ghaemiyeh.com
سرشناسه : حسینی شیرازی، سیدمحمد، 1307 - 1380.
عنوان قراردادی : الصیاغه الجدید لعالم الایمان و الحریه و الرفاه و السلام . فارسی
عنوان و نام پديدآور : جهان و ساختاری نو [کتاب]/سیدمحمد حسینیشیرازی.
مشخصات نشر : قم : دارالعلم، 1394.
مشخصات ظاهری : 900 ص.
شابک : 978-964-204-221-0
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
موضوع : اسلام -- مطالب گونهگون
موضوع : اسلام -- تجدید حیات فکری
رده بندی کنگره : BP11/ح5ص9041 1394
رده بندی دیویی : 297/02
شماره کتابشناسی ملی : 4103494
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
جهان و ساختارى نو
آية اللّه العظمى سيد محمد حسينى شيرازى قدسسره
جهان و ساختارى نو
مؤلف: آية اللّه العظمى سيد محمد حسينى شيرازى قدسسره
مترجم: نورالدين شاهرودى
ويراستار: محمد خنيفرزاده
كليه حقوق طبع و نشر براى بنياد جهانى آيت اللّه العظمى شيرازى محفوظ است.
شابك ISBN:
پيشگفتار... 19
فصل اول:
آيا جهان ساختار سالمى دارد؟
شناخت چيزها... 23
دنياى خردمندان و دنياى بىخردان... 24
نگاه قرآن... 26
پيامدهاى انحراف... 27
نشانههاى جامعه بيمار... 28
عوامل انحراف جهانى... 29
فطرت سركوب شده... 29
هماهنگى بين سرشت و رفتار... 31
شناخت تركيب جامعه... 32
انسان و طبيعت... 33
گونههاى دورى از شخصيت... 34
انسان و خيانت در امانت... 35
تفاوت انسان و ساير موجودات... 36
ابعاد تركيبى انسان از نگاه نهج البلاغه... 37
از گونههاى پريشانى... 38
دستيابى به هماهنگى... 41
ضرورت وجود قانون... 42
ويژگىهاى قانونِ سالم... 42
لزوم پاسخگويى قانون به هشت پرسش... 45
راههاى سهگانه شكلگيرى جامعه... 47
دستاوردهاى پيوستن به جامعه... 48
پيامدهاى پيوستن به جامعه... 49
جامعه؛ در عرصه گرفتن و دادن... 51
گونههاى روابط انسان با جهان بيرون... 52
برترى روابط سالم... 53
سرشت خلاّق در دو راهى نابودى و سازندگى... 53
نمونههايى از روابط بيمار... 55
خلاقيّت و ريشههاى چهارگانه... 56
بسترهاى مناسب شكوفايى خلاقيّت... 57
پىآمدهاى ريشههاى چهارگانه... 58
كودك؛ در ميان عقلانيت پدر و عاطفه مادر... 60
چرايى تغيير اوضاع زن... 60
تفاوت زن و مرد... 61
كارهاى ناهمسوىِ طبيعت زن... 61
پيوندهاى روحى انسان... 62
طبيعت زمين و طبيعت آسمان... 63
رفتار پيامران... 65
رفتار پادشاهان... 66
منطق پراكندگى و منطق يگانگى... 67
از آسمان بريدن، يعنى نابودى... 67
نفس منبع همه چيزها... 68
جان و تن... 69
جان و تاريخ... 69
جان و محيط طبيعى... 69
جان و محيط اجتماعى... 69
محيط اجتماعى تنظيم كننده سرشت حكومت... 70
دستاورد پيوند با زمين و پيوند با آسمان... 70
فراموش نكردن سهم دنيايى... 73
چرايى تفاوتهاى فردى... 73
عدم آفرينش شرّ از سوى خداى سبحان... 75
زيادهروى در عشق به پيوندهاى زمينى، ممنوع... 76
پرورش نفس... 78
لياقت، يگانه ملاك... 79
پيامدِ ناخواسته نظام اجتماعى غرب... 82
سلامت نظام اسلامى... 84
جاهليت جديد... 84
افقهاى تنگ... 85
اديان آسمانى و گسترش افق انسانى... 86
انسان در برابر راههاى گوناگون... 88
پيامدهاى نگرشهاى محدود... 88
سرمايهدارى؛ بت جديد انسان معاصر... 90
اسلام و حرمت ديگران... 91
گونههايى از خودخواهى... 91
سه پرسش... 92
انسان؛ جان و تن... 92
ويژگىهاى انسان... 94
تعيين جهت حركت... 94رواياتى در خصوص نهى از تعصّب به غير حق... 96
عناصر مشترك بين انسان و ساير موجودات... 97
ويژگىهاى انسان... 97
راه دستيابى به جامعه سالم... 98
تأثير متقابل فرضيّه و نهاد اجتماعى... 98
نهادهاى اجتماعى در بستر سلامت يا بيمارى... 99
روش پيامبران درباره فرضيّه و نهاد اجتماعى... 100
كار خدا به خدا و كار قيصر به قيصر مربوط است... 101
شما به كارهاى دنياتان آگاهتريد... 102
پندارهاى اشتباه... 102
استدلال درست راه شناخت است... 103
معيارهاى سلامتى و بيمارى... 106
نشانههاى بيمارى... 107
امكانناپذيرى ارضاى هواى نفس... 108
ناتوانى تمدن جديد در پاسخگويى به نيازها... 109
دانشمندان در خدمت نظامهاى فاسد... 110
توجيههاى سست... 112
اسلوب و روش جامعه... 114
عوامل پيدايش روشهاى اجتماعى... 115
درهم ريختن بنيان يعنى درهم ريختن روش اجتماعى... 116
سبكهاى رفتارى، حلقه وصل نسلها... 116
تأثير روشهاى فكرى در زندگى انسان... 119
لوازم رفاه عمومى... 120
ستمبارى قوانين زمينى... 121
قانون بازيچه زمامداران... 121
اسلام و نظامهاى بشرى... 122
دستاوردهاى خطرناكِ محوريّت ماديّات... 122
بحثى درباره كسب و كار... 124
چگونه نعمتها براى همه است؟... 125
توازن بين تلاش و بهرهمندى... 126
پاسخها... 126
لزوم محدوديت سرمايهدارى... 129
كارگران در ميان سرمايهدارى و كمونيسم... 130
هميارى يا استثمار... 132
و اينك، ايرادى ناوارد... 133
انواع به مزدگيرى... 134
همه چيز در خدمت انسان... 136
نظامهاى بشرى و محوريّت پول... 137
دستآوردها... 138
موضعگيرى انسان در برابر غريزهها و اشياء خارجى... 139
بىشخصيتى در دنياى كنونى... 141
انسان در پرستش مقام و ثروت... 142
اخلاق شرافتمندانه نابود مىشود... 143
تمدن تار عنكبوتى... 143
راه رهايى... 145
فرق ميان سرمايه آزاد و سرمايه غير آزاد... 146
راه سالم توليد و مصرف... 150
نمونههاى اشتباه... 151
قرآن سخن مىگويد... 156
انحراف در توليد و مصرف... 158
پيامدهاى خطرناك... 159
بحث از ريشهها... 161
نمود خوب... 162
پشتوانه زندگى مزبور... 163
تغيير ريشهها... 165
آثار ناروا... 166
شمول واقعيّت ناروا... 167
اسلام و اصلاح ريشهها... 168
جامعه ايمانى و جامعه كفرورز... 171
فقر در سايه نظام كنونى جهان... 172
مرز جغرافيايى و جامعه منفور طبقاتى... 173
فقيران و احساس فقر... 175
نتايج فقر... 176
دو عامل اصلى ايجاد مشكلات... 178
شيوه گسترش ايمان و دانش... 179
آموزههاى اسلامى در مورد كسب و تجارت... 182
فضل كسب دست... 192
كشاورزى در اسلام... 195
نهى از حرص و حرام خواهى... 196
دعا براى طلب رزق... 205
نقش پاكى در جلب رزق... 208
نهى از اهتمام زياد به طلب رزق... 209
خواب و تنبلى، هرگز... 210
كراهت اعتماد بر آرزوها و آشفتگى در كارها... 212
غنيمت شمردن فرصتها... 214
كار در خانه براى زن و مرد... 214
اصلاح مال و ترميم هزينه زندگى... 215
دعوت اسلام به ميانهروى... 216
تلاش كردن براى زندگى... 219
استحباب خريد ملك و مكروه بودن فروش آن... 220
كراهت خريد خردهريزها توسط بزرگان... 221
دنيا و آخرت باهم... 222
غربت و صبحخيزى در روزىجويى... 222
حرمت كسب حرام... 223
احتكار... 225
رباخوارى... 232
نصوصى درباره بيتالمال اسلامى... 238
برابرى در عطاء... 238
شتاب در تقسيم... 244
چگونگى تقسيم غنائم... 246
فصل دوم:
ايمان
قرآن زيربناى تمدّن اسلامى... 253
رمز پيشرفت مسلمانان... 258
مسلمانان، پدر دانش جديد... 259
دو نمونه از تأثير قرآن... 261
تأكيد روايات بر توجه دادن مردم به ايمان... 264
ايمان، تنها راه امنيّت... 273
سعادت؛ در سايه ايمان... 276
حكمرانى على عليهالسلام و حكمرانى حجاج... 276
خود بر گناهشان اعتراف مىكردند... 277با پاى خود به دادگاه مىآيد!... 279
نمونههايى ديگر... 280
ابوذر غفارى مرگ را انتخاب مىكند... 281
سلمان فارسى والى مدائن... 282
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و اميرمؤمنان عليهالسلام ، اُسوه والگو... 282
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله حاضر به قصاص مىشود... 282
قصاص كن!... 284
آه، اگر قصاص نمىبود!... 284
گفتوگوى هابيل و قابيل... 285
ابراهيم پسر خود را به قربانگاه مىبَرد... 286
يوسف در برابر فتنهگرىها مقاومت مىكند... 287
امانتدارى و ايمان... 288
تفاوت يوسف و فرعون... 289
امتناع در عين نيازمندى... 290
از زمامدارى تا عريانى... 291
پول هنگفت و خداترسى... 291
گوشهاى شنواى خروش دوزخ... 293
پرهيزگارى آية اللّه بروجردى قدسسره... 293
رهبر انقلاب عراق و لباسهاى كهنه... 294
شيخ انصارى رحمهالله و امانت... 294
انگشتان سوخته شده... 295
نقش ايمان در دوران حاضر... 296
استوارى ايمان با دعا و گريه... 298
... و باز هم گريستن... 301
ايمان در روايات... 303
اطاعت خدا مايه نجات است... 310
انجام واجبات... 312
اجتناب از محرّمات... 313
مقدم داشتن رضاى خدا بر خواهش نفس... 316
مسئوليت اعضا و جوارح... 317
تقوا... 322
ورع و پرهيزگارى... 323
عفّت و پاكدامنى... 325
پرهيز از گناهان كبيره... 326
حرمت اصرار بر گناهان صغيره و وجوب توبه... 329
كوچك شمردن گناه... 329
برخى كارهائى كه از آن نهى شده است... 331
مبارزه با تمايلات نفسانى... 336
آثار شوم گناهان... 337
توبه: پشيمانى از گناه... 341
گناهان خود را افشا مكن... 342
توبه نصوح... 342
شروط توبه... 344
تجديد توبه... 345
جبران گذشتهها... 346
مراقبت شديد در سنين بالا... 347
شتاب كردن به سوى كارهاى خير پس از ارتكاب گناه... 348
توبه از گناه در واپسين دم حيات... 350
پرداختن به كارهاى شايسته... 352
عرضه اعمال به خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله و امامان عليهمالسلام... 353
ضرورت جهاد با نفس... 355
محاسبه نفس... 357
اصلاح نفس... 359
خوف و رجا... 360
گريه از ترس خدا... 364
سنگدلى نشانه شقاوت... 366
ايمان به مقدّرات الهى... 367
توكّل و اعتصام به خدا... 368
قطع اميد از غير خدا... 370
خوشگمانى به خدا... 371
پيروى از عقل... 373
برترى دادن عقل بر شهوت... 375
از انديشه تا عبرت گرفتن و عمل كردن... 377
عاقبتانديشى... 378
ناسپاسى نعمتها... 380
فصل سوم:
آزادى در اسلام
حدود آزادى... 383
آزادى در آيينه قرآن و حديث... 384
آزادى براى ساير اديان... 385
روا نبودن اجبار در اعتراف... 387
فراگير بودن آزادى... 389
توحيد، سمبل آزادى... 389
نمونههايى از آزادىهاى اسلامى... 392
محدوديّت انسان از ناحيه قوانين وضعى... 393
پيشگامى و برترى اسلام... 393
نداشتن مليّت خاص براى حاكم... 394
حقّ انتخاب حاكم... 395
ضرورت شركت در انتخابات... 396
حقّ رأىِ زنان و كودكان... 397
نظارت بر زمامداران... 398
حقّ عزل حاكم... 399
شورا... 400
معيار، ايمان و صلاحيّت است... 405
برابرى موقعيّتها... 407
حكومت قانون... 407
صيانت حقوق بشر... 408
آزادى عقيده و شعائر دينى... 410
حرمت بازرسى خانهها... 411
حرمت تجسّس از مردم... 412
حقّ پناهندگى سياسى... 413
آزادى سياسى... 414
حقّ تشكيل انجمنها و سازمانها... 415
آزادى زن... 417
آزادى در انتخاب رئيس دولت... 422
گزينش مرجع تقليد و قاضى... 422
خلاصه سخن... 424
فصل چهارم:
صلح و آشتى
جنگ؛ ناگوارترين پديده... 429
جنگ، آخرين راه چاره... 430دفاعى بودن جنگهاى پيامبر9... 432
با كمترين تلفات... 433
وحشىگرىهاى مغول... 435
جنگهاى جديد، وحشتناكتر و خونبارتر... 438
گسترش خطر جنگ در عصر حاضر... 439
آثار زيانبار جنگ... 440
به سوى گسترش صلح... 441
ريشهكن كردن جنگ... 444
رسوايى جنگهاى وكالتى... 446
جنگ در اسلام، يك حالت استثنائى است... 448
رهنمودهاى اسلام درباره جنگ... 450
اجازه پدر و مادر... 451
واجب نبودن جهاد بر چند گروه... 452
واجب نبودن جهاد بر زن... 453
جايز نبودن جنگ در غياب امام عادل يا نايب او... 455
نخست، دعوت به اسلام... 456
اكتفا به قدر ضرورت... 457
در صورت صلح يا دادن امان، جنگ نيست... 460
آتشبس در ماههاى حرام... 465
اسير هرگز كشته نمىشود... 465
كسى كه به اجبار به جنگ آمده باشد كشته نمىشود... 468
عفو كسانى كه داراى گروه نيستند... 469
اتمام حجّت براى دشمن... 473
عدم تعرّض به زنان... 475
نكشتن قاصدها... 475
ممنوع بودن جنگ خارج از روش اسلامى... 476
ترسو از جنگيدن معاف است... 476
ذمّى كشته نمىشود... 476
احترام بزرگان كفّار... 476
استحباب نگرفتن اموال اسير... 477
نكشتن كودكان... 477
قطع نكردن درخت و نبستن آب... 478
قتل از ديدگاه اسلام... 478
سختگيرى اسلام درباره كشتن ديگران... 478
حرمت شركت و كوشش نمودن در قتل و رضايت به آن... 483
كشتن مؤمن موجب ارتداد است... 484
حرمت زدنِ ديگران به ناحقّ... 485
خودكشى... ممنوع!... 487
كشتن فرزند، هرچند زنا زاده باشد، حرام است... 488
حرمت سقط جنين... 488
كيفر كشتن مؤمن به دليل ايمان وى... 488
كفّاره قتل مؤمن... 489
كيفر قتل مؤمن... 490
فصل پنجم:
علل پيشرفت مسلمانان صدر اسلام
پرهيز از لذّتهايى كه مانع آزادى انسان است... 501
رفتن به استقبال خطرها در راه هدف... 507
اطاعت بىچونوچرا از رهبرى... 510
تمايل واقعى به نجات مستضعفان... 512
برجستگىهاى اخلاقى نمونه... 513
عدم تبعيض در حقوق... 520
نيكى و عدالت... 522
وحدت و هماهنگى... 526
بسيج عمومى... 527
كوچك و حقير شمردن ستمگران... 529
مسلمانان صدر اسلام و عمل به دستورهاى قرآن... 535
مسلمانان، قبل از پذيرش اسلام و بعد از آن... 537
بهتزدگى مورّخان غرب از پيشرفت مسلمين... 539
رمز پيروزى مسلمانان... 542
تفاوت سپاه اسلام با سپاه دشمن... 543
دشمنان اين حقيقت تلخ را درك مىكردند... 545
جرأت و دليرى مسلمانان... 548
حضرت زهرا عليهاالسلام حالات اعراب را توصيف مىكند... 549
رويگردانى از آرايههاى دنيا... 550
دشمنان هم اعتراف مىكنند!... 554
توصيف طلايهداران مسلمان... 555
دشمن، از احوال مسلمانان مىپرسد... 555
كافران، سرپرستى مسلمين را ترجيح مىدادند... 556
على عليهالسلام پرهيزگاران را توصيف مىكند... 557
اطمينان به نصرت پروردگار... 560
بردبارى و سعه صدر... 562
نشانههاى مؤمن در قرآن... 563
نشانههاى كفّار در قرآن... 576
فصل ششم:
اصول پنجگانه نظام اسلامى
الف. عدالت و احسان... 587
ب. تسهيل در مالياتها... 597
ج. تسهيل در كارها... 602
د. شورا... 604
ه . تقسيم عادلانه ثروت ميان مسلمانان... 605
و. عفو و بخشش... 608
ز . اولويّت دادن به قابليّتها... 609
دستاوردهاى وحدت امّت اسلامى... 614
همدلى مسلمانان در نظر اسلام... 615
آثار تفرقه... 616
اسلام و نفى هرگونه تعصبات جاهلى (قومگرايى و ملىگرايى)... 618
يك نمونه عملى... 619
توقف كاروان پيامبر صلىاللهعليهوآله براى يك برده... 619
اسامه: فرمانده سياهپوست سپاه اسلام... 621
امّت برادر و رهبر بيدار... 623تفرقه زشت در روزگار حساس كنونى... 624
حقوق جنايى... 626
حقوق سياسى... 628
مسائل فردى... 629
مسائل مربوط به زن... 629
حق كارگر و كشاورز... 629
احياء موات... 630
دادرسى اسلامى... 630
ساير قوانين... 630
اصل سهولت و توابع آن... 632
ارزش حقوقى فقه اسلام... 634
آزادىهاى اقليتهاى دينى... 636
پرسش هايى درباره اجراى قوانين اسلام... 637
تقسيم قدرت... 637
پيامبر صلىاللهعليهوآله و تقسيم قدرت... 638
چرا شوراى مراجع... 639
تقليد و شوراى مراجع... 640
اسلام و نفى ماليات... 640
ارتش اسلامى... 641
مرزهاى جغرافيايى... 641
اسلام و گمرك... 642
اسلام و نفى انواع كارت هويت، گذرنامه، ويزا و...... 642
شرايط تحقق قاعده «عنوان ثانوى»... 643
اختلافهاى مذهبى در قوانين اسلام... 644
فصل هفتم:
الهاماتى از سيره و روش پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله
پيامبر صلىاللهعليهوآله در ميدان كار و تلاش... 649
پيامبر صلىاللهعليهوآله و وفاى به عهد... 650
پيامبر صلىاللهعليهوآله و رهبرى والا... 650
بخشش و كارگشايى پيامبر صلىاللهعليهوآله ... 658
عبادت پيامبر صلىاللهعليهوآله و توجه به عبادت اصحاب... 660
رهبرى والا و متواضعانه پيامبر صلىاللهعليهوآله ... 661
عدالت اجتماعى پيامبر صلىاللهعليهوآله ... 666
گوشههائى از زندگانى پيامبر صلىاللهعليهوآله ... 666
احترام پيامبر صلىاللهعليهوآله به مردم... 671
حقّ حيوانات... 672
مسائل اجتماعى... 672
عفو عمومى... 675
فصل هشتم:
علل عقب ماندگى مسلمين
جنايات معاويه... 681
يزيد، پيرو پدرِ خود... 682
حجّاج خونخوار... 683
سزاى گفتن اللّه اكبر... 685
زندانهاى حجّاج... 686
و سينه را مىشكافد تا قلب را ببيند... 687
و نجات دهندهاش را كشت... 687
سوزاندن اموات... 687
گونههاى جديد شكنجه... 688
زياد و پسرش دو نمونه ديگر... 688
اعدام بىهشدار... 688
شهيدان كوفه...... 689
وليد در حوض شراب... 689
كنيزى كه امام جماعت شد... 689
تيراندازى به قرآن... 689
آميزش با خويشاوندان... 690
نمونههايى از جنايتهاى عبّاسيان... 690
با شهيدان فخّ... 691
سرهاى بريده در خزانه خليفه!... 691
ستمكارى بر دوستان... 692
وحشت درباريان... 692
هراس و وحشتِ فراگير بر مردم... 693
دينفروشى... 694
ستونهاى توخالى... 695
كشتار نفرتانگيز... 695
زنده كردن سمبلهاى گمراهى... 696
قمار شرمآگين... 697
دوران سياه... 697
جنايتهاى مأمون... 697
متوكل و توهين به اهلبيت:... 698
شيوههاى جديد شكنجهگرى... 699
امام هادى عليهالسلام و مجلس بادهگسارى متوكل... 699
دين اسلام از اينها بيزار است... 700
جنايتهاى عثمانىها... 701
رويگردانى امت از حاكمان... 702
مالياتهاى كمرشكن... 702
غارتگرى سازمانيافته... 703
شريك دزد و رفيق قافله... 704
مقايسه با حكومت علوى... 704
توصيه على عليهالسلام به مأموران جمعآورى
ماليات ... 705
پيامبر صلىاللهعليهوآله مأمور جمعآورى ماليات را به مدارا مىخواند... 706
سفارشهاى پياپى... 707
اصرار رهبران غرب بر نابودى اسلام و مسلمانان... 708
عهدشكنى مسيحيان... 709
شكنجه در مصر... 709
در حبشه (اتيوپى) چه گذشت؟... 712
و در بنگلادش... 714
طراحى آمريكا براى نابودى اسلام... 714
رهبر جنگهاى صليبى... 715
كينه صهيونيسم از اسلام... 716
رهبران غرب پرده از دشمنى خود بر مىدارند... 717
مردان دين را بكشيد... 717
اسلام، خطر واقعى است... 717
جهان اسلام غولى است در زنجير... 719
گسترش اسلام مايه وحشت ماست... 719
آتش زير خاكستر... 720
جنگهاى صليبى براى نابودى اسلام بود... 720
سياست خصمانه عليه اسلام... 720
بايد يك پنجم مسلمانان را نابود كرد... 720
مردگان هم ايمن نيستند... 721
پيشنهادهايى براى محو اسلام... 721
قدرت مسلمانان در دين آنان نهفته است... 722
نخست، قرآن را نابود كنيم... 722
ناتوانى جهان امروز... 723
گسترش لادينى... 723
حمايت از مدارس لائيسم... 724
تباه ساختن جوانان و رهبران... 724
گسستن وحدت مسلمانان... 725
ديكتاتورى نظامى براى نابودى اسلام... 726
فاسد كردن جوانان... 726
شكنجه در زندانهاى بغداد... 727
نوع نخست شكنجه... 727
نوعِ ديگرِ شكنجه... 735
مدارا در آيينه متون دينى... 737
بردبارى... 740
مدارا در كارها... 741
مشورت در آيينه روايات... 742
مشورت معصومين عليهمالسلام با ياران... 745
سادهزيستى معصومين عليهمالسلام... 747
چشماندازهايى از پارسايى اميرمؤمنان عليهالسلام ... 749
جامه خشن، جامه وصلهدار... 750
آستينِ امام... 750
با همين آمدم، با همين مىروم... 750
لرزه از سرما... 751
امام، مشكل مسكن را حل مىكند... 751
براى من نان گندم، براى امام نان جو... 752
دوغ ترش و نان خشك!... 752
فقط دو جامه؛ همين و بس... 752
حتى سه درهم نداشت... 753
انجام دادن كارهاى شخصى... 753
لباسهايى كمبها... 754
ذكر خدا؛ هميشه، همه جا... 754
فروختن شمشير خود... 754
تقسيم هدايا... 755
على عليهالسلام همانند پيامبر صلىاللهعليهوآله ... 755
چرايى زهد امام... 756
هديه شوم... 756
آموزشهاى اسلامى... 756
دنياخواهى خواستگاه گناهان است... 756
اكتفا به قدر ضرورت... 758
نكوهش زيادهخواهى دنيا... 759
حرص و طمع در دنيا... 760
زهد در دنيا... 762
دينبازانِ دنياپرست... 766
جامعه انسانى از ديدگاه قرآن... 768
پيامبر صلىاللهعليهوآله بهترين الگوى مردمى بودن... 768
روش على عليهالسلام در معاشرت با مردم... 772
امام عليهالسلام و برخورد با يك مشكل اجتماعى... 772
و تا مغازه قصابى... 773
در بازار خرمافروشان... 773
آشتىِ يك زن و شوهر... 774
تا ستمديدهاى را ياورى كنم... 775
در وضوخانه مسجد... 775
و نگذاشت پشت سرش راه بيفتند... 775
در بازار... 776
بخشى از مسائل اجتماعى اسلام... 777
حقوق الهى و اجتماعى... 777
رعايت انصاف با مردم... 784
خيرخواهى براى ديگران... 786
خوش خُلقى... 788
كسب اخلاق پسنديده... 790
شكيبائى و انواع آن... 791
صبر فراگير... 793
فرونشاندن خشم... 797
اسلام و نفى همكارى با حاكمان... 801
توجّه به يك نكته... 810
نزديك شدن به سلطان موجب بدنامى است... 813
پيامبر صلىاللهعليهوآله همگان را راضى مىكرد... 816
دو داستان از روش پيامبر صلىاللهعليهوآله ... 817
عيسى عليهالسلام و حواريون... 824
على عليهالسلام دست مهمانِ خود را مىشويد... 824
فروتنى در برابر مردم... 825
خوراك ساده... 825
نكوهش تكبّر... 826
حدّ تكبر نكوهيده... 830
ارائه جايگزين بهتر... 834
نمونه بودن جامعه صدر اسلام... 837
سادهزيستى پيامبر صلىاللهعليهوآله ... 838
رعايت حال دشمنان... 839
ازدواج پيامبر صلىاللهعليهوآله با دختر رئيس يهود... 840
نامه اميرمؤمنان به عثمان بن حنيف... 843
چشمپوشى از عيوب ديگران... 848
مراعات انصاف... 852
حرمت پىگيرى لغزشهاى مؤمنان... 854
عفو و گذشت... 855
بىخردى و شرور بودن انسان... 857
حرمت فحش و ضرورت حفظ زبان... 858حرمت قذف... 860
ظلم و ستم... 860
تكبّر و فخرفروشى... 862
حسد يا غبطه؟... 863
ويژگىهاى علماى دين... 866
مردمى بودن آنان... 866
روايات اسلامى... 867
مبارزه علما... 871
شهيدان راه فضيلت... 871
عالمان مجاهد... 877
به سوى دوستيابى... 881
فصل نهم:
آمادگى براى ساختار جديد
ضرورت آمادگى... 887
منازعه ميان حقّ و باطل... 888
در دست گرفتن ابتكار عمل... 890
چگونگى پيروزى در ميدان كارزار... 891
داشتن آمادگى روحى... 891
برخوردارى از آمادگى جسمى... 893
آمادگى تشكيلاتى... 894
برنامهريزى انقلابى... 895
همكارى مردمى... 897
توجه به ارزش ديگران... 898
انديشه منفى، هرگز!... 899
ضرورت برنامهريزى در خانواده... 899
اهميّت دادن به عشاير... 900
مجالس عزادارى حسينى... 901
واقعگرايى... 901
حكومتها چه مىكنند و ما چه مىكنيم؟... 902
انسان براى زيست آگاهانه و سعادتمند بر روى كره خاكى و ارتباطهاى سالم با خود، خدا و اجتماع، نيازمند دستورهاى سازندهاى است كه او را از جنبههاى مختلفى به كمال مىرساند. اين دستورها را پيامبران در قالب «دين» به بشر عرضه كردهاند. كاملترين آنها دين اسلام است كه با آموزههاى نجاتبخشِ خود، انسان را به سوى تكامل سوق مىدهد.
چگونگى استفاده صحيح از اين آموزهها و فهم درست و نيز تطبيق آنها بر شرايط زمانه، فرآيند عميق و ظريفى است كه بىهيچ ترديدى از عهده فقيهان و انديشورانِ دينشناس بر مىآيد آن را در اختيار مشتاقان قرار دهند. در اين ميان آنانى موفقترند كه علاوه بر تفقه در تعاليم دين و تسلط بر ساز و كارهاى آن، دغدغه مسائل روز و شناخت مكتبهاى فكرى را نيز داشته باشند و مهمتر از همه، آثار و يافتههاى خود را روان و سليس و در قالب طرحهاى جامع در اختيار بگذارند.
اثر حاضر كه يكى از تأليفات آية اللّه العظمى سيد محمد حسينى شيرازى قدسسره است، ويژگى فوق را دارد. اصل عربى آن «الصياغة الجديدة لعالم الإيمان و الحرية و الرفاه و السلام» نام دارد و اينك ترجمه فارسى آن تقديم مىشود. اين كتاب، افزون بر سى سال پيش نگارش يافته و مؤلف محترم، طىِّ نُه فصل، با نگاهى نو ساختار تازهاى براى مقولههاى ايمانى، فرهنگى، اجتماعى، اقتصادى و سياسى ارائه كرده است.
اين نگرش جديد، محصول سالها انديشهورزى در متون دينى ناب و بهرهگيرى فراوان از قرآن و حديث و تأمل جدى و پر دغدغه در مكتبها و نظامهاى فكرى و اقتصادىِ گوناگون و نيز جريانهاى سياسى زنده دنيا و ساز و كارهاى مختلف حاكم بر جهان، صورت گرفته است.
وى از عالمان دردشناسى بود كه با نگرش جامع هر روز و هر لحظه به سرنوشت امت اسلامى مىانديشيد و از نزديك، مشكلات و موانع را لمس مىكرد و با تلاش خستگىناپذير و تأملى عميق، صدفهاى گرانبهايى از درياى بىكرانه معارف اسلامى را فراچنگ مىآورد و صادقانه با بيان و قلم خود، آن را به مشتاقان مىبخشيد.
نكتهاى كه به تأكيد بايد آن را متذكر شد اين است كه همه اين كتاب براى هميشه و همه زمانها قابل استفاده است، اما - چنان كه گفته شد - در فضاى سى سال پيش نگارش يافته است؛ يعنى روزگارى كه قطببندىها و نيز تعاملهاى سياسى اقتصادى جهان بر دومحور شرق و غرب - آمريكا و شوروى سابق - بود. از اينرو نويسنده محترم در هنگام برشمردنِ مصداقها، گاهى از شرق و غرب، شوروى و آمريكا و كمونيسم و سوسياليسم، و كاپيتاليسم (سرمايهدارى) نام برده است. حال آنكه همگان شاهد بوديم كه پس از فروپاشىِ اتحاد جماهير شوروى، نظام سوسياليستى و نيز پشتوانههاى فكرى آن؛ يعنى ماترياليسم و كمونيسم نيز درهم شكسته شد و براى هميشه به زبالهدان تاريخ پيوست.
ما در اين اثر، اينگونه تحليلهاى نويسنده را حذف و اصلاح نكرديم، چرا كه شيرازه مطالب از هم مىپاشيد و توجه و واقع بينىِ سياسى يك فقيه صاحب قلم را نسبت به دو قطب شرق و غرب در زمانه خودش از بين مىبرد. همه انديشوران - حتى آنان كه اكنون نيز حيات دارند - و در فضاى آن زمان، قلم زده و مسائل سياسى، اقتصادى و اجتماعى را بر پايه جهان دو قطبى تحليل كردهاند، هيچگاه آثار آن زمان خود را عوض نكردهاند.
همچنين در اين جا برخى آمار و ارقام آمده كه مربوط به زمانه خود است؛ هرچند پارهاى از آنها روزآمد شده، باز برخى هم چنان باقى است و تغيير آنها نوعى ناهماهنگى را به وجود مىآورد. اميد است كه مطالعه اين اثر، نگرشى منسجم در خصوص نظام اسلامى و ساختار آن به خواننده ارائه كند و او را در يافتن طرحى جامع براى حل مشكلات اساسى جامعه، مدد رساند.
گروه ترجمه آثار آية اللّه العظمى شيرازى
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ الحمد للّه ربِّ العالمين والصَّلاة والسَّلام على محمَّد و آله الطَّاهرين، واللعنة على أعدائهم إلى قيام يوم الدين.
دو قانون مشهور فلسفى وجود دارد كه مىگويد: «تعرف الأشياء بأمثالها؛ چيزها با شناختِ همگون آنها شناخته مىشود» و «تعرف الأشياء بأضدادها؛ چيزها با شناختِ ضد آنها شناخته مىشود» هر دو قانون درست است، انسان وقتى روز را مىشناسد كه شب فرا رسد و اگر روز همواره تداوم داشته باشد، هرگز آن را نخواهد شناخت، عكس آن نيز درست است؛ انسان وقتى تشنگى را خواهد شناخت كه سيراب شده باشد و يا وقتى سيراب بودن را مىفهمد كه تشنه شده باشد. از اينرو قانون ديگرى در فلسفه مطرح مىشود كه مىگويد: «حكم الأمثال في ما يجوز و في ما لا يجوز واحد؛ حكم همگونها در روائىها و ناروائىها يك گونه است».
بنابراين، بر امور همگون اشيائى معيّن بار مىشود، همانگونه كه اشياء معيّن بار نمىشود. دو سفيد، هم موجب ديدن مىشوند و هم مانع ديدن نمىشوند؛ چنانكه دو سياهى مانع ديدن مىشوند و نيز موجب ديدن نمىشوند. از اين قبيل مثالها بسيار است.
از همينرو اگر بخواهيم عاقلى را بشناسيم او را با عاقل ديگرى مىسنجيم كه هر دو آنان رفتارهاى سنجيده دارند و از آن دو آثار آشفتگى در سخن، حركت، سكون، خوردن،
نوشيدن، راه رفتن و غيره ديده نمىشود. همچنين خردمند را به سنجشِ با بىخرد مىتوان شناخت، چنانكه ديوانه را در سنجش با خردمند مىتوان شناخت. وقتى خردمندى را با حركتهاى سنجيده ديديم، خواهيم فهميد كه ديوانه كسى است كه حركت سنجيده ندارد و چون ديوانه آشفته رفتار را ديديم خواهيم فهميد كه خردمند كسى است كه چنين نباشد.
آيا دنياى كنونى ما، دنياى خردمندان است و يا دنياى ديوانگان؟ شايد اين پرسش شگفت بنمايد! زيرا روشن است كه دنيا، دنياى خردمندان است و ديوانگان افراد اندكى هستند كه در ديوانهخانهها و بيمارستانهاى روانى نگه داشته مىشوند. امّا اين ظاهر داستان است و ژرفنگرى چيز ديگرى مىگويد. از خود مىپرسيم: ديوانه كيست؟ تا از اين راه ببينيم كه دنيا مجموعهاى است فراهم آمده از خردمندان يا ديوانگان؛ و مىپرسيم: خردمند كيست؟ تا بدانيم كه آيا دنيا مجموعهاى خردمندانه است يا نابخردانه.
ديوانه كسى است كه رفتارهاى نسنجيدهاى دارد كه به خود و ديگران آسيب مىرساند و خردمند كسى است كه رفتارهاى سنجيده دارد و به خود و ديگران بهره مىرساند. آيا چنين نيست؟ اگر پاسخ مثبت است، اينك، اين پرسش مطرح مىگردد كه آيا دنياى كنونى، براى خود و ديگران رفتارهايى سودمند دارد، و يا آيا به رفتارهاى زيانبخش اقدام مىكند يا خير؟ روشن است كه هركسى خواهد گفت: من خردمندم، چنانكه هر شركت و هر حكومتى چنين پاسخ خواهد داد. اما اگر دنيا، دنياى خردمندان است، پس چرا در فاصله دو جنگ جهانى، ميليونها نفر در جهان كشته شدند و دنيا به ويرانهاى آكنده از خون، اشك، معلول و زمينگير و امثال آن تبديل شد؟
چرا سازمان ملل را كه روشنترين نمونه انحراف است مىپذيريم، سازمان مللى كه جايگاهى براى از بين رفتن حقوق افراد است؟ اين سازمان، حقوق دولتهاى بزرگى كه در آن ميليونها انسان زندگى مىكنند همپايه دولت كوچكى مىداند كه يكصدهزار نفر در
آن زندگى مىكنند و هر دو از يك رأى برخوردارند. آيا درست است كه بين يك جامعه يكصدهزار نفرى و يك جامعه هزار ميليونى برابرى وجود داشته باشد؟ آيا اين يعنى هدر دادن حقوق نهصد ميليون نفرِ ديگر نيست؟ حقوق اين افراد باقىمانده كجا رفته؟ آيا اين شبيه آن نيست كه به هزار نفر غذايى داده شود، كه به يك نفر داده شده است؟ بلكه نسبت بسيار بيش از اين است، زيرا نسبت يك به صدهزار نيست، بلكه يكدهم درصد است، و درست مثل آن است كه به يك نفر ده قرص نان داده شود و براى هزار نفر يك قرص نان!
چرا اموال گاه چنان تلنبار مىشود كه پارهاى افراد مالك ميلياردها شوند، در حالى كه ميليونها نفر در گرسنگى به سر ببرند و ميليونها كودك از گرسنگى بميرند؟ آيا اين زاييده تفكر خردمندانه است؟ اگر پدر خانوادهاى به يكى از فرزندان خود ده قرص نان بدهد و دهتاى ديگر را تا حد مرگ گرسنه رها كند، آيا مردم او را پدرى خردمند مىشمارند؟ اگر چنين پدرى خردمند است، پس ديوانه كيست؟ بنابراين ديوانه تنها آن نيست كه در خيابان جستوخيز كند و يا از ديوار بالا رود، لباسش را پاره كند، خودش را آلوده نمايد، بلكه ديوانه كسى است كه به خود و ديگران آسيب برساند.
اگر دنيا، دنياى خردمندان است، چرا از سويى براى حفظ سلامتى بيمارستان مىسازد، پزشكان ماهر تربيت مىكند و براى مداواى چشمى، قلبى، پايين آوردن تبى و امثال آن يك شبانهروز تلاش مىكند و از سويى ديگر سلاح كشتارجمعى مىسازد كه ميليونها زخمى، زمينگير و معلول به جا مىگذارد؟ آيا اين كارى است خردمندانه؟ آيا پدرى كه به دليل ناخوشى فرزندش او را نزد طبيب ببرد و به او توجه ويژه كند تا خوب شود و آنگاه چاقو برداشته و دست فرزند ديگرش را جدا كند و يا چشم او را از كاسه در آورد و يا گوش او را ببرد و يا دماغش را بشكند و يا پايش را ناقص كند، مىتوان چنين كسى را خردمند شمرد؟
اگر دنيا، دنياى خردمندان است، چرا محصول گندم، نيشكر و برنج را مىسوزانند و ميليونها قوطى دارو و شيرخشك را در دريا مىريزند، در حالىكه ميليونها انسان گرسنه و يا دستكم به سوءتغذيه گرفتارند و يا به سبب فقدان دارو، غذا و بهداشت بيمار هستند؟
آيا اين كارها گواه آن نيست كه دنياى كنونى ما سنجيدگى رفتارى خود را از دست داده؟
قرآن حكيم در آيات گوناگونى به اين واقعيت اشاره مىكند و مىگويد: «وَ مَن يَرْغَبُ عَن مِّلَّةِ إِبْرَ هِيمَ إِلاَّ مَن سَفِهَ نَفْسَهُ وَ لَقَدِ اصْطَفَيْنَهُ فِى الدُّنْيَا وَ إِنَّهُ فِى الْأَخِرَةِ لَمِنَ الصَّلِحِينَ»(1)«و چه كسى - جز آن كه به سبك مغزى گرايد - از آيين ابراهيم روى بر مىتابد؟ و ما او را در دنيا برگزيديم؛ و البته در آخرت از شايستگان خواهد بود».
كسى كه از ملّت فردى برگزيده در دنيا و صالح در آخرت روى برتابد، واقعا سبك مغز است. و در آيه ديگرى مىفرمايد: «سَيَقُولُ السُّفَهَآءُ مِنَ النَّاسِ مَا وَلَّاهُمْ عَن قِبْلَتِهِمُ الَّتِى كَانُوا عَلَيْهَا قُل لِّلَّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ يَهْدِى مَن يَشَآءُ إِلَى صِرَ طٍ مُّسْتَقِيمٍ»(2)«به زودى مردم كمخرد خواهند گفت: چه چيزى آنان را از قبلهاى كه بر آن بودند، رويگردان كرد؟ بگو: مشرق و مغرب از آن خداست؛ هر كه را خواهد به راه راست هدايت مىكند».
هركس كه از صالحين و مصلحين دورى گزيند، انسان سفيهى است. پس از حق جز گمراهى نيست و پس از حق، راهى جز سبكمغزى وجود ندارد. و در آيه ديگرى مىفرمايد: «وَ لاَ تُؤْتُوا السُّفَهَآءَ أَمْوَ لَكُمُ الَّتِى جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ قِيَمًا وَارْزُقُوهُمْ فِيهَا وَاكْسُوهُمْ وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَّعْرُوفًا»(3)«و اموال خود را - كه خدا آن را وسيله قوام [زندگى] شما قرار داده است - به سفيهان مدهيد، [ولى ]از [عوايد] آن به ايشان بخورانيد و آنان را پوشاك دهيد، و با آنان سخنى پسنديده بگوييد».
آنان كه در اموال تصرّفى ناخردمندانه انجام مىدهند، سبكسران هستند و براى انسان خطرناك است كه به اين افراد مال بسپارد و گرچه اموال شرعاً از آن آنان باشد. خداوند ازاين اموال به عنوان «مالهاى شما» ياد كرده است، زيرا مجموعه اموال براى همه بشر است
و زمانى كه ثروتى به سبكسرى داده شود و او نادرست در آن تصرّف كند، مفهوم آن نقص در اموال همه انسانهاا ست. مثلاً اگر هزار نفر با هزار درهم در نظر گرفته شود و بعضى از اين افراد، ناروا در آن تصرّف كنند و با در دست گرفتن يكصد دينار و افكندن آن توسط آنان به دريا، براى هزار نفر نهصد دينار باقى مىماند و با اين كار در مجموع اموال آنان نقص حاصل مىشود. خداى متعال در آيه ديگرى مىفرمايد: «وَ أَنَّهُ كَانَ يَقُولُ سَفِيهُنَا عَلَى اللَّهِ شَطَطًا»(1)«و [شگفت] آنكه كم خِرَد ما درباره خدا، سخنانى ياوه مىسرايد».
كسى كه بر خدا ياوه مىگويد، نابخرد است. در روايت است كه: «پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فردى را ديد كه رفتار ناروا دارد. فرمود: اين كيست؟ گفتند: ديوانه است. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: او ديوانه نيست، بلكه بيمار است. پرسيدند: پس ديوانه كيست؟ فرمود: كسى است كه خدا را نافرمانى مىكند»(2).
روشن است كه نافرمانى خداوند، انحراف از راه راست در زندگى است، و هر انحرافى پيامدهاى بدى دارد. آن كه شراب مىخورد موجب بيمارى جسمى خود مىگردد؛ و آن كه قماربازى مىكند، براى خود زيان و نابودى به بار مىآورد؛ و آن كه زنا مىكند، براى خود بيمارىهاى روحى، جسمى و اجتماعى درست مىكند؛ آيا اينها نوعى ديوانگى نيست؟ فرق تنها در اين است كه آزار ديوانه اندك است، زيرا آزار او غالبا از چهارچوب زيانهاى اندك پا فراتر نمىنهد، امّا ديوانه شهرت و يا ديوانه قدرت و يا ديوانه چيرگى بر ديگران، بر خودشان و بر ميليونها انسان آسيب مىرسانند و به همين دليل در حديث است كه: «إذا فسد العالِم فسد العالَم؛ هرگاه عالِم فاسد شود، جهان فاسد مىگردد».
عالِم منحرف تنها به آخرت خود زيان نمىرساند، بلكه پيش از آخرتش به دنيايش وبه ديگران زيان مىرساند. بنابراين دنياى امروز، دنياى ديوانگان است، و هرگز دنياى خردمندان نيست، دنياى بيماران است و نه دنياى تندرستان، دنياى منحرفان است و نه
دنياى درستكاران.
بنابراين نمىتوان گفت: «جامعه پيش مىرود و هر جامعهاى كه به روند خود ادامه مىدهد و مراحل زندگى را پشت سر مىگذارد، جامعهاى سالم است» زيرا بايد روح كلّى حاكم بر جامعه را در نظر گرفت كه آيا با معيار درست، هماهنگ است و يا با آن تطبيق نمىكند؟ اگر با مقياس درست، هماهنگ است، جامعهاى سالم است ولى اگر هماهنگ نيست، جامعهاى كجراه، بيمار و ديوانه است. تشخيص اين امر در گرو انتظار فرجام آن نيست كه بگوئيم: اين اجتماع در حركت، همچون سيارهاى است كه به دوران افول نزديك مىشود و اكنون روندى معتدل دارد و روزى با چيزى برخورد مىكند و آتش مىگيرد و نابود مىشود! بارى، جامعه بيمار دو نشان واضح دارد: اينكه در آن نقص پيدا مىشود و دوّم آنكه به زودى نابود مىگردد. هر دو اين نشانهها در جامعه امروز وجود دارد و همانند آن سياره در حال سوختن است كه پس از مدّتى برخورد مىكند، از بين مىرود و متلاشى مىشود.
جامعهاى كه ما در آن زندگى مىكنيم اكنون در حال سوختن پيش مىرود، آكنده از جنگ، شورش، جنون مسابقه تسليحاتى، افراط و تفريط، نيرنگ، مكر و خدعه، غش و احتكار، سرمايهدارى منحرف و كمونيستى جنونآميز است. اختلاف طبقاتى به قدرى است كه در سويى شكمهاى برآمده و در سويى ديگر شكمهاى گرسنه مىباشد. گروهى از سيرى راهى گور مىگردند و گروهى ديگر از فقر، گرسنگى و تشنگى به گور مىروند و اين واقعيت جامعه است. امّا در آينده، جامعه به سوى نابودى و رسيدن به خط پايان است. تمدّنى كه انسان قرنهاست بدان دست يافته، در حال از بين رفتن است. آيا اين دليل بر انحراف و بىخردى جامعه نيست؟ آيا اين واقعيت، خردمندان را به انديشه براىچگونگى مداوا و رهايى همه جهان از اين موقعيت فرا نمىخواند؟ رهايى همه جهان و نه امّتى خاص و يا شهرى و گروهى خاص.
از عوامل انحراف، محدوديّت و نقص فرهنگ است. مقصود از نقص فرهنگ، فرهنگ خاص از قبيل فرهنگ اقتصادى يا فرهنگ اجتماعى و يا فرهنگ تربيتى و يا فرهنگ نظامى و يا فرهنگ مديريت و يا فرهنگ حكومت و يا فرهنگ كشاورزى و امثال آن نيست، بلكه مقصودمان نقص همه فرهنگ زندگى است. براى روشن شدن بحث لازم است كه: اولاً: طبيعت انسان را بشناسيم، ثانيا: خوشايندها و ناخوشايندهاى طبيعت وى را درك كنيم، و ثالثا: ببينيم كه آيا جامعه از خوشايندها و ناخوشايندها تشكيل يافته است؟ درست نيست كه بگوئيم: بايد از اكثريت پيروى بكنيم. چنانكه اين هم درست نيست كه بگوئيم كه بايد خودمان را از پيروى و يا مخالفت كنار بكشيم؛ چنانكه درست نيست بگوئيم: بايد حتماً مخالفت كرد؛ زيرا هر چيزى به جاى خويش نيكوست. اگر اكثريت در مسيرى درست گام بر مىدارد، بايد پيروى كرد و اگر در راه انحراف، مخالفت، و اگر بينابين، در آن صورت بايد از بخش درستِ آن پيروى كرد و از بخش نادرستش دورى جست.
در «شناختِ طبيعتِ انسان»، فطرت پاك انسان سركوب شده است. خداى سبحان فرموده: «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لاَ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ»(1)«سرشتى كه خدا مردم را بدان سرشته است. آفرينش خدا تغييرپذير نيست».
همانگونه كه هر چيزى در زندگى، سرشت و خاصيتى ويژه و طبق نهاد خداوند دارد، انسان هم برخوردار از سرشتى خاص است و اين سرشت خشنودىها و ناخشنودىهاى او را بر وى املا مىكند. خداى متعال مىفرمايد: «قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلَى شَاكِلَتِهِ»(2)«هركس بر[اساس] ساختار خودش رفتار مىكند».
همانگونه كه سرشت درختان با سرشت حيوانات فرق دارد، سرشت خود درختها
هم از يكديگر متمايز است، سرشت [و به تعبير درستتر فطرت] انسان نيز چنين است. در دنياى امروز برخى از متفكران و سياستمداران هستند كه مىپندارند، نهاد انسان برگ سفيدى است كه مىشود هر نقشى در آن نگاشت و به همين سبب از مقولههايى چون شستوشوى مغزى و تبليغ و اطلاعرسانى به گونهاى كه خود مىخواهند، سخن مىرانند. در كشورهاى غربى همه امكانات در راستاى سوق دادنِ انسان به سوى سرمايهدارى، و در كشورهاى شرقى به سوى كمونيستى، و در پارهاى از كشورها به سوى ملىگرايى و امثال آن، بكار گرفته مىشود، و اين تلاشها موجب ازهمگسستگى شخصيتى آدميان مىگردد، زيرا از سويى انسان نداى وجدان و بانگ فطرت خود را مىشنود و از سوى ديگر رسانهها عليه و در مخالفتِ با آن تلاش مىكنند.
سياستمداران و متفكرانى كه نهاد انسان را برگى سفيد مىپندارند كه مىشود در آن هر نقشى نگاشت و زمينِ تهى كه در آن هرگونه كشتى كاشت، بر پايه اين منطق انسانها را گاه سوى غرب و گاه سوى شرق مىكشانند، يعنى درست چيزى كه باعث ازهمگسستگى در شخصيت مردم جهان مىشود و انسان از هويت خود دور مىگردد. قرآن با عبارتى دقيق به اين موضوع چنين اشاره مىكند: «وَ لاَ تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِكْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَ كَانَ أَمْرُهُ فُرُطًا»(1)«و از آن كه، قلبش را از ياد خدا غافل ساختهايم و از هوس خود پيروى كرده و كارش بر [پايه] زيادهروى است، اطاعت مكن».
هواى نفس، استقامت و پايدارى ندارد، گاه بارها او را به سوى جنوب، و گاه به سوى شمال، و زمانى به سمت شرق و وقتى ديگر به سوى غرب مىبرد. و انسانى كه پيرو هواى نفس خويش است، مانند خوشه انگورى است كه دانههاى انگور از آن جدا شده است. لذادانههايى كه از خوشه جدا شدهاند، وقتى تمام خوشه را جابهجا مىكنيم از هم مىپاشند.
انسان بايد سرشت استوار و تهى از هواهاى درونى و گمراهىهاى بيرونىاش را مورد توجّه قرار دهد. اگر فطرتش رشدى طبيعى داشت، در آن صورت انسانى است سالم، و
1) . سوره كهف، آيه 28.
جامعه پديد آمده از اين افراد، جامعهاى خواهد بود سالم؛ و اگر انسان بيمار باشد، در آن صورت جامعهاى كه از اين افرادِ بيمار شكل گرفته، بيمار خواهد بود، همانند جامعه كنونى ما.
پس از آنكه طبيعت انسان و سرشت او را بدون رنگآميزىهاى درونى و بيرونى شناختيم، مبحث دوم مطرح مىشود كه چه چيزى با سرشت انسان مناسب و چه چيزى نامناسب است، تا بين فطرت و خويشتنِ انسان هماهنگى ايجاد كنيم. در اينجا انحراف ديگرى قابل طرح است و آن اينكه «انسان بايد همواره در كنار مردم باشد، هرگونه كه آنان هستند». از دير باز در بين مردم اين مثل معروف بوده است كه «همرنگ جماعت باش». در حالى كه سخنِ درست آن است كه با مردمِ درستْ بودن خوب، و با مردم منحرفْ هماهنگ و همسوى بودن، گمراهى و مايه مكافات و اندوه است. آيا انسان مىتواند وقتى كه به شرق رفت، همرنگ آنان شود و چون به غرب رفت به رنگ آنان در آيد؟ آيا ممكن است كه انسان در نهايت راستگرايى و نهايت چپگرايى، خوشبخت باشد؟ اين همان مفهوم تهى شدن انسان از خويشتنِ خويش است. در حقيقت جامعهاى كه از چنين مصالحى تشكيل گردد، يعنى انسانهاى تهى از خويش، جامعهاى است بيمار و منحرف، و انسان را در تنگناى زندگى قرار مىدهد. خداى متعال مىفرمايد: «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِى فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنكًا وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَمَةِ أَعْمَى * قَالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِى أَعْمَى وَ قَدْ كُنتُ بَصِيرًا * قَالَ كَذَ لِكَ أَتَتْكَ ءَايَتُنَا فَنَسِيتَهَا وَ كَذَ لِكَ الْيَوْمَ تُنسَى»(1)«و هركس از ياد من دل بگرداند، در حقيقت، زندگى تنگى خواهد داشت، و در روز رستاخيز او را نابينا محشور مىكنيم. مىگويد:"پروردگارا، چرا مرا نابينا محشور كردى با آنكه بينا بودم؟" مىفرمايد: همانطور كه نشانههاى ما بر تو آمد و آن را به فراموشى سپردى، امروز همانگونه فراموش مىشوى».
انسان در زندگى گرفتار تنگى معيشت مىگردد، زيرا درون او چيزى است، و برون آن
1) . سوره طه، آيههاى 124 تا 126.
چيز ديگر و بين درون و برون از اين جهت نوعى ازهمگسستگى و بههمريختگى وجود دارد. از سوى ديگر: وجود قوانين قراردادى كه بر گرده انسان سنگينى مىكند، باعث تنگى و دشوارى ديگرى مىگردد و در واقع تنگى و دشوارى روحى و تنگى و دشوارى جسمى برايش پديد مىآيد كه رفتن، ماندن و كاركردنش با گرفتارى همراه مىگردد، بلكه در همه آزادىها با دشوارى مواجه مىشود، زيرا در همه آنها سركوبشده و دربند خواهد بود، آنسان كه در دنياى كنونى مىبينيم، و انسان در زندگى دنيايى گرفتارِ سختىِ زندگى مىشود و در آخرت هم نابينا محشور مىگردد.
به همين سبب، رهبران مسلمان در صدر اسلام وقتى با اقوام و ملّتهاى ديگر روبهرو مىشدند و آنها را به اسلام فرامىخواندند مىگفتند: ما آمدهايم تا مردم را از بندگى انسانها به بندگى خدا و از تنگى زمينى به فراخىِ آن رهنمون باشيم.
آرى انسانى كه سنگ مىپرستيد، در تنگى روانى و مشكلات و ازهمگسيختگى روحى زندگى مىكرد و سرشت او به سنگ، بت و خدايان بشرى كفر مىورزيد، در حالى كه جامعه او بر همين انسان، از روى ترس يا تمايل و جهل، لازم مىكرد كه سنگ را بپرستد. در نتيجه ازهمپاشيدگى و خروج از موازين حق، عدالت، فطرت و در پى آن تنگى معيشت و تنگى زندگى بهوجود مىآمد. در زمان حاضر هم ما در جهان اين دو موضوع را مىبينيم، زيرا جهان به جاهليت بازگشته، اما جاهليتى با پيرايه و رنگى غير از آنكه پيش از اسلام بود.
پس از اين دو موضوع - شناخت سرشت انسان و شناخت آنچه كه با سرشت او همآهنگ است - به مسأله سوّم مىپردازيم و آن اينكه آيا جامعه از هماهنگها و يا ناهماهنگها، و ياآميزهاى از آن دو تشكيل يافته است؟ اگر جامعه با سرشت خود هماهنگ است، جامعهاى سالم خواهد بود و بايد با آن هماهنگ و همسوى بود، و اگر جامعه با آن ناهماهنگ است، جامعهاى است بيمار كه بايد از آن دورى گزيد، و اگر آميزه از آن دو است، در آن صورت
جامعهاى مخلوط از صحيح و ناصحيح است. خداى سبحان مىفرمايد: «خَلَطُوا عَمَلاً صَلِحًا وَ ءَاخَرَ سَيِّئًا»(1)«آنان كردارهاى درست و كردارهاى نادرست را به هم آميختند».
در اين صورت بايد از هماهنگها پيروى و با ناهماهنگ مخالفت ورزيد. بنابراين به طور مطلق نمىتوان حكم كرد به نافرمانى و يا فرمانگذارى، يعنى زندگى انزوا طلبانه، كه جامعه به دين و باورهاى خود بپردازد و انسان به دين و عقايد خود، بلكه بايد از درستها پيروى كرد و با نادرستها مخالفت ورزيد.
اجناس سهگانه، طبق اصطلاح فلسفى آن: گياه، انسان و حيوان را مىبينيم كه باهم متفاوتند. گياه جزءِ جدا ناشده از طبيعت مىماند و از اينرو همواره در پيوند مستقيم با خاك و زمين است، زمين فعّال مىشود و گياه را به وجود مىآورد و آن را مىپروراند تا شكل گياه به خود بگيرد. امّا حيوان به طور كامل از طبيعت جدا نمىگردد و به طور مطلق هم وابسته به طبيعت نمىماند و نيمى از ارتباط با طبيعت را با خود دارد و نه به طور كامل جداى از آن است، و نه در همه كارهايش در پيوند كامل با آن. امّا انسان به دليل خِرَد، شناخت، تسلط بر خود و بر طبيعت، از طبيعت كاملاً جداست و قابليّت رشد عقلى، عاطفى و فكرى دارد.
از همينرو بايد انسان به چگونگى سازماندهىِ رابطهاش با خويشتنِ خودش شناخت داشته باشد. زيرا گاه انسان از خودش هم جدا مىگردد. نيز به چگونگى سازماندهى بين خود و جامعهاش و چگونگى سازماندهى بين خود و طبيعت اهميّت دهد و زمانى كه فهميد خدايى حكيم دارد بايد به چگونگى تنظيم رابطه خود با خدايش بينديشد. وهنگامى كه همه اين ساماندهىها با يكديگر هماهنگ بود، در آن صورت در آغوش خير، رفاه و خوشبختىِ روحى و جسمى خواهند زيست. ولى اگر بعضى از اين ساماندهىها باهم هماهنگ نبود، نابودى، به مقدار جدايىِ بينِ آنها، فراهم مىآيد.
1) . سوره توبه، آيه 102.
دورى بين شكافهاى چهارگانه، شكافهاى سهگانه، دوگانه و يگانه حاصل مىگردد. البته نوع ديگرى از شكاف و دورى هم وجود دارد كه ناپيوستگى در يكى از امور چهارگانه به طور اجمال است. زيرا پيوستگى و آشفتگى امر بسيطى نيستند تا پيوستگىِ مطلق و يا آشفتگىِ مطلق وجود داشته باشد. از اينرو، پيوستگى و آشفتگى گاه در يكى از گونههاى چهارگانه ياد شده بر پايه اختلافِ درجهها به وجود مىآيد و به همين خاطر در آيات قرآنى اشاره به اين امر را مشاهده مىكنيم: «وَ لَوْ أَنَّهُمْ أَقَامُوا التَّوْرَاةَ وَالاْءِنجِيلَ وَمَآ أُنزِلَ إِلَيْهِم مِّن رَّبِّهِمْ لَأَكَلُوا مِن فَوْقِهِمْ وَمِن تَحْتِ أَرْجُلِهِم مِّنْهُمْ أُمَّةٌ مُّقْتَصِدَةٌ وَ كَثِيرٌ مِّنْهُمْ سَآءَ مَا يَعْمَلُونَ»(1)«و اگر آنان به تورات و انجيل و آنچه از سوى پروردگارشان به سويشان نازل شده است، عمل مىكردند، قطعا از بالاى سرشان [بركات آسمانى] و از زير پايشان [بركات زمينى] برخوردار مىشدند. از ميان آنان گروهى ميانهرو هستند، و بسيارى از ايشان بد رفتارى مىكنند».
اگر بين همه امور - كه در برپا داشتن تورات، انجيل و قرآن خلاصه مىگردد - هماهنگى ايجاد شود، زندگى انسان، زندگىِ سرشارِ از آرامش و برخوردارى خواهد شد و به خوشبختى مىرسد؛ ولى اگر هماهنگى نباشد، جريان برعكس خواهد بود. از همينرو خداوند مىفرمايد: «ظَهَرَ الْفَسَادُ فِى الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِى النَّاسِ لِيُذِيقَهُم بَعْضَ الَّذِى عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ»(2)«به خاطر آنچه دستهاى مردم فراهم آورده، فساد در خشكى و دريا نمودار شده است، تا [سزاى ]بعضى از آنچه كردهاند به آنان بچشاند، باشد كه بازگردند».
آنان به خاطر بدى كردار و آشفتگىِ در كارهايى كه بايد در آنها سامان و پيوستگى باشدبازتاب كارهايشان را چشيدند. و مىفرمايد: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ الْقَيِّمِ مِن قَبْلِ أَن يَأْتِىَ يَوْمٌ لاَّ مَرَدَّ لَهُ مِنَ اللَّهِ يَوْمَئِذٍ يَصَّدَّعُونَ * مَن كَفَرَ فَعَلَيْهِ كُفْرُهُ وَ مَنْ عَمِلَ صَلِحًا فَلِأَنفُسِهِمْ يَمْهَدُونَ * لِيَجْزِىَ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّلِحَتِ مِن فَضْلِهِ إِنَّهُ لاَ يُحِبُّ الْكَفِرِينَ»(3)
«پس به سوى اين دين پايدار روى آور، پيش از آن كه روزى كه برگشتناپذير باشد از سوى خدا فرا رسد، و در آن روز [مردم] دسته دسته مىشوند. هركه كفر ورزد، كفرش به زيان او خواهد بود و كسانى كه كار شايسته كنند، [فرجام نيك را] به سود خودشان آماده مىكنند. تا [خدا ]كسانى را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كردهاند، به فضل خويش پاداش دهد، كه او كافران را دوست نمىدارد».
بنابراين انسان، با گياهى كه از طبيعت است و حيوانى كه نيمه جدا شده از طبيعت است، تفاوت دارد. از اينرو، بايد خودش را جداىِ از طبيعت و رهاىِ از چنگال آن ببيند، و زندگىاش را بر اين مبنا، بنيان نهد، و بداند كه در اين حالت چگونه زندگى كند. اگر انسان در خوردن، آشاميدن، زناشويى، مسكن و امثال آن، انسانيت خود را فراموش كرده و پيرو حيوان گردد، همچون چهارپايان مىشود، بلكه از آنها هم بدتر؛ زيرا مالكِ چيزى است، امّا آن را بىهدف هدر مىدهد، در حالى كه چهارپايان مالك آن چيز نيستند و خداى سبحان با اشاره به اين حقيقت و اينكه كافران در چگونگى زندگى و ارتباط با طبيعت، همچون حيوانات مىگردند، مىفرمايد: «وَالَّذِينَ كَفَرُوا يَتَمَتَّعُونَ وَ يَأْكُلُونَ كَمَا تَأْكُلُ الْأَنْعَمُ وَالنَّارُ مَثْوًى لَّهُمْ»(1)«و كسانى كه كافر شدهاند، [در ظاهر] بهره مىبرند و همانگونه كه چهارپايان مىخورند، مىخورند، و[لى] جايگاهشان آتش است».
آنان در زندگى چهارپا هستند و چهارپايان سزاوارِ كرامتِ بهشت نيستند، و فرجام كار آنان به آتش دوزخ است، زيرا برترى و والايى خود را فراموش كردهاند. اما چهارپايان،تبديل به خاك مىشوند. خداى متعال مىفرمايد: «وَ يَقُولُ الْكَافِرُ يَلَيْتَنِى كُنتُ تُرَ بَا»(2)«و كافر مىگويد: كاش من خاك بودم» زيرا كافر مىنگرد كه چهارپايان به خاك تبديل شدهاند، ولى او به خاك تبديل نشده است، زيرا او مالكِ چيزى بود كه آن را هدر داده است، پس بايد پىآمدهاى آن را در زندگى خود، بچشد.
اين از جهتِ چگونگىِ معيشتِ دنيايى است، امّا از نظر آنكه خداى متعال به او چيزى عطا كرده، و او بدان توجّه نكرده است، خداى سبحان مىفرمايد: «إِنْ هُمْ إِلاَّ كَالْأَنْعَمِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلاً»(1)«آنان جز اينكه چون چهارپايان باشند، نيستند بلكه گمراهتر از آن هستند».
قرآن اشاره مىكند كه انسان آنچه را خدا به او عطا كرده و او را بدان شرافت داده، با هدردادنِ آن به خود ستم كرده و قدر خود را ندانسته است؛ چيزى كه موجب خوارى دنيا و كيفر آخرت است، آنجا كه مىفرمايد: «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَوَ تِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهَا وَ حَمَلَهَا الاْءِنسَنُ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولاً»(2)«ما امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه كرديم؛ پس آنها از پذيرشِ آن سرباز زدند و از آن هراسناك شدند، ولى انسان آن را [پذيرفت و] برداشت. راستى كه او ستمگرى است نادان».
گياهان در تأمين نيازهاى خود، نيازمندِ تحملِ رنج و زحمت نيستند، بلكه خداى سبحان آنها را به گونهاى آفريده است كه زمين و آسمان نيازهاى گياهان را تأمين مىكنند. حيوان براى رفع گرسنگى و تشنگى و تأمين ساير نيازهاى خود نيازمند تلاش است، چون مثل گياهان نيست. و امّا انسان چون از طبيعت دورتر است، به همه چيز نيازمند است، زيرا نه همانند فرشتگان است كه از طبيعت كاملاً دور باشد و در نتيجه نيازمند تأمين جا، لباس،خورد و خوراك و ديگر نيازمندىهاست. البته اين جهتِ تفاوت انسان با ديگر حيوانات نيست، بلكه به خاطر آنكه انسان همانگونه كه در ارتباط با زمين است در ارتباط با آسمان هم هست، نيازهاى ناشى از روح او افتراق بين او با حيوان است و زمانى كه بتواند بين اين جهتهاى گوناگون هماهنگى و پيوند برقرار كند، در آن صورت انسان كامل مىگردد، و جامعهاى كه از اين افراد تشكيل شده باشد، جامعهاى سالم خواهد بود. اما اگر نتواند مسير خود را تصحيح كند، فردى غيرسالم بهشمار مىرود و در واقع يا در نهايتِ بيمارى خواهد
بود، در صورتى كه در همه پيوندهايش بىنظمى حاصل شود و يا در بخشى از جنبهها بيمار خواهد بود، در صورتى كه در بعضى از جنبههاى نيازمندِ به همبستگى خللى ايجاد شود.
اميرمؤمنان على عليهالسلام در نهج البلاغه به نيازهاى انسانى ناشى از چگونگى آفرينش او، چنين اشاره مىكنند: «آنگاه، خداى از قسمتهاى درشت و نرم و شيرين و شور زمين، خاكى را گرد آورد و آن را با آب شست تا خالص شود و با رطوبت آميخت تا چسبناك گردد و از آن، صورتى داراى انحناء، كشيدگى، اندامها و مفاصل قرار داد، و آن را خشك كرد تا خود را بگيرد، و محكمش كرد تا چون سفال گردد، تا هنگامى مشخص و زمانى معلوم. آنگاه، از روح خود در آن دميد. سپس آن را در شكل انسانى درآورد، داراى ذهنى كه جولان دهد، و فكرى كه با آن تصرّف كند، و اندامهايى كه به كارشان گيرد، و ابزارى كه به حركتش در آورد، و شناختى كه با آن، بين حق و باطل، چشيدنىها، بوييدنىها، رنگها و اجناس فرق بگذارد، و آن انسان را به سرشت رنگهاى گوناگون، و همگونىهاى هماهنگ، ضدهاى برابر هم، و طبيعتهاى مخالف هم از قبيل: گرمى و سردى، ترى و خشكى، عجين كرد...».
تا آنجا كه مىفرمايند: «و او را به خانه آزمايش و محل زاد و ولد فرو فرستاد و از فرزندان او پيامبرانى برگزيد كه بر وحى، از آنان پيمان گرفت، و ابلاغ رسالت را امانت آنان قرار داد، وقتى كه اكثر مردم عهدى را كه خدا با آنان كرده بود، تغيير دادند، شيطان آنان را از شناختِ خدا باز داشتو از عبادت او دست شستند، و به حق او ناآگاه گشتند. خداوند پيامبرانش را بين آنان برگزيد تا پيمان فطرى آنان را استوار سازند و نعمت فراموش شدهاش را به ياد آرند و با ابلاغِ رسالت بر آنان احتجاج كنند و گنجينههاى خرد آنان را برانگيزانند و آيات نهاده در آسمانِ بالاى سرشان را كه برافراشته شده، و گاهوارهاى كه زير پايشان گسترده شده و توشه زندگى كه آنان را زنده نگه مىدارد، مرگهايى كه آنان را نابود مىكند، بيمارىهايى كه پيرشان مىسازد و بلاهايى كه
پىدرپى بر آنان فرود مىآيد، به آنان نشان بدهند»(1).
بنابراين در منطق واقعى كه امام عليهالسلام بيان مىكنند، انسان اولاً: موجودى فراهم آمده از پيكر و روح است، و ثانيا پيكر او برآمده از چندين چيز است. چنانكه روح او هم آميزهاى از چند چيز است - آنسان كه در ديگر روايتها آمده است - همانگونه كه جسم انسان بنا به گفته امام عليهالسلام آميختهاى از چند چيز است، روح او نيز آميخته از چند چيز است كه امامان عليهمالسلام در مسأله «سپاه عقل» و «سپاه جهل» طبق تفسيرى كه در كتب حديث آمده، بيان داشتهاند و انسان آنچه آنان فرمودهاند در وجود خود مىبيند، گرچه در عين دستيابى به كرانههاى آسمان و اعماق زمين، ژرفاى نفس و ويژگىهاى آن را نيز خوب نمىشناسد.
ثالثا: امام عليهالسلام چگونگى هماهنگى بين اين دو متضاد، روح و جسم، و نيز متضادهاى هر كدام را بيان مىكنند، و اين همان چيزى است كه ما در پى توضيح آنيم، زيرا با بيان آنچه گذشت، پرسش به اين مضمون مطرح مىگردد كه انسان بين اين امور چهارگانه چگونه ارتباط برقرار مىكند، و نيز در درون هر كدام از اين امور چگونه پيوند و همبستگى فراهم مىآيد؟
انسانى كه بين هر كدام از آنها با يكديگر و بين هركدام به تنهايى پيوند برقرار كرد، انسان سالمى مىشود و جامعهاى كه از اين افراد تشكيل مىشود، جامعه سالمى خواهد بود، اما وقتى نتوانست بين آنها پيوند ايجاد كند و آشفتگى و پراكندگى به وجود آمد، فرد و جامعه تشكيليافته از او، بيمار مىگردد چه آنكه بيمارى پيشرفته و يا بيمارى سبك باشد.
وقتى بحث كلّى پيوستگى و آشفتگى را شناختيم، دو بحث ديگر پيش مىآيد:
نخست: آشفتگى در نفس: آشفتگى گاه در نفس است و گاه در جسم، محض نمونه ترسو و بىباك هر دو از نظر روحى آشفته هستند، همانگونه كه پرخور و كمخور از نظر جسمى آشفته هستند. قرآن كريم در مورد آشفتگى در جان مىفرمايد: «وَ لاَ تَكُونُوا
1) . نهج البلاغه، خطبه اول.
كَالَّذِينَ نَسُوااللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ أُو لَئِكَ هُمُ الْفَسِقُونَ»(1)«همچون كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند و خدا، خودشان را هم از يادشان برد، آنان همان تبهكاران هستند».
كسى كه خداى سبحان را فراموش مىكند، فراموش كردن خدا به فراموش كردن خود منجر مىگردد و در نتيجه از خودش مىبرد و اين يا از نظر روحى است و يا از نظر جسمى، كه هر كدام يا در سوى افراط و يا در سوى تفريط است.
دوّم: دورى از جامعه: و اين در صورتى است كه انسان با جامعه در پيوند و همسويى نباشد. خداى سبحان درباره پيوند با جامعه مىفرمايد: «إِنَّا خَلَقْنَكُم مِّن ذَكَرٍ وَ أُنثَى وَ جَعَلْنَكُمْ شُعُوبًا وَ قَبَآئِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ»(2)«ما شما را از مرد و زنى آفريديم و شما را ملّت ملّت و قبيله قبيله قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد، همانا با ارزشترين شما نزد خدا با تقواترين شما است».
و در جاى ديگر مىفرمايد: «وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْنًا»(3)«با مردم نيكو سخن بگوييد».
و فراوانند آيات ديگرى كه درباره پيوستگى انسان با جامعهاش نازل شده است. وقتى چنين نكرد از جامعهاش دور مىافتد و بين او و جامعهاش پراكندگى به وجود مىآيد. خداوند درباره ناپيوستگىِ ميان فرد و جامعه مىفرمايد: «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًا وَ لاَ تَفَرَّقُوا وَاذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنتُمْ أَعْدَآءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُم بِنِعْمَتِهِ إِخْوَ نًا»(4)«همگى به ريسمان خدا چنگ بزنيد و پراكنده نشويد، و نعمت خدا را بر خود ياد كنيد: آنگاه كه دشمنان [يكديگر ]بوديد، پس ميان دلهاى شما الفت انداخت، تا به لطف او برادرانِ هم شديد».
و در ادامه مىفرمايد: «وَلاَ تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَاخْتَلَفُوا مِن بَعْدِ مَا جَآءَهُمُ الْبَيِّنَتُ وَ أُولَئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ»(5)«و چون كسانى نباشيد كه پس از آنكه دلايل آشكار برايشان آمد، پراكنده شدند و باهم اختلاف پيدا كردند، و براى آنان عذابى سهمگين است».
سوم: دورى از طبيعت: و اين در صورتى است كه علىرغم آنكه خدا طبيعت را در تسخير انسان در آورده است، آن را معبود خودش قرار دهد و به تعبير ديگر، تسخيركننده خودْ در چنگال تسخيرشده بيفتد و اين مفهوم جدايى از طبيعت است. خداى متعال درباره اينكه طبيعت در تسخير انسان است و انسانى كه در تسخير طبيعت نمىافتد، از آن جدا نمىگردد و بلكه آن را همچون مَركبى كه به زير مىكشد، در راستاى نيازهايش به كار مىگيرد، مىفرمايد: «اللَّهُ الَّذِى خَلَقَ السَّمَوَ تِ وَالْأَرْضَ وَ أَنزَلَ مِنَ السَّمَآءِ مَآءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الَّثمَرَ تِ رِزْقًا لَّكُمْ وَ سَخَّرَ لَكُمُ الْفُلْكَ لِتَجْرِىَ فِى الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ وَ سَخَّرَ لَكُمُ الْأَنْهَرَ * وَ سَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ دَآئِبَيْنِ وَ سَخَّرَ لَكُمُ الَّيْلَ وَالنَّهَارَ * وَ ءَاتَاكُم مِّن كُلِّ مَا سَأَلُْتمُوهُ وَ إِن تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لاَ تُحْصُوهَآ إِنَّ الاْءِنسَنَ لَظَلُومٌ كَفَّارٌ»(1)«خداست كه آسمانها و زمين را آفريد، و از آسمان آبى فرستاد، با آن از ميوهها براى شما روزى بيرون آورد، و كشتى را براى شما رام گردانيد تا به فرمان او در دريا روان شويد، و رودها را براى شما مسخر كرد. و خورشيد و ماه را، كه پيوسته روانند، براى شما رام گردانيد و شب و روز را مسخر شما ساخت. و از هرچه از او خواستيد به شما عطا كرد، و اگر نعمت خدا را شماره كنيد، نمىتوانيد آن را به شمار درآوريد، قطعا انسان ستمپيشه ناسپاس است».
امّا در خصوص جدا شونده مىفرمايد: «فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ الَّيْلُ رَءَا كَوْكَبًا قَالَ هَذَا رَبِّىفَلَمَّآ أَفَلَ قَالَ لاَ أُحِبُّ الْأَفِلِينَ * فَلَمَّا رَءَا الْقَمَرَ بَازِغًا قَالَ هَذَا رَبِّى فَلَمَّآ أَفَلَ قَالَ لَئِن لَّمْ يَهْدِنِى رَبِّى لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّآلِّينَ * فَلَمَّا رَءَا الشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هَذَا رَبِّى هَذَآ أَكْبَرُ فَلَمَّآ أَفَلَتْ قَالَ يَقَوْمِ إِنِّى بَرِىءٌ مِّمَّا تُشْرِكُونَ»(2)«پس چون شب بر او پرده افكند، ستارهاى ديد؛ گفت: «اين پروردگار من است». و آنگاه چون غروب كرد، گفت: «غروب كنندگان را دوست ندارم» و چون ماه را در حال طلوع ديد، گفت: «اين پروردگار من است» آنگاه چون ناپديد شد، گفت: «اگر پروردگارم مرا هدايت نكرده بود قطعا از گروه گمراهان مىبودم». پس چون خورشيد را برآمده ديد، گفت: «اين پروردگار من است. اين بزرگتر است». و هنگامى كه
افول كرد، گفت: «اى قوم، من از آنچه [براى خدا] شريك مىسازيد بيزارم». و آيات ديگرى كه گواه بر آن است كه برخى از مردم بتها و يا طبيعت و امثال آن را براى خود، به عنوان خدا برگزيدند.
چهارم: دورى از خدا: در اين مورد خداى متعال مىفرمايد: «اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطَنُ فَأَنسَاهُمْ ذِكْرَ اللَّهِ أُولَئِكَ حِزْبُ الشَّيْطَنِ أَلاَ إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطَنِ هُمُ الْخَسِرُونَ * إِنَّ الَّذِينَ يُحَآدُّونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ أُولَئِكَ فِى الْأَذَلِّينَ»(1)«شيطان بر آنان چيره شده و خدا را از يادشان برده است؛ آنان حزب شيطانند. آگاه باشيد كه حزب شيطان همان زيانكارانند. در حقيقت، كسانى كه با خدا و پيامبر او به دشمنى بر مىخيزند، آنان در [زمره ]زبونان خواهند بود». انسان هنگامى كه از پيوستگى دست شست و جدايى حاصل آمد، چنين به بدبختى گرفتار مىآيد.
پس از بحث از جدايى و دورى در جزئيات هر كدام از امور چهارگانه پيشين، اكنون به پاسخ اين پرسش مىپردازيم كه هماهنگى بين آنان چگونه به دست مىآيد تا فرد سالم و جامعه تشكيل يافته از آنان سالم باشند؟
پيوند با پيروى از دستورهاى خداوند حاصل مىشود، زيرا او آفريننده انسان، طبيعت وجامعه است و او درد و دواى همه اينها را نيك مىداند. خداوند مىفرمايد: «أَلاَ يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ»(2)«آيا آن كه آفريده نمىداند و حال آنكه او لطيف و آگاه است».
پيروى از راههاى آسمانى، مستلزم پيوند بين امور ياد شده و نيز در درون هر كدام از آنهاست. امّا وقتى كه انسان از هدايت آسمانى روى برتابد، در گمراهىِ قوانينِ ساخته بشر، سازمانها، انديشههاى بشرى و باورهايى قرار مىگيرد كه ارتباط او را با حقايق برقرار نمىكنند. دانشوران اعتراف مىكنند كه دانش، علىرغم پيشرفت و اكتشافات آن، هنوز نمىتواند، همه اعضاى پيكر انسان را كاملاً بشناسد، چه رسد به شناخت روح. آنان همچنين اعتراف مىكنند كه دانش هنوز به حقايق طبيعت دست نيافته است. بلكه اعتراف
مىكنند كه بين دانش و شناخت درون اشيا فاصله زيادى است و آنچه دانش بدان دست يافته است، بسيار اندكتر از آن چيزى است كه در درون جان و جسم انسان گذاشته شده و يا در بيرون از وجود انسان در آسمان، زمين و طبيعت نهاده شده است.
چون انسان از طبيعت جدا شده است، طبيعت نمىتواند از پيش خود، نيازهاى مادى و معنوى انسان را بدون تلاش و كار او فراهم كند، در حالى كه نسبت به گياه و حيوان مىتواند. از اين رو، انسان بايد روابط جديدى براى جسم و روح خود ايجاد كند و براى تداوم زندگىاش قوانينى وضع كند؛ او به اين قوانين دست نمىيابد مگر آنكه از قوانينى پيروى كند كه از سويى به طبيعت، و از سوى ديگر با جامعه مرتبط باشد و اين قوانين يا از سوى خود انسان - اعم از آنكه از سوى مردم، اشراف و يا ديكتاتوران باشد - وضع شده، و يا آنكه از سوى آسمان باشد، زيرا انسان بدون قانون هرگز نمىتواند زندگى كند. زيرا: از سويى به همكارى نياز دارد، و از سوى ديگر بايد دشمنىها را كنار بزند.
جامعهاى كه انسان بدان نياز دارد، داراى دو جنبه است: جنبه همكارى و جنبه دفع.همكارى، زيرا هركسى در خوردنىها، آشاميدنىها، جاى سكونت، دارو و ديگر چيزها به ديگران نياز دارد. جنبه دفع دشمنىها، كينهها و خصومتها، از اينروست كه انسان نياز به قوانينى دارد تا مشكلاتش را حل كند. لذا چون انسان اعم از ملّت، اشراف و يا ديكتاتورها، نمىتواند قوانين درست وضع كند، بايد قانونگذار دانا در تقنين قوانين درست همان خداى متعال باشد، و تنها از اين راه است كه انسان مىتواند، زندگى سعادتمندانهاى داشته باشد.
قانون مناسب براى بشر بايد ويژگىهاى زير را داشته باشد:
مىشود و در حكم قانونِ ناقص خواهد بود. زيرا وقتى براى گروهى قانونى وضع شده باشد و براى گروهى ديگر قانون ديگرى، و يا براى گروهى قانون وضع شود و براى گروه ديگرى نشود، موجب درگيرى بين اين گروهها مىشود چون قانون مرز مشخص است و اگر در سويى مرزهاى مشخّص باشد و در سوى ديگر مرزهاى ديگر، و يا در سوى ديگر بىقانونى و بىمرزى باشد، از سوى دو گروه جدال به وجود خواهد آمد.
مثلاً وقتى قانونى بگويد: انسان در ازدواج با هر تعداد زن آزاد است، و يا آنكه زنى به هر تعداد شويى كه مىخواهد مىتواند با آنان ازدواج كند، و قانون ديگرى اين آزادى را محدود كند و بگويد: كه مرد نمىتواند بيش از يك زن و زن نمىتواند بيش از يك شوهر داشته باشد، طبيعى است كه بين دو قانون برخورد فراهم آيد؛ زيرا مرد مىخواهد ازدواجِ دوّم كند، اما زن مانع مىشود، و يا آنكه زن مىخواهد ازدواج دوّم كند و مرد مانع مىشود.
در قوانين سياسى، اقتصادى و اجتماعى هم وضع چنين است. و اين علاوه بر آن است كه اگر قانون فراگير نباشد، ناقص خواهد بود. زيرا چنانكه روشن است، فطرت انسان، فطرتى يگانه است. همانگونه كه سرشت افراد گوناگون گرد آمده در يك جامع نظير گياهان و حيوانات هم، سرشتى يگانه است. مثلاً: سرشت درخت انار در همه انارها يگانهاست و اختلاف بين آنان اندك است. چنانكه سرشت گوسفند نيز سرشتى يگانه است، گرچه در بين آنها جزئياتى گوناگون وجود دارد. و از آنجايى كه سرشت هر نوعى نسبت به زير مجموعهاش يگانه است، بايد سرشت انسان هم نسبت به همنوع خود همگون باشد، و سرشت خواستگاه قانون است چه قانونى را كه انسان براى خود وضع كرده باشد و چه قانونى كه آسمان براى انسان وضع كرده باشد، با اين تفاوت كه منبع قانون در اوّلى، انسانِ محدود [و ممكنالخطا ]است و در دوّمى خداى سبحان و نامحدود است.
اگر قانون نسبت به همه افراد جامعه، يگانه نباشد موجب درگيرى، جنگ و اختلاف مىگردد. جنگهايى كه در جهان مىبينيم در بسيارى از مواقع ناشى از اختلاف قانون در كشورى نسبت به كشور ديگر است. كشورى به فكر استعمار مىافتد و به خودش حق
مىدهد كه ديگران را به نفع خود به كار گيرد و كشور ديگر استعمار را نمىپذيرد، و يا آنكه دو كشور مىخواهند كشور سوّمى را استعمار كنند و بر آن مسلط شوند، در نتيجه درگيرى و جنگ بين دو پديد مىآيد و در نهايت كشتار و جنايت.
همه ابعاد انسان را در بر گيرد: بايد قانون فراگير باشد، يعنى همه نيازهاى جسمى، عقلى و عاطفى انسان را برآورده كند، چه نيازهاى فردى و يا نيازهاى اجتماعى در ابعاد گوناگون انسان. اگر قانون چنين نباشد، درگيرى، اختلاف و جدايى از سويى و نقص و بىقانونى از ديگر سو به وجود مىآيد، زيرا انسان فراهم آمده از جسم است - كه نيازهاى خاص خود را دارد - و عقل كه مقررات، ويژگىها و مزاياى ويژه خود را، و از عاطفه، كه آن هم ويژگىها، تمايلات و تنافرات خاص خودش را دربردارد. اگر قانون چنين فراگير نباشد، قانونى است ناقص و جنگآفرين. در اين مورد فرق نمىكند كه ايراد از وضع قانون باشد و يا اجراى آن، چون بايد دو جنبه در قانون مورد توجّه باشد: جنبه قانونى و جنبه اجرائى. زيرا قانون هر قدر هم درست باشد، روشهاى اجرايى گوناگون دارد، كه بعضى درست و بعضى نادرست هستند. بنابراين بايد به قانون از هر دو ناحيه توجّه شود: از ناحيه قانونى و از جنبه اجرايى و كاربردى.
توازن بين تعامل را پديد آورد: قانون بايد در فراهم آوردن نياز و محدود كردن آزادى، قانونى ميانه باشد. روشن است كه هر قانونى مقدارى از آزادى انسان را مىگيرد، بنابراين بايد در وضع قانون «اهمّ و مهمّ» را در نظر گرفت و هر دو جنبه را لحاظ كرد. در آزادىِ انسان، آزادى ديگران را نيز در نظر گرفت، و يا آنكه در آزادى انسان مصلحت خودش را هم لحاظ كرد. مثلاً قانون «حرمت ازدواج با بيش از چهار زن» از سويى آزادى انسان را در ازدواج با هر تعدادى كه مىخواهد، محدود مىكند. بنابراين از سويى مصلحت انسان را از نظر مقيد ساختن آزادى و مصلحت انسان را از جنبه آزادى در نظر گرفته است، و با ملاحظه اين دو مصلحت، قانون را وضع كرده است. خداى متعال
مىفرمايد: «فَانكِحُوا مَا طَابَ لَكُم مِّنَ النِّسَآءِ مَثْنَى وَ ثُلَثَ وَ رُبَعَ»(1)«هرچه از زنان [ديگر] كه شما را پسند افتاد، دوتا، سهتا، چهارتا به زنى بگيريد».
همچنين در وضع قانون بايد از سويى مصلحت نيازمندان و تودهها را در نظر گرفت، و از سوى ديگر مصلحت اين را كه انسان درآمد را از راه تجارت، كشاورزى و امثال آن براى خود مىخواهد، در نظر داشت و قانون «ماليات» را به گونهاى وضع كرد كه به هيچ سويى ستم نشود. انسان درون خانهاش آزاد است كه به چيزى گوش بدهد و يا غير آن را انجام دهد، امّا اين آزادى وقتى محدود مىشود كه آزادى همسايگان را از بين ببرد، پس حق ندارد صداى راديو را به قدرى بلند كند كه همسايهها را بيازارد. بنابراين ويژگى ديگر قانون اين است كه به مقدار نياز بدهد و به مقدار نياز بستاند، و اگر قانون بين اين دو امر حد وسط نباشد، ناقص خواهد بود، و اين نقص يا در جنبه افراطى و يا در جنبه تفريطى است؛ و باعث گرفتارى فرد يا جمع از نظر جسمى، عاطفى و يا عقلى مىگردد. لذا خداوند مىفرمايد: «وَ كَذَ لِكَ جَعَلْنَكُمْ أُمَّةً وَسَطًا»(2)«و چنين است كه شما را امتى ميانه قرار داديم».
و در حديث است كه: «خير الأمور أوسطها(3)بهترين كارها، ميانى آن است».
همانگونه كه در بند دوم گذشت قانون بايد فراگير و همه جانبه باشد و تنها ويژه يك جنبه مثلاً اجتماعى و يا غير آن نباشد، چون در اين صورت، از بين رفته و با سرشت انسان متناقض بوده و بالطبع موجب خلل در بخشهايى از زندگى مىگردد. از اينرو قانون پيش از هر چيزى بايد به هشت پرسش پاسخ دهد:
چه كسى ما را به وجود آورده است؟
چگونه به وجود آورده؟
روشن است كه پاسخ اديان آسمانى به اين پرسشها متفاوت با پاسخ طبيعتگرايان و ماترياليستها مىباشد و البته خود پاسخ اديان نيز در ويژگىها متفاوتند، همچنان كه پاسخ طبيعتگرايان تفاوتهايى با يكديگر دارند.
فرجام چه خواهد بود؟
چرا فرجام چنان خواهد بود؟
فرجام چگونه خواهد بود؟
اينها سه پرسش اساسى است و نه دو پرسش؛ چون مثلاً وقتى پدرى بگويد: ما بايد سفر كنيم، از سوى خانواده پرسشهاى [سهگانه] زير مطرح مىشود: كجا برويم؟ چرا برويم و چگونه برويم، با هواپيما يا ماشين؟
پس از اين پرسشهاى ششگانه، دو پرسش اصلى در زندگى انسان مطرح مىگردد كه به زندگى امروزى بشر مرتبط است و آن دو پرسش اين است:
چرا به زندگى ادامه مىدهيم؟
چگونه در سايه صلح زندگى كنيم كه از رفاه كنونى و پيشرفت آينده، برخوردار باشيم؟
در انسان سرشت پيشرفت وجود دارد، و تنها زندگىِ آرام را نمىخواهد، بلكه در پى دستيابى به آينده بهتر است. انسان، علىرغم سرشت پيشرفتِ خود، گاه به سبب عوامل ويژهاى به قهقرا مىرود. درباره انسان سه امر قابل طرح است؛ پيشرفت، توقف و پس رفت.
پيشرفت ترسناك است، زيرا انسان نمىداند كه به كجا خواهد رسيد؟ و اگر زندگى كنونى خودش را براى دستيابى به پيشرفت در آينده رها كند، آيا موفق خواهد شد يا سقوط خواهد كرد و يا تغييرى در وضعيتش پيش نخواهد آمد؟ امّا توقف و درجا زدن خلاف سرشت انسان و خلاف روان و روحيه ترقىخواه اوست. قهقرا نيز به معناى بازگشت به عقب و واپسگرايى است.
درجا زدن گرچه نسبت به دو صورت ديگر سالمتر است - چون در پيشرفت ترس و
در پسرفت، عقبماندگى است - امّا درجا زدن خودبهخود نوعى تأخر و واماندگى است و انسان خلاّق در حال درجا زدن مىميرد و مرگْ خود عقبماندگى است و در حديث آمده است كه: «من اعتدل يوماه فهو مغبون، و من كان غده شراً من يومه فهو ملعون(1)هركس دو روزش برابر باشد، زيان ديده است و اگر فردايش بدتر از امروزش باشد، نفرين شده است».
انسان كه نياز به جامعه را احساس مىكند، بايد به يكى از سه شكل جامعه را سامان دهد:
يا خود را در ارتباط با ديگران قرار دهد؛ يا ديگران با او در ارتباط باشند؛ يا او و ديگران در سايه يك قانون فراگير باهم در ارتباط باشند و قدرتى براى ملحقشدن و يا درخواست براى ملحق شدن وجود نداشته باشد، و تنها براى زندگى سالم و برخوردار از امنيت، درخواست پيوستنِ به همديگر را مىخواهند.
در سه حالت ياد شده انسان نوعى آرامش و راحتى را در درون خود حس مىكند، گرچه بين دو حالت نخست و حالت سوّم فرق وجود دارد. چون در دو حالت نخست،وضع دو طرف بدتر است. محض نمونه: فرعون ديگران را با قدرت به خودش وابسته كرده بود و ادعا مىكرد كه خداى آنان و قانونگذار است. در اين حالت چه فرعون مردم را به خود وابسته مىكرد و چه مردم خودشان را به فرعون وابسته مىساختند، فرقى نداشت، زيرا جامعه احساس راحتى و امنيت نداشتند؛ آرامش و امنيتى كه اگر خودشان [نه خدا] را ملاك قرار مىدادند و قوانينى كه بين آنان برابرى برقرار كند، وضع مىكردند، احساس مىكردند و يا آنكه در زير لواى قانون آسمانى در مىآمدند كه همگى را برابر مىديد؛ گرچه بين قوانين آسمانى و قوانين ساخته بشر تفاوت بسيار است، زيرا ارتباط بين توانا و ناتوان، ارتباط ترس و خوف است. ناتوان از توانا مىترسد چون توانا هر كارى كه بخواهد انجام مىدهد و توانا هم از ناتوان مىترسد، چون مىترسد كه ناتوانان بر او بشورند و
1) . مجموعه ورام، ج 2، ص 29.
قدرتش را از بين ببرند. از اينرو خداوند نسبت به وضع اوّل مىفرمايد: «يُذَبِّحُ أَبْنَآءَهُمْ وَ يَسْتَحْىِ نِسَآءَهُمْ»(1)«پسران آنان را مىكشت و زنانشان را زنده نگه مىداشت».
و نسبت به وضع دوّم مىفرمايد: «إِنَّ هَؤُلاَءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلِيلُونَ * وَ إِنَّهُمْ لَنَا لَغَآئِظُونَ * وَ إِنَّا لَجَمِيعٌ حَذِرُونَ»(2)«[و گفت]: اينها عدهاى ناچيزند. و راستى آنها ما را بر سر خشم آوردهاند، و[لى ]ما همگى به حال آماده باش در آمدهايم».
و در آيه ديگرى فرموده: «إِنِّى أَخَافُ أَن يُبَدِّلَ دِينَكُمْ أَوْ أَن يُظْهِرَ فِى الْأَرْضِ الْفَسَادَ»(3)«من مىترسم كه دين شما را تغيير دهد و يا در اين سرزمين فساد كند».
در حالى كه خداوند نسبت به حالت سوّم مىفرمايد: «يَهْدِى بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَ نَهُ سُبُلَ السَّلَمِ وَيُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ وَيَهْدِيهِمْ إِلَى صِرَ طٍ مُّسْتَقِيمٍ»(4)«خدا هركه را از خشنودى او پيروى كند، به وسيله آن به راههاى سلامت رهنمون مىشود، و به توفيق خويش، آنان را از تاريكىها به سوى روشنايى بيرون مىبرد و به راهى راست هدايتشان مىكند».
انسانى كه به جامعه مىپيوندد، براى خود سه چيز را به دست مىآورد:
نخست: از احساس تنهايى كه در وجودش حس مىكند، رها مىشود. انسان در اين هستى گسترده، در درون خود احساس تنهايى و غربت مىكند، و زمانى كه در ارتباط با ديگران است، اين احساس فرومىخوابد.
دوّم: رفتارها و كردارهاى انسان جهت پيدا مىكند و در فضاى اجتماعى كه همگى به طور قانونى پذيرفتهاند قرار مىگيرد و كارهايش از حالت بىربطى و پراكندهكارى خارج مىشود و اين خود نوعى تمايل انسانى است؛ زيرا انسان براساس سرشت خود به سازمان و جمع تمايل دارد و از آشفتگى و بىارتباطى گريزان است.
سوّم: به همكارى جمعى دست مىيابد؛ همكاريى كه در آموزشدادن وآموزشديدن، در بيمارى، سلامتى، ازدواج، سكونت، خوردن، پوشيدن و سوار شدن و ديگر نيازهاى بىشمارش بدان نياز دارد.
وقتى انسان به جامعه پيوست، دو چيز براى او فراهم مىآيد:
نخست: تقويت درونى، زيرا خود را در درون، و در ضمنِ ديگران، و ديگران را در درون و ياورِ خود مىبيند و اين را «مشاركت وجدانى» و يا «وجدان جمعى» مىگويند. گويى كه دو نفر يك انسان و در يك پيكرند، و يا همه انسانها در واقع يك نفر شدهاند، و اين غير از يگانگى بيرونى است كه از پيوستگى به دست مىآيد. خداى متعال مىفرمايد: «مَن قَتَلَ نَفْسَا بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِى الْأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعًا وَ مَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَآ أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعًا»(1)«هركس كسى را - جز به قصاص قتل يا [به كيفر ]فسادى در زمين - بكشد،چنان است كه گويى همه مردم را كشته باشد، و هركس كسى را زنده بدارد، چنان است كه گويى تمام مردم را زنده كرده است».
مفسران اين آيه را به همين حقيقت و معنا تفسير كردهاند. انسان يگانه است، هركس او را زنده كند همين يگانگى را زنده ساخته است و هركس كسى را بكشد، همين وحدت را نابود كرده است، و ديگر نيازى به كشتن همه و يا زنده كردن همه ندارد. مجموعه، مانند يك لباس است كه انسان قسمتى از آن را پاره كند و يا قسمتى را بدوزد، لباسى كه قسمتى از آن پاره شد، تمام آن پاره مىباشد و اگر جزئى از آن اصلاح شد، همهاش سالم مىباشد. در هر صورت، در پيوستگى، تقويتِ انسانيتِ انسان نهفته است؛ چون هر انسانى احساس مىكند كه همگى در وجود او و او در وجود همه است.
دوّم: آنكه اين پيوستگى انسان را ضعيف مىكند، چون استقلال و فرديت او كم و
1) . سوره مائده، آيه 32.
ضعيف مىشود. انسان رها و يله در استقلال مثل فرد، وابسته به غير نيست. فرد رها، در اينكه چه كار كند، چه بخورد و چه اقدامى كند، كاملاً مستقل است. امّا همه چيز فرد وابسته به جامعه مقيد و نامستقل است. او در خوردن، نوشيدن، پوشيدن، زن گرفتن، مسكن، وسيله نقليه، آمد و شد، و...، مقيد است. گرچه اين تقييد كلّى نيست، امّا در عين حال نوعى پايبندى وجود دارد كه آن را پايبندى شرايط و موقعيت مىگويند. مثلاً فردى كه به جامعه اسلامى پيوست، در خوردن و نوشيدن مقيد مىشود، شراب نمىنوشد، گوشت خوك نمىخورد، و پوشاك او نيز نبايد پوشاكى باشد كه اسلام از آن نهى كرده است، از قبيل حرير و طلا براى مردان. در ازدواج هم نبايد بيش از چهار زن بگيرد، و ساير تقيّدهايى كه برايش مطرح است.
فردى هم كه به مسيحيان پيوسته است، در زندگى خود مقيد مىشود كه مثلاً يكشنبه هر هفته به كليسا برود و نيايش كند، با بيش از يكزن ازدواج نكند و [بر اساس برخى فِرق مسيحى ]هرگز نبايد زنش را طلاق دهد. همچنين است نسبت به ديگر وابستگىهاىبشرى، اعم از آنكه دينى آسمانى باشد و يا قانونى و زمينى، و چه آنكه قانون را اشراف و نخبگان درست كرده باشند و يا ديكتاتور آن را وضع كند و يا مجموعه ملّت باشد؛ آنسان كه در حكومتهاى دموكراسى و مردمسالار پنداشته مىشود كه منبع قانونگذارى تنها مردماند.
نيز چون پيوستگى باعث تقويت و تضعيف مىشود، بايستى انسان آن را خوب بسنجد كه از او چه مقدارى مىگيرد، و چه مقدارى مىدهد، تا از استقلال خود بدهد و از فوائد پيوستگى بهرهمند شود. بنابراين رابطه اجتماعى نقيض تنهايى و فردى است و در عين حال موجب وحدت اجتماعى نيز مىشود؛ همچنين خودخواهىِ فردى را ضعيف مىكند و ديگرخواهى اجتماعى را تقويت مىنمايد؛ پيوند اجتماعى نوعى فروتنى است، زيرا مفهومش آن است كه تو خود را دوست دارى و ديگرى را هم دوست دارى، تو در درون و در جمع آنها و آنها، در درون تو و با تو هستند. بر خلاف عزلتگزينى و جمعگريزى كه انسان در آن شرايط اسير خودخواهى خويش است، و انسانيت ديگران و زندگى آنان را
دوست ندارد، و فقط خودش را مىخواهد. فردگرايىِ محض در واقع نوعى تنهايى و خودبرتربينى است و اميرمؤمنان على عليهالسلام مىفرمايند: «لا وحشة أوحش من العجب(1)هيچ وحشتى، ترسناكتر از خودپسندى نيست».
انسانِ خودپسند غالباً در كارهاى اجتماعى مشاركت نمىكند و در همان حال غريب و دور از جامعه مىماند، و در عين حال كه در متن جامعه است، تنهايى و وحشت گريبانگير او مىگردد، بر خلاف شخص فروتن و اجتماعى كه هرگز احساس وحشت نمىكند، بلكه احساس عمدهاش الفت و انس مىباشد، گرچه در بيرون جامعه باشد.
همبستگى دو گونه است: همبستگى داد و ستدى و همبستگى يكجانبه و يكسويه. مثلاً همبستگىِ دو برادر حالت داد و ستد دارد؛ هر كدام چيزى مىدهند و چيزى مىگيرند. امّاهمبستگى پدر و مادر با كودك همبستگى يكطرفه است، از جانب كودك فقط گرفتن و از جانب پدر و مادر فقط دادن است. پدر و مادر بچه را دوست دارند و به خدمت و پرورش او مىپردازند و نيازهايش را برآورده مىكنند، امّا كودك در همه اين موارد گيرنده محض است. درست است كه در بسيارى موارد، پدر و مادرها مىدهند تا در آينده بگيرند و در واقع نوعى وامدهى مىكنند، امّا اين هم درست است كه در بسيارى موارد ديگر از سوى پدر و مادر فقط عمل بخشش انجام مىگيرد و گرفتنى در كار نيست، همچون پدر و مادر كهنسال كه اميد گرفتن از فرزند را هرگز ندارند. افزون بر آنكه وقتى فرزند به مرحله دهندگى رسيد، در بسيارى مواقع دهش و گيرش او برابر مىگردد، زيرا پدر و مادر و فرزند همچون دو برادر مىشوند كه با همديگر داد و ستد دارند.
وقتى به پيوستگى و جدايى توجّه كنيم، پيوستگى از نبود به بود و در عكسِ آن، جدايى از بود و وجود به نبود و عدم است. مثال براى مورد نخست، همچون ازدواج است كه از
1) . من لايحضره الفقيه، ج 4، ص 372.
جدايى به پيوستگى گام مىنهند در حالى كه طلاق عكس آن است و زن و شوهر از پيوستگى به تنهايى و عدم پيوستگى گام مىنهند.
وقتى ارتباط انسان را با بيرون در نظر بگيريم، پنج نوع ارتباط قابل تصور است:
نخست: هيچ نوع رابطه با بيرون نداشته باشد، كه انزواگرايى است.
دوّم: رابطهاش كمتر از اندازه معمولى باشد؛
سوّم: رابطهاش بيش از معمول باشد؛
چهارم: به مقدار متعارف امّا منحرفانه باشد؛
پنجم: آنكه رابطهاش عادى و طبيعى باشد.
براى هر پنج مورد مىتوان به ازدواج مثال زد كه گاه فردى ازدواج نمىكند و گاه ازدواج مىكند امّا به مقدار كمتر از آنچه كه قاعده او را الزام مىكند و گاه افزون از قاعده،مثلاً مردى كه ضعف قدرت جنسى دارد و يك زن برايش كافى است، با بيشتر از يك زن ازدواج مىكند، و يا فرد غيرمتدينى كه با بيست و يا سى زن ازدواج مىكند، چنانكه در دوران جاهلى و نيز در پارهاى از قبايل افريقايى در حال حاضر متداول است. و گاه رابطه ازدواج منحرفانه است، چنانكه كسى علاقه زناشويى را به علاقه زنا و دوستپسر يا دوستدختر گرفتن تبديل كند. همه اين چهار نوع، به استثناى رابطه معمول و عادى، انحرافى مىباشند.
اين روابط پنجگانه، همانگونه كه در زناشويى قابل طرح است، در دوستيابى و در پيوستن به جامعه كه در قالب: حزب، سازمان، هيئت، گروه، جمعيّت، مؤسسه، شركت و امثال آن شكل مىگيرد، هم قابل طرح است. همچنين گاه در نوع ارتباط امتى با امتهاى ديگر تحقق پيدا مىكند و علاقه جامعهاى با ساير جوامع به يكى از شكلهاى ياد شده است، و يا آنكه اصلاً با جامعه ديگر رابطهاى ندارد.
انسان بايد همواره در پى برقرارى روابط سالم و طبيعى باشد، نه آن چهار نوع رابطه ديگر كه پيشتر ياد شد. زيرا همه آن روابط چهارگانه - افزون بر آنكه نوعى حالت بيمارى است، چه آنكه در فرد باشد يا مؤسسه يا جامعه و يا حتى دولتى - امكان ندارد به همراه رابطه معمول، همگى روابطى برحق و درست باشند. در قرآن حكيم آمده است كه: «فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلَلُ»(1)«پس از حق چه چيزى جز گمراهى وجود دارد؟»
از نظر عقلى و فلسفى نيز روشن است كه حق نمىتواند جز در مصداقهاى داخلى يك شىء كلّى، متعدّد باشد. زيرا حق يكى است و در برابرش باطلهاى بسيار است. مثلاً راه بين دو شهر در خط مستقيم، تنها يك راه است و بقيه راهها يا به شهر ديگر نمىرسانند و اگر هم برسانند يا طولانى است و يا با دردسر زياد، زيرا بين دو چيز، دو گونه خط وجود دارد، خط مستقيم و خط انحرافى و به تعبيرى تناقضآميز، و انحراف هرگز نمىتواندمستقيم باشد، همانگونه كه بين دو نقيض هرگز نمىتوان جمع كرد. در فلسفه ثابت شده است كه محالات - حتى مثل استحاله جمع ضدّين و يا رفع ضدين كه شق سومى برايش متصور نيست - همگى به تناقض بر مىگردند و محال بودن تناقض امرى است بديهى.
وقتى روشن شد كه گوشهگيرى موجب فرورفتن بيشتر انسان در خود مىگردد. همانگونه كه رابطه انحرافى باعث پريشانى و ويرانى مىگردد، اگر انسان فطرت خلاقِ خودش را در سازندگى به كار نگيرد، به ناچار آن را در نابودى به كار خواهد گرفت؛ يعنى در انهدامِ خود و يا نابودى جامعه خود. افراد انسانى، حيوانى و نباتى همگى خلاق هستند. نبات و گياه برگ و گل مىآفريند و ميوه و شاخه و امثال آن را به بار مىآورد، حيوان نيز بچه، تخم، پر، پشم و امثال آن توليد مىكند. و انسان نيز حالت آفرينندگى و خلاقيّت و نوآورى دارد، امّا
1) . سوره يونس، آيه 32.
بين خلاقيّت انسان و خلاقيت حيوان و گياه تفاوت بسيار است. خلاقيّت انسان، خلاقيّت آگاهانه و خردمندانه است و خلاقيّت حيوان و گياه امرى است غريزى. اين مسأله در علم حيوانشناسى و گياهشناسى شناختهشده و ثابت شده است. گرچه ديدگاهى نيز وجود دارد مبنى بر اينكه در گياه و حيوان هم نوعى شعور [محدود ]وجود دارد. همچنين ديدگاهى وجود دارد كه مىگويد هر چيزى در دنيا داراى شعور است و براى اين نظريه به اين آيهها استدلال مىكنند كه خداى سبحان مىفرمايد: «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَوَ تِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهَا»(1)«ما امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه داشتيم، [همگى ]از تحمل آن سرباززدند و از آن هراسناك شدند».
و مىفرمايد: «يَجِبَالُ أَوِّبِى مَعَهُ»(2)«اى كوهها با او [در تسبيح خدا] همصدا شويد».
و در آيه سوم فرموده: «فَإِذَا هُم بِالسَّاهِرَةِ»(3)«و به ناگاه آنان در زمين هموار خواهند بود».در هر صورت، بحث از گياه و حيوان را به فرصتى ديگر وا مىگذاريم، چون بحث ما درباره خلاقيّت انسان است. انسان با سرشت و فطرت خود موجودى است آفريننده؛ اين موجود خلاّق و نوآور، يا زندگى مىآفريند و نابودى را پديد مىآورد و حياتى را كه براى خود مىآفريند: يا زندگىِ سالم و درست است، يا زندگى تباه و انحرافى. مثلاً كسى كه انسانى را مىكشد و يا خانهاى را نابود مىسازد، در واقع نابودى را مىآفريند. امّا كسى كه فرزندى را به وجود مىآورد، گاه آن را از راه حلال به وجود مىآورد و گاه از راه غيرحلال و فساد. همچنين كسى كه خانهاى را مىسازد گاه بنايى اصولى و مهندسى و درست به وجود مىآورد و گاهى ساختمانى انحرافى و برخلاف قوانين و نيازها.
انسان هنگامى كه خلاقيّت و نوآورى خودش را در سازندگى به كار نگرفت، آن را در تخريب به كار مىگيرد، و تخريب حتى شامل نابودى خودش هم مىشود. فرد گوشهگير، خلاقيتش را در گوشهگيرى و دورى از مردم كه موجب نابودى خود او مىشود، به كار
مىگيرد. بعضى افراد حتى به مرحلهاى مىرسند كه آرزوى مرگ مىكنند و يا به خودكشى دست مىيازند. انگيزه چنين شخصى، نفس نوآور و خلاّق او است زيرا اين خلاقيّت و نوآورى گاهى پديدآورنده نابودى و فنا و تباهى است. در جايى كه به خودكشىِ حرام دست يازد و يا بدون اعتقاد به آخرت آرزوى مرگ كند و يا در صورتى كه بخواهد به جايگاه بهترى منتقل شود خلاقيّت زندگى و پايدارى را به كار مىبرد، چون بر اين باور است كه پس از مرگ هم زندگى تداوم دارد، چنانكه خداى متعال مىفرمايد: «وَ لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِى سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَ تَا بَلْ أَحْيَآءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ»(1)«هرگز كسانى را كه در راه خدا كشته شدهاند، مرده مپندار، بلكه زندهاند و نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند».
از همينرو مىبينيم كه اولياى خدا آرزوى مرگ مىكنند، و خدا نيز درباره يهود فرموده است: «قُلْ يَأَيُّهَا الَّذِينَ هَادُوا إِن زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِيَآءُ لِلَّهِ مِن دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنكُنتُمْ صَدِقِينَ * وَ لاَ يَتَمَنَّوْنَهُ أَبَدَا بِمَا قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ»(2)«بگو: اى كسانى كه يهودى شدهايد، اگر پنداريد كه شما دوستان خداييد نه مردم ديگر، پس اگر راست مىگوييد درخواست مرگ كنيد. و[لى] هرگز آن را به سبب آنچه از پيش به دست خويش كردهاند، آرزو نخواهند كرد».
روابط ناسالم كه نسبت به بيرون تمايل معتدل ندارند، بر چند گروهاند: از جمله آنها تمايل جنسى به ازدواج با محرمها، از قبيل مادر، خواهر، عمّه و خاله است، و اين ناشى از وحشت از ارتباط با بيرونىها است. همچنين تمايل زن به ازدواج با محارم خود. علاقه درست، علاقهاى است كه از جنگ، پنهانكارى و فرو رفتن در درون فضايى محدود تهى باشد، در حالى كه رابطه انحرافى عكس آن است. همجنسگرايى نيز از نمودهاى بيمارى در رابطه با بيرون است، زيرا هر يك از دو طرف در ناهنجارى جنسى از ارتباط با جنس مادينه بيم دارد. در ارتباط جنسى بين دو زن نيز، آن دو، از ارتباط جنسى با نرينه در هراساند.
همه اينها بر پايه اصل و قاعده كلّى است، گرچه ممكن است بعضى از همجنسگراها، رابطه درستى با جنس مخالف هم داشته باشند. زنا نيز از رابطههاى انحرافى است، چون ناشى از گريز از مسئوليّتهاى شريك زندگى است. همه اينها - افزون بر آنكه نوعى رابطه بيمار و انحرافى نسبتِ به رابطه درست خارجى به شمار مىآيند - امورى هستند كه زندگى خانوادگى را منهدم و از درون نابود مىكنند. خانواده، مصالح سالم براى بنيان جامعه صالح مىباشد، در حالى كه اينها مصالح ناسالم و فاسدى هستند كه با آن جامعه منحرف ساخته مىشود.
از جمله روابط انحرافى، روابط استوار بر قوم، ميهن، رنگ، زبان، قبيله و امثال آن است. همه اينها انحرافىاند. زيرا در آنها فرد به رجوع به اصل خود و عادتهاى خويش تمايل دارد و از گسترش ارتباط خود به بيرون از دايرهاى كه در آن است، مىترسد و از آن مىگريزد، در حالى كه برادرى و ارتباط با ديگران و توجه به لياقتها و شايستگىها،روابطى مستقيم و معتدلاند كه بيش از آنچه مىگيرند، نمىدهند و بيش از آنچه مىدهند، نمىگيرند.
در عكس آن نيز رابطه انحرافى وجود دارد: كسى كه قوم، قبيله و امثال آن را به كلّى ترك كند و كاملاً در ارتباط با بيرون باشد، گرفتار رابطه انحرافى است؛ مثل كسى كه قبيله خودش را رها كند و براى خود قبيله ديگرى برگزيند و يا ملّت خودش را رها كرده و ملّت ديگرى براى خود انتخاب بكند، چون حق همكفوى و سزامندى را نمىتواند ادا نمايد. زيرا سزاوارى و همكفو بودن همانگونه كه در بيرون است، در درون هم هست. كسى كه همه كارها را به خارج منحصر كند، درست مثل كسى است كه همه را به اندرون اختصاص داده باشد، هر دو اينها از دايره ارتباط درست، و تحكيم شايستگىها بيرون و منحرفاند.
انسان با توجّه به ريشههايش به چهار گروه تقسيم مىگردد: ريشهاى در طبيعت دارد، كه باعث نوعى ارتباط بين او و طبيعت مىگردد، گرچه اين ارتباط به استوارى و شدّت پيوند گياه با طبيعت، و يا به نيمهاستوارى و نيمهشديد حيوان با طبيعت نيست، بلكه ارتباط انسان
در نيازهاى او از قبيل غذا، پوشش، مسكن و امثال آن است.
انسان ريشهاى نسبت به پدر و مادرش دارد كه او را به آن دو مرتبط مىسازد.
ريشه ديگر او در اجتماع كوچك خانواده است.
ريشه ديگرش در جامعهاى بزرگتر مىباشد كه در آن زندگى مىكند. آفرينندگى انسان در ارتباط با سازندگى و يا انهدام، با اين ريشهها پيوندى گسترده دارد. انسانى كه در ميان پدر و مادر خلاّق و نوآور زندگى مىكند، غالبا مثل آن دو مىشود و فرزندى كه در نزد پدر و مادر تخريبگر زندگى مىكند، معمولاً مثل آن دو مىشود. لذا آمده است كه: «الولد سر أبيه(1)فرزند اسرار پدر خويش است».
همچنين است نسبت به جامعه كوچك و يا جامعه بزرگ خودش. بلكه خلاقيّت او باطبيعت هم ارتباطى دارد. بعضى طبيعتهايى كه انسان در آنها زندگى مىكند، در انسان خلاقيّت انهدام، و بعضى ديگر خلاقيّت سازندگى را، در سطوح و درجههاى گوناگون، در وجود او مىدمند. محض نمونه، كشورهاى گرمسيرى موجب پيدايش طبيعتى تند در زمينه انهدام يا سازندگى مىگردد، در حالى كه شهرهاى سردسيرى به خلاف آن است. اين مطلبى است كه در جامعهشناسى و روانشناسى به اثبات رسيده است.
آفرينندگىِ انهدام يا سازندگى در صورتى كه مورد توجّه قرار گيرد، تشويق شود و زمينه مناسب پيدا كند، رشد مىيابد و اگر توجّه، تشويق و زمينه مناسب نيابد، رشد نمىكند. آرى در پارهاى افراد اندكشمار، خلاقيّت چه تشويق و توجّه شود و چه نشود، رشد مىكند، چنانكه در بعضى افراد تشويق، توجّه و زمينهسازى سودى ندارد. در حديثى اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودهاند: «لا يزيدني كثرة الناس حولي عزّة، و لا تفرقهم عنّي وحشة(2)گرد آمدن مردم بر گرد من، عزّتى برايم ايجاد نمىكند و پراكندگيشان وحشتى به وجود نمىآورد».
و اين روشن است، زيرا خلاقيّت در كسى چون امام عليهالسلام خلاقيّتى است طبيعى و اصيل، و تشويق و عدم تشويق هرگز موجب زيادى و يا كمى نمىگردد.
در هر صورت هر يك از ريشههاى ياد شده، در طبيعت، والدين، جامعههاى بزرگ يا كوچك، ويژگىها و آثارى در پى دارند و براى اثبات آن به يك مثال بسنده مىكنيم يكى از ريشههاى انسان پدر و مادر است. از آنجا كه پدر همچون مادر بچه را به دنيا نمىآورد و از آنجا كه ناظر و سرپرست است، چنانكه خدا مىفرمايد: «الرِّجَالُ قَوَّ مُونَ عَلَى النِّسَآءِ»(1)«مردان سرپرست زناناند». از اينرو ريشه انسان نسبت به پدرش، ريشهاىقانونى است و اين ريشهها و پيوندهاى قانونى مقتضى آن است كه:
اولاً: پدر ولايت و سرپرستى داشته باشد.
ثانيا: دختر و پسر در ارث برابر نباشند؛ چون قانون در نظر گرفته مىشود و قانون مذكر را بر مؤنث برتر مىداند، زيرا وظايف بر عهده مذكر و پدر است.
ثالثا: لوازم زندگى خانوادگى از قبيل خورد و خوراك، مسكن و امثال آن نسبت به مادر و فرزند بر عهده پدر است و در آيه قرآن آمده است: «وَعَلَى الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ كِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ»(2)«و بر صاحب فرزند، روزى و پوشش آنها طبق عرف لازم است».
رابعا: در ديه خطائى، ديه بر خويشان پدرى است؛ چيزى كه در شريعت اسلامى از آن به «عاقله» ياد مىشود. امّا مادر از آنجايى كه باردار مىشود و بچه را به دنيا مىآورد و شير مىدهد، پيوندِ نسبت به او پيوندى عاطفى است و پيوند عاطفى مقتضى آن است كه:
اولاً: براى مادر ولايت نباشد، زيرا ولايت نيازمند خشونت است و خشونت با عاطفه هماهنگى ندارد.
ثانيا: نيكى به مادر بيشتر باشد، زيرا در حديث چنين آمده است: جاء رجل إلى
النبي صلىاللهعليهوآله فقال: يا رسول اللّه من أبرّ. قال: أمّك. قال: ثمّ من. قال: أمّك قال: ثمّ من قال: أمّك. قال: ثمّ من. قال: أباك(1)«مردى از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيد: اى رسول خدا به چه كسى نيكى كنم؟ فرمودند: مادرت. بار ديگر گفت: به كى نيكى كنم؟ فرمودند: مادرت. بار سوّم پرسيد: به كى نيكى كنم؟ فرمودند: به مادرت. در بار چهارم كه پرسيد: به كى خوبى كنم؟ فرمودند: به پدرت».
ثالثا: ارث به صورت برابر است، چون عاطفه مادر نسبت به فرزند پسر و دختر برابر است. به همين جهت در شريعت اسلامى ارث نسبت به كسانى كه از طرف مادر با انسان خويش هست از قبيل دايى و خاله برابر است.
رابعا: عاقله از سوى مادر نيست.
خامسا: لوازم زندگى بر دوش او نمىباشد. آنچه كه ذكر كرديم از ناحيه قانون است و قانون علّتها را لحاظ نمىكند، و به اصطلاح اصوليان: حكم در شمول و فراگيرى، حكمت را در نظر نمىگيرد بلكه به اغلبيّت نگاه مىكند، در حالى كه در علّت، هر فرد را به طور مستقل در نظر مىگيرد. از اينرو بايد قانون به شكل عموم باشد، و گرنه نابسامانى به وجود مىآيد. هرجا كه حكمت فراگير وجود داشته باشد قانون است و هرگاه از نظر سلبى يا ايجابى، فردى يا افرادى از شمول حكمت بيرون شد، قانون بر او جارى مىگردد. مثلاً قانون «ويزا» هنگام خروج از كشور، در كشورهاى غربى براى سازماندهى كلّى، آمارگيرى و پيشگيرى از فرار و امثال آن وضع شده است. امّا اين قانون شامل رئيس حكومت هم مىگردد. او هم بايد به هنگام خروج ويزا بگيرد با آنكه علم دارد كه اين حكمتها درباره رئيس حكومت صدق نمىكند و در او وجود ندارد، و شامل او هم مىگردد، زيرا قانون بايد فراگير باشد و هرگز شكسته نشود، و هيچ كس به ادّعاىِ آنكه از علّتى كه قانون به خاطر آن وضع شده، خارج است، قانون را نمىشكند. در روايت چنين آمده است: «فردى از حضرت على عليهالسلام پرسيد: آيا بدن رسول خدا صلىاللهعليهوآله همچون بدن ساير افراد به هنگام مرگ نجس مىگردد؟ حضرت على عليهالسلام فرمودند: نه. وى پرسيد: پس چرا او را غسل داديد؟ حضرت
1) . كافى، ج 2، ص 159.
على عليهالسلام پاسخ دادند: به خاطر جريان و فراگيرى سنت»(1).
و مقصود از جريان و فراگيرى سنّت در اين حديث، آن است كه وقتى قانونى وضع شد بايد فراگير باشد و شامل همه گردد، چه آنكه حكمتى كه به خاطر آن قانون وضع شده در اين فرد خاص باشد و يا نباشد.
به هر حال، از عقلانيّت و سرپرستى پدر و عاطفه و مهرورزى مادر، دو صفت ياد شده در كودك به وجود مىآيد. صفت «فرماندهى» و صفت «مهرورزى». پدر به فرزند مىگويد: بايد اين كار را انجام دهى و يا آن كار را انجام ندهى و اگر انجام ندهى كيفر خواهى ديد. امّا مادر بر فرزندانش مهر مىورزد چه فرمان ببرند و چه نافرمانى كنند. گرچه بعضى مادرها چنين نيستند، چنانكه بعضى از پدران هم اراده و قاطعيت ندارند و در نتيجه مادر رياست مىكند و پدر به فردى فرمانبر تبديل مىشود. امّا موارد نادر قانون را از بين نمىبرند.
تغيير اوضاع عاطفى مادر تابع ترشحات غددى است كه خداى متعال در وجود مادر نهاده است تا زندگى عاطفى مادر گرفتار چيزهايى كه موجب خلل و نابودى در زندگى مىگردد، نشود. در دانش جديد ثابت شده است كه زن علاوه بر تغيير حالتهاى روحى و بدنى كه به هنگام باردارى و عادت ماهانه پيدا مىكند، و قرآن هم به آن اشاره كرده است، در هر ماه هم دو بار به خاطر ترشح غدد دچار تغيير حالت مىشود. در هر ماه هرمونهايى به نام هرمونهاى زنانه، دو بار ترشح مىكند و هر بار چهارده يا پانزده روز طول مىكشد. در
1) . در تهذيب الأحكام، ج 1، ص 469 آمده است كه حسين بن عبيد مىگويد: [نامهاى] به امام صادق عليهالسلام نوشتم كه: آيا هنگامى كه پس از وفات رسول خدا صلىاللهعليهوآله اميرمؤمنان ايشان را غسل داد، خود نيز غسل [مس ميّت ]كرد؟ حضرت در پاسخ فرمودند: «كان رسول اللّه صلىاللهعليهوآله طاهرا مطهّرا و لكن فعل أميرالمؤمنين علي بن أبيطالب عليهالسلام ذلك وجرت به السنّة؛ رسول خدا صلىاللهعليهوآله پاك و پاكيزه بود، لكن على بن ابىطالب عليهالسلام آن [غسل] را انجام داد تا اين سنّت جارى شده باشد».
روزهاى آخر به اوج خود مىرسد و در نتيجه زن گاه با ديگران به گونهاى رفتار مىكند كه گويى همه افراد كودكان او هستند كه بايد مهر و لطف خودش را شامل آنها كند، و سپس به زنى كاملاً متفاوت تبديل مىشود، چون غدد هرمونى زنانگى شبيه هرمونهاى زنانگى و مادرى سابق شروع به ترشح مىكند و زمانى كه هرمونهاى زنانه به اوج خود رسيد، خانه به زندانى غير قابل تحمل تبديل مىشود، زيرا غيرت زنانگى كار خودش را كرده و فضاى خانوادگى به هم ريخته است و بسيارى مواقع مردان و فرزندان در شگفت مىشوند كه آن مادر مهربان و همسر دلسوز چگونه به اين موجود بسيار حساس و منفصل و تهاجمى تبديل شده است؟ بسيارى از اين واقعيت غافلند كه تغيير حالت مزاجى تابع ترشحاتهرمونهاى داخلى است كه خداى سبحان براى برهم نخوردن جوّ عاطفى در وجود زن نهاده است، تا زندگى زن و زندگى خانوادگى به هم نريزد. بنابراين انسان نيازمند دو دست است: دست قدرت و دست مهر، و اين حالت در ذات و درون زن موجود است و در كتابهايى كه در اينباره نوشته شدهاند، به تفصيل آمده است.
به هر حال، پيوند انسان به پدر و مادرش در او حالت وجدانى ميانه بين وجدان اصولگرا و وجدان عاطفى، به وجود آورده است. هر دو اين وجدانها در زندگى لازم هستند. امّا اين دو وجدان در وجود مرد و زن تفاوت دارد. در وجود مرد وجدان مردانه برترى دارد و در زن، وجودان زنانه. به همين جهت، در بين پدران نيز مقدارى عاطفه پيدا مىشود، چنانكه در نزد مادرانْ قانونمندى و ضوابط هست.
به خاطر وجدان عاطفى مادر، اسلام منصب داورى، فرماندهى و حاكميت و امثال آن را براى زن قرار نداده است، ولى آن را براى مرد منحصر كرده است، و زن خودش، عدم
هماهنگىاش را با اين منصبها، اثبات كرده است. به همين خاطر در دنياى امروز كه اكثر كشورها قانون آسمانى را كنار گذاشته و بين زن و مرد در همه موارد، برابرى برقرار كردند، هنوز زنان موانع دستيابى به رياست، وزارت، فرماندهى، قضاوت و امثال آن را جز به صورت نادر، كنار نزدند. دليلش اين نيست كه مانع قانونى فرارويشان هست، بلكه مانع، روحى و طبيعى است، كه در نهاد زن نهاده شده است.
زن با اين قبيل كارها هماهنگى ندارد و همانند اتومبيلى است كه در عين كامل بودن، توان حمل آهن، سيمان و امثال آن را ندارد. در حالى كه ماشينهاى بزرگ مىتوانند آنها را حمل كنند، با آنكه مناسب حمل مسافر نيستند و اين نه به خاطر خود ماشين است، بلكه بهخاطر آنكه مسافران از سوار شدن به آن رنج، دشوارى و كوفتگى مىبينند. هر يك از دو ماشين نسبت به خود كاملاند، امّا كمال يكى با مسافر تناسب ندارد، و كمال ديگرى با حمل آهن و سيمان.
در وجود انسان پيوندهاى ديگرى هست كه تابع روح اوست. خداى سبحان فرموده: «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى»(1)«در او از روحم دميدم».
به خاطر اين روح، انسان از فرشتگان برتر شده، و از همينرو خدا به فرشتگان دستور داده كه بر انسان سجده كنند. به خاطر همين پيوند آسمانى، انسان به بالا تمايل دارد. خداى متعال در وصف آنانى كه به زمين تمايل دارند و پيوند آسمانى خود را فراموش كردهاند فرموده است: «وَ لَكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الأَْرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِن تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَث»(2)«امّا او به زمين [= دنيا] گراييد و از هواى نفس خود پيروى كرد، مَثَل او همانند مَثَل سگ است [كه] اگر بر او حمله كنى زبان از كام برآوَرَد و اگر رهايش كنى [باز هم] زبان از كام برآوَرَد».
طبيعت زمين همچون طبيعت سگان هار است، چون ماده محدود است و انسانها بر سر دستيابى چيزهاى محدود مىجنگند. در حالى كه براى روح كرانههاى گستردهاى است و در كرانههاى گسترده هيچ درگيرىاى نيست. در دعاها در همينباره، استعاذه و شكايت به درگاه الهى وجود دارد كه مىگويد: «من دنيا قد استكلبتني؛] پناه مىبرم] از دنيايى كه مرا چون سگ قرار داده است». در حديث ديگرى آمده: «الدنيا جيفة و طالبوها كلاب(1)دنيامردار است و خواستاران آن سگانند».
همانگونه كه سگها بر سر به دست آوردن مردار به هم مىپرند، افرادى هم كه خود را به زمين وابسته و بستهاند و پيوندهاى آسمانى خود را بريدهاند، چنين هستند. اما طبيعت آسمان، طبيعت يگانگى، صفا، خير، به همپيوستگى و انسجام است. به همين دليل در احاديث چنين آمده است: «تخلّقوا بأخلاق اللّه(2)به اخلاق خداى آراسته شويد».
زيرا تخلّق به اخلاق خداى سبحان، دنيا را به دنيايى پر از صفا، امنيّت و دوستى تبديل مىكند، و اين افزون بر آن چيزى است كه انسان به سبب تخلق به اين اخلاق، در روز قيامت بدان دست مىيابد، كه همان فردوس اعلى است كه خداوند درباره آن مىفرمايد: «عَرْضُهَا السَّمَوَ تُ وَالْأَرْضُ»(3)«گستره آن آسمانها و زمين است».
در آن تنگى، فشار و درگيرى نيست و مولوى در همين باره گفته است:
«جان خوكان و سگان از هم جداست *** متّحد جانهاى شيران خداست»
در قرآن كريم تمثيلى براى اين پيوندهاى بالابرنده و آن پيوندهاى فرودآورنده وجود دارد. خداى متعال مىفرمايد: «كَلاَّ إِنَّ كِتَبَ الْأَبْرَارِ لَفِى عِلِّيِّينَ * وَ مَآ أَدْرَاكَ مَا عِلِّيُّونَ * كِتَبٌ مَّرْقُومٌ * يَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ * إِنَّ الْأَبْرَارَ لَفِى نَعِيمٍ * عَلَى الْأَرَآئِكِ يَنظُرُونَ * تَعْرِفُ فِى وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ النَّعِيمِ * يُسْقَوْنَ مِن رَّحِيقٍ مَّخْتُومٍ * خِتَمُهُ مِسْكٌ وَ فِى ذَ لِكَ فَلْيَتَنَافَسِ
الْمُتَنَفِسُونَ * وَ مِزَاجُهُ مِن تَسْنِيمٍ * عَيْنًا يَشْرَبُ بِهَا الْمُقَرَّبُونَ»(1)«نه چنين است، در حقيقت، كتاب نيكان در «عليّون» است و توچه دانى كه «عليّون» چيست؟ كتابى است نوشته شده. مقربان آن را خواهند ديد. به راستى نيكوكاران در نعيم [الهى] خواهند بود. بر تختها [نشسته] مىنگرند. از چهرههايشان طراوت نعمت را در مىيابى. از باده مُهر شده نوشانيده شوند. [بادهاى كه] مُهر آن، مشك است و در اين [نعمتها] مشتاقان بايد بر يكديگر پيشى گيرند. و تركيبش از[چشمه] تسنيم است: چشمهاى كه مقربان از آن مىنوشند».
نيكان كه به يكديگر نيكى مىكنند و با آسمان در پيوند هستند، كتابشان در عليين است و آن جايگاهى است كه مقربان درگاه الهى آن را مىبينند. خداوند نسبت به كسانى كه پيوند خود را از آسمان قطع كردهاند مىفرمايد: «كَلاَّ إِنَّ كِتَبَ الْفُجَّارِ لَفِى سِجِّينٍ * وَ مَآ أَدْرَاكَ مَا سِجِّينٌ * كِتَبٌ مَّرْقُومٌ»(2)«نه چنين است [كه مىپندارند]، كارنامه بدكاران در «سجّين» است. و تو چه دانى كه «سجّين» چيست؟ كتابى است نوشته شده».
در اينجا مقربان كتاب را نمىبينند، چون كتاب نزد مقربان برده نمىشود، بلكه به پايين برده مىشود. خداى متعال در وصف بهشتيان مىفرمايد: «إِلاَّ قِيلاً سَلَمًا سَلَمًا»(3)«سخنى جز سلام و درود نيست».
در اينجا فقط امنيّت و صفا هست. خداى سبحان مىفرمايد: «وَ ءَاخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَلَمِينَ»(4)«و پايان نيايش آنان اين است كه: ستايش ويژه پروردگار جهانيان است».
در اينجا پيوند و ارتباط با خدا و ستايش او مطرح است. خداوند در توصيف جهنميان مىفرمايد: «إِنَّ ذَ لِكَ لَحَقٌّ تَخَاصُمُ أَهْلِ النَّارِ»(5)«اين مجادله دوزخيان قطعا راست است».
دوزخيان همانگونه كه در اين دنيا در مجادله بودند، در آنجا هم مجادله مىكنند، چون آخرت پايان دنياست. دنيا اگر صفا، دوستى و امنيّت باشد، همه اينها به آخرت والا منتهى
مىشود و عكس آن، به عكس آن منجر مىگردد. هرچه اين پيوندهاى سرچشمه گرفته از روح، قوى باشد، صفا و دوستى بيشتر حاكم مىگردد، ولى اگر پيوندهاى جسم قوى گردد - به همه اقسام چهارگانهاى كه گذشت - دعوا و نزاع، قوىتر مىشود.
به همين سبب، پيامبران را مىبينيم كه بر خلاف پادشاهانِ وابسته به دنيا، همواره همديگر را تأييد مىكنند. خداى سبحان در وصف پيامبران عليهمالسلام فرموده: «وَ قَالُوا كُونُوا هُودًا أَوْ نَصَرَى تَهْتَدُوا قُلْ بَلْ مِلَّةَ إِبْرَ هِيمَ حَنِيفًا وَ مَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ(1)«گفتند: يهودى يا مسيحى باشيد تا هدايت شويد. بگو: بلكه [بر] ملّت حنيف ابراهيم [هستم] و او از مشركان نبود».
چون يهوديان و مسيحيان دين خود را دستخورده و گوناگون كردند و بر دين ابراهيم نماندند، و از اينرو خدا در پى آن آيه مىفرمايد: «قُولُوا ءَامَنَّا بِاللَّهِ وَ مَآ أُنزِلَ إِلَيْنَا وَمَآ أُنزِلَ إِلَى إِبْرَ هِيمَ وَ إِسْمَعِيلَ وَ إِسْحَقَ وَ يَعْقُوبَ وَالْأَسْبَاطِ وَ مَآ أُوتِىَ مُوسَى وَ عِيسَى وَ مَآ أُوتِىَ النَّبِيُّونَ مِن رَّبِّهِمْ لاَ نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ * فَإِنْ ءَامَنُوا بِمِثْلِ مَآ ءَامَنتُم بِهِ فَقَدِ اهْتَدَوا وَّ إِن تَوَلَّوْا فَإِنَّمَا هُمْ فِى شِقَاقٍ فَسَيَكْفِيكَهُمُ اللَّهُ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ * صِبْغَةَ اللَّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً وَ نَحْنُ لَهُ عَبِدُونَ * قُلْ أَتُحَآجُّونَنَا فِى اللَّهِ وَ هُوَ رَبُّنَا وَ رَبُّكُمْ وَ لَنَآ أَعْمَلُنَا وَ لَكُمْ أَعْمَلُكُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُخْلِصُونَ * أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ إِبْرَ هِيمَ وَ إِسْمَعِيلَ وَ إِسْحَقَ وَ يَعْقُوبَ وَالْأَسْبَاطَ كَانُوا هُودًا أَوْ نَصَرَى قُلْ ءَأَنتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللَّهُ وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّن كَتَمَ شَهَدَةً عِندَهُ مِنَ اللَّهِ وَ مَا اللَّهُ بِغَفِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ * تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَهَا مَا كَسَبَتْ وَ لَكُم مَّا كَسَبْتُمْ وَ لاَ تُسْٔلُونَ عَمَّا كَانُوا يَعْمَلُونَ»(2)«بگوييد: «ما به خدا و به آنچه بر ما نازل شده و به آنچه بر ابراهيم و اسحاق و يعقوب و اسباط نازل آمده و به آنچه به موسى و عيسى داده شده و به آنچه بر همه پيامبران از سوى پروردگارشان داده شده، ايمان آوردهايم؛ ميان هيچ يك از آنان فرق نمىگذاريم؛ و در برابر او تسليم هستيم. پس اگر آنان به آنچه شما بدان ايمان
آورديد، ايمان آوردند، قطعا هدايت شدهاند، ولى اگر روى برتافتند، جز اين نيست كه سر ستيز دارند و به زودى خدا [شرّ] آنان را از تو كفايت خواهد كرد، كه او شنواى داناست. [اين است] نگارگرى الهى؛ و كيست خوشنگارتر از خدا؟ و ما او را پرستندگانيم. بگو: آيا درباره خدا با ما بحث و گفتوگو مىكنيد؟ با آنكه او پروردگار ما و پروردگار شماست؛ و كردارهاى ما از آن ما،و كردارهاى شما از آن شماست، و ما براى او اخلاص مىورزيم. يا مىگوييد: «ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط [دوازدهگانه] يهودى يا نصرانى بودهاند؟» بگو: «آيا شما بهتر مىدانيد يا خدا؟» و كيست ستمكارتر از آن كه شهادتى از خدا را در نزد خود پوشيده دارد؟ و خدا از آنچه مىكنيد غافل نيست. آن جماعت را روزگار سپرى شد؛ براى آنهاست آنچه به دست آوردهاند؛ و براى شماست آنچه به دست آوردهايد، و از آنچه آنان مىكردهاند، شما بازخواست نخواهيد شد».
پيامبران - چنانكه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله فرموده - برادرانى هستند از مادرانى گوناگون. پيامبر صلىاللهعليهوآله از آنرو مادران را آورده و نه پدران را، به خاطر احترام به عيساى مسيح عليهالسلام كه پدر نداشت. وحدت بين آنان همان نگارگرى الهى است و «وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً؛ چه كسى خوشنگارتر از خداست». نگارگرى در برابر نگارگرى خدا، نگار تفرقه است. از همينرو ابراهيم، اسماعيل، اسحاق، يعقوب و اسباط عليهمالسلام يهودى و يا مسيحى نبودند، بلكه بر نگار الهى كه همان نگار يگانگى، اخلاص و واقعيت است، بودند.
به هر حال، آن ملّتها رفتند و به تاريخ پيوستند امّا شما اى انسانهاى معاصر، موظّف هستيد كه به سوى آن هدايت سرشار از يگانگى، صفا و دوستى، حركت كنيد.
امّا نسبت به پادشاهان كه در بند پيوندهاى زمينىاند و پيوندهاى آسمانى را بريدهاند، خدا مىفرمايد: «إِنَّ الْمُلُوكَ إِذَا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوهَا وَجَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَآ أَذِلَّةً وَ كَذَ لِكَ
يَفْعَلُونَ»(1)«پادشاهان چون به شهرى درآيند، آن را تباه و عزيزانش را خوار مىگردانند و اينگونه مىكنند».
پادشاهان تنها با يكديگر نمىجنگند و تنها موجب تفرقه در بيرون جامعه نمىگردند، بلكه آن را به درون خود هم مىكشانند. خداى متعال مىفرمايد: إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاَ فِى الْأَرْضِوَ جَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعًا يَسْتَضْعِفُ طَآئِفَةً مِّنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْنَآءَهُمْ وَ يَسْتَحْىِ نِسَآءَهُمْ(2)«فرعون در سرزمين [مصر] سربرافراشت و مردم آن را طبقه طبقه ساخت، طبقهاى از آنان را زبون مىداشت: پسرانشان را سر مىبريد و زنانشان را [براى بهرهكشى] زنده برجاى مىگذاشت».
در انسان دو سرشت و طبيعت وجود دارد، طبيعت پراكندگى و طبيعت يگانگى. منطق يگانگى مىگويد: «همسايه من مثل من است»، «خيابان دوّم همانند خيابانى است كه من در آن زندگى مىكنم»، «شهر ديگر همچون شهرى است كه من زندگى مىكنم» «اين منطقه مانند منطقهاى است كه من در آن نيستم» و چنين است كه همه چيز را باهم يكى مىسازد و يكسان مىداند و در پى يگانگى است. در حالى كه منطق پراكندگى مىگويد: «منطقه من بهتر از منطقه ديگرى است»، «شهر من بهتر از شهر ديگر در اين منطقه است»، «خيابان من بهتر از خيابانى است كه من در آن نيستم»، «محله ما در اين خيابان بهتر از محلههاى ديگر است»، «خانه من بهتر از خانه همسايه است» و «من بهتر از همسايهام هستم» او چنين تجزيه را به سوى تنهايى مىكشاند در حالى كه وحدت به يگانگى تمام عالم مىانجامد.
جنگها، خرابىها، اختلافها و درگيرىها و امثال آن را كه در جهان امروز مىبينيم، جز دستآورد بريدن پيوندهاى آسمانى و استوار كردن پيوندهاى زمينى نيست. خداى متعال
مىفرمايد: «يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا مَا لَكُمْ إِذَا قِيلَ لَكُمُ انفِرُوا فِى سَبِيلِ اللَّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الأَْرْضِ أَرَضِيتُم بِالْحَيَوةِ الدُّنْيَا مِنَ الأَْخِرَةِ»(1)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، شما را چه شده است كه چون به شما گفته مىشود: «در راه خدا بسيج شويد» كُندى مىكنيد؟ آيا به جاى آخرتبه زندگى دنيا دل خوش كردهايد؟» ارتباط با زمين در واقع ارتباط با زندگى دنيوى است و ارتباط با آسمان به معناى ارتباط با آخرت است، و بشر هرگاه از زير چتر پيامبران بيرون آيد، در اين دشمنىها و اختلافها قرار مىگيرد، و خداوند اين حقيقت را چنين توضيح مىدهد: «فَأَغْرَيْنَا بَيْنَهُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَآءَ إِلَى يَوْمِ الْقِيَمَةِ»(2)«تا روز قيامت، دشمنى و كينه را بين آنان افكنديم».
بريدن پيوندهاى آسمانيشان موجب دشمنى و كينه در بين آنان، تا روز قيامت شده است. در آيه ديگرى مىفرمايد: «وَ يُنذِرَ الَّذِينَ قَالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَدًا»(3)«و هشدار مىدهد آنان را كه گفتند خدا [براى خود] فرزندى گرفته است».
اينكه گفته شود خدا فرزند دارد، بريدن رشتهها و پيوندهاى آسمانى است و چسبيدن به پيوندهاى زمينى، و پيوستن به پيوندهاى زمينى - كه پيروى از هواى نفس و پيروى ننمودن از هدايت آسمان است - موجب اين پراكندگى و گوناگونى مىشود، و از همينرو خداى سبحان درباره فرد منحرف مىفرمايد: «وَ لَكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الأَْرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ»(4)«ولى او به زمين [= دنيا] چسبيده و از هواى [نفس] خود پيروى كرده است».
وقتى به انسان بنگريم، پنج چيز را در او مرتبط به هم مىبينيم: نفس، تن، تاريخ، محيط اجتماعى و محيط طبيعى.
نفس منبع همه تباهىها و همه اصلاحهاست. نفس اگر از پيوندهاى مادى دست شويد همه چيز اصلاح مىشود و هرگاه به ريشههاى مادى خود برگردد و پيوندهاى فوقانى را
ببرد، همه چيز خراب مىگردد. بنابراين انسانى كه نفس او فاسد است، خودش را به عنوان منبع كينه، حسد، تفرقه، نفاق و بغض و دشمنى ساخته است.
تن انسانِ فاسدْنفس دائما در معرض بدبختىها و رنجهاى درونى و بيرونى است. از درون به اين شكل كه وقتى نفس بيمار شد، آثار آن بر بدن آشكار مىگردد زيرا جان و تن همواره باهم در دادو ستد هستند: هرگاه جسم بيمار شود، جان بيمار است و هرگاه نفس بيمار شد، تن نيز دردمند مىشود. از همينرو رنگ فردِ ترسيده زرد مىگردد، زيرا نفس او در تن او تأثير گذاشته است، و فردى كه بيمار شده، دلگير است چون جسم او بر جانش اثر گذاشته.
امّا نسبت به امر سوّم كه تاريخ است. انسان گاه تاريخ را فاسد مىكند و گاه آن را اصلاح. مثلاً فرعون تاريخ را خراب و موسى عليهالسلام آن را اصلاح كرد. زيرا تاريخ عبارت از مردمى است كه در دورهاى زندگى خوش و نيكو، و يا زندگى بد داشتند.
محيط طبيعى نيز تابع انسان است. انسان ممكن است محيط طبيعى خودش را اصلاح كند، زمين را آباد و جوىهايى روينده و رونده به راه اندازد، چنانكه، به عكس، ممكن است محيط طبيعى خود را تباه كند.
محيط اجتماعى آدمى نيز تابع خود انسان است؛ چون محيط اجتماعى از مجموعه انسانها شكل مىگيرد. اگر انسانها صالح و نكوكار باشند، محيط اجتماعى نيز نيكو مىشود و گرنه خراب مىگردد؛ از اينرو مىبينيم كه جامعه صالح، جامعهاى است كه افراد
آن صالح هستند. پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «خير القرون قرني(1)بهترين قرنها، قرن من است».چون غالب صحابه افرادى نيكوكار بودند، هرچند در ميان آنان منافقانى وجود داشت، امّا آن منافقان اندكشمار بودند، و افراد نادر نمىتوانند جامعه را به رنگ خود در آورند، بلكه، اكثريتِ مطلق است كه جامعه را به رنگ خود در مىآورد. ولى اگر مصالح انسانى نادرست باشند، در آن صورت، محيط هم فاسد مىشود.
حكومتها از محيط درست يا نادرست سر بر مىآورند. بنابراين سالم بودن يا نبودن حكومتها تابع درستى و نادرستى محيطهاى اجتماعى است و به همين جهت در روايت از پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين نقل شده است: «كيفما تكونوا يولّى عليكم(2)هرگونه كه باشيد، همانگونه بر شما فرمان رانده خواهد شد».
چون محيط صالح، افراد صالحى به وجود مىآورد، كه سرانجام به حكومت مىرسند، و محيط فاسد، افراد فاسدى، كه آنان نيز سرانجام به قدرت دست مىيابند. بنابراين در اين روند، حكومت ششمين امر از آن مجموعه است، يعنى به ترتيب جان، تن، تاريخ، محيط اجتماعى و محيط طبيعى و حكومت كه جزئى از محيط اجتماعى است. با صلاحيت و درستى و پاكى محيط اجتماعى كه تابع صلاح نفس است، حكومت نيز صالح مىگردد و با فساد آن فاسد مىشود.
هركس كه پيوند آسمانى خود را قطع كند تا زمينى گردد، يا آنكه پيوند زمينى خود را قطع كند تا به پيوند آسمانى تكيه كند، پاداش طبيعى مناسب و فراخور آن را خواهد ديد، چه فرد باشد و چه گروه، و چه امّت. معمولاً پنج نوع پاداش است كه انسان به عنوان فرد يا
گروه مىبيند: پاداش شخصى، پاداش تاريخى، پاداش برزخى، پاداش رستاخيزى و پاداشبهشتى يا دوزخى.
پاداش شخصى آن است كه به انسان نيكوكار، نيكويى مىشود و به انسان بدكار بدى. هركس مردم را خوار شمارد، خودش نيز خوار مىگردد، و هركس آنان را محترم بدارد، مورد احترام واقع مىشود. شاعر مىگويد:
و من هاب الرجال تهيبوه *** و من وهن الرجال فلن يهابا
«هر كه مردم را بزرگ دارد، بزرگش دارند / و هر كه مردم را خوار شمرد هرگز بزرگى نبيند»
اين جزاى شخصى است، اگر خير باشد خير و اگر شرّ باشد شر مىبيند. در شعر آمده:
لا يجتني الجاني من الشوك العنب *** و لا من الحنظل يجتني الرطب
«از خار مغيلان نتوان خوشه رز چيد؛ و زحنظل تلخ هم نتوان شهد و شكر خورد»
انسان تاريخ خودش را هم خود مىسازد كه يا تاريخ رحمت و خير است و يا تاريخ نفرين و شرّ. برزخ كه حدّ فاصل بين دنيا و آخرت است و رستاخيز كه محل حسابرسى است و دوزخ و فردوس كه بارانداز نهايى انسان است، نيز تابع خود انسان است و پاداش نهايى و كامل در مرحله پايانى خواهد بود. لذا خداى سبحان فرموده: «ثُمَّ يُجْزَاهُ الْجَزَآءَ الْأَوْفَى»(1)«آنگاه جزاى كامل داده مىشود».
چون دنيا، قطعه كوچك است و برزخ و رستاخيز نيز نسبت به بارانداز نهايى، يعنى بهشت و دوزخ، كوچك مىباشند. به همين سبب در تاريخ مىخوانيم كه هيچ بدكارى نيست مگر آنكه سرانجام مورد بدى قرار مىگيرد. همچنين نيكوكارى نيست مگر آنكه سرانجام مورد نيكى قرار خواهد گرفت.
آرى، گاه موارد نادرى از هر دو طرف پيدا مىشود، امّا اين، به دليل قانون ثانوى است كه مهمتر از اوّلى مىباشد، چون همواره اهّم بر مهم مقدم داشته مىشود. مثلاً ابنزياد را و امام حسين عليهالسلام را در نظر مىگيريم، كه ابنزياد از نظر شخصى بدترين قتل را انجام داد و از
1) . سوره نجم، آيه 41.
آن روز تا به حال به بدترين شكل ممكن مورد لعن و نفرين قرار گرفت. اما امام حسين عليهالسلام از تاريخى درخشان و زيبا برخوردار شد. ممكن است كسى بگويد: چرا امام حسين عليهالسلام كشته شد؟ و آيا امام حسين عليهالسلام در برابر كارهاى نيكش پاداش ديد يا كشته شد؟ آيا اين قاعده ياد شده را نقض نمىكند؟ پاسخ آن است كه امام حسين عليهالسلام خود كشته شدن را براى خود برگزيد، و از همينرو مردم را از اطراف خود دور مىكرد و به آنان مىفرمود: «...هذا الليل قد غشيكم فاتخذوه جملاً و ليأخذ كلّ رجل منكم بيد رجل من أهل بيتي و تفرقّوا في سواد هذا الليل(1)اين شب كه شما را در ميان گرفته، شتر خويش سازيد و هر يك يكى از مردان اهل بيت مرا با خود همراه كند و در تاريكى آن پراكنده شويد».
آيا كسى را سراغ داريد كه در فكر زندگى و بقا باشد و در عين حال مردم را از خود براند؟ امام حسين عليهالسلام بر پايه اراده خداى متعال، خود مىخواست براى امر مهمّى كشته شود و در حديث آمده است كه: «إن اللّه شاء أن يراك قتيلاً، و شاء أن يرى أهلك سبايا(2)خدا مىخواهد تو را كشته ببيند، و خانوادهات را اسير».
امام حسين عليهالسلام كار دشوار خود را براى رهايى برگزيد، تا آنكه براى ديگران و آيندگان الگو باشد. سپاهى كه در ميدانهاى جنگى كار دشوارى را برمىگزيند، انتخابش به خاطر نجاتبخشى و الگو شدن است. آيا مىتوان گفت كه به سپاه بدى شده است؟ مَثَل اين مَثَل پزشك، مهندس، فقيه و خطيبى است كه كار دشوار درس خواندن، بيدار خوابى و محروميت از لذّتها را براى رسيدن به هدف بالاتر، يا رها ساختن مردم از مشكلات زندگى و امثال آن برگزيده است.
بنابراين، ريشهها و پيوندهايى را كه يادآور شديم صرفا دو گونه پيوند معمولى نيست، بلكه هر يك از نظر فردى، تاريخى، برزخى، رستاخيزى، بهشتى و دوزخى بر خود انسان آثار نيك يا بد دارد.
مبادا، از سخن پيشينِ ما اين پندار ايجاد شود كه بايد همه پيوندهاى زمين را به طور كامل قطع كرد، چون به اين پيوندها در محدوده خودشان نياز است. بلكه جانمايه بحث آن است كه نبايد پيوندهاى زمينى را استوار و پيوندهاى آسمانى را بريد. هر يك از ريشههاى ياد شده را بايد در چهارچوب مشخص آن مورد توجّه قرار داد. پيوندهاى زمينى براى بر آوردن نيازهاى جسمى است و براى رشد روحى همچون زمين براى رشد انسان، گياه و حيوان مىباشد. امّا ريشههاى آسمانى براى برادرى، صفا، پيشرفت و زدودن امتيازهاى دروغين، نظير رنگ، زبان، منطقه، قوم و امثال آن مىباشد. امتياز، فقط به شايستگىهاست، و حتى در نگرش دقيقتر، شايستگىها نيز امتيازى ايجاد نمىكنند، كه باعث زورگويى به ديگران شود، بلكه در همان چهارچوب شايستگى كاربرد دارد. پزشك جايگاهى دارد و كارگر جايگاهى، و مفهوم تقدّم پزشك به سبب شايستگى اين نيست كه او بر كارگر زور بگويد. چنانكه مفهوم اينكه كارگر شايستگى ندارد، اين نيست كه با شورش عليه پزشك بر او زور بگويد. چنانكه از اين نظر بين شرق(1)سوسياليست و غرب سرمايهدار چنين تناقضى مىبينيم. در غرب شايستگان بر كارگران و كشاورزان و امثال آن زور مىگويند و در شرق كارگران و كشاورزان در آغاز انقلاب كمونيستى بر شايستگان زور مىگفتند. گرچه شايستگانِ حكومتِ انحرافىِ ياد شده نيز امتيازهايى عليه كارگران و كشاورزان، پس از گذشت مدتى، به دست آوردند.
در اينجا يك پرسش فلسفى مطرح مىشود و آن اينكه چرا خداى سبحان شايستگىهاى گوناگون آفريده است، يكى استعدادِ روبه فزونى دارد، ديگر پيكرى تنومند دارد، آن ديگرى زيركتر و با هوشتر است و به همين شكل تفاوتهاى ديگرى وجود دارد؟ آيا
1) . مقصود شرق در دوره شوروى سابق است [مترجم].
بهتر آن نبود كه خداى متعال همه چيزها را برابر مىآفريد تا چنين امتيازات ناشى از شايستگىها به وجود نمىآمد؟
پاسخ اين پرسش آن است كه خداى سبحان - به مقدارى كه ما مىفهميم - به دو جهت شايستگىهاى گوناگون آفريده است: نخست آنكه تفاوتْ جمالِ هستى است و زيبايى در تنوع نهفته است، نه يك رنگى. باغى كه يك نوع گل داشته باشد، گل سرخ، يا زرد يا سفيد و يا آبى فقط، احساس زيباشناسى انسان را همانند باغى كه از گلهاى گوناگون، رنگهاى متنوع و عطرهاى مختلف برخوردار است، اشباع نمىكند. در باغِ نخست برابرى در نظر گرفته شده است امّا زيبايى در نظر گرفته نشده است و زيبايى به بزرگى و كوچكى، رنگهاى گوناگون و حجمهاى مختلف و رائحههاى متنوع و گونهگون است.
دوّم: آنكه هرچيزى - و به تعبير فلسفى هر ماهيّتى - با زبان حال درخواست وجود دارد. وجود فيّاض مطلق اقتضاى آن دارد كه وجود را به هر چيزى كه خواستار فيض است، بدهد، البته در صورتى كه محذورى در كار نباشد. طلب وجود از سوى ماهيات، اقتضاى آن را دارد كه حق هر ماهيتى به او داده شود. نظير آنكه: همه افراد نزد سقّايى رفته و درخواست آب كنند. امّا يكى ظرفى كوچك، ديگرى بزرگ، سوّمى مربع، چهارمى گرد و پنجمى ظرفى مستطيل داشته باشد. ماهيّتها به زبان حال از خداى متعال درخواست جود و عطا دارند و خدا نيز به همه جود مىكند، زيرا او كريمى است پر جود و سخا. چنانكه در اين آيه كريمه اشارهاى به آن شده است: «أَنزَلَ مِنَ السَّمَآءِ مَآءً فَسَالَتْ أَوْدِيَةُ بِقَدَرِهَا»(1)«از آسمان آبى فرود آورد. پس رودهايى به اندازه گنجايش خودشان جارى شدند».
رودها هر كدام مقدارى از آبى كه از آسمان فرو مىريزد، در خود جاى مىدهند، آب وجود هم كه به ماهيّتهاى گوناگون داده شده نيز همچون رودهاى گوناگون هستند. بنابراين آيا روا بود كه حق هر صاحب حقى را به او ندهند؟ و آيا فقدان تنوّع كه موجب زيبايى است، روا بود؟
1) . سوره رعد، آيه 17.
در كتاب الأصول گفتهايم هر چيزى را كه ما بد مىپنداريم، در آن نوعى زيبايى وجود دارد؛ مثلاً عقرب، مار و امثال آن نيز از زيبايى برخوردارند. امّا نسبت به انسان و مسأله شرور، يادآور مىشوم كه خداى سبحان شرّ را نيافريده است، بلكه در هرچيزى نوعى جمال و نيكويى را خلق كرده است، لكن از سويى نيك و نيكوتر را آفريده است. اين انسان است كه نيكى را به بدى تغيير مىدهد و نعمت را به كفر. رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودهاند: «الناس معادن كمعادن الذهب و الفضة(1)مردم گنجينههايى چون گنجينههاى طلا و نقره هستند».
و خداى متعال در قرآن حكيم در بيان آنكه آدمى خير را به شرّ بدل مىكند مىفرمايد: «أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْرًا وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دَارَ الْبَوَارِ»(2)«آيا به كسانى كه نعمت خدا را به كفر تبديل مىكنند و قوم خود را به سراى هلاكت در آوردند، ننگريستى؟»
نعمت گاهى به كفر و بدبختى تبديل مىشود؛ همچون كسى كه از خرماى پاك، شرابى بد و خبيث مىسازد. گروهى از فيلسوفان گفتهاند: گونههاى متصوّر در آفرينش پنج تا است و خدا فقط دو گونه آن را آفريده است، چون سه گونه ديگر محذور داشت، زيرا هر چيزى يا خير خالص است و يا خير و شرّ آن برابر است و يا خير آن بيش از شرّش، و يا شرّ او بيش از خيرش مىباشد. و خداى متعال فقط آن را آفريده كه خير محض است و يا خير آن افزون از شرّش مىباشد. امّا آن سه نوع ديگر را با آنكه خداى سبحان قادر به آفرينش آنها بود، امّا حكمتِ او مانع آفريدنِ چنان چيزهايى بود. يكى از صفات و ويژگىهاى خداى متعال ويژگى «حكمت» است كه مانع از فيضان ديگر صفتها مىگردد. مثلاً خداى سبحان، رزّاق، بخشنده، آفريننده و امثال آن است، و اگر حكمت مانع اين صفتها نشود، همه صفتها، به فرض محال، از حدود خود تجاوز مىكردند و خداى سبحان در عوضِ يك ميليارد كهكشان، ميلياردها ميليارد كهكشان مىآفريد.
بنابراين، هر زيادهروى در عشق به ريشههاى زمينى ممنوع است، زيرا موجب: فساد و تمايز مىگردد و ثانيا باعث جمود، سكون و عدم پيشرفت زندگى مىشود، زيرا پيشرفت زندگى به سبب شايستگىهاست و طغيان در عشقِ به زمين و پيوندهاى زمينى موجب ناشكوفايى شايستگىها مىشود. به همين دليل خداى متعال فرموده: «قُلْ إِن كَانَ ءَابَآؤُكُمْ و َأَبْنَآؤُكُمْ وَ إِخْوَ نُكُمْ وَ أَزْوَ جُكُمْ وَ عَشِيرَتُكُمْ وَ أَمْوَ لٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَ تِجَرَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَ مَسَكِنُ تَرْضَوْنَهَآ أَحَبَّ إِلَيْكُم مِّنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهَادٍ فِى سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّى يَأْتِىَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ وَاللَّهُ لاَ يَهْدِى الْقَوْمَ الْفَسِقِينَ»(1)«بگو: اگر پدران، پسران، برادران، زنان و خاندان شما و اموالى كه گرد آوردهايد و تجارتى كه از كسادش بيمناكيد و سراهايى را كه خوش مىداريد، نزد شما از خدا و پيامبرش و جهاد در راه وى دوست داشتنىتر است، پس منتظر باشيد تا خدا فرمانش را [به اجرا در] آورد. و خداوند گروه فاسقان را راهنمايى نمىكند».
محبت بيش از اندازه اين امور، نوعى فسق، تباهى و خروج از مرز اعتدال است. خداى متعال كسانى را كه آگاهانه و از سر علم و عمد از مرز اعتدال خارج مىشوند، هدايت نمىكند. خداى متعال فقط كسانى را هدايت مىكند كه قصد ميانهروى دارند و راه مستقيم را، و نه راه انحرافى را، مىپيمايند. در شعرى منسوب به اميرمؤمنان، على عليهالسلام آمده است:
تفرج هم و اكتساب معيشة *** و عقل و آداب و صحبة ماجد
فان قيل في الأسفار ذل و محنة *** و قطع الفيافي و ارتكاب شدائد
فموت الفتى خير له من قيامه *** بدار هوان بين واش و حاسد(2)
«گشوده شدن اندوهى و دستيابى به معيشتى / خرد و ادب و صحبت بزرگى [نيكوست].
اگرچه گفته مىشود كه در سفرها خوارى و رنج است / و پيمودن بيابانها و دست يازيدن به دشوارىهاست،امّا براى جوانمرد بهتر از ماندن در / خانهاى است كه گرفتار سخنچين و حسود است».
چسبيدن به زمين - چه ماندن بىدليل در شهرى باشد و يا در جايى به اعتبار پيوندهاى قومى و جغرافى و امثال آن - مانع پيشرفت، ترقى و تعالى انسان مىشود. از همينرو اسلام مسأله «هجرت» را بنيان نهاده است. كسى كه به دليل مشكلات هجرت، آن را دوست ندارد، خداوند دربارهاش فرموده: «فَإِنَّهَا مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ أَرْبَعِينَ سَنَةً يَتِيهُونَ فِى الْأَرْضِ »(1)«[ورود به] آن [سرزمين] چهل سال برايشان حرام شد، [كه] در بيابان سرگردان خواهند بود».
انسانى كه به زمين مىچسبد و پيشرفت، ترقى و موازين و ملاكهاى مثبت انسانى را دوست ندارد، در زمين سرگردان مىماند، تا آنكه از آن پيوندهاى انحرافى كنده شود. مفسران گفتهاند: زمان تغيير جامعهها از حالتى به حالت ديگر، چهل سال است، زيرا نسل پيشين در طول بيست سال از بين مىروند و نسل بعدى كه جايگزين مىگردد، بيست سال وقت مىخواهد و در نتيجه چهل سال مىشود. در هر حال، پيوندهاى زمينى به مقدار آن لازم است و بقيه نيرو و توان را بايد به ريشهها و پيوندهاى آسمانى صرف كرد. خداى متعال مىفرمايد: «وَ ابْتَغِ فِيمَآ ءَاتَكَ اللَّهُ الدَّارَ الْأَخِرَةَ وَ لاَ تَنسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا»(2)«و با آنچه خدايت داده سراى آخرت را بجوى و سهمت را از دنيا فراموش مكن».
بنابراين براى دنيا و پيوندهاى زمينى آن، سهمى است و بر انسان لازم است كه توان خويش را در پيوندهاى آسمانى صرف كند. البته اين كار واقعا دشوار است، زيرا انسان به قوم، وطن، خانه و پدر و مادرش و امثال آن تمايل شديد دارد و فخر به آنها را دوست دارد درست همانگونه كه مردم جاهلى با يادكرد پدرانشان در منى فخر مىفروختند و خدا آنان را از اين كار نهى كرد و فرمود: «فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَذِكْرِكُمْ ءَابَآءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْرًا فَمِنَ النَّاسِ مَن يَقُولُ رَبَّنَآ ءَاتِنَا فِى الدُّنْيَا وَ مَا لَهُ فِى الْأَخِرَةِ مِنْ خَلَقٍ»(3)«همانگونه كه پدران خود را به يادمىآريد، يا با ياد كردنى بيشتر، خدا را به ياد آريد. و از مردم كسى هست كه مىگويد: «پروردگارا به ما، در همين دنيا [لطف خود را] عطا كن». و حال آنكه براى او در آخرت نصيبى نيست».
در اين آيه آشكارا مىبينيم كه برخى مردم، دنيا و آخرت را مىخواهند، امّا دنياخواهى آنان كمتر از آخرتخواهيشان مىباشد. خداوند مىفرمايد: «وَمِنْهُم مَّن يَقُولُ رَبَّنَآ ءَاتِنَا فِى الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِى الْأَخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ»(1)«و برخى از آنان مىگويند: «پروردگارا، در اين دنيا به ما نيكى و در آخرت [نيز] نيكى عطا كن و ما را از عذاب آتش [دور] نگه دار».
خداى متعال نيكى دنيا را، يك نيكى قرار داده است، امّا آنچه مربوط به آخرت است، آن را دو جزء قرار داده است: جزئى ايجابى «نيكى» و جزئى سلبى «ما را از عذاب آتش نگه دار». پس از آن نيز فرموده: «أُولَئِكَ لَهُمْ نَصِيبٌ مِّمَّا كَسَبُوا وَاللَّهُ سَرِيعُ الْحِسَابِ»(2)«آنانند كه از دستآوردشان بهرهاى خواهند داشت و خدا زود شمار است».
چون دنيا به شتاب برچيده مىشود و بقا و جاودانگى تنها در آخرت است و پيوندهاى آسمانى، در آخرت استوار، پايدار و گسترده است. مثلاً انسان در دنيا نهايتاً پنجاه سال يا بيشتر زندگى مىكند امّا در آخرت بيش از ميلياردها سال، و حتى آنچه خدا بخواهد، بسى بيشتر از آن زندگى مىكند: «خَلِدِينَ فِيهَآ أَبَدًا»(3)«در آنجا براى هميشه جاودان هستند».
انسان گرچه به زيبايىها و پيوندهاى دنيوى گرايش و تمايل دارد، امّا بايد نفس خودش را براى پيوستن به پيوندهاى آسمانى تربيت كند. حضرت على عليهالسلام مىفرمودند: وَ إِنَّمَا هِيَ نَفْسِي أَرُوضُهَا بِالتَّقْوَى(4)«و اين است جان من، كه آن را با تقوا و پرهيزگارى پرورش مىدهم».
يعنى بر انسان لازم است كه جان خودش را پرورش و تربيت كند و اين را ما در هرسزاوارى، كه در امور مثبت و بهنجار پيشرفتى كرده است، از قبيل فقيه، دانشور، مهندس، پزشك، سخنور، نويسنده و امثال آن، مىبينيم. اينان خودشان را در اين راستا با همه سنگينى و دشوارىاى كه هست، وادار كردند، ولى نتايج دنيوى و اخروى شگفتى به دست
آوردند. به خلافِ كسى كه جان خودش را به پيوندهاى حقير زمينى بسته و وابسته كرده است. در حديث آمده است كه: «حفّت الجنة بالمكاره، وحفّت النار بالشهوات(1)بهشت به ناگوارىها پيچيده شده است و دوزخ به شهوتها».
در حديث ديگرى آمده: «أفضل الأعمال أحمزها(2)بهترين كارها، دشوارترين آنها است».
انسان وقتى جان خودش را به كارهاى سخت وادارد، به پدر دلسوزى مىماند كه فرزندش را به رفتنِ به مدرسه و بريدن از دوستانِ ناباب، وادار مىكند. اين كار جز به دليل مصلحتخواهى براى فرزند و پيشرفت و والايى او نيست، گرچه فرزند مىپندارد كه پدرش بر او فشار مىآورد و بدون دليل او را مجبور مىكند، امّا واقعيت آن است كه توجيه عقلى و شرعى براى آن فشار و اجبار وجود دارد و كودك وقتى كه بزرگ و خردمند شد آن را درك خواهد كرد.
اديان، جز از نظر شايستگىها، به برابرى مردم اعتقاد دارند. مثلاً به لطف خداوند حضرت مسيح عليهالسلام از ميان برگزيدگان الهى اوّل و پيروان او دوّم شدند؛ در برابر ثروتمندان متكبّر يهودى كه مىگفتند: «نَحْنُ أَبْنَؤُا اللَّهِ وَ أَحِبَّؤُهُ(3)ما فرزندان خدا و دوستان او هستيم».
همچنين وقتى كه حضرت مسيح آمد، مردم را برابر و يكسان دانست، بهگونهاى كه هيچ برترىاى براى كسى، جز به تقوا قرار نداد، و يهوديانِ خودخواه عقبزده شدند. امّاچيزى نگذشت كه مسيحيّت منحرف شد و مسيح نيز به «فرزند خدا» تبديل گشت و روحانيت مسيحى در مسلك و جرگه دولتهاى استكبارى و حاكم قرار گرفتند و قانون: «حق قيصر را به قيصر و حق خدا را به خدا واگذار» را تشريع كردند. خداى متعال در قرآن در چندين آيه به اين مسأله اشاره مىكند: «يَأَهْلَ الْكِتَبِ لاَ تَغْلُوا فِى دِينِكُمْ وَ لاَ تَقُولُوا
عَلَى اللَّهِ إِلاَّ الْحَقَّ إِنَّمَا الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللَّهِ وَ كَلِمَتُهُ أَلْقَهَآ إِلَى مَرْيَمَ وَرُوحٌ مِّنْهُ فَٔامِنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ لاَ تَقُولُوا ثَلَثَةٌ انتَهُوا خَيْرًا لَّكُمْ إِنَّمَا اللَّهُ إِلَهٌ وَ حِدٌ سُبْحَنَهُ أَن يَكُونَ لَهُ وَلَدٌ لَّهُ مَا فِى السَّمَوَ تِ وَ مَا فِى الْأَرْضِ وَ كَفَى بِاللَّهِ وَكِيلاً * لَّن يَسْتَنكِفَ الْمَسِيحُ أَن يَكُونَ عَبْدًا لِّلَّهِ وَ لاَ الْمَلَئِكَةُ الْمُقَرَّبُونَ وَ مَن يَسْتَنكِفْ عَنْ عِبَادَتِهِ وَيَسْتَكْبِرْ فَسَيَحْشُرُهُمْ إِلَيْهِ جَمِيعًا * فَأَمَّا الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّلِحَتِ فَيُوَفِّيهِمْ أُجُورَهُمْ وَ يَزِيدُهُم مِّن فَضْلِهِ وَ أَمَّا الَّذِينَ اسْتَنكَفُوا وَاسْتَكْبَرُوا فَيُعَذِّبُهُمْ عَذَابًا أَلِيمًا وَ لاَ يَجِدُونَ لَهُم مِّن دُونِ اللَّهِ وَلِيًّا وَ لاَ نَصِيرًا»(1)«اى اهل كتاب، در دين خود غلوّ مكنيد، و درباره خدا جز [سخن ]درست مگوييد. مسيح، عيسى بن مريم، فقط پيامبر خدا و كلمه او است كه آن را به سوى مريم افكنده و روحى از جانب اوست. پس به خدا و پيامبرانش ايمان بياوريد و نگوييد [خدا ]سهگانه است. باز ايستيد كه براى شما بهتر است. خدا فقط معبودى يگانه است. بسى منزه از آن است كه براى او فرزندى باشد. آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از آن او است، و خدا بس كارساز است. مسيح از اينكه بنده خدا باشد، هرگز ابا نمىورزد، و فرشتگان مقرّب [نيز ابا ندارند]، و هركس از پرستش او روى گرداند و بزرگى [و فخر] فروشد، به زودى همه آنان را به سوى خود گرد مىآورد. امّا كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كردهاند، پاداششان را به تمام [و كمال] خواهد داد، و از فضل خود به ايشان افزونتر مىبخشد. و امّا كسانى كه امتناع ورزيده و بزرگى [و فخر ]فروختهاند آنان را به عذابى دردناك دچار مىسازد و در برابر خدا براى خود يار و ياورى نخواهند يافت».
و نيز فرموده: «لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قَالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ وَ قَالَ الْمَسِيحُ يَبَنِى إِسْرَ ءِيلَ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّى وَ رَبَّكُمْ إِنَّهُ مَن يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ وَ مَأْوَاهُ النَّارُوَمَا لِلظَّلِمِينَ مِنْ أَنصَارٍ * لَّقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قَالُواإِنَّ اللَّهَ ثَالِثُ ثَلَثَةٍ وَمَا مِنْ إِلَهٍ إِلاَّ إِلَهٌ وَ حِدٌ وَ إِن لَّمْ يَنتَهُوا عَمَّا يَقُولُونَ لَيَمَسَّنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ * أَفَلاَ يَتُوبُونَ إِلَى اللَّهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَهُ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ * مَّا الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَ أُمُّهُ صِدِّيقَةٌ كَانَا يَأْكُلاَنِ الطَّعَامَ انظُرْ كَيْفَ نُبَيِّنُ لَهُمُ الْأَيَتِ ثُمَّ انظُرْ أَنَّى يُؤْفَكُونَ»(2)
«كسانى كه گفتند: «خدا همان مسيح پسر مريم است»، قطعا كافر شدهاند، و حال آنكه مسيح مىگفت: «اى فرزندان اسرائيل، پروردگار من و پروردگار خودتان را بپرستيد؛ كه هركسى به خدا شرك ورزد، قطعا خدا بهشت را بر او حرام ساخته و جايگاهش آتش است، و براى ستمكاران ياورانى نيست» كسانى كه گفتند: «خدا از ميان سهتا، سومين است، قطعا كافر شدهاند، و حال آنكه هيچ معبودى جز خداى يكتا نيست. و اگر از آنچه مىگويند باز نايستند، به كافران ايشان عذابى دردناك خواهد رسيد. چرا به درگاه خدا توبه نمىكنند، و از وى آمرزش نمىخواهند؟ و [البته] خدا آمرزنده مهربان است. مسيح، پسر مريم، جز پيامبرى نبود كه پيش از او [نيز] پيامبرانى آمده بودند؛ و مادرش زنى بسيار راستگو بود. هر دو غذا مىخوردند. بنگر چگونه آيات [خود] را براى آنان توضيح مىدهيم؛ سپس ببين چگونه [از حقيقت] دور مىافتند».
و نيز خداى متعال فرموده: «وَ قَالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَ قَالَتِ النَّصَرَى الْمَسِيحُ ابْنُ اللَّهِ ذَ لِكَ قَوْلُهُم بِأَفْوَ هِهِمْ يُضَهِٔونَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِن قَبْلُ قَتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ * اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَ رُهْبَنَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللَّهِ وَالْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَ مَآ أُمِرُوا إِلاَّ لِيَعْبُدُوا إِلَهًا وَ حِدًا لآَّ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ سُبْحَنَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ(1)«و يهود گفتند: «عزير، پسر خداست» و نصارا گفتند: «مسيح، پسر خداست». اين سخن [ياوه و باطلى] است كه بر زبان مىآورند، و به گفتار كسانى كه پيش از اين كافر شدهاند، شباهت دارد. خداى آنان را بكشد؛ چگونه [از حق] باز گردانده مىشوند؟ اينان دانشمندان و راهبان خود و مسيح پسر مريم را به جاى خدا به الوهيّت گرفتند، با آنكه مأمور نبودند جز اينكه خدايى يگانه را بپرستند كه هيچ معبودى جز او نيست.منزه است او از آنچه [با وى ]شريك مىگردانند».
و انبوهِ آياتى از اين دست، كه مىبينيم هر نوع معيارى كه مسيح عليهالسلام براى باز گرداندن مردم به واقعيت انسانى خود آورده بود، منقلب شد. از اينرو پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله آمد تا كارها را به سامان واقعى خود باز گرداند و مؤمنان را باهم برادر قرار دهد. خداوند فرموده: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ»(2)«مؤمنان برادرند پس ميان برادرانتان اصلاح كنيد».
و در تشهد مىگوييم: «و أشهد أنّ محمدا عبده و رسوله؛ گواهى مىدهم كه محمد بنده و رسول او است».
و معيار در اسلام شايستگى و لياقت مىباشد: «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَكُمْ»(1)«برترين شما نزد خدا، باتقواترين [و پرهيزكارترين] شماست».
و مشورت كردن نيز مستحكم گرديد چنانكه خداوند فرموده: «وَ شَاوِرْهُمْ فِى الْأَمْرِ»(2)«و با آنان در كار [حكومت]مشورت كن».
و نيز فرموده: «وَ أَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ»(3)«كارهايشان در بينشان به مشورت است».
و در زمان غيبت، رهبرى جامعالشروط به دست مردم قرار گرفت كه بحث انتخابات براى حاكمى كه بر مسلمانان حكومت مىكند، از سوى مردم، خواهد آمد.
از آنجايى كه در غرب فشار شديدى از سوى طبقه حاكم بر تودهها بود، و طبقات بسيار فاصلهدارى به وجود آمده بود - كه بعضى از آنان در اوج برخوردارى و بعضى ديگر در حضيض ندارى بودند - و از آنجايى كه كليسا سختگيرى دينى شگفتى داشت به گونهاى كه هزاران عالم و دهها هزار نفر از مردم را در آتش سوزاند و دانش و دانشور را محبوسكرد - حتى چيزهايى چون ترجمه درست تورات و انجيل و امثال آن را - و بعضى از افراد بر برخى ديگر چيره بودند، لذا نتايج شوم و ناخواسته زير به وجود آمد:
افراط در آزادى، اگر كنشى وجود داشته باشد براى آن واكنشى همسطح، از نظر نيرو به وجود مىآيد كه در جهت مخالف آن حركت مىكند و گاه واكنش، به دلايلى كه در جامعهشناسى و غير آن گفته شده، قوىتر است. اين آزادى افراطى باعث مشكلاتى شد و غرب تا كنون در آن گرفتار است. چنانكه اختلاف طبقاتى شديد نيز موجب واكنشى شده
كه از آن تساوىِ افراطىِ ميان مردم پديد آمده است. در غرب حتى بين مرد و زن تفاوتى قائل نيستند، حال آنكه در بين آن دو از نظر ارگانيسم جسمى، عاطفه، عقل و ميزان احساسات، برابرى نيست و تنها در مواردى خاص باهم اشتراك دارند.
سختگيرى كليسا موجب واكنش در زمينه رهايى از دين و فضيلت به طور كلّ و يا به شكل تفصيلى شد و بىدينى و رذيلت به شكل بيمناكى گسترش يافت. همچنين تسلط برخى ديگر موجب ملّىگرايى افراطى بر پايه زبان، رنگ، زمين، قبيله و امثال آن شد. ملىگرايى به صورت دور از معيارهاى عقلى، كه در آن نادانان بر عالمانِ ترجيح داده مىشود نمود يافت و بت جديدى شد كه آن را به جاى خداى متعال و بدون موازين انسانى، مورد پرستش قرار دادهاند. نازيسم و فاشيسم، كه نيم قرن جهان را در دو جنگ جهانى ويرانگر غرق كردند، از پيامدهاى ناسيوناليسم افراطى است. وقتى دين پا از ميدان بيرون گذاشت و مادىگرايى جاى آن را گرفت، استعمار و استثمار ملّتهاى ديگر، به جاى آن نشست، چون ماده، همانگونه كه پيشتر گفتيم، دايرهاى است تنگ، كه موجب اختلاف، درگيرى، استثمار و استعمار مىگردد، امّا گستره دينِ حق بسى گسترده است و سينه آن گنجايى ملّتها و اقوام متفاوت و فراوان را دارد.
زمانى كه افراط در سرمايهدارى به وجود آمد، عكسالعمل آن كمونيسم شد، چون كمونيسم، به زعم آنان، ضد سرمايهدارى است. گرچه كمونيسم هم به دامن سرمايهدارىبه شكل زشتترى سقوط كرد. چون سرمايهدارى دوستى و ديكتاتورى دولتى را باهم جمع كرد. در غرب كنترل سرمايهدارى در دست افراد است و دولت در دست گروه ديگر مىباشد و بين اين دو گروه، تا حدودى آزادى وجود دارد كه كارگر و كشاورز و صاحبان درآمدهاى اندك مىتوانند نفسى، گرچه اندك، بكشند، ولى كمونيسم بين دولت و سرمايهدارى را به شكل خاصّى جمع كرده است و همه طبقات را زير چرخ اشتراكيّت له كرده و بدبختىهاى معروف و زبانزدى را بر سر ملّتها آورده است.
امّا اسلام، از آنجايى كه آزادىهاى معقول را گسترش داده است و در آن هيچ طبقهاى نيست كه قانون طرفدارش باشد و از سوى دين و عالمان دينى سختگيرى نمىشود، بلكه عفو، گذشت و فراخوانى به آنچه كه نيكوتر است، وجود دارد، و هيچ كس و قومى بر كس و قوم ديگرى برتر و چيره نيست، بلكه هر كه وارد اسلام شد، همچون ديگر مسلمانان شمرده مىشود كه از سود و زيانِ همانند برخوردار است و افراد شايستهاند كه به بالاترين مناصب حكومتى، علمى، قضايى و غير آن مىرسند و به همين دليل است كه وقتى ايران فتح شد، سلمان فارسى بر امپراتورى ايران حاكم شد، به سبب همه اينهاست كه در اسلام استعمار، استثمار و هر نوع واكنش ديگرى نيست.
اسلام چنين گسترش يافت و پيش رفت، به استثناى بعضى از دورههايى كه در آن حاكمان منحرف به قدرت رسيدند و به طور كلّى و يا اجمالى از معيارهاى اسلامى پا بيرون نهادند و پيشرفت اصلاحى اسلام را متوقف كردند و به استثناى دوره اخير كه بسيارى از مسلمانان از قرآن - كه اخلاق اسلامى است، دور شدند و در نتيجه غرب و شرق توانستند بر آنان چيره گردند و حاكمان مزدورى بر آنان بگمارند و قوانين اسلامى را به قوانين موضوعه بشرى تبديل كردند و در نتيجه دنيا رهبرى خردمندانه را از دست داد و مشكلات جهانى پايان ناپذيرى به وجود آمد و همه اقوام را، در درجههاى گوناگون، در خود غرق كرد، لذا اسلام بهترين نظام و بهترين آيين آسمانى به شمار مىرود.
وضعى كه دنياى امروز در آن زندگى مىكند، وضعيت بيمارِ مبتلا به انواع بيمارىهاست و اگر از اين حالت به حالت سلامت منتقل نگردد، دنيا در تاريكىها، ظلمتها و مشكلاتى بدتر از مشكلاتى كه دنياى پيش از اسلام به آن گرفتار بود، فرو خواهد غلطيد. و اين جاهليّت دوّم و قرن حاضر است كه از جاهليّت نخست بدتر مىباشد.
دنياى كنونى، دنيايى گره خورده با خودخواهى، استثمار و اختلاف طبقاتى است، و معيارهايى كه بر آن حاكم است، معيارهاى ناسيوناليسم، قوميّتگرايى، ماده و زبان و امثال آن است، نه معيارهاى انسانى. از اينرو هركسى به وطن خاص، ملّت خاص و امثال آن وابسته نباشد، بيگانهاى است كه هيچ حقى در زندگى ندارد، بدون حق در دنياى كنونى به دنيا مىآيد، با شبهه و دودلى به آن مىنگرند، ازدواج نمىكند، به او زن نمىدهند، از شهرها طرد مىشود، و حقّى در خريد و فروش ندارد، مگر در فضايى خاص و تحت شرايطى دشوار كه حتى در دوران جاهليّت هم نمونه نداشت. يا زمانى كه دنيادوستى را جايگزين ناخشنودى، برادرى را جايگزين اختلاف طبقاتى، ناسيوناليسم، قوميّتگرايى و امثال آن، خوشگمانى را جايگزين بدبينى، انساندوستى را به جاى روابط مبتنى بر خودخواهى، دنياگرايى و امثال آن، تعاون را جايگزين دورىها، اصالت الصّحه در گفتار و كردار انسان را به جاى اصالة الفساد، اصل بىگناهى تا ثابت شدن گناه را جاى اصل گناهآلودگى، اصل آزادى در هر چيزى را به جاى اصل سركوب، نگذارد جهان از اين مشكلات رها نخواهد شد، بلكه روز به روز زندگى سختتر خواهد شد. حالِ دنياى كنونى مثل مريضى است كه اگر دارو مصرف نكند، روز به روز بر بيمارىاش افزوده مىشود تا آنكه سرانجام بميرد.
به خاطر آنچه در خصوص افق تنگى كه امروز بر جهان حكمفرماست، - كه بيان آن رفت -اگر انسان غربى و شرقى بگويد: «من كشورم را دوست ندارم» با نكوهش مواجه شده، او را به جهت سخنش محكوم مىكنند. ولى اگر بگويد: «من استعمار ساير كشورها را مىخواهم، مىخواهم بر منابع طبيعى ديگر كشورها سيطره پيدا كنم يا مىخواهم فلان گروه را كه بيرون از كشورم هستند، بكشم و امثال اين جمله، جز گروه اندكى، كار او را تقبيح نمىكنند. نتيجه چنين موقعيتهايى، فقدان انديشه انسانى و افق تنگ انديشه در خصوص قوميّت، وطنپرستى، زبان، رنگ و امثال آن است.
در اسلام و ديگر اديان آسمانى افق گستردهاى وجود دارد. از مسيح نقل شده كه فرموده: «أحبّوا أعدائكم؛ دشمنانتان را هم دوست بداريد» بعضى سخن او را به دوستىِ جان تفسير كردند، به دليل پيوندها و ريشههاى انسانى كه در همه انسانها اعم از دوست و دشمن وجود دارد. قرآن حكيم مىفرمايد: «وَ لاَ يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَٔانُ قَوْمٍ عَلَى أَلاَّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى»(1)«دشمنى گروهى شما را بر آن ندارد كه عدالت نكنيد. عدالت كنيد كه آن به تقوا نزديكتر است».
و در حديث است كه: «إنصاف الناس من نفسك(2)در مورد مردم انصاف داشته باش».
و در حديث ديگرى آمده: «أحبّ لغيرك ما تحبّ لنفسك(3)آنچه براى خود دوست مىدارى براى ديگران هم دوست داشته باش».
و در حديث اميرمؤمنان على عليهالسلام آمده است كه: «فَإِنَّهُمْ صِنْفَانِ إِمَّا أَخٌ لَكَ فِي الدِّينِ وَ إِمَّا نَظِيرٌ لَكَ فِي الْخَلْقِ(4)مردم يا برادر دينى تواند و يا در آفرينش همگون تو».
و از پيامبر عظيم الشأن صلىاللهعليهوآله نقل شده كه فرمودند: «لا فضل للعربي على العجمي... إلاّ بالتقوى(5)هيچ عربى بر عجمى برترى ندارد مگر با پرهيزكارى و تقوا».
و بسيارى گفتارهاى ديگر كه در اديان آسمانى به فراوانى آمده است و مردم را به درستى و همزيستى فرامىخوانند. انسان از اين تنگى در افق فكرىاش كه كاركرد خارجى هم به دنبال دارد، رهايى پيدا نمىكند، مگر آنكه افقهاى فكرىاش گسترش يابد و همه انسانها را به يك ديد بنگرد. چنانكه شاعر گفته است:
بنى آدم اعضاى يكديگرند *** كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوى بدرد آورد روزگار *** دگر عضوها را نماند قرار
تو كز محنت ديگران بىغمى *** نشايد كه نامت نهند آدمى
اين منطق اديان آسمانى است؛ منطق عقل و رشد فكرى. رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودهاند:
«مثل المؤمن في توادهم و تراحمهم كمثل الجسد اذا اشتكى بعضه تداعى سائره بالسهر و الحمّى(1)مثل مؤمن در دوستىها و مهرورزىها همچون يك پيكر است كه اگر عضوى به درد آمد، اعضاى ديگر هم به بيدار خوابى و تب گرفتار مىشوند».
و شاعر ديگرى با بيان منطق غربىها و شرقىها كه همه كارها را در قوميّتها و امثال آن مىبينند گفته است:
بنىآدم اعداى يكديگرند *** كه در آفرينش به هم دشمنند
چو عضوى به درد آورد روزگار *** جهنم، دگر عضوها را چه كار
تو كز محنت ديگران بىغمى *** حقيقت كه نامت بود آدمى
وقتى انسان توانست در زير چتر پيامبران عليهمالسلام در آيد و پيوندهاى انسانى و نه نژادى و قبيلهاى، يافت، در اين صورت، دوستى و محبّت بر جانش حاكم مىشود، و از اين رهگذر كارخانههاى اسلحهسازى جاى خودشان را به كارخانههاى تهيه غذا مىسپارند و ديگر يك ميليون انسان گرسنه، در بين گروهى ديگر كه در استخرهاى شير مىخوابند، چنانكه امروزه ديده مىشود، مشاهده نخواهيم كرد. در آن روز زندانها داير و نيازها نابرآوردهنخواهد بود. بعضى از مردم در قصرهاى وسيع و اكثريت مردم عريان در خانههاى گلى ديده نخواهند شد. در نهج البلاغه حضرت على عليهالسلام مىفرمايند: «إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَرَضَ فِي أَمْوَالِ الْأَغْنِيَاءِ أَقْوَاتَ الْفُقَرَاءِ فَمَا جَاعَ فَقِيرٌ إِلَّا بِمَا مُتِّعَ بِهِ غَنِيٌّ وَ اللَّهُ تَعَالَى سَائِلُهُمْ عَنْ ذَلِكَ(2)خداى سبحان در اموال ثروتمندان، روزىِ فقيران را نهاده است. هيچ فقيرى گرسنه نمىشود مگر به سبب برخوردارى ثروتمندى و خداى متعال از آنان در اين مورد بازخواست خواهد كرد».
اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودهاند: «زكات علم، نشر آن، زكات موقعيت، بذل آن، و زكات بردبارى، تحمل آن، و زكات مال، بخشش آن، زكات قدرت، انصاف، و زكات زيبايى، عفت، و
زكات پيروزى، احسان، و زكات بدن، جهاد و روزه گرفتن، و زكات توانمندى، نيكى به همسايگان و صله رحم، و زكات سلامتى، سعى در اطاعت خدا، و زكات دليرى و بىباكى، جهاد در راه خدا، و زكات پادشاهى، كمك به گرفتاران، و زكات نعمت، انجام دادن كار شايسته، و زكات علم، بذل آن به مستحق و وادار ساختن نفس به عملِ به آن است»(1).
و آيات و روايات ديگرى كه به انسان افقهاى گسترده انسانى كه حتى نسبت به كافر صدق مىكند، مىدهد، چنانكه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودهاند: «لكلّ كبد حرّى أجر(2)هر جگر تشنه و سوختهاى را پاداشى است».
اگر اين معيارها در جامعه حاكم نباشند بىترديد، آن جامعه بيمار خواهد بود و اميدى هم به بهبودى آن نيست مگر با بازگشت به زير چتر پيامبران، تا از اين رهگذر بار ديگر به پيوندهاى انسانى باز گردد.
انسان به سه گونه و بر سه راه، زندگى مىكند: راه «من»، راه «قوم، عشيره و وطن ما» و راه«ما انسانها»؛ به حكم عقل و منطق بر انسان بايسته است كه راه سوّم را برگزيند. زيرا راه «من» و منيّتى كه از آن حاصل مىشود، تنگترين راهها است و راه «وطن، قوم ما» و امثال آن نيز راهى است تنگ، گرچه نسبت به راه نخست وسيعتر مىباشد، اما راه سوّم از افق انسانى گستردهترى برخوردار است.
زيان دو راه «من» و «قوم و وطن ما» و امثال آن، تنها به طرف مقابل نمىرسد، بلكه به خود ديكتاتور در راه اوّل، و به قوم و وطن و... در راه دوّم مىرسد. از اينرو در آيه كريمه آمده:
«قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّهَا»(1)«هركس آن را پاك گردانيد، قطعا رستگار شد».
و نيز: «وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى»(2)«و نفس [خود] را از هواپرستى باز داشت».
و در آيه ديگرى آمده: «مَا هَذِهِ الَّتمَاثِيلُ الَّتِى أَنتُمْ لَهَا عَكِفُونَ»(3)«اين صورتهايى كه شما به آنها سخت وابسته شدهايد چيست؟».
بت «من» و بت «وطن» در ايجاد تنگى دايره انسانى، همچون سنگها عمل مىكنند. در آيه ديگرى مىخوانيم: «اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَ رُهْبَنَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللَّهِ»(4)«آنان احبار و راهبان خودشان را به جاى خدا، ارباب خويش گرفتند».
و در آيه ديگرى آمده: «ءَأَنتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِى وَ أُمِّىَ إِلَهَيْنِ مِن دُونِ اللَّهِ»(5)«آيا تو [بودى كه ]به مردم گفتى: من و مادرم را همچون دو خدا به جاى خداوند بپرستيد؟» هر نوع تنگى و فروبستگى در افق انسان در زندگى باعث تنگى بر خودِ انسان مىگردد، و فرصتهاى گسترده سير و پيشرفت را از دست مىدهد، چنانكه در احوال ديكتاتورانىكه همواره مىگويند: «من» و در احوال قومگرايان، وطنگرايان و منطقهگرايان و امثال آنان كه دايره ديدشان را به قومى خاص منحصر مىكنند، ديده مىشود.
از اميرمؤمنان على عليهالسلام سفارشى در خصوص «لزوم سكونت در شهرهاى بزرگ» به فرزندش امام حسن عليهالسلام نقل شده است. اين نيز زاييده همان منطق است زيرا در شهر كوچك دايره تلاش انسان محدود مىگردد، چه آنكه بخواهد ازدواج كند، كار كند و يا فعاليّت ديگرى انجام دهد، ولى در شهر بزرگ، دايره فعاليّت انسان به بزرگى همان شهر گسترده مىشود. مثلاً وقتى انسان در روستايى كه دَه خانوار در آن زندگى مىكنند، زندگى كند، دخترى كه مىخواهد با او ازدواج كند، در بين يكى از ده دختر منحصر خواهد بود، ولى وقتى در شهرى زندگى كند كه داراى يك ميليون خانواده است، مىتواند زن خود را از
بين يكصد هزار دختر برگزيند. طبيعى است كه هر چه دايره گزينش انسان گسترده باشد، انتخابش بهتر و نيكوتر خواهد بود. در ديگر كارها نيز چنين است.
بنابراين انسان نبايد خودش را در محدوده «من» و يا «قبيله و مردم شهر من و امثال آن» محدود كند، چون زيان اين كار نخست و به طور اصلى بر خود شخص، و دوّم و به صورت بالعرض به ديگران مىرسد. چون جامعه جهانى امروز چنين شده، با همه زير مجموعهها، قوميّتها، رنگها، زبانها و سرمايهدارىاش بيمار گشته است و جهان از اين بيمارى رهايى نخواهد يافت مگر با تبديل «من» و «قبيله و وطن من» به «ما انسانها».
منحصر كردن خويش به سرمايهدارى انحرافى كه غرب و شرق ايجاد كرده است، نوعى بتپرستى و تنگ كردن دايره نفس است. چون در سرمايهدارى مقولههايى نظير رحمت، انسانيّت، مهر و لطف و امثال آن مىميرد. آنان هزاران گرسنه و كودكانى را كه از سوء تغذيه با انواع بيمارىها دست و پنجه نرم مىكنند، مىبينند، امّا توجّهى به آنان نمىكنند، و بدتر از آن اينكه كارخانههاى اسلحهسازى براى كشتن و زمينگير كردن انسانها ايجاد مىكنند،فقط به انگيزه جمع كردن مال فزونتر و بيشتر. همچنين بانكهاى رَبَوى ايجاد مىكنند. همه اينها از افقى سر بر مىآورد كه نخست به خود انسان و سپس به ديگران زيان مىرساند. خداى متعال فرموده: «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِى فَإِنَّ لَهُمَعِيشَةً ضَنكًا»(1)«هركس از ياد من روى برتابد برايش معيشتى تنگ خواهد بود».
آيا مسابقه تسليحاتى، نوعى بيمارى نيست كه امروزه جهان را خفه مىكند؟ هرچه اسلحهها كشندهتر باشد شادى سرمايهداران فزونتر مىگردد، زيرا افراد بيشترى را مىكشد و سود فراوانترى خواهند داشت.
1) . سوره طه، آيه 124.
امّا اسلام، حتى كافران را محترم مىشمارد و بر قاتلان هم مهر مىورزد. در حديثى چنين آمده است: «فردى، در محضر امام صادق عليهالسلام فردى مجوسى را بد گفت. امام صادق عليهالسلام او را از آن كار باز داشت و نهى كرد. آن مرد گفت: او با مادرش ازدواج مىكند؟ امام عليهالسلام فرمودند: آيا نمىدانى كه از نظر آنان اين نوعى ازدواج مقبولى است؟(1)»
در حديث ديگرى آمده است كه: «امام صادق عليهالسلام از يكى از يارانش پرسيدند با طلبكارت چه كردى؟ آن مرد گفت: همان زنازاده را مىفرماييد؟ امام صادق عليهالسلام نگاه تندى به وى كرد. آن مرد گفت: او مجوسى است كه با خواهرش ازدواج مىكند. امام عليهالسلام فرمودند: مگر اين كار چيزى است كه از دينش خارج است؟(2)»
در سفارشهاى اميرمؤمنان على عليهالسلام به امام حسن عليهالسلام ، پس از ضربت ابنملجم، چنين آمده است: «بحقي عليك فأطعمه يا بنيّ مما تأكل، و اسقه ممّا تشرب، و لا تقيّد له قدما و لا تغلّ له يدا(3)به حقى كه بر گردن تو دارم پسرم، او را از آنچه خودت مىخورى بخوران و ازآنچه مىنوشى بنوشان و مبادا پاهايش را زنجير كنى و دستهايش را ببندى».
در «خود محورى» فروبسته، فرقى ميان هيچيك از اشكال اجتماعى نيست، اشكالى چون: «منِ عالم» «منِ مهندس»، «منِ عراقى»، «منِ تاجر»، «من پليس»، «من كارمند» و امثال آن؛ زيرا همه اينها در صورتى درست است كه فقط براى شناسايى باشد. از اينرو خداى سبحان فرموده: «إِنَّا خَلَقْنَكُم مِّن ذَكَرٍ وَ أُنثَى وَ جَعَلْنَكُمْ شُعُوبًا وَ قَبَآئِلَ لِتَعَارَفُوا»(4)«ما شما را از مرد و زنى آفريديم و ملّت و قبيله قبيله قرارتان داديم تا همديگر را بشناسيد».
اما اگر باعث امتياز و طبقهاى باشد، برداشت اشتباهى صورت گرفته است. مبادا تصور
شود كه «من» چيز مهمّى نيست، زيرا انسان در راه «خود محورىاش» آزادى، اموال، خاندان و حتى زندگىاش را به خطر مىافكند. اگر «منِ» درست باشد، مفهوم آن درستىِ همه كارهاست و گرنه معنايش تجاوز و كبريايى و خودبزرگبينى خواهد بود. ضمناً اين اشكال مطرح نشود كه جمله «من مسلمانم» نيز چنين است؛ زيرا جمله ياد شده چنين نيست. اسلام هويّتِ درست بشريت است و مثل «من انسانم» كه كلى و برخاسته از هويت است، مىباشد، مضافا بر اينكه يك برنامهريزى صحيح است، زيرا در «انسان» برنامهاى راهبردى وجود ندارد، و بشر همين افراد گوناگونى هست كه «جامعه بشرىِ» فراهم آمده از افراد مردم، آنان را در خود گرد آورده است. امّا اينكه اين بشر چگونه است؟ بدبخت است يا خوشبخت؟ نيكوكار است و يا شرور؟ در راه راست است يا انحرافى؟ عالم است يا جاهل؟ و غير آن، واژه «بشر» هيچيك از اين رنگها را به خود ندارد. امّا وقتى «بشر» به «بشرى درست، مستقيم، دوستدار خير و احترامگذار به انسان» تبديل شد، رنگ او رنگ اسلامى گردد و از برنامهاى كلى و راهبردى برخوردار مىشود. خداوند فرموده: «صِبْغَةَ اللَّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً»(1)«نگارگرى خدا و چه كسى از خدا خوشنگارتر است؟»بنابراين بين «منِ مسلمان» و «من بشر» و «من تاجر» و امثال آن تفاوت بسيارى است.
در اين جا سه پرسش مطرح است كه با توجه به پاسخهاى گوناگون آن، نتايج گوناگونى به دست مىآيد. اين پرسشها عبارتند از: انسان چيست؟ انسان كيست؟ انسان به كدام سو مىرود؟
در پاسخ پرسش نخست گاه گفته مىشود: «انسان جسم است» و گاه گفته مىشود: «انسان روح است و جسم» و مقصودمان از «روح» يا جان، روحى نيست كه در موجود زنده در
1) . سوره بقره، آيه 138.
برابر موجود مرده وجود دارد. چون همه بشر به اين موضوع اقرار دارند، بلكه مقصود از «روح»، روحى است كه از سوى خداى متعال در انسان دميده شده است. بنابراين انسان مركب است از: 1. جسم دنيوى و تنِ اينجهانى 2. روحِ علوى و جان برتر 3. و نفسى كه در ميان آن دو است، كه گاه به بالا و فرازمندى و گاه به پايين و ذلت تمايل دارد. خداى سبحان در قرآن اين سه امر را ذكر كرده است: جسم كه آفريده شده است از «حَمَإٍ مَّسْنُونٍ(1)گلى سياه و بد بو» و از «صَلْصَلٍ كَالْفَخَّارِ(2)گل خشكيده سفال مانند».
امّا روح كه خداوند همواره با حرمت از آن ياد مىكند و مىفرمايد: «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى(3)و در او از روح خودم دميدم».
و امّا از نظر نفس خداى سبحان آن را در بين دو امر - پيكر سنگين زمينى و روح سبك آسمانى - قرار داده، مىفرمايد: «قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّهَا * وَ قَدْ خَابَ مَن دَسَّهَا»(4)«هركه آنرا پاك كند، قطعا رستگار شد، و هركه آلودهاش ساخت قطعا باخت».
و مىفرمايد: «وَ هَدَيْنَهُ النَّجْدَيْنِ»(5)«و هر دو راه [خير و شر] را برايش [آشكار ]نموديم».
و نيز فرموده: «فَإِذَا جَآءَتِ الطَّآمَّةُ الْكُبْرَى * يَوْمَ يَتَذَكَّرُ الاْءِنسَنُ مَا سَعَى * وَ بُرِّزَتِ الْجَحِيمُ لِمَن يَرَى * فَأَمَّا مَن طَغَى * وَ ءَاثَرَ الْحَيَوةَ الدُّنْيَا * فَإِنَّ الْجَحِيمَ هِىَ الْمَأْوَى * وَ أَمَّا مَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوَى * فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِىَ الْمَأْوَى»(6)پس آنگاه كه آن هنگامه بزرگ در رسد، [آن] روز است كه انسان آنچه در پى آن كوشيده است، به ياد مىآورد. و جهنم براى هر كه مىبيند آشكار گردد. امّا هر كه طغيان كرد، و زندگى پست دنيا را برگزيد، پس جايگاه او همان آتش است. و امّا كسى كه از ايستادن در برابر پروردگارش هراسيد، و نفس [خود] را از هوس بازداشت پس جايگاه او همان بهشت است».
بنابراين، بايد انسان بداند كه او برآمده از جسم و روح است و براى هر يك از آن دو مقوّمات، خواستهها و نيازهاى ويژهاى هست.
اكنون پرسش دوّم مطرح است و آن اينكه ويژگى انسانى را كه اينك معرفى كرديم، چيست؟ مثلاً آيا او عالم است؟ تاجر است؟ حاكم است يا از توده مردم؟ و پرسشهايى از اين دست. اگر فارغالتحصيل دانشگاه بينديشد كه عالم نيست، از واقعيت به دور است. امّا اگر فكر كند كه همچون فارغالتحصيل دبيرستان است، به واقعيت تا حدودى نزديك شده است. تفكر انسان به هر مقدار كه با واقع مطابق باشد، در مسير درست است و به هر مقدار كه نزديك به رنگ واقعى آن باشد به همان مقدار نزديك به درستى است. تفكّر درباره خصوصيات و كيفيّتها، تفكر محض و صرف نيست، بلكه آثارى هم بر آن مترتب است و پيامدها و دستاوردهايى دارد. مثلاً وقتى كه فرد جاهلى خودش را دانشمند توانا فرض كند و در معرض امتحان قرار گيرد، شكست مىخورد و موجب اهانت و بىاعتبارى وى مىگردد. چنانكه اگر آدم ناتوان و ترسو، فكر كند كه فردى قوى و دلير است و درموقعيّتهاى خطرناك گام بگذارد از بين رفته و زندگىاش را نابود مىكند.
بنابراين پاسخ پرسش اوّل و دوّم تنها يك پاسخ فكرى و يا علمى محض نيست، بلكه در زندگى فردى، اجتماعى، اقتصادى و... انسان نقش دارد.
پس از آن، پرسش سوّم مطرح است كه انسان در كدام جهت حركت مىكند. آيا در مسير درست قدم برمىدارد يا در مسير غلط؟ مثلاً كسى كه بگويد: «خدايى نيست» و يا به چندخدايى اعتقاد داشته باشد، و يا بتى را خداى خود بداند، با كسى كه بگويد «اللّه پروردگار است» راههاى زندگيشان گوناگون و ويژگى حركتشان مختلف و متفاوت است. آنكه در راه درست است به هدف مىرسد و در طريق مستقيم است و به مشكلات و امثال آن گرفتار نمىگردد. در حالى كه فرد اشتباه كننده و خطاكار گرفتار مشكلات مىشود. زيرا مسائل فكرى به مسائل خارجى منتهى مىشود، همانگونه كه مقدمات خارجى به نتايج خارجى مىرسد. بنابراين وقتى انسان به عنوان پيك عازم شهرى شود، امّا از راه آن نرود، قطعاً به آن شهر نمىرسد. در ساير جهتهاى زندگى هم اين مسأله صادق است. مهم آن
است كه انسان براى خود فرضيّهاى داشته باشد و سپس بينديشد كه آيا اين فرضيّه مطابق عقل، منطق و واقع هست يا نيست؟ امّا اشتباه كردن در جهت سير و حركت، به عقل و منطقِ ادعايى و وهمى و غيرواقعى نتيجهبخش نيست. خداى متعال مىفرمايد: «كُلُّ حِزْبِ بِمَا لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ»(1)«هر گروهى به آنچه دارند دلخوشند».
و كسى كه منطق، عقل و واقعيّت را در وجود خود و انديشه خود رعايت نكند و فقط ادّعا نمايد، از شمار كسانى خواهد بود كه خداى متعال درباره آنها فرموده: «أَفَمَن زُيِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَءَاهُ حَسَنًا...»(2)«آيا كسى كه كار بدش برايش آراسته شده و آن را نيكو مىبيند».
كار بدى كه انسان بيهوده و ادّعايى آن را نيكو مىبيند، در نهايت به نابودى و بيهودگىمىانجامد. لذا خداى سبحان فرموده: «وَ كَذَ لِكَ زُيِّنَ لِفِرْعَوْنَ سُوءُ عَمَلِهِ»(3)«و چنين براى فرعون كارِ ناشايستش آراسته شد».
نتيجه اين كار بد، چيزى است كه خداى متعال در آيه ديگرى آن را بيان كرده است: «أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نَارًا»(4)«غرق شدند و وارد دوزخ گرديدند».
و سرانجام چنين خواهد بود كه: «يَقْدُمُ قَوْمَهُ يَوْمَ الْقِيَمَةِ فَأَوْرَدَهُمُ النَّارَ»(5)«در روز قيامت پيشاپيشِ قومش مىرود و آنان را به آتش در مىآورد».
و فرعون چنين خود و خانوادهاش را نابود كرده و بيش از چهل قرن به لعنت و نفرين تاريخ گرفتار شده و آخرتشان نيز به همين منوال خواهد بود. بنابراين انسان بايد به خود بنگرد و بفهمد كه كيست و مسير حركتش به كدام سو مىباشد، تا از هلاكت و بيهودگى رهايى يابد. هريك از اين امور نادرست باشد، انسان غيرمستقيم و جامعهاى كه از اين مصالح انسانى تشكيل يافته، جامعهاى غير مستقيم خواهد بود.
[ز كجا آمدهام آمدنم بهر چه بود *** به كجا مىروم آخر ننمايى وطنم
مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك *** چند روزى قفسى ساختهاند از بدنم]
منصور بن حازم نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من تَعصّب أو تُعصّب له فقد خلع ربقة الإيمان من عُنقه(1)هركس تعصب ورزد و يا براى او تعصّب ورزيده شود، بند ايمان را از گردنش برداشته است».
سكونى از امام صادق عليهالسلام و او از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل كرده كه فرمودند: «من كان في قلبه حبّة من خردل من عصبيّة بعثه اللّه يوم القيامة مع أعراب الجاهليّة(2)هركس كه در دلشبه مقدار دانهاى خردل عصبيّت و خشكسرى وجود داشته باشد، خداى متعال او را در روز رستاخيز به همراه اعرابِ دوران جاهليت و دوران پيش از ظهور اسلام محشور مىكند».
محمد بن مسلم نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من تعصّب عصبهُ اللّه بعصابة من نار(3)هركس تعصب ورزد خدا او را با بندى از آتش خواهد پيچيد».
حبيب بن ثابت نقل كرده كه امام على بن الحسين، زينالعابدين عليهالسلام فرمودند: «لم يدخل الجنة حميّة غير حميّة حمزة بن عبدالمطّلب و ذلك حين أسلم غضبا للنبي صلىاللهعليهوآله في حديث السّلا الذي أُلقي على النبي صلىاللهعليهوآله (4)هيچ خشكسرى و حميّتى جز حميّت حمزة بن عبدالمطلب وارد بهشت نخواهد شد و اين مربوط بود به اسلام آوردن حمزه به خاطر خشم از اينكه روى پيامبر صلىاللهعليهوآله آلودگى افكندند».
داوود بن فرقد نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إن الملائكة كانوا يحسبون أنّ إبليس منهم: و كان في علم اللّه أنّه ليس منهم، فاستخرج ما في نفسه بالحميّة و الغضب و قال: «خَلَقْتَنِي مِن نَّارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِن طِينٍ»(5)(6)فرشتگان مىپنداشتند كه ابليس از شمار آنان است، اما خدا مىدانست كه از آنان نمىباشد. ابليس خشم و حميّتى را كه در دل داشت چنين آشكار كرد كه گفت: مرا از آتش و او را از گل آفريدى».
على بن اسباط در سلسله روايتى كه به اميرمؤمنان عليهالسلام مىرسيد، از ايشان نقل كرده كه فرمودند: «إن اللّه يعذّب الستّة بالستّة: العرب بالعصبيّة، و الدهاقين بالكبر، و الأُمراء بالجور، و الفقهاء بالحسد، و التجّار بالخيانة، و أهل الرساتيق بالجهل(1)خداى تعالى شش گروه را با شش چيز كيفر خواهد داد: عرب را با خشكسرى و عصبيّت، كدخدايان را با تكبّر، اميران را با ستمگرى، فقيهان را با حسد، تاجران را با خيانت و روستائيان را با نادانى».
زهرى گفت: از امام على بن الحسين عليهالسلام درباره عصبيّتى كه باعث گناه صاحبشمىشود پرسيده شد، فرمودند: «أن يرى الرجل شرار قومه خيرا من خيار قوم آخرين، و ليس من العصبيّة أن يحبّ الرجل قومه. و لكن من العصبيّة أن يُعين الرجل قومه على الظلم(2)اينكه كسى بدهاى خويشان خود را از خوبهاى ديگران برتر بداند و عصبيت آن نيست كه فردى خويشانش را دوست بدارد، امّا عصبيت آن است كه كسى قوم خود را در راه ستمورزى يارى كند».
انسان با جمادات، گياهان و حيوانات جهات مشتركى دارد، چنانكه جهت ويژهاى هم به عنوان انسان دارد. انسان در طول، عرض و ژرفا با جمادات مشترك است. در نيازمندى به غذا، هوا، نور و امثال آن با گياهان مشترك است و در حس، حركت، نيازمندى به خوراك و نوشيدنى و حفظ خود از گرما و سرما و مانند اينها با حيوان.
ويژگىهاى انسان به عنوان انسان، آن است كه در آنچه به روح انسانىاش مربوط مىشود نيازمند مىباشد، و اين بر اساس فرضيّهاى است كه در بخش پيش گفتيم و نيز آنچه به اجتماع، هويت، رفتارهاى اخلاقى، درك حقايق و امثال آن مربوط است. اگر انسان نيازهاى روحى و جسمى خود را برآورده نكند، بيمار خواهد بود و جامعهاى كه از اين
مصالح بيمار شكل گرفته باشد، طبعاً جامعهاى خواهد بود انحرافى.
راه سلامت فردى يا اجتماعى انسان آن است كه همه نيازهاى جسمى و روحى خود را برآورده كند. برآورده كردن نيازهاى جسمى و روحىِ سالم يا ناسالم منوط به دستيابىِ به دو چيز است: نظامى كه از آن به دين، راه، فرضيّه و امثال آن ياد مىشود، و مؤسساتاجتماعى كه به شكل درست يا نادرست، تشكيل شده باشد.
اگر نهاد اجتماعى درست پا گرفته باشد و فرضيّهاى، كه انسان در زندگى خود، به دست آورده فرضيّهاى درست باشد، در آنصورت فردى سالم خواهد بود، و جامعهاى كه از مصالح انسانى سالم فراهم آمده باشد، سالم خواهد بود، و در غير اينصورت، هم فرد و هم جامعه منحرف و بيمار خواهد بود. مثلاً اگر خدايان متعدّد مطرح باشد، چنانكه كفّار خطاب به پيامبر صلىاللهعليهوآله مىگفتند: «أَجَعَلَ الْأَلِهَةَ إِلَهًا وَ حِدًا إِنَّ هَذَا لَشَىْءٌ عُجَابٌ»(1)«آيا چندين خدا را خداى واحدى قرار داده؟ اين چيز شگفتى است».
طبيعى است كه ميان معتقدان به اين خدايان اختلاف ديدگاه جنگ و درگيرى پيش بيايد. چون هركدام مىگويند: خداى من برتر است.
همينطور وقتى كسى به خدا يا روز قيامت اعتقاد نداشته باشد و بر خودش و كارش ناظرى نبيند، از پيش خود فردى منحرف مىشود و از نظر او هيچ منعى از بزهكارىهايى چون سرقت، قتل، تجاوز به زنان و امثال آن نخواهد بود. بنابراين فرضيّه فكرى منحرفانه، سرانجام انحراف مىآورد، و فرضيّه فكرى درست، دستاورد درستى دارد. هر يك از اين دو، يعنى فرضيّه فكرى و نهاد اجتماعى، برهم تأثير متقابل مىگذارند. فرضيّه فكرى در
1) . سوره ص، آيه 5.
سازمان اجتماعى تأثير مىگذارد، چون انسان جامعهاش را بر پايه فكرش بنيان مىنهد، همانگونه كه سازمانهاى اجتماعى در فرضيه فكرىِ درست يا نادرست تأثيرگذار است. از اينرو كسى كه در كشورهاى مسيحى به دنيا مىآيد، غالبا مسيحى، و كسى كه در كشورهاى اسلامى به دنيا مىآيد معمولاً مسلمان مىشود. بر همين پايه است كه در حديث آمده: «كلّ مولود يولد على الفطرة حتّى يكون أبواه يهوّدانه و ينصّرانه و يمجّسانه(1)هر نوزادى بر اساس فطرتِ [خداپرست] به دنيا مىآيد، جز آنكه پدر و مادرش او را يهودى، مسيحى و يا مجوسى مىكنند».
معناى فطرت، سرشتِ سالم انسان است كه فكر مىكند براى هستى خدا و خالق آفريدگارى هست و روزى انسان به سبب بدىهايش كيفر مىبيند و براى كارهاى نيكش پاداش. اينكه بايد براى آفريننده هستى، فرستادگانى باشد، همان فطرتِ سالم است كه در علم كلام تفصيل آن ذكر شده. بنابراين، اين جامعه است كه عقايد انسان را تغيير مىدهد و او را يهودى، مسيحى و يا مجوسى مىكند. اين سخنى است نسبت به درستى و يا بطلان فرضيّه.
امّا نسبت به سلامت يا بيمارى نهادهاى اجتماعى، آشكارا شاهديم كه اين سازمانها اگر سالم باشند به انسان آزادىهاى خردمندانهاى مىدهند، آزادىهايى مانند: آزادى تجارت، كشت، صنعت، سفر، اقامت، دانشاندوزى، ازدواج، انتخاب مسكن و بهرهورى از مباحها، و مثل همين نهادها موجب سلامتى جسمى [و روانى] افراد و گسترش دانش در ميان آنان خواهد بود، تا دستكم بيكار نمانند، و براى انسان مسكن، پوشش، خوراك، و همسر و مانند اينها تهيه كنند. امّا اگر سازمان اجتماعى منحرف و كجراه باشد، به انسان آزادى نمىدهد، و يا آزادىهاى انحرافى و بدسرانجام مىدهد، مانند: آزادى در رفتارهاى جنسى و زنا، رباخوارى، احتكار و امثال آن. بنابراين در هر دو حالت موجب بيمارى جامعه
1) . عوالى اللآلى، ج 1، ص 35.
مىباشد، و بيمارى جامعه به افرادِ آن جامعه سرايت مىكند. اين مطلب در جامعهشناسى اثبات شده است كه فرد و جامعه بر يكديگر تأثير مىگذارند؛ مثلاً انسانِ درست در يك مؤسسه آموزشى موجب رشد دانشآموزان مىشود و عكس آن باعث عقب افتادگى آنان. اگر جامعهاى فاسد باشد، در افراد آن جامعه تأثير بدى مىگذارد و مايه انحرافشان مىشود.
از اين دو بستر «فرضيه ذهنى» و «نظام حاكم بر نهادهاى اجتماعى»، درستى و تباهىجامعه شناخته مىشود. اگر روح حاكم بر جامعه، دوستى با ديگران و يارى به آنان باشد، و بر آن جامعه قانونِ درستْ و بىخطا حاكم باشد، از نظر روحى و جسمى سعادتمند خواهد بود و پيشرفت خواهد كرد و گرنه، نه.
پيامبران عليهمالسلام نظام سالم را براى سلامتى جسم و روح ارائه كردند. درباره روح، مسائلى مانند عقلگرايى و استدلال و بحث آزاد را حاكم ساخته و تقليد كوركورانه و عمل به عادتهاى باطل را، آنسان كه بين مشركان و منحرفان بوده، نفى كردند: «إِنَّا وَجَدْنَآ ءَابَآءَنَا عَلَى أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى ءَاثَرِهِم مُّهْتَدُونَ»(1)«ما پدرانمان را بر دينى [و راهى] يافتيم و ما از پى آنان رهسپريم».
به همين جهت قانون در اسلام، قانون خرد، بحث آزاد، انديشهورزى و تدبر است. همچنين قانون سازمانهاى اجتماعى در عرف پيامبران بر اساس دوستى بنيان شده است: «أحب لغيرك ما تحب لنفسك(2)آنچه براى خود دوست مىدارى براى ديگران دوست بدار».
يعنى دوستىاى كه از دوستى انسان به عنوان انسان ناشى شده است، نه دوستى انسان به انگيزه بهرهكشى. همچنين سازمانها مبتنى بر شايستگىهاست: «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَكُمْ»(3)«همانا گرامىترين شما نزد خدا پرهيزكارترين شماست».
همچنين بر حرمتگذارىِ به ديگران و پرهيز از اهانت آنان، حتى اگر مجرم هم باشند، مبتنى است، زيرا فرد مجرم به اندازه جرمش كيفر مىبيند، و نبايد مورد اهانت قرار گيرد. اينها همه در صورتى است كه مورد عفو واقع نشده باشد. در حديث است كه يكى از صحابه نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله از فرد مجرمى چنين ياد كرد: «إنّه عقص كما يعقص الكلب؛ اوهمچون سگ بدخوى، بدخويى مىكند». پيامبر صلىاللهعليهوآله او را از اين سخن نهى كردند.
پيامبران، همواره ديگران را به فراگيرى و گسترش دانش و دانايى فرا مىخواندند، چنانكه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «طلب العلم فريضة على كلّ مسلم و مسلمة(1)دانشجويى بر هر زن و مرد مسلمانى واجب است».
و نيز فرمودند: «اطلبوا العلم و لو بالصين(2)دانش را بياموزيد، هرچند در چين باشد».
و نيز به رشد خرد از راه تقويت خصلتها و صفات نيكو فرامىخوانند، زيرا زمينههاى موجود در انسان، همچون زمين قابل كشت قابل رشد است. هرگاه اين قوانين عقلى و اجتماعى بر جامعه حاكم شود، انسان پيشرفت مىكند، و جامعه نيز، جامعهاى سالم خواهد بود. به همين دليل در قرآن آمده است: «رَبَّنَآ ءَاتِنَا فِى الدُّنْيَا حَسَنَةً وَ فِى الْأَخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنَا عَذَابَ النَّارِ»(3)«پروردگار ما، به ما در دنيا حسنه و در آخرت حسنه عنايت كن و ما را از كيفر دوزخ باز بدار».
آنچه مسيحيت امروز مىگويد: «كار يا مال قيصر را به قيصر و كار يا مال خدا را به خدا واگذار» قانونى است انحرافى، زيرا هرآنچه از آن قيصر و هرآنچه از آن خداست، همگى به خداى سبحان تعلق دارد. افزون بر آن موجب تناقض هم مىشود؛ زيرا «آنچه قيصر داشت» همان بود كه عيسى را به بند كشيد و مىخواست او را بكشد، كه خدا او را رهانيد.
بنابراين، فرق بين آنچه «براى قيصر» است با آنچه «براى خداست» كجاست؟ مگر آنكه بگوئيم «آنچه براى خداست» «براى قيصر» است، آنگونه كه امروزه در جهان غرب شاهد آن هستيم. چون كليساهاى مسيحى در قانونگذارىها تابع حكومتند، و اين حكومتهاهستند كه همه قوانين را مىنويسند و كليساها بايد از آن پيروى كنند، مگر در پارهاى از قوانين نادر و اندكشمارى كه نمىتوان آن را «آنچه براى خداست مال خدا» دانست. از اينرو اين قانون درست نيست و نسبت دادن آن به حضرت مسيح عليهالسلام نادرست است.
چنين سخنى را برخى مسلمانان از رسول اكرم صلىاللهعليهوآله نقل كرده و پنداشتهاند كه آن حضرت فرموده: «شما به كارهاى دنياتان آگاهتر هستيد» حال آنكه مگر مىشود كه مردم به امور دنياشان از پيامبر كه در پيوند مستقيم با وحى است، داناتر باشند؟
در هر صورت، درستى فرد و جامعه در گرو سلامتى «فرضيه ذهنى» از سويى و «سلامتى نظام حاكم بر نهادهاى اجتماعى» از سوى ديگر است.
مقصود ما از نهاد اجتماعى، جامعهشناسى در برابر اقتصاد، يا علم سياست و امثال آن نيست، بلكه هدف ما از نهاد اجتماعى، جامعه به مفهوم عام آن است كه شامل اقتصاد، سياست، پرورش، فرهنگ و ساير امورى كه بر جامعه حاكم مىباشد.
