيمدهندهاى از بيمدهندگان نخستين است» كه منظورش [حضرت] محمد صلىاللّهعليهوآله است آن گاه كه در عالم ذر نخستين، آنها را به سوى خداى عزّوجلّ فرا خواند.
بنابراين امتحان در آنجا نسبت به الوهيت، نبوت، ولايت و شايد نسبت به معاد بوده است.
ظاهر برخى روايات اين است كه اين دنيا مبتنى بر آن عالم است - ولو به نحو مقتضى - ؛ زيرا خداى تبارك و تعالى خلق را در عالم ذر و پيش از آزمونشان در اين دنيا آزمود. در رواياتى متعددى نيز به اين امتحان در آن عالم اشاره شده است؛ مثلاً در زيارت حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام چنين آمده است:
يا مُمْتَحَنَة، اِمْتَحَنَكِ اللّه الذي خَلَقكِ قَبْلَ أنْ يَخْلُقَك، فَوَجَدَكِ لِما إمْتَحَنَكِ صابرة؛(1)اى امتحان شده! خدا تو را امتحان كرد، پيش از آفرينش تو، و تو را بر آنچه امتحانت كرد صابر يافت.
سؤال: آن امتحان چگونه بود؟ روايات مربوطه گوناگونند و شايد دليل آن، تعدّد امتحانهاى آن جا بوده است؛ همان گونه كه بشر، در دنيا نيز با امتحانهاى گوناگونى آزموده مىشود؛ مثل ايمان، روزه، نماز، خمس، زكات، حج، جهاد و غيره؛ لذا خداى متعال مىفرمايد:
«وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ وَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصّابِرِينَ»؛(2)و قطعاً شما را به چيزى از [قبيل] ترس و گرسنگى، و كاهشى در اموال و جانها و محصولات مىآزماييم؛ و بشارت ده شكيبايان را.
زراره از امام باقر عليهالسلام روايت مىكند كه فرمودند:
اگر مردم مىدانستند كه آغاز خلقت چگونه بود [حتى] دو كس اختلاف نمىنمودند. سپس فرمودند: همانا خداى تبارك و تعالى پيش از آن كه خلق را بيافريند، فرمود: باش [خلق شو] آبى شيرين كه بهشتم و اهل طاعتم را از تو بيافرينم و باش [خلق شو] آبى شور تا از تو آتشم و اهل معصيتم را بيافرينم، سپس آن دو را امر فرمود [تا بياميزند] و آنها با يكديگر آميختند. لذا [گاهى ]مؤمن از كافر و [گاهى] كافر از مؤمن متولد مىگردد. سپس [خدا ]گِل
آدم را از خاك زمين برگرفت و آن را به سختى ماليد كه ناگهان به صورت ذرههايى به حركت درآمدند. به اصحاب يمين فرمود: به سلامت به سوى جنّت [برويد] و به اصحاب آتش فرمود: به سوى دوزخ [برويد] كه باكى ندارم. سپس به آتش فرمان [فروزش] داد و آن افروخته شد، آنگاه به اصحاب شمال فرمود: داخلش شويد، ولى آنها گريختند؛ به اصحاب يمين فرمود: داخلش شويد، آنها بىدرنگ داخل شدند و خدا [به آتش] فرمود: «سرد و سلامت باش» و آن سرد و سلامت شد. آن گاه اصحاب شمال گفتند: پروردگارا! ما را ببخشاى، او فرمود: شما را بخشودم. پس داخل شويد، آنها رفتند و [لكن] از آن فرار كردند، آنجا بود كه فرمانبردارى و نافرمانى به منصه ظهور رسيد. پس نه آنان مىتوانند از زمره اينان شوند و نه اينان از آنان.(1)عبارت «نمىتوانند» بدين معناست كه هواهايشان نمىگذارند كه آنان اين گونه شوند و گرنه اختيار و اراده دارند و بدين سبب، مستحق ثواب و عقاب مىشوند و در غير اين صورت نه ثواب به فعلشان تعلق مىگرفت و نه عقاب. قبلاً نيز بدان اشاره كرديم و آن را بيان مقتضى دانستيم، نه علت تامه؛ و تفصيل آن در علم كلام آمده است.
در حديثى جابر از امام باقر عليهالسلام و ايشان از اميرالمؤنين عليهالسلام روايت كرده كه فرمودند: خداى تبارك و تعالى به ملائكه فرمود: «...إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ * فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ»؛(2)من بشرى را از گِلى خشك، از گِلى سياه و بدبو، خواهم آفريد. پس وقتى آن را درست كردم و از روح خود در آن دميدم، پيش او به سجده در افتيد.
حضرت در ادامه فرمودند: و كان ذلك مِنَ اللّه تَعالى في آدَم قَبْل أنْ يَخْلُقَه و اِحْتِجاجا مِنْه عَلَيْهم. قال: فاغْتَرَفَ رَبَّنا عَزَّوجَلَّ غُرفَةً بيَمينِهِ مِنَ الماء العَذِب الفُرات و كِلْتا يَدَيْه يَمين؛ اين [حادثه] از جانب خدا درباره آدم عليهالسلام ، قبل از آن كه او را بيافريند و به عنوان احتجاجى از
ناحيه او بر آنها باشد رخ داد. در ادامه فرمودند: آن گاه خداى عزّوجلّ با دست راستش مشتى از آب شيرين گوارا برداشت و [البته] هر دو دستش راست است.
ظاهراً مراد از واژه يمين [= دست راست] يُمن و بركت است نه دست راست مادى؛ زيرا خداى متعال از جسم و ماديّات منزه است، از اينرو حضرت فرمودند: هر دو دستش راست است، يعنى شومى در خداى متعال راه ندارد. حضرت ادامه دادند:
فَصَلْصَلَها في كَفِّه حَتّى جَمَدَت فقال لَها: مِنْك أخْلق النبيّين و المُرسلين وعبادي الصالحين و الأئمّة المُهتدين و الدُّعاة إلى الجنّة و أتْباعِهِم إلى يَوْم القيامة و لا أُبالي و لا اُسأل عَمّا أفْعَل و هُم يَسألون؛ او را در دست خود خشك كرد تا آن سِفت شد، آن گاه فرمود: تنها از تو پيامبران و مرسلين و بندگان صالحم و امامان هدايت گشتهام و فراخوانان به بهشت و پيروانشان تا روز قيامت را مىآفرينم و باكى ندارم و درباره آنچه مىكنم مورد سؤال واقع نمىشوم، بلكه آنانند كه مورد سؤال واقع مىشوند.
مراد از واژه «دست»، قدرت اوست كه بر هيچ كسى پوشيده نيست. دليل اين كه خداى متعال در افعالش مورد سؤال قرار نمىگيرد آن است كه او تمام افعال خويش را طبق علم، حكمت و مصلحت انجام مىدهد، لكن آدمى برخى افعال خود را طبق حكمت و مصلحت و برخى ديگر را از روى جهل، مفسده يا شك و نظاير اينها انجام مىدهد، لذا در مقابل افعالش مسؤول است. خداى متعال از پيامبران عليهمالسلام نيز پرسش مىكند؛ در قرآن كريم آمده است:
«فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذِينَ أُرْسِلَ إِلَيْهِمْ وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِينَ»؛(1)پس، قطعا از كسانى كه [پيامبران ]به سوى آنها فرستاده شدهاند خواهيم پرسيد و قطعا از [خود ]پيامبران [نيز ]خواهيم پرسيد.
زيرا حكمى كه از جانب پروردگار مىآيد بايد عام باشد. اميرالمؤمنين عليهالسلام نيز به اين نكته اشاره كرده و مىفرمايند: اگر او پس از وفات رسول خدا صلىاللّهعليهوآله بدنش را غسل داد، نه بدان جهت بود كه - العياذ باللّه - جسم شريفش متنجس بود، بلكه براى اجراى سنت
1) . اعراف 7 آيه 6.
[قانون شريعت] چنين كرد.(1)در عرف جديد نيز به آن، قانونمند شدن گويند. در ادامه نيز فرمودند:
ثم اِغْتَرَفَ غُرْفَةً أُخْرى مِنَ الماء المالِح الأُجاج فَصَلْصَلَها في كَفِّهِ فَجَمَدَت ثُمَّ قال لَها: مِنك أخْلق الجَبَّارين و الفَراعِنَة و العُتاة و إخْوان الشَّياطين و الدُّعاة إلى النَّار إلى يَوْم القيامة و أشْياعِهِم و لا أُبالي و لا أُسأَلُ عَمَّا أفْعَل و هُم يُسْألون. قال: و شرطه في ذلك البداء و لَم يشترط في أصحاب اليمين؛ سپس مشتى ديگر از آب نمكين شور برگرفت و در دست خود خشك كرد تا آن كه سِفت شد، سپس بدان فرمود: تنها از تو، جباران و فراعنه و نافرمانان و برادران شيطان و فراخوانان به سوى آتش در روز قيامت و پيروان آنها را مىآفرينم و باكى ندارم و در آنچه انجام مىدهم مورد سؤال قرار نمىگيريم و آنهايند كه بايد مورد سؤال واقع شوند. راوى مىگويد: امام اين امر را مقيد به «بداء» كرد ولى اين امر را درباره اصحاب يمين شرط ننمود.
شايد مراد از واژه «بداء» در اين عبارت آن باشد كه اين امر [جهان] از قدرت خداى سبحان خارج نشد و آنچه گفته شد علت تامه و نيز به گونهاى نبود كه احتمال وقوع خلافش محال باشد؛ تا همانند اجتماع نقيضين يا ضدين و يا مساوى بودن جزء با كل محال باشد. حضرت ادامه دادند:
ثم أَخْلَطَ الماءَيْن جَميعاً في كَفِّهِ فَصَلْصَلَهُما ثُمَّ كفَّهُما قُدّام عَرْشِهِ و هُما سُلالَةٍ مِن طين؛(2)سپس [خدا هر دو نوع] آبها را در دستش به هم آميخت و خشك كرد و سپس آن دو را
1) . در تهذيب الأحكام، ج 1، ص 469، ب 23، ح 186 چنين آمده است كه حسين بن عبيد مىگويد: [نامهاى] به امام صادق عليهالسلام نوشتم [بدين مضمون كه:] آيا هنگامى كه پس از وفات رسول خدا صلىاللّهعليهوآله اميرالمؤنين ايشان را غسل دادند، خود نيز غسل [مس ميت] كردند؟ حضرت در پاسخ فرمودند: «كان رسول اللّه صلىاللّهعليهوآله طاهرا مطهّرا ولكن فعل أميرالمؤمنين علي بن أبي طالب عليهالسلام ذلك وجرت به السنّة؛ رسول خدا صلىاللّهعليهوآله پاك و پاكيزه بود، لكن على بن ابى طالب عليهالسلام آن [غسل] را انجام داد تا اين سنّت جارى شده باشد». اين روايت در استبصار، ج 1، ص 99، ب 60، ح 3 و بحار الأنوار، ج 22، ص 540، ب 2، ح 50 نيز آمده است.
2) . تفسير قمى، ج 1، ص 37.
پيشاپيش عرش جمع كرد در حالى كه عصارهاى از گِل بودند.
زراره نيز روايت مىكند كه:
مردى از امام باقر عليهالسلام درباره آيه: «وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ...»؛(1)«و [به خاطر بياور] زمانى را كه پروردگارت از پشت و صلب فرزندان آدم، ذريه آنها را برگرفت» سؤال كرد. حضرت - در حالىكه پدرش عليهالسلام مىشنيد - فرمودند: پدرم به من خبر داد كه خداى عزّوجلّ مشتى از خاك آن سرزمين - كه آدم عليهالسلام را از آن آفريد - برگرفت و بر آن آب شيرينِ گوارا ريخت و سپس آن را چهل روز [به حال خود ]واگذاشت و بعد، آب نمكين شور بر آن ريخت و چهل روز به حال خود گذاشت. زمانى كه آن گِل خمير درآمد آن را برداشت و آن را به شدت ماليد و در اثر اين [كار] آنها به صورت ذرههايى از چپ و راستش بيرون آمدند. او به همه آنها دستور داد كه در آتش بروند. اصحاب يمين داخل آن شدند و [آتش] برايشان سرد و سلامت شد و [لكن] اصحاب شمال از اين كار خوددارى كردند.(2)ابن اذينه نيز از امام صادق عليهالسلام روايت مىكند كه:
نزد ايشان بوديم و از مردى از شيعيانمان ياد كرديم و [در توصيف او] گفتيم: در او تندىاى وجود دارد، حضرت فرمودند: مِن علامةِ المؤمن أن تكون فيه حِدَّة؛ از نشانه[هاى ]مؤن آن است كه در او تندىاى است.
راوى مىگويد: عرض كرديم: عموم اصحاب ما از تندى برخوردارند؟ حضرت فرمودند: إنَّ اللّه في وقتٍ ما ذَرأهم أمر أصحاب اليَمين - وأنتم هُم - أن يدخلوا النّار فَدَخَلوها فأصابَهُم وَهج، فالحِدَّة مِن ذلك الوَهج، وأمر أصحاب الشمال - وهُم مُخالِفُوهم - أن يَدخلوا النَّار فَلَم يفعلوا فَمِن ثُمَّ لَهُم سَمت ولَهُم وقار(3)همانا وقتى خداى تبارك و تعالى آنها را آفريد به اصحاب يمين - كه شما از آنها هستيد - فرمود كه داخل آتش شوند. آنان نيز داخل شدند و زبانهاى از آتش بدانها رسيد. اين تندى ناشى از آن زبانه آتش است. به
اصحاب شمال نيز كه مخالفان آنانند دستور داد كه داخل آتش شوند، آنها سر باز زدند و به همين سبب، چهرهاى آراسته و با وقار از خود نشان مىدهند.
شايد مراد از واژه «حِدّت» در اينگونه روايات، آن باشد كه اهل حق برحقشان مصرّند و معتقدند كه مخالفانشان بر اساس منطق و تعقل سخن نمىگويند و تنها با سروصدا و جوسازى سعى در اثبات عقايد خود دارند؛ و يا شايد از باب اين سخن خدا باشد كه مىفرمايد:
«...وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلَى الْكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ...»؛(1)و كسانى كه با اويند، بر كافران، سختگير [و] با همديگر مهربانند.
در مقابل آنان، اهل باطلند كه چون معمولاً بر بطلان كارشان واقفند، لذا با وقارى ظاهرى و امثال آن خود را مىنمايانند تا آن واقعيت زشت را در وراى اين ظاهر زيبا و خوشآيند، مخفى كنند.(2)
بنابراين دو نوع آفرينش اوليه و ثانويه درعالم ذر اتفاق افتاده است و همينطور خلقت ارواح مقدم بر ابدان شد؛ و آزمايشى انجام گرفت و مقتضى اطاعت و معصيت به وجود آمد و گفتوگويى ميان خدا و مخلوقات صورت گرفت و بسيارى از اتفاقات ديگر رخ داد؛ اتفاقاتى كه خداى تبارك و تعالى بر آن واقف است. البته هيچ كدام از اين اتفاقات، سرنوشت حتمىاى را در اين جهان (براى كسى) ايجاب نمىكنند؛ يعنى اين گونه نيست كه هر كسى در آن عالم فرمانبردار حق بوده حتماً در اين جهان نيز فرمانبردار خواهد بود و يا هر كه در آن عالم نافرمان حق بوده، حتماً در اين جهان نيز نافرمان بردار خواهد بود. قبلاً نيز گفتيم كه تمامى حوادث فوق مقتضىاى براى طاعت يا معصيت، در فرد ايجاد مىكند نه آن كه علت تامه باشد؛ چون براى خدا بدائى حاصل مىشود كه نزد متكلمان به معناى
آشكار كردن امر مخفى است؛ زيرا هيچ چيزى بر خداى سبحان مخفى نيست، نه در زمين، نه در آسمان، نه درگذشته، نه در آينده و نه در زمان فعلى.
بنابراين از مجموعه آيات و رواياتى كه در اين باب وارد شدهاند و تواتر اجمالى نيز دارند، همين مطالب فهميده مىشود.
[و ظاهراً] پس از تمامى حوادث مذكور، خداى متعال بدن حضرت آدم عليهالسلام را آفريد و ابدان ذرهاى را كه مشتمل بر ارواح گويا و شنوا بود در او به وديعت نهاد؛ خواه در آن عالم، نافرمان بوده باشند يا فرمانبر و خواه در اين عالم نافرمان بوده باشند يا فرمانبر. سپس او در اين بدنى كه با دست قدرتش(1)آفريد، روحى را قرار داد كه دو هزار سال يا بيشتر آفريده بود. پس از آن به فرشتگان دستور داد تا بر او سجده كنند. قرآن كريم مىفرمايد:
«وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لاِدَمَ...»؛(2)و [ياد كن] هنگامى را كه به فرشتگان گفتيم: براى آدم سجده كنيد.
لكن خداى متعال از پيش مىدانست كه آدم عليهالسلام را امتحان خواهد كرد و او در اين امتحان سقوط مىكند - هر چند گناهى مرتكب نشد و آنچه بود ترك اولى بود - و او را به دار دنيا (دار تكليف) خواهد آورد. بنابراين خداى سبحان او را براى زمين آفريد و خود نيز در قرآن فرمود:
«...إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً...»؛(3)من در روى زمين، جانشينى قرار خواهم داد.
او پس از خوردن آن درخت ممنوعه از بهشت رانده شد و در زمين هبوط كرد و پس از آن خدا ذريهاش را به تدريج از پشت او بيرون آورد.
اميرالمؤنين عليهالسلام در اين باره مىفرمايند:
و أَهْبَطَهُ إلى دارِ البَليَّةِ و تَناسُل الذُرِّيَّة؛(1)و او را به دنيا كه سراى آزمايش و ازدياد نسل است، فرو فرستاد.
مسأله: مشهور ميان علماء اين است كه خوردن درخت ممنوعه توسط آدم عليهالسلام ترك أولى بود نه معصيت، و نه ترك مستحب و نه انجام مكروه. و ترك أولى مانند اين است كه فردى در مجلسى بنشيند، و يا به گونهاى بنشيند كه سزاوار او نيست، اين عمل نه حرام است، نه مكروه و نه ترك مستحب؛ بلكه تنها ترك أولى است. البته نسبت دادن [حتى ]ترك أولى به پيامبران و معصومان عليهمالسلامنيز براى ما روشن نيست؛ بلكه چنين افعالى را طبق حكمت خاصى مىدانيم؛ و اين مانند بيان برخى معصومين عليهمالسلام است كه ظاهراً از اعتراف به معصيت حكايت مىكند، در حالى كه يقيناً آنان معصومند و حتى مرتكب ترك أولى هم نمىشوند و اعترافاتى هم كه در كلماتشان وجود دارد حاكى از امرى تكوينى و نقص ذاتى موجود ممكن، است. آدمى با اينگونه اعترافات مىخواهد حق عبوديت را ادا كند و به مقدار ممكن، آن نقص ناشى از امكان را جبران كند؛ مثل كسى كه جز نان خشك و آب شورى در اختيار ندارد و آن را براى پذيرايى از ميهمان بزرگى بياورد. ميزبان مذكور از ميهمان خود بسيار پوزش مىخواهد، گو اينكه فعلش حتى از حيث فاعلى هم ترك أولى نيست [چون چيز ديگرى نداشته كه بياورد]. بنابراين عذرخواهى او از حيث ترك أولاى فعلى است و عذرخواهى مىكند براى پوشاندن نقصى كه آن شخص در آن، از كمال بهرهمند نيست. بنابراين عذرخواهى ائمه طاهرين عليهمالسلام و عمل أنبياء در پيشگاه خدا نيز از همين قبيل است.
اما اينكه بگوييم عذرخواهىهاى رسول اكرم و امامان عليهمالسلامبه درگاه خدا، تنها به عنوان
1) . نهج البلاغه، خطبه 1، ص 43.
آموزش به ديگران است، خلاف ظاهر روايات؛ بلكه خلاف نصّ روايات است؛ - اگر چه احتمال فوق نيز از آن به دست مىآيد - چرا كه آنان الگوهاى امت هستند.
مسأله: هم چنين از روايات به دست مىآيد كه خداى عزّوجلّ هنگام خروج آن ذرهها از پشت آدم عليهالسلام براى بار دوم و از باب تأكيد، از آنها پيمان گرفت.
ابوحمزه ثمالى از امام باقر عليهالسلام روايت مىكند كه فرمودند:
خداى سبحان در ميان گروهى از ملائكه به زمين و به سوى آدم عليهالسلام هبوط كرد.
منظور، از هبوط خدا، هبوط امر خداست؛ مانند اين آيه شريفه كه مىفرمايد:
«وَ جاءَ رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا»؛(1)و [فرمان] پروردگارت فرا رسد و فرشتگان صف در صف آيند.
حضرت عليهالسلام در ادامه مىفرمايند:
در اين زمان آدم در وادىاى بود ميان طائف و مكّه كه بدان «روحاء» گفته مىشد. حضرت در ادامه فرمودند: آن گاه خدا بر پشت آدم دست كشيد و سپس ذرّيه اش را - كه به صورت ذرههايى بودند - به فرياد خواند. امام عليهالسلام ادامه دادند: آنها همانگونه كه زنبورهاى عسل از كندوهايشان خارج مىشوند، بيرون آمدند و بر ناحيه بالاى آن وادى گرد آمدند. آنگاه خدا فرمود: اى آدم! اينان ذرّيه تو هستند كه از پشتت بيرونشان آوردهام تا براى خودم به خداوندگارى و براى محمد صلىاللّهعليهوآله به پيامبرى از آنها پيمان بگيرم؛ همان پيمانى كه يك بار قبلاً در آسمان از آنان گرفتم. آدم عرض كرد: اى پروردگار من! چگونه پشت من گنجايش آنها را يافت؟ خدا فرمود: اى آدم! با لطف صُنعم و قدرت نافذم. آدم گفت: پروردگارا! در اين پيمان از آنها چه مىخواهى ؟ خدا فرمود: [از آنها مىخواهم كه] به من هيچ شرك نورزند.
آدم عرض كرد: پروردگارا! پاداشش چه خواهد بود؟ فرمود: در بهشتم سكونتش مىدهم. آدم
1) . فجر 89 آيه 22.
عرض كرد: هر كه نافرمانيت كند جزايش چه خواهد بود؟ فرمود: در آتشم سكنايش مىدهم. آدم عرض كرد: پروردگارا! درباره آنها عدالت ورزيدى و به يقين غالب آنها نافرمانيت خواهندكرد، اگر تو آنها را حفظ نكنى.(1)حبيب سجستانى از امام باقر عليهالسلام روايت مىكند كه فرمودند:
آن گاه كه خداى عزّوجلّ ذرّيه آدم عليهالسلام را از پشتش بيرون آورد تا براى ربوبيت خويش و نبوت هر پيامبرى از آنها پيمان بگيرد، اولين كسى كه از آنها براى نبوتش پيمان گرفت محمد بن عبداللّه صلىاللّهعليهوآله بود. سپس خداى جلّ جلاله به آدم عليهالسلام فرمود: نگاه كن چه مىبينى؟ حضرت مىفرمايد: آدم عليهالسلام به ذريه اش كه به صورت ذرههايى آسمان را پركرده بودند، نگاه كرد و گفت: پروردگارا! ذريهام چه فراوانند! براى چه آنها را آفريدى؟ با گرفتن پيمان از آنها، از ايشان چه مىخواهى؟ خداى عزّوجلّ فرمود: [از آنها مىخواهم] كه مرا بپرستند، به من هيچ گونه شركى نورزند و به فرستادگانم ايمان بياورند و از ايشان پيروى كنند.(2)
واضح است كه ذرات غير قابل شمارش را مىتوان درمكانى كوچك گرد آورد؛ بعنوان مثال در دانش جديد اثبات شده است كه هر سلول زنده از سه قسمت تشكيل شده است؛ و هر يك از سلولها را به ديوار، در و كارگرانى تشبيه كردهاند كه در ميانش اتاق فرمان و اداره قرار گرفته و اينها از سه هزار طبقه تشكيل شده است. كارگران چيزهايى را از بيرون ديوار به داخل مىآورند و سپس آنها را به مواد سازگار با بدن مانند: اجسام، خواص، رنگها و غيره تبديل مىكنند. آن اتاقهاى سه هزار طبقهاى، محل رهبرى و صدور فرماناند و براى هر سلول زنده مغزى متناسب با آن وجود دارد كه مركز فرماندهى آن به شمار مىآيد.
اگر علم جديد در كشفيات خود يك سلول زنده را اين قدر پيچيده مىبيند، پس درباره
آفريدههاى گوناگون خداى سبحان كه از ذره تا كهكشان را شامل مىشود چه بايد گفت؟! علاوه بر اين، شايد موجوداتى هزاران هزار بار كوچكتر از ذره و هزاران هزار بار بزرگتر از كهكشانهاى شناخته شده وجود داشته باشند؛ خداى عزّوجلّ مىفرمايد:
«... صُنْعَ اللّهِ الَّذِي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْءٍ...»؛(1)اين صنع خدايى است كه هر چيزى را در كمال استوارى پديد آورده است.
پس به حكم عقل و نقل، قدرت خداى سبحان به محال تعلق نمىگيرد؛ زيرا نقص در ذات محال است - كه شدنى نيست - نه در كم و كيف قدرت خدا. تفصيل اين سخن را - اگر خواسته باشيد - در علم كلام بايد جست.
بنابراين هر چه در دايره محالات قرار نگيرد، چه كوچك و چه بزرگ و چه در كمّيّت و كيفيت متعلق قدرت خداى سبحان است.
در كتاب بحار الأنوار و مانند آن دهها روايت كه بيانگر اين گونه حقايقاند وجود دارد كه ما برخى از آنها را در امتحان اول، امتحان دوم و حتى امتحان سوم ذكر كرديم.(2)
چگونگى الفاظ متشابه در روايات همانند الفاظ متشابه در آيات قرآن است. و متشابهات، چه در قرآن و چه در روايات به خاطر اين است كه خداى متعال مردم را بيازمايد و دانسته شود كه چه كسى قلب منحرف دارد؛ خداى سبحان خود مىفرمايد:
«هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْوِيلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَ الرّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما يَذَّكَّرُ إِلاّ أُولُوا الْألْبابِ * رَبَّنا
لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهّابُ»؛(1)او كسى است كه اين كتاب [ = قرآن] را بر تو نازل كرد كه قسمتى از آن، آيات محكم [= صريح و روشن] است. آنها اساس كتابند؛ [و هر گونه پيچيدگى در آيات ديگر، با مراجعه به اينها برطرف مىگردد.] و [قسمتى] ديگر متشابهاتند ]= آياتى كه به خاطر بالا بودن سطح مطلب و جهات ديگر، در نگاه اول، احتمالات مختلفى در آن مىرود ، ولى با توجه به آيات محكم، تفسير آنها آشكار مىگردد.] اما آنها كه در دلهايشان انحراف است، براى فتنهجويى و طلب تأويل آن [به دلخواه خود،] از متشابه آن پيروى مىكنند، با آنكه تأويلش را، جز خدا و راسخان در علم، نمىدانند. [آنها كه به دنبال فهم و درك اسرار همه آيات قرآن در پرتو علم و دانش الهىاند ]مىگويند: ما بدان ايمان آورديم، همه [چه محكم و چه متشابه ]از جانب پروردگار ماست. و جز خردمندان كسى متذكّر نمىشود [و اين حقيقت را درك نمىكنند راسخان در علم، مىگويند: ]پروردگارا! دلهايمان را، بعد از آن كه ما را هدايت كردى، [از راه حق ]منحرف مگردان؛ و از سوى خود، رحمتى بر ما ببخش، زيرا تو بخشندهاى.
مسأله: علاوه بر اين كه در كتابهاى كلامى خود بيان كردهايم، قبلاً نيز گفتيم كه مجرد بودن موجودى جز خداى سبحان محال است. ادلهاى كه حكما بر خلاف اين گفته آوردهاند محل اشكال است كه تكرار آنها در اين جا لازم نيست. همچنين رواياتى كه دلالت بر عدم تجرّد غير خدا مىكنند نيز متعددند كه در ذيل به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
امام صادق عليهالسلام به ابوبصير فرمودند:
إنَّ الأرواح في صِفَةِ الأجْساد في شَجَرةٍ في الجَنَّة تُعارف و تُسائل؛(2)ارواح مانند بدنهايند و در بهشت در درختى قرار دارند [و در آنجا] با يكديگر آشنا مىشوند و با هم سؤال و جواب مىكنند.
امام باقر عليهالسلام نيز از پدرش روايت مىكند كه فرمودند:
إنَّ روح آدم عليهالسلام لمّا أُمِرَت أنْ تَدْخُل فيه فكرهته، فأمَرَها أن تَدْخُلها كُرْهاً و تَخْرُج كُرْهاً؛(1)همانا آن گاه كه به روح آدم عليهالسلام امر شد كه داخل آن [بدن] شود، آن را ناخوش داشت؛ آن گاه [خدا] به آن امر كرد تا با كراهت داخل آن شود و با كراهت از آن خارج گردد.
ابو ولاّد از امام صادق عليهالسلام روايت مىكند و مىگويد:
قلت لَه: جُعِلْت فِداك يَروُون أنَّ أرواح المؤمنين في حواصِل طيورٍ خُضْر حَوْل العَرْش، فقال: لا. المؤمن أكْرَم على اللّه عزَّوجلَّ مِنْ أنْ يَجْعَلهُ في حَوْصلة طَيْرٍ و لكِن في أبْدانٍ كأبدانِهِم؛(2)به ايشان عرض كردم: فدايت شوم مىگويند: ارواح مؤمنان در چينهدان پرندگانى سبز قرار دارند كه پيرامون عرشند؟!؛ حضرت فرمودند: خير، مؤن نزد خداى عزّوجلّ گرامى تر از آن است كه او را در چينهدان پرندهاى قرارش دهد. آنها در [قالب ]بدنهايى نظير بدنهايشان [در اين دنيا] هستند.
يونس از امام صادق عليهالسلام روايت مىكند كه فرمودند:
... فإذا قَبَضَه اللّه عزَّوجلَّ صَيَّر تِلْكَ الرّوح في قالبٍ كقالِبِه في الدُّنيا فَيأكُلون و يَشْربون، فإذا قَدمَ عَلَيْهم القادم عَرَفُوه بِتِلْك الصُّورة التي كانت في الدُّنيا؛(3)هنگامى كه خداى عزوجل روح را قبض مىكند، آن را در قالبى [ديگر ]مانند كالبد اين دنيايىاش قرار مىدهد، آن گاه مىخورند و مىنوشند و هنگامى كه كسى بر آنها وارد مىشود او را به همان صورتى كه در دنيا بود [مىبينند و] مىشناسند.
در كتاب كافى آمده است كه حبّه عرنى گفت:
به همراه اميرالمؤنين عليهالسلام به اطراف كوفه رفتيم. حضرت در وادى السلام ايستادند، به طورى كه گويا گروهى را مخاطب قرار داده است... سپس ردايش را [بر زمين] انداخت تا بر آن بنشيند و به من فرمودند: «اى حبّه! اين نبود مگر سخن گفتن با مؤنى يا مأنوس شدن
با او»! گفتم: يا اميرالمؤنين! آيا آنها چنيناند و امكان سخن گفتن و انس گرفتن با آنها وجود دارد؟ حضرت فرمودند: «آرى، اگر [پرده غيب] بر تو گشوده مىشد، آنها را به صورت حلقههايى مىديدى كه زانو در بغل گرفته با يكديگر سخن مىگويند». گفتم: آنها اجساماند يا ارواح؟ حضرت فرمودند: «ارواحند».(1)ابوالمقدام نيز از امام صادق عليهالسلام و ايشان از پدرش روايت مىكند كه فرمودند:
و اللّه ما مِنْ عَبْدٍ من شيعتنا يَنام إلاّ أصْعَدَ اللّه عزّوجلَّ روحه إلى السَّماء فيُبارك عَلَيْها، فإنْ كانَ قَدْ أتى عَلَيْها أجَلَها جَعَلَها في كُنوزِ رَحْمَتِهِ و في رِياضِ جنَّتِهِ و في ظِلِّ عَرْشِهِ، و إنْ كان أجَلَها مُتأخِّرا بَعَثَ بِها مَعَ أمَنَتِهِ مِنَ المَلائكة ليَردُّوها إلى الجَسَد الذي خَرَجَت مِنْهُ لِتَسْكُن فيه؛(2)به خدا سوگند! هيچ بندهاى از ميان شيعيان ما به خواب نمىرود جز آن كه خداى عزّوجلّ روحش را به سوى آسمان بالا مىبرد و به او عنايت مىكند، آن گاه اگر اجلش فرا رسيده باشد آن [روح] را در گنجهايى از رحمتش و در باغهاى بهشتيش و در سايه عرشش قرار مىدهد و اگر اجلش ديرتر باشد آن را با فرشتگان نگاهبانش بر مىگرداند تا به بدنى كه از آن بيرون آمده باز گردد و در آن آرامش يابد.
در روايت ديگرى از امام باقر عليهالسلام مىخوانيم:
إنَّ العباد إذا ناموا خَرَجَت أرواحَهُم إلى السَّماء، فما رَأت الرُّوح في السَّماء فهو الحَق و ما رَأت في الهواء فهو الأضْغاث؛(3)هرگاه بندگان به خواب مىروند ارواحشان به سوى آسمان مىرود و آنچه كه روح در آسمان مىبيند حق است و آنچه در هوا مىبيند [خوابهاى] پريشان.
ظاهراً منظور از واژه «هوا» محدودهاى است كه در آن هوا (اتمسفر) هست؛ زيرا مقدارى كه از زمين فاصله بگيريم و بالا رويم از جوّ زمين خارج شده و ديگر هوائى نخواهد بود.
حضرت على عليهالسلام نيز مىفرمايند:
إنَّ اللّه يقول: «اللّهُ يَتَوَفَّى الْأنْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَ يُرْسِلُ الْأخْرى إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى»(1)فاللّه يَتَوَفَّى الأنْفُسَ كلّها، فَما رَأت و هِيَ عِنْدَه في السَّماء فَهِي الرُؤيا الصادِقَة، و ما رَأت إذا أرْسَلَت إلى أجْسادها تَلَقَّتْها الشَّياطين في الهواء فَكذَّبَتْها و أخْبَرَتْها بالأباطيل فكذبت فيها؛(2)خدا فرموده: «خدا ارواح را به هنگام مرگ قبض مىكند و ارواحى كه نمردهاند نيز به هنگام خواب مىگيرد؛ سپس ارواح كسانى كه فرمان مرگشان را صادر كرده نگه مىدارد و ارواح ديگرى را [كه بايد زنده بمانند ]باز مىگرداند تا سرآمدى معيّن». بنابراين خدا همه ارواح را قبض مىكند و آنچه در آن حال مىبينند رؤاى صادقه خواهد بود و هنگامى كه به سوى بدنها فرستاده مىشوند، شياطين در هوا با آنها برخورد مى كنند و به او دروغ مىگويند و اخبار درهم را بدانها مىدهند، پس آنچه مىبينند در آن دروغ گفته مىشود.
در المناقب روايت شده كه در حضور مأمون سؤال و جوابى ميان صباح بن نصر هندى و عمران صابى، و امام رضا عليهالسلام رد و بدل شد كه شرح آن چنين است: عمران مىگويد:
آيا چشم، نور مركب است، يا روح اشياء را از منظر چشم مىبيند؟ حضرت مىفرمايند:
العَيْنُ شَحْمَة و هو البَياض و السَّواد، و النظر للروح دَليلَه، - إلى أن قال عليهالسلام : - الروح مَسْكَنُها في الدَّماغ و شُعاعها مُنْبَثٌ في الجَسد بمَنْزِلَةِ الشَّمْس دارتَها في السَّماء و شُعاعها مُنْبَسِطٌ على الأرض؛(3)چشم كه همان سياهى و سفيدى است، پىاى است و نگاه به روح تعلق دارد - تا اين كه فرمودند - قرارگاه روح در مغز است و شعاعش در بدن گسترده شده، درست مثل خورشيد كه قرص آن در آسمان است و نورش بر زمين گسترده است.
محمد بن مسلم نيز از امام باقر عليهالسلام روايت مىكند كه فرمودند:
إنَّ الرُّوح مُتَحَرِّكٌ كالرّيح، و إنَّما سُمِّي رُوحَاً لأنَّه اِشْتَقَّ اِسْمَه مِنَ الرِّيح، و إنَّما أخْرَجَهُ على
لَفْظَة الرُّوح لأنَّ الرّوح مُجانِسٌ للرِّيح؛(1)روح همانند باد، متحرك است. و بدين خاطر روح ناميده شده، كه نامش از ريح [= باد ]برگرفته شده و بدين سبب از آن به روح تعبير شده كه هم جنس باد است.
«واوى» بودن ماده روح و «يايى» بودن ماده ريح اشكالى بر تفسير امام عليهالسلام ايجاد نمىكند، زيرا گفته امام، طبق آنچه در كتاب شرح نظام نيز آمده، در قلمرو اشتقاق كبير مطرح مىشود و علاوه بر آن متقارب بودن «واو» و «ياء» در دو واژه روح و ريح كه زمينه قلب «ياء» به «واو» را فراهم مىكند، استبعاد فوق را تضعيف مىكند و اصولاً به خاطر همين است كه قافيه شعر، گاه «واوى» مىشود و گاه «يايى» و ضررى هم متوجه آن نمىكند.(2)همين راوى از امام صادق عليهالسلام و او از پدرانش و ايشان از اميرالمؤنين عليهالسلام روايت مىكنند كه فرمودند:
لاينام المُسلم و هو جُنُب، و لا يَنام إلاّ عَلى طهور، فإنْ لَمْ يَجِد الماء فلْيَتَيَمَّم بالصّعيد، فإنَّ رُوح المؤمن تُرْفَع إلى اللّه تَبارك و تعالى فَيَقْبِلها و يُبارك عَلَيْها فإنْ كان أجَلَها قَدْ حَضَر جَعَلَها في كُنوز رَحْمَتِهِ و إنْ لَمْ يَكُن أجَلَها قَدْ حَضَر بَعَثَ بِها مَعَ أُمَنائِهِ مِنْ مَلائكتِهِ فَيَردُّونَها في جَسَدِها؛(3)مسلمان با حال جنابت نمىخوابد و هميشه با وضو مىخوابد؛ اگر آب نيابد بر خاك تيمم مىكند؛ چرا كه روح مؤن [به هنگام خواب] به سوى خداى تبارك و تعالى بالا مىرود و [خدا] او را مىپذيرد و او را مورد عنايت و بركت قرار مىدهد، حال اگر اجلش رسيده و حاضر باشد [خدا] آن [روح] را در گنجهاى رحمتش قرار مىدهد و اگر اجلش نرسيده باشد، او را به همراه ملازمانش از فرشتگان مىفرستد تا به بدنش بازگردانند.
در برخى روايات وارد شده و فقها نيز در كتابهاى خود بدين امر پرداختهاند(4)
مَنْ أوى إلى فِراشه ثُمّ ذكر أنّه على غير طُهر تَيَمَّم مِنْ دثار ثِيابه؛ هركس به بستر خود برود و سپس به يادش آمد كه با وضو نيست بر لباس رويش تيمم كند.
نيز در بحار الأنوار، ج 73، ص 182، ب 39، ح 6 و مكارم الأخلاق، ص 288، از ايشان روايت شده كه فرمودند:
مَنْ تَطَهَّر ثُمَّ أوى إلى فِراشه بات وفِراشه كمسجده وإن ذكر أنّه على غير وُضوء فليَتَيَمم من دثاره كائنا ما كان فإنْ فَعَلَ ذلك لَمْ يَزَل في الصلاة وذِكر اللّه عزّوجلّ؛ هركس وضو بگيرد و سپس به بستر خود رود، مىخوابد در حالى كه بستر او مانند مسجدش است و اگر ياد آورد كه وضو ندارد بر لباس رويش تيمم كند هر چه باشد، اگر او چنين كند همواره در نماز و ياد خداى عزّوجلّ خواهد بود.
در اين باره مىتوانيد به الفقه، ج 16، كتاب الطهاره، ص 188 مراجعه كنيد.
كه اگركسى حال وضو گرفتن ندارد، تيمم كند، حتى بر روى لحافى كه بر خويش انداخته است و اين حكم از مصاديق همان راحتىاى است كه خدا در قرآن براى انسان مقرر داشته و فرموده:
«يُرِيدُ اللّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ»؛(1)خدا، راحتى شما را مىخواهد، نه زحمت شما را.
ما در تفسير موضوعى(2)خود اشاره كردهايم كه: در آيه فوق، عبارت «لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ»از نظر مرتبه، مقدم بر عبارت پيشين خود است و سرّ تأخير آن در بيان، آن است كه آيه در مقام بيان آسانى است، لذا مقتضى تقدم آن است(3)در غير اين صورت، وجهى براى گفتن عبارت فوق جز تأكيد نبود و تأكيد هم خلاف اصل است، و اللّه العالم.
در كتاب كافى از ابى بصير روايت شده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند:
آن گاه كه ميان او [= محتضر] و سخن، فاصله مىافتد [و قدرت تكلم را از دست مىدهد] رسول خدا صلىاللّهعليهوآله و هر كه را خدا بخواهد نزد او مىآيند. رسول خدا صلىاللّهعليهوآله در طرف راست و ديگران درطرف چپش مىنشينند و رسول اللّه صلىاللّهعليهوآله به او مىفرمايد: آنچه كه اميد مىداشتى، اينك در مقابل توست و آنچه از آن مىترسيدى از آن ايمنى يافتهاى. سپس درى به سوى بهشت به روى او باز مىكند و به او مىفرمايد: اين منزلگاه تو در بهشت است؛ البته اگر
بخواهى به دنيا بازت مىگردانيم و در آنجا طلا و نقره خواهى داشت. او مىگويد: من كارى در دنيا ندارم [نمىخواهم به دنيا بازگردم]. در اين هنگام است كه رنگش سفيد و پيشانيش عرق آلود و لبانش منقبض و گلويش باز و چشم چپش اشك آلود مىشود هر كدام از اين نشانهها را كه ديدى بدان اكتفا كن [بدان كه لحظات آخر عمرش است]. سپس زمانى كه جان از بدنش خارج مىشود [اموال دنيا ]بر او عرضه مىگردد همان گونه كه بر او عرضه شد [ليكن او دوباره ]آخرت را برمىگزيند. آن گاه تو در ميان غسل دهندگان او را غسل مىدهى و در ميان زير و بركنندگانش (در هنگام غسل) او را زيرورو مىكنى. زمانى كه او در كفنهايش گذاشته و بر تختش [= تابوتش ]قرار داده مىشود، روحش خارج مىشود و (با فاصله) يك قدم پيشاپيش آن گروه (تشييع كننده) راه مىرود و ارواح مؤنين او را تحويل مىگيرند، بر او سلام مىكنند و او را به نعمتهايى كه خداى جلّ ثنائه برايش مهيا كرده بشارت مىدهند. پس آن گاه كه او را در قبر مىگذارند، روحش تا ميان تنهاش به سوى آن بازگردانده مىشود؛ سپس از آنچه مىداند مورد سؤال قرار مىگيرد؛ اگر طبق آنچه مىدانسته عمل كرده باشد آن درى كه رسول خدا صلىاللّهعليهوآله به او نشان داد برايش باز مىگردد و نور و پرتو آن و خنكى و بوى خوش آن بر او وارد مىشود.(1)
1) . كافى، ج 3، ص 129، ح 2.
مسأله: روح داراى حالات و توانايىهاى ويژهاى است كه در روايت پيشين از آن ياد شد و حتى خود ما نيز برخى از آنها را در حال خواب مشاهده مىكنيم؛ چه بسا كسانى كه قدرت احضار ارواح دارند، در حال بيدارى مشاهده كنند. بر اين اساس، نبايد اين گونه حالات و توانايىهايى كه در برخى روايات آمده بعيد دانست؛ اينها گاه بر حواس ما نيز پوشيده و از آن دور نيستند. حضور رسول خدا صلىاللّهعليهوآله و ائمه طاهرين عليهمالسلام نيز امر غريبى نيست؛ اميرالمؤنين عليهالسلام مىفرمايند:
يا حارَ هَمْدان مَنْ يَمُت يَرَني *** مِنْ مُؤمِنٍ أو مُنافِقٍ قبلا(1)
«اى حارث هَمْدانى! هر كه بميرد؛ چه مؤن و چه منافق، مرا در مقابل خود مىبيند».
روح نيرومند توان آن را دارد كه اجسام متعددى بيافريند؛ مانند آنچه از برخى شعبدهبازان و ساحران به چشم خود مىبينيم، آنها اجسام متعددى مىآفرينند لكن تمامى اينها فريب و پوشالى است؛ اما بر خلاف اينها، اولياى خدا مانند پيامبر و ائمه معصومين عليهمالسلام حقيقتاً چنين مىكنند و لذا در رواياتى به حضور اميرالمؤنين عليهالسلام بر سر جنازه خويش اشاره شده است.
و شايد بتوان آن را تشبيه كرد به اين كه وقتى شخصى يك كلام مىگويد و ميليونها نفر
1) . امالى، شيخ مفيد، ص 7، مجلس اول و بحارالأنوار، ج 6، ص 181.
از طريق تلويزيون و راديو بشنوند و چهره آن شخص را در تصوير تلويزيونىاش ببينند.
آنان كه كتابهاى غربىها و غيره را درباره ارواح، جنيان و ملائكه ملاحظه كردهاند به راحتى مطلب مذكور را درك مىكنند؛ مثل كتاب «انسان روح است نه بدن»، نگاشته يكى از دانشمندان مصرى و در سه جلد. در اين كتاب بسيارى از اين امور ثبت شده است.
هشام بن حكم روايت مىكند كه امام صادق عليهالسلام در جواب سؤال كسى فرمودند:
الرُّوح جِسْمٌ رَقيقٌ قَدْ أُلْبِسَ قالِباً كَثيفاً - إلى أنْ قَال: - أفَيَتلاشا الرُّوح بَعْد خُرُوجِهِ عَنْ قالِبِهِ أمْ هُو باق؟ قال عليهالسلام : بَل هُو باقٍ إلى وَقْتِ يُنْفَخُ في الصُّور، فَعِنْد ذلك تَبْطُل الأشْياء و تَفْنى فَلا حِسٍّ و لا مَحْسوس، ثُمَّ أُعيدَت الأشْياء كما بَدَأها مُدَبِّرُها؛(1)روح، جسم رقيقى است كه قالب مادى پرتراكم بر آن پوشانده شده است... . باز مىپرسد: آيا پس از آن كه روح از قالبش خارج مىشود متلاشى مىگردد؟ حضرت مىفرمايند: [نه ]بلكه باقى مىماند تا آن روزى كه در صور دميده شود، آن گاه اشياء نابود و فانى مىگردند و ديگر نه حسى مىماند و نه محسوسى. سپس آن اشياء به همان صورت كه خدا آغازشان كرد بازگردانده مىشوند.
مشاهدات شخصى خود و آنچه برخى افراد معتمد برايم نقل كردهاند و همچنين داستانهاى فراوانى بر پارهاى از اينها دلالت مىكند. در ذيل به چند نمونه از آن اشاره مىكنيم:
مرحوم سيد حسين قمى رحمهاللّه(2)مرحوم سيد حسين قمى رحمهاللّه در كهولت به بيمارى سرطان مبتلا مىشود. او چند ساعت پيش از وفاتش در بيمارستان بغداد از هوش مى رود و [ناگهان لحظاتى] پيش از آن كه خدا روحش را قبض كند چشمانش را باز مىكند و در حالى كه مىگويد: «آقا دارد مىآيد! آقا
دارد مىآيد!» با اصرار مىخواهد كه او را بنشانند. كسانى كه گِرد بالينش بودند، گمان مىكنند كه وى از روى هواس پرتى سخن مىگويد، لكن با اصرار وى، او را مىنشانند. آن گاه او متوجه درِ اتاق مىشود و مىگويد: «السلام عليك يا أميرالمؤنين!» سپس چشمانش را مىبندد و روح مطهرش از دنيا مفارقت مىكند.
نظير داستان فوق براى جدّه نگارنده به نام «بى بى عصمت»(1)اتفاق افتاده است. او اندكى پيش از وفاتش كه در حالت اغما به سر مىبرده چشم باز كرده، متوجه درِ اتاق مىشود وگويد: «السلام عليك يا أبا عبد اللّه!» و سپس چشم بر هم مىنهد و از دنيا مىرود.
شخصى كه در كربلاى معلّى مىزيست و در مجالس امام حسين عليهالسلام خدمتگزارى مىكرد و مرد ديندار و عابدى هم بود، در لحظه وفات، چشم باز مىكند و بر امام حسين عليهالسلام به گونهاى سلام مىدهد كه به شخص حاضر، نه غايب سلام مىدهند، و سپس جانش از جهان رخت مىبندد. رحمهم اللّه جميعاً.
چنين داستانهايى بسيارند(2)
روزى من و يكى از دوستانم پياده از نجف به سوى كربلا مىرفتيم، من در راه بيمار شدم تا آن كه به كربلا رسيديم. در آنجا من از هوش رفتم. در آن حال پرده از مقابل چشمم كنار رفت و ناگهان چهارده معصوم عليهمالسلام را ديدم كه مرا احاطه كرده بودند و اين در حالى بود كه همه امور مربوط به دنيا از من گرفته شده بود و حتى ذهنم از علوم دنيوى نيز پاك شده بود و در آن، چيزى جز آنچه از علوم اهل بيت عليهمالسلام فرا گرفته بودم نمانده بود... در آن حال ديدم دوست سيّدم نزد ضريح مقدس حضرت از طرف سر مطهّر ايستاده و شفايم را از خدا مىخواهد و او را به حق امام حسين عليهالسلام قسم مىدهد. پس از آن احساس كردم كه خدا دعايش را به شفاعت امام حسين عليهالسلام پذيرفته و ناگهان خودم را شفا يافته و بىهيچ بيمارىاى در جاى خويش در خانه ديدم. در آن وقت برخاستم وضو ساخته، و به زيارت حضرت رفتم، در ايوان مقدس به آن دوست سيّدم برخوردم. او كه در حال خارج شدن از حرم شريف بود، تا مرا ديد بسيار تعجب كرد و گفت: تو در حال احتضار بودى كه من تو را ترك كردم و آمدم تا شفايت را از امام عليهالسلام بخواهم، تو چطور اينجايى! زمانى كه داستان آن مكاشفه را برايش گفتم بسيار خوشحال شد و گفت خدا را شكر كه شفايت را دادند و حقايقى را به من نشان داد تا ايمان و عقيدهام افزون گردد. آرى اينان نزد خداى عزّوجلّ مقام عظيمى دارند.
و شايد بسيارى از ما شاهد كثيرى از آنها بوده باشيم.1) . او همان طور كه در كتاب ديگرى از مؤف مرحوم به نام والدتى آمده: عصمة الشريعه نيز خوانده مىشد. او زنى عابد و زاهد بود و در حدود سال 1394 ه .ق در بغداد وفات يافته و در مقبره خاندان شيرازى واقع در جنوب غربى حرم مطهر امام حسين عليهالسلام در كربلاى مقدس به خاك سپرده شد. در اين باره مىتوانيد به مقدمه كتاب الفضيلة الإسلاميه، ج 4، اثر مؤلف، مراجعه كنيد.
2) . در آخر كتاب والدتى مرحوم مؤف داستانى را از كرامات امام حسين عليهالسلام از قول يكى از شاگردان مرحوم ميرزاى نائينى قدسسره، درباره مرحوم نائينى نقل مىكنند و در آن مىنويسد:
مسأله: تعبير «ردّ الروح إلى وركيه» [= روح تا ميان تنه به سوى او برگردانده مىشود] در روايت پيش به معناى زنده شدن ميّت در عالم قبر نيست، بلكه بدين معناست كه بخشى از روح به گونهاى كه با مرگ منافى نباشد به جسد باز مىگردد و اين پديده از آن دسته پديدههايى است كه با چشم عادى قابل مشاهده نيست؛ نظير اين حالت را خود ما در هنگام خواب مىبينيم؛ در آن هنگام بخشى از روح در داخل بدن مىماند لكن تمام روحى نيست كه در هنگام بيدارى داخل بدن است.
روح، مانند تمام امور مادى و معنوى در اين دنيا داراى مراتب است؛ مثلاً شجاعت مراتبى دارد كه - مثلاً - از مرتبه كشتن عقرب و مار آغاز مىشود و بدان مرتبه از شجاعت مىرسد كه فرد بگويد:
و اللّه لَوْ تَظاهَرَتِ العَرَب عَلى قِتالي لَما وَلَّيْت؛(1)به خدا سوگند اگر همه اعراب پشت به پشت هم دهند و به نبرد من برخيزند روى برنخواهم تافت.
و البته مراد از عرب، همه شجاعان جهانند، نه فقط مردم عرب.
ماديات نيز داراى مراتب بزرگ و كوچكى هستند، از ذره تا كهكشانها. بعنوان نمونه نگارنده خود كسانى را ديده است كه مىتوانستند با نفس قوىاى كه دارند، روحشان را از
1) . نهج البلاغه، نامه 45، ص 418.
بدنهايشان خلع كنند و پس از آن اين روح بود كه رفت و آمد مىكرد و سخن مىگفت و بر مىداشت و مىداد. بدنِ بىحركت نيز آنجا افتاده بود. شايد براى اثبات آن دليلى بهتر از ديدن نباشد.
مسأله: روح همانند جسم، شاد و غمگين مىشود، احساس ترس و امنيت مىكند و هم چنين برخوردار از انواع لذتها و ناخوشىها مىگردد.
خواب مغناطيسى (هيپنوتيزم) بر اعتقاد ماديّون حتى نزد خودشان مهر بطلان زده؛ آنها كه مىگفتند: هر چيزى ماده پرتراكم است و اين تنها جسم است كه وجود دارد، نه روح، بدان معنا كه گفتيم؛ و در تفسير آنان، روح، تنها عبارت از بخار خون است.
مسأله: ظاهراً روح غير از نفس و آن دو غير از عقلاند. روح مايه حيات است و نفس چيزى در درون آدمى است كه او را به نيك و بد فرمان مىدهد.
لذا هرگاه در قرآن از روح سخن گفته شده، خداى متعال به ستايش آن پرداخته و هرگاه سخن از نفس به ميان آورده او را ميان مدح و ذم قرار داده است؛(1)
«يَوْمَ يَأْتِ لا تَكَلَّمُ نَفْسٌ إِلاّ بِإِذْنِهِ فَمِنْهُمْ شَقِيٌّ وَ سَعِيدٌ»؛ آن روز [قيامت و زمان مجازات] كه فرا رسد هيچ كس جز به اجازه او سخن نمىگويد: گروهى بدبختند و [گروهى] خوشبخت.
«أَنْ تَقُولَ نَفْسٌ يا حَسْرَتى عَلى ما فَرَّطْتُ فِي جَنْبِ اللّهِ وَ إِنْ كُنْتُ لَمِنَ السّاخِرِينَ»؛ [اين دستورها براى آن است كه] مبادا كسى روز قيامت بگويد: افسوس بر من از كوتاهىهايى كه در اطاعت فرمان خدا كردم و از مسخرهكنندگان [آيات او] بودم! «يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً * فَادْخُلِي فِي عِبادِي * وَ ادْخُلِي جَنَّتِي»؛ تو اى روح آرام يافته!. به سوى پروردگارت باز گرد در حالى كه هم تو از او خشنودى و هم او از تو خشنود است. پس در سلك بندگانم درآى. و در بهشتم وارد شو!.
براى مثال در1) . نيز براى مثال در سورههاى هود 11 آيه 105، زمر (39) آيه 56 و فجر(89) آيات 27 - 30 به ترتيب چنين مىخوانيم:
قرآن مىخوانيم:
«وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّاها * فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها»؛(1)و قسم به جان آدمى و آن كس كه آن را [آفريده و] منظم ساخته سپس فجور وتقوا [شر و خيرش] را به او الهام كرده است.
و البته گاهى نيز بر يكديگر اطلاق مىشوند.
به هر تقدير از آيات، روايات و ادلّه عقلى استفاده مىشود كه همه اينها امورى مادىاند هر چند با هم متفاوتند؛ مانند طلا، برليان و خاك، كه در عين اختلاف جوهرىاى كه دارند، همگى امورى مادى هستند.
علاوه بر اين، صفات نفسانىاى از قبيل شجاعت و ترس، بخشش و بُخل، عدالت و ظلم و مانند آن هم، همگى امورى مادى و مخلوقند. رواياتى كه در زمينه جنود عقل و جهل در بحارالأنوار(2)
سماعه مىگويد: نزد امام صادق عليهالسلام بودم و [علاوه بر من] گروهى از محبان و دوستان حضرتش نيز نزدش بودند كه سخن از عقل و جهل به ميان آمد. امام عليهالسلام فرمودند: عقل و لشكريانش را بشناسيد تا هدايت يابيد.
سماعه مىگويد عرض كردم: به فدايت شوم جز آنچه به ما شناساندهاى چيزى نمىدانيم. در اين هنگام امام عليهالسلام فرمودند: خداى عزّوجلّ عقل، كه اولين مخلوق روحانى در جانب راست عرش بود را از نور خويش آفريد و به او فرمود: پشت كن، او پشت كرد. سپس به او فرمود: روى كن، او رو كرد. آن گاه خداى تبارك و تعالى فرمود: به آفرينش بزرگ آفريدمت و بر تمامى آفريدگانم گراميت داشتم.
امام عليهالسلام در ادامه فرمودند: سپس جهل را از آب دريايى شور و ظلمانى آفريد و به او فرمود: پشت كن، او پشت نمود. سپس به او فرمود: روى كن، او رو نكرد. آن گاه به او فرمود آيا تكبر ورزى؟ و او را لعن نمود. سپس هفتاد و پنج لشكر براى عقل قرار داد. زمانى كه جهل چيزى را كه خدا با آن عقل را گرامى داشته و چيزى را كه به او بخشيده، ديد، دشمنى او را در دل گرفت. آن گاه جهل گفت: اى پروردگار من! اين عقل هم آفريدهاى مثل من است، او را آفريدى و گراميش داشتى و نيرومندش ساختى در حالى كه من كه ضد اويم نيرويى در برابر او ندارم؛ پس لشكريانى مانند آنچه بدو دادى به من عطا كن. خدا فرمود: باشد، لكن اگر پس از آن نافرمانى كنى تو و لشكريانت را از رحمتم بيرون مىكنم، او گفت: قبول مىكنم. آنگاه هفتاد و پنج لشكر به او داد. پس، آن هفتاد و پنج لشكرى كه به عقل داده شد عبارتند از:
[اين لشكريان متضاد عقل و جهل بدين شرحند:] خير، كه وزير عقل است و ضد آن، شر است كه وزير جهل است؛ و ايمان، ضدش كفر؛ و تصديق، ضدش انكار؛ و اميد، ضدش نوميدى؛ و عدالت، ضدش ستم؛ و رضا، ضدش نارضايتى؛ و شكر، ضدش كفران؛ و طمع، ضدش يأس؛ و توكل، ضدش حرص؛ و رأفت، ضدش قساوت؛ و رحمت، ضدش غضب؛ و علم، ضدش جهل؛ و فهم، ضدش حماقت؛ و عفت، ضدش پرده درى؛ و زهد، ضدش ميل؛ و رفق، ضدش خشونت؛ و وحشت، ضدش جرأت؛ و تواضع، ضدش كبر؛ و طمأنينه در عمل، ضدش شتابزدگى؛ و حلم، ضدش سفاهت؛ و سكوت، ضدش پرگوئى است؛ و تسليم امر خدا شدن، ضدش استكبار است؛ و تسليم احكام خدا بودن، ضدش شك است؛ و صبر، ضدش جزع است؛ و گذشت، ضدش انتقام است؛ و غنى، ضدش فقر است؛ و تفكر، ضدش سهو است؛ و حفظ، ضدش فراموشى است؛ و مهرورزى، ضدش قطع رابطه است؛ و قناعت، ضدش حرص است؛ و مواسات، ضدش منع است؛ و دوستى، ضدش عداوت است؛ و وفا، ضدش غدر است؛ و طاعت، ضدش معصيت است؛ و خضوع، ضدش خود بزرگبينى است؛ و سلامت، ضدش بلا است؛ و حب، ضدش بغض است؛ و صدق، ضدش كذب است؛ و حق، ضدش باطل است؛ و امانت، ضدش خيانت است؛ و اخلاص، ضدش آميختگى داشتن است؛ و شهامت، ضدش بزدلى است؛ و فهم، ضدش كودنى است؛ و معرفت، ضدش انكار است؛ و مدارا، ضدش پردهدرى است؛ و سلامت الغيب، ضدش فريبكارى است؛ و كتمان، ضدش افشا است؛ و اقامه نماز، ضدش ضايع كردن است؛ و صوم، ضدش افطار است؛ و جهاد، ضدش فرار از جنگ است؛ و حج، ضدش پيمانشكنى است؛ و حفظ گفتار ديگران، ضدش سخن چينى است؛ و نيكى به پدر و مادر، ضدش عاق كردن است؛ و حقيقت، ضدش ريا است؛ و معروف، ضدش منكر است؛ و حجاب، ضدش بىحجابى است؛ و تقيه، ضدش پركرانى است؛ و انصاف، ضدش تعصب است؛ و كسب، ضدش زورگيرى است؛ و نظافت، ضدش آلودگى است؛ و حيا، ضدش دريدگى است؛ و ميانهروى، ضدش تجاوز از حد است؛ و در آسايش بودن، ضدش سختى است؛ و سهولت، ضدش صعوبت است؛ و بركت، ضدش كاستى و تلف است؛ و عافيت، ضدش بلا است؛ و داشتن به قدر ضرورت، ضدش زياد اندوزى است؛ و حكمت، ضدش هوا است؛ و وقار، ضدش سبكى است؛ و سعادت، ضدش شقاوت است؛ و توبه، ضدش اصرار است؛ و استغفار، ضدش مغرور شدن است؛ و محافظت، ضدش سستى كردن در محافظت است؛ و دعا، ضدش ابا كردن است؛ و نشاط، ضدش كسل است؛ و فرح، ضدش حزن است؛ و الفت، ضدش جدايى است؛ و سخاوت، ضدش بخل است.
تمام خصال عقل در يك نفر جمع نمىشود مگر در پيامبر يا وصى پيامبر و يا مؤنى كه خدا قلب او را در ايمان آزموده باشد، و سايرين، يعنى مواليان ما هيچ يك از داشتن برخى از اين لشكريان تهى [و محروم] نيست تا آن كه آن را كامل كند و از لشكريان جهل در امان بماند در اين هنگام است كه در برترين درجه بهشت در كنار أنبياء و اوصياء قرار مىگيرد. تنها با شناخت عقل و لشكريانش و دورى كردن از جهل و لشكريانش بدان [مقام] مىتوان رسيد. خدا ما و شما را به طاعت و [جلب] رضايتش موفق گرداند.
و غير آن آمده، دال بر اين مطلبند و گرنه معقول نيست كه چيزى اثربپذيرد ولى مؤرى نداشته باشد، و اين مانند آن است كه معلولى بدون علت باشد. بنابراين، حالات گوناگون آدمى، دال بر آن است كه همه آنها منشأ [وجودى مادى] دارند.
اما نظر مرحوم حاج ملاهادى سبزوارى كه مىگويد: «النفس في وَحْدَتِها كلُّ القُوى؛(1)
1) . شرح المنظومه، قسم فلسفه، ص 314، ط دار العلم.
نفس در وحدت خويش تمام قواست». به نظر ما دليلى براى صحت آن وجود ندارد، بلكه دليل، خلاف آن را اثبات مىكند؛ چون از علت واحد - از غير صاحب اراده - جز معلول واحد صادر نمىشود؛ همان گونه كه آن علت نيز جز معلول واحد ندارد.
مسأله: ما حقيقت نفس و روح را نمىشناسيم و آيه:
«... قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي...»؛(1)«بگو: روح از [نسخ] فرمان پروردگار من است»؛ از باب بيان مصداق است و گرنه هر آفريدهاى چنين است و معمولاً حقيقت اشياء، همانگونه كه شريف جرجانى نيز گفته، براى آدمى مجهول است.
با وجود پيشرفت علم پزشكى، كالبد شناسى و روانشناسى از نظر فعل و انفعالات بدن، هنوز دانشمندان در مقابل پيچيدگىهاى ناشناخته بدن مادى، انگشت حيرت بردهان دارند تا چه رسد به روح و نفس و صفات نفسانىاى كه از معنوياتند.
برخى علماء گفتهاند: روايتى كه مىفرمايد: «مَنْ عَرَفَ نَفْسَه فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه؛(2)هر كه خود را شناخت، خداى خويش را شناخته است» اشاره به جنبه سلبى آن دارد نه جنبه ايجابى؛ يعنى همان گونه كه آدمى نمىتواند به حقيقت پروردگارش پى ببرد، حقيقت نفس خويش را نيز نمىتواند بشناسد و آنچه از او شناخته مىشود تنها آثار او است، نه پديدآور آن آثار كه ذات او است.
1) . سوره اسراء 17، آيه 85.
2) . بحار الأنوار، ج 2، ص 32، ب 9، ح 22.
3) . در كتاب حق اليقين تأليف مرحوم شبر، ج 2، ص 74 چنين مىخوانيم: اكثر فلاسفه و حكماء معتقد به تجرد روحند و نيز برخى از قدماى معتزله و غزالى و راغب اصفهانى و اما از شيعيان، شيخ مفيد و شيخ بهائى. لكن در حديثى از امام صادق عليهالسلام در كتاب احتجاج، ص 349 مىخوانيم: إنّ الروح جسم رقيق قد ألبس قالبا كثيفا؛ همانا روح جسمى رقيق است كه قالبى مادى پرتراكم بر او پوشانده شده است.
4) . شايد مراد از نفس در اين جا اعم از نفس به معناى روح باشد.
سنت و عقل استناد كردهاند، ولى به اجماع تمسك نكردهاند، چون اجماعى در اين باره وجود نداشته است.(1)
برخى آياتى كه اين گروه بدان تمسك كردهاند به شرح زير است:
الف: «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي»؛(2)و در او از روح خود [يك روح شايسته و بزرگ ]دميدم.
اينان در توضيح اين آيه گفتهاند كه خدا موجودى مجرد است و روح نيز چنين خواهد بود، چون از ناحيه خداى متعال است.
ب: «وَكَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلى مَرْيَمَ وَ رُوحٌ مِنْهُ»؛(3)و [عيسى] كلمه [و مخلوق] اوست؛ كه او را به مريم القا نمود.
ج: «وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ»؛(4)و اين چنين، ملكوت آسمانها و زمين [و حكومت مطلقه خدا بر آنها] را به ابراهيم نشان داديم؛ تا [به آن استدلال كند و] اهل يقين گردد.
د: «إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً»؛(5)من از روى اخلاص، پاكدلانه روى خود را به سوى كسى گردانيدم كه آسمانها و زمين را آفريده است.
استدلال به اين آيات به اين بيان است كه: جسم و قواى آن در حدى نيستند كه از صفات عاليهاى مانند: رؤت عالم ملكوت، يقين آوردن، توجه به ذات آفريدگار آسمانها و زمين، برخوردار گردند. بنابراين آنچه كه واجد اين كمالات مىگردد، چيزى جز نفس مجرد از ماده نيست.
ه- : «... ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ»؛(1)سپس آن را آفرينش تازهاى داديم؛ پس بزرگ است خدايى كه بهترين آفرينندگان است.
آيه فوق آفرينش ابعاد جسمانى آدمى را از آفرينش ابعاد مجرد از ماده (روح) جدا مىكند.
و: «سُبْحانَ الَّذِي خَلَقَ الْأَزْواجَ كُلَّها مِمّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ وَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ مِمّا لا يَعْلَمُونَ»؛(2)منزه است كسى كه تمام زوجها را آفريد از آنچه زمين مىروياند و از خودشان و از آنچه نمىدانند.
منظور از عبارت «و از آنچه نمىدانند» همان روح مجرد است.
ز: «إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ»؛(3)سخنان پاكيزه به سوى او بالا مىرود.
خداى متعال مجرد از ماده است و تنها مجرد از ماده به سويش صعود مىكند. پس سخنان پاكيزه مجرد از ماده است و اين چنين سخنى از روح مجرد از ماده نشأت مىگيرد.
ح: «لَقَدْ خَلَقْنَا الاْءِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ»؛(4)ما انسان را در بهترين صورت و نظام آفريديم.
به اين بيان كه تنها امر مجرد، مصداق بهترين صورت و نظام است و گرنه نمىتوان جسم مادى را در مقايسه با امر مجرد، بهترين صورت و نظام دانست، چون بالاتر از آن چيزى هست كه مصداق «احسن تقويم» يعنى بهترين صورت و نظام مىباشد و آن روح است.
ط: «يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً»؛(5)تو اى روح آرام يافته، به سوى پروردگارت بازگرد در حالى كه هم تو از او خشنودى و هم او از تو خشنود است.
اين پارهاى از آياتى بود كه معتقدان به تجرد نفس (روح) بدان استدلال كردهاند و همچنين مىگويند: تمامى آيات معاد و احوال بندگان در عالم ديگر نيز دال بر تجرد نفسند؛ چون اعاده بندگان در قيامت، اگر تنها ابعاد مادى داشته باشند، مصداق اعاده معدوم است
كه محال مىباشد. مرحوم حاج ملا هادى سبزوارى رحمهاللّه در اين باره مىفرمايد:
اِعادَةُ المَعدوم مِمّا امتَنَعا *** و بَعضهم فيه الضَّرورة ادَّعى(1)اعاده معدوم از موارد ممتنع الوجودى است كه برخى درباره آن مدعى بداهت و ضرورت شدهاند.
و همچنين بدليل محال بودن انتقال عرض و قواى جاى گرفته در جسم.
به روشنى دانسته مىشود كه در آيات بالا ابداً دلالتى بر تجرد نفس وجود ندارد؛ زيرا:
آيهاى كه مىفرمود: «و در او از روح خود دميدم» مرادش روحى است كه مشرّف به انتساب به خدا شده، نه روحى كه هم سنخ وجود او است؛ مثل واژه «بيت اللّه» و «ناقة اللّه» كه به آن اضافه تشريفيه مىگويند. و احتمال ديگر اين كه، عبارت «روح خود» يعنى «روحى كه من آن را آفريدهام».
منظور از «كلمه» در آيه: «و [عيسى] كلمه [و مخلوق] اوست؛ كه او را به مريم القا نمود» يعنى ساخته شده از ناحيه خدا، تقدير يافته به مشيت او و آفريده او.
و در آيه: «و اين چنين ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نشان داديم؛ تا [به آن استدلال كند و] اهل يقين گردد»؛ هيچ تلازمى بين رؤت ملكوت و تجرد نفس و همچنين هيچ تلازمى بين يقين و تجرد وجود ندارد.
و معناى اين آيه: «من از روى اخلاص، پاكدلانه روى خود را به سوى كسى گردانيدم كه آسمانها و زمين را آفريده است...» آن است كه براى ذات ربوبى در اعمال و عبادت، اخلاص مىورزم.
و علاوه بر اينكه واژه «حنيف» كه در آيه، به طهارت و قدسيت معنا شده صحيح نيست، بلكه به اين معنا است كه از باطل به سوى صحيح و حق منصرف شده است؛ اين تفسير هم هيچ تلازمى با تجرد نفس ندارد.
1) . غررالفرائد بخش فلسفه شرح منظومه.
و منظور از اين آيه: «سپس آن را آفرينش تازهاى داديم» آن است كه خدا روح را در او آفريد و آفرينشش غير از آفرينش جسم است. اما از كجاى آن، مجرد بودن نفس، استفاده مىشود؟! - و مراد آيه: «و از آنچه نمىدانند» همينطور است و معلوم نيست كه مراد از آن تجرد نفس باشد.
آيه «سخنان پاكيزه به سوى او بالا مىرود» را نيز بايد چنين معنى كرد: معناى بالا رفتن سخنان پاكيزه به سوى خداى سبحان - با توجه به اين كه او جسم نيست و محلى در آسمان و زمين و امثال آنها ندارد - بالا رفتن معنوى است؛ بدين معنا كه جزاى سخنان پاكيزهاى كه آدمى بر زبان جارى مىكند ثواب فراوان است.
مراد از اين آيه: «ما انسان را در بهترين صورت و نظام آفريديم»؛ آن است كه در آدمى هر چيزى، مانند اعضاى ظاهرى، ابعاد باطنى، روح، عقل، نفس و امثال آن در جاى مناسب خود قرار گرفتهاند.
منظور آيهاى كه درباره رجوع نفس آرام يافته به سوى پروردگار بود، رجوع آن نفس، به ثواب و جزاى نيك است و گرنه لازمهاش مادى بودن خدا خواهد بود.
به هر حال هيچ كدام از آيات فوق بر تجرد غير خدا دلالت نمىكردند.
ضعيفتر از اين استدلالها، دليل تراشى از آياتى است كه هيچ گونه دلالتى بر مدعاى آنها ندارد نظير آيه زير:
«رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى»؛(1)پروردگارا! به من نشان ده چگونه مردگان را زنده مىكنى.
آنها در توضيح اين استدلال گفتهاند: رؤت فعل، جدا از رؤت فاعل نيست و از آنجا كه رؤت خداى متعال با چشمِ سر ممكن نيست پس رؤت او در حد جسم و مشاعر آن نيست و آن نمىتواند مسبب الأسباب را ببيند. پس اگر او توانسته خدا را ببيند روح مجرد او ديده نه جسم او.
1) . بقره 2 آيه 260.
پاسخ استدلال بالا آن است كه كبرا و صغراى آن محل اشكال است؛ زيرا در كجا اثبات شده كه رؤت فعل، جدا از رؤت فاعل نيست؟! بلكه حكم بديهى عقل، خلاف آن را مىگويد.
عموم رواياتى كه مستند معتقدين به تجرد نفس [و روح] است، هيچ گونه دلالتى بر آن ندارند، مضافاً بر آن كه سند غالب آنها ضعيف است. بخشى از اين روايات به شرح زيرند:
مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه؛(1)هر كس نفس خود را شناخت، خداى خويش را شناخته است.
در توضيح اين سخن مىگويند: از آنجا كه نفس آدمى مانند خدا مجرد از ماده است، شناختن او شناخت خدا را به دنبال دارد.
در اين استدلال دو اشكال وجود دارد:
الف. ممكن است جهت سلبى آن منظور باشد، نه جهت ايجابى آن.(2)ب. معناى اين روايت آن است كه اگر آدمى نفس خود را بشناسد، كه چگونه آفريده شده، عظمت پروردگارش را خواهد شناخت. آرى واضح است كه اگر او آفريدهاى را در كمال استحكام و دقت ببيند، خواهد دانست كه آفريدگارى حىّ، عالم، قادر، مدرك و دارنده ساير صفات جماليه و جلاليه دارد؛ چنان كه شاعر هم مىگويد:
وفي كُلِّ شَىْءٍ لَه آيَةٌ *** تَدُلُّ عَلى أنَّهُ واحِدٌ در هر چيزى، نشانهاى دارد كه دال بر وحدانيت او است.
أَعْرَفَكُمْ بِنَفْسِهِ أعْرَفكُم بِرَبِّهِ؛(3)آگاهترين شما به نفس خود، عارفترين شما به خداست.
مَنْ رَآني فَقَدْ رَأى الحَق؛(1)هر كس مرا ببيند حق را ديده است.
أنا النذير العريان؛(2)من، آن بيم دهنده صريحم.
لي مَعَ اللّه وَقْتٌ لا يَسَعُني مَلَكٌ مُقَرَّب و لا نَبِيُّ مُرْسَل؛(3)با خداى سبحان لحظاتى دارم كه نه فرشته مقربى آن را دارد و نه پيامبر مرسلى.
أبيت عِنْدَ رَبِّي فَيُطْعِمُني و يَسْقيني؛(4)من نزد خداى سبحان بيتوته مىكنم و او به من خوراك و آب مىدهد.
استدلال به روايات فوق از اين جهت بوده كه اگر نفس مجرد آدمى كمال يابد، به شرافت و تقرب به درگاه خداى سبحان نايل مىآيد.
گفتهاند: از سويى دعاى پيامبر صلىاللّهعليهوآله مستجاب است و از ديگر سو علم به اشياى داراى سبب، جز از راه علم بدان سببها و آفريدگار مجردشان، آن گونه كه بايد، حاصل نمىشود و مراد از ارائه [= نشان دادن] همان علم شهودى است.
قُلْبُ المُؤمن عَرْشُ الرَّحمَن؛(6)قلب مؤن عرش [خداى] رحمان است.
قَلْبُ المُؤمن بَيْن إصْبِعَيْنِ مِنْ أصابِعِ الرَّحمَن؛(7)قلب مؤن ميان دو انگشت از انگشتان خداى رحمان است.
هر چند برخى از روايات فوق با عبارت «قلب مؤن» آغاز شده بودند، لكن در كتاب علل الشرائع اين گونه است:
إنَّ القُلوب بَيْنَ إصْبَعَيْن مِنَ أصابِعِ اللّه؛(8)همانا قلبها ميان دو انگشت از انگشتان خدا است.
1) . بحارالأنوار، ج 58، ص 235، ب 45، ح 1.
2) . همان، ج 81، ص 129، ب 13، ح 21.
3) . همان، ج 79، ص 243، ب 2، ح 1.
4) . همان، ج 16، ص 390، ب 11، ح 96.
5) . در عوالى اللآلى، ج 4، ص 132 چنين آمده است: اللّهُمَّ أرِنا الحَقائقَ كما هِيَ؛ خدايا، حقايق را آن گونه كه هستند به ما نشان بده.
6) . بحارالأنوار، ج 55، ص 39، ب 4، ح 61.
7) . همان، ج 67، ص 39، ب 44، ح 1.
8) . علل الشرائع، ص 604، ح 75.
المُؤْمِن أعْظَمُ قَدْراً عِنْدَ اللّه مِنَ العَرْش؛(1)مؤن نزد خدا، بزرگ مرتبهتر از عرش است.
گفتهاند: بزرگ مرتبه بودن به سبب وجود نيرويى خاص در اعضا و جوارح آن و جسم بودنش نيست، چرا كه جسم آدمى شايستگى اين منزلت را ندارد، بلكه به علت، برخوردارى او از نفس (روح) مجرد است. اميرالمؤمنين عليهالسلام نيز مىفرمايند:
إنَّ اللّه خَلَقَ الأرْواحَ قَبْل الأجْساد بألْفَيْ عام؛(2)همانا خدا، ارواح را دو هزار سال پيش از اجساد آفريد.
يكى از احبار يهود از اميرالمؤمنين على عليهالسلام پرسيد:
هَلْ رَأيْتَ رَبَّك حينَ عَبَدْتَه؟ فقال عليهالسلام : وَيْلك ما كُنْتَ أعْبُد رَبَّاً لَمْ أرَه، قال: و كيف رأيته، قال عليهالسلام : ويْلك لا تُدْرِكه العُيون في مُشاهدة الأبْصار و لكِن رَأتْه القُلوب بُحَقائق الإيمان؛(3)آيا هنگامى كه پروردگارت را عبادت مىكنى، او را ديدهاى؟! حضرت فرمودند: واى بر تو! هيچ گاه خدايى را كه نبينم، نمىپرستم. آن مرد پرسيد چگونه او را ديدهاى؟ حضرت فرمودند: واى برتو! چشمها با ديدن متعارف او را نمىيابند وليكن قلبها با ايمانهاى حقيقى او را مىبينند (به او اعتقاد پيدا مىكنند).
پس رؤت عقلانى با قواى جسمانى امكانپذير نيست و فقط با نيروى روحى ممكن است، و روح نيز اگر مجرد از ماده نباشد قادر بر رؤت امر مجرد [ = خداى متعال] نخواهد بود و اين به خاطر سنخيتى است كه بايد وجود داشته باشد.
از اميرالمؤنين عليهالسلام پرسيدند: چگونه درِ خيبر را [از جاى] كندى؟ حضرت فرمودند:
قَلَعْتَه بِقُوَّةٍ ربَّانيَّةٍ لا بِقُوَّةٍ جِسْمانيَّة؛(4)به كمك نيروى ربّانى، نه با نيروى جسمانى.
1) . در بحار الأنوار، ج 64، ص 71، ب 1، ح 35 از امام صادق عليهالسلام چنين روايت شده است: «المُؤمن أعْظَمُ حُرْمَةً مِنَ الكَعْبة؛ حرمت مؤن، بالاتر از كعبه است». و در ج 64، ص 72، ب 1، ح 41 از رسول خدا صلىاللّهعليهوآله روايت شده كه فرمود: «مَثَل المُؤمن كمَثَل مَلَك مُقَرَّب وإنَّ المؤمن أعْظَم حُرْمَة عِنْداللّه وأكرَمُ عَلَيْه مِنْ مَلَك مُقَرَّب؛ مثل مؤن مثل فرشته مقرب است و همانا حرمت مؤن نزد خدا بالاتر از حرمت فرشته مقرب است».
2) . بحارالأنوار، ج 8، ص 308، ب 24، ح 74.
3) . التوحيد، ص 109، ح 6، باب ما جاء في الرؤيه.
4) . در بحارالأنوار، ج 99، ص 138، ب 8، ح 4؛ همچنين از اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل شده كه فرمودند: ما قَلَعْتُ بابْ خَيْبَر بِقُوَّةٍ جِسْمانيَّة بَلْ بِقُوَّةٍ ربّانيّة؛ در خيبر را با نيروى جسمانى نكندم بلكه با نيروى ربانى [چنين كردم].
هم چنين فرمودند:
الرُّوح مَلَكٌ مِن المَلائكة لَهُ سَبْعون ألْف وَجْه؛(1)روح، فرشتهاى از فرشتگان است كه هفتاد هزار چهره دارد.
و نيز مىفرمايند:
بالنُّور الشَّارِقِ مِنَ سرادِقِ المَلكوت لَمْ يَلِجُ مَلكوت السَّماوات مَنْ لَمْ يُولَد مَرَّتَيْن؛ قسم به نورى كه از سراپردههاى ملكوت و بطن غيب عالم مىتابد، به ملكوت آسمان راه پيدا نمىكند كسى كه دوبار متولد نشده باشد.
و باز فرمودند:
لا يَصْعَدُ إلى السَّماء إلاَّ مَنْ نَزَلَ مِنْها؛(2)هيچ كس به سوى آسمان صعود نمىكند جز آن كه از آن پايين آمده است.
روايات فوق و امثال آن هيچ گونه دلالتى بر مدعاى تجرد نفس يا روح ندارد و استدلال به اين احاديث بر مدعاى مزبور، مانند استدلال به آنها بر وحدت وجود يا وحدت موجود است.
و اين روايات از آنچه در استدلال به آنها آمده فاصله بسيار دارند. و لذا برخى از علماء گفتهاند: رؤت اشياء به سبب روح و قدرت و قوت و عظمت و شرافت و ساير كمالات روح، هيچ دلالتى بر تجرد آن نمىكنند و هر گونه ملازمهاى ميان اين دو، خالى از استحسان (اعتبار بخشى)، گمان و نظاير اينها نيست.
اگر اينان بخواهند به اين گونه روايات - با همه دورىاى كه از مدلول و مدعاى آنها دارند - استدلال كنند، ما مىتوانيم براى عكس اين فرضيه به دهها آيه و روايات از اين قبيل
تمسك كنيم. بلكه اين احاديث، بيش از آن كه دليل بر تجرد نفس و روح يا وحدت وجود يا موجود باشند، بر بطلان اين ادعاها دلالت دارند؛ اگر آدمى خود و صفات خود، از قبيل: فقر و نيازمندى، ظلمت، امكان، حدوث و غيره را شناخت، آن گاه از باب «تعرف الأشياء بأضدادها» ذات و صفات خدا را با ويژگىهايى متضاد با ويژگىهاى خود خواهد شناخت؛ صفاتى مانند، غنى، قدرت، قيموميت، عظمت، ازليت، سرمديت و ساير صفات كمال و اينها همگى جز بر تجرد ذات خداى تعالى دلالت ندارند.
رجوع آنها [= بندگان] به سوى خداى سبحان به معناى فنا شدن در او و اينكه پس از جدا شدن از او دوباره به اصل خود بازمىگردند نيست، بلكه به معناى بازگشت رضايتمندانه و مورد رضايت بنده، به مولاى خود است؛ نظير آنچه به صورت خاصى براى أنبياء، امامان معصوم و پيامبر اسلام عليهمالسلام در حوزه وحى و رسيدن به كمال حاصل شد و از قبيل سخن خداى سبحان است كه مىفرمايد:
«ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ...»؛(1)به سوى پروردگارت باز گرد.
آرى، صالحان به سوى ثواب، نعمتها و كرامات خداى سبحان بازگشت مىكنند، و فاجران، فاسقان و منافقان نيز به سوى او باز مىگردند لكن در ايستگاههاى حساب، عقاب و عذابها و مجازاتهاى آماده شده جلوى آنها را مىگيرند و متوقفشان مىكنند؛ خدا درباره اين دو گروه نيك فرجام و بد فرجام در آياتى نظير آيات زير مىفرمايد:
«...كَذلِكَ زَيَّنّا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلى رَبِّهِمْ مَرْجِعُهُمْ فَيُنَبِّئُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ»؛(2)اين گونه براى هر امتى كردارشان را آراستيم.
آنگاه بازگشت آنان به سوى پروردگارشان خواهد بود، و آنها را از آنچه انجام مىدادند آگاه خواهد ساخت.
«وَ اتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اللّهِ ثُمَّ تُوَفّى كُلُّ نَفْسٍ ما كَسَبَتْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ»؛(3)و بترسيد از روزى كه در آن، به سوى خدا باز گردانده مىشويد، سپس به هر كسى [پاداشِ] آنچه به
دست آورده، تمام داده مىشود؛ و آنان مورد ستم قرار نمىگيرند.
«مَتاعٌ فِي الدُّنْيا ثُمَّ إِلَيْنا مَرْجِعُهُمْ ثُمَّ نُذِيقُهُمُ الْعَذابَ الشَّدِيدَ بِما كانُوا يَكْفُرُونَ»؛(1)بهرهاى [اندك] در دنيا [دارند]، سپس بازگشتشان به سوى ماست. آنگاه به [سزاى] آنكه كفر ورزيدند، عذاب سخت به آنان مىچشانيم.
«يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً * فَادْخُلِي فِي عِبادِي * وَ ادْخُلِي جَنَّتِي»؛(2)تو اى روح آرام يافته! به سوى پروردگارت بازگرد در حالى كه هم تو از او خشنودى و هم او از تو خشنود است.
پس در سلك بندگانم درآى و در بهشتم وارد شو!.
ممكن است كسى در اشكال به مسأله «رجوع به خدا» بگويد: مگر آدمى در محضر خداى سبحان حضور دائمى ندارد و مگر نه آن است كه هيچ چيز از علم، قدرت، نگاه و شنود خداى سبحان مخفى نيست. اگر چنين است رجوع به سوى او بى معنا خواهد بود؛ چون رجوع مستلزم رفت قبلى است؛ يعنى زمانى مىگويند فلان شخص به شهرش بازگشته، كه ابتدا از آن دور شده باشد و سپس به سوى آن شهر برگشته باشد. حال اگر همه اشياء - از جمله انسان - در محضر خدايند و هيچ چيز نه از او دور است و نه از او دور مىشود، رجوعى هم در كار نخواهد بود.
پاسخ اشكال بالا آن است كه مراد از رجوع مطرح شده، رجوع به ثواب و عقاب است؛ همانگونه كه آمدن بنده از سوى خدا هم معنايى خاص دارد كه عبارت است از آفرينش او و آمدنش به دار امتحان دنيا.
آرى، و چه بسيارند الفاظى كه در كتاب و سنت آمده و درباره خداى سبحان مطرح شدهاند، اما نيازمند تأويلاند و حمل آن الفاظ بر معانى سازگار با جسمانيت، با او ناسازگاراند؛ مانند دو آيه زير:
«وَ جاءَ رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا»؛(3)و پروردگارت فرا رسد و فرشتگان صف در صف حاضر
شوند.
كه منظور از صدر آيه فوق، آمدن امر پروردگار است، نه ذات او.
«وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ * إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ»؛(1)در آن روز چهرههايى شاداباند، به سوى پروردگار خود مىنگرند.
اشتباه فرقه حشويه، ظاهريه و غيره مقايسه كردن خداى تعالى با اجسام است؛ اينان پنداشتهاند كه او نيز جسمى مانند ساير اجسام است، لذا جسم انگار شدند، يعنى اعتقادى كه عقل و نقل آن را محال مىدانند.
پس از بيان ادلّه نقلى و نقد آن، اكنون برخى از ادلّه عقلى آنها را بررسى مىكنيم. با توجه به اينكه هيچكدام از ادلّه مزبور، برهانى نيست، بلكه به ادلّه خطابى و ظنى - آنهم ظنى بسيار ضعيف - شبيهتر است.
دليل اول: كمال نفس و نيرومندى تفكر آدمى موجب خشك شدن خون و لاغرى بدن مىگردد،(2)لذا اگر نفس او جسم باشد بايد كمال و نيرومندى او همان نيرومندى و كمال بدن باشد، در حالى كه چنين نيست .
دليل دوم: قواى جسمانى در اثر كار فراوان خسته و عاجز مىشود در حالى كه نفس در اثر كثرت ادراكات خسته نمىگردد و اين تنها به خاطر مجرد بودن نفس از اوصاف جسمانى و جسمانيات است.
دليل سوم: در نفس، صور وجودات متقابله و اميال متضاد و امور متخالف جمع است بىآن كه ميان آنها كشمكش و تصادم رخ دهد به اين ترتيب چنين نفسى نمىتواند جسم
باشد، چون جسم اين گونه نيست.
دليل چهارم: نفس، امور بسيطى كه قابل قسمت نيست، مانند صرف الوجود، را درك مىكند و از آنجا كه معناى ادراك نفس، قيام حلولى معلوم، به نفس مدرك است، از بساطت و تجرد حلول كننده در نفس، بساطت و تجرد خود نفس لازم مىآيد.
دليل پنجم: نفس به انجام افعال نامتناهى قادر است؛ چون ادراك كلى، كه يكى از افعال او است، نمونه ادراك نامتناهى او است، در حالى كه چنين كارى از قواى جسمانى و غيرمجرد و دارنده تأثير محدود، ساخته نيست.
دليل ششم: نفس، صور عقليهاى كه ميان بسيارى از مصاديق مشترك است، يعنى همان مفاهيم كلىاى كه هر يك از آنها بر افراد گوناگون صادقند را درك مىكند و مفاهيم كلى [=صور عقلى] نه مقدار معينى دارند و نه وضع و نسبت مكانى و كميت و كيفيت معينى؛ زيرا در غير اين صورت بر افراد گوناگون صادق نمىبودند، پس نفس، مجرد از همه اينهاست و از آنجا كه ادراك نفس نسبت بدانها عبارت از قيام آنها بدان است، تجرد آنها مستلزم تجرد محلشان يعنى نفس است و گرنه لازم مىآيد كه آن صور عقليه [= مفاهيم كلى] به تبع نفس غير مجرد و داراى مقدار، وضع، نسبت مكانى، كيفيت، كميت معين و... باشند و در اين صورت آن صور مشترك بر مصاديق بسيار، صادق نخواهند بود و اين خلاف فرض اوليه است.