از همين جا روشن مىشود كه اعتقاد به اينكه «نهادهاى اجتماعى در مفهوم گستردهشان، همه كاره هستند و جايى براى فرضيههاى ذهنى به طور كل وجود ندارد» باورى است نادرست. فرويد چنين ديدگاهى داشت و حتى وى دايره نهادهاى اجتماعى را فقط در مسائل جنسى مىديد و اينكه جنسيت، همه چيزها اعم از دين، اخلاق، قانون و غيره را شكل مىدهد. اين سخن از دليل تهى است. سخن ماركس هم نزديك به همين بود، با اين
تفاوت كه ماركس حركت جامعه را با همه جزئيات آن در گرو اقتصاد مىديد در حالى كه فرويد اقتصاد را هم ناشى از جنسيت مىدانست. ديدگاه سوّم مىگويد: جامعه را با همه ويژگىهايش، «رياستطلبى» به پيش مىبرد. ديدگاه چهارم آن را در گرو اقتصادى خاصو نه اقتصاد به صورت مطلق مىديد، بنابراين كسانى كه از كشاورزى زندگى مىكردند، كشاورزى همه شئون اجتماعى، اقتصادى، سياسى، تربيتى، نظامى و غير آن را شكل مىدهد، چنانكه در عصر و زمان فرعون وجود داشت، چون زراعت اصل بود و خدايىِ فرعون بر كشاورزى مبتنى بود، چنانكه نظام اجتماعى و سياسى آن چنين بود.
كسانى كه از راه آب زندگى مىكردند، همه زندگيشان را آب جهت مىداد، چنانكه در مورد سدّ مآرب چنين بود. وقتى آن سدّ شكست، پراكنده شدند و قانون، دين و هرچه داشتند از بين رفت. ديدگاههاى ديگرى نيز در اين عرصه عرضه شدهاند كه در كتابهاى گوناگون آمده است.
اين ديدگاهها به تمامى فاقد دليلاند، بلكه دليل بر خلاف آنها وجود دارد. آنچه درستى جامعه را شكل مىدهد: فرضيّه و نهادهاى اجتماعى به مفهوم وسيع آن است. بنابراين، بايد ريشه بيمارىهايى كه جهان بدانها گرفتار آمده است در همين دو امر جست و جو كرد. از آنجا كه هر دوى اينها منحرف شدهاند - فرضيه در بيشتر جهان و نهادهاى اجتماعى در كل جهان منحرف شده است - جهان را دچار انواع گرفتارىها همانند جنگها، شورشها، بيماريها، فقر، جهل، بىثباتى، دشمنى، كينه و... ساخته كه قبلاً هرگز چنين نبود.
شناختِ درستى و نادرستى «فرضيه»، و درستى و نادرستى «نظام حاكم بر نهادهاى اجتماعى»، جز از راه استدلالِ بدور از هواى نفس و بحث خردورزانه آزاد، امكانپذير نيست. از همينرو در قرآن كريم، همه كارها در مورد آن دو، بر استدلال مبتنى شده است. خداى متعال مىفرمايد: «أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِى حَآجَّ إِبْرَ هِيمَ فِى رَبِّهِ أَنْ ءَاتَهُ اللَّهُ الْمُلْكَ إِذْ قَالَ إِبْرَ هِيمُ رَبِّىَ الَّذِى يُحْىِ وَيُمِيتُ قَالَ
أَنَا أُحْىِ وَ أُمِيتُ قَالَ إِبْرَ هِيمُ فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِى بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِى كَفَرَ وَاللَّهُ لاَ يَهْدِى الْقَوْمَ الظَّلِمِينَ»(1)«آيا از آن كسى كه چون خدا به او پادشاهى دادهبود و درباره پروردگار خود با ابراهيم محاجه [مى]كرد، خبر نيافتى؟ آنگاه كه ابراهيم گفت: "پروردگار من همان كسى است كه زنده مىكند و مىميراند." گفت: "من [هم] زنده مىكنم و مىميرانم." ابراهيم گفت: "خدا[ى من] خورشيد را از خاور بر مىآورد، تو آن را از باختر برآور." پس آن كه كفر ورزيده بود، مبهوت ماند. و خدا قوم ستمكار را هدايت نمىكند».
ابراهيم عليهالسلام كه از پيامبران بزرگ است، استدلال خودش را با نمرود، كه براى خود ادّعاى خدايى داشت، بر استدلال و احتجاج معقول استوار كرد، و در نتيجه، او كه كافر گشته بود، مبهوت شد. قرآن كريم نسبت به ادّعاى خدايى براى مسيح عليهالسلام از سوى مسيحيان و يا فرزند خدا بودن او - به اعتبار آنكه بدون پدر متولد شد - مىگويد: «إِنَّ مَثَلَ عِيسَى عِندَ اللَّهِ كَمَثَلِ ءَادَمَ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ كُن فَيَكُونُ * الْحَقُّ مِن رَّبِّكَ فَلاَ تَكُن مِّنَ الْمُمْتَرِينَ * فَمَنْ حَآجَّكَ فِيهِ مِن بَعْدِ مَا جَآءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَآءَنَا وَ أَبْنَآءَكُمْ وَنِسَآءَنَا وَ نِسَآءَكُمْ وَ أَنفُسَنَا وَ أَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكَذِبِينَ»(2)«در واقع مَثَل عيسى نزد خدا همچون مَثَل آدم است [كه] او را از خاك آفريد؛ سپس بدو گفت: «باش»؛ آنگاه وجود يافت. [آنچه گفته شد] حق [و] از جانب پروردگار توست. پس از ترديد كنندگان مباش. پس به هركه در اين [باره]، پس از دانشى كه تو را [حاصل ]آمده، با تو محاجّه كند، بگو: «بياييد پسرانمان و پسرانتان، و زنانمان و زنانتان، و ما نفس خويش و شما نفس خود را فرا خوانيم؛ سپس مباهله كنيم، و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم».
اگر عيسى به دليل آنكه بدون پدر بود، خدا و يا فرزند خدا باشد، آدم عليهالسلام شايستهتر از آن است كه خدا يا فرزند خدا باشد، زيرا هم بدون پدر و هم بدون مادر آفريده شده است. وقتى مسيحيان نتوانستند استدلال كنند و به عناد رو آوردند، رسول خدا صلىاللهعليهوآله مسأله مباهله را مطرح كرد و همه مىدانند كه مباهله به شكست مسيحيان انجاميد و آنان در هر دو مرحله، مرحله
استدلال و مرحله مباهله شكست خوردند و پذيرفتند كه به پيامبر صلىاللهعليهوآله جزيه بدهند.
قرآن حكيم در همه فرضيات عقلى كه از آن به اصول اعتقادى ياد مىشود، استدلال عقلى مىكند و در برابر مشركانى كه به چند خدايى اعتقاد داشتند، مىفرمايد: «لَوْ كَانَ فِيهِمَآ ءَالِهَةٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتَا»(1)«اگر در آنها [= آسمان و زمين] خدايى غير از اللّه بود، قطعا [زمين و آسمان ]خراب و تباه مىشدند».
همچنين مىفرمايد: «...إِذًا لَّذَهَبَ كُلُّ إِلَهِ بِمَا خَلَقَ وَ لَعَلاَ بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ سُبْحَنَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ»(2)«و اگر جز اين بود، قطعا هر خدايى آنچه را آفريده [بود] با خود مىبُرد و حتما بعضى از آنان بر بعضى ديگر تفوّق مىجستند. منزه است خدا از آنچه وصف مىكنند».
و نيز درباره عصمتِ امام عليهالسلام در داستان معروفى قرآن مىفرمايد: «قَالَ لاَ يَنَالُ عَهْدِى الظَّلِمِينَ»(3)«فرمود: پيمان من به ستمكاران نمىرسد».
قرآن حتى در امور اخلاقى و فروع دين استدلال مىكند؛ مثلاً درباره برخى از آنچه يهوديان حرام ساخته و حرمت آن را به پيامبران نسبت مىدادند، مىفرمايد: «كُلُّ الطَّعَامِ كَانَ حِلاًّ لِّبَنِى إِسْرَ ءِيلَ إِلاَّ مَا حَرَّمَ إِسْرَ ءِيلُ عَلَى نَفْسِهِ مِن قَبْلِ أَن تُنَزَّلَ التَّوْرَاةُ قُلْ فَأْتُوا بِالتَّوْرَاةِ فَاتْلُوهَآ إِن كُنتُمْ صَدِقِينَ * فَمَنِ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ مِن بَعْدِ ذَ لِكَ فَأُولَئِكَ هُمُ الظَّلِمُونَ * قُلْ صَدَقَ اللَّهُ فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ إِبْرَ هِيمَ حَنِيفًا وَ مَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ»(4)«همه خوراكىها بر فرزندان اسرائيل حلال بود، جز آنچه پيش از نزول تورات اسرائيل [=يعقوب] بر خويشتن حرام ساخته بود. بگو: "اگر راست مىگوييد، تورات را بياوريد و آن را بخوانيد". پس كسانى كه بعد از اين، بر خدا دروغ ببندند، آنان خود ستمكارانند. بگو: "خدا راست گفت. پس، از آيين ابراهيم كه حقگرا بود و از مشركان نبود، پيروى كنيد"».
پس شما اى يهوديان، اگر چنين حكمى را در تورات نداريد، آن را از كجا آوردهايد؟ چيزى كه در شريعت ابراهيم حلال بود بر حلال بودن باقى است تا وحى بر حرمت آن
بيايد، و حال وحيى بر حرمت آن نيامده است چون تحريم در تورات وجود ندارد، پس نسبت تحريم به خداى سبحان افتراى محض است. در آيه ديگرى مىفرمايد: «...قُلْ ءَآللَّهُ أَذِنَ لَكُمْ أَمْ عَلَى اللَّهِ تَفْتَرُونَ»(1)«بگو: آيا خدا به شما اجازه داده و يا بر خدا افترا مىبنديد».
به هر حال، تصحيح تلقىهاى باطل، همچون اصلاح جوامع بيمار است، كه تنها از راه بحث آزاد خردمندانه و تهى از هواى نفس، غرض و شهوت، امكانپذير است. در اين صورت است كه انسان با خرد سالمِ خود به واقعيتهاى موجود در فرضيات و در نظامهايى كه بايد بر نهادهاى اجتماعى حاكم باشد، مىرسد و در اين صورت جهان از بيمارى تهى شده، سالم مىشود.
از آنجايى كه ما در پى دستيابى جامعهاى سالم هستيم و مىخواهيم از دنياى بيمار و ناسالم دورى، و آن را به جهانى سالم تبديل كنيم، در اين مورد پرسشى مطرح مىشود كه: معيار جامعه چيست تا با آن سلامت و بيمارى آن سنجيده شود؟ پاسخ آن است كه بيمارىِ جامعه يا ناشى از بيمارى فرضيّه است يا ناشى از نقص در پيكر و جسم، و يا نقص در نيازهاى جسم و پيكر مىباشد.
امّا بيمارىِ فرضيه آن است كه مبانى آن بر اساس قوانين عقلى نباشد. مثلاً قاعده عقلى مىگويد: «جزء نمىتواند از كل بزرگتر باشد» و يا «برابر آن باشد» و يا «دو نقيض با هم جمع شوند و يا با هم رفع شوند» و يا «دو ضدّ با هم جمع شوند» و يا «دو ضدّى كه فرد سوّمى ندارند، مرتفع شوند» يا «چيزى تا بىنهايت تسلسل داشته باشد» و يا «معلول بدون علت باشد» و يا «دو چيز دور صريح داشته باشند» و يا «دور مضمر»، و قواعد عقلى ديگرى از اين قبيل. اگر فرضيه مخالف چنين قواعدى باشد، در آن صورت خواهيم فهميد كه آن فرضيه بيمار و ناسالم است، و بيمارى فرضيه به معناى بيمارى روح، فكر و ذهن
1) . سوره يونس، آيه 59.
است. پيشتر گفتيم كه بيمارى روحى به بيمارى جسمى سرايت مىكند و بيمارى جسمى و روحى به بيمارى اجتماعى منجر مىشود، زيرا جامعه از مصالح انسانى تشكيل مىشود.
و اما نقص عضو يعنى آنكه فردى فاقد برخى از اعضا و يا قوا و يا رنگها باشد، و يا نتواند جسم خودش را به طور عادى حركت بدهد.
نقص در نيازها به معناى نداشتن غذا و يا نداشتن غذاى مناسب و يا كمبود در مسكن، لباس، سوارى، همسر و امثال آن است. در صورتى كه جامعه و يا فرد از يكى از اين بيمارىها شكوه داشته باشد، آن جامعه و فرد مريض خواهند بود و بايد با بازگرداندن آن به حالت طبيعى مطابق با عقل و عادت مخلوقات آن را درمان كرد.
اگر جسم فردى رشد كند ولى خرد او رشد نكند و يا بالعكس، و يا هيچيك از آن دو رشد نكند، در آن صورت بيمار خواهد بود. مثلاً اگر فرد بزرگسالى خرد كودكى را داشته باشد، و يا كودكى خرد انسان بالغ چهل سال را داشته باشد، اين خارج از عادت مىباشد و باعث انحراف در سلامتى فرد مىشود.
امّا نسبت به اطفالى كه پيامبر و يا پيشوا بودند و سخن مىگفتند و خردورزى مىكردند - چنانكه عيسى عليهالسلام در گهواره گفت: «إِنِّى عَبْدُ اللَّهِ ءَاتَنِىَ الْكِتَبَ وَ جَعَلَنِى نَبِيًّا * وَ جَعَلَنِى مُبَارَكًا أَيْنَ مَا كُنتُ وَ أَوْصَنِى بِالصَّلَوةِ وَالزَّكَوةِ مَا دُمْتُ حَيًّا * وَ بَرَّا بِوَ لِدَتِى وَ لَمْ يَجْعَلْنِى جَبَّارًا شَقِيًّا»(1)«منم بنده خدا، به من كتاب داده و مرا پيامبر ساخته است، و هرجا كه باشم مرا با بركت ساخته، و تا زندهام به نماز و زكات سفارش كرده است و مرا نسبت به مادرم نيكوكار كرده و زورگو و نافرمانم نگردانيده است». و موارد ديگرى كه پيش از رشد جسمشان عقل انسان كامل را داشتند - بايد گفت كه كمال عقل برتر آنان موجب نابودى نظام نمىگردد. ما مىگوييم: «جسمِ كامل نشده اگر در آن عقل كامل باشد، بيمار است» اين در صورتى است
1) . سوره مريم، آيههاى 30 تا 32.
كه عقلانيت كودك باعث به هم خوردن نظام گردد؛ مثلاً شيرخوار برخوردار از عقل كامل، از سينه مادر شير نخورد و به دليل شرم آمادگى آن را نداشته باشد كه روش كودكانِ همسال را عمل كند. امّا اگر كمال عقل در كودكى باعث به هم خوردن نظام نشود، نه تنها بد نيست، بلكه از محاسن است و گاه از معجزهها به شمار مىآيد، زيرا امرى خارقالعاده است.
در هر حال، برخى فيلسوفان در تعريف جامعه بيمار مىگويند كه جامعهاى است كه پس از گذشتِ مثلاً دهها هزار سال بر انسان، هنوز همچون جامعههاى ابتدايى مانده باشد، يعنى بازگشت از تمدّن به بىتمدنى؛ اين در واقع تمثيل است و گرنه، معلوم شد كه معيار سلامت و بيمارى تنها اين نيست، بلكه كلّىاى است كه بر مثال ياد شده و غير آن منطبق باشد.
بنابراين، جامعه سالم، جامعهاى است كه در حيطه و بستر توانِ انسانى و توان هستى، و نه در فضاى هوا و هوس، نيازهاى روح و جسم را با هم برآورده كند. زيرا ارضاى هواى نفس و اميال در عالم دنيا ناممكن است چون دنيا تنگتر از آن است كه چنين اميالى در آن برآورده شود، انسان براى آخرت آفريده شده و دنيا فقط پل گذر است. مثلاً نمىشود در يك كشور صد تا رئيس جمهور باشد، چنانكه امكان ندارد انسان به همه آرزوهايش دست يابد. نمىتواند به آرزوهايش در بستر دانش، مثلاً بتواند در علوم مختلف صد مدرك دكترا داشته باشد، و يا آرزوهايش در امور مادى كه مثلاً همه انسانها بتوانند مالك مليونها باشند و يا همه رئيس و توانمند باشند. اين شدنى نيست؛ زيرا بدن آدمى در دستيابى به صد گواهينامه دكترا سخت ناتوان است. همچنين شدنى نيست كه ماديّات همه انسانها برآورده شود و داراى ميليونها تومان و دلار شوند. اينكه همه مردم آقا و سرور باشند، با توان دنيايى سازگارى ندارد، بلكه جامعه نياز به فرّاش، عطّار، نانوا، خدمتكار و كارهاى پايينتر دارد. هرچند ابزار و فناورى جديد در زندگى انسان نقشآفرين شود، نياز
به اين تخصّصها، همانند نياز به دانشمند، وزير، رئيس، سفير و امثال آن، همچنان باقى است. و قرآن كريم به اين مطلب اشاره دارد كه اولاً امكان دستيابى به هر دو، يعنى نيازهاى روح و جسم نيست؛ خداوند فرموده: «يَأْخُذُوا بِأَحْسَنِهَا»(1)«نيكوترين آن را مىگيرند».
چون امكان ندارد كه هم به نيكو و هم به نيكوتر دست يابند. ثانيا به لزوم تفاوت و نابرابرى نيز اشاره دارد و مىفرمايد:
«انظُرْ كَيْفَ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ وَ لَلْأَخِرَةُ أَكْبَرُ دَرَجَتٍ وَ أَكْبَرُ تَفْضِيلاً»(2)«بنگر كه چگونه بعضى را بر بعضى برترى داديم و در آخرت درجات بزرگتر و برترى بزرگتر است».
«أَهُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ نَحْنُ قَسَمْنَا بَيْنَهُم مَّعِيشَتَهُمْ فِى الْحَيَوةِ الدُّنْيَا وَ رَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَتٍ لِّيَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضًا سُخْرِيًّا وَ رَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِّمَّا يَجْمَعُونَ»(3)«آيا آنانند كه رحمت پروردگارت را تقسيم مىكنند؟ ما معاش آنان را در زندگى دنيا ميانشان تقسيم كردهايم و برخى از آنها را از [نظر] درجات، بالاتر از بعضى [ديگر] قرار دادهايم تا بعضى از آنها بعضى [ديگر] را در خدمت گيرند، و رحمت پروردگار تو از آنچه آنان مىاندوزند بهتر است».
يك نگاه دقيق به دنياى امروز، مىفهماند كه نمىتواند نيازهاى آدمى را برآورده كند؛ نه تنها جهان فقير و استعمار شده، بلكه حتى دنياى ثروتمند و استعمارگر، همچون كشورهاى غربى، نمىتواند نيازهاى حقيقى مردم را برآورد. آيا همه مردم در غرب مىتوانند به دانشگاه بروند و از آن فارغ التحصيل شوند؟ آيا همه مردم در غرب غنى و ثروتمنداند؟ در گزارشى آمده بود كه در آمريكا، رهبر دنياى سرمايهدارى و استعمار در دنياى امروز، بيش از سىميليون فقير وجود دارد كه از نيازهاى اوليه زندگيشان محروم هستند و آنها را بهدشوارى و به كمك سازمانهاى خيريّه و امثال آن، كه تناسبى با كرامت انسانى ندارد، به
دست مىآورند. در گزارش ديگرى آمده است كه در امريكا هفت ميليون دختر بىشوهر وجود دارد. آشكار است كه زن بىشوهر، چه آنكه اصلاً ازدواج نكرده باشد و يا ازدواج كرده و شوهرش مرده باشد، در بحران روحى شديدى زندگى مىكند. با اين وصف، آيا دنيا مىتواند نيازهاى انسان را برآورده كند؟ اين افزون بر ترس و اضطرابى است كه بر كل عالم چيره شده است؛ چيزى كه اميرمؤمنان على عليهالسلام درباره جامعه جاهلى آن را گفته است: «شعارها الخوف و دثارها السيف(1)در درون وحشت نهفته داشت و از برون شمشير ستم آخته».
ترس در باطن انسان و شمشير در ظاهر آن بود و شمشير در جهان امروز سلاحهاى اتمى، نيتروژنى، شيميايى و مانند اينهاست. نيز اكثر مردم جهان امروزه در نيازى پيوسته و روبهفزونى زندگى مىكنند. نه فقط جهان سوّم، بلكه كشورهاى كمونيستى، همانند چين و شوروى و امثال آن نيز چنينند و انسانها در آن به نيازهاى اوليّه هم دست نمىيابند. روشن است وقتى نيازهاى انسان برآورده نشود، جامعه به جامعهاى پر از كينه و دشمنى تبديل مىشود و خلاقيّت سازنده در انسان به خلاقيّت انهدامى و ويرانگر تبديل مىشود و دچار افسردگى، اضطراب و بيمارىهاى گوناگون مىشود، چنانكه امروزه در سراسر جهان مىبينيم.
شگفت آنكه، بسيارى از دانشوران كه بايد از جامعه دفاع كنند و سلامت را به جامعه باز گردانند در ركاب حاكمان، سياستمداران، سرمايهداران و ديگر منحرفان گام برمىدارند و از اين گروهها دفاع مىكنند، نه از جامعه، و همواره مىكوشند كه جامعه را سالم و بانشاط نشان دهند و بگويند كه جامعه بيش از آن مقدارى كه امروزه از سلامتى برخوردار است، هرگز برخوردار نبوده. بر اين دانشوران اين سخن خدا صدق مىكند كه فرموده: «يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِنَّ كَثِيرًا مِّنَ الأَْحْبَارِ وَالرُّهْبَانِ لَيَأْكُلُونَ أَمْوَ لَ النَّاسِ بِالْبَطِلِ وَ يَصُدُّونَ عَنسَبِيلِ اللَّهِ وَالَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلاَ يُنفِقُونَهَا فِى سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُم بِعَذَابٍ أَلِيمٍ*
1) . نهج البلاغه، خطبه 89.
يَوْمَ يُحْمَى عَلَيْهَا فِى نَارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوَى بِهَا جِبَاهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هَذَا مَا كَنَزْتُمْ لأَِنفُسِكُمْ فَذُوقُوا مَا كُنتُمْ تَكْنِزُونَ»(1)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد؛ بسيارى از دانشمندان يهود و راهبان، اموال مردم را به ناروا مىخورند، و [آنان را] از راه خدا باز مىدارند، و كسانى كه زر و سيم را گنجينه مىكنند و آنرا در راه خدا هزينه نمىكنند، آنان را از عذابى دردناك خبر ده. روزى كه [گنجينهها] را در آتش دوزخ بگدازند، و پيشانى و پهلو و پشت آنان را با آنها داغ كنند و [گويند:] اين است آنچه براى خود اندوختهايد، پس [كيفر] آنچه را مىاندوختيد، بچشيد».
در آيه ديگرى خداى سبحان كسانى را كه به ماديات و حاكمان تمايل دارند، و هدايت آسمانى را رها مىكنند، به عالِمى بنىاسرائيلى تشبيه مىكند كه به قدرت و ثروتاندوزى روى آوردْ و حق و پروردگار را رها كرده است. خدا از او چنين ياد مىكند: «وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِى ءَاتَيْنَهُ ءَايَتِنَا فَانسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطَنُ فَكَانَ مِنَ الْغَاوِينَ * وَ لَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَهُ بِهَا وَ لَكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الأَْرْضِ وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِن تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَث ذَّ لِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِٔايَتِنَا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ * سَآءَ مَثَلاً الْقَوْمُ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِٔايَتِنَا وَأَنفُسَهُمْ كَانُوا يَظْلِمُونَ * مَن يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِى وَمَن يُضْلِلْ فَأُولَئِكَ هُمُ الْخَسِرُونَ * وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِْنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّيَفْقَهُونَ بِهَا وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لاَّيُبْصِرُونَ بِهَا وَ لَهُمْ ءَاذَانٌ لاَّيَسْمَعُونَ بِهَآ أُولَئِكَ كَالأَْنْعَمِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولَئِكَ هُمُ الْغَفِلُونَ»(2)«و خبر آن را كه آيات خود را به او داده بوديم، براى آنان بخوان كه از آن عارى شد؛ آنگاه شيطان، او را دنبال كرد و از گمراهان شد. و اگر مىخواستيم، قدر او را به وسيله آن [آيات] بالا مىبرديم، امّا او به زمين [= دنيا] گراييد و از هواى نفس خود پيروى كرد. از اينرو، داستانش چون داستان سگ است [كه] اگر بر آن حملهور شوى زبان از كام بر آورد [و پارس مىكند] و اگر آن را رها كنى [باز هم] زبان از كام بر آورد [و پارس مىكند]. اين، مَثَل آن گروهىاست كه آيات ما را تكذيب كردند، پس اين داستان را حكايت كن، شايد بينديشند. چه زشت است داستان گروهى كه آيات ما را تكذيب و به خود ستم مىنمودند. هر كه را خدا هدايت كند،
راه يافته است؛ و كسانى را كه گمراه نمايد، آنان خود زيانكاران هستند و در حقيقت، بسيارى از جنّيان و آدميان را براى دوزخ آفريدهايم. [چرا كه] دلهايى دارند كه با آن [فهم و] دريافت نمىكنند، و چشمانى دارند كه با آنها نمىبينند، و گوشهايى دارند كه با آنها نمىشنوند. آنان همانند چهارپايان بلكه گمراهترند. آنان همان غافلانند».
چنين افرادى كه خداوند به آنان علم داده و آنها به جاى آنكه در خدمت ارشاد، هدايت و انسانيت باشند، به خدمت انحراف و گمراهى در آمدند، مانند سگ هستند، زيرا طبيعت سگ پارس كردن است چه بر او حمله كنى و يا رهايش كنى. اين عالمان عليه طبقه نيازمند و فقير و استعمارشده دهان باز مىكنند و پارس مىنمايند، چه عليه آنان سخنى بگويى و چه نگويى، زيرا در حقيقت اينان قدرت و ثروت را خدمت مىكنند نه مردم را، و در نتيجه اين افراد به خود ستم مىكنند، زيرا آيات خدا را تكذيب مىكنند و راه انحرافى مىپيمايند و هدايت شده نيستند، بلكه گمراهان هستند، و گمراهسازى آنان توسط خداوند به آن است كه آنان را به حال خود رها مىكند. خداوند پس از آن مىفرمايد كه فرجام آنان رسيدن به دوزخ است: «وَ لَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ؛ و آنان را به دوزخ مىرسانيم». لام در دستور زبان عربى براى بيان مفهوم فرجام و سرانجام است، يعنى فرجام آنها رفتن به دوزخ است، زيرا دلهايى دارند كه استعداد فهميدن ندارند و ديدگانى كه توان ديدن با آن را ندارند و گوشهايى كه توان شنيدن با آن را ندارند بلكه تمامى دل و انديشه خود را براى دفاع از طبقه استعمارگر، متكبر و استكبارپيشه بهكار مىگيرند و ديدگان خود را از نگريستن به بدبختىها برمىگردانند همانگونه كه گوشهايشان را از شنيدن نالههاى استمدادخواهى بشر مىبندند.
شمارى از دانشوران غرب مشكلات دنياى جديد و جامعهها را به اختلاف طبيعى بينانسان و اجتماع نسبت مىدهند. مثلاً «فرويد» مىگويد: «طبيعت انسان تمايل به جهش دارد» و «ديويد ريكاردو» مىگويد: «طبيعت انسان خواستار سرمايهدارى است» و
«داروين» مىگويد: «طبيعت انسان از نظر محيطى موجب تنازع بقاست» و «ماكياولى» مىگويد: «ويژگى قدرت موجب پديدآمدن مشكلات و روحيه تدافع مىگردد». همه اين طبيعتهاى موجود در افراد با طبيعت جامعه در برخورد است و اين برخورد باعث بدبختىها و مشكلات مىگردد و نمىشود آن را از بين برد. اينان چنين مىگويند، در حالى كه واقعيت امر به خلاف همه اينهاست، زيرا انسان به طور فطرى براى شناخت يكديگر و نه جنگ با هم آفريده شده است. خداى سبحان مىفرمايد: «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لاَ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَ لِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ»(1)«با همان سرشتى كه خدا مردم را بر آن سرشته است، آفرينش خدا تغييرپذير نيست. اين همان دين پايدار است».
و فرموده: «إِنَّا خَلَقْنَكُم مِّن ذَكَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَكُمْ شُعُوبًا وَ قَبَآئِلَ لِتَعَارَفُوا»(2)«ما شما را از مرد و زنى آفريديم و شما را به صورت ملّت ملّت و قبيله قبيله قرار داديم تا همديگر را بشناسيد».
بنابراين فطرت آدمى اقتضاى شناخت يكديگر و همكارى متقابل مىكند، نه عدم شناخت و نه جنگ با يكديگر.
از آن گذشته آيا براى هر يك از انسانها همسرى وجود دارد كه در كنارش انس گيرد و خانهاى كه در كمال آرامش در آن سكونت كند و كار محترمانهاى كه خودشان آزادانه آن را برگزيده باشند و زندگيشان را اداره كنند و آزادى معقولى كه در ابعاد گوناگون موجب رشد گردد؟ آيا همه انسانها امكان آموزش تا هر مرحلهاى كه مىخواهند دارند؟ وسيله نقليه و بيمه تأمين اجتماعى براى دوران ضعف و پيرى انسان و امكان مداواى بيمارىاش و امنيتى كه با آن از اضطراب رهايى يافته باشد، دارد؟ و آيا اراده او در انتخاب هر رئيسى كه مىخواهد، محترم و درخور تأمل است؟ و نيز در كارها و شئون ديگر زندگى آيا به آسايشرسيده است؟ آيا حل اين امور با حالت فردى و يا اجتماعى او منافات دارد؟ پاسخ به طور طبيعى و قطع منفى است. بنابراين، آنچه براى انسان موجب بروز مشكلات مىگردد، «انحراف فكرى» و «نظام» است كه دانشوران غرضورز و سياستمداران خودخواه منحرف
براى رسيدن به خواستههاى اقتصادى، سياسى، اجتماعى و امثال آن پديد آوردهاند.
بنابراين تمامى مشكلات آدمى زاييده برخورد فرد با اجتماع نيست، بلكه محصول انديشه و نظام است، و از همينرو در هرجايى كه انديشه و نظام به پايدارى نزديكتر باشد آن جامعه را به سلامت نزديكتر مىبينيم. امّا وقتى انديشه و نظام به طور كامل سالم باشد - همچون زمان رسول خدا صلىاللهعليهوآله و زمان اميرمؤمنان عليهالسلام - در آن جامعه مشكلى نمىبينيم. البته در آنجا مشكل جنگها بوده است كه كافران منحرف و يا مسلمانانِ نادانِ منحرف در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله و حضرت على عليهالسلام از سر جهل برافروختند و ناهنجارىهاى اجتماعى را پديد آوردند.
بدون ترديد مشكلات ملّتها همواره كاهش و افزايش دارد. كشورهايى كه زير سلطه استعمار و يا تحت سيطره ديكتاتور زندگى نمىكنند، كممشكلتر از كشورهايى هستند كه استعمارگران بر آنها به صورت مستقيم حكومت مىكنند. از اينرو مىبينيم كه مشكلات در غرب، نسبت به مشكلات جهان سوّم و دنياى كمونيستى، كمتر است، زيرا اين دو جهان را مشكلاتى خاصِ خود در خود فرو برده است كه بشريّت نمىتواند آن را پذيرا باشد. از كسانى كه به تناقض بين فرد و اجتماع باور دارند مىتوان چنين پرسيد كه آيا اصولاً جامعه و اجتماع به زيان فرد است و يا به نفع او؟ بىشك اجتماع به نفع فرد است، امّا نظريّه تناقض عكس آن را مىگويد. آرى بىترديد تلاشهاى فرد در جامعه به مقدارى كه از آن بهره مىگيرد، محدود هم مىشود، اما اين بدان معنا نيست كه اجتماع به زيان فرد مىباشد تا بالطبع تناقضِ بين فرد و اجتماع به وجود آيد. در هر صورت، در هيچ يك از دو سمت، چه از سمت فرد به جامعه و چه از سمت جامعه به فرد، كليّتى وجود ندارد.
اسلوب جامعه عبارت از حالتى است در اجتماع، كه در افراد آن ديده مىشود، و اين حالت با حالت افراد جوامع ديگر فرق دارد. اين روشها زاييده ويژگىهاى خاص و معيّن
است و اين روشها آثار خاصّى را نيز به جا مىگذارند؛ مثلاً عقيدهاى معيّن، فرهنگى خاص، اخلاقى ويژه و عوامل سياسى و اقتصادىاى از قبيل زراعت، صنعت و غير آن، كه همه اين امور در يكديگر تأثير متقابل مىگذارند و موجب پديدار شدن روش خاصّى در جامعه مىگردند. اين روشها غالبا ثابت و با دوام هستند، گرچه به سبب تغيير مبانى آن در درازمدت، در آنها هم تغيير به وجود مىآيد. هر فردى در جامعه، در زندگى همه كارهايش در فضاى چنان روشهايى به سر مىبرد و در بسيارى از مواقع، روشهايى كه خود مىخواهد، ترك مىكند و گرنه تكرو و تافته جدابافته خواهد بود. گرچه بعضى از تكروىها، به خودى خود روشى است درست، چون جامعه، جامعهاى است انحرافى. زيرا تكروى به معناى انفراد و تكروى شخص در اعمالِ خود است و تكرويى كه از آن به شذوذ و نادر ياد مىكنند، با روشهاى عام جامعه فرق مىكند. در صورتى كه روشهاى فراگير جامعه درست باشد، ديگر تكروى نيز نادرست خواهد بود، البته اگر فرد از جهت ديگرى هم منحرف نباشد.
روشهاى اجتماعى همواره آميزهاى از تأثير كاركردهاى نيازهاى فطرى، اعتقادى، اقتصادى و امثال آن بر يكديگر است. مثلاً: سرشت آزادىخواهى و اعتقاد به خداى يگانه و نياز به لباس، همسر، مسكن، اقتصاد كشاورزى و يا صنعتى و... امورى هستند كه بر يكديگر اثر مىگذارند و براى جامعه روشى ويژه ايجاد مىكنند. بر پايه اين تأثيرگذارىها قوانين، عرفها و عادتها شكل مىگيرد. حتّى قوانين آسمانى هم بر پايه تأثيرگذارىهاى بين فطرت، عقيده، نياز، اقتصاد و امثال آن، نهاده شده است و از اين نظر تفاوتى نمىكند كهخدا قانونگذار باشد و يا انسان، و نيز فرق نمىكند كه قانونگذارى انسان به صورت قانونگذار فردى ديكتاتور باشد و يا به كمك گروهى از خبرگان و يا همه ملّت باشد. البته روشن است كه قانون خدا كامل و قانون انسان ناقص است.
در هر حال، هرگاه عقيده و يا اقتصاد و امثال آن تغيير پيدا كرد، روشهاى اجتماعى نيز به سوى نابودى مىرود تا روشهاى ديگرى مطابق همكارىهاى جديدِ بين عواملِ مؤثر در اجتماع، بنيان نهاده شود. مثلاً وقتى اعتقاد به توحيد به اعتقاد به طبيعت، و يا ارزش اقتصاد كشاورزى به ارزش اقتصاد صنعتى تبديل شود، به سبب آن روشهاى اجتماعى تغيير خواهند يافت. محض نمونه روسيه دورانِ قيصرها، كه اعتقاد به مسيحيّت داشت، روش خاصّى براى زندگى خود داشت، امّا وقتى عقيدهشان به كمونيستى طبيعتگرا تبديل شد، اسلوب زندگى ديگرى يافت. در غرب زمانى كه اقتصاد كشاورزى وجود داشت روش ويژهاى نيز حاكم بود كه زاييده آميزهاى از باور به كليسا و نياز به كشاورزى بود و زمانى كه در آن كشورها با چرخش زندگى از كشاورزى به صنعتى، نيازهاى زندگى تغيير كرد، روش جديدى پيدا شد، گرچه باور به مسيحيّت كمابيش باقى ماند.
روشهاى اجتماعى از طريق روشهاى رفتارى، كه فرزندان از پدرانشان مىبينند، از نسلى به نسل ديگر منتقل مىشود. سبكهاى رفتارى ذهن و رفتار فرزندان را به رنگ سبكهايى در مىآورند كه پدران آن را طى كردهاند. همچنين از طريق آموزههاى شفاهى در ضمن پنددهىها، قصّهها، دوستىها، دشمنىها و روش انجام كارها در ذهن آنان نقش مىگيرد و به صورت سينهبهسينه منتقل مىشود.
نمونه اوّل: محوريّت ماده: مثلاً غرب محور را «ماده» مىبيند، هر چيزى كه پول توليد كند، كارى است قانونى، گرچه از راه ربا، احتكار، گشودن روسپىخانهها، تجارت موادمخدّر، ساختن اسلحه، استعمار، نسلكشىها و جز اينها بوده باشد، در حالى كه اسلام محور را انسان مىداند و هر چيزى كه انسان را خوشبخت كند، لازم الأتباع است و بايد از آن پيروى كرد، از اينرو همه آنچه ياد شد، در غرب مادىگرا از امور قانونى است، به
خلاف «قانون» در منطق اسلامى.
نمونه دوم: جدايى دين از امور دنيوى: مسيحيت كنونى مىگويد: «كار قيصر را به قيصر و كار خدا را به خدا واگذار» هر كارى كه به عبادت و كليسا مرتبط باشد از قبيل دعا و نماز، خواندن انجيل و امثال آن، مربوط به خدا مىشود، امّا امور دنيوى بايد همگى به رضايت قيصر و طبق قوانين او باشد، در حالى كه اسلام به آن چيزى باور دارد كه خداى حكيم در قرآن فرموده است: «إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلَّهِ(1)حكم فقط از آن خداست».
و مىفرمايد: «أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالأَْمْرُ(2)خلق و امر از آنِ اوست».
بنابراين حكم بايد از خداى سبحان صادر شده باشد و هيچ يك از افراد جامعه، يا سلطان و ديكتاتور و يا اشراف و يا تودهها حق قانونگذارى ندارند، بلكه لازم است عمل انسان طبق رضايت و قوانين خداى متعال باشد، نه به رضايت و قوانين قيصر. بين قوانينى كه قيصر، اعم از قيصر فردى، اشرافى و يا تودهاى وضع كرده، و بين قوانينى كه خداى سبحان صادر كرده است، فرق گستردهاى وجود دارد.
نمونه سوم: ديكتاتورى نظامها: در جهان كمونيسم ديكتاتورى در نظام حكومتى وجود دارد. يعنى سرمايه و قدرت در دست يك نفر و يا يك گروه كه همان حزب كمونيست باشد، قرار مىگيرد. اينكه گفتيم در دست يك نفر و يا يك جمع، به دليل آن است كه سرشت ديكتاتورى گرد آوردن همه توانها براى رسيدن به اوج قلّه قدرت است، چنانكه در زمان استالين همين مسأله پيش آمد. بنابراين هر قانونى كه در كشورهاى كمونيستى وضع مىشود از اين منطق، يعنى منطق ديكتاتورى، اعم از نوع فردى و ياحزبى، صادر مىشود. حال آنكه در اسلام لزوم ملاحظه آزادى انسان را در هر قانونى كه وضع مىكند، در نظر مىگيرد. خداى سبحان فرموده: «وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأَْغْلَلَ الَّتِى كَانَتْ عَلَيْهِمْ»(3)«و از آنان قيد و بندهايى كه بر آنان بوده است، بر مىدارد».
و اميرمؤمنان على عليهالسلام مىفرمايند: «لَا تَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ وَ قَدْ جَعَلَكَ اللَّهُ حُرّاً(1)بنده ديگرى مباش كه خداوند تو را آزاد آفريده است».
قانون ديگرى مىگويد: «الناس مسلّطون على أموالهم و أنفسهم؛ مردم بر مالها و جانهاى خود مسلط هستند».
بنابراين هر قانونى كه عليه اين آزادى وضع شده باشد، از نظر اسلام باطل است در حالى كه از ديدگاه كمونيستى كاملاً درست مىباشد. و از آنجايى كه «حلال محمد حلال إلى يوم القيامة و حرامه حرام إلى يوم القيامة(2)حلال محمد تا روز قيامت حلال، و حرام او تا روز قيامت حرام است». اين قانون در همه كارها، استوار است و مقصودمان از وضع قانون در اسلام - كه بايد مطابق آزادى انسان باشد - وضع قوانين اصلى نيست، بلكه مقصودمان تطبيق قوانين كلّى بر موارد جزئى بيرونى است. تطبيق كليات بر موارد جزئى كه با آزادى منافات داشته باشد، روا نيست، در حالى كه تطبيق آن برچيزهايى كه با آزادى انسان هماهنگ است، از نظر اسلام رواست. مثلاً اگر مصلحت جامعه در پايين بودن قيمت كالا و ارزاق باشد، و اين هدف، از دو راه ممكن باشد، يكى از راه نرخگذارى توسط حاكم - كه البته موجب سلب آزادى تاجر مىگردد - و ديگرى از راه واردات كالا توسط حكومت و فروختن آن به قيمت پائين، به گونهاى كه از راه رقابت آزاد و بازارِ باز باشد و تاجر خود قيمت كالايش را پايين بياورد، در آنصورت حاكم ديگر حق ندارد روش نخست را - كه به ضرر تاجر مىباشد - در پيش بگيرد، چون بر خلاف قانون كلّىِ «مردم بر اموال و جانشانسيطره دارند» عمل كرده است و حاكم بايد حتماً راه دوّم را در پيش بگيرد، زيرا اين راه موجب سلب آزادى تاجر در فروش كالايش نمىشود.
مثال دوّم: هرگاه حاكم مجبور به وضع قانونى باشد كه با آزادى مالى و جسمى مردم منافات داشته باشد و در آن دو صورت وجود داشته باشد كه در يكى فشار اندكى بر مال و
جان مردم است و در دوّمى فشار زيادترى وجود داشته باشد، لازم است قانونى وضع شود كه از فشار اندكى برخوردار باشد، زيرا قاعده كلى مىگويد: «الضرورات تقدّر بقدرها؛ در ضرورتها به مقدار اندك بسنده مىشود».
قانونى كه آزادىهاى بيشتر مردم را سلب مىكند، در جايى كه مىشود، اين آزادى را كمتر سلب كند، نبايد وضع گردد. نسبت به قوانين ديگرى هم كه براى تطبيق قوانين كلّى بر جزئيات وضع مىشود نيز چنين قاعدهاى جارى است. در كتاب الفقه: السياسة يادآور شديم كه پارلمان، كه در غرب از آن به قوه مقننه و نهادِ قانونگذارى ياد مىشود، از نظر ما حق قانونگذارى ندارد، بلكه فقط قدرت تطبيق قوانين و اجرايى كردن آنها را دارد. يعنى پارلمان حق دارد قوانين اسلامى را با ملاحظه از ساده به دشوار، برخوردارِ از آزادىِ بسيار به قانون برخوردارِ از آزادىِ كمتر، و از مهمتر به مهمّ، بر موارد جزئى تطبيق دهد. در حالى كه پارلمان در غرب حق قانونگذارى دارد، زيرا آنان مىگويند «كار قيصر را به قيصر واگذار» و قوانين دنيايى همگى در اختيار قيصر است و نه تابع قانون آسمانى.
امّا درباره نظامهاى كمونيستى بايد گفت كه كار در آنجا بسيار وخيمتر است، چون آنان اصلاً به خدايى و قدرتى آسمانى اعتقاد ندارند، بنابراين در بين آنان چيزى به نام «كار خدا را به خدا واگذار» نيست و همه منطق آنان در اين خلاصه مىشود: تو بايد در هر چيزى كه مىگويى يا انجام مىدهى و يا بنيان مىنهى تابع قيصر باشى. بين اين نظامهاى سه گانه يعنى اينكه: «همه قوانين از آن خداست»، «بعضى قوانين از خدا و بعضى از مردم» و «همه قانون از آن ديكتاتور است» فرقى آشكار و بىنياز از توضيح وجود دارد.
روشن است كه اين طرز فكر و عمل در زندگى مردم و شيوه معيشتشان مؤثر است. اقتصاد در منطق اسلام، همان خدمت صادقانه به انسان است؛ زيرا انسان محور و اساس است، در حالىكه در نظام غربى و شرقى انسان در خدمت اقتصاد است. در منطق اسلام، علم و علما
در خدمت انسان هستند در حالى كه در غرب و شرق انسان در خدمت اقتصاد مىباشد. اقتصادى كه امروزه زمام آن در دست سرمايهدارى است، چه تاجران سرمايهدار چنانكه در غرب است، و چه در دست ديكتاتوران، چنانكه در شرق است. از همينرو اسلام هر اقتصاد و هر دانشى را كه به انسان زيان برساند، بىترديد حرام كرده است، در حالى كه آن دو مقوله در شرق و غرب مباحاند، زيرا اموال فراوانى را به جيب سرمايهدارى غربى و شرقى سرازير مىكند. مثلاً اسلام در ارتباط با دانش، سحر، شعبده، غنا، چهرهخوانى، كهانت، نشر كتب ضلال و امثال آن را حرام دانسته است و در ارتباط با اقتصاد، ربا، احتكار، ساخت مواد زيانآور، اسلحههاى كشتارجمعى در شكل غربى آن را حرام كرده است در حالى كه شرق و غرب همه اينها را مباح مىدانند و حتى براى همه اين امور نظام و قوانين آسانى جعل مىكنند.
هنگامى كه انسان محور باشد و دانش، دانشوران، اقتصاد و ساير امور همگى در خدمت اين محور باشند، دستاورد كارهاى اقتصادى انسان براى آنكه همه انسانها در خوشبختى، رفاه و خودكفايى زندگى كنند، بسنده خواهد بود. امّا اين نيازمند به دو چيز اساسى است:
اوّل: عدالت قانون: يعنى قانون عادلانهاى كه دستاورد كار هركس را به خود او بدهد و اجازه بهرهورى از تمامى امكانات زمين را در اختيارش بگذارد، چنانكه اسلام آن را مقرر كرده و خداى سبحان در اينباره فرموده: «وَ أَن لَّيْسَ لِلاْءِنسَنِ إِلاَّ مَا سَعَى»(1)«براى انسانجز آنچه تلاش كرده است، نيست».
و رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرموده: «من سبق إلى ما لا يسبقه إليه مسلم فهو أحقّ به(2)هركس به چيزى دست بگذارد كه پيش از او كسى به آن دست نگذاشته، وى به تملك آن سزاوارتر است».
دوّم: حاكمان وارسته: يعنى اجراى قانون به عهده عادلان و راستان امّت باشد، آنسان
كه اسلام مقرر كرده است. رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرموده: «اللّهم ارحم خلفائي، قيل يا رسول اللّه و من خلفائك؟ قال: الذين يأتون من بعدي و يروون حديثي و سنّتي(1)پروردگارا بر جانشينان من رحم كن. سؤال شد: اى رسول خدا، مگر جانشينان شما چه كسانى هستند؟ فرمودند: آنان كه پس از من خواهند آمد و حديث و سنّت مرا بازگو خواهند كرد».
و در احاديث آمده است كه بايد حاكم، و يا حاكمان تشكيل دهنده شوراى مراجع، عادل باشند و امام حسن عسكرى عليهالسلام فرموده: «و أما من كان من الفقهاء، صائنا لنفسه، حافظا لدينه، مخالفا لهواه، مطيعا لأمر مولاه، فللعوام أن يقلّدوه(2)و امّا از فقيهان، كسى كه خويشنگهدار، حافظ دين خود، مخالف هواى نفس خويش، مطيع فرمان مولايش باشد، بر عامه مردم است كه از او تقليد كنند».
در قوانين زمينى، در گذشته و حال، نمودهاى نابهنجارى مىبينيم، كه از آنجمله قوانين انحرافى و كجراهه است، چون قانون، دستاورد كار هركسى را به خود نمىدهد. در قانون غربى اكثر اموال به تاجران سرمايهدار مىرسد و در قانون شرقى، بيشتر دستاوردها از آن حاكمان است، در حالى كه مردم در فقرى دردناك و سوء تغذيه گرفتارند و با دشوارى زندگى مىكنند.
از آنجايى كه دمكراتهاى سرمايهدار و كمونيستهاى اشتراكى براى زمامدارانِ خود عدالت و ترس از خدا را شرط نمىدانند، لذا قانون بازيچهاى شده در دست حاكمان. اگر فرض شود كه در قانون اندكى عدالت هم وجود دارد، زمامداران عدالت موجود در آن قانون را به مقدار اندكى هم اجرا نمىكنند. در گذشته قدرت مستقيم حاكمان مانع از تقسيم
عادلانه كالاهاى مصرفى و ساير مايحتاج مردم مىشد و در حالى كه صدها پروژه در حال اجرا داشتند و هزاران زن در اختيار گرفته بودند، مع ذلك بسيارى از مردم در گرسنگى، فقر و برهنگى روزگار مىگذراندند و حتى از يك همسر هم برخوردار نبودند.
در موقعيت كنونى قدرت غير مستقيم - كه در دست حاكمان است و در پردهاى از قوانين سرمايهدارى و كمونيستى پوشانده شده است - در پس پرده همان كارهاى پيشين را انجام مىدهند و بين طبقات اجتماعى فاصله ژرفى ايجاد مىكنند. گروهى از مردم در رفاه و از زندگى پرطمطراق، كه به حدّ افراط در هر چيزى رسيده، برخوردارند، در حالى كه اكثر مردم در دامن فقر، بيمارى، جهل، عقبماندگى و نابرخوردارى از نيازهاى اوليه، همانند خوراك، مسكن، ازدواج، وسيله نقليه، رفاه، آموزش، امنيّت و سلامتى و امثال آن، زندگى مىكنند. آرى، نتيجه محور بودن انسان و محور بودن ماديات اينگونه نمود مىيابد.
مسائل ياد شده يعنى: «محوريت انسان يا ماديات»، «درستى و عدم درستى قانون» و «عدالت و ستمگرى زمامدار» در برآورده شدن و برآورده نشدن نيازهاى انسانها تأثير بسيارى مىگذارد. اسلام قوانين كامل درستى كه اين نيازها را برآورده مىكند، وضع كرده است، در حالى كه در غرب و شرق همه موارد سه گانه به انحراف كشيده شده است، كه پيامدهايش به زيان مردم است، با اين تفاوت، كه اوضاع در شرق بدتر از غرب است. زيرابرخى آزادىهايى كه در غرب هست و پارهاى از قوانينى كه راه را براى دستيابى تودهها به لقمهاى از نيازهاى زندگى، مىگشايد، هرگز در شرق وجود ندارد.
محوريّت ماديّات، علاوه بر دستنيافتن انسان به حداقل امكانات زندگى، آثار بد ديگرى هم در پى داشت كه از آن جمله به اين موارد اشاره مىكنيم:
استعمار: استعمار غالباً براى ارضاى خصلت زيادهطلبىهاى نظام سرمايهدارى است كه براى گشودن بازارهاى جهان به قصد دستيابى به نيروى كار و مواد اوّليه ارزان و صدور هرچه بيشتر مصنوعات به گرانترين قيمت مىكوشد. آمارها نشان مىدهد كه گاه تفاوت ماده خام و مواد ساخته شده به پانصد برابر مىرسد.
فقدان آزادىها: غرب مىپندارد كه دنياى آزاد است. اما آزادى در نزد آنان در واقع لباس آراستهاى است بر قامت ديكتاتورى نوين و پنهان. زيرا قوانينى كه شروط كار كردن و مقدار دستمزد و ساعات كار و امثال آن را تعيين مىكند، همگى آنها به گونهاى تنظيم يافته كه سرانجام به زيان جامعه مىباشد و نسبت به كارگر، كشاورز، كارمند و غير آن از افرادى كه درآمدهاى محدود دارند، به شكل الزامى است و راهى براى رهايى از چنگال اين قوانين ندارند، گرچه اينان به دليل سادگى تفسيرشان از كارها، مىپندارند كه آزادند ولى در واقع آزاد نيستند، حتى سنديكاهايى كه كارگران تشكيل مىدهند، فايده چندانى در آن نيست، زيرا قوانين كه زمام آن به دست سرمايهداران است و ما تفصيل آن را در كتاب الفقه: السياسة آوردهايم، همواره به نفع سرمايهداران مىباشد، چه آنكه تاجران سرمايهدار قدرت را در دست داشته باشند، چنانكه در غرب چنين است و چه سرمايهداران حاكم، قدرت را به دست بگيرند، چنانكه در شرق چنين است.
مرگ ارزشها: از آنجايى كه محور بودن پول، هر چيزى را فداى خود مىكند و علاوه بر آن، تلاش فراوان و مسابقه براى به دست آوردن مقدار بيشتر پول هر مانعى كهفرارويش باشد، از پيشرو بر مىدارد. بديهى است كه دين، اخلاق، خانواده، فضيلت و امثال آن از موانع تقدم و فزونى پول و ثروت است. مثلاً دين، اخلاق و فضيلت، كشتن انسان را حرام مىداند. همچنين دين كارهايى مثل توليد انبوه اسلحه براى تجارت و كشتن ديگران بدون لحاظ موازين دينى و اخلاقى، اشاعه فحشا و منكر، اباحه شرابخوارى، قمار، مواد مخدر و امثال آن را حرام مىشمارد امّا ماديّت حاكم بر اين امور، همه اين چيزها را از پيش پاى خود برداشته است، چنانكه خانواده نيز، فحشا، منكر و رفتارهاى مخاطرهآميز
جنسى را حرام و ممنوع مىداند، زيرا ضد كيان خانواده است. خانواده عبارت از مجموعه شرافتمندِ همخونى است كه از شرافت برخوردار است، در حالى كه فحشا، منكر، زنا و امثال آن همگى به خلاف آن تعريف مىباشد. امّا پول درآوردن از راه گشودن روسپىخانه و محلههاى ويژه انحرافات جنسى و امثال آن موجب انهدام كيان خانواده مىشود، و اين اولاً: به دليل برخوردى كه بين آن دو است، و ثانيا به خاطر آنكه فرزندان برآمده از اين روابط، به دليل ديدن اين كارهاى ناپسند، سرانجام در دامچال بدبختى و تباهى مىافتند.
انسان را حقى نيست مگر: 1. در كار جسمى كه خودش انجام مىدهد. 2. در كار فكرىاى كه پديد مىآورد به شرط آنكه به روش حلال باشد. يعنى كار و فكر حلال باشند و دستاورد كار و فكر نيز حلال باشد. 3. آنچه انسان به ارث مىبرد. البته با اين قيد كه ارثگذار هم از راه حلال و كار عملى و فكرى آن مال را به دست آورده باشد. علاوه، بر اينها كسى كه از راه فكر و يا فعاليت جسمى به كسب مال مىپردازد بايد توجّه داشته باشد كه:
نخست: به حق ديگران تجاوز نكرده باشد، زيرا زورگويى در اسلام به تبع قانونِ عقل، حرام است.
دوّم: كارش به صورت ناچار و در جوّى از اجبار نباشد، چون جوّ اجبارى همچون كار اجبارى حرام است و فرقى در اين نيست كه انسان كارگرى را براى انجام دادن كارى درخانهاش به كار مجبور كند و يا فضايى ايجاد كند كه كارگر ناچار باشد كه آن كار را به همان مقدار دستمزد انجام دهد.
سوّم: موجب استثمار ساير معاصران خود نشود، يعنى بيش از حق خود برندارد.
چهارم: حقوق نسلهاى آينده را ضايع نكند. مثلاً معادنى كه در زير زمين است، حق نسلهاى كنونى و آينده است. هركسى بايستى از زندگى متوسطِ بدون تنگى و يا اسراف برخوردار باشد. اگر اين نسل به دليل اسراف و زيادهروى بيش از آن مقدار كه حقش بوده، از آن برخوردار باشد، به معناى آن است كه او حق نسلهاى آينده را تلف كرده است.
پنجم: آنكه بهرهورى زيانبار نداشته باشد. مثلاً اگر صدتا صيّاد در ساحل باشند، هركدام به مقدار غذاى روزانهاش حق صيد دارد و براى هيچ يك از آنان روا نيست كه زودتر به دريا رفته و سهم دو يا سه نفر را به خود اختصاص بدهد، به گونهاى كه ديگران گرسنه بمانند، چون خدا، نعمتهاى زمين را براى همه مردم قرار داده است و بايد همه از آنها بهرهمند شوند، نه گروهى خاص. خداى سبحان فرموده: «خَلَقَ لَكُم...»(1)«براى شما آفريد» پس هستى براى همه است و از آن «شما» و نه تنها «او». از اميرمؤمنان على عليهالسلام نقل شده كه فرمودند: «ما رأيت نعمة موفورة إلاّ و إلى جانبها حقّ مضيّع؛ هرگز نعمت انباشتهاى نديدم جز آنكه در كنارش حقى ضايع شده ديدم».
و مقصود از «انباشته»، زندگى راحت و برخوردار از رفاهيت نيست بلكه به معناى افزون از حقى است كه در كنارش حق ضايع شدهاى باشد.
اگر اين پنج موضوع در نظر گرفته شود و نيز آنچه پيشتر گفتيم كه انسان براى كار دستى و يدى، فكرى و در ارث حق دارد كه البته همه به شرط حلال بودن است، هيچ نيازمندى نمىماند كه از مسكن، لباس، وسيله سوارى، همسر، برخوردار نباشد و يا آنكه خوار شدهباشد. همچنين سرمايهدارى به روش غربى و يا شرقى در ميان نخواهد بود و نعمتها براى همه خواهد بود. اگر هم تفاوتى بر پايه شايستگىها در كار باشد و بعضى به سبب برخوردارى از توان جسمى و يا زيركى فكرى، بيشتر به دست آوردند و بعضى ديگر به خاطر ناتوانى جسمى و يا عدم برترى فكرى كمتر به دست آوردند، اين تفاوت موجب اختلاف طبقاتى ژرف نمىگردد، چيزى كه در جهان امروز شاهد آن هستيم به گونهاى كه كمتر از يك چهارم جهان در زندگى پر رفاه و كاملاً برخوردار زندگى مىكنند و بقيه مردم جهان حتّى نيازهاى اوليه خود را هم نمىتوانند تأمين كنند.
1) . سوره بقره، آيه 29.
اينك يك پرسش جدّى: چرا سرمايهدار، يا پزشك و امثال آنها بيش از حقشان مىگيرند، با آنكه در بحثهاى پيش گفتيم كه ثروت بايد به مقدار تلاش جسمى و فكرى، يا از راه ارث باشد؟
سرمايهداران و وابستگان به آنان براى اين پرسش چندين پاسخ در نظر گرفتهاند؛ مثلاً مىگويند: سرمايهدار، سرمايهاش را به خطر انداخته است و كسى كه سرمايهاش را به خطر انداخته، بايد در مقابل چيزى بدست آورد. نيز مىگويند: سرمايهدار پيش از سرمايهدارى در خورد و خوراكش سختى و به خود تنگى در معيشت داده است، و شب و روزش را به دشوارى گذرانده تا توانسته اين ثروت را جمع كند. پس بايد در برابر خستگىها و قناعتى كه در خورد و خوراك داشته، سودى ببرد. نيز مىگويند: ثروت كار متراكم است. سود در برابر كار است و سودِ بىجهت، عملى نمىباشد. نيز مىگويند: كارخانهاى كه سرمايهدار مالك آن است با كار از بين مىرود و بايد در برابر اين استهلاك پول پرداخته شود.
نيز مىگويند: ثروت نيازمند خزانهدار بزرگ براى مصارف سنگين است و گرنه چه كسى فرودگاهها، بيمارستانها و امثال آنها كه نيازمند پول فراوان است، مىسازد؟ پس بايد براى ثروت خزانه بزرگى در دست سرمايهداران باشد تا بتوانند اين نيازها را كه نيازهاى كل مردم است و طبقات پايين جامعه، همانند طبقات بالاى آن بهرهمند مىشوند، برآورده كنند. در مورد پزشك و امثال آن گفته مىشود كه او عمر گذشتهاش را كه بيست سال يا كموبيشاست، صرف كرده است تا ياد گرفته، خود را به سختى افكنده و شبها بيدار و روزها در تلاش بود، تا آنكه پزشك شود تا براى مردم مفيد واقع شود. او بايد از مراجعهكنندگان اموال سنگينى بگيرد تا كفايت عمرى را كه از دست داده است، بكند.
اينها بهانههاى بىپايهاى است، زيرا پاسخ آنها روشن است. در پاسخ پرسش نخست بايد گفت كه باوجود بيمه اولاً خطرى در كار نيست و ثانيا اگر معيار خطر باشد، چرا اين معيار
درباره كارگرى كه در معدن كار مىكند و خطر براى جان او بيش از خطر براى ثروتِ ثروتمند است، در نظر گرفته نمىشود؟ كدام خطر مهمتر است: خطر مردن يك انسان و يا خطر خسارت مالى؟
به پرسش دوّم اينگونه جواب داده مىشود كه گرچه سرمايهدار حق دارد به مقدار آنچه از دست داده بردارد، امّا ما شاهد آن هستيم كه سرمايهدار بسيار بيش از آن را به خود اختصاص مىدهد و گاه به هزاران برابر و يا ميليونها برابرِ سرمايه هم مىرسد.
در پاسخ پرسش سوّم چنين مىگوييم: سرمايهدار حق دارد به مقدار كارى كه در ثروت او تجسّم يافته، بهرهمند شود، نه بيش از آن. درست است كه ثروتْ كار تجسّم يافته است، امّا يك كار چقدر اجر و پاداش دارد؟ آيا به اين مقدار سنگين است كه سرمايهدار براى خود برمىدارد و از كارگران و ديگر افراد مىگيرد؟
در پاسخ پرسش چهارم يادآور مىشود كه حق العمل به مقدار نابودى ثروت او است و نه بيش از آن. در حالى كه امروزه شاهد آنيم كه سرمايهدار بر چندين هزار برابر از مقدار استهلاك دست مىگذارد. و البته مانعى از اينكه به مقدار استهلاك بردارد نيست. مثلاً قيمت كارخانهاى كه صدهزار دينار است، سرمايهگزار حق دارد به مقدار صدهزار دينار در گذر زمان، بهرهمند شود. ولى اينكه سرمايهدار ميليونها دينار را از آن خود كند، بيرون از دايره استهلاك است و وارد دايره استثمار مىشود.
در پاسخ پرسش پنجم بايد گفت: اگر نياز به خزانه درست بوده باشد، چرا خزانهداران گروه خاصى از سرمايهداران باشند؟ چه سرمايهداران حكومتى كه در شرق هستند و چه تاجران كه در نظام غربى، سرمايهدار هستند. چرا نبايد خزانه بين همه مشترك باشد؟ بنابراين دليل بسنده مقصود نيست. چون مقصود وجود خزانه است و اين درست است، امّا اينكه خزانهداران فقط سرمايهداران باشند، اشتباه است. بلكه لازم است به هر انسانى حق خودش را داد، و اين حقوق جمع گردد و با اين گردآورى، گنجينهاى فراهم شود كه همه نيازها را برآورد.
به پرسش ششم چنين پاسخ مىدهيم كه اگر سخن پزشك و امثال وى درست بوده باشد، چرا معلّم همچون پزشك نباشد، با آنكه او نيز وقت و عمرش را صرف كرده است؟ از آن گذشته چنين چيزى چرا براى كارمندان دولت مطرح نباشد، با آنكه آنان هم درس خوانده و فارغ التحصيل مراكز عالى آموزشى مىباشند؟ علاوه بر آنكه پيشتر گفته شد، انسان حق دارد به مقدارى كه وقت صرف كرده است، نه بيشتر، مزد بگيرد. آيا پزشك و امثال وى به مقدارى كه وقتهايشان را صرف كردهاند مزد مىگيرند؟
واقعيت آن است كه پزشك به دو جهت پول زيادترى مىگيرد: نخست آنكه اين مزدگرفتن عادت شده است، و ديگر آنكه كمياب است.
امّا علّت اوّل: پزشكان در گذشته بسيار اندك بودند و چون مردم به آنان نياز فراوانى داشتند، بر پايه قانون عرضه و تقاضا در اقتصاد، مزدشان را مىخواستند، و اين موضوع تا امروز هم ادامه داشته و مردم به آن عادت كردهاند. پزشكان هم از آنچه به آن عادت كرده بودند، كوتاه نمىآيند. مثلاً عمل جرّاحى بيش از يك ساعت وقت نمىبرد، امّا پزشك در برابر آن مثلاً يكصد دينار يا بيشتر دستمزد مىخواهد، در حالى كه يك ساعت كار كردن او مزدى بيش از يك دينار ندارد. پسمانده عادتها و تقليدهاست كه به پزشك حق مىدهد كه يكصد دينار بگيرد و مردم از اين كار رنج مىبرند. بعضى از كشورهايى كه نام «كمونيست» بر خود نهادهاند در برابر اين رسومات ايستادهاند، امّا ايستادن آنان تفريطىاست، يعنى درست مانند افراط پزشكان در نظام سرمايهدارى؛ بنابراين نظامهاى كمونيست خدمات پزشكى را به صورت بيمهاى ساختهاند، در حالى كه تمام بيمه نيز صحيح نيست، بلكه درست آن است كه پزشك در كار خود آزاد بماند و به مقدار كارش و نه زيادتر دستمزد بگيرد.
امّا علّت دوّم: در بسيارى از كشورها در حال حاضر پزشك كم است. در نتيجه عرضه پزشك كم است و تقاضاى بيمار زياد. معلوم است كه وقتى عرضه كم و تقاضا زياد باشد قيمتهاى كالا يا خدمات نيز بالا مىرود، و اين نيز نادرست است، زيرا اندكىِ عرضه و
افزايش تقاضا باعث آن نمىشود كه انسان بيش از حق خودش را بگيرد، امّا چنين چيزى موجود است و بايد اين دو مشكل حلّ شود و حلّ آن در گرو به كاربردن اخلاق اجتماعىِ همگانى است و عادتها و تقليدهايى كه توجيه آنها از بين رفته ولى خودشان باقى ماندهاند، از بين برود.
آزاد گذاشتن سرمايه و اينكه هر كارى كه مىخواهد انجام دهد، درست مانند آزاد گذاشتن «مقام» در انجام دادن هر آنچه دلش مىخواهد، مىباشد. همانگونه كه بايد مقام و منصب و به تعبير ديگر مديريت، در بين مردم، به اندازه خودش تقسيم گردد، سرمايه نيز بايد در بين مردم بر اساس عدالت و لياقت [نه تساوى] توزيع گردد. اگر «پول و مقام» به حال خود رها شوند، اندازه خودشان را نگه نمىدارند. بين امور جسمى و روحى تفاوت بسيارى است. امور جسمى از قبيل خوردن، بهرهورى جنسى، نوشيدن، لباس و امثال آن، مرزى مشخص دارد كه جسم در آن مرز مىايستد، زيرا جسم بيشتر از آن را تحمل نمىكند. مثلاً انسان نمىتواند در يك روز صد كيلوگرم غذا بخورد و يا نوشيدنى بنوشد. نيز بدنش توان تحمل پوشيدن بيست دست لباس را ندارد... جسم در برابر زيادهروىهايى از اين دست مقاومت مىكند، گرچه زيادهطلبان گاه كارهايى از اين دست مىكنند. مثلاً نقل شده كهيكى از خلفاى عباسيان چهار ميليون قطعه پوشاك داشت و حاكم ديگرى چهارهزار كنيز. موارد ديگرى نيز گزارش شده است، اما غالبا انسان در امور جسمانى نمىتواند بيش از نياز جسم را عمل كند و هرچه بيش از نياز باشد براى جسم مايه آزارندگى است.
امّا در امور غير جسمى مرزى براى توقف وجود ندارد و همماره در حال گسترش است. انسان ثروتمند مىخواهد ثروت همه دنيا در كيسه او سرازير شود، و انسان داراىِ مقام نيز مىخواهد همه مقامها گرد او جمع شود. از همينرو در حديث آمده است: «ما ذئبان ضاريان أرسلا في زريبة غنم بأكثر فسادا فيها من حبّ المال و الجاه في دين الرجل
المسلم(1)دو گرگ در آغل گوسفندان زيانبارتر از آن نيست كه مقامدوستى و مالدوستى به جان دين انسان مسلمان بيفتند [و نابودش سازند]».
بنابراين بايد جامعه با قوانين درست اداره شود، نه اينكه فرد يا گروهى از انسانها با جمعآورى ثروت، منصب و موقعيّتهاى اعتبارى بالا بر آن چيره شوند. از آن گذشته آزاد گذاشتن ثروت براى افزايش و رشدِ مداوم، زيان اخلاقى بزرگى بر جامعه تحميل مىكند، زيرا دليلى ندارد كه فردى در نهايت رفاه زندگى كند و هزاران نفر چنان فقير باشند كه در برآوردن نيازهاى اوّليه خود هم ناتوان باشند. بديهى است جامعهاى كه بر پايه اخلاق استوار نشده باشد، جامعهاى است كه نابودى خود را جار مىزند و به قول شاعر:
و إنّما الأمم الأخلاق ما بقيت *** فإن هم ذهبت أخلاقهم ذهبوا
«ملّتها به اخلاق پايدار هستند / چون اخلاق رخت بربست، رخت مىبندد».
ارتباط بين مردم ارتباط اخلاقى از قبيل هميارى، دوستى، مشاركت و جوانى و امثال آن است و هر چيزى كه به اين امور اخلاقى زيان رساند و باعث كينه و دشمنى و دورى مردم از همديگر و خشم گرفتن عليه يكديگر گردد، در نهايت به نابودى و از بين رفتن جامعه مىانجامد و اين به همه، اعم از غنى و فقير، زيان مىرساند.
چون كشاورزان در پيوند مستقيم با تيولدار و زميندار بودند و نوعى التزام متقابل ميان آن دو وجود داشت، مالك از دسترنج كشاورز بهرهمند مىشد و كشاورز در برابر آن از حمايت مالك و تسهيلاتى كه مالك براى زندگى كشاورز ارائه مىداد، سود مىجست. گرچه فئوداليسم يا تيولدارى به اين معنا از نظر عقل و شرع درست نبود و تفصيل آن در كتابهاى خاصى كه درباره مسايل اقتصادى نوشته شده آمده است، امّا در سرمايهدارى جهانى در موقعيت كنونى، سرمايهدار كارگران را فقط در برابر دستمزد، به كار مىگيرد و
1) . مجموعه ورام، ج 1، ص 155.
عهدهدار دفاع از او و يا تهيه وسايل زندگى او نيست. نادرستى هر دو شيوه در اين است كه در نوع تيولدارى، كشاورز مجبور و ناچار است و به زمين وابسته مىباشد، و هيچ اختيارى از خود ندارد و نمىتواند كارش را رها كند، لذا بيشترين سود از آن مالك و تيولدار است، و كشاورز در حد بخور ونميرى درآمد دارد. اين علاوه بر مضرات ديگرى است كه بر نظام تيولدارى و فئوداليسم مترتب است.
در سرمايهدارى گرچه كارگر آنگونه كه در تيولدارى وابسته به زمين بود، ديگر وابسته نيست، امّا او نيز از نظر جوّ مجبور و ناچار است، زيرا اگر كارگر براى مالك كار نكند از دريافت نكردن مزدى كه با آن زندگى مىكند، خواهد مرد. چنانكه وقتى سرمايهدار، كار نخواهد، كارگر بيكار مىشود و دچار مشكل مىگردد. علاوه بر آنكه مالك بيش از حق خودش بهرهمند مىشود، در حالى كه بايد حقْ بين آنها بر پايه مقدار كار و مديريت تقسيم گردد، ولى سرمايهدارى به اين مقدار خشنود و بسنده نيست. بعدها سنديكاها و قوانين به وجود آمد و كشاورز و كارگر از برخى ستمگرىهاى تيولدار و سرمايهدار رهايى يافتند و دستمزدها بهتر شد و شرايط كار براى كشاورز بهبود يافت و فضاى اجبار و ناچارى كمتر شد و كارگر و كشاورز به سطحى از تأمين اجتماعى خود دست يافتند، امّا معذلك هنوز ستمگرىِ بسيارى باقى است و بايد اصلاح شود. اين، در مورد كشورهاى داراى نظام سرمايهدار است؛ امّا درباره كشورهاى كمونيست، بايد گفت كه در آن نظام، كشاورزان وكارگران فقط ابزارى ساده در يك كارگاه بزرگ هستند كه هيچ ندارند و همه منافع به جيب حاكمانى مىرود كه ميان توان سرمايهدارى و توان حكومت را در خود يكجا جمع كردهاند.
به هر حال، سرمايهدارى در شرق و غرب به همان سرمايهدارى پيشين خودش باقى است، و در آن، سرمايهدار هزاران بار بيش از حق خود را براى خود برمىدارد و به مقدار قوت لايموتى به ديگران مىدهد. افزون بر آنكه جوّ اجبار و ناچارى و حتى اجبار مستقيم همچنان باقى است. ساير مضرات نظام سرمايهدارى را كه گفته شد و آن را به تفصيل در كتابهاى اقتصادى خود آوردهام، همچنان در خود دارد.
ممكن است گفته شود: كار اجتماعى نيازمند سرمايهدار و كارگر است و خداى متعال در قرآن فرموده: «لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضًا سُخْرِيًّا»(1)«تا برخى از مردم برخى ديگر را به كار گيرند».
پاسخ اين است كه اولاً: چرا سرمايهدار بيش از حق خودش بگيرد و كارگر كمتر بردارد و سرمايه، انسان را به خدمتِ خود در آورد، در حالىكه بايد انسان سرمايه را به كار اندازد. انسان در قانون سرمايهدارى از محور بودن بيرون رفته و خدمتكارِ سرمايه شده است، حال آنكه بايد انسان محور و مبنا باشد و پول را به كار بگيرد.
ثانيا: نبايد سرمايهدار خدمت نيروى كار را بخرد، بلكه در كار و در سود شريك باشند و فرماندهنده و فرمانبرنده در ميان نباشد. و لذا اسلام از كار اجير نهى كرده است و منظور ما از اجير در اينجا همچون بنّايى كه خانهاى مىسازد و يا خياطى كه لباسى مىدوزد نيست بلكه مقصودمان كار اجرائى از نظر سرمايهدارى است. اينكه فرد اجير باشد در عين جايز بودن، شرعا مكروه است، و اين موضوع در تعدادى از روايتها وارد شده است. كلينى با سند صحيح از مفضل بن عمر نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من آجر نفسه فقد حظر على نفسه الرزق(2)هر كه خودش را اجير و مزدور كند روزى را بر خود تنگ كرده است».و در روايت ديگرى اين زياده را نيز دارد كه: «كيف لا يحظره و ما أصاب فيه فهو لربِّه الذي آجره(3)چطور بر خود تنگ نمىگيرد، در حالى كه آنچه [با تلاش خود] به دست آورد، سرانجام از آن كسى است كه او را اجير كرده است؟»
آرى، اگر اجبار فردى و يا جوّى در كار نباشد و مزدى كه كارگر مىگيرد، عادلانه باشد، اجاره ابزار گردآورى ثروت نمىشود، ولى اجبار فردى و اجبار جوّى كه اكنون در نظام سرمايهدارى آشكار و مطرح است و ديده مىشود، مفهوم آن ندادن حق واقعى كارگران است، علاوه بر آنكه انسان خدمتگزار ثروت مىگردد، نه ثروت خدمتگزار انسان.
گمان نشود كه بر اساس آنچه گفتهايد، بين سرمايهدار و كارگر رابطه فرماندهنده و فرمانگيرنده نباشد و بلكه همكارى و اشتراكِ متقابل در منافع باشد، با رابطه معلّم و شاگرد نقض مىگردد، زيرا در اينجا هم دستوردهنده و دستورگيرنده، و برتر و پايينترى وجود دارد.
در پاسخ اين ايراد گفته مىشود كه رابطه بين معلّم و شاگرد، رابطه احترام است. در اين رابطه، هدف معلّم بالا بردن سطح علمى دانشآموز مىباشد. رابطه آن دو روز به روز تنگتر مىگردد تا جايى كه شاگرد روزى به مرتبه خود معلّم برسد. اينها رابطههاى نيكويى هستند و با رابطه دستوردهنده و دستورگيرنده در سرمايهدارى تفاوت دارد، چون رابطه در آنجا، رابطه برده و اربابش مىباشد و همانگونه كه مالك برده مىخواهد دستاورد غلام را از آنِ خود كند و رابطه احترام ميان آن دو وجود ندارد و جدايى ميان آن دو روز به روز افزودهتر و بيشتر مىشود - چون آقا روز به روز بالاتر و برده روز به روز پايينتر مىرود - در سرمايهدارى هم چنين است، زيرا اولاً رابطه احترام در كار نيست، بلكه رابطه بهرهكشىِ يكسويه است. ثانيا رابطه بالا كشيدن فرد اجيرشده نيست، بلكه رابطه خشكى است كه در نهايت به زيان مىانجامد. ثالثا بين سرمايهدار و كارگر روز به روز فاصله بيشتر مىشود.
سرمايهدار بالاتر و بالاتر مىرود و هرچه ثروت او زياد شود، اجير فرومىافتد. همانگونهكه هرچه ثروت ارباب زياد باشد از غلام و بردهاش نيز دورتر مىگردد، در اينجا نيز چنين است: هرچه ثروت سرمايهدار زياد گردد، قدرت او نيز زياد مىگردد، و همين موجب ناخشنودىِ ميان آن دو مىشود، در حالى كه رابطه معلّم و شاگرد رابطه دوستى و مهرورزى است.
در آنچه كه درباره شروط اسلامى درباره كارگر گفتيم، اين نوع مشكلات وجود ندارد، زيرا رابطه در آنجا، رابطه اقتدار نيست، بلكه نوعى دوستى دوسويه است. بين شخص اجيرشونده و اجيرگيرنده فاصله زيادتر نمىشود. رابطه آنها به صورت دستوردهنده و دستورگيرنده نيست، بلكه رابطه اشتراكِ منافع است. هركدام نسبت به ديگرى با نگاه احترام و مهربانى مىنگرند، چون هر يك ديگرى را عامل پيشرفت خود مىبيند.
حاصل سخن آن است كه در اينجا بايد سه نكته مورد توجّه قرار گيرد:
اوّل: آنكه مقصودمان مزدبگيرىهاى شخصى براى ساختن ساختمانى و يا دوختن لباس و مانند آنها نيست.
دوّم: آنكه اجاره در شكل سرمايهدارى است كه كارگران را به كار مىگيرد.
سوم: آنكه اجاره به شكل شرعى باشد كه در آن بهرهكشى و استثمار نباشد. همانگونه كه در بعضى از روايات دينى گذشت، اسلام مكروه مىداند كه فرد خودش را اجاره دهد، و از سوى ديگر اجارهاى را كه به اين شكل نباشد، مستحب مىداند چنانكه اجاره دادن براى به دست آوردن چيزى در اسلام مكروه نيست. در اين خصوص دو گروه از روايات را مورد توجّه و بررسى قرار مىدهيم كه با يك گروه ديگر كه پيشتر مطرح كرديم، سه گروه مىگردند. درباره درآمدهاى مردم حضرت على عليهالسلام مىفرمايند: «امّا در مورد اجاره، خداى عزّوجلّ فرموده: «نَحْنُ قَسَمْنَا بَيْنَهُم مَّعِيشَتَهُمْ فِى الْحَيَوةِ الدُّنْيَا وَ رَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَتٍ لِّيَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضًا سُخْرِيًّا وَ رَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِّمَّا يَجْمَعُونَ»(1)«ما معاش آنان را در زندگى دنيا ميانشان تقسيم كردهايم، و برخى از آنان را از [نظر] درجات، بالاتر از برخى قراردادهايم تا بعضى از آنها بعضى [ديگر] را در خدمت گيرند و رحمت پروردگار تو از آنچه آنان مىاندوزند، بهتر است». خداى سبحان به ما خبر داده كه اجاره يكى از راههاى زندگى مردم است زيرا خدا به حكمت خود، همّت و اراده و ديگر احوال مردم را بيان كرده و آن را مايه مانايى و قوام زندگى مردم دانسته است و آن بدينگونه است كه فردى، فرد ديگرى را در املاك، كارها، تصرّفات و دارايىهايش استخدام مىكند. اگر هر يك از ما مجبور باشد كه براى خود بنّايى كند، يا نجّارى نمايد و يا يكى از انواع صنعتها را بسازد و همه امور مورد نيازش را خود انجام دهد، بىترديد اوضاع ما در دنيا بىسروسامان مىشود و در كارهايمان موفق نمىشويم و حتى درمانده مىشويم. امّا تدبير خداوند بر گوناگونى همّتهاى مردم استوار شده است و هر يك، چيزى را
1) . سوره زخرف، آيه 32.
مىخواهند كه همتشان به آن گرايش دارد و كارهاى يكديگر را با تفاوت سلايق و ديدگاهها انجام مىدهند. و بدينگونه راههاى زندگى و معيشت، كه بهبود زندگى در آنهاست، گشوده مىشود(1)».
در روايات درباره حرمت روا كردن ستمگرى بر اجير بدينصورت آمده است كه: 1. آز آغاز بر وى ستم شود. 2. در نهايت به او ستم شود و او را مجبور كند. 3. در حين قرارداد اجاره رفتار عادلانه داشته باشد، امّا بعدا از دستمزد او كم كند. هر سه مورد ستم است. شيخ صدوق از امام صادق عليهالسلام و او از پدرانش نقل كرده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من ظلم أجيراً أجره أحبط اللّه عمله و حرّم عليه ريح الجنّة، و إنّ ريحها ليوجد من مسيرة خمسمائة عام(2)هركس در پرداخت اجرت اجيرى ستم كند، خدا عمل او را از بين مىبرد و بوى بهشت را بر او حرام مىكند، با آنكه بوى بهشت از فاصله پانصد سال راه، به مشام مىرسد».
نيز روايات بسيار ديگرى كه در فقه اسلامى در باب اجاره آمده است. حاصل بحث آنكه سرمايهدارىِ منحرف باعث مىشود كه اولاً: در حين كار بر كارگران ستم شود، ثانيا: اجاره از سر اجبارِ جوّى و ناچارى و يا اجبار مستقيم بوده باشد، به طورى كه اجير بر اينكه خودش را اجير كند، مجبور و ناچار باشد؛ و ثالثا: در كار نوعى اهانت وجود داشته باشد كهموجب خشم و درگيرى بين دو طرف شود. اينها علاوه بر ساير مفاسد و ضعفهاى نظام سرمايهدارى غربى يا شرقى است، كه همه آنها بر خلاف عقل سالم و شرع اسلام است.
بارى، رابطه معلّم و شاگرد، چنين رابطهاى نيست، چون اجبارى در كار نمىباشد، ستمى نيست و شاگردان به نوعى احساس لذت و عزّت مىكنند، چون از كسى پيروى مىكنند كه از نظر دانش و شايستگى از آنان برتر است و انسان در پيروى از كسى كه از نظر علم، شايستگى، تقوا و فضيلت برتر باشد، هرگز احساس خوارى نمىكند، بلكه هنگامى احساس خوارى مىكند كه فردى به دليل قدرت مالى و يا قدرت نظامى، بر او آقايى و سرورى كند و آقايىاش به سبب فضيلت و شايستگى نباشد. چون نفس انسان به خودى خود در برابر فضيلت و شايستگى فروتن است، در حالىكه در برابر كسى كه مانند خودش
و يا پايينتر از خودش باشد و يا در برابر كسى كه به سبب داشتن اسلحه، قدرت قبيله، ثروت فراوان و مانند اينها، مىخواهد بر او برترى جويد، احساس خوارى و ذلت مىكند. اين احساس خوارى علاوه بر ديگر مفاسد، يكى از ابزار فرار مردم از تقليد به استدلال و منطق در امور اعتقادى و علمى است. زيرا تقليد نوعى تحميل و اجبار است و در اجبار نوعى اهانت به كرامت انسانى نهفته است. همين حس از ابزار گريز مردم از سوى حاكمان ديكتاتور به انتخابات و نيز لزوم مشورت با آنان پس از برگزيده شدن است. زيرا تحميل حاكمان بر مردم و يا انتخاب آنان به حكومت و سپس به كار بردن استبداد در حكومت و فيصله دادن امور بدون مشورت با مردم، هردو اهانت به كرامت انسانى است و از همينرو در اسلام مسأله تقليد كوركورانه سرزنش شده و شورا و رايزنى ستايش شده است.
اينكه انسان محور باشد، موجب ارجگذارى به كرامت انسان مىشود و حقيقت آن است كه انسان بذاته داراى ارزش و كرامت است، امّا ساير اشيا قيمتى ندارند، مگر به مقدار خدمتى كه به انسان مىرسانند و يا انسان از آن بهرهمند مىشود. در حديث قدسى ازخداى سبحان نقل شده كه فرموده: «خلقت الأشياء لأجلك؛ چيزها را به خاطر تو آفريدهام».
و پيشتر آيات قرآنى را نقل كرديم كه دلالت بر آن داشت كه هستى براى انسان مسخّر گشته و اگر انسان وجود نداشته باشد، ديگر براى اين هستى گسترده و پردامنه چه ارزشى است؟ اگر انسان وجود داشته باشد و تنها هم باشد، چه نقصى براى هستى وجود دارد؟ اگر براى انسان ارزشى هست، خودش محترم است و ارزش چيزهاى ديگر هم به مقدار فايدهاى است كه به انسان مىرساند و به سبب خدمتى است كه به انسان مىكند. از سوى ديگر زيان هر چيزى هم به مقدار زيانى است كه به انسان مىرساند، و گرنه وقتى كه انسان را از هستى جدا كنيم، هيچ فايده و زيانى باقى نخواهد ماند. فرقى ندارد كه درياها بخشكد و زمين از هم بپاشد و كوهها فرو ريزند. اگر انسان در مجموعه اشياى اين هستى وجود
نداشته باشد، چه زيانى پديد مىآيد؟
در دنياى سرمايهدارى شرقى و غربى، موضوع را كاملاً معكوس مىبينيم، در اين دنيا، انسان از محور بودن بيرون آمده و پول و ساير ماديّات به صورت محور و اساس باقى ماندهاند. انسان به سبب سودرسانى، خواستنى است. وقتى كه جوانى پاك به فكر ازدواج باشد به جاى پرسيدن دين و اخلاقش، از ثروت او مىپرسند، چنانكه خود جوان هم از ثروت زن مىپرسد، كه بعدا وقتى پدر و يا مادرش بميرد، ارث مىبرد و از دين و اخلاق او نمىپرسد. درست عكس آيين اسلام كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرموده: «إذا جاءكم من ترضون خلقه و دينه فزوّجوه(1)وقتى فردى نزد شما [به خواستگارى] آمد كه از اخلاق و دين او خشنود بوديد، او را زن دهيد».
حتى در جهان شرق و غرب وقتى حادثهاى به وجود مىآيد، اينكه چند نفر كشته شدهاند؟ چند نفر مجروح گشتهاند؟ چند تا دست و پا قطع شده است؟ چند چشم كورگشته است؟ چند كودك يتيم شدهاند؟ چند زن بيوه گشته است؟ چند انسان اندوهگين گشته است؟ چند دل پاك شكسته است؟ چقدر بيمارى به وجود آمده است؟ هيچ كدام از اين پرسشها مطرح نيست، بلكه همه اينها را با پول مىسنجند و گفته مىشود كه فلان جنگ و يا فلان سيل و يا فلان آتشفشان، صد ميليون، يا بيست ميليون و يا هزار ميليون دلار خسارت به بار آورد. آرى مقدار خسارتها را فقط به سبب اطلاعرسانى ذكر مىكنند، همانگونه كه شمار خانهها و تعداد وسايل نقليه و مانند آن را مىگويند. در دنياى مادى، وقتى انسان ارزش و زيبايى خود را از دست بدهد، ديگر وضع ساير چيزها چگونه خواهد بود؟ به همين سبب به اشيا به عنوان شىء نگريسته نمىشود، بلكه به روح كلّى آن كه همان ماده مىباشد، نگريسته مىشود، مثلاً به خانه، باغ، كتاب و امثال آنها به عنوان
1) . كافى، ج 5، ص 347.
اشيايى كه داراى حقيقتى هستند و آن حقيقت محور و اساس آنها مىباشد، نگريسته نمىشود، بلكه به اعتبار قيمت آن مورد توجّه قرار مىدهند و مىگويند، خانه فلانى چند ميليون مىارزد و يا فلان كتاب بيست دينار مىارزد و امثال آن.
ماديّات همه انديشه انسان را به خود مشغول كرده است و در نتيجه خدمتكار، به ارباب، و آقا به بنده تبديل شده است. در نتيجه همه براى در آوردن پول بيشتر كار مىكنند و در اين راه از سلامتى، آسايش، آينده، خانواده و فرزندانشان هم مايه مىگذارند. در باور آنان مهم آن است كه انسان مال فراوانى داشته باشد، امّا اينكه سلامت خودش را، و در پارهاى مواقع اعضاى بدن و حتى عمرش را در راه آن بگذارد، مهم نيست؛ مهم آن است كه سرمايهداران هر چقدر كه مىتوانند به پول بيشترى دست يابند، و حتى مهم نيست كه انسان شرف، خانواده و روابطى را از دست دهد كه موجب آسايش و راحتى او مىگردد.
به همين دليل است كه انسانِ ره گمكرده امروزى در بزرگترين دشوارىها، سختىها، اضطرابها، بيمارىها، جنگها، شورشها و فقرى زندگى مىكند كه در هيچ برههتاريخى به خود نديده است، و هرگز تاريخ چنين بدبختىهايى را كه بر سر انسان مىآيد، گزارش نكرده است. انسان از آنجايى كه محور است، آنسان كه در آموزههاى پيامبران بود، محور همه چيز است و بايد همه چيزها فداى انسان و كرامتش شود و هر چيزى بايد ارزش ذاتى آن در نظر گرفته شود و نه قيمت آن به اعتبار تبديل شدنش به ماديات و ارزشهاى مادى؛ و روز به روز از فقر، بيمارى و دردهاى انسان كاسته شود.
امّا امروزه، ديده مىشود كه انسان خود را فداى ماده مىكند، حال آنكه در آموزههاى آسمانى، روز به روز با برآورده شدن نيازهايش، رنجهايش آرام مىگيرد، زيرا همه چيز براى انسان است، در جامعه امروزى دردهاى انسان روزبهروز افزايش مىيابد، زيرا نيازها فقط براى افزايش پول و نه بهخاطر خود انسان برآورده مىشود. انسان فداى ماده مىگردد
و در چنين شرايطى، ديگر مهم نمىباشد كه اكثر مردم جهان گرسنه باشند. همچنين مهم نيست كه در هر سال، پنجاه ميليون نفر به سبب نداشتن غذا، دارو و بهداشت مىميرند. چنانكه مهم هم نيست كه با ابزار و فناورى جديد، ميليونها انسان كشته شوند و يا آنكه ميليونها انسان به انواع گرفتارىها و بيمارىها به سبب كاربرد اسلحه كشنده شيميائى و ميكروبى و مانند آنها گرفتار گردند. مهم نيست كه بيمار، در درد و بيمارى بماند و يا حتى با به كارگيرى داروهاى زيانآور شيميايى، بيمارىاش تشديد شود. مهم نيست كه به سبب مصرف غذاهاى نوپديد، خوردنىها و رنگهاى شيميايىِ زيانآور، ميليونها نفر بيمار شوند؛ و نيز نسبت به امور ديگرى كه امروزه وجود دارد. مهم آن است كه سرمايهداران، اعم از حاكمان شرقى و يا بازرگان غربى، تا آنجا كه امكان دارد به مال و ثروت بيشترى دست يابند. اين بيمارى كشندهاى است كه جهان غرب بدان مبتلا شده و سپس بيمارى مسرى خودشان را به جهان سوّم و كشورهاى در حال رشد صادر كردند و آنها هم به اين بيمارىِ كشنده، كه بسيار بدتر از بمبهاى اتمى و نوترونى است، مبتلا شده است.
در درون انسان غرايزى هست كه هر يك از آنها خواستار چيزهايى است. مثلاً غريزه جنسى خواستار مسائل جنسى است و غريزه مال، انسان را به سوى ثروتاندوزى تشويق مىكند و غريزه مقام او را به سوى جاهطلبى پيش مىبرد و ساير غرايز موجود در آدمى كه هركدام چيزى مىخواهد. در بيرون نيز چيزهايى هست كه پارهاى از آنها استحقاق احترام دارند و پارهاى ندارند. مراتب سزاوارى و استحقاق، در آنچه كه مستحق آنند، تفاوت دارد. بعضى چون خداى سبحان تا حدّ الوهيّت و پرستش سزامند احتراماند، و بعضى تا حدّ فروتنىِ بسيار، همچون عالم عادل و يا والدين. برخى تا حدودى مشخص سزاوار احترام و تكريم مىشوند، نظير احترام انسانى به انسان ديگر به خاطر اينكه انسان است . چنانكه بعضى ديگر مستحق هيچ احترامى نيستند، همچون حيوانات و گياهان و امثال آن.
وقتى انسان به يكى از غرايزش، بيش از لياقتش بها دهد، موجب جدايى انسان از خود و دورى از شخصيت خودش مىشود. چون نفس جدا نشده به هر چيزى به مقدار حقش مىدهد و نه آنكه در حق كسى و به حساب ديگر، چيزى بيفزايد، و نيز چنين است وقتى انسان چيزى را پرستش كند كه شايسته آن نيست، و كسى را خدا بداند كه سزاوار خدايى نيست. اين جدايى كه براى انسان به وجود مىآيد، چه نسبت به غرايز و چه به اشياء خارجى سزاوار احترام مشخص و يا احترام فزونتر و يا عدم استحقاق، به طور كلّى زيان آن به خود انسان برمىگردد. لذا خداى متعال فرموده: «أَفَرَءَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ»(1)«آيا ديدهاى آن را كه هواى خود را خداى خويش گرفته است».
يعنى هواى نفس خود را عبادت مىكند. در آن صورت هرگونه كه هواى نفس او بخواهد پيش مىبرد. در آيه ديگرى خداى متعال مىفرمايد: «اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَ رُهْبَنَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللَّهِ وَالْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ»(2)«آنان، دانشمندان و راهبان خود را، و مسيح پسر مريم را به جاى خدا به الوهيّت گرفتند».دانشمندان، راهبان و مسيح فرزند مريم شايسته مقدارى خاص از احترام، و نه احترام پروردگارى، بودهاند. حضرت مسيح عليهالسلام احترام يك پيامبر بزرگ را داشت و دانشوران و رهبانان عادل مستحق احترام يك انسان عالم بودهاند، نه آنكه آنان را خدا و يا ارباب خود بگيرند و احكام را از آنان دريافت كنند، گرچه حتى مخالف احكام خداى سبحان باشد.
خداى سبحان در رابطه با شكسته شدن شخصيت انسان و اينكه زيان آن به خود او مىرسد مىفرمايد: «نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ»(3)«خدا را فراموش كردند و او [نيز] آنان را دچار خودفراموشى كرد».
يعنى انسانى كه خدا را فراموش كند و پيرو دستورهاى او نباشد، كارهايش سامان نمىگيرد و در نهايت خير خودش را هم فراموش مىكند و خودش از خويشتنِ خودش
جدا مىشود. همه اين موارد كه در آنها انحرافِ از راه درست است در «عبادت بت» نمود مىيابد، اعم از آنكه بت از جنس شهوت باشد يا مال و يا جاه يا سنگ و يا حتى بشر و ساير اقسام بتها.
دنياى مادى معاصر در معرض شكسته شدن شخصيت قرار گرفته و به سوى نابودى پيش مىرود و هرگونه منطق، عقل و برهان را به خاك سپرده است و جهان امروز، همچون انسان افسونزده شده است كه در پى افسونگر، بىهدف گام مىزند. اين حالت، بيمارى بسيار خطرناكى است، زيرا اگر درمان نشود، سرانجام به نابودى كامل او مىانجامد. لذا خداى سبحان فرموده است: «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِى فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنكًا وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَمَةِ أَعْمَى»(1)«هركس از ياد من روى برتابد، او را معيشتى تنگ خواهد بود و در روز قيامت وى را نابينا محشور خواهيم كرد».
اين انسان در تنگى معيشت قرار مىگيرد و تنگى در نهايت به فنا و نابودى زندگى دنيايى، پيش از آخرت، منجر مىگردد و در آخرت نيز دچار كيفرى دردناك خواهد شد. از اينرو اين حالت به «شكست و جدايى از شخصيت» نامگذارى شده است. مىگوييم: اين فرد از خويشتنِ خويش دور افتاده است. آيا چنانكه قرآن كريم مىگويد دو نفرى وجود دارند كه يكديگر را فراموش كنند؟
پاسخ آن است كه بيگانه در اصطلاح، كسى است كه در كشور ديگرى رشد كرده باشد و به نفع كشورى كه در آن ديده شده، كار نكند، بلكه به نفع كشور ديگرى كار كند. مَثَل انسانى هم كه از خود دور شده باشد چنين است كه از يكى از غرايز خود پيروى مىكند، و يا كسى را كه اصلاً شايستگى احترام ندارد، به فراوانى احترام مىكند، و يا كسى را كه سزاوار احترام زياد نباشد، بسيار احترام مىگذارد. اگر اين فرد در خود بود و از خود جدا
1) . سوره طه، آيه 124.
نشده بود، طبق همه غرايز پيش مىرفت و تنها از يك غريزه خاص پيروى نمىكرد و مسير درستى را مىپيمود و سود آن نيز، قطعاً به خودش مىرسيد. در حالى كه نسبت به چنين شخصى همه چيز برعكس است، همه غرايز او رشد نكرده است و در يك مسير غيرمستقيم سير مىكند، كه اين حالت سرانجام زيان مىرساند و هيچ سودى براى او نخواهد داشت، چون ساير غرايز سركوب شده و ديگر رشد نمىكند و خواستههايشان برآورده نمىشود و همين موجب هلاكت و نابودى مىشود.
از جمله اين پيامدها آن است كه انسان ثروت و يا مقام را بندگى كند و يا حق فقير، مسكين، كارگر، كشاورز و ساير مردم را به درستى نمىدهد. چنانكه همه اين چيزها در دنياى معاصر نمودار شده است. دنياى كنونى به مال كرنش مىكند و آن را مىپرستد و چنان در پى كسب جاه و مقام است كه براى آن هيچ حد و مرزى نمىشناسد. درست است كه دموكراسى صورى در غرب وجود دارد، ولى غلاف آراستهاى است براى ديكتاتورى،آنهم از نوعِ بدترين ديكتاتورىها، چه نسبت به داخل كشورهايشان و چه نسبت به خارج آن، گرچه ديكتاتورى آنها نسبت به خارج از كشور، بسيار فجيعتر است.
در كشورهاى كمونيستى حتى اين لباس آراسته هم وجود ندارد. جهان سوّم بين آن دو تقسيم شده است، بخشى را غرب و بخشى را شرق به دست گرفته است. اين نسبت به بندگى مقام؛ امّا نسبت به بندگى مال، موضوع بسيار روشنتر است: جهان به دو گروه تقسيم شده است؛ به گروهى كه به طور مطلق ثروت را مىپرستد، از قبيل كشورهاى كمونيستى - چون در آنجا حاكمان سرمايهدار حقيقى هستند - و يا عبادتى شبيه به عبادت مطلق است، همانند كشورهاى غربى كه ثروت در دست بازرگانان است و با آنكه بين حكومت و ثروت همبستگى و همكارى شگفتى است و ما آن را در كتاب الفقه: الإقتصاد آوردهايم، امّا ثروت و حكومت در دست يك نفر نيست.
صفتهاى ارزشمندى چون مهربانى، جوانمردى، انسانيت، رعايت كردن حقوق بشر، احترام به ديگران، توجّه به نيازمند و مسكين، نخوردن حق مردم، همه اينها ويژگيها و غرايزى است، در درون انسان كه فراموش شده، و جهان به طور كلّى از آن محروم گرديده است. گرچه افراد اندكى يافت مىشوند كه از اين غرايز برخوردار باشند امّا بحث ما درباره آنان، كه اندكشمارند، نيست، بلكه درباره رويكرد كلّى و فراگير است كه بر جهان امروز حاكم است. جهان از خود، بىخود گشته و با خويشتن خويش كاملاً بيگانه شده است و بين واقعيت انسان و رويكردى كه در آن سير مىكند به دوگانگى آشكارى رسيده است و مردم جهان غالباً هواهاى نفسانى خودشان را خداى خود ساختهاند و بتهايى را كه مردم امروز مىپرستند از بتهايى كه مشركان در گذشته مىپرستيدند، بسيار بدتر است. زيرا مشركان، كه بتها را مىپرستيدند و شبيه آنها امروزه در هندوستان و غير آن پيدا مىشود، چنين زيان بزرگى را بر جهان تحميل نمىكردند، گرچه همه انواع بتپرستى به زيان انسان است. و از همينرو موجب زيان رساندن به ديگران نيز مىشود، چون افرادجامعه در ارتباط با يكديگر، و درهم تنيده هستند. وقتى فردى زيان ببيند، ديگران هم زيان مىبينند و زمانى كه جامعه زيان ببيند ساير جوامعِ مرتبط با اين جامعه هم زيان مىبيند و به تعبيرى اعضاى يكديگرند. امّا تاريخ چنين زيان بزرگى را كه امروز در جهان پيدا شده و ناشى از عبادت شگفت بتهاى مالى، مقام و غريزههاى انحرافى است، هرگز گزارش نكرده است.
با اين دستاوردى كه انسان ساخته، انسانيت انسان منهدم شده است، و سرانجام پروريده، پروردگار و آفريده، آفريدگار گرديده است. از آنروى انسانيت انسان نابود شده است و انسان به موجودى بىاختيار تبديل گشته است كه ابزار صنعتى كه خود دور خود تنيده او را
به پيش مىبرد و بر آن چيره شده است. درست مثل كسى كه گرد خود زنجيرهايى ببافد و خود در آن گرفتار آيد. حالِ اين فرد همچون كرم ابريشم است كه دور خود پيلهاى مىتند و آن قدر اين كار را ادامه مىدهد كه در درون آن ناتوان و بىقدرت مىماند تا مرگ فرا مىرسد و آن را ذره ذره مىچشد. سرمايهدار براى پول و سياستمدار براى منصب كار مىكنند و ساير مردم اعم از مدير، كارگر، كشاورز، مؤسسهها و امثال آن در اين شبكه مالى و مقامى گرفتار مىشوند. همگى آنان چيزى از پول و مقدارى از مقام را مىخواهند و از منبع ثروت، مصرف ثروت، منبع مواد خام، مصرف آن، بازارها، خريدار و فروشنده و مسائل مربوط به آن هيچ نمىدانند، بلكه هركدام در جاى خودشان در يك شبكه محكمى كه بر گردشان تنيده شده است كار مىكنند و از آن هيچ راه گريزى ندارند. چنانكه سياستمدار هم در شبكهاى همگون كار مىكند بدون آنكه منبع، ورود و خروج آن را بداند. بلكه از اشياء آگاهىهاى كلّى دارد كه آغاز و فرجام آن را نمىداند. خداى متعال در تشبيه آنان به عنكبوت، چه دقيق و زيبا فرموده: «مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِيَآءَ كَمَثَلِ الْعَنكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتًا وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنكَبُوتِ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ»(1)«مثلكسانى كه غير از خدا، اوليائى برگرفتند، مثل عنكبوتى است كه خانهاى براى خود مىسازد اگر مىدانستند سستترين خانهها، خانه عنكبوت است».
از ويژگىهاى عنكبوت، يكى آن است كه تورهايى درهم تنيده درست مىكند تا شكار نتواند از آن بگريزد. در دنياى امروز پول و مقام نيز شبكههايى درهم تنيده هستند تا كاملاً دور انسان كشيده شوند و او در درون اين شبكه، شب و روز، انديشه، توان، جوانى، دانش و ديگر نيروهاى و داشتههاى خود را مصرف مىكند؛ و تنها اين نيست، بلكه او خود اين شبكهها را گرد خويش محكم مىكند، همچون كرم ابريشمى كه همواره در درون پيله تار ابريشم را دور خود مىتند، تا ساختهاش سرنوشتش را رقم زند، و به تعبير قرآن، بسيار سست است از آنرو كه بر تخيّل و نه واقع استوار شده است، همچون خانهاى كه روى
1) . سوره عنكبوت، آيه 41.
شن بنا شده باشد. و چنين است كه يك بمب هستهاى همه اين تمدن را كه در دهها سال با صرف ميلياردها پول و درياها توان و تلاش، بنيان گذاشته شده، نابود كند.
جهان در گذشته چنين نبود و انسان حاكم جهان بود و هيچ نيرويى نمىتوانست تمدّنهاى پيشين را نابود كند، امّا اكنون جريان به عكس شده است، چون انسان به اسلحه كشتارجمعى دست يافته است و مىتواند در چند دقيقه همه تمدن و تمامى روابط مادى ساختگى را نابود مىكند.
انسان هيچ راه چارهاى ندارد و از اين باتلاق جز با بازگشت به خويش نمىتواند رها شود. بايد خودْ آقاى خود باشد، هر آنچه زيانبار است كنار بگذارد و تنها آنچه مفيد است به كار گيرد و همه غرايز خود را به شكل معتدل و بهنجار رشد دهد.
ثروت و سياست تنها مردان پول و سياست را سركوب نكرده است، بلكه انسان عادى را كه هيچ ربطى به آن دو ندارد، بهخاطر نوع زندگى، نابود كرده است، زيرا اين نوع زندگى بر كل جهان سيطره يافته است. آرى، بين كمى و زيادى سركوب، تفاوت است. آنان كه وابسته به احزابند، از ديگران بيشتر سركوب شدهاند و صاحبان شركتها و سهامها وثروتهاى بزرگ نيز بيش از ديگران سركوب شدهاند امّا سركوبى عام و گسترده براى همه است.
جهان راهى براى رهايى از اين بدبختىها ندارد، جز اينكه:
انسان به خداباورى و پذيرش معاد، بيمِ پيوسته از پروردگار خود و مراقب او بودن و تطبيق همه قوانين او بر زندگى باز گردد.
به اين شكل ثروت به جايگاه خود به عنوان خدمتكار و نه مخدوم باز مىگردد، چنانكه مقام نيز به عنوان مسئوليت و نه غرور و برترىجويى، به اصل خود رجوع مىكند.
به طور خودبهخود، پس از پذيرش دو مورد پيشگفته، فناورى به جايگاه درست خود بازمىگردد و از حالت زيانبار دورى مىگزيند و جنبههاى سودمند آن را به كار
خواهد گرفت؛ زيرا صنعت همانند آب و آتش است كه گاه زيان مىرساند و گاه سود. وقتى سياستها و ثروتهاى انحرافى زمام صنعت را در دست بگيرد، آن را به سوى بدبختى، نابودى و از بين بردن تمدن سوق مىدهد، ولى وقتى ثروت و سياستِ درست و سالم زمام صنعت و پيشرفتهاى صنعتى را در دست گرفت آن را در راه صحيح بهكار مىبرد. همانند آتش كه در دست ديوانه زيانبار است و در دست خردمند سودمند. خردمند از آن در پختوپز و گرما و امثال آن استفاده مىكند، امّا ديوانه با آن خود يا ديگران را مىسوزاند.
بين سرمايه آزاد و عقلايى و سرمايه اسير كه امروز در جهان شاهد آن هستيم و از راه مستقيم خود منحرف شده است، چند فرق اساسى زير را مىتوان ديد:
مالك ايجاد فضا مىكند: در ثروت آزاد، مالك به ثروت شكل مىدهد و براى آن فضاى سالم ايجاد مىنمايد، بر خلاف ثروت در دنياى كنونى كه فضا و شكل آن در اختيار مالك آن نيست، بلكه در دست شبكه وسيعى است كه مالك تنها جزء كوچكى از آناست، كه با بالارفتن آن بالا مىرود و با فرو ريختن آن، پايين مىآيد، و به تبع ثروت كلّى، به اين سو و آن سو مىرود و همچون پرنده در قفسى است كه جز در مكان محدود نمىتواند حركت كند، در حالى كه ثروت آزاد براى مالك همچون پرنده رهاست كه مىتواند به هر سويى پرواز كند و بال بگشايد.
مالك مسئول سود و زيان: در نظام سرمايه آزاد، مالك مسئول سود و زيان است، اما در جهان كنونى، در سود و زيان براى مالك مسئوليتى نيست، بلكه مسئوليّت بر كسانى است كه موادّ خام را مىآورند و يا كسانى كه آن را مىسازند و يا آنانى كه وارد بازار مىكنند.
قيمت در دست مالك: در نظام سرمايه آزاد، قيمت در دست مالك است، در حالى كه در نظام ثروت غيرآزاد، قيمت در دست مالك نيست، بلكه در دست بازار است؛ مالك آزاد هرگاه بخواهد چيزى را گران و يا ارزان بفروشد، مىفروشد و اختيار ثروت در دست
او است، امّا مالك سركوب شده براى اين كار اختيارى از خود ندارد و در واقع اختيار در دست شبكهاى است پيچيده كه هزاران مدير و كارشناس و بازار گسترده آن را شكل مىدهند و حتى موضعگيرىها و رويكردهاى بزرگان و سياستمداران و بروز جنگهاى آنان داراى نقشِ اساسى است. در هر صورت، در ثروت آزاد، قيمت به دست مالك است و در سرمايه غيرآزاد، چنين نيست.
ثبات نسبى قيمتها: در ثروت آزاد قيمت تا حدودى ثابت است، در حالى كه در سرمايه غير آزاد، قيمت در نوسان و بالا و پايين رفتن است.
قيمتگذارى در دست مالك: قيمتگذارى كالا در اقتصاد آزاد، در دست مالك است امّا در سرمايه غيرآزاد در دست بازار، بورس و شبكه اقتصادى پيچيده است، و روشن است كه در عصر حاضر معيارهاى اقتصادى، سياسى، اجتماعى، نظامى و غير آن بر بازار حاكم است.
آزادى مطلق در بهرهورى از زمين: محض نمونه در مثل زمين، در تبديل آن به مال و يا رها كردن آن به همان شكل، بازار تصميم مىگيرد ولى در نظام سرمايه آزاد چنيننيست، بلكه خود مالك زمين مىتواند به هر شكل كه مىخواهد از زمين استفاده كند. مىتواند آن را به صورت ساختمان بسازد، باغ درست كند، كارگاه بنا كند، به كسى ببخشد يا در اختيار فقيران و نيازمندان قرار دهد. امّا در نظام ثروت غيرآزاد، مالك نمىتواند آن را جز به پول تبديل كند، يعنى اختيار او در دو كار محدود است، در حالى كه اختيارات ثروت آزاد، بين چندين امر متنوع است. بين انسانى كه بتواند فقط يكى از دو جا را برگزيند و انسانى كه هرجا كه خواست برود، فرق بسيارى هست.
بازار بىتشويش: در ثروت آزاد صاحبان آن هيچ تشويشى ندارند، در حالى كه در ثروت غيرآزاد همواره تشويش بر بازار حاكم است، چون رقابت اشتباه شديدى بين صاحبان اموال وجود دارد.
سلطه در دست مالك: سرمايههاى مهار شده و غير آزاد، همه سلطه مالك، جز
اندكى، در دست ديگران است و او سلطهاى بر ثروتش ندارد، همانگونه كه سياستمدار نيز بر سياست و انديشه سياسى خود سلطهاى ندارد. همه تصميمهاى فروش، خريد، عرضه كالا و جز آن منحصرا در دست مديران، بورس، بازار و غير آن است، امّا در زمينه ثروتهاى آزاد همه چيز در دست مالك است.
آرى، در شريعت اسلامى قوانين بسيار اندكى وجود دارد كه مانع از تصرّف دلبخواه مالك مىشود، مثلاً مالك در شريعت اسلامى نمىتواند اموال خودش را به خمر، خوك و مواد زيانبار تبديل كند. امّا امروزه، قوانين دستوپاگيرى كه مانع از تصرّف مالك مىشود بسيار فراوان است.
ثبات و اندكى مالياتها: قوانين مالياتهاى سنگين، ثروت را همواره دراضطراب و ناثباتى قرار مىدهد، در حالى كه در ثروت آزاد چنين نيست، زيرا مالياتها در اسلام فقط چهار نوع است كه در يك جا هم جمع نمىشوند: بر بعضى اموال خمس تعلق مىگيرد و بر بعضى ديگر زكات؛ برخى از مردم جزيه مىپردازند و بر بعضى زمينها خِراج است. اينها فقط قوانين ثابتِ ماليات است كه مالكان آزاد در نظام اسلامى ملزم به اجراى آنند. امّا امروزه و در سايه نظام ثروت غيرآزاد، قوانين مالياتها در نوسان و بر پايه تمايل سياستمداران و اقتصاددانان و كسانى كه سرنوشت امّتهاى مستضعف را در دست دارند، مىچرخد. از همينرو مىبينيم كه مالياتها طبق خواستها و هواهاى نفسانى بالا و پايين مىرود. هرگاه رئيس جديدى حكومت را به دست بگيرد، صاحبان ثروتها دست روى قلبشان مىنهند چون از برنامه اقتصادى او بيم دارند و نمىدانند چه خواهد كرد.
ثروت و اخلاق: ثروت، پديدهاى غير اخلاقى شده است، چون با دروغ و نيرنگ
آميخته گشته و با اشك نيازمندان و خون محرومان عجين شده است و معمولاً اسلحه در خدمت ثروت مىباشد، چون رقيب، رقيب خودش را مىكشد تا صحنه را از وجود او تهى كند. گاه ثروتها در دست حاكمان است، به اين معنا كه سياستمداران در كشورى ضعيف و فقير، انقلابى راه مىاندازند تا خون مردم را بمكند، چنانكه امروزه شاهد آن هستيم. در حالى كه چنين چيزى در نظام سرمايه آزاد وجود ندارد.
و نيز فرموده: «إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوَ لَ الْيَتَمَى ظُلْمًا إِنَّمَا يَأْكُلُونَ فِى بُطُونِهِمْ نَارًا وَ سَيَصْلَوْنَ سَعِيرًا»(2)«آنان كه اموال يتيمان را به ستم مىخورند، جز اين نيست كه آتشى در شكم خود فرو مىبرند، و به زودى در آتش فروزان در آيند».
و خداى متعال نسبت به خوردن ربا مىفرمايد: «الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبَوا لاَ يَقُومُونَ إِلاَّ كَمَا يَقُومُ الَّذِى يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطَنُ مِنَ الْمَسِّ»(3)«كسانى كه ربا مىخورند [از گور] بر نمىخيزند مگر مانند برخاستن كسى كه شيطان بر اثر تماس، آشفتهاش كرده است».
اگر ديده ثروتمندان كه به وسيله ربا و امثال آن ثروتهايشان را به انحراف كشاندند،
گشوده شود، خودشان را در حال جنونى وحشتناك خواهند ديد كه نمىتوانند روى پاى خود بايستند و چون بخواهند حركت كنند، با چهره روى زمين مىافتند. اين ثروتها در واقع از اين امور جمع شدهاند و تنها چهره آنها تغيير يافته است، ولى چهره واقعى آنها همانهايى است كه ذكر كرديم. چنانكه درخت كه از خاك به وجود آمده است پس از مدتى به خاك تبديل مىشود، چون از خاك است و فقط چهره آن به درخت تبديل شده است و وقتى كه زمان آن گذشت، همچون گذشته به خاك تبديل مىشود؛ ثروتها هم به واقعيّتهاى خود پس از اندكى بازمىگردند. چنانكه در مورد تجسّم اعمال بدان اعتقاد هستيم.
از نشانههاى جدايى انسان از خويش و تبديل شدنش به فردى بيگانه در جامعه و تمام هستى، شيوه توليد و مصرف او است. توليد درست آن است كه: 1. مالكيت خصوصى باشد؛ 2. اكثريت بهرهمند باشند. حال وقتى كه از طريق اقليّت و يا مديران و يا قانون باشد،توليد غيرمستقيم است، زيرا مالك بر چرخه توليد چيرگى ندارد. بيشتر چرخههاى توليد در جهان مادى، اعم از شرقى و غربى، بر اساس شيوههاى اخير است؛ صاحب مال بر كارش سيطره ندارد و اين كار از راه اجبار اجتماعى حاصل مىشود، گرچه صاحب مال ادعا كند كه طبق تمايل خود در اموال خويش تصرف مىكند، اما تصرف زمانى صحيح خواهد بود كه به صورت زير عمل شود:
كار در برابر عمل باشد؛ چه آن كار فكرى باشد و چه يدى و با دخالت مستقيم خود انسان باشد و چه از طرف كسى كه از او به ارث برده باشد.
مصرف به خاطر نياز واقعى باشد و نه نيازهاى كاذب، چون نيازهاى كاذب نوعى اسراف، تبذير و انحراف در مصرف است. نيازهاى پندارى، مصرف اموال بدون جهت است و يا اسراف و نيرنگ در صرف وقت مىباشد و يا آتش زدن زندگى انسان و توانايى آن در راه سرمايه و يا تبديل دوستى واقعى به دوستى نيرنگبار.
در اين مورد نمونههاى بسيارى وجود دارد:
مدارك علمى افتخارى: مثلاً ثروتمند به راحتى مىتواند گواهينامه دكتراى افتخارى بخرد.
كتب فخرفروشانه: مثلاً فردى كتابخانه كاملى را فقط به خاطر فخرفروشى بخرد در حالى كه هيچ نيازى به آن ندارد. دكتراى چنين شخصى، همانند كتابخانهاش نوعى انحراف از واقعيت است. معلوم است كه انحراف در مدرك دكترا يعنى به كسى چيزى داده شود كه مستحق آن نيست و انحراف در خريد كتابخانه يعنى تهى كردن كتاب از فايده. لذا در احاديث آمده است: «لا تزول قدما عبد يوم القيامة حتّى يسأل عن أربع: عن عمره فيما أفناه؟ و شبابه فيما أبلاه؟ و عن ماله من أين كسبه و فيما أنفقه؟ و عن حبّنا أهل البيت؟(1)در روز رستاخيز، قدمى از قدمى برداشته نمىشود مگر آنكه از چهار چيز پرسش خواهد شد: ازعمرش كه در كجا سپرى كرده است، از جوانىاش كه به چه چيزى اشتغال داشت، از مالش كه از كجا به دست آورده و در كجا خرج كرده است و از دوستى و مهرورزى ما اهل بيت».
ابزارى براى ارضاى غرور: مثل آنكه كسى خانه وسيعى را فقط به خاطر عنوان و فخرفروشى و نه احتياج بخرد. اين هزينه براى خانه، هزينهاى كاملاً پندارى است و نه واقعى؛ و يا آنكه ماشين، اثاث خانه، باغ و غير آن را، نه به خاطر نياز، بلكه به خاطر ارضاى حس غرور، بلندپروازى و مباهات بخرد.
نيازهاى كاذب: نظير آنكه سرمايه در انسان نياز به اشيايى ايجاد كند كه واقعا و به معناى حقيقى نياز نيست. مصرف درست آن است كه ابزار راحتى باشد و هدف از آن ارضاى غرور و خودپسندى نباشد. چون مورد دوّم باعث مىشود كه انسان شب و روزش را به پاى چيزى كاملاً خيالى و دروغ، كه انباشته از غرور و مباهات است، بريزد.
جدايى ميان شعار و واقعيّت: اين نيز نوعى غرور است كه هواى نفس به انسان
1) . امالى، شيخ صدوق، ص 39.
املا مىكند، و او نيز بدون توجيه عقلى هزينه مىكند، مثل آنكه فرد ثروتمندى مهريه اندكى براى دخترش در نظر مىگيرد و سپس براى او جهازيّه بسيار سنگينى از وسايل امروزى مىدهد و با اين كار مىخواهد وانمود كند كه برايش پول مهم نيست، در حالى كه واقعاً بنده پول است. چون حقايق در رفتارها مشخص مىگردد و نه در سخنها.
سرمايه تعيين كننده كار و راحتى: سرمايه وقت كار و وقت استراحت را تعيين مىكند و حتى چگونگى صرف اوقات فراغت را هم مشخص مىكند، مثلاً در تقسيم شيفتهاى كارى بين كارگران، وقت كار كارگر را در نيمهشب قرار مىدهد و يا براى اوقات فراغت او فيلمهاى جنگى، عريان، فوتبال و امثال آن مىگذارد، بدون توجّه به اينكه براى كارگر چه چيز مهمتر است تا وقت خودش را صرف آن كند. او فقط در فكر بازدهى زيادتر و افزايش سرمايه است. گرچه اين كار موجب زيان شخص استراحت كننده باشد، چه رسد كه به نفع او بوده باشد؟
تحميل جنگها بر ملّتها: همچون جنگهايى كه سرمايهداران غربى و شرقى برملّتها تحميل مىكنند، در حالى كه جنگ بايد با نظر همگى و يا دستكم اكثريت مردم باشد. از اين بگذريم كه جنگ با چه شتابى همه نيروهاى ملى و هويت انسان را به كام نابودى، تباهى و هلاكت مىكشاند.
روابط تجارى: روابط انسانى و طبيعى بر دوستى انسانها با يكديگر استوار است، چون هر انسانى خود را در درون و در ضمنِ انسانهاى ديگر و همرأى آنان مىبيند، چنانكه ديگران هم نسبت به او چنيناند. بنابراين انسانيّت يك چيز است كه بر همگان توزيع شده است و از اينروى در حديث آمده: «أحب لغيرك ما تحب لنفسك(1)آنچه براى خود دوست دارى براى ديگران نيز دوست بدار».
و در قرآن كريم نيز آمده: «مَن قَتَلَ نَفْسَا بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِى الْأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعًا وَ مَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَآ أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعًا»(2)«هركس، كسى را، جز به قصاص قتل
يا فسادى در زمين، بكشد، چنان است كه گوئى تمام مردم را كشته باشد و هركس كسى را زنده بدارد، چنان است كه گوئى همه مردم را زنده داشته است».
در بحثهاى قبلى به اين موضوع اشاره كرديم. در دنياى سرمايهدارى، انسان برادر انسانى خود را دوست ندارد و به مقدارى كه مىتواند از او سود ببرد، برايش ارزش قائل است. از اينرو، روابط ريائى و دروغ گشته است. حتى دوستىهاى پسرانه و دخترانه نيز ريائى و دروغ شده است و هر يك ديگرى را براى لذّت و تنها اشباع غريزه جنسى مىخواهند و بين آنان دوستى واقعى وجود ندارد، گرچه در گفتارشان عشق عميقى ابراز مىكنند و معلوم است كه دوستى بنيان اجتماع است و نه لذت گذرا و شهوتهاى فروزان، از اينرو در دنياى شرق و غرب انهدام خانواده را به شكل گسترده و وحشتناكى مشاهده مىكنيم. در حديث شريف آمده است كه: «هل الدين إلاّ الحب(1)آيا دين جز دوستى است».
اين جمله اشاره به چيزى دارد كه فطرت انسانى براى زندگى سعادتمند، بر آن استوار است. دوستى، عبارت است از دوستى خدا، دوستى رسول خدا صلىاللهعليهوآله ، دوستى امامان عليهمالسلام، دوستى دانشوران و صالحان و غيره. زندگى هم براى خداى سبحان و براى آخرت است نه براى خود زندگى، چون دوست داشتن زندگى براى خود زندگى، باعث تباهى مىشود، آنسان كه امروزه در دنياى شرق و غرب آشكارا مىبينيم. همچنين علاقه به خانواده، دوست داشتن حيوانات و... از جمله همين دوستىهاست و اين دوستىها، شعله نخستين درون آدمى است و موجب پايدارى زندگى مىگردد.
1) . كافى، ج 8، ص 79.
توانهاى بىاستفاده: نظير آنكه پارهاى از اشيا را كه هنوز مىتوان از آنها بهره گرفت، كنار اندازند، و در شمار زبالهها قرار دهند، همچون بسيارى از كشورهاى ثروتمند، نظير فرانسه و امريكا كه انسانها به خاطر ارضاى حس دنياپرستى و غرورشان و براى تجمّل زياد و مصرفگرايى مفرط گاه فرشها يا صندلىها و لباسهايشان را با انگيزه بىنيازى و يا از مد افتادن در خيابان مىگذارند، در حالى كه اينها هنوز قابل استفاده هستند.
توجه به جنبهاى و بىتوجهى به جنبههاى ديگر: مثل زيادهروى در يكى از جنبههاى زندگى به حساب بىتوجهى به جنبههاى ديگر آن نظير اسراف در تغذيه سگها و گربهها، به وسيله شير و گوشت و ديگر خوراكىها و پوشاندن لباس و تهيه مسكن براى آنها و وصيّت به اموال براى آنها و فراهم آوردن راحتى آنها و تأسيس آرايشگاههاى مخصوص براى آنها و... به حساب ميليونها گرسنهاى كه لقمه نانى پيدا نمىكنند و يالباس و خانهاى نمىيابند. آن اسراف در كنار اين نياز محرومان يكى از نمادهاى دنياى عنانگسيخته امروز است.
انحراف از تنظيم اقتصاد: انحرافى كه در تنظيم اقتصادى جهان امروزه وجود دارد؛ به گونهاى كه بسيارى از مردم در محروميت به سر مىبرند و بسيارى از مواد مصرفى و خوراكى اسراف مىشود در حالىكه صدها ميليون انسان در اوج گرسنگى، برهنگى، فقر و سوءتغذيه به سر مىبرند، چون خوراك، دارو و پوشاك مورد نياز خود را پيدا نمىكنند و بهداشت لازم در محيط زيست آنها وجود ندارد. حال آنكه بسيارى از كشورهاى ثروتمند را آشكارا مىبينيم كه به انگيزه تنظيم بازار و اقتصاد، چندين تن از شير، گندم، برنج و ميوه را در دريا مىريزند، و اين چيزى نيست جز انحراف در تنظيم اقتصاد.
توزيع نكردن كارها: سنگين كردن گرده شخصى به حساب تخفيف از ديگرى با تنظيم شئون اجتماعى، سياسى و اقتصادى، به گونهاى كه گروهى از افراد به عنوان اعضاى حكومت، زمام همه كارها را در دست دارند، در حالى كه توده مردم از شركت در كارها محروم هستند. تجارت، كشاورزى، حمل و نقل و... همه در اختيار دولت نهاده شده است
و دولت همچون قطرهاى در بين درياىِ بىكران مردم است، و مردم در روش زمامدارى كمونيستى و به تبع آن در جهان سوّم كه از كمونيسم شرقى پيروى مىكند، از كارها دور نگه داشته شدهاند. بىترديد اين انحرافِ از روشِ درست است، چون روشِ زمامدارى درست كارها و بهرهها را تقسيم مىكند، ولى اگر گروهى كار كنند و سود آن را گروه ديگرى ببرند، قطعاً انحراف از روش فرمانروايى سالم است.
قوانين در دست نمايندگان: در دنياى دموكراسى وضع قوانين در اختيار نمايندگان مردم قرار گرفته است و اين نوعى انحراف از حقيقت است، زيرا در بسيارى از مواقع اكثريت مردم با اكثريت نمايندگانى كه قوانين را وضع مىكنند، اختلاف دارند. بلكه گزينه درست آن است كه نمايندگان هنگامى تصميمى بگيرند كه توده مردم نظرى نداشته باشند، بنابراين بايد نظر اكثر مردم لحاظ شود. مثلاً در تصميمگيرىهاى مربوط به جنگ ويا مسائل اقتصادى و امثال آن، غالباً اكثريت نمايندگان تصميمى مىگيرند كه اگر به توده مردم عرضه شود، اكثريت با اين قبيل تصميمها مخالف هستند و اين به معناىِ سلب قدرت انسان از راه فضاهاى كاذبى است كه بر انسان تحميل شده است. چطور امكان دارد كه وكيل بدون رضايت اصل صاحب حق كارى انجام دهد؟ در اسلام مفهوم مشورتدهى و رايزنى، كه در قرآن و سنت تأكيد شده است، آن است كه ولى امر مسلمين در عين ولىّ امر بودن حق خروج از رأى اكثريت را ندارد، البته نسبت به غير رسول و امام معصوم عليهالسلام ، زيرا اگر ولىّ امر پس از مشورت، استبداد به رأى داشته باشد، براى مشورت هيچ فايدهاى نيست مگر تلطيف جوّ و يا افكندن چيزى از طريق مشورت در ذهن حاكم كه قبلاً وجود نداشت، تا آن را بگيرد. در حالى كه ظاهر مشورت آن است كه به اكثريت آراء توجّه كند نه آنكه مقصود از آن، فقط آرام كردن جوّ و يا القاء ديدگاهى جديد در ذهن حاكم باشد.
تناقض بين رابطه اجتماعى و فردى: تفاوت «رابطه اجتماعى» با «رابطه فردى»، با آنكه هر دو از يك حسّ، كه همان حس «انسانيّت انسان» باشد، مايه مىگيرد، موجب جدايى انسان از خويش مىشود. در جايى به چيزى و در جاى ديگرى به چيز ديگرى
حكم مىكند، با آنكه بايد هر دو حكم از يك منبع كه همان فطرت مىباشد، مايه بگيرند. دوستى بين افراد از بين رفته است در حالى كه جامعه حرمت دارد. همه ما به دولت ماليات مىپردازيم، چون دولت را احترام مىگذاريم و قوانين آن را حرمت مىنهيم. حتى بالاتر از آن در شرايط جنگى براى وطن، خون مىدهيم و جان مىبخشيم. آيا اين كارها براى احترام به جامعه نيست؟ ولى آيا به بيوهزنان، نيازمندان و فقيران هم كمك مىكنيم؟ بلكه مشاهده مىكنيم كه فرد از خويشان و همسايگانش هم بريده است و با مشترى، شاگرد و معلم خود هم محبت نمىورزد. چطور مىشود بين خون دادن، بذل مال و وقت و نيرو نسبت به جامعه را با عدم پرداخت چيز اندكى براى رفع مشكل فردى جمع كرد؟
قرآن در توصيف يهوديان زراندوز و دنياخواه در زمان نزول قرآن و پيش از آنكه نظام سرمايهدارى خود را بر جهان حاكم گردانند مىگويد: «وَ إِذْ أَخَذْنَا مِيثَقَ بَنِى إِسْرَ ءِيلَ لاَ تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللَّهَ وَ بِالْوَ لِدَيْنِ إِحْسَانًا وَ ذِى الْقُرْبَى وَالْيَتَمَى وَالْمَسَكِينِ وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْنًا وَ أَقِيمُوا الصَّلَوةَ وَ ءَاتُوا الزَّكَوةَ ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ إِلاَّ قَلِيلاً مِّنكُمْ وَ أَنتُم مُّعْرِضُونَ * وَ إِذْ أَخَذْنَا مِيثَقَكُمْ لاَ تَسْفِكُونَ دِمَآءَكُمْ وَ لاَ تُخْرِجُونَ أَنفُسَكُم مِّن دِيَرِكُمْ ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَ أَنتُمْ تَشْهَدُونَ * ثُمَّ أَنتُمْ هَؤُلاَءِ تَقْتُلُونَ أَنفُسَكُمْ وَ تُخْرِجُونَ فَرِيقًا مِّنكُم مِّن دِيَرِهِمْ تَظَهَرُونَ عَلَيْهِم بِالاْءِثْمِ وَالْعُدْوَ نِ وَ إِن يَأْتُوكُمْ أُسَرَى تُفَدُوهُمْ وَ هُوَ مُحَرَّمٌ عَلَيْكُمْ إِخْرَاجُهُمْ أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتَبِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَمَا جَزَآءُ مَن يَفْعَلُ ذَ لِكَ مِنكُمْ إِلاَّ خِزْىٌ فِى الْحَيَوةِ الدُّنْيَا وَ يَوْمَ الْقِيَمَةِ يُرَدُّونَ إِلَى أَشَدِّ الْعَذَابِ وَمَا اللَّهُ بِغَفِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ * أُولَئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الْحَيَوةَ الدُّنْيَا بِالْأَخِرَةِ فَلاَ يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذَابُ وَ لاَ هُمْ يُنصَرُونَ»(1)«و چون از فرزندان اسرائيل پيمان محكم گرفتيم كه جز خدا را نپرستيد، و به پدر و مادر، و خويشان و يتيمان و مستمندان احسان كنيد، و با مردم [به زبان] خوش سخن بگوييد، و نماز را بپا داريد، و زكات را بدهيد؛ آنگاه جز
1) . سوره بقره، آيههاى 83 تا 86.
اندكى از شما، [همگى] به حالت اعراض روى برتافتيد. و چون از شما پيمان محكم گرفتيم كه خون همديگر را مريزيد، و يكديگر را از سرزمين خود بيرون نكنيد؛ سپس [به اين پيمان] اقرار كرديد و خود گواهيد. [ولى] باز همين شما هستيد كه يكديگر را مىكشيد، و گروهى از خودتان را از ديارشان بيرون مىرانيد، و به گناه و تجاوز، بر ضد آنان به يكديگر كمك مىكنيد. و اگر به اسارت پيش شما آيند، به فديه آنان را آزاد كنيد، با آنكه بيرون كردن آنان بر شما حرام شده است. آيا شما به پارهاى از كتاب ايمان مىآوريد، و به پارهاى كفر مىورزيد؟ پس جزاى هركس از شما كه چنين كند، جز خوارى در زندگى دنيا چيزى نخواهد بود، و روز رستاخيز ايشان را به سختترين عذابها باز برند، و خدا از آنچه مىكنيد غافل نيست. همين كسانند كه زندگى دنيا را به [بهاى] جهان ديگر خريدند. پس نه عذاب آنان سبك گردد و نه به ايشان يارى شود».
در اين آيات شاهد هستيم كه خداى سبحان به وسيله پيامبران بنىاسرائيل و كتابهايىكه به آنان نازل شده است، از آنان درباره عبادت خدا، احسان به پدر و مادر، خويشان، يتيمان و مسكينان پيمان گرفته است، و اينكه با همه به نيكى سخن بگويند و با برپا داشتن نماز و دادن زكات در عبادت خدا اخلاص ورزند. همچنين از آنان پيمان گرفته بود كه خون يكديگر را نريزند و بعضى از آنان بعضى ديگر را آواره نسازند. امّا بنىاسرائيل با فرمانهاى خداى سبحان مخالفت كردند، همديگر را كشتند، يكديگر را آواره كردند و در گناه و تجاوز، به همديگر يارى مىرساندند. اما وقتى بعضى از آنان را در نزد ديگران اسير يافتند، با اموال خود آنان را آزاد كردند. چگونه بين اين دو مسأله مىتواند جمع كرد؟ اگر دوستى بين افراد مطرح است مفهوم آن اين است كه يكديگر را نكشند و همديگر را آواره ننمايند، عليه يكديگر كمك نكنند. و پول دادن بعضى براى آزادى بعضى ديگرى كه در دست ديگران اسير شده، اگر مهروزرى و دوستى نيست پس چرا آزاد مىكنند؟ آيا اين دليل بر آن نيست كه افراد از شخصيت خود دور، و با خود بيگانه شدهاند؟ در جايى بر پايه اصول انسانيت حكم مىكنند و در جاى ديگر بر پايه سنگدلى و قساوت، وحشىگرى و نفرت حكم مىكنند.
اين ويژگى كه در آغاز نزول قرآن در بين يهوديان بنىاسرائيل بود، اكنون همه شرق و غرب را فراگرفته است و البته نه در محدودهاى كه در آيات ياد شده آمده است، بلكه نسبت به همه چيز چنين است چنانكه ما در بندهاى پانزدهگانه پيشين آورديم.
مثال معروفى كه مىگويد: «دين براى خدا و وطن براى همگان است» اگر هم درست باشد، بايد مقصود از آن اين باشد كه قانونگذار براى همه قوانين خداست، چون دين به معناى مجموعه قوانين است و همگى اعم از مسلمان و غير مسلمان حق دارند كه در وطن بزرگ خود، كه تمامى كره زمين است، در امنيّت و دوستى زندگى كنند. چيزى كه در قوانين اسلامى آن را مىبينيم و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله هم وقتى وارد مدينه شد و در آن مهاجران، انصار، مشركان و يهوديان بودند، براى همه پيمان دفاع از كشور و عدم تجاوز به يكديگر را بست. امّا مفهومى كه گاه از آن مثال معروف اراده مىشود و مقصود آن است كه دينرابطه بين انسان و خداست، آنسان كه مسيحيّت مىگويد و مقصود از وطن، وطن قومى يا جغرافيايى است، مفهومى آشتفه و درهمريخته است، جدايى بعضى از بخشهاى دين از بعضى ديگر و جدايى وطن از همديگر مىباشد و مفهوم جدايى و پراكندگى دين و وطن، تهى شدن و جدايى انسان از خويشتن است، چون چنين انسانى دين و وطن را مىپراكند.
به هر حال، اگر براى خود انسان خويشتنش مهمّ است، پس چرا از مال، وقت و خونش براى جامعه و دولت ماليات مىپردازد؟ و اگر انسان به عنوان انسان، نه شخص مهّم است، پس چرا به فقير، گرسنه و نيازمند توجّه نمىكند؟
حاصل سخن آنكه امروزه در جهان بسيارى از توليدات و مصارف، چه براى خود انسان و چه وقت و نيازهايش باشد، آن را نوعى كار باطل مىبينيم كه مفهوم آن انحراف از راه راست و درست است. انسان نقشآفرين و صاحب جايگاه اساسى نيست، بلكه شرايط يا خواستها صاحب اختيار اساسى است. از آنجا كه روشن شد كار بايد در برابر كار باشد،
پول در برابر كار يا پول در برابر پول باطل است، چون پول حواله است و چه بسا با به رنج انداختن ديگران هم حاصل شود، چنانكه در سرمايهدارى شكل غربى و شرقى آن وجود دارد و پول به وسيله اجبار فردى و يا جوّى به دست مىآيد و از همينرو در دنيا انواع شُرور و مفاسد را مىبينيم. و راهى جز بازگشت كارها به توليد و مصرفِ درست نيست، چه آنكه انسان كار داشته باشد و يا بىكار باشد و يا براى نيازهايى كه براى ادامه زندگى است پول مصرف مىكند. و گرنه انحراف پيامدى جز انحراف ندارد. مثالهاى ديگرى هم براى انواع توليد و مصرفِ درست و نادرست وجود دارد. توليد صحيح تنها يك نوع و يك شيوه است، امّا توليد نادرست راههاى گوناگون دارد، چنانكه مصرف صحيح هم از يك راه قابل تصوّر است، اما مصرف نادرست گونههاى زيادى دارد و ما فقط در مورد هركدام از آن دو، به دو مسأله توجّه مىكنيم و هدفمان محصور بودن در اين دو نيست.
به هر حال، آنچه گفتيم، بيانگر آن است كه انحراف بر اين دلالت دارد كه انسان در حال غربتِ از هستى، جامعه و از خودش زندگى مىكند، و سخن خدا كاملاً درست است كه: «نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ»(1)«خدا را فراموش كردند، خدا نيز خودشان را از يادشان برد».
انسانى كه خداوند را فراموش كند، نخست نفس خود را و سپس جسم و آنگاه جامعه خودش را فراموش مىكند، و در نهايت عالم طبيعتى را كه در آن زندگى مىكند، فراموش خواهد كرد؛ در حالى كه انسانى كه خدا را فراموش نكرده و همواره به ياد اوست و قوانين خدا را كاملاً عمل مىكند، خود را هرگز فراموش نمىكند، جسمش را فراموش نمىكند، جامعهاش را فراموش نمىكند و جهانى را كه در آن زندگى مىكند، فراموش نمىكند.
در اينجا چهار چيز وجود دارد: اوّل فطرت، دوّم نياز، سوّم طبيعت و چهارم جهان ساخته شده.
فطرت در درون انسان است، نياز از آنِ جان و جسم است و طبيعت، جهانى است كه
1) . سوره حشر، آيه 19.
خداى سبحان آن را آفريده است. چيزى كه انسان در آن زندگى مىكند، خواه «عالم طبيعى» و يا «عالم اجتماعى» باشد، كه با ساير مردم در يك جامعه هستند و با هم همزيستى مىكنند، كه نيازها، احساسات و خواستههايشان را ردّ و بدل مىكنند. دنياى ساخته آدمى، دنيايى است كه انسان از طبيعت براى هماهنگى با نيازها و خواستههايش مىسازد. مثلاً انسان به غذا، لباس، مسكن و همسر نياز دارد. مىكارد، درو مىكند و نان مىپزد تا غذايش را مناسب كند. همانند حيوان نيست كه تنها گياه بخورد و دانهها را بچيند. همچنين گوسفند پرورش مىدهد تا پشم آن را پس از ريسيدن، بافتن و دوختن، لباس كند و همچون پرندگان و چهارپايان نيست كه به پر، پشم و كُركى كه خدا آفريده است بسنده كند. همچنين آجر، گچ و درهاى چوبى و آهنى را از خاكِ زمين و درختانى را كه كاشته و يا در جنگلها روييده است و از معادن مىسازد تا به شكل خانهاى درآورده در آن زندگىكند و يا به شكل مثلاً حمام در مىآورد تا در آن خود را تميز كند و يا به شكل مغازه در مىآورد تا در آن بنشيند و كالايش را بفروشد. و همچون حيوانات نيست كه در طبيعت مسكن بگيرد و يا با تغيير اندكى در آن، زندگى كند.
اگر انسان از جهان طبيعت به صورت صحيح بهره بگيرد و يا آن را معتدل سازد و به وسيله آن نيازهاى حقيقى خودش را بدون افراط و تفريط و تبديل، و تفاوتِ در چگونگى برآورده كند، فطرتش را براى برآوردن نيازش به كار گرفته است و از طبيعت به مقدار نياز برداشته است، و بر پايه نيازش، دنيايى را كه بدان نيازمند بود به عنوان حلقه وصل ميان انسان و طبيعت ساخته است، و گرنه از فطرت جدا، از طبيعت منحرف شده است و توليد و مصرف را هم به انحراف و تباهى كشانده است. مثلاً: اگر لباسهاى فراوان و يا كمتر از مقدار نياز داشته باشد و در برابر مردم عريان باشد و يا آنكه لباسش را ندوزد و يا در دوخت آن بسيار وسواس به خرج دهد و يا آن را بدون دقت بدوزد و يا لباس بسيار گشاد بدوزد و يا لباس بسيار تنگ تهيه كند و يا لباسى بسيار گران قيمت به تن كند، مثلاً با حاشيه طلايى و جواهرنشان، و يا بسيار كمارزش باشد، مثلاً از جنس گونى و كَنَف لباس بسازد،
همه اينها بر خلاف فطرت و نادرست است. چون يا مشمول كمبهرهمندى از طبيعت است و يا زيادهروى در آن، و يا سختگيرى بسيار در ساختن و يا بىتوجّهى در آن و يا برداشت بيش از نياز از عالم مصنوع است و يا كمتر از نياز، كه همگى اينها مشمول زيادهروى و كاستى و كاهلى و يا تبديل و تحريف مىباشد. همچنين نسبت به زن و معاشرت با جامعه، چنين است كه يا سستى و يا زيادهروى است كه هر دو به نوعى انحراف مىباشد. همه اينها نشانه جدايى انسان از واقعيّت است و اينكه انسان از خود، از طبيعت و از جامعهاش بيگانه باشد. چيزى كه همه جهان امروز بدان گرفتار است. از طرفى زيادهروى و از طرفى كم آمدن افراطى در آن است، و به هر حال تبديل و تحريف بين آن دو وجود دارد.
آنچه امروزه در جهان از نشانههاى انحراف و جدايى مىبينيم، برآمده از ريشههاى انحرافى است و رهايى از اين نشانههاى بد، جز با استوارسازى و تعديل ريشهها مقدور نيست. چون هر نمودى، ناچار بايد زمينهاى داشته باشد، كه اگر زمينه نيكو بود، نمودها هم بىترديد نيكو خواهد بود، و اگر بد بود، بد خواهد شد. براى اين مقصود مثالى ملموس در جنبهاى از زندگى در عراق قبل از جنگ دوّم جهانى ارائه مىكنم، كه پس از جنگ خلاف آن را ديديم. ساير نمونهها هم با آن مقايسه مىشود. با اين توجّه كه اختلاف بين دو نمود نيك و بد به دليل وجود جنگ نبود و نه به خاطر اينكه جنگ بين قبل و بعد فاصله افكنده بود، بلكه در همه جهان اين دو نمود بين قبل و بعد وجود داشت، در قبل از جنگ زندگى خوب بود و خوب بودن آن غالبا به خاطر ريشههاى خوب آن بود، و امّا زندگى پس از جنگ بد بود و غالبا به خاطر آنكه ريشهها از نيك به بد تبديل شده بود. پس از آن هر كدام از دو وضع آثار نيك و بد خودشان را داشتند. در اين مورد در دو جنبه بحث خواهيم كرد:
ظاهر نيكويى كه بر پايه زمينه نيكو بود؛
ظاهر بدى كه بر اساس ريشههاى بد پديد آمده بود.
منزل متوسطى با ده اتاقى كه در آنها پدر و مادر با پنج پسر و سه دختر زندگى مىكردند. سرانجام پسران با دختران دلخواه خود ازدواج كردهاند و دختران نيز با همطرازهاى خود. دختران بدون احتياج به حمايت پدر و مادر، از منزل بيرون مىروند و تنها چيزى كه از خانه پدر با خود مىبرند، اندك لوازم زندگى كه پدر و مادر به تدريج براىشان گردآوردهاند.
پسرها وقتى ازدواج كردند، هر يك همراه زنش در يكى از اتاقها زندگى مىكند، زيرا مهرهايشان بسيار كم و اثاثيه خانههايشان ناچيز است، هركدام به يك اتاق بسنده كرده، و دو اتاق هم براى پدر و مادر مىماند، اتاقى براى مهمانان و اتاقى هم براى غذا خوردن كه همه برگرد يك سفره با حفظ حجاب جمع مىشوند، اتاقى هم حالت انبارى دارد. در خانه مطبخى است كه در آن هيزم جمع مىكنند و گنجهاى براى ظرفها وجود دارد. خانه سهسرداب دارد، دوتا بزرگ و يكى كوچك. سرداب كوچك براى والدين، يك سرداب بزرگ براى پسران و همسرانشان با پردهاى براى جداسازى بين هركدام و سردابى ديگر براى ساختن ترشيجات است. در آن خانه حوضى است كه از چاه براى مصارف روزمره آن را پر مىكنند. آب نوشيدنى را سقايان مىآورند. خانه برق ندارد و چراغهاى نفتى آن روزگار بكار برده مىشد و چاهى هست كه با همسايه مشترك است كه از آن آب مىكشند. در آن خانواده حصير بافته مىشد. بعضى ظرفها از سفال ساخته شده و ظرفهاى كوچكى هم براى ترشى است، مثل فنجان، سركه را از خرما و ترشى را از محصولاتى كه در آن شهر كاشته مىشود نظير شلغم، خيار، سير و امثال آن مىگيرند. همگى در پخت و پز، جارو، شستن لباس، شستن خانه، پشمريسى براى لباس و غير آن يكديگر را يارى مىكنند.
پدر خانواده در اوّل سال براى يك سال و يا شش ماه برنج، شكر، چاى، ذغال، روغن، حبوبات، و آرد مىخرد. گوشت، ميوه و نان روز به روز خريده مىشود گرچه در خانه تنورى هست كه گاه براى يك هفته نان تهيه مىكنند. زندگى آنان زندگى با عفّت، با قناعت و بر پايه كفاف است. زنان و مردان در توليد و فروش ترشيجات نيز همكارى مىكنند و در مغازه كوچكشان محصول خود را مىفروشند. در روزهاى جمعه، عيدها و ايام وفات و
ولادتها به حرم شريف و زيارتگاههاى مقدس مىروند، به خانه دوستان و اقوام سر مىزنند و گاه هم براى زيارت اهل قبور مىروند. همچنين پيوسته در مجالس وعظ و ارشاد شركت مىكنند. پدر در سر هر سال خمس خود را به مرجع تقليدش مىپردازد. در بسيارى مواقع پدر، مادر، پسران و زنانشان در نماز جمعه حاضر مىشوند.
اين گروه پس از مدتى به قدر توان خود ثروتمند شدند و باغى خريدند كه چوبهاى آن را براى آتش، ميوههايش را در خوردن و ترشى انداختن مصرف مىكردند و مازاد محصول آن را نيز به بازار عرضه مىكردند. در روزهايى از سال هم به تفريح مىپرداختند؛ آنان هرگاه بيمار مىشدند با داروهاى ساده و ارزان قيمت خود را درمان مىكردند. به هنگام زايمان از زنان خانواده به عنوان قابله استفاده مىكردند و اگر كار سخت مىشد از قابلههاى حرفهاى بهره مىگرفتند. هر سال در بهار، پدر مغازه را مىبست و خود وخانوادهاش به زيارت كاظمين، سامرا و ساير بارگاههاى مقدس مىرفتند و اين چنين از زندگى آسوده و مرفه با مهر، لطف و همكارى بهرهمند مىشدند.
در خانه حمام نبود، در تابستان براى تميز كردن تنهايشان و براى غسلهاى واجب و مستحب خود، در داخل خانه حمّام مىكردند و در ساير وقتها به حمّامهاى عمومى مىرفتند. اثاثيه خانههايشان غالبا ساده بود كه چندين سال از آنها بهره مىگرفتند، لباسها، فرشها، لحافها و ساير ابزار مورد نيازشان نيز چنين بود. آنان با رعايت نظافت زندگى مىكردند چون معتقد بودند كه: «النظافة من الإيمان(1)نظافت از ايمان است» و طبق حديث ياد شده در خانه، اثاث منزل و بدنهايشان با جديت نظافت را رعايت مىكردند.
پشتوانه اين زندگى را كه در اين خانواده ديديم - و مثل آنان زياد بودند - پنج چيز بود:
1) . بحار الأنوار، ج 59، ص 291.
و يا ترك واجبات، پشتوانه آن بود و از همينرو به اطاعت و عبادت پايبند بودند و از گناه به شدت پرهيز مىكردند و به مقدار توانايى خود به مستحبات نيز ملتزم بودند و مكروهات را ترك مىكردند. مثلاً به غسل جمعه ملتزم بودند و خواب بين طلوعين را ترك مىكردند. بعضى از آنان نوشتن و نيز خواندن قرآن را بلد بودند و هر روز صبح با صداى بلند قرآن و دعا مىخواندند. چون در روايت است كه اين كار موجب ثواب در آخرت و صحّت، سلامت و ثروت در دنيا مىشود.
فضيلت: اينان از زمينههاى فضيلت از قبيل قناعت، هميارى، خوشخلقى، احترامِ فرد كوچك به بزرگتر، گذشت فرد بزرگتر از كوچكتر، كفاف، عفّت، پرهيز از حرص و حسد و ساير فضايل برخوردار بودند و به همين جهت توانستند در صفا و وفا و دوستى به همديگر كمك كنند. پس از مدّتى خانواده از تعدادى فرزند برخوردار شدند. مثلاً از اوّلىسه نفر، از دوّمى دو تا، از سوّمى دوتا، از چهارمى يكى و از پنجمى چهارتا بچه به جمع آن خانواده اضافه شد. و به وسيله ازدواج و نَسَب، از دختران و يا پسران آنان، با افراد بسيارى پيوند خويشاوندى بستند و با هشت خانواده ديگر خويشاوند گشتند و در بين آنان مهمانى، ديد و بازديد و همكارىها در سطوح مختلف برقرار شد.
اقتصاد سالم: خودكفايى بر كشور حاكم بود و هركس پايش را به قدر گليمش دراز و بر پايه قناعت زندگى مىكرد و كالا نيز ارزان بود.
زمينه سياسى: مردم از نوعى رشد و آگاهى برخوردار بودند. مالياتها كمرشكن نبود؛ آزادىهاى معقول زياد بود و پديده شوم ربا، احتكار، غش و ساير مفاسد اقتصادى وجود نداشت. چيزهايى كه سياست و اقتصاد منحرف ايجاد كرده است.
جامعه سالم: از آنجايى كه در جامعه رقابت مبتنى بر كينه وجود نداشت و نوعى مسابقه شرافتمندانه براى پيشرفت بود، در زندگى سختى وجود نداشت و جامعه، جامعهاى خشنود بود. در بين مردم چپاول حقوق يكديگر رايج نبود و همه مىدانستند كه خوردن حق ديگران قطعاً حرام است و نبايد اموال ديگران را به ناحق خورد و به حقوق
آنان از نظر مالى، آبرويى و غيره تجاوز كرد. اين زمينهها كه بر ذهن همه حاكم بود عوامل آن زندگى راحت و ساده بوده است.
ايمان و ترس از خداى متعال و بيم از عقاب و اميد به ثواب ضعيف شد.
فضيلتها نيز تضعيف شده، همكارىها به رويگردانى تبديل شد و حرص، طمع، تجمّل افراطى، اسراف، تبذير، خودخواهى، خود بزرگبينى و غرور جاى فضيلت را گرفت.
اقتصاد با خارج ارتباط يافت. از سركهاى كه از خرما به دست مىآمد، تا ظرفهاى آب، سيمهاى برق، لباس، اسباببازى و گازى كه جاى هيزم را گرفت، از بيرون مرزها تهيه مىشد. نفت فراوان كه قبلاً به اين شكل و به اين مقدار شناخته نبود و خانوادهها بهمقدار اندك و تنها براى روشنايى چراغ تهيه مىكردند، و نيز داروهاى جديد به صورت انبوه، همه از خارج وارد شد.
رباخوارى، احتكار، غش، نيرنگ و مال مردمخوردن آشكار شد و مردم نيازمندِ شناسنامه و ثبت عقد و ازدواج و تهيه اسناد ملكى و غير آن شدند، در حالى كه قبلاً وقتى كسى خانهاى يا باغى مىخريد و يا مىفروخت آن را در برگه كوچكى مىنوشتند؛ نهايت آن را با امضاى عالم محل يا دو شاهد از بزرگان منطقه، مىآراستند. اختلافات هم پيش عالم منطقه حلّ و فصل مىشد. امّا امروز پس از بروز انواع اختلافات، جز در محكمهها و دخالت وكلاى رسمى و پرداخت رشوهها حل و فصل نمىگردد.
تغيير سياست؛ دولت مالياتهاى سنگين بست، به طورى كه بسيارى از درآمدهاى مردم را به خود اختصاص مىداد و دستگاه دولت گسترده شد و آزادىها نيز سركوب. از سوى ديگرى امكان تحرك و فعاليت آزادانه اقتصاد ساده و محدود از بين رفت.
تغيير اخلاق؛ جاى همكارى و خيرخواهى براى ديگران را دشمنىها و حسدها گرفت و تجمّل و حرص جاى عفّت و بسندگى نشست. اكنون هر جوانى به جوان ديگرى
نگاه مىكند كه پيش از او ازدواج كرده و مىگويد: مهرى كه فلانى پرداخته است هزار دينار است و نمىشود مهرى كه من مىدهم كمتر از آن باشد. خانه او زيباتر و مهمانىاش پرشكوهتر، مغازهاش بهتر، اثاثيه و ماشيناش زيباتر است. به اين ترتيب همه زمينهها و ريشهها دگرگون شد. حتى صداهاى قرآن كه از خانهها و مغازهها شنيده مىشد و دعاهايى كه هر صبح، بعد از ظهر و شب خوانده مىشد، همگى مخفى گشتهاند و جاى آنها را راديو و تلويزيون، موسيقى، رقص و پايكوبى گرفته است، حجابها با سرعت از بين رفته و شرابخوارى، اماكن قمار و روسپىخانهها گسترش يافته و پسران و دختران به نسلى بريده از پدران و مادران تبديل گشتهاند و به هيچ عنوان والدين خود را محترم نمىشمارند و آنان را به خرافهپرستى، كهنهگرايى و عقبماندگى متّهم مىكنند و پدران نيز از پند دادن به بچهها ناتوان شدهاند، چون برخورد بد بچهها را در برابر خود مىبينند.
آثار و پيامدهاى ناشى از اين تغيير زمينهها و ريشهها، بزرگ و بسيار فراوان است. از جمله آنها عزب ماندن دختران و پسران تا سنين بالاست. از اين رهگذر، خودارضايى، ارتباطهاى جنسى غير مشروع و بيمارىهاى ناشى از آن بسيار شده است. همچنين فساد و دزدىِ دختران و پسران براى رسيدن به اهداف ناروا افزايش يافته. جوانان با دوستان پسر و دختر خود به مراكز و مناطق فاسد سفر مىكنند، و چون براى آنان كار وجود ندارد، لذا نرخ بيكارى فراوان گشته است. جوانان به شغل پدرانشان قانع نيستند و به مدرسه به اميد كار دولتى مىروند. دزدىها افزون و قيمت كالاها بالا رفته، و اجاره خانهها و مغازهها نيز زياد شده و گروههاى تخريبى متشكل از جوانان كه از بيرون كمك مىشوند به وجود آمده است. دشمنى، كينه و اختلاف طبقاتى فراوان شده و از همينرو علاقه به سازمانها سست گشته و كسى با آنها همكارى نمىكند. به تبع همه اينها، جرايم و قتل نيز فراوان و زندانها انباشته گشتهاند و در زندانها شكنجه براى اعتراف گرفتن از گروههاى خرابكار،
دزدان، قاتلان و امثال آن رواج يافته و جامعه از نيك به بد تغيير يافته است و خداوند براى چنين جامعهاى مىفرمايد: «ظَهَرَ الْفَسَادُ فِى الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِى النَّاسِ لِيُذِيقَهُم بَعْضَ الَّذِى عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ»(1)«به سبب دست آورد مردم، فساد در خشكى و دريا نمودار شده است تا [سزاى] بعضى از آنچه كردهاند، به آنان بچشاند، باشد كه باز گردند».
بنابراين آشكارى فساد در خشكى و دريا به خاطر دستآوردهاى مردم است، چون آنان نيّتها، عقايد، اخلاق، و روششان در اقتصاد و سياست را تغيير دادند و فساد آشكار گشت. آرى واقعيت سالم، مستند به پس زمينه سالم است، و واقعيت منحرف و داراى آثار بد از پس زمينه ناسالم مايه مىگيرد.
جامعه در حال حاضر در همه جهان و تمام كشورها چنين شده است، با تفاوت انحرافى كه كم و بيش در پس زمينهها ايجاد شده، و موجب تفاوت به كمى يا زيادى انحراف در واقعيتهاى اجتماعى گشته است، و هيچ راه چارهاى جز بازگشت به ريشهها و تعديل و تصحيح آنها براى اصلاح واقعيتها نيست. واقعيتى كه در تفاوت بين خانواده پيشينِ مبتنى بر درستى، و خانواده جديدِ مبتنى بر نادرستى، ديديم، تنها اختصاص به خانواده ندارد، بلكه اين فقط يك مثال بود. اين واقعيتها در مدرسهها، بيمارستانها، درمانگاهها، كارگاهها، ادارات دولتى، شركتها و مغازهها نيز وجود دارد. و حتى در مكانهاى عبادت، با تفاوتهايى كه بعضى از آنها نسبت به بعضى ديگر دارند، چنين چيزى وجود دارد. بنابراين، صلاح و اصلاح همچون باران است كه چون فرود آيد در هر جايى به مقدار ظرفيتِ آنجا جارى مىشود و فساد چون آتشى است كه وقتى شعله بگيرد هيچ جايى را سالم نمىگذارد. خداى سبحان مىفرمايد: «وَ لاَ تُفْسِدُوا فِى الأَْرْضِ بَعْدَ إِصْلَحِهَا»(2)«در زمين پس از اصلاح آن، تباهى نكنيد».
و در آيه ديگرى مىفرمايد: «وَمِنَ النَّاسِ مَن يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِى الْحَيَوةِ الدُّنْيَا وَيُشْهِدُ اللَّهَ عَلَى مَا فِى قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصَامِ * وَ إِذَا تَوَلَّى سَعَى فِى الْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيهَا وَ يُهْلِكَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ وَاللَّهُ لاَ يُحِبُّ الْفَسَادَ * وَ إِذَا قِيلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالاْءِثْمِ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَ لَبِئْسَ الْمِهَادُ»(1)«و از بين مردم كسى هست كه در زندگى دنيا سخنش تو را به تعجّب وا مىدارد و خدا را بر آنچه در دل دارد گواه مىگيرد، حال آنكه او سختترين دشمنان است. و چون برگردد [يا رياستى يابد] كوشش مىكند كه در زمين فساد نمايد و كشت و نسل را نابود سازد، و [البته ]خدا تبهكارى را دوست ندارد. و چون به او گفته شود: «از خدا پروا كن» نخوت، وى را به گناه مىكشاند. پس جهنم براى او بس است، و چه بد [سرانجام و] بسترى است».
اسلام نخست به اصلاح ريشهها مىپردازد و بنيادهايى را كه خوشبختى انسان و آبادانى زمين را برعهده دارد، استوار مىسازد. از اين اصول بيست مورد را ياد مىكنيم:
اصل ايمان كه همان عقيده است؛
اصل كرنش و خضوع براى خدا كه همان عبادت است؛
اصل خضوع براى پيامبر صلىاللهعليهوآله و نايبان او كه اطاعت و بيعت است؛
اصل برادرى، به اين مفهوم كه هركس آنچه را براى خود دوست دارد براى ديگرى هم دوست بدارد و اين موجب وحدت بين افراد مىشود؛
اصل هميارى، به اينكه امّت واحدهاى را تشكيل دهد كه خداى متعال آن را در قرآن چنين بيان كرده است: «كُنتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ»(2)«شما بهترين امتى هستيد كه براى مردم پايدار شدهايد: به كار پسنديده فرمان مىدهيد، و از كار ناپاسند باز مىداريد، و به خدا ايمان داريد».
اصل برابرى در برابر قانون؛
اصل مسئوليت، اينكه انسان در مورد افكار، كردار و گفتارش سرانجام بازخواست مىشود؛
اصل پاداش، به اينكه هركسى در برابر كارش پاداش ببيند، كه اگر نيك بود پاداش نيك و اگر شرّ بود كيفر شرّ ببيند؛
اصل عدالت، چون هركسى حق سياسى، اقتصادى و حقوق ديگرى دارد؛
اصل كيفر، به معناى كيفردادن هركسى كه به جان، مال و آبروى ديگرى تعرض كرده است؛ مثلاً جزاى زنا، شلاق، و جزاى قتل، قتل است و مانند اينها؛
اصل احسان، بدين معنا كه انسان بيش از مقدارى كه مىگيرد، بدهد و اين كار در قانون اسلامى براى استوارى زندگى است. خداى سبحان فرموده: «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِوَالاْءِحْسَنِ وَ إِيتَآىءِ ذِى الْقُرْبَى وَ يَنْهَى عَنِ الْفَحْشَآءِ وَالْمُنكَرِ وَ الْبَغْىِ»(1)«همانا خدا به داد و احسان و بخشش به خويشان فرمان مىدهد و از فحشاء، منكر و ستم نهى مىنمايد».
اصل آزادى و اين از راه بهكارگيرى شايستگىهاست؛
اصل صحّت در كردار، گفتار و ساير شؤون مسلمانى است؛
اصل پاكى، يعنى حكم كردن به پاكى انسان و اشياى او و هر چيزى در زندگى، تا زمانى كه ناپاكى آن معلوم و مسلم نباشد؛
اصل اباحه، يعنى مباح بودن چيزها براى انسان، مگر آنچه كه با دليل استثنا شده باشد؛
اصل برائت، يعنى هيچكس مال، جرم و امثال آن را از چيزهايى كه هنوز ثابت نشده است برعهده ندارد؛
اصل احترام انسان در همه كارهايش، كه همان حرمت نهادن است؛
اصل فضيلت، يعنى آدمى بايد از نظر انديشه، گفتار و كردار به اخلاق نيكو متخلّق باشد؛ خداوند مىفرمايد: «إِلاَّ مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ»(2)«مگر كسى كه دلى پاك سوى خدا بياورد».
و در ضدّ آن فرموده: «نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ * الَّتِى تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْٔدَةِ»(3)«آتش برافروخته
خدا كه بر دلها مىخورد».
و نيز مىفرمايد: «إِنَّهُ عَلِيمُ بِذَاتِ الصُّدُورِ»(1)«همانا وى به راز دلها آگاه است».
تمامى اينها نسبت به انديشه است، امّا نسبت به گفتار مىفرمايد: «وَ تَحْسَبُونَهُ هَيِّنًا وَ هُوَ عِندَ اللَّهِ عَظِيمٌ»(2)«آن را آسان مىپنداشتيد و او نزد خدا بسيار بزرگ است».
و ديگر آياتى كه درباره ضرورت بازرسى گفتار، و يا اينكه سخن نيكو نوعى حسنه است، وارد شده است، چنانكه خداى سبحان فرموده: «أَلَمْ تَرَكَيْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً كَلِمَةًطَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَ فَرْعُهَا فِى السَّمَآءِ * تُؤْتِى أُكُلَهَا كُلَّ حِينِ بِإِذْنِ رَبِّهَا»(3)«آيا نديدى خدا چگونه مثلى زده: سخنى پاك كه مانند درختى پاك است كه ريشهاش استوار و شاخههايش در آسمان است كه ميوهاش را هر دم به اذن پروردگارش مىدهد؟»
و نسبت به سخن به او مىفرمايد: «وَ مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ اجْتُثَّتْ مِن فَوْقِ الْأَرْضِ مَا لَهَا مِن قَرَارٍ»(4)«و مَثَل سخنى ناپاك چون درختى ناپاك است كه از روى زمين كنده شده و هيچ قرارى ندارد».
و در مورد كردارها نظير كردار مربوط به چشم، گوش، دهان، شكم، آلتتناسلى، دست و پا و غير آن مىفرمايد: «وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ وَ سَتُرَدُّونَ إِلَى عَلِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَدَةِ فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ»(5)«و بگو [هر كارى مىخواهيد] انجام دهيد، كه به زودى خدا و پيامبران و مؤمنان در كردار شما خواهند نگريست، و به زودى به سوى داناى نهان و آشكار باز گردانيده مىشويد؛ پس شما را به آنچه انجام مىداديد آگاه خواهد كرد».
و فرموده: «وَ أَن لَّيْسَ لِلاْءِنسَنِ إِلاَّ مَا سَعَى»(6)«براى انسان جز آنچه تلاش كرده، نيست».
بنابراين اخلاق نيكو داشتن و از پستىها دورى كردن، همان فضيلت است.
مىآورد و يا از مباحات از آنِ خود مىكند و مانند اينها است؛
اسلام با اين اصول بيستگانهاى كه به آنها اشاره كرديم، ريشهها و زمينهها را كاملاً پاك كرده است و به تبع آنها واقعيّتهاى نيكو ظهور مىكند. اگر اين ريشهها كه همه آنها پيش از آنكه شرعى باشد، عقلى هستند، و همه آنها زاييده فطرت انسانى است، در جهان سيطرهپيدا كند، بىترديد جامعه سالم مىگردد و صفا و دوستى همه جا حاكم خواهد شد، و خير بر جامعه و فرد سايه خواهد افكند.
بنابراين جامعه سالم جامعهاى خواهد بود كه به خدا و روز قيامت مؤمن باشد، در برابر احكام خدا و رسول او فروتن باشد، همگى برادر و در برابر قانون برابر باشند، همه آزاد و مسئول عملشان باشند، بدون هرگونه اجبار فردى يا اجتماعى؛ بدون آنكه كسى از ديگرى بهرهكشى كند، در برابر كار، دستمزد خود را دريافت كند؛ همگى بر پايه برابرى و به مقدار شايستگى از حقوق سياسى، اقتصادى و اجتماعى برخودار باشند؛ اگر كسى بر ديگرى تعدّى كرد، مجازات مىشود، هرچند فرد مورد تعدى سزاوار است گذشت كند، چرا كه انسان محترم به فضايل آراسته است، بنده شهوت، مال و جاه نيست و مالك همه دستاوردهاى خود بوده و بر خود و دارايىاش در صورتى كه بر نسل خود يا آيندگان، زيان نرساند، سلطه دارد. در چنين جامعهاى، خانواده و خويشان محفوظ مىمانند. اصل در چنين جامعهاى نسبت به هر فردى برائت است. مگر آنكه محكوميت يا بدهى او ثابت شود؛ اصل در كار آدمى صحّت است و هرگز كارش بر فساد و نادرستى حمل نمىشود. همه چيز در اين جامعه پاك و حلال است، مگر آنكه خلاف آن ثابت شود.
در چنين جامعهاى، فرد همچون جامعه مىگردد و در باطنِ او امنيّت و دوستى است، و
در ظاهر او برخوردارى و پيشرفت. چنين جامعهاى از خود بريده و بيگانه از خويش نيست و از دو چهره ظاهرى و باطنىِ مخالفِ هم برخوردار نمىباشد، بلكه ظاهر، باطن، فرد و جامعهاش به شكل مجموعهاى واحد به پيش مىرود. در چنين جامعهاى انسان محور است و ديگر چيزها در خدمت اوست. در اين جامعه شايستگىها و تعالى رشد مىكند، دوستى ردّ و بدل مىشود و برترىها بر اساس لياقت و فضيلت است و آن كه فضيلت و برترى بيشترى دارد مقدم مىشود. چنين جامعهاى جز در سايه پيامبران عليهمالسلامپيدا نمىشود. امّا جامعه جهانى امروز كه زير سايه ماديات و شهوت به سر مىبرد، جامعهاى است كه روز به روز به قهقرا و واپسگرايى معنوى مىرود. اين جامعه كشنده شايستگىها و مركز خشم و خشونت و همواره بدها و بدىها را ترجيح مىدهد.
ساختار جديدى كه مىخواهد فقر و انحراف جهانى را از بين ببرد بايد نخست نظام سرمايهدارى را، كه غرب و شرق و همپيمانهاى آنان در آن قرار گرفتهاند، نابود كند. چون اين نظام به دو علّت موجب فقر در غرب و به سه علّت در شرق و در جهان سوّم به چهار علّت شده است. تا وقتى كه اين نظام وجود دارد فقر همه جهان را در زير پايش له مىكند.
عوامل فقر در غرب اولاً: به خاطر آن است كه سرمايهداران، ثروت نيازمندان را زير پوشش قوانين و سازمانهاى گوناگون مىدزدند؛ از قبيل بانكهاى ربوى، حاكميتهاى انحصارگراى تودهاى، ندادن حق كارگر، كشاورز، كارمند و ديگر افراد، به مقدارى كه كار انجام مىدهند. ثانيا: ندادن فرصت از سوى سرمايه به اكثريت مردم تا انسان بتواند از توانايىهايش به خوبى بهره ببرد. مثلاً درسخوانده نسبت به كارگر بىسواد و ساده حق بيشترى دارد و اگر فضا آماده باشد انسان مىتواند پزشك، مهندس، وكيل، استاد و غير آن شود. امّا سرمايهدارى به اينان فرصت نمىدهد تا استعدادهايشان شكوفا شود و در صف بالاترها قرار گيرند. از اينرو هر روز عقب مىافتند و از بهرهگيرى از استعدادهايشان
محروم مىشوند و از بهره توانايىهايشان كه بايد به آنان برگردد، محروم. مَثَل اينان، مَثَل كسى است كه در معدنى زندگى مىكند و مىتواند از معدن استخراج كند و وضع رفاهى زندگى خود را بالا ببرد و آن را بهبود ببخشد، امّا نظامى كه ديكتاتورها وضع كردهاند از استخراج معدنها ممانعت مىكند. اميرمؤمنان عليهالسلام درباره حكمتِ فرستادن پيامبران عليهمالسلام مىفرمايند: «وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِ(1)تا گنجينههاى خردها را بيرون كشند».
يعنى پيامبران گنجينههاى خرد مردم را بيرون مىكشند تا بتوانند از زندگى و يافتن راه، بهره كامل ببرند. اين نسبت به فقر در دنياى غرب. امّا فقر در شرق افزون بر دو دليل ياد شده، عامل ديگرى هم دارد. دولت ستمكار، آخرين قطره از ثروتهاى مردم را از بين مىبرد و در شرق كسى نيست كه از كارگران، كشاورزان، كارمندان و ديگر طبقات مردم دفاع كند، در حالى كه در غرب دمكراسى مهارنشده و گستردهدامن و دفاعِ ظاهرى از حقوق كارگران، سرمايهدارى و دولت را تا حدودى در مرز خودشان متوقف مىكند، و چنين چيزى در شرق كمونيست وجود ندارد. امّا در جهان سوّم، افزون بر عوامل سهگانه پيشين، عامل چهارمى نيز وجود دارد، و آن اينكه: موادّ خام كه ملك طبيعى مردم است توسط شرق و غرب با قيمت بسيار نازلى خريده مىشود. قيمتى كه عادلانه نيست، امّا آنان مجبور به فروشِ به غرب و شرق هستند. وقتى كه شرق يا غرب از آن مواد اوليه كالايى را ساخت، آن كالاهاى ساخته شده را به بالاترين قيمت به خود جهان سوّم مىفروشد. سازمانهاى موجود در جهان سوّم كه آشكار و يا نهان سازمانهايى وابسته به غرب و شرق هستند، در اينباره، كمك مىكنند.
اگر اختلاف سطح ثروت در گذشته در جايى موجب فقر گروهى و غناى گروه ديگرى مىشد، نيازمندان با رفتن به كشورهاى ثروتمند، آن را حلّ مىكردند. زيرا ثروت براى همه
1) . نهج البلاغه، خطبه 1.
مردم است و خداوند، انسانها را نيافريد كه بعضى از آنان سرمايهداران بزرگ و صاحبان ميلياردها و ميليونها باشند و بعضى ديگر از گرسنگى بميرند و لقمهاى براى زندگى و غذا و داروى كافى نيابند. از اينرو بود كه سطح طبقاتى تعادل مىيافت. مثلاً وقتى ثروت در اروپا يافت شد، گروه زيادى از آسيايىها به آنجا رفتند و زمانى كه امريكا مطرح شد، ميليونها نفر از اروپا به امريكا رفتند. امّا در حال حاضر، سازمانهاى منحرف براىكشورها حصار استوارى قرار دادند كه فقيران نمىتوانند وارد آن شوند. و لذا فقيران در فقر خود همچنان باقى مىمانند و حتى فقرشان افزونتر مىشود، و از ديگر سو ثروتمندان به حالت انفجار ثروت مىرسند، اين در حالى است كه مقتضاى قاعده آن است كه انسان - كه به گفته احاديث روزىخوارِ خداست(1)- حق داشته باشد هرجا كه مىخواهد برود، و كسبِ روزى كند، و در اينكار تلاش نمايد و نعمتها و ثروتهاى زمين را استخراج كند.
بنابراين، دو چيز اتفاق افتاده است كه هر دو خلاف فطرت و خلاف شرايع آسمانى است:
نخست آنكه كشورهاى ثروتمند، فقيران را نمىپذيرند و در بين كشورهاى ثروتمند و فقير حصارى است كه مانع از ورود فقيران به كشورهاى ثروتمند مىشود.
دوّم: كشورهاى ثروتمند، ثروت را با انواع وسايل و راهها، سازمانها و حكومتهاى مزدور، و به وسيله متخصصان، صدور مصنوعات، چپاول كردن منابع اوليه و راههايى مانند اين، از كشورهاى فقير و جهان سوم به غارت مىبرند. در حالى كه فقيران در زمان سابق به كشورى مىرفتند كه غنى بود و مردمش نيز ثروتمند بودند، تا از اين رهگذر او نيز ثروتمند شود؛ اما امروزه مىبينيم كه فقير اجازه ورود به زمينهاى گسترده الهى را ندارد. علاوه بر آن كشورهاى ثروتمند، بقاياى ثروتهاى موجود در كشورها را مىدزدند و آن را به ثروتهاى خود مىافزايند. به اين خاطر، در غرب و كشورهاى ثروتمند، مالكانِ
1) . ر.ك: كافى، ج 2، ص 164؛ پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «الخلق عيال اللّه فأحبّ الخلق إلى اللّه من نفع عيال اللّه، و أدخل على أهل بيت سرورا؛ خلق عيال خدايند، پس محبوبترين خلق نزد خدا كسى است كه به عيال او سود رساند و بر خانوادهاى شادى ارزانى دارد».
ميلياردها دلار، و در كشورهاى فقير، صدها ميليون انسان گرسنه يافت مىشود.
نيازمندان در گذشته مشكلات فقر خودشان را به مقدارى كه امروزه احساس مىكنند، احساس نمىكردند. امروزه احساس فقرِ فقيران زياد شده و هر روز هم زيادتر مىشود واين خود موجب بروز نوعى عقده روانى و پديدآمدن مشكلات بزرگ ديگر مىگردد. احساس فقر چند علت دارد:
رسانههاى گروهى كه دنيا را به همديگر پيوند زده است و روابط رسانهاى را فراوان كرده، از قبيل راديوها، تلويزيونها، [اينترنت]، مدارس، كتابها، مجلات، روزنامهها، سينماها، فيلمها، كاستها و مانند اينها؛
سفرهايى كه بين فقيران و ثروتمندان ارتباط برقرار كرده است، باعث شده كه فقيران زندگىِ مرفه و آسوده ثروتمندان را ببينند و احساسِ فقرشان فزونتر شود؛
جنگها و به ويژه جنگ جهانى دوّم كه باعث شد شرق و غرب نيازمندِ پول فراوانى شوند، و براى غارت معادن كشورهاى فقير هجوم آورند و بدين وسيله فقيران چگونگى زندگى ثروتمندان را ديدند و احساس فقر، ستم، سركوب و عقبماندگيشان فزونى يافت؛
دو قدرت بزرگ و اقمارشان - يعنى امريكا و بلوك آن از قبيل بريتانيا، فرانسه، آلمان، ژاپن و ديگر كشورها از يك سو، و روسيه و كشورهايى كه در بلوك آن بودند، از ديگر سو - همديگر را رسوا ساختند. بنابراين، هر قدرتى به افشاى قدرت ديگر پرداخت، زيرا هر قدرتى به فكر استعمار مردم بود و لذا به افشاى قدرت ديگر مىپرداخت و مثلاً مىگفت كه آن قدرت در رفاه و ثروت است در حالى كه كشورهاى فقير، در فقرى كشنده، به سر مىبرند. اين كار را براى آن انجام مىداد تا توجّه كشورهاى فقير را به خود جلب كند و همين امر موجب باز شدن ديدگان فقيران و سركوبشدگان گشت و نسبت به چگونگى نابودى، فقر، خوارى و عقبماندگيشان آگاهى يافتند، كه البته اين مسأله در گذشته نبود؛
نتايج فقر و عقبماندگى بسيار است كه ما فقط بيست مورد را ذكر مىكنيم:
و طبعاً كفر و رذيلت به طور طبيعى نزديك به هم هستند.
بالا رفتن نسبت بيماريها و فراوانى فقر؛ از اينرو مىبينيم كه بيماريها در كشورهاى فقير بيشتر از كشورهاى غنى است. چنانكه مرگهاى زودرس در كشورهاى فقير به صورت حيرتآورى فراوان است و بسيارى از كودكان از گرسنگى، سوءتغذيه، ضعف عمومى بدن مىميرند، ولى اين مشكلات در كشورهاى ثروتمند به اين شكل نيست.
فراوانى تجرّد و بالا رفتن سن ازدواج؛ چون ازدواج هزينههايى دارد، به گونهاى كه فقير نمىتواند آنها را تحمل كند و در نتيجه دختر و پسر مجرد مىمانند. روشن است كه
ازدواج نكردن در كنار مشكلات جسمى و بيمارىها، رنجهاى روانى هم در پى دارند.
سوء تغذيه؛
آلودگى محيط زيست؛
بالا رفتن سطح ناآگاهى؛
فراوانى درگيرى؛ زيرا فقر، افزون بر آنكه خود باعث درگيرى بين دو طرفى مىشود كه مىخواهند ثروت را از آن خود كنند، مايه بروز بداخلاقى مىگردد و بداخلاقى موجب درگيرى و اختلاف مىشود، و لذا طلاق در كشورهاى فقير بيشتر از كشورهاى ثروتمند است؛
افزايش بيكارى؛
عقدههاى روانى؛
كم شدن وسايل راحتى؛ چون فقير در تهيه نيازهاى اوليّه زندگىاش ناتوان مىگردد، چه رسد به اينكه وسايل آسايش را براى خود و خانوادهاش ايجاد كند؛
عقبماندگى بسيار زنان و سقوط بخشى از آنان در ورطه پستىها؛ علاوه بر آن از حقوق سياسى و اجتماعى و اقتصادى آنان اثرى ديده نمىشود.
اندكى مصرف به دليل اندكى درآمد؛
به كارگيرى كودكان پيش از سنّ كار؛ زيرا نيازمندان مجبورند بچههاىشان را در كارهاى سخت و با مزدهاى اندك به كارگيرند تا شايد بتوانند اندكى از نيازهاى ضرورى خود را برآورده كنند.
حكومت ديكتاتورى؛ از همينرو در كشورهاى عقبمانده هيچ كشور دمكراتيك پيدا نمىشود، حتى به مقدار دمكراسى موجود در غرب.
اندكى آگاهى؛ آگاهىهاى موجود در اين كشورها آنقدر كم است كه مىتوان گفت اصلاً وجود ندارد؛
خشكى بيابانها؛ چون بيابانها جز با امكانات و ثروت ثمربخش نمىشوند. علاوه بر اين قانون اصلاحات كشاورزى، كه در اين قبيل كشورها به كار گرفته مىشود، براى از
بين بردن زراعت، گوشت، شير و فراوردههاى آن است، تا غرب و شرق بتوانند، حبوبات و فراوردههاى خود را به اين كشورها بفروشند.
كمى نظم؛ كسى كه نمىتواند گرسنگى خود را برطرف كند و يا پيكرش را بپوشاند آيا مىتواند به فكر رعايت كردن نظم باشد؟
پايين بودن بهداشت به خاطر كمبود آگاهى، كمى آب، كمى ابزار و امثال آنها؛
بىبهره بودن از منافع صنعت؛ زيرا صنعت در اين كشورها واقعا اندك است، چون آنها نمىتوانند غذاى خودشان را پيدا كنند، آيا در اين شرايط مىتوانند اتومبيل سوارى، يخچال، ماشين لباسشويى و مانند اينها را بخرند؟
عدم رشد استعدادها؛ استعدادها در محيطى علمى، آزاد و مشوّق شكوفا مىگردد و هيچ كدام از اين زمينهها نيست.
اينها و ساير علائم، آثار و زيانهايى است كه در قالب فقر به جهان عقبمانده تحميل شده است. راه حلّ عقبماندگى جهان سوم با پرداخت اعانات، تغيير حكومتها از راه انقلابها و يا برگزارى نشست و سمينارها نيست، بلكه راهحل اساسى در تغيير نظام سرمايهدارى جهانى به نظام مالى معتدلى است كه در آن حق هركسى به خودش داده شود و هركسى كار خودش را انجام دهد و هر انسانى در آن آزاد است كسب و درآمدى را كه مىخواهد، پيشه كند، مشروط بر آنكه به ديگران زيان نرساند. آموزش ببيند، پيش برود و آنگونه كه مىخواهد، پيشرفت كند.
همه مشكلات اقتصادى، سياسى، اجتماعى و... در جهان زاده دو عامل اصلى است:
مؤمن كسى است كه در ظلم، تعدّى و پايمال كردن حقوق ديگران از خدا مىترسد و نيز از بيكارى، اسراف، تبذير، سختگيرى و امثال آن پرهيز مىكند.
ضرورى و امكانپذير است كه با روى آوردن به ايمان و دانش ريشه فقر را از تمام جهان، بركنيم؛ يعنى نه تنها از كشورمان، حتى از كشورهاى كمونيستى، چون آنان نسبت به جهان سوم به روش زندگى ناآگاهتر هستند، و نيز حتى از كشورهاى غربى، زيرا آنان هم نسبت به روش معيشت و زندگى ناآگاهاند؛ چون اگر آنان به روش معيشت و زندگى آشنا بودند سرمايهدارىِ ستمپيشه بر آنان حاكم نمىگشت و استعمار و استثمار توسط آنان پيدا نمىشد. آرى اگر بخواهيم فقر را از بين ببريم بايد ايمان و دانش را تعميم بدهيم، زيرا انسان طبق فطرتى كه از ايمان و علم نيرو مىگيرد، از استعمار و استثمار ديگران بيزار است. در حديثهاى فراوانى، به تبع آيات قرآنى بر علم و ايمان تأكيد بسيارى شده است و ما در اينجا بخشى از روايتهايى كه درباره علم صادر شده است براى تكميل بحث نقل مىكنيم.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من عمل على غير علم كان ما يفسده أكثر مما يصلح(1)كسى كه بدون علم كارى انجام دهد، فسادگرىاش بيش از اصلاحگرىاش است».
امام صادق عليهالسلام فرمودند: «طلب العلم فريضة(2)طلب دانش واجب است».در روايت ديگرى از امام صادق عليهالسلام نقل شده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «طلب العلم فريضة على كلّ مسلم، ألا إن اللّه يحبّ بغاة العلم(3)دانشجويى براى هر مسلمانى واجب است، همانا خدا جويندگان دانش را دوست دارد».
و رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «طلب العلم فريضة على كل مسلم و مسلمة(4)دانشجويى بر هر مرد و زن مسلمان واجب است».
محمد بن على فتال از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل كرده كه فرمودند: «اطلبوا العلم و لو بالصين، فإنّ طلب العلم فريضة على كل مسلم(5)دانش بجوييد، گرچه در چين باشد، چون دانشجويى بر هر مسلمانى واجب است».
و اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودهاند: «الشاخص في طلب العلم، كالمجاهد في سبيل اللّه، إنّ طلب العلم فريضة على كلّ مسلم(6)جوينده دانش، همچون مجاهد در راه خداست. دانشطلبى بر هر مسلمانى واجب است».
از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل شده است كه فرمودهاند: «من تعلّم باباً من العلم عمّن يثق به كان أفضل من أن يصلّي ألف ركعة(7)كسى كه بابى از دانش را از فردى مورد اطمينان بياموزد، از گزاردن هزار ركعت نماز برتر است».
و از امامان عليهمالسلام نقل شده كه فرمودند: «طلب العلم فريضة من فرائض اللّه(8)دانشجويى واجبى از واجبهاى خدا است».
مجاشعى از امام رضا عليهالسلام و ايشان از پدرانش عليهمالسلام نقل كرده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله
فرمودند: «العالم بين الجهّال كالحي بين الأموات - إلى أن قال - : فأطلبوا العلم فانّه السبب بينكم و بين اللّه عزوجل و إنّ طلب العلم فريضة على كلّ مسلم(1)عالم در بين نادانان مثل فردزنده در بين مردگان است، و افزود: دانش بجوييد كه دانش واسطه بين شما و خداى عزّوجّل است، دانشجويى بر هر فرد مسلمانى واجب است».
حسين بن زيد بن على از امام رضا عليهالسلام و او از پدرانش از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل كرده كه فرموده: «طلب العلم فريضة على كلّ مسلم فاطلبوا العلم من مظانّه و اقتبسوه من أهله(2)دانشجويى بر هر مسلمانى واجب است؛ دانش را از جاى [حقيقى] آن بياموزيد و از اهل آن ياد بگيريد».
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إنّ اللّه لا يقبض العلم انتزاعاً ينتزعه من الناس، و لكن يقبض العلم بقبض العلماء حتّى إذا لم يبق عالم إتّخذ الناس رؤساءاً جهّالاً فسألوا بغير علم فضلّوا أو أضلّوا(3)همانا خدا دانش را از بين مردم بر نمىكند، امّا با قبض روح علما دانش را قبض مىكند، به گونهاى كه عالمى نمىماند و مردم به رؤساى نادان خود روى مىآورند و نادانانه از آنان مىپرسند و خود گمراه و ديگران را گمراه مىكنند». روشن است كه فتوا دادن بدون علم، به امر قضا، اختلافات و نزاعها محدود نيست، بلكه همه دانشها را شامل مىشود؛ دانشهايى از قبيل علوم دينى، اجتماعى، اقتصادى، سياسى، تربيتى و حياتى و غيره.
نقل شده است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «أربعة تلزم كل ذي عقل و حِجى من أمتي، قيل: يا رسول اللّه و ما هي؟ قال: استماع العلم و حفظه و العمل به و نشره(4)چهارچيز است كه بايد هر خردمند و فهيمى در امّت من به آنها ملتزم باشد. پرسيده شد: آنها چيستند؟ فرمودند: گوش دادن به علم، ياد گرفتنِ آن، عمل كردن به آن و گسترش دادن آن».
نقل شده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «أطلبوا العلم و تزيّنوا معه بالحلم و الوقار(5)
دانش بجوييد و همراه آن به بردبارى و وقار آراسته گرديد».
و بسيارى از روايات ارزشمند ديگرى كه در اينباره هست.
معلى بن خنيس مىگويد: روزى امام صادق عليهالسلام مرا ديدند كه دير به بازار مىروم. فرمودند: «اغد إلى عزّك(1)صبح زود به دنبال عزتت برو».
روح نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «تسعة أعشار الرزق في التجارة(2)نُه دهم روزى در تجارت است».
عبدالمؤمن انصارى از امام باقر عليهالسلام نقل كرده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «البركة عشرة أجزاء تسعة أعشارها في التجارة و العشر الباقي في الجلود(3)بركت ده جزء دارد كه نُه دهمِ آن در تجارت و يك دهم در [دامدارى و ]چهارپايان است».
صدوق گفته: «جلود» در روايت يعنى گوسفند و براى اين تفسير به آنچه كه از حسين بن زيد از پدرش زيد بن على، از پدرانش از رسول خدا صلىاللهعليهوآله روايت كرده، استدلال نموده كه فرمودند: «تسعة أعشار الرزق في التجارة و الجزء الباقي في السابياء(4)بركت ده جزء دارد كه نُه دهمِ آن در تجارت و يك جزء باقيمانده در سابيا [= گوسفند] است».
البته اين حمل بر زمان ورود روايت مىشود.
از اميرمؤمنان على عليهالسلام در حديث أربعمائه(5)آمده كه فرموده: «تعرضوا للتجارات فانّ لكم فيها غنى عمّا في أيدي الناس، و إنّ اللّه عزوجل يحبّ المعترف الأمين، المغبون غير محمود و لا مأجور(6)به تجارت بپردازيد، چون به وسيله آن از آنچه در دست مردم است،
بىنياز مىشويد و خداى عزّوجلّ كاسب امين را دوست مىدارد، مغبون ناستوده است و بىاجر».يعنى مردم او را نمىستايند و خدا هم اجرى به آنان نمىدهد.
از اميرمؤمنان على عليهالسلام در بيان معيشتهاى مردم آمده است كه فرموده: «و أمّا وجه التجارة فقوله تعالى: «يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِذَا تَدَايَنتُم بِدَيْنٍ إِلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى فَاكْتُبُوهُ»(1)فعرفهم سبحانه كيف يشترون المتاع في الحضر و السفر و كيف يتجرون إذ كان ذلك من أسباب المعاش(2)و امّا گونه تجارت، خداى متعال فرموده: "اى كسانى كه ايمان آوردهايد هرگاه وامى را براى مدتى معين به كسى داديد، آن را بنويسيد" خداى سبحان به آنان فهمانده كه چگونه كالا را در حضر و يا در سفر بخرند، و اگر تجارت از ابزار معيشت شد، چگونه تجارت كنند».
محمد زعفرانى نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من طلب التجارة استغنى عن الناس، قلت: و إن كان معيلاً؟ قال: و إن كان معيلاً إنّ تسعة أعشار الرزق في التجارة(3)هركس تجارت كند، از مردم بىنياز مىشود. گفتم: گرچه عيالوار باشد؟ فرمودند: گرچه عيالوار باشد، چون نه دهم روزى در تجارت است».
ابنبكير به شكل [حديثِ] مرفوع از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه فرمودند: «التجارة تزيد في العقل(4)تجارت عقل را زياد مىكند».
روشن است كه عقل عملى در خودِ عمل و كار حاصل مىشود.
هشام بن احمر گفت: ابوالحسن عليهالسلام به كسى كه برخورد مىكرد مىفرمودند: «أغد إلى عزّك، يعني السوق(5)به عزتت صبح زود برو، يعنى به بازار».
فضل بن ابىقرة از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه اميرمؤمنان على عليهالسلام به موالى فرمودند: «اتجروا بارك اللّه لكم، فإنّي سمعت رسول اللّه صلىاللهعليهوآله يقول: الرزق عشرة أجزاء تسعة أجزاء في التجارة و واحد في غيرها(6)خدا به شما بركت دهد، تجارت كنيد. چون من از رسول خدا صلىاللهعليهوآله
شنيدم مىفرمودند: روزى ده جزء دارد، نُه جزء آن در تجارت و يك جزء در غير آن است».
على بن عقبه گفت: امام صادق عليهالسلام به موالى خود فرمودند: «يا عبداللّه إحفظ عزّك، قال و ما عزّي جعلت فداك؟ قال: غدوك إلى سوقك، و إكرامك نفسك؛ اى بنده خدا! عزتت را حفظ كن. پرسيد: اى به فدايت گردم عزّتم در چيست؟ فرمودند: اينكه صبح زود به بازارت بروى و نفست را بزرگ بدارى». و به دوست ديگر خود فرمودند: «ما لي أراك تركت غدوّك إلى عزّتك؟ قال: جنازة أردت أن أحضرها، قال: فلا تدع الرواح إلى عزّك(1)چرا تو را مىبينم كه صبح زود به سوى عزّت رفتن را كنار گذاشتهاى؟ گفت: مىخواستم در تشييع جنازهاى شركت كنم. فرمودند: [هرگز] رفتن به عزتت را رها نكن».
عبد الأعلى گفت: از امام صادق عليهالسلام درباره سخن خدا پرسيدم كه مىفرمايد: «رَبَّنَآ ءَاتِنَا فِى الدُّنْيَا حَسَنَةً وَ فِى الْأَخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنَا عَذَابَ النَّارِ»(2)"پروردگار ما، به ما در دنيا حسنه و در آخرت حسنه عطا كن و ما را از كيفر دوزخ [دور] نگه دار" فرمودند: «رضوان اللّه و الجنة في الآخرة و السعة في المعيشة و حسن الخلق في الدنيا(3)رضوان و جنّت خدا در آخرت و گشايش در روزى و حسن اخلاق در دنيا».
از امام صادق عليهالسلام است كه فرمودند: «و في الدنيا رضوان اللّه و التوسعة في المعيشة و حسن الصحبة و في الآخرة الجنة(4)در دنيا رضوان الهى و توسعه در معيشت و ياران نيكو و در آخرت بهشت است».
روايت شده است كه: «رسول خدا صلىاللهعليهوآله در جنگ تبوك بر جوانى چابك گذشتند كه شتران چاق را با خود مىبرد. ياران پيامبر گفتند: اى رسول خدا، اگر نيرو و چابكى اين جوان و چاقى شترهايش در راه خدا مصرف مىشد نيكوتر بود. رسول خدا صلىاللهعليهوآله او را خواندند و فرمودند: چاقى شترانت را ببين با اينها چكار مىكنى؟ گفت: اى رسول خدا! من زن و عيال دارم، به وسيله اينها، آنچه براى خانوادهام، خرج مىكنم، به دست مىآورم و خود را از نيازمندىِ به مردم باز
مىدارم و قرضهايم را مىدهم. رسول خدا فرمودند: چيز ديگرى هم هست؟ گفت: نه. وقتى جوان رفت رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: اگر راستگو باشد، از اجرى همچون اجر جنگجو برخوردار است؛ اجر حاجى و اجر كسى كه به عمره رفته است.»(1)
در مقنع است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من لزم التجارة استغنى عن الناس(2)هركسى تجارت را پيشه كند، از مردم بىنياز مىگردد».
على بن ابراهيم در تفسير خود، در بيان داستان مريم و تولد عيسى عليهالسلام به طور [حديثِ] مرسل چنين نقل كرده است كه: «... آنگاه گروهى از بازرگانان به استقبال آمدند و او را به نخل خشك شده راهنمايى كردند. حضرت مريم به آنان گفت: خدا بركت را در كسبتان قرار دهد و نياز مردم را به شما»(3).
و از ابو امامه نقل شده كه گفت: رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «الخير عشرة أجزاء أفضلها التجارة، إذا أخذ الحق و أعطى الحق(4)خير ده جزء دارد كه برترين آن تجارت است، در صورتى كه به حق داد و ستد شود».
و پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «تسعة أعشار الرزق في التجارة(5)نُه دهم روزى در تجارت است».
و نيز فرمودند: «أطيب ما أكل الرجل من كسبه و ولده من كسبه(6)پاكيزهترين چيزى كه مرد مىخورد، از كسبش مىباشد و فرزندش هم از كسبش به شمار مىآيد».
در حديثى آمده است كه: «از اميرمؤمنان على عليهالسلام پرسيده شد: افتخار در چه چيز است؟ فرمودند: بإحدى ثلاث، مال ظاهر أو أدب بارع، أو صناعة لا يستحيي المرء منها(7)به يكى از سه چيز: مالى آشكار، ادبى درخشان و يا صنعتى كه شخص از آن شرم نكند».
روايت شده كه: «امام صادق عليهالسلام از يكى از يارانش پرسيدند: چه كار مىكند؟ گفت: فدايت گردم، من از تجارت دست شستهام. فرمودند: چرا؟ گفت: انتظار اين امر [حكومت معصوم] را
دارم. امام عليهالسلام فرمودند: اين از شما شگفت است، اموالتان از بين مىرود. دست از تجارت نكشيد و فضل خدا را بجوييد؛ در مغازهات را بگشا، بساطت را پهن كن و از پروردگارت روزى بخواه»(1).
در فقه الرضا عليهالسلام حضرت مىفرمايند: «و اگر مشغول تجارت شدى و وقت نماز شد، تجارت تو را از نماز باز ندارد، زيرا خدا قومى را توصيف و آنها را چنين مدح كرده است: «رِجَالٌ لاَّ تُلْهِيهِمْ تِجَرَةٌ وَ لاَ بَيْعٌ عَن ذِكْرِ اللَّهِ»(2)"مردانى كه تجارتى و خريد و فروشى آنان را از ياد خدا باز نمىدارد". اين قوم تجارت مىكردند. وقت نماز كه مىشد، تجارت خود را رها مىكردند و به نماز مىايستادند و از كسانى كه كار نمىكردند و تنها به نماز اشتغال داشتند پر اجرتر بودند»(3).
در مقنع از امام صادق عليهالسلام نقل شده كه فرمودند: «لا تترك التجارة، فإنّ تركها مذهبة العقل(4)تجارت را ترك نكن، چون ترك آن موجب نابودى عقل مىگردد».
از ابنعباس نقل شده كه: «وقتى رسول خدا صلىاللهعليهوآله از كسى خوششان مىآمد، مىپرسيدند: آيا حرفهاى دارد؟ اگر مىگفتند: نه. مىفرمودند: از چشمم افتاد. پرسيده شد: اى رسول خدا چرا؟ فرمودند: لأنّ المؤمن إذا لم يكن له حرفة يعيش بدينه(5)مؤمن وقتى حرفهاى نداشته باشد از راه دينش زندگى خواهد كرد».
عبد الرحمان بن حجّاج از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه: «محمد بن منكدر مىگفت: با توجّه به فضل على بنالحسين امام سجاد عليهالسلام من فكر نمىكردم كه در بين مردم كسى مانند او باشد. تا آنكه فرزندش محمد بن على امام باقر عليهالسلام را ديدم و تصميم گرفتم او را پند دهم، اما سرانجام او به من پند داد. دوستانش از او پرسيدند: چطور تو را پند داد؟ گفت: در روزى گرم به اطراف مدينه رفته بودم، در آنجا محمد بن على عليهالسلام را ديدم. او مردى سنگينوزن بود و بر دوغلام سياهش يا دو تن از موالىاش تكيه داده بود. با خود گفتم: شيخى از شيوخ قريش در اين وقت روز و در اين حالت، در پى دنيا است؟ به خدا او را پند خواهم داد. نزديك او رفتم و سلام
كردم. در حالى كه عرق مىريخت پاسخ سلامم را داد. گفتم: خدا خيرت دهد، شيخى از شيوخ قريش، در اين ساعت در طلب دنياست؟ اگر مرگ تو در اين هنگام برسد چه؟ دستش را از روى دو غلامش برداشت و نشست و فرمود: "به خدا سوگند، اگر در چنين حالى مرگ سراغم بيايد، [شادمانم، چرا كه] در حال فرمانبردارى از خدا و بندگى به سراغم آمده است و نيز بدين وسيله دستم را از دراز كردن به سوى تو و امثال تو، باز داشتهام. من وقتى از مرگ مىترسم كه بيايد و من در معصيتى از معصيتهاى الهى بوده باشم". گفتم: خدا تو را رحمت كند، مىخواستم پندت دهم، اما تو مرا پند دادى»(1).
ابن فضال از امام صادق عليهالسلام و او از پدرانش عليهمالسلام و آنان از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل كردهاند كه فرمودند: «الشاخص في طلب الرزق الحلال كالمجاهد في سبيل اللّه(2)آن كه در طلب روزى حلال است همچون مجاهد در راه خدا مىباشد».
موسى بن اسماعيل بن موسى بن جعفر از پدرش و او از پدرانش از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل كرده كه فرمودند: «العبادة سبعون جزءاً أفضلها جزءاً طلب الحلال(3)عبادت هفتاد پاره است كه برترين پاره آن، روزىخواهى حلال مىباشد».
و در روايت ديگرى فرمودند: «العبادة عشرة أجزاء، تسعة أجزاءٌ في طلب الحلال(4)عبادت ده بخش دارد كه نه بخش آن در طلب رزق حلال مىباشد».
جمع بين اين دو سخن از طريق مراتب فضل است.
اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «ما غدوة أحدكم في سبيل اللّه بأعظم من غدوته يطلب لولده و عياله ما يصلحهم(5)سحرخيزى شما در راه خدا، عظيمتر از سحرخيزى كسى نيست كهدر آن در پى يافتن چيزى است كه به مصلحت فرزندان و خانوادهاش باشد».
و از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل شده است كه فرمودند: «إنه ليأتي الرجل منكم لا يكتب عليه
سيئة و ذلك أنّه مبتلى بالمعاش(1)مردى از شما مىآيد كه هيچ گناهى بر او نوشته نشده است و اين به خاطر آن است كه گرفتار زندگى بود».
و نيز فرمودند: «إنّ من الذنوب ذنوباً لا يكفّرها صلاة و لا صدقة، قيل: يا رسول اللّه فما يكفّرها؟ قال: الهموم في طلب المعيشة(2)برخى گناهان را هيچ نماز و صدقهاى نمىپوشاند. پرسيده شد: اى رسول اللّه پس چه چيزى آن را مىپوشاند؟ فرمودند: غم و انديشه طلب روزى».
در لب اللباب نقل شده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إني لأركب في الحاجة التي كفاها اللّه ما أركب فيها إلاّ لإلتماس أن يراني أضحي في طلب الحلال. أما تسمع قول اللّه «فَإِذَا قُضِيَتِ الصَّلَوةُ فَانتَشِرُوا فِى الْأَرْضِ وَابْتَغُوا مِن فَضْلِ اللَّهِ»(3)(4)من در پى برآوردن نيازى مىروم كه خدا آن را بسنده و كفايتكننده است و جز به اين خاطر بدان اشتغال نمىورزم، كه خدا مرا در حال طلب روزى حلال ببيند. آيا سخن خدا را نشنيدهايد كه فرمود: هرگاه نماز پايان يافت در زمين پخش شويد و فضل خدا را جويا شويد».
و در غرر نقل شده كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «الرحال تفيد المال(5)سفر مال مىآورد».
و از امام صادق عليهالسلام است كه فرمودند: «ثلاثة يدعون فلا يستجاب لهم: رجل جلس عن طلب الرزق ثم يقول: اللّهم ارزقني، يقول اللّه تبارك و تعالى: ألم أجعل لك طريقاً في الطلب؟(6)سه گونه افراد هستند كه دعا مىكنند، امّا پاسخى نمىشنوند: [يكى از آنها] مردى كه از روزى جويى دست شسته است و مىگويد: خدايا به من روزى بده. خداى متعال به او مىفرمايد: آيا راهى براى درخواست روزى براى تو قرار ندادهايم؟».
امام صادق عليهالسلام فرمودند: «أربعة لا يستجاب لهم دعاء: رجل جالس في بيته يقول: يا رب ارزقنى، فيقول له: ألم آمرك بالطلب(7)دعاى چهارگونه افراد مورد اجابت قرار نمىگيرد: [يكى از آنها] مردى است كه در خانهاش نشسته باشد و بگويد: پروردگارا به من روزى بده. در
جواب او مىگويد: مگر به تو دستور ندادم كه روزى را طلب كن...». (در اين دو روايت يكبار سه و بار ديگر چهار مورد را امام ذكر مىكند، كه اين به سبب اختلاف نياز پرسشكننده است).
در حديث است كه: «وقتى كلام خدا نازل شد كه: «وَ مَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا * وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لاَ يَحْتَسِبُ»(1)"و هركس از خدا پروا كند، براى او [راه] برونرفتى مىگذارد و از جايى كه حسابش را نمىنكد، به او روزى مىدهد." گروهى از صحابه در خانههايشان نشسته و به عبادت مشغول شدند و به آنچه برايشان ضمانت شده بود، اعتماد كردند. پيامبر صلىاللهعليهوآله فهميدند و آنان را به خاطر كارشان سرزنش كردند و فرمودند: إني لأبغض الرجل فاغراً فاه إلى ربّه يقول: اللّهم ارزقني، و يترك الطلب(2)من از مردى كه تلاش را رها كرده و دهانش را سوى خدا باز كرده و بگويد: "خدايا به من روزى بده" خشمناك هستم».
عبداللّه از محمد و او از موسى نقل مىكند كه گفت: پدرم از پدرش و او از جدش جعفر بن محمد و وى از پدرش، از جدش على بن الحسين عليهماالسلام و او از پدرش از على بن ابىطالب عليهالسلام نقل كرد كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «نعم العون على تقوى اللّه الغنى(3)بىنيازى [از غير] چه خوب ياورى است، براى تقوا».
ذريح از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه فرمودند: «نعم العون الدنيا على الآخرة(4)دنيا نيكو ياورى است براى آخرت».
ابىيعفور گفت: «به امام صادق عليهالسلام گفتم: من دنيا را دوست دارم. فرمودند: مىخواهى با آن چه كنى؟ گفتم: در آن ازدواج كنم، براى خانوادهام خرج كنم، به دوستانم كمك نمايم و صدقهبدهم. فرمودند: اين از دنيا نيست، بلكه از آخرت است»(5).
ابراهيم بن عبد الحميد از ابوالحسن عليهالسلام نقل كرده كه فرمودند: لقمان به پسرش مىگفت: «يا بنيّ إنّ الدنيا بحر، و قد غرق فيها جيل كثير (إلى أن قال): يا بنيّ خذ من الدنيا
بلغة و لا تدخل فيها دخولاً تضرّ فيها بآخرتك، و لا ترفضها فتكون عيالاً على الناس(1)پسرم! دنيا درياست و افراد زيادى در آن غرق شدهاند... پسرم! از دنيا به قدر كفايت بردار و چنان بدان نمپرداز كه به آخرتت زيان برسانى و آن را كاملاً كنار نگذار كه در آن صورت بار بر مردم باشى».
اميرمؤمنان على عليهالسلام در بصره به هنگامى كه وارد خانه علاء بن زياد حارثى شدند تا او را ملاقات كنند، چون گستردگى خانهاش را ديدند فرمودند: «ما كنت تصنع بسعة هذه الدار في الدنيا، أما أنت إليها في الآخرة كنت أحوج و بلى إن شئت بلغت بها الآخرة تُقري فيها الضيف و تصل فيها الرحم وتطلع منها الحقوق مطالعها، فإذا أنت قد بلغت بها الآخرة(2)با اين خانه وسيع در دنيا چه مىكنى در حالى كه در آخرت به آن نيازمندتر هستى؟ آرى اگر بخواهى با آن به آخرت دست خواهى يافت، در آن از مهمان پذيرايى كنى، صله رحم نمايى و از طريق آن حقوق افراد را بپردازى، در اين هنگام به وسيله آن به آخرت دست يافتهاى».
از احمسى از كسى كه به او خبر داده از امام باقر عليهالسلام نقل شده كه فرمودند: «نعم العون الدنيا على الآخرة(3)دنيا بهترين ياور براى آخرت است».
راوندى در لب الالباب نقل كرده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من طلب الدنيا حلالاً استعفافاً عن المسألة و سعياً على عياله و تعطّفاً على جاره لقى اللّه و وجهه كالقمر ليلة البدر(4)هركس دنيا را از راه حلال بجويد تا از دست دراز كردن به سوى ديگران، خود را بازدارد و در راه خانواده خويش تلاش نمايد و بر همسايههايش توجّه كند، در روز قيامت در حالى خدا را ملاقات خواهد كرد كه چهرهاش چون ماه شب چهارده درخشان است».
در غرر از اميرمؤمنان عليهالسلام آمده كه فرمودند: «ألا و إنّ من النعم سعة المال، و أفضل من سعة المال صحّة البدن و أفضل من صحّة البدن تقوى القلب(5)همانا يكى از نعمتها، فراوانى مال است، و بهتر از فراوانى مال، سلامتى تن است و برتر از سلامتى تن، تقواى دل است».
زياد قندى روايت كرده است كه: وقتى ابوعبداللّه عليهالسلام ، اسحاق و اسماعيل فرزندان عمار را ديدند فرمودند: «و قد يجمعهما لأقوام(1)آن دو (دنيا و آخرت) را براى اقوامى (نيكان كه فرزندان عمار نيز از آنان بودند) يكجا جمع مىكند».
على بن ابراهيم در تفسير خود نقل كرده كه مردى نزد امام صادق عليهالسلام از ثروتمندان ياد كرد و بدى آنها را گفت، حضرت عليهالسلام فرمودند: «ساكت باش، اگر ثروت وسيله پيوند با خويشان و نيكى به برادران باشد، خدا اجر آن را دو برابر مىكند، چون خدا مىفرمايد: «وَ مَآ أَمْوَ لُكُمْ وَلاَ أَوْلَدُكُم بِالَّتِى تُقَرِّبُكُمْ عِندَنَا زُلْفَى إِلاَّ مَنْ ءَامَنَ وَ عَمِلَ صَلِحًا فَأُولَئِكَ لَهُمْ جَزَآءُ الضِّعْفِ بِمَا عَمِلُوا وَ هُمْ فِى الْغُرُفَتِ ءَامِنُونَ»(2)و اموال و فرزندانتان چيزى نيست كه شما را به پيشگاه ما نزديك گرداند، مگر كسانى كه ايمان آورده و كار شايسته كرده باشند. پس براى آنان دو برابر آنچه انجام دادهاند پاداش است و آنها در غرفهها[ى بهشتى] آسوده خاطر خواهند بود»(3).
ديلمى در ارشاد القلوب از اميرمؤمنان على عليهالسلام از رسول خدا صلىاللهعليهوآله در ضمن حديثى طولانى نقل كرده كه فرمودند: «قال اللّه تعالى في ليلة المعراج: يا أحمد، إنّ العبادة عشرة أجزاء، تسعة منها طلب الحلال(4)خداى متعال در شب معراج فرمود: اى احمد، عبادت ده بخش است كه نه بخش آن در امر طلب حلال است».
ابوسعيد خدرى گفت: رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «ثروتمندان هلاك شدند. پرسيده شد: جز چه كسانى؟ حضرت سه بار سخن خود را تكرار نمودند، سپس فرمودند: مگر كسى كهزندگىاش را در كارهاى خير صرف كند. و فرمودند: اندكى چنين خواهند بود».
آمدى در غرر نقل كرده كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «القبر خير من الفقر؛ گور بهتر از فقر است». و فرمودند: «إنّ اعطاء هذا المال في طاعة اللّه أعظم نعمة، و إنّ انفاقه في معاصيه
أعظم محنة(1)دادن اين ثروت در راه اطاعت خدا، برترين نعمت است، و بخشش و انفاق آن در نافرمانى خدا، بزرگترين بدبختى مىباشد».
در نهج البلاغه در سخنى از اميرمؤمنان على عليهالسلام آمده است كه: «و كذلك المرء المسلم البريء من الخيانة ينتظر من اللّه احدى الحسنيين، إمّا داعي اللّه فما عند اللّه خير له، و إمّا رزق اللّه فإذا هو ذو أهل و مال و معه دينه و حسبه إنّ المال و البنين حرث الدنيا و العمل الصالح حرث الآخرة و قد يجمعهما اللّه لأقوام(2)انسان مسلمانِ به دور از خيانت، چنين است كه انتظار يكى از دو نيكى را دارد، يا فراخواندن به سوى خدا كه آنچه نزد اوست براى وى بهتر است و يا رزق خدايى است كه در اين صورت صاحب مال و خانواده است، و دين و شرف خود را حفظ كرده است. چون مال و فرزند كِشت دنياست و عمل صالح كِشت آخرت است و خدا آن دو را براى گروهى [يكجا] جمع كرده است».
از جعفر بن محمد عليهالسلام از اجدادش از على بن ابىطالب عليهالسلام درباره كلام خداى متعال كه فرموده: «وَ أَنَّهُ هُوَ أَغْنَى وَ أَقْنَى»(3)«و همانا او همان است كه شما را بىنياز كرد و ثروت داد». فرمودند: «أغنى كلّ انسان بمعيشته و أرضاه بكسب يده(4)هر انسانى را با روزيش بىنياز كرد و با كسب دستش [و كدّ يمين]، خشنودش ساخت».
در مجمع البيان آمده كه روايت شده است: «حواريون از عيسى پيروى كردند و هرگاه گرسنهمىشدند مىگفتند: اى روح خدا، ما گرسنه شديم. عيسى دست خودش را بر زمين، چه كوه و چه دشت، مىزد و براى هر يك از آنان دو قرص نان بيرون مىآمد و مىخوردند. و هرگاه تشنه مىشدند مىگفتند: اى روح خدا، ما تشنهايم؛ حضرت عيسى دست خودش را بر زمين، چه كوه و چه دشت، مىزد، و آبى بيرون مىآمد و آنان مىنوشيدند. گفتند: اى روح خدا، چه كسى از ما
بهتر است كه وقتى گرسنه مىشويم سيرمان مىكنى و وقتى كه تشنه هستيم، سيرابمان؟ نيز ما به تو ايمان آورديم و از تو پيروى كرديم. فرمود: أفضل منكم من يعمل بيده و يأكل من كسبه(1)برتر از شما كسى است كه با دست خود كار كند و از درآمد خود بخورد. پس از آن لباسهاى ديگران را در ازاى دريافت دستمزد مىشستند».
در نهجالبلاغه است كه اميرمؤمنان على عليهالسلام فرموده: «و لقد كان في رسول اللّه صلىاللهعليهوآله كاف لك في الأسوة (الى أن قال): و إن شئت ثلّثت بداود صاحب المزامير و قارىء أهل الجنّة فلقد كان يعمل سفائف الخوص بيده و يقول لجلسائه أيّكم يكفيني بيعها و يأكل قرص الشعير من ثمنها(2)به عنوان الگو رسول خدا صلىاللهعليهوآله براى تو كافى است... و اگر بخواهيم مثال سوّم را به داوود صاحب مزامير و قارى بهشتيان مىزنم كه با دست خود با ليف خرما بوريا مىبافت و به همدمان خود مىگفت: كدامتان اين را براى من بفروشد و قرص نان جوين را از فروش آن بخورد».
در جامع الأخبار نقل شده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من أكل من كدّ يده مرّ على الصراط كالبرق الخاطف؛ هر كه از دسترنج خود بخورد، همانند برق جهنده بر صراط گذر خواهد كرد». و فرمودند: «من أكل من كدّ يده حلالاً فتح له أبواب الجنة يدخل من أيّها شاء؛ هركس از دسترنج خود بخورد درهاى بهشت به روى او باز مىشود، و از هر كدام خواست وارد مىشود». و نيز فرمودند: «من أكل من كدّ يده نظر اللّه إليه بالرحمة ثمّ لا يعذّبه أبدا؛ هر كسى از دسترنج خود بخورد، خداوند به چشم رحمت بر او مىنگرد و هرگز او را عذاب نمىكند». و فرمودند: «من أكل من كدّ يده يكون يوم القيامة في عداد الأنبياء و يأخذ ثواب الأنبياء(3)هر كه از دسترنج خود بخورد در روز قيامت جزو انبيا خواهد بود و ثواب آنان را خواهد داشت».
از طريق [و به روايتِ] عامر از امام باقر عليهالسلام نقل شده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إنّ اللّه عزوجل حين أهبط آدم عليهالسلام من الجنة أمره أن يحرث بيده فيأكل من كدّها بعد نعيم الجنة(4)خداى عزّوجلّ هنگامى كه آدم عليهالسلام را از بهشت فرود آورد به او فرمان داد كه با دست
خود زمين را شخم بزند و پس از نعمت بهشت، از دسترنج خود بخورد».
از نجم از امام باقر عليهالسلام نقل شده كه فرمودند: «ان فاطمة عليهاالسلام ضمنت لعلي عليهالسلام عمل البيت والعجين و الخبز و قمّ البيت، و ضمن لها علي عليهالسلام ما كان خلف الباب نقل الحطب و أن يجيء بالطعام(1)فاطمه مسئوليت كارِ خانه، آرد كردن، نان پختن و تميز كردن را بر عهده گرفت و حضرت على عليهالسلام در برابر آن، كار بيرون از خانه را، و از آن جمله تهيه غذا را، بر عهده گرفت».
حسن بن ابىالحسن ديلمى در ارشادالقلوب نقل كرده كه روايت شده: «وقتى اميرمؤمنان عليهالسلام از جهاد رهايى مىيافت به آموزش دادن مردم و داورىِ در بين آنان مىپرداخت، و چون از اين كار فارغ مىشد، در محوطهاى كه داشت كار مىكرد. با دست خود كار مىكرد و در عين حال ذاكر خدا بود»(2).
در دعائم الإسلام آمده است كه: «اميرمؤمنان عليهالسلام كار مىكرد و در راه خدا نيز مىجنگيد. تا آنكه مىگويد: در زمان حيات رسول خدا صلىاللهعليهوآله جهاد مىكرد و از زمانى كه زمام امور را به دست گرفت تا زمان رحلتش در مزرعه خود كار مىكرد، و هزار برده را با دسترنج خود آزاد كرد»(3).
از ابىعمر نقل شده است كه گفت: «سلمان در زمانى كه والى مدائن بود، با ليف خرما بوريا مىبافت و آن را مىفروخت و از اين راه ارتزاق مىكرد و مىگفت: من دوست ندارم كه جز از دسترنج خود بخورم و او بوريابافى را در مدينه آموخته بود»(4).
و در نامه سلمان است كه: «و امّا اينكه گفتى من با ليف خرما بوريا مىبافتم و نان جومىخوردم، اين دو، چيزى نيست كه بر مؤمن عيب گرفته و سرزنش شود. سوگند به خدا، اى عمر، خوردنِ نان جو و بافتن با ليف خرما و به وسيله آن از خوردنىها و نوشيدنىهاى بالا بىنياز بودن و نيز از خشم مؤمن و ادعاى آنچه كه حقِ خودش نيست، بىنياز بودن، در نزد خداى عزّوجلّ برتر، دوست داشتنىتر و به تقوا بسيار نزديكتر است. رسول خدا صلىاللهعليهوآله را ديدم كه هرگاه
دستش به نان جو مىرسيد مىخورد و خوشحال مىشد و هرگز ناراحت نمىشد»(1).
ابو عمرو كشى در رجال خود روايت كرده كه: «محمد بن مسلم مردى ثروتمند و بزرگوار بود. ابو جعفر امام باقر عليهالسلام به او فرمود: "فروتن باش". او ظرفى برداشت و در كنار درِ مسجد نشست و به خرمافروشى پرداخت. اقوام او نزدش آمدند و گفتند: "با اين كار خود ما را رسوا كردى". گفت: "مولاىِ من، مرا به كارى فرمان داده است و هرگز دست از فروش برنمىدارم". گفتند: "اگر جز به كار كردن راضى نمىشوى، دستكم در محلّه آردفروشان بنشين". آنگاه آسيابى به او دادند و او به آسياب كردن پرداخت»(2).
از صالح نقل شده است كه: «روزى نزد اميرمؤمنان على عليهالسلام رفتم و او ظرف خرمايى با خود حمل مىكرد. به او سلام كردم و گفتم: خرماها را مىدهى من حمل كنم؟ فرمودند: أبو العيال أحقّ بحمله(3)پدر خانواده به حمل آن سزاوارتر است».
جعفر بن احمد قمى در كتاب الغايات از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه: «مردى از وى پرسيد: فدايت شوم، برخى مىگويند كه كشاورزى مكروه است. امام عليهالسلام فرمودند: ازرعوا و اغرسوا و اللّه ما عمل الناس عملاً أجلّ و لا أطيب منه(4)زراعت كنيد و نهال بكاريد، كه به خدا، مردم كارى ارزشمندتر و پاكتر از آن انجام نمىدهند».
از امام صادق عليهالسلام و ايشان از پدر خود نقل كرده كه فرمودند: «ما في الأعمال شيء أحبّ إلى اللّه تعالى من الزراعة، و ما بعث اللّه نبياً إلاّ زارعاً إلاّ إدريس فإنّه كان خيّاطاً(5)در ميان شغلها هيچ كارى نزد خداى متعال دوستداشتنىتر از كشاورزى نيست، و خدا هيچ پيامبرى، جز ادريس عليهالسلام را كه خياط بود، مبعوث نكرد مگر آنكه كشاورز بود».
از جابر بن عبداللّه انصارى نقل شده است كه: «روزى رسول خدا صلىاللهعليهوآله وارد باغ ام معبد شد و فرمودند: اين درختها را كافر غرس كرده يا مسلمان؟ ام معبد گفت: اى رسول خدا، مسلمان غرس كرده است. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: ما من مسلم يغرس غرساً يأكل منه انسان أو دابة أو طير إلاّ أن يكتب له صدقة إلى يوم القيامة(1)هيچ مسلمانى درختى غرس نمىكند كه از آن انسانى، چهار پايى و يا پرندهاى بخورد، مگر آنكه تا روز قيامت براى او صدقه نوشته مىشود».
از ابوحمزه ثمالى از امام باقر عليهالسلام نقل شده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در حجة الوداع سخنرانى كردند و فرمودند: «اى مردم، سوگند به خدا، هيچ كارى نيست كه شما را به بهشت نزديك و از دوزخ دور كند، مگر آنكه شما را به آنها فرمان دادم، و هيچ چيزى نيست كه شما را به دوزخ نزديك و از بهشت دور كند، جز آنكه از آنها نهيتان كردم. روح الأمين به دلم افكنده كه هيچ كس نمىميرد مگر آنكه روزىاش كامل شده باشد. پس از خدا پروا كنيد و در طلب زيادهروى نكنيد و دير رسيدن روزى، شما را وادار به اين نكند كه آن را به ناحق بخواهيد، چون چيزى از آنچه نزد خداست، به دست نمىآيد مگر به اطاعت خدا»(2).
محمد از موسى عليهالسلام نقل كرده كه پدرم از پدرش و او از جدش جعفر بن محمد عليهالسلام و او از پدرانش نقل كردهاند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من سرّه أن يستجاب دعوته فليطيّب كسبه(3)هركس مىخواهد دعوتش مستجاب شود، بايد در پى پاك كردنِ ممرِ درآمدش باشد».
در فقه الرضا عليهالسلام آمده: «إتّق في طلب الرزق و أجمل في الطلب و اخفض في الكسب و أعلم أنّ الرزق رزقان: فرزق تطلبه و رزق يطلبك، فأمّا الذي تطلبه فأطلبه من حلال، فإنّ أكله حلال إن طلبته في وجهه و إلاّ أكلته حراماً و هو رزقك لابدّ لك من أكله(4)در طلب روزى تقوا پيشه كن و در طلب زيادهروى نكن و در كسب درآمد آرام باش و بدان كه روزى بر دو نوع است: روزيى كه تو آن را طلب مىكنى و روزيى كه او تو را مىطلبد. آن را كه تو مىجويى
از راه حلال بجوى كه در اين صورت اگر آن را خوردى حلال است، به شرط آنكه از راه درست آن را طلبيده باشى و گرنه آن را به حرام خوردهاى، و اين روزى توست كه بايد آن را بخورى».
امام صادق عليهالسلام فرمودند: «لو كان العبد في جُحر لأتاه رزقه فأجملوا في الطلب(1)اگر بندهاى در غارى [دورافتاده] باشد روزى او خواهد رسيد، پس در روزىخواهى زيادهروى نكنيد».
و در نهج البلاغه است كه: «خذ من الدنيا ما أتاك، و تولّ عمّا يتولّى عنك، فان أنت لم تفعل فأجمل في الطلب(2)از دنيايت آنچه را كه نزد تو آمده، برگير و از آنچه كه از تو روى برتافته روى برتاب. اگر چنين نكردى در درخواستت زيادهروى نكن».