نقد دليل اول: اين استدلال زمانى تمام است كه همه اشياء از يك سنخ باشند و اين مدعايى است كه پايه اثبات آن را مفروض گرفتهايد بنابراين جا دارد كه بپرسيم: اين تلازم را از كجا استنباط كردهايد؟! اين دليل فقط مغايرت نفس و بدن را اثبات مىكند، نه تجرد آن را. آرى نفس در لوازم، ملزومات و ملازماتش مانند بدن نيست، اما آيا اين حقيقت را مىتوان پايه قرار داد و گفت: به دليل آن كه سرخى در پراكندن نور چشم مانند سفيدى
نيست پس از جنس آن [رنگ] هم نيست؟.
نقد دليل دوم: پاسخ اين استدلال نيز مانند نقد دليل نخست است، يعنى خستگىناپذيرى نفس در اثر كثرت ادراكات، دليل مجرد بودنش نيست. اين گونه استنتاج مانند آن است كه كسى بگويد: به دليل آن كه انسان نيرومند در كار، خستگى ناپذير است و انسان ناتوان خستگى پذير، اين دو اختلاف جوهرى دارند و هر يك به نوعى خاص تعلق دارند؟! آيا اين ادعا پذيرفتنى است؟ آرى مىتوان از اين خستگى پذيرى و خستگىناپذيرى فهميد كه آن دو در برخى ويژگىهاى عرضى متفاوتند؛ آنها ويژگىهاى برون ذاتى آن چنانى دارند و اينها اين چنينى؛ آيا اين منطقىتر و پذيرفتنىتر نيست؟
نقد دليل سوم: اجسام در پذيرش اعراض، ويژگىها، خصوصيات و غيره با يكديگر تفاوت دارند. آرى ممكن است نفس، متصف به اوصافى شود كه ساير اشياء بدانها متصف نشوند، لكن نمىتوان اين امر را به عنوان دليلى بر خارج بودن نفس از دائره جسمانيت و مجرد بودن آن پنداشت، بلكه تنها مىتوان گفت: نفس از يك سو و ساير اشياء از سوى ديگر با هم در ويژگىها و خصوصيات متفاوتند، لكن اين تفاوت دليل بر جسميت يكى و عدم جسميت ديگرى نيست. هر دو جسماند ولى هركدام با خصوصيات خاص خود. مضافاً بر اين كه اصولاً دليلى براى آن نداريم كه مدعى شويم محل صور ذهنى، نفس است. شايد تنها نفس بدانها تعلق مىگيرد نه آن كه محلشان باشد؛ مانند خورشيد كه به سبب نورى كه از خود مىپراكند به اشيايى كه مىتابد تعلق مىگيرد. شايد نفس به سبب نور علمى كه از او ساطع مىشود همه آن اشياء را درك مىكند، چنان كه برخى از قدما و متأخرين درباره چشم چنين گفتهاند: نورى از چشم خارج مىشود كه به اشياى قابل رؤت تعلق مىگيرد (و مىتابد) و از اين رهگذر آنها را مىبيند، نه آن كه صورت آن اشياء در آن منعكس شود و ببيند. بنابراين، تضاد و امثال آن، در ناحيه اشياء نمىتواند ملازم خارج بودن نفس از دايره ماديات باشد. بنابراين نفس و جسم امرى مادىاند ولى هر كدام از گونهاى مختلف؛ همانطور كه آب و سنگ هر دو مادىاند، لكن يكى سيال و ديگرى
غيرسيال.
نقد دليل چهارم: پاسخ اين دليل نيز همانند قبلى است. مضافاً بر آن كه پاسخى نقضى دارد، يعنى نفس، امور مركبه را نيز درك مىكند كه بنابر مبناى آنها بايد آن را دليل مركب بودن نفس گرفت كه معتقد بدان نيستند و معروف است كه حكماء هم طبق مبانيشان آن را نمىپذيرند. ما در يكى از كتابهاى كلاميمان احتمال مركب بودن نفس را مطرح كرده و گفتهايم كه دليلى براى بساطت آن در دست نداريم.
نقد دليل پنجم: قدرت نفس بر انجام افعال نامتناهى معلوم نيست، بلكه چنين قدرتى مردود است؛ چون آدمى در اين دنيا محدود و متناهى است، پس چگونه مىتواند از نفسى كه قادر بر افعال نامتناهى است، برخوردار باشد. و اِذا جاء الإحتمال بطل الإستدلال.
نقد دليل ششم: پاسخ دليل مزبور نيز روشن است؛ چون بر فرض آن كه مجرد بودن مفاهيم كليه را بپذيريم، نخواهيم پذيرفت كه علم نفس به يك شىء به معناى قيام حلولى شىء معلوم بدان است، كه از تجرد فرضى آنها تجرد نفس اثبات شود. آرى احتمال دارد كه قيام مفاهيم كليه به نفس، قيامى صدورى باشد، به سبب نورى كه از نفس خارج مىشود، همانند نورى كه از چشم به سوى امور ديدنى مىتابد.
بنابراين احتمال، نفس، بالذات، آن نور و بالعرض، آن اشياى مرئى را به سبب نورِ خود، درك مىكند و از تجرد آنها تجرد نفس لازم نمىآيد؛ گو اين كه درباره مفاهيم كلى مىتوان گفت: مفهوم كلى چيز جز همان مفهوم جزئى نيست؛ منتها با قطع نظر از مشخصات زمانى، مكانى و غيره.
برخى از متكلمان پاسخهاى مفصل ديگرى نيز در كتب خود دادهاند كه اكنون نيازى به بسط آنها نيست. و لذا برخى از الهيون گفتهاند: «ادله تجرد نفس و نظاير آن، هيچ كدام قانع كننده نبوده بلكه بيشتر شبه دليل بوده و غير برهانىاند».
مسأله: مرگ مرحله آغازين عالم آخرت است؛ پديدهاى كه احدى در آن ترديد ندارد، خواه الهى باشد يا غير الهى، به كتب آسمانى معتقد باشد يا نباشد؛ چون آن را مىبينند و احساس مىكنند. و آنچه در روايات آمده است كه: «أشهد أنّ الموت حقّ؛(1)گواهى مىدهم كه مرگ حق است». يعنى آنچه درباره مرگ مىگويند، اعم از خير و شر و مانند آن، حق است؛ و گرنه مثل آن است كه كسى بگويد: «گواهى مىدهم كه خورشيد حق است.» و چنين سخنى تنها طبق نظر سوفسطايىها صحيح است كه منكر تمام حقايقاند.
قرآن كريم و روايات به طور گسترده به اين موضوع پرداخته و بر آن تأكيد كردهاند كه در ذيل به پارهاى از آنها اشاره مىكنيم:
الف: «كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ»؛(2)هركس مرگ را مىچشد.
ب: «كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ * وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الاْءِكْرامِ»؛(3)هرچه بر آن [= زمين] است فانى شونده است. و ذات با شكوه و ارجمند پروردگارت باقى خواهد ماند.
ج: «إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ»؛(4)قطعا تو خواهى مُرد، و آنها [نيز] خواهند مرد.
برخى گفتهاند: آيه اخير زمانى نازل شد كه مسلمانان انتظار حيات جاويد داشتند و رسول اللّه صلىاللّهعليهوآله نيز هميشه زنده باشد. چون از پيامبر صلىاللّهعليهوآله ، معجزات و كارهاى عجيبى صادر شده بود، لذا چنين انتظارى داشتند، ولى خداى سبحان با انزال آيه فوق انتظارشان را باطل كرد.
اميرالمؤنين عليهالسلام مىفرمايند:
إنَّما خُلِقْتُم لِلْبَقاء لا لِلْفَناء؛(1)تنها براى بقا آفريده شدهايد، نه براى فنا.
رسول خدا صلىاللّهعليهوآله نيز فرمودند:
خُلِقْتُم للأبَد و إنَّما تُنْقَلُون مِنْ دارٍ إلى دار؛(2)براى ابديت آفريده شدهايد و [با مرگ] تنها از خانهاى به خانه ديگر منتقل مىشويد.
و نيز فرمودند:
الدُنيا سِجْنُ المؤمن و جَنَّة الكافِر و المَوْت جِسْرُ هؤلاء إلى جَنَّاتِهِم و جِسْرُ هؤلاء إلى جحيمهم؛(3)دنيا زندان مؤن و بهشت كافر است و مرگ، پل مؤمن به سوى بهشت و پل كافر به سوى جحيم است.
امام صادق عليهالسلام از پدرش روايت مىكند كه فرمودند:
جَاءَ رَجُلٌ إلى النَبي صلىاللّهعليهوآله فقال: يا رَسولَ اللّه ما لي لا أُحِبُّ المَوْت؟ فقال: ألك مال؟ قال: نَعَم، قال: فَقَدَّمْتَه؟ قال: لا، قال: فمن ثُمَّ لا تُحِبُّ المَوْت؛(4)مردى نزد پيامبر صلىاللّهعليهوآله آمد و گفت: اى رسول خدا! چرا مرگ را دوست نمىدارم؟ حضرت فرمودند: آيا مالى دارى؟ گفت: آرى.
1) . غرر الحكم و درر الكلم، ص 133، ح 2291؛ در تأويل الآيات الظاهره، ص 42، سوره بقره آمده كه رسول خدا صلىاللّهعليهوآله در يكى از وصايايش به اميرالمؤنين عليهالسلام فرمودند: ما خُلِقْت أنْتَ ولا هُم لدار الفناء بل خُلقتم لدار البقاء؛ نه تو و نه آنان براى دار فنا آفريده نشدهايد، بلكه براى دار بقا خلق شدهايد.
2) . در ارشاد، ج 1، ص 238 چنين آمده كه فرمودند: ...أيّها النّاس إنّا خُلقنا وإيّاكم للبقاء لا للفناء لكنّكم مِن دار إلى دار تنقلون؛ اى مردم! ما و شما براى بقا آفريده شدهايم نه براى فنا، لكن شما [با مرگ] از خانهاى به خانهاى منتقل مىشويد.
3) . معانى الأخبار، ص 289، ح 3، باب معنى الموت.
4) . الخصال، ص 13، ح 47.
فرمودند: آيا آن را از پيش فرستادهاى؟ گفت: خير. حضرت فرمودند: به همين خاطر مرگ را دوست نمىدارى.
نيز به اميرالمؤنين عليهالسلام گفته شد: مرگ را برايمان توصيف كن، حضرت عليهالسلام فرمودند:
على الخَبير سَقَطُتم، هو أحَدُ ثَلاثَةِ أمور يَرِدُ عَلَيْه: إمَّا بِشارَةٌ بنَعيم الأبَد، و إمّا بِشارَة بعذابِ الأبَد، و إمَّا تَحْزين و تَهْويل، و أمْرُه مُبْهَم لا يَدْري مَنْ أيِّ الفِرَقِ هُو، - إلى أن قال - : فاعْمَلوا و أطيعُوا و لا تتكلوا و لا تَسْتَصْغِروا عُقوبَة اللّه، فإنَّ مِنَ المُسْرِفين مَنْ لا تلْحقهُ شَفاعَتنا إلاّ بَعْد عَذابِ ثَلاثْمائة ألْفِ سَنَة؛(1)به اهل خبره مراجعه كردى؛ آن يكى از سه چيزى است كه انسان بر آن وارد مىشود: يا مژدهاى است به نعمت ابدى و يا بشارتى است به عذاب هميشگى و يا اندوهگين ساختن و هول برانگيز است. امرش مبهم است و معلوم نيست كه آن از كدام دسته است [ناجيان يا هالكان] پس بدانيد و اطاعت كنيد و سخن نگوييد [اعتراض نكنيد ]و عقوبت خدا را كوچك مشماريد؛ چه از جمله اسراف كاران است آن كه شفاعت ما جز بعد از عذاب سيصد هزار ساله بدو نرسد.
از امام حسن عليهالسلام پرسيده شد: اين مرگى كه [مردم] بدان جاهلند چيست؟ فرمودند:
أَعْظَمُ سُرورٍ يَرِدُ على المُؤمنين إذا نُقِلْوا عَنْ دارِ النَّكِدِ إلى نَعيمِ الأبَد، و أعْظَمُ ثُبُورٍ يَرِدُ عَلى الكافِرين إذ نُقِلوا عَلى جنَّتهم إلى نارٍ لا تبيدُ و لا تَنْفَد؛(2)بزرگترين شادىاى است كه بر مؤمنان وارد مىشود؛ آن گاه كه از دارنگونبختى به دار نعمت ابدى منتقل مىشوند و بزرگترين نابودىاى است كه بر كافران وارد مىشود؛ آن گاه كه آنان از بهشتشان به سوى آتشى مىبرند كه نه از بين مىرود و نه نابود مىشود.
بنابراين مراد از «كافران»، در حديث بالا، كسانىاند كه عامداً كفر مىورزند و معاندان يا جاهلانِ مقصرى هستند كه در آخرت مورد آزمايش قرار مىگيرند و [لكن در اين فرصت مجددى كه بدانها داده مىشود ]مردود مىشوند. آرى اگر دنيا دار امتحانى است كه پنجاه
سال يا كمتر يا بيشتر به آدمى فرصت مىدهند، آخرت دار امتحانى است كه پنجاه هزار سال به او فرصت مىدهند، علاوه بر آن، آخرت، دار حساب و ثواب و عقاب نيز هست؛ خداى متعال مىفرمايد:
«فِى يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ»؛(1)در روزى كه مقدارش پنجاه هزار سال است.
امام حسين عليهالسلام در ضمن حديثى به اصحابشان [در كربلا] مىفرمايند:
فَما المَوْت إلاّ قَنْطَرة تُعْبِر بِكُم عَنِ البُؤْسِ و الضَرَّاء إلى الجِنان الواسِعَة و النَّعيمِ الدَّائمَة، فَأيُّكُم يَكْرَه أن يَنْتَقِل مِن سِجْنٍ إلى قَصْر؟ و ما هُو لأعْدائكُم إلاّ كَمَن يَنْتَقِل مِنْ قَصْرٍ إلى سِجْنٍ و عَذاب؛(2)مرگ تنها پلى است كه شما را از فقر و نادارى و تنگى معيشت به بهشت گشاده و پرنعمت عبور مىدهد؛ كدام يك از شما بدش مىآيد كه از زندان به قصر منتقل شود؟ و [لكن] براى دشمنانتان اين گونه نيست، مگر مانند كسى كه از قصرى به زندان و عذاب منتقل شود.
از امام سجاد عليهالسلام نيز درباره مرگ سؤال شد؛ فرمودند:
للمُؤمِنُ كَنْزع ثِيابٍ وَسْخَة قُمَّلَة و فَكُّ قُيودٍ و أغْلالٍ ثَقيلَة و الإسْتِبْدال بأفْخَرِ الثِّيابِ و أطْيَبها رَوائح و أوْطَأ المَراكِب و آنَسُ المَنازِل، و لِلْكافر: كخَلْع ثِيابٍ فاخِرَة و النَّقْل عَنْ مَنازِلٍ أنيسَة و الإسْتبْدال بأوْسخِ الثِّيابِ و أخْشَنَها و أوْحَشِ المَنازِلِ و أَعْظمِ العَذاب؛(3)[مرگ] براى مؤن مانند درآوردن لباسهاى آلوده و پر از شپش و باز كردن غلهايى سنگين و عوض كردن آنها با فاخرترين و خوشبوترين لباسها و راهوارترين مركبها و مأنوسترين منازل است و براى كافر مانند درآوردن لباسهايى فاخر و منتقل شدن از منازل مأنوس و جايگزين شدن آنها با آلودهترين و درشتترين لباسها و موحشترين منازل و بزرگترين عذابهاست.
از امام باقر عليهالسلام نيز درباره مرگ سؤال شد، حضرت فرمودند:
هُو النَّوم الذي يَأتيكُم كلَّ لَيْلَة إلاَّ أنَّه طَويلٌ مُدَّته لا يُنْتَبِهُ مِنْه إلاّ يَوْم القيامَة، فَمَن رَأى في
نَوْمِهِ مِن أصْنافِ الفَرَح ما لا يُقادِر قَدْرَه، و مَنْ أصْنافِ الأهْوالِ ما لا يُقادِرُ قَدْرَه؛(1)مرگ، همان خوابى است كه هر روز به سراغ شما مىآيد، منتها مدتش طولانى است و [آدمى] از آن بيدار نمىشود مگر در روز قيامت. [مانند آن كه] شخصى در خواب برخى گونههاى شادى را مىبيند كه غيرقابل تقدير و اندازهگيرى است و يا گونههاى هول و ترس [را مىبيند] كه آن هم غيرقابل اندازهگيرى و تقدير است.
بخش پايانى روايت از باب مثال است؛ يعنى همان گونه كه آدمى نمىتواند محتواى زيبايى يا زشتى رؤاى خود را انكار كند، ماوراى مرگ كه بسان برادر خواب است را نيز نمىتواند انكار نمايد.
امام صادق عليهالسلام نيز در جواب سؤالى از مرگ، فرمودند:
لِلْمُؤمِن كأطْيَبِ ريحٍ يَشِمُّهُ فَيَنْعَس لِطيبِهِ و يَنْقَطعُ التَّعَبُ و الأَلَمُ كُلَّه عَنْه، و لِلْكافِرِ كلَسْعِ الأفاعي و لَدْغِ العَقارِب أوْ أشَدّ؛(2)مرگ براى مؤن مانند خوشبوترين بويى است كه ببويد و از خوشبوييش به خواب سبكى فرو مىرود و تمام خستگى و دردش از او قطع شود. براى كافر مانند نيش افعىها و عقربها و يا شديدتر از آن است.
يعقوب مىگويد:
براى تعزيت [وفات] اسماعيل [فرزند امام صادق عليهالسلام ] بر امام صادق عليهالسلام داخل شديم حضرت براى او طلب رحمت نمود و فرمودند: همانا خداى عزّوجلّ خبر مرگ پيامبر را به ايشان داد و فرمود: «إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ»؛(3)«قطعا تو خواهى مُرد، و آنها [نيز] خواهند مرد» و فرمود: «كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ»(4)«هركس مرگ را مىچشد».
سپس فرمودند: به يقين همه اهل زمين را مىميراند تا آنجا كه احدى باقى نمىماند و سپس اهل آسمان [نيز] مىميرند تا آن كه احدى جز ملك الموت و حاملان عرش و جبرئيل و ميكائيل باقى نمىمانند. آنگاه ملك الموت مقابل خداى عزّوجلّ قرار مىگيرد و [از سوى خدا] به او گفته مىشود: چه كسى باقى مانده؟، و اين در حالى است كه خدا خود آگاه است،
مىگويد: اى خداى من! جز ملك الموت و حاملان عرش و جبرئيل و ميكائيل [احدى] باقى نمانده است. آن گاه به او گفته مىشود: به جبرائيل و ميكائيل بگو: بميريد. در اين هنگام آن ملائكه مىگويند: اى پروردگار ما! اين دو، فرستاده و امين تو هستند. مىفرمايد: من مرگ را بر هر نفسى كه در آن روح است مقدر كردم. سپس ملك الموت مىآيد تا آن كه در پيشگاه خداى عزّوجلّ مىايستد. به او گفته مىشود: چه كسى باقى مانده؟ مىگويد: اى خداى من! جز ملك الموت و حاملان عرش نماندهاند. [خدا ]مىفرمايد: به حاملان عرش بگو بميريد. حضرت ادامه دادند: سپس [ملك الموت] افسرده و اندوهناك مىآيد، در حالى كه به بالا نگاه نمىكند. [آنگاه از جانب خدا] به او گفته مىشود: چه كسى باقى مانده؟ او مىگويد: اى خداى من! جز ملك الموت [كسى] باقى نمانده است. [آن جاست كه] به او گفته مىشود: بمير اى ملك الموت! و او مىميرد. آن گاه خدا زمين و آسمانها را به دستش مىگيرد و مىگويد: كجايند كسانى كه ادعا مىكردند شريك منند؟! كجايند كسانى كه در كنار من معبودى ديگر قرار مىدادند؟!.(1)مراد از عبارت: «آن گاه خدا زمين و آسمانها را به دستش مىگيرد» آن است كه خداى سبحان از آنجا كه به هيچ يك از ملائكه محافظ و امثال آنها نيازى ندارد، در آن هنگام ديگر او است كه متولى همه امور مىشود. آرى خدا ملائكه را آفريد تا براى دنيا و بلكه براى هستى، كه دار اسباب است، به عنوان اسباب عمل كنند.
يكى از فلسفههاى مرگ، اعلام بىنيازى خداى متعال از هر چيز و هر كس است؛ چه بزرگ و چه كوچك، چه بااهميت و چه بىاهميت. شايد مرگ ملائكه هم بدان خاطر باشد كه آنان بالوجدان ارزشمندى حيات را دريابند.(2)
1) . بحارالأنوار، ج 6، ص 329، ب 2، ح 14.
2) . و اين احساس وجدانى، وصول به يكى از مراتب آگاهىاى است كه در شرايط عادى حاصل نمىشود؛ مانند ابراهيم عليهالسلام كه براى وصول به يكى از مراتب بالاى آگاهى يعنى اطمينان قلب، از خدا درخواست ديدن چگونگى احياء اموات را كرد؛ خداى متعال در سوره بقره آيه 260 مىفرمايد: «وَإِذْ قَالَ إِبْرَ هِيمُ رَبِّ أَرِنِى كَيْفَ تُحْىِ الْمَوْتَى قَالَ أَوَ لَمْ تُؤْمِن قَالَ بَلَى وَلَكِن لِّيَطْمَئِنَّ قَلْبِى...»؛ و [ياد كن] آنگاه كه ابراهيم گفت: پروردگارا! به من نشان ده چگونه مردگان را زنده مىكنى؟ فرمود: مگر ايمان نياوردهاى؟! گفت: چرا، ولى تا دلم آرامش يابد.
امام موسى كاظم عليهالسلام مىفرمايند:
إنَّ المَوْتَ هُو المُصَفَّات يُصَفِّي المُؤمنين مِنْ ذُنوبِهِم فَيكُون آخر ألَمٍ يُصيبُهُم كفارة آخر وِزْرٍ بَقِيَ عَليهِم، و يُصَفّي الكافرين مِنْ حَسَناتِهِم فَيكون آخر لَذَّةٍ أو نِعْمةٍ أوْ راحَةٍ تلْحقهم هُو آخر ثَواب حَسنةٍ تَكون لَهُم؛(1)به يقين مرگ، صافىاى است كه مؤمنان را از گناه تصفيه مىكند و آخرين رنجى است كه به عنوان كفّاره گناهان باقيمانده بر دوششان، به آنان چشانده مىشود. هم چنين كافران را از نيكىهايشان تصفيه مىكند و آخرين لذت يا نعمت يا راحتىاى مىشود كه به عنوان آخرين ثواب كارهاى خوبشان، بدانها مىرسد.
اخبار فراوان ديگرى نيز از معصومين عليهمالسلام در اين زمينه رسيده است كه بخاطر اختصار، از ذكرشان صرف نظر مىكنيم.(2)
مسأله: آدمى از آغاز آفرينش خود تا منتهاى كمالى كه بدان مىرسد، به شكل موجودى مادى و جسمانى باقى مىماند و در بقاى ذات خود و كمالات مادى و معنويش محتاج ذات خداى متعال است. چه، ذات ممكن، نه به واجب تبديل مىشود و نه به ممتنع و نه از جسميت تجرّد مىيابد؛ زيرا مجرد بودن غير خدا نامعقول است.
1) . جامع الاخبار، ص 168، فصل 133.
2) . در بحارالأنوار، ج 6، ص 116، ب 1، ح 1 از امام صادق عليهالسلام چنين روايت شده كه فرمودند: قومى نزد پيامبرشان آمدند و گفتند: برايمان به درگاه خدايت دعا كن تا مرگ را از ما بردارد. او [هم] برايشان دعا كرد، و خداى تبارك و تعالى نيز مرگ را از ايشان برداشت. آنها در اثر عدم مرگ و مير، فراوان شدند تا آنجا كه خانههاشان براى آنها تنگ شد و زاد و ولد زياد شد بطورى كه يك مرد صبح مىكرد در حالى كه بايد پدر و مادرش و جد و جد جدش را تغذيه كند و آنها را از خويش راضى نگاه دارد و بدانها سركشى كند. در اثر آن از طلب معاش بازماندند و آنگاه نزد پيامبر خود آمدند و گفتند: از پروردگارت بخواه تا ما را به سوى آجالمان كه بر ما مقدّر كرده بود بازگرداند براى عمر ما پايانى قرار دهد. پيامبرشان نيز از پروردگار عزّوجلّ درخواست كرد و خدا هم آنان را به سوى اجلهايشان باز گرداند.
بنابراين تجردى وجود ندارد كه طبق پندار باطل برخى فلاسفه، از آن به اتحاد با خدا يا حلولش در او تعبير شود. بلكه بايد بگوييم: خدا هميشه بر الوهيت خود كه مجرد، عالم، قائم به ذات خود و ديگر صفات او است، باقى خواهد ماند و هيچ كسى در اين اوصاف با او شريك نيست.
مسأله: حيات، علم، عقل، روح، نفس و ساير مخلوقات خدا همگى امور مادىاند؛ مانند خود انسان؛ چون ماده گاهى پنهان است و گاهى غيرپنهان.
مسأله: اگر آدمى بخواهد درجات كمال را طى كند، نيازمند دوگونه هدايت است: هدايت عامه و هدايت خاصه. خداى متعال در چند آيه به هدايت عامه اشاره كرده و مىفرمايد:
«إِنّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ إِمّا شاكِراً وَ إِمّا كَفُوراً»؛(1)ما راه را بدو نموديم؛ يا سپاسگزار خواهد بود و يا ناسپاسگزار.
«وَ أَمّا ثَمُودُ فَهَدَيْناهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمى عَلَى الْهُدى...»؛(2)اما ثمود را هدايت كرديم، ولى آنها نابينايى را بر هدايت ترجيح دادند.
درباره هدايت خاصه نيز مىفرمايد:
«ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ»؛(3)اين است كتابى كه در [حقانيت ]آن هيچ ترديدى نيست؛ [و] مايه هدايت پرهيزكاران است.
«وَ يَزِيدُ اللّهُ الَّذِينَ اهْتَدَوْا هُدىً...»؛(4)و خدا كسانى را كه در راه هدايت گام نهادند، بر
هدايتشان مىافزايد.
ارتقا يافتن آدمى از مرحله هدايت عامه به هدايت خاصه، تنها در گرو تبعيت از عقل و درخواست ابقاى نعمتهاى الهى است؛ زيرا هر لحظه امكان برگرفتن نعمتهاى الهى وجود دارد؛ به هين دليل روزى چند دفعه در سوره حمد مىخوانيم:
«اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ»؛(1)ما را به راه راست هدايت كن.
چون ممكن است كه آدمى در هر لحظه به صراط مستقيم رهنمون شود و يا از آن محروم گردد. عبارت «ثبّتنا»(2)[= ما را ثابت قدم بدار] كه در برخى روايات آمده نيز اشاره به همين معنا است. البته واژه «اهدنا» در آيه بالا تنها به معناى «ثبّتنا» نيست.
بنابراين اگر آدمى از عقل و هدايت عامه، تبعيت كند، به هدايت خاصه مبدل مىگردد. در غير اين صورت امكان دارد [كه هر لحظه نسبت] به خدا كافر شود، يا تكبر ورزد، يا ستم كند، يا فاسق شود و يا به ساير مراحل پست حيوانى گرفتار آيد. خداى سبحان نيز چنين خطرى را به افراد غير معصوم گوشزد كرده و مىفرمايد:
«إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ ازْدادُوا كُفْراً لَمْ يَكُنِ اللّهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ وَ لا لِيَهْدِيَهُمْ سَبِيلاً»؛(3)كسانى كه ايمان آوردند سپس كافر شدند و باز ايمان آوردند، سپس كافر شدند؛ آنگاه به كفر خود افزودند، قطعا خدا آنان را نخواهد بخشيد، وآنها را به راه [راست] هدايت نخواهد كرد.
روشن است كه اگر آدمى فكر و عقلش را به كار نگيرد و در مقابل هواى نفسش ايستادگى نكند هدايت نخواهد شد، بلكه به تدريج به دركات، سقوط خواهد نمود، به همين خاطر حق تعالى در آيات متعددى مىفرمايد:
1) . فاتحه 1 آيه 6.
2) . در متشابه القرآن، ج 1، ص 129 چنين آمده است: قال مَجُوسيٌّ لأميرالمؤمنين عليهالسلام : كَيْف أَدْخُل في دِينٍ لَمْ يَهْتد أرْبابَهُ حَيْثُ لايَزالون يَقُولُون «اهْدِنَا»، فَأجابَهُ عليهالسلام : إنَّ مَعْناهُ ثَبِّتْنا؛ فردى مجوسى به اميرالمؤنين عليهالسلام گفت: چگونه به دينى در آيم كه خود صاحبانش هدايت نگرديدهاند چون همواره مىگويند: «ما را هدايت كن». حضرت فرمودند: همانا معنايش آن است كه ما را ثابت بدار.
3) . نساء 4 آيه 137.
«...وَ اللّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظّالِمِينَ»؛(1)و خدا، قوم ستمكار را هدايت نمىكند.
«...وَ اللّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ»؛(2)و خدا، گروه كافران را هدايت نمىكند.
«...وَ اللّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ»؛(3)و خدا، جمعيت نافرمانبر را هدايت نمىكند.
«...إِنَّ اللّهَ لا يَهْدِي مَنْ هُوَ كاذِبٌ كَفّارٌ»؛(4)در حقيقت، خدا آن كسى را كه دروغپرداز ناسپاسى است هدايت نمىكند.
«...إِنَّ اللّهَ لا يَهْدِي مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذّابٌ»؛(5)خدا كسى را كه افراطكار دروغزن باشد هدايت نمىكند.
«كَيْفَ يَهْدِي اللّهُ قَوْماً كَفَرُوا بَعْدَ إِيمانِهِمْ»؛(6)چگونه خدا جمعيتى را هدايت مىكند كه بعد از ايمان كافر شدند؟!.
«...كَذلِكَ يَطْبَعُ اللّهُ عَلى قُلُوبِ الْكافِرِينَ»؛(7)اين گونه، خدا بر دلهاى كافران مهر مىنهد.
«...كَذلِكَ نَطْبَعُ عَلى قُلُوبِ الْمُعْتَدِينَ»؛(8)اين چنين بر دلهاى تجاوزگران مهر مىنهيم.
«...كَذلِكَ يَطْبَعُ اللّهُ عَلى كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبّارٍ»؛(9)اين گونه، خدا بر دل هر متكبّر زورگويى مُهر مىنهد.
«خَتَمَ اللّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى سَمْعِهِمْ وَ عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ...»؛(10)خدا بر دلهاى آنان، و بر شنوايى ايشان مُهر نهاده و بر ديدگانشان پردهاى است.
بنابراين پيروى از عقل و اجتناب از شهوات موجب صعود تدريجى آدمى مىشود؛ خداى متعال در اين باره مىفرمايد:
«...وَ ما عِنْدَ اللّهِ خَيْرٌ وَ أَبْقى أَ فَلا تَعْقِلُونَ»؛(11)و آنچه نزد خداست بهتر و پايدارتر است مگر
نمىانديشيد.
«...وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزّادِ التَّقْوى وَ اتَّقُونِ يا أُولِي الْأَلْبابِ»؛(1)و براى خود توشه برگيريد كه در حقيقت، بهترين توشه،پرهيزگارى است، و اى خردمندان! از من پروا كنيد.
«...فَاتَّقُوا اللّهَ يا أُولِي الْأَلْبابِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»؛(2)پس اى خردمندان، از خدا پروا كنيد، باشد كه رستگار شويد.
«...وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى»؛(3)و نفس را از هوس باز داشت.
همينطور در روايات نيز به اين مطلب اشاره شده است:
رسول خدا صلىاللّهعليهوآله فرمودند:
سَيِّدُ الأعمال في الدَّارَيْن العَقْل، و لكُلِّ شيءٍ دَعامَة و دعامة المؤمن عَقْله، فبِقَدْر عَقْلِهِ تَكُون عِبادَته لرَبِّه؛(4)سرور اعمال، در دو جهان، عقل است. و هر چيزى ستونى دارد و ستون مؤن عقل او است؛ بنابراين عبادت او براى پروردگارش نيز به اندازه عقل او است.
امام صادق عليهالسلام نيز مىفرمايند:
اِعرفوا العَقْلَ و جُنْدَه و الجَهْل و جُنُودَه تَهْتَدوا؛(5)عقل و لشكرش و (نيز) جهل وجنودش را بشناسيد تا هدايت يابيد.
محمد بن عبدالجبار روايتى را به طور مرفوعه روايت مىكند كه راوى مىگويد:
از امام صادق عليهالسلام پرسيدم: عقل چيست؟ فرمودند: ما عُبِدَ بِهِ الرَّحمن و اكتُسِبَ بِهِ الجِنان؛(6)[عقل] چيزى است كه به [كمك] آن [خداى] رحمان پرستيده و به [كمك] آن بهشت كسب مىشود.
قداح نيز از ايشان روايت مىكند كه فرمودند:
قال اللّه تَباركَ و تَعالى: إنَّما أقْبِلُ الصَّلاةَ لِمَنْ تَواضَعَ لِعَظَمَتي و يَكِفُّ نَفْسَهُ عَنِ الشَّهَوات
مِنْ أجْلي...؛(1)خداى تبارك و تعالى فرمود: تنها نماز كسى را مىپذيرم كه براى عظمتم تواضع كند و به خاطر من، نفسش را از شهوات بازدارد.
اميرالمؤنين عليهالسلام هم مىفرمايند:
مَن اشْتاقَ إلى الجَنَّةِ سَلا عَنِ الشَّهَوات؛(2)هر كس به بهشت اشتياق دارد، از شهوات جدا شود.
مسأله: آن چه از ظاهر روايات به دست مىآيد آن است كه آدمى در عالم قبر و قيامت و حتى بهشت نيز سير صعودى در مراتب كمال دارد.
اگر گفته شود كه: چگونه چنين چيزى ممكن است؛ در حالى كه او در بهشت از بالاترين نعمتها برخوردار است؟! مىگوييم: چون خداى متعال، موجودى نامحدود است و هر چه موجود محدود را به خويش نزديكتر كرده و به سوى رحمت خويش بالا ببرد، بازهم فاصلهاى نامتناهى باقى مىماند.
در پاسخ به اين سؤال هم كه فايده صلوات برمحمد و آل او - صلوات اللّه عليهم أجمعين - چيست؟ مگر آنها به مقام محمودى(3)كه خدا بدانها وعده داده نرسيدهاند؟! نيز همان جواب داده مىشود؛ مثلاً اگر ثواب عظيمى كه خدا به رسول اكرم صلىاللّهعليهوآله عطا نموده مشتمل بر بوستانهايى سرشار از ميلياردها شكوفه زيبا باشد، چه مانعى دارد كه صلوات يك مؤن،گلى به اين مجموعه، و نورى به انوار قصرهاى سر به فلك كشيده شايسته مقام آن بزرگوار بيفزايد. آرى، هرصلوات، گلى مىافزايد و چراغى زيباتر برمىافروزد.
1) . بحارالأنوار، ج 66، ص 391، ب 38، ح 66.
2) . همان، ج 69، ص 89، ب 98، ح 1.
3) . خداى متعال در سوره إسراء آيه 79 مىفرمايد: «وَ مِنَ الَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّكَ عَسَى أَن يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَامًا مَّحْمُودًا»؛ و پاسى ازشب را زنده بدار، تا براى تو [به منزله] نافلهاى باشد، اميد كه پروردگارت تو را به مقامى ستوده برساند.
و همين افزايش را مىتوان در مورد ملائكه، ولدان مخلّدون و حورالعينهايى كه به خدمتگذارى ايشان مشغولند نيز لحاظ كرد.
در گذشته نيز از اين معنا سخن به ميان آمد كه روح مىتواند آن چنان وسعت يابد كه از تمامى اين نعمتها استفاده كند.
مسأله: طبق ادلّه عقلى و نقلى، هيچ موجودى جز خداى عزّوجلّ قديم [= أزلى] نيست.
دليل عقلى: برهان تمانع است كه در علم كلام ذكر شده است.
دليل نقلى: در ذيل به پارهاى از ادلّه نقلى كه شامل آيات(1)
و آيه 11 سوره شورى نيز مىتواند دليل اين مدّعا باشد؛ آن جا كه فرمود: «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَىْءٌ...»؛ هيچ چيز همانند او نيست.
و روايات فراوانى مىشود اشاره مىكنيم:رسول خدا صلىاللّهعليهوآله در خطبهاى فرمودند:
الحَمْدُ للّه الذي كانَ في أوَّليَّتِهِ وَحْدانيّاً... اِبتَدَأ ما اِبتَدَعَ و أنْشَأَ ما خَلَقَ عَلى غَيْرِ مِثالٍ كانَ سَبَقَ بِشَيْءٍ مِمّا خَلَقَ رَبَّنا القديم بلُطْفِ رُبُوبَيَّتِهِ و بِعلْمِ خَبَرِه فَتَقَ و بِأحْكام قُدْرَتِهِ خَلَقَ جَميعَ ما خَلَق؛(2)ستايش خدايى را كه در اول بودنش يگانه است... به ابتكار، آفريدن را آغاز كرد و آفريدگانش را بدون نمونهبردارى از مخلوقات قبلى خلق كرد. پروردگار قديم ما به لطف ناشى از پروردگاريش و با آگاهى ناشى از علم، [آسمانها و زمين و دانه را ]شكافت و با قدرت استوارش همه آفريدگانش را آفريد.
و در سخن ديگرى فرمودند:
أنْتَ اللّه لا إله إلاّ أنْتَ، كُنْتَ إذْ لَمْ تَكُن سَماء مَبْنِيَّة - إلى أنْ قال: - كُنْتَ قَبْلَ كُلِّ شَيْءٍ و كوَّنْتَ
كُلَّ شَيْءٍ و قَدَّرْتَ عَلى كلِّ شَيْءٍ و ابتَدَعْتَ كلَّ شَيْءٍ؛(1)تو آن خدايى كه معبودى جز تو نيست؛ تو بودى آن گاه كه آسمان بنا شده [به دست تو ]نبود تا اين كه فرمودند: پيش از هر چيز، بودى و هر چيزى را تو آفريدى و بر هر موجودى توانا بودى و هر چيزى را تو ابداع كردى.
اميرالمؤنين عليهالسلام نيز مىفرمايند:
لَمْ يَخْلُق الأشْياء مِنْ أُصُولٍ أزَليَّة و لا مِنْ أوائلٍ أبَدِيَّة، بَلْ خَلَقَ ما خَلَقَ فَأقامَ حَدَّه...؛(2)اشياء را از مبادى و نمونههاى أزلى نيافريده، و بر نمونههاى ابدى خلق نكرده، بلكه هر چه را كه آفريد حدّى خاص براى آن مقرر فرمود.
و فرمودند:
مُسْتَشْهِدٌ بِحُدُوث الأشْياء عَلى أزَليَّتِهِ؛(3)نوپديدبودن موجودات گواه آن است كه او هميشه بوده است.
فاطمه زهرا عليهاالسلام نيز در خطبهاى كه در مسجد ايراد نمود، فرمودند:
إبْتَدَعَ الأشْياء لا مِنْ شَيْءٍ كانَ قَبْلَها، و أنْشَأها بِلا اِحْتذاءِ أمْثِلَةٍ امْتَثَلَها...؛(4)اشياء را بىسابقه آفريد [لكن] نه از شيئى كه پيشتر بوده وآفريدشان [لكن] بدون پيروى از الگوهايى كه الگويشان قرار داده باشد.
امام حسن عليهالسلام در خطبهاى فرمودند:
خَلَقَ الخَلْقَ فَكانَ بديئاً بَديعاً، ابْتَدَأ ما ابْتَدَعَ، و ابْتَدَعَ ما ابْتَدَأ؛(5)مخلوقات را آفريد و آغازگر و مبتكر بود. مخلوقات بىسابقه را آغاز به آفرينش نمود و هر چه آغاز نمود بىسابقه آفريد.
امام حسين عليهالسلام نيز روايت مىكند كه پدرش اميرالمؤنين عليهالسلام در خطبهاى فرمودند:
الحَمْد للّه الذي لا مِنْ شَيْءٍ كانَ و لا مِنْ شَيْءٍ كوَّنَ ما قَدْ كانَ، المُسْتَشْهِدُ بِحُدُوث الأشْياء
عَلى أزَلَيَّتِهِ - إلى أنْ قَال: - كَفَى بإتْقانِ الصُنْعِ لَها آيَة و بِمرْكَبِ الطَّبْع عَلَيْها دَلالَة و بِحُدُوثِ الفطر عَلَيْها قدمة؛(1)ستايش خداى را كه نه از چيزى به وجود آمد و نه آفريدهها را از چيزى به وجود آورد. نوپديد بودن موجودات گواه آن است كه او هميشه بوده است... استحكام آفرينش نشانهاى كافى براى پديد آمدن مخلوقات و راهنمايى وافى بر بىآغازى او است.
در دعاى عرفه امام حسين عليهالسلام نيز مىخوانيم:
اللَّهُمَّ إنِّي أرْغَبُ إلَيْكَ، و أشْهَدُ بالرُبُوبِيَّةِ لَكَ، مُقِرّاً بأنَّكَ رَبِّي و إنَّ إلَيْكَ مَرَدِّي، اِبتَدَأْتَنَي بِنِعْمَتِكَ قَبْلَ أنْ أكونَ شَيْئاً مَذكوراً؛(2)خدايا! همانا من تو را دوست دارم و مىخواهم. گواهى مىدهم به پروردگارى تو، در حالى كه اقرار مىكنم كه خداى منى و به آن كه به سوى تو است بازگشتم و پيش از آن كه چيز قابل ذكرى باشم با نعمت خود آفرينشم را آغاز كردى.
در سخنى از امام سجّاد عليهالسلام مىخوانيم:
أنْتَ اللّه لا إله إلاّ أنْتَ، الذي أنْشَأْتَ الأشْياء مِنْ غَيْرِ سِنْخٍ و صَوَّرْتَ ما صَوَّرْتَ مِنْ غَيْرِ مِثالٍ و ابْتَدَعْتَ المُبْتَدعات بِلا اِحْتِذاء؛(3)تو خدايى هستى كه معبودى جز تو نيست، آنى كه اشياء را بدون مشابه آفريدى و آن چه صورتگرى كردى نه بر اساس نمونهاى، صورتگرى كردى و آفرينشها را بدون پيروى از الگو، نوآفرينى نمودى.
و در دعايى ديگر مىفرمايند:
إبْتَدَعَ بِقُدْرَتِهِ الخَلْقَ إبْتِداعاً، و إخْتَرَعَهُم عَلى مَشِيَّتِهِ إخْتِراعاً؛(4)با قدرت خود مخلوقات را به ابتكار آفريدى و بر اساس مشيّت خود اختراعشان نمودى.
امام باقر عليهالسلام نيز در چند روايت مىفرمايند:
إنَّ اللّه عَلا ذِكْرهُ كانَ و لا شَيْءٍ غَيْرَه؛(5)همانا خدا - كه يادش بلند باد - وجود داشت در حالى كه هيچ چيز جز او نبود.
كانَ اللّه و لا شَيْءٍ غَيْرَه؛(1)خدا بود در حالى كه هيچ چيز غير از او نبود.
إنَّ اللّه تَباركَ و تَعالى كانَ و لا شَيْءٍ غَيْرَه - بإضافة - و لَمْ يَزَل اللّه عالِماً؛(2)همانا خداى تبارك و تعالى بود و چيزى غير از او نبود... و همواره عالِم بوده است.
كانَ خالِقاً و لا مَخْلوق؛(3)او آفريدگار بود در حالى كه آفريدهاى نبود.
امام صادق عليهالسلام نيز در چند روايت مىفرمايند:
الحَمْدُ للّه الذي كانَ إذْ لَمْ يَكُنْ شَيْء غَيْره، و كَوَّنَ الأشْياء فَكانَت كما كَوَّنَها؛(4)ستايش خدايى را كه بود، زمانى كه چيزى غير از او نبود و اشياء را به وجود آورد و آنها همان گونه شدند كه به وجودشان آورد.
الحَمْدُ للّه الذي كانَ قَبْل أنْ يَكُون كانَ... بَلْ كَوَّن الأشْياء قَبْل كَوْنِها؛(5)ستايش خدايى را كه پيش از آن كه چيزى موجود باشد بود... پيش از وجود يافتن اشياء موجودشان نمود.
و در دعاى عرفه از امام حسين عليهالسلام مىخوانيم:
و لَكَ الحَمْدُ قَبْلَ أنْ تَخْلُقَ شَيْئاً مِنْ خَلْقِكَ، و عَلى بَدْءِ ما خَلَقْتَ إلى إنْقِضاء خَلْقك؛(6)ستايش از آن تو است، پيش از آن كه چيزى از مخلوقات را بيافرينى و بر آغاز آفرينشت و بر پايان رسيدن خلقتت.
در سخن ديگرى از امام صادق عليهالسلام مىخوانيم كه فرمودند:
إنَّ اللّه كانَ إذْ لا كانَ، فَخَلَقَ الكانَ و المكانَ و خَلَقَ نورَ الأنوار الذي نوّرَت مِنْهُ الأنوار و أجْرى فيه مِنْ نورِهِ الذي نوّرَت مِنْهُ الأنوار، و هُو النُّور الذي خَلَقَ مِنْهُ مُحمّداً و عَليّاً
1) . همان، ص 145، ح 12.
2) . در محاسن، ص 242، ح 228 آمده است كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «إنَّ اللّه تَبارك وتَعالى كانَ ولَيْسَ شَيْءٍ غَيْرَه نُورا لا ظَلام فيه وصِدْقا لاكِذْب فيه وعِلْما لاجَهْلَ فيه؛ همانا خداى تبارك و تعالى در حالى كه هيچ چيز غير از او نبود، نورى بود كه تاريكى در آن نبود، و راستى بود كه دروغى در آن نبود، و دانشى بود كه جهلى در آن نبود».
3) . التوحيد، ص 67، ح 20.
4) . همان، ص 75، ح 29.
5) . همان، ص 59، ح 17.
6) . اقبال، ص 403.
در اين زمينه روايات متواتر ديگرى نيز وجود دارد. بنابراين اعتقاد به پنج يا دو قديم و مانند آن، آن گونه كه به ترتيب، برخى فلاسفه و دوگانه پرستان و غيره معتقدند، اعتقاداتى بىدليلاند و بلكه دلايل موجود خلاف آنها است.
مسأله: طبق آنچه در برخى روايات آمده، پس از آن كه خداى تبارك و تعالى از ذرات، در عالم ذر پيمان گرفت به پشت آدم عليهالسلام بازگشتند؛ مثلاً عبداللّه بن سنان از امام صادق عليهالسلام روايت مىكند كه فرمودند:
زمانى كه ابراهيم و اسماعيل عليهماالسلام مأمور ساختن خانه كعبه شدند و ساختنش پايان يافت، ابراهيم عليهالسلام بر ركن نشست و ندا داد: بشتاب به سوى حج! بشتاب به سوى حج! و اگر او ندا مىداد بشتابيد به سوى حج! مخلوقى جز او در آن روزگار حج نمىگزارد، ليكن او ندا داد: بشتاب به سوى حج!. آن گاه كه مردم [ذره گون ]در اصلاب مردان [چنين] لبيك گفتند: لبيك اى به خدا فراخواننده! لبيك اى به خداى عزّوجلّ فراخواننده! پس هر كه [در آن روز] ده بار لبيك گفته باشد، ده بار حج به جا مىآورد و هر كس پنج بار لبيك گفته باشد پنج بار حج مىكند و هر كس بيش آن لبيك گفته باشد مطابق آن [حج به جا مىآورد] و هر كس يكبار لبيك گفته باشد يك حج به جا مىآورد و آن كه لبيك نگفته باشد حجّى به جا نخواهد آورد.(2)
در زيارت امام حسين عليهالسلام نيز آمده:
أشْهَدُ أنَّكَ كُنْتَ نُوراً في الأصْلاب الشَّامِخَة و الأرْحامِ المُطَهَّرَة؛(1)گواهى مىدهم كه تو نورى در اصلاب بلندمرتبه و رحمهاى پاكيزه بودى.
در دعاى روز عرفه امام حسين عليهالسلام نيز آمده:
خَلَقْتَني مِن التُّرابِ، ثُمَّ أسْكَنْتَني الأصْلاب آمِناً لرَيْب المَنون و اخْتِلاف الدُّهور، فَلَمْ أزَل ظاعِناً مِنْ صُلْبٍ إلى رَحِم في تَقادُم الأيّام الماضِيَة و القُرونِ الخَاليَةِ، لَمْ تُخْرِجْني لرَأْفَتِك بي و لُطْفِك لي و إحْسانِك إلَيَّ في دَوْلَةِ أيّام الكَفَرَة الذين نَقَضُوا عَهْدَكَ و كذَّبوا رُسُلِك؛(2)مرا از خاك آفريدى و سپس در اصلاب، سكنايم دادى با ايمنى از خطر مرگ و تحولات روزگار و پيوسته در بستر روزگاران گذشته و قرنهاى سپرى شده از صلبى به رحمى مسافرم گردانيدى به خاطر رأفت و لطف و احسانى كه به من داشتى، در حكمرانى پيشوايانِ كفرى كه عهدت را نقض و فرستادگانت را تكذيب كردند، بيرونم نياوردى.
روايات ديگرى نيز در منابعى نظير بحار الانوار مىيابيد.(3)
آرى در رواياتى كه به دست ما رسيده آنچه دال بر رجوع همه [ذرات بنى آدم] به پشت آدم عليهالسلام باشد نيافتيم و شايد تنها برخىشان بدان بازگشته باشند و برخى ديگر در جاى خويش در ميان خاك باقى مانده و از راه سبزهها و ميوهها و غيره به صلب و رحم والدين يا اجداد خود منتقل شده باشند.
البته گاهى عرفاً از اين روايات در اين باره چنين استفاده مىشود كه بازگشت همگى ذرات بنى آدم به پشت آدم عليهالسلام ، مطابق آن قاعدهاى است كه مىگويد: «حُكم الأمثال في ما يَجوز و فيما لا يَجوز واحد»؛ يعنى موجودات مشابه در امور مجاز و غير مجاز همانندند، اما سخن در امور مجاز و غير مجاز نيست بلكه درباره هست و نيستهاست.
بنابراين شكى نيست كه ذرات بنى آدم تا هر زمان كه بيرون از اصلاب و ارحام باشند
قطعاً در آخرين مرحله به اصلاب و ارحام والدين منتقل مىشوند و با ضميمه شدن اجزاى حاصل از آب، غذا و غيره بدان، در نطفه پدر قرار مىگيرد و به رحم مادر منتقل مىشود و آفريدهاى مركب از هر دو نطفه به وجود مىآيد و شروع به تغذيه از خون مادر مىكند و به علقه تبديل مىگردد و پس از آن به مضغه و... .
خداى سبحان در اين باره مىفرمايد:
«وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاْءِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ * ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فِي قَرارٍ مَكِينٍ * ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ»؛(1)و به يقين، انسان را از عصارهاى از گِل آفريديم؛ سپس او را [به صورت ]نطفهاى در جايگاهى استوار [= رَحِم] قرار داديم. آنگاه نطفه را به صورت علقه [= خون بسته] در آورديم. سپس آن علقه را [به صورت] مضغه [= چيزى شبيه گوشت جويده شده ]گردانيديم، و آنگاه مضغه را استخوانهايى ساختيم، بعد استخوانها را با گوشتى پوشانديم، آنگاه [جنين را در] آفرينش ديگر پديد آورديم. آفرين باد بر خدا كه بهترين آفرينندگان است!.
ظاهر آيات نشانگر آن است كه ارواحى كه حدود دو هزار سال پيش از اجسام آفريده شدند، همانىاند كه در رحم مادران به ذرهاى كه جسم گرديده تعلق مىگيرد و هنگامى كه آدمى متولد مىشود، در واقع موجودى مركب از روحى متولد مىشود كه پيش از بدنى آفريده شده است كه اجزايش بدان ذره اصلى ضميمه شده است. بنابراين بدن - به علاوه روح - مركب از بدن جديد و ذره بسيار كوچكى است كه خداى متعال آن را در عالم ذرّ نخستين آفريد.
هيچ يك از اجزايى كه از بدو تولد تا هنگام مرگ تعويض مىشوند ذره اصلى نيستند،
1) . مؤمنون 23، آيات 12 - 14.
بلكه ذره اوليه همواره باقى مىماند و او است كه حافظ وحدت شخصيت و برخى خصوصيات و ويژگىهاى آدمى در همه زمانها، مكانها و شرايط گوناگون است. در آن ذره اصلى و در اين بدن و روحى كه بدان تعلق مىگيرد، چنان ظرافتها، خصوصيات و ويژگىهايى قرار داده شده كه تاكنون نيز علم از شناخت سادهترين آنها عاجز مانده است.
لذا بخش بزرگى از آنها هنوز نامعلوم مانده و چه بسا نامعلوم بماند. از اين رو يكى از دانشمندان علوم، كتابى نگاشته با عنوان: «انسان موجود ناشناخته».
برخى پنداشتهاند كه روح همان بخار بدن است و بر پندار خود نيز استدلال كردهاند، اما اين استدلالها چيزى جز سفسطه نيستند.
مسأله: ظاهر بسيارى از روايات اين است كه هر گاه روح، به سبب خوابيدن و مانند آن از جسم خارج مىشود با فضاى ميان آسمان و زمين ارتباط برقرار مىكند؛ چون اين دو از يك سنخند؛ مانند مَثَل معروفى كه مىگويد: «شبه الشيء ينجذب إليه؛ شبيه هر چيز بدان چيز جذب مىشود [و حكم آن را پيدا مىكند]».
شايد بتوان گفت حالت آن عالَم نسبت به عالمى كه در آن به سر مىبريم مانند جاذبه هستى باشد، حالتى كه ابدا قابل مشاهده حسى نيست، لكن جهان به سبب آن مىچرخد؛ و اين امر از خواب مغناطيسى نيز به دست مىآيد.
علم جديد، بخشى از آنچه گفته شد را كشف كرده است. چنان كه اگر كسى به برخى كتب علمى راجع به احوال روح، نظير كتاب بر ساحل عالم ارواح و كتاب انسان روح است نه بدن و كتاب عجيبتر از خيال و نيز مجلاتى كه اكتشافات علمى در اين زمينه را بازگو مىكنند از جمله برخى شمارههاى مجله «الحوادث» كه پيرامون روح سخن گفته رجوع كند صحت
گفته فوق بر او روشن خواهد شد. پديده موسوم به تسخير و نظاير آنكه همگى از امور مسلم و پذيرفته دانش قديم و جديداند نيز صحت گفته فوق را تأكيد مىكند. آرى اين معنا در برخى از كتب نام برده و دهها كتابى كه در اين زمينه نگاشتهاند وارد شده است.
و همچنين، اين حقايق در منابع اسلامى نظير بحار الانوار(1)، كافى(2)، لئالى تويسركانى، دارالسلام عراقى، دار السلام حاجى نورى و مانند آن آمده است. در كنار همه اينها صدها داستان از شيطان، جن، روح، ملائكه و غيره وجود دارد كه برخى از كسانى كه آنها را مشاهده كردهاند نيز صحت حقايق را تأييد مىكنند.
مسأله: آدمى پس از مردن وارد عالمى به نام برزخ مىشود؛ چنان كه دهها آيه و صدها روايت بر آن دلالت دارند كه در ذيل به برخى از اين آيات اشاره مىكنيم:
«وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ * فَرِحِينَ بِما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلاّ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ * يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِنَ اللّهِ وَ فَضْلٍ وَ أَنَّ اللّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُؤمِنِينَ»؛(3)هرگز كسانى را كه در راه خدا كشته شدهاند، مرده مپندار، بلكه زندهاند كه نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند. به آنچه خدا از فضل خود به آنان داده است شادمانند، و براى كسانى كه از پى ايشانند و هنوز به آنان نپيوستهاند [= مجاهدان و شهيدان آينده]، شادى مىكنند؛ [زيرا مقامات برجسته آنها را در آن جهان مىبينند و مىدانند ]كه نه بيمى بر آنهاست و نه اندوهگين مىشوند. بر نعمت و فضل خدا و اينكه خدا پاداش مؤمنان را تباه نمىگرداند، شادى مىكنند.
عبارت «والذين قتلوا» در واقع سخن كسانى است كه مىگفتند: «كسانى كه در معركه
جنگ كشته مىشوند از بين مىروند و فنا مىشوند و به خاطر آن ثواب داده نمىشوند، پس چرا بايد خود را در معرض هلاكت و فنا قرار داد» و گرنه مضمون اين آيه، كه همان حيات پس از مرگ است، اختصاص به برخى انسانها ندارد.
«حَتّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ * لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ كَلاّ إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ»؛(1)] آنها هم چنان به راه غلط ادامه مىدهند] تا زمانى كه مرگ يكى از آنان فرا رسد، مىگويد: پروردگار من! مرا باز گردانيد؛ شايد در آنچه ترك كردم عمل صالحى انجام دهم. [ولى به او مىگويند:] چنين نيست! اين سخنى است كه او به زبان مىگويد [و اگر باز گردد، كارش همچون گذشته است]؛ و پشت سر آنان برزخى است تا روزى كه برانگيخته شوند.
«وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْياءٌ وَ لكِنْ لا تَشْعُرُونَ»؛(2)و كسانى را كه در راه خدا كشته مىشوند، مرده نخوانيد، بلكه زندهاند؛ ولى شما نمىدانيد.
«أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا ناراً»؛(3)غرق شدند و [پس از مرگ] در آتشى در آورده شدند.
«النّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدُوًّا وَ عَشِيًّا وَ يَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذابِ»؛(4)[اينك] صبح و شام بر آتش عرضه مىشوند؛ و روزى كه قيامت برپا شود، [فرياد مىرسد كه:] فرعونيان را در سختترين [انواع] عذاب در آوريد.
برخى به آيه ذيل نيز استدلال(5)كردهاند:
«وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمى»؛(6)و هر كس از ياد من دل بگرداند، در حقيقت، زندگى تنگ [و سختى ]خواهد داشت، و روز قيامت او را نابينا محشور مىكنيم.
اما اين استدلال صحيح نيست؛ چون ظاهر آيه اعم از دنيا و آخرت است. ما خود
شاهديم كه تمام منحرفان از راه خداى متعال چه انحرافشان به حد كفر رسيده يا نرسيده باشد دچار زندگىاى (سخت و) تنگ شدهاند.
از آنجا كه قضيه مطروحه در آيه فوق مانند ساير قضاياى عرفى، طبيعى است، اشكال مرحوم شيخ بهايى به اين تفسير عام، در كتاب الأربعين مردود خواهد بود؛ ايشان فرموده: «نمىتوان مراد از آيه فوق را تنگنايى و سختى زندگى دنيايى دانست؛ چون بسيارى از كافران در دنيا از زندگى پاكيزه و گوارا و بدون تنگى برخوردارند و بسيارى از مؤمنان در وضعيتى معكوس به سر برند؛ امام سجاد نيز فرموده: «الدنيا سجن المؤمن و جنة الكافر؛(1)دنيا زندان مؤن و بهشت كافر است». (پايان كلام شيخ بهائى) روشن است كه مراد از حديث مذكور آن است كه دنيا نزد مؤن نسبت به آخرت زندان و نزد كافر نسبت به آخرت بهشت است. نه اين كه ذاتاً اينطور باشد.
آيات و روايات ديگرى نيز وجود دارند كه طرفين بدان استدلال كردهاند، كه ظاهراً يا ابداً بر مدعاى آنها دلالت ندارند و يا دلالتى ضعيف دارند؛ مثل آيه زير:
«يَوْمَ يَأْتِ لا تَكَلَّمُ نَفْسٌ إِلاّ بِإِذْنِهِ فَمِنْهُمْ شَقِيٌّ وَ سَعِيدٌ * فَأَمَّا الَّذِينَ شَقُوا فَفِي النّارِ لَهُمْ فِيها زَفِيرٌ وَ شَهِيقٌ * خالِدِينَ فِيها ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ إِلاّ ما شاءَ رَبُّكَ إِنَّ رَبَّكَ فَعّالٌ لِما يُرِيدُ * وَ أَمَّا الَّذِينَ سُعِدُوا فَفِي الْجَنَّةِ خالِدِينَ فِيها ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ إِلاّ ما شاءَ رَبُّكَ عَطاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍ»؛(2)آن روز [قيامت و زمان مجازات] كه فرا رسد، هيچ كس جز به اجازه او سخن نمىگويد؛ آنگاه گروهى از آنان بدبختند و [برخى ]خوشبخت و اما كسانى كه بدبخت شدهاند در آتشند و براى آنان در آنجا، زفير و شهيق [= نالههاى طولانى دم و بازدم] است؛ تا آسمانها و زمين برجاست؛ در آن ماندگار خواهند بود، مگر آنچه پروردگارت بخواهد. زيرا پروردگارت همان كند كه خواهد. و اما كسانى كه خوشبخت شدهاند، جاودانه در بهشت خواهند ماند، تا آسمانها و زمين برپاست، مگر آنچه پروردگارت بخواهد. [كه اين]
بخششى است كه قطع شدنى نيست.
البته مراد از عبارت «السماوات و الأرض» در اين آيه جهت بالا و پايين است، نه آن آسمانها و زمينى كه پيش از قيامت وجود دارند؛ چون آن گونه كه در كتب روايى راجع به معاد آمده، در قيامت بدين معنا وجود ندارد. و آيه مذكور درباره قيامت سخن مىگويد و درباره عالم برزخ سلبا يا ايجابا سخنى نمىگويد.
در آيه ديگرى آمده است:
«جَنّاتِ عَدْنٍ الَّتِي وَعَدَ الرَّحْمنُ عِبادَهُ بِالْغَيْبِ إِنَّهُ كانَ وَعْدُهُ مَأْتِيًّا * لا يَسْمَعُونَ فِيها لَغْواً إِلاّ سَلاماً وَ لَهُمْ رِزْقُهُمْ فِيها بُكْرَةً وَ عَشِيًّا»؛(1)[وارد ]باغهاى جاودانى [مىشوند] كه [خداى] رحمان بندگانش را به آن وعده داده است، هر چند آن را نديدهاند؛ در حقيقت وعده او انجام شدنى است. در آنجا سخن بيهودهاى نمىشنوند، جز درود. و روزيشان صبح و شام در آنجا [آماده] است.
در تفسير آيه فوق از امام صادق عليهالسلام روايت شده كه فرمودند:
ذلك في الدُّنيا قَبْلَ يَوْم القيامَة، لأنَّ نارِ القيامَةِ لا تَكون غُدُوَّا و عَشِيَّا - إلى أنْ قال عليهالسلام - : ألم تَسْمَع قَوْله عزَّوجلَّ: «وَ يَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذابِ»(2)[مضمونِ] آن در دنيا و پيش از قيامت اتفاق مىافتد؛ چون آتش قيامت در صبح و شام نيست - تا آنجا كه فرمودند: - مگر نشنيدى كه خدا فرمود: «و روزى كه قيامت بر پا شود [فرياد مىرسد كه:] فرعونيان را در سختترين [انواع ]عذاب در آوريد.(3)
امام عليهالسلام در استدلال به اين دليل به آيه فوق تمسك نمودهاند.
احتمال دارد كه سخن امام از سنخ تأويلات و بطون آيات قرآن باشد؛ چون گاهى صبح و شام كنايه از دوام مىباشد.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايند:
البَرْزَخ القَبْر و فيه الثَّواب و العِقاب بَيْنَ الدُّنيا و الآخِرة؛(1)برزخ همان قبر است كه در ميان دنيا و آخرت است و در آن ثواب و عقاب وجود دارد.
نيز مىفرمايند:
واللّه ما أخاف عَلَيْكم إلاّ البَرْزَخ فأمّا إذا صَارَ الأمْرُ إلَيْنا فَنَحْنُ أوْلى بِكُم؛(2)به خدا سوگند! بر شما جز از برزخ نمىترسم. اما آن گاه كه امر به دست ما بيفتد [در قيامت ](و امر شما به عهده ما گذاشته شود) پس ما نسبت به شما أولى [= ولىّ شما] هستيم.
نافع از ابن عمر روايت مىكند كه رسول خدا صلىاللّهعليهوآله فرمودند:
إنَّ أحَدَكُم إذا ماتَ عُرِضَ عَلَيْه مَقْعَدهُ بالغَداةِ و العَشِي إنْ كانَ مِنْ أهْلِ الجَنَّةِ مِنْ الجَنَّة و إنْ كان مِنْ أهل النّار فَمِنَ النّار، يُقال هذا مَقْعدَكَ حَتّى يَبْعَثَك اللّه يَوْمَ القِيامَة؛(3)آن گاه كه يكى از شما مىميرد، جايگاهش صبح و شام بر او عرضه مىشود؛ اگر از اهل بهشت يا جهنم باشد به او گفته مىشود: اين جايگاه تو است تا آن زمان كه در روز قيامت خدا تو را برانگيزد.
امام صادق عليهالسلام در تفسير حديث بالا مىفرمايند:
ذلِكَ في الدُّنيا قَبْلَ يَوْمِ القيامَةِ لأنَّ نار القيامَةِ لا تَكُون غُدُوّا و عَشِيّا ثُمَّ قال: إنْ كانوا إنَّما يُعذَّبون غُدُوّا و عَشِيّا ففي ما بَيْنَ ذلك هُم مِنَ السُّعَداء و لَكِن هذا في نارِ البَرْزَخ قَبْلِ يومِ القيامَة ألَمْ تَسْمَع قَوْلَه عزَّوجَلَّ: «...وَ يَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذابِ»(4)(5)اين [پديده] در دنيا پيش از روز قيامت اتفاق مىافتد، چون آتش قيامت صبح و شام نيست.
سپس حضرت فرمودند: اگر صبح و شام عذاب شوند پس مابين آن دو زمان، آنها از
سعادتمندان خواهند بود! نه، اين [پديده] در برزخ و پيش از روز قيامت اتفاق مىافتد. آيا سخن خداى عزّوجلّ را نشنيدى كه فرمود: «و روزى كه قيامت بر پا شود [فرياد مىرسد كه:] فرعونيان را در سخت ترين [انواع ]عذاب در آوريد.
به هر حال رواياتى متظافر، (اگر نگوييم متواتر) از شيعه و سنى درباره حيات روح در برزخ به طور اجمالى وجود دارد.
مسأله: شايد سؤال قبر، فشار قبر(1)
[امام در ادامه] فرمودند: رسول خدا صلىاللّهعليهوآله بازگشتند و مردم نيز بازگشتند. آنها به ايشان گفتند يا رسول اللّه براستى ديديم كه با جنازه سعد كارى كرديد كه با جنازه احدى نكرده بوديد؛ همانا بىكفش و ردا در پى جنازهاش به راه افتاديد. ايشان فرمودند: ملائكه بىردا و كفش بودند من نيز بدانها تأسى كردم. آنها گفتند: گاه جانب راست تخت و گاه جانب چپ آن را مىگرفتيد [چرا؟] ايشان فرمودند: دستم در دست جبرئيل بود و او هر جا را مىگرفت من نيز همان جا را مىگرفتم. آنها گفتند: دستور به غسل او فرموديد و بر جنازهاش نمازگزارديد و درون قبرش رفته بر او لحد نهاديد و سپس فرموديد: به يقين هم اكنون سعد دچار فشارى شده است! [چرا؟] امام عليهالسلام مىفرمايند: پيامبر اكرم صلىاللّهعليهوآله فرمودند: آرى او با اهل و عيال خود كمى بدخلق بود.
و در كتاب كافى، ج 1، ص 453، ح 2 آمده است: فاطمه بنت اسد مادر اميرالمؤنين عليهالسلام وقتى شنيد كه رسول خدا از فشار قبر ياد مىكنند، گفت: واى از ضعف و ناتوانى. حضرت به او فرمودند: فإني أسأل اللّه أن يكفيك ذلك؟ همانا من از خدا درخواست مىكنم كه آن را از تو بردارد.
و مانند آن، درباره روح معنا مىيابد، نه بدن؛ چرا كه1) . ر.ك: بحار الأنوار، ج 6، ص 220، ح 14: امام صادق عليهالسلام مىفرمايند: [روزى] رسول خدا صلىاللّهعليهوآله [نزد اصحاب] آمدند. به ايشان گفته شد كه سعد بن معاذ وفات يافته. رسول خدا صلىاللّهعليهوآله برخاستند و اصحاب نيز با ايشان برخاستند. حضرت در حالى كه برچهارچوب در ايستاده بودند دستور به غسل سعد دادند. آن گاه كه او حنوط داده و كفن شد و بر تختش [تابوت ]قرار داده شد،رسول خدا صلىاللّهعليهوآله دنبال جنازهاش به راه افتادند در حالىكه بىكفش و ردا بودند، در پى و گاه طرف راست آن تخت را مىگرفتند و گاه طرف چپ آن را؛ تا آن كه به محل قبر رسيدند آن گاه [به داخل قبر] فرود آمدند و بر او لحد گذاشتند و آجرهاى لحد را بر روى او مرتب كردند و پيوسته مىفرمودند: سنگى به من بدهيد، خاك مرطوب به من بدهيد تا ما بين آجرها را با آنها ببندند. پس از فراغت [از اين كار] و ريختن خاك بر او و هموار كردن قبرش، رسول خدا صلىاللّهعليهوآله فرمودند: همانا من به يقين مىدانم كه او مىپوسد و پوسيدگى بدو خواهد رسيد، لكن خدا بندهاى را دوست دارد كه اگر كارى انجام مىدهد آن را استحكام بخشد. پس از آن كه رسول خدا صلىاللّهعليهوآله خاك را بر او هموار نمودند، مادر سعد گفت: اى سعد! بهشت گوارايت باد. رسول اللّه فرمودند: اى ام سعد! بس كن [چيزى را] بر پروردگارت واجب نساز؛ چرا كه به يقين [هم اكنون] سعد دچار فشارى شده است.
پس از مرگ، روح ديگر به بدن رجوع نمىكند و آن گونه كه پيش از مرگ بدان تعلق گرفته بود بدان تعلق نمىگيرد، مگر هنگام قيامت، زيرا در قيامت معاد، جسمانى خواهد بود.
منظور رواياتى كه از رجوع روح به بدن و نشستن ميت در قبر سخن مىگويند،(1)رجوع روح در عالم مثال و در قالب مثالى است نه همين بدن خاكى؛ هر چند كه نوعى از تعلق روح، بدان امكان داشته باشد.
هم چنين آن چه از در هم فرو رفتن بندها در اثر(2)
امام عليهالسلام در ادامه فرمودند: و اگر او كافر باشد مىگويد: نمىدانم! آنجاست كه چنان ضربهاى به او زده مىشود كه جز انسان همه مخلوقات خدا آن را مىشنوند و شيطان با چشمانى از مس يا آتشى مانند برق خيره كننده بر او مسلط گردانده مىشود و او به ميت مىگويد: من برادر توام. و نيز مارها و عقربها بر او مسلط مىشوند و قبرش بر وى تاريك مىگردد و سپس چنان او را مىفشارد كه دندههاى او در هم فرو مىروند. سپس حضرت انگشتانش را درهم فرو برد.
فشار قبر و ذوب شدن بدن در اثر ضربه گرز نكير و منكر(3)امام در پايان فرمودند: آنگاه بدنش همان گونه كه سرب ذوب مىشود، ذوب مىگردد سپس روحش را بدان باز مىگردانند و قلبش را ما بين دو لوح آتش مىگذارند و او مىگويد: پروردگارا! برپائى قيامت را به تأخير بينداز.
بر بعضى كافران و نظاير اينها كه روايت شده نيز اين گونه1) . در كتاب بحارالأنوار، ج 6، ص 227، ب 8، ح 28: از پيامبر صلىاللّهعليهوآله روايت شده است كه از قبض روح مؤن ياد كردند و فرمودند: ...ثُمَّ يُعاد رُوحه في جَسَدِ ويأْتيه مَلكان فيجْلِسانه في قَبْره ويَقولان لَهُ: مَنْ رَبّك ومادينك؟ فيقول: ربّي اللّه وديني الإسلام ونبيِّي محمّد صلىاللّهعليهوآله ، فينادي منادٍ منَ السَّماء أن صَدَقَ عَبْدي، فذلك قَوْله تعالى: «يُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِينَ ءَامَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ...»؛ سپس روح او به بدنش باز مىگردد و دو فرشته نزد او مىآيند و در قبرش مىنشانند و بدو مىگويند: پروردگارت كيست و دينت چيست؟ او مىگويد: پروردگارم اللّه است و دينم اسلام و پيامبرم محمد صلىاللّهعليهوآله . آن گاه منادى از آسمان ندا مى دهد كه بندهام راست گفت و اين معناى همان سخن خداى متعال است كه مىفرمايد: «خدا كسانى را كه ايمان آوردهاند، به خاطر گفتار و اعتقاد ثابتشان استوار مىدارد». ابراهيم 14، آيه 27.
2) . در كتاب بحارالأنوار، ج 6، ص 224، ب 8، ح 25 آمده است: محمد بن مسلم از امام صادق عليهالسلام روايت مىكند كه فرمودند: همانا هنگامى كه بنده درون قبرش قرار داده مىشود، مُنكر نزد او مىآيد و او از آن در فغان مىشود. او از پيامبر سؤال مىكند و بدو مىگويد: چه مىگويى درباره مردى [پيامبر اكرم صلىاللّهعليهوآله ] كه در ميانتان بود؟ اگر آن ميت مؤن باشد مىگويد: شهادت مىدهم كه به يقين او رسول خدا صلىاللّهعليهوآله و آورنده حق است؛ آن گاه به او گفته مىشود: بخواب، خوابى كه در آن رؤايى [پريشان] نبينى و شيطان از او دور مىشود و براى او در قبرش هفت ذراع توسعه داده مىشود و جاى خويش را در بهشت مشاهده مىكند.
3) . در كتاب بحارالأنوار، ج 6، ص 263، ب 8، ح 107، آمده است: امام موسى كاظم عليهالسلام مىفرمايند: به مؤن در قبرش گفته مىشود: پروردگارت كيست...؟ مىگويد: اللّه. دينت چيست؟ مىگويد: اسلام. پيامبرت كيست؟ مى گويد محمد صلىاللّهعليهوآله . به او گفته مىشود چگونه بدان آگاه شدى؟ مىگويد چيزى است كه خدا مرا بدان هدايت كرده و مرا بر آن استوار ساخته است. آن گاه به او گفته مىشود: بخواب، خوابى كه در آن رؤايى [پريشان] نباشد بسان خواب عروس. سپس درى از بهشت به روى او گشوده مىشود آن گاه از بوهاى خوش و نسيمهاى بهشتى روحبخش بر او وارد مىشود آن گاه او مىگويد: پروردگارا! برپايى قيامت را تعجيل كن تا بلكه به سوى اهل و مالم بازگردم. و به كافر گفته مىشود پروردگارت كيست؟ مىگويد: اللّه. پيامبرت كيست؟ مىگويد: محمد. دينت چيست؟ مىگويد اسلام. از كجا بدان آگاهى يافتى؟ مىگويد: ديدم مردم چنين مىگفتند من نيز چنين گفتم. اينجاست كه با گرز چنان بر او مىزنند كه اگر جن و انس در مقابل ضربه آن پشت به پشت هم دهند باز هم طاقت تحمل آن نخواهند داشت.
تفسير مىشوند.
شايد علت نشاندن ميت در قبر - طبق معنايى كه گفتيم - آن باشد كه اين حالت با حالت گفتوگو مناسبت بيشترى دارد؛ همان گونه كه در تاريخ آمده، حضرت على عليهالسلام در جنگ جمل جنازه كعب بن سور را نشانيد و با اين كلمات با او سخن گفت:
لَقَدْ وَجَدْتُ ما وَعَدَني رَبِّي حَقّا، فَهَلْ وَجَدْتَ ما وَعَدَكَ رَبُّكَ حَقّا؟؛(1)به راستى كه آن چه پروردگارم به من وعده فرموده بود، حق يافتم آيا آنچه خدايت به تو وعده كرد را حق يافتى؟!.
امام همچنين طلحه(2)را نيز نشانيد.
در غير اين صورت، خود نشستن، ظاهراً خصوصيتى ندارد.
مسأله: روح - همانند جن و ملائكه - جسمى لطيف است و در برخى روايات آمده است كه روح مانند هواست.(3)
1) . بحارالأنوار، ج 32، ص 209، ب 3، ح 163.
2) . همان.
3) . بحارالأنوار، ج 10، ص 185، ب 13، ح 2. امام صادق عليهالسلام در پاسخ به سؤال زنديقى فرمودند: «الروح بمَنْزلةِ الريح في الزق إذا نْفَخْتَ فيه امْتَلأَ الزق مِنْها فلا يَزيد في وَزْن الزق وُلُوجِها فيه ولا يَنْقُصها خُروُجها مِنْه كذلك الروح ليْسَ لها ثِقْل ولا وَزْن، قال فأخبرني ما جَوْهر الريح؟ قال: الرِّيح هواء إذا تَحرك سُمِّي ريحا فإذا سَكنَ سُمِّي هَواء؛ روح مانند باد درون مشك است، زمانى كه در آن مىدمى از آن پر مىشود ولى نه دخولش در آن بر وزن مشك مىافزايد و نه خروجش از آن از وزنش مىكاهد؛ روح نيز اين گونه است نه سنگينى دارد و نه وزن». او [زنديق] مىگويد: مرا خبر ده كه جوهر باد چيست؟ امام عليهالسلام در جواب مىفرمايند: باد همان هواست كه وقتى به حركت در مىآيد باد ناميده و هنگامى كه بىحركت مىماند هوا ناميده مىشود.
رسول خدا صلىاللّهعليهوآله مىفرمايند:
فالمَلَكُ لا تُشاهِدَهُ حَوَاسَّكُم لأنَّهُ مِنْ جِنْسِ هذا الهَواء؛(1)حواس شما ملائكه را نمىبيند؛ چرا كه آن از جنس هواست.
البته كاستن از لطافت و تغليظ [پرتراكم نمودن] آن نيز به اذن خداى متعال امكانپذير است.
در روايت آمده است كه ابوبكر - در جريانى مفصل - رسول خدا صلىاللّهعليهوآله را پس از رحلتشان مىبيند و ايشان به او امر مىكنند كه خلافت را به حضرت على عليهالسلام بازگرداند.
برخى از اصحاب امام حسن مجتبى عليهالسلام نيز اميرالمؤنين عليهالسلام را پس از شهادتشان مشاهده كردند.
اولاد امير المؤنين عليهالسلام نيز ايشان را در تشييع جنازه خود مىبينند.
روايت شده است كه جبرئيل عليهالسلام به شكل دحيه كلبى در آمده و با پيامبر سخن گفت.(2)
1) . بحارالأنوار، ج 9، ص 272، ب 1، ح 2.
2) . كافى، ج 2، ص 587، ح 25، امام صادق عليهالسلام مىفرمايند: إن أباذر أتى رسول اللّه صلىاللّهعليهوآله و مَعَهُ جبرئيل عليهالسلام في صُورة دِحية الكَلبي وقد استخلاه رسول اللّه صلىاللّهعليهوآله فَلَمّا رآهُما انصَرَفَ عَنْهُما ولَمْ يَقْطَع كلامهما، فقال جبرئيل: يا محمّد، هذا أبوذر قد مرّ بنا ولم يسلّم عَلَيْنا أما لو سَلَّمَ لَرَدَدْنا عَلَيْه؛ جبرئيل عليهالسلام به شكل دحيه كلبى با رسول خدا صلىاللّهعليهوآله بود و ايشان با او خلوت كرده بودند كه اباذر نزد رسول خدا آمد و وقتى آنها را مشاهده كرد از نزدشان بازگشت و سخنشان را قطع نكرد. در اين هنگام جبرئيل عليهالسلام گفت: اى محمد! اين ابوذر بود كه از كنارمان عبور كرد ولى بر ما سلام ننمود، هان كه اگر بر ما سلام مىكرد مطمئناً جواب سلامش را مىداديم... .
قوم لوط نيز فرشتگانى را با چشم مشاهده كردند.(1)خداى متعال در اينباره مىفرمايد:
«وَ لَمّا جاءَتْ رُسُلُنا لُوطاً سِيءَ بِهِمْ وَ ضاقَ بِهِمْ ذَرْعاً وَ قالَ هذا يَوْمٌ عَصِيبٌ * وَ جاءَهُ قَوْمُهُ يُهْرَعُونَ إِلَيْهِ وَ مِنْ قَبْلُ كانُوا يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ قالَ يا قَوْمِ هؤلاءِ بَناتِي هُنَّ أَطْهَرُ لَكُمْ فَاتَّقُوا اللّهَ وَ لا تُخْزُونِ فِي ضَيْفِي أَ لَيْسَ مِنْكُمْ رَجُلٌ رَشِيدٌ»؛(2)
«فَلَمّا جاءَ آلَ لُوطٍ الْمُرْسَلُونَ ... وَ جاءَ أَهْلُ الْمَدِينَةِ يَسْتَبْشِرُونَ * قالَ إِنَّ هؤلاءِ ضَيْفِي فَلا تَفْضَحُونِ * وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ لا تُخْزُونِ»؛ پس چون فرستادگان ]خدا] نزد خاندان لوط آمدند... و مردم شهر [از ورود ميهمانان با خبر شدند و به طرف خانه لوط] شادى كنان روى آوردند. [لوط] گفت: اينها ميهمانان منند آبروى مرا نريزيد و از خدا بترسيد و مرا شرمنده نسازيد!.
و چون فرستادگان ما [= فرشتگان عذاب] نزد لوط آمدند از آمدنشان ناراحت شد؛ و قلبش پريشان گشت و گفت: امروز روز سختى است [زيرا آنها را نشناخت و ترسيد كه قوم تبهكار مزاحم آنها شوند ]و قوم او [به قصد مزاحمت ميهمانان ]شتابان به سويش آمدند، و پيش از آن كارهاى زشت مىكردند. [لوط] گفت: اى قوم من! اينها دختران منند. آنان براى شما پاكيزهترند؛ [با آنها ازدواج كنيد؛ و از زشت كارى چشم بپوشيد] پس از خدا بترسيد و مرا در مورد ميهمانانم رسوا نسازيد. آيا در ميان شما يك مرد فهميده و آگاه وجود ندارد؟!.همچنين سامرى، جبرئيل عليهالسلام را به چشم سر ديد؛ خداى سبحان در اين باره مىفرمايد:
«قالَ بَصُرْتُ بِما لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُها وَ كَذلِكَ سَوَّلَتْ لِي نَفْسِي»؛(3)گفت: من چيزى ديدم كه آنها نديدند؛ و به قدر مُشتى از ردّ پاى فرستاده [خدا، جبرئيل] برداشتم و آن را در پيكر [گوساله ]انداختم، و نفس من برايم چنين فريبكارى كرد.
مشابه موارد فوق بسيار است و علامه مجلسى بخشى از آنها را در كتاب بحارالأنوار آورده است.
جنيان هم گاهى ظاهر مىشوند؛ همان گونه كه براى جناب سليمان ظاهر شدند، خداى متعال در داستان او مىفرمايد:
«يَعْمَلُونَ لَهُ ما يَشاءُ مِنْ مَحارِيبَ وَ تَماثِيلَ وَ جِفانٍ كَالْجَوابِ وَ قُدُورٍ راسِياتٍ...»؛(1)براى او هر چه مىخواست درست مىكردند: معبدها، مجسمهها، ظروف بزرگ مانند حوضچهها و ديگهاى چسبيده به زمين.
در زمان اميرالمؤنين عليهالسلام نيز يكى از جنيان به صورت مارى بزرگ از يكى از درهاى مسجد كوفه وارد آن گرديد.(2)لذا آن دَر به «باب الثعبان» معروف شد، ولى پس از شهادت آن حضرت به «باب الفيل» تغيير نام داد، چرا كه معاويه براى محو كردن اين معجزه دستور داد كه فيلى را بر آن در مسجد ببندند و در اثر اين اقدام آن در به باب الفيل معروف شد و تاكنون نيز همين نام بر زبانها جارى است.
علامه مجلسى در بحار الأنوار از كتاب بشارة المصطفى از جابر جعفى از امام صادق عليهالسلام و
1) . سبأ 34 آيه 13.
2) . كافى، ج 1، ص 396، ح 6، امام باقر عليهالسلام مىفرمايند: «اميرالمؤنين عليهالسلام بر منبر [مسجد كوفه] بودند كه مار بزرگ و درازى از سوى يكى از درهاى مسجد روى [به سوى منبر] نمود. مردم خواستند آن را بكشند كه امام عليهالسلام [كسى را] فرستادند تا بدانها بگويد دست نگاه داريد، آنان دست نگاه داشتند. مار به سرعت خزيد تا اين كه به منبر رسيد و [از آن] بالا رفت و به اميرالمؤنين سلام كرد، اميرالمؤنين عليهالسلام به او اشاره كردند تا بايستد و ايشان از خطبه خويش فارغ گردند. پس از فراغت از خطبه، آن حضرت به وى روى كردند و فرمودند: تو كيستى؟ او گفت: من عمرو بن عثمان، خليفه تو بر گروه جنيانم، پدرم وفات يافته و به من وصيت نموده كه نزدت بيايم و از نظرت آگاهى يابم و [اكنون] آمدهام يا اميرالمؤنين مرا به چه دستور مىدهى؟ و رأيت چيست؟ اميرالمؤنين به او فرمودند: تو را به تقواى الهى توصيه مىكنم و اين كه بازگردى و جانشين پدرت در ميان گروه جنيان شوى و همانا تو خليفه من بر آنانى. امام باقر عليهالسلام در ادامه فرمودند: «عمرو با اميرالمؤنين خداحافظى كرد و بازگشت و او [هنوز هم] خليفه ايشان بر گروه جنيان است». راوى مىگويد: از امام پرسيدم: به فدايت گردم آيا عمرو نزد شما مىآيد و هنوز هم آن وظيفه بردوش او است. امام عليهالسلام فرمودند: آرى.
نيز قاضى نور اللّه شوشترى در احقاق الحق از طريق عامه و خاصه و همچنين فاضل قوشچى در شرح تجريد روايت مىكنند كه:
حضرت على عليهالسلام بر فراز منبر مسجد كوفه خطبه مىخواندند كه از انتهاى مسجد مارى بزرگ روى به سوى او نهاد. مردم با نعال خويش از جاى جستند كه حضرت على عليهالسلام بدانها فرمودند: آرام باشيد تا خدا بر شما رحم آورد، به يقين او مأمور به كارى است. مردم از او دست برداشتند، آن مار بزرگ روى به سوى حضرت على عليهالسلام نمود تا جايى كه دهان خود را بر گوش حضرت عليهالسلام نهاد و آنچه خدا مىخواست كه بگويد به ايشان گفت. سپس پايين آمد و حضرت على عليهالسلام به دنبال او روانه شدند. مردم گفتند: يا اميرالمؤنين آيا ما را از سخن اين مار آگاه نمىكنى؟ حضرت فرمودند: همانا او فرستاده گروه جنيان است؛ او به من گفت من وصى جنيان و فرستاده ايشان به سوى تو هستم... .(1)هم چنين جنيان نامهاى از طرف امام عليهالسلام به سوى گروهى از اصحابشان ميان مكه و مدينه آوردند.
در جريان حركت امام حسين عليهالسلام نيز جنيان در روز عاشورا(2)
وليكن شما روز شنبه حضور پيدا مىكنيد و آن روز عاشورا است؛ روزى كه در پايانش به قتل مىرسم و پس از من از ميان خاندان و منسوبان و برادران و اهل بيتم هيچ تحت پيگردى باقى نمىماند [همه آنها كشته خواهند شد] و سرم به سوى يزيد لعنه اللّه برده مىشود. جنيان گفتند: به خدا سوگند - اى حبيب خدا و پسر حبيب او! - اگر اطاعت فرمانت واجب نبود و اگر چنين نبود كه مخالفت با تو جايز نيست همه دشمنانت را پيش از آن كه دستشان به تو برسد، مىكشتيم امام - صلوات اللّه عليه - بدانها فرمودند: به خدا سوگند ما از شما بر آنها تواناتريم، لكن: «... لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيى مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ...»؛ «تا آنها كه هلاك [و گمراه] مىشوند از روى اتمام حجت باشد؛ و آنها كه زنده مىشوند [و هدايت مىيابند] از روى دليل روشن باشد». انفال 8 آيه 42.
مشاهده شدند. كتاب1) . بحارالأنوار، ج 39، ص 249، ب 87، ح 14؛ بشاره المصطفى لشيعة المرتضى، عمادالدين طبرى، ص 164؛ احقاق الحق و ازهاق الباطل، قاضى نور اللّه حسينى شوشترى، ج 8، ص 732، ب 24، شرح التجريد، علاء الدين قوشچى، چاپ شده در حاشيه المواقف، ج 4، ص 330، به نقل از كتاب احقاق الحق.
2) . بحارالأنوار، ج 44، ص 330 و 331، ب 37، ح 2: در اين حديث آمده است كه گروههايى از جنيان مسلمان نزد امام حسين عليهالسلام آمدند و گفتند: اى سرور ما! ما شيعيان و ياوران توايم، پس به كار خود و آنچه مىخواهى فرمانمان ده. اگر فرمان دهى در حالى كه در جاى خود ايستادهاى تمام دشمنانت را مىكشيم و شرشان را از تو دفع خواهيم كرد. امام حسين عليهالسلام از خدا براى آنها جزاى خير طلب نمودند و بدانها فرمودند: آيا كتاب خدا كه بر جدم رسول اللّه صلىاللّهعليهوآله نازل شده را نخواندهايد آنجا كه مىفرمايد: «أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ...»؛ «هر جا باشيد مرگ شما را در مىيابد هر چند در برجهاى محكم باشيد». نساء 4 آيه 78. و خداى سبحان [در جايى ديگر نيز ]مىفرمايد: «قُلْ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلى مَضاجِعِهِمْ...»؛ «بگو: اگر هم در خانههاى خود بوديد آنهايى كه كشته شدن بر آنها مقرر شده بود قطعاً [با پاى خود] به سوى قتلگاههاى خويش مىرفتند». (آل عمران (3) آيه 154). اگر من در جاى خود اقامت گزينم اين خلق بدبخت با چه چيزى آزمايش مىشوند و با چه چيزى آزموده مىشوند و چه كسى در قبرم در كربلا آرام مىگيرد در حالى كه خدا از آن روزى كه زمين را گسترد آن را برگزيد و براى شيعيانمان محل تجمع قرار داد. و آن جا خوف ايشان را در دنيا و آخرت از بين خواهد برد.
مدينة المعاجز(1)و غير آن حاوى بسيارى از اين احاديث است.
در گذشته نيز گفتيم كه غربيان هم موضوع فرشته، جن، ارواح شريره و ارواح نيك را در دهها كتاب خود تأييد كردهاند.
يكى از علماء در كربلاى مقدسه در مدرسه «حسن خان» ملائكه را ديده بود؛ چرا كه او از شب اول ماه رمضان تا بيست و سوم ماه، هر شب هزار مرتبه سوره قدر را طبق روايات وارده(2)
و همچنين در بحار الأنوار، ج 80، ص 132، ب 10، ح 101، از امام صادق عليهالسلام روايت شده است كه فرمودند: لو قَرَأ رَجُل لَيْلة ثَلاث وعِشْرين مِنْ شَهْر رَمضان «إِنَّآ أَنزَلْنَاهُ فِى لَيْلَةِ الْقَدْرِ» ألْف مرَّة لأصْبَحَ وهو شَديد اليقين في الإعتراف بما يَخْتَصُّ فينا؛ هر كس در شب بيست و سوم ماه رمضان، هزار بار «إِنَّآ أَنزَلْنَاهُ فِى لَيْلَةِ الْقَدْرِ» را بخواند در حالى صبح مىكند كه در اقرار به آنچه به ما اختصاص يافته به شدت يقين دارد.
خوانده و در شب بيست و سوم، سقف برداشته شده و او فرشتگانى را ديده بود كه در اشكال گوناگون از درهاى آسمان به سوى زمين فرود مىآيند؛ همان گونه كه حضرت على عليهالسلام فرموده:فَمَلَأهُنَّ أطْوارا مِنَ مَلائكتِهِ؛(3)سپس ميانه آن آسمانهاى زبرين را فراخ ساخت و از
1) . تأليف سيد هاشم بحرانى - رضوان اللّه عليه - .
2) . بحارالأنوار، ج 93، ص 379، ح 3: از امام صادق عليهالسلام روايت شده است كه فرمودند: إذا أتى شَهْرُ رَمضان فاقرأ كل ليلة «إِنَّآ أَنزَلْنَاهُ» ألف مرة فإذا أتت ليلة ثلاثة وعشرين فاشدُدْ قَلبَكَ وافتَحْ أُذُنَيْك لسِماع العَجائب مِمّاترى؛ زمانى كه ماه رمضان فرا رسيد، در هر شب هزار مرتبه سوره «إِنَّآ أَنزَلْنَاهُ» را بخوان و آن گاه كه شب بيست و سوم فرا رسيد قلبت را محكم ساز و گوشهايت را براى عجايبى از آنچه مىبينى باز كن.
3) . نهج البلاغه، ص 41، خطبه 1.
فرشتگانش خودش انباشته فرمود.
آرى اين عالم در اين هنگام غش كرده و تا مدتى طولانى به هوش نيامده بود.
يكى از عالمان ديگر نيز داستانى برايم نقل كرد كه در آن شيطان را مشاهده كرده بود؛ او گفت:... به شدت از او ترسيدم و شروع به خواندن آيات قرآن حكيم و چهار قل و آيهالكرسى و إنا أنزلناه كردم و ابليس تا حدود دو ساعت ماند و به من نگريست و بعد از آن به بركت اين آيات، مرا ترك گفت؛ ولى ترسش پس از گذشت سالها و تا آن هنگام كه داستانش را برايم نقل مىكرد در قلبش باقى مانده بود.
مسأله: ظاهراً روح پس از مفارقت از بدن، همانگونه كه در اين دنيا به بدن خاكى تعلق گرفته بود به بدنى مثالى تعلق مىگيرد. در توصيف بدن مثالى حناط از امام صادق عليهالسلام روايت مىكند كه فرمودند:
إنَّهُم في أبْدانٍ كأبْدانِهِم؛(1)آنها [= ارواح مردگان] در بدنهايى مانند بدنهاى (خاكيشان) هستند.
در روايتى ديگر آمده:
صَيَّر تِلْكَ الروح في قالِبٍ كقالِبِهِ في الدُّنيا، فيَأكُلون و يَشْربُون؛(2)آن روحها در قالب ديگرى مانند قالبشان در اين دنيا برده مىشوند و آنگاه مىخورند و مىآشامند.
ابوبصير در روايتى از حضرت صادق عليهالسلام نقل مىكند كه فرمودند:
إنَّ الأرْواح في صِفَةِ الأجْساد في شَجَرةٍ في الجَنَّة، تُعارَف و تُسائَل، فإذا قَدِمَتِ الروح عَلى
1) . كافى، ج 3، ص 244، ح 1: در اين حديث ابى ولاد حناط مىگويد: به امام صادق عليهالسلام عرض كردم: به فدايت شوم [برخى راويان] روايت مىكنند كه ارواح مؤمنان بر چينهدان پرندگان سبز به سر مىبرند؛ پرندگانى كه پيرامون عرش مىگردند. امام فرمودند: لا، المؤمن أكْرَمُ على اللّه من أن يَجْعَل رُوحَه في حَوْصَلة طَيْرٍ، لكن في أبْدانٍ كأبْدانِهم؛ خير؛ مؤن نزد خدا ارجمند تر از آن است كه روحش در چينه دان پرندهاى قرار بگيرد. آرى، آنها در بدنهايى [ديگر] مانند بدنهاى [دنيايىشان] به سر مىبرند.
2) . بحارالأنوار، ج 58، ص 50، ب 42، ح 30.
الأرْواح، يَقول دَعوها فإنَّها قد أفْلَتَتْ مِنْ هولٍ عظيم، ثُمَّ يَسْألونَها ما فَعَلَ فُلان و ما فَعَلَ فُلان؟ فإنْ قالت لَهُم: تَرَكْتَه حَيّا، اِرْتَجَوْه، و إنّ قالت لَهُم: قَدْ هَلَك، قالوا: قَدْ هَوى هَوى؛(1)ارواح در شكل اجساد در درختى درون بهشت با يكديگر آشنا مىشوند و گفتوگو مىكنند. آنگاه كه روحى [از اين دنيا رخت بر مىبندد و ]نزد آن ارواح مىرود مىگويد: او را به حال خود رها كنيد كه از هولى عظيم خلاصى يافته. سپس او را مورد سؤال قرار مىدهند كه فلانى چه كرد و فلانى چه كرد. اگر آن روح بگويد: وقتى او را ترك گفتم زنده بود، به او اميدوار مىشوند [كه شايد به آنها در بهشت ملحق شود] و اگر بگويد: او مُرد. مىگويند به دركات جحيم سقوط كرد [چون او را در بهشت و كنار خود نديدند.].
همچنين ابوبصير در روايتى ديگر از آن حضرت نقل مىكند:
إنَّهُم في حُجُراتٍ في الجَنَّة، يَأكُلون مِنّ طَعامِها و يَشْربون مِنْ شَرابِها؛(2)آنان [= ارواح مؤمنان] در حجرههايى از بهشت به سر مىبرند؛ از غذاى آن مىخورند و از نوشيدنىهاى آن مىآشامند.
در روايت ديگرى ابوبصير از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند:
إنَّها في رَوْضَةٍ كَهيْئةِ الأجْسادِ في الجَنَّة؛(3)آنها [= ارواح مؤمنان] در شكلى مانند بدنهاى [دنيايى]شان در باغى درون بهشتاند.
روشن است كه منافاتى ميان روايات فوق نيست؛ زيرا همان گونه كه آدمى در دنيا حالات گوناگون پيدا مىكند - مثلاً گاهى در خيابان است و گاهى در خانه يا مسجد - در بهشت نيز احوالى گوناگون پيدا مىكند.
به هر حال، آدمى از شناخت دنيوى خود عاجز است، چه رسد به شناخت عالم آخرت؛ لذا امام عليهالسلام درباره بهشت و نعم آن مىفرمايند:
ما لا عَيْنٌ رَأَت، و لا أُذُن سَمَعَت، و لا خَطَرَ على قَلْبِ بَشَر؛(4)چيزهايى كه نه چشمى ديده و نه
گوشى شنيده و نه به قلب كسى خطور كرده است.
چرا كه آخرت عالمى ديگر است و آنچه به قلب بشر خطور مىكند متناسب با اين جهان است؛ آدمى در دنيا مانند دانش آموز مقطع ابتدايى است كه محاسبات جبر و مقابله، استصحاب، برائت و دانشهاى عميق ديگر ابداً به قلبش خطور نمىكند. واضح است كه تنها امورى به قلب آدمى خطور مىكند كه در حد قواى ادراكى او باشد.
آنچه مربوط به جهان ديگر است رواياتى كه از وضعيت ارواح به هنگام مرگ، قبر و مانند اينها سخن مىگويند پديدههايى متعلق به جهان ديگر را توصيف مىكنند؛ لذا عادتاً با حواس مادى آدمى قابل درك نيستند؛ برخى از اين روايات عبارتاند از:
الف - إنَّ القَبْر رَوْضَةٌ مِن رِياض الجَنّة أو حُفْرةٌ مِن حُفَر النيران(1)همانا قبر، يا باغى از باغهاى بهشت است يا حفرهاى از حفرههاى آتش.
ب - همانا قبر، براى برخى مُردگان به مقدار هفت ذراع يا نُه ذراع يا به مقدارى كه چشم كار مىكند يا به مسافتى معادل يك ماه راه رفتن و نظاير آن وسعت پيدا مىكند.(2)
در حديث شماره 10 از همين نشانى امام صادق عليهالسلام مىفرمايند: إذا وُضِعَ الرجُل في قَبْره أتاه مَلكان مَلَكٌ عَنْ يَمينهِ و مَلَكٌ عَنْ يَسارِهِ و أقيم الشَّيْطان بَيْن عَيْنَيه، عَيْناه مِن نُحاس فيقال لَه: كَيْف تَقول في الرجل الذي كان بَيْن ظَهْرانيكم؟ قال: فَيفْزَع لَهُ فَزْعة فيقول إذا كان مُؤمنا: أعن مُحمّد رَسول اللّه صلىاللّهعليهوآله تَسْألاني؟ فَيقولان لَهُ: نِمْ نَوْمة لا حلم فيها، وَ يفسَح لَه في قبره تِسْعَة أذْرُع و يَرى مَقْعَدهُ مِنَ الجَنَّة؛ آن گاه كه آدمى را در قبرش مىنهند، دو فرشته به نزد او مىآيند: فرشتهاى از جانب راست و فرشتهاى از جانب چپ و شيطان با چشمانى از مس در مقابلش مىايستد و به او گفته مىشود: درباره آن مردى كه در ميانتان بود چه مىگويى؟ او به شدت در وحشت مىافتد. آنگاه اگر مؤن باشد مىگويد: آيا درباره محمد رسول خدا صلىاللّهعليهوآله از من پرسش مىكنيد؟! و آنها به او مىگويند: بخواب؛ خوابى كه در آن رؤايى [پريشان] نباشد و آنگاه به اندازه نُه ذراع در قبرش توسعه داده مىشود و او جايگاهش را در بهشت مىبيند.
كافى، ج 3، ص 239، ح 12؛ امام صادق عليهالسلام در اين روايت نيز مىفرمايند:
إنّ المؤمن إذا أُخرِجَ مِنْ بَيْتِهِ شَيَّعْته الملائكة إلى قَبْرِه يَزْدَحِمُونَ عَلَيْه حَتّى إذا اِنْتَهى بِهِ إلى قَبْره قالت لَهُ الأرْض: مَرْحَبا بِك و أهْلاً، أما و اللّه لَقَد كُنت أحِبُّ أنْ يَمْشي عَلَيَّ مِثْلك لترين ما أصْنَع بِك، فَتوسَّع لَهُ مَدَّ بَصَرَه؛ آنگاه كه مؤن [ميت ]از خانهاش بيرون برده مىشود، فرشتگان تا محل قبرش او را تشييع مىكنند و بر [جنازه] او جمع مىشوند تا آن كه به قبرش رسانده مىشود؛ در اين هنگام زمين به او مىگويد مرحبا بر تو، خوش آمدى؛ هان به خدا قسم دوست مىداشتم همچو تويى بر روى من راه برود و حالا خواهى ديد كه با تو چه مىكنم. سپس تا آنجا كه چشم كار مىكند گشاده مىگردد.
كافى، ج 3، ص 131، ح 4: در اين حديث هم امام صادق عليهالسلام مىفرمايند: به خدا سوگند [نيكىهايتان] از شما پذيرفته و به خدا سوگند [گناهانتان] براى شما بخشوده مىشود. به يقين ميان هيچ كس از شما با آنچه مايه غبطه و مسرور شدن و روشنايى چشم [چيزى فاصله] نيست جز آن كه جانش به اينجا برسد - و با دست به حلقش اشاره كرد و فرمودند: - همانا هنگامى كه [براى او] چنين اتفاقى مىافتد و به حال احتضار در مىآيد، رسول خدا صلىاللّهعليهوآله و على عليهالسلام و جبرئيل و ملك الموت [نزد او] حاضر مىشوند و على عليهالسلام به او نزديك شده مىفرمايند: يا رسول اللّه! چون اين فرد ما اهل بيت را دوست مىداشت، دوستش مىدارم. تا آنجا كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: آن گاه كه در قبرش قرار داده مىشود درى از درهاى بهشت براى او گشوده مىشود، درى كه از آن بوى خوش و نسيم روحافزاى بهشتى به او مىرسد، سپس از سمت مقابل و راست و چپش به اندازه مسافت يك ماه راه [قبرش ]براى او گشاده و به او گفته مىشود: بخواب مانند خوابيدن عروس بر بسترش، مژده باد بر تو به بوى جانفزا و نسيم روحافزاى بهشتى.
1) . تفسير قمى، ج 2، ص 94، در تفسير سوره مؤمنون.
2) . كافى، ج 3، ص 238، ح 9، امام صادق عليهالسلام در اين حديث مىفرمايند: يسأل الرجل في قبره فإذا أثبت فسح له في قبره سبعة أذرع و فتح له باب إلى الجنة و قيل له: نم نومة العروس قرير العين؛ در قبر از آدمى سؤال مىشود؛ اگر پاسخهايش مثبت باشد قبرش به اندازه هفت ذراع براى او گشاده مىگردد و برايش درى به سوى بهشت گشوده و به او گفته مىشود: بخواب مثل خواب عروس با چشمى روشن.
ج - از قبر ميّت راهى به سوى بهشت يا جهنم گشوده مىگردد.(1)همچنين رواياتى كه مىگويند: أئمه عليهمالسلام پس از شهادتشان به سوى خداى سبحان صعود مىكنند، مربوط به عالم ارواح مىشوند.(2)نديدن امام از سوى برخى به هنگام تولدشان يا موارد مشابه آن، دو گونه تفسير مىشوند؛ يا اين امر از راه انكشاف چشم برزخى بيننده ميسر مىشود و يا منظور رؤت اجسام مطهرشان است كه ظاهراً حاكى از همين معناست.
عبداللّه بن بكير در كامل الزيارات از امام صادق عليهالسلام روايت مىكند و مىگويد:
من با ايشان محاجّهاى كردم - تا آن كه مىگويد: - به ايشان گفتم: يا بن رسول اللّه! اگر قبر حسين بن على عليهماالسلامنبش بشود آيا به چيزى در آن قبر برخورد مىشود؟
حضرت فرمودند: چه سؤال عظيمى مطرح كردى! به يقين حسين عليهالسلام با پدر، مادر و برادرش در منزل رسول خدايند و با ايشان روزى و نعم فراوان داده مىشوند و همانا او [امام حسين عليهالسلام ] از جانب راست عرش بدان آويخته، مىگويد: اى پروردگار من! بدانچه به من وعده كردى وفا كن؛ و به يقين او به زائران خود مىنگرد و او بدانها و نامهايشان و نامهاى پدرانشان و آنچه دربارهايشان دارند آشناتر از فرزندانشان به خود ايشان است؛ و همانا او به كسى كه برايش مىگريد نظر مىكند و براى او طلب مغفرت مىنمايد و از پدرش نيز مىخواهد كه براى وى طلب مغفرت كند و مىگويد: اى گريهكننده! اگر مىدانستى كه خدا چه چيزهايى براى تو مهيا كرده، بيش از آنچه محزون شدى خوشحال مىشدى و همانا او براى هرگناه وى استغفار مىكند.(1)
واضح است كه اين امر نيز مربوط به عالم روح است؛ چنان كه احاطه امام عليهالسلام به تمامى زائران و خصوصياتشان نيز احاطهاى روحى است مانند احاطه ملك الموت به همه جهان.
براى اين موارد به امواج راديو و تصاوير و تلويزيون و مانند اينها مثال زديم كه البته در مثال مناقشهاى نيست.
از شيخ مفيد(2)و ديگران نقل شده كه معتقد بودهاند: أئمه عليهمالسلام پس از شهادتشان با جسم و روح خود به آسمان مىروند، كه البته اين نظريه جاى نقد دارد؛ لذا روايت شده است كه جسد مطهر امام حسين عليهالسلام بارها از جمله در داستان ديزج(3)
و اما داستان ديزج از اين قرار بوده است كه: متوكل عباسى در يكى از شبهاى خوشگذرانى وشرابخوارىاش كنيز خود را طلبيد تا براى او آواز بخواند، ليكن او را نيافت؛ چرا كه او در نيمه شعبان سال 236 هجرى قمرى به قصد زيارت قبر امام حسين عليهالسلام [از شهر] خارج شده بود. متوكل به شدت از آن خشمگين شد. هنگامى كه كنيز مذكور از سفر زيارتش بازگشت از خبر خشم متوكل مطلع شد و به نزد او آمد. متوكل از او پرسيد كجا بودى؟ او گفت به قصد قبر حسين عليهالسلام در كربلا رفته بوديم. متوكل با شنيدن اين سخن او آتش گرفت و او را به شدت مضروب كرد و سپس به زندان انداخت و اموالش را مصادره نمود. آن گاه در پى ابراهيم، معروف به ديزج كه فردى يهودى و تازه مسلمان بود فرستاد و به او امر كرد كه گروهى از يهوديان را فراهم آورد و به سوى كربلا برود و قبر حسين عليهالسلام را خراب كند و زمينش را شخم زده و به آب ببندند... .
ديزج خود مىگويد: من تنها در ميان خواصّ از غلامانم نبش قبر كردم و بوريايى يافتم كه بدن حسين بن على عليهالسلام بر روى آن بود و از او بوى مُشك به مشام مىرسيد. آن گاه آن بوريا و بدن حسين عليهالسلام را كه بر روى آن بود به حال خود گذاشتم و دستور دادم بر روى او خاك بريزند و بر او آب گشودم و نيز دستور دادم كه گاوها آنجا را شخم بزنند و بذر بكارند، لكن آن گاوها بر موضع قبر پا نمىگذاشتند و هر وقت بدانجا مىرسيدند از آنجا باز مىگشتند [زمانى كه اين حادثه را مشاهده كردم ]غلامانم را به خدا و به ديگر قسمهايى سنگين، قسم دادم كه اگر كسى آن را [جايى] بازگويد، او را مىكشم.
اين حادثه در ابتداى روز رخ داد و عصر فرا نرسيده بود كه ديزج مُرد. در برخى روايات ديگر نقل شده زمانى كه آنان به محل قبر رسيدند رعب و وحشت بر آنها چيره شد؛ اين حادثه را مىتوانيد در منابع ذيل جستوجو كنيد:
بحار الأنوار، ج 45، ص 398؛ أمالى طوسى، ج 1، ص 333 - 336؛ مقاتل الطالبيّين، ص 597؛ مختصر تاريخ كربلاء، ص 73؛ در اسات حول كربلاء و دورها الحضارى، ص 165 - 167.
مشاهده گرديده است.1) . بحارالأنوار، ج 44، ص 292، ب 34، ح 35؛ كامل الزيارات؛ ص 103، ب 32، ح 7.
2) . تصحيح الاعتقاد، ص 91.
3) . اولين كسى كه قبر امام حسين عليهالسلام را نبش نمود موسى بن عباس هاشمى، امير كوفه بود كه پس از سال 65 هجرى قمرى قبر شريف امام عليهالسلام را نبش و بدن مطهر را بر روى قطعهاى بوريا رؤت نمود و سپس سايبانى بر آن قبر بنا كرد. او دومين كسى بود كه پس از مختار و در سال 65 هجرى گنبدى بنا نمود؛ در اين باب به كتاب مختصر تاريخ كربلا، ص 73 و كتاب دراسات حول كربلاء و دورها الحضارى، ص 102 مراجعه كنيد.
علامه مجلسى مىفرمايد: «سؤال و فشار قبر فقط در جسم اصلى [= اين جهانى نه مثالى] انجام مىشود».(1)اين نظر را يا بايد مبتنى بر اين دانست كه ايشان دليلى داشته، و از ما مخفى است و يا بايد تأويل نمود.
1) . بحارالأنوار، ج 6، ص 270، ب 8 بيان.
مسأله: بعضى بر حيات دوباره آدمى در عالمى ديگر، شبهههايى وارد كردهاند كه (در اينجا به بيان مهمترين آنها و همچنين پاسخ آن مىپردازيم):
گفتهاند: مرگ آدمى، معدوم شدن اوست و شيئى كه معدوم مىشود محال است كه دوباره به همان وجود نخست خود، موجود شود؛ و قاعدهاى است كه مىگويد: «اعاده معدوم ممتنع است»، حاج ملاهادى سبزوارى در بيان اين قاعده مىگويد:
إعادة المعدوم مما امتنعا *** و بعضهم فيه الضرورة أدعى(1)
اعاده معدوم از جمله امور ممتنعه است كه برخى از فلاسفه تصديق اين مطلب را ضرورى دانستهاند و مستغنى از اثبات است.
در پاسخ اين شبهه گفته شده: آدمى با مرگ، معدوم نمىشود؛ يعنى مرگ، مصداق معدوميت نيست، بلكه مرگ به معناى پراكنده شدن اجزاى آدمى و تغيير پذيرفتن آن و سپس [در روز قيامت] اتصال دوباره آن اجزاء به هم است؛ و اين مصداق اعاده معدوم نيست، بلكه به معناى پيوستن مجدد آن اجزاء به يكديگر است و اين معنا به هيچ وجه اعاده معدوم نيست .
1) . غرر الفرائد بخش فلسفه شرح منظومه، ص 123.
ممكن است كسى بگويد: مرگ آدمى به معناى معدوم شدن صورت نوعيّه او و تقوّم مادهاش به صورت نوعيهاى ديگر است. از سوى ديگر آدمى اگر بخواهد حيات مجدد يا حيات دوباره يابد، بايد در فرايند آن، ماده آدمى متقوم به همان صورت نوعيه معدوم بشود؛ يعنى آن صورت نوعيه انسانى معدومه دوباره موجود بشود، تا مقوم ماده نوع انسانى بگردد و اعاده بر آن صدق كند در اين صورت حيات اخروى مصداق اعاده معدومِ مستحيل خواهد بود.
پاسخ اين كه: مراد از «اعاده صورت سابقه» كه در تفسير حيات دوباره اخروى انسان گفته مىشود، عين صورت سابقه و خود آن نيست، بلكه مراد صورتى ديگر است كه خصوصيات آن كاملاً مشابه(1)آن صورت نخست است؛ آن هم تمامى خصوصياتى كه غالباً بدان اذعان دارند و آن را مىپذيرند. در اين صورت اشكال فوق متوجه اعتقاد به حيات اخروى نمىشود؛ شاهدش نيز جريان حضرت ابراهيم عليهالسلام است، آنجا كه گفت:
«...رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى...»؛(2)پروردگارا، به من نشان ده؛ چگونه مردگان را زنده مىكنى؟.
و نيز داستان حضرت عُزير(3)است كه قرآن مىفرمايد:
«أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلى قَرْيَةٍ وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها»؛(4)يا همانند كسى كه از كنار يك آبادى [ويران شده] عبور كرد، در حالى كه ديوارهاى آن، به روى سقفها فرو ريخته بود، [و اجساد و استخوانهاى اهل آن، در هر سو پراكنده بود].
و نظاير آن(5)
«وَ إِذْ قُلْتُمْ يا مُوسى لَنْ نُؤمِنَ لَكَ حَتّى نَرَى اللّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصّاعِقَةُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ * ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»؛ و [نيز به ياد آوريد] هنگامى را كه گفتيد: اى موسى! ما هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد؛ مگر اينكه خدا را آشكارا [با چشم خود] ببينيم، پس صاعقه شما را گرفت؛ در حالى كه تماشا مىكرديد. سپس شما را پس از مرگتان حيات بخشيديم؛ شايد شكر [نعمت او را] به جا آوريد.
و مانند داستان كشته بنى اسرائيل در قرآن كه در آيه 72 و 73 سوره بقره آمده است؛ آنجا كه مىفرمايد:
«وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً فَادّارَأْتُمْ فِيها وَ اللّهُ مُخْرِجٌ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ * فَقُلْنا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها كَذلِكَ يُحْيِ اللّهُ الْمَوْتى وَ يُرِيكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ»؛ و [به ياد آوريد] هنگامى را كه فردى را كشتيد؛ سپس درباره [قاتل] او به نزاع پرداختيد؛ و خدا آنچه را مخفى مىداشتيد آشكارا مىسازد. سپس گفتيم: قسمتى از آن [گاو سر بريده] را به آن [مقتول] بزنيد [تا زنده شود و قاتل را معرفى كند] خدا اين گونه مردگان را زنده مىكند؛ و آيات خود را به شما نشان مىدهد؛ شايد انديشه كنيد.
همگى بهترين دليل بر امكان، بلكه وقوع و چگونگى اين معنايند و ابداًمصاديق اعاده معدوم نيستند.
اگر كسى بگويد: اگر صورت جديد، غير از صورت سابقه باشد - هر چند مشابه - پس آدمى با صورت جديد خود ثواب يا عقاب مىبيند، در حالى كه صورت جديد چون سابقه هيچ گونه اعمال اختيارى خوب يا بد را نداشته، لذا سهمى در ثواب يا عقاب نبايد داشته باشد.
پاسخ مىدهيم: ثواب و عقاب به صورت - از اين جهت كه عَرَض است - ، تعلق نمىگيرد بلكه اجزاء و روح آدمى متعلق ثواب و عقابند.
آرى برخى از حكماء اصرار دارند كه معاد را مصداق اعاده معدوم بدانند؛ هر چند كه اعاده معدوم نيز نسبت به خداى عزّوجلّ ممكن است و نه مستحيل، و اشكالات وارده بر آن نمىتوانند موضوع را مبرهن كنند. مضافاً بر اين كه امر مذكور، مخالف صريح آيات و روايات است. پس اشكال از اين حيث، صغرويّاً و كبرويّاً ممنوع و مردود است.
شبيه همين اشكال و جواب ذيل در اين آيه نيز مطرح شده است؛ آنجا كه فرمود:
«...كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها لِيَذُوقُوا الْعَذابَ...»؛(1)هرچه پوستشان بريان گردد، پوستهاى ديگرى بر جايش نهيم، تا كيفر [الهى] را بچشند.
امام صادق عليهالسلام اعاده حيات را به بازسازى دوباره خشتى خُرد شده تشبيه كردهاند كه از حيثى همان خشت نخست است و از حيثى آن نيست.
1) . نساء 4 آيه 56.
حفص بن قياس مىگويد:
در مسجد الحرام بودم و ابن ابى العوجاء از امام صادق عليهالسلام درباره قول خدا كه مىفرمايد: «هرگاه پوستهاى تنشان [در آن] بريان گردد [و بسوزد]، پوستهاى ديگرى به جاى آن قرار مىدهيم، تا كيفر [الهى] را بچشند»، سؤال كرد و گفت: گناه آن [پوستهاى] ديگر چيست؟! امام عليهالسلام فرمودند: وَيْحَك هي هي و هي غَيْرها، فقال: فمثّل لي ذلك شيئا مِنْ أمْرِ الدُّنيا، قال: نَعم، أرَأيْتَ لَوْ أنَّ رَجُلاً أخَذَ لبْنَةً فكسَرَها ثُمَّ رَدَّها في مَلْبَنَها؟ فهي هي و هي غَيْرها؛(1)واى بر تو آن [پوستهاى ديگر] آن [پوست نخستين]اند و در عين حال هم آن [پوست نخستين ]نيستند. او گفت: آن را با پديدهاى دنيايى برايم تمثيل كن. امام عليهالسلام فرمودند: آيا ديدهاى كه مردى خشتى را بگيرد و آن را بشكند و سپس در قالبش بريزد [و به حالت نخست برگرداند]؟ آن [خشت دوم ]همان [خشت اول] است و در عين حال هم [مىتوان گفت] همان [خشت اول] نيست.
مطرح كنندگان اين شبهه گفتهاند: حيات دوباره آدمى در آخرت مستلزم رجوع شىء، از حالت «فعليّت» به حالت «قوّه» است و چنين رجوعى ممتنع است؛ يعنى نفس آدمى به سبب جسم، اعمال نيك و بدش از حالت بالقوه به حالت بالفعل سير تكاملى را طى مىكند؛ خواه در جانب صعود و خواه در جانب سقوط. بنابراين چگونه ممكن است كه براى رويداد معاد، حركت تكاملى از فعليت به سوى قوّه و قهقرا برگردد؟!
پاسخ اين است كه چه مانعى دارد كه شيئى از فعليّت رو به قوّه برود. هيچ دليلى دال بر محال بودن اين امر وجود ندارد.
بنابراين همان گونه كه - طبق گفته ملاصدرا - ماده شيىء با لُبس متوالىِ صور نوعيه از قوه به سوى فعليت حركت مىكند، اين امكان نيز وجود دارد كه با نزع متوالىِ آن صور
1) . بحارالأنوار، ج 7، ص 38، ب 3، ح 6.
نوعيه، حركت شيىء، از بالفعل بودن به سوى بالقوه شدن انجام بگيرد؛ چرا كه طبق قاعده فلسفى: «حكم الأمثال في ما يجوز و في ما لا يجوز واحد» جايز است. مانند آنچه در جواب از شبهه اول، اعاده را به بازسازى كردن يك خِشت خُرد شده تشبيه كرديم. آرى گِل با تبديل شدن به خِشت، حركت از قوه به فعل و تكاملى را مىپيمايد، لكن همين خِشت زمانى كه مىشكند و خورد مىشود در واقع از بالفعل بودن به بالقوه شدن پيش مىرود و با نوسازى و بازسازى مجدد، حركت از قوه به فعلِ تكاملى، دوباره از سرگرفته مىشود. و يا مانند درخت؛ آنگاه كه به خاك تبديل مىگردد، حركت از فعل به قوه و آنگاه كه دوباره روييده مىشود حركت از قوه به فعل آغاز مىگردد.
بر طبق نظر بعضى دانشمندان، هر هفت سال تمام سلولهاى بدن انسان عوض مىشود و در حقيقت اين بدن غير از بدن هفت سال پيش او خواهد بود؛ بر اين اساس، آيا در قيامت تمام اجزاء انسان (يعنى تمام اجزاء انسان كه در طول عمرش بوجود آمده و از بين رفتهاند) با هم محشور مىشوند يا بعضى از آنها؟ كه در هر دو صورت تالى فاسد دارد؛ در صورت اول (يعنى در صورتى كه تمام اجزاء انسان محشور شود) شايد بدن انسان مثلاً به اندازه كوه اُحد بشود كه اين امر نامعقول است و در صورت دوم (يعنى در صورتى كه بعضى از اجزاء انسان محشور شوند و نه همه اجزاء آن) اين سؤال پيش مىآيد كه ثواب و عقاب آن اجزاءِ محشور نشده چه مىشود؟
در جواب مىگوييم: انسان با جامع مشترك ميان تمام اجزاء، و يا با يكى از آن بدنها به همراه جزء نامتغيرى از آن محشور مىشود، و ثواب و عقاب هم به جسم و به سبب خصوصيات جسمانيش، از آن جهت كه داراى خصوصيات است تعلق نمىگيرد، بلكه به خود جسم، از آن جهت كه جسم است (بما هو هو) و نيز روحى كه درون اين جسم است تعلق مىگيرد؛ و البته روح مانند بدن نيست كه دائماً در حال تغيير و تحول باشد.
علاوه بر نكاتى كه گفته شد اين نكته نيز قابل ذكر است كه ظاهر برخى روايات(1)نشان مىدهد كه جسم آدمى در آنجا بسيار بزرگ مىباشد؛ مثلاً در روايتى آمده است كه دندانهاى برخى مجرمان هر يك به ابعاد كوه اُحد مىگردد. مؤمنان نيز در ابعادى بزرگ ظهور مىكنند، زيرا حوريّههايى كه به آنها هديه مىشود بسيار بزرگند. البته اين احتمال نيز وجود دارد كه اين گونه روايات از باب تشبيه معقول به محسوس باشند؛ زيرا نعمتهاى اخروى را نه چشمى ديده و نه گوشى شنيده و نه بر قلب بشرى خطور كرده است.(2)در موضوع عقاب نيز همين طور است؛ چون مجرم به مقتضاى عمل بد خود، شديدترين عذابها را مىبيند و مؤن هم با فضل خدا از بزرگترين لذتها بهرهمند مىشود.
همچنين از روايات استفاده مىشود كه آدمى در جهان آخرت، گاه بيش از يك وجود خواهد داشت و چه بسا به هزاران وجود برسد. ما در گذشته اين حالت را به صداى راديو و تصوير تلويزيونى و مانند آن مثال زديم و در مورد اعضاى پراكنده انسان نيز اين حقيقت صادق است و اين مطلب از ظاهر روايتى كه از اميرالمؤمنين عليهالسلام نقل شده، استفاده مىشود؛ از اميرالمؤنين عليهالسلام روايت شده است كه فرمودند:
إنَّ في النَّار لمَدينَةٌ يُقال لَها الحَصينَة أفلا تَسْألوني ما فيها؟ فقيل: و ما فيها يا أمير المؤمنين؟ فقال: فيها أيْدي النَّاكِثين؛(3)درآتش جهنم شهرى است به نام حصينه. آيا از من نمىپرسيد كه درونش چه چيزى است؟ گفته شد: يا اميرالمؤنين درونش چيست؟ حضرت فرمودند: در آن دستهاى پيمانشكنان است.
1) . بحارالأنوار، ج 7، ص 50، ب 3، ح 31، در روايتى آمده است كه: يُحْشَرُ المُتَكبَّرون كأمْثالِ الذّر، و انَّ ضَرْسَ الكافر مِثْل أُحُد؛ متكبران مثل مورچگان ريز محشور مىشوند و دندان كافر مانند كوه احد.
2) . بحارالأنوار، ج 8، ص 92، ب 23. در اين حديث از پيامبر صلىاللّهعليهوآله نقل شده است كه فرمودند: إنَّ اللّه يَقول: أعْدَدْتُ لعبادي الصَّالحين ما لا عَيْنٌ رَأتْ و لا أُذُنٌ سَمَعَت و لا خَطَرَ على قَلْبِ بَشَر؛ خدا مىفرمايد: براى بندگان صالحم چيزهايى آماده كرده ايم كه نه چشمى آن را ديده و نه گوشى شنيده و نه بر قلب كسى خطور كرده است.
3) . بحارالأنوار، ج 2، ص 107، ب 15، ح 6.
بنابراين اعاده حيات بدن با همه اجزاى پراكندهاش كه نزد پروردگار سبحان - كه هيچ چيز حتى به سنگينى ذرهاى در زمين و آسمان از علم او دور نخواهد ماند(1)
«وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لا تَأْتِينَا السّاعَةُ قُلْ بَلى وَ رَبِّي لَتَأْتِيَنَّكُمْ عالِمِ الْغَيْبِ لا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الأَرْضِ وَ لا أَصْغَرُ مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْبَرُ إِلاّ فِي كِتابٍ مُبِينٍ»؛ كافران گفتند: قيامت هرگز براى ما نخواهد آمد، بگو: آرى به پروردگارم سوگند كه براى شما خواهد آمد، [خدايى] كه از غيب آگاه است و هموزن ذرهاى در آسمانها و زمين از وى پوشيده نيست، و نه كوچكتر از آن و نه بزرگتر مگر اينكه در كتابى آشكار ثبت است.
- محفوظ است و پيوند يافتن و شكل گيرىشان به همان شكلى كه در دنيا داشته امرى ممكن، بلكه واقع شده است؛ خواه از باب تعظيم با حجمى بزرگ باشد، يا از باب تحقير با حجمى كوچك.در روايتى از رسول اكرم صلىاللّهعليهوآله آمده است:
يُحْشَرُ المُتَكبّرون في صُورةِ الذَّر يَوْمَ القيامَة؛(2)در روز قيامت، متكبران به شكل مورچگانى ريز محشور مىشوند.
و همانگونه كه در روايات آمده است(3)
يا مَعاذ، سَألْتَ عَنْ عَظيمٍ مِنَ الأمْر، ثُمَّ أرْسَلَ عَيْنَيْه، ثُمَّ قال: تُحْشَر عَشَرَةُ أصْنافٍ مِنْ أمَّتي أشْتاتا قَدْ مَيَّزَهُم اللّه تعالى مِنَ المسلمين و بَدَّلَ صُوَرَهُم، فبَعْضَهُم على صُورَةِ القِرَدة و بَعْضَهُم على صُورَةِ الخَنازير؛ يا معاذ! از امرى عظيم سؤال كردى؟ سپس ايشان چشمانش را به زير انداخت و فرمودند: ده صنف پراكنده از امت من محشور مىشوند كه خداى تعالى آنها را از مسلمانان جدا مىكند و چهره شان را عوض مىكند؛ برخى به صورت بوزينگان برخى به صورت خوكان.
همچنين در كتاب كافى، ج 2، ص 126، ح 7، امام باقر عليهالسلام در اين روايت از رسول خدا صلىاللّهعليهوآله نقل مىنمايد كه فرمودند: المُتَحابُّونَ في اللّه يَوْمَ القيامَةِ عَلى أرْضٍ زَبْرَجَدَة خَضْراء في ظِلِّ عَرْشِهِ عَنْ يَمينِهِ و كِلْتا يَدَيْهِ يَمين، وُجُوههم أشَدُّ بَياضا و أضْوَأ مِنَ الشَّمْسِ الطّالِعَة يَغْبِطَهُم بمَنْزِلَتِهِم كلُّ مَلَكٍ مُقَرَّبٍ و كُلُّ نَبِيٍ مُرْسَلٍ، يَقول النَّاس: مَنْ هؤلاء؟ فيقال: هؤلاء المُتَحابُّون في اللّه؛ دوستانى خدايى در روز قيامت بر روى زمينى از زبرجد سبز در سايه عرش او در دست راستش كه هر دو دستش راست است قرار مىگيرند؛ چهرههاى ايشان سپيدترين چهرهها است و درخشانتر از خورشيد تابان. هر فرشته مقرب و هر پيامبر مرسلى به منزلت آنان غبطه مىخورد. مردم مىگويند: اينان كيانند.گفته مىشود: اينان دوستان خدايىاند.
چه بسا جسم يك فرد به صورتى زشت مانند1) . اشاره به سوره سبأ 34 آيه 3، كه خداى متعال مىفرمايد:
2) . بحارالأنوار، ج 53، ص 131، ب 29، ح 161.
3) . همان، ج 7، ص 89، ب 5، در روايت اين باب، معاذ از رسول خدا صلىاللّهعليهوآله مىپرسد: يا رسول اللّه! آيا ديدى سخن خداى متعال را كه فرمود: «يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْواجاً...»؛ «روزى كه در صور دميده مىشود و [شما] فوج فوج [به محشر]مىآييد» [نبأ 78 آيه 18] آن چگونه است؟ حضرت فرمودند:
خوك، و يا بصورتى زيبا، آن هم به زيباترين صورت ممكن درآورده مىشود. پس داخل شدن روح در آن به همان صورتى كه در دنيا بوده و نيز محشور شدنش براى محاسبه و ثواب و عقاب به عنوان جزاى عملش در دنيا در نهايت امكان است و نظير آن در زنده شدن پرندگان، در داستان حضرت ابراهيم عليهالسلام و مانند آن واقع شده است.(1)خداى صادق نيز به وقوع آن(2)خبر داده است پس راهى جز تصديق و پذيرش آن وجود ندارد.
مراد ما از صادق بودن خداى سبحان علاوه بر صدق قولى، صدق عملى نيز هست؛ يعنى نه تنها دروغ نمىگويد بلكه اشتباه، فراموشى و خطا هم در او راه ندارد. بنابراين بر كلام ابن سينا در باب معاد جسمانى نيز كه مىگويد: «إنَّ الصادِق أخْبَرَ بوُقُوعِهِ؛ شخص راستگو و صادق به وقوع آن خبر داده است» اشكال نشود كه اين كلام باطل است. چون راستگو گاهى اشتباه مىكند، به فراموشى دچار مىشود و يا خطا مىنمايد و... زيرا مراد، راستگويى است كه خطا نمىكند، نه از روى عمد و نه غير عمد.
شبهه آكل و مأكول از ديرباز در ميان علما معروف بوده است؛ حاج ملا هادى سبزوارى مىگويد:
و شبهة الآكل و المأكول *** يعرفها أعاظم الفحول(3)شبهه آكل و مأكول را؛ بزرگان دانش مىشناسند.
مثلاً اگر فردى از فرط گرسنگى و نبودِ غذا يا به عللى ديگر گوشت مرده فرد ديگرى را بخورد و آن گوشت پس از هضم، جزو بدن فرد گرسنه بشود، اگر معاد جسمانى باشد و در قيامت كه همه انسانها محشور مىشوند، حشر اين دو، چگونه خواهد بود؟ اگر يكى از
آن دو وارد بهشت و ديگرى وارد جهنم شود، آن مقدار گوشت، با بدن كدام يك محشور مىشود؟ اگر هر دو اهل بهشت يا اهل جهنم بودند و هر يك در مرتبهاى خاص بود آن مقدار گوشت، با بدن كدام يك محشور مىشود؟
پاسخ: منظور از حشر و اعاده، اعاده روح فرد فرد انسانها به همراه بدن اختصاصى هر يك از آنها است؛ بدنى كه مقوّم شخصيّت آنها در دار دنيا بوده و در طول عمر خود، با آن خدا را اطاعت يا معصيت مىكردهاند؛ همان بدنى كه به وحدت شخصيتىاى كه از ابتداى آفرينش تا آخر حياتش كه در دنيا باقى است، واحد است، نه آن اجزايى كه از رهگذر تغذيه، افزايش يا كاهش مىيابند، چرا كه آنها هيچ مدخليتى در وحدت شخصى ندارند و اين حيثيتى است كه در مجازاتهاى دنيوى نيز معتبر و مبناى عمل دانسته مىشود؛ مثلاً هيچگاه چاقى يا لاغرى جسم كه از عوارض غيرثابت و گذرايند، در مجازاتها لحاظ نمىشوند.
و روشن است كه خداى متعال براى هر روح، بدنى اختصاصى قرار داده كه ناگزير تا پايان عمرش باقى مىماند؛ چنان كه براى هر بدنى نيز روحى قرار داده است. در روايات نيز به اين امر اشاره شده است؛ مثلاً عمار بن موسى از حضرت صادق عليهالسلام مىپرسد: آيا جسد ميت مىپوسد؟ امام عليهالسلام مىفرمايند:
نَعَم، حَتَّى لايَبْقى لَحْمٌ و لا عَظْمٌ إلاّ طينَتَهُ الَّتي خُلِقَ مِنْها، فإنَّها لاتُبْلى، تَبْقى في القَبْرِ مُسْتَديرة حَتَّى يُخْلَقُ مِنْها كما خُلِقَ أوَّل مَرَّة؛(1)آرى تا آنجا كه [از او] نه گوشتى باقى مىماند و نه استخوانى، مگر طينت و سرشت اصلى او كه از آن آفريده شده است؛ زيرا آن نمىپوسد بلكه دايرهوار درون قبر باقى مىماند تا [آن زمان] كه مانند خلق اولش، [دوباره] از آن آفريده شود.
شايد دليل باقى ماندن آن به صورت دايره، آن باشد كه گفتهاند دايرهوار بودن، شكل طبيعى اشياء است، البته مادام كه عامل جبرىاى در كار نباشد؛ در حالى كه چهار ضلعى،
1) . كافى، ج 3، ص 251، ح 7.
پنج ضلعى و غيره ناشى از جبر شديد عامل جبر است؛ چه آن جبر اختيارى باشد، مانند جبر خداى سبحان بر زمين براى مسطح بودن - و چه غير اختيارى؛ مانند جبر بر تگرگها به اشكالى گوناگون كه بر اساس تحقيقات دانشمندان غربى بر روى آنها، شمار گونههايش به دهها يا بيشتر بالغ مىشود.
در هر حال يكى از مسائل ضرورى و يقينى تمام اديان الهى آن است كه در آخرت اجزاى اصلى بدن هر انسان كه از ابتدا تا انتهاى خلقتش باقى و از تبديل شدن به اجزاى اصلى روح ديگرى مصون و محفوظ است اعاده و باز آفرينى مىشود، در نتيجه، افزايش، كاهش و تبدّلى كه در برخى اجزاى عارضى (غير اصلى)، كه گاهى به منزله ابزار و ادواتىاند كه انسان را بر انجام كارها و درك لذايذ و آلام متمكن و قادر مىسازد، هيچ لطمهاى به بحث ما نمىزند.
گفتهاند: روح آدمى آن گونه كه در اين دنيا به ابزار و ادوات نيازمند است، در آخرت محتاج آنها نيست؛ بنابراين چه نياز است كه جسم او اعاده شود و روح در قالب آن جاى گيرد؟!
پاسخ: اين سخن بر معاد جسمانى اشكالى وارد نمىكند؛ زيرا نه خلاف فرض از آن لازم مىآيد و نه ساير تالى فاسدهاى ديگر، بلكه تنها، پرسشى است درباره خصوصيتى از خصوصيات حشر و نشر و بعد از آن. البته خصوصياتى كه از آن عالم بر ما مخفى است، از حساب و شماره خارج است.
شايد بتوان حكمت آن را جمال و زيبايى دانست؛ اعاده جسم به همراه روح، زيبايىاى را به وجود مىآورد كه مىتواند مضمون آيه ذيل را روشن كند:
«...فَتَبارَكَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ»؛(1)آفرين باد بر خدا كه بهترين آفرينندگان است.
1) . مؤمنون 23 آيه 14.
همان گونه كه نظير اين حكمت را درباره لباس نيز آوردهاند:
«يا بَنِي آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمْ لِباساً يُوارِي سَوْآتِكُمْ وَ رِيشاً وَ لِباسُ التَّقْوى ذلِكَ خَيْرٌ ذلِكَ مِنْ آياتِ اللّهِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ»؛(1)اى فرزندان آدم، در حقيقت، ما براى شما لباسى فرو فرستاديم كه عورتهاى شما را مىپوشاند و [براى شما ]زينتى است، و[لى] بهترين جامه، [لباس] تقوا است. اين از نشانههاى قدرت خداست، باشد كه متذكّر شوند.
آرى، نيازى به اين تنوع و گوناگونى در البسه نيست، لكن آدمى بر جسم خويش لباسهاى گوناگونى مىپوشاند؛ چرا كه تنوع، موجب زيبائى انسان مىگردد. مقصود از تنوع پوشى، تنها پوشش متفاوت افراد انسانى نسبت به يكديگر نيست، بلكه متنوع پوشى يك فرد در زمانهاى متفاوت هم مدّ نظر است كه آن هم موجب زيبايى است؛ مثلاً يك فرد گاهى لباس سفيد و گاه سبز و مانند آن و در دوختهاى گوناگون مىپوشد.
گفتهاند: اجساد انسانهايى كه از بدو خلقت انسان تا قيام قيامت به وجود مىآيند و در زمين دفن مىشوند و مىپوسند، به ميلياردها مىرسد و زمين براى بازآفرينى هم زمان آنها ظرفيت ندارد؛ پس چگونه مىتوان با اين محدوديت، براى هر فرد انسانى جسدى بازآفريد؟!
پاسخ: اولاً: چه كسى ظرفيت زمين و شمار اجساد آدميان از بدو خلقت تا پايان آن را حساب كرده و سپس به چنين تناسبى رسيده است؟! مطمئناً هيچ كس. خداى متعال نيز فرموده است:
«مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فِيها نُعِيدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخْرى»؛(2)از اين [= زمين ]شما را آفريدهايم و در آن شما را باز مىگردانيم و بار ديگر [در قيامت] شما را از آن بيرون مىآوريم.
واژه «مِنْ» در صدر و ذيل اين آيه، دليل بر مطالب بسيار مختلفى است كه بر خواننده
محترم مخفى نيست.
ثانياً: بر فرض كه اين تناسب بر ما معلوم گشته و پس از انجام موازنه، ظرفيت ناكافى زمين براى باز آفرينى همه بدنهاى مورد نياز هويدا شده باشد، پاسخ شبهه چهارم را تكرار مىكنيم و مىگوييم: آنچه بازآفرينى و احيا مىشود اجزاى اصلى بدن افراد انسانى است نه اجزاى اصلى به همراه زوايد عرضى؛ و همچنين به روايت عمار بن موسى نيز استناد مىكنيم.(1)
بنابراين چه مانعى دارد كه خداى متعال پس از آفرينش مجدد جسد اصلى، اجزاى زايدى نيز بيافريند؛ اگر چه اين اجزاء همان اجزاى زايد دنيوى نباشد؛ زيرا روح همان روح اصلى است و طينت نيز همان است به اضافه آفرينش اصلى آن به شكل ذره اوليه.
به هر حال اين شبهات، در مقابل يك اصل بديهى عقلى و نقلى قرار دارند و قبلاً دليل عقلى بر لزوم رستاخيز انسانها را بيان كرديم. اما ويژگىهاى عالم قبر، محشر، صراط، جحيم، آتش جهنم و نظاير آن، همگى از راه نقل بيان شده كه صادقين بدانها خبر دادهاند. لذا تصديق و اعتقاد بدان لازم است.
سؤالى مطرح شده كه ذكرش در اين باب خالى از لطف نيست؛ اگر چه به معاد جسمانى هم مرتبط نيست، اما ارتباطى با قيامت و عالم پس از مرگ دارد. سؤال اين است كه آدمى به هنگام مرگ، عرض مىكند:
«...رَبِّ ارْجِعُونِ * لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ»؛ پروردگارا، مرا باز گردانيد؛ شايد در آنچه وا نهادهام [و كوتاهى نمودم] كار نيكى انجام دهم.
و خداى متعال به او پاسخ مىدهد:
«كَلاّ إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ»؛(2)چنين نيست! اين سخنى
است كه او گوينده آن است و پيشاپيش آنان برزخى است تا روزى كه برانگيخته خواهند شد.
چرا چنين است؟ چرا خداى متعال پاسخ مثبت به تقاضاى او نداده، دعايش را اجابت نمىكند و به دنيايش باز نمىگرداند؟
پاسخ اين است كه خداى سبحان مىداند كه ظرفيت اين انسان پس از گذشت زمان امتحان، از خير يا شر پر شده و اعادهاش به دنيا بىفايده و كارى غير حكيمانه است [و اگر او را به دنيا بازگرداند، باز هم به آنچه قبلاً پرداخته بوده، خواهد پرداخت] و چون تنها فعل حكيمانه از او صادر مىشود لذا دعايش را مستجاب نمىكند.
اگر كسى بگويد: چرا پس از مرگ، امتحان ديگرى براى او قرار داده نمىشود؟ - البته طبق روايات، به جز كسانى كه قاصراً وفات يافتهاند - باز هم پاسخ همان است.
مسأله: گروهى از فلاسفه دو اشكال بر جاودانگى و خلود در قيامت گرفته و گمان كردهاند كه اين مطلب با معاد جسمانى منافات دارد و اين دو امر را اشكالى بر آن دانستهاند.
اشكال اول: گفتهاند استمرار بىپايان عذابِ گناه كاران، عقلاً با عدالت الهى منافات دارد؛ چرا كه جريمه بايد با جرم تناسب داشته باشد؛ شرع مقدس نيز بر اين اصل صحّه گذاشته و آن را در آيات متعددى تصديق كرده است؛ در جايى فرموده:
«...إِنَّما تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»؛(1)در واقع به آنچه مىكرديد كيفر مىيابيد.
و فرموده: «وَ جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها...»؛(2)كيفر بدى مجازاتى است همانند آن.
بنابراين آتش دوزخ - ولو پس از مدت زمانى - بايد به سردى بگرايد و عذاب كافران، اگر چه بايد تا بىنهايت در دوزخ بمانند، نيز بايد منقطع شود و زوال يابد و آتش بر آنها
سرد گردد، ابن عربى در الفص اليونسى مىگويد:
اهل آتش [نيز] عاقبت از نعيم برخوردار مىشوند، لكن درون همان آتش؛ چرا كه ناچار شكل آتش پس از پايان مدت عذاب، بايد بر آنهايى كه در آنند سرد و سلامت شود. بنابراين اهل آتش پس از استيفاى حقوق [ديگرانى كه بر ذمه دارند] از نعيم برخوردار مىشوند؛ همانگونه كه وقتى ابراهيم عليهالسلام درون آتش [نمرود] پرتاب شد از نعيم الهى برخوردار گشت.
همچنين مىگويد:
ستايش، به عمل بر وعده نيك تعلق مىگيرد، نه بر عمل به عذاب، و خدا بالذات طالبِ ستايشِ ذاتى است. بنابراين به خاطر عمل او به وعده نيكش ستايش مىشود، نه به خاطر عمل به عذابش، و بلكه به خاطر گذشتش، خدا مىفرمايد: «فَلا تَحْسَبَنَّ اللّهَ مُخْلِفَ وَعْدِهِ رُسُلَهُ إِنَّ اللّهَ عَزِيزٌ ذُو انتِقامٍ»؛(1)پس گمان مبر كه خدا وعدهاى را كه به پيامبرانش داده، تخلف كند؛ چرا كه خدا شكستناپذيرِ انتقام گيرنده است.
او فرمود: وعده [= وعده نيكش] و نفرمود: وعيد [= وعده به عذاب] بلكه در اين باره فرمود: «...وَ نَتَجاوَزُ عَنْ سَيِّئاتِهِمْ»؛(2)«و از گناهانشان مىگذريم». در حالى كه بر گناهان، آشكارا وعده به عذاب داده است و بايد بر همگى؛ يعنى اهل بهشت و آتش به رحمت حكم نمايد. و [خلاصه اين كه ]جزو اهل آتش بودن و در آن، روزگار دراز گذراندن لازمهاش اين نيست كه در آن معذب باشند، زيرا ساكنان و مأموران آن، كه فرشتگانند و حشرات و مارها و حيوانات ديگرى كه در روز قيامت برانگيخته مىشوند، آتش جهنم براى هيچ كسى عذاب به شمار نمىآيد. هم چنين كسانى كه در آن باقى مىمانند و نه مىميرند و نه زنده مىشوند.
هر كه با اقامتگاه خود انس گرفت بدان شاد گشته و دشوارترين عذاب براى او جدايى از اقامتگاهى است كه با آن أنس گرفته، و اگر اهل آتش آن را ترك گويند اين جدايى از آنچه بدان خو كردهاند برايشان عذاب به شمار مىآيد، زيرا خداوند آنها را دوگونه آفريد، يعنى با دوگونه زيست خو مىگيرند.
رحمت [خداى متعال] بر غضب [او] سبقت؛ و همه چيز را در برگرفته؛ [حتى] جهنم و هر
كسى كه در آن است؛ و خدا مهربانترين مهربانان است و خود فرمود: «...وَ هُوَ أَرْحَمُ الرّاحِمِينَ»؛(1)«و او مهربانترين مهربانان است». بىشك او مهربانتر از ما به خلق خويش است؛ پس چگونه [بپذيريم كه] عذاب را بر آنان ابدى مىكند؟! در حالى كه دليل عقلى اقامه شده كه نه طاعتها به او سود مىرساند و نه مخالفتها بدو زيان. و همه چيز بر اساس قضا و حكم او در جريان است و مخلوقات [هم ]با اختيار خود مجبورند.
وى در صفحات مختلف ديگرى از كتاب الفص نيز سخنانى اين گونه دارد و از ميان آنان [عامه] قيصرى و از ميان ما [شيعه] كاشانى و ملا صدراى شيرازى نيز در اين نظريه از وى تبعيت كردهاند.
بعضى از آنها بر معذب نماندن اهل آتش در جهنم و سرد گرديدن آتش بر آنها، اين گونه استدلال كردهاند: پرندهاى است در دنيا به نام سمندر كه در درون آتش زندگى مىكند و از آن لذت مىبرد. اگر چنين است، چرا اهل آتش در آخرت چنين نگردند؟!
برخى ديگر به روايتى استدلال كردهاند كه بغوى در كتاب معالم التنزيل از ابن مسعود روايت نموده كه:
لَيَأْتِيَنَّ على جَهَنَّمَ زَمانٌ لَيْسَ فيها أحَدٌ، وذلك بَعْد ما يَلْبِثُون فيها أحْقابا، وأنَّهُ يُنْبَتُ في قَعْرِ جَهَنَّم الجَرجير، وحينذاك يَتَبَدَّل العَذاب رَحْمةً وبَرْدا وسَلاما؛ به يقين زمانى بر جهنم مىرسد كه ديگر هيچ كس در آن نباشد و آن، پس از آنى است كه ايشان مدتهاى طولانى در آن مىمانند ودر قعر جهنم گياه جرجير [سپندان سفيد ]مىرويد و در آن هنگام عذاب الهى به رحمت و سردى و سلامت تبديل مىگردد.
اما ضعف اين دليل روشن است؛ زيرا قبلاً اشاره كرديم كه اهل آتش، گاه سوز و درد عذاب را احساس نمىكنند، چرا كه يا مست و از خود بىخوداند؛ چنان كه خداى سبحان مىفرمايد:
«...وَ تَرَى النّاسَ سُكارى وَ ما هُمْ بِسُكارى...»؛(2)و مردم را مست مىبينى در حالى كه مست نيستند....
و افراد مست بخش زيادى از عذاب را حس نمىكنند. يا كورند، همان طور كه خداى متعال مىفرمايد:
«... وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمى»؛(1)و روز قيامت او را نابينا محشور مىكنيم.
و كور هم، عذابهاى بصرى را حس نمىكند، و يا گنگاند و عذابهاى سمعى را حس نمىكنند؛ زيرا خداى سبحان مىفرمايد:
«...وَ هُمْ فِيها لا يَسْمَعُونَ»؛(2)و آنان در آنجا [چيزى] نمىشنوند.
بر فرض قبول اين نظر، شايد بتوان گفت كه اهل آتش، هر يك به قدر گناه خود سوزندگى و دردناكىِ عذاب را احساس مىكنند، و عذاب آنان نيز بر دوام و بقايشان در آتش بسط و توزيع يافته است؛ چرا كه خداى متعال مىفرمايد:
«وَ جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها»؛(3)و كيفر بدى، مجازاتى است همانند آن.
و مىفرمايد: «...إِنَّما تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»؛(4)تنها به اعمالتان جزا داده مىشويد.
و البته احتمال دارد كه دركات جهنم نسبت به ميزان استحقاق گناهكاران، مختلف باشند.
و اما روايت ابن مسعود، مرسله و مقطوعه است و در هيچ يك از كتابهاى شيعه و حتى در صحاح ستّه اهل سنت هم روايت نشده است؛ بلكه احاديثى در ردّ آن وجود دارد كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
مرحوم كلينى در كافى به سند خويش از موفق، غلام امام كاظم عليهالسلام روايت مىكند كه گفت:
كان مَوْلاي أبو الحسن عليهالسلام إذا أمَرَ بِشَراءِ البَقْل يأمُرني بالإكثار مِنْه و مِنَ الجَرجير، فيُشْتَرى لَهُ، و كانَ يَقول عليهالسلام : ما أحْمَقَ بَعْضَ النَّاسِ! يَقُولون: إنَّهُ يَنْبِتُ في وادٍ في جَهَنَّم، و اللّه عزَّوجَلَّ يقول: «...وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ...»(5)فكَيْفَ تَنْبتُ البَقْل؟؛(6)مولايم ابوالحسن
هنگامى كه به خريدن سبزى دستور مىداد، سفارش مىكرد كه زياد خريده شود به خصوص جرجير و براى او خريده مىشد؛ و ايشان مىفرمودند: چقدر احمقند برخى از مردم! مىگويند: جرجير، آن گياهى است كه در واديى در جهنم مىرويد، در حالى كه خداى عزّوجلّ مىفرمايد: هيزم آن[بدنهاى ]مردمِ [گنهكار] و سنگها [= بتها] است. چگونه سبزى [آنجا ]برويد؟!.
حُمران مىگويد: به امام صادق عليهالسلام عرض كردم:
إنَّه بَلَغَنا أنَّه يَأتي عَلى جَهنَّم حِينٌ يَصْطَفِقُ أبْوابها، فقال: لا واللّه إنَّه الخُلُود، قُلت: «خالِدِينَ فِيها ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ إِلاّ ما شاءَ رَبُّكَ»(1)فقال: هذِهِ في الذينَ يَخْرجُونَ مِنَ النَّار(2)به ما خبر رسيده كه زمانى بر جهنم بگذرد كه درهايش بسته [و تعطيل] مىشود! حضرت فرمودند: «نه به خدا سوگند! هميشگى و دائمى است». گفتم: [خداى تعالى مىفرمايد:] در آن ماندگار خواهند بود، تا آسمانها و زمين برجاست؛ مگر آنچه پروردگارت بخواهد. حضرت فرمودند: اين درباره كسانى است كه از آتش خارج مىشوند.
و بستن درهاى جهنم، كنايه از جاويد ماندن مردم در آن است.
اما استدلالى كه در آن براى نفى خلودِ در جهنم، به آيهاى اشاره شده كه خداى متعال در آن فرموده: «لَّبِثِينَ فِيهَآ أَحْقَابًا»؛(3)«روزگارى دراز در آن درنگ كنند»؛ استدلال خود را مبتنى بر ظاهر آيه نموده و اين گونه نتيجهگيرى كردهاند كه: اگر مدتهاى طولانى در آن مىمانند، پس بعد از آن مدت، ديگر در آنجا نمىمانند؛ در حالى كه اين استنتاج مردود است و «اثبات شىء نفى ماعدا» نمىكند؛ به همين علت، دستهاى از مفسران در تفسير (اين آيه) گفتهاند: [معنايش اين است كه] هرگاه مدتى طولانى مىگذرد مدت طولانى ديگرى مىآيد و همين طور تا ابد ادامه مىيابد. بنابراين واژه احقاب [= مدتهاى طولانى] اندازه و مقدارى جز جاودانگى و خلود در آتش ندارد. و البته اراده اين معنا [مدتدار بودن جهنم] نسبت به بعضى از گناهكاران، محتمل است. در اين باره تفصيلاتى
وجود دارد كه در تفسير موضوعيمان بدان پرداختهايم.(1)
در كنار آنچه گفته شد، انبوهى از آيات و روايات بر دوام و خلود برخى از اهل آتش دلالت مىكنند:
الف: «وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يُرَدُّونَ إِلى أَشَدِّ الْعَذابِ وَ مَا اللّهُ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ * أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الْحَياةَ الدُّنْيا بِالاْخِرَةِ فَلا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ»؛(2)و روز رستاخيز ايشان را به سختترين عذابها باز برند، و خدا از آنچه مىكنيد غافل نيست. همين كسانند كه زندگى دنيا را به [بهاى] جهان ديگر خريدند. پس نه عذاب آنان سبك گردد، و نه ايشان يارى شوند.
ب: «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ماتُوا وَ هُمْ كُفّارٌ أُولئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللّهِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ النّاسِ أَجْمَعِينَ * خالِدِينَ فِيها لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ»؛(3)كسانى كه كافر شدند و در حال كفر مردند، لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم بر آنان باد. در آن [لعنت ]جاودانه بمانند؛ نه عذابشان كاسته گردد، و نه مهلت يابند.
ج: «خالِدِينَ فِيها لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ»؛(4)در آن [لعنت ]جاودانه بمانند؛ نه عذاب از ايشان كاسته گردد و نه مهلت يابند.
د: «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِنا سَوْفَ نُصْلِيهِمْ ناراً كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها لِيَذُوقُوا الْعَذابَ إِنَّ اللّهَ كانَ عَزِيزاً حَكِيما»؛(5)به زودى كسانى را كه به آيات ما كفر ورزيدهاند، در آتشى سوزان در آوريم؛ كه هرچه پوستشان بريان گردد، پوستهاى ديگرى بر جايش نهيم تا عذاب را بچشند. آرى، خدا، تواناى حكيم است [و روى حساب، كيفر مىدهد].
ه: «...فَلا تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفازَةٍ مِنَ الْعَذابِ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ»؛(6)گمان مبر آنها از عذاب [الهى] بركنارند. [بلكه] براى آنها، عذاب دردناكى است!.
و: «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ أَنَّ لَهُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لِيَفْتَدُوا بِهِ مِنْ عَذابِ يَوْمِ الْقِيامَةِ ما تُقُبِّلَ مِنْهُمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ * يُرِيدُونَ أَنْ يَخْرُجُوا مِنَ النّارِ وَ ما هُمْ بِخارِجِينَ مِنْها وَ لَهُمْ عَذابٌ
مُقِيمٌ»؛(1)به يقين كسانى كه كافر شدند، اگر تمام آنچه روى زمين است و همانند آن، مال آنها باشد و همه آن را براى نجات از كيفر روز قيامت بدهند از آنان پذيرفته نخواهد شد و مجازات دردناكى خواهند داشت. پيوسته مىخواهند از آتش خارج شوند، ولى نمىتوانند از آن خارج گردند و براى آنها مجازاتى پايدار است.
ز: «وَ إِذا رَأَى الَّذِينَ ظَلَمُوا الْعَذابَ فَلا يُخَفَّفُ عَنْهُمْ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ»؛(2)و چون كسانى كه ستم كردهاند عذاب را ببينند از [شكنجه] آنان كاسته نمىگردد و مهلت نمىيابند.
ح: «...مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ كُلَّما خَبَتْ زِدْناهُمْ سَعِيراً»؛(3)جايگاهشان دوزخ است؛ هر بار كه آتش آن فرو نشيند، شرارهاى [تازه] بر ايشان مىافزاييم! ط: «كُلَّما أَرادُوا أَنْ يَخْرُجُوا مِنْها مِنْ غَمٍّ أُعِيدُوا فِيها وَ ذُوقُوا عَذابَ الْحَرِيقِ»؛(4)هربار بخواهند از [شدت] غم، از آن بيرون روند در آن بازگردانيده مىشوند [كه هان ]بچشيد عذاب آتش سوزان را!.
ى: «...وَ ذُوقُوا عَذابَ الْخُلْدِ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»؛(5)و بچشيد عذاب جاودان را به [سزاى ]آنچه انجام مىداديد.
ك: «وَ أَمَّا الَّذِينَ فَسَقُوا فَمَأْواهُمُ النّارُ كُلَّما أَرادُوا أَنْ يَخْرُجُوا مِنْها أُعِيدُوا فِيها...»؛(6)و اما كسانى كه نافرمانى كردهاند، پس جايگاهشان آتش است. هربار كه بخواهند از آن بيرون بيايند، در آن باز گردانيده مىشوند.
برخى از رواياتى نيز كه دلالت بر خلود دارند عبارتاند از:
ابوهاشم مىگويد: از امام صادق عليهالسلام درباره خلود در بهشت و جهنم سؤال كردم، ايشان فرمودند:
إنَّما خلّد أهلَ النّارِ في النّارِ لأنَّ نيّاتِهم كانَتْ في الدُّنيا لَوْ خُلِّدوا فيها أنْ يَعْصوا اللّه أبَدَاً، و إنَّما خلّدَ أهْلَ الجَنَّةِ في الجَنَّةِ لأنَّ نيّاتِهِم كانَت في الدُّنيا لَوْ بَقوا أنْ يَطيعوا اللّه أبَدَا ما بَقُوا، فالنيّاتُ تُخَلِّدُ هؤلاء و هؤلاء، ثُمَّ تلا قَوْلَهُ تعالى: «قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِهِ...»(7)قال: عَلى
نيَّتِهِ؛(1)اهل جهنم، تنها بدان سبب در آتش، جاويد مىمانند كه نيتهايشان در دنيا چنين بوده كه اگر در آن جاويد گردند، براى هميشه خداى را معصيت كنند، و اهل بهشت نيز تنها بدين خاطر در بهشت، جاويد مىگردند كه نيتهايشان در دنيا اين بوده كه اگر باقى بمانند براى هميشه و مادام كه باقى باشند خداى را اطاعت كنند. پس نيتها اين گروه و آن گروه را جاويد و مخلّد ساخت.
راوى مىگويد: سپس امام اين آيه را تلاوت كردند: «بگو: هر كس طبق روش [خلق و خوى] خود عمل مىكند»، سپس فرمودند: يعنى طبق نيتش.
رسول خدا صلىاللّهعليهوآله مىفرمايند:
يا مَعْشَر المُسلمين إيّاكُم و الزنا فإنَّ فيهِ سِتَّ خِصال: ثَلاث في الدُّنيا و ثَلاث في الآخرة، فأمّا التي في الدُّنيا فإنَّهُ يُذْهِبُ بِالبَهاء و يُورِثُ الفَقْر و يُنْقِصُ العُمْر، و أمّا التي في الآخرة فإنَّهُ يُوجِبُ سَخَطَ الرَبِّ و سوء الحِساب و الخُلود في النّار، ثُمَّ قال النبي صلىاللّهعليهوآله : سَوَّلَتْ لَهُم أنْفُسهم أن سَخَطَ اللّه عَلَيْهم و في العذابِ هُم خالدون؛(2)اى مسلمانان! از زنا حذر كنيد كه در آن شش خصلت است: سه تا در دنيا و سه تا در آخرت: آنهايى كه در دنيايند [عبارتاند از:] خوبى و كمال و زيبايى را با خود مىبرد؛ فقر را به ارمغان مىآورد؛ و از عمر مىكاهد. آنهايى كه در آخرتاند [عبارتاند از: ]موجب خشم پروردگار؛ بدى [سختى] حساب؛ و جاودانگى و خلود در آتش مىگردد پس از آن فرمودند: [هواى] نفسشان بر آنان غلبه كرده، پس خشم خدا بر آنهاست و در عذاب جاويدند.
امام كاظم عليهالسلام نيز فرمودند:
إنَّ رسول اللّه صلىاللّهعليهوآله دَعا النَّاسَ إلى ولايةِ علي عليهالسلام لَيْسَ إلاّ، فاتَّهَموه و خَرَجُوا مِنْ عِنْدَهُ فأنْزَلَ اللّه: «قُلْ إِنِّى لاَ أَمْلِكُ لَكُمْ ضَرًّا وَ لاَ رَشَدًا * قُلْ إِنِّى لَن يُجِيرَنِى مِنَ اللَّهِ»إنْ عَصَيْتَهُ «أَحَدٌ وَ لَنْ أَجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَدًا * إِلاَّ بَلَغًا مِّنَ اللَّهِ وَ رِسَ--لَتِهِ» في علي «وَ مَن يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ»في ولاية علي «فَإِنَّ لَهُ نَارَ جَهَنَّمَ خَ--لِدِينَ فِيهَآ أَبَدًا»(3)(4)رسول خدا صلىاللّهعليهوآله مردم
را تنها به ولايت على عليهالسلام فراخواند و [ليكن] آنان وى را [به هذيانگويى] متهم ساختند و از نزدش خارج شدند و در اين هنگام بود كه خدا [اين آيات را] نازل كرد: بگو: من براى شما اختيار زيان و هدايتى ندارم. بگو: [اگر من نيز بر خلاف فرمانش رفتار كنم] هرگز كسى مرا در برابر خدا پناه نمىدهد و هرگز پناهگاهى جز او نمىيابم؛ [وظيفه من] تنها ابلاغى از خدا - درباره على - و [رساندن ]پيامهاى اوست. و هركس نافرمانى خدا و رسولش كند، آتش دوزخ براى اوست و جاودانه در آن خواهد ماند.
رسول خدا صلىاللّهعليهوآله مىفرمايند:
إختاروا الجَنَّة على النّار و لاتُبْطِلوا أعمالَكم فَتُقْذِفُوا في النّار مُنَكَّسين خالدين فيها أبدا؛(1)بهشت را بر آتش برگزينيد و اعمالتان را باطل نكنيد كه با سر در آتش جهنم افكنده و در آن جاويد مىشويد.
بنابراين هيچ يك از عقل و نقل، دلالتى بر ادعاى ايشان ندارند؛ بلكه مقتضاى قاعده همان است كه گفته شد؛ يعنى دوام [و خلود در جهنم]، لكن مجازات، متناسب با عمل مىباشد، مگر آن كه عمل، آن [عدم خلود] را اقتضا كند.
جدا از آن چه گفته شد، اصولا ما از ويژگىها و خصوصيات آخرت هيچ اطلاعى نداريم و حتى نسبت به بسيارى از خصوصيات دنيا نيز جاهليم؛ مثلاً از علت زلزلهها، طوفانهاى شديد، آتش سوزىها، سيلها و بيمارىهاى گوناگون بىخبريم و همينطور عذابهايى كه بر امتهاى گذشته نازل شده را كسى جز خدا نمىداند. البته ممكن است حكمتهايى براى اينها ذكر شود، ولى احاطه كامل به آن ممكن نيست؛ خداى متعال خود در اين باره مىفرمايد: «وَ اللّهُ مِنْ وَرائِهِمْ مُحِيطٌ»؛(2)و خدا به همه آنها احاطه دارد.
بنابراين دست برداشتن از ضروريات به خاطر اين گونه شبهات به هيچ روى صحيح نيست، مضافاً بر اين كه اجتهاد در مقابل نص نيز هست. و آنچه ما نيز درباره بسط و توزيع مجازات، بر روزگاران ابدى گفتيم تنها و تنها اظهار يك احتمال در تفسير برخى ظواهر ياد شده بود و گرنه خدا، رسول و جانشينان او عليهمالسلام به حقيقت حال آگاهترند.
اشكال دوم: گفتهاند: چگونه ممكن است كه بهشت دائمى و بى انتها باشد در حالى كه امر بى انتها مانند امر بى آغاز است و همان گونه كه برهان تسلسل مورد دوم را باطل مىكند، مورد اول نيز باطل خواهد بود. برهان مذكور در مورد اول نسبت به علل و معاليل مطرح مىشود و در مورد دوم نسبت به هر دو سلسله؛ مثلاً سلسلهاى در قصرهاى بهشت و سلسلهاى در نهرهاى آن. علاوه بر آن رحمت بىانتهاى الهى چگونه امكان پذير مىگردد؟! پاسخ: مستند بودن اين امر به خداى سبحان مجالى براى اين اشكال و مانند آن باقى نمىگذارد. با اين پاسخ، تفاوت ميان زنجيره علل و معاليل و اين دو زنجيره بىانتها آشكار مىشود.
حال مىگوييم بر فرض صحتِ هر دو اشكال [اشكال خلود در جهنم و بهشت]، معاد جسمانى از نظر برخوردارى از نعمت و نيز گرفتار شدن به جحيم خدشهدار نمىشود. در اين ميان تنها مسألهاى فرعى به نام دوام و خلود زيان مىبيند؛ مسألهاى كه نزاع ميان الهيون و ماديون بر سر آن نبوده است بلكه «اصل برخوردارى از نعمت و گرفتار آمدن در جحيم در معاد جسمانى» محل نزاع آنان بوده است. واللّه العالم بحقائق الأمور.
مسأله: آدمى از عقل، روح، نفس و جسم برخوردار است. جسم او مىتواند به منزله بدنه اتومبيل باشد و عقل او به منزله رانندهاش؛ با اين تفاوت كه راننده مىتواند به چپ و راست منحرف شود، لكن عقل جز به راه درست نمىتواند رهنمون شود. نفس او هم مىتواند به منزله موتور آن و روح نيز به منزله سوخت آن باشد، البته اين تشبيه براى بيان مطلب است و بنا به اعتبارى است كه ممكن است از جهات ديگرى درست نباشد.
آيات و روايات از حُسن عقل و هدايتگرى او به سوى حق و صراط مستقيم سخن گفتهاند، لكن نفس را گاهى خوب و گاهى شرور دانستهاند و روح را هم پيوسته به احترام ياد نمودهاند. روح، زندگى را رهبرى مىكند. در ذيل به بررسى برخى از آيات و روايات در اينباره مىپردازيم:
نصوص قرآنى درباره عقل آنچنان فراواناند كه شمارش آنها از حوصله اين مقام بيرون است. در برخى از آنها علم از جنود آن شمرده شده كه اين نشانگر تفاوت اين دو است. پس بر شمردن علم در رده عقل درست نيست و مانند آن است كه مسبب را در رده سبب شمرده باشند.
قرآن كريم و سنت پيامبر و اهل بيت عليهمالسلام مردم را به تعقل تشويق كرده و بىتوجهى و ترك آن را نكوهش مىكنند.
براى نمونه، خداى سبحان در چندين آيه از آن ياد مىكند:
«وَ لَقَدْ أَضَلَّ مِنْكُمْ جِبِلاًّ كَثِيراً أَ فَلَمْ تَكُونُوا تَعْقِلُونَ»؛(1)او [= شيطان] گروه زيادى از شما را گمراه كرد؛ آيا انديشه و تعقل نكرديد.
«وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤمِنَ إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ وَ يَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ»؛(2)و هيچ كس را نسزد كه جز به اذن خدا ايمان بياورد، و [خدا] بر كسانى كه نمىانديشند، پليدى را قرار مىدهد.
«وَ الَّذِينَ اجْتَنَبُوا الطّاغُوتَ أَنْ يَعْبُدُوها وَ أَنابُوا إِلَى اللّهِ لَهُمُ الْبُشْرى فَبَشِّرْ عِبادِ * الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِكَ الَّذِينَ هَداهُمُ اللّهُ وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ»؛(3)و آنان كه خود را از طاغوت به دور مىدارند تا مبادا او را بپرستند و به سوى خدا باز گشتهاند آنان را مژده باد، پس بشارت ده به آن بندگان من كه: به سخن گوش فرا مىدهند و بهترين آن را پيروى مىكنند؛ اينانند كه خدايشان راه نموده و اينانند همان خردمندان.
«ألباب» به معناى عقلهاست؛ چرا كه عقل لُبِ [= مغز] آدمى است؛ همان گونه كه لُب ميوهجات و نظاير آن بهترين آنهاست.
«وَ إِذا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَيْنا عَلَيْهِ آباءَنا أَ وَ لَوْ كانَ آباؤهُمْ لا يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَ لا يَهْتَدُونَ»؛(4)و چون به آنها گفته شود: از آنچه خدا نازل كرده پيروى كنيد، مىگويند: نه، بلكه از آنچه پدران خود را بر آن يافتيم، پيروى مىنماييم. آيا هرچند پدرانشان چيزى را نمىفهميدند و به راه صواب نمىرفتهاند [باز هم درخور پيروى هستند]؟.
«إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لا يَعْقِلُونَ»؛(5)قطعا بدترين جنبندگان نزد خدا،
كران و لالانىاند كه نمىانديشند.
اكنون به چند روايت در اين زمينه توجه كنيد:
رسول خدا صلىاللّهعليهوآله مىفرمايند:
اِسْتَرشِدوا العَقْل تُرْشَدوا، و لا تَعْصوه فَتَنْدَموا؛(1)از عقل هدايت بخواهيد تا هدايت شويد و نافرمانيش نكنيد كه پشيمان مىگرديد.
و نيز مىفرمايند:
إنَّما يُدْرَكْ الخَيْر كُلّه بالعَقل، و لا دينَ لِمَنْ لا عَقْلَ لَه؛(2)تنها با عقل مىتوان به همه خير رسيد و دين ندارد آن كه عقل ندارد.
امام صادق عليهالسلام نيز فرمودهاند:
حُجَّةُ اللّه على العباد النبي، و الحُجَّةُ فيما بَيْنَ العباد و بَيْنَ اللّه العَقْل؛(3)حجت خدا بر بندگان، پيامبر است و حجت ميان بندگان و خدا عقل است.
تفاوت ميان اين دو آن است كه، عقل است كه به نبوت پيامبران راهنمايى مىكند و آن گاه آن پيامبر به عنوان حجت ميان انسان و خدا قرار مىگيرد.
و نيز مىفرمايند:
العَقْلُ دَليلُ المؤمن؛(4)عقل راهنماى مؤن است.
امام رضا عليهالسلام در پاسخ به كسى كه پرسيده بود: امروز [در دنيا] چه چيزى حجتِ [خدا] بر مردم است، فرمودند:
العَقْلُ يُعْرَفُ بِهِ الصَّادِق على اللّه فيُصَدِّقَه، و الكاذِب على اللّه فَيُكَذِّبَه؛(5)عقل، كه به كمك آن پيامبر الهى راستين شناخته و آن، وى را تصديق مىكند و نيز به كمك آن، پيامبر دروغين شناخته و آن، وى را تكذيب مىنمايد.
حضرت موسى بن جعفر عليهالسلام در وصيت خويش به هشام مىفرمايند:
همانا خداى تبارك و تعالى اهل عقل و فهم را در كتاب خويش بشارت داد و فرمود: «فَبَشِّرْ عِبَادِ * الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَ أُولَئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبَبِ»(1)«پس بشارت ده به آن بندگان من كه: به سخن گوش فرا مىدهند و بهترين آن را پيروى مىكنند، اينانند كه خدايشان راه نموده و اينانند همان خردمندان.» - تا اينكه فرمودند: - سپس [خدا] آنان كه نمىفهمند [و عقل خويش را به كار نمىگيرند ]را نكوهيده، مىفرمايد: «وَ إِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَآ أَنزَلَ اللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَآ أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ ءَابَآءَنَآ أَوَ لَوْ كَانَ ءَابَآؤُهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ شَئْا وَ لاَ يَهْتَدُونَ»(2)و چون به آنان گفته شود: از آن چه خدا نازل كرده است، پيروى كنيد، مىگويند: نه، بلكه از چيزى كه پدران خود را بر آن يافتهايم، پيروى مىكنيم. آيا هرچند پدرانشان چيزى را درك نمىكرده و به راه صواب نمىرفتهاند [بازهم در خور پيروى هستند]؟ تا آنكه فرمودند: همانا خدا دو حجت بر مردم دارد: حجتى آشكار و حجتى پنهان؛ حجت آشكار همان رسولان، پيامبران و امامانند و حجت پنهان، همان عقل است. و در ادامه فرمودند: هيچ علمى [داراى ارزش ]نيست، مگر از عالمى ربّانى و شناخت علم به كمك عقل صورت مىگيرد... .(3)
در تفسير امام عسكرى عليهالسلام درباره داستان آدم و حوّا چنين آمده است:
فَأرادَت المَلائِكةُ أنْ يَدْفَعُوها عَنْها بِحرابِها، فَأوْحى اللّه إلَيْها: إنَّما تَدْفَعُونَ بِحرابِكم عَن ما لا عَقْل لَهُ يزْجر، و أمّا ما جَعَلْتَه مُمْكِنا مُمَيِّزا مُخْتارا فَكِلُوه إلى عَقْلِهِ الذي جَعَلْتَه حُجَّةً عَلَيْه؛(4)ملائكه خواستند تا با نيزهها او را از وى باز دارند كه خدا بدانها فرمود: شما تنها كسى را كه ازعقلِ باز دارنده برخوردار نيست با نيزههايتان باز داريد و لكن آن را كه داراى قدرت اختيار مميز و مختار قرار دادم به عقلش واگذاريد [عقلى] كه بر او حجتش قرار دادم.
اميرالمؤمنين على عليهالسلام مىفرمايند: العُقول أئمَّةُ الأفكار؛(1)عقول پيشوايان افكارند.
و اين امر بديهى است؛ چون فكر از عقل نشأت مىگيرد.
و نيز فرموده: العَقْلُ شَرْعٌ مِنْ داخِل، و الشَّرْعُ عَقْلٌ مِنْ خارِج؛(2)عقل، شريعت درونى و شريعت، عقل بيرونى است.
آيات و روايات ديگرى نيز وجود دارند كه همگى دال بر حجّيت عقل است و اين كه خدا بر اساس آن پاداش و عقاب مىدهد. اين روايات در كتاب بحار الأنوار(3)و ساير جوامع حديثى(4)وجود دارند. بنابراين تشكيك در حجيت عقل از سوى برخى، درست نيست. شرح و تفصيل اين موضوع در كتاب رسائل(5)شيخ مرتضى انصارى رحمهاللّه و نيز شرح ما بر آن، به نام «الوصائل»(6)بيان شده است.
خداى متعال در قرآن مجيد، درباره آن فرموده:
«وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي»؛(7)و در او از روح خود ]روحى شايسته و بزرگ] دميدم.
خداى تبارك و تعالى براى حرمت نهادن به روح، آن را به خود نسبت داد [و فرمود: روح خودم]؛ مانند «بيتى [خانهام]»(8)و «ناقة اللّه [شتر خدا]»(9)و غير اين موارد؛ و گرنه تمام مخلوقاتِ زشت و زيبا به خداى سبحان منسوبند؛ بديهى است كه هم أنبياء از ناحيه خدايند و هم اشرار؛ به اين معنى كه هر دو گروه را خدا آفريده است.
1) . همان، ج 1، ص 96، ب 1، ح 50.
2) . مجمع البحرين، ج 5، ص 425، ماده عقل.
3) . بحارالأنوار، ج 5، ص 264، ب 10، ح 10 و ج 47، ص 396، ب 12، ح 1.
4) . كافى، ج 1، ص 10، ح 1؛ ص 11، ح 7؛ ص 27، ح 32.
5) . كتاب فرائد الاصول شيخ اعظم انصارى رحمهاللّه است.
6) . الوصائل إلى الرسائل، شرحى است بر رسائل شيخ انصارى كه 16 جلد است.
7) . حجر 15 آيه 29 و ص (38) آيه 72.
8) . بقره 2 آيه 125.
9) . اعراف 7 آيه 73؛ هود (11) آيه 64 و شمس (91) آيه 13.
در آيات قرآن گاهى «نفس» مورد ستايش و گاهى نكوهش شده است؛ خداى سبحان مىفرمايد:
«وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّاها * فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها»؛(1)و قسم به جان آدمى و آن كس كه آن را آفريده منظم ساخته، سپس فجور و تقوا [شر و خيرش] را به او الهام كرده است.
اين آيه به «نفس» پرهيزگار و «نفس» معصيت كار اشاره مىكند.
واضح است كه جسم ابزار اين امور است. بنابراين هر كس كه به عقلش ميل نمايد از اهل سعادت و بهشت مىگردد و هر كس كه به هواى نفس شريرش ميل كند، اهل شقاوت و دوزخ خواهد بود.
در برخى روايات، گاه از «نفس» به روح و گاه از «روح» به نفس تعبير مىشود، لكن اگر اين دو در كنار يكديگر مطرح شدند منظور از آنها همان است كه بيان شد. در روايتى از اميرالمؤمنين على عليهالسلام آمده است كه:
دو نصرانى از ايشان پرسيدند: چه فرقى است ميان رؤاى صادقه و رؤاى كاذبه، در حالى كه منبع هر دو يكى است؟ امام عليهالسلام در پاسخ فرمودند: إنَّ اللّه تعالى خَلَقَ الرّوحَ و جَعَلَ لَها سُلْطاناً فسُلطانها النَّفس، فإذا نامَ العَبْد خَرَجَ الروحُ و بَقي سُلْطانه، فَيمرُّ بِهِ جيلٌ مِنَ الملائكة و جيلٌ مِنَ الجن، فَمَهْما كان مِنَ الرُّؤيا الصّادِقَة فمِنَ المَلائكة، و مَهْما كان مِنَ الرُّؤيا الكاذِبة فمِنْ الجِن؛ همانا خداى تعالى روح را آفريد و براى او والىاى قرار داد و آن نفس است. آن گاه كه بنده به خواب مىرود روح [از بدنش] خارج مىشود و [لكن] سلطه و
1) . شمس 91 آيات 7 - 8.
ولايتش باقى مىماند و جمعى از فرشتگان و جنيان بر او عبور مىكنند؛ زمانى كه رؤا صادقه باشد، از ناحيه فرشتگان و هنگامى كه كاذبه باشد از ناحيه جنيان است.
آن دو نصرانى پس از شنيدن اين پاسخ بلافاصله اسلام آورده و در كنار حضرت(1)در روز صفين جنگيدند.(2)در تحف العقول روايتى از رسول خدا صلىاللّهعليهوآله نقل شده كه فرمودند:
إنَّ العَقْل عِقالٌ مِن الجَهْل و الَّنفْس، مِثْل أخْبَث الدّواب فإن لَمْ تُعْقَل حارَت؛(3)همانا عقل، مانع انسان از جهالت است و دست بند نفس است، مانند خطرناكترين چهارپايان كه اگر دست و پايش را نبندند، حيران مىشود.
علت حيران شدن نفس آن است كه راه وصول به تمام واقعيات را نمىداند.
در اين ميان روايات ديگرى هستند دال بر اين كه نفس بين دو امر [خوب و بَد] است؛ آيه هشتم سوره شمس «فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا» نيز مفادى اينگونه دارد، و همچنين در بعضى ادعيه نيز اين تعبير آمده است: «... من شرور أنفسنا؛(4)از بدىهاى نفسهايمان». در دعايى از رسول اكرم صلىاللّهعليهوآله كه آن را امان از [شر ]جن و انس دانستهاند آمده است:
اللّهم إنّي أعوذُبِكَ مِنْ شَرِّ نَفْسي و مِنْ شَرِّ كُلِّ دابَّةٍ أنتَ آخِذٌ بناصِيَتها؛(5)پروردگارا! پناه مىبرم به تو، از شر نفسم و از شر هر جنبندهاى كه تو زمام او را به دست دارى.
دستهاى ديگر از روايات از ارواحى گوناگون خبر مىدهند؛ مانند روايتى كه كميل در باب شناخت نفس و شمار آن از اميرالمؤنين عليهالسلام نقل مىكند و مىگويد كه حضرت فرمودند:
يا كُمَيل، إنِّما هِيَ أرْبَعة: النّامِيَة النباتيّة، و الحِسيّة الحَيْوانيّة، و الناطِقَة القُدْسيّة، و الكُلِّية الإلهيّة؛(6)اى كميل! آن تنها چهارگونه است: ناميه نباتيه، حسيّه حيوانيه، ناطقه قدسيه و
كليّه الهيه.
مسأله: گروهى از حكماء و فلاسفه گفتهاند: عقل داراى چهار مرتبه است. اما اين نظر صحيح نيست و اشكالاتى به آن وارد است كه خواهد آمد. مراتب ادعا شده عقل عبارت اند از: 1- عقل هيولايى 2- عقل بالملكه 3- عقل بالفعل 4- عقل بالمستفاد.
البته اين مراتب نفس است كه از آنها به «عقل» تعبير شده.