در رسائل كلينى آمده است كه اميرمؤمنان على عليهالسلام در سفارش خود به فرزندش [ امام] حسن عليهالسلام فرمودند: «يقين بدان كه به آرزويت نخواهى رسيد و از اجلت پا فراتر نخواهى گذاشت. تو در راه كسانى هستى كه پيش از تو بودند، پس در طلب كوتاهى كن و در كسب زيادهروى نكن. زيرا چهبسا درخواستى كه به جنگ منجر مىشود، و هر خواستارى موفق نيست و هر دست كشيدهاى نيازمند نمىباشد. خودت را از پستى دور نگه دار و اگر نفست تو را به تمايل فرا خواند، بدان كه آنچه از دين و آبرويت در برابر آن مىدهى، به قيمت ندادهاى هر قدر هم زياد باشد... خيرى كه جز به شر بدان دست نمىتوان يافت، اصلاً خير نيست و سادگىاى كه به سختى بدان دست يافته شود، اصلاً آسانى نيست»(3).
از امام حسن عسكرى عليهالسلام نقل شده است كه فرمودند: «تا آنجايى كه مىتوانى تحمل وبردبارى كنى، طلب و درخواست را عقب بينداز، چون براى هر روزى، روزيى نوپديد است. بدان كه پا فشارى درخواستها آبرو را مىبرد و سختى و خستگى را به جاى مىگذارد. شكيبايى كن تا خدا به رويت درى بگشايد كه ورودِ از آن آسان باشد. اى بسا ترسانِ گريزانى كه گشايشى به او نزديك است و بسا ايمنى به هراسيده. چه بسا [بلاى] ديگرى نوعى ادب است از سوى خدا. بهرهمندىها مراتب دارند براى رسيدن، به ثمرهاى كه به دست نياوردهاى شتاب نكن كه در وقت آن، به آن دست خواهى يافت. بدان كه تدبيركننده به زمانى كه حال تو در آن اصلاح شود آگاهتر
و داناتر است، و در برآورده شدن نيازهايت، پيش از وقتش شتاب نورز، كه قلب و سينهات تنگ خواهد شد و نااميدى بر تو چيره خواهد شد»(1).
ابنعباس گفت كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «أيها الناس إنّ الرزق مقسوم لن يعدو إمرُؤ ما قسم له فأجملوا في الطلب، و إنّ العمر محدود لن يتجاوز أحد ما قدّر له، فبادروا قبل نفاذ الأجل(2)اى مردم، روزى قسمت شده است، هرگز كسى بر آنچه كه سهمش مىباشد، پيشى نمىگيرد، پس در طلب زيادهروى نكنيد. عمر آدمى محدود است و كسى از مقدار مشخصِ خود تجاوز نمىكند؛ پس پيش از پايان يافتن وقت، شتاب كنيد».
از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل شده كه فرمودند: «ألا و إنّ لكلّ امرىءٍ رزقاً هو يأتيه لا محالة، فمن رضي به بورك له فيه و وسعه، و من لم يرض به لم يبارك له فيه و لم يسعه، إنّ الرزق ليطلب الرجل كما يطلبه أجله(3)هركسى را رزق و روزيى است كه بىترديد به او خواهد رسيد، هر كه به آن راضى شود، روزىاش مبارك خواهد بود و او را بسنده، و هر كه به آن خشنود نباشد، بركت از آن گرفته مىشود و بسندهاش نخواهد بود. روزى همانند مرگ انسان را طلب مىكند».
اسماعيل بن كثير روايتى به صورت مرفوع از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل كرده است كه: «وقتى اين آيه نازل شد كه: «وَ سْٔلُوا اللَّهَ مِن فَضْلِهِ»(4)"و از فضل خدا درخواست كنيد". ياران پيامبر صلىاللهعليهوآله گفتند: "اين فضل چيست؟ و كدام يك از شما در اين مورد از رسول خدا صلىاللهعليهوآله خواهدپرسيد؟" على بن ابىطالب عليهالسلام فرمود: "من از وى خواهم پرسيد". از رسول خدا صلىاللهعليهوآله درباره اين فضل پرسيد كه چيست؟ رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إنّ اللّه تعالى خلق خلقه و قسّم لهم أرزاقهم من حلّها، و عرض لهم بالحرام، فمن انتهك حراماً نقص له من الحلال بقدر ما انتهك من الحرام و حوسب به(5)خداى متعال آفريدههايش را آفريد و از راه حلال روزيشان را برايشان تقسيم كرد و حرام را هم عرضه داشت، هركس حرامى را مرتكب شود از حلال او كاسته مىشود به مقدارى كه به حرام دست يازيده، و بدان بازخواست خواهد شد».
ابراهيم بن ابىالبلاد از پدرش نقل كرده كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «ليس من نفس، إلاّ و قد فرض اللّه لها رزقاً حلالاً يأتيها في عافية، و عرض لها بالحرام من وجه آخر، فإن هي تناولت من الحرام شيئاً قاصها به من الحلال الذي فرض اللّه لها و عند اللّه سواهما فضل كثير(1)هيچ كس نيست جز آنكه خداوند براى او روزى حلالى در نظر گرفته است كه برايش به عافيت مىآيد و از جهت ديگرى حرام را به او عرضه داشته است. اگر او از حرام چيزى بخورد، از حلالى كه خدا برايش تعيين كرده است كم مىشود. و نزد خدا غير از آن دو، فضل بسيار است».
قطب راوندى در لبّ اللباب نقل كرده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «لو أنّ عبداً هرب من رزقه لاتّبعه رزقه حتّى يدركه كما أنّ الموت يدركه(2)اگر بندهاى از روزيش بگريزد، روزىاش او را دنبال خواهد كرد همانگونه كه مرگ او را دنبال مىكند و سرانجام خواهد يافت».
و از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل شده كه فرمودند: «من طلب الدنيا حلالاً مكاثراً مفاخراً مرائياً لقي اللّه يوم القيامة و هو عليه غضبان(3)هركس دنيا را حلال، زيادخواهانه، فخرفروشانه و براى رياكارى بجويد، روز قيامت در حالى خدا را ملاقات خواهد كرد كه خدا از او خشمگين است».
آمدى در غرر الحكم نقل كرده است كه اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند:
«الرزق يسعى إلى من لا يطلبهُ؛ روزى به سوى كسى كه طلب نمىكند، مىرود».
«الأرزاق لا تنال بالحرص و المغالبة؛ روزىها با حرص و تلاش زياد به دست نمىآيند».
«ذلل نفسك بالطاعة، و حلّها بالقناعة، و خفّض في الطلب، و اجمل في المكتسب؛ نفست را با اطاعت خوار ساز و با قناعت آزاد كن، در طلب كوتاهى ورز و در كسب زيادهروى نكن».
«رزقك يطلبك فارح نفسك من طلبه؛ روزىات تو را مىجويد، پس خود را از خواستن آن رهايى بخش».
«سوف يأتيك أجلك فأجمل في الطلب سوف يأتيك ما قدر لك فخفّض في المكتسب؛ به زودى اجل تو خواهد رسيد پس در طلب و خواستن كوتاهى ورز و آنچه برايت مقدر شده به زودى به تو مىرسد، پس در بهرهجويى زيادهروى نكن».
«ستّة يختبر بها دين الرجل (الى أن قال): و الإجمال في الطلب؛ دين انسان با شش چيز سنجيده مىشود... و يكى بسندگى در طلب رزق است».
«عجبت لمن علم أنّ اللّه قد ضمن الأرزاق و قدّرها، و أنّ سعيه لا يزيده فيما قدّر له منها و هو حريص دائب في طلب الرزق؛ در شگفتم از كسى كه مىداند خدا روزىها را تقسيم كرده و مقدر نموده است و تلاشش آنچه را كه برايش تقدير شده، نمىافزايد و او حريص و پرجنب و جوش در راه روزىجويى است».
«لكلّ رزق سبب فأجملوا فيالطلب؛ هر روزى را سبب و تلاشى است پس در روزىجويى به بسندگى گراييد».
«لن يفوتك ما قسّم لك فأجمل في الطلب لن تدرك ما زُوي عنك فأجمل في المكتسب؛ آنچه كه قسمت تو بود، هرگز از دستت نخواهد رفت پس در طلب بسندگى كن و آنچه را كه از تو باز گرفته شده، به دست نخواهى آورد، پس در كسب رزق، قناعت بورز».
«ليس كلّ مجمل بمحروم؛ هر بسندهگرى محروم نيست»(1).
عبداللّه بن سليمان گفت: شنيدم كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إنّ اللّه عزّوجلّ أوسع في أرزاق الحمقى لتعتبر العقلاء و يعلموا أنّ الدنيا لا تنال بالعقل و لا بالحيلة(2)خداى عزّوجل روزى نادانان را فزون ساخته تا خردمندان پند گيرند و بدانند كه دنيا با عقل و چارهجويى به دست نمىآيد».هشام بن حكم نقل كرده كه امام كاظم عليهالسلام فرمودند: «اى هشام، خردمندان در دنيا دل بريدند و به آخرت گراييدهاند، چون دانستند كه دنيا هم درخواستكننده و هم درخواستشده است، و آخرت نيز هم درخواستكننده و هم درخواستشونده است. هركس آخرت را بجويد، دنيا او را مىجويد تا از آن روزىاش را برداشت نمايد، و هر كه دنيا را بجويد، آخرت او را خواهد جست و در نهايت مرگ از راه مىرسد و دنيا و آخرتش را برايش تباه مىسازد. اى هشام، هركس دنيا را بدون ثروت و راحتى دل را از [آفت] حسد و سلامتى دين را بجويد، بايد با تضرع، از خداى عزوجل بخواهد كه خردش را كمال بخشد. هركس خردورزى كند به مقدارى كه او را بسنده است، قناعت مىكند، و هركس به مقدارى كه او را بسنده است، قناعت كند، بىنياز
مىگردد و هركس به مقدارى كه او را بسنده است قناعت نورزد، هرگز بىنيازى را نخواهد ديد»(1).
كراجكى در كنز الفوائد نقل كرده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من رضي باليسير من الرزق رضي اللّه منه باليسير من العمل(2)هركس به روزى اندك خشنود باشد خدا به عمل اندك او خشنود مىشود».
اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «الرزق رزقان: رزق تطلبه، و رزق يطلبك، فإن لم تأته أتاك(3)روزىها دو گونه هستند: روزيى كه تو آن را مىجويى و روزيى كه تو را مىجويد، كه اگر سراغش نروى به سوى تو مىآيد».
محمد بن مسلم گفت: «از امام صادق عليهالسلام درباره قول خداى عزّوجلّ پرسيدم كه مىفرمايد: «وَ مَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا * وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لاَ يَحْتَسِبُ»(4)"هركسى تقواى الهى داشته باشد براى او برون رفتى قرار خواهد داد و از جايى كه به حساب نمىآورد روزيش خواهد داد"، حضرت فرمودند: در دنيايش به رزق مىرسد»(5).
از اميرمؤمنان على عليهالسلام است كه فرمودند: «از جمله پندهاى لقمان به فرزندش يكى ايناست كه: اى پسرم، كسى كه يقينش اندك شده و در طلب روزى ناتوان گشته است بايد توجّه داشته باشد كه خداى متعال نسبت به روزىاش او را در سه حال خلق كرده است و روزى او را در هر سه مرحله بدون هرگونه كسبى و تلاشى داده است، خدا در حالت چهارم هم روزىاش را خواهد داد. نخستين مرحله، آن است كه در رحم مادرش بود كه در آنجا در جايگاهى آرام روزىاش را مىداد، جايى كه نه سرمايى و نه گرمايى او را رنج مىداد. سپس از آنجا بيرون آورد، در سينه مادرش شيرى قرار داد كه بدون توان و بدون نيرو او را پرورش داد. سپس از شير گرفته شد و خدا از درآمد پدر و مادرش با رأفت و رحمتى كه در دل آن دو گذاشت، روزىاش را داد تا آنكه بزرگ شد، تعقّل كرد و به كسب رزق و روزى دست يازيد و در اين مرحله كارش سخت شد و پندارهايى درباره پروردگارش كرد و حقوق موجودِ در مالش را عملاً انكار كرد و به خاطر
ترس از فقر، بر خود و خانوادهاش سخت گرفت».(1)
محمد بن مسعود عياشى در تفسيرش آورده كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «اى آدمىزاده، بزرگترين دغدغهات آن روزت نباشد كه اگر هم از دستت رفت، بهخاطر تو نبود. اگر دغدغهات همان روز است بدان كه هر روزى كه مىآيد، خدا قطعاً روزىِ تو را در آن روز خواهد داد و بدان كه اگر چيزى افزونِ بر خوراكت به دست آوردى در آن فزونى، انباردار ديگرى هستى كه با اين كار در دنيا گناهت را زياد مىكنى و وارثت از آن بهرهمند مىشود [نه خودت]، و حسابت در روز قيامت طولانىتر مىشود. در دنيا با مالت سعادتمند شو و براى روز رستاخيزت توشهاى بفرست كه پيشاپيشت باشد زيرا راه بسيار دور است و وعدهگاه و درآمدگاه، بهشت و جهنم است»(2).
ديلمى در اعلام الدين نقل كرده كه امام حسين عليهالسلام به مردى فرمودند: «يا هذا، لا تجاهد في الرزق جهاد الغالب، و لا تتّكل على القدر إتّكال مستسلم، فإنّ إبتغاء الرزق من السنّة، و الإجمال في الطلب من العفّة، و ليس العفة بمانعة رزقاً و لا الحرص بجالب فضلاً، و إنّ الرزق مقسوم و الأجل محتوم، وإستعمال الحرص جالب المآثم(3)فلانى، غالب وقتت را در راه كسب درآمد به كار نبر و به تقدير چون انسان تسليمجو اعتماد نكن. روزىطلبى از سنّت است وبسندگى در روزىطلبى از عفّت. عفّت مانع از رزق و روزى نيست و حرص هم فزونىآور نيست رزق و روزى تقسيم شده و اجل حتمى است و به كار بردن آز و حرص، باعث پديدآمدن گناه است».
امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إذا أحبّ اللّه عبداً ألهمه الطاعة و ألزمه القناعة، و فقّهه في الدين، و قوّاه باليقين و إكتفى بالكفاف، و اكتنى بالعفاف، و إذا أبغض اللّه عبداً حبّب إليه المال و بسط له و ألهمه دنياه و وكله إلى هواه فركب العناد و بسط الفساد و ظلم العباد(4)خدا وقتى بندهاى را دوست بدارد، اطاعت را به او الهام مىكند و قانعش مىسازد، در دين آگاهىاش مىبخشد، به يقين تقويتش مىكند و به بسندگى بسنده مىكند و با عفّت آراسته مىشود. هرگاه خدا بندهاى را ناخوش دارد، مال را برايش دلربا مىكند و به او مال فراوان مىدهد مهرورزيدنِ به دنيا را به او الهام مىكند و به هواى نفسش وا مىگذارد و در نتيجه عناد مىورزد،
فساد را گسترش مىدهد و به بندگان ستم مىكند».
على بن مهزيار با سلسله سندش نقل مىكند كه اميرمؤمنان عليهالسلام مىفرمودند: «قرّبوا على أنفسكم البعيد و هوّنوا عليها الشديد، و أعلموا انّ عبداً و إن ضعفت حيلته و وهنت مكيدته انّه لن ينقص ممّا قدّر اللّه له، و إن قوي عبد في شدّة الحيلة و قوّة المكيدة أنّه لن يزاد على ما قدّر اللّه له(1)براى خودتان دور را نزديك سازيد و دشوار را آسان، و بدانيد كه بندهاى، هر چند چارهجويىاش ضعيف و برنامهريزىاش سست باشد، از آنچه كه خداى متعال برايش مقدّر كرده، كم نمىشود، و اگر بندهاى در چارهجويى قوى و در برنامهريزى توانمند باشد، نسبت به آنچه كه خدا مقدرش كرده، چيزى نمىافزايد.
در جامع الأخبار آمده است كه اميرمؤمنان عليهالسلام اين شعر را خواندند:
دع الحرص على الدنيا *** و في العيش فلا تطمع
و لا تجمع من المال *** فلا تدري لمن تجمع
و لا تدري أفي أرضك *** أم في غيرها تصرع
فإنّ الرزق مقسوم *** و كدّ المرء لا ينفع
فقير كلّ من يطمع *** غنيّ كلّ من يقنع(2)حرص بر دنيا را رها كن/ در عيش طمع مورز. ثروت اندوزى مكن/ كه نمىدانى براى چه كسى جمع مىكنى. نمىدانى كه در سرزمين خود/ و يا در جاى ديگرى مىميرى. روزى تقسيم شده است/ و تلاش انسان را سودى نيست. هر كه طمع ورزد نيازمند است/ هر كه قناعت ورزد غنى است.
[و شاعر چه نيكو سروده است:
بدا آن كه او گِرد كرد و نخورد *** خوشا آن كه او گِرد كرد و بِبُرد
كشد حسرت آن كه ناخورده مرد *** همه مال و ثروت به وارث سپرد
چه خوش گفت صهرِ نبىِّ جليل *** كه شد خازن وارث خود بخيل]
امام باقر عليهالسلام فرمود كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودهاند: «الدنيا دول، فما كان لك منها أتاك على ضعفك، و ما كان منها عليك لم تدفعه بقوّتك، و من انقطع جاؤه ممّا فات استراح بدنه،
و من رضي بما رزقه اللّه قرّت عينه(1)دنيا همواره در حال چرخش است، هر مقدارش كه از آنِ توست به تو خواهد رسيد، هرچند ناتوان باشى و هر آنچه عليه توست، با تمامى توانت نمىتوانى دفعش كنى. هركس اميدش را از آنچه كه از دستش رفته است، ببُرّد، تنش استراحت خواهد كرد، و هركس به دادههاى خدايى خشنود باشد، چشمش روشن خواهد شد».
در فقه الرضا عليهالسلام است كه حضرت فرمودند: «و ليكن نفقتك على نفسك و عيالك قصداً فإن اللّه تعالى يقول: «وَ يَسْٔلُونَكَ مَاذَا يُنفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ»(2)، و العفو الوسط، قال اللّه سبحانه: «وَالَّذِينَ إِذَآ أَنفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا وَ كَانَ بَيْنَ ذَ لِكَ قَوَامًا»(3)(4)بايستى مخارجت و مخارج خانوادهات معتدل و ميانه باشد، زيرا خداى سبحان مىفرمايد: "از تو مىپرسند كه چه چيز انفاق كنند. بگو: مازاد [مخارج] را". و با بخشيدن مازاد مخارج، در آن صورت ميانهروىكرده است. و نيز فرموده: و كسانى كه هرگاه انفاق كنند، اسراف نمىكنند و خست به خرجنمىدهند و ميان اين دو [روش] حد وسط را بر مىگزينند».
و امام صادق عليهالسلام فرموده: «ضمنت لمن إقتصد أن لا يفتقر(5)براى كسى كه ميانهروى پيشه كند ضمانت مىكنم كه هرگز نيازمند نگردد».
ابنهذيل نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إنّ اللّه قسّم الأرزاق بين عباده و فضّل فضلاً كثيراً لم يقسمّه بين أحد قال اللّه: «وَ سْٔلُوا اللَّهَ مِن فَضْلِهِ»(6)(7)خداوند روزى را بين بندگانش تقسيم كرد و مال و فضل بسيارى را نهاد كه بين كسى تقسيم نكرده است، لذا خداوند فرموده: «از فضل خدا درخواست كنيد».
روزىِ حلال به مقدار تلاش و شايستگى انسان وابسته است. تلاش نكردن امرى است نكوهيده، و فراهم نكردن ابزار كار براى به دست آوردن مقدار درآمد كافى، دليل بر فساد آن جامعه است و تلاش بيش از حد تاب و توان نيز كارى است ناصحيح. همچنين پيمودن
راههاى حرام موجب محروميت آدمى از خير دنيا و آخرت مىگردد و روايات گوناگون به اين جنبهها اشاره دارد و خدا عالم است.
جابر از امام باقر عليهالسلام نقل مىكند كه: «روزى يكى از مردم بياباننشين نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: اى رسول خدا، من پسران، دختران، خواهران، برادران، نوههاى پسرى و نوههاى دخترى، برادرزادگان و خواهرزادگان زيادى را سرپرستى مىكنم. زندگى ما نيز دشوار و تنگ شده است، اگر روا مىدانى اى رسول خدا، دعا كنيد كه خداوند گشايش و توسعهاى در زندگى ما بدهد. اين را گفت و گريست. مسلمانان بر او دل سوزاندند. رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «وَ مَا مِن دَآبَّةٍ فِى الْأَرْضِ إِلاَّ عَلَى اللَّهِ رِزْقُهَا وَ يَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهَا وَ مُسْتَوْدَعَهَا كُلٌّ فِى كِتَبٍ مُّبِينٍ»(1)"هيچجنبندهاى در زمين نيست جز آنكه روزىاش بر خداست و قرارگاه و محل مردنش را مىداند. همه [اينها] در كتابِ مبين [ثبت]است". هركس سير كردن اين دهانها [ى گرسنه] را - كه خدا روزىشان را ضمانت كرده، بر عهده گيرد خداوند روزى را چنان بر او فرو ريزد كه آب به شدت ريزان، از آسمان فرو مىريزد؛ براى اندك آن اندك و براى بسيار آن بسيار. آنگاه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله دعا كردند و مسلمانان نيز آمين گفتند.
امام باقر عليهالسلام افزودند: كسى آن شخص را در روزگار خلافت عمر ديده بود و حالش را پرسيده بود. در جواب گفته بود: حالش از همه اطرافيانش بهتر و از همه آنان ثروتمندتر شده است»(2).
مسعدة بن صدقه از امام صادق عليهالسلام و ايشان از پدرشان نقل مىكنند كه فرمودند: «إذا غدوت فى حاجتك بعد أن تصلّي الغداة بعد التشهّد، فقل: اللّهم إنّي غدوت ألتمس من فضلك كما أمرتني فأرزقني من فضلك رزقاً حلالاً طيّباً، و أعطني فيما ترزقني العافية (تقول ذلك ثلاث مرات)(3)هرگاه بامدادان به دنبال كار خود مىروى، پس از اداى نماز صبح و بعد از تشهد، سه بار بگو: پروردگارا، من صبحگاهان به اميد فضل تو طبق دستور تو حركت كردم.
پس از فضل خود روزى حلال و پاك به من عنايت كن و در روزيى كه به من مىدهى، به من عافيت عنايت فرما».
راوى مىگويد: از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه به تاجرى از اهل كوفه، براى طلب رزق و روزى مطلبى را املا مىكردند و به او مىفرمودند: «هرگاه كه دلت خواست دو ركعت نماز بگذار. وقتى تشهّد دادى بگو: «توجّهت بحول اللّه و قوّته بلا حول منّي ولا قوّة، ولكن بحولك يا ربّ و قوّتك أبرء اليك من الحول و القوّة إلاّ ما قوّيتني، اللّهم إنّي أسألك بركة هذا اليوم و أسألك بركة أهله و أسألك أن ترزقني من فضلك رزقا واسعا حلالاً طيّبا مباركا تسوقه إليّ في عافية بحولك و قوتك و أنا خافض في عافية (تقول ذلك ثلاث مرات)(1)به قدرت و توان خدا، بدون قدرتى و توانى از خويش روى آوردم. اى پروردگار به توان و نيروى تو، از نيرو و توان خود جز به مقدارى كه مرا تقويت كردى، به درگاهت برائت مىجويم. خدايا، بركت اينروز را از تو درخواست مىكنم؛ بركت اهل اين روز را از تو مىخواهم، و از تو مىخواهم كه از فضلت روزى فراوان، حلال، پاك و مبارك روزىام كنى چنانكه در كمال عافيت، و در سايه توان و قدرت تو به من رسد، آنهم در حالىكه من نيز در عافيت و تندرستى بوده باشم (اين را سه بار بگو)».
و از امام صادق عليهالسلام است كه فرمودند: بگو: «اللّهم إن كان رزقي في السماء فأنزله، و ان كان في الارض فأظهره و إن كان بعيداً فقرّبه، و إن كان قريباً فأعطنيه، و إن كان قد أعطيتنيه فبارك لي فيه، و جنّبني عليه المعاصي و الردى(2)خدايا، اگر روزى من در آسمان است آن را بر من فرو بفرست، و اگر در زمين است، آشكارش كن، اگر دور است نزديك ساز، اگر نزديك است، آن را به من عنايت كن و اگر آن را به من عطا كردهاى، برايم مباركش گردان و مرا از نافرمانى و پستى دور ساز».
امام صادق عليهالسلام از پدرانش نقل مىكند كه فرمودند: «من لم يسأل اللّه من فضله افتقر؛ هركس از فضل خدا درخواست نكند، سرانجام نيازمند مىگردد».
از دعاى امامان عليهمالسلام است كه مىفرمودند: «اللّهم إني أسألك من فضلك الواسع الفاضل
المفضل: رزقا واسعا حلالاً طيّبا بلاغا للآخرة و الدنيا هنيئا صبّا صبّا من غير منّ من أحد إلاّ سعة من فضلك، و طيّبا من رزقك، و حلالاً من وسعك تغنيني به، من فضلك أسأل، و من يدك الملأى أسأل، و من خيرتك أسأل، يا من بيده الخير و هو على كلّ شيء قدير(1)خدايا از فضل گستردهات كه فاضل و مفضل است درخواست مىكنم؛ روزىاى گسترده، حلال و مطهر، رساننده به دنيا و آخرت، خوشگوار، خواستنى و پى در پى، بدون منّت از كسى، جز از گستره گسترده فضل تو و روزى پاك تو و حلال، از گشايشِ ويژه تو به گونهاى كه بىنيازم كنى، عطا فرما. از فضل تو درخواست مىكنم، از دست پر و هماره دهندهات خواستارم، از خير تو خواستارم، اى آن كه خير در دست اوست و او بر هر چيزى تواناست».
از امام صادق عليهالسلام نقل است كه فرمودند: با اين دعا روزى را درخواست كنيد: «يا اللّه يااللّه يا اللّه أسألك بحقّ من حقّه عليك عظيم أن تصلّي على محمّد و آل محمّد، و أن ترزقني العمل بما علّمتني من معرفة حقّك، و ان تبسط عليّ ما خطرت من رزقك(2)خدايا، خدايا، خدايا، به حق كسى كه حق او بر تو عظيم است از تو درخواست مىكنم كه بر محمد و آل محمد درود فرستى و به من عملِ به آنچه كه از معرفت حقّت مرا ياد دادهاى، روزى عطا فرمايى، و از روزىهاى بسيارت بر من ببخشايى».
و در حديثى آمده است كه: «شخصى نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمد و عرض كرد: اى رسول خدا، من ثروتمند بودم، و اينك نيازمند شدم. سالم و مورد قبول مردم بودم و اكنون مبغوض شدم. بر دلهايشان سبك بودم و اكنون سنگين شدهام، شادمان بودم، اكنون غم و اندوه بر من چيره شده است و زمين با اين فراخى و گستردگىاش بر من تنگ گرديده است و همه روز در پىِ روزيىام مىدوم و حتى به مقدار غذاى روزانهام نمىيابم، چنانكه گويى كه نامم از ديوان ارزاق پاك شده است. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: تقواى الهى پيشه كن و درونت را خالص كن و اين دعا را، كه دعاى فرج است، بخوان: بسم اللّه الرّحمن الرّحيم: إلهي طموح الآمال قد خابت إلاّ لديك، و معاكف الهمم قد تقطّعت إلاّ عليك، و مذاهب العقول قد سمت إلاّ إليك، فإليك الرجاء
و إليك الملتجأ، يا أكرم مقصود و يا أجود مسئول، هربت إليك بنفسي يا ملجأ الهاربين بأثقال الذنوب أحملها على ظهري، و ما أجد لي إليك شافعا سوى معرفتي بأنّك أقرب من رجاه الطالبون، و لجأ إليه المضطرّون، و أمّل ما لديه الراغبون، يا من فتق العقول بمعرفته، و أطلق الالسن بحمده، و جعل ما امتنّ به على عباده كفاية لتأدية حقّه صلّ على محمّد و آله، و لا تجعل للهموم على عقلي سبيلاً، و لا للباطل على عملي دليلاً، و افتح لي بخير الدنيا يا وليّ الخير(1)به نام خداى بخشنده مهربان. خداى من، آرزوهاى بلند جز آنچه نزد توست، همگى از بين رفته است، جايگاههاى غم و اندوه جز از تو، از همه جا بريده شده است و راهجويىهاى خِرد چارهساز جز به سوى تو، بسته شده است، اميدوارى تنها به توست و تنها پناهگاه تويى، اى كريمترين آرمانها و هدفها، بخشندهترين درخواست شوندهها، با همهوجودم به سوى تو گريختهام، اى پناهِ گريختگان، بارهاى سنگين را بر دوش خود و به سوى تو حمل مىكنم و جز اين معرفتِ من به اينكه تو نزديكترين فردى هستى كه درخواست كنندگان به او اميد مىورزند، گرفتاران به او پناه مىآورند و شيفتگان به آنچه نزد اوست دل مىبندند، شفيعى را به درگاهت نيافتم. اى آن كه خردها را به معرفتش ره نمود، و زبانها را به ستايشاش گشود و امتنانى را كه براى بندگانش قرار داده به خاطر اداى حقش بوده است، بر محمد و خاندان او درود فرست و مگذار كه اندوهها به سوى عقل من راه يابند و باطل را در كار من راه مده و دريچههاى خير دنيا را به روى من بگشا، اى دارنده خير مطلق.
وقتى او اين دعا را خواند و نيّت خودش را خالص كرد، روزگارش رو به بهبودى گذاشت».(2)
نقل شده است كه: «فردى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله از كمى رزق گلايه كرد، پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: أدم الطهارة يدم عليك الرزق(3)پاكى را به صورت پيوسته رعايت كن تا رزق و روزى بر تو تداوم
يابد». او چنان كرد و روزىاش گسترده شد.
عبداللّه بن سلام گفت: رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من توضّأ لكلّ حدث، و لم يكن دخّالاً على النساء في البيوتات، و لم يكن يكتسب مالاً بغير حق، رزق من الدنيا بغير حساب(1)هر كسى براى هر حَدَثى وضو بگيرد و در خانهها براى ديدن زنها وارد نشود و مال را به ناحق به دست نياورد، خداوند در دنيا به صورت بىحساب به او روزى مىدهد».
حفص بن غياث نخعى نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «هركس بر روزى خود اهتمام [بيش از حد] ورزد، بر او گناهى نوشته مىشود. دانيال عليهالسلام در زمان پادشاهى ستمكار مىزيست،پادشاه او را بازداشت كرد. و درون چاهى انداخت و شيرانى نيز در كنار او قرار داد تا او را دريده، بخورند، اما شيران بدو نزديك نشدند. خداى متعال به يكى از پيامبران خود فرمود: طعام برگير و نزد دانيال برو. عرض كرد: پروردگارا، دانيال كجاست؟ خطاب آمد: چون از آبادى بيرون شوى كفتارى را خواهى ديد كه تو را به محل قرار داشتن دانيال مىبرد. آن پيامبر روانه شد و كفتار وى را تا كنار چاه، جايى كه دانيال در آن بود برد و او طعام را به درون چاه فرستاد. دانيال با ديدن طعام به درگاه خدا عرض كرد: الحمدللّه الذي لا ينسى من ذَكَرَه، و الحمدللّه الذي لا يخيب من دعاه و الحمد للّه الذي يجزي بالإحسان إحساناً، و بالصبر نجاة...؛ سپاس خدايى را كه هركس به يادش باشد، فراموشش نمىكند و سپاس خدايى را كه دعا كنندهاش را نااميد نمىسازد. و سپاس خدايى را كه نيكى را با نيكى پاسخ مىدهد و رهايى را در گرو صبورى قرار داده است.
سپس امام صادق عليهالسلام فرمودند: أبي اللّه أن يجعل أرزاق المؤمنين إلاّ من حيث لا يحتسبون و أبى اللّه أن يقبل شهادة لأوليائه في دولة الظالمين(2)خدا خوش ندارد از اينكه روزىِ مؤمنان را جز از راهى كه گمان آن را نمىبرند، قرار دهد؛ نيز خوش ندارد از اينكه گواهى دوستانش در دولت ستمكاران پذيرفته شود».
آزادى عمل موجب مىشود كه انسان جايگاه روزىاش را نشناسد، و پذيرش گواهى مؤمن از سوى ستمگر، دليل بر نزديكى ميان آن دو است و در آن صورت كمال ايمانى در كار نيست.
ابنمسعود از رسول خدا صلىاللهعليهوآله روايت كرده كه فرمودند: «يابن مسعود لا تهتمنّ للرزق فإنّ اللّه تعالى يقول: «وَ مَا مِن دَآبَّةٍ فِى الْأَرْضِ إِلاَّ عَلَى اللَّهِ رِزْقُهَا»(1)، و قال: «وَ فِى السَّمَآءِ رِزْقُكُمْ وَ مَا تُوعَدُونَ»(2)، و قال: «وَ إِن يَمْسَسْكَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلاَ كَاشِفَ لَهُ إِلاَّ هُوَ وَ إِن يَمْسَسْكَ بِخَيْرٍ فَهُوَ عَلَى كُلِّ شَىْءٍ قَدِيرٌ»(3)(4)اى ابنمسعود، غم روزى را نخور و زياده به آناهتمام نورز زيرا خداى متعال مىفرمايد: "هيچ جنبندهاى روى زمين نيست جز آنكه روزىاش بر خداست" و فرموده: "در آسمان روزيتان نهفته است و نيز آنچه وعده داده شدهايد". و فرموده: "و اگر خدا به تو زيانى برساند، كسى جز او برطرف كننده آن نتواند بود؛ و اگر خيرى رساند [همچنين] . پس او بر هر چيزى تواناست"».
ابنعباس مىگويد كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «ثلاثة يدخلون الجنّة بغير حساب:
رجل يغسل قميصه و ليس له بدل، و رجل لم يطبخ على مطبخ قدرين و رجل كان عنده قوت يوم و لم يهتمّ لغد(5)سه كس بدون حساب وارد بهشت مىشوند: كسى كه پيراهن خود را مىشويد و جايگزينى براى آن ندارد، مردى كه هرگز بر اجاقى غذايى نپخته است، و كسى كه چون روزى يك روز را دارد در اندوه فردايش نيست».
در نهج البلاغه آمده است كه: «ما أنقض النوم لعزائم الأمور(6)خواب چه شكنندهاى است براى كارهاى بزرگ!»
آمدى در غرر الحكم نقل كرده كه اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودهاند: «ويح النائم ما أخسره
أقصر عمله و قلّ أجره(1)واى بر خفته، چه زيان مىبيند: كارش كوتاه و اجرش اندك است».
و نيز فرموده: «بئس الغريم النوم يُفني قصير العمر و يفوّت كثير الأجر(2)بد وامخواهى است خواب، عمر كوتاه را نابود مىكند و پاداش بسيار را از دست مىدهد».
ابن ابىحمزه مىگويد: «روزى به حضرت ابوالحسن عليهالسلام گفتم: پدرت جانشين خودش را به ما معرفى كرد، آيا شما هم جانشينتان را به ما معرفى مىفرماييد؟ امام دستم را گرفتند و تكان دادند و اين آيه را خواندند: «وَ مَا كَانَ اللَّهُ لِيُضِلَّ قَوْمَا بَعْدَ إِذْ هَدَاهُمْ حَتَّى يُبَيِّنَ لَهُم مَّا يَتَّقُونَ»(3)"وخدا بر آن نيست كه گروهى را پس از آنكه هدايتشان نمود، بىراه و گمراه بگذارد، مگر آنكه چيزى را كه بايد از آن پروا كنند، برايشان بيان كرده باشد". راوى گفت: من خوابم گرفته بود، امام فرمودند: مه لا تعوّد عينيك كثرة النوم فإنّها أقلّ شيء في الجسد شكراً(4)بهوش باش، چشمانت را خواب فراوان نگيرد، چون در پيكر انسان، كمسپاسترين چيزها به شمار مىآيد».
محمد بن مسلم نقل كرده است كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «إني لأبغض الرجل يكون كسلان عن أمر دنياه فهو عن أمر آخرته أكسل(5)من مردى را كه از كار دنيايش در تنبلى باشد، خوش نمىدارم، زيرا در كار آخرتش تنبلتر خواهد بود».
امام صادق عليهالسلام از طريق پدرانش از على بن ابىطالب عليهالسلام نقل مىكند كه فرمودند: «للكسلان ثلاث علامات: يتوانى حتّى يفرّط، و يفرّط حتّى يضيّع، و يضيّع حتّى يأثم(6)آدم كسل را سه نشانه است: آنقدر امروز و فردا مىكند تا به تفريط بيفتد، آنقدر تفريط مىكند تا ضايع كند، و آنقدر ضايع مىكند تا به گناه درافتد».
آمدى در غرر الحكم آورده است كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند:
«الكسل يفسد الآخرة؛ تنبلى آخرت را تباه مىكند».
«آفة النُجح الكسل؛ آفت پيروزى تنبلى و كسالت است».
«من دام كسله خاب أمله؛ هر كه تنبلىاش دوام يابد، اميدش از ميان مىرود».
«من التواني يتولّد الكسل؛ از امروز و فردا كردن كسالت زاده مىشود»(1).
عجلان بن ابىصالح گفت كه جعفر بن محمد عليهالسلام فرمودند: «و إياك و الكسل و الضجر، فإن أبي بذلك كان يوصيني و بذلك كان يوصيه أبوه و كذلك في صلاة اللّيل، إنّك إذا كسلت لم تؤدّ إلى أحد حقّاً و عليك بالصدق و الورع و أداء الأمانة و إذا وعدت فلا تُخلف(2)ازكسالت و تنبلى بپرهيز كه پدرم مرا به اين كار توصيه مىكرد و پدرش او را به اين پرهيز مىداد، و نيز به نماز شب سفارش مىكرد. اگر كسالت به خرج دهى، حق كسى را نمىتوانى ادا كنى. راستگو، بردبار و امانتدار باش و هرگاه وعده دادى، تخلف نكن».
عمرو بن ابىالمقدام از امام باقر عليهالسلام نقل كرده كه اميرمؤمنان عليهالسلام در وصيت خود به فرزندش امام حسن عليهالسلام فرموده: «إيّاك و الإتّكال على المُنى فإنّها بضائع النّوكى و تثبُّط عن الآخرة و الدنيا(3)از تكيه بر آرزوها بپرهيز چون آرزو توشه احمقهاست و از دنيا و آخرت باز مىدارد».
و نيز فرمودند: «اشرف الغنى ترك المنى(4)برترين دارايىها ترك آرزوست».
محمد از موسى و او از پدرانش از اميرمؤمنان على عليهالسلام روايت كردهاند كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمودند: «لا تمنى اِلاّ في خيرٌ كثير(5)جز به خير فراوان آرزو مبند». يعنى بلندهمت باش.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من تمنّى شيئا هو للّه تعالى رضى لم يمت من الدنيا حتّى يعطاه(6)هركس آرزويى مىكند كه رضايت خدا در آن است از دنيا نمىرود، مگر پس از آنكه خدا آن آرزو را برآورده كند».
على بن ابىطالب عليهالسلام فرمودند: «إذا تمنّى أحدكم فليكن مناه في الخير و ليكثر فإنّ اللّه واسع كريم(1)هرگاه يكى از شما آرزويى كند، بايد آرزويش در [مسير] خير باشد و خير بسيار را آرزو كند، چون خدا گشايشگر كريم است».
و از اميرمؤمنان على عليهالسلام است كه فرمودند: «من تمنّى شيئاً من فضول الدنيا من مراكبها و قصورها او رياشها عنّى نفسه و لم يشف غيظه و مات بحسرته(2)هركس از چيزهاى دنيوىهمچون مركبها، قصرها و يا تكيهگاههاى آن آرزو كند، به خود رنج داده و خشمش را شفا نداده و با حسرت خواهد مرد».
امام صادق صلىاللهعليهوآله در وصيت خود به عبداللّه بن جندب فرمودند: «و لا تنظر إلاّ إلى ما عندك، و لا تتمنّ مالست تناله، فإنّ من قنع شبع و من لم يقنع لم يشبع(3)جز به آنچه كه در اختيار دارى ننگر، و چيزى را كه به دست نمىآورى آرزو مكن، هركس قناعت كند، سير مىشود و هركس قناعت نكند، هرگز سير نمىگردد».
آمُدى در غرر نقل كرده كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند:
«الأماني شيمة الحمقى؛ آرزوها خصلت احمقان است».
«الأماني بضائع النوكى، و الآمال غرور الحمقى؛ آرزوها توشه احمقها است و آرزوها گولزن احمقها است».
«الاماني همّة الجهّال؛ آرزوها همت نادانان است».
«الاماني تخدعك و عند الحقائق تخذلك؛ آرزوها گولت مىزنند و در برابر حقايق خوارت مىكنند».
«ايّاك و المنى فانّها بضائع النوكى؛ از آرزو بپرهيز كه توشه كودنها است».
«اقبح العيّ الضّجر؛ زشتترين درماندگى آشفتگى است»(4).
رسول خدا صلىاللهعليهوآله به يكى از بنىتميم فرمودند: «و لا تضجر، فإنّ الضجر يمنعك من الآخرة و الدنيا(5)آشفته مباش، چون آشفتگى تو را از دنيا و آخرت بازمىدارد».
انس بن محمد از پدرش و او از امام صادق عليهالسلام از پدرانش نقل مىكند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در سفارش خود به اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «يا علي، بادر بأربع قبل أربع: شبابك قبل هرمك، و صحّتك قبل سقمك، و غناك قبل فقرك، و حياتك قبل موتك(1)اى على، پيش ازچهار چيز به چهار چيز بشتاب: به جوانى قبل از پيرى، به سلامتى قبل از بيمارى، به بىنيازيت قبل از نيازمندى، و به زندگىات پيش از مرگت».
موسى بن اسماعيل از موسى بن جعفر عليهالسلام از پدرانش از اميرمؤمنان عليهالسلام درباره كلام خداوند كه فرموده: «لاَ تَنسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا»(2)«نصيبت را از دنيا فراموش مكن» فرموده: لا تنسى صحّتك و قوّتك و فراغك و شبابك و نشاطك أن تطلب بها الآخرة(3)سلامتى، روزى، فراغت، جوانى و نشاطت را فراموش نكن، تا به وسيله آن آخرت را به دست آورى».
در نهج البلاغه آمده كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «قرنت الهيبة بالخيبة و الحياء بالحرمان، و الفرصة تمرّ مرّ السحاب فانتهزوا فرص الخير(4)هيبت با نا اميدى، و شرم با محروميّت، قرين شده است و فرصتها همانند ابرها مىگذرند؛ پس فرصتهاى خير را دريابيد».
و نيز فرمودند: «اضاعة الفرصة غصّة(5)از دست دادن فرصت مايه اندوه است».
و فرمودند: «من الخرق المعاجلة قبل الإمكان، و الأناة بعد الفرصة(6)از جمله شكستها، چارهجويى پيش از امكان، و سستى پس از به دست آمدن فرصت است».
ابوالبخترى از امام صادق عليهالسلام از پدرش نقل كرده كه: «تقاضا علي و فاطمة عليهماالسلام إلى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله في الخدمة، فقضى على فاطمة بخدمة ما دون الباب، و قضى على علي بما خلفه، قال: فقالت فاطمة عليهاالسلام: فلا يعلم ما داخلني من السرور إلاّ اللّه بإكفائي رسول اللّه تحمّل
رقاب الرجال(1)روزى على و فاطمه عليهماالسلام از رسول خدا صلىاللهعليهوآله درباره كارهاى خانه نظرخواهى كردند. پيامبر صلىاللهعليهوآله كارهاى درون خانه را به فاطمه واگذار كرد و كارهاى بيرون خانه را به على.فاطمه عليهاالسلام فرمود: جز خدا هيچ كس شادى مرا در نمىيابد، از اينكه رسول خدا صلىاللهعليهوآله ، مرا در بر دوش كشيدن [بخشى از] كارها با مردان برابر قرار داد».
در جامع الأخبار نقل شده است كه اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: روزى رسول خدا صلىاللهعليهوآله وارد خانه ما شد. فاطمه كنار ديگ نشسته بود و من عدس پاك مىكردم. فرمود: ابو الحسن، گفتم: بلى، يا رسول اللّه. فرمود: گوش كن و من جز آنچه را كه پروردگارم فرمان داده است، چيزى نمىگويم: هيچ مردى نيست كه در خانهاش به زنش كمك كند، مگر آنكه در برابر هر موى تن او ثواب عبادت يك سال روزهدارى و شبزندهدارى را خواهد داد... . اى على، هركسى از خدمت خانواده سر باز نزند، بدون حساب وارد بهشت خواهد شد. اى على، خدمت كردن به خانواده كفاره گناهان بزرگ است و خشم پروردگار را مىخواباند و مهر حور العينهاست و بر حسنات و درجات مىافزايد. اى على، جز آدم راستگو يا شهيد و يا مردى كه با كارش خير دنيا و آخرت را مىجويد، كسِ ديگرى به خانواده خدمت نمىكند(2).
هشام بن حكم نقل كرده كه موسى بن جعفر عليهالسلام فرمودند: حسن بن على عليهالسلام در سخنى فرموده: «و استثمار المال تمام المروءة(3)بهرهورى از مال، نشانه مروّتِ كامل است».
ابوحمزه سعدى از پدرش نقل مىكند كه روزى اميرمؤمنان على بن ابىطالب عليهالسلام به فرزندش حسن بن على عليهالسلام سفارشهايى كرد و از آن جمله اين بود كه: «يا بنيّ لا فقر أشدّ من الجهل (إلى أن قال): و ليس للمؤمن بدٌّ من أن يكون شاخصا في ثلاث: مرمّة لمعاش، و خطوة لمعاد، و لذّة في غير محرّم(4)فرزندم، هيچ فقرى سختتر از نادانى نيست... . و هيچ
مؤمن را چارهاى نيست جز آنكه همواره در يكى از اين سه چيز بوده باشد: در انديشه معاش، گام نهادن در امر معاد، و لذّت بردن از امرِ غير حرام».
حرث اعور گفت: «اميرمؤمنان عليهالسلام به فرزندش حسن عليهالسلام فرمودند: يا بنيّ ما المروءة؟ فقال: العفاف و إستصلاح المال(1)پسرم، مروّت چيست؟ و در پاسخ فرمودند: عفّت و اصلاح ثروت».
در نهج البلاغه سفارش و اندرز امام به فرزندش حسن عليهالسلام چنين آمده است: «و حفظ ما في يدك أحبّ إليّ من طلب ما في يد غيرك(2)نگه داشتن آنچه در دستت هست، در نظر من بهتر از درخواست چيزى است كه در دست ديگرى است».
نيز در فقه الرضا چنين آمده: «و اجتهد أن يكون زمانكم أربع ساعات، ساعة للّه لمناجاته، و ساعة لأمر المعاش، و ساعة لمعاشرة الإخوان الثقاة(3)تلاش كنيد كه همواره وقتتان در چهار چيز باشد: فرمانى براى مناجات با خدا، زمانى براى كسب معاش، فرصتى براى معاشرت و همنشينى با برادران مورد اعتماد و...».
موسى از پدرش و او از طريق پدرانش از على بن ابىطالب عليهالسلام نقل كرده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در سخنى فرمودهاند: «و ما عال امرؤ في اقتصاد(4)هيچ كس با حفظ كردنِ ميانهروى گرفتار [نادارى] نمىشود».
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إذا أراد اللّه بأهل بيت خيرا فقههم في الدين و رزقهم الرفق في معايشهم و القصد في شأنهم(5)هرگاه خدا براى خاندانى خيرى بخواهد، آنان را در دينشان فقيه مىكند، در معيشتشان مدارا روزيشان مىسازد و آنها را در كارها ميانهرو مىكند».
ابنسنان مىگويد: «از امام صادق عليهالسلام درباره كلام خداى تعالى كه فرموده: «وَ لاَ تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلَى عُنُقِكَ»(1)"دستت را بر گردنت آويزان مكن" پرسيد. آن حضرت دستش را روى همگذاشت و فرمود: يعنى چنين. و درباره «و لا تبسطها كل البسط(2)"به تمامى آن را نگشا". دستش را گشود و فرمود: چنين»(3).
از عامر بن جذاعه نقل شده است كه: «مردى نزد امام صادق عليهالسلام آمد و گفت: تا زمانى كه دستم باز شود به من قرض بده. امام صادق عليهالسلام پرسيدند: جمع آورى محصولى را فرا روى دارى؟ گفت: نه، به خدا. فرمودند: تجارتى انجام خواهى داد؟ گفت: نه به خدا. پرسيدند: زمينى براى فروش دارى؟ گفت: نه به خدا سوگند. فرمودند: پس تو از كسانى هستى كه خدا برايت در اموال ما، حق معينى را قرار داده است. سپس امام صادق كيسه پول را خواستند و در آن دست كردند و يك مشت برداشتند و به او دادند و فرمودند: «تقوا پيشه كن، اسراف نورز، كوتاهى نكن و بين اين دو استوار باش. تبذير نوعى اسراف است. خداى متعال فرموده است: «وَ لاَ تُبَذِّرْ تَبْذِيرًا»(4)ولخرجى مكن». خداى تعالى به خاطر ميانهروى عذاب نمىكند»(5).
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إنّ المؤمن أخذ من اللّه أدبا إذا وسّع عليه إقتصد، و إذا أقتر عليه إقتصر(6)مؤمن از خداوند روشى را فراگرفته است كه هرگاه به او نعمت مىدهد، ميانهروى پيشه مىكند، و اگر بر او تنگ گيرد، قناعت مىكند».
امام صادق عليهالسلام فرمودند: «لا يصلح المرء إلاّ على ثلاث: التفقّه في الدين، و حسن التّقدير في المعيشة و الصبر على النائبة(7)انسان را جز سه چيز شايسته نيست: تفقّه در دين، رعايت كردن اعتدال در معيشت، و صبورى و شكيبايى بر مصيبت».
از عيسى بن موسى نقل است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «اى عيسى، ثروت، از آنِ خداست كه آن را نزد مردم به امانت گذاشته است و به آنان دستور داده كه با ميانهروى از آن
بخورند، با ميانهروى بنوشند، با ميانهروى بپوشند، با ميانهروى ازدواج كنند، با ميانهروى سوار شوند، و افزون بر آن را به مؤمنان نيازمند باز گردانند. هرچه از اين مرز در گذرد، خوردنش حرام، نوشيدنش حرام، پوشيدنش حرام، ازدواج كردنش حرام و سوار شدنش حرام است»(1).
حماد بن عيسى نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «در سخنى لقمان به پسرش گفت: «و كن مقتصدا و لا تمسكه تقتيرا و لا تعطه تبذيرا(2)ميانهرو باش، خسيسانه آن را نگه ندار و با ولخرجى آن را نبخش».
در فقه الرضا آمده: «و ليكن نفقتك على نفسك و عيالك قصدا؛ فإن اللّه يقول: «وَ يَسْٔلُونَكَ مَاذَا يُنفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ»(3)، و العفو الوسط، و قال اللّه تعالى: «وَالَّذِينَ إِذَآ أَنفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا»(4)(5)بايد خرج كردنت براى خود و خانوادهات با ميانهروى باشد. چون خدا مىفرمايد: "از تو مىپرسند كه چه چيزى را انفاق كنند؟ بگو: عفو را" و عفو يعنى ميانه. و نيز خداى متعال فرمود: كسانى كه چون انفاق كنند نه زيادهروى مىكنند و نه خست به كار مىگيرند».
و از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل شده است كه فرمودند: «الكمال كلّ الكمال: الفقه في الدين و الصبر على النائبه و التقدير في المعيشة(6)همه كمال در شناخت دين، شكيبايى بر مصيبت و اندازه نگهداشتن در معيشت است».
آمدى در غرر الحكم از اميرمؤمنان عليهالسلام آورده كه:
«الإقتصاد ينمي القليل؛ ميانهروى اندك را فزونى مىبخشد».
«الإقتصاد ينمي اليسير؛ ميانهروى كم را زياد مىكند».
«الإقتصاد نصف المؤونة؛ ميانهروى نصف خرج كردنِ درست است».
«لن يهلك من إقتصد؛ هركس ميانهروى كرد نابود نشد».
«ليس في الإقتصاد تلف؛ در ميانهروى تلف شدن نيست».
«من لم يحسن الإقتصاد أهلكه الإسراف؛ هركس ميانهروى را به خوبى انجام ندهد، اسراف او را نابود خواهد كرد».
«من اقتصد خفت عليه المؤن؛ هركس ميانهروى كند، مخارج بر او سبك خواهد بود».
«من إقتصد في الغنى و الفقر فقد إستعدّ لنوائب الدهر؛ هركس در دارايى و نادارى ميانهروى كند، براى گرفتارىهاى روزگار آماده شده است».
«من صحب الإقتصاد دامت صحبة الغنى له و جبر الإقتصاد فقره و خلله؛ هركس با ميانهروى همراهى كند، همراهى غنى و دارندگى با او تداوم مىيابد و ميانهروى فقر و خلأ او را جبران مىكند».
«من المروة أن تقتصد فلا تسرف و تعد فلا تخلف؛ ميانهروى نوعى مروّت است، پس اسراف نكن و هرگاه وعدهاى دادى تخلّف نكن»(1).
اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «ما غدوة أحدكم في سبيل اللّه بأعظم من غدوته يطلب لولده و عياله ما يصلحهم(2)رفتن يكى از شما به جهاد در راه خدا بااجرتر نيست از رفتن كسى كه براى به دست آوردن درآمد براى راحتى زن و بچهاش و سامان دادن به زندگى آنان، رفته باشد».
صدوق در هدايه روايت كرده است: «إنّ الكادّ على عياله من حلال كالمجاهد في سبيل اللّه(3)تلاشگرى كه براى خانوادهاش از راه حلال كسبِ درآمد مىكند همانند مجاهد در راه خداست».
در فقه الرضا آمده است: «و أعلم أنَّ نفقتك على نفسك و عيالك صدقة و الكادّ على عياله من حلّ كالمجاهد في سبيل اللّه(4)بدان كه خرج كردن تو براى راحتى خود و خانوادهات نوعىصدقه است و آنكه براى خانوادهاش از راه حلال تلاش مىكند، همانند مجاهد در راه خداست».
نقل شده است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من طلب الدنيا حلالاً إستعفافا عن المسألة و سعيا على عياله و تعطّفا على جاره لقي اللّه و وجهه كالقمر ليلة البدر(5)هركس دنيا را از راه
حلال بخواهد تا از درخواست كردن خوددارى كند و خانوادهاش آسوده گردد و به همسايه محبت نمايد، خدا را در حالى ديدار مىكند كه چهرهاش چون ماه شب چهارده درخشان است».
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «الكاد على عياله كالمجاهد في سبيل اللّه(1)تلاشگرى كه براى خانوادهاش تلاش مىكند چون مجاهدِ در راه خداست».
ثوبان گفت: رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «أفضل دينار، دينار أنفه الرجل على عياله و دينار أنفقه على دابّته في سبيل اللّه و دينار أنفقه على أصحابه في سبيل اللّه ثّم قال: و أيّ رجل أعظم أجرا من رجل سعى على عياله صغارا يعفّهم و يغنيهم اللّه به(2)برترين دينار، دينارى است كه شخص براى راحتى خانوادهاش خرج كند و دينارى است كه براى چهار پايش كه در راه خدا به كار مىگيرد، مصرف كرده است، و دينارى كه براى يارانش در راه خدا خرج مىكند. و سپس فرمودند: كدام شخص پراجرتر از مردى است كه براى بچههاى كوچك خود تلاش مىكند و خدا بر او مىافزايد و آنان را به وسيله او بىنياز مىكند؟»
از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل شده است كه فرمودند: «و من سعى في نفقة عياله و والديه فهو كالمجاهد في سبيل اللّه(3)هركس براى تأمين مخارج خانواده خود و پدر و مادرش تلاش كند، همچون مجاهد در راه خداست».
موسى بن جعفر عليهالسلام از جدش نقل مىكند كه فرمودند: «إنّ بايع الضيعة ممحوق و مشتريهامرزوق(4)فروشنده مِلك، فراموش شده، و به خريدار همواره روزى داده مىشود».
حذيفه گفت كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرموده: «من باع دارا فلم يجعل ثمنها في مثلها لم يبارك له في ثمنها او قال لم يبارك له فيها(5)هركس خانهاى بفروشد و پول آن را در مثل آن خرج نكند، خدا در قيمت آن بركت قرار نخواهد داد. و يا فرمود: براى او در آن بركت نخواهد داد».
جعفر بن محمد عليهالسلام از طريق پدرانش از على بن ابىطالب عليهالسلام نقل مىكند كه: «از رسول خدا صلىاللهعليهوآله پرسيده شد: اى رسول خدا، كدام مالْ خير است تا آنكه پرسيده شد: پس از گاودارى كدام مال و شغل برتر است؟ فرمودند: الراسخات في الوحل، المطعمات في المحل، نعم المال النخل، من باعها فلم يخلف مكانها، فإنّ ثمنها بمنزلة رماد على رأس شاهقة إشتدّت به الريح في يوم عاصف(1)آنها كه در خاك پابرجايند، و اطعام دهندگانِ در محل؛ نخل خوب مالى است. اگر كسى آن را بفروشد و چيزى جايگزينش نكند، پول آن همانند خاكسترى است بر فراز بلندى كه در روزى طوفانى بر آن باد بوزد».
امام صادق عليهالسلام به يكى از يارانش سفارش كردند كه: «لا تكن دوّارا في الأسواق و لا تلِ شراء دقائق الأشياء بنفسك فإنّه لا ينبغي للمرء المسلم ذي الدّين و الحسب أن يشتري دقائق الأشياء بنفسه خلا ثلاثة أشياء، الغنم و الإبل و الرقيق(2)بازارگرد نباش؛ خودت به خريد چيزهاى كوچك نپرداز؛ براى مسلمان ديندار و برخوردار از جايگاه، شايسته نيست كه خودش در پى خريد چيزهاى كم ارزش باشد، جز سه چيز: گوسفند، شتر و برده».
اميرمؤمنان على عليهالسلام به يكى از يارانش كه سبزى با خود حمل مىكرد، فرمودند: «انّه يكره للرجل السريّ أن يحمل الشيء الدنيّ لئلاّ يُتجرّأ عليه(3)براى يك مرد با شخصيتناخوشايند است كه خودش چيزهاى كم ارزش را حمل كند، مبادا بر او جرئت و جسورى شود».
موسى بن اسماعيل از طريق پدرانش از حضرت على بن ابىطالب عليهالسلام نقل مىكند كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إنّ اللّه عزّوجل جواد يحبّ الجود ومعالي الأمور و يكره سَفْسافَها(4)خداى عزوجل جواد است و جود و كارهاى والا را دوست مىدارد و از كارهاى پست بيزار است».
ابراهيم بن عبدالحميد نقل مىكند كه ابوالحسن عليهالسلام فرمودند: «لقمان به فرزندش مىفرمود: «يا بنيّ إنّ الدنيا بحر و قد غرق فيها جيل كثير... يا بنيّ خذ من الدنيا بُلغة و لا تدخل فيها دخولاً يضرّ بآخرتك و لا ترفضها فتكون عيالاً على الناس(1)پسرم، دنيا درياست و نسلهاى بسيارى در آن غرق شدهاند... پسرم، از دنيا سهمى بر گير و چنان در آن در نياميز كه به آخرتت زيان رساند و آن را نيز به تمامى ترك نكن به گونهاى كه نانخور و سربار مردم شوى».
و حضرت جعفر بن محمد عليهالسلام از پدرانش از حضرت على بن ابىطالب عليهالسلام نقل مىكند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «كفى بالمرء إثما أن يضيّع من يقوت(2)همين گناه انسان را كافى است كه [حق] نانخور خود را ضايع كند».
جنادة بن ابىاميّه از حسن بن على عليهالسلام نقل مىكند كه فرمودند: «إعمل لدنياك كأنّك تعيش أبدا و إعمل لآخرتك كأنّك تموت غدا(3)چنان براى دنيايت كار كن كه گويى همواره زندگى خواهى كرد و چنان براى آخرتت كار كن كه گويى فردا مىميرى».
على احمسى از طريق [روايى] خود از امام باقر عليهالسلام نقل مىكند كه فرمودند: «نعم العون الدنيا على الآخرة(4)دنيا بهترين يار آخرت است».
امام صادق عليهالسلام از طريق پدرانش از اميرمؤمنان على عليهالسلام نقل مىكند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إذا أعسر أحدكم فليضرب في الأرض يبتغي من فضل اللّه و لا يغمّ نفسه (5)هرگاه زندگى بر يكى از شما دشوار شد، به سفر برود و فضل خدا را پىجويى كند و اندوهگين نباشد».
محمد بن هلال گفت كه جعفر بن محمد صادق عليهالسلام به من فرمودند: «إذا كانت لك
حاجة فاغد فيها فإنّ الأرزاق تقسم قبل طلوع الشمس و إنّ اللّه تبارك و تعالى بارك لهذه الأمة في بكورها و تصدّق بشيء عند البكور فإنّ البلاء لا يتخطّى الصدقة(1)هرگاه كارى داشتى در آن صبحخيز باش، چون روزىها پيش از بر آمدن خورشيد، پخش مىشود و خداى تبارك و تعالى براى اين امّت سحرگاهان را مبارك ساخته است. صبحگاهان چيزى را صدقه بده، چون بلا نمىتواند از صدقه درگذرد [و به آدمى دست پيدا كند]».
محمد بن هلال گفت كه: رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرموده: «اللّهم بارك لأمّتي في بكورها و سبتها و خميسها(2)بار الها، براى اين امّت، صبحگاهان، شنبهها و پنج شنبهها را مبارك گردان».
و نقل شده است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إنّ اللّه تبارك و تعالى بارك لأمّتي في خمسيها و سبتها لأجل الجمعة(3)خداى متعال به خاطر جمعه، پنج شنبه و شنبه را نيز مبارك كرده است».
در خبر است كه: «الحلال لا يأتي إلاّ قوتا و الحرام يأتي جرفا جرفا(4)حلال جز به مقدار مصرف مورد نياز نمىآيد، و حرام سيلآسا مىآيد».
سرمايهدارى حرام و نكوهيده، اموال مردم را از راههاى پيچيده، جمع مىكند.
ابو قلابه گفت كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من كسب مالاً من غير حلّه أفقره اللّهتعالى(5)هركسى مالى را از راه غير حلال آن به دست آورد خداى متعال او را نيازمند مىسازد».
حسن بن على بن شعبه در تحف العقول آورده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در حديث بلندى فرموده: «طوبى لمن اكتسب من المؤمنين مالاً من غير معصية(6)خوشا به حال كسى كه از مؤمنان مالى بدون معصيت كسب كرده است».
حذيفة بنيمان مىگويد كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إنّ قوما يجيئون يوم القيامة
و لهم من الحسنات أمثال الجبال، فيجعلها اللّه هباءا منشورا ثم يؤمر بهم إلى النار(1)در روز قيامت گروهى مىآيند كه همانند كوهها نيكى و كار خير دارند، ولى خدا همه آنها را برباد رفته مىداند و فرمان مىدهد كه به دوزخشان برند». سلمان گفت: اى رسول خدا! توصيف كن برايمان آنان را. حضرت فرمودند: «أما إنّهم قد كانوا يصومون و يصلّون و يأخذون أُهْبة من الليل و لكنّهم كانوا إذا عرض لهم بشيء من الحرام وثبوا عليه(2)آنان نماز مىخواندند، روزه مىگرفتند، شبزندهدارى مىكردند اما وقتى مال حرامى به آنا عرضه مىشد، به سوى آن هجوم مىآوردند».
امام جعفر بن محمد صلىاللهعليهوآله از پدرانش نقل مىكنند كه على بن ابىطالب عليهالسلام فرمودند: «بائع الخبيثات و مشتريها في الإثم سواء(3)فروشنده و خريدار اشياى خبيث در گناه مثلِ هم هستند».
احمد بن ابى عبداللّه از پدرش و او از طريق خود از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إنّ أخوف ما أخلف على أمّتي من بعدي هذه المكاسب المحرّمة والشهوة الخفيّة و الربا(4)من براى امّت خود از هيچ چيز به اندازه درآمدهاى حرام، شهوتهاى پنهان و ربا نمىترسم».
سماعة گفت ابو عبداللّه عليهالسلام فرمودند: «ليس بوليّ لي من أكل مال مؤمن حراما(5)كسى كه مال مؤمن را به حرام بخورد، دوست من نيست».
عبداللّه بن قاسم جعفرى نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «در دنيا براى قومى حلال محض آراسته مىگردد، امّا آن را نمىخواهند و از كنار آن در مىگذرند. آنگاه براى گروهى مال حلال و مال شبهناك آراسته مىگردد و مىگويند: ما نيازى به مال شبههناك نداريم، و حلال را توسعه مىدهند. براى قومى ديگر مال حرام و مال شبههناك آراسته مىگردد، مىگويند: ما نيازى
به حرام نداريم و در شبههناك توسعه مىدهند و براى قومى حرامِ محض آراسته مىگردد و آنان آن را مىخواهند و مىطلبند، امّا نمىيابند. مؤمن در دنيا همانند آدم مضطر و ناچار مىخورد»(1).
داوود صرمى گفت كه ابوالحسن عليهالسلام فرمودند: «يا داود إنّ الحرام لا ينمي و إن نمى لم يبارك له فيه و ما أنفقه لم يؤجر عليه و ما خلّفه كان زاده إلى النار(2)اى داوود! حرام رشد نمىكند، اگر هم رشد كند مبارك نمىگردد و هر قدر هم انفاق كند براى آن پاداش نمىيابد، و هرچه از خود بجاى مىگزارد، توشه دوزخش خواهد بود».
ابن ابىعمير از طريق روايى خود نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام درباره كلام خداى عزوجل كه فرموده: «وَ قَدِمْنَآ إِلَى مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَهُ هَبَآءً مَّنثُورًا»(3)"و به هرگونه كارى كه كردهاند مىپردازيم و آن را [چون ]گردى پراكنده مىسازيم"، فرمودند: «إن كانت أعمالهم لأشدّ بياضا من القباطي فيقول اللّه عزوّجلّ لها: كوني هباءً وذلك أنّهم كانوا إذا شرع لهم الحرام أخذوه(4)اگر اعمالشان سفيدتر از قبطىها هم باشد، باز هم خداى عزّوجلّ به آن مىگويد: چون گردى پراكنده باش، اين به دليل آن است كه اگر حرامى برايشان پيش مىآمد، آن را مىگرفتند».
سكّونى نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «الحكرة في الخصب أربعون يوما وفي الشدّة و البلاء ثلاثة أيام و مازاد على الأربعين يوما في الخصب فصاحبه ملعون و مازاد على ثلاثة أيّام في العسرة فصاحبه ملعون(5)احتكار در سالهاى فراوانى تا چهل روز مجاز است و در سالهاى گرفتارى و سختى تا سه روز. افزون بر چهل روز در سالهاى فراوانى، احتكارگر نفرين شده است و در سالهاى سخت، در بيش از سه روز، نفرين شده است».
حلبى گفت: از امام صادق عليهالسلام درباره كسى كه آذوقه را احتكار مىكند و انتظار گرانى را مىكشد، پرسيدم كه آيا اين درست است؟ فرمودند: «إن كان الطعام كثيرا يسع الناس فلا بأس به و إن كان الطعام قليلاً لا يسع الناس فإنّه يكره أن يحتكر الطعام و يترك الناس ليس لهم طعام(1)اگر آذوقه زياد باشد و مردم در وسعت و آرامش باشند، ايرادى ندارد. ولى اگر آذوقه اندك باشد و مردم در راحتى نباشند، سخت ناخوشايند است كه آذوقه را احتكار كند و مردم را بدون آذوقه بگذارد».
ابنقداح از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «الجالب مرزوق و المحتكر ملعون(2)آذوقه آورنده، روزى داده شده و محتكر نفرين شده است».
غياث نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ليس الحكرة إلاّ في الحنطة و الشعير و التمر و الزبيب و السمن(3)احتكار جز در گندم، جو، خرما، كشمش و روغن نيست».
وقتى كه احتكار كردن و نفروختن به مردم زيان برساند، حاكم شرعى مىتواند كننده اين كار را به فروش مجبور كند، بدون آنكه از سوى فروشنده زيادهروى در كار بوده باشد، و در اين اجبار فرقى بين موارد ياد شده در روايت و غير آن نيست.
ابو مريم از امام باقر عليهالسلام نقل كرده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «أيّما رجل اشترىطعاماً فكبسه أربعين صباحاً يريد به غلاء المسلمين ثم بلعه فتصدّق بثمنه لم يكن كفّارة لما صنع(4)هرگاه مردى، غذايى را بخرد و چهل روز آن را نگه بدارد تا گران شود و آنگاه آن را بفروشد و قيمت آن را صدقه بدهد، كفاره كارى كه كرده است نخواهد بود».
محمد بن على بن الحسين عليهالسلام فرمود كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «لا يحتكر الطعام إلاّ الخاطىء(5)جز انسان خطاكار كسى آذوقه را احتكار نمىكند».
و نيز فرمود كه: «نهى أميرالمؤمنين عليهالسلام عن الحكرة في الأمصار(6)اميرمؤمنان عليهالسلام از
احتكار در شهرها نهى مىكرد».
ورام بن ابىفراس در كتاب خود از پيامبر صلىاللهعليهوآله و ايشان از جبرئيل نقل كردهاند كه فرمود: «اطّلعت في النار فرأيت وادياً في جهنّم يغلي فقلت: يا مالك لمن هذا؟ فقال: لثلاثة: المحتكرين و المدمنين الخمر و القوّادين(1)نگاهى به دوزخ انداختم و در ژرفاى جهنّم وادى جوشانى ديدم. گفتم: اى مالك اين وادى براى چه كسانى است؟ گفت: براى سه گروه: محتكران و دائمالخمرها و قوّادها».
در نهجالبلاغه از اميرمؤمنان عليهالسلام در نامهاش به مالكاشتر آمده است: «فامنع من الاحتكار، فإنّ رسول اللّه منع منه و ليكن البيع بيعاً سمحاً بموازين عدل و أسعار لا يجحف بالفريقين من البائع و المبتاع، فمن قارف حكرة بعد نهيك ايّاه فنكّل و عاقب في غير إسراف(2)از احتكار پيشگيرى كن زيرا رسولاللّه صلىاللهعليهوآله از آن منع كرده است و بايد خريدو فروش در چارچوب قوانين عدالت و نرخهايى باشد كه به فروشنده و خريدار، اجحاف و ستم نشود.هركس پس از نهى تو، دست به احتكار زد، او را گوشمالى بده و بدون زيادهروى و ستم مجازات كن».
حلبى از امام صادق عليهالسلام پرسيد كه احتكار چيست؟ فرمودند: «إنّما الحكرة أن تشتري طعاماً و ليس في المصر غيره فتحتكره، فإن كان في المصر طعام أو متاع غيره فلا بأس انتلتمس بسلعتك الفضل(3)احتكار آن است كه آذوقهاى بخرى و در شهر، غير از آن وجود نداشته نباشد و آن را احتكار كنى و اگر در آن شهر آذوقه و يا كالايى باشد كه ديگران مىفروشند، ايرادى ندارد كه آن را براى زيادى پيش خود نگه بدارى».
ابىالفضل سالم حنّاط گفت: «روزى امام صادق عليهالسلام از من پرسيدند: كارت چيست؟ گفتم: گندمفروش هستم؛ گاه چيز زيادى به دستم مىآيد و گاهى كساد مىشود و آن را نگه مىدارم. پرسيدند: در اين مورد مردم به تو چه مىگويند؟ گفتم: مىگويند: محتكر هستى. پرسيدند: آيا غير از تو كسى گندم مىفروشد؟ گفتم: من يكى از هزاران نفر هستم. فرمودند: ايرادى ندارد؛ در زمان
پيامبر صلىاللهعليهوآله مردى از قريش بود كه به او حكيم بن حزام مىگفتند. هرگاه آذوقهاى وارد شهر مىشد، همه آن را مىخريد. پيامبر صلىاللهعليهوآله بر او گذر كردند و فرمودند: حكيم بن حزام احتكار نكن(1)».
حذيفة بن منصور نقل كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «در روزگار رسول خدا صلىاللهعليهوآله آذوقه كم شد، مسلمانان نزد او آمدند و گفتند: اى رسول خدا، آذوقه تمام شده و چيزى نمانده است، جز آذوقهاى كه نزد فلانى است. دستور بده آن را بفروشد. پيامبر صلىاللهعليهوآله حمد و ستايش خدا را بهجا آوردند و سپس فرمودند: يا فلان إنّ المسلمين ذكروا أنّ الطعام قد نفد إلاّ شيء عندك فأخرجه و بعه كيف شئت و لا تحبسه(2)فلانى، مسلمانان مىگويند كه آذوقه در شهر تمام شده، جز مقدارى كه نزد توست. آن را بيرون آور و هر طور كه خواستى بفروش، اما حبس و احتكار نكن».
حسين بن عبيداللّه بن ضمره از پدرش، از جدش از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل كرده كه فرمودند: «أنّه صلىاللهعليهوآله مرّ بالمحتكرين فأمر بحكرتهم أن تخرج إلى بطون الأسواق و حيث تنظر الأبصار إليها، فقيل لرسول اللّه صلىاللهعليهوآله لو قوّمت عليهم، فغضب رسول اللّه صلىاللهعليهوآله حتى عرف الغضب في وجهه فقال: أنا أقوّم عليهم، إنّما السعر إلى اللّه يرفعه إذا شاء و يخفضه إذ اشاء(3)رسول خدا صلىاللهعليهوآله بر احتكارگران گذر كرد و دستور داد كه كالاى احتكارشده خودشان را به بازاربياورند، به طورى كه مردم آنها را ببينند. از رسول خدا خواسته شد كه قيمتگذارى كند. رسول خدا صلىاللهعليهوآله خشمگين شد به گونهاى كه خشم در چهرهاش نمايان گشت و فرمود: من براى آنان قيمتگذارى كنم؟ قيمت دست خداست، هر وقت خواست بالا مىبرد و هر وقت خواست پايين مىآورد».
بالا رفتن و پايين آمدن قيمتها بهخاطر عرضه و تقاضا است. ظاهراً در مورد پيشگفته صاحب آذوقه آن را گران نمىفروخت، از اينرو پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را قيمتگذارى نكرد.
محمد بن على بن حسين عليهالسلام فرمود: «روزى به رسول خدا صلىاللهعليهوآله پيشنهاد دادند كه نرخگذارى كند، چون نرخها بالا و پايين مىرفت. رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «ما كنت لألقى اللّه ببدعة لم يحدّث اليّ فيها شيئا، فدعوا عباد اللّه يأكل بعضهم من بعض و إذا استنصحتم
فانصحوا(1)من نمىخواهم با بدعتى كه درباره آن به من دستورى داده نشده است، خدا را ملاقات كنم. بندگان خدا را رها كنيد كه از همديگر بهره و سود ببرند و هرگاه از شما خيرخواهى كردند، خيرخواهى كنيد».
ابوحمزه ثمالى نقل كرده كه على بن الحسين عليهالسلام فرمودند: «إنَّ اللّه عزّوجل وكلّ بالسّعر ملكا يدبّره بأمره(2)خداى عزّوجلّ براى قيمتگذارى فرشتهاى را گمارده كه آن را به فرمان خدا تدبير مىكند».
ابوحمزه ثمالى گفت: «روزى در محضر على بنالحسين عليهالسلام سخن از گرانى كالاها پيش آمد. ايشان فرمودند: «و ما عليّ من غلائه؟ إن غلا فهو عليه - أي اللّه - و إن رخص فهو عليه(3)گرانى آن به من چه ربطى دارد؟ اگر گران شده با خداست و اگر ارزان شده باز هم با خداست».
يعقوب بن يزيد مىگويد: امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إنّ اللّه وكلّ بالأسعار ملكا يدبّرها(4)خداوند فرشتهاى را براى قيمتها برگزيده تا آن را سامان مىدهد».
حفص بن غياث نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «در روزگار حضرت يوسف، مردم گرفتار گرانى شدند و گرانى بر كسى رحم نكرد. تاجران نزد او آمدند و گفتند: به ما بفروش.گفت: بخريد. گفتند: اين مقدار را به اين قيمت مىخريم. فرمود: برداريد. و دستور داد كه وزن كنند و به صورت وزنشده برداشتند و رفتند. به شهر كه رسيدند، گروهى ديگر از تاجران آنان را ديدند و گفتند: چطور و به چه قيمتى گرفتيد؟ پاسخ دادند: به فلان قيمت. و قيمت را چند برابر گفتند. آنان نزد يوسف آمدند و گفتند: به ما كالا بفروش؟ گفت: بخريد. گفتند: به همان قيمتى كه به فلانىها فروختى. گفت: قيمت آنطور نبود كه آنان مىگويند. با اين حال بخريد. و خريد و فروش انجام شد، تا به آن شهر رسيدند. گروهى ديگر آنان را ديدند و گفتند: به چه قيمتى خريدهايد؟ گفتند: به فلان قيمت و قيمت را چند برابر گفتند. اين قيمت براى مردم سنگين بود. گفتند: خودمان برويم و كالا بخريم. نزد يوسف رفتند و گفتند: آيا به ما مىفروشى؟ گفت: بخريد. پرسيدند: آيا به همان قيمتى كه فروختى به ما مىفروشى؟ گفت: چطور فروختهام؟ گفتند: به فلان
قيمت؟ گفت: چنان نبود. اما شما بخريد. آنان خريدند و به شهر آمدند و به مردم خبر دادند. آنها با خود گفتند: بياييد آنگونه كه آنان قيمت را به دروغ بالا بردند، ما در ارزانى به مردم دروغ بگوئيم ... . در ادامه اين حديث آمده است كه آنان عكس روش قبلىها انجام دادند(1)».
سكونى از امام جعفر صادق عليهالسلام از پدرانش از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل مىكند كه فرمودند: «طرق طائفة من بني اسرائيل ليلاً عذاب و أصبحوا و قد فقدوا أربعة أصناف: الطبّالين و المغنّين و المحتكرين للطّعام و الصيارفة أكلة الربا منهم(2)گروهى از بنىاسرائيل شبانگاهان از عذابى كه در رسيده بود، نجات يافتند، ولى چهار گروه را از دست داده بودند كه عبارت بود از طبلزنان، خوانندگان، محتكران و صرافان رباخوار».
حسن بن ابىالحسن نقل مىكند كه: «روزى اميرمؤمنان على عليهالسلام وارد بازار بصره شد و به مردم نگريست كه به كار خريدو فروش بودند. بسيار گريست و فرمود: اى بندگان دنيا و كارگزارانِ دنياپرستان، وقتى كه روز مىشود سوگند مىخوريد و چون شب در مىرسد، در رختخوابتان آرام مىخوابيد، و برخلاف آن از آخرت غافل مىشويد؟ كى كالاى خود را حفظ مىكنيد ودرباره معاد مىانديشيد؟ مردى از آنها به وى گفت: بالاخره ما بايد زندگى كنيم. پس چكار كنيم؟ اميرمؤمنان عليهالسلام فرمود: "در پى زندگى بودن انسان را از آخرت باز نمىدارد. اگر مىگفتى مجبور به احتكار هستيم، آنگاه عذرى نداشتى". آن مرد اشكريزان برگشت»(3).
اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «المحتكر آثم عاص(4)محتكر گناهكار و نافرمان است».
و نيز فرمودند: «و كلّ حكرة تضرّ بالناس و تغلي السعر عليهم فلا خير فيها(5)هر نوع احتكارى كه به مردم زيان رساند و قيمت را بالا ببرد، در آن خيرى نيست».
در نهج البلاغه در عهدنامه مالك اشتر آمده است كه: «پس به بازرگانان و صاحبان صنايع سفارش كن... و بدان: با اين حال، بسيارى از آنان بسيار تنگدست، خسيس، محتكر و در خريد و فروش زورگو هستند. و اين راه زيانرساندن به تودهها و عيبى است براى زمامداران. از احتكار
منع كن، زيرا رسول خدا صلىاللهعليهوآله از آن منع كرد. هركس پس از فرمان نهى تو دوباره بدان دست يازيد، گوشمالى بده و بدون زيادهروى و ستم مجازات كن»(1).
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من حبس طعاما يتربّص به الغلاء أربعين يوما فقد برىء من اللّه و برىء منه(2)هر كه آذوقهاى را چهل روز به انتظار گرانى حبس كند، از خدا بيزار است و خدا نيز از او».
و فرمودند: «من احتكر على المسلمين طعاما ضربه اللّه بالجذام و الأفلاس(3)هركس آذوقه مسلمانان را احتكار كند، خدا او را به جذام و فقر گرفتار مىكند».
آمدى در غرر الحكم نقل مىكند كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند:
«المحتكر محرومٌ نعمته؛ محتكر همواره از نعمت خدا محروم است».
«الاحتكار شيمة الفجار؛ احتكار شيوه و اخلاق تبهكاران است».
«المحتكر البخيل جامع لمن لا يشكره و قادم على من لا يعذره؛ محتكر بخيل، براى كسى كه سپاسش را نمىكند جمع مىكند و سرانجام به سوى كسى مىرود كه عذرش را نمىپذيرد»(4).سلم بن ابىالفضيل گفت: «به امام صادق عليهالسلام گفتم: من آذوقه به كوفه مىآورم و به اميد آنكه به قيمت آن برسد و يا سود ببرم آن را حبس مىكنم. و به من مىگويند كه تو محتكرى و احتكار درست نيست. امام فرمودند: آيا در شهر شما غير از اين آذوقه، آذوقه ديگرى هست؟ گفتم: بله، بسيار است. فرمودند: محتكر نيستى. محتكر آن است كه آذوقهاى را بخرد كه در آن شهر نيست».
امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إنّما الحكرة أن يشتري طعاما ليس في المصر غيره فيحتكر، فإن كان في المصر طعام أو متاع غيره أو كان كثيرا يجد الناس ما يشترون فلا بأس به و إن لم يوجد فإنّه يكره أن يحتكر(5)احتكار آن است كه آدمى آذوقهاى را بخرد و احتكار كند كه در شهر نيست. اگر در شهر آذوقه و يا كالايى باشد و يا مردم آنچه را كه بخواهند بخرند مىيابند، ايرادى ندارد. ولى اگر نيابند، احتكار خواهد بود و احتكار خوشايند نمىباشد».
در دعائم الإسلام از اميرمؤمنان عليهالسلام است كه وى به رفاعه نوشت: «إنْه عن الحكرة فمن
ركب النهي فأوجعه ثمّ عاقبه بإظهار ما احتكر(1)از احتكار نهى كن و هركس مرتكب آن شد، او را مجازات كن و با عرضه ساختن آنچه كه احتكار كرده، كيفرش بده...».
هشام بن سالم نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «درهم ربا أشدّ من سبعين زنية كلّها بذات محرم(2)يك درهم ربا از هفتادبار زناى با محارم بدتر است».
سعد بن طريف نقل كرده است كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «أخبث المكاسب كسب الربا(3)پليدترين كسبها، رباخوارى است».
سماعه گفت: «به امام صادق عليهالسلام گفتم: خدا در چندين آيه موضوع ربا را گفته و آن را تكرار فرموده است. فرمودند: مىدانى چرا؟ گفتم: نه. فرمودند: براى اينكه مردم از كار خير و توليدكردن دست نشويند».
ابوبصير نقل كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «درهم ربا أشد من ثلاثين زنية كلّها بذات محرم مثل عمّة و خالة(4)يك درهم ربا در نظر خدا، بدتر از سى بار زناى با محارمى همچون عمّه و خاله است».
سعيد بن يسار گفت: امام صادق عليهالسلام فرمودند: «درهم واحد ربا أعظم من عشرين زنية كلها بذات محرم(5)يك درهم ربا، بدتر از بيست بار زناى با محارم است».
اختلاف به اعتبار ربا دهندگان و ربا گيرندگان است، و علّت اين سختى، آن است كه ربا موجب [كاهش توليد و ]اختلافِ طبقاتى مىشود و اختلاف طبقاتى باعث از بين رفتن دين و دنيا، چنانكه در كتاب الفقه: الإقتصاد ذكر كرديم.
زراره نقل كرده كه از امام صادق عليهالسلام درباره اين آيه كه مىفرمايد: «يَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبَوا وَ يُرْبِى الصَّدَقَتِ»(6)«خدا از [بركت] ربا مىكاهد و بر صدقات مىافزايد». پرسيدم كه: ولى
اموال رباخواران همواره افزوده مىشود؟ فرمودند: «أيّ مَحق أمحق من درهم ربا يمحق الدين، و إن تاب منه ذهب ماله و افتقر(1)كدامين كاهندگى كاهندهتر از يك درهم رباست كه دين را نابود مىكند، و اگر هم از اين كار توبه كند، در آن صورت مالش از بين رفته و نيازمند مىگردد».
هشام بن حكم از امام صادق عليهالسلام درباره علّت تحريم ربا پرسيد. امام عليهالسلام فرمودند: «إنّه لو كان الربا حلالاً لترك الناس التجارات و ما يحتاجون إليه، فحرّم اللّه الربا لتنفر الناس من الحرام إلى الحلال و إلى التجارات من البيع و الشراء فيبقى ذلك بينهم في القرض(2)اگر ربا حلال بود مردم تجارت و مايحتاج خود را ترك مىكردند. خدا ربا را حرام كرد تا مردم از حرام به درآمد حلال روى آورند و به تجارت و خريد و فروش بپردازند و در بين آنان پديده وامدهى واستقراض باقى بماند».
هشام بن سالم نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إنّما حرّم اللّه الربا كيلا يمتنعوا من صنائع المعروف(3)خدا ربا را حرام كرد تا از [توليد و] انجام كارهاى نيك دست نشويند».
زراره نقل كرده است كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «إنما حرم اللّه عزّوجلّ الربا لئلا يذهب المعروف(4)خداى عزوجل ربا را حرام كرده تا معروف از بين نرود».
محمد بن سنان گفت: امام على بن موسى الرضا عليهالسلام در پاسخ به پرسشهاى او از جمله نوشتند: «علّت حرمت ربا نهىِ خداى متعال است؛ و نيز فساد مالى و تباهى كه در آن است، زيرا وقتى كسى يك درهم را به دو درهم بفروشد، قيمت يك درهم، يك درهم است و درهم ديگر باطل است. بنابراين خريد و فروش ربايى در هر صورت براى خريدار و فروشنده بىاعتبارى است. خداى متعال ربا را براى بندگان حرام كرد به علّت فسادِ مالىِ آن، چنانكه در مورد سفيه از دادن اموالش به وى بهخاطر فسادى كه از آن بيم مىرود، بر حذر داشته است، تا وقتى رشيد شود. خداى عزوجل بدين علّت ربا و فروختن يك درهم به دو درهم را حرام كرده است. علّت تحريم ربا پس از بيان به خاطر آن است كه در آن استخفاف به حرام وجود دارد و اين با تعبير قرآن، جزء گناهان كبيره است، و تحريم خداى عزوجل از همينرو است، و استخفاف و حقير دانستن حرام،
نوعى ورود در جرگه كفر است. و نيز علّت تحريم ربا به خاطر از بين رفتن [توليد مفيد و] كار خير، تلف شدن اموال، تمايل مردم به سود بادآورده و ترك كردن مسأله قرض و وامدهى است، و قرض دادن از كارهاى معروف و خير مىباشد. در ربا فساد، ظلم و نابودى اموال وجود دارد».(1)انس بن محمد از پدرش از جعفر بن محمد عليهالسلام از پدرانش و سرانجام از پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله نقل مىكند كه در سفارش خود به اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «يا علي الربا سبعون جزءا فأيسرها مثل أن ينكح الرجل أمّه في بيت اللّه الحرام، يا علي درهم ربا أعظم عند اللّه من سبعين زنية كلّها بذات محرم في بيت اللّه الحرام(2)اى على، ربا هفتاد بخش داردكه سادهترين جزء آن اين است كه فردى با مادرش در حرم خدا زنا كند. اى على، يك درهم ربا از نظر خدا از هفتاد مرتبه زنا كردن با محارم، آنهم در خانه خدا، پرگناهتر است».
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «شرّ المكاسب كسب الربا(3)بدترين درآمدها، درآمد ربايى است».
و نيز پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «و من أكل الربا ملأ اللّه بطنه من نار جهنم بقدر ما أكل و إن اكتسب منه مالاً لم يقبل اللّه منه شيئاً من عمله، و لم يزل في لعنة اللّه والملائكة ما كان عنده قيراط(4)هر كه ربا بخورد، خدا به مقدارى كه ربا خورده، اندرون و جان او را از آتش دوزخ پر مىكند، و اگر از اين راه پولى گرد آورده است، عمل [عبادى] او را نمىپذيرد، و تا وقتى هموزن يك قيراط در نزد او مالِ ربايى بوده باشد، خدا و فرشتگان پيوسته او را لعن و نفرين مىكنند».
و نيز فرمودند: «إذا أراد اللّه بقوم هلاكاً ظهر فيهم الربا(5)هرگاه خدا بخواهد قومى را نابود كند، ربا را در بين آنان گسترش مىدهد».
ابراهيم بن عمر يمانى نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ربا دو گونه است: ربايى كه خورده مىشود و ربايى كه نبايد خورد؛ ربايى كه خورده مىشود، مانندِ هديه دادن تو به كسى است كه از او پاداشى بهتر از آن هديه مىطلبى؛ اين ربايى است كه خورده مىشود و مفهوم كلام
خدا هم همين است، آنجا كه مىفرمايد: «وَ مَآ ءَاتَيْتُم مِّن رِّبًا لِّيَرْبُوَا فِى أَمْوَ لِ النَّاسِ فَلاَ يَرْبُوا عِندَ اللَّهِ وَ مَآ ءَاتَيْتُم مِّن زَكَوةٍ تُرِيدُونَ وَجْهَ اللَّهِ فَأُولَئِكَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ»(1)"و آنچه [به قصد] ربا مىدهيد تا در اموال مردم سود و افزايش بردارد، نزد خدا فزونى نمىگيرد؛ و[لى] آنچه را از زكات - در حالى كه خشنودى خدا را خواستاريد - داديد، پس آنان همان فزونى يافتگانند". امّا ربايى كه نبايد خورد: همان است كه خداى عزوجل از آن نهى كرده وعده دوزخ داده است»(2).
ابراهيم بن عمر نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام درباره كلام خداوند كه مىفرمايد: «وَ مَآءَاتَيْتُم مِّن رِّبًا لِّيَرْبُوَا فِى أَمْوَ لِ النَّاسِ فَلاَ يَرْبُوا عِندَ اللَّهِ»؛ «آنچه [به قصد] ربا مىدهيد تا در اموال مردم سود و افزايش بردارد، نزد خدا فزونى نمىگيرد» فرمودند: «هو هديّتك إلى الرجل تريد منه الثواب أفضل منها فذلك ربا يؤكل(3)هديه دادن تو به كسى است كه از او پاداشِ بيشتر از آن را مىخواهى. اين نوع، ربايى است كه خورده مىشود».
از اميرمؤمنان على عليهالسلام نقل شده است كه فرمودند: «لعن رسول اللّه صلىاللهعليهوآله في الربا خمسة: آكله و موكله و شاهديه و كاتبه(4)رسول خدا در ربا پنج نفر را نفرين كرده است: خورنده آن، دهنده آن، دو شاهد آن و نويسنده سند آن».
براء بن عازب گفت: «روزى معاذ بن جبل نزديك رسول خدا صلىاللهعليهوآله در منزل ابوايّوب انصارى نشسته بودند. معاذ گفت: اى رسول خدا، نظرت درباره سخن خداى متعال چيست كه فرمود: «يَوْمَ يُنفَخُ فِى الصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْوَاجًا»(5)"روزى كه در صور دميده مىشود و گروه گروه مىآييد". پيامبر فرمودند: اى معاذ، از چيز بسيار مهمى پرسيدى. و آنگاه ديدگانشان را بستند و فرمودند: از امّت من ده گروه متفرق محشور مىگردند كه خداى متعال آنان را از مسلمانان جدا كرده و چهرههايشان را دگرگون ساخته است: بعضى از آنان را به صورت ميمون و... و بعضى ديگر با پاهايشان آويزانند و چهرههايشان به سوى زمين است و بر آن كشيده مىشوند... اينان همان رباخواران هستند»(6).
امام صادق عليهالسلام فرمود كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «وقتى مرا به معراج بردند، اقوامى را ديدم كه مىخواستند برخيزند ولى به خاطر بزرگى شكمشان توان برخاستن نداشتند. پرسيدم: اى جبرئيل اينها كى هستند؟ گفت: اينان رباخوارانند، و جز مثل افرادى كه شيطانزده هستند، برپا نمىايستند. اينان را چون آل فرعون صبح و شب به آتش مىبرند، و آنان مىگويند: پروردگار ما، قيامت كى خواهد بود»(1). رباخوار هرچه بخواهد از شرّ آن نجات پيدا كند، در آن فرو مىافتدچون سرشتِ مالدوستى دارد و بدان عادت كرده است.
اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «خمسة أشياء تقع بخمسة أشياء و لابدّ لتلك الخمسة من النار: من اتّجر بغير علم فلابدّ له من أكل الربا و لابدّ لآكل الربا من النار(2)پنج چيز بر اثر پنج چيز واقع مىشود و آن پنج چيز را چارهاى جز دوزخ نيست: كسى كه بدون دانش بازرگانى مىكند، چنين كسى به ناچار رباخوار مىگردد، و رباخوار بايد دوزخى باشد».
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إذا ظهر الزنا و الربا في قرية أذن في هلاكها(3)هرگاه زنا و ربا در جايى آشكار گشت، حكم هلاكت آن [سرزمين] اعلان شده است».
و نيز فرمودند: «من أكل الربا ملأ اللّه بطنه ناراً بقدر ما أكل منه، فإن كسب منه مالاً لم يقبل اللّه شيئاً من عمله و لم يزل في لعنة اللّه و الملائكة مادام عنده منه قيراط(4)هركس ربا بخورد، خدا شكم او را از آتش انباشته مىكند به مقدارى كه از ربا خورده است. اگر از آن راه پولى به دست آورده باشد، خدا هيچ عمل خيرى را از او قبول نمىكند، و همواره در معرض لعن و نفرين خدا و فرشتگان است تا زمانى كه هموزن قيراطى از آن مال نزد او وجود داشته باشد».
از رسول خدا صلىاللهعليهوآله روايت شده است كه: «آن حضرت در شب معراج مردانى را ديد كه شكمهايشان چون خانهاى بزرگ بود و در رهگذر آل فرعون قرار گرفته بودند، وقتى وجود آنان را احساس كردند، برخاستند تا خودشان را از مسير آنان دور كنند، هركدام از آنان شكمهايشان را به اين سو و آن سو مىكشيدند، ولى مىافتادند به گونهاى كه آل فرعون در رفت و آمدشان آنان را
زير پا مىگرفتند. از جبرئيل پرسيدم اينان چه كسانى هستند؟ گفت: رباخواران».(1)
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «لا يقبل اللّه صلاة خمسة نفر: الآبق من سيّده، و امرأة لا يرضى عنها زوجها، و مدمن الخمر، و العاق، و آكل الربا(2)خدا نماز پنج نفر را هرگز نمىپذيرد: برده فرارى از ارباب خود، زنى كه شوهرش از او راضى نباشد، دائمالخمر، عاق والدين و رباخوار».و نيز فرموده: «يأتي على الناس زمان لا يبقى أحد إلاّ أكل الربا، فإن لم يأكله أصابه من غباره(3)بر مردم زمانى خواهد رسيد كه كسى نمىماند جز آنكه رباخوارى مىكند و اگر هم رباخوارى نكند، از گرد و غبار آن به او اصابت مىكند».
على بن ابراهيم در تفسير خود درباره كلام خداى عزوجل كه فرموده: «يَمْحَقُ اللَّهُ الرِّبَوا وَ يُرْبِى الصَّدَقَتِ»(4)«خدا از [بركت] ربا مىكاهد و بر صدقات مىافزايد»، آورده است كه: «به امام صادق عليهالسلام گفته شد: حال آنكه رباخوار را مىبينيم كه مال فراوان دارد؟ امام فرمودند: يمحق اللّه دينه و إن كان ماله يكثر(5)خدا دين او را نابود مىكند، گرچه مالش فراوان باشد».
ربا همانگونه كه در دانش اقتصاد آمده است، در نهايت مايه نابودى بنيه اقتصادى جامعه مىشود. شايد مقصود آن حضرت زيان فورى بوده است، يا آنكه پرسشكننده پيامد شوم رباخوارى را نمىدانست و آن حضرت به مقدار فهم او پاسخ داده است.
در روايت آمده است كه: «رسول خدا صلىاللهعليهوآله وقتى از اهل ذمّه جزيه را قبول كرد، آن را تنها پس از شروطى كه بر آنان وضع نموده بود، پذيرفت كه از جمله آنها، يكى اين بود كه هرگز ربا نخورند، و هركس ربا مىخورد، عهد خدا و رسول خدا از او برداشته مىشود»(6).
على بن ابراهيم در تفسير خود درباره كلام خداى عزوجل كه فرموده: «يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ذَرُوا مَا بَقِىَ مِنَ الرِّبَوا إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ * فَإِن لَّمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِّنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ» آورده كه علّت نزول آن اين بود كه وقتى خداى متعال اين آيه را نازل كرد
كه «الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبَوا...»(1)«آنان كه ربا مىخورند» خالد بن وليد نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله رفت و گفت: «اى رسول خدا، پدرم در ثقيف ربايى داده و به من، هنگام مرگ، وصيت كرده كه آن را بگيرم». در همين هنگام بود كه آيه ياد شده نازل شد: «يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوااتَّقُوا اللَّهَ وَذَرُوا مَا بَقِىَ مِنَ الرِّبَوا إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ * فَإِن لَّمْ تَفْعَلُوا فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِّنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ»(2)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، از خدا پروا كنيد، و اگر مؤمنيد، آنچه از ربا باقى مانده است واگذاريد؛ و اگر [چنين] نكرديد، بدانيد به جنگ با خدا و فرستاده وى برخاستهايد». على بن ابراهيم گفت: هركس ربا بگيرد قتل او واجب است(3).
اين حكم در مورد كسى است كه گرفتن ربا را حلال بداند.
در جامع الأخبار آمده است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «لعن اللّه عشراً: آكل الربا و موكله و كاتبه و شاهده و المحلّل و المحلّل له...(4)خدا ده نفر را نفرين كرده است: خورنده ربا، دهنده آن، نويسنده سند، گواه آن، حلال شمارنده آن و حلال شمرده بر آن و...».
برابرى در عطاء
اسلام در تقسيم حقوق در ميان مردم برابرى و تساوى قرار داده است. اموال دولت از قبيل خمس، زكات، خراج و جزيه، وقتى از حقوق كارمندان و وابستگان آن افزون شد، والى بايد آن را بين مردم به برابرى تقسيم كند و روايات در اينباره فراوان است؛ از آن جمله:
نقل شده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «وقتى على عليهالسلام زمامدار شد بر منبر رفت، حمد و ثناء الهى را گفت، سپس فرمود: من از خزانه شما درهمى بهره نخواهم گرفت تا وقتى كه در مدينه برايم يك نخل وجود داشته باشد. [اين را] باور كنيد. آيا فكر مىكنيد كه من خودم را از آن منع مىكنم و آن را [بىجهت] به شما مىدهم؟ عقيل برخاست و گفت: آيا مرا با يك سياهپوست در مدينه برابر مىدانى؟ على عليهالسلام فرمود: بنشين، در اينجا كسى جز تو نبود كه سخن بگويد؟ تو
هيچ برترىاى بر او ندارى، جز به سابقه دينى و تقوا»(1).ابومخنف ازدى گفت كه: «جمعى از پيروان اميرمؤمنان على عليهالسلام نزد وى آمدند و گفتند: اى اميرمؤمنان، بهتر بود اين اموال را درآورده و در ميان اين اشراف و بزرگان تقسيم مىكردى و آنان را بر ما برترى مىدادى تا كارها استوار گردد، و آنگاه به بهترين نوع عدالتى كه خدا در تقسيم به عدالت و برابرى قرار داده، عدالت مىورزيدى. اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: أتأمروني: - ويحكم - أن أطلب النصر بالظلم و الجور فيمن ولّيت عليه من أهل الإسلام؟ لا و اللّه لا يكون ذلك ما سمر السمير، و ما رأيت في السماء نجماً، و اللّه لو كانت أموالهم ملكي لساويت بينهم، فكيف و إنّما هي أموالهم(2)واى بر شما، آيا به من فرمان مىدهيد كه پيروزى را از ستم و جور درباره كسانى از مسلمانان كه بر آنان زمامدار شدهام بخواهم؟ سوگند به خدا تا داستانسرايى داستان بسرايد و در آسمان ستارهاى بدرخشد، چنين چيزى نخواهد شد. سوگند به خدا، اگر ثروت خودم بود، بين آنان به برابرى رفتار مىكردم، چگونه چنين نكنم و حال آنكه اين ثروت مالِ خودِ آنان است؟»
بايد انحراف از بين برود، گرچه گروهى را خوش نيايد؛ همانگونه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مردم را از گرايش به سوى كفر باز گرداند، اما گروهى با او جنگيدند. وانگهى همين روش بقاى خط پيامبر صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام را تضمين كرد و ابوجهل، معاويه و امثال آنان را از بين برد.
عاصم از پدرش نقل مىكند كه: «اموالى از اصفهان نزد على عليهالسلام آورده شد و آنها را تقسيم كرد. در نهايت يك قرص نان ماند، آن را هم هفت تكه كرد و هر تكه را روى يكى از آن هفت قسمت گذاشت و آنگاه رؤساىِ هفتگانه قبايل را صدا زد و سپس قرعه انداخت كه به كدام يك نخست سهمش را بدهد. آن روز كوفه هفت محله بود»(3).
همو از پدرش نقل مىكند: «نزد اميرمؤمنان على عليهالسلام بودم، كه از منطقه كوهستان مالى رسيد. على عليهالسلام برخاست، و ما هم همراه او برخاستيم. مردم گرد او جمع شدند. ايشان ريسمانهايى خواست و با دست خود آنها را به هم بست و دور آن كالاها كشيد و فرمود: "هيچ
كس از اين ريسمان به آن طرف پا نگذارد". پشت ريسمان نشستيم على عليهالسلام وارد محوطه شد و فرمود: بزرگان هفت بخش كجايند؟ آنان وارد شدند و جوالها را كنار هم گذاشته و به هفت بخش تقسيم كردند. در بين آن اموال قرص نانى يافت و آن را هم هفت قسمت كرد و روى آنها گذاشت و فرمود: «هذا جناي و خياره فيه، إذ كل جان يده إلى فيه؛ اين [تقسيم]، دستاورد من است و تمام نيكىها [و عين دادگرى] است و هركه هرچه بدرود (كند) با همان دست بخورد (همان را ببيند)». آنگاه، بين آنان قرعه كشيد و هر يك از آنان، اقوام خود را فرا خواندند تا جوالها را ببرند(1)».
روايت شده است كه: «روزى اميرمؤمنان على عليهالسلام عمار بنياسر، عبداللّه بن ابىرافع و اباهيثم بن تيهان را فرا خواند تا مالى را از فىء مسلمانان تقسيم كنند و فرمود: "بين آنان عدالت ورزيد و كسى را بر ديگرى برترى ندهيد". آنها محاسبه كردند و ديدند كه به هر يك از مسلمانان سه دينار مىرسد. سرانجام آنها را به مردم دادند. طلحه و زبير با فرزندانشان آمدند و به هر كدام سه دينار دادند. طلحه و زبير گفتند: عمر به ما چنين نمىبخشيد. آيا اين تقسيم خودتان است يا اربابتان دستور داده است؟ گفتند: اميرمؤمنان عليهالسلام چنين دستور دادهاند. آن دو نزد حضرت رفتند و ديدند كه به همراه كارگرش در زير آفتاب كار مىكند. به او گفتند: مىشود كه با ما زير سايه بيايى؟ فرمود: آرى. آن دو به وى گفتند: ما نزد كارگزارانت درباره تقسيم اين فىء رفتيم و آنان به ما به مقدارى كه به ساير مردم مىدادند، دادهاند. حضرت على عليهالسلام فرمود: خوب پس چه مىخواهيد؟ گفتند: عمر به ما چنين نمىداد. حضرت پرسيد: رسول خدا صلىاللهعليهوآله چگونه بين شما تقسيم مىكرد؟ آن دو سكوت كردند. حضرت فرمود: آيا رسول خدا صلىاللهعليهوآله به تساوى تقسيم نمىكرد؟ گفتند: آرى. فرمود: سنت رسول خدا صلىاللهعليهوآله نزد شما سزاوار اطاعت و پيروى است يا سنت عمر؟ گفتند: سنت رسول خدا صلىاللهعليهوآله . ولى اى اميرمؤمنان ما سابقه، رنج و خويشاوندى داريم. اگر مىشود ما را با مردم برابر قرار مده. حضرت على عليهالسلام پرسيد: سابقه شما بيشتر است يا سابقه من؟ گفتند: سابقه شما. فرمود: خويشاوندى من بيشتر است و يا خويشاوندى شما؟ گفتند:
1) . همان.
خويشاوندى شما. فرمود: رنج من عظيمتر است يا رنج شما. گفتند: البته شما اى اميرمؤمنان، رنجكشيدهتر هستيد. حضرت عليهالسلام به كارگرش اشاره كرد و فرمود: به خدا سوگند، من و همين كارگرم در بيت المال برابر هستيم»(1).
همين انحراف در بخشش كه عمر انجام مىداد، باعث تفرقه ميان مسلمانان شد؛ و گرنه اگر طبق سنت رسول خدا صلىاللهعليهوآله عمل مىشد، اسلام امروزه بر كل جهان حاكم مىشد و در دنياى امروز يك هزار ميليون گرسنه پيدا نمىشد.
در خبر ديگرى آمده است: «سهل بنحنيف دست بردهاش را گرفت و گفت: اى اميرمؤمنان من اين برده را آزاد كردم. امام عليهالسلام به او همانند سهل بن حنيف سه درهم دادند»(2).
در خبر است كه: «اميرمؤمنان عليهالسلام در آغاز خلافتشان به حذيفة بن يمان در مدينه نامهاى نوشتند و در آن فرمودند: و آمرك أن تجبي خراج الأرضين على الحق و النصفة، و لا تتجاوز ما تقدّمت به إليك، و لا تدع منه شيئاً، و لا تبتدع فيه أمراً ثمّ أقسمه بين أهله بالسويّة و العدل(3)تو را فرمان مىدهم كه خراج زمينها را بر پايه انصاف و حق جمع كن و از حدودى كه برايت تعيين كردهام تجاوز نكن و كمتر از حدِ لازم هم نگير و روش جديدى براى خودت ابداع نكن، و آن را ميانِ مردم آنجا به برابرى و عدالت تقسيم كن».
همه واليان رسول خدا صلىاللهعليهوآله و امام عليهالسلام اموال را در شهرهايشان تقسيم مىكردند و اگر از مايحتاجِ آن شهر بيشتر مىآمد، آن را نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله و يا امام عليهالسلام مىفرستادند.
ذازان نقل مىكند: «روزى به همراه قنبر نزد اميرمؤمنان عليهالسلام رفتم. قنبر گفت: اى اميرمؤمنان، من چيزى براى تو پنهان كردهام، برويم ببينيم. حضرت على عليهالسلام پرسيد: چه چيز است. قنبر گفت: با من بيا. امام حركت كرد و به خانهاش رفت و ناگهان ديد كه كيسهاى پر از ظرفهاى طلا و نقره در آنجاست. قنبر گفت: اى اميرمؤمنان تو همه چيز را تقسيم كردى و براى خود چيزى برنداشتى. من اين را براى شما كنار گذاشتهام. حضرت عليهالسلام فرمود: قطعاً با اين كار، دوست داشتى كه به خانه من آتش افكنى. آنگاه شمشير را از نيام بركشيد و بر آن زد و ظرفهاى پر از طلا و نقره به دو نيم
يا يك سوم و دو سوم تقسيم شد و محتواى آن بيرون ريخت. سپس فرمود: طبق سهمها آن را تقسيم كنيد. چنين كردند و امام مىفرمود: «هذا جناي و خياره فيه إذ كلّ جان يده إلى فيه؛ اين [تقسيم]، دستاورد من است و تمام نيكىها [و عين دادگرى] است و هر كه هرچه بدرود (كند) با همان دست بخورد (همان را ببيند)»(1).
در روايتى درباره فضايل اميرمؤمنان على عليهالسلام آمده است كه: «وقتى امام تفضيل و تبعيض بين خود و فرزندانش را نسبت به ديگر مسلمانان كنار گذاشتند، امهانى دختر ابوطالب نزد امام عليهالسلام آمد و امام به او بيست درهم دادند. امهانى از كنيز عجمى خود پرسيد كه: اميرمؤمنان چقدر به تو داده است؟ گفت: بيست درهم. لذا با شنيدن اين تساوى با ناراحتى نزد امام برگشت و حضرت به او فرمودند: إنصرفي رحمك اللّه، ما وجدنا في كتاب اللّه فضلاً لإسماعيل على إسحاق(2)برو، خدا رحمتت كند، ما در كتاب خدا براى فرزندان اسماعيل بر فرزندان اسحاق برترى نديديم».
نيز روايت شده است كه: «از بحرين گردنبندى نزد آن حضرت فرستادند كه نمىدانستند قيمت آن چقدر است. دخترش ام كلثوم گفت: من اين را به گردنم مىآويزم و خود را با آن بيارايم. امام عليهالسلام فرمودند: يا أبا رافع أدخله في بيت المال، ليس إلى ذلك سبيل حتّى لا تبقى إمرأة من المسلمين إلاّ و لها مثل مالك(3)اى ابا رافع، آن را در بيتالمال بگذار. راهى براى استفاده از آن نيست، مگر آنكه همه زنان مسلمان چنين چيزى داشته باشند».
و نيز آمده است كه: «سهل بن حنيف برده سياه خودش را پيش اميرمؤمنان عليهالسلام آورد و گفت: به اين چقدر داده مىشود؟ حضرت پرسيدند: تو چقدر گرفتهاى؟ پاسخ داد: سه دينار و مردم هم همين مقدار گرفتهاند. امام عليهالسلام فرمودند: به برده او هم همان قدر كه اربابش گرفته است، بدهيد»(4).
حفص بن غياث گفت: از امام صادق عليهالسلام شنيدم در پاسخ پرسشى درباره تقسيم بيت المال فرمودند: «أهل الإسلام هم أبناء الإسلام، أسوّي بينهم في العطاء، و فضائلهم بينهمو بين اللّه أجعلهم كبني رجل واحد لا يفضل أحد منهم لفضله و صلاحه في الميراث على
آخر ضعيف منقوص. قال: وهذا فعل رسول اللّه(1)مسلمانان فرزند اسلام هستند، آنان را در عطا و استفاده از بيتالمال باهم برابر مىدانم. و برترى و تفاوت آنان تنها بين خودشان و خدايشان مىباشد. آنان را مثل فرزندان يك نفر مىدانم كه در ميراث، فضل و صلاح يكى از آنان موجب برترى بر ديگرى كه ضعيف و نابكار است، نمىشود. فرمودند: اين روش رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بود».
ابواسحاق همدانى مىگويد: «به هنگام تقسيم بيتالمال دو زن نزد اميرمؤمنان عليهالسلام آمدند، كه يكى عرب و ديگرى از موالى [و كنيزان] بود. امام به هر يك بيست و پنج درهم و يك بارِ آذوقه دادند. زن عرب گفت: اى اميرمؤمنان، من زنى اصيل و عرب هستم، و اين زن از عجم.
حضرت على عليهالسلام فرمودند: و اللّه لا أجد لبني اسماعيل في هذا الفيء فضلاً عن بني اسحاق(2)سوگند به خدا در اين فيء هيچ برترىاى براى فرزندان اسماعيل بر فرزندان اسحاق نيافتم».
از ربيعه و عماره نقل شده كه: «جمعى از ياران اميرمؤمنان عليهالسلام نزد حضرت رفتند و گفتند: اى اميرمؤمنان، اين اموال را تقسيم كن و اشرافِ عرب و قريش را بر موالى [= بردگان ]و عجم برترى بده، و نيز كسانى را كه مىترسى به سوى معاويه فرار كنند. اميرمؤمنان عليهالسلام به آنان فرمودند: أتأمرونّي أن أطلب النصر بالجور؟ لا و اللّه لا أفعل ما طلعت شمس و لاح في السماء نجم، و اللّه لو كان مالهم لي لواسيت بينهم و كيف و إنمّا هو أموالهم(3)آيا به من دستور مىدهيد كه پيروزى را از راه ستم و ظلم به دست آورم؟ نه، به خدا سوگند، تا زمانى كه در آسمان آفتابى طلوع مىكند و ستارهاى مىدرخشد، چنين كارى را انجام نخواهم داد. به خدا سوگند، اگر اين اموال از آنِ من مىبود، در ميانشان به تساوى تقسيم مىكردم، چه رسد به اينكه اين اموال، اموال خودشان مىباشد».
هلال بن مسلم از نياىِ خودش نقل مىكند كه گفت: «روزى ديدم شامگاهان مالى نزد علىبن ابىطالب عليهالسلام آوردند. حضرت فرمودند: اين مال را تقسيم كنيد. گفتند: اى اميرمؤمنان اكنون شب هنگام است. تقسيم آن را براى فردا بگذار. امام عليهالسلام به آنان فرمودند: آيا تضمين مىكنيد تا
فردا زنده باشم؟ گفتند: از كجا تضمين كنيم. حضرت فرمودند: پس تأخير نكنيد و فوراً آن را تقسيم كنيد. راوى گفت: شمعى آوردند و آن مال را تقسيم كردند»(1).
مجمع نقل مىكند كه: «اميرمؤمنان على عليهالسلام هر جمعه بيتالمال را جارو مىزدند و آبپاشى مىكردند و در آن دو ركعت نماز به جاى مىآوردند و سپس مىفرمودند: تشهدان لي يوم القيامة(2)در روز قيامت براى من گواهى دهيد».
از حضرت على عليهالسلام نقل شده است كه فرمودند: «دوستِ عزيز من رسول خدا صلىاللهعليهوآله هرگز چيزى را براى فردا نمىگذاشت. ليك ابوبكر چنين مىكرد. عمر در اين باره ديوانها را بنياد نهاد و ثروت را از سالى به سال ديگر نگه مىداشت. امّا من همان كارى را انجام مىدهم كه عزيزم و دوستم رسول خدا صلىاللهعليهوآله انجام مىداد». راوى مىگويد: اميرمؤمنان على از روز جمعه به جمعه بعد اموال را تقسيم مىكردند و مىفرمودند: «هذا جناى و خياره فيه، اذ كل جان يده إلى فيه؛ اين [تقسيم،] دستاورد من است و تمام نيكىها [و عين دادگرى] در آن است. و هركه هرچه بدرود (كند) با همان دست بخورد (همان را ببيند)». اين تأخير هنگام اندكى مال بود، ولى اگر پول به قدرى بود كه مىشد همان لحظه يا روز تقسيم كرد، بىترديد آن را فوراً تقسيم مىكردند.
از مجمع التيمى است كه: «حضرت على عليهالسلام پس از تقسيم موجودى بيت المال آنجا را آبپاشى مىكردند و دو ركعت نماز نافله مىخواندند و مىفرمودند: «أشهد لي يوم القيامة إنّي لم أحبس فيك المال على المسلمين(3)در روز قيامت گواهى بده كه من چيزى از اموال مسلمانان را در تو ذخيره و انباشته نكردهام».
بكر بن عيسى روايت مىكند كه روزى اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «يا أهل الكوفة إن خرجت من عندكم بغير رحلي و راحلتي و غلامي فأنا خائن(4)اى مردم كوفه، اگر از نزدشما بروم و بيش از خورجين، شتر و غلامم داشته باشم خيانتكار هستم».
هزينه زندگى آن حضرت از محل درآمدش در ينبعِ مدينه تأمين مىشد. مردم را گوشت و سركه مىخوراند و خود نان در روغن زيتون خرد مىكرد و ميل مىنمود و نيز
خرماى فشرده مىخورد. اين غذاى حضرتش بود. گفتهاند: تمام موجودى بيتالمال را بين مسلمانان تقسيم مىكرد و روز جمعه كه به آنجا مىرفت چيزى در آن يافت نمىشد. بعدازظهر هر پنجشنبه فرمان مىداد بيتالمال را آب بپاشند، آنگاه دو ركعت نماز در آن مىخواند.
قمى در تفسير خود درباره كلام خدا كه فرموده: «وَ إِذْ أَخَذْنَا مِيثَقَكُمْ لاَ تَسْفِكُونَ دِمَآءَكُمْ وَ لاَ تُخْرِجُونَ أَنفُسَكُم مِّن دِيَرِكُمْ ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَ أَنتُمْ تَشْهَدُونَ»(1)«و چون از شما پيمان محكم گرفتيم كه: "خون همديگر را مريزيد، و يكديگر را از سرزمين خود بيرون نكنيد"، سپس [به اين پيمان] اقرار كرديد، و خود گواهيد» چنين نقل كرده است: «چون عثمان فرمان داد ابوذر به ربذه تبعيد شود، ابوذر بيمار بود و با كمك عصا راه مىرفت و در همين هنگام فرا روى عثمان صدهزار درهم ثروت بود كه از جايى برايش فرستاده بودند و اطرافيان عثمان به آن خيره خيره نگاه مىكردند و اميد به تقسيم كردن آن داشتند تا به آنها سهمى برسد. ابوذر به عثمان گفت: اين پولها چيست؟ عثمان گفت: صدهزار درهم است كه از جايى برايم آوردهاند و مىخواهم همين مقدار ديگر به آن بيفزايم، آنگاه ببينم با آن چكار كنم. ابوذر گفت: اى عثمان، صدهزار درهم بيشتر است يا چهار دينار؟ عثمان گفت: صدهزار درهم. ابوذر گفت: آيا يادت مىآيد كه من و تو شبى نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله رفتيم و او را اندوهگين و گرفته ديديم. به او سلام كرديم و پاسخمان را خوب نداد. وقتى صبح شد، نزد وى رفتيم و ديديم كه خندان و بشاش است و گفتيم: پدر و مادرمان فدايت باد، ديشب نزد شما آمديم و تو را سخت اندوهگين و گرفته ديديم، ولى امروز كه آمديم شما را خندان و بشاش مىبينيم؟ فرمود: نعم، كان عندي من فيء المسلمين أربعة دنانير لم أكن قسمتها و خفت أن يدركني الموت و هي عندي و قد قسمتها اليوم فاسترحت...(2)آرى.از بيتالمالِ مسلمانان پيش من چهار دينار مانده بود كه آن را تقسيم نكرده بودم، و بيم داشتم كه مرگ من برسد و اين اموال نزد من بمانند. اما امروز آن را تقسيم كردم و راحت شدم».
هارون بن مسلم بجلى از پدرش نقل مىكند كه: «حضرت على عليهالسلام در يك سال، سه مرتبه به تمامى مردم عطا (پول) داد. سپس خراج اصفهان رسيد و فرمود: اى مردم، صبح بياييد و
پولتان را بگيريد؛ به خدا سوگند، من انباردار شما نيستم. سپس دستور داد بيتالمال را جارو زدند و آب پاشيدند و در آنجا دو ركعت نماز گذاشت و سپس فرمود: "يا دنيا غرّي غيري؛ اى دنيا، جز مرا گول بزن". وقتى بيرون آمد، ديد كه دم در مسجد بارى نهاده شده است. پرسيد اين بار چيست؟ گفته شد كه از ايران آمده است. فرمود: آن را بين مسلمانان تقسيم كنيد»(1).
گفتنى است كه منظور از سه بار عطا، تقسيم موجودى بيتالمال ميان همگان بود و بخششهاى ديگر به دليل جهاد و امثال آن صورت مىگرفت.
معاوية بن وهب مىگويد: «از امام صادق عليهالسلام پرسيدم كه وقتى امام گردانى را جهت جنگ اعزام كند و آنان غنيمتى را به دست آورند، چگونه تقسيم مىگردد؟ فرمودند: إن قاتلوا عليها مع أمير أمّره الإمام عليهم أخرج منها الخمس للّه و للرسول و قسّم بينهم أربعة أخماس و إن لم يكونوا قاتلوا عليها المشركين كان كلّ ما غنموا للإمام يجعله حيث أحب(2)اگر به همراه فرماندهى بجنگند كه آن را امام بر آنان گمارده است، خمس آن براى خدا و رسول او برداشته مىشود، و چهارپنجم آن تقسيم مىگردد، و اگر در به دست آوردن غنائم با مشركان جنگ نكرده باشند، هرآنچه به غنيمت گرفتهاند از آنِ امام است و هرجا كه صلاح بداند، خرج مىكند». اين به خاطر آن است كه بايد جنگ به فرمان امام باشد، همانگونه كه در فقه آمده است.
در حديثى نقل شده كه ابوالحسن عليهالسلام فرمودند: «خمس از غنائم گرفته مىشود و در جايىكه خدا مقرر كرده، قرار داده مىشود و چهارپنجم آن بين جنجگويان تقسيم مىشود. و فرمودند: اموال برگزيده از آن امام است مىتواند كنيز زيبارو، اسب قشنگ و لباس و كالاهايى را كه دوست دارد و بدان تمايل دارد، بردارد. اين چيزها از آن اوست پيش از تقسيم مال و اخراج خمس. و فرمودند: زمين از آن جنجگويان نيست و نيز آنچه كه بر آن غلبه يافتهاند، به جز چيزهايى كه سپاه همراه دارد. بياباننشينان هم از غنيمت بهرهاى ندارند، گرچه همراه امام جنگيده باشند، زيرا
رسول خدا صلىاللهعليهوآله با اعراب مصالحه كرد بدين شكل كه آنان در ديار خود بمانند و هجرت نكنند، به شرط آنكه اگر از سوى دشمنان رسول خدا صلىاللهعليهوآله تهاجمى شد، آنان را به يارى آن حضرت بسيج كند و با كمك آنها با دشمن بجنگد و آنان از غنيمت سهمى نداشته باشند. اين سنّت جارى در بين آنان و ديگران فراگير شده است، نيز زمينى كه به زور رزم و جهاد و تاختن اسبان جنگى به تصرف درآمده باشد كه در آن صورت موقوفه و رهاست و در دست افرادى است كه آن را آباد و زنده كنند و طبق مصالحهاى كه والى بر پايه توانِ آنان مصالحه كرده است، به آبادانى آن بپردازند. و حق خراج به مقدار مصلحت آنان و عدم زيان آنان در حدّ نصف، ثلث و يا دو ثلث است... . تا آنجا كه فرمودند: سپس هر چيزى از عشر باقى ماند، بين زمامدار و شركاى او، كسانى كه روى زمين كار مىكنند و يا آنرا كرايه كردهاند، تقسيم مىشود و سهم آنها به مقدارى كه به آن مصالحه كردهاند، داده مىشود و باقيمانده را مىگيرد، و اين روزى ياران او، كه در دين خدا ياورىاش مىكنند، مىشود؛ علاوه بر اين در مصلحت چيزهايى در كار تقويت دين اسلام و پرداختن به امورى كه در امر دين، مثل جهادگرى، مفيدند و چيزى براى خود او نيست خرج مىگردد».(1)
اموال برگزيده كه از آنِ امام است، به مردم هديه مىشود، و اين در راستاى تقويت اسلام و رفاه مسلمانان مىباشد. از اينرو برگزيدهها در بين جنگجويان تقسيم نمىشود.
عبدالكريم از عتبه از امام صادق عليهالسلام در حديث بلندى نقل مىكند كه روزى آن حضرت به عمرو بن عبيد فرمودند: «اگر آنان جزيه ندادند و در نتيجه با آنان جنگ شد و بر آنان پيروز گشت، به نظر تو غنيمت را بايد چگونه تقسيم كنند؟ گفت: خمس آن را اخراج كرده و باقى را بين كسانى كه جنگيدهاند تقسيم مىكنم. امام عليهالسلام پرسيدند: آيا چهارپنجم را بين همه جنگجويان تقسيم مىكنى؟ گفت: آرى. امام عليهالسلام فرمودند: در آن صورت با رسول خدا صلىاللهعليهوآله مخالفت كردهاى. فقهاى مدينه و پيران آنان بين من و تو گواهند، از آنان بپرس. چون آنان در اين امر هيچ اختلافى ندارند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله با اعراب [باديهنشين] مصالحه كرد مبنى بر اينكه در سرزمين و ديار خود بمانند و مهاجرت نكنند، به اين شرط كه اگر از سوى دشمنِ پيامبر صلىاللهعليهوآله
1) . همان.
يورشى پيش آمد، آنان را بسيج كند و در ركاب آن حضرت صلىاللهعليهوآله با دشمن بجنگند، و در تقسيم غنايم هم سهمى نداشته باشند. حال تو مىگويى كه بين همه تقسيم گردد؟ قطعاً در امر سيره پيامبر صلىاللهعليهوآله و رفتار آن حضرت با مشركان، هرچه گفتى، با رسول خدا صلىاللهعليهوآله مخالفت ورزيدهاى»(1).
مسأله هجرت، براى تقويت دين از راه انبوهى و پرشمارى مردم و آموزش قوانين اسلامى لازم و بايسته اعلام شد. حال كه آنان مهاجرت نكردند، با آنكه جهاد بر آنان واجب است، از غنيمت محروم مىگردند.
ابنسنان نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام مىفرمودند: «الغنيمة يخرج منها الخمس و يقسم ما بقي بين من قاتل عليه و ولي ذلك، و أمّا الفيء و الأنفال فهو خالص لرسول اللّه صلىاللهعليهوآله (2)خمس از غنيمت خارج مىشود و باقيمانده آن بين مبارزان و ولىّ آن تقسيم مىگردد. ولى فيء و انفال مخصوصِ خود رسول خدا صلىاللهعليهوآله است». فيء در جايى است كه بدون جنگْ اهالى آنجا را ترك كنند، و انفال بالاى كوهها، ميان درهها، جنگلها و امثال آن است.
امام صادق عليهالسلام فرمودند: «الغنيمة يقسم على خمسة أخماس فتقسم إلى أربعة أخماس على من قاتل عليها، و الخمس لنا أهل البيت في اليتيم منّا و المسكين و ابن السبيل و ليس فينا مسكين و لا إبن السبيل اليوم بنعمة اللّه فالخمس لنّا موفّراً و نحن شركاء الناس فيما حضرناه في الأربعة الأخماس(3)غنيمت پنج قسم مىشود: چهارپنجم آن ميان مبارزان تقسيم مىگردد. خمس آن از آنِ ما خاندان پيامبر صلىاللهعليهوآله است كه در يتيمان، مساكين، رهماندگانِ ما تقسيم مىگردد. به لطف و نعمت خدا امروزه در ميان ما مسكين و در رهمانده وجود ندارد، بنابراين همهخمس از آن ماست و ما با ديگر مردم در چهارپنجم، در جايىكه حاضر باشيم، شريك هستيم». اين به خاطر مسأله رهبرى و پيشوايى است كه براى اداره جامعه به اموال فراوان نياز دارد.
اميرمؤمنان عليهالسلام نقل مىكند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «ليس للعبيد من الغنيمة شيء و إن حضر و قاتل عليها فرأى الإمام أو من أقامه الإمام أن يعطيه على بلائه إن كان منه أعطاه من المتاع ما يراه(4)از غنيمت به برده چيزى نمىرسد، هرچند در جنگ حاضر باشد و
بجنگد. حال اگر امام و يا وكيل او، صلاح بداند مىتواند به خاطر تلاشش چيزى به او بدهد. و اگر چنين بود طبق مصلحت به او چيزى مىدهد». زيرا مخارج بردگان بر عهده صاحبانِ آنهاست.
اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «من مات في دار الحرب من المسلمين قبل أن يحرز الغنيمة فلا سهم له فيها، و من مات بعد ان أحرزت فسهمه ميراث لورثته(1)هركس در ميدان جنگ پيش از به دست آوردنِ غنيمت درگذشت، در آن غنايم جنگى سهمى ندارد. و هركس پس از به دست آوردن غنيمت درگذشت، سهم او از آنِ ورثهاش مىباشد».
از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل شده است: «ايشان براى جنگآورانِ اسبسوار دو سهم و براى پيادهنظام يك سهم دادند»(2).
روايت شده كه: «روزى اسامة بن زيد پيكى نزد اميرمؤمنان عليهالسلام فرستاد كه عطاى مرا برايم بفرست. سوگند به خدا، مىدانى كه اگر در دل شير باشى با تو در آن وارد خواهم شد. امام عليهالسلام در پاسخ نوشتند: إن هذا المال لمن جاهد عليه، و لكنّ هذا مالي بالمدينة فأصب منه ما شئت(3)اين مال براى كسانى است كه جهاد كردهاند، ولى اموال من در مدينه است، هرچه مىخواهى بردار».
هشام بن سالم از امام صادق عليهالسلام نقل كرده است كه: «از وى درباره اعراب پرسيدم كه آيا جهاد بر آنان واجب است؟ فرمودند: نه، مگر آنكه خطر كلى و تهديدِ بناى اسلام مطرح باشد، كه در آن صورت از آنان كمك خواسته مىشود. پرسيدم: حقى در جزيه دارند؟ فرمودند نه»(4).
سماعه از امام باقر يا امام صادق عليهماالسلام نقل كرده است كه فرمودند: «إن رسول اللّه صلىاللهعليهوآله خرج بالنساء في الحرب يداوين الجرحى و لم يقسم لهنّ من الفيء شيئاً و لكنّه نفلهنّ(5)رسول خدا صلىاللهعليهوآله زنان را به جنگ برد تا مجروحان را درمان كنند، امّا از تقسيم غنايم به آنان چيزى نداد، بلكه از زيادى غنائم به آنان داد».
جميل بن دراج نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إنّما تضرب السهام على ما حوى العسكر(6)آنچه را كه سپاه به دست مىآورد، سهام بر آنها قرار مىگيرد».
مسعدة بن صدقه از امام صادق عليهالسلام و او از پدرانش نقل مىكند كه اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «إذا ولد المولود في الأرض الحرب قسم له ممّا أفاء اللّه عليهم(1)هرگاه در منطقه جنگى كودكى به دنيا آمد، از آنچه كه خدا داده است، به او هم داده مىشود».
و ابوالبخترى از امام صادق عليهالسلام و او از پدرانش و سرانجام از اميرمؤمنان على عليهالسلام نقل مىكند كه فرمودند: «إذا ولد المولود في أرض الحرب أُسهم له(2)هرگاه كودكى در سرزمين جنگ به دنيا آمد، برايش سهم در نظر گرفته مىشود».
منهال بن عمرو از على بن الحسين امام سجاد عليهالسلام نقل مىكند كه آيه: «وَ لِذِى الْقُرْبَى وَالْيَتَمَى وَالْمَسَكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ»(3)«و براى خويشان، يتيمان، مسكينان و در راهماندگان...» را براى امام عليهالسلام خواندم، فرمودند: هم أقرباؤنا و مساكيننا و أبناء سبيلنا(4)آنان خويشان، مسكينان و رهماندگان ما هستند».
خداى متعال خمس را براى سادات و زكات را براى عامِ مردم مقرر ساخته است، تا براى رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در خصوص خويشانش شأن و جايگاه ويژهاى داشته باشد، چنانكه او شئون ويژه ديگرى هم داشت تا مسلمانان همواره به ياد آن حضرت صلىاللهعليهوآله باشند.
بىترديد قرآن نخستين پايهاى است كه تمدّن اسلامى بر آن بنيانگذارى شد و سبب گرديد كه دنيا از بدبختىها نجات يابد و در تمامى ابعاد زندگى پيشرفت چشمگيرى كند. از اينرو اگر بخواهيم مجدّدا تمدّن اسلامى را احياء كنيم بايد به سوى قرآن باز گرديم و تمدّن اسلامى را بر اساس آن پايهگذارى كنيم.
اكنون به بخشى از روايات و احاديثى كه در مورد قرآن كريم نقل شده اشاره مىكنيم: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «عدد درج الجنة عدد آي القرآن، فإذا دخل صاحب القرآن الجنة قيل له: إقرأ و ارق، لكلّ آية درجة، فلا يكون فوق حافظ القرآن درجة(1)درجات بهشت به تعداد آيات قرآن است؛ هرگاه صاحب قرآن وارد بهشت گرديد به او گفته مىشود: بخوان و بالا برو، براى هر آيهاى درجهاى است، آن روز درجهاى بالاتر از درجه حافظ قرآن نيست».
حضرت على عليهالسلام نقل مىكنند كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «قلبها چهارگونهاند: قلبى كه در آن ايمان هست و قرآن نيست، قلبى كه در آن قرآن و ايمان است، قلبى كه در آن قرآن هست اما ايمان نيست، و سرانجام قلبى كه در آن نه قرآن هست و نه ايمان؛ قلبى كه در آن ايمان هست و قرآن نيست، مانند ميوهاى خوشطعم است، ولى بويى ندارد. قلبى كه در آن قرآن هست و ايمان نيست، مانند بوهاى خوش، اما بدمزه است. قلبى كه در آن قرآن و ايمان است، مانند نافه مُشك است كه اگر باز شود بوى خوش مىدهد و اگر بسته بماند بوى خود را حفظ مىكند. امّا قلبى كه در آن نه قرآن است و نه ايمان، مانند حنظل است كه هم بوى آن بد است و هم مزهاش»(2).
و نقل شده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إنّ هذا القرآن مأدبة اللّه فتعلّموا مأدبته ما استطعتم(1)اين قرآن، خوان گسترده خداست، پس تا آنجا كه مىتوانيد از خوان خدا بهره برگيريد».
معاذ مىگويد: «در سفرى همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله بوديم. به حضرت گفتم: يا رسول اللّه براى ما سخنى سودمند بگوييد. آن حضرت فرمودند: إن أردتم عيش السعداء، و موت الشهداء، و النجاة يوم المحشر، و الظل يوم الحرور، و الهدي يوم الضلالة فادرسوا القرآن فإنّه كلام الرحمن، و حرز من الشيطان، و رجحان في الميزان(2)اگر زندگى سعادتمندان، مرگ شهيدان، رهايى روز قيامت، خنكاى سايهاى در روز گرم و هدايت در روز گمراهى را مىخواهيد قرآن را فرا گيريد، زيرا آن، سخن خداى رحمان، مايه ايمنى از شيطان و باعث سنگينى ميزان است».
همچنين فرمودند: «ما من مؤمن ذكر أو أنثى حرّ أو مملوك إلاّ و للّه عليه حقّ واجب أن يتعلّم من القرآن، و يتفقه فيه(3)خدا بر هر مؤمنى - چه مرد باشد يا زن، آزاد باشد يا بنده - حقّى واجب دارد: قرآن را فرا گيرد و در آن دقّت كند. سپس اين آيه را تلاوت فرمودند: «وَ لكِنْ كُونُوا رَبّانِيِّينَ بِما كُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْكِتابَ...»(4)"بلكه به سبب آنكه كتاب [آسمانى] تعليم مىداديد و از آنرو كه درس مىخوانديد، علماى دين باشيد"».
ابوذر نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: «يا رسولاللّه مىترسم قرآن را فراگيرم و به آن عمل نكنم؟ پيامبر فرمود: لا يعذب اللّه قلباً اسكنه القرآن؛(5)خدا قلبى را كه قرآن در آن قرار داده عذاب نمىكند».
سعد مىگويد: پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «خياركم من تعلّم القرآن و علّمه؛(6)بهترين شما كسى است كه قرآن را فرا گيرد و آموزش دهد».
و فرمودند: «تعلّموا القرآن و تعلّموا غرائبه، و غرائبه فرائضه و حدوده، فإنّ القرآن نزلعلى خمسة وجوه: حلال و حرام، و محكم و متشابه، و أمثال، فأعملوا بالحلال، و دعوا الحرام، و اعملوا بالمحكم، و دعوا المتشابه، و اعتبروا بالأمثال(7)قرآن را فرا گيريد و غرائب
آن را، كه واجبات و حدود آن است، بياموزيد، زيرا قرآن بر پنج اساس نازل شده است: حلال، حرام، محكم، متشابه و امثال. پس به حلال آن عمل و حرامش را ترك كنيد، محكمش را بگيريد و متشابهش را رها كنيد و از مَثَلهاى آن پند بگيريد».
روايت شده است كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمودند: «كدام يك از شما دوست دارد صبحگاهان به وادى عقيق يا به بيابانهاى مكّه برود و دو شتر ماده فربه نيكو به او بدهند و آنها را بدون ارتكاب گناه و قطع رحم نزد خانوادهاش ببرد؟ اصحاب گفتند: يا رسول اللّه، همه ما اين را دوست داريم. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: اگر يكى از شما وارد مسجد شود و آيهاى فرا گيرد، برايش بهتر از يك شتر است، و اگر دو آيه فرا گيرد، برايش بهتر از دو شتر، و اگر سه آيه بياموزد، برايش بهتر از سه شتر است»(1).
ابنعباس نقل كرده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «أشراف أمتي حملة القرآن وأصحاب الليل(2)بزرگان امّت من، حاملان قرآن و شب زندهدارانند».
همچنين فرمودند: «ثلاثة على كثبان المسك يوم القيامة، رجل قرأ الكتاب، و أمّ للّه قوماً و هم به راضون(3)روز قيامت سه كس در بر توده مُشك قرار دارند: كسى كه كتاب خدا را قرائت كرده و براى [رضاى] خدا بر گروهى كه از او راضىاند، امامت نموده است و...».
و فرمودند: «معلّم القرآن و متعلّمه يستغفر له كلّ شيء حتّى الحوت في البحر؛(4)همه چيز حتّى ماهى دريا، براى معلم و يادگيرنده قرآن، آمرزش مىطلبند».
اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «روزى پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله درباره فتنه سخن مىگفتند. عرض كردم: يا رسول اللّه، چگونه مىتوان از آن خلاصى يافت؟ فرمودند: با كتاب خدا؛ در اين كتاب اخبارگذشتگان و آيندگان هست و ميان شما به داورى و فصل خصومت مىكند و [مجموعه سخنان] بيهوده نيست. هيچ ستمگرى آن را رها نكرد، مگر آنكه خدا پشتش را شكست. هر كه از غير راه قرآن هدايت بخواهد گمراه مىشود. قرآن، ريسمانى محكم، ذكرى حكيم و صراطى مستقيم است. چيزى كه بر زبانها اشتباه نمىشود، بر اثر بسيار خواندن كهنه نمىگردد، دانشمندان از آن
سير نمىشوند، شگفتىهايش پايان نمىپذيرد و همان است كه وقتى جنّيان آن را شنيدند، گفتند: «إِنّا سَمِعْنا قُرْآناً عَجَباً»(1)[ما قرآنى شگفتآور شنيديم]. اگر سخن بگويد راست مىگويد، چنانچه داورى كند، به عدالت رفتار مىنمايد و هركس به آن تمسّك جويد به راه راست هدايتش مىكند»(2).
اميرمؤمنان عليهالسلام در نهج البلاغه مىفرمايند: «و بدانيد كه اين قرآن اندرز دهندهاى است كه اندرزش ترفندى نيست و راهبرى است كه گمراه نمىكند، و سخنگويى است كه دروغ نمىگويد. هر كه با قرآن همنشينى كند، چون برخيزد، يا بر هدايتش افزوده شده يا از كوردلى او كاسته گردد. و بدانيد، آن كه با قرآن است نيازمند نيست و كس را بدون قرآن بىنيازى حاصل نگردد. درمان دردهاى خود را در قرآن بجوييد. چون سختى پيش آيد از قرآن يارى بخواهيد. قرآن شفابخش بزرگترين دردها، يعنى كفر و نفاق و تباهى و گمراهى است. با قرآن از خدا حاجت بخواهيد و با حفظ قرآن به خدا روى آوريد، و آن را وسيله خواستنِ از مردم قرار مدهيد. بندگان خدا، براى روى آوردن به او قرآن را نيكوترين وسيله يافتهاند. و بدانيد كه قرآن شافعى است كه شفاعتش پذيرفته آيد، و سخنورى است كه سخنش به تصديق مقرون است. هر كه را قرآن در روز قيامت شفاعت كند وى را بپذيرند، و هر كه را در قيامت، قرآن تقبيح كند سخنش به زيان او برگردد. در روز قيامت، آوازدهندهاى آواز دهد كه: "هر انسانى در جهان آخرت گرفتار عاقبت عمل خويش است، مگر عملكنندگان به قرآن" پس از عملكنندگان و از پيروان قرآن باشيد و قرآن را دليل شناخت پروردگار خويش دانيد و اندرز دهنده خود شماريد، و هر انديشه كه برخلاف قرآن دردل داريد صوابش مدانيد و هواهاى نفسانى خود را در برابر قرآن خائن بشماريد».(3)
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إنّ أكرم العباد إلى اللّه بعد الأنبياء العلماء، ثمّ حملة القرآن، يخرجون من الدنيا كما يخرج الأنبياء، و يحشرون من قبورهم مع الأنبياء، و يمرّون على الصراط مع الأنبياء، و يأخذون ثواب الأنبياء، فطوبى لطالب العلم و حامل القرآن ممّا لهم
عند اللّه من الكرامة و الشرف(1)گرامىترين بندگان پس از پيامبران، علما و سپس حاملان قرآنند. آنان مانند پيامبران از دنيا خارج مىشوند و با انبيا از قبرهايشان محشور مىگردند و با آنها از صراط مىگذرند و پاداش انبيا را مىگيرند. پس خوشا به حال طالب علم و حامل قرآن كه نزد خدا از چنين كرامت و شرافتى برخوردارند.»
نيز فرمودند: «حملة القرآن هم المحفوفون برحمة اللّه، الملبسون نور اللّه، المعلّمون كلام اللّه، من عاداهم فقد عادى اللّه، و من والاهم فقد والى اللّه(2)حاملان قرآن كسانى هستند كه رحمت خدا پيرامونشان را فراگرفته و نور خدا آنان را پوشانده است. كلام خدا را تعليم مىدهند. هر كه با آنها دشمنى ورزد، با خدا دشمنى كرده و هر كه با آنان دوستى كند، با خدا دوستى نموده است».
و فرمودند: «در روز قيامت منبرهايى از نور نصب مىكنند و در كنار هر منبر شترى چابك از شتران نيكوى بهشتى قرار دارد. سپس نداكنندهاى از سوى پروردگار ندا مىدهد: كجايند حاملانِ كتاب خدا؟ روى اين منبرها بنشينيد، كه هيچ ترس و اندوهى بر شما نيست تا خدا از حساب مردم فارغ شود. آنگاه به آنان خطاب مىشود: بر اين شترها سوار شويد و به سوى بهشت روانه گرديد»(3).
و فرمودند: «من استظهر القرآن و حفظه و أحلّ حلاله و حرّم حرامه، أدخله اللّه به الجنّة وشفّعه في عشرة من اهل بيته(4)هر كه [حرمت] قرآن را [به نيكى] حفظ كند و حلالش را حلال و حرامش را حرام بداند خدا او را وارد بهشت مىكند و شفاعتش را در حق ده نفر از خاندانش مىپذيرد».
اميرمؤمنان عليهالسلام نقل كرده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «آيا مىخواهيد شما را بگويم كه چه كسى واقعاً فقيه و دينشناس است؟ گفتند: بلى يا رسول اللّه! حضرت فرمودند: كسى كه مردم را از رحمت خدا مأيوس و از مكر خدا ايمن نكند، كسى كه به آنان در نافرمانى خدا اجازه ندهد و كسى كه قرآن را از روى بىميلى به ديگران واگذار نكند؛ زيرا در دانشِ بىفهم، عبادت بىتفقّه و قرائت بىانديشه خيرى وجود ندارد».(5)
قرآن با ايجاد روح بلند و معنوى در مسلمانان، آنان را به خدا و قيامت معتقد ساخت و شوق بهشت و ترس از دوزخ را در درونشان به وجود آورد و آنان را به اخلاق پسنديده آراسته و سبب ترقّى و پيشرفت سريع مسلمانان گرديد؛ همان پيشرفت حيرتانگيزى كه دانشمندان غربى را به اين اعتراف واداشت كه مسلمانان پدران علم جديد هستند.
«گوستاولوبون» مىگويد: كتابخانهها، قلم و دوات وسايلىاند كه وجودشان در آموزش و پژوهشها ضرورت دارد، ولى به هر حال اين اشيا موادّ و عناصرى بيش نيستند و ارزش آنها به روش به كار بردنشان بستگى دارد. گاهى ممكن است فردى مملوّ از علوم ديگران باشد ولى صلاحيّت نداشته باشد شخصا انديشه كند يا چيزى را به وجود بياورد و زمانى ممكن است فقط شاگرد باشد، بى آنكه قدرت استاد شدن را داشته باشد.
سپس مىگويد: اكتشافهايى كه در فصلهاى آينده به طور مشروح از آن سخن خواهيم گفت، نشاندهنده نتيجهاى است كه اعراب آن را از طريق مواد علمى و تحقيقى كه خود جمعآورى كرده بودند به دست آوردند. ما در حال حاضر به اصول كلّىاى كه بحثهاى علمى آنان را توجيه مىكرده اكتفا مىكنيم. اعراب پس از آنكه مدّتى فقط به عنوان شاگرد از كتابهاى يونانى استفاده كردند، پى بردند كه آزمايش و بررسى به مراتب از گزينش كتابها و منابع ارزشمندتر است. البتّه اين حقيقت كه امروز از بديهيّات محسوب مىشود پيوسته چنين نبوده است و دانشمندان قرون وسطى حدود هزار سال كار كردند تابالاخره به اين حقيقت پى بردند.
آنگاه مىافزايد: آزمايش و بررسى، اساسىترين روشهاى علمى جديد است كه به «فرانسيس بيكن» نسبت دادهاند. او انديشه استفاده از آزمايش به جاى استاد را مطرح كرده است. بايد اعتراف كنيم كه اين دو قاعده در شكل كامل خود به اعراب مربوط مىشود و اين نظريّه را تمام دانشمندانى كه آثار عرب را بررسى كردهاند به صراحت بيان نمودهاند؛ مخصوصا «هامبولد» اين دانشمند ژرفنگر، پس از آنكه اثبات مىكند بالاترين درجه
علمى آن است كه حقايق علمى، خود به خود بر اثر آزمايش به وجود بيايند، مىگويد: تنها اعراب بودند كه اين مرحله علمى را، كه تقريبا از نظر پيشينيان ناشناخته بود، ترسيم كردند.
سپس مىگويد: «سيديو» معتقد است آنچه به مكتب بغداد در بدو تأسيس آن شكل داد همان انديشه علمى واقعگرايانه بود كه در شيوه پژوهشهاى آن حاكم بود و اصولاً قواعدى كه در گذشته استادان بررسى مىكردند، دانشجويان را از طريق معلوماتشان به سلسله مسائلى مبهم و مجهول انتقال مىداد و آنان را وامىداشت تا حقايق را به طور دقيق درك كنند و از مسبّبات به اسباب پى ببرند و تنها چيزى را بپذيرند كه آزمايش آن را به اثبات رسانده است. اين روش ثمربخش در قرن نهم ميلادى در اختيار اعراب بود و پس از گذشت سالهاى طولانى به دست دانشمندان جديد افتاد و آنها بدين وسيله به ارزشمندترين اكتشافهاى خود دست يافتند».
«ديلامبر» در كتاب خود به نام تاريخ فلك مىنويسد: «ما به زحمت مىتوانيم از يونانيان دو يا سه نفر دانشمند از اهل تحقيق را نام ببريم، در حالىكه در ميان اعراب تعداد بىشمارى از اين افراد وجود دارند. امّا درباره علم شيمى بايد گفت كسى از دانشمندان يونانى در اين علم وجود ندارد، در حالىكه دانشمندان علم شيمى در بين اعراب بيش از صد نفرند. اصولاً عادت اعراب به آزمايش باعث شد كه اين دقّت و ابتكار در بررسىها و تحقيقات آنانْ راه يابد. دقّت و ابتكارى كه هرگز براى كسانى كه حقايق علمى را از لابهلاى كتابها به دست مىآورند فراهم نمىشود. اعراب نه تنها به وسيله اكتشافهاى خود، به فراگيرى علوم دست يافتند، بلكه آن را از طريق مراكز علمى و نوشتههاى خود در نقاط ديگر گسترش دادند. تأثيرى كه اعراب از اين ناحيه در اروپا به جاى گذاشتند، بسيار بزرگ بود، زيرا آنان در طول اعصار متمادى تنها استادانى تلقى مىشدند كه ملّتهاى مسيحى آنها را مىشناختند و هماكنون ما در شناخت دانش قديم يونانى كه به لاتين نوشته شده بود
مديون اعراب هستيم و آموزش علوم گوناگون در دانشگاههاى ما پيوسته، جز در زمان حاضر، بر ترجمه كتابهاى عربى متكى بوده است».
«ليبرى» درباره تأثير تمدّن اسلام بر تمدّن جهانى عصر حاضر مىگويد: «اگر عرب را از تاريخ برداريد نهضت اروپا قرنهاى متمادى تأخير خواهد داشت».
«سلوريان» بر اين باور است كه اعراب به سبب دقّت در بررسىهاى علمى و كوشش در پيشرفت علوم و فنونْ عصر درخشانى داشتند. (سپس اضافه مىكند): اگر بگوييم اروپا وامدار خدمات علمى اعراب است، خدماتى كه نخستين و بزرگترين عامل حركت در قرن سيزدهم و چهاردهم ميلادى است، سخنى به گزاف نگفتهايم.
«ولز» مىگويد: روش عرب اين بود كه حقيقت را با كمال استقامت و گستردگى جستوجو كند و با نهايت دقّت و روشنى آن را كشف نمايد؛ به گونهاى كه چيزى از آن در پرده ابهام نماند. اصولاً اين ويژگى، كه از يونانيان به اروپائيان منتقل شده - و در حقيقت بايد از آن به نور تعبير كرد - از طريق اعراب به ما رسيده و «لاتين» آن را در اختيار مردم عصر حاضر قرار نداده است.
«بارون» معتقد است روميان نتوانستند ميراثى را كه يونان از خود به جاى گذاشت به خوبى حفظ كنند، برخلاف اعراب كه آن را حفظ نمودند و تنها به اين اكتفا نكرده بلكه در صدد تكامل آن برآمدند و سرانجام آن را به نسل پس از خود و اعصار جديد تحويل دادند.
«سيديوان» مىگويد: محصول فراوان انديشههاى عرب و اختراعهاى گرانبهايشان گواه اين است كه آنها در تمام امور استادان مسلّم اروپائيان به شمار مىروند.
«دكتر جورج سارتون» مىگويد: بعضى غربىها كه مىخواهند خدمات شرق به تمدّن را پنهان كنند تصريح مىكنند كه اعراب و مسلمانان فقط علوم قديم را نقل دادهاند و چيزى به آن اضافه نكردهاند، در حالىكه اين اشتباه است؛ اعراب و مسلمانان بزرگترين معلّمان قرن هشتم، يازدهم و دوازدهم ميلادى به شمار مىرفتند.
اينها نمونههايى از اعترافهاى دانشمندان غرب بود. آنها هرچند اين خيزش و
پيشرفت را به «اعراب» نسبت دادهاند، ولى بايد آن را از مفاخر اسلام و مسلمانان دانست.
در حقيقت مسلمانان بودند كه توانستند در جهان سِمت استادى پيدا كنند، و بالاتر اينكه تمدّن جديدى به وجود آورند و دنيا را از گرفتارىها، بدبختىها، جنگها و مشكلات نجات دهند. تمام اينها در سايه قرآن و قوانين ارزشمند و اصول اخلاقى آن و بر اساس ترغيب به بهشت و ترس از دوزخ و ايمان به خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله و دستورهاى اسلام بود.
اكنون نيز اگر بخواهيم در جهان كنونى، تمدّن جديدى را پىريزى كنيم و از بدبختىها و مشكلات رهائى يابيم، چارهاى جز اين نداريم كه قرآن، ايمان به خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله و ياد بهشت و دوزخ را زنده كنيم؛ زيرا ياد بهشت و دوزخ يكى از بزرگترين عوامل رهايى و استقامت انسان و قرار گرفتن او در مسير خدمت ديگران است.
در اينجا آياتى را درباره بهشت و جهنّم بيان مىكنيم تا روشن شود اين آيات چگونه آدمى را به استقامت و درستىِ عمل و پيشرفت وامى دارد.
نمونه نخست: خداى متعال درباره بهشت مىفرمايد: «وَ كُنْتُمْ أَزْواجاً ثَلاثَةً * فَأَصْحابُ الْمَيْمَنَةِ ما أَصْحابُ الْمَيْمَنَةِ * وَ أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ ما أَصْحابُ الْمَشْئَمَةِ * وَ السّابِقُونَ السّابِقُونَ * أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ * فِي جَنّاتِ النَّعِيمِ * ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ * وَ قَلِيلٌ مِنَ الاْخِرِينَ * عَلى سُرُرٍ مَوْضُونَةٍ * مُتَّكِئِينَ عَلَيْها مُتَقابِلِينَ * يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ * بِأَكْوابٍوَ أَبارِيقَ وَ كَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ * لا يُصَدَّعُونَ عَنْها وَ لا يُنْزِفُونَ * وَ فاكِهَةٍ مِمّا يَتَخَيَّرُونَ * وَ لَحْمِ طَيْرٍ مِمّا يَشْتَهُونَ * وَ حُورٌ عِينٌ * كَأَمْثالِ اللُّؤلُؤ الْمَكْنُونِ * جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ * لا يَسْمَعُونَ فِيها لَغْواً وَ لا تَأْثِيماً * إِلاّ قِيلاً سَلاماً سَلاماً * وَ أَصْحابُ الَْيمِينِ * ما أَصْحابُ الَْيمِينِ * فِي سِدْرٍ مَخْضُودٍ * وَ طَلْحٍ مَنْضُودٍ * وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ * وَ ماءٍ مَسْكُوبٍ* وَ فاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ * لا مَقْطُوعَةٍ وَلا مَمْنُوعَةٍ * وَفُرُشٍ مَرْفُوعَةٍ * إِنّا أَنْشَأْناهُنَّ إِنْشاءً* فَجَعَلْناهُنَّ أَبْكاراً*
عُرُباً أَتْراباً لِأَصْحابِ الَْيمِينِ * ثُلَّةٌ مِنَ الْأَوَّلِينَ * وَ ثُلَّةٌ مِنَ الاْخِرِينَ»(1)و شما سه دسته شويد: ياران راست؛ كدامند ياران راست؟ و ياران چپ؛ كدامند ياران چپ؟ و سبقتگيرندگان مقدّمند؛ آنانند همان مقرّبانِ [خدا]، در باغستانهاى پرنعمت. گروهى از پيشينيان، و اندكى از متأخران. بر تختهايى جواهرنشان، كه روبروى هم بر آنها تكيه دادهاند. بر گِردشان پسران جاودان [به خدمت] مىگردند، با جامها و آبريزها و پياله[ها]يى از باده ناب روان. [كه] نه از آن دردسر گيرند و نه بىخرد گردند. و ميوه از هرچه اختيار كنند. و از گوشت پرنده هرچه بخواهند. و حوران چشم درشت، مثلِ لؤلؤ نهانِ ميانِ صدف! [اينها] پاداشى است براى آنچه مىكردند. در آنها نه بيهوده مىشنوند و نه [سخنى] گناهآلود. سخنى جز سلام و درود نيست. و ياران راست؛ ياران راست كدامند؟ در [زير] درختان كُنار بىخار، و درختهاى موز كه ميوهاش خوشه خوشه روى هم چيده است. و سايهاى پايدار. و آبى ريزان. و ميوهاى فراوان، نه بريده و نه ممنوع. و همخوابگانى بالابلند. ما آنان را پديد آوردهايم پديد آوردنى! و ايشان را دوشيزه گردانيدهايم، شوىْ دوستِ همسال، براى ياران راست. كه گروهى از پيشينيانند، و گروهى از متأخران.
نمونه دوّم: قرآن كريم درباره دوزخ مىفرمايد: «بَلْ كَذَّبُوا بِالسّاعَةِ وَ أَعْتَدْنا لِمَنْ كَذَّبَ بِالسّاعَةِ سَعِيراً * إِذا رَأَتْهُمْ مِنْ مَكانٍ بَعِيدٍ سَمِعُوا لَها تَغَيُّظاً وَ زَفِيراً * وَ إِذا أُلْقُوا مِنْها مَكاناً ضَيِّقاً مُقَرَّنِينَ دَعَوْا هُنالِكَ ثُبُوراً * لا تَدْعُوا الْيَوْمَ ثُبُوراً واحِداً وَ ادْعُوا ثُبُوراً كَثِيراً»؛(2)[نه!] بلكه [آنها] رستاخيز را دروغ خواندند، و براى هركس كه رستاخيز را دروغ خوانَد آتشِ سوزانآماده كردهايم. چون [دوزخ] از فاصلهاى دور، آنان را ببيند، خشم و خروشى از آن مىشنوند. و چون آنان را در تنگنايى از آن به زنجير كشيده بيندازند، آنجاست كه مرگ [خود] را مىخواهند. «امروز يك بار هلاكِ [خود] را مخواهيد و بسيار هلاك [خود] را بخواهيد».
«وَ يَوْمَ يَحْشُرُهُمْ وَ ما يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ فَيَقُولُ أَ أَنْتُمْ أَضْلَلْتُمْ عِبادِي هؤلاءِ أَمْ هُمْ ضَلُّوا السَّبِيلَ * قالُوا سُبْحانَكَ ما كانَ يَنْبَغِي لَنا أَنْ نَتَّخِذَ مِنْ دُونِكَ مِنْ أَوْلِياءَ وَ لكِنْ مَتَّعْتَهُمْ وَ آباءَهُمْ حَتّى نَسُوا الذِّكْرَ وَ كانُوا قَوْماً بُوراً * فَقَدْ كَذَّبُوكُمْ بِما تَقُولُونَ فَما تَسْتَطِيعُونَ صَرْفاً
وَ لا نَصْراً»؛(1)و روزى كه آنها را با آنچه به جاى خدا مىپرستند، محشور مىكند، پس مىفرمايد: «آيا شما اين بندگان مرا به بيراهه كشانديد يا خود گمراه شدند؟» مىگويند: «منزهى تو، ما را نسزد كه جز تو دوستى براى خود بگيريم، ولى تو آنان و پدرانشان را برخوردار كردى تا [آنجا كه] ياد [تو] را فراموش كردند و گروهى هلاك شده بودند.» قطعاً [خدايانتان] در آنچه مىگفتيد، شما را تكذيب كردند؛ در نتيجه نه مىتوانيد [عذاب را از خود] دفع كنيد و نه [خود را] يارى نماييد.
«يَوْمَ يَرَوْنَ الْمَلائِكَةَ لا بُشْرى يَوْمَئِذٍ لِلْمُجْرِمِينَ وَ يَقُولُونَ حِجْراً مَحْجُوراً * وَ قَدِمْنا إِلى ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً»؛(2)روزى كه فرشتگان را ببينند آن روز براى گناهكاران بشارتى نيست، و مىگويند: «دور و ممنوع [از رحمت خداييد].» و به هرگونه كارى كه كردهاند مىپردازيم و آن را [چون] گردى پراكنده مىسازيم.
«وَ يَوْمَ تَشَقَّقُ السَّماءُ بِالْغَمامِ وَ نُزِّلَ الْمَلائِكَةُ تَنْزِيلاً * الْمُلْكُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ لِلرَّحْمنِ وَكانَ يَوْماً عَلَى الْكافِرِينَ عَسِيراً * وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظّالِمُ عَلى يَدَيْهِ يَقُولُ يا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلاً * يا وَيْلَتى لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَلِيلاً * لَقَدْ أَضَلَّنِي عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جاءَنِي وَ كانَ الشَّيْطانُ لِلاْءِنْسانِ خَذُولاً»؛(3)و روزى كه آسمان با ابرى سپيد از هم مىشكافد و فرشتگان نزول يابند! آنروز، فرمانروايى بحق، از آنِ [خداىِ] رحمان است و روزى است كه بر كافران بسىدشوار است. و روزى است كه ستمكار دستهاى خود را مىگزَد [و] مىگويد: «اى كاش با پيامبر راهى بر مىگرفتم. اى واى، كاش فلانى را دوست [خود] نگرفته بودم. او [بود كه] مرا به گمراهى كشانيد پس از آنكه قرآن به من رسيده بود.» و شيطان همواره فروگذارنده انسان است.
«الَّذِينَ يُحْشَرُونَ عَلى وُجُوهِهِمْ إِلى جَهَنَّمَ أُوْلئِكَ شَرٌّ مَكاناً وَ أَضَلُّ سَبِيلاً»؛(4)كسانى كه - به رو درافتاده - به سوى جهنم رانده مىشوند، آنان بدترين جاى و گمترين راه را دارند.
«وَ الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا اصْرِفْ عَنّا عَذابَ جَهَنَّمَ إِنَّ عَذابَها كانَ غَراماً * إِنَّها ساءَتْ مُسْتَقَرًّا
وَ مُقاماً»؛(1)و كسانىاند كه مىگويند: «پروردگارا، عذاب جهنم را از ما بازگردان كه عذابش سخت و دائمى است. و در حقيقت، آن بدقرارگاه و جايگاهى است».
«يُضاعَفْ لَهُ الْعَذابُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ يَخْلُدْ فِيهِ مُهاناً»؛(2)براى او در روز قيامت عذاب دو چندان مىشود و پيوسته در آن خوار مىماند.
علاوه براين آيات، در قرآن آيات فراوان ديگرى نيز هست كه از بهشت و دوزخ سخن مىگويد و شامل ترغيب به بهشت و تهديد مردم از عذاب جهنم است.
اينجاست كه مىبينيم رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و اميرمؤمنان على عليهالسلام از بهشت و دوزخ بسيار ياد مىكردند و مردم را نسبت به آن دو ترغيب و تهديد مىنمودند. بر همين اساس است كه مىبينيم در روايات فراوانى از آموزههايى چون اعتصام به خدا، توكّل به او، واگذارى كارها به خدا، دل نبستن به كسانى جز خدا، ترس از خدا و حفظ كردن حالتِ خوف و اميد سخن رفته است. اكنون به برخى از اين روايات اشاره مىكنيم:
عبداللّه بن سنان نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودهاند: هر بندهاى كه به آنچه خدادوست دارد توجه كند، خدا نيز به آنچه او دوست دارد روى مىكند، و هركس به خدا پناه جويد خدا او را نگاه مىدارد، و هر كه به خدا روى كند، خدا او را مىپذيرد و حفظ مىكند، ديگر براى او مهمّ نيست كه آسمان بر زمين فرو افتد يا رويدادى بر سر مردم فرود آيد و دچار بلايى شوند؛ او در حزب خداست و از هر بلايى ايمن؛ مگر خدا نمىفرمايد: «إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي مَقامٍ أَمِينٍ»؛(3)«براستى پرهيزگاران در جايگاهى امن هستند».(4)
مفضل نقل مىكند كه آن حضرت فرمودند: «خدا به حضرت داوود وحى كرد: هر يك از بندگانم به من پناهنده شود و دست از مردم بكشد و بدانم او واقعاً چنين است، اگر آسمانها و
زمين و ساكنانش براى او نيرنگ كنند، من او را از تمام آنها نجات مىدهم. و هر يك از بندگانم به يكى از مردم پناهنده شود و بدانم كه واقعاً چنين است، اسباب برابرى را از دستش مىگيرم و زمين را از زير او فرو مىبرم و باكى ندارم در هر كجا نابود مىشود».(1)
ابوحمزه ثمالى نقل مىكند كه امام سجّاد عليهالسلام فرمودند: «روزى از خانه بيرون آمدم تا به اين ديوار رسيدم، به آن تكيه دادم. ناگهان چشمم به مردى افتاد كه در برابرم ايستاده بود و در حالى كه دو جامه سفيد بر تن داشت به من مىنگريست. آنگاه به من خطاب كرد كه اى على بن الحسين، آيا تاكنون ديدهاى كسى خدا را بخواند و خدا او را اجابت نكند؟ گفتم: نه. گفت: آيا تا كنون ديدهاى كسى به خدا توكّل كند و خدا او را كفايت نكند؟ گفتم: نه. پرسيد: آيا تا كنون ديدهاى كسى از خدا چيزى بخواهد و خدا به او ندهد؟ گفتم: نه. سپس از نظرم پنهان شد».(2)
ممكن است اين شخص حضرت خضر عليهالسلام يا يكى از فرشتگان مقرّب الهى بوده است.
عبدالرحمن بن كثير نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «اِنَّ الغنى و العزّ يجولان فإذا ظفرا بموضع التوكّل أوطنا(3)بىنيازى و عزّت همواره گردش مىكنند؛ هرگاه به جايگاه توكّل برسند در آنجا مىآرامند».
على بن سويد مىگويد: «از حضرت موسى بن جعفر عليهالسلام درباره معناى آيه: «وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ»(4)«و هركس بر خدا اعتماد كند او براى وى بس است» سؤال كردم؟ امام عليهالسلام فرمودند: التوكل على اللّه درجات، منها: أن تتوكّل في أمورك كلّها، فما صنع بك كنت عنه راضياً، و ان تعلم أنّه لا يألوك خيراً و فضلاً، و تعلم أنّ الحكم في ذلك له فتوكّل على اللّه بتفويض ذلك إليه و ثق به فيها و في غيرها(5)توكّل به خدا درجاتى دارد: يكى از آنها اين است كه در تمام كارهايت به او توكّل كنى و هر كارى در حقّ تو انجام مىدهد، از او خشنود باشى و بدانى كه او از نيكى و بخشش به تو [هرگز] كوتاهى نمىكند و فرمان در اختيار اوست، پس
با واگذار كردن كارها به خدا، بر او توكّل كن و به او اطمينان داشته باش».
معاوية بن وهب نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «هر كه سه چيز به او داده شود، از سه چيز باز داشته نمىشود: به كسى كه [توفيق] دعا كردن دهند، اجابت نيز نصيبش مىشود؛ به آن كه شكرگزارى داده شود، فراوانى نعمت نيز به او داده مىشود و به كسى كه توكل داده شود كفايت و بسندگى نيز به او داده مىشود. سپس فرمودند: آيا مگر در كتاب خدا اين آيات را نخواندهاى: «وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ؟»؛(1)و هركس بر خدا اعتماد كند او براى وى بس است. «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ...»؛(2)اگر واقعاً سپاسگزارى كنيد، [نعمت] شما را افزون خواهم كرد. «ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ»؛(3)مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم»(4).
حسين بن علوان نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «در بعضى از كتابها[ى مقدس] خواندم كه: خداى متعال مىفرمايد: به عزّت و جلال و عظمت و بلندى خودم بر عرش قسم كه بىترديد آرزوى هر كه را به غير من توجّه كند به نااميدى مبدّل مىكنم و پيش مردم جامه ذلت برتن وى مىپوشانم و او را از مقام قرب خود دور مىسازم و از فضل خود محروم مىكنم. آيا او در سختىها جز مرا آرزو مىكند، حال آنكه خود سختىها در اختيار من است؟ و با انديشه خود در خانه ديگران را مىكوبد در حالى كه كليدِ همه درهاى بسته نزد من است؟ و هر كه مرا بخواند در به رويش گشوده است. كيست كه در مصيبتى به مدد من دل ببندد و به فريادش نرسيدم؟ و كيست كه در حوادث بزرگ به من اميد بسته و نااميدش كرده باشم؟ من آرزوهاى بندگانم را نزد خود نگاه داشتهام، اما به نگاهدارى من راضى نشدند. آسمانهاى خود را از كسانى كه از تسبيح من خسته نمىشوند پر كردهام و به آنها فرمان دادهام كه درهاى ميان من و بندگانم را نبندند، ولى بندگانم به گفتهام اطمينان نكردند. آيا كسى كه به بلايى از بلاهاى من گرفتار شده نمىداند كه هيچ كس، جز من و با اجازه من، آن را از او رفع نمىكند؟ چه شده است كه مىبينم [بندهام] از من غافل شده است؟ چيزى را كه از من نخواسته بود از سر جود و سخاوت خويش به او عطا كردم، اما وقتى آن
را از او گرفتم از من تقاضاى بازگرداندنش را ننمود، و [به جاى من] از ديگران درخواست كرد؟ مگر نه اينكه من پيش از درخواست عطا مىكنم، حال آيا از من درخواست مىكند و عطا نكنم؟ آيا من بخيلم تا بندهام به من بخل ورزد؟ آيا جود و كرم ويژه من نيست؟ آيا عطوفت و مهربانى در اختيار من نيست؟ آيا من خواستگاه و جايگاه اصلى آرزوها نيستم؟ پس چه كسى جز من آنها را تأمين مىكند؟ آيا آرزومندان از اينكه نزد ديگرى آرزوى خود را مطرح مىكنند، نمىترسند؟ اگر تمام اهل آسمانها و زمين آرزو داشته باشند و هر يك از آنها به اندازه تمام آرزوها، آرزو كنند و من آرزويشان را برآورده سازم، به قدر ذرّهاى از مُلك و دارايىِ من كاسته نمىشود. آخر، چگونه مُلكى كه من سرپرست آن هستم كاسته شود؟ بدا به حال كسانى كه از رحمت من مأيوس هستند. بدا به حال كسانى كه مرا نافرمانى مىكنند و در اعمال خود مراقب نيستند»(1).
روايت شده است كه: «امام صادق عليهالسلام درباره آيه: «وَ ما يُؤمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللّهِ إِلاّ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ»(2)"و بيشترشان به خدا ايمان نمىآورند جز اينكه [با او چيزى را] شريك مىگيرند."فرمودند: اين شرك آن است كه كسى بگويد: اگر فلانى نبود، من هلاك شده بودم؛ اگر فلانى نبود من وضعم چنين و چنان نبود و اگر فلانى نبود خانواده من از دست رفته بود. مگر نمىبينى كه بدين ترتيب براى خدا شريك قرار داده است؟ شريكى كه به او روزى مىدهد و حوادث را از او دفع مىكند؟ راوى مىگويد: از امام عليهالسلام پرسيدم: پس چه بگويد؟ امام عليهالسلام فرمودند: بگويد: اگر خدا به وسيله فلانى بر من منّت نگذاشته بود، هلاك شده بودم»(3). مقصود اين است كه فرد را سببِ اصلى و مستقّل نداند، بلكه او را به عنوان سببى بداند كه خدا او را بدين كار توفيق داده است.
حمزة بن حمران مىگويد: از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند: «پيامبر خدا در ضمن خطبهاى كه از آن حضرت به جاى مانده است، فرمودند: اى مردم، شما نشانههايى داريد، پس به سوى آنها حركت كرده و آن را دريابيد، پايانى داريد، پس به سوى آن در حركت باشيد. آگاه باشيد كه مؤمن در ميان دو ترس عمل مىكند: يكى زمانى كه بر او گذشته و نمىداند خدا با او چه
مىكند، و ديگرى زمانى است كه باقى مانده و نمىداند خدا درباره آن چه حكم مىكند؟ [و چه تقديرى برايش رقم مىزند؟] بنده مؤمن پيوسته از وجود [زندگانى] خويش استفاده مىكند و از دنياى خود براى آخرتش توشه برمىگيرد و از جوانىاش پيش از رسيدن به پيرى و از زندگىاش پيش از مُردن. قسم به آن كه جان محمّد در اختيار اوست، پس از گذشت دنيا ديگر جاى طلب خشنودى نيست، و ديگر جز بهشت يا دوزخ سراى ديگرى وجود ندارد»(1).
حذاء نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «المؤمن بين مخافتين: ذنب قد مضى لا يدري ما صنع اللّه فيه، و عمر قد بقي لا يدري ما يكتسب فيه من المهالك، فلا يصبح إلاّ خائفا و لا يصلحه إلاّ الخوف(2)مؤمن در ميان دو ترس قرار دارد: گناهى كه گذشته است و نمىداند خدا درباره آن چه مىكند و عمرى كه باقىمانده و نمىداند در آن چه مهلكههايى كسب مىكند. بنابراين پيوسته در حال ترس و هراس است و چيزى جز ترس، او را اصلاح نمىكند».
داوود رقى مىگويد: «آن حضرت درباره آيه شريفه: «وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ»(3)"و هركس را كه از مقام پروردگارش بترسد دو باغ است" فرمودند: من علم أنّ اللّه يراه و يسمع ما يقول، و يعلم ما يعمله من خيرٍ أو شرّ فيحجزه ذلك عن قبيح من الأعمال، فذلك الذي خاف مقام ربّه و نهى النفس عن الهوى(4)كسى كه بداند خدا او را مىبيند و آنچه مىگويد، مىشنود و هر عملى كه انجام مىدهد، خير باشد يا شرّ، از آن آگاه است. اين باعث شود كه از كارهاى زشت دست بردارد. چنين كسى از مقام پروردگارش ترسيده و نفس خود را از هوى و هوس باز داشته».
و نيز به اسحاق بن عمّار فرمودند: «يا اسحاق خف اللّه كأنّك تراه و إن كنت لا تراه فإنّه يراك، فإن كنت ترى أنّه لا يراك فقد كفرت، و إن كنت تعلم أنّه يراك ثمّ برزت له بالمعصية فقد جعلته من أهون الناظرين عليك(5)اى اسحاق از خدا چنان بترس كه گويى او را مىبينى؛ اگر تو نمىبينى، او بىشك تو را مىبيند. اگر معتقدى كه تو را نمىبيند كه كافر شدهاى و اگر مىدانى
كه وى تو را مىبيند و تو آشكارا نافرمانىاش مىكنى، او را در شمار پستترين بينندگان قرار دادهاى».
ابوحمزه مىگويد امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من عرف اللّه خاف اللّه و من خاف اللّه سخت نفسه عن الدنيا(1)كسى كه خدا را بشناسد، از او مىترسد و هر كه از خدا بترسد، دنيا را رها مىكند».
صدوق نقل مىكند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «رأس الحكمة مخافة اللّه عزّوجلّ(2)سرآمد تمام حكمتها خوف از خداست».
امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من خلا بذنب فراقب اللّه تعالى فيه و إستحيا من الحفظة غفر اللّه له جميع ذنوبه و إن كانت مثل ذنوب الثقلين(3)هركس در خلوت با گناهى مواجه شود و خداى تعالى را مراقب خود ببيند و از نگهبانان وى شرم كند، خدا تمامى گناهانش را مىبخشد، هرچند به قدر گناه جنّ و انس باشد».
همچنين فرمودند: «گروهى با گناهانى مواجه شدند و از آنها ترسيدند، دستهاى ديگر بر آنان گذشتند، پرسيدند: شما را چه شده است؟ گفتند: با گناهانى مواجه شديم واز آنها ترسيديم. گفتند: ما به جاى شما آنها را به دوش مىگيريم. خداى متعال فرمود: آنها از من مىترسند و شما بر من جرأت پيدا مىكنيد؟ لذا بر آنها عذاب نازل كرد»(4).
امام صادق عليهالسلام از پدرانش نقل مىكنند كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «مؤمن هرچند نيكوكار باشد صبح و شام در حال خوف به سر مىبرد، زيرا او ميان دو امر قرار دارد: زمان گذشته كه نمىداند خدا درباره آن چه مىكند و مرگِ نزديك كه نمىداند چه بلاهايى به او مىرسد؟ آگاه باشيد، پيوسته نيك بگوييد تا به آن شناخته شويد و كار نيكو انجام دهيد تا از اهل آن به شمار آييد. با خويشان خود رابطه خوبى داشته باشيد؛ هرچند با شما قطع رابطه كنند و به آنانى كه شما را از دهش محروم ساختهاند فضل و بخشش كنيد، و به آن كه شما را امين خود شمرده است امانتش را باز گردانيد، و با كسى كه با شما پيمان بسته است وفادارى كنيد و هنگام داورى عادلانه رفتار نماييد»(5).
حارث يا مغيره مىگويد به امام صادق عليهالسلام عرض كردم: در وصيّت لقمان به فرزندش چه نكتههايى نهفته بود؟ فرمودند: «كان فيها الأعاجيب، و كان أعجب ما فيها أن قال لابنه: خف اللّه خيفة لو جئته ببرّ الثقلين لعذّبك، و ارج اللّه رجاءاً لو جئته بذنوب الثقلين لرحمك؛ در آن عجايبى بود و عجيبترين آنها، اين بود كه به پسرش گفت: از خدا چنان بترس كه اگر نيكى جنّ و انس را آوردهاى [با خود چنان فكر كنى كه] تو را عذاب مىكند و به لطف و عفو او چنان اميدوار باش كه اگر گناه تمام جنّ و انس را مرتكب شدهاى تو را مىآمرزد. سپس امام صادق عليهالسلام فرمودند: پدرم مىگفت: ليس من عبد مؤمن إلاّ و في قلبه نوران: نور خيفة و نور رجاء، لو وزن هذا لم يزد على هذا، و لو وزن هذا لم يزد على هذا؛ هر بنده مؤمنى در قلبش دو نور وجود دارد: ترس و اميد. اگر آن دو باهم سنجيده شوند نه اين بر آن زيادتى يابد و نه آن بر اين فزونى و كاستى»(1).
احمد بن ابىعبداللّه از طريق [روايى] خود نقل مىكند كه به امام صادق عليهالسلام گفته شد: گروهى گناه مىكنند و مىگويند: [به خدا] اميد داريم و پيوسته تا دم مرگ چنيناند. امام عليهالسلام فرمودند: «هؤلاء قوم يترجحون في الأماني، كذبوا ليسوا براجين، من رجا شيئاً طلبه، و من خاف من شيء هرب منه(2)اينها مردمىاند كه آرزوهايشان فراوان است. اينها دروغ مىگويند و اميدوار نيستند. هركس به چيزى اميد داشته باشد، در جستوجوى آن بر مىآيد و هر كه از چيزى بترسد، از آن فرار مىكند».
همچنين حضرت فرمودند: «ارج اللّه رجاءاً لا يجرئك على معصيةٍ، و خف اللّه خوفاً لا يؤيسك من رحمته؛(3)به خدا چنان اميدوار باش كه تو را بر نافرمانىاش جرأت ندهد و از خدا چنان بترس كه تو را از رحمتش نااميد نكند».
رسول خدا صلىاللهعليهوآله به ابوذر فرمودند: «اى ابوذر، اگردوست دارى نيرومندترين مردم باشى به خدا توكّل كن و چنانچه دوست دارى گرامىترين مردم شوى، از خداى بزرگ پروا داشته باش و
اگر دوست دارى بىنيازترين مردم باشى به آنچه در اختيار خداست اميدوارتر باش از آنچه در اختيار توست. اى ابوذر، اگر همه مردم به اين آيه عمل مىكردند، برايشان كافى بود: «وَ مَنْ يَتَّقِ اللّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً * وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ وَمَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللّهَ بالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْراً»(1)و هركس از خدا پروا كند، [خدا] براى او راه بيرون شدنى قرار مىدهد. و از جايى كه حسابش را نمىكند، به او روزى مىرساند، و هركس بر خدا اعتماد كند او براى وى بس است. خدا فرمانش را به انجام رساننده است. به راستى خدا براى هر چيزى اندازهاى مقرر كرده است»(2).
همچنين فرمودند: «لو أنَّ رجلاً توكّل على اللّه بصدق النية لاحتاجت إليه الامور ممّن دونه فكيف يحتاج هو و مولاه الغنيّ الحميد(3)اگر مردى با پاكدلى و خوش نيّتى، به خدا توكّلكند كارها به او نيازمند مىشوند. چگونه چنين كسى كه مولايش بىنيازِ ستوده صفات است محتاجِ [ديگران] مىگردد؟»
و فرمودند: «من توكّل و قنع و رضي كُفي المطلب(4)هركس توكّل و قناعت كند و خشنود باشد، براى رسيدن به خواستههايش همين بس است».
امام صادق عليهالسلام به عبداللّه بن جندب فرمودند: «يا جندب، يهلك المتوكّل على عمله و لا ينجو المجترىء على الذنوب الواثق برحمة اللّه، قلت فمن ينجو؟ قال: الذين هم بين الخوف و الرجاء كأنّ قلوبهم في مخلب طائر شوقاً إلى الثواب و خوفاً من العقاب(5)اى جندب، كسى كه به كار خويش تكيه كند، هلاك مىگردد و كسى كه به رحمت خدا اطمينان دارد و به گناهان جرأت مىورزد رهائى نمىيابد. عبداللّه مىگويد: از آن حضرت پرسيدم: پس چه كسى نجات مىيابد؟ فرمودند: آنانكه در ميان ترس و اميدند. دلهاى آنها در اشتياقِ رسيدن به پاداش و ترس از كيفر، مثل آن است كه در چنگال پرندهاى قرار دارد».
امام كاظم عليهالسلام به هشام بن حكم فرمودند: «يا هشام لا يكون الرجل مؤمناً حتّى يكون خائفاً راجياً و لا يكون خائفا راجيا حتّى يكون عاملاً لما يخاف و يرجى(1)اى هشام، آدمى ايمان نخواهد داشت مگر آنكه همواره ترسان و اميدوار باشد؛ نيز ترسان و اميدوار نخواهد بود، مگر آنكه به آنچه ترس و اميد دارد عمل كند».
امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من عرف اللّه خافه، و من خاف اللّه حثّه الخوف من اللّه على العمل بطاعته و الأخذ بتأديبه، فبشّر المطيعين المتأدّبين بأدب اللّه و الآخذين عن اللّه، أنّه حقّ على اللّه أن ينجيهم من مضلّات الفتن(2)هر كه خدا را شناخت از او ترسيد و هر كه از خدا ترسيد، اين ترس او را به اطاعت از خدا و پذيرفتن تربيتش وا مىدارد. بر فرمانبردارانى كه اخلاق و ادب خدايى يافتهاند و دستورهايشان را از خدا مىگيرند مژده و بشارت باد. بر عهده خداستكه آنان را از فتنههاى گمراهكننده نجات بخشد».
رسول اكرم صلىاللهعليهوآله به ابوذر فرمودند: «اى ابوذر، خداى تعالى مىگويد: من براى بندهام دو ترس را با هم يكجا جمع نمىكنم و براى او دو امنيّت را يكجا فراهم نمىآورم: اگر از من ايمن بود، او را از روز قيامت مىترسانم و اگر از من ترسيد، او را در روز قيامت ايمن و مطمئن مىگردانم. اى ابوذر، اگر مردى، عمل هفتاد پيامبر را داشته باشد، بايد آن را كوچك بشمارد و بترسد از آنكه مبادا از شرّ روز قيامت نجات نيابد. اى ابوذر، خدا فرشتگانى دارد كه پيوسته ايستادهاند و از ترس او سرهاى خود را بلند نمىكنند تا دومين دميدنِ صور انجام گيرد؛ آنگاه همگى مىگويند: خدايا، تو منزّهى و ما به حمد و ستايش تو مشغوليم. آن چنان كه شايسته تو است تو را پرستش نكرديم. اگر مردى عملِ هفتاد صدّيق را داشته باشد بايد آن را به دليل سختىهائى كه امروز مىبيند، اندك بشمارد».(3)
پيامبر صلىاللهعليهوآله به ابوكاهل فرمودند: «يا أبا كاهل لن يغضب ربّ العزّة على من كان في قلبه مخافة، و لا تأكل النار منه هُدبة(4)اى ابوكاهل، هرگز پروردگار بزرگ به كسى كه در دلش ترس
باشد خشم نمىگيرد، و آتش، مژهاى از او نمىسوزاند».
اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «إنّ اللّه إذا جمع الناس يوم القيامة نادى فيهم مناد، أيّها الناس إنّ أقربكم اليوم من اللّه أشدّكم منه خوفاً، و إنّ أحبّكم إلى اللّه أحسنكم عملاً، و إنّ أفضلكم عند اللّه منصباً أعملكم فيما عنده رغبة، و إنّ أكرمكم عليه أتقاكم(1)هرگاه خدا مردم را در روز قيامت گرد آورد، نداكنندهاى ميان آنها فرياد مىزند: اى مردم، امروز نزديكترين شما به خدا كسى است كه از او بيشتر ترسيده باشد؛ محبوبترين شما كسىاست كه عملش نيكوتر باشد؛ بالاترين شما از نظر مقام نزد وى، كسى است كه در كارهاى الهى رغبت بيشترى داشته باشد؛ گرامىترين شما پرهيزكارترين شماست».
نقل شده است كه امام سجّاد عليهالسلام فرمودند: «بندگان خدا، بدانيد كه هركس از گناه بترسد، ازرختخوابش فاصله مىگيرد و از خواب امتناع مىورزد و اگر از پادشاه اهل دنيا بترسد، از بعضى خوردنىها و نوشيدنىها خوددارى مىكند، پس اى آدميزاده، با ترس از مخالفت پروردگار بزرگ و كيفر سختى كه به اهل معصيت و گناه مىدهد و حوادث ناگوارى كه شب و روز براى آنها پيش مىآيد چه مىكنى؟ اين است همان كيفرى كه فرارى از آن نيست و پناهنگاهى در برابر آن وجود ندارد. اى اهل ايمان، از نافرمانى خدا بترسيد چنانكه اهل تقوى و يقين مىترسند. خداى متعال مىفرمايد: «ذلِكَ لِمَنْ خافَ مَقامِي وَ خافَ وَعِيدِ»؛(2)اين براى كسى است كه از ايستادن [در محشر به هنگام حساب] در پيشگاه من بترسد و از تهديدم بيم داشته باشد».(3)
بنابراين اگر بخواهيم پيش از فرا رسيدن قيامت، در دنيا نيز از زندگى خوبى بهرهمند شويم، بايد به خدا و روز قيامت ايمان داشته باشيم؛ زيرا بدون ايمان به خدا و آخرت و بدون تقوا و ترس از دوزخ هرگز ممكن نيست جامعهاى از خطرها و مشكلات به دور باشد.
نويسنده كتاب الاسلام يتحدّى [= اسلام، هماورد مىطلبد] مىگويد: ترس از پليس و دادگاه براى از بين بردن جرائم و جنايت ها كافى نيست، بلكه بايد در درون جامعه نيروى بازدارندهاى وجود داشته باشد تا مردم را از ارتكاب جرائم باز دارد. عواملى مانند رشوه، حمايتهاى بىجا، خدمات وكيلان زبردست و گواهىهاى دروغ، همه براى حمايت از مجرم در برابر هر پليس يا دادگاه انسانى كافى هستند. اصولاً مجرم اگر بتواند از چنگال قانون فرار كند از هيچ كيفرى نمىترسد. ولى دين الهى تمام اين مشكلات را حلّ مىكند. اعتقاد به آخرت كه در دين الهى مطرح است، بهترين عامل بازدارنده از ارتكاب جرايم به شمار مىآيند و كافى است كه در وجدان انسان، احساسى را به وجود بياورد كه اگر در برابر قاضى شهادت دروغ داده شد در خود احساس گناه و سرزنش كند.
سپس ادامه مىدهد: رويدادى را دانشمند هندى، دكتر عنايتاللّه مشرقى نقل كرده و مىگويد: در روز يكشنبهاى از روزهاى سال 1909 ميلادى باران به شدّت مىباريد. من براى انجام كارى از خانه بيرون آمدم. در بين راه به ستارهشناس معروف «سر جيمز» استاد دانشگاه كمبريج برخوردم كه كتاب انجيل و چترى زير بغل داشت و به طرف كليسا مىرفت. نزديك او رفتم و سلام كردم. پاسخ مرا نداد. دوباره سلام كردم. از من پرسيد: چه مىخواهى؟ گفتم: دو سؤال دارم: اوّل اينكه علىرغم آنكه باران به شدّت مىبارد، چرا شما چترت را زير بغل گرفتهاى؟ جيمز لبخندى زد و فورا چترش را باز كرد.
امّا پرسش دوّم اينكه چه انگيزهاى شما را كه دانشمند معروفى هستيد، واداشته تا به كليسا برويد؟ او لحظهاى توقّف كرد سپس گفت: بعدازظهر براى صرف چاى به خانهام بيا. وقتى به خانه او رسيدم سر ساعت چهار بعدازظهر، همسرش از خانه بيرون آمد و به من گفت: جيمز منتظر شماست. من وارد اتاقش شدم. او نشسته و غرق در فكر بود. جلوى او ميز كوچكى قرار داشت كه وسايل چاى روى آن بود. وقتى متوجّه من شد، پرسيد: سؤال تو چه بود؟ سپس بدون آنكه منتظر پاسخم شود، مطالبى را درباره پيدايش اجرام آسمانى و نظام حيرتانگيزشان و ابعاد و فاصلههاى نامتناهى و جاذبيّت و نور شگفتآورشان بيان
كرد، به گونهاى كه من در قلبم احساس كردم كه او در برابر هيبت و عظمت پروردگار تكان مىخورد. پس از چند لحظه مو بر تنش راست و اشك از چشمان او جارى شد و دستانش از ترس خدا مىلرزيد. كمى درنگ كرد و پس از چند لحظه شروع به سخن كرد و گفت: اى عنايتاللّه، وقتى به شگفتىهاى آفرينش خدا مىنِگرم، سراسر وجودم از عظمت الهى بر خود مىلرزد و آنگاه كه در برابر خدا ركوع مىكنم و به او مىگويم: خدايا تو بزرگى؛ در خود مىيابم كه هر جزئى از اجزاى بدنم با من در اين دعا همراه است و آرامش و سعادت فوقالعادهاى كه هزار بار از سعادت ديگران برتر است در خود احساس مىكنم. آقاى عنايتاللّه خان، حال فهميدى براى چه به كليسا مىروم؟
عنايتاللّه خان مىافزايد: اين گفتوگو در من طوفانى عجيب ايجاد كرد. به آقاى جيمزگفتم: سرورم، اين توضيحات علمى كه بيان كرديد در من تأثير جدى گذاشت و من آيهاى از كتاب مقدّس خودمان (قرآن) را به ياد آوردم، اگر اجازه بدهيد آن را براى شما بخوانم؟ جيمز با كمال خوشحالى و به نشانه موافقت سرش را تكان داد. من اين آيه را قرائت كردم: «وَ مِنَ الْجِبالِ جُدَدٌ بِيضٌ وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُها وَ غَرابِيبُ سُودٌ * وَ مِنَ النّاسِ وَ الدَّوَابِّ وَ الْأَنْعامِ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ كَذلِكَ إِنَّما يَخْشَى اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ...»(1)«و از برخى كوهها، راهها [و رگهها]ى سپيد و گلگون به رنگهاى مختلف و سياه پررنگ [آفريديم]. و از مردمان و جانوران و دامها كه رنگهايشان همانگونه مختلف است [پديد آورديم]. از بندگان خدا تنها دانايانند كه از او مىترسند».
جيمز فرياد برآورد: چه گفتى؟ از بندگان خدا تنها دانايانند كه از او مىترسند؟! راستى عجيب است! اين مسألهاى كه من پس از پنجاه سال بررسى و تجربه به آن دست يافتم، محمّد [ صلىاللهعليهوآله ] از آن خبر داده است؟! راستى آيا اين آيه در قرآن وجود دارد؟ اگر حقيقتا چنين است از جانب من اين گواهى را بنويس كه قرآن كتابى است از سوى پروردگار.
آنگاه جيمز ادامه مىدهد: محمّد صلىاللهعليهوآله ، فردى درس نخوانده بود؛ او هرگز نمىتوانست
1) . سوره فاطر، آيههاى 27 و 28.
از پيش خود، پرده از روى اين راز بردارد. اين خداست كه او را از اين راز باخبر ساخته است. جدّا شگفتانگيز و حيرتزاست!
آرى، بدون ايمان واقعى، دستيابى به زندگى صحيح دنيا، تا چه رسد به زندگى آخرت، هرگز امكانپذير نيست. از اينرو زندگى كنونى چون از ايمان واقعى به خدا تهى شده به صورت كانونى از مشكلات، جنگها، غارت اموال و جنايتها در آمده، به گونهاى كه اخبار اين حوادث كتابها، مجلات، روزنامهها، راديو و تلويزيون و دادگاهها را پر كرده است.
جامعهاى كه واقعاً به خدا ايمان داشته باشد درست به عكس اين است؛ از اينرورسول اكرم صلىاللهعليهوآله علىرغم حكومت گسترده خود، كه هفت كشور به نقشه امروز دنيا را تشكيل مىداد، حتّى يك زندان هم بنا نكرد. آن حضرت، نهال ايمان راستين را در دلها كاشت، در نتيجه هر انسان باايمانى خودبهخود از جرمها و جنايتها دست مىكشيد، و اصولاً جامعه اسلامى در عصر آن حضرت مبتنى بر همكارى و دوستى با يكديگر و توأم با خير و رفاه بود. خداى سبحان مىفرمايد:
«كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّاسِ»(1)«شما بهترين امّتى هستيد كه براى مردم پديدار شدهايد». «وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً»(2)«و بدينگونه شما را امتى ميانه قرار داديم تا بر مردم گواه باشيد و پيامبر بر شما گواه باشد».
اميرمؤمنان عليهالسلام نيز در دوران خلافت ظاهرى خود [كه حدوداً پنج سال بود ]همان روشى را دنبال كردند كه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله بنياد نهاده بودند. ايشان در جامعه نهال ايمان و فضيلت و تقوا را كاشتند؛ به گونهاى كه در كوفه آن روز - كه جمعيّتش حدود چهار ميليون نفر و
مساحتش نزديك به ده فرسخ يا بيشتر بود - فقط يك زندان وجود داشت، آن هم از چوب نِى ساخته شده بود كه گاهى زندانيان بعضى از نِىها را مىكندند و از زندان مىگريختند.
امّا در مقابل اين سيره وقتى حجّاج بن يوسف ثقفى روى كار آمد و حكومت خود را بر اساس مادّيات و خالى از روح ايمان و فضيلت و تقوا بنيان گذاشت، زندانى در كوفه ساخت كه 120 هزار نفر را در آن جاى داد. اين علاوه بر افرادى بود كه شب و روز آنها را مىكشت. بعضى مورخان تعداد كسانى را كه در دروان حكومت حجّاج كشته شدهاند بيش از 120 هزار نفر گفتهاند، در حالىكه تعداد اشخاصى را كه حضرت على عليهالسلام به سبب بعضى جرائم مانند زنا و ارتداد اعدام كرده، به صد نفر نمىرسد.
ايمانِ مردم زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرمؤمنان عليهالسلام به گونهاى بود كه اگر يكى از آنها گناهى مرتكب مىشد، نزد رسول اكرم صلىاللهعليهوآله يا وصىّ او مىآمد و به او خبر مىداد و از وى تقاضاى اجراى حدود الهى را مىنمود، با اينكه بعضى از حدود بسيار دردآور بود. اكنون به ذكر برخى از اين نمونهها مىپردازيم:
ابوالعباس نقل كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «مردى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: من زنا كردهام. پيامبر صلىاللهعليهوآله صورتش را از او برگرداند. از سوى ديگر آمد و دوباره اقرار به زنا كرد، پيامبر صلىاللهعليهوآله از او روى گردانيد. وقتى براى سوّمين بار نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد، گفت: يا رسول اللّه من زنا كردهام و عذاب دنيا از عذاب آخرت آسانتر است. پيامبر صلىاللهعليهوآله از حاضران پرسيد: آيا اين رفيق شما ديوانه نيست؟ گفتند: نه. سپس وقتى براى چهارمين بار به كار خود اعتراف كرد، پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داد، او را سنگسار كنند»(1).
ميثم مىگويد: «زنى نزديك به وضع حمل خود، نزد اميرمؤمنان عليهالسلام آمد و گفت: يا اميرمؤمنان، من زنا كردهام، مرا پاك گردان، خدا تو را پاك گرداند. عذاب دنيا از عذاب دائمى
1) . وسائل الشيعه، ج 28، ص 102.
آخرت آسانتر است. اميرمؤمنان عليهالسلام پرسيدند: تو را از چه چيز پاك كنم؟ گفت: من مرتكب زنا شدهام. حضرت از او پرسيدند: وقتى اين كار را كردى شوهر داشتى يا بدون شوهر بودى؟ گفت: شوهر داشتم. فرمودند: آيا شوهرت حاضر بود يا غائب؟ گفت: حاضر بود. آنگاه حضرت به او فرمودند: برو وقتى وضع حمل كردى نزد من بيا تا تو را پاك گردانم. وقتى آن زن رفت و ديگر سخن اميرمؤمنان عليهالسلام را نمىشنيد، آن حضرت فرمودند: خدايا اين اولين اقرار او بود.
چندى بعد آن زن بازگشت و گفت: وضع حمل كردم، مرا پاك گردان. اميرمؤمنان عليهالسلام تجاهل كرده و فرمودند: اى كنيز خدا، تو را از چه چيز پاك گردانم؟ گفت: من زنا كردهام، مرا پاك گردان. اميرمؤمنان عليهالسلام پرسيدند: آيا وقتى اين كار را انجام دادى، شوهر داشتى؟ گفت: آرى. حضرتفرمودند: شوهرت حاضر بود يا غائب؟ گفت: حاضر بود. اميرمؤمنان عليهالسلام به او فرمودند: برو و اين بچه را طبق فرمان خدا دو سال تمام شير بده. آن زن رفت و وقتى دور شد، به گونهاى كه صداى آن حضرت را نمىشنيد، اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: خدايا اين دومين اقرار او بود.
پس از آنكه دو سال گذشت، آن زن آمد و گفت: بچه را دوسال كامل شير دادم، اينك مرا پاك گردان. اميرمؤمنان عليهالسلام دوباره تجاهل كردند و پرسيدند: تو را از چه چيز پاك گردانم؟ گفت: من زنا كردهام، مرا پاك گردان. فرمودند: وقتى اين كار را كردى شوهر داشتى؟ گفت: آرى. فرمودند: آيا شوهرت حاضر بود يا غائب؟ گفت: حاضر بود. فرمودند: برو و از بچه سرپرستى كن تا وقتى كه خودش بتواند آب و غذا بخورد،از پشت بام نيفتد و در چاه سقوط نكند.
زن در حالى كه گريه مىكرد، بازگشت. وقتى كمى دور شد، به گونهاى كه صداى آن حضرت به گوشش نمىرسيد، حضرت فرمودند: خدايا اين اقرار سوم او بود.
در بين راه عمرو بن حريث مخزومى به آن زن برخورد، از او پرسيد: اى كنيز خدا، چرا گريه مىكنى؟ مىبينم مكرّر نزد على عليهالسلام مىروى و از او مىخواهى تا تو را پاك كند؟ زن گفت: نزد على عليهالسلام رفتم و تقاضا كردم پاكم كند، به من فرمود: برو از بچه سرپرستى كن تا وقتى كه خودش بتواند آب و غذا بخورد، از پشتبام نيفتد و در چاه سقوط نكند. من مىترسم مرگم برسد، حال آنكه هنوز پاك نشده باشم. عمرو بن حريث گفت: نزد على عليهالسلام بازگرد، من از بچه سرپرستى مىكنم.
زن نزد آن حضرت بازگشت و سخنان عمرو بن حريث را نقل كرد. اميرمؤمنان عليهالسلام در حالى كه تجاهل مىكردند، از وى پرسيدند: براى چه عمرو مىخواهد از بچهات سرپرستى كند؟ زن گفت: من زنا كردهام، مىخواهم مرا پاك كنى. حضرت پرسيدند: وقتى اين كار را كردى شوهر داشتى؟ گفت: آرى. فرمودند: آيا شوهرت غايب بود؟ گفت: نه، حاضر بود. اميرمؤمنان عليهالسلام سرشان را به طرف آسمان بلند كردند و فرمودند: خدايا چهار شهادت بر او ثابت شد.
[تا آنكه مىگويد]: عمرو بن حريث ديد صورت اميرمؤمنان عليهالسلام مانند انار سرخ شده است. وقتى چنين ديد به آن حضرت گفت: يا اميرمؤمنان عليهالسلام مىخواستم از بچه سرپرستى كنم، چون فكر مىكردم مطابق ميل شماست. حالكه آن را نمىپسندى من اين كار را نمىكنم.اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: آيا بعد از آنكه چهار شهادت براى خدا ثابت شد [اين سخن را مىگويى]؟ حال بايد با ذلّت از بچه سرپرستى كنى...»(1).
محمد بن عمرو بن سعيد از يكى از اصحاب ما نقل مىكند كه: «زنى نزد عمر آمد و گفت: يا اميرمؤمنان! من زنا كردهام، حدّ خدا را بر من اجرا كن. عمر دستور داد سنگسارش كنند. على عليهالسلام در مجلس حاضر بودند به او فرمودند: از زن بپرس، چگونه زنا كرده؟ زن گفت: در بيابانى بودم، دچار تشنگى سختى گرديدم. خيمهاى به نظرم رسيد؛ به سويش رفتم. مرد عربى در آن نشسته بود، از او آب خواستم، گفت: در صورتى به تو آب مىدهم كه خودت را در اختيارم بگذارى.
من از نزد او گريختم. تشنگى بر من چيره شد، به گونهاى كه چشمانم فرو رفت و توان سخن گفتن ازمن سلب شد. وقتى آن مرد به من رسيد، تسليم او شدم و مرا سيراب كرد. اميرمؤمنان عليهالسلام به عمر فرمودند: اين مشمول گفته خداست كه فرموده: «فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ»؛(2)"[ولى] كسى كه [براى حفظ جان خود] ناچار شود، در صورتى كه ستمگر و متجاوز نباشد بر او
گناهى نيست." اين زن، گناهكار و تجاوزكار نيست. آنگاه عمر رهايش كرد»(1).
راستى چه انگيزهاى جز ايمان، انسان را در پاكى تا اين حدّ بالا مىبرد و او را وامىدارد كه در محضر پيامبر صلىاللهعليهوآله يا وصىّاش به خطايش اعتراف كند، با اينكه مىداند اين امر باعث رسوايى او در ميان مردم شده و كيفر شديدى را در پى خواهد داشت. آرى، اين همان ايمان واقعى است كه اگر در قلبى وارد شود، صاحب آن را در رفتار و كردار هدايت مىكند و او را در مسير مستقيم قرار مىدهد.
البتّه اين امر تنها ويژه زنا نيست، بلكه در تاريخ مشابه اين قضايا را درباره جرمهاى ديگر نيز مىبينيم؛ مثلاً روايت شده: «مردى نزد اميرمؤمنان عليهالسلام آمد و گفت: من دزدى كردهام. اميرمؤمنان عليهالسلام او را ردّ كردند. دوباره گفت: يا اميرمؤمنان عليهالسلام من چنين عملى انجام دادهام. حضرت فرمودند: آيا دو بار عليه خودت شهادت مىدهى؟ آنگاه دستش را قطع كردند»(2).
همچنين روايت شده است: «مردى را نزد آن حضرت آوردند كه وى را در خرابهاى ديده بودند كه كارد خونآلودى در دست داشت و مردى هم روى زمين افتاده و آغشته در خون بود. اميرمؤمنان عليهالسلام از آن مرد پرسيدند: چه مىگوئى؟ گفت: من او را كشتهام. حضرت عليهالسلام فرمودند: برويد و مقتول را دفن كنيد. وقتى خواستند آن مرد را بكشند، شخصى شتابان نزد حضرت آمد و گفت: يا اميرمؤمنان، به خدا قسم، من او را كشتهام. اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: هر دو را نزد فرزندم حسن عليهالسلام ببريد و ماجراى آنها را براى او باز گوييد تا ميانشان حكم كند.
آنها را نزد امام حسن عليهالسلام آورده و جريان را باز گفتند. امام حسن عليهالسلام فرمودند: آنها را نزد اميرمؤمنان عليهالسلام باز گردانيد و بگوييد: اين شخص دوم او را كشته و چون به دليل كشته نشدن فردِ اول، اقرار به قتل كرده نجات مىيابد. هر دو بايد آزاد شوند و ديه مقتول از بيتالمال مسلمين
پرداخت گردد؛ خداى متعال مىفرمايد: «وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النّاسَ جَمِيعاً»(1)و هركس كسى را زنده بدارد، چنان است كه گويى تمام مردم را زنده داشته است.
اميرمؤمنان عليهالسلام به اولى رو كردند و فرمودند: تو چرا به قتل آن مرد اعتراف كردى؟ آن مرد گفت: چه كارى مىتوانستم بكنم؟ آيا انكار مىكردم و آيا در آن شرايط، انكار براى من فايدهاى داشت؟ من در دستم كارد آلوده به خون داشتم و بالاى سر كشتهاى غرق در خون ايستاده بودم و گواهان هم مرا به اين حالت ديده بودند، در حالىكه من سر گوسفندى را كنار خرابه بريده بودم و براى قضاى حاجت وارد آن جا شدم و آن مرد را كشته ديدم»(2).
شيخ طوسى در كتاب نهايه مىگويد: «هرگاه شخصى متّهم به قتلِ كسى باشد و خودش اقرار كند، سپس فرد ديگرى بيايد و بگويد من او را كشتهام و فرد اول از اقرارش برگردد، از هر دو نفر قصاص و ديه برداشته مىشود و ديه مقتول را از بيتالمال به اولياى مقتول مىپردازند. سپس مىگويد: اين قضاوت امام حسن عليهالسلام در زمان حيات پدرش بوده است»(3).
بارى، اگر ايمان به خدا و قيامت نبود، آيا فرد دوّم اعتراف به قتل مىكرد؟ با اينكه مىدانست اگر به قتل اقرار كند كشته مىشود، اما اعتراف كرد تا آن متّهم بىگناه، بىجهت كشته نشود.
از آغاز پيدايش اسلام تا هم اكنون، موارد فراوانى از اين قبيل وجود دارد كه دلالت دارند ايمان تأثير شگفتى در زندگى انسانها دارد؛ مثلاً انگيزهاى كه ابوذر را برآن داشت تا در برابر حكومت وقت چنان ايستادگى كند تا آنجا كه به ربذه(4)تبعيد شود و بر اثر گرسنگى از دنيا برود، ايمان بود. در حالىكه او مىتوانست با حكومت سازش كند و مانند زيد بن ثابت شود كه هنگام مرگش طلاهاى فراوانى ازخود باقى گذاشت، به گونهاى كه آنها را با تبر تكه تكه كرده و ميان ورثهاش تقسيم كردند.
سلمان فارسى در دوران حكومتش بر مدائن. به اندازه يك درهم از بيتالمال برنداشت. او زنبيل مىبافت و از درآمد آن روزگار مىگذرانيد؛ چنانكه هرگز در ساختمان فرماندارى نمىنشست، بلكه سكويى را فراهم كرده بود كه روى آن مىنشست و بين مردم قضاوت مىكرد. و مدائن، همان شهرى بود كه كسرا با آن ابّهت و عظمت در آن حكومت مىكرد.
هنگامى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله رحلت كردند با اينكه زمامدار حكومت بزرگى بودند و از تمام نواحى اموال فراوانى برايش مىآوردند، زره آن حضرت در ازاى پنجاه صاع جو - كه براى قوت خود و خانوادهاش قرض كرده بودند - در گرو يك مرد يهودى بود.
حضرت على عليهالسلام از سرما مىلرزيدند، چون نمىخواستند از بيتالمال مسلمانان به نفع خود استفاده كنند. ايشان كسى بودند كه وقتى برادرشان (عقيل) مقدار كمى سهم اضافى از بيتالمال تقاضا كرد، وى را سرزنش نمودند؛ چنانكه در نهجالبلاغه مىفرمايند: «حَتَّى اسْتَمَاحَنِي مِنْ بُرِّكُمْ صَاعاً(1)[برادرم] از من خواست تا يكمَن از گندم شما مردم را به او ببخشم».
شيخ صدوق مىگويد: ابنعباس در مورد وفات پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل مىكند: «رسول اكرم صلىاللهعليهوآله در حالى كه به شدّت بيمار بودند به مسجد آمدند و فرمودند: "پروردگار من حكم كرده و قسم ياد نموده كه از ستم هيچ ستمكارى نگذرد. شما را به خدا سوگند، محمّد به هر يك از شما ستمى كرده برخيزد و از او قصاص كند. زيرا نزد من قصاصِ در دنيا بهتر از قصاص در آخرت است، آنهم در برابر چشمان فرشتگان و پيامبران". در اين ميان مردى به نام سوادة بن قيس برخاست و گفت: يا رسول اللّه، پدر و مادرم فداى تو باد، روزى كه از طايف باز مىگشتى من به استقبالت
1) . نهجالبلاغه، خطبه 224، ص 346.
آمدم. تو بر شتر غضباى خود سوار بودى و عصاى ممشوق خود را در دست داشتى، چون عصا را بلند كردى كه بر مركب بزنى به شكم من خورد. نمىدانم از روى عمد اين كار را كردى يا خطا؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: به خدا پناه مىبرم از اينكه عمدا اين كار را كرده باشم. سپس به بلال فرمودند: به خانه فاطمه برو و همان عصا را بياور. بلال از مسجد خارج شد و در كوچههاى مدينه ندا مىكرد: اى مردم، كيست كه خود را پيش از فرا رسيدن روز قيامت قصاص كند؟ اينك محمّد صلىاللهعليهوآله خود را قبل از رسيدن روز جزا در معرض قصاص قرار داده است.
وقتى بلال عصاى ممشوق را آورد، پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: آن پيرمرد كجاست؟ او برخاست و گفت: يا رسولاللّه، پدر و مادرم فداى تو باد، حاضرم. پيامبر فرمودند: بيا و از من قصاص كن تا راضى شوى. پيرمرد گفت: يا رسول اللّه، شكمت را آشكار كن. پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را نمايان ساختند. پيرمرد گفت: پدر و مادرم فدايت باد يا رسولاللّه، اجازه مىدهى دهانم را روى شكمت بگذارم؟ پيامبر اجازه دادند. پيرمرد گفت: از آتش روز قيامت به جايگاه قصاص رسول خدا پناه مىبرم. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: اى سواده، آيا قصاص مىكنى يا در مىگذرى؟ پيرمرد گفت: بله، درمىگذرم يا رسولاللّه، پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: خدايا از سوادة بن قيس درگذر، آنسان كه از پيامبر تو درگذشت»(1).
پر واضح است كه اين كار از روى عمد نبوده و كار غيرعمدى قصاص ندارد، بلكه ديه در آن ثابت است. و لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله خواستند به زمامداران بفهمانند كه ملاحظه امثال اين امور ضرورت دارد، زيرا خدا به رؤسا و زمامداران از جهت مقام و منصبشان نمىنگرد، بلكه به عنوان فردى از مسلمانان كه در سود و زيان آنها شريك هستند نگاه مىكند. راستى اگر مواظبت بر حكم خدا و ترس از آخرت نبود، آيا رسول خدا صلىاللهعليهوآله به چنين كارى اقدام مىكردند؟ آيا مثل چنين كارى را جز در مورد كسانى كه از خدا مىترسند و مراقب احكام خدا هستند مىتوان سراغ گرفت؟ روى همين جهت بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «القصاص في دار الدنيا أحبّ إليّ من القصاص في دار الآخرة على رؤوس الملائكة و الانبياء؛ قصاص در دنيا نزد من بهتر از قصاص در آخرت است، آنهم در محضر فرشتگان و پيامبران».
1) . مستدرك الوسائل، ج 18، ص 287.
ابن شهر آشوب در مناقب نقل مىكند كه: «امام زينالعابدين عليهالسلام غلامى داشتند كه او را به بناى ساختمانى گماشته بودند. روزى حضرت براى سركشى به ساختمان رفتند و آن را خراب يافتند (بسيار بَد كار كرده و مصالح زيادى ضايع نموده بودند). حضرت خشمگين شدند و با تازيانهاى كه در دست داشتند به غلام زدند. حضرت وقتى به خانه مراجعت كردند، كسى را در طلب غلام فرستادند. غلام حاضر شد. تازيانهاى را در برابر امام عليهالسلام ديد. چنين پنداشت كه امام عليهالسلام مىخواهند او را كيفر كنند. ترسش زيادتر شد. اما امام عليهالسلام تازيانه را برداشتند و دست غلام را گرفتند و به سوى خود كشيدند و فرمودند: اى غلام، من در حق تو كارى كردم كه تا كنون مثل آن از من سر نزده بود، اكنون اين تازيانه را بگير و از من قصاص كن. غلام گفت: سرورم، به خدا قسم، من خيال مىكردم كه شما مىخواهيد مرا به كيفر برسانيد. من مستحق كيفرم، چگونه از شما قصاص كنم؟ امام عليهالسلام فرمودند: واى بر تو، قصاص كن. غلام گفت: پناه مىبرم به خدا، شما را حلال كردم. امام عليهالسلام مكرّر از او تقاضاى قصاص مىكردند و غلام نيز پيوسته تعظيم مىنمود و اظهار حلاليّت مىكرد. وقتى امام عليهالسلام ديدند كه غلام قصاص نمىكند، به او فرمودند: حال كه قصاص نمىكنى، ساختمان را به تو بخشيدم»(1).
چنانكه ملاحظه مىكنيد، امام زينالعابدين عليهالسلام علىرغم اينكه كارش بىمورد نبود، چون ساختمان حضرت را خراب كرده بود در عين حال مىخواستند به مردم بياموزند كه انسان حق ندارد ديگران را بزند. راستى اگر امام نمىخواستند ترس از آخرت را براى مردم بيان كنند، آيا به اين كار اقدام مىنمودند؟
شيخ مفيد مىگويد: ابراهيم بن على از پدرش نقل مىكند كه: «در سفرى كه امام على بن الحسين عليهالسلام به حج مىرفتند همراه آن حضرت بودم. در بين راه شترشان كُند مىرفت. حضرت با
1) . همان، ج 18، ص 288.
چوبدستى به طرف شتر اشاره كردند [مىخواستند به آن بزنند تا كمى تُند برود] ولى نزدند و فرمودند: "آه، اگر قصاص نبود" و چوبدستى را از شتر دور كردند»(1).
امام عليهالسلام با اين عمل مىخواستند به مسلمانان بياموزند كه حيوان نيز حقّ احترام دارد و نبايد بىجهت آن را زد. البته مىدانيم امام عليهالسلام هدفشان آموزش و راهوار كردن شتر بود و نمىخواستند بىجهت شتر را بزنند. آرى، آدمى اينگونه حتّى درباره حيوانات نيز محاسبه مىشود.در كتاب جعفريات از اميرمؤمنان على عليهالسلام نقل شده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «در آتش دوزخ، كسى را ديدم كه عبايى به سرقت برده بود؛ و نيز كسى را ديدم كه شاخ حجامت حاجيان را دزديده بود، و زنى كه گربهاى پيوسته جلو و عقب مىرفت و او را گاز مىگرفت، زيرا [در دنيا] آن را حبس كرده بود و به آن غذا نمىداد و آزادش نمىكرد تا روى زمين غذا بخورد. و داخل بهشت شدم، مردى را ديدم كه به سگى آب داده بود»(2). آرى، ايمان به خدا و روز قيامت تا اين حدّ موجب احترام حيوان مىشود، تا آنجا كه توهين به آن سبب كيفر مىگردد؛ هرچند گربه باشد و احترام به آن موجب پاداش مىگردد؛ اگرچه سگ باشد.
اثر ايمان و ترس از خدا را در موارد فراوانى مىتوان ديد؛ مثلاً در مورد هابيل كه به برادر خود گفت: من تو را نمىكشم؛ هرچند تو در صدد كشتن من برآيى. خوف از خدا و قيامت كاملاً مشهود است. خداى متعال مىفرمايد: «وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبا قُرْباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الاْخَرِ قالَ لَأَقْتُلَنَّكَ قالَ إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ * لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِي ما أَنَا بِباسِطٍ يَدِيَ إِلَيْكَ لِأَقْتُلَكَ إِنِّي أَخافُ اللّهَ رَبَّ الْعالَمِينَ * إِنِّي أُرِيدُ أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمِي وَ إِثْمِكَ فَتَكُونَ مِنْ أَصْحابِ النّارِ وَ ذلِكَ جَزاءُ الظّالِمِينَ * فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِيهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الْخاسِرِينَ»(3)و داستان دو پسر آدم را بدرستى برايشان بخوان
هنگامى كه [هر يك] قربانيى پيش داشتند. پس از يكى از آن دو پذيرفته شد و از ديگرى پذيرفته نشد. [قابيل] گفت: "حتماً تو را خواهم كشت." [هابيل] گفت: "خدا فقط از تقواپيشگان مىپذيرد. اگر دست خود را به سوى من دراز كنى تا مرا بكشى، من دستم را به سوى تو دراز نمىكنم تا تو را بكشم، چرا كه من از خداوند، پروردگار جهانيان مىترسم. من مىخواهم تو با گناهِ من و گناهِ خودت [به سوى خدا] بازگردى، و در نتيجه از اهل آتش باشى، و اين است سزاى ستمگران."پس نفسِ [امّاره]اش او را به قتل برادرش ترغيب كرد، و وى را كشت و از زيانكاران شد.
همين ايمان و ترس از خدا را در مورد ابراهيم عليهالسلام نيز مىبينيم، زيرا او وقتى در خواب ديد كه فرزندش را ذبح مىكند و اين كار سبب تقرّب وى به پروردگار مىشود، به اين عمل اقدام كرد؛ چنانكه اسماعيل عليهالسلام نيز خود را براى اين كار آماده ساخت؛ چون مىدانست كه اين امر، خواست خداست. در حقيقت اگر خوف از خدا نبود، پدرش هرگز به اين قربانى وحشتناك اقدام نمىكرد و پسر نيز در سن جوانى با پاى خود به سوى مرگ نمىرفت؛ خدا در اينباره مىفرمايد: «فَلَمّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قالَ يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤمَرُ سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللّهُ مِنَ الصّابِرِينَ * فَلَمّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ * وَ نادَيْناهُ أَنْ يا إِبْراهِيمُ * قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤيا إِنّا كَذلِكَ نَجْزِي الُْمحْسِنِينَ * إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبِينُ»(1)و وقتى با او به جايگاه «سَعْى» رسيد، گفت: اى پسرك من! من در خواب [چنين] مىبينم كه تو را سر مىبُرم، پس ببين چه به نظر مىآيد؟ گفت: اى پدر من! آنچه را مأمورى بكن. ان شاء اللّه مرا از شكيبايان خواهى يافت. پس وقتى كه هر دو تن در دادند [و همديگر را بدرود گفتند] و [پسر] را به پيشانى بر خاك افكند، او را ندا داديم كه اى ابراهيم! رؤيا[ى خود] را حقيقت بخشيدى. ما نيكوكاران را چنين پاداش مىدهيم. راستى كه اين همان آزمايش آشكار بود.
1) . سوره صافات، آيههاى 102 تا 106.
همچنين يوسف عليهالسلام به سبب ترس از خدا، نه تنها تقاضاى زليخا را نپذيرفت، بلكه خواسته زنان مصر را نيز ردّ نمود و چنانكه در تفاسير آمده، هفت سال زندان را تحمّل نمود؛ خداى سبحان در اينباره مىفرمايد: «وَ لَمّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ كَذلِكَ نَجْزِي الُْمحْسِنِينَ * وَ راوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ وَ قالَتْ هَيْتَ لَكَقالَ مَعاذَ اللّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوايَ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظّالِمُونَ * وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الُْمخْلَصِينَ * وَ اسْتَبَقَا الْبابَ وَ قَدَّتْ قَمِيصَهُ مِنْ دُبُرٍ»(1)و چون به حدّ رشد رسيد، او را حكمت و دانش عطا كرديم، و نيكوكاران را چنين پاداش مىدهيم. و آن [بانو] كه وى در خانهاش بود خواست از او كام گيرد، و درها را [پياپى] چفت كرد و گفت: «بيا كه از آنِ توام!». [يوسف] گفت: «پناه بر خدا، او آقاى من است. به من جاى نيكو داده است. قطعاً ستمكاران رستگار نمىشوند.» و در حقيقت [آن زن] آهنگ وى كرد، و [يوسف نيز] اگر برهان پروردگارش را نديده بود، آهنگ او مىكرد. چنين [كرديم] تا بدى و زشتكارى را از او بازگردانيم، چرا كه او از بندگان مخلص ما بود. و آن دو به سوى در بر يكديگر سبقت گرفتند، و [آن زن] پيراهن او را از پشت بدريد.
«وَ قالَ نِسْوَةٌ فِي الْمَدِينَةِ امْرَأَتُ الْعَزِيزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَها حُبًّا إِنّا لَنَراها فِي ضَلالٍ مُبِينٍ * فَلَمّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنَّ أَرْسَلَتْ إِلَيْهِنَّ وَ أَعْتَدَتْ لَهُنَّ مُتَّكَأً وَ آتَتْ كُلَّ واحِدَةٍ مِنْهُنَّ سِكِّيناً وَ قالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ فَلَمّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَ قُلْنَ حاشَ لِلّهِ ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلاّ مَلَكٌ كَرِيمٌ * قالَتْ فَذلِكُنَّ الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعْصَمَ وَ لَئِنْ لَمْ يَفْعَلْ ما آمُرُهُ لَيُسْجَنَنَّ وَ لَيَكُوناً مِنَ الصّاغِرِينَ * قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ وَ إِلاّ تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَّ وَ أَكُنْ مِنَ الْجاهِلِينَ * فَاسْتَجابَ لَهُ رَبُّهُ فَصَرَفَ عَنْهُ كَيْدَهُنَّ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ»(2)و [دستهاى از] زنان در شهر گفتند: «زن عزيز از غلام خود، كام خواسته و سخت خاطرخواه او شده. به راستى ما او را در گمراهى آشكار
مىبينيم» پس چون [همسر عزيز] از مكرشان مطلع شد، نزد آنان [كسى] فرستاد و محفلى برايشان آماده كرد، و به هر يك از آنان [ميوه و] كاردى داد و [به يوسف] گفت: «بر آنها در آى» پس چون [زنان] او را ديدند، او را بس شگرف يافتند و [از شدت هيجان] دستهاى خود را بريدند و گفتند: «منزّه است خدا، اين بشر نيست اين جز فرشتهاى بزرگوار نيست» [زليخا] گفت: «اين همان استكه درباره او سرزنشم مىكرديد. آرى، من از او كام خواستم و[لى] او خود را نگاه داشت، و اگر آنچه را به او دستور مىدهم نكند قطعاً زندانى خواهد شد و حتماً از خوارشدگان خواهد گرديد» [يوسف] گفت: «پروردگارا، زندان برام دوست داشتنىتر است از آنچه مرا به آن مىخوانند و اگر نيرنگشان را از من بازنگردانى، به سوى آنها خواهم گراييد و از [جمله] نادانان خواهم شد» پس پروردگارش [دعاى] او را اجابت كرد و نيرنگ زنان را از او بگردانيد. آرى، او شنواى داناست.
توجه به اين قسمت از آيه ضرورى است: «و همّ بها لولا أن رأى برهان ربّه؛ يوسف هم اگر برهان پروردگار خويش را نديده بود، قصد آن زن مىكرد». اين آيه تصريح مىكند كه ايمان به خدا و روز قيامت بود كه يوسف را از شرّ نيرنگ زليخا و زنان ديگر حفظ كرد.
قرآن كريم در بعضى از آياتش تفاوت مؤمن و غيرمؤمن را بيان كرده است؛ مثلاً مؤمن، امانت را هرچند بزرگ باشد به صاحبش بر مىگرداند، امّا غيرمؤمن آن را اگرچه كوچك باشد ادا نمىكند؛ خداى سبحان در اينباره مىفرمايد: «وَ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطارٍ يُؤدِّهِ إِلَيْكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِدِينارٍ لا يُؤدِّهِ إِلَيْكَ إِلاّ ما دُمْتَ عَلَيْهِ قائِماً ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قالُوا لَيْسَ عَلَيْنا فِي الْأُمِّيِّينَ سَبِيلٌ وَ يَقُولُونَ عَلَى اللّهِ الْكَذِبَ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ * بَلى مَنْ أَوْفى بِعَهْدِهِ وَ اتَّقى فَإِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقِينَ * إِنَّ الَّذِينَ يَشْتَرُونَ بِعَهْدِ اللّهِ وَ أَيْمانِهِمْ ثَمَناً قَلِيلاً أُولئِكَ لا خَلاقَ لَهُمْ فِي الاْخِرَةِ وَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللّهُ وَ لا يَنْظُرُ إِلَيْهِمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لا يُزَكِّيهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ»(1)و از اهل كتاب، كسى است كه اگر او را بر مال فراوانى امين شمرى، آن را به
1) . سوره آل عمران، آيههاى 75 تا 77.
تو برگرداند؛ و از آنان كسى است كه اگر او را بر دينارى امين شمرى، آن را به تو نمىپردازد، مگر آنكه، دايماً بر [سرِ] وى به پا ايستى. اين بدان سبب است كه آنان [به پندار خود] گفتند: «در مورد كسانى كه كتاب آسمانى ندارند، بر زيان ما راهى نيست.» و بر خدا دروغ مىبندند با اينكه خودشان [هم] مىدانند. آرى، هر كه به پيمان خود وفا كند، و پرهيزكارى نمايد، بىترديد خدا،پرهيزكاران را دوست دارد. آنان كه پيمان خدا و سوگندهاى خود را به بهاى ناچيزى مىفروشند، آنان را در آخرت بهرهاى نيست؛ و خدا روز قيامت با آنان سخن نمىگويد، و به ايشان نمىنگرد، و پاكشان نمىگرداند، و عذابى دردناك خواهند داشت.