مرتبه نخست: عقل هيولايى ناميده مىشود و آن عبارت از قابليت، استعداد و نيروىِ انتزاع ماهيات موجودات به نحو كلى است.
مرتبه دوم: آن است كه نفس به درجه حصول و فعليت اين قابليت و استعداد برسد، اين مرتبه را «عقل بالملكه» مىنامند، يعنى مرتبهاى كه در آن «ملكه» حاصل مىشود؛ حالتى راسخ شده در نفس كه به كمك آن آدمى مىتواند مفاهيم كلى را تصور كند.
مرتبه سوم: آن است كه اين امور، بالفعل در آن حاصل مىشوند، يعنى بالفعل مفاهيم كلى و استنتاج آن حاصل گردد؛ خواه در نفس، حاضر باشند (مورد آگاهى آن باشند) يا نباشند و پس از حصولش در نفس با اندك التفاتى حاصل شود. برخى از فلاسفه گفتهاند: نفس در اين مرحله، هم عقل است، هم عاقل و هم معقول. نفس در اين مرتبه عقل بالفعل يا عقل نظرى ناميده مىشود. اين مرتبه فعليت و كمال نفس از رهگذر استخراج نظريات از بديهيات است.
لذا آنگاه كه نفس به مرزى برسد كه غالب نظريات را از بديهيات، بالفعل استخراج كند، به آن «عقل فعلى» و يا «عقل بالفعل» مىگويند و حكمى كه عقل در اين هنگام صادر مىكند نتيجهاى است كه از استخراج مذكور حاصل مىشود.
مرتبه چهارم: نفس براى حصول آن صور كليه و رسم آنها به استنتاج و فكر و تجريد نياز ندارد، بلكه از رهگذر اتصال به عقلِ فعال، كه مخزن آن صور كليه است، به وى
افاضه مىشوند.
اشكالى كه بر اين نظريه وارد است، مضافاً بر خلط ميان عقل و نفس، اين است كه اگر مراتب مذكور به آنچه در روايات آمده، بازنگردد هيچ دليلى بر آن وجود ندارد، نه عقلى و نه شرعى.
سابق بر اين بيان شد كه عقل نيز از مخلوقات خداى سبحان و داراى جنودى است كه آن را از شناخت آثارش مىشناسيم. اصولاً حقيقت و كنهِ غالب اشياء بر ما مخفى است و ما تنها از راه آثارشان آنها را مىشناسيم.
مسأله: به نظر مىرسد كه منظور از لفظ عقل، كه در برخى روايات از آن سخن به ميان آمده، اشاره به لوازم، ملزومات، ملازمات و مانند اينهاست، البته به ميزانى كه فهم آدمى بدان مىرسد؛ نه اين كه بيان حقيقت عقل باشد.
از رسول خدا صلىاللّهعليهوآله سؤال شد: خداى عزّوجلّ عقل را از چه آفريد؟ فرمودند:
فإذا بلغ كشف ذلك الستر، فيقع في قلب هذا الإنسان نور فيفهم الفريضة و السنة، و الجيد و الرديء، ألا و مثل العقل في القلب، كمثل السراج في وسط البيت؛(1)پس آنگاه كه انسان به بلوغ مىرسد، آن پرده برداشته مىشود و در قلب اين انسان نورى مىافتد و در نتيجه او واجب و مستحب و [نيز] خوب و بد را مىفهمد؛ همانا مَثَل عقل در قلب، مَثَل چراغى است در ميان خانه.
مراد از قلب، همين قلب صنوبرى نيست، و شايد منظور «نفس» است.
1) . بحارالأنوار، ج 1، ص 99، ب 2، ح 14.
اميرالمؤنين عليهالسلام نيز از رسول خدا صلىاللّهعليهوآله نقل مىكند كه فرمودند:
إنَّ اللّه خَلَقَ العَقْل مِن نُورٍ مَخْزُون مَكْنُونٍ في سابِقِ عِلْمِهِ الذي لَمْ يطلع عَلَيْه نَبيّ مُرْسَل و لا مَلَك مُقَّرَب، فَجَعَلَه العِلْم نَفْسَه و الفَهْم رُوحَه و الزُّهْد رَأْسَه؛(1)همانا خدا عقل را از نورى نهفته و پنهان در علم أزلى خويش آفريد، كه هيچ پيامبر مرسلى و هيچ فرشته مقربى از آن آگاه نبود، آن گاه علم را نفس او، و فهم را روح او، و زهد را سر او قرار داد.
امام موسى بن جعفر عليهماالسلام در وصيت خود به هشام فرمودند:
إنَّ ضَوْء الرُّوح العَقْل؛(2)همانا فروغ روح، عقل است.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايند:
خَلَق اللّه العَقْل مِنْ أرْبَعةِ أشْياء: مِنَ العِلْم و القُدْرة و النُّور و المَشيئة بالأمر، فَجَعَلَهُ قائما بالعِلْم دائما في الملكوت؛(3)خدا عقل را از چهار چيز آفريد: از علم، قدرت، نور و مشيت با امر، پس او را قائم به علم و دائم در ملكوت قرار داد.
و نيز فرمودند:
العَقْل مِنْه الفِطْنَة و الفَهْم و الحِفْظ و العِلْم؛(4)هوشمندى، فهم، حافظه و علم از عقل سرچشمه مىگيرد.
و فرمودند:
دَعامَةُ الإنْسان العَقْل، و من العقل الفِطْنة و الفَهْم و الحِفْظ و العِلْم، فإذا كانَ تأييد عَقْله مِن النُّور كانَ عالمِا حافِظا زَكيّا فَطِنا فَهِما، و بالعَقْل يُكْمَل، و هُو دَليله و مُبْصِرَه و مِفْتاح أمرِهِ؛(5)ستون انسان، عقل است و از عقل، هوشمندى و فهم و حافظه و علم نشأت مىگيرد. پس اگر نور عقل را تاييد كرد، در اين صورت دارندهاش شخصى عالم، حافظ، پاكدامن، هوشمند و
فهميده خواهد بود و او به كمك عقل، كامل مىگردد و عقل، راهنما و بصيرت بخش و كليد كار او است.
همانطور كه گفته شد، منظور از واژه عقل در روايات، خصوصيات، لوازم، ملزومات و ملازماتِ آن است و اختلاف تعبيرى كه در اين روايات مىبينيم به همين دليل است؛ برخى از آنها مىگويند: عقل از نور نشأت مىگيرد و برخى ديگر مىگويند: عقل، نور است، و برخى نيز آن را مثل چراغ مىدانند، و برخى آن را آفريده شده از علم، و برخى قوام گرفته از علم و... مىدانند.
از علم نيز با تعابير گوناگونى ياد شده است؛ در روايت عنوان بصرى از امام صادق عليهالسلام آمده است:
لَيْسَ العِلْم بالتَعَلُّم، إنَّما هُو نُورٌ يَقَعُ في قَلْب مَن يُريدُ اللّه تَباركَ و تَعالى أنْ يَهْديه؛(1)علم به آموختن نيست؛ بلكه آن، نورى است كه در قلب هر كس كه خداى تبارك و تعالى بخواهد هدايتش كند، قرار مىگيرد... .
طبق اين روايت، علم، تنها همان مفاهيمى كه آموزش داده و آموخته مىشود نيست، بلكه علاوه بر آن، بايد هماهنگى هر يك از آنها با روند هستى كه مطابق تقدير خداى متعال براى جهان با تمام اجزايش تقدير شده، براى شخص حاصل شود، و البته كه اين چنين علمى، همان نورى است كه علاوه بر فراگيرى، از جانب آسمان به سوى انسان مىآيد. و گرنه مثلاً هر كس كه درس فقه را به خوبى فراگيرد فقيه مىشود، خواه مؤن باشد و خواه ملحد، لكن فرقى كه ميان اين دو هست آن است كه مؤن چگونگى هماهنگى فقه با ساير اجزاى هستى در دنيا و آخرت را مىفهمد، در حالى كه ملحد آن را نمىفهمد؛ مثل اين كه يكى هماهنگى دست آدمى را با جسم و روح او درك مىكند(2)و ديگرى آن دست را جدا، تنها و بدون هماهنگى با ساير اجزاء و ساختار بدن مىداند.
مسأله: عقل، آفريدهاى است كه در انسان به وديعت نهاده شده است كه نيك را نيك و زشت را زشت مىبيند. در اين جا اختلاف نظرى وجود دارد مبنى بر اين كه آيا عقل حكم مىكند، يا تنها مىبيند؟ پاسخ اين است كه بعيد نمىدانيم هر دو كاركرد را داشته باشد، يعنى هم مىبيند و هم حكم مىكند، لكن نه فقط ديدن آينهوار و نه حكم كردن كوركورانه.
ما خود، اين حالت را در وجود خويش مىيابيم كه عقل، حُسن اين شىء و قُبح ديگرى را مىبيند و پس از آن حكم به عمل به اولى و ترك دومى مىكند.
اين معنا كه «هر چه عقل بدان حكم كند، شرع نيز بدان حكم مىكند و همچنين هر چه شرع بدان حكم كند عقل نيز بدان حكم مىكند»(1)در علم اصول فقه ثابت شده و به قانون ملازمه معروف است. پس حكمش مانند حكم مولا نسبت به عبد است و نگاهش مانند ديدن آينه است، البته اگر اين تعبير درست باشد.
عقل ماهيتى دارد كه بر ما پوشيده است؛ مانند ماهيت بسيارى از اشياى ديگر، و البته داراى آثار و خواصى است.
معرفت امور بسيارى، در عقل پنهان شده كه آدمى تنها زمانى آنها را مىيابد كه ديگرى آن را برانگيزد و نشانش دهد؛ اميرالمؤنين عليهالسلام در علت بعثت أنبياء مىفرمايند:
ليَسْتأدوهُم ميثاقَ فِطْرته، و يُذكِّروهم مَنْسِيّ نِعْمَتِه، و يَحْتُجُّوا عَلَيْهم بالتبليغ و يُثيروا لَهُم دفائن العُقُول؛(2)[پس پيامبران خود را برانگيخت، و يكى پس از ديگرى فرستاد] تا عهد خداشناسى را كه در فطرت آدمى بود باز طلب كنند، و نعمت از ياد رفته را باز به ياد آورند، و با مدد حجّت و برهان آنان را به راه آورند، و گنجينههاى دانش پنهانى را برون آرند.
رسول خدا صلىاللّهعليهوآله نيز به اين سرّ اشاره مىكند؛ در منية المريد از ايشان نقل شده كه فرمودند: بالتعليم أُرْسِلْت؛(1)براى تعليم دادن فرستاده شدم.
هم چنين مىفرمايند:
بُعِثْتُ لِأُتمِّمَ مكارمِ الأخلاق؛(2)مبعوث شدم تا مكارم اخلاقى را تمامى بخشم.
اين روايت در مجمع البيان و غيره(3)در تفسير آيه شريفه ذيل آمده است:
«وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ»؛(4)و تو اخلاق عظيم و برجستهاى دارى.
مسأله: هوشمندى، كه همان درك راه حل امور و پرداختن به آنها به منظور رسيدن به هدف آدمى است، گاه ناشى از عقل است و گاه ناشى از غير آن.
اگر ادراك به حق برسد، ناشى از عقل است و اگر به غيرحق برسد، از شيطان و از نفس «أمّاره» (سركش و امر كننده بسيار به بدىها) ناشى مىشود.
شخصى مىگويد از امام صادق عليهالسلام پرسيدم: عقل چيست؟ فرمودند:
ما عُبِدَ بِهِ الرَّحمان و اكتُسِبَ به الجِنان، قالَ: قُلتُ لَهُ: فالذي كانَ في مُعاوية؟ قال: تِلْكَ النّكْراء تِلْكَ الشَيْطَنة و هِيَ شَبيهَةٌ بالعَقْل و لَيْسَت بِعَقْل؛(5)آنچه بدان خداى رحمان پرستيده و بدان بهشت تحصيل مىشود. به ايشان عرض كردم: پس آنچه در معاويه بود چه بود؟ حضرت فرمودند: آن انحراف و شيطنت است كه به عقل شبيه است، لكن عقل نيست.
به عنوان مثال، دزد براى ورود به خانه و سرقت از آن تدبير مىانديشد، حال آيا مىتوان اين انديشه را عقل يا تعقل ناميد؟! خير، بلكه مخالف عقل است و القاء شيطان و نفس امّاره است.
حضرت صادق عليهالسلام درباره عقل فرمودند:
ما عُبِدَ بِهِ الرّحمان واكتُسِبَ بِهِ الجِنان؛ آنچه بدان، خداى رحمان پرستيده و بدان بهشت تحصيل مىشود.
از اين سخن به دست مىآيد كه يكى از آثار عقل همين ويژگى است.
روايات فراوانى وجود دارد كه به خواص عقل و فوايد و آثار آن اشاره كردهاند؛ اميرالمؤمنين على عليهالسلام مىفرمايند:
إذا تَمَّ العَقْل نَقَص الكلام؛(1)كوتاهى سخن نشانه كمال خردست.
و امام كاظم عليهالسلام فرمودند:
نَوْمُ العاقِل أفْضَلُ مِنْ سَهْرِ الجاهِل؛(2)خواب عاقل برتر از شب زنده دارى جاهل است.
امام صادق عليهالسلام در روايتى فرمودند:
لَيْسَ بَيْنَ الإيمان و الكُفر إلاّ قِلَّةَ العَقْل، قيل: و كَيْفَ ذاكَ يا بن رَسولِ اللّه، قال: إنَّ العَبْد يَرْفَعُ رَغْبَتَهُ إلى مَخْلوقٍ، فَلَوْ أخْلَصَ نِيَّتَه للّه لَأتاه الذي يُريد في أسْرَع مِنْ ذلك؛(3)ميان ايمان و كفر فاصلهاى جز كم عقلى نيست. پرسيدند: چگونه؟ فرمود: همانا بنده، درخواست خويش را به درگاه مخلوقى [ديگر] مىبرد. اگر او خويش را براى خدا خالص مىكرد، آنچه مىخواست زودتر از آن نزدش حاضر مىشد.
در روايتى ديگر مىخوانيم:
العَقْلُ غِطاءٌ سَتير؛(4)عقل پوششى بسيار پنهانگر است.
نيز مىفرمايند:
لانَجاةَ إلاّ بالطّاعَة، و الطّاعَة بالعِلْم، و العِلْم بالتَعلُّم، و التعلّم بالعَقْل، يعْتَقِد أنْ يَفْهَم و يُدْرِك؛(1)
لا نجاةَ إلاّ بالطاعة، والطاعة بالعلم، والعلم بالتعلّم، والتعلّم بالعقل يعتقد، ولا علم إلاّ مِنْ عالمٌ ربَّاني؛ نجاتى نيست جز به طاعت، و طاعت به سبب علم و علم به سبب فراگيرى و فراگيرى به سبب عقل مورد خواست و محطّ طلب انسان قرار مىگيرد و هيچ علمى پديد نمىآيد مگر از عالمى ربانى.
نجاتى نيست جز به طاعت و طاعت هم با علم حاصل مىشود و علم نيز از راه تعلّم و تعلّم به سبب عقل است؛ [عقلى كه] مىخواهد بفهمد و درك كند.در حديثى ديگر آمده است:
فَمَن عَقِلَ عَن اللّه اِعْتَزَلَ أهلَ الدُّنيا؛(2)هركس از ناحيه خدا بفهمد، از اهل دنيا كناره مىگيرد.
يعنى از طريق دادههاى الهى و لطف و عنايت او بفهمد.
از اميرمؤمنان على عليهالسلام چنين روايت شده:
اِعْقلوا الخَبْر إذا سَمَعْتموه عَقل رِعاية لا عَقْل رِواية، فإنَّ رُواة العُلْم كثير و رُعاتِه قَليل؛(3)هرگاه خبرى شنيديد آن را با خرد بسنجيد نه اينكه بشنويد و نقلكنيد، زيرا راويان علم بسيار، و رعايت كنندگان آن اندكاند.
از پيامبر صلىاللّهعليهوآله نقل شده كه فرمودند:
قُسِّم العَقْل على ثَلاثةِ أجْزاء، فَمَن كانَت فيه كَمُلَ عَقْله، و مَنْ لَمْ تَكُنْ فيهِ فَلا عَقْل لَه: حُسْن المَعْرِفة باللّه عزّوجلّ، و حُسْن الطّاعةِ لَهُ، و حُسْن البصيرة على أمْرِه؛(4)عقل به سه جزء تقسيم شده است؛ پس هر كس كه [همه آنها] در او باشد عقلش كامل است و هركس كه چيزى از آنها در او نباشد عقل ندارد: معرفت نيك به پروردگار عزّوجلّ، به نيكى اطاعت كردن از او و بصيرت نيك پيدا كردن بر امر خود.
روايت شده كه حضرت رسول صلىاللّهعليهوآله بر مجنونى گذشتند و فرمودند:
او را چه شده؟ گفته شد: مجنون است. حضرت فرمودند: بَلْ هُو مُصاب، إنَّما المَجْنون مَنْ آثَر
الدُّنيا عَلى الآخِرة؛(1)[نه] بلكه او مصيبت ديده است؛ مجنون كسى است كه دنيا را بر آخرت مقدم بدارد.
همچنين نقل شده است كه به ايشان گفته شد: عقل چيست؟ فرمودند:
العَقْل العَمَل بِطاعةِ اللّه، و إنَّ العُمّال بِطاعةِ اللّه هُمُ العُقَلاء؛(2)انجام طاعت خدا؛ و يقيناً انجام دهندگان امر پروردگار، عاقلانند.
از امام حسن مجتبى عليهالسلام درباره عقل پرسيده شد؛ ايشان فرمودند:
التَّجَرُّع لِلْغُصَّةِ و مُداهنَة الأعْداء؛(3)جرعه جرعه، غصه نوشيدن و سازش [و مدارا] با دشمنان.
امام صادق عليهالسلام نيز مىفرمايند:
يُعْتَبر عَقْل الرجُل في ثلاث: في طُولِ لِحْيَتِهِ، و في نَقْشِ خاتمهِ، و في كُنْيَتِهِ؛(4)عقل مرد از سه چيز شناخته مىشود: در بلندى محاسنش، در نقش انگشترش و در كنيهاش.
روشن است كه موارد ذكر شده (در روايت فوق) از باب بيان امثال و مصاديق است و گرنه ظاهراً داراى خصوصيت نيستند (كه مثلاً اگر كسى نقش انگشترى نداشت، بىعقل است) و عقل عاقل جز با اعتدال يافتنش نسبت به امور سه گانه فوق و بسيارى از امور ديگر هويدا نمىشود، در حالى كه غير عاقل در هيچ يك از آنها موزون و معتدل نيست.
نيز از حضرت رسول صلىاللّهعليهوآله نقل است كه فرمودند:
إذا أرَدْت أنْ تَخْتَبِر عَقْل الرَّجُل في مَجْلِس واحِد، فَحَدِّثْهُ في خِلال حَديثكَ بِما لا يَكون، فإن أنكَرَهُ فَهُو عاقِل، و إنْ صَدَّقَهَ فَهُو أحْمَق؛(5)زمانى كه خواستى [ميزان] عقل مردى را در يك نشست بيازمايى، [با او سخن بگو و ]در ميان سخنت از امور محال، صحبت كن، اگر آن را باور نكرد و نپذيرفت، عاقل است و اگر آن را پذيرفت [و باور كرد ]كم خِرد است.
واضح است كه اين آزمون متعلق به زمانى است كه محذور و مانعى براى انكار يا پذيرش نباشد و گرنه بسيارى از مردم به سبب مراعات قاعده اهم و مهم و نظاير آن، دست به موارد قابل انكار نمىزنند و اين امر گاهى رخ مىدهد. مثلاً بدين جهت كه روش آنها در مواجهه با اين گونه مطالب سكوت است.
و البته آنچه در شرح اين احاديث و غير اينها بيان شد، امورى است كه از احاديث ديگر استفاده مىشود.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايند:
لايُلْسَع العاقل مِن جُحْرٍ مَرَّتَيْن؛(1)عاقل از يك سوراخ دوبار گزيده نمىشود.
و فرمودند:
أفْضَلُ طَبائع العَقْل العبادة و أوْثَق الحَديث لَهُ العِلْم و أجْزَلُ حظوظه الحِكْمَة و أفْضَل ذَخائره الحَسنات؛(2)برترين مقتضيات عقل، عبادت است و محكمترين سخن براى او دانش، و بزرگترين بهرهمندىهايش حكمت، و بهترين ذخايرش حسنات.
و فرمودند:
كمال العَقْل في ثَلاثةٍ: التّواضُع للّه، و حُسْن اليَقين، و الصَّمْت إلاّ مِنْ خَيْر؛(3)كمال يافتن عقل در سه چيز است: تواضع در برابر خدا، يقين نيكو و سكوت [از گفتن هر سخنى] جز از خير».
و نيز فرمودند:
الجَهْل في ثَلاث: الكِبْر، و شِدَّةِ المُراء، و الجَهْل باللّه، فأولئك هُمُ الخاسِرون؛(4)جهل در سه چيز است: كبر ورزيدن، سخت جدال كردن، و جهل به خدا. پس [كسانى كه اين چنيناند] همان زيان كارانند.
بديهى است همان گونه كه از حديث «جُنودُ عَقْلٍ و جُنودُ جَهْل»(5)فهميده مىشود، جهل
در مقابل عقل قرار مىگيرد و همان گونه كه عقل يك آفريده است، جهل نيز يك آفريده است و جهل در اين اصطلاح غير از عدم العلم است؛ چون خود آن يكى ازجنود جهلِ آفريده شدهاى است كه مانند عقل داراى جنودى است.
اميرالمؤنين عليهالسلام مىفرمايند:
لا غِنى كالعَقْل و لا فَقْر كالجَهْل؛(1)هيچ توانگرى مانند عقل و هيچ فقرى مانند جهل نيست.
و فرمودند:
ذهابُ العَقْل بَيْن الهَوى و الشَّهْوة؛(2)عقل در [تلاطم] بين هوا پرستى و شهوت پرستى از ميان مىرود.
و فرمودند:
مَنْ لَمْ يَمْلك شَهْوته لَمْ يَمْلك عَقْلَه؛(3)هر كه شهوتش در مهار او نباشد عقلش نيز در مهار او نيست.
و فرمودند:
العاقِلُ مَنْ رَفَضَ الباطِل؛(4)عاقل كسى است كه باطل را ترك گويد.
و نيز فرمودند:
لِسانُ العاقِل وَراء قَلْبِهِ، و قَلْبُ الأحْمَق وراء لِسانِهِ؛(5)زبان عاقل در پس دل او، و دل احمق بر پشت زبان اوست.
انسان عاقل ابتدا مىانديشد، سپس سخن مىگويد، لكن آدم كم خِرد، ابتدا سخن مىگويد و سپس در اين فكر فرو مىرود كه آيا سخنى كه بر زبان راند، درست بوده يا نادرست. گاهى حتى پس از آن هم فكر نمىكند.
به حضرت گفته شد:
صِفْ لَنا العاقل، فقال: هو الذي يَضَعُ الشَيء مَواضِعَه، قيل له: فَصِفْ لَنا الجاهِل. فَقالَ: قَدْ فَعَلْت(1)عاقل را توصيف كن. فرمودند: عاقل كسى است كه هرچيز را بر سرِ جاى خود نهد.
گفتند: جاهل را براى ما وصف كن. فرمودند: [وصف] كردم.
چون جاهل كسى است كه اشياء را در جاى خود قرار نمىدهد.
امام جعفر صادق عليهالسلام مىفرمايند:
يُسْتَدل بكتابِ الرَّجُل عَلى عَقْلِهِ و مَوْضِع بَصيرتِهِ، و بِرَسولِهِ عَلى فَهْمِهِ و فِطْنَتِهِ؛(2)به وسيله نوشته مرد بر [ميزان] عقل و حوزه بصيرت او، و به فرستاده او، بر فهم و درايتش استدلال مىشود.
رسول خدا صلىاللّهعليهوآله نيز در حديثى مىفرمايند:
عاقل اين گونه است: در مقابل كسى كه بر او اظهار جهل مىكند حلم مىورزد؛ و از كسى كه بدو ستم كند در مىگذرد و در مقابل ضعيفتر از خود تواضع مىكند و با آن كه بالاتر از او است در نيك خواهى سبقت مىگيرد؛ و آنگاه كه مىخواهد سخن بگويد ابتدا تدبر مىكند؛ اگر [سخنش] خير باشد مىگويد و به مقصود مىرسد و اگر شر باشد سكوت مىكند و سالم مىماند؛ و زمانى كه با فتنه [و مشكلى] مواجه مىشود از خدا مصونيت مىطلبد و دست و زبانش را نگاه مىدارد؛ و زمانى كه فضيلتى بيند به خاطر آن [از شادى ]مىلرزد؛ حيا از او جدا و حرصى از او آشكار نمىشود. اينها ده خصلتى است كه عاقل بدانها شناخته مىشود. جاهل نيز اين گونه است: به آن كه با او مىآميزد ستم مىكند و بر فرودست خود تعدى مىنمايد و... .(3)
نيز مىفرمايند:
ما قَسمَ اللّه لِلْعباد شَيْئا أفْضَل مِنَ العَقْل؛(4)خدا براى بندگان، چيزى پر فضيلتتر از عقل، روزى نفرموده است.
اميرمؤمنان على عليهالسلام مىفرمايند:
ما عُبِدَ اللّه بِشَيءٍ أفْضَل مِنَ العَقْل؛(1)خدا با چيزى پر فضيلتتر از عقل عبادت نگرديد.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايند:
العَقْل دَليلُ المؤمن؛(2)عقل راهنماى مؤن است.
و مىفرمايند:
لا غِنى أخْصَبُ مِنَ العَقْل؛(3)هيچ توانگرىاى پربارتر و پرثمرتر از عقل نيست.
امام باقر عليهالسلام مىفرمايند:
لا مالَ هُو أعْوَدُ مِنَ العَقْل؛(4)هيچ مالى باز پس آيندهتر از عقل نيست.
اميرمؤمنان على عليهالسلام همچنين فرمودند:
العاقِلُ مَنْ وَعَظَتْهُ التجارب؛(5)عاقل كسى است كه تجربهها او را موعظه كنند.
در كتاب كافى روايتى از سماعة بن مهران آمده كه شرح آن چنين است:
نزد امام صادق عليهالسلام بودم و [علاوه بر من] گروهى از دوستداران آن حضرت نيز بودند كه سخن از عقل و جهل به ميان آمد: امام عليهالسلام فرمودند: عقل و لشكريانش و جهل و لشكريانش را بشناسيد تا هدايت يابيد.
سماعة مىگويد: عرض كردم: به فدايت شوم جز آنچه به ما شناساندهاى چيزى نمىدانيم. در اين هنگام امام عليهالسلام فرمودند: خداى عزّوجلّ عقل را كه اولين مخلوق روحانى(6)در جانب راست عرش بود، از نور خويش آفريد و به او فرمود: پشت كن، او پشت كرد. سپس به او فرمود: روى كن، او رو كرد. آن گاه خداى تبارك و تعالى فرمود: به آفرينشى بزرگ آفريدمت و
بر تمامى آفريدگانم گراميت داشتم.
امام عليهالسلام در ادامه فرمودند: سپس جهل را از [آب] دريايى شور و ظلمانى آفريد و به او فرمود: پشت كن. او پشت نمود. سپس به او فرمود: روى كن، رو نكرد. آن گاه به او فرمود: آيا تكبر مىورزى؟! و او را لعن نمود. سپس هفتاد و پنج لشكرى براى عقل قرار داد. زمانى كه جهل ديد خدا عقل را اكرام نمود و چيزهايى به او عطا كرد، دشمنى او را در دل گرفت. آن گاه گفت: اى پروردگارم اين [عقل هم] آفريدهاى مثل من است؛ او را آفريدى و گراميش داشتى و نيرومندش ساختى در حالى كه من كه ضد اويم نيرويى در برابر او ندارم؛ پس لشكريانى مانند آنچه بدو دادى به من عطا كن. خدا فرمود: باشد، لكن اگر پس از آن نافرمانى كنى تو و لشكريانت را از رحمتم بيرون مىكنم. او نيز قبول كرد. آنگاه هفتادوپنج لشكرى به او داد. [اين لشكريان دو به دو متضادِ عقل و جهل بدين شرحاند:] «خير» كه وزير عقل است، و ضدش «شر» كه وزير جهل است، «ايمان» و ضدش «كفر»، «تصديق» و ضدش «انكار»، «اميد» ضدش «نااميدى»، و «عدالت» ضدش «ستم»، «رضا» ضدش «نارضايتى»، «شكر» ضدش «كفران»، «طمع» ضدش «يأس»، «توكل» ضدش «حرص»، «رأفت» ضدش «قساوت»، «رحمت» ضدش «غضب»، «علم» ضدش «جهل»، «فهم» ضدش «حماقت»، «عفت(1)» ضدش «پردهدرى»، «زهد» ضدش «ميل»، «رفق(2)» (مهربانى) ضدش «خرق» (تعدى كردن) و «ترس» ضدش «جرأت»، «تواضع» ضدش «كبر»، «تأمل(3)» ضدش «شتابزدگى»، «حلم» ضدش «سفاهت»، «صمت(4)» ضدش «هَذْر»، «استسلام(5)» ضدش
1) . عفت، جلوگيرى از شكم و حفظ پاك دامنى در مقابل محرمات و شبهات است و در مقابل آن تهتك يعنى پرده درى و بى مبالاتى در مقابل دريده شدن پرده به خاطر ارتكاب محرمات است مرآة العقول ويا آن كه [عفت] اعتدال نيروى شهوت در هر چيزى بدون ميل كردن به افراط و تفريط است وافى.
2) . رفق يعنى خوش برخوردى و سازگارى و ضدش خرق است مرآة العقول.
3) . تُؤْدَة تأمل يعنى وزانت و گام به گام قدم بر داشتن؛ يعنى مبادرت نكردن به انجام كارها بدون تفكر، چرا كه موجب وقوع در مهلكهها مىگردد (مرآة العقول).
4) . صمت يعنى سكوت از هر آن سخنى كه بدان نيازى نيست و ضدش «هذر» يعنى گفتن سخنان ناشايسته.
5) . استسلام يعنى طاعت نمودن و تسليم در مقابل هر آنچه حق است و نيز اعتراف بدون تزلزل و اضطراب به حق وافى.
«استكبار» است، «تسليم» ضدش «شك»، «صبر» ضدش «جزع» است، «صفح» (عفو كردن) ضدش «انتقام»، «غنى» ضدش «فقر»، «تذكر(1)» ضدش «سهو»، «حفظ» ضدش «نسيان»، «تعطف» (عواطف نيك داشتن) ضدش «قطيعه» (دورى و دشمنى ورزيدن)، «قناعت» ضدش «حرص»، «مواساة» ضدش «منع» است، «مودت» ضدش «عداوت»، «وفا» ضدش «غدر»، «طاعت» ضدش «معصيت»، «خضوع» ضدش «تطاول(2)»، «سلامت» ضدش «بلا» است، «حب» ضدش «بغض»، «صدق» ضدش «كذب»، «حق» ضدش «باطل»، «امانت» ضدش «خيانت»، «اخلاص» ضدش «شوب»، «شهامت» (هوشمندى) ضدش «بلادت» (ابله بودن)، «فهم(3)» ضدش «غباوت» (حماقت)، «معرفت» ضدش «انكار»، «مدارات» ضدش «مكاشفه»، «سلامت الغيب» ضدش «مماكرت»، «كتمان» ضدش «افشا»، «صلاة» (دعاى خير) ضدش «اضاعه» (از بين بردن)، «صوم» ضدش «افطار»، «جهاد» ضدش «نكول»، «حج» ضدش «نبذ الميثاق»، «صون الحديث» ضدش «نميمه»، «نيكى به والدين» ضدش «عقوق»، «حقيقت» ضدش «ريا»، «معروف» ضدش «منكر»، «ستر» ضدش «تبرج(4)»، «تقيه» ضدش «اذاعه»، «انصاف» ضدش «حميت»، «تهيئه(5)» ضدش «بغى»، «نظافت» ضدش «قذر»، «حيا» ضدش «بىحيايى(6)»، «قصد» ضدش «عدوان»، «راحت» ضدش «تعب»، «سهولت» ضدش «صعوبت»، «بركت» ضدش «كاستن(7)»، «عافيت» ضدش «بلا»، «قوام(8)» ضدش «مكاثرت»، «حكمت» ضدش «هوا»،
1) . نسخه بدل: تفكر.
2) . تطاول عبارت است از تكبر و برترى جويى.
3) . همان گونه كه در علل الشرائع، نيز آمده، صحيح «الفطنه» است.
4) . تبرج: آشكار نمودن زينت.
5) . تهيئه: همدلى و صلح و سازش ميان يك جماعت و پيشواى خويش مرآة العقول.
6) . جلع: كم حيا بودن. در برخى نسخ «خلع» آمده، كه به معنى كندن است.
7) . محق: كاستن، محو كردن و باطل نمودن وافى.
8) . قوام، مانند سحاب، به معناى عدالت و آنچه كه در سايهاش مىتوان زيست؛ و مكاثره به معناى زيادهطلبى، يعنى تحصيل متاع دنيا بيش از نياز، به منظور فخر كردن و برترىطلبى. در برخى نسخ «مكاشره» آمده است به معناى به روى هم تبسم كردن.
«وقار» ضدش «خفت»، «سعادت» ضدش «شقاوت»، «توبه» ضدش «اصرار»، «استغفار» ضدش «اغترار»، «محافظت» ضدش «تهاوت»، «دعا» ضدش «استنكاف»، «نشاط» ضدش «كسل»، «فرح» ضدش «حزن»، «الفت» ضدش «فرقت»، «سخاوت» ضدش «بخل» است. اين خصال و لشكريان عقل، بطور كامل جز در پيامبر يا وصى پيامبر و يا مؤنى كه خدا قلب او را براى ايمان آزموده باشد جمع نمىشوند و سايرين از مواليان ما، هيچ يك از داشتن برخى از اين لشكريان تهى [و محروم] نيست و همچنين برخى از لشكريان جهل؛ در اين هنگام است كه در برترين درجه بهشت در كنار أنبياء و اوصياء قرار مىگيرد، و تنها با شناخت عقل و لشكريانش و دورى كردن از جهل و لشكريانش بدان مقام مىتوان رسيد. خدا شما را به طاعت و [جلب] رضايتش موفق گرداند.(1)
گفتنى است كه برخى از تعابير موجود در اين روايت از مصاديق متشابهات و مانند آن است و تباينى كه در فقراتى از آن به نظر مىرسد محملهايى دارد كه اكنون درصدد بيان آنها نيستيم.
ممكن است اين پرسش به ذهن بيايد كه اگر آدمى تركيب يافته از جسم، نفس، روح و عقل است، پس جايگاه جهل كه آن نيز در او آفريده شده كجاست؟ پاسخ اين است كه ممكن است جهل از ناحيه نفس بوده و همان نفس، محل آن باشد.
امام صادق عليهالسلام در روايتى ديگر مىفرمايند:
اِعْرفوا العَقْل و جُنْدَه، و الجَهْل و جُنْدَه تَهْتَدوا؛(2)عقل و لشكريانش و [نيز ]جهل و لشكريانش را بشناسيد تا هدايت يابيد.
آرى تنها با شناخت عقل و جنودش و دورى از جهل و جنودش مىتوان به نجات دست يافت.
رسول اكرم صلىاللّهعليهوآله مىفرمايند:
ألا و مَثَل العَقْل في القَلْب كمَثَلِ السِّراج في وسط البَيْت؛(1)آگاه باشيد كه مَثَل عقل در درون قلب، مَثَل چراغ در ميان خانه است.
و فرمودند:
إن ضوء الروح العقل؛(2)همانا عقل، نور روح است.
و فرمودند:
العَقْل نُورٌ في القَلْب يُفرقُ بِهِ بَيْن الحَقِّ و الباطِل؛(3)عقل نورى است در قلب، كه با آن ميان حق و باطل تفكيك مىشود.
و فرمودند:
إسْتَرْشِدُوا العَقْل تُرْشَدوا، و لا تَعْصوه فَتَنْدَموا؛(4)از عقل هدايت بخواهيد تا هدايت شويد و نافرمانيش نكنيد كه پشيمان مىگرديد.
در روايت اخير عبارت «نافرمانيش نكنيد» و نظاير آن، از جمله ادلهاى است كه اثبات مىكند عقل، علاوه بر فهم و درك خوبيها، حكم(5)هم مىراند.
ميرزاى نورى در روايتى از رسول خدا صلىاللّهعليهوآله نقل مىكند كه ايشان درباره عقل فرمودند:
و العَقْل أصْلُ ديني؛(6)اصل دين من، عقل [تعقل] است.
منظور از اين تعبير آن است كه ديندارى برخاسته از پيروى آدمى از عقل است؛ زيرا اگر عقل نداشته باشد، نمىتواند ميان دين صحيح و غير صحيح تمييز دهد.
مسأله: همان گونه كه عقل با ادراك يا حكم خود، (طبق مبانى مختلف) حق و باطل و صحيح و سقيم را جدا مىكند، علم نيز چنين است. علم، نورى است از جانب خداى متعال كه آدمى به كمك آن، بُعد معنوى اشياء و مانند آن را مشاهده مىكند.
نور ظاهرى، سبب مىشود كه آدمى با حاسه بصرى، ظواهر اشياء و نه حقايق آنها را ببيند، لكن نورِ علم، كه در درون آدمى قرار مىگيرد، سبب مىشود كه او به قدر تمكن ادراكى خويش، اشياء را مشاهده نمايد.
اطلاق عنوان نور بر قرآن، پيامبر، امام و مانند آن،(1)
الف: «...قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبِينٌ»؛ «قطعا براى شما از جانب خدا روشنايى و كتاب روشنگر آمده است.» مائده 5 آيه 15.
ب: «يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤا نُورَ اللّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ»؛ «مىخواهند نور خدا را با دهان خود خاموش كنند؛ و حال آنكه خدا - گرچه كافران را ناخوش افتد - نور خود را كامل خواهد گردانيد» صف (61) آيه 8.
ج: «...فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»؛ «پس كسانى كه به او ايمان آوردند، و بزرگ داشتند و ياريش كردند، و از نورى كه با او نازل شده پيروى نمودند، آنان همان رستگارانند» اعراف (7) آيه 157.
د: «فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِي أَنْزَلْنا...»؛ «پس به خدا و پيامبر او و آن نورى كه ما فرو فرستاديم ايمان آوريد». تغابن (64) آيه 8.
ه: «يا أَيُّهَا النّاسُ قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ نُوراً مُبِيناً»؛ «اى مردم! دليل روشنى از طرف پروردگارتان براى شما آمد؛ و نور تابناكى به سوى شما نازل كرديم» نساء (4) آيه 174.
و: «...ما كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتابُ وَ لاَ الإِيمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا...»؛ «و تو نمىدانستى كتاب و ايمان چيست [و از محتواى قرآن آگاه نبودى] ولى آن را نورى قرار داديم كه به وسيله آن هر كس از بندگان خويش را بخواهيم هدايت مىكنيم». شورى 42 آيه 52.
يا از باب اطلاق سبب و اراده مسبب1) . براى نمونه به آيات ذيل توجه كنيد:
است [به اين معنا كه اينان منبع نور و روشنايى معرفتند] و يا از باب مبالغه است؛ مانند: زيدُ عدلٌ.(1)
در روايات نيز به اين جهت اشاره شده است؛ براى مثال أبوحمزه از امام صادق عليهالسلام مىپرسد:
علم چيست؟ آيا آنچه يك عالم از دهان رجال [علماء] فرا مىگيرد علم است؟ و يا آنكه [علم] در كتابى نزد شما است كه آن را مىخوانيد و فرا مىگيريد؟
حضرت فرمودند: مسأله بزرگتر و اجلّ از آن است [كه تو مىگويى]؛ آيا نشنيدى كه خداى تبارك و تعالى فرمود: «وَ كَذَ لِكَ أَوْحَيْنَآ إِلَيْكَ رُوحًا مِّنْ أَمْرِنَا مَا كُنتَ تَدْرِى مَا الْكِتَبُ وَ لاَ الاْءِيمَنُ»(2)«همان گونه [كه بر پيامبران پيشين وحى فرستاديم] بر تو نيز روحى را به فرمان خود وحى كرديم؛ تو پيش از اين نمىدانستى كتاب و ايمان چيست.
سپس امام عليهالسلام فرمودند: دوستان شما درباره اين آيه چه مىگويند؟ گفتم: نمىدانم به فدايت گردم. فرمودند: آرى، او در وضعيتى بود كه نمىدانست كتاب و ايمان چيست، تا آن زمان كه خدا آن روح را به سويش برانگيخت؛ [روحى] كه خداى تعالى به هر كس كه بخواهد مىدهد و آن گاه كه آن را به بندهاى بدهد، به او فهم و دانش مىآموزد.(3)
مراد از آيه مباركه فوق كه مىفرمايد: «...تو پيش از اين نمىدانستى كه كتاب و ايمان چيست...» بيان طبيعت اوليّه موجود ممكن است؛ چون ممكن، به لحاظ طبيعت خويش واجد هيچ گونه علمى نيست؛ خداى سبحان در تأييد اين معنا مىفرمايد:
«وَ اللّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً»؛(1)و خدا شما را از شكم مادرانتان بيرون آورد در حالى كه چيزى نمىدانستيد.
مخفى نيست كه اين امر منافاتى با آن ندارد كه خداى متعال پس از آن، از منبع علم لدنّى خويش به رسول خويش دانش، حكمت، نبوّت و مانند آن را وحى كرده باشد.
از امام حسن عسكرى عليهالسلام روايت شده كه اميرالمؤنين عليهالسلام فرمودند:
هركس از شيعيان ما كه آگاه از شريعت ما باشد و شيعيان ضعيف ما را از تاريكى جهلشان به نور علمى كه او را از آن بهرهمند كردهايم بيرون آورد، روز قيامت با تاجى از نور مىآيد [تاجى] كه براى همه اهل محشر مىدرخشد و با حُلّهاى كه دنيا و آن چه در دنياست در مقابل كمترين تار و پود آن ارزش ندارد. سپس منادىاى ندا مىدهد: اى بندگان خدا! اين [فرد] عالمى از ميان شاگردان يكى از عالمان آل محمد - عليهم الصلاة و السلام - است. هان هر كس كه وى او را در دنيا از سرگشتگى جهلش بيرون آورده، به نورش بياويزد تا [اكنون نيز] او را از سردرگمى تاريكى اين محشر به باغهاى دلگشاى بهشت بيرون برد، آن گاه هر كس وى در دنيا به او [نيكىاى] آموخته و يا قفلى از [قفلهاى] جهل را از قلبش گشوده و يا شبههاى را برايش روشن [و برطرف] نموده [از ميان خلايق] بيرون مىرود [نجات مىيابد(2)].
مطمئنّاً هر فعلى كه آدمى در اين دنيا انجام مىدهد بذر تمامى خير و شرى است كه در آخرت نصيب او مىشود؛ در روايتى آمده است كه ذكر «سبحاناللّه و الحمدللّه و لا إله إلاّ اللّه و اللّه اكبر» و نظاير آن به قصرها، باغها، نهرها، پرندگان، حورها و ساير نعم بهشتى تبديل
مىشوند.(1)
در حديثى از پيامبر اكرم صلىاللّهعليهوآله آمده است:
الدُّنيا مَزْرَعةُ الآخِرَة؛(2)دنيا مزرعه آخرت است.
در روايتى از رسول خدا صلىاللّهعليهوآله مىخوانيم:
إنَّ اللّه عزّوجلّ يَجْمَعُ العُلَماء يَوْمَ القيامة و يَقول لَهُم: لَمْ أضَعْ نوري و حِكْمَتي في صُدورِكُم إلاّ و أنا أريدُ بِكُم خَيْر الدُّنيا و الآخرة، إذْهَبوا فَقَد غَفَرْت لَكُم على ما كانَ مِنْكُم؛(3)همانا خداى عزّوجلّ در روز قيامت عالمان را گرد مىآورد و به آنها مىفرمايد: نور و حكمت خود را در سينههاتان فرو نگذاشتم جز آن كه برايتان خير دنيا و آخرت را خواستم. برويد كه آنچه [در دنيا] از شما صادر شد را بخشيدم.
و در روايت ديگرى فرمودند:
إنَّ اللّه عزَّوجلَّ يَقول لِلْعُلماء يَوْمَ القيامَة: إنِّي لَمْ أجْعَل عِلْمي و حُكْمي فيكُم إلاّ و أنا أُريد أنْ أغْفِر لَكُم على ما كانَ مِنْكُم، و لا أُبالي؛(4)همانا خداى عزّوجلّ در روز قيامت به عالمان مىفرمايد: من علم وحكمتم را در ميان شما قرار ندادم جز آن كه مىخواهم آنچه از شما [در دار دنيا] صادر شد را بپوشانم و باكى ندارم.
«لاأبالى» يعنى اين كه از انتقاد منتقدان و نظاير آن باكى ندارم.
1) . بحارالأنوار، ج 18، ص 292، ب 3، ح 2؛ در اين منبع روايت شده كه رسول خدا صلىاللّهعليهوآله فرمودند: «زمانى كه [در معراج] به آسمان برده شدم، داخل بهشت گرديدم و در آن زمينهايى مشاهده كردم كه فرشتگانى در آن [مشغول به كار بودند و] خشتى از طلا و خشتى از نقره مىساختند و گاه [نيز از كارشان] دست مىداشتند. بدانها گفتم: شما را چه شده است كه باز ايستادهايد؟ آنها گفتند [دست مىداريم] تا مصالح نزدمان بيايد. گفتم: مصالحتان چيست؟ گفتند: [اين] سخن مؤن: سبحان اللّه و الحمدللّه و لاإله إلاّ اللّه و اللّه اكبر، زمانى كه [اين اذكار را] مىگويد [مصالحمان مىرسد و خشت] مىسازيم و زمانى كه سكوت مىكند [ما هم] باز مىايستيم».
2) . عوالى اللآلى، ج 1، ص 267، ح 66.
3) . علل الشرائع، ص 468، باب النوادر، ح 28 و بحارالأنوار، ج 2، ص 16، ب 8، ح 37.
4) . بحارالأنوار، ج 2، ص 25، ب 8، ح 86.
اميرالمؤنين عليهالسلام نيز به كميل مىفرمايند:
هرچه مىگويم به خاطر بسپار، مردم سه دستهاند: عالمى خداخواه، و آموزندهاى كه در راه راست گام بر مىدارد، و مگسانى ناتوان كه دنبال هر صدايى باشند، و با هر بادى حركت مىكنند و از فروغ دانش بهرهمند نشده...؛ زمين هيچگاه از حجّت قائم خدا خالى نمىماند؛... علم با حقيقت و بصيرت به آنان روىآور شده، و با روح يقين درآميختهاند.(1)
امام باقر عليهالسلام مىفرمايند:
إنَّ رَسول اللّه صلىاللّهعليهوآله وَضَعَ العِلْمَ الذي كان عِنْدَه عِنْدَ الوَصي وَ هُو قَوْلُ اللّه عَزّوجلّ «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ»(2)(3)همانا رسول خدا صلىاللّهعليهوآله علمى كه نزدش بود را نزد وصيش فرو نهاد و آن علم، سخن خداى عزّوجلّ بود: خدا نور آسمانها و زمين است.
و فرمودند:
العالِمُ كمَنْ مَعَهُ شَمْعَة تُضِيء لِلْنَّاس - إلى أنْ قال: - كَذلكَ العالِم مَعَهُ شَمْعَة تُزيلُ ظُلْمَةَ الجَهْل و الحِيرَة، فكُلُّ مَنْ أضَاءَتْ لَهُ فَخَرَجَ بِها مِنْ حيرَةٍ أوْ نَجَى بِها مِنْ جَهلٍ فَهُو مِنْ عُتَقائِهِ مِنَ النَّار؛(4)عالم مانند كسى است كه شمعى را به همراه دارد و براى مردم روشنايى مىدهد؛ تا آنكه فرمودند: عالم، شمعى به همراه دارد كه تاريكى جهل و سرگشتگى را زايل مىكند. هر كس [آن شمع] برايش روشنايى دهد و از سرگشتگى بيرونش برد و يا از جهل نجاتش دهد، از جمله آزادشدگان از آتش خواهد بود.
تفاوت بين جهل و سرگشتگى (حيرة) آن است كه جهل به معناى نبود علم است و سرگشتگى به معناى ترديد (و شك) مىباشد، مفهوم اولى مطلقاً سلبى است و مفهوم دوم ايجابىِ ترديدى.
در حديثى از امام صادق عليهالسلام به روايت عنوان بصرى آمده:
لَيْسَ العِلْم بالتَعلُّم، إنَّما هُو نُورٌ يَقَعُ في قَلْبِ مَنْ يُريد اللّه تَباركَ و تَعالى أنْ يُهْديه؛(1)[تحصيل] علم به آموختن نيست. بلكه آن، نورى است كه در قلب كسى قرار مىگيرد كه خداى تبارك و تعالى خواسته باشد كه او را هدايت كند.
و در روايت ديگرى مىفرمايند:
خَلَقَ اللّه العَقْل مِنْ أرْبعةَ أشْياء: مِنَ العِلْم و القُدْرَةِ و النُّور و المَشيئة بالأمْر، فَجَعَلَهُ قائما بالعِلْم دائما في المَلكوت؛(2)خدا عقل را از چهار چيز آفريد: علم، قدرت، نور و مشيت خود؛ و آن را پيوسته با علم برقرار نمود و همواره در ملكوت جاى داد.
ظاهراً حديث فوق درصدد بيان لوازم عقل است؛ چون غير عاقل، نمىداند، و قدرت نيز به معناى تمكن بر انجام عمل صحيح است. ميان «قادر» و «قوى» فرق است؛ مثلاً شيرِ قوى گفته مىشود ولى شيرِ قادر نه. هم چنين آهنِ قوى گفته مىشود ولى آهنِ قادر نه.
نيز غيرعاقل موصوفِ خواستن و «مشيت» نمىشود و اعمال با اراده درست از او صادر نمىشود بلكه افعال سرسرى و اتفاقى از او صادر مىشود.
و رابطه ميان عالم و معلوم، «نور» است و اين غير از علمى است كه به سبب عقل در نفس ايجاد مىشود. لذا مىتوان گفت كه اين گونه بيانات از باب اطلاق ملزوم بر لازم است؛ نظير قول شاعر كه مىگويد:
إذا نَزَلَ السَّماء بِأرْضِ قَوْمٍ *** رَعَيْناه و إنْ كانوا غُضابا
«آن گاه كه آسمان (باران) بر زمين قومى نازل شود؛ گياهان را آبيارى خواهيم كرد، هرچند آن قوم خشمگين باشند».
كه در اين شعر، آسمان، ملزوم است و باران لازمه آن. عقل نيز ملزوم است و لازمهاش امور چهارگانه ذكر شده: علم، قدرت، نور، مشيت.
در قرآن كريم آياتى وجود دارد كه در آن، پيامبر صلىاللّهعليهوآله و قرآن به هدايت (الهدى)، بصيرت (البصائر) و بيان (البيان) و نظاير آن توصيف شدهاند كه به برخى از موارد آن اشاره مىكنيم:
«هذا بَيانٌ لِلنّاسِ وَ هُدىً وَ مَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقِينَ»؛(1)اين، [قرآن] براى مردم، بيانى، و براى پرهيزكاران رهنمود و اندرزى است.
«وَ نَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَانًا لِّكُلِّ شَىْءٍ وَ هُدًى وَ رَحْمَةً وَ بُشْرَى لِلْمُسْلِمِينَ»؛(2)و ما اين كتاب را بر تو نازل كرديم كه بيانگر همه چيز و مايه هدايت و رحمت و بشارت براى مسلمانان است.
«...قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِنْ هُوَ إِلاّ ذِكْرى لِلْعالَمِينَ»؛(3)بگو: در برابر اين [رسالت و تبليغ]، پاداشى از شما نمىطلبم، اين [رسالت]، چيزى جز يك يادآورى براى جهانيان نيست.
«فَذَكِّرْ إِنَّما أَنْتَ مُذَكِّرٌ»؛(4)پس تذكر ده كه تو فقط تذكّر دهندهاى.
اين گونه تعابير از اقسام مجاز و از باب ذكر لازم و اراده ملزوم يا بعكس يا ملازمه و نظاير اينها است؛ به بخشى ديگر از اين گونه آيات توجه كنيد:
«إِنْ هُوَ إِلاّ ذِكْرٌ لِلْعالَمِينَ»؛(5)اين [قرآن] جز پندى براى جهانيان نيست.
«وَ هذا ذِكْرٌ مُبارَكٌ أَنْزَلْناهُ»؛(6)و اين [قرآن] - كه آن را نازل كردهايم - پندى خجسته است.
«كَلاّ إِنَّهُ تَذْكِرَةٌ * فَمَنْ شاءَ ذَكَرَهُ»؛(7)چنين نيست [كه آنها مىگويند،] آن [قرآن ]يك تذكر و يادآورى است، تا هر كه خواهد از آن پند گيرد.
«إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ وَ يُبَشِّرُ الْمُؤمِنِينَ»؛(8)قطعا اين قرآن، به آن [آيين] كه خود پايدارتر است هدايت مىكند و به مؤمنان مژده مىدهد.
«...قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبِينٌ * يَهْدِي بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَ يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ يَهْدِيهِمْ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ»؛(1)قطعا براى شما از جانب خدا روشنايى و كتابى روشنگر آمده است. خدا هركه را از خشنودى او پيروى كند، بوسيله آن [كتاب] به راههاى سلامت، رهنمون مىشود و به توفيق خويش، آنان را از تاريكىها به سوى روشنايى بيرون مىبرد و به راهى راست، هدايتشان مىكند.
در اين آيه مباركه اشاره به اين مطلب دارد كه، آدمى در تمام امور زندگانيش نيازمند امنيت است. نيز انسانى كه نمىداند چگونه به اهداف خود برسد و يا در هدف خود دچار اشتباه و ترديد شود، در ظلمات است.
«...هذا بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ وَ هُدىً وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ يُؤمِنُونَ»؛(2)اين [قرآن ]رهنمودى است از طرف پروردگارتان و مايه هدايت و رحمت است براى جمعيّتى كه ايمان مىآورند.
«فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِي أَنْزَلْنا»؛(3)پس به خدا و پيامبر او و آن نورى كه ما فرو فرستاديم ايمان آوريد.
گفتيم كه «عقل» حجت و جداكننده ميان حق و باطل است. اين حجيت و جداكنندگى به نحو اقتضاء است، نه به نحو عليّت تامه؛ و از قبيل جزئيه طبيعيه است و نه كليّه خارجيّه؛ يعنى در صورت ادراك عقل، آن عقل حجت خواهد بود، نه آن كه عقل دائماً موفق به ادراك مىشود. نظير آن كه مىگوييم: تركيب كذايى، داروى بيمارى زكام است؛ اين سخن بدان معناست كه داروى مذكور مقتضى شفاى بيمار زكامى است و يا شفاى اكثريت را در پى دارد، نه آن كه حتماً و يقيناً تمام انواع بيمارى زكام را در هر كس و در هر جا معالجه مىكند.
حاصل سخن اين كه: حجيّت و مميّزيت عقل در قالب يك قضيه طبيعيه است و نه قضيه عقليه. پس گفته نشود كه اگر عقل نور است و حجّت، چرا گاهى انسان اشتباه مىكند، هر چند انسان پاكى باشد (البته اين احتمال خطا در غير معصومان است)، نظير مراجع تقليد، كه نسبت به دنيا زهد مىورزند و به آخرت رغبت دارند، و از خداى تعالى و روز قيامت خوف دارند، اما با اين حال ميان آراء و نظرات فقهيشان اختلاف نظر وجود دارد؟
كه در جواب گفته مىشود: حجيت عقل به نحو اقتضاء است و نه به نحو علّيت تامه.
مسأله: دانسته شد كه علم و عقل هر دو كاشف مطلق حقايقند، البته در حدود استعداد و به ميزان تحصيل مقدمات آن؛ خداى متعال مىفرمايد:
«أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها...»؛(1)[خدا] از آسمان آبى فرو فرستاد. پس از هردرّه و رودخانهاى به اندازه آنها سيلابى جارى شد.
پر فضيلتترين امرى كه علم از آن پرده بر مىدارد و عقل آن را تمييز مىدهد، شناخت خداى سبحان البته به مقدار استعدادشان است، لكن شناخت خدا به حقيقت ذاتش هيچگاه حاصل نمىشود؛ زيرا محال است كه [موجود] محدود بر نامحدود احاطه پيدا كند، چون مستلزم خُلف و تناقض است، زيرا بايد يا موجودى را كه ابتدا محدود فرض كردهايم پس از آن نامحدود انگاريم و يا موجودى كه نامحدودش فرض كردهايم محدود شماريم، كه اين امر بديهى الاستحاله است.
اگر كسى بپرسد: پس چه سودى در اين شناخت [خدا] است؟ پاسخ اين است كه فوائد زيادى دارد؛ كه از جمله آنها، لذت روحى و دفع ألم روحى است. زيرا حقيقتاً اين گونه است كه علم، لذت آفرين است و درد روحىِ برخاسته از جهل را مىزدايد و از آنجا كه لذت روحىاى بالاتر از آن [لذت علم] و درد روحىاى بيشتر از نبودش نيست، علم
1) . رعد 13 آيه 17.
افضل است.
روايات فراوانى داريم كه به اين معرفت خاص اشاره كردهاند كه برخى از آنها را ذكر مىكنيم:
امام صادق عليهالسلام فرمودند:
ما أقْبَحَ بالرَّجُل يَأتي عَلَيْه سَبْعونَ سَنَةٍ أو ثَمانُونَ سَنَةٍ، يَعيشُ في مُلْكِ اللّه و يَأْكُلُ مِنْ نَعِمِهِ، لا يَعْرِفُ اللّه حَقَّ مَعْرِفَتِه؛(1)چه زشت است براى مردى كه هفتاد يا هشتاد سال از عمرش بگذرد و در مُلك خدا زندگى كند و از نعمتهايش بخورد اما خدا را چنان كه سزاوار شناخت اوست نشناسد.
همچنين آن حضرت عليهالسلام مىفرمايند:
ما أعْلَمُ شَيْئا بَعْدَ المَعْرِفَةِ أفْضَلُ مِنْ هذِهِ الصَّلاة؛(2)پس از [فضيلت] شناخت [خدا] پر فضيلتتر از اين نماز نمىشناسم.
فضيلت بىهمتاى شناخت خدا از آنجا دانسته مىشود كه در اين روايت در رتبه اوّل دانسته شده است.
اميرالمؤمنين عليهالسلام مىفرمايند:
إنَّ أفْضَلَ الفَرائض و أوْجَبَها على الإنسان مَعْرِفَةِ الرَّبِ و الإقْرار لَهُ بالعبُودِيَّة؛(3)... همانا پرفضيلتترين و واجبترين واجبات بر انسان، معرفت پروردگار و اقرار به بندگى در برابر او است.
كسى به امام صادق عليهالسلام گفت:
مرا خبر ده كه كدامين اعمال پرفضيلتتر است؟ فرمودند: «اينكه پرودگارت را يگانه بدانى».
گفت: بزرگترين گناهان چيست؟ فرمودند: «براى خالق خود شبيه قائل باشى»(4).
هم چنين در روايت ديگرى فرمودند:
بَعْضُكُم أكْثَر صَلاة مِنْ بَعْضٍ، و بَعْضُكُم أكْثَرُ حَجّا مِنْ بَعْضٍ، و بَعْضكم أكثر صَدَقَة مِنْ بَعْض، و بَعْضكم أكثر صِياما مِنْ بَعْض، و أفْضَلكم أفْضَلكم مَعْرِفة؛(1)برخى از شما بيش از برخى ديگر نماز مىگزارند و عدهاى از شما بيش از بعضى ديگر به حج مىروند و دستهاى بيش از برخى ديگر صدقه مىدهند و برخى بيش از بعضى ديگر روزه مىدارند و [ليكن ]برترين شما كسى است كه صاحب برترين شناخت به خداى سبحان باشد.
رسول خدا صلىاللّهعليهوآله فرمودند:
أفْضَلكم إيمانا أفْضَلكم مَعْرِفَة؛(2)پرفضيلتترين شما، از حيث ايمان، پرفضيلتترين شما از حيث شناخت [خداى متعال] است.
امام رضا عليهالسلام نيز فرمودند:
إنَّ أوَّلَ ما افْتَرَضَ اللّه على عِبادِهِ و أوْجَبَ على خَلْقِهِ مَعْرِفَةِ الوحْدانيَّة، قال اللّه تَبارك و تَعالى: «وَ ما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ»(3)يقول: ما عَرَفوا اللّه حَقَّ مَعْرِفَتَه؛(4)به يقين اولين چيزى كه خدا بر بندگانش فرض و بر خلقش واجب نمود، شناخت وحدانيت [او] بود؛ خداى تبارك و تعالى فرمود: «خدا را چنان كه سزاوار ارج او است، ارج نگذاشتند»؛ يعنى خدا را آنچنان كه حق معرفت اوست، نشناختند.
روشن است كه مراد از واژه «قدر» آن مقدار است كه هر انسان به حسب توان خويش امكان پيدا مىكند؛ چون ظرفيتهاى آدميان در همه امور، چه مادى و چه معنوى، از جمله شناخت، گوناگون است؛ اميرمؤمنان على عليهالسلام در اين باره مىفرمايند:
إنَّ هذِهِ القُلوب أوْعَيَة فَخَيْرها أوْعاها؛(5)دلها بمنزله ظروفاند، و بهترين آنها نگهدارندهترين آنهاست.
بديهى است كه مراد از قلوب، قلبهاى صنوبرين نيستند.(6)
و در حديث ديگرى مىفرمايند:
أوَّلُ الدِّين مَعْرِفَتَه؛(1)سرآغاز دين شناخت اوست.
امام صادق عليهالسلام فرمودند:
لا يَقْبَلُ اللّه عَمَلاً إلاّ بِمَعْرِفَةٍ و لا مَعْرِفَةٍ إلاّ بِعَمَل، فَمَنْ عَرَفَ دَلَّتْه المَعْرِفَةُ على العَمَلِ و مَنْ لَمْ يَعْمَل فلا مَعْرفَة لَهُ، ألا إنَّ الإيمان بَعْضَه مِنْ بَعْض؛(2)خدا هيچ عملى را نمىپذيرد جز از روى معرفت و هيچ معرفتى پديد نمىآيد مگر به همراه عمل، پس هر كس كه [خداى را] شناخت همان شناختش وى را به عمل راهنمايى مىنمايد و هركس اهل عمل نباشد از هيچ معرفتى برخوردار نخواهد بود. همانا اجزاى ايمان به هم مربوطند و از يكديگر [ناشى مىشوند].
فتح بن يزيد مىگويد از امام كاظم عليهالسلام درباره حداقلّ معرفت [خدا] پرسيدم؛ فرمودند:
الإقْرارُ بأنَّهُ لا إلهَ غَيْرَهُ و لا شِبْهَ لَهُ و لا نَظير و أنَّه قَديم مُثْبِتٌ مَوْجود غَيْرَ فَقيد و أنَّه لَيْسَ كمِثْلِهِ شَيء؛(3)اقرار به اين كه خدايى جز او نيست و شبيه و نظيرى ندارد و قديم و ثابت و لايتغير و موجود و در همه جا حاضر است و همانند او چيزى نيست.
محمد بن حكيم مىگويد: از امام صادق عليهالسلام پرسيدم: معرفت، ساخته و پرداخته كيست؟ فرمودند:
مِنْ صُنْعِ اللّه لَيْسَ لِلْعباد فيها صُنْع؛(4)از ساخته و پرداختههاى خداست و بندگان در پديدآوردنش سهمى ندارند.
ابو حمزه مىگويد امام باقر عليهالسلام به من فرمودند:
«تنها كسى خدا را عبادت مىكند كه او را مىشناسد، لكن كسى كه خدا را نمىشناسد تنها او را گمراهانه مىپرستد». گفتم: فدايت شوم پس شناخت خدا چيست؟
فرمودند: تصديق خداى عزّوجلّ و تصديق رسولش صلىاللّهعليهوآله و ولايت على عليهالسلام و پيروى از او و أئمه هدى عليهمالسلام و برائت جستن به سوى خداى عزّوجلّ از دشمنانشان. اين گونه خداى
عزّوجلّ شناخته مىشود».(1)
رسول خدا صلىاللّهعليهوآله فرمودند:
قُسِّمَ العَقْل عَلى ثَلاثَة أجْزاء فَمَنْ كانَتْ فيه كَمُلَ عَقْلُه و مَنْ لَمْ تَكُن فيه فَلا عَقْل لَهُ: حُسْن المَعْرِفَة باللّه عزَّوجلَّ، و حُسْنُ الطّاعَةِ لَه، و حُسْن البَصيرةِ على أمْرِه؛(2)عقل به سه جزء تقسيم شده است، لذا اگر [همه اين اجزا] در كسى باشد عقلش كامل مىگردد و آن كس كه [هيچ جزئى از آن] در او نباشد از عقلى برخوردار نيست: شناخت نيك به خداى عزّوجلّ، طاعت نيك از او و بصيرت نيك نسبت به كار او.
هم چنين فرمودند:
إنَّ مِنْ دعامَةِ البَيْت أساسه و دَعامة الدِّين المَعْرِفَة باللّه تَعالى و اليقين بتَوْحيده و العَقْل القامِع؛(3)به يقين يكى از پايههاى خانه پِى آن است و پِى خانه دين، شناخت خداى تعالى و يقين به يگانگى او و عقل بازدارنده [از معصيت او] است.
اميرمؤمنان على عليهالسلام مىفرمايند:
المَعْرِفَةُ نُورُ القَلْبِ؛(4)معرفت، نور قلب است.
المَعْرِفَةُ الفَوْزُ بالقُدْس؛(5)معرفت، دستيابى به قداست است.
المَعْرِفَةُ بُرهانُ [بُنْيان النُبْل] الفَضْل؛(6)معرفت، دليل بزرگوارى و فضل است.
العِلْم لِقاحُ المَعْرِفَة؛(7)علم بارورى معرفت است.
لقاحُ المَعْرِفَةِ دِراسَةُ العِلْم؛(8)بارورى معرفت فراگيرى علم است.
ثَمَرَةُ المَعْرِفَةِ العُزوف عَنِ دارِ الفَناء؛(9)ميوه معرفت، اِعراض از دار فناست.
يَسيرُ المَعْرِفَةِ يُوجِبُ الزُّهد في الدُّنيا؛(10)اندكى معرفت، موجب زهد ورزيدن در دنياست.
العِلْمُ أوَّلُ دَليلٍ و المَعْرِفَةُ آخر نَهايَة؛(1)علم اولين راهنما و معرفت، نهايت [آن ]است.
غايَةُ المَعْرِفَةِ الخَشْيَة؛(2)نتيجه معرفت خشيت [از خدا] است.
حِفْظُ الدِّين ثَمَرَةُ المَعْرِفَة و رَأسُ الحِكْمَة؛(3)حفظ دين، ميوه معرفت و رأس حكمت است.
و روايات بسيار ديگرى در اين باره.
پس از شناخت خداى عزّوجلّ، نوبت به شناخت رسول خدا صلىاللّهعليهوآله و أولياى طاهرينش عليهمالسلاممىرسد؛ ابوبصير از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه:
در تفسير آيه شريفه «وَ مَنْ يُؤتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْراً كَثِيراً»(4)«و به هركس دانش داده شود، به يقين، خير فراوانى داده شده است»؛ حضرت عليهالسلام فرمودند: طاعَةُ اللّه و مَعْرِفَةُ الإمام(5)[منظور از حكمت] طاعت خدا و شناخت امام است.
امام صادق عليهالسلام نقل مىكنند كه پدرش امام باقر عليهالسلام فرمودند:
«ابوعبداللّه جدلى بر اميرالمؤنين على عليهالسلام وارد شد. حضرت [به او] فرمودند: اى ابا عبداللّه! نمىخواهى درباره اين سخن خدا به تو خبرى بدهم كه فرمود: «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها وَ هُمْ مِنْ فَزَعٍ يَوْمَئِذٍ آمِنُونَ * وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَكُبَّتْ وُجُوهُهُمْ فِي النّارِ هَلْ تُجْزَوْنَ إِلاّ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»؛(6)هر كسى نيكى به ميان آورد، پاداشى بهتر از آن خواهد داشت و آنان از هراس آن روز در امانند. و هركس بدى به ميان آورد، به رو در آتش [دوزخ ]سرنگون شوند؛ آيا جز آنچه مىكرديد سزا داده مىشويد؟!
گفت: بله، يا اميرالمؤنين! فدايت گردم. حضرت فرمودند: نيكى و حسنه، شناخت ولايت و محبت ما اهل بيت؛ و بدى، انكار ولايت و بغض و دشمنى به ما اهل بيت است؛ سپس امام
همان آيه را برايش تلاوت فرمودند.(1)امام باقر عليهالسلام نيز مىفرمايند:
...إنَّما كُلِّفَ النّاس ثَلاثَة: مَعْرِفَةُ الأئمّة، و التسليم لَهُم فيما وَرَدَ عَلَيْهم، و الرَدُّ إلَيْهِم فيما اخْتَلَفوا فيهِ؛(2)مردم تنها به سه كار تكليف شدهاند: شناخت ائمه[ عليهمالسلام]، تسليم در مقابل آنان در مورد آنچه بر آنها وارد شده و ارجاع مسائل مورد اختلاف به ايشان.
اگر سؤال شود كه چرا خدا، شناخت [خويش] را، در عين بىنيازى او از آن، واجب كرده است؟ و چه اشكال دارد كه آدمى بىمعرفت باشد، درست مانند چهارپايان! و ضررى از اين ناحيه متوجه خدا نمىشود!
پاسخ اين است كه اين امر واجب، نظير ساير واجبات، براى كمال يافتن خود آدمى ضرورت دارد و اتّفاقاً امر به آن، لطفى از ناحيه خدا محسوب مىشود.
در مورد پيامدهاى سلبى و ايجابى آن از حيث ثواب و عقاب نيز بايد گفت: از آنجا كه هر پديده باپديده يا پديدههاى خاصى تناسب وسنخيّت دارد؛ مثلاً نور با خورشيد و گرمى با آتش هم سنخ و متناسبند، لذا آنچه با جاهل عامد در تناسب است آتش [دوزخ] و آنچه با عالمِ عامل در تناسب است بهشت و آنچه متناسب با جاهل غيرعامد است برخوردارى از فرصت ديگرى براى امتحان در جهان آخرت است و اينها همه از مصاديق سنخيّتاند.
ضمناً ساير موجودات غير انسانى نيز، گاه بهرهمند از حصهاى از معرفتند؛ خداى سبحان در اين باره مىفرمايد:
«تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كانَ حَلِيماً غَفُوراً»؛(3)آسمانهاى هفت گانه و زمين و هركس كه در
آنهاست او را تسبيح مىگويند، و هيچ چيز نيست مگر اينكه تسبيح و حمد او مىگويد؛ ولى شما تسبيح آنها را در نمىيابيد؛ به راستى كه او همواره بردبار [و] آمرزنده است.
و مىفرمايد:
«ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ وَ هِيَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلأَرْضِ ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً قالَتا أَتَيْنا طائِعِينَ»؛(1)سپس به آفرينش آسمان پرداخت، در حالى كه به صورت دود بود؛ پس به آن و به زمين دستور داد: به وجود آييد [و شكل گيريد]، خواه از روى اطاعت و خواه اكراه! آنها گفتند: ما از روى طاعت مىآييم [و شكل مىگيريم].
امام صادق عليهالسلام مىفرمايند:
... و قومى به داشتن دستان توصيفش كردند و گفتند: «يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ»(2)] =دست خدا (با زنجير) بسته است]. قومى او را به داشتن دو پا توصيف نمودند وگفتند: او پايش را بر صخره بيت المقدس گذاشت و از آنجا به سوى آسمان بالا رفت. قومى او را به داشتن انگشتان توصيف كرده و گفتند: محمد [ صلىاللّهعليهوآله ] گفت: همانا من خنكاى انگشتانش را بر روى قلبم احساس كردم؛ آن گاه او اين صفات را از خود نقض فرمود: «فَسُبْحانَ اللّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمّا يَصِفُونَ»؛(3)«پس منزّه است خدا، پروردگار عرش، از آنچه وصف مىكنند.» پروردگار عرش يعنى پروردگارى كه عالىترين مثال كمال است و از آنچه بدان تمثيلش مىكنند منزه است.
«وَ لِلّهِ الْمَثَلُ الأَعْلى»؛(4)«و بهترين وصف از آن خداست». خدايى كه چيزى شبيه او نيست، نه به وصف مىآيد و نه به وَهْم، كسى است كه برايش صفات عالى است.(5)
و نيز فرمودند:
و العَرْش هُو العِلْمُ الذي لا يَقْدر أحَدٌ قَدْرَه؛(6)عرش [خدا] همان علمى [علم خدا ]است كه
1) . فصلت (41) آيه 11.
2) . مائده 5 آيه 64.
3) . أنبياء 21 آيه 22؛ در زخرف (43) آيه 82 نيز مىخوانيم: «سُبْحانَ رَبِّ السَّماواتِ وَ الأَرْضِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمّا يَصِفُونَ»؛ «منزه است پروردگار آسمانها و زمين، پروردگار عرش، از توصيفى كه آنها مىكنند».
4) . نحل 16 آيه 60.
5) . التوحيد، ص 324، ب 50، ح 2.
6) . همان، ص 327، ب 52، ح 2.
احدى قدرش را نمىداند.
اين مطلب امرى واضح است؛ چون هيچ كس قادر به شناخت صفات خداى سبحان نيست؛ نه حدودش را و نه خصوصياتش را. آرى، ذات خدا و صفات او نامحدود است و انسان محدود، كه هرچند بزرگ باشد باز هم محدود است و او را ياراى احاطه و اشراف بر ذات و صفات نامحدود او نيست.
جاثليق از اميرمؤمنان على عليهالسلام مىپرسد:
مرا از خدا خبر ده كه آيا او عرش را حمل مىكند يا عرش حامل او است؟ حضرت فرمودند: خداى عزّوجلّ حامل عرش و آسمانها و زمينها و آنچه درون و ميان آن دو است مىباشد و آن [عرش] علمى است كه خدا آن را بر دوش حاملانش نهاده...؛ تا آنكه فرمودند: پس كسانى كه عرشِ او را حمل مىكنند عالمانند و آنان كسانى هستند كه خدا، علمش را بر دوش آنان گذارده؛ تا آنكه فرمودند: پس چگونه عرش خدا را حمل كنند در حالى كه قلبهايشان به سبب حيات او حيات يافته و به سبب نور او به شناختش راه پيدا كردهاند.(1)
1) . ارشاد القلوب، ص 308 و 309.
مسأله: صفات خداى متعال دو قسم است: «ثبوتى» و «سلبى»؛ كه علاوه بر اثبات آنها از طريق كتاب و سنّت، عقل نيز مستقلاًّ بدان حكم مىكند.
اكنون به اختصار، برخى از اين صفات و آنچه را بر خالقيت او نسبت به تمامى موجودات دلالت مىكند ذكر مىكنيم:
اختيار داشتن يكى از صفات ثبوتى است. بر اساس اين صفت، خداى سبحان در افعال خويش مختار است؛ اگر بخواهد انجامشان مىدهد و اگر بخواهد تركشان مىكند. او در انجام افعال خويش مانند آتش در احراق و خورشيد در نورافشانى، فاعلِ موجَب (مجبور) و مضطر نيست؛ قرآن در اين باره مىفرمايد:
«وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ مَا يَشَآءُ وَ يَخْتَارُ...»؛(1)و پروردگار تو هر چه را بخواهد مىآفريند و برمىگزيند.
«... وَ يَفْعَلُ اللَّهُ مَا يَشَآءُ»؛(2)و خدا هر چه بخواهد [و مصلحت بداند] انجام مىدهد.
«... كَذَ لِكَ اللَّهُ يَفْعَلُ مَا يَشَآءُ»؛(1)[كار پروردگار] چنين است. خدا هرچه بخواهد انجام مىدهد.
«... إِنَّ اللَّهَ يَفْعَلُ مَا يُرِيدُ»؛(2)خدا هر چه را بخواهد انجام مىدهد.
امام صادق عليهالسلام نيز مىفرمايند:
إنَّ اللّه تَعالى لَهُ الخيرة يَخْتار مَنْ يَشاء مِمَّنْ يَشاء؛(3)به يقين خداى تعالى اختيار دارد، هر كس را كه بخواهد از هر كس برمىگزيند.
همچنين امام كاظم عليهالسلام مىفرمايند:
إنَّ اللّه يَفْعَلُ ما يَشاء؛(4)خدا هر كارى را كه بخواهد انجام مىدهد.
خدا، عالم و حكيم است؛ قرآن، در اين باره مىفرمايد:
«...وَ اللّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ»؛(5)و خدا داناى حكيم است.
«...وَ اللّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ»؛(6)و خدا به هر چيزى داناست.
«وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاْءِنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ»؛(7)و ما انسان را آفريدهايم و مىدانيم كه نفس او چه وسوسهاى به او مىكند، و ما از شاهرگ [او] به او نزديكتريم.
«أَ لا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ»؛(8)آيا كسى كه آفريده است نمىداند؟ با اينكه او خود باريكبين آگاه است.
اميرالمؤنين على عليهالسلام نيز در خطبهاى مىفرمايند:
وَ هُو الحَكيمُ العَليمُ أتْقَنَ ما أرادَ خَلْقَهُ مِنَ الأشْياء كُلِّها بِلا مِثالٍ سَبَقَ إلَيْه و لا لُغُوبٍ دَخَلَ
عَلَيْه في خَلْقِ ما خلق لَدَيْه؛(1)او آن فرزانه داناست، آنچه را اراده كرده بود بيافريند، در كمال استوارى پديد آورد، بىآن كه مانندى پيش از او باشد و بى آن كه در آفرينش آنچه در نزدش آفريده شد، واماندگى و خستگى و رنجى به او برسد.
خداى متعال شنوا و بينا است؛ در قرآن مىفرمايد:
«...إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ»؛(2)چرا كه او شنواى بيناست.
«...إِنَّ اللّهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ»؛(3)خدا شنواى بيناست.
«...فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ »؛(4)پس به خدا پناه بر، زيرا او خود شنواى بيناست.
«...إِنَّ اللّهَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ»؛(5)خداست كه خود شنواى بيناست.
«...لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ»؛(6)هيچ چيز همانند او نيست و او شنواى بيناست.
هشام بن حكم روايت مىكند كه:
زنديقى از امام صادق عليهالسلام پرسيد: آيا تو معتقدى كه او شنوا و بيناست؟ حضرت فرمودند:
هو سَميعٌ بَصيرٌ، سَميعٌ بغَيْرِ جارِحَةٍ و بَصيرٌ بغَيْر آلَةٍ، بَلْ يَسْمَعُ بنَفْسِهِ و يَبْصِرُ بنَفْسِه؛(7)او شنوا و بيناست؛ شنواست امّا بدون عضو [گوش]، و بيناست بدون ابزار [چشم]، بلكه [به ذات] خود مىشنود و خود مىبيند.
امام رضا عليهالسلام نيز مىفرمايند:
أوَّلُ عِبادَةُ اللّه مَعْرِفَته - إلى أنْ قال: - سَميعٌ لا بآلةٍ، بَصيرٌ لا بأداة؛(8)سرلوحه پرستش خدا شناخت او است؛ - تا آنكه فرمودند: - شنواست نه با ابزار [گوش] و بيناست نه با وسيله [چشم].
همچنين در پاسخ به يكى از زنادقه نيز مىفرمايند:
... او شنواست؛ چه اينكه اصوات آفريدگانش كه ميان عرش و زمينند، از ذرّه و بزرگتر از آن، در خشكى و دريا، از او پنهان نمىماند و زبانهاى [گوناگون] آنها بر او مشتبه نمىگردد بدين علت است كه مىگوييم: او شنواست، نه با گوش و بيناست، نه با چشم؛ چون ردّ مورچهاى سياه را در شبى تيره بر روى صخرهاى سياه و نيز راهرفتن بىصداى مورچگان را در شبى بسيار تاريك و نيز سود و زيان و جفتگيرى و زاد و ولد و نسل آنها را مىبيند؛ و بدين سبب است كه مىگوييم: او بيناست، نه مانند ديدن مخلوقاتش.(1)
خداى متعال «قديم و أزلى و أبدى» است؛ قرآن مىفرمايد:
«وَ ما نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ»؛(2)و هرگز كسى بر ما پيشى نمىگيرد.
«هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْأَخِرُ...»؛(3)اوست اوّل و آخر.
اميرالمؤمنين على عليهالسلام نيز مىفرمايند:
إنَّما يُقال مَتى كانَ لما لَمْ يَكُن، فأمّا ما كانَ فلا يُقال مَتى كان، كانَ قَبْلَ القَبْلِ بلا قَبْل و بَعْدَ البَعْدِ بلا بَعْد؛(4)تنها درباره موجودى كه قبلاً نبوده، مىتوان گفت چه هنگام پديد آمد، امّا اين سؤال را درباره موجودى كه از گذشته وجود داشته نمىتوان كرد. او پيش از پيش بوده بدون آن كه [دوران] پيش [از وجودى برايش] باشد و پس از پس نيز خواهد بود بدون آن كه [دوران ]پس [از وجودى برايش] باشد.
امام باقر عليهالسلام نيز در پاسخ به اين پرسش كه خداى متعال كى به وجود آمده، فرمودند:
مَتَى لَمْ يَكُن حَتّى أُخْبِرُكَ مَتى كان؛(5)كى نبوده [تا نوبت به آن برسد] كه تو را خبر دهم كه چه وقت به وجود آمده است؟!.
حىّ بودن خداى سبحان به معناى ميّت نبودن او است، البته نه حياتى از سنخ حيات ما (ممكنات) بلكه حياتى كه عين ذات او است؛ قرآن مىفرمايد:
«...هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ»؛(1)او زنده و بر پا دارنده است.
«وَ عَنَتِ الْوُجُوهُ لِلْحَيِّ الْقَيُّومِ...»؛(2)و چهرهها براى آن [خداى] زنده پاينده خضوع مىكنند.
«وَ تَوَكَّلْ عَلَى الْحَيِّ الَّذِي لا يَمُوتُ»؛(3)و بر آن زنده كه نمىميرد توكل كن.
ابوبصير مىگويد كه امام صادق عليهالسلام صندوقچهاى آوردند و برگهاى از آن بيرون آورد كه در آن [نوشته] بود:
سُبحان الواحِد الذي لا إله غَيْره القَديم المُبْدِئ الذى لا بَدْء لَهُ، الدَّائمُ الذي لا نَفادَ له، الحَي الذي لايمُوت، الخالق ما يُرى و ما لايُرى، العالِم كل شَيْء بِغَيْر تَعْليم، ذلك اللّه الذي لا شَريكَ لَهُ؛(4)منزه است آن يگانهاى كه خدايى جز او نيست، آن بىآغازِ آغازگر [آفرينش]، آنكه آغاز ندارد، آن دائمى كه فنا ندارد، زندهاى كه نمىميرد، آفريننده ديدنىها و ناديدنىها، آن داناى بىتعليمِ همه چيز، آن خدايى كه انبازى ندارد.
خداى متعال مُدرك (ادراك كننده) است نه مانند ما كه براى ادراك محتاج وسيله و ابزاريم (مانند چشم براى ديدن و...) بلكه ذاتاً مُدرك است؛ خداى سبحان مىفرمايد:
«لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ»؛(5)چشمها او را در نمىيابند و اوست كه ديدگان را در مىيابد، و او لطيف و آگاه است.
امام رضا عليهالسلام در تفسير آيه فوق مىفرمايند:
فَهُو لا تُدْرِكَهُ الأوْهام و هُو يُدْرِكُ الأوْهام؛(6)پس خاطرها او را در نيابند، و او است كه
خاطرها را درمىيابد.
همچنين مىفرمايند:
أوَّلُ عِبادَة اللّه مَعْرِفَته - إلى أنْ قال: - مُدْرك لابِمَجَسة؛(1)سرلوحه عبادت خدا شناخت او است - تا آنكه فرمودند: - او مدرك است [لكن] نه با ابزار.
امام سجاد عليهالسلام در دعاى قنوت خويش مىفرمودند:
فأنت المدرك غير المَدرك؛(2)پس تو آن دريابنده نادريافتهاى.
امام صادق عليهالسلام نيز در دعايى مىفرمايند:
يا اللّه الطَّالِب المُدْرِك؛(3)اى خداى طالب و مُدرِك.
خداى سبحان تصميم گيرنده و ناخوش دارنده است؛ يعنى براى انجام افعال خود تصميم مىگيرد و اين افعال با اختيار از او صادر مىشود و نيز برخى امور را ناخوش مىدارد و از نظر تكوينى آنها را نمىآفريند؛ همانطور خواهان طاعت مخلوقات خود و ناخوش دارنده معاصى آنهاست، لذا از نظر تشريعى به واجبات و مستحبات فرمان مىدهد و از محرّمات و مكروهات نهى مىنمايد؛ خداى متعال در قرآن مىفرمايد:
«... إِنَّما يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً»؛(4)خدا فقط مىخواهد آلودگى را از شما اهل بيت بزدايد. و شما را پاك و پاكيزه گرداند.
«...يُرِيدُ اللّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ»؛(5)خدا، راحتىتان را مىخواهد، نه زحمت شما را.
«إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»؛(6)چون به چيزى اراده فرمايد، كارش اين پس كه مىگويد: موجود باش! پس [بىدرنگ] موجود مىشود.
«وَ لا تُعْجِبْكَ أَمْوالُهُمْ وَ أَوْلادُهُمْ إِنَّما يُرِيدُ اللّهُ أَنْ يُعَذِّبَهُمْ بِها فِي الدُّنْيا»؛(1)و اموال و فرزندانشان تو را به شگفت نيندازد [اين براى آنها نعمت نيست؛ بلكه ]خدا مىخواهد آنها را به اين وسيله در دنيا عذاب كند.
«إِنَّ رَبَّكَ فَعّالٌ لِما يُرِيدُ»؛(2)پروردگارت هر چه را بخواهد انجام مىدهد.
«...إِنَّ اللّهَ يَفْعَلُ ما يُرِيدُ»؛(3)خدا هر چه را اراده كند انجام مىدهد.
«وَ أَنَّ اللّهَ يَهْدِي مَنْ يُرِيدُ»؛(4)و خدا هر كس را بخواهد هدايت مىكند.
«وَ لكِنَّ اللّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الإِيمانَ وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ وَ كَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَ الْفُسُوقَ وَ الْعِصْيانَ»؛(5)ولى خدا ايمان را محبوب شما قرار داده و آن را در دلهايتان زينت بخشيده و كفر و فسق و گناه را منفورتان قرار داده است.
«كُلُّ ذلِكَ كانَ سَيِّئُهُ عِنْدَ رَبِّكَ مَكْرُوهاً»؛(6)همه اينها گناهش نزد پروردگار تو ناپسند است.
امام رضا عليهالسلام مىفرمايند:
أمّا الطّاعات فإرادَةُ اللّه تَعالى و مَشِيَّته فيها: الأمر بها و الرِّضا لَها و المُعاونَةُ عليها، و إرادته و مشيته في المعاصي: النهي عنها و السخط لها و الخذلان عليها؛(7)اراده و مشيّت خدا در طاعت عبارت است از: امر او و رضايت او بدانها و ياريش بر آنها. و اراده و مشيّتش در معاصى عبارت است از: نهى او از آنها و خشم گرفتن بر آنها و به خود واگذار كردن [معصيت كار] به خاطر [ارتكاب] آنها.
امام صادق عليهالسلام نيز مىفرمايند:
و هُوَ مُتَعال نافِذُ الإرادةَ و المشيئة فَعَّالٌ لِما يَشاء؛(8)او بلند مرتبه، عينيّت بخش اراده و خواست خود و انجام دهنده هر كارى است كه بخواهد.
خداى متعال، متكلم است؛ و تكلم او بدين معناست كه اصوات را در شيئى ايجاد مىكند مانند درخت، هوا و نظاير آن؛ در قرآن مىفرمايد:
«وَ كَلَّمَ اللّهُ مُوسى تَكْلِيماً»؛(1)و خدا با موسى آشكارا سخن گفت.
«...مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللّهُ»؛(2)برخى از آنها، خدا با او سخن مىگفت.
«وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللّهُ إِلاّ وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ...»؛(3)و شايسته هيچ انسانى نيست كه خدا با او سخن گويد، مگر [از راه] وحى يا از پشت حجاب.
اميرمؤمنان على عليهالسلام مىفرمايند:
متكلِّم لا بِرَوَيَّة(4)گوياست نه به نيروى تفكر و انديشه.
خدا راستگو است و مطلقاً دروغ در او راه ندارد [يعنى محال است كه از او دروغى سر بزند]؛ زيرا دروغ گفتن يا برخاسته از نفسى است كه به زشتى بر مىانگيزاند و يا برخاسته از ناتوانى و يا بدطينتى است، و خداى سبحان از تمام اينها مبرّا و منزّه است. خود در قرآن مىفرمايد:
«وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ حَدِيثاً»؛(5)و راستگوتر از خدا در سخن كيست؟
«وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللّهِ قِيلاً»؛(6)و كيست كه در گفتار و وعدههايش، از خدا راستگوتر است؟ اينها بخشى از صفات ثبوتيه خداى متعال بود كه بيان شد، البته صفات ثبوتيه ديگرى نيز هست كه براى مثال در آيات ذيل به برخى از آنها اشاره شده است:
«هُوَ اللّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الأَسْماءُ الْحُسْنى»؛(7)او خدايى است خالق، آفرينندهاى
بىسابقه، و صورتگرى [بىنظير]؛ براى او نامهاى نيك است... .
«... وَ هُوَ الرَّحِيمُ الْغَفُورُ»؛(1)و اوست مهربانِ آمرزنده.
«...وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ»؛(2)و او بر همه چيز تواناست.
«... وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ»؛(3)و او باريكبينِ آگاه است.
در دعاى جوشن كبير كه حضرت امام زين العابدين عليهالسلام آن را از پدران گراميش عليهمالسلام و ايشان از پيامبر صلىاللّهعليهوآله روايت مىكنند نيز مىخوانيم:
أسألك باسمك يااللّه يارحمن يارحيم ياكريم يامقيم ياعظيم ياقديم ياعليم ياحليم ياحكيم.(4)و نيز مىخوانيم:
أسألك باسمك ياكافي ياشافي ياوافي يامعافي ياهادي ياداعي ياقاضي ياراضي ياعالي ياباقي.(5)اميرالمؤنين عليهالسلام نيز مىفرمايند:
الحمد للّه الواحد الأحد؛(6)ستايش از آن خداست كه يگانه بسيط است.
بحث در اين باب گسترده است. و اگر كسى بخواهد تمامى آيات و روايات متعلق به صفات ثبوتيه را يكجا گرد آورد، كتابى مفصل مىشود. اين كتاب را گنجايش آن نيست و تفصيل آن را بايد در علم كلام جستجو نمود.