از همين گذرگاه، يعنى ايمان داشتن و انكارِ خداست كه تفاوت آشكار ميان دو سلطان را به خوبى درك مىكنيم. هر دوى آنان در مصر حكومت مىكردند، ليكن يكى از آنها «يوسف» بود كه به خدا و روز قيامت ايمان داشت و ديگرى «فرعون»، كه منكر خدا و روز قيامت بود. در حقيقت يوسف اصلاحگرى عظيم و فرعون افسادگرى بزرگ بود.
خداى متعال درباره فرعون مىفرمايد: «...يُذَبِّحُ أَبْناءَهُمْ وَ يَسْتَحْيِي نِساءَهُمْ...»(1)«پسرانشان را سر مىبريد، و زنانشان را [براى بهرهكشى] زنده برجاى مىگذاشت».
در سورهاى ديگر مىفرمايد: «وَنادى فِرْعَوْنُ فِي قَوْمِهِ قالَ يا قَوْمِ أَ لَيْسَ لِي مُلْكُ مِصْرَ وَ هذِهِ الْأَنْهارُ تَجْرِي مِنْ تَحْتِي أَ فَلا تُبْصِرُونَ * أَمْ أَنَا خَيْرٌ مِنْ هذَا الَّذِي هُوَ مَهِينٌ وَ لا يَكادُ يُبِينُ * فَلَوْ لا أُلْقِيَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ أَوْ جاءَ مَعَهُ الْمَلائِكَةُ مُقْتَرِنِينَ * فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطاعُوهُ إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً فاسِقِينَ * فَلَمّا آسَفُونا انْتَقَمْنا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْناهُمْ أَجْمَعِينَ * فَجَعَلْناهُمْ سَلَفاً وَ مَثَلاً لِلاْخِرِينَ»(2)«و فرعون در [ميان] قوم خود ندا در داد [و] گفت: «اى مردم [كشور] من، آيا پادشاهى مصر و اين نهرها كه از زير [كاخهاى] من روان است از آنِ من نيست؟ پس مگر نمىبينيد؟ آيا [نه] من از اين كس كه خود بىمقدار است و نمىتواند درست بيان كند بهترم؟ پس
چرا بر او دستبندهايى زرّين آويخته نشده؟ يا با او فرشتگانى همراه نيامدهاند؟ پس قوم خود را سبكمغز يافت [و آنان را فريفت] و اطاعتش كردند، چرا كه آنها مردمى منحرف بودند. و چون ما را به خشم در آوردند، از آنان انتقام گرفتيم و همه آنان را غرق كرديم. و آنان را پيشينهاى [بد] وعبرتى براى آيندگان گردانيديم».
امّا سلطان مؤمن يعنى يوسف عليهالسلام ناسپاسى نكرد و مغرور نشد با اينكه در اوج عظمت و بزرگوارى بود، به خدا توجّه داشت و شكر خدا مىكرد و از او كمك و هدايت مىطلبيد. قرآن كريم در اينباره مىفرمايد: «رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَعَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ فاطِرَ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَأَلْحِقْنِي بِالصّالِحِينَ»(1)«پروردگارا، تو به من دولت دادى و از تعبير خوابها به من آموختى، اى پديدآورنده آسمانها و زمين، تنها تو در دنيا و آخرت مولاى منى؛ مرا مسلمان بميران و مرا به شايستگان ملحق فرما».
يوسف عليهالسلام مردى باايمان بود. او هرگز كسى را نكشت، فسادى نكرد و به كسى تجاوز ننمود. وى معتقد بود كه فرمانروايى خاص خداست و حكومت مصر، جزئى از آن است: «رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ...» و خداست كه به او حكومت داده و تعبير خواب آموخته؛ تعبيرى كه باعث شد وى به سلطنت برسد. يوسف عليهالسلام خواب ملك را تعبير كرد و پادشاه را خوش آمد، لذا با وى سخن گفت و او را وزير اقتصاد و دارائى خود كرد. پس از مرگ پادشاه، حضرت يوسف عليهالسلام حكومت مصر را در اختيار گرفت. سپس از خدا خواست كه بر ايمان و عمل صالح خود باقى بماند، تا روز قيامت در زمره صالحان قرار گيرد.
آرى، اگر كسى به خدا و روز قيامت ايمان داشته باشد، از احكام و دستورهاى الهى سرپيچى نمىكند، حتى اگر آن حكم به عنوان مستحبّ يا مكروه باشد، چرا كه از خدا مىترسد و به پاداش وى اميد دارد.
1) . سوره يوسف آيه 101.
شيخ صدوق از ابراهيم بن هاشم نقل مىكند: «محمّد بن ابىعمير، بزّاز بود. ثروتش از دست رفت و فقير شد. ده هزار درهم از شخصى طلب داشت. آن شخص خانه مسكونى خود را فروخت و پول آن را نزد ابن ابىعمير آورد. ابن ابىعمير به او گفت: اين چيست؟ بدهكار گفت:پولى است كه از من طلب دارى. پرسيد: آيا آن را به ارث بردهاى؟ گفت: نه. پرسيد: آيا كسى آن را به تو بخشيده؟ گفت: نه. پرسيد: آيا زمينى داشتهاى و فروختهاى؟ گفت: نه. پرسيد: پس آن را از كجا آوردهاى؟ گفت: خانه مسكونىام را فروختهام تا بدهى خود را ادا كنم. محمّد بن ابىعمير گفت: ذريح محاربى از امام صادق عليهالسلام برايم نقل كرد كه فرمودند: "لا يخرج الرجل من مسقط رأسه بالدَيْن؛ آدمى نبايد به سبب دِين خود، از زادگاهش [و خانهاش] خارج شود" برو خانهات را پس بگير. من با اينكه حتى به يك درهم نيز محتاجم، به اين پول كه از طريق فروش خانهات به دست آوردهاى، هرگز دست نخواهم زد!»(1)
در روايت ديگرى نقل شده است كه: «يكى از كارگزاران بنىاميه نزد امام صادق عليهالسلام آمد و كيفيت توبه از گناهانش را از آن حضرت پرسيد. امام عليهالسلام فرمودند: "اگر مىخواهى توبه كنى بايد از عهده تمام اموالى كه آنها را از راه نامشروع به دست آوردهاى برآئى". آن مرد چنين كرد، به گونهاى كه به لباس تن خود نيز نيازمند شد. آن گاه دوستانش براى او لباس تهيّه كردند»(2).
و در حالات علما، درباره پدرم(3)آمده است: مردى نزدشان آمد و مبلغى حدود هفده هزار دينار كه به اندازه شهريه چهل ماه طلاّب و كمك به مستمندان بود، به ايشان داد. (البتّه اين
قضيّه تقريبا به چهلسال قبل برمىگردد) پدرم به دليل اشكالى كه در گرفتن آن پول مىديد آن را نپذيرفت. صاحب پول هرچه اصرار كرد، فايدهاى نبخشيد. وقتى آن مرد بيرون رفت به پدرم گفتم: اين پول از حقوق شرعى بود، شما اگر آن را مىگرفتيد به طلاّب و مستمندانمىداديد و در امور خير صرف مىنموديد، چرا آن را قبول نكرديد؟ پدرم به من نگاهى كرد و گفت: ما بايد آخرت خود را در نظر داشته باشيم و نبايد پول فراوان ما را فريب دهد.
آرى، ايشان اينگونه از آن پول صرفنظر كرد، چون از خدا و روز قيامت مىترسيد و از فريب دنيا خوف داشت، زيرا خداى متعال مىفرمايد: «فَلا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا وَ لا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللّهِ الْغَرُورُ»(1)«زنهار تا اين زندگى دنيا شما را نفريبد، و زنهار تا شيطان شما را مغرور نسازد».
و مىفرمايد: «وَ لكِنَّكُمْ فَتَنْتُمْ أَنْفُسَكُمْ وَ تَرَبَّصْتُمْ وَ ارْتَبْتُمْ وَ غَرَّتْكُمُ الْأَمانِيُّ حَتّى جاءَ أَمْرُ اللّهِ وَ غَرَّكُمْ بِاللّهِ الْغَرُورُ»(2)«ولى شما خودتان را در بلا افكنديد و امروز و فردا كرديد و ترديد آورديد و آرزوها شما را غرّه كرد تا فرمان خدا آمد و [شيطان] مغرور كننده، شما را درباره خدا بفريفت».
در روايتى نقل شده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «فرد مغرور، در دنيا بيچاره و در آخرت زيانكار است، زيرا وى بهتر را به پستتر فروخته است. تو نيز از خود راضى مباش، بسا مىشود به وسيله مال و سلامتى بدن خويش - كه فكر مىكنى زنده مىمانى - فريب مىخورى. و چه بسا به واسطه طول عمر، به فرزندان و دوستان خود كه به پندارت مايه نجات تواند، مغرور مىگردى. گاهى به سبب زيبائى، خودپرستى، درستكارى، ثروت و هواى نفس خود فريب مىخورى و خيال مىكنى راستگو و درستكارى. چه بسا پشيمان شدن از كوتاهى در عبادت باعث غرور تو مىشود، در حالىكه خدا خلاف آن را در دل تو مىبيند. بسا خود را با تحمل زحمت به عبادت وامىدارى، حال آنكه خدا از تو اخلاص مىطلبد. گاهى به دانش و خويشاوندى خود افتخار مىكنى و از آنچه در عالم نهان به اراده خدا مىگذرد غافلى. بسا مىشود كه مىپندارى خدا را مىخوانى در حالىكه جز او را خواندهاى. چه بسا خيال مىكنى اندرزگوى مردمى، حال آنكه آنها را براى خود مىخواهى و دوست دارى به سوى تو تمايل يابند. بسا نفس خويش را سرزنش
مىكنى، در حالىكه در واقع آن را مىستايى»(1).
به هرحال، مرحوم پدرم از خدا و روز قيامت خوف داشت. او مىدانست كه روز قيامت بايد حساب هر چيزى را پس بدهد. بارها به من مىگفت: انسان بايد در دنيا كارى كند كه اگر روز قيامت در برابر مردم نامه عملش را باز كردند شرمنده نشود.
نقل شده كه امام سجّاد عليهالسلام فرمودند: «اميرمؤمنان عليهالسلام نماز صبح خود را به جا آورد و در جاى خود نشسته ماند تا آفتاب به اندازه يك نيزه بالا آمد؛ آنگاه رو به مردم كرد و فرمود: به خدا قسم، مردمى را ديديم كه شبها در حال سجود و قيام بودند و براى خدا شبزندهدارى مىكردند. پيوسته ميان پيشانى و سرِ زانوهايشان در حركت بودند، گوئى صداى شعله آتش دوزخ در گوشهايشان بود؛ وقتى ياد خدا مىكردند، مانند بيدى بر خود مىلرزيدند. گويا اين مردم در غفلت به سر مىبردند. سپس از جا برخاست. از آن پس، حضرت را خندان نديدند تا شهيد شد»(2).
يكى از دوستان آيهاللّه بروجردى نقل مىكند: ايشان در خوراك، پوشاك و مسكن به شدّت احتياط مىكرد، با اينكه پولهاى فراوانى به عنوان حقوق شرعى نزدشان مىآوردند. مختصر املاكى داشت كه درآمد آن را صرف مخارج منزل خود مىنمود. يك بار كه ايشان مريض شده بود، پزشكان تشخيص دادند كه علّت آن ضعف [جسمى] است. از همينرو دستور دادند كه بايد گوشت بخورد. خادم ايشان مقدارى گوشت تهيّه كرد، آن را كباب كرده و سر سفره گذاشت. وقتى معظم له گوشت را در سفره مىبيند از خادم مىپرسد: اين گوشت از كجا آمده؟ در آمد زمين ما به اندازهاى نيست كه به غذاى ما كباب اضافه شود؟! خادم مىگويد: پزشكان دستور دادهاند، به سبب ضعفى كه داريد كباب بخوريد. ايشان
مىگويد: هرگز، كباب را به فقرا بدهيد. اگر آن را از سر سفره بر نداريد من غذا نمىخورم.آرى، آيهاللّه بروجردى اينگونه به غذاى معمولى خود اكتفا مىكند و وقتى مىبيند با درآمد ملكش - كه مال شخصى خود اوست و از پدرانش به ارث رسيده - اقتضاى بيش از آن را ندارد به همان اندازه قناعت مىكند. ملاحظه كنيد؛ ايمان به خدا چگونه انسان را از تصرّف در اموال، نه فقط تصرف ناروا، بلكه تصرف معمولى، باز مىدارد.
يكى از علما نقل مىكرد كه ميرزا محمد تقى شيرازى قدسسره - مرجع اعلاى زمان خود و رهبر انقلاب عراق عليه انگلستان در سال 1920 م - در خوراك، پوشاك و مسكن زهد عجيبى داشت. او با اينكه اموال فراوانى از آفريقا، جمهورىهاى مسلمان اتحاد جماهير شوروى (آذربايجان، قزاقستان و غيره) ايران، عراق، خليج و مسلمانان ساير كشورهاى به دستش مىرسيد و آن را صرف كارهاى انقلاب، حوزههاى علميه و... مىكرد، در عينحال خانه مسكونىاش اجارهاى بود. آن عالم مىگفت: به پسر ميرزاى شيرازى، ميرزا عبدالحسين گفتم: چرا لباس شيخ وصلهدار است؟ اين لباس براى شخصيتى كه سران عشاير، افسران، علما و بزرگان به ملاقاتش مىآيند مناسب نيست. ميرزا عبدالحسين در پاسخ گفت: پدرم در شيراز مزرعهاى دارد كه از پدرانش به او ارث رسيده و درآمد آن هرساله يكصد تومان است و او مخارج خود و خانوادهاش را، اعم از خوراك، پوشاك، اجارهخانه و امثال آن را از اين پول تأمين مىكند و چون اين مبلغ كفاف تمام مخارج ما را نمىدهد، شيخ به لباس وصلهدار اكتفا مىكند تا با اين درآمد، ساير نيازهاى منزل را در حدّ متوسّطى تأمين كند.
فردى به شيخ انصارى رحمهالله گفت: ديشب شيطان را خواب ديدم كه مقدار زيادى نخ و طناب و زنجيرهاى نازك و كلفت را به دوش مىكشيد و مىرفت. به او گفتم: اينها چيست؟ گفت:
با اينها بندگان خدا را به دام مىاندازم و با اين طنابها و زنجيرها به دنبال خود مىكشم.پرسيدم: زنجير من كدام است؟ گفت: تو زنجيرى ندارى. پرسيدم پس طنابم كدام است؟ گفت: طناب هم ندارى. تو با اشارهاى به دنبالم راه مىافتى. پرسيدم: اين زنجير كلفت و محكمى كه بر دوش دارى، مال كيست؟ گفت: مال استادتان شيخ انصارى است. ديشب به گردنش انداختم و تا چند قدم به دنبال خود كشيدم. آخرش آن را بريد و رفت.
شيخ لبخندى زد و گفت: راست مىگويى، ديشب زنم در حال وضع حمل بود. براى تهيه دارو و غذاى مقوى و... نياز مبرمى به پول داشتم. ناچار سراغ امانتى كه در خانهام بود رفتم. با خودم گفتم كه از آن برمىدارم و كارم را راه مىاندازم و فردا - ان شاءاللّه - به جايش مىگذارم. تا چند قدمى رفتم، ولى با خود گفتم كه چه تضمينى هست كه تا فردا زنده مىمانم؟ برگشتم و امانت را سر جايش گذاشتم و خداى متعال نيز كمك كرد و بدون نياز به دارو يا غذاى اضافه بر آنچه در منزل بود، همسرم وضع حمل كرد و به خير گذشت.
در حالات سيد محمّدباقر ميرداماد نقل مىكنند كه شبى دخترى به عنوان مهمان بر او وارد شد. شيطان او را وسوسه مىكرد، لذا سر انگشتانش را روى شعله شمعى كه زير نور آن مطالعه مىكرد، سوزانيد تا با احساس درد به فكر آتش دوزخ باشد و به گناه نزديك نشود. وقتى پادشاه صفوى ازاين قضيّه آگاه شد دخترش را - كه همان دختر جوان و ميهمان بود - به ازدواج او در آورد و مقام و مرتبهاش نزد مردم بالا رفت(1).
آرى كسى كه از خدا بترسد و نفس خود را از هوسها بازدارد اينگونه سرانجام كارش به نيكى مىانجامد. در حقيقت هيچ چيزى غير از خوف از خدا، ميرداماد را از ارتكاب گناه باز نداشت، آنهم كسى كه در اوج جوانى به سرمىبرد و دخترى جوان به تنهائى در اتاقش بود و كسى جز خدا از آن دو آگاه نبود.
1) . ر.ك: همين قلم، كتاب الحكم في الاسلام.
در عصر حاضر نيز ميليونها مسلمان در مسير ايمان به خدا و اميد به پاداش و ترس از كيفر او حركت مىكنند و اگر آنان ايمان نداشتند كارهاى ناروا مرتكب مىشدند و دست به مال و جان و ناموس ديگران دراز مىكردند. گاهى مىبينيد يك نفر بر سر پولى اندك با ديگرى نزاع مىكند و براى گرفتن حقش به دادگاه مىرود، در حالىكه همين فرد هنگام پرداخت حقوق شرعىاش، بدون كمترين اجبار و اكراه چندين هزار تومان يا بيشتر به مرجع تقليد خود مىدهد. بسيارند كسانى كه كارهاى خير انجام مىدهند، خواه پرداخت حقوق واجب از قبيل زكات و ردّ مظالم باشد يا كمك به مستمندان يا ساختن مسجد، كتابخانه، درمانگاه، بيمارستان، آسايشگاه و مانند آن. اينگونه افراد خيّر، معمولا دوست ندارند كه نامشان مطرح شود، بلكه مىكوشند به پيروى از رواياتى كه صدقه دادن پنهانى را مستحب مىدانند، آن را پنهانى انجام دهند.
از جمله اين روايات، روايتى است كه اميرمؤمنان عليهالسلام از رسول اكرم صلىاللهعليهوآله نقل كرده كه فرمودند: «صنع المعروف يدفع ميتة السوء، و الصدقة في السر تطفيء غصب الرّب، و صلة الرحم تزيد في العمر و تنفى الفقر(1)كار نيك انجام دادن، مرگ بَد را از انسان دفع مىكند، صدقه پنهانى خشم پروردگار را خاموش مىسازد و صله رحم عمر را زياد مىكند و فقر را مىزدايد».
اميرمؤمنان عليهالسلام نقل مىكنند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «انّ صدقة السرّ تطفىء غصب الرب، فإذا تصدّق احدكم بيمينه فليخفها عن شماله(2)صدقه پنهان، خشم پروردگار را خاموش مىكند، پس هر كدامتان با دست راست صدقه داد آن را از دست چپ خود پنهان كند».
نقل شده كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «وقتى خواستم پدرم، على بن الحسين عليهالسلام را غسل دهم بعضى از اعضاى خانوادهاش را فراخواندم. آنان به مواضع سجده او در زانو، پشت پا، كف دست و پيشانىاش نگريسته و آنها را بر اثر كثرت سجده سفت يافتند، به طورى كه مانند زانوهاى شتر پينه بسته بود. سپس به شانهاش نگاه كردند و اثر زبرى در آن ديدند. لذا از امام باقر عليهالسلام پرسيدند:
مواضع سجده بر اثر سجدههاى طولانى به اين صورت در آمده، اما نشانهاى كه در شانهاش هست در اثر چيست؟ امام باقر عليهالسلام فرمودند: به خدا قسم تا كنون كسى جز من از آن آگاه نشده بود و از وقتى كه فهميدم پدرم مىداند به آن پى بردهام، آن را فاش نكردهام و اگر پدرم زنده بود آن را به كسى نمىگفتم. وقتى پاسى از شب مىگذشت و همه در خانههايشان آرام مىگرفتند پدرم برمىخاست، وضو مىگرفت و دو ركعت نماز كوتاه به جاى مىآورد، سپس هر چيزى از قُوت خانوادهاش اضافه بود در كيسهاى مىريخت و آن را به دوش مىگرفت و مخفيانه از خانه خارج مىشد و به محلّه مستمندان مىرفت و آن را بين آنان تقسيم مىكرد. آنها حضرت را نمىشناختند فقط مىدانستند كه هر شب چنين فردى مىآيد؛ از اينرو در انتظارش بودند و وقتى آن حضرت وارد مىشد، مىگفتند: كيسه به دوش آمد. آنگاه در را به رويش مىگشودند و حضرت آنچه در كيسه بود بين آنها تقسيم مىكرد و برمىگشت. حضرت بدين وسيله مىخواست فضيلت صدقه پنهانى و صدقه شب و دادن صدقه به دست خود را درك كند. وى پس از آنكه بر مىگشت بقيّه شب را در محراب عبادت مىايستاد و نماز مىگزارد. اين اثرى كه روى شانهاش مىبينيد اثر همان كيسه است»(1).
مانند اين روايت از امام حسن عليهالسلام هنگام غسل دادن پدرش اميرمؤمنان عليهالسلام نقل شده است. و نيز شبيه همين روايت درباره امام حسين عليهالسلام پس از شهادتشان نقل شده است.
در روايتى از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل شده كه فرمودند: «صدقة السر تطفىء الخطيئة كما تطفىء الماء النار و تدفع سبعين بابا من البلاء(2)صدقه پنهانى گناهان را خاموش مىكند و مانند آب آتش را خاموش و هفتاد نوع بلا را دفع مىكند».
همچنين فرمودند: «في القيامة سبعة يظلّهم اللّه تعالى في ظلّ عرشه يوم لا ظلّ إلاّ ظلّه - و عدّ منهم - من يتصدّق بيمينه و يخفيها عن شماله(3)در قيامت هفت كس زير سايه عرش خدا قرار مىگيرند، روزى كه سايهاى جز سايه او نيست. از جمله آنها كسى است كه با دست
راستش صدقه بدهد و آن را از دست چپش پنهان دارد».
و فرمودند: «صدقة السرّ في التطوّع تفضل علانيتها بسبعين ضعفاً، و صدقة الفريضة علانيتها أفضل من سرّها بخمسة و عشرين ضعفا(1)صدقه مستحب پنهانى، هفتاد برابرِ آشكارِ آن و صدقه واجبِ آشكار، بيست و پنج برابرِ پنهانىِ آن فضيلت دارد».
در روايتى از آن حضرت نقل شده به مردى كه آرزوى مرگ داشت، چنين فرموندد: «الموت شيء لابدّ منه، و سفر طويل ينبغي لمن أراده أن يرفع عشر هدايا - الى أن قال [في جمله تلك الأمور:] - البكاء من خشية اللّه، و صدقة السرّ، و ترك المعاصي، و برّ الوالدين(2)مرگ، چيزى است كه چارهاى از آن نيست و سفرى است طولانى كه هركس عزم آن داشته باشد، بايد ده نوع هديه و ارمغان با خود ببرد؛ تا آنكه فرمودند: [از جمله اين امور] گريه از ترسِ خدا، صدقه پنهانى، ترك گناهان و نيكى به پدر و مادر است».
ايمان به وسيله دو عامل داراى استوارى و استحكام بيشتر مىشود: دعا و گريه از خوفِ خدا. از همينرو در روايات اسلامى بر اين دو مسأله تأكيد فراوان شده است.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «أفضل عبادة أمّتي بعد قراءة القرآن الدعاء، ثم قرأ صلىاللهعليهوآله : «وَ قالَ رَبُّكُمْ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ داخِرِينَ»(3)ألا ترى أنّ الدعاء هو العبادة(4)بهترين عبادات امّت من پس از خواندن قرآن، دعاست، آنگاه اين آيه را تلاوت كردند: "و پروردگارتان فرمود: مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم. در حقيقت، كسانى كه از پرستش من كِبر مىورزند به زودى خوار، در دوزخ در مىآيند." مگر نمىبينى دعا همان عبادت است».
و فرمودند: «لا تعجزوا عن الدعاء، فإنّه لم يهلك مع الدعاء، ليسأل أحدكم ربّه حتّى
يسأله شسع نعله إذا انقطع، و اسألوا اللّه من فضله فإنّه يحبّ أن يسأل(1)خود را از دعا ناتوان نسازيد، زيرا كسى با دعا كردن هلاك نشده و بايد هر يك از شما از خدا درخواست كند، حتّى اگر بند كفشش پاره شد آن را از خدا بخواهد، پيوسته از فضل خدا طلب كنيد، زيرا خدا دوست دارد از او درخواست شود».
و نيز فرمودند: «إنّ الرزق لينزل من السماء إلى الأرض على عدد كلّ قطر إلى كلّ نفس بما قدّر لها و لكنّ للّه فضول فاسألوا اللّه من فضله(2)به تعداد هر قطره باران، روزى از آسمان به زمين فرود مىآيد و در اختيار مردم، آنگونه كه برايشان مقدّر گرديده، قرار مىگيرد، در عين حال خداوند افزونيهايى نيز دارد، پس از فضل خدا طلب كنيد».
و فرمودند: «الدعاء سلاح المؤمن و عمود الدين و زين ما بين السماء و الارض(3)دعا سلاح مؤمن، ستون دين و مايه زينت آسمانها و زمين است».
امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إنّ الدعاء أنفذ من سلاح الحديد(4)دعا برندهتر از سلاح آهنين است»
همچنين فرمودند: «أنّ الدعاء يردّ القضاء المبرم بعد ما أبرم إبراماً فأكثر من الدعاء فإنّه مفتاح كلّ رحمة، و نجاح كلّ حاجة، و لا ينال ما عند اللّه إلاّ بالدعاء، فإنّه ليس من باب يكثر قرعه إلاّ أوشك أن يفتح لصاحبه(5)دعا سرنوشت حتمى و كاملاً تثبيت شده را برمىگرداند. پس پيوسته دعا كنيد، زيرا دعا كليد رحمتها و مايه برآمدن حاجتهاست، و فقط با دعا مىتوان به آنچه نزد خداست، دست يافت؛ چرا كه هر درى زياد كوبيده شود زودتر به روى صاحبش باز مىگردد».
نقل شده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «ألا أدلّكم على سلاح ينجيكم من عدوّكم و يدرّ أرزاقكم قالوا: بلى، قال: تدعون ربّكم بالليل و النهار، فإنّ الدّعا سلاح المؤمنين(6)مىخواهيد شما رابه سلاحى رهنمون شوم كه از دشمن نجاتتان دهد و روزىِتان را فراوان كند؟ اصحاب گفتند: آرى. فرمودند: شب و روز خداى خود را بخوانيد، زيرا دعا سلاح اهل ايمان است».
اميرمؤمنان عليهالسلام در وصيّت خود به فرزندش امام حسن عليهالسلام فرمودند: «و بدان كه خزائن آسمانها و زمين در اختيار اوست، تو را اجازه دعا داده و خود اجابت آن را برعهده گرفته، و از تو خواسته كه بخواهى تا عطايت كند، و شفاعتت كند، و اگر مرتكب گناهى شدى از توبهات بازنداشته، و در كيفرت شتاب نكرده، و چون بازگشتى سرزنشت ننموده، و در آن زمان كه سزاوار رسوايى بودى رسوايت نساخته، و در قبول توبه بر تو سخت نگرفته، و به سبب گناهى كه از تو سر زده به تنگنايت نيفكنده، و از رحمت خود نوميدت نساخته، بلكه روى گردانيدن تو را از گناه حَسَنه شمرده، و گناه تو را يك بار كيفر، و كار نيكت را ده بار پاداش داده، و باب توبه را به رويت گشوده؛ چون ندايش دهى آوازت را مىشنود، و اگر به راز سخن گويى مىداند. پس نياز خود را به نزد او ببر، و راز دل نزد او بگشاى، و غم خود نزد او شِكوه نماى، و از او چاره غمهايت بجوى، و در كارهايت از او يارى بخواه، و از خزائن رحمتش چيزهايى بطلب كه جز او را توان عطاى آن نباشد، چون افزودنى در عمرها، و سلامت در جسمها، و گشايش در روزىها. خدا كليدهاى خزائن خود را در دستان تو نهاده است، زيرا تو را اجازه داده كه از او بخواهى، و هر زمان كه بخواهى درهاى نعمتش را به دعا بگشايى، و ريزش باران رحمتش را طلب كنى؛ تا آنكه فرمودند: پس همواره از خدا چيزى بخواه كه نيكى آن براى تو بر جاى ماند، و رنج آن از تو دور باشد، نه مال براى تو باقى مىماند و نه تو براى مال باقى خواهى ماند»(1).
در روايتى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نقل شده كه جبرئيل گفت: خداى عزوجل مىفرمايد: «اى بندگان من، همگى - جز كسى كه من او را هدايت كردهام - گمراهيد. پس هدايت را از من بخواهيد تا شما را هدايت كنم. و همه شما - جز كسى كه من او را بىنياز كردهام - محتاجيد، پس بىنيازى را از من درخواست كنيد تا به شما روزى دهم. و تمام شما - جز كسى كه من او را سالم نگه داشتهام - گناهكاريد، پس آمرزش را از من بخواهيد تا شما را بيامرزم. و هركس بداند من قدرت بخشيدندارم و از من آمرزش بخواهد او را مىبخشم و باكى ندارم. تا آنكه فرموده: اگر اوّلين و آخرين نفر، و زنده و مرده و خشك و ترِ شما جمع شوند و هركدام آرزوهايى كنند كه نهايت آن باشد و
1) . نهج البلاغه، نامه 31، ص 398.
من آرزوهايشان را برآورم در ملك من تأثيرى نخواهد گذاشت؛ چنانكه اگر كسى بر ساحل دريا عبور كند و سوزنى را در آب فرو برد و آن را بيرون آورد. من بخشنده بزرگوارم و بخشش خود را مىيابم و اگر چيزى را بخواهم به مجرّد آنكه بگويم: باش، تحقّق مىيابد»(1).
خداى سبحان در قرآن كريم درباره گريه مىفرمايد: «قُلْ آمِنُوا بِهِ أَوْ لا تُؤمِنُوا إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهِ إِذا يُتْلى عَلَيْهِمْ يَخِرُّونَ لِلْأَذْقانِ سُجَّداً * وَ يَقُولُونَ سُبْحانَ رَبِّنا إِنْ كانَ وَعْدُ رَبِّنا لَمَفْعُولاً * وَ يَخِرُّونَ لِلْأَذْقانِ يَبْكُونَ وَ يَزِيدُهُمْ خُشُوعاً»(2)«بگو: [چه] به آن ايمان بياوريد يا نياوريد، بىگمان كسانى كه پيش از [نزول] آن علم يافتهاند چون [اين كتاب] بر آنان خوانده شود، سجدهكنان به روى در مىافتند و مىگويند: منزّه است پروردگار ما، كه وعده پروردگار ما قطعا انجامشدنى است. و بر روى زمين مىافتند و مىگريند و بر فروتنى آنان مىافزايد».
در آيه ديگرى مىفرمايد: «أُولئِكَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ مِنْ ذُرِّيَّةِ آدَمَ وَ مِمَّنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ وَ مِنْ ذُرِّيَّةِ إِبْراهِيمَ وَ إِسْرائِيلَ وَ مِمَّنْ هَدَيْنا وَ اجْتَبَيْنا إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُ الرَّحْمنِ خَرُّوا سُجَّداً وَ بُكِيًّا»(3)«آنان كسانى از پيامبران بودند كه خدا برايشان نعمت ارزانى داشت: از فرزندان آدم بودند و از كسانى كه همراه نوح [بر كشتى] سوار كرديم؛ و از فرزندان ابراهيم و اسرائيل و از كسانى كه [آنان را] هدايت نموديم و برگزيديم؛ [و] هرگاه آيات [خداى] رحمان بر ايشان خوانده مىشد، سجدهكنان و گريان به خاك مىافتادند».
و در جاى ديگرى مىفرمايد: «أَ فَمِنْ هذَا الْحَدِيثِ تَعْجَبُونَ * وَ تَضْحَكُونَ وَلا تَبْكُونَ *وَ أَنْتُمْ سامِدُونَ»(4)«آيا از اين سخن عجب داريد؟ و مىخنديد و نمىگرييد؟ و شما در غفلتيد».
همچنين درباره گريه روايات فراوانى نقل شده است: امام موسى بن جعفر عليهالسلام از پدرش، از پدرانش از امام حسين عليهالسلام از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل مىكنند كه درباره حالات پيامبر
اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إنّ رسول اللّه كان يبكي حتّى يبتل مصلّاه خشية من اللّه عزّوجلّ(1)رسول خدا صلىاللهعليهوآله به قدرى از خوف خداى عزوجل مىگرييد كه سجدهگاهش تر مىشد».
سيّد بن طاووس در فلاح السّائل از «حبّه عرنى» نقل مىكند كه گفت: «شبى من و نوف در صحن دارالإماره خوابيده بوديم. در دل شب اميرمؤمنان عليهالسلام را ديديم كه واله و سرگردان، دست به ديوار گذاشته بود و اين آيات را تلاوت مىكرد: «إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»(2)(تا آخر آيات) و پيوسته تكرار مىكرد و مانند پرنده از اين سو به آن سو حركت مىنمود. آنگاه بالاى سر من آمد و پرسيد: خوابى يا بيدار؟ گفتم: بيدارم، شما كه اينگونه در خوف و اضطرابيد، پس حال ما چگونه است؟ سپس چشمانش را به زير انداخت و گريست و فرمود: اى حبّه، همه ما روزى در برابر خدا حضور خواهيم يافت. اعمال ما هرگز بر او پوشيده نيست. خدا از رگ گردن به من و تو نزديكتر است. هيچ چيز، من و تو را از خدا پنهان نمىكند.
آنگاه رو كرد به نوف و فرمود: نوف، خوابى يا بيدار؟ نوف مىگويد: بيدارم يا اميرمؤمنان؛ من در طول شب گريان بودم. فرمود: اى نوف، اگر امشب گريه تو از ترس خداى بزرگ طولانى شود، فرداى قيامت در برابر او چشمانت روشن خواهد بود. هر قطره اشكى كه از ترس خدا از چشم كسى بريزد، درياهايى از آتش را خاموش مىكند. هيچ كس مقام و منزلتش بالاتر از آن كه از ترس خدا بگريد نيست و دوستى و دشمنىاش در راه خدا باشد. هركس دوستىاش در راه خدا باشد، هرگز چيزى را بر محبّت خدا ترجيح نمىدهد و هركس دشمنىاش در راه خدا باشد، به دشمنانش هيچ چيزى نمىرساند. در چنين حالى است كه شما حقايق ايمان را به طور كامل دريافتهايد.
آنگاه آن دو را موعظه كرد و در آخر سخنانش فرمود: از خدا بترسيد. من به شما ابلاغ كردم وشما را هشدار دادم. سپس به راه خود ادامه داد و مىگفت: "اى كاش مىدانستم به هنگام غفلت، تو از من رويگردانى يا مىنگرى؟ اى كاش مىدانستم حال من به هنگام خوابهاى طولانى و كمسپاسى از نعمتهايت چگونه است؟" حبّه مىگويد: به خدا قسم، آن حضرت پيوسته در اين حال بود تا سپيده صبح طلوع كرد»(3).
در روايتى از نوف نقل شده كه گفت: «در حالىكه شب پرده تاريك خود را در همه جا گسترده بود و ستارگان فرو رفته بودند، اميرمؤمنان صلىاللهعليهوآله را ديدم كه محاسن خود را در دست گرفته و همچون مار گزيدهاى به خود مىپيچد و مانند غمزدگان مىگريد»(1).
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «ما من عمل إلا و له وزن و ثواب إلاّ الدّمعة فإنّها تطفىء غضب الرّب، و لو أنّ عبداً بكى من خشية اللّه في أمّة لرحم اللّه تلك الأمّة ببكائه(2)هيچ عملى نيست مگر آنكه وزن و پاداشى دارد، جز اشك كه خشم پروردگار را خاموش مىكند، و [گاه] امتى را به سبب گريه بندهاى مىبخشد».
عمرو بن ثابت از امام باقر عليهالسلام نقل مىكند كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله به على عليهالسلام فرمودند: «يا على، چند خصلت را به تو سفارش مىكنم و آنها را در نظر داشته باش. سپس فرمودند: خدايا به او كمك كن. اوّل: راستگوئى؛ مبادا از دهان تو دروغى خارج شود. دوّم: ورع؛ مبادا دست به سوى خيانت دراز كنى. سوّم: ترس از خدا، به گونهاى كه گويى او را مىبينى. چهارم: گريه بسيار از ترس خدا؛ كه در برابر هر قطره اشكى خانهاى در بهشت براى تو بنا مىشود. پنجم: بذل مال و جان در راه دين. ششم: پيروى از سنّت من در نماز خواندن، روزهگرفتن و صدقه دادن؛ امّا نماز: پنجاه ركعت، سه روز از هر ماه را روزه گرفتن: پنجشنبه اوّل ماه و چهارشنبه وسط ماه و پنجشنبه آخرماه؛ و امّا صدقه: پايبندى به آن، به گونهاى كه بگويند: اسراف كردى، در حالىكه واقعاً اسراف نكردهاى. بر تو باد نماز شب. بر تو باد نماز شب. بر تو باد نماز شب. بر تو باد نماز ظهر و بر تو باد خواندن قرآن در هر حال. بر تو باد بلند كردن دستها در حال نماز، و پشت و رو ساختن آنها. بر تو باد مسواك كردن قبل از وضوى هر نمازى. بر تو باد فضايل اخلاقى و پيوسته به آنها پايبند باش و از رذايل اخلاقى بپرهيز»(3).
حسن بن عطيه نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «خوبىها ده خصلت است. اگر مىتوانى آنها را در خود به وجود بياور. بسا اين ده خصلت در پدر هست و در فرزندش نيست، و بالعكس. گاهى در بنده وجود دارد و در آزاد نيست: راستگويى با مردم، اداى امانت، صله رحم، پذيرايى از مهمان، غذا دادن به مستمندان، نيكى را با نيكى پاداش دادن، راستى زبان، در پناه گرفتن همسايه، در پناه داشتن دوست و سرآمد تمام اين خصلتها شرم و حياست»(1).
عبدالملك بن غالب نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «مؤمن، شايسته است هشت خصلت داشته باشد: هنگام لغزش ثابتقدم و در گرفتارىها بردبار باشد؛ آنگاه كه آسايش دارد سپاس بگزارد؛ به آنچه خدا روزيش ساخته قانع باشد؛ به دشمنان ستم نكند؛ با دوستان بدرفتارى ننمايد و جسمش از جانب خودش در رنج و مردم از او در آسايش باشند. دانش، دوست مؤمن است و بردبارى وزير اوست. عقل، فرمانده لشكرش و مهربانى، برادرش و نيكى، پدر اوست»(2).
جابر نقل كرده كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «از اميرمؤمنان عليهالسلام درباره ايمان سؤال كردند، فرمودند: خداى بزرگ ايمان را بر چهار اساس قرار داده است: صبر، يقين، عدل و جهاد. صبر هم چهار قسم است: شوق، دلسوزى، زهد و انتظار. تا آنكه فرمودند: يقين نيز داراى چهار شاخه است: هوشيارى و تعقل، بيانِ حكمت، عبرت گرفتن از گذشتگان. عدل چهار نوع است: فراوانى درك، گستردگى دانش، شكوفه حكمت و بوستان بردبارى. تا آنكه فرمودند: جهاد نيز چهارقسم مىباشد: امر به معروف، نهى از منكر، راستگويى در همه جا و بيزارى از تبهكاران»(3).
ابوحمزه ثمالى نقل كرده كه امام سجّاد عليهالسلام فرمودند: «المؤمن ينصت ليسلم، و ينطق ليغنم، و لا يحدث أمانته الاصدقاء، و لا يكتم شهادته من البعداء، و لا يعمل شيئا من الخير رياءً، و لا يتركه حياءً، ان زكى خاف ما يقولون، و يستغفر اللّه لما لا يعلمون، و لا يغرّه قول من جهله، و يخاف احصاء ما عمله(4)مؤمن براى آنكه سالم بماند سكوت مىكند و براى آنكه بهرهمند شود، سخن مىگويد. امانت خود را براى دوستان نقل نمىكند و شهادتش را از افرادى
كه از او دورند پنهان نمىدارد، هيچ كار نيكى را از روى ريا انجام نمىدهد و آن را به سبب شرم و حيا ترك نمىكند. اگر پاكيزه شد، از سخن مردم مىترسد و براى جهلشان آمرزش مىخواهد. سخن كسى كه در مورد وى جاهل است او را نمىفريبد و از شمارش (حسابرسى) اعمالش مىترسد».
امام موسى بن جعفر عليهالسلام به هشام بن حكم فرمودند: «اى هشام، اميرمؤمنان عليهالسلام پيوسته مىفرمودند: خدا با هيچ چيزى مانند عقل پرستش نشده و عقل هيچ كس كامل نمىشود مگر آنكه چنين خصلتهائى داشته باشد: مردم از كفر و شرارتش در امان باشند، انتظار خير و خوبى از او داشته باشند، افزونىهاى مال خود را ببخشد، از سخنان بىفايده لب فرو بندد، روزيش از دنيا به اندازه قُوتش باشد، در تمام عمر خود از دانش سير نشود، ذلّت در راه خدا براى او محبوبتر از عزّت با ديگران باشد، و فروتنى در نظر او محبوبتر از شرافت [كاذب] باشد، كار نيك اما اندك ديگران را زياد بشمارد، كار پسنديده خود را همواره كم بداند و همه مردم را از خود بهتر و خود را از همه بدتر بداند. اين تمام مسأله است».(1)احمد بن محمد بن خالد از كسى كه آن را روايت كرده به صورت مرفوع نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «مؤمن داراى توانمندىِ در دين، دورانديشى در نرمى، ايمان در كمال يقين، زيادخواهى در كسب فقه، نشاطِ در هدايتگرى، استقامت در خوبى و نكوكارى، دانش در كمال شكيبايى، زيركى در كمال مدارا، سخاوتمندىِ بجا، ميانهروى در حالِ ثروتمندى،بردبارى و تحمل در حالت فقر، اطاعتِ از خدا در عين نصيحتگرى، خوددارى در شهوت، پارسايى با رغبت، جهادگرى شوقمندانه، شوقمندىِ به نماز در عين پركارى، صبورى در شدت و گرفتارى، وقار در موجلرزهها و سختىها، صبورى در حوادث، سپاسگزارى در حالتِ آرامش است. نه غيبت مىكند و نه تكبر، قطع رحم نمىكند، نه سست است و نه بدخوى و سختگير، نگاهش از وى پيشى نمىگيرد، شكمش رسوايش نمىكند و شهوتش بر او چيره نمىشود، بر مردم حسد نمىبرد. ملامت مىشود و سرزنش نمىكند، اسراف نمىكند، به ستمديده كمك مىكند و به بينوا رحم مىكند، جانش از دستش در رنج است و مردم از سوى او در راحتىاند، در
1) . همان، ص 187.
عزّت دنيا بىرغبت است و از خوارىِ آن بىتابى نمىكند، مردم مىخواهند به او روى آورند و او مىخواهد به كار خويش برسد، در بردباريش كاستى و در انديشهاش سستى، و در دينش تباهى ديده نمىشود، اگر كسى از او مشورت بخواهد، راهنمايىاش مىكند و كسى را كه به او كمك كرده، يارى مىنمايد، و از جهل و ناسزاگوئى بيزار و گريزان است».(1)
در روايت است كه اميرمؤمنان عليهالسلام از رسول خدا صلىاللهعليهوآله درباره صفات مؤمن پرسيدند، پيامبر فرمودند: «در مؤمن بيست خصلت وجود دارد كه اگر اين خصلتها در او نباشد، ايمانش ناقص است. يا على، مؤمنان كسانىاند كه هماره براى نماز حاضرند، در دادن زكات شتابان، بينوايان را اطعام مىكنند، دستِ نوازش به سر يتيم مىكشند، لباسهايشان را تميز مىكنند، ميانه تن خود را مىپوشانند، اگر سخن بگويند دروغ نمىگويند، اگر وعدهاى بدهند خلاف نمىكنند، اگر امين شمرده شوند خيانت نمىنمايند، اگر زبان به سخن گشودند راست مىگويند، راهبان شب و شيران روزند، روزها در حال روزهدارى و شبها در حال عبادتند، همسايه آزار نيستند و هيچ همسايهاى از آنها در عذاب نيست، روى زمين به آرامى راه مىروند، به خانه بىسرپرستان سركشى مىكنند و به تشييع جنازهها مىروند. خدا ما و شما را از پرهيزگاران قرار دهد».(2)
ابن ابىيعفور نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إنّ شيعة عليّ عليهالسلام كانوا خمصالبطون، ذبل الشفاه، أهل رأفة و علم و حلم، يعرفون بالرهبانية، فأعينوا على ما أنتم عليه بالورع و الإجتهاد(3)شيعيان على عليهالسلام شكمهاى خالى و لبهاى خشكيده دارند و اهل دانش و بردبارى و مهربانى هستند و به گوشهگيرى شناخته شدهاند. پس با ورع و كوشش خود، حالتى را كه در آن قرار داريد كمك كنيد».
عمرو بن ابىمقدام از پدرش از امام باقر عليهالسلام نقل كرده است كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «شيعتنا المتباذلون في ولايتنا، المتحابّون في مودّتنا، المتزاورون في إحياء أمرنا، الذين إذا غضبوا لم يظلموا، و إن رضوا لم يسرفوا، بركة على من جاوروا، سلم لمن خالطوا(4)شيعيان
ما كسانىاند كه در راه ولايت ما به يكديگر بذل و بخشش مىكنند، در راه دوستى ما به يكديگر محبّت مىورزند و براى زنده ساختن امرِ ما به ملاقات يكديگر مىروند. همان كسانى كه اگر خشم گيرند ستم نمىكنند و اگر خشنود شوند زيادهروى. براى همسايگانشان مايه بركت و براى همنشينانشان مايه سلامتاند».
ابوحمزه ثمالى از عبداللّه بن حسن از مادرش فاطمه دختر حسين بن على نقل مىكند كه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «ثلاث خصال من كنّ فيه استكمل خصال الإيمان: إذا رضي لم يدخله رضاه في باطل، و إذا غضب لم يخرجه الغضب من الحقّ، و إذا قدر لم يتعاط ما ليس له(1)سه خصلت است كه در هركس باشد، ايمانش كامل شده است: هرگاه خشنود شود، خشنوديش او را به باطل نكشاند، هرگاه خشم گيرد، خشمش او را از مدار حقّ خارج نسازد و هرگاه شهادت داد، چيزى را نگيرد كه حقّ او نيست».
ابوبصير از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «دينداران نشانههائى دارند كه با آن شناخته مىشوند: راستگويى، اداى امانت، وفاى به عهد، صله رحم، مهربانى با زيردستان، كم نشست و برخاست كردن با زنان، كار نيكو انجام دادن، همسايه خوب بودن،اخلاق خوش داشتن و از دانش و آنچه او را به خدا نزديك مىكند پيروى كردن. تا آنكه فرمودند: مؤمن به خود مشغول است و مردم از سوى او در آسايشاند. هرگاه شب فرا مىرسد صورتش را به زمين مىگذارد و با جاهاى شريف بدنش براى خدا سجده مىكند و با آفريدگارش براى رهايى از آتش دوزخ مناجات مىنمايد. پس شما نيز چنين باشيد»(2).
ابوحمزه ثمالى نقل مىكند كه امام سجاد عليهالسلام فرمودند: «من أخلاق المؤمن الإنفاق على قدر الإقتار، و التوسع على قدر التوسع، و انصاف الناس، و ابتداؤه إيّاهم بالسلام عليهم(3)اين از اخلاق مؤمن است كه به اندازه تنگى و گشايش معيشت خود انفاق كند، با مردم به انصاف رفتار نمايد و در سلام كردن پيشى گيرد».
ابوعبيده نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «إنّما المؤمن الذي إذا رضي لم يدخله رضاه في إثم و لا باطل، و إن سخط لم يخرجه سخطه من قول الحق، و الذي إذا قدر لم تخرجه قدرته إلى التعدي إلى ما ليس له بحقّ(1)مؤمن كسى است كه هرگاه خشنود گردد خشنوديش او را به باطل و گناه نكشاند، اگر خشم گيرد خشمش او را از سخن حق خارج نسازد و هرگاه قدرت يابد، قدرتش او را به چيزى كه در آن حق ندارد، وادار نكند».
امام صادق عليهالسلام به مهزم اسدى فرمودند: «يا مهزم شيعتنا من لا يعدو صوته سمعه، و لا شحناؤه يديه، و لا يمتدح بنا معلنا، و لا يجالس لنا عائباً، و لا يخاصم لنا قاليا: و ان لقي مؤمناً أكرمه، وإن لقي جاهلاً هجره - الى أن قال: - شيعتنا من لا يهرّ هرير الكلب، و لا يطمع طمع الغراب، و لا يسأل عدوّنا و إن مات جوعا(2)اى مهزم، شيعه ما كسى است كه صدايش از گوشش و دشمنىاش از دو دستش تجاوز نمىكند، ما را آشكارا نمىستايد(3)، در مجلس عيبجوئى از ما نمىنشيند، با ما دشمنى نمىكند، اگر با مؤمنى ملاقات كرد او را احترام مىگذارد و اگر به نادانى برخورد از او دورى مىكند. تا آنكه فرمودند: شيعه ما كسى است كه صداى سگاز خود نمىدهد [پرخاشگر نيست] و طمع كلاغ را ندارد و از دشمن ما چيزى نمىخواهد، هرچند از گرسنگى بميرد».
محمد بن عرفه از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «ألا أخبركم بأشبهكم بي؟ قالوا: بلى يا رسول اللّه، قال: أحسنكم خلقاً و ألينكم كنفاً و أبرّكم بقرابته و أشدّكم حبّاً لإخوانه في دينه و أصبركم على الحقّ و أكظمكم للغيظ و أحسنكم عفواً و أشدّكم إنصافاً في الرضا و الغضب(4)مىخواهيد شما را آگاه كنم كه چه كسى از همه به من شبيهتر است؟ گفتند: آرى، يا رسول اللّه، فرمودند: آن كه اخلاقش از همه نيكوتر و در حمايت و پناه دادن از همه نرمتر باشد. به خويشاوندانش از همه نيكوكارتر و به برادران دينى خود از همه بامحبّتتر باشد. در حقّ،
از همه بردبارتر باشد و خشمش را از همه بيشتر فرو برد. عفوش از همه بهتر و در حال خشنودى و خشم، انصافش از همه بيشتر باشد».
اسحاق بن عمار نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «المؤمن حسن المعونة، خفيف المئونة، جيّد التدبير لمعيشته و لا يُلسع من جُحرٍ مرّتين(1)مؤمن، نيكْ يارىگر، كم هزينه، نيك تدبر در معيشت است و از يك سوراخ دو بار گزيده نمىشود».
احمد بن ابى عبداللّه از پدرش به شكل حديث مرفوع نقل كرده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «جبرئيل بر من نازل شد و گفت: يا رسول اللّه، خدا به وسيله من هديهاى براى تو فرستاده كه آن را به هيچيك از كسانى كه پيش از تو [پيامبر] بودهاند نداده است. پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدند: آن چيست؟ جبرئيل عرض كرد: صبر، و بهتر از آن را نيز به تو داده است. پرسيدند: آن چيست؟ گفت: زهد، و بهتر از آن را نيز به تو بخشيده. پرسيدند: آن چيست؟ گفت: يقين، و بهتر از آن را هم به تو عطا كرده. پرسيدند: آن چيست؟ گفت: توكّل به خداى عزوجل. پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايند: پرسيدم توكّل به خدا چيست؟ جبرئيل پاسخ داد: توكّل آن است كه انسان بداند مخلوقات نمىتوانند به كسى سود و زيانى برسانند و به كسى چيزى دهند و يا چيزى را از او بازدارند. توكّل، مأيوس شدناز خلق است. پس هرگاه بندهاى به اين مرحله رسيد، ديگر جز براى خدا كار نمىكند، جز به خدا اميد ندارد، جز از او نمىترسد و جز به خدا طمع ندارد. اين همان توكّل است. گفتم: اى جبرئيل، صبر چيست؟ گفت: همانگونه كه در آسايش صبر مىكنى، به هنگام سختى نيز بردبارى نمايى؛ همانطور كه در بىنيازى صبر مىكنى، در تنگدستى نيز صابر باشى و همانطور كه در حال سلامت بردبارى مىكنى، در بلاها نيز صبر نمايى. بردبار كسى است كه وقتى به او بلائى مىرسد پيش مردم از حال خود گلايه و زارى نكند. پرسيدم: قناعت چيست؟ گفت: قناعت آن است كه آدمى به آنچه از دنيا نصيبش مىشود بسنده كند؛ به اندك قانع باشد و كم را سپاسگزارى كند. گفتم: رضا چيست؟ گفت: كسى كه راضى است هرگز بر مولايش خشم نمىگيرد، چه به دنيا برسد و چه نرسد؛ نيز به عمل اندك خود خشنود نمىشود. پرسيدم: اى جبرئيل، زهد چيست؟ گفت:
1) . همان.
دوست بدارد آن كس را كه دوستى آفريدگار در دلش نهفته است و دشمن بدارد آن كه را دشمن آفريدگارش مىباشد. از حلال دنيا بر خود سخت گيرد و به حرامش توجه نكند، زيرا در حلالش حساب و در حرامش كيفر هست. همانگونه كه به خود رحم مىكند به تمام مسلمانان رحم نمايد. از سخن گفتن [بيهوده] بپرهيزد. همانطور كه از مردار گنديده اجتناب مىكند. از مال و منال دنيا و زينت آن دورى گزيند همانگونه كه از فراگيرى شعله آتش پرهيز مىكند. آرزوهايش را كوتاه سازد و مرگ همواره در برابر ديدگانش باشد. سؤال كردم: اخلاص چيست؟ گفت: اخلاص آن است كه از مردم چيزى نخواهد كه در اين صورت [عملاً] به عبوديّت خدا اعتراف كرده است. چنين كسى وقتى با عمل واجبى مواجه گرديد از خدا خشنود است و خدا نيز از او راضى است، و هرگاه خدا چيزى به او عطا كند، به پروردگارش اطمينان و اعتماد دارد. گفتم: يقين چيست؟ گفت: مؤمن به گونهاى براى خدا عمل مىكند كه گويا او را مىبيند. اگر او خدا را نمىبيند خدا كه قطعاً او را مىبيند. يقين، آن است كه آدمى بداند آنچه بدو رسيده از آن سرپيچى نمىكند و آنچه از آن تخلف كرده به او نخواهد رسيد. اينها همه شاخههاى توكّل و درجات زهد است»(1).
محمد بن مسلم نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «لا تذهب بكم المذاهب فو اللّه ما شيعتنا إلاّ من أطاع اللّه عزّوجلّ(2)عقايد و مذاهب گوناگون، شما را به اينسو و آنسو نكشاند. به خدا سوگند، شيعه ما فقط كسى است كه پيوسته از خداى عزوجل اطاعت كند».
ابوحمزه ثمالى از امام باقر عليهالسلام نقل مىكند كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودهاند: «إنّه لا يدرك ما عند اللّه إلاّ بطاعته(3)فقط از راه اطاعت خدا مىتوان به ثواب و پاداش او دست يافت».
جابر مىگويد: امام باقر عليهالسلام به من فرمودند: «جابر، آيا كسى كه تشيّع را به خود نسبت مىدهد، به محبّت ما اهلبيت اكتفا مىكند؟ به خدا سوگند، شيعه ما فقط كسى است كه از خدا پروا
داشته باشد و از او اطاعت كند. شيعيان ما با تواضع، خشوع، امانتدارى، هميشه به ياد خدا بودن، نماز خواندن، روزه گرفتن، نيكى به پدر و مادر، سركشى به همسايگان نيازمند و بينوايان و بدهكاران و يتيمان، راستگوئى، تلاوت قرآن و بازداشتن زبان از بدگويى مردم، شناخته مىشوند و در همه چيز امينان عشاير و كسان خود هستند. تا آنكه فرمودند: محبوبترين بندگان خدا نزد پروردگار كسى است كه پرهيزگارىاش بيشتر و در برابر خدا فرمانبردارتر باشد. اى جابر، به خدا سوگند، فقط با اطاعت خداى بزرگ مىتوان به او تقرّب يافت. و [صرف ادعاى] همراهى با ما سبب دورى از آتش دوزخ نيست و هيچكس بر خدا دليل و حجّتى ندارد. هر كه مطيع خدا باشد، دوست ما و هر كه گناهكار باشد، دشمن ماست و هيچكس جز به سبب عمل صالح و ورع، به ولايت ما نخواهد رسيد»(1).
عمرو بن خالد نقل كرده است كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «و اللّه ما معنا من اللّه براءة، و لا بيننا و بين اللّه قرابة، و لا لنا على اللّه حجّة، و لا نتقرّب إلى اللّه إلاّ بالطاعة فمن كان منكم مطيعاً للّه تنفعه ولايتنا، و من كان منكم عاصياً للّه لم تنفعه ولايتنا، ويحكم لا تغترّوا ويحكم لا تغترّوا(2)به خدا قسم، دورى از آتش دوزخ با ما نيست و ميان ما و خدا قرابت و خويشاوندىوجود ندارد و ما بر خدا دليل و حجّتى نداريم. هيچكس جز از راه اطاعت به خدا نزديك نمىشود. هركس مطيع خدا باشد، ولايت ما برايش سودمند است و هر كه گناهكار باشد ولايت ما به حالش سودى ندارد. واى بر شما فريب مخوريد، واى بر شما فريب مخوريد!».
مروان بن مسلم از امام صادق عليهالسلام و ايشان از پدرانش نقل مىكنند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «أيّما عبد أطاعني لم أكله إلى غيري و أيّما عبد عصاني وكلته إلى نفسه، ثمّ لم أبال في أيّ واد هلك(3)هر بندهاى از من اطاعت كند، او را به غيرخودم واگذار نمىكنم و هر بندهاى با من مخالفت كند او را به خودش وامىگذارم و برايم مهمّ نيست در كجا هلاك شود».
ابوبصير مىگويد: «از امام صادق عليهالسلام درباره اين آيه: «اتَّقُوا اللّهَ حَقَّ تُقاتِهِ»(4)"از خدا
آنگونه كه حقّ پرواكردن از اوست، پروا كنيد". سؤال كردم. امام عليهالسلام فرمودند: يطاع فلا يعصى، و يذكر فلا ينسى، و يشكر فلا يكفر؛(1)[تقواى خدا اين است كه خدا] اطاعت شود و از او نافرمانى نشود، همواره در يادها باشد و فراموش نگردد، سپاسگزارى شود و كفران نگردد».
ابوحمزه ثمالى نقل كرده است كه امام سجّاد عليهالسلام فرمودند: «من عمل بما افترض اللّه عليه فهو مِن خير الناس(2)هركس به آنچه خدا بر او واجب نموده است عمل كند از بهترين مردم شمرده مىشود».
محمد حلبى نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند كه خداى متعال مىفرمايد: «ما تحبّب إلىّ عبدي بأحبّ ممّا افترضت عليه(3)بيشترين چيزى كه باعث محبوبيّت بندهام نزد من مىشود اداى واجباتى است كه بر او واجب كردهام».
ابوحمزه ثمالى نقل مىكند كه امام سجّاد عليهالسلام فرمودند: «مَنْ عمل بما افترض اللّه عليه فهو من أعبد الناس(4)هركس به آنچه خدا بر او واجب نموده است عمل كند از عابدترين مردم بهشمار مىآيد».
سكونى از امام صادق عليهالسلام و ايشان از پدرانش نقل مىكنند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إعمل بفرائض اللّه تكن من أتقى الناس، و ارض بقسم اللّه تكن من أغنى الناس، و كفّ عن محارم اللّه تكن من أورع الناس، و أحسن مجاورة من جاورك تكن مؤمناً، و أحسن مصاحبة من صاحبك تكن مسلماً(5)به واجبات خدا عمل كن تا پرهيزگارترين مردم باشى، به قسمت خدا راضى باش تا بىنيازترين مردم باشى، از محرّمات الهى بپرهيز تا با ورعترين مردم باشى، به همسايهات نيكى كن تا مؤمن به شمار آيى، و به همنشينات خوبى كن تا مسلمان باشى».
ابراهيم بن عمر يمانى مىگويد امام باقر عليهالسلام فرمودند: «كلّ عين باكية يوم القيامة غير ثلاث: عين سهرت في سبيل اللّه، و عين فاضت من خشية اللّه و عين غضّت عن محارم اللّه(1)در روز قيامت هر چشمى گريان است، مگر سه چشم: چشمى كه در راه خدا بيدارى كشيده، و چشمى كه از ترس خدا گريسته و چشمى كه از ديدن محرّمات الهى بسته شده است».
ابوعبيده نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من أشدّ ما فرض اللّه على خلقه ذكر اللّه كثيراً، ثم قال: لا أعني سبحان اللّه و الحمدللّه و لا إله إلاّ اللّه و اللّه أكبر، و إن كان منه و لكن ذكر اللّه عندما أحلّ و حرّم، فإن كان طاعة عمل بها و إن كان معصية تركها(2)ذكرِ خدا مهمترين چيزى است كه خدا بر مردم واجب كرده است. سپس فرمودند: مقصودم ذكر سبحاناللّه و الحمد للّه و لا اله الاّ اللّه و اللّه اكبر نيست، هرچند اين نيز از ذكر است بلكه ياد خدا هنگام حلال و حرام اوست، به گونهاى كه اگر اطاعت باشد به آن عمل كند و اگر گناه باشد آن را ترك نمايد».
سليمان بن خالد مىگويد: «از امام صادق عليهالسلام درباره فرموده خداى عزوجل:«وَ قَدِمْنا إِلى ما عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً»(3)"و به هرگونه كارى كه كردهاند مىپردازيم و آن را [چون] گردى پراكنده مىسازيم." پرسيدم. امام عليهالسلام فرمودند: أما و اللّه إن كانت أعمالهم أشدّ بياضاً من القباطي و لكن كانوا إذا عرض لهم الحرام لم يدعوه(4)آگاه باش، به خدا سوگند، اعمال آنها سفيدتر از كتان بوده، ولى آنان هنگام مواجهه با حرام، آن را مرتكب مىشدند».
سكونى از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من ترك معصية اللّه مخافة اللّه تبارك و تعالى أرضاه يوم القيامة(5)هركس به سببِ ترس از خدا نافرمانىاش نكند، خدا او را در قيامت خشنود خواهد ساخت».
امام صادق عليهالسلام در نامهاى به يارانش چنين يادآور شدند: «بپرهيزيد از اينكه نفْسهايتان
بر چيزهاى حرام طمع كند، زيرا كسى كه در دنيا پرده محرّمات الهى را بدرد، پيوسته خدا در قيامت ميان او و بهشت و نعمتها و لذّتها و كرامتهاى جاودانهاش حايل مىشود. تا آنكه فرمودند: بپرهيزيد از اينكه بر چيزى كه خدا آن را در ظاهر و باطن قرآن حرام ساخته است اصرار ورزيد، چرا كه خدا فرموده است: «وَ لَمْ يُصِرُّوا عَلَى مَا فَعَلُوا وَ هُمْ يَعْلَمُونَ»(1)آنها بر كارهائى كه كردهاند و مىدانند به خطا بوده اصرار نمىورزند»(2).
احمد بن محمد بن عيسى از امام صادق عليهالسلام و ايشان از پدرش از جدّش از اميرمؤمنان نقل مىكنند كه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: خداى متعال به انسان مىفرمايد: «اگر چشمت با تو درباره ارتكاب برخى محرّمات درگير شد، تو نگاه مكن، زيرا من با دو پوشش كه براى آن قرار دادهام به تو كمك نمودهام. اگر زبانت با تو درباره چيزهاى حرام به نزاع برخاست من با دو پوشش به تو كمك كردهام، دهانت را ببند و سخن مگو. اگر عورتت با تو منازعه كرد كه مرتكببرخى محرّمات شوى، من با دو پوشش به تو كمك نمودهام، تو خوددارى كن و كار حرام مرتكب نشو»(3).
زيد شحام مىگويد: امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ما إبتلي المؤمن بشيء أشدّ عليه من خصال ثلاث يُحرمها، قيل: وما هي؟ قال: المواساة في ذات يده، و الإنصاف من نفسه، و ذكر اللّه كثيراً، أما إنّي لا أقول لكم: سبحان اللّه و الحمدللّه و لا إله إلاّ اللّه و اللّه أكبر، و لكن ذكر اللّه عند ما أحلّ له و عند ما حرّم عليه(4)«هيچ آزمونى بر مؤمن سختتر از آن نيست كه از سه خصلت محروم شود. پرسيدند: آن سه خصلت چيست؟ فرمودند: مواسات و هميارى، مراعات انصاف و ذكر فراوان خدا. آگاه باشيد، نمىگويم سبحان اللّه و الحمدللّه و لا اله الاّ اللّه و اللّه اكبر بلكه ياد خدا هنگام حلال و حرامى كه برايش معيّن گرديده است».
محمد بن حمران نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من قال "لا إله إلاّ اللّه" مخلصاً دخل الجنّة و إخلاصه أن يحجزه "لا إله إلاّ اللّه" عمّا حرّم اللّه(5)هركس از روى اخلاص "لا اله
الاّ اللّه" بگويد وارد بهشت مىشود، و اخلاص او آن است كه گفتن لا اله الاّ اللّه بازدارنده وى از ارتكاب محرّمات الهى باشد».
مسعدة بن زياد از امام صادق عليهالسلام و ايشان از پدرانش نقل مىكنند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من أطاع اللّه فقد ذكر اللّه و إن قلّت صلاته و صيامه و تلاوته للقرآن، و من عصى اللّه فقد نسي اللّه و إن كثرت صلاته و صيامه و تلاوته للقرآن(1)هر كه از خدا اطاعت كند، در واقع ياد خدا كرده است، هرچند نماز و روزه و تلاوت قرآنش اندك باشد، و هر كه نافرمانىاش كند، خدا را فراموش نموده است، هرچند نماز و روزه و تلاوت قرآنش زياد باشد».
ابوبصير مىگويد: امام صادق عليهالسلام فرمودند: «دشوارترين كار بندگان انصاف دادن و هميارى با برادر دينى و در همه حال به ياد خدا بودن است. راوى مىگويد: از امام صادق عليهالسلام پرسيدم: مقصود از هميشه به ياد خدا بودن چيست؟ فرمودند: هنگامى كه قصد گناه مىكند، خدارا به ياد بياورد و ياد خدا ميان او و آن گناه مانع شود؛ خداى متعال مىفرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ»(2)در حقيقت، كسانى كه [از خدا] پروا دارند، چون وسوسهاى از جانب شيطان بِديشان رسد [خدا را] به ياد آورند و بناگاه بينا شوند»(3).
ابوبصير نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من أقام فرائض اللّه و اجتنب محارم اللّه و أحسن الولاية لأهل بيتي و تبرّأ من أعداء اللّه فليدخل من أيّ أبواب الجنّة الثمانية شاء(4)هر كه واجبات خدا را انجام دهد و از محرّمات الهى دورى گزيند و ولايت خاندانم را به نيكى بپذيرد و از دشمنان خدا بيزارى جويد، از هركدام از هشت در بهشت كه بخواهد وارد شود».
زيد شحّام مىگويد: از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه فرمودند: «إحذروا سطوات اللّه بالليل و النهار، فقلت: و ما سطوات اللّه؟ قال: أخذه على المعاصي(5)شب و روز از قهر و غلبه خدا بترسيد، پرسيدم: قهر و غلبه خدا چيست؟ فرمودند: مجازات او در مورد گناهان».
ابوحمزه مىگويد: امام باقر عليهالسلام فرمودند: خداى عزّوجلّ فرموده است: «و عزّتي و جلالي و عظمتي و بهائي و علوّ إرتفاعى لا يؤثر عبد مؤمن هواي على هواه في شيء من أمر الدنيا إلاّ جعلت غناه في نفسه و همّته في آخرته و ضمّنت السماوات و الأرض رزقه و كنت له من وراء تجارة كلّ تاجر(1)به عزّت و جلال و عظمت و شكوه و بلندمرتبگىام سوگند، هر بنده مؤمنى اگر خواسته مرا بر خواستههاى دنيوى خود ترجيح دهد، بىنيازى نفس به او عطا مىكنم و همّت و تلاشش را در آخرتش قرار مىدهم و آسمانها و زمين را ضامن روزىاش قرار مىدهم، و من از پس تجارت هر تاجرى به سود او هستم».
ابوحمزه از امام باقر عليهالسلام نقل كرده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: خداى عزوجلمىفرمايد: «به عزّت و جلال و بزرگى و نور و علوّ و بلندى مقام خودم سوگند، هر بندهاى هواى خود را بر خواسته من ترجيح دهد، كارش را بر او پراكنده مىسازم و دنيايش را بر مىآشوبم و دلش را به آن مشغول مىدارم، و جز آنچه برايش مقدّر ساختهام به او نمىدهم. به عزّت و جلال و عظمت و نور و علوّ و بلندى مقام خودم قسم، هر بندهاى خواسته مرا بر خواسته خودش ترجيح دهد فرشتگان من از او محافظت و آسمانها و زمين را ضامن روزىاش قرار مىدهم، و من از پس تجارت هر تاجرى به سود او هستم، و دنيا به ناچار به او روى مىآورد»(2).
اسماعيل بن محمد مىگويد: امام صادق عليهالسلام فرمودند: خداى عزّوجلّ فرموده است: «إنّى لست كلّ كلام الحكمة أتقبّل، إنّما أتقبّل هواه و همّه، فإن كان هواه و همّه في رضاي جعلت همّه تقديساً و تسبيحاً(3)من هر سخن حكمتآميزى را قبول نمىكنم. من خواسته و هدف او را مىپذيرم، اگر خواسته و هدفش در راه رضايت من باشد، همّتش را تسبيح و تقديس خود قرار مىدهم».
ابوعمرو زبيرى نقل كرده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «خدا، ايمان را بر اعضا و جوارح آدمى واجب ساخته و آن را ميان آنها تقسيم و پراكنده كرده است، به گونهاى كه هر عضوى بهره خاصّى از ايمان دارد (تا آنكه فرمودند): امّا ايمانى را كه بر قلب آدمى واجب ساخته، عبارت است از: اقرار و معرفت و پيمان و رضايت و تسليم شدن به اينكه خدائى جز خداى يكتا نيست و همسر و فرزندى براى خود برنگزيده است و محمد صلىاللهعليهوآله بنده و فرستاده اوست، و اقرار به اينكه پيامبران و كتابهائى كه از سوى خدا آمدهاند همه بر حقّند. اين است آنچه خدا از اقرار و معرفت كه عمل قلب است، بر آن واجب ساخته؛ خداى عزوجل مىفرمايد: «إِلاّ مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْأِيمانِ»(1)"مگر آنكس كه مجبور شده و[لى]قلبش به ايمان اطمينان دارد" و مىفرمايد: «أَلابِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ »(2)"آگاه باش كه با ياد خدا دلها آرامش مىيابد" و مىفرمايد: «الَّذِينَ قَالُوا ءَامَنَّا بِأَفْوَ هِهِمْ وَ لَمْ تُؤْمِن قُلُوبُهُمْ»(3)"آنان كه با زبان خود گفتند: "ايمان آورديم" و حال آنكه دلهايشان ايمان نياورده بود" و مىفرمايد: «وَ إِنْ تُبْدُوا ما فِي أَنْفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحاسِبْكُمْ بِهِ اللّهُ فَيَغْفِرُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ»(4)"اگر آنچه در دلهاى خود داريد، آشكار يا پنهان كنيد، خداوند شما را به آن محاسبه مىكند، آنگاه هر كه را بخواهد مىبخشد، و هر كه را بخواهد عذاب مىكند" و اين است آنچه كه خدا از اقرار و معرفت كه عمل قلب است و در حقيقت سر و اساس ايمان محسوب مىشود، بر قلب واجب ساخته است.
از سوى ديگر، خدا به منظور آشكار ساختن عقيده و اقرار قلبى، سخن را بر زبان واجب كرده است. خداى متعال مىفرمايد: «وَ قُولُوا لِلنّاسِ حُسْناً»(5)"و با مردم [به زبان] خوش سخن بگوييد" و مىفرمايد: «وَ قُولُوا آمَنّا بِالَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْنا وَ أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ وَ إِلهُنا وَ إِلهُكُمْ واحِدٌ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ»(6)"و بگوييد: به آنچه به سوى ما نازل شده و [آنچه] به سوى شما نازل
گرديده، ايمان آورديم، و خداى ما و خداى شما يكى است و ما تسليم اوييم". اين است آنچه خدا بر زبان، كه عمل آن است، واجب ساخته است.
از طرف ديگر، خدا برگوش واجب كرده كه از شنيدن چيزهاى حرام بپرهيزد و از گوش دادن به چيزهايى كه مورد نهى پروردگار قرار گرفته و خدا را به خشم مىآورد پرهيز نمايد. خداى عزوجل در اينباره مىفرمايد: «وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتابِ أَنْ إِذا سَمِعْتُمْ آياتِ اللّهِ يُكْفَرُ بِها وَ يُسْتَهْزَأُ بِها فَلا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ»(1)"و البته [خدا] در كتاب [قرآن] بر شما نازل كرده كه: هرگاه شنيديد آيات خدا مورد انكار و ريشخند قرار مىگيرد، با آنانمنشينيد تا به سخنى غير از آن درآيند" سپس موارد فراموشى را خدا استثنا كرده و مىفرمايد:
«وَ إِمّا يُنْسِيَنَّكَ الشَّيْطانُ فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرى مَعَ الْقَوْمِ الظّالِمِينَ»(2)"و اگر شيطان تو را (در اينباره) به فراموشى انداخت، پس از توجه، [ديگر] با قوم ستمكار منشين" همچنين مىفرمايد: «فَبَشِّرْ عِبَادِ * الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَ أُولَئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبَبِ»(3)پس بشارت ده به آن بندگان من كه: به سخن گوش فرا مىدهند و بهترين آن را پيروى مىكنند، اينانند كه خدايشان راه نموده و اينانند همان خردمندان" و فرمود: «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤمِنُونَ * الَّذِينَ هُمْ فِي صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ * وَ الَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ * وَ الَّذِينَ هُمْ لِلزَّكاةِ فاعِلُونَ»(4)"به راستى كه مؤمنان رستگار شدند، همانان كه در نمازشان فروتنند، و آنان كه از بيهوده رويگردانند و آنان كه زكات مىپردازند" و مىفرمايد: «وَ إِذا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ»(5)"و چون لغوى بشنوند از آن روى برمىتابند" و مىفرمايد: «وَ إِذا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِراماً»(6)"و چون بر لغو بگذرند با بزرگوارى مىگذرند" اين است آنچه كه خدا بر گوش آدمى واجب ساخته و ايمان آن را چنين مقرّر كرده كه به چيزهاى ناروا گوش فرا ندهد و اين همان وظيفه گوش است كه از ايمان شمرده مىشود.
همچنين بر چشم انسان واجب كرده كه به چيزهاى حرام ننگرد و از چيزهائى كه خدا از آن نهى كرده روىگردانى كند و اين هم عمل چشم است كه از ايمان به شمار مىرود. خداى متعال فرموده است: «قُلْ لِلْمُؤمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ وَ يَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ»(1)"به مردان با ايمان بگو: ديده فرونهند و پاكدامنى ورزند" مبادا به عورتهاى يكديگر بنگرند و مبادا كسى به عورت برادر مسلمانش نظر بيفكند يا ديگرى به عورت او نگاه كند. قرآن كريم مىفرمايد: «قُلْلِلْمُؤمِناتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ وَ يَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ»(2)"و به زنان باايمان بگو: ديدگان خود را [از هر نامحرمى] فروبندند و پاكدامنى ورزند" به گونهاى كه زنى به عورت خواهر مسلمانش نظر نيفكند و عورت خود را نيز از نگاه ديگران حفظ نمايد.
سپس در آيه ديگر، وظايفى را كه براى قلب و چشم و زبان واجب ساخته به دنبال يكديگر بيان نموده و فرموده است: «وَ ما كُنْتُمْ تَسْتَتِرُونَ أَنْ يَشْهَدَ عَلَيْكُمْ سَمْعُكُمْ وَ لا أَبْصارُكُمْ وَ لا جُلُودُكُمْ...»(3)"و [شما] از اينكه مبادا گوش و ديدگان و پوستتان بر ضد شما گواهى دهند [گناهانتان را] پوشيده نمىداشتيد"(4). همچنين فرموده است: «وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤ'c7دَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤلاً»(5)"و چيزى را كه بدان علم ندارى دنبال مكن، زيرا گوش و چشم و قلب، همه مورد پرسش واقع خواهند شد".
بر دستها واجب شده كه به سوى محرّمات الهى دراز نشوند، بلكه فرمانهاى خدا را اجرا نمايند: صدقه بدهند، صله رحم كنند، در راه خدا جهاد نمايند و براى نمازها وضو بگيرند. خداى متعال مىفرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ"أَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ وَ امْسَحُوا بِرُؤسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ...»(6)"اى كسانى كه ايمان آوردهايد، چون به [عزم] نماز برخيزيد، صورت و دستهايتان را تا آرنج بشوييد، و سر و پاهاى خودتان را تا برآمدگى پيشين [هر دو پا] مسح كنيد". همچنين مىفرمايد: «فَإِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا فَضَرْبَ
الرِّقابِ حَتّى إِذا أَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدُّوا الْوَثاقَ فَإِمّا مَنًّا بَعْدُ وَ إِمّا فِداءً حَتّى تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزارَها...»(1)پس چون با كسانى كه كفر ورزيدهاند برخورد كنيد، گردنها[يشان] را بزنيد. تا چون آنان را [در كشتار] از پاى درآوريد، پس [اسيران را] استوار در بند كشيد، سپس يا [بر آنان] منتنهيد [و آزادشان كنيد] و يا فديه [و عوض از ايشان بگيريد]، تا در جنگ، اسلحه بر زمين گذاشته شود". اين، چيزى است كه خدا بر دستها واجب كرده، چون زدن، از دست ساخته است.
بر پاها واجب نموده كه در جهت مخالفت خدا گام بر ندارد و تنها به طرف رضايت پروردگار حركت كند و فرموده است: «وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولاً»(2)"و در روى زمين به نخوت گام برمدار، چرا كه هرگز زمين را نمىتوانى شكافت، و در بلندى به كوهها نمىتوانى رسيد". همچنين فرموده است: «وَ اقْصِدْ فِي مَشْيِكَ وَ اغْضُضْ مِنْ صَوْتِكَ إِنَّ أَنْكَرَ الْأَصْواتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ»(3)"و در راه رفتن خود ميانهرو باش، و صدايت را آهسته ساز، كه بدترين آوازها بانگ خران است".
خدا درباره شهادتهايى كه دستوپاى انسان بر زيان خود و صاحبش در مورد ضايع ساختن فرمانها و واجبات الهى مىدهد، مىفرمايد: «الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلى أَفْواهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنا أَيْدِيهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ»(4)"امروز بر دهانهاى آنان مهر مىنهيم، و دستهايشان با ما سخن مىگويند، و پاهايشان بدانچه فراهم مىساختند گواهى مىدهند" اين نيز از چيزهائى است كه خدا بر دستها و پاها واجب شمرده، و اين، عمل دست و پاست كه از ايمان به شمار مىآيد.
همچنين بر صورت انسان واجب نموده كه هنگام نماز در شب و روز برايش سجده كند و فرموده: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ارْكَعُوا وَاسْجُدُوا وَ اعْبُدُوا رَبَّكُمْ وَ افْعَلُوا الْخَيْرَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»(5)"اى كسانى كه ايمان آوردهايد، ركوع و سجود كنيد و پروردگارتان را بپرستيد و كار خوب انجام دهيد، باشد كه رستگار شويد" در حقيقت اين واجبى است جامع و فراگير كه خدا آن
را بر صورت و دست و پاها واجب كرده است. در موردى ديگر مىفرمايد: «وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللّهِ أَحَداً»(1)"و مساجد ويژه خداست، پس هيچ كس را با خدا مخوانيد".
تا آنجا كه امام عليهالسلام فرمودند: هركس خدا را با حفظ اندام خود ملاقات كند، به طورى كه تمام اعضايش واجبات الهى را انجام داده باشند، با ايمانى كامل به ديدار حق شتافته و بىترديد از بهشتيان به شمار مىرود. هركس به يكى از اعضاى خود خيانت يا از حدود الهى تجاوز كند، خدا را با ايمانى ناقص ملاقات مىكند. همچنين فرمودند: اهل ايمان به سبب كامل بودن ايمانشان وارد بهشت مىشوند، و افراطگران به واسطه كوتاهى كردن در عمل وارد دوزخ مىگردند»(2).
حسن بن هارون مىگويد: امام صادق عليهالسلام درباره گفتار خداى متعال: «إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤ'c7دَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤلاً»(3)"زيرا گوش و چشم و قلب، همه مورد پرسش واقع خواهند شد" به من فرمودند: «يسأل السمع عمّا سمع و البصر عمّا نظر إليه و الفؤاد عمّا عقد إليه(4)از گوش انسان درباره آنچه شنيده، و از چشمش درباره آنچه ديده و از دلش درباره آنچه بر آن پيمان بسته است مىپرسند».
محمد بن مسلم از بعضى از اصحاب نقل مىكند كه آن حضرت فرمودند: «الإيمان لا يكون إلاّ بالعمل، و العمل منه، و لا يثبت الايمان إلاّ بعمل(5)ايمان جز به عمل تحقّق نمىيابد و عمل، جزو ايمان است و ايمان جز به عمل ثابت نمىشود».
عبداللّه بن مسكان از بعضى از اصحابش نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من أقرّ بدين اللّه فهو مسلم و من عمل بما أمر اللّه فهو مؤمن(6)هركس به دين خدا اقرار كند مسلمان است و هر كه به فرمان خدا عمل نمايد مؤمن است».
جميل بن درّاج مىگويد: از امام صادق عليهالسلام درباره ايمان سؤال كردم. حضرت فرمودند: «شهادة أن لا إله إلاّ اللّه و أنّ محمّداً رسول اللّه، قال: قلت: أليس هذا عمل؟ قال: بلى، قلت:
فالعمل من الإيمان؟ قال: لا يثبت الإيمان إلاّ بالعمل و العمل منه(1)ايمان، گواهى دادن بهيگانگى خدا و رسالت محمّد صلىاللهعليهوآله است. مىگويد: پرسيدم: آيا اين، عمل نيست؟ فرمودند: چرا، گفتم: پس عمل جزو ايمان است؟ فرمودند: ايمان جز به عمل ثابت نمىشود و جزو ايمان است».
ابن عبيده از امام باقر عليهالسلام نقل مىكند كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «لا يقلّ عمل مَعَ تقوى، و كيف يقلّ ما يُتَقَبَّل(2)هيچ عملى اندك نيست اگر توأم با تقوا باشد. چگونه اندك باشد چيزى كه پذيرفته مىشود؟»
مفضل بن عمر مىگويد: «نزد امام صادق عليهالسلام بودم، سخن از اعمال انسان به ميان آمد، گفتم: عمل من بسيار ناچيز است. امام عليهالسلام فرمودند: ساكت باش، از خدا آمرزش بطلب. سپس فرمودند: عمل اندك در صورتى كه همراه تقوى باشد بهتر از عمل فراوان اما بدون تقواست. سؤال كردم: عمل فراوانِ بدون تقوا چگونه است؟ فرمودند: بلى، مانند آن است كه مردى به ديگران اطعام كند و با همسايگانش خوشرفتارى نمايد و بر مركبش سوار شود، ولى وقتى درِ گناه به رويش باز شد وارد شود؛ عمل بدون تقوا اين است. اما در مقابل، كسى با اين نوع كارها مواجه نيست و از درِ حرام وارد نمىشود»(3).
هيثم بن واقد مىگويد: از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند: «خدا هر كه را از خوارى گناهان به سوى عزّت تقوا ببرد، او را با وجود فقر بىنياز مىكند و بدون قوم و قبيله عزيز مىگرداند و بدون همدم، مأنوس مىسازد. هر كه از خدا بترسد، خدا او را از هيچ چيزى نمىترساند و اگر از خدا نترسد، خدا او را از همه چيز مىترساند؛ هر كه به رزق اندك خشنود باشد، خدا از او به عمل كم راضى خواهد شد. هر كه از طلب معاش شرم نكند، خرجش سبك مىشود و خانوادهاش در آسايش به سر مىبرند. هر كه در دنيا زهد ورزد، خدا حكمت را در دلش ثابت مىگرداند و
زبانش را به آن گويا مىكند و او را به عيبهاى دنيا، از درد و درمانش، بينا مىسازد، و او را به سلامت از دنيا به سوى آخرت مىبرد»(1).
اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «اتّق اللّه بعض التّقى و إن قلّ و اجعل بينك و بين اللّه ستراً و إن رقّ(2)از خداى بترس اگرچه اندك باشد و ميان خود و خدا پرده شرمى قرار بده اگرچه نازك باشد».
عمرو بن سعيد بن هلال ثقفى مىگويد: امام صادق عليهالسلام فرمودند: «أوصيك بتقوى اللّه و الورع و الاجتهاد، و اعلم أنّه لا ينفع اجتهاد لا ورع فيه(3)تو را به پرهيزگارى و تلاش و ورع سفارش مىكنم و بدان كه تلاشى كه در آن ورع نيست سودى ندارد».
يزيد بن خليفه مىگويد: «امام صادق عليهالسلام ما را موعظه كردند و به ما دستورهايى دادند و ما را به زهد واداشتند، سپس فرمودند: عليكم بالورع فإنّه لا ينال ما عند اللّه إلاّ بالورع(4)بر شما باد به ورع، زيرا جز با ورع نمىتوان به پاداش الهى دست يافت».
ابن ابىيعفور نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «لا ينفع اجتهاد لا ورع فيه(5)تلاشى كه در آن ورع نباشد سودمند نيست».
فضيل بن يسار نقل كرده كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «إن أشدّ العبادة الورع(6)سختترين عبادتها ورع است».
حديد بن حكيم مىگويد: شنيدم كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «اتقوا اللّه وَ صونوا دينكم بالورع(7)از خدا بپرهيزيد و دين خود را با ورع حفظ كنيد».
حنّان بن سدير نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إنّما أصحابي من اشتدّ ورعه، و عمل لخالقه، و رجا ثوابه، هؤلاء أصحابي(8)ياران من كسانىاند كه ورعشان از همه بيشتر
است و براى آفريدگار خود كار مىكنند و تنها از او اميد پاداش دارند، اينها ياران من هستند».
على بن ابىزيد از پدرش نقل كرده كه گفت: «نزد امام صادق عليهالسلام بودم كه عيسى بن عبداللّه قمى وارد شد. امام عليهالسلام به او خوشآمد گفتند و او را نزد خود نشاندند. سپس به او فرمودند : يا عيسى بن عبداللّه ليس منّا و لا كرامة من كان في مصر فيه مائة أو يزيدون و كان في ذلك المصر أحد أورع منه(1)اى عيسى، از ما نيست و كرامت و بزرگوارى ندارد كسى كه در شهرى كه جمعيّت آن صد نفر يا بيشتر است زندگى كند و در آن با ورعتر از او وجود داشته باشد».
ابن ابىيعفور نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «كونوا دعاة للناس بغير ألسنتكم ليروا منكم الورع و الإجتهاد و الصلاة و الخير فإنّ ذلك داعية(2)پيوسته مردم را به غير زبان خود دعوت كنيد، بايد مردم ورع و تلاش و نماز و نيكى شما را ببينند، اين خود برانگيزنده و دعوت كننده آنهاست».
عبيداللّه بن على مىگويد: ابوالحسن اول عليهالسلام فرمودند: «كثيراً ما كنت أسمع أبي يقول: ليس من شيعتنا من لا تتحدث المخدّرات بورعه في خدورهنّ و ليس من أوليائنا من هو في قرية فيها عشرة آلاف رجل فيهم خلق اللّه أورع منه(3)بارها شنيدم كه پدرم مىفرمودند: از شيعيان ما نيست كسى كه زنان در سراپرده خود از ورعش سخن نگويند و از دوستان ما نيست كسى كه در شهرى ده هزار نفرى زندگى كند و در آنجا با ورعتر از او وجود داشته باشد».
ابراهيم كرخى مىگويد: از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند: «لا يَجْمَعُ اللّه لمؤمن الورع و الزهد في الدنيا إلاّ رجوت له الجنة(4)خدا زهد و ورع را در دنيا براى مؤمنى جمع نمىكند، مگر آنكه من برايش اميد بهشت دارم».
جابر مىگويد: امام باقر عليهالسلام در حديثى فرمودند: «لا تنال ولايتنا إلاّ بالعمل و الورع؛(5)جز با ورع كسى به ولايت ما نخواهد رسيد».
احمد بن محمد منصورى از عموى پدرش از امام هادى و آن حضرت از پدرانش نقل مىكنند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «عليكم بالورع فإنّه الدين الذي نلازمه و ندين اللّه تعالى به و نريده ممّن يوالينا لا تتعبونا بالشفاعة(1)بر شما باد به ورع، زيرا آن آيينى است كه ما پيوسته همراه آن هستيم و خدا را به وسيله آن اطاعت مىكنيم و از شيعيان خود همين انتظار را داريم. شما ما را به خاطر شفاعت به سختى مياندازيد».
منصور بن حازم نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «ما من عبادة أفضل عند اللّه من عفّة بطن و فرج(2)هيچ عبادتى نزد خدا برتر از حفظ شكم و عورت نيست».
سكونى از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «أكثر ما تلج به أمّتى النار ألأجوَفان: البطن و الفرج(3)امّت من بيشتر به سبب دو عضو ميانتهى وارد دوزخ مىشوند: يكى شكم و ديگرى عورت».
ابوبصير مىگويد: «مردى به امام باقر عليهالسلام گفت: عملم اندك است، كم روزه مىگيرم، ولى اميدوارم جز حلال چيزى نخورم. امام عليهالسلام به او فرمودند: أيّ الاجتهاد أفضل من عفّة بطن و فرج(4)چه تلاشى بهتر از حفظ شكم و عورت است؟»
عبداللّه بن ميمون قدّاح نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمود: اميرمؤمنان عليهالسلام مىفرمودند: «أفضل العبادة العفاف(5)بهترين عبادتها پاكدامنى است».
محمد بن على بن حسين به سند خود نقل مىكند كه اميرمؤمنان عليهالسلام در وصيّتش به محمّد بن حنفيّه فرمودند: «و من لم يعط نفسه شهوتها أصاب رشده(6)كسى كه نفس خويش را از شهوتها باز دارد به هدايت دست يافته است».
أنس مىگويد: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من ضمن لي إثنين ضمنت له على اللّه الجنّة: من ضمن لي ما بين لحييه و ما بين رجليه ضمنت له على اللّه الجنة يعني ضمن لي لسانه و فرجه(1)هركس دو چيز را براى من ضمانت كند من در برابر خدا بهشت را برايش ضمانت مىكنم: كسى كه به من تضمين دهد كه مىتواند زبان و عورتش را نگه دارد، من در برابر خدا بهشت را برايش ضمانت مىكنم».
همچنين آن حضرت در ضمن خطبهاى فرمودند: «و من قدر على إمرأة أو جارية حراماً فتركها مخافة اللّه حرّم اللّه عليه النار و آمنه من الفزع الأكبر و أدخله الجنّة، فإن أصابها حراماً حرّم اللّه عليه الجنّة و أدخله النار(2)هركس از راه حرام بر زن يا كنيزى دست يابد و او را به دليل ترس از خدا رها كند خدا آتش دوزخ را بر او حرام مىكند و او را از ترس قيامت ايمن مىگرداند و وارد بهشتش مىكند. ولى اگر از راه حرام از آن زن بهره برد خدا بهشت را بر او حرام و وارد دوزخش مىسازد».
مفضّل مىگويد: امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إنّما شيعة جعفر من عفّ بطنه و فرجه و إشتدّ جهاده و عمل لخالقه و رجا ثوابه و خاف عقابه، فإذا رأيت أولئك فأولئك شيعة جعفر(3)شيعه جعفرى فقط كسى است كه شكم و عورت خود را حفظ كند و تلاشش را فراوان سازد و براى آفريدگار خود عمل كند و به پاداش او اميدوار باشد و از كيفرش بترسد. هرگاه اينگونه افراد را ديدى بدان كه شيعيان جعفرىاند».
عبداللّه بن مسكان از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «ما من عبد إلاّ و عليه أربعون جُنّة حتّى يعمل أربعين كبيرة، فإذا عمل أربعين كبيرة إنكشفت عنه الجُنن(4)هر بندهاى داراى چهل پوشش است، تا وقتى كه چهل گناه كبيره مرتكب شود و در آن صورت
پوششها زايل مىشوند».
محمد بن على بن حسين مىگويد: امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من إجتنب الكبائر يغفر اللّه جميع ذنوبه، ذلك قول اللّه عزّوجلّ: «إِن تَجْتَنِبُوا كَبَآئِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنكُمْ سَئِّاتِكُمْ وَ نُدْخِلْكُم مُّدْخَلاً كَرِيمًا»(1)(2)هركس از گناهان كبيره بپرهيزد، خدا تمام گناهانش را مىبخشد؛ خداى عزوجل مىفرمايد: اگر از گناهان بزرگى كه از آن[ها] نهى شدهايد دورى گزينيد، بديهاى شما را از شما مىزداييم، و شما را در جايگاهى ارجمند در مىآوريم».
عباد بن كثير مىگويد: از امام صادق عليهالسلام درباره گناهان كبيره پرسيدم. حضرت فرمودند: «كل ما أوعد اللّه عليه النار(3)هر چيزى كه خدا بر آن وعده آتش داده، گناه كبيره است».
حسن بن زياد عطّار مىگويد: امام صادق عليهالسلام در حديثى فرمودند: «قد سمّى اللّه المؤمنين بالعمل الصالح مؤمنين، و لم يسمّ من ركب الكبائر و ما وعد اللّه عزّوجلّ عليه النار مؤمنين في قرآن و لا أثر و لا نسمّهم بالإيمان بعد ذلك الفعل(4)خدا، اهل ايمان را به سبب عمل شايسته، مؤمن نام نهاده است. ولى به كسانى كه گناهان كبيره و آنچه را خدا بر آنها وعده آتش داده مرتكب مىشوند، در قرآن و در هيچ جاى ديگرى، مؤمن نگفته و پس از اين عمل، نام ايمان را درباره آنان به كار نمىبريم».
روايت شده كه: «از امام صادق عليهالسلام درباره آيه شريفه: «إِنَّ اللّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ»(5)"مسلّما خدا، اين را كه به او شرك ورزيده شود نمىبخشايد و غير از آن را براى هر كه بخواهد مىبخشايد" سؤال كردند كه آيا گناهان كبيره نيز در مشيّت خدا داخل مىشود؟ فرمودند: آرى، اگر خدا بخواهد، به سبب آن كيفر مىكند و اگر بخواهد، مىبخشد(6)».
ابوبصير مىگويد: امام باقر عليهالسلام در حديث اسلام و ايمان فرمودند: «ايمان گواهى دادن بهيگانگى خداست؛ تا آنكه فرمودند: و خدا را با گناهى كه بر آن وعده آتش داده شده ملاقات
نكند. ابوبصير مىگويد: به امام عليهالسلام عرض كردم: فدايت شوم، چگونه مىتوان خدا را با گناهى كه بر آن وعده آتش داده شده ملاقات نكرد؟ امام عليهالسلام فرمودند: آنگونه نيست كه تو فكر مىكنى. اين درباره كسى است كه خدا را با گناهى كه وعده آتش بر آن داده شده ملاقات كند در حالىكه از آن توبه نكرده باشد»(1).
از سهل بن يسع نقل شده كه گفت: «امام رضا عليهالسلام از يكى از يارانش شنيد كه مىگفت: "خدا لعنت كند كسانى را كه با على عليهالسلام جنگيدند" امام عليهالسلام به او فرمودند: قل إلاّ من تاب و أصلح، ثمّ قال: ذنب من تخلّف عنه و لم يتب أعظم من ذنب من قاتله ثمّ تاب(2)بگو مگر كسانى كه توبه كردند و شايسته شدند، سپس فرمودند: گناه كسانى كه با او مخالفت كردند و توبه نكردند بزرگتر است از گناه كسانى كه با او جنگيدند، ولى توبه نمودند».
ابراهيم بن عباس مىگويد: «در مجلس امام رضا عليهالسلام بودم، سخن از گناهان كبيره و اينكه معتزله مىگويند: گناهان كبيره نابخشودنى است، در ميان بود. امام هشتم فرمودند: امام صادق عليهالسلام فرمودهاند: قرآن بر خلاف عقيده معتزله نازل شده؛ آنجا كه خداى عزوجل مىفرمايد: «وَ إِنَّ رَبَّكَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنّاسِ عَلى ظُلْمِهِمْ»(3)و به راستى پروردگار تو نسبت به مردم - با وجود ستمشان - بخشايشگر است»(4).
جندب غفارى مىگويد: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إنّ رجلاً قال يوماً: و اللّه لا يغفر اللّه لفلان، فقال اللّه عزّوجلّ: من ذا الّذى تألّى عليّ أن لا أغفر لفلان، فإنّي قد غفرت لفلان و أحبطت عمل الثاني بقوله: لا يغفراللّه لفلان(5)روزى مردى گفت: به خدا قسم فلانى آمرزيده نمىشود. خداى عزوجل فرمود: چه كسى به من سوگند خورد كه من فلانى را نمىبخشم؟ من اورا آمرزيدم و اعمال آن شخص را كه گفت: "خدا فلانى را نمىآمرزد" تباه كردم».
ابوبصير مىگويد: از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند: «لا و اللّه لا يقبل اللّه شيئاً من طاعته على الإصرار على شىءٍ من معاصيه(1)به خدا سوگند، خدا عبادتى را نمىپذيرد كه همراه اصرار بر گناهان باشد».
سكونى از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من علامات الشقاء جمود العين و قسوة القلب و شدة الحرص في طلب الدنيا و الاصرار على الذنب(2)خشكى چشم، سنگدلى، حرص شديد در دنياطلبى و اصرار بر گناهان نشانه شقاوت و بدبختى است».
عبداللّه بن سنان نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «لا صغيرة مع الاصرار و لا كبيرة مع الاستغفار(3)با وجود اصرار، صغيرهاى نيست و با وجود استغفار، كبيرهاى نخواهد بود».
جابر نقل مىكند كه: «امام باقر عليهالسلام درباره گفتار خداى متعال: «وَ لَمْ يُصِرُّوا عَلى ما فَعَلُوا وَ هُمْ يَعْلَمُونَ»(4)"و بر آنچه مرتكب شدهاند، با آنكه مىدانند [كه گناه است]، پافشارى نمىكنند" فرمودند: الإصرار أن يذنب الذنب فلا يستغفر اللّه و لا يحدّث نفسه بالتوبة فذلك الاصرار(5)اصرار بر گناه اين است كه آدمى گناه كند و از خدا آمرزش نخواهد و در فكر توبه هم نباشد».
ابو اسامه زيد شحّام مىگويد: امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إتّقوا المحقّرات من الذنوب فإنّها لا تغفر، قلت: و ما المحقّرات؟ قال: الرجل يذنب الذنب فيقول: طوبى لي إن لم يكن لي غير ذلك(6)از گناهان كوچك بپرهيزيد زيرا آنها آمرزيده نمىشود. پرسيدم: گناهان كوچك چيست؟فرمودند: اينكه كسى گناه كند و بگويد: خوشا به حال خودم اگر غير از اين، گناهى نداشته باشم ».
سماعه مىگويد: از ابوالحسن عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند: «لا تستكثروا كثير الخير، و لا
تستقلّوا قليل الذنوب فإنّ قليل الذنوب يجتمع حتّى يكون كثيراً، و خافوا اللّه في السرّ حتّى تعطوا من أنفسكم النصف(1)نيكى بسيار را فراوان مشماريد، و گناهان كوچك را كم به حساب نياوريد، زيرا گناهان كوچك، جمع شده فراوان مىشوند؛ و در نهان از خدا بترسيد تا پيوسته انصاف داشته باشيد».
زياد نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «روزى رسول خدا صلىاللهعليهوآله در سرزمين بىآب و علفى فرود آمدند. به يارانش فرمودند: مقدارى هيزم جمعآورى كنيد. اصحاب عرض كردند: يا رسول اللّه، در اين سرزمين هيزم يافت نمىشود. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: هركس هر قدر مىتواند بياورد. اصحاب رفتند و هركدام مقدارى جمع كرده و آوردند و آنها را روى هم در برابر آن حضرت ريختند. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: گناهان نيز اينگونه جمع مىشوند. سپس فرمودند: «إيّاكم و المحقّرات من الذنوب فإنّ لكلّ شيء طالبا ألا و إنّ طالبها يكتب: «مَا قَدَّمُوا وَ ءَاثَرَهُمْ وَ كُلَّ شَىْءٍ أَحْصَيْنَهُ فِى إِمَامٍ مُّبِينٍ»(2)از گناهان كوچك بپرهيزيد، زيرا هر چيزى جويندهاى دارد و جوينده گناهان، درج مىكند: آنچه را [انسانها] از پيش فرستادهاند با آثارشان و هر چيزى را در كارنامهاى روشن بر شمردهايم»(3)».
اميرمؤمنان على عليهالسلام در نهج البلاغه مىفرمايند: «أشدّ الذنوب ما استهان به صاحبه(4)سختترين گناهان، گناهى است كه مرتكب آن خُردش شمرد».
حسين بن زيد از امام صادق عليهالسلام در حديث مَناهى و ايشان از پدرانش نقل مىكنند كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «لا تحقّروا شيئاً من الشرّ و إن صغر في أعينكم و لا تستكثروا شيئاً من الخير و إن كثر في أعينكم، فإنّه لا كبير مع الإستغفار و لا صغير مع الإصرار(5)هيچبدى را هرچند به نظر كوچك باشد، ناچيز مشماريد و هيچ نيكى را اگرچه در نظر شما زياد باشد فراوان به حساب نياوريد. زيرا با وجود استغفار، كبيرهاى نمىماند و با وجود اصرار، صغيرهاى».
محمد بن سليمان از شخصى نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام ضمن حديثى به محمد بن مسلم فرمودند: «لا تستصغرنّ حسنةً أن تعملها، فإنّك تراها حيث تسرّك، و لا تستصغرنّ سيّئة تعملها، فإنّك تراها حيث تسوؤك(1)هيچ كار نيكى را كه انجام مىدهى كوچك مشمار، زيرا وقتى پاداش آن را مىبينى شادمان خواهى شد و هيچ گناهى را كه مرتكب مىشوى ناچيز به حساب نياور، چون وقتى كيفر آن را مىبينى غمگين خواهى شد».
برادرزاده فضيل نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «من الذنوب التي لا تغفر قول الرّجل ليتني لا أؤاخذ إلاّ بهذا(2)از جمله گناهانى كه آمرزيده نمىشود آن است كه كسى بگويد: اى كاش جز به اين عمل مؤاخذه نمىشدم!».
محمد بن على كراجكى مىگويد: از يكى از امامان نقل شد كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «خدا سه چيز را در سه چيز پنهان ساخته: خشنودىاش را در اطاعتش، خشمش را در نافرمانىاش و وليّش را در ميان خلقش. بنابراين هيچ اطاعتى را سبك مشماريد، زيرا نمىدانيد خشنودى خدا در كداميك از آنهاست. هيچ گناهى را ناچيز مدانيد، زيرا نمىدانيد خشم خدا در كداميك از آنهاست. هيچ كس را كوچك به شمار نياوريد، زيرا نمىدانيد كدام يك از آنها ولىّ خداست(3)».
در روايتى از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آمده است: «لا تنظروا إلى صغير الذنب و لكن انظروا إلى ما اجترأتم(4)به كوچكى گناه منگريد، به اين بنگريد كه بر چه كسى جرأت يافتهايد».
عبداللّه بن سنان از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إنّ أوّل ما عُصياللّه به ستّة: حبّ الدنيا، و حبّ الرئاسة، و حبّ الطعام، و حبّ النوم، و حبّ الراحة، و حبّ النساء(5)نخستين چيزى كه با آن، خدا نافرمانى شد، شش چيز بود: دنيادوستى، رياستطلبى، ميل به پرخورى و پرخوابى و تنآسايى و ميل به [زيادهروى در آميزش با] زنان».
جابر بن عبداللّه مىگويد: رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «ألا أخبركم بشرار رجالكم؟ قلنا: بلى يا رسول اللّه، قال: شرار رجالكم البهّات الجريء الفحّاش الآكل وحده و المانع رفده و الضارب عبده و الملجيء عياله(1)آيا مىخواهيد بدترينتان را بگويم؟ گفتند: آرى، يا رسول اللّه؛ فرمودند: بدترينتان كسى است كه به راحتى و فراوانى تهمت زند و گستاخ و بدزبان باشد. به تنهائى غذا بخورد و ديگران را از كمك خود محروم سازد. غلام خود را بزند و زن و فرزندش را پريشانخاطر نمايد».
يزيد صائغ مىگويد: «به امام صادق عليهالسلام عرض كردم: مردى داراى اين حالات است كه در سخنِ خود دروغ مىگويد، در وعده پيمانشكنى مىكند و هنگامى كه امانتى را مىپذيرد به آن خيانت مىنمايد. موقعيّت چنين كسى چگونه است؟ امام عليهالسلام فرمودند: هي أدنى المنازل من الكفر و ليس بكافر(2)چنين كسى كافر نيست ولى در نزديكترين جايگاه به كفر قرار دارد».
ابوحمزه از امام باقر عليهالسلام نقل مىكند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله خطبهاى خواندند و فرمودند: «آيا شما را از بدترينتان خبر ندهم؟ اصحاب گفتند: چرا، يا رسول اللّه، پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: كسى كه كمك خود را از ديگران دريغ دارد، غلام خود را بزند و به تنهايى غذا بخورد. [اصحاب] گمان بردند خدا بدتر از اين كس نيافريده است. حضرت فرمودند: آيا مىخواهيد بدتر از او را به شما بشناسانم؟ گفتند: آرى يا رسول اللّه. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: او كسى است كه خيرى ازش بر نيايد و از شرش ايمنى نباشد. آنها پنداشتند كه خدا بدتر از او نيافريده. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: مىخواهيد بدتر از او را به شما بشناسانم؟ گفتند: آرى. پيامبر فرمودند: دشنام بسيار دهنده بسيار لعنتكنندهكه چون از مؤمنان نزد او نام برده شود آنان را لعن كند و چون از او نزد مؤمنان نام برده شود لعنتش كنند»(3).
يونس از يكى از اصحابش نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودهاند: «ألا أخبركم بأبعدكم منّي شبهاً؟ قالوا: بلى يا رسول اللّه، فقال: الفاحش المتفحّش البذيء البخيل المختال الحقود الحسود القاسي القلب البعيد من كلّ خير يرجى، غير المأمون
من كلّ شرّ يتّقى(1)آيا به شما خبر ندهم چه كسى كمترين شباهت را به من دارد؟ اصحاب گفتند: چرا، يا رسول اللّه، پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: فحش دهنده، بخيل، متكبّر، كينهتوز، حسود، سنگدلى كه از هر چيزى كه اميد مىرود دور است و از هر شرّى كه از آن دورى بايد، از او ايمنى نيست».
مَيْسر از پدرش و او از امام صادق صلىاللهعليهوآله نقل مىكند كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «خمسة لعنتهم و كلّ نبيّ مجاب: الزائد في كتاب اللّه و التارك لسنّتي و المكذّب بقدر اللّه و المستحلّ من عترتي ما حرّم اللّه و المستأثر بالفيء المستحلّ له(2)پنج كس را من و هر پيامبر مستجاب الدّعوهاى لعنت فرستادهايم: كسى كه در كتاب خدا چيزى زياد كند، كسى كه سنّت مرا ترك گويد، كسى كه مقدرّات الهى را تكذيب نمايد، كسى كه خاندان مرا هتك حرمت كند و كسى كه غنيمت را به خود اختصاص دهد».
ابوحمزه نقل مىكند كه امام سجاد عليهالسلام فرمودند: «منافق ديگران را [از بدى] منع مىكند و خود نهىپذير نيست، به ديگران فرمان مىدهد و خود، آن را انجام نمىدهد و هرگاه به نماز بر مىخيزد، اعتراض مىكند. ابوحمزه مىگويد: پرسيدم: يابن رسول اللّه، اعتراض چيست؟ فرمودند: به اينسو و آنسو نگريستن. و هرگاه ركوع مىكند زانو به زمين مىزند. شب كه مىرسد همّش خوردن است در حالىكه روزه نبوده، صبح كه برمىخيزد همّش خواب است، در حالىكه شبزندهدارى نداشته است، اگر با تو سخن گويد دروغ مىگويد، اگر به او امانت بسپارى به تو خيانت مىكند، اگر از حضورش بروى غيبت تو را مىنمايد و اگر به تو قول دهد، عمل نمىكند»(3).
ابنمسعود نقل مىكند كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ضمن وصيّتى طولانى فرمودند: «در آيندهگروهى مىآيند كه غذاهاى خوشمزه و رنگارنگ مىخورند و بر مركبها سوار مىشوند و همانند زنان كه براى شوهرانشان آرايش مىكنند خود را زينت مىدهند و مثل زنان خودنمائى مىكنند. زينت آنها مانند پادشاهان ستمگر است. اينان منافقان اين امت در آخرالزمان هستند. در قهوهخانهها مىنوشند، قاببازى مىكنند، دنبال شهوات مىروند، نماز جماعت را رها مىكنند،
شبها در خوابند و در خواب صبح بسيار افراط مىكنند؛ خداى متعال مىفرمايد: «فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلاةَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَواتِ فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غَيًّا»(1)«آنگاه پس از آنان جانشينانى به جاى ماندند كه نماز را تباه ساخته و از هوسها پيروى كردند، و به زودى [سزاى] گمراهى [خود] را خواهند ديد»(2).
امام صادق عليهالسلام از پدرانش نقل كردهاند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله به امّت خود فرمودند: «اى امّت، خداى متعال بيست و چهار خصلت را براى شما ناپسند شمرده و شما را از آنها نهى كرده است: بازى كردن در حال نماز؛ منّتگذارى در صدقه دادن؛ خنديدن در قبرستان؛ سرك كشيدن به خانههاى مردم، و نگريستن به عورت زنان - زيرا باعث كورى چشم مىشود - ، سخن گفتن هنگام آميزش با همسر - زيرا سبب لال شدن فرزند مىشود - ، خوابيدن قبل از نماز عشا، به گفتوگو نشستن بعد از آن، غسل كردن زير آسمان بدون لنگ، آميزش با همسر در زير آسمان، برهنه وارد نهرها شدن - زيرا در نهرها فرشتگانى وجود دارند - ، بدون لنگ وارد حمام شدن، سخن گفتن ميان اذان و اقامه در نماز صبح تا پس از پايان يافتن نماز، سوار شدن در كشتى هنگام تلاطم دريا، خوابيدن در پشت بام بدون ديوار، زيرا هيچ كس مسئوليت [سقوط] او را به عهده ندارد، تنها خوابيدن در خانه، همبستر شدن با زن در حال حيض، زيرا فرزندش دچار بيمارى پيسى يا جذام مىشود، پس جز خودش را سرزنش نكند، همبستر شدن با زن پس از احتلام و قبل از آنكه غسل كند، زيرا فرزندش ديوانه به دنيا مىآيد، آنگاه جز خودش را سرزنش نكند، سخن گفتن با جذامى، مگر آنكه يك ذراع با جذامى فاصله باشد. - نيز فرمودند: از جذامى مانندفرارت از شير درنده، فرار كن - ، بول كردن در كنار نهر جارى، مدفوع نمودن در زير درختى كه ميوههايش رسيده يا خرمائى كه محصولش به دست آمده باشد، پوشيدن كفش در حال ايستاده، وارد شدن در خانه تاريك بدون داشتن چراغ يا شعله آتش و فُوت كردن در حال نماز»(3).
سعيد بن علاقه مىگويد: از اميرمؤمنان عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند: «باقى گذاشتن تار
عنكبوت در خانه، بول كردن در حمّام، غذا خوردن در حال جنابت، خلال كردن با چوب گز، ايستاده شانه كردن، باقى گذاشتن خاكروبه در خانه، قسم دروغ، زنا، اظهار حرص، خوابيدن ميان نماز مغرب و عشا، خوابيدن قبل از طلوع خورشيد، عادت داشتن به دروغ، زياد گوش دادن به آوازهخوانى، رد كردن مستمندى كه در شب از شما درخواست كرده، اندازهگيرى نكردن مخارج زندگى و قطع رحم باعث فقر و تنگدستى مىشود. سپس فرمودند: اكنون مىخواهيد شما را از آنچه روزىِ فرد را زياد مىكند خبر دهم؟ گفتند: آرى، يا اميرمؤمنان، فرمودند: جمع كردن ميان دو نماز، جارو كردن خانه، مواسات با برادر دينى، صبح زود در طلب روزى رفتن، استغفار، امانتدارى، سخن حقّ، اجابت نمودن مؤذّن (وقتى كه اذان مىگويند به نماز برود)، سخن نگفتن به هنگام تخلّى، ترك حرص، شكر نعمت، پرهيز از قسم دروغ، وضو گرفتن پيش از غذا، خوردن ريزههاى سفره روزى را زياد مىكند و هركس هر روز سى بار تسبيح خدا گويد، خدا هفتاد نوع بلا را از وى دفع مىكند كه كمترين آن فقر است»(1).
ابنعباس نقل كرده كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در حجّهالوداع فرمودند: «ضايع كردن نماز، پيروى از شهوتها، تمايل به هوسها، بزرگ شمردن مال و خريدن دنيا با بهاى دادنِ دين از نشانههاى نزديكى قيامت است. در آن زمان، مؤمن بر اثر زشتىهائى كه مىبيند و قدرت بر دگرگون ساختن آنها ندارد، قلبش در درونش آب مىشود، همانگونه كه نمك در آب حلّ مىگردد. سپس فرمودند: در چنين دورانى، زشتىها خوب و خوبىها زشت جلوه مىكنند، خائنان را امين، و درستكار را خائن مىدانند. دروغگو را تصديق و راستگو را تكذيب مىكنند. آنگاه فرمودند:در آن زمان، زنان به حكومت مىرسند، كنيزان طرف مشورت قرار مىگيرند و كودكان بر منبرها مىنشينند. دروغگويى را زيركى، زكات را مايه زيان و غنيمت را وسيله سود مىدانند. آدمى به پدر ومادرش ستم و با دوستش مهربانى مىكند. سپس فرمودند: در چنين زمانى مردان به مردان و زنان به زنان اكتفا مىكنند. و چنانكه به دختران در ميان خانهها هجوم برده مىشود، به پسر بچهها هجوم مىبرند. مردان شبيه زنان و زنان شبيه مردان مىشوند. زنان بر زينها سوار مىگردند. لعنت
1) . همان، ص 347.
خدا بر اين گروه از امّتم باد. آنگاه فرمودند: در آن زمان، مسجدها را مانند كليساها زينت مىكنند، قرآنها را مىآرايند و منارهها را بلند مىسازند. صفوف مردم فراوان ولى دلهايشان از يكديگر جدا و زبانهايشان گوناگون است. سپس فرمودند: در آن دوران، مردان امّتم خود را با طلا آراسته مىكنند و لباس حرير و ديبا مىپوشند و از پوست پلنگ براى خود لباس تهيه مىكنند. سپس فرمودند: در چنين زمانى ربا آشكار مىگردد و مردم به صورت غيبه(1)و رشوه با يكديگر معامله مىكنند و دين پست مىشود و دنيا ارزش مىيابد. آنگاه فرمودند: در چنين دورانى طلاق فراوان مىگردد و حدود الهى برپا و اجرا نمىشود و البته اين عمل به خدا زيانى نخواهد رسانيد. سپس فرمودند: در آن زمان، زنان خواننده و آلات موسيقى آشكار مىشوند و تبهكاران امّتم پيوسته با آنها دمسازند. آنگاه فرمودند: در آن دوران ثروتمندان امّتم براى تفريح و گردش و طبقه متوسّط براى تجارت و خريد و فروش و تنگدستان براى خودنمايى و ريا به حجّ مىروند. در همين زمان است كه گروهى براى غيرخدا قرآن را فرا مىگيرند و آن را همراه موسيقى مىخوانند و عدهاى براى غيرخدا دانشاندوزى مىكنند و فرزند نامشروع فراوان مىشود و قرآن را به غنا مىخوانند و بر سر طلب دنيا به همديگر هجوم مىبرند. سپس فرمودند: اين حوادث هنگامى است كه حرمتها هتك و گناهان انجام شود، بدكاران بر نيكوكاران تسلّط يابند، دروغ شايع و نيازمندى و تنگدستى آشكار شود، مردم به يكديگر فخرفروشى كنند، بازى شطرنج و موسيقى را نيكو بشمارند و امر به معروف و نهى از منكر را انكار نمايند؛ تا آنكه فرمودند: اينان را در ملكوتآسمانها ناپاكان و پليدان مىخوانند»(2).
امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إحذروا أهوائكم كما تحذرون أعداءكم، فليس بشيء أعدى للرجال من إتباع أهوائهم و حصائد ألسنتهم(3)از هوسهاى خويش بپرهيزيد، همانگونه كه از
دشمنانتان دورى مىكنيد، زيرا هيچ چيز براى مردم دشمنتر از هواپرستى و محصول زبانهاى آنان نيست».
يحيى بن عقيل مىگويد: اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «إنّما أخاف عليكم إثنتين: إتّباع الهوى و طول الأمل، أمّا إتّباع الهوى فإنّه يصدّ عن الحقّ، و أمّا طول الأمل فينسي الآخرة(1)تنها از دو خصلت بر شما مىترسم: پيروى از هواى نفس و بلندى آرزو. پيروى از هواى نفس، آدمى را از راه حقّ باز مىدارد و درازى آرزو، آخرت را از ياد مىبرد».
عبدالرّحمان بن حجّاج مىگويد: حضرت ابوالحسن عليهالسلام به من فرمودند: «إتّق المرتقى السهل إذا كان منحدره وعْراً، قال: و كان عليهالسلام يقول: لا تدع النفس و هواها، فإنّ هواها في رداها، و ترك النفس و ما تهوى أذاها، و كفّ النفس عمّا تهوى دواها(2)بپرهيز از بلندىهاى سهلالوصول كه پايين آمدن از آنها وحشتناك است. راوى مىگويد: حضرت مىفرمودند: نفس خويش را با هوسهايش وامگذار، زيرا هوسها آن را هلاك مىسازد. واگذارى نفس به هوسها موجب آزار آن و باز داشتن نفس از هوسها مايه درمان آن است».
هشام بن سالم مىگويد: امام صادق عليهالسلام فرمودند: «أما إنّه ليس من عرق يضرب و لا نكبةو لا صداع و لا مرض إلاّ بذنب، و ذلك قول اللّه عزّوجلّ في كتابه «وَ مَآ أَصَبَكُم مِّن مُّصِيبَةٍ فَبَِما كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَ يَعْفُوا عَن كَثِيرٍ»(3)قال: ثم قال: و ما يعفو اللّه أكثر ممّا يؤاخذ به(4)بدانيد، هيچ رگى نمىجنبد و هيچ بلا و سردرد و مرضى روى نمىدهد مگر به خاطر گناهى كه انسان مرتكب شده است؛ خداى عزوجل در اينباره مىفرمايد: "و هر[گونه] مصيبتى به شما برسد به سبب دستاورد خود شماست، و [خدا] از بسيارى در مىگذرد". آنگاه امام عليهالسلام فرمودند: آنچه خدا مىبخشد به مراتب بيشتر است از آنچه بر آن كيفر مىكند».
مسمع از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «اِن العبد ليحبس على ذنب من ذنوبه مائة عام و إنّه لينظر إلى أزواجه في الجنة يتنعّمن(1)بسا شخصى به سبب يك گناه از گناهانش صدسال حبس مىشود، در حالىكه همسران خود را مىبيند كه در بهشت از نعمت برخوردارند».
فضيل بن يسار مىگويد: امام باقر عليهالسلام فرمودند: «ما من نكبة تصيب العبد إلاّ بذنب و ما يعفو اللّه أكثر(2)هيچ بلائى به انسان نمىرسد مگر به دليل گناهى كه مرتكب شده، و آنچه خدا مىبخشد بيشتر است».
طلحة بن زيد نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: پدرم مىفرمودند: «ما من شيء أفسد للقلب من خطيئة إنّ القلب ليواقع الخطيئة فما تزال به حتّى تغلب عليه فيصيّر أعلاه أسفله(3)هيچ چيز مانند گناه دل را تباه نمىكند، دل پيوسته با گناه در نزاع است تا آنكه گناه بر آن غلبه مىيابد و آن را دگرگون مىسازد».
فضيل بن يسار مىگويد: امام باقر عليهالسلام فرمودند: «إن العبد ليذنب الذنب فيزوى عنه الرّزق(4)آدمى با ارتكاب گناهى، از روزى محروم مىگردد».فضيل نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «إنّ الرجل ليذنب الذنب فيدرء عنه الرزق و تلا هذه الآية: «إِذْ أَقْسَمُوا لَيَصْرِمُنَّها مُصْبِحِينَ وَ لا يَسْتَثْنُونَ فَطافَ عَلَيْها طائِفٌ مِنْ رَبِّكَ وَ هُمْ نائِمُونَ»(5)(6)بسا آدمى گناه مىكند و روزى از دستش مىرود. سپس اين آيه را تلاوت فرمودند: «آنگاه كه سوگند خوردند كه صبح برخيزند و [ميوه] آن [باغ] را حتماً بچينند، و[لى] "ان شاء اللّه" نگفتند. پس در حالى كه آنان غنوده بودند، بلايى از جانب پروردگارت بر آن [باغ] به گردش در آمد».
ابوبصير مىگويد: از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه فرمودند: «إذا أذنب الرجل خرج فى قلبه
نكتة سوداء، فإن تاب انمحت، و إن زاد زادت حتّى تغلب على قلبه فلا يفلح بعدها أبداً(1)هرگاه آدمى گناهى كند نقطهاى سياه در قلبش پيدا مىشود، اگر توبه كرد آن سياهى زايل مىگردد و اگر بر گناهان افزود آن سياهى نيز افزايش مىيابد تا تمام دل را فراگيرد و ديگر رستگار نخواهد شد».
ابنفضال مىگويد: امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إن الرجل يذنب الذنب فيحرم صلاة الليل، و إنّ العمل السيّىء أسرع في صاحبه من السكين في اللّحم(2)بسا آدمى گناه مىكند و از نماز شب محروم مىشود. تأثير كار زشت در انسان، سريعتر ازتأثير كارد در گوشت است».
زراره نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «ما من عبد إلا و في قلبه نكتة بيضاء فإذا أذنب ذنبا خرج في النكتة نكتة سوداء، فإن تاب ذهب ذلك السواد، و إن تمادى في الذنوب زاد ذلك السواد حتّى يغطي البياض فإذا غطى البياض لم يرجع صاحبه إلى خير أبدا، و هو قول اللّه عزّوجل: «...بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ ما كانُوا يَكْسِبُونَ»(3)(4)در دل هر بندهاى نقطه سفيدى وجود دارد. هرگاه گناهى مرتكب شد، نقطهاى سياه در آن پديدار مىشود. اگر توبه كرد، آن سياهى برطرف مىگردد و اگر به گناهان خود ادامه داد سياهى بيشتر مىشود تا تمام سفيدى رامىپوشاند. پس از آن ديگر انسان به نيكى باز نخواهد گشت؛ خداى عزوجل مىفرمايد: بلكه آنچه مرتكب مىشدند زنگار بر دلهايشان بسته است».
ابوعَمْر مداينى نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: شنيدم كه پدرم مىفرمودند: «إنّ اللّه قضى قضاءاً حتماً لا ينعم على العبد بنعمة فيسلبها إيّاه حتّى يحدث العبد ذنباً يستحقّ بذلك النقمة(5)خدا به طور حتم مقرّر كرده، نعمتى را كه به بندهاش مىدهد از او سلب نكند تا بندهاش گناهى مرتكب شود كه به سبب آن مستحقّ كيفر گردد».
يونس بن يعقوب مىگويد: امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إنّ أحدكم ليكثر الخوف من السلطان، و ما ذلك إلاّ بالذنوب فتوقّوها ما إستطعتم و لا تمادوا فيها(6)بسا مىشود يكى از
شما بسيار از سلطان مىترسد. و اين نيست مگر به سبب ارتكاب گناهان. پس تا مىتوانيد از گناهان برحذر باشيد و به آن ادامه ندهيد».
عباس بن هلال شامى مىگويد: از امام رضا عليهالسلام شنيدم كه فرمودند: «كلّما أحدث العبد من الذنوب ما لم يكونوا يعملون أحدث لهم من البلاء ما لم يكونوا يعرفون(1)هرگاه مردم گناهان جديدى كه قبلا آن را انجام نمىدادند، مرتكب شوند، بلاهاى جديدى كه قبلاً آن را نمىشناختند برايشان پيش مىآيد».
جعفر جعفرى از امام صادق عليهالسلام و آن حضرت از پدرشان عليهالسلام نقل مىكنند كه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من أذنب ذنباً و هو ضاحك دخل النار و هو باكٍ(2)هركس گناهى كند و بخندد، گريان وارد آتش خواهد شد».
مفضّل بن عمر مىگويد: امام صادق عليهالسلام فرمودند: «يا مفضّل إيّاك و الذنوب و حذّرها شيعتنا، فو اللّه ما هي إلى أحد أسرع منها إليكم، إنّ أحدكم لتصيبه المعرّة من السلطان و ما ذلك إلاّ بذنوبه، و إنّه ليحبس عنه الرزق و ما هو إلاّ بذنوبه، و إنّه ليشدّد عليه عند الموتو ما ذلك إلاّ بذنوبه(3)اى مفضّل، از گناهان بپرهيز و شيعيان ما را از آن برحذر دار. به خدا سوگند هيچ چيز مانند گناه به سوى شما شتاب نمىكند. بسا يكى از شما از جانب سلطان زيانى مىبيند و آن به خاطر گناهانش بوده و روزى از او منع مىشود و اين، تنها به جهت گناهانش است و بسا مرگ بر او دشوار مىشود و آن نيز بر اثر گناهانش بوده است».
عَمْر بن عثمان از مردى نقل مىكند كه حضرت ابوالحسن عليهالسلام فرمودند: «حق على اللّه أنْ لا يعصى في دارٍ إلاّ أضحاها لِلشّمس حتّى تطهّرها(4)خدا خانهاى را كه در آن گناه انجام گيرد ويرانش كند تا خورشيد به آن بتابد و آن را پاك سازد».
ميثم بن واقد جزرى مىگويد: امام صادق عليهالسلام فرمودند: «خداى عزوجل يكى از پيامبران خود را به سوى قوم خودش فرستاد و به او وحى كرد كه به قوم خود بگو: اى مردم، كسانى كه مرا
اطاعت كنند، اگر در حال آسايش و نعمت از رضايت من رويگردان شوند و موجبات خشم مرا فراهم سازند، من نيز آنان را از راحتى به سوى ناراحتى مىبرم و گروهى كه در اطاعت من نيستند، اگر در حال سختى و گرفتارى، از خشم من رويگردان شوند و رضايت مرا فراهم آورند، من نيز آنان را از گرفتارى به سوى آسايش مىبرم. به قوم خود بگو: رحمت من بر خشمم پيشى گرفته است. پس، از رحمت من نوميد مشويد، زيرا بخشيدن گناه نزد من چندان مهمّ نيست. به آنان بگو: بر اثر دشمنىِ با من خشم مرا فراهم نكنند و دوستان مرا سبك نشمارند، زيرا من به هنگام خشم داراى چنان قدرتى هستم كه هيچ يك از مخلوقات من در برابر آن تاب مقاومت ندارد»(1).
عبّاد بن صهيب نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: خداى عزوجل فرموده است: «إذا عصاني من يعرفني سلّطت عليه من لا يعرفني(2)هرگاه كسى كه مرا مىشناسد، از من نافرمانى كند، كسى را بر او مسلّط مىكنم كه مرا نمىشناسد».
ابوالعباس مىگويد: امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من سرّته حسنته و سائته سيّئته فهو مؤمن(3)هركس به سبب نيكىهايش شادمان و بر اثر گناهانش غمگين شود مؤمن است».
عمرو بن عثمان از يكى از دوستانش نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إنّ الرجل ليذنب الذنب فيدخله اللّه به الجنّة، قلت: يدخله اللّه بالذنب الجنّة؟ قال: نعم، إنّه يذنب فلا يزال خائفاً ماقتاً لنفسه فيرحمه اللّه فيدخله الجنّة(4)بسا انسان گناهى مىكند و خدا او را به سبب آن وارد بهشت مىسازد. گفتم: آيا خدا او را به سبب گناه وارد بهشت مىكند؟ امام عليهالسلام فرمودند: آرى. او گناه مىكند امّا پيوسته ترسان است و از خود بيزار، لذا خدا او را مىآمرزد و وارد بهشتش مىكند».
ابان بن تغلب مىگويد: از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند: «ما من عبد أذنب ذنباً فندم عليه، إلاّ غفر اللّه له قبل أن يستغفر، و ما من عبد أنعم اللّه عليه نعمة فعرف أنّها من
عند اللّه إلاّ غفر اللّه له قبل أن يحمده(1)هر بندهاى كه گناه كند و از انجام دادن گناهش پشيمان شود، خدا او را پيش از آنكه استغفار كند، مىآمرزد و هر بندهاى كه خدا به او نعمت دهد، اگر بداند كه آن نعمت از جانب خداست، خدا او را قبل از آنكه ستايش كند، خواهد آمرزيد».
على جهضمى مىگويد امام باقر عليهالسلام فرمودند: «كفى بالندم توبة(2)در توبه، پشيمانى كافى است».
ابوحمزه ثمالى از امام باقر عليهالسلام نقل مىكند كه امام سجاد عليهالسلام فرمودند: «أربع من كنّ فيه كمل إيمانه و محّصت عنه ذنوبه: من وفي للّه بما جعل على نفسه للناس، و صدق لسانه مع الناس، و"استحيى من كلّ قبيح عند اللّه و عند الناس، و يحسن خلقه مع أهله(3)چهار خصلت است كه در هركس باشد ايمانش كامل است و گناهانش پاك مىگردد: كسى كه براى خدا، به آنچه در برابر مردم بر عهده گرفته وفا كند، با مردم راست گويد، از هر كارى كه نزد خدا و مردم، زشت است شرم داشته باشد و اخلاق خود را با خانوادهاش نيكو كند».
عباس غلامِ امام رضا عليهالسلام نقل مىكند كه حضرت فرمودند: «المستتر بالحسنة يعدل سبعين حسنة و المذيع بالسيئة مخذول و المستتر بالسيئة مغفور له(4)كسى كه كار نيك خود را پنهان كند، آن كار با هفتاد حسنه برابرى مىكند. و هر كه گناهش را فاش سازد رسوا است و كسى كه گناه خود را پنهان نمايد، آمرزيده مىشود».
معاوية بن وهب مىگويد: از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه فرمودند: «هرگاه بندهاى توبه نصوح كند، خدا او را با پوششى در دنيا و آخرت گرامى مىدارد. عرض كردم: چگونه او را مىپوشاند؟ فرمودند: گناهانى را كه دو فرشته برايش نوشتهاند از يادشان مىبرد و به اعضا و جوارحش وحى
مىكند كه گناهانش را پنهان دارند و به مكانهايى كه در آنها گناه كرده است خطاب مىنمايد كه گناهانش را مخفى سازند، لذا او در حالى خدا را ملاقات مىكند كه هيچ چيزى عليه او شهادت به گناه نمىدهد»(1).
ابوبصير مىگويد: از امام صادق عليهالسلام درباره آيه: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا تُوبُوا إِلَى اللّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً»(2)"اى كسانى كه ايمان آوردهايد، به درگاه خدا توبهاى راستين كنيد"، سؤال كردم؟ امام عليهالسلام فرمودند: هو الذنب الذي لا يعود فيه أبداً، قلت: و أيّنا لم يعد؟ فقال: يا أبا محمد إنّ اللّه يحبّ من عباده المفتّن التوّاب(3)توبه نصوح، توبه از گناهى است كه ديگر هرگز به سوى آن باز نگردد. گفتم: كداميك از ما باز نمىگردد؟ فرمودند: اى ابومحمّد، خدا بندگان گناهكار پشيمان خود را دوست دارد».
جابر نقل كرده كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «التّائب من الذّنب كمن لا ذنب له و المقيم علىالذنب و هو مستغفر منه كالمستهزىء(4)هر كه از گناه توبه كند مانند كسى است كه هرگز گناه نكرده و هر كه به گناه كردن ادامه مىدهد و در عين حال توبه هم مىكند، مانند مسخرهگر است».
ابوبصير مىگويد: امام صادق عليهالسلام فرمودند: «أوحى اللّه إلى داود النبيّ عليهالسلام يا داود إنّ عبدي المؤمن إذا أذنب ذنباً ثمّ رجع و تاب من ذلك الذنب و استحيى منّي عند ذكره غفرت له و أنسيته الحفظة و أبدلته الحسنة و لا أبالي و أنا أرحم الراحمين(5)خدا به داوود پيامبر عليهالسلام وحى كرد: اى داود، اگر بنده مؤمن من گناهى كند و باز گردد و توبه نمايد و هنگامى كه مرا بياد مىآورد از من شرم كند، او را مىآمرزم و گناهانش را از ياد نگهبانان [موكّل] مىبرم و آن را به حسنه تبديل مىكنم و هيچ باكى ندارم. من بخشايشگرترينِ مهربانانم».
سكونى از امام صادق عليهالسلام و ايشان از پدرش از پدرانش عليهمالسلام نقل مىكنند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إنّ اللّه فضولاً من رزقه ينحله من شاء من خلقه و اللّه باسط يده عند كلّ فجر
لمذنب الليل هل يتوب فيغفر له و يبسط يده عند مغيب الشمس لمذنب النهار هل يتوب فيغفر له(1)خدا در رزق خود، فزونىهايى دارد كه آنها را به هر يك از بندگانش كه بخواهد مىبخشد. خدا هر صبحدم دستش را به سوى كسانى كه در شب گناه كردهاند دراز مىكند تا ببيند توبه مىكنند تا آنها را بيامرزد. همچنين هر شامگاه هنگام غروب خورشيد دستش را به سوى آنان كه در طول روز گناهى انجام دادهاند دراز مىكند تا ببيند آيا توبه مىكنند تا آنها را بيامرزد؟» امام رضا عليهالسلام از پدرانش عليهمالسلام نقل مىكنند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «مثل المؤمن عند اللّه تعالى كمثل ملك مقرّب و إنّ المؤمن عند اللّه لأعظم من ذلك و ليس شيء أحبّ إلى اللّه تعالى من مؤمن تائب و مؤمنة تائبة(2)مَثَل مؤمن نزد خداى متعال مانند فرشته مقرّب است، بلكه مؤمن نزد خدا بزرگتر از اين است. هيچ چيز نزد خدا محبوبتر از مرد و زن باايمانى نيست كه توبه مىكنند».
حفص بن غياث مىگويد: امام صادق عليهالسلام فرمودند: «لا خير في الدنيا إلا لرجلين، رجل يزداد في كلّ يوم احساناً، و رجل يتدارك ذنبه بالتوبة(3)تنها براى دو كس در دنيا خير و خوبى هست: آن كه هر روز كار نيكى كند و بر حسناتش بيفزايد و كسى كه گناهش را با توبه جبران كند».
ابنطاووس از امام رضا عليهالسلام و ايشان از پدرانش عليهمالسلام نقل مىكند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «اعترفوا بنعم اللّه ربّكم وتوبوا إلى اللّه من جميع ذنوبكم فإنّ اللّه يحبّ الشاكرين من عباده(4)به نعمتهاى خدا اعتراف كنيد و از تمامى گناهان توبه كنيد، چرا كه خدا بندگان سپاسگزار خود را دوست دارد».
محمد بن احمد بن هلال مىگويد: «از حضرت ابوالحسن عليهالسلام پرسيدم: توبه نصوح چيست؟ امام عليهالسلام در جوابم نوشتند: أن يكون الباطن كالظاهر و أفضل من ذلك(5)آنكه باطن آدمى مانند
ظاهرش بلكه بهتر از آن باشد».
در نهج البلاغه آمده است كه مردى در حضور اميرمؤمنان عليهالسلام زبان به استغفار گشود.
حضرت به او فرمودند: «مادرت به عزات بنشيند، مىدانى، استغفار چيست؟ استغفار مقام بلندمرتبگان است، و اسمى است كه آن را شش معناست: نخست پشيمانى بر گذشته. دوم: عزم بر ترك بازگشت براى هميشه. سوم: اينكه حقوق مردم را ادا كنى تا با خدا عارى از هر گناهى ديدار نمايى. چهارم: هر واجبى را كه بر عهده تو بوده و انجامش ندادهاى به جاى آورى. پنجم: آنكه گوشتى را كه در گناه بر پيكرت روييده در غم و اندوه آب كنى تا پوستت به استخوانت بچسبد و ميان پوست و استخوان گوشت تازه برويد. ششم: جسم خود را رنج طاعت بچشانى همچنان كه بر او حلاوت معصيت چشانده بودى. در اين هنگام بگويى: اَسْتَغْفِرُاللّه»(1).
محمّد بن مسلم مىگويد: امام باقر عليهالسلام فرمودند: «گناهان مؤمن پس از توبه آمرزيده مىشود. مؤمن بايد در انديشه كارهايى باشد كه پس از توبه و آمرزش انجام مىدهد. بدان، به خدا سوگند، اين توبه و آمرزش جز براى اهل ايمان نيست. محمد بن مسلم مىگويد: به آن حضرت عرض كردم: اگر پس از توبه و استغفار دوباره مرتكب گناهى شد و توبه كرد چه مىشود؟ امام عليهالسلام فرمودند: تو فكر ميكنى وقتى بنده مؤمن از گناه خويش پشيمان مىشود و استغفار مىكند و به سوى خدا باز مىگردد، خدا توبهاش را نمىپذيرد؟ گفتم: اگر اين كار را چندين بار تكرار نمود و مكرّر گناه انجام داد و توبه كرد چه مىشود؟ امام عليهالسلام فرمودند: هرگاه بنده مؤمن آمرزش طلبيد و توبه نمود، خدا نيز او را مىآمرزد. خدا آمرزنده و مهربان است. توبه را مىپذيرد و از گناهان در مىگذرد. مبادا مؤمنان را از رحمت خدا نوميد كنى»(2).
ابوجميله نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إنّ اللّه يحبّ العبد المفتّن التوّاب و من
لا يكون ذلك منه كان أفضل(1)خدا بنده گناهكارى كه توبهاش را شكسته ولى باز هم توبه مىكند را دوست دارد؛ البتّه كسى كه اينگونه نيست، برتر است».
ديلمى نقل مىكند كه: «مردى به رسول خدا صلىاللهعليهوآله عرض كرد: يا رسول اللّه، من گناه مىكنم. اگر خواستم توبه كنم چه بگويم؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: از خدا آمرزش بخواه. آن مرد گفت: من توبه مىكنم و دوباره گناه مرتكب مىشوم. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: هرگاه گناه كردى از خدا آمرزش بخواه. آن مرد گفت: در اين هنگام گناهان من فراوان مىشود؛ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: عفو خدا بيشتر است، پيوسته توبه كن تا شيطان تار و مار گردد»(2).
ابوحمزه از امام سجاد عليهالسلام نقل مىكند كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «روزگار، سه روز است و تو در اين سه روز قرار دارى: يكى، روزى كه گذشته و هرگز باز نمىگردد، كه اگر كار نيكى در آن كردهاى از گذشتن آن غمگين نيستى، بلكه خوشحالى كه از آن به خوبى استقبال كردهاى و اگر در آن كوتاهى نمودهاى حسرت مىبرى، چون ديگر از دست تو رفته و تو در آن تقصير كردهاى.
ديگر، روز آينده است كه تو دربارهاش چيزى نمىدانى شايد به آن نرسيدى، و اگر هم رسيدى شايد مانند روز گذشتهات در آن كوتاهى كنى؛ تا آنكه فرمودند: پس روز تو همان روزى است كه در آن هستى و بايد درباره تقصيرهايى كه روز گذشته انجام دادهاى و اعمال نيكى كه از دست دادهاى و گناهانى كه مرتكب شدهاى، بينديشى. تا آنكه فرمودند: پس مانند كسى كار كن كه فقط به شب و روزى كه در آن زندگى مىكند اميدوار است...»(3).
هشام بن سالم از يكى از يارانش نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إنّ النهار إذا جاء قال: يا ابن آدم إعمل في يومك هذا خيراً أشهد لك به عند ربّك يوم القيامة، فإنّي لم آتك فيما مضى، و لا آتيك فيما بقى، فإذا جاء الليل قال مثل ذلك(4)هر روزى كه براى آدمى
فرا مىرسد به او مىگويد: اى آدميزاده، در اين روز كار نيكى كن تا در روز قيامت براى تو نزد پروردگارت شهادت دهم، زيرا من در گذشته نبودم و در آينده نيز نخواهم آمد. شب نيز كه فرا مىرسد همين را مىگويد».
احمد بن محمد بن يحيى بن سند خويش نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «المغبون من غُبن عُمُره ساعة بعد ساعة(1)زيانكار كسى است كه دم به دم زيان كرده باشد».
ابوبصير مىگويد: امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إنّ العبد لفي فسحة من أمره ما بينه و بينأربعين سنة، فإذا بلغ أربعين سنة أوحى اللّه عزّوجلّ إلى ملكيه قد عمّرت عبدي هذا عمراً فغلّظا و شدّدا و تحفظا و اكتبا عليه قليل عمله و كثيره و صغيره و كبيره(2)كار آدمى تا قبل از چهل سالگى آسان است. وقتى به چهل سالگى رسيد خدا به دو فرشتهاى كه مأمور وى هستند خطاب مىكند: من به اين بندهام عمرى [كافى] دادهام؛ بر او سخت بگيريد و كاملاً مراقبش باشيد و كارهاى كم و زياد و كوچك و بزرگش را بنويسيد».
احمد بن محمد بن خالد به شكل [حديث] مرفوع نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «إذا أتت على الرجل أربعون سنة قيل له: خذ حذرك فإنّك غير معذور، و ليس ابن الأربعين أحقّ بالحذر من ابن العشرين، فإنّ الذي يطلبها واحد و ليس براقد، فاعمل لما أمامك من الهول، و دع عنك فضول القول(3)هرگاه انسان به چهل سالگى رسيد به او گفته مىشود: مواظبت كن كه ديگر معذور نيستى؛ و چهلساله در مواظبت و احتياط شايستهتر از بيستساله نيست، زيرا چيزى كه هردو را دنبال مىكند يكى است و خواب نيست. پس پيوسته به سبب ترسى كه در پيش دارى عمل كن و سخنان بيهوده را رها ساز».
در نهج البلاغه از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل شده كه فرمودند: «العمر الذي أعذر اللّه فيه إلى ابن
آدم ستّون سنة(1)مدت عمرى كه خدا عذر آدميزاده را در آن مىپذيرد، شصت سال است».
امام باقر عليهالسلام نقل مىكند كه: «از امام صادق عليهالسلام درباره آيه شريفه: «أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْكُمْ ما يَتَذَكَّرُ فِيهِ مَنْ تَذَكَّرَ...»(2)"مگر شما را [آنقدر] عمر دراز نداديم كه هركس كه بايد در آن عبرت گيرد، عبرت مىگرفت" سؤال كردند. فرمودند: توبيخ لإبن ثماني عشرة سنة(3)اين سرزنش كسى است كه دست كم هيجده سال داشته باشد».
يعقوب بن سالم مىگويد: امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ثلاث من لم تكن فيه فلا يرجى خيره أبدا: من لم يخش اللّه في الغيب، و لم يرع في الشيب، و لم يستح من العيب(4)سهخصلت است كه در هركس نباشد، اميد خيرى از او نمىتوان داشت: كسى كه در پنهانى از خدا نترسد، در پيرى مراعات خويشتن نكند و از نقصها شرم ننمايد».
ابوبصير مىگويد: امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إذا بلغ العبد ثلاثاً و ثلاثين سنة فقد بلغ أشدّه، و إذا بلغ أربعين سنة فقد بلغ منتهاه، فإذا طعن في واحد و أربعين فهو في النقصان، و ينبغي لصاحب الخمسين أن يكون كمن كان في النزع(5)هرگاه بنده خدا به سى و سه سالگى برسد به حدّ قدرت رسيده و هر موقع به چهل سالگى برسد، در حدّ كمالِ قدرت قرار گرفته است. زمانى كه به چهل و يك سالگى قدم بگذارد، رو به نقصان مىنهد و انسان پنجاهساله بايد مثل كسى باشد كه در حال جان دادن است».
يونس بن ظبيان نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام در حديثى فرمودند: «هر كه دوست دارد بداند نزد خدا چه جايگاهى دارد، ببيند خدا نزد او چه جايگاهى دارد. هر كه در خلوت به كارى مشغول شد در آن بينديشد؛ اگر آن كار، خوب است به آن ادامه دهد و اگر ناروا و زشت است از آن
بپرهيزد. زيرا خدا در وفا كردن و زياده بخشيدن سزاوارتر از ديگران است. هركس در پنهانى گناهى مرتكب شد بايد مخفيانه حسنهاى انجام دهد و هر كه در ملأ عام مرتكب گناهى شد، بايد آشكارا كار نيكويى انجام دهد»(1).
هشام بن سالم از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه امام سجّاد عليهالسلام فرمودند: «واى بر كسى كه يكىهايش بر دهتاهايش افزون شود. راوى مىگويد: پرسيدم: چگونه؟ امام عليهالسلام فرمودند: مگر نشنيدهاى كه خداى عزوجل مىفرمايد: «مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزى إِلاّ مِثْلَها»(2)"هركس كار نيكى بياورد، ده برابر آن [پاداش] خواهد داشت، و هركسكار بدى بياورد، جز مانند آن جزا نيابد"، پناه به خدا مىبريم از كسى كه در يك روز ده گناه مرتكب مىشود، ولى يك كار نيك ندارد تا حسناتش بر گناهانش غلبه يابد»(3).
ابوبصير نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إنّ اللّه عزّوجلّ أوحى إلى عيسى عليهالسلام : ما أكرمت خليقة بمثل ديني، و لا أنعمت عليها بمثل رحمتي، إغسل بالماء منك ما ظهر، و داوِ بالحسنات ما بطن، فإنّك إليّ راجع شمِّر فكلّ ما هو آت قريب، و اسمعني منك صوتاً حزيناً(4)خداى عزّوجل به حضرت عيسى عليهالسلام وحى كرد: هيچ آفريدهاى را جز با دادن دين خود به او، گرامى نداشتهام و هيچ نعمتى را مانند رحمت خود به آن ارزانى نكردهام. ظاهرت را با آب و درونت را با نيكىها بشوى، زيرا با شتاب به سوى من باز مىگردى. آماده باش كه هر آيندهاى نزديك است و صداى اندوهناك خود را به من برسان».
محمد بن مسلم مىگويد: امام باقر عليهالسلام فرمودند: «ما أحسن الحسنات بعد السيّئات، و ما أقبح السيّئات بعد الحسنات(5)چه زيبايند نيكىها پس ازگناهان و چه زشتند گناهان پس از نيكىها!».
ابوذر نقل مىكند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إتّق اللّه حيثما كنت و خالق الناس بخلق حسن، و إذا عملت سيئة فاعمل حسنة تمحوها(6)در هرجا هستى از خدا بپرهيز و با مردم با اخلاق نيكو
معاشرت كن. هرگاه گناهى مرتكب شدى، براى محو كردن آن كار نيكى به جاى آور».
بكير نقل مىكند كه امام صادق يا امام باقر عليهالسلام فرمودند: «إنّ اللّه عزّوجلّ قال لآدم عليهالسلام : جعلت لك أنّ من عمل من ذرّيتك سيئة ثمّ إستغفر غفرت له، قال: يا ربّ زدني، قال: بسطت لهم التوبة حتى تبلغ النفس هذه، قال: يا ربّ حسبي(1)خداى عزّوجل به حضرت آدم عليهالسلام فرمود: براى تو مقرّر كردم كه هرگاه يكى از فرزندانت گناهى مرتكب شد، اگر استغفار كرد او رابيامرزم. آدم عليهالسلام عرض كرد: پروردگارا، بيش از اين به من عنايت كن. خدا فرمود: توبه را براى آنان گسترش دادم تا وقتى كه نَفس به گلويشان برسد. آدم گفت: پروردگارا، اين مرا بس است».
زراره مىگويد: امام باقر عليهالسلام فرمودند: «إذا بلغت النفس هذه - و أهوى بيده إلى حلقه - لم يكن للعالم التوبة، و كانت للجاهل توبة(2)هرگاه نَفس به اينجا برسد - و با دستش اشاره به گلويش كرد - فرد عالم و دانا توبهاش مردود است، ولى توبه نادان پذيرفته مىشود».
ابوفضال با يك واسطه از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «هر كه يك سال قبل از مرگش توبه كند، خدا توبهاش را مىپذيرد. سپس فرمودند: يك سال، زياد است. هر كس يك ماه پيش از مرگش توبه كند، خدا توبهاش را قبول مىكند. آنگاه فرمودند: يك ماه هم زياد است. هركس يك جمعه [هفته] قبل از مرگش توبه كند، خدا توبهاش را مىپذيرد. بعد فرمودند: يك جمعه هم زياد است. هر كه يك روز قبل از مرگش توبه كند، خدا توبهاش را قبول مىكند. سپس فرمودند: يك روز هم زياد است. هركس قبل از ديدن مرگ توبه كند خدا، توبهاش را مىپذيرد»(3).
معاوية بن وهب مىگويد: «پيرمردى از مخالفان [اهل سنّت] در كاروان ما بود. هنگام مرگش، برادرزادهاش [كه شيعه بود] ولايت اهل بيت عليهمالسلام را به او عرضه داشت. او پذيرفت اقرار
به ولايت كرد و در دم جان سپرد. ما نزد امام صادق عليهالسلام آمديم و در اينباره از حضرت پرسيديم. امام عليهالسلام فرمودند: او از اهل بهشت است. على بن سرى گفت: او تا دم مرگ هرگز به ولايت معتقد نبود؟ امام عليهالسلام فرمودند: ديگر از او چه مىخواهيد؟ به خدا قسم، او وارد بهشت شده است»(1).
زراره روايت مىكند كه امام صادق عليهالسلام در حديثى فرمودند: «پس از آنكه خدا به شيطان قدرت داد، حضرت آدم عليهالسلام به درگاه خدا عرض كرد: پروردگارا، شيطان را بر فرزندانم مسلّط كردى و به او مانند جريان خون در رگها راه دادى و چيزها بخشيدى؛ پس من و فرزندانم چه داشته باشيم؟ خطاب شد: تو و فرزندانت در برابر هر گناه يك كيفر و در برابر هر حسنه ده برابرپاداش داشته باشيد. آدم گفت: پروردگارا، زيادتر از اين عطا كن. خطاب شد: توبه را تا رسيدن نَفس به گلو، گسترش دادم. عرض كرد: پروردگارا، بيش از اين به ما ببخش. فرمود: شما را مىآمرزم و هيچ باكى ندارم. آدم عليهالسلام گفت: مرا بس است...»(2).
شيخ صدوق نقل مىكند كه: «از امام صادق عليهالسلام درباره آيه شريفه: «وَ لَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ حَتّى إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ إِنِّي تُبْتُ الاْنَ»(3)"و توبه كسانى كه گناه مىكنند، تا وقتى كه مرگ يكى از ايشان در رسد، مىگويد: اكنون توبه كردم، پذيرفته نيست"، سؤال كردند، فرمودند: ذاك إذا عاين أمر الآخرة(4)اين در صورتى است كه امر آخرت را ببيند [ملك الموت را ببيند و يقين كند كه از دنيا مىرود]».
جابر از امام باقر عليهالسلام در حديثى نقل مىكند كه فرمودند: «إنّ رسول اللّه صلىاللهعليهوآله دعا رجلاً من اليهود و هو في السياق إلى الإقرار بالشهادتين فأقرّ بهما و مات، فأمر الصحابة أن يغسّلوه و يكفّنوه ثمّ صلّى عليه، و قال: الحمدللّه الذي أنجى بي اليوم نسمة من النار(5)پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله مردى يهودى را به اسلام دعوت كردند. او پس از اقرار به شهادتين مُرد. پيامبر صلىاللهعليهوآله به اصحابش فرمودند: او را غسل دهيد و كفن كنيد. سپس خود حضرت بر وى نماز خواندند و
فرمودند: شكر خداى را كه امروز به وسيله من انسانى از آتش نجات يافت».
ابراهيم بن محمّد همدانى مىگويد: «از امام رضا عليهالسلام پرسيدم: چرا خدا فرعون را با اينكه ايمان آورد و به يگانگى خدا اقرار نمود، غرق كرد؟ امام عليهالسلام فرمودند: چون او هنگام مشاهده عذاب ايمان آورد و ايمان در چنين هنگامى پذيرفته نيست. اين فرمان الهى است كه درباره گذشتگان و آيندگان فرموده است: «فَلَمّا رَأَوْا بَأْسَنا قالُوا آمَنّا بِاللّهِ وَحْدَهُ وَ كَفَرْنا بِمَا كُنَّا بِهِ مُشْرِكِينَ * فَلَمْ يَكُ يَنفَعُهُمْ إِيمَنُهُمْ لَمَّا رَأَوْا بَأْسَنَا»(1)«پس چون سختى [عذاب] ما را ديدندگفتند: فقط به خدا ايمان آورديم و بدانچه با او شريك مىگردانيديم كافريم. و[لى] هنگامى كه عذاب ما را مشاهده كردند، ديگر ايمانشان براى آنها سودى نداد»(2).
سويد بن غفله مىگويد: اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «آدمى در آخرين روز از زندگى دنيا و نخستين روز از زندگى آخرت، دارايى و اولاد و عملش برايش مجسّم مىشوند. پس به دارايىِ خود روى مىكند و مىگويد: به خدا قسم، من به تو بسيار حريص بودم، امروز چه كارى براى من مىكنى؟ مال مىگويد: به اندازه كفايت از من بردار. آنگاه به فرزندانش رو مىآورد و مىگويد: به خدا سوگند من شما را دوست داشتم و از شما پشتيبانى مىكردم، شما براى من چه كار مىكنيد؟ آنها مىگويند: تا كنار قبر همراه تو هستيم، تو را دفن مىكنيم و برمىگرديم. سپس به عملش روى مىكند و مىگويد: قسم به خدا من به تو بىرغبت بودم و تو بر من بسيار گران مىنمودى. عمل مىگويد: من در قبر و قيامت با تو هستم تا هر دوى ما را به پروردگارت عرضه كنند»(3).
مسعدة بن زياد از امام صادق عليهالسلام و ايشان از پدرانش عليهمالسلام نقل مىكند كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «إنّ للمرء المسلم ثلاثة أخلاء: فخليل يقول له: أنا معك حيّاً و ميّتاً و هو عمله و خليل يقول له: أنا معك حتّى تموت و هو ماله فإذا مات صار للوارث، و خليل يقول له: أنا
معك إلى باب قبرك ثم أخلّيك و هو ولده(1)براى مسلمان سه دوست و رفيق وجود دارد: يكى عمل اوست كه مىگويد: من، هم در زندگى و هم پس از مرگ تو با تو هستم؛ ديگرى مال اوست كه مىگويد: من تا هنگام مرگ با تو هستم و پس از مرگت در اختيار وارث قرار مىگيرم؛ سوّمى فرزند اوست كه مىگويد: من تا كنار قبر با تو هستم، سپس تو را رها مىكنم و مىروم».
ابوبصير نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «تعرض الأعمال على رسول اللّه صلىاللهعليهوآله أعمال العباد كلّ صباح، أبرارها و فجّارها فاحذروها و هو قول اللّه عزّوجلّ «وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ...»(2)و سكت عليهالسلام (3)اعمال بندگان - خوب باشد يا بَد - هر صبحدم به پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله عرضه مىشود. پس مواظب اعمال خود باشيد؛ خداى عزوجل مىفرمايد: "و بگو [هر كارى مىخواهيد] بكنيد، كه به زودى خدا و پيامبر او در كردار شما خواهند نگريست". آنگاه امام عليهالسلام ساكت شدند».
سماعه مىگويد: از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه فرمودند: «ما لكم تسوءون رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فقال له رجل: كيف نسؤوه. فقال: أما تعلمون أنّ أعمالكم تعرض عليه فإذا رأى فيها معصية ساءه ذلك فلا تسوءوا رسول اللّه و سرّوه(4)چرا پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله را ناراحت مىكنيد؟!. مردى به حضرتش گفت: چگونه او را ناراحت مىكنيم؟ امام عليهالسلام فرمودند: آيا نمىدانيد كه اعمال شما بر او عرضه مىشود؟ پس هرگاه گناهى در [پرونده] اعمالتان ببينند، ناراحت مىشوند، پس او را آزرده خاطر و ناراحت نكنيد، بلكه [عملتان چنان باشد كه] او را شادمان كنيد».
كتاب عيون الاخبار از امام رضا عليهالسلام و او از پدرانش عليهمالسلام نقل مىكنند كه امام سجاد فرمودند: «إنّ أعمال هذه الأمة ما من صباح إلاّ و تعرض على اللّه تعالى(5)هيچ صبحدمى
نيست، مگر آنكه اعمال اين امّت در آن به خداى متعال عرضه مىشود».
سدير از امام باقر عليهالسلام نقل مىكند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در ميان جمعى از ياران خود خطاب به آنها فرمودند: «بودن من در ميان شما برايتان خير است و جدائى من از شما نيز برايتان خير است، زيرا خدا مىفرمايد: «وَ ما كانَ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ ما كانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ»(1)"و[لى] تا تو در ميان آنان هستى، خدا بر آن نيست كه ايشان را عذاب كند، و تا آنانطلب آمرزش مىكنند، خدا عذابكننده ايشان نخواهد بود". تا آنجا كه فرمودند: امّا اينكه جدايى من از شما برايتان خير است، بدان جهت است كه اعمال شما در هر دوشنبه و پنجشنبه به من عرضه مىشود. پس هر عملى خوب باشد من خدا را بر آن سپاس مىگويم و هر عملى كه بد باشد از خدا برايتان آمرزش مىطلبم»(2).
توضيح آنكه شايد عرضه اعمال به دو صورت باشد: يكى اجمالى، كه هر روز صبح انجام مىگيرد؛ و ديگرى تفصيلى، كه در هر دوشنبه و پنجشنبه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله عرضه مىشود.
محمد بن مسلم نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «إنّ أعمال العباد تعرض على نبيّكم كلّ عشيّة خميس فليستحْي أحدكم أن يعرض على نبيّه العمل القبيح(3)همانا اعمال بندگان خدا در هر پنجشنبه شب بر پيامبر شما صلىاللهعليهوآله عرضه مىگردد. پس، از اينكه كار زشت شما بر پيامبر صلىاللهعليهوآله عرضه شود شرم داشته باشيد».
بريد عجلى مىگويد: «از امام باقر عليهالسلام درباره آيه: «اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤمِنُونَ»(4)سؤال كردم. امام عليهالسلام فرمودند: ما من مؤمن يموت و لا كافر فيوضع في قبره حتّى يعرض عمله على رسول اللّه صلىاللهعليهوآله و على عليّ و هلمّ جرّاً إلى آخر من فرض اللّه طاعته على العباد(5)هيچ مؤمن و كافرى نمىميرد و در قبر گذاشته نمىشود مگر آنكه اعمالش را به رسول خدا صلىاللهعليهوآله و اميرمؤمنان عليهالسلام و تا آخرين كسى كه خداى متعال اطاعت او را بر بندگانش
واجب گردانيده است [همه ائمه اطهار عليهمالسلام تا امام زمان (عجل اللّه فرجه)] عرضه مىشود».
عبداللّه ابن ابان زيّات مىگويد: «به امام رضا عليهالسلام گفتم: براى من و خانوادهام دعا كنيد. امام عليهالسلام فرمودند: آيا دعا نمىكنم؟ [يعنى حتماً دعا مىكنم]، اعمال شما در هر شب و روز به من عرضه مىگردد. راوى مىگويد: من از اين سخن تعجّب كردم و آن را بزرگ دانستم! امام عليهالسلام [باديدن تعجب من] فرمودند: آيا كتاب خدا را نخواندهاى كه مىفرمايد: «وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤمِنُونَ»(1)"و بگو: [هركارى مىخواهيد] بكنيد، كه به زودى خدا و پيامبر او و مؤمنان در كردار شما خواهند نگريست" آنگاه فرمودند: به خدا قسم مقصود از "مؤمنون" على بن ابىطالب است»(2).
امام صادق عليهالسلام مىفرمايند: «أنّ النبيّ صلىاللهعليهوآله بعث سريّة فلمّا رجعوا قال: مرحباً بقوم قضوا الجهاد الأصغر و بقي عليهم الجهاد الأكبر، فقيل: يا رسول اللّه ما الجهاد الأكبر، قال: جهاد النفس(3)رسول خدا صلىاللهعليهوآله سپاهى را براى جنگ با دشمن اعزام كرد. وقتى بازگشتند، پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: مرحبا به جماعتى كه جهاد اصغر (كوچك) را انجام دادند و جهاد اكبر (بزرگتر) بر عهدهشان باقى مانده است! از پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدند: يا رسول اللّه جهاد بزرگ چيست؟ فرمودند: جهاد با نفس».
همچنين امام صادق عليهالسلام به مردى فرمودند: «إجعل قلبك قريناً برّاً، و ولداً واصلاً، و اجعل علمك والداً تتبعه، و اجعل نفسك عدوّاً تجاهده، و اجعل مالك عاريّة تردّها(4)قلب خود را همچون همنشينى نيكو كردار و فرزندى كه پيوند دهنده است، قرار بده، و علمت را مانند پدرى كه به دنبالش مىروى؛ و نفس خويش را همچون دشمنى كه با آن مىجنگى و اموالت را همانند امانتى كه آن را به صاحبش بر مىگردانى قرار بده».
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «الشديد مَنْ غلب نفسه(1)قدرتمند كسى است كه بر نفس خويش پيروز گردد».
مفضل بن عمر مىگويد امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من لم يكن له واعظ من قلبه و زاجر من نفسه و لم يكن له قرين مرشد استمكن عدوّه من عنقه(2)هر كه در قلبش پند دهنده و از سوى خويش بازدارندهاى نداشته باشد و از داشتن همنشينى كه او را راهنمائى كند محروم باشد، گردنش را در اختيار دشمنش گذاشته است».
امام صادق عليهالسلام از پدرانش نقل مىكنند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در ضمن وصاياى خود به على عليهالسلام فرمودند: «يا علي! أفضل الجهاد من أصبح لا يهمّ بظلم أحد(3)يا على، بالاترين جهادها، جهاد كسى است كه صبحگاهان كه از خواب برمىخيزد در انديشه ظلم به ديگران نباشد».
شعيب عقرقوفى مىگويد: امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من ملك نفسه إذا رغب و إذا رهب و إذا إشتهى و إذا غضب و إذا رضى حرّم اللّه جسده على النار(4)هركس هنگام ميل و ترس و شهوت و غضب و خشنودى، نفس خويش را در اختيار بگيرد، خدا بدنش را بر آتش دوزخ حرام مىنمايد».
همچنين فرمودند: «إنّ أفضل الجهاد من جاهد نفسه التي بين جنبيه(5)بالاترين جهادها، جهاد كسى است كه با نفس خود كه در اندرون اوست، مبارزه كند».
حسن بن جهم مىگويد: از حضرت ابوالحسن عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند: «إنّ رجلاً في بنى إسرائيل عبد اللّه أربعين سنة، ثمّ قرّب قرباناً فلم يقبل منه فقال لنفسه: ما أتيت إلاّ منك، و ما الذنب إلاّ لك، قال: فأوحى اللّه عزّوجلّ إليه: ذمّك لنفسك أفضل من عبادتك أربعين سنة(6)عابدى از بنىاسرائيل چهل سال خدا را عبادت كرد. سپس قربانىاى به پيشگاه خدا تقديم داشت، ولى از او پذيرفته نشد. به نفس خويش خطاب كرد كه اين از جانب تو و گناه تو است. خدا
357
به او وحى كرد: اين سرزنش نفس براى تو بهتر از عبادت چهل ساله است».
عبداللّه بن حسن به سند خويش نقل مىكند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «مَن مقت نفسهدون مقت الناس آمنه اللّه مِن فزع يوم القيامة(1)هركس نفس خويش را قبل از سرزنش مردم، ملامت كند، خدا او را از ترس و وحشت روز قيامت ايمن مىدارد».
ابراهيم بن عمر يمانى نقل مىكند كه حضرت ابوالحسن ماضى (امام كاظم عليهالسلام ) فرمودند: «ليس منّا من لم يحاسب نفسه في كلّ يوم، فإن عمل حسناً استزاد اللّه، و إن عمل سيئاً استغفر اللّه منه و تاب إليه(2)از ما نيست كسى كه هر روز به حساب خويش نرسد: اگر كار نيكى انجام داده از خدا طلب افزونى كند و اگر گناهى مرتكب شده از او آمرزش بخواهد و به سوى او توبه كند».
ابوحمزه ثمالى مىگويد: امام سجّاد عليهالسلام فرمودند: «ابن آدم، إنّك لا تزال بخير ما كان لك واعظ من نفسك، و ما كانت المحاسبة من همّك و ما كان الخوف لك شعاراً، و الحزن لك دثاراً، ابن آدم إنّك ميّت و مبعوث و موقوف بين يدي اللّه فأعدّ جوابا(3)اى آدميزاده، تا وقتى كه از جانب خويش پند دهندهاى داشته باشى و دغدغهات محاسبه خود باشد و ترس، لباس زيرين و اندوه، لباس روى تو باشد، پيوسته در خير و خوبى خواهى بود. اى آدميزاده، تو مىميرى و برانگيخته مىشوى و در برابر خدا قرار خواهى گرفت. پس پاسخى براى [آن روزِ] خود مهيّا كن».
اَنَس نقل مىكند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «ياد خدا در هر صبح و شام، از شكسته شدن شمشيرها در راه خدا بهتر است؛ يعنى كسى كه صبحگاهان ياد خدا كند و گناهانى را كه شب انجام داده به ياد آورد و از خدا آمرزش بخواهد و به درگاهش توبه نمايد، در حالى روز را آغاز كرده
كه گناهانش بخشيده شده است. و كسى كه شامگاهان به ياد خدا باشد و درباره اسرافكارىهايىكه بر خويش روا داشته و فرمان پروردگارش را ضايع ساخته، به خويشتن باز گردد و از خدا طلب آمرزش كند و به درگاهش انابه نمايد، در حالى شب را آغاز كرده كه تمام گناهانش بخشيده شده است»(1).
اميرمؤمنان عليهالسلام در نهج البلاغه مىفرمايند: «من حاسب نفسه ربح و من غفل عنها خسر، و من خاف أمن، و من اعتبر أبصر، و من أبصر فهم، و من فهم علم(2)هر كه از نفس خود حساب برگيرد سود بَرَد، و هركس غفلت ورزد زيان كند، و هر كه ترسد ايمنى يابد، و هر كه عبرت برگيرد بينا شود، و هركس بينش يابد مىفهمد، و هركس بفهمد دانا شود».
ابوذر مىگويد: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «اى ابوذر! پيش از آنكه به حساب تو رسيدگى كنند، به حساب خويش برس؛ زيرا اين براى فرداى تو آسانتر است. پيش از آنكه تو را سنجش كنند، خود را بسنج و براى روزى كه همه در پيشگاه خدا حاضر مىشوند - آن عرضه بزرگ - و هيچ چيز بر خدا پوشيده نمىماند، خود را مهيّا كن. تا آنكه فرمودند: اى ابوذر، آدمى پرهيزگار نمىشود تا آنكه نفس خويش را همانند محاسبه شريك در برابر شريك، حسابرسى كند و بداند خوراك و پوشاك و آشاميدنى او از كجاست؟ آيا از راه حلال است يا از حرام؟ اى ابوذر، كسى كه باك ندارد از چه راهى تحصيل ثروت مىكند، خدا نيز باك ندارد از هر راهى او را وارد آتش كند»(3).
امام حسن عسكرى عليهالسلام در تفسير خود، از پدرانش عليهمالسلام نقل مىكنند كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «زيركترين زيركان كسى است كه نفس خويش را محاسبه كند و براى پس از مرگش بكوشد. مردى از اميرمؤمنان عليهالسلام پرسيد: چگونه نفس خود را محاسبه كند؟ حضرت فرمودند: صبحگاهان و شامگاهان خطاب به خود بگويد: اى نفس، اين، روزى بود كه بر تو گذشت و ديگر باز نمىگردد، خدا از تو درباره اين روزى كه آن را به پايان بردى سؤال مىكند. چه كارى در آن انجام دادى؟ آيا ياد خدا كردى يا سپاس او را به جاى آوردى؟ آيا حاجت مؤمنى را در آن روا ساختى؟ آيا غمى را از دلش زدودى؟ آيا در غياب او احترام وى را ميان اهل و عيالش نگه
داشتى؟ آيا پس از مرگش احترام او را ميان بازماندگانش حفظ نمودى؟ آيا از غيبت برادر مؤمن خوددارى كردى؟ آيا به مسلمانى كمك نمودى؟ در اين روز چه كردى؟ خلاصه كارهايى كه در آن روز انجام داده به خاطر بياورد. اگر مىبيند تمام كارهايش خوب بوده، سپاسگزار باشد و خدا را بر اين توفيقى كه به او داده، تكبير گويد و اگر مىبيند كارهايش گناه يا كوتاهى در انجام وظيفه بوده، از خدا آمرزش بخواهد و تصميم بگيرد آن را تكرار نكند»(1).
يحيى بن حسن بن هارون حسينى از امام حسن عليهالسلام نقل مىكند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «لا يكون العبد مؤمنا حتّى يحاسب نفسه أشدّ من محاسبة الشريك شريكه و السيد عبده(2)آدمى داراى ايمان نمىشود تا خويشتن را سختتر از محاسبه شريك در برابر شريك و مولى در حقّ بندهاش، حسابرسى كند».
ابوخديجه مىگويد: بر حضرت ابوالحسن عليهالسلام وارد شدم. به من فرمودند: «خداى متعال مؤمن را به وسيله روحى از جانب خويش تأييد مىكند. مؤمن هرگاه نيكى و پرهيزگارى كند، آن روح نزد او حاضر مىشود و زمانى كه مرتكب گناه شود و از حد درگذراند از او دور مىگردد. آن روح همواره هنگام نيكوكارى مؤمن، شادى مىكند و موقع ارتكاب گناه به زمين فرو مىرود. پس اى بندگان خدا، پيوسته نعمتهاى خدا را با اصلاح نفس براى خود حفظ كنيد تا يقين شما افزونتر شود و سود بيشتر و بهترى ببريد. خدا رحمت كند كسى را كه قصد كار نيك كند و آن را انجام دهد يا اگر قصد كار بَد نمايد، از آن خوددارى كند. سپس فرمودند: ما با اطاعت خدا و تلاش در راه او اين روح را [از كارهاى نيك،] بيشتر برخوردار مىكنيم»(3).
احمد بن محمد بن خالد به شكل [حديثِ] مرفوع نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «أقصر نفسك عمّا يضرّها من قبل أن تفارقك، و اسع في فكاكها كما تسعى في
طلب معيشتك، فإن نفسك رهينة بعملك(1)نفس خود را پيش از آنكه از تو جدا گردد از آنچه برايش زيانبار است حفظ كن و همانگونه كه در طلب معاش مىكوشى، در راه آزادى آن كوشش نما، زيرا نفس تو در گرو عمل تو است».
اميرمؤمنان عليهالسلام در نهج البلاغه فرمودهاند: «هر كه رابطه ميان خود و خدا را نيكو سازد، خدا رابطه او را با مردم نيكو سازد. و هر كه كار آخرت خود را به صلاح آورد، خدا كار دنيايش را اصلاح فرمايد»(2).
همچنين فرمودند: «من أصلح سريرته أصلح اللّه علانيته، و من عمل لدينه كفاه اللّه دنياه و من أحسن فيما بينه و بين اللّه، كفاه اللّه ما بينه و بين الناس(3)هر كه باطن خود را نيكو سازد خدا ظاهرش را به صلاح آورد. و هر كه براى دينش كار كند خدا كار دنيايش را كفايت كند. و هر كه رابطه خود را با خدا نيكو گرداند خدا رابطه او را با مردم نيكو گرداند».
حارث بن مغيره يا پدرش مىگويد: «از امام صادق عليهالسلام سؤال كردم: چه چيزهاى مهمى در سفارشهاى لقمان به پسرش بوده است؟ امام عليهالسلام فرمودند: در آن نصايح و سفارشها چيزهاى عجيبى بود. عجيبترين آنها اين بود كه به پسرش گفت: از خدا چنان بترس كه اگر نيكى جنّ و انس را آورده باشى، گويى تو را عذاب مىكند و به او چنان اميدوار باش كه اگر گناهان جنّ و انس را مرتكب شده باشى گويى تو را مىآمرزد. آنگاه امام صادق عليهالسلام فرمودند: پدرم گفت: در قلب هر مؤمنى دو نور است: ترس و اميد. اگر اين را با آن بسنجند افزونى ندارد و اگر آن را با اين، زيادتى نخواهد داشت»(4).
ابن ابىنجران با يك واسطه نقل مىكند كه گفت: «به امام صادق عليهالسلام گفتم: برخى مرتكبگناهان مىشوند و مىگويند: اميد [به توبه و رحمت خدا] داريم و تا دم مرگ چنين هستند.
امام عليهالسلام فرمودند:هؤلاء قوم يترجّحون في الأمانيّ كذبوا ليسوا براجين، من رجا شيئاً طلبه و من خاف من شيء هرب منه(1)اينها كسانىاند كه در [گرداب] آرزوها سرگردانند؛ دروغ مىگويند، اميدوار نيستند. هركس به چيزى اميد داشته باشد آن را طلب مىكند و هركس از چيزى بترسد از آن مىگريزد».
حسين بن ابىساره مىگويد: از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند: «لا يكون المؤمن مؤمناً حتّى يكون خائفاً راجياً و لا يكون خائفاً راجياً حتّى يكون عاملاً لما يخاف و يرجو(2)مؤمن، به ايمان [واقعى] نمىرسد مگر آنكه همواره هم ترسان و هم اميدوار باشد. اين حال به وجود نمىآيد مگر آنكه به آنچه اميد دارد يا از آن مىترسد عمل كند».
ابوحمزه ثمالى نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ارج اللّه رجاء لا يجرّئك على معصيته، و خف اللّه خوفا لا يُؤيسك من رحمته(3)به خدا چنان اميدوار باش كه تو را بر معصيت و مخالفتش دلير نكند و از او چنان بترس كه تو را از رحمتش مأيوس نسازد».
اميرمؤمنان عليهالسلام در نهج البلاغه مىفرمايند: «به گمان خود مدّعىِ اميد به خداست. سوگند به خداى بزرگ كه دروغ مىگويد، چرا اميدوارى در كردارش پديدار نيست؟! زيرا هر كه به چيزى اميد بسته باشد اميدواريش در كردارش عيان گردد، مگر اميد به خدا كه آميزهاى و غِشّى در آن هست. و هركس از چيزى بترسد ترس او را باور توان داشت، جز ترس از خدا كه تا در اعمال آشكار نشود باورش نتوان داشت! در كارهاى بزرگ به خدا اميد مىبندد، و در كارهاى خرد به بندگان خدا، ولى آن فروتنى كه در برابر بنده دارد در برابر خداوند ندارد. چرا بايد در اداى حق ايزد جلّ شأنه كوتاهى ورزد، و حق بنده او را به تمامى ادا نمايد؟! آيا مىترسى كه اگر به خداى تعالى اميد بربندى اميدواريت رنگ دروغ گيرد؟ يا خداى تعالى را در خور اميد بستن نمىبينى؟! اگر از بندهاى از بندگان خدا بيمناك باشد، ترس خود را بر او عرضه دارد، در حالى كه با خدا چنيننكند. بنابراين ترس از بنده خدا نقد است و بيم از خدا در عهده وعده و تعويق»(4).
حمزة بن حمران نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «از جمله چيزهايى كه از خطبه رسول خدا به جاى مانده اين است كه فرمودند: اى مردم، شما منزلگاههايى داريد، پس به سوى منزلگاههاى خود در حركت باشيد. نيز سرانجامى داريد، به سوى سرانجام خود بشتابيد. بدانيد كه مؤمن، ميان دو نوع ترس عمل مىكند: عمرى كه گذشته و نمىداند خدا درباره آن چه خواهد كرد و عمرى كه باقى مانده و نمىداند خدا درباره آن چگونه تقدير مىنمايد. پس مؤمن بايد از [استعدادهاى] خويش براى خود بگيرد و از دنيايش براى آخرتش بهره برچيند و پيش از رسيدن به پيرى، از جوانى و قبل از مرگ از زندگى بهره ببرد. قسم به آن كه جان محمّد در دست اوست، پس از گذشتن دنيا، جاى رضايتطلبى نيست و جز بهشت يا دوزخْ ديگر چيزى نخواهد بود»(1).
ابوعبيده حذّاء مىگويد: امام صادق عليهالسلام فرمودند: «المؤمن بين مخافتين: ذنب قد مضى لا يدري ما صنع اللّه فيه، و عمر قد بقي لا يدري ما يكتسب فيه من المهالك فلا يصبح إلاّ خائفاً، و لا يصلحه إلاّ الخوف(2)مؤمن ميان دو نوع ترس و خوف به سر مىبرد: گناهى كه در گذشته مرتكب شده و نمىداند خدا با او چگونه معامله مىكند و عمرى كه باقى مانده و نمىداند چه چيزهايى براى خود فراهم مىآورد كه باعث هلاكتش مىشود. بنابراين صبح و شام پيوسته در حال ترس از خداست و جز ترس چيزى او را اصلاح نمىكند».
داوود رقي مىگويد: «امام صادق عليهالسلام درباره فرموده خداى عزوجل: «وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ»(3)"و هركس را كه از مقام پروردگارش بترسد دو باغ است" فرمودند: من علم أنّ اللّه يراه و يسمع ما يقول، و يعلم ما يعمله من خير أو شرّ فيجزه ذلك عن القبيح من الأعمال فذلك الذي خاف مقام ربّه و نهى النفس عن الهوى(4)[منظور خدا در اين آيه] كسى است كه مىداند كه خدا او را مىبيند و گفتههايش را مىشنود. و نيز هر كار نيك و بدى كه انجام دهدمىداند و اين سبب مىشود كه از كارهاى زشت دست بر دارد. چنين كسى از مقام پروردگارش ترسيده و نفس خويش را از هوسها باز داشته است».
اسحاق بن عمار نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «يا إسحاق، خف اللّه كأنّك تراه، و إن كنت لا تراه فإنّه يراك، و إن كنت ترى أنّه لا يراك فقد كفرت، و إن كنت تعلم أنّه يراك ثمّ برزت له بالمعصية فقد جعلته من أهون الناظرين إليك(1)اى اسحاق، از خدا چنان بترس كه گويى او را مىبينى. اگر او را نمىبينى، او تو را مىبيند. پس اگر عقيده دارى كه او تو را نمىبيند، كافر شدهاى و اگر يقين دارى كه تو را مىبيند و در عين حال آشكارا به مخالفتش برخاستهاى، او را از پستترين بينندگان دانستهاى».
ابوحمزه مىگويد: امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من عرف اللّه خاف اللّه و من خاف اللّه سخت نفسه عن الدنيا(2)هركه خدا را شناخت از او ترسيد و هركه از خدا ترسيد از دنيا بيزار شد».
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «رأس الحكمة مخافة اللّه عزّوجلّ(3)سرآمد همه حكمتها ترس از خداى عزوجل است».
على بن غراب نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من خلا بذنب فراقب اللّه تعالى فيه و استحيى من الحفظة غفر اللّه عزّوجلّ له جميع ذنوبه و إن كانت مثل ذنوب الثقلين(4)هركس در خلوت با گناهى مواجه شود و خدا را مراقب خود بداند و از فرشتگان نگهبان شرم كند خداى عزوجل تمام گناهانش را مىآمرزد، هرچند به اندازه گناهان تمام جنّ و انس باشد».
همچنين نقل شده كه آن حضرت فرمودند: «إنّ قوماً أصابوا ذنوباً فخافوا منها و أشفقوا فجاءهم قوم آخرون فقالوا: ما لكم؟ فقالوا: إنّا أصبنا ذنوباً فخفنا منها، و أشفقنا، فقالوا لهم: نحن نحملها عنكم. فقال اللّه تعالى يخافون و تجترءون عليّ، فأنزل اللّه عليهم العذاب(5)گروهى با گناهانى مواجه شده و از ارتكاب آنها ترسيدند. عدّهاى نزد آنان آمده و پرسيدند: شمارا چه شده است؟ در پاسخ گفتند: با گناهانى روبهرو شديم و ترسيديم. آن عدّه گفتند: كيفر آن را ما از جانب شما بر دوش مىكشيم. خداى متعال فرمود: [واى بر شما،] اينان مىترسند و شما بر
من جرئت يافتيد، پس خدا بر آنان عذاب فرو فرستاد».
حسين بن زيد از امام صادق عليهالسلام و ايشان از پدرانش عليهمالسلام نقل مىكنند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در حديث مناهى فرمودند: «و من ذرفت عيناه من خشية اللّه كان له بكلّ قطرة قطرت من دموعه قصر في الجنّة مكلّل بالدرّ و الجوهر، فيه ما لا عين رأت، و لا أذن سمعت، و لا خطر على قلب بشر(1)كسى كه از ترس خدا بگريد، در برابر هر قطره اشكى كه از چشمانش سرازير مىشود، در بهشت قصرى از درّ و جواهر برايش بنا مىگردد. در اين قصر چيزهايى است كه هيچ چشمى نديده و هيچ گوشى نشنيده و به قلب هيچ انسانى خطور نكرده است».
ابوبصير نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «كان فيما وعظ اللّه به عيسى بنمريم عليهالسلام أن قال: يا عيسى أنا ربّك و ربّ آبائك الأوّلين - الى أن قال: - يا عيسى بن البكر البتول إبك على نفسك بكاء من قد ودّع الأهل و قلى الدنيا، و تركها لأهلها و صارت رغبته فيما عند اللّه(2)از جمله مواعظ خداى عزّوجلّ به عيسى بن مريم اين بود كه فرمود: اى عيسى، من پروردگار تو و پروردگار پدران گذشته تو هستم؛ تا آنكه فرمود: اى عيسى كه فرزند مريم عذرا عليهاالسلام هستى، بر خود گريه كن، مانند كسى كه با خانوادهاش وداع نموده و دنيا را رها ساخته و آن را به اهلش واگذاشته و به پاداشى كه نزد خداست دل بسته است».
ابو ايوب مىگويد: امام رضا عليهالسلام فرمودند: «از جمله مناجاتهاى خدا با موسى اين بود كه تقرّب جويندگان به وسيله هيچ چيزى مانند گريه از سرِ ترس، به من نزديك نمىشوند و پرستش كنندگان با هيچ چيزى مانند پرهيز از محرّمات، مرا نمىپرستند و آراستگان، به وسيله هيچ چيزىمانند زهد ورزيدن به چيزهائى كه بىنيازى از آنها اهميّت دارد، در دنيا براى من آراسته نمىشوند. موسى عرض كرد: اى گرامىترين گراميان، چه انگيزهاى آنان را بر اين كارها وا داشته است؟ خداى عزوجل فرمود: اى موسى، آنان كه به وسيله گريه از سرِ ترس، به من نزديك
مىشوند، در رفيق اعلى خواهند بود و هيچ كس با آنان در آنجا مشاركت ندارد. كسانى كه با پرهيز از محرّمات، مرا مىپرستند، من علىرغم اينكه كارهاى ساير مردم را بررسى و جستوجو مىكنم، از كار آنان به سبب شرمى كه از ايشان دارم تفتيش نمىكنم. و امّا آنها كه خود را در دنيا به وسيله زهد براى من آراستهاند، من همه بهشت را برايشان مباح مىكنم تا هركجاى آن بخواهند منزل گزينند»(1).
محمد بن مروان نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ما من شيء إلاّ و له كيل و وزن إلاّ الدموع، فإنّ القطرة تطفىء بحاراً من نار فإذا إغرورقت العين بمائها لم يرهق وجهه قتر و لا ذلّة، فإذا فاضت حرّمها اللّه على النار ولو أنّ باكياً بكى في أمّة لرُحموا(2)هرچيزى پيمانه و ميزانى دارد، جز اشك؛ زيرا يك قطره اشك درياهاى آتش را خاموش مىكند. هرگاه چشمى از اشك پر شد ديگر آن چهره را سختى و زبونى فرا نمىگيرد، و هرگاه اشك از آن سرازير گرديد، خدا آن را بر آتش حرام مىسازد. اگر فقط يك نفر در ميان امّتى بگريد، به تمامى آنان رحم مىشود».
همچنين فرمودند: «ما من عين إلاّ و هي باكية يوم القيامة إلاّ عيناً بكت من خوف اللّه، و ما إغرورقت عين بمائها من خشية اللّه عزّوجلّ إلاّ حرّم اللّه سائر جسده على النار(3)هر چشمى روز قيامت گريان است، مگر چشمى كه از ترس خدا گريه كرده است و هر چشمى كه از ترس خدا اشك بريزد، خدا اعضاى بدنش را بر آتش حرام مىسازد».
ابوحمزه مىگويد: امام باقر عليهالسلام فرمودند: «ما من قطرة أحبّ إلى اللّه عزّوجلّ من قطرة دموع في سواد الليل مخافة من اللّه لا يراد بها غيره(4)هيچ چيزى نزد خدا محبوبتر از قطرهاشكى نيست كه در تاريكى شب از ترس خدا و فقط براى او ريخته شود».
محمد بن مروان نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «كلّ عين باكية يوم القيامة إلاّ ثلاثة: عين غضّت عن محارم اللّه، و عين سهرت في طاعة اللّه، و عين بكت في جوف الليل
من خشية اللّه(1)هر چشمى در روز قيامت گريان است، مگر سه چشم: چشمى كه از محرّمات الهى بسته شده، چشمى كه در اطاعت خدا بيدار مانده و چشمى كه در دل شب از ترس خدا گريسته است».
سكونى از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «لمّتان، لمّة من الشيطان و لمّة من الملك فلمّة الملك الرّقّة و الفهم و لمّة الشيطان السهو و القسوة(2)شيطان جمع شدن دارد و فرشتگان نيز. جمع شدن شيطان با حضور اعضاى او يعنى سهو و سنگدلى است، و جمع شدن فرشتگان با حضور دو عضو خوب يعنى شكستهدلى و درك است».
اَنَس بن محمد از پدرش از امام صادق عليهالسلام و ايشان از پدرانش عليهمالسلام نقل مىكنند كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به على عليهالسلام فرمودند: «يا على أربع خصال من الشقاء: جمود العين، و قساوة القلب، و بعد الأمل و حب البقاء(3)اى على، چهار خصلت نشانه شقاوت است: خشك چشمى، سنگدلى، داشتن آرزوى دراز و حبّ بقا».
اصبغ بن نباته مىگويد: اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «ما جفت الدموع إلاّ لقسوة القلوب وَ ما قست القلوب إلاّ لكثرة الذنوب(4)اشكها فقط به سبب سنگدلى خشك مىشود و دلها فقط به دليل كثرت گناهان سخت مىگردد».
سكونى از امام صادق عليهالسلام و ايشان از پدرانش عليهمالسلام نقل مىكنند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند:«من الشقاء جمود العين و قسوة القلب و شدّة الحرص في طلب الدنيا و الإصرار على الذنب(5)خشكچشمى و سنگدلى و حرص بسيار در دنياطلبى و اصرار بر گناه نشانه شقاوت و سنگدلى است».
صفوان جمّال مىگويد: امام صادق عليهالسلام فرمودند: على بن ابيطالب عليهالسلام مىفرمودند: «لا يجد عبد طعم الإيمان حتّى يعلم أنّ ما أصابه لم يكن ليخطئه، و أنّ ما أخطأه لم يكن ليصيبه، و أنّ الضارّ النافع هو اللّه عزّوجلّ(1)هيچ بندهاى طعم ايمان را نمىچشد مگر آنكه معتقد گردد كه آنچه به او مىرسد، خطاناپذير است و آنچه از آن خطا كرده به او نخواهد رسيد و تنها خداست كه زيانرسان و سودرسان [واقعى] است».
صفوان مىگويد: «از امام صادق عليهالسلام درباره آيه: «وَ أَمَّا الْجِدارُ فَكانَ لِغُلامَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي الْمَدِينَةِ وَ كانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُما»(2)"و اما ديوار، از آن دو پسر[بچه] يتيم در آن شهر بود، و زير آن، گنجى متعلق به آن دو بود" پرسيدم. امام عليهالسلام فرمودند: أما إنّه ما كان ذهباً و لا فضّة، و إنّما كان أربع كلمات: لا إله إلاّ أنا، من أيقن بالموت لم يضحك سنّه، و من أيقن بالحساب لم يفرح قلبه، و من أيقن بالقدر لم يخش إلاّ اللّه(3)آن گنج، طلا و نقره نبود. بلكه اين چهار جمله بود: خدائى جز من وجود ندارد، هر كه به مرگ يقين كند خنده دنداننما نخواهد كرد، كسى كه به حساب و ميزان يقين داشته باشد دلش شادمان نخواهد بود و هر كه به مقدّرات الهى يقين پيدا كند جز از خدا نمىترسد».
زيد شحام مىگويد امام صادق عليهالسلام فرمودند: «اميرمؤمنان عليهالسلام زير ديوار كجى نشسته بودند و ميان مردم قضاوت مىكردند. برخى از يارانش گفتند: اين ديوار ترسناك است، زير آن منشين. اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: نگهبان آدمى اجل اوست، هنگامى كه برخاستند ديوار فرو ريخت»(4).
عبداللّه بن سنان مىگويد: امام صادق عليهالسلام فرمودند: «نشانه صحيح بودن يقين مسلمان، آن است كه مردم را با خشم خدا خشنود نسازد و آنان را بر آنچه خدا به وى نداده است سرزنش نكند زيرا حرص طمعكار باعث جلب رزق نمىشود و ناپسند داشتن روزى نيز سبب بازگشت آن نمىگردد. اگر يكى از شما به گونهاى از رزقش بگريزد كه از مرگ فرار مىكند، بىترديد روزى
او خواهد رسيد، چنانكه مرگ به او مىرسد. سپس فرمودند: خدا بر اساس عدلش راحتى و آسايش را در يقين و رضايت [به مقدرات خدا]، و غم و اندوه را در ترديد و خشم قرار داده است»(1).
سعيد بن قيس همدانى مىگويد: «هنگام جنگ مردى را ديدم كه فقط دو جامه به تن داشت. كمانم را حركت دادم، ديدم اميرمؤمنان است. عرض كردم: يا اميرمؤمنان عليهالسلام چرا در اين وضع هستيد؟ فرمودند: نعم، يا سعيد بن قيس، إنّه ليس من عبد إلاّ و له من اللّه عزّوجلّ حافظ و واقية معه ملكان يحفظانه من أن يسقط من رأس جبل أو يقع في بئر، فإذا نزل القضاء خلّيا بينه و بين كلّ شيء(2)آرى، اى سعيد، هر بندهاى از جانب خدا نگهبانى دارد كه او را حفظ مىكند. دو فرشتهاند كه آدمى را از سقوط از بالاى كوه يا افتادن در چاه نگاه مىدارند. ولى آنگاه كه قضاى الهى فرا رسد او را با هر حادثهاى رها مىسازند».
در نهج البلاغه نقل شده كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «كفى بالأجل حارساً(3)اجلِ حتمى، براى نگهبانى كافى است».
عبداللّه بن سنان مىگويد: امام صادق عليهالسلام فرمودند: «هر بندهاى هر آنچه كه خدا دوست دارد قصد كند، خدا نيز آنچه او دوست دارد برايش اراده خواهد كرد و هركس به خدا پناه ببرد خدا او را نگه مىدارد، و خدا هر كه را بخواهد و نگه دارد، برايش مهمّ نيست كه آسمان بر زمين فرودآيد يا حادثهاى مردم روى زمين را فرا گيرد؛ او در حزب خدا از هر بلايى مصون است. مگر خدا نمىفرمايد: «إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي مَقامٍ أَمِينٍ»(4)"به راستى پرهيزگاران در جايگاهى آسوده[اند]"»(5).
مفضل نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «خداى عزوجل به داوود عليهالسلام وحى فرمود: هر بندهاى از بندگانم، به من پناهنده شود و مردم را رها كند و بدانم او واقعاً چنين است، اگر
آسمانها و زمين و هر آنچه در آنهاست در حقّ او حيله و نيرنگ كنند، او را نجات خواهم داد و هربندهاى از بندگانم به يكى از مردم پناه ببرد و بدانم او در واقع چنين است، دست او را از اسباب آسمانى كوتاه كرده و زمين را در زير او فرو مىبرم و باكى ندارم در كجا هلاك شود»(1).
ابوحمزه ثمالى نقل كرده كه على بن الحسين عليهالسلام فرمودند: «از خانه بيرون شدم تا به اين ديوار رسيدم. بر آن تكيه دادم، اما ناگهان چشمم به مردى افتاد كه دو جامه سفيد بر تن داشت و به من مىنگريست. آنگاه خطاب به من گفت: اى على بن الحسين، چرا تو را غمگين و اندوهناك مىبينم؟ تا آنكه فرمودند: اى على بن الحسين، آيا تاكنون كسى را ديدهاى كه خدا را بخواند و خدا به او پاسخ نگفته باشد؟ گفتم: نه. گفت: آيا كسى را ديدهاى كه از خدا چيزى بخواهد و خدا به او نداده باشد؟ گفتم: نه. سپس از چشم من پنهان شد»(2).
عبدالرحمن بن كثير مىگويد: امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إن الغنى و العز يجولان فإذا ظفرا بموضع التوكّل أوطنا(3)بىنيازى و عزّت در گردشاند. همين كه به جايگاه توكّل دست يافتند در آن مىآرامند».
معاوية بن وهب نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «به هر كه سه چيز داده شد، از سه چيز ممنوع نمىشود: به هركس دعا داده شد، اجابت داده مىشود و به هركس سپاسگزارى داده شد، افزونى داده مىشود و به هر كه توكّل داده شد كفايت داده مىشود. سپس فرمودند: آيا كتابخدا را خواندهاى كه مىفرمايد: «وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ»(4)"و هركس بر خدا اعتماد كند، او براى وى بس است". همچنين فرموده: «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ»(5)"اگر واقعاً سپاسگزارى كنيد، [نعمت] شما را افزون خواهم كرد". و فرموده: «ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ»(6)«مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم»(7).
حسين بن علوان نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام در برخى كتابها[ى الهى ]خواندهاند كه خداى متعال مىفرمايد: «قسم به عزّت و جلال و بزرگى و بلندى خودم بر عرش، اميد هركسى را كه از مردم چيزى آرزو كند به نااميدى تبديل خواهم كرد و نزد مردم به او جامه خوارى خواهم پوشانيد و او را از قرب و فضل خودم دور خواهم ساخت. آيا با اينكه سختىها به دست من است او در سختىها به غير من اميد دارد؟ و درِ خانه غير مرا مىكوبد با اينكه همه درها بسته و كليدشان در دست من است و درِ خانه من براى هر كه بخواندم باز است؟ چه كسى در مصيبتى به من اميد برده و نااميد شده است؟ چه كسى در كار بزرگى مرا آرزو كرده و به آرزويش نرسيده است؟ من آرزوى بندگانم را پيش خود حفظ كردهام اما آنان به نگهدارى من راضى نشدند. من آسمانهاى خود را از كسانى پر كردهام كه از ذكر و تسبيح من خسته نمىشوند و به آنان فرمان دادهام كه درهاى ميان من و بندگانم را نبندند، ولى بندگانم به سخن من اطمينان نيافتند.
آيا كسى كه به بلاهاى من دچار شده نمىداند كه هيچ كس جز من و به اجازه من، آن را برطرف نمىكند؟ چه شده كه مىبينم از من غافل شده است؟ من چيزى را به او دادم كه او درخواست نكرده بود ولى هنگامى كه آن را از او گرفتم از من طلب نكرد تا آن را برگردانم و از ديگرى طلبيد. آيا مىپندارى من كه پيش از خواهش بندهام عطا مىكنم، پس از آن، پاسخ درخواست كننده را نمىدهم؟ آيا من بخيلم كه بندهام به من حسودى كند؟ آيا جود و بخششْويژه من نيست؟ آيا عفو و رحمت در اختيار من نيست؟ آيا من جايگاه آرزوها نيستم؟ جز من چه كسى آرزوها را برآورده خواهد كرد؟ آيا كسانى كه به غير من اميد دارند از من نمىترسند؟ اگر تمام اهل آسمانها و زمين آرزوهاى فراوانى داشته باشند و من به هركدام، مانند آرزوهاى همه را عطا كنم به قدر ذرّهاى از ملك من كاسته نمىشود. چگونه مُلكى كه من سرپرست آن مىباشم كاسته مىشود؟ چه سخت است كيفر كسانى كه از رحمت من مأيوسند و چه سخت است عذاب كسانى كه مرا مخالفت مىكنند و مراقب دستورهايم نيستند!»(1).
1) . همان، ج 15، ص 214.
احمد بن فهد مىگويد: «روايت شده است كه: امام صادق عليهالسلام درباره آيه شريفه: «وَ ما يُؤمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللّهِ إِلاّ وَ هُمْ مُشْرِكُونَ»(1)"و بيشترشان به خدا ايمان نمىآورند جز اينكه [با او چيزى را] شريك مىگيرند". فرمودند: در اين نوع شرك انسان مىگويد: اگر فلانى نبود من هلاك شده بودم، و اگر فلانى نبود به من چنين و چنان نمىرسيدم و چنانچه فلانى نبود خانوادهام از دست مىرفت. مگر نمىبينى كه او براى خدا و در مُلك خدا شريكى قرار داده كه به او روزى مىدهد و از او دفاع مىكند؟ راوى مىگويد: پرسيدم: پس چه بگويد؟ آيا اينگونه بگويد: اگر خدا به وسيله فلانى بر من منّت ننهاده بود، هلاك شده بودم؟ امام عليهالسلام فرمودند: آرى اين تعبير و مانند آن مانعى ندارد»(2).
محمد بن اسماعيل بن بزيع مىگويد: امام رضا عليهالسلام فرمودند: «أحسن الظنّ باللّه، فإنّ اللّه عزّوجلّ يقول: أنا عند ظنّ عبدي المؤمن بي إن خيراً فخيراً و إن شرّاً فشرّاً(3)به خدا گمان نيك داشته باش، زيرا خدا فرموده است: من نزد پندار بنده مؤمن خويش هستم اگر گمانش نيك باشد، به او نيكى مىكنم و اگر پندارش بد باشد، او را دچار بدى خواهم ساخت».
احمد بن عمر نقل كرده كه امام رضا عليهالسلام فرمودند: «فأحسن الظنّ باللّه فإنّ أبا عبداللّه عليهالسلام كان يقول: من حسن ظنّه باللّه كان اللّه عند ظنّه به. و من رضى بالقليل من الرزق قبل منه اليسير من العمل(4)به خدا گمان نيك ببر، زيرا امام صادق عليهالسلام مىفرمودند: هر كه به خدا گمانِ نيك ببرد خدا نزد پندار او خواهد بود و هر كه به رزق اندك راضى گردد، از او عملِ كم [نيز] پذيرفته خواهد شد».
يزيد بن معاويه مىگويد: امام باقر عليهالسلام فرمود: در كتاب على عليهالسلام يافتيم كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بر بالاى منبر فرمودند: «قسم به آنكه جز او خدايى نيست، هيچ مؤمنى خير دنيا و آخرت به او
داده نمىشود، مگر آنكه حدس خود را به خدا نيكو كند و به او اميدوار باشد و اخلاق خود را نيكو سازد و از غيبت اهل ايمان خوددارى نمايد. قسم به آن كه جز او خدايى نيست، خدا هيچ مؤمنى را پس از توبه و استغفار عذاب نمىكند مگر آنكه به خدا بدگمان شود و در اميدوارى به او كوتاهى كند و بداخلاق گردد و از مؤمنان غيبت كند. قسم به آن كه جز او خدايى نيست، هر مؤمنى پندار خود را به خدا نيكو كند، خدا در گمان وى خواهد بود، زيرا خدا بزرگوار است و همه خوبىها در اختيار اوست. خدا از اينكه بنده مؤمنش به او حسن ظنّ داشته باشد و او بر خلاف گمان و اميد بندهاش عمل كند شرم دارد. پس شما پندارتان را به خدا نيكو كنيد و به او بگرويد»(1).
سفيان بن عيينه مىگويد: از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند: «حسن الظن باللّه أن لا ترجو إلاّ اللّه و لا تخاف إلاّ ذنبك(2)خوشگمانى به خدا اين است كه به جز او اميد نداشته باشى و جز از گناه خويش نترسى».
محمد بن على بن حسين به سند خود نقل كرده كه اميرمؤمنان عليهالسلام در سفارش به محمد بن حنفيه فرمودند: «و لا يغلبنّ عليك سوء الظن باللّه عزّوجلّ فإنّه لن يدع بينك و بين خليلك صلحا(3)بدگمانى به خداى بزرگ بر تو چيره نشود، زيرا در آن صورت ميان تو و دوستت صلحى باقى نمىماند».
عبدالرحمن بن حجّاج مىگويد: امام صادق عليهالسلام فرمودند: «در روز قيامت آخرين بنده را به سوى آتش مىبرند. بنده به خدا توجّه مىكند. خداى متعال مىفرمايد: او را پيش آوريد. وقتى او را مىآورند به او خطاب مىكند: بنده من، براى چه به من نگريستى؟ مىگويد: پروردگارا، من به تو چنين گمانى نداشتم. خداى متعال مىفرمايد: پس چه پندارى درباره من داشتى؟ مىگويد:
پروردگارا، گمان من به تو اين بود كه گناهانم را مىآمرزى و مرا وارد بهشت مىكنى. خداى بزرگ به فرشتگان خطاب مىكند: به عزّت، جلال، نعمتها و بلندى مقام خودم سوگند، اين بنده لحظهاى در زندگىاش گمان نيك به من نبرده است؛ اگر لحظهاى گمان نيك به من برده بود، او را
با آتش نمىترساندم، [با اينحال] دروغ او را بپذيريد و وارد بهشتش نماييد. سپس امام صادق عليهالسلام فرمودند: هيچ بندهاى به خدا گمان نيك نمىبرد، مگر آنكه خدا را همانگونه كه مىپندار خواهد يافت. و هيچ بندهاى به او گمان بد نمىبرد، مگر آنكه خدا را همانگونه خواهد يافت. خداى عزوجل مىفرمايد: «وَ ذلِكُمْ ظَنُّكُمُ الَّذِي ظَنَنْتُمْ بِرَبِّكُمْ أَرْداكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ مِنَ الْخاسِرِينَ»(1)و همين بود گمانتان كه درباره پروردگارتان برديد؛ شما را هلاك كرد و از زيانكاران شديد»(2).
محمّد بن اسماعيل بن بزيع نقل مىكند كه امام رضا عليهالسلام فرمودند: «أحسن الظن باللّه فانّ اللّه عزّوجلّ يقول أنا عند ظن عبدي بي فلا يظنّ بى إلاّ خيرا(3)به خدا گمان نيك داشته باش، زيرا خداى بزرگ مىگويد: من نزد پندار بندهام هستم، پس جز گمان نيك به من نبريد».
ابنرئاب مىگويد: شنيدم كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «روز قيامت بندهاى را مىآورند كه [با گناهكارى] به خود ستم نموده است. خدا به او مىفرمايد: آيا مگر تو را به اطاعت خودم فرمان ندادم؟ آيا تو را از مخالفتم باز نداشتم؟ مىگويد: چرا، پروردگارا، ولى ميل نفس بر من چيره شد.اگر مرا كيفر كنى بر اثر گناه من است، تو به من ستم نخواهى كرد. خدا فرمان مىدهد او را به سوى آتش ببرند. مىگويد: خدايا، من به تو چنين گمانى نداشتم. خدا مىفرمايد: چه پندارى درباره من داشتى؟ مىگويد: پندار من به تو از بهترين گمانها بود. خدا دستور مىدهد او را به سوى بهشت ببرند. آنگاه به او خطاب مىكند: اكنون خوشگمانى تو به من براى خود تو سودمند است»(4).
محمد بن مسلم مىگويد: امام باقر عليهالسلام فرمودند: «لمّا خلق اللّه العقل استنطقه، ثمّ قال له: أقبل، فأقبل، ثمّ قال له: أدبر، ثمّ قال: و عزّتي و جلالي ما خلقت خلقاً هو أحبّ إليّ منك، و لا أكملتك إلاّ فيمن أحبّ أما إنّي إيّاك آمر و إيّاك أنهى و إيّاك أعاقب وإيّاك أثيب(5)هنگامى كه
خدا عقل را آفريد او را به سخن در آورد، سپس به او امر فرمود: پيش آى. عقل پيش آمد. آنگاه به او گفت: برو، عقل پشت كرد و رفت. پس از آن فرمود: به عزّت و جلال خودم سوگند، هيچ پديدهاى را محبوبتر از تو نيافريدم و تو را جز در كسانى كه آنها را دوست دارم به طور كامل قرار ندادم. آگاه باش كه من به تو امر و نهى مىكنم و تو را كيفر و پاداش مىدهم».
اصبغ بن نباته نقل مىكند كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «جبرئيل بر آدم فرود آمد و گفت: اى آدم، من مأمورم تو را در انتخاب يكى از سه چيز آزاد بگذارم. يكى از آن سه را برگزين و دوتاى ديگر را رها كن. آدم به جبرئيل گفت: آن سه چيز كدامند؟ جبرئيل گفت: عقل، حيا و دين. آدم گفت: من عقل را برگزيدم. جبرئيل به حيا و دين گفت: برويد و عقل را رها كنيد. آن دو گفتند: اى جبرئيل، ما مأموريم همه جا با عقل باشيم. جبرئيل گفت: پس باشيد. و به آسمان بالا رفت»(1).
محمد بن عبدالجبار از يكى از دوستانمان به شكل [حديثِ] مرفوع نقل مىكند كه: «از امام صادق عليهالسلام پرسيدم عقل چيست؟ فرمودند: ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان، قال: قلت: فالذي كان في معاوية؟ قال: تلك النّكراء، تلك الشيطنة، و هي شبيهة بالعقل و ليستبالعقل(2)چيزى است كه با آن، خدا پرستش شود و بهشت به دست آيد. گفتم: پس آنچه در معاويه وجود داشت چه بود؟ فرمودند: مكر و شيطنت بود. آن، شبيه عقل است، عقل نيست».
حسن بن جهم مىگويد: امام رضا عليهالسلام فرمودند: «صديق كلّ امرىءٍ عقله وعدُوّه جهله(3)دوست هركسى عقل و دشمنش جهل اوست».
اسحاق بن عمار نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من كان عاقلاً كان له دين و من كان له دين دخل الجنّة(4)هر كه عاقل باشد دين دارد و هر كه دين داشته باشد وارد بهشت مىگردد».
هشام بن حكم مىگويد: موسى بن جعفر عليهالسلام به من فرمودند: «اى هشام، خدا در كتاب خود به اهل عقل و درك بشارت داده و فرموده: «فَبَشِّرْ عِبادِ * الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِكَ الَّذِينَ هَداهُمُ اللّهُ وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ»(5)"پس بشارت ده به آن بندگانم
كه به سخن گوش فرامىدهند و بهترين آن را پيروى مىكنند، اينانند كه خدايشان راه نموده و اينان همان خردمندانند". آنگاه فرمودند: اى هشام، لقمان به فرزندش گفت: در برابر حق فروتن باش تا خردمندترين مردم باشى. كم است كسى كه بههنگام حقّ زيرك باشد. اى پسرم، دنيا دريايى است ژرف، كه بسيارى در آن غرق شدهاند. بايد كشتى تو در اين دريا، تقواى الهى باشد؛ لايه آن ايمان و بادبانش توكّل، سرپرستش عقل، راهنمايش دانش و سكّانش صبر باشد. اى هشام هر چيزى نشانهاى دارد و نشانه عقل انديشه كردن و علامت انديشه كردن سكوت است. هر چيزى مَركبى دارد و مركب عقل تواضع است. از نادانى تو همين بس كه آنچه را از آن نهى شدهاى مرتكب شوى. سپس فرمودند: اى هشام، خدا بر مردم دو حجّت دارد: آشكار و پنهان. حجّت آشكار، رسولان و پيامبران و اماماناند و حجّت پنهان، عقل است. تا آنكه فرمودند: اى هشام، چگونه عمل تو نزد خدا شايسته باشد و حال آنكه دل خود را در برابر فرمان خدا به چيز ديگرى مشغول ساختهاى و هواى خويش را بر عقل خود چيره كردهاى؟ اى هشام، عاقل كسى است كه به دنيايىاندك كه همراه حكمت است خشنود باشد و به حكمتِ اندك كه همراه دنياست راضى نگردد. بر اين اساس است كه تجارت ايشان سود مىكند. خردمندان افزونىهاى دنيا را رها مىكنند، چه رسد به گناهان. ترك دنيا از فضايل است و ترك گناهان از واجبات. اى هشام، عاقل به دنيا و اهلش مىنگرد و مىبيند كه دنيا جز با زحمت به دست نمىآيد و به آخرت نظر مىكند و مىداند كه آن نيز حاصل نمىشود جز با رنج و مشقّت؛ از اينرو رنج خود را صرف چيزهاى ماندگار مىكند»(1).
حسين بن زيد از امام صادق عليهالسلام و ايشان از پدرانش عليهمالسلام نقل مىكنند كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در حديثى فرمودند: «هركس كار زشت يا شهوتى به او عرضه شود و آن را به سبب ترس از خدا ترك كند، خدا آتش دوزخ را بر او حرام مىكند و او را از ترس بزرگ ايمن مىدارد و به آنچه در كتابش وعده داده: «وَ لِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ»(2)"و هركس از مقام پروردگارش بترسد دو
باغ است" وفا مىكند. آگاه باشيد! هر كه دنيا و آخرت به او عرضه شود و دنيا را بر آخرت ترجيح دهد، روز قيامت، خدا را در حالى ملاقات مىكند كه هيچ حسنهاى ندارد تا با آن از آتش دوزخ نگهدارى شود و هركس آخرت را برگزيند و دنيا را رها كند، خدا از او خشنود مىگردد و كارهاى ناشايست او را مىبخشد».(1)
عبداللّه بن سنان مىگويد: «از امام صادق عليهالسلام پرسيدم: فرشتگان برترند يا انسانها؟ امام عليهالسلام فرمودند: اميرمؤمنان على بن ابيطالب عليهالسلام فرمودهاند: إنّ اللّه ركّب في الملائكة عقلاً بلا شهوة، و ركّب في البهائم شهوة بلا عقل، و ركّب في بني آدم كلتيهما، فمن غلب عقله شهوته فهو خير من الملائكة، و من غلب شهوته عقله فهو شرّ من البهائم(2)خدا فرشتگان را از عقل بدون شهوت تركيب كرده است و چهارپايان را از شهوت بدون عقل و انسان را از هر دو. پس هر كهعقلش بر شهوتش چيره گردد، از فرشتگان بهتر است و هر كه شهوتش بر عقلش غالب آيد از چارپايان بدتر».
سكونى از امام صادق عليهالسلام و ايشان از پدرانش عليهمالسلام نقل مىكنند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «طوبى لمن ترك شهوة حاضرة لموعد لم يره(3)خوشا به حال كسى كه شهوت حاضرى را به دليل [هشدار] وعدهاى، كه آن را نديده است، ترك گويد».
اميرمؤمنان على عليهالسلام مىفرمايند: «كم من شهوة ساعة أورثت حزناً طويلا(4)چه بسيار تمايلات كوتاهى كه اندوه طولانى در پى دارد».
اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «كم من أكلة منعت أكلات(5)چه بسا يك خوراك، مانع خوراكهايى مىشود».
اسماعيل بن مهران از يكى از رجال خود نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «العقل دليل المؤمن(6)خرد، راهنماى مؤمن است».
سرىّ بن خالد از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «يا علي! لا فقر أشدّ من الجهل و لا مال أعود من العقل(1)يا على! هيچ فقرى بدتر از نادانى و هيچ ثروتى سودمندتر از عقل نيست».
ابو عمر عجمى مىگويد: امام صادق عليهالسلام فرمودند: «خمس من لم يكنّ فيه لم يكن فيه كثير مستمتع، قلت: و ما هي؟ قال: العقل و الأدب و الدين و الجود و حسن الخلق(2)پنج خصلت است كه در هركس نباشد چندان بهرهاى در او نيست. پرسيدم: آن خصلتها چيستند؟ فرمودند: عقل، ادب، دين، بخشش و اخلاق نيكو».
سهل بن زياد به شكل [حديثِ] مرفوع نقل مىكند كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «العقل غطاء ستير و الفضل جمال ظاهر، فاستر خلل خلقك بفضلك و قاتل هواك بعقلك، تسلم لكالمودّة و تظهر لك المحبّة(3)عقل، پردهاى پوشاننده و فضيلت، زيبايىاى است آشكار. پس كاستىهاى اخلاقت را با فضايلت بپوشان و با عقلت به پيكار تمايلات نفسانىات برو تا مهرورز ى و مودّت در اختيار تو قرار گيرد و محبّت برايت آشكار گردد».
سكونى از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه اميرمؤمنان عليهالسلام مىفرمودند: «نبّه بالفكر قلبك، و جاف عن الليل جنبك و اتّق اللّه ربك(4)دلت را با تفكّر آگاه ساز و از شب پهلو تهى كن [و از بستر خواب برخيز] و از پروردگارت بترس».
احمد بن محمد بن ابىنصر از يكى از رجالش نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «أفضل العبادة إدمان التفكر في اللّه و في قدرته(5)بهترين عبادتها انديشه دايمى درباره خدا و قدرت اوست».
معمّر بن خلاد مىگويد: از امام رضا عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند: «ليس العبادة كثرة الصلاة و الصوم إنّما العبادة التفكّر في أمر اللّه عزّوجل(1)عبادت، به زياد نماز خواندن و روزه گرفتن نيست، بلكه درنگ كردن و تأمل در كار خداى بزرگ است».
اسماعيل بن بشير مىگويد: «هارون الرّشيد به موسى بن جعفر عليهالسلام نوشت: مرا موعظهاى كوتاه كن. امام عليهالسلام در پاسخ نوشتند: ما من شيء تراه عينك إلاّ و فيه موعظة(2)هيچ چيزى نيست كه با چشم خود آن را ببينى و در آن برايت عبرتى و موعظهاى وجود نداشته باشد».
يونس بن عبدالرحمن از شخصى نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «كان اكثر عبادة أبيذر رحمهالله التفكر و الاعتبار(3)بيشترين عبادتهاى ابوذر - كه خدايش رحمت كناد - انديشه كردن و عبرت گرفتن بود».حسين صيقل مىگويد: «به امام صادق عليهالسلام گفتم: آيا انديشه يك ساعت بهتر از يك شب نماز خواندن است؟ فرمودند: آرى. رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودهاند: و تفكّر ساعة خير من قيام ليلة قلت: كيف يتفكّر؟ قال: يمرّ بالدار و الخربة فيقول: أين بانوك أين ساكنوك ما لك لا تتكلّمين؟(4)انديشه يك ساعت بهتر از يك شب به نماز ايستادن است. پرسيدم: چگونه بينديشد؟ فرمودند: از خانهها و خرابهها عبور كند و بگويد: كجايند بنا كنندگان شما؟ كجايند ساكنان شما؟ چرا سخن نمىگوييد؟ [از همه چيز عبرت بگيرد]»
مسعدة بن صدقه نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «مردى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: يا رسول اللّه! به من سفارشى كن. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: اگر تو را سفارش كردم آن را مىپذيرى؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله سه بار اين سؤال را تكرار كردند و در هر سه بار آن مرد مىگفت: آرى يا رسول اللّه! آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: من به تو سفارش مىكنم كه هرگاه اراده انجام كارى كردى عاقبت آن
را بينديش، اگر باعث هدايت تو گردد آن را انجام ده و اگر تو را گمراه كند آن را رها كن»(1).
محمد بن على بن حسين به سند خود نقل مىكند كه در سفارشها و اندرزهاى اميرمؤمنان عليهالسلام به محمد بن حنفيه آمده است: «من إستقبل وجوه الآراء عرف مواقع الخطأ، و من تورط في الأمور غير ناظر في العواقب فقد تعرّض لمفظعات النوائب، و التدبير قبل العمل يؤمنك من الندم، و العاقل من وعظه التجارب، و في التجارب علم مستأنف، و في تقلّب الأحوال علم جواهر الرجال(2)هركس نظرات ديگران را بشنود [مشورت كند] موارد اشتباه را مىشناسد و هركس بدون تأمّل در عاقبتِ كارها به آنها اقدام كند، خود را در معرض حوادث وحشتزايى قرار داده است. انديشه قبل از شروع كار، تو را از پشيمانى ايمن مىدارد. عاقل كسى است كه از تجربهها پند گيرد. در تجربهها دانشى جداگانه [و ارزشمندى نهفته] است.كسى كه حالتهاى انسانها را زيرورو كند به ذات آنها آگاهى خواهد يافت».
همچنين اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «لسان العاقل وراء قلبه، و قلب الأحمق وراء لسانه(3)زبان عاقل در پس دل او، و دل احمق بر پشت زبان اوست».
ابوقتاده قمى نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ليس بحازم من لا ينظر في العواقب و النظر في العواقب تلقيح للقلوب(4)دورانديش نيست كسى كه در عاقبت كارها نينديشد، و انديشه در عاقبت كارها بارور ساختن دلهاست».
ابوحمزه ثمالى مىگويد: امام باقر عليهالسلام فرمودند: «مردى نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: يا رسول اللّه، چيزى به من بياموز. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: خود را از آنچه در دست مردم است بىنياز بدان كه اين خود ثروتمندىِ حاضر و آماده است. عرض كرد: يا رسول اللّه، بيش از اين بفرماييد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: از طمع بپرهيز كه اين نيازمندىِ حاضر است. عرض كرد: يا رسول اللّه، بيش از اين بفرماييد. فرمودند: هرگاه بركارى تصميم گرفتى سرانجام آن را بينديش، اگر خير و هدايت بود آن را دنبال كن و اگر گمراهى بود از آن دورى گزين»(5).
سدير مىگويد: «مردى از امام صادق عليهالسلام درباره فرموده خداى عزوجل: «فَقالُوا رَبَّنا باعِدْ بَيْنَ أَسْفارِنا وَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ...»(1)"تا گفتند: پروردگارا، ميان [منزلهاى] سفرهايمان فاصله انداز. و بر خويشتن ستم كردند"، سؤال كرد. امام عليهالسلام فرمودند: "آنها گروهى بودند كه دهكدههايى نزديك به يكديگر داشتند، به گونهاى كه هركدام براى ديگرى قابل رؤيت بود. در اين دهكدهها نهرهاى جارى و ثروتهاى آشكارى وجود داشت. آنها نعمتهاى خدا را ناسپاسى كردند و عافيتى را كه خدا نصيبشان ساخته بود در خود تغيير دادند. خدا نيز نعمت خود را در حقّ آنها دگرگون ساخت. «إِنَّ اللَّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ»(2)"اصولا خدا سرنوشت گروهى راتغيير نمىدهد، مگر آنكه آنان خود آن را تغيير دهند". آنگاه خدا سيل سختى بر آنان فرستاد و دهكدههايشان را غرق و خانههايشان را ويران ساخت و ثروتهايشان را از دستشان گرفت و باغهايشان را تبديل كرد به: «جَنَّتَيْنِ ذَوَاتَىْ أُكُلٍ خَمْطٍ وَ أَثْلٍ وَ شَىْءٍ مِّن سِدْرٍ قَلِيلٍ»(3)"دو باغى كه ميوه تلخ گز و اندكى كُنار داشت"؛ سپس فرمود: «ذلِكَ جَزَيْناهُمْ بِما كَفَرُوا وَهَلْ نُجازِي إِلاَّ الْكَفُورَ»(4)اين [عقوبت] را به [سزاى] آنكه كفران كردند به آنان جزا داديم، و آيا جز ناسپاس را به مجازات مىرسانيم؟»(5).
عبداللّه بن اسحاق جعفرى مىگويد: امام صادق صلىاللهعليهوآله فرمودند: «مكتوب فى التوراة: اشكر من أنعم عليك، و أنعم على من شكرك، فإنّه لا زوال لنعماء إذا شكرت، و لا بقاء لها إذا كفرت(6)در تورات نوشته شده: از آن كس كه به تو نعمت داده سپاسگزارى كن و به كسى كه از تو سپاسگزارى نموده نعمت بخش، زيرا نعمتها اگر سپاسگزارى شوند، از بين نمىروند و اگر ناسپاسى گردند، باقى نمىمانند».
سخن از آزادى در اسلام، بسى گسترده است؛ به طورى كه بحث همه جانبه در آن، نياز به چندين جلد كتاب دارد. اگر كسى درباره آزادى در اسلام تحقيق كند درمىيابد آزادىهايى كه در اسلام به انسان داده شده بسيار فراوان است، حال آنكه آزادىهايى كه در دنيايى كه از آن به دنياى آزاد ياد مىكنند، به انسان داده شده، بسيار محدود است.
اسلام به انسان آزادى انديشه، سخن و عمل داده اما در اين زمينه چارچوب معقول و صحيحى را در نظر گرفته؛ بدين معنا كه اين آزادىها نبايد باعث زيان خود و ديگران شود. حتّى خوردن و آشاميدنى كه به بدن زيان مىرسانند، يا ناسزا گفتن و كتك زدن به ديگران و مانند آن، كه سبب زيان ديگران مىشود، جايز نيستند. همچنين استفاده بىحدّ و حساب از منابع طبيعى، چون باعث زيان رساندن به نسلهاى بعد است صحيح نيست.
اصولاً رسول خدا صلىاللهعليهوآله هر گفتار و كردارى را به زيانبار نبودن آن محدود كرده و در داستان سمرة بن جندب فرموده است: «لا ضرر و لا ضرار في الاسلام؛ هيچگونه ضرر و زيان رساندن در اسلام نيست». داستان آن را زراره از امام باقر عليهالسلام اينگونه نقل كرده است:
«سمرة بن جندب در باغ يكى از انصار درخت نخلى داشت و خانه آن مرد وسط آن باغ قرار داشت. سمره هرگاه به سراغ نخل خود مىرفت از صاحب خانه اجازه نمىگرفت. مرد انصارى با او صحبت كرد و از او خواست هنگام ورود به باغ، اجازه بگيرد، اما سمره نپذيرفت. انصارى نزد
رسول خدا صلىاللهعليهوآله از او شكايت كرد و ماجرا را براى حضرت بازگفت. پيامبر صلىاللهعليهوآله مسأله را با سمره در ميان گذاشتند و او را از شكايت انصارى باخبر كردند و فرمودند: هرگاه مىخواهى وارد شوى، اجازه بگير. او امتناع ورزيد. پيامبر صلىاللهعليهوآله درمورد خريدن درخت با او به سخن پرداختند و پيوسته قيمت را بالا مىبردند تا به قيمت گزافى رسيد؛ اما سمره به فروش آن رضايت نداد. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: در برابر اين درخت، درختى در بهشت براى تو ضمانت مىكنم، باز نپذيرفت. پيامبر به مرد انصارى فرمودند: برو و درخت را از ريشه درآور و جلوى او بينداز؛ زيرا ضرر زدن به خود يا به ديگران هيچ جايى در اسلام ندارد»(1).
روايت ديگرى نيز مشابه آن نقل شده، با اين تفاوت كه در آن پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله خطاب به سمره فرمودند: «إنّك رجل مضار و لا ضرر و لا ضرار على مؤمن(2)؛ تو مردى زيان رسان هستى و كسى حق ندارد به مؤمن ضرر و زيانى برساند. آنگاه دستور دادند درخت را كندند و جلويش انداختند. سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله به او فرمودند: برو و آن را هركجا مىخواهى بكار».
در هر حال، سخن از آزادى، در قرآن و روايات و فقه اسلام در حدّ تواتر بلكه بالاتر از آن است. اكنون به چند نمونه از آيات قرآن توجه كنيد: «فَذَكِّرْ إِنَّما أَنْتَ مُذَكِّرٌ لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِرٍ»(3)«پس تذكر ده، كه تو تنها تذكر دهندهاى؛ بر آنان تسلطى ندارى».
«وَ ما أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِجَبّارٍ»(4)«و تو به زور وادارنده آنان نيستى».
«يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِي كانَتْ عَلَيْهِمْ...»(5)«از [دوش] آنان قيد و بندهايى كه بر آنان بوده است برمىدارد».
«لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ...»(6)«در دين هيچ اجبارى نيست، و راه از
بيراهه بخوبى آشكار شده است».
«لَكُمْ دِينُكُمْ وَ لِيَ دِينِ»(1)«دين شما براى خودتان، و دين من براى خودم».
در حديثى از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل شده كه فرمودند: «لا تكن عبد غيرك و قد جعلك اللّه حرا(2)بنده ديگرى مباش كه خدا تو را آزاد قرار داده است».
سرور شهيدان، امام حسين عليهالسلام در شعر معروفى در سرزمين كربلا مىفرمايند:
اقسمت لا أقتل إلاّ حرّا *** و ان رأيت الموت شيئا نكرا
«سوگند خوردهام كه كشته نشوم مگر آزادانه / هرچند مرگ را چيز ناپسندى ديدهام».
همچنين آن حضرت به حرّ بن يزيد رياحى فرمودند: «ما أخطأت أمّك إذ سمّتك حرّا، فأنت حرٌّ في الدنيا و سعيد في الآخرة(3)مادرت هنگامى كه تو را "حرّ" نام گذاشت اشتباه نكرد؛ زيرا تو در دنيا آزاد و در آخرت سعادتمند هستى».
بالاتر از آن، اسلام هرگاه ببيند كه انسان خواهان آزادى مطلق در آخرت نيست، از او مىخواهد كه در دنيا آزاد باشد. امام حسين عليهالسلام به كسانى كه در برابرش به جنگ برخاسته بودند، فرمودند: «إن لم يكن لكم دين و كنتم لا تخافون المعاد فكونوا أحرارا في دنياكم(4)اگر دين نداريد و از روز قيامت نمىترسيد، لااقلّ در دنياى خود آزادمرد باشيد».
اسلام، پيروان هر دينى را به عقايد و دستورهاى دينىاش ملزم ساخته و آزادى در دين را براى آنان تأييد كرده است؛ براى نمونه در روايتى آمده است: هنگامى كه محمد بن مسلماز امام باقر عليهالسلام درباره احكام مىپرسد، حضرت مىفرمايند: «تجوز على اهل كلّ ذي دين بما يستحلّون(5)پيروان هر دينى آنچه را كه حلال مىدانند برايشان مجاز است».
در روايت ديگرى از حضرت ابوالحسن عليهالسلام نقل شده كه فرمودند: «أَلْزِمُوهُمْ بِما أَلْزَموا به أنفسهم(1)آنان را به دستورهايى كه به آن پاى بندند الزام كنيد [يعنى بر اساس هنجارهاى خودشان با آنها رفتار كنيد]».
امام صادق عليهالسلام در روايتى فرمودند: «إنّ كُلَّ قومٍ دانوا بشيءٍ يَلْزمهم حُكْمُه(2)هر گروهى كه به چيزى معتقد شدند، بايد دستورهاى آن را اجرا كنند. [يعنى بر اساس هنجارهاى خودشان با آنها رفتار كنيد]».
بر همين اساس است كه مىبينيم اسلام، متعرض مجوسيان و امثال آنان - اگر با مادر و خواهر خود ازدواج كنند - نمىشود، چون اين عمل در دين آنها جايز است، هرچند در واقع دينشان را تحريف كردهاند. ولى اسلام نمىخواهد مردم را بر عقيدهاى اكراه كند، معروف است كه مىگويند: «القسر لا يدوم؛ اجبار و تحميل، دوام ندارد».
گفتنى است اسلام به انسان بر اساس عقايد خودش آزادى مىدهد و به طور منطقى با مخالفان به بحث و استدلال مىپردازد؛ از همينرو خداى متعال مىفرمايد: «ادْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ...»(3)«با حكمت و اندرز نيكو، [مردم را] به راه پروردگارت دعوت كن و با روشى كه نيكوتر است با آنان به مجادله برخيز».
در روايات متعدّد آمده است كه: مجوسيان بر طبق عقيده خود ارث مىبرند و هر گروهى قانون زناشويى و نكاح خاص خود را دارند.
عبداللّه بن سنان مىگويد: «مردى در حضور امام صادق عليهالسلام به يك مجوسى تهمت فحشا داد. امام صادق عليهالسلام به او فرمودند: ساكت شو، آن مرد گفت: او با مادر و خواهرش ازدواجمىكند. حضرت فرمودند: اين عمل در دين آنها نكاح به شمار مىآيد»(4).
در روايت عوالى آمده است: «مردى در حضور امام صادق عليهالسلام به يك مجوسى ناسزا گفت. امام عليهالسلام با او برخورد كردند و از اين كار باز داشتند. آن مرد گفت: او با مادرش ازدواج كرده
است! امام عليهالسلام فرمودند: مگر نمىدانى كه اين از نظر آنان ازدواج است؟»(1).
در روايت ديگرى از امام صادق عليهالسلام نقل شده كه فرمودند: «لا ينبغي و لا يصلح للمسلم أن يقذف يهوديا و لا نصرانيا و لا مجوسيا بما لم يطّلع عليه منه. و قال: أيسر ما في هذا أن يكون كاذبا؛ براى مسلمان شايسته نيست و در صلاحيت او نيست كه يهودى يا نصرانى يا مجوسى را به چيزى كه از آن آگاهى ندارد، دشنام دهد. نهايتش اين كه [آن يهودى يا مسيحى با زرتشى، در بيان حكم دينش] دروغ گفته است»(2).
در روايت ديگر آمده است: «روزى امام صادق عليهالسلام از يكى از يارانش سؤال كردند: بدهكار تو چه كرد؟ آن مرد گفت: آن پسر بدكاره [را مىگويى؟]. امام عليهالسلام نگاهى تند به او كردند. آن مرد گفت: فدايت شوم، آن شخص مجوسى است كه با خواهرش ازدواج كرده است. امام عليهالسلام فرمودند: آيا اين نكاح از آموزههاى دين او محسوب نمىشود؟»(3).
در قانون اسلام، حاكم حق ندارد كسى را به اعتراف، و حتّى سخن گفتن وادارد. ابن شهر آشوب در مناقب چنين نقل كرده است: «حنظلة بن ابوسفيان به عمير بن وائل ثقفى دستور داد كه عليه على عليهالسلام ادّعا كند كه هشتاد مثقال طلا به عنوان امانت نزد محمد صلىاللهعليهوآله دارد و چون پيامبر از مكّه هجرت كرده، على عليهالسلام وكيل اوست و اگر شاهد خواست ما گروه قريش به آن شهادت مىدهيم. آنان براى اين كار صد مثقال طلا كه گردنبند هند نيز - كه ده مثقال وزن داشت - جزء آنبود به او دادند. عمير نزد على عليهالسلام آمد و ادّعاى خود را مطرح كرد. على عليهالسلام امانتها را بررسى كرد، ديد كه اسامى صاحبانشان روى تمام آنها نوشته شده و چيزهايى كه عمير مىگويد، در ميان آنها نيست. از اينرو عمير را بسيار نصيحت كرد. او گفت: من شاهد دارم. ابوجهل و عكرمه و عقبة بن ابىمعيط و ابوسفيان و حنظله به نفعم شهادت مىدهند. على عليهالسلام فرمود: اين نيرنگى است
كه سرانجام به هركس آن را برساخته است برمىگردد. آنگاه دستور داد گواهان در كعبه بنشينند. سپس رو به عمير كرد و گفت: اى برادر ثقيفى، به من بگو چه وقت امانت خود را به رسول خدا دادهاى؟ عمير گفت: هنگام ظهر، پيغمبر آن را گرفت و به غلامش داد. آنگاه اميرمؤمنان عليهالسلام ابوجهل را طلبيد و از او درباره اين مسأله سؤال كرد. او گفت: مجبور نيستم چيزى بگويم! سپس از ابوسفيان پرسيد. وى گفت: هنگام غروب خورشيد آن را به پيامبر داد و حضرت آن را گرفت و در آستين خود جاى داد. پس از آن از حنظله پرسيد. او گفت: وسط روز، هنگامى كه خورشيد در وسط آسمان قرار داشت آن را در برابر پيامبر گذاشت و تا وقتى كه بازگشت آن در برابر حضرت بود. سپس عقبه را طلبيد و از او سؤال كرد. وى گفت: پيامبر آن را خودش تحويل گرفت و همان وقت آن را به خانهاش فرستاد و اين هنگام عصر بود. پس از آن عكرمه را خواست و از او پرسيد. او گفت: هنگام غروب آفتاب آن را گرفت و همان موقع آن را به خانه فاطمه فرستاد. على عليهالسلام رو به عمير كرد و فرمود: مىبينم رنگ از صورتت پريده و حالت دگرگون شده است. وى گفت: من حق را مىگويم و هيچ نيرنگبازى رستگار نمىشود. قسم به خانه خدا، من نزد محمّد صلىاللهعليهوآله امانتى نداشتم اينها مرا واداشتند كه چنين ادّعا كنم و اين هم دينارها و گردنبند هند است كه نامش روى آن نوشته شده است...»(1).
در اين روايت مىبينيم امام عليهالسلام وقتى خصوصيات را از ابوجهل مىپرسند، او در پاسخ مىگويد: «من مجبور نيستم چيزى بگويم» حضرت او را به چيزى اجبار نمىكنند»(2)
در سيره رسول اكرم و امامان عليهمالسلام به فراوانى به اينگونه آموزهها بر مىخوريم كه شديدا اقرار گرفتنِ از راه جبر را نهى كردهاند. هرگز اسيران را به اجبار به كارى وادار نمىكردند حتى پذيرش دين اسلام.
.1) . همان، ج 17، ص 384.
2) . در جنگ بدر سپاه اسلام دو نفر از بردگان قريش را، كه براى بردن آب از چاههاى بدر آمده بودند، اسير كردند. پس از اسارت از آنان پرسيدند كه سپاه مكه چند نفر است؟ چند شتر و چند اسب دارد؟ و سؤالاتى از اين دست. بردگان اظهار بىاطلاعى كردند. مسلمانان آنها را زدند و با زور كتك و اجبار اصرار داشتند كه از آنان اعتراف بگيرند. پيامبر صلىاللهعليهوآله در حال نماز بودند پس از اتمام نماز سراغ ياران خود رفتند و فرمودند كه اينها را نزنيد. و آن حضرت توضيح دادند كه شكنجه و اعتراف اجبارى در اسلام ممنوع است. پس خودشان از بردگان پرسيدند كه براى غذاى روزانه چه مىكنند؟ گفتند: نُه شتر مىكشند. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: جمعيت آنان نهصد الى هزار نفر است.
براين اساس، آزادى در همه زمينهها، شامل عموم انسانها، حتى كفّار نيز مىشود. از جمله آنها مىتوان از آزادى فكر و انديشه نام برد؛ بدين معنا كه انسان در بحثهاى علمى و دينى آزاد باشد. مورد ديگر، آزادى اقتصادى است كه انسان در كسب مال بايد آزاد باشد. از مصاديق ديگر آن، آزادى دينى است؛ بدين معنا كه كسى متعرّض پيروان اديان ديگر نشود.
آزادى سياسى نوع ديگرى از آن است كه شامل ارتباط ميان زمامدار و مردم مىشود و زمامدار بايد به اختيار مردم و از كسانى باشد كه رضايت خدا را حاصل كند و ساير شروط حاكم اسلامى در او موجود باشد و آنها عبارتند: از علم، بلوغ و عدالت و شروط ديگرى كه فقها در اول بحث «تقليد» بدان پرداختهاند. البتّه اينها شرايطى هستند كه عقل تمامى آنها را تأييد و تأكيد مىكند. ما نيز قسمتى از رواياتى را كه مربوط به انتخاب زمامدار مىشود در كتاب حكومت در اسلام و كتابهاى ديگر بيان كردهايم. اينجا فقط به بيان يك روايت اكتفا مىكنيم كه آن را سُليم بن قيس در كتاب خود از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل كرده است كه فرمودند: «در حكم خدا و حكم اسلام، بر مسلمين واجب است كه پس از مردن يا كشته شدن رهبرشان، خواه گمراه باشد يا هدايت يافته، پيش از آنكه رهبرى عفيف و عالم و با تقوا و آشنا به قضاوت و سنّت براى خود برگزينند، به هيچ كارى دست نزنند و قدم به جلو نگذارند تا آن رهبر، غنايم آنان را جمعآورى كند و مراسم حجّشان را برپاى دارد و بر جمعشان نظارت كند و زكاتشان را گردآورى نمايد...»(1).
راستى اگر كسى در كلمه: «لا اله الاّ اللّه» كه هزاران بار در قرآن و روايات ياد مىشود و مسلمانان آن را به هنگام نماز و ساير اعمال دينى بارها تكرار مىكنند، تأمّل كند، راز آزادى و عنصر حرّيت را در همين جمله كوتاه مىيابد. كسرا (پادشاه ايران) به عنوان يك خدا از
1) . مستدرك الوسائل، ج 6، ص 14.
تبار خدايان تلقّى مىشد و به مرگ انسانها حكم مىكرد يا به آنها حق حيات مىبخشيد، چنانكه قيصر روم، خود يك خدا بود و مخالفت با او در حكم مخالفت با دستورهاى الهى بود. مسيحيان در كتابهاى مقدّس خود نوشتهاند: «كار قيصر را به قيصر و كار خدا را به خدا واگذار كن» بنابراين از ديدگاه آنان دين اختصاص به خدا دارد اما زندگى دنيا خاص قيصرها و كشيشهاى اروپا و امثال آن است. اينها كسانى بودند كه خود را واسطه ميان خدا و مردم معرّفى كرده بودند و ادّعا مىكردند كه كليد بهشت در دست آنهاست؛ هر كه را بخواهند وارد بهشت مىكنند يا از آن بيرون ساخته و به دوزخ بفرستند. اوضاع و احوال بودائيان هند و چين وامثال آنان نيز چنين بود. بنىاسرائيل به موسى گفتند: «اجْعَلْ لَنا إِلهاً كَما لَهُمْ آلِهَةٌ»(1)«همانگونه كه براى آنان خدايانى است، براى ما [نيز] خدايى قرار ده».
بالاتر آنكه نزد بسيارى از مردم عرب و غير عرب، سنگ، «خدا» تلقّى مىشد و خدمتگزارانى داشت! بدينگونه تقليدهاى باطل و مسائل خرافى، در باور مردم راه يافته و آنان را تحت سلطه و نفوذ خود قرار داده بود. متأسّفانه امروزه هم مىبينيم ميليونها بُت در هند و چين و ژاپن وجود دارد. در كشورهاى كمونيستى نيز بتهاى بشرى فراوانى از قبيل لنين، ماركس و امثال آنها به چشم مىخورد.
اصولاً انسانها قبل از طلوع سپيده اسلام، همانند انسان معاصر در بسيارى از كشورها، زير هزاران قيد و شرط به صورت برده از پاى در آمده بود، اما هنگامى كه پيامبر بزرگوار اسلام شعار: «لا اله الاّ اللّه» را سرداد، اين بندها را از ميان برد و اعلان كرد كه مولا و سرپرست، يكى بيش نيست؛ آن هم خداى يكتاست و بايد فقط از او اطاعت كرد و آدمىبايد پيوسته با خداى خود ارتباط داشته باشد و پيامبران و امامان سفيران وحىاند كه دستورهاى الهى را به انسان منتقل مىكنند.
يكى از نويسندگان غربى در كتابى به نام تراث فارس مىنويسد: از ديدگاه ايرانيان قديم، شاه نزديكترينِ مخلوقات به خدا بوده و ايرانيان هرگاه مىخواستند با پادشاه سخن
1) . سوره أعراف، آيه 138.
بگويند، نام او را نمىبردند بلكه مىگفتند: شما خدايان. آيين مجوس نيز همين قداست و احترام را براى پادشاه قائل بود و دستورهايش را مقدس و نسلش را مافوق بشر و فرمانش را دستور خدا مىدانست.
اين پديده را در ميان ساير زمامداران قبل از اسلام نيز مىتوان سراغ گرفت. آنان از پادشاه به «پروردگار» تعبير مىكردند: «هنگامى كه «كسرا» دو نفر مأمور نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرستاد تا آن حضرت را بكشند و سر مباركش را برايش بياورند، پيامبر صلىاللهعليهوآله ديد كه آنها ريشهاى خود را تراشيده و سبيلهايشان را تاب دادهاند. از آنان پرسيد: چه كسى شما را به اين كار دستور داده است؟ گفتند: پروردگار ما! و مقصودشان كسرا بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: ليكن پروردگار من، مرا به گذاشتن ريش و كوتاه كردن سبيل فرمان داده است. سپس فرمود: خداى من، پروردگار شما را كشته است»(1).
اگر در اين روايت و غير آن، از زبان پيامبر صلىاللهعليهوآله از پادشاه به «پروردگار» تعبير شده، به سبب تناسب تعبير پيامبر صلىاللهعليهوآله با تعبيرهاى آن دو مأمور بوده است.
مىبينيم كه در قرآن كريم يهود و نصارى، پيامبران خود را فرزندان خدا و احيانا شريكان او مىدانستند و درباره احبار و راهبان نيز همين اعتقاد را داشتند؛ خداى سبحان مىفرمايد: «وَ قالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللّهِ وَ قالَتِ النَّصارى الْمَسِيحُ ابْنُ اللّهِ ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ يُضاهِؤنَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قاتَلَهُمُ اللّهُ أَنّى يُؤفَكُونَ * اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ وَ الْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَ ما أُمِرُوا إِلاّ لِيَعْبُدُوا إِلهاً واحِداً لا إِلهَ إِلاّ هُوَ سُبْحانَهُ عَمّا يُشْرِكُونَ * يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤا نُورَ اللّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ يَأْبَى اللّهُ إِلاّ أَنْ يُتِمَّ نُورَهُوَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ * هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ»(2)«و يهود گفتند: عُزَير پسر خداست. و نصارى گفتند: مسيح پسر خداست. اين سخنى است [باطل] كه به زبان مىآورند و به گفتار كسانى كه پيش از اين كافر شدهاند شباهت دارد. خدا آنان را بكشد؛ چگونه [از حق] منحرف مىشوند؟ اينان دانشمندان و راهبان خود و
مسيح پسر مريم را به جاى خدا به الوهيت گرفتند، با آنكه مأمور نبودند جز اينكه خدايى يگانه را بپرستند كه هيچ معبودى جز او نيست. منزه است او از آنچه [با وى] شريك مىگردانند. مىخواهند نور خدا را با سخنان خويش خاموش كنند، ولى خدا نمىگذارد، تا نور خود را كامل كند، هرچند كافران را خوش نيايد. او كسى است كه پيامبرش را با هدايت و دين درست، فرستاد تا آن را بر هرچه دين است پيروز گرداند، هرچند مشركان خوش نداشته باشند»(1).
آزادى در اسلام، مقولهاى است، بس مهم و ارزشمند كه انسان در پرتو آن مىتواند به رشد و فلاح برسد؛ اين آزادى انسان با حفظ شئون، در زمينههاى مختلفى است كه در اينجا برخى از آنها را بر مىشماريم:
آزادى عبادت در هر مكان؛ مانند نماز، روزه، تحصيل طهارت، ذكر خدا، خواندن قرآن و دعا. اما در نماز (از حيث زمان و مكان) آزادى مطلق وجود دارد، چنانكه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودهاند: «جُعِلتْ لى الارض مسجدا و طهورا(2)زمين براى من به عنوان سجدهگاه و وسيله طهارت قرار داده شده است».
آزادى در خريد، فروش، رهن، ضمانت، بستنِ هرگونه قراردادى كه منع شرعى نداشته باشد، كفالت، صلح، بيمه، شركت، مضاربه، مزارعه، مساقات، حيازت زمين، تملكمباحات، وديعه، عاريه، اجاره، وكالت، وقف، صدقه، عطيّه، هبه، سكنا، عمران، مسابقه، ورزش، وصيت، ازدواج دائم و موقت، مهريه، طلاق، سفر، اقامت نمودن، اقرار، جعاله، چاپ منشورات، انتخاب شغل، قسَم، عهد، نذر، ارث، شفعه، احياى موات، انتخاب قاضى در محكمه، شهود گرفتن، انتخاب ديه يا قصاص يا عفو، كشاورزى، صنعت، ساختمان، داشتن يا نداشتن هرگونه اوراق هويت و شناسنامه و گذرنامه و...، نشر روزنامه، مجله، تأسيس ايستگاه راديويى و تلويزيونى، انتخاب نوع كار، بيان عقيده و نظر، تشكيل
اتحاديه، تأسيس گروهها و تشكيل حزب و سازمان، شركت در انتخابات، ساختن مسجد، مدرسه، حسينيه، بيمارستان و درمانگاه، هتل و مسافرخانه، تأسيس بانك، انتخاب مركب مناسب، نوع معامله، آزادى از اين جهت كه بر حكومت جايز نيست جاسوسى كردن و دخالت در امور شخصى افراد به هر شكل و وجهى، آزادى در تعداد اولاد و آزادىهاى فراوان ديگرى كه بستر مناسبى براى رشد و سعادت انسان باشد.
در مقابل اين آزاديها مىبينيم كشورهايى كه امروزه از آنها به كشورهاى آزاد تعبير مىشود و حتّى كشورهاى اسلامى و جهان سوّم، در قوانين وضعى خود، انسان را محدود كرده و از او سلب آزادى مىكنند. در كشورهاى كمونيستى اثرى از آزادى به چشم نمىخورد و در كشورهاى آزاد نيز به اندازه يك دهم آزادىهاى اسلام وجود ندارد.
از نظر آنها در اجاره، ساختمان، صنعت، كشاورزى، تجارت و حيازت مباحات (تصرف اراضى موات كه كسى قبلاً آن را تملك نكرده باشد) هيچگونه آزادى وجود ندارد و انسان، آزاد نيست، زيرا او محدود به شناسنامه و جواز و ويزاى دخول و خروج است و بايد به گمرك و ماليات و شروط دفن ميّت و ثبت املاك و ازدواج ملتزم باشد، چنانكه دستگاههاى جاسوسى نيز آزادى او را محدود كرده و در مورد گشايش مراكز و تأسيس كارگاهها و اقدام به معاملاتى از قبيل رهن و مضاربه و كشاورزى و غيره، به سببمحدوديتهايى كه به نام قانون ايجاد شده، آزادى از انسانها سلب مىگردد.
حقوق و آزادىهايى كه قوانين وضعى در حال حاضر براى انسانها قائلند، همه را از اسلام اقتباس كردهاند. زيرا قبل از اسلام هيچ يك از اين آزادىها در دنياى غرب و غير آن وجود نداشته است. در عين حال همين آزادىها، به مراتب كمتر از آزادىهاى اسلامى
است. براى روشن شدن پيشگامى و برترى اسلام در اين زمينه قوانين وضعى را در موارد زير با قوانين اسلام مقايسه مىكنيم:
قوانين وضعى غالبا تصريح مىكنند كه رئيس دولت و پدر و مادر او بايد تابع همان دولت باشند، در حالى كه اين شرط صحيح نيست و در قوانين اسلام وجود ندارد.
اين شرط صحيح نيست، زيرا در مورد حاكم، لياقت و شايستگى فرد مهمّ است نه زبان و رنگ و مليّت او، تا چه رسد به در نظر گرفتن مليّت پدر و مادر او؛ زيرا اسلام علاوه بر شروطى كه براى حاكم اسلامى، از قبيل علم و مانند آن مقرّر كرده، ملاك ارزش آدمى را در تقوا قرار داده است؛ خداى متعال مىفرمايد: «يا أَيُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاكُمْ»(1)«اى مردم، ما شما را از مرد و زنى آفريديم، و شما را ملّت ملّت و قبيله قبيله گردانيديم تا با يكديگر شناسايى متقابل حاصل كنيد. در حقيقت ارجمندترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست».
روشن است كه همين تقوا و پرهيزگارى ميزان صحيح عقلى است و روى همين اصل مىبينيم كه زمامداران اسلامى، چه مديران و رؤسا و چه فقها و ديگران، از مليّتهاى مختلف و داراى زبانهاى گوناگون بودهاند. گاهى مرجع تقليد، عراقى و زمانى ايرانى واحيانا از مليّتهاى ديگر بوده است. چنانكه زمامداران دولت اسلامى نيز از مليّتهاى مختلفى، مانند عرب، فارس، كُرد و امثال آن بودهاند.
البتّه ما نمىخواهيم بگوييم كه سلاطين و زمامدارانى كه بر كشورهاى اسلامى حكومت مىكردهاند همه بر حق بودهاند، مقصود ما اين است كه اسلام اين شرط را كه حاكم داراى مليّت خاصّى باشد، مقرّر نكرده است. از همينرو خواسته مسلمانان از زمامداران در طول تاريخ اين بوده كه آنها به عدالت و بر طبق دستورهاى الهى عمل كنند؛
1) . سوره حجرات، آيه 13.
چرا كه اسلام معتقد به مرزهاى ساختگىِ جغرافيايى و موانع خودساخته و تفرقههاى نژادى نيست. از ديدگاه اسلام، مسلمانان همگى يك امّت و همه باهم برادرند؛ خداى سبحان مىفرمايد: «إِنَّمَا الْمُؤمِنُونَ إِخْوَةٌ»(1)«در حقيقت مؤمنان باهم برادرند.
در جاى ديگر مىفرمايد: «إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ»؛(2)اين است امّت شما كه امتى يگانه است، و منم پروردگار شما، پس مرا بپرستيد».
شاعر هم مىگويد:
و كل أرض بها الإسلام لي وطن *** و حيث يذكر اسم اللّه تلقاني
«هر سرزمينى كه اسلام در آن باشد، وطنم است/ و هرجا نام خدا برده شود، آنجا مرا خواهى يافت».
در قوانين وضعى تصريح شده كه ملّت حقّ انتخاب حاكم يا رئيس دولت خود را دارد. البتّه اين قانون قبلاً در اسلام مقرّر شده و حق انتخاب حاكم به عهده مردم گذاشته شده است(3). در حقيقت «انتخاب» در قوانين وضعى معادل با «بيعت» در دستورهاى اسلامى است، با اين تفاوت كه معناى انتخاب، توافق بر رياست حاكم است، اما بيعت به معناى ايناست كه انسان با خدا پيمان ببندد و با رياست حاكم توافق نمايد و در برابرش متعهّد شود كه او را در مسير حق كمك كند و از باطل باز دارد و در راه خدا جهاد نمايد. در قرآن كريم آمده است: «إِنَّ الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللّهَ يَدُ اللّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّهَ فَسَيُؤتِيهِ أَجْراً عَظِيماً»(4)«در حقيقت، كسانى كه با تو بيعت مىكنند، جز اين نيست كه با خدا بيعت مىكنند، دست خدا بالاى دستهاى آنان است. پس هر كه پيمانشكنى كند، تنها به زيان خود پيمان مىشكند، و هر كه بر آنچه با خدا عهد بسته وفادار بماند، به زودى خدا پاداشى بزرگ به او مىبخشد».
در جاى ديگر مىفرمايد: «إِذا جاءَكَ الْمُؤمِناتُ يُبايِعْنَكَ عَلى أَنْ لا يُشْرِكْنَ بِاللّهِ...»(1)«[اى پيامبر] چون زنان با ايمان نزد تو آيند كه [با اين شرط] با تو بيعت كنند كه چيزى را با خدا شريك نسازند... [با آنان بيعت كن]».
در قوانين جديد به ضرورت شركت مردم در انتخابات تصريح شده است. اسلام در اين مسأله نيز بر قوانين وضعى تقدّم دارد؛ زيرا ما قبلاً حديثى در اينباره نقل كرديم كه: در حكم خدا و اسلام، بر مسلمانان واجب است كه وقتى رهبرشان مىميرد يا كشته مىشود... براى خود رهبرى عفيف و دانشمند برگزينند... .
امّا در مورد معصومين عليهمالسلام بايد گفت كه آنها از سوى خدا منصوب شدهاند؛ در روايتى آمده است: «من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهليّة(2)هر كه بميرد در حالى كه امام زمان خود را نشناخته باشد به مرگ جاهليت مرده است».
نقل شده كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من مات و ليس في عنقه بيعة مات ميتة جاهليّة(3)كسى كه بميرد در حالى كه بيعتى به گردن نگرفته باشد، به مرگ جاهليت مرده است».
بديهى است كه قوانين جديد، براى حاكم شروطى نسبت به احوال شخصى او قائل نيستند، در حالى كه اين شروط كمال اهميّت را دارند. از جمله آن، «عدالت» است كه مىبينيم اين شرط مهمّ و سرنوشتساز در قوانين اسلامى لحاظ شده است. در روايت آمده است: «من كان من الفقهاء صائنا لنفسه، حافظا لدينه، مخالفا على هواه مطيعا لأمر مولاه فللعوام أنْ يقلّدوه(4)هر فقيهى خويشتندار و حافظ دين و مخالف هواى خود باشد و فرمان مولايش را اطاعت كند، مردم بايد از او تقليد كنند».
ممكن است بيان اين شروط در حديث مزبور دلالت بر اين داشته باشد كه عمل قلب و
جوارح به دو قسم سلبى و ايجابى تقسيم مىشود، كه چهار قسم مىشود: «خويشتندارى» سلب عملى، «حافظ دين بودن» ايجاب قلبى، «مخالف هواى نفس بودن» سلب قلبى و «مطيع فرمان خدا بودن» ايجاب عملى است. (هرچند در مورد اين چهار شرط توجيههاى ديگرى نيز امكانپذير است).
برخى از كشورهاى جهان، تا به امروز شركت زنان در انتخابات عمومى را تحريم كردهاند، در حالى كه اسلام براى زنان نيز حقّ «بيعت» (انتخاب) قائل شده است. آيهاى كه گذشت(1)به صراحت اين مطلب را تأييد مىكند. بالاتر از آن، مىبينيم كه اسلام به اولياى كودكان اين حق را مىدهد كه به جاى فرزندان خود در انتخابات شركت كنند؛ چرا كه حاكم در شئون كودكان نيز تصرّف مىكند؛ مثلاً پدرى كه داراى چهار فرزند است، پنج رأى دارد. يك رأى مخصوص به خود و چهار رأى ديگر براى كودكانى كه سرپرستىشان را عهدهدار است.
به هرحال اگر اوليا خواستند از طرف فرزندانشان رأى بدهند چنين حقّى را دارند و اين در قانون اسلام موجود است، ولى در قوانين وضعى موجود، چنين حقّى براى پدران در نظر گرفته نشده است.
آرى، اگر اسلام اجازه نمىدهد اولياى اطفال جز از طريقى كه مصلحت است، به اموال آنان نزديك شوند و خداى متعال در اينباره مىفرمايد: «وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْيَتِيمِ إِلاّ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ حَتّى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ»(2)«و به مال يتيم - جز به بهترين وجه - نزديك مشويد تا به رشد برسد». در مورد انتخاب رئيس دولت - كه در تمام شئون كودكان تصرّف مىكند - مسأله مهمّتر خواهد بود و اين در صورتى امكانپذير است كه اطفال حق رأى داشته باشند و اين حقّ به پدر وى به عنوان ولىّ كودك داده شود.
در قوانين وضعى موجود قانونى هست با عنوان «حقّ حسابرسى تصرّفات زمامداران و مسئولين دولتى» كه به مردم حق مىدهد با بيان، قلم و مانند آن، نظرشان را در اينباره ابراز دارند. در اسلام، مسأله بالاتر از اين است؛ زيرا مردم علاوه بر دارا بودن حق حسابرسى كارهاى زمامدار خود، اين كار باعث تقرّب آنها به پروردگار مىشود و اجر و پاداش نصيبشان مىگردد و آن را امر به معروف و نهى از منكر مىگويند؛ خداوند مىفرمايد: «كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ»(1)«شما بهترين امتى هستيد كه براى مردم پديدار شدهايد: به كار پسنديده فرمان مىدهيد و از كار ناپسند باز مىداريد».
و مىفرمايد: «وَ أْتَمِرُوا بَيْنَكُمْ بِمَعْرُوفٍ»(2)«و به شايستگى ميان خود به مشورت پردازيد».
در حديثى آمده است: «الدين نصيحة، قيل لمن يا رسول اللّه؟ قال: للّه و لرسوله و لأئمة الدين...(3)دين نصيحت است. سؤال كردند: نصيحت چه كسى؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: نصيحت خداو پيامبر و أئمّه عليهمالسلام».
البتّه نصيحت در اينجا به معناى امر به معروف و نهى از منكر و ارائه نظرات مشورتى و ارزشيابى است. بنابراين مسأله، فقط يك محاسبه خشك و خالى نيست، بلكه انسان در برابر خدا و مردم و نسلهاى آينده مسئول است؛ خداى متعال مىفرمايد:
«وَ إِذْ قالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اللّهُ مُهْلِكُهُمْ أَوْ مُعَذِّبُهُمْ عَذاباً شَدِيداً قالُوا مَعْذِرَةً إِلى رَبِّكُمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ»(4)«و آنگاه كه گروهى از ايشان گفتند: براى چه قومى را كه خدا هلاك كننده ايشان است، يا آنان را به عذابى سخت عذاب خواهد كرد، پند مىدهيد؟ گفتند: تا معذرتى پيش پروردگارتان باشد، و شايد كه آنان پرهيزگارى كنند».
«كانُوا لا يَتَناهَوْنَ عَنْ مُنكَرٍ فَعَلُوهُ لَبِئْسَ ما كانُوا يَفْعَلُونَ»(5)«[و] از كار زشتى كه آن را
مرتكب مىشدند، يكديگر را باز نمىداشتند. راستى، چه بد بود آنچه مىكردند».
بالاتر اينكه مىبينيم اسلام لازم مىداند كسى كه امر به معروف و نهى از منكر مىكند خود به اداىِ معروف و تركِ منكر مقيّد باشد وگرنه مستحقّ سرزنش و كيفر خواهد بود: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ * كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ»(1)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، چرا چيزى مىگوييد كه انجام نمىدهيد؟ نزد خدا سخت ناپسند است كه چيزى را بگوييد و انجام ندهيد».
اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «لعن اللّه الآمرين بالمعروف التاركين له، و الناهين عن المنكر العاملين به(2)خداى نفرين كناد كسانى را كه امر به معروف مىكنند و خود به جاى نمىآورند، يا از زشتى منع مىكنند و خود آن را به جاى مىآورند».
علّت اين امر كاملاً روشن است؛ زيرا فرمان دهنده اگر خود عمل نكند، يا باز دارنده،اگر خود دست برندارد، علاوه بر اينكه به معروف و منكر، عمل نمىگردد، دين نيز به سخره گرفته مىشود.
در برخى از قوانين جهان، اين حق به ملّت داده شده است كه حاكم يا دولت را عزل كنند. و اين در اسلام به عنوان يك تكليف و واجب شرعى تأكيد شده است؛ بدين معنا كه اگر حاكم، به قوانين اسلام عمل نكند يا صلاحيّتش را از دست بدهد بايد از كار بركنار شود.
محقّق حلّى در كتاب معتبر حديث معروفى را نقل كرده است كه: «لا طاعة لمخلوق فى معصية الخالق(3)در معصيت آفريدگار اطاعت از مخلوق روا نيست».
رسول خدا صلىاللهعليهوآله ، آنگونه كه در بعضى تواريخ آمده است، هنگامى كه علاء بن حضرمى را به ولايت بحرين گماشتند، به او نوشتند: «من خدا را گواه مىگيرم درباره كسى كه من او را
در امور مسلمين ولايت دادهام، كم يا زياد، و در ميان آنان به عدالت رفتار نكند، بىترديد مسلمانان نبايد از او اطاعت كنند و او از مقامى كه من در اختيارش گذاشتهام، معزول است و بر گردن مسلمانان هيچ حقّى ندارد»(1).
روايات ديگرى نيز كه بطور عموم يا خصوص بر اين مطلب دلالت دارند نقل شدهاند.
در روزگارى كه نامى از دموكراسى در هيچ جاى دنيا نبود اسلام اصل مهم و پيشرفته «مشورت» را جزء معيارهاى سياسى خود قرار داده است؛ خداى متعال مىفرمايد: «وَ أَمْرُهُمْ شُورى بَيْنَهُمْ»(2)«مسلمانان كارشان در ميانشان بر اساس مشورت است».
تا هنگامى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله يا امام معصوم عليهالسلام زنده است، هيچ كس حقّ ندارد سخن او را ردّ كند، چون از جانب خدا منصوب شدهاند، همانگونه كه احكام اسلام، از قبيل نماز، روزه و امثال آن را نمىتوان ردّ كرد. امّا در زمان غيبت امام عليهالسلام مانند زمان ما حكومت بر عهده جماعت (شوراى) مرجعيت منتخب از سوى مسلمانان است. در اين معنا در بعضى از كتابهايم ذكر كردهام كه مراجع فقيه و عادل با انتخاب مردم داراى والاترين مقام حكومت در كشورهاى اسلامى خواهند بود.
بنابراين اگر از باب مثال در كشورهاى اسلامى ده نفر مرجع تقليد وجود دارد كه مردم آنها را به مرجعيت تقليد انتخاب كردهاند، به حكم امام معصوم كه فرموده: « ...فارجعوا فيها الى رواة حديثنا(3)به راويان احاديث ما مراجعه كنيد».
و به حكم پيامبر صلىاللهعليهوآله كه فرموده: «اللهمّ ارحم خلفائي(4)بار خدايا! جانشينان مرا مورد رحمت خود قرار ده (منظور از «خلفا» در اينجا علما مىباشد)». همگى در امر تقليد، رهبران مردمند و هر مقلّدى در مسائل نماز، روزه، حجّ و غيره به مرجع تقليدش مراجعه مىكند.
ولى در مصالح عمومى مسلمين، از قبيل جنگ و صلح و ساير مسائل حكومتى، بايد عالىترين مقام در كشور كه از مراجع تقليد تشكيل شده، همانگونه كه با مردم مشورت مىكنند با مشورت و شورا بين خودشان تصميمگيرى كنند.
اميرمؤمنان عليهالسلام بر مسلمانان اين حقّ را قرار داد كه طرف مشورت او قرار گيرند و در برابرش اظهار نظر كنند؛ همانطور كه خداى متعال در قرآن مجيد مىفرمايد: «وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ»(1)«در كارها با آنان مشورت كن، و چون تصميم گرفتى به خدا توكّل نما».
از همينرو اگر آرا، ميان اقليّت و اكثريت تقسيم شود، بايد از اكثريت پيروى كرد وهمين امر بر دليل «تقليد» حاكم است، آن هم بر پايه موازين حكومت كه در اصول فقه ذكر شده است. امّا اگر اقليّت و اكثريتى وجود نداشت و رأى هردو طرف مساوى بود - براى نمونه صاحبان آرا ده نفر بودند كه پنج تن آنها به جنگ و بقيه به صلح نظر دادند - در اين صورت بايد قرعهكشى كرد، زيرا قرعه بر حسب آنچه كه در روايات فراوانى آمده، براى امور مشكل است.
بنابراين آنجا كه اقليّت و اكثريّتى به وجود آمد، بايد از اكثريت پيروى كرد و در اين صورت، قدرت حاكمه و يا مردم نبايد و نمىتوانند با اكثريت مخالفت كنند. زيرا مشورت تنها براى آسودگى خاطر نيست تا هركسى پس از مشورت، راه خود را برگزيند. و گرنه اين عين استبداد و ديكتاتورى خواهد بود.
گفتنى است يكى از مهمترين عوامل شكست مسلمين در قرن حاضر، استبداد زمامداران است؛ زيرا زمامداران يا از راه وراثت يا از طريق كودتاى نظامى به حكومت مىرسند و اگر احيانا از راه انقلاب مردمى حكومت را به دست گيرند، سرانجام استبداد و ديكتاتورى را پيشه مىسازند و مخالفان خود را از بين مىبرند، يا به زندان مىاندازند و شكنجه كرده و اموالشان را مصادره مىنمايند و يا به انواع ديگر - كه در كشورهاى اسلامى
1) . سوره آل عمران، آيه 159.
به چشم مىخورد - در صدد مقابله با آنان بر مىآيند. در حالى كه پيروزى و گسترش اسلام در گذشته متّكى بر شورا و مشورت بوده و حتّى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با آن عظمتى كه داشتند، با اصحابش مشورت و از آنان نظرخواهى مىكرد(1).
نظرخواهى در امور، يكى از معيارهاى صلاحيّت زمامدار مىباشد. در تاريخ آمده است: «يكى از حكّام از فقهاى زمان خود خواست كه براى پيروزى او بر لشكر دشمن دعا كنند. اما لشكرش شكست خورد، لذا به سرزنش فقها پرداخت و به آنها گفت: شما علماى صالحى نيستيد و گرنه خدا دعاى شما را ردّ نمىكرد. يكى از فقها گفت: نقص تنها در ما نيست، در تو نيز هست. حاكم با تعجب پرسيد: براى چه؟ فقيه گفت: زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايند: "لتأمرنّ بالمعروف و لتنهنّ عن المنكر أو ليسلّطنّ اللّه شراركم على خياركم فيدعو خياركم فلا يستجاب لهم(2)مىبايد امر به معروف و نهى از منكر كنيد وگرنه خدا تبهكاران را بر شما مسلط مىكند، آنگاه نيكوكاران شما دعا مىكنند و دعايشان مستجاب نمىشود". در حقيقت تو باعث گسترش فساد و ظلم شدهاى و ما نيز در دادن رأى كوتاهى كردهايم و اين شكست خشم خدا بر ما بود».
همچنين آمده است: هنگامى كه مسلمانان در حال فتح سرزمين ايران بودند، فرمانده لشكر ايرانى تقاضاى ملاقات با فرمانده مسلمانان را نمود تا قبل از شروع جنگ باهم مذاكره كنند تا شايد كار بدون جنگ خاتمه يابد. پس از آنكه فرمانده ايرانى پيشنهاد خود را مطرح كرد، فرمانده مسلمان گفت: به من فرصت بده تا با افرادم مشورت كنم. فرمانده ايرانى تعجّب كرد و پرسيد: مگر تو امير لشكر نيستى؟ گفت: بله، هستم. فرمانده ايرانى گفت: ما كسى را كه مشورت كند بر خود به حكومت نمىگماريم فرمانده مسلمان گفت: به همين جهت است كه ما پيوسته شما را شكست مىدهيم؛ چرا كه ما كسى را بر خود مىگماريم كه اهل مشورت باشد.
داستانهاى مربوط به رايزنى و مشورت مسلمانان به قدرى در تاريخ فراوان است كه اگر جمعآورى شود، كتاب پر برگى خواهد شد. حال به مقايسه اين داستان با زمان حال بپردازيم: «موشه دايان»(1)وقتى درباره جنگ 1967 ميلادى سخن مىگويد، چنين اظهار مىدارد: من از كار سپاهيان عرب تعجّب مىكنم. زيرا برخى از واحدهاى ارتش آنان با كمال شجاعت و مردانگى تا آخرين نفس و آخرين گلوله خود مىجنگيدند و بعضى ديگر بدون شليك كردن حتى يك گلوله تسليم مىشدند. من سرّ اين مطلب را نمىدانستم تا اينكه يكى از فرماندهان عرب، همراه سربازانش با تمام سلاحهاى خود تسليم شدند. از او پرسيديم: آيا پيش از آنكه به افسران و سربازان خود فرمان تسليم شدن بدهى با آنانمشورت كردى؟ آن فرمانده عرب با كمال تكبّر گفت: "ما با كسانى كه درجهشان پايينتر از ما است مشورت نمىكنيم!" من به او گفتم: به همين جهت است كه ما هميشه شما را شكست مىدهيم.
همو مىافزايد: يك افسر يهودى هرچند بلند مرتبه باشد با سربازان خود غذا مىخورد و مانند يك سرباز با آنها معاشرت مىكند و همراه آنان در درسهاى دينى شركت مىكند، علاوه بر اين پيوسته با آنها مشورت و همفكرى مىكند.
واقع مطلب اين است كه اين حالت به صورتى كه موشه دايان ادّعا مىكند در اسرائيل وجود ندارد. البتّه تا حدودى از اين حالت برخوردارند و شايد رمز پيشرفتشان نيز همين بوده است. روى همين اصل اميرمؤمنان على عليهالسلام مىفرمايند: «اللّه، اللّه، في القرآن، لا يسبقكم بالعمل به غيركم(2)خدا را خدا را درباره قرآن، مباد كه ديگران در عمل كردن به آن بر شما پيشى گيرند».
روشن است كه مقصود از عمل به قرآن اداىِ نماز، روزه و حجّ نيست(3)، بلكه منظور برنامهها و قوانينى است كه در صحنه زندگى باعث پيشرفت مسلمانان مىشود كه از جمله
آنها مىتوان برنامهريزى، نظافت، مشورت، انتخابات آزاد، آزادى و مانند آن را نام برد كه متأسّفانه مسلمانان اين برنامهها و قوانين را به كلّى رها كردهاند و جز چند نقطه سفيد كه در زندگى آنان مىتوان يافت، نقطه درخشان ديگرى وجود ندارد. در حالى كه غيرمسلمانان به اين امور توجّه كرده و به آن عمل مىكنند؛ در نتيجه بر مسلمانان سبقت جستهاند.
در هرحال اگر فرض كنيم ميان قدرت حاكمه و مردم در مسألهاى اختلاف حاصل شود، مردم بايد در پيروى از حكومت عدل، راه خدا را در پيش گيرند، زيرا خداى متعال مىفرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ ا لاْخِرِ ذلِكَ خَيْرٌوَ أَحْسَنُ تَأْوِيلاً»(1)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد خدا و پيامبر و اولياى امر خود را اطاعت كنيد؛ پس هرگاه در امرى [دينى] اختلاف نظر يافتيد، اگر به خدا و روز قيامت ايمان داريد آن را به [كتاب] خدا و [سنت] پيامبر [او] عرضه بداريد، اين بهتر و سرانجام آن نيكوتر است».
خوشبختانه احكام اسلام براى همه روشن است و اگر برخى ويژگىهاى آن كاملاً واضح نيست، ليكن در اصول كلّى هيچگونه ابهامى ندارد. از همينرو اگر قدرت حاكمه، فرضا از معيارهاى اسلامى منحرف شود، مردم بايد در صدد اصلاح آن برآيند و در صورت عدم اصلاح در برابر آن ايستادگى كرده و آن را سرنگون كنند.
در روايتى از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل شده كه فرمودند: «بدانيد كه آسياب اسلام در گردش است، به هر سو كه چرخيد، شما نيز در اطراف آن بچرخيد. آگاه باشيد به زودى قرآن و حكومت از يكديگر جدا مىشوند [جدايشان مىكنند]، شما قرآن را رها مكنيد. آگاه باشيد به زودى زمامدارانى گمراه بر شما مسلّط مىشوند كه هر آنچه براى خود مىخواهند براى شما نمىخواهند. اگر از آنها پيروى كنيد شما را گمراه مىسازند و اگر با آنان مخالفت نماييد شما را مىكشند. اصحاب گفتند: يا رسول اللّه پس چه كنيم؟ فرمودند: همان كارى كه پيروان عيسى كردند: بدنشان ارّه شد و بالاى چوبههاى دار رفتند؛ قسم به آن كسى كه جانم به دست اوست،
1) . سوره نساء، آيه 59.
مرگ در راه اطاعت خدا بهتر از زندگى در حال معصيت اوست»(1).
در روايات متعدّدى آمده است هركس براى دادخواهى خويش بميرد شهيد است و هر كه براى سخن حقّى جان بسپارد شهيد خواهد بود و بهتر از همه اينها، گفتن سخن حقّ در برابر زمامدار ستمگر است.
همانطور كه در تاريخ شاهديم، ابوذر غفارى، حجر بن عدى و ساير بزرگان از اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله و اصحاب اميرمؤمنان عليهالسلام و امام حسن و امام حسين عليهماالسلام و خود امامان معصوم عليهالسلام به سبب حقگويى به شهادت رسيدند و بر اثر ايستادگى در مقابل دشمنتوانستند قدرتهاى حاكمه را حتىالمقدور به اسلام نزديكتر كنند.
اسلام در زمينه عدم تبعيض و پرهيز از پراكندن مردم از تمام نظامها سابقه بيشترى دارد از ديدگاه اسلام كسى كه از نظر شرعى صلاحيّت اداره حكومت و رسيدن به بالاترين مقام دولتى را داشته باشد، با انتخاب اكثريت مردم مىتواند در رأس حكومت قرار گيرد. در حقيقت آنچه باعث تمايز ميان مردم است شايستگى و قابليت افراد است و مهمّ نيست كه حاكم انتخابى چه رنگ و نژاد يا خصوصيّات ديگرى داشته باشد.
اسلام برخلاف مكتب سرمايهدارى و كاپيتاليسم برترى افراد بر يكديگر به سبب فقر و ثروت را نفى مىكند. از ديدگاه اسلام هرگز ثروتمندان به سبب دارايىشان نفوذ خاصّ يا امكانات و فرصتهاى بيشترى ندارند؛ خداى متعال مىفرمايد: «...كَيْ لا يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ الْأَغْنِياءِ مِنْكُمْ...»(2)«تا ميان توانگران شما دست به دست نگردد».
سرمايه داشتن بدانگونه كه در قرآن بيان شده، صحيح است: «فَلَكُمْ رُؤسُ أَمْوالِكُمْ لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ»(3)«سرمايههاى شما از خودتان است. نه ستم مىكنيد و نه ستم مىبينيد».
اما سرمايهدارى غربى از ديدگاه اسلام صحيح نيست، هماگونه كه ثروت باعث تمايز ميان افراد نيست، وراثت نيز از ديدگاه اسلام سبب برترى انسان نمىشود. بنابراين نمىتوان گفت كه فلان فرد چون پسر حاكم است يا از نزديكانش محسوب مىشود بايد رياست و حكومت را در دست گيرد. بلكه بايد انتخابات آزاد صورت گيرد، چنانكه اين مطلب در ضمن رواياتى كه قسمتى از آن را در كتاب الحكم في الاسلام (حكومت در اسلام) آوردهايم بيان شده و قرآن نيز به صراحت در داستان حضرت ابراهيم عليهالسلام از آن سخن گفته است؛ آنجا كه مىفرمايد: «وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماًقالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظّالِمِينَ»(1)«و هنگامى كه ابراهيم را پروردگارش با كلماتى بيازمود و وى آن همه را به انجام رسانيد، [خدا به او] فرمود: من تو را پيشواى مردم قرار دادم. [ابراهيم] پرسيد: از دودمانم [چطور]؟ فرمود: پيمان من به بيدادگران نمىرسد».
همانطور كه ملاحظه مىكنيد، ابراهيم عليهالسلام مقام امامت و رهبرى را براى فرزندانش نيز خواستار شد، ولى خدا در پاسخ او مشخّص ساخت كه امامت، تنها بر اساس قابليّت است و ظالم در هيچ شرايطى قابليّت امامت و رهبرى را ندارد، خواه رهبرى به عنوان نبوّت و وصايت از سوى خدا معيّن شده باشد، خواه به عنوان نيابت از پيامبر و امام معصوم عليهماالسلام. علماى اسلام در كتابهاى اصول عقايد و اصول فقه درباره اين آيه شريفه به تفصيل سخن گفتهاند.
در هر حال، اسلام هر نوع امتياز طبقاتى را كه در اين تعبير معروف مىتوان خلاصه كرد كه "خون او از خون ديگران رنگينتر است"، نفى مىكند؛ قرآن مجيد مىفرمايد: «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاكُمْ»(2)«در حقيقت ارجمندترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست».
اينها از احكام روشن و بديهى اسلام است. به طور كلّى نژاد، جنس، رنگ، قبيله، كشور و مانند آن باعث امتياز انسان در اداره حكومت نيست، چنانكه اين خصوصيات باعث تمايز او در مرجعيت تقليد، قضاوت، امارت، شهادت، امامت جماعت و غيره نيز نمىگردد.
قوانين جهانى، يك اصل را به عنوان «ايجاد امكانات و فرصتهاى برابر براى همه مردم» تصريح كردهاند. و معناى آن اين است كه هر انسانى داراى قابليّت ذاتى است و حق دارد بدون دخالت حَسَب و نسب و مانند آن، به بالاترين مقامهاى دولتى نايل شود.
اسلام در اين قانون نيز بر تمام مكتبها سبقت گرفته و مسلمانان به آن عمل كردهاند. مىبينيم در ميان مسلمانانى كه به حكومت يا ثروت يا دانش يا قدرت رسيدهاند،مليّتهاى گوناگون و رنگها و نژادهاى مختلف وجود داشته است. از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نقل شده كه فرمودند: «هركس چيزى از كارهاى مردم را به عهده بگيرد يا كسى را بر اساس طرفدارى بىجا يا خويشاوندى، بر كار مردم بگمارد، در حالى كه مىداند شايستهتر از او در ميان مردم وجود دارد، جايگاه خود را در آتش فراهم كرده است».
يكى از عواملى كه در دنياى امروز، آزادى را در ارتباط حكومت با مردم و بالعكس ضمانت مىكند، قانون است. بر اين اساس، تنها قانون حق حاكميت دارد، نه قدرت، ثروت، قبيله و مانند اينها. و روشن است كه سرچشمه قوانين اسلام، قرآن و سنّت پيامبر صلىاللهعليهوآله و روايات معصومين عليهمالسلاماست. ما در تمام اينها لزوم حكومت قانون را به خوبى لمس مىكنيم؛ در قرآن آمده است: «وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ»(1)«و كسانى كه به موجب آنچه خدا نازل كرده داورى نكردهاند، آنان خود كافرانند».
در آيه ديگر مىفرمايد: «فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ»(2)«آنان خود، نافرمانند».
همچنين در جايى ديگر مىفرمايد: «فَأُولئِكَ هُمُ الظّالِمُونَ»(3)«آنان خود ستمگرانند».
در روايات متواتر از رسول اكرم صلىاللهعليهوآله نقل شده كه فرمودند: «انّي مخلّف فيكم الثقلين: كتاب اللّه و عترتي أهل بيتي، لن تضلّوا ما تمسّكتم بهما(4)«من در ميان شما دو چيز گرانبها
باقى مىگذارم: كتاب خدا و عترتم را كه خاندان من است. مادامى كه به آن دو متمسّك شويد، پس از من هرگز گمراه نخواهيد شد».
اين روايت مىرساند كه عترت، همسنگ كتاب خداست و بايد گفتار آنان نزد مسلمانان همانند قرآنْ قانون تلقّى گردد و مسلمانان از اين دو مرز تجاوز نكنند. دربارهسنّت پيامبر صلىاللهعليهوآله و عمل كردن به آن، نيز روايات فراوانى از معصومين عليهالسلام نقل شده است. در روايتى از رسول اكرم صلىاللهعليهوآله آمده است كه فرمودند: «اللّهم ارحم خلفائي؛ قيل له يا رسول اللّه و من خلفائك؟ قال: الذين يأتون مِن بعدي يروون حديثي و سنّتي(1)بار خدايا جانشينان مرا مورد رحمت خويش قرار ده! پرسيدند: يا رسول اللّه! جانشينان شما كيانند؟ فرمودند: كسانى كه پس از من مىآيند و حديث و سنّت مرا روايت مىكنند».
بنابراين حكومت قانون بر تمام امّت ضرورت دارد، حتّى خود پيامبر صلىاللهعليهوآله با آن همه عظمت، محكوم به حرمت نهادن به قانون است؛ خداى متعال مىفرمايد: «وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَلِيلاً * إِذاً لَأَذَقْناكَ ضِعْفَ الْحَياةِ وَ ضِعْفَ الْمَماتِ...»(2)«و اگر تو را استوار نمىداشتيم، قطعا نزديك بود كمى به سوى آنان متمايل شوى. در آن صورت حتما تو را دو برابر [در] زندگى و دو برابر [پس از] مرگ [عذاب] مىچشانديم».
اسلام در ملزم ساختن دولت به حفظ و صيانت از حقوق حياتى انسانها از قبيل حق حيات، آزادىهاى شخصى، مالكيّت خصوصى و غيره، بر قوانين وضعى بشرى تقدّم يافته است؛ خداى متعال در مورد حقّ حيات انسان مىفرمايد: «مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَمِيعاً»(3)«هر كه كسى را - جز به قصاص قتل يا [به كيفر] فسادى در زمين - بكشد، چنان است كه گويى همه مردم را كشته باشد».
در روايت آمده است: «من أعان على قتل مسلم ولو بشطر كلمة جاء يوم القيامة مكتوبا بين عينيه آيس من رحمة اللّه(1)هركس به قتل مسلمانى - هرچند با كلمات جزئى - كمك كند، روز قيامت در حالى وارد مىشود كه ميان دو چشمش نوشته شده است: نااميد از رحمت خدا!».در اسلام، حتّى براى فشار دادن با دست و امثال آن، قصاص و ديه مقرّر گرديده است.
امّا در مورد آزادىهاى شخصى بايد گفت كه انسان به مقتضاى اين حقّ بايد در آزادى خود احساس امنيّت كند و نبايد او را به خاطر آن زندانى و يا بازداشت كرد و يا اقامت او را محدود نمايند. به طور كلّى بايد حقّ حريّت انسان در تمامى موارد - جز در موارد معدودى كه در قرآن و سنّت مشخّص گرديده - حفظ شود. اين مسأله براى همه روشن است و روايات فراوانى در اين زمينه نقل شده و حتّى قاعده معروفى وجود دارد كه: «الناس مسلّطون على أموالهم و أنفسهم؛ مردم بر اموال و نفوس خويش تسلّط دارند». بلكه ادلّه چهارگانه اسلامى (قرآن، سنت، اجماع، عقل) نيز بر اين مطلب دلالت دارد.
امّا حق مالكيّت خصوصى به اين معناست كه انسان امنيّت مالى داشته باشد، به گونهاى كه ثروتش مصادره نشود و در رزق و روزيش به او زيانى نزنند و او را از كارش به سبب آنكه مثلاً با دولت مخالف است، بركنار يا به كار ديگرى منتقل نكنند؛ دليل اين سخن، گفتار خداى متعال است كه مىفرمايد: «فَلَكُمْ رُؤسُ أَمْوالِكُمْ لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ»(2)«سرمايههاى شما از آن خودتان است. نه ستم مىكنيد و نه ستم مىبينيد».
به طور كلّى، اسلام در مورد اموال چهار حقّ را واجب شمرده است: خمس، زكات، جزيه و خراج. ولى بقيّه اموال مردم اختصاص به خودشان دارد(3).
روى همين اصل مىبينيم كه در اسلام زندان به ندرت وجود دارد و اگر اسلام واقعا زمام حكومت را به دست گيرد، از هر صد نفرى كه طبق مقرّرات و قوانين وضعى، زندانى مىشوند، يكى دو نفر بيشتر زندانى نخواهند شد. و امّا حبس ابد، اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند:
«لا يخلّد في السجن إلاّ ثلاثة: الّذي يمسك على الموت و المرأة ترتدّ حتّى تتوب و السارق بعد قطع اليد و الرجل(1)حبس ابد اختصاص به سه گروه دارد: كسى كه فردى را بگيرد تا ديگرىاو را بكُشد؛ زنى كه مرتد شده تا توبه كند؛ دزدى كه پس از قطع دست و پايش دوباره سرقت كند».
در هر حال، در روايات متواتر، مضمونى آمده است كه سخن كوتاهى از پيامبر صلىاللهعليهوآله جامع همه آنهاست؛ پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «كل المسلم على المسلم حرام دمه و ماله و عرضه(2)خون و مال و ناموس هر مسلمانى بر مسلمان ديگر حرام است».
گفتنى است اختصاص اين حكم به مسلمانان در روايت مزبور به دليل آن است كه روى سخن با آنان بوده و اسلام به مسلمان، بالذّات توجه كرده چون پيرو حقّ مىباشند، وگرنه خون و مال و ناموس كافر ذمّى نيز بر مسلمان حرام است. حتّى در روايتى نقل شده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «مَن آذى ذميّاً فقد آذاني(3)هركس ذمّىاى را اذيت كند، [در واقع] مرا اذيّت كرده است».
قوانين حكومتهاى دموكراتيك در عصر حاضر، آزادى عقيده و اجراى مراسم دينى را صريحاً تأييد كردهاند. اما در اين قانون نيز، اسلام گوى سبقت را ربوده و در قرآن و سيره پيامبر صلىاللهعليهوآله و امامان عليهمالسلام از آن سخن رفته است؛ در آيات متعددى به اين امر اشاره شده:
«لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ...»(4)«در دين هيچ اجبارى نيست. و راه از بيراهه بخوبى آشكار شده است».
«لَكُمْ دِينُكُمْ وَ لِيَ دِينِ»(5)«دين شما براى خودتان، و دين من براى خودم».
«فَذَكِّرْ إِنَّما أَنْتَ مُذَكِّرٌ * لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِرٍ»(6)«پس تذكر ده كه تو تنها تذكر دهندهاى.
بر آنان تسلطى ندارى».
«وَ ما أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِجَبّارٍ»(1)«و تو به زور وادارنده آنان نيستى».
«وَ أُمِرْتُ لِأَعْدِلَ بَيْنَكُمُ اللّهُ رَبُّنا وَ رَبُّكُمْ لَنا أَعْمالُنا وَ لَكُمْ أَعْمالُكُمْ لا حُجَّةَ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمُ اللّهُ يَجْمَعُ بَيْنَنا وَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ»(2)«و مأمور شدم كه ميان شما عدالت كنم، خدا پروردگار ما و پروردگار شماست، اعمال ما از آن ما و اعمال شما از آن شماست، ميان ما و شما خصومتى نيست، خدا ميان ما را جمع مىكند، و فرجام به سوى اوست».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و اميرمؤمنان عليهالسلام كسى را مجبور نكردهاند تغيير عقيده دهد، با اينكه رسول خدا صلىاللهعليهوآله بر بسيارى از حكومتهاى يهودى يا مسيحى يا مشرك يا مجوسى تسلّط يافته بودند. تنها چيزى كه موجب مسلمان شدن مردم گرديد صحيح بودن آموزههاى اسلام و عقايد پيامبر صلىاللهعليهوآله و خوب بودن قوانين اين آيين بود.
در قوانين دنياى امروز، قانونى وجود دارد كه براى خانههاى مردم احترام قائل است. بر اساس آن، كسى حق ندارد بدون اجازه وارد خانه مردم شود و آن را تفتيش كند، مگر آنكه به سبب مسألهاى مهم، انجام دادن اين كار ضرورت داشته باشد و البتّه ضرورتها در حدّ خود، حرمت را بر مىدارند و نه بيشتر.
اسلام در اين قانون نيز همانند ساير قوانين خود، سبقت دارد؛ در قرآن مىخوانيم: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتّى تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلى أَهْلِها ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ * فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فِيها أَحَداً فَلا تَدْخُلُوها حَتّى يُؤذَنَ لَكُمْ وَ إِنْ قِيلَ لَكُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْكى لَكُمْ وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ عَلِيمٌ»(3)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد،به خانههايى كه خانههاى شما نيست داخل نشويد تا اجازه بگيريد و بر اهل آن سلام گوييد. اين
براى شما بهتر است، باشد كه پند گيريد. و اگر كسى را در آن نيافتيد، پس داخل آن نشويد تا به شما اجازه داده شود، و اگر به شما گفته شد: برگرديد، بازگرديد. كه آن براى شما سزاوارتر است، و خدا به آنچه انجام مىدهيد داناست».
داستان عُمر و بازرسى شبانهاش از خانهاى، معروف است: «عمر مطلّع شد گروهى در خانهاى شرابخوارى مىكنند. از ديوار بالا رفت و داخل آن خانه شد و آنان را سرزنش كرد. آنها در پاسخ گفتند: اگر ما يك گناه مرتكب شديم، تو سه گناه كردى: يكى آنكه، تفتيش و تجسس كردى و خدا مىفرمايد: «وَ لا تَجَسَّسُوا»(1)«و جاسوسى مكنيد». ديگرى آنكه، از ديوار خانه بالا رفتى و خدا مىفرمايد: «وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها»(2)«و به خانهها از در [ورودى] آنها در آييد». سوّم آنكه اجازه نگرفتى و سلام نكردى و خدا مىفرمايد: «حَتّى تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلى أَهْلِها»(3)«تا اجازه بگيريد و بر اهل آن سلام گوييد»(4).
قوانين دنياى دموكراسى تصريح مىكنند چيزهايى كه انسان مىخواهد آنها را پنهان نگه دارد، مانند نامه، مكالمات تلفنى، خانهها و مراكزى كه معمولاً انسان با دوستانش در آنجا اجتماع مىكند و امثال اينها، از امور سرّى محسوب مىشود و كسى حق ندارد از آن جاسوسى كرده و علنى كند. اسلام در اين قانون نيز بر قوانين وضعى امروز جهان سبقت گرفته است؛ حلبى نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام مىفرمايند: «أيّما رجل اطّلع على قومٍ في دارهم لينظر إلى عوراتهم ففقئوا عينيه أو جرحوه فلا دية عليهم(5)هر مردى به خانه مردمسركشى كند تا چيزهايى را كه دوست ندارند كسى ببيند، ببيند، اگر اهل خانه چشم او را كور كرده يا وى را مجروح ساختند خونبهايى بر گردنشان نيست».
همچنين عبيد بن زراره از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه: «اطّلع رجل على النبي صلىاللهعليهوآله من الجريد، فقال له النبي: لو أعلم اَنّك تثبت لي لقمت اليك بالمشقص حتّى أفقأ به عينيك، قال: فقلت له: و ذاك لنا؟ فقال: ويحك - أو ويلك - أقول لك إنّ رسول اللّه فعل، و تقول ذلك لنا(1)مردى از شكاف ديوار خانه پيامبر صلىاللهعليهوآله كه از شاخه درخت خرما بود نظر انداخت. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اگر مىدانستم كه مىايستى و فرار نمىكنى، با كارد سراغت مىآمدم و چشمانت را بيرون مىآوردم. راوى مىگويد: از امام صادق عليهالسلام پرسيدم: ما نيز چنين حقّى داريم؟ امام عليهالسلام فرمود:
واى بر تو، من به تو مىگويم پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله اين كار را كرد، تو مىگويى ما هم چنين حقّى داريم!» حسين بن زيد از امام صادق عليهالسلام و ايشان از پدرانشان و آنها از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل مىكنند كه: «انّه نهى أن يطّلّع الرجل في بيت جاره، و قال: من نظر إلى عورة أخيه المسلم، أو عورة غير أهله متعمّدا أدخله اللّه مع المنافقين الذين كانوا يبحثون عن عورات الناس، و لم يخرج من الدنيا حتى يفضحه اللّه إلاّ أن يتوب(2)آن حضرت مردم را از سركشى به خانه همسايه نهى كرده و فرمودند: هركس [به داخل خانه همسايهاش و] چيزهايى كه دوست ندارند ديگران ببينند، بنگرد، خدا او را با منافقان همنشين خواهد كرد، زيرا آنها نيز در پى كشف عيوب و چيزهاى مخفى مردم بودند. چنين كسى نمىميرد تا آنكه خدا او را رسوا كند، مگر آنكه توبه نمايد».
در قوانين وضعى، حقّ پناهندگى سياسى به رسميت شناخته شده كه اسلام بسيار زودتر از آن، دربارهاش سخن گفته است؛ خداى سبحان مىفرمايد: «وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجارَكَ فَأَجِرْهُ حَتّى يَسْمَعَ كَلامَ اللّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْلَمُونَ»(3)«و اگريكى از مشركان از تو پناه خواست پناهش ده تا كلام خدا را بشنود، سپس او را به مكان امنش برسان، چرا كه آنان قومى نادانند».
بالاتر اينكه در برخى روايات از كشتن بعضى حيوانات منع شده؛ آنجا كه مىفرمايند: «لأنّه استجار بك و أوى في منزلك وَ كُلُّ طير يستجير بك فأجره(1)زيرا به خانه تو پناه آورده و هر پرندهاى به تو پناه آورد، آن را پناه ده».
از ديدگاه اسلام هركس به انسانى پناه آورد، حتى اگر كافر محترمى(2)باشد، دفاع از او در برابر هر نوع ظلم و ستمى كه به او متوجّه شده، واجب است، زيرا دفع و رفع ظلم، بر مسلمان واجب است؛ روايت شده كه: «من سمع رجلاً ينادي يا للمسلمين فلم يُجِبهُ فليس بِمُسْلِمٍ(3)هركس فرياد بزند و از مسلمانان كمك بخواهد، اگر به او پاسخ ندهند مسلمان نيستند».
نقل شده كه حضرت عيسى عليهالسلام فرمودند: «التارك مداوات الجريح و الجارح له سواء(4)كسى كه مجروحى را درمان نكند، با كسى كه زخم به او وارد كرده برابر است».
بخشى از دنياى امروز داراى نوعى آزادى سياسى است و مردم از طريق وسايل تبليغاتى، كتابها، مجلاّت، ايستگاهاى راديوئى و تلويزيونى و امثال آن، ديدگاه خود را بيان مىكنند. اسلام در دادنِ اين آزادى نيز، بر قوانين وضعى سبقت گرفته، زيرا امر به معروف، نهى از منكر، وجوب ارشاد جاهل، آگاه كردن غافلان، خيرخواهى براى رهبران مسلمانان، و اينكه انسان در تمام كارها، جز در كارهاى حرام آزاد است و بر مال و جان خود تسلّطدارد، همه از جانب اسلام مقرّر شده و تمام موارد آزادىهاى سياسى را شامل مىشود.
از اينجا روشن مىشود كه انسان حق دارد از راه صحيح با حكومت مخالفت كند و مثلاً از طريق تظاهرات و اعتصاب با حكومت اعلام مخالفت كند، و البته اين اعلام
مخالفتها نبايد براى طلب مقام و منصب باشد. دولت نيز موظّف است كه با مخالفان با كمال نرمى و ملايمت رفتار كند. در روايت آمده است: «در زمان اميرمؤمنان عليهالسلام در شهر كوفه به نشانه مخالفت اعتصابى عمومى صورت گرفت و بار ديگر مردم به صورت تظاهرات، به مخالفت با حضرت پرداختند. على عليهالسلام امام حسن عليهالسلام را نزد آنان فرستاد تا آنها را - چون بر باطل بودند - نصيحت كند. وقتى از پذيرفتن نصيحت امتناع ورزيدند، امام عليهالسلام آيه زير را قرائت فرمود و به همين اكتفا كرد: «وَ مَنْ يُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدى وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤمِنِينَ نُوَلِّهِ ما تَوَلّى وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصِيراً»(1)«و هركس پس از آنكه راه هدايت براى او آشكار شد با پيامبر با مخالفت برخيزد، و [راهى] غير راه مؤمنان در پيش گيرد، وى را به آنچه روى خود را بدان سو كرده واگذاريم و به دوزخش كشانيم و چه بازگشتگاه بدى است».
روشن است كه اعتصاب كنندگان و تظاهركنندگان عليه امام عليهالسلام همه بر باطل بودند و حقّ با حضرت على عليهالسلام بوده است، چون پيامبر صلىاللهعليهوآله درباره او فرمودند:
«علي مع الحق و الحق مع علي(2)على عليهالسلام با حقّ و حقّ با على عليهالسلام است».
«على مع القرآن و القرآن مع علي(3)على عليهالسلام با قرآن و قرآن با على عليهالسلام است».
ليكن امام عليهالسلام در حقّ آنان جز پند دادن به حكم خدا كار ديگرى انجام نداد و هنگامى كه ديد از روى عمد حكم خدا را ترك مىكنند، آنها را اذيّت نكرد و تنها سرانجام بدِ آنها را برايشان بازگو نمود و فرمود كه در آخرت چه عذابى خواهند ديد.
از حقوقى كه اسلام براى انسان ضمانت كرده و البته بر قوانين وضعىِ موجود نيز سبقت دارد، حقّ تشكيل انجمنها، سازمانها و احزاب سياسى است. پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله مهاجران و انصار را به صورت دو گروهِ مستقل قرار دادند، از روايات استفاده مىشود كه هرگاه يكى
از آنان بر او فشار مىآورد، به گروه ديگر رو مىكردند. در حديث است كه آن حضرت در داستان معروفى فرمودند: «لو سلك الناس وادياً و سلكت الانصار شعباً لسلكت شعب الأنصار(1)اگر همه مردم از يك مسير و انصار از مسيرى ديگر حركت كنند، من راه انصار را مىرفتم».
و در حديث ديگر نقل شده است: «پيامبر صلىاللهعليهوآله در هنگام وفات و در حالى كه حاضران در كنار بسترش سر و صدا راه انداخته بودند و يكى از آنها گفت: «اين مرد (پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ) [العياذ باللّه] هذيان مىگويد[!]. و با يكديگر اختلاف كردند، حضرت فرمودند: "قوموا عنّي فلا ينبغي عندي التنازع(2)از نزد من برخيزيد؛ چرا كه درگيرى نزد من روا نيست". سپس وقتى آن گروه رفتند، انصار را طلبيدند و به آنان توصيههايى فرمودند».
در گزارش تاريخى آمده است: دو گروه از انصار تيراندازى مىكردند، پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «أنا في الحزب الذي فيه ابن الأدرع(3)من با گروهى هستم كه ابن ادرع در آن است».
بالاتر اينكه از روايات استفاده مىشود كه مهاجران و انصار تا زمان اميرمؤمنان عليهالسلام به عنوان دو حزب [و تشكل اجتماعى، سياسى] وجود داشتند، زيرا در جنگ صفين حضرت على عليهالسلام پرچم انصار را به فردى به نام «قرظه» دادند كه از اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله بود.
غير از اينها، موارد فراوان ديگرى نيز در سنت و روش معصومين عليهمالسلام در تاريخ وجود دارد كه دلالت بر تأييد اين قانون و حتى اجراى آن توسط پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و اميرمؤمنان عليهالسلام دارد، و اصولاً مقتضاى قاعدهاى كه نزد فقها مشهور است و آن را از آياتقرآن و روايات استنباط كردهاند كه: «مردم بر مال و جان خود تسلّط دارند» همين است. خداى متعال نيز در اينباره مىفرمايد: «وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»(4)«و بايد از ميان شما گروهى [مردم را] به نيكى دعوت كنند و به كار شايسته وادارند و از زشتى بازدارند، و آنان همان رستگارانند».
چنان كه آيه زير نيز به دلالت اقتضا، براين مطلب اشاره دارد: «فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ
مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ»(1)«پس چرا از هر فرقهاى از آنان، دستهاى كوچ نمىكنند تا [دستهاى بمانند و] در دين آگاهى پيدا كنند و قوم خود را وقتى به سوى آنان بازگشتند بيم دهند، باشد كه آنان [از كيفر الهى] بترسند؟».
آزادى زن در امور اقتصادى، سياسى، اجتماعى، تربيتى و غيره كاملاً روشن است. خداى سبحان مىفرمايد: «وَ لَهُنَّ مِثْلُ الَّذِي عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ»(2)«و مانند همان [وظايفى] كه بر عهده زنان است، به طور شايسته، به نفع آنان [برعهده مردان] است».
در آيه ديگر مىفرمايد: «فَاسْتَجابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّي لا أُضِيعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْكُمْ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ...»(3)«پس، پروردگارشان دعاى آنان را اجابت كرد [و فرمود كه:] من عمل هيچ صاحب عملى از شما را، از مرد يا زن، كه همه از يكديگرند، تباه نمىكنم».
و مىفرمايد: «إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَ الْمُسْلِماتِ وَ الْمُؤمِنِينَ وَ الْمُؤمِناتِ وَ الْقانِتِينَ وَ الْقانِتاتِ وَ الصّادِقِينَ وَ الصّادِقاتِ وَ الصّابِرِينَ وَ الصّابِراتِ وَ الْخاشِعِينَ وَ الْخاشِعاتِ وَ الْمُتَصَدِّقِينَ وَ الْمُتَصَدِّقاتِ وَ الصّائِمِينَ وَ الصّائِماتِ وَ الْحافِظِينَ فُرُوجَهُمْ وَ الْحافِظاتِ وَ الذّاكِرِينَ اللّهَ كَثِيراً وَ الذّاكِراتِ أَعَدَّ اللّهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً * وَ ما كانَ لِمُؤمِنٍ وَ لا مُؤمِنَةٍ إِذا قَضَىاللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبِيناً»(4)«مردان و زنان مسلمان، و مردان و زنان با ايمان، و مردان و زنان عبادتپيشه، و مردان و زنان راستگو، و مردان و زنان شكيبا، و مردان و زنان فروتن، و مردان و زنان صدقهدهنده، و مردان و زنان روزهدار، و مردان و زنان پاكدامن، و مردان و زنانى كه خدا را فراوان ياد مىكنند، خدا براى [همه] آنان آمرزش و پاداشى بزرگ فراهم ساخته است. و هيچ مرد و زن مؤمنى را نرسد كه چون خدا و فرستادهاش به كارى فرمان دهند، براى آنان در كارشان اختيارى باشد؛ و
هركس خدا و فرستادهاش را نافرمانى كند قطعاً دچار گمراهى آشكارى گرديده است».
آيات ديگرى نيز درباره اينكه زن و مرد در تمام شئون - جز مواردى كه استثناء شده - مساوىاند در قرآن وجود دارد؛ از جمله موارد استثنا، آيه زير است: «الرِّجالُ قَوّامُونَ عَلَى النِّساءِ بِما فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ وَ بِما أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوالِهِمْ فَالصّالِحاتُ قانِتاتٌ حافِظاتٌ لِلْغَيْبِ بِما حَفِظَ اللّهُ»(1)«مردان، سرپرست زنانند، به دليل آنكه خدا برخى از ايشان را بر بعضى برترى داده و [نيز] به دليل آنكه از اموالشان خرج مىكنند. پس زنان درستكار فرمانبردارند [و] به پاس آنچه خدا [براى آنان] حفظ كرده، اسرار [شوهران خود] را حفظ مىكنند».
در هر حال، غير از احكامى كه اختصاص به زنان دارد، در بقيّه موارد، زن و مرد باهم برابرند. ما مىبينيم زنان در مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله حضور مىيافتند و در نماز جماعت شركت مىكردند. همچنين براى شنيدن خطبههاى پيامبر صلىاللهعليهوآله حاضر مىشدند. و از برخى روايات استفاده مىشود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور داده بعضى از زنان، امامت جماعت زنان را به عهده بگيرند، چنانكه روايت است كه حضرت به «ام ورقه» اين دستور را دادند.
از كتاب كامل الزّيارات بر مىآيد كه: «در زمان اميرمؤمنان عليهالسلام بعضى مساجد فقط مخصوص زنان بود؛ از جمله اينكه مالك بن ضمره مىگويد: اميرمؤمنان عليهالسلام از من سؤال فرمودند: آيا در مسجدى كه جنب خانه تو هست نماز مىگزارى؟ گفتم: يا اميرمؤمنان عليهالسلام ! زنها در آن مسجدنماز مىخوانند...»(2).
نقل شده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إذا استأذنت أحدكم امرأته إلى المسجد فلا يمنعها(3)هرگاه همسر يكى از شما اجازه رفتن به مسجد از شما خواست، او را منع نكنيد».
در ميان فقها مشهور است كه شوهر بر گردن همسرش دو حقّ دارد: خارج شدن از خانه، كه براى زن جايز نيست بدون اجازه شوهرش از خانه بيرون رود، و ديگرى همبستر شدن و تمكين، كه هرگاه شوهر بخواهد بر زن واجب است خود را در اختيار او قرار دهد؛
امّا در آشپزى، جارو كردن، شيردادن به بچه و ساير كارهاى خانه هيچ حقّى بر زن ندارد.
زن در عصر پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله انواع كارهاى سياسى و فرهنگى و غيره را بر عهده داشته است. در گذشته گفتيم كه پيامبر صلىاللهعليهوآله شخصا از زنان بيعت گرفت؛ خداى متعال مىفرمايد: «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذا جاءَكَ الْمُؤمِناتُ يُبايِعْنَكَ عَلى أَنْ لا يُشْرِكْنَ بِاللّهِ شَيْئاً وَ لا يَسْرِقْنَ وَ لا يَزْنِينَ وَ لا يَقْتُلْنَ أَوْلادَهُنَّ وَ لا يَأْتِينَ بِبُهْتانٍ يَفْتَرِينَهُ بَيْنَ أَيْدِيهِنَّ وَ أَرْجُلِهِنَّ وَ لا يَعْصِينَكَ فِي مَعْرُوفٍ فَبايِعْهُنَّ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللّهَ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِيم»(1)«اى پيامبر، چون زنان با ايمان نزد تو آيند كه [با اين شرط] با تو بيعت كنند كه چيزى را با خدا شريك نسازند، و دزدى و زنا نكنند، و فرزندان خود را نكشند و بچههاى حرامزاده پيش دست و پاى خود را با بهتان [و حيله] به شوهر نبندند، و در [كار] نيك از تو نافرمانى نكنند، با آنان بيعت كن و از خدا براى آنان آمرزش بخواه، زيرا خدا آمرزنده مهربان است».
روى همين اصل، پيامبر صلىاللهعليهوآله با زنان بيعت كرد، بدينسان كه در ظرفى آب ريخت و دست مباركش را داخل آب كرد و بيرون آورد؛ آنگاه به زنها فرمود: دستشان را به عنوان بيعت داخل آب كنند. از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل شده كه فرمودند: «پيامبر صلىاللهعليهوآله با زنان مصافحه نمىكرد. هرگاه مىخواست با زنان بيعت كند ظرف آبى حاضر مىساخت و دست در آن مىكرد.سپس دستش را بيرون مىآورد و به زنان مىفرمود: اگر دست در اين آب فرو بريد بيعت كردهايد»(2).
چنان كه ملاحظه مىكنيد، پيامبر صلىاللهعليهوآله حتى از كارى مانند بيعت صرفنظر نكرد. از همينرو، زنان در غدير خم به همين روش با اميرمؤمنان عليهالسلام بيعت كردند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله همانگونه كه ميان اصحابش عقد برادرى بست، ميان زنان نيز عقد خواهرى منعقد نمود، چنان كه در كتابهاى تاريخ آمده است.
رسول اكرم صلىاللهعليهوآله معمولاً زنان را در سفر حج و همچنين در جنگها به همراه مىبرد و از آنان به عنوان پزشك و امدادگر استفاده مىكرد. از برخى روايات استفاده مىشود كه زنان و مردان در اجتماعات آن حضرت حضور مىيافتند و زنان از وى مسائلى را
مىپرسيدند و احيانا در همان جلسه خواستار ازدواج با مردى مىشدند.
محمد بن مسلم نقل كرده كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «زنى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: مرا به ازدواج كسى در آور. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: كيست كه با اين زن ازدواج كند؟ مردى از آن ميان برخاست و گفت: يا رسول اللّه، آن را به همسرى من در آور. پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدند: چه چيز به او [به عنوان مهريه] مىدهى؟ گفت: چيزى ندارم. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند. نه [نمىشود]. آن زن دوباره خواستهاش را تكرار كرد و پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز پيشنهاد كردند. همان مرد برخاست؛ تا اينكه بار سوّم پيامبر از آن مرد پرسيدند: آيا از قرآن چيزى مىدانى؟ گفت: آرى. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: آن زن را در برابر آنچه از قرآن مىدانى به عقد تو درآوردم، آن را به وى آموزش بده»(1).
در روايت سهلساعدى آمده است: «زنى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: يا رسول اللّه، من خود را به تو بخشيدم. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: من حاجتى به زنان ندارم. گفت: مرا به هركدام از يارانت كه مىخواهى تزويج كن. مردى برخاست و گفت: يا رسول اللّه، او را به همسرى من درآور. پيامبر پرسيدند: آيا چيزى دارى كه مهريهاش قرار دهى؟ گفت: به خدا قسم، چيزى جز اين عبا ندارم.
فرمودند: اگر اين را به وى بدهى بدون عبا خواهى شد. آيا از قرآن چيزى مىدانى؟ گفت: آرى،فلان سوره و فلان سوره. فرمودند: اين زن را در برابر آموزش دادن آن سورهها به عقد تو در آوردم»(2).
در روايت ديگرى - كه شايد داستان سومى باشد -، چنين آمده است: «پيامبر صلىاللهعليهوآله از آن مرد پرسيدند: آيا قرآن مىدانى؟ گفت: آرى، يك سوره از قرآن را بلدم. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: بيست آيه به وى تعليم كن»(3).
از برخى روايات آشكار مىشود كه ازدواج در اسلام بسيار ساده و آسان بود، زيرا مسأله بيش از اين نبوده كه مرد يا زن، خود را به ديگرى مىبخشيدند؛ البتّه نه به عنوان بخشش اصطلاحى، بلكه از اين نظر كه زن و مرد در واقع دو ركن ازدواج محسوب مىشدند، لذا مهريّه از نظر آنان مسأله دوم به شمار مىرفت.
از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل شده است: «مردى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و عرض كرد: يا رسول اللّه، مىخواهم با اين زن ازدواج كنم. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: چقدر مهرِ او قرار مىدهى؟ گفت: چيزى ندارم. پيامبر صلىاللهعليهوآله انگشترى را دست او ديدند، فرمودند: اين انگشتر مال تو است؟ گفت: آرى، پيامبر صلىاللهعليهوآله آن زن را در مقابل آن انگشتر به ازدواج او در آوردند»(1).
در روايت صفوان نقل شده است كه حضرت ابوالحسن عليهالسلام فرمودند: «و قد كان الرجل عند رسول اللّه صلىاللهعليهوآله يتزوّج المرأة على السورة من القرآن و [على] الدرهم و على القبضة من الخطة(2)بسا مىشد مردى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله ، در برابر آموزش سورهاى از قرآن يا يك درهم و يا يك مشت گندم، با زنى ازدواج مىكرد».
روايات ديگرى نيز در اين زمينه وارد شده و اگر مسلمانان خواهان خوشبختى و سعادتاند بايد از آنها پيروى كنند.
از روايات بر مىآيد كه زنان، در اجتماع مردان، از پيامبر صلىاللهعليهوآله و خلفاى او، سؤالهايى مىكردند و با آنان سخن مىگفتند و به كلماتشان حاشيههايى مىزدند.
طبرسى در مجمع البيان روايت كرده است: «پيامبر صلىاللهعليهوآله در كوه صفا با زنان بيعت كرد، در حالى كه يكى از صحابه پايين كوه بود. هند دختر عُتبه نيز در ميان زنان بود و از ترس آنكه مبادا پيامبر صلىاللهعليهوآله او را بشناسد نقاب بر چهرهاش افكنده بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله خطاب به آنان فرمود: با شما بيعت مىكنم به شرط آنكه چيزى را با خدا شريك نكنيد. هند گفت: با ما شرطى مىكنى كه با مردان نكردى. چون پيامبر صلىاللهعليهوآله آن روز با مردان به اين شرط بيعت كرده بود كه فقط اسلام بياورند و جهاد كنند. سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: و به شرط آنكه دزدى نكنيد. هند گفت: ابوسفيان مردى بخيل است و من تا كنون چند مرتبه از مال او برداشتهام. نمىدانم آيا بر من حلال بوده يا نه؟ ابوسفيان گفت: هرچه در گذشته از مال من برداشتهاى بر تو حلال است. پيامبر صلىاللهعليهوآله خنديد و دانست كه اين زن، هند است. از او پرسيد: آيا تو هند دختر عتبه هستى؟ گفت: آرى، يا رسول اللّه. گذشتهها را ببخش، خدا تو را ببخشد. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: و به شرط آنكه زنا مكنيد. هند گفت: آيا
زن آزاد هم زنا مىكند؟ در اين ميان يكى از صحابه به دليل مسائلى كه ميان او و هند در دوران جاهليّت گذشته بود لبخندى زد. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: و به شرط آنكه فرزندان خود را نكشيد.
هند گفت: ما آنها را كه كوچك بودند بزرگ كرديم و شما آنها را كشتيد؛ شما و آنها داناتريد.
پسر هند، حنظلة بن ابوسفيان در جنگ بدر به دست على بن ابىطالب كشته شده بود.
در اين ميان عمر خنديد و پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز لبخندى زد. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: و به شرط آنكه تهمت نزنيد. هند گفت: به خدا قسم، تهمت زشت است. تو ما را جز به هدايت و فضايل اخلاقى فرمان نمىدهى. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: و به شرط آنكه مرا در كارهاى خير نافرمانى نكنيد. هند گفت: ما در اينجا ننشستيم كه در فكرمان نافرمانى كردن تو باشد»(1).
اسلام درباره آزادى مردم در انتخاب رئيس دولت، بر قوانين بشرى سبقت دارد. سليم بن قيس هلالى در كتاب خود از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل كرده كه فرمودند: «در حكم خدا و اسلام،بر مسلمانان واجب است، پس از آنكه رهبرشان، چه گمراه باشد يا هدايتيافته، بميرد يا كشته شود، پيش از آنكه رهبرى عفيف و عالم و پرهيزكار و آشنا به قضاوت و سنّت براى خود برگزينند به هيچ كارى دست نزنند و قدم به جلو نگذارند تا آن رهبر زكاتشان را جمعآورى كند و مراسم حجّشان و نماز جماعت را برپاى دارد و صدقههايشان را گردآورى نمايد»(2).
و روايات ديگرى در اينباره كه برخى از آنها را در كتاب الحكم في الاسلام آوردهايم.
انتخاب قاضى، مرجع تقليد، امام جماعت و امثال اينها، در اختيار مردم و براساس آزادى آنهاست. احمد بن فضل كناسى مىگويد: «امام صادق عليهالسلام به من فرمودند: چه چيز از شما به
من رسيده است؟ عرض كردم: آن چيست؟ فرمودند: به من خبر دادهاند كه شما در كناسه قاضىاى نصب كردهايد؟ گفتم: آرى، فدايت شوم. مردى است به نام عروه قتات كه بهرهاى نيكو از عقل دارد، نزد او جمع مىشويم و با او سخن مىگوييم و پرسش مىكنيم و گفتههاى او را به اطلاع شما مىرسانيم. امام عليهالسلام فرمودند: اشكالى ندارد»(1).
در روايتى درباره تقليد آمده است: «من كان من الفقهاء صائنا لنفسه، حافظا لدينه، مخالفا على هواه، مطيعا لأمر مولاه، فللعوام أن يقلّدوه(2)هر فقيهى كه خويشتندار و نگهبان دين خود و مخالف هواى نفس خود و فرمانبر مولايش باشد، مردم بايد از او تقليد كنند».
در روايت ديگر آمده است: «انظروا إلى رجل منكم قد روى حديثنا و نظر في حلالنا و حمرامنا و عرف احكامنا فلترضوا به حكما فإنّي قد جعلته عليكم حاكما(3)ببينيد، هر يك از شما كه حديث ما را روايت كند و در حلال و حرام ما بنگرد [و آن را بفهمد]، او را ميان خود حاكم كنيد، زيرا [در واقع] من او را بر شما حاكم قرار دادهام».
بالاتر اينكه اسلام، اين آزادى را به مجتهد و قاضى و امثال اينها داده كه بر اساس دانش و درك پرسنده پاسخ دهد. معاذ بن مسلم نحوى نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام به من فرمودند: «به من خبر رسيده است كه تو در مسجد مىنشينى و براى مردم فتوا مىدهى؟ عرض كردم: آرى. اكنون مىخواهم پيش از آنكه از نزد شما خارج شوم، مسألهاى بپرسم: من در مسجد مىنشينم و مردم مىآيند و سؤالهاى گوناگون مىكنند. هرگاه بدانم پرسشگر، مخالف شماست او را از فتواى خودشان خبر مىدهم و هر موقع بدانم محبّت شما در دلش هست، او را به آنچه از شما رسيده باخبر مىكنم و زمانى كه ندانم چه كسى و چگونه است، مىگويم: رأى و نظر فلانى چنين و رأى و نظر فلانى چنان است و رأى شما را در لابهلاى آرا مىگنجانم. امام عليهالسلام فرمودند: چنين كن كه من خود چنين عمل مىكنم»(4).
دادگاه استيناف و فرجامخواهى در اسلام ثابت گرديده و پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله شخصا اين
عمل را انجام داده است: «حضرت از مردى عرب، شترى خريد و آن مرد منكر پرداخت قيمت شد. در نتيجه آن دو، قضاوت را نزد يكى از صحابه و سپس نزد قاضى دوم بردند و براى سوّمين بار براى فصل خصومت پيش على عليهالسلام آمدند»(1).
اين عمل دلالت بر صحّت استيناف دادرسى و فرجامخواهى دارد كه در زمان كنونى متعارف است.
بارى، اسلام، همانطور كه بيان شد، اينگونه بر قوانين وضعى و ساخته انسانها سبقت يافته است، زيرا از هيچ مسأله كوچك و بزرگى درباره تعليمات آزادى و اصطلاحات لفظى و معنوى و اجرايى آن، خواه آنچه در عرصه سياست، قوانين وضعى يا اعلاميه جهانى حقوق بشر آمده، فروگذارى نكرده است. البتّه ميان اسلام و قوانين وضعى سهتفاوت وجود دارد:
اول آنكه، اسلام در دادن اين آزادىها و بيان موارد آن و تعيين كيفر براى مخالفان آن بر تمام قوانين وضعى پيشى گرفته است.
دوم آنكه، آزادى در اسلام به مراتب بيشتر و گستردهتر از آزادىهايى است كه در قوانين بشرى وجود دارد. حتّى مىتوان گفت آزادىهاى موجود در دنياى كنونى - كه به دنياى آزاد معروف شده است - به يك دهم آزادىهاى اسلامى نمىرسد.
سوّم آنكه، اسلام در بسيارى از موارد با قوانين وضعى تطبيق مىكند و در مواردى نيز با آنها مخالفت دارد.
امّا در آن مواردى كه قوانين اسلام با قوانين وضعى تطبيق مىكند، غالباً تعبيرهاى اسلامى، چه در قرآن و چه در روايات، داراى دقّت و عمق بيشترى است و نسبت به تعبيرهاى متداول عصر ما و تعبيرهايى كه اهل فتوا و قانونگذاران پس از زحمات فراوان و
1) . همان، ج 40، ص 233.
اقتباس از اسلام، آنها را وضع كردهاند، به مراتب معناى مقصود را بهتر مىرساند. زيرا قوانين اسلامى به واسطه دانشمندان اندلس به كشورهاى غربى راه يافت. علاوه بر اينكه كتابهاى اسلامى، از قبيل شرائع الإسلام محقّق حلّى و غيره براى آنان ترجمه گرديد و در قانونگذارى از آنها استفاده كردهاند.
و در مواردى كه اسلام با قوانين وضعى مخالفت دارد نظريّه اسلام هميشه سالمتر و براى فرد و جامعه شايستهتر است؛ مثلاً برخى از قوانين وضعى زنا، لواط، شرابخوارى، قماربازى و استعمال مواد مخدّر مانند هروئين را مجاز مىداند، با اينكه زيان فراوانى دارند و ممنوعيت هر يك از اين كارها كاملاً روشن است؛ حتّى خردمندان غربى فرياد برآوردهاند كه بايد از اين كارها جلوگيرى شود. روى همين اصل است كه مىبينيم بعضى از كشورهاى غربى آن را ممنوع نموده و برخى ديگر آن را روا دانستهاند. حتى گاهى كشورى مدّتى آن را مجاز دانسته و در مقطعى خاص آن را ممنوع نموده است. مثلاً آمريكا براى مدّت طولانى شرابخوارى را ممنوع كرد، ولى به خاطر فشار سرمايهداران منحرف،دوباره آن را مجاز دانست.
در هر حال، اگر دنيا بخواهد كرامت و آزادى و سيادت و عزّت و انسانيت ديرينه خود را بازيابد، چارهاى جز اين ندارد كه به آزادىهايى بازگردد كه بر اساس معيارهاى قرآن و روايات، در اسلام مقرّر گرديده است.
جنگ بدترين چيزى است كه انسان در طول تاريخ خود آن را شناخته است؛ زيرا باعث كشته شدن انسانها، نقص عضو و از دست رفتن قدرت و تباه شدن زندگى مىگردد. علاوه بر اينها سبب ويرانى و به وجود آمدن كينه و عداوت ميان مردم و پديدار شدنِ عقدههاى روحى و روانى در نسلهاى آينده مىشود. و نيز اسارت عدهاى ديگر را در پى دارد. از اينرو، لازم است كه انسانها به هر قيمتى از جنگ كناره گيرند و اگر به دليل تجاوز دشمن به جنگ كشيده شدند بايد در حدّ ضرورت، به آن اكتفا كنند و اصولاً تمامى مردم روى زمين بايد براى جنگ حد و مرزى معين كنند تا بتوانند در آينده از آن جلوگيرى نمايند. جنگ، هرچند از قديم به عنوان يك پديده تلقّى مىشد، و حتّى گفتهاند كه قرآن نيز اجمالاً آن را تأييد كرده است. آنجا كه مىفرمايد: «وَ لَوْ لا دَفْعُ اللّهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ»(1)«و اگر خدا بعضى از مردم را به وسيله برخى ديگر دفع نمىكرد، قطعاً زمين تباه مىگرديد».
بعضى معتقدند كه جنگ از مظاهر آشكار تنازع بقاست و آن يك وصف طبيعى است كه هميشه با موجودات زنده همراه بوده و يكى از ويژگىها و سنّتهاى جوامع بشرى محسوب مىشود، ليكن به هرحال بايد از وقوع جنگ جلوگيرى كرد؛ چرا كه بيمارى نيز از قديم به عنوان يك پديده بوده يا مثلاً سوختن شهر، خانه، مغازه يا پديد آمدن سيل و ساير عواملى كه طبيعىاند و به انسانها زيان مىرساند، همه از گذشتههاى دور اتفاق مىافتاده است، ولى اينها جنگ را به عنوان امرى ضرورى مشخّص نمىكند، چون جنگ
1) . سوره بقره، آيه 251.
حقيقت اوّليه نيست، بلكه پديدهاى است ثانوى كه بر اثر تندخويى بعضى افراد به وجود مىآيد. از همينرو برخى دانشمندان معتقدند كه جنگ ذاتا زشت است، چون كشته شدن انسانها، ويرانىها و نابودىها را در پى دارد؛ خداى متعال مىفرمايد: «كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ وَ هُوَ كُرْهٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ»(1)«بر شما كارزار واجب شده است، در حالى كه براى شما ناگوار است. و بسا چيزى را خوش نمىداريد و آن براى شما خوب است، و بسا چيزى را دوست مىداريد و آن براى شما بد است، و خدا مىداند و شما نمىدانيد».
از اين آيه استفاده مىشود كه جنگ اگر يك مسأله طبيعى مىبود، خداى سبحان نمىفرمود: «و آن براى شما ناگوار است». بنابراين و به استناد همين آيه، جنگ يك امر طبيعى نيست، بلكه يك پديده اجتماعى است كه غرايز فاسد به سوى آن تمايل دارد.
بر همين اساس است كه مىبينيم رسول خدا صلىاللهعليهوآله حتّى در يك جنگ هم پيشقدم نشد، بلكه همواره براى دفاع مىجنگيد و تنها در صورتى به اين امر مىپرداخت كه اختيارات زير از او سلب مىگرديد: نخست مسأله «بىطرفى» بود كه اگر ميان رسول خدا صلىاللهعليهوآله و دشمن، بىطرفى حاكم بود، پيامبر صلىاللهعليهوآله اقدام به جنگ نمىكرد؛ براى نمونه مىتوان به روش پيامبر صلىاللهعليهوآله در برابر حكومت حبشه اشاره كرد.
پس از مرحله بىطرفى نوبت به «معاهده» مىرسيد؛ چنانكه پيامبر صلىاللهعليهوآله در مدينه با يهود و مشركان و در صلح حديبيّه با كفار مكّه معاهده بست.
مورد سوّم، مسأله «اسلام» بود، كه اگر طرفِ مقابل مسلمان مىشد، خون و مالش محفوظ مىماند، و جنگيدن با او روا نبود. البتّه روشن است كه مسلمان شدن امرى اجبارى نيست، بلكه مجموعه برهانهايى قطعى و مسلّم است كه سبب مىشود عقل
1) . سوره بقره، آيه 216.
آدمى به صحّت مبدأ و معاد و ضرورت پيامبر و حقانيت دين قانع گردد.
مرحله چهارم «جزيه» بود؛ چنانكه پيامبر صلىاللهعليهوآله با نصاراى نجران چنين عمل كرد. گفتنى است كه جزيه بر دو قسم است: اوّل آنكه، اهل ذمّه كه زير پرچم اسلام زندگى مىكنند جزيه بپردازند. در اين صورت از كفّار جزيه مىگيرند، همانطور كه از مسلمانان خمس و زكات مىگيرند. ما در كتابهاى فقهى خود گفتهايم كه جزيه، برخلاف قول مشهور، از هرگونه كافرى گرفته مىشود؛ بدين معنا كه هر كافرى زير پرچم اسلام زندگى كند بايد مالى به عنوان جزيه، نه خمس و زكات، بپردازد، خواه مانند يهود و نصارى و مجوس از اهل كتاب باشد يا مانند بتپرستها و مشركان از اهل كتاب نباشد.
دوّم آنكه، كفّارى كه زير پرچم اسلام نيستند جزيه بدهند. اين جزيه بدين جهت از آنها گرفته مىشود كه حقّ برايشان آشكار شده و در عين حال آنان با پيامبر صلىاللهعليهوآله دشمنى مىورزند. جزيهاى كه از نصاراى نجران گرفته مىشد از همين قبيل بود، چون پيامبر صلىاللهعليهوآله نخست با علماى آنها درباره حقانيّت اسلام بحث كرد و آنها را با دليل قانع نمود. سپس با آنان مباهله كرد، ولى آنها از پذيرفتن حق امتناع ورزيدند. در اين صورت، پس از اين دو مرحله آيا چيزى جز عناد آنان در پذيرش اسلام وجود دارد؟ چارهاى جز اين نيست كه از شدّتِ دشمنىِ معاندان به گونهاى كاسته شود تا به تدريج به سوى حقّ باز گردند؛ خداى متعال درباره داستان نصاراى نجران مىفرمايد: «إِنَّ مَثَلَ عِيسى عِنْدَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ * الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُنْ مِنَ الْمُمْتَرِينَ * فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَى الْكاذِبِينَ * إِنَّ هذا لَهُوَ الْقَصَصُ الْحَقُّ وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلاَّ اللّهُ وَ إِنَّ اللّهَ لَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ * فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ بِالْمُفْسِدِينَ * قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلى كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلاّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنّا مُسْلِمُونَ»(1)«در واقع، مثل
1) . سوره آل عمران، آيههاى 59 تا 64.
عيسى نزد خدا همچون مثل [خلقت] آدم است [كه] او را از خاك آفريد، سپس بدو گفت: باش، پس وجود يافت. [آنچه درباره عيسى گفته شد] حق [و] از جانب پروردگار تو است. پس از ترديدكنندگان مباش. پس هر كه در اين [باره] پس از دانشى كه تو را [حاصل] آمده، با تو محاجّه كند، بگو: بياييد پسرانمان و پسرانتان، و زنانمان و زنانتان، و نفسهامان را و نفسهاتان را فراخوانيم، سپس مباهله كنيم، و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم. آرى، داستان درست [مسيح] همين است، و معبودى جز خدا نيست، و خداست كه در واقع، همان شكستناپذير حكيم است. پس اگر رويگردان شدند، همانا خداوند به [حال] مفسدان داناست. بگو: اى اهل كتاب، بياييد بر سر سخنى كه ميان ما و شما يكسان است بايستيم كه: جز خدا را نپرستيم و چيزى را شريك او نگردانيم، و بعضى از ما بعضى ديگر را به جاى خدا به خدايى نگيريد. پس اگر [از اين پيشنهاد] اعراض كردند، بگوييد: شاهد باشيد كه ما مسلمانيم [نه شما]».
پس از آنكه تمام راههاى صلح بر پيامبر صلىاللهعليهوآله بسته مىشد، براى دفاع از خود و اسلام، به جنگهاى دفاعى اقدام مىكرد. از همينرو تمام جنگهاى رسول خدا صلىاللهعليهوآله دفاعى بودهاند. مثلاً نخستين درگيرى مسلمانان با قريش، هنگامى بود كه سپاه عبداللّه بن جحش براى پاسخ به تجاوز مشركان، جلوى كاروان قريش را گرفت كه به سرپرستى ابوسفيان از شام باز مىگشتند. زيرا مشركان در طول ده سال پيامبر صلىاللهعليهوآله و يارانش را آزار داده بودند: برخى از آنها را كشتند و دستهاى براى حفظ جان خود به حبشه هجرت كردند و عدّهاى به همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله ناچار به مدينه مهاجرت نمودند و تعدادى از آنان را شكنجه نموده و به ناموسشان - چنانكه در داستان سميّه، مادر عمّار آمده است - بىحرمتى كردند و خانهها و اموالشان را در مكّه مصادره نمودند. قريش به اينها اكتفا نكردند، به گونهاى كه نزد قبايل عرب، كه در اطراف مدينه سكونت داشتند، آمده و به آنها رشوه دادند تا از عبور كاروانرسول خدا صلىاللهعليهوآله از سرزمين خودشان جلوگيرى كنند. در حقيقت با اين كار مىخواستند
مسلمانان را در مدينه در محاصره اقتصادى قرار دهند تا بدين وسيله مسلمانان را از راه گرسنگى به مرگ تهديد كنند.
روشن است كه محاصره اقتصادى با هدف دفاعى يكى از راههاى مشروعى است كه در جنگها بهكار گرفته مىشد. مسلمانان با اين حركت و حركتهاى بعدىِ آن از قبيل جنگ بدر و غيره مىخواستند براى مقابله به مثل، مشركان مكّه را كه در حال جنگ با رسول خدا صلىاللهعليهوآله بودهاند تحتِ محاصره اقتصادى قرار دهند.
امّا بقيّه غزوهها و جنگها و سريههاى پيامبر صلىاللهعليهوآله بر اساس يكى از عوامل زير بود: يا به دليل پيمانشكنى طرف مقابل بود، - چنانكه يهود بنى قينقاع در مدينه و مشركان قريش در خصوص صلح حديبيّه چنين كردند - ؛ يا براى جلوگيرى از تجاوز دشمن بود، مانند غزوه احد و خندق، يا براى پيشگيرى از شروع جنگ بود، چنانكه در داستان مؤته اتفاق افتاد. چون دولت ايران و روم تجاوز به مرزهاى حكومت اسلام را آغاز كردند و اسلام در محاصره دو دشمن بزرگ قرار گرفت. آن دو، درباره اسلام هرگونه قصد سوئى داشتند و در صدد بودند كه اسلام را ريشهكن كنند و پيامبر صلىاللهعليهوآله را بكشند و مسلمانان را نابود سازند. مقدّمات كار را هم فراهم كرده بودند، زيرا هرقل امپراتور روم، گروهى از فرمانداران خود را، كه در بلاد شام مسلمان شده بودند، به قتل رسانيد. از آن سو كسرا پادشاه ايران به فرماندار خود در يمن دستور داد كه جلاّدان خود را به مدينه گسيل دارد و سر پيامبر اكرم را برايش ارسال كنند. مأموران وقتى به مدينه رسيدند، اجتماع عظيمى از مسلمانان را گرد پيامبر صلىاللهعليهوآله ديدند. از طرفى، پيامبر صلىاللهعليهوآله با آنان بحث و احتجاج كرد، لذا از همان جا بازگشتند.
رسول اكرم صلىاللهعليهوآله همواره مىكوشيد در جنگها كمترين كشته و اسير را داشته باشد. تلفات جنگهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله در حدّى است كه دنيا مانند آن را، نه قبل از اسلام و نه بعد از آن، بهياد ندارد. يكى از نويسندگان مىگويد: تمام تلفات جنگهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله از مسلمانان
و مشركان، بيش از هزار و اندى نبوده با اينكه شمار جنگها بيش از هشتاد مورد بوده است.
نويسنده ديگرى مىگويد: شمار كشتگان تمامى جنگها هزار و هيجده نفر بوده است.
ديگرى مىنويسد: شمار مسلمانان و كفّارى كه در تمامى جنگها كشته شدند از هزار و چهارصد نفر تجاوز نكرده است. اين بيشترين آمارى است كه درباره اين موضوع گفتهاند، در حالى كه دكتر محمّد حميداللّه در كتاب خود محمّد صلىاللهعليهوآله مىنويسد: «حضرت محمّد صلىاللهعليهوآله علىرغم اينكه بر بيش از يك ميليون ميل مربّع - كه معادل تمام اروپا به استثناى روسيه است - حكومت داشت و ميليونها انسان در اين منطقه وسيع زندگى مىكردند، در عين حال در تمامى جنگهايش، فقط صد و پنجاه مسلمان كشته شدند. سپس اضافه مىكند كه اين تعداد تقريبا با يك كشته در هر ماه برابرى مىكند و اين نيست مگر به دليل احترام گذاشتن اسلام به خون مردم و دورى از قتل و كشتار، تا جايى كه ممكن است».
ساير حكومتها، به عكس اسلام، تا آنجا كه برايشان ممكن بود، خون مىريختند. مورّخان گفتهاند: آشورىها مردمانى خشن و سنگدل بودند. شهرها را نخست محاصره و سپس ويران مىكردند. در كشتار و شكنجه و مُثْله كردن مردم ابتكارهاى عجيبى داشتند. سربازان آنها در برابر هر سر بريدهاى جايزهاى دريافت مىكردند. گاهى اگر مىديدند تعداد اسيرانى كه از دشمن گرفتهاند زياد است، براى آنكه خوراك و نوشيدنى خود را به آنها ندهند يا در عقب لشكر خطرى برايشان محسوب نشوند، تمام آنان را مىكشتند. پادشاهان و فرماندهان بر اين كشتارها نظارت داشتند. وقتى مىخواستند سربازان اسير را بكشند نخست چشمشان را كور مىكردند و سپس گردنشان را مىزدند. امّا بزرگان و اشراف را كه اسير مىكردند پيش از آنكه آنها را بكشند، شكنجه مىكردند. بدين كيفيت كه گوش، دماغ، زبان، دست و پاهايشان را مىبريدند يا زندهزنده پوست بدنشان را مىكندند يا در آتش مىانداختند و يا از برجهاى بلند به زمين مىافكندند. پادشاهى كه از سلسلهآشورىها در سال 745 قبل از ميلاد بر تخت نشست، اسير دشمن را به چهار ميخ مىكشيد
و به مأمورانش دستور مىداد كه به وى تيراندازى كنند و سر و رويش را با چكش بكوبند.
در بعضى از جنگها براى كشيدن گارىهايى كه بارشان چوب بود، به جاى استفاده از چارپايان، از اسيران استفاده مىكردند.
نويسنده كتاب أسرى الحرب (اسيران جنگى) درباره مغول مىگويد: مغولها به سنگدلى و وحشىگرى و خونريزى معروف بودند، چنانكه بنيانگذار امپراتورى آنان، چنگيزخان به قتل و غارت و ويرانگرى شهرت داشت.
آنان در يكى از جنگهاى خود وقتى با علاءالدين، شاه خوارزم، درگير شدند بخارا را به آتش كشيده و اموال مردم را به غارت بردند و به زنان تجاوز كردند و اسيران را به سمرقند انتقال دادند. وقتى در اينكار برخى اسيران ناتوان بودند و نمىتوانستند خود را با حركت سپاه هماهنگ كنند، لذا چنگيزخان دستور داد هركس نتواند همپاى سپاه حركت كند او را بكشند. در اين جنگ بود كه بخارا به صورت خرابه و ويرانهاى در آمد.
سمرقند نيز به همين سرنوشت دچار شد. اموال آن را به غارت بردند و ساكنانش را كشتند و سى هزار نفر از ماهرترين صنعتگران را اسير كردند. چنگيزخان آنها را نزد مردم خودش در شمال فرستاد و تعداد بىشمارى از آنان را به كارهاى نظامى و حمل و نقل گماشت. وقتى به خراسان رسيد، مردم شهر را در ميدان وسيعى جمع كرد و آنان را دستور داد دستان يكديگر را ببندند. سپس سرهايشان را بريد و هفتاد هزار نفر از آنان را كشت.
مغولها وقتى مرو را تصرف كردند، مردم آنجا را ميان سربازان تقسيم كرده و به هركدام سهميهاى دادند و فقط چهارصد نفر صنعتگر را براى رفع نيازمندىهاى لشكر و تعدادى را نيز به عنوان برده باقى گذاشتند. بقيّه شهرها نيز به همين سرنوشت گرفتار شدند. آنان وقتى شنيدند بعضى از مردم غير نظامى لابهلاى كشتگان پنهان شده و خفتهانددستور دادند تمام سرها را از بدنها جدا كنند و از آن پس در تمام جنگها همين كار را
انجام مىدادند. هنگام درگيرى، هركس فرار مىكرد، مانند صيّادى كه صيد را دنبال مىكرد او را دنبال مىكردند. انواع حيلهها را براى بيرون آوردن مردم از مخفيگاهها به كار مىگرفتند؛ مثلاً يكى از اسيران را وادار مىكردند براى نماز اذان بگويد. مسلمانها چنين مىپنداشتند كه آنان رفتهاند. لذا از پناهنگاهها خارج مىشدند و مغولها كه در كمينشان نشسته بودند، آنها را به قتل مىرساندند. پيش از آنكه هر شهرى را ترك كنند، غلاّت و محصولات آن را آتش مىزدند تا كسانى كه مخفى شده يا فرار كردهاند از گرسنگى بميرند.
سياست چنگيز در تمام جنگها اين بود كه تمامى سربازان طرف مقابل را سر ببرند و ساكنان شهرها را بكشند و اموالشان را به غارت ببرند و اسيران جنگى را در دريا غرق كنند. اگر شهرى در برابرشان مقاومت مىكرد وحشتزاترين كار را در حقّ آن انجام مىدادند. نيشابور چند روز در برابر سربازان مغول مقاومت كرد. نتيجهاش آن شد كه تمام مردان و زنان و كودكانش را سر بريدند.
مغولها همان كارى كه با دولت خوارزم كردند با مردم روسيه نيز انجام دادند: كشتند، ويران كردند، سوزاندند و گروهى از رهبران روسى را از راه مكر و خيانت اسير كرده و دستانشان را در غل و زنجير گذاشتند و روى آنها سفرهها گستردند و فرماندهان سپاه مغول روى آن نشستند تا وليمه پيروزى را صرف كنند، در حالى كه رهبران روسى زير پاى آنان خفه شده، جان مىسپردند. سپس به مغولستان باز گشته و سرزمين بلغار را ويران كردند و تمام شهرهاى بازان را غارت كرده و بناهايش را درهم كوبيدند. مسكو را به آتش كشيدند و تلوتير را محاصره كردند. وقتى اشراف و بزرگان موهاى خود را كوتاه كرده و در كليساها پنهان شدند و پلاس راهبان را به تن نمودند، مغولها دستور دادند كليسا را با تمام شهر به آتش بكشند، در نتيجه همه آنها نابود شدند. آتش شهرهاى ديگر را نيز طعمه خود كرد.
هلاكو نيز همراه سپاهيانش به غرب آسيا هجوم برد تا به تبريز رسيد و از آنجا به سوى بغداد مركز حكومت عبّاسيان روانه شد. لشكريان هلاكو بغداد را چهل روز محاصرهكردند. آنان منجنيقهايى به طرف قلعهها نصب نموده و به شهر با سنگ و آتش حمله
كردند و شكافهاى بزرگى در ديوارهايش ايجاد كردند و خانهها را سوزاندند. وقتى خليفه ديد چارهاى جز تسليم شدن ندارد تقاضاى صلح كرد و آمادگى خود را براى تسليم شدن اعلام داشت به شرط آنكه او و ساكنان شهر را زنده بگذارند. آنگاه با سى هزار نفر از قضات و اعيان و اشراف مملكت براى ملاقات هلاكو بيرون آمد، اما هلاكو خيانت كرد و ساكنان شهر را به ناحق كشت. سپس دستور داد شهر را غارت كنند. خلاصه لشكريان هلاكو، همه را كشتند و مردمى را كه كمك مىخواستند، زير دست و پاى اسبها له كردند و به زنان تجاوز كردند. تا سه روز خون در خيابانهاى شهر جارى بود، به گونهاى كه آب دجله تا مسافتى طولانى از خون رنگين شده بود.
شهر بغداد به مدّت شش هفته براى سپاهيان هلاكو مباح شده بود. آنها ساكنان شهر را سر بريده و پرده درىها كردند. خانهها را سوزاندند. كاخها و مساجد و بارگاهها را با آتش يا كلنگ ويران كردند. بيماران را در بيمارستانها و دانشجويان و اساتيد را در آموزشگاهها كشتند قبر اوليا و بارگاههاى ائمّه را خراب كردند و جسد مردگان را به آتش كشيدند. كشتار چندين روز ادامه داشت، تا آنجا كه بغداد به صورت خرابهاى در آمد و بيش از يك ميليون و پانصد هزار نفر كشته شدند.
آنگاه سپاهيان مغول از رودخانه فرات عبور كرده به طرف جزيره رو آوردند و ساكنان آن را آواره ساختند و كشتند و اموالشان را غارت كردند. تمام ساكنانِ رها، جران و نصيبين را نابود ساختند و در حلب پنجاه هزار نفر را به خاك و خون كشيدند و ده هزار نفر از زنان و كودكانشان را اسير كردند. آنها در بيشتر شهرهاى اسلامى چنين كردند؛ مثلاً وقتى تيمور لنگ اطّلاع يافت گروهى از افراد و سربازانش - كه وارد اصفهان شده بودند - كشته شدهاند خشمگين شد و به سپاهيانش دستور داد به شهر يورش ببرند و هر سربازى سرِ يك كشته را همراه خود بياورد. لشكريان تيمور دستور وى را اجرا كردند و شهر به صورت يك كشتارگاه وحشتناك در آمد. شامگاه آن روز هفتاد هزار جمجمه روىهم انباشته شده بود.تيمور دستور داد از آن جمجمهها برجهايى در خيابانهاى شهر بر پا كنند. آنها به هر شهر
و ديارى مىرسيدند، ساكنانش را مىكشتند و شهر را به آتش مىكشيدند.
متأسّفانه در جنگهاى جديد نيز اين مسائل، و حتى بدتر و وحشيانهتر از آنها به چشم مىخورد. جنگهاى جديد نسبت به جنگهاى گذشته زيانبارتر و بدتر است. آمريكا در ظرف چند ساعت دويست و پنجاه هزار نفر را در ژاپن با بمب اتمى نابود كرد. انگليسىها وقتى وارد عراق شدند با مردم بدترين رفتارها را كردند: مجروحان را مىكشتند و به اسيران رحم نمىكردند و مردگان را از قبرها بيرون مىآوردند تا لباسهايشان را ببرند.
در سودان سربازان انگليسى از شدّت كينهاى كه به مسلمانان داشتند، سرهاى كشتهها را از بدن جدا مىكردند و به لندن مىفرستادند تا از جمجمههاى آنها جا سيگارى بسازند.
در ليبى، ايتاليايىها نصف جمعيتش را كه آن روز به يك ميليون نفر مىرسيد به بدترين شكل كشتند و اجسادشان را مثله كردند و زندگان را به سختى شكنجه نمودند.
فرانسوىها نيز با الجزاير همينگونه كردند و از نُه ميليون جمعيّت، 5/1 ميليون نفر را كشتند و در بعضى آمارها دو ميليون نيز آمده است. آنان جسد كشتگان را مُثله مىكردند و زندگان را به طور كمنظيرى شكنجه مىكردند.
در جنگ ميان هند و پاكستان شرقى (بنگلادش) بيش از سه ميليون نفر بر اثر گرسنگى، شكنجه و قتل نابود شدند، عدّهاى نيز بر اثر شيوع وبا از بين رفتند.
روسها در تاجيكستان و تركمنستان و ديگر سرزمينهاى اسلامى كه به اشغال خود درآورده بودند حدود پنج ميليون مسلمان را با شيوههاى گوناگونى از قبيل: سوزاندن، غرق كردن، شكنجه تا حدّ مرگ و با گلوله كشتند. چنانكه در حال حاضر نيز بيش از يك ميليون انسان را در افغانستان كشتهاند و زندانهايشان از بىگناهان پر شده و مردم را به بدترين نوع شكنجه مىكنند. آمريكايىها نيز در ويتنام و جاهاى ديگر ميليونها نفر راكشتهاند. آنان مردم را شكنجه مىكردند و محصولاتشان را به آتش مىكشيدند.
آرى، دنياى جديد اينگونه بدترين انواع قتل و شكنجه، سوزاندن و توهين به كرامت انسان را مىبيند. ماجراى جنگ جهانى اوّل و دوّم هم، كه در كتابهاى تاريخى به ثبت رسيده است.
در كتاب الفقه: الإجتماع(1)در بحث از خطرهاى جنگ گفتهايم كه تمامى ملتهاى روى زمين بايستى نهايت كوشش را براى گسترش صلح و آشتى به كار گيرند، زيرا در حال حاضر خطرهاى جنگ به گونهاى غيرقابل تصوّر افزايش يافته است.
يكى از عوامل گسترش اين خطرها، اختراع و توليد سلاحهاى كشتارجمعى است. روشن است كه به كارگيرى اينگونه سلاحها، خواه در جنگهاى محدود منطقهاى يا جهانى، سبب نابودى تمدّن بشرى مىشود، چرا كه جنگهاى محدود نيز به اندازه خودش ويرانى به بار مىآورد. مثلاً در جنگ لبنان حدود صد و پنجاه هزار نفر كشته و مجروح شدهاند و در جنگ ايران و عراق مجموع كشتهها و مجروحان به بيش از 5/1 ميليون نفر رسيده و خسارتهاى ناشى از آن ميلياردها دلار شده است. امّا اگر - خداى ناخواسته - جنگ جهانى به وقوع بپيوندد چه بسا تمدّن بشرى به نابودى كشيده شود.
در گزارشى آمده بود كه آمريكا در يكى از طرحهاى خود عليه شوروى، مىخواست ضمن جنگ هستهاى ويرانگر 85 درصد از مراكز صنعتى شوروى را نابود سازد.
در حال حاضر آمريكا و شوروى، با سلاحهاى كشندهاى كه در انبارها انباشتهاند مىتوانند چندين بار تمامىِ انسانها را نابود كنند. در گزارشى نقل شده بود كه شوروى بمبهايى ساخته كه اگر يكى از انواع متوسّط آن را روى شهرى مانند نيويورك بيندازند، در يك لحظه تمام آنچه در شعاع 500 كيلومتر مربّع است نابود مىكند. اينها و سلاحهاى كشنده وحشتناك ديگر به قدرى فراوان است كه سلاحهاى جنگ جهانى دوّم در برابر آنها
1) . جلد 109 و 110، از موسوعه الفقه، اثر مؤلف.
مانند شمشير و نيزه در برابر توپ و تفنگ است.
جنگ علاوه بر مرگ انسانها و ويرانگرىهايى كه همراه دارد، سبب مىشود افراد زيادى در طول زندگىشان از آثار دردآور آن رنج ببرند، زيرا سلاحهاى كشتارجمعى باعث به وجود آمدن امراض گوناگون و دگرگونىهاى زيانبارى در انسان، حيوان، زمين و غيره مىشود. در گزارشى آمده بود كه روسيه بعد از پايان جنگ جهانى دوّم 25 ميليون عضو مصنوعى، از قبيل دست و پا و چشم براى معلولين جنگ خريده است. علاوه بر اين، جنگهاى اتمى، زمينها را از بين مىبرد و ساليان دراز قابليّت كشت را از آنها سلب مىكند.
يكى ديگر از آثار زيانبار جنگ، نابودى اقتصاد كشورهاست، زيرا جنگ به گونهاى وحشتزا ثروت كشور را به نابودى مىكشاند و سبب مىشود دولتهاى درگير، ساليان دراز در فقر و تنگدستى به سر برند.
گوستاولوبون مىگويد: اسپانيا از آغاز جنگ صليبىها با مسلمانان، تاكنون كه حدود ده قرن از آن مىگذرد هنوز نتوانسته به شادابى دوران قبل از جنگ باز گردد.
مورّخ ديگرى مىنويسد: عراق پس از ويرانگرىهاى مغول تا هفت قرن بعد نتوانست شادابى قبل از جنگ را پيدا كند.
آمريكا در سال 1953 ميلادى 74 درصد از درآمدهاى خود را صرف جنگ سرد كرد. وقتى جنگ سرد اينگونه اقتصاد را نابود كند، جنگ گرم چگونه خواهد بود؟ جنگ علاوه بر اينكه روى اقتصاد كشورهاى درگير اثر منفى مىگذارد، پيامدهاى زيانبارش ساير دولتها را نيز در بر مىگيرد. بديهى است اقتصاد در زمان كنونى منحصر به نقطه محدودى از زمين نيست، بلكه تمام دولتها در مسائل اقتصادى با يكديگر در ارتباطند و كالاهاى تجارى، پيوسته ميان كشورها ردّ و بدل مىشود. حال پى مىبريم كهجنگ چگونه، اقتصاد تمامى كشورها را نابود يا بحرانزده مىكند. همه به خاطر دارند كه
در جنگ جهانى دوّم چگونه دنيا اعمّ از كشورهاى درگير و غيردرگير دچار مضيقه اقتصادى شد.
سوّمين اثر از آثار زيانبار جنگ، عقبماندگى تمدنىِ كشورهاى درگير جنگ و كشورهاى مربوط به آنهاست. از اين ناحيه تمام كشورها زيان مىبينند، زيرا به نوعى با جنگ درگير مىشوند و خدمات فرهنگى، صنعتى، كشاورزى، تربيتى و غيره متوقّف مىگردد و باعث ايستايى و يا عقبگردِ تمدن مىشود، چون جنگ قسمت عمدهاى از دانشمندان را كه عامل پيشرفت تمدّن هستند به خود متوجّه مىكند؛ چنانكه، بنا به نقل مطبوعات، مصر به تنهايى هنگام شكستن دژ دفاعى اسرائيل «بارلو»(1)حدود بيست هزار نفر از مهندسان و پزشكان و نخبگان خود را از دست داد.
براى گسترش صلح و پايان دادن به جنگ در دنيا، چارهاى جز اين نيست كه كارخانجات اسلحهسازى به مراكزى تبديل شود كه محصولاتى در جهت صلح و رفاه انسانها توليد كنند. كسى نبايد بگويد كه اهداف جنگى سبب اشتغال ميليونها كارگر در كارخانجات اسلحهسازى مىشود، زيرا بسيارى از اين كارگران مىتوانند جذب كارخانجاتى شوند كه در راه تأمين اهداف صلح و آسايش كار مىكنند. علاوه بر اين ممكن است براى خانهسازى، تأمين بهداشت و ساير نيازمندىهاى مردم دنيا يا تسخير فضا و امثال آن راههايى درنظر گرفته شود. اگر فرض شود با همه اينها باز هم تعداد بىشمارى از كارگران،بيكار مىشوند، مجبور نيستند اوقات خود را در بيكارى صرف كنند؛ زيرا مىتوانند پس از
1) . پس از اشغال صحراى سينا به وسيله اسرائيل در جنگ 6 روزه، اين كشور شروع به ساختن استحكاماتى در ساحل شرقى كانال سوئز كرد كه بعدها به خط بارلو معروف شد. در اين استحكامات تعداد زيادى مواضع توپخانه و تانك ساخته شده بود و يك خاكريز بلند 20 مترى، كه در كنار كانال سوئز ايجاد شده بود، اين مواضع را از ديد حريف دور نگه مىداشت. مخازن بزرگى از مايع مشتعل شونده در كنار خاكريز كار گذاشته شده بود تا با ريختن اين مواد بر روى سطح آب تمامى كانال سوئز به ديوارى از آتش تبديل شود.
تقسيم صحيح كار ميان آنها و ديگران، به دانش و عبادت و گردش بپردازند؛ مثلاً ده ميليون كارگر داريم كه هركدام هشت ساعت به كارهاى گوناگون صنعتى و كشاورزى و غيره اشتغال دارند و پنج ميليون از آنها در كارخانجات اسلحهسازى مشغول كارند. اگر اين پنج ميليون بخواهند وارد بازارهاى كار ديگرى بشوند كه اهداف صلح را تأمين مىكند، دو ميليون نفرشان بيكار خواهند ماند، زيرا سه ميليون نفر آنها جذب كارهاى ديگر شدهاند. در اين صورت بايد تمامى كارها ميان ده ميليون نفر تقسيم شود و از ساعات كار كاسته گردد. براى نمونه به جاى آنكه هر كارگرى هشت ساعت فعاليت داشته باشد، شش ساعت و بيست و پنج دقيقه كار كند و بقيّه آن را كه يك ساعت و سى و پنج دقيقه است، به فراگيرى دانش و آموختن آن به ديگران و كسب تجربههاى گوناگون و عباداتى كه مايه خير دنيا و آخرت است و گردش و مسافرت و مانند اينها بپردازد.
و صحيح نيست بگوييم: ما اسلحه مىسازيم و مردم را مىكشيم تا بيكارى در ميان مردم نباشد! در حقيقت اين مانند آن است كه نيمى از اعضاى يك خانواده شاغل باشند و نيمى ديگر بيكار و بگوييم آنان كه شاغل نيستند، افرادى را كه مشغول كارند بكشند تا خودشان بيكار نمانند. اين منطق را نه عقل مىپذيرد و نه دين، بلكه انحرافى بيش نيست.
بنابراين، بايستى براى كارگرانى كه در كارخانجات اسلحهسازى كار مىكنند شغلهاى مفيد ديگرى بياييم كه اهداف صلح و آسايش را تأمين مىكنند؛ چنانكه براى كسانى كه به كارهاى نظامى مشغولند، از قبيل فرماندهان، افسران، درجهداران و سربازان و امثال آنها نيز بايد شغلهاى مناسب ديگرى يافت. هرچند بايد گروهى از آنها براى حوادث احتمالى، سر كار خودشان باقى بمانند و بقيّه نيز اگر تعليم مىبينند بايد به عنوان لشكر احتياط و اصطلاحاً آماده به خدمت باشند. ما در بعضى كتابهاى خود گفتهايم كشور ايران در زمان مرحوم ميرزاى شيرازى قدسسره و داستان تحريم تنباكو حدود ده ميليون سرباز احتياط داشت كه اين تعداد را تماماً مردم تشكيل مىدادند و [تنها] ده هزار نفر آنها در زمان صلح مسلّحبودند. به هر حال، مشكل جنگ يا بايد به اين صورت حل شود و يا به صورت ديگرى، كه
مناسب و درست باشد.
امّا از جهت كيفيّت اسلحه: بايد سلاحها تا آنجا كه ممكن است سبك شود؛ يعنى مجامع و كنوانسيونهايى بينالمللى براى تبديل سلاحهاى تكامل يافته و بسيار مدرن به سلاحهاى سبك، مانند تفنگ و غيره و سپس تبديل آن به نيزه و شمشير، تشكيل گردد؛ زيرا اشتباه است كه انسان سلاحى درست كند كه خود را با دشمنش از بين مىبرد(1).
و البتّه اين كار در صورتى كه همه مردم خواهان صلح و آرامش باشند امكانپذير است. در اين صورت كارخانجات اسلحهسازى از بين مىرود و كارگرانشان به كار ديگرى مشغول مىشوند و ارتشهاى بزرگ منحل شده و سلاحهاى پيچيده به سبك تبديل مىگردد و بسا جهان به شمشير روى بياورد.
در برخى رواياتى كه درباره حضرت مهدى (عجل اللّه فرجه) وارد شده، آمده است كه حضرت شمشير به همراه دارند و در بعضى روايات نقل شده كه آن شمشير «ذوالفقار» است؛ يعنى همان شمشيرى كه اميرمؤمنان عليهالسلام آن را در جنگها به كار مىگرفتند. نقل است كه اين شمشير از آسمان بر پيامبر نازل شد و پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را به على عليهالسلام دادند و بعداً جزء مواريثى شد كه امامان معصوم عليهمالسلام آن را از يكديگر به ارث بردند و سرانجام در اختيار حضرت مهدى (عجل اللّه فرجه) قرار گرفت. [اين مواريث از انگشتر سليمان و عصاى موسى و... گرفته تا شمشير و عباى پيامبر صلىاللهعليهوآله و ساير چيزها، كه در تاريخ به تفصيلذكر شدهاند، مىباشد].
1) . در اين عرصه، بايستى در سطح جهانى و عرصه بينالملل آژانسهايى مانند آژانس انرژى اتمى كه در باب كيفيت و كنترل توليد سلاح هستهاى و پيشگيرى و هدايت از توليد اورانيوم غنىشده فعاليت مىكند، تشكيل شوند و به طور كلى با نظارت و قدرت اجرايى بينالمللى [مثل نيروهاى حافظ صلح] در باب پيشگيرى از اسلحه مدرن فعاليت كند و نگذارد كشورها تكنولوژى و فناورى توليد اسلحه پيشرفته را به كار گيرند و سرعت مرگآفرينى و كشتار را افزايش دهند، بلكه در اين مسير فعاليت كنند كه تمام اسلحه موجود ابتدايىتر شوند و براى مرگ سريع بسيار كارا نباشند. نيز سلاحى توليد شود كه طرف مقابل را به جاى كشتن تا مدتى كوتاه [چند روزه] فلج نمايند. نيز تمامى اسلحه هيچگونه ضررى براى اعصاب انسانى و محيط زيست نداشته باشند. بارى با اين كار هم پديده مرگآفرينى كاهش مىيابد و هم صلح پردوامتر و ماناتر مىشوند.
در احاديث نقل شده كه محور جنگ امام زمان (عجل اللّه فرجه) و يارانش ميان «مكّه» و «كوفه» است، و اين مسافت چندان طولانى نيست. امّا بقيّه شهرها و كشورها بدون بروز جنگ، دور پرچم آن حضرت و در سايه پررحمت ايشان اجتماع مىكنند.
در كتاب الفقه: الاجتماع گفته شد كه حفظ صلح، تنها از راه تبليغات و سازمانهاى مربوط امكانپذير نيست؛ زيرا صلح، يك مسأله سطحى و روبنايى و ساده نيست؛ چنانكه جنگ نيز مسأله سادهاى نيست. بايد ريشههاى جنگ خشكانده شود تا صلح و آشتى در سراسر دنيا گسترش يابد.
يكى از ريشههاى جنگ «محروميّت» است كه سبب مىشود انسانهاى محروم عليه طبقات حاكمه قيام كنند. عوامل محروميّت را نيز مىتوان در استعمار، بهرهكشى، استبداد خواه در حكومت و فرمانروايى يا در ثروتاندوزى و دانش، خلاصه كرد. بنابراين كسى كه مىخواهد ريشههاى جنگ را بخشكاند بايد ميان برپاكنندگان جنگ و اهداف آنها حائل شود و اين جز از راه گسترش آگاهى سياسى، اقتصادى و اجتماعى امكانپذير نيست؛ زيرا آگاهى سياسى باعث مىشود ملّتها در برابر ديكتاتورها تسليم نشوند، خواه ديكتاتورها از راه وراثت به حكومت رسيده باشند يا از راه كودتا؛ و حكومتشان رسما ديكتاتورى باشد، يا به صورت ظاهر ادّعاى دموكراسى و حكومت مردم بر مردم كنند و در باطن در چنگال سرمايهدارى يا نظام تك حزبىِ استبدادى باشند، كه حكومتهايى مانند آمريكا، انگلستان، فرانسه، شوروى، چين و امثال آنها از همين قبيل است.
همچنين آگاهى اقتصادى باعث مىشود كه ثروت در اختيار گروه خاصّى قرار نگيرد خواه آن گروه مانند حكّام شوروى باشند كه تمام كليدهاى حكومت را در دست گرفته يا مانند سران آمريكا، كه در ظاهر به مردم آزادى دادهاند ولى در باطن به صورت پنهانى ودقيق مردم را در اسارتِ خود گرفتهاند.
و آگاهى اجتماعى سبب مىشود كه انسان بداند افراد جامعه در كسب دانش و رسيدن به حكومت و ثروت با يكديگر برابرند و به فرموده خداى متعال:
«كُلُّ امْرِىءِ بِمَا كَسَبَ رَهِينٌ»(1)«هركس در گرو عمل خويش است».
«وَ أَن لَّيْسَ لِلاْءِنسَنِ إِلاَّ مَا سَعَى»(2)«و اينكه براى انسان جز حاصل تلاش او نيست».
و در اصل طبقه ممتازى وجود ندارد، لذا اگر پى ببرد كه مثلاً دانشْ منحصر به گروه خاصّى است كه داراى حكومت و حزب مىباشند، درك مىكند كه جامعه منحرف شده و بايد آن را تعديل كرد تا دانش در اختيار همگان قرار گيرد. در مورد حكومت و ثروت نيز مسأله از همين قبيل است.
دنياى كنونى به تدريج در حال رسيدن به اين آگاهى است؛ حكومت جهانى و سلطه فراگير مدّتى در اختيار انگلستان بود، سپس به دست آمريكا افتاد، آنگاه ميان دو ابرقدرت آمريكا و شوروى قرار گرفت. البتّه در حال حاضر حكومت در اختيار بزرگترين دولتها است كه آمريكا و شوروى و اروپا و چين را تشكيل مىدهد. درست است كه از نظر موقعيّت نظامى، آمريكا و شوروى منحصر به فرد هستند، اما از نظر موقعيت سياسى مراكز متعدّدى وجود دارد كه هر مركزى همپيمانهايى نيز دارد و بر اساس اين پيمانها از نظر اقتصادى و نظامى به قدرت گستردهاى تبديل شدهاند.
از نظر موقعيت اقتصادى نيز علاوه بر آمريكا و شوروى، از اروپاى غربى و چين و ژاپن بايد نام برد و ازنظر انرژى هستهاى، هند و غيره را مىتوان به آنها اضافه كرد. اينها همه عواملى است كه دنيا را به تدريج از حالت انحصار خارج ساخته است؛ چنانكه مىبينيم كمونيسم در اثر جدايى چين و فراهم آمدن مقدّمات جدايى لهستان دچار شكست شده و بعضى كشورهاى كمونيستى ديگر نيز تحوّل و جنبوجوشى در خودايجاد كردهاند. گذشته از همه اينها، كمونيسم خصوصا پس از درگيرى با مجارستان، چكسلواكى و افغانستان رسوا شد. از سوى ديگر، سرمايهدارى نيز رو به افول گذاشت؛
زيرا فرانسه و ژاپن از حالت امپراتورى خارج شدند و استعمار آمريكا و انگليس خصوصا پس از آشكار شدن مفاسد اسراييل به تدريج سقوط كرد. بر اين اساس، آگاه ساختن ملّتها آسانتر شد. در حال حاضر بىطرفىْ ناممكن و نادرست است، چون انسان نبايد در برابر ستمگران سكوت كند، ولى به هر حال بيدارى تدريجى مردم زمينه را براى ايجاد بىطرفىِ صحيح آماده كرده است. امّا بىطرفى برخى از دولتها كه در گذشته مطرح بود، در واقع پوششى براى مزدوران به شمار مىرفت. راستى آيا كاسترو مزدور كمونيست، بىطرف است؟ و آيا عبدالنّاصر - كه مزدور آمريكا بود - واقعاً بىطرف بود؟
بارى، به هر حال، اگر بخواهيم ريشههاى جنگ را، كه انحصار دانش و ثروت و حكومت در دست اقليّت در برابر محروميّتِ اكثريت است، بخشكانيم بايد آگاهى مردم را بالا ببريم. آگاهى همانگونه كه سبب مىشود دانش و ثروت و حكومت در اختيار همه قرار گيرد، همچنين باعث نزديك شدن مردم به يكديگر و برقرارى روابط بيشتر ميان آنها مىشود. در اين صورت متعصّبان منحرف ديگر نمىتوانند در اهداف شخصى خود از مردم بهرهكشى كنند. اصولاً هرگاه بيدارى و آگاهى مردم بيشتر شده است ملّىگرايىها و گروهگرايىهاى انحرافى تقليل يافته و رنگ و نژاد و مرزهاى جغرافيايى و امثال آن بىبها شده است.
قبل از رسيدن به نتيجه نهايى كه صلح كلّى است، بايد جنگهاى وكالتى به رسوايى كشيده شوند و از وقوع آنها جلوگيرى شود. جلوگيرى از اينگونه جنگها با عوامل زير تحقّق مىيابد:
گسترش روابط ميان دولتهاى كوچك و بزرگ؛ به گونهاى كه دولتهاى بزرگ نتوانند، آنطور كه در حال حاضر مرسوم است، دولتهاى كوچك را وادار به جنگ كنند.
رسوا كردن اردوگاههاى نظامى دولتهاى بزرگ در كشورهاى كوچك و جهان سومى؛
به رسوائى كشيدن پيمانهاى نظامى كه ميان كشورهاى كوچك منعقد شده و روشن
ساختن اينكه اين دولتها از پيمانهاى خود هدفى جز خدمت كردن به دولتهاى بزرگ ندارند؛ 4. تقويت روابط دولتهاى مجاور، به طورى كه دولتهاى بزرگ نتوانند ميان آنها درگيرى به وجود آورند.
علاوه بر اينها بايد تمامى ملّتها را بيدار ساخت تا مبادا طعمه سرمايه داران و زمامداران خودخواه گردند؛ زمامدارانى كه گاهى با استبداد آشكار و زمانى زير پوشش دموكراسى وارد صحنه مىشوند. اين دو طبقه پيوسته آتش جنگ را در دنيا شعلهور مىكنند و دانشمندان دينى منحرف از قبيل روحانيون كليسا و خبرنگارها را در ركاب خود به خدمت مىگيرند.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله چه نيكو فرمودهاند كه: «صنفان من أمتي إذا صلحا صلحت أمتي و إذا فسدا فسدت أمتي، قيل يا رسول اللّه و من هما، قال: الفقهاء و الأمراء(1)دو طايفه از امّتم اگر اصلاح شوند، امتم اصلاح مىگردد و اگر فاسد باشند، امّتم فاسد خواهد شد. پرسيدند: يا رسول اللّه، اين دو طايفه كيانند؟ فرمودند: دانشمندان و زمامداران».
روشن است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بدين دليل از ثروت سخنى به ميان نياوردهاند، چون كه در زمان حضرت ثروت مردم بسيار محدود بوده - و اين سرمايهدارىهاى غلط، كه امروز متداول است و هرگز با قوانين اسلام تطبيق نمىكند - وجود نداشته است. در گذشته دو دسته آتشافروز جنگ بودند: زمامداران منحرف و دانشمندان ساختگى و دنياپرست. آنان دست در دست يكديگر مىگذاشتند و به ملّتها ستم مىكردند. از همينرو پيامبر صلىاللهعليهوآله به خطر اين دو گروه اشاره مىكنند، با اينكه مىدانيم در اسلام از خطر ثروت نيز سخن رفتهو از دست به دست شدن آن ميان ثروتمندان جلوگيرى شده است؛ چنانكه در بحث ثروت بدان پرداخته شد.
1) . خصال، ج 1، ص 36.
در هر حال، اسلام مردم را به صلح و آشتى فرا مىخواند و آن را يك اصل ثابت مىداند و جنگ را حالتى اضطرارى. خداى سبحان مىفرمايد:
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ»(1)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، همگى در صلح و آشتى درآييد و از گامهاى شيطان پيروى مكنيد».
«وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ...»(2)«و اگر به صلح گراييدند تو [نيز] بدان گراى و به خدا توكّل كن».
«وَ لا يَزالُونَ يُقاتِلُونَكُمْ حَتّى يَرُدُّوكُمْ عَنْ دِينِكُمْ إِنِ اسْتَطاعُوا...»(3)«آنها پيوسته با شما مىجنگند تا شما را اگر بتوانند از دينتان برگردانند».
«لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِيهِمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللّهَ وَ الْيَوْمَ الاْخِرَ وَ مَنْ يَتَوَلَّ فَإِنَّ اللّهَ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ * عَسَى اللّهُ أَنْ يَجْعَلَ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ الَّذِينَ عادَيْتُمْ مِنْهُمْ مَوَدَّةً وَ اللّهُ قَدِيرٌ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ * لا يَنْهاكُمُ اللّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَ لَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ * إِنَّما يَنْهاكُمُ اللّهُ عَنِ الَّذِينَ قاتَلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَ أَخْرَجُوكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ وَ ظاهَرُوا عَلى إِخْراجِكُمْ أَنْ تَوَلَّوْهُمْ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ فَأُولئِكَ هُمُ الظّالِمُونَ»(4)قطعاً براى شما در [پيروى از] آنان سرمشقى نيكوست؛ [يعنى] براى كسى كه به خدا و روز بازپسين اميد مىبندد. و هركس روى برتابد [بداند كه] خدا بىنياز ستوده [صفات] است. اميد است كه خدا ميان شما و ميان كسانى از آنها كه [ايشان را] دشمن داشتيد، دوستى برقرار كند، و خدا تواناست، و خدا آمرزنده مهربان است. [اما] خدا شما را از كسانى كه در [كار] دين با شمانجنگيده و شما را از ديارتان بيرون نكردهاند، باز نمىدارد كه با آنان نيكى كنيد و با ايشان عدالت ورزيد، زيرا خدا دادگران را دوست مىدارد. خدا فقط شما را از دوستى با كسانى باز مىدارد كه در [كار] دين با شما جنگيده و شما را از خانههايتان بيرون رانده و در بيرون راندنتان با يكديگر
همپشتى كردهاند. و هر كه آنان را به دوستى گيرد، آنان همان ستمگرانند».
چنانكه ملاحظه مىكنيد، اسلام دستور مىدهد مسلمانان با كسانى كه قصد تجاوز به آنها را دارند و پيوسته با آنان مىجنگند، كارزار كنند و با آنها طرح دوستى نريزند، امّا با كسانى كه با آنها درگير نشدهاند و آنها را از شهرهايشان اخراج نكردهاند به نيكى رفتار كنند و در حقّ آنان دادگرى نمايند، هرچند كافر باشند.
آيات فراوان ديگرى نيز در اين زمينه وجود دارد كه اگر آنها را با آيات مربوط به جهاد جمعآورى كنيم، نتيجهاش اين است كه جنگ و جهاد حكمِ ثانوىِ اضطرارى است و آنچه اصالت دارد صلح و سازش است. اميرمؤمنان على عليهالسلام در جنگ صفّين پيش از برخورد با دشمن، به سپاهيانش فرمودند: «لا تقاتلوهم حتّى يبدئوكم، فإنّكم بحمد اللّه على حجّة، و ترككم إيّاهم حتّى يبدئوكم حجة أخرى لكم عليهم(1)با آنان مجنگيد تا آنان جنگ را آغاز كنند، زيرا به حمد خدا حجّت با شما است؛ و اگر واگزاريد تا آنان جنگ را آغاز كنند اين هم حجّتى ديگر است به سود شما و ضرر ايشان».
همچنين آن حضرت در نامهاى كه به مردم شهرها نوشتهاند حوادث صفّين را چنين يادآورى مىفرمايند: «ابتدا كار ما چنين بود كه با شاميان روبرو شديم. به ظاهر خداى ما يكى بود و پيامبرمان يكى، و دعوت ما به اسلام يكسان بود. نه ما از آنها خواستيم كه بر ايمان خود به خدا و تصديق پيامبر صلىاللهعليهوآله بيفزايند و نه آنها از ما؛ اعتقادمام نيز در همه چيز يكى بود جز در باب خون عثمان كه ما از آن مبرّا بوديم. گفتيم: بياييد تا با خاموش كردن آتش فتنه و آرام كردن مردم چارهاى بينديشيم، كه پس از اين علاج نتوان نمود، تا كارها به سامان آيد و انتظام يابد و بتوانيم حق را به جايگاهش قرار دهيم. گفتند: نه، كه چاره كار را جز جنگ ندانيم. سرانجام آتش جنگ افروختهو شعلهور شد و قوّت گرفت. دندانهاى خود در ما و ايشان فرو برد، و چنگالش را در دو طرف گذاشت، از اينرو به آنچه دعوتشان كرده بوديم گردن نهادند، و ما نيز دعوتشان را پاسخ گفتيم، و خواستهاشان را به سرعت پذيرفتيم، تا حجّت بر آنان آشكار گرديد، و عذرى برايشان باقى نماند»(2).
اميرمؤمنان به فرزندش حسن عليهالسلام فرمودند: «لا تدعونّ إلى مبارزة(1)هرگز كسى را به مبارزه دعوت مكن.
نقل شده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «هرگاه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله مىخواست سپاهش را اعزام كند آنان را فرا مىخواند و در برابر خود مىنشانيد و به آنها مىفرمود: به نام خدا و براى خدا و در راه خدا و براى دين پيامبر خدا حركت كنيد. هرگز خيانت مكنيد؛ كشتهاى را مُثله ننماييد؛ كسى را فريب مدهيد؛ پيرمرد و كودك و زن را مكشيد و درختان را قطع نكنيد، مگر آنكه ناگزير شويد. و هر مسلمانى، چه بلندمرتبه و چه پست، اگر به يكى از مشركان مهلت داد، آن مشرك در پناه او خواهد بود، تا كلام خدا را بشنود. پس اگر از شما پيروى كرد، [در آن صورت] برادر دينى شماست واگر امتناع ورزيد، او را به امانگاهش برسانيد و از خدا عليه آنها كمك بخواهيد»(2).
روايت شده است كه اميرمؤمنان عليهالسلام هرگاه در صحنه نبرد حضور مىيافتند مسلمانان را به سخنانى سفارش مىكردند و مىفرمودند: «تعاهدوا الصلاة و حافظوا عليها و استكثروا منها و تقرّبوا بها فإنّها كانت على المؤمنين كتابا موقوتا(3)به ياد نماز باشيد و بر آن مواظبت كنيد و زياد نماز بخوانيد و با آن به خدا تقرّب جوييد، زيرا نماز براى اهل ايمان فريضهاى است داراى وقت معين».
همچنين مىفرمودند: «لا تقاتلوهم حتّى يَبْدَءُوكم(4)«آغازگر جنگ با دشمنان نباشيد تا آنها جنگ را آغاز كنند».
جنگ، يك ضرورت بسيار دور است و بايد در حدّ خود محدود باشد، خصوصا جنگى كه ويرانى و نابودى حيات را به دنبال دارد. از همينرو اسلام علىرغم اينكه جهاد ابتدايى و دفاعى را - چنانكه در كتابهاى فقهى آمده - واجب ساخته، در عين حال براى آن شروط
و مقرراتى وضع كرده است. تعيين اين شروط و مقرّرات فراوان، نشان آن است كه بايد در حدّ ضرورتِ مسلّم و شديد، به جنگ اقدام كرد و پس از پايان نبرد، اسلام پيوسته مىبخشد و عفو مىكند و تا آنجا كه بتواند و مناسب باشد، خطاكاران را بخشوده، آزاد مىكند كه در ادامه بحث بدان خواهيم پرداخت:
از امام صادق عليهالسلام نقل شده است: «مردى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: يا رسول اللّه، من به جهاد تمايل فراوان دارم. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: پس در راه خدا جهاد كن، زيرا اگر كشته شوى، نزد خدا زندهاى و روزى خواهى خورد و اگر [به مرگ طبيعى] بميرى، پاداش تو بر عهده خداست و اگر سالم بازگردى، مانند روزى كه به دنيا آمدهاى از گناهان خود خارج مىشوى. عرض كرد: يا رسول اللّه، پدر و مادر پيرى دارم كه با من مأنوس هستند و از رفتن من به جهاد ناراحت مىشوند. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: نزد پدر و مادرت بمان، قسم به آن كه جان من در اختيار اوست، اُنس يك شبانهروز آنها به تو از جهاد يك سال بهتر است»(1).
جابر مىگويد: «مردى نزد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: من به جهاد بسيار علاقهمندم اما مادرم از رفتن من به جهاد ناراحت مىشود. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: برو و با مادرت بمان. قسم به آن كه مرا به حقّ به پيامبرى برانگيخت، انس يك شب او به تو از يك سال جهاد در راه خدا بهتر است»(2).ابنعباس نقل مىكند: «مردى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و عرض كرد: يا رسول اللّه آيا جهاد بكنم؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدند: آيا پدر و مادر دارى؟ گفت: آرى، فرمودند: در حقّ آن دوتن جهاد كن»(3).
ابوسعيد خدرى مىگويد: «مردى از يمن هجرت كرده، نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد. پيامبر صلىاللهعليهوآله از او پرسيدند: آيا در يمن كسى را دارى؟ گفت: پدر و مادرم آنجا هستند. فرمودند: آيا به تو اجازه دادند؟ گفت: نه، پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: بازگرد و از آنها اجازه بگير، اگر به تو اجازه دادند جهاد كن وگرنه [همانجا بمان و] به آنها نيكى نماى»(4).
حسن بن محبوب از يكى از دوستانش نقل مىكند: امام باقر عليهالسلام در نامهاى به يكى از خلفاى بنىاميّه، در نكوهش زمامدارانى كه افراد غير مكلّف را به تكليفهايى كه خدا بر آنها واجب نكرده وا مىدارند، چنين نوشتند: «...سپس او نابينا و لنگ و كسانى را كه فاقد مخارج جهادند، به جهاد وادار كرده با اينكه خداى عزوجل آنان را عفو فرموده است. او كسانى را كه توان انجام كارى را ندارند، به آن وا مىدارد»(1).
در حقيقت، بيان امام باقر عليهالسلام طبق آياتى است كه خداوند در اين زمينه فرموده است: «لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ وَ الُْمجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللّهُ الُْمجاهِدِينَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقاعِدِينَ دَرَجَةً وَ كُلاًّ وَعَدَ اللّهُ الْحُسْنى وَ فَضَّلَ اللّهُ الُْمجاهِدِينَ عَلَى الْقاعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً * دَرَجاتٍ مِنْهُ وَ مَغْفِرَةً وَ رَحْمَةً وَ كانَ اللّهُ غَفُوراً رَحِيماً»(2)مؤمنان خانهنشين كه زيانديده نيستند با آن مجاهدانى كه با مال و جان خويش در راه خدا جهاد مىكنند، يكسان نيستند. خدا، كسانى را كه با مال و جان خود جهاد مىكنند به درجهاى بر خانهنشينان مزيت بخشيده، و همه را خدا وعده [پاداش] نيكو داده است، و[لى] مجاهدان را بر خانهنشينان به پاداشى بزرگ برترى بخشيده. [پاداش بزرگى كه] به عنواندرجات و آمرزش و رحمتى از جانب او [نصيب آنان مىشود] و خدا آمرزنده مهربان است».
نيز مىفرمايد:«قُلْ لِلْمُخَلَّفِينَ مِنَ الْأَعْرابِ سَتُدْعَوْنَ إِلى قَوْمٍ أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ تُقاتِلُونَهُمْ أَوْ يُسْلِمُونَ فَإِنْ تُطِيعُوا يُؤتِكُمُ اللّهُ أَجْراً حَسَناً وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا كَما تَوَلَّيْتُمْ مِنْ قَبْلُ يُعَذِّبْكُمْ عَذاباً أَلِيماً * لَيْسَ عَلَى الْأَعْمى حَرَجٌ وَ لا عَلَى الْأَعْرَجِ حَرَجٌ وَ لا عَلَى الْمَرِيضِ حَرَجٌ وَ مَنْ يُطِعِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ وَ مَنْ يَتَوَلَّ يُعَذِّبْهُ عَذاباً أَلِيماً»(3)«به بر جاى ماندگان باديهنشين بگو: به زودى به سوى قومى سخت زورمند دعوت خواهيد شد كه با آنان بجنگيد يا اسلام آورند. اگر اطاعت كنيد خدا پاداشى نيكو به شما مىدهد و اگر - هم چنانكه
پيشتر پشت كرديد - [باز هم] روى بگردانيد، شما را به عذابى پر درد معذّب مىدارد. بر نابينا گناهى نيست و بر لنگ گناهى نيست و بر بيمار گناهى نيست [كه در جهاد شركت نكنند] و هركس خدا و پيامبر او را اطاعت كند، وى را در باغهايى كه از زير [درختان] آن نهرهايى روان است داخل مىكند و هركس روى برتابد، به عذابى دردناك معذبش مىدارد».
از زيد بن ثابت نقل شده است: «در آيه نفىِ برابرى ميان مجاهدان و خانهنشينان، استثناى "غير اولىالضّرر" نبود. ابن امّ مكتوم كه مردى نابينا بود. گريان نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و عرض كرد: يا رسول اللّه، كسى كه قدرت جهاد ندارد چه كند؟ دوباره حالت وحى براى حضرت پيش آمد. وقتى آن حالت برطرف شد، پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: بخوان: "غير أولى الضّرر" پس ما اين استثنا را به آيه ملحق كرديم. قسم به آن كه جانم در اختيار اوست، گويا الآن جاى ضميمه كردن اين جمله را كه در كنار شكافى در استخوان كتف بود، مىبينم»(1).
در كتاب الفقه: الجهاد گفته شد كه جهاد از شش گروه ساقط مىشود: نابينا، لنگ، بيمار، كسى كه خرجى ندارد، كسى كه جهاد براى او زيانآور است و كسى كه جهاد برايش مشقّت زياد (حرج) دارد. البتّه جهاد از ديوانه و برده و پيرمرد نيز ساقط است. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «رفع القلم عن الصبي حتى يبلغ و عن المجنون حتى يفيق...(2)از كودكان تا هنگامىكه بالغ شوند و از ديوانه تا زمانى كه بهبودى يابد تكليف برداشته شده است».
اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «ليس على العبيد جهاد...(3)بر بردگان جهاد واجب نيست».
اصبغ بن نباته نقل كرده كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «كتب اللّه الجهاد على الرجال و النساء، فجهاد الرجل بذل ماله و نفسه حتى يقتل في سبيل اللّه، و جهاد المرأة أن تصبر على ما ترى من أذى زوجها و غيرته(4)خدا جهاد را بر مردان و زنان مقرّر كرده است: جهاد مرد آن است كه
مال و جان خود را در راه خدا بذل كند تا كشته شود و جهاد زن آن است كه بر آزار و غيرتى كه از همسرش مىبيند صبر كند».
در روايت ديگر آمده است: «جهاد المرأة حُسْن التبعّل(1)جهاد زن، خوب شوهردارى كردن است».
اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «ليس على العبيد جهاد ما استغنى عنهم و لا على النساء جهاد و لا على من لم يبلغ الحلم(2)جهاد، بر بردگان تا هنگامى كه به آنها نيازى نيست و بر زنان وكودكان واجب نيست».
اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «كتب اللّه الجهاد على رجال أمّتى و الغيرة على نساء أمتي، فمن صبر منهم و احتسب أعطاه أجر شهيد(3)خدا بر مردان امّتم، جهاد و بر زنان امّتم، غيرت را مقرّر كرده است. پس هر زنى صبر كند و راضى باشد، خدا به او پاداش يك شهيد عطا مىكند».
سيد بن طاووس در لهوف مىنويسد: «در حديثى ديدم كه "وهب" نصرانى بوده - تاآنجا كه از شهادت وى و وارد شدن مادرش در ميدان جنگ سخن به ميان آورده - و مىگويد: امام حسين عليهالسلام به مادر وهب خطاب كردند: اموهب، برگرد، تو و پسرت با پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله همنشين خواهيد بود؛ جهاد از زنان برداشته شده است»(4).
در روايتى آمده است: حفص بن غياث از امام صادق عليهالسلام درباره زنان پرسيد كه: چرا جزيه از زنان برداشته شده است؟ امام عليهالسلام فرمودند: «زيرا رسول خدا صلىاللهعليهوآله از كشتن زنان و كودكان در دارالحرب نهى فرمودند، مگر آنكه آنها نيز بجنگند. پس اگر جنگيدند، تا آنجا كه ممكن است و ترسى از جانب آنها احساس نمىكنى، به آنها كارى نداشته باش. وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله از كشتن زنان در دارالحرب نهى مىكنند، كشتن آنها در دارالإسلام به طريق اولى ممنوع است. زنان حتّى اگر از دادن جزيه امتناع كنند كشتنشان امكان ندارد. بنابراين چون كشتن آنها ممكن
نيست، جزيه از آنها برداشته شده است. ولى مردان اگر از پرداخت جزيه امتناع ورزند در واقع پيمانشكنى كردهاند و خونشان حلال و كشتنشان رواست، زيرا كشتن مردان در دارالشّرك مباح است. از اهل ذمّه، كسى كه زمينگير يا كور يا پير و سالخورده است و نيز زنان و كودكان در سرزمين جنگ كشته نمىشوند و به همين دليل جزيه از آنان برداشته شده است»(1).
يونس مىگويد: «من حاضر بودم كه مردى از حضرت ابوالحسن عليهالسلام پرسيد: فدايت شوم، فردى از دوستان شما شنيده كه شخصى در راه خدا شمشير و كمان مىدهد؛ لذا آمده و از او شمشير و كمان گرفته، ولى نمىداند در راه چه كسى خواهد جنگيد. سپس دوستانش به او خبر دادهاند كه جنگ در راه فلان گروه است و بر تو روا نيست. و به او گفتهاند كه شمشير و كمان را ردّ كند. امام عليهالسلام فرمودند: بايد چنين كند. آن مرد سؤال كرد: در جستوجوى صاحب شمشير و كمان برآمده، اما او را نيافته و بعضى به او گفتهاند كه وى مرده است. امام عليهالسلام فرمودند: بايد مرزدارىكند و نجنگد. پرسيد: در جاهايى مانند قزوين و عسقلان و ديلم؟ فرمودند: آرى. سؤال كرد: اگر در آنجا كه پاسدارى مىكند دشمن وارد شود چه كند؟ فرمودند: از اسلام دفاع كند. پرسيد: آيا بجنگد؟ فرمودند: نه، مگر آنكه بر حريم كشور اسلامى بترسد. سؤال كرد: به من بگوييد اگر روميان بر مسلمانان هجوم كنند، آيا مسلمانان نبايد آنها را دفع كنند؟ فرمودند: مرزدارى، مىكند ولى نمىجنگد. امّا اگر بر اسلام و مسلمين ترسيد مىتواند بجنگد و جنگ او براى خودش است، نه براى حاكم. زيرا در اسلام برنامههايى است كه محمد صلىاللهعليهوآله آن را بيان كرده است»(2).
شخصى از امام صادق عليهالسلام پرسيد: «اگر مردى در كمال امنيّت وارد سرزمين جنگ شد و در اين ميان مردم آن سرزمين مورد هجوم گروه ديگرى قرار گرفتند، وظيفهاش چيست؟ امام عليهالسلام فرمودند: بر آن فرد مسلمان واجب است از خود دفاع كند و براى حكم خدا و پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله مبارزه نمايد. امّا اگر بخواهد به فرمان ستمگران و بر اساس سنّت ايشان با كفّار بجنگد، در آن
صورت اين جنگ درست و روا نيست»(1).
ابوعروه سلمى مىگويد: «مردى از امام صادق عليهالسلام پرسيد: من زياد به جنگ مىروم و در راه طلب اجر و پاداش، از خانه و زندگى دور مىافتم و گاه غيبتم طولانى مىشود. بعضى اين كار مرا نادرست مىدانند و مرا منع كرده، مىگويند: جنگ فقط همراه امام عادل جايز است. رأى و نظر شما چيست، خدا شما را شايسته گرداند؟ امام صادق عليهالسلام فرمودند: مىخواهى سربسته بگويم يا برايت توضيح دهم. آن مرد گفت: سربسته بگوييد. امام عليهالسلام فرمودند: خدا مردم را روز قيامت با نيّتهايشان محشور مىكند. ابو عروه مىگويد: گويا آن مرد تمايل يافت كه امام عليهالسلام برايش توضيح دهند، عرض كرد: برايم بيشتر بيان كنيد، خدا شما را شايسته گرداند. امام عليهالسلام فرمودند: بيا اينجا. آن مرد گفت: در جنگ، با مشركان درگير شدم. آيا پيش از آنكه ايشان را به اسلام دعوت كنم، مىتوانم با آنها بجنگم؟ امام عليهالسلام فرمودند: اگر آنها جنگيدهاند و كشتهاند و كشته شدهاند، تو بدين سبب جرأت يافتهاى، اما اگر نجنگيده و به مبارزه برنخاستهاند، نمىتوانى پيش از فراخواندنشان به اسلام، با آنان بجنگى. پرسيد: من آنها را دعوت كردهام و يك نفر از آنان به دعوت من پاسخ گفت و در دل خويش به اسلام اعتراف كرد و مسلمان شد، ولى در حقّ او به ستم قضاوت كرده و احترامش را از بين برده و مالش را گرفته و به او ستم نمودند. آيا با اينكه من او را دعوت كردهام، حال، راه نجات چيست؟ امام عليهالسلام فرمودند: شما هر دو تن در اين كار پاداش خواهيد داشت و او با تو [همكيش و همعقيده] است. اينكه احترام تو را نگهدارد و از قبله و كتابت دفاع كند و خونت را حفظ كند بهتر است از اينكه به زيان تو باشد و قبلهات را ويران كند و احترامت را از بين ببرد و خونت را بريزد و كتابت را بسوزاند»(2).
سكونى از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: پيامبر صلىاللهعليهوآله مرا به سوى يمن اعزام كردند و فرمودند: «يا علي لا تقاتلنّ أحدا حتى تدعوه إلى الاسلام، و أيم اللّه لئن
يهدي اللّه عزّوجلّ على يديك رجلاً خيرٌ لك ممّا طلعت عليه الشمس و غربت، و لك ولاؤه يا علي(1)يا على، با هيچكس پيش از دعوت به اسلام جنگ مكن. به خدا سوگند، اگر خداى عزوجل به دست تو مردى را هدايت كند، براى تو بهتر است از آنچه خورشيد بر آن طلوع و غروب كرده است، و ولايت او، يا على، به تو اختصاص دارد».
حضرت على عليهالسلام فرمودند: «لا يُغْزَ قوم حتّى يدعوا(2)با هيچ گروهى قبل از دعوت به اسلام [روا نيست] جنگ شود».
مقصود اين است كه پيش از آنكه دعوت به آنها برسد با آنها نمىجنگند و اگر بتوان با دعوت به اسلام، حجّت را بر آنان تمام كرد، پسنديده است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «لا تقاتل الكفار إلاّ بعد الدعاء إلى الاسلام(3)پس از دعوت كافران بهبه [پذيرش] اسلام [و سرباز زدن آنها] با آنان بجنگ».
امام صادق عليهالسلام از پدرانش از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل كرده كه: «رسول خدا صلىاللهعليهوآله هرگاه لشكر يا سريّهاى را گسيل مىكردند، فرمانده آن را در خصوص خودش به تقوا و درباره مسلمانانى كه همراهش بودند به نكوكارى و نرمخويى سفارش مىكردند و خطاب به آنها مىفرمودند: به نام خدا و در راه خدا و بر دين رسول خدا بجنگيد و با آن گروه پيش از آنكه احتجاج نماييد، جنگ نكنيد. بدين سان كه آنان را به گواهى دادن بر يگانگى خدا و رسالت محمد صلىاللهعليهوآله و اعتراف به آنچه از جانب خدا آمده است دعوت كنيد. اگر شما را اجابت نمودند [در آن صورت] برادران دينى شمايند و از آنان بخواهيد كه از شهرهاى خود به "دار الهجره" كوچ كنند...»(4).
امام صادق عليهالسلام فرمودند: «هرگاه رسول خدا مىخواستند سريّهاى را اعزام نمايند آنان را در برابر خود مىنشانيدند؛ سپس مىفرمودند: به نام خدا و براى خدا و در راه خدا و بر اساس آيين پيامبر
خدا حركت كنيد. هرگز خيانت مكنيد؛ مثله ننماييد؛ كسى را فريب ندهيد؛ پيرمرد و زن و كودك را مكشيد؛ درختان را قطع ننماييد، مگر آنكه ناچار به قطع آن شويد و هر مسلمانى - بلندمرتبه يا عادى - اگر به يكى از مشركان مهلت داد، آن مشرك در پناه او خواهد بود تا كلام خدا را بشنود. پس اگر از شما پيروى كرد، در آن صورت برادر دينى شما خواهد بود، و اگر امتناع ورزيد او را به امانگاهش برسانيد و آنگاه عليه آنها از خدا كمك بخواهيد»(1).
همچنين فرمودند: «هرگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله براى سريّهاى فرماندهى مىفرستادند او را درباره خودش به تقوا سفارش مىكردند. آنگاه همراهانش را نيز به تقوا توصيه مىفرمودند، سپس مىفرمودند: به نام خدا و در راه خدا بجنگيد و با آنانكه به خدا كفر ورزيدهاند كارزار كنيد. هرگزنيرنگ مكنيد؛ خيانت ننماييد؛ مثله نكنيد و كودكان و راهبانى كه بر بلندىها جاى گرفتهاند، مكشيد؛ نخلها را نسوزانيد و در آب غرق ننماييد، و درخت ميوهدار را قطع نكنيد؛ كشتزارها را نسوزانيد؛ زيرا شايد سرانجام به آنها نيازمند شويد و چهارپايانى را كه گوشتشان خوراكى است زخمى مكنيد، مگر آنها را كه در خوردن گوشتشان ناچاريد و اگر به دشمنان برخورديد، نخست آنان را به پذيرش يكى از سه چيز دعوت كنيد، اگر از شما پذيرفتند، شما نيز سخنشان بپذيريد و باور كنيد و دست از جنگ با ايشان برداريد: نخست آنها را به اسلام دعوت كنيد، اگر داخل دين اسلام شدند از آنان قبول كنيد و گذشتهها را بر ايشان بپوشانيد. سپس آنان را به هجرتِ بعد از پذيرش اسلام فرا خوانيد، اگر پذيرفتند شما نيز از ايشان بپذيريد و دست از آنان برداريد. امّا اگر از هجرت امتناع ورزيده و شهرهاى خود را اختيار نمودند و از ورود به "دارالهجرة" سرپيچى كردند، در آن صورت به منزله باديهنشينان مؤمن هستند كه تمام احكام ايشان در حقّ آنها جارى مىشود؛ ولى در غنيمت و قسمتْ حقّى ندارند، مگر آنكه در راه خدا هجرت كنند. اگر از اين دو پيشنهاد سرپيچى كردند آنان را به پرداخت ذليلانه جزيه، دعوت نماييد. اگر جزيه دادند، از آنان بپذيريد و دست از جنگ با ايشان برداريد و اگر امتناع كردند، عليه آنها از خدا كمك بجوييد و در راه خدا با آنان بجنگيد. اگر ساكنان قلعهاى را محاصره كرديد و آنان از شما
1) . كافى، ج 5، ص 27.
خواستند كه حكم خدا را در حقّ ايشان اجرا كنيد، هرگز نپذيريد، بلكه حكم خودتان را در حق آنها پياده كنيد و هرطور كه خواستيد درباره آنها قضاوت كنيد، زيرا اگر بخواهيد حكم خدا را در حق آنها اجرا كنيد، در آن صورت نمىدانيد آيا در مورد آن به حكم واقعى خدا مىرسيد يا نه، به اشتباه مىرويد. اگر ساكنان قلعهاى را محاصره نموديد و از شما خواستند كه طبق پيمان خدا و پيامبرش با آنان عمل كنيد، شما چنين نكنيد، بلكه با آنها بر اساس پيمانهاى خود و پدران و برادران خود عمل كنيد، زيرا شكستن پيمانهاى خود و پدران و برادرانتان در قيامت آسانتر از شكستن پيمان خدا و پيامبر اوست»(1).
همچنين آن حضرت از پدرانش از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل كرده كه فرمودند: «هرگاه پيامبرخدا صلىاللهعليهوآله لشكر يا سريّهاى را اعزام مىكردند، فرمانده آن را در خصوص خودش به پايبندىِ تقوا و درباره مسلمانانى كه همراهش بودند به نيكوكارى و مدارا سفارش مىكردند و خطاب به آنها مىفرمودند: به نام خدا و در راه خدا بجنگيد؛ تا آنجا كه مىفرمودند: كودك و پيرمرد و زن را هرگز مكشيد، يعنى اگر با شما نجنگيدند. نيز كسى را مثله نكنيد؛ خيانت ننماييد و در كار خود فريبكارى نكنيد»(2).
سكونى از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «نهى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله أن يلقى السم في بلاد المشركين(3)پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله از ريختن سمّ در شهرهاى مشركان نهى نمودند».
اين روايت با همين مضمون از طريق ديگر نيز از آن حضرت نقل شده است.
در حديثى آمده است كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در جنگ با مردم طائف براى شكستن دژها منجنيق نصب كردند و فرمودند: «اگر در قلعه ميان آنها گروهى از مسلمانان وجود دارند آنها را با مشركين نگاهداريد و كسى نبايد از روى عمد به آنان تيراندازى كند. فقط مشركان را هدف قرار دهيد و مسلمانان را در صورتى كه از روى اكراه آنجا ماندهاند، بترسانيد و تا مىتوانيد از آنان چشمپوشى كنيد و چنانچه به يكى از آنها آسيب رسانديد بايد ديه او را بدهيد»(4).
امام صادق عليهالسلام از پدرانش از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل مىكنند كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودهاند: «لا تقتلوا في الحرب إلاّ من جرت عليه المواسي(1)در جنگ جز كسانى را كه [براى زدودن موى زهار] تيغ به كار بردهاند مكشيد». كنايه از افراد بالغ دشمن است.
همچنين در وصيّتش فرمودند: «لا تقتلوا وليداً و لا شيخا كبيراً و لا إمرأة(2)كودك و پيرمرد و زن را نكشيد».
در حديثى آمده كه: «سعد بن معاذ درباره بنىقريضه حكم كرد(3)كه جنگجويانشان را بكشندو فرزندانشان را اسير نمايند و فرمان داد زهارشان را آشكار كنند، اگر مويى بر آن روييده بود از جنگجويان و در غير اين صورت از كودكان هستند. پيامبر نيز اين عمل را تصويب كردند»(4).
1) . نوادر الراوندى، ص 23.
2) . دعائم الاسلام، ج 1، ص 369.
3) . پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله با سه گروه بزرگ يهوديان مدينه پيمان صلح بسته بودند. در گذر زمان يهوديان پيمانهاى خود را شكستند و پيامبر صلىاللهعليهوآله هم آنگونه كه شايسته است با آنان رفتار كرد. بنىقريظه بدين صورت پيمان شكستند: پس از آنكه تمام دشمنان اسلام از سراسر شبه جزيره براى نابودى اسلام لشكركشى كردند و مسلمانان در مدينه ماندند و دور شهر را با خندق بستند، بنىقريظه با دشمنان اسلام همدست و همداستان شدند و عليه اسلام از درون به كارشكنى پرداختند. آنان پيمان بستند كه رسول خدا و مسلمانان را از پشت سر و درون شهر نابود كنند، كه البته با اعجاز خدايى و درايت مسلمانان اين فتنه ناكام ماند. پس از پايان يافتن جنگ و فرار كافران و مشركان، رسول خدا صلىاللهعليهوآله با مسلمانان به سوى بنىقريظه حركت كردند. مدتى در محاصره سپاه اسلام قرار گرفتند و سرانجام به رسول خدا صلىاللهعليهوآله گفتند كه هرچه سعد بن معاذ - كه همپيمان بنىقريظه بود - حكم كند مىپذيريم. پيامبر صلىاللهعليهوآله هم اين داورى را پذيرفتند. سعد كه مجروح جنگى بود در محل سكونت بنىقريظه حاضر شد و اين حكم را صادر كرد. براى توضيحهاى بيشتر به كتابهاى تاريخى مراجعه كنيد. ويراستار.
4) . عوالى اللآلى، ج 1، ص 221.
5) . كافى، ج 5، ص 30.
برداشت و گفت: به من امان بدهيد تا با فرماندهتان ملاقات و گفتوگو كنم، و كمشأنترينِ مسلمانان به او امان داد، بايد بلندمرتبهترينشان به آن پابند باشد و وفا كند».
امام صادق عليهالسلام فرمودند: «لو أنّ قوما حاصروا مدينة فسألوهم الأمان، فقالوا: لا، فظنّوا انّهم قالوا: نعم، فنزلوا إليهم كانوا آمنين؛ اگر گروهى شهرى را محاصره كردند، سپس دشمنان از آنها امان خواستند و آنها پاسخ دادند كه: امان نمىدهيم، و دشمنان به اشتباهْ گمان كردند كه آنها گفتهاند: امان مىدهيم، و با اين پندار نزد آنها آمدند، در آن صورت در امان خواهند بود»(1).
اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «من ائتمن رجلاً على دمه ثمّ خان به فأنا من القاتل برىءٌ و إن كان المقتول في النار(2)هركس به مردى در مورد خونش اطمينان دهد، سپس به او خيانت كند، بداند كه من از قاتل بيزارم، هرچند كشته شده، از اهل دوزخ باشد».
در عهدنامه اميرمؤمنان عليهالسلام به مالك اشتر آمده است: «اگر دشمنت تو را به آشتى فراخواند از آن، روى بر متاب؛ زيرا خشنودى خدا در آن نهفته است. آشتى مايه آسودن سپاهيانت مىشود و تو را از غم و رنج مىرهاند، و كشورت را امنيت مىبخشد. ولى پس از پيمان صلح، از دشمن همواره بر حذر و نيك بهوش باش؛ زيرا دشمن چه بسا نزديكى كند تا تو را به غفلت فرو گيرد. پس جانب احتياط را از دست مده و نسبت به او خوشگمانى نداشته باش. و اگر ميان خود و دشمنت پيمان دوستى بستى و امانش دادى به پيمان خود وفا كن، و امانى را كه دادهاى نيك رعايت كن. و در برابر پيمانى كه بستهاى و امانى كه دادهاى خود را سپر ساز؛ زيرا هيچيك از واجبات خدا، كه مردم با وجود اختلاف در آرا و عقايد، در آن همعقيدهاند، بزرگتر از وفاى به عهد و پيمان نيست. حتى مشركان هم وفاى به عهد را در ميان خود لازم مىشمردند، زيرا عواقب ناگوار خيانت و پيمانشكنى را دريافته بودند. پس در آنچه بر عهده گرفتهاى خيانت مكن، و پيمانت را مشكن، و دشمنت را به پيمان فريب مده؛ زيرا تنها نادان سنگدل در برابر خداى تعالى دليرى مىنمايد. خدا عهد و پيمان خود را به سبب رحمت و محبتى كه بر بندگان خود دارد امان قرار داده، و آن را چون حريمى ساخته كه در زير سايهبان آن زندگى كنند و به جوار آن پناه آرند.
پس نه خيانت را جايى براى خودنمايى است و نه فريب و حيلهگرى را. پيمانى مبند كه در آن جاىِ تأويل باشد، و پس از بستن و استوار كردن پيمان براى بر هم زدنش به عبارتهاى دو پهلو، كه در آنها ايهامى مىباشد، تكيه منماى. و مبادا كه سختى اجراى پيمانى كه بر عهده گرفتهاى، و بايد پيمان خدا را در آن رعايت كنى تو را به شكستن و فسخ آن وادارد، بىآنكه در آن حقّى داشته باشى، زيرا شكيبايى تو در برابر كار دشوارى كه اميد به گشايش آن دارى و بر عاقبتخوشش چشم دارى، از خيانتى كه از سرانجامش بيمناكى بسى بهتر است. و نيز از آن بهتر است تا خدايت بازخواست كند و راه عفو و بخشش در دنيا و آخرت بر تو بسته شود»(1).
از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل شده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در مسجد خيف خطبهاى خواندند و فرمودند: «خدا رحمت كند كسى كه سخن مرا بشنود و به خاطر بسپارد و آن را به كسى كه نشنيده است ابلاغ كند. چه بسا كسى كه دانشى با خود حمل مىكند، ولى دانشمند نيست، و چه بسا آن كه دانش را به سوى دانشمندتر از خود مىبرد. سه خصلت است كه قلب هيچ مسلمانى درباره آنها خيانت نمىكند: اخلاص در عمل براى خدا، خيرخواهى پيشوايان مسلمين و همراهى با جماعت مسلمانان، زيرا دعوت آنان فراگير است. مسلمانان همه با يكديگر برادر و خونهايشان برابر است. كمشأنترين آنها به امانى كه داده عمل مىكند. پس هرگاه مسلمانى به يكى از مشركان امان داد نبايد خلاف آن عمل كند»(2).
اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «إذا أومى أحد من المسلمين أو أشار بالأمان إلى أحد من المشركين فنزل على ذلك فهو في أمانٍ(3)هرگاه مسلمانى [حتى اگر] با ايما و اشاره به يكى از مشركان امان داد و آن مشرك موافقت نمود، در امان است».
امام صادق عليهالسلام فرمودند: «الأمان جائز بأيّ لسان كان(4)امان دادن با هر واژهاى رواست».
اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «أوفوا بعهد من عاهدتم(5)به پيمانى كه بستهايد وفادار باشيد».
همچنين فرمودند: «إذا أومأ أحد من المسلمين إلى أحد من أهل الحرب فهو أمان(6)اگر
مسلمانى به يكى از اهل حرب اشاره كرد [و تلويحاً به او امان داد]، او در امان خواهد بود».
راوى مىگويد: «از امام صادق عليهالسلام سؤال كردم: دو كشور از اهل حرب هستند كه هركدام پادشاه جداگانهاى دارند. اگر اينها باهم بجنگند سپس با يكديگر صلح كنند، آنگاه يكى از دوپادشاه به ديگرى نيرنگ بزند و نزد مسلمانان آيد و در جنگ با شهر مقابل با آنان سازش نمايد، آيا مىتوان با او همراهى كرد؟ امام عليهالسلام فرمودند: «لا ينبغي للمسلمين أن يغدروا و لا يأمروا بالغدر و لا يقاتلوا مع الذين غدروا، و لكنّهم يقاتلون المشركين حيث وجدوهم و لا يجوز عليهم ما عاهد عليه الكفار(1)براى مسلمانان شايسته نيست كه حيله كنند و به آن فرمان دهند و همراه كسانى كه نيرنگ نمودهاند، بجنگند. مسلمانان بايد با مشركان - هر جا كه آنان را يافتند - كارزار كنند، اما در پيمانهايى كه با كفّار بستهاند تخلّف نكنند».
امام صادق عليهالسلام فرمود: پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «يجيءُ كلّ غادر بإمام يوم القيامة مائلاً شدقة حتى يدخل النّار(2)هركس به پيشوايى مكر كرده باشد، در روز قيامت با دهانى كج وارد مىشود و او را داخل دورخ مىكنند».
اصبغ بن نباته مىگويد: اميرمؤمنان عليهالسلام در كوفه بالاى منبر ضمن خطبهاى فرمودند: «أيّها الناس لولا كراهيّة الغدر كنت من أدهى الناس، ألا إنّ لكلّ غدرة فجرة، و لكل فجرة كفرة، ألا و إنّ الغدر و الفجور و الخيانة في النار(3)اى مردم، اگر مكر و حيله ناپسند نبود، من از زيركترين مردم بودم. ولى هر نيرنگى گناهى است و هر گناهى كفرى دارد. بدانيد كه نيرنگ و بزهكارى و خيانت همه در آتشند».
اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در ضمن وصايايى به من فرمودند: «و إيّاك و الغدر بعهد اللّه و الاخفار لذمّته، فانّ اللّه جعل عهده و ذمته أمانا أمضاه بين العباد برحمته، و الصبر على ضيق ترجو انفراجه خير من غدر تخاف تبعة نقمته و سوء عاقبته(4)بپرهيز از آنكه در پيمان خدا نيرنگ كنى و عهدش را بشكنى؛ زيرا خدا از روى مهربانىِ به بندگان، پيمان و
زنهارش را مايه امن و آسايش قرار داده است و شكيبايى در كار سختى كه اميدِ گشايش آن دارى بهتر از مكرى است كه از پيامدهاى ناگوار و عاقبت شوم آن بترسى».
اميرمؤمنان عليهالسلام در حديثى فرمودند: «وفا همزاد راستدلى است، و نيكتر از وفا سپرى آدمى را نگهبان نيست. و آن كه بداند پس از مرگ به كجا باز مىگردد، هرگز راه بىوفايى نمىسيزد. ما در زمانى زندگى مىكنيم كه بيشتر مردمش بىوفايى و خيانت را گونهاى كياست مىشمرند و نادانان نيز، چنين مردمى را زيرك و با مهارت مىخوانند. اينان چه سودى مىبرند؟ خدايشان نابود كند، مردم كارافتاده و زيركىاند كه مىدانند در هر كارى چه حيلت سازند، ولى امروز نهى خدايى مانع راه آنهاست. اينان با آنكه راه و رسم حيلهگرى را مىدانند و بر انجام آن توانايند، گرد آن نمىگردند. تنها كسانى كه از هيچ گناهى پروا ندارند، همواره منتظر فرصتاند تا در كار مردم دست به ترفند زنند»(1).
و نيز فرمودند: «الوفاء لأهل الغدر غدر عند اللّه، و الغدر بأهل الغدر وفاء عند اللّه(2)وفا به خيانتپيشگان بىوفايى به خداست، و بىوفايى به خيانتكاران در واقع وفادارىِ با خداست».
توضيح آنكه امام عليهالسلام به قاعده اهمّ و مهمّ اشاره فرمودهاند، وگرنه معناى وفا نيرنگ نيست، بلكه معنايش اين است كه فرمان خدا از وفا با نيرنگبازان و باقى ماندن با آنان به گمان حفظ جان، مهمتر است.
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «أربع من كنّ فيه فهو منافق، إلى أن قال: و إذا عاهد غدر(3)چهار خصلت است كه در هركس باشد منافق است؛ تا آنكه فرمودند: و وقتى پيمان مىبندد، نيرنگ مىكند».
حضرت على عليهالسلام فرمودند: «أسرع الأشياء عقوبة رجل عاهدته على أمر و كان من نيّتك الوفاء به و من نيّته الغدر بك(4)سريعترين كيفر، كيفر كسى است كه تو با او پيمانى بستهاى و مىخواهى به آن وفا كنى، ولى او مىخواهد با تو نيرنگ كند».
علاء بن فضيل مىگويد: «از امام عليهالسلام سؤال كردم: آيا مسلمانان مىتوانند در ماه حرام، جنگِ با مشركان را آغاز كنند؟ فرمودند: در صورتى كه مشركان براى ماه حرام حرمتى قائل نشوند و آغازگر جنگ باشند و مسلمانان بدانند كه در آن ماه بر آنان چيره مىشوند، [آرى،] مانعى ندارد؛ خداى متعال مىفرمايد: «الشَّهْرُ الْحَرامُ بِالشَّهْرِ الْحَرامِ وَ الْحُرُماتُ قِصاصٌ...»(1)"اين ماه حرام در برابر آن ماه حرام است؛ و [هتك] حرمتها قصاص دارد". روميان در اين مورد به منزله مشركان هستند، زيرا آنها براى ماه حرام حقّ و حرمتى قائل نيستند؛ از همينرو در آن مىجنگند، ولى "مشركان" با اينكه براى آن حقّ و حرمتى قائل بودند، آن را ناديده گرفته و ستمكارانشان جنگ را در آن آغاز كردند»(2).
على بن ابراهيم در تفسير خود مىنويسد: «ماههاى حرام عبارتند از: رجب به تنهايى و ذىالقعده، ذىالحجّة و محرّم پشت سرهم؛ كه خدا جنگ را در اين ماهها حرام كرده و كيفر گناهان و پاداش حسنات در آنها مضاعف و دو برابر مىشود»(3).
زهرى نقل مىكند كه على بن الحسين عليهالسلام در حديثى فرمودند: «إذا أخذت الأسير فعجز عن المشي و لم يكن معك محمل فأرسله و لا تقتله، فانّك لا تدري ما حكم الامام فيه، و قال: الاسير إذا أسلم فقد حقن دمه و صار فيئا(4)هرگاه كسى را اسير كردى كه از راه رفتن ناتوان بود و مركبى با تو نيست او را رها كن و مكش، زيرا نمىدانى حكم امام درباره او چيست. همچنين فرمودند: اسير هرگاه مسلمان شود، خونش محفوظ است و از شمار غنايم محسوب مىشود».
عبداللّه بن ميمون مىگويد: «در جنگ صفّين اسيرى را نزد اميرمؤمنان على عليهالسلام آوردند. او با حضرت بيعت كرد. اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: "من تو را نخواهم كشت، زيرا از خدا،
پروردگار جهانيان مىترسم". سپس او را رها كرد و اموالش را كه با خود آورده بود به او بخشيد»(1).
نقل شده كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «أسَرَ رسول اللّه عليهماالسلام يوم بدر أسارى و أخذ الفداء منهم، فالامام مخير إذا أمكنه اللّه من المشركين بين ان يقتل المقاتلة او يأسرهم و يجعلهم في الغنائم و يضرب عليهم السهام، و من رأى المن عليه منهم مَنّ عليه(2)پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در جنگ بدر افرادى را اسير كرد و از آنها فديه گرفت. بنابراين امام عليهالسلام مخيّر است كه هرگاه خدا او را بر مشركان پيروز ساخت با سپاهيان كفر بجنگد و آنان را اسير نمايد و جزء غنائم به شمار آورد و سهميّهبندى كند و هر كه را صلاح مىداند بر او منّت بگذارد».
بشير مىگويد: «به امام صادق عليهالسلام عرض كردم: خواب ديدم كه به شما گفتم: جنگ همراه امامى كه واجب الاطاعه نيست، مانند مردار و خون و گوشت خوك حرام است و شما گفتيد: آرى، چنين است. امام عليهالسلام فرمودند: [آرى،] چنين است، چنين است»(3).
سماعه نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «عباد بصرى در راه مكّه على بن حسين عليهالسلام را ملاقات كرد، به او گفت: اى على بن الحسين، جهاد و زحمت آن را رها كرده و به حجّ و آسانى آن رو آوردهاى، در حالى كه خدا مىفرمايد: «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَ أَمْوَ لَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقَتِلُونَ فِى سَبِيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ وَعْدًا عَلَيْهِ حَقًّا فِى التَّوْرَاةِ وَ الاْءِنجِيلِ وَالْقُرْءَانِ وَ مَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِى بَايَعْتُم بِهِ وَ ذَ لِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ»(4)"در حقيقت، خدا از مؤمنان، جان و مالشان را به [بهاى] اينكه بهشت براى آنان باشد، خريده است، همان كسانى كه در راه خدا مىجنگند و مىكشند و كشته مىشوند. [اين] به عنوان وعده حقى در تورات و انجيل و قرآن بر عهده اوست. و چه كسى از خدا به عهد خويش وفادارتر است؟ پس به اين معاملهاى كه با او كردهايد شادمان باشيد، و اين همان كاميابى بزرگ است". على بن حسين عليهالسلام فرمودند: آيه را تمام كن [آيه بعدى را نيز بخوان]. گفت: «التّائِبُونَ الْعابِدُونَ...»(5)
"[آن مؤمنان،] همان توبهكنندگان، پرستندگان، سپاسگزاران، روزهداران، ركوعكنندگان، سجدهكنندگان، وادارندگان به كارهاى پسنديده، بازدارندگان از كارهاى ناپسند و پاسداران مقررات خدايند. و مؤمنان را بشارت ده". على بن حسين عليهالسلام فرمودند: هرگاه كسانى را ببينيم كه چنين اوصافى داشته باشند، جهاد همراه آنان از حج بهتر است»(1).
محمد بن عبداللّه سمندرى مىگويد: «به امام صادق عليهالسلام گفتم: من در بابالأبواب ايستادهام كه ندا مىكنند سلاح برداريد. آيا همراه آنان حركت كنم؟ امام عليهالسلام فرمودند: به من بگو اگر همراه آنان حركت كردى و مردى را اسير نمودى و به او امان دادى و همان پيمانهايى را كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله با مشركان مىبست با او بستى، آيا به پيمان خويش وفا مىكنند؟ عرض كردم: فدايت شوم، نه به خدا سوگند، وفا نمىكنند. امام عليهالسلام فرمودند: پس [براى جنگيدن] خارج مشو»(2).
ابوبصير از امام صادق عليهالسلام و ايشان از پدرانش نقل مىكند كه فرمودند: «لا يخرج المسلم في الجهاد مع من لا يؤمن على الحكم و لا ينفذ في الفيء أمر اللّه عزوجل، فأنه ان مات في ذلك المكان كان معينا لعدونا في حبس حقنا، و الاشاطة بدمائنا، و ميتته ميتة جاهلية(3)مسلمان نبايد همراه كسى كه در داورى امين نباشد و درباره غنايم، فرمان خدا را اجرا نمىكند، به جهاد برود. زيرا اگر او آنجا بميرد، دشمنِ ما را در پايمال كردن حقّ ما و ريختن خونمان كمك كرده و مرگش همانند مرگ در دوران جاهليّت خواهد بود».
امام صادق عليهالسلام فرمودند: «الجهاد واجب مع إمام عادل، و من قتل دون ماله فهو شهيد(4)جهاد همراه امام عادلْ واجب است و هركس در دفاع از مال خويش كشته شود شهيد است».
اميرمؤمنان عليهالسلام به كميل فرمودند: «يا كميل، لا غزو إلاّ مع امام عادل(5)اى كميل، جنگجز به همراه امام عادل درست نيست».
سيد بن طاووس در كتاب اليقين با سند خود كه به رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىرساند، درباره
خبر معراج نقل مىكند كه خداى سبحان به آن حضرت چنين وحى كرد: «المشي على الأقدام إلى الجهاد معك و مع الأئمة من ولدك(1)حركت با پاى پياده براى جهاد كردن همراه تو و امامان كه از نسل تواند».
شعبى مىگويد: «در جنگ صفّين پس از آنكه على عليهالسلام اسيران جنگى را آزاد كرد نزد معاويه آمدند. عمرو بن عاص به معاويه پيشنهاد كرد كه اسيران سپاه على عليهالسلام را بكشند. وقتى معاويه و طرفدارانش ديدند اميرمؤمنان اسيران آنها را آزاد كرده، معاويه به عمرو بن عاص گفت: اگر ما درباره كشتن اسيران سپاه على عليهالسلام به حرف تو گوش كنيم، كار زشتى را مرتكب شدهايم. مگر نمىبينى اميرمؤمنان اسيران ما را آزاد كرده است؟ بر اين اساس معاويه دستور داد تمام اسيرانِ سپاه على عليهالسلام را آزاد كنند. معمولاً روش على عليهالسلام اينگونه بود كه هرگاه از سپاه شام اسيرى مىگرفت او را آزاد مىكرد، مگر آنكه كسى از يارانش را كشته باشد، كه آنگاه او را مىكشت. اگر اسيرى را آزاد مىكرد و دوباره بر مىگشت او را مىكشت و ديگر او را رها نمىساخت»(2).
اين «كشتن» بنا به مصلحت و ضرورتى بوده، زيرا امام عليهالسلام چنانكه در تاريخ نقل شده و در داستان اصبغ بن ضرار خواهد آمد - معمولاً اسراى جنگى را آزاد مىكردند. (علاوه بر آن اسيرى كه امام آزاد مىكرد، در واقع تعهد داده كه ديگر عليه اميرمؤمنان عليهالسلام شمشير نكشد و آزادى او به معناى پذيرش اين تعهد است).
از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل شده است كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در جنگ بدر فرمودند: «من استطعتم أنتأسروه من بني عبدالمطلب فلا تقتلوه فانّهم إنّما أخرجوا كرها(3)هرگاه توانستيد فرزندان عبدالمطلّب را اسير كنيد، آنان را مكشيد، زيرا از روى اجبار به جنگ آمدهاند».
حفص بن غياث مىگويد: «از امام صادق عليهالسلام درباره دو گروه از مؤمنان كه يكى، تجاوزگر و ديگرى، عادل است و گروه تجاوزگر به دست گروه عادل شكست خورده سؤال كردم. امام عليهالسلام فرمودند: «ليس لأهل العدل أن يتبعوا مدبرا و لا يقتلوا أسيرا و لا يجهزوا على جريح...(1)اهل عدل اين حق را ندارند كه فرارى را تعقيب كنند و اسير يا مجروح را بكشند».
ابوحمزه نقل مىكند كه امام سجّاد عليهالسلام فرمودند: «إن عليا كتب إلى مالك و هو على مقدّمته يوم البصرة بأن لا يطعن في غير مقبل، و لا يقتل مدبرا، و لا يجهز على جريح، و من أغلق بابه فهو آمن...(2)على عليهالسلام در جنگ بصره به مالك اشتر، كه طلايهدار لشكرش بود، نوشت: كسى را كه به ميدان جنگ نيامده زخمى نكند و فرارى را تعقيب ننمايد و مجروح را نكشد و هركس درب خانه را به روى خود بست، در امان است.
عبداللّه بن شريك از پدرش نقل مىكند كه در جنگ جمل وقتى دشمن شكست خورد اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «لا تتبعوا مولياً و لا تجيزوا على جريح وَ مَن أغلق بابه فهو آمن(3)فرارى را تعقيب نكنيد و مجروح را نكشيد و هركس درب خانه به روى خود بست، در امان است».
حسن بن على بن شعبه نقل كرده است كه ابوالحسن ثالث (امام هادى عليهالسلام ) فرمودند: «إنّ عليا يوم الجمل لم يتبع موليا و لم يجز على جريح، و من ألقى سلاحه آمنه، و من دخل داره آمنه(4)اميرمؤمنان على عليهالسلام در جنگ جمل فرارى را تعقيب نكرد و مجروح را نكشت و به هركس كه سلاحش را انداخت يا وارد خانهاش شد امان داد».
طبق روايات، هرگاه تجاوزگران داراى تشكّل و جمعيتى باشند و به آنان پناه ببرند بايد تا سر حد امكان آنها را تعقيب كرد و در جستوجوى آنها برآمد و حتى مجروحانشان را كشت. اميرمؤمنان عليهالسلام نيز در جنگ صفّين در مورد سپاه دشمن چنين كرد؛ زيرا معاويه پشتوانه آنها بود. امّا اگر تشكّل و جمعيتى نداشته باشند نبايد در جستوجوى آنان برآمد و
مجروحانشان را كشت؛ زيرا آنها هرگاه فرار كنند [در واقع براى هميشه] پراكنده مىشوند. از همينرو نقل شده كه: در جنگ جمل پس از آنكه طلحه و زبير كشته شدند و عايشه دستگير گرديد و سپاه دشمن شكست خورد، منادى اميرمؤمنان عليهالسلام ندا داد: زخمىها را نكشيد و فراريان را تعقيب مكنيد و هركس سلاح خود را بيفكند در امان است. سپس اميرمؤمنان عليهالسلام استر رسول خدا را طلبيد و بر آن سوار شد و حدود شصت نفر از پيرمردان را كه همگى از هَمْدان و مجهزّ به كلاهخود و شمشير و سپر بودند اطراف خود جمع كرد و به راه افتاد تا به خانه بزرگى رسيد. دستور داد آن را باز كنند. درب خانه را باز كردند. ناگاه اميرمؤمنان عليهالسلام با زنانى كه در صحن خانه نشسته بودند و مىگريستند مواجه گرديد. زنها وقتى نگاهشان به آن حضرت افتاد فرياد كشيدند: "اين است قاتل دلبندان" حضرت به آنها چيزى نگفت و از جاى اتاق عايشه سؤال كرد. درب آن را براى حضرت گشودند. حضرت وارد شد و از آن سخنانى شبيه به عذرخواهى مانند "نه به خدا قسم" و "چرا به خدا قسم" شنيده مىشد. آنگاه از اتاق خارج گرديد و نگاهش به زنى افتاد و فرمود: بيا اينجا. زن شتابان نزد حضرت آمد. امام عليهالسلام فرمود: آيا اين زنها را از اينجا دور نمىكنى؟ اينها مىپندارند من قاتل دلبندان و دوستان هستم. اگر من قاتل آنان بودم، هركس را كه در اين اتاقها بود مىكشتم و به سه اتاق اشاره كرد. آن زن نزد ساير زنان آمد و داد و فريادها ساكت شد و هركس ايستاده بود نشست. اصبغ (گوينده اين خبر) مىگويد: در يكى از آن سه اتاق عايشه و همراهانش و در ديگرى، مروان و گروهى از جوانان قريش و در سومى، عبداللّه بن زبير و اعضاى خانوادهاش بودند. از اصبغ پرسيدند: چرا متعرّض آنها نشديد، مگر آنها آسيب نديده و سست نشدهاند؟ چرا آنها را باقى گذاشتيد؟ اصبغ گفت: ما دست به شمشير برديم و به سوى اميرمؤمنان عليهالسلام چشم دوختيم تا درباره آنها به ما فرمانى بدهد، اما دستورى نداد و همه را بخشيد»(1).محمد بن بشير همدانى مىگويد: «اميرمؤمنان عليهالسلام با عمر بن سلمه نامهاى نزد مردم كوفه فرستاد. مردم از خبر رسيدن نامه چنان تكبير گفتند كه به گوش همه رسيد و براى شنيدن مضمون آن در مسجد اجتماع كردند و هيچكس در خانه باقى نماند. در نامه آمده بود: به نام خداى
1) . دعائم الاسلام، ج 1، ص 394.
بخشاينده مهربان. از جانب بنده خدا، اميرمؤمنان به سوى قرظة بن كعب و ساير مسلمانان. سلام بر شما؛ ستايش پروردگارى را سزاست كه جز او هيچ خدايى نيست. امّا بعد، ما با گروه ناكثين روبه رو شديم... تا آنكه فرمود: هنگامى كه خدا آنها را شكست داد، دستور دادم كه فرارى را تعقيب نكنند و مجروح را نكشند و راز كسى را آشكار نكنند و پردهاى دريده نشود و جز با اجازه صاحب آنْ وارد خانهاى نشوند و تمامى مردم را امان دادم»(1).
حبّه عرنى مىگويد: «در جنگ جمل وقتى مردم در برابر يكديگر قرار گرفتند؛ تا آنكه مىگويد: دشمن شكست خورد و اميرمؤمنان عليهالسلام ندا دادند: «لا تجيزوا على جريح و لا تتبعوا مدبرا و من أغلق بابه فهو آمن و من ألقى سلاحه فهو آمن(2)مجروحى را نكشيد و فرارى را تعقيب نكنيد، هركس درب خانهاش را بست در امان است و نيز هركس سلاحش را به زمين گذاشت، در امان است».
محمد بن فضيل از امام صادق عليهالسلام و ايشان از پدرش از محمد بن حنفيّه نقل كردند كه فرمودند: «در جنگ جمل پرچم در دست من بود؛ تا آنكه گفت: سپس اميرمؤمنان عليهالسلام به منادى خود فرمان داد ندا كند: هيچ مجروحى را نبايد كشت و هيچ فرارى را نبايد تعقيب كرد و هركس درب خانهاش را ببندد در امان است»(3).
روايت شده است: «در جنگ صفّين مردى از اهل شام به نام اصبغ بن ضرار در صدد تشكيل گروهى مسلّح بود. اميرمؤمنان على عليهالسلام مالك اشتر را به سوى او گسيل داشت. مالك بدون درگيرى او را اسير كرد. اميرمؤمنان عليهالسلام معمولاً از كشتن اسيرى كه خويشتندار بود نهى مىكرد.پس از آنكه مالك او را اسير كرد دست و پايش را محكم بست و در انتظار فرا رسيدن صبح او را در ميان همراهانش انداخت. اصبغ كه شاعرى سخنپرداز بود به قتل خود مطمئن شد. وقتى همراهانش خوابيدند با صداى بلند كه به گوش مالك مىرسيد اشعارى خواند و در ضمن اشعار حالات خود را متذكّر شد و از مالك خواست تا مانع كشته شدن او گردد. صبحگاهان وقتى مالك
او را نزد على عليهالسلام آورد عرض كرد: يا اميرمؤمنان، اين يكى از افراد مسلّح است كه روز گذشته با او روبهرو شديم. به خدا قسم، اگر مىدانستم كشتن وى رواست، او را مىكشتم. شب گذشته نزد ما به سر برد و ما را تكان داد. اگر حكمش قتل است او را بكش كه مورد خشم ما هست و اگر دربارهاش اختيار دارى او را به ما ببخش. على عليهالسلام فرمود: مالك، او تعلّق به تو دارد. هرگاه به اسيرى از اهل قبله دست يافتى او را مكش، زيرا اسير اهل قبله فديه بردار نيست و كشته نمىشود. مالك او را به خانهاش برد و گفت: آنچه از تو گرفتيم از براى تو است و تو چيزى جز اين نزد ما ندارى»(1).
مردى به نام سلاّم مىگويد: «در جنگ جمل حاضر بودم...؛ تا آنكه مىگويد: وقتى سپاه بصره شكست خورد، منادى على عليهالسلام ندا داد: فرارى و كسى را كه سلاحش را به زمين گذاشته تعقيب نكنيد و مجروحان را نكشيد، زيرا اين جمعيّت در حالى فرار كردهاند كه گروهى براى پناهنده شدن ندارند. سنّت در مورد جنگ با تجاوزگران چنين جارى شده است»(2).
از دعائم الاسلام نقل شده است: «عمّار وقتى وارد بصره شد از اميرمؤمنان على عليهالسلام سؤال كرد: درباره اين گروه چگونه عمل مىكنى؟ امام عليهالسلام فرمودند: با منّت نهادن و گذشت و بخشش، همانگونه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در حقّ مردم مكّه عمل كردند»(3).
موسى بن طلحه(4)مىگويد: «در بصره در زندان على عليهالسلام بودم كه شنيدم ندا مىكنند: موسى بن طلحه كجاست؟ من كلمه استرجاع گفتم و تمامى زندانيان نيز استرجاع را بر زبان جارى كرده و به من گفتند: تو را خواهند كشت. بالأخره مرا نزد على عليهالسلام بردند. وقتى در برابر او قرار گرفتم بهمن فرمود: بگو استغفراللّه. من سه مرتبه گفتم: استغفراللّه و اتوب اليه. آنگاه حضرت به مأمورانش كه همراه من بودند، فرمود: او را رها كنيد. و سپس رو به من كرد و فرمود: "هرجا كه مىخواهى برو و هر چيزى از قبيل سلاح يا مركب در لشكر ما دارى آن را تحويل بگير، و در آينده از خدا بترس و در خانهات بنشين [و به جنگِ ما نيا]". من شكر خداى كرده و بازگشتم و على عليهالسلام فقط اموالى را كه در هنگام جنگ با مردم بصره به دست لشكريان آن حضرت افتاده بود به عنوان غنيمت به
آنان داد و متعرّض اموال ديگر نشد...»(1).
امام صادق عليهالسلام از پدرش نقل كرده كه فرمودند: «أن عليا عليهالسلام لم يكن ينسب أحدا من أهل حربه إلى الشرك، و لا إلى النفاق و لكنّه كان يقول: هم اخواننا بغوا علينا(2)على عليهالسلام به هيچ يك از كسانى كه با او جنگيدند نسبت شرك يا نفاق نداد و مىفرمود: اينها برادران ما هستند كه به جنگ ما آمدهاند».
از امام صادق عليهالسلام نقل شده است: «إن عليا عليهالسلام يوم البصرة لمّا صفّ الخيول قال لأصحابه: لا تعجلوا على القوم حتى أعذر فيما بيني و بين اللّه و بينهم، فقام إليهم فقال: يا اهل البصرة هل تجدون عليّ جورا في الحكم؟ قالوا: لا(3)اميرمؤمنان على عليهالسلام در جنگ بصره چون سواران را به صف كشانده و بياراست به اصحاب خود فرمود: در هجوم بر گروه دشمن شتاب مكنيد تا من ميان خود و خدا و آنان حجت و عذرى داشته باشم. سپس در برابر آنها به پا خاست و خطاب به مردم بصره فرمود: آيا در اين قضاوت، ستمى از جانب من احساس مىكنيد؟ گفتند: هرگز».
نقل شده است كه: «اميرمؤمنان عليهالسلام در كوفه خطبهاى خواند. پس مردى از خوارج برخاست و گفت: حكم و فرمان، تنها از آن خداست. اميرمؤمنان عليهالسلام ساكت شد. سپس ديگرى برخاست وچنين گفت و همينطور ادامه يافت. وقتى تعدادشان زياد شد، اميرمؤمنان عليهالسلام فرمود: اين يك سخن درست است كه با آن باطل اراده مىشود. شما نزد ما سه خصلت داريد: يكى آنكه ما شما را از نمازگزاردن در مساجد خدا منع نمىكنيم و ديگر آنكه تا هنگامى كه با ما همدست باشيد شما را از غنيمت باز نمىداريم و سوّم آنكه در جنگِ با شما آغازگر جنگ نمىشويم، تا شما آن را آغاز نماييد»(4).
عبدالرّحمن بن جندب از پدرش نقل مىكند كه گفت: اميرمؤمنان عليهالسلام در هر موردى كه
با دشمن مواجه مىشديم، مىفرمودند: «لا تقاتلوا القوم حتى يبدؤوكم، فانّكم بحمد اللّه على حجّة، و ترككم ايّاهم حتى يبدؤوكم حجة لكم أخرى، فاذا هزمتموهم فلا تقتلوا مدبرا و لا تجهزوا على جريح و لا تكشفوا عورة و لا تمثّلوا بقتيل(1)دست نگه داريد؛ با آنان نجنگيد، تا آنها جنگ را آغاز كنند، زيرا شما حجت داريد و اينكه شما آنان را رها كنيد تا با شما شروع به جنگ كنند، خود دليل ديگرى به نفع شماست. پس هرگاه آنان را شكست داديد فرارى را مكشيد و مجروح را از پاى در نياوريد و عورت كسى را برملا نكنيد و هرگز كشتهاى را مُثله ننماييد».
كلينى مىگويد: آن حضرت در جايى ديگر فرمودند: «و إذا لقيتم هؤلاء القوم غدا فلا تقاتلوهم حتى يقاتلوكم، فإذا بدؤوا بكم فانهدوا اليهم(2)فردا چون با گروه دشمن مواجه شديد با آنها نجنگيد تا آنان جنگ را شروع كنند. اگر آنها آغاز كردند شما نيز به سوى آنان حمله بريد».
شيخ مفيد رحمهالله در ارشاد مىنويسد: «وقتى امام حسين عليهالسلام به نينوا رسيد و با ممانعت حرّ مواجه شد، زهير بن قين به آن حضرت عرض كرد: به خدا قسم، من معتقدم حوادثى كه شما پس از اين خواهيد ديد به مراتب ناگوارتر است از آنچه اكنون مىبينيد. جنگ با اين جماعت آسانتر است از جنگ با كسانى كه بعدا مىآيند. به جانم قسم، از پى اينها كسانى مىآيند كه ما توان مقاومت در برابرشان را نداريم. امام حسين عليهالسلام فرمود: من جنگِ با آنان را آغاز نمىكنم. سپس فرود آمد»(3).
شيخ مفيد رحمهالله سخن را ادامه مىدهد تا آنجا كه حوادث روز عاشورا را چنين نقل مىكند: «شمر با صداى بلند به حسين بن على عليهالسلام خطاب كرد: آيا پيش از فرا رسيدن قيامت در رفتن به دوزخ شتاب كردهاى؟ امام حسين عليهالسلام پرسيد: اين كيست؟ گويا شمر بن ذىالجوشن است؟ گفتند: آرى؛ فرمود: اى پسر بزچران، تو به ورود در آتش دوزخ سزاوارترى. مسلم بن عوسجه مىخواست تيرى به سوى او پرتاب كند كه امام حسين عليهالسلام او را از اين كار بازداشت. مسلم گفت: بگذار او را هدف تير قرار دهم، زيرا اين مرد فاسق از دشمنان خدا و از بزرگترين گردنكشان است و در اين فرصت خدا او را در تيررس ما قرار داده است. امام حسين عليهالسلام فرمود:
به او تيراندازى مكن، زيرا من شروع جنگ با آنان را ناپسند مىدانم»(1).
در كافى در حديث مالك بن اعين نقل كرده كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «هرگز كشتهاى را مُثله نكنيد و هرگاه به خانههاى دشمن رسيديد، پردهدرى نكنيد و وارد خانهها نشويد و جز آنچه در لشكرشان مىيابيد، چيز ديگرى از اموالشان بر نداريد. زنان را با آزار رساندن تحريك نكنيد، هرچند به ناموس شما دشنام دهند و زمامداران و خوبان شما را ناسزا گويند؛ زيرا قدرت و روحيّه و فكر آنان ناقص است. ما در گذشته مأمور بوديم از زنها با آنكه مشرك بودند، دست برداريم و در زمان جاهليّت اگر مردى زنى را به سنگ يا چماق مىزد، او را و پس از مرگ وى فرزندانش را سرزنش مىنمودند»(2).
امام صادق عليهالسلام از پدرش و او از پدرانش نقل كرده كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «لا يقتلالرسل...(3)قاصد را نبايد كشت».
از دعائم الاسلام نقل شده كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «إن ظفرتم برجل من أهل الحرب فزعم أنه رسول اليكم، فان عُرِفَ ذلك منه و جاء بما يدلّ عليه فلا سبيل لكم عليه حتى يبلّغ رسالاته و يرجع إلى أصحابه، و إن لم تجدوا على قوله دليلاً فلا تقبلوا منه(4)هرگاه به مردى از اهل جنگ دست يافتيد و پنداشتيد قاصد دشمن است و اين مطلب براى شما معلوم شد و حتى خودش دليلى بر قاصد بودنش آورد، شما هيچگونه تسلّطى بر او نداريد. او بايد مأموريت خود را انجام دهد و نزد يارانش باز گردد؛ ولى اگر دليلى بر گفتهاش نيافتيد، از او نپذيريد».
زيد بن على از پدرانش عليهمالسلام نقل مىكند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «هرگاه دو مسلمان با شمشير خود به شيوه غيراسلامى با يكديگر روبهرو شوند قاتل و مقتول هردو در دوزخ خواهند بود. گفتند: يا رسول اللّه، قاتل كه معلوم است؛ مقتول براى چه؟ فرمودند: چون مقتول هم در صدد جنگ بوده است»(1).
در دعائم الأسلام از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل شده كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله ضمن وصايائى به آن حضرت فرمودهاند: « ايّاك و التسرّع إلى سفك الدماء بغير حلّها فإنّه ليس شىءٌ أعظم من ذلك تباعة(2)بپرهيز از اينكه در ريختن خونها از راه نامشروع شتاب نمايى، زيرا پيامد هيچ كارى بزرگتر از اين كار نيست».
از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نقل شده كه فرمودند: «من أحسّ من نفسه جبناً فلا يغزو(3)هركس در خوداحساس ترس مىكند، نجنگد».
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من قتل رجلاً من أهل الذمّة حرّم اللّه عليه الجنة التي توجد ريحها من مسيرة اثني عشر عاماً(4)هركس مردى از اهل ذمّه را بكشد، خدا بوى بهشت را، كه از مسير دوازده سال راه شنيده مىشود، بر او حرام مىكند».
طبرى مىنويسد: «وقتى اسيران ايرانى را وارد مدينه كردند عمر بن خطاب تصميم گرفت زنان را بفروشد و مردان را برده كند. اميرمؤمنان عليهالسلام فرمود: "رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمودهاند: بزرگان هر قومى
را احترام كنيد". عمر گفت: من از پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله شنيدم كه مىفرمود: هرگاه بزرگ قومى نزد شما آمد، هرچند مخالف شما باشد او را احترام كنيد. اميرمؤمنان عليهالسلام فرمود: "اينها گروهى هستند كه تسليم شما شده و به اسلام رغبت دارند و ناچار بايد ميان آنها فرزندانى به وجود بيايد. من خدا و شما را گواه مىگيرم كه سهم خودم از آنان را در راه خدا آزاد كردم". مهاجران و انصار نيز گفتند: اى برادر پيامبر صلىاللهعليهوآله ، ما نيز سهم خود را به تو بخشيديم. اميرمؤمنان عليهالسلام فرمود: "بار خدايا، من شهادت مىدهم كه آنها سهم خود را به من بخشيدند و من آن را پذيرفتم و تو را گواه مىگيرم كه همه را براى رضاى تو آزاد ساختم". عمر گفت: چرا تصميم مرا در مورد عجمها نقض كردى؟ چه چيز سبب شد كه از پيشنهاد من در حقّ آنان رويگردان شوى؟ اميرمؤمنان عليهالسلام سخن پيامبر را در مورد احترام بزرگان تكرار فرمود. عمر گفت: من نيز تمام آنچه را كه به من اختصاص دارد و ساير چيزهايى كه به تو بخشيده نشده، همه را به خدا و به تو بخشيدم. اميرمؤمنان عليهالسلام فرمود: "بار خدايا، من به آنچه وى گفت گواهى مىدهم و همه آنها به گردن من است". در اين هنگام جمعى از قريش به ازدواج با آن زنان اظهار تمايل كردند. اميرمؤمنان عليهالسلام فرمود: آنها را در اينكار نبايدمجبور كرد. خودشان هرچه برگزيدند، طبق آن عمل مىشود...»(1).
امام صادق عليهالسلام از پدرش از پدرانش نقل مىكنند: «أن علياً عليهالسلام كان يباشر القتال بنفسه و كان لا يأخذ السلب(2)على عليهالسلام خود در جنگ به مبارزه مىپرداخت، ولى اموال دشمن را نمىگرفت».
در گذشته رواياتى نقل كرديم كه همه دلالت بر نهى از كشتن كودكان داشتند، از جمله روايتى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمان سعد [بن معاذ] را در نهى از كشتن يهوديانى كه بحدّ بلوغ نرسيده بودند امضا فرمودند.
روايت شده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله مسلمانان را از قطع كردن درختان ميوهدار يا سوزاندن آنها، چه در دارالحرب و چه در غير آن، نهى مىفرمودند، مگر آنكه اين كار به صلاح مسلمان باشد كه در اين صورت مانعى ندارد. خداى عزوجل فرموده است: «ما قَطَعْتُمْ مِنْ لِينَةٍ أَوْ تَرَكْتُمُوها قائِمَةً عَلى أُصُولِها فَبِإِذْنِ اللّهِ وَلِيُخْزِيَ الْفاسِقِينَ»(1)«آنچه از نخل برديد يا آنها را [دست نخورده] بر ريشههايشان بر جاى نهاديد، به فرمان خدا بود، تا نافرمانان را خوار گرداند»(2).
همچنين نقل شده است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در جنگ خيبر، وقتى يكى از يهوديان، كه به آن حضرت پناه برد، ايشان را به راه آب اصلى راهنمايى كرد و گفت: اگر اين آب را ببنديد، آنان تسليم مىشوند. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: من اين كار را نمىكنم.
اميرمؤمنان عليهالسلام نيز آب را بر لشكر معاويه نبستند.
اسلام جنگ و كشتار را در آخرين مرحله ضرورت قرار داده و كشتن مردم از سر ظلم را سخت نكوهش كرده است. اكنون به رواياتى چند كه در اين زمينه وارد شده است اشاره مىكنيم:
راوى مىگويد: «از امام باقر عليهالسلام درباره گفتار خداى عزوجل: «مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَمِيعاً وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النّاسَ جَمِيعاً»(3)"هركس كسى را جز به قصاص قتل، يا [به كيفر] فسادى در زمين بكشد چنان است كه گويى همه مردم را كشته باشد" سؤال كردم، فرمودند: چنين كسى در آتش جايگاهى دارد كه اگر همه مردم را مىكشت،
باز هم همان مكان را داشت»(1).
روشن باشد كسى كه همه مردم را بكشد عذابش سختتر است و اين تعبير دلالت دارد بر اينكه كشتن يك نفر هم كار آسانى نيست و كيفرش بسيار سخت است.
حمران مىگويد: «از امام باقر عليهالسلام در مورد سخن پروردگار: «مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى بَنِي إِسْرائِيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَمِيعاً وَمَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النّاسَ جَمِيعاً» سؤال كرده و گفتم: چگونه مانند آن است كه همه مردم را كشته باشد با اينكه يك نفر را كشته است؟ امام عليهالسلام فرمودند: در جايگاهى از جهنّم قرار مىگيرد كه كيفر آن به حدّى سخت است كه اگر تمام مردم را نيز مىكشت باز هم در آن مكان قرار مىگرفت. سؤال كردم: اگر فرد ديگرى را نيز بكشد چگونه است؟ فرمودند: كيفرش دوبرابر مىشود»(2).
ابواسامه زيد شحّام نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «رسول خدا صلىاللهعليهوآله پس از آنكه در حجّهالوداع مناسك خود را انجام داد در "منى" توقّف كرد و سخنانى فرمود...؛ تا آنكه فرمود: چه روزى حرمتش از همه روزها بيشتر است؟ گفتند: امروز. فرمود: چه ماهى حرمتش از همه ماهها بيشتر است؟ گفتند: اين ماه. پرسيد: چه شهرى حرمتش از همه بيشتر است؟ گفتند: اين شهر. فرمود: خونها و اموال شما نيز، مانند حرمت امروز در اين ماه و در اين شهر، بر يكديگر حرام است. اين حكم تا روزى كه خدا را ملاقات كنيد و از اعمال شما جويا شود ثابت خواهد بود. آگاه باشيد، آيا ابلاغ كردم؟ گفتند: آرى، فرمود: بارخدايا شاهد باش. بدانيد هركس امانتى نزد او موجود است بايد حتماً آن را به صاحبش برگرداند؛ چرا كه خون و مال هيچ مسلمانى جز از روى رضايت او حلال نيست. به خويشتن ستم مكنيد و پس از من كافر نشويد»(3).
ابوحمزه ثمالى از امام سجّاد عليهالسلام نقل مىكند كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «فريفته [در امان بودنِ] كسى كه زياد مىكشد مشويد كه اين شخص نزد خدا قاتلى ناميرا دارد. گفتند: يا رسول اللّه، قاتل ناميرا چيست؟ فرمود: آتش دوزخ»(4).
جابر بن يزيد از امام باقر عليهالسلام نقل مىكند كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودهاند: «اولين چيزى كه خدا روز قيامت درباره آن حكم مىكند خونهاست. پس دو فرزند آدم (هابيل و قابيل) را در پيشگاه خدا حاضر مىكنند و ميان آنان داورى مىنمايد. آنگاه ديگران را كه در ريختن خونها دست داشتهاند، در كنار آنان قرار مىدهند، به گونهاى كه حتى يك تن از آنها باقى نمىماند. سپس همه مردم حضور مىيابند تا آنكه مقتول، قاتل خود را مىآورد و صورتش را به خونش آغشته مىكند و مىگويد: اين مرا كشته است. خدا به او مىگويد: آيا تو او را كشتى؟ قاتل نمىتواند از خدا سخنى پنهان كند»(1).
ابوالجارود نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «در روز قيامت هر مقتولى محشورمىشود، در حالى كه قاتلش را به دست راست و سر خود را به دست چپ گرفته و از رگهاى گردنش خون مىچكد. آنگاه مىگويد: پروردگارا، از اين بپرس براى چه مرا كشته است؟ پس اگر قتل وى در راه اطاعت خدا بوده خدا به قاتل پاداش بهشت مىدهد و مقتول را وارد دوزخ مىكند و اگر در راه اطاعت فلان و فلان بوده به او خطاب مىشود: او را بكش، همانسان كه تو را كشته بود. سپس خدا آنچه بخواهد در حقّشان انجام مىدهد»(2).
هشام بن سالم نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «لا يزال المؤمن في فسحة من دينه ما لم يصب دماً حراماً(3)مؤمن پيوسته از جانب دين خود در گشايش و آسايش است تا وقتى كه خون حرامى را به زمين بريزد».
همچنين فرمودند: «لا يوفّق قاتل المؤمن متعمّداً لِلتّوبة(4)كسى كه مؤمنى را از روى عمد كشته است موفّق به توبه كردن نمىشود». مقصود آن است كه قتل عمد چنين اقتضا مىكند.
عبداللّه بن سنان از مردى نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «لا يدخل الجنّة سافك الدّم و لا شارب الخمر ولا مشّاءٌ بنميم(5)خونريز و شرابخوار و سخنچين وارد بهشت نمىشوند».
حنان بن سدير مىگويد: «از امام صادق عليهالسلام درباره آيه شريفه: «مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَمِيعاً» سؤال كردم، فرمودند: در جهنم واديى است كه اگر كسى همه مردم را بكشد در آن قرار مىگيرد و اگر يك تن را هم بكشد، باز هم در آن قرار خواهد گرفت»(1).
امام رضا عليهالسلام در پاسخِ محمد بن سنان نوشتند: «خدا جانها را محترم شمرده است، زيرا اگر كشتن جانها بر مردم حلال بود، كار خلق تباه مىشد و مردم به نابودى كشيده مىشدند و تدبير امور مختلّ مىگرديد»(2).
أبان مىگويد: شخصى از امام صادق عليهالسلام درباره قتل عمد سؤال كرد. حضرت فرمودند:«جزاؤهُ جهنم(3)سزايش دوزخ است».
حفص بن بخترى نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إن امرأة عذّبت في هرّة ربطتها حتى ماتت عطشاً(4)زنى به سبب حبسِ گربهاى، كه از تشنگى مرد، مجازات شد».