علاوه بر عقل، آيات و رواياتى وجود دارند كه بر صفات سلبى خداى متعال دلالت مىكنند؛ از آن جمله:
«فَسُبْحانَ اللّهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمّا يَصِفُونَ»؛(1)منزه است خداى پروردگار عرش، از آنچه وصف مىكنند.
«وَ ما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ»؛(2)و خدا را آنچنان كه بايد به بزرگى نشناختند.
«سُبْحانَ رَبِّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمّا يَصِفُونَ»؛(3)منزه است پروردگار آسمانها و زمين، پروردگار عرش، از توصيفى كه آنها مىكنند!.
«لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ»؛(4)چشمها او را نمىبينند؛ ولى او همه چشمها را مىبيند.
«لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ»؛(5)هيچ چيز همانند او نيست و اوست شنواى بينا.
«سُبْحانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمّا يَصِفُونَ »؛(6)منزه است پروردگار تو، پروردگار شكوهمند، از آنچه آنان توصيف مىكنند.
برخى از رواياتِ مربوطه نيز به شرح زيرند:
امام صادق عليهالسلام درباره آيه شريفه: «لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ» فرمودند:
إحاطة الوهم؛(7)[منظور] احاطه خاطر است.
ابوهاشم جعفرى مىگويد: از امام رضا عليهالسلام پرسيدم:
آيا خدا را مىتوان توصيف كرد؟ فرمودند: مگر قرآن نمىخوانى؟ گفتم: چرا. فرمودند: آيا اين سخن خداى متعال را نخواندهاى [كه فرمود]: «لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ»گفتم: چرا. فرمودند: پس معناى واژه «الأبصار» را مىدانى؟ گفتم: آرى. فرمودند: معنايش چيست؟ گفتم: چشمان سر. امام فرمودند: إنَّ أوْهام القُلوبِ أكْثَر مِنْ أبْصارِ العُيون، فَهُو لا تُدْرِكَهُ الأوْهام و هُو يُدرِكُ الأوْهام؛(8)همانا خاطرههاى دلها بيش از چشمان سر است و خاطرهها او را در نمىيابند و او است كه خاطرهها را درمىيابد.
امام صادق عليهالسلام نيز مىفرمودند:
الحَمْد للّه الذي لايُحس و لايُجَس و لايُمَس و لايُدْرك بالحواسِّ الخَمْس؛(1)ستايش خداى را كه با حواس پنجگانه، احساس و لمس و دريافته نمىشود.
امام رضا عليهالسلام نيز مىفرمايند:
لاتضبطه العقول، و لاتَبْلَغه الأوهام، و لاتُدْرِكه الأبصار، و لايُحيطُ بِهِ مقدار، عَجَزَت دُونَهُ العبارة، و كلَّت دونه الأبصار، و ضَلَّ فيه تَصاريفُ الصِّفات؛(2)عقول [مردم] نمىتواند او را در حيطه علم خود قرار دهد و خاطرهايشان بدان نمىرسد و هيچ كس او را احاطه [و محدود] نمىكند. تعبير از توصيف او عاجز و چشمها از ديدن او ناتوان است و توصيفها دربارهاش سرگرداناند و به جايى ره نمىبرند.
امام صادق عليهالسلام نيز مىفرمايند:
من شبّه اللّه بخلقه فهو مشرك، إن اللّه تبارك و تعالى لا يُشبه شيئاً و لا يُشبهَهُ شيء، و كلّ ما وَقع في الوَهم فَهو بخلافه؛(3)هركس خدا را به مخلوقاتش شبيه بداند مشرك است، حقيقتاً خدا به هيچ چيز شباهت ندارد و نيز هيچ چيزى بدو شبيه نيست و هر چه در خاطرهها نسبت به او خطور مىكند بر خلاف آن مىباشد.
هم چنين در جايى ديگر مىفرمايند:
مَن عَبد اللّه بالتوهّم فقد كفر؛(4)هر كه با به وهم درآوردن [خدا]، عبادت خدا كند به تحقيق كافر شده است.
امام سجاد عليهالسلام در «مناجات العارفين» مىفرمايند:
و لَم تَجعل لِلخَلق طَريقاً إلى مَعرفتك إلاّ بالعجز عن معرفتك؛(5)براى مخلوقات به منظور شناخت خود راهى جز ناتوانى از شناخت قرار ندادى.
يعنى خود عقل مىداند كه براى شناخت خداى سبحان تمكن ندارد؛ چون محال است موجود محدود بر نامحدود احاطه پيدا كند.
اميرالمؤنين عليهالسلام مىفرمايند:
مَن تَفكّر في ذات اللّه ألْحد؛(1)هر كه در ذات خدا بينديشد از دين بيرون شده است.
و مىفرمايند:
مَن فكّر في ذات اللّه تَزَنْدَق؛(2)هر كه در ذات خدا بينديشد زنديق [و خارج از دين شده] است.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايند:
إيّاكُم و التَفكُّر في ذاتِ اللّه فإنَّ التفكُّر في ذاتِ اللّه لايَزيدُ إلاّ تيها؛(3)از تفكر در ذات خدا حذر كنيد؛ زيرا تفكر در ذات خدا جز سرگشتگى [و گمراهى] نمىافزايد.
در مجموع، رواياتِ نهىكننده از تفكر در ذات خدا دالّ بر آنند كه او با چشم دريافت نمىشود [جسم نيست] و او منزّه از هر چيزى است كه در اذهان ترسيم شود.
امام موسى بن جعفر عليهالسلام مىفرمايند:
إنَّ اللّه أعْلَى و أجَلّ و أعْظَم مِنْ أنْ يبلغ كُنْه صِفَتِه، فَصِفُوه بما وَصَف بِهِ نَفْسه، و كُفُّوا عَمّا سِوى ذلك؛(4)به حقيقت خدا بلند مرتبهتر و برتر و بزرگتر از آن است كه به حقيقت چگونگى او رسيده شود. پس او را بدان چه خويش را بدان توصيف كرده توصيف كنيد و از جز آن دست بداريد.
يكى از همين مواردى كه خدا، خويش را بدان توصيف نكرده و بايد از آن دست برداشت، اختلاف نظرى است كه ميان برخى حكماء وجود دارد، و آن اينكه آيا خدا به ذات، قدرت، علم و ساير اوصاف كماليش مبتهج(5)است يا نه؟ حضرت على عليهالسلام مىفرمايند:
سُبحانَ الذي لَيْس لَهُ أوَّلٌ مُبْتدأ و لا غايَةٌ مُنتَهىً و لا آخِرٌ يُفْنى، سُبحانَه هو كما وَصَفَ نَفْسَهُ و الواصِفون لايَبْلُغون نَعْتَه؛(1)منزّه است آنكه بىآغاز، بوده و پايان و فرجامى فنا شونده ندارد؛ منزّه است؛ او همان گونه است كه خود، خويش را وصف كرده و توصيفگران، به وصف حقيقى او نمىرسند.
امام كاظم عليهالسلام نيز مىفرمايند:
هر كه خالق را از خود راضى كند، اعتنايى به خشم مخلوق نكند و آن كه آفريدگار را به خشم آورد سزاوار است كه خدا خشم مخلوق را بر او مسلط نمايد، همانا خدا جز بدانچه خويش را بدان وصف كرده توصيف نگردد؛ چگونه توصيف شود كسى كه حواس از دريافت آن و خاطرها از دستيابى بدان و اذهان از حدگذارى آن و چشمها از احاطه بر آن عاجزند؛ برتر است از آنچه توصيفگران او را وصف مىكنند.(2)
اسماعيل مىگويد: درباره خداى تبارك و تعالى، كه آيا در رستاخيز ديده مىشود يا نه، از امام صادق عليهالسلام پرسيدم، فرمودند:
سبحان اللّه و تعالى عُلُوّاً كبيراً، يا ابن الفَضْل إنّ الأبصار لاتُدرِكُ إلاّ ما لَهُ لَوْن و كَيْفيَّة، و اللّه خالِقُ الألوان و الكَيْفيّة؛(3)خدا پاك و بسيار برتر و منزهتر است [از آنكه به چشم ديده شود]؛ اى پسر فضل! چشمها فقط چيزهايى را مىبينند كه رنگ و كيفيتى داشته باشند، و خدا [خود] خالق رنگها و كيفيّات است.
در كتاب شرحالتجريد براى ادراك بصرى شروط متعددى ذكر شده كه تمامى آنها نسبت به خداى سبحان مفقود است.(4)
امام رضا عليهالسلام مىفرمايند:
ما تَوهّمْتُم مِنْ شَيءٍ فَتَوَهَّموا اللّه غَيْره؛(5)هر چه را كه در وهم مىآوريد، خدا را جز آن بدانيد.
اميرالمؤنين عليهالسلام مىفرمايند:
اِحْتَجَبَ عَنِ العُقول كما اِحْتَجَبَ عَنِ الأبْصار؛(1)[خود را] از [ادراك] عقول بازداشت همان گونه كه [خود را] از [ادراك] چشمها بازداشت.
و مىفرمايند:
الحَمْد للّه الواحد الأحد - إلى أنْ قال - فَلَيْسَتْ لَهُ صِفَةٌ تُنال و لا حَدٌّ يُضْرَب لَهُ الأمثال؛(2)ستايش خدايى را كه يگانه بسيط است...؛ وصفى ندارد كه بتوان به آن دست يافت [آن را ديد] و حدى ندارد كه برايش مثال زده شود.
آيات و احاديث بسيارى وجود دارد كه بر صفات ثبوتى و سلبى خدا دلالت مىكند و متكلمان، محدثان و ديگران بدانها اشاره كردهاند. و علاوه بر آن براى تك تك صفات سلبى و ايجابى خدا به دلايل عقلى نيز استدلال كردهاند.
از جمله اينكه: عقل، وجودِ مؤر را اثبات مىكند و منكر آن نيست. انكار آن تنها از سوى كسانى مانند سوفيستها و پيروانشان كه منكر امور بديهىاند، صادر مىشود.
خداى سبحان در قرآن مىفرمايد:
«وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ إِذا أَنْتُمْ بَشَرٌ تَنْتَشِرُونَ»؛(3)از نشانههاى او اين است كه شما را از خاك آفريد، پس به ناگاه شما [به صورت ]بشرى هر سو پراكنده شديد.
«وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْها وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِي ذلِكَ لاَياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ»؛(4)و از نشانههاى او اينكه از [نوع] خودتان همسرانى براى
شما آفريد تا بدانها آرام گيريد و ميانتان مودّت و رحمت نهاد. آرى، در اين [نعمت ]براى مردمى كه مىانديشند قطعا نشانههايى است.
تفاوت ميان «مودّت» و «رحمت» آن است كه رحمت، امرى قلبى است و مودّت، جنبه خارجى دارد و در صورتى كه به تنهايى ذكر شوند بر هر دو معنا دلالت مىكنند.
«وَ مِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَ أَلْوانِكُمْ إِنَّ فِي ذلِكَ لاَياتٍ لِلْعالِمِينَ»؛(1)و از نشانههاى [قدرت] او آفرينش آسمانها و زمين و تفاوت زبانها و رنگهاى شماست؛ قطعا در اين [امر نيز] براى دانشوران نشانههايى است.
شايد مراد از «زبانها» در آيه شريفه، لهجههاى گوناگون باشد و اگر منظور از آن لغات گوناگون مانند فارسى، تركى، عربى و نظاير اينها باشد باز هم اين معنا دلالت بر وجود خالق آنها مىكند.
«وَ مِنْ آياتِهِ مَنامُكُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ ابْتِغاؤكُمْ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّ فِي ذلِكَ لاَياتٍ لِقَوْمٍ يَسْمَعُونَ»؛(2)و از نشانههاى [حكمت] او خواب شما در شب و [نيم] روز است و تلاش و كوششتان براى بهرهگيرى از فضل پروردگار [وتأمين معاش]؛ قطعا در اين [معنى نيز] نشانههايى است براى آنان كه گوش شنوا دارند.
مراد از عبارت «ابتغاؤكم من فضله؛ بهرهگيريتان از فضل پروردگار» آن است كه آدمى تكويناً آن چنان آفريده شده كه از فضل پروردگار بهره مىبرد. آرى جز خالقى قادر، چه كسى مىتواند چنين حالت و توانى را در سرشت او قرار دهد.
در آيه فوق، لفظ «ابتغاء» به معناى بهرهگيرى است. لفظ «فضل» كه مفعولٌ بِه، است با حرف «مِن» متعدى شده است و در صورتى كه اين مفعولٌ بِه، بدون حرف «مِن» اضافه بشود معنا واضحتر است.
«وَ مِنْ آياتِهِ يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَ يُنَزِّلُ مِنَ السَّماءِ ماءً فَيُحْيِي بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها
إِنَّ فِي ذلِكَ لاَياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ»؛(1)و از نشانههاى او [اين كه] برق [و رعد] را به شما نشان مىدهد كه مايه ترس و اميد است [ترس از صاعقه و اميد به نزول باران] و از آسمان آبى فرو فرستاد كه زمين را بعد از مرگش با آن زنده مىكند؛ قطعا در اين [امر هم] نشانههايى است براى مردمى كه مىانديشند.
«وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ تَقُومَ السَّماءُ وَ الْأَرْضُ بِأَمْرِهِ ثُمَّ إِذا دَعاكُمْ دَعْوَةً مِنَ الْأَرْضِ إِذا أَنْتُمْ تَخْرُجُونَ»؛(2)و از نشانههاى او اين است كه آسمان و زمين به فرمان او برپاست؛ سپس هنگامى كه شما را [در قيامت] از زمين فراخواند، ناگهان [از گورها ]خارج مىشويد [و در صحنه محشر حضور مىيابيد!].
آرى، برپايى آسمان و زمين بر اساس اين نظام دقيق، خود نشانى از نشانههاى خداى سبحان است.
«هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً لَكُمْ مِنْهُ شَرابٌ وَ مِنْهُ شَجَرٌ فِيهِ تُسِيمُونَ»؛(3)او كسى است كه از آسمان، آبى فرستاد كه [آب] آشاميدنى شما از آن است و روييدنى[هايى] كه [رمههاى خود را] در آن مىچرانيد [نيز] از آن است.
«يُنْبِتُ لَكُمْ بِهِ الزَّرْعَ وَ الزَّيْتُونَ وَ النَّخِيلَ وَ الْأَعْنابَ وَ مِنْ كُلِّ الَّثمَراتِ إِنَّ فِي ذلِكَ لاَيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ»؛(4)[خدا] با آن [آب باران]، براى شما كشت و زيتون و نخل و انگور و از همه ميوهها مىروياند؛ مسلّماً در اين، نشانه روشنى براى انديشمندان است.
شايد تفاوت دو كلمه «زيتون» و «نخيل» از حيث اِفراد و جمع كه يكى مفرد و ديگرى جمع آورده شده، همانگونه كه علماى علم بلاغت گفتهاند، از باب تنويع باشد.(5)
«وَ سَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ وَ النُّجُومُ مُسَخَّراتٌ بِأَمْرِهِ إِنَّ فِي ذلِكَ لاَياتٍ لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ * وَ ما ذَرَأَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُخْتَلِفاً أَلْوانُهُ إِنَّ فِي ذلِكَ لاَيَةً لِقَوْمٍ يَذَّكَّرُونَ»؛(6)و
شب و روز و خورشيد و ماه را براى شما رام گردانيد، و ستارگان [نيز ]به فرمان او مسخر شمايند. مسلما در اين [امور ]نشانههايى است [از عظمت خدا] براى گروهى كه عقل خود را به كار مىگيرند. و [همچنين] آنچه را در زمين به رنگهاى گوناگون براى شما آفريد [مسخّر شما] ساخت. [بىترديد] در اين [امور] نشانه روشنى است براى مردمى كه پند مىگيرند.
در اين آيه نيز براى واژههاى «الليل، النهار، الشمس، القمر» از فعل مفرد «سخّر» استفاده شده و براى نجوم «مسخّرات» كه فعل جمع است به كار رفته؛ در حالى كه همگى موارد مذكور مسخّر فرمان انسانند و به امر خداى سبحان به تسخير آدمى درآمدهاند. ممكن است نكتههاى ديگرى باشد كه مجال تفصيل آنها نيست.
شايد مراد از «رنگها» رنگهاى قابل رؤت با چشم باشد و همچنين ممكن است كه منظور اعم از شكلها، مزهها و حجمها و غيره باشد.
در دو واژه «لآيات و لآية» كه يكى جمع و ديگرى مفرد آمده نيز تنويع بلاغى وجود دارد كه علاوه بر آن، جهات ديگرى نيز در سبب تفاوت ميان اين دو هست كه اكنون مجال ذكر آنها نيست.
«وَ هُوَ الَّذِي سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأْكُلُوا مِنْهُ لَحْماً طَرِيًّا وَ تَسْتَخْرِجُوا مِنْهُ حِلْيَةً تَلْبَسُونَها وَ تَرَى الْفُلْكَ مَواخِرَ فِيهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»؛(1)او كسى است كه دريا را مسخّر [شما] ساخت تا از آن، گوشت تازه بخوريد و زيورى براى پوشيدن [مانند مرواريد] از آن استخراج كنيد و كشتىها را در آن، شكافنده [آب] مىبينى تا شما [به تجارت پردازيد و] از فضل خدا بهره گيريد؛ شايد شكر نعمتهاى او را به جا آوريد.
«وَ أَلْقى فِي الْأَرْضِ رَواسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ وَ أَنْهاراً وَ سُبُلاً لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ»؛(2)و در زمين، كوههايى استوار افكند تا شما را نلرزاند؛ و رودها و راههايى [قرار داد]، تا شما راه خود را پيدا كنيد.
منظور از «رواسى» كوهها است. كوهها به مثابه ميخهايى هستند كه در زمين كوبيده شدهاند تا زمين در اثر حركت (وضعى و انتقالى) از هم نپاشد.(1)راهها [علائم پيدا كردن مسير و جهت] هم از جمله نشانههاى خداى سبحانند و گرنه اين امكان وجود داشت كه زمين عارى از آنها قرار داده مىشد.
«وَ عَلاماتٍ وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ»؛(2)و نشانههايى [ديگر نيز قرار داد]، و آنان به وسيله ستارگان راهيابى مىكنند.
الف ولام در كلمه «النجم» الف و لام جنس است و دلالت بر ستاره معينى نمىكند (بلكه تمام ستارهها را شامل مىشود). كسانى كه در خشكى و دريا مسافرت مىكنند معمولاً با توجه به ستارهها و جهت آنها، راه خود را مىيابند.
«أَ فَمَنْ يَخْلُقُ كَمَنْ لا يَخْلُقُ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ»؛(3)آيا كسى كه [اين گونه مخلوقات را ]مىآفريند، همچون كسى است كه نمىآفريند؟! آيا متذكر نمىشويد؟!.
پس چگونه غير آفريدگار يكتا را به عنوان معبود مىپذيريد؟!.
«وَ إِنَّ لَكُمْ فِي الْأَنْعامِ لَعِبْرَةً نُسْقِيكُمْ مِمّا فِي بُطُونِهِ مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خالِصاً سائِغاً لِلشّارِبِينَ»؛(4)و در دامها، براى شما [درسهاى] عبرتى است: از آنچه در [درون] شكم آنهاست، از ميان سرگين و خون، شيرى ناب به شما مىنوشانيم كه براى نوشندگان گواراست.
آوردن ضمير مذكر به اعتبار «لبن» است، چون ضمير مفرد به «ما» برمىگردد. وجوه ديگرى نيز در اينباره در جاى خويش آمده است.(5)
1) . در سوره نبأ 78 آيه 7 آمده است: «وَ الْجِبَالَ أَوْتَادًا»؛ «و ]آيا] كوهها را ميخهاى زمين [قرار نداديم؟]».
2) . نحل 16 آيه 16.
3) . همان، آيه 17.
4) . همان، آيه 66.
5) . در تفسير تقريب القرآن إلى الأذهان، اثر مرحوم مؤف، ج 14، ص 116 آمده است: «... نسقيكم مما فى بطونه...» يعنى از آنچه در شكم هر يك از آنها است سيرابتان مىكنيم... مىتوان ضمير مفرد را به جمع هم ارجاع داد به اعتبار «كل واحد» يعنى هر يك، مانند آيه شريفه 259 سوره بقره كه در آن آمده است: «... فَانظُرْ إِلَى طَعَامِكَ وَشَرَابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ...»؛ «نگاه كن به غذا ونوشيدنى خود [كه همراه داشتى، با گذشت سالها] هيچ گونه تغيير نيافته است!». همان طور كه در اين آيه مىبينيد ضمير مفرد هاء در «لم يتسنّه» به اعتبار كل واحد به طعام و شراب رجوع كرده است.
«وَ مِنْ ثَمَراتِ النَّخِيلِ وَ الْأَعْنابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَكَراً وَ رِزْقاً حَسَناً إِنَّ فِي ذلِكَ لاَيَةً لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ * وَ أَوْحى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبالِ بُيُوتاً وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمّا يَعْرِشُونَ * ثُمَّ كُلِي مِنْ كُلِّ الَّثمَراتِ فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلاً يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِها شَرابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ فِيهِ شِفاءٌ لِلنّاسِ إِنَّ فِي ذلِكَ لاَيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ»؛(1)و از ميوه درختان خرما و انگور، مسكرات [ناپاك ]و خوراكى نيكو و پاكيزه مىگيريد؛ قطعا در اين، نشانه روشنى است براى مردمى كه انديشه مىكنند و پروردگار تو به زنبور عسل وحى [و الهام غريزى] نمود كه از كوهها و درختان و داربستهايى كه [مردم ]مىسازند، خانههايى برگزين، سپس از تمام ميوهها [و شيره گلها ]بخور و راههايى را كه پروردگارت براى تو تعيين كرده است، به راحتى بپيما.
[آنگاه] از درون [شكم ]آنها، نوشيدنى با رنگهاى مختلف خارج مىشود كه در آن شفا براى مردم است؛ به يقين در اين امر، نشانه روشنى است براى مردمى كه مىانديشند.
شايد مراد از واژه «سكراً» همان شكر باشد؛ زيرا شكر از روييدنىهاى زمين استحصال مىشود(2)و نيز منظور از «كل الثّمرات» ثمرات مناسب است. همچنين مراد از «فاسلكى سُبل ربّك ذللاً» پيمودن راهها براى رفتن و آمدن، صعود كردن و فرود آمدن است. و منظور از «يَخْرج مِن بُطونِه شراب مُختلف أَلوانه» رنگهاى سفيد، زرد و قرمز است. درباره عسل در آيه فوق آمده بود: «فيه شفاء للناس» زيرا عسل شفا و درمان بسيارى از بيمارىهاى بلغمى و نظاير آن است.(3)
1) . نحل 16 آيات 67 - 69.
2) . در تفسير تقريب القرآن الى الأذهان، ج 14، ص 117 آمده است: «... و من ثمرات النخيل و الأعناب تتخذون منه...»؛ مانند آيه گذشته منظور از «هاء» مفرد در واژه «منه» هر يك از آن ميوهها است؛ نيز مراد از «سكراً» بر اساس آنچه در برخى تفاسير آمده سركه است.
3) . در تفسير تقريب القرآن إلى الأذهان، ج 14، ص 118 آمده است: «... فيه شفاء للناس...»؛ «در آن شفا براى مردماست». عسل براى بيمارىهاى [ناشى از غذاهاى با طبيعتِ] سرد مفيد است. پس منظور آن نيست كه عسل براى همه بيمارىها شفاء و درمان است. اين تعبير در آيه فوق از قبيل قضاياى طبيعيه است؛ درست مانند آن كه بگويى: «فلان چيز مسهِل است». معلوم است كه منظور، آن نيست كه در همه گونه مزاج و طبيعت و حالتى، اين ماده مسهل واقع مىشود، بلكه منظور آن است كه طبيعت اين چيز مقتضى اسهال است.
«وَ اللّهُ خَلَقَكُمْ ثُمَّ يَتَوَفّاكُمْ وَ مِنْكُمْ مَنْ يُرَدُّ إِلى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْ لا يَعْلَمَ بَعْدَ عِلْمٍ شَيْئاً إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ قَدِيرٌ»؛(1)و خدا شما را آفريد، سپس [جان] شما را مىگيرد؛ بعضى از شما به نامطلوبترين سنين بالاى عمر مىرسند [چون وفاتشان به تأخير مىافتد ]تا بعد از [آن همه] علم و آگاهى، [ديگر] چيزى ندانند [و همه چيز را فراموش كنند]، قطعا خدا دانا و تواناست.
منظور از «لكى لايعلم بعد علم شيئاً» آن است كه وقتى به اين مرحله مىرسند، و نه يعنى براى رسيدن به اين هدف، به اين مرحله برسند؛ و البته شايد به همين معناى دوم باشد، يعنى بدان هدف كه به اين مرحله برسند، تا سبب شكستن تكبر مردمان و كاستن از تجبر آنها شود.
«اللّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ قَراراً وَ السَّماءَ بِناءً وَ صَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ وَ رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ ذلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمْ فَتَبارَكَ اللّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ»؛(2)خدا كسى است كه زمين را براى شما قرارگاه [امن و آرامش] قرار داد و آسمان را همچون سقفى [بالاى سرتان] و شما را صورتگرى كرد، وصورتتان را نيكو آفريد و از چيزهايى پاكيزه به شما روزى داد؛ اين است خدا پروردگار شما؛ بلند مرتبه و بزرگ است خدا، پروردگار جهانيان.
مراد از تعبير «أَحْسَن صُوَركم» يا چهره ظاهرى است و يا چگونگى تركيب يا ديگر ويژگىها وخصوصيات آدمى؛ چون به همه اينها «صورت» گفته مىشود؛ البته احتمال دارد منظور، هر دو باشد.
«هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ يُخْرِجُكُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ ثُمَّ
لِتَكُونُوا شُيُوخاً وَ مِنْكُمْ مَنْ يُتَوَفّى مِنْ قَبْلُ وَ لِتَبْلُغُوا أَجَلاً مُسَمًّى وَ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ»؛(1)او كسى است كه شما را از خاك آفريد، سپس از نطفه، سپس از علقه [خون بسته شده] سپس شما را [به صورت] طفلى [از شكم مادر ]بيرون مىفرستد، تا به كمال قوّت خود مىرسيد، و بعد از آن پير مىشويد و [در اين ميان ]گروهى از شما پيش از رسيدن به اين مرحله مىميرند و در نهايت به سرآمد عمر خود مىرسيد؛ شايد انديشه كنيد.
تبديل خاك به خوراك و متحول ساختن آن به خون و تبديل خون به نطفه و علقه و مضغه و جنين، نيازمند وجود موجودى بىنهايت عالم و توانا است.
البته هر يك از اين دلايل به نوبه خود دليلى عقلى نيز بر وجود خدا و صفات او نيز هستند.
«اللّهُ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَنْعامَ لِتَرْكَبُوا مِنْها وَ مِنْها تَأْكُلُونَ»؛(2)خدا كسى است كه چهارپايان را براى شما آفريد تا بر بعضى سوار شويد و از بعضى تغذيه كنيد.
يعنى: بر برخىشان سوار شويد و از گوشت يا توليدات برخى ديگر مانند شير و... بخوريد.
«وَ لَكُمْ فِيها مَنافِعُ كَثِيرَةٌ وَ مِنْها تَأْكُلُونَ وَ عَلَيْها وَ عَلَى الْفُلْكِ تُحْمَلُونَ»؛(3)و براى شما در آنها منافع بسيارى [جز اينها] است، تا با آنها به مقصدى كه در دل داريد برسيد و بر آنها و بر كشتىها سوار مىشويد.
«وَ يُرِيكُمْ آياتِهِ فَأَيَّ آياتِ اللّهِ تُنْكِرُونَ»؛(4)و نشانههاى [قدرت] خويش را به شما نشان مىدهد؛ پس كدام يك از آيات خدا را انكار مىكنيد؟!.
يعنى كدام آيه را نشانه وجود او و علم و قدرت او نمىشماريد و يا آن را دالّ بر معبودى حكيم وخبير نمىدانيد و يا كدام يك را در عمل انكار مىكنيد.
«خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ يُكَوِّرُ اللَّيْلَ عَلَى النَّهارِ وَ يُكَوِّرُ النَّهارَ عَلَى اللَّيْلِ وَ سَخَّرَ
الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِي لِأَجَلٍ مُسَمًّى أَلا هُوَ الْعَزِيزُ الْغَفّارُ»؛(1)آسمانها و زمين را به حق آفريد؛ شب را بر روز مىپيچيد و روز را بر شب، خورشيد و ماه را مسخّر فرمان خويش قرار داد؛ هركدام تا سرآمد معينى به حركت خود ادامه مىدهند؛ آگاه باشيد كه او قادر و آمرزنده است.
سرآمد معيّن آنها، زمانى است كه اين جهان با خورشيد و ماهش به پايان مىرسد. برخى از دانشمندان آن را اندازهگيرى كردهاند.(2)
يكى از معانى واژه «عزيز» كه در آيه فوق آمده، شىء كمياب و پرنفع است. خداى متعال با عزّت خويش گناهان را مىپوشاند بلكه او بسيار پوشنده و آمرزنده گناه است. او مانند مستبدّانى نيست كه به مردم اعتنا نمىكنند و گناهكاران را به خاطر گناهانشان و حتى بىگناهان را مجازات مىكنند.
«خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها وَ أَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ الْأَنْعامِ ثَمانِيَةَ أَزْواجٍ يَخْلُقُكُمْ فِي بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ خَلْقاً مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ فِي ظُلُماتٍ ثَلاثٍ ذلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمْ لَهُ الْمُلْكُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ فَأَنّى تُصْرَفُونَ»؛(3)شما را از يك نَفس آفريد، و همسرش را از [باقيمانده گل] او خلق كرد و براى شما هشت زوج از چهارپايان ايجاد كرد؛ او شما را در شكم مادرانتان آفرينشى بعد از آفرينشى [ديگر]، در ميان تاريكىهاى سهگانه، مىبخشد. اين است خدا، پروردگار شما كه حكومت [عالم هستى] از آنِ اوست؛ هيچ معبودى جز او نيست؛ پس چگونه از راه حق منحرف مىشويد؟!.
تعبير «خلقاً من بعد خلقٍ» حاكى از تبديل نطفه به علقه و تبديل آن به مضغه و همچنين ساير دگرگونىهاى بعدى است؛ و تعبير «فى ظلمات ثلاث» اشاره به ظلمتِ مشيمه و رَحِم و شكم دارد.
تعبير «فأنّى تصرفون» يعنى چگونه بدين سو و آن سو منحرف مىشويد، يا مىگوييد جهان ابداً پروردگارى ندارد؟ و يا بُتها، پروردگار جهانند؟
خداى متعال فعل «تصرفون» را به شكل مجهول آورد، زيرا گرايشدهندهها عواملىاند كه آدمى را از حق به سوى ديگرى سوق مىدهند هر چند با اختيار خودش باشد وإلاّ آدمى فطرتاً به معبودى قادر و حكيم و نه از جنس بُتها معتقد است.
«وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الاْءِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِينٍ * ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فِي قَرارٍ مَكِينٍ * ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاماً فَكَسَوْنَا الْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِينَ»؛(1)و به يقين انسان را از عصارهاى از گِل آفريديم سپس او را نطفهاى در قرارگاهِ مطمئن [= رحم ]قرار داديم؛ سپس نطفه را به صورت علقه [= خون بسته ]و علقه را به صورت مضغه و مضغه را به صورت استخوانهايى در آورديم و بر استخوانها گوشت پوشانديم؛ سپس [با ايجاد روح در آن ]آن را آفرينش تازهاى داديم؛ پس بزرگ است خدايى كه بهترين آفرينندگان است!.
سلاله(2)طين يا طينِ سلاله، به معناى گِل خالص و بدون زوايد و نواقص، و واژه «تبارك» به معناى دوام و ثبات است و معنايش از معناى «بركت الإبل» [= زمانى است كه شتر بر زمين مستقر مىشود.] اشتقاق يافته است.
«وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَرٍ فَأَسْكَنّاهُ فِي الْأَرْضِ وَ إِنّا عَلى ذَهابٍ بِهِ لَقادِرُونَ * فَأَنْشَأْنا لَكُمْ بِهِ جَنّاتٍ مِنْ نَخِيلٍ وَ أَعْنابٍ لَكُمْ فِيها فَواكِهُ كَثِيرَةٌ وَ مِنْها تَأْكُلُونَ»؛(3)و از آسمان، آبى به اندازه [معين] نازل كرديم و آن را در زمين [در جايگاه مخصوصى ]جاى داديم و ما بر از بين بردن آن كاملاً تواناييم. سپس با آن باغهايى از درختان خرما و انگور براى شما ايجاد
1) . مؤمنون 23 آيات 12 - 14.
2) . «سلاله» به آن مىگويند كه از چيزى برگرفته مىشود، و آدمى نيز در ابتداى آفرينش از خاكى پاكيزه برگرفته مىشود، و اين خاك است كه به گياه تبديل مىشود لذا آن را گل مىنامند؛ زيرا خاك مادام كه با آب نياميخته باشد به گياه مبدّل نمىشود. «ر.ك: تفسير تقريب القرآن الى الأذهان، ج 18، ص 18».
3) . مؤمنون 23 آيات 18 و 19.
كرديم؛ كه در آنها ميوههاى بسيار است و از آن مىخوريد.
«هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَ الْقَمَرَ نُوراً وَ قَدَّرَهُ مَنازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسابَ ما خَلَقَ اللّهُ ذلِكَ إِلاّ بِالْحَقِّ يُفَصِّلُ الاْياتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ * إِنَّ فِي اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ وَ ما خَلَقَ اللّهُ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لاَياتٍ لِقَوْمٍ يَتَّقُونَ»؛(1)او كسى است كه خورشيد را روشنايى بخشيد و ماه را تابان كرد و براى آن منزلگاههايى مقدّر كرد، تا عدد سالها و حساب [كارها ]را بدانيد؛ خدا اين را جز به حق نيافريده؛ نشانهها[ى خود] را براى گروهى كه اهل دانشند، شرح مىدهد. مسلّماً در آمد و شد شب و روز و آنچه خدا در آسمانها و زمين آفريده، دلايلى [آشكار] است براى مردمى كه پرهيزگارند [و حقايق را مىبينند].
مراد از «قدّره منازل» همان منزل گاههايى است كه ماه در سير خود از آنجاها مىگذرد.
تمامى مخلوقات مختلف، صُنع خداى سبحان و نشانههاى اويند. شايد بتوان اين آيه را ردّ بر نظريّه وحدت وجود، و يا قاعده «الواحد لايصدر منه الاّ الواحد» [= از واحد من جميع الوجوه جز معلول واحد سر نمىزند] كه سخن حكماى معتقد به عقول عشره است، دانست؛ زيرا اين قاعده بر فرض صحت در حوزه فاعلهاى مجبور صحيح است و نه فاعل بالإراده، چه رسد به آفريدگار متعال. اين مطلب در ديدگاههاى صحيح فلسفى مطرح شده است.
«وَ آيَةٌ لَهُمُ الْأَرْضُ الْمَيْتَةُ أَحْيَيْناها وَ أَخْرَجْنا مِنْها حَبًّا فَمِنْهُ يَأْكُلُونَ * وَ جَعَلْنا فِيها جَنّاتٍ مِنْ نَخِيلٍ وَ أَعْنابٍ وَ فَجَّرْنا فِيها مِنَ الْعُيُونِ * لِيَأْكُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ وَ ما عَمِلَتْهُ أَيْدِيهِمْ أَ فَلا يَشْكُرُونَ»؛(2)و زمين مرده براى آنها برهانى است، كه آن را زنده كرديم و دانه از آن برآورديم كه از آن مىخورند و در آن [زمين] باغهايى از درختان خرما و تاك قرار داديم و چشمهها در آن جارى ساختيم تا از ميوه آن بخورند، در حالى كه دست آنان هيچ دخالتى در ساختن آن نداشته است. آيا باز [هم] سپاس نمىگذارند؟!.
اگر حرف «ما» در عبارت «و ما عملته أيديهم» نافيه باشد مراد اين مىشود كه: آن
نعمتها محصول كار دستان آنان نيست بلكه تنها محصول قدرت خداى سبحان است.
«سُبْحانَ الَّذِي خَلَقَ الْأَزْواجَ كُلَّها مِمّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ وَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ مِمّا لا يَعْلَمُونَ»؛(1)منزّه است كسى كه تمام زوجها را آفريد، از آنچه زمين مىروياند و از خودشان و از آنچه نمىدانند».
قرنها پس از نزول اين آيه، اين حقيقت مكشوف گرديد كه بسيارى از موجودات و حتى اشياء در جهان، زوج، زوج هستند [يعنى برخى نر هستند و برخى ماده]. بعيد نيست كه موجودات بسيار ديگرى نيز باقى باشند كه به زوجيت آنها آگاه نشدهايم، لكن در آينده معلوم خواهد شد و يا تا روز قيامت مكتوم مىماند.
«وَ آيَةٌ لَهُمُ اللَّيْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهارَ فَإِذا هُمْ مُظْلِمُونَ * وَ الشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَها ذلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ»؛(2)شب [نيز] براى آنها نشانهاى است؛ ما روز را از آن برمىگيريم، ناگهان تاريكى آنان را فرا مىگيرد. و خورشيد [نيز براى آنها آيتى است ]كه پيوسته به سوى قرارگاهش در حركت است؛ اين تقدير خداى قادر داناست.
برخى از علماى فلك گفتهاند: قرار خورشيد در آخرين دورش همان نسر واقع است، و آن ستارهاى در آسمان ديده مىشود.
«وَ الْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ حَتّى عادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَدِيمِ»؛(3)و براى ماه منزلهايى قرار داديم، [و هنگامى كه اين منازل را طى كرد ]سرانجام به صورت شاخه كهنه [قوسى شكل و زرد رنگ ]خوشه خرما درمىآيد.
حركت ماه از هلالى شكل بودن آغاز و به هلالى شدن منتهى مىگردد.
«لاَ الشَّمْسُ يَنْبَغِي لَها أَنْ تُدْرِكَ الْقَمَرَ وَ لاَ اللَّيْلُ سابِقُ النَّهارِ وَ كُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَ»؛(4)نه خورشيد را سزاست كه به ماه رسد و نه شب از روز پيشى مىگيرد و هر كدام در مسير خود شناورند.
معناى آيه اين است كه خداى متعال، خورشيد را به گونهاى قرار داده كه به ماه نرسد و
ماه را نيز به گونهاى قرار داده كه به خورشيد نرسد و اين معناى همان تعبيرى است كه فرمود: «ولا الليل سابق النهار»؛ و نه شب بر روز پيشى مىگيرد.
«وَ هُوَ الَّذِي يُنَزِّلُ الْغَيْثَ مِنْ بَعْدِ ما قَنَطُوا وَ يَنْشُرُ رَحْمَتَهُ وَ هُوَ الْوَلِيُّ الْحَمِيدُ»؛(1)او كسى است كه باران [سودمند] را پس از آن كه [مردم] مأيوس شدند نازل مىكند و رحمت خويش را مىگستراند و او ولىّ [سرپرست] و ستوده است.
«وَ مِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَثَّ فِيهِما مِنْ دابَّةٍ وَ هُوَ عَلى جَمْعِهِمْ إِذا يَشاءُ قَدِيرٌ»؛(2)و از نشانههاى [قدرت] اوست آفرينش آسمانها و زمين و آنچه از جنبندگان در آنها منتشر نمود و او هرگاه بخواهد بر گرد آوردن آنها تواناست.
«لِلّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ يَخْلُقُ ما يَشاءُ يَهَبُ لِمَنْ يَشاءُ إِناثاً وَ يَهَبُ لِمَنْ يَشاءُ الذُّكُورَ * أَوْ يُزَوِّجُهُمْ ذُكْراناً وَ إِناثاً وَ يَجْعَلُ مَنْ يَشاءُ عَقِيماً إِنَّهُ عَلِيمٌ قَدِيرٌ»؛(3)فرمانروايى [مطلق] آسمانها و زمين از آنِ خدا است؛ هر چه را بخواهد مىآفريند؛ به هركس بخواهد فرزند دختر مىبخشد و به هر كس بخواهد فرزند پسر يا [اگر بخواهد] پسر و دختر هر دو را براى آنان جمع مىكند و هركس را بخواهد عقيم مىگذارد؛ زيرا اوست دانا و توانا.
«أَوَ لَمْ يَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذِى خَلَقَ السَّمَوَ تِ وَ الْأَرْضَ وَ لَمْ يَعْىَ بِخَلْقِهِنَّ بِقَدِرٍ عَلَى أَن يُحْيِىَ الْمَوْتَى بَلَى إِنَّهُ عَلَى كُلِّ شَىْءٍ قَدِيرٌ»؛(4)آيا آنها نمىدانند خدايى كه آسمان و زمين را آفريده و از آفرينش آنها ناتوان نشده است، مىتواند مردگان را [نيز] زنده كند؟ آرى او بر هر چيز تواناست.
«وَ أَنَّهُ هُوَ أَضْحَكَ وَ أَبْكى * وَ أَنَّهُ هُوَ أَماتَ وَ أَحْيا * وَ أَنَّهُ خَلَقَ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَ الْأُنْثى * مِنْ نُطْفَةٍ إِذا تُمْنى»؛(5)و اينكه اوست كه مىخنداند و مىگرياند و اوست كه ميراند و زنده كرد و اوست كه دو زوج نر و ماده را آفريد، از نطفهاى هنگامى كه فرو ريخته شود [و در رحم مىريزد].
روايات مورد استناد و استدلال متكلمين در اين باب نيز، بسيار زياد است كه ما به چند مورد آن اشاره مىكنيم:
اميرمؤمنان على عليهالسلام در نهج البلاغه مىفرمايند:
الحمد للّه الذي بَطَنَ خَفِيّات الأمور و دَلَّت عَليه أعلام الظُّهور - إلى أنْ قالَ: - لَمْ يُطلع العُقول على تَحديد صِفَتِهِ و لَمْ يَحْجِبُها عَنْ واجِبِ مَعْرفته، فهو الذي تَشْهَدُ لَهُ أعلام الوجود على إقرار قَلْب ذي الجحُود، تَعالى اللّه عمَّا يَقوله المُشْبِهون بهِ و الجاحِدون لَهُ عُلُوّا كبيرا؛(1)سپاس خدايى را كه هر نهانى را مىداند، و هر پديدهاى بسوى او راهبردارست... عقلها را از حدود صفات خود آگاه نساخته و از معرفتِ خود محروم نگردانيده است. اوست كه تمام نمودهاى عالم هستى و حتى دل منكر نيز بر او گواهى مىدهد. فراتر است از آنچه اهل تشبيه و انكار درباره او مىگويند، بسار فراتر.
و نيز مىفرمايند:
دَليلُه آياته و وُجودُه إثباته؛(2)دليل بر او آيات اوست و هنگامى كه او را اثبات كرديم، وجود او را اثبات كردهايم.
در روايت ديگرى آمده است كه:
مردى نزد حضرت على عليهالسلام آمد و گفت: يا اميرالمؤنين! پروردگارمان را براى ما چنان توصيف كن كه گويى آشكارا او را مىبينيم. تا محبت و شناختمان نسبت به او افزون شود. حضرت آزرده شدند و ندا دادند: نماز، جمع شويد! مردم بلافاصله چنان گرد آمدند كه مسجد پر شد. ايشان بر منبر قرار گرفتند و در حالى كه خشمگين بودند و رنگشان متغيّر شده بود خطبه آغاز نموده، حمد و ستايش خداى گفت و ثناى پيامبر صلىاللّهعليهوآله نمود و بر او درود فرستاد و خطبهاى طولانى خواند كه در بخشى از آن آمده:
خدايى كه موجودات را مطابق هيچ الگو و نمونهاى و مثال تقليد شدهاى از خدا قبلى
نيافريده، و از ملكوت قدرت خود و از شگفتيهايى كه آثار حكمتش گوياى آن است، و از اينكه هر موجودى معترف است كه جز به نيروى او نتواند برپا بُوَد به ما ارائه داده، ما را به شناخت خود رهنمون گرديد. آثار صنع و نشانههاى حكمتش در بدايعى كه مىآفريند آشكار است. پس هرچه آفريده برهان آفريدگارى و دليل خداوندى اوست؛ و آن آفريده اگر هم خاموش باشد باز هم به زبان تكوينى مشعر بر ابداع الهى است.(1)
شايد علت خشم و آزردگى اميرالمؤنين عليهالسلام در ابتدا، آن بوده كه سؤالكننده براى فهميدن، سؤال نكرده بود و حضرت نيز چارهاى نمىديدند جز آن كه جلوى مردم پاسخ او را بدهد تا نگويد كه او از جواب عاجز ماند. و شايد هم سؤال كننده حقيقتاً از روى جهل و به منظور آگاه شدن، سؤال كرده بود، لكن توصيفى جسم انگارانه، آن گونه كه عوام انتظار دارند، مىخواسته است، لذا حضرت ناراحت شدند.
هم چنين در جاى ديگر فرمودند:
و الطريق إلى معرفته صنائعه الباهرة للعقول الدالّة ذوي الاعتبار بما هو منها مشهور و معقول؛(2)راه شناخت او پديدههايى است كه عقل در برابر آن دچار شگفتى است و عبرتآموزان را بدانچه از آنها مشهور و معقول است راهنمايى مىكند.
امام رضا عليهالسلام مىفرمايند:
بصنع اللّهُ يستدلّ عليه، و بالعقول تُعتقد معرفته، و بالفطرة تُثبت حُجّته؛(3)به خلق و آفرينش خدا بر وجود [ذات و صفات] او استدلال مىشود و با عقول به معرفت او اعتقاد حاصل مىگردد و با فطرت، حجت او اثبات مىشود.
نيز در روايتى آمده است كه:
عبداللّه ديصانى، نزد هشام بن حكم آمد و... . سپس عبداللّه بن ديصانى از نزد هشام حركت كرد تا به در خانه امام صادق عليهالسلام رسيده از ايشان اذن ورود خواست، حضرت به او اجازه ورود
دادند. آن گاه كه نشست به حضرت عرض كرد: يا جعفر بن محمد! مرا به معبودم راه نما! امام عليهالسلام به او فرمودند: اسمت چيست؟ عبداللّه بن ديصانى با شنيدن اين پرسش از جا برخاست و از نزد ايشان بيرون رفت و نام خود را به حضرت نگفت! همراهانش به وى گفتند: چرا نامت را به حضرت نگفتى؟ گفت: اگر به او گفته بودم نامم عبداللّه است، مىپرسيد: اين كسى كه تو عبد [= بنده ]او هستى كيست؟
همراهانش به وى گفتند: نزد او بازگرد و به او بگو كه تو را به معبودت راهنمايى كند و از نامت نيز سؤال نكند. او نزد حضرت بازگشت و گفت: يا جعفر بن محمد! مرا به معبودم راه بنما و از نامم نيز مپرس!
امام عليهالسلام به او فرمودند: بنشين. در اين هنگام فرزند كوچك امام را ديدم كه در كف خود تخم پرندهاى داشت و با آن بازى مىكرد. حضرت به او فرمودند: اى پسر! اين تخم را به من بده. او آن را به ايشان داد. حضرت به عبداللّه فرمودند:
اى ديصانى! اين [تخم] دژى مستور است كه پوست ضخيمى دارد. زير اين پوست ضخيم، پوستى نازك و زير آن پوست نازك، طلايى مايع و نقرهاى مذاب قرار دارد كه نه اين طلاى مايع با آن نقره مذاب درمىآميزد و نه آن نقره مذاب با اين طلاى مايع. و اين حالت همچنان باقى است؛ نه اصلاحگرى از آن بيرون مىآيد كه از سامانمنديش خبر دهد و نه تباهكنندهاى وارد آن مىشود كه از تباهى آن خبر دهد. معلوم نيست كه [اين تخم ]براى [جوجهاى] نر آفريده شده يا ماده. ولى پس از مدتى مىشكافد و موجودى از آن بيرون مىآيد كه پر و بالش مانند طاووسها زيبا و رنگين است. آيا او مدبرى دارد يا ندارد؟!.
راوى مىگويد: آن مرد متفكرانه سر به زير افكند و سپس گفت: شهادت مىدهم كه معبودى جز اللّه نيست، يگانه است و انبازى ندارد و محمد صلىاللّهعليهوآله بنده و فرستاده او است و تو امام و حجتى از ناحيه خدا بر خلق اويى و من از آن عقيدهاى كه در آن بودم توبه مىكنم.(1)
هشام بن حكم روايت مىكند:
1) . كافى، ج 1، ص 79، ح 4.
از جمله پرسشهايى كه يك زنديق نزد امام صادق عليهالسلام مطرح كرد اين بود: چه دليلى بر وجود خدا وجود دارد؟ حضرت فرمودند: وجود مخلوقاتى كه دلالت بر وجود او مىكنند و اين كه سازندهاى آنها را ساخته است؛ آيا وقتى نگاهت به ساختمانى برپاشده مىافتد، اقرار مىكنى كه آن ساختمان سازندهاى دارد، هرچند آن سازنده را مشاهده نكرده باشى [يا نه]؟! زنديق پرسيد: [اين مطلب درست، لكن] او چگونه موجودى است؟
حضرت فرمودند: او شيئى است متفاوت از همه اشياء؛ اين كه مىگويم: «او چيزى است» اين گونه تفسير كن كه مىخواهم حقيقتى را اثبات كنم، يعنى او حقيقتاً شيئى [موجود ]است منتها جسم نيست، صورت نيست، نه احساس دارد و نه با ابزار، درك و نه با حواس پنج گانه دريافت مىشود؛ افكار و انديشهها او را نمىيابند و روزگاران از [عمر ]او نمىكاهند و زمان او را تغيير نمىدهد... .
سؤال كننده پرسيد: ولى ما چيزى را در وهم نياورديم جز آن كه مخلوق بوده است؟ امام فرمودند: اگر واقعيت آن باشد كه تو مىگويى به يقين [تكليف به] توحيد از ما برداشته شده بود؛ زيرا ما مكلّف نشدهايم كه به غير از آنچه به فكر مىآيد معتقد شويم. و ليكن ما مىگوييم هر چه با حواس تصور شود، ادراك مىشود، و هر چه حواس آن را بيابند و تصويرش نمايند مخلوق خواهد بود و چارهاى نيست جز اثبات خالق اشياء و مخلوقات، كه از دو جهت مذموم خالى باشد: اول: نبودن؛ زيرا نبودن، همان ابطال و عدم است و دوم: تشبيه [خدا به اشياء و مخلوقات است]؛ چون تشبيه از جمله اوصاف مخلوقاتى است كه تركيب و تأليفشان آشكار و هويداست؛ و [از طرفى نيز] چارهاى جز اثبات خالقى براى ايجاد و خلقِ مخلوقات و نيازهاى مبرم و ضرورىاى كه آنها بدو دارند، نيست.(1)
اميرمؤمنان على عليهالسلام مىفرمايند:
... اگر در شكوه و بزرگى نعمت خدا مىانديشيدند، به راه راست باز مىگشتند، و از عذاب آتش مىهراسيدند، ولى دلها بيمار، و ديدهها معيوب است. آيا به خُردترين چيزى كه آفريده
1) . التوحيد، ص 244 - 246.
است نمىنگرند كه چگونه آفرينش او را استوار، و تركيبش را محكم داشته، و براى وى چشم و گوش پديد آورده، و استخوان و پوست درست كرده است؟! به آن مور با جثّه خُرد، و اندام نازكش بنگريد، گوئى چنان است كه به گوشه چشم ديده نشود، و آفرينش وى به نيروى انديشه به تصور در نيايد، چگونه بر روى زمين مىرود، و روزى خود به دست مىآورد، و دانه به سوراخ مىكشد، و در انبار خود آماده مىسازد، در فصل گرما براى فصل سرماى خود دانه مىاندوزد، و به هنگام رفتن راهِ دوباره بازگشتن را به ياد دارد، خدا روزيش را تضمين، و آنچه موافق حال اوست به او عطا كرده، دادار نعمت دهنده از او غافل نشده، و ايزد پاداش دهنده محرومش نساخته است، هرچند كه در ميان سنگى خشك و سخت باشد! اگر در مجارى خوراك او، در بالا و زير، و درون تن و چين شكمش، و چشم و گوشى كه بر سر او نهاده شده بنگرى، هرآينه از آفرينش او در شگفت خواهى شد، و در توصيف آن به رنج خواهى افتاد. پس بزرگ است خدايى كه مور را بر روى دست و پاهايش برپاى، و بر ستونهاى بدنش مستقر داشت، در آفريدن آن هيچ آفرينندهاى با او شريك نبود، و ياريش ننموده است. اگر در عوالم انديشهات به سير و گشتپردازى و به نهايت رسى، به اين امر رهنمون شوى كه آفريننده مورچه همان آفريننده نخله خرماست، به سبب دقت گونهگون هرچيز، و پيچيدگى اختلافى كه در هر موجود زندهاى بكار گرفته شده. درشت و كلان، نرم و لطيف، سنگين و سبك، نيرومند و ناتوان، در آفرينش همه يكساناند، خلقت آسمان و هوا و بادها و آب نيز چنين است.
پس به خورشيد و ماه، و درخت و گياه، و سنگ و آب، و آمد و شد اين شب و روز، و روانگشتن اين درياها، و بسيارى اين كوهها، و بلندى ستيغها، و پراكندگى اين لغتها و زبانهاى گوناگون بنگر. و اى بر كسانى كه آفريننده و مدبّرِ آنها را انكار كنند. و چنان پندارند كه گياهانىاند كه هيچ برزگرى آنها را كشت نكرده، و اين اشكال گونهگون را سازندهاى نيست، آنان براى ادعاى باطل خود برهانى ندارند، و در آنچه باور دارند پژوهشى نكردهاند. آيا هيچ بنايى بىسازندهاى، و هيچ جنايتى بىجنايتكار صورتپذير است؟! و اگر خواهى در آفرينش
ملخ بنگر، براى او دو چشم سرخ آفريد، و حدقههاى آن را تابان، و گوشى پنهان آفريده، و دهانى به اعتدال، و حسى نيرومند، و دو دندان نيش كه هرچيز را بدان بِبُرَد، و دو دست داس مانند كه هرچيز را با آن بگيرد، كشاورزان به سبب كِشتههاى خود از او بيمناكند، و اگر با هم همدست شوند قدرت راندن وى را ندارند، ملخها با جست و خيزهاى خود به كشتزار روى نهند، و خواستههاى خود را برآورده مىنمايند، در حاليكه همه اندام ملخ به قدر يك انگشت باريك نيست!
پس بزرگ است خدايى كه هرچه در آسمانها و زمين است خواه ناخواه بدو تمكين ورزند، و بر آستان او چهره و گونه بر خاك سايند، و به حكم تسليم و ناتوانى فرمان او برند و از بيم و خوف زمام فرمانبردارى خود به دست او دهند.
پرندگان مسخّر فرمان اويند، به شمار پرهايشان و نفسهايشان آگاه است، دستها و پاهاى آنها را بر روى زمينهاى نمناك و خشك استوار گردانيده، روزيشان را مقدّر و اجناس آنها را شمار كرده است. اين كلاغ، و اين عقاب، و اين كبوتر، و اين شترمرغ است، هر پرندهاى را به نام خود خوانده، و عهدهدار روزيش گرديده. ابرهاى گران را آفريد، و بارانهاى پر دوام را از آنها ريزان ساخت، و سهم هر زمين را معيّن فرمود، پس زمينى را پس از خشكى سيراب كرد، و پس از خشكسالى در آن گياه رويانيد.(1)
تعبير حضرت كه فرمودند: «و از سر تسليم و ناتوانى طاعت او بپذيرد». از آن جهت است كه آدمى مطيع تقدير الهى اوست؛ از راه گرفته تا انجام و از مكان گرفته تا چيزهاى ديگر، از روى اختيار يا شبيه آن، هرچند شخصى زمام طاعت خود را به نمرود و فرعون و هامان و... سپرده باشد.
مخفى نماند كه براى استدلال به وجود خدا، به همه اين نشانهها و آيات، كه بشر طاقت شماره كردن آنها را ندارد، نياز نيست، بلكه تنها تار مويى در بدن آدمى، دلالت بر صنع، قدرت، حيات، علم، اراده وساير صفات كماليه خالق دارد، آن صفاتى كه براى خلق هر
1) . نهج البلاغه، ص 270، خطبه 185.
آفريدهاى مورد نياز است، اگر چه آن مخلوق تار مويى باشد يا باريكتر از آن.
آرى حتى يك مو نيز مخلوقى بسيار بزرگ است تا جايى كه كشورهاى صنعتى به كمك ابزارهاى نوين و پيشرفته توانستهاند كه هر موى را به ميليونها تار باريكتر تقسيم كنند.(1)و البته از آنجا كه ما قائل به قاعده «جزء غير قابل تجزيه و تقسيم» آنگونه كه در فلسفه بيان شده، نيستيم، معتقديم كه هر يك از آن ميليونها تار نيز خود قابل تقسيماند.
محمد بن مسلم درباره آيه 72 سوره إسراء «وَ مَنْ كانَ فِي هذِهِ أَعْمى فَهُوَ فِي الاْخِرَةِ أَعْمى»؛ «و هركه در اين [جهان از ديدن چهره حق] نابينا بوده در آخرت [نيز ]كور[دل] خواهد بود»؛ از امام باقر عليهالسلام روايت مىكند كه فرمودند:
فَمَن لَمْ يَدلّه خَلْقُ السماوات و الأرض و اِختلافِ اللَّيل و النَّهار و دَوَرانِ الفلك بالشَّمس و القَمَر و الآيات العجيبات على أنَّ وَراء ذلك أمرا هُو أعظم مِنْهُ فهو في الآخرةِ أعمى، قال: فهو عَمّا لَمْ يُعاين أعمى و أضَلُّ سَبيلا؛(2)هر كس كه آفرينش آسمانها و زمين و آمد و شد شب و روز و چرخش فلك با خورشيد و ماه و آيات عجيبش كه وراى آنها امرى عظيمتر از آنها است، او را [به آفريدگار دانا، توانا، حكيم و...] راهنمايى ننمايد در آخرت نابينا خواهد بود... و او از آنچه مشاهده نمىكند [نمىشود] نابينا وگمراهتر خواهد بود.
البته ظاهراً مراد، تمثيل باشد نه تفسير؛ و اللّه العالم.
مسأله: منشأ هدايت، خداى سبحان است؛ قرآن مىفرمايد:
«إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لكِنَّ اللّهَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ»؛(1)در حقيقت تو هركه را دوست دارى نمىتوانى هدايت كنى؛ ولى خدا هر كس را بخواهد هدايت مىكند و او به هدايت يافتگان آگاهتر است.
«وَ أَمّا ثَمُودُ فَهَدَيْناهُمْ...»؛(2)امّا ثمود را هدايت كرديم.
«اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ»؛(3)ما را به راه راست هدايت كن.
«وَ مَنْ يَهْدِ اللّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ...»؛(4)و هر كس را خدا هدايت كند، هدايت يافته واقعى اوست.
«إِنّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ...»؛(5)ما راه را به او نشان داديم.
روايات پيشوايان دين نيز در اين زمينه بسيار است كه در ذيل به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
اميرمؤمنان على عليهالسلام مىفرمايند:
مَن إهتدَى بِغَيْر هُدى اللّه سُبحانه ضَلّ؛(6)هركس بجز هدايت خدا، هدايت يابد گمراه
گشته است.
امام سجاد عليهالسلام در دعاى عرفه مىفرمايند:
و عَرَفْتُ الهداية مِنْ عِندك فَمَنْ اِلْتَمَسَك لدينٍ أو دُنيا وَجَدَك سبحانك خَضَعَ لَكَ مَنْ جرى في عِلْمِك؛(1)هدايت را از پيشگاه تو شناختم، پس هر كس از تو دين يا دنيا بطلبد، مىيابد تو را در حالى كه همه خلايق كه در علم تواند در برابر تو خاضعاند و تو منزهى.
رسول خدا صلىاللّهعليهوآله مىفرمايند: خداى متعال فرمود:
عِبادي كلُّكم ضال إلاّ مَن هَدَيْتَه و كلُّكم فقير إلاّ مَن أغْنَيْتَه و كلُّكم مُذْنِب إلاّ مَنْ عَصَمْتَه؛(2)اى بندگانم! همه شما گمراهيد جز آن كه من هدايتش كنم و همه شما نيازمنديد جز آن كه من توانگرش سازم و همه شما گناهكاريد جز آن كه من او را مصون [از گناه ]نمايم.
حمدان بن سليمان مىگويد: از امام رضا عليهالسلام پرسيدم:
معناى اين آيه كه مىفرمايد: «فَمَنْ يُرِدِ اللّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلاْءِسْلامِ...»؛(3)«پس كسى را كه خدا بخواهد هدايتش كند، سينهاش را براى [پذيرش ]اسلام، گشاده مىسازد»؛ چيست؟ حضرت در پاسخ فرمودند: آن كس را كه خدا بخواهد در دنيا به سبب ايمانش هدايت كند و در آخرت به بهشت و دار كرامتش وارد كند، سينهاش را براى تسليم به خدا و اطمينان به او و آرامش يافتن او، بدانچه به پاداش آن وعده داده، گشاده مىكند تا آن شخص به خدا اطمينان پيدا كند. و هر كس را كه خدا بخواهد از بهشت و دار كرامتش در آخرت به سبب كفرش به خدا و معصيت او، دور كند، سينهاش را آن چنان تنگ مىگرداند كه در حين كفر به شك مىافتد و اعتقادات قلبيش مضطرب مىشود، به گونهاى كه گويا مىخواهد به آسمان بالا برود؛ اين گونه خدا پليدى را بر افرادى كه ايمان نمىآورند قرار مىدهد.(4)
هم چنين امام رضا عليهالسلام درباره آيه: «وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ...»(5)«[اما] هيچ
كس نمىتواند ايمان بياورد، جز به فرمان خدا [و توفيق و يارى و هدايت او]»؛ مىفرمايند:
لَيس ذلك على سبيل تَحْريم الإيمان عَلَيْها ولكِن على مَعنى أنَّها ما كانت لَتُؤْمِن من إلاّ بإذْنِ اللّه وإذْنِ أمْرِهِ لَها بالإيمان ما كانت مكلّفة متعبّدة وإلْجاؤه إيّاها إلى الإيمان عِنْد زَوال التكليف والتعبُّد عَنْها(1)اين آيه بدان معنا نيست كه ايمان بر آنها تحريم شود، بلكه معنايش اين است كه آنها جز به اذن خدا ايمان نمىآوردند و اذن او همان امر او به آنها است كه ايمان بياورند، البته در صورتى كه عمل به تكليفشان كنند و متعبد باشند و در صورتى كه مكلف بودند و تعبدشان از آنها زوال يابد، آنها را به ايمان بر مىگردانند.
سليمان بن خالد مىگويد: امام صادق عليهالسلام به من فرمودند:
يا سُليمان إنّ لك قَلْبا و مَسامِع و إنّ اللّه إذا أرادَ أن يَهدي عَبْدا فَتَح مَسامِع قَلْبه؛(2)اى سليمان! همانا تو قلبى دارى و گوشهايى؛ و به يقين آنگاه كه خدا بخواهد بندهاى را هدايت كند، گوشها و قلبش را باز مىكند.
امام صادق عليهالسلام از اميرمؤمنان على عليهالسلام نقل مىكنند كه فرمودند: رسول خدا صلىاللّهعليهوآله مرا به سوى يمن فرستاد و فرمود:
يا علي لا تُقاتِلن أحدا حتّى تَدْعوه إلى الإسلام و ايم اللّه لَئِن يَهدي اللّه عزَّوجلَّ على يَديْكَ رجُلاً خَيْرٌ لكَ ممّا طَلَعت عَلَيْه الشَّمْس و غَربَت...(3)يا على! ابداً با كسى در جنگ مشو جز آن كه [پيشاپيش] او را به اسلام فرا خوانده باشى. به خدا سوگند! اگر خداى عزّوجلّ مردى را بر دستان تو [بواسطه ]هدايت كند براى تو بهتر از هر چيزى است كه خورشيد بر آن طلوع (بتابد) و [بر آن] غروب نمايد.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايند:
هنگامى كه در ركعت دوم نماز نشستى بگو: بِسْم اللّه و باللّه و الحَمْد للّه... الحَمْد للّه الذي
هَدانا لهذا و ما كُنّا لنَهْتَديَ لَولا أنْ هَدانا اللّه الحَمْد للّه ربِّ العالمين؛(1)به نام خدا و به قدرت خدا و ستايش براى خداست... ستايش خدايى را كه ما را به اين [راه درست] رهنمون شد و اگر خدا ما را هدايت نكرده بود، ما [به هدايت] راه نمىيافتيم؛ ستايش مخصوص خدايى است كه پروردگار عالميان است.
باز مىفرمايند:
هنگامى كه پايت را در ركاب مركب سوارى گذاشتى بگو: بِسْم اللّه الرَّحمن الرَّحيم، بِسْم اللّه و اللّه اكبر؛ به نام خداى بخشاينده مهربان و به نام خدا، و خدا بزرگ تر [از آن] است [كه توصيف شود].
و آن گاه كه بر مركبت سوار شدى و محملت استقرار يافت بگو: الحَمْد للّه الذي هَدانا لِلاْءسلام و عَلَّمنا القرآن و مَنَّ عَلَيْنا بِمُحمّد صلىاللّهعليهوآله ؛(2)ستايش خاص خدايى است كه ما را به اسلام راهنمايى كرد و قرآن را به ما آموخت و با [ارسال] محمد صلىاللّهعليهوآله بر ما منّت نهاد.
امام موسى بن جعفر عليهماالسلام از پدرانش و آن بزرگواران از امام حسين عليهالسلام روايت مىكنند كه فرمودند:
در مسجد نشسته بوديم كه مؤن از مناره بالا رفت و گفت: اللّه اكبر اللّه اكبر، در اين هنگام اميرالمؤنين على بن ابى طالب عليهالسلام گريستند و ما نيز از گريه او به گريه افتاديم. آنگاه كه مؤن از اذان فارغ شد، حضرت فرمودند: آيا مىدانيد اين مؤن چه مىگويد؟ گفتيم: خدا و رسولش و وصى او بهتر مىدانند.
ايشان فرمودند: اگر مىدانستيد كه چه مىگويد كم مىخنديديد و زياد مىگريستيد... أشهد أن لا إله الاّ اللّه بدين معناست كه گواهى مىدهم هدايتگرى جز خدا و راهنمايى جز او نيست... .(3)رسول خدا صلىاللّهعليهوآله مىفرمايند:
سَلُوا اللّه الهُدى و سَلُوه مَعَ الهِدايَةِ هِدايَة الطَّريق و سَلوا اللّه السَداد و سَلُوه مَعَ السَداد سَداد
العَمَل؛(1)از خدا هدايت بطلبيد و همراه هدايت، از او ارائه طريق بخواهيد و از خدا درستى بطلبيد و همراه با درستى از او درستى عمل بخواهيد.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايند:
إنَّ اللّه يُهْدي و يُضِل؛(2)به يقين خدا هدايت مىكند و [يا] گمراه مىسازد.
امام عليهالسلام مىفرمايند:
أدْع بهذا الدُّعاء في شَهْر رَمَضان - إلى أنْ قال: - و إهْدِنا بِهِ لِما اخْتلفَ فيه مِنَ الحَقِّ بإذْنِك إنَّك تَهْدي مَنْ تَشاء إلى صراطٍ مُسْتقيم؛(3)اين دعا را در ماه رمضان بخوان:... و به سبب آن ما را درباره آن [مطلب] حقى كه موضع اختلاف شده، به اذن خود، هدايت كن. همانا تو هر كه را بخواهى به راه درست هدايت مىكنى.
در حديث قدسى آمده:
و يَنْظُر المؤمن إلى الكافر فيَحْمِدُني على ما هَدَيْته؛(4)و مؤن به كافر مىنگرد، پس آن گاه مرا بر آنچه [بدان] هدايتش كردهام مىستايد.
آرى خداى عزّوجلّ، هدايتگر است و در طول آن قرآن و سنّت [روايات پيامبر اكرم صلىاللّهعليهوآله و اهل بيتش عليهمالسلام] نيز هدايتگرى مىكنند. مراد از سنّت، اقوال، افعال و تقارير معصومان عليهمالسلاماست. و البته همانطور كه قبلاً نيز بيان شد، عقل نيز صحيح و باطل را تفكيك مىنمايد.
بنابراين لازم است كه فرد عاقل، هدايت [و نجات] را از غير خداى سبحان، قرآن و حاملان دينش (ائمه اطهار عليهمالسلام)، نخواهد، كه اگر جز اين باشد در گمراهى افتاده است؛ چنان كه (متأسفانه) اين گمراهى را در بسيارى از فلاسفهاى كه خواستهاند از غير راههاى مقرّر شرعى به خداى عزّوجلّ واصل شوند مىبينيم.
و اين در حالى است كه رسول خدا صلىاللّهعليهوآله فرمودهاند:
إنّي مُخلّف فيكم الثّقلَين كتابُ اللّه، و عِتْرَتي أهل بَيْتي، ما إنْ تَمسَّكْتُم بِهِما لَنْ تَضِلّوا؛(1)من دو [امانت] سنگين را در ميان شما به جا مىگذارم: كتاب خدا و عترت و اهل بيتم؛ مادام كه به اين دو تمسك كنيد گمراه نخواهيد شد.
بنابراين اگر تمسك به اين دو هدايتگر نباشد، گمراهى و ضلالت جايگزين آن خواهد شد.
پيامبر اكرم صلىاللّهعليهوآله مىفرمايند:
همانا اين قرآن، نور آشكار، و طناب محكم و پيوند استوار و بلند مرتبه، و شفابخشترين شفا، و بزرگترين فضيلت، و سعادت عظمى است، هر كس آن نور را طلبد، خدا نورانيش كند، و هر كه در امورش بدان معتقد باشد خدا او را حفظ مىكند، و هر كس به آن تمسك كند خدا او را نجات مىدهد، و هر كه از دستوراتش جدا نشود خدا بالايش مىبرد، و هر كه از آن شفا خواهد خدا شفايش دهد، و هر كس كه آن را بر غير آن مقدم دارد خدا هدايتش مىكند، و هركس هدايت را در غير آن بطلبد خدا گمراهش كند، و هر كه پوشش خويش قرارش دهد خدا او را سعادتمند مىگرداند و هر كس آن را امام خود، امامى كه از آن الگو بگيرد و تكيهگاهى كه در كارهاى خود به او رجوع كند، قرار دهد، خداى متعال او را به سوى بهشت پر از ناز و نعمت و زندگى سرشار از سلامت قرار مىدهد.(2)
اميرمؤمنان على عليهالسلام مىفرمايند:
شنيدم كه رسول خدا صلىاللّهعليهوآله فرمودند: جبرئيل نزد من آمد و گفت: يا محمد! به زودى در امت تو فتنهاى رخ خواهد داد. [بدو] گفتم: راه خروج [و رهايى] از آن چيست؟ گفت: كتاب خدا؛ كه شرح روشن اخبار پيشين و پسين شما و داورى ميان شما در آن است و آن رأى قاطع است
نه شوخى، و هر [انسان] ظالمى كه به حكومت برسد و به غير قرآن عمل كند خدا كمرش را مىشكند [نابودش مىكند]، و هر كس هدايت را در غير آن بطلبد خدا گمراهش مىكند و آن، طناب محكم (استوار) الهى، يعنى قرآنِ حكمتآموز است و صراط مستقيمى كه هواهاى نفسانى آن را از صفا و حقانيتش منحرف نمىسازد و با تكرار السنه كهنه نمىشود. عجايبش به پايان نمىرسد و علما و دانشمندان از آن دلسير نمىشوند؛ تا آنكه فرمود: و هر كس بدان چنگ زند به راه راست هدايت شود و آن همان كتاب گرامىاى است كه هيچ گاه باطل در آن راه نمىيابد؛ فرو فرستادهاى از سوى [خداىِ] فرزانه ستوده است.(1)
امام حسن مجتبى عليهالسلام مىفرمايند:
قيل لرسول اللّه صلىاللّهعليهوآله : إنَّ أُمَّتَكَ سَتُفْتَتَن، فسُئل: ما المَخْرَج مِن ذلك؟ فقال: كتابُ اللّه العزيز، الذي لا يَأْتيه الباطِل مِنْ بَيْن يَدَيْه و لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزيلٌ مِنَ حَكيمٍ حَميد، مَن ابتَغى العِلْم في غَيْرِهِ أضَلَّهُ اللّه؛(2)به رسول خدا صلىاللّهعليهوآله گفته شد: همانا امت تو به زودى در فتنه مىافتد. پس از آن حضرت سؤال شد: راه خروج [و رهايى] از آن چيست؟ فرمودند: كتاب گرامى خدا كه در حال و آينده، باطل در آن راه نمىيابد؛ و آن فروفرستادهاى از سوى [خداىِ] فرزانه ستوده است. هركس دانش را در غير آن بخواهد خدا او را گمراه كند.
امام سجاد عليهالسلام در دعاى ختم قرآن به درگاه خدا عرضه مىدارند:
اللّهم إجعلْنا مِمَّن يَعْتَصِم بِحَبْلِهِ، ويَأوي من المتشابهات إلى حِرْزِ مَعْقله، ويَسْكُن في ظِلِّ جناحِهِ، و يَهتَدي بضَوْء صَباحه، ويَقتدي بتبلّج أسفاره، ويَسْتَصبح بمِصْباحه، ولا يَلْتَمِس الهدى في غَيْره(3)بار خدايا ما را در زمره كسانى قرار ده كه به ريسمان قرآن چنگ مىزنند و از متشابهاتش به دژ استوارش (محكماتش) پناه مىبرند و در سايهسارش آرام مىگيرند و با نور صبحش هدايت مىگردند و به فروغ صفحاتش اقتدا مىكنند و با چراغش روشنايى
مىطلبند و هدايت را در غير آن نمىطلبند.
اميرالمؤنين عليهالسلام مىفرمايند:
...ثُمَّ أخَذَ اللّه سُبحانه الشَّهادة للربوبيّة و الإخلاص للوحدانيّة فبعد أخذ ما أخذ مِنْ ذلك شاء ببصائر الخَلْق انتخاب محمّد و أراهُم أنّ الهداية مَعَهُ والنُّور لَهُ و الإمامَةُ في أهلِهِ تَقْديما لسُنّة العَدْل و ليكون الأعذار مُتَقَدّما؛(1)سپس خدا از مردم پيمان گرفت به شهادت به ربوبيت و اخلاص در وحدانيتش و پس از آن خواست كه خلايق با اختيار خود نبوت محمد صلىاللّهعليهوآله را انتخاب كنند و به آنان نشان داد كه هدايت با او است و نور از آن اوست و امامت در خاندان او است، تا با آن، قانون عدل را مقدم بدارد و حجت را تمام كرده باشد.
جابر بن عبداللّه انصارى نقل مىكند كه رسول خدا صلىاللّهعليهوآله فرموده:
و لنا العِصْمَةُ و الخِلافَةُ و الهِدايَة؛(2)عصمت، خلافت و هدايت [الهى] از آن ماست.
امام باقر عليهالسلام مىفرمايند:
إنَّ اللّه لَمْ يَزَل فَردا مُتَفَردا في الوحدانية ثُمَّ خَلَقَ محمّدا وعَليّا وفاطِمة (صلوات اللّه عليهم) - إلى أن قال: - وفوَّضَ أمر الأشياء إلَيْهم في الحكم والتصرّف والإرشاد والأمر والنهي في الخلق لأنّهم الولاة فَلَهُم الأمْر والولاية والهِداية(3)همانا خدا در يگانگى خويش پيوسته بىنظير و يكتا بوده و هست. پس از آن محمد و على و فاطمه [صلوات اللّه عليهم] را آفريد؛ تا آنكه فرمودند: و امر اشياء (مخلوقات) در تدبير و تصرّف و ارشاد و امر و نهى در خلق را، به آنان واگذار كرد؛ پس آنانند كه واليان أمرند، و رهبرى و ولايت و هدايت از آنِ آنهاست.
در حادثه عاشورا آن گاه كه امام زين العابدين عليهالسلام را با اسيران آل رسول صلىاللّهعليهوآله وارد كوفه كردند، خطاب به اهالى آن فرمودند:
أليس جَدّي رسول اللّه ويْلكم *** أهدى البرية مِن سُبل المُضِلّينا(1)
آيا جدّم رسول خدا صلىاللّهعليهوآله نيست، واى بر شما! او خلايق را از راههاى گمراهى [به راه درست] هدايت كرد.
ابوحنيفه مىگويد:
درباره قول خداى متعال: «ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ»؛(2)«سپس در آن روز [همه شما] از نعمتهايى كه داشتهايد پرسيده خواهيد شد»؛ از امام صادق عليهالسلام پرسيدم: منظور از «نعيم» چيست به فدايت شوم؟ حضرت فرمودند: نَحْنُ أهلُ البيت النَّعيم الذي أنْعَمَ اللّه بِنا عَلى العِباد - إلى أنْ قالَ - و بِنا هَداهُمُ اللّه لِلاْءسلام و هُو النِّعمة التي لا تَنْقَطِع؛(3)ما اهل بيت، آن نعمتهايى هستيم كه خدا بر بندگان انعام كرد؛ تا آنكه فرمودند: و به وسيله ما خدا به اسلامشان هدايت كرد و آن همان نعمتى است كه قطع نمىشود.
سلمان فارسى نقل مىكند كه رسول خدا صلىاللّهعليهوآله در [ضمن] سخنى با دخترش فاطمه زهرا عليهاالسلام فرمودند:
...و أبناء بَعْلِك أوْصِيائي إلى يَوْمِ القيامَةِ كُلُّهم هادون مَهدِيُّون...؛(4)و فرزندان شوهرت اوصياى من هستند تا روز قيامت. همه آنان هدايتگران هدايت شدهاند.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايند:
قال رسول اللّه صلىاللّهعليهوآله : إنَّ أهل بَيْتي الهُداة بَعدي أعْطاهُم اللّه فَهْمي و عِلْمي و خُلِقوا مِنْ طينَتي؛(5)رسول خدا صلىاللّهعليهوآله فرمودند: همانا اهل بيت من، همان هدايتگران پس از من هستند كه خدا فهم من و علم من را به آنان عطا كرده و از طينت من آفريده شدهاند.
پيامبر اكرم صلىاللّهعليهوآله در خطبهاى فرمودند:
أيها النّاس - إلى أنْ قالَ - هُم أئمَّة هُداة مُهْتَدون...؛(6)اى مردم!... آنان [اهل بيت عليهمالسلام]
پيشوايان؛ هاديان و هدايت يافتگاناند.
از امام صادق عليهالسلام روايت شده است كه:
درباره قول خداى متعال: «...نُورٌ عَلى نُورٍ» فرمودند: يعنى، امامى پس از امام «يَهْدِي اللّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ...»(1)يعنى، خدا به وسيله ائمه عليهمالسلام هر كه را بخواهد هدايت مىكند.(2)
ابىالجارود مىگويد:
از امام باقر عليهالسلام درباره قول خدا: «...أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ»؛(3)«آيا كسى كه هدايت به سوى حق مىكند براى پيروى شايسته تر است»؛ پرسيدم، امام عليهالسلام فرمودند: فأمّا مَنْ يَهْدي إلى الحَق فهُو محمّد وآل محمّد مِنْ بَعْدِه(4)مطمئناً آن كه به سوى حق هدايت مىكند محمد صلىاللّهعليهوآله است و پس از او آل محمّد عليهمالسلام.
پيامبر صلىاللّهعليهوآله درباره حضرت على عليهالسلام فرمودند:
... لاتَسْتَنْكِفُوا مِنْ ولايَتِهِ فَهُو الذي يَهْدي إلى الحَقِّ و يَعْمَلُ بِهِ و يَزْهَقُ الباطل و يَنْهى عَنْه؛(5)از ولايت او ابا نكنيد كه او به حق هدايت، و به آن عمل مىنمايد باطل را نابود و از آن نهى مىكند.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايند:
إذا قامَ القائم عليهالسلام دَعا النّاس إلى الإسلام جَديدا و هَداهُم إلى أمْرٍ قَدْ دَثَر و ضَلَّ عَنْهُ الجَمْهُور، و إنَّما سُمِّيَ القائم مَهْديّا لأنَّه يَهْدي إلى أمرٍ مَضْلول عَنْه، و سُمِّيَ القائم لِقيامِهِ بالحَقّ؛(6)آن هنگام كه قائم عليهالسلام قيام كند مردم را از نو به اسلام دعوت مىكند و آنان را به امرى هدايت مىكند كه مهجور شده و توده مردم از آن دور افتادهاند، قائم عليهالسلام تنها به اين خاطر «مهدى» ناميده شد كه به امرى فراموش شده و تباه شده هدايت مىكند و تنها به اين دليل «قائم» ناميده شد كه حق را برپا مىدارد.
امام باقر عليهالسلام به حَكم بن ابى نعيم مىفرمايند:
... يا حَكَم، كُلُّنا قائم بأمْرِ اللّه، قُلْت: فأنْتَ المَهْدي، قال: كلُّنا يَهدي إلى اللّه؛(1)اى حَكم! همه ما برپادارنده امر خداييم [او مىگويد به حضرت عرض كردم: ]آيا شما همان «مهدى» هستيد؟ فرمودند: - همه ما به سوى خدا هدايت مىكنيم.
نيز فرمودند:
إنَّما سُمِّي المَهْدي لأنَّه يَهْدي إلى أمْرٍ خَفِي؛(2)[مهدى] تنها بدان خاطر «مهدى» ناميده شد كه به امرى پنهان [شده ]هدايت مىكند.
امام صادق عليهالسلام از پدرش و ايشان از جدش عليهماالسلام روايت مىكند كه فرمودند:
خَطَبَنا أميرُ المؤمنين عليهالسلام خُطْبَةً فقال فيها: نَشْهَدُ أنْ لا إله إلاّ اللّه وَحْدَه لا شَريكَ لَهُ و أنَّ مُحمّدا عَبْدُه و رَسُولُه - إلى أنْ قالَ: - فَجَعَلَهُ اللّه نُورا يَهْدي للَّتي هِيَ أقْوَم؛(3)اميرالمؤنين عليهالسلام براى ما خطبهاى خواند و در آن فرمودند: شهادت مىدهيم كه معبودى جز اللّه نيست، يكتاست و شريكى ندارد و همانا محمد صلىاللّهعليهوآله ، بنده و فرستاده او است... خدا او را نورى قرار داد كه به استوارترين راهها هدايت مىكند.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايند:
قال أميرالمؤمنين عليهالسلام في خُطْبَةٍ: أنا الهادي و أنا المُهْتَدي؛(4)اميرالمؤنين عليهالسلام در خطبهاى فرمودند: من آن هدايتگر و هدايت شدهام.
عبداللّه بن عباس روايت مىكند كه [روزى] پيامبر صلىاللّهعليهوآله در ميانمان ايستادند و فرمودند:
الحَمْد للّه على آلائه - إلى أنْ قالَ: - فَعَلَيْكم بالسَّمْع والطّاعة للسابقين مِنْ عِتْرَتي فإنَّهم يَصدُّونَكُم عَنْ البَغْي ويَهْدونَكُم إلى الرشد ويَدْعونكم إلى الحَقّ... هؤلاء الأبرار
المُهْتَدُون المُهْتدي بِهِم(1)ستايش خداى را بر نعمتهايش...؛ تا آنكه فرمودند: بر شما باد كه عترت مرا كه در خير و اطاعت پيشتازند بشنويد و اطاعت كنيد؛ چون شما را از ستم بازمىدارند و به راه راست هدايت مىكنند و به سوى حق فرا مىخوانند... آنان همان نيكان هدايت يافته و اسباب هدايت شدناند.
ابوبصير مىگويد: به امام صادق عليهالسلام عرض كردم:
[معناى آيهاى كه مىفرمايد:] «إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ»؛(2)«تو فقط بيم دهندهاى و براى هر گروهى هدايت كنندهاى است» [چيست؟ ]فرمودند:
رسولُ اللّه صلىاللّهعليهوآله المُنْذِر، و عَلي عليهالسلام الهادي؛(3)رسول اللّه صلىاللّهعليهوآله بيم دهنده است و على عليهالسلام هدايت كننده.
اميرمؤمنان على عليهالسلام مىفرمايند:
و أنا الهادي بالولاية؛(4)و من آن كسى هستم كه با ولايتى كه به من داده شده، هدايت مىكنم.
رسول خدا صلىاللّهعليهوآله مىفرمايند:
يا عَلي أنْتَ الهادي لِمَنْ ضَلّ؛(5)اى على! تو هدايتگر كسانى هستى كه گمراه شدهاند.
حضرت على عليهالسلام مىفرمايند:
و أنا تارِكٌ فيكُم ما تَرَكَهُ رَسولُ اللّه صلىاللّهعليهوآله : كتابُ اللّه و عِتْرَتي و هِيَ عِتْرَة الهادي إلى النَّجاة؛(6)و من در ميان شما آنچه را وا مىگذارم كه رسول اللّه صلىاللّهعليهوآله وا گذاشت؛ كتاب خدا و عترتم؛ كه آنان عترت آن هدايتگر (پيامبر صلىاللّهعليهوآله )، به راه نجاتاند.
روايات بسيارى در اين باب در كتابهاى وسائل الشيعه، بحارالانوار، مستدرك الوسائل و غيره ذكر شده.
گاه اين پرسش مطرح مىشود كه چگونه هدايت جز در قرآن يافت نمىشود؟
البته روشن است كه مراد از قرآن، اعم از عترت طاهره پيامبر عليهمالسلامو كتاب خداست؛ چون آنان مفسران انحصارى قرآن و مخاطبان واقعى آنند.
پاسخ آن است كه هدايت به چند امر تعلق مىگيرد كه عبارتاند از:
الف. عقيده: هدايت عقيده، رسالت ويژه قرآن است؛ زيرا راهنمايى به معبود و صفاتش (عدل و صفات جمال و جلال) و رسالت و نبوت، و امامت و نيز معاد و خصوصياتش در قرآن آمده است، لذا هر كه معارف عقيده را از قرآن اخذ نكند گمراه خواهد بود. بدون تمسك به قرآن در ويژگىهاى اين اصول و فروع آن نمىتوان به حقيقت رسيد و عدم وصول به حقيقت همان گمراهى اعتقادى است.
ب. شريعت: مانند عباداتى كه قرآن آنها را واجب اعلام كرده است؛ نظير طهارت، نماز، زكاة، روزه، حج و غيره. بنابراين كسى كه بدانها عمل نكند از راه مستقيم به گمراهى افتاده است.
ج. معاملات: مانند خريد و فروش، واجبات و محرمات و نظاير اينها كه تمامى اصولشان در قرآن حكيم ذكر شده است. آن كس كه آنها را رعايت نكند و از در مخالفت با آنها درآيد منحرف خواهد بود و منحرف، گمراه است.
د. احوال شخصى و فردى: مانند ازدواج، طلاق، ارث و امثال آن. در اين ارتباط نيز هركس پا را فراتر گذارد و يا كوتاهى كند و بر آنچه قرآن ترسيم فرموده زياده يا نقصان روا دارد از راه راست بركنار خواهد بود.
ه . ساير احكام: مانند قضاء، حدود، قصاص و ديات كه اصول همگى اينها در قرآن حكيم آمده و سنّت پاك نيز به تفسير آن پرداخته است. پس هر كس از آنها جدا و منحرف شود در فتنه افتاده و گمراه خواهد شد.
و. كسب اخلاق صحيح و ترك اخلاق فاسد: مانند راستگويى و دروغ، امانت دارى و
خيانت، آزادى و عدم آزادى، برادرى و عدم برادرى، امّت واحده بودن جهان اسلام يا نبودن آن و غيره. البته مراد از «اخلاق» معناى عام آن است، نه معناى خاص فردىِ آن. هر كه در اين امور به قرآن تمسك نجويد از جاده درست به بيراهه رفته است.
اگر سؤال شود كه چرا در زندگى آنان كه به قرآن تمسك نكردهاند تنگناى آنچنانى نيست، بلكه در امنيت و رفاه هستند، و از سوى ديگر معقول نيست كه بپذيريم فرد گمراه بتواند در رفاه و امنيت زندگى كند!؟
پاسخ اين پرسش آن است كه آنان نيز به طور نسبى به قرآن عمل مىكنند و از اين رهگذر از رفاه و امنيت ناشى از آن برخوردار مىشوند. مانند اينكه به كرامت انسانى افراد و حقوقشان احترام مىگذارند و برخى آزادىهاى معقول را به رسميت مىشناسند و در زمينه برادرى و وحدت امتشان اهتمام مىورزند و اقدام به انجام معاملات صحيح مىكنند و مانند آن. آرى در ميان كارهايشان آنچه صحيح است برگرفته از قرآن و سنّت است؛ اميرالمؤنين عليهالسلام مىفرمايند:
اللّه اللّه في القرآن لا يَسْبقَكُم بالعَمَلِ بِهِ غَيْركم؛(1)خدا را ! خدا را ! درباره قرآن، مباد كه ديگران در عمل كردن به آن بر شما پيشى گيرند.
البته در همين جوامعى كه به برخى از دستورات قرآن عمل كردهاند و پيشرفت نسبى داشتهاند، از آنجا كه در امور ششگانه فوق الذكر عملاً كم و زياد كردهاند، در انحرافات اعتقادى و عملى گرفتار آمدهاند. به گونهاى كه دانشوران و متفكرانشان نيز در دهها مورد به اين گونه انحرافات مرتبط با اصول عقايد و فروعشان اعتراف كردهاند.
همانطور كه مسلمانان نيز خود از اين آفت بركنار نماندهاند؛ از ميان آنان عدهاى كه به هيچ اصل يا فرع مبيّن قرآنى عمل نكردهاند، در تنگنا و سختىاى افتادند كه معنايش همان
1) . نهج البلاغه، نامه 47، ص 422.
گمراهى است.
آرى مفهوم گمراهى، مشكّك است و لازم نيست كه همواره يا به نحو موجبه كليه يا سالبه كليه باشد، پس آدمى به هر مقدار كه اصول و فروع را اخذ و مراعات كند به همان مقدار هدايت يافته و به همان ميزان كه اين دو را ترك گفته، در گمراهى است.
سؤال: چرا مسلمانان با وجود حضور قرآن در ميانشان، دچار اختلاف شدهاند؟
پاسخ: به علل مختلفى كه برخى از آنها عبارتاند از:
1- عناد؛ حتى قانون صحيح و سالم نيز نمىتواند افراد معاند را هدايت كند. معاند در دار دنيا در بدبختى است و در آخرت در آتش؛ در دعاى كميل مىخوانيم:
أَقْسَمْتَ... و أنْ تُخَلِّد فيها المُعانِدين؛(1)قسم ياد كردهاى كه... معاندان را در آن [= آتش] جاويد سازى.