حلبى نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إن أعتى الناس على اللّه عزّوجلّ من قتل غير قاتله و من ضرب من لم يضربه(5)سركشترين مردم در برابر خدا كسى است كه غير قاتلش را بكشد و كسى را بزند كه به او نزده است».
سليمان بن خالد مىگويد: شنيدم كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «خدا به موسى بن عمران خطاب كرد: اى موسى، به بزرگان بنىاسرائيل بگو: از كشتن انسان بىگناه بپرهيزيد، زيرا اگر يكى از شما كسى را در دنيا بكشد، من او را صد هزار بار مانند كشتن وى خواهم كشت»(6). روشن است كه محبّت و دوستى نيز نتيجهاش چند هزار برابر است، زيرا آخرت نتيجه دنياست.
عبدالرحمن بن مسلم از پدرش نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «هركس از روى عمد مؤمنى را بكشد خدا تمام گناهان مقتول را به پاى قاتلش مىنويسد و مقتول از گناهانش پاك مىشود؛ خداى عزوجل [از زبان هابيل] مىفرمايد: «إِنِّي أُرِيدُ أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمِي وَ إِثْمِكَ فَتَكُونَ
مِنْ أَصْحابِ النّارِ»(1)من مىخواهم تو با گناه من و گناه خودت [به سوى خدا] باز گردى و در نتيجه از اهل آتش باشى»(2).
ايوب بن عطيّه مىگويد: از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند: «على عليهالسلام نوشتهاى را به اندازه يك انگشت در غلاف شمشير رسول خدا صلىاللهعليهوآله يافت كه در آن آمده بود: سركشترين مردم در برابر خدا كسى است كه غيرقاتل خود را بكشد و غيرضارب خود را بزند و كسى كه خودرا غلام غير صاحبش بخواند در حقيقت به آنچه خدا بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل كرده، كفر ورزيده است و هركس بدعتى بگذارد يا بدعتگذارى را جاى دهد، توبه و فديهاى از او پذيرفته نمىشود و براى مسلمان روا نيست در مورد هيچ حدّى ميانجيگرى كند»(3).
مقصود از كفر در روايت، كفر عملى است.
سيد مرتضى در رساله محكم و متشابه از تفسير نعمانى نقل كرده كه اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «امّا آنچه لفظش خاص و معنايش عامّ است، گفتار خداى بزرگ است: «مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى بَنِي إِسْرائِيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَمِيعاً وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النّاسَ جَمِيعاً» كه لفظ آيه به ويژه درباره بنىاسرائيل نازل شده، ولى حكم آن در حق تمام مردم، چه از بنىاسرائيل باشند و چه از امّتهاى ديگر، صدق مىكند و مانند اينگونه احكام فراوان است»(4).
زيد بن اسلم نقل كرده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله درباره ماهيت محدِث و پناه دادن به محدث سؤال شد، فرمود: «او كسى است كه در اسلام بدعت گذاشته يا بدون حدّ (حكم شرعى)، كسى را كشته يا چيزى را كه مسلمانان به آن چشم دوختهاند به غارت برده يا از بدعتگذار دفاع نموده و يا به او كمك مىكند»(5).
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به على عليهالسلام فرمودند: «لعنت خدا بر كسى باد كه خود را غلام غير صاحبش
بخواند؛ نيز لعنت خدا بر كسى باد كه دستمزد اجير را ندهد؛ نيز لعنت خدا بر كسى باد كه بدعتى بگذارد يا بدعتگذارى را پناه دهد. گفتند: يا رسولاللّه، اين بدعت چيست؟ فرمودند: قتل. تا آنكه فرمودند: سركشترين مردم در برابر خدا كسى است كه غيرقاتل خود را بكشد و يا غيرضارب خود را بزند؛ و هركس خود را غلام غير صاحبش بخواند در حقيقت به آنچه خدا نازل كرده، كافر شده است»(1).
امية بن يزيد مىگويد: رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «هركس محدث باشد يا محدثى را پناه دهد لعنت خدا و فرشتگان و تمامى مردم بر او باد، و توبه و فديهاى از او پذيرفته نمىشود.
پرسيدند: يارسول اللّه، حدث چيست؟ فرمودند: اينكه كسى ديگرى را بدون حق قصاص بكشد يا او را مثله كند يا براساس غيرسنّت بدعتى نهد و يا مال انسانى ارجمند را بربايد»(2).
محمد بن مسلم نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «روز قيامت كسى را مىآورند كه به اندازه شاخ حجامت خون با اوست، مىگويد: به خدا سوگند، من كسى را نكشتهام و در خون كسى شركت نكردهام. به او خطاب مىشود: آرى، فلان بندهام را نام بردى، [يعنى او را نزد قاتلش نام بردى]»(3).
ابوحمزه از امام باقر عليهالسلام و يا از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه برخى نزد پيامبر آمده و گفتند: «يا رسول اللّه، در "جهينه" كشتهاى افتاده است. پيامبر صلىاللهعليهوآله برخاست و به راه افتاد تا به مسجدشان رسيد. مردم شنيدند و نزد آن حضرت آمدند. پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيد: چه كسى اين را كشته است؟ گفتند: يا رسول اللّه، نمىدانيم. فرمود: اين كشتهاى است ميان مسلمانان كه قاتلش معلوم نيست؛ قسم به آن كه مرا به حقّ برانگيخته، اگر اهل آسمان و زمين در خون مسلمانى شركت كنند و به آن راضى باشند، خدا آنها را به صورت در آتش مىاندازد»(4).
حماد بن عثمان نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «روز قيامت مردى به سراغ مرد ديگر مىآيد و او را در حالىكه مردم در صحنه حساب حضور دارند، آلوده به خون مىكند. به او مىگويد: اى بنده خدا، چه شده است كه با من چنين مىكنى؟ مىگويد: فلان روز با يك كلمه دركشتن من كمك كردى»(1).
ابن ابىعمير از چند نفر نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من أعان على مؤمن بشطر كلمة جاء يوم القيامة و بين عينيه مكتوب: آيس من رحمة اللّه(2)هركس با جزئى از يك كلمه بر كشتن مؤمنى كمك كند، در روز قيامت وارد مىشود در حالى كه ميان چشمانش نوشته شده است: نااميد از رحمت خدا».
مسعدة بن زياد از امام صادق عليهالسلام و ايشان از پدرانش نقل مىكند كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «بدترين مردم در روز قيامت مثلّثاناند. عرض كردند: يا رسول اللّه، مثلّث كيست؟ فرمودند: مردى كه در حقّ برادرش پيش حاكم سعايت كند تا او را به قتل برساند؛ كه در آن صورت هم خودش و هم برادرش و هم پيشوايش را هلاك مىكند»(3).
سعيد ازرق مىگويد: «از امام صادق عليهالسلام درباره كسى كه مرد مؤمنى را كشته، سؤال كردند. فرمودند: به او خطاب مىشود كه هرطور مىخواهى بمير: يهودى يا نصرانى يا مجوس»(4).
محمد بن سالم نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «هنگامى كه خدا به پيامبرش صلىاللهعليهوآله اجازه داد از مكّه به مدينه هجرت كند، مسائل حدود و تقسيم ميراثها را نازل فرمود و او را از گناهانى كه خدا براى صاحب آن دوزخ را واجب شمرده آگاه ساخت و درباره قاتل، اين آيه را نازل كرد: «وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها وَ غَضِبَ اللّهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ
لَهُ عَذاباً عَظِيماً»(1)«و هركس عمداً مؤمنى را بكشد، كيفرش دوزخ است كه در آن ماندگارخواهد بود، و خدا بر او خشم مىگيرد و لعنتش مىكند و عذابى بزرگ برايش آماده ساخته است» خدا مؤمن را لعنت نمىكند و در اينباره آمده است: «إِنَّ اللّهَ لَعَنَ الْكافِرِينَ وَ أَعَدَّ لَهُمْ سَعِيراً * خالِدِينَ فِيها أَبَداً لا يَجِدُونَ وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً»(2)"خدا كافران را لعنت كرده و براى آنها آتش فروزانى آماده كرده است. جاودانه در آن مىمانند، نه يارى مىيابند و نه ياورى"»(3).
امام سجاد عليهالسلام فرمود: پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «سِبابُ المؤمن فسوق، وَ قتاله كفر، و أكل لحمه معصية و حرمة ماله كحرمة دمه(4)دشنام دادن به مؤمن فسق، كشتناش كفر، خوردن گوشتاش نافرمانىِ خدا و احترام مالش مانند احترام خون اوست».
حلبى از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إنّ أعتى الناس على اللّه عزّوجلّ من قتل غير قاتله و من ضرب من لم يضربه(5)سركشترين مردم در برابر خدا كسى است كه غيرقاتل خود را بكشد و غيرضاربش را بزند».
مثنى نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «نوشتهاى را در قبضه شمشير رسول خدا يافتند كه در آن آمده بود: سركشترين مردم در برابر خدا كسى است كه غيرقاتل خود را بكشد و به غيرضارب خود بزند و كسى كه به غيرپدرش نسبت داده شود به آنچه بر محمّد صلىاللهعليهوآله نازل گرديده، كافر شده است»(6).
وشّاء مىگويد: «از امام رضا عليهالسلام شنيدم كه مىفرمود: رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودهاند: «لعن اللّه من قتل غير قاتله أو ضرب غير ضاربه(7)خدا لعنت كند كسى را كه غيرقاتل خود را بكشد ياغيرضارب خود را بزند».
ثمالى نقل مىكند كه در روايتى آمده است: «لو أن رجلاً ضرب رجلاً سوطاً لضربه اللّه سوطاً من النار(1)اگر كسى به ديگرى تازيانهاى بزند، خدا تازيانهاى از آتش به او خواهد زد».
فضيل بن سعدان نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «در بند شمشير رسول خدا نوشتهاى يافتند كه در آن آمده بود: لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم بر كسى كه غيرقاتل خود را بكشد يا غيرضارب خود را ضربهاى بزند يا بدعتى بگذارد يا بدعتگذارى را پناه دهد»(2).
حسين بن زيد از امام صادق عليهالسلام و ايشان از پدرانش نقل مىكند كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در حديث مناهى [نهى شدهها] فرمودند: «و من لطم خد امرىء مسلم أو وجهه بدّد اللّه عظامه يوم القيامة و حشر مغلولاً حتى يدخل جهنم إلا أن يتوب(3)هركس به صورت مسلمانى سيلى بزند خدا در روز قيامت استخوانهايش را پراكنده مىكند، و دست بسته محشور مىشود تا وارد دوزخ گردد، مگر آنكه توبه كند».
امام رضا عليهالسلام از پدرانش نقل مىكند كه اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «دو نوشته از رسول خدا صلىاللهعليهوآله به ارث بردم: يكى كتاب خدا و ديگرى، نوشتهاى كه در غلاف شمشيرم بود. پرسيدند: يا اميرمؤمنان، نوشتهاى كه در غلاف شمشيرتان بود چه بود؟ فرمودند: اينكه لعنت خدا بر كسى باد كه غيرقاتل خود را بكشد يا غيرضارب خود را بزند»(4).
على بن جعفر نقل مىكند كه برادرش امام موسى بن جعفر عليهالسلام فرمودند: «مردم پس از رحلت پيامبر صلىاللهعليهوآله در غلاف شمشير آن حضرت نامهاى كوچك يافتند كه در آن نوشته شده بود: هركس بدعتگذارى را مأوا دهد كافر است و هركس خود را غلام غير صاحبش بخواند، لعنت خدا بر او باد، و [بدانيد كه] سركشترين مردم در برابر خدا كسى است كه غيرقاتل خود را بكشديا غيرضارب خود را بزند»(5).
ابو ولاّد حنّاط مىگويد: «از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند: هركس عمداً خودكشى كند در آتش جهنّم جاودانه خواهد بود. خداى عزوجل فرموده است: «وَ لا تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ إِنَّ اللّهَ كانَ بِكُمْ رَحِيماً * وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ عُدْواناً وَ ظُلْماً فَسَوْفَ نُصْلِيهِ ناراً وَ كانَ ذلِكَ عَلَى اللّهِ يَسِيراً»(1)"و خودتان را مكشيد، زيرا خدا همواره با شما مهربان است. و هركس از روى تجاوز و ستم چنين كند، به زودى وى را در آتشى در آوريم، و اين كار بر خدا آسان است".(2)
ابوبصير نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «نزد پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله از همكارى و همدلى يكى از ياران آن حضرت، كه "قزمان" نام داشت، سخن به ميان آمد. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: او اهل دوزخ است. سپس نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمدند و گفتند: قزمان به شهادت رسيده است. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: خدا هرچه بخواهد انجام مىدهد. پس از چندى نزد آن حضرت آمدند و گفتند: او خودكشى كرده است. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: گواهى مىدهم كه من فرستاده خدا هستم»(3).
ابوسعيد خدرى مىگويد: «ما نوزده نفر رفيق و همدل بوديم كه هميشه در جنگها باهم حركت و كارها را ميان خود تقسيم مىكرديم. بعضى بار و بنه سفر را مىبستند و برخى ديگر در خدمت دوستان و سيراب كردن چارپايان و ساختن غذا بودند و گروهى نيز در خدمت پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند. در كاروان ما مردى بود كه كار سه نفر را مىكرد: لباس مىدوخت، آب مىآورد و غذا درست مىكرد. روزى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله از همين مرد سخن به ميان آمد، فرمودند: او اهلِ آتش است. روزها گذشت تا وقتى كه ما با دشمن درگير شديم و اين مرد زخمى شد و خود را با تيرى كشت. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: گواهى مىدهم كه من فرستاده خدا و بنده او هستم»(4).
ناجيه نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «إنّ المؤمن يبتلى بكلّ بليّة و يموت بكل ميتة إلاّ أنّه لا يقتل نفسه(5)مؤمن به هر بلايى دچار مىشود و به هرگونهاى مىميرد، ولى خودكشى نمىكند».
ابراهيم بن ابىبلاد از فردى نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «در زمان اميرمؤمنان عليهالسلام زنى راستگو به نام "أمقيّان" وجود داشت. روزى يكى از ياران على عليهالسلام نزد وى آمد و او را غمگين يافت. سؤال كرد: چرا غمگينى؟ گفت: كنيزى داشتم كه از دنيا رفته و من او را به خاك سپردم؛ اما زمين دوبار او را پس زد و به بيرون افكند. آن مرد مىگويد: نزد اميرمؤمنان عليهالسلام رفتم و او را از اين جريان باخبر ساختم. اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: زمين، يهودى و نصرانى را مىپذيرد، چه شده كه اين زن را نپذيرفته است؟ حتماً به كيفر الهى دچار شده است. سپس فرمودند: اگر مقدارى از خاك قبر مسلمانى را روى قبر او بريزيد آرام مىگيرد. آن مرد مىگويد: نزد امّ قيان رفتم و ماجرا را به او خبر دادم. مقدارى خاك از قبر مسلمانى برداشته و روى قبرش ريختند. زن در قبر آرام گرفت. از امّ قيّان پرسيدند: مگر او در زمان حياتش چه مىكرد؟ گفت: علاقه زيادى به مردان داشت؛ پيوسته [از راه نامشروع] بچّه مىزاييد و آن را در تنور مىانداخت»(1).
جنين اسحاق بن عمّار مىگويد: «به حضرت ابوالحسن، موسى بن جعفر عليهالسلام عرض كردم: زنى از حمل خود مىترسد، دارويى مىخورد و آن را سقط مىكند؟ امام عليهالسلام فرمودند: حق ندارد چنين كند. پرسيدم: به صورت نطفه است. فرمودند: نخستين چيزى كه آفريده مىشود نطفه است»(2).
كند و دو ماه پىدرپى روزه بگيرد و شصت مسكين را غذا بدهد تا به درگاه خدا توبه كرده باشد»(1).
مقصود از فرموده امام عليهالسلام : «توبه ندارد» آن است كه گناه او به قدرى سخت است كه گويى توبه ندارد وگرنه طبق دليلهاى فراوانى كه در اختيار داريم، تمام گناهان توبهپذيرند.
سماعه مىگويد: «از امام صادق عليهالسلام درباره آيه: «وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤهُ جَهَنَّمُ...»(2)"و هركس عمداً مؤمنى را بكشد كيفرش دوزخ است"، سؤال كردم. فرمودند: كسى كه مؤمنى را به دليل دينش بكشد، اين همان متعمّدى است كه خدا درباره او چنين فرموده: «وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِيماً»(3)"و عذابى بزرگ برايش آماده ساخته است". پرسيدم: اگر ميان او و ديگرى درگيرى پيش بيايد و او را با شمشير بزند و بكشد چگونه است؟ فرمودند: در اين صورت آن متعمّدى نيست كه خدا مىفرمايد»(4).
عيسى ضرير مىگويد: «به امام صادق عليهالسلام گفتم: مردى عمداً مرد ديگرى را كشته است، توبهاش چيست؟ فرمودند: خودش را در اختيار اولياى مقتول قرار دهد. گفتم: مىترسد او را بكشند. فرمودند: به آنها ديه بپردازد. گفتم: مىترسد آنها بفهمند كه او قاتل است. فرمودند: ديه را در كيسههايى قرار دهد و در اوقات نماز در خانهشان بيندازد»(5).
اسماعيل جعفى مىگويد: «به امام باقر عليهالسلام گفتم: مردى كه از روى عمد مردى را كشته است چه بايد بكند؟ فرمودند: بايد سه كفاره بدهد: بندهاى را آزاد كند، دو ماه پىدرپى روزه بگيرد و شصت مسكين را غذا بدهد. سپس فرمودند: على بن حسين عليهالسلام نيز چنين فتوا داد»(6).
ابوالمعزا از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند: «آن حضرت درباره مردى كه بندهاى را از روى خطا كشته است، فرمودند: بايد بندهاى را آزاد كند، دو ماه پىدرپى روزه بگيرد و به شصت
مسكين صدقه بدهد. سپس فرمودند: اگر قدرت آزاد كردن بنده را ندارد، روزه بگيرد و چنانچه قدرت روزه گرفتن را نداشته باشد، صدقه بدهد»(1).
سماعه مىگويد: «از امام صادق عليهالسلام سؤال كردم: آيا كسى كه مؤمنى را عمداً مىكشد، مىتواند توبه كند؟ فرمودند: نه، مگر آنكه خونبهايش را به بستگانش بپردازد و بندهاى آزاد كند و دو ماه پىدرپى روزه بگيرد و از خدا طلب آمرزش نمايد و به درگاهش توبه كند و كار نيك انجام دهد. در اين صورت اميد مىرود كه خدا توبهاش را بپذيرد. پرسيدم: اگر مال نداشته باشد چه كند؟ فرمودند: از مسلمانان بخواهد ديه او را به بستگانش بدهند»(2).
حلبى مىگويد: از امام صادق عليهالسلام پرسيدم: مردى كه غلام خود را كشته، چه بايد بكند؟ فرمودند: «يعتق رقبة و يصوم شهرين متتابعين و يطعم ستين مسكيناً ثم التوبة بعد ذلك(3)بندهاى آزاد كند و دو ماه پياپى روزه بگيرد و شصت مسكين را غذا دهد و پس از آن توبه نمايد».
از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل شده كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إنّ في جهنم واديا يقال له: السعير إذا فتح ذلك الوادى ضجّت النيران منه، أعدّه اللّه للقاتلين(4)در جهنّم درّه و واديى است كه بهآن "سعير" مىگويند. هرگاه درِ آن گشوده شود آتش از آن زبانه مىكشد. خدا آن را براى قاتلان آماده كرده است».
امام صادق عليهالسلام فرمودند: «خدا به موسى بن عمران وحى كرد كه به اشراف بنىاسرائيل بگو: از كشتن به ناحق بپرهيزند، هر كه در دنيا كسى را بكشد، خدا او را در آتش صد هزار بار مانند كشتن وى خواهد كشت»(5).
روايت شده است كه: «اميرمؤمنان عليهالسلام درباره گفتار خدا كه از اهل دوزخ حكايت مىكند:
«رَبَّنا أَرِنَا الَّذَيْنِ أَضَلاّنا مِنَ الْجِنِّ وَ الاْءِنْسِ نَجْعَلْهُما تَحْتَ أَقْدامِنا لِيَكُونا مِنَ الْأَسْفَلِينَ»(1)"پروردگارا، آن دو [گمراهگرى] از جن و انس كه ما را گمراه كردند به ما نشان ده، تا آنها را زير قدمهايمان بگذاريم تا زبون شوند". فرمودند: مقصود از آن دو تن، شيطان و پسر آدم است كه برادرش را كشت، زيرا شيطان نخستين كس از جنّيان و پسر آدم اوّلين كس از انسيان بود كه نافرمانى كرد»(2).
همچنين فرمودند: «سفك الدّماء بغير حقّها يدعو إلى حلول النقمة و زوال النعمة(3)ريختن خون به ناحق، باعث بروز كينه و مايه زوال نعمت است».
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «ما عجّت الارض إلى ربّها كعجّتها من دم حرام يسفك عليها(4)زمين در برابر پروردگارش از هيچ چيز مانند ريختن خون حرام بر روى آن فرياد نمىزند».
همچنين فرمودند: «لقتل المؤمن أعظم عند اللّه من زوال الدنيا(5)كشتن مؤمن نزد خدا به مراتب از نابودى دنيا بزرگتر است».
و فرمودند: «مقتول در حالىكه خون از صورتش جارى است، قاتل خود را مىآورد. خدا بهاو مىگويد: تو او را كشتى؟ او نمىتواند سخنى را كتمان كند، لذا او را به سوى آتش مىبرند»(6).
و نيز فرمودند: «أوّل ما ينظر اللّه بين الناس يوم القيامة الدماء(7)خونها، نخستين چيزى است كه خدا در روز قيامت در ميان مردم به آن نظر مىافكند».
ابنعباس مىگويد: «از پيامبر صلىاللهعليهوآله شنيدم كه مىفرمودند: در روز قيامت مقتول وارد مىشود، در حالىكه سرش به يكى از دو دستش و قاتلش به دست ديگرش هست و از رگهاى گردنش خون جارى است تا به سوى عرش بالا مىروند. پس مقتول به درگاه خدا عرض مىكند: پروردگارا، اين شخص مرا كشته است. خدا به قاتل خطاب مىكند: بيچاره شدى؛ آنگاه او را به سوى دوزخ مىبرند»(8).
همچنين فرمودند: «و لا يقتل القاتل حين يقتل و هو مؤمن(1)و قاتل در حالى كه مرتكب قتل شده، مؤمن نيست».
و فرمودند: «أبغض الناس إلى اللّه ثلاثة: ملحد في الحرم، و مبتغ في الاسلام سنّة الجاهلية، و مطلّب دم امرء بغير حق ليهريق دمه(2)منفورترين مردم نزد خدا كسى است كه در حرم (خانه خدا، شهر مكه) كفر ورزد و در اسلام روشهاى جاهليّت را طلب كند و به خونخواهى كسى، خونى را به ناحق بريزد».
نيز فرمودند: «لزوال الدنيا أيسر على اللّه من قتل المؤمن(3)نابودىِ دنيا نزد خدا، آسانتر از كشته شدن مؤمن است».
و فرمودند: «أول ما يقضى يوم القيامة الدماء(4)نخستين چيزى كه روز قيامت درباره آن حكم مىشود، خونهاست».
ايوب بن نوح از امام رضا عليهالسلام و ايشان از پدرانش نقل مىكند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «پنج كس هستند كه آتشِ آنها خاموش نمىشود و بدنهايشان نمىميرد: كسى كه شرك ورزيده، آن كه عاقّ پدر و مادر باشد، كسى كه نزد سلطان از برادر مسلمانش سعايت كند و او را به كشتن بدهد، آن كه انسانى را به غير قصاص بكشد و كسى كه گناهى مرتكب شود و آن را به عهده خدا بگذارد»(5).
ابواسحاق سبيعى مىگويد: از براء بن عازب و زيد بن ارقم شنيدم كه مىگفتند: «در روز "غدير خم" نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله بوديم، در حالى كه شاخههاى درخت را از روى سرش كنار مىزديم. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: خدا لعنت كند كسى را كه خود را به غير پدرش نسبت دهد و آن كه خود را غلام غير صاحبش بخواند. فرزند از آن صاحبِ بستر است و وارث [جز در ثلث مال] حق وصيت ندارد، شما از من شنيده و مرا ديدهايد، آگاه باشيد هر كه از روى عمد به من دروغ بندد جايگاه
خود را در آتش جهنم فراهم كرده است. بدانيد خونها و اموال شما مانند حرمت امروز شما در اين شهر و ماه شما، بر يكديگر حرام است»(1).
روايت شده است: «پيامبر صلىاللهعليهوآله هنگامى كه قصد تبوك كردند، خطبهاى خواندند، و پس از حمد و ثناى خدا فرمودند: اى مردم، راستترين سخنها كتاب خداست؛ تا آنكه فرمودند: دشنام دادن به مؤمن فسق، جنگ با او كفر، خوردن گوشتش گناه و احترام مالش، مانند احترام خون اوست»(2).
همچنين در روايتى آمده است: «كشتهاى را در خانه يكى از انصار يافتند؛ او را نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آوردند. پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدند: آيا شناخته شده است؟ گفتند: آرى يا رسول اللّه، فرمودند: «لو أن الأمة إجتمعت على قتل مؤمن لأكبّها اللّه في نار جهنّم(3)اگر امّتى بر كشتن مؤمنى اجتماع كنند، خدا آنها را به صورت در آتش دوزخ خواهد انداخت».
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من أعان على قتل مسلم و لو بشطر كلمة، جاء يوم القيامة و هو آيس من رحمة اللّه(4)هركس به جزئى از يك كلمه، در كشتن مسلمانى كمك كند، در روز قيامت وارد مىشود، در حالى كه از رحمت خدا نااميد خواهد بود».
ابوسعيد خدرى مىگويد: «در عهد پيامبر صلىاللهعليهوآله كشتهاى يافتند. پيامبر صلىاللهعليهوآله در حالى كه سخت خشمگين بود از خانه بيرون آمد و بالاى منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى فرمود: مردى از مسلمانان كشته مىشود و قاتلش معلوم نمىگردد؟ قسم به آن كه جانم به دست اوست، اگر اهل آسمانها و زمين، بر كشتن مؤمنى اجتماع كنند يا به آن رضايت دهند، بىترديد خدا آنها را وارد آتش دوزخ خواهد كرد. قسم به آن كه جانم در اختيار اوست، هيچ كس ديگرى را تازيانه نمىزند، مگر آنكه فرداى قيامت در آتش جهنم مانند آن به او تازيانه خواهند زد»(5).
همچنين آن حضرت فرمودند: «لو أن أهل السماوات السبع و أهل الأرضين السبع
إشتركوا في دم مؤمن لأكبّهم اللّه جميعا في النار(1)اگر اهل آسمانها و زمينهاى هفتگانه در خون مؤمنى شركت كنند، خدا همه آنها را به صورت در آتش دوزخ خواهد انداخت».
محمد بن مسلم مىگويد: «از امام باقر عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند: در روز قيامت بندهاى محشور مىشود، در حالىكه هيچ خونى نريخته است؛ پس چيزى مانند شاخ حجامت يا بزرگتر از آن به دستش داده مىشود و مىگويند: اين سهم تو از خون فلانى است. مىگويد: پروردگارا، تو در حالى كه هيچ خونى نريخته بودم مرا قبض روح كردى. خدا در پاسخ او مىفرمايد: آرى، از فلان شخص چنين و چنان شنيدى و آن را نقل كردى تا به فلان ستمگر رسيد و او را كشت، اين سهم تو از خون اوست»(2).
در روايتى آمده است: «وقتى كه خوارج از "حرور" خارج شدند، مردم را زير نظر گرفته و بنده صالح خدا، عبداللّه بن خباب، فرماندار على عليهالسلام بر نهروان را كنار شطّ روى خوكىسربريدند و خطاب به او گفتند: سربريدن تو و اين خوك براى ما تفاوت نمىكند و شكم همسرش را كه حامله بود، شكافته و او را سربريدند و كودك شيرخوارش را نيز كشتند. اين خبر به اميرمؤمنان عليهالسلام رسيد. ايشان به سوى نهروان آمد و با آنها به نرمى سخن گفت و از سر دلسوزى خواستار مصالحه شد. آنها جز جنگ با وى را نپذيرفتند. اميرمؤمنان على عليهالسلام درباره كشتن عبداللّه بن خبّاب از آنان سؤال كرد. همگى گروه گروه به اين كار اقرار كرده و گفتند: تو را نيز مانند او خواهيم كشت. على عليهالسلام فرمود: به خدا قسم، اگر تمام اهل دنيا اينگونه به قتل وى اعتراف كنند و من توان كشتن آنان را داشته باشم، همه آنان را خواهم كشت...»(3).
مقصود از اين سخن آن است كه همگى در گناه قتل با يكديگر شريكند.
اسحاق بن عمّار مىگويد: «امام صادق عليهالسلام اين آيه را تلاوت كردند: «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كانُوا يَكْفُرُونَ بِآياتِ اللّهِ وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ الْحَقِّ ذلِكَ بِما عَصَوْا وَ كانُوا يَعْتَدُونَ»(4)"چرا كه آنان به نشانههاى خدا كفر ورزيده بودند، و پيامبران را بناحق مىكشتند، اين، از آن روى بود كه
سركشى نموده، و از حد در گذرانيده بودند" سپس فرمودند: به خدا قسم آنها را با دستهايشان نزدند و با شمشيرهايشان نكشتند، اما خبرهاى آنان را شنيده و منتشر ساختند، پس ايشان را دستگير كرده و كشتند و قتل و تجاوز و گناه تحقّق يافت»(1).
رفاعه مىگويد: امام صادق عليهالسلام فرمودند: «اى رفاعه، آيا مىخواهى از دوزخيانى كه سختترين كيفرها را خواهند ديد برايت سخن بگويم؟ گفتم: آرى، فرمودند: كسى كه با جزئى از يك كلمه به كشتن مؤمنى كمك كند»(2).
اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «الرّاضي بفعل قوم كالداخل فيه معهم و على كلّ داخل في باطل اثمان، اثم العمل به، و اِثم الرّضى به(3)كسى كه از اعمال قومى خشنود باشد گويى خود درداخل كارهاى آنان بوده است، بر هركس كه در مجلس فاسقان نشيند دو گناه باشد، گناه عملى كه مرتكب شده، و گناه خشنودى به آن».
همچنين فرمودند: «من أعان على مؤمن فقد برىء من الاسلام(4)هركس به زيان مؤمنى، ديگرى را كمك كند از اسلام بيزار است».
و فرمودند: «أبغض الخلق إلى اللّه عزّوجلّ من جرّد ظهر مسلم بغير حق(5)منفورترين خلق نزد خدا كسى است كه پشت مسلمانى را به ناحقّ [براى تازيانه زدن] برهنه كند».
مسعدة بن صدقه از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «اى مردم، خدا براى شما پيامبرى صلىاللهعليهوآله فرستاد و قرآن را به حق بر او نازل كرد، در حالى كه شما با قرآن، خدا و پيامبر بيگانه بوديد. هنگامى پيامبر صلىاللهعليهوآله را فرستاد كه مدّتها كسى به رسالت برانگيخته نشده بود. گرفتارى امّتها طولانى شده و جهل و نادانى گسترش يافته بود. تا آنكه فرمودند: دنيا به اهل خود هجوم برده و تيره و تار شده و بر آنان پشت كرده بود. ميوهاش فتنه، خوراكش مردار، لباس زيرينش ترس و لباس رويينش شمشير بود. كاملاً از همگسسته بوديد. دنيا چشمهاى دنياطلبان را
كور ساخته و روزهايش تاريك شده بود. مردم از خويشاوندان خود مىبريدند، خون يكديگر را مىريختند، دختران خود را زنده به گور مىكردند و خوشى و آسايش زندگى را در نابودى آنها مىديدند. دنيايشان بسيار پست بود. به خدا اميد ثواب نداشتند و از كيفر او، به خدا سوگند، نمىترسيدند. زنده آنها كوردل و پليد است و مردهشان در آتش دوزخ سرگردان و نوميد»(1).
على بن ابراهيم در تفسير خود در ذيل آيه: «وَ إِذَا الْمَوْؤدَةُ سُئِلَتْ * بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ»(2)"و در آن هنگام كه از دختران زنده به گور شده سؤال شود: به كدامين گناه كشته شدند؟"، مىنويسد: «اعراب به سبب عصبيت بىجا كه داشتند دختران خود را مىكشتند. روز قيامت كه فرا مىرسد، خدا درباره دختران مىپرسد آنها به چه گناهى كشته شدهاند؟(3)».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «أكبر الكبائر أن تجعل للّه أندادا و هو خلقكم، ثم أن تقتل ولدك خشية أن يأكل معك...(4)بزرگترين گناهان كبيره آن است كه براى خدايى كه همه شما را آفريده شريك قرار دهى و فرزند خود را از ترس اينكه مبادا غذاى تو را بخورد، بكُشى...».
عبداللّه بن مسعود مىگويد: «به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله گفتم: چه گناهى از همه بزرگتر است؟ فرمودند: اينكه براى خدا شريك قرار دهى. گفتم بعد از آن چه؟ فرمود: اينكه فرزندت را از ترس رزق و روزى بكشى».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إن أعتى الناس على اللّه القاتل غير قاتله و القاتل في الحرم و القاتل بذحل الجاهلية(5)«سركشترين مردم در برابر خدا كسى است كه غيرقاتل خود را بكشد و آن كه در حرم، كسى را به قتل برساند و كسى كه به انتقام جاهليّت ديگرى را بكشد».
على بن ابراهيم در تفسير خود در ذيل آيه شريفه: «وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها وَ غَضِبَ اللّهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِيماً»(6)«و هركس عمداً مؤمنى را بكشد، كيفرش دوزخ است كه در آن ماندگار خواهد بود، و خدا بر او خشم مىگيرد و لعنتش
مىكند و عذابى بزرگ برايش آماده ساخته است» روايتى را از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه فرمودند: «هركس مؤمنى را به سبب دينش بكشد توبهاش پذيرفته نيست و آن كه پيامبر يا وصىّ او را بكشد توبه ندارد، زيرا قاتل با پيامبر يا وصىّ او برابر نيست تا قصاص شود. نيز گاهى پيش مىآمد كه مردى از مشركان و يهود و نصارى مسلمانى را به دليل مسلمان بودنش مىكشت، ولى هنگامى كه خودش مسلمان مىشد، خدا جرم قتل را از او بر مىداشت، چون پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده است: اسلام، كارهاى گذشته را مىپوشاند»(1).
مقصود از اين تعبير آن است كه اسلام كارهاى گذشته را محو و بىاثر مىكند، زيراوقتى توبه بزرگترين گناه، كه در نزد خدا شرك است، پذيرفته شود درباره گناهى غيرشرك نيز توبه پذيرفته خواهد شد. امّا اينكه امام صادق فرمودند: «توبه ندارد» مقصود اين است كه هركس پيامبر يا وصىّاش را بكشد، چون قابل قصاص نيست و قاتل موفّق به توبه نمىشود، لذا قتل پيامبر يا وصىِّ او توبه ندارد.
ابن شهرآشوب در مناقب مىنويسد: «زهرى، يكى از كارگزاران حكومت بنىاميّه بود. روزى مردى را مجازات مىكرد كه بر اثر آن جان سپرد. وى وحشتزده از شهر خارج شد و به درون غارى پناهنده گرديد. مدّت نه سال در غار ماند. سالى كه امام سجّاد عليهالسلام براى اداىِ مراسم حجّ آمده بودند، نزد آن حضرت آمد، حضرت فرمودند: آنقدر كه من از يأس و نااميدى تو برايت مىترسم از گناهت نمىترسم. بايد خونبهاى مقتول را به خويشاوندانش بپرداز و به سوى خانواده و معارف و احكام دين خود رهسپار شو. زهرى گفت: سرورم، مرا از غم رهانيدى. راستى، خدا داناتر است كه رسالت خود را كجا قرار دهد. سپس به خانهاش بازگشت و از آن به بعد از همراهان و ياران امام سجّاد عليهالسلام شد»(2).
در اين بخش به سلسله عواملى كه موجب پيشرفت حيرتانگيز مسلمانان گرديد و از غفلت، هرج و مرج، جنگ و مانند آن نجات داد، اشاره مىكنيم. اكنون نيز اگر دنيا بخواهد دوباره به همان آرامش، آسايش، آزادى و صلح بازگردد بايد مسلمانان خود را به خصلتهايى كه از آن نام مىبريم و قرآن در دهها آيه از آن سخن گفته و در هزاران روايت مطرح شده، آراسته سازند؛ چنانكه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و برخى جانشينان حضرت در دوران حكومت خود اين خصلتها را در عمل با زندگى مسلمانان تطبيق دادند. در اينجا به ده مورد اشاره مىكنيم:
مسلمانان صدر اسلام اصولاً از لذّتها اجتناب مىكردند و آن اندازه كه به نجات مردم و بيرون آوردن آنها از تاريكىها به سوى نور و هدايت اهميّت مىدادند، به زندگى شخصى خود و آسايش جسمى نمىپرداختند. اكنون به آياتى چند در اينباره اشاره مىكنيم:
خداى سبحان مىفرمايد:«الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّهِ وَ أُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ»(1)«كسانى كه ايمان آورده و هجرت كرده و در راه خدا با مال و جانشان به جهاد پرداختهاند نزد خدا مقامى هر چه والاتر دارند و اينان همان رستگارانند».
1) . سوره توبه، آيه 20.
و در آيهاى مىفرمايد:«قُلْ إِنْ كانَ آباؤكُمْ وَ أَبْناؤكُمْ وَ إِخْوانُكُمْ وَ أَزْواجُكُمْ وَ عَشِيرَتُكُمْ وَ أَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها وَ تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسادَها وَ مَساكِنُ تَرْضَوْنَها أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتّى يَأْتِيَ اللّهُ بِأَمْرِهِ وَ اللّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ»(1)«بگو: اگر پدران و پسران و برادران و زنان و خاندان شما و اموالى كه گرد آوردهايد و تجارتى كه از كسادش بيمناكيد و سراهايى را كه خوش مىداريد، نزد شما از خدا و پيامبرش و جهاد در راه وى دوست داشتنىتر است، پس منتظر باشيد تا خدا فرمانش را [به اجرا در] آورد. و خدا گروه فاسقان را راهنمايى نمىكند».
در اين آيه مىبينيم آنچه بر يك مسلمان واجب شده اين است كه از تمام خواستنىها، از قبيل پدر، فرزند، برادر، همسر، خويشاوند، اموال، تجارت و مسكن دورى گزيند و به جاى آنها خدا و پيامبرش و جهاد در راه وى را دوست بدارد، وگرنه از اسلام بهرهاى ندارد و خدا او را فاسق مىشمارد و خطاب مىكند: «منتظر باشيد تا خدا فرمانش را [به اجرا در] آورد»؛ زيرا خدا فرمان خود را به واسطه اين چنين مؤمنانى مىآورد «و خدا گروه فاسقان را راهنمايى نمىكند». بنابراين در منطق قرآن مسلمانى كه خدا و رسولش و جهاد در راه وى نزد او محبوبتر از اين كارها نيست، فاسق و از دايره دستورهاى الهى خارج است.
در جايى ديگر مىفرمايد: «وَ ما لَكُمْ لا تُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ...»(2)و چرا شما در راه خدا و [در راه نجات] مستضعفان نمىجنگيد؟»
زيرا جنگ يا براى عملى كردن آموزهها و دستورهاى دين خدا و پاك ساختن انديشهها از خرافات است و يا براى نجات دادن مستضعفان از چنگال مستكبران.
همچنين خدا مسلمانان را به اجراى وظايفى تذكر مىدهد كه بر آنان واجب شده است: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ كَثِيراً مِنَ الْأَحْبارِ وَ الرُّهْبانِ لَيَأْكُلُونَ أَمْوالَ النّاسِ بِالْباطِلِ وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللّهِ وَ الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَلا يُنْفِقُونَها فِي سَبِيلِ اللّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍأَلِيمٍ * يَوْمَ يُحْمى عَلَيْها فِي نارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوى بِها جِباهُهُمْ وَ جُنُوبُهُمْ وَ ظُهُورُهُمْ هذا ما كَنَزْتُمْ
لِأَنْفُسِكُمْ فَذُوقُوا ما كُنْتُمْ تَكْنِزُونَ»(1)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، بسيارى از دانشمندان و يهود و راهبان، اموال مردم را به ناروا مىخورند، و [آنان را] از راه خدا باز مىدارند، و كسانى كه زر و سيم را گنجينه مىكنند و آن را در راه خدا هزينه نمىكنند، ايشان را از عذابى دردناك خبر ده. روزى كه آن [گنجينه]ها را در آتش دوزخ بگدازند، و پيشانى و پهلو و پشت آنان را با آنها داغ كنند [و گويند:] اين است آنچه براى خود اندوختيد، پس [كيفر] آنچه را مىاندوختيد بچشيد».
چنانكه ملاحظه مىكنيد، اين آيه درباره كسانى سخن مىگويد كه طلا و نقره را انباشته و ذخيره مىكنند و آن را در راه خدا خرج نمىكنند. بنابراين مسلمان نبايد آنها را گنجينه كند، بلكه بايد آنها را طبق مقرّرات اسلامى در امور واجب و يا مستحبّ خرج كند.
خداى سبحان مىفرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ما لَكُمْ إِذا قِيلَ لَكُمُ انْفِرُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ اثّاقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْضِ أَ رَضِيتُمْ بِالْحَياةِ الدُّنْيا مِنَ الاْخِرَةِ فَما مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا فِي الاْخِرَةِ إِلاّ قَلِيلٌ * إِلاّ تَنْفِرُوا يُعَذِّبْكُمْ عَذاباً أَلِيماً وَ يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ وَ لا تَضُرُّوهُ شَيْئاً وَ اللّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ»(2)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد! شما را چه شده است كه وقتى به شما گفته مىشود: در راه خدا بسيج شويد، كندى به خرج مىدهيد؟ آيا به جاى آخرت به زندگى دنيا دل خوش كردهايد؟ متاع زندگى دنيا در برابر آخرت، جز اندكى نيست. اگر بسيج نشويد [خدا] شما را به عذاب دردناكى عذاب مىكند و گروهى ديگر به جاى شما مىآورد، و به او زيانى نخواهيد رسانيد، و خدا بر هر چيزى تواناست».
بنابراين مسلمان بايد در راه خدا، چه جهاد باشد، چه تبليغ، اصلاح و هدايت مردم و چه ساير راههاى الهى، حركت كند و نبايد دارايى، همسر، تجارت، مسكن و مانند اينها او را از حركت باز دارد، وگرنه به جاى زندگى آخرت به دنيا راضى شده است، حال آنكه مسلمان بايد بداند كه زندگى دنيا در برابر آخرت بهرهاى اندك است و اگر در راه خداحركت نكند، خدا به زودى او را به عذاب دردناكى كيفر مىكند و پس از او افرادى مىآيند كه بىترديد روش و منش آنها مانند او نيست. سپس مىفرمايد: «انْفِرُوا خِفافاً وَ ثِقالاً
وَ جاهِدُوا بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ * لَوْ كانَ عَرَضاً قَرِيباً وَ سَفَراً قاصِداً لاَتَّبَعُوكَ وَ لكِنْ بَعُدَتْ عَلَيْهِمُ الشُّقَّةُ وَ سَيَحْلِفُونَ بِاللّهِ لَوِ اسْتَطَعْنا لَخَرَجْنا مَعَكُمْ يُهْلِكُونَ أَنْفُسَهُمْ وَ اللّهُ يَعْلَمُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ»(1)سبكبار و گرانبار، بسيج شويد و با مال و جانتان در راه خدا جهاد كنيد. اگر بدانيد، اين براى شما بهتر است. اگر مالى در دسترس و سفرى [آسان و] كوتاه بود، قطعاً از پى تو مىآمدند، ولى آن راه پرمشقّت بر آنان دور مىنمايد و به زودى به خدا سوگند خواهند خورد كه اگر مىتوانستيم حتماً با شما بيرون مىآمديم، [با سوگند دروغ]، خود را به هلاكت مىكشانند و خدا مىداند كه آنان سخت دروغگويند».
در اين آيه، خداى سبحان فرمان حركت داده و انسان را، سبكبار يا سنگينبار، پير يا جوان، چاق يا لاغر، بدهكار يا بستانكار، به بسيج شدن در راه خدا واداشته است. به هر حال بر مسلمان واجب است كه با مال و جان خود در راه خدا جهاد كند و ميان سفر دور و نزديك تفاوت نگذارد، زيرا كسانى كه ميان اين دو فرق مىگذارند و براى سبك و سنگين تفاوت قائلند خود را هلاك مىكنند و نزد خدا دروغگو به شمار مىروند.
در آيهاى ديگر مىفرمايد: «لا يَسْتَأْذِنُكَ الَّذِينَ يُؤمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ أَنْ يُجاهِدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ وَ اللّهُ عَلِيمٌ بِالْمُتَّقِينَ * إِنَّما يَسْتَأْذِنُكَ الَّذِينَ لا يُؤمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ وَ ارْتابَتْ قُلُوبُهُمْ فَهُمْ فِي رَيْبِهِمْ يَتَرَدَّدُونَ»(2)«كسانى كه به خدا و روز بازپسين ايمان دارند، در جهاد با مال و جانشان از تو عذر و اجازه نمىخواهند، و خدا به [حال] تقواپيشگان داناست. تنها كسانى از تو اجازه مىخواهند [به جهاد نروند] كه به خدا و روز بازپسين ايمان ندارند و دلهايشان به شك افتاده و در شك خود سرگردانند».
بنابراين مؤمن نبايد براى جهاد با مال و جان خود، در سفر يا حضر، اجازه بگيرد.كسانى كه در اين كارها اجازه مىخواهند، نزد خدا مؤمن به شمار نمىآيند و دلهايشان دچار ترديد است، هرچند نماز بخوانند و روزه بگيرند و حجّ بگزارند و به بسيارى از لوازم ايمان ملتزم باشند. خداى سبحان مىفرمايد: «وَ لَوْ أَرادُوا الْخُرُوجَ لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً
وَ لكِنْ كَرِهَ اللّهُ انْبِعاثَهُمْ فَثَبَّطَهُمْ وَ قِيلَ اقْعُدُوا مَعَ الْقاعِدِينَ»(1)«و اگر به راستى اراده بيرون رفتن داشتند، قطعاً براى آن سازوبرگى تدارك مىديدند، ولى خدا راه افتادن آنان را خوش نداشت، پس ايشان را منصرف گردانيد و [به آنان] گفته شد: با ماندگان بمانيد».
آرى، اگر مسلمان قصد حركت داشته باشد، مقدّمات آن را فراهم مىكند و اين خود نشانه حركت اوست؛ امّا كسى كه لوازم و مقدمات حركت را آماده نمىكند نزد خدا مبغوض و نكوهيده است و خدا حركتش را ناپسند مىداند؛ لذا او را از حركت باز مىدارد و در زمره ماندگان به شمار مىآورد.
در آيههاى ديگرى از همين سوره مىفرمايد: «قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنا إِلاّ إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ وَ نَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِكُمْ أَنْ يُصِيبَكُمُ اللّهُ بِعَذابٍ مِنْ عِنْدِهِ أَوْ بِأَيْدِينا فَتَرَبَّصُوا إِنّا مَعَكُمْ مُتَرَبِّصُونَ * قُلْ أَنْفِقُوا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً لَنْ يُتَقَبَّلَ مِنْكُمْ إِنَّكُمْ كُنْتُمْ قَوْماً فاسِقِينَ * وَ ما مَنَعَهُمْ أَنْ تُقْبَلَ مِنْهُمْ نَفَقاتُهُمْ إِلاّ أَنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللّهِ وَ بِرَسُولِهِ وَ لا يَأْتُونَ الصَّلاةَ إِلاّ وَ هُمْ كُسالى وَ لا يُنْفِقُونَ إِلاّ وَ هُمْ كارِهُونَ * فَلا تُعْجِبْكَ أَمْوالُهُمْ وَ لا أَوْلادُهُمْ إِنَّما يُرِيدُ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ بِها فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ تَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَ هُمْ كافِرُونَ * وَ يَحْلِفُونَ بِاللّهِ إِنَّهُمْ لَمِنْكُمْ وَ ما هُمْ مِنْكُمْ وَ لكِنَّهُمْ قَوْمٌ يَفْرَقُونَ * لَوْ يَجِدُونَ مَلْجَأً أَوْ مَغاراتٍ أَوْ مُدَّخَلاً لَوَلَّوْا إِلَيْهِ وَ هُمْ يَجْمَحُونَ»(2)«بگو: آيا براى ما جز يكى از اين دو نيكى را انتظار مىبريد؟ در حالى كه ما انتظار مىكشيم كه خدا از جانب خود يا به دست ما عذابى به شما برساند. پس انتظار بكشيد كه ما هم با شما در انتظاريم. بگو: چه به رغبت انفاق كنيد يا از روى كراهت، هرگز از شما پذيرفته نمىشود، چرا كه شما گروهى فاسق بودهايد. و هيچ چيز مانع پذيرفته شدن انفاقهاى آنان نشد جز اينكه به خدا وپيامبرش كفر ورزيدند و جز با [حال] كسالت نماز به جا نمىآورند، و جز از روى كراهت انفاق نمىكنند. اموال و فرزندانشان تو را به شگفت نياورد. جز اين نيست كه خدا مىخواهد در زندگى دنيا به وسيله اينها عذابشان كند و جانشان در حال كفر بيرون رود. و به خدا سوگند! ياد مىكنند بخدا كه آنان قطعاً از شمايند، در حالى كه از شما نيستند، ليكن آنان گروهى هستند كه مىترسند.
اگر پناهگاه يا غارها يا سوراخى [براى فرار] مىيافتند شتابزده به سوى آن روى مىآوردند».
در اين آيات، خداى حكيم به مؤمنانى كه آماده حركت با پيامبر صلىاللهعليهوآله بر طبق دستورهاى وى هستند، تذكّر مىدهد كه يكى از دو نيكى اختصاص به آنها دارد: زندگى سعادتمندانه و بهشتى كه وسعت آن به گستردگى آسمانها و زمين است. امّا ديگران كه حركت نمىكنند و پيوسته در بند لذّتهاى زوالپذير خويش هستند، خدا آنان را يا با عذاب خويش يا به دست اهل ايمان كيفر مىكند. علاوه بر اين، انفاقهايشان را، چه از سر رغبت و چه بىميلى، نمىپذيرد؛ چون آنان گروهى عصيان پيشهاند و خدا كارهاى نيك را فقط از پرهيزگاران مىپذيرد.
خدا آنان را به حال خود رها نمىكند، بلكه ايمانشان را نيز قبول نمىكند؛ يعنى چون به خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله كافر شدهاند، نه انفاقشان پذيرفته مىشود و نه نمازشان؛ زيرا با كسالت نماز مىگزارند. و با كراهت انفاق مىكنند بنابراين اگر آنان داراى اندامهاى زيبا و فرزندان زياد هم باشند اين خود باعث گرفتارى آنان به عذاب الهى خواهد شد؛ چرا كه «خدا مىخواهد بدين وسيله آنها را در زندگى دنيا عذاب كند و جانشان در حال كفر در آيد».
آنگاه خداى متعال مىفرمايد: «آنها سوگند ياد مىكنند كه از شمايند ولى از شما نيستند بلكه گروهى ترسو مىباشند؛ به طورى كه اگر پناهنگاه يا غار يا سوراخى براى فرار پيدا كنند شتابزده به سوى آن روى مىآورند تا از خطرها محفوظ بمانند».
با دقت در اين آيات مىبينيم كه لذّتها و خوشگذرانىها چگونه آدمى را از تبليغ رسالت خدا و نجات دادن مستضعفان از چنگال مستكبران، باز مىدارد؟
خداوند ضمن آياتى ديگر، كسانى را كه به خصلتهاى آزادىبخش و حركتآفرينآراسته نيستند، توصيف مىكند تا مؤمنان از دنبالهروى آنان دورى كنند؛ آنجا كه مىفرمايد: «رَضُوا بِأَنْ يَكُونُوا مَعَ الْخَوالِفِ وَ طُبِعَ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَفْقَهُونَ * لكِنِ الرَّسُولُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ وَ أُولئِكَ لَهُمُ الْخَيْراتُ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ * أَعَدَّ
اللّهُ لَهُمْ جَنّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ»(1)«راضى شدند كه با خانهنشينان باشند، و بر دلهايشان مهر زده شده است، در نتيجه قدرت درك ندارند. ولى پيامبر و كسانى كه با او ايمان آوردهاند با مال و جانشان به جهاد برخاستهاند. و اينانند كه همه خوبىها براى آنان است، اينان همان رستگارانند. خدا براى آنان باغهايى آماده كرده است كه از زير [درختان] آن نهرها روان است، و در آن جاودانهاند. و اين همان رستگارى بزرگ است».
البتّه كسانى كه قدرت و توان اداى اين تكليف را ندارند براى آنها مانعى ندارد در خانه بمانند. خداوند مىفرمايد: «لَيْسَ عَلَى الضُّعَفاءِ وَ لا عَلَى الْمَرْضى وَلا عَلَى الَّذِينَ لا يَجِدُونَ ما يُنْفِقُونَ حَرَجٌ إِذا نَصَحُوا لِلّهِ وَ رَسُولِهِ ما عَلَى الُْمحْسِنِينَ مِنْ سَبِيلٍ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ»(2)«بر ناتوانان و بر بيماران و بر كسانى كه چيزى نمىيابند [تا در راه جهاد] خرج كنند - در صورتى كه براى خدا و پيامبرش خيرخواهى نمايد - هيچ گناهى نيست، [و نيز] بر نيكوكاران ايرادى نيست، و خدا آمرزنده مهربان است».
آرى، مسلمانان گذشته، اينگونه براى خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله از لذّتهاى خود اجتناب مىكردند.
خداى متعال مىفرمايد: «أَ لا تُقاتِلُونَ قَوْماً نَكَثُوا أَيْمانَهُمْ وَ هَمُّوا بِإِخْراجِ الرَّسُولِ وَ هُمْ بَدَؤكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ أَ تَخْشَوْنَهُمْ فَاللّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤمِنِينَ»(3)«چرا با گروهى كه سوگندهاى خود را شكستند و بر آن شدند كه فرستاده [خدا] را بيرون كنند، و آنان بودند كهنخستين بار [جنگ را] با شما آغاز كردند، نمىجنگيد؟ آيا از آنان مىترسيد؟ با اينكه اگر مؤمنيد خدا سزاوارتر است كه از او بترسيد».
در اين آيه، خداى متعال ترسيدن مؤمن از هر چيزى غير خدا را نفى كرده و فرموده است: «اگر واقعا ايمان داريد، خدا سزاوارتر است كه از او بترسيد».
در آيه ديگر مىفرمايد: «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمّا يَعْلَمِ اللّهُ الَّذِينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ لَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ وَ لا رَسُولِهِ وَ لاَ الْمُؤمِنِينَ وَلِيجَةً وَ اللّهُ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ»(1)«آيا پنداشتيد كه به خود واگذار مىشويد، و خدا كسانى را كه از ميان شما جهاد كرده و غير از خدا و فرستاده او و مؤمنان، محرم اسرارى نگرفتهاند، معلوم نمىدارد؟ و خدا به آنچه انجام مىدهيد آگاه است».
از همينرو مسلمان بايد در راه خدا بجنگد و غير از خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله و مؤمنان هرگز همرازى نگيرد، بلكه بايد رفتار او تنها بر اساس حكم خدا و معيارهاى اسلامى باشد. گفتنى است هيچ عمل صالحى به منزلت خطر و رويارويى با حادثه و جهاد در راه خدا نمىرسد؛ خداى متعال مىفرمايد: «أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ وَ جاهَدَ فِي سَبِيلِ اللّهِ لا يَسْتَوُونَ عِنْدَ اللّهِ وَ اللّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظّالِمِينَ * الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّهِ وَ أُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ»(2)«آيا سيراب كردن حاجيان و آباد كردن مسجدالحرام را همانند [كار] كسى پنداشتهايد كه به خدا و روز بازپسين ايمان آورده و در راه خدا جهاد مىكند؟ [نه، اين دو] نزد خدا يكسان نيستند، و خدا بيدادگران را هدايت نخواهد كرد. كسانى كه ايمان آورده و هجرت كرده و با مال و جانشان در راه خدا به جهاد پرداختهاند نزد خدا مقامى هرچه والاتر دارند و اينان همان رستگارانند».
بر اين اساس مسلمانى كه خطرها را براى خود آسان تلقّى مىكند و به كام آنها مىرودو در راه خدا به جهاد مىپردازد، و مال و كسان و آسايش خود را رها كرده هجرت مىكند، با كسى كه به حاجيان آب مىدهد و مسجدالحرام را تعمير مىكند - در عين حال كه اين دو كار هم ثواب دارد - برابر نيست.
خداى متعال در آيهاى ديگر مىفرمايد: «إِنَّ اللّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْراةِ وَ الاْءِنْجِيلِ
وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفى بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بايَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ»(1)«در حقيقت، خدا از مؤمنان، جان و مالشان را به [بهاى ]اينكه بهشت براى آنها باشد، خريده است؛ همان كسانى كه در راه خدا مىجنگند مىكشند و كشته مىشوند. [اين] به عنوان وعده حقى در تورات و انجيل و قرآن بر عهده اوست. و چه كسى از خدا به عهد خويش وفادارتر است؟ پس به اين معاملهاى كه با او كردهايد شادمان باشيد و اين همان كاميابى بزرگ است».
اين آيه انسان را دعوت مىكند كه از مال و جانش و داشتههايش در برابر رسيدن به بهشت دست بردارد و آن را جز به بهاى بهشت به چيز ديگرى ندهد، بلكه بايد در برابر آن همه چيز را بفروشد و در راه خدا بكشد و صبورانه كشته شود. روشن است كه فروختن مال و جان و جنگيدن و كشتن و كشته شدن بسيار مشكل است و طاقتسوز.
در آيه ديگرى مىخوانيم: «لَقَدْ تابَ اللّهُ عَلَى النَّبِيِّ وَ الْمُهاجِرِينَ وَ الْأَنْصارِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ فِي ساعَةِ الْعُسْرَةِ مِنْ بَعْدِ ما كادَ يَزِيغُ قُلُوبُ فَرِيقٍ مِنْهُمْ ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَؤفٌ رَحِيمٌ»(2)«به يقين، خدا بر پيامبر و مهاجران و انصار كه در آن ساعت دشوار از او پيروى كردند ببخشود، بعد از آنكه چيزى نمانده بود كه دلهاى دستهاى از آنان منحرف شود. باز بر ايشان ببخشود، چرا كه او نسبت به آنان مهربان و رحيم است».
تا آنجا كه مىفرمايد: «ما كانَ لِأَهْلِ الْمَدِينَةِ وَ مَنْ حَوْلَهُمْ مِنَ الْأَعْرابِ أَنْ يَتَخَلَّفُوا عَنْ رَسُولِ اللّهِ وَ لا يَرْغَبُوا بِأَنْفُسِهِمْ عَنْ نَفْسِهِ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ لا يُصِيبُهُمْ ظَمَأٌ وَ لا نَصَبٌ وَ لا مَخْمَصَةٌفِي سَبِيلِ اللّهِ وَ لا يَطَؤنَ مَوْطِئاً يَغِيظُ الْكُفّارَ وَ لا يَنالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَيْلاً إِلاّ كُتِبَ لَهُمْ بِهِ عَمَلٌ صالِحٌ إِنَّ اللّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الُْمحْسِنِينَ * وَ لا يُنْفِقُونَ نَفَقَةً صَغِيرَةً وَ لا كَبِيرَةً وَ لا يَقْطَعُونَ وادِياً إِلاّ كُتِبَ لَهُمْ لِيَجْزِيَهُمُ اللّهُ أَحْسَنَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ»(3)«مردم مدينه و باديهنشينان پيرامونشان را نرسد كه از [فرمان] پيامبر خدا سرباز زنند و جان خود را عزيزتر از جان او بدانند، چرا كه هيچ تشنگى و رنج و گرسنگيى در راه خدا به آنها نمىرسد، و در هيچ مكانى كه كافران را به خشم
مىآورد قدم نمىگذارند و از دشمنى غنيمتى به دست نمىآورند مگر اينكه به سبب آن، عمل صالحى براى آنان [در كارنامهشان] نوشته مىشود، زيرا خدا پاداش نيكوكاران را ضايع نمىكند. و هيچ مال كوچك و بزرگى را انفاق نمىكنند و هيچ واديى را نمىپيمايند مگر اينكه به حساب آنان نوشته مىشود، تا خدا آنان را به بهتر از آنچه انجام مىدادند پاداش دهد».
بنابراين مسلمان بايد هنگام سختى از پيامبر صلىاللهعليهوآله پيروى كند و روشن است كه چيزى كه اسلام و قرآن از آن با تعبير «سختى» ياد كردهاند - چنانكه در كتب تاريخ آمده - شديدترين سختىهاست؛ به طورى كه گاهى ترس به حدّى بر آدمى چيره مىشود كه نزديك است منحرف گردد و اين چيزى است كه تحمّل آن براى انسان بسيار مشكل و سخت مىباشد.
به هر حال انسان بايد تا آنجا كه سرشت عمل، اقتضا دارد خود را در اينگونه مشكلات، جنگ، مسافرت و پشت سرگذاشتن درّهها و كوهها و به جان خريدن سختىها قرار دهد، زيرا امورى از اين دستْ سبب مىشود انسان دچار تشنگى و رنج و گرسنگى شود و تمام اين كارها مشكل است و گاهى نيز خطرهاى بزرگى در پى دارد.
خداى متعال مىفرمايد: «وَإِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلى ما أَنْزَلَ اللّهُ وَ إِلَى الرَّسُولِ رَأَيْتَ الْمُنافِقِينَ يَصُدُّونَ عَنْكَ صُدُوداً»(1)«و چون به ايشان گفته شود: به سوى آنچه خدا نازل كرده و به سوىپيامبر [او] بياييد، منافقان را مىبينى كه از تو سخت، روى بر مىتابند».
خدا در اين آيه، منافقان را به نافرمانى از پيامبر صلىاللهعليهوآله وصف كرده، ولى مؤمنان چنين نيستند؛ آنان در هر كار كوچك و بزرگى از پيامبر صلىاللهعليهوآله پيروى مىكنند و با جان و دل از او اطاعت مىنمايند. در آيه ديگر مىفرمايد: «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاّ لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللّهِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّاباً رَحِيماً * فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤمِنُونَ حَتّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا
1) . سوره نساء، آيه 61.
قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً * وَ لَوْ أَنّا كَتَبْنا عَلَيْهِمْ أَنِ اقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ أَوِ اخْرُجُوا مِنْ دِيارِكُمْ ما فَعَلُوهُ إِلاّ قَلِيلٌ مِنْهُمْ وَ لَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا ما يُوعَظُونَ بِهِ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ وَ أَشَدَّ تَثْبِيتاً»(1)«و ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر آنكه به توفيق الهى از او اطاعت كنند. و اگر آنان وقتى به خود ستم كرده بودند، پيش تو مىآمدند و از خدا آمرزش مىخواستند و پيامبر [نيز] براى آنان طلب آمرزش مىكرد، قطعا خدا را توبهپذير مهربان مىيافتند. ولى چنين نيست، به پروردگارت قسم كه ايمان نمىآورند، مگر آنكه تو را در مورد آنچه ميان آنان مايه اختلاف است داور گردانند، سپس از حكمى كه كردهاى در دلهايشان احساس ناراحتى [و ترديد] نكنند، و كاملاً سر تسليم فرود آورند. و اگر بر آنان مقرر مىكرديم كه تن به كشتن دهيد، يا از خانههاى خود به درآييد، جز اندكى از ايشان آن را به كار نمىبستند، و اگر آنان آنچه را بدان پند داده مىشوند به كار مىبستند، قطعا برايشان بهتر و در ثبات قدم ايشان مؤثرتر بود».
تا آنجا كه مىفرمايد: «وَ مَنْ يُطِعِ اللّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصّالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً»(2)«و كسانى كه از خدا و پيامبر اطاعت كنند، در زمره كسانى خواهند بود كه خدا ايشان را گرامى داشته [يعنى] با پيامبران و راستان و شهيدان و شايستگانند و آنان چه نيكو همدمانند».
آرى، مسلمان بايد به گونهاى باشد كه در دل خود از حكم پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در هر كاركوچك و بزرگى هيچگونه ناراحتى و ترديد نكند؛ وگرنه، بىترديد چنين كسى مؤمن نخواهد بود. خداى متعال مىفرمايد: «إِنَّ اللّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً»(3)«خدا و فرشتگانش بر پيامبر درود مىفرستند. اى كسانى كه ايمان آوردهايد، بر او درود فرستيد و به فرمانش به خوبى گردن نهيد».
از همينرو، مؤمن مأمور است در تمام كارهايش تسليم امر پيامبر صلىاللهعليهوآله باشد. از آنجا كه مسلمانان صدر اسلام در هر كارى تسليم پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند و رهبرى رسول اكرم صلىاللهعليهوآله
كاملاً مردمى بود، همين باعث گردآمدن مسلمانان در گرداگرد آن حضرت شده بود. لذا مسلمانان از پيشرفت چشمگيرى برخوردار شدند. بر همين اساس مسلمانان زير پرچم پيامبر صلىاللهعليهوآله بيش از هشتاد جنگ را در طول ده سال - كه به طور متوسّط هر سال هشت جنگ و هر يك ماه و نيم يك جنگ شكل مىگرفت - عهدهدار گرديدند. با توجّه به اينكه جنگها و سفرهاى قديم و رفت و برگشت آنها وقت زيادى را به خود اختصاص مىداد و مستلزم گرسنگى و تشنگى و رنجهاى فراوانى بود، پى مىبريم كه مردم از رسول خدا صلىاللهعليهوآله تا چه حدّ اطاعت مىكردند و تا چه اندازه فرمانپذير و مطيع فرمانهاى حضرت بودند.
مسلمانان صدر اسلام به گونهاى بودند كه در عشق به نجات مستضعفان و گسترش نام خدا در زمين مىسوختند؛ خداى متعال مىفرمايد: «وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَى الرَّسُولِ تَرى أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ يَقُولُونَ رَبَّنا آمَنّا فَاكْتُبْنا مَعَ الشّاهِدِينَ * وَ ما لَنا لا نُؤمِنُ بِاللّهِ وَ ما جاءَنا مِنَ الْحَقِّ وَ نَطْمَعُ أَنْ يُدْخِلَنا رَبُّنا مَعَ الْقَوْمِ الصّالِحِينَ * فَأَثابَهُمُ اللّهُ بِما قالُوا جَنّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها وَ ذلِكَ جَزاءُ الُْمحْسِنِينَ»(1)«و چون آنچه را به سوى اين پيامبر نازل شده، بشنوند، مىبينى بر اثر آن حقيقتى كه شناختهاند،اشك از چشمهايشان سرازير مىشود. مىگويند: پروردگارا، ما ايمان آوردهايم، پس ما را در زمره گواهان بنويس. و براى ما چه [عذرى] است كه به خدا و آنچه از حق به ما رسيده، ايمان نياوريم و حال آنكه چشم داريم كه پروردگارمان ما را به گروه شايستگان [به بهشت] در آورد؟ پس به پاس آنچه گفتند، خدا به آنان باغهايى پاداش داد كه از زير [درختان] آن نهرها جارى است. در آن جاودانه مىمانند، و اين پاداش نيكوكاران است».
راستى اين چه عشق و علاقه درونى و پرسوز و شورى است كه سبب مىشود آدمى به واسطه شناختنِ حقّ، اشك از چشمانش جارى شود؟ طبيعى است كه چنين كسى بدون
1) . سوره مائده، آيههاى 83 تا 85.
هيچ مانعى به پيش مىرود تا سرانجام به هدف والاى خود نائل مىگردد، چنانكه ياران رسول اكرم صلىاللهعليهوآله چنين بودند. در آيه ديگر مىخوانيم: «وَلا عَلَى الَّذِينَ إِذا ما أَتَوْكَ لِتَحْمِلَهُمْ قُلْتَ لا أَجِدُ ما أَحْمِلُكُمْ عَلَيْهِ تَوَلَّوْا وَ أَعْيُنُهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ حَزَناً أَلاّ يَجِدُوا ما يُنْفِقُونَ»(1)«و [نيز] گناهى نيست بر آنان كه چون پيش تو آمدند تا سوارشان كنى [و] گفتى: چيزى پيدا نمىكنم تا بر آن سوارتان كنم، برگشتند، و در اثر اندوه، از چشمانشان اشك فرو مىريخت كه [چرا] چيزى نمىيابند تا [در راه جهاد] خرج كنند».
اينها كسانى بودند كه مىخواستند به جهاد بروند، ولى دورى راه و ناتوانى در پيادهروى و نبودن مركب باعث شده بود كه از غم ناتوانى بر جهاد در راه خدا، چشمانشان از اشك پر شود.
يكى از عوامل اساسى پيشرفت مسلمانان، برجستگىهاى اخلاقى نمونهاى بود كه آنها در برخورد با يكديگر يا با دشمن داشتند، و اين عامل سبب شد كه مردم دستهدسته در دين خدا داخل شوند. طبيعى است كه انسان به مقتضاى فطرتش گرد كسانى جمع مىشود كه از صفات پسنديده اخلاقى برخوردار باشند و از افرادى كه داراى خصلتهاى پسنديده نيستند، دورى مىجويد؛ حتّى اگر انسان در خودش صفات ناپسندى را ببيند از خود نيزبيزار مىشود. براى نمونه، در آيات زير صفات برجسته اخلاقى - كه خدا به آن فرمان داده و مسلمانان از آن به طور كامل برخوردار بودند - تجلّى يافته است:
«لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ فِي مَواطِنَ كَثِيرَةٍ وَ يَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً وَ ضاقَتْ عَلَيْكُمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ»(2)«قطعاً خداوند شما را در مواضع بسيارى يارى كرده است، و [نيز] در روز حنين، آن هنگام كه شمار زيادتان شما را به شگفت آورده بود، ولى به هيچ وجه از شما دفع [خطر] نكرد. و زمين با همه فراخى بر شما تنگ گرديد، سپس در حالى كه پشت [به دشمن] كرده بوديد برگشتيد».
اين بدان جهت است كه جنگاوران وقتى جمعيت خود را فراوان مىبينند، غرور و تكبّر بر آنان چيره مىشود، ولى در اسلام حتّى اين احساس درونى نيز ممنوع شده است، چنانكه از اين آيه مورد بحث كه در شأن مسلمانان درباره جنگ حنين نازل شده آشكار مىشود. بنابراين مسلمانان پيوسته بايد به نصرت الهى مطمئن باشند و هرگز مغرور نشوند.
خداى متعال در آيه بعد مىفرمايد: «ثُمَّ أَنْزَلَ اللّهُ سَكِينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤمِنِينَ وَ أَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها وَ عَذَّبَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ذلِكَ جَزاءُ الْكافِرِينَ * ثُمَّ يَتُوبُ اللّهُ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عَلى مَنْ يَشاءُ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ»(1)«آنگاه خدا آرامش خود را بر فرستاده خود و بر مؤمنان فرود آورد، و سپاهيانى فرو فرستاد كه آنها را نمىديديد، و كسانى را كه كفر ورزيدند عذاب كرد، و سزاى كافران همين بود. سپس خدا بعد از اين [واقعه] توبه هركس را بخواهد مىپذيرد، و خدا آمرزنده مهربان است».
در آيه ديگر مىفرمايد: «وَ مِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤذُونَ النَّبِيَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ يُؤمِنُ بِاللّهِ وَ يُؤمِنُ لِلْمُؤمِنِينَ وَ رَحْمَةٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذِينَ يُؤذُونَ رَسُولَ اللّهِ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ»(2)«و از ايشان كسانى هستند كه پيامبر را آزار مىدهند و مىگويند: او زودباور است.بگو: گوش خوبى براى شماست، به خدا ايمان دارد و [سخن] مؤمنان را باور مىكند، و براى كسانى از شما كه ايمان آوردهاند رحمتى است. و كسانى كه پيامبر خدا را آزار مىرسانند، عذابى پردرد [در پيش] خواهند داشت».
در اين آيه، خداوند پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را به گوش بودن و رحمت بودن توصيف مىكند مسلمانان نيز بر اساس پيروى از رسول اكرم صلىاللهعليهوآله خود را به اين صفات والا و ارزنده آراسته مىكردند. البتّه حدود تأثير اين دو خصلت ارزشمند در سطح جامعه بر همگان روشن است.
در آيه ديگر مىخوانيم: «وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ يُؤمِنُ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ وَ يَتَّخِذُ ما يُنْفِقُ قُرُباتٍ عِنْدَ اللّهِ وَ صَلَواتِ الرَّسُولِ أَلا إِنَّها قُرْبَةٌ لَهُمْ سَيُدْخِلُهُمُ اللّهُ فِي رَحْمَتِهِ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ
رَحِيمٌ»(1)«برخى [ديگر] از باديهنشينان كسانىاند كه به خدا و روز بازپسين ايمان دارند و آنچه را انفاق مىكنند مايه تقرب نزد خدا و دعاهاى پيامبر مىدانند. بدانيد كه اين [انفاق] مايه تقرب آنان است. به زودى خدا ايشان را در جوار رحمت خويش در آورد، كه خدا آمرزنده مهربان است».
سپس مىفرمايد: «خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ بِها وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ وَ اللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ»(2)«از اموال آنان صدقهاى بگير تا به وسيله آن پاك و پاكيزهشان سازى، و برايشان دعا كن، زيرا دعاى تو براى آنان آرامشى است، و خدا شنواى داناست».
مسلمانان صدر اسلام در راه پيشرفت دين اموال فراوان خرج كردند؛ حتى گاهى برخى از آنان نصف يا بيشتر اموال خود را در راه پيشرفت اسلام و عزت مسلمين مىدادند. پرواضح است كه بذل و بخشش يكى از خصلتهايى است كه موجب پيشرفت امّت اسلامى مىگردد. در برابر آن، صفت آزمندى و بخل است كه دارندگانِ چنين صفتى نكوهش و سرزنش شدهاند و اصولاً مسلمانان صدر اسلام، جز عدّه اندكى، بخيل نبودند؛ خداى متعال مىفرمايد: «إِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ مَنْ كانَ مُخْتالاً فَخُوراً * الَّذِينَ يَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَالنّاسَ بِالْبُخْلِ وَ يَكْتُمُونَ ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ أَعْتَدْنا لِلْكافِرِينَ عَذاباً مُهِيناً * وَ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ رِئاءَ النّاسِ وَ لا يُؤمِنُونَ بِاللّهِ وَ لا بِالْيَوْمِ الاْخِرِ وَ مَنْ يَكُنِ الشَّيْطانُ لَهُ قَرِيناً فَساءَ قَرِيناً»(3)«بىترديد خدا كسى را كه متكبر و فخرفروش است دوست نمىدارد؛ همان كسانى كه بخل مىورزند، و مردم را به بخل وامىدارند، و آنچه را خدا از فضل خويش بدانها ارزانى داشته پوشيده مىدارند. و براى كافران عذابى خوار كننده آماده كردهايم. و كسانى كه اموالشان را براى نشان دادن به مردم انفاق مىكنند، و به خدا و روز بازپسين ايمان ندارند. و هركس شيطان يار او باشد چه بد همدمى است».
بنابراين متكبّر فخرفروش و كسى كه بخل مىورزد و مردم را به بخل وا مىدارد و آنچه را خدا از فضل خويش بدانها ارزانى داشته پوشيده مىدارد و اموال خود را رياكارانه و
براى اغفال مردم انفاق مىكند از نظر خدا كافر به شمار مىآيد و كافران عذابى خواركننده دارند و چنين كسانى قطعاً همدم و يار شيطان هستند.
در آيه ديگر مىفرمايد: «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يُزَكُّونَ أَنْفُسَهُمْ بَلِ اللّهُ يُزَكِّي مَنْ يَشاءُ وَ لا يُظْلَمُونَ فَتِيلاً»(1)«آيا به كسانى كه خويشتن را پاك مىشمارند ننگريستهاى؟ [چنين نيست،] بلكه خداست كه هر كه را بخواهد پاك مىسازد، و به قدر نخِ روىِ هسته خرمايى ستم نمىبينند».
از همينروى، مسلمان نبايد خود را پاكترين و درستكارترين افراد بداند، بلكه بايد پيوسته خود را پايينتر از سطح مطلوب ببيند تا گرفتار عُجب نشود.
خداى سبحان مىفرمايد: «لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤمِنِينَ رَؤفٌ رَحِيمٌ * فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِيَ اللّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ»(2)«قطعاً براى شما پيامبرى از [ميان] خودتان آمد كه بر او دشوار است شما در رنج بيفتيد، به [هدايت] شما سخت حريص، و نسبت به مؤمنان، دلسوز و مهربان است. پساگر روى برتافتند، بگو: خدا مرا بس است. هيچ معبودى جز او نيست. بر او توكّل كردم و او پروردگار عرش بزرگ است».
بنابراين مسلمان بايد از نظر برخوردارى و كسب اخلاق اسلامى، در حد توان، مانند پيامبر صلىاللهعليهوآله باشد كه رنج بردن مسلمانان بر او گران و ناگوار بود و به آنان علاقه داشت و با آنها مهربان و رحيم بود.
همچنين مىفرمايد: «إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الاْءِحْسانِ وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى وَ يَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ * وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّهِ إِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الْأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللّهَ عَلَيْكُمْ كَفِيلاً إِنَّ اللّهَ يَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ * وَ لا تَكُونُوا كَالَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكاثاً تَتَّخِذُونَ أَيْمانَكُمْ دَخَلاً بَيْنَكُمْ أَنْ تَكُونَ أُمَّةٌ هِيَ أَرْبى مِنْ أُمَّةٍ إِنَّما يَبْلُوكُمُ اللّهُ بِهِ وَ لَيُبَيِّنَنَّ لَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ ما كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ»(3)«در حقيقت خدا
به دادگرى و نيكوكارى و بخشش به خويشاوندان فرمان مىدهد و از كار زشت و ناپسند و ستم باز مىدارد. به شما اندرز مىدهد، باشد كه پند گيريد. و چون با خدا پيمان بستيد، به پيمان خود وفا كنيد و سوگندهاى [خود را] پس از استوار كردن آنها مشكنيد، با اينكه خدا را بر خود ضامن [و گواه ]قرار دادهايد، زيرا خدا آنچه انجام مىدهيد مىداند. و مانند آن [زنى] كه رشته خود را پس از محكم بافتن، [يكىيكى] از هم مىگسست، مباشيد كه سوگندهاى خود را ميان خويش وسيله [فريب و] تقلب سازيد [به خيال اين] كه گروهى از گروه ديگر [در داشتن امكانات] افزون ترند. جز اين نيست كه خدا شما را بدين وسيله مىآزمايد و روز قيامت در آنچه اختلاف مىكرديد، قطعاً براى شما توضيح خواهد داد».
تا آنجا كه مىفرمايد: «وَ لا تَشْتَرُوا بِعَهْدِ اللّهِ ثَمَناً قَلِيلاً إِنَّما عِنْدَ اللّهِ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ»(1)«و پيمان خدا را به بهاى ناچيزى مفروشيد، زيرا آنچه نزد خداست، اگر واقعاً بدانيد، همان براى شما بسيار بهتر است».
بر اين اساس عدالت، احسان، بخشش به خويشاوندان، دورى از زشتىها و بدىها و ستمگرىها، وفا كردن به پيمان خدا، نشكستن سوگند و قسم، پراكنده نبودن افراد جامعه، دستاويز فريب نكردن قسمها به دليل گروهگرايى، و نفروختن پيمان خدا به بهاى اندك، همه و همه خصلتهاى اخلاقى ارزندهاى هستند كه بعضى از آنها ايجابى و كسبكردنى و برخى سلبى و زدودنى مىباشند؛ و مىبينيم كه مسلمانان صدر اسلام به چنين صفاتى متّصف بودند و همين خصلتها باعث پيشرفت سريع و حيرتآور آنان شده بود.
در آيه ديگر آمده: «إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اللّهَ نِعِمّا يَعِظُكُمْ بِهِ إِنَّ اللّهَ كانَ سَمِيعاً بَصِيراً»(2)«خدا به شما فرمان مىدهد كه امانت و سپردهها را به صاحبان آنها ردّ كنيد، و چون ميان مردم داورى مىكنيد، به عدالت داورى كنيد. در حقيقت، نيكو چيزى است كه خدا شما را به آن پند مىدهد. خدا شنواى بيناست».
تا آنجا كه مىفرمايد: «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ
مِنْ قَبْلِكَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحاكَمُوا إِلَى الطّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ وَ يُرِيدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُضِلَّهُمْ ضَلالاً بَعِيداً»(1)«آيا نديدهاى كسانى را كه مىپندارند به آنچه به سوى تو نازل شده و [به] آنچه پيش از تو نازل گرديده، ايمان آوردهاند [با اين همه] مىخواهند داورى ميان خود را به نزد طاغوت ببرند، با آنكه قطعاً فرمان يافتهاند كه بدان كفر ورزند [و آن را نكوهش كنند]، و[لى] شيطان مىخواهد آنها را به گمراهى دورى دراندازد».
بنابراين خداى سبحان به مسلمانان فرمان مىدهد كه امانتها را، چه مالى و چه زمينى يا علمى و غيره باشند - به صاحبانشان پس دهند و هرگاه ميان مردم قضاوت و داورى مىكنند، به عدالت حكم نمايند و براى آنها دوست و دشمن، دور و نزديك، خويشاوند و بيگانه، همسايه و غيرهمسايه تفاوت نكند. اگر براى آنان مشكلى پيش آمد محاكمه را نزد طغيانگران ستمگر نبرند، بلكه به خدا و رسول صلىاللهعليهوآله و كسانى كه از جانب آنها منصوب ومعرفى شدهاند، مراجعه كنند.
خداى سبحان مىفرمايد: «...وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ أَنْ صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ أَنْ تَعْتَدُوا وَ تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى وَ لا تَعاوَنُوا عَلَى الْأِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ اتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ»(2)«و البته نبايد كينهتوزى گروهى كه شما را از مسجدالحرام بازداشتند، شما را به تجاوزگرى وادارد. و در نيكوكارى و پرهيزگارى با يكديگر همكارى كنيد، و در گناه و تجاوزگرى دستيار [و مددكارِ] هم نشويد، و از خدا پروا كنيد كه خدا سختكيفر است».
در آيه ديگر مىفرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوّامِينَ لِلّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلى أَلاّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى وَ اتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ»(3)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، براى خدا به داد برخيزيد [و] به عدالت شهادت دهيد، و البته نبايد دشمنى گروهى شما را بر آن دارد كه عدالت نكنيد، عدالت كنيد كه آن به تقوا نزديكتر است، و از خدا پروا داريد، كه خدا به آنچه انجام مىدهيد آگاه است».
از همينرو، مسلمان نبايد به دليل دشمنى با گروهى، به ناحق قضاوتِ ناعادلانه و تجاوزگرى كند؛ چنانكه اگر او را از شهرش بيرون كرده و از زيارت مسجدالحرام باز داشتند، نبايد اينها سبب شود كه او عدالت را رها و تجاوز كند، بلكه پيوسته و هميشه عدالت پيشه كند و در نيكى و پرهيزگارى همدستى و يارى نمايد و مبادا كسى را در گناه و تجاوزگرى كمك كند و در تمام كارها از خدا بترسد، كه اگر چنين نكند خدا سختكيفر است.
علاوه بر اين، مسلمان بايد براى خدا بسيار قيام كند - «قّوام» صيغه مبالغه است؛ يعنى پيوسته براى خدا به قيام برخيزد، نه براى ثروت و دارندگى، رياست، زن، فرزند، هوا و هوس و مانند اينها، و به انصاف و از سرِ خداترسى گواهى (شهادت) دهد و دشمنى با يك گروه سبب نشود كه عدالت را رها كند و بىعدالتي پيشه كند، چرا كه عدالت به پرهيزگارى و نيكوكارى نزديكتر است. همچنين مسلمان بايد در تمامى اين امور از خدا بترسد، زيراخدا به تمامى اعمال انسان آگاه است. اگر كسى داراى چنين خصلتهايى بود مؤمن است و خدا به او وعده آمرزش و پاداش بزرگ داده است. امّا اگر كفر ورزيد و حق را تكذيب كرد، بىترديد اهل دوزخ خواهد بود؛ چنانكه خداى سبحان مىفرمايد: «وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَحِيمِ»(1)«كسانى كه كفر ورزيده و آيات ما را تكذيب كردهاند آنان همدمان دوزخند».
همچنين مىفرمايد: «ما أَصابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي أَنْفُسِكُمْ إِلاّ فِي كِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللّهِ يَسِيرٌ * لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ وَ اللّهُ لا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ * الَّذِينَ يَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبُخْلِ وَمَنْ يَتَوَلَّ فَإِنَّ اللّهَ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ»(2)«هيچ مصيبتى نه در زمين و نه در نفسهاى شما [= به شما] نرسد، مگر آنكه پيش از آنكه آن را پديد آوريم، در كتابى [نهفته] است. اين [كار] بر خدا آسان است. تا بر آنچه از دست شما رفتهاند اندوهگين نشويد و به [سبب] آنچه به شما داده است شادمانى نكنيد، و خدا هيچ خودپسند فخرفروشى را دوست ندارد. همانان كه بخل مىورزند و مردم را به بخل ورزيدن
وامىدارند. و هر كه روى گرداند قطعاً خدا بىنياز ستوده است».
روى اين اصل، انسان نبايد به مصيبتها اهميّت زيادى بدهد و از آنچه به دستش مىرسد خيلى شادمان شود و خودپسند و متكبّر و بخيل باشد و مردم را هم به بخلورزيدن وا دارد.
سپس مىفرمايد: «لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِيزانَ لِيَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَ مَنافِعُ لِلنّاسِ وَ لِيَعْلَمَ اللّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَيْبِ إِنَّ اللّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ»(1)«به راستى [ما] پيامبران خود را با دلايل آشكار روانه كرديم و با آنها كتاب و ترازو را فرود آورديم تا مردم به انصاف برخيزند، و آهن را كه در آن براى مردمخطرى سخت و سودهايى است، پديد آورديم، تا خدا معلوم بدارد چه كسى در نهان، او و پيامبرانش را يارى مىكند. آرى، خدا نيرومند شكستناپذير است».
بر اين اساس، هدف مهم از فرستادن پيامبران آن است كه مردم عدالت را به پا دارند و با آهن - كه در آن صلابت شديدى است - تجاوزگران را دفع كنند.
آرى، پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله و اكثر يارانش، جز عدّه قليلى، همه به صفات و خصلتهاى والا متّصف بودند و همين امر سبب شد كه به آن پيشرفت و ترقى نائل شوند.
مسلمانان صدر اسلام به گونهاى بودند كه هيچيك بر ديگرى احساس برترى نمىكرد. هركس مسلمان مىشد، در تمامى شئون، از قبيل نماز، روزه، حجّ، ازدواج، طلاق، ارث، جهاد، شركت در بيتالمال، قرار گرفتن طرف مشورت و امثال آن، با ساير مسلمانان برابر مىشد. بالاتر اينكه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله با آن عظمتى كه داشت، با مسلمانان رايزنى و مشورت مىكرد، چنانكه در گذشته به آيات آن اشاره كرديم. اكنون چند نمونه از برابرى مسلمانان با يكديگر را كه در قرآن مجيد از آنها سخن رفته است يادآور مىشويم: «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا
1) . همان، آيه 25.
وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَ الَّذِينَ آوَوْا وَ نَصَرُوا أُولئِكَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يُهاجِرُوا ما لَكُمْ مِنْ وَلايَتِهِمْ مِنْ شَيْءٍ حَتّى يُهاجِرُوا وَ إِنِ اسْتَنْصَرُوكُمْ فِي الدِّينِ فَعَلَيْكُمُ النَّصْرُ إِلاّ عَلى قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ مِيثاقٌ وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ»(1)«كسانى كه ايمان آورده و هجرت كردهاند و در راه خدا با مال و جان خود جهاد نمودهاند و كسانى كه [مهاجران را] پناه دادهاند و يارى كردهاند، آنان ياران يكديگرند، و كسانى كه ايمان آوردهاند ولى مهاجرت نكردهاند هيچگونه خويشاوندى [دينى] با شما ندارند مگر آنكه [در راه خدا] هجرت كنند، و اگر در [كار] دين از شما يارى جويند، يارى آنان بر شما [واجب] است، مگر بر عليه گروهى باشد كه ميان شما و آنان پيمانى [بسته شده] است، و خدا بهآنچه انجام مىدهيد بيناست».
تا آنجا كه مىفرمايد: «وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ وَ الَّذِينَ آوَوْا وَ نَصَرُوا أُولئِكَ هُمُ الْمُؤمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ»(2)«و كسانى كه ايمان آورده و هجرت كرده و در راه خدا به جهاد پرداخته، و كسانى كه [مهاجران را] پناه داده و يارى كردهاند، آنان همان مؤمنان واقعىاند، براى آنان بخشايش و روزى شايستهاى خواهد بود».
آرى، در صدر اسلام مسلمان برادر مسلمانش را در خانه خود جاى مىداد و از او حمايت مىكرد و با وى دوست و برادر بود و همگى در تمامى شئون با يكديگر برابر و در مقابل قانون اسلام مساوى بودند. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودهاند: «مثل المؤمن في توادّهم و تراحمهم كمثل الجسد إذا اشتكى بعضه تداعى سائره بالسهر و الحمّى(3)مثل مؤمنان در دوستى و محبّت با يكديگر، مثل يك بدن است كه هرگاه عضوى از آن به درد آمد اعضاى ديگر نيز دچار بىخوابى و تب مىشود».
[بنى آدم اعضاى يكديگرند *** كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوى به درد آورد روزگار *** دگر عضوها را نماند قرار]
همچنين فرمودند: «... مَن سمع رجلاً ينادي يا للمسلمين فلم يجبه فليس بمسلم(1)هركه فرياد شخصى را بشنود كه مسلمانان را به كمك مىطلبد و به او پاسخ ندهد، مسلمان نيست».
نمونههاى برابرى و مساوات در ميان مسلمانان صدر اسلام فراوان است؛ آنها به گونهاى بودند كه هيچكدام بر ديگرى اظهار برترى و بزرگى نمىكردند. ثروتمند با تنگدست معاشرت و بلندمرتبه با پستتر از خود ازدواج مىكرد و نيرومند با ناتوان برابر بود و در تمامى امور تساوى بر آنها حاكم بود. مسلمانان با همين اخلاق بلند، توانستند به تنهايى با تمام دنيا مقابله كنند و در سايه قوانين آسمانى اسلام به آن پيشرفت سريع وشگفت نائل گردند.
خداى سبحان مىفرمايد: «إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْأِحْسانِ وَ إِيتاءِ ذِيالْقُرْبى وَ يَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ»(2)در حقيقت، خدا به دادگرى و نيكوكارى و بخشش به خويشاوندان فرمان مىدهد و از كار زشت و ناپسند و ستم باز مىدارد. به شما اندرز مىدهد، باشد كه پند گيريد».
اين آيه علاوه بر اينكه مراعات عدالت را ضرورى مىشمارد، احسان و نيكوكارى را نيز به سه دليل واجب دانسته است:
اوّلاً: آن را در رديف عدالت قرار داده و خود عدالت قطعاً در همه حال واجب است.
ثانيا: مورد تعلّق امر قرار گرفته و امر، چنانكه دانشمندان علم اصول گويند، دلالت بر وجوب دارد.
ثالثا: با نهى از فحشاء و منكر و بغى، مقرون شده و اين سه چيز چون حرام است، پس صفات مقابل و ضد آنها واجب و بايسته است. همچنين خداى متعال در ذيل آيه مىفرمايد: «يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ» كه ظاهر اين تعبير نيز دلالت بر وجوب دارد. گذشته
از همه اينها در آيه بعدى چنين آمده است: «وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللّهِ إِذا عاهَدْتُمْ وَ لا تَنْقُضُوا الْأَيْمانَ بَعْدَ تَوْكِيدِها وَ قَدْ جَعَلْتُمُ اللّهَ عَلَيْكُمْ كَفِيلاً إِنَّ اللّهَ يَعْلَمُ ما تَفْعَلُونَ * وَ لا تَكُونُوا كَالَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكاثاً...»(1)«و چون با خدا پيمان بستيد، به پيمان خود وفا كنيد و سوگندهاى [خود را] پس از استوار كردن آنها مشكنيد، با اينكه خدا را بر خود ضامن [و گواه] قرار دادهايد، زيرا خدا آنچه را انجام مىدهيد مىداند. و مانند آن [زنى] كه رشته خود را پس از محكم بافتن، [يكىيكى] از هم مىگسست مباشيد».
روشن است كه وفاى به عهد، واجب و تفرقه و شكستن قسمها حرام است.
در آيه ديگر مىخوانيم: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلّهِ وَ لَوْ عَلى أَنْفُسِكُمْ أَوِ الْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبِينَ إِنْ يَكُنْ غَنِيًّا أَوْ فَقِيراً فَاللّهُ أَوْلى بِهِما فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوى أَنْ تَعْدِلُوا وَ إِنْ تَلْوُوا أَوْ تُعْرِضُوا فَإِنَّ اللّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً»(2)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، پيوسته به عدالت قيام كنيد و براى خدا گواهى دهيد، هرچند به زيان خودتان يا [به زيان] پدر و مادر و خويشاوندان [شما] باشد. اگر [يكى از دو طرف دعوا] توانگر يا نيازمند باشد، باز خدا به آن دو [از شما] سزاوارتر است، پس، از پى هوس نرويد كه [در نتيجه از حق] عدول كنيد. و اگر به انحراف گراييد يا اعراض نماييد، قطعاً خدا به آنچه انجام مىدهيد آگاه است».
بنابراين، عدالتخواهى هرچند به زيان خود انسان يا والدين و خويشاوندان او باشد واجب است، خواه آنها بىنياز باشند يا تنگدست؛ زيرا خدا به رعايت آنها شايستهتر است.
در مقابل اين حالت، پيروى كردن از هواى نفس است كه اگر كسى از مرز عدالت تجاوز كرد و رويگردان شد، خدا قطعاً به كار او آگاه است و به زودى در دنيا و آخرت به حساب او خواهد رسيد.
در جاى ديگر مىفرمايد: «وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلاّ تُقْسِطُوا فِي الْيَتامى فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاّ تَعْدِلُوا فَواحِدَةً أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ ذلِكَ أَدْنى أَلاّ
تَعُولُوا»(1)«و اگر در اجراى عدالت ميان دختران يتيم بيمناكيد، هر چه از زنان [ديگر] كه شما را پسند آيد، دو تا، سه تا، چهار تا، به زنى گيريد. پس اگر بيم داريد كه مبادا به عدالت رفتار نكنيد، به يك [زن آزاد] يا به آنچه [از كنيزان] مالك شدهايد [اكتفا كنيد]. اين [خوددارى] نزديكتر است تا به ستم گراييد [و بيهوده عيالوار گرديد]».
در آيه ديگر مىفرمايد: «فَلِذلِكَ فَادْعُ وَ اسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ وَ قُلْ آمَنْتُ بِما أَنْزَلَ اللّهُ مِنْ كِتابٍ وَ أُمِرْتُ لِأَعْدِلَ بَيْنَكُمُ اللّهُ رَبُّنا وَ رَبُّكُمْ لَنا أَعْمالُنا وَ لَكُمْ أَعْمالُكُمْ لاحُجَّةَ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمُ اللّهُ يَجْمَعُ بَيْنَنا وَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ»(2)«بنابراين به دعوت پرداز و همانگونه كه مأمورى ايستادگى كن و هوسهاى آنان را پيروى مكن و بگو: به هر كتابى كه خدا نازل كرده است ايمان آوردم و مأمور شدم كه ميان شما عدالت كنم، خدا پروردگار ما و پروردگار شماست؛ اعمال ما از آن ما، و اعمال شما از آن شماست، ميان ما و شما دشمنى و خصومتى نيست، خدا ميان ما را جمع مىكند و فرجام به سوى اوست».
در اين آيه خدا به پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمان مىدهد كه علاوه بر پايدارى و استقامت و پيروى نكردن از هوسهاى دشمنان، ميان همه مردم به عدالت رفتار كند. مسلمانان صدر اسلام نيز براى آنكه از عدالت پيامبر صلىاللهعليهوآله پيروى مىكردند به اين خصلتها آراسته بودند.
علاوه بر آيات پيشگفته، آيات ديگرى نيز درباره عدالت در قرآن مجيد وجود دارد. همچنين درباره احسان نيز آيات ديگرى هست. خداوند مىفرمايد: «وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَ بَنِي إِسْرائِيلَ لا تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللّهَ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَ ذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينِ وَ قُولُوا لِلنّاسِ حُسْناً وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ إِلاّ قَلِيلاً مِنْكُمْ وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ»(3)«و چون از فرزندان اسرائيل پيمان محكم گرفتيم كه: جز خدا را نپرستيد، و به پدر و مادر، و خويشان و يتيمان و مستمندان احسان كنيد، و با مردم [به زبان] خوش سخن بگوييد، و نماز را به پا داريد، و زكات را بدهيد، آنگاه، جز اندكى از شما، [همگى] به حالت اعراض روى برتافتيد».
بر اين اساس، نيكى به پدر و مادر و خويشاوند و يتيمان و بينوايان و خوب سخن گفتن با مردم، كارهاى واجبى هستند كه خدا از امّتهاى گذشته، بر آنها پيمان گرفته و در آن اشاره است به اينكه مسلمان نيز بايد از تمامى اين دستورها پيروى كنند؛ چنانكه جمله: «لا تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللّهَ» و نيز: «أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ» بر اين مطلب دلالت دارد.
در آيه ديگر مىخوانيم: «وَ اعْبُدُوا اللّهَ وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَ بِذِيالْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينِ وَ الْجارِ ذِي الْقُرْبى وَ الْجارِ الْجُنُبِ وَ الصّاحِبِ بِالْجَنْبِوَ ابْنِ السَّبِيلِ وَ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ إِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ مَنْ كانَ مُخْتالاً فَخُوراً»(1)«و خدا را بپرستيد، و چيزى را با او شريك مگردانيد، و به پدر و مادر احسان كنيد، و درباره خويشاوندان و يتيمان و مستمندان و همسايه خويش و همسايه بيگانه و همنشين و در راه مانده و بردگان خود [نيكى كنيد]، كه خدا كسى را كه متكبر و فخرفروش است دوست نمىدارد».
زيرا كسى كه نيكوكار نيست در شمار گردنكشان خودپسند قرار مىگيرد، كه به آنچه دارد افتخار مىكند و بر مردم اظهار برترى و فخرفروشى مىنمايد، و روشن است كه اين عمل، حرام است.
در آيه ديگر آمده است: «فَكَيْفَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ ثُمَّ جاؤكَ يَحْلِفُونَ بِاللّهِ إِنْ أَرَدْنا إِلاّ إِحْساناً وَ تَوْفِيقاً»(2)«پس چگونه، هنگامى كه به [سزاى] كار و كردار پيشينيان مصيبتى به آنان نمىرسد، نزد تو مىآيند و به خدا سوگند مىخورند كه ما جز نيكويى و موافقت قصدى نداشتيم؟» در آيه ديگر مىفرمايد: «ما عَلَى الُْمحْسِنِينَ مِنْ سَبِيلٍ»(3)«بر نيكوكاران ايرادى نيست».
همچنين مىفرمايد: «وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا وَ إِنَّ اللّهَ لَمَعَ الُْمحْسِنِينَ»(4)«و كسانى كه در راه ما كوشيدهاند، به يقين راههاى خود را بر آنان مىنماييم و در حقيقت، خدا با نيكوكاران است».
خداى سبحان مىفرمايد: «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ»(1)«و همگى به ريسمان خداچنگ زنيد، و پراكنده نشويد، و نعمت خدا را بر خود ياد كنيد: آنگاه كه دشمنان [يكديگر] بوديد، پس ميان دلهاى شما الفت انداخت، تا به لطف او برادران هم شديد، و بر كنار پرتگاه آتش بوديد كه شما را از آن رهانيد. اينگونه، خدا نشانههاى خود را براى شما روشن مىكند، باشد كه شما راه يابيد».
تا آنجا كه مىفرمايد: «وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَيِّناتُ وَ أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ»(2)«و چون كسانى مباشيد كه پس از آنكه دلايل آشكار برايشان آمد، پراكنده شدند و باهم اختلاف پيدا كردند، و براى آنان عذابى سهمگين است».
در آيه ديگر مىفرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَ كانُوا شِيَعاً لَسْتَ مِنْهُمْ فِي شَيْءٍ إِنَّما أَمْرُهُمْ إِلَى اللّهِ ثُمَّ يُنَبِّئُهُمْ بِما كانُوا يَفْعَلُونَ»(3)«كسانى كه دين خود را پراكنده ساختند و فرقه فرقه شدند، تو هيچگونه مسؤول ايشان نيستى، كارشان فقط با خداست. آنگاه به آنچه انجام مىدادند آگاهشان خواهد كرد».
همچنين مىفرمايد: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِي فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ * مُنِيبِينَ إِلَيْهِ وَ اتَّقُوهُ وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ لا تَكُونُوا مِنَ الْمُشْرِكِينَ * مِنَ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَ كانُوا شِيَعاً كُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ»(4)«پس روى خود را با گرايش تمام به حقّ، به سوى اين دين كن، با همان سرشتى كه خدا مردم را بر آن سرشته است. آفرينش خداى تغييرناپذير است. اين است همان دين پايدار، ولى بيشتر مردم نمىدانند. به سويش توبه بريد و از او پروا بداريد و نماز بر پا كنيد و از
مشركان مباشيد: از كسانى كه دين خود را قطعه قطعه كردند و فرقه فرقه شدند، هر حزبى بدانچه پيش آنهاست دلخوش شدند».
بنابراين كسى كه اهل تفرقه است در واقع از مشركان محسوب مىشود و در شمارمسلمانان نيست كه صفاتى، از قبيل توجّه به دين، بازگشت به سوى خدا، پرهيزگارى و برپاداشتن نماز دارند(1).
خداى سبحان مىفرمايد: «انْفِرُوا خِفافاً وَ ثِقالاً وَ جاهِدُوا بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ»(2)«سبكبار و گرانبار بسيج شويد و با مال و جانتان در راه خدا جهاد كنيد. اگر بدانيد، اين براى شما بهتر است».
بر اين اساس امّت اسلام چنان نيست كه برخى از آنان كار كنند و گروهى بيكار باشند. آنها در تمام شئون زندگى با يكديگر اتّحاد دارند.
در آيه ديگر آمده است: «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلَى الْكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَ رِضْواناً سِيماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ مَثَلُهُمْ فِي الْأِنْجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى عَلى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفّارَ وَعَدَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً»(3)«محمد صلىاللهعليهوآله پيامبر خداست، و كسانى كه با اويند، بر كافران، سختگير [و] با همديگر مهربانند. آنان را در ركوع و سجود مىبينى. فضل و خشنودى خدا را خواستارند. علامت [مشخصه] آنان بر اثر سجود در چهرههايشان است. اين صفت ايشان است در تورات، و مثل آنها در انجيل چون كشتهاى است كه جوانه خود برآورد و آن را مايه دهد تا ستبر شود و بر ساقههاى خود بايستد و دهقانان را به شگفت در آورد، تا از [انبوهى] آنان [خدا] كافران را به
خشم در اندازد. خدا به كسانى از آنان كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كردهاند، آمرزش و پاداش بزرگى وعده داده است».
در تاريخ اين تعبير آمده است كه مسلمانان صدر اسلام، مثل زاهدان شب و شيران روز بودهاند. طبيعى است كه عبادات شبانه مسلمانان يك نوع آمادگى روحى را براى حركت به جلو ايجاد مىنمايد. خداى سبحان مىفرمايد: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ يا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ * قُمِ اللَّيْلَ إِلاّ قَلِيلاً * نِصْفَهُ أَوِ انْقُصْ مِنْهُ قَلِيلاً * أَوْ زِدْ عَلَيْهِ وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِيلاً * إِنّا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقِيلاً * إِنَّ ناشِئَةَ اللَّيْلِ هِيَ أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قِيلاً * إِنَّ لَكَ فِي النَّهارِ سَبْحاً طَوِيلاً * وَ اذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ وَ تَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلاً»(1)«اى جامه به خويشتن فرو پيچيده. به پا خيز شب را مگر اندكى. نيمى از شب يا اندكى از آن را بكاه. يا بر آن [نصف] بيفزاى و قرآن را شمرده شمرده بخوان. در حقيقت ما به زودى بر تو گفتارى گرانبار القا مىكنيم. قطعاً برخاستن شب، رنجش بيشتر و گفتار [در آن هنگام] راستينتر است. [و] تو را، در روز، آمدوشدى دراز است. و نام پروردگار خود را ياد كن و تنها به او بپرداز».
تا آنجا كه مىفرمايد: «إِنَّ رَبَّكَ يَعْلَمُ أَنَّكَ تَقُومُ أَدْنى مِنْ ثُلُثَيِ اللَّيْلِ وَ نِصْفَهُ وَ ثُلُثَهُ وَ طائِفَةٌ مِنَ الَّذِينَ مَعَكَ وَ اللّهُ يُقَدِّرُ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ عَلِمَ أَنْ لَنْ تُحْصُوهُ فَتابَ عَلَيْكُمْ فَاقْرَؤا ما تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ عَلِمَ أَنْ سَيَكُونُ مِنْكُمْ مَرْضى وَ آخَرُونَ يَضْرِبُونَ فِي الْأَرْضِ يَبْتَغُونَ مِنْ فَضْلِ اللّهِ وَ آخَرُونَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ فَاقْرَؤا ما تَيَسَّرَ مِنْهُ وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ أَقْرِضُوا اللّهَ قَرْضاً حَسَناً وَ ما تُقَدِّمُوا لأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللّهِ هُوَ خَيْراً وَ أَعْظَمَ أَجْراً وَ اسْتَغْفِرُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ»(2)«در حقيقت، پروردگارت مىداند كه تو و گروهى از كسانى كه با تو هستند نزديك به دوسوم از شب يا نصف آن يا يكسوّم آن را [به نماز] برمىخيزند و خداست كه شب و روز را اندازهگيرى مىكند. [او] مىداند كه شما [هرگز] حساب آن را نداريد، پس بر شما ببخشود، [اينك] هرچه از قرآن ميسّر مىشود، بخوانيد. [خدا] مىداند كه به زودى در ميانتان بيمارانى خواهند بود و [عدهاى] ديگر در زمين سفر مىكنند [و] در پى
روزى خدا هستند، و [گروهى] ديگر در راه خدا پيكار مىنمايند. پس هرچه از [قرآن] ميسّر شدتلاوت كنيد و نماز را برپا داريد و زكات بدهيد و به خدا وام نيكو دهيد و هر كار خوبى براى خود از پيش بفرستيد، آن را نزد خدا خواهيد يافت و پاداش آن بهتر و بزرگتر است. از خدا طلب آمرزش كنيد كه خدا آمرزنده مهربان است».
در اين آيات مباركه بسيجِ روحى گستردهاى به سوى عمل به چشم مىخورد. تنها بيماران و كسانى كه براى طلب روزى از خدا مسافرت مىكنند و نيز كسانى كه در راه خدا مىجنگند استثنا شدهاند، زيرا اين گروه مانند ديگران نيستند كه كاملاً بتوانند قرآن بخوانند و شبها براى عبادت به پا ايستند؛ بيماران كه قدرت بدنى ندارند و مسافران و رزمندگان نيز به كار خود اشتغال دارند.
مسلمانان صدر اسلام با چشم حقارت به كفّار مىنگريستند و بر خود لازم مىديدند كه آنها را از انحراف در عقيده و عمل باز دارند؛ خداى سبحان مىفرمايد: «بَراءَةٌ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى الَّذِينَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكِينَ * فَسِيحُوا فِي الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللّهِ وَ أَنَّ اللّهَ مُخْزِي الْكافِرِينَ * وَ أَذانٌ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى النّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ أَنَّ اللّهَ بَرِيءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَ رَسُولُهُ فَإِنْ تُبْتُمْ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللّهِ وَ بَشِّرِ الَّذِينَ كَفَرُوا بِعَذابٍ أَلِيمٍ»(1)«[اين آيات] اعلام بيزارى [و عدم تعهد] است از طرف خدا و پيامبرش نسبت به آن مشركانى كه با ايشان پيمان بستهايد. پس [اى مشركان،] چهار ماه [ديگر با امنيت كامل] در زمين بگرديد و بدانيد كه شما نمىتوانيد خدا را به ستوه آوريد، و اين خداست كه رسوا كننده كافران است. و [اين آيات] اعلامى است از جانب خدا و پيامبرش به مردم در روز حج اكبر كه خدا و پيامبرش در برابر مشركان تعهدى ندارند [با اين حال] اگر [از كفر] توبه كنيد آن براى شما بهتر است، و اگر روى بگردانيد پس بدانيد كه شما خدا را
1) . سوره توبه، آيههاى 1 تا 3.
درمانده نخواهيد كرد، و به كسانى كه كفر ورزيدند از عذابى دردناك خبر ده».بنابراين خدا از مشركان بيزار است و اعلام مىدارد كه آنها نمىتوانند خدا را ناتوان و درمانده كنند و از چنگال مسلمانان فرمانبرِ خدا فرار نمايند، و البته اگر توبه كنند برايشان بهتر است، امّا چنانچه پشت كنند خدا آنان را به عذابى دردناك، در دنيا و آخرت، بشارت مىدهد.
آنگاه مىفرمايد: «فَإِذَا انْسَلَخَ الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ خُذُوهُمْ وَ احْصُرُوهُمْ وَ اقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ فَإِنْ تابُوا وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ فَخَلُّوا سَبِيلَهُمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ»(1)«پس چون ماههاى حرام سپرى شد، مشركان را هر كجا يافتيد بكشيد و آنان را دستگير كنيد و به محاصره درآوريد و در هر كمينگاهى به كمين آنان بنشينيد، پس اگر توبه كردند و نماز به پا داشتند و زكات دادند، راه برايشان گشاده گردانيد، زيرا خدا آمرزنده مهربان است».
تا آنجا كه مىفرمايد: «وَ إِنْ نَكَثُوا أَيْمانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَ طَعَنُوا فِي دِينِكُمْ فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لا أَيْمانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُونَ * أَ لا تُقاتِلُونَ قَوْماً نَكَثُوا أَيْمانَهُمْ وَ هَمُّوا بِإِخْراجِ الرَّسُولِ وَ هُمْ بَدَؤكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ أَ تَخْشَوْنَهُمْ فَاللّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤمِنِينَ * قاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللّهُ بِأَيْدِيكُمْ وَ يُخْزِهِمْ وَ يَنْصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ وَ يَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤمِنِينَ * وَ يُذْهِبْ غَيْظَ قُلُوبِهِمْ وَ يَتُوبُ اللّهُ عَلى مَنْ يَشاءُ وَ اللّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ»(2)«و اگر سوگندهاى خود را پس از پيمان خويش شكستند و شما را در دينتان طعن زدند، پس با پيشوايان كفر بجنگيد، چرا كه آنان را هيچ پيمانى نيست، باشد كه [از پيمانشكنى] باز ايستند. چرا با گروهى كه سوگندهاى خود را شكستند و بر آن شدند كه فرستاده [خدا] را بيرون كنند، و آنان بودند كه نخستين بار [جنگ را] با شما آغاز كردند، نمىجنگيد؟ آيا از آنان مىترسيد؟ با اينكه اگر مؤمنيد خدا سزاوارتر است كه از او بترسيد. با آنان بجنگيد، خدا آنان را به دست شما عذاب و رسوايشان مىكند و شما را بر ايشان پيروزى مىبخشد و دلهاى گروه مؤمنان را خنك مىگرداند. و خشم دلهايشان را ببرد، و خدا توبه هر كه را بخواهد مىپذيرد، و خدا داناى حكيم است».
در آيه ديگر مىفرمايد: «يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِؤا نُورَ اللّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ يَأْبَى اللّهُ إِلاّ أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ * هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ»(1)«مىخواهند نور خدا را با سخنان خويش خاموش كنند، ولى خدا نمىگذارد، تا نور خود را كامل كند، هرچند كافران را خوش نيايد. او كسى است كه پيامبرش را با هدايت و دين حق فرستاده تا او را بر همه اديان غالب و چيره گرداند، اگرچه مشركان خوش نداشته باشند».
همچنين مىفرمايد: «وَ قاتِلُوا الْمُشْرِكِينَ كَافَّةً كَما يُقاتِلُونَكُمْ كَافَّةً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ»(2)«و همگى با مشركان بجنگيد، چنانكه آنان همگى با شما مىجنگند، و بدانيد كه خدا با پرهيزگاران است».
خداى متعال در قرآن مجيد از هلاكت امّتهاى گذشته كه با پيامبران خود مخالفت، و از دستورهاى آنان پيروى نمىنمودند، سخن گفته است؛ در آيهاى مىفرمايد: «أَ لَمْ يَأْتِهِمْ نَبَأُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَوْمِ نُوحٍ وَ عادٍ وَ ثَمُودَ وَ قَوْمِ إِبْراهِيمَ وَ أَصْحابِ مَدْيَنَ وَ الْمُؤتَفِكاتِ أَتَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَما كانَ اللّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ»(3)«آيا گزارش [حال] كسانى را كه پيش از آنان بودهاند: قوم نوح و عاد و ثمود و قوم ابراهيم و اصحاب مدين و شهرهاى زيرورو شده، به ايشان نرسيده است؟ پيامبرانشان دليلهاى روشن برايشان آوردند، خدا بر آن نبود كه به آنان ستم كند، بلكه آنها خودشان بر خود ستم روا مىداشتند».
و نيز مىفرمايد: «كَالَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ كانُوا أَشَدَّ مِنْكُمْ قُوَّةً وَ أَكْثَرَ أَمْوالاً وَ أَوْلاداً فَاسْتَمْتَعُوا بِخَلاقِهِمْ فَاسْتَمْتَعْتُمْ بِخَلاقِكُمْ كَمَا اسْتَمْتَعَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ بِخَلاقِهِمْ وَ خُضْتُمْ كَالَّذِي خاضُوا أُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِي الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ»(4)«[حال شما منافقان] چون كسانى است كه پيش از شما بودند: آنان از شما نيرومندتر و داراتر و داراى فرزندان بيشتر بودند. پس، از نصيب خويش [در دنيا] برخوردار شدند، شما [هم] از نصيب خود برخوردارشديد؛ چنانكه پيشينيان شما از نصيب خويش برخوردار شدند، و شما [در باطل] فرو رفتيد؛
همانگونه كه آنان فرو رفتند. آنها اعمالشان در دنيا و آخرت به هدر رفت و آنان همان زيانكارانند».
به طور كلّى اين آيات قرآنى براى مسلمانان روحيهبخش است و يادآورى مىكنند كه مسلمانان مىتوانند بر كافران، هرچند داراى مال و اولاد و قدرت فراوان باشند، چيره و پيروز شوند.
در آيه ديگر مىفرمايد: «يَحْلِفُونَ بِاللّهِ ما قالُوا وَ لَقَدْ قالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ وَ كَفَرُوا بَعْدَ إِسْلامِهِمْ وَ هَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا وَ ما نَقَمُوا إِلاّ أَنْ أَغْناهُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ فَإِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْراً لَهُمْ وَ إِنْ يَتَوَلَّوْا يُعَذِّبْهُمُ اللّهُ عَذاباً أَلِيماً فِي الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ ما لَهُمْ فِي الْأَرْضِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ»(1)«به خدا سوگند مىخورند كه [سخن ناروا] نگفتهاند، در حالى كه قطعاً سخن كفر گفته و پس از مسلمان شدنشان كفر ورزيدهاند، و بر آنچه موفق به انجام آن نشدند همت گماشتند، و به عيبجويى برنخاستند مگر [بعد از] آنكه خدا و پيامبرش از فضل خود آنان را بىنياز گردانيدند. پس اگر توبه كنند براى آنان بهتر است، و اگر روى برتابند، خدا آنان را در دنيا و آخرت عذابى دردناك مىكند، و در روى زمين يار و ياورى نخواهند داشت».
بر اين اساس خدا، كسانى را كه از پيامبر صلىاللهعليهوآله اطاعت نمىكنند و به دستورهايش عمل نمىنمايند، در دنيا و آخرت كيفر مىكند و آنان هيچ سرپرست و ياورى نخواهند داشت؛ به عكس، خداى سبحان اوليا و دوستان خود را كمك مىكند و آنان را بر دشمنانشان، هرچند زورمند باشند، پيروز مىگرداند.
در آيه ديگر مىخوانيم: «وَ كَمْ أَهْلَكْنا مِنْ قَرْيَةٍ بَطِرَتْ مَعِيشَتَها فَتِلْكَ مَساكِنُهُمْ لَمْ تُسْكَنْ مِنْ بَعْدِهِمْ إِلاّ قَلِيلاً وَ كُنّا نَحْنُ الْوارِثِينَ * وَ ما كانَ رَبُّكَ مُهْلِكَ الْقُرى حَتّى يَبْعَثَ فِي أُمِّها رَسُولاً يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِنا وَ ما كُنّا مُهْلِكِي الْقُرى إِلاّ وَ أَهْلُها ظالِمُونَ»(2)«چه بسيار شهرها كه هلاكش كرديم، [زيرا] زندگى خوش، آنها را سرمست كرده بود. اين است سراهايشانكه پس از آنان - جز براى عدّه كمى - مورد سكونت قرار نگرفته، و ماييم كه وارث آنان بوديم. و پروردگار تو [هرگز] ويرانگر شهرها نبوده است تا [پيشتر] در مركز آنها پيامبرى برانگيزد كه
آيات ما را برايشان بخواند و ما شهرها را - تا مردمشان ستمگر نباشند - ويران كننده نبودهايم».
آرى، مسلمانان مىدانستند كه اگر پرچم عدالت را در جهان برافرازند و حقيقت را آشكار سازند و مردم از آنها نپذيرند، خدا پشت سر آنهاست و ستمگران و منكران حقّ را هلاك مىكند.
در آيه ديگر آمده است: «إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِي الْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَها شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْناءَهُمْ وَ يَسْتَحْيِي نِساءَهُمْ إِنَّهُ كانَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ * وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ * وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ نُرِيَ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما كانُوا يَحْذَرُونَ»(1)«فرعون در سرزمين [مصر] سر برافراشت، و مردم آن را طبقه طبقه ساخت، طبقهاى از آنان را زبون مىداشت: پسرانشان را سر مىبريد، و زنانشان را [براى بهرهكشى] زنده بر جاى مىگذاشت، كه وى از فسادكاران بود. و خواستيم بر كسانى كه در آن سرزمين فرودست شده بودند منت نهيم و آنان را پيشوايان [مردم] گردانيم، و ايشان را وارث [زمين] كنيم. و در زمين قدرتشان دهيم و [از طرفى] به فرعون و هامان و لشكريانشان آنچه را كه از جانب آنان بيمناك بودند، بنمايانيم».
تا آنجا كه مىفرمايد: «وَ اسْتَكْبَرَ هُوَ وَ جُنُودُهُ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ إِلَيْنا لا يُرْجَعُونَ * فَأَخَذْناهُ وَ جُنُودَهُ فَنَبَذْناهُمْ فِي الْيَمِّ فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الظّالِمِينَ * وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ * وَ أَتْبَعْناهُمْ فِي هذِهِ الدُّنْيا لَعْنَةً وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ هُمْ مِنَ الْمَقْبُوحِينَ»(2)«و او و سپاهيانش در آن سرزمين به ناحقّ سركشى كردند و پنداشتند كه به سوى ما بازگردانيده نمىشوند، تا او و سپاهيانش را فرو گرفتيم و آنان را در دريا افكنديم، بنگر كه فرجام كار ستمكاران چگونه بود. و آنان را پيشوايانى كه به سوى آتشمىخوانند گردانيديم و روز قيامت يارى نخواهند شد. در اين دنيا لعنتى بدرقه [نامِ] آنان كرديم و روز قيامت [نيز] ايشان از [جمله] زشت رويانند».
بنابراين خداى متعال، مستكبران و زمامداران ستمگر و سپاهيان و همدستان آنان را به
شدّت مؤاخذه مىكند و در دنيا، مورد لعنت مردم و در قيامت از نكوهيدگان قرار مىدهد.
در آيه ديگر مىفرمايد: «فَكُلاًّ أَخَذْنا بِذَنْبِهِ فَمِنْهُمْ مَنْ أَرْسَلْنا عَلَيْهِ حاصِباً وَ مِنْهُمْ مَنْ أَخَذَتْهُ الصَّيْحَةُ وَ مِنْهُمْ مَنْ خَسَفْنا بِهِ الْأَرْضَ وَ مِنْهُمْ مَنْ أَغْرَقْنا وَ ما كانَ اللّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ»(1)«و هر يك [از ايشان] را به گناهانش گرفتار [عذاب] كرديم: از آنان كسانى بودند كه بر [سر] ايشان بادى همراه با شن فروفرستاديم؛ و از آنان كسانى بودند كه فرياد [مرگبار] آنها را فروگرفت، و برخى از آنان را در زمين فروبرديم و بعضى را غرق كرديم، و [اين] خدا نبود كه بر ايشان ستم كرد بلكه خودشان بر خود ستم مىكردند».
در اين آيه مىفرمايد خدا كافران را به چند شيوه هلاك نموده است: برخى از آنان با سنگباران، و بعضى با صيحه فرشته آسمانى هلاك شدهاند و گروهى به زمين فرو رفته و عدهاى نيز غرق گشتهاند. سپس مىفرمايد: «مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ أَوْلِياءَ كَمَثَلِ الْعَنْكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتاً وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ»(2)«داستان كسانى كه غير از خدا دوستانى گرفتهاند، مثلِ عنكبوت است كه [با آب دهان خود] خانهاى براى خويش ساخته و در حقيقت، اگر مىدانستند، سستترين خانهها، همان خانه عنكبوت است».
بنابراين خانه ستمگران و گردنكشان و كفّار مانند خانه عنكبوت سست و بىثبات است، يعنى سستترينِ خانهها. آنگاه مىفرمايد: «إِنَّ اللّهَ يَعْلَمُ ما يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ مِنْ شَيْءٍ وَ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ * وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ وَ ما يَعْقِلُها إِلاَّ الْعالِمُونَ»(3)«خدا مىداند هر آنچه را كه جز او مىخوانند، و هم اوست شكستناپذير سنجيدهكار. و اين مثلها رابراى مردم مىزنيم و[لى] جز دانشوران آنها را در نيابند».
در حقيقت، خدا به مقتضاى قدرتش مؤاخذه مىكند و بر اساس حكمتش مىبخشد و مثالها را براى مردم بيان مىكند تا بدانند كه خدا بر هركارى قدرت دارد و از ستمگران انتقام مىگيرد. تا آنجا كه مىفرمايد: «وَ يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذابِ وَ لَوْ لا أَجَلٌ مُسَمًّى لَجاءَهُمُ
الْعَذابُ وَ لَيَأْتِيَنَّهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ * يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذابِ وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَُمحيطَةٌ بِالْكافِرِينَ»(1)«و از تو به شتاب درخواست عذاب [الهى را] دارند، و اگر مدّتى معيّن نبود، قطعاً عذاب به آنان مىرسيد و بىآنكه خبردار شوند غافلگيرشان مىكرد. و شتابزده از تو عذاب مىخواهند، و حال آنكه جهنم قطعاً بر كافران احاطه و چيرگى دارد».
بارى، اينها عوامل ده گانهاى بودند كه موجب پيشرفت مسلمانان گرديد. البتّه خصلتهاى ديگرى نيز در مسلمانان وجود داشته كه سبب مىشد مسلمانان به آن حركتِ سريع - كه دنيا را به شگفت آورده - دست يابند.
مسلمانان صدر اسلام تمامى دستورهاى قرآن را به كار مىبستند و مانند برخى از مسلمانان زمانهاى اخير فقط به علوم قرآن و تفسير و قرائت و تجويد آن اكتفا نمىكردند. آنها به گونهاى بودند كه وقتى آيات قرآن را مىشنيدند درست طبق آن عمل مىكردند. در روايتى آمده است كه مردى عرب نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و شهادتين گفت و مسلمان شد، سپس گفت: يا رسول اللّه، اكنون تكليف و وظيفه من چيست؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: قرآن را بياموز. يكى از مسلمانان سوره «زلزال» را به او تعليم داد و بر او چنين خواند: «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ إِذا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزالَها * وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقالَها * وَ قالَ الْأِنْسانُ ما لَها * يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبارَها * بِأَنَّ رَبَّكَ أَوْحى لَها * يَوْمَئِذٍ يَصْدُرُ النّاسُ أَشْتاتاً لِيُرَوْا أَعْمالَهُمْ * فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ * وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ»(2)«به نام خداىرحمتگر مهربان. آنگاه كه زمين به لرزش [شديد] خود لرزانيده شود. و زمين بارهاى سنگين خود را برون افكند. و انسان گويد: [زمين] را چه شده است؟ آن روز است كه [زمين] خبرهاى خود را بازگويد. [همانگونه] كه پروردگارت بدان وحى كرده است. آن روز مردم [به حال] پراكنده برآيند تا [نتيجه] كارهايشان به آنان نشان داده شود. پس هر كه هموزن ذرهاى نيكى كند
[نتيجه] آن را خواهد ديد. و هر كه هموزن ذرهاى بدى كند [نتيجه] آن را خواهد ديد».
اعرابى برخاست كه برود، معلّم مسلمان به او گفت: صبر كن تا چند سوره ديگر به تو بياموزم. اعرابى گفت: همين براى من بس است. معلّم گفت: چگونه؟ گفت: من براى ماندگارى و پايدارى و استقامت در راه اسلام و عمل به فرمان خدا به تمام اين سوره احتياج ندارم. براى من دو آيه از اين سوره كافى است و آن دو اين است: «فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ * وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ» من مىدانم اسلام در اين دو جمله مبارك نهفته شده است.
آرى، مسلمانان براى از بين بردن فساد و جايگزين ساختن خصلتهاى نيكوى اخلاقى به جاى آن، اينگونه در مسير مستقيم قرآن حركت مىكردند. آنها مىدانستند كه خدا آنان را يارى مىكند. خداى سبحان مىفرمايد: «وَ لَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلِينَ * إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ * وَ إِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ»(1)«و قطعاً فرمان ما درباره بندگان فرستاده ما از پيش [چنين] رفته است: كه آنان [بر دشمنان خودشان] حتماً پيروز خواهند شد. و سپاه ما هر آينه غالب آيندگانند».
بنابراين مسلمان، از سپاه خدا و پيروان پيامبر صلىاللهعليهوآله است، لذا بىترديد خدا اورا يارى مىكند و به پيروزى مىرساند. مسلمان نه سست مىشود و نه غمگين، بلكه در انديشه ترقى و پيشرفت است. ساختن و ويران كردنش اصولى و منطقى است و پيوسته اين آيه درذهن او تجلّى مىكند: «وَ لا تَهِنُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ كُنْتُمْ مُؤمِنِينَ»(2)«و اگر مؤمنيد، سستى مكنيد و غمگين مشويد، كه شما برتريد».
همانطور كه پيوسته اين سخن از پيامبر صلىاللهعليهوآله را در انديشه دارد كه: «الاسلام يعلو و لا يعلى عليه(3)اسلام برتريى دارد و هيچ چيز بر آن برترى نخواهد داشت».
مسلمانان، قبل از تشرّف به اسلام از هر چيزى مىترسيدند و همانند توصيف قرآن خوار و زبون به شمار مىرفتند: «وَاذْكُرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَلِيلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِي الْأَرْضِ تَخافُونَ أَنْ يَتَخَطَّفَكُمُ النّاسُ فَآواكُمْ وَ أَيَّدَكُمْ بِنَصْرِهِ وَ رَزَقَكُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»(1)«و به ياد آوريد هنگامى را كه شما در زمين، گروهى اندك ومستضعف بوديد. مىترسيديد مردم شما را بربايند، پس [خدا] پناهتان داد و شما را به يارى خود نيرومند گردانيد و از چيزهاى پاكيزه به شما روزى داد، باشد كه سپاسگزارى كنيد».
آرى، پس از مدّتى كوتاه به دليل پذيرفتن اسلام، عزيز و بزرگوار شدند و بر قدرتهاى بزرگ آن زمان، ايرانيان و روميان - كه در گذشته بر آنان حكومت مىكردند - چيره شدند. مورّخان نوشتهاند: «وقتى پيك مسلمانان وارد مجلس يزدگرد، پادشاه معروف ايران شد، يزدگرد به او گفت: من روى زمين مردمى بدبختتر و كمجمعيّتتر از شما - كه پيوسته ميان خود اختلاف و جنگ داريد - سراغ ندارم. ما برخى از روستاهاى مرزى [= مناطقِ حيره و غسّان] را در اختيار شما مىگذاريم تا مردم با شما نجنگند. اگر جمعيّت شما فراوان است به جمعيتِ انبوه خود مغرور نشويد، و اگر سختى معاش، شما را بر اين كار واداشته ما خوراك شما را تا به دست آمدن محصولتان تأمين مىكنيم و بزرگانتان را احترام مىنماييم و به شما لباس مىپوشانيم و زمامدارى باانصاف بر شما مىگماريم.
قاصد گفت: اى پادشاه، تو ما را به چيزهايى توصيف كردى كه نسبت به آنها سخت نادانى. امّا آنچه كه گفتى بدبختتر از ما كسى وجود ندارد، بلى، ما در گذشته از بدبختترين مردم بوديم. و امّا گرسنگى ما هيچ شباهتى به گرسنگى ديگران نداشت. ما سوسك و مار و عقرب مىخورديم و اينها را غذاى خود مىدانستيم. خانههاى ما زمين و لباسهايمان از پشم زبر شتر و موى بز بود. دين ما اين بود كه همديگر را بكشند و بر يكديگر ستم كنند. ما دختران خود را زنده به گور مىكرديم، مبادا از غذاى ما بخورند. آرى، ما در گذشته چنين بوديم، ولى خداى متعال
1) . سوره انفال، آيه 26.
مردى را در ميان ما برانگيخت كه...»(1).
در كتاب البداية و النهايه آمده است: «پادشاه ايران كسى از مسلمانان را براى گفتوگو طلبيد. مغيرة بن شعبه نزد او رفت. وى به هنگام بازگشت از لباسهاى فاخرى كه بر تن داشت و نيز مجلس با شكوهش سخن گفت و اينكه او اعراب را تحقير مىكرد و آنان را گرسنهترين و پستترين مردم كه خانههايى بىارزش دارند، توصيف مىنمود و گفت: اين فرماندهانى كه در اطراف من حضور دارند، فقط به دليل اينكه از مُردار شما مىپرهيزند شما را هدف تير قرار نمىدهند. اگر برگرديد ما با شما كارى نداريم و چنانچه امتناع كنيد همه شما را خواهيم كشت. مغيره گفت: من شهادت به يگانگى خدا و رسالت پيامبر صلىاللهعليهوآله دادم و خدا را سپاس گذارده و گفتم: آرى، وضع ما بدتر از آنچه تو گفتى بود، ولى خدا پيامبرش را براى هدايتمان برانگيخت...»(2).
باز در همين كتاب نقل مىكند: «ماهان(3)از خالد خواست تا براى گفتوگو و مصالحه نزد وى حضور يابد. وقتى خالد حاضر شد، ماهان به او گفت: ما مىدانيم كه گرسنگى و سختى زندگى، شما را از شهرهايتان به اينجا كشانده است، بياييد تا من به هريك از شما ده دينار با لباس و غذا بدهم و به شهرهاى خود باز گرديد. سال آينده نيز مانند آن را برايتان مىفرستيم...»(4).
مسلمانان به دليل ترسى كه پيش از ظهور اسلام، از ايرانيان و روميان داشتند، بعد ازاسلام نيز از اين دو دولت قدرتمند بسيار وحشت داشتند؛ طبرى مىگويد: «وقتى مسلمانان تصميم فتح ايران گرفتند، از مردم آن خيلى ترسيدند و در فكر فرو رفتند كه چگونه مىتوانند با آنان بجنگند. شخصيتهاى ايرانى از نظر آنان با شخصيّتترين و باوقارترين مردم به شمار مىرفتند و اين به دليل دولت نيرومند و شوكت و عزّت و غلبه آنان بر ساير ملّتها بود...»(5).
ولى آنها با مدد اسلام توانستند پيشرفت كنند و ايرانيان را مسلمان سازند و شهرهايشان را فتح كنند. پس از فتح ايران، آن قدرت زرتشتى درهم شكست و زبانزد
مردم گرديد و گفتار خداى متعال: «فَجَعَلْناهُمْ أَحادِيثَ وَ مَزَّقْناهُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ»(1)«پس آنها را [براى آيندگان، موضوع] حكايتها گردانيديم، و سخت تار و مارشان كرديم». در حقّ آنان صدق كرد؛ چنانكه آيه شريفه: «وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِينَ كانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغارِبَهَا الَّتِي بارَكْنا فِيها...»(2)«و به آن گروهى كه پيوسته تضعيف مىشدند، [بخشهاى] باختر و خاورى سرزمين [فلسطين] را - كه در آن بركت قرار داده بوديم - به ميراث عطا كرديم». نيز درباره آنان حقيقت دارد.
روشن است كه در آن روزگار بيشتر مسلمانان دانش و تجربه نداشتند و تنها چيزى كه موجب حركت عظيم آنها گرديد، همانا ايمان به خدا و برخودارى از صفات پسنديده اخلاقى بود كه تمامى وجودشان را فرا گرفته بود؛ ابنكثير مىنويسد: «مسلمانان وقتى وارد بعضى ازخانههاى ايرانيان مىشدند، مىديدند كه خانهها مملو از ظروف طلا و نقره است و مقدار فراوانى كافور در كنار آنها وجود دارد. خيال مىكردند كه نمك است و گاهى آن را در خمير به كار مىبردند و مىديدند تلخ است. ولى بعدا مىفهميدند كه نمك نبوده است»(3).
از آنجا كه دانشمندان شرق و غرب نتوانستهاند در علّت پيشرفت مسلمانان - كه ما به برخى از آنها اشاره كرديم - درست تعمّق و ژرفنگرى كنند، از اين پيشرفت در شگفت شدهاند. يكى از مورّخان آنها به نام «گيبون»(4)مىگويد: «عرب در سايه يك قدرت قوى بر دو امپراتورى روم و ايران يورش برد. اين دو دولت رقيب، همزمان در يك لحظه طعمه دشمنى شدند كه پيوسته مورد تحقير آنان قرار داشت. عربها طى حكومت ده ساله خليفه دوم حدود 36 هزار شهر و قلعه را تحت سلطه حكومت خود در آوردند و چهارده هزار مسجد براى عبادت
مسلمانان ايجاد كردند، و پس از گذشت يك قرن از هجرت محمّد[ صلىاللهعليهوآله ]، حكومت اسلام از هند تا اقيانوس اطلس را فرا گرفت و پرچم اسلام در سرزمينهاى دوردستى از قبيل ايران، سوريه، مصر، آفريقا و اسپانيا به اهتزاز در آمد».
«استودارد» مورّخ آمريكايى مىگويد: «پيدايش و گسترش اسلام، شگفتآورترين خبرى است كه در تاريخ بشر ثبت شده است. اسلام در ميان مردمى آشكار شد كه هستى آنها و شهرهايشان درهم فرو ريخته بود و داراى موقعيّتى ناچيز و پست بودند. هنوز چند دهه از پيدايش اسلام نگذشته بود كه اين آيين نيمى از كره زمين را فرا گرفت و حكومتهاى بسيار قدرتمند را درهم شكست و اديان پيشين را كه دستخوش گذشت دورانها و قرنها شده بودند ويران كرد و روحيه ملّتها را دگرگون ساخت و دنياى جديدى به نام دنياى اسلام با بنيانهاى استوار بنا كرد.
ما هرچه بيشتر رمز پيشرفت اسلام را جستوجو كنيم، بيشتر دچار شگفت مىشويم و با نااميدى از آن دست مىكشيم. به خوبى مىدانيم كه اديان بزرگ ديگر پس از پيدايش، حركتى كند داشتهاند و در مسير خود دچار مشكلات فراوانى بودهاند؛ تا آنجا كه براى هريك از آنها پادشاه قدرتمندى كه آن دين را به خود منسوب مىدانست مأمور مىشد تا از آن آيين حمايت و اركانش را محكم و استوار كند. در آيين مسيح "كنستانتين" و در بودا "اشوكا" و در مزدك "قبا و كسرى" با نهايت قدرت از دين و مذهب مورد اعتقاد خود دفاع مىكردند. در حالى كه مسأله دراسلام چنين نبود. اسلام دينى بود كه در منطقهاى خشك و بىآب و علف كه قبايل گوناگون و فاقد شخصيّت تاريخى، در آن زندگى مىكردند، به وجود آمد، و با شتاب فراوان، بدون كمك گرفتن از ديگران، سختترين مشكلات را پشت سر گذاشت و دامنه خود را در پهنه زمين گسترانيد و به پيروزى آشكار و روشنى نائل گرديد، به گونهاى كه هنوز دو قرن از پيدايش آن نگذشته بود كه پرچم اسلام از كوههاى پيرنه(1)تا هيماليا و از صحراهاى آسيا تا صحراهاى آفريقا به اهتزاز در آمد».
مورّخ ديگرى به نام «فيشر» در كتاب خود تاريخ اروپا مىنويسد: «قبل از پيدايش اسلام
1) . رشته كوهى است در جنوب غربى اروپا و مرز طبيعى بين فرانسه و اسپانيا.
در جزيرهالعرب نشانهاى از حكومت يا لشكر منظّم يا مسائل سياسى نبوده است. اعراب، شاعرانى خيالباف و مردمانى جنگجو بودند كه به كار تجارت اشتغال داشتند و از مسائل سياسى بىخبر بودند. آنان در آيين خود داراى قدرتى نبودند كه در ثبات و وحدتشان مؤثّر باشد و به نظام منحطّ شرك اعتقاد داشتند، ولى پس از گذشت صدسال همين ملّت وحشى و گمنام، قدرت جهانى عظيمى را در دست گرفته و سوريه و مصر و ايران را فتح كردند و پاكستان غربى و بخشى از سنجاب را تصرّف نمودند. آنان آفريقا را تا مرز فرانسه از ناحيه غرب و قسطنطنيّه از ناحيه شرق از بيزانسها، بربرها و اسپانها گرفتند. كشتىهاى آنها كه در اسكندريه و بندرگاههاى سوريه واقع در درياى مديترانه ساخته شده بود روانه شد و جزاير يونان را در نورديد و نيروى دريايىشان، نيروى دريايى امپراتورى بيزانس را به چالش كشيد. ايرانيان و بربرها، نتوانستند با آنها مقاومت كنند بلكه به آسانى راه را بر آنان گشودند تا آنجا كه ديگر هيچ كس در برابر آنان ايستادگى نمىكرد و راه فتح و استيلا را بر آنان مشكل نمىساخت. ديگر درياى مديترانه به عنوان درياى روم تلقّى نمىشد، بلكه پايگاه آبى عثمانى بود كه جز تركها كسى بر آن تسلّط نداشت.
دولتهاى مسيحى در تمام كشورهاى اروپايى از سوى يك تمدّن شرقى كه مبتنى بر آيين شرقى بود تهديد مىشدند».
يكى از نويسندگان كمونيست مىنويسد: «راستى انسان تعجّب مىكند وقتى فكر كند كهيك ملّت كوچك و بيابانگرد با سرعت فراوان از صحراى عربستان خارج شوند و با شور دينى بر دو دولت نيرومند زمان خود چيره گردند. هنوز پنجاه سال از بعثت محمد صلىاللهعليهوآله نگذشته بود كه پيروانش پرچم فتح را از يكسو در اطراف هند، و از سوى ديگر در ساحل اقيانوس اطلس برافراشتند. زمامداران نخستين دمشق بر منطقهاى حكومت مىكردند كه مسافت آن كمتر از پنج ماه با رهوارترين شترها طىّ نمىشد، و تا پايان قرن اوّل هجرى نيرومندترين پادشاهان جهان به شمار مىرفتند. هر پيامبرى براى صدق گفتار خود دليل و معجزهاى مىآورد، ولى محمّد صلىاللهعليهوآله بزرگترين و با شخصيّتترين پيامبرى بود كه آيينش نسبت به ساير اديان گسترش بيشترى يافت و شگفتى و اعجاز به وجود آورد. امپراتورى اگوستوس پس از آنكه در طول هفت قرن بر اثر
فتوحات عظيمى كه به دست قهرمان آن "تراژان" گسترش يافت، هرگز با حكومت عربى آن روز، كه در طول كمتر از يك قرن تشكيل شد، برابرى نمىكرد. امپراتورى اسكندريه با آن همه وسعت، با بخش كوچكى از محدوده كشورهاى وسيع خلفاى اسلامى برابر بود. حكومت ايران در طول هزار سال در برابر روم جنگيد، ولى در طول كمتر از ده سال در برابر شمشير خدا مغلوب شد و سقوط كرد».
«بورفرى» و «بلانونوف» مىگويند: «عربهايى كه براى فتح شهرها از جزيرهالعرب حركت كردند، گروههاى بسيار فراوانى نبودند كه به سوى شرق متمدّن سرازير شده باشند. مورّخان عرب نخستين سپاه مسلمانان در يرموك را سه هزار نفر گفتهاند كه پس از آنكه خليفه وقت نيروى كمكى براى آنان فرستاد تعدادشان را به هفت هزار نفر رسانيد و در نهايت، به 34 هزار نفر افزايش يافت، امّا تعداد روميان، چنانكه مورّخان نوشتهاند، صدهزار نفر و به قول بعضى سى هزار نفر و به گفته برخى ديگر سيصد هزار نفر بوده است و يك مورّخ بيزانسى نيز تعداد آنها را از چهل هزار بيشتر نگفته است. به هر حال بيشترين آمار را دشمنان عرب داشتهاند. در جنگهاى فارس نيز مسأله چنين بوده است».
پرواضح است كه مسلمانان با سربازان فراوان و ابزار جنگى پيشرفته نمىجنگيدند، بلكه حربه آنان ايمان، تقوا، فضيلت و ايثار بود. در حقيقت باطن آنها آراسته بود نه ظاهرشان. از همينرو صاحب كتاب البداية و النّهايه مىنويسد: «مسلمانان به چشم روميان و ايرانيان، هنگامى كه در جنگ با آنها روبهرو شدند، بسيار خوار و پست آمدند. آنها لباسها و سلاحهاى مسلمانان را به مسخره گرفتند و به آنها مىخنديدند. ابو وائل - يكى از كسانى است كه در جنگ قادسيه حضور داشت - مىگويد: ايرانيان به مسلمانان مىگفتند: شما قدرت و اسلحه نداريد، براى چه اينجا آمدهايد؟ برگرديد. مسلمانان در پاسخ گفتند: "ما باز نمىگرديم. آنها به تيرهاى ساده و ابتدايى ما خنديدند". سعد گروهى از يارانش را نزد كسرا، پادشاه ايران، فرستاد تا قبل از وقوع
جنگ، او را به خداپرستى دعوت كنند. وقتى مسلمانان بر وى وارد شدند، اجازه ورود خواستند، كسرا اجازه داد. مردم شهر از خانههاى خود خارج شده و به شكل آنها و عباهايى كه به دوش انداخته بودند و تازيانههايى كه در دست و نعلينهايى كه به پا داشتند و به اسبهاى ناتوانشان كه مسافت زيادى پيموده بودند، مىنگريستند و با كمال تعجّب مىگفتند: چگونه اينها مىخواهند با لشكرى بجنگند كه جمعيّت و امكانات فراوانى دارد؟»(1).
«ماكس» مىگويد: «بسيار مشكل است بفهميم چگونه عدّه اندكى عرب كه عشاير بودند، و عِدّه و عُدّه چندانى نداشتند، در چنان زمان كوتاهى سپاه روم و ايران را، كه تعداد آنها به مراتب بيشتر از مسلمانان بود و داراى گروههاى نظامى منظّمى بودند، شكست دهند».
آرى، تفاوت سپاه اسلام با سپاه دشمن بسيار فراوان است. سپاهيان اسلام خواهان يكى از دو نيكى: شهادت يا پيروزى بودند، در حالى كه سپاهيان روم و ايران گاهى خود را به زنجيرها مىبستند كه مبادا شكست بخورند و احيانا زمين را از پشت سر آنها حفر مىكردند تا از ميدان جنگ نگريزند. در عين حال باز هم شكست مىخوردند.
يكى از مراجع تقليد كه در جنگ عراقىها با انگليسىها حضور داشته نقل مىكند كه در ميان گروهى كه فرماندهى آن را به عهده داشته، به يك سرباز مسلمان گفتم: «اين جنگ ميان دو سلطان است: يكى سلطان اسلامى عراقى شيخ محمد تقى شيرازى و ديگرى سلطان انگليسى، جورج. تو در اين ميدان چه مىكنى؟ من اين سؤال را از او كردم تا روحيهاش را بيازمايم. البتّه آن سرباز نمىدانست كه من روحانى هستم، چون لباس رزم به تن داشتم. پس از اين سؤال اشك در چشمانش حلقه زد و گفت: چه مىگويى؟ جنگ ميان پادشاه عراقى و انگليسى نيست، جنگ ميان اسلام و كفر است. به خدا قسم، اگر ما در اين جنگ شكست بخوريم، چيزى براى مسلمانان نخواهد ماند».
1) . البداية و النهايه، ج 7، ص 47.
آرى، مسلمانان اينگونه مىجنگيدند، در حالى كه كفّار خود را گاه به زنجير مىبستند و يا زمين پشت سرشان را حفر مىكردند كه مبادا پا به فرار بگذارند. مسلمانان به گونهاى بودند كه براى پيشرفت خود دل به دريا مىزدند و از چيزهايى كه زيور زندگى دنياست و به تعبير خدا در قرآن مايه فتنه و آزمايش انسانهاست، اعراض مىكردند آنجا كه مىفرمايد: «زَهْرَةَ الْحَيَوةِ الدُّنْيَا لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ وَ رِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَ أَبْقَى»(1)«[و فقط] زيور زندگى دنياست تا ايشان را در آن بيازماييم و [بدان كه] روزى پروردگار تو بهتر و پايدارتر است».
آنها آيات زير را به گوش جان شنيده بودند: «لا يَغُرَّنَّكَ تَقَلُّبُ الَّذِينَ كَفَرُوا فِي الْبِلادِ * مَتاعٌ قَلِيلٌ...»(2)«مبادا رفت و آمد [و جنب و جوش] كافران در شهرها تو را دستخوش فريب كند. [اين] كالاى ناچيز [و برخوردارى اندكى] است».
«وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصّالِحُونَ»(3)«و در حقيقت، در زبور پس از تورات نوشتيم كه زمين را بندگان شايسته ما به ارث خواهند برد».
«وَعَدَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَالَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضى لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً يَعْبُدُونَنِي لا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئاً...»(4)«خدا به كسانى از شما كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كردهاند، وعده داده است كه حتماً آنان را در اين سرزمين جانشين [خود] قرار دهد، همانگونه كه كسانى را كه پيش از آنان بودند جانشين [خود] قرار داد، و آن دينى را كه برايشان پسنديده است به سودشان مستقر كند، و بيمشان را به ايمنى مبدل گرداند، [تا] مرا عبادت كنند و چيزى را با من شريك نگردانند».
آرى، مسلمانان سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله را به خاطر داشتند كه فرموده بودند: «إنّ اللّه عزّوجلّ زوي لي الأرض حتى رأيت مشارقها و مغاربها و إن ملك أمّتي سيبلغ ما زوي لي منها،
و إنّي أعطيت الكنزين الأبيض و الأحمر(1)خداى عزوجل زمين را براى من جمع كرد، به گونهاى كه مشرقها و مغربهاى آن را ديدم. به زودى امّتم تمام آنچه را كه براى من جمع گرديد مالك خواهند شد و دو گنج سرخ و سفيد را به من دادهاند».
همچنين فرمودند: «إذا هلك كسرى فلا كسرى بعده، و إذا هلك قيصر فلا قيصر بعده، و الذي نفسي بيده لينفقن كنوزهما في سبيل اللّه(2)هرگاه كسرا نابود گرديد، پس از او ديگر كسرايى نخواهد بود، و آنگاه كه قيصر هلاك شد، ديگر قيصرى وجود نخواهد داشت. قسم به آن كه جانم در دست اوست، شما گنجهاى آنان را در راه خدا انفاق خواهيد كرد».
آنان سخن خدا را شنيده بودند كه فرموده است: «إِنْ يَنْصُرْكُمُ اللّهُ فَلا غالِبَ لَكُمْ وَ إِنْ يَخْذُلْكُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِي يَنْصُرُكُمْ مِنْ بَعْدِهِ وَ عَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤمِنُونَ»(3)«اگر خدا شما را يارى كند، هيچ كس بر شما غالب نخواهد شد، و اگر دست از يارى شما بردارد، چه كسى بعد از او شما را يارى خواهد كرد؟ و مؤمنان بايد تنها بر خدا توكل كنند».
و نيز فرموده است: «كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللّهِ وَ اللّهُ مَعَ الصّابِرِينَ»(4)«بسا گروهى اندك بر گروهى بسيار، - به اذن خدا - پيروز شدند، و خدا با شكيبايان است».
دشمنان اسلام مىدانستند كه مسلمانان راستگفتار و درستكردارند. ابنكثير مىنويسد: وقتى هرقل از هجوم مسلمانان باخبر شد، به مردم شام گفت: «واى بر شما، اينها پيروان آيين جديدى هستند و كسى نمىتواند با آنها مقابله كند، شما به حرف من گوش كنيد و نصف ماليات شام را با آنان مصالحه نماييد و كوههاى روم را براى خود نگاهداريد. اگر اين پيشنهاد را نپذيريد آنها شام را از شما مىستانند و درباره مالكيت كوههاى روم نيز شما را تحت فشار قرار مىدهند»(5).
سرانجام همانطور كه حدس مىزدند اتّفاق افتاد.
چنانكه پيش از آن در جنگ حُنين نيز يكى از بزرگان عشاير به پيروان خود كه در صدد جنگ با پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله بودند پيشنهاد كرد كه فقط همين يك بار به حرف من گوش كنيد و ديگر هميشه با من مخالفت نماييد؛ با محمّد صلىاللهعليهوآله نجنگيد، زيرا هيچ كس نمىتواند در برابر او مقاومت كند. ولى آنها با اين پيشنهاد مخالفت كردند و با پيامبر صلىاللهعليهوآله جنگيدند و عليرغم اينكه عِدّه و عُدّه زيادى داشتند، شكست خوردند؛ حتّى در برخى منابع تاريخى آمده است كه تعداد آنها بيش از سى هزار نفر بود، در حالى كه لشكر پيامبر صلىاللهعليهوآله از دوازده هزار نفر تجاوز نمىكرد. از همينرو فرماندهان مسلمان در «يرموك» به حاكم نامه نوشته و او را از اهميّت مسأله و احتمال شكست سپاه اسلام به دليل زيادى جمعيّت سپاه دشمن، آگاه كردند. حاكم در پاسخ آنان نوشت: «همگى جمع شويد و لشكر واحدى باشيد و سپاهيان دشمن را به حساب نياوريد، زيرا شما ياران خدا هستيد و خدا مددكار ياران خود و شكست دهنده كافران است. از كمىِ افراد سپاه نهراسيد، بلكه از ارتكاب گناهان بيم و ترس داشته باشيد»(1).
وقتى كه عمر در جنگ نهاوند كه ميان مسلمانان و كفّار عراق روى داد، با اميرمؤمنان مشورت كرد. حضرت على عليهالسلام به او فرمودند: «إِنَّ هَذَا الْأَمْرَ لَمْ يَكُنْ نَصْرُهُ وَ لاَ خِذْلاَنُهُ بِكَثْرَةٍ وَ لاَ بِقِلَّةٍ وَ هُوَ دِينُ اللَّهِ الَّذِي أَظْهَرَهُ وَ جُنْدُهُ الَّذِي أَعَدَّهُ وَ أَمَدَّهُ حَتَّى بَلَغَ مَا بَلَغَ وَ طَلَعَ حَيْثُ طَلَعَ وَ نَحْنُ عَلَى مَوْعُودٍ مِنَ اللَّهِ وَ اللَّهُ مُنْجِزٌ وَعْدَهُ وَ نَاصِرٌ جُنْدَهُ(2)اسلام نه پيروزيش به انبوهى لشكر بود و نه شكستش به اندك بودن آن. دين خدا بود كه خدايش پيروز گردانيد، و لشكر او بود كه آماده نبردش كرد و ياريش داد، تا رسيد به آنجا كه بايد برسد، و پرتو آن بر آنجا، كه بايد بتابد، تافت. خدا ما را وعده پيروزى داده، و خدا وعده خويش را، بىترديد، بر مىآورد، و سپاه خود را يارى مىدهد».
آرى، مسلمانانى كه از اين ويژگىهاى والا برخوردار بودند، به كمى يا فراوانى افراد و
جمعيّت خود اهميّت نمىدادند و براى فراوانى سپاه دشمن حسابى باز نمىكردند بلكه ايمان و فضيلت و تقوا و ساير صفات ارزشمند، كه خود را به آن آراسته بودند، آنان را به پيش مىبرد.
وقتى عمر بن خطاب، درباره شركت خودش در جنگ روم، با اميرمؤمنان عليهالسلام مشورت كرد، حضرت - چنانكه در نهج البلاغه آمده است - فرمودند: «وَ قَدْ تَوَكَّلَ اللَّهُ لأِهْلِ هَذَا الدِّينِ بِإِعْزَازِ الْحَوْزَةِ وَ سَتْرِ الْعَوْرَةِ وَ الَّذِي نَصَرَهُمْ وَ هُمْ قَلِيلٌ لاَ يَنْتَصِرُونَ وَ مَنَعَهُمْ وَ هُمْ قَلِيلٌ لاَ يَمْتَنِعُونَ حَيٌّ لاَ يَمُوتُ(1)خدا براى پيروان اين دين تعهد كرده كه حوزه دين را مستحكم گرداند و حريم اسلام را از تعرض دشمن نگاه دارد، خدايى كه مسلمانان را يارى كرد وقتى كه اندك بودند و كس به ياريشان بر نمىخاست، و از آنان دفاع كرد وقتى كه آنان اندك بودند و توان دفاع از خود را نداشتند. اوست كه زنده است و نمىميرد».
رمز پيروزى مسلمانانى كه در ركاب پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با دشمنان مىجنگيدند، از سخناناميرمؤمنان على عليهالسلام در توصيف آنان، به خوبى آشكار مىشود؛ آنجا كه مىفرمايند: «كجايند آن مردمى كه چون به اسلام دعوتشان كردند پذيرفتند، و قرآن را مىخواندند و نيكو در مىيافتند، و چون به جنگ بسيج مىشدند چنان با شوق تمام به جنبش مىآمدند كه ماده شترى با شوق به سوى كرّه خود مىرَود، شمشيرها را از غلافها بر مىكشيدند، و فوج فوج و صف در صف به اكناف زمين [براى اعتلاى اسلام] مىتاختند. برخى هلاك (= شهيد) مىشدند، و برخى نجات مىيافتند. نه زنده ماندنِ زندگان را به يكديگر مژده مىدادند، و نه در سوگ كشتگان مىنشستند. ديدگانشان از گريه بىنور، شكمهايشان از روزه لاغر، لبهايشان از كثرت دعا خشكيده، رنگشان از شبزندهدارى زرد، و بر چهرههايشان گرد فروتنى نشسته بود. آنان برادران من بودند كه رفتند، شايسته است كه تشنه ديدارشان باشيم، و از فراق آنها دست حسرت به دندان بگزيم»(2).
جرأت و دليرى مسلمانان مسلمانان صدر اسلام از آنجا كه به نصرت خدا اطمينان و به وعده او اعتماد داشتند، خطرها را به جان مىخريدند و كارهاى خارقالعادهاى انجام مىدادند. آنها وقتى تصميم گرفتند در مدائن با كسرا بجنگند، ديدند فاصله ميان آنها و دشمن رودخانه دجله است؛ لذا فكر كردند چه كنند. سرانجام تصميم گرفتند با اسبهاى خود به آب بزنند و در اين روخانه عميق وارد شوند. آنها در حالى كه با يكديگر سخن مىگفتند، گويى كه روى زمين راه مىروند، از آب گذشتند. وقتى ايرانيان آنها را در اين سوى رودخانه ديدند به يكديگر گفتند: «ديوان آمدند» پس از آن به همديگر مىگفتند: «ديوانگان، ديوانگان» يعنى مسلمانان ديوانهاند. سلمان فارسى همدوش سعد در آب حركت مىكرد و سعد مىگفت: «خدا ما را بس است و او خوب كارسازى است. به خدا قسم، كه او، ولىّ خود را نصرت مىبخشد و دينش را فراگير مىسازد و دشمنش را شكست مىدهد، به شرط آنكه در ميان لشكر، ظلم ياگناهى كه حسنات را نابود مىكند، وجود نداشته باشد». سلمان به او گفت: «اسلام، آيينى جديد است. به خدا قسم، درياها همانند بيابانها در اختيار مسلمانان قرار گرفته و در برابر آنان رام شده است. قسم به آن كه جان سلمان به دست اوست، همانگونه كه گروهى بر اين رود داخل شدند گروهى از آن خارج خواهند شد»(1). سپس همگى از آب خارج شدند و هيچ يك از آنان غرق نشد. برخى از آنان سوار بر اسب مىرفتند و بعضى خود را در آب انداخته و شنا مىكردند.
مقصود سلمان از «اسلام، آيينى جديد است» اين بود كه اسلام، جوان است و داراى نيرو و قدرت كامل است و فرسوده نيست كه نتواند بر مشكلات پيروز شود. در حقيقت كار به همان صورت انجام گرفت كه سلمان گفته بود.
مورّخان نوشتهاند: «مسلمانان پس از آنكه شنيدند "هرقل" با صد هزار نفر از روميان و صد هزار نفر از عربهايى كه به آيين مسيح گرايش يافته بودند، وارد "مآب" شدهاند و تعداد مسلمانان بيش از سه هزار نفر نبود. در قريهاى به نام "معان" اقامت گزيده و دو شب در آنجا در
1) . البداية و النهايه، ج 7، ص 76.
انديشه دشمن به سر بردند و سرانجام گفتند: نامهاى به پيامبر صلىاللهعليهوآله مىنويسيم و آن حضرت را از تعداد دشمن آگاه مىكنيم، يا نيروى كمكى براى ما مىفرستد و يا دستورى به ما مىدهد تا به آن عمل مىكنيم. در اين ميان عبداللّه بن رواحه مردم را به رفتن به جنگ و جهاد تشويق كرد و گفت: به خدا قسم! ما به دليل كثرت جمعيّت و قدرت، با دشمن نمىجنگيم. فقط با نيروى اين دينى كه خدا ما را با آن گرامى داشته است جنگ مىكنيم. به پيش برويد، يا پيروز مىشويد و يا به شهادت نائل مىگرديد كه هر يك، فرجامى نيك است. سپاهيان گفتند: به خدا سوگند، ابن رواحه درست مىگويد. و به راه افتادند»(1).
حضرت زهرا عليهاالسلام در خطبه معروف خود، پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله و حالات اعراب را در عصرجاهليّت و پس از ظهور اسلام، چنين توصيف مىكنند: «اى مردم، براى شما پيامبرى از جنس خودتان آمد كه رنجديدن شما بر او گران مىنمود و در ارشاد شما سخت حريص و با مؤمنان رؤوف و مهربان بود. اگر نسبت او را متذكر شويد و او را بشناسيد، بىترديد او را پدر من خواهيد يافت نه پدر زنانتان؛ و برادر پسر عموى من است، نه برادر مردانتان؛ و چه نيكو كسى است كه از او نسب برده شود. پيامبر صلىاللهعليهوآله رسالت خود را آشكارا ابلاغ كرد و از روش و مسلك مشركان روى گردانيد، و بر پشت آنها ضربه وارد ساخت و دهانهايشان را بست و با حكمت و موعظه نيكو مردم را به راه راست دعوت كرد. بتها را شكست و سرها را به خاك افكند. سرانجام آنها پشت نمودند و گريختند و تاريكىهاى شب از هم شكافته شد و سپيده صبح نمايان گرديد و حقيقت ناب آشكار شد و زمامدار دين سخن گفت و شقشقههاى شياطين به خاموشى گراييد و هواداران نفاق نابود شدند و گروههاى كفر و اختلاف از هم گسست و شما در ميان گروهى از سفيدرويان گرسنه كلمه اخلاص را بر زبان جارى ساختيد. شما در پرتگاه آتش بوديد و به جرعه آبى مىمانديد كه تشنهاى آن را بياشامد و فرصت طمعكار و پاره آتشى در دست
1) . همان، ج 4، ص 277.
انسان شتابزده و لگدكوب نيرومندان بوديد. آب مخلوط با بول شتر را مىآشاميديد و گوشت خشكيده و برگ درختان را غذاى خود قرار داده بوديد، فرومايه و مطرود بودهايد، مىترسيديد مردم شما را از اطراف بربايند، ولى خدا به واسطه محمّد صلىاللهعليهوآله شما را نجات داد، پس از آنكه گرفتار زورمندان شده بود و در چنگال گرگان عرب و گردنكشان اهل كتاب قرار داشت. هرگاه آتش جنگ را مىافروختند، خدا آن را خاموش مىكرد و هرگاه براى شيطان شاخى ظاهر مىشد يا افعىِ شرك دهان مىگشود برادرش على عليهالسلام را در دهان آن مىانداخت و على عليهالسلام باز نمىگشت، مگر آنكه سر آن را لگدمال كرده باشد و با شمشيرش زبانه آتش را خاموش. او براى خدا خود را به رنج مىانداخت و همواره در اجراى فرمان خدا سخت مىكوشيد. به پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله نزديك بود و سرور اولياى خدا به شمار مىرفت، دامن همّت به كمر مىبست و خير خواه و جدّى و كوشا بود»(1).
آرى، اعراب پيش از اسلام چنين بودند و بعد از اسلام چنان شدند!
در تاريخ آمده است: «در واقعه يرموك مردى نزد فرمانده اسلام آمد و گفت: من براى كارى كه دارم آماده حركت هستم، آيا حاجتى نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله دارى؟ گفت: آرى، سلام مرا به آن حضرت برسان و بگو: اى پيامبر خدا ما به آنچه پروردگارمان وعده داده بود رسيديم»(2).
يكى از مسيحيان عرب، به فرمانده اسلام كه با روميان مىجنگيد، گفت: «چقدر روميان زيادند و مسلمانان كم! فرمانده گفت: واى بر تو، مرا از روميان مىترسانى؟ پيروزى و شكست، لشكر را كم و زياد مىكند، نه تعداد سربازان را»(3).
يكى از نمونههاى رويگردانى مسلمانان به زر و زيور دنيا و تحقير كفّار و اعتماد به وعدههاى پروردگار، اين است كه: «روزى مسلمانان "ربعى بن عامر" را نزد رستم فرمانده سپاه
ايران فرستادند. وقتى ربعى وارد شد، ديد كه مجلس رستم به پشتىهاى زربفت و فرشهاى گرانقيمت و سنگهاى قيمتى آراسته شده و رستم تاجى بر سر گذاشته و لباسهاى فاخر به تن كرده و بر تختى زرّين نشسته است. ربعى كه لباسى كهنه به تن داشت با شمشير و سپر خود سوار بر اسبى كوتاه وارد مجلس شد بر فرش شاهى از اسب فرود آمد و افسار آن را به يكى از تختها بست و با لباس رزم در برابر رستم قرار گرفت. رستم به او گفت: سلاح خود را به زمين بگذارد.
ربعى گفت: من خود به اينجا نيامدهام، شما مرا دعوت كردهايد. اگر اجازه مىدهيد همينگونه باشم وگرنه باز مىگردم. رستم به اطرافيانش گفت: بگذاريد به همين حال باشد. ربعى بدون توجّه به اينكه نيزهاش به پشتىها اصابت مىكند، بر پشتىها تكيه به نيزه خود داد و ايستاد. رستم به او گفت: چه چيزى شما را برانگيخته و به جنگ واداشته است؟ ربعى گفت: خدا ما را برانگيخته تا مردم را از بندگىِ بندگان به پرستش و بندگى خدا دعوت كنيم و آنان را از تنگى دنيا به گشايش و ازستم اديان (منحرف) به عدالت اسلام فرا خوانيم، پس هر كه از ما بپذيرد دست از او بر مىداريم و هركس امتناع كند پيوسته با او مىجنگيم تا در راه رسيدن به وعده خدا جان بسپاريم. رستم گفت: وعده خدا چيست؟ ربعى گفت: بهشت براى كسى است كه در جنگ با دشمنان جان سپرده، و پيروزى براى كسانى كه باقى ماندهاند. رستم گفت: سخن شما را شنيدم، آيا به ما مهلت مىدهيد كه در اينباره فكرى كنيم. آنگاه شما تصميم بگيريد؟ ربعى گفت: آرى، ماهم دوست داريم به شما مهلت بدهيم، يك روز مهلت مىخواهيد يا دو روز؟ رستم گفت: نه، بلكه مدّت زمانى مىخواهم كه با مشاوران و رؤساى كشور خود مكاتبه كنيم. ربعى گفت: پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله براى ما مقرّر نكرده كه بيش از سه روز به دشمنان مهلت بدهيم. تو در كار خود بينديش و پس از مدتّ مقرّر يكى از سه راه را انتخاب كن. رستم گفت: آيا تو بزرگ آنان هستى؟ ربعى گفت: نه، مسلمانان همگى مانند يك بدن هستند، كوچكترين آنها بزرگ ترينشان را در پناه خود مىگيرد. رستم رؤساى سپاه خود را جمع كرد و به آنها گفت: آيا تاكنون سخنى پرارزشتر و بهتر از سخن اين مرد شنيدهايد؟ اطرافيان رستم گفتند: پناه به خدا، اگر كه بخواهى به اين مرد تمايل پيدا كنى و دين خود را به اين سگ بفروشى، مگر لباسهايش را نديدى چگونه است؟ رستم
گفت: واى بر شما، به لباسهايش ننگريد، به سخن و انديشه و رفتارش نگاه كنيد. عربها به لباس و خوراك اهميّت نمىدهند، ولى شرافت و بزرگى خود را حفظ مىكنند»(1).
نمونه ديگر: «وقتى يكى از فرماندهان سپاه اسلام نزد رستم رفت و روى تخت او در كنارش نشست، اطرافيان رستم بر سرش فرياد كشيدند. فرمانده گفت: نشستن در اينجا نه به مقام من مىافزايد و نه از مقام فرمانده شما مىكاهد. رستم گفت: راست مىگويد»(2).
آرى، مسلمانان اينگونه به زر و زيور دنيا و عزّت و شخصيّت مادّى بىاهميّت بودند.
در نهج البلاغه آمده است: وقتى اميرمؤمنان عليهالسلام در مسير حركت خود به سوى شام با بزرگان شهر انبار برخورد كرد، آنها به احترامِ حضرت پياده شده و در مقابل او صف بستند. امام عليهالسلام بهعنوان سرزنش از آنها پرسيد: اين چه كارى بود كرديد؟ گفتند: اين رسمى است كه ما داريم و با آن فرماندهان خود را تعظيم مىكنيم. امام عليهالسلام فرمود: «وَ اللَّهِ مَا يَنْتَفِعُ بِهَذَا أُمَرَاؤكُمْ وَ إِنَّكُمْ لَتَشُقُّونَ عَلَى أَنْفُسِكُمْ فِي دُنْيَاكُمْ وَ تَشْقَوْنَ بِهِ فِي آخِرَتِكُمْ وَ مَا أَخْسَرَ الْمَشَقَّةَ وَرَاءَهَا الْعِقَابُ وَ أَرْبَحَ الدَّعَةَ مَعَهَا الأَمَانُ مِنَ النَّارِ(3)به خدا سوگند اين كارى است كه اميرانتان از آن سود نمىبرند، و شما در دنيا با اين عمل به رنج مىافتيد و در آخرت به بدبختى گرفتار مىآييد. چه زيانبار است مشقّتى كه در پى آن عذاب باشد، و چه سودمند است آسودگى همراه با ايمنى از عذاب خدا».
آرى، امام عليهالسلام حتّى به يك تظاهر توأم با شادى، كه گروهى از بزرگان كدخدايان در برابرش انجام دادند، رضايت نداد. راستى مسلمانان تا چه اندازه، دنيا و زر و زيور آن را ناچيز مىدانستند و دشمنان و سپاهيان آنها را تحقير مىنمودند؟ در تاريخ نقل شده است: «روزى ابنعبّاس گفت: در منطقه ذىقار بر اميرمؤمنان عليهالسلام وارد شدم. آن حضرت كه پارگى كفش خود را مىدوخت به من فرمود: قيمت اين كفش چقدر است؟ گفتم: ارزشى ندارد. فرمود: "وَ اللَّهِ لَهِيَ أَحَبُّ إِلَيَّ مِنْ إِمْرَتِكُمْ إِلاّ أَنْ أُقِيمَ حَقّاً أَوْ أَدْفَعَ بَاطِلاً؛ به
خدا سوگند، اين كفش نزد من از حكومت بر شما محبوبتر است، مگر آنكه حقّى را بهپا كنم يا باطلى را براندازم". سپس حضرت بيرون رفت و براى مردم خطبه خواند و فرمود: "إِنَّ اللَّهَ بَعَثَ مُحَمَّداً صلىاللهعليهوآله وَلَيْسَ أَحَدٌ مِنَ الْعَرَبِ يَقْرَأُ كِتَاباً وَ لاَ يَدَّعِي نُبُوَّةً فَسَاقَ النَّاسَ حَتَّى بَوَّأَهُمْ مَحَلَّتَهُمْ وَ بَلَّغَهُمْ مَنْجَاتَهُمْ فَاسْتَقَامَتْ قَنَاتُهُمْ وَ اطْمَأَنَّتْ صَفَاتُهُمْ، أَمَا وَ اللَّهِ إِنْ كُنْتُ لَفِي سَاقَتِهَا حَتَّى تَوَلَّتْ بِحَذَافِيرِهَا مَا عَجَزْتُ وَ لاَ جَبُنْتُ(1)خدا، محمد صلىاللهعليهوآله را به پيامبرى فرستاد در حالى كه ميان عرب كسى نبود كه كتابى خوانده، يا دعوى پيامبرى كرده باشد. پس محمد صلىاللهعليهوآله آنان را رهبرى نمود، به جايى كه بايد نشانيد، و به عرصه رستگاريشان رسانيد. تا احوالشان چونان نيزههايشان استقامت پذيرفت و جاى پاى استوار كردند، و سنگهايى كه بر آن ايستاده بودند از لرزشبازماند. به خدا سوگند، كه من از افراد سپاه او بودم كه به دشمن هجوم برديم تا فرار كردند من نه ناتوانى نمودم و نه بيم به دل راه دادم"».
در جاى ديگر مىفرمايد: «فَطِرْتُ بِعِنَانِهَا وَاسْتَبْدَدْتُ بِرِهَانِهَا كَالْجَبَلِ لاَ تُحَرِّكُهُ الْقَوَاصِفُ وَ لاَ تُزِيلُهُ الْعَوَاصِفُ لَمْ يَكُنْ لأَحَدٍ فِيَّ مَهْمَزٌ وَ لاَ لِقَائِلٍ فِيَّ مَغْمَزٌ الذَّلِيلُ عِنْدِي عَزِيزٌ حَتَّى آخُذَ الْحَقَّ لَهُ وَ الْقَوِيُّ عِنْدِي ضَعِيفٌ حَتَّى آخُذَ الْحَقَّ مِنْهُ رَضِينَا عَنِ اللَّهِ قَضَاءَهُ وَ سَلَّمْنَا لِلَّهِ أَمْرَهُ(2)زمام كارها را به دست گرفته بودم و پيش مىتاختم و به تنهايى، از همه مسابقه را بردم. همانند كوهى كه تندرها او را نجنبانند و توفانها آن را برنكنند. هيچكس بر من عيبى نتوانست بگيرد و در غيبت من سخنى نتوانست بگويد. اكنون هر ذليل ستمديدهاى در نزد من عزيز و ارجمند است تا حقّش را از ظالم بگيرم و هر نيرومند سركش در نزد من ناتوان و حقير است تا حق ستمديدگان را از او ستانم. ما به قضاى خدا خشنوديم و تسليم فرمان او».
همو مىفرمايد: «ما با فرستاده و رسول خدا صلىاللهعليهوآله بوديم. پدران و فرزندان و برادران و عموهاى خود را مىكشتيم و اين جز به ايمان و تسليم ما نمىافزود، كه بر راهِ راست بوديم و بر سوزشِ دردها شكيبايى مىورزيديم و در جهاد با دشمن كوشنده در ايستاده بوديم. بسا مردى از ما و مردى از دشمنان ما، مردانه، پنجه درهم مىافكندند، تا كداميك ديگرى را شرنگ مرگ
چشاند. گاه ما بوديم كه جام مرگ از دست دشمن مىگرفتيم و گاه دشمن بود كه جام مرگ از دست ما مىگرفت. چون خدا صدقِ ما را در نبرد ديد، دشمن ما را خوار ساخت و ما را پيروزى بخشيد تا اسلام استقرار يافت و از خوف دشمنان آرميد و در منزلگاههاى خود مأوا گزيد»(1).
مقصود آن حضرت از كشتن پدران و فرزندان و برادران و عموها اين است كه مسلمانان به خويشاوندان خود، اگر در لشكر كفّار مىبودند، اهميّت نمىدادند؛ زيرا اسلام، خويشاوندى ميان مؤمن و كافر را قطع كرده است. آنان با كفّار مىجنگيدند و پيش مىرفتند تا بتوانند اسلام را ثبات و گسترش بخشند.
آرى، همين اخلاق والا - كه قرآن كريم در مسلمانان پديد آورده بود و مسلمانان آن را از پيامبر صلىاللهعليهوآله آموخته بودند - باعث پيشروى و ترقى آنان در تمامى عالم شد، به گونهاى كه مجاهدان را به صورت فولاد در آورده بود، به گونهاى كه ديگران در برابرشان مانند سفال شكننده بودند. ابواسحاق مىگويد: «ياران رسول اكرم صلىاللهعليهوآله چنان شجاعانه مىجنگيدند كه وقتى دشمن با آنها روبهرو مىشد به اندازه فرصت دوشيدن شير شتر هم تاب مقاومت نداشت.
هرقل پس از شكست روميان به سربازانش گفت: واى بر شما، به من بگوييد آيا اينها كه با شما مىجنگند مانند شما انسان نيستند؟ گفتند: چرا؟ گفت: آيا تعداد شما بيشتر است يا تعداد آنها؟ گفتند: تعداد ما هميشه چند برابر آنها بوده است. گفت: پس چرا پيوسته شكست مىخوريد؟ پيرمردى از بزرگانشان گفت: براى اينكه آنها شبها نماز مىخوانند و روزها روزه مىگيرند و به عهد خويش وفا مىكنند و به امر به معروف و نهى از منكر پايبندند و انصاف و عدالت را رعايت مىكنند، ولى ما باده مىگساريم، مرتكب زنا و ساير گناهان و بدىها مىشويم، عهد و پيمان را مىشكنيم، مال ديگران را به غصب و زور مىبريم و به مردم ستم روا مىداريم، مردم را به كار زشت و ناپسند فرمان مىدهيم و از كار خداپسندانه بازشان مىداريم و در زمين تا مىتوانيم فساد
1) . همان، خطبه 56، ص 91.
مىكنيم. پادشاه گفت: راست مىگويى»(1).
اميرمؤمنان عليهالسلام در نهج البلاغه امثال اين مسلمانان را چنين توصيف مىكنند: «پيش از اين مرا برادرى بود خدايى، خُرد بودن دنيا در نظرش او را در چشم من بزرگ داشته بود. هرگز بنده شكم نبود، چيزى كه نمىيافت آرزو نمىكرد، و چون مىيافت بسيار به كار نمىبرد. بيشتر روزگارش در سكوت سپرى مىشد، و اگر سخن مىگفت بر گويندگان غلبه مىيافت، عطش پرسندگان رافرو مىنشاند. مردى افتاده بود و همه ناتوانش مىپنداشتند، چون زمان جِدّ و جهاد فرا مىرسيد شير بيشه و مار بيابان را مىماند، تا نزد قاضى نمىرفت حجّت نمىآورد. كسى را كه خطا مىكرد و مىدانست عذرى دارد تا عذرش را نمىشنيد وى را نكوهش نمىكرد. از درد شِكوه نمىنمود مگر آنگاه كه بهبود يافته بود. اگر كارى را مىكرد مىگفت، و اگر عمل نمىكرد نمىگفت. اگر در سخن مغلوب مىشد در خاموشى مغلوب نمىشد، و همواره به شنيدن آزمندتر بود تا به گفتن. هرگاه دو كار براى او پيش مىآمد نگاه مىكرد كه كدام يك از آن دو به هواى نفس نزديكتر است پس خلاف آن عمل مىنمود. بر شما باد به اين خويها آنها را فراگيريد و در فراگرفتنشان با يكديگر همچشمى نماييد، اگر نتوانستيد به همه آنها برسيد بدانيد اندك برگرفتن بهتر از رها كردن بسيار است»(2).
هرقل، به مردى كه با مسلمانان ارتباط داشت گفت: «مرا از حالات و ويژگىهاى مسلمانان آگاه كن. آن مرد گفت: آنها را به گونهاى برايت وصف مىكنم كه گويا آنان را مىبينى: آنان سواران روز و راهبان شبند. هيچ چيزى را تا بهاى آن را نپردازند نمىخورند؛ وارد هيچ مجلسى نمىشوند، مگر آنكه سلام مىكنند و در مقابل دشمنان خود استقامت و پايدارى مىكنند تا آنها
را از پاى درآورند و به پيروزى برسند. هرقل گفت: اگر راست گفته باشى آنها به زودى جايگاه مرا تصرّف خواهند كرد»(1).
يكى از روميان در توصيف مسلمانان به يكى از فرماندهان رومى گفت: «از نزد مردانى خوشخوى كه بر اسبهاى نيكو سوار مىشوند، پيش تو آمدهام. آنها شبانگاه در حال عبادت، و روزها سوار بر اسبها هستند. تيرهاى خود را شعبهدار و نيزههاى خود را اصلاح مىكنند. اگر با همنشين خود سخن بگويى، از بس صداى آنها به خواندن قرآن وذكر بلند است، سخن تو رانمىشنود. در اين هنگام آن فرمانده به اطرافيانش رو كرد و گفت: گروهى به سراغ شما آمدهاند كه تاب مقاومت در برابر آنها را نداريد»(2).
مسلمانان به هيچكس، چه مسلمان باشد چه غير مسلمان، آزار نمىرساندند؛ از همينرو پيروان ساير اديان نيز آنان را دوست مىداشتند. بلاذرى در فتوح البلدان از قول ابوحفص دمشقى نقل مىكند: «از سعيد بن عبدالعزيز نقل است كه وقتى "هرقل" براى مبارزه با مسلمانان لشكركشى كرد و اين خبر به مسلمانان رسيد، مالياتهايى كه از مردم حمص گرفته بودند به آنان پس دادند و گفتند: ما ديگر با شما كارى نداريم، شما خودتان از خود دفاع كنيد، ما بايد به كار ديگرى - كه دفاع در برابر روميان است - بپردازيم. آنان گفتند: "به خدا قسم، سرپرستى و عدالت شما براى ما بهتر از ظلم و ستمى است كه در آن به سر مىبرديم. ما حاضريم سپاهيان هرقل را به كمك فرماندارى كه شما معين مىكنيد، از شهر بيرون كنيم". در اين ميان يهوديان نيز برخاستند و گفتند: "قسم به تورات، كه ما نمىگذاريم كارگزاران هرقل وارد شهر حمص شوند. با جان و دل مىكوشيم تا پيروز شويم". لذا دروازههاى شهر را بستند و با سرسختى و استقامت از آن حراست كردند. ساير شهرهاى مسيحىنشين و يهودىنشين نيز كه با مسلمانان مصالحه كرده و پيمان بسته بودند، همينگونه عمل كردند و گفتند: اگر روميان بر مسلمانان چيره شوند، ما به وضع فلاكتبار
سابق خود بر مىگرديم، ولى تا هنگامى كه مسلمانان هستند، ما به همين حال خواهيم بود. پس از آنكه خدا كفّار را شكست داد و مسلمانان را پيروز ساخت، آنها دروازههاى شهر را به روى مسلمانان گشودند و مالياتهاى خود را با رضايت و طيبخاطر پرداختند»(1).
آرى، مسلمانان بهترين امّتى بودند كه پا به عرصه جامعه انسانى نهادند. امر به معروف و نهى از منكر كردند و ايمان و اعتقاد به خدا را پذيرفتند و گسترش دادند. حلال خدا راحلال و حرامش را حرام دانستند؛ از همينرو خداى سبحان آنان را بر دشمنانشان پيروز ساخت. در ميان آنها هرچند منافقانى نيز وجود داشتند، اما تعدادشان اندك بود. در عين حال پيامبر صلىاللهعليهوآله و مسلمانان از سوى منافقان و دروغكاران آسيبهايى ديدند و نتوانستند به آن پيشرفت حيرتآورى كه انتظار مىرفت نايل شوند. البتّه تعداد مؤمنانِ به خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز فراوان بود و به سبب همينها بود كه خدا شهرها و كشورها را يكى يكى به رويشان گشود عدالت را برپا ساخت و اسلام را در دورترين نقاط گسترش داد.
1) . فتوح البلدان، بلاذرى، ج 1، ص 162.
آن گرفتارند؛ دلهايشان اندوهگين، همگان از آسيبشان در امان، بدنهاشان لاغر، نياز آنها اندك، و نفوسشان به عفّت آراسته است. روزى چند در بلا پاى مىفشرند و از پى آن آسايشى ابدى دارند؛ اين تجارتى است سودآور كه پروردگار برايشان فراهم ساخته است. دنيا در طلب آنهاست و انها از دنيا گريزانند، به اسارتشان مىگيرد ولى جانهاى خويش به فديه دهند تا از اسارت برهند. هنگام شب براى عبادت برپايند، و جزء جزء قرآن را آرام و با تأنّى و تدبّر تلاوت مىكنند، به هنگام تلاوت خود را اندوهگين ساخته و داروى درد خويش از آن مىجويند. چونبه آيهاى رسند كه در آن بشارتى باشد بدان دل بندند، چنانكه گويى در برابر آنهاست و روحشان به شوق ديدار پَر مىكشد. و چون به آيهاى رسند كه در آن بيم عذاب باشد گوش دل بدان مىسپارند، و مىپندارند كه اكنون بانگ شيون و فرياد دوزخ در گوششان پيچيده است. در برابر پروردگارشان كمر خم كرده و پيشانى و كف دست و زانو و نوك پاى بر زمين نهادهاند، و از خداى تعالى مىطلبند كه آنان را عذاب آزادى بخشد. اما به هنگام روز، عالمان، بردباران، نيكوكاران، و پرهيزگارانند. بيم از حق جسمشان را چنان تيرِ تراشيده لاغر كرده است، چون بينندهاى در آنان نگرد پندارد كه بيمارند و حال آنكه بيمار نيستند، و گويد بىشك در عقلشان خللى است، در حالى كه امرى بزرگ آنان را به خود مشغول داشته. از اعمال اندك خويش ناخشنودند، و طاعت بسيار در نظرشان اندك نمايد؛ اينان پيوسته خود را متّهم مىدارند و از اعمال خود بيمناكند. چون يكيشان را به پاكى بستايند از آن تمجيد بيمناك مىشود و گويد: كه من خود به خويشتن آگاهترم، و پروردگارم از من به من داناتر است؛ پروردگارا، مرا به آنچه دربارهام مىگويند مؤاخذت مكن، مرا بهتر از آنچه مىپندارند بگردان، و گناهان مرا كه از آن بىخبرند بيامرز. از نشانههاى ديگرشان اين است كه: در كار دين نيرومند، دورانديشىِشان با نرمى، ايمانشان همراه با يقين، و به علم آزمندند، علمشان با حلم، توانگريشان با ميانهروى، عبادتشان با خشوع، آراستگىشان در بينوايى، صابران در سختى، طالبان حلال، شادمان در هدايت، از آزمندى به دور، و در عين انجام كارهاى شايسته بيمناكند. سپاسگويان روز را به شب، و ذكرگويان شب را به روز مىپيوندند، شب را در حال بيم مىگذرانند، و شادمانه ديده به ديدار
صبح مىگشايند. هراسشان از غفلتى است كه مبادا گريبانگيرشان شود، و شادمانيشان از فضل و رحمتى است كه نصيبشان گشته. يكى از آنان اگر نفسش در طلب چيزى ناخوشايند سركشى كند، پاى مىفشرد تا خواهشش را بر نياوَرَد. شادمانى دلش چيزى است كه پايدار است، و پرهيزش از چيزى كه نمىپايد، دانش را به بردبارى آميخته است و گفتار را با كردار، او را بينى كه آرزويش كوتاه است و خطايش اندك، دلش خاشع است و نفسش قانع، خوردنش اندك است و كارهايش آسان، دينش محفوظ و اميالش مرده، خشمش فروخورده، خيرش را متوقّع و از شرّش ايمنىاست. اگر در جمع غافلان باشد وى را در حلقه ذاكران نويسند، و اگر در ميان يادكنندگان باشد در شمار غافلانش نياورند. اگر بر او ستمى رود عفو كند و به آن كس كه محرومش داشته بخشش نمايد، و با هركس كه از وى بگسلد پيوند كند، زشتگويى از او دور، گفتارش نرم، ناپسندى در او پنهان، و نيكوكارى در او هويداست، همواره خير بدو روى آورده و شر بدو پشت كند، در شدايد آرام و در ناهموارىها شكيبا، و در امن و راحت سپاس حق به جاى آورد. بر دشمن ستم روا ندارد، و به خاطر محبوبش مرتكب گناه نمىشود، پيش از آنكه شهادت دهند خود به حقيقت اعتراف مىكند. امانت را تباهش نگرداند، آنچه را به خاطرش آرند از ياد نمىبرد، ديگران را با القاب زشت نمىخواند، به همسايه زيان نمىرساند، در مصائب مردم شماتت روا نمىدارد، به باطل وارد نمىشود، و از حق پاى بيرون نمىگذارد. اگر خاموش باشد خاموشىاش غمگينش نگرداند، خنده بلند نمىكند، چون بر او ستمى رود شكيبائى مىورزد تا خدا انتقامش را بستاند. خود را به رنج مىافكند و مردم از او راحتند، در امر آخرت خود را به رنج افكند و مردم را از خود قرين آسايش كند. از آن كه دورى گزيند به سبب پارسايى و پاك ماندن، و به هر كه نزديك شود به سبب نرمخويى و رحمت است، دورى گزيدنش از روى تكبّر و نزديك شدنش از روى مكر و ترفند نيست»(1).
در فتوح البلدان آمده است: وقتى فرستادگان يزيد بن عبدالملك براى گرفتن ماليات از «رتبيل» پادشاه سجستان، نزد وى آمدند، از آنان پرسيد: «آن گروهى كه در گذشته نزد ما
1) . نهج البلاغه، خطبه 193، ص 303.
مىآمدند و شكمهايشان گرسنه و گونههايشان بر اثر خواندن نماز، سياه شده بود و كفشهايى از برگ خرما به پا مىكردند، كجا رفتند؟ در پاسخ گفتند: آنها منقرض شدهاند. پادشاه گفت: آنها از شما نيرومندتر و به عهد خود وفادارتر بودند، هرچند شما نيكوصورتتر از آنان هستيد. آنگاه به هيچ يك از كارگزاران دولت بنىاميّه و عمّال ابومسلم در سجستان، مالياتى نپرداخت»(1).
آرى، قرآن و اخلاص پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله اينگونه در مسلمانان اثر گذاشته و آنان را بهصورت قهرمانانى پاكدل كه زاهدان شب و دلاوران روز بودند، در آورده بود، تا آنجا كه توانستند در دنيا موجى پديد آورند و از آن روزهاى تيره دوران جاهليّت به روزهاى تابناك دوران ايمان انتقال يابند: «إِنَّ اللّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ وَ إِذا أَرادَ اللّهُ بِقَوْمٍ سُوْءاً فَلا مَرَدَّ لَهُ»(2)«در حقيقت خدا حال قومى را تغيير نمىدهد تا آنان حال خود را تغيير دهند. و چون خدا براى قومى آسيبى بخواهد، هيچ برگشتى براى آن نيست، و غير از او حمايتگرى براى آنان نخواهد بود».
روشن است كه اگر انسان قصد خير، هدايت، صلاح، پيشرفت و خدمتِ به خلق داشته باشد، خدا او را موفّق مىكند، اما چنانچه هدفهاى ديگرى جز اينها داشته باشد، خدا او را به حال خود مىگذارد و هيچ ياورى در هيچ جايى نخواهد داشت.
مسلمانان اين صفات را به سبب عمل به قرآن و پيروى از سيره رسول خدا صلىاللهعليهوآله به دست آورده بودند.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله پيوسته در هر فرصت مناسبى، روحيهاى قوى و والا در مسلمانان ايجاد مىكردند و همواره به آنان وعده مىدادند كه زمام حكومت سراسر زمين را به دست خواهند گرفت. مىفرمودند: «إتبعوني تكونوا ملوكاً في دنياكم و تحظوا بجنّات عرضها السماوات و الأرض في آخرتكم(3)از من پيروى كنيد تا سرانجام بر دنيا حكومت يابيد و در
آخرت از بهشتهايى كه پهنه آن گستره گسترده آسمانها و زمين است، بهرهمند شويد».
مثلاً در جنگ خندق وقتى مسلمانان به هنگام حفر خندق به صخره محكم و بزرگى برخورد كردند، و از طرف كافران در خطر تهديد و يورش قرار داشتند، به گونهاى كه هر لحظه احتمال رسيدن دشمن مىرفت، در چنين موقعيت خطرناكى پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله نزدمسلمانان آمد و فرمود، به آن صخره مقدارى آب بپاشند. آنگاه كلنگى به دست گرفت و با تمام توان خود بر آن كوفت، چنانكه جرقهاى به آسمان برخاست. در اين حال پيامبر فرمود: "اللّه اكبر، كليدهاى شام را به من دادند". يعنى به زودى مسلمانان سرزمين گسترده و خوش آب و خاك شام را فتح خواهند كرد. سپس ضربت دوم را فرود آورد و فرمود: اللّه اكبر، و كليدهاى كاخهاى مدائن، يعنى امپراتورى ايران در اختيار من قرار گرفت. آنگاه سوّمين ضربه را بر صخره زد و فرمود: اللّه اكبر، كليدهاى يمن را نيز به من دادند(1).
برخى منافقان كه دلهايشان از ايمان تهى بود، سخنان پيامبر صلىاللهعليهوآله را به سُخره گرفته و گفتند: ما بر جان خودمان ايمن نيستيم، محمّد مژده فتح شام و ايران و يمن را به ما مىدهد. امّا خود پيامبر صلىاللهعليهوآله به آنچه مىگفت ايمان داشت، زيرا اين خبر از راه وحى تأييد شده بود و آن حضرت بر اساس اعتماد به نفسى كه داشت به اين مسأله اعتقاد كامل داشت.
در حقيقت همانگونه كه براى سازنده اتومبيل، هواپيما، قطار و كشتى، صحيح است كه بگويد: به زودى من با اين دستساخته خودم با تمام دنيا مقابله مىكنم، و بايد چارپايان و قايقهاى بادى زمينه را براى صنايع من خالى كنند. همان طور كه براى مخترع برق صحيح است كه بگويد: به زودى انرژى برق و تابناكىاش در تمام خانهها و كارخانجات در شرق و غرب زمين راه مىيابد و چراغهاى نفتسوز و شمعها جاى خود را به برق مىدهند. همچنين براى رسول اكرم صلىاللهعليهوآله صحيح است كه به زبان قرآن مجيد بگويد: ««هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ كَفى بِاللّهِ شَهِيداً»(2)«اوست كسى كه پيامبر خود را به [قصد] هدايت، با آيين درست روانه ساخت، تا آن را بر تمام اديان پيروز
گرداند و گواه بودن خدا كفايت مىكند».
و نيز بگويد: «هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ»(1)«اوست كسى كه فرستاده خود را با هدايت و آيين درست روانه كرد، تا آن رابر هرچه دين است فائق گرداند، هرچند مشركان را ناخوش آيد».
امروز نيز دنيا به اين روحيّه پاك و فعّال و سازنده نيازمند است تا مردم بتوانند در پرتو آن دنياى جديدى بسازند، كه از آزادىِ سالم و صلحِ فراگير و آسايشِ معقول و ايمانِ راستين برخوردار باشد.
در تاريخ اسلام نمونههاى فراوانى از روحيه والا و خصلتهاى ارزشمند نقل شده. در اينجا به داستان يكى از فرماندهان بزرگ اسلام، مالكاشتر مىپردازيم. او علىرغم اينكه فرماندهى لشكر را عهدهدار بود، لباسهاى ساده مىپوشيد. عمامهاى از پارچه پشمى بر سر مىبست و قبايى بسيار ساده به تن مىكرد، به گونهاى كه از ديگران متمايز نبود.
«روزى مالك اشتر از بازار كوفه مىگذشت. مردى ناشناس او را به باد تمسخر گرفت. مالك به وى توجهى نكرد و به راهش ادامه داد. پس از چند لحظه مردم به آن مرد گفتند كه اين شخص فرمانده سپاه على عليهالسلام ، مالك اشتر است. وقتى مرد متوجّه شد شخصى را كه مسخره مىكرد، مالك بوده است، سخت ترسيد و رنگ از صورتش پريد. او مىدانست او مردى قدرتمند و شجاع است و سربازان فراوانى دارد. از جا برخاست و در جستوجوى مالك دويد. سرانجام او را در مسجد يافت. در برابرش زانو زد و از وى عذرخواهى كرد. مالك به او گفت: مىدانى براى چه به مسجد آمدم؟ آن مرد گفت: نه. مالك گفت: آمدهام براى تو طلب آمرزش كنم و از خدا بخواهم از گناه تو درگذرد»(2).
آرى، روش اين فرمانده بزرگ اسلام و دهها نمونه ديگر كه در تاريخ اسلام فراوانند،
نشان از سعه صدر و گشادهدلى آنهاست؛ چنانكه على عليهالسلام فرمودند: «آلة الرياسة سعة الصدر(1)ابزار سرورى و رياست سينه گشاده داشتن در تحمّل مشكلات است».
آنان همانگونه كه در ميدانهاى نبرد با دشمن شجاع بودند در ميدانهاى مبارزه با نفس نيز شجاعت و دليرى داشتند، و عفو و گذشت، خصلت هميشگى آنان بود. از اينرو، مردم به طور بىسابقهاى گرداگرد آنان جمع مىشدند. امروز نيز جهان به چنين رهبران رشيد و خودساختهاى نيازمند و به اين روشهاى اخلاقى والا و قوانين نورانى محتاج است. در سايه همين داشتههاست كه مىتوان ارزشهايى كه به سبب هجوم تمدّنهاى شرقى و غربى از دست رفته، دوباره باز يافت.
اينك در اينجا برخى آيات قرآن كريم را كه ويژگىهاى اهل ايمان را بيان مىكند و نيز آياتى كه خصلتهاى ناپسند كافران را بر مىشمرد، مىآوريم.
ويژگىهاى مؤمنان، آنهايى است كه مسلمانان به دليل به دست آوردنشان توانستند بر تمامى مردم جهان آن روز تقدّم يابند، همانطور كه خصلتهاى ناپسندى كه در ضمن آيات مربوط آمده، باعث عقبماندگى كفّار شده است.
«وَ بَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ»(1)«و كسانى را كه ايمان آوردهاند و كارهاى شايسته انجام دادهاند، مژده ده كه ايشان را باغهايى خواهد بود كه از زير [درختان] آنها جوىها روان است».
«إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ أُولئِكَ يَرْجُونَ رَحْمَتَ اللّهِ»(2)«آنان كه ايمان آورده، و كسانى كه هجرت كرده و در راه خدا جهاد نمودهاند، آنان به رحمت خدا اميدوارند».
4- «الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ سِرًّا وَ عَلانِيَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ»(3)«كسانى كه اموال خود را شب و روز، و نهان و آشكارا، انفاق مىكنند، پاداش آنان نزد پروردگارشان براى آنان خواهد بود».
«لِلَّذِينَ اتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها وَ أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّهِ وَ اللّهُ بَصِيرٌ بِالْعِبادِ * الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنا إِنَّنا آمَنّا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ قِنا عَذابَ النّارِ * الصّابِرِينَ وَ الصّادِقِينَ وَ الْقانِتِينَ وَ الْمُنْفِقِينَ وَ الْمُسْتَغْفِرِينَ بِالْأَسْحارِ»(4)«براى پرهيزگاران نزد پروردگارشان باغهايى است كه از زير [درختان] آنها نهرها روان است؛ در آن جاودانه بمانند. و همسرانى پاكيزه [و نيز] خشنودى خدا [را دارند] و خدا به [امور] بندگان [خود] بيناست. همان كسانى كه مىگويند: پروردگارا! ما ايمان آورديم پس گناهان ما را ببخش و ما را از عذاب آتش نگاهدار. [اينانند] شكيبايان و راستگويان و فرمانبرداران و انفاق كنندگان و آمرزشخواهان در سحرگاهها».
«وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ * فَرِحِينَ بِما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ»(5)«هرگز كسانى را كه در راه خدا كشته شدهاند، مرده مپندار، بلكه زندهاند و نزد پروردگارشان روزى داده مىشوند. به آنچه خدا از فضل خويش به آنان داده شادمانند».
«الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ...»(1)«همانان كه خدا را [در همه احوال] ايستاده و نشسته، و به پهلو آرميده ياد مىكنند و در آفرينش آسمانها و زمين مىانديشند».
«إِنَّمَا الْمُؤمِنُونَ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زادَتْهُمْ إِيماناً وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ * الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ * أُولئِكَ هُمُ الْمُؤمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ»(2)«مؤمنان، همان كسانىاند كه چون ياد خدا شود دلهايشان بترسد و هرگاه آيات وى بر آنان خوانده شود ايمانشان را بيفزايد و بر پروردگارشان توكّل مىكنند. آنان كه نماز به پا مىدارند و از آنچه به ايشان روزى دادهايم انفاق مىكنند. آنان هستند كه حقاً مؤمنند، براى آنان نزد پروردگارشان درجات و آمرزش و روزى نيكو خواهد بود».
«وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ وَ الَّذِينَ آوَوْا وَ نَصَرُوا أُولئِكَ هُمُ الْمُؤمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ»(3)«و كسانى كه ايمان آورده و هجرت كرده و در راه خدا به جهاد پرداخته، و كسانى كه [مهاجران را] پناه داده و يارى كردهاند، آنان همان مؤمنان واقعىاند براى آنان بخشايش و روزى شايستهاى خواهد بود».
«إِنَّما يَعْمُرُ مَساجِدَ اللّهِ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الاْخِرِ وَ أَقامَ الصَّلاةَ وَ آتَى الزَّكاةَ وَ لَمْ يَخْشَ إِلاَّ اللّهَ فَعَسى أُولئِكَ أَنْ يَكُونُوا مِنَ الْمُهْتَدِينَ»(4)«مساجد خدا را تنها كسانى آباد مىكنند كه به خدا و روز بازپسين ايمان آورده و نماز برپا داشته و زكات داده و جز از خدا نترسيدهاند، پس اميد است كه اينان از راهيافتگان باشند».
«الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّهِ وَ أُولئِكَ هُمُ الْفائِزُونَ»(5)«كسانى كه ايمان آورده و هجرت كرده و در راه خدا با مال و
جانشان به جهاد پرداختهاند نزد خدا مقامى هرچه والاتر دارند و اينان همان رستگارانند».
«وَ الْمُؤمِنُونَ وَ الْمُؤمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤتُونَ الزَّكاةَ وَ يُطِيعُونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ أُولئِكَ سَيَرْحَمُهُمُ اللّهُ»(1)«و مردان و زنان با ايمان، دوستان يكديگرند كه به كارهاى پسنديده وامىدارند، و از كارهاى ناپسند باز مىدارند، و نماز را برپا مىكنند و زكات مىدهند، و از خدا و پيامبرش فرمان مىبرند. آنانند كه خدا به زودى مشمول رحمتشان قرار خواهد داد».
«التّائِبُونَ الْعابِدُونَ الْحامِدُونَ السّائِحُونَ الرّاكِعُونَ السّاجِدُونَ الاْمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النّاهُونَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ الْحافِظُونَ لِحُدُودِ اللّهِ وَ بَشِّرِ الْمُؤمِنِينَ»(2)«[آن مؤمنان] همان توبه كنندگان، پرستندگان، سپاسگزاران، روزهداران، ركوعكنندگان، سجدهكنندگان، وادارندگان به كارهاى پسنديده، بازدارندگان از كارهاى زشت، و پاسداران مقررات خدايند. و مؤمنان را بشارت ده».
«لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا الْحُسْنى وَ زِيادَةٌ...»(3)«براى كسانى كه كار نيكو كردهاند، نيكويى [بهشت] و زياده [بر آن] است».
«...إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ * الَّذِينَ يُوفُونَ بِعَهْدِ اللّهِ وَ لا يَنْقُضُونَ الْمِيثاقَ * وَ الَّذِينَ يَصِلُونَ ما أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ يَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ * وَ الَّذِينَ صَبَرُوا ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ أَنْفَقُوا مِمّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِيَةً وَ يَدْرَؤنَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ أُولئِكَ لَهُمْ عُقْبَى الدّارِ * جَنّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَها...»(4)«تنها خردمندان هستند كه عبرت مىگيرند. همانان كه به پيمان خدا وفادارند و عهد [او] را نمىشكنند. و آنان كه آنچه را خدا به پيوستنش فرمان داده مىپيوندند و از پروردگارشان مىترسند و از سختى حساب بيمدارند. و كسانى كه براى طلب خشنودى پروردگارشان شكيبايى كردند و نماز بر پا داشتند و از آنچه روزيشان داديم، نهان و آشكارا انفاق كردند، و بدى را با نيكى مىزدايند، ايشان راست
فرجام خوش سراى باقى. [همان] بهشتهاى عدن (جاودان) كه آنان در آن داخل مىشوند».
«وَ مَنْ يَأْتِهِ مُؤمِناً قَدْ عَمِلَ الصّالِحاتِ فَأُولئِكَ لَهُمُ الدَّرَجاتُ الْعُلى»(1)«و هر كه مؤمن به نزد او رود، در حالى كه كارهاى شايسته انجام داده باشد، براى آنان درجات والا خواهد بود».
«قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤمِنُونَ * الَّذِينَ هُمْ فِي صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ * وَ الَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ * وَ الَّذِينَ هُمْ لِلزَّكاةِ فاعِلُونَ * وَ الَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حافِظُونَ... وَ الَّذِينَ هُمْ لِأَماناتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعُونَ * وَ الَّذِينَ هُمْ عَلى صَلَواتِهِمْ يُحافِظُونَ * أُولئِكَ هُمُ الْوارِثُونَ * الَّذِينَ يَرِثُونَ الْفِرْدَوْسَ هُمْ فِيها خالِدُونَ»(2)«به راستى كه مؤمنان رستگار شدند. همانان كه در نمازشان فروتنند. و آنان كه از بيهوده روىگردانند. و آنان كه زكات مىپردازند، و كسانى كه پاكدامن هسستند... و آنان كه امانتها و پيمان خود را رعايت مىكنند. و آنان كه بر نمازهايشان مواظبت مىنمايند، آنانند كه خود وارثانند، همانان كه بهشت را به ارث مىبرند و در آنجا جاودان مىمانند».
«إِنَّ الَّذِينَ هُمْ مِنْ خَشْيَةِ رَبِّهِمْ مُشْفِقُونَ * وَ الَّذِينَ هُمْ بِآياتِ رَبِّهِمْ يُؤمِنُونَ * وَ الَّذِينَ هُمْ بِرَبِّهِمْ لا يُشْرِكُونَ * وَ الَّذِينَ يُؤتُونَ ما آتَوْا وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلى رَبِّهِمْ راجِعُونَ * أُولئِكَ يُسارِعُونَ فِي الْخَيْراتِ وَ هُمْ لَها سابِقُونَ»(3)«در حقيقت، كسانى كه از بيم پروردگارشان هراسانند، و كسانى كه به نشانههاى پروردگارشان ايمان مىآورند. و آنان كه به پروردگارشان شرك نمىآورند. و كسانى كه آنچه را دادند [در راه خدا] مىدهند، در حالى كه دلهايشان ترسان است [و مىدانند] كه به سوى پروردگارشان بازخواهند گشت، آنانند كه در كارهاى نيك شتاب مىورزند و آنانند كه در انجام آنها سبقت مىجويند».
«وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً وَ إِذا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً * وَ الَّذِينَ يَبِيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَ قِياماً * وَ الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا اصْرِفْ عَنّا عَذابَ جَهَنَّمَ إِنَّ عَذابَها كانَ غَراماً * إِنَّها ساءَتْ مُسْتَقَرًّا وَ مُقاماً * وَ الَّذِينَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَ لَمْ يَقْتُرُوا
وَ كانَ بَيْنَ ذلِكَ قَواماً * وَ الَّذِينَ لا يَدْعُونَ مَعَ اللّهِ إِلهاً آخَرَ وَ لا يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللّهُ إِلاّ بِالْحَقِّ وَ لا يَزْنُونَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ يَلْقَ أَثاماً... وَ الَّذِينَ لاَ يَشْهَدُونَ الزُّورَ وَ إِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِرَامًا * وَ الَّذِينَ إِذا ذُكِّرُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ لَمْ يَخِرُّوا عَلَيْها صُمًّا وَ عُمْياناً... أُوْلئِكَ يُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِما صَبَرُوا وَ يُلَقَّوْنَ فِيها تَحِيَّةً وَ سَلاماً»(1)«و بندگان خداى رحمان كسانىاند كه روى زمين به نرمى گام بر مىدارند و هرگاه نادانان، ايشان را طرف خطاب قرار دهند به ملايمت پاسخ مىدهند. و آنانند كه در حال سجده يا ايستاده، شب را به روز مىآورند. و كسانىاند كه مىگويند: پروردگارا، عذاب جهنم را از ما بازگردان كه عذابش سخت و دايمى است. و در حقيقت آن بد قرارگاه و جايگاهى است. و كسانىاند كه چون انفاق كنند، نه ولخرجى كنند و نه تنگ مىگيرند و ميان اين دو [روش] حد وسط را برمىگزينند. و كسانىاند كه با خدا، معبود ديگرى نمىخوانند و كسى را كه خدا [خونش را] حرام نموده جز به حقّ نمىكشند، و زنا نمىكنند، و هر كه اينها را انجام دهد سزايش را دريافت خواهد كرد... و كسانىاند كه گواهى دروغ نمىدهند، و چون بر لغو بگذرند با بزرگوارى مىگذرند. و كسانىاند كه چون به آيات پروردگارشان تذكر داده شوند كر و كور روى آن نمىافتند... اينانند كه به [پاس]آنكه صبر كردند غرفه [هاى بهشت را] پاداش خواهند يافت و در آنجا با سلام و درود مواجه خواهند شد».
«وَ مَنْ يُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اللّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى...»(2)«و هر كس خود را - در حالى كه نيكوكار باشد - تسليم خدا كند، قطعاً به ريسمان استوارترى چنگ در زده است».
«إِنَّ الْمُسْلِمِينَ وَ الْمُسْلِماتِ وَ الْمُؤمِنِينَ وَ الْمُؤمِناتِ وَ الْقانِتِينَ وَ الْقانِتاتِ وَ الصّادِقِينَوَ الصّادِقاتِ وَ الصّابِرِينَ وَ الصّابِراتِ وَ الْخاشِعِينَ وَ الْخاشِعاتِ وَ الْمُتَصَدِّقِينَ وَ الْمُتَصَدِّقاتِ وَ الصّائِمِينَ وَ الصّائِماتِ وَ الْحافِظِينَ فُرُوجَهُمْ وَ الْحافِظاتِ وَ الذّاكِرِينَ اللّهَ كَثِيراً وَ الذّاكِراتِ أَعَدَّ اللّهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيماً»(3)«مردان و زنان مسلمان، و مردان و زنان باايمان، و مردان و
زنان عبادتپيشه، و مردان و زنان راستگو، و مردان و زنان شكيبا، و مردان و زنان فروتن و مردان و زنان صدقهدهنده، و مردان و زنان روزهدار، و مردان و زنانى كه عورتهاى خويش را حفظ مىكنند، و مردان و زنانى كه خدا را فراوان ياد مىكنند، خدا براى [همه] آنان آمرزش و پاداش بزرگى آماده كرده است».
«إِنَّ الَّذِينَ يَتْلُونَ كِتابَ اللّهِ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ أَنْفَقُوا مِمّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِيَةً يَرْجُونَ تِجارَةً لَنْ تَبُورَ * لِيُوَفِّيَهُمْ أُجُورَهُمْ وَ يَزِيدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ...»(1)«در حقيقت، كسانى كه كتاب خدا را مىخوانند و نماز برپا مىدارند و از آنچه بديشان روزى دادهايم، نهان و آشكارا انفاق مىكنند، اميد به تجارتى بستهاند كه هرگز زوال نمىپذيرد. تا پاداششان را تمام بديشان عطا كند و از فزونبخشى خود در حق آنان بيفزايد».
«وَ الَّذِي جاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ * لَهُمْ ما يَشاؤنَ عِنْدَ رَبِّهِمْ ذلِكَ جَزاءُ الُْمحْسِنِينَ»(2)«و آن كه راستى آورد و آن را باور نمود؛ آنانند كه خود پرهيزگارانند. براى آنان، هرچه بخواهند پيش پروردگارشان خواهد بود. اين است پاداش نيكوكاران».
«...وَ ما عِنْدَ اللّهِ خَيْرٌ وَ أَبْقى لِلَّذِينَ آمَنُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ * وَ الَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الْأِثْمِ وَ الْفَواحِشَ وَ إِذا ما غَضِبُوا هُمْ يَغْفِرُونَ * وَ الَّذِينَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمْ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ أَمْرُهُمْ شُورى بَيْنَهُمْ وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ * وَ الَّذِينَ إِذا أَصابَهُمُ الْبَغْيُ هُمْ يَنْتَصِرُونَ»(3)«و آنچه پيش خداست براى كسانى كه گرويدهاند و به پروردگارشان اعتماد دارند بهتر و پايدارتر است. و كسانى كه از گناهان بزرگ و زشتكارىها خود را به دور مىدارند و چون به خشم درمىآيند در مىگذرند. و كسانى كه [نداى] پروردگارشان را پاسخ [مثبت] داده و نماز برپا كردهاند و كارشان در ميانشان مشورت است و از آنچه روزيشان دادهايم انفاق مىكنند. و كسانى كه چون ستم بر ايشان رسد، يارى مىجويند [و به انتقام بر مىخيزند]».
«إِنَّ الَّذِينَ قالُوا رَبُّنَا اللّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ»(4)«محققاً
كسانى كه گفتند: پروردگار ما خداست، سپس ايستادگى كردند، بيمى بر آنان نيست و غمگين نخواهند شد».
«إِنَّ الْمُصَّدِّقِينَ وَ الْمُصَّدِّقاتِ وَ أَقْرَضُوا اللّهَ قَرْضاً حَسَناً يُضاعَفُ لَهُمْ وَ لَهُمْ أَجْرٌ كَرِيمٌ * وَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ أُولئِكَ هُمُ الصِّدِّيقُونَ وَ الشُّهَداءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ...»(1)«در حقيقت، مردان و زنان صدقهدهنده و [آنان كه] به خدا وامى نيكو دادهاند، ايشان را [پاداش] دو چندان گردد، و اجرى نيكو خواهند داشت. و كسانى كه به خدا و پيامبران وى ايمان آوردهاند، آنان همان راستينانند و پيش پروردگارشان گواه خواهند بود [و] ايشان راست اجر و نورشان».
«لِلْفُقَراءِ الْمُهاجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ أَمْوالِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَ رِضْواناً وَ يَنْصُرُونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ أُولئِكَ هُمُ الصّادِقُونَ * وَ الَّذِينَ تَبَوَّؤا الدّارَ وَ الْأِيمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ إِلَيْهِمْ وَ لا يَجِدُونَ فِي صُدُورِهِمْ حاجَةً مِمّا أُوتُوا وَ يُؤثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ * وَ الَّذِينَ جاؤ مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونا بِالْأِيمانِ وَ لا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنا غِلاًّ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنا إِنَّكَ رَؤفٌ رَحِيمٌ»(2)«[اين غنايم، نخست] اختصاص به بينوايان مهاجرى دارد كه از ديارشان و اموالشان رانده شدند: خواستار فضل خدا و خشنودى [او] مىباشند و خدا و پيامبرش را يارى مىكنند. اينان همان مردم درست كردارند. و [نيز] كسانى كه قبل از [مهاجران]در [مدينه] جاى گرفته و ايمان آوردهاند؛ هر كس را كه به سوى آنان كوچ كرده دوست دارند؛ و نسبت به آنچه به ايشان داده شده است در دلهاىشان حسدى نمىيابند؛ و هرچند در خودشان احتياجى [مبرم] باشد، آنها را بر خودشان مقدّم مىدارند. و هركس از خسّت نفس خود مصون ماند، ايشانند كه رستگارانند. و [نيز] كسانى كه بعد از آنان [= مهاجران و انصار] آمدهاند [و] مىگويند: پروردگارا، بر ما و بر آن برادرانمان كه در ايمان آوردن بر ما پيشى گرفتند ببخشاى، و در دلهاىمان نسبت به كسانى كه ايمان آوردهاند [هيچگونه] كينهاى مگذار. پروردگارا، راستى كه
تو رؤوف و مهربانى».
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى حَتّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ وَ لا جُنُباً إِلاّ عابِرِي سَبِيلٍ حَتَّى تَغْتَسِلُوا وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضى أَوْ عَلى سَفَرٍ أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ إِنَّ اللّهَ كانَ عَفُوًّا غَفُوراً»(1)«اى كسانىكه ايمان آوردهايد، در حال مستى به نماز نزديك نشويد تا زمانى كه بدانيد چه مىگوييد؛ و [نيز] در حال جنابت [وارد نماز نشويد] - مگر اينكه راهگذار باشيد - تا غسل كنيد؛ و اگر بيماريد يا در سفريد يا يكى از شما از قضاى حاجت آمد يا با زنان آميزش كردهايد و آب نيافتهايد، پس بر خاكى پاك تيمّم كنيد، و صورت و دستهايتان را مسح نماييد، كه خدا بسيار بخشنده و آمرزنده است».
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ كَما كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ»(2)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، روزه بر شما مقرّر شده است، همانگونه كه بر كسانى كه پيش از شما [بودند] مقرر شده بود، باشد كه پرهيزگارى كنيد».
«...وَ الطَّيِّباتُ لِلطَّيِّبِينَ وَ الطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّباتِ أُولئِكَ مُبَرَّؤنَ مِمّا يَقُولُونَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ»(3)«و زنان پاك براى مردان پاكند، و مردان پاك براى زنان پاك. اينان از آنچهدرباره ايشان مىگويند منزّهاند براى آنان آمرزش و روزى نيكو خواهد بود».
«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتاً غَيْرَ بُيُوتِكُمْ حَتّى تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلى أَهْلِها ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ * فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فِيها أَحَداً فَلا تَدْخُلُوها حَتّى يُؤذَنَ لَكُمْ وَ إِنْ قِيلَ لَكُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْكى لَكُمْ وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ عَلِيمٌ»(4)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد به خانههايى كه خانههاى شما نيست داخل مشويد تا اجازه بگيريد و بر ساكنانش سلام كنيد. اين براى شما بهتر است، باشد كه پند گيريد. و اگر كسى را در آن نيافتيد، وارد آن نشويد تا به شما اجازه داده شود و اگر به شما گفتند: برگرديد، برگرديد كه آن براى شما سزاوارتر است و خدا
به آنچه انجام مىدهيد داناست».
«قُلْ لِلْمُؤمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصارِهِمْ وَ يَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذلِكَ أَزْكى لَهُمْ إِنَّ اللّهَ خَبِيرٌ بِما يَصْنَعُونَ * وَ قُلْ لِلْمُؤمِناتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ وَ يَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَ لا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلاّ ما ظَهَرَ مِنْها وَ لْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلى جُيُوبِهِنَّ وَ لا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلاّ لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبائِهِنَّ أَوْ آباءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنائِهِنَّ أَوْ أَبْناءِ بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوانِهِنَّ أَوْ بَنِي إِخْوانِهِنَّ أَوْ بَنِي أَخَواتِهِنَّ أَوْ نِسائِهِنَّ أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُهُنَّ أَوِ التّابِعِينَ غَيْرِ أُولِي الْأِرْبَةِ مِنَ الرِّجالِ أَوِ الطِّفْلِ الَّذِينَ لَمْ يَظْهَرُوا عَلى عَوْراتِ النِّساءِ وَ لا يَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ ما يُخْفِينَ مِنْ زِينَتِهِنَّ وَ تُوبُوا إِلَى اللّهِ جَمِيعاً أَيُّهَا الْمُؤمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»(1)«به مردان باايمان بگو: ديده فرونهند و پاكدامنى ورزند، كه اين براى آنان پاكيزهتر است؛ زيرا خدا به آنچه مىكنند آگاه است. و به زنان باايمان بگو: ديدگان خود را [از هر نامحرمى] فرو بندند و پاكدامنى ورزند، و زيورهاى خود را آشكار نگردانند مگر آنچه كه طبعا از آن پيداست. و بايد روسرى خود را بر گردن خويش [فرو] اندازند، و زيورهايشان را جز براى شوهرانشان يا پدرانشان يا پدران شوهرانشان يا پسرانشان يا پسر شوهرانشان يا برادرانشان يا پسر برادرانشان يا پسران خواهرانشان يا زنان [همكيش] خود يا كنيزانشان يا خدمتكاران مرد كه [از زن] بىنيازند يا كودكانى كه بر عورتهاى زنان وقوف حاصلنكردهاند، آشكار نكنند، و پاهاى خود را [به گونهاى به زمين] نكوبند تا آنچه از زينتشان نهفته مىدارند معلوم گردد. اى مؤمنان، همگى [از مرد و زن] به درگاه خداوند توبه كنيد، اميد كه رستگار شويد».
«وَ أَنْكِحُوا الْأَيامى مِنْكُمْ وَ الصّالِحِينَ مِنْ عِبادِكُمْ وَ إِمائِكُمْ إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ وَ لْيَسْتَعْفِفِ الَّذِينَ لا يَجِدُونَ نِكاحاً حَتّى يُغْنِيَهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ...»(2)«بىهمسران خود، و غلامان و كنيزان درستكارتان را همسر دهيد، اگر تنگدستند، خدا آنان را از فضل خويش بىنياز خواهد كرد، و خدا گشايشگر داناست. و كسانى كه [راه] زناشويى نمىيابند، بايد عفّت ورزند تا خدا آنان را از فضل خويش بىنياز گرداند».
«...لا تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللّهَ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَ ذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينِ وَ قُولُوا لِلنّاسِ حُسْناً وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ»(1)«جز خدا را نپرستيد، و به پدر و مادر، و خويشان و يتيمان و مستمندان احسان كنيد، و با مردم، [به زبان] خوش سخن بگوييد و نماز را به پا داريد و زكات را بدهيد».
«وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الْأُخْرى فَقاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتّى تَفِيءَ إِلى أَمْرِ اللّهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ * إِنَّمَا الْمُؤمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ وَ اتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ»(2)«و اگر دو گروه از مؤمنان باهم بجنگند، ميان آن دو را اصلاح دهيد، و اگر [باز] يكى از آن دو بر ديگرى تعدى كرد، با آن كه تعدى مىكند بجنگيد تا به فرمان خدا بازگردد. پس اگر بازگشت، ميان آنها را دادگرانه سازش دهيد و عدالت كنيد، كه خدا دادگران را دوست مىدارد. در حقيقت مؤمنان باهم برادرند، پس ميان برادرانتان را سازش دهيد و از خدا پروا بداريد، اميد كه مورد رحمت قرار گيريد».
«قُلْ أَمَرَ رَبِّي بِالْقِسْطِ وَ أَقِيمُوا وُجُوهَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ وَ ادْعُوهُ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ»(3)«بگو: پروردگارم به دادگرى فرمان داده است، و [اينكه] در هر مسجدى روى خود را مستقيم [به سوى قبله] كنيد، و در حالى كه دين خود را برايش خالص گردانيدهايد وى را بخوانيد، همانگونه كه شما را پديد آورد [به سوى او] بر مىگرديد».
«يا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِدٍ وَ كُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ * قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللّهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِيَ لِلَّذِينَ آمَنُوا فِي الْحَياةِ الدُّنْيا خالِصَةً يَوْمَ الْقِيامَةِ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الاْياتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ»(4)«اى فرزندان آدم، جامه خود را در هر نمازى بر گيريد، و بخوريد و بياشاميد و[لى] زيادهروى مكنيد كه خدا اسرافكاران را دوست نمىدارد. [اى پيامبر] بگو: زيورهايى را كه خدا براى بندگانش پديد
آورده و [نيز] روزىهاى پاكيزه را چه كسى حرام گردانيده است؟ بگو: اين [نعمتها] در زندگى دنيا براى كسانى است كه ايمان آوردهاند و روز قيامت [نيز] خاص اينان مىباشد. اينگونه آيات [خود] را براى گروهى كه مىدانند به روشنى بيان مىكنيم».
«... وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقِينَ إِماماً»(1)«و ما را پيشواى پرهيزگاران قرار ده».
«وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤمِنُونَ وَ سَتُرَدُّونَ إِلى عالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ»(2)«و بگو: [هر كارى مىخواهيد] بكنيد، كه به زودى خدا و پيامبر او و مؤمنان در كردار شما خواهند نگريست، و به زودى به سوى داناى نهان و آشكار بازگردانيده مىشويد؛ پس شما را به آنچه انجام مىداديد آگاه خواهد كرد».
«وَ ما كانَ الْمُؤمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ»(3)«و شايسته نيست مؤمنان همگى[براى جهاد] كوچ كنند، پس چرا از هر فرقهاى از آنان دستهاى كوچ نمىكنند تا [دستهاى بمانند و] در دين، آگاهى پيدا كنند و قوم خود را - وقتى به سوى آنان بازگشتند بيم دهند - باشد كه آنان [از كيفر الهى] بترسند؟» 41. «وَ أَطِيعُوا اللّهَ وَ الرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ * وَ سارِعُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ * الَّذِينَ يُنْفِقُونَ فِي السَّرّاءِ وَ الضَّرّاءِ وَالْكاظِمِينَ الْغَيْظَ وَ الْعافِينَ عَنِ النّاسِ وَ اللّهُ يُحِبُّ الُْمحْسِنِينَ * وَ الَّذِينَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللّهُ وَ لَمْ يُصِرُّوا عَلى ما فَعَلُوا وَ هُمْ يَعْلَمُونَ * أُولئِكَ جَزاؤهُمْ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ جَنّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها وَ نِعْمَ أَجْرُ الْعامِلِينَ»(4)«خدا و رسول را فرمان بريد، باشد كه مشمول رحمت قرار گيريد. و براى نيل به آمرزشى از پروردگار خود، و بهشتى كه پهنايش [به قدر] آسمانها و زمين است [و] براى پرهيزگاران آماده شده است، بشتابيد. همانان كه در فراخى و تنگى انفاق مىكنند؛ و خشم
خود را فرو مىبرند؛ و از مردم در مىگذرند؛ و خدا نكوكاران را دوست دارد. و آنان كه چون كار زشتى كنند، يا بر خود ستم روا دارند، خدا را به ياد مىآورند و براى گناهانشان آمرزش مىخواهند - و چه كسى جز خدا گناهان را مىآمرزد؟ - و بر آنچه مرتكب شدهاند، با آنكه مىدادند [كه گناه است]، پافشارى نمىكنند. آنان، پاداششان آمرزشى از جانب پروردگارشان، و بوستانهايى است كه از زير [درختان] آن جويبارها روان است. جاودانه در آن بمانند، و پاداشِ اهلِ عمل چه نيكوست».