2- جهل و ناآگاهى؛
3- اختلاف نظر در اجتهاد و نظريّه پردازى صاحب نظران، البته مثل چنين عاملى مادام كه به وجوه مشترك تكيه كرده و آنها مبناى عمل قرار داده شود زيانى به جامعه نخواهد رسانيد، چرا كه اصول كلى ميان همه مسلم است.
متكلمان، آيات مبدأ و معاد؛ فقيهان آيات احكام و شريعت و عالمان اخلاق نيز آيات اخلاقى را بيان كردهاند؛ هم چنين دانشمندان ساير علوم. هر كس با دقت نظر بدين روايات رجوع كند بر صدق سخن امام حسن مجتبى عليهالسلام به حكايت از رسول خدا صلىاللّهعليهوآله پىمىبرد؛ كه فرمودند:
مَنْ اِبْتَغى العِلْم في غَيْرِهِ أضَلَّهُ اللّه؛(2)هركس علم را در غير آن (قرآن) بجويد خدا گمراهش مىكند.
آيات و روايات ديگرى نيز وجود دارند كه مجال طرح آنها نيست.
مسأله: عقل، به روشنى بر موارد زير دلالت مىكند:
الف: هستى را، آفريدگارى است؛ زيرا وجود مصنوع بدون صانع، ناممكن و نامعقول است.
ب: آفريدگار هستى، موجودى حىّ است؛ زيرا موجود ميّت نمىتواند منشأ اثر باشد و از ديگر سو، ميّت چگونه مىتواند پديدآور حيات در آفريدگان خود باشد، در حالى كه خود فاقد آن است.
ج: آفريدگار هستى، موجودى عالِم است؛ زيرا آثار و نشانههاى عالِميّت او در آيينه مخلوقاتش هويداست.
د: آفريدگار هستى، موجودى قادر است؛ زيرا بدون قدرت، تمكن بر خلق نخواهد داشت.
همينطور عقل به وجود ساير صفات ثبوتى در وجود خداى متعال نيز حكم مىكند، همانگونه كه به اصل وجود خدا حكم مىكند، لذا مشاهده مىكنيم كه حتى منكران أنبياء عليهمالسلام نيز به وجود بارى تعالى معتقدند و آنچه در آن با ديگران اختلاف دارند اين است كه آفريدگار، كيست و صفاتش چيست.
ضرورت حكم عقلى مىگويد كه بارى تعالى به هيچ يك از آفريدگان خود شباهت ندارد و هم در ذات، متفاوت از آنهاست و هم در صفاتش از اوصاف آنها.
اگر چه حكم عقل به تفاوت صفات خدا از صفات مخلوقاتش، در بداهت، به قوت حكم به عدم شباهت ذات خدا با هيچ يك از مخلوقاتش نيست، امّا ادلّه قاطع عقلى و نقلى بر آن دلالت مىكند. اين حكم به «صفات سلبيه» موسوم است؛ حق تعالى در آيات ذيل در اين باره مىفرمايد:
«...سُبْحانَ اللّهِ عَمّا يَصِفُونَ»؛(1)منزّه است خدا از آنچه وصف مىكنند.
«...وَ أَنَّ اللّهَ لَيْسَ بِظَلاّمٍ لِلْعَبِيدِ»؛(2)خدا، بر بندگان [خود]، ستمكار نيست.
«سُبْحانَ اللّهِ عَمّا يُشْرِكُونَ»؛(3)منزّه است خدا از آنچه [با او] شريك مىگردانند.
«لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ»؛(4)هيچ چيز مانند او نيست.
«سُبْحانَهُ أَنْ يَكُونَ لَهُ وَلَدٌ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ»؛(5)منزه از آن است كه براى او فرزندى باشد، [بلكه] از آنِ اوست آنچه در آسمانها و در زمين است.
«لا إِلهَ إِلاّ هُوَ سُبْحانَهُ عَمّا يُشْرِكُونَ»؛(6)هيچ معبودى جز او نيست منزه است او از آنچه [با
وى] شريك مىگردانند!.
«سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمّا يُشْرِكُونَ»؛(1)منزه است او، و برتر است از آنچه [با وى ]شريك مىسازند!.
«سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمّا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيراً»؛(2)او پاك و برتر است از آنچه آنها مىگويند؛ بسيار برتر و منزهتر!.
«قالُوا اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً سُبْحانَهُ هُوَ الْغَنِيُّ»؛(3)گفتند: خدا فرزندى براى خود انتخاب كرده است؛ [اما از هر عيب و نقص و احتياجى] منزّه است! او بىنياز است.
در روايات شريفه نيز مىخوانيم:
عبدالرحمان بى أبى نجران مىگويد: از امام باقر عليهالسلام درباره توحيد سؤال كردم و گفتم:
نسبت به خدا چيزى را توهم مىكنم (او را شبيه به جسمى توهم مىكنم)؛ فرمودند: «نعم، غير مَعْقُول ولا مَحْدود، فما وَقَعَ وَهْمَك عَلَيْه مِنْ شَيءْ فَهُو خِلافه، لا يُشْبِهُه شَيءْ، ولا تُدْرِكه الأوْهام، كَيَفْ تُدركه الأوهام وهو خِلاف ما يُعْقل وخلاف ما يُتَصوَّر في الأوهام؟، إنّما يتوهّم شَيء غَير مَعْقول ولا مَحدود(4)او، نه چنان است كه در عقل شناخته شود و محدود باشد، زيرا هر چه وهم تو بر آن افتد، او بر خلاف آن است. هيچ چيز بدو شباهت نمىرساند و خاطرها او را در نمىيابند. چگونه خاطرها او را دريابند در حالى كه او بر خلاف هر چيزى است كه به عقل مىآيد و در خاطرها تصور شود؟! پس هر چه نسبت به او در وهم آيد (تصور شود) غير معقول و نامحدود است [و حال آنكه او نامحدود است]».
مراد از تعبير اخير آن است كه توهمات و تصورات تنها به همين مقدار (تشبيه به خلق) مىرسد، نه بيش و بالاتر از اين.
امام صادق عليهالسلام در توحيد مفضل مىفرمايند:
عقل، آفريدگار را [تنها] از جهتى مىشناسد كه اقرار [بر وجود او و صفات كمالش] را بر وى ايجاب كند و نمىتواند او را به گونهاى بشناسد كه موجب احاطه او بر وصف او گردد. اگر بگويند: پس [با اين اوصاف] او چگونه معرفت به خويش را بر بنده ضعيفِ با عقل ناتوان تكليف مىكند در حالى كه عقل به او (خدا) احاطه نمىيابد؟ بدانها گفته مىشود: بندگان تنها به مقدارى از آن (معرفت خدا) مكلّف شدهاند كه رسيدن بدان در [محدوده ]طاقتشان است و آن عبارت است از اينكه: به [وجود ]او يقين يابند و امر و نهيش را امتثال كنند؛ اما مكلّف به احاطه يافتن بر صفاتش نشدهاند.(1)
از امام جواد عليهالسلام پرسيده شد: آيا مىتوان بر خدا، شيىء، اطلاق كرد؟ فرمودند:
نَعَم، يُخْرجه مِنَ الحَدَّيْن: حَدّ التعطيل و حَدّ التَشْبيه؛(2)آرى به شرطى كه او را از دو قلمرو خارج كند: حدّ تعطيل [يعنى محدوديتى براى او تصور نكند ]و تشبيه [او به مخلوقات].
اميرالمؤنين عليهالسلام در خطبهاى كه پس از وفات پيامبر صلىاللّهعليهوآله ايراد كردهاند، فرمودند:
الحَمْد للّه الذي أعْجَزَ الأوهام أن تَنال إلاّ وجُوده؛(3)ستايش از آنِ خدايى است كه وهمها را جز از درك [اصل] وجود خود [خدا]، ناتوان ساخت.
در ضمنِ دعاى صباح كه اميرالمؤنين عليهالسلام آن را از رسول خدا صلىاللّهعليهوآله روايت نموده آمده است:
يا مَنْ دَلَّ عَلى ذاتِهِ بذاتِهِ، و تَنَزِّهَ عَنْ مُجانَسةِ مَخْلُوقاتِهِ؛(4)اى كسى كه خود بر خويش رهنمايى و از هم جنس بودن با مخلوقاتش منزه.
معناى «خود بر خويش رهنمايى» آن است كه، آن كه اشياء را آفريد ذات اوست و مخلوقات نيز بر آفريدگار[شان] دلالت مىكنند.
صفوان بن يحيى مىگويد:
ابو قره كه خود محدث بود از من خواست تا وى را نزد امام رضا عليهالسلام ببرم. از حضرت در اين باره اجازه خواستم و ايشان هم به من اجازه دادند. او بر حضرت داخل شد و از ايشان درباره حرام و حلال و احكام سؤال نمود تا اين كه به سؤال از توحيد رسيد. در اين هنگام ابوقره گفت: براى ما روايت شده كه خداى عزّوجلّ سخنگفتن و ديدن را ميان دو كس تقسيم كرد: به موسى سخن گفتن [با خويش] را داد و به محمّد صلىاللّهعليهوآله ديدن [خويش ]را. [آيا اين روايت صحيح است]؟
امام رضا عليهالسلام فرمودند: كيست آن كه از جانب خداى عزّوجلّ به ثقلين [يعنى] جن و انس [اين پيام را] رسانده است: ديدهها او را در نمىيابند و اوست كه ديدهها را در مىيابد و هيچكس به او احاطه علمى نمىيابد و هيچ چيز همانند او نيست؟ آيا [آن كس كه مىگوييد، گفته است خدا را ديده ]محمد صلىاللّهعليهوآله نيست؟! گفتم: آرى. فرمودند: چگونه مىشود مردى به سوى تمام خلق بيايد و بدانها خبر دهد كه او از جانب خدا آمده و به دستور خدا آنان را به خدا دعوت مىكند و بگويد: ديدهها او (خدا) را در نمىيابند و او است كه ديدهها را در مىيابد و آنان به وى احاطه علمى نمىيابند و هيچ چيز همانند او نيست، و لكن [با اين حال] بگويد: من با چشم خودم او را ديدم و احاطه علمى به او پيدا كردم و [ديدم كه] او به شكل آدمى است؟! آيا حيا نمىكنيد!! زنادقه [هم] نتوانستند او را به اين اتهام، متهم كنند كه [مثلاً بگويند: ]ايشان از ناحيه خدا چيزى مىآورد، سپس از ديگر سو خلافش را نيز مىآورد.(1)
در روايت ديگرى آمده است كه سؤال كنندهاى به امام رضا عليهالسلام عرض كرد:
خدا بر تو رحمت آورد! به من بگو خدا چگونه [موجودى] است؟ و كجاست؟ حضرت فرمودند: واى بر تو! آن چه كه بدان معتقد شدهاى نادرست است؛ او مكان را آفريد، در زمانى كه مكانى نبود و كيفيات را آفريد، آن گاه كه كيفيات [و اوصافى ]نبود. او به چگونگى و به كجايى، شناخته نمىشود. نه با حسى [از حواس] دريافت مىشود و نه با چيزى مقايسه.
1) . التوحيد، ص 111، ح 9، ب 8؛ شبيه اين روايت نيز در كافى، ج 1، ص 95، ح 2 آمده است.
آن مرد گفت: بنابراين اگر او با هيچ حسى از حواس دريافت نمىشود، پس او چيزى نيست.
امام رضا عليهالسلام فرمودند: واى برتو! چون حواس تو از دريافتنش ناتوان است، پروردگاريش را انكار مىكنى؟! ما آنگاه كه حواسّمان از دريافتنش ناتوان مىگردد [باز هم] يقين مىآوريم كه پروردگار ما متفاوت از اشياء است.
آن مرد پرسيد: چرا حس باصره (بينايى) او را ادراك نمىكند؟
حضرت فرمودند: چون ميان او و مخلوقاتش فرق است، مخلوقاتى كه حس بينايى خودشان و ديگران را درمىيابند. بنابراين او (خدا) اجلّ و عظيمتر از آن است كه [آدمى] او را با چشم ببيند يا در وهم به او احاطه پيدا كند و يا عقلى او را كاملاً بشناسد.(1)
توضيح: علت اجلّ بودن و اعظميّتش، نامحدود بودن او است. نامحدود بزرگتر از آن است كه با [شناسندهاى] محدود [و متناهى] شناخته شود، خواه آن [شناساى محدود] عقل باشد يا وهم يا چشم و يا غير از آن.
حضرت عبدالعظيم حسنى - رضوان اللّه عليه - اعتقادات دينى خويش را بر امام هادى عليهالسلام عرضه كرد تا از صواب يا ناصواب بودنشان اطلاع يابد. او در بخشى از بيان خويش مىگويد:
به يقين خداى تبارك و تعالى يكى است و همانندش چيزى نيست و از دو حد بيرون است: حد ابطال و حد تشبيه [به مخلوقات]. او نه جسم است و نه صورت، نه عرض و نه جوهر، بلكه او خالق اجسام و پديدآورنده صورتها و خالق اعراض و جواهر و پروردگار همه چيز و مالك و هستىبخش و پديدآورنده آن است.(2)
اميرالمؤنين عليهالسلام مىفرمايند:
آفريننده با خودِ آفريدهها بر خِردها آشكار گرديد، و به ديدن آنهاست كه ديدن ذات پروردگار ممتنع شود. نه توان گفت كه ساكن است و نه توان گفت كه متحرك است، و چگونه چنين باشد كه او خود پديدآورنده حركت و سكون است؟ و چگونه چيزى كه خود پديد آورده بدو باز
گردد؟ يا آنچه خود پديد آورده در او پديد آيد؟! اگر چنين باشد در ذات الهى دگرگونى پديد آيد، و حقيقت ذات او تجزيه مىپذيرد، و ازليّت او ممتنع مىگردد، اگر او را پيشرويى باشد پشت سرى هم تواند بود، پس در اين حال ناقص و نيازمند به كمال باشد، و نشانههاى آفريده بودن در او آشكار گردد، و چون ديگر آفريدگان شود كه دليل بر وجود خدايند و حال آنكه موجودات برهان وجود اويند(1).
امام موسى بن جعفر عليهماالسلام مىفرمايند:
لَيْسَ بَيْنَه و بَيْن خَلْقِهِ حِجاب غَيْر خَلْقِهِ، إحْتَجَبَ بِغَيْر حِجابٍ مَحْجوب، و اِسْتَتَر بِغَيْر سِتْرٍ مَسْتور، لا إله إلاّ هُو الكبير المُتَعال؛(2)ميان او و مخلوقاتش حجابى نيست جز خود آن مخلوقات. او ديده نمىشود، لكن نه به خاطر حجابى ناپيدا و [نيز ]مستور است نه به خاطر پردهاى ناپيدا. معبودى جز آن كه بزرگ و متعالى است وجود ندارد.
نوف بكّالى مىگويد اميرالمؤنين عليهالسلام اين خطبه را برايمان خواندند:
ستايش خداى را كه بازگشت همه خلق و عواقب امور بدوست،... بلكه با نشانههاى تدبير استوارش و قضاى نافذش بر خِردها آشكار گرديد،... ستايش خدايى را كه موجود بود، پيش از موجود شدن كرسى يا عرش، يا آسمان يا زمين، يا جن يا انس، انديشه او را در نيابد، و فهم اندازه او نداند، هيچ خواهندهاى او را به خود مشغول ندارد، و بخشش هيچ عطايى مايه كاستى در كار او نگردد، به چشم ديده نمىشود، و نتوان گفت كه در كجاست. به داشتن جفت موصوف نگردد، آفريدنش به مددِ عضوى نيست، و به حواس درك نگردد، با مردم مقايسه نشود،... كسانى به صفات درك مىشوند كه داراى شكل و هيئت و آلات و ابزار باشند، يا كسى كه چون زمانش سر آيد فانى گردد، پس خدائى جز او نيست، بر اثر نور اوست كه تاريكى روشنى يابد، و چون نور خويش دريغ دارد هر پرتوى روى در تاريكى نهد.(3)
مراد از «روى در تاريكى نهد» تاريكىاى است كه خود آفريد؛ زيرا طبق نظر برخى از
حكما تاريكى، مخلوق است؛ آيه مباركه نيز اين معنا را تأييد مىكند، آنجا كه مىفرمايد:
«الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ...»؛(1)ستايش خدايى را كه آسمانها و زمين را آفريد، و تاريكيها و روشنايى را پديد آورد.
و در دعاى امام رضا عليهالسلام نيز مىخوانيم:
سبحان خالق الظُلمة؛(2)منزه است آفريدگار تاريكى.
عدم آگاهى و نديدن تاريكى، نيز دال بر عدم وجود آن نيست. حالت نور و ظلمت مانند حالت مرگ و حيات است. درباره اين دو نيز خداى متعال مىفرمايد:
«الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً»؛(3)آن كس كه مرگ و حيات را آفريد تا شما را بيازمايد كه كدام يك از شما بهتر عمل مىكنيد.
(تفصيل اين مطلب در كتب كلامى و فلسفى آمده است).
امام صادق عليهالسلام مىفرمايند:
مَنْ نَظَر في اللّه كَيْف هُو؟ هَلَك؛(4)هركس در [ذات] خدا انديشه كند كه كيفيت او چيست؟ هلاك مىگردد.
رسول خدا صلىاللّهعليهوآله سخن يهوديانى كه مىگفتند: «عُزير پسر خداست» را رد نموده و مىفرمايند:
اگر منظور شما از پسر خدا بودن عُزير [پديده] ولادت است؛ آن گونه كه در اين دنيايتان مشاهده مىكنيد كه مادران به سبب جماعى كه پدران با آنها مىكنند فرزندان را به دنيا مىآورند، محققا به خدا كفر ورزيدهايد و او را تشبيه كردهايد به خلقش و اوصاف موجودات مُحدَث [= مسبوق به عدم] را بر او واجب دانستهايد و نزد شما واجب خواهد بود كه او
مُحدَث و مخلوق بوده، خالقى داشته، كه او را ساخته و ابداع كرده باشد.(1)
اميرالمؤنين عليهالسلام مىفرمايند:
التوحيد أنْ لا تَتَوَّهَمه، و العَدْل أن لا تَتَّهِمَه؛(2)توحيد اين است كه خدا را به توهّم در نياورى، و عدل اين است كه خدا را [به آنچه در خور او نيست] متهم نسازى.
امام باقر عليهالسلام مىفرمايند:
تَكَلَّمُوا فيما دُونَ العَرْش، و لا تكلّموا فيما فَوْقَ العَرْش، فإنّ قَوْما تَكلَّموا في اللّه عزَّوجلَّ فَتاهوا حتّى كانَ الرجُل يُنادي مِنْ بَيْن يَدَيْه فَيُجيب مِنْ خَلْفِه؛(3)درباره هر آنچه مادون عرش است سخن بگوييد و درباره آنچه وراى عرش است سخن نگوييد كه همانا قومى درباره خداى عزّوجلّ سخن گفتند و سرگردان شدند تا آن جا كه [وقتى] مردى از آنچه روبهرويشان بود مورد سؤال واقع مىشد، به عكس پاسخ مىداد.
شايد مراد از «تا آن جا كه [وقتى] مردى مورد سؤال واقع مىشد»؛ ندايى معنوى باشد نه مادى؛ چنان كه در روايتى آمده است كه پيامبر اكرم صلىاللّهعليهوآله فرمودند:
إنَّ مَنْ اِلتَفَتَ في صَلاتِهِ قَلَّبَ اللّهُ وَجْهَه وَجْهَ حِمار؛(4)به يقين هر كه در نماز ملتفت [اين سو و آن سو] بشود، خدا چهرهاش را به چهره الاغ دگرگون مىكند.
روشن است كه اين دگرگونى معنوى خواهد بود نه مادى؛ هرچند احتمال دارد كه مراد، حدوث اين اتفاقات، نسبت به قالب مثالىِ موجودِ در اين بدن باشد... .
امام باقر عليهالسلام مىفرمايند:
كلّما مَيّزتموه بأوْهامِكم في أدقّ معانيه مَخلوق مصنوع مِثلَكم مَردود إليكم؛(5)هر چه را با اذهان خود [نسبت به خدا] حتى به ادقّ معانى تفسير كنيد، مخلوقِ مصنوعى مانند خودتان
1) . تفسير الامام العسكرى عليهالسلام ، ص 531، ح 323.
2) . نهج البلاغه، ص 558، كلمات قصار، شماره 470.
3) . التوحيد، ص 455، ب 67، ح 7.
4) . عوالى اللآلى، ج 1، ص 322، ب 1، ح 58، در اين منبع اين گونه آمده است: «أما يَخاف الذي يحول وَجهه في الصلاة أنْ يحول اللّه وَجْهَه وَجْهَ حِمار؟؛ آيا كسى كه صورتش را در نماز بر مىگرداند از آن نمىترسد كه خدا صورتش را به شكل صورت الاغ در آورد؟!».
5) . بحارالأنوار، ج 66، ص 293، ب 37، ح 23.
است و به خودتان بر مىگردد [و حال آنكه خدا مخلوق نيست].
از صادق آل محمد عليهالسلام روايت شده كه فرمودند:
إنّ اللّه تبارك و تعالى خُلو مِن خَلقه، و خَلقه خُلو مِنه، و كلّ ما وَقع عَليه اِسمُ شَيءٍ ممّا خلا اللّه عزّوجلّ فهو مَخلوق، و اللّه خالق كلّ شيء، تبارك الذي لَيس كمثله شَيء؛(1)همانا خداى تبارك و تعالى از خلقش جدا، و خلقش نيز از او جدايند و هر چه از غير خداى عزّوجلّ نام شيئى بر آن اطلاق شود مخلوق است، در حالى كه خدا خالق همه چيز است. پربركت و زوال ناپذير است، آن كه همانند او چيزى نيست.
ما در كتب علوم ادبيات خويش گفتهايم(2)بعيد نيست كه «كاف» در تعبير «كمثله» از نوع تزيين باشد؛ درست مانند الف ولام تزيين، هر چند اديبى را نديدهام كه اين نظر را گفته باشد.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايند:
أمّا التوحيد فَأنْ لا تُجوّز على ربك ما جاز عليك، و أمّا العدل فأنْ لا تَنسب إلى خالقك ما لامك عليه؛(3)توحيد آن است كه آنچه بر خويشتن روا مىدارى بر او (خدا) روا ندانى و عدل نيز آن است كه به آفريدگارت [كارى] نسبت ندهى كه [خودِ] او تو را بر [انجام] آن سرزنش كرده است.
اميرالمؤنين عليهالسلام در يكى از خطبههايش مىفرمايند:
مُبائِنٌ لجميع ما أحدَث في الصّفات و مُمْتنع عَن الإدراك بما اِبتدَع مِن تَصريف الذَّوات؛(4)در صفات [از لحاظ سنخ وجود ]مباين با همه آن چيزهايى است كه پديد آورده و ادراك او با تمام ابزارهايى كه آفريده و به ذوات داده، ممتنع است.
امام على بن موسى الرضا عليهالسلام مىفرمايند:
خدا را نشناخته آن كه ذات او را با تشبيهش [به مخلوقات] شناخته، و تنها او را يگانه ندانسته آن كه [به گمان خود] به كنه ذاتش واصل شده؛ به حقيقتش نرسيده آن كه برايش مِثلى قائل شده؛ تنها او را تصديق نكرده آن كه مرزى برايش قائل شده، قصد نكرده او را آن كه به او اشاره [حسى] مىكند و براى او شبيه قائل شده، تنها براى او خضوع نكرده آن كه او را داراى اجزاء دانسته، او را اراده نكرده آن كه در خاطر خويش آورده [تجسم كرده]، و هر آنچه شناخته شود [در ذهن انسان] خود مصنوع است، و هر چه در غير ذات او موجود باشد معلول است؛ تا آنكه فرمودند: و هر كه او را [به اوصاف مخلوقات ]توصيف كند به او كفر ورزيده. خدا با تغيّر مخلوقش تغيير نمىكند همان گونه كه با حد گذارى كسى كه محدود است محدود نمىشود، اَحَد است نه اَحدِ عددى؛ آشكار است نه با تصور آن كه مىشود مستقيماً با او برخورد كرد، متجلّى است نه بدين معنا كه ديدن او ممكن باشد. حقيقتش باطن است، نه بدان معنا كه از خلايق جداست. جداست نه بدان معنا كه ميان او و مخلوقاتش مسافتى است، نزديك است نه مانند نزديكى اشياى مادى به هم، لطيف است نه بدان معنا كه مركب از اجزاى ريز شفاف است؛ تا آنكه فرمودند: پس هر چه در مخلوقات است در خالق يافت نمىشود و هر چه در آنها ممكن است، در صانع ممتنع است.(1)
امام حسين عليهالسلام به نافع فرمودند:
اى نافع! به يقين هر كه دين خود را بر قياس قرار دهد، هميشه در اشتباه است و از راه مستقيم خارج شده و در راه كج قدم گذارده. پيماينده در كژى، گمشده از راه و گوينده [سخن] غير نيكو خواهد بود. اى پسر ازرق! توصيف مىكنم خدايم را بدانچه خود، خويش را بدان توصيف كرده و مىشناسم او را بدانچه خويش، خود را بدان شناساند؛ با حواس، دريافت نمىشود و با مردم قياس نمىگردد. او نزديكى است نچسبيده و دورى است غير جدا. با آيات شناخته و با نشانهها توصيف مىشود؛ معبودى جز او، كه بزرگ بلند مرتبه است، وجود
1) . التوحيد، ص 35 و 37 و 39، باب التوحيد، ح 2. در عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 149، باب التوحيد و تحف العقول، ص 61، باب خطبته فى اخلاص التوحيد، ح 51، نيز مشابه اين روايت آمده است.
ندارد.(1)
در روايت آمده است كه:
مردى نزد حضرت رضا عليهالسلام آمد و گفت: اى پسر رسول خدا! پروردگارت را برايمان توصيف نما. چراكه اطرافيانمان با ما اختلاف نظر دارند. امام رضا عليهالسلام فرمودند:
به حقيقت هر كه پروردگارش را با مقايسه [با مخلوقاتش ]توصيف مىكند همواره روزگار در اشتباه، گرويده از راه روشن، پيماينده در كژى، گمشده در راه و گوينده [سخن] غيرنيكو خواهد بود. مىشناسم او را بدانچه خودِ او خويش را بدان شناساند، بدون رؤيت او و توصيف مىكنم او را بدانچه خود او خويش را بدان وصف كرد، بدون اين كه تصويرى برايش قائل شوم، او با حواسّ دريافت نمىشود و با مردم قياس نمىگردد. شناخته شده است اما نه به تشبيه، در عين دورى نزديك است نه به مانند مخلوقاتش، تمثيل و تشبيه نمىشود به مخلوقاتش، و در قضاى خود ستم نمىكند. مخلوقات نسبت به آنچه او مىداند مطيعند و برطبق آنچه در كتاب پنهانش [علم ذاتى خدا] مسطور گشته حركت مىكنند و بر خلاف آنچه او از آنها مىداند عمل نمىكنند و جز او را نمىخواهند. پس او نزديكى است نچسبيده، و دورى است غير منفصل. موجود است ولى غيرقابل تمثيل، و متصف واحد است و داراى اجزاء نيست. شناخته مىشود با آيات و ثابت مىشود با نشانهها. پس معبودى جز او، كه بزرگ و بلند مرتبه است، وجود ندارد. پدرم از پدرش و او از جدّش و او از پدرش عليهمالسلام و او از رسول خدا صلىاللّهعليهوآله روايت نمود كه فرمودند: نشناخت خدا را آن كه او را به مخلوقاتش تشبيه كرد، و او را به عدالت توصيف نكرد آن كه گناهان بندگانش را به او نسبت داد.(2)
روايات ديگرى نيز در اين باب وجود دارد كه فوق تواترند و عقل سليم و برهان استوار نيز بر مضمون آنها دلالت مىكند.
قابل ذكر است آن روايتى كه امام موسى كاظم عليهالسلام در آن فرمودند: «ليس بينه و بين خلقه حجاب غير خلقه؛ ميان او و مخلوقاتش جز [خودِ] مخلوقات حجابى نيست». شايد بدين معنا باشد كه مخلوقيت انسانها و غيرانسانها همان حجابى است كه ميان خدا و مخلوقات فاصل مىگردد؛ چرا كه خالق، به مخلوق شباهت نمىرساند؛ همان گونه كه مخلوق نيز به خالق شباهت نمىرساند؛ از آنجا كه ما برخى از اين روايات را در جاى خود و به ضميمه ادلّه عقلى و به طور مشروح ذكر كرديم؛ ديگر نيازى به تكرار نمىبينيم؛ و اللّه الهادي إلى سواء السبيل.
حاصل آنكه: هرگز نمىتوان خداى متعال را با مخلوقاتش سنجيد و مقايسه كرد. هم به دليل نقل و هم به دليل عقل.
امّا نقلاً: در مباحث قبلى برخى از آيات و رواياتى كه بر اين امر دلالت مىكردند بيان شد.
اما عقلاً: محال است كه موجود محدود به موجود نامحدود شباهت داشته باشد؛ و خدا محدود نيست، نه در ذات و نه در صفاتش؛ چون صفات او عين ذات اويند. و اگر به او «عالم» اطلاق مىشود از اين جهت است كه علم او به اشياء تعلق گرفته [نه اينكه صفت علم غير از ذات اوست]؛ و اگر به او «قادر» اطلاق مىشود از اين جهت است كه بر [ايجاد، اعدام يا تغيير] اشياء قدرت دارد؛ و اگر به او «حىّ» اطلاق مىشود بدان جهت است كه كارهايى انجام مىدهد و ميّت نيست و هم چنين اوصاف ديگر... و برخوردارى او از اين اوصاف، به معناى آن نيست كه ميان ذات و صفاتش دوگانگى وجود دارد. مَثَل عينيّت ذات و صفات خدا، مثل آن است كه مىگوييم: زيد فرزند خالد و پدر عمر و برادر بكر است، در اين مثال اضافات زيد مختلفند، لكن ذات او يكى است.
برخى از فلاسفه قائل به «نظريه فيض» هستند كه مستلزم سنخيت [ميان خالق و مخلوق] است و يا برخى قائل به نظريه «الواحد لا يصدر منه الاّ الواحد؛ از علت واحد جز معلول واحد سر نمىزند» شدهاند و يا گفتهاند: «بسيط الحقيقة كل الأشياء» است؛ كه البته بر اين نظريات دلايل برهانى نياوردهاند، و بلكه دانستيم كه ادلّه صحيح چيزى خلاف آنها را اثبات مىكند.
نظريه «فيض» و فيضان وجود از واجب الوجود به ممكنات، آن گونه كه نظريه پردازان و مدافعانش تفسير مىكنند، از كجا و چگونه اثبات مىشود؟
پيامد اين نظريّه، اعتقاد به سنخيّت خالق و مخلوقات است و اين هم محال است؛ چون در فرض سنخيّت بايد ملتزم به وحدت خالق و مخلوق در صفات و ساير جهات شد؛ زيرا طبق قاعده: «حكم الأمثال في ما يجوز و في ما لايجوز واحد»؛ موجودات هم سنخ در آنچه برايشان جايز [و ممكن] است و در آنچه برايشان جايز [و ممكن ]نيست همانندند و اين سنخيت درباره خدا امرى محال است. و به همين بيان كه امكان ندارد صفات خدا با صفات مخلوقاتش يكى باشد، شبهه فوق برطرف مىشود.
قاعده معروف «الواحد لايصدر منه الاّ الواحد» درباره فاعل بالإراده صدق نمىكند؛ زيرا دليلى كه براى آن آوردهاند تنها در فاعل غيرمريد (بدون اراده) جريان مىيابد. آنان اين گونه استدلال كردهاند: «اگر از علت واحد، بيش از معلول واحد سر بزند، لازمهاش آن است كه هر معلولى از هر علتى بوجود بيايد»؛ لكن همان گونه كه گفتيم اين دليل به ساحت واحد بالإرادهاى مانند خداى سبحان راه نمىيابد.
علاوه بر اين، اشكالات ديگرى نيز از سوى متكلمان بر اين نظريه وارد شده است؛ از جمله اينكه: اگر اين قاعده درباره خدا صادق باشد، مستلزم آن است كه تنوع معلولات محال باشد!
نظريّه فوق متوقف است بر نظريّه «وحدت حقيقت وجود در واجب و ممكن» ولى اين نظريه اخير نيز خود نيازمند دليل است و نه تنها دليلى بر اثبات آن وجود ندارد، بلكه ادلهاى عليه آن اقامه شده؛ چون لفظ «وجود»، شىء، كائن، و نظاير اينها فقط به اشتراك لفظى بر واجب الوجود و ممكن الوجود دلالت مىكند ولى اشتراك در لفظ دلالتى بر اشتراك در معنا ندارد. از باب تقريب به ذهن مىگوييم: آيا اشتراك جوهر و عَرَض در اطلاق لفظ «ممكن» بر هر دوى آنها را مىتوان مستلزم از يك سنخ بودن آنها دانست؟ به هر حال نظريه «وحدت وجود» يا «وحدت موجود» و امثال اينها، مخالف ادلّه عقلى و نقلى است.
از آنچه گذشت اشكال موجود در استنباط فلسفى صاحب كتاب أسفار هويدا مىشود؛ وى در بخشى از كلامش مىگويد:
«... همان گونه كه خدا با فضل و رحمت خويش مرا بر اطلاع از هلاك سرمدى و بطلان أزلى ماهيات ممكنه و اعيان غير واجبه توفيق داد، همچنين مرا با برهان نورانى عرشى به صراط مستقيم هدايت نمود و آن [صراط مستقيم] اين كه: «موجود» و «وجود» منحصر در يك حقيقت واحد شخصىاى است و نه در موجوديت حقيقى شريكى دارد و نه در جهان عينى، دومىاى دارد و در دار وجود، احدى جز او نيست، و هر چه در عالم وجود به پندار مىآيد كه غير از واجب [الوجودِ] معبود است در حقيقت از ضروريات
ذات او و تجلّى صفات او است؛ صفاتى كه در حقيقت عين ذات اويند همان گونه كه لسان العرفا نيز بدان تصريح كرده؛ آنجا كه مىگويد: آنچه بدان ماسوى اللّه و امثال آن اطلاق و يا عالَم ناميده مىشود نسبت به خداى متعال مانند سايه براى شخص است، پس آنها سايه خدا هستند؛ تا آنكه مىگويد: هر چه ما ادراك مىكنيم عبارت است از وجود حقّ، در اعيان ممكنه، پس از حيث هويّت حق، همان وجود اوست و از جهت اختلاف معانى و احوالى كه از آنها فهميده مىشوند و بر طبق عقل فكرى و نيروى حسى از آنها انتزاع مىشوند اعيان ممكناتى است كه ذاتاً باطل و هيچاند. پس همان گونه كه در اثر گوناگونى صور و معانى، نام سايه از آنها زايل نمىشود، نام عالَم و ماسوى الحق نيز از آنها زايل نمىگردد. بنابراين اگر امر همين است كه بيان داشتم، پس عالَم چيزى است كه برايش توهّم وجود حقيقى مىشود. و اين معنا، حكايت آن چيزى است كه عرفاى الهى و اولياى اهل تحقيق، بدان معتقد شدهاند».
صاحب أسفار در بخش ديگرى مىگويد:
«عرفا، اصطلاح وجود مطلق و مقيد را بر غير از آنچه ميان اهل نظر مشهور است اطلاق مىكنند. وجود مطلق، نزد عرفا عبارت از چيزى است كه در امرى معين و محدود به حدى خاص محصور نباشد و وجود مقيد خلاف آن است؛ مانند انسان، نفس و عقل.
اين وجود مطلق، يعنى همه اشياء به شكل أبسط؛ زيرا او فاعل هر موجود مقيّد و كمال آن است، و منشأ و موجد هر فضيلت، أولى به آن فضيلت، از دريافت كننده آن است. پس واجب است كه مبدأ تمام اشياء و فيّاض آنها بالاتر و برتر از همه اشياء باشد.
لذا همان گونه كه در سياهى شديد، همه مراتب ضعيف سياهى كه پايينتر از آن مرتبه سياهى شديدند، به نحو بسيطتر موجود است، همچنين در يك كمّيت بزرگ، تمام مقاديرى كه از حيث حقيقت، كميتشان پايينتر از آن است وجود دارد، نه از حيث تعيّنات عدميهشان از نهايتها (حد و مرز آنها) و اطراف آنها؛ مثلاً يك خط ده ذراعى، خط يك ذراعى، دو ذراعى، نُه ذراعى را در بر دارد، هرچند مشتمل بر دو سوى عدمى آنها
كه هنگام انفصال از آن اتصال جمعى در آنها به وجود مىآمدند نباشد و آن اطراف عدمى نيز داخل در حقيقت خطيه آن يعنى طول مطلق نيست، به طورى كه اگر فرضاً خطى نامحدود وجود داشته باشد اين خط نسبت به اين خطوط محدوده أولى و أليق به خط بودن خواهد بود. آن اطراف تنها در ماهيات اين خطوط محدود ناقص داخلند آن هم نه از جهت حقيقت خط بودن آنها بلكه از جهت نقايصى كه به آنها ملحق مىشوند. داستان در سياهى شديد مشتمل بر سياهىهاى مادون خود و نيز، حرارت شديده مشتمل بر حرارتهاى كمتر نيز همين گونه است. حالِ اصل وجود در مقايسه وجود جمعى واجبىِ محيطى كه اتمّ از آن وجود ندارد با موجودات مقيّده محدوده بحدود گوناگون نيز چنين است؛ يعنى أعْدام و نقايص در آن داخلند لكن خارج از حقيقت وجود مطلق و داخل در وجودات مقيّدهاند...».(1)
در اين عبارات اشكالات فراوانى بر خواننده آشكار مىشود؛ مطالبى كه با آيات و روايات شريفه و ادلّه عقليهاى كه البته در صدد شمار و شرح آن نيستيم، تطبيق نمىكند.
همان گونه كه گفته شد از آنجا كه عقل با براهين متعدد خود - مضافاً بر آيات و روايات صريحه - حكم به ضرورت دوگانگى و عدم سنخيت و وحدت ميان خالق و خلق مىكند، و فرضا هم اگر آنها به استظهارات خويش از برخى آيات و روايات نزديك به عقيدهشان تمسك كنند؛ [بر اساس همان براهين و آيات و روايات نافى سنخيت، اين استظهارات را مردود مىدانيم و معتقديم] بايد آنها را در پرتو همين آيات، روايات وادلّه قطعى عقلى تفسير كرد (همانگونه كه علامه حلّى در كتاب شرح تجريد آن را بيان كرده است).
طرفداران اين نظريّه به آياتى نظير آيات ذيل تمسّك كردهاند:
«اللّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ...»؛(2)خدا نور آسمانها و زمين است.
«وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ»؛(1)و ما به او از رگ قلبش نزديكتريم.
«ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ وَ لا خَمْسَةٍ إِلاّ هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنى مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْثَرَ إِلاّ هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ ما كانُوا»؛(2)هيچگاه سه نفر با هم نجوا نمىكنند مگر اينكه خدا چهارمين آنهاست و هيچگاه پنج نفر با هم نجوا نمىكنند مگر اينكه خدا ششمين آنهاست و نه تعدادى كمتر و نه بيشتر از آن مگر اينكه او همراه آنهاست هر جا كه باشند.
روشن است كه اينگونه آيات بر خلاف گمان آنها دلالت بيشترى دارند؛ چرا كه، براى مثال: «خدا نور آسمانها و زمين است» بدين معناست كه خدا غير از آسمانها و زمين است. و «از رگ قلبش به او نزديكتريم» بدين معناست كه او خود رگ قلب نيست و نيز «چهارمين و پنجمينِ نجواكنندگان» بودن به اين معناست كه او خود آنها نيست.
نظير همين ادلّه فاقدِ دلالت، بلكه حاوى دلالت بر خلاف مدعايشان، رواياتى است از رسول خدا صلىاللّهعليهوآله و ائمه معصومين عليهمالسلام كه بدان استدلال كردهاند و در ذيل به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
رسول خدا صلىاللّهعليهوآله فرمودند:
إنّه فَوق كلٌ شَيء و تَحت كلِّ شَيء، قَد مَلأ كلَّ شَيء عَظمته، فَلم يَخْلُ مِنه أرضٌ و لا سماء و لا برّ و لا بحر و لا هواء؛ به يقين او فوق هر چيز و زير هر چيز است و عظمت او هر چيز را پركرده، نه زمينى از او تهى است و نه آسمانى، نه خشكىاى و نه دريايى و نه هوايى.
طيبى مىگويد: در ميان آنچه اهل سنت روايت كردهاند، آمده:
لو دليتم بحبل إلى الأرض السفلى لهبط على اللّه؛(3)
«والذي نفس محمّد بيده لو أنّكم دلّيتم رجلاً بحبل إلى الأرض السفلى لهبط على اللّه؛ قسم به آنى كه نفس محمد به دست قدرت او است اگر شما مردى را با ريسمانى به زمين پَستى بفرستيد بر خدا فرود مىآمد»؛ سپس رسول خدا صلىاللّهعليهوآله اين آيه را قرائت فرمودند: «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْأَخِرُ وَ الظَّهِرُ وَ الْبَاطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌ»؛ «اول و آخر و پيدا و پنهان او است؛ و او به هر چيز داناست». حديد 57 آيه 3.
اگر ريسمانى را به زمينِ پَستى آويزانكنيد به يقين بر خدا فرود مىآيد.
و آمده است كه:
موسى عليهالسلام به خدا عرضه داشت: آيا نزديكى كه با تو راز گويم يا دورى تا تو را فرياد كنم.
همانا من نيكويى چهرهات را حس مىكنم و [ليكن] نمىبينم كه كجايى!.
خدا در پاسخ به او فرمود: من در پس و پيشاپيش تو و بر جانب راست و چپ تو هستم. من همنشين آن كه مرا ياد مىكند هستم و همراه اويم آن گاه كه مرا مىخواند.(1)
«إنّ موسى سأل ربّه فقال: يا ربّ أقريب أنت مني فأناجيك أم بعيد فأناديك؟ فأوحى إليه: يا موسى، أنا جليس من ذكرني؛ موسى عليهالسلام از پروردگارش سؤال كرد و گفت: پروردگارم! آيا تو به من نزديكى كه با تو راز گويم يا دورى تا تو را به فرياد خوانم؟ خدا به او وحى فرمود كه: اى موسى! من همنشين آن كسم كه مرا ياد كند».
حضرت على عليهالسلام مىفرمايند:
و بعظمته و نُوره عاداه الجاهلون، و بعظمته و نُوره اِبتغى مَن في السماوات و الأرض مِن جميع خلائقه إليه الوسيلة بالأعمال المختلفة، - إلى أن قال: - هو هاهُنا و هاهُنا و هاهُنا و هاهُنا، و هو فَوْق و تَحْت، و مُحيط بِنا و مَعنا؛(2)به خاطر عظمت و نورش، جاهلان در دشمنيش افتادند، و به خاطر عظمت و نورش، هر كه در آسمان و زمين است، يعنى همه خلايقش در طلب تقرب و توسل به او با اعمال مختلف تلاش مىكنند؛ تا آنكه فرمودند: او اينجا و اينجا و اينجا و اينجا است او در بالا و زير است و بر ما محيط است و با ما است.
و نيز فرمودند:
ما رأيت شَيئاً إلاّ و رَأيت اللّه قَبله و بَعده و مَعه؛(3)چيزى را نديدم جز آن كه خدا را قبل و بعد و همراه او ديدم.
امام موسى بن جعفر عليهالسلام در دعايى مىفرمايند:
و ملأ كلَّ شيء نورك؛(1)همه چيز را نور تو پر كرده است.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايند:
ليس بين الخالق و المخلوق شَيء؛(2)ميان خالق و مخلوق چيزى [حائل] نيست.
در دعاى عرفه نيز مىخوانيم:
أسألك بنور وجهك القدّوس الذي أشرقت به السماوات، و انكشفت به الظلمات؛(3)به نور وجه قدّوست، كه آسمانها بدان روشن و تاريكىها بدان آشكارگشت، از تو مىخواهم كه... .
هم چنين مىفرمايند:
كيفُ يستدلّ عليك بما هو في وجوده مفتقر إليك؟ أيكون لغيرك مِن الظهور ما لَيس لك حتّى يكون هو المُظهر لك؟؛(4)چگونه بر تو به چيزى استدلال شود كه در وجودش نيازمند تو است؟! آيا براى جز تو، پيدايى هست كه براى تو نباشد تا آن كه آشكاركننده تو باشد.
مراد از عبارت: «آيا براى جز تو پيدايى...» اين است كه خداى سبحان آشكاركننده وجود ماسواى خود است؛ ماسوايى كه نشانهاى براى او است پس چون داراى نشانه است، آشكاركننده خود نيز هست.
نيز اميرمؤمنان على عليهالسلام مىفرمايند:
جَعل الخَلق دَليلاً عَليه، فكشف بِه عَن ربوبيّته؛(5)خلق را دليلى بر خود قرار داد تا بدانها پرده از پروردگارى خويش بردارد.
اين گونه آيات و رواياتى كه ظاهرشان؛ بلكه صريح مفادشان مؤيد قول موحّدان است نه قول قائلان به وحدت موجود يا وحدت وجود، بسيار است.
به فرض محال اگر ظاهر برخى از اين آيات و روايات هم نظريه مذكور را تأييد كند، اين ظهور با آيات و روايات صريح ديگر معارض است، چون مفادشان عدم صحّت آن
نظر است. و وجه جمع ميان اين دو دسته، همان است كه قبلاً بيان شد.
برخى از آيات و روايات صريح در رد آن نظريّه عبارتاند از:
«اللّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاّ بِما شاءَ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ لا يَؤدُهُ حِفْظُهُما وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ»؛(1)خداست كه معبودى جز او نيست؛ زنده و برپا دارنده است [كه قائم به ذات خويش است و موجودات ديگر، قائم به او هستند]. هيچگاه خواب سبك و سنگينى او را فرا نمىگيرد؛ [و لحظهاى از تدبير جهان هستى، غافل نمىماند؛ ]آنچه در آسمانها و زمين است، از آنِ اوست. كيست كه در نزد او، جز به فرمان او شفاعت كند؟! [بنابراين، شفاعت شفاعتكنندگان، براى آنها كه شايسته شفاعتند، از مالكيّت مطلقه او نمىكاهد. ]آنچه را در پيش روى بندگان و پشت سرشان است مىداند؛ [گذشته و آينده، در پيشگاه علم او، يكسان است] و كسى از علم او آگاه نمىگردد؛ جز به مقدارى كه او بخواهد. [او است كه به همه چيز آگاه است و علم و دانش محدود ديگران، پرتوى از علم بىپايان و نامحدود او است]. تخت [حكومت] او، آسمانها و زمين را دربرگرفته و نگاهدارى آنها، او را خسته نمىكند، بلندى مقام وعظمت، مخصوص او است.
«...لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ »؛(2)هيچ چيز همانند او نيست.
«لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ»؛(3)چشمها او را نمىبينند؛ ولى او همه چشمها را مىبيند، او بخشنده [انواع نعمتها و باخبر از دقايق موجودات] و آگاه [از همه چيز] است.
نيز پيامبر اكرم صلىاللّهعليهوآله فرمودند:
تَنزّه عَن مُجانسة مَخلوقاته؛(4)منزه است از همجنس بودن با مخلوقاتش.
حضرت على عليهالسلام مىفرمايند:
تَوحيده تَمييزه مِن خَلقه، و حُكم التمييز بَينونة صِفة لا بَينونة عُزلة، إنّه ربّ خالق غير مَربوب مَخلوق؛(1)يگانه دانستن او بدان است كه از خلقش جدا كنى؛ جدايى به معناى تغاير در اوصاف، نه به معناى عُزلت، همانا او پروردگار خالق است، نه مخلوق.
نيز مىفرمايند:
مُبايِن لجَميع ما أحدَثَ في الصِّفات؛(2)او در صفات، جدا از تمام چيزهايى است كه پديد آورده است.
و مىفرمايند:
و ما زال لَيس كمثله شَيء، عَن صِفة المخلوقين مُتعاليا، و انحَسَرت الأبصار عَن أنْ تَناله، فيكون بالعيان مَوصُوفاً و بالذات التي لا يَعلمها إلاّ هو عِنْد خَلقه مَعروفا؛(3)همواره هيچ چيز همانند او نيست، از اوصاف مخلوقات بلند مرتبهتر است و چشمها از رسيدن به او عاجز بوده [و هست] پس آشكارى موصوف است و به ذاتى كه جز خود از آن آگاه نيست نزد مخلوقاتش شناخته شده است.
امام باقر عليهالسلام مىفرمايند:
إن اللّه تبارك و تعالى خُلو مِن خَلقه، و خَلقه خُلو مِنْه، و كُلّما وَقع عَليه اسم شَيء فَهو مَخلوق ما خَلا اللّه عزّوجلّ؛(4)به يقين خداى تبارك و تعالى جدا از خلق، و خلق جدا از او است و هر چه اسم شىء بر آن اطلاق شود مخلوق است.
امام صادق عليهالسلام نيز مىفرمايند:
مَن شَبّه اللّه بِخَلقه فَهو مُشرك، إنّ اللّه تبارك و تعالى لا يُشبه شَيئاً و لا يُشبهه شَيء، و كُلّما وَقع في الوَهم فَهو بِخِلافه؛(5)هر كه خدا را به خلقش شبيه داند مشرك است. همانا خداى
تبارك و تعالى به چيزى شبيه نيست و چيزى شباهت بدو ندارد و هر چه در خاطر مىآيد، او غير آن است.
امام رضا عليهالسلام مىفرمايند:
خدا را نشناخته آن كسى كه ذاتش را با تشبيه [او به مخلوقاتش] شناخته باشد، و او را يگانه ندانسته آن كه بخواهد به او برسد، به حقيقتش واصل نشده آن كه او را مثل (مخلوقاتش) بداند، او را تصديق نكرده آن كه محدودش بداند و او را قصد نكرده كسى كه او را مشاراليه قرار دهد و او را اراده نكرده آن كه او را [به مخلوقاتش ]تشبيه كند؛ تا آنكه فرمودند: حقيقتاً به خدا جاهل است آن كه [شبيه اوصاف مخلوقش ]توصيف او را بخواهد... هر چه در مخلوقات وجود دارد در خالق وجود ندارد و هر چه در ايشان امكان داشته باشد در صانعش محال است.(1)اين گونه روايات بسيارند، كه اگر همه آنها گردآورى شود، يك يا چند جلد كتاب خواهد شد.
1) . همان، ج 4، ص 228، ب 4، ح 3.
مسأله: تجلّى در زبان عربى به معناى ظهور يافتن و هويدا شدن است(1). اين واژه به همين معنا درباره خداى سبحان، صادق است... خواه هويدايى او پس از پنهانيش باشد يا نه. و مراد از ظهور خداوند پس از پنهانيش، ظهور آثار او است؛ زيرا ابتدا آفرينشى نبود و از باب «سالبه به انتفاى موضوع» ظهورى هم نبود، آن گاه كه دست به آفرينش زد، ظهور يافت؛ در حديث قدسىاى مىخوانيم: «خَلَقْت الخَلْق لكي أُعْرَف(2)مخلوقات را آفريدم تا شناخته شوم».
شايد اين گفته مانند اين سخن معروف است كه مىگويند: خورشيد در افق آسمان تجلّى كرد؛ يعنى از پس مِه و ابرها هويدا شد. (اين معنا محل تأمل است). و يا به همين معنا مىگويند: علت به سبب معلول آشكار شد؛ چون معلول سبب ظهور علت مىگردد؛ آنچنان كه شاعر مىسرايد:
وفي كلّ شيء له آية *** تدلّ على أنّه واحد(3)«و در هر چيزى برايش نشانهاى است كه بر يگانگيش دلالت مىكند».
برخى از ايشان گفتهاند: «مراد از تجلّى و ظهور حق متعال، تجلّى حقيقت واحده او به اشكال و اطوار گوناگون است، مانند ظهور يافتن آب دريا به شكل امواج».
اين معنا ابداً درباره خداى متعال صادق نيست، بلكه ادله عقلى و نقلى آن را نفى مىكنند.
برخى حكما و پيروانشان نيز مىگويند: «تجلّى خداى متعال به معناى تجلّى و ظهور حقيقت وجود با وجودات و هستىهاى خاص و با شرايط ويژه در زمانهايى گوناگونند».
البته اين تعابير تنها الفاظى بيش نيست.
قبلاً نيز روشن شد كه استدلال برخى از قائلان به وحدت وجود يا موجود و استشهادشان به تعابيرى نظير تجلّى و نظاير آن، كه در آيات و روايات وارد شده، ابدا بدانچه ادعا مىكنند مرتبط نيست. از جمله آيه ذيل:
«...فَلَمّا تَجَلّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسى صَعِقاً»؛(1)امّا هنگامى كه پروردگارش بر كوه جلوه كرد، آن را ريز ريز ساخت و موسى مدهوش به زمين افتاد.
و از جمله روايات:
حضرت على عليهالسلام فرمودند:
فتجلّى لَهم سُبحانه في كِتابه مِن غَير أن يَكونوا رَأوه؛(2)پس خداى پاك در قرآن بىآنكه او را ببينند، قدرت خود را نشان داد.
پيامبر خدا صلىاللّهعليهوآله فرمودند:
فَتجلّى لِخَلقه مِن غَير أنْ يَكون يُرى؛(3)براى آفريدههاى خويش آشكار شد بىآن كه ديده شود.
البته مراد از تعابير فوق، ظهور او است به عنوان علّت موجودات؛ چون اگر او موجود
نبود از باب «سالبه به انتفاى موضوع» براى خداى متعال هم تجلّى و ظهورى نبود.
اميرمؤمنان على عليهالسلام مىفرمايند:
بها تجلّى صانعها للعقول(1)آفريينده با خود آفريدهها بر خِردها آشكار گرديد.
و نيز مىفرمايند:
مُتَجلّ لا باِسْتهلال رُؤية؛(2)آشكار شونده است نه بدين معنا كه ديده شود.
در دعاى سمات نيز مىخوانيم:
و بمجدك الذي تَجلّيت به لموسى كليمك عليهالسلام في طُور سيناء، و لإبراهيم خليلك عليهالسلام مِن قَبل في مسجد الخيف، و لإسحاق صَفيك عليهالسلام في بِئْر شيع، و ليعقوب نبيك عليهالسلام في بَيت إيل؛(3)و به مجد و عظمتت كه در طور سينا بدان بر موساى كليمت عليهالسلام و پيش از آن در مسجد خيف بر ابراهيم خليليت عليهالسلام و در بئر شيع بر اسحاق صفيّت عليهالسلام و در بيت ايل بر يقعوب نبيّت عليهالسلام آشكار شدى [تو را قسم مىدهم].
معناى «تجلّى» در اماكن مذكور در دعاى سمات، ظهور آيات او در آن مكانها و غير آنهاست، بدين سبب كه شخصِ مواجه با آن آيات - چه پيامبر باشد و چه غير پيامبر - به وجود خداى سبحان اعتراف كند. حال اگر پيش از مواجهه با آيات الهى به وجود خدا معترف بوده باشد، اعتراف و اذعانش در مرتبهاى بالاتر از سابق قرار مىگيرد؛ مانند آنچه در باب مراتب يقين گفتهاند. و البته اين طلب تجلّى در أنبياء، از باب تحصيل اطمينان قلبى بيشتر بوده است؛ همانگونه كه راجع به حضرت ابراهيم عليهالسلام در قرآن مىفرمايد:
«أَ وَ لَمْ تُؤمِنْ قالَ بَلى وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي»؛(4)مگر ايمان نياوردهاى؟! عرض كرد: چرا، ولى مىخواهم قلبم آرامش يابد.
امام رضا عليهالسلام در تفسير آيه: «فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسَى صَعِقًا»(1)مىفرمايند:
هنگامى كه پروردگارش، با نشانهاى از نشانههاى خود، بر كوه جلوه كرد، آن را ريز ريز ساخت و موسى مدهوش به زمين افتاد... .(2)
اميرمؤمنان على عليهالسلام مىفرمايند:
فأبدى اللّه سبحانه بَعْضَ آياتِهِ، و تَجَلّى ربُّنا لِلْجبلِ فتقَطَّع الجَبَل فصارَ رميماً، و خَرَّ موسى صَعِقا؛(3)خداى متعال برخى نشانههاى خود را آشكار ساخت؛ و پروردگارمان بر آن كوه تجلّى كرد و كوه قطعه قطعه شد و خاكستر گرديد و موسى مدهوش به زمين افتاد.
تجلّى و آشكار شدن خدا براى آن بزرگان، غير از آن تجلّىاى است كه براى هر مؤن عادى يا كافرى مىكند. آرى خدا براى همه مخلوقات تجلّى مىكند تا حجّتى بر آنها داشته باشد، لكن تجلّى او براى اولياء، أنبياء و برگزيدگانش موجب افزايش عنايت، شوق، خوف، لذت و ساير پيامدهاى مثبت براى آنان مىگردد.
امام رضا عليهالسلام مىفرمايند: رسول خدا صلىاللّهعليهوآله فرمودند:
لمّا أُسْري بي إلى السماء، بَلغ بي جبرئيل مَكاناً لم يَطأه جبرئيل قَط، فكشف لي فأراني اللّه عزّوجلّ من نور عظمته ما أحَب؛(4)آن گاه كه در شب معراج، به آسمان برده شدم، جبرئيل مرا به مكانى رساند كه خودش تاكنون هرگز قدم بدانجا نگذاشته بود. آنجا بر من هويدا گشت و آن گاه بود كه خداى عزّوجلّ به ميزانى كه دوست داشت از نور عظمتش به من نشان داد.
منظور از ديدن نور عظمت خدا، يا در مراتب نور و يا در مراتب ادراك [علم] پيامبر اكرم صلىاللّهعليهوآله است، چرا كه هر دو قابل اشتداد و افزايش است؛ در قرآن كريم مىخوانيم:
«وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِي عِلْماً»؛(5)و بگو: پروردگارا! علم مرا افزون كن.
البته داشتن مراتب، نسبت به نور الهى، نهايت ندارد، لكن نسبت مراتب ادراك پيامبر صلىاللّهعليهوآله از آنجا كه او موجودى ممكن است، هر چه اين رؤت به مراتب بالا ارتقا يابد به مرتبه بىنهايت الهى نمىرسد.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايند:
جاء حِبْرٌ إلى أميرالمؤمنين عليهالسلام فقال: يا أميرالمؤمنين هل رأيتَ ربّك حينَ عَبَدْتَه؟ فقال: وَيْلَك ما كُنت أعبد ربّاً لَمْ أَرَه؟ قال: و كيف رأيته؟ قال: ويلك لا تُدركهُ العُيون في مُشاهدةِ الأبصار و لكن رَأتْهُ القُلوب بِحقائقِ الإيمان؛(1)عالمى يهودى نزد اميرالمؤنين عليهالسلام آمد و گفت: يا اميرالمؤنين! آيا زمانى كه پروردگارت را عبادت مىكنى او را مىبينى!؟ حضرت فرمودند: واى بر تو! [من هيچگاه ]پروردگارى را كه نبينم عبادت نمىكنم. پرسيد: او را چگونه ديدهاى؟ حضرت فرمودند: واى بر تو! ديدن او هرگز با چشم سر نبوده و نگاه سر او را نمىيابد و لكن قلبها با ايمانهاى حقيقى او را درمىيابند.
امام حسين عليهالسلام در دعاى عرفه مىفرمايند:
معبودم! سير در اين نشانهها [به منظور يافتن تو] موجب دور افتادن از ملاقات تو مىگردد پس همه وجودم را در خدمتى مجتمع [و متمحض] كن كه مرا به وصال تو برساند... معبودم! اين خوارى آشكار من است در پيشگاه تو و اين حال من است كه بر تو پوشيده نيست. تنها از تو مىطلبم كه به وصالت برسم و تنها به تو بر تو استدلال مىكنم؛ پس با نور خود مرا به خويش ره نما... معبودم! حقيقت مرا مانند حقيقت مقرّبانت قرار ده و مرا از معبر اهل جذب عبور ده... تو همانى كه اغيار را از قلوب دوستانت زدودى تا جز تو را دوست ندارند و به جز تو پناه نبرند. تو همان مونس آنانى، هنگامى كه عوالم [گوناگون] آنان را به غم تنهايى درانداخت و تو آنى كه هدايتشان كردى آنگاه كه نشانههاى هدايت آشكار شد. معبودم! چه يافت آن كه تو را از دست داد؟! و چه از دست داد آن كه تو را يافت؟!
به يقين آن كه به كسى جز تو به جاى تو راضى گشت به مطلوب خود نرسيد و به يقين آن كه
1) . كافى، ج 1، ص 98، ح 6.
در پى مقصد ديگرى جز تو افتاد به خسران دچار شد... اى كسى كه شيرينى انس را به دوستانش چشانيد [آنچنان كه] در پيشگاهش [به درستى] به ابراز مودت و لطف برخاستند!... تو آنى كه يادآور [بندگانى] پيش از آن كه بندگان تو را ياد كنند و تو آنى كه پيش از توجّه عابدان آغازگر احسانى... معبودم! مرا با رحمت خود بخواه تا به تو واصل شوم و بر من منّت گذاشته، مرا مجذوب خويش كن تا آن كه به تو روى آورم.(1)
ما اين دعا را به تفصيل در كتاب «شرح الدعاء و الزيارة» شرح دادهايم و اينجا نيازى به تفسير مجدد آن نيست.(2)
امام زين العابدين عليهالسلام مىفرمايند:
الحمد للّه على ما عَرَّفنا مِن نَفسه، و ألْهَمنا مِن شُكره؛(3)ستايش خداى را بر آنچه از خويش به ما شناساند و [بر آنچه] به ما الهام نمود در شكرگزاريش.
احتمال دارد كه «مِن» [در عبارت: مِن نفسه و مِن شكره] تبعيضيه باشد، نه نشويه؛ زيرا انسان بما هو انسان [يعنى چون موجود محدود است] جز به برخى از آثار ذات خدا نمىتواند آگاه شود، و جز به مقدارى از شكر خدا توان نخواهد داشت و اين از لوازم ممكن بودن اشياء است. همانطور كه انسان بدون الهام از سوى خداى سبحان يا وحى او و مانند آن جز بعضى خصوصيات و مراتب شكرگزارى از او را نمىشناسد.
يعقوب بن اسحاق مىگويد:
كتبت إلى أبي محمّد عليهالسلام أسأله: كيف يَعْبُد العَبْد ربَّه وهو لا يراه؟ فوقّع عليهالسلام : يا أبا يوسف جلَّ سيِّدي و مولاي والمُنْعِم عليَّ وعلى آبائي أن يُرى، قال: وسألْتَهُ هل رأى رسول اللّه صلىاللّهعليهوآله ربَّه؟ فوقّع عليهالسلام : إنَّ اللّه تبارك و تعالى أرى رسوله بقلبه مِنْ نور عظمته ما أحبّ؟(4)به أبى محمد عليهالسلام [نامهاى] نوشتم تا از او بپرسم: بنده چگونه پروردگارش را عبادت كند در
حالى كه او را نمىبيند؟ ايشان در جواب نوشتند: اى أبا يوسف! مولا و آقاى من و آن كه بر من و بر پدرانم نعمت داده برتر از آن است كه ديده شود. مىگويد: از ايشان پرسيدم: آيا رسول خدا صلىاللّهعليهوآله پروردگارش را ديد؟ حضرت نوشتند: همانا خداى تبارك و تعالى آن چه از نور عظمت خويش دوست داشت به پيامبرش نشان دهد، به وسيله قلبش به او نشان داد.
ابوبصير مىگويد از امام صادق عليهالسلام سؤال كردم:
مرا خبر ده از خداى عزّوجلّ كه آيا مؤمنين در روز قيامت او را مىبينند؟ حضرت فرمودند: «آرى. در حالى كه پيش از روز قيامت [نيز] او را ديدهاند!». گفتم: چه زمانى؟ فرمودند: آن گاه كه [در عالم ذر] بديشان فرمود: آيا من پروردگارتان نيستم؟! و آنها گفتند: «آرى». سپس حضرت مدتى سكوت كردند و فرمودند: «به يقين مؤمنان در دنيا و قبل از قيامت او را مىبينند؛ مگر تو در همين وقت او را نمىبينى؟!» ابوبصير مىگويد: به ايشان عرض كردم: به فدايت شوم! آيا اين سخن را از جانب شما بازگويم؟ ايشان فرمودند: خير؛ چون اگر تو آن را باز بگويى و منكرى آن را انكار كند كه بدان معنا كه مىگويى جاهل باشد و آن را از باب تشبيه خالق به مخلوق محاسبه كند كافر مىشود. همانا رؤت قلبى، مانند رؤت با چشم نيست؛ منزّه است خدا از آنچه مشبّهان وملحدان در وصفش مىگويند.(1)
در يكى از مناجاتهاى مشهور ماه شعبان از اميرالمؤمنين على عليهالسلام آمده است:
و أنِر أبصار قلوبنا بضياء نَظَرِها إليك، حتّى تخرق أبصار القلوب حُجُب النّور، فَتَصِل إلى مَعْدنِ العظمة، و تَصيرُ أرواحنا مُعَلّقة بِعزّ قُدْسك؛(2)و نورانى كن چشمهاى قلوبمان را با روشنايى نظرش به تو تا آن كه چشمان قلوب ما حجابهاى نورانى [ميان خالق و مخلوق] را بردارد و به معدن عظمت برسد و ارواح ما به قداستِ نفوذ ناپذيرت بياميزد.
بنابراين، خداى متعال خود دليل بر خود است به گونهاى كه آدمى آن گاه كه آن دليل را مىبيند [در نتيجه آن] بدو مىرسد؛ از سوى ديگر خدا به آدمى قوه ادراكى داده كه با آن توان وصول به او را پيدا كند، پس كار از او شروع و به او نيز منتهى مىگردد؛ حتى قوه
ادراكىِ آدمى نيز از ناحيه خداى عزّوجلّ به او عطا شده است؛ به همين دليل از اميرالمؤنين عليهالسلام روايت شده كه فرمودند:
هُو الدّال بالدّليل عَليه، و المُؤدّي بالمَعرفة إليه؛(1)او راهنمايى است كه با دليل خود بر خود راهنمايى مىكند و با معرفت به خويش مىرساند.
لذا اين تجلّى، تجلّىاى خاص براى بندگانِ مؤن خدا، از ميان أنبياء و صالحان و اولياى مقرّب است.
خداى سبحان تجلّى عامترى نيز دارد؛ به ويژه در شدايدى كه براى انسان رُخ مىدهد.
آياتى از قرآن مجيد نيز بدين معنا اشاره دارند كه برخى از آن عبارتند از:
«فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمّا نَجّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذا هُمْ يُشْرِكُونَ»؛(2)هنگامى كه سوار بر كشتى شوند، خدا را با اخلاص مىخوانند [و غير او را فراموش مىكنند] و [ولى] چون به سوى خشكى رساند و نجاتشان داد، بناگاه شرك مىورزند.
«وَ إِذا غَشِيَهُمْ مَوْجٌ كَالظُّلَلِ دَعَوُا اللّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمّا نَجّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ فَمِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ ما يَجْحَدُ بِآياتِنا إِلاّ كُلُّ خَتّارٍ كَفُورٍ»؛(3)و هنگامى كه موجى همچون ابرها آنان را بپوشاند، خدا را با اخلاص مىخوانند؛ اما وقتى آنها را به خشكى رساند و نجات داد، بعضى راه اعتدال را پيش مىگيرند [و به ايمان خود وفادار مىمانند، در حالى كه بعضى ديگر فراموش كرده راه كفر را پيش مىگيرند]؛ و نشانههاى ما را هيچ كس جز پيمان شكنانِ ناسپاس انكار نمىكند.
«رَبُّكُمُ الَّذِي يُزْجِي لَكُمُ الْفُلْكَ فِي الْبَحْرِ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ إِنَّهُ كانَ بِكُمْ رَحِيماً * وَ إِذا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فِي الْبَحْرِ ضَلَّ مَنْ تَدْعُونَ إِلاّ إِيّاهُ فَلَمّا نَجّاكُمْ إِلَى الْبَرِّ أَعْرَضْتُمْ وَ كانَ الاْءِنْسانُ كَفُوراً»؛(4)پروردگارتان كسى است كه كشتى را در دريا براى شما به حركت در مىآورد، تا از نعمت او
بهرهمند شويد؛ او نسبت به شما مهربان است. و هنگامى كه در دريا ناراحتى به شما برسد، جز او، تمام كسانى كه [براى حلّ مشكلات خود] مىخوانيد، فراموش مىكنيد؛ امّا هنگامى كه شما را به خشكى نجات دهد،روى مىگردانيد و انسان، بسيار ناسپاس است.
«هُوَ الَّذِي يُسَيِّرُكُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ حَتّى إِذا كُنْتُمْ فِي الْفُلْكِ وَ جَرَيْنَ بِهِمْ بِرِيحٍ طَيِّبَةٍ وَ فَرِحُوا بِها جاءَتْها رِيحٌ عاصِفٌ وَ جاءَهُمُ الْمَوْجُ مِنْ كُلِّ مَكانٍ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحِيطَ بِهِمْ دَعَوُا اللّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ لَئِنْ أَنْجَيْتَنا مِنْ هذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشّاكِرِينَ * فَلَمّا أَنْجاهُمْ إِذا هُمْ يَبْغُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ»؛(1)او كسى است كه شما را در خشكى و دريا سير مىدهد؛ زمانى كه در كشتىها قرار مىگيريد و آنها با بادهاى موافق آنان را [به سوى مقصد ]حركت مىدهند و خوشحال مىشوند، [ناگهان] طوفان شديدى مىوزد و امواج از هر سو به سراغ آنها مىآيد؛ و گمان مىكنند هلاك خواهند شد؛ در آن هنگام، خدا را از روى اخلاص مىخوانند كه اگر ما را از اين [گرفتارى] نجات دهى، حتماً از سپاسگزاران خواهيم بود. اما هنگامى كه [خدا] آنها را رهايى بخشيد، [باز ]به ناحق، در زمين ستم مىكنند.
«قُلْ مَنْ يُنَجِّيكُمْ مِنْ ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ تَدْعُونَهُ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً لَئِنْ أَنْجانا مِنْ هذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشّاكِرِينَ * قُلِ اللّهُ يُنَجِّيكُمْ مِنْها وَ مِنْ كُلِّ كَرْبٍ ثُمَّ أَنْتُمْ تُشْرِكُونَ»؛(2)بگو: چه كسى شما را از تاريكىهاى خشكى و دريا مىرهاند؟! در حالى كه او را با حالت تضرّع [و آشكارا] و در نهان مىخوانيد [و مىگوييد: ]اگر از اين [خطرات و ظلمتها ]ما را برهاند، از سپاسگزاران خواهيم بود. بگو خدا شما را از آن [تاريكيها] و از هر اندوهى مىرهاند؛ باز شما شرك مىورزيد.
«وَ ما بِكُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللّهِ ثُمَّ إِذا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فَإِلَيْهِ تَجْئَرُونَ * ثُمَّ إِذا كَشَفَ الضُّرَّ عَنْكُمْ إِذا فَرِيقٌ مِنْكُمْ بِرَبِّهِمْ يُشْرِكُونَ * لِيَكْفُرُوا بِما آتَيْناهُمْ فَتَمَتَّعُوا فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ»؛(3)و هر نعمتى كه داريد از خداست؛ سپس چون آسيبى به شما رسد، به سوى او روى مىآوريد [و مىناليد].
و چون آن آسيب را از شما برطرف مىسازد، ناگاه گروهى از شما به پروردگارشان شرك مىورزند. [بگذار] تا آنچه را به آنان دادهايم ناسپاسى كنند! [اكنون چند روزى ]بهره گيريد، امّا به زودى خواهيد دانست [سرانجام كارتان به كجا خواهد كشيد].
«فَإِذَا مَسَّ الاْءِنسَانَ ضُرٌّ دَعَانَا ثُمَّ إِذَا خَوَّلْنَاهُ نِعْمَةً مِّنَّا قَالَ إِنَّمَآ أُوتِيتُهُ عَلَى عِلْمِ بَلْ هِىَ فِتْنَةٌ وَ لَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ»؛(1)هنگامى كه انسان را زيانى رسد، ما را مىخواند؛ سپس هنگامى كه از جانب خود به او نعمتى دهيم، مىگويد: اين نعمت را به خاطر كاردانى خودم به من دادهاند؛ ولى اين وسيله آزمايش است، امّا بيشترشان نمىدانند.
«وَ إِذا مَسَّ الاْءِنْسانَ الضُّرُّ دَعانا لِجَنْبِهِ أَوْ قاعِداً أَوْ قائِماً فَلَمّا كَشَفْنا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ كَأَنْ لَمْ يَدْعُنا إِلى ضُرٍّ مَسَّهُ كَذلِكَ زُيِّنَ لِلْمُسْرِفِينَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ»؛(2)هنگامى كه به انسان زيان [و ناراحتى] رسد، ما را در حالى كه به پهلو خوابيده يا نشسته يا ايستاده، مىخواند؛ اما هنگامى كه ناراحتى را از او بر طرف ساختيم، چنان مىرود كه گويى هرگز ما را براى [حل] مشكلى كه به او رسيده بود، نخوانده است.اين گونه براى اسرافكاران، اعمالشان زينت داده شده است [كه زشتى اين عمل را درك نمى كنند].
«وَ إِذا مَسَّ الاْءِنْسانَ ضُرٌّ دَعا رَبَّهُ مُنِيباً إِلَيْهِ ثُمَّ إِذا خَوَّلَهُ نِعْمَةً مِنْهُ نَسِيَ ما كانَ يَدْعُوا إِلَيْهِ مِنْ قَبْلُ وَ جَعَلَ لِلّهِ أَنْداداً لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِهِ قُلْ تَمَتَّعْ بِكُفْرِكَ قَلِيلاً إِنَّكَ مِنْ أَصْحابِ النّارِ»؛(3)هنگامى كه به انسان زيانى رسد،پروردگار خود را مىخواند و به سوى او باز مىگردد؛ امّا هنگامى كه نعمتى از خود به او عطا كند، آنچه را كه قبلاً خدا را به خاطر آن مىخواند از ياد مىبرد و براى خدا همتايانى قرار مىدهد تا [خود و ديگران] را از راه او گمراه سازد؛ بگو: چند روزى از كفرت بهره گير كه از دوزخيانى!.
«قُلْ أَ رَأَيْتَكُمْ إِنْ أَتاكُمْ عَذابُ اللّهِ أَوْ أَتَتْكُمُ السّاعَةُ أَ غَيْرَ اللّهِ تَدْعُونَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ * بَلْ إِيّاهُ تَدْعُونَ فَيَكْشِفُ ما تَدْعُونَ إِلَيْهِ إِنْ شاءَ وَ تَنْسَوْنَ ما تُشْرِكُونَ»؛(4)«بگو: به من خبر دهيد
اگر عذاب خدا به سراغ شما آيد، يا رستاخيز بر پا شود آيا براى حل مشكلات خود، غير خدا را مىخوانيد اگر راست مىگوييد؟!. [نه] بلكه تنها او را مىخوانيد؛ و او اگر بخواهد، مشكلى را كه به خاطر آن او را خواندهايد بر طرف مىسازد وآنچه را شريك [او] قرار مىدهيد، [در آن روز] فراموش خواهيد كرد.
اين قبيل آيات و همچنين رواياتى كه بر تجلّى عام خداى سبحان - به آن معنايى كه قبلاً ذكر شد - دلالت مىكنند، تجلّى الهى، بر مردمان مشرك و منافق را نيز شامل مىشود؛ كه اين تجلّى عام علاوه بر تجلّى خاصِ او براى اولياى مقربّش كه مفاد آيات و روايات قبلى بود، روى مىدهد.
هدايتى كه در سورههاى حمد و فصّلت بدانها اشاره شده ممكن است از مصاديق تجلّى عام باشد؛ آن دو آيه عبارتاند از:
«اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ»؛(1)ما را به راه راست هدايت كن.
«وَ أَمّا ثَمُودُ فَهَدَيْناهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمى عَلَى الْهُدى»؛(2)و امّا ثمود را هدايت كرديم، و[لى] آنها كوردلى را بر هدايت ترجيح دادند.
مراد از اين هدايت، همان هدايت عامه و ارائه طريق است، هر چند رساننده يقينى به مقصد نباشد؛ زيرا نرسيدن به مقصد، معلول وجود خلل در قابليت قابل است نه اصل آن هدايت؛ مثل فردى كه مورد اين هدايت قرار گرفته، معاند و مانند آن باشد.
معلوم شد كه امثال اين آيات و روايات، حتى آنهايى كه واژه «تجلّى» و نظاير آن درشان به كار رفته، ارتباطى با سخن برخى فلاسفه و اعتقاد آنان به وحدت وجود يا وحدت موجود و امثال آن ندارند، نه با دلالتى قريب و نه با دلالتى بعيد؛ هر چند كه برخى از همين فلاسفه در تأييد و اثبات سخن فوق بدانها تمسّك كردهاند.
يكى از آنان براى گمان ناصواب خود در اعتقاد به وحدت وجود يا وحدت موجود به روايتى در كتاب روضات از كميل بن زياد استدلال كرده است كه:
كميل از اميرالمؤنين عليهالسلام مىپرسد: حقيقت چيست؟ امير المؤمنين عليهالسلام مىفرمايند: تو را به حقيقت چكار؟! مىگويد: آيا من رازدار شما نيستم؟! حضرت مىفرمايند: آرى، لكن ترشحاتى از آنچه از پيمانه دانشم لبريز مىشود به تو مىرسد.كميل مىگويد: آيا كسى مثل شما، درخواست كنندهاى را از مطلوب خويش محروم مىكند؟! حضرت فرمودند: حقيقت، كشف خداست بدون اشاره. گفت: برايم توضيح بيشترى بده. حضرت فرمودند: محو موهومات از آنچه معلوم است(1).
اين حديث نه به وحدت وجود و نه به وحدت موجود ارتباطى دارد، بلكه بر نفى اين دو دلالت مىكند؛ آنجا كه مىفرمايند: «كشف سبحات جلال [خدا] است بدون اشاره» و نيز مىفرمايند: «محو موهومات از آنچه معلوم است» ظاهر در نفى وحدت است.
در شرح اجمالى اين حديث بايد گفت: در هستى، شكل، صورت، حجم، زمان، مكان و نظاير اينها امور فراوانى وجود دارد كه خداى سبحان آنها را آفريده است، لذا قهراً وجه جامع تمامى اينها حقيقت مخلوقيّت خواهد بود؛ چنان كه وجه جامعهايى براى مجموعههاى ديگرى نيز قابل تعريف است؛ مثلاً مظاهر سقوط اشيايى نظير سنگ،كلوخ، درخت، سيب، شيشه و غيره، جامعى دارند كه عبارت است از قوه جاذبه؛ و وسايل و دستگاههاى الكتريكىاى كه برآورنده نيازهاى مختلف آدميانند؛ مانند: كولر، ماشين لباسشويى، فريزر، لامپ، بخارى و هزاران وسيله ديگر كه جامعى به نام وسايل برقى دارند.
و جناب كميل از حقيقت عامه در ميان همه كائنات پرسيد - دو مثال اخير، حقايق عامه ميان دو گروه خاص از كائنات بود - .
آن گاه كه آدمى بخواهد شناخت باطنى بيابد، تنزه و برترى خالق از همه مخلوقات بر
1) . ر.ك: نورالبراهين، سيد نعمت اللّه جزائرى، ج 1، ص 221.
وى مكشوف مىگردد و به خاطر همين متنزّه بودن است كه از شباهت رساندن به اين اشياى مخلوق و قابل دريافت با حواس پنجگانه بالاتر و بزرگتر است؛ زيرا تمامى اينها اوصاف وجودات امكانى است و خدا ممكن الوجود نيست. نيز تمامى اينها محدودند در حالى كه خدا، نامحدود است. و همچنين تمامى آنها غير أزلى و غير ابديند در حالى كه خداى سبحان، أزلى، ابدى و سرمدى است، و اين معناى سخن امام عليهالسلام است كه فرمودند: «حقيقت خداشناسى، كشف انوار و عظمت جلال [خدا] است».
ما نمىتوانيم ذات خداى سبحان را مورد اشاره قرار دهيم؛ چون ذاتش در چهارچوب هيچ حدّى، محدود و محصور نيست و تنها به امور محدود مىتوان اشاره نمود و اين معناى سخن امام عليهالسلام است كه فرمودند: «بدون اشاره كردن».
اگر آدمى به ميزانى كه بر آثار الهى وقوف مىيافت، همانند معرفت او به جاذبه و الكتريسيته و آثارشان، حقيقت خدا را مىدانست و مىپذيرفت و بر آن وقوف پيدا مىكرد، آنچه در وهم مىآورد و خدا مىانگاشت باطل و محو مىشد؛ زيرا هر موهومى، غير خدا و غير آن معبود است. لكن معلوم حقيقى كه همان خداست، براى او آشكار مىگشت. پس انسان مىداند كه خدا موجودى واقعى است، اما نه موجودى مانند اشياء و او آفريدگار هر چيزى است و چيزى به او شباهت نمىرساند.
با توضيح فوق روشن مىشود كه اميرالمؤنين عليهالسلام در جواب كميل، خدا را، حقيقت اشياء آن گونه كه فلاسفه مىپندارند ندانسته، نه به نحو وحدت وجود و نه به نحو وحدت موجود؛ بلكه خدا را خالق آنها معرفى كردهاند.
مسأله: بديهى است كه شناخت براى هر انسانى فطرى است؛ حتى در سرسختترين منكران. خداى سبحان خود به اين حقيقت اشاره نموده و ظهور اين فطرت را بويژه در سختىها، كه در آنها از خدا جز به خدا نمىتوان پناه برد، يادآور مىشود. برخى از اين آيات در مسأله پيشين گذشت كه مجدداً يادآور مىشويم:
«فَإِذا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمّا نَجّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذا هُمْ يُشْرِكُونَ»؛(1)هنگامى كه سوار بر كشتى شوند، خدا را با اخلاص مىخوانند [و غير او را فراموش مىكنند]؛ امّا هنگامى كه [خدا] آنان را به خشكى رساند و نجات داد، باز مشرك مىشوند.
«وَ إِذا غَشِيَهُمْ مَوْجٌ كَالظُّلَلِ دَعَوُا اللّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمّا نَجّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ فَمِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ ما يَجْحَدُ بِآياتِنا إِلاّ كُلُّ خَتّارٍ كَفُورٍ»؛(2)و هنگامى كه موجى همچون ابرها آنان را بپوشاند [و بالا رود و بالاى سرشان قرار گيرد ]خدا را با اخلاص مىخوانند؛ امّا وقتى آنها را به خشكى رساند و نجات داد، بعضى راه اعتدال را پيش مىگيرند [و به ايمان خود وفادار مىمانند، در حالى كه بعضى ديگر فراموش كرده راه كفر را پيش مىگيرند]؛ و نشانههاى ما را هيچ كس جز پيمان شكنانِ ناسپاس انكار نمىكند.
«رَبُّكُمُ الَّذِي يُزْجِي لَكُمُ الْفُلْكَ فِي الْبَحْرِ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ إِنَّهُ كانَ بِكُمْ رَحِيماً * وَ إِذا مَسَّكُمُ
الضُّرُّ فِي الْبَحْرِ ضَلَّ مَنْ تَدْعُونَ إِلاّ إِيّاهُ فَلَمّا نَجّاكُمْ إِلَى الْبَرِّ أَعْرَضْتُمْ وَ كانَ الاْءِنْسانُ كَفُوراً»؛(1)پروردگارتان كسى است كه كشتى را در دريا براى شما به حركت در مىآورد تا از نعمت او بهرهمند شويد؛ او نسبت به شما مهربان است. و هنگامى كه در دريا به شما ناراحتى برسد؛ جز او، تمام كسانى را كه [براى حل مشكلات خود ]مىخوانيد، فراموش مىكنيد؛ امّا هنگامى كه شما را نجات دهد، روى مىگردانيد و انسان، بسيار ناسپاس است.
«هُوَ الَّذِي يُسَيِّرُكُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ حَتّى إِذا كُنْتُمْ فِي الْفُلْكِ وَ جَرَيْنَ بِهِمْ بِرِيحٍ طَيِّبَةٍ وَ فَرِحُوا بِها جاءَتْها رِيحٌ عاصِفٌ وَ جاءَهُمُ الْمَوْجُ مِنْ كُلِّ مَكانٍ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحِيطَ بِهِمْ دَعَوُا اللّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ لَئِنْ أَنْجَيْتَنا مِنْ هذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشّاكِرِينَ * فَلَمّا أَنْجاهُمْ إِذا هُمْ يَبْغُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ»؛(2)او كسى است كه شما را در خشكى و دريا سير مىدهد؛زمانى كه در كشتىها قرار مىگيريد و آنها با بادهاى موافق آنان را [به سوى مقصد ]حركت مىدهند و خوشحال مىشوند، [ناگهان] طوفان شديدى مىوزد و امواج از هر سو به سراغ آنان مىآيد و گمان مىكنند هلاك خواهند شد؛ در آن هنگام، خدا را از روى اخلاص مىخوانند كه اگر ما را از اين [گرفتارى] نجات دهى، حتماً از سپاسگزاران خواهيم بود. امّا هنگامى كه [خدا] آنها را رهايى بخشيد، [باز ]به ناحق، در زمين ستم مىكنند.
«قُلْ مَنْ يُنَجِّيكُمْ مِنْ ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ تَدْعُونَهُ تَضَرُّعاً وَ خُفْيَةً لَئِنْ أَنْجانا مِنْ هذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشّاكِرِينَ * قُلِ اللّهُ يُنَجِّيكُمْ مِنْها وَ مِنْ كُلِّ كَرْبٍ ثُمَّ أَنْتُمْ تُشْرِكُونَ»؛(3)بگو: چه كسى شما را از تاريكىهاى خشكى و دريا مىرهاند؟! در حالى كه او را با حالت تضرّع [و آشكارا] و در نهان مىخوانيد؛ [و مىگوييد:] اگر از اين [خطرات و ظلمتها] ما را برهاند، از سپاسگزاران خواهيم بود. بگو: خدا شما را از آن [تاريكيها] و از هر اندوهى مىرهاند؛ ولى باز هم شما شرك مىورزيد [و راه كفر مىپوييد].
«وَ ما بِكُمْ مِنْ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللّهِ ثُمَّ إِذا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فَإِلَيْهِ تَجْئَرُونَ * ثُمَّ إِذا كَشَفَ الضُّرَّ عَنْكُمْ إِذا
فَرِيقٌ مِنْكُمْ بِرَبِّهِمْ يُشْرِكُونَ * لِيَكْفُرُوا بِما آتَيْناهُمْ فَتَمَتَّعُوا فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ»؛(1)و هر نعمتى كه داريد، از خداست؛ پس چون آسيبى به شما رسد، به سوى او روى مىآوريد [و مىناليد]. و چون آن آسيب را از شما برطرف مىسازد، ناگاه گروهى از شما به پروردگارشان شرك ورزند. [بگذار ]تا آنچه را كه به آنها دادهام كفران كنند [اكنون چند روزى از متاع دنيا ]بهره گيريد، امّا به زودى خواهيد دانست [كه سرانجام كارتان به كجا خواهد كشيد].
«فَإِذا مَسَّ الاْءِنْسانَ ضُرٌّ دَعانا ثُمَّ إِذا خَوَّلْناهُ نِعْمَةً مِنّا قالَ إِنَّما أُوتِيتُهُ عَلى عِلْمٍ بَلْ هِيَ فِتْنَةٌ وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ»؛(2)هنگامى كه انسان را زيانى رسد، ما را [براى حل مشكلش] مىخواند؛ سپس هنگامى كه از جانب خود به او نعمتى دهيم، مىگويد: اين نعمت را به خاطر كاردانى خودم به من دادهاند؛ ولى اين وسيله آزمايش است، امّا بيشترشان نمىدانند.
«وَ إِذا مَسَّ الاْءِنْسانَ الضُّرُّ دَعانا لِجَنْبِهِ أَوْ قاعِداً أَوْ قائِماً فَلَمّا كَشَفْنا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ كَأَنْ لَمْ يَدْعُنا إِلى ضُرٍّ مَسَّهُ كَذلِكَ زُيِّنَ لِلْمُسْرِفِينَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ»؛(3)هنگامى كه به انسان زيان [و ناراحتى] رسد، ما را در حالى كه به پهلو خوابيده يا نشسته يا ايستاده مىخواند؛ اما هنگامى كه ناراحتى را از او برطرف ساختيم، چنان مىرود كه گويى هرگز ما را براى [حل] مشكلى كه به او رسيده بود، نخوانده است.اين گونه براى اسرافكاران، اعمالشان زينت داده شده است [كه زشتى اين عمل را درك نمىكنند].
«وَ إِذا مَسَّ الاْءِنْسانَ ضُرٌّ دَعا رَبَّهُ مُنِيباً إِلَيْهِ ثُمَّ إِذا خَوَّلَهُ نِعْمَةً مِنْهُ نَسِيَ ما كانَ يَدْعُوا إِلَيْهِ مِنْ قَبْلُ وَ جَعَلَ لِلّهِ أَنْداداً لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِهِ قُلْ تَمَتَّعْ بِكُفْرِكَ قَلِيلاً إِنَّكَ مِنْ أَصْحابِ النّارِ»؛(4)هنگامى كه انسان را زيانى رسد، پروردگار خود را مىخواند و به سوى او باز مىگردد؛ امّا هنگامى كه نعمتى از خود به او عطا كند، آنچه را به سبب آن قبلاً خدا را مىخواند از ياد مىبرد و براى خدا همتايانى قرار مىدهد تا [خود و ديگران] را از راه او گمراه سازد؛ بگو: چند روزى از كفرت بهره گير كه از دوزخيانى!.
«قُلْ أَ رَأَيْتَكُمْ إِنْ أَتاكُمْ عَذابُ اللّهِ أَوْ أَتَتْكُمُ السّاعَةُ أَ غَيْرَ اللّهِ تَدْعُونَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ * بَلْ إِيّاهُ تَدْعُونَ فَيَكْشِفُ ما تَدْعُونَ إِلَيْهِ إِنْ شاءَ وَ تَنْسَوْنَ ما تُشْرِكُونَ»؛(1)بگو: به من خبر دهيد اگر عذاب خدا به سراغ شما آيد، يا رستاخيز برپا شود آيا براى حل مشكلات خود، غير خدا را مىخوانيد اگر راست مىگوييد؟! [نه] بلكه تنها او را مىخوانيد و او اگر بخواهد، مشكلى را كه به خاطر آن او را خواندهايد، برطرف مىسازد؛ و آنچه را شريك [او] قرار مىدهيد، فراموش خواهيد كرد.