«يَسْئَلُونَكَ ما ذا يُنْفِقُونَ قُلْ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ خَيْرٍ فَلِلْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبِينَ وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللّهَ بِهِ عَلِيمٌ»(1)«از تو مىپرسند: چه چيزى انفاق كنند [و به چه كسى بدهند]؟ بگو: هر مالى انفاق كنيد، به پدر و مادر و نزديكان و يتيمان و مسكينان و به در راه مانده تعلق دارد و هرگونه نيكى كنيد البته خدا به آن داناست».
«وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْيَتامى قُلْ إِصْلاحٌ لَهُمْ خَيْرٌ وَ إِنْ تُخالِطُوهُمْ فَإِخْوانُكُمْ وَ اللّهُ يَعْلَمُ الْمُفْسِدَ مِنَ الْمُصْلِحِ وَ لَوْ شاءَ اللّهُ لَأَعْنَتَكُمْ إِنَّ اللّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ»(2)«و درباره يتيمان از تو مىپرسند، بگو: به صلاح آنان كار كردن بهتر است و اگر با آنان همزيستى كنيد برادران [دينى] شما هستند. و خدا تباهكار را از درستكار باز مىشناسد و اگر خدا مىخواست [در اينباره] شما را به دشوارى مىانداخت. آرى، خدا توانا و حكيم است».
«وَ أَقِيمُوا الشَّهادَةَ لِلّهِ...»(3)«و گواهى را براى خدا به پا داريد».
«وَ إِنْ كانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلى مَيْسَرَةٍ وَ أَنْ تَصَدَّقُوا خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ»(4)«و اگر [بدهكارتان] تنگدست باشد، پس تا [هنگام] گشايش، مهلتى [به او دهيد]؛ و [اگر به راستى قدرت پرداخت ندارد] بخشيدن آن براى شما بهتر است - اگر بدانيد».
روشن است آياتى كه در زمينه خصلتهاى اخلاقىِ والا و منشهاى زيباى انسانى در قرآن مجيد وجود دارد، بيش از اينهاست، و اين آيات فقط از باب نمونه در اينجا ذكر شد.
ملكات، ويژگىها و خصلتهاى ناپسندى كه موجب عقبماندگى انسان مىگردد - و مسلمانان از آغاز طلوع اسلام از آنها به شدت اجتناب مىكردند، و به عكس، كافران به كار مىبردند و برانجام دادن آنها اصرار مىورزيدند، لذا در برابر سپاه مسلمانان سقوط كردند، و امروزه نيز متأسفّانه بسيارى از مسلمانان به اين خصلتها روى آوردهاند - در قرآن كريم به فراوانى يافت مىشود. از باب نمونه، گذرا به مواردى چند اشاره مىكنيم:
«أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ نافَقُوا يَقُولُونَ لإِخْوانِهِمُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَئِنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَ لا نُطِيعُ فِيكُمْ أَحَداً أَبَداً وَ إِنْ قُوتِلْتُمْ لَنَنْصُرَنَّكُمْ وَ اللّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ * لَئِنْ أُخْرِجُوا لا يَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَ لَئِنْ قُوتِلُوا لا يَنْصُرُونَهُمْ وَ لَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَيُوَلُّنَّ الْأَدْبارَ ثُمَّ لايُنْصَرُونَ»(1)«مگر كسانى را كه به نفاق برخاستند نديدى كه به برادران اهل كتاب خود - كه از در كفر درآمده بودند - مىگفتند: اگر اخراج شديد، با شما بيرون خواهيم آمد، و بر عليه شما هرگز از كسى فرمان نخواهيم برد؛ و اگر با شما جنگيدند، حتما شما را يارى خواهيم كرد. و خدا گواهى مىدهد كه قطعاً آنان دروغگو هستند. اگر [يهود] اخراج شوند، آنها با ايشان بيرون نخواهند رفت و اگر عليه آنان جنگى در گيرد [منافقان،] آنها را يارى نخواهند كرد، و اگر ياريشان كنند حتماً [در جنگ] پشت خواهند كرد [و ديگر] يارى نيابند».
«وَظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ فَجَعَلْناهُمْ أَحادِيثَ وَ مَزَّقْناهُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ»(2)«و بر خويشتن ستم كردند. پس آنها را [براى آيندگان، موضوع] حكايتها گردانيديم، و سخت تار و مارشان كرديم».
«إِنَّ اللّهَ لا يَهْدِي مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذّابٌ»(3)«چرا كه خدا، كسى را كه افراط كارِ دروغزن باشد هدايت نمىكند».
«فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَذَبَ عَلَى اللّهِ وَ كَذَّبَ بِالصِّدْقِ إِذْ جاءَهُ...»(4)«پس كيست ستمگرتر از آن كس كه بر خدا دروغ بست، و [سخن] راست را چون به سوى او آمد، دروغ پنداشت؟»
«أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ تَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللّهُ عَلَيْهِمْ ما هُمْ مِنْكُمْ وَ لا مِنْهُمْ وَ يَحْلِفُونَ عَلَى الْكَذِبِ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ»(1)«آيا نديدهاى كسانى را كه قومى را كه مورد خشم خدايند به دوستى گرفتهاند؟ آنها نه از شمايند و نه از ايشان، و به دروغ سوگند ياد مىكنند و خودشان [هم]مىدانند».
«أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ نُهُوا عَنِ النَّجْوى ثُمَّ يَعُودُونَ لِما نُهُوا عَنْهُ وَ يَتَناجَوْنَ بِالْأِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ وَ إِذا جاؤكَ حَيَّوْكَ بِما لَمْ يُحَيِّكَ بِهِ اللّهُ»(2)«آيا كسانى را كه از نجوا منع شده بودند، نديدى كه باز بدانچه از آن منع گرديدهاند، بر مىگردند و با همديگر به[منظور] گناه و تعدى و سرپيچى از پبامبر، محرمانه گفتوگو مىكنند و چون به نزد تو آيند، تو را بدانچه خدا به آن [شيوه] سلام نگفته سلام مىدهند».
«إِنَّ الُْمجْرِمِينَ فِي ضَلالٍ وَ سُعُرٍ * يَوْمَ يُسْحَبُونَ فِي النّارِ عَلى وُجُوهِهِمْ ذُوقُوا مَسَّ سَقَرَ»(3)«قطعاً بزهكاران در گمراهى و جنونند. روزى كه در آتش به رو كشيده مىشوند [و به آنان گفته مىشود:] لهيب آتش بچشيد [و احساس كنيد]».
«قُتِلَ الْخَرّاصُونَ * الَّذِينَ هُمْ فِي غَمْرَةٍ ساهُونَ»(4)مرگ بر دروغ پردازان! همانان كه در ورطه نادانى بىخبرند».
«فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ أُولئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمى أَبْصارَهُمْ»(5)«پس [اى منافقان،] آيا اميد بستيد كه چون [از خدا] برگشتيد [يا سرپرست مردم شديد] در [روى] زمين فساد كنيد و خويشاوندىهاى خود را از هم بگسليد؟ اينان همان كسانى هستند كه خدا آنان را لعنت نموده و [گوش دل] ايشان را ناشنوا و چشمهايشان را نابينا كرده است».
«فَلا تُطِعِ الْمُكَذِّبِينَ... وَ لا تُطِعْ كُلَّ حَلاّفٍ مَهِينٍ هَمّازٍ مَشّاءٍ بِنَمِيمٍ مَنّاعٍ لِلْخَيْرِ مُعْتَدٍ أَثِيمٍ عُتُلٍّ بَعْدَ ذلِكَ زَنِيمٍ»(6)«پس، از دروغزنان فرمان مبر... و از هر قسمخورنده فرومايهاى
فرمان مبر: كه عيبجوست و براى خبرچينى گام بر مىدارد، مانع خير، متجاوز، گناهپيشه، گستاخ، [و] گذشته از آن زنازاده است».
«...وَ وَيْلٌ لِلْمُشْرِكِينَ * الَّذِينَ لا يُؤتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ بِالاْخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ»(1)«و واى بر مشركان. همان كسانى كه زكات نمىدهند و آنان كه به آخرت ناباورند».
«وَ يُعَذِّبَ الْمُنافِقِينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْمُشْرِكِينَ وَ الْمُشْرِكاتِ الظّانِّينَ بِاللّهِ ظَنَّ السَّوْءِعَلَيْهِمْ دائِرَةُ السَّوْءِ وَ غَضِبَ اللّهُ عَلَيْهِمْ وَ لَعَنَهُمْ...»(2)«و [تا] مردان و زنان نفاقپيشه و مردان و زنان مشرك را كه به خدا گمان بد بردهاند، عذاب كند بدِ زمانه بر آنان باد. و خدا بر ايشان خشم نموده و لعنتشان كرده».
«وَ بُرِّزَتِ الْجَحِيمُ لِلْغاوِينَ»(3)«و جهنم براى گمراهان نمودار مىشود».
«إِنَّ الَّذِينَ يَرْمُونَ الُْمحْصَناتِ الْغافِلاتِ الْمُؤمِناتِ لُعِنُوا فِي الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ»(4)«بىگمان، كسانى كه به زنان پاكدامن بىخبر [از همه جا] و با ايمان نسبت زنا مىدهند، در دنيا و آخرت لعنت شدهاند، و براى آنها عذابى سخت خواهد بود».
«إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ الْفاحِشَةُ فِي الَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ»(5)«كسانى كه دوست دارند كه زشتكارى در ميان آنان كه ايمان آوردهاند، شيوع پيدا كند، براى آنان عذابى پردرد خواهد بود».
«الزّانِيَةُ وَ الزّانِي فَاجْلِدُوا كُلَّ واحِدٍ مِنْهُما مِائَةَ جَلْدَةٍ وَ لا تَأْخُذْكُمْ بِهِما رَأْفَةٌ فِي دِينِ اللّهِ»(6)«به هر زن زناكار و مرد زناكارى صد تازيانه بزنيد و اگر به خدا و روز بازپسين ايمان داريد، در [كار] دين خدا، نسبت به آن دو دلسوزى نكنيد».
«وَ الَّذِينَ يَرْمُونَ الُْمحْصَناتِ ثُمَّ لَمْ يَأْتُوا بِأَرْبَعَةِ شُهَداءَ فَاجْلِدُوهُمْ ثَمانِينَ جَلْدَةً...»(7)«و كسانى كه نسبتِ زنا به زنان شوهردار مىدهند، سپس چهارگواه نمىآورند، هشتاد تازيانه به
آنان بزنيد».
«وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا وَ اتَّبَعَ هَواهُ وَ كانَ أَمْرُهُ فُرُطاً»(1)«و از آن كس كه قلبش را از ياد خود غافل ساختهايم و از هوس خود پيروى كرده و [اساس] كارش بر زيادهروىاست، اطاعت مكن».
«إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كانُوا إِخْوانَ الشَّياطِينِ»(2)«چرا كه اسرافكاران برادران شيطانهايند».
«وَ الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ أُولئِكَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدّارِ»(3)«و كسانى كه پيمان خدا را پس از بستن آن مىشكنند و آنچه را خدا به پيوستن آن فرمان داده مىگسلند و در زمين فساد مىكنند، بر ايشان لعنت است و بدفرجامى آن سراى ايشان راست».
«أَلا لَعْنَةُ اللّهِ عَلَى الظّالِمِينَ الَّذِينَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللّهِ وَ يَبْغُونَها عِوَجاً»(4)«هان! لعنت خدا بر ستمگران باد. همانان كه [مردم را] از راه خدا باز مىدارند و آن را كج مىشمارند».
«الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ وَ يَقْبِضُونَ أَيْدِيَهُمْ...»(5)«مردان و زنان دو چهره، [همانند] يكديگرند. به كار ناپسند وامىدارند و از كار پسنديده باز مىدارند، و دستهاى خود را [از انفاق] فرو مىبندند».
«إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللّهِ الَّذِينَ كَفَرُوا فَهُمْ لا يُؤمِنُونَ»(6)«بىترديد، بدترين جنبدگان نزد خدا كسانى هستند كه كفر ورزيدند و ايمان نمىآورند».
«وَ مَنْ يُشاقِقِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَإِنَّ اللّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ»(7)«و هركس با خدا و پيامبر او به مخالفت برخيزد قطعاً خدا سخت كيفر است».
«لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ»(8)«[چرا كه] دلهايى دارند كه با آن [حقايق
را] دريافت نمىكنند، و چشمانى دارند كه با آنها نمىبينند، و گوشهايى دارند كه با آنهانمىشنوند. آنان همانند چهارپايان بلكه گمراهترند. [آرى،] آنها همان غافلماندگانند».
«الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَهْواً وَ لَعِباً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا فَالْيَوْمَ نَنْساهُمْ كَما نَسُوا لِقاءَ يَوْمِهِمْ هذا»(1)«همانان كه دين خود را سرگرمى و بازى پنداشتند، و زندگى دنيا مغرورشان كرد. پس همانگونه كه آنان ديدار امروز خود را از ياد بردند، ما [هم] امروز آنان را از ياد مىبريم».
«وَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ اسْتَكْبَرُوا عَنْها أُولئِكَ أَصْحابُ النّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ»(2)«و كسانى كه آيات ما را دروغ انگاشتند و از [پذيرش] آنها تكبر ورزيدند آنان همدم آتشند [و] در آن جاودانند».
«وَ السّارِقُ وَ السّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُما جَزاءً بِما كَسَبا نَكالاً مِنَ اللّهِ...»(3)«و مرد و زن دزد را به سزاى آنچه كردهاند، دستشان را به عنوان كيفرى از جانب خدا ببريد».
«إِنَّما جَزاءُ الَّذِينَ يُحارِبُونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَساداً أَنْ يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلافٍ أَوْ يُنْفَوْا مِنَ الْأَرْضِ ذلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيا وَ لَهُمْ فِي الاْخِرَةِ عَذابٌ عَظِيمٌ»(4)«سزاى كسانى كه با [دوستداران] خدا و پيامبر او مىجنگند و در زمين به فساد مىكوشند، جز اين نيست كه كشته شوند يا بر دار آويخته گردند يا دست و پايشان در خلاف جهت يكديگر بريده شود يا از آن سرزمين تبعيد گردند. اين، رسوايى آنان در دنياست و در آخرت عذابى بزرگ خواهند داشت».
«لا يُحِبُّ اللّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلاّ مَنْ ظُلِمَ...»(5)«خدا، بانگ برداشتن به بدزبانى را دوست ندارد، مگر [از] كسى كه بر او ستم رفته باشد».
«وَ مَنْ يَتَّخِذِ الشَّيْطانَ وَلِيًّا مِنْ دُونِ اللّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْراناً مُبِيناً»(6)«و[لى] هركس بهجاى خدا، شيطان را دوستِ [خدا] گيرد، قطعاً دستخوش زيان آشكارى شده است».
«وَ مَنْ يَكْسِبْ خَطِيئَةً أَوْ إِثْماً ثُمَّ يَرْمِ بِهِ بَرِيئاً فَقَدِ احْتَمَلَ بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِيناً»(1)«و هر كس خطا يا گناهى مرتكب شود سپس آن را به بىگناهى نسبت دهد، قطعاً بهتان و گناه آشكارى بر دوش كشيده است».
«...الَّذِينَ كَفَرُوا يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ الطّاغُوتِ...»(2)«آنان كه كافر شدهاند در راه طاغوت مىجنگند».
«إِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ مَنْ كانَ مُخْتالاً فَخُوراً»(3)«خدا كسى را كه متكبّر و فخرفروش است دوست نمىدارد».
«الَّذِينَ يَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبُخْلِ وَ يَكْتُمُونَ ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ أَعْتَدْنا لِلْكافِرِينَ عَذاباً مُهِيناً»(4)«همان كسانى كه بخل مىورزند، و مردم را به بخل وامىدارند، و آنچه را خدا از فضل خويش بدانها ارزانى داشته پوشيده مىدارند. و براى كافران عذابى خواركننده آماده كردهايم».
«وَ مَنْ يَعْصِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يَتَعَدَّ حُدُودَهُ يُدْخِلْهُ ناراً خالِداً فِيها وَلَهُ عَذابٌ مُهِينٌ»(5)«و هركس از خدا و پيامبر او نافرمانى كند و از حدود مقرر او تجاوز نمايد، وى را در آتشى در آورد كه همواره در آن خواهد بود و براى او عذابى خفتآور است».
37- «وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَبْخَلُونَ بِما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَيْراً لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ سَيُطَوَّقُونَ ما بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ الْقِيامَةِ...»(6)«و كسانى كه به آنچه خدا از فضل خود به آنان عطا كرده، بخل مىورزند، هرگز تصور نكنند كه آن [بخل] براى آنان خوب است، بلكه برايشان بداست. به زودى آنچه كه به آن بخل ورزيدهاند، روز قيامت طوق گردنشان مىشود».
به ناحقّ مىكشند، و دادگستران را به قتل مىرسانند، آنان را از عذابى دردناك خبر ده».
«الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبا لا يَقُومُونَ إِلاّ كَما يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطانُ مِنَ الْمَسِّ»(1)«كسانى كه ربا مىخورند، [از گور] بر نمىخيزند، مگر مانند برخاستن كسى كه شيطان بر اثر تماس، آشفته سرش كرده است».
«وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ»(2)«ولى از اندازه در نگذريد، زيرا خداوند تجاوزكاران را دوست نمىدارد».
«إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الْهُدى مِنْ بَعْدِ ما بَيَّنّاهُ لِلنّاسِ فِي الْكِتابِ أُولئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللّهُ وَ يَلْعَنُهُمُ اللاّعِنُونَ»(3)«كسانى كه نشانههاى روشن، و رهنمودى را كه فرو فرستادهايم، بعد از آنكه آن را براى مردم در كتاب توضيح دادهايم، نهفته مىدارند، آنان را خدا لعنت مىكند، و لعنتكنندگان لعنتشان مىكنند».
«أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى وَ الْعَذابَ بِالْمَغْفِرَةِ فَما أَصْبَرَهُمْ عَلَى النّارِ»(4)«آنان همان كسانى هستند كه گمراهى را به [بهاى] هدايت، و عذاب را به [ازاى] آمرزش خريدند پس به راستى چه اندازه بايد بر آتش شكيبا باشند!» 43. «فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللّهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَ وَيْلٌ لَهُمْ مِمّا يَكْسِبُونَ»(5)«پس واى بر كسانى كه كتاب[تحريف شدهاى] با دستهاى خود مىنويسند، سپس مىگويند: اين از جانب خداست، تا بدان بهاى ناچيزى به دست آرند، پس واى بر ايشان از آنچه دستهايشان نوشته، و واى بر ايشان از آنچه [از اين راه] به دست مىآورند».
«الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ»(6)«همانانى كه پيمان خدا را پس از بستن آن
مىشكنند، و آنچه را خداوند به پيوستنش امر فرموده مىگسلند، و در زمين به فساد مىپردازند، آنانند كه زيانكارانند».
«أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ وَ ما كانُوا مُهْتَدِينَ»(1)«همين كسانند كه گمراهى را به [بهاى] هدايت خريدند، در نتيجه داد و ستدشان سود[ى به بار] نياورد، و هدايت يافته نبودند».
«وَ تَأْكُلُونَ التُّراثَ أَكْلاً لَمًّا»(2)«و ميراث [ضعيفان] را چپاولگرانه مىخوريد».
«وَ إِذا أَرَدْنا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنا مُتْرَفِيها فَفَسَقُوا فِيها فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْناها تَدْمِيراً»(3)«و چون بخواهيم شهرى را هلاك كنيم، خوشگذرانانش را وامىداريم تا در آن به انحراف [و فساد] بپردازند، و در نتيجه عذاب بر آن [شهر] لازم گردد، پس آن را [يكسره ]زير و زبر كنيم».
48- «وَ لا تُطِعِ الْكافِرِينَ وَ الْمُنافِقِينَ وَ دَعْ أَذاهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ وَ كَفى بِاللّهِ وَكِيلاً»(4)«و كافران و منافقان را فرمان مبر، و از آزارشان بگذر و بر خدا اعتماد كن و كارسازى [چون] خدا كفايت مىكند».
آورده بودند، كارى برايشان نكرد. تا [آنكه] كيفر آنچه مرتكب شده بودند، بديشان رسيد و كسانى از اين [گروه] كه ستم كردهاند، به زودى نتايج سوء آنچه مرتكب شدهاند، بديشان خواهد رسيد و آنان درمان كننده [ما] نيستند. آيا ندانستهاند كه خداست كه روزى را براى هر كس كه بخواهد، گشاده يا تنگ مىگرداند؟ قطعاً در اين [اندازهگيرى] براى مردمى كه ايمان دارند نشانههايى [از حكمت] هست».
1) . سوره معارج، آيههاى 19 تا 23.
از عواملى كه سبب پيشرفت سريع اسلام گشت و موجب شد تا در آغاز پيدايش خود، زمام جهان را در اختيار بگيرد، اين بود كه اسلام بر پنج ركن اساسى - كه هريك در قانون و نظام آن نقش خاصّى داشتند - استوار بود. اين پنج ركن عبارت بودند از: حكومت، امّت، برادرى، شريعت (قانون) و آزادى.
در ادامه به بررسى چيستى اين اصول در اسلام مىپردازيم و مىگوييم كه اگر اين اصول، آنگونه كه در اسلام مقرّر شده، امروزه در دنياى اسلام زنده شوند ديرى نخواهد پاييد كه اسلام به طور چشمگيرى پيشرفت كرده و ساختار نوينى را به دنياى آشوبزده فعلى ارائه مىدهد و بار ديگر زمام جهان را در اختيار مىگيرد:
حكومت در اسلام بر امور زير استوار است:
در قرآن، عدالت و احسان حتّى با دشمنان و در امور ناچيز هم مورد تأكيد قرار گرفته است خداى سبحان مىفرمايد:«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا تَدايَنْتُمْ بِدَيْنٍ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى فَاكْتُبُوهُ وَ لْيَكْتُبْ بَيْنَكُمْ كاتِبٌ بِالْعَدْلِ وَ لا يَأْبَ كاتِبٌ أَنْ يَكْتُبَ كَما عَلَّمَهُ اللّهُ فَلْيَكْتُبْ وَ لْيُمْلِلِ الَّذِي عَلَيْهِ الْحَقُّ وَ لْيَتَّقِ اللّهَ رَبَّهُ وَ لا يَبْخَسْ مِنْهُ شَيْئاً فَإِنْ كانَ الَّذِي عَلَيْهِ الْحَقُّ سَفِيهاً أَوْ ضَعِيفاً أَوْ لا يَسْتَطِيعُ أَنْ يُمِلَّ هُوَ فَلْيُمْلِلْ وَلِيُّهُ بِالْعَدْلِ»(1)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، هرگاه به وامى تا
1) . سوره بقره، آيه 282.
سررسيدى معين، با يكديگر معامله كرديد، آن را بنويسيد. و بايد نويسندهاى [صورت معامله را] بر اساس عدالت، ميان شما بنويسد. و هيچ نويسندهاى نبايد از نوشتن خوددارى كند، همانگونه [و به شكرانه آن] كه خدا او را آموزش داده است. و كسى كه بدهكار است بايد املا كند، و او [= نويسنده] بنويسد. و از خدا كه پروردگار اوست پروا نمايد، و از آن، چيزى نكاهد. پس اگر كسى كه حق بر ذمه اوست، سفيه يا ناتوان است، يا خود نمىتواند املا كند، پس ولىّ او بايد با [رعايت] عدالت، املا نمايد».
در آيه ديگر مىفرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوّامِينَ لِلّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ وَ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلى أَلاّ تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى وَ اتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ خَبِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ * وَعَدَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظِيمٌ * وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَحِيمِ»(1)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، براى خدا به داد برخيزيد [و] به عدالت شهادت دهيد، و البته نبايد دشمنى گروهى شما را بر آن دارد كه عدالت نكنيد. عدالت كنيد كه آن به تقوا نزديكتر است، و از خدا پروا داريد، كه خدا به آنچه انجام مىدهيد آگاه است. خدا كسانى را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كردهاند، به آمرزش و پاداش بزرگ وعده داده است. و كسانى كه كفر ورزيدند و آيات ما را دروغ انگاشتند، آنان اهل دوزخند».
بنابراين مسلمان بايد حتّى با دشمنان خود نيز با عدالت رفتار كند، اين آيات روشن مىسازند كه كسانى در همه حال عدالت را رعايت مىكنند كه عمل صالح انجام مىدهند، امّا كسانى كه اهل عدالت نيستند در زمره كافران و تكذيبكنندگان آيات خدا مىباشند.
در آيه ديگر مىفرمايد: «...وَ إِنَّ الَّذِينَ أُورِثُوا الْكِتابَ مِنْ بَعْدِهِمْ لَفِي شَكٍّ مِنْهُ مُرِيبٍ * فَلِذلِكَ فَادْعُ وَ اسْتَقِمْ كَما أُمِرْتَ وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ وَ قُلْ آمَنْتُ بِما أَنْزَلَ اللّهُ مِنْ كِتابٍ وَ أُمِرْتُ لِأَعْدِلَ بَيْنَكُمُ اللّهُ رَبُّنا وَ رَبُّكُمْ لَنا أَعْمالُنا وَ لَكُمْ أَعْمالُكُمْ لا حُجَّةَ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمُ اللّهُ يَجْمَعُ بَيْنَنا وَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ»(2)«و كسانى كه بعد از آنان كتاب [تورات] را ميراث يافتند واقعاً دربارهاو در ترديدى سخت [دچار]اند. بنابراين به دعوت پرداز، و همانگونه كه مأمورى ايستادگى كن،
و هوسهاى آنان را پيروى مكن و بگو: به هر كتابى كه خدا نازل كرده است ايمان آوردم و مأمور شدم كه ميان شما عدالت كنم، خدا پروردگار ما و پروردگار شماست، اعمال ما از آنِ ما و اعمال شما از آنِ شماست، ميان ما و شما خصومتى نيست، خدا ميان ما را جمع مىكند، و فرجام به سوى اوست».
البته آيات ديگرى نيز در اين زمينه وجود دارد كه در اينجا مجال ذكر همه آنها نيست.
روايات فراوانى نيز درباره ضرورت عدالت وجود دارد كه به پارهاى از آنها اشاره مىكنيم:
امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إتقوا اللّه و اعدلوا فانّكم تعيبون على قوم لا يعدلون(1)از خدا پروا كنيد و دادگرى نماييد، زيرا شما به گروهى كه عدالت نمىكنند عيب مىگيريد».
حلبى نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «العدل أحلى من الماء يصيبه الظمآن، ما أوسع العدل إذا عدل فيه و اِن قلّ(2)دادگرى، گواراتر از آبى است كه تشنهلب مىنوشد، چه گسترده است عدالت هرچند عمل به آن اندك باشد».
معاوية بن وهب نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «العدل أحلى من الشهد و ألين من الزّبد و أطيب ريحاً من المسك(3)دادگرى از عسل شيرينتر، از كره نرمتر و از مشك خوشبوتر است».
اين بدان جهت است كه عدالت درباره روح آدمى است، ولى اين چيزها همه مادّىاند و روشن است كه راحتى روح به مراتب لذّتبخشتر از تأمين خواستههاى جسم است.
محمد بن مسلم نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ثلاتة هم أقرب الخلق إلى اللّه عزّوجلّ يوم القيامة حتّى يفرغ الناس من الحساب: رجل لم تدعه قدرته في حال غضبه إلىأن يحيف على من تحت يديه، و رجل مشى بين إثنين فلم يمل مع أحدهما على الآخر بشعيرة، و رجل قال الحقّ فيما له و اليه(4)سه كس در روز قيامت تا بعد از حسابرسى بندگان از
همه به خداى عزوجل نزديكترند: كسى كه در حال خشم، قدرتش او را وادار نكند كه به زير دستش ستم كند؛ كسى كه ميان دو نفر داورى كند و به اندازه دانه جوى به سوى يكى از آنها به زيان ديگرى مايل نشود و كسى كه حقّ را بگويد، چه به سودش باشد و چه به زيانش».
فضل بن شاذان نقل مىكند كه امام رضا عليهالسلام فرمودند: «استعمال العدل و الاحسان مؤذن بدوام النعمة(1)دادگرى و احسان، مايه ماندگارى [و فزونى] نعمت است».
از امام صادق عليهالسلام درباره چيستى و چگونگى عدالت آدمى سؤال كردند، فرمودند: «إذا غضَّ طرفه عن المحارم و لسانه عن المآثم و كفّه عن المظالم(2)هرگاه از محرّمات چشم بپوشد و زبانش را از گناهان و دستش را از ستم باز دارد [عادل است]».
ابوالبركات نقل مىكند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «عدل ساعة خير من عبادة ستّين سنة قيام ليلها و صيام نهارها(3)يكساعت عدالتخواهى و دادگرى بهتر از هفتاد سال عبادت است كه تمام شبهاى آن به نماز و روزهايش به روزه سپرى شود».
نيز فرمودند: «العدل ميزان اللّه في الارض، فمن أخذه قاده إلى الجنة و من تركه ساقه إلى النار(4)عدالت، ميزان خدا در زمين است، كسى كه مطابق آن عمل كند او را به بهشت خواهد رساند و كسى كه آن را رها نمايد او را به سوى دوزخ سوق خواهد داد».
سليم بن قيس هلالى مىگويد: از اميرمؤمنان عليهالسلام شنيدم كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إنّ أشدّ الناس ندامة و حسرة رجل دعا عبداً إلى اللّه فاستجاب له فأطاع اللّه فدخل الجنّة، و أدخل الداعي النار بتركه عمله و اتباعه هواه بعصيانه اللّه(5)پشيمانترين و پرحسرتترينمردم كسى است كه بندهاى را به سوى خدا دعوت كرده و آن بنده نيز از او پذيرفته و خدا را اطاعت نموده و داخل بهشت شده است، ولى آن دعوتكننده به سبب ترك عمل و پيروى از هواى نفس و مخالفت با فرمان خدا وارد دوزخ شده است».
ابواسحاق جرجانى نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «خدا براى كسانى كه حكومت را در اختيارشان قرار داده، مدّت و سرآمدى از روزها و شبها و ماهها و سالها مقرّر كرده است. حال چنانچه ميان مردم به عدالت رفتار كنند خدا به فرشته صاحب فلك فرمان مىدهد كه گردش آن را كُند نمايد تا روزها و شبها و ماهها و سالهايشان طولانى گردد، و اگر به مردم ستم كنند خدا به او فرمان مىدهد كه گردش آن را سريع نمايد. در نتيجه روزها، شبها، ماهها و سالهاى آنان كوتاه مىشود، در حالىكه خداى عزّوجلّ به تعداد شبها و ماهها وفا كرده است»(1).
ابن ابىيعفور نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «انّ من اعظم الناس حسرة يوم القيامة من وصف عدلاً ثمّ خالفه إلى غيره(2)پرحسرتترين مردم در قيامت كسى است كه دادگرى را توصيف كرده ولى خودش به خلاف آن عمل كرده است».
قتيبة الأعشى نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «اِنّ من اشد الناس عذابا يوم القيامة من وصف عدلاً و عمل بغيره(3)بدترين كيفر در روز قيامت از آنِ كسى است كه عدالت را توصيف و توصيه كند و به خلاف آن عمل نمايد».
ابوبصير مىگويد: امام صادق عليهالسلام درباره آيه شريفه: «فَكُبْكِبُوا فِيها هُمْ وَ الْغاوُونَ»(4)"پس آنها و همه گمراهان در آن [آتش] افكنده مىشوند" فرمودند: «يا أبا بصير هم قوم وصفوا عدلاً بألسنتهم ثمّ خالفوه إلى غيره(5)اى ابوبصير، اينها گروهى هستند كه عدالت را با زبانهاىخود توصيف كردند و خلاف آن را عمل نمودند».
وليد بن صبيح نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ما من مظلمة أشد من مظلمة لا يجد صاحبها عليها عوناً اِلاّ اللّه عزّوجلّ(6)هيچ ستمى سختتر از ستم بر كسى كه جز خدا
ياورى ندارد نيست».
هشام بن سالم از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «اتقوا الظلم فإنّه ظلمات يوم القيامة(1)از ستم كردن بپرهيزيد، زيرا ستم، ظلمات روز قيامت است».
زراره نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «ما من أحد يظلم بمظلمة إلاّ أخذه اللّه بها في نفسه و ماله، و أمّا الظلم الذي بينه و بين اللّه فإذا تاب غفر اللّه له(2)هيچ كس نيست كه بر ديگرى ستم كند، مگر آنكه خدا در برابر آن، مال و جانش را كيفر مىدهد، امّا ستمى كه ميان او و خداست [= معصيت] اگر از آن توبه كند خدا او را مىبخشد».
ابوحمزه ثمالى نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «وقتى كه وفات پدرم امام سجاد عليهالسلام نزديك شد مرا به سينهاش چسپانيد و فرمود: يا بنيّ أوصيك بما أوصاني به أبي حين حضرته الوفاة، و بما ذكر أنّ أباه أوصاه به قال: يا بنيّ إيّاك و ظلم من لا يجد عليك ناصراً إلاّ اللّه(3)فرزندم، تو را به چيزى وصيّت مىكنم كه پدرم به هنگام مرگش مرا به آن وصيّت نمود، [فرمود:] فرزندم، از ستم كردن بر كسى كه جز خدا ياورى ندارد بپرهيز».
حفص بن عمر از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «من خاف القصاص كفّ عن ظلم الناس(4)هركس از قصاص بترسد از ستم كردن بر مردم خوددارى مىكند».على بن سالم مىگويد: از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند: «إنّ اللّه عزّوجلّ يقول: و عزّتي و جلالي لا أجيب دعوة مظلوم دعاني في مظلمة ظلماً و لأحدٍ عنده مثل تلك المظلمة(5)خداى عزوجل مىفرمايد: به عزّت و جلالم قسم، هرگز دعاى ستمديدهاى را كه خودش مثل آن ستم را بر ديگرى روا داشته اجابت نمىكنم».
زيد بن على از پدرانش عليهمالسلام نقل كرده كه فرمودند: «ما يأخذ المظلوم من دين الظالم اكثر مما يأخذ الظالم من دنيا المظلوم(6)ستمديده، از دين ستمگر بيش از آنچه ستمگر از
دنياى ستمديده گرفته است مىگيرد».
محمد بن عبداللّه أرقط نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من ارتكب احدا بظلم بعث اللّه من ظَلمه مثله أو على ولده او على عقبه من بعده(1)هركس در حقّ ديگرى ستم روا دارد خدا ستمگرى را مىگمارد تا همانند آن ستم را بر او يا فرزندانش روا دارد».
در حقيقت، ستم مانند بذر و هستهاى است كه هرگاه كاشته شود ستم به بار مىآورد و ميوه آن را خود ستمگر يا فرزندان و اعقابش مىچينند.
سكونى از امام صادق عليهالسلام و آن حضرت از پدرانش نقل مىكند كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «اعظم الخطايا اقتطاع مال امرىء مسلم بغير حق(2)بزرگترين گناهان، به ناحق گرفتن مال مسلمان است».
سعد بن طريف نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «الظلم ثلاثة: ظلم يغفره اللّه، و ظلم لا يغفره اللّه، و ظلم لا يدعه اللّه، فأمّا الظلم الذي لا يغفره فالشرك و أمّا الظلم الذي يغفره فظلم الرجل نفسه فيما بينه و بين اللّه، و أمّا الظلم الذي لا يدعه فالمداينة بين العباد(3)ستم بر سهگونه است: ستمى كه خدا آن را مىبخشد، ستمى كه خدا از آن نمىگذرد و ستمى كه خدا آن را رها نمىكند. امّا ستمى كه خدا از آن نمىگذرد شرك است؛ ستمى كه خدا آن را مىبخشد آن است كه آدمى ميان خود و خدا بر خود روا مىدارد؛ و امّا ستمى كه خدا آن را هرگز رها نمىكند مديون بودن بندگان نسبت به يكديگر است [= حق الناس]».
نقل شده است كه: «پيرمردى نخعى به امام باقر عليهالسلام گفت: من از زمان حكومت حجّاج تا امروز پيوسته فرماندار بودم، آيا مىتوانم توبه كنم؟ امام عليهالسلام ساكت شدند. مجددّا سؤال خود را تكرار كرد، امام عليهالسلام فرمودند: لا، حتى تؤدّي إلى كلّ ذي حقّ حقّه(4)نه، مگر آنكه حقّ هر
صاحب حقّى را ادا كنى».
ابوبصير مىگويد: از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه فرمودند: «من أكل مال اخيه ظلماً و لم يردّه إليه اكل جذوة من النار يوم القيامة(1)هركس از روى ستم مال برادرش را بخورد و به او بر نگرداند، در روز قيامت در ازاى آن اخگر و پارهاى آتش خواهد خورد».
ابوعبيده حذّاء از امام باقر عليهالسلام نقل مىكند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من اقتطع مال مؤمن غصباً بغير حقّه لم يزل اللّه عزّوجلّ معرضا عنه ماقتاً لأعماله التي يعملها من البرّ و الخير لا يثبتها في حسناته حتّى يتوب و يردّ المال الذي أخذه إلى صاحبه؛(2)هركس به ناحقّ و از روى غصب در مال مؤمنى تصرّف كند، پيوسته خداى عزوجل از او روىگردان شده و كارهاى خيرش را نمىپذيرد و آن را در شمارِ حسناتش ثبت نمىكند تا آنكه توبه كند و مالى را كه گرفته به صاحبش برگرداند».
طلحة بن زيد نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «العامل بالظلم و المعين له و الراضي بهشركاء ثلاثتهم(3)ستمگر و كمكدهنده او و آن كه به ستم راضى است هرسه با يكديگر شريكاند».
عبداللّه بن سنان نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من عذر ظالماً بظلمه سلّط اللّه عليه من يظلمه، فإن دعا لم يستجب له، و لم يأجره اللّه على ظلامته(4)هركس ستمگرى را به خاطر ستمى كه روا داشته معذور بداند خدا ستمگر ديگرى را بر او مسلّط خواهد كرد. آنگاه اگر دعا كند، مستجاب نمىگردد و خدا او را بر ستمى كه ديده پاداش نمىدهد».
پيامبر صلىاللهعليهوآله به اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «يا عليّ، شرّ الناس من باع آخرته بدنياه، و شرّ منه من باع آخرته بدنيا غيره(5)يا على، بدترين مردم كسى است كه آخرتش را به دنياى
خود بفروشد و بدتر از او كسى است كه آخرتش را به دنياى ديگرى بفروشد».
عبداللّه بن سنان مىگويد از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند: «من أعان ظالماً على مظلوم لم يزل اللّه عليه ساخطاً حتى ينزع من معونته(1)هر كه ستمگرى را به زيان ستمديدهاى كمك كند پيوسته خدا از اين كار بر او خشم مىگيرد تا از آن يارى دست بردارد».
اميرمؤمنان عليهالسلام در نهج البلاغه فرمودهاند: «للظالم من الرّجال ثلاث علامات: يظلم من فوقه بالمعصية و من دونه بالغلبة و يظاهر القوم الظلمة(2)ستمكار را سه نشانه است: بر مافوقش با سرپيچى ستم كند، و بر زيردستش با قهر و غلبه، و ستمكاران را پشتيبان است».
معمّر بن خلاّد نقل مىكند كه در حضور حضرت ابوالحسن، على بن موسى الرضا عليهالسلام از مردى سخن به ميان آمد، گفتند: او رياستطلب است. امام عليهالسلام فرمودند: «ما ذئبان ضاريان في غنم قد تفرّق رعاؤها بأضرّ في دين المسلم من الرّئاسة(3)دو گرگ گرسنه در ميان گلهبىشبان آنقدر به گله ضرر نمىرسانند كه رياستطلبى در دين آدمى».
امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من طلب الرئاسة هلك(4)هر كه در پى رياست باشد هلاك مىشود».
عبداللّه بن مسكان مىگويد از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه فرمودند: «ايّاكم و هؤلاء الرؤساء الذين يترأسون، فواللّه ما خفقت النعال خلف رجل إلاّ هلك و أهلك(5)از اين رؤسايى كه بر مردم رياست مىكنند بپرهيزيد؛ به خدا قسم، هرگاه يكى از آنان صداى گامهاى فراوان پشت سر خود بشنود، [دچار غرور شده،] خود هلاك شده، ديگران را نيز هلاك خواهد كرد».
جويرية بن مسهر مىگويد: پشت سر اميرمؤمنان عليهالسلام محكم گام بر مىداشتم كه فرمودند: «يا جويرية إنّه لم يهلك هؤلاء الحمقى إلاّ بخفق النعال خلفهم(6)اى جويريه، اين
احمقها تنها با صداى كفشهاى پشت سرشان (انبوه دنبالهروان)، هلاك خواهند شد».
ابوربيع شامى مىگويد: امام باقر عليهالسلام به من فرمودند: «يا أبا الربيع لا تطلبنّ الرئاسة و لا تكن ذنبا، و لا تأكل الناس بنا فيفقرك اللّه(1)اى ابوربيع، رياستطلبى مكن و دنبالهرو مباش و با [نام] ما از مال مردم چيزى مخور كه خدا تو را نيازمند مىكند».
محمد بن مسلم مىگويد: از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند: «أترى لا أعرف خياركم من شراركم؟ بلى و اللّه إنّ شراركم من أحبّ أن يوطأ عقبه إنّه لابدّ من كذّاب أو عاجز الرّأي(2)گمان مىكنيد كه من خوبان شما را از بدها تشخيص نمىدهم؟ به خدا قسم بدهاى شما كسانى هستند كه دوست دارند افرادى در پى ايشان روان شوند. چنين كسانى يا دروغگو هستند يا در رأى و انديشه خود ناتوانند».
امام سجّاد عليهالسلام فرمودند: «و إيّاك أن تترأّس بنا فيضعك اللّه و إيّاك أن تستأكل بنا فيزيدكاللّه فقراً و اعلم أنّك إن تكن ذنباً في الخير خير لك من أن تكون رأساً في الشرّ(3)و از رياست به نام ما بپرهيز كه خدا تو را پست مىكند، و از خوردن به وسيله نام ما دورى كن كه خدا تو را بينوا مىكند و بدان كه اگر در كار خير دنبالهرو [و زيردست] باشى براى تو بهتر است كه در كار بد رياست داشته باشى».
حسين بن زيد از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در حديث مناهى فرمودند: «ألا و من تولّى عرافة قوم أتى يوم القيامة و يداه مغلولتان إلى عنقه فإن قام فيهم بأمر اللّه أطلقه اللّه و إن كان ظالما هوي به في نار جهنّم و بئس المصير(4)بدانيد، هركس زمام كار گروهى را به دست گيرد در روز قيامت در حالى وارد [محشر] مىشود كه دستهايش برگردنش بسته شده است؛ پس اگر در ميان آنها به فرمان خدا عمل كرده خدا دستهايش را رها مىكند و اگر ستم نموده او را در دوزخ - كه جايگاه بدى است - سرنگون مىسازد».
چنانكه قبلاً گفتيم مالياتهاى اسلامى عبارتند از: خمس، زكات، جزيه و خراج. همچنين، گفتيم كه مردم كشورهايى كه جزء كفّار بودند، حكومت اسلامى نزد آنها محبوبترين حكومتها به شمار مىرفت، زيرا جزيهاى كه حاكم اسلامى از كفار مىگرفت بسيار اندك بود.
زراره مىگويد: از امام صادق عليهالسلام سؤال كردم: مقدار جزيهاى كه بر عهده اهل كتاب [اديان آسمانى] است چقدر است؟ آيا مقدار معيّنى دارد كه نتوان از آن تجاوز كرد؟ امام عليهالسلام فرمودند:
«ذلك إلى الإمام أن يأخذ من كلّ إنسان منهم ما شاء على قدر ماله بما يطيق، إنّما هم قوم فدوا أنفسهم من أن يستعبدوا أو يقتلوا فالجزية تؤخذ منهم على قدر ما يطيقون له أن يأخذهم به حتى يُسْلموا(1)جزيه آن است كه امام از هر كدام به اندازه توانايىاش مىگيرد. اينها گروهى هستند كه به جاى آن كه كشته يا به عنوان برده گرفته شوند براى نجات خود فديه كردهاند،دادهاند، بنابراين در حدّى كه در توان دارند وادار به دادن جزيه گردند تا مسلمان شوند».
محمد بن مسلم مىگويد: «به امام صادق عليهالسلام گفتم: درباره زمين جزيهاى كه خمس آن را مىگيرند و جزيه سرانه كه از مالكان اخذ مىكنند توضيح دهيد كه آيا در اين مورد مقدار معيّنى بر آنان واجب نيست؟ امام عليهالسلام فرمودند: «كان عليهم ما أجازوا على أنفسهم و ليس للإمام أكثر من الجزية، إن شاء الإمام وضع ذلك على رؤوسهم و ليس على أموالهم شيء، و إن شاء فعلى أموالهم و ليس على رؤوسهم شيء، فقلت: فهذا الخمس؟ فقال: إنّما هذا شيء كان صالحهم عليه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله (2)بر عهده آنان همان چيزى است كه خود پذيرفتهاند. امام نمىتواند بيش از مقدارِ جزيه بگيرد. اگر امام خواست جزيه را طبق سرانهشان وضع مىكند و بر اموالشان چيزى تعلّق نمىگيرد، و اگر خواست شامل اموال آنان مىكند و بر سرانهشان چيزى تعلّق نمىگيرد. گفتم: آيا اين خمس است؟ فرمودند: اين چيزى است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله با آنان مصالحه كرد».
و نيز محمد بن مسلم مىگويد: از امام باقر عليهالسلام سؤال كردم: آيا از اهل جزيه، چيزى از
اموال و چهارپايانشان، غير از جزيه، گرفته مىشود؟ فرمودند: نه(1).
مصعب بن يزيد انصارى مىگويد: «اميرمؤمنان عليهالسلام مرا بر چهار روستا گماشتند و به من فرمودند: براى هر جريب كشتِ پُر، يك درهم و نيم، براى هر جريب كشت متوسّط يك درهم، براى هر جريب كشت تُنُك دو سوّم درهم قرار دهم. هر جريب باغ انگور، هر جريب نخل و هر جريب باغى كه نخل با درختهاى ديگر دارد، هركدام ده درهم داشته باشد. همچنين به من دستور دادند كه هر نخلى كه از روستاها كنار افتاده است براى عابران و ابن سبيل قرار دهم و چيزى در ازاى آن نگيرم. نيز فرمودند براى هريك از مالكانى كه سوار بر اسب مىشوند و انگشتر طلا به دست مىكنند چهل و هشت درهم، براى هريك از بازرگانان متوسّط آنها بيست و چهار درهم و براى هريك از تنگدستانشان دوازده درهم اختصاص دهم. مصعب مىگويد: درضمن مجموعمالياتى كه من جمعآورى كردم، هيجده هزار درهم بود»(2).
حال اگر ملاحظه كنيد مىبينيد كه در اين مقدار اندك، سرانه جزيه در سال براى هريك از بزرگان تجّار و اشراف از چهل و هشت درهم تجاوز نمىكند كه برابر با بيست و چهار مثال نقره است و يك مثقال نقره بسيار كمارزش است. حدود چهل سال قبل يك مثقال نقره با چهار فِلس برابرى مىكرد. در نتيجه، ماليات هر انسان ثروتمندى در هر سال كمتر از صد فِلس مىشد و اگر بدانيم كه هر فِلسى در آن زمان قيمت دويست و پنجاه گرم نان بوده، كم بودن مقدار جزيه براى ما آشكار مىشود.
در روايت شيخ مفيد، از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل شده است كه: «آن حضرت براى ثروتمندان آنها چهل و هشت درهم، براى افرادى كه وضع متوسطى داشتند بيست و چهار درهم و براى تنگدستانشان دوازده درهم مقرر نمودند. عمر بن خطاب نيز قبل از آن حضرت با مشورت حضرت همين برنامه را عمل كرد»(3).
ابن ابىيعفور نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «زمين جزيه، اصل جزيه را از آنان
بر نمىدارد. جزيه عطاى مهاجران است و صدقه اختصاص به اهل آن دارد؛ يعنى كسانى كه خدا در كتاب خود از آنان نام برده و از جزيه حقى ندارند. سپس فرمودند: دامنه عدالت چه گسترده است! آنگاه فرمودند: هرگاه مردم به عدالت ميان خود عمل كنند بىنياز مىگردند و آسمان روزى خود را نازل مىكند و زمين بركت خود را - به اذن خدا - خارج مىسازد»(1).
ناگفته نماند كه اميرمؤمنان عليهالسلام جزيه را هم براى سرانه و هم براى زمين، مقرّر فرمودند. اين بدان جهت است كه زمين، مفتوح العنوة(2)بوده و چنين زمينى، خواه از مسلمانان باشد يا از كفّار، ماليات به آن تعلّق مىگيرد؛ چنانكه در روايات نقل شده و فقها نيز آن را در كتب فقهى خود به طور مشروح بيان كردهاند.
از جمله تسهيلاتى كه اسلام در جزيه قائل شده، آن است كه از برخى از اهل ذمّه جزيه نمىگيرد؛ همانطور كه اجازه داده است آنها از بهاى شراب و خوك، جزيه بپردازند - هرچند اين دو معامله در اسلام تحريم شده است - چون اسلام براى آنان توسعه قائل شده و بر اساس قاعده «الزام» آنان را به آنچه خود را بدان ملزم كردهاند ملزم مىكند.
اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودهاند: «جزيه بر عهده مردان بالغى است كه آزاد و اهل ذمّه هستند و بر بردگان، زنان و كودكان واجب نيست. از كدخدايان و امثال آنها كه اهل ثروتند، از هريك ساليانه چهل و هشت درهم، از مردمى كه وضع ميانه دارند بيست و چهار درهم و از طبقه پايين دوازده درهم مىگيرند. از كسانى كه زمينى در اختيار دارند - خواه صغير باشند يا كبير، مرد باشند يا زن - ماليّات زمين گرفته مىشود، زيرا ماليات به زمين تعلّق مىگيرد. البته هركس مسلمان شود جزيه از عهدهاش برداشته مىگردد ولى ماليات بر عهده او باقى است زيرا ماليات مربوط به زمين است»(3).
و نيز فرمودند: «انّه رخص في أخذ العروض مكان الجزية من أهل الذمة بقيمة ذلك(1)در گرفتن متاع به جاى جزيه به قيمت آن اجازه داده شده است».
امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من استعين به من اهلالذمة على حرب المشركين طرحت عنه الجزية(2)اگر از اهل ذمّه در جنگ با مشركان كمك گرفته شود، جزيه از آنان ساقط مىگردد».
امام صادق عليهالسلام از پدرانش و ايشان از اميرمؤمنان على عليهالسلام نقل مىكنند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من وضع عن ذمّي جزية أوجبه اللّه عليه أو شفع له في وضعها عنه فقد خان اللّه و رسوله و جميع المؤمنين(3)هركس جزيهاى را كه خدا بر كافر ذمّى واجب ساخته از عهده او بر دارد يا در برداشتن آن وساطت كند، به خدا و پيامبر صلىاللهعليهوآله و همه مؤمنان خيانت كرده است.و نيز پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «لا تقوم الساعة حتى يؤكل المعاهد كما تؤكل الخضر(4)قيامت برپا نمىشود مگر پس از آنكه معاهد (اهل ذمه) را مانند سبزيجات بخورند».
بنابراين پيامبر صلىاللهعليهوآله از افراط و تفريط در جزيه نهى كردهاند. پيامبر صلىاللهعليهوآله در حقيقت از افراط در جزيه، به «خوردن معاهد» تعبير كردهاند. در روايت ديگرى نيز نقل شده كه آن حضرت از تجاوز به اهل ذمّه نهى فرمودهاند.
جابر جعفى مىگويد: از امام باقر عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند: «لا جزية على النساء(5)جزيهاى بر عهده زنان نيست».
امام باقر عليهالسلام فرمودند: «الجزية عطاء المجاهدين و الصدقة لأهلها الذين سمّاهم اللّه تعالى في كتابه ليس من الجزية(6)جزيه عطاى مجاهدان است و صدقه اختصاص به اهل آن دارد؛ همانها كه خداى متعال در كتاب خود از آنان نام برده و از جزيه حقّى ندارند».
امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إنّه رخّص في أخذ الجزية من ثمن الخمر و الخنازير لأنّ أموالهم أكثرها من الحرام و الربا(7)گرفتن جزيه از بهاى شراب و خوك مانعى ندارد، زيرا اكثر
اموال اهل ذمّه از حرام و ربا به دست مىآيد».
محمد بن مسلم مىگويد: «از امام صادق عليهالسلام درباره صدقات اهل ذمّه و جزيهاى كه آنها از پول شراب و خوك و مردار مىپردازند، سؤال كردم. امام عليهالسلام فرمود: عليهم الجزية في أموالهم تؤخذ من ثمن لحم الخنزير أو خمر فكلّ ما أخذوا منهم من ذلك فوزر ذلك عليهم و ثمنه للمسلمين حلال يأخذونه في جزيتهم(1)جزيه بر عهده اهل ذمّه و در اموال آنهاست و از پول شراب يا گوشت خوك گرفته مىشود. هر پولى از آنها از اين طريق بگيرند براى آنان مايه وبال و زحمت است، ولى براى مسلمانان حلال مىباشد و مىتوانند آن را به عنوان جزيه بگيرند».
هيچگاه نبايد گرفتن جزيه از اهل ذمّه توأم با خشونت باشد. مردى از قبيله ثقيف، كه از كارگزاران اميرمؤمنان عليهالسلام بود، مىگويد: «اميرمؤمنان على عليهالسلام مرا بر بعضى از روستاهاى كوفه گماشتند و به من فرمودند: هرگاه خواستى عازم آن جا شوى نزد من بيا. مىگويد: نزد آن حضرت رفتم، به من فرمودند: إيّاك أن تضرب مسلماً أو يهودياً أو نصرانياً في درهم خراج أو تبيع دابّة عمل في درهم، فإنّما أمرنا أن نأخذ منهم العفو(2)مبادا به خاطر درهمى، به يهودى يا نصرانى يا مسلمانى كتك بزنى يا چهارپايى را كه از آن كار مىكشند بفروشى. ما مأموريم با گذشت و بخشش با آنان رفتار نماييم».
در پايان اين بحث، به نقل روايتى درباره ماليات مىپردازيم:
نوف مىگويد: «شبى نزد اميرمؤمنان عليهالسلام خوابيده بودم. آن حضرت تمام شب را نماز خواندند و هرچند ساعت يك بار از اتاق خارج مىشدند و به آسمان نگاه مىكردند و قرآن تلاوت مىنمودند. پس از آنكه پاسى از شب گذشته بود، از كنار من گذشتند و پرسيدند: نوف، خوابى يا بيدار؟ عرض كردم: بيدارم، و دارم شما را مىنگرم. فرمودند: اى نوف، خوشا به حال آنان كه در دنيا زهد را برگزيدند و به آخرت دل بستند. اينان كسانى هستند كه زمين را فرش و
خاك آن را بستر و آب آن را شربت گواراى خود كردند و قرآن را لباس رو، و دعا را جامه زيرينِ خود ساختند. لذا به روش مسيح، دنيا را از خود دور نمودند. خداى عزّوجلّ به عيسى بن مريم وحى كرد كه به اشراف بنىاسرائيل بگو: جز با دلهاى پاكيزه و چشمهاى فروتن و افتاده و دستهاى پاك، وارد خانه من نشوند. به آنها بگو: بدانيد من دعاى كسى كه بر بندهاى ستم كند و سپس به روش مسيح از دنيا بريده است، مستجاب نمىكنم. اى نوف، داود در مثل چنين ساعتى از شب برخاست و گفت: اين ساعتى است كه هر بندهاى در آن، پروردگارش را بخواند، حتماً دعايش مستجاب مىشود، مگر آنكه باجگير، يا كسى كه مردم را به ستمكاران بشناساند (جاسوس)، يا داروغه يا نوازنده ساز و دهل و طبل باشد»(1).
تسهيل در كارهاى دولتى با دو امر عملى مىشود: يكى كاهش تعداد كارمندان، و ديگرى حذف دربانها.
كاهش كارمندان مسألهاى است كه ما در مورد آن در برخى كتابهاى سياسى خود بحث كردهايم(2)و گفتهايم كه بايد تعداد كارمندان در حكومت اسلامى بسيار كم باشد، زيرا آنها تنها به عنوان ناظر بر سركار هستند و در واقع انجام دادن كارها به دست خود مردم است.
در حقيقت اين بدان معنا است كه كارخانجات، بيمارستانها، آموزشگاهها، خيابانها، فرودگاهها، قطارهاى مسافربرى و غيره همه در اختيار مردم باشد و دولت فقط بر اين كارها نظارت كند تا مردم به يكديگر ظلم و ستم نكنند. با اين برنامه، دولت از بسيارى از مشكلات و گرفتارىها دور مىشود و براى رسيدگى به كارهاى مهمّى كه بر عهده اوست فرصت بيشترى پيدا مىكند.
امّا حذف دربانها؛ همه مىدانيم كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله بر منطقه وسيعى كه برابر با هفت كشور در جهان كنونى است حكومت مىكردند و هيچ دربان و حاجبى نداشتند. همه مىتوانستند آن حضرت را در هر حالى ملاقات كنند؛ حتى گاهى برخى از مردم بىادبانه با او سخن مىگفتند و از پشت اتاقها فرياد مىزدند: «محمّد، بيرون بيا»(1)تا آنكه اين آيه شريفه نازل شد: «إِنَّ الَّذِينَ يُنادُونَكَ مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ * وَ لَوْ أَنَّهُمْصَبَرُوا حَتّى تَخْرُجَ إِلَيْهِمْ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ»(2)«كسانى كه تو را از پشت اتاقها[ى مسكونىِ تو] به فرياد مىخوانند، بيشترشان نمىفهمند. و اگر صبر كنند تا بر آنان در آيى مسلماً برايشان بهتر است و خدا آمرزنده و مهربان است».
همچنين براى اميرمؤمنان عليهالسلام كه بزرگترين زمامدار زمان خود بودند، حاجب و دربانى وجود نداشت. در برخى از روايات نهى شده است كه حاكم براى خود حاجب و دربان برگزيند؛ مثلاً در نامهاى كه اميرمؤمنان على عليهالسلام به قثم بن عباس، فرماندار خود در مكّه نوشته بودند، چنين آمده است: «وَ لاَ يَكُنْ لَكَ إِلَى النَّاسِ سَفِيرٌ إِلاَّ لِسَانُكَ وَ لاَ حَاجِبٌ إِلاَّ وَجْهُكَ وَ لاَ تَحْجُبَنَّ ذَا حَاجَةٍ عَنْ لِقَائِكَ بِهَا(3)ميان تو و مردم پيامرسانى جز زبانت، و دربانى جز چهرهات نباشد؛ هيچ نيازمندى را از ديدار خود بازمدار».
زيد شحّام مىگويد: از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند: «من تولّى أمراً من أمور الناس فعدل و فتح بابه و رفع ستره و نظر في أمور الناس كان حقّاً على اللّه عزّوجلّ أن يؤمن روعته يوم القيامة و يدخله الجنّة(4)هركس امرى از امور مردم را به عهده گيرد و دادگرى پيشه كند و درب خانهاش را به روى مردم باز نمايد و پردهاش را بالا بزند و در كار مردم نظارت كند، بر عهده خداست كه او را از ترس روز قيامت ايمن بدارد و او را وارد بهشت كند».
مفهوم اين روايت آن است كه اگر كسى چنين نكند خدا او را از هول روز قيامت ايمن نمىكند و او را وارد دوزخ مىكند. روشن است كه چنين تهديدى دلالت بر «حرمت» عمل دارد.
اينها علاوه بر آن سادگى و عدم وجود تشريفاتى است كه بايد خليفه، حاكم، قاضى و ديگر كارمندان دولت در تمام شئون زندگى خود، از جمله خوراك، پوشاك و مسكن از آن برخوردار باشند. چنانكه بخشى از ادلّه آن را در برخى از كتابهاى سياسى خود يادآور شدهايم و در اينجا در حالات پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرمؤمنان عليهالسلام نيز اشاره كردهايم.
در اسلام، حكومت در تمامى شئون خود مبتنى بر شورا است. البته شورا در سطح بينالمللى هم يك امر اجتنابناپذير است، يعنى اينكه بايد تمام كارها، اعم از كارخانهها، كارگاهها، فرودگاهها، اتّحاديههاى دانشجويان و مدارس و دانشگاهها و در شهر و روستا بر اساس مشورت انجام مىگيرد؛ زيرا در اين صورت، استعدادها آشكار مىشود، ضوابط بر روابط مقدّم مىگردد، و رشوه، واسطهگرى، خويشاوندى و مانند آن از بين مىرود؛ در حالى كه ديكتاتورى به عكس اين مطلب است. در حقيقت، شورا باعث پيشرفت جامعه مىگردد، ولى ديكتاتورى آن را به درّه سقوط و نابودى مىكشاند.
نقل شده است كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بيشتر از همه مردم مشورت مىكردند؛ و همانطور كه قبلاً گفته شد حضرت على عليهالسلام يكى از حقوق امّت بر امام را حقّ مشورت قرار دادهاند. در روايات فراوانى نيز نقل شده كه يكى از وظايف مسلمان در برابر امام و رهبر خود «نصيحت» و ارشاد است؛ يعنى مسلمانْ طرف مشورت امام قرار گيرد و براى او خيرخواهى كند، چنانكه اين وظيفه براى هر مسلمانى در برابر غير امام نيز ثابت است. در روايتى از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل شده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «انسك الناس نسكا انصحهم جيبا و اسلمهم قلبا لجميع المسلمين(1)پارساترين مردم كسى است كه نسبت به جماعت مسلمانان از همه خيرخواهتر و قلبش سالمتر باشد».
1) . كافى، ج 2، ص 163.
و نيز فرمودند: «من يضمن لي خمساً أضمن له الجنة، قيل: و ما هي يا رسول اللّه؟ قال: النصيحة للّه عزّوجلّ، و النصيحة لرسوله، و النصيحة لكتاب اللّه، و النصيحة لدين اللّه، و النصيحة لجماعة المسلمين(1)هركس پنج چيز را براى من ضمانت كند، من بهشت را براى او ضامن مىشوم. گفتند: يا رسول اللّه، آنها چيستند؟ فرمودند: خيرخواهى براى خدا، پيامبر خدا،كتاب خدا، دين خدا و جامعه مسلمانان».
سكونى از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «اِن اعظم الناس منزلة عند اللّه يوم القيامة أمشاهم في أرضه بالنصيحة لخلقه؛(2)بلند مرتبهترين مردم در قيامت كسى است كه خيرخواهترين افراد نسبت به خلق خدا بر روى زمين باشد».
اموال برحسب استعدادها و كارها، به همه مردم اختصاص دارد و مازاد آن ميان مسلمانان به صورت مساوى تقسيم مىشود. خداى سبحان در اينباره مىفرمايد: «ما أَفاءَ اللّهُ عَلى رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرى فَلِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى وَ الْمَساكِينِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ كَيْ لا يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ الْأَغْنِياءِ مِنْكُمْ وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ»(3)«آنچه خدا از [دارايى] ساكنان آن قريهها عايد پيامبرش گردانيد، از آنِ خدا و از آنِ پيامبر [او] و متعلق به خويشاوندان نزديك [وى] و يتيمان و بينوايان و در راهماندگان است، تا ميان توانگران شما دست به دست نگردد. و آنچه را فرستاده [او] به شما داد، آن را بگيريد و از آنچه شما را بازداشت، بازايستيد و از خدا پروا بداريد كه خدا سختكيفر است».
در اين آيه خدا از گردش ثروت، ميان توانگران منع كرده است، چنانكه امروز اين مسأله در حكومتهاى سرمايهدارى و كمونيستى به چشم مىخورد. در حكومتهاى سرمايهدارى، ثروت ميان سرمايهداران و در حكومتهاى كمونيستى ميان زمامداران در
گردش است؛ در حالى كه اسلام معتقد است كه ثروت بايد بر اساس قابليّتها و توان اجرايى كارها توزيع شود و اگر احيانا چيزى اضافه آمد به تمام مسلمانان اختصاص مىيابد، بلكه گاهى به غيرمسلمانان نيز از قبيل افراد ناتوان پرداخت مىشود.
در روايت آمده است كه برخى از مردم به حضرت على عليهالسلام اعتراض نمودند كه چراعطا و بخشش را ميان مردم به طور مساوى تقسيم مىنمايد؟ حضرت فرمودند: «أتأمروني ويحكم أن أطلب النصر بالظلم و الجور فيمن وليت عليه من أهل الإسلام؟ لا و اللّه لا يكون ذلك ما سمر السمير و ما رأيت في السماء نجما، و اللّه لو كانت أموالهم مالي لساويت بينهم فكيف و إنّما هي أموالهم؟(1)واى بر شما، آيا مرا دستور مىدهيد كه با ستم و بيدادگرى، بر كسى كه زمامدار او شدهام يارى بطلبم؟ سوگند به خدا، تا در آسمان ستارهاى مىدرخشد و روزان و شبان در پىِ هم مىآيند، اين كار را نمىكنم. اگر بيتالمال از آنِ من مىبود، آن را به صورت مساوى ميان مردم تقسيم مىكردم، حال كه ملكِ خود آنهاست، چگونه چنين رفتارى نكنم».
در روايت ديگرى حفص نقل كرده كه: شنيدم امام صادق عليهالسلام در پاسخ به سؤالى كه از چگونگى تقسيم بيتالمال پرسيده شده فرمودند: «أهل الإسلام هم أبناء الإسلام أسوّي بينهم في العطاء، و فضائلهم بينهم و بين اللّه، أجعلهم كبني رجل واحد لا يفضل أحد منهم لفضله و صلاحه في الميراث على آخر ضعيف منقوص، قال: و هذا هو فعل رسول اللّه صلىاللهعليهوآله (2)مسلمانان فرزندان اسلاماند و من آنان را در بخشش برابر مىدانم؛ فضيلتهايشان ميان خودشان و خداست، آنها را مانند فرزندان يك پدر قرار مىدهم كه هيچ يك به سبب شايستگى و فضيلتش، بر ديگرى، كه ناتوان و ناقص است، در ميراث برترى ندارد. سپس فرمودند: رسول خدا صلىاللهعليهوآله نيز چنين مىكرد».
در حديث ديگرى ابواسحاق همدانى نقل كرده است كه: «دو زن هنگام تقسيم بيتالمال نزد على عليهالسلام آمدند؛ يكى عرب و ديگرى عجمى بود. اميرمؤمنان عليهالسلام به هركدام بيست و پنج درهم و يك پيمانه گندم دادند. زن عرب گفت: من عربام و اين زن عجم است. اميرمؤمنان عليهالسلام
فرمودند: و اللّه إنّى لا اجد لبنى اسماعيل في هذا الفيء فضلاً على بنى اسحاق(1)به خدا سوگند، من در اين غنيمت، براى فرزندان اسماعيل هيچ برترىاى بر فرزندان اسحاق نمىبينم».و نيز روايت شده است كه: «جواهرى كه از غواصى دريا، كه ارزشش نامعلوم بود، نزد آن حضرت آوردند. دخترش امّ كلثوم از وى اجازه خواست آن را براى زينت به گردن خود بياويزد. امام عليهالسلام فرمودند: يا أبا رافع أدخله الى بيت المال، ليس إلى ذلك سبيل حتى لا تبقى إمرأة من المسلمين إلاّ و لها مثل ما لك(2)اى ابو رافع، آن را به بيتالمال ببر. هيچ كس حق ندارد در آن تصرّف كند مگر آنكه تمام زنان مسلمان همانند اين را داشته باشند».
روزى آن حضرت در مدينه به پا خاستند و خطبهاى خواندند و در ضمن آن فرمودند: «اى مهاجران و اى انصار، اى جماعت قريش، بدانيد به خدا سوگند، تا من در مدينه شاخه خرمائى دارم، از غنيمت شما چيزى نمىكاهم. آيا تصوّر مىكنيد من از خودم منع مىكنم و به شما مىبخشم؟ من ميان سرخ و سياه شما هرگز تفاوت نمىگذارم. در اين ميان عقيل بن ابىطالب برخاست و گفت: آيا مرا با سياهپوستان مدينه برابر مىكنى؟ اميرمؤمنان عليهالسلام به او فرمودند: بنشين، خدا تو را بيامرزد، آيا غير از تو كسى نبود سخن بگويد؟ تو چه برترى بر او دارى جز اينكه در مسلمان شدن يا پرهيزكارى بر او مقدم مىباشى؟»(3).
روايات فراوان ديگرى نيز در اينباره وارد شده كه همه دلالت دارند بر اينكه مسلمانان نسبت به بيتالمال اسلامى باهم برابرند. لذا برنامهاى كه در بسيارى از كشورها امروزه مرسوم است كه ثروت را در اختيار سران دولت و بازرگانان بزرگ و امثال آنها قرار مىدهد صحيح نيست، زيرا از آنسو مىبينيم بسيارى از مردم عادى حتّى مسكن، خوراك و لباس كافى ندارند و نيز بسيارى از جوانان قدرت مالى براى ازدواج ندارند و خلاصه امتيازات طبقاتى بر جامعه حاكم شده با اينكه اسلام از آن شديداً جلوگيرى كرده است، زيرا اسلام دين قابليّت و سزاوارى است، نه دين طبقاتى، ملّىگرايى، نژادپرستى و مانند اينها.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و اميرمؤمنان عليهالسلام تا آنجا كه مىتوانستند مجرمان را عفو مىكردند. دشمنانبا كينه و آزار با پيامبر صلىاللهعليهوآله برخورد مىكردند، ولى ايشان در حق آنان هرگز نفرين نمىكرد بلكه مىفرمود: «اللّهم أهد قومي فإنّهم لا يعلمون(1)خدايا! قوم مرا هدايت كن؛ چرا كه نادانند».
پيامبر صلىاللهعليهوآله نه تنها آنان را مورد عفو كريمانه خود قرار مىداد، بلكه برايشان طلب آمرزش و هدايت و نيكى نيز مىكرد.
در تاريخ آمده است: «پيامبر صلىاللهعليهوآله در يكى از جنگها هنگام ظهر زير سايه درختى تنها خوابيده بودند. ياران آن حضرت نيز استراحت مىكردند. در اين هنگام مخفيانه و پنهانى، غورث بن حارث، يكى از دشمنان سرسخت آن حضرت، فرا رسيد و بالاى سر حضرت ايستاد و شمشير خود را كشيد و با غرور و خشم فرياد زد: يا اباالقاسم، اينك چه كسى تو را از دست من نجات مىدهد؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: خدا. در اين ميان پاى غورث لغزيد و شمشير از دستش افتاد. پيامبر صلىاللهعليهوآله فورا شمشير را برداشتند و به روى غورث كشيدند و فرمودند: الآن چه كسى تو را از دست من نجات مىدهد؟ غورث گفت: عفو و بخشش تو! پيامبر صلىاللهعليهوآله او را بخشيدند. آنگاه غورث نزد دوستانش آمد و گفت: به خدا قسم، از نزد بهترين مردم به سوى شما آمدم»(2).
در روايتى نقل شده است كه پس از آنكه در جنگ اُحد عموى پيامبر صلىاللهعليهوآله كشته شد و جسدش را مثله كرده و جگرش را بيرون آوردند و دهها تن از مسلمانان نيز جانشان را از دست دادند، برخى از ياران پيامبر صلىاللهعليهوآله از وى درخواست كردند كه در حقّ آنها نفرين كند
تا همانگونه كه خدا كفّار امّتهاى قبل را به هلاكت رسانيد آنان را نيز نابود كند، پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إنّي لم أبعث لعاناً ولكنى بعثت داعيا و رحمة، اللهم اهد قومي فانّهم لا يعلمون(1)من برانگيخته نشدم كه مردم را لعنت كنم، من دعوت كننده آنان و مايه رحمتم. بار خدايا، قوم مرا هدايت كن، چون اينها نادانند».
پيامبر صلىاللهعليهوآله هنگامى كه مكّه، پايتخت شرك را، كه مردم آن حدود بيست سال با پيامبر صلىاللهعليهوآله جنگيدند، فتح كردند، تمام اهل مكّه را عفو نمودند و خطاب به آنها فرمودند: «إذهبوا فأنتم الطلقاء؛ برويد كه شمايان آزادشدگانيد». بالاتر اينكه براى ابوسفيان پرچمى قرار دادند و او را همراه لشكرى به جنگ حنين فرستادند و عطاى ارزندهاى به او تسليم كردند.
آرى، پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرمؤمنان اينگونه از مجرمان مىگذشتند. بنابراين حكومت اسلامى بر اساس عفو و گذشت پايهگذارى شده است. البتّه ما نمونههاى ديگرى از عفو و بخشش اسلامى را در ضمن مطالب اين كتاب آوردهايم.
اولويّت دادن به قابليّتهاى افراد، بدين معنا است كه در واگذارى امور دولتى و مسئوليتها به آنها، قابليّتها و شايستگىها در نظر گرفته شود، نه شخصيّتها، خويشاوندىها، رابطهها و مانند آن. از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نقل شده است كه فرمودند: «من ولى من أمور المسلمين شيئا فأمر عليهم أحداً محاباة فعليه لعنة اللّه، لا يقبل اللّه منه صرفاً و لا عدلاً حتّى يدخله جهنّم؛ هركس مسئوليت يكى از كارهاى مسلمانان را به عهده بگيرد، آنگاه كسى را بر مسلمانان تحميل كند، دچار لعنت خدا مىشود و خدا توبه او را نمىپذيرد تا وارد دوزخ گردد».
1) . ر.ك: سنن النبى، ص 413.
و نيز فرمودند: «من ولى من أمور المسلمين شيئاً فولّى رجلاً و هو يجد من هو أصلحللمسلمين منه فقد خان اللّه و رسوله؛ هركس يكى از كارهاى مسلمانان را عهدهدار شود، سپس فردى را با اينكه شايستهتر از او نيز وجود دارد، به كار آنها بگمارد، به خدا و رسول او خيانت كرده است».
و نيز فرمودند: «من ولى من أمور المسلمين شيئاً فولّى رجلا لمودّة أو قرابة بينهما فقد خان اللّه و رسوله؛ هركس كارى از كارهاى مسلمانان را به عهده گيرد، سپس كسى را به سبب رفاقت يا خويشاوندى بر آنان بگمارد، به خدا و پيامبر او خيانت نموده است».
اميرمؤمنان عليهالسلام در عهدنامهاش به مالك اشتر مىنويسند: «فَوَلِّ مِنْ جُنُودِكَ أَنْصَحَهُمْ فِي نَفْسِكَ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ لإِمَامِكَ وَ أَنْقَاهُمْ جَيْباً وَ أَفْضَلَهُمْ حِلْماً مِمَّنْ يُبْطِئُ عَنِ الْغَضَبِ وَ يَسْتَرِيحُ إِلَى الْعُذْرِ وَ يَرْأَفُ بِالضُّعَفَاءِ وَ يَنْبُو عَلَى الْأَقْوِيَاءِ وَ مِمَّنْ لاَ يُثِيرُهُ الْعُنْفُ وَ لاَ يَقْعُدُ بِهِ الضَّعْفُ(1)آنگاه از لشكريان خود او را كه در نظر پندپذيرندهتر به خدا و پيامبر او و امام توست به كار برگمار، آنان بايد پاكدامنترين و شكيباترين افراد سپاه باشند، دير به خشم آيند، و پوزش پذيرتر، و به ناتوانان مهربانتر و بر زورمندان سختگيرتر باشند. زورمندى و خشونت آنان را به ستم برنيانگيزد، و ناتوانى آنان را بر جاى ننشاند».
آنگاه مىنويسند: «ثُمَّ الْصَقْ بِذَوِي الْمُرُوءَاتِ وَ الْأَحْسَابِ وَ أَهْلِ الْبُيُوتَاتِ الصَّالِحَةِ وَ السَّوَابِقِ الْحَسَنَةِ ثُمَّ أَهْلِ النَّجْدَةِ وَ الشَّجَاعَةِ وَ السَّخَاءِ وَ السَّمَاحَةِ فَإِنَّهُمْ جِمَاعٌ مِنَ الْكَرَمِ وَ شُعَبٌ مِنَ الْعُرْفِ(2)آنگاه به مردم اصيل و خوشنام بپيوند، به خانوادههاى صالح كه سابقهاى نيكو دارند، و نيز پيوند خود با سلحشوران و دليران و سخاوتمندان و جوانمردان استوار نماى، زيرا اينان جماعت كرَم و شاخههاى احسان و خوبىاند».
سپس مىفرمايند: «ثُمَّ اعْرِفْ لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا أَبْلَى وَ لاَ تَضُمَّنَّ بَلاَءَ امْرِئٍ إِلَى غَيْرِهِ وَ لاَ تُقَصِّرَنَّ بِهِ دُونَ غَايَةِ بَلاَئِهِ وَ لاَ يَدْعُوَنَّكَ شَرَفُ امْرِئٍ إِلَى أَنْ تُعْظِمَ مِنْ بَلاَئِهِ مَا كَانَ
صَغِيراً وَ لاَ ضَعَةُ امْرِئٍ إِلَى أَنْ تَسْتَصْغِرَ مِنْ بَلاَئِهِ مَا كَانَ عَظِيماً(1)سپس كوشش هر يك رادقت دار و زحمت كسى را به حساب ديگرى نگذارى، و كمتر از آن محنت كه تحمل كرده پاداشش مده، مقام كسى تو را واندارد كه رنج اندكش را بزرگ شمرى، و فرودستى كسى تو را واندارد كه رنج بزرگش را ناچيز به حساب آورى».
و فرمودند: «براى قضاوت بين مردم يكى از افراد رعيّت را برگزين كه نزد تو برتر از ديگران باشد، كسى كه كارها بر او دشوار نمىآيد و از عهده كار داورى برآيد. مردى كه نزاعكنندگان لجباز و سِمِج رأى خود را بر او تحميل نكنند، و اگر مرتكب خطايى شد بر آن پافشارى نكند، و چون حقيقت را شناخت در برگشت به آن درنگ ننمايد، و نفس وى به آزمندى متمايل نگردد، و به اندك فَهم در رسيدن به عمق حقيقت اكتفا نكند، و از هركس ديگر موارد شبهه را نيكتر بشناسد، و بيش از همه به دليل متّكى باشد، و از مراجعه صاحبان دعوا كمتر از ديگران ملول شود، و در كشف حقيقت شكيباتر از همه باشد، و چون حكم آشكار شد رأى قاطع صادر كند، چربزبانى و ستايش به خودپسنديش نكشاند، تشويق و ترغيب او را به تعريفكننده متمايل ننمايد كه چنين كسانى اندكند»(2).
و مىفرمايند: «در كارگزارانت بنگر و پس از آزمايش به كارشان برگمار، نه به جهت دوستى با آنها، و بىمشورت ديگران به كارشان مگمار، زيرا به رأى خود كاركردن و از ديگران مشورت نخواستن نوعى ستم و خيانت است. كارگزاران شايسته را در ميان گروهى بجوى كه اهل تجربت هستند و با عفّت و از خاندان صالح، آنها كه در اسلام سابقهاى ديرين دارند، اخلاقشان شايستهتر، و آبرويشان محفوظتر، و از طمع رويگردانتر، و در عاقبت امور بيشتر مىنگرند»(3).
سپس مىفرمايند: «سپس، به نويسندگان و منشيانت نظر كن و بهترين آنان را بر اداره امور بگمار، و نامههايى را كه اسرار حكومتى تو در آن آمده به كسى بسپار كه در اخلاق جامعتر و شايستهتر باشد، كسى كه كرامت تو او را سركش نكند، يا چنان بىباك شود كه در مخالفت با تو در
حضور جمع سخن گويد، و غفلتش سبب نشود كه نامههاى عاملانت را به تو نرساند، يا در نوشتن پاسخ درست تو به آنها درنگ روا دارد، يا در آنچه براى تو مىستاند يا از سوى تو مىدهد سهلانگارى كند، يا پيمانى را كه به سود تو بسته سست گرداند، و از فسخ پيمانى كه به زيان توست ناتوان باشد. نويسنده (مشاور) بايد به پايگاه و مقام خويش در كارها آگاه باشد، زيرا كسى كه به طريق اولى ارزش خويش را نداند ارزش ديگران را نيز نمىشناسد. مبادا در گزينش آنها بر فراست و اعتماد و خوشگمانى خود متّكى گردى زيرا مردان با ظاهرى آراسته و خوشخدمتى، خويشتن را در چشم واليان عزيز مىگردانند. اما در پس اين ظاهر آراسته و خدمت نيكو، نه نشانى از نيكخواهى است و نه امانت. آنان را به كارهايى كه براى حكام پيش از تو بر عهده داشتند بيازماى، و از آن ميان بهترين آنها را كه ميان مردم اثرش نيكوتر، و به امانت شناخته شدهتر است انتخاب كن، كه اين كار دليل نيكخواهى تو براى خداوند و براى كسى است كه امور خود را بر عهده تو نهاده»(1).
علاوه بر آنچه نقل كرديم، روايات فراوان ديگرى نيز در اينباره وجود دارد كه همه دلالت دارند بر اينكه در حكومت اسلامى كارها بايد براساس قابليّتها باشد، نه بر اساس شخصيّتها و خويشاوندىها. خداى متعال مىفرمايد: «وَ لا تَبْخَسُوا النّاسَ أَشْياءَهُمْ...»(2)«و اموال مردم را كم مدهيد».
روشن است وقتى انسان، افراد شايسته را كنار گذاشت و ديگران را بر آنها برترى داد، در واقع از حقّ مردم كاسته است.
امّت اسلامى در تمامى شئون به عنوان يك امّتِ واحده محسوب مىشود؛ بنابراين مرزهاى جغرافيايى، رنگ، زبان و غيره در آن دخالت ندارد، بلكه همگى از يك امّتند و هر فردى با افراد ديگر برابر و مساوى است. خداى سبحان مىفرمايد: «كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ تُؤمِنُونَ بِاللّهِ وَ لَوْ آمَنَ أَهْلُ الْكِتابِ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ مِنْهُمُ الْمُؤمِنُونَ وَ أَكْثَرُهُمُ الْفاسِقُونَ»(1)«شما بهترين امّتى هستيد كه براى مردم پديدار شدهايد: به كار پسنديده فرمان مىدهيد، و از كار ناپسند باز مىداريد، و به خدا ايمان داريد و اگر اهل كتاب ايمان آورده بودند قطعاً برايشان بهتر بود، برخى از آنان مؤمناند و[لى] بيشترشان نافرمانند».
در آيه ديگر مىفرمايد: «وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَيِّناتُ وَ أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ»(2)«و چون كسانى مباشيد كه پس از آنكه دلايل آشكار برايشان آمد، پراكنده شدند و باهم اختلاف پيدا كردند و براى آنها عذابى سهمگين است».
در آيه ديگر مىفرمايد: «وَ إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاتَّقُونِ * فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَيْنَهُمْ زُبُراً كُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ * فَذَرْهُمْ فِي غَمْرَتِهِمْ حَتّى حِينٍ * أَ يَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنِينَ * نُسارِعُ لَهُمْ فِي الْخَيْراتِ بَلْ لا يَشْعُرُونَ»(3)«و در حقيقت، اين امّت شماست كه امتى يگانه است، و من پروردگار شمايم، پس، از من پروا داريد. تا كار [دين]شان را ميان خود قطعه قطعه كردند [و] دسته دسته شدند: هر دستهاى به آنچه نزدشان بود،دلخوش كردند. پس آنها را در ورطه گمراهىشان تا چندى واگذار. آيا مىپنداريد كه آنچه از
مال و پسران كه بديشان مدد مىدهيم، [از آن روى است كه] مىخواهيم به سودشان در خيرات شتاب ورزيم؟ [نه،] بلكه نمىفهمند».
بنابراين هركس ميان امّت اسلامى تفرقه ايجاد كند در نهايتِ غفلت و نادانى است و فرجام كارش همان است كه پيشتر گفته شد.
نيز مىفرمايد: «إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَأَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ * وَ تَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَيْنَهُمْ كُلٌّ إِلَيْنا راجِعُونَ»(1)«اين است امّت شما كه امتى يگانه است، و منم پروردگار شما، پس مرا بپرستيد. و[لى] دينشان را ميان خود پاره پاره كردند. همه به سوى ما باز مىگردند».
علاوه بر اين، آيات ديگرى نيز در اينباره وجود دارد. چنانكه روايات فراوانى نيز در اين زمينه نقل شده است.
يكى از دستاوردهاى وحدت امّت اسلامى اين است كه مرزهاى جغرافيايى ميان آنان از بين مىرود و مانند مسلمانان زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرمؤمنان عليهالسلام مىشوند. در اين صورت گمركها منتفى مىشود، زيرا همه كشورهاى اسلامى به صورت يك كشور در مىآيند. علاوه بر اين، چنانكه بارها گفتهايم، گرفتن گمرك از نظر اسلام جايز نيست.
اگر وحدت امّت، تحقّق يابد در هر چيزى خودكفايى به وجود مىآيد؛ مثلاً زمينهاى كشور سودان مخصوص كشاورزى است در حالى كه زمينهاى كويت نفتخيز است و كشورهاى ديگر نيز سرشار از كارگران و صنعتگران است. در صورتى كه اين سه عامل (زمين، ثروت، كارگر) دست به دست هم دهند اقتصاد تمام كشورهاى اسلامى تأمين مىشود و يك قدرت نظامى نيرومندى به وجود مىآيد كه مىتواند در برابر دشمنان اسلامبه خوبى و در اوج توانمندى مقاومت كند.
1) . سوره انبياء، آيههاى 92 و 93.
در بسيارى از روايات آمده است كه خون مسلمانان، از هر صنفى كه باشند، باهم برابر و همسان است و آنها به عنوان دست واحدى در برابر دشمنان قرار دارند و چنانچه حتى كوچكترينِ آنها به دشمن امان داد، از او پذيرفته مىشود.
ابن ابىيعفور نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: رسول خدا در سرزمين منى خطبهاى خواندند و در ضمن آن فرمودند: «السملمون إخوة تتكافأ دمائهم يسعى بذمّتهم أدناهم و هم يد على من سواهم(1)مسلمانان با يكديگر برادرند، خونهايشان باهم برابر است و چون كوچكترين آنها به امانخواه امان دهد ديگر مسلمانان بايد بدان پايبند باشند و در برابر دشمن مانند يك دستاند».
از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل شده است كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «المؤمنون تتكافىء دمائهم و يسعى بذمّتهم أدناهم و هم يدعلى من سواهم(2)خونهاى مؤمنان باهم برابر است و كوچكترين آنها اگر امان دهد امانش نافذ است و در برابر دشمن دست واحدى هستند».
همين مسأله، باعث قصاص در نفس و حتى كمتر از آن مىشود. در ميان مسلمانان فرقى ميان توانمند و ناتوان، بزرگوار و ضعيفالحال، ناقص و سالم، و زشت و زيبا نيست.
و نيز پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «المسلمون بعضهم أكفاء بعض(3)مسلمانان كفو و پشتوانه يكديگرند».
سكونى مىگويد: از امام صادق عليهالسلام سؤال كردم كه منظور پيامبر صلىاللهعليهوآله از اينكه فرمودند: "يسعى بذمّتهم أدناهم" چيست؟ فرمودند: «لو أنّ جيشاً من المسلمين حاصروا قوماً من المشركين فأشرف رجل فقال: إعطونى الأمان حتّى ألقى صاحبكم و أناظره فأعطاه أدناهمالأمان وجب على أفضلهم الوفاء به(4)اگر سپاهى از مسلمانان گروهى از مشركان را محاصره كنند و يكى از مشركان سر برآورد و بگويد به من امان دهيد تا با فرمانده شما ملاقات و گفتوگو
كنم، آنگاه عادىترين سرباز مسلمان به او امان داد، بايد فرمانده و بلندمرتبهترين آنان به اين پيمان و عهد وفا كند».
مسعدة بن صدقه مىگويد: امام صادق عليهالسلام فرمودند: «انّ عليّاً عليهالسلام أجاز أمان عبد مملوك لأهل حصن من الحصون و قال هو من المؤمنين(1)على عليهالسلام ، امان و زنهار غلام زرخريدى را در حقّ ساكنان يكى از قلعهها مجاز و صحيح دانستند و فرمودند: او نيز از مؤمنان است».
از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل شده است كه پيامر خدا صلىاللهعليهوآله در مسجد خيف خطبهاى خواندند و فرمودند: «خدا رحمت كند كسى كه سخن مرا بشنود و به خاطر بسپارد و آن را به كسى كه نشنيده ابلاغ نمايد. چه بسا كسى كه دانشى را با خود حمل مىكند ولى دانشمند نيست و چه بسا كسى كه دانش را نزد دانشمندتر از خود مىبرد. سه خصلت است كه قلب هيچ مسلمانى درباره آنها خيانت نمىكند: اخلاص در عمل براى [رضايت] خدا، خيرخواهى و نصيحت كردن پيشوايان و خلفاى مسلمين و همراهى و همپايى با جماعت مسلمانان، زيرا دعوت آنان فراگير است. مسلمانان همه با يكديگر برادر و خونهايشان مساوى است؛ كمترين آنان به امانى كه داده بايد پايبند باشد، پس هرگاه مسلمانى به يكى از مشركان امان داد نبايد پيمان شكند»(2).
نيز اميرمؤمنان عليهالسلام نقل مىكنند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «ليس للعبد من الغنيمة شيء إلاّ من خُرثيّ المتاع، و أمانه جائز، و أمان المرأة إذا هي أعطت القوم الأمان(3)بهره برده از غنيمت تنها كالاهاى كمارزش است. امان دادن او نيز رواست و امان دادن زن نيز - در صورتى كه به گروهى امان داده باشد - امان [و نافذ] است».
در حقيقت بايد گفت تمام كشتارهايى كه استعمارگران شرقى و غربى در ليبى در دوران استعمار ايتاليا يا در سودان در زمان استعمار انگليس يا در فلسطين، لبنان، سوريه، عراق،
مصر، اردن، ايران، پاكستان، بنگلادش، افغانستان، اريتره، فيليپين، برمه، هند، جمهورىهاى ششگانه روسيّه و مانند آن صورت گرفته، نتيجه شوم پراكندگى امّت اسلامى و نبودِ وحدت در ميان آنان است. لذا اگر امّت اسلام وحدت و همدلى را كه در كتاب و سنت بيان شده حفظ مىكردند هيچ يك از اين حوادث به وجود نمىآمد و مسلمانان همگى مىتوانستند در سرزمينهاى گسترده خدا، بدون آنكه مرزهاى موجود در پيش روى آنها مانع باشد، وارد شوند و ديگر به «ويزاى عبور» كه بدعت و برساخته استعمار انگليس در كشورهاى اسلامى بود، احتياج نداشتند. افسوس كه با اين مرزبندىها يك مسلمان در آن كشور خود را غريب مىپندارد و گويى آن كشور مسلمان جزو كشورهاى اسلامى شمرده نمىشود. بنابراين بايستى و لاجَرَم مرزهاى جغرافيايى و قوانين تفرقهانگيز و وحدتزدا لغو شوند تا امّت اسلامى به وحدت سابق و ديرينه خود بازگرد و بسيارى از مشكلات موجود را با همدلى و اتحاد اسلامى حلّ كند.
خداى متعال درباره برادرى اسلامى مىفرمايد: «إِنَّمَا الْمُؤمِنُونَ إِخْوَةٌ»(1)«در حقيقت مؤمنان باهم برادرند». بنابراين عرب، فارس، هندى، اندونزيايى، ترك و غيره هيچ امتيازى بر يكديگر ندارند و در برابر قانون اسلام برابر و مساوىاند و مليّت، موقعيت، زبان و رنگ پوست نمىتواند مسلمانان را از هم جدا كند. روايت شده است كه وقتى رسول اكرم صلىاللهعليهوآله وارد مدينه شدند، ميان مردان مسلمان عقد برادرى بستند؛ چنانكه ميان زنان نيز عقد خواهرى.
اصولاً در اسلام قومگرايى و ملىگرايى و نژادپرستى مردود است. منصور بن حازم نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من تَعَصَّبَ أو تُعُصِّبَ لَهُ فَقَدْ خلع ربقة الإيمان من عنقه(2)هر كه [نسبت به قوم يا نژاد يا...] تعصّب ورزد يا كسى به خاطر او تعصّب نمايد [و او راضى به اين تعصب باشد] رشته ايمان را از گردن خود برداشته است».
مضمون همين روايت نيز از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل شده است. مقصود از جمله: «كسى به خاطر او تعصّب نمايد» اين است كه به تعصّب ديگران به خود راضى شود يا به آن فرمان دهد.
سكونى از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من كان في قلبه حبّة من خردل من عصبيّة بعثه اللّه يوم القيامة مع أعراب الجاهلية(3)هركس به اندازه دانه خردلى در دلش تعصّب و قومگرايى باشد خدا او را در قيامت با اعرابِ دوران جاهليت محشور مىكند».اميرمؤمنان على عليهالسلام نقل مىكنند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من كان في قلبه مثقال خردلة
من عصبيّة جعله اللّه تعالى يوم القيامة مع أعراب الجاهلية(1)هركس در دلش به اندازه مثقال خردلى قومگرايى باشد خداى متعال او را در قيامت با اعراب جاهليت جاى مىدهد».
بجاست در اينجا داستان اسامه و پدرش زيد بن حارثه را نقل كنيم كه بردهاى بود با تبار آفريقايى و مادرش امايمن كنيزى حبشى و سياهپوست بود. از اين دو، فرزندى بهنام اسامه زاده شد كه طبق تاريخ، مردى كوتاهقد، كاملاً سبزه و داراى بينى پهنى بوده است. در يكى از جنگهاى دوران جاهليّت قبيلهاى از عرب، زيد را ربوده و در بازار عكاظ فروختند. مردى به نام «حكيم بن حزام» او را خريد و به عمّهاش «خديجه» (همسر پيامبر صلىاللهعليهوآله ) هديه كرد. خديجه نيز او را قبل از بعثت به پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله هديه نمود. پيامبر نيز او را آزاد كردند. وقتى پدر زيد از جايگاه و محل زندگى پسرش آگاه شد، [به اتفاق عمويش] سراغ او آمد و از او خواست تا نزد پدر و مادرش باز گردد، ولى زيد نپذيرفت و ترجيح داد نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله بماند. پيامبر صلىاللهعليهوآله او را به فرزندخواندگى گرفتند، چون پيامبر رنگ پوست و مليّت و غيره را هرگز مايه امتياز و فخر نمىدانستند و معتقد بودند كه همه مسلمانان باهم برادرند. بلكه اگر مسلمانى در گذشته كار ناروايى انجام داده و سپس مسلمان شده است، اسلام تمام كارهاى گذشته او را مىپوشاند و ناديده مىگيرد، چنانكه در روايات متواترى نقل شده است.
در تاريخ آمده است كه در يكى از سفرهاى حجّ، شتر پيامبر صلىاللهعليهوآله كه جلوى كاروان حركت مىكرد ايستاد؛ و در نتيجه تمام كاروان - كه طبق نقل برخى تاريخها به يكصد و هشتاد هزار نفر مىرسيدند - از حركت باز ايستاد. مردم از پشت سر پيامبر صلىاللهعليهوآله سرك مىكشيدند تاببينند اين كسى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله منتظر اوست و به خاطر او حاجيان را از حركت باز
1) . الجعفريات، ص 163.
داشتهاند، كيست؟ ناگهان با غلام سياهى كه داراى بينى پهن و صورتى پر آبله بود روبهرو شدند. تعصّب نژادى، در گروهى كه تازه مسلمان شده بودند، تحريك شد و به اعتراض گفتند: آيا پيامبر صلىاللهعليهوآله به خاطر اين غلام سياه ايستاد؟
آرى، مانند اين بردگان سياه در جزيرهالعرب، بلكه در امپراطورى روم و ايران از دستزدن به آب و غذاى اشراف، ممنوع بودند و حتى حقّ نداشتند وارد خانه آنها شوند. جايگاهشان در طويلهها و چراگاهها بود، كارهاى پست را به عهده آنها مىگذاشتند و براى خوشآيند اشراف با آنان كشتى گرفته و دست و پنجه نرم مىكردند. بالاتر اينكه در آغاز عصرى كه در اروپا عنوان آزادى به خود گرفته بود، سلاحهايى وجود داشت كه جز اشراف حقّ استفاده از آن را نداشتند. ورود در مراكز ويژه اشراف، سوار شدن بر مركبهاى زيبا و خواندن و نوشتن براى عموم طبقات پايين، از جمله بردگان ممنوع بود.
در اين صورت آيا برده سياه آبلهرو، در دنيايى كه به اشراف و بردگان، سفيد و سياه، روم و ايران و جزيرهالعرب و نيز به قبايل و عشاير و به پيروان اين بت و آن بت تقسيم شده و اشراف آن نيز داراى طبقات گوناگون مىباشند، - چنانكه بردگان آن هم مراتب مختلف دارند كه پستترين آنها بنده سياه است - چه ارزشى خواهد داشت؟ چه آيندهاى در انتظار اين برده سياه خواهد بود؟ مسلّما آيندهاى درخشان؛ زيرا او در زمان پيامبرى به دنيا آمده است كه فرموده: «لا فضل لعربي على عجمي، و لا لعجمي على عربي، و لا لأحمر على أسود، و لا لأسود على احمر، إلاّ بالتقوى(1)عرب بر عجم و عجم بر عرب، و سرخپوست بر سياهپوست و سياهپوست بر سرخپوست جز با تقوا برترى ندارد».
آرى، اين بنده سياهپوست بهره شايستهاى نصيبش گرديده، زيرا در دوران بىنظيرى از دنيا بهوجود آمده است؛ لحظه ظهور اسلام و پيدايش تمدّن جديدى كه مردم را به رنگها، ريشهها و خويشاوندىها تقسيم نمىكند و براى تقسيمات جغرافيايى، ملّى، قبيلهاى ومانند آن ارزشى قائل نيست، بلكه ارزش را به انسانيت، شايستگى و تقوا مىدهد. حركت
1) . معدن الجواهر، ابوالفتح كراجكى، ص 21.
و حكومت رسول اكرم صلىاللهعليهوآله انقلابى نبود كه تنها بردگان و مستضعفان را آزاد كند، بلكه علاوه بر آزادى آنها، ايشان را در رديف اوّل و در صف تمامى مسلمانان قرار داد، بدون آنكه ميان عرب و عجم و شرقى و غربى و سياه و سفيد فرقى بگذارد.
وقتى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله لشكرى را براى جنگ با روميان - كه يكى از دو قدرت بزرگ آن روز بود - مجهّز مىكنند، اسامه را به عنوان فرمانده لشكر منصوب مىنمايند، با آنكه در ميان لشكر، بزرگان صحابه و مهاجر و انصار بودند و پيامبر صلىاللهعليهوآله پيوسته و به كرّات به آنها مىفرمودند: «اُنفذوا جيش أسامة، لعن اللّه من تخلّف عنه(1)با لشكر اسامه باشيد، خدا لعنت كند كسى كه از سپاه اسامه تخلّف كند».
مورّخان نوشتهاند: اسامه از دوران كودكى، باهوش بود و به سرعت پيشرفت مىكرد و هنگامى كه در جنگ احد داوطلبانه شركت كرد، دوازده ساله بود. اصولاً در آن زمان كودكان دواطلبانه و براى استحباب، براى ورود در سپاه اسلام هجوم مىبردند، چون مىدانستند كه رهبرى رسول خدا صلىاللهعليهوآله درست، شايسته و مورد اطمينان است و از عالم بالا سرچشمه مىگيرد. حتّى برخى از آنها كفش پاشنه بلند مىپوشيدند تا قامتشان بلند جلوه كند و فرمانده، متوجّه كمسن بودن آنها نشود. هنگامى كه حيله يكى از كودكان در اين مورد به نتيجه رسيد، والدين يكى از كودكانى كه او را براى شركت در جهاد نپذيرفته بودند نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمده و عرض كردند: چرا فلان پسر در ميدان نبرد شركت مىكند اما شركت فرزند من تأييد نشده است؟
شركت دواطلبانه اسامه نيز در جنگ احد پذيرفته نشد، ولى سال بعد براى حضور در جنگ خندق پذيرش شد.
به روايت تاريخ، در جنگ حُنين سپاه اسلام در آغاز شكست خورد و جز چند تن از
1) . بحار الأنوار، ج 30، ص 430.
مسلمانان، كه پيامبر صلىاللهعليهوآله و ده نفر از يارانشان، از جمله اميرمؤمنان عليهالسلام ، بعضى از فرزندان عباس و اسامة بن زيد كه حدود شانزده سال داشت، بقيه متوارى شدند، و پس از مقاومت و جانفشانى اميرمؤمنان عليهالسلام در برابر سپاه كفر و در دفاع از اسلام و جان پيامبر صلىاللهعليهوآله ، كم كم و با تحريك و توبيخهاى عباس، مسلمانان برگشتند و به پيروزى رسيدند. به هر حال، پيامبر صلىاللهعليهوآله ثابت كردند كه «قابليّتها» مهم است، نه ساير ملاكهاى پوچ و موازين غلط دوران جاهليّت. لذا اسامه را گرامى داشتند و او را به فرماندهى سپاه برگزيدند.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله عليرغم اينكه اسامه را خيلى دوست مىداشتند، اما براى او بيش از حقّش چيزى قائل نبودند. بنابه گفته مورّخان، اسامه در عهد پيامبر صلىاللهعليهوآله تنها دو بار مرتكب اشتباه شد. مقام و منزلتى كه اسامه نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله داشت به گونهاى بود كه ملقّب به حبيب فرزند حبيب (الحبيب بن الحبيب) گرديد، تا آنجا كه برخى از منحرفان را بر آن داشت كه براى تعطيل كردن قانون از او بهرهبردارى كنند، لذا نزد اسامه آمده و از او خواستند تا در مورد زنى كه سرقت كرده بود، نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله وساطت كند. پيامبر صلىاللهعليهوآله او را از اين عمل نادرست نهى كردند و به او فرمودند: «لا تشفع في حدٍّ(1)هيچگاه درباره بخشودن حدّ شرعى، كسى را شفاعت مكن».
با اين بيان به او فهمانيد كه قانون اسلام قابل نقض نيست. لذا هرچند كه محبّت پيامبر صلىاللهعليهوآله به او شديد است، سبب نمىشود كه قانون خدا به خاطر او تعطيل شود، زيرا اسلام هرگز نمىپذيرد كه قوانين الهى با پا در ميانى، وساطت و رشوه گرفتن تغيير يابد.
درس ديگرى كه اسامه از پيامبر صلىاللهعليهوآله گرفت اين بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله او را به جنگى فرستادند. اسامه بر مردى شمشير كشيد. آن مرد فرياد زد: «لا اله الاّاللّه». ولى اسامه اعتنا نكرد زيرا پنداشت او از روى نفاق و ترس و به دروغ اين كلمه را مىگويد، لذا او را كشت. وقتى كه نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله بازگشت و ماجرا را بازگفت پيامبر صلىاللهعليهوآله خمشگين شدند و فرمودند:بگو ببينم، با «لااله الاّاللّه» چه مىكنى؟ يعنى چرا او را پس از گفتن جمله شهادتِ به توحيد،
1) . كافى، ج 7، ص 254.
كُشتى، در حالى كه جمله شهادت، خون و مال و ناموس انسان را حفظ مىكند؟ اسامه زبان به عذرخواهى گشود و گفت: آن مرد براى فرار از مرگ، كلمه توحيد را گفت و تا دم مرگ بر دشمنى و كفر خود باقى بود. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در پاسخ فرمودند: «هلاّ شققت قلبه(1)مگر دلش را شكافتى [و حقيقت را فهميدى]؟».
زيرا در اسلام، انسان موظف است به ظواهر پايبند باشد و حق ندارد محتواى قلبى مردم را حدس بزند، خداى متعال مىفرمايد: «وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤمِناً»(2)«و به كسى كه نزد شما [اظهار] اسلام مىكند، مگوييد: تو مؤمن نيستى».
آرى، محتواى دلها در اختيار خداست و تنها اوست كه مىداند در دل مردم چه مىگذرد. حتّى اگر فردى از روى نفاق مسلمان شود، كلمه شهادت موجب حفظ خون و مال و ناموس او مىشود، لذا رسول اكرم صلىاللهعليهوآله متعرّض منافقان سرسختى از قبيل: عبداللّه بن ابىّ و ابوعامر راهب نشدند. چنانكه حضرت على عليهالسلام نيز كارى به منافقانى امثال: ابنكوّا و اشعث بن قيس نداشتند. آرى، اين است اسلامى كه دور را نزديك مىكند؛ اگرچه، كافرى صلحطلب يا منافق باشد. چرا چنين آيينى نتواند بر دلها چيره شود و امپراتورىهاى بزرگ آن زمان را شكست دهد و مردم را يكپارچه و به سوى «لا اله إلاّ اللّه» بخواند؟
آرى، او پيامبر صلىاللهعليهوآله بود كه از راهرفتن با بيوهزنان، بينوايان، بردگان و كنيزان و از تأمين نيازهاى آنان تكبّر نمىورزيد. كفش مرد بينوا را وصله مىزد؛ لباس زن بيوه را مىدوخت؛
از بيماران، حتّى از يهوديى كه آن حضرت را مىآزرد و هر روز خاكستر برسرش مىريخت، عيادت مىكرد. درب خانهاش را به روى كسى نمىبست و كسى را ميان خود و مردم حائل و حاجب و دربان قرار نمىداد. از خوردن غذاهاى لذيذ و رنگارنگ، و خوراكها و نوشيدنىهاى گوناگون رويگردان بود. هركس مىخواست او را ملاقات كند در خانه كوچكش يا مسجد يا حتى در كوچه و خيابان ملاقات مىكرد.
هرگز همزمان مالك دو پيراهن، دو قبا، دو عبا و دو كفش نشد. بالشى از ليف خرما داشت و احيانا روى حصيرى مىخوابيد كه روى بدنش اثر مىگذاشت. گاهى نيز عبا را تا مىكرد و روى آن استراحت مىنمود. روزى همسرش آن را چهار لا كرد، پيامبر صلىاللهعليهوآله روى آن خوابيد، بر اثر نرمى بستر به خواب رفت. وقتى از خواب برخاست همسرش را از اين كار بازداشت و دستور داد، پس از آن عبا را دوتا كند. اين در حالى بود كه ثروت جزيرة العرب و ساير كشورهايى كه تحت فرمان او بودند، مانند سيل بر آن حضرت سرازير مىشد.
پس تا وقتى كه بشريّت در جامعهاى زندگى مىكند كه در آن فقير و ثروتمند، و سير و گرسنه باشد، بهترين نظامى كه بشريّت مىتواند به آن دست يابد نظامى است كه حامى بينوايان باشد؛ زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله هرگز سير نبود؛ چنانكه رواياتى درباره سيره و اخلاق آن حضرت بيان شد.
امروز هم اگر امّت اسلامى از نو شكل بگيرد و اخوّت و برادرى به همان شكل سابق بازگردد و امّت زير سايه رهبرى بيدار كه پيرو رسول خداست، زندگى كند، كاملاً ممكن است دنيا، بار ديگر از بدبختىها نجات يابد و ساختار آن به گونهاى شود كه هر نوع خوبى و ارزشى در جامعه پديدار شود.
متأسّفانه امروز شاهد جايگزينى نژادپرستى و امتيازات اجتماعى و طبقاتى به جاى اخوّت اسلامى هستيم؛ مثلاً در عراق عربهاى عراقى، با مدارك شناسايى: الف، ب و ج
(شهروند درجه يك، دو و سه) و كردهاى عراق نيز با هويتهاى: الف، ب و ج متمايز مىشوند، در دوران عبدالسّلام عارف كه عراق و مصر باهم متحد شدند قائل به مليّتهاى گوناگونى شدند: «عربى غير عراقى و غير مصرى»، «عربى غير عراقى مصرى»، «غير عربى» و كسى كه فاقد مليّتى بود. در حقيقت مسلمانان يك كشور را، كه همگى باهم برادر بودند، به ده قسمت تقسيم كردند، در حالىكه راديوهاى اين كشورها شبانهروز اين آيهها را تلاوت مىكنند:
«إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاكُمْ»(1)«در حقيقت ارجمندترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست».
«إِنَّمَا الْمُؤمِنُونَ إِخْوَةٌ»(2)«در حقيقت مؤمنان با هم برادرند».
«إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً واحِدَةً»(3)«اين است امّت شما كه امتى يگانه است».
ولى اينها تنها شعارى است كه بدان عمل نمىكنند.
هر يك از كشورهاى اسلامى، قوانين و ويژگىهاى مخصوص به خود را دارد. در واقع ما امروز به وضع اسفبار بشريّت قبل از اسلام باز گشتهايم و شايد وضع ما به مراتب از آنها بدتر شده است. خداى سبحان مىفرمايد: «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكاً»(4)«و هركس از ياد من دل بگرداند، در حقيقت زندگى تنگ [و سختى] خواهد داشت».
بارى، از خداى سبحان مىخواهيم به مسلمانان توفيق دهد كه حكومت اسلام را در تمامى شئون خود آنگونه كه شايسته است زنده كنند و دنيا را به سوى خوبىها و آسايش سوق دهند. البتّه اين كار بر خدا دشوار نيست.
امروز ضرورت دارد به جاى قوانين وضعى بشرى، قوانين ارزنده اسلام بر تمامى كشورها حكومت كند. قوانين اسلامى بسيار فراوان است، اما در اينجا گذرا و شتابان به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
احكام حقوق جنايى در روايات بيان شده است؛ مثلاً در حديث آمده: «لا تَبطل حقوق المسلمين بينهم(1)«حقوق مسلمانان باطل نمىشود».
و نيز نقل شده كه: «...لئلاّ يتوي حقّ امرىء مسلم(2)حقّ هيچ مسلمانى ضايع نمىگردد».
اسلام براى حقوق، احترام ويژهاى قائل شده است؛ هرچند كوچك باشد. حتّى ديه خراش يا غمز كردن [= فشردنِ ساده] (چنانكه روايتى كه در وسائل الشيعه از امام صادق عليهالسلام نقل گرديده نيز بدان اشاره كرده است)(3)و بالاتر از آن، اينكه رسول خدا صلىاللهعليهوآله خالد بن وليد را با گروهى به سوى «بنى جذيمه» كه همان بنىمصطلقاند فرستاد تا آنان را به اسلام دعوت نمايد. اين قبيله قبلاً تسليم شده بودند، لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله به او دستور جنگ نداده بود. خالد وقتى بر آنان وارد شد گروهى از ايشان را به سبب كدورتى كهنه و ديرينه كه با آنان داشت كشت. پيامبر صلىاللهعليهوآله از شنيدن اين خبر سخت گريه كرد، برخاست و بالاى منبر رفت و دستهايش را به آسمان بلند كرد و سه مرتبه فرمود: «اللهم إنّي إبرأ إليك مما صنع خالد بنالوليد(4)خدايا من از كار خالد بن وليد به تو پناه مىبرم و از اين كار بيزارم».
سپس اميرمؤمنان على عليهالسلام را فرا خواند و صندوقى پر از طلا به او داد و فرمود: «نزد بنىجذيمه برو و خونبهاى آنان را پرداخت كن و اموالى كه از آنها تلف شده جبران نما».
اميرمؤمنان عليهالسلام نزد آنان رفت و اموال را به صورت زير تقسيم كرد:
خونبهاى كشتهشدگان را به وارثانشان داد كه ديه هر كشتهاى هزار دينار طلا بود.
خونبهاى هر جنينى را، يك برده يا كنيز قرار داد.
بهاى اموال و چيزهاى ارزشمندى كه از دست داده بودند، پرداخت كرد.
بهاى اشيايى كه احتمالاً از دست داده بودند و احتمال مىدادند كه خالد و همراهان او گرفته باشند، يا در هنگام جنگ تلف شده باشد به آنان داد.
بابت ترسى كه به زنان و كودكان آنها دست داده بود، مبلغى پرداخت نمود.
بابت مالى كه مىدانستند از دست داده يا نمىدانستند، به آنان داد.
باقيمانده مال را هم براى اينكه از رسول خدا صلىاللهعليهوآله راضى شوند، به آنان داد.
براى حزن و اندوهى كه به خانواده و خدمتگزاران آنها رسيده بود مقدارى طلا اختصاص داد. آنگاه نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله بازگشت و كيفيّت تقسيم طلاها را براى آن حضرت بيان نمود و عرض كرد: «يا رسول اللّه، براى هر خونى ديهاى پرداختم و براى هر جنينى بردهاى و در برابر هر مالى، مالى دادم. سپس مقدارى از طلاها نزد من اضافه آمد، آن را براى ظرف سگها و طناب چوپانهايشان گذاشتم، آنچه اضافه آمد براى ترس زنان و كودكانشان معيّن كردم، اضافه آن را براى آنچه مىدانستند از دست دادهاند و آنچه نمىدانستند پرداخت نمودم و سرانجام آنچه باقى ماند به آنها دادم تا از تو يا رسول اللّه خشنود شوند».
در اين هنگام چهره پيامبر صلىاللهعليهوآله به شادى شكفت و خنديد، به گونهاى كه دندانهاى عقب آن حضرت نمايان شد و فرمود: «اعطيتهم ليرضوا عنّي، رضي اللّه عنك؛ يا على، تو به آنها بخشيدى تا از من راضى شوند، خدا از تو راضى باشد».
سپس فرمود: «يا على، إنّما أنت منّي بمنزلة هارون من موسى إلاّ أنَّه لا نبيَ بعدي(1)تو
1) . امالى، شيخ صدوق، ص 174.
نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسى هستى جز آنكه پس از من پيامبرى نخواهد بود».
اميرمؤمنان عليهالسلام در عهدنامهاش به مالك اشتر مىنويسند: «خدا را خدا را در قشر پايينتر، كسانى كه درمانده و بيچارهاند، از مستمندان و نيازمندان و بينوايان و زمينگيران، در ميان اينان مردمانى هستند كه در عين نياز روى طلب ندارند، خدا حقّى براى ايشان مقرّر داشته و از تو خواسته است كه آن را رعايت كنى پس در حفظ آن بكوش، براى اينان در بيت المال خود حقى مقرر دار، و نيز بخشى از غلات زمينهاى خالصه اسلام را در هر شهرى به آنان اختصاص ده، زيرا براى دورترينشان همان سهمى است كه براى نزديكترين آنان است. و از تو خواستهاند كه حقّ همه را نيكو رعايت كنى، مباد تا سرمستى و غرور تو را از حال ايشان غافل گرداند، زيرا بهانه كارهاى خُرد را به سبب پرداختن به كارهاى بزرگتر از دست دادن، هرگز پذيرفته نيست. پس همّت خود را از پرداختن به نيازهايشان دريغ مدار، و از روى تكبّر از آنان روى برمگردان، و كارهاى كسانى را كه به تو دسترسى ندارند خود تفقّد و بازجوئى كن، اينان مردمىاند كه در نظر ديگران بىمقدارند و مورد تحقير رجال حكومت. كسانى از امينان خود را كه خداترس و فروتن مىباشند، براى رسيدگى در كارهايشان برگمار تا نيازهايشان را به تو گزارش دهند. با مردم چنان باش، تا در روز جزا كه خدا را ديدار مىكنى، پوزش تو پذيرفته شود، كه گروه ناتوانان و بينوايان به داد تو نيازمندتر از ديگران مىباشند، و چنان باش كه براى اداى حق يك يك ايشان در پيشگاه خدا عذرى داشته باشى. به يتيمان رسيدگى كن، و غمخوار پيرمردان از كار افتاده كه چارهاى ندارند و دست سؤال پيش كسى دراز نمىكنند باش. آنچه سفارش كردم بر واليان دشوار و گران است، و البته هرگونه حقّى دشوار و گران است، و گاه باشد كه خدا اين دشوارىها را براى اقوامى كه خواستار فرجام نيكاند آسان مىسازد، آنان خود را به شكيبايى وامىدارند، و به وعده صدقخدا درباره خود اطمينان دارند. براى كسانى كه به تو نياز دارند زمانى معيّن كن كه در آن فارغ از هر كارى به آنان بپردازى، براى ديدار با آنها به مجلس عام بنشين، براى خدايى كه آفريدگار
توست در برابرشان فروتنى نما و سپاهيان و ياران و نگهبانان و پاسبانان بيرون شوند، تا سخنگوى آنها بىهراس و بىلكنت زبان سخن خود را بگويد، كه من از پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله بارها شنيدهام كه مىفرمود: "به پاكى و آراستگى نرسد امّتى كه در آن زيردست نتواند با صراحت حقّ خود را از قدرتمند بستاند". پس تحمّل نما درشتگويى يا ناتوانى آنها را در سخن گفتن، و تنگحوصلگى و خودپسندى را از خود دور ساز، تا خدا درهاى رحمتش را بر روى تو بگشايد، و ثواب طاعتش را به تو عنايت فرمايد. اگر چيزى مىبخشى چنان بخش كه گويى بر تو گوار است و اگر منع مىكنى بايد كه منع تو با مهربانى و پوزشخواهى همراه باشد»(1).
مسائلى مانند ازدواج، تعدّد زوجات، مهريّه و حرمت ارتباط نامشروع با زنان بيگانه و همچنين طلاق و اقسام آن، مانند طلاق رجعى، طلاق خلع، طلاق مبارات، و احتياج داشتن طلاق به شاهد، و نيز مسائل ارث و دو برابر بودن سهم پسر نسبت به دختر و طبقات ارث و مسائل حبوة (انگشتر، شمشير، قرآن و جامههاى ميت كه به فرزند ذكور ارشد مىرسد)، ارث همسر و مانند آن در اسلام قوانين خاصّى دارند.
مسائلى مانند اشتراك زن با مرد در تمامى شئون، بدون افراط و تفريط، چنانكه در برخى از كتابهاى خود گفتهايم.
همچنين حق كارگر و كشاورز، بدون درنظر گرفتن سرمايهدارى يا كمونيستى كه باعثفشار بر طبقه كارگر، كشاورز، كارفرما يا صاحب زمين گردد، بلكه بر طبق موازين و مقرّرات اسلام باشد، از آن جمله است.
1) . نهج البلاغه، نامه 53، ص 438.
احياء موات نيز در اسلام احكام ويژهاى دارد: از ديدگاه اسلام هركس زمين متروكى را احياء كند آن زمين به او اختصاص دارد و هر يك از مسلمانان به چنين زمينى پيش از ديگران دست يابد او از ديگران به آن زمين سزاوارتر است به شرط آنكه در حق ديگران ستم نكند. تفصيل اين مطالب در كتابهاى فقهى (احياء موات) بيان شده است.
حدود و قصاص و ديات نيز به طور مشروح در كتابهاى فقهى بحث شده است.
همچنين مسائل مربوط به قضاوت و دادرسى اسلامى از اين جهت كه قاضى و شاهد بايد عادل باشند، زندان و غرامت و تبعيد جز در موارد معدودى وجود نداشته باشد.
اجراى «اصالة الحِلّ» در عمل انسان، به دليل اين روايت: «كلّ شيءٍ هو لك حلال حتّى تعلم أنّه حرام بعينه فتدعه من قبل نفسك(1)هرچيزى براى تو حلال است، تا اين كه بدانى كه واقعاً حرام است كه در اين صورت بايد آن را ترك نمايى».
و نيز «اصالة الطّهارة» در هر چيزى مگر آنچه كه نجاستش معلوم باشد، به دليل روايت: «كلّ شيء طاهر حتّى تعلم أنّه قذر(2)هر چيزى براى تو پاك است، تا اينكه بدانى نجس است».
همچنين «اصالة الصّحة» در عمل انسان به دليل روايتى كه نقل شده است: «ضَع أمْر أخيك على أحسنه(3)كار برادرت را بر نيكوترين وجه بگذار [يعنى همواره به برادر دينىاتخوشگمان باش]».
بالاتر اينكه در روايات آمده است كه زن هرگاه بگويد شوهر ندارم، لازم نيست در كار
او تحقيق شود؛ مانند روايت يونس كه مىگويد: از امام عليهالسلام سؤال كردم درباره مردى كه در شهرى قصد ازدواج با زنى داشت، و از او پرسيده: آيا شوهر دارى؟ زن گفته: شوهر ندارم. آنگاه او را به عقد خود در آورده است. پس از چندى كسى آمده و ادّعا كرده كه اين زن، همسر من است و زن اين ادّعا را انكار نموده. آيا بر عهده شوهر چيزى هست؟ امام عليهالسلام فرمودند: «هي امرأته إلاّ أن يقيم البيّنة(1)اين زن، زن اوست مگر آنكه مدّعى شاهد بياورد».
عبدالعزيز مىگويد: «از امام رضا عليهالسلام پرسيدم: فدايت شوم، برادرم مرده و من همسرش را به عقد خود در آوردهام. پس از چندى عمويم آمد و ادّعا كرد كه به طور پنهانى با او ازدواج نموده است. من از زن سؤال كردم او منكر شد و گفت ميان من و او هيچ چيزى واقع نشده است». امام عليهالسلام فرمودند: «يلزمك إقرارها و يلزمه انكارها(2)اقرار زن براى تو و انكارش براى او الزامآور است».
ميسر مىگويد: «از امام صادق عليهالسلام سؤال كردم: زنى را در بيابانى ملاقات مىكنم كه هيچ كس با او نيست، از او مىپرسم: آيا شوهر دارى؟ مىگويد: نه، آيا مىتوانم با او ازدواج كنم؟ امام عليهالسلام فرمودند: نعم هي المصدقة على نفسها(3)مانعى ندارد، زن تصديق مىشود».
در روايت ديگر از ابان بن تغلب نقل شده است كه گفت: به امام صادق عليهالسلام گفتم: گاهى در مسير راه به زنان زيبائى برمىخورم و نمىدانم آيا شوهر دارند يا از زنان بدكارهاند؟ امام عليهالسلام فرمودند: ليس هذا عليك انّما عليك أن تصدقها في نفسها(4)اين بر عهده تو نيست، تو بايد سخن او را درباره خودش تصديق كنى.
در خبر ديگر، محمد بن عبداللّه اشعرى مىگويد: «به امام رضا عليهالسلام گفتم: مردى با زنى ازدواج مىكند، سپس به دلش مىافتد كه شايد اين زن شوهر داشته باشد؟ امام عليهالسلام فرمودند: و ما عليه، أرأيت لو سألها البيّنة كان يجد من يشهد أن ليس لها زوج(5)چيزى بر عهده مرد نيست
آيا اگر از زن شاهد بخواهد، شاهدى پيدا مىشود كه شهادت بدهد او شوهر ندارد».
روايات ديگرى نيز وارد شده كه همه بيانگر احكامى هستند كه شارع مقدّس اسلام آن احكام را براى احترام انسان و احترام به مال و جان و ناموس او وضع كرده است.
اصل سهولت، يكى از اصولى است كه در احكام اسلام بدانها توجّه شده است. خداى سبحان مىفرمايد:«يُرِيدُ اللّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ»(1)«خدا براى شما آسانى مىخواهد و براى شما دشوارى نمىخواهد».
و مىفرمايد: «ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ»(2)«در دين بر شما سختى قرار نداده است».
در پى همين اصل است كه برخى كارها از عهده انسان برداشته شده است. از امام صادق عليهالسلام نقل شده كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «رفع عن أمّتي تسعة: الخطأ، و النسيان، و ما أكرهوا عليه، و ما لا يعلمون، و ما لا يطيقون، و ما أضطرّوا إليه، و الحسد، و الطيرة، و التفكّر في الوسوسة في الخلق ما لم ينطق بشفة(3)نُه چيز از امّتم برداشته شده است: خطا، فراموشى، كارى كه بر آن اكراه شدهاند، چيزى كه نمىدانند، كارى كه قدرت بر انجام دادن آن ندارند، چيزى كه به آن ناچار شدهاند، حسد، فال بد و انديشه بد در حقّ مردم تا هنگامى كه به زبان نياورند».
امام صادق عليهالسلام فرمودند: «رفع اللّه عن هذه الأمّة أربعا، ما لا يستطيعون و ما استكرهواعليه و ما نسوا وما جهلوا حتّى يعلموا(4)خدا از اين امّت چهار چيز برداشته است: آنچه توانايى آن را ندارند، آنچه بر آن اكراه شدهاند، آنچه فراموش كردهاند و آنچه نمىدانند برداشته است».
ساقط شدن حدّ در مواردى كه اشتباهى پيش آمده نيز از موارد سهولت است. طبق روايات، حدود در اثر شبههها ساقط مىشود؛ خواه شبهه از سوى حاكم يا مربوط به حكم
يا از جانب فاعلِ منكر باشد. در مورد زن و مردى كه تحت اكراه قرار گرفته يا در انجام دادن كارى اضطرار پيدا كردهاند، نيز، حدّ ساقط مىشود.
از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل شده است كه: «ليس على المستكره حَدٌّ و لا على مستكرهة؛(1)مرد و زنى كه به اجبار كارى كردهاند حدّ نمىخورند».
از امام صادق عليهالسلام نقل شده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «چهار چيز از امّت من برداشته شده است: خطا، فراموشى، چيزى كه بر انجام دادن آن مجبور شدهاند و چيزى كه توانائى آن را ندارند؛ و اين همان است كه خداى متعال فرموده: «رَبَّنا لا تُؤ'c7خِذْنا إِنْ نَسِينا أَوْ أَخْطَأْنا رَبَّنا وَ لا تَحْمِلْ عَلَيْنا إِصْراً كَما حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِنا رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ»(2)«پروردگارا، اگر فراموش كرديم يا به خطا رفتيم بر ما مگير، پروردگارا، هيچ بار گرانى بر [دوش] ما مگذار، همچنانكه بر [دوش] كسانى كه پيش از ما بودند نهادى. پروردگارا، و آنچه تاب آن نداريم بر ما تحميل مكن»(3).
اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «ليس على المستكرهة حدّ إذا قالت انّي استكرهت(4)هرگاه زنى گفت بر زنا اجبار شدم حدّ نمىخورد».
ابوبصير نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «قضى أميرالمؤمنين في إمرأة اعترفت على نفسها أن رجلاً استكرهها، قال: هي مثل السبية لا تملك نفسها، لو شاء لقتلها، ليسعليها حدّ و لا نفي(5)اميرمؤمنان درباره زنى كه اعتراف نموده بود كه مردى او را به زنا مجبور كرده، فرمودند: چنين زنى مانند اسيرى است كه از خود اختيار ندارد، اگر آن مرد مىخواست او را مىكشت. بر عهده زن حدّ و تبعيد نيست».
و نيز از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل شده است كه فرمودند: «و لا شيء على المرأة إذا كان اكرهها و لها مهر مثلها من ماله(6)بر عهده زن در صورتى كه مردى او را به زنا مجبور كرده باشد، چيزى
نيست، و بايد آن مرد از مال خود "مَهرُالمثل" آن زن را به او بدهد».
در روايت آمده است: «زنى را به همراه مردى كه با وى زنا مىكرد نزد اميرمؤمنان آوردند. زن گفت: يا اميرمؤمنان، به خدا قسم من از او اطاعت نكردم، او مرا مجبور كرد. اميرمؤمنان عليهالسلام حدّ را از او برداشتند»(1).
و پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «ادرءُوا الحدود بالشبهات(2)حدود را در اثر شبههها دفع كنيد».
همچنين: «لا ضرر و لا ضرار في الاسلام(3)ضرر و زيان رساندن در اسلام وجود ندارد». فقها اين مسأله را مفصلاً در كتابهاى خود مطرح كردهاند.
در واقع بايد گفت كه اين احكام در هيچ قانون يا مكتبى وجود ندارد. علاوه بر اينكه احكام ديگرى نيز در اسلام هست كه باعث سهولت در دين و آسان شدن حكم مىگردد و سبب مىشود كه مردم با رغبت به اسلام بگروند.
در پايان، گزيدهاى از مقدّمه كتاب المدخل الفقهى العام إلى الحقوق المدنيّة فى البلاد السّوريه را در اينجا نقل مىكنيم. اين كتاب به اهميّت فقه اسلام از ديدگاه دانشمندان غرب اشاره كرده ومىگويد: «بخش حقوق قانونى مجمع بين المللى حقوق تطبيقى، كنفرانسى درباره فقه اسلام، تحت عنوان «هفته فقه اسلام» در دانشكده حقوق دانشگاه پاريس، به رياست يكى از استادان غربى كه در دانشكده مزبور درباره قانونگذارى اسلام تدريس مىكند، تشكيل داد و بسيارى از اساتيد دانشكدههاى حقوق كشورهاى عربى و غير عربى و دانشكدههاى دانشگاه الأزهر و وكلاى دادگسترى فرانسوى و عرب و گروهى از خاورشناسان را دعوت كرد. در پايان كنفرانس، شركتكنندگان قطعنامه زير را به تصويب رسانيدند: «طىّ بحثهايى كه در اثناى برگزارى هفته فقه اسلام صورت گرفت و درباره آن گفتوگوهايى شد،
نتايج زير به طور خلاصه به دست آمد: 1. اصول فقه اسلام از ارزش حقوقى و قانونى والائى، كه در آن هيچگونه شكّ و ترديدى نيست، برخوردار است. 2. مذاهب گوناگون فقهى، در اين مجموعه عظيم فقه شامل گنجينه بزرگى از مفاهيم، معلومات و اصول حقوقى است كه جدّا اعجابانگيز است و با همين گنجينه سرشار است كه فقه اسلام مىتواند تمام نيازمندىهاى زندگى جديد بشر را تأمين كرده و ميان آنها هماهنگى ايجاد نمايد».
ناگفته نماند كه ما معتقديم فقه اسلام از دانش رومى، غربى و شرقى در تمامى قوانين مترقىتر است. با مقايسه كوتاه ميان قوانين مكتبهاى ياد شده، اين برترى به خوبى آشكار مىشود. ما در گذشته در اينباره بحث كرديم، اما براى توضيح كامل اين مطالب به كتابهاى مربوطه مراجعه فرماييد(1).
1) . ر.ك: الفقه الحقوق؛ الفقه القانون، اثر مؤلف.
همانگونه كه در بحثهاى گذشته گفتيم، اسلام به تمام معنا دين آزادى و حريّت است. آزادىهاى اسلامى به مراتب بيشتر از آزادىهاى غربى است. فقهاى اسلام از آيات قرآن و روايات، قاعده معروفى را استنباط كردهاند مبنى بر اينكه: «مردم بر مالها و جانهاى خويش تسلّط دارند». اين قاعده هزاران گونه آزادى به فرد مىدهد؛ او را در انتخاب مرجع تقليد، رئيس جمهور، نمايندگان مجلس، امام جماعت و قاضى و غيره آزاد مىگذارد. به انسان در مسافرت، ساختمان، زراعت، تجارت، كسب و كار، تصرّف در مباحات و اراضى موات، آزادى مىدهد، به خلاف دنياى غرب كه بيشترين آزادى را در اختيار سرمايهدارى مىگذارد، چنانكه دنياى شرق نيز آزادى را فقط به دولت اختصاص مىدهد.
در اسلام، پيروان اديان ديگر از آزادى وسيعى كه حتّى در اديان خودشان يا در قوانين بشرى يافت نمىشود، برخوردارند.
ابن شهرآشوب در كتاب مناقب نقل كرده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله براى قبيله سلمان در كازرون عهدنامهاى نوشتند كه در آن چنين آمده بود: «اين نامهاى است از محمّد رسول خدا كه سلمان فارسى از وى خواسته است تا نسبت به برادرش مهاد بن فرخ بن مهيار و خويشاوندان و نزديكان و اخلافش وصيّت نمايد. (تا آنجا كه پيامبر صلىاللهعليهوآله نوشتند): چيدن موى پيشانى، جزيه، خمس، عُشر و ساير هزينهها و مخارج را از عهده آنان برداشتم». سپس ابن شهرآشوب مىگويد: اين نامه تا امروز نزد آنان موجود است(1).
1) . مناقب، ابن شهرآشوب، ج 1، ص 111.
در روايت ديگر به اين تعبير آمده است: «چيدن موى پيشانى، زنار (كمربند كشيشان)، جزيه، خمس، عُشر و ساير مخارج و هزينههايى كه بايد صرف آتشكدهها شود و املاك و اموال متعلق به آن را از عهده آنان برداشتم. آنها از پوشيدن لباسهاى فاخر، سوار شدن بر مركب، ساختن خانه و اصطبل، حمل جنازهها و عمل به دين و مذهب خود ممنوع نيستند. و در پايان آن آمده است: اين نامه را على بن ابىطالب عليهالسلام به فرمان رسول خدا صلىاللهعليهوآله و در حضور او به رشته تحرير در آورد»(1).
نيز قبلاً گفتيم كافرانى كه تحت ذمّه اسلام زندگى مىكنند مجازند طبق احكام دين خود عمل كنند. در روايتى نيز آمده است: «ألزموهم بما ألزموا أنفسهم(2)كفّار را به آنچه خود بدان ملتزم شدهاند الزام كنيد».
اكنون در پايان اين بخش، به پاسخ سؤالاتى مىپردازيم كه در زمينه پياده كردن قوانين اسلام به فراوانى مطرح مىشوند:
پاسخ: اگر چنين نباشد ضمانتى بر بقاى حكومت نمىماند، لذا مىبينيم كشورهاى داراى نظام ديكتاتورى و تكحزبى يكى پس از ديگرى سقوط مىكنند؛ و وجود مجلس شورا و پارلمان - در صورتى كه احزاب آزاد پشت سر آن نباشد - تأثير چندانى ندارد.
در كشورهاى اسلامى نيز ضرورت دارد قدرت، ميان احزاب آزاد اسلامى كه منتهى به مرجعيّت مىشود تقسيم گردد، تا هيچ حزبى نتواند مانند حكومتهاى استبدادى بر مردمتعدى و تجاوز نمايد.
علاوه بر اين، اجراى نظام احزاب آزاد، مقتضى عمل پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در مورد دو حزب مهاجران و انصار است. و ديگر اينكه مقتضاى آزادىاى كه اسلام به مردم بخشيده اين است كه احزاب مختلف وجود داشته باشد؛ يعنى همانگونه كه حكومت داراى حزب است چرا گروههاى اجتماعى ديگر مردم نتوانند تشكيل حزب دهند؟
سؤال ديگرى در اينجا مطرح مىشود كه اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله قدرت را ميان احزاب تقسيم كرده بودند چرا يكى از دو قدرت پس از وفات آن حضرت از ميدان خارج شد؟
پاسخ سؤال اين است كه اميرمؤمنان عليهالسلام چون ديدند دشمنان، مدينه و ساير شهرهاى اسلامى را احاطه كردهاند و اصل اسلام در معرض خطر قرار دارد، از حق خود صرفنظر نمودند، لذا به همسرش حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام فرمودند: «إذا وضعت السيف فيهم لم تسمعي بعد ذالك هذا الإسم [أى اسم رسول اللّه صلىاللهعليهوآله (1)]؛ اگر ميان آنها شمشير بكشم بعد از آن ديگر اين نام (پيامبر صلىاللهعليهوآله ) را نخواهى شنيد».
وقتى عبّاس و ابوسفيان نزد وى آمده تا به عنوان خليفه با او بيعت كنند آن حضرت فرمودند: «اى مردم با سفينههاى نجات امواج فتنه را بر دريد و از نزاع و جدال بپرهيزيد و تاج مباهات از سر فرو نهيد. رستگار و پيروز است كسى كه او را ياورانى است و يا تسليم مىشود وخود را آسوده مىگرداند. اين [خلافت مانند] آبى است بدبو و گنده و لقمهاى است گلوگير، آن
1) . ر.ك: بحار الأنوار، ج 29، ص 625: «قال لها: أيسرّك زوال هذا النداء من الأرض، قالت: لا. قال: فإنّه ما أقول لك».
كس كه ثمره بستان خود را پيش از رسيدنِ آن بچيند، مانند كشاورزى است كه در زمين ديگرى مىكارد. اگر بگويم، گويند كه آزمندِ فرمانروايىام و اگر لب فروبندم گويند كه از مرگ مىترسد. چه دورند از حقيقت. آيا پس از آن همه جانبازى در عرصه پيكار، از مرگ مىترسم؟ به خدا سوگند، دلبستگى پسر ابوطالب به مرگ از دلبستگى كودك به پستان مادر بيشتر است. اما اسرارى در دل نهان دارم كه اگر فاش كنم چون ريسمان لرزانى كه در چاهِ ژرف افكنده باشند شما را به لرزه در مىآورد»(1).
پاسخ: اگر شوراى مراجع نباشد دو محذور پيش مىآيد:
اوّل: محذور شرعى است، و آن اينكه در اين صورت برخى از مراجع كه خلفاى پيامبر صلىاللهعليهوآله و وكلاى امام عليهالسلام هستند نمىتوانند قدرت را مستبدانه به انحصار خود درآورند. فرض كنيم پيامبر صلىاللهعليهوآله چهار وكيل به شهرى اعزام مىكند تا در آنجا زمام كارها را به دست گيرند، آيا بعضى از آنها مىتوانند برخى ديگر را از كار بركنار كنند و تنها خود، كارها را به عهده بگيرند؟ در زمان غيبت امام عليهالسلام نيز مسأله چنين است، چون امام عليهالسلام مىفرمايند: «جعلته عليكم حاكما(2)من او (فقيه) را براى شما حاكم قرار دادم».
بنابراين فقيه از سوى امام عليهالسلام به عنوان حاكم معرّفى شده و در صورتى كه مردم چند تن از آنان را انتخاب نمايند بايد در اداره حكومت به شكل شورايى عمل كنند.
محذور دوّم: اين است كه فقهايى كه از دايره شورا خارج هستند، مقلّدين آنها به خاطر آنكه برخى از قوانين دولت را شرعى نمىدانند در مقام معارضه با دولت برمىآيند وروشن است كه دولتى كه گروهى با آن مخالفت كند سرانجام شكست خواهد خورد.
پاسخ: تقليد، در امور فردى از قبيل نماز، روزه، حجّ، ازدواج، طلاق و مانند آن بر طبق فتواى مرجع تقليد خود است، امّا امور اجتماعى و عمومى كشور، مانند جنگ و صلح، ترجيح دادن اقتصاد صنعتى بر اقتصاد كشاورزى يا به عكس، و مانند آن، بايد مطابق رأى اكثريت مراجع باشد، زيرا آيه شريفه: «وَ أَمْرُهُمْ شُورى بَيْنَهُمْ»(1)«و كارشان در ميانشان مشورت است» به اصطلاح اصوليّون، حاكم بر ادلّه تقليد است؛ چون اگر شورا را حتّى در مسائل تقليدى حاكم بدانيم ديگر جايى براى تقليد نمىماند؛ به عكس اگر تقليد را حاكم بدانيم شورا همچنان ثابت خواهد بود. بنابراين، ميان اين دو دليل، «حكومت» است. حال اگر فرض كنيم كه مراجع با يكديگر اختلاف نظر داشتند و اكثريّتى هم در ميان نبود، نوبت به قرعه مىرسد، زيرا چنانكه در روايت از پيامبر صلىاللهعليهوآله و امامان معصوم صلىاللهعليهوآله نقل شده است: «القرعة لكل أمر مشكل(2)قرعه براى هر كار مشكلى مىباشد».
پاسخ: دولت بايد به مالياتهاى چهارگانه: خمس، زكات، جزيه و خراج كه در اسلام مقرر شده اكتفا كند. اين بدان جهت است كه در حكومت اسلامى تعداد كارمندان، زياد نيست و حكومت تنها بر امور نظارت دارد و فقط در برخى مسائل دخالت مىكند. بنابراين به اموال زيادى نياز ندارد چون تمام كارها از قبيل كارخانجات، كارگاهها، بيمارستانها، فرودگاهها،راه آهن و غيره در دست خود مردم است. روى اين اصل، درآمد دولت از آن چهار گونه
ماليات، فراوان مىشود و به بيش از آن احتياج ندارد. بر همين اساس بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله و جانشينانش هميشه اموال اضافى را ميان مردم تقسيم مىكردند، با اينكه مىدانيم آنها غير از اين چهار مورد، درآمد ديگرى نداشتند.
پاسخ: ارتش در اسلام يك ارتش مردمى است، چنانكه در برخى كتابهاى اسلامى(1)توضيح دادهايم، نه آنكه مانند ارتشهاى موجود در زمان كنونى باعث وارد شدن فشار مالى و ادارى بسيار بر دولت و ملّت گردد.
پاسخ: شهرها و سرزمينهاى اسلامى با يكديگر داراى هيچ حدّ و مرز جغرافيايى و سياسى نيستند، زيرا تمامى آنها به عنوان يك كشور واحد محسوب مىشوند، و اينكه در روايت آمده: «حبّ الوطن من الأيمان(2)وطندوستى از ايمان آدمى است» مقصود، وطن اسلامى است نه وطن به معناى اصطلاحىِ امروزى آن؛ مثل عراق، مصر، ايران و امثال آن.
امّا نسبت به كشورهاى بيگانه، چون دشمنان اسلام براى كشورهاى خود حدود و مرزهائى قائلاند، حكومت اسلامى نيز چارهاى جز اين ندارد كه براى كشورش مرزى قائل شود وگرنه زمين، زمين خداست و مسلمانان همگى بندگان خدا هستند و حق دارند هر جا كه مىخواهند بروند. بنابراين مرز كشور بزرگ اسلامى با كشورهاى غيرمسلمان درحقيقت از باب جلوگيرى از هرج و مرجى است كه احتمال دارد پيش بيايد. و البته اضطرار بايد به اندازه خود محدود، و به همان مقدار ضرورت اكتفا شود.
پاسخ: حكومت ايران و روم قبل از پيدايش اسلام و نيز برخى از حكومتهاى ديگر، افرادى را در مرزها مىگماشتند كه يكدهم قيمت كالاهايى كه مردم وارد كشور مىكردند به عنوان گمرك بگيرند، اما اسلام اين عمل را ابطال كرد. در حديث هم آمده است كه: «إنّ الدواب تلعن العشّارين(1)چهارپايان، گمرگچيان را لعن مىكنند».
در روايتى نيز از اميرمؤمنان على عليهالسلام نقل شده است: «إنّ العشّار لا يستجاب دعاؤه(2)گمرگچى دعايش مستجاب نمىشود».
ما در بخش «ايمان» به روايات ديگرى نيز در اين زمينه اشاره كرديم.
ناگفته نماند كه كنترل تجارت و تورّم به سبب احساس خطر براى كشور اسلامى از ناحيه ورود كالاهاى بيش از حدّ نياز، كه باعث ضرر توليد داخلى مىشود، يا صدور كالاهاى فراوانى كه مورد نياز جامعه است، مانعى ندارد و اين عمل - چنانكه در برخى از كتابهاى اقتصادى خود نيز گفتهايم(3)- غير از گمركى است كه در اسلام تحريم شده است.
پاسخ: تمامى اين مسائل پديدهاى غربى است كه به منظور مقيد و محدود ساختن انسان در سرزمينهاى اسلامى و حتى در كشورهاى خودشان به وجود آوردهاند، وگرنه از
1) . ر.ك: اختصاص، شيخ مفيد، ص 136: «يقول الحمار في نهيقه الّلهم إلعن العشارين...».
2) . ر.ك: نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 104: قال اميرالمؤمنين عليهالسلام : «...يَا نَوْفُ إِنَّ دَاوُدَ عليهالسلام قَامَ فِي مِثْلِ هَذِهِ السَّاعَةِ مِنَ اللَّيْلِ فَقَالَ إِنَّهَا لَسَاعَةٌ لاَ يَدْعُو فِيهَا عَبْدٌ إِلاَّ اسْتُجِيبَ لَهُ إِلاَّ أَنْ يَكُونَ عَشَّاراً أَوْ عَرِيفاً أَوْ شُرْطِيّاً أَوْ صَاحِبَ عَرْطَبَةٍ وَ هِيَ الطُّنْبُورُ أَوْ صَاحِبَ كَوْبَةٍ؛ اى نوف، داوود عليهالسلام در چنين ساعتى از شب برخاست و فرمود: اين ساعتى است كه بنده به درگاه خدا دست به دعا بر ندارد مگر آنكه مستجاب شود، مگر دعاى گمركچى، يا كسى كه كارهاى مردم را به حكومت گزارش كند، يا داروغه ظالم، يا صاحب طنبور و يا صاحب طبل».
3) . ر.ك: الفقه الاقتصاد، اثر مؤلف.
آغاز اسلام تا يكصد سال پيش، هيچ اثرى از اين برنامهها نبود. اين بدان جهت است كه اسلام به هر كسى در تمامى شئون خود - به استثناى كارهاى حرام از قبيل: ربا، احتكار، زنا، قمار و مانند آن - آزادى مىدهد، و كارهايى مانند: زراعت، تجارت، صنعت، فرهنگ، مسافرت، اقامت در هر مكان، عمران و آبادى و غيره را براى او حلال مىداند. در اين صورت اسناد احوال شخصيه و چيزهايى از اين قبيل معنايى ندارد.
امّا راجع به عناوين ثانوى كلّى كه تمام سرزمينهاى اسلامى را فرا مىگيرد، بايد گفت:
اوّلاً: تشخيص اين عناوين به عهده شوراى مراجع است. بنابراين بعضى از مراجع به تنهايى نمىتوانند تشخيص آن را به عهده بگيرند، چنانكه مجلس ملّى يا هيئت وزيران و امثال آنان نيز چنين حقّى ندارند، زيرا عنوان ثانوى به سبب تشخيص پارلمان يا هيئتوزيران بر تمام آحاد ملّت منطبق نمىشود. در اينجا بايد شوراى مراجع كه نمايندگان ائمه معصوم عليهمالسلام هستند و امّت، مأمور به پذيرفتن حكم از آنهاست، عناوين ثانوى را مشخّص كنند.
ثانيا: عنوان ثانوى نبايد به صورت قانون دائمى درآيد، زيرا عنوان ثانوى در حقيقت
خلاف قانون است كه به مقتضاى ضرورت به صورت قانون در آمده است و ضرورتها محدود و مشخّصاند.
بنابراين هرجا عنوان ثانوىاى واجد اين دو شرط باشد، حقيقى خواهد بود و بر مسلمانان لازم است از آن پيروى كنند، امّا اگر فاقد اين دو شرط يا يكى از آنها بود، عنوان ثانوى حقيقى نيست و اجراى آن در كشورهاى اسلامى صحيح نخواهد بود.
پاسخ: در حكومت اسلامى، كه بيش از يك ميليارد مسلمان دارد، مجلس اعلاى مسلمانان كه از فقها و علماى دين تشكيل شده است اكثريت علماى شيعه براى اهل تشيع و اكثريت علماى اهل سنت براى اهل تسنن حكم مىكنند. اما نسبت به شئون عامّهاى كه مربوط به تمام مسلمانان مىشود، بايد اكثريت دو مجلس را در نظر گرفت، زيرا در واقع نمايندگان دو مجلس بر مردم حكومت مىكنند. مثلاً اگر فرض كنيم در مجلس اعلا ده نفر از اهل سنّت و ده نفر از شيعيان هستند، اگر بخواهند براى تمام مسلمانان حكمى اعلام كنند، بايد شش نفر يا بيشتر از اهل سنّت، و شش نفر يا بيشتر از اهل تشيّع باشند، نه آنكه معيار، اكثريت مطلق باشد؛ مثلاً اگر از يازده نفر ده نفرشان شيعه و يكى از آنها سنّى باشد، اين امر با معيارهاى شورا مطابقت ندارد، بلكه آنچه ما گفتيم با موازين شورا قابل تطبيق است و ما اين مسأله را در كتاب جداگانهاى به تفصيل بيان كردهايم(1).
و همچنين اقليّت شيعه يا سنّى در هر كشورى كه باشد نبايد تحت فشار قرار گيرند،بلكه هر يك از آنها در امر قضاوت، نماز جماعت و ساير امور، مخصوص به خود بر طبق فقه خود عمل مىكنند. و در بسيارى از دورانهاى اسلامى نيز چنين بوده است و ما در بسيارى از كشورها مانند لبنان، بغداد، كويت و ساير بلاد اسلامى ديدهايم كه در آنجا، هم
1) . ر.ك: الشورى في الإسلام، و الحكم في الإسلام، اثر مؤلف.
دادگاه شيعى بوده و هم دادگاه اهل سنّت، هم اوقاف مربوط به شيعيان وجود داشته و هم اوقاف مربوط به سنّىها، هم تبليغات اهل سنّت بوده و هم تبليغات شيعيان.
امّا بحث آزاد، آزادى عقيده، آزادى رأى و نگارش و بيان، بايد گفت كه هر يك از اين دو طايفه (شيعه و سنى) در چارچوب مقررّات اسلامى، كه براى كل سرزمينهاى اسلامى قابل اجراست، از شئون مخصوص به خود برخوردارند و حقّ ندارند از معيارهاى اسلامى تجاوز كنند، و اين در جهان كنونى امر مشكل و غيرقابل اجرايى نيست. اگر بخواهيم براى اين مورد مثالى بياوريم مىتوانيم از حزب كنگره هند كه حركت خود را براى آزادى از چنگال انگلستان دنبال كرد، نام ببريم. با اينكه مىدانيم در هند يكصد و پنجاه مذهب و هفتصد زبان و سه هزار مليّت و اقوام مختلف و ششصد حكومت منطقهاى وجود داشت، در عين حال هندىها توانستند اين حركت را باهم آغاز كنند و كشور خود را از سيطره و سلطه انگليس نجات دهند.
البته خارج شدن هندوستان از دست مسلمانان كه بيش از هزار سال بر آن فرمانروايى مىكردند، خود خسارتى جبرانناپذير است، اما سخن در اين است كه مردم هندوستان بدون دخالت دادنِ گرايشهاى قومى، مذهبى و دينى خود، همصدا شده، دست به دست هم دادند و كشور خود را از چنگال بيگانگان درآوردند.
شيعيان و اهل سنت نيز بايد همدست و همصدا براى نجات سرزمينهاى خود از سلطه شرق و غرب، تبعيض، پراكندگى و حاكم گرداندن قوانين آسمانى به جاى قوانين وضعى به پا خيزيند.
همچنين ديديم كه غربىها با وجود جنگهاى بسيار بين خودشان، اعم از جنگهاى دينى و جنگهاى بر سر حدود و مرزهاى جغرافيايشان، سرانجام تعقّل كرده و بر يكسلسله موازين ثابت و قوانين مشخّص اجتماع نموده و با يكديگر همكارى كرده و شورا را به جاى اسلحه قرار دادند. ما نيز از هر مليّت و نژادى كه هستيم، به هر زبان كه سخن مىگوييم، در هر جا كه زندگى مىكنيم و داراى هر مذهبى كه باشيم بايد متّحد شده و در
كنار هم قرار گيريم، زيرا خداى متعال فرموده: «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا»(1)«و همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراكنده نشويد».
و فرموده: «وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً»(2)«و نعمت خدا را بر خود ياد كنيد: آنگاه كه دشمنان [يكديگر] بوديد، پس ميان دلهاى شما الفت انداخت، تا به لطف او برادران هم شديد».
و فرموده: «وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِيحُكُمْ»(3)«و باهم نزاع مكنيد كه سست شويد و مهابت شما از بين برود».
علاوه بر اين، آيات و رواياتى وجود دارند كه به تعاون و همكارى، اتّحاد و تحكيم شورا بر اساس اكثريّت آراء در چارچوب اسلامى يعنى كتاب، سنّت، اجماع و عقل فرمان مىدهند.
رهبران جامعه اگر بخواهند در دنياى كنونى، جهان را از مشكلات خانومانسوز نجات دهند، بايد به صفات پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آراسته گردند، زيرا پيامبر صلىاللهعليهوآله با چنين صفاتى توانستند مردم را از آن زندگى تاريك، كه سراسر دنياى آن روز اعمّ از جزيرهالعرب، دولتهاى ايران و روم را فرا گرفته بود، نجات دهند. اكنون اين صفات را در چند محور بيان مىكنيم:
در تاريخ آمده است كه خديجه، پيامبر صلىاللهعليهوآله را در برابر اجرت معيّنى استخدام كرد و غلامش، ميسره را همراه آن حضرت به سوى شام [براى تجارت] فرستاد.
جابر بن عبداللّه مىگويد: «در مسير ظهران همراه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله كه گوسفند مىچرانيد بوديم. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: پيوسته گوسفند سياه تهيّه كنيد، كه پاكيزهترين (گواراترين) نوع آنهاست. از آن حضرت پرسيدند: شما گوسفند مىچرانيديد؟ فرمود: آرى، مگرنه اينكه تمام پيامبران اين كار را مىكردند؟»(1).
عمّار مىگويد: «روزى گوسفندان خانوادهام را مىچرانيدم و محمد صلىاللهعليهوآله نيز گوسفند مىچرانيد. به آن حضرت گفتم: آيا در "فخ" مىآيى؟ من آنجا را چراگاهى بسيار پُرعلف ديدم. فرمودند: آرى. فرداى آن روز وقتى آمدم، ديدم محمد صلىاللهعليهوآله زودتر آمده و ايستاده و مانع ورود گوسفندان خود به مرتع مىشود. آنگاه فرمودند: چون با تو وعده گذاشته بودم، خوش نداشتم كه پيش از آمدن تو گوسفندانم را در آنجا بچرانم»(2).
در روايت آمده است: «پيرزنى به ديدن پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و پيامبر صلىاللهعليهوآله او را مورد لطف و عنايت خود قرار دادند. وقتى آن زن از نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله بيرون رفت، عايشه از آن حضرت پرسيد: اين زن كه بود؟ فرمودند: إنها كانت تأتينا في زمن خديجة و إنّ حسن العهد من الايمان(1)اين زن در دوران حيات خديجه نزد ما مىآمد، و [اكرام كردن به او از حُسن عهد است] حسن عهد از [نشانههاى] ايمان است».
ابوالحميساء مىگويد: «با پيامبر صلىاللهعليهوآله قبل از بعثتش معاملهاى كرده بوديم. آن حضرت جايى را با من وعده گذاشته بود. من فراموش كردم كه در زمان مقرّر به آنجا بروم. تا سه روز گذشت، روز سوّم آمدم. پيامبر صلىاللهعليهوآله به من فرمودند: يا فتىً لقد شققت عليّ أنا هاهنا منذ ثلاثة أيام(2)اى جوان، تو مرا به زحمت انداختى، من سه روز است در اينجا به انتظار تو نشستهام!».
نقل شده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله با مردى نزديك صخرهاى وعده گذاشت و فرمود: من آنجا هستم تا بيايى. پيامبر صلىاللهعليهوآله آنجا رفت و در انتظار مرد نشست تا خورشيد بالا آمد و هوا گرم شد. اصحاب گفتند: يا رسول اللّه! زير سايه بنشينيد. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: قد وعدته إلى هاهنا و ان لم يجىء كان منه المحشر(3)من با او در اينجا وعده گذاشتهام و اگر نيايد تا قيامت اينجا خواهم بود».
پيامبر صلىاللهعليهوآله حكيمترين، بردبارترين، شجاعترين، عادلترين و مهربانترين مردم بود. هرگاه خطبه مىخواند نخست حمد و ثناى خدا را به جاى مىآورد و مىفرمود: «أمّا بعد، فإنّ أصدق الحديث كتاب اللّه و أفضل الهدى هدى محمّد صلىاللهعليهوآله و شرّ الأمور محدثاتها، و كلّبدعة ضلالة؛ امّا بعد، درستترين گفتار، كتاب خدا و برترين هدايت، رهبرى محمّد صلىاللهعليهوآله و
بدترين كارها بدعتهاست و هر بدعتى مايه گمراهى است» و صداى خود را بلند مىكرد، گونههايش سرخ مىشد، قيامت و برپاشدن آن را ياد مىكرد؛ گويى كه هشداردهنده سپاه است(1).
امام صادق عليهالسلام از پدرش نقل كرده كه فرمودند: «إنّ المساكين كانوا يبيتون في المسجد على عهد رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ، فأفطر النبيّ مع المساكين الذين في المسجد ذات ليلة عند المنبر في برمة فأكل منها ثلاثون رجلاً ثمّ ردّت إلى أزواجه شبعهنّ(2)در زمان رسول خدا صلىاللهعليهوآله بينوايان در مسجد مىخوابيدند. شبى پيامبر صلىاللهعليهوآله نزديك منبر با بينوايان افطار كرد. سى مرد از آن غذا، خوردند و خوراك زنان پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز تأمين شد».
ابن ابىيعفور مىگويد: از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه مىفرمود: «مردى از انصار يك صاع [= سبدى كه در آن خرما مىريزند] خرما براى رسول خدا صلىاللهعليهوآله هديه آورد. پيامبر صلىاللهعليهوآله به كنيزى كه خرما را گرفته بود فرمود: برو كاسه يا سينىاى را پيدا كن و بياور. كنيز وارد اتاق شد و پس از لحظاتى بيرون آمد و گفت: كاسه و سينى پيدا نكردم. پيامبر صلىاللهعليهوآله جايى از زمين را با لباس خود تميز كرد و به كنيز فرمود: آن را اينجا روى زمين بگذار»(3).
هشام نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ما كان شيء اَحبّ إلى رسول اللّه صلىاللهعليهوآله من أن يظلّ خائفا جائعا في اللّه عزّوجلّ(4)هيچ حالتى نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله محبوبتر از اين نبود كه در راه خداى عزوجل گرسنه و ترسان بماند».
انس بن مالك مىگويد: «إنّ رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مرّ على صبيان فسلّم عليهم و هو مغذ(5)روزى پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در حالى كه غذا مىخورد، با گروهى از كودكان روبهرو شد و به آنها سلام كرد».
ابوذر مىگويد: «پيامبر صلىاللهعليهوآله طورى ميان اصحاب خود مىنشست كه اگر غريبى وارد مسجدمىشد، آن حضرت را نمىشناخت، تا آنكه سؤال مىكرد. ما از پيامبر صلىاللهعليهوآله خواستيم كه در نقطهاى از مجلس بنشيند كه وقتى غريبى مىآيد آن حضرت را به راحتى بشناسد، پيامبر صلىاللهعليهوآله
موافقت فرمود. سرانجام سكّويى از گل براى او ساختيم و از آن به بعد پيامبر صلىاللهعليهوآله روى آن مىنشست و ما در دو طرف آن مىنشستيم»(1).
از عايشه پرسيدند: «پيامبر صلىاللهعليهوآله وقتى تنها بود چه مىكرد؟ گفت: كفش و لباس خود را مىدوخت و مانند مردان ديگر كه در خانه كار مىكنند، كار مىكرد»(2).
و نيز عايشه مىگويد: «بهترين كارها نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله خياطى بود»(3).
ابنمسعود مىگويد: «مردى هنگام سخن گفتن با پيامبر صلىاللهعليهوآله بر خود مىلرزيد. پيامبر صلىاللهعليهوآله به او فرمود: هوّن عليك فلست بملك إنما أنا ابن امرأة كانت تأكل القد(4)نترس، من پادشاه نيستم، من پسر زنى هستم كه گوشت خشك شده مىخورد».
انس بن مالك مىگويد: «مدّت نه سال به پيامبر صلىاللهعليهوآله خدمت كردم. هرگز به ياد ندارم به من فرموده باشد: چرا چنين كردى و يا چرا چنان نكردى، و هرگز بر من عيب نگرفت»(5).
ابوسعيد خدرى مىگويد: «كان رسول اللّه صلىاللهعليهوآله حيياً لا يسأل شيئاً إلاّ أعطاه(6)پيامبر صلىاللهعليهوآله به گونهاى اهل شرم و حيا بود كه مردم هرچه از او مىخواستند، عطا مىكرد».
جابر بن عبداللّه مىگويد: «پيامبر صلىاللهعليهوآله شخصا در بيست و يك جنگ شركت كرد و من در 19 تاى آن حضور داشتم. در يكى از جنگها شبى در قافله همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله بودم كه ناگاه شترم بر اثر خستگى روى زمين زانو زد. پيامبر صلىاللهعليهوآله كه معمولاً بعد از همه و در دنبال قافله حركت مىكرد تا اگر احيانا ضعيف و ناتوانى از قافله جدا شده باشد، تنها و بىمددكار نماند، به من رسيد كه مىناليدم و مادرجان مادرجان مىگفتم و از بدى شتر خود گِله داشتم. به من فرمود: كيستى؟ گفتم: جابرم، پدر و مادرم فداى تو باد. فرمود: چرا وامانده و سرگردانى؟ گفتم: شترم از راه مانده.فرمود: عصا همراه دارى؟ گفتم: آرى. پيامبر صلىاللهعليهوآله عصا را گرفت و آن را اهرم كرد و شتر را حركت داد و مجدّدا او را خواباند و بعد دستش را قلاب كرد و فرمود: حالا سوار شو. جابر مىگويد: سوار
شدم و با پيامبر صلىاللهعليهوآله به راه افتادم. از آن پس شتر به قدرى تند حركت مىكرد كه گاهى از پيامبر صلىاللهعليهوآله جلو مىافتاد. آن شب پيامبر صلىاللهعليهوآله براى من بيستو پنج بار طلب آمرزش كرد. سپس از من پرسيد: از پدرت، عبداللّه چند فرزند باقى مانده؟ گفتم: هفت دختر و يك پسر، كه منم. فرمود: آيا قرضى هم از پدرت باقى مانده؟ گفتم: آرى. فرمود: وقتى به مدينه برگشتى با طلبكارها مقاطعه كن [=كنار بيا] و اگر قبول نكردند موقع چيدن خرما، مرا خبر كن. و سپس فرمود: آيا ازدواج كردهاى؟ گفتم: آرى. فرمود: با چه كسى ازدواج كردهاى؟ گفتم: با فلان زن، دختر فلان كس، يكى از بيوهزنان مدينه. فرمود: چرا دوشيزه نگرفتى كه مايه تسلا و شادمانى تو باشد؟ گفتم: يا رسول اللّه، چند خواهر جوان و بىتجربه داشتم، نخواستم زن جوان و بىتجربه بگيرم، گفتم اين زن به كار من بهتر رسيدگى مىكند. فرمود: كار بسيار خوبى كردى. سپس فرمود: اين شتر را چند خريدى؟ گفتم: پنج أوقيه طلا. فرمود: به همين قيمت مال ما باشد. جابر مىگويد: وقتى به مدينه بازگشتم شتر را نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله بردم. رسول اكرم صلىاللهعليهوآله به بلال فرمود: پنج أوقيه طلا بابت پول شتر به جابر بده و سه أوقيه هم بر آن اضافه كن و شترش هم مال خودش باشد. سپس از جابر پرسيد: آيا با طلبكاران [پدرت] عبداللّه كنار آمدى؟ گفتم: نه، يا رسول اللّه. فرمود: آيا آنچه از پدرت باقى مانده كفايت قرضهايش مىكند؟ گفتم: نه، يا رسول اللّه. فرمود: پس موقع چيدن خرمايتان مرا خبر كن. جابر مىگويد: موقع چيدن خرما فرا رسيد و پيامبر صلىاللهعليهوآله را خبر كردم. حضرت آمد و حساب طلبكاران را به طور كامل از خرما داد و به اندازه كافى هم براى ما باقى گذاشت و فرمود: برداريد و پيمانه نكنيد. ما نيز آن را برداشتيم و مدّت طولانى از آن استفاده كرديم»(1).
ابنعباس مىگويد: «هرگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله سخن مىگفت يا از آن حضرت سؤالى مىكردند آن را سه بار تكرار مىكرد تا هم خود متوجّه شود و هم طرف مقابل درست درك كند»(2).
زيد بن ثابت مىگويد: «هرگاه با پيامبر صلىاللهعليهوآله مىنشستيم، اگر از آخرت سخن مىگفتيم او نيز از آخرت با ما سخن مىگفت، و اگر از دنيا حرف مىزديم، او هم از دنيا با ما حرف مىزد. اگر درباره خوردنىها و نوشيدنىها گفتوگو مىكرديم، او نيز در همين باره با ما گفتوگو مىكرد.
[وى افزود:] تمام اين مطالبى كه گفتم درباره رسول خدا صلىاللهعليهوآله بود»(1).
پيامبر صلىاللهعليهوآله علىرغم كارهاى مهم و دشوارى كه داشت بسيار تبسّم مىكرد تا آنجا كه او را ضحوك (= خندان) ناميدند و علاوه بر غمهاى فراوانى كه در دل داشت بسيار خوشاخلاق بود. روايت شده است: «مردى به قصد خواستن و كمك طلبيدن از آن حضرت، به وى اعتراض كرد. مردم بر سر او فرياد كشيدند. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: دعوا الرجل أرب ماله(2)رهايش كنيد، نيازش او را به اينجا كشانده است».
زراره نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «مردى يهودى بر پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد شد در حالى كه عايشه نيز نزد حضرت حاضر بود، گفت: السّام عليكم (= مرگ بر تو) پيامبر صلىاللهعليهوآله در پاسخ او فرمود: عليك (برتو باد). سپس نفر دوّم آمد و همين سخن را تكرار كرد و پيامبر صلىاللهعليهوآله همان پاسخ را. نفر سوّم نيز آمد و بازهم چنين گفت و پيامبر صلىاللهعليهوآله همان جواب را داد. عايشه خشمگين شد و خطاب به آنها گفت: مرگ و خشم و لعنت بر شما باد اى يهودىهاى ميمونصفتِ خوك. پيامبر صلىاللهعليهوآله به عايشه فرمود: عايشه، اگر بدگويى و دشنام، مجسّم شود چهره زشتى خواهد داشت. هر چيزى كه همراه با مدارا باشد زيباست و اگر با مدارا و مسالمت نباشد زشت و بدنماست»(3).
در روايت آمده است: «گاهگاهى مردى عرب نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله مىآمد و براى آن حضرت هديه مىآورد و مىگفت: پول هديه مرا بده. پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخنديد. از آن پس هرگاه اندوهگين مىشد مىفرمود: آن مرد عرب چه مىگفت؟ اى كاش الان اينجا مىآمد»(4).
از امام صادق عليهالسلام نقل شده است: «رسول خدا صلىاللهعليهوآله نگاههاى خود را ميان يارانش تقسيممىنمود. گاهى به اين و گاهى به آن به طور مساوى نگاه مىكرد. هرگز پاهايش را در حضور اصحاب دراز نكرد؛ اگر كسى با او مصافحه مىكرد، دستش را رها نمىكرد تا طرف مقابل دست خود را رها كند؛ وقتى اصحاب متوجّه اين مطلب شدند، ديگر هنگامى كه با آن حضرت مصافحه
مىكردند خودشان دست خود را از دست پيامبر صلىاللهعليهوآله بر مىداشتند»(1).
آن حضرت گاهى شوخى و مزاح مىكرد و البته چيزى جز سخن حقّ نمىگفت. انس مىگويد: «ابوعمير كه مادرش امّسليم بود، بُلبلى داشت كه مُرد. پيامبر صلىاللهعليهوآله به او فرمودند: اى ابوعمير، بُلبل چه شد؟!»(2).
يكى از زنان پيامبر صلىاللهعليهوآله خدمتكارى به نام «انجشه» داشت. پيامبر به او فرمود: «يا انجشة أرفق بالقوارير؛ اى انجشه، با شيشهها مدارا كن. در روايتى ديگر فرمود: لا تكسر القوارير؛ شيشهها را نشكن(3). (پيامبر صلىاللهعليهوآله زنان را به شيشه تشبيه كردهاند).
پيامبر صلىاللهعليهوآله غلام سياهى داشت كه در سفرى او را همراه خود برد. هريك از كاروانيان كه خسته مىشد، قسمتى از اثاثيه خود را به دوش آن غلام مىگذاشت تا آنجا كه بار او بسيار سنگين شد. پيامبر صلىاللهعليهوآله وقتى اين صحنه را ديد، به او فرمود: تو كشتى شدهاى! آنگاه او را آزاد كرد»(4).
مردى به آن حضرت گفت: يا رسول اللّه، مرا حمل كن. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «إنّا حاملوك على ولد ناقة، فقال: ما أصنع بولد ناقة؟ قال صلىاللهعليهوآله : وهل يلد الإبل إلاّ النواق؟(5)تو را بر بچّهشترى حمل مىكنيم. آن مرد گفت: مرا با بچهشتر چه كار؟ فرمود: آيا شتر را مگر جز ناقه مىزايد؟!».
پيامبر صلىاللهعليهوآله از پشت سرِ مردى حركت كرد و بازويش را گرفت و فرمود: «من يشتري هذا العبد؟(6)چه كسى اين بنده را مىخرد؟! (يعنى او بنده خدا است).
آن حضرت به فردى فرمود: «لا تنس يا ذا الأذنين(7)اى صاحب دو گوش فراموش نكنى!».زيد بن اسلم مىگويد: «پيامبر صلىاللهعليهوآله به زنى كه از شوهرش سخن مىگفت، فرمود: همان كسى كه در چشمهايش سفيدى هست؟ زن گفت: نه، در چشمهاى شوهرم سفيدى نيست. بعدا كه آن زن داستان را براى شوهرش بازگو كرد. شوهر گفت: همه انسانها چنيناند. مگر نمىبينى كه سفيدى چشمهاى من از سياهىاش بيشتر است؟(8).
حضرت روزى شترى ديد كه بار گندم مىبرد. فرمود: «تمشي الهريسة(1)حليم راه مىرود».
ابنعباس مىگويد: يكى از همسران پيامبر صلىاللهعليهوآله لباس گشادى به تن كرده بود، پيامبر صلىاللهعليهوآله به او فرمود: «البسيه و احمدي اللّه و جري منه ذيلاً كذيل العروس(2)آن را بپوش و شكر خدا كن و دامنش را مانند دامن عروس بكش».
پيرزنى از انصار به آن حضرت گفت: دعا كن به بهشت بروم. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: پيرزنان به بهشت نمىروند، آنگاه فرمود: مگر نشنيدهاى خدا فرموده: «إِنّا أَنْشَأْناهُنَّ إِنْشاءً * فَجَعَلْناهُنَّ أَبْكاراً»(3)و ما آنان را از نو مىآفرينيم و بكر قرار مىدهيم»(4).
آن حضرت به پيرزنى اشجعى فرمود: «اى اشجعى، پيرزن داخل بهشت نمىشود. به بلال نيز فرمود: سياه هم وارد بهشت نمىشود و به عباس عموى خود نيز فرمود: پيرمرد هم وارد بهشت نمىگردد. آنگاه به آنان فرمود: خدا آنان را از نو مىآفريند و به بهترين صورتى كه بودند در مىآورد (پير را جوان و سياهپوست را سفيدپوست مىكند) و جوان با صورت نورانى وارد بهشت مىشود. نيز فرمود: اهل بهشت همه جوان بىريش و با چشمهاى سرمه كشيده هستند»(5).
مردى نزد آن حضرت آمد و اين اشعار را سرود:
تو پيامبر خدايى، ما اين را حقيقتا مىدانيم *** و دين تو دين اسلام است كه ما آن را بزرگ مىشماريم
ما مىخواهيم چيزى را همراه با اسلام به دندان بگيريم *** و درباره دين خود سخنان نامفهوم مىگوييم.
پيامبر صلىاللهعليهوآله به اميرمؤمنان فرمود: «حاجت اين مرد را تأمين كن. على عليهالسلام او را سير كرد و شترى با پالان آن و مقدارى خرما به او عطا نمود»(6).
مردى عرب نزد آن حضرت آمد و گفت: يا رسولاللّه، شنيدهام وقتى دجّال مىآيد در
حالى كه همه مردم از گرسنگى هلاك شدهاند براى مردم تريد مىآورد. پدر و مادرم فداى تو باد، چگونه است اگر من به خاطر زهد و عفّت از تريد او نخورم؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله خنديد و فرمود: «خدا به آنچه مؤمنان را بىنياز مىكند تو را نيز بىنياز مىسازد»(1).
پيامبر صلىاللهعليهوآله صهيب را در حال خوردن خرما ديد؛ به او فرمود: «با اينكه چشمدرد دارى خرما مىخورى؟ عرض كرد: يا رسول اللّه، با اين طرف دهانم آن را مىجوم و چشم طرف ديگر درد مىكند»(2).
آن حضرت ابوهريره را از شوخى زياد نهى فرمود. روزى ابوهريره نعلين پيامبر صلىاللهعليهوآله را دزديد و آن را در مقابل دريافت مقدارى خرما رهن گذاشت. خرما را آورد و در محضر آن حضرت مشغول خوردن شد. پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيد: چه مىخورى؟ ابوهريره گفت: نعلين پيامبر صلىاللهعليهوآله را!(3)سويبط به نعيمانِ بَدْرى، كه بر سر سفره نشسته بود، گفت: به من غذا بده، نعيمان گفت: صبر كن نزد ياران برويم. آنگاه از كنار گروهى گذشتند. سويبط به آنان گفت: من بندهاى دارم آيا آن را از من مىخريد؟ گفتند: آرى. سويبط گفت: اين غلامى است كه بر اثر اختلال ذهنى مىگويد كه من آزادم. اگر به حرف او گوش دهيد، غلامم از دستم مىرود. بالأخره او را به بهاى ده شتر فروخت. آنها نيز به اجبار در گردنش ريسمانى نهادند. نعيمان گفت: اين مرد شما را مسخره كرده است، من آزادم. آنها كه از قبل انتظار اين سخن را داشتند گفتند: بله، ما مىدانستيم، سپس به راه افتاده تا به كاروان رسيدند. در آنجا حقيقت آشكار شد و او را آزاد كردند. پيامبر صلىاللهعليهوآله وقتى اين ماجرا را شنيد خنديد(4).
روزى نعيمان ظرف عسلى در دست مرد عربى ديد و آن را خريد، اما پول آن را نداد و بهخانه عايشه آورد و چنين وانمود كرد كه آن را براى پيامبر صلىاللهعليهوآله هديه آورده است. نعيمان بازگشت اما آن مرد عرب بر در خانه پيامبر صلىاللهعليهوآله نشست. وقتى توقّف او در آنجا به طول انجاميد گفت: اى اهل خانه، اگر پول عسل را به من نمىدهيد، آن را به من برگردانيد. پيامبر صلىاللهعليهوآله متوجّه قضيّه شد و پول آن را براى مرد عرب فرستاد و به نعيمان فرمود: چرا اين كار را كردى؟ گفت: من ديدم پيامبر
عسل دوست دارد و اين مرد عرب هم عسل دارد. پيامبر صلىاللهعليهوآله خنديد و با او ترشروئى نكرد(1).
روايت شده است كه رسول خدا مىفرمود: «إنّي لَأمزح و لا أقول إلاّ حقّا(2)من شوخى مىكنم و البته جز سخن حقّ چيزى نمىگويم».
نقل شده كه امام حسن بن على عليهالسلام فرمود: «سألت خالي هنداً عن صفة رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ؟ فقال: كان إذا غضب أعرض و أشاح، و إذا فرح غضّ طرفه، جلّ ضحكه التبسّم(3)از دايىام هند درباره صفات رسول اللّه صلىاللهعليهوآله پرسيدم، گفت: پيامبر صلىاللهعليهوآله هرگاه خشم مىكرد، روى مىگرداند و هرگاه شاد مىشد چشم خود را مىبست و همواره خندههايش به صورت لبخند و تبسّم بود.
رسول اكرم صلىاللهعليهوآله بخشندهترين مردم بود. هميشه ديگران را بر خود برترى مىداد، لذا غالباً خود گرسنه مىخوابيد. عايشه مىگويد: ما معمولاً آب و خرما مىخورديم و گوشت و نان را به ديگران مىداديم.
از امام صادق عليهالسلام نقل شده: «[پس از پيروزى در غزوه طائف] رسول خدا صلىاللهعليهوآله به "جعرانه" روى آورد و تمام اموال [غنايم جنگى] را ميان مردم تقسيم كرد. مردم پيوسته از آن حضرت درخواست مىكردند و حضرت به آنان عطا مىنمود، تا آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله ناچار شد به درختى پناه آورد. بر اثر ازدحام و فشار جمعيّت عباى آن حضرت افتاد و پشتش خراش برداشت. سرانجامآن حضرت ناچار شد از آن محل خارج شود. مع ذلك بازهم مردم به دنبال ايشان رفته و از آن حضرت درخواست كمك و عطا مىكردند. پيامبر صلىاللهعليهوآله به آنان فرمود: به خدا قسم اگر به تعداد درختان تهامه شتر داشتم آن را ميان شما تقسيم مىكردم، و مىديديد كه ترسو و بخيل نيستم»(4).
گاهى آن حضرت به يك نفر صد شتر مىداد. مردى عرب گفت: «محمّد صلىاللهعليهوآله مانند كسى
عطا مىكند كه از نادارى و فقر نمىترسد»(1).
در روايت آمده است: «اميرمؤمنان عليهالسلام نيز طبق روش و سيره پيامبر صلىاللهعليهوآله عمل مىكرد: مانند بردگان مىنشست و غذا مىخورد نان گندم و گوشت را به مردم مىداد و خودش با دست خالى به خانه بر مىگشت و نان و روغن زيتون مىخورد. گاهى كه براى خود پيراهن مىخريد بهترينش را به غلامش مىداد و خودش از پيراهنِ با كيفيتِ پايين استفاده مىكرد، اگر آستين آن از انگشتانش مىگذشت، آن اضافه را مىبريد و از بلندى قدش نيز اضافه بر غوزك پا را قيچى مىكرد. هرگز دو كارى كه رضاى خدا در آن بود، براى ايشان پيش نيامد، مگر آنكه پرزحمتترينِ آنها را بر مىگزيد. حدود پنج سال بر مردم حكومت كرد و براى خود آجرى روى آجر نگذاشت؛ خشتى بنا نكرد؛ زمينى را براى خود اختصاص نداد؛ طلا و نقرهاى به ارث نگذاشت، مگر هفتصد درهم كه از بخششهاى ايشان اضافه آمده بود و مىخواست با آن براى خانوادهاش غلامى بخرد.
هنگامى كه به شهادت رسيد هشتصد هزار درهم بدهكار بود»(2).
در حديثى آمده است كه: «اِنّ رسول اللّه صلىاللهعليهوآله كان يُحَمّلُ الناس من خلفه ما يطيقون(3)پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در حدِّ تحمل مردم با آنان رفتار مىكرد».
همچنين روايت شده است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «رفع عن أمّتي تسعة: الخطأ، و النسيان، و ما اكرهوا عليه، و ما لا يعلمون، و ما لا يطيقون، و ما اضطرّوا إليه، و الحسد، و الطيرة، و التفكر في الوسوسة في الخلق ما لم ينطق بشفة(4)نُه چيز از امّتم برداشته شدهاست: خطا، فراموشى، كارى كه در انجام دادن آن مجبور شدهاند، چيزى كه نمىدانند، كارى كه توان انجام دادنش را ندارند، كارى كه به آن ناچار شدهاند، فال بد، حسد، انديشه بد درباره مردم تا وقتى كه به زبان نياورند».
در روايت آمده است كه: «مردى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: چيزى ندارم و شما به من نسيه بدهيد تا وقتى توانمند شدم آن را به شما بپردازم. راوى مىگويد: من به رسول خدا صلىاللهعليهوآله گفتم:
خدا شما را بر چيزى كه قدرت آن را ندارى مكلّف نكرده است. پيامبر صلىاللهعليهوآله ناراحت شد. آن مرد به پيامبر صلىاللهعليهوآله گفت: انفاق كن و از اينكه صاحب عرش به تو كم دهد، نترس. پيامبر صلىاللهعليهوآله خوشحال شد و تبسّم كرد»(1).
انس مىگويد: «كان رسول اللّه صلىاللهعليهوآله أشجع الناس و أحسن الناس و أجود الناس(2)پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله شجاعترين، نيكوترين و بخشندهترين مردم بود».
و نيز نقل مىكند: «شبى مردم مدينه بر اثر صداى وحشتناكى كه فضاى مدينه را پر كرده بود ترسيدند. همگى به طرف آن هجوم آوردند. در بين راه به رسول خدا صلىاللهعليهوآله رسيدند كه از همه جلوتر (براى كشف منشاء صدا) آمده بود. آن حضرت كه سوار بر اسب ابوطلحه بود و شمشيرى به گردن داشت پيوسته مردم را دلدارى مىداد و مىفرمود: نترسيد»(3).
ابوبصير نقل كرده كه امام باقر و امام صادق عليهماالسلام فرمودند: «كان رسول اللّه صلىاللهعليهوآله إذا صلّى قام على أصابع رجليه حتّى تورّمت، فأنزل اللّه تبارك و تعالى «طه * ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى»(4)(5)رسول خدا صلىاللهعليهوآله هرگاه به نماز مىايستاد روى انگشتان پاهايش مىايستاد، به طورىكه پاهايش ورم كرد. خداى متعال اين آيه را بر آن حضرت نازل فرمود: «طه [اى محمّد]، قرآن را بر تو نازل نكرديم تا به رنج افتى».
در روايت آمده است كه: «لمّا نسخ فرض قيام الليل طاف تلك الليلة ببيوت أصحابه لينظر ما يصنعون حرصاً على كثرة طاعاتهم فوجدها كبيوت الزنابير لما سمع من دندنتهم بذكر اللّه و التلاوة(6)وقتى وجوب نافله شب نسخ شد، پيامبر صلىاللهعليهوآله از آنجا كه عنايت خاصّى به عبادت يارانش داشت، همان شب به خانههاى اصحاب سركشى كرد تا ببيند چه مىكنند. ديد از
خانههاى آنان زمزمه ذكر خدا و تلاوت قرآن، مانند وزوزه زنبورها در كندو به گوش مىرسد».
أبان الأحمر نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «جامه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله كهنه شده بود. آن حضرت دوازده درهم به على عليهالسلام داد تا برايش جامهاى بخرد. على عليهالسلام مىفرمايد: به بازار رفتم و پيراهنى به دوازده درهم خريدم و نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آوردم. پيامبر صلىاللهعليهوآله نگاهى به آن انداخت و فرمود: ارزانتر از اين را بيشتر دوست دارم. آيا فروشنده، حاضر است آن را پس بگيرد؟ گفتم: نمىدانم، فرمود: برو ببين حاضر مىشود. على عليهالسلام هم نزد فروشنده آمد و فرمود: رسول خدا اين پيراهن را نمىخواهد و پيراهن ارزانترى مىخواهد. اين را پس مىگيرى؟ فروشنده قبول كرد و پول را به من پس داد. پول را نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله آوردم، سپس باهم به بازار رفتيم. در بين راه چشم پيامبر صلىاللهعليهوآله به كنيزى افتاد كه گريه مىكرد. پيامبر صلىاللهعليهوآله نزديك رفت و پرسيد: چرا گريه مىكنى؟ كنيز گفت: اهل خانه به من چهار درهم دادند كه براى آنها خريد كنم. پولها گم شد، اكنون جرأت نمىكنم به خانه برگردم.
رسول اكرم صلىاللهعليهوآله چهار درهم به آن كنيز داد و فرمود به خانهات باز گرد. خودش به طرف بازار رفت و جامهاى به چهار درهم خريد و پوشيد و سپاس خدا را به جاى آورد. از بازار كه خارج شد، برهنهاى را ديد كه مىگويد: هركس مرا بپوشاند خدا از لباسهاى بهشتى به او بپوشاند.پيامبر صلىاللهعليهوآله پيراهنش را بيرون آورد و به آن نيازمند داد. سپس مجدّدا به بازار رفت و پيراهن ديگرى به چهار درهم خريد و آن را پوشيد و خدا را شكر كرد و به سوى خانه بازگشت.
در بين راه باز همان كنيز را ديد كه بر سر راه نشسته است. پيامبر صلىاللهعليهوآله از او پرسيد: چرا به خانه نرفتى؟ كنيز گفت: يا رسول اللّه، دير شده و مىترسم مرا بزنند. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: بيا باهم برويم خانهتان را به من نشان ده تا از تو وساطت كنم.
رسول اكرم صلىاللهعليهوآله به اتّفاق كنيز به راه افتاد. وقتى به پشت در خانه رسيدند، پيامبر صلىاللهعليهوآله ايستاد و صدا زد: اى اهل خانه سلامٌ عليكم. جوابى شنيده نشد. مجدّدا سلام كرد، اما جوابى نيامد. سوّمين
بار سلام كرد و جواب آمد: عليكالسّلام يا رسول اللّه و رحمهاللّه و بركاته.
پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيد: چرا بار اوّل و دوّم جواب مرا نداديد؟ گفتند: يا رسول اللّه، دوست داشتيم سلام شما را مكرّر بشنويم. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اين كنيز دير كرده او را مؤاخذه و بازخواست نكنيد. گفتند: به خاطر مقدم گرامى شما، اين كنيز از همين ساعت آزاد است. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: خدا را شكر، چه دوازده درهم پربركتى بود كه دو برهنه را پوشانيد و يك برده را آزاد كرد»(1).
ابنطريف از ابنعلوان و او از امام صادق عليهالسلام و ايشان از پدرشان نقل مىكند كه فرمود: «إنّ رسول اللّه صلىاللهعليهوآله لم يورث ديناراً و لا درهماً و لا عبداً و لا وليدة و لا شاة و لا بعيراً، و لقد قبض صلىاللهعليهوآله و انّ درعه مرهونة عند يهودي من يهود المدينة بعشرين صاعاً من شعير استلفها نفقة لأهله(2)پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله هيچ دينار و درهم، بنده، كنيز و گوسفند و شترى را از خود به ارث نگذاشت. هنگامى كه از دنيا مىرفت پيراهنش در برابر بيست پيمانه جو - كه براى مخارج خانوادهاش از يك نفر يهودى گرفته بود - در گرو بود».
محمد بن قيس از امام باقر عليهالسلام نقل مىكند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: «خمس لا أدعهنّ حتّى الممات: الأكل على الحضيض مع العبيد، و ركوبي الحمار مؤكفا، و حلبي العنز بيدي، و لبس الصوف، و التسليم على الصبيان لتكون سنّة من بعدي(3)پنج خصلت است كه تا هنگاممرگ آنها را ترك نمىكنم: (روى زمين) مثل بردگان غذا خوردن، سوار شدن بر الاغ بىپالان، دوشيدن شير بز، پوشيدن لباس پشمى و سلام كردن به كودكان، تا پس از من نيز سنّت شود».
جرير بن عبداللّه مىگويد: «روزى پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد يكى از اتاقهايش شد. اصحاب كم كم آمدند و اتاق پر شد. من نيز وارد شدم و بيرون اتاق نشستم. پيامبر صلىاللهعليهوآله نگاهش به من افتاد، لباسش را برداشت و به هم پيچيد و آن را به سوى من انداخت و فرمود: روى آن بنشين. من آن را برداشتم و بوسيدم و به صورتم كشيدم»(4).
جابر مىگويد: «پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله هرگاه بيرون مىآمد اصحابش جلوى او حركت مىكردند و
پشت سرش را براى فرشتگان مىگذاشت»(1).
انس بن مالك مىگويد: «كنّا إذا أتينا النبىّ صلىاللهعليهوآله جلسنا حلقة(2)ما هرگاه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد مىشديم حلقهوار مىنشستيم».
اميرمؤمنان على عليهالسلام مىفرمايد: «هرگاه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله با كسى مصافحه مىكرد، دستش را نمىكشيد تا آنكه او دست خود را رها مىكرد و هرگاه كسى با او سخن مىگفت يا با او كارى داشت رو بر نمىگردانيد تا آنكه طرف مقابل رو برگرداند. اگر كسى در سخن با او منازعه مىكرد ساكت مىشد. در برابر هيچكس پاى خود را دراز نمىكرد. هيچگاه دو كار برايش پيش نيامد، مگر آنكه سختترين آنها را انتخاب مىكرد. از هيچ ستمى انتقام نمىگرفت مگر آنجا كه هتك حرمت الهى مىشد، كه در اين صورت براى خدا خشم مىكرد. تا روزى كه زنده بود در حال تكيه دادن غذا نخورد و هرگز درخواستى را رد نكرد. هيچ حاجتمندى را ردّ نكرد مگر آنكه به نوعى حاجت او را تأمين نمود. از همه مردم نمازش در عين كامل بودن سبكتر بود.
خطبههايش از همه كوتاهتر و مزاحش از همه كمتر بود. هرگاه مىآمد بوى خوشى به همراه داشت. اگر در ميان گروهى غذا مىخورد پيش از همه آغاز مىكرد و آخرين كسى بود كه دستمىكشيد. هرگاه غذا مىخورد از آنچه نزديكش بود بر مىداشت، ولى اگر خرما در سفره بود، دست به طرف آن دراز مىكرد. آب را با سه نفس مىآشاميد و آن را مىمكيد، نه آنكه لاجرعه سربكشد. خوردن، نوشيدن، گرفتن و دادن اشيا را با دست راست و كارهاى ديگر را با دست چپ انجام مىداد. در لباس پوشيدن و كفش به پا كردن و كفش از پا در آوردنْ طرف راست را مقدّم مىداشت. هرگاه دعا مىكرد سه بار تكرار مىنمود، ولى در سخن گفتن يك بار مىگفت. وقتى اجازه مىخواست سهبار تكرار مىكرد. گفتارش روشن و شمرده بود، به گونهاى كه هر شنوندهاى آن را به راحتى درك مىكرد. هرگاه سخن مىگفت چيزى مانند نور از ميان دندانهايش خارج مىشد و اگر به او نظر مىافكندى خيال مىكردى دندانهايش از هم فاصله دارد در حالىكه چنين نبود. نگاه كردن او گذرا بود. هيچگاه سخن ناپسند نمىگفت. هرگاه راه مىرفت به گونهاى قدم
برمىداشت كه گويا در سرازيرى است. پيوسته مىفرمود: "برگزيدهترين شما خوشاخلاقترين شماست". هيچ چشيدنى را مدح و ذمّ نكرد و يارانش هرگز نزد وى مجادله نكردند. هرگاه كسى درباره او سخن مىگفت معتقد بود كه تاكنون احدى را مانند او به چشم خود نديده است.
گاه مىشد كودكى را براى دعا يا نامگذارى نزد او مىآوردند و آن حضرت كودك را براى احترام به خانوادهاش در دامان خود مىگذاشت و كودك در دامن آن حضرت بول مىكرد و برخى از حاضران بر سر كودك فرياد مىكشيدند، ولى پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمود: بولش را قطع نكنيد، بگذاريد بولش تمام شود. وقتى از دعا يا نامگذارى كودك فارغ مىشد خانواده كودك مىديدند آن حضرت از اين قضيه هيچ ناراحت نشده است. سپس وقتى خانواده كودك مىرفتند لباسش را مىشست(1).
روزى مردى وارد مسجد شد و ديد رسول خدا صلىاللهعليهوآله تنها نشسته است، همين كه خواست بنشيند، پيامبر صلىاللهعليهوآله مقدارى براى او حركت كرد و كنار كشيد. آن مرد گفت: يا رسول اللّه، جا زياد است، پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «انّ حق المسلم على المسلم إذا رآه يريد الجلوس إليه أن يتزحزح له(2)حقّ مسلمان بر مسلمان است كه وقتى مىبيند برادر مسلمانش مىخواهد نزديك او بنشيند،مقدارى براى [احترام] او حركت كند و كنار بكشد».
در روايت آمده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: «من أحب أن يمثل له الرجال فليتبوأ مقعده من النار(3)هركس دوست داشته باشد كه مردم در مقابل او به پا خيزند جايگاهش را در آتش دوزخ فراهم كرده است».
و نيز فرموده: «لا تقوموا كما يقوم الأعاجم بعضهم لبعض(4)مانند عجمها كه برخى در برابر برخى ديگر به پا مىخيزند برنخيزيد».
در تاريخ آمده است كه بعضى از عجمها در گذشته تا حدّ ركوع براى ديگران كرنش مىكردند.
از امام صادق عليهالسلام نقل شده: «كان رسول اللّه صلىاللهعليهوآله إذا دخل منزلا قعد في أدنى المجلس حين يدخل؛(1)هرگاه رسول خدا صلىاللهعليهوآله وارد خانهاى مىشدند پايين مجلس مىنشستند».
و نيز فرمود: رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمودند: «إذا أتى أحدكم مجلسا فليجلس حيث ما انتهى مجلسه(2)هرگاه وارد مجلسى شديد هرجا خالى بود بنشينيد».
پيامبر صلىاللهعليهوآله معمولاً هر چيزى كه خوردنش حلال بود با خانواده و خدمتگزارانش ميل مىكرد، هنگام غذا خوردن روى زمين مىنشست و اگر مهمانى بر آن حضرت وارد مىشد با مهمانش غذا مىخورد(3).
آن حضرت مىفرمودند: «أنا عبد آكل كما يأكل العبد و أجلس كما يجلس العبد(4)من بندهام، مانند بندگان غذا مىخورم و مانند بندگان مىنشينم».
نقل شده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ما أكل رسول اللّه صلىاللهعليهوآله متكئاً منذ بعثه اللّه عزّوجلّ نبيّاً حتّى قبضه اللّه إليه تواضعاً للّه عزّوجلّ و كان صلىاللهعليهوآله إذا وضع يده في الطعام قال:بسم اللّه اللّهم بارك لنا فيما رزقتنا و عليك خلفه(5)رسول خدا صلىاللهعليهوآله از روزى كه به رسالت مبعوث شد تا روزى كه از دنيا رحلت كرد براى فروتنى در برابر خداى عزوجل هرگز در حال تكيه غذا نخورد و هرگاه دست به غذا مىبرد، مىفرمود: به نام خدا، خدايا در آنچه روزى ما ساختهاى بركت قرار ده و آن را بر ما استمرار بخش».
پيامبر صلىاللهعليهوآله هرگز غذايى را نكوهش نكرد، اگر آن را دوست مىداشت مىخورد و اگر دوست نمىداشت، نمىخورد و از آن عيب نمىگرفت كه ديگران نيز آن را نخورند(6).
در روايت ديگر فرمودند: «ما أكل نبىّ اللّه و هو متكىء منذ بعثه اللّه عزّوجلّ و كان يكره أن يتشبّه بالملوك(7)پيامبر صلىاللهعليهوآله از روزى كه به رسالت مبعوث شد در حال تكيه دادن غذا نخورد و خوش نداشت به شكل پادشاهان در آيد».
از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل شده است: «يك مرد يهودى چند دينار از رسول خدا صلىاللهعليهوآله طلبكار بود، نزد آن حضرت آمد و طلب خود را تقاضا كرد. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اكنون چيزى ندارم به تو بدهم. يهودى گفت: تو را رها نمىكنم تا طلب مرا بدهى. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: من هم اينجا مىنشينم. پيامبر صلىاللهعليهوآله نماز ظهر و عصر، مغرب و عشا و نماز صبح روز بعد را در همانجا به جاى آورد. ياران پيامبر صلىاللهعليهوآله آن مرد يهودى را تهديد كردند. پيامبر صلىاللهعليهوآله به آنها فرمود: با او چه كار داريد؟ گفتند: يا رسول اللّه يك مرد يهودى شما را حبس كرده است؟! پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: پروردگارم مرا مبعوث نكرده كه به معاهَد [غيرمسلمان] يا غير معاهدى ستم كنم. چون آفتاب بالا آمد يهودى گفت: اشهد ان لا اله الاّ اللّه و اشهد انّ محمّدا عبده و رسوله، نصف مالم را در راه خدا بذل كردم»(1).
عنبسة بن مصعب مىگويد: شنيدم كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «روزى مالى را نزد پيامبر آوردند و پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را تقسيم كرد، ولى به تمام اهل صُفّه (= مهاجرانى كه از نادارى و بىجايىدر كنار مسجد زندگى مىگذراندند) نرسيد، لذا آن را به بعضى از آنها اختصاص داد، سپس براى آنكه مبادا در فكر ديگران چيزى خطور كند، نزد آنان رفت و فرمود: اى اهل صُفّه، من از خدا و شما پوزش مىطلبم. مقدارى مال نزد ما آوردند، خواستيم ميان شما تقسيم كنيم، اما به همه شما نرسيد، لذا آن را به برخى از شما كه از بىتابى و بىصبرى آنان مىترسيديم داديم»(2).
حسن صيقل نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «زنى صحرانشين از كنار پيامبر صلىاللهعليهوآله گذشت. پيامبر صلىاللهعليهوآله روى زمين نشسته بود و غذا مىخورد. آن زن به پيامبر صلىاللهعليهوآله گفت: اى محمّد، به خدا قسم، تو مانند بردگان غذا مىخورى و مانند بردگان مىنشينى. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: واى بر تو كدام بندهاى سراغ دارى كه از من بندهتر باشد؟ زن گفت: يك لقمه از غذاى خود را به من بده. پيامبر صلىاللهعليهوآله لقمهاى به او داد. زن گفت: به خدا سوگند من فقط آن لقمه را كه در دهان دارى
مىخواهم! رسول خدا صلىاللهعليهوآله لقمه را از دهان بيرون آورد و به آن زن داد و زن آن را خورد. امام صادق عليهالسلام فرمود: از آن پس هيچ درد و بيمارىاى به او نرسيد تا از دنيا رفت»(1).
پيامبر هرگاه نان و گوشت مىخورد دستهايش را كاملاً مىشست و سپس صورتش را با باقيمانده آب دستش مسح مىكرد و مىكوشيد به تنهايى غذا نخورد، و در اينباره مىفرمود: «ألا أنبئكم بشراركم؟ قالوا: بلى، قال: من أكل وحده و ضرب عبده و منع رفده(2)آيا شما را از بدترينتان آگاه نكنم؟ مىگفتند: آرى، مىفرمود: كسى كه به تنهايى غذا بخورد و بردهاش را بزند و پيوسته كمك خود را از ديگران دريغ بدارد».
هرگاه آب مىآشاميد نخست بسماللّه مىگفت، سپس يكى دو جرعه مىنوشيد و الحمدللّه مىگفت، دوباره مىنوشيد و بسماللّه مىگفت و بار سوّم نيز چنين مىكرد، به طورى كه مجموعاًسه بسماللّه و سه الحمدللّه مىگفت. آب را مىمكيد و مىفرمود: درد كبد (و معده) بر اثر بلعيدن آب است. هنگام نوشيدن آب، نفس نمىكشيد و اگر احتياج به نفس كشيدن داشت ظرف آب را از دهان دور مىكرد و نفس مىكشيد. از كاسه چوبى، پوستى و سفالى آب مىخورد و گاه با كف دستهايش نيز آب مىآشاميد و مىفرمود: هيچ ظرفى پاكيزهتر از دست نيست(3).
انس بن مالك مىگويد: «پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله شربتى داشت كه با آن افطار مىكرد و شربتى ديگر نيز براى سحر داشت. گاهى براى افطار و سحر آن حضرت بيش از يك نوشيدنى نبود. گاه آن شربت، شير بود و گاهى نيز نانى آميخته به آب بود. شبى شربت آن حضرت را آماده كردم، اما پيامبر صلىاللهعليهوآله دير كرد. گمان كردم برخى از صحابه او را براى افطار دعوت كردهاند، آن شربت را نوشيدم. آن حضرت يك ساعت بعد از عشا آمد. از همراه آن حضرت پرسيدم كه آيا پيامبر صلىاللهعليهوآله در جايى افطار كرده يا كسى او را دعوت نموده است؟ گفت: نه. من آن شب را به روز آوردم در حالى كه به قدرى غمگين بودم كه غير از خدا كسى نمىداند آن شب را چگونه به روز رساندم. به خاطر آنكه مبادا پيامبر صلىاللهعليهوآله آن شربت را بخواهد و نيابد و گرسنه به روز آورد. سرانجام آن
حضرت با همان حال روزه گرفت و تا كنون از من درباره آن شربت چيزى سؤال نكرده است»(1).
ابن خولى براى آن حضرت ظرفى از شير و عسل آورد. پيامبر صلىاللهعليهوآله از خوردن آن خوددارى ورزيد و فرمود: اين، دو شربت در يك شربت و دو ظرف در يك ظرف است. آنگاه فرمود: من آن را تحريم نمىكنم، ولى دوست ندارم فخرفروشى كنم و فرداى قيامت مورد حساب خرجهاى اضافى قرار گيرم. من تواضع را دوست دارم و هركس براى خدا فروتنى كند خدا او را بالا مىبرد(2).
پيامبر صلىاللهعليهوآله روغنمالى را دوست مىداشت و از ژوليده بودن مو بدش مىآمد و مىفرمود: «إن الدهن يذهب بالبؤس(3)استعمال روغن، بدبختى و فقر را از بين مىبرد».
خود را با مُشك خوشبو مىكرد به گونهاى كه درخشندگى آن بر فرقش نمايان بود و از عود نيز استفاده مىنمود. در شبهاى تاريك پيش از آنكه آن حضرت را ببينند او را از بوى خوشش مىشناختند و مىگفتند: اين پيامبر صلىاللهعليهوآله است(4).
هيچ بوى خوشى به آن حضرت عرضه نمىشد، مگر آنكه خود را با آن خوشبو مىكرد و مىفرمود: اين بويى است خوش و بارى است سبك، و اگر خود را با آن خوشبو نمىكرد، انگشت خود را در آن مىگذاشت(5).
آن حضرت در آينه نگاه مىكرد و موهايش را شانه مىنمود. گاهى نيز در آب نظر مىافكند و موهايش را صاف مىكرد. پيامبر صلىاللهعليهوآله حتى خود را براى يارانش آراسته مىكرد، تا چه رسد به خانوادهاش. روزى عايشه ديد آن حضرت در ظرف آبى كه داخل اتاق بود نگاه مىكند و موهاى خود را شانه مىزند تا نزد صحابه برود. گفت: پدر و مادرم فدايت باد، تو نيز با اينكه پيامبر و بهترين خلق خدا هستى در آب نگاه مىكنى و موهايت را شانه مىزنى؟! پيامبر فرمود: «إن اللّه يحبّ من عبده إذا خرج إلى إخوانه أن يتهيّأ لهم و يتجمّل؛(6)خدا دوست دارد كه بندهاش وقتى
نزد برادرانش مىرود، خود را براى آنان زيبا كند».
آن حضرت در سفرهايش شيشه روغن، سرمهدان، ناخنگير، آينه، مسواك و شانه با خود بر مىداشت؛ حتى نقل شده است كه سوزن و نخ و درفش و چرم نيز همراه خود مىبرد(1).
هرگاه لباس نوى مىپوشيد مىفرمود: «الحمدللّه الذي كسانى ما يواري عورتي و أتجمّل به في الناس(2)سپاس خدايى را سزاوار است كه به من لباسى پوشانده تا با آن عورتم پوشيده شود و در ميان مردم زيبا جلوه كنم». هنگامى كه لباس از تن بيرون مىآورد از طرف چپ شروع مىكرد، زمانى كه لباس مىپوشيد، پيش از آنكه از منزل خارج شود مىايستاد و مىفرمود:
«اللّهمّ بك إستترت، و إليك توجّهت، و بك اعتصمت و عليك توكّلت، اللّهمّ أنت ثقتي و أنترجائي، اللّهمّ اكفني ما أهمّني، و ما لا أهتمّ به، و ما أنت أعلم به منّى، عزّ جارك، و جلّ ثنائك و لا إله غيرك، اللّهمّ زوّدني التقوى، و اغفرلي ذنبي، و وجّهني للخير حيث ما توجّهت؛ بار خدايا با كمك تو پوشيده شدم و به سوى تو روى آوردم و به تو متوسّل شدم و بر تو توكّل كردم. بار خدايا، تو مورد اطمينان و اميد من هستى. خدايا در آنچه برايم مهمّ است و در آنچه برايم مهمّ نيست و در آنچه تو به آن داناترى مرا كفايت كن، كه پناه تو بس عظيم و ستايشت بس بزرگ است، جز تو خدايى نيست. خدايا پرهيزگارى را توشه من كن و گناهم را ببخش و هرجا روى مىآورم مرا با خير و نيكى مواجه گردان. سپس در پى كارى كه داشت روانه مىشد(3).
از اميرمؤمنان على عليهالسلام نقل شده است كه: «كان فراش رسولاللّه صلىاللهعليهوآله عباء و كانت مرفقته أدم حشوها ليف فثنيت ذات ليلة، فلمّا أصبح، قال: لقد منعني الليلة الفراش الصلاة فأمر أن يجعل له بطاق واحد؛ زيرانداز رسول خدا صلىاللهعليهوآله عبا و بالشش پوستى از ليف خرما بود. شبى عباى آن حضرت را دولا كردند، صبحگاهان فرمود: شب گذشته اين زيرانداز، مرا از نماز (نماز نافله) بازداشت، از اين پس امر كردند عبا را يكلا پهن كنند».
بستر آن حضرت از پوستى بود كه درون آن از ليف خرما پر شده بود، و عبايى داشت كه
هرجا مىرفت، آن عبا تا شده براى ايشان گسترانده مىشد. و بسيارى از اوقات به متّكايى كه از ليف خرما پُر شده بود تكيه مىداد. يك جامه مخمل فدكى داشت كه براى اظهار فروتنى آن را مىپوشيد و از جامه مخمل ديگرى كه مصرى بود و ريشههاى كوتاه داشت نيز استفاده مىكرد. فرشى از مو نيز داشت كه روى آن مىنشست و گاهى روى آن نماز مىخواند. پيامبر صلىاللهعليهوآله گاهى روى حصير مىخوابيد و چيزى جز حصير زير ايشان نبود. هنگام خواب مسواك مىنمود»(1).
در حديث آمده است: «روزى آن حضرت از همسران خود كناره گرفته و در اتاقى جدا خوابيده بود. مردى به ديدن آن حضرت آمد، و ديد در اتاقْ پوستى بدبو افتاده و پيامبر صلىاللهعليهوآله روى حصير خوابيده و حصير روى بدنشان اثر گذاشته است. آن مرد بوى پوست دباغى نشده را احساس كرد، پرسيد: اين چه بوئى است؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اين متاع انسان زنده است. آن مردگفت: گواهى مىدهم كه تو رسول خدا هستى و از قيصر و كسرا نزد خدا گرامىترى؛ آنها در چنان وضعى به سر مىبرند و تو روى حصيرى مىخوابى كه در پهلويت اثر مىگذارد. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: نمىخواهى دنيا براى آنان و آخرت براى ما باشد؟(2).
عبدالرحمن بن حجاج نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام مىفرمود: «رسول خدا صلىاللهعليهوآله شامگاه روز پنجشنبهاى در مسجد قُبا خواست افطار كند. پرسيد: آيا شربتى وجود دارد؟ أوس بن خولى انصارى براى حضرت ظرف شربتى آميخته به عسل آورد، وقتى پيامر صلىاللهعليهوآله آن را چشيد فرمود: اين دو شربت است كه به يكى از آنها مىتوان اكتفا كرد. من اين را نمىخورم و تحريم هم نمىكنم ولى براى خدا فروتنى مىنمايم، زيرا هر كه در برابر خدا تواضع كند خدا او را بالا مىبرد، و هر كه تكبّر ورزد خدا او را پايين مىآورد، و آن كه در زندگيش ميانهرو باشد خدا او را از رزق خود برخوردار مىسازد، و هركس تبذير كند، خدا او را محروم مىنمايد، و كسى كه زياد به ياد مرگ باشد خدا او را دوست مىدارد»(3).
طلحة بن زيد نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ما أعجب رسول اللّه صلىاللهعليهوآله شىء
من الدنيا إلاّ أن يكون فيها جائعا خائفا(1)پيامبر صلىاللهعليهوآله هيچ چيزِ دنيا را نپسنديد، مگر آنكه در آن گرسنه و ترسان باشد».
عبداللّه بن سنان نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: روزى پيامبر صلىاللهعليهوآله بر امّسلمه وارد شد. امّسلمه براى آن حضرت مقدارى نان خشك آورد. پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيد: آيا خورشى هم دارى؟ عرض كرد: نه، يا رسول اللّه، فقط سركه موجود است. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: سركه، خوب خورشى است، خانهاى كه در آن سركه باشد محتاج نمىشود»(2).
ابنعباس مىگويد: «پيامبر صلىاللهعليهوآله هرگاه راه مىرفت، معلوم بود كه راه رفتنش مانند راه رفتن ناتوان و تنبل نيست»(3).
جرير بن عبداللّه مىگويد: «هنگامى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله به پيامبرى مبعوث شد نزد وى آمدم تا بيعت كنم. پيامبر صلىاللهعليهوآله به من فرمود: اى جرير، براى چه اينجا آمدى؟ گفتم: آمدهام تا به دست شما مسلمان شوم. پيامبر صلىاللهعليهوآله عبايش را براى من پهن كرد و به يارانش رو كرد و فرمود: إذا أتاكم كريم قوم فأكرموه(4)هرگاه بزرگ قومى نزد شما آمد او را احترام كنيد».
عمار بن حيان مىگويد كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «پيامبر صلىاللهعليهوآله خواهرى رضاعى داشت. روزى بر آن حضرت وارد شد وقتى نگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله به او افتاد خوشحال شد و عبايش را پهن كرد و او را روى آن نشانيد و با وى شروع به گفتوگو كرد و در چهرهاش تبسّم نمايان بود. آن زن برخاست و رفت و پس از چند لحظه برادرش آمد، ولى پيامبر صلىاللهعليهوآله آنگونه كه با خواهرش رفتار كرد با او رفتار نكرد. از آن حضرت پرسيدند: چرا با اين برادر آنگونه رفتار نكردى با آنكه اين مرد است؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: به خاطر اينكه خواهرم نسبت به مادرش از اين مهربانتر بود»(5).
در روايت آمده است: «روزى پيامبر صلىاللهعليهوآله نشسته بود و با دست راست خرما مىخورد و هستهها را در دست چپ جمع مىكرد. گوسفندى از كنار حضرت عبور كرد، پيامبر صلىاللهعليهوآله با دستش به گوسفند اشاره كرد و هستهها را به او نشان داد. گوسفند نزديك آمد و شروع به خوردن هستههايى كه در دست چپ آن حضرت بود كرد. حضرت همچنان با دست راستش خرما ميل مىفرمود و هستهاش را در دست چپ براى گوسفند مىانداخت تا خرما تمام شد و گوسفند رفت»(1).
امام كاظم عليهالسلام از پدرانش عليهمالسلام نقل مىكند كه اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «روزى پيامبر صلىاللهعليهوآله در حالى كه وضو مىگرفت، ناگهان گربه خانگى به آن حضرت پناه آورد. پيامبر صلىاللهعليهوآله متوجّه شد كه او تشنه است ظرف آب را جلوى او گذاشت و گربه از آن خورد. سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله با بقيّه آن وضو گرفت»(2).
همچنين نقل شده است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله خروسى را بدون مرغ ديد. به صاحب آن گفت: چرا براى او زوج فراهم نكردى؟
روزى گربهاى بر روى آستين آن حضرت خوابيده بود، وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله خواست برخيزد آستين خود را جدا كرد تا مبادا گربه ناراحت شود.
سفيان بن عتيبه از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «هركس قرضى يا خانوادهاى از خود باقى بگذارد تأمين آن به عهده من است، امّا اگر ثروتى از خود به جاى بنهد اختصاص به وارثانش دارد». بنابراين اگر كسى مال ندارد بر خويشتن ولايت ندارد. همچنين اگر كسى مخارج خانوادهاش را نتواند تأمين كند بر آنان حقّ امر و نهى ندارد، بلكه پيامبر صلىاللهعليهوآله و امامان معصوم بر آنان حقّ ولايت دارند؛ لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله و حضرات معصومين عليهمالسلام به مردم از خود آنها سزاوارترند، و اصولا انگيزهاى كه يهوديان را بر آن داشت تا مسلمان شوند، همين گفتار پيامبر
اكرم صلىاللهعليهوآله بود و آنان نيز از اين رهگذر جان و كسان خود را در امان ديدند»(1).
داود بن عبداللّه از پدرش نقل مىكند كه گفت: «رسول خدا صلىاللهعليهوآله در يكى از جنگها مشغول خواندن نماز بود كه كاروانى از كنار آن حضرت گذشت. چون رسول خدا صلىاللهعليهوآله را در حال نماز ديدند، نزد اصحاب آن حضرت آمده و از حال پيامبر صلىاللهعليهوآله جويا شده، دعا و ثنا كرده و گفتند: اگر عجله نداشتيم در انتظار رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىمانديم. شما از قول ما به ايشان سلام برسانيد. اين را گفته و به حركت خود ادامه دادند. پيامبر صلىاللهعليهوآله وقتى از نماز فارغ شد از شدّت خشم به خود مىپيچيد. رو كرد به اصحاب و فرمود: گروهى از كنارتان عبور مىكنند و از حال من جويامىشوند و به من سلام مىرسانند و شما به آنها طعام عرضه نمىكنيد؟! براى گروهى كه دوستم "جعفر" در ميان آنهاست، بايد بسيار گران باشد كه عدّهاى بر آنها بگذرند و غذا نخورده از نزدشان خارج شوند»(2).
فردى به نام بحر سقا مىگويد: «امام صادق عليهالسلام به من فرمود: «اى بحر! خوشاخلاقى مايه آسانى كارهاست. سپس فرمود: مىخواهى داستانى كه هيچ يك از اهل مدينه نمىداند برايت بگويم؟ گفتم: آرى، فرمود: روزى پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در مسجد نشسته بود. كنيزى از انصار وارد شد و نزديك پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و گوشه لباس حضرت را گرفت. پيامبر صلىاللهعليهوآله از جا برخاست. نه آن كنيز چيزى گفت و نه پيامبر صلىاللهعليهوآله . كنيز اين كار را سه بار انجام داد. در مرتبه چهارم وقتى كنيز دامن پيامبر را گرفت، پيامبر صلىاللهعليهوآله از جا برخاست در حالىكه كنيز پشت سر آن حضرت بود. در اين هنگام كنيز ريشهاى از لباس آن حضرت را برداشت و رفت. مردم به آن كنيز گفتند: خدا با تو چه كند؟ سه بار رسول خدا صلىاللهعليهوآله را معطّل كردى و چيزى به او نگفتى و پيامبر صلىاللهعليهوآله هم به تو چيزى نگفت. با پيامبر چه كار داشتى؟ گفت: در خانه بيمارى داريم. اهل خانه مرا فرستادند كه رشتهاى از لباس پيامبر را براى شفا بگيرم. وقتى خواستم اين كار را انجام دهم پيامبر صلىاللهعليهوآله مرا ديد و برخاست و من شرم كردم و دوست نداشتم كه به آن حضرت فرمان دهم، لذا خودم اين كار را كردم»(3).
عجلان نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «انّ رسولاللّه صلىاللهعليهوآله كان لا يسأله أحد من الدنيا شيئاً إلاّ أعطاه فأرسلت إليه إمرأة إبناً لها، فقالت: انطلق إليه فأسأله فان قال لك: ليس عندنا شيء فقل: أعطني قميصك، قال: فأخذ قيمصه فرمى به إليه(1)«رسول خدا صلىاللهعليهوآله چنان بود كه هركس مال دنيا از او مىخواست به او عطا مىكرد. روزى زنى فرزندش را نزد آن حضرت فرستاد و به او گفت: نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله برو و از او چيزى طلب كن. اگر گفت چيزى ندارم، بگو: پيراهنت را به من بده. آن پسر آمد و چنين گفت و پيامبر صلىاللهعليهوآله پيراهنش را از تن در آورد و به او داد».عبداللّه بن طلحه نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمود: «روزى رسول خدا صلىاللهعليهوآله به مردى از بنىفهد برخورد كه غلامش را مىزد و غلام مىگفت: پناه مىبرم به خدا، ولى اربابش دست از او بر نمىداشت. وقتى نگاه غلام به رسول خدا صلىاللهعليهوآله افتاد گفت: پناه مىبرم به محمّد. در اين هنگام ارباب دست از او برداشت. پيامبر صلىاللهعليهوآله از او پرسيد: وقتى غلامت به خدا پناه مىبُرد، تو او را پناه ندادى، امّا وقتى به محمّد پناه برد پناهش دادى، در حالى كه خدا در پناه دادن، سزاوارتر از محمّد است؟! آن مرد گفت: حال كه چنين است او را در راه خدا آزاد كردم. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: قسم به كسى كه مرا به حقّ به پيامبرى برانگيخته است، اگر او را آزاد نمىكردى، حرارت آتش، چهرهات را فرامىگرفت»(2).
فضيل بن يسار مىگويد: از امام باقر عليهالسلام شنيدم كه مىفرمود: «خرج رسول اللّه صلىاللهعليهوآله يريد حاجة، فإذا هو بالفضل بن العباس. قال: فقال احملوا هذا الغلام خلفي، قال: فأعتنق رسول اللّه صلىاللهعليهوآله بيده من خلفه على الغلام، ثمّ قال: يا غلام خف اللّه تجده أمامك يا غلام خف اللّه يكفك ما سواه...(3)روزى رسول خدا صلىاللهعليهوآله براى كارى از خانه خارج شد. در بين راه به فضل بن عباس برخورد كرد راوى مىگويد: پيامبر فرمود: اين پسر را ترك من سوار كنيد، آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله دست خود را بر پشت او حلقه كرد سپس فرمود: اى پسر از خدا بترس، خدا را پيش روى خود خواهى يافت، اى پسر از خدا بترس تا از غير او بى نياز شوى».
زراره نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمود: «إنّ رسول اللّه صلىاللهعليهوآله أتي باليهودية التي سمّت الشاة للنّبيّ صلىاللهعليهوآله فقال: لها: ما حملك على ما صنعت، فقالت: قلت: إن كان نبيّا لم يضرّه و إن كان ملكاً أرحت الناس منه، قال: فعفا رسول اللّه صلىاللهعليهوآله عنها(1)زن يهودىاى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله را مسموم كرده بود، نزد آن حضرت آوردند. پيامبر صلىاللهعليهوآله از او پرسيد: چرا اين كار را كردى؟ گفت:پيش خود فكر كردم كه اگر او پيامبر صلىاللهعليهوآله است زيانى به او نمىرسد و اگر پادشاه است، مردم از دست او راحت مىشوند. پيامبر صلىاللهعليهوآله از گناه زن درگذشت».
حسين بن ابىعلاء نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمود: «إنّ رسول اللّه صلىاللهعليهوآله مرّ في بعض طرق المدينة و سوداء تلقط السرقين فقيل لها: تنحّي عن طريق رسول اللّه صلىاللهعليهوآله ، فقالت: انّ الطريق لمعرض، فهمّ بها بعض القوم أن يتناولها، فقال رسول اللّه صلىاللهعليهوآله : دعوها فإنّها جبّارة(2)پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در مدينه از راهى مىگذشت، كنيز سياهى در بين راه سرگين جمع مىكرد، به او گفتند از پيش پاى پيامبر صلىاللهعليهوآله كنار برو. گفت: راه باز است! برخى از اصحاب خواستند متعرّض او شوند پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: رهايش كنيد، او مغرور است».
از جمله موارد عفو پيامبر صلىاللهعليهوآله كه در تاريخ نقل شده، عفو آن حضرت از «وحشى» قاتل عمويش حمزه، و از «هبّار» قاتل دخترش زينب است. موارد بسيار ديگرى نيز نقل شده كه در تاريخ آمده است.
سؤال مهمّى كه براى همه پيش آمده و در همهجا مطرح است اينكه چرا مسلمانان تا به حال نتوانستهاند بهطور هماهنگ و متحد قيام كنند و خود را از چنگال شرق و غرب نجات داده و ديگران را نيز از زير يوغ استعمار رها سازند، با اينكه دين اسلام از برنامههاى صحيح و آزادىهاى گسترده برخوردار است؛ مثلاً خداى متعال در قرآن مىفرمايد: «هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ»(1)«اوست كسى كه پيامبر خود را به [قصد] هدايت، با آيين درست روانه ساخت، تا آن را بر تمام اديان پيروز گرداند».
و نيز فرموده: «وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِي كانَتْ عَلَيْهِمْ»(2)«و از [دوش] آنان قيد و بندهايى كه بر ايشان بوده است بر مىدارد».
البته گروههاى مختلفى از مسلمانان و مصلحان اجتماعى و عالمان دين در صدد عملى كردن و اجراى اين برنامه برآمدند ولى به هدف مقدسِ خود نرسيدند.
ما در صدد آن هستيم كه براى اين مشكل راه حل مناسبى ارائه كنيم تا بتوانيم جهانى نو كه از ايمان، آزادى، صلح و آسايش آكنده باشد به وجود آوريم. لذا برخى از اين عوامل را بررسى و پژوهش مىكنيم:
ستمهايى كه در گذشته بسيارى از زمامداران منحرف اسلامى، از معاويه و پيش از اوغاصبان [خلافت] تا آخرين خليفه عثمانى در تركيه، به مردم روا داشتند، سبب شد كه
مردم دنيا چهره مخدوش و زشتى از حكومت اسلامى در ذهن خود ترسيم كنند و گمان نمايند كه حكومت اسلامى همان است كه بنىاميّه، بنىعبّاس و امثال آنها در رأس آن قرار داشتند. از اينرو مردم، چه مسلمانان و چه غيرمسلمانان، گمان مىكنند كه برپايى و تشكيل حكومت اسلامى به معناى برگشت به سوى گرفتارىها و رنجهاست، لذا با شنيدن نام خليفه، امير، حاكم مسلمان و مانند اينها، لرزهاى بر اندامشان مىافتد.
روشن است كه اين عيب از دين اسلام نيست، بلكه كسانى مقصرند كه به حكومتِ زمامداران منحرف تن دادند. ما در گذشته روايتى را از پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله نقل كرديم كه آن حضرت عزل زمامداران ستمگر را واجب و ضرورى دانستهاند، ولى چون متأسّفانه بيشتر مسلمانان به خلاف آن تن به ذلت دادند و به علل گوناگونى از قبيل طمع، ترس، بيطرفى و مانند آن، حكومت آنها را پذيرفتند، در نتيجه آن كشتارهاى عظيم و ستمگرىهاى وسيع در سراسر كشورهاى اسلامى چهره نمود و حكومت اسلامى بدنام شد، به گونهاى كه هر جا نام حكومت اسلامى به ميان مىآمد همراه با ستمگرى، تجاوز، هوسرانى و مانند آن بود و نام زمامدار اسلامى در اذهان مردم دنيا با خودكامگى مترادف شد. يعنى اموال مردم را مصادره مىكند، آنان را بىگناه مىكُشد، ناموس آنها را بىحرمت مىكند، خانهاش را از كنيزان و غلامان پر مىسازد، شراب مىخورد، عربده مىكشد، قماربازى مىكند، همه مردم حتّى نزديكترين خويشانش از او مىترسند، با احدى مشورت نمىكند، شايستگان را مىكشد، از تبهكاران حمايت مىكند و خلاصه، مردم و كشورها را عقبمانده نگاه مىدارد. بديهى است كه هيچ كس به چنين حكومتى رغبت نخواهد كرد.
در اينجا بجاست به بخشى از كارهاى ننگينى كه امويان و عبّاسيان مرتكب مىشدند اشاره كنيم و جنايات خلفاى عثمانى را به آن بيفزاييم تا ببينيم اين ميراث شومى كه بهدست ما مسلمانان رسيده و باعث نفرت و انزجار بسيارى از مردم دنيا شده چگونه است:
روزى معاويه در كوفه، بالاى منبر، خطاب به مردم گفت: من با شما جنگ نكردم كه نماز بخوانيد و روزه بگيريد... با شما جنگيدم تا بر شما حكومت كنم.
دميرى در حياهالحيوان مىنويسد: معاويه مردى يافت كه با كنيز وى زنا مىكند. به او گفت: چه چيزى به تو جرأت چنين كارى داده است؟ آن مرد گفت: بردبارى تو يا اميرمؤمنان، معاويه او را عفو كرد و كنيز را به او بخشيد.
همچنين معاويه مردى را فريب داد تا همسرش به نام «ارينب» كه زنى زيبا بود طلاق دهد و به عقد پسرش يزيد درآورد.
چه حيلهها و نيرنگها به كار برد و چه جنگهايى كه عليه حضرت على عليهالسلام به راه انداخت و چه افراد فرزانهاى را مسموم نمود، كه مهمتر از همه امام حسن مجتبى عليهالسلام بود؛ همان كسى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله درباره او و برادرش فرمودند: «الحسن و الحسين إمامان قاما أو قعدا(1)حسن و حسين هر دو امام هستند؛ چه قيام كنند و چه بنشينند».
همچنين جعده را فريب داد و به او وعده ازدواجِ با يزيد را داد، به شرط آنكه امام حسن عليهالسلام را مسموم كند. علاوه بر آن، جنايات ديگرى نيز انجام داد از آن جمله: تيرباران كردن جنازه امام مجتبى عليهالسلام به دست مروان و مزدورانش، مسموم ساختن مالك اشتر با عسل زهرآلود و گفتنِ: «انّ للّه جنوداً من العسل(2)خدا لشكرهائى از عسل دارد». قتل عام مسلمانان و سوزاندن آنها - چنانكه عامل او در يمن در يك ماجرا چهل هزار مسلمان را در آتش سوزاند، تجاوز به زنان و كشتن كودكان را روا داشت - چنانكه كارگزار او در يمن فرزندان عبيداللّه بن عباس را كشت - ، ناسزا گفتن به اميرمؤمنان و اصحاب شايسته رسول خدا صلىاللهعليهوآله ، شرابخوارى آشكارا، به گونهاى كه مشكهايى از شراب براى او هديه مىآوردندكه در ضمن داستانى ابوالدرداء يكى از آن مشكها را پاره كرد؛ نيز جانشين كردن يزيد جنايتكار و مسلط ساختن او بر مسلمانان، كه در تاريخ بدترين پيامدها را به بار آورد،
تبديل خلافت به سلطنت مانند سلطنتِ كسرا و قيصر، مشورت نكردن با امّت اسلام و دانايان، و بىتوجهى به فرزانگان و عالمان، و هزاران جنايات ديگر.