واضح است كه آيات فوق، تنها متعرّض برخى از چيزهايى است كه مربوط به حيات مشافهين و معاصرين رسول خدا صلىاللّهعليهوآله به عنوان مصداق است و گرنه مظاهر فطرت در آيات بىشمار تكوينى بسيار است؛ مثلاً هنگام زلزلهها، صاعقهها، بارانهاى سيلآسا، هجوم حيوانات درنده و نظاير اينها نيز فطرت خداجوى انسان آشكار مىشود. آرى آن گاه كه آدمى در مشكلات خود، پناهى نمىجويد، فطرتاً متوجه خداى سبحان مىگردد؛ همين توجه فطرى دليل بر وجود او است و نيز دليل بر آن كه خالق اين فطرت، همانى است كه توجهش را به خويش جلب كرده است؛ خداى سبحان مىفرمايد:
«سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الاْفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ»؛(2)به زودى نشانههاى خود را در اطراف جهان و درون جانشان به آنها نشان مىدهيم تا براى آنان آشكار گردد كه او حق است.
هم نفوس و جانها بر خدا دلالت مىكنند و هم آفاق و اضطرارها و مانند آن؛ خداى متعال مىفرمايد:
«فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِي فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها»؛(3)اين فطرتى است كه خدا، انسانها را بر آن آفريده.
نيز روايات زيادى به همين مضمون در كتابهايى نظير بحار الأنوار، عوالم العلوم و المعارف آمده است.
امام حسن عسكرى عليهالسلام در تفسير «بسم اللّه الرّحمن الرّحيم» مىفرمايند:
اللّه كسى است كه هر مخلوقى به هنگام نيازمندىها و سختىها، آن گاه كه اميدش از هر چه مادون او است قطع مىشود و دستهايش از همه كس جز او قطع مىگردد، بدو پناه برده مىشود. مىگويى: بسم اللّه، يعنى بر همه كارهايم از خدايى يارى مىجويم كه عبادت شدن، حق هيچ كس جز او نيست. آنى كه وقتى به فريادرسى خوانده شود به فرياد مىرسد، آنى كه وقتى خوانده مىشود پاسخ مىگويد.(1)
مردى از امام صادق عليهالسلام پرسيد:
اى پسر رسول خدا! مرا به خدا راهنمايى كن كه اهل مجادله بر من اشكالهاى زيادى وارد و مرا سرگشته كردهاند. حضرت به او فرمودند: اى عبداللّه! آيا هرگز بر كشتى سوار شدهاى؟ گفت: آرى. فرمودند: آيا اتفاق افتاده در جايى كشتى در هم شكند و نه كشتىاى باشد كه نجاتتان بدهد و نه شنا بلد باشى؟ گفت: آرى. حضرت فرمودند: آيا در آنجا به دلت افتاده كه موجودى در ميان موجودات هست كه بتواند تو را از آن ورطه خلاصى دهد؟ گفت: آرى. حضرت فرمودند: آن موجود همان خدايى است كه براى نجات دادن در آنجا كه نجات بخشى نيست و براى به فرياد رسيدن در آنجا كه فريادرسى نيست، توانا است(2).
در روايتى آمده است كه:
مردى در حضور امام سجاد عليهالسلام برخاست و گفت: مرا خبر ده كه معناى «بسماللّه الرحمنالرحيم» چيست؟ امام سجاد عليهالسلام فرمودند: پدرم از برادرش و او از امير المؤنين عليهالسلام سخنى نقل كردند و آن اينكه مردى از ايشان سؤال كرد: اى اميرالمؤنين! مرا از «بسم اللّه الرحمنالرحيم» خبر ده كه معنايش چيست، حضرت فرمودند:
«اللّه» بزرگترين نام از نامهاى خداى تعالى است كه جز او شايسته ناميده شدن بدان نيست و هيچ مخلوقى نيز بدان ناميده نشده است.
آن مرد مىگويد: پس تفسير «اللّه» چه مىشود؟ حضرت مىفرمايند: او آن كسى است كه به
هنگام نيازمندىها و سختىها، آن گاه كه هر مخلوقى از همه مادون او قطع اميد مىكند و دستش از هر چه جز او است كوتاه مىشود تنها به سوى او باز مىگردد. هر رئيسى در دنيا و يا هر بزرگى كه توانگرى و طغيان او بزرگ و نيازمندىهاى مردمِ زير دستش به او فراوان باشد، باز هم آن مردمان نيازهايى پيدا مىكنند و اين فردِ بزرگ هم به چيزهايى محتاج مىشود كه خود نيز توان برآوردن آنها را ندارد، لذا هنگام اضطرار و نادارى از همه چيز مىبُرد وبه سوى او رو مىكند تا آن زمان كه مشكلش برطرف شود اما پس از آن باز هم به شرك خود باز مىگردد؛ آيا نشنيدهاى كه خداى عزّوجلّ مىفرمايد:
«قُلْ أَ رَأَيْتَكُمْ إِنْ أَتاكُمْ عَذابُ اللّهِ أَوْ أَتَتْكُمُ السّاعَةُ أَ غَيْرَ اللّهِ تَدْعُونَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ * بَلْ إِيّاهُ تَدْعُونَ فَيَكْشِفُ ما تَدْعُونَ إِلَيْهِ إِنْ شاءَ وَ تَنْسَوْنَ ما تُشْرِكُونَ»؛(1)بگو: به من خبر دهيد اگر عذاب خدا به سراغ شما آيد، يا رستاخيز بر پا شود آيا براى حل مشكلات خود، غير خدا را مىخوانيد اگر راست مىگوييد؟! [نه] بلكه تنها او را مىخوانيد؛ و او اگر بخواهد، مشكلى را كه به آن او را خواندهايد، بر طرف مىسازد و آنچه را [امروز] شريك [او ]قرار مىدهيد، [در آن روز] فراموش خواهيد كرد.
آن گاه خداى متعال به بندگانش مىگويد: اى نيازمندان رحمتم! همانا من نياز به خويش را در همه حال و [نيز] ذلت بندگى را در هر زمان، ملازم و همراه شما قرار دادم؛ پس در هر كارى كه مىآغازيد و اميد تمام كردن و به نهايت رساندنش را داريد، تنها به سوى من فزع كنيد چرا كه من آنگاه كه بخواهم [نعمتى] به شما عطا كنم هيچ كس جز من نمىتواند شما را [از آن] بازدارد و اگر بخواهم [از چيزى] بازتان دارم هيچ كس جز من نمىتواند [آن را] به شما عطا كند. پس من أحق به كسى هستم كه بايد از او درخواست شود و أولىترين كسى هستم كه بايد به درگاهش تضرّع شود؛ پس هنگام آغاز كردن هر كار كوچك يا بزرگى بگوييد: «بسم اللّه الرحمن الرحيم» يعنى براى [انجام دادن] اين كار از آن خدايى كه جز او حق پرستش شدن ندارد، وآن گاه كه به فريادرسى طلب شود به فرياد مىرسد، كمك مىطلبم. همان كه
1) . انعام 6 آيات 40 و 41.
وقتى به [نام] رحمان خوانده مىشود پاسخ مىگويد؛ آن كه با گسترش روزى [خويش] بر ما رحم مىآورد، آن كه بر ما «رحيم» است در دين و دنيا و آخرت ما، آن كه دين را براى ما سبك نموده و آن را آسان و خفيف قرار داده و [نيز] او با جدا كردن ما از دشمنانش بر ما رحم مىآورد. - سپس امام فرمودند: - رسول خدا صلىاللّهعليهوآله فرمودند: اگر غم و اندوه، فردى را فراگيرد و او را محزون سازد و در حالى كه [نيت] خود را براى خدا خالص كرده و با قلبش به سوى او رو نموده بگويد: بسم اللّه الرحمن الرحيم، از يكى از دو چيز جدا نمىشود: يا به نياز دنيايش مىرسد و يا آنچه براى او آماده شده در نزد خدا برايش ذخيره مىگردد؛ و آنچه نزد خداست برترين و ماندگارترين [نعمتها ]براى مؤمنان خواهد بود.(1)
حال كه معناى تجلّى خدا را، ظهور آثار و نشانه هايش دانستيم، مىگوييم تجلّى او، گاه به كَرَم او ظهور مىكند، گاه با علم، يا لطف، عظمت و يا ساير صفات او؛ براى مثال، تجلّى خداى سبحان در درياى «سوف» با غرق نمودن فرعون و گروهش به وجود آمد و تجلّى او به رسول گرامى اسلام صلىاللّهعليهوآله در غار حرا با اعطاى نبوت به ايشان و... .
1) . بحارالأنوار، ج 89، ص 244، ب 29، ح 49، تفسير الامام الحسن العسكرى عليهالسلام ، ص 27 و 28، ح 9.
مسأله: روشن است كه خداى سبحان، چون نه جسم است و نه عَرَض و مانند آن، ميان خود و مخلوقاتش حجابى ندارد.
اگر در برخى ادعيه، درباره خداى متعال تعبير: «احتجب؛(1)در حجاب قرار گرفت» آمده، به معناى آن است كه خداى سبحان جز از راه آثار و نشانه هايش بر مخلوقاتش آشكار نيست؛ مثل آن كه در حجابى قرار گرفته كه از پشت آن پيدا نيست.
قرآن كريم مىفرمايد:
«وَ ما كانَ لِبَشَرٍ أَنْ يُكَلِّمَهُ اللّهُ إِلاّ وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ»؛(2)و شايسته هيچ انسانى نيست كه خدا با او سخن گويد، مگر [از راه] وحى يا پشت حجاب.
آيات ديگرى نيز در اين باره وجود دارند كه معنا و تفسيرشان، همان است كه بيان شد؛ به همين دليل از امام صادق عليهالسلام روايت شده كه فرمودند:
هر كس كه گمان كند خدا را در حجاب يا واجد صورتى و يا مانند چيزى شناخته است، مشرك خواهد بود؛ چون حجاب، مثال و صورت، غير از اويند. او تنها يگانهاى است كه همه او را به يكتايى مىشناسند. پس چگونه او را به يگانگى مىشناسد آن كه گمان مىكند او را با [تشبيه به] ديگرى [از مخلوقاتش ]شناخته است. تنها كسى خدا را شناخته كه خدا را به خودش (خدا) بشناسد. پس هر كه او را به خودش (خدا) نشناسد او را نشناخته، بلكه تنها غير
او را شناخته است. خدا خالق اشياء است اما نه از ماده موجودى.(1)معناى «شناخت خدا با خدا» آن است كه او به سبب آثارش شناخته شود؛ و در اينجا دو موجودى كه يكى معرفى كننده ديگرى باشد و نسبت به آن ديگرى از قبيل حجاب، صورت و مثال، باشد نيست؛ و او تنها موجود يگانه است و آثارى دارد كه بر او دلالت مىكند. و اين تفسير، از امام صادق عليهالسلام است كه صاحب كتاب تحف العقول آن را روايت مىكند. امام عليهالسلام مىفرمايند:
تَعرِفه و تَعلَم عِلْمه و تَعْرِف نَفسك بِه، و لا تَعرف نَفْسك بِنَفْسك مِن نَفْسك، و تَعلم أنَّ ما فيه لهُ و بِهِ، كما قالوا ليوسف عليهالسلام : «أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ قالَ أَنَا يُوسُفُ وَ هذا أَخِي»(2)فَعرفُوه بِه، و لَمْ يَعرِفوه بغَيره، و لا أثْبتوه مِن أنفُسهم بِتَوهّم القُلوب؛(3)... او را بشناسى و به علمش معتقد باشى و نفس خود را به او بشناسانى و نه نفس خود را به نفس خود، و از ناحيه خود نمىشناسى و بدانى كه آنچه در او هستى از آن او و به وسيله اوست. همان گونه كه به يوسف گفتند: «آيا تو همان يوسفى؟! گفت: [آرى،] من يوسفم، و اين برادر من است». او [بنيامين، برادر يوسف] را به وى [يوسف ]شناختند و به جز او [يوسف] وى [بنيامين] را نشناختند؛ و از پيش خود با توهم دل او [خدا] را ثابت نكردند.
منظور از روايت فوق آن است كه خداى سبحان به خويش شناخته مىشود و حتى نفس انسان نيز براى خودش، به سبب خداى عزّوجلّ شناخته مىگردد؛ زيرا خدا، بخشنده علم و شناخت است،لذا آدمى خويش را به خويش و از طرف خود نمىشناسد؛ چرا كه خداست كه فطرت او را بدين كيفيت آفريده؛ كيفيتى كه با وجود آن، او (انسان) شايسته شناخت و دريافت كننده واقع شده است. بنابراين آنگاه كه خدا علم را بر او افاضه كند فطرت او براى شناخت و آگاهى به جنبش در مىآيد؛ و اين معنايى است كه قرآن كريم بدان اشاره فرموده است.
«فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِي فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللّهِ»؛(1)اين فطرتى است كه خدا، انسانها را بر آن آفريده؛ دگرگونى در آفرينش الهى نيست.
چرا كه خلق خدا، نسبت به معرفت و قابليت علم و شناخت، تبديلپذير نيست.
گفتنى است كه مرحوم محدّث قمى در سفينة البحار در ماده «عرف» از شيخ بهايى نقل مىكند كه گفته است: واژه «معرفة» بر چيزى اطلاق مىشود كه آدمى آن را از پيش شناخته باشد، و آدمى هم در عالم ذرّ، خدا را شناخته است.(2)
«فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللّهِ تَبْدِيلاً وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللّهِ تَحْوِيلاً»؛(3)هرگز براى سنت خدا تبديلى نخواهى يافت و هرگز براى سنت الهى تغييرى نمىيابى.
زراره روايت مىكند كه:
در تفسير سخن رسول خدا صلىاللّهعليهوآله كه فرمودند: كلُّ مَولود يُولد على الفِطرة...؛ هر مولودى با فطرت توحيدى متولد مىشود. امام باقر عليهالسلام فرمودند: يعني المعرفة بأنّ اللّه عزّوجلّ خالقه؛(4)
[اين سخن] بدين معناست: شناخت به اينكه خداى عزّوجلّ آفريدگار او است.
ظاهراً اين امر از باب علاقه سبب و مسبب باشد؛ چون ظاهراً معرفت فرع فطرت است، و اللّه العالم .
زراره در حديث ديگرى مىگويد:
امام صادق عليهالسلام در تفسير اين قول خداى متعال: «فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِي فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها» فرمودند: فَطَرهُم على التَّوحيد؛(5)فطرت آنان را بر [اساس] توحيد قرار داد.
هشام بن سالم نيز مىگويد:
از امام صادق عليهالسلام سؤال كردم كه «فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِي فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها»يعنى چه؟ فرمودند: توحيد.(6)
فطرت - اگر از ناحيه خود آدمى يا بنى نوع آن يا ساير عوامل، تحريف نشود - از درون ويژگى ويژهاى از خضوع و خشوع در برابر آفريدگار آسمانها و زمين و توسل، طلب حوائج و ساير آراستگىهاى ظاهر مؤمنان را، به آدمى مىبخشد؛ خداى سبحان مىفرمايد:
«صِبْغَةَ اللّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَةً»؛(1)رنگ خدايى [بپذيريد؛ رنگ ايمان و توحيد و اسلام] و چه رنگى از رنگ خدايى بهتر است.
اگر سؤال شود: اگر فطرت و نماى آن، يك امر حتمى و يقينى است، پس چرا مردمان در فاصله زمانى ميان ظهور پيامبران صبغه خاصى داشتند كه نه كفر بود و نه اسلام؟ پاسخ اين است كه: طبيعت آدمى در اين خصوص، به يك شكل است كه همان فطرت الهى است، و اين طبيعت تا زمانى وجود دارد كه مصلح يا مفسدى ظهور كند و آنها را دو فرقه نمايد؛ خداى سبحان مىفرمايد:
«كانَ النّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النّاسِ فِيَما اخْتَلَفُوا فِيهِ وَ مَا اخْتَلَفَ فِيهِ»؛(2)مردم [در آغاز] يك دسته بودند؛ [و تضادى در ميان آنها وجود نداشت] در اين حال خدا، پيامبران را بر انگيخت؛ تا مردم را بشارت و بيم دهند و كتاب آسمانى كه به سوى حق دعوت كرد، با آنها نازل نمود تا در ميان مردم، در آنچه اختلاف داشتند، داورى كند.
فطرتى كه با حجت باطنى (عقل) و حجت ظاهرى (أنبياء) قرين شود، سبب پيدايش رنگ ايمان و صبغه الهى مىگردد. البته بدون وجود حجت ظاهرى (أنبياء) مردم بدان گونهاند كه روايات شريفه بيان مىكنند؛ در ذيل به برخى از اين روايات اشاره مىكنيم:
يعقوب بن شعيب مىگويد:
درباره آيه: «كانَ النّاسُ أُمَّةً واحِدَةً» از امام صادق عليهالسلام سؤال كردم، حضرت فرمودند: اين مسأله پيش از نوح بود. در آن زمان مردم أمتى واحد بودند. خدا چنين مقرر داشت كه پيش از
نوح رسولانى را بفرستد» راوى پرسيد: آيا [آن امت] بر طريق هدايت بودند يا گمراهى؟ حضرت فرمودند: نه، حيران و سرگردان بودند؛ يعنى نه مؤن، نه كافر و نه مشرك بودند.(1)
البته ميان اين دو تعبير: «اين مسأله پيش از نوح بود» و «و پيش از نوح رسولانى را فرستاد» منافاتى نيست؛ زيرا پيش از حضرت نوح عليهالسلام نيز رسولانى به سوى مردم مىآمدند، چون تبليغ رسالتهاى الهى (توسط أنبياء) از زمان آدم عليهالسلام تا زمان نوح قطع نبود.
و مراد از تعبير: «نه مؤن و نه كافر و نه مشرك» آن است كه ايشان نه مؤمن به ايمانى محض بودند و نه كافر به كفرى محض و نه مشرك به شركى محض، و تنها برخوردار از صبغهاى مشترك و آميخته از فطرت و غير فطرت بودند و اين حالت ادامه داشت تا زمانى كه رسولان و پيامبران به ميانشان آمدند و آنان به تابع [پيامبران] و غير تابع تقسيم شدند؛ برخى كافر شدند به كفرى كامل، تا جايى كه از روى عناد، خداوندىِ حق تعالى را نيز انكار كردند؛ بعضى ديگر از آنان مشرك شدند و ايمان به خدا را با اعتقاد به بُتها درآميختند؛ خداى متعال به نقل از ايشان در توجيه اعتقادشان مىفرمايد:
«ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللّهِ زُلْفى»؛(2)اينها را نمىپرستيم مگر به خاطر اينكه ما را به خدا نزديك كنند.
در تفسير برهان در روايت ديگرى در تفسير آيه فوق مىخوانيم كه امام صادق عليهالسلام فرمودند:
آنگاه كه آدم عليهالسلام و صالحان از ذريهاش از ميان رفتند، «شيث» كه وصى او بود باقى ماند، لكن نمىتوانست دين خدا را؛ دينى كه آدم و صالحان از ذريهاش بر طريق آن بودند، اظهار كند؛ چرا كه قابيل او را تهديد كرده بود كه همان گونه كه برادرش [هابيل] را كُشت او را هم خواهد كُشت. لذا شيث در ميان آنها به تقيه و كتمان رفت و آمد كرد و روزگار گذراند. آنان روز به روز به گمراهى بيشترى كشيده مىشدند تا آنجا كه بر روى زمين جز چند تن از مؤمنان
گذشته باقى نماند و وصى آدم نيز به جزيرهاى در دريا رفت و به عبادت مشغول شد. آن گاه خداى تبارك و تعالى مقرر فرمود تا رسولانى برانگيزد - تا آنجا كه راوى مىگويد - پرسيدم: آيا آنان قبل از [ظهور] پيامبران، گمراه بودند يا بر طريق هدايت ؟ حضرت فرمودند: بر طريق هدايت نبودند بلكه بر طريق آن فطرت الهىاى بودند كه بر آن آفريدشان و آفرينش خداى تغييرپذير نيست و راه نمىيافتند تا آن كه خدا هدايتشان كند. آيا سخن ابراهيم عليهالسلام را نشنيدى كه فرمود: «لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضّالِّينَ»؛(1)اگر پروردگارم مرا راهنمايى نكند، مسلماً از گروه گمراهان خواهم بود.(2)
آنچه در روايات فوق نسبت به انسانهاى قبل از حضرت نوح عليهالسلام ياد شده، تنها بيان مصداق است و گرنه طبيعت بشر است كه كم يا زياد، با افراط يا تفريط و يا اعتدال يا انحراف، برخوردار از صبغهاى واحد باشد، تا آن زمان كه مصلِحى يا مفسِدى در ميانشان ظهور كند و آنها را به دو قسم تقسيم نمايد. به همين دليل در كتاب علل الشرائع از امام صادق عليهالسلام روايت شده:
إنّ اللّه عزّوجلّ خَلق النّاس على الفِطرة التي فَطَرهُم اللّه عليها، لايعرفون إيمانا بشَريعةٍ و لا كُفرا بجُحُود، ثم اِبَتَعث اللّه الرُّسل إليهم يَدعونَهم إلى الإيمان باللّه حُجّة للّه عَليهم، فَمِنْهم مَن هَداه اللّه و مِنْهم مَن لَمْ يَهده؛(3)به يقين خدا مردم را بر اساس گوهر فطرت آفريد؛ فطرتى كه آنها را بر آن آفريد، كه نه ايمان به آيينى مىشناختند و نه از روى انكار كفر مىورزيدند. بعد از آن بود كه خدا رسولان را به سوى ايشان فرستاد تا به عنوان حجت خود بر ايشان، آنها را به ايمان به خدا فرا خوانند؛ آنگاه بود كه خدا برخى را هدايت نمود و بعضى را نه.
منظور از «هدايت كرد» هدايتهاى خاصه است، و الاّ هدايتهاى عمومى شامل همه موجودات مىشود و در گذشته نيز بدان اشاره كردهايم.
مسأله: برخى از قائلان به وحدت وجود يا وحدت موجود به دليلى ديگر كه به استحسان شبيهتر است، استدلال كردهاند، در حالى كه دليل برخلاف آن وجود دارد و آن ادعاى مكاشفه است.
يكى از آنها آن مطلب را در خواب ديده است! ديگرى گمان كرده كه آن را در حالتى ميان خواب و بيدارى رؤت كرده! تا آنجا كه گفتهاند: ايشان خداى سبحان را در خواب ديدهاند! - البته به زعم خويش! - .
لكن اينها - اگر هم راست گفته باشند - مطالبشان جز خوابهاى پريشان و پراكنده و القاهاى شيطانى نيست.
آيا چنين خوابهايى مىتوانند دليلى بر حقّانيت مطلبى باشند؟!
اگر چنين باشد، حقايق متضاد يا متناقض خواهيم داشت كه خلاف فرض است. همان گونه كه براى آدمى، محسوس است و در كتابهاى علمى نيز آمده، آنگاه كه به خواب مىرود بخشى از روح او از بدن خارج مىشود و قسمتى ديگر مىماند. آن بخش برون آمده موجب كم شدن توان حواس بدن، و آن بخش درون مانده موجب ادامه يافتن فعاليت دستگاههاى داخلى بدن مىشود. اين مقدار از پديده خواب بر ما پوشيده نيست،
لكن حقيقت خواب بطور كامل، تا امروز نامعلوم مانده است.
آنچه فُرويد و ديگران [در جهان غرب] نيز در تفسير خوابها گفتهاند تنها حدس و گمان و تخمينهايى است كه از نظر علمى و عملى پذيرفته و سودمند نيست.(1)و اما آن چه در روايات درباره تفسير خواب و بيان برخى مطالب مربوط بدان آمده بىشك پذيرفته شده است؛ زيرا كسانى خبر دادهاند كه عالم به واقع بودهاند؛ از جمله:
شيخ كلينى به سند خويش از ابى بصير روايت مىكند كه او گفت:
به امام صادق عليهالسلام عرض كردم: فدايت گردم آيا خاستگاه رؤاى صادقه و كاذبه هر دو، يكى است؟ حضرت فرمودند: [در تقسيم رؤيا، به صادق و كذب] درست گفتى، آدمى انواع رؤاى كاذب را در ابتداى شب مىبيند؛ زمانى كه [روح او] در تسلط ابليسها و شياطين مىباشد و اينگونه رؤياها خيالاتى است به شكل رؤيا بر انسان عارض مىشود و مخالف واقع و فاقد خير است. اما رؤياى صادقه آن زمانى است كه آدمى پس از [گذشت] دو سوم شب با حلول ملائكه مىبيند، و آن پيش از سحر است. اين خوابِ صادقه او - إنشاءاللّه - مخالف واقع نخواهد بود، مگر آن كه جُنب باشد يا بى وضو بخوابد يا خدا را به حقيقت ياد نكرده باشد [در چنين حالاتى] آن رؤاها با يكديگر اختلاف پيدا مىكنند و براى صاحبشان به زودى تحقق نمىيابند.(2)
ظاهراً امام صادق عليهالسلام برخى مصاديق را تبيين كردهاند. پس سخن ايشان بر سياق قضيه طبيعيه است، نه بر نحو قضيّه كليه. به عبارت ديگر: بيان مقتضى كردهاند نه بيان عليّت تامه.
عوف بن مالك از رسول خدا صلىاللّهعليهوآله روايت مىكند كه فرمودند:
الرُؤيا عَلى ثلاثة: مِنْها تَخْويف مِن الشَيطان ليُحْزِنَ بِهِ ابنَ آدم، و مِنْها الأمر يُحدث بِه نَفْسَه
في اليَقْظة فَيَراه في المَنام، و مِنْها جُزءٌ مِنْ سِتَّة و أرْبعين جُزءً مِن النُبوّة؛(1)رؤیا بر سه گونه است: برخى ترساندنى است از ناحيه شيطان، تا فرزند آدم را با آن محزون كند، ديگرى چيزى است كه در بيدارى با خود گفته و در خواب مىبيند و گونه سوم، يك جزء از 46 جزء پيامبرى است.
منظور روايت اين است كه تمام فرايند نبوت مطابق واقع است، لكن رؤا يك جزء از 46 جزء آن است و يا اين كه نبوت 46 جزء است كه رؤاى صادقه يكى از اجزاء آن است.
به هر حال استناد به رؤا، براى اثبات حقايق هستى صحيح نيست؛ چون در اين مقام هيچ كبراى كلىاى وجود ندارد؛ و به همين سبب شارع مقدس، رؤيا را ابداً حجت قرار نداده است. در نتيجه مىتوان گفت: خواب نه درهمى را بر گردن شما اثبات مىكند و نه درهمى از گردن شما برمىدارد. پس چنين چيزى آيا مىتواند ادعاهاى بزرگى مانند وحدت وجود، وحدت موجود يا ساير گمانهاى اين چنينى را اثبات كند؟! به خصوص آنجا كه بخواهند با اين گونه استنادها چيزى را اثبات كنند كه عقل و نقل خلاف آن را اثبات كردهاند.
در اين مقام حتى سخن برخى انسانهاى راستگو، كه گاه برخى حقايق را - به اصطلاح خويش - در عالم مكاشفه مىبينند؛ مانند آمدن فلان فرد يا مُردن ديگرى و يا شفا يافتن سومى، غالباً مطابق واقع نمىباشد.
علاوه بر اين بايد به اين حقيقت توجه داشت كه آدمى حتى حقايق اشيايى كه با دستانش لمس مىكند، با چشمش مىبيند و با گوشش مىشنود را نمىشناسد، تا چه رسد به شناخت حقايقى كه از عالم واجب الوجودند و ابداً امكان اطلاع بر آنها را ندارد.
1) . بحارالأنوار، ج 58، ص 193، ب 44، ح 73.
همچنين آدمى عادتا نمىتواند بر حقايق مربوط به عالم ارواح، جنيان، شياطين و عالم نفس و مانند آن شناخت پيدا كند، با اينكه گاه با برخى ارواح، اجنه، شياطين و امثال آن برخورد مىكند؛ گويا خداى سبحان نمىخواهد كه آدمى به اين امور شناخت تفصيلى پيدا كند و يا آنكه مىخواهد با تأخير و در طول زمانهاى دراز بدان آگاه شود. آرى اين امكان وجود دارد كه آدمى به تمام يا بخشى از اينها - آن هم شايد پس از ميلياردها سال - شناخت يابد؛ همانگونه كه در علم جديد ثابت شده و طبق اظهارنظرهايى كه برخى دانشمندانشان كردهاند. آنچه از عمر جهان باقى مانده چيزى حدود شانزده ميليارد سال ديگر است؛ گو اينكه آنها نيز در مقدار باقيمانده مذكور از حيث مطابقت با موازين علمى جديد اختلاف نظر دارند و چه بسا در نظراتشان تغييراتى نيز پديد آيد.
بنابراين، اعتقاد به نظريه وحدت وجود يا وحدت موجود، و اين كه جهان تماماً خيالى بيش نيست مانند اعتقاد به سفسطه است و هيچ كدام از اين نظريات بهرهاى از واقعيت ندارند؛ اگرچه كه صاحبان هر يك از اين نظرات تلاش كردهاند تا براى اثبات عقيده خود پندارهاى باطلى تحت عنوان ادله، اقامه كنند.
و جالب است كه حتى قائلين به سفسطه نيز براى اثبات نظر خويش به حدود هزار دليل از خطاهاى حواس و نظاير آن استناد كردهاند!، ما در بعضى از كتابهاى مربوط به اين بحث به برخى از آنها اشاره كردهايم.(1)
1) . ر.ك: وقفة مع الوجوديين، اثر مؤلف.
مسأله: ظاهر اين است كه قدرت، غير از علم است و اين تغاير در آدمى نيز هويداست؛ چون ميان اين دو، نسبت عموم و خصوص من وجه است، يعنى آدمى زمانى بدون توان، آگاهى دارد و گاهى بدون آگاهى و علم، توان و قدرت دارد و گاه هر دو را دارد؛ لكن درباره خداى سبحان بايد گفت: هر صفتى كه در او است در واقع عين ذات اوست و در فصول گذشته، معناى تعدد صفات خداى متعال شرح داده شد. قادر و عالم بودن او، مانند حىّ و مُدرك بودن او است، بنابراين اختلاف و تغير صفات او به متعلق آنها باز مىگردد كه براى آن تمثيل نيز آورديم.(1)
برخى مدعى شدهاند، كه ميان علم و قدرت، نسبت عموم و خصوص مطلق است و در شرح سخن خود گفتهاند: ممكن است آدمى علم به چيزى داشته باشد اما قدرت بر انجام آن را نداشته باشد. لكن هيچگاه بر چيزى قدرت نخواهد يافت جز آنكه پيشاپيش بدان آگاهى يافته است.
بنابراين خداى عزّوجلّ، قادر است، لكن قدرتى كه از ذات او مىجوشد، نه آن كه قادر به [وصف] قدرت باشد؛ چنان كه عقل و نقل نيز آن را بيان مىكنند:
محمد بن عيسى از محمد بن عرفه نقل مىكند كه:
1) . ر.ك: مباحث صفات ثبوتيه حق تعالى.
به امام رضا عليهالسلام عرض كردم: آيا خدا اشياء را با [صفت] قدرت آفريد يا با غير [صفت] قدرت؟ امام عليهالسلام فرمودند: لايجوز أن يكون خلق الأشياء بالقدرة، لأنك إذا قُلت خَلقَ الأشياء بالقُدرة، فكأنك قَد جَعلْت القُدرة شَيئاً غَيره، و جَعلْتها آلةً لَه بِها خَلَق الأشياء، و هذا شِرك - إلى أن قال: - بَل هُو سُبحانه قادر لذاته لا بالقدرة؛(1)جايز نيست [گفته شود] كه آفرينش اشياء با [صفت] قدرت باشد؛ زيرا هنگامى كه مىگويى او اشياء را با [صفت] قدرت آفريد، گويا قدرت را چيزى جز ذات او، و آن را ابزارى قرار دادهاى كه به كمك آن اشياء را آفريده، و اين شرك است؛ تا آنكه فرمودند: بلكه او قادر است به ذاتش، نه به صفت قدرت [كه غير از ذات اوست].
براى مثال در باب «علم» نيز اين گونه مىگوييم: او عالم است به ذات خويش نه آن كه عالم باشد به كمك صفت علم [كه عارض ذات او باشد]. تفسير حيات او نيز چنين است: او حىّ است به ذات خود، نه به صفت حياتى كه عارض بر ذات او باشد. ساير صفات ثبوتيه او نيز همينگونه است.
مطلب ديگر اينكه: اصولاً «قدرت» به چيزى تعلق مىگيرد كه ذاتاً، وجود و عدمش ممكن باشد، نه ممتنع يا واجب، مثل اجتماع ضدين و ارتفاع نقيضين و مانند آن. البته اين قيد ضررى را متوجه قادريتِ مطلق پروردگار نمىكند زيرا نقص در قابليت قابل و متعلق قدرت است (يعنى امتناع ذاتى آن شىء) و نه قادريّت قادر.
با بيان اين مطلب، معلوم مىشود سؤال كسانى كه با شماره كردن مصاديق ممتنع ذاتى، اطلاق قدرت پروردگار را زير سؤال مىبرند، غلط است؛ زيرا در اين موارد اشكال در قابل وجود دارد نه در فاعل، در حالى كه امورى بايد مورد پرسش قرار گيرند كه در دايره قدرت و امور مقدور بگنجند. مثلاً مىگويند: آيا خدا، قادرِ بر نابود كردن خويش هست؟ آيا خدا مىتواند معبودى همانند خود بيافريند؟ و هزاران سؤال ديگر از اين قبيل؛ سؤالهايى كه هيچ كدام صحيح نيست؛ اينگونه سؤالات مانند آن است كه بپرسند آيا
1) . عيون اخبار الرضا عليهالسلام ، ج 1، ص 117 و 118، ح 7.
چشم قادر بر شنيدن يا گوش قادر بر ديدن است؟
علاوه بر اين، گاه يك شىء جزء امور محال قرار مىگيرد و قدرت بدان تعلق نمىگيرد؛ مثل محال بودن آن كه فاعلى غير قادر شيئى بيافريند و يا غير عالمى به آفرينشى دست زند كه در آن آثار علم مشهود باشد. امام صادق عليهالسلام مىفرمايند:
به اميرمؤمنان على عليهالسلام عرض شد: آيا پروردگار تو مىتواند دنيا را داخل در تخم مرغى كند، بدون آن كه دنيا كوچك بشود و يا آن تخممرغ بزرگ شود؟ امام عليهالسلام فرمودند: إنّ اللّه تبارك و تعالى لايُنسَب إلى العَجز، و الذي سَألتني لا يكون؛(1)به يقين خداى تعالى به ناتوانى منسوب نمىشود، بلكه آنچه از من پرسيدى نمىشود [امكان شدن ندارد].
در برخى روايات دو پاسخ ديگرى وجود دارد كه بازگشت آن دو به بيان پاسخهاى محتمل در مورد سؤال است. البته جداى از آنچه از امام على عليهالسلام نقل شده؛ يكى از دو پاسخ آن است كه يا دنيا كوچك شود و يا آن تخم بزرگ. پاسخ دوم - براى مثال - منعكس شدن تصوير شىاى بزرگ در عدسى چشم است.
امام عليهالسلام در اين باره پاسخ فرموده: خداى متعال بر هر دو كار قادر است و ظاهرا ايشان هر كدام را فراخور حال پرسندهاش پاسخ گفته است؛ پاسخ نخست پاسخى برهانى است اما در پاسخ ديگر به تناسب ذهن شنونده؛ همانگونه كه در روايتى وارد شده كه امام در پاسخ اين سؤال كه چرا خداوند ديده نمىشود فرمود: «اگر ديده مىشد هيبتش از ميان مىرفت».
به هر حال خداى متعال نه به انجام كارى ناچار است و نه به ترك كارى مجبور، بلكه او بر هر چيزى توانا است و اين همان معناى قدرت مطلق الهى است. او مىتواند زنده را بميراند و مرده را زنده كند و معدوم را موجود يا موجود را معدوم نمايد.
1) . التوحيد، ص 130، ب 9، ح 9.
برخى تبديل عدم به وجود، يا تبديل وجود به عدم را محال پنداشتهاند. حكماء و متكلمين اين گمان باطل را در كتابهاى مفصل خويش رد كرده اند و ما نيز در كتاب شرح تجريد(1)و غيره(2)بدان پرداختهايم و نياز به تكرار آن در اينجا نيست.
اگر گفته شود: تعلق قدرت به فعل و ترك، محال است؛ چون اگر علّت فعل، موجود شود آن فعل واجب مىگردد و ديگر قدرت بر ترك باقى نمىماند، و اگر علّت آن موجود نشود، محال است كه فعل موجود گردد و قدرت بر فعل باقى نمىماند.
مىگوييم: علاوه بر اين كه اين مطلب، شبههاى در مقابل امرى بديهى است، در پاسخ آن بايد گفت: منظور از قدرت بر فعل و ترك، آن است كه قادر، علّت را ايجاد مىكند كه آن علت، معلولش را پديد آورد، و يا علت را ايجاد نمىكند تا معلول موجود نشود؛ پس هر دو امر به دست او است، برخلاف امر ممتنع الوجود، كه امكان ايجاد ندارد، و همينطور واجب الوجود، كه امكان إعدامش نيست.
مسأله: در ميان مسلمانان گروهى وجود دارند كه انسانها را در افعال خويش مجبور مىدانند. اينان برخى ظواهر ادله قرآنى، روايى و عقلى را مستند نظر خويش قرار دادهاند:
آيات قرآنى كه به آنها استناد كردهاند، به شرح ذيلاند:
«وَ ما تَشاؤنَ إِلاّ أَنْ يَشاءَ اللّهُ رَبُّ الْعالَمِينَ»؛(1)و شما اراده نمىكنيد مگر اينكه خداىِ پروردگار جهانيان اراده كند و بخواهد.
«وَ ما تَشاؤنَ إِلاّ أَنْ يَشاءَ اللّهُ إِنَّ اللّهَ كانَ عَلِيماً حَكيما»؛(2)و شما [هيچ چيز ]را نمىخواهيد، مگر اينكه خدا بخواهد. قطعا خدا داناىِ حكيم است.
«كَذلِكَ يُضِلُّ اللّهُ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ»؛(3)اين گونه خدا هر كس را بخواهد گمراه مىسازد و هر كس را بخواهد هدايت مىكند.
«وَ اللّهُ خَلَقَكُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ»؛(4)خدا شما و آنچه را مىسازيد آفريده است.
البته استشهاد به آيه فوق مبتنى بر آن است كه مراد از «و ما تعملون» اعمال آدميان باشد، نه بُتهايى كه مىسازند.
«قُلِ اللّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُوَ الْواحِدُ الْقَهّارُ»؛(5)بگو: خدا آفريننده هر چيزى است و اوست
يكتا و پيروز.
اين آيه نيز شاهد آنان قرار گرفته است، زيرا افعال آدمى نيز مصداق واژه «شىء» است.
«اللّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ»؛(1)خدا، آفريدگار همه چيز است و حافظ و ناظر بر همه اشياء است.
«وَ لَوْ شاءَ اللّهُ ما أَشْرَكُوا»؛(2)و اگر خدا مىخواست آنان شرك نمىآوردند.
«وَ كُلُّ شَيْءٍ فَعَلُوهُ فِي الزُّبُرِ * وَ كُلُّ صَغِيرٍ وَ كَبِيرٍ مُسْتَطَرٌ»؛(3)و هرچه كردهاند در كتابها[ى اعمالشان ثبت] است و هر [كار] كوچك و بزرگى نوشته شده است.
«ما قَطَعْتُمْ مِنْ لِينَةٍ أَوْ تَرَكْتُمُوها قائِمَةً عَلى أُصُولِها فَبِإِذْنِ اللّهِ»؛(4)هر درخت با ارزش خرما را قطع كرديد يا آن را به حال خود واگذاشتيد، [همه] به فرمان خدا بود.
«وَ لَوْ شاءَ اللّهُ مَا اقْتَتَلُوا وَ لكِنَّ اللّهَ يَفْعَلُ ما يُرِيدُ»؛(5)اگر خدا مىخواست با هم پيكار نمىكردند؛ ولى خدا آنچه را مىخواهد [از روى حكمت] انجام مىدهد.
«وَ لَوْ شاءَ اللّهُ ما فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَ ما يَفْتَرُونَ»؛(6)و اگر خدا مىخواست چنين نمىكردند، پس ايشان را با آنچه به دروغ مىسازند رها كن.
«هَلْ مِنْ خالِقٍ غَيْرُ اللّهِ»؛(7)آيا آفرينندهاى جز خدا هست.
اطلاق آيه فوق مقتضى آن است كه افعال آدمى نيز جزء مخلوقات خداى عزّوجلّ باشد.
«وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لاَمَنَ مَنْ فِي الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعاً أَ فَأَنْتَ تُكْرِهُ النّاسَ حَتّى يَكُونُوا مُؤمِنِينَ * وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤمِنَ إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ»؛(8)و اگر پروردگار تو مىخواست قطعا هركه در زمين است همگى ايمان مىآوردند؛ پس آيا تو مىخواهى مردم را مجبور سازى كه ايمان بياورند؟! و هيچ كس نمىتواند ايمان بياورد جز به فرمان خدا.
و آيات ديگرى كه ظاهرشان دلالت بر آن دارد كه افعال بندگان، همگى مستند به خداى متعالاند، لذا آدمى در انجام كارهايش مجبور است.
اين جبرگرايان علاوه بر افعال بندگان، ترك عمل را نيز مشمول قانون جبر مىدانند و بنابراين هر فعلى را كه انسان ترك كند هم، در حقيقت مجبور به ترك آن مىدانند.
روايات زيادى را در اين زمينه مورد استناد قرار دادهاند؛ از جمله:
امام حسن عسكرى عليهالسلام روايت مىنمايد كه امام رضا عليهالسلام در بخشى از سخن خود درباره توصيف پروردگار فرمودند:
لايَجور في قَضيّته، الخَلق إلى ما عَلِم مُنقادون، و على ما سَطر في المَكنون مِن كتابِهِ ماضُون، و لا يَعمَلون خِلاف ما عَلِم منهم و لا غَيره يُريدون؛(1)او در قضاوت خويش ستم نمىكند. مخلوقات نسبت بدانچه مىداند مطيعند و بر آنچه در كتاب پنهانش مسطور شده عمل مىكنند، و برخلاف آنچه از آنها مىداند رفتار نمىنمايند و جز او را نمىخواهند [و نمىطلبند].
ابن مسكان از امام جعفر صادق عليهالسلام روايت نمود كه فرمودند:
لا يَكون شَيء في الأرض و لا في السّماء إلاّ بهذه الخِصال السَبْع: بِمَشيئة و إرادة و قَدر و قَضاء و إذْن و كِتاب و أجَل، فَمَن زَعَم أنّه يَقْدِر على نَقْض واحدة فَقد كَفر؛(2)هيچ چيز در آسمان و زمين پديد نمىآيد جز به سبب اين هفت امر: مشيت، اراده، قدر، قضا، إذن، كتاب و أجل. پس هر كه بپندارد كه مىتواند يكى از اينها را نقض كند كافر گشته است.
حمدان بن سليمان مىگويد:
نامهاى به امام رضا عليهالسلام نوشتم و در آن از افعال بندگان پرسيدم، كه آيا مخلوق [خدا ]هستند يا غير مخلوق؟ حضرت در پاسخ نامهام مرقوم فرمودند:
أفعالُ العِباد مُقَدّرة في علم اللّه عزّوجلّ قَبل خَلق العباد بألفَي عام؛(1)افعال بندگان دو هزار سال قبل از آفرينش آنها در علم خداى عزّوجلّ مقدر شده بود.
امام حسين عليهالسلام مىفرمايند: از پدرم على بن ابى طالب عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند:
اعمال سه قسماند: يا فرائضاند، يا فضائلاند و يا معاصى؛ فرائض با فرمان خداى متعال و با رضايت او و به قضا و تقدير و مشيت و علمش همراه مىباشند؛ لكن فضائل به فرمان خدا نيست، ولى با رضايت او و قضا و تقدير و مشيت و علمش همراهند. و اما معاصى، به امر خدا نيست، بلكه به قضاى خدا و قَدر و مشيت و علم او همراهند و بر انجام آنها عذاب مىشوند.(2)امام صادق عليهالسلام نقل مىنمايد كه رسول خدا صلىاللّهعليهوآله فرمودند:
و مَن زَعم أنّ المَعاصي بِغَير قُوَّة اللّه فَقَد كَذب عَلى اللّه، و مَن كذب على اللّه أدْخَله اللّه النار؛(3)هر كه بپندارد معاصى، بدون نيروى خدا انجام مىگيرد مطمئناً بر خدا دروغ بسته است و هر كه بر خدا دروغ زند، خدا او را در آتش داخل مىكند.
حضرت على عليهالسلام نيز در پاسخ به سؤالى مىفرمايند:
الإستطاعة تَمْلِكُها مَعَ اللّه أو مِن دُون اللّه، و إيّاك أنْ تَقُول واحِدَةً مِنْهُما فَتَرتَدّ، فقال: و ما أقول يا أمير المؤمنين؟ قال: قُل أمْلِكُها باللّه الذي أنْشَأ مَلكتها؛(4)آيا با خدا (در عرض خدا)، قدرت دارى يا بدون خدا و مستقلّ از حضرتش؟ مبادا بگويى يكى از اين دو كه [اگر چنين معتقد شوى] مرتد خواهى شد! گفت: پس چه بگويم اى امير المؤنين!؟ فرمودند: بگو از آن [قدرت] برخوردارم [لكن] به سبب آن خدايى كه آن را در من آفريد.
امام سجاد عليهالسلام در يكى از دعاهاى صحيفه سجاديه مىفرمايند:
اللّهم و إنّك مِن الضَعْف خَلَقْتنا، و عَلى الوَهْن بَنَيْتنا، و مِنْ ماءٍ مَهينٍ ابتدَأتَنا، فلا حَوْل لَنا إلاّ بقُوّتك و لا قُوّة لَنا إلاّ بِعَونك؛(5)خدايا! به يقين، تو ما را از ناتوانى آفريدى و بر سستى
بنيانمان نهادى و ما را از آبى حقير آغاز كردى پس هيچ نيرويى جز به قدرت تو و هيچ قدرتى جز به يارى تو نداريم.
هم چنين مىفرمايند:
اللّهم إنّي أصْبَحت و أمْسَيت عَبْداً داخِراً لك لا أمْلِكُ لِنَفْسي نَفْعا و لا ضَرّا إلاّ بِك؛(1)خدايا! به يقين من صبح و شام كردم در حالى كه بنده خاضع توأم؛ مالك سود و زيان خويش نيستم جز به سبب تو.
جواب استدلال آنان به آيات قرآن، از قرائن داخلى و يا خارجى آن آيات و همچنين از آيات ديگرى روشن مىگردد؛ مثل آيه شريفه:
«وَ اللّهُ خَلَقَكُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ»؛(2)و خدا هم شما را آفريده و هم آنچه مىكنيد.
كه اين آيه در كنار اين آيات آمده:
«فَرَاغَ إِلَى ءَالِهَتِهِمْ فَقَالَ أَلاَ تَأْكُلُونَ * مَا لَكُمْ لاَ تَنطِقُونَ * فَراغَ عَلَيْهِمْ ضَرْباً بِالَْيمِينِ * فَأَقْبَلُوا إِلَيْهِ يَزِفُّونَ * قالَ أَ تَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ * وَ اللّهُ خَلَقَكُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ»؛(3)[او وارد بتخانه شد] مخفيانه نگاهى به معبودانشان كرد و [از روى تمسخر] گفت: چرا [از اين غذاها] نمىخوريد؟! [اصلاً] چرا سخن نمىگوييد؟ سپس [به سوى آنها رفت و] با دست راست ضربهاى محكم بر پيكر آنها فرو كوفت [و جز بت بزرگ همه را در هم شكست ]آنها با سرعت به او روى آوردند، [ابراهيم] گفت: آيا چيزى را مىپرستيد كه با دست خود مىتراشيد؟! با اين كه خدا هم شما را آفريده و هم بتهايى كه مىسازيد!.
كه مراد از «و ما تعملون» بُتانى هستند كه خود مىساختند، نه افعال آنها و ديگران؛ زيرا ابراهيم عليهالسلام به قوم خويش فرمود: يقينا شما و بُتانتان آفريدگان خداى متعاليد؛ چگونه
چيزى را كه آفريده است و با دستانتان مىسازيد مىپرستيد؟!
آيه زير نيز ظهور در همين معنا دارد:
«اللّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ »؛(1)خدا آفريدگار همه چيز است و حافظ و ناظر بر همه اشياء است.
چرا كه در جايى ديگر مىفرمايد:
«أَ فَمَنْ يَخْلُقُ كَمَنْ لا يَخْلُقُ أَ فَلا تَذَكَّرُونَ»؛(2)پس آيا كسى كه [اينگونه مخلوقات را] مىآفريند، همچون كسى است كه نمىآفريند؟! آيا متذكّر نمىشويد.
و مىفرمايد:
«وَ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ لا يَخْلُقُونَ شَيْئاً وَ هُمْ يُخْلَقُونَ»؛(3)و كسانى را كه جز خدا مىخوانند، چيزى نمىآفرينند در حالى كه خود آفريده مىشوند.
نيز مىفرمايد:
«خَلَقَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها وَ أَلْقى فِي الْأَرْضِ رَواسِيَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ وَ بَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دابَّةٍ وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ زَوْجٍ كَرِيمٍ * هذا خَلْقُ اللّهِ فَأَرُونِي ما ذا خَلَقَ الَّذِينَ مِنْ دُونِهِ بَلِ الظّالِمُونَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ»؛(4)[او ]آسمانها را بدون ستونى كه آن را ببينيد آفريد، و در زمين كوههايى افكند تا شما را نلرزاند [و جايگاه شما آرام باشد] و از هرگونه جنبندهاى روى آن پراكنده ساخت و از آسمان آبى نازل كرديم و [به وسيله آن] در روى زمين انواع گوناگونى از جفتهاى گياهان پر ارزش رويانديم. اين آفرينش خداست؛ [اينك] به من نشان دهيد معبودانى غير او چه آفريدهاند؟! [هيچ!] ولى ظالمان در گمراهى آشكارند.
مىبينيم كه تمام اين آيات و نظائر آنها قرائن نقلى و عقلى و قرائن مقاميه و مقاليه بر نفى جبر دارند. و البته آيات فراوانى نيز وجود دارد كه تصريح بر نفى جبر دارند ولى مجال
آوردن همه آنها در اينجا نيست؛ آيات زيادى دال بر آنند كه اعمال آدمى مرتبط به خود اويند و خود او به خاطر آنها مورد حسابرسى قرار مىگيرد، اگر نيكى باشد پاداش نيك و اگر شر باشند جزاى شر دريافت خواهد كرد؛ برخى از آنها عبارتاند از:
«فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا »؛(1)پس واى بر كسانى كه كافر شدند.
«فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ»؛(2)پس واى بر كسانى كه كتاب [تحريف شدهاى] با دستهاى خود مىنويسند.
«إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ »؛(3)تنها از گمان [خود] پيروى مىنمايند.
«ذلِكَ بِأَنَّ اللّهَ لَمْ يَكُ مُغَيِّراً نِعْمَةً أَنْعَمَها عَلى قَوْمٍ حَتّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ»؛(4)اين [كيفر] به خاطر آن است كه خدا، هيچ نعمتى را كه به گروهى داده تغيير نمىدهد؛ جز آن كه آنها خودشان را تغيير دهند.
«فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِيهِ »؛(5)پس نفس سركش، كم كم او را به كشتن برادرش تشويق كرد.
«مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً يُجْزَ بِهِ»؛(6)هر كس عمل بدى كند، در برابر آن كيفر مىبيند.
«وَ جاؤ عَلى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً»؛(7)و پيراهن او را با خونى دروغين [آغشته ساخته، نزد پدر] آوردند؛ [يعقوب ]گفت: هوسهاى نفسانى شما اين كار را برايتان آراسته.
«كُلُّ امْرِئٍ بِما كَسَبَ رَهِينٌ »؛(8)هر كس در گرو اعمال خويش است.
«وَ ما كانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلاّ أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي »؛(9)و من بر شما تسلطى
نداشتم جز اينكه دعوتتان كردم و شما دعوت مرا پذيرفتيد.
«الْيَوْمَ تُجْزى كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ»؛(1)امروز هر كسى به [موجب] آنچه انجام داده است كيفر مىيابد.
«الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»؛(2)امروز جزاى آنچه را انجام مىداديد به شما مىدهند.
«مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها»؛(3)هر كس كار نيكى به جا آورد، ده برابر آن [پاداش] خواهد داشت.
«وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزى إِلاّ مِثْلَها»؛(4)و هر كس كار بدى انجام دهد. جز مانند آن كيفر نيابد.
«وَ جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها »؛(5)كيفر بدى مجازاتى است همانند آن.
«فَمَنِ اعْتَدى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدى عَلَيْكُمْ »؛(6)پس هر كس به شما تجاوز كرد، همانگونه كه بر شما تعدّى كرده، بر او تعدى كنيد.
«كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللّهِ»؛(7)چگونه به خدا كافر مىشويد؟! «لِمَ تَلْبِسُونَ الْحَقَّ بِالْباطِلِ»؛(8)چرا حق را به باطل در مياميزيد [و مشتبه مىكنيد].
«لِمَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللّهِ »؛(9)چرا از راه خدا باز مىداريد.
«وَ وُضِعَ الْكِتابُ فَتَرَى الُْمجْرِمِينَ مُشْفِقِينَ مِمّا فِيهِ وَ يَقُولُونَ يا وَيْلَتَنا ما لِهذَا الْكِتابِ لا يُغادِرُ صَغِيرَةً وَ لا كَبِيرَةً إِلاّ أَحْصاها وَ وَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِراً وَ لا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً»؛(10)و كتاب [= كتابى كه نامه اعمال همه انسانهاست ]در آن جا گذارده مىشود، پس گنهكاران را مىبينى كه از آنچه در آن است ترسان و هراسانند و مىگويند: اى واى بر ما! اين چه كتابى است كه هيچ [كار] كوچك و بزرگى را فرو نگذاشته مگر اينكه آن را به شمار آورده است؟! و
[اين در حالى است كه] همه اعمال خود را حاضر مىبينند و پروردگارت به هيچ كس ستم نمىكند.
«ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيكُمْ وَ أَنَّ اللّهَ لَيْسَ بِظَلاّمٍ لِلْعَبِيدِ »؛(1)اين [كيفر ]در برابر چيزى است كه دستهايتان از پيش براى شما فرستاده و [گرنه] خدا هرگز به بندگان ظلم نمىكند.
«إِنَّ اللّهَ لا يَظْلِمُ النّاسَ شَيْئاً وَ لكِنَّ النّاسَ أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ»؛(2)خدا به هيچ وجه به مردم ستم نمىكند؛ ولى اين مردمند كه به خويشتن ستم مىكنند.
و آيات بسيار ديگرى كه بر نفى جبر صراحت دارند.
روايات نفى كننده جبر نيز بسيار زياد است؛ از جمله به روايات ذيل توجه كنيد:
امام رضا عليهالسلام از پدرش و ايشان از امام صادق عليهالسلام روايت مىكنند كه فرمودند:
مَن زَعَم أنّ اللّه تعالى يُجْبر عِباده عَلى المَعاصي أو يُكَلّفهم ما لا يُطيقون فَلا تَأْكلوا ذَبيحَته و لا تَقْبلوا شَهادته و لا تُصَلّوا وَراءه و لا تَعْطوهُ مِنَ الزكاة شَيئاً؛(3)هر كس بپندارد كه خداى متعال بندگانش را بر معاصى مجبور مىكند و آنچه در طاقتشان نيست بر آنها تكليف مىكند، نه از ذبيحه او بخوريد و نه گواهيش را بپذيريد و نه پشت سرش نماز بخوانيد و نه از زكات سهمى به او بدهيد.
در روايتى منسوب به امام صادق عليهالسلام آمده است كه:
مردى از ايشان پرسيد: بنيان دين به يقين، توحيد و عدل است و دانش مربوط بدان بسيار و هر عاقلى نيز بايد به آن آگاهى يابد؛ بنابراين چيزى [برايم] بگو تا وقوف بر آن سهل باشد و از بركردن آن آسان باشد. امام فرمودند: أمّا التوحيد فَأنْ لا تُجَوّز عَلى رَبّك ما جاز عَليك، و
أما العَدْل فَأن لا تُنْسِب إلى خالقك ما لامك عَليه؛(1)توحيد آن است كه آنچه بر تو رواست بر پروردگارت روا ندانى، و عدل نيز آن است كه به آفريدگارت چيزى نسبت ندهى كه او [خود] تو را بر [انجام] آن نكوهش كرده است.
امام هادى عليهالسلام مىفرمايند:
جبرى كه هر كس بدان اعتقاد پيدا كند حتماً خطا كرده، سخن كسى است كه گمان مىكند خدا بندگان را بر معاصى مجبور مىكند و [با اين حال] آنها را [بر انجام آن معاصى] عقاب مىنمايد. هر كس معتقد به اين قول باشد خدا را ظالم دانسته و قولش را تكذيب و رد كرده است آنجا كه مىفرمايد: «وَ لا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً»؛(2)«و پروردگارت به هيچ كس ستم نمىكند» و مىفرمايد: «ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ يَداكَ وَ أَنَّ اللّهَ لَيْسَ بِظَلاّمٍ لِلْعَبِيدِ »؛(3)«اين [كيفر] در برابر چيزى است كه دستهايتان از پيش براى شما فرستاده و [گرنه ]خدا هرگز به بندگان ظلم نمىكند» و مىفرمايد: «إِنَّ اللّهَ لا يَظْلِمُ النّاسَ شَيْئاً وَ لكِنَّ النّاسَ أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ»؛(4)«خدا ابداً به مردم ستم نمىكند؛ ولى اين مردمند كه به خويشتن ستم مىكنند».
و آيات بسيار ديگرى مانند آن؛ پس هر كس بپندارند كه خدا اجبار كننده بر [انجام] معاصى است، گناه خود را به دوش خدا انداخته و او را در مجازات نمودنش ظالم دانسته است و هر كس خدا را ظالم بداند كتابش را دروغ شمرده و هر كس كتابش را دروغ انگارد به اتفاق أمّت، كفر بر او ثابت شده است.(5)
ايوب بن نوح از امام رضا عليهالسلام و ايشان از پدرانش روايت مىكند كه فرمودند، رسول خدا صلىاللّهعليهوآله فرمودند:
خَمْسةٌ لا تَطْفأ نيرانُهم و لا تَمُوت أبْدانَهم: رَجُل أشركَ، و رَجُل عَقّ والدَيْه، و رَجُل سَعى بِأخيه إلى السُّلْطان فَقَتَله، وَ رُجل قَتَل نَفْسا بغَير نَفْس، و رَجُل أذْنَب وَ حَمَلَ ذَنْبه عَلى اللّه
عزّوجلّ؛(1)پنج [تن]اند كه نه آتشِ [عذابِ] آنها خاموش مىشود و نه بدنهايشان مىميرد: مردى كه شرك بورزد، مردى كه والدينش را عاق كند، مردى كه برادرش را نزد سلطان سعايت كند و سلطان او را بكُشد، مردى كه انسانى را بكُشد، به غير قصاص و مردى كه گناه كند و آن را بر دوش خداى عزّوجلّ گذارد.
جابر بن عبداللّه انصارى از پيامبر صلىاللّهعليهوآله روايت مىكند كه فرمودند:
يَكون في آخرالزّمان قَوْم يَعْملَون بالمَعاصي ثُمَّ يقُولون: اللّه قَدَّرَها عَلَيْنا، الرّاد عليهم يَومئذٍ كالشَّاهر سَيْفَه في سَبيل اللّه؛(2)در آخرالزمان كسانى هستند كه مرتكب معاصى مىشوند و مىگويند: خدا آنها را برايمان مقدر كرده است؛ هر كس در آن روزگار سخنشان را رد كند مانند فردى است كه در راه خدا شمشير مىكشد.
مردى از امام جعفر صادق عليهالسلام درباره قضا و قدر سؤال نمود. حضرت فرمودند:
هر كارى كه بتوانى بنده را بر [انجام] آن ملامت كنى، از ناحيه [خود] او است و هر چه نتوانى بنده را بر [انجام] آن ملامت كنى، از جمله افعال خداست. خدا به بنده مىفرمايد: چرا معصيت كردى؟ چرا فاسق شدى؟ چرا شراب نوشيدى؟ چرا زنا كردى؟ پس [معلوم مىشود كه] اينها فعل بنده است و به او نمىگويد: چرا بيمار شدى؟ چرا بلندقد شدى؟ چرا كوتاهقد شدى؟ چرا سفيد شدى؟ چرا سياه شدى؟ چرا كه اينها از جمله افعال خداى متعالاند.(3)واضح است كه منظور روايت فوق از اين مثالها مواردى است كه بيمارى به سبب قصور و تقصير او يا والدينش نباشد. سفيد شدن يا سياه شدن اختيارى نيز اينگونه است؛ چرا كه مىتوان با دارو سياهى را سفيد يا بالعكس نمود و نظاير آن.
در روايت ديگرى آمده است كه:
حجاج بن يوسف نامهاى به حسن بصرى و عمرو بن عبيد و واصل بن عطا و عامر نوشت و در آن خواست كه در باب قضا و قدر آنچه خود به آن رسيدهاند و آنچه [از روايات] به آنان
رسيده را باز گويند. حسن بصرى به او چنين نوشت: نيكوترين چيزى كه بدان استناد كنم، آنى است كه از اميرالمؤنين على بن ابى طالب عليهالسلام شنيدم، او فرمودند: يا ابن آدم أتَظنُّ أنّ الذي نَهاك دَهاك و إنّما دَهاك أسْفَلَك و أعْلاك و اللّه بَريء مِن ذاك؛ اى فرزند آدم! آيا پندارى كه آن كه تو را [از كارى] نهى نمود، خودش [آن را] در تو ايجاد كرد، در حالى كه تنها زير و بالاى خودت، تو را بدان واداشت و خدا از آن [عمل] مبرّاست.
ظاهراً منظور از زير، مسائل شهوانى جنسى و منظور از بالا چشم، زبان و گوش است.
عمر بن عبيد نيز به او نوشت: نيكوترين چيزى كه درباره قضا و قدر شنيدم، سخن اميرالمؤنين عليهالسلام بود كه فرمودند: لَوْ كان الوِزْر في الأصْل مَحْتوما لَكان المَوْزور في القَصاص مَظْلوما؛ اگر بر دوش كشيدن بار گناه در اصل، محتوم [و ناگريز] بود، پس به يقين بر دوش برنده آن بار، در قصاص شدنش مظلوم خواهد بود [در حالى كه چنين نيست، پس جبرى در كار نيست].
واصل بن عطا نيز به او نوشت: نيكوترين چيزى كه در باب قضا و قدر شنيدم سخن على بن ابن طالب عليهالسلام بود كه فرمودند: أيدلّك عَلى الطَّريق و يَأخُذ عَليك المَضيق؛ آيا [مىپندارى كه خدا] تو را به راه مىآورد و [آنگاه] راه را بر تو مىبندد.
شعبى به او نوشت: نيكوترين چيزى كه در باب قضا و قدر شنيدم سخن على بن ابىطالب عليهالسلام بود كه فرمودند: كلُّ ما اِسْتغفَرت اللّه مِنْه فَهو مِنْك، و كُلُّ ما حَمَدتْ اللّه عَلَيْه فَهُو مِنْه؛ هر چه از [انجام] آن، از خدا طلب مغفرت كنى، از ناحيه تو است و هر چه خدا را بر آن مىستايى، از ناحيه او است.
زمانى كه نامههايشان به حجاج رسيد وى بر مضامين آنها وقوف يافت و گفت: به يقين كه آنان اين مطالب را از چشمهاى زلال گرفتهاند.(1)
ظاهرا سخن امام عليهالسلام كه فرمود: «و هرچه خدا را بر آن مىستايى، از ناحيه او است» سخنى به طريق موجبه جزئيه است نه كليه؛ چرا كه افعالى نيز وجود دارند كه آدمى
1) . بحارالأنوار، ج 5، ص 59، ب 1، ح 108 و الطرائف، ص 329 و 330.
خداوند را بر [وقوع آنها] نمىستايد، لكن اين افعال، از ناحيه خداى عزوجل است؛ مثل آنكه آفرينش او ناقص بشود و مانند آن.
در روايت ديگرى آمده است كه:
مردى بر پيامبر صلىاللّهعليهوآله وارد شد، رسول خدا صلىاللّهعليهوآله به او فرمودند: عجيبترين چيزى كه ديدهاى را به من خبر ده. او گفت: قومى را ديدم كه با مادرانشان، دخترانشان و خواهرانشان نزديكى مىكردند و زمانى كه به آنان گفته مىشد: چرا اين كار را مىكنيد؟ مىگفتند: اين كار قضا و قدر خداى متعال است! رسول خدا صلىاللّهعليهوآله فرمودند:
سَيَكُون مِنْ أُمَّتي أَقْوام يَقُولون مِثْلَ مَقالَتِهم، أولئك مَجُوس أُمَّتي؛(1)از امت من كسانى خواهند آمد كه مثل سخن ايشان مىگويند. آنان مجوسيان امّت منند.
هم چنين مىفرمايند:
لُعِنَت القَدرية على لِسان سَبْعين نَبيّا، قيل: و مَن القَدرية يا رَسول اللّه؟ فقال: قَوُم يَزْعمون أنَّ اللّه سُبحانه قَدَّر عَلَيْهم المَعاصِي وَ عَذَّبهم عَلَيها؛(2)قدريّة از زبان هفتاد پيامبر لعن شدهاند - پرسيده شد: قدريّة كيانند يا رسول اللّه؟ فرمودند: - قومى كه مىپندارند خداى سبحان [انجام] گناهان را بر آنها مقدر كرده و (در عين حال) بر []انجام] آنها عذابشان مىكند.
صباح حذاء از امام باقر عليهالسلام روايت مىكند و مىگويد:
در مجلسى كه من هم حاضر بودم، زُراره از حضرت پرسيد: آيا خدا، به ما قدرت بر انجام يا ترك آنچه در كتابش بر ما واجب و يا از آن نهى كرده، داده است؟ حضرت فرمودند: آرى.(3)در روايت ديگرى آمده:
أنّه لايُليق بعَدْل اللّه و رَأْفَتَه أنْ يُقَدر عَلى العَبْد الشر و يُريده مِنْه ثُمَّ يَأمره بما يَعلَم أنّه لايَسْتَطيع أَخَذَه؛(4)شايسته عدالت و رأفت خدا نيست، آن كه بر بنده شرّ مقدر كند و [در عين حال] از او [ترك] آن را بخواهد و سپس او را به چيزى امر كند كه [خود] آگاه است كه توان
انجام آن را ندارد.
امام رضا عليهالسلام از پدرانش و ايشان از امام حسين عليهالسلام روايت مىكنند كه فرمودند:
مردى از اهل عراق بر اميرمؤمنان على عليهالسلام داخل شد و گفت: از خروجمان به سوى شام خبر ده كه آيا به سبب قضايى از ناحيه خداست يا قَدَر او؟ اميرالمؤنين عليهالسلام فرمودند: «بله، اى پيرمرد! به خدا سوگند كه بر تپهاى بالا نرفتى و به وادىاى فرود نيامدى مگر به سبب قضا و قدر الهى. پيرمرد گفت: [پس] نزد خدا اجرى ندارم و اميدوارم خدا عنايتى كند اى اميرالمؤنين!. حضرت فرمودند: - مهلت بده اى پيرمرد! اگر اين چنين باشد به يقين ثواب و عقاب و امر و نهى و بازداشتن، باطل مىگرديد و معناى وعده و وعيد [از اعتبار] ساقط مىشد و بر بدكار، ملامتى و بر نيكوكار ثنايى [روا ]نبود و نيكوكار به ملامت سزاوارتر بود و گنه كار به احسان شدن أولى بود تا نيكوكار. اين سخن بُتپرستان و دشمنان خدا و قَدريّة و مجوس امّت است. اى پيرمرد! به يقين خداى عزّوجلّ به خاطر اختيار، تكليف فرموده و از سر زنهار نهى فرموده و بر عمل كم [پاداش ]بسيار مىدهد. او از سر مغلوبيت معصيت و از سر اكراه، اطاعت نمىشود و آسمانها و زمين و آنچه ميان اين دو است را به باطل نيافريده است، اين گمان كافران است؛ ««فَوَيْلٌ لِّلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النَّارِ»(1)پس واى بر كافران از آتش [دوزخ]؟!» آن گاه آن پيرمرد در حالى كه اين گونه مىسراييد برخاست:
«أنتَ الإمامُ الذي نَرْجو بِطاعَتِهِ *** يَوْم النَّجاةِ مِنَ الرّحمان غُفْرانا
أوْضَحْتَ مِن دينِنا ما كان مُلْتَبِساً *** جَزاك رَبُّك عَنّا فيه إحْسانا
فَلَيس مَعْذرة في فِعْل فاحِشَة *** قَد كُنت راكِبها فِسقاً و عُصْيانا
لا لا و لاقائلاً ناهِيه أوْقَعَه *** فيها عَبَدْتُ إذاً يا قَوم شَيْطانا
و لا أحَبَّ و لا شَاء الفُسُوق و لا *** قَتَل الوَلي لَه ظُلْماً و عُدْوانا
أنّى يَحِبُّ و قد صَحّت عَزيمَته *** ذو العرشِ أعْلَن ذاك اللّه إعْلانا(2)تو آن امامى، كه با اطاعت از او اميد غفران خداى رحمان در روز قيامت داريم؛
آنچه از دينمان مشتبه بود وضوح بخشيدى. پروردگار به خاطر تربيت ما، تو را پاداش نيك دهد؛
عذرى در انجام كار نيست و من از روى فسق و عصيان مرتكب آن بودم؛
نه نه و باز هم نه، امكان ندارد بگويم كه نهىكننده آن، خود آن را در من آفريد و گرنه من از شيطان در اين گفته پيروى كردهام؛
نه دوست دارد و نه مىخواهد فسوق را و نه كشتن ولىِّ او را از روى ظلم و دشمنى؛ چگونه خدا چنين كارهايى را دوست بدارد در حالى كه اراده خدا به امور نيك تعلق مىگيرد و اين را خدا آشكارا گفته است.
شايد منظور از «أولى بودن» در دو فقره از كلام امام عليهالسلام ، اين باشد كه، چون خدا احسان در فرد ايجاد مىكند، او فاعل احسان نخواهد بود و نيز بدكار را ملامتى نيست چون در او خيرى قرار داده نشده؛ لذا حق آن است كه احسانى در او موجود نباشد.
در إحتجاج از امام هادى عليهالسلام روايت شده كه در نامهاى به اهل اهواز، در نفى جَبْر و تفويض فرمودند:
نقل شده است كه پس از بازگشت اميرالمؤنين عليهالسلام از شام، مردى از ايشان پرسيد: اى اميرالمؤنين! درباره خروجمان به سوى شام مرا خبر ده كه آيا به خاطر قضا بود يا قدر؟ اميرالمؤنين عليهالسلام فرمودند: «آرى اى پيرمرد! از تپهاى بالا نرفتى و به درون وادىاى فرود نيامدى جز به قضا و قَدَر خدا. آن مرد گفت: پس نزد خدا ثوابى ندارم و اميدوارم او عنايتى كند. به خدا سوگند كه براى خود چيزى از اجر نمىبينم. حضرت على عليهالسلام فرمودند: چرا، خدا در حالى كه مىرويد و در حالى كه باز مىگرديد اجرى عظيم برايتان قرار داده و شما هم در هيچ يك از اين حالاتتان مجبور نبودهايد. آن مرد گفت: چگونه مضطر و [ناچار] نبودهايم در حالى كه قضا و قَدَر، ما را از پس به پيش برد و مسير ما ناشى از آن دو بود. اميرالمؤنين عليهالسلام فرمودند: شايد تو قضاى جبرىِ اجتناب ناپذير و قَدَر حتمى را اراده كردهاى. اگر چنين باشد ثواب و عقاب باطل و وعده و وعيد و امر و نهى الهى [از درجه اعتبار] ساقط مىشد و از
جانب خدا هيچ ملامتى براى گناهكار و هيچ ستايشى براى نيكوكار نمىآمد و نه نيكوكار براى [دريافت] ثوابِ نيكوكارى [خود] از گناهكار أوْلى بود و نه گناهكار براى [تحمل ]عقوبت گناه [خود] از نيكوكار. اين سخنِ همفكران بُتپرستان و لشكريان شيطان و دشمنان [خداى] رحمان و گواهانِ بر كذب و ناحق و كوران و طغيانگران است، آنان قَدريّه اين امّت و مجوسيان آنند. همانا خداى متعال به دليل اختيار، فرمان داده و تكليف به ممكن فرموده است. او به [دليل] مغلوبيت، مورد معصيت قرار نگرفته و از سر اكراه، اطاعت نشده و رسولان را به شوخى نفرستاده و قرآن را بيهوده فرو نفرستاده و آسمانها و زمين و آنچه ميانشان است را به باطل نيافريده؛ «ذلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النّارِ»؛(1)«اين گمان كسانى است كه كافر شده [و حق پوشى كرده]اند، پس واى از آتش بر كسانى كه كافر شدهاند».
سپس امام عليهالسلام اين آيه را برايشان تلاوت كردند: «وَ قَضى رَبُّكَ أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاّ إِيّاهُ »؛(2)«و پروردگارت مقرّر كرد كه جز او را نپرستيد».
راوى مىگويد: آن گاه آن مرد شاد و در حالى كه چنين مىگفت برخاست: تو آن امامى كه با اطاعت از او اميدوار به غفران خداى رحمان در روز قيامتم...(3).
شايد دليل «أولى بودن گناه كار به گناه، از نيكوكاران و أولى نبودن نيكوكار به ستايش از گناه كار» اشاره به اين دارد كه بنابر جَبرى بودن افعال، در مستند نبودن نيكى و گناه به ايشان، يكسانند، زيرا گناه و احسان، - بنابراين فرض - از افعال خداى سبحان شمرده مىشوند.
نيز روايت شده است كه:
درباره اين آيه از امام صادق عليهالسلام سؤال شد: «وَ قَدْ كانُوا يُدْعَوْنَ إِلَى السُّجُودِ وَ هُمْ سالِمُونَ»؛(4)«آنها پيش از اين دعوت به سجود مىشدند در حالى كه سالم بودند». حضرت
فرمودند: مُسْتَطيعون لِلأخْذ بِما أُمِرُوا بِهِ و التَرك لِما نُهُوا عَنْه و بذلك ابْتلوا؛(1)براى انجام آنچه بدان امر، و ترك آنچه از آن نهى شده بودند قادر بودند و بدين وسيله آزموده شدند.
امام باقر عليهالسلام مىفرمايند:
إنّ في التّوراةَ مَكْتوباً: يا موسى إنّي خَلَقُتكَ و اصْطَفَيتُك و قَوَّيتُكَ، و أَمْرتُكَ بِطاعَتي و نَهْيتُك عَنْ مَعْصيَتي، فإنْ أطَعْتني أعَنْتك عَلى طاعَتي و إنْ عَصَيْتَني لَمْ أعنْك عَلى مَعصِيتي، يا موسى و لي المنّة عَلَيك في طاعِتك لي، و لي الحُجّة عَلَيك في مَعصِيَتك لي؛(2)در تورات نوشته شده: اى موسى ! همانا من تو را آفريدم و تو را برگزيدم و تو را نيرو بخشيدم و تو را به طاعتم امر و از معصيتم نهى نمودم، پس اگر مرا اطاعت كنى تو را بر [انجام] طاعتم يارى مىكنم و اگر مرا معصيت كنى، تو را بر [انجام] معصيتم يارى نمىكنم. اى موسى! من بر تو منت دارم در اين كه مرا اطاعت مىكنى و من بر تو حجت دارم در معصيت.
در كتاب احتجاج چنين آمده:
زنديقى از امام صادق عليهالسلام درباره مسائل فراوانى سؤال كرد، تا آنكه پرسيد: از خداى عزّوجلّ مرا خبر ده، كه چگونه خلق را فرمانبردار و يكتاپرست نيافريد در حالى كه بر آن قادر بود؟ حضرت فرمودند: اگر آنها را فرمانبردار مىآفريد از ثوابى برخوردار نمىشدند؛ چرا كه اگر اطاعت، فعل [خود] آنها نبود، نه بهشتى وجود داشت و نه آتشى، لكن [خدا] خلق را آفريد و آنها را به اطاعت از خويش امر و از معصيت خويش نهى نمود و با رسولان خود بر آنها احتجاج و با كُتب [آسمانى] خويش عذرشان را قطع نمود، تا آنان خود، كسانى باشند كه اطاعت يا عصيان مىكنند و با اطاعتشان مستوجب ثواب و با معصيتشان مستوجب عقاب شوند.
زنديق گفت: پس عمل صالح از بنده [صادر مىشود] و آن فعل او است و عمل شرى كه انجام داده نيز از ناحيه او است؟
امام عليهالسلام فرمودند: عمل صالح، فعل بنده و مورد امر خدا است، كار شرّ نيز فعل بنده است و مورد نهى خدا.
آن مرد گفت: آيا فعلش به كمك ابزارى كه در او قرار داده شده انجام نمىشود؟ امام عليهالسلام فرمودند: آرى، و با ابزارى كه با آن عمل خير انجام مىدهد، بر انجام عمل شرّ نيز قادر است.
آن مرد گفت: پس بنده هم سهمى از اختيار دارد؟
حضرت فرمودند: خدا او را از هيچ چيز نهى نفرمود، جز آن كه دانست او تاب ترك آن را دارد و او را به هيچ چيزى امر نفرمود، مگر آن كه دانست او توان انجامش را دارد؛ چرا كه جور و ظلم و تكليف كردن بندگان به ما فوق طاقتشان، در او نيست.
آن مرد گفت: پس آن كسى كه خدا كافرش آفريده آيا توان بر ايمان دارد و براى خدا عليه او به خاطر ترك ايمانش حجت است؟
حضرت فرمودند: به يقين خدا همه خلقش را مسلمان آفريد و بدانها امر و نهى كرد، و كفر صفتى است كه در پى فعل، به هنگامى كه بنده انجامش مىدهد مىآيد، و خدا بنده را كافر نيافريد؛ كافر تنها پس از آن، كافر مىگردد كه حجت خدايى بر او تمام شده باشد و حق بر او عرضه شود و او انكارش كند. پس به خاطر انكار حق، كافر مىگردد.
آن مرد گفت: آيا جايز است كه خدا براى بنده، شر را مقدّر كند و [بعد] او را به خير امر كند، در حالى كه او توان انجام خير را ندارد و [با اين حال] وى را بر ترك آن عذاب نمايد؟
حضرت فرمودند: شايسته عدالت و رأفت الهى نيست كه [انجام] شر را بر بنده مقدر نمايد و آن را از او بخواهد و سپس او را به چيزى امر كند كه مىداند او (بنده) توان انجام آن را ندارد.(1)
رواياتى كه به صراحت جبر را نفى مىكنند در كُتب و مجاميع روائى، بسيار است كه از جمله در بحارالانوار و غير آن بسيارى از اين روايات را مىيابيم.
1) . احتجاج، ص 340 و 341.
1- چگونه است با اين كه خدا خود حالت نفرت شديد از معاصى را در پيشوايان معصوم قرار داده، به خاطر اعمال نيكشان به آنها پاداش عظيم مىدهد و اين حالت را در توده مردم قرار نداده، و اگر كار نيك انجام دهند ثواب كمترى از معصومين دريافت مىكنند و اگر بدى كنند عقاب مىشوند؟
2- چگونه است كه ولدان مخلّدون و حورالعين بهشتى در بهشت ثواب مىبرند با اينكه غريزه شهوت در آنها آفريده نشده و چرا انسان اين گونه نباشد؟
پاسخ: فياض بودن خداى متعال - البته به معناى خلق ابداعى، نه به معناى إفاضه و سرريزى آب از حوض آب، كه اعتقاد برخى قائلان به وحدت وجود يا وحدت موجود است - مقتضى است كه هر چه شأن خلق و امكان آفرينش دارد را بيافريند و اين امرى طبيعى است كه مخلوقات، گوناگون باشد. و معيار، آن است كه او به احدى ظلم نكند و نمىكند؛ درست مانند آفرينش طلا، نقره و خاك كه آفرينشهايى مختلف با ارزشهاى مختلفند.
پاداش بيشتر دادن به معصوم، ناشى از تفضّل او است و اما آنچه لازم است، ظلم نكردن او است نه آن كه بر كسى نسبت به ديگرى تفضّل افزونترى نكند؛ مضافاً بر مسأله قابليتها و بلندى معرفت و اقتضاى عوالم مختلف و امثال آن. توضيح مفصلتر را در تفسير موضوعى قرآن كريم دادهايم.
1- خداى متعال به هر چيزى از جمله كارهاى بندگان علم دارد. بنابراين افعال بندگان بايد طبق علم خدا صادر شود و گرنه براى خدا جهل ثابت مىشود، در حالى كه جهل بر خدا محال است.
پاسخ: وقوع افعال، نتيجه اراده آدمى است، نه علم پروردگار. آرى مريد بودن و فاعل
بالإختيار بودن انسان را خداى تعالى جعل فرموده است. لذا افعال آدمى ابتدا مستند به اراده آزاد او هستند، لكن اراده آزادى كه منتهى به خدا مىشود و بيش از اين [حد اختيار] در موجودِ ممكن لازم نيست. امام صادق عليهالسلام نيز بدان تصريح كرده و مىفرمايند:
إنّ اللّه لَم يُجْبر أحَداً عَلى مَعْصِيَته و لا أراد إرادة حَتم الكفر مِنْ أحَد، و لَكِن حينَ كَفر كان في إرادة اللّه أنْ يكفر، و هُم في إرادة اللّه و في عِلْمِهِ أن لايَصيروا إلى شَيء مِنَ الخَير؛(1)به يقين خدا، احدى را بر معصيت خود مجبور و كفر حتمى احدى را [نيز] اراده نكرده است، لكن آنگاه كه [بندهاى] كافر مىشود، كافر شدن او در اراده پروردگار وجود داشته و آنها در اراده و علم خدا اين چنينند كه به چيزى از خير نمىرسند.
2- خدا داراى علم فعلى است و علم فعلى او عين ذات اوست و ذات او علت همه ممكنات است، پس واجب است كه علم او نيز علت همه ممكنات از جمله افعال بندگان باشد و اين امر به معناى وجوب وقوع افعال از سوى بندگان است.
پاسخ: علم تابع معلوم است نه علت آن. خواجه نصيرالدين طوسى نيز در پاسخ به پندار يكى از جَبريّون بدين نكته اشاره كرده است، آن جَبرى چنين سروده بود:
من مِىْ خورم و هركه چو من اهل بود *** مِىْ خوردن من به نزد او سهل بود
مِىْ خوردن من حق ز أزل مىدانست *** گر مِىْ نخورم علم خدا جهل بود
مرحوم خواجه نصيرالدين طوسى نيز در پاسخ او گفت:
اين نكته نگويد آن كه او اهل بود *** زيرا كه جواب شبههاش سهل بود
علم أزلى علت عصيان كردن *** نزد عقلا ز غايت جهل بود
آرى اگر علم به شىء، علت وجود آن باشد، آن گاه - مثلاً - علمِ زيد به وقوع جُرم از ناحيه عمرو، علت جرم عمرو خواهد بود، و يا مثلاً علم ما به طلوع خورشيد در روز آينده، علت طلوع خورشيد خواهد بود. كه بطلان اينها بسيار روشن و واضح است.
3- تا زمانى كه يك شىء موجود نباشد نمىتواند ايجاد كننده باشد و از آنجا كه هيچ
1) . كافى، ج 1، ص 162، ح 3.
يك از ممكنات در ذات خويش موجود نيستند (و ذاتاً محتاج به غير هستند)، هيچ گونه ايجاد كنندگى حقيقى نخواهند داشت. لذا همه گونه ايجاد؛ حتى افعال بندگان كه در زمره ممكناتند به خدا واجب الوجود بالذات منتسب است.
پاسخ: علم خداى سبحان، عين ذات او و ذاتش علّت إختيار بندگان است؛ پس اختيار بندگان، مستند به ذات بارى تعالى است، لكن عمل آنان مستند به خواست و اراده خود آنهاست، نه خداى سبحان.
4- افعال ما، معلول اراده ما است، در حالى كه اراده نيز امرى غير اختيارى است. بنابراين عقاب شدن بنده به خاطر امرى غير اختيارى جايز نيست؛ چون به حكم عقل چنين فعلى قبيح است و فعل قبيح از ذات بارى سر نمىزند.
پاسخ: همه ممكنات، بلاواسطه از ذات بارى صادر نمىشوند؛ اعمال آدميان مستند به خداى متعال است لكن با واسطه؛ چرا كه تنها خود انسان و آماده سازى مقدمات تكوينى كه خدا آنها را براى ايجاد عمل قرار داده، مستند به خداى سبحانند، نه اعمال صادر از انسان. بنابراين نمىتوان مدعى شد كه انسان در اعمال خويش مجبور است چون در وجودش مستند به خداست.
5- اختيار - به معناى برگزيدن يك فعل كه علت وجود فعل ديگرى است - امرى حادث است و هر امر حادث نيازمند محدِث است، و آن محدث نيز در صورت برخوردارى از اختيار، امرى حادث خواهد بود و نيازمند محدِث و در صورت ادامه اين وضعيت، كار به تسلسل اختيار در ما مىكشد و اين امرى محال و باطل است. بنابراين ما بندگان فاقد اختيار از خوديم و در ايجاد افعال خود مجبور به تبعيت از اختيارى ويژه و بيرون از خود، مىباشيم. آن اختيار ويژه نيز بايد منتهى به اختيارى أزلى و الهى گردد كه لازمه آن، ناچار بودن بندگان در ايجاد افعال خويش است، به همين دليل شاعرى مىگويد:
إنّما صورة اِختيار و أنا *** في اِضطرار إلى الذي كان منّا
«تنها صورتى از اختيار وجود دارد؛ و من بدانچه از ما پديد مىآيد ناچارم».
پاسخ: اراده فعلى يا ترك آن، امرى اختيارى است؛ به اين معنا كه اراده آدمى به اختيار خود او، گاه به انجام و گاه به ترك يك فعل مىانجامد و در اين ميان آنچه غير اختيارى است تنها خود اراده است، بنابراين اراده امرى اختيارى است؛ اگر چه اصل مختار بودن آدمى پديدهاى غير اختيارى باشد .
6- فعل، تابع اختيار است و اختيار امرى ممكن و خدا، خالق هر امر ممكنى است، بنابراين افعال بندگان نيز جزو مخلوقات اويند.
پاسخ: پيدايش افعال بندگان به عنوان يكى از امور ممكن، مستند به خود بندگان است، نه به خداى سبحان. پس ما در فاعليتمان مختاريم؛ اگر چه آفرينش ذات اختيار، نه فعل برآمده از آن، مستند به ذات بارى تعالى باشد.
7- مشيّت و اراده أزلى خداى سبحان، به همه اشياى ممكن تعلق گرفته است كه يكى از آنها، افعال ما است؛ بنابراين جبر لازم مىآيد، چون افعال ما متعلق اراده و مشيّت أزلى بارىتعالى قرار گرفته است.
پاسخ: مشيّت و اراده از صفات فعلند، پس أزلى نيستند. و صفات فعل با صفات ذات متفاوتند. اصولاً هر گاه نتوان راجع به وصفى نسبت به خدا گفت: اين صفت، هست و نيست، جزء صفات ذات است؛ مانند علم، قدرت، حيات و نظاير اينها، و هرگاه بتوان چنين گفت كه اين صفت هست يا نيست، صفت مزبور از صفات فعل به شمار خواهد رفت؛ مثل آن كه بگوييم: خدا زيد را در روز فلان نيافريد و در روز ديگر آفريد؛ يا خدا در فلان سال به او روزى نداد و در فلان سال به او روزى داد؛ يا خدا، خالد را در فلان شهر نميراند بلكه در شهر ديگر ميراند. طبق آنچه به تفصيل در علم كلام آمده و اين تفاوت موجود ميان صفات ذات و صفات فعل است.
و دلايل ديگرى نيز براى اثبات جبر ذكر شده، كه يا به اشكال صغروى يا به اشكال كبروى و يا به هر دو مبتلايند.
مسأله: أبوالحسن على بن اسماعيل اشعرى (260 - 324 ه .ق) و پيروان او به دليل برخورد با اشكالاتى كه در فرقى كه ميان حركات ارادى و حركات غير ارادى مىنهادند و ابتلا به انكار برخى ضروريات كه پيامد عقيده آنها بود، شدند به عقيدهاى ديگر پناه بردند كه البته آن هم نادرست است. آنها مفهوم «كسب» را درباره بندگان مطرح كردند و گفتند: خداى تعالى خالقِ فعل عبد است، و عبد آن را كسب مىكند...
و آن گاه كه درباره مفهوم «كسب» از آنها سؤال مىشد كه كسب چيست؟ و دليل اثبات آن كدام است ؟ و چه نيازى است كه به سراغ آن برويم ؟ آنها در مقام جواب اختلاف نظر پيدا كردند و لكن همگى پاسخهايى ناصحيح مىدادند.
برخى گفتند: معناى «كسب» آن است كه عبد، انجام فعلى را اختيار مىكند و خدا در پى اختيار او، فعل را ايجاد مىنمايد، و يا عبد ترك فعل را اختيار مىكند و خدا در پى آن، ترك فعل را محقق مىكند.
مرحوم محقق سبزوارى در پاسخ به اين تفسير مىسرايد:
و هَل بِتَوليدٍ أو إعدادٍ ثَبَت *** أو بِالتَوافي عادةُ اللّه جَرَت
و جَرْي عادةٍ خطاً شَديداً *** و لَيست العِلّية تَوليداً(1)
1) . اللئالى المنتظمة، ج 1، ص 283 المنطق القياس.يعنى: آيا حصول [نتيجه] معلول [مقدمات] مىباشد. يا اينكه [مقدمات] تنها زمينهساز [نتيجه] مىباشند. يا اينكهعادت خدا بر اين جارى است كه [نتيجه] به دنبال [مقدمات] بيايد، بدون اينكه هيچگونه علّيّتى در كار باشد، آن سان كه اشاعره مىگويند. ولى نظريه نخست به شدّت اشتباه و غلط مىباشد.
برخى ديگر از آنان گفتند: «كسب» آن است كه خداى متعال فعل عبد را خلق مىكند بدون آن كه اثرى در آن به بنده نسبت داده شود و عبد، تنها در توصيف فعل به اطاعت يا معصيت تأثير دارد. پس اصل فعل از ناحيه خداست و توصيف شدنش به طاعت يا معصيت به عبد باز مىگردد.
پاسخ اين تفسير نيز روشن است؛ زيرا نمىتوان ميان اصل فعل و توصيف آن به طاعت يا معصيت تفكيك كرد. علاوه بر آن كه اعتقاد آنان به جبر، شامل هر دو حوزه مىشود، پس حتى وصف فعل نيز مخلوق خداى سبحان است.
دسته سوم گفتند: ما به وجود كسب و صدور آن از عبد علم داريم، لكن ماهيت كسب بر ما مجهول است؛ مثل مفهوم «خدا موجود است»؛ ما مىدانيم كه خدا موجود است، لكن نمىدانيم كه ماهيت وجود خدا چيست و در چه منزلتى است و در چه وضعيتى است و... .
پاسخ: ميان مفاهيم معقول و غير معقول تفاوت وجود دارد. اين همان پاسخى است كه مسلمانان به اعتقاد مسيحيان به تثليث دادهاند؛ آنها مىگويند: خدا در عين يكتا بودن سه تاست و پس از آن بلافاصله مىگويند: اين امر حقيقت دارد، لكن ماهيتش بر ما مخفى است.
مسلمانان در پاسخ مىگويند: اين تناقض است و تناقض محال است، و معقول نيست كه يك چيز، سه چيز باشد و در عين حال سه چيز، يك چيز باشد.
تشبيه مفهوم «كسب» به مفهوم وجود خدا مغالطه است. اگر ما مىگوييم بر حقيقت وجود خدا وقوف نداريم. بعد از آن است كه ما از رهگذر مشاهده آثار او، به اصل وجودش پى برده ايم، در حالى كه مفهوم «كسب» اين گونه نيست، يعنى نه مفهوم كسب براى ما روشن است و نه اصل وجودش ثابت شده. پس ميان عدم آگاهى به حقيقت كسب
و عدم آگاهى به حقيقت وجود خدا فرقى اساسى است.
البته سخن در اين مقام طولانى است و ما به اندكى از آن اكتفا كرديم. دانش پژوهان مىتوانند به كتابهاى: شرح تجريد(1)و شرح منظومه(2)و شرح كفاية الأصول(3)مراجعه كنند.
مسأله: قضاء در لغت و عرف به معناى انتها [يا به انجام رساندن] است.
قضاء، گاه تكوينى است، مانند موارد زير كه در قرآن كريم آمده است:
«فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ»؛(1)در اين هنگام آنها را [به صورت] هفت آسمان آفريد.
«فَإِذا قُضِيَتِ الصَّلاةَ»؛(2)و چون نماز پايان گرفت.
«فَاقْضِ ما أَنْتَ قاضٍ»؛(3)پس هر حكمى مىخواهى بكن.
«قُضِيَ الْأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيانِ»؛(4)امرى كه شما دو تن از من جويا شديد قطعى و حتمى است.
و گاه تشريعى است؛ مانند آيه ذيل:
«وَ قَضى رَبُّكَ أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاّ إِيّاهُ»؛(5)و پروردگارت فرمان داده جز او را نپرستيد.
اين مورد به معناى انجام دادن يا به انجام رساندن تشريعى است. يعنى با اين بيان، دستور، ابلاغ شد [به طورى كه پس از آن، حالت منتظرهاى وجود ندارد]. نام قاضى نيز از همين معناست. البته اين گفته طبق مبناى اصولى ما در باب اشتراك لفظى است كه قائل به عدم وجود اشتراك لفظى هستيم و بلكه معناى جامعى وجود دارد كه براى آن مصاديقى
هست و آن معنا انگاشتهها در واقع مصاديق آن معناى جامعاند.(1)برخى گفتهاند: واژه «قضاء» معانى مختلفى دارد و براى اثبات گفته خود، به آياتى استشهاد كردهاند. برخى از آن معانى عبارتاند از:
1- خلق كردن؛ مثل:
«فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ»؛(2)پس آنها را [به صورت] هفت آسمان آفريد.
2- فارغ شدن از يك كار؛ مانند سخن حضرت يوسف عليهالسلام كه در قرآن آمده:
«قُضِيَ الْأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيانِ »؛(3)امرى كه شما دو تن از من جويا شديد تحقق يافت.
3- اعلام و خبردادن؛ مانند آيه زير:
«وَ قَضَيْنا إِلى بَنِي إِسْرائِيلَ فِي الْكِتابِ»؛(4)ما به بنى إسرائيل در كتاب [تورات ]اعلام كرديم.
4- امر كردن، واجب كردن، و حكم مولوى يا ارشادى؛ مانند:
«وَ قَضى رَبُّكَ أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاّ إِيّاهُ»؛(5)و پروردگارت فرمان داده جز او را نپرستيد.
«وَ اللّهُ يَقْضِي بِالْحَقِّ»؛(6)و خدا به حق داورى مىكند.
و معانى ديگرى كه براى «قضاء» ذكر كردهاند، اما اين نظر، سزاوار نيست؛ زيرا پس از دقت در تمام اين موارد، همان معناى جامع «قضاء» يعنى «انجام دادن يا به انجام رسيدن»، حال يا تكوينى و يا تشريعى، مكشوف مىگردد؛ براى مثال: آيه شريفهاى كه مىفرمود: «وَ قَضَيْنا إِلى بَنِي إِسْرائِيلَ فِي الْكِتابِ»؛ بدين معناست كه: ما اين خبر را به وسيله آنچه در كتاب مُنزَل آمده به آنها رسانديم [مانند آن كه مطلبى به پايان و انتهايش برسد].
واژه «قَدَر» نيز در لغت و عرف معناى واحدى دارد؛ و آن اندازه گيرى يك شىء از طريق قرار دادن حدّ و مرزى براى آن است. در روايتى حضرت على عليهالسلام فرمودند:
رَحِمَ اللّه اِمْرءً عَرَفَ قَدْرَه؛(1)رحمت خدا بر آن كه قدر خويش بشناسد.
منظور آن است كه حدود و مرزهاى خويش را در همه شؤنش بشناسد؛ مانند حدود مصرفش، سخنش، حركتش، سكونش، علمش و ديگر موارد؛ چرا كه در غير اين صورت يا به افراط مىافتد يا به تفريط.
تمام مشتقات اين ماده كه در قرآن به كار رفته حاوى اين معناى جامع است كه در تمام موارد آن مشترك است مانند:
«وَ قَدَّرَ فِيها أَقْواتَها»؛(2)و مواد غذايى آن را مقدر فرمود.
«إِنّا كُلَّ شَيْءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ »؛(3)البته ما هر چيز را به اندازه آفريدهايم.
«إِلاّ امْرَأَتَهُ قَدَّرْناها مِنَ الْغابِرِينَ»؛(4)بجز همسرش كه مقدر كرديم جزء باقى ماندگان [در آن شهر] باشد.
«وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَرٍ »؛(5)و از آسمان آبى به اندازه [معين] نازل كرديم.
«وَ لكِنْ يُنَزِّلُ بِقَدَرٍ ما يَشاءُ »؛(6)از اين رو به مقدارى كه مىخواهد نازل مىكند.
برخى معتقدند كه واژه «قَدَر» نيز داراى معانى متعددى است كه عبارتاند از:
1- «خلق كردن» و براى اين معنى استشهاد كردهاند به آيه:
«وَ قَدَّرَ فِيها أَقْواتَها»؛(7)و مواد غذايى آن را مقدر فرمود.
2- «قرار دادن اشياء در جاى خود» و براى اين معنى، اين آيه را مثال آوردهاند:
«إِنّا كُلَّ شَيْءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ »؛(8)البته ما هر چيز را به اندازه آفريديم.
3- «حالات و خصوصيات مقدّره و اخبار از آنها و ثبتشان در لوح محفوظ»، مانند اين آيه:
«إِلاّ امْرَأَتَهُ قَدَّرْناها مِنَ الْغابِرِينَ»؛(1)بجز همسرش كه مقدر كرديم جزء باقى ماندگان [در آن شهر] باشد.
در پاسخ به اين نظر، همان پاسخ به نظر مشابه درباره واژه «قضاء» را بيان مىكنيم.
آنچه نظريّه ما را تأييد مىكند آن است كه مىبينيم در ميان عرف، از يك لفظ، يك معنا به اذهان متبادر مىشود، يا يك معنا از آن فهميده مىشود. البته مراد ما از واژه «عرف»، عرف متكلمان به اين زبان است.
1) . نمل 27 آيه 57.
مسأله: بىترديد مىتوان گفت امورى كه غير از افعال انسان و ملائكه، حورالعين، جنيان، شياطين و حيوانات باشد، متعلق به قضا و قدر است. پس وقتى مىگوييم اشياء متعلق قضا و قدر الهىاند، منظورمان نوع تكوينى آنها است كه شامل اسباب و مقدمات و شرايط آن مىگردد؛ خواه امورى وجودى باشند يا عدمى، و خواه جنبه ايجادى داشته باشند يا اِعدامى.
اما قضاء و قدر نسبت به افعال اختيارى انسان، به اين معناست كه خداى متعال تقديرى را مقدّر كرد و به حكمى، حكم نمود؛ مثلاً: مصلحت را در نماز، و مفسده را در نوشيدن شراب، مقدر نمود و حكم به وجوب نماز و حرمت نوشيدن شراب كرد. همان گونه كه خدا، اصل اختيار بشر را مقدّر فرموده است.
[چنانچه قبلاً نقل شد] در بحار الأنوار از كتاب الإحتجاج آمده است كه:
مردى با اميرالمؤنين عليهالسلام مواجه شد و به ايشان عرض كرد: اين قضاء و قدرى كه از آن ياد كردى چيست؟ ايشان فرمودند: «امر [خدا] به فرمانبردارى و نهى او از معصيت و انجام كار نيك و ترك معصيت و يارى نمودن [مردم] براى تقرب به او و رها كردن آن كه نافرمانيش مىكند، وعدههاى پاداش و عقاب، ترغيب و ترساندن، قضاء الهى در افعال و تقدير او در اعمال ماست. اما به غير از آن گمان مبر [به جبر]، كه تباه كننده اعمال است». آن مرد گفت:
غمم را برطرف كردى يا اميرالمؤنين ! خدا غمت را برطرف كند.(1)
عبداللّه بن مسكان از امام صادق عليهالسلام روايت مىكند كه ايشان فرمودند:
لايَكون شَيء في الأرضِ و لا في السَّماءِ إلاّ بهذهِ الخِصال السَّبْع: بِمَشيئةٍ و إرادَةٍ و قَدَرٍ و قَضاءٍ و إذْنٍ و كِتابٍ و أجَلٍ، فَمَن زَعَم أنَّه يَقْدِر عَلى نَقْضِ واحدةٍ فَقَد كَفَر؛(2)هيچ چيز، نه در زمين و نه در آسمان، به وجود نمىآيد، مگر با اين امور هفت گانه: مشيت خدا و اراده و قدر و قضاء و اذن و كتاب و اَجل. پس هر كس كه بپندارد مىتواند يكى از آنها را نقض كند كافر گشته است.
علت كافر شدنش آن است كه او با اين پندار ديگر بدانچه به خداى سبحان مربوط است اعتراف نداشته و انكارش مىكند. واضح است كه آدمى نمىتواند اراده الهى را نقض كند؛ نه تكوينى و نه تشريعى آن را.
واژه «مشيّت» در حديث فوق به معناى خواستن و آغاز فعل است. «اراده» به معناى آمادگى براى انجام فعل و ثابت شدن انجام آن است. «قضاء» به معناى حكم به آن است. «اذن» به معناى اذن تكوينى يا تشريعى است، اذن تكوينى، مانند آنچه در اين آيه آمده:
«كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللّهِ»؛(3)بسا گروهى اندك كه بر گروهى بسيار به اذن خدا پيروز شدند.
معناى واژه «كتاب» آن است كه خداى سبحان آن را در لوح محفوظ يا هر جاى ديگرى ثبت مىكند. معناى «اَجل» آن است كه هر چيزى عمر و مدتى دارد؛ البته گاه اجل بر آخر يك مدتِ معين اطلاق مىشود نظير آيه:
«فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ »؛(4)پس چون اجلشان فرا رسد.
و گاه بر كل يك مدتِ معين اطلاق مىگردد؛ مانند آن كه بگويند: اجل فلان كس پنجاه
سال است. و گاه بر ابتداى يك مدت معين گفته مىشود؛ مانند آيه:
«مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى بَنِي إِسْرائِيلَ»؛(1)به همين جهت بر بنى اسرائيل مقرر داشتيم.
يعنى آغاز تشريع مذكور آن زمان بوده است.
با اين توضيحات روشن مىشود كه تعلّق مشيت خدا به تكوينيات به معناى تكوين آنهاست و تعلق مشيت او به افعال اختيارى انسان و ديگران به معناى تكوين مقدمات آن - نظير خلق انسان با اختيار - است. به اين معنا كه اين فعل مشخص از قدرت آدمى صادر مىشود؛ قدرتى كه خدا به او عطا كرده و اين قدرت است كه علت مستقل آن فعل است، نه آن كه مشيت الهى را نيز دومين علّت براى آن فعل به حساب آوريم كه به مشكل ايجاد معلول واحد از ناحيه دو علتِ مستقل، گرفتار شويم كه امرى محال است؛ زيرا شىء واحد جز علت واحد نمىتواند داشته باشد، يا قائل به اين شويم كه از كسر وانكسارِ آن دو علت، آن معلول موجود شود كه اين نيز باطل است، چرا كه لازمه اين فرض آن است كه هر يك از دو علت مزبور جزء العلّه فرض شوند يا جزء مساوى يا مختلف، و اين خُلف است؛ چون فرض ما آن بود كه علت يكى است و نه جزء مركب از دو علت باشد. پس علت فعل اختيارى انسان، اراده و اختيار او است و مشيّت خدا، تنها به مقدمات آن فعل و اسباب و دواعى آن و حدود قدرت اعطا شده آن به آدمى، تعلق مىگيرد.
بنابراين منظور از روايات، نفى تفويض است، نه اثبات جَبْر؛ و گرنه تناقض مىبود، و ائمه معصومين عليهمالسلام از تناقضگويى، بسيار به دورند؛ زيرا يك انسان عاقل مبراى از اين گونه تناقضگويى است؛ چه رسد به شخص معصوم.
روايات فراوانى در اين باره وجود دارند كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
يونس مىگويد: از امام رضا عليهالسلام سؤال كردم:
[آيا درست است كه بگوييم:] هيچ چيز موجود نمىشود مگر آنكه خدا بخواهد و مقدر كند، و قضايش بدان تعلق گيرد؟ حضرت فرمودند: [آرى] هيچ چيز موجود نمىشود مگر آنكه خدا
1) . مائده 5 آيه 32.
مشيت و اراده كند و مقدر نمايد و قضايش بدان تعلق گيرد. گفتم: معناى مشيّت چيست؟ فرمودند: آغاز فعل. گفتم: معناى اراده چيست ؟ فرمودند: تأكيد بر آن. گفتم: معناى تقدير چيست ؟ فرمودند: تعيين حدود شىء. گفتم: معناى قضاء چيست؟ فرمودند: يعنى اگر حكم به فعلى كرده باشد، آن فعل انجام مىشود و برگشتى وجود ندارد.(1)
آنچه از ظاهر توضيح امام عليهالسلام در شرح معناى مشيّت (آغاز فعل) بر مىآيد همان است كه ما در تفسير روايت قبلى بيان كرديم.(2)علامه مجلسى قدسسره آغاز فعل را به معناى ثبت در لوح محفوظ، و يا اولين چيزى كه از جانب فاعل حاصل و صادر مىشود و در نهايت منجر به وجود معلول مىگردد، دانسته. اما اين برداشت از نظر ما خلاف ظاهر است .
معلى بن محمد مىگويد: از امام رضا عليهالسلام پرسيدم:
خدا دانست، يعنى چه؟ فرمودند: او دانست و مشيّت نمود و اراده كرد و تقدير فرمود و قضاء نمود و امضا كرد؛ امضا كرد آنچه را كه قضاء نموده بود و قضاء نمود آن چه را كه تقدير فرموده بود و تقدير فرمود آنچه اراده كرده بود. پس به سبب علمش مشيّت واقع شد و به سبب مشيّتش اراده واقع شد و به سبب ارادهاش تقدير محقق گرديد. بنابراين، علم، مقدم بر مشيّت است و مشيّت در مرحله دوم و اراده مرحله سوم و تقدير [نيز] به سبب امضاء بر قضاء واقع مىشود؛ پس براى خداى متعال در آنچه بدان علم دارد و آنچه براى تقدير اشياء اراده مىكند بداء وجود دارد. پس آنگاه كه قضاء به سبب امضاء واقع مىشود، بدايى حاصل نشده است.(3)
هشام بن سالم از امام رضا عليهالسلام روايت مىكند كه فرمودند:
إنّ اللّه إذا أراد شَيئاً قَدّره، فإذا قَدّره قَضاه، فإذا قَضاه أمضاه؛(4)آن گاه كه خدا چيزى را اراده كند، آن را تقدير و آن گاه كه آن را تقدير نمود، قضاء، و آن گاه كه آن را قضاء كرد امضايش مىنمايند.
امام رضا عليهالسلام مىفرمايند:
المشيئة الإهتمام بالشيء، و الإرادة إتمام ذلك الشيء؛(1)مشيّت توجه و عنايت به شىء است و اراده به پايان بردن آن است.
محمد بن اسحاق نيز از امام رضا عليهالسلام نقل مىكند كه:
ايشان به يونس، آزادشده على بن يقطين، فرمودند: «اى يونس! در زمينه قَدَر سخن مگو». گفت: من در اينباره چيزى نگفتهام، فقط مىگويم: [هيچ چيز] به وجود نمىآيد مگر آنچه كه خدا اراده كند و مشيّت او باشد و تقدير و قضاى او باشد. امام عليهالسلام فرمودند: اما من مىگويم: هيچ چيزى به وجود نمىآيد، مگر آنكه مورد مشيّت خدا باشد و خدا اراده كند و تقدير نمايد و بر آن قضاء كند. سپس امام عليهالسلام فرمودند: «آيا مىدانى مشيّت چيست؟» گفت: خير. حضرت فرمودند: «توجه و عنايت او به چيزى است». سپس آيا مىدانى اراده چيست؟ گفت: خير. حضرت فرمودند: مشيّت را به مرحلهاى جلوتر بردن. - سپس فرمودند: - آيا مىدانى قدر چيست؟ گفت: خير. حضرت فرمودند: آن هندسه [و تعيين حدود] طول و عرض و بقاء [شىء] است. سپس فرمودند: آن گاه كه خدا چيزى را مشيّت كند، ارادهاش مىنمايد و آن گاه كه ارادهاش كرد، آن را تقدير مىكند و آن گاه كه تقديرش نمود، قضايش مىكند و آن گاه كه قضايش كرد امضايش مىنمايد(2).
مراد از واژه «هندسه» (كه معرّب واژه فارسى «اندازه» است) در حديث فوق و نظاير اين واژه، تنها طول و عرض و عمق نيست، بلكه هندسه شىء گاه در معنويات است و گاه در ماديات، و گاه درباره شرايط، دوافع، موانع، زمان، مكان و غير آن مىباشد، كه به رعايت مجموعه اين امور، هندسه يا تقدير يا اندازه گفته مىشود.
مسأله: در مقابل اعتقاد جبريون (اشاعره و همفكرانشان)، قول ديگرى است كه معتقد به تفويض هستند و اين قول متعلق به معتزلىها است. بر اساس اين عقيده، خداى متعال
بندگانش را آفريده و آنها را بر اعمالشان توانا ساخته و اختيار مطلق را بدانان تفويض نموده است، و انسانها در ايجاد افعال خويش طبق مشيّت و قدرتشان مستقلاند و خدا در ايجاد افعال آنها هيچ نقشى ندارد.
در استدلال بر اين ادعا گفتهاند: آدمى خود را در امور اختيارىِ خويش اعم از تفكر و اعمال و گفتارش آزاد مىبيند، و اين امر حاكى از تفويض است.
امّا ما [اماميّه] نه بدين عقيده [تفويض] معتقديم و نه بدان عقيده [جبر]، بلكه معتقد به امرٌ بين الأمرين هستيم، كه آيات و روايات بر آن حكم مىكنند.
صاحب عيون اخبار الرضا عليهالسلام با سند خويش از يزيد بن عمير چنين روايت مىكند:
در شهر مَروْ برعلى بن موسى الرضا عليهالسلام داخل شدم و به ايشان گفتم: اى پسر رسول خدا! از امام صادق عليهالسلام براى ما روايت شده: «نه جَبْر است و نه تفويض، بلكه امرى است ميان اين دو» معناى اين [سخن] چيست؟ حضرت فرمودند: هركس بپندارد كه خداى متعال فاعل افعال ما است و سپس ما را بر [انجام] آن عذاب مىكند، معتقد به جَبْر شده و هر كس خيال كند كه خداى عزّوجلّ امر خلق و رزق را به حجتهاى خويش واگذار كرده، معتقد به تفويض شده است؛ و [بدان ]قائل به جبر، كافر و قائل به تفويض، مشرك است. گفتم: اى پسر رسول خدا! امرٌ بين الامرين چيست؟ فرمودند: امكان [اختيار داشتن بر] انجام آنچه بدان امر شده و ترك آنچه از آن نهى شده است. گفتم: آيا خداى عزّوجلّ در اين اختيار فعل و ترك، مشيت و ارادهاى دارد؟ فرمودند: اراده و مشيّت خدا در طاعات به معناى امر بدانها، رضايت به آنها و يارى كردن [بر انجام] آنها است. و اراده و مشيت او در معاصى، نهى از [انجام] آنها و خشم گرفتن بر آنها و تنها گذاردن ايشان بر انجام اين افعال است. گفتم: آيا خداى عزّوجلّ در آنها قضايى دارد؟ فرمودند: آرى! هيچ فعل خير يا شرى را بندگان انجام نمىدهند، مگر آن كه خداى تعالى در آن قضاء دارد. گفتم: معناى اين قضاء چيست؟ فرمودند: حكم [او] بر آنها بدانچه به خاطر افعالشان مستحقاند، يعنى ثواب و عقاب در دنيا و آخرت.(1)
1) . عيون اخبار الرضا عليهالسلام ، ج 1، ص 124، ب 11، ح 17.
البته آنچه در اين روايات تحت عنوان تفويضِ مردود [در آنجا كه فرمودند: امر خلق و رزق را به حجج خويش سپرده] آمده، مفهومى غير از آن تفويض معتزلى است؛ هر چند كه اين نيز مردود است و از مصاديق غلو به شمار مىرود.
و اما تفويض معتزلى كه در مقابل جبرگرايى اشاعره است؛ بدين معناست كه خداى سبحان مخلوقات را آفريد و سپس به استراحت پرداخت، و هيچ سهم و دخالتى در ايجاد افعال بندگانش ندارد (قول يهوديها نيز همين است).
خلاصه اينكه: تفويضى كه از نظر ما مردود است تفويض معتزلى است؛ زيرا آنها به سمت افراط رفته و معتقد شدهاند كه خداى متعال بجز آفرينش ابزار، و قدرت بخشيدن و متمكن ساختن انسان در انجام اعمالش، هيچ دخالتى در ايجاد اعمال بندگان ندارد؛ حتى برخى از آنها گفتهاند: «خدا بر آنچه متعلق قدرت بندگان قرار نمىگيرد و مقدور آنها نيست قدرت ندارد». بعضى ديگر از آنها هم گفتهاند: «خدا بر آنچه مثل افعال بندگان است نيز قدرت ندارد».
آرى اينان خداى متعال را از قدرت و سلطه مطلقهاش معزول داشتهاند و گويا او را از مُلكش بيرون كردهاند و در حقيقت، نادانسته به شرك گراييدند. البته معتزلىها نمىخواستند كه بديهياتى نظير وساطت آلات، ادوات و نظاير اينها را انكار كنند، بلكه تنها هدفشان حذف مدخليت خدا، در ارتكاب اعمال بندگان است؛ آنها مىگويند: بندگان فقط با اراده خود و كاملاً مستقل از خدا اعمالشان را انجام مىدهند؛ اما اين عقيده عقلاً و نقلاً باطل بوده است.
معلوم است كه حقيقت آدمى - مانند ساير موجودات - قائم به غير است و در نتيجه هر لحظه در شىء بودن و بقايش نيازمند خداى متعال است، البته نه مانند نياز الكتريسيته به ژنراتور؛ چرا كه اين نوع نياز غير اختيارى است و اين احتياج تنها در صورت اختيار معنا مىيابد. پس آدمى بعد از وجود و پيدايش و برخوردارى از خصوصيات بدنى از قبيل مرد
يا زن بودن، كند ذهنى يا تيز هوشى و مانند آن، ذاتاً فاقد همه كمالاتى است كه مىتواند داشته باشد؛ مانند حيات، شعور، فهم، عقل، قدرت، قوت و نظاير اينها و نيز هر لحظه در تحصيل اين كمالات و برخوردارى مدام از آنها به خداى سبحان نيازمند است.
بنابراين، مَثَل انسان، مَثَل صور ذهنى است كه اگر شخص توجهاش را از آن بگرداند يك جا مفقود و پاك مىشود؛ [خدا نيز اگر آنى التفاتش را از آدمى بردارد آناً نيست مىگردد ]مضافاً بر آن كه آدمى در اعمال قلبى و بدنى خود به ابزارها و اسبابى نيازمند است كه همه آنها، هم در وجودشان و هم براى آماده شدن براى آن، محتاج خداى سبحان هستند. پس مىتوان گفت كه سخن قائلان به تفويض همانند سخن قائلان به جبر، شبهاتى در مقابل امر بديهىاند.
آيات و رواياتى كه دلالت بر نفى تفويض مىكنند بسيارند كه در ذيل به پارهاى از آيات اشاره مىكنيم:
«إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لكِنَّ اللّهَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ»؛(1)در حقيقت، تو هر كه را دوست دارى نمىتوانى راهنمايى كنى؛ ليكن خداست كه هر كه را بخواهد راهنمايى مىكند.
«وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَؤمن إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ»؛(2)و هيچ كس را نرسد كه جز به اذن خدا ايمان بياورد.
«يُرِيدُ اللّهُ أَلاّ يَجْعَلَ لَهُمْ حَظًّا فِي الاْخِرَةِ»؛(3)خدا مىخواهد در آخرت براى آنها بهرهاى قرار ندهد.
«وَ لا يَنْفَعُكُمْ نُصْحِي إِنْ أَرَدْتُ أَنْ أَنْصَحَ لَكُمْ إِنْ كانَ اللّهُ يُرِيدُ أَنْ يُغْوِيَكُمْ»؛(4)و اگر بخواهم شما را اندرز دهم، در صورتى كه خدا بخواهد شما را [به خاطر گناهانتان ]بيراه گذارد، اندرز
من شما را سودى نمىبخشد.
معناى «گمراه ساختن خدا» اين است كه مشمول هدايت خاصه الهى نمىگردند و تنها از هدايت عامه الهى برخوردارند. آرى با نپذيرفتن هدايت عامه خدا، هدايت خاصه خويش را بدانها تفضّل نمىكند.
«وَ مَنْ يُرِدِ اللّهُ فِتْنَتَهُ فَلَنْ تَمْلِكَ لَهُ مِنَ اللّهِ شَيْئاً أُولئِكَ الَّذِينَ لَمْ يُرِدِ اللّهُ أَنْ يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ»؛(1)و هر كه خدا بخواهد به فتنه در افكند هرگز در برابر خدا براى او از دست تو چيزى بر نمىآيد. اينانند كه خدا نخواسته دلهايشان را پاك گرداند.
و آيات بسيار ديگر... .
روايات اسلامى صراحت در اين معنا دارند كه نه جبرى وجود دارد و نه تفويض، بلكه حالتى است ميان اين دو امر.(2)
نفى جبر بدين معناست: عدم اعتقاد به اين كه افعال آدمى از جمله افعال خداى عزّوجلّ است، افعالى كه خدا آنها را بر دستان بندهاش جارى مىكند؛ و پديد آمدنشان به سبب قدرت خدا باشد، بدون اينكه قدرت و اراده بشر در پيدايش آنها مدخليّتى داشته باشد.
نفى تفويض نيز بدين معناست: عدم اعتقاد به اين كه خدا بندگانش را آفريده و آنها را بر اعمالشان توانا ساخته است، بدون هيچ گونه مدخليّت خود؛ يعنى اختيار فعل يا ترك افعال را بدانها سپرده تا آنها وفق مشيت خود عمل كنند بدون اينكه خدا در فعل يا ترك آنها ابداً سهمى داشته باشد.
و نظر صحيح، امرى ميان اين دو امر است. اين قول نه موجب نسبت دادن ظلم به خدا است؛ زيرا ديگر نمىتوان گفت كه خدا بندگانش را مجبور به انجام معاصى كرده و از ديگر سو آنها را به خاطر انجام آن معاصى عذاب مىكند، و نه موجب مستقل انگاشتن و مستغنى دانستن كامل بندگان از خدا، در حركات و سكناتشان و نسبت دادن عجز و ناتوانى به خداى سبحان و به زير كشيدن او از مُلكش، آن گونه كه معتزليان و قبل از آنان، يهوديان گفتهاند؛ قرآن درباره اعتقاد يهوديان مىفرمايد:
«وَ قالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ يُنْفِقُ كَيْفَ يَشاءُ»؛(1)و يهوديان گفتند: دست خدا بسته است. دستهاى خودشان بسته باد ! و به [سزاى] آنچه گفتند، از رحمت [خدا] دور شوند ! بلكه هر دو دست [قدرت ]او گشاده است؛ هرگونه بخواهد مىبخشد.
تفويض معناى صحيحى نيز دارد كه در آيات و روايات به آن اشاره شده؛ تفويض تكوينى و تشريعى؛ در رابطه با ولايت تكوينى آيه:
«أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللّهِ»؛(2)من از گِل براى شما [چيزى] به شكل پرنده مىسازم، آنگاه در آن مىدمم، سپس به اذن خدا، پرندهاى مىشود.
[در رابطه با ولايت تشريعى] نيز چنين روايت شده:
إنَّ اللّه أدَّبَ نَبِيَّهُ بِآدابِهِ فَفَوَّضَ إليْه دِينَهُ؛(3)همانا خدا پيامبرش را به آداب خويش تربيت
1) . مائده 5 آيه 64.
2) . آل عمران 3 آيه 49.
3) . كافى، ج 1، ص 267، ح 6. در اين منبع از امام صادق عليهالسلام روايت شده كه فرمودند: «إنّ اللّه تبارك وتعالى أدّب نبيه صلىاللّهعليهوآله فلمّا إنتهى به إلى ما أراد قال له «وَ إِنَّكَ لَعَلَى خُلُقٍ عَظِيمٍ» ففوّض إليه دينه: همانا خداى تبارك و تعالى پيامبرش را تربيت كرد [و آراست] و آن گاه كه او را بدانچه كه مىخواست رسانيد به او فرمود: «تو از اخلاق عظيمى برخوردارى»، آن گاه دينش را بدو سپرد».
نمود... و [امر] دينش را به او تفويض كرد.
اين همان تفويضى است كه شرع بر آن دلالت دارد و عقل نيز آن را انكار نمىكند. ما تفصيل چگونگى اين تفويض صحيح كه از آن به ولايت تكوينى و ولايت تشريعى تعبير مىشود، را در كتاب البيع(1)و كتاب من فقه الزهراء عليهاالسلام(2)آوردهايم، اما در اينجا به منظور تقريب به ذهن چنين مىگوييم: مَثَل اهل بيت عليهمالسلام در امورى كه خدا به آنان تفويض فرموده، مَثَل ملائكه مقرب درگاه الهى است كه از ناحيه خدا امورى به آنها واگذار شده، مانند: قبض روح، كه آن را به عزرائيل عليهالسلام تفويض فرموده، لكن اين سپردن نه موجب استقلال او و نه استغناى او از خداى عزّوجلّ مىشود.
در برخى روايات از امور بسيارى نام برده شده كه از ناحيه خداى متعال به ملائكه تفويض شده است؛ مانند:
ابوخالد صيقل از امام باقر عليهالسلام روايت كرده كه فرمودند:
إنّ اللّه عزّوجلّ فوّضَ الأمرَ إلى ملك من الملائكة فَخَلق سَبْع سَماوات و سَبع أرَضين و أشياء، فَلمّا رَأى الأشياء قَد اِنقادَتْ لَه قال: مَنْ مِثْلي!؟ فأرسَل اللّه إليْه نُويرة مِن نار، قلت: و ما نُويرة مِن نار؟ قال: نار أنمُلة، فاستقبلَها بجميع ما خَلق حتّى وَصَلَت إلَيْه لَمّا دَخَله العُجب؛(3)خدا امر [آفرينش ]را به فرشتهاى از فرشتگان تفويض فرمود. و او هفت آسمان و هفت زمين و اشيايى را بيافريد. آن گاه كه ديد آن اشياء [مخلوقات] مطيع اويند غرور او را گرفت و [با خود] گفت: كيست هم چون من؟! در آن هنگام خداى عزّوجلّ شعله كوچكى از آتش را به سويش فرستاد. - راوى مىگويد: - گفتم: آن شعله كوچك از آتش چه بود؟ حضرت فرمودند: آتشى به اندازه سرانگشت. آن فرشته تمام مخلوقات را سپر خود قرار داد ولى آن آتش به او رسيد و به خاطر عُجبى كه او را فرا گرفت او را از بين برد.
رواياتى كه ظاهراً منافات با اعتقاد به «الأمر بين الأمرين» و اعتقاد به تفويض صحيح به معناى ولايت تكوينى يا تشريعى دارند، در واقع - به قرينه ساير روايات و آيات و ادله عقلى گذشته - ناظر به نفى استقلال و استغناى كلى است، لذا امام عليهالسلام معتقدين به آن [تفويض به معناى استقلال و استغناى كلى] را مشرك دانست.
همچنين ميان اعتقاد به تفويضِ صحيح و اعتقاد به مفاد آيه زير، منافاتى نيست:
«وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى * إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْيٌ يُوحى»؛(1)«و از سر هوس سخن نمىگويد، آنچه مىگويد بجز وحيى كه وحى مىشود نيست»؛ زيرا تمام آنچه رسول اكرم صلىاللّهعليهوآله مىفرمايند وحيى است كه يا با فرستادن جبرائيل يا با سخن مستقيم خدا با ايشان - همان گونه كه در داستان معراج اتفاق افتاد - يا با القاى معناى آن در ذهن شريفش - كه آن نيز نوعى وحى است - و يا با ساير روشها به ايشان مىرسد. البته ممكن است اين وحيانى بودن اقوال پيامبر صلىاللّهعليهوآله به معناى دريافت كليات امور از خداى متعال و عمل پيامبر صلىاللّهعليهوآله طبق آن كليات دريافتى باشد؛ مثل آن كه دانشآموزى كليات علم حساب را از معلم خود بياموزد و سپس طبق آن كليات عمل كند؛ در چنين حالتى صحيح است كه آن معلم درباره دانشآموز خود بگويد: هر محاسبهاى كه اين دانشآموز حل مىكند طبق آن است كه به او گفتهام؛ اگر چه حل تك تك محاسبات حل شده را بدو نگفته باشد.
اگر پيامبر صلىاللّهعليهوآله طبق مصلحتى كه به ذهنش افاضه شده، چه در جهت انجام، ترك يا وجوه ديگر، عمل كند، مثلاً حكم سفر را به كسى كه مىداند به سفر خواهد رفت و حكم وطن را به كسى كه مىداند در وطنش به سر مىبرد و حكم زمان اختيار و زمان اضطرار را به ترتيب به كسى كه در حال اختيار و اضطرار است بگويد، همگى اين موارد مصداق اين آيه خواهند بود:
«هذا عَطاؤنا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسابٍ»؛(2)اين بخشش ماست، [آن را ]بىشمار ببخش
يا نگاه دار.
همان گونه كه حضرت على عليهالسلام در مورد شش زناكار فرمودند: هر يك از اينان حكمى غير از حكم ديگرى دارد.
علاوه بر اين كه طبق روايات، اهل بيت عليهمالسلام ظرف مشيت خداى عزّوجلّ هستند.(1)درباره تمام آنچه گفتيم آيات و رواياتى وجود دارد؛ مثل آيه شريفه:
«عَفَا اللّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ»؛(2)خدا تو را ببخشد؛ چرا به آنها اجازه دادى؟ البته در اين آيه احتمال ديگرى هم وجود دارد؛ و آن اينكه آيه مذكور تعريض به آنان است نه به پيامبر اكرم صلىاللّهعليهوآله ؛ مانند آيهاى كه در داستان موسى عليهالسلام مىفرمايد:
«وَ أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ»؛(3)و [موى] سر برادرش را گرفت و او را به طرف خود كشيد.
طبق احتمال فوق اين آيه حاكى از غضب حضرت موسى عليهالسلام بر هارون نيست و اصولاً موسى عليهالسلام بر هارون خشم نگرفته بود؛ بلكه خشم بر قومش را بدين شكل نشان داد. مانند آن كه يكى از ما دست يا لباس رفيقش را بگيرد و بِكشَد تا او را از مخالفانش دور كند. در اين صورت اقدام فوق از جانب يك دوست نسبت به برادر يا دوست ديگرش توهين نخواهد بود و بلكه آنها با اين اقدام، مورد توهين قرار گرفتهاند.
از آنچه گفته شد معناى اين سخن معصومين عليهمالسلام كه كلامشان به هفتاد وجه انصراف پيدا مىكند دانسته مىشود. - البته عدد هفتاد، عدد كثرت است، زيرا ممكن است بيش از آن هم وجوهى داشته باشد - مانند حديث كرخى كه در آن از امام صادق عليهالسلام نقل شده كه فرمودند:
1) . بحارالأنوار، ج 25، ص 337، ح 16، در اين منبع آمده است: «... بل قلوبنا أوعية لمشيّة اللّه فإذا شاء شئنا و اللّه يقول: «وَ مَا تَشَآءُونَ إِلاَّ أَن يَشَآءَ اللَّهُ»؛ قلبهاى ما ظروف مشيت خداست پس هرگاه بخواهد ما نيز مىخواهيم و خدا مىفرمايد: و نمىخواهيد مگر آن كه خدا بخواهد».
2) . توبه 9 آيه 43.
3) . اعراف 7 آيه 150.
حَديث تَدْريه خَيْر مِنْ ألف حَديث تَرْويه، و لا يَكون الرجل مِنْكم فَقيهاً حتّى يَعرِفُ مَعاريض كلامنا، و إنّ الكلمة مِن كلامنا لَتَنْصرف عَلى سَبْعين وَجْهاً لنا مِنْ جَميعها المَخْرج؛(1)حديثى كه آن را فهم كنى بهتر از هزار حديثى است كه روايتشان كنى. هيچ كس از ميان شما فقيه نمىگردد مگر آن كه وجوه مختلف كلام ما را بشناسد، و به يقين [گاه] سخنى از سخنان ما بر هفتاد وجه معنا مىشود و براى ما از هر كدام، راه گريزى است.
حديث على بن ابى حمزه و ابوالصباح و احول و ابوبصير و عبدالأعلى و ديگران كه فوق حدّ تواترند نيز مفادى نظير روايت فوق دارند. البته اين خاصيت (حمل كلام بر وجوه مختلف) نسبت به عقلا[ى غير معصوم] و سخنانشان نيز وارد شده، پس چه رسد به اهل بيت عليهمالسلام كه سرور عقلايند.
گاهى يك حكم نسبت به مردان سنجيده مىشود و گاه نسبت به زنان؛ گاه نسبت به انسانهاى آزاد و گاه نسبت به كنيزان و غلامان؛ موقعى نسبت به مسافرين و هنگامى نسبت به غير آن؛ گاه نسبت به افراد بالغ و گاه نسبت به غير بالغان. حال اگر همين موارد در هم ضرب شوند و حاصل ضرب آن نيز در مجموع حالات اختيار، اضطرار، اكراه، جهل تقصيرى و جهل قصورى ضرب شود، سر از عدد زيادترى نسبت به هفتاد در مىآورد.
پس مىتوان گفت كه عدد هفتاد، در سخنان اهل بيت عليهمالسلام معنايى نظير معناى همين عدد در آيه زير دارد [يعنى دلالت بر كثرت دارد]:
«إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللّهُ لَهُمْ»؛(2)اگر هفتاد بار براى آنها استغفار كنى هرگز خدا آنها را نمىآمرزد.
مضافاً بر اينكه احكام، گاهى استحبابى، كراهتى و يا تخييرى است و براى اين سه قسم از احكام، باب وسيعى در جاى خود منعقد شده است.
اين احتمال نيز وجود دارد كه اخبار علاجيه مربوط به روايات متعارض، از اين قبيل باشد؛ زيرا مقتضاى برخى از آنها تخيير در عمل است و مقتضاى برخى ديگر از آنها عمل
به آن است كه مزيت بيشترى دارد. و البته مزيتهاى گفته شده [درباره هر عمل] در روايات نيز مختلف است. و روشن است كه تقيّه، حالتى اضطرارى است، كه گاهى اين اضطرار نسبت به امام معصوم عليهالسلام است و زمانى نسبت به شنونده و گاهى هم نسبت به راوى حديث.
توضيح امور مذكور در اين مقام نمىگنجد، البته مثالهاى آن حتى نسبت به عقلاى عادى فراوان است، چه رسد به اهل بيت عليهمالسلام. لكن چون در اين كتاب بنا را بر اختصار و اشاره به اهمّ مطالب گزاردهايم، تفصيل آنها را كنار مىنهيم و طالبان مىتوانند به كتابهاى بحارالانوار، مصابيح الأنوار، كفاية الموحدين و نيز ابواب مربوط به مبحث تعادل و تراجيح در كتب اصول فقه و نظاير آن مراجعه كنند.
مسأله: يكى از اعتقادات قطعى شيعه باور به بداء است؛ امرى كه كتاب، سنت، عقل و اجماع بر آن دلالت دارد.
مراد از «بداء» آشكار كردن چيزى پس از پنهان نگاه داشتن آن است؛ چون خداى سبحان از أزل، عالم به همه اشياء بوده، از آن گاه كه هيچ كس قبل از او نبود و او از أزل بود. او به همه انواع ممكن از مخلوقات، كيفيتشان، خصوصياتشان، فزونىها، تغييرها، تبديلها، شرايط و علل و معاليل آنها عالم است.
«يَمْحُوا اللّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ»؛(1)خدا آنچه را بخواهد محو يا اثبات مىكند و ام الكتاب [= لوح محفوظ] نزد اوست.
«وَ قالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ يُنْفِقُ كَيْفَ يَشاءُ»؛(2)و يهود گفتند: دست خدا بسته است. دستهاى خودشان بسته باد! و به [سزاى] آنچه گفتند، از رحمت خدا دور شوند! بلكه هر دو دست [قدرت] او گشاده است؛ هرگونه بخواهد، مىبخشد.
«يَزِيدُ فِي الْخَلْقِ ما يَشاءُ»؛(3)در آفرينش هر چه بخواهد مىافزايد.
«لِلّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ»؛(1)[فرجام] كار در گذشته و آينده از آن خداست.
«يمحو اللّه ما يشاء» كه در سوره رعد آمده، بدين معنا است كه - مثلاً - پيامبر صلىاللّهعليهوآله خبر مىدهد كه فلان داماد در شب عروسيش خواهد مُرد و ملائكه نيز همين مطلب را در لوح محفوظ مىبينند، لكن آن داماد در همان روز يا همان شب صدقهاى مىدهد و مرگش را به تأخير مىاندازد.
بنابراين إخبار پيامبر صلىاللّهعليهوآله به فوت آن داماد و نيز محتواى لوح محفوظ كه ملائكه از آن خبردار شدند، در واقع بيان وجود مقتضى براى مرگ آن داماد بوده و نه بيان وجود علّت تامه براى فوتش؛ اما چون خداى متعال مطلع بر ام الكتاب است مىداند كه او صدقه خواهد داد و با اين عمل مرگ خويش را به تأخير خواهد انداخت. اين آشكار شدن خلاف إخبار، به مصلحتى انجام مىگيرد كه آنرا بداء مىنامند. مانند قصه عروسى كه در روايات از حضرت عيسى عليهالسلام نقل شده كه «دليل آن كه آن عروس نمُرد، صدقهاى بوده كه داده است و مردم با شنيدن اين سخن براى صدقه دادن بر يكديگر سرعت گرفتند».(2)نمونههاى تاريخى براى بداء كم نيست، لكن در مجال كوتاه ما نمىگنجد.
علامه مجلسى رحمهاللّه فرموده است:
«تأكيد اهل بيت عليهمالسلام بر بداء براى ردّ سخن يهود است، كه قائل بودند: خدا پس از آفرينش جهان، از كار فراغت جُسته و به استراحت پرداخت.! و نيز در ردّ سخن كسانى نظير نظّام و برخى از معتزله كه مىگفتند: خدا جهان را همان گونه كه امروز مشاهده مىكنيم، يك دفعه آفريد؛ با همه معادن، نباتات، حيوانات و انسانها، و خلق آدم عليهالسلام بر خلق فرزندانش سبقت نداشته و در تقدّم اشياء بر يكديگر در ظهورند نه در حدوث و
وجود؛ گو اينكه اينان عقيده فوق را از كسانى امثال كمون و عقيده به ظهور را از فلاسفه گرفتهاند. نيز تأكيد ائمه عليهمالسلام بر بداء، در ردّ سخن برخى فلاسفه است كه قائل به عقول و نفوس فلكيه شده و خداى تعالى جز در خلق عقل اول، تأثير نداشته؛ آنان خداى تعالى را از مُلكش به زير كشيده و پيدايش موجودات حادث را به عقول و نفوس فلكيه نسبت مىدهند. و نيز در ردّ سخن گروهى ديگر از فلاسفه كه گفتهاند: خداى سبحان همه مخلوقات خود را يكجا و بدون هيچ گونه ترتيب صدورى ميان آنها آفريد و تنها ترتيب موجود ميان آنها، ترتيب زمانى است همانطور كه همه اشيايى كه در يك زمان وجود دارند، تنها از نظر چينش مكانى ترتيب دارند».
علامه مجلسى در ادامه مىفرمايد:
«اهل بيت عليهمالسلام اين عقايد را نفى كرده و اثبات نمودند كه خداى متعال در هر روز در كار إعدام اشيايى و ايجاد اشياء ديگرى، يا ميراندن افرادى و زنده كردن افراد ديگر است، تا بندگان فراموش نكنند كه بايد به درگاه خدا تضرع كرده و از او طلب نمايند و فرمانبرداريش كنند و بدو تقرب جويند تا خدا امور دنيا و آخرتشان را رو به صلاح و درستى ببرد. نيز اميد به اينكه با صدقه دادن به فقرا، صله رحم، نيكى به پدر و مادر و نيكى و احسان به ديگران، آنچه را خدا در پاداش اين اعمال وعده داده، از قبيل طول عمر، زيادى رزق و مانند آن را بدست آورند».(1)
سؤال: اگر «علم الكتاب» نزد خداست، پس - براى مثال - او مىداند كه زيد در فلان روز معين مىميرد، پس هزار بار دعا كردن براى زنده ماندن او سودى نخواهد بخشيد؛ يا او مىداند كه در فلان تاريخ زيد نخواهد مُرد، بنابراين هزار بار دعا كردن براى مرگ او نيز سودى نخواهد داشت، پس بايد گفت: دعا كارى بى فايده و لغو محض است.
پاسخ: خير، دعا لغو نيست زيرا مثلاً در مثال فوق مىگوييم: خدا مىداند كه زيد در فلان روز مىميرد منتها اگر براى زنده ماندنش دعا نكنند و يا زيد در فلان روز زنده خواهد ماند، اگر دعا كنند. دعا يكى از شرايط تحقق امور است؛ مانند دارو كه يكى از شرايط
1) . بحارالأنوار، ج 4، ص 129، ب 3.
حصول سلامت است. اگر جز اين است، همين اشكال را بر تأثير دارو وارد مىشود و مىتوان گفت: اگر خدا مىداند كه زيد در فلان روز مىميرد پس دارو چه تأثيرى دارد و يا اگر خدا مىداند كه او در فلان زمان نخواهد مُرد، پس دارو خوردن او لغو خواهد بود.
روايات متواترى در كتب و منابع اسلامى وارد شده كه تأكيد بر اثبات بداء دارند. البته باز تأكيد مىكنيم كه معناى بداء آشكار كردن حقيقت امر براى بندگان است، نه آشكار شدن امر براى ذات حق تعالى. حال به برخى از اين روايات اشاره مىكنيم:
عبيد بن زراره از امام صادق عليهالسلام روايت مىكند كه فرمودند:
ما بَدا للّهِ بَداء أعْظَم مِنْ بَداء بَدا لَهُ في إسْماعيل إبْني؛(1)خدا هيچ بدائى بزرگتر از بدائى كه براى پسرم اسماعيل نمود، نداشت.
على بن جعفر - رضوان اللّه عليه - مىگويد: زمانى كه محمد، فرزند امام كاظم عليهالسلام وفات نمود نزد ايشان نشسته بودم ايشان به حسن فرمودند:
يا بُنيّ، أحْدِثْ للّهِ شُكْراً فَقَدْ أحْدَثَ فيكَ أمْراً؛(2)پسرم! شكرى تازه كن كه خدا نعمت تازهاى به تو داد.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايند:
أدْعُ اللّه و لا تَقُل إنَّ الأمْر قَدْ فَرَغَ مِنْهُ، إنَّ عِنْدَ اللّهِ مَنْزِلَةً لا تُنالُ إلاّ بمَسْألَة؛(3)] آنچه را مىخواهى] از خدا درخواست كن و مگو خدا سرنوشت مرا نوشته و آن حتمى شده؛ چرا كه نزد خدا مقامى است كه جز با دعا و مسئلت بدان وصول نمىشود.
در روايت ديگرى مىفرمايند:
الدُّعاء يَرُدُّ القَضاء و قَدْ اُبرِمَ إبْراماً؛(4)دعا قضاء را باز مىگرداند، هر چند قطعى شده باشد.
امام موسى بن جعفر عليهالسلام مىفرمايند:
عَلَيكم بِالدُّعاء فإنَّ الدُّعاء و الطَّلَب إلى اللّه عزّوجلّ يَرُدُّ البَلاء و قَدْ قُدِّر و قُضِيَ فَلَم يَبْقَ إلاّ إمْضاؤه، فإذا دعي اللّه عَزَّوجَلّ و سُئل صرف البلاء صَرْفاً؛(1)ملتزم به دعا باشيد كه دعا و طلب از خدا، بلا را باز مىگرداند؛ بلايى كه قضا و قدر بدان تعلق گرفته و فقط مانده كه امضا بشود. پس آن گاه كه به درگاه خداى عزّوجلّ دعا مىكند و از او مسئلت مىنمايد، قطعاً بلا [از او ]برمىگردد.
عمر بن يزيد مىگويد: شنيدم كه امام كاظم عليهالسلام فرمودند:
إنَّ الدُّعاء يَرُدُّ ما قُدِّرَ و ما لَمْ يُقَدر، قال: قُلت: و ما قَدْ قُدِّر فَقَد عَرَفْته، فما لَمْ يُقدر؟ قال: حَتّى لايَكون؛(2)به يقين دعا امور مقدّر شده و مقدّر نشده را باز مىگرداند (تغيير مىدهد) - راوى مىگويد گفتم: امور مقدّر شده را دانستم ولى امور مقدّر ناشده يعنى چه؟ - فرمودند:
[يعنى بنده دعا كند] تا آن امور واقع نشوند.
اسحاق بن عمار از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه فرمودند:
كان في بني إسرائيل نَبِيٌّ وَعَدَهُ اللّه أنْ يُنْصِرَه إلى خَمْس عَشَرة لَيْلَة فأخْبَرَ بِذلكَ قَوْمَه، فقالوا: واللّه إذا كان لَيَفْعَلَنَّ و لَيَفعَلَنَّ فَأخَّرَهُ اللّه إلى خَمْسَ عَشَرَة سَنَة، و كان فيهم مَنْ وَعَدَهُ اللّه النُصْرَة إلى خَمْسَ عَشَرَة سَنَة، فأخبر بِذلك النَبِيُّ قَوْمَه فقالوا: ما شاء اللّه فَعَجَّلَه اللّه لَهُم في خَمْس عَشَرة لَيْلة؛(3)خداى متعال، به يكى از أنبياء بنىاسرائيل وعده داده بود كه تا پانزده روز ديگر او را يارى كند. او نيز اين خبر را به قومش داد. آنها گفتند: به خدا سوگند اگر چنين باشد، چنين و چنان خواهند كرد. اما خداى متعال آن وعده را پانزده سال به تأخير انداخت. [در موردى ديگر ]در ميان آنها كسانى بودند كه خدا به آنان وعده داده بود كه پانزده سال ديگر ياريشان كند. آن پيامبر نيز خبر آن را به قومش داد. آنها گفتند: آنچه خدا بخواهد [همان مىشود] آن گاه بود كه خدا آن وعده را برايشان به پانزده روز كاهش داد و در آن تعجيل كرد.
زراره از يكى از صادقين عليهماالسلام روايت مىكند كه فرمودند:
ما عُبِدَ اللّه عزّوجلّ بِشَيْءٍ مِثْل البَداء؛(1)خداى عزّوجلّ به چيزى مانند بداء عبادت نشد.
هشام بن سالم از امام صادق عليهالسلام روايت مىكند كه فرمودند:
ما عظّم اللّه عزّوجلّ بِمِثْل البَداء؛(2)خداى عزّوجلّ به چيزى همانند بداء بزرگ داشته نشد.
محمد بن مسلم از امام صادق عليهالسلام روايت مىكند كه فرمودند:
ما بَعَثَ اللّه عَزّوجلَّ نبِيّاً حَتّى يَأخُذَ عَليه بِثَلاثِ خِصال: الإقْرار بالعبُودِيَّة و خَلْق الأنْداد و أنّ اللّه يُقدِّمُ ما يَشاء و يُؤخِّر ما يَشاء؛(3)خداى عزّوجلّ هيچ پيامبرى مبعوث نكرد، مگر پس از آنكه از او بر سه چيز اقرار گرفت: اقرار به بندگى، نفى شرك و اين كه خدا هر چه بخواهد را جلو، يا به تأخير مىاندازد.
مرازم نيز مىگويد: شنيدم كه امام صادق عليهالسلام مىفرمودند:
ما تَنَبأ نَبِيُّ قَط حَتّى يَقِرُّ للّه عَزّوجَلّ بِخَمْس: بِالبَداء و المَشِيَّة و السُجود و العُبُوديَّة و الطَّاعَة؛(4)هرگز پيامبرى به پيامبرى نرسيد مگر بعد از آن كه براى خداى عزّوجلّ به پنج امر اقرار كرد: بداء، مشيّت، سجده، بندگى و فرمانبردارى.
و مراد از مشيّت، اعتراف به آن است كه خدا صاحب اراده است و آنگونه كه برخى فلاسفه مىگويند در افعال خود مجبور نيست.
ريان بن صلت مىگويد: شنيدم كه امام رضا عليهالسلام فرمودند:
مَا بَعَثَ اللّه نَبِيُّ قَط إلاّ بِتَحْريم الخَمْر و أن يُقِرَّ لَهُ بِالبَداء؛(5)خدا هرگز هيچ پيامبرى را مبعوث نكرد، جز براى تحريم شراب و اقرار به بداء.
مالك جهنى مىگويد: شنيدم امام صادق عليهالسلام فرمودند:
لَوْ يَعْلم النَّاس ما في القَوْل بِالبَداء مِنَ الأجْر ما فَتَروا عَنِ الكلام فيه؛(6)اگر مردم مىدانستند كه چه اجرى در اعتقاد به بداء هست در اعتقاد به آن سستى نمىكردند.
عبداللّه بن سنان از امام صادق عليهالسلام روايت مىكند كه فرمودند:
ما بَدا للّه في شَيْءٍ إلاّ كان في عِلْمِهِ قَبْل أنْ يَبْدو لَه؛(1)هيچ بدائى براى خدا حاصل نمىشود جز آن كه قبل از حصول آن براى او، در علمش وجود داشته است.
جهنى از امام صادق عليهالسلام روايت مىكند كه فرمودند:
إنَّ اللّه لَمْ يَبْدُ لَهُ مِنْ جَهْلٍ؛(2)بداء، از روى جهل براى خدا حاصل نمىشود.
منصور بن حازم مىگويد: از امام صادق عليهالسلام پرسيدم:
آيا امروز چيزى وجود دارد كه ديروز در علم خدا موجود نبوده باشد؟ فرمودند:
لا، مَنْ قال هذا فَأخْزاه اللّه، قُلت: أرَأيْت ما كان و ما هُو كائِنٌ إلى يَوْمِ القِيامَة ألَيْسَ في عِلْمِ اللّه؟ قال: بَلى قَبْل أنْ يَخلِق الخَلْق؛(3)خير، و هر كه چنين بگويد خدا او را تنها، و به خود وامىگذارد. گفتم: مگر نه آن است كه آنچه بود و آنچه خواهد بود تا روز قيامت در علم خدا هست!؟ فرمودند: آرى، پيش از آن كه مخلوقات را بيافريند.
جهم بن ابى جهمه از راويانى كه براى او روايت كردهاند از امام صادق عليهالسلام ، روايت مىكند كه حضرت فرمودند:
إنَّ اللّه عَزّوجَلّ أخْبَر مُحمّداً صلىاللّهعليهوآله بما كان مُنْذ كانَتِ الدُّنْيا و بِما يَكون إلى اِنْقِضاء الدُّنْيا، و أخْبَره بِالمَحْتوم مِنْ ذلك و اِسْتَثْنى عَلَيْه فيما سِواه؛(4)به يقين خداى عزّوجلّ، محمد صلىاللّهعليهوآله را بدان چه كه در دنيا بوده و تا پايان دنيا خواهد بود آگاه كرد و موارد حتمى آنها را بدو خبر داده و بعضى از آنها را كه غير محتوم بودند از آن استثناء كرد.
نيز از ايشان روايت شده كه فرمودند:
مَنْ زَعَمَ أنَّ اللّه عَزّوجَلّ يَبْدو لَهُ في شَيْء اليَوْم لَم يَعْلَمه أمْس فَابْرؤوا مِنْه؛(5)هر كه بپندارد براى خداى عزّوجلّ در چيزى كه پيش از آن ندانسته بداء حاصل مىشود از او بيزارى جوييد.
اسحاق از راويانى كه براى او روايت كردهاند از امام صادق عليهالسلام روايت مىكند كه فرمودند:
منظور يهوديها از آيه «وَ قالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ»؛ «و يهود گفتند: دست خدا بسته است»، اين نبود كه او چنين [دست بسته] است، بلكه مىگفتند: خدا از كار [خلقت]، فراغت يافته، نه بدان مىافزايد و نه از آن مىكاهد، لذا خداى - جلّ جلاله - به عنوان تكذيب سخنشان فرمود: «غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتانِ يُنْفِقُ كَيْفَ يَشاءُ»(1)«دستهاى خودشان بسته باد، و به [سزاى] آنچه گفتند، از رحمت خدا دور شوند. بلكه هر دو دست او گشاده است، هرگونه بخواهد مىبخشد»، آيا نشنيدى كه خداى عزّوجلّ مىفرمايد: «يَمْحُوا اللّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ»(2)«خدا آنچه را بخواهد محو يا اثبات مىكند، و اصل كتاب نزد اوست»(3).
خداى متعال در آن آيه فرمود: «يَدَاهُ مَبْسُوطَتان» تا كنايه از بزرگى قدرتش باشد، و گرنه واضح است كه خدا جسم نيست تا دست داشته باشد و آنگاه مبسوط اليد باشد.
در تفسير عياشى آمده است كه ابو حمزه گفت: به امام باقر عليهالسلام عرض كردم:
على عليهالسلام مىفرمودند: تا [سال] هفتاد [هجرى] سختى و پس از [سال] هفتاد [هجرى] گشايش خواهد بود؛در حالى كه سال هفتاد [هجرى] گذشت، اما گشايشى در كار ديده نشد؟ امام باقر عليهالسلام به من فرمودند: «اى ثابت! به يقين خدا اين امر [گشايش در امور] را در هفتاد [هجرى] زمانبندى فرموده بود، لكن آن گاه كه حسين عليهالسلام به شهادت رسيد خشم خدا بر زمينيان شدت گرفت و آن [گشايش] را به 140 سال بعد تأخير انداخت. آن گاه ما [اين امر را] به شما گفتيم و شما آن خبر را پراكنديد و از آن پرده برداشتيد، لذا خدا آن را به تأخير انداخت و [اين دفعه] زمانى براى آن [گشايش] قرار نداد. سپس حضرت اين آيه را تلاوت فرمودند: «يَمْحُوا اللّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ»(4)».(5)حمران مىگويد: از امام صادق عليهالسلام پرسيدم:
«يَمْحُوا اللّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ»يعنى چه؟ فرمودند: يا حمران! آن گاه كه
شب قدر فرا مىرسد و ملائكه نويسنده به آسمان دنيا فرود مىآيند و آنچه در آن سال واقع مىشود را ثبت مىكنند، در آن زمان اگر خدا اراده كند كه چيزى را به تأخير بيندازد، يا از آن بكاهد يا بيفزايد، به فرشته امر مىكند و وى آنچه او بخواهد پاك كرده و آن چه او بخواهد را ثبت مىكند.
راوى مىگويد به ايشان گفتم: در آن هنگام، هر چيزى واقع شود، نزد خدا در كتابى [ثبت است]؟ فرمودند: آرى. گفتم: پس امور پشت سر هم واقع مىشوند تا به پايانش برسد؟ فرمودند: آرى. گفتم: بعد از آن، چه چيزى در يَدِ [قدرت] او خواهد بود؟ فرمودند: سبحان اللّه! پس از آن هم خداى تبارك و تعالى آنچه بخواهد را پديد مىآورد.(1)
ابو عبيده مىگويد:
درباره معناى اين سخن خداى عزّوجلّ: «الم * غُلِبَتِ الرُّومُ * فِى أَدْنَى الْأَرْضِ»(2)«الف، لام، ميم. روميان شكست خوردند در نزديكترين سرزمين»، از ابىجعفر عليهالسلام پرسيدم.
حضرت فرمودند: يا اباعبيده! اين آيه تأويلى دارد كه جز خدا و راسخان در علم از ائمه عليهمالسلامبه آن آگاه نيستند؛ همانا زمانى كه رسول خدا صلىاللّهعليهوآله به مدينه هجرت كرد - و اين در حالى بود كه اسلام آشكار شد - به پادشاه روم نامهاى نوشت و به سوى او فرستادهاى روانه كرد تا او را به اسلام فرا بخواند و به پادشاه فارس نيز نامهاى نوشت و به سويش فرستادهاى فرستاد تا او را به اسلام دعوت كند. پادشاه روم نامه رسول خدا صلىاللّهعليهوآله را بزرگ داشت و به فرستادهاش اكرام نمود، لكن پادشاه فارس، نامهاش را پاره كرد و فرستاده رسول خدا صلىاللّهعليهوآله را سبك شمارد. اين در حالى بود كه در آن روزگار پادشاه فارس با روم در حال جنگ بود، و مسلمانان دوست داشتند كه پادشاه روم بر پادشاه فارس غلبه كند و به پادشاه روم اميدوارتر بودند تا به پادشاه فارس، لذا زمانى كه پادشاه فارس بر پادشاه روم غلبه كرد، مسلمانان ناراحت شدند و گريستند؛ در آن هنگام اين آيات نازل شد:
«الم * غُلِبَتِ الرُّومُ * فِى أَدْنَى الْأَرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ * فِي بِضْعِ سِنِينَ لِلّهِ
الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ وَ يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤمِنُونَ * بِنَصْرِ اللّهِ يَنْصُرُ مَنْ يَشاءُ...»؛(1)الم، روميان شكست خوردند در نزديكترين سرزمين، ولى بعد از شكستشان، در ظرف چند سالى، به زودى پيروز خواهند گرديد. [فرجام] كار در گذشته و آينده از آن خداست، و در آن روز است كه مؤمنان از يارى خدا شاد مىگردند. هركه را بخواهد يارى مىكند.
گفتم: آيا خدا نمىفرمايد: «في بِضْعِ سِنين؛ به زودى و در چند سال»؟! در حالى كه اين وعده تا پس آن كه مسلمانان سالهاى فراوانى را با رسول خدا گذراندند و در زمان حكمرانى ابوبكر نيز واقع نشد و تنها در زمان حكمرانى عمر، مؤمنان بر فارسيان غلبه كردند.
حضرت فرمودند: مگر به تو نگفتم كه اين آيه تأويل و تفسيرى دارد و نيز قرآن ناسخ و منسوخ دارد. آيا نشنيدى كه خدا فرمود: «لِلَّهِ الْأَمْرُ مِن قَبْلُ وَ مِن بَعْدُ» يعنى در اين مسائل، اختيار سخن به دست او است، مىتواند تأخير بيندازد آنچه را كه مقدم داشته يا مقدم بدارد آنچه را مؤر داشته تا روزى كه قضا[ى او] با فرود آمدن نصرت بر مؤمنان در آن حتمى شود و اين همان سخن خداست كه فرمود: «وَ يَوْمَئِذٍ يَفْرَحُ الْمُؤمِنُونَ بِنَصْرِ اللّهِ يَنْصُرُ مَنْ يَشاءُ».(2)
به دليل حذف متعلق در فقره «للّه الأمر مِن قَبل و مِن بَعد» احتمالات متعددى در معناى آن وجود دارد كه امام عليهالسلام به مناسبت مقام گفتوگويش با سؤال كننده، يكى از آن احتمالات را بيان كردهاند.
همچنين در گفتگويى كه در زمينه بداء با سليمان مروزى داشتند، فرمودند:
اى سليمان! چه چيزى باعث شده كه بداء را انكار كنى، در حالى كه خداى عزّوجلّ مىفرمايد: «أَ وَ لا يَذْكُرُ الاْءِنْسانُ أَنّا خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَمْ يَكُ شَيْئاً»؛(3)آيا انسان به ياد نمىآورد كه ما او را قبلاً آفريدهايم و حال آنكه چيزى نبوده است؟!
و مىفرمايد: «وَ هُوَ الَّذِي يَبْدَؤا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ»؛(4)و اوست آن كس كه آفرينش را آغاز
مىكند و باز آن را تجديد مىنمايد.
و مىفرمايد: «بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»؛(1)[او] پديدآورنده آسمانها و زمين [است].
و مىفرمايد: «يَزِيدُ فِي الْخَلْقِ ما يَشاءُ»؛(2)در آفرينش، هرچه بخواهد مىافزايد.
و مىفرمايد: «وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللّهِ إِمّا يُعَذِّبُهُمْ وَ إِمّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ»؛(3)و گروهى ديگر [كارشان] موقوف به فرمان خداست: يا آنها را عذاب مىكند، و يا توبه آنان را مىپذيرد.
و مىفرمايد: «وَ ما يُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَ لا يُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلاّ فِي كِتابٍ»؛(4)و هيچ سالخوردهاى عمر دراز نمىيابد و از عمرش كاسته نمىشود، مگر آنكه در كتابى [مندرج ]است.
سليمان گفت: آيا در اين باره از پدرانت براى تو [چيزى] روايت شده؟ حضرت فرمودند: آرى، از ابى عبداللّه [امام صادق] عليهالسلام برايم روايت شده كه فرمودند: خداى عزّوجلّ دو [گونه] علم دارد: علمى مخزون و پنهان كه جز او كسى بدان آگاه نيست و بداء از آن است و علمى كه آن را به ملائكه و پيامبرانش آموخت، و عالمان اهل بيت پيامبر ما از آن مطلعند». سليمان گفت: دوست دارم كه آن را از كتاب خداى عزّوجلّ برايم بيرون بكشى [از قرآن برايم دليل بياورى]. حضرت فرمودند: اين سخن خداى عزّوجلّ به پيامبرش صلىاللّهعليهوآله ، كه فرمود: «فَتَوَلَّ عَنْهُمْ فَما أَنْتَ بِمَلُومٍ»؛(5)«پس از آنان روى بگردان، كه تو در خور نكوهش نيستى».
و خدا، به اين وسيله هلاكت آنان را اراده فرمود اما براى خداى تعالى بداء حاصل شد و فرمود: «وَ ذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْرى تَنْفَعُ الْمُؤمِنِينَ»؛(6)«و پند ده، كه مؤمنان را پند سود بخشد». سليمان گفت: برايم بيشتر بگو. به فدايت گردم.
امام رضا عليهالسلام فرمودند: «پدرم از پدرانش و آنان از رسول خدا صلىاللّهعليهوآله به من خبر دادهاند كه ايشان فرمودند: خداى عزّوجلّ به پيامبرى از پيامبرانش وحى نمود كه به فلان پادشاه خبر دهد كه [خدا فرموده:] من فلان زمان تو را قبض روح خواهم كرد. آن پيامبر نزد او آمد و به او خبر داد. پادشاه در حالى كه بر تخت خويش قرار داشت، خداى را خواند تا آن كه از تختش فرو
افتاد و گفت: اى پروردگارم به من مهلت بده تا كودكم جوان شود و كارم پايان يابد.
[آنگاه] خداى عزّوجلّ به آن پيامبر وحى نمود كه نزد پادشاه برو به او خبر ده كه من أجلت را تأخير انداختم و به عمرش پانزده سال افزودم.
آن پيامبر عرض كرد: اى پروردگار من! تو به يقين مىدانى كه من هرگز دروغ نگفتهام. خداى عزّوجلّ به او وحى كرد كه تو تنها بندهاى مأمور هستى، پس آن خبر را بدو برسان و [بدان كه] خدا از آنچه مىكند پرسش نمىشود.
سپس حضرت به سليمان التفات نمودند و فرمودند: به گمانم در اين باب به يهوديان شباهت پيداكردهاى! سليمان گفت: پناه بر خدا از آن، مگر يهود چه گفتهاند؟ حضرت فرمودند: يهوديان گفتند: «يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ»؛ «دست خدا بسته است». منظورشان اين بود كه خدا از كار [خلقت] فراغت يافته و ديگر چيزى را پديد نمىآورد. لذا خداى عزّوجلّ فرمود: «غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَ لُعِنُوا بِما قالُوا»؛(1)«دستهايشان بسته باد ! و به [سزاى] آنچه گفتند، از رحمت خدا دور شوند!»(2).
زراره از ابوجعفر امام باقر عليهالسلام روايت مىكند كه فرمودند: على بن الحسين عليهالسلام مىفرمودند:
لَوْ لا آيَة في كِتابِ اللّه لَحَدَّثْتكُم بِما يَكون إلى يَوْمِ القِيامَة، فَقُلت لَهُ: أيَّة آيَة؟ قال: قَوْل اللّه: «يَمْحُوا اللّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ»(3)(4)اگر در كتاب خدا يك آيه نبود، به شما درباره همه آنچه تا روز قيامت به وجود مىآمد، خبر مىدادم. به ايشان عرض كردم: كدام آيه؟ حضرت فرمودند: اين سخن خدا كه فرمود: خدا آنچه را بخواهد محو يا اثبات مىكند، و اصل كتاب نزد اوست.
محمد بن صالح مىگويد:
از ابامحمد عليهالسلام درباره قول خداى متعال كه مىفرمايد: «لِلّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ»(5)
سؤال كردم، حضرت فرمودند: لَهُ الأمرُ مِنْ قَبْل أنْ يَأمُر بِهِ و لَهُ الأمْر مِنْ بَعْد أنْ يَأمُر بِهِ بِما يَشاء؛(1)همه كارها از آنِ خداست، قبل از آن كه بدان امر كند و همينطور پس از آن كه طبق مشيّت خود بدان امر كند.
فُضيل بن يسار از امام صادق عليهالسلام روايت مىكند كه فرمودند:
إنَّ اللّه كَتَب كِتاباً فيهِ ما كانَ و ما هُو كائِن فَوضَعَهُ بَيْن يَدَيْه فَما شَاءَ مِنْهُ قَدَّمَ و مَا شَاءَ مِنْهُ أخَّرَ، و مَا شَاءَ مِنْهُ مَحَا و مَا شَاء مِنْهُ أثْبَتَ، و مَا شَاء كانَ و مَا لَمْ يَشَأْ مِنْهُ لَمْ يَكُن؛(2)همانا خدا كتابى نوشت كه آنچه واقع شده و آنچه واقع مىشود در آن قرار دارد، سپس آن را پيشاپيش خود قرار داد و از آن هر چه خواست مقدم و هر چه خواست مؤر گردانيد و هر چه خواست محو يا ثبت نمود و آنچه را از آن خواست پديد آمد و آنچه نخواست پديد نيامد.
با توضيحاتى كه داده شد، نحوه جمع ميان دو دسته از روايات متعارض در باب علم معصومين عليهمالسلام آشكار مىشود؛ يك دسته رواياتى كه مىگفتند: ائمه عليهمالسلام به هر چه بوده و تا روز قيامت وجود دارد آگاهند و دسته ديگر، رواياتى كه آگاهى ايشان به امور را محدود مىداند؛ مثل روايتى كه حاكى از آن است كه حضرت امام مهدى(عجل اللّه فرجه)، خود نيز از زمان ظهور خويش بىخبر است و نيز مانند آيهاى كه از قول خدا خطاب به پيامبر مىفرمايد:
«وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لاَسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَ ما مَسَّنِيَ السُّوءُ»؛(3)و اگر غيب مىدانستم قطعا خير بيشترى مىاندوختم و هرگز به من آسيبى نمىرسيد.
بنابراين احتمال دارد كه ائمه عليهمالسلام به هر امر، غير از موارد بداء علم داشته باشند؛ زيرا موارد بداء از علم مخزون و پنهان الهى يعنى ام الكتاب است و علم آن هم ويژه خداى متعال مىباشد. همانطور كه امام سجاد عليهالسلام به اين امر اشاره كرده و فرمودهاند:
«اگر [اين ]يك آيه در كتاب خدا نبود، درباره همه آنچه تا روز قيامت به وجود مىآمد خبرتان مىدادم». و هنگامى كه از آن آيه سؤال كردند، آيه بداء را ذكر كردند(1).
برخى آثار شناخت بداء وجود بداء، باب خوف و رجا، انابه و دعا، مواظبت بر طاعت و ترك معصيت، ترس از عاقبت بد و توبه و وسيلهجويى به سوى خدا، صله ارحام، صدقه، تلاش در عبادت، تضرّع به سوى خداى متعال و مانند آن از امورى كه بنده را ميان خوف و رجا قرار مى دهد به روى انسان باز مىنمايد.
اين امر موجب كمال انسان مىگردد؛ زيرا كسى كه به عاقبت نيك، براى خود اطمينان داشته باشد شايد به شايستگى در دعا و نظاير آن به خدا اعتماد نكند و همين طور آنكه به عاقبت بَد اطمينان دارد، اميد به خدا را از دست مىدهد و براى نجات خويش از عذاب او دست بكار نمىشود. در ابتداى اين بحث گفتيم كه بداء مدلول كتاب، سنت، اجماع و عقل است و تنها غير مواليان اهل بيت عليهمالسلام بدان معتقد نيستند، گو اينكه آنها نيز فىالجمله بدان اشاره كردهاند.
اجلهاى معلق از مصاديق بداء و آيه: «يَمْحُوا اللّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ...»(2)است؛ از آيات و اخبار استفاده مىشود كه هر انسانى داراى دو أجل است: أجلى حتمى و أجلى غير حتمى (كه با عنوان أجل معلق يا أجل موقوف هم شناخته مىشود). خداى متعال اين نوع دوم را مقدم يا مؤر مىدارد و اسباب تقدّم و تأخّر آن، اطاعت يا معصيت، صله رحم، دعا، صدقه يا عمل نيك و مانند آن است؛ اميرمؤمنان على عليهالسلام مىفرمايند:
و صَنائعُ المَعْروف فإنَّها تَدْفَعُ ميتَةَ السُوء؛(3)انجام كارهاى نيك، مرگ بَد را دفع مىكند.
اگر چه اين حديث درباره مرگ بَد و مرگ نيك است، ولى احتمال دارد كه منظور اعم از آن باشد و شامل اصل مرگ نيز بشود؛ يعنى عمل نيك، اصل مُردن را هم به تأخير مىاندازد چه رسد به مرگ بَد را.
داستان حضرت عيسى عليهالسلام و آن داماد يكى از شواهد آن است كه بيان شد.(1)و حتى اگر به ظاهر كلام اميرالمؤنين عليهالسلام نيز اخذ شود بايد گفت: اگر نبود اعمال نيك، مرگ بَد مقدّر بود.
آيات و رواياتى نيز نسبت به اجل حتمى و اجل معلق آمده كه برخى از آنها به شرح ذيل است:
«وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ»؛(2)هر امّتى را زمانى [محدود] است. آنگاه كه زمانشان به سر رسد پس نه ساعتى [از آن ]تأخير كنند و نه پيشى گيرند.
«ما تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَها وَ ما يَسْتَأْخِرُونَ»؛(3)هيچ امتى از اجل خويش نه پيش مىافتد و نه پس مىماند.
«لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ إِذا جاءَ أَجَلُهُمْ فَلا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لاَ يَسْتَقْدِمُونَ»؛(4)هر امتى را زمانى [محدود] است. آنگاه كه زمانشان به سر رسد پس نه ساعتى [از آن] تأخير كنند و نه پيش گيرند.
«وَ لَنْ يُؤخِّرَ اللّهُ نَفْساً إِذا جاءَ أَجَلُها »؛(5)و هركس اجلش فرا رسد، هرگز خدا [آن را] به تأخير نمىافكند.
«إِنَّ أَجَلَ اللّهِ إِذا جاءَ لا يُؤخَّرُ»؛(6)چون وقت مقرّر خدا برسد، تأخير بر نخواهد داشت.
درباره اجل معلق نيز مىفرمايد:
«ثُمَّ قَضى أَجَلاً وَ أَجَلٌ مُسَمًّى عِنْدَهُ ثُمَّ أَنْتُمْ تَمْتَرُونَ»؛(1)آنگاه مدتى را [براى شما عمر ]مقرر داشت و اجل حتمى نزد اوست. با اين همه، [بعضى از ]شما [در قدرت او ]ترديد مىكنيد.
امام صادق عليهالسلام مىفرمايند:
الأجل المَقْضي هُوَ المَحْتوم الذي قَضَاهُ اللّه و حَتَمَهُ، و المُسَمّى هُو الذي فيه البَداء يُقَدِّم ما يَشاء و يُؤَخِّر ما يَشاء، و المَحْتُوم لَيْسَ فيه تَقْديمٌ و لا تَأْخير؛(2)اجل مقرر، همان اجل حتمى است كه خدا آن را مقرر و حتمى نموده. و [اجل ]مسمّى همانى است كه در آن بداء مىشود و خدا آن را مقدم يا مؤر مىكند، ولى در [اجل ]محتوم تقديم و تأخيرى نيست.
ابوبصير از امام باقر عليهالسلام در تفسير اين آيه «وَ لَنْ يُؤخِّرَ اللّهُ نَفْساً إِذا جاءَ أَجَلُها»(3)نقل مىكند كه فرمودند:
إنَّ عِنْد اللّه كُتُباً مَوْقوفَة يُقَدِّمُ مِنْها ما يَشاء و يُؤخِّر، فإذا كان لَيْلَة القَدْر أنْزَلَ فيها كُلَّ شيء يَكون إلى مِثْلها؛(4)نزد خدا مقدرات مكتوب معلّقى است كه برخى از آنها را كه بخواهد مقدم و برخى را مؤر مىكند. آن گاه كه شب قَدْر فرا رسد، خداى متعال هر چيزى را كه تا شب قدر ديگر اتفاق مىافتد نازل مىكند.
در تفسير عياشى درباره اين آيه «ثُمَّ قَضى أَجَلاً وَ أَجَلٌ مُسَمًّى عِنْدَهُ»(5)از امام صادق عليهالسلام روايت شده كه فرمودند:
الأجَلُ الذي غَيْر مُسَمّى مَوْقوف، يُقَدِّم مِنْه ما شاء و يُؤخِّر مِنْه ما شَاء، و أمّا الأجَل المُسَمَّى فَهُو الذي ينزل مِمّا يُريد أنْ يَكون مِنْ لَيْلَةِ القدر إلى مِثْلِها مِنْ قَابِل، قال: و ذلك قَوْل اللّه عزّوجَلّ: «فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ»(6)(7)آن اجلى كه غير حتمى است، معلّق است [و خدا] هر آن چه از آن را بخواهد مقدم و هر چه بخواهد مؤر مىكند، لكن أجل حتمى آن است كه خدا مىخواهد از اين شب قدر تا شب قدر سال آينده قطعاً واقع شود. حضرت در ادامه فرمودند: و اين معناى آن سخن خداى عزّوجلّ است كه فرمود: و چون
اجلشان فرا رسد، ساعتى آن را پس و پيش نمىتوانند افكنند.
حمران از امام صادق عليهالسلام درباره اين آيه: «قَضَى أَجَلاً وَأَجَلٌ مُّسَمًّى عِندَهُ»(1)روايت مىكند كه فرمودند:
هُما أجَلان: أجَلٌ مُوْقُوف يَصْنَعُ اللّه ما يَشاء، و أجَلٌ مَحْتُوم؛(2)آنها دو اجلاند: اجل معلّق كه خدا [درباره آن] هر چه بخواهد مىكند و اجل حتمى.
در روايتى ديگر از ايشان آمده است كه فرمودند:
الأجَلُ الأوَّل هُو الذي نَبَذَه إلى المَلائكَة و الرُّسُل و الأنبياء، و الأجَلُ المُسَمَّى عِنْدَهُ هُو الذي سَتَرَهُ عَنِ الخَلائِق؛(3)اجل نخست آنى است كه او آن را به ملائكه و رسولان و پيامبران خبر داد و اجل حتمىاى كه نزد او است آنى است كه از خلايقش پوشانده است.
نيز از امام صادق عليهالسلام و او از پدرش و او از رسول خدا صلىاللّهعليهوآله روايت كردهاند كه فرمودند:
إنَّ المَرْء لَيَصِل رَحِمَهُ و ما بَقيَ مِنْ عُمْره إلاّ ثَلاثَ سِنين فَيَمدّها اللّه إلى ثَلاثَ و ثَلاثين سَنَة، و إنَّ المَرْء لَيَقْطَع رَحِمُه و قَد بَقيَ مِنْ عُمْرهِ ثَلاثَ و ثَلاثونَ سَنَة فَيقَصِّرِها اللّه إلى ثَلاثَ سِنين أوْ أدْنى؛ شخصى كه از عمرش جز سه سال باقى نمانده و [در آن زمان] صله رحم مىكند و آن گاه خدا عمر او را به سى و سه سال امتداد مىدهد و فردى [ديگر ]در حالى كه از عمرش سى وسه سال باقى مانده قطع رحم مىكند و آن گاه خدا عمر او را به سه سال يا كمتر كاهش مىدهد.
حسين بن يزيد مىگويد كه: سپس امام صادق عليهالسلام اين آيه را مىخواند: «يَمْحُوا اللّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ»؛(4)خدا آنچه را بخواهد محو يا اثبات مىكند، و اصل كتاب نزد اوست(5).
در اين باره اخبار فراوانى وجود دارد كه در كتابهاى بحار الانوار(6)و مانند آن(7)آمده است.
دليل عقل نيز دلالت بر «بداء» مىكند؛ عقل مىگويد: زمانى كه نه معلومى وجود خارجى پيدا كرده بود و نه مقدورى، خداى متعال هم عالم بود و هم قادر، لذا نمىتوان گفت: علم و قدرت تنها اضافه اشراقى وجود او به آنهاست؛ چنان كه برخى از فلاسفه اشراق گفتهاند؛ حتى در زمانى كه معلوم و مقدور وجود خارجى يافتهاند نيز بدين معنا نيست، چه رسد كه پيش از آن بدين معنا باشد. بنابراين «علم» عبارت از نورى است كه به سبب آن پرده از معلومات برداشته مىشود، خواه پيش از پيدايششان و خواه پس از آن. «قدرت» نيز عبارت است از: توانايى بر ايجاد و إعدام آنها و نيز بر فعل و ترك و بر معدوم كردن يا معدوم نكردن موجودات است، چه ايجادشان بكند يا نكند.
علم و قدرت مانند ساير صفات ذاتى عين ذات خداى متعالند. قدرت او مطلق است و تكويناً نامحدود، در نتيجه قدرت بر مقدورات ممكن الوجود او نيز نامتناهىاند. علم او نيز مطلق است. همان گونه كه در آغاز كار، اشياء را معدوم و موجود مىساخته در پايان كار نيز معدوم مىكند و موجود مىسازد. البته مراد ما از آغاز و پايان، آغاز و پايان خدا نيست، بلكه آغاز و انجام اشياء است. نيز مراد ما از موجود ساختن، معدوم كردن، مشيّت او است؛ زيرا اگر تنها ذات او، بدون مشيّتش، موجب ايجاد مقدورات بود، مىبايست همه ممكنات از أزل، يك جا، موجود مىشدند و گرنه لازم مىآيد كه هيچ چيز از آنها موجود نشود. پس چيزى جز مشيّت خدا مخصص شىء موجود نيست و بر اساس آن، چيزى را موجود مىكند و به ديگرى مىپردازد. همان طور كه خداى متعال در قرآن مىفرمايد:
«يَمْحُوا اللّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ»؛(1)خدا آنچه را بخواهد محو يا اثبات مىكند و ام الكتاب [= لوح محفوظ] نزد او است.
«بداء» به خاطر برخى مصالح، نظير امتحان بندگان و نظاير آن، انجام مىگيرد.
در مجموع و با اين توضيح روشن شد كه عقل، بداء را مىپذيرد، بدان علت كه اعتقاد به بداء، جمع ميان علم و قدرت الهى و مصلحت بندگان است.
1) . رعد 13 آيه 39.
مسأله: بسيارى از شيعيان اماميه و معتزله معتقد به وجوب لطف از ناحيه خداى تعالى شدهاند.
آنان لطف را چنين تفسير كردهاند: لطف عبارت است از آن چه كه بنده را به فرمانبردارى نزديك و از نافرمانى دور مىكند، البته بدون آن كه به حد اضطرار و اجبار برسد.
خداى متعال به هر فرد مكلفى،در آنچه اثباتاً يا نفياً بدان مكلف شده، قدرت بر فعل و ترك داده است. از آنجا كه او از مكلفين انجام اعمال نيك و ترك اعمال بد را خواسته، لذا عقلاً از ناحيه او واجب مىشود كه اقداماتى براى نزديك كردن انسانها به نيكىها و دور كردنشان از بدىها انجام دهد، اين تقريب و تبعيد را لطف گويند يكى از دانشمندان چنين سروده است:
نَصْبُ الإمام حافِظُ الزَمام *** لُطْفٌ مِنَ اللّه عَلى الأنام
فَإنَّه مُقَرِّبٌ لِلطاعَة *** و قائِد النّاس إلى الإطَاعَة
نصب امام از سوى خدا براى اين است كه حافظ زمام امت باشد و اين لطفى از ناحيه خدا بر بندگان است. چرا كه آن، نزديك كننده بندگان به طاعت است و رهبر مردم به سوى اطاعت.
در قرآن كريم آمده است:
«لا يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها»؛(1)خدا هيچ كس را جز به اندازه تواناييش تكليف نمىكند.
«لا يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاّ ما آتاها»؛(2)خدا هيچ كس را جز [به قدر] آنچه كه به او داده است تكليف نمىكند.
روشن است كه مراد از «لطف» چيزى بيش از اينهاست، و عقل و نقل بر آن دلالت مىكند. خداى متعال در قرآن مىفرمايد:
«اللّهُ لَطِيفٌ بِعِبادِهِ»؛(3)خدا نسبت به بندگانش مهربان است.
اين سخن بدين معناست كه با بندگان رفتارى همراه با لطف دارد و بحق او راستگوست و راست گفتارتر از وى نيست چه اينكه خود مىفرمايد:
«وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ قِيلاً»(4)و چه كسى از خدا راستگوتر است.
از آنجا كه نقض غرض، يعنى ترك هر كارى كه او را به غرض خويش مىرساند قبيح است و از خداى تعالى سر نمىزند، لذا خدا لطف را ترك نمىكند؛ زيرا لطف، غرض حق را تحصيل مىكند؛ و غرض حق تعالى همان فرمانبردارى بندگان و اجتناب آنان از نافرمانى است كه آنها را تكامل مىبخشد.
گفتنى است كه مراد از «لطف» واجب، آن است كه تمام بودن تكليف در گرو آن است؛
مانند ارسال رسل، انزال كتب، نصب امامان و أوصياء و توزيع عالمان دين شناس در نسلها و دورههاى مختلف؛ اما افزون بر آن بر خدا واجب نيست، چون واضح است كه خدا در دنيا براى فرد فردِ آدميان حجتى نيرومند قرار داده است؛ در قرآن مىفرمايد:
«وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ»؛(1)و هر دو راه [خير و شر] را بدو نموديم.
اما براى هدايت فرد فردِ آدميان، فرشته وحى فرو نفرستاده است؛ هر چند اين كار نوعى لطف تلقى شود.
بنابراين اگر بر همه انسانها ملائكه وحى فرود مىآمد و به آنان امر و نهى مىكرد و مفاسد و مصالح واقعى را بدانها مىنمود و يا مُردگان با آنان سخن مى گفتند و آنان را از احوال عالم پس از مرگ باخبر مىكردند و يا تك تك آدميان را در معرض صداهايى از آسمان، زمين يا كوهها قرار مىدادند، قطعاً به طاعت نزديكتر مىگشتند، لكن اين اقدام، دنيا را از اسلوب ويژهاى كه خداى متعال به عنوان سنن تكوينى برايش قرار داده بيرون مىبرد و ديگر مجالى براى امتحان و نظاير آن باقى نمىگذاشت.
بنابراين، لطفى كه از آن سخن مىگوييم چنين اقداماتى را نمىطلبد؛ قرآن نيز بدين امر اشاره نموده و فرموده:
«إِنْ نَشَأْ نُنَزِّلْ عَلَيْهِمْ مِنَ السَّماءِ آيَةً فَظَلَّتْ أَعْناقُهُمْ لَها خاضِعِينَ»؛(2)اگر بخواهيم، معجزهاى از آسمان بر آنان فرود مىآوريم، تا در برابر آن، گردنهايشان خاضع گردد.
در آخر نيز بايد گفت: گستره لطف پروردگار، محدود به اين دنيا نيست، بلكه در قبر و قيامت، يعنى قلمروهاى ديگر تكامل و آزمون الهى، نيز ادامه مىيابد؛ چنان كه دار دنيا نيز
آغازگاه لطف پروردگار نبوده است، بلكه از عوالم پيشين آغاز شده؛ عوالمى كه در منابع اسلامى، قرآنى و حديثى بدانها اشاره شده است.(1)
و اين پايان آنچه بود كه مىخواستيم در اين كتاب بيان كنيم. از خداى متعال خواهانيم كه مفيد افتد و بر نگارش آن مأجور شويم و توفيق خدمتِ افزونترمان دهد و هو الموفق المستعان.
سُبْحَانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُونَ وَ سَلَامٌ عَلَى الْمُرْسَلِينَ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ. وصلّى اللّه على محمّد وآله الطاهرين.
شهر مقدس قم
محمد شيرازى
1) . ر.ك: كافى، ج 8، ص 174، باب 8، ح 194.