گروهى از زمامداران نيز پس از مرگش روش او را دنبال كردند؛ مثلاً يكى از خلفا مىگفت: «إنّما السواد بستان لقريش(1)عراق، بوستان قريش است» و بيتالمال را به خود و خويشاوندانش اختصاص مىداد و مردم را گرسنه نگه مىداشت. والى ديگرى شراب مىخورد و نماز صبح را از سرِ مستى چهار ركعت مىخواند و در مسجد كوفه شراب را استفراغ مىكرد و در نمازش اين شعر عاشقانه را مىخواند:
علق القلب الرّبابا *** بعد ما شابت و شابا(2)«دل در گرو عشق رباب نهاد؛ پس از آنكه او پير شد و اين نيز».
و امثال اين جنايات و تبهكارىها، كه خلفا و زمامدارانِ اموى مرتكب مىشدند.
وقتى يزيد به خلافت رسيد تبهكارىها و جنايات را گسترش داد كه از فجيعترين آنها كشتن فرزند رسول خدا صلىاللهعليهوآله با لب تشنه و اصحاب آن حضرت و قطعه قطعه كردن اجساد آنها و سوزاندن خيمههايشان و كشتن كودكانشان و اسير نمودن خانواده و اهلبيت آنان و گردانيدن آنها در شهرهاى مختلف، بريدن سرهاى شهدا و بر سر نيزه كردن آنها از كربلا تا كوفه و از كوفه تا شام، آوردن سر مبارك امام حسين عليهالسلام در مجلس بادهگسارى خود و با چوب خيزران به دندانهاى امام عليهالسلام زدن و خواندن اشعار كفرآميز زير بود:
لما بدت تلك الرؤوس و اشرقت *** تلك الشّموس على ربى جيرون
نعب الغراب فقلت صح او لا تصح *** فلقد قضيت من النّبي ديوني
«آنگاه كه آن سرها آشكار شد و آن خورشيدها بر كرانههاى [افقهاى]جيرون درخشيد؛ كلاغ صدا كرد. گفتم: چه صدا مىكنى و چه نكنى، بىترديد بدهىام را با پيامبر تسويه كردم».
و نيز:
ليت اشياخي ببدر شهدوا *** جزع الخزرج من وقع الأسل
لأهلّوا و استهلّوا فرحا *** وَ لَقالوا يا يزيد لا تشل
قد قتلنا القوم من ساداتهم *** و عدلناه ببدر فاعتدل
لعبت هاشم بالملك فلا *** خبر جاء و لا وحي نزل(1)«كاش نياكانم كه در بدر كشته شدند مىديدند كه خزرج از چكاچك شمشير چه ناله مىكردند!
در آن صورت شادمان مىشدند و مىگفتند: اى يزيد، دست مريزاد!
جماعت را با بزرگانشان كشتيم، و آن را با بدر برابر كرديم و خوب هم برابر شد! بنىهاشم با مُلك بازى كردند، اصلاً نه وحىاى نازل شد و نه خبرى آمده است».
بنابراين يزيد مردى شرابخوار و قمارباز بود. هرگز براى جان و ناموس مردم احترامى قائل نبود؛ با محارم و كسان خود زنا مىكرد. در گزارش معروفى، كعبه را به منجنيق بست. مدينه را كه شهر پيامبر صلىاللهعليهوآله و ياران بزرگوار آن حضرت بود، در حادثه «حرّه» براى لشكرش تا چند روز مباح كرد. لشكريان يزيد به زنها، حتّى در مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله ، تجاوز كردند. خونهاى فراوانى را، حتى در مسجد، به زمين ريختند و اموال مردم را به غارت بردند و حتى كودكان و زنان را كشتند.
حجّاج نيز روش معاويه و يزيد را دنبال كرد. هنگامى كه از سوى خليفه اموى - كه نيمى از دنياى شرق تا پاكستان در اختيارش بود - به عنوان فرماندار كوفه وارد شهر شد، گروهى ازجلاّدان را با خود آورد و به آنان دستور داد با شمشيرهاى كشيده كنار درِ مسجد بايستند و فرمانهايش را اجرا كنند، آنگاه در حالى كه صورتش را با عمامه پوشانده بود و مردم نيز براى استماع سخنانش در مسجد گرد آمده بودند، بالاى منبر رفت و نامه عبدالملك را براى مردم خواند و ساكت شد. بار ديگر آن بخش از نامه را كه متضمّن سلام عبدالملك به
1) . المناقب، ابن شهر آشوب، ج 4، ص 114.
مردم كوفه بود خواند و ساكت شد. منتظر بود مردم جواب سلام خليفه را بدهند، اما فايده نداشت. بار سوّم عمامهاش را از سر برداشت و صورتش آشكار شد و اين شعر را خواند:
انا ابن جلا و طلاع الثّنايا *** متى أضع العمامة تعرفوني(1)«من فرزند مهترم و آن كه دندان مىكشَد، هرگاه عمامه را از سر بردارم مىشناسيدم».
وقتى عمامه از سر برداشت مردم او را شناختند و سوابق وحشتناك او را به ياد آوردند. آنگاه حجّاج گفت: واى بر شما، عبدالملك به شما سلام مىرساند و پاسخ او را نمىدهيد؟ مردم از ترس به احترام خليفه ايستادند و چنين جواب دادند: و عليك السّلام و على اميرالمؤمنين السّلام. سپس حجّاج ادامه داد: «اى مردم، خوب گوش كنيد. بايد لشكرى به اهواز گسيل كنيد» و بعد ساكت شد. گروهى از جوانان برخاسته عذر آوردند. حجّاج به جلاّدان گفت: گردنشان را بزنيد. پس از چند لحظه سرها به هوا پرتاب شد و جسدها مسجد را پر كرد. سپس برخى از پيرمردان برخاسته و عذرخواهى كردند. حجّاج دستور داد گردن آنان را نيز بزنند و هركس مىخواست فرار كند جلاّدانى كه نگهبان در ورودى مسجد بودند او را دستگير مىكردند و مىكشتند. حجّاج پيش از آنكه مردم را به ضرب و شتم بگيرد به آنان گفت: «بدانيد و آگاه باشيد، من سرهايى را مىبينم كه رسيده و موقع چيدن آنها نزديك شده و خونهايى را مىنگرم كه ميان عمامهها و ريشها خوش مىدرخشد»(2).
با اين روش توانست مردم را تسليم خود كند و به عنوان خداى جديدى كه هرچه دلش مىخواهد انجام دهد؛ بكشد، غارت نمايد، شرابخوارى كند، بر مردم حكومت كند وجلاّدانش نيز مانند او باشند. حجّاج تنها به كشتن مجرمان بسنده نمىكرد، بلكه به هركس بدگمان مىشد او را مىكشت. بالاتر اينكه گاهى بىگناهان را نيز براى فرونشاندن عطش خونريزى خويش مىكشت. گاه حجّاج دستور مىداد فردى را بكشند و سفره غذا را روى پيكرش بيندازند، آنگاه كنار سفره مىنشست و مىگفت: دوست دارم بر سفرهاى غذا بخورم كه كنارههايش روى اجساد كشتهشدگان در حال حركت باشد.
شبى حجاج در ايوان كاخ خود نشسته بود و شنيد يكى از رهگذران مىگويد: اللّه اكبر، اللّه اكبر. حجّاج او را طلبيد. وقتى آن مرد در برابر حجّاج قرار گرفت به او گفت: كجا بودى؟ آن مرد گفت: در مسجد بودم.
چه مىكردى؟
نماز عشا مىخواندم.
الآن كجا مىروى؟
به خانه مىروم.
چه مىگفتى؟
چيزى نمىگفتم.
مىگفتى اللّه اكبر؟
آرى، مىگفتم.
از اين كلام چه قصدى داشتى؟
هيچ قصدى نداشتم، فقط معناى آن را اراده كردم.
نه، حتما معناى ديگرى قصد كردهاى.
نه، هيچ قصد ديگرى نداشتم.
تو مىخواستى مردم را عليه ما بشورانى، چنين نيست؟
نه، به خدا قسم.
قسم دروغ فايده ندارد. اصرار تو دليل آن است كه قصد بدى داشتهاى.
آنگاه دستور داد او را همان شب زندانى كنند و تا صبح شكنجه نمايند. صبح همان روز مردم ديدند جلاّدها مردى را گرفته و لباسهايش را از تنش در آورده و او را به طور معكوس سوار بر الاغ نمودهاند. هنگام ظهر او را جلوى درِ مسجد نگاه داشته و در انظار مردم سرش را از پيشانى به ديوار بستند. سپس فك زيرينش را كه به ذكر «اللّه اكبر» تكان
خورده بود بيرون آورده و استخوانهاى صورت و جمجمهاش را با تيشه شكستند و سرش را از تن جدا كردند و پيكر بىسرش را كنار درِ مسجد به دار آويختند.
نقل شده است حجّاج گروهى از جوانان بىگناه را به زندان انداخته و دستور داده بود كه تمام منفذهاى نور و هوا را به روى آنها ببندند، طورى كه شب و روز را از هم تشخيص ندهند. و دستور داده بود كه غذاى زندانيان را با ريگ و آب خوردن آنها را با نمك مخلوط كنند. وقتى يكى از زندانيان در زندان جان داد جسدش را دفن نكردند تا باد كرد و متعفّن شد. سرانجام نفر دوّم و سوّم و چهارم تا نفر شانزدهم بر اثر تعفّن مردند. واقعه را به حجّاج خبر دادند، امّا اجازه نداد جنازهها را از زندان بيرون بياورند، بلكه دستور داد سقف زندان را بر سر آنها خراب كنند تا بازماندگان هم بميرند و زندان، گور دستهجمعى آنها شود.
زندانيان حجّاج صدو بيست هزار مرد و زن بودند، كه همه بدون لباس روزها زير تابش سوزان آفتاب و شبها در سرماى آزاردهنده به سر مىبردند. حجّاج به زندانبانان دستور داده بود روى ديوار زندان نگهبانى دهند تا اگر يكى از زندانيان به سايه ديوار پناه ببرد او را با تير بزنند. اگر يكى از زندانيان ناله و زارى مىكرد، زندانبانان اين آيه را خطاب به آنان مىخواندند: «اخْسَؤا فِيها وَ لا تُكَلِّمُونِ»(1)«[برويد] در آن گم شويد و با من سخن مگوييد». روزى خود حجّاج از زندان بازديد كرد. وقتى زندانيان در برابر او ناله و فرياد كردند همينآيه را برايشان خواند. زندان حجّاج طورى بود كه اگر كسى مدّتى در آن زندگى مىكرد، رنگ چهره و بدنش تغيير مىيافت؛ حتى گاهى كه مادران زندانيان با اصرار زياد به ديدار فرزندانشان مىرفتند، بر اثر تغيير چهره و بلندشدن مو و ناخن فرزندانشان، آنها را نمىشناختند، زيرا كوتاه كردن مو و ناخن ممنوع بود. مستراح زندان ديوار نداشت و زندانى ناچار بود در برابر انظار ديگران قضاى حاجت كند.
1) . سوره مؤمنون، آيه 108.
به نقل تاريخ: مأمور جمعآورى ماليّات از طرف حجّاج نزد مردى رفت و زكات گوسفندان او را مطالبه كرد. آن مرد گفت: زكات ندارم، چون گوسفندانم بر اثر سرما مردند. مأمور نزد حجّاج بازگشت و به جاى آنكه حقيقت را بگويد، به دروغ گفت: اين مرد اعتقاد به زكات ندارد. حجّاج از موقعيّت استفاده كرد و آن مرد را احضار نمود و به او گفت: چگونه اعتقاد به زكات ندارى؟ آن مرد گفت: به خدا، من مسلمانم و مسلمان حق ندارد به زكات معتقد نباشد. حجاج گفت: پس چرا گفتى كه اعتقاد به زكات ندارى؟ گفت: نه، تنها گفتهام آنچه زكات به آن تعلق گيرد ندارم. حجاج قانع نشد و به آن مرد گفت: مثل اينكه قلب تو از قلب ديگران بزرگتر است كه جرأت جواب دادن مرا دارى. سپس فرياد زد: اى جلاّد، قلب اين مرد را براى من بيرون بياور. پس از چند لحظه سفره چرمى آماده شد و دست و پاى مرد بيچاره را بستند و او را روى زمين خوابانده و سينه او را شكافته و قلبش را در حالى كه هنوز مىتپيد خارج ساختند و تقديم حجّاج كردند. حجّاج قلب را گرفت و خنده سردى كرد و گفت: نه، قلبش بزرگتر از قلب ديگران نيست، قلبش را به بدنش برگردانيد و او را دفن كنيد. سرانجام، هستى آن مرد بيچاره، فداى سبكمغزى اين خونخوار سركش شد.
روزى حجّاج در فرات غرق شد. مردى او را نجات داد. وقتى از آب خارج شد حجّاج پرسيد: چرا نجاتم دادى؟ آن مرد گفت: ديدم انسانى در حال غرق شدن است او را نجات دادم. حجّاج گفت: تو مرا به خاطر اينكه حجّاج هستم نجات ندادى، چون اگر مىدانستىكه حجّاجام هرگز نجاتم نمىدادى. بنابراين سزاوار كشته شدنى. آنگاه دستور به قتل او داد.
علاوه بر آن مردم را با نى شكنجه مىكرد؛ يعنى دستور مىداد نىها را دو نيم كنند و آنها را از طرفى كه قطع شده به بدن آن شخص محكم ببندند. آنگاه به جلاّدها فرمان مىداد نىها را يك يك از بدن او بكشند تا گوشتهايش قطعه قطعه شود و درد بسيار بكشد و در جا بميرد. همچنين جنايات ديگرى كه شنيدن آن پيشانى انسان را آكنده از عرق مىكرد.
زياد بن ابيه و پسرش ابنزياد نيز مانند حجّاج عمل كردند. آنها در كشتن و شكنجه كردن مردم، شرابخوارى و هتك ناموسها زيادهروى مىكردند. واقعه كشتن امام حسين صلىاللهعليهوآله به فرمان يزيد، همچنين ماجراى اعلام منع رفت و آمد (حكومت نظامى) در بصره و دستور به كشتن هركس كه با اين فرمان مخالفت كند كه در نتيجه در يك روز ششصد نفر كشته شدند و از سرهايشان بر در خانه ابنزياد تپهاى به وجود آمد معروف است.
وقتى كه ابنزياد به مردم كوفه اعلام كرد براى كشتن امام حسين عليهالسلام حركت كنند، جلاّدان او در كوچههاى كوفه مردى را ديدند، او را دستگير كرده نزد ابنزياد آوردند. ابنزياد به او گفت: چرا براى جنگ با حسين نرفتى؟ گفت: به خدا، من اهل كوفه نيستم، از اهل شامم و چيزى نمىدانم. من امروز صبح وارد كوفه شدم و در اين شهر كارى دارم. اگر از جريان امرآگاه بودم حتما به جنگ حسين عليهالسلام مىشتافتم. ابنزياد گفت: مىدانم كه راست مىگويى، امّا اى جلاّدان، او را بگيريد و بكشيد و جسدش را به دار بكشيد و سرش را بر در قصر بياويزيد تا ديگر كسى جرأت مخالفت با فرمان امير را نداشته باشد. پس از چند لحظه سرش به درب قصر آويزان و جسدش نيز در كنارش آويخته شد.
داستان كشتن مسلم بن عقيل و هانى بن عروه و آويختن سرهاى آن دو بر در كاخ و كشيدن جسد آنها در كوچه و بازار، معروف است. همچنين جنايات ديگرى نيز در تاريخ ذكر شده است كه اين جلاّد خونآشام به نام اسلام از سوى امويان مرتكب مىشد.
وليد كه يكى ديگر از خلفاى اموى است، حوض را پر از شراب مىكرد و با كنيزانش وارد آن مىشد و آن قدر شراب مىخورد كه كمشدن شراب از ديواره حوض آشكار مىگرديد.
او با كنيز خود همبستر مىشد و بدون غسل مىماند. سپس هنگام نماز، عمامه را بر سر كنيزش مىگذاشت و او را به مسجد مىفرستاد تا براى مردم نماز جماعت بخواند.
خلاصه داستان تيراندازى او به قرآن و پاره كردن آن اين است كه روزى به قرآن تفأّل زد، اين آيه آمد: «وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خابَ كُلُّ جَبّارٍ عَنِيدٍ * مِنْ وَرائِهِ جَهَنَّمُ وَ يُسْقى مِنْ ماءٍ صَدِيدٍ * يَتَجَرَّعُهُ وَ لا يَكادُ يُسِيغُهُ وَ يَأْتِيهِ الْمَوْتُ مِنْ كُلِّ مَكانٍ وَ ما هُوَ بِمَيِّتٍ وَ مِنْ وَرائِهِ عَذابٌ غَلِيظٌ»(1)«و [پيامبران از خدا] گشايش خواستند و [سرانجام] هر زورگوى لجوجى نوميد شد؛[آن كس كه] دوزخ پيش روى اوست و به او آبى چركين نوشانده مىشود. آن را جرعه جرعه مىنوشد و نمىتواند آن را فرو برد و مرگ از هر جانبى به سويش مىآيد، ولى نمىميرد و عذابى سنگين به دنبال دارد». به خشم آمد و قرآن را روى ديوار گذاشت و آنقدر به آن تير زد كه پاره پاره شد. آنگاه اين شعر را سرود:
تهدّدني بجبار عنيد *** فها أنا ذاك جبّار عنيد
1) . سوره ابراهيم، آيههاى 15 تا 17.
اذا ما جئت ربّك يوم حشر *** فقل يا ربّ مزّقني الوليد(1)
«مرا به خداى جبار ستيزهجوى تهديد مىكنى؟ بيا، اين منم كه جبار ستيزهجوى هستم.
اگر در روز رستاخيز نزد پروردگارت رفتى، بگو: پروردگارا وليد مرا پاره پاره كرد».
در بعضى از كتب تاريخى آمده است كه وليد با محارم خود زنا مىكرد؛ حتى با برادرش نيز مرتكب عمل جنسى مىشد. روزى خواست با دخترش درآميزد، دايه دختر او را از اين عمل باز داشت، وليد اين شعر را انشاد كرد:
من راقب النّاس مات همّا *** و فاز باللّذات الجسور
«هر كه از مردم هراسان باشد، با غم [ناكامى] خواهد مرد. هر كه جسور است در دستيابى به لذتها موفق مىشود».
پس از انقراض امويان و روى كارآمدن عبّاسيان، خلفاى بنىعبّاس نيز همان جنايتها و تبهكارىها را پيش گرفتند، بلكه به آنها نيز افزودند. زمان عبّاسيان كشتار فردى و گروهى، مثله كردن اجساد، شكنجه، سربريدن و تهديد مردم اوج گرفت. آنها تا به كسى بدگمان مىشدند، يا كسى مورد تهمت قرار مىگرفت او را مىكشتند. زمامدارانشان بيتالمال را بهخود اختصاص داده بودند. اموال مردم را بىجهت مصادره مىكردند و شخصيّت افراد را اهانت مىكردند، به گونهاى كه زندان، قتل، ضرب و شتم و مصادره اموال با كوچكترين بهانهاى براى آنان مسألهاى عادى شده بود. نظام حكومت به صورت ديكتاتورى و وراثتى در آمده بود كه از اين تبهكار به تبهكار ديگر، و از اين هرزه به آن هرزه مىرسيد.
فرمانداران با جان و مال مردم بازى مىكردند و هرطور كه مىخواستند در اموال مردم
1) . الطرائف، سيد بن طاوس، ج 1، ص 167.
تصرّف مىكردند. با دسترنج تلاشگران كاخهاى رفيع و گسترده مىساختند، در حالى كه بيشتر مردم در نهايت فقر بودند. هرزگى، لهو و لعب، شرابخوارى و قماربازى سراسر كاخهايشان را فرا گرفته بود. خوانندگان، نوازندگان و شاعران چاپلوسِ و بندگان درهم و دينار هم اطراف آنها را پر كرده بودند. حكّام نيز به پيروى از زمامدارانشان در پى به دست آوردن كنيزانِ بيشتر بودند. لباس دختران را به پسران و لباس پسران را به دختران پوشانده و آنها را در برابر عموم و خصوص به رقص و پايكوبى وامىداشتند و درباره زنان، دختران و پسران مردم اشعار عاشقانه مىسرودند و با آنان نرد عشق مىباختند.
يكى از جنايات عبّاسيان اين بود كه حسين بن على بن حسن را كه از نوادگان امام حسن مجتبى عليهالسلام بود، كشتند و سر او را با سرهاى همرزمان و يارانش از تن جدا كردند و خانواده و اهل بيتش را اسير نموده نزد خليفه بردند. هنگامى كه اسيران وارد مجلس شدند، خليفه كه به نام جانشين رسول خدا صلىاللهعليهوآله و به اسم اسلام بر مردم حكومت مىكرد در همان مجلس كه مملوّ از مردم بود، آنها را از دم شمشير گذراند.
پس از آنكه يكى از خلفاى عبّاسى از دنيا رفت و خليفه ديگرى به جاى او نشست. خليفه جديد از يكى از زنان كاخ تقاضا كرد خزينههاى خليفه پيشين را به او نشان دهد. آن زنْخليفه را به سردابى راهنمايى كرد. وقتى خليفه درِ سرداب را گشود با فضاى وسيعى كه پر بود از سرهاى بريده، مواجه شد. از گوش هر سرى ورقهاى آويخته بودند كه مشخصات صاحب سر روى آن نوشته شده بود. سرداب از حشرات آكنده و بوى تعفّن فضاى آن را فرا گرفته بود. سرها و صورتها به شكل زشتى در آمده بودند و چرك و خون از آنها جارى شده بود. خليفه كه اين منظره را ديد بيهوش شد. اطرافيانش او را از سرداب بيرون
آوردند. پس از آنكه به هوش آمد، آن زن به خليفه رو كرد و گفت: خليفه سابق مردم را مىكشت و سرهايشان را جدا مىكرد و سرهاى بزرگانشان را در سردابهاى مختلف مىگذاشت، تا بدينترتيب توانست بر مردم حكومت كند. تو هم اگر مىخواهى بر مردم حكومت كنى بايد از روش او پيروى كنى. بارى، بالأخره او نيز همان روش را دنبال كرد.
وقتى دريابيم عبّاسيان با دوستان و همدستان خود چگونه رفتار مىكردند روشن مىشود كه رفتارشان با مردم يا با دشمنانشان چگونه بوده است. مثلا در تاريخ نوشتهاند: روزى هارون دستور داد لباسهاى فضل بن يحياى برمكى را، كه از مقرّبترين افراد به هارون بود، از تنش درآورند و او را به باد ضرب و شتم قرار دهند و در مجالسِ عمومى لعن كنند. گناه او فقط اين بود كه در زندان براى امام كاظم عليهالسلام تسهيلاتى مختصر فراهم كرد و برخى محدوديتها را از آن حضرت برداشت و چنانكه هارون مىخواست، مانند سِندى بن شاهك، بر آن حضرت سخت نگرفت و ايشان را در غل و زنجير نكشيد.
نيز آنچه هارون با برمكىها - كه حكومت وى به دست آنها و فداكارىهاى آنها، شكل گرفت - انجام داد: مردانشان را كشت، املاكشان را مصادره نمود، زنانشان را فقير و بينوا رها كرد؛ بگونهاى كه خوراك و پوشاكى براى خود نمىيافتند و هركس كه نام آنها را مىبرد به كيفر مىرسانيد. تمامى اين رويدادها در تاريخ نقل شده است.
فضل بن ربيع كه يكى از سرشناسترين درباريان و مقربان هارون و از اركان سلطنت او به شمار مىرفت شدّت هراس خود از خليفه را چنين گزارش مىكند: شبى در بستر با يكى از كنيزانم خوابيده بودم. نيمههاى شب صداى حركت در را شنيدم و به وحشت افتادم. كنيز گفت: شايد باد در را گشوده است. چند لحظهاى نگذشت كه ديدم در اتاق باز شد و
مسرور، خدمتگذار مقرب و ويژه هارون، وارد شد و سلام نكرده به من گفت: اميرمؤمنان تو را مىطلبد. من از جان خويش نااميد شدم و پيش خود گفتم: مسرور بدون اجازه من وارد خانه شد و سلام هم نكرد. حتما مرا مىكشند. در آن حال من جُنُب بودم و جرأت نكردم از او براى غسل كردن مهلت بگيرم. كنيز چون سرگردانى و حيرت مرا ديد به من گفت: به خداى بزرگ اطمينان داشته باش، بلند شو. من هم از جا برخاستم و لباس بر تن كردم، ولى از ترس مثل بيد بر خود مىلرزيدم و همراه مسرور از خانه بيرون شدم. وقتى نزد هارون رفتم ديدم هارون در يكى از غرفههاى كاخ در بستر خوابش نشسته است. سلام كردم، جواب سلام مرا داد. من از ترس به زمين خوردم. هارون گفت: ترسيدهاى؟ گفتم: آرى. لحظهاى مرا به حال خود گذاشت تا حال من عادى شد (تا آخر داستان)(1).
از اينجا روشن مىشود كه هارون چقدر مردم و حتّى درباريانش را تهديد مىكرده و شخصيّت آنان را تحقير مىكرد، به طورى كه پيك كسى كه خود را خليفه مىداند، بىاجازه وارد خانه و اتاقِ خصوصى نزديكترينِ درباريان مىشود و بىآنكه اجازه غسل كردن به او بدهد، نيمهشب با اجبار از خانهاش خارج مىكند. بنابراين وقتى درباريان خليفه چنين وحشتى دارند، معلوم است كه ساير مردم چقدر از اين زمامداران ستمگر و خونريز مىترسند.
در تاريخ آمده است: وقتى يحيى بن خالد برمكى براى كشتن موسى بن جعفر عليهالسلام - كهمدّتى طولانى در زندان آنها به سر مىبرد - وارد بغداد شد تمامى مردم شهر وحشتزده شدند و شايعههاى فراوانى منتشر شد و مردم در انتظار شرّ و بدبختى به شمارش ساعات و روزها نشستند. علاّمه مجلسى در اينباره چنين مىنويسد: «يحيى بن خالد حركت كرده و وارد بغداد شد، مردم از شنيدن اين خبر بر خود لرزيدند»(2). بنابراين مردم در شهر بزرگى مثل بغداد، برخود مىلرزيدند و از آمدن يكى از جلاّدان خليفه به وحشت مىافتادند.
يكى از جلاّدان هارون به نام حميد بن قحطبه چنين نقل مىكند: وقتى هارون در طوس اقامت داشت، روزى مرا طلبيد و از مراتب و مقدار فرمانبردارى و اطاعتم از اميرمؤمنان، سؤال كرد. در پاسخ گفتم: مال خود را فداى تو مىكنم. بار دوّم پاسخ دادم: مال و جانم را فداى تو مىكنم. و بار سوّم اظهار داشتم: مال و جان و ناموس خود را فدايت مىكنم، و چهارمين بار گفتم: مال و جان و ناموس و دين خود را فداى تو مىكنم(1). اينجا صورت هارون به نشانه رضايت باز شد، زيرا از حميد، همين كلمه «دين» را انتظار داشت. لذا هرگاه از او سؤال مىكرد و حميد از دين سخن به ميان نمىآورد، چهره هارون درهم مىرفت و به او اجازه مىداد هركجا مىخواهد برود، ولى وقتى واژه دين را به زبان آورد چهرهاش شكفته شد و به او گفت: اين شمشير را بگير و هرچه اين خادم گفت اطاعت كن. حميد شمشير را گرفت و همراه خادم به خانه دربستهاى كه وسط آن چاهى قرار داشت روانه گرديد. آن خانه سه اتاق داشت كه درهايش بسته بود. خادم به او گفت: در اين اتاق را باز كن. وقتى حميد در را گشود، بيست نفر از فرزندان على عليهالسلام و فاطمه عليهاالسلامرا كه همه در غل و زنجير بودند، ديد. خادم از او خواست كه همه را بكشد و در چاه بيندازد. حميد آنها را يكى پس از ديگرى بر سر چاه مىآورد و سرهايشان را مىبريد و در چاه مىافكند.
نوبت به اتاق دوّم رسيد. در آن را به فرمان خادم باز كرد. در اين اتاق نيز به همان تعداداز سادات فاطمى و فرزندان على عليهالسلام زندانى بودند. آنها را نيز كشت و در آن چاه انداخت.
اتاق سوّم را نيز باز كرد و همان تعدادى را كه در اتاق اوّل و دوّم بودند در اينجا هم ديد و همه را كشت و در چاه افكند. هنگامى كه خواست آخرين آنها را كه پيرمردى فرتوت و سفيدموى بود بكشد، پيرمرد به او گفت: اگر جدّ ما رسول خدا صلىاللهعليهوآله روز قيامت به تو بگويد چرا شصت نفر از فرزندان مرا بىگناه كشتى، در جواب چه مىگويى؟ حميد بر خود لرزيد و خواست دست از كشتن او بردارد، ولى خادم او را نهيب زد و گفت: فرمان
1) . ر.ك: المناقب، ابن شهر آشوب، ج 4، ص 300.
خليفه را درباره اين يكى هم اطاعت كن. حميد او را نيز كشت.
از ديگر راههايى كه هارون براى كشتن بىگناهان در پيش گرفته بود، ساختن ستونهاى توخالى بود كه محكومان را زنده در ميان آن ستونها قرار مىدادند و سر ستون را مىپوشانند تا در ميان ستون بميرند.
هارون مردم را با زهر يا شمشير مىكشت. امام موسى بن جعفر عليهالسلام را پس از آنكه مدّتى زندانى كرده بود به شهادت رسانيد. مدّت زندانى آن حضرت بىترديد از چهار سال كمتر نبود. هارون به آن حضرت اهانت كرد و به سِندى بن شاهكِ مجوسى، كه از سنگدلترينِ جلاّدانش بود، سپرد تا وى را زندانى كند. سندى هم حضرت را در سياهچالى زندانى كرد و كند و زنجيرهاى سنگينى به دست و پا و گردن آن حضرت گذاشت. حتى بعضى گفتهاند: وزن آن كند و زنجير چهارصد كيلوگرم بود. سندى به دستور هارون هر روز امام عليهالسلام را بدون آنكه جرم و گناهى مرتكب شده باشد با تازيانه مىزد. البته گناه موسى بن جعفر عليهالسلام اين بود كه نواده رسول خدا صلىاللهعليهوآله و امام به حق و خليفه خدا بر مردم مىباشد، و هارون اينرا به خوبى مىدانست.
موسى بن جعفر عليهالسلام پيوسته مشغول عبادت و نيايش بود و با زهد و تقوا و فضيلت و كرامت بود. سرانجام، هارون آن حضرت را با زهر، مظلومانه به شهادت رسانيد. به اين هم بسنده نكرد، و دستور داد جسد مطهّر امام عليهالسلام را سه شبانهروز با كمال اهانت و بىحرمتى روى پل بغداد بگذارند و با لحن و لفظى زشت ندا دهند. امّا پس از آنكه دوستان امام عليهالسلام در بغداد حركت كردند و هارون از بروز اغتشاش در شهر ترسيد، به يكى از خويشانش به
نام «سليمان» دستور داد حوادث گذشته را جبران كند. البته سليمان، يكى از جنايتكارانى بود كه در فخّ حضور فعالانهاى داشته، حسين] بن على بن حسن، شهيد فخ [و يارانش و خاندانش را به قتل رسانده بود. از آن لحظه به بعد، بر خلاف نداهاى قبلى فرياد برآوردند: اى مردم، هركس مىخواهد جسد طيّب، فرزند طيّب و طاهر فرزند طاهر را ببيند به جنازه موسى بن جعفر نگاه كند(1). پس از آن پيكر مطهّر امام عليهالسلام را با احترام ظاهرى تشييع كرده و در قبرستان قريش دفن كردند.
درباره هرزگى، لهو و لعب، زناكارى و بادهگسارى هارون و كشتن بىگناهان و مصادره اموال مردم، داستانهاى فراوان معروفى نقل شده كه چهره تاريخ را سياه كرده است.
جاى شگفت است كه برخى افراد نادان و جيرهخواران، براى چنين زمامداران ستمگرى كه مانند آنها در تاريخ نيامده احترام قائلند و شهرها و خيابانها را از قبيل: «مدينة المنصور» و «شارع الرّشيد» به نام آنها مىخوانند، در حالى كه بايد چنين ستمگرانى رسوا شوند و پيوسته از آنها به زشتى ياد كرد و از آنها اعلام انزجار و تنفر نمود.
در حقيقت، اين كارها مانند كارى است كه جمال عبدالنّاصر در مصر انجام داد و فرعون و فرعونيّت را كه در برابر حضرت موسى عليهالسلام قيام كرده و با او به جنگ برخاستند احيا كرد. قرآن درباره فرعون مىفرمايد: «يُذَبِّحُ أَبْنَآءَهُمْ وَ يَسْتَحْىِ نِسَآءَهُمْ»(2)«فرزندانشان را مىكشت و زنانشان را زنده مىگذاشت».
يا شبيه كارى كه شاه ايران كرد و مجوسيت را احيا كرده بود يا كارهايى كه ساير عمّال بيگانه در كشورهاى اسلامى مرتكب شدند و هدفى جز كوبيدن و زدودن اسلام و زنده كردن فرعونيت، نمروديّت و... نداشتند.
در تاريخ آمده: روزى هارون با همسرش قمار بازى مىكرد به شرط اينكه هر كه برد، هرچه بخواهد به ديگرى دستور دهد و بازنده انجام دهد. هارون در قمار برد. به همسرش گفت: از تو مىخواهم برهنه شوى و از برابر سپاهيان و نگهبانان و خدمتكاران من بگذرى. هرچه همسرش اصرار بر ترك اين كار زشت و خواسته جنونآميز كرد، فايده نبخشيد. سرانجام طبق خواسته هارون عمل كرد.
راستى اگر كسى نسبت به همسر خود غيرت نداشته باشد و او را به چنين كارى وادارد، آيا نسبت به ناموس مردم امين و وفادار مىماند؟ چنين كسى با ناموس مردم چه مىكند؟
در بغداد مجالس اين زمامداران بىدين كه براى احساسات مردم هيچ ارزشى قائل نبودند، سرشار از ننگ و رسوايى و بىعفتى بود. در دوران هارون چنان فساد گسترش يافته و فقر و بيچارگى و نزاع و كشمكش زياد شده بود كه اگر آن دوران را «دوران سياه» نام بگذاريم، سخنى بيجا نگفتهايم و بيراهه نرفتهايم؛ هرچند غربىها آن دوران را «دوران طلايى»خواندهاند]!] البته خاورشناسان غربى از گفتار دروغين و مستانه او كه به ابرها گفته بود: هركجا مىخواهيد بباريد، خراج آن زمينها در اختيار من است، فريب خوردهاند؛ زيرا اوّلاً: اين سخن، دروغ است و هارون آن را به دروغ بر خود بسته و ثانيا: آيا سلطنت و كشور گسترده منهاى ايمان و فضيلت حاكى از عظمت و واقعيت است؟ اگر چنين است بايد هلاكو و زمامداران ستمگرى امثال او، با عظمتترين انسانها باشند.
يكى ديگر از خلفاى عبّاسى، مأمون است كه جناياتش به قدرى فراوان است كه در خور شمارش نيست. مردم را آشكارا و پنهان با زهر و شمشير مىكشت، برادرش امين را نيز
كشت و سرش را جلوى خانهاش آويخت و دستور داد هر كه وارد خانه مىشود آب دهان خود را به صورت او بيندازد. مأمون وزارت دادگسترى را در اختيار مردى كه معروف به فساد و لواط بود گذاشت، تا آنجا كه يكى از اطرافيان مأمون در نكوهش وى گفت:
متى تصلح الدّنيا و يصلح أهلها *** إذا كان قاضي المسلمين يلوط
«چگونه دنيا و مردم اصلاح مىشوند، وقتى كه قاضى مسلمانان لواطگر باشد».
به هر روى، طبيعى است كه انسان منحرف، افراد منحرف را روى كار مىآورد، كه از قديم گفتهاند: كند همجنس با همجنس پرواز... .
داستان مسموم كردن امام هشتم عليهالسلام از سر كينه، و قتل حسن بن فضل معروف است.
متوكّل نيز كه يكى ديگر از خلفاى عبّاسى بود: شراب مىخورد و تبهكارىهاى فراوان و گوناگونى انجام مىداد و توسط غلام مخنّث و لوده خود «عباده»، اميرمؤمنان عليهالسلام را استهزا مىكرد. عباده متّكايى زير لباس خود روى شكمش مىگذاشت و در مجلس راه مىرفت و از سر استهزا نسبت به اميرمؤمنان عليهالسلام مىگفت: من سرطاس شكم گندهام، من اميرمؤمنانم.روزى پسر متوكّل او را از اين كار نهى كرده و از مجلس بيرون كرد، اما متوكّل پسرش را سرزنش كرد و گفت:
غار الفتى لابن عمّه *** رأس الفتى في حِرِ أمِّهِ
«[اين] جوان براى پسرعموىِ خود [= يعنى حضرت اميرمؤمنان عليهالسلام ] غيرتى شد. سرِ جوان در شرمگاه مادرش باد».
حال كه اين آدم پرمدّعا از ياد كردن عورت همسرش در برابر مردم شرم نمىكند آيا نسبت به ناموس مسلمان شرم مىكند؟
در ماجراى تاريخى و معروف، متوكل مرقد مطهر امام حسين عليهالسلام را به وسيله يكى از خدمتگذاران يهودى خود به نام «ديزج» ويران كرد.
از جمله شكنجههاى او نسبت به مردم بىگناه اين بود كه تنورى ساخته و سيخهاى تيزى درون آن گذاشته بود؛ هرگاه مىخواست كسى را بيازارد او را در تنور مىانداخت و آتش را مىافروخت تا آن شخص بسوزد. كيسههايى پر از مار و عقرب نيز آماده كرده بود و هرگاه اشراف، وزيران، فرماندهان و دانشمندان در مجلس او حضور مىيافتند درِ كيسهها را مىگشود و مار و عقربها را به جان حاضران مىانداخت. حاضران مىترسيدند و از مجلس مىگريختند و متوكّل مستانه قهقهه مىزد.
باتوا على قلل الأجبال تحرسهم *** غلب الرّجال فلم تنفعهم القلل
و استنزلوا بعد عزّ عن معاقلهم *** و اسكنوا حفرا يا بئس ما نزلوا
ناداهم صائح من بعد ما دفنوا *** اين الاَسرّة و التيجان و الحلل
اين الوجوه التي كانت منعّمة *** من دونها تضرب الأستار و الكلل
فافصح القبر عنهم حين سائلهم *** تلك الوجوه عليها الدود ينتقل
يا طالما اكلوا دهرا و قد شربوا *** فاصبحوا بعد طول الأكل قد اُكِلوا(1)«بر ستيغ كوهها و در حالى كه دليرمردانى از آنان نگاهبانى مىكردند، شب را به صبح مىرساندند، اما ستيغنشينى آنان را سود نمىبخشيد.
پس از عزتمندىاى كه داشتند از فراز جانپناههايشان به زير كشيده شدند، و در چالههايى
1) . كنز الفوائد، ج 1، ص 342.
جايشان دادند، چه بد و ناگوار است فرو افتادنشان!
سروشى ندايشان داد پس از آنكه در گور شدند: كجاست جانپناههاى بلند، كجاست تاجها و آرايههايتان؟ كجاست چهرههاى نازپروردهاى كه براى [راحتى] آنها پردهها و پشهبندها بسته مىشوند؟ گور به سخن درآمد، آنگاه كه از آنها سؤال شد؛ آن چهرهها كرمها و حشرات بر آنها جابهجا مىشوند. روزگار درازى خوردند و بسى نوشيدند، و پس از عمرى شادخوارى، خودشان به خوراك تبديل گشته خورده شدند».
و چنين شد كه اين ستمكاران كه خود را خلفاى اسلام مىخواندند، سطرهاى سياهى بر بستر تاريخ به جاى نهادند. بسيارى از مردم [سادهلوح] گمان كردند كه اسلام همين است كه اينها دارند و عملشان در واقع عمل اسلام است و مورد رضايت دين اسلام؛ حال آنكه مردم هوشيار و بابصيرت و آگاهى به خوبى مىدانند كه اينها نه تنها خلفاى اسلام نيستند، بلكه در نهايت انحراف و گمراهىاند و با ستمگرى و تجاوزگرى حكومت و فرمانروايى را به دست آوردهاند، در حالى كه اسلام دين «شورا»، «عدالت»، «عمل» و «پاكيزگى» است.از اينرو، يكى از شاعرانْ ميان عباسيان و علويان مقايسه و مقارنهاى كرده، علويانى كه حق قانونى آنهاست كه به فرمانروايى و خلافت برسند:
ليس الرشيد كموسى في القياس و لا *** مأمونكم كالرضا إن انصف الحكم
تنشى التلاوة في أبياتهم سحرا *** و في بيوتكم الاوتار و النغم
منكم علية أم منهم؟ و كان لكم *** شيخ المغنين إبراهيم أَم لهم
«آيا عَليّه (زن نوازنده) از شمايان است يا از ايشان؟ و شيخ آوازخوانانِ خنياگر، ابراهيم [موصلى] از شماست يا از آنان است؟
تلاوت قرآن در سحرگاهان از خانههايشان شنيده مىشود، و از خانههايتان صداى نواختنِ تار و نغمههاى غنا.
هارون الرشيد در مقايسه مانند موسى [بن جعفر عليهالسلام ] نيست و مأمونِ شما نيز مانند امام رضا عليهالسلام نمىباشد، البته اگر به انصاف داورى شود».
روزى يكى از خلفاى عباسى مُرد و ديگرى جانشين او شد. وقتى به شاعرى همروزگار آنان اين خبر داده شد، اين دو بيت را سرود:
اللّه اكبر لا صبر و لا جلد *** و لا عزاء إذا اهل البلاء فقدوا
خليفةٌ مات لم يحزن له أحد *** و آخر قام لم يفرح به أحدٌ
«اللّه اكبر، نه صبورى و نه شكيبايى و تحملى لازم است، و نه عزا و اندوهى، آنگاه كه مصيبت و بلاآفرينان از ميان بروند.
خليفهاى مرد و كسى در مرگ او اندوهبار و غمگين نشد، و ديگرى به سلطنت رسيد و كسى از اين بابت خوشحال و شادمان نگرديد [صد حيف كه اين آمد و صد شكر كه آن رفت]».
عثمانىها نيز بر اساس سنت پيشينيان رفتار كردند و مانند پادشاهان پيشين و عباسيان، راه غارتگرى و كشتار و شكنجه و بىحرمتى و پردهدرى و جنايتگرى را پيشه كردند؛بىگناهان را در سياهچالها زندانى كردند، اموال مردم را مصادره نمودند و... داستان جمال سفاح (خونآشام) در سوريه و لبنان و جنايتهايى كه كرده بود، هنوز از خاطره تاريخ محو نشده است. كاخهايشان آكنده از خنياگران و آوازهخوانان و كنيزكان و زنان بدكار بود. خليفه عثمانى در يك رويداد چهل هزار نفر را مظلومانه، با ستمگرى و بيداد و تجاوزگرى كشت، آن هم تنها به اين دليل كه در عقيده و مذهب با او مخالفت مىكردند.
همچنين خلفاى عثمانى بسيارى از علما را مىكشتند و قضاياى آنها در عراق معروف است، آنگاه كه در كربلا و نجف و حله مردم را به تيغ كشيدند و زنان مسلمان را به اسارت بردند و به ناموس و حرمت آنها توهين نمودند و بسيارى جنايات ديگر، كه قلم از ذكر آنها شرم مىكند.
همين جنايات سبب شكست خلفاى عثمانى در برابر هجوم غربىها شد، چنانكه سقوط دولت بنىاميّه در برابر هجوم مسلمانان به رهبرى ابومسلم خراسانى و سقوط عبّاسيان در برابر سپاه مغول نيز علّتى جز اين نداشت.
اصولاً مردم از اين زمامداران بيزار و دنبال فرصتى براى اعتراض و شورش عليه آنان و رهايى از چنگال آنها بودند، اما وقتى فرصت مناسب دست داد، عموم مسلمانان آنان را يارى نكردند، از اينرو مانند برگ خشك در تندبادهاى پاييزى به زمين ريختند.
زمامداران مزبور، ظالمانه و به زور از مردم ماليات مىگرفتند؛ مثلاً خلفاى اموى علاوه بر گرفتن زكات از تازهمسلمانان، جزيه را نيز از آنان مىگرفتند. خلفاى عبّاسى نيز تا آنجا كه مىتوانستند اموال مردم را به بهانههاى گوناگون به غارت مىبردند.
بيهقى در تاريخ خود مىگويد: هارون، على بن عيسى را به خراسان گسيل كرد. او در گرفتن ماليّات، مردم را تحت فشار قرار مىداد تا آنجا كه در يك نوبت، هديه بزرگى كه عبارت بود ازهزار غلام ترك كه در دست هريك از آنها دو جام رنگارنگ از بهترين معادن گرانبهاى آن روز و جامههاى پرنيان و ديبا قرار داشت، براى هارون آماده كرد. پشت سر آنها هزار كنيز از بهترين و زيباترين زنان كه در دست هريك از آنها جامى از طلا كه پر از مشك و كافور و عنبر و انواع گوناگون عطريّات بود، تدارك كرد و پشت سر كنيزان نيز صد برده هندى و صد كنيز هندى، در نهايت زيبايى و طنّازى، همراه با هديههاى فراوان و گرانقيمت قرار داشت، روانه كرد. همراه اين كاروان بزرگ پنج فيل نر و دو فيل ماده كه تماماً با طلا و جواهر و سنگهاى قيمتى آرايش شده بودند وجود داشت. پشت سر فيلها نيز صد اسب خراسانى پوشيده از پارچههاى ديبا، بيست عقاب شكارى، بيست كركس و هزار شتر تزيين شده با پارچه ديبا و ابريشم قرار داشت. سيصدتا از شترها محمل داشت كه همراه هريك از آنها پانصد هزار و سيصد نوع بلور و آبگينه بود. صد
گاو، بيست گردنبند از گرانبهاترين جواهرات، سيصد هزار قطعه مرواريد، هزار قطعه بلور ديگر از بهترين جنس، تنگهاى بلورين كوچك و بزرگ، دويست دستگاه و دار قالىبافى و دويست دستگاه كندهكارى بر روى سنگ و چوب همراه آن كاروان بود.
كاروان با اين كيفيت، وارد بغداد شد. هارون به همراه وزيران، فرماندهان، افسران و سربازان خود به استقبال هدايا آمده بود. مردم وقتى با اين كاروان حيرتانگيز كه از سوى فرماندار خراسان فرستاده شده بود، روبهرو شدند شروع كردند به گفتن تكبير. طبلها به صدا درآمد و آن روز در تاريخ فراموش نشدنى شد.
در كتاب مواطنون لا رعايا (شهروند، نه رعيت) آمده است: سلطان سليم غارتگرى را براى فرزندان و نوادگان خود رفتارى قانونى كرد.
جرجى زيدان در كتاب خود تاريخ مصر جديد مىگويد: همين پادشاه پس از آنكه قاهره و اسكندريه را فتح كرد و تصميم گرفت به كشور خود برگردد، هزار شتر با بار طلا و نقره با اشياء گرانبهاى ديگر از آنجا با خود برد. پس از او پسرش سلطان سليمان خلافت را بهعهده گرفت و در يك فرمان رسمى اعلان كرد كه خودش مالك تمامى سرزمينهاى مصر است. آنگاه زمينها را ميان كشاورزان تقسيم كرد و آنها را صاحب امتياز معرّفى نمود و ماليّات سنگينى براى آنها مقرّر كرد. هركس رشوه مىداد، مىتوانست در دل سلطان جا پيدا كند. در حقيقت «پاشا» كسى بود كه خير ملّت را مىخواست، به درآمدهاى عمومى قناعت مىكرد و در مجالس خود براى عدالت ارزش مىگذاشت و خشم سلطان را بر خود مىخريد. دربار خلافت از فرمانداران خود رشوه مىگرفت و فرمانداران نيز بر ملّت گرسنه فشار مىآوردند و از آنها رشوه مىخواستند. اصولاً رشوه در ميان آنها يك فرهنگ قانونى تلقّى مىشد.
در تاريخ آمده است: على پاشاى صوفى يكى از فرمانداران سلطان سليمان در تقسيم اموال مسروقه با دزدان شريك بود، چندان كه با حمايتهاى خود از غارتگران و طراران، آنان براى برهم زدن امنيت و آسايش مردم وسوسه مىشدند. گاهى برخى از خلفا آشكارا مقام و عنوان را مىفروختند. عبدالرّحمان رافعى در كتاب تاريخ الحركة القوميّة نقل مىكند كه تاريخ مصر از نيمه قرن هفدهم تا آخر اين قرن، عرصه حكومت پاشاهاى ترك بود. هر يك از آنان منصب حكومت را از ديوان حكومتى پايتخت مىخريد و از آن پس در مقام خود هيچ كارى جز جمعآورى ثروت به شيوههاى گوناگون و چپاول آن از صاحبانش نداشت و تا پايانِ سمتِ خود اين عمل را ادامه مىداد. اينجاست كه زمامداران ترك با دزدان شريك مىشدند و آشكارا در برابر ديدگان قانون رشوه مىدادند و مىگرفتند و در نتيجه ملت به پيروى از رفتار ضد اخلاقى و انسانى آنان روى مىآوردند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله كسى بود كه هرگز براى خود خانهاى نساخت. فقط اتاقهايى در اطراف مسجد از گل و مانند آن براى همسران خود بنا كرده بود. حضرت على عليهالسلام نيز، چنانكه در روايات نقل شده، همينگونه بود. در شبهاى زمستانى از شدّت سرما بر خود مىلرزيد، چنانكه پيامبر صلىاللهعليهوآله از شدّت گرسنگى سنگ بر شكم خود مىبست. هنگامى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله رحلت كرد، هشتاد هزار درهم بدهكار بود. وقتى اميرمؤمنان عليهالسلام به شهادت رسيد بنا بر استناد گزارشهاى تاريخى و روايى هشتصد هزار درهم بدهكار بود.
در نهجالبلاغه آمده است كه اميرمؤمنان على عليهالسلام هرگاه كسى را براى جمعآورى صدقات اعزام مىنمود به او چنين سفارش مىكرد:«حركت كن با پرهيزگارى و بيم از خدايى كه يگانه و بىشريك است، هرگز مسلمانى را مترسان، و با زور از زمين او مگذر، و بيش از آنچه حق خدايى است از او مستان. چون به آبادى برسى، در كنار آب فرود آى و وارد خانه كسى مشو، آنگاه با آرامش و وقار به سوى آنان برو تا به ميانشان برسى، آنها را سلام و تحيّت گوى، و در سلام و تحيّتْ امساك و بخل منماى، سپس بگو: اى بندگان خدا، ولىّ خدا و خليفه او مرا به نزد شما فرستاده تا حقّى كه خدا در اموالتان دارد بستانم، آيا خدا را در اموالتان سهمى هست تا آن را به ولىِّ خدا بپردازيد؟ اگر كسى گفت: نه، به سراغش مرو. و اگر كسى گفت: آرى، بىآنكه او را بترسانى و تهديد كنى يا بر او سخت بگيرى و به دشواريش افكنى، به همراهش برو آنچه از طلا و نقره به عنوان زكات دهد بستان، و اگر او را گاو و گوسفند و شتر باشد جز به اجازه او به ميان رمهاش مرو، زيرا بيشتر آنها از آنِ اوست. و چون به رمه چارپايان رسيدى مانند كسى مباش كه خود را بر صاحب آنها مسلّط مىداند، يا مىخواهد بر او تنگ گيرد، هيچ چارپايى را رم مده و مترسان، و صاحبش را در گرفتن آن مرنجان. پس مال را هرچه هست به دو بخش تقسيم كن، و صاحب مال را به گزينش آن مخيّر گردان، و در آنچه براى خود بر مىگزيند متعرض وى مشو، سپس باقى رادو بخش كن، و باز مالكش را در گرفتن مخيّر نماى، و در آنچه براى خود بر مىگيرند وى را سرزنش منماى. و پيوسته چنين كن تا آن بخش كه حق خدا در آن است باقى بماند، پس حقّ خدا را از او بستان، و اگر پنداشت كه مغبون شده و خواست آنگونه قسمت كردن را بر هم زند از او بپذير، و دو قسمت را يكى كن، و باز قسمت از سرگير، تا سهم خدا را از مال او معيّن كنى و بستانى. و شتر پير و سالخورده و دست و پا شكسته و بيمار و لاغر و معيوب را به عنوان زكات قبول مكن. آنها را به كسى بسپار كه به ديندارى او اطمينان داشته باشى، امينى كه نسبت به اموال مسلمانان درستكار باشد، تا آن را به ولىّ امر مسلمانان برساند و حاكم هم ميان مسلمانان توزيع كند. و جز نيكخواه و مهربان و امين چوپانى بر نگهدارى آنها مگمار، كه با ستوران درشتى نكند و آنها را تند
نراند، و خستهشان نگرداند. هرچه را گردآوردى زود نزد ما بفرست تا ما نيز در جايى كه خدا مقرر فرموده هزينه كنيم. پس چون امين تو آن اموال را گرفت از او بخواه كه در راه ميان مادر و كره شيرخوارهاش جدايى نيفكند، و آنقدر آن را ندوشد كه نوزادش را زيان رسد، و با سوار شدن بر آنها آنان را خسته نكند، و ميان شتر كه سوار مىشود يا آن كه شيرش را مىدوشد و ديگر شترها عدالت ورزد، و چنان كند كه شترِ خسته بياسايد، و با شترى كه پايش زخم شده و رفتن نتواند به مدارا رفتار كند، و آنها را بر سر آبگيرها بَرَد و آب دهد، و از راههايى براند كه به مراتع نزديك باشد، نه از راههاى خشك و خالى از گياه، و ساعتى مهلت استراحت دهد تا آب خورند يا علف بچرند، تا به اذن خدا آنها را فربه و پرتوان نه خسته و نزار به ما برساند، و ما آنها را چنانچه در كتاب خدا و سنّت پيامبر صلىاللهعليهوآله آمده تقسيم كنيم، اگر چنين كنى پاداش تو بزرگ باشد، و تو را به رستگارى نزديكتر سازد، ان شاء اللّه»(1).
حال ببينيد، امام عليهالسلام چگونه از مردم صدقه مىگيرند؟ و چگونه حتّى درباره حيوانات به مدارا و مهربانى سفارش مىكنند.
در روايت ديگر، اين توصيه را مردى از قبيله ثقيف كه از سوى اميرمؤمنان عليهالسلام به سوى بعضى از بلاد اسلامى گسيل شده بود، از آن حضرت نقل كرده و در ضمن آن آمده است:«از اينكه يهودى، نصرانى يا مسلمانى را به خاطر يك درهم خراج بزنى، يا چهارپاى مربوط به كارش را براى درهمى بفروشى، جداً پرهيز كن، زيرا ما مأموريم كه با عفو و گذشت و مدارا با آنان رفتار كنيم»(2).
پيش از اميرمؤمنان عليهالسلام ، رسول خدا صلىاللهعليهوآله نيز براى مردم درباره پرداخت اموالشان به مدارا و آسانگيرى سفارش مىفرمود. در روايت آمده است كه: «پيامبر صلىاللهعليهوآله از سوگند خوردن مردم درباره پرداخت صدقاتشان، نهى مىكرد و مىفرمود: آنها بر دادن صدقات خود ايمناند (هرچه
707
گويند گفتارشان پذيرفته مىشود). بايد سالى يك بار به سراغشان رفت. از گرفتن صدقات به زور و اجبار يا با كتك زدن و سخت گرفتن بر مردم نيز نهى مىفرمود و دستور داد كه همان مقدار اموالى كه دارند از آنان گرفته شود و در حق آنان عدالت و مدارا رعايت شود»(1).
در روايت ديگر نقل شده است كه: «حضرت على عليهالسلام به مخنف بن سليم اُزْدى، كه براى جمعآورى صدقات به منطقهاى گسيل كرده بودند توصيهاى مفصّل و طولانى كردند و در ضمن آن به او دستور دادند كه همواره در كارهاى پنهانى خود تقواى الهى را مراعات نمايد و با مردم با خوشرويى و مهربانى روبهرو شود و فروتنى و تواضع و خواكسارى را رعايت كند و از تكبّر و فخرفروشى جداً اجتناب ورزد، زيرا خدا فروتنان را بالا مىبرد و متكبّران را پست مىكند.
سپس به او فرمودند: اى مخنف بن سليم، تو در اين صدقه حقّ و نصيب لازمى دارى و در آن شريكانى دارى كه عبارتند از: فقيران، مساكين، بدهكاران، مجاهدان، در راهماندگان، بردگان و كسانى كه مىبايست دلشان را استمالت كرد. ما حقّ تو را به تمامى مىدهيم، تو نيز حقوق آنان رابه تمامى ادا كن، و تو در روز قيامت از همه مردم بيشتر دادخواه خواهى داشت و واى بر كسى كه دادخواهانى چون اينان داشته باشد»(2).
در روايت ديگرى آمده است كه اميرمؤمنان عليهالسلام مىفرمودند: «صدقههاى باديهنشينان بر سر آب از آنها گرفته مىشود و از آنجا كه هستند به جاى ديگر انتقال داده نمىشوند. و فرمودند: هرگاه خشكسالى و قحطى باشد، بايد تا زمان حاصلخيز شدن زمينها به آنان مهلت داد»(3).
دومين عامل عقبماندگى مسلمانان اين است كه حكومتهاى استعمارگر شرقى و غربى نهايت تلاش خود را براى كوبيدن اسلام و مسلمين به كار مىبرند. لذا مىبينيم هند و پاكستان عليرغم اينكه در يك روز مستقّل شدند، در عين حال هند - به اصطلاح معروف - صورتى از دموكراسى را به خود گرفت و تا حدودى از آزادى و خودكفايى برخوردار است. امّا پاكستان كه اكثر جمعيتش مسلمان است بر اثر توطئههاى شرق و غرب، به دست ديكتاتورها افتاده و پاكستان شرقى (بنگلادش) از پاكستان غربى جدا شده است؛ در پاكستان نيز غالباً استبداد مطلق حاكم بوده است.
اينجا مناسب است براى تأييد اين سخن - كه گفتيم شرق و غرب بر كوبيدن اسلام و به تاراج بردن ثروت كشورهاى اسلامى و به ذلّت كشاندن ملّتهاى آن تاكيد مىكنند - بخشهايى از كتاب: قادة الغرب يقولون (رهبران غرب مىگويند) را در اين جا نقل كنيم؛ چون با بيان اين مطلب، براى ما روشن مىشود كه غرب و تمدّن غربى با تمام شاخههاى ملّىگرايانه و رنگهاى سياسى خود، موضعى تغييرناپذير در برابر اسلام گرفته است. موضعگيرى غرب، در يك جمله، نابودى اسلام و ملتهاى اسلامى است، بىآنكه در اين كار خود رأفت و مهرى به جانهاى بىگناه مسلمانان داشته باشند. غربىها در جنگهاى صليبى مصرّانه مىخواستند اسلام را نابود كنند، ولى در كار خود شكست خوردند و بار ديگر در صدد طرح توطئه جديدى برآمدند تا با سپاه و فكر جديد، اسلام را از ميان بردارند.
سرباز آنها وقتى كه لباس جنگ به تن مىكرد و براى استعمار كشورهاى اسلامى به راه
مىافتاد با صداى بلند فرياد مىزد: مادر، گريه نكن، دعايت را آرزو دارم، بخند و شكيبا باش، من شادمان و خوشحال به طرابلس مىروم، و خونم را در راه نابود كردن مردمى ملعون و نفرينشده هديه مىكنم، با آيين اسلام خواهم جنگيد، و براى محو قرآن با تمام وجودم مى جنگم.
خانم دكتر «زيگريد هونكه» مىگويد: در دوّم ژانويه 1492 ميلادى كاردينال دبيدر صليب را بر كاخ سلطنتى «الحمراء» كه متعلّق به خاندان ناصرى بود، بالا برد و با اين عمل، پايان حكومت مسلمانان بر اسپانيا را اعلام كرد. با پايان گرفتن اين حكومت، آن تمدّن بزرگى كه گستره و دامنهاش در طول قرون وسطى اروپا را فرا گرفته بود، از ميان رفت.
آن روز مسيحيّت براى مدّتى كوتاه به پيمانها و قراردادهايى كه با مسلمانان بسته بود، به ديده احترام نگريست، اما كمكم اقدام به نابودى مسلمانان و تمدّن و فرهنگ آنها نمود.
سرانجام زمانى فرا رسيد كه آيين اسلام بر مسلمانان تحريم شد و بهكاربردن واژه عربى و نام و لباس عربى ممنوع شد و اگر كسى مخالفت مىكرد او را پس از شكنجه شديد مىسوزاندند.
آرى، اينگونه ميليونها مسلمان در اندلس نابود شدند تا جايى كه ديگر حتّى يك نفر مسلمان كه بتواند دين خود را آشكار كند و علناً اعمال دينى خود را به جاى آورد در اسپانيا وجود نداشت.
از تاريخ بر مىآيد كه محكمههاى تفتيش عقايد به تمامى كشورهاى اسلامى گسترش يافته بود و زمامداران ستمگر، اين محكمهها را بر ملّتهاى خود تحميل مىكردند. يكى از شاهدان عينى كه بعضى از انواع شكنجهها را در يكى از كشورهاى اسلامى(1)عليه
1) . كشور مصر در زمان جمال عبدالنّاصر.
گروهى از دانشمندان مجاهد به چشم خود ديده بود براى من چنين نقل كرد: پس از آنكه يك روز تمام ما را شكنجه كردند، مجدّدا با ضرب تازيانه ما را به سلّولهاى انفرادى خودمان بردند و به ما گفتند: براى شكنجه شديدتر آماده باشيد. صبح روز بعد جلاّدها به سراغ ما آمدند و دستور دادند: فورا از سلّولها خارج شويد. ما براى فرار از تازيانههاى مأموران، كه تعدادشان بيشتر از ما بود، قدمها را سريعتر و بزرگتر برمىداشتيم. ما را در بيابان وسيعى در زير نور خورشيد آوردند و در اطرافِ كومهاى از زغالِ سنگ نگاه داشتند. برخى از مأموران مشغول روشن كردن كومه زغال سنگ شده بودند. نزديك آتش، دار چوبى سهگوشى كه سه پايه داشت به چشم مىخورد. زغالسنگها افروخته و سرخ شد. ناگهان از دور صداى فحش و ناسزا شنيديم. نگاه كرديم ديديم پنج مأمور، جوانى را كه برخى از ما او را مىشناختيم و نامش «جاويدخان» بود، كشان كشان مىآورند.
لحظهاى نگذشت كه سر و صداى سگهاى هار فضاى بيابان را پر كرد. نگاه كرديم و ديديم ده نفر نگهبان، دو سگ قوىهيكل و تنومند را مىآورند. فهميديم كه دو روز است به اين سگها غذا ندادهاند.
نگهبانان، «جاويد» را به كومه افروخته زغالسنگ نزديك كردند. چشمهاى او را با دستمال ضخيمى بسته بودند. ما كه حدود يكصد نفر زندانى بوديم اين صحنه را تماشا مىكرديم. بيش از صد و پنجاه مأمور مسلّح در كنار ما بودند. ناگهان ده نفر از مأموران، جاويد را روى زمين نشانيدند و يك مثلّث چوبى را كنار او قرار دادند و او را محكم به آن بستند به طورى كه ديگر نمىتوانست بخوابد يا بلند شود. آنگاه همگى او را گرفته و روى آتش گداخته نشاندند. جاويد فريادى برآورد و بيهوش شد. با ديدن اين صحنه، نيمى از ما بيهوش شدند و بقيّه از مشاهده اين حادثه دردآور فرياد مىكشيدند. بوى سوختن گوشت جاويد بيابان را پر كرد. خوشبختانه من با اينكه به شدّت گريه مىكردم، ولى بيهوش نشدم و توانستم بقيّه ماجرا را كه دهشتناكتر از آغازش بود ببينم.
جوان را از آتش بيرون آوردند و دست و پايش را باز كردند، ولى هنوز بيهوش بود. او
را به دار چوبى آويخته و محكم بستند. جلاّدها آن دو سگ گرسنه را آوردند و قلاده را از دهانشان برداشتند و رها كردند تا گوشت بريان شده جاويد را بخورند. من احساس فرو ريختن كردم، چرا كه جوان هنوز زنده بود و سگها گوشت بدنش را مىخوردند. من ديگر نفهميدم چه شد، بيهوش شدم. وقتى به هوش آمدم خود را در سلّول انفرادى زندان يافتم كه بىاختيار فرياد مىزدم: «جاويد، جاويد، سگها تو را خوردند؛ جاويد، جاويد».
همبندهاى من در زندان مرا بسته بودند و سر و دهانم را پيچانده بودند تا جلاّدان صداى مرا نشنوند و من نيز به سرنوشت جاويد، يا سرنوشت «شاهان خانى» گرفتار نشوم، چون «شاهان خانى» شديداً روانى شده بود و پيوسته فرياد مىزد: «جاويد، جاويد». بالأخره جلاّدان آمدند و او را گرفته و نيم بشكهاى پر از ريگ روى او گذاشتند، سپس او را روى سيمهاى خاردار كه روى زمين به طور افقى نصب كرده بودند كشيدند. بيچاره پس از آنكه گوشت بدنش هزار قطعه شده بود در حالى كه فرياد مىكشيد: «اللّه اكبر، اللّه اكبر، اى ستمگران، ما شما را پايمال خواهيم كرد» جان سپرد.
با ديدن اين صحنه دوباره بيهوش شدم. پس از آنكه چشم گشودم خود را در يكى از بيمارستانها ديدم. پس از لحظاتى سفير كشور خود را بالاى سرم ديدم كه به من مىگويد:
اين طور كه معلوم است - انشاءاللّه - شفا خواهى يافت، اگر در اين كشور، غريب نبودى، من نمىتوانستم تو را از اينجا ببرم. در بين سخنانش ناگهان از من پرسيد: به من بگو ببينم اين جاويد كه نامش را فرياد مىزدى كيست؟ من ماجرا را براى او گفتم. رنگ از صورتش پريد، به طورىكه ترسيدم بيهوش شود.
هنوز حرفهاى ما تمام نشده بود كه پليس وارد شد و دنبال من مىگشت. افسر پليس به تخت من نزديك شد و حكم خروج فورىام از كشور را به من داد. وساطت سفير درباره باقىماندن من در آن كشور تا بهبودى كامل، مؤثّر نيفتاد. بالأخره مرا با برانكارد حمل كردند و وارد كشتى ساختند و به يكى از بنادر كشور خودم آمدم. من با لباس بيمارستانبودم و هيچگونه مدركى كه هويّت مرا اثبات كند نداشتم. با خانوادهام تلفنى تماس گرفتم.
وقتى سراغ من آمدند، در آغاز مرا نشناختند. پس از آن مرا به نزديكترين بيمارستان بردند. سه ماه در آنجا بسترى بودم و بىاختيار گريه مىكردم تا آنكه خدا مرا شفا داد.
اين شخص سخن خود را اينگونه، و دردناكتر به پايان رسانيد: ما نمىدانستيم كه سرپرست زندانها يك يهودى است و مسئول شكنجه، يك كارشناس آلمانى نازى است كه دولت و مسئولان حكومتى كشور اسلامى، دست او را باز گذاشته تا با دانشمندان اسلامى هر كارى بخواهد انجام دهد.
حبشه به كمك دولت فرانسه بر اريتره تسلّط يافت و بيشتر اراضى آن را مصادره كرد و در اختيار مالكان حبشهاى گذاشت. مالكان و كشيشان مجاز بودند كه هر مسلمانى را بدون مراجعه به دولت و محكمه يا مراكز پليس، بكشند. آنها كشاورزان مسلمان را به دار مىآويختند يا به دلخواه خود شكنجه مىكردند.
براى كشاورزان مسلمان زندانهاى دسته جمعىِ وحشتناكى ساخته بودند و آنان را با شلاّقهايى كه وزن هر يك تا ده كيلوگرم مىرسيد، كتك مىزدند. پس از آنكه بدترين انواع شكنجه را بر آنها روا مىداشتند، دستانشان را به پايشان بسته و آنها را در سلّولهاى انفرادى مىانداختند و ده سال يا بيشتر، آنها را در زندان نگاه مىداشتند تا آنجا كه وقتى از زندان آزاد مىشدند، توان ايستادن نداشتند، چون كمرهايشان خم شده بود.
تمام اين برنامهها پيش از تسلّط «هيلا سيلاسى» بر حبشه بود. وقتى او امپراطور حبشه شد برنامهاى براى نابودى مسلمانان در طول پانزده سال به اجرا گذاشت و در برابر كنگره آمريكا به اين برنامه افتخار مىكرد. او در قانونگذارى خود، قوانينى را براى خواركردن مسلمانان وضع كرد؛ از آن جمله اينكه مسلمانان ناچار بودند در برابر كارمندان دولتى در حدّ ركوع تعظيم كنند وگرنه كشته مىشدند. دستور داده بود با كوچكترين بهانه مىتوانندخونهايشان را بريزند؛ مثلاً روزى جسد پاسبانى را نزديك روستايى مسلماننشين يافتند.
دولت گردانى از سربازانش را فرستاد تا تمام مردم روستا را بكشند و آنها را با روستايشان به آتش بكشند. پس از اين ماجرا معلوم شد كه قاتل پاسبان يكى از دوستان او بوده كه به دليل تجاوز او به همسرش، وى را كشته است. با بروز اين حادثه يكى از علما به نام «شيخ عبدالقادر» تصميم گرفت به سبب اين جنايت و قتلعام يك روستا با تمام ساكنان كوچك و بزرگش عليه دولت قيام كند. عدهاى از مردم را دور خود جمع كرد و در جنگلها پنهان شد. دولت هم زنان و كودكان و پيرمردان آنها را در كوخهايى كه از علف و نى ساخته بود، جمعآورى كرد و روى آنها بنزين ريخت و همه را يكجا سوزانيد. هركس از انقلابيون را دستگير مىكرد پيش از آنكه او را بكشند، سخت شكنجه مىكردند: نخست با سيگار چشم و گوش او را مىسوزانيدند و در برابر او به دختران و زن و خواهرانش تجاوز مىكردند و با دسته تفنگ به بيضههاى او مىكوبيدند و روى سيمهاى خاردار مىكشانيدند تا بدنش پاره پاره شود و اگر هنوز زنده مانده بود، دست و پايش را مىبستند و در برابر حيوانات درنده مىانداختند تا زنده زنده گوشت او را بخورند.
هيلا سيلاسى در دوران حكومت خود دستور داد مدارس مسلمانان را تعطيل و مدارس مسيحيان را باز گذارند و مسلمانان را مجبور كرد كه فرزندانشان را در مدارس مسيحيان ثبتنام كنند تا به مسيحيّت گرايش يابند. بر استانهاى اريتره حاكمان خونريز و ستمگرى گماشت؛ مثلاً در يكى از استانهاى بزرگ كسى را گماشت، كه وقتى بر سركار آمد دستور داد: هيچ كشاورزى بدون موافقت او حق ندارد محصول خود را برداشت نمايد و معمولاً هنگامى اجازه برداشت محصول را مىداد كه قسمت عمده آن به دليل گذر زمان از بين رفته بود. بالأخره اكثر قريب به اتفاق (90 درصد) زمينها را مصادره كرد و مقدارى از آن را براى خود برداشت و مقدارى از آن را به امپراطور بخشيد و تمام املاك كشاورزان مسلمان را به غارت برد و چپاول كرد و به آنان دستور داد تا كليساى بزرگى در منطقه خود بنا كنند. سپس به آنها فرمان داد در ابتداى هر شهر و روستايى نيز كليسايىبسازند. به اين هم اكتفا نكرد، و خانههايى براى زنان هرزه و بدكاره در كنار مساجد
ساخت و ميكدههايى براى سربازان در كنار آنها ساخت. بدين ترتيب سربازان در آنجا شراب مىخوردند، سپس وارد مسجد شده در مسجد بول و غايط مىكردند و در حال مستى با زنان هرزه به رقص مىپرداختند. همچنين كشاورزان را مجبور ساخته بودند كه گاوهايشان را به شركت «آنكوداى يهودى» بفروشند.
امپراطور به منظور قدردانى از كارهاى اين حاكم، او را به عنوان وزير خود انتخاب نمود. حكومت امپراطور براى آنكه ملّت اريتره را برده خود كند و آنها را در جهل و نادانى باقى نگه دارد، مسلمانان متمدّن و فرهنگى را به زندان مىانداخت و يا آنان را مجبور به ترك كشورشان مىكرد.
سربازان هندى، كه فرمانده آنها يك يهودى متعصب بود، ده هزار دانشمند مسلمان را به قتل رسانيدند. اين واقعه هنگامى روى داد كه اين سربازان در سال 1971 بر ارتش پاكستان پيروز شدند. علاوه بر اين صد هزار دانشجوى مؤسّسات اسلامى را با كارمندان دولت كشته، پنجاه هزار نفر از دانشمندان و استادان دانشگاهها را زندانى و دويست و پنجاه هزار مسلمان هندى را كه قبل از جنگ به پاكستان مهاجرت كرده بودند به قتل رساندند و حدود سى مليارد روپيه از پاكستان شرقى، از اموال دولت و مردم، به غارت بردند.
«روستو» سرپرست بخش برنامهريزى وزارت خارجه آمريكا و معاون وزير خارجه و مشاور جانسون در امور خاورميانه تا سال 1967، مىگويد: «بايد اين را بدانيم كه اختلافى كه ميان ما و كشورهاى عرب وجود دارد، از نوع اختلاف ميان ملّتها يا دولتها نيست، بلكه به اختلافِ ديرينه ميان تمدّن اسلام و تمدن مسيحيّت بر مىگردد. اين درگيرى ازآغاز قرون وسطى ميان مسحيّت و اسلام وجود داشته و به صورتهاى گوناگون تا به حال
ادامه يافته است. حدود يك قرن و نيم است كه اسلام در برابر سلطه غرب كمر خم كرده و ميراث اسلامى تحت الشّعاع ميراث مسحيّت قرار گرفته است. وقايع تاريخى مؤكّداً اثبات مىكند كه آمريكا براى فلسفه، عقيده و ساختار نظام دنياى غرب به عنوان جزء كامل كننده به شمار مىآيد و لذا در مقابل فلسفه و عقيده دنياى اسلامى شرق كه در مكتب اسلام تجسّم يافته به عنوان دشمنى سرسخت عرض اندام مىكند. البتّه آمريكا چارهاى جز اين ندارد كه در صف مقابل اسلام و در كنار دنياى غرب و صهيونيسم قرار گيرد، زيرا اگر عكس اين عمل كند، زبان و فلسفه و فرهنگ و مؤسّسات خود را از دست داده است».
روستو به خوبى مشخّص مىكند كه هدف استعمار در خاورميانه زدودن تمدّن اسلامى مىباشد و معتقد است كه تشكيل اسرائيل بخشى از اين برنامه است و اين همان دنباله جنگهاى صليبى مىباشد.
«ياترسون اسميت» در كتاب خود: حياة المسيح الشعبية (زندگى مردمى مسيح) مىنويسد: «جنگهاى صليبى سرانجام به شكست انجاميد، ولى هنگامى كه انگلستان هشتمين حمله صليبى خود را آغاز كرد حادثه مهمّى به وقوع پيوست. اين بار انگلستان پيروز شد. حمله "آلنبى" به بيتالمقدس در اثناى جنگ جهانى اوّل، هشتيمن و آخرين حمله به شمار مىرفت. نشريّات انگليسى عكسهايى از "آلنبى" چاپ كرده و زير آن، جمله معروفى كه وى هنگام فتح بيتالمقدّس گفته بود، نوشتهاند: امروز جنگهاى صليبى پايان يافت».
اين نشريات خبر ديگرى را نيز منتشر ساختند مبنى بر اينكه اين موضع، تنها موضع «آلنبى» نيست، بلكه موضعگيرى سياسى كشور انگلستان است. نشريات نوشتند: لُويد جرج وزير خارجه انگلستان به جنرال آلنبى براى كسب پيروزى، در آخرين حمله صليبى تبريك گفت و آن را «هشتمين جنگ صليبى» نام نهاد.
«راندولف چرچيل» مىگويد: «رهايى بيتالمقدس از سلطه اسلام، آرزوى يهوديان و
مسيحيان به طور يكسان بود. شادى مسيحيان كمتر از شادى يهود نبود، چون قدس از دست مسلمانان آزاد شده بود. پارلمان يهودى سه مصوبه مبنى بر انضمام قدس به بيتالمقدسِ تحت تصرف يهوديان و عدم بازگشت آن به مسلمانان در تمام گفتوگوهاى آينده، تصويب كرد.
هنگامى كه نيروهاى نظامى اسرائيل در سال 1967 ميلادى وارد بيتالمقدّس شدند، سربازان اسرائيلى با «موشه دايان» در اطراف ديوار «ندبه»(1)اجتماع كرده شعار دادند: «امروز، روز انتقام گرفتن از جنگ خيبر است»، «اين انتقام خيبر است» و به دنبال آنْ اين شعار را نيز كه به گويش محلى و زبان كوچه و بازار است سر دادند:
حطّوا المشمش عالتفّاح *** دين محمّد ولّى و راح
«زردآلو روى سيب بگذاريد؛ دين محمد برچيده شد و رفت».
و نيز فرياد مىزدند: «محمّد مات، خلّف بنات؛ محمّد مُرد و از خود دخترانى به جا گذاشت».
در پاريس، پيش از جنگ 1967 م. همدستان اسرائيل تظاهراتى به راه انداخته و پلاكاردهايى با خود حمل نمودند، «ژان پل سارتر» نيز در اين راهپيمايى زير پلاكاردها راه مىرفت. روى اين پلاكاردها و روى تمام صندوقهاى خيريّه اسرائيل تنها اين جمله را نوشته بودند: «با مسلمانان بجنگيد». بدين ترتيب هيجان و خروش صليبىهاى غربى جوشيدن گرفت و فرانسوىها فقط در چهار روز يكهزار ميليون فرانك كمك كردند. از سوى ديگر اسرائيل كارتهاى تبريك فراوانى كه روى آن نوشته بود: «شكست هلال»(2)به چاپ رسانيد و براى تقويت روحيّه صهيونيستهايى كه در منطقه با اسلام و مسلمانانمىجنگيدند و رسالت شوم صليبى را عهدهدار بودند، آنها را به ميليونها نفر از مردم فروخت.
«لورنس براون» مىگويد: «اسلام تنها ديوارِ حايل و مانع در برابر استعمار اروپا است».
«گلادستون» نخستوزير اسبق انگلستان گفته بود: «تا قرآن در اختيار مسلمانان باشد، اروپا توان چيرگى بر شرق را نخواهد داشت».
يكى از مقامات فرانسوى در الجزائر به مناسبت صدمين سال استعمار الجزائر گفت: تا وقتى مردم الجزائر قرآن مىخوانند و به زبان عربى تكلم مىكنند، ما بر آنها چيره نخواهيم شد؛ بنابراين بايد قرآن عربى را از آنها برگيريم و زبان عربى را از زبانشان بازستانيم.
روزنامه «كبزيل» ازبكستان كه وابسته به حزب كمونيست بود، در سر مقاله شماره روز 22 مه سال 1952 خود نوشت: تثبيت كمونيسم پيش از نابود ساختن اسلام، محال است.
«بن گوريون» نخستوزير سابق اسرائيل گفته بود: بيشترين چيزى كه ما را به وحشت مىاندازد و نگران مىكند، آن است كه دوباره يك محمّد ديگرى در جهان عرب ظهور كند.
«ايرل بوگر» نويسنده صهيونيستى، در كتاب العهد و السيف (پيمان و شمشير) كه در سال 1965 منتشر شده است مىنويسد: «اصلى كه اسرائيل از آغاز بدان معتقد بوده و وجود اسرائيل به آن وابسته است آن است كه اعراب، ناچار بايد روزى با اسرائيل همكارى كنند و براى اينكه اين همكارى امكانپذير باشد، بايد تمام عوامل و عناصرى كه دشمنى با اسرائيل را در جهان عرب تزريق مىكنند، از بين برد. اين عناصر همان واپسگرايانى هستند كه در رهبران دينى و بزرگان به چشم مىخورند».
«لورنس براون» مىگويد: رهبران ما پيوسته ما را از ملّتهاى گوناگون مىترساندند، ولى ماپس از آزمودن، دليلى براى اين ترسها نيافتيم. آنها ما را از خطر يهود و خطر ژاپنىهاى
زردپوست و خطر بلشويك روس مىترساندند، امّا بعدها براى ما روشن شد كه يهود دوستان ما و بلشويكها همپيمانان ما هستند؛ نيز دولتهاى دموكرات بزرگى وجود دارند كه در برابر ژاپنىها ايستاده و مقاومت كنند. تنها خطر واقعىاى كه ما را سخت تهديد مىكند در آيين اسلام و قدرت آن بر گسترشطلبى و توان قانع ساختن مردم و نيز در سرزندگى، نشاط و روزآمد بودن شگفت آن است.
«گاردنر» خاورشناس مىگويد: نيرويى كه در اسلام نهفته است، اروپا را تهديد مىكند.
«آلبر مشادور» مىگويد: چه كسى مىداند؟ شايد دوباره روزى فرارسد كه كشورهاى غربى از سوى مسلمانان مورد تهديد قرار گيرند و مسلمانان بار ديگر در فرصتى مناسب از آسمان فرود آيند و با دنيا بجنگند. (و ادامه مىدهد:) من غيبگو نيستم اما نشانههائى كه بر اين احتمالات دلالت دارند، زياد است. در اين صورت ديگر بمب اتمى و موشك جريان اسلام را متوقّف نخواهد كرد. امروز مسلمانان بيدار شده و فرياد برآوردهاند: ما زندهايم و هنوز نمردهايم و ديگر آلتدست كشورهاى بزرگ و سازمانهاى امنيتى آنها نخواهيم شد».
«اشعيا بومان» در مقالهاى كه در مجلّه «العالم الغربى» منتشر كرده مىنويسد: «دنياى غرب بايد از اسلام در هراس باشد. اين ترس عوامل گوناگونى دارد كه يكى از آنها اين است كه اسلام از آغاز پيدايش خود در مكّه هرگز از نظر جمعيّت و تعداد ضعيف نشد بلكه پيوسته پيروان آن رو به فزونى بودهاند».
«انتونى ناتنگ» در كتاب العرب (اعراب) مىگويد: «از روزى كه محمّد صلىاللهعليهوآله ياران خود را جمع كرد و نخستين گامهاى گسترش اسلام برداشته شد، دنياى غرب، اسلام را قدرتى دائمى و پايدار، كه از گذرگاه درياى مديترانه با ما روبهرو مىگردد، تلقّى كرد».
«سالازار» در يك كنفرانس مطبوعاتى گفت: «خطر واقعى براى تمدّن ما، زمانى ممكن است چهره نمايد كه مسلمانان نظام جهانى را تغيير دهند». وقتى يكى از روزنامهنگاران به او گفت: مسلمانان درگير نزاعها و اختلافات خويش هستند. او در پاسخ گفت: مىترسم ازميان آنها كسى برخيزد و اختلافاتشان را به سوى ما براند.
يكى از مسئولان وزارت خارجه فرانسه در سال 1952 گفت: به نظرم كمونيسم براى اروپا خطرى ندارد. خطر حقيقى كه مستقيماً و سخت ما را تهديد مىكند اسلام است. مسلمانان عالمى كاملاً مستقل از عالم ما دارند. آنها ميراث معنوى ويژه خود را دارند و از يك تمدّن تاريخى اصيل بهرهمندند و شايستگى اين را دارند كه بدون آنكه شخصيّت معنوى و تمدّن خود را در تمدّن غرب ذوب كنند، خود، پايهها و بنيادهاى دنياى جديدى را برپا سازند. اگر زمينه صنعتى شدن در حدّ وسيع براى آنان آماده باشد، در تمام نقاط دنيا حركت كرده و ميراث گرانبهاى تمدّن خود را عرضه مىكنند و پايههاى تمدّن غرب را درهم مىشكنند و آن را و رسالت آن را در موزههاى تاريخ مىافكنند. ما فرانسوىها در دوران سلطه طولانى خود بر الجزائر، در صدد برآمديم بر شخصيّت ملّت مسلمان چيره شويم، اما سرانجام و نتيجه تلاشهاى فراوان ما، انزوا و ناكامى شديد ما بود. دنياى اسلام غولى است در زنجير كه هنوز خود را به طور كامل نشان نداده؛ هنوز سرگردان است، نگران است. از انحطاط و عقبماندگىِ خود سخت متنفر است و ميل و رغبتش به آينده بهتر و آزادى بيشتر، اما آميخته با تنبلى و هرج و مرج است. بنابراين ما بايد به دنياى اسلام هرچه مىخواهد بدهيم و در روحيّه او نوعى بىميلى به پيشرفت در فناورى را پديد آوريم، تا برنخيزد و بيدار نشود. اگر ما از تحقق اين هدف ناتوان شديم و نتوانستيم مسلمانان را عقبمانده نگهداريم و آنها خود را از زنجير جهالت و احساس ناتوانى نجات دهند، ما دچار انزواى خطرناكى خواهيم شد و خطر جهان عرب و توانمندىهاى بزرگ جهان اسلام در پشت سر آن، يك خطر يورشگر مىشود كه به حاكميّت غرب و تمدّن آن به عنوان رهبران جهان پايان مى دهد.
مورو برگر در كتاب العالم العربى المعاصر (جهان معاصر عرب) مىنويسد: ترس ما از اعرابو اهميّت دادن ما به آنها، به خاطر وجود نفت سرشار در سرزمينهاى آنها نيست، بلكه به
خاطر اسلام است. لذا براى جلوگيرى از وحدت اعراب كه به قدرتمندى آنها مىانجامد، بايد با اسلام جنگيد؛ زيرا قدرت اعراب پيوسته همراه با قدرت و عزّت و گسترش اسلام بوده است. ما وقتى مىبينيم اسلام به آسانى در قارّه آفريقا گسترش مىيابد جدّا وحشت مىكنيم.
«هانوتو» وزير خارجه فرانسه مىگويد: علىرغم اينكه ما بر امّت اسلام چيره شدهايم، خطر جنبش مسلمانانى كه از سوى ما دچار انواع بدبختىها و ناكامىها شدهاند، هنوز احساس مىشود، زيرا همّت شگفت مسلمانان هنوز به تمامى از بين نرفته است.
«گاردنر» مىگويد: جنگهاى صليبى، براى نجات بيتالمقدّس نبود، بلكه براى نابود كردن اسلام بوده است.
«فيليپ فونداس» مىگويد: براى فرانسه ضرورت دارد كه در دنياى كنونى در برابر اسلام مقاومت كند و سياست خصمانهاى در مقابل آن برگيرد و حدّاقل، مانع گسترش آن شود.
«كيمون» خاورشناس فرانسوى در كتاب پاثولوجيا الاسلام (آسيبشناسى اسلام) مىگويد: آئين محمّد مثل خوره است كه به جان مردم مىافتد و به صورت گسترده به آنان حمله مىكند. اين آئين در واقع بيمارى وحشتآور مسرى و فلج عمومى و جنون است كه آدمى را به تنبلى و كسالت وا مىدارد و او را جز به خونريزى، شرابخوارى و انجام كارهاى زشت تحريك نمىكند. آرامگاه محمد يك قطب مغناطيسى است كه ديوانگى و جنون را
به مغز مسلمانان انتقال مىدهد، در نتيجه مسلمانان دچار صرع و عقبماندگى ذهنى بىحدّى مىشوند و به عاداتى معتاد مىگردند كه سرشتهاى ويژهاى از قبيل ناپسند دانستن گوشت خوك و شراب و موسيقى در آنها به وجود مىآورد. اسلام سرتاپا مبتنى بر قساوت و هرزگى در لذّتهاست. من معتقدم كه يك پنجم مسلمانان بايد نابود، و بقيّه به كارهاى سخت و دشوار محكوم شوند؛ كعبه ويران شود و قبر محمّد و جسدش در موزه لوور گذاشته شود.
در حمله انگلستان به سودان، فرمانده سپاه انگليس به قبر شخصى كه در گذشته كشور سودان را آزاد ساخته بود، هجوم برد و جسد او را از قبر بيرون آورد و سرش را بريد و آن را براى يكى از انگليسىها فرستاد تا از آن به عنوان زيرسيگارى استفاده كند.
كاردينال بور، كاردينال برلين براى مجله انگليسى كاتوليك تابلت چنين تصريح مىكند: مسيحيان بايد دست به دست يهود بدهند و اسلام را نابود كنند و سرزمين مقدّس را نجات دهند.
او اين سخن را روز سقوط قدس در سال 1967 ميلادى، پس از آنكه نخستين مراسم دعاى مسيحيان را در معبد يهوديان برگزار كرد، ايراد نمود.
لويى نهم پادشاه فرانسه كه در خانه ابنلقمان در شهر منصوره زندانى شد، در سندى كه در مركز اسناد ملّى پاريس به جاى مانده است مىگويد: از راه جنگ نمىتوان بر مسلمانان غلبه يافت، بايد از راه سياست و براساس برنامههاى زير بر آنان پيروز شويد:
براى كشورهاى عربى و اسلامى هرگز نبايد امكانات تشكيل يك حكومت شايسته فراهم شود؛
نظامهاى حكومت در كشورهاى اسلامى به وسيله رشوه و تبهكارى و به وسيله زنان به فساد كشيده شود، تا حكومت از هم گسيخته گردد؛
از ارتشى كه به وطن خود ايمان دارند و از حق كشور بر خود آگاهند و در راه مبانى و اصول ارزشمند آن فداكارى مىكنند جلوگيرى شود؛
از اتحاد مسلمانان در منطقه جلوگيرى شود؛
سعى شود در منطقه عربى، يك دولت بيگانه روى كار آيد، كه امتداد منطقه تحت نفوذ آن از جنوب به غزّه و از شمال به انطاكيّه وصل شود و از شرق تا به غرب امتداد يابد.
هنگامى كه «كرزون» وزير خارجه انگلستان در مجلس عوام، حوادث تركيه را بررسى مىكرد، برخى از نمايندگان با او به شدّت مخالفت كرده و تعجّب نمودند كه چگونه انگلستان استقلال تركيّه را به رسميت مىشناسد، در صورتىكه ممكن است دوباره كشورهاى اسلامى با تركيه همدست و همداستان شوند و به غرب حمله كنند؟ كرزون در پاسخ آنها گفت: «ما به تركيه پايان دادهايم. از اين پس تركيه ديگر به پا نمىايستد، زيرا قدرت اسلام و خلافت را از او گرفتهايم» در اين حال، تمام نمايندگان كف زدند و مخالفتها پايان يافت.
«ويليام گيفورد» مىگويد: هرگاه قرآن و شهر مكّه از كشورهاى عربى برچيده شود، آن روز مىتوانيم ببينيم عرب، دور از محمّد و كتاب او، در مسير تمدّن غرب و فرهنگ آن گام نهاده.
«تاكلى» مىگويد: ما بايد قرآن را كه برّندهترين سلاح اسلامى است، عليه خود اسلام به
كار گيريم تا آن را نابود كنيم. بايد به مسلمانان بفهمانيم كه آنچه در قرآن، صحيح است تازه نيست و تازههاى آن صحيح نيست.
«مارمادوك پيكتال» مىگويد: مسلمانان در صورتى مىتوانند در دنياى كنونى تمدّن خود را با همان سرعتى كه در گذشته گسترش داده بودند، توسعه دهند، كه به روشهاى اخلاقى دوران صدر اسلام باز گردند، زيرا اين جهانى كه خلأهاى فراوان دارد نمىتواند در برابر تمدّن آنان پايدارى كند.
«ساموئل زويمر» سرپرست انجمنهاى تبشير مسيحى، در كنگره مبشران كه در قدس و در سال 1935 م تشكيل يافت، گفت: هدف مهمّ تبشير، كه دولتهاى مسيحى شما را به آن فرا خواندهاند، وارد كردن مسلمانان در جرگه مسيحيت نيست، چرا كه اين براى مسلمانان نوعى هدايت و تكريم است؛ هدف مهمّ آن است كه مسلمان را از دين اسلام خارج كنيد، تا موجودى شود كه هيچگونه رابطهاى با خدا نداشته باشد و از تمام روشهاى اخلاقى، كه زير بناى حيات ملّتها را تشكيل مىدهد، فاصله بگيرد. شما با اين عمل مىتوانيد آغازگر پيروزى استعمار در كشورهاى اسلامى باشيد. شما تمام افكار را در كشورهاى اسلامى براى پذيرش مسيرى كه براى آن تلاش كردهايد، آماده ساختهايد. آن مسير، خارج كردن مسلمانان از مسير اسلام است. شما در آن صورت موجودى ساختهايد كه شيوه ايجاد ارتباط با خدا را نمىشناسد و اصلاً نمىخواهد بشناسد. شما مسلمان را از اسلام خارج ساختهايد، ولى او را در مسيحيّت وارد نكردهايد؛ در نتيجه نسل اسلامى، به صورت آنچه استعمار غرب مىخواهد، در آمده است؛ به كارهاى مهمّ بها نمىدهد، از تنبلى و تنآسايى خوشش مىآيد و براى دستيابى به تمايلات درونى از هر راهى وارد مىشود، تا آنجا كه
هدف او در زندگى چيزى جز رسيدن به تمايلات و علايق نيست. اگر درس مىخواند براى همين منظور است و اگر ثروت مىاندوزد به همين دليل است و اگر در بالاترين مقام اجتماعى و مديريتى جاى مىگيرد براى رسيدن به همين هدف است. خلاصه، هر چيزى را در راه رسيدن به تمايلات درونى خود به كار مىگيرد. اى مبشّران، در اين صورت هدف مهمّ شما به بهترين وجه تأمين مىشود.
همين شخص در كتاب الغارة على العالم الاسلامى (شبيخون به جهان اسلام) مىنويسد: در تمدّن غرب براى تبشير دو امتياز هست: امتياز ويرانگرى و امتياز آبادگرى. مقصود ما از ويرانگرى، جدا كردن مسلمان از دين اوست؛ حتى اگر به كفر و بىدينىِ او بينجامد. مقصود از آبادگرى، مسيحى كردن مسلمان در صورت امكان است، تا بتواند در كنار تمدّن غرب عليه گروه و قوم خود قرار گيرد.
«تاكلى» مبلّغ مسيحى مىگويد: ما بايد تأسيس مدارس به شكل غربى را تشويق و گسترده كنيم، زيرا بسيارى از مسلمانان پس از آنكه كتابهاى درسى غرب را مىخوانند و زبانهاى بيگانه را ياد مىگيرند، اعتقادشان به اسلام سست و متزلزل مىشود.
«زويمر» مىگويد: تا وقتى مسلمانان از مدارس مسيحى گريزانند، بايد براى آنها آموزشگاههاى لائيسم تأسيس كنيم و امكانات ثبتنام را براى آنان فراهم آوريم و آسان كنيم تا بتوانيم بدين وسيله روح اسلام را از دانشآموزان سلب كنيم.
«گيب» مىگويد: اسلام، تسلّط خود را از زندگى اجتماعى مسلمانان كاملاً از دست داده و دايره نفوذش نيز به تدريج تنگتر شده است، تا آنجا كه به چند مراسم مذهبى محدودشده حقيقت آن است كه بخش عمده اين دگرگونى، ناخودآگاه و به صورت تدريجى بوده
و در حال حاضر به شدت گسترش يافته است و بازگشت به آن چندان امكانپذير نيست. البتّه موفقيّت اين دگرگونى به تلاش رهبران و زمامداران اسلامى، به ويژه جوانان مسلمان بستگى دارد. تمامى اينها دستاورد فعاليت آموزشى و فرهنگ لائيسم است.
كشيش «سيمون» مىگويد: وحدت اسلامى، آمال ملّتهاى مسلمان را انسجام مىبخشد و مسلمانان را در رهايى از سلطه اروپا كمك مىكند. اما مهمترين عاملى كه عظمت و هيبت اين حركت را درهم مىشكند، همان فعاليتهاى تبشيرى است. بنابراين ما بايد با مسأله تبشير، مسلمانان را از وحدت اسلامى دور سازيم.
«آرنولد توينبى» در كتاب الاسلام و الغرب و المستقبل (اسلام، غرب، آينده) مىنويسد: در حال حاضر وحدت اسلامى فروخفته است، ولى ما بايد حساب كنيم كه هر خوابيدهاى گاهى بيدار مىشود.
گفتنى است در سال 1907 م. يك كنفرانس اروپايى بزرگ، كه گروهى از سياستمداران و متفكّران اروپايى در آن حضور داشتند، به رياست وزير خارجه انگلستان تشكيل شد. او در افتتاحيّه اين كنفرانس گفت: تمدّن اروپا به نابودى و از همگسيختگى تهديد شده و بر همه ما لازم است در اين كنفرانس، عواملى كه مانع از بين رفتن تمدّن ما مىشود، بررسى كنيم.
اين كنفرانس، يك ماه تمام، همراه با بحث و انتقاد ادامه يافت. شركت كنندگان در اين كنفرانس، خطرهاى خارجى را كه باعث نابودى تمدّن غرب مىشوند بررسى كرده و به اين نتيجه رسيدند كه بزرگترين خطرى كه اروپا را تهديد مىكند وجود مسلمانان است. لذا تصميم گرفتند خطّ مشى و راهكار معيّنى را براى جلوگيرى از ايجاد هرگونه اتّحاد ميان دولتهاى خاورميانه طراحى كنند، زيرا به اعتقاد آنها خاورميانه مسلمان متّحد، تنها خطر موجود براى آينده اروپا به شمار مىرفت. آنها سرانجام تصميم گرفتند، يك ملّيت غربى،كه دشمن اعراب و مسلمانان باشد، در شرق كانال سوئز ايجاد كنند، تا بدين وسيله اعراب
در چرخ تفرقه گرفتار بمانند. بر همين اساس بود كه انگلستان بنياد همپيمانى و همكارى خود با صهيونيسم جهانى را كه خواهان يك دولت يهودى در فلسطين بود استوار ساخت.
«وك اسميت» خاورشناس آمريكايى و كارشناس امور پاكستان مىگويد: «اگر در جهان اسلام به مسلمانان آزادى بدهند و مسلمانان در سايه نظامهاى دموكراسى و مردمسالار زندگى كنند، بىترديد اسلام در اين كشورها به پيروزى خواهد رسيد و تنها با كمك نظام استبداد و ديكتاتورى مىتوان ميان ملل اسلامى و آئينشان جدايى انداخت».
سردبير مجلّه «تايم» در كتاب سفر آسيا (سفر به آسيا) حكومت آمريكا را سفارش مىكند و پند مىدهد كه بايستى در كشورهاى اسلامى، ديكتاتورىهاى نظامى به وجود بياورد تا از حاكميت آموزههاى اسلام بر مسلمانان ممانعت كند، چرا كه در اين صورت، مسلمانان بر غرب و تمدّن آن پيروز خواهند شد.
يكى از كسانى كه از كرانه غربى رود اردن آمده بود، نقل مىكرد كه صهيونيستها به صورت نظاممند و به دور از هياهو جوانان عرب را به همنشينى و اختلاط با دختران يهودى، به ويژه در كنار دريا دعوت مىكنند، و دختران نيز از آنان براى همخوابگى با خود دعوت مىكردند. صهيونيستها جوانانى را كه از پذيرفتن اين دعوت امتناع مىكنند، به بهانه اينكه از اعضاى جنبشهاى چريكى هستند، تحت پيگرد قرار مىدهند. در كرانه غربى رود اردن تنها فيلمهاى جنسى و با محتواى هرزهگرى وارد و به نمايش گذاشته مىشود و معمولاً در كنار هر كارخانه بزرگ كه كارگران عرب فلسطينى در آن كار مىكنند، يك فاحشهخانه شبه مجّانى داير كردهاند. اينها همه براى تباه ساختن اخلاق جوانان مسلمان است.
يكى از علماى دين، كه حزب بعث عراق آنها را در زندان وحشتناك «قصرالنّهاية» زندانى كرده بود، براى من نقل مىكرد: انواع شكنجههاى روحى و جسمى كه جلاّدان بعثى با علما و جوانان مؤمن و امثال آنان، به منظور ريشهكن ساختن اسلام از دلهايشان روا مىدارند، بيش از يكصد نوع است.
خود اين عالم را با دهها نوع شكنجه آزار داده بودند تا به زور و به دروغ اعتراف كند، كه خودش و گروهى از علماى نجف و كربلا از عمّال و جيرهخواران آمريكا هستند، اما او مقاومت كرد و همه شكنجهها را تحمّل كرد تا سرانجام به ده سال زندان محكوم شد. آنگاه او را از زندان مزبور خارج كردند و به بازداشتگاه بردند و پس از مدّتى آزاد كردند.
البته اين زندان نخست كاخ «عبدالإله» بود كه در دوران رژيم سلطنتى حاكم بر عراق به «قصرالرّحاب» معروف بوده است. پس از آنكه انگليسىها با همدستى صهيونيستها رژيم سلطنتى عراق را كه به آمريكا متمايل شده بود، توسط كودتاى عبدالكريم قاسم در سال 1958 م، سرنگون كردند، اين كاخ «قصرالنهايه» ناميده شد و مقصود از اين نام، ايهامى است از پايان يافتن حكومت سابق، يا پايان دادن به عمر متهم و زندانى بود. پس از مدّتى آن را به صورت بازداشتگاه درآوردند و به ساختمانهاى آن افزودند. اين كاخ، بسيار وسيع است و ديوارهاى بلند و درختان فراوانى دارد كه اين ويژگىها سبب شده تا براى بازداشتگاه بودن جاى مناسبى باشد، چون از ديد مردم دور بوده و صداى افرادى كه در آنجا شكنجه مىشوند، به گوش كسى نمىرسد.
اين عالم محترم، دو جريان را براى من نقل كرد: يكى مربوط به كيفيّت شكنجهها و ديگر درباره طبيعت رفتار جلاّدان بعثى در قصرالنّهايه. ما در اينجا به اختصار و گذرا هردوجريان را نقل مىكنيم تا مراتب حاكميت ستمگرانه و مستبدانه غربىها و مخصوصاً
انگليسىها و صهيونيستها، بر مسلمانان روشن شود و فراتر اينكه در صدد تحقق بخشيدن به رؤياهاى ديرينه خود و نابود كردن مسلمانان و دور ساختن آنها از دينشان و به خوارى كشاندن آنان بودند. برخى شكنجهها بدين كيفيت بوده:
توهين به مقدّسات: زندانى را مجبور مىكردند كه به خدا، پيامبر صلىاللهعليهوآله ، أئمّه عليهمالسلام و قرآن ناسزا بگويد و مقدّسات دينى را استهزا كند. يكبار يكى از آنها گستاخانه و در كمال پستى و بىشرمى به حضرت زهرا عليهاالسلام ناسزا گفت. از سوى ديگر زندانيان را وادار به طلب رحمت و آمرزش براى يزيد مىكردند، چون مىدانند مسلمانان خشم و نفرت خاصّى از يزيد دارند. همچنين آنها را مجبور مىكردند تا براى ابنزياد، ابنسعد، شمر، هارون و بقيّه خلفاى عبّاسى؛ مخصوصا كسانى كه مانند متوكّل عداوت بيشترى با اهلبيت داشتند، طلب رحمت و مغفرت نمايند.
هتك ناموس زندانيان: خانواده زندانيان را مىآوردند تا از اين راه از زندانيان اعتراف بگيرند. اگر كسى اعتراف نمىكرد، افراد خانواده وى را كه گاهى دختر يا پسر شش هفت ساله مىبود مورد تجاوز قرار مىدادند كه گاهى به مرگ وى منتهى مىشد. همين عالم، اين نوع شكنجه را دوبار به چشم خود ديده بود و مىگفت: گاهى اين كار را در برابر چشم ساير زندانيان انجام مىدادند، تا آنها بترسند و بدانند كه اگر اعتراف نكنند، به اين سرنوشت دچار مىشوند.
رها كردن سگهاى وحشى و گرسنه: سگهايى كه چند روز گرسنه مانده بودند، به جان زندانىاى كه او را محكم بسته بودند مىانداختند. سگها بدن او را مىدريدند و زنده زنده گوشت او را مىخوردند.
برهنه كردن زنان و تجاوز به آنان: زنان زندانى را برهنه نموده و آنها را به جست و خيز وا مىداشتند و اگر زنان امتناع مىكردند آنها را با شلاّق خاردار و گاهى با شلاق الكتريكى مىزدند، سپس آنان را بسته، مورد تجاوز قرار مىدادند. گاهى اين عمل را باپسران جوان نيز انجام مىدادند.
اختلاط زن و مرد برهنه: گروهى از زنان و مردان را برهنه مىكردند و در يك اتاق زندانى مىكردند.
قطع عضو: اعضايى مانند دست، پا، گوش، بينى و حتى آلت تناسلى زندانيان را مىبريدند و يا چشم او را كور مىكردند.
فروكردن سر در حوض كثافات: سر زندانى را در حوض نجاسات فرو مىبردند. وقتى احساس مىكردند در معرض مرگ قرار گرفته است، سرش را بيرون مىآورند و چند بار اين عمل را تكرار مىكردند و در يك موردى به مرگ فرد شكنجه شده انجاميد.
نشاندن روى بخارى برقى: زندانى را روى تخت آهنى برقى مىخواباندند تا بسوزد، به گونهاى كه ساير زندانيان بوى سوختن گوشتش را استشمام مىكردند. زندانى بر اثر اين شكنجه بيهوش مىشد و گاهى جان مىسپرد.
بريان كردن گوشت بدن: گوشت بدن زندانى را بريده و روى آتش مىگذاشتند تا بريان شود، سپس آن را به خود او و بقيه زندانيان مىخوراندند. اين عمل بيشتر اوقات به بيهوشى شخص شكنجه شده منجر مىشد.
نشان دادن سرداب وحشت: زندانى را به سردابى مىبرند كه در آنجا جسد مردگان، موى زنان، ناخنهاى كنده شده، استخوان و مانند اينها بود. همين عالم مىگفت: مرا يك بار در اين سرداب بردند. سرداب بسيار تاريك بود و در قسمت آخر آن شمع كوچكى مىسوخت. وقتى وارد سرداب شدم ديدم افرادى نشستهاند. خيال كردم آنها نيز مانند من، شكنجه شدگانى هستند كه شكنجهشان به پايان رسيده است، لذا به اينجا آورده شدهاند. به آنها سلام كردم، ولى جواب ندادند. تعجب كردم، خيال كردم شايد آنها از مأمورين امنيتى هستند كه مىخواهند مرا شكنجه كنند يا بترسانند. دوباره سلام كردم؛ جواب نشنيدم. بار سوم سلام كردم و پرسيدم: شما كى هستيد؟ آيا از مأمورين امنيّتى هستيد يا از زندانيان؟ وقتى جواب ندادند به طرف يكى از آنها دست دراز كردم، اما ديدممرده است و معلوم شد كه آنها را براى ترساندن زندانيان به اينجا آوردهاند. بسيار
ترسيدم، ولى به خداى سبحان توكّل كردم و نام خدا را برزبان آوردم و يك يك آنها را وارسى كردم. ديدم برخى از آنها را به ديوار تكيه دادهاند، تا روى زمين نيفتند. در آن ميان سرهاى جدا شده و دست و پاهاى شكسته را ديدم. بوى بسيار بدى به مشامم مىرسيد. احساس سرگيجه نمودم و بر اثر استفراغ شديد، گمان كردم در حال جان دادن هستم. چند ساعت كه گذشت، مرا از آن سرداب بيرون بردند، اما من حالت بيهوشى داشتم. آنها مرا با داروهاى ضدّ عفونى و ضد مسموميّت درمان كردند تا به حالت طبيعى خود بازگشتم.
وصل كردن برق به اعضاى حسّاس بدن: برق را به اعضاى حسّاس بدن، مانند پلك چشم، زير بغل، آلت تناسلى و گوش وصل مىكردند. اين عمل باعث لرزش شديد زندانى مىشد و گاهى به نوعى جنون مىانجاميد.
به فلك بستن: پاهاى زندانى را با طناب مىبستند و با چوب به شدّت بر آن مىزدند. گاهى آنقدر به او مىزدند كه پاهايش خونآلود مىشد، ورم مىكرد و ديگر هرگز توان نشستن و راه رفتن نداشت.
شكنجه با بطرى شيشهاى: زندانى را به زور وادار مىكردند روى بطرى شيشهاى و مانند آن بنشيند. اين عمل غالبا باعث بيهوشى او مىشد.
سوراخ كردن اعضا: دست، پا، گوش و بينى زندانى را با مته برقى سوراخ مىكردند.
آويختن زندانى به پنكه سقفى: پاهاى زندانى را به پنكه سقفى مىبستند و پنكه را روشن مىكردند. پنكه نيز به سرعت مىچرخيد و جلاّدان نيز او را تازيانه مىزدند.
سوزاندن موى سر و صورت: موى سر زنان و موى صورت مردان را سوزانده و سيگار را روى پوست بدن يا چشم زندانى خاموش مىكردند.
كشيدن ناخن: ناخنهاى زندانى را مىكندند و سوزن را در آن داخل مىكردند.
پاره كردن دهان: معمولاً اين عمل را با كسى انجام مىدادند كه متهم بود به آنها دشنام داده يا سخنرانى كرده و براى دين اسلام تبليغ نموده است، انجام مىدادند.
باد كردن شكم: شكم زندانى را با تلمبه برقى باد مىكردند، بدين كيفيّت كه شلنگ
تلمبه را در معقد او گذاشته، جريان باد را در شكم او آزاد مىگذاشتند. در نتيجه رودههاى او پاره مىشد و زندانى بر اثر اين شكنجه پس از چند روز مىمرد.
داغ كردن با آتش: اين شكنجه بدين كيفيت بود كه سيم آهنى را در آتش داغ كرده سپس آن را روى دست، پا، پشت، شكم يا سينه زندانى مىگذاشتند. گاهى نيز اين سيم داغ را از يك طرف بدن داخل كرده از طرف ديگر خارج مىساختند. اين عمل موجب مىشد جاى سوختگى چركين شود و دردهاى فراوانى بگيرد.
زمين آلوده: نوع ديگر شكنجهها، انداختن زندانيان روى زمين تعميرگاه آلوده به روغن و كثافات بود كه بوى بسيار متعفّنى داشت.
آويختن زنان با موهايشان: زنان را پس از آنكه دست و پايشان را مىبستند و گاهى نيز آنها را برهنه مىكردند با موها يا سينههايشان آويزان مىكردند.
رها كردن زنبور: زندانى را برهنه كرده در فضاى بسته پر از زنبور رها مىكردند.
زنبورها نيز او را مىگزيدند گاهى زندانى بيهوش مىشد و اگر نمىخواستند بميرد به او پادزهر تزريق مىكردند.
سلّولهاى انفرادى: فرد را در سلّولهاى انفرادى حبس مىكردند، به گونهاى كه نمىتوانست بايستد يا بخوابد. گاهى آن را از آب سرد يا گرم پر مىكردند تا زندانىاى كه نشسته است نصف بدنش را آب فرا گيرد، يا او را در جايگاهى استوانهاى شكل، كه به همين منظور ساخته شده بود، حبس مىكردند. در اين صورت زندانى ايستاده مىماند و قدرت بر نشستن و حركت كردن نخواهد داشت. لذا گاه درب سلّول را كه باز مىكردند با جنازه زندانى روبهرو مىشدند.
كندن مو: موى سر، صورت، ابرو و مژه فرد را با دستگاههاى مخصوص مىكندند. گاه قسمتى از گوشت بدن هم با آن كنده مىشد، كه اين خود درد آن را دو چندان مىكرد.
برآشفتن آرامش خفتگان: زندانى را هنگام خواب و استراحتش با بلندگوهاىقوى بيدار مىكردند. گاه با روشن كردن چراغهاى پرنور مزاحم آسايش او مىشدند كه در
اثر اين شكنجهها زندانى دچار لرزه شديد و آشفتگى روانى مىشد. گاه آب داغ يا آب يخ روى افراد خوابيده مىريختند، كه اين عمل آنان را دستخوش حساسيت عصبى مىكرد.
ميخ كردن گوش به ديوار: گوش زندانى را ايستاده، نشسته و خوابيده با ميخ به ديوار مىكوفتند. گاهى زندانى بر اثر اين شكنجه مقاومت خود را از دست داده، بيهوش بر زمين مىافتاد، گوشش پاره و خون از آن جارى مىشد.
پرتاب از بلندى: پاى زندانى را به طناب يا سيمِ محكمى مىبستند؛ سپس او را از طبقه بالا به پايين يا در درون چاه پرتاب مىكردند، طورى كه در هوا معلق مىماند. اين كار سبب تكان شديد بدن او مىشد، كه گاهى عصب پاى او قطع يا مفصلش ازهم جدا مىشد.
كشيدن دندان: دندانهاى فرد را با ابزارهاى آهنى مىشكستند، يا آن را از ريشه درمىآوردند. گاه اين كار سبب مىشد كه فكّ او بشكند يا قسمتى از لثه آن جدا گردد.
قطع ارتباط زندانى با جهان خارج: زندانى را در سلّولهاى تاريك و احيانا مرطوب يا پر از آب حبس مىكردند. در چنين حالى زندانى هيچ چيز را نمىديد و شب و روز را هرگز تشخيص نمىداد. گاهى نيز لوله آب سرد يا گرمى را بالاى سرش قرار مىدادند تا قطره قطره روى سرش بريزد و اين باعث ناراحتى و پريشانى او مىگردد.
تهديدهاى بىارزش: زندانى را با تهديدهاى بىارزش يا با اعدام و مانند آن مىترساندند، كه اين خود باعث شكنجه و ناراحتى روحى فراوانى مىشد.
گذاشتن دست لاى در: دست يا پايش را لاى در مىگذاشتند و در را روى او مىبستند.
جلوگيرى از خوابيدن: به زندانى اجازه خوابيدن نمىدادند؛ بدين صورت كه هرگاه زندانى خوابش مىگرفت او را مىزدند، يا سوزن و مانند آن در بدنش فرو مىكردند گاه بر اثر شدّت خواب، از خود بىخود مىشد و روى زمين مىافتاد، گاهى نيز اعصابش آشفته مىشد.
قير آبشده: پا، دست يا حتى ناحيه پسين سر زندانى را در قير آبشده داخلمىكردند. گاهى هم قير آب شده روى بدن او مىريختند.
بستن دستها هنگام غذا خوردن: دستهاى زندانى را هنگام خوردن غذا يا نوشيدن آب، مىبستند، تا ناچار شود مانند چهارپايان آب بنوشد يا غذا بخورد. گاهى نيز هنگام قضاى حاجت دستهايش را مىبستند تا نتواند خود را تطهير كند.
فرو بردن سوزن در زبان: زبانش را از دهانش بيرون مىكشيدند، سپس سوزن بزرگى را در آن فرو مىبردند. دست و پايش را مىبستند تا نتواند سوزن را از زبان خود بيرون بكشد. لذا زبانش از دهانش بيرون مىماند و آزار روحى و جسمى شديدى بر او تحميل مىشد. گاهى روى زبان زخمى نمك يا فلفل مىپاشيدند، چنانكه گاهى نيز قسمتهاى ديگر بدن را زخمى مىكردند و روى آن سركه يا نمك يا فلفل مىپاشيدند.
غلتاندن زندانى: چشم زندانى را با دستمال و دست و پايش را با طناب مىبستند و او را از پلّهها مىغلتاندند تا پائين بيفتد و دچار كوفتگى شديد بدن و گاه شكستگى و جراحت گردد.
موادّ سوزاننده: اسيد يا موادّ سوزاننده ديگر را روى برخى اندام زندانى مىريختند تا موجب بدريختى و درد او شود. گاهى نيز اسيد را در چشم يا دهان يا روى آلت تناسلى او مىريختند، كه اين خود درد بسيار شديدى دارد.
شكنجه با آب داغ: گاه شكم زندانى را با آب جوش پر مىكردند كه باعث تورّم و سوختگى داخل شكم و دستگاه گوارش مىشد و رودهها دچار سوختگى مىشدند.
شكنجه با سگ تعليم ديده: زندانى را به صندلى ثابتى مىبستند و آلت تناسلى او را از سوراخى كوچك بيرون مىآوردند و سگ تعليم ديدهاى را رها مىكردند تا با آن بازى كند. اين عمل براى زندانى درد شديد ايجاد مىكرد و غالباً بيهوش مىشد.
گذاشتن گيره بر بينى: گاه با گيرهاى بينى زندانى را مىفشردند كه شديداً درد مىكرد و زندانى نمىتوانست از راه بينى تنفّس كند و ناچار با دهان نفس مىكشيد. در نتيجه صداى او تغيير مىكرد و وقتى مىخواست حرف بزند مأموران به او مىخنديدند.البته قبل از اين عمل دستهاى زندانى را مىبستند تا نتواند گيره را از بينى خود بردارد.
رنگ كردن صورت: نصف صورت زندانى را به طور عمودى، افقى يا مايل، با رنگ ثابتى رنگآميزى مىكردند و سپس به او مىخنديدند. اين خندهها باعث آزردگى خاطر زندانى مىشد و روحيه خود را از دست مىداد.
شكنجه با دوستان: گاه زندانى را با دوست زندانيش شكنجه مىدادند؛ بدين ترتيب كه او را به شدت به دوستش مىكوبيدند يا سر يكى را محكم به سر ديگرى مىكوبيدند، يا به ديوار مىزدند، يا دست و پايش را مىبستند و او را به زمين مىبستند و زندانى ديگر را نيز پس از بستن دست و پا، روى او مىافكندند. گاهى پنج زندانى را روى هم مىانداختند و آنان را به يكديگر مىبستند تا براى آنها ايجاد سنگينى كرده و در نتيجه باعث شكنجه روحى و جسمى آنها شود.
گرد، د.د.ت: در چشمهاى زندانى نفت يا پودر د.د.ت - كه براى نابودى حشرات به كار مىرود - مىريختند و گاهى زندانى را مىخواباندند و در دهانش بول يا غائط مىكردند كه اين عمل باعث رنج فراوان او مىشد.
خوراندن بول به جاى آب: گاه به جاى اينكه به زندانى آب بدهند، بول يا آب آلوده و كثيف مىدادند. زندانى هم بر اثر شدّت تشنگى ناچار مىشد آن را بنوشد. گاهى او را از خوردن آب منع مىكردند؛ مخصوصا در فصل گرما، تا از شدت تشنگى بميرد.
برطرف ساختن آلودگىها با لباس: زندانى را وادار مىكردند تا با لباسهايش مستراحها را تميز و خاكروبهها را جمع كند. زمانى هم ظرفى از نجاست بر سر زندانى كه به ديوار يا در بند بسته شده بود مىريختند و گاهى هم به او اجازه نمىدادند براى قضاى حاجت از اتاق خارج شود. او هم ناچار در اتاق خودش قضاى حاجت مىكرد كه طبعا باعث آلودگى و تعقّن و اذّيت او مىشد. گاهى هم اين عمل را با چند زندانى كه در يك اتاق زندانى بودند انجام مىدادند.
كشيدن آلت: خود زندانى را به ديوار و آلت او را به طنابى مىبستند، سپس طنابرا مىكشيدند. كه اين عمل باعث آزار شديد و گاهى موجب بيهوشى او مىشد.
مردگان در سلّول: در زندان قصرالنّهايه مردگان را داخل اتاق بعضى از زندانيان مىگذاشتند تا باعث ترس و رنج آنها شود، زيرا پس از دو سه روز جسد مرده متعفن مىشد.
گذاشتن آهن در دهان: قطعه آهنى را در دهان زندانى گذاشته و آن را از پشت سرش مىبستند تا دهانش باز بماند و باعث آزار روحى و جسمى او شود.
تقليد حيوانات: گردن زندانى را با ريسمانى ضخيم، كه به او آزار مىرساند، مىبستند. سپس يكى از مأموران سر ريسمان را مىگرفت و زندانى را وادار مىكرد با دست و پا راه برود و فرياد بكشد، و اگر اين كار را نمىكرد او را با شلاّق مىزدند.
علاوه بر اين، شكنجههاى ديگرى نيز وجود داشت كه اين عالم دين به چشم خود ديده بود: مثلاً روزى در قصرالنهايه ديده بود كه مأموران، چهار افسر جوان را آوردند و به ديوار بستند، سپس يكى از مأموران قصر به گروهى از تفنگداران، كه خودش رئيس آنها بود، دستور داد تفنگهاى خود را روى اين چهار نفر آزمايش كنند. آنها نيز ناگهان شليك كردند و افسران را تيرباران نمودند به گونهاى كه خون فراوانى از پيكر آنان به راه افتاد و در دم جان سپردند.
روزى محكوم به اعدامى را آوردند، ولى روز بعد ديديم مأموران، ديوانهاى را، كه آثار ديوانگى كاملاً در او آشكار بود، آوردند با صندلى برقى اعدام كردند. آنگاه آن شخصِ محكوم به اعدام را آزاد ساختند. ما از اين حادثه سخت تعجّب كرديم. پس از آنكه از زندان آزاد شديم، پى برديم كه وقتى خويشاوندان اين شخص فهميدهاند كه زندانىشان به اعدام محكوم شده، به خيراللّه طلفاح (دائى و پدر زن صدّام) پناه بردند و صد هزار دينار رشوه به او دادهاند. او نيز براى اينكه هم به حكم اعدام عمل شده باشد و هم اين فرد، آزاد شود، به اين صورت عمل كرده و يك ديوانه بىگناه را به جاى او اعدام كرده است.
روزى جوانى را دستگير و شكنجه كردند. وقتى علّت دستگيرى او را جويا شديم
گفت: من با دخترى ازدواج كردم و سرپرست حزب بعث فلان منطقه خواست به همسرم تجاوز كند. بالأخره ميان ما نزاع در گرفت و آن بعثى مرا به جمعآورى سلاح عليه حكومت متّهم كرد. سپس مرا به زندان آوردند. اين عالم دين مىگويد: جوان بيچاره گريه مىكرد و مىگفت: نمىدانم آن مرد تا كنون كه زمينه را براى خود فراهم ديده بر سر همسرم چه آورده است.
داستانهاى ديگرى نيز اين عالم نقل كرده كه ذكر همه آنها در مجال اين نوشتار نيست، بلكه تنها خواستيم با بيان مواردى از اين جنايات تا حدودى معلوم شود كه غربىها نسبت به اسلام و مسلمانان سخت كينهتوزى مىكنند و از اين راه مىخواهند كشورهاى اسلامى، از جمله عراق را كه گرفتار حزب بعث، عامل انگلستان و اسرائيل شده است، نابود كنند.
به كار بردن خشونت و دورى از رفتارهاى ملايم و پرهيز از مدارا، چه در نوشتار و چه در گفتار و كردار، نسبت به مردم، يكى ديگر از عوامل عمده انحطاط و واپسماندگى مسلمانان به شمار مىرود، چنانكه تا نيم قرن پيش در برخى از جنبشهاى اسلامى و حركتهاى اصلاحى مصلحان اجتماعى آشكارا ديده مىشد، و اين عامل آنان را از هرگونه پيشرفت و ترقى و توسعه باز مىداشت.
درباره مدارا با مردم روايات فراوانى از پيامبر صلىاللهعليهوآله و ائمّه اطهار عليهمالسلام نقل شده است كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
معاذ بن مسلم از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «الرّفق يُمن و الخُرقُ شُؤم(1)مدارا مايه ميمنت، خشونت مايه شومى و بدى است».
جابر نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «إنّ اللّه عزّوجل رفيق يحبّ الرّفق و يعطي على الرّفق ما لا يعطي على العنف(2)خداى عزوجل مهربان نرمخو است و نرمى و مهربانى را دوست مىدارد و در برابر ملايمت پاداشى مىدهد كه در برابر خشونت نخواهد داد».
موسى بن بكر نقل مىكند كه امام موسى بن جعفر عليهالسلام فرمودند: «الرّفق نصف العيش(3)مدارا نيمى از معيشت است».
امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إن اللّه عزّوجلّ رفيق يحبّ الرّفق(1)خداى عزوجل مهربان است و نرمى و مدارا را دوست مىدارد».
زراره از امام باقر عليهالسلام نقل مىكند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إن الرّفق لم يوضع على شىءٍ إلاّ زانه و لا نزع من شيء إلاّ شانه(2)هيچ چيزى با مدارا همراه نشد مگر آنكه مايه زينت او شد و از هيچ چيزى مدارا برداشته نشد، مگر آنكه زشت گرديد».
ابو المقدام به شكل حديث مرفوع نقل مىكند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إنّ في الرّفق الزّيادة و البركة و من يحرم الرّفق يحرم الخير(3)در مدارا و نرمى، افزونى و بركت است. هركس از ملايمت محروم شد از نيكىها محروم شده است».
امام صادق فرمودند: «ما زوي الرّفق عن أهل بيت إلاّ زوي عنهم الخير(4)نرمى و مدارا از هيچ خانوادهاى رخت برنمىبندد، مگر آنكه نيكىها از آن محو مىشود».
راوى مىگويد ميان من و يك نفر مشاجره لفظى درگرفت. حضرت ابوالحسن عليهالسلام به من فرمودند: «با آنان مدارا كن، زيرا كفر هريك از آنها در خشم او نهفته است و كسى كه كفرش در خشمش نهفته باشد، در او خيرى نيست»(5).
امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من كان رفيقاً في أمره نال ما يريد من الناس(6)هركس در كارش مدارا داشته باشد به آنچه از مردم انتظار دارد، دست مىيابد».
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إن اللّه رفيق يحب الرفق في الامور كلّها(7)خداى متعال مدارا مىكند و مدارا در تمام امور را دوست مىدارد».
هشام بن حكم نقل كرده كه امام كاظم عليهالسلام فرمودند: «يا هشام عليك بالرفق، فانّ الرفق يمن و الخرق شؤم، ان الرفق و البر و حسن الخلق يعمر الديار و يزيد في الرزق(8)اى هشام،
تا مىتوانى مدارا كن، زيرا مدارا همهاش خير است، خشونت همهاش شوم. مدارا و نيكوكارى و خوشخلقى مايه آبادانى شهرها و افزونى روزى است».
حضرت اميرمؤمنان عليهالسلام به فرزندش امام حسين عليهالسلام فرمودند: «يا بني، رأس العلم الرفق و آفته الخرق(1)فرزندم، سرآمد دانش مداراست و آفت آن خشونت است».
امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ما رتج أمر و أحجم عليه الرأي و اعيت به الحيل الاّ كان الرفق مفتاحه(2)هيچ كارى به بن بست نمىرسد و انديشهها در آن عقيم نمىماند و راه چارهجويى در آن بسته نمىشود، مگر آنكه كليدش مدارا و ملايمت مىباشد».
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «الرفق رأس الحكمة، اللهم من ولي شيئا من أمور أمّتي فرفق بهم فأرفق به، و من شقّ عليهم فأشقق عليه(3)مدارا سرآمد حكمتهاست. خدايا، هركس كارى از كارهاى امّتم را بر عهده گرفت و با آنان مدارا كرد تو نيز با او مدارا كن، و هركس بر آنان سخت گرفت، تو هم بر او سخت بگير».
اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «الرفق ييسّر الصعاب و يسهّل شديد الأسباب(4)مدارا و ملايمت، سختىها را آسان و اسباب دشوار را فراهم مىكند».
نيز فرمودند: «الرفق بالأتباع من كرم الطباع(5)مدارا و ملايمت با همراهان، نشان از كرامت نفس آدمى است».همچنين فرمودند: «رأس الجهل الخرق(6)سرآمد نادانى، خشونت است».
باز هم فرمودند: «ليكن شيمتك الرفق فمن كثر خرقه قل عقله؛ بايد صفت تو مدارا باشد، زيرا هر كه خشونتش بيشتر باشد عقلش هم كمتر است».
و فرمودند: «لسان الجهل الخرق(7)زبان نادانى، خشونت است».
بردبارى(1)محمّد بن عبيداللّه مىگويد: از امام رضا عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند: «لا يكون الرجل عابداً حتّى يكون حليما(2)آدمى تا بردبار نباشد، عابد نمىشود».
زراره از امام باقر عليهالسلام نقل مىكند كه على بن الحسين عليهالسلام مىفرمودند: «إنّه ليعجبني الرّجل أن يدركه حلمه عند غضبه(3)مايه پسند من است مردى كه در هنگام خشم بردبار باشد».
حفص بن ابىعايشه مىگويد: «امام صادق عليهالسلام غلام خود را براى كارى بيرون فرستادند، اما غلام دير كرد. امام عليهالسلام به دنبال او رفتند و ديدند در مكانى خوابيده است. آن حضرت كنارش نشستند و بادش مىزدند، تا بيدار شد. به او فرمودند: فلانى، چه شده كه هم روز مىخوابى و هم شب؟ شب مال تو باشد و روز براى ما»(4).
انس بن محمد از پدرش و او از امام صادق عليهالسلام و آن حضرت از پدرانش نقل مىكند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در ضمن سفارشى به اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «ألا أخبركم بأشبهكم بي خلقا؟ قال: بلى يا رسول اللّه، قال: أحسنكم خلقا، و أعظمكم حلما، و أبرّكم بقرابته، و أشدّكم من نفسه إنصافا(5)مىخواهيد به شما خبر دهم كه كدام يك از شما در اخلاق به من شبيهتر است؟فرمود: آرى، يا رسول اللّه. فرمودند: خوشاخلاقترين و بردبارترين شما و كسىكه به خويشانش از همه نيكوكارتر و از همه باانصافتر باشد».
حسين بن يزيد از امام صادق عليهالسلام و آن حضرت از پدرانش و ايشان از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل مىكنند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «و الذي نفسي بيده، ما جمع شيء إلى شيء أفضل من حلم إلى علم(6)قسم به آن كه جانم در دست اوست، هيچ چيزى با چيز ديگرى، بهتر از بردبارى با دانش همراه نشده است».
1) . بردبارى حلم خصلتى است كه در مواجه شدن با نادان تحقّق مىيابد، ولى شكيبايى (صبر) اعمّ است و لذا مىگويند: فلانى در برابر نادان بردبارى كرد، و نمىگويند در برابر مصيبت، بردبار بود.
2) . كافى، ج 2، ص 111.
3) . همان، ص 112.
4) . همان.
5) . من لايحضره الفقيه، ج 4، ص 370.
6) . خصال، شيخ صدوق، ج 1، ص 5.
در نهج البلاغه از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل شده كه فرمودند: «أَوَّلُ عِوَضِ الْحَلِيمِ مِنْ حِلْمِهِ أَنَّ النَّاسَ أَنْصَارُهُ عَلَى الْجَاهِلِ(1)نخستين پاداشى كه بردبار از بردباريش مىگيرد اين است كه مردم در برابر نادانان حمايتش مىكنند».
و نيز فرمودند: «إِنْ لَمْ تَكُنْ حَلِيماً فَتَحَلَّمْ فَإِنَّهُ قَلَّ مَنْ تَشَبَّهَ بِقَوْمٍ إِلاَّ أَوْشَكَ أَنْ يَكُونَ مِنْهُمْ(2)اگر بردبار نيستى خود را به بردبارى وادار، زيرا كم اتفاق مىافتد كه كسى خود را به قومى شبيه سازد و همانند آنان نشود».
محمد بن عبدالرحمن بن ابىليلى از پدرش نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «إنّ لكلّ شيء قفلاً و قفل الايمان الرفق(3)براى هر چيزى قفلى است و قفل ايمان نرمى و مداراست».
احمد بن زياد بن ارقم از فردى نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «هر خانوادهاى كه از مدارا و نرمى بهرهاى داشته باشند، خدا روزى آنان را افزايش مىدهد. مدارا در اندازهگيرى معاش، بهتر از افزايش در مال است. با مدارا هيچ چيزى ناتوان و ناشدنى نيست و با تبذير چيزىباقى نمىماند. خدا مهربان است و مدارا و نرمى را دوست دارد»(4).
جابر از امام باقر عليهالسلام نقل مىكند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «لو كان الرّفق خلقاً يرى ما كان مِمّا خلق اللّه شيء أحسن منه(5)اگر مدارا به صورت پديدهاى ديدنى بود، در ميان مخلوقات و آفرينههاى خدا چيزى زيباتر از آن وجود نمىداشت».
امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ما اصطحب اثنان إلاّ كان اَعظمهما أجراً و أحبّهما إلى اللّه عزّوجلّ أرفقهما بصاحبه(6)هيچگاه دو نفر با هم همراه نشدند مگر آنكه مدارا كنندهتر، نزد خدا محبوبتر و پاداشش بيشتر است».
چهارمين عامل انحطاط مسلمين، خودكامگى و انحصارطلبى فردى و گروهى است. در روزگار كنونى برخى برنامهريزىها از استبداد نشأت گرفته. كسى كه در رأس كارهاست غالباً بدون بدنه حزب و سائر آحاد جامعه شخصا تصميم مىگيرد. اين تصميمگيرى شخصى سبب مىشود كه اوّلاً: ارتباط معنوى ميان افراد از بين برود و در پى آن پراكندگى و از همگسيختگى بر جامعه حاكم شود؛ چنانكه اين پديده را در برخى از احزاب اسلامى ديدهايم؛ پديدهاى كه باعث درگيرى و نزاع ميان آنها شده است.
ثانيا: مردم از احزاب و سازمانها فاصله بگيرند و با آنها همكارى نكنند؛ زيرا مردم معمولاً با كسى همكارى مىكنند كه او نيز با آنان همكارى كند كه اين همكارى نه تنها در موارد رفع نيازمندىها، بلكه در افكار و اعمال نيز باشد.
بنابراين مردم كسى را مىخواهند كه از خودشان و براى خودشان باشد، و آنها نيز از او و با او باشند، نه كسى كه در خارج از چارچوب آنها عمل كند و بر آنان فخر بفروشد و مستبدّانه عمل كند. اينگونه افراد نمىتوانند با برنامههاى خود، مردم را به حركت درآورند لذا بر عهده سازمانهاى اسلامى و امثال آن - كه در صدد نجات مسلمانان هستند - دو تكليف ثابت است: يكى مشورت كردن با ديگران، و ديگرى تواضع و فروتنى با آنها.
درباره مشورت و رايزنى آيات و روايات فراوانى وجود دارد كه در گذشته به برخى از آيات آن اشاره كرديم. اينك به بخشى از روايات در اينباره اشاره مىكنيم:
ابن القداح از امام صادق عليهالسلام و آن حضرت از پدرش نقل كرده كه فرمودند: «از رسول
خدا صلىاللهعليهوآله پرسيدند: ما الحزم؟ احتياط و دورانديشى چيست؟ فرمودند: مشاورة ذوي الرأي و اتّباعهم(1)مشورت كردن با صاحبنظران و پيروى نمودن از آنها».
سرى بن خالد از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در سفارشى به اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «لا مظاهرة أوثق من المشاورة و لا عقل كالتدبير(2)هيچ پشتيبانىاى محكمتر از مشورت و هيچ عقلى مانند تدبير وجود ندارد».
ابوالجارود نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «في التوراة أربعة أسطر: من لا يستشر يندم، و الفقر الموت الأكبر، و كما تدين تدان، و من ملك استأثر(3)در تورات چهار جمله [بهامند] آمده است: كسى كه مشورت نكند پشيمان مىگردد؛ تنگدستى، مرگ بزرگ است؛ هر طور كه پاداش بدهى به تو پاداش مىدهند؛ هركس به چيزى دست يافت از آنِ اوست».
سماعة بن مهران نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «لن يهلك أمرؤ عن مشورة(4)هيچكس از مشورت كردن نابود نمىگردد».
در نهجالبلاغه نقل شده كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «لاَ غِنَى كَالْعَقْلِ وَ لاَ فَقْرَ كَالْجَهْلِ وَ لاَ مِيرَاثَ كَالْأَدَبِ وَ لاَ ظَهِيرَ كَالْمُشَاوَرَةِ(5)هيچ بىنيازىاى مانند عقل و هيچ نيازمندىاى مانند جهل و هيچ ميراثى همچون ادب و هيچ پشتيبانىاى مانند مشورت نيست».
و نيز فرمودند: «مَنِ اسْتَبَدَّ بِرَأْيِهِ هَلَكَ وَ مَنْ شَاوَرَ الرِّجَالَ شَارَكَهَا فِي عُقُولِهَا(6)هركس در راى و انديشه خود مستبد و خودرأى باشد نابود مىشود و هر كه با مردان مشورت كند، در عقل آنان شريك شده است».
و فرمودند: «قد خاطَرَ بنفسه من استغنى برأيه(7)كسى كه خود را در انديشهاش بىنيازبداند خويشتن را در معرض خطر قرار داده است».
مفضل بن عمر نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من لم يكن له واعظ من قلبه،
و زاجر من نفسه، و لم يكن له قرين مرشد استمكن عدوه من عنقه(1)هركس از دل خويش پند دهنده و از سوى نفسِ خويش بازدارندهاى نداشته باشد و همدمى كه راهنمايى كند نداشته باشد، دشمن خود را بر خويش مسلّط ساخته است».
معلى بن خنيس نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «چه مىشود اگر برايتان رويداد نوپديدى روى دهد، با مرد عاقلى كه ديندار و پرهيزگار باشد مشورت كنيد؟ سپس فرمودند: بدانيد كه اگر آدمى چنين كند، قطعاً خدا او را كمك كرده، بالا مىبرد و بهترين كارها و نزديكترين آنها به خدا را برايش پيش مىآورد»(2).
معمّر بن خلاد مىگويد: «امام رضا عليهالسلام غلامى به نام سعد داشتند كه از دنيا رفت. روزى امام به او فرمودند: "مردى كه امانتدار و درستكار باشد، به من معرّفى كن" مىگويد گفتم: آيا من كسى را به شما معرّفى كنم؟ امام عليهالسلام با چهرهاى خشمگين به من نگاه كردند و فرمودند: پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله با اصحاب خود مشورت مىكردند سپس در كار خود تصميم مىگرفتند»(3).
فضيل بن يسار مىگويد: «روزى امام صادق عليهالسلام در كارى با من مشورت كردند، گفتم: خدا خيرتان دهد، آيا با كسى مثل من مشورت مىكنيد؟ فرمودند: آرى با تو مشورت مىكنم»(4).
حسن بن جهم مىگويد: «روزى نزد امام رضا عليهالسلام بودم كه ايشان از پدر خودشان ياد كردند و فرمودند: هرگز عقلهاى مردم به عقل او نمىرسيد؛ در عين حال گاهى با بعضى از غلامان سياه خود مشورت مىكردند. بعضى از ياران حضرت به وى مىگفتند: آيا شما با مثل اينها مشورت مىكنيد؟ مىفرمودند: چه بسا خداى تبارك و تعالى حقيقت را بر زبان اينها مىراند. سپس امام هشتم فرمودند: گاهى غلامان سياه در مورد كارهاى زمين و باغ اظهار نظر مىكردند و آنحضرت طبق آن نظر عمل مىكردند»(5).
عمر بن جميل نقل مىكند كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «من لم يستشر يندم(6)هركس
مشورت نكند پشيمان مىشود».
و فرمودند: «من استقبل وجوه الآراء عرف مواقع الخطأ(1)هركس آراى پسنديده را بپذيرد، موارد خطا را به خوبى خواهد شناخت».
و فرمودند: «لا رأي لمن انفرد برأيه(2)كسى كه در انديشهاش مستبدّ و تكرو باشد در واقع، انديشهاى نخواهد داشت».
و فرمودند: «ما عطب من استشار(3)هركس مشورت كند هلاك نمىشود».
و فرمودند: «من شاور ذوي الاسباب دلّ على الرّشاد(4)هر كه با صاحبان وسيله هدايت مشورت كند، بىترديد به هدايت راه خواهد يافت».
و فرمودند: «لا تشر على المستبد برأيه(5)از كسى كه در انديشهاش مستبدّ و تكرو است مشورت مخواه».
امام كاظم عليهالسلام فرمودند: «من استشار لم يعدم عند الصواب مادحا و عند الخطأ عاذرا(6)هركس مشورت كند، اگر كارش به نتيجه رسد از ستايش محروم نخواهد شد و اگر به خطا رود معذورش مىدانند».
نزد همه معروف است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله با اصحاب خود زياد مشورت مىكردند و به آنها مىفرمودند: «أشيروا عليَّ(7)به من تذكّر و نظر دهيد».
اميرمؤمنان عليهالسلام نيز يكى از حقوق امّت بر امام را مشورت با آنان معرّفى كردهاند. روايات فراوانى نيز درباره مشورت ساير امامان با اصحاب خود نقل شده است.
نويسنده مُهَجالدّعوات اين حديث را نقل مىكند: «موسى پسر مهدى عبّاسى، امام كاظم عليهالسلام
را تهديد كرد و گفت: خدا مرا بكشد اگر او را زنده بگذارم. در اين ميان على بن يقطين به موسى بن جعفر عليهالسلام نامهاى نوشت و به آن حضرت هشدار داد. نامه به دست امام عليهالسلام رسيد. روز بعد، امام عليهالسلام خاندان و شيعيان نزديكش را احضار كردند و آنان را از ماجرا باخبر ساختند و به آنان فرمودند: در اينباره چه نظر مىدهيد؟ گفتند: خدا خيرتان دهاد، ما به تو پيشنهاد مىكنيم كه خودت را از اين ستمگر دور كنى»(1).
1) . مهج الدعوات، سيد بن طاوس، ص 218.
پنجمين عامل عقبماندگى مسلمانان، تجملگرايى و رفاهزدگى مديران و رهبران آنها است. برخى از رهبران احزاب و تشكيلات اسلامى راه خوشگذرانى و تنآسانى و حتى عيّاشى را برمىگزينند و در كاخها سكونت مىنمايند و سوار اتومبيلهاى مدرن مىشوند و با دختران زيبا و بلند مقام ازدواج مىكنند و هرگونه وسايل رفاه و راحتى زندگى را براى خود آماده مىسازند و خود را از عموم مردم جدا مىكنند. بديهى است كه سرشت مردم، رهبرانى را كه در كاخهاى ساخته شده از عاج، زندگى مىكنند و در نعمتها غوطهور و به نام فقرا و مستمندان و به اسم اسلام و مسلمين سخن مىگويند، نمىپذيرند. كسى كه از دين سخن مىگويد بايد در رفتار خود مانند رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و جانشينان آن حضرت باشد. بنابراين وقتى مردم مىبينند رهبران احزاب و تشكيلات و انجمنهاى اسلامى به خلاف رفتار معصومين عمل مىكنند، پى مىبرند كه آنها نيز بهرهاى از اسلام و درد دين ندارند، لذا از اطرافشان پراكنده مىشوند كه اين عامل موجب شكست آنها مىشود.
به فراوانى در تاريخ مىخوانيم كه دو رهبر بزرگ اسلام يعنى رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و اميرمؤمنان على عليهالسلام و نيز ساير معصومين عليهمالسلام زندگى ساده و توأم با زهد و قناعت داشتهاند. از امام صادق عليهالسلام نقل شده كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله درهم و دينار، برده و كنيز و شتر و گوسفندى از خود به جاى نگذاشتند. ايشان در حالى از جهان رخت بربستند كه زرهشان در ازاى بيست پيمانه جو - كه از يك يهودى براى مخارج خانوادهاش گرفته بودند - گرو بود»(1).
1) . قرب الاسناد، ابن جعفر حميرى، ص 44.
وقتى بدانيم هر پيمانهاى تقريبا سه كيلو است، نتيجه مىگيريم كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله براى خوراك خانوادهشان به شصت كيلو جو محتاج بودهاند، هرچند ايشان در زمان رحلت، نُه همسر داشته و بر منطقهاى كه در نقشه كنونى جهان، با هفت كشور يا بيشتر از آن برابر بوده، حكومت مىكردهاند.
در حديثى از امام صادق عليهالسلام نقل شده كه فرمودند: «و قد مات رسولُ اللّه صلىاللهعليهوآله و عليه دين(1)رسول خدا صلىاللهعليهوآله در هنگام رحلت بدهكار بودند».
قتاده مىگويد: ما شنيديم كه سه سال پياپى حضرت على عليهالسلام در موسم حجّ اعلان كردند: «من كان له على رسول اللّه دين فليأتنا نقضي عنه(2)هركس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله وامى طلب دارد، نزد ما بيايد تا وامش را پرداخت كنيم».
در روايتى آمده است كه: «وقتى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله رحلت كردند هشتاد هزار درهم بدهكار بودند و حضرت على عليهالسلام آن را پرداخت نمودند»(3).
در فصلهاى پيشين نمونههايى از زهد پيامبر صلىاللهعليهوآله را ذكر كرديم و ديگر نيازى به تكرار نداريم.
حضرت اميرمؤمنان على عليهالسلام نيز روش و سنت پيامبر صلىاللهعليهوآله را دنبال كردند. در تاريخ آمده است كه وقتى آن حضرت به شهادت رسيدند، اموال نقدى ايشان تنها هفتصد درهم بود كه از سهم بيتالمال به دست آورده بودند و آن را براى خريدن كنيزى براى دخترش امكلثوم كنار گذاشته بودند(4). امّا قرضهاى آن حضرت هشتصد هزار درهم بود.
در كتاب كشفالمحجّه از امام باقر عليهالسلام نقل شده كه فرمودند: «هنگامى كه اميرمؤمنان عليهالسلام رحلت فرمودند هشتصد هزار درهم بدهكار بودند. امام حسن عليهالسلام زمينى از آن حضرت را به پانصد هزار درهم فروختند و قرض ايشان را ادا كردند. زمين ديگرى را نيز به سيصدهزار درهم فروختند و باقيمانده دين او را پرداخت نمودند. اين بدان جهت بود كه اميرمؤمنان عليهالسلام چيزى ازخمس را نزد خود باقى نمىگذاشتند، مبادا بر اثر حوادث تلف شود»(5).
ناگفته نماند كه اين دو زمينى كه امام عليهالسلام داشتهاند از دسترنج خود ايشان بوده كه در دوران بركنارى او از خلافت در آن درخت و نخل كاشته بودند. مع ذلك - چنانكه در تاريخ هم به فراوانى آمده است، اميرمؤمنان على عليهالسلام بيشتر زمينهاى خود را در زمان حيات خود وقف كرده بودند.
در كتاب كافى از امام صادق عليهالسلام نقل شده كه فرمودند: «وقتى حسن بن على عليهالسلام از دنيا رفتند مقروض بودند و حسين بن على عليهالسلام نيز هنگام شهادت همچنين»(1).
در روايت سيد بن طاوس از امام باقر عليهالسلام نقل شده: «على بن حسين عليهالسلام زمين شخصىاش را به سيصد هزار درهم فروختند، تا دين پدرشان و چيزهايى كه بر ذمّه خود گرفته بودند بپردازند»(2).
در روايت ديگرى نقل شده است كه: «على بن الحسين عليهالسلام به پرداخت ديْن پدرشان همّت گماشتند و تمام آن را ادا كردند»(3).
از امام صادق عليهالسلام نقل شده كه فرمودند: «رسول خدا صلىاللهعليهوآله بدهكار از دنيا رفتند؛ امام حسن عليهالسلام نيز بدهكار جان سپردند و سيد الشهدا، امام حسين عليهالسلام هم بدهكار شهيد شدند»(4).
حضرت على عليهالسلام در زهد و پارسائى نيز از رسول اكرم صلىاللهعليهوآله پيروى كردند. در يكى از سخنانشان مىفرمايند: «وَ اللَّهِ لَدُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَهْوَنُ فِي عَيْنِي مِنْ عِرَاقِ خِنْزِيرٍ فِي يَدِ مَجْذُومٍ(5)به خدا سوگند كه دنياى شما در چشم من بىارجتر از پاره استخوان خوكى است كه در دستشخص جذامى باشد». در جاى ديگر مىفرمايند: «مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ(6)[پستتر از] آبى است كه هنگام عطسه از بينى بز ماده بيرون مىآيد».
در كتاب مناقب [ابن شهر آشوب] از امام باقر عليهالسلام نقل شده است كه فرمودند: «على عليهالسلام
پنج سال حكومت را در دست داشتند و آجرى روى آجر، و خشتى روى خشت نگذاشتند و زمينى را به خود اختصاص ندادند و طلا و نقرهاى برجاى ننهادند»(1). معناى اين روايت آن است كه امام عليهالسلام براى خود خانهاى بنا نكرد، ثروتى نيندوخت و زمينى براى خود اختصاص نداد.
همچنين از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل شده كه مىفرمودند: «ما در خانه پوست گوسفندى داشتيم كه شبها با فاطمه عليهاالسلام روى آن مىخوابيديم و روزها شتر خود را با آن علوفه مىداديم»(2).
در روايت آمده است كه جامه زبر و خشنى به تن حضرت على عليهالسلام ديدند كه آن را به پنج درهم خريده بودند. بار ديگر جامه وصلهدارى بر تنش ديدند كه موجب شگفتى شد. لذا از او توضيح خواستند، فرمودند: «[اين لباسى است كه] مؤمنان مىتوانند از آن پيروى كنند، دل آدمى با ديدن آن متواضع مىشود، نفس امّاره از عصيان آرام مىگيرد و افراطگران به سبب ديدن آن ميانهروى پيشه مىكنند. اين جامه به شعار صالحان شبيهتر است و براى پيروى مسلمان از آن، چيز خوبى است»(3).
در روايت ديگرى آمده است: «روزى على بن ابىطالب عليهالسلام فقيرى را ديدند كه آستين لباسش دريده شده است. آن حضرت آستينِ لباس خود را پاره كردند و به او دادند»(4).
علاّمه مجلسى در بحارالانوار از اصبغ ابن نباته نقل كرده است: «حضرت على عليهالسلام به مردم بصره رو كردند و فرمودند: اى اهل بصره چرا سرزنشم مىكنيد؟ اين چيزى است كه خانوادهام
آن را رشته است (و اشاره به پيراهنشان كردند)، سپس فرمودند: با اين لباسهاى كهنه و باروبنه و اشتر خودم به شهر شما آمدم، اگر با چيزى جز آنچه موقع آمدن به همراه داشتم، از شهر شما بيرون بروم، من از خيانتگران خواهم بود»(1).
هارون بن عنتره از پدرش نقل مىكند كه گفت: در خورنق(2)، به ديدن على عليهالسلام رفتم. ديدم حضرت در زير جامه كهنهاى مىلرزند. گفتم: يا اميرمؤمنان، آخَر خدا براى تو و خانواده تو در اين اموال چيزى قرار داده، كه همه شما را شامل مىشود، در حالى كه شما با خودتان اينگونه رفتار مىكنيد؟ حضرت فرمودند: «به خدا، من از مال و ثروت شما چيزى نخواهم كاست. اين لباس خودِ من است كه با آن از مدينه بيرون آمدم [و وارد شهرتان شدم] و جز اين، لباس ديگرى ندارم»(3).
در مناقب [ابن شهرآشوب] به نقل از فضائل احمد [ابنحنبل] آمده است: على عليهالسلام فرمودند: «در كوفه تمامى مردم از نعمت برخوردار شدند. پستترين آنها در زندگى، نان گندم مىخورد و در سايه مىنشست و از آب فرات مىآشاميد»(4).
يعنى خانه داشت و آب و غذايش تأمين بود. در برخى كتابها روايتى را ديدم كه از آن چنين برداشت مىشد كه مردمِ تمام شهرها در زمان حضرت على عليهالسلام اين چنين بودند؛ با اينكه مىدانيم منطقه حكومتى آن حضرت خيلى وسيع بوده است؛ يعنى از ليبى شروع مىشده و به داغستان، در كشور شوروى سابق، پايان مىيافته است.
نقل شده كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «على بن ابىطالب عليهالسلام به مردم نان گندم و گوشت مىدادند و خودشان به منزل باز مىگشتند و نان جو، روغن زيتون و سركه مىخوردند»(1).
سويد بن غفله مىگويد: «هنگام عصر به ديدن اميرمؤمنان عليهالسلام رفتم. ديدم نشسته و در برابرش ظرفى قرار دارد كه در آن ماست [يا دوغ] ترشيدهاى بود، به طورى كه من بوى ترشى آن را مىشنيدم. در دست آن حضرت گرده نانى بود كه گاهى آن را با دست، و گاهى از بس كه سفت بود، با زانو مىشكست و در آن ظرف ماست مىريخت. من پوست جو جدا شده از نان را كه بر صورت حضرتش نشسته بود مىديدم. حضرت على عليهالسلام به من فرمودند: "بيا نزديك و از غذاى ما بخور". [تا آنجا كه مىگويد:] به كنيز آن حضرت كه نزديك وى ايستاده بود گفتم: واى بر تو فضّه، آخَر، در حقّ اين پيرمرد از خدا نمىترسى؟ اقلاً آرد نانش را چرا غربال نمىكنى؟ حضرت على عليهالسلام رو كردند به من و فرمودند: "به كنيز چه گفتى؟" من نيز آنچه به كنيز گفته بودم، براى ايشان باز گفتم. اميرمؤمنان فرمودند: پدر و مادرم فداى آن عزيزى كه آرد نانش هرگز غربال نشد و تا مرگ از نان گندم، سه بار سير نشد»(2). مقصودش، رسول خدا صلىاللهعليهوآله بوده است.
علاّمه مجلسى در روايتى از قطب راوندى نقل كرده است كه حضرت على عليهالسلام فرمودند: «بدانيد كه امام شما از دنياى خود به دو جامه كهنه بسنده كرده و گرسنگى خود را با دو قرص نان برطرف مىكند و در طول سال جز به هنگام قربانى (عيد قربان)، گوشت نمىخورد»(3).
ناگفته نماند كه امام عليهالسلام در بسيارى از اوقات دو قطعه لباس مىپوشيدند: يكى به
صورت شلوار و ديگرى به صورت پيراهن. گاهى نيز لباس بلندى مىپوشيدند. مقصود آن حضرت از دو قرص نان، نان جو است كه در هر صبح و شام مىخوردهاند.
شيخ مفيد روايت كرده كه: «روزى اميرمؤمنان عليهالسلام در خانهشان بوى گوشت بريان كرده شنيدند. با شتاب از جا برخاستند و فرمودند: آيا قيمت گوشت بريان شتر به عهده على بن ابىطالب است؟ گفتند: يا اميرمؤمنان، فلان همسرت در قبيله پدرىاش شترى كشتهاند و مقدارى از آن را به رسم هديه براى او فرستادهاند. اميرمؤمنان فرمود: [حال كه اينطور است ]بخوريد، نوش جانتان، گوارايتان»(1).
اميرمؤمنان عليهالسلام از ترس آنكه مبادا از طرف برخى از مردم و رعيت هديه آورده باشند نخست امتناع ورزيدند، چون قبول هديه براى رهبرى مسلمين خيانت است.
در مناقب آمده است كه: «گاه مىشد آن حضرت به اندازه سه درهم پول نداشتند تا براى خود لباس بخرند يا نيازمندىهاى ديگر خود را تأمين كنند. اموال بيتالمال را ميان مردم تقسيم مىكردند و سپس در آنجا دو ركعت نماز مىخواندند و مىفرمودند: الحمدللّه الذي أخرجني كما دخلته(2)سپاس خدايى را سزاست كه مرا از بيتالمال آنگونه كه وارد شده بودم خارج كرد».
بلخى نقل مىكند كه: «روزى على بن ابى طالب عليهالسلام از بازار كوفه مىگذشتند كه ناگاه لباسشان به چوب صندلىاى گير كرد و پاره شد. آن را به بازار خيّاطان بردند و فرمودند: خيّطوا لي ذا بارك اللّه فيكم(3)خدا به شما بركت دهد اين را براى من بدوزيد».
شخصى به نام عبدى مىگويد: «اميرمؤمنان عليهالسلام را روز جمعه ديدم كه در رودخانه فرات غسل كردند و سپس پيراهن كرباسى به سه درهم خريدند و پوشيدند و نماز جمعه را براى مردم اقامه كردند، آنهم در حالى كه هنوز جيب آن دوخته نشده بود»(1).
زمخشرى نقل كرده كه: «آن حضرت پيراهنى خريدند و مقدار اضافهاى كه از انگشتانشان بلندتر بود مىبريدند»(2).
روزى حضرت على عليهالسلام نزد آرايشگرى رفتند تا محاسن و شارب خود را اصلاح كنند. آرايشگر مىخواست شارب آن حضرت را اصلاح نمايد، اما امام عليهالسلام همچنان مشغول ذكر گفتن بودند ولبهايشان تكان مىخورد. به آن حضرت گفت: يك لحظه ذكر نگوييد تا شارب شما كج نشود. اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «كار، آسانتر از اينهاست» و ذكر خود را حتّى براى يك لحظه هم قطع نكردند.
ابن ابىالحديد در شرح نهجالبلاغه از ابورجاء نقل كرده است كه مىگفت: «روزى حضرت على عليهالسلام براى فروختن شمشير خود به بازار رفتند. وقتى به بازار رسيدند اعلام كردند: چه كسى اين شمشير را از من مىخرد؟ سوگند به آن كه جان على در دست اوست، اگر پول لباس مىداشتم آن را هرگز نمىفروختم. ابورجاء مىگويد: به آن حضرت گفتم: من حاضرم لباسى را به شما نسيه بفروشم، تا هرگاه سهم خود را از بيتالمال گرفتى پول آن را پرداخت نمايى. لباس را به آن حضرت دادم و حضرت وقتى سهم خود را از بيتالمال گرفتند بدهى خود را به من پس دادند»(3).
حكيم بن اوس مىگويد: «روزى چند بارِ ميوه نزد اميرمؤمنان عليهالسلام آوردند. آن حضرت دستور دادند آنها را بفروشند و بهايش را در بيتالمال بريزند»(1).
همچنين همو مىگويد: «گاهى على عليهالسلام مَشكهاى پر از عسل را براى ما مىفرستادند و ميان ما تقسيم مىكردند. سپس دستور مىدادند ته آن مَشكها را بليسند»(2).
عاصم نقل مىكند: «روزى چند سبد غذاى متنوع و مخلوط را به رسم هديه براى آن حضرت آوردند. اميرمؤمنان عليهالسلام سفرهاى طلبيدند و آن را ميان سفره پخش كردند و مردم را اطراف سفره نشانيدند و همه از آن خوردند [جز خودش]»(3).
ابو حريز مىگويد: «عيد نوروزى مجوسيان چند جام نقره، كه در آنها شكر بود، براى اميرمؤمنان على عليهالسلام هديه آوردند. اميرمؤمنان عليهالسلام شكر را ميان اصحاب خود تقسيم كردند و آن را به جاى جزيهشان حساب نمودند»(4).
همچنين نقل مىكند: «دهقانى، لباس طلابافى را براى حضرت على عليهالسلام فرستاد. عمرو بن حريث آن را به چهار هزار درهم از حضرت خريدارى كرد تا وقتى سهم خود را از بيتالمالمىگيرد بهاى آن را به امام عليهالسلام بپردازد، تا حضرت آن را ميان مسلمانان تقسيم كنند»(5).
از امام صادق عليهالسلام نقل شده است كه فرمودند: «على عليهالسلام در خوراك و رفتار شبيهترين مردم به رسول خدا صلىاللهعليهوآله بودند. خود نان و روغن زيتون مىخوردند و به مردم نان و گوشت اطعام مىكردند. با دست خود آب مىآوردند و هيزمكشى مىكردند. لباسشان را خودشان مىدوختند و وصله مىزدند. پارگى كفش را خودشان پينه مىزدند»(6).
اميرمؤمنان عليهالسلام در يكى از سخنانشان فلسفه اين زهد را بيان كرده و - چنانكه در كافى آمده است - فرمودند: «خدا مرا پيشواى مردم قرار داده و بر من واجب ساخته است كه درباره خودم و خوراك و پوشاك و نوشيدنيم، مانند مردمِ ناتوان باشم تا بينوايان از فقر و تنگدستى من پيروى كرده و ثروتمندان بر اثر بىنيازى خود طغيان نكنند»(1).
آن حضرت در نهجالبلاغه پس از داستان عقيل و دستْخالى باز گرداندن او از بيتالمال، مىفرمايند: «شگفت انگيزتر از كار عقيل، كار اشعث بن قيس بود كه درِ خانه را كوبيد و ظرفى را كه در پارچهاى پوشيده بود آورد. در آن حلوايى بود كه من از آن نفرت داشتم، گويا با سمّ مار يا قىكرده آن تهيّه شده بود. به او گفتم: اينكه آوردهاى صله، زكات يا صدقه است؟ هر كدام باشد بر ما اهلبيت حرام است. گفت: نه زكات است و نه صدقه، بلكه هديه است. به او گفتم: مادرت به عزايت بنشيند، آيا مىخواهى در دين خدا مرا گول بزنى؟ آيا ديوانه شدهاى يا به سرت زده استو يا هذيان مىگويى؟ به خدا، اگر آنچه در زمين و زير آسمانهاى هفتگانه و در ميان افلاك باشد همه را به من بدهند و بگويند با گرفتن پوست يك دانه جو از دهان مورى خدا را نافرمانى كنم، نمىپذيرم، و دنياى شما در نظرم از برگى كه در دهان ملخى است و آن را مىخورد بىارزشتر است»(2).
هشام بن سالم از امام صادق عليهالسلام نقل كرده است كه فرمودند: «رأس كل خطيئة حبّ الدنيا(3)دنياخواهى منشأ هر گناهى است».
محمّد بن مسلم مىگويد: از على بن الحسين عليهالسلام پرسيدند: بهترين عمل كدام است؟ فرمودند: «پس از شناخت خدا و پيامبر خدا، هيچ عملى بالاتر از نفرت از دنيا نيست، و اين خودْ شاخههاى فراوانى دارد؛ چنانكه گناهان نيز شاخههاى بسيار دارند. نخستين گناهى كه خدا با آن معصيت شد، كبر و خودبينى بود. (تا آنكه فرمودند): سپس حرص و آنگاه حسد بود كه پسر آدم با آن معصيت كرد؛ زيرا به برادرش حسد ورزيد و او را كشت. در نتيجه از همين خصلت، محبّت زنان، دنياخواهى، رياستطلبى، تنآسايى، سخن گفتن، برترىجويى و ثروتخواهى پديدار شد و به صورت هفت خصلت، كه همه در محبّت دنيا گرد آمدهاند، در آمد. لذا پيامبران و عالمان پس از شناخت اين معنا گفتند: محبّت دنيا منشأ و خواستگاه هر گناهى است. نيز دنيا بر دو گونه است: دنياىِ دستيابى و دنياى نكوهيده»(1).
حفص بن غياث نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: خدا در مناجات موسى عليهالسلام به او فرمود: «دنيا سراى كيفر و مجازات است. من آدم را پس از ارتكاب خطا، در آن كيفر كرده، دنيا را ناپسند و ملعون قرار دادم. آنچه در دنياست ملعون و ناپسند است، مگر آنچه مربوط به منباشد. موسى، بندگان شايسته من به اندازه شناختى كه از من دارند در دنيا زهد مىورزند، و ساير مردم بر اساس نادانى خود به آن رغبت و گرايش پيدا مىكنند. هر كه دنيا را بزرگ شمرد چشمش بدان روشن شد [و نيرنگ خورد] و هركس آن را كوچك شمرد از آن به خوبى سود برد»(2).
كراجكى نقل مىكند كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من أحبّ دنياه أضرّ بآخرته(3)هركس به دنياى خود عشق ورزد به آخرتش زيان رسانده است».
اسماعيل بن ابىزياد به شكل حديث مرفوع نقل مىكند كه فردى درباره چيستى زهد دنيوى از امام صادق عليهالسلام سؤال كرد؛ حضرت فرمودند: «ويحك حرامها فتنكّبه(4)واى بر تو، [فقط] از حرام دنيا كنارهگيرى كن».
حسن بن راشد از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «مالي و للدنيا انّما مثلي و مثلها كمثل الراكب رفعت له شجرة في يوم صائف فقال تحتها ثم راح و تركها(1)مرا با دنيا چكار؟ مَثَل من با آن مانند سوارى است كه در روز گرمى زير درختى درنگ كند، سپس آن را رها كند و برود».
ابنبكير از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «انّ في طلب الدنيا إضراراً بالآخرة، و في طلب الآخرة إضراراً بالدنيا فاضروا بالدنيا فانّها أولى بالإضرار(2)طلب كردن دنيا موجب زيان ديدن آخرت، و طلبيدن آخرت موجب زيان ديدن دنياست. شما به دنيا زيان بزنيد، چرا كه سزاوارتر است».
غياث بن ابراهيم نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: در كتاب على عليهالسلام چنين آمده: «انّما مثل الدنيا كمثل الحيّة ما ألين مسّها، و في جوفها السّم الناقع يحذرها الرجل العاقلو يهوى اليها الصبي الجاهل(3)مَثَل دنيا مِثل مار است كه لمس كردن آن نرم، ولى در درونش سمّ كشندهاى است كه فرد عاقل از آن پرهيز مىكند امّا كودك نادان دست به سوى آن دراز مىكند».
انس بن محمد از پدرش و او از امام صادق عليهالسلام و آن حضرت از پدرانش نقل مىكند كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در ضمن توصيههايش به حضرت على عليهالسلام فرمودند: «يا على، دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است. يا على، خدا به دنيا وحى كرد كه هركس خدمتگزار من است به او خدمت كن و هركس خدمتگزار توست او را به زحمت و دردسر بيفكن. يا على، اگر دنيا نزد خدا با پر پشهاى برابرى مىكرد، هرگز كافر را از شربت آبى سيراب نمىكرد. يا على، هيچ كس از گذشتگان و آيندگان نيست مگر آنكه در روز قيامت آرزو مىكند كه اى كاش از دنيا فقط روزىِ مختصرى به او داده شده بود»(4).
و نيز پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «ما قلّ و كفى خير ممّا كثر و ألهى(1)روزى اندك و كافى بهتر از روزىِ فراوان است كه آدمى را به خود مشغول كند».
اميرمؤمنان عليهالسلام در توصيهاش به محمّد بن حنفيّه فرمودند: «هيچ ثروتى مانند رضايتِ به روزىِ موجود، فقرزدا نيست، و كسىكه به اندازه نياز اكتفا كند راحتى را براى خود فراهم ساخته و در جايگاه آرامش و آسايش قرار گرفته است و حرص، انگيزهاى براى ورود در گناهان است»(2).
و نيز فرمودند: «يَا ابْنَ آدَمَ مَا كَسَبْتَ فَوْقَ قُوتِكَ فَأَنْتَ فِيهِ خَازِنٌ لِغَيْرِكَ(3)اى پسر آدم، آنچه بيش از قُوت خود به دست آورى انباردار ديگران خواهى بود».
و فرمودند: «كُلُّ مُقْتَصَرٍ عَلَيْهِ كَافٍ(4)هر چيزى كه مىشود به آن اكتفا كرد براى آدمى بس است».
و فرمودند: «الزُّهْدُ كُلُّهُ بَيْنَ كَلِمَتَيْنِ مِنَ الْقُرْآنِ قَالَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ: «لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى مافاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ»(5)وَ مَنْ لَمْ يَأْسَ عَلَى الْمَاضِي وَ لَمْ يَفْرَحْ بِالاْتِي فَقَدْ أَخَذَ الزُّهْدَ بِطَرَفَيْهِ(6)همه زهد ميان دو كلمه از قرآن است، خداى سبحان فرموده: "تا بر آنچه از دست شما رفته اندوهگين نشويد و به [سبب] آنچه به شما داده است شادمانى نكنيد"، هركس بر گذشته تأسّف نخورد و به آينده شادمان نشود زهد را از دو سوى آن گرفته است».
يحيى بن عقبه ازدى از امام صادق عليهالسلام و آن حضرت از پدرش نقل مىكند كه فرمودند: «مثل الحريص على الدنيا كمثل دودة القز كلّما ازدادت على نفسها لفّا كان أبعد لها من الخروج حتى تموت غمّا(7)مَثَل كسى كه بر دنيا حريص و آزمند است، مثل كرم ابريشم است كه هرچه بيشتر بر خود مىتند، رهاييش مشكلتر مىشود، تا سرانجام بر اثر اندوه مىميرد».
امام صادق عليهالسلام فرمودند: «أغنى الغني مَن لم يكن للحرص أسيراً(8)بىنيازترين مردم
كسى است كه اسير حرص نباشد».
و فرمودند: «لا تشعروا قلوبكم الاشتغال بما قد فات فتشغلوا أذهانكم عن الاستعداد لما لم يأت(1)دلهايتان را به آنچه از دست رفته است مشغول نسازيد، زيرا انديشههايتان از آمادگى براى آنچه نيامده است باز مىماند».
زراره و محمد بن مسلم نقل مىكنند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «أبعد ما يكون العبد من اللّه عزّوجلّ إذا لم يهمّه إلاّ بطنه و فرجه(2)دورترين حالتى كه بنده نسبت به خداى عزّوجلّ دارد، زمانى است كه همّتش تنها شكم و شهوتش باشد».
حفص بن فرط نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من كثر اشتباكه بالدّنيا كان اشدّلحسرته عند فراقها(3)هركس خود را بيشتر درگير دنيا كند، هنگام جدايى از آن بيشتر دچار حسرت مىشود».
و فرمودند: «حرم الحريص خصلتين و لزمته خصلتان: حرم القناعة فافتقد الراحة و حرم الرضا فافتقد اليقين(4)حريص و آزمند از دو خصلت محروم و با دو خصلت همراه است: از قناعت محروم شد و راحتى را از دست داد. از خشنودى و رضامندى نيز محروم شد و در نتيجه يقين را از دست داد».
ابن خالد از پدرش و او از شخصى نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «بئس العبد عبد يكون له طمع يقوده و بئس العبد عبدٌ له رغبة تذله(5)بد بندهاى است كسى كه گرفتار طمع است و طمع، او را به هر سو مىبرد، نيز بد بندهاى است كسى كه داراى ميل و رغبتى است كه او را به خوارى مىكشاند».
زهرى نقل كرده كه امام سجّاد عليهالسلام فرمودند: «رأيت الخير كلّه قد اجتمع في قطع الطمع عمّا في أيدي الناس(1)تمام خير و خوبىها را در بىنيازى و طمع نكردن به مال مردم ديدم».
سعدان مىگويد: از امام صادق عليهالسلام پرسيدم: «چه چيز باعث ثبات و استحكام ايمان در آدمى است؟ فرمودند: ورع. گفتم: چه چيز او را از جرگه ايمان خارج مىكند؟ فرمودند: طمع»(2).
اميرمؤمنان عليهالسلام به فرزندش محمّد حنفيّه فرمودند: «إن أحببت أن تجمع خير الدنيا و الآخرة فاقطع طمعك ممّا في أيدي الناس(3)اگر دوست دارى خير دنيا و آخرت را يكجابراى خود جمع كنى، طمع خود را از اموال مردم قطع كن».
ابوحمزه ثمالى نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «مردى نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: يا رسول اللّه، چيزى به من بياموز؛ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: خود را از آنچه در دست مردم است نوميد كن [و به آن دل نبند] كه بىنيازى حاضر و دمِ دستى همين است. گفت: بيشتر توضيح دهيد؛ فرمودند: از طمع بپرهيز كه فقرِ زودرس و حاضر همين است»(4).
اميرمؤمنان عليهالسلام در نهج البلاغه فرمودند: «أَكْثَرُ مَصَارِعِ الْعُقُولِ تَحْتَ بُرُوقِ الْمَطَامِعِ(5)بيشترين موارد لغزش عقلها زير زرق و برقهاى طمع است».
معمر بن خلاد از امام هشتم و او از پدرش، و او از پدرانش، و سرانجام از اميرمؤمنان على عليهالسلام نقل مىكنند كه فرمودند: «روزى خالد نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: يا رسول اللّه، توصيه كوتاهى به من بكنيد، شايد آن را حفظ كنم. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: تو را به پنج چيز توصيه مىكنم: از آنچه در دست مردم است مأيوس شو كه بىنيازى حاضر و زودياب همين است؛ از طمع بپرهيز كه فقر حاضر و زودرس همين است؛ آنگونه نماز بگزار كه انگار مىخواهى براى هميشه وداع كنى؛ از هر كارى كه موجب عذرخواهى تو مىشود پرهيز كن و آنچه براى خودت دوست مىدارى براى برادرت نيز دوست داشته باش»(6).
هيثم بن واقد جريرى نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من زهد في الدنيا أنبت اللّه الحكمة في قلبه، و أنطق بها لسانه، و بصّره عيوب الدنيا داءها و دواءها و أخرجه منها سالما إلى دار السلام(1)هركس در دنيا زهد پيشه كند، خدا در دلش حكمت ايجاد مىكند و زبانش را به آن گويا مىسازد و او را به عيوب و بدىهاى دنيا، از درد و درمانش، بينا مىكند و به سلامت او را از آن بيرون برده و در دارالسّلام وارد مىسازد».
ابوحمزه [ثمالى] مىگويد: «نشنيده بودم كسى از على بن الحسين عليهالسلام زاهدتر باشد، مگر آنچه درباره على بن ابىطالب شنيده بودم. سپس مىگويد: على بن الحسين عليهالسلام هرگاه درباره زهد سخن مىگفت و موعظه مىكرد، هركس آنجا حضور داشت به گريه مىافتاد. آنگاه اضافه مىكند: برگه به دستم رسيد كه در آن سخنى از على بن الحسين عليهالسلام درباره زهد نوشته شده بود. من از روى آن نوشتم و به آن حضرت عرضه داشتم. امام عليهالسلام آن را تصديق كرد. در آن صحيفه چنين نوشته شده بود: بسماللّه الرحمن الرحيم. خدا ما و شما را از نيرنگ ستمگران و ستم حسودان و تجاوز گردنكشان حفظ كند. اى اهل ايمان، مبادا طاغوتها و پيروانشان، كه به اين دنيا دلبستگى دارند، شما را در فتنه بيندازند. از آنچه خدا شما را از آن برحذر داشته، دورى كنيد و از دنيا به چيزهايى كه خدا شما را به آنها بىرغبت ساخته، زهد بورزيد؛ مانند اعتماد كسى كه اين دنيا را قرارگاه و منزل دائمى خود گرفته به مال و منال آن اعتماد مكنيد. (تا آنجا كه مىفرمايد:) روزگار اين دنيا و دگرگونىهاى آن و سرانجامِ فتنهها و بلاهايش براى كسى قابل شناخت نيست. تنها كسى نجات مىيابد كه خدا او را نگاهداشته و راه هدايت را پيموده و ميانهروى را برگزيده و در اين راه از زهد كمك گرفته است. چنين كسى پيوسته مىانديشد و شكيبايى مىكند و به خوشىهاى دنيا بىميل است و از لذّتهاى آن فاصله مىگيرد و به نعمت هميشگى آخرت تمايل دارد و براى آن تلاش مىكند»(2).
محمد بن مسلم از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «نشانه كسى
كه به ثواب آخرت رغبت دارد آن است كه در زيبايى و جذابيّت دنيا زهد مىورزد. بدانيد كه زاهد اگر در اين دنيا زهد بورزد خدا آنچه را براى او در دنيا خواسته است كم نمىكند و اگر حريص و آزمندْ به متاع ناچيز اين دنيا حرص بورزد خدا چيزى براى او در دنيا اضافه نمىكند. بنابراين زيانكار واقعى كسى است كه در بهرهاش از آخرت زيان ديده است»(1).
ابوحمزه از امام باقر عليهالسلام نقل مىكند كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «إنّ من أعون الاخلاقعلى الدّين الزهد في الدّنيا(2)بهترين خصلت اخلاقى كه به دين آدمى بيشتر كمك مىكند زهد و بىرغبتى در دنياست».
حفص بن غياث مىگويد: از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه فرمودند: «تمام خوبىها در يك خانه قرار دارد و كليدش زهد و بىرغبتى به دنياست. [سپس فرمودند:] پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرموده: آدمى، تا به خوراكىهاى دنيا اهميّت ندهد، شيرينى ايمان را نمىچشد. [سپس امام صادق عليهالسلام فرمودند]: دلهاى شما تا به دنيا بىرغبت نباشد، محال است شيرينى ايمان را بچشد»(3).
على بن هاشم از پدرش نقل مىكند كه مردى از امام على بن الحسين عليهالسلام درباره زهد سؤال كرد. امام عليهالسلام فرمودند: «زهد ده درجه دارد، بالاترين درجه آن، پايينترين درجه ورع است و بالاترين درجه ورع، پايينترين درجه يقين است و بالاترين درجاتِ يقين پايينترين درجات رضامندى و خشنودى است. بدانيد كه زهد در آيهاى از كتاب خدا معرفى شده است: «لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ»(4)[تا بر آنچه از دست شما رفته اندوهگين نشويد و به سبب آنچه به شما داده است شادمانى نكنيد]»(5).
سفيان بن عيينه مىگويد: از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند: «كلّ قلب فيه شك أو شرك فهو ساقط، و انّما أرادوا بالزهد في الدنيا لتفرغ قلوبهم للآخرة(6)هر قلبى كه در آن ترديد يا شرك باشد، سقوط كرده و تباه شده است، و اينكه از مردم زهد را خواستهاند براى آن
است كه دلهايشان را براى آخرت فارغ و رها سازند».
عبداللّه بن قاسم نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «هرگاه خدا خير بندهاى را بخواهد او را در دنيا زاهد و در دين، دانا و نسبت به عيبهايش بينا مىكند. به هركس اين سه خصلت داده شد، در واقع خير دنيا و آخرت را كسب كرده است. و فرمودند: هيچ كس حقّ را از راهى بهتر اززهد و بىرغبتى به دنيا طلب نكرد. اين خصلت، درست بر ضدّ چيزى است كه دشمنان حق در طلب آنند. راوى مىگويد: گفتم: فدايت شوم، از چه جهت؟ فرمودند: به سبب رغبت به دنيا. و فرمودند: آيا صبر پيشه ارزشمندى نيست؟ دنيا فقط همين چند روزه است. بدانيد كه تا نسبت به دنيا زهد نورزيد، مزه ايمان را هرگز نخواهيد چشيد. و فرمودند: هرگاه مؤمن از دنيا چشم بپوشد اوج مىگيرد و شيرينى محبّت خدا را در مىيابد. در نتيجه هرگز به چيزى جز خدا مشغول نمىشود. و فرمودند: هرگاه قلب آدمى صفا يافت، زمين براى آن تنگ مىشود تا به عالم بالا اوج بگيرد»(1).
ابوحمزه نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام در حديثى فرمودند: «انّ الزاهدين في الدنيا الراغبين في الآخرة ألا إنّ الزاهدين في الدنيا قد اتخذوا الأرض بساطا، و التراب فراشا، و الماء طيبا، و قرضوا من الدنيا تقريضا(2)زاهدان دنيا به آخرت رغبت دارند. زاهدان، زمين را فرش و خاك را بستر و آب را نوشيدنى گواراى خود گرفتهاند و از دنيا كاملاً بريدهاند».
عمرو بن سعيد مىگويد: «به امام صادق عليهالسلام گفتم: من شما را فقط در موقع خاصّى ملاقات مىكنم؛ مرا توصيهاى كنيد تا به آن عمل كنم. امام عليهالسلام فرمودند: تو را به پروا داشتن از خدا، ورع و تلاش و كوشش سفارش مىكنم. بپرهيز از اينكه به كسانى كه از تو بالاترند طمع ورزى. همين بس كه خدا به پيامبرش فرمود: «وَ لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلى ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا»(3)"و زنهار به سوى آنچه اصنافى از ايشان را از آن برخوردار كرديم [و فقط] زيور زندگى دنياست، ديدگان خود مدوز" و فرمود: «وَ لا تُعْجِبْكَ أَمْوالُهُمْ وَ أَوْلادُهُمْ»(4)"و اموال و فرزندان آنان تو را به شگفت نيندازد"، و اگر از اين حالت مىترسى زندگى رسول خدا صلىاللهعليهوآله را ياد كن كه
نانش از جو و حلوايش خرما بود و با برگ خرما - اگر پيدا مىكرد - آتش روشن مىنمود»(1).
سكونى از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه از اميرمؤمنان عليهالسلام سؤال كردند: زهد چيست؟فرمودند: «پرهيز از انجام دادن حرام دنيا»(2).
ابوالطّفيل مىگويد: از اميرمؤمنان عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند: «الزهد في الدنيا قصر الأمل و شكر كلّ نعمة و الورع عن كلّ ما حرّم اللّه عزّوجلّ(3)زهد در دنيا كوتاه كردن آرزوها، شكر كردن نعمتها و پرهيز نمودن از محرّمات خداى عزوجل است».
اسماعيل بن مسلم نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ليس الزهد في الدنيا باضاعة المال، و لا بتحريم الحلال بل الزهد في الدنيا ان لا تكون بما في يدك اوثق منك بما عند اللّه عزّوجل(4)زهد در دنيا به تباه ساختن مال و حرام كردن حلال نيست، بلكه زهد آن است كه به داشتههايت مطمئنتر از آنچه نزد خداست نباشى».
حفص بن غياث مىگويد: شنيدم موسى بن جعفر عليهالسلام در كنار قبرى مىفرمودند: «إنّ شيئا هذا آخره لحقيق أن يزهد في أوّله، و إنّ شيئا هذا أوله لحقيق أن يخاف آخره؛ چيزى كه عاقبتش اين است بهتر است كه در آغاز آن زهد ورزيده شود، و چيزى كه آغازش اين است بهتر و بايسته است كه از عاقبت آن ترسيد»(5).
عبداللّه بن حسن بن على عليهالسلام از مادرش فاطمه بنتالحسين عليهاالسلام و او از پدرش نقل مىكند كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله فرمودند: «انّ صلاح أوّل هذه الأمّة بالزهد و اليقين و هلاك آخرها بالشح و الأمل(6)صلاحيّت آغاز اين امّت به زهد ورزيدن و يقين كردن، و هلاكت و نابودى پايانش به بخل كردن و درازى آرزوهاست».
احمد بن حسن حسينى از امام حسن عسكرى عليهالسلام و او از پدرانش عليهمالسلام نقل مىكند كه از امام صادق عليهالسلام درباره زاهد سؤال كردند، فرمودند: «الذي يترك حلالها مخافة حسابه
و يترك حرامها مخافة عقابه(1)زاهد كسى است كه حلال دنيا را به سبب ترس از حساب آن، وحرامش را به سبب ترس از كيفر آن ترك كند».
يونس بن ظبيان مىگويد: از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند: «رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرموده: «خداى عزّوجلّ مىفرمايد: واى به حال كسانى كه دين خود را با دنيا تباه مىكنند. واى به حال كسانى كه مردمى را كه به عدالت و قسط فرمان مىدهند، مىكشند. واى به حال كسانى كه مؤمن در ميان آنها با ترس و هراس و از روى تقيّه راه مىرود. آيا اينها به وسيله من فريب مىخورند، يا بر من جرأت مىيابند؟ من به خودم سوگند ياد كردهام كه بلايى براى آنان آماده كنم كه فرد بردبار آنها نيز متحيّر شود»(2).
مسعدة بن زياد از امام صادق عليهالسلام و آن حضرت از پدرش نقل مىكند كه فرمودند: «خداى متعال كتابى را بر يكى از پيامبرانش نازل كرد. در آن كتاب آمده بود: به زودى گروهى از بندگان من دنيا را به وسيله دين طلب مىكنند. بر دلهاى خود، كه مانند دلهاى گرگها و تلختر از [گياه] صبر زرد است، لباس ميش مىپوشانند. زبانهايشان شيرينتر از عسل و كارهاى درونشان بدبوتر و متعفنتر از مردارهاست. آيا به من فخر مىفروشند؟ يا مرا فريب مىدهند؟ يا بر من جرأت مىيابند؟ به عزّتم سوگند ياد كردهام كه بر آنان بلايى نازل كنم كه زمام آن، تمامى اطراف زمين را فرا گيرد و بردبارانِ آنها حيران بمانند»(3).
ششمين عامل عقبماندگى مسلمانان و ناتوانى سازمانها، احزاب و انجمنهاى اسلامى از قيام و تشكيل حكومت، مردمى نبودن آنهاست، زيرا اين احزاب براى پيشرفت اسلام تنها در يك زمينه و يك بعد تلاش مىكنند. مثلا جوانان را، چه در دولت و چه در جامعه، براى رساندن به درجات بالا تربيت نموده و به آنها آگاهى مىدهند تا كارمند خوب يا نويسنده و گويندهاى مؤثّر بسازند، ولى عامه مردم و موقعيّت و قدرت آنها را ناديده مىگيرند. روشن است افرادى كه زير پوشش احزاب، سازمانها و جمعيّتهاى اسلامى هستند، هرچند مثلاً تعدادشان به صدها هزار نفر برسد، در برابر عموم مردم بسيار اندكاند در حالى كه مردم هستند كه «همه چيز» مىباشند، و گرداگرد كسانى جمع مىشوند كه نيازهايشان را برآورند و در غم و اندوهشان و حل مشكلاتشان سهيم باشند. امّا اگر كسى حقّ آنان را نداد و نيازهايشان را برنياورد، مردم نيز او را به حال خود رها مىكنند؛ در نتيجه ديگر نمىتواند در جامعه تأثيرگذار باشد و به فرايند تغيير و دگرسازى دست بيابد.
نيازهاى مردمى فراوان است، از آن جمله: ازدواج جوانان، حل مشكل بيكارى، عيادت بيماران، تشييع جنازهها، ديدار مسافران، حضور در مراسم اجتماعى و دينى مانند مجالس سخنرانى، عروسى، ترحيم، نماز جماعت، شركت در ساختن مساجد، بيمارستانها، مدارس، حسينيّهها، كمك به بينوايان و مستمندان، اقدام كردن به ارائه خدمات اجتماعى و اصلاح دادن ميان افراد و كارهاى ديگر كه به فرد يا سازمان و حزب، رنگ مردمى مىدهد. اينجاست كه مردم با چنين فرد يا گروهى همفكر شده و نسبت به هم محبّت مىورزند. امّا اگر انسان، خواه به صورت فردى و خواه گروهى، به اين خدمات اقدام نكرد، مردم در يك سو و سازمان يا حزب يا فرد يا انجمن در سوى ديگر قرار مىگيرند، و در اين صورت
نمىتوان مردم را به سوى خواستها تحريك نمود و توجيه كرد.
قرآن كريم در آياتى چند به اين حقيقت اشاره كرده است؛ از آنجمله: «لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَى الْمُؤمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ»(1)«به يقين، خدا بر مؤمنان منّت نهاد [كه] پيامبرى از خودشان در ميان آنان برانگيخت، تا آيات خود را برايشان بخواند و پاكشان گرداند و كتاب و حكمت به آنان بياموزد، قطعاً پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند».
در آيه ديگر از زبان حضرت ابراهيم خليل عليهالسلام در مقام دعا و نيايش به درگاه خدا، و براى برانگيختن پيامبرى از ميان فرزندانش، مىفرمايد: «رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكِّيهِمْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ»(2)«پروردگارا، در ميان آنان، فرستادهاى از خودشان برانگيز، تا آيات تو را بر آنان بخواند، و كتاب و حكمت به آنان بياموزد و پاكيزهشان كند؛ زيرا تو خود، شكستناپذير حكيمى».
نيز در آيه ديگرى مىفرمايد: «كَما أَرْسَلْنا فِيكُمْ رَسُولاً مِنْكُمْ يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آياتِنا وَ يُزَكِّيكُمْ وَ يُعَلِّمُكُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُعَلِّمُكُمْ ما لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ»(3)«همانطور كه در ميان شما، فرستادهاى از خودتان روانه كرديم، [كه] آيات ما را بر شما مىخواند، و شما را پاك مىگرداند، و به شما كتاب و حكمت مىآموزد، و آنچه را نمىدانستيد به شما ياد مىدهد».
زيد بن ثابت مىگويد: «هرگاه با پيامبر صلىاللهعليهوآله مىنشستيم اگر درباره آخرت سخن آغاز مىكرديم،آن حضرت نيز با ما همان سخن را آغاز مىكردند، و اگر درباره دنيا سخن مىگفتيم، آن حضرت
نيز همانگونه سخن مىگفتند، اگر درباره خوردنىها و نوشيدنىها چيزى مىگفتيم، آن حضرت نيز همان موضوع را دنبال مىكردند. تمام اينها را من از پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله براى شما مىگويم»(1).
سلمان فارسى مىگويد: «روزى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله رفتم؛ ديدم حضرت به بالشى تكيه دادهاند. وقتى خواستم بنشينم، بالش را به من دادند و فرمودند: سلمان، هر مسلمانى كه برادر مسلمانش به ديدنش بيايد و براى احترام او بالش در اختيارش بگذارد، خدا او را مىآمرزد»(2).
جرير بن عبداللّه مىگويد: «روزى پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد اتاقى شدند. مسلمانان كم كم پشت سر آن حضرت آمدند تا اتاق پر شد. من نيز وارد اتاق شدم و چون جا نبود بيرون اتاق نشستم.
پيامبر صلىاللهعليهوآله نگاهشان به من افتاد، و جامه خود را برگرفتند و درهم پيچيدند و آن را به من رساندند و فرمودند: روى آن بنشين. من آن را گرفتم و به صورتِ خود ماليدم و بوسيدم»(3).
ابن عبّاس مىگويد: «رسول خدا صلىاللهعليهوآله روى زمين مىنشستند، روى زمين غذا مىخوردند، با دست خود شير گوسفند مىدوشيدند و دعوت بردگان را صميمانه مىپذيرفتند»(4).
در حديثى از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل شده است كه فرمودند: «لو دعيت إلى كراع لأجبت و لو أهدي إليّ كراع لقبلت(5)اگر پاچه گوسفندى براى من هديه بياورند آن را قبول مىكنم و اگر مرا به پاچهاى مهمانى كنند مىپذيرم».
ابوذر مىگويد: «پيامبر صلىاللهعليهوآله ميان يارانش مىنشست، وقتى تازهواردى وارد مىشد پيامبر صلىاللهعليهوآله را نمىشناخت تا آنكه سؤال مىكرد»(6).
ابن مسعود مىگويد: مردى در حال سخن گفتن با پيامبر صلىاللهعليهوآله بر خود مىلرزيد. پيامبر صلىاللهعليهوآله به او فرمودند: «هوّن عليك فلست بملك إنّما أنا ابن امرأة كانت تأكل القد(7)برخودت آسان بگير، من كه پادشاه نيستم، من پسر زنى هستم كه گوشت خشك شده مىخورد».
مقصود پيامبر صلىاللهعليهوآله اين است كه من هم مانند ساير مردم هستم و نبايد همانگونه كه با
پادشاهان رفتار مىكنيد با من رفتار نماييد. بنابراين لرزيدن هنگام سخن گفتنِ با من معنا ندارد، خدا هم فرموده: «قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى إِلَيَّ...»(1)«بگو: من هم مثل شما بشرى هستم و[لى] به من وحى مىشود».
انس مىگويد: «رسول خدا صلىاللهعليهوآله از بيماران عيادت مىكردند، به دنبال جنازهها مىرفتند، دعوت بردگان را مىپذيرفتند. بر الاغ بىپالان سوار مىشدند و در جنگ خيبر و بنىقريظه و بنىالنّظير بر الاغى سوار بودند كه افسار و پالانش از ليف خرما بود»(2).
آن حضرت - چنانكه در روايات آمده است - از كنار هر كسى مىگذشتند سلام مىكردند؛ چه مرد، چه زن و چه كودك باشد. برخى از اصحاب گفتهاند: هرگاه مىخواستيم زودتر از پيامبر صلىاللهعليهوآله به او سلام كنيم، آن حضرت باز هم پيشى مىگرفتند و قبل از ما سلام مىكردند.
در بحارالأنوار آمده است كه آن حضرت از بس كه خوشمحضر بودند و لبخند را هميشه به لب داشتند «ضحوك» [= خندان] لقب يافته بودند(3).
مالك بن انس مىگويد: «روزى مرد عربى پيامبر صلىاللهعليهوآله را ملاقات كرد و عباى آن حضرت را گرفت و به شدّت كشيد. به گونهاى كه حاشيه عبا روى گردن پيامبر صلىاللهعليهوآله اثر گذاشت و به آن حضرت گفت: يا محمّد، دستور بده از مال خدا كه در نزد تو هست به من چيزى بدهند، چون آن نه مال توست و نه مال پدر تو. پيامبر صلىاللهعليهوآله با چهرهاى خندان رو كردند به او و فرمودند: راست گفتى، اين اموال، نه مال من است و نه مال پدرم؛ ولى ببين با گردن من چه كردى؟ آيا از تو قصاص كنم؟ اعرابى گفت: نه! پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: چرا؟ اعرابى گفت: به خاطر آنكه تو بزرگوارى و بدىرا با بدى پاسخ نمىدهى. آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله دستور دادند دو بار شتر، كه يكى خرما و ديگرى جو بود، به او عطا كنند»(4).
انس بن مالك مىگويد: «ما هرگاه در محضر پيامبر صلىاللهعليهوآله گرد مىآمديم حلقهوار مىنشستيم».
ناگفته نماند كه اين نوع نشستن به خاطر آن بوده كه مجلس، بالا و پايينى نداشته باشد تا بعضى خيال كنند كه در بالاى مجلس و برخى ديگر تصوّر كنند كه در پايين آن نشستهاند.
در روايت آمده است: «هرگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله با كسى مصافحه مىكردند، دستشان را از دست طرف بيرون نمىكشيدند، تا اينكه آن شخص دست خود را بكشد. هرگز كسى درباره حاجت يا سختىاى با ايشان گفتوگو نكرد كه آن حضرت رو بگردانند، بلكه حضرت صبر مىكردند تا او برود. هرگز كسى با ايشان به مجادله نپرداخت، مگر آنكه حضرت سكوت مىكردند؛ هرگز ديده نشد كه پاهايشان را جلوى كسى دراز كنند. هرگاه دو كار بر حضرت عرضه مىشد سختترينش را بر مىگزيدند. هرگز در ستمى كه بر ايشان رفته بود انتقام نگرفتند، امّا اگر حرمتهاى الهى هتك مىشد، براى خدا خشم مىكردند. هرگز چيزى از او نخواستند كه پاسخ منفى بدهند. هرگز هيچ خواهانى را ردّ نكردند مگر آنكه يا حاجتش را بر مىآوردند، يا با خوشزبانى او را خشنود مىساختند. اگر تأمين نيازهاى مردم برايشان امكان فورى نداشت به آنها وعده مىدادند، لذا در وصيّتش به على عليهالسلام فرمودند: "تقضي ديني و تنجز عداتي(1)بدهكارى مرا ادا مىكنى و وعدههايم را به انجام مىرسانى". در نماز جماعت (براى ملاحظه حال مأمومين) كوتاهترين نماز را به جاى مىآوردند و هنگام خواندن خطبه (براى آنكه مبادا شنوندگان خسته شوند) خطبهها را كوتاه مىكردند و هرگاه وارد مىشدند مردم بوى خوش او را تشخيص مىدادند و به يكديگر ورود پيامبر صلىاللهعليهوآله را بشارت مىدادند. هرگاه با گروهى غذا مىخوردند، نخستين كسى بودند كه آغاز مىكردند و آخرين كسى بودند كه دست از غذا مىكشيدند، تا اگر كسى مىخواست زودتر شروع به غذا خوردن كند، يا ديرتر دست بكشد شرم نكند. هنگام دعا سه بار دعا مىكردند وهرگاه سخن مىگفتند يك بار سخن مىگفتند و زمانى كه اجازه مىخواستند، سه بار اجازه مىگرفتند. هرگز با كسى سخن ناپسند نگفتند. هركس درباره ايشان سخن مىگفت اعتراف مىكرد كه تا كنون كسى را مانند ايشان نديده است»(2).
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله پيوسته مىفرمودند: «إنّ خياركم أحسنكم أخلاقاً(1)بهترين شما خوشخلقترين شماست».
روش حضرت على عليهالسلام در مردمى بودن و تأمين نيازمندىهاى مردم و مشاركت در كار آنها مانند پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بود، تا آن جا كه ضرار بن ضمره درباره آن حضرت مىگويد: «كان و اللّه فينا كأحدنا(2)به خدا سوگند كه او در ميان ما همانند يكى از ما بود».
شيخ كلينى در كافى از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند: «روزى گروهى از بردگان آزاد شده نزد اميرمؤمنان عليهالسلام آمدند و گفتند: ما از دست اين مردم عرب به تو شكايت مىكنيم. چون پيامبر صلىاللهعليهوآله ما را در عطا، با آنان برابر مىدانست و سلمان و بلال و صهيب را زن داد، ولى اينها در حقّ ما چنين نمىكنند. اميرمؤمنان عليهالسلام نزد مردم عرب رفته و با آنان در اينباره سخن گفتند. اعراب به اعتراض فرياد برآوردند كه ما هرگز چنين نمىكنيم. حضرت على عليهالسلام با خشم، در حالىكه عبايشان به زمين كشيده مىشد، از آنها جدا شدند و به آزادشدگان فرمودند: اين مردم شما را به منزله يهود و نصارا قرار دادهاند؛ از شما زن مىگيرند ولى به شما زن نمىدهند و به اندازه آنچه خود مىگيرند به شما نمىبخشند. پس تجارت كنيد؛ خدا به شما بركت مىدهد. من از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدم كهفرمودند: روزى ده جزء است، نه جزء آن در تجارت و يك جزء ديگر آن در غيرتجارت است»(3).
اين روايت مىرساند كه اميرمؤمنان عليهالسلام در كارهاى مردم وساطت و پادرميانى مىكرد و آزادشدگان را به تجارت دستور مىداد تا از اين راه به شخصيّت اجتماعى خود دست يابند. معروف است كه مىگويند: موقعيّت مناسب اقتصادى باعث شخصيّت اجتماعى مىشود.
به هرحال، مورّخان نوشتهاند كه آزدشدگان راه كرامت اقتصادى را پيش گرفته و به شخصيّت اجتماعى دست يافتند و جزء بازرگانانى شدند كه تمامى مردم عرب با عطوفت و برابرى به آنها نگاه مىكردند و از آنها زن مىگرفتند و به آنان زن مىدادند.
مرحوم مجلسى در بحار نقل كرده است: «قصّابى به كنيزى گوشت فروخت و بر او ستم روا داشت. زن با حالت گريه از دكّان او خارج شد. در ميان راه با حضرت على عليهالسلام برخورد كرد و از قصّاب شكايت نمود. حضرت همراه زن نزد قصّاب رفتند و او را به انصاف فرمان دادند و موعظه كردند و به او فرمودند: ينبغي أن يكون الضعيف عندك بمنزلة القوي فلا تظلم الجارية(1)بايد شخص ناتوان در نظر تو به منزله نيرومند باشد، پس سعى كن به اين كنيز ستم نكنى».
آرى، امام عليهالسلام اينگونه در كارهاى مردم وساطت مىكردند و مشكلات آنان را حلّ مىنمودند و خواستههايشان را تأمين مىكردند؛ حتّى همراه كنيز نزد قصّاب مىرفتند و مشكل او را حل مىكردند.
در مناقب از ابومطر بصرى چنين نقل شده است: «اميرمؤمنان از بازار خرمافروشان مىگذشتند ديدند كنيزى گريه مىكند. پرسيدند: چرا گريه مىكنى؟ كنيز گفت: مولايم چند درهم به من داد تاخرما بخرم. من يك درهم از آن را خرما خريده و نزد او بردم آن را نپسنديد. وقتى آن را به صاحبش برگرداندم از پذيرفتن آن امتناع ورزيد. امام عليهالسلام به خرمافروش فرمودند: اى بنده خدا، اين كنيز است و از خود اختيارى ندارد، خرمايت را پس بگير و پولش را بده. مرد برخاست كه با اميرمؤمنان عليهالسلام مقابله كند كه ناگهان با برخورد شديد امام عليهالسلام روبهرو شد. مردم جمع شدند و گفتند: اين اميرمؤمنان عليهالسلام است. آن مرد از شدّت ترس نَفَس در سينهاش حبس شد و رنگ از
1) . بحار الانوار، ج 41، ص 303.
صورتش پريد و خرما را گرفت و پول كنيز را پس داد و از اميرمؤمنان عليهالسلام خواست كه از او راضى شود. اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: اگر كار خود را اصلاح كنى و حقوق مردم را ادا نمايى من از تو راضى خواهم شد»(1).
نيز در مناقب از امام باقر عليهالسلام نقل شده است: «روزى اميرمؤمنان عليهالسلام هنگام ظهر در شدّت گرما به خانه باز مىگشتند، كه ناگهان زنى جلو آمد و گفت: يا على، همسرم به من ستم كرده و ترسانيده و قسم ياد كرده كه مرا كتك بزند. اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: صبر كن تا هوا كمى خنك شود آنگاه همراه تو خواهم آمد. زن گفت: شوهرم بيشتر خشمگين مىشود. اميرمؤمنان عليهالسلام سرشان را پايين انداختند و آنگاه سر برداشتند و فرمودند: نه به خدا قسم، بايد حقّ ستمديده بدون كمترين اهمال از ستمگر گرفته شود، خانهات كجاست؟ زن به راه افتاد و اميرمؤمنان عليهالسلام را تا در خانهاش راهنمائى كرد. على عليهالسلام بر در خانه ايستادند و صدا زدند: سلام بر شما، جوانى از خانه بيرون آمد كه على عليهالسلام را نمىشناخت. امام به او فرمودند: اى بنده خدا، از خدا پروا كن زيرا همسرت را از خانه اخراج كردهاى و او را تهديد نمودهاى. جوان گفت: به تو چه مربوط است؟ به خدا، حالا كه اينطور شده است، به سبب حرف تو، او را آتش مىزنم. اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: من تو را امر به معروف و نهى از منكر مىكنم و تو با كار زشت پاسخ مرا مىدهى و كار پسنديده را بر نمىتابى؟ مردم صداى على عليهالسلام را شنيدند و از خانهها بيرون ريختند. همه به اميرمؤمنان عليهالسلام سلام كردند.جوان متوجّه شد كه اين شخص على عليهالسلام است. لذا روى دست و پاى آن حضرت افتاد و گفت: يا اميرمؤمنان مرا ببخشيد. به خدا قسم از اين پس تسليم زنم خواهم بود. على عليهالسلام كه شمشير خود را از نيام بيرون كشيده بودند تا جوان را تهديد كنند، شمشيرشان را غلاف كردند و رو به زن نمودند و فرمودند: يا أمة اللّه ادخلي منزلك و لا تلجئي زوجك إلى مثل هذا و شبهه؛ اى زن، وارد خانه شو و همسرت را به مثل اين كارها مجبور مكن»(2).
آرى، اميرمؤمنان عليهالسلام اينگونه براى اصلاح ميان زن و شوهرى حركت مىكنند، آن هم شوهرى كه در برابر او پرخاش كرده و نسبت به آن حضرت بىاحترامى نموده است؛ مع ذلك اميرمؤمنان عليهالسلام او را كيفر نمىكنند. شخصيت والايى كه زمامدار دولت عظيمى است، كه وسعت آن از ليبى تا داغستان شوروى امتداد داشته است.
شيخ مفيد نقل كرده است: «روزى سعيد بن قيس همدانى حضرت على عليهالسلام را در شدّت گرما در زير سايه ديوارى مشاهده كرد. به حضرت گفت: چرا اينجا نشستهايد؟ فرمودند: «ما خرجت إلاّ لأعين مظلوماً أو أغيث ملهوفا(1)از خانه بيرون آمدهام تا ستمديدهاى را كمك كنم يا غمى از دل غمگينى بزدايم».
و نيز شيخ مفيد نقل كرده كه: «آن حضرت در وضوخانه مسجد با مردم وضو مىگرفتند. مردى آن حضرت را هل داد و به زمين انداخت. اميرمؤمنان عليهالسلام تازيانه را گرفتند و او را زدند. سپس به او فرمودند: اين براى آن نيست كه مرا به زمين انداختى؛ ممكن است كسى از من ناتوانتر باشد و تو با او چنين كنى و آنگاه ضامن شوى»(2).آرى، امام عليهالسلام مانند ديگران زندگى مىكردند و با مردم در وضوخانه مسجد وضو مىگرفتند تا آنجا كه به خاطر هُل دادن به زمين مىافتند.
علاّمه مجلسى نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «روزى اميرمؤمنان عليهالسلام در حالى كه سواره بود از كنار يارانش گذشت. اصحاب پشت سر حضرت به راه افتادند. اميرمؤمنان عليهالسلام
نگاهى به آنها انداخت و فرمود: با من كارى داريد؟ گفتند: نه يا اميرمؤمنان، فقط دوست داريم همراه تو بياييم. اميرمؤمنان عليهالسلام به آنها فرمود: انصرفوا فإنّ مشي الماشي مع الراكب مفسدة للراكب و مذلّة للماشي(1)برگرديد، پيادهروى به دنبال سواره، سوار را به انحراف مىكشاند و باعث ذلت و خوارى پياده مىگردد».
در روايت ديگرى چنين نقل شده است: «آن حضرت سواره مىرفتند، و گروهى پياده به دنبال او حركت كردند. اميرمؤمنان عليهالسلام به آنها فرمودند: انصرفوا فإنّ خفق النعال خلف أعقاب الرجال مفسدة لقلوب النوكى(2)بازگرديد، كه حركت كفشها (انسانها) در پى بزرگان باعث تباهى قلب احمقان است».
در مناقب از زاذان نقل مىكند كه: «روزى آن حضرت به تنهايى در بازار قدم مىزدند و گمراهان را هدايت مىنمودند و به افراد ناتوان كمك مىكردند و به فروشنده و بقّال گذر مىنمودند و قرآن را باز كرده اين آيه را براى آنان مىخواندند: «تِلْكَ الدّارُ الاْخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ»(3)«آن سراى آخرت را براىكسانى قرار مىدهيم كه در زمين خواستار برترى و فساد نيستند، و فرجام [خوش] از آنِ پرهيزگاران است»(4).
داستان نشستن امام عليهالسلام بر در دكّان ميثم تمّار و فروختن خرما به جاى ميثم معروف است.
همچنين داستانهاى ديگرى كه از رسول خدا صلىاللهعليهوآله و على بن ابىطالب عليهالسلام و ساير معصومين عليهمالسلام در اين زمينه نقل شده كه چگونه آنها شب و روز در رفع نيازمندىهاى مردم تلاش مىكردند و حقيقتا مردمى بودند.
امام باقر عليهالسلام در حديثى كه در كتاب وسائل الشيعه آمده، مىفرمايند: «اگر تأمين معاش
خانوادهاى از مسلمانان را بر عهده گيرم و گرسنگى آنان را برطرف سازم و تن ايشان را بپوشانم و آنان را از مردم بىنياز كنم، براى من بهتر از اين است كه نود بار حجّ بهجاى آورم»(1).
در اينباره روايات بسيار معروفى وجود دارد كه در كتابهاى روايى و فقهى نقل شده است.
بنابراين، اگر سازمانها، احزاب و گروههاى اسلامى بخواهند مردمى باشند بايد خود را از مردم و مردم را از خود بدانند، نيازمندىهاى آنان را تأمين كنند و خود را مانند يكى از مردم به شمار آورند، نه آنكه خود را برتر بدانند و يا در چارچوبهاى خاصّى محبوس كنند. اين كارها سبب مىشود كه مردم از آنها پراكنده شوند و آنها نيز از رسيدن به هدف باز بمانند، هرچند ممكن است دهها سال هم رياست كنند.
ثابت بن دينار نقل كرده كه امام سجّاد عليهالسلام فرمودند: «حقّ بزرگ خدا بر تو آن است كه او را بپرستى و هرگز چيزى را با او شريك نسازى و اگر از سر اخلاص اين كار را انجام دهى، خدااصلاح كارهاى اين جهان و آن جهان تو را به عهده گرفته است.
حقّ تو بر خودت آن است كه خود را در راه اطاعت امر خدا به كارگيرى.
حقّ زبان آن است كه آن را از فحش و ناسزا بركنار دارى و به گفتن سخنان نيكو عادت دهى و حرفهاى بيهوده و بىفايده را ترك كنى و با مردم به نيكويى سخن بگويى.
حقّ گوش، پاك داشتن آن از شنيدن غيبت و چيزهائى است كه شنيدنش هرگز حلال نيست.
حقّ چشم آن است كه آن را از ديدن حرامها بپوشانى و از نگاه كردن با آن عبرت بگيرى.
حقّ دستهاى تو آن است كه آنها را به سوى چيزى كه براى تو حلال نيست دراز نكنى.
حقّ پاهايت آن است كه به سوى چيزى كه براى تو حلال و روا نيست قدم بر ندارى، زيرا روزى با اين دو پا روى صراط مىايستى. پس توجّه كن مبادا دچار لغزش شوى و در آتش سقوط نكنى.
1) . وسائل الشيعه، ج 9، ص 373.
حقّ شكم آن است كه آن را ظرف خوراكهاى حرام قرار ندهى و بيش از حدّ لازم نخورى.
حقّ عورت بر تو آن است كه آن را از زنا حفظ كنى و در معرض ديد ديگران قرار ندهى.
حقّ نماز آن است كه بدانى اين نماز عامل ورود به محضر خداست و تو در حال نماز در برابر خدا ايستادهاى. اگر اين را بدانى، خود را همانند بنده خوار كوچكى ساختهاى كه به خدا گرايش و تمايل دارد، از او مىترسد، به او اميدوار است، در برابر او تضرّع و زارى مىكند و با كمال سكون و وقار او را تعظيم مىنمايد. در چنين حالى از صميم قلب به نماز روى مىآورى و آن را با تمام شروط و حدودش ادا مىكنى.
حقّ روزه آن است كه بدانى اين روزه راه ورود به محضر پروردگار و عاملى براى پرهيز از گناهان است و قبولى توبهات هم در آن نهفته است؛ واجبى است كه خداوند انجام دادن آن را بر تو واجب كرده است. نيز حقّ روزه آن است كه بدانى روزه حجابى است كه خداى بزرگ آن را بر زبان، گوش، چشم، شكم و عورت تو قرار داده تا از اين راه تو را از آتش دوزخ دور سازد. اگر روزه را ترك كنى پوشش و ستر خدا را از خويش دور كردهاى.
حقّ صدقه آن است كه بدانى ذخيرهاى است كه نزد پروردگار تو مىماند و امانتى است كه به شاهد گرفتن نياز ندارد و اگر آن را پنهانى ادا كنى بهتر از آن است كه آشكارا نزد خدا به امانتبسپارى. حقّ صدقه آن است كه بدانى بلاها و بيمارىها را از تو دور مىكند و آتش دوزخ را در روز قيامت خاموش مىسازد.
حقّ هدايت آن است كه خداى بزرگ را با آن بخواهى و بپرستى و خلق او را نخواهى و با آن جز رحمت خدا و نجات روح خويش چيز ديگرى طلب نكنى.
حقّ پادشاه و فرمانروا آن است كه بدانى كه تو هميشه در معرض فتنه و بلاى او قرار گرفتهاى و او نيز براى تسلّطى كه بر تو يافته در معرض آزمايش قرار دارد؛ مبادا خود را در دايره خشم او قرار دهى، كه در اين صورت خود را به دست خودت هلاك كردهاى و در آن صورت در هر شرّى كه به تو مىرسد با او شريك خواهى بود. (البتّه اين در مورد آن جايى است كه تقيّه لازم است، ولى در جائى كه تقيّه ضرورى نباشد، بر اساس روايات، بهترين كار، گفتن سخن حقّ در
برابر سلطان ستمگر است).
حقّ معلّم بر تو آن است كه او را گرامى بدارى، محضر و مجلس درسش را بزرگ بشمارى، به سخنانش خوب گوش فرادهى، مشتاقانه به او روى آورى، هرگز صداى خود را بلندتر از صداى او نكنى و هرگاه كسى از او چيزى مىپرسد به جاى او پاسخ ندهى، در مجلس او با كسى سخن نگويى، نزد او از كسى غيبت نكنى و اگر كسى پيش تو بدى او را گفت از او دفاع كنى، كاستىهايش را بپوشانى، و كمالاتش را آشكار سازى، با دشمنانش همنشينى نكنى، با دوستانش و محبوبانش دشمنى نورزى، اگر چنين كنى فرشتگان خدا براى تو گواهى مىدهند كه تو آهنگ او كردهاى و به او محبت ورزيدهاى و دانش او را براى رضاى خدا، نه به خاطر مردم، آموختهاى. امّا حقّ كسى كه بر تو حكومت مىكند آن است كه از او پيروى كنى و از نافرمانى او بپرهيزى، مگر در كارهائى كه خدا را به خشم مىآورد، زيرا اطاعت مخلوق در نافرمانى خالق هرگز روا نيست.
امّا حقّ رعيتى كه سلطان آنان هستى، آن است كه بدانى اينها به دليل ناتوانيشان و قدرت تو رعيّت تو شدهاند. بنابراين بايد در ميان آنان به عدالت رفتار كنى، براى آنها همچون پدرى مهربان باشى، جهل و نادانيشان را ببخشى، در كيفرشان شتاب نكنى و به سبب قدرتى كه خدا به تو داده است او را سپاس گويى.امّا حقّ رعيّت در مورد علم آن است كه بدانى خدا در علمى كه به تو بخشيده، گنجينه آن را براى تو گشوده و تو را سرپرست آنان قرار داده، اين است كه اگر در تعليم مردم، نيكو عمل كنى و آنان را در جهل و نادانى باقى نگذارى و رنجشان ندهى، خدا بخشش خود را بر تو افزون مىكند؛ اما اگر آنها را از دانش خود محروم كردى يا طالبين دانش را در جهل گذاشتى، بر عهده خدا است كه دانش و ارزش آن را از تو سلب كرده و جايگاه تو را در دلها پايين آورد.
امّا حق همسر آن است كه بدانى خدا، همسرت را مايه انس و آرامش تو قرار داده، و بدانى كه اين از جانب خدا نعمتى است كه بر تو ارزانى شده، و تو بايد او را پيوسته احترام كنى و با او مدارا نمايى؛ هرچند حقّ تو بر او لازمتر است. اين بدان جهت است كه چون همسرت اسير توست بايد به او ترحّم كنى، به او غذا بدهى، او را بپوشانى و اگر نادانى كرد از خطاى او درگذرى.
اما حق مملوك تو آن است كه بدانى او مخلوق پروردگار و فرزند پدر و مادر تو است و از گوشت و خون تو محسوب مىشود، پس بخاطر به اين جهت كه [بپندارى] او را خود آفريدهاى مالك او نيستى، تو هيچ يك از اعضاى او را نيافريدهاى و براى او رزقى ايجاد نكردهاى، اين خداست كه به جاى تو هزينهاش را كفايت كرده و او را در اختيار تو قرار داده و تو را بر او امين شمرده و او را به رسم وديعه به تو سپرده تا هر چيزى را كه از سوى تو به او مىرسد براى تو حفظ كند، پس آنگونه كه خدا به تو نيكى كرده تو نيز به او نيكى كن. اگر او را خوش نمىدارى ديگرى را جايگزين وى كن و مخلوق خدا را آزار مده كه هر قدرتى در اختيار خداست.
امّا حقّ مادرت آن است كه بدانى او تو را به گونهاى حمل كرده كه هرگز هيچكس ديگرى را چنين حمل نمىكند. از ميوه دلش چنان به تو بخشيده كه هيچكس چنين بخششى به ديگرى ندارد. او با تمام وجود از تو نگهدارى كرده است. حاضر بود كه گرسنه بماند اما تو را سير كند. تشنه باشد اما تو را سيراب نمايد. برهنه باشد اما تو را بپوشاند؛ در آفتاب باشد اما تو در سايه باشى؛ براى تو بيدارى مىكشيد؛ تو را از سرما و گرما حفظ مىكرد تا براى او باقى بمانى. بدان كه هرگز از عهده شكر او بر نمىآيى مگر آنكه خدا به تو كمك كند و توفيقت دهد.
امّا حقّ پدرت آن است كه بدانى او اصل و ريشه تو است. اگر او نبود تو نيز نمىبودى. پس هرگاهدر خود خصلتى يافتى كه مايه شگفت تو گرديد بدان كه پدرت باعث اين نعمت بوده است بنابراين خدا را بر اين نعمت سپاسگزارى كن و بدان كه هيچ قدرتى جز از طرف پروردگار نيست. امّا حق فرزندت آن است كه بدانى او از تو وجود يافته و در نيك و بد دنيا به تو وابسته است. تو به حكم ولايتى كه بر او دارى مسئول هستى كه نيكو تربيتش كنى و به سوى پروردگارش به خوبى راهنمايى، و او را در اطاعت امر خدا كمك نمايى. بنابراين در كار او چنان عمل كن كه بدانى در برابر احسان به او پاداشت مىدهند و در مقابل بدى و كمكارى در حقّ او كيفرت مىكنند.
امّا حقّ برادرت آن است كه بدانى او دست و بازو و مايه عزّت و توانمندى تو است. او را وسيله نافرمانى خدا و ستمِ به بندگان او قرار مده و او را در برابر دشمنش تنها مگذار و پيوسته خيرخواه او باش. اگر اطاعت خدا كرد چه بهتر وگرنه خدا بايد در نظر تو گرامىتر از او باشد و تمام
قدرتها در اختيار خداست.
امّا حق مولاى تو كه به تو نعمت بخشيده، آن است كه بدانى او مال خود را در حقّ تو خرج كرده و تو را از حضيض ذلّت و وحشت بندگى به اوج عزّت و انس آزادى رسانده و از اسارت و بردگى نجات بخشيده و زنجير بردگى را از تو برداشته و از زندان خارج ساخته و مالك خويشتن نموده و براى عبادت پروردگارت تو را فارغ ساخته است. همچنين بدانى كه او در مرگ تو سزاوارترين مردم به تو مىباشد، و بر تو واجب است او را با جانت يارى كنى و آنچه بدان از تو نياز دارد براى او فراهم كنى و هر قدرتى در اختيار خدا است.
امّا حقّ آزاد كرده تو كه به او نعمت دادهاى آن است كه بدانى خداى بزرگ، آزادى او به دست تو را وسيلهاى براى او و حجاب تو از آتش قرار داده است، پاداش تو در دنيا ميراث اوست در صورتى كه خويشاوندى نداشته باشد، چون تو از مال خود براى او خرج كردهاى و پاداش تو در آخرت بهشت است.
امّا حقّ كسى كه به تو نيكى كرده آن است كه از او سپاسگزارى كنى. همواره كار نيكش را بيادآرى و با گفتار نيكو با او روبهرو شوى و در خلوتهايت براى او دعاىِ خير كنى. اگر چنين كردى، تو آشكارا و نهان از او سپاسگزارى نمودهاى. آنگاه اگر زمانى توان يافتى به او پاداش بدهى.
امّا حقّ مؤذّن آن است كه بدانى او پروردگار بزرگ را به ياد تو مىآورد. تو را دعوت مىكند كه از نصيب خود بهرهمند گردى و در انجام واجب الهى به تو كمك مىكند. پس مانند كسى كه به تو احسان كرده از او سپاسگزارى كن.
امّا حقّ امام جماعت تو آن است كه بدانى او نمايندگى ميان تو و پروردگارت را به عهده گرفته و از طرف تو سخن با خدا مىگويد، اما تو از طرف او سخن نمىگوئى. او براى تو دعا مىكند، ولى تو براى او دعا نمىكنى. براى تو همين بس كه او در برابر خدا در جايگاه بسيار ارزشمند و خطيرى ايستاده است. اگر نقصى در كار باشد مربوط به او است نه تو، و اگر تكليفش را كامل انجام دهد تو نيز با او در ثواب شريكى، [با اين احوال] او بر تو برترى ندارد [هرچند] خود را سپر بلاى تو نمود نماز تو را با نماز خويش كمال بخشيد. بنابراين تو بايد به همين اندازه از او سپاسگزار باشى.
امّا حق كسى كه با تو همنشين شده آن است كه او را در كنار خود جاى دهى، در سخن گفتن با او انصاف را مراعات كنى و از مجلس خود جز با اجازه او برنخيزى. اما او مىتواند بىاجازه تو برخيزد. به هرحال تو بايد لغزشهاى او را فراموش كنى و نيكىهايش را به خاطر بسپارى و جز سخن پسنديده با او چيزى نگويى.
امّا حقّ همسايه تو آن است كه در غياب او نگهبانش باشى، در حضور او گرامىاش بدارى. اگر مظلوم بود به ياريش برخيزى. عيبهاى او را دنبال نكنى، اگر از او خلافى ديدى آن را بپوشانى. اگر مىدانى كه نصيحتپذير است، در خفا او را نصيحت كنى. در مشكلات و سختىها تنهايش نگذارى. لغزش او را ناديده بگيرى، گناهش را ببخشى، با او كريمانه معاشرت نمايى و بايد بدانى كه هيچ قدرتى جز در اختيار خدا نخواهد بود.
امّا حقّ يار و همراه آن است كه با او به نيكى و انصاف رفتار كنى. همانگونه كه او به تو احترام مىگذارد تو نيز بايد احترامش كنى. مبادا در كار خيرى بر تو پيشى بگيرد؛ اگر پيشى گرفت پاداش او را به خوبى بدهى؛ همانطور كه او به تو مهر مىورزد تو نيز او را دوست داشته باشى، هرگاه خواست خدا را معصيت كند، بايد او را از گناه باز بدارى. براى او مايه رحمت باش نه زحمت و آزار، كه تمام قدرتها در اختيار خداست.
امّا حق شريك آن است كه در غيابش كفايتش كنى، و در حضورش مراعات. در مخالفتش فرمانى ندهى، خودسرانه و بدون رايزنىِ با او كارى نكنى. ثروتش را حفظ كنى، در كارى كه به او مربوط مىشود، چه بزرگ باشد و چه كوچك، به او خيانت نكنى كه دو شريك تا وقتى به يكديگر خيانت نكردهاند، دست خدا همراه آنهاست و تمام قدرتها در اختيار خداست.
امّا حقّ مال تو آن است كه آن را از راه حلال به دست آورى و در راه درست و موجّه خرج كنى و كسى كه سپاس تو را نمىگويد برخود برترى ندهى. پس با مال خود، خداى خود را اطاعت كن، در آن بخل مورز كه دچار حسرت و پشيمانى مىشوى و پيامدهاى ناگوار گريبانگيرت مىشود، و هيچ قدرتى جز در اختيار خدا نيست.
امّا حقّ طلبكار تو آن است كه اگر تمكّن دارى وامش را بدهى و اگر تنگدست هستى با خوش
قولى راضىاش كنى و با مهربانى او را از نزد خويش باز گردانى.
حقّ كسى كه با او معاشرت دارى آن است كه او را فريب ندهى، گول نزنى و در كارهاى مربوط به او خداترس باشى.
امّا حق خصم تو كه عليه تو ادّعائى دارد، آن است كه اگر ادّعاى او حقّ است، تو خودت شاهد او باش عليه خودت. مبادا به او ستم كنى. حقّش را به طور كامل ادا كن. اگر ادّعايش باطل است با او مدارا كنى، جز با نرمى در كارش وارد نشوى، خدا را در مورد او به خشم نياورى و هيچ قدرتى جز در اختيار خدا نخواهد بود.
حقّ خصمى كه عليه او ادّعا دارى آن است كه اگر تو در ادّعاى خويش راستگو هستى با او نيكو سخن بگو. حقّ او را نيز ناديده نگير و اگر در ادّعاى خود دروغ مىگويى از خدا بترس و توبه كن و ادّعاى خود را رها كنى.
حقّ كسى كه از تو مشورت و رايزنى مىطلبد آن است كه اگر مىتوانى وى را راهنمايى كن و گرنه او را به دانايى ديگر رهنمون باشى.
حقّ كسى كه از او مشورت خواستهاى آن است كه او را در مواردى كه رأيش موافق رأى تو نيست، به نادانى متّهم نسازى و اگر رأيش با رأى تو موافق بود خدا را سپاس گويى.
حقّ كسى كه از تو پند خواسته آن است كه او را به درستى پند دهى و با مهربانى و مدارا با او رفتار كنى.
حقّ پند دهنده آن است كه در برابر او فروتن باشى و به سخنانش گوش فرا دهى. اگر سخنِ درست گفت خدا را سپاس گوئى و اگر سخنان ناصواب گفت با او مهربانى كنى و او را به بدى متّهم نسازى، و بدانى كه اشتباه كرده و او را بر اشتباهش مؤاخذه نكن، مگر آنكه استحقاق تهمت داشته باشد، كه در اين صورت هرگز نبايد به او اهميّت داد و هر قدرتى در اختيار خدا است.
حقّ بزرگترها آن است كه او را به سبب سنّش احترام كنى، به جهت سابقهاش در اسلام تعظيم نمائى و نادان فرض نكنى. اگر درباره تو چيزى نمىدانست، آن را تحمّل كن و به خاطر حقيقت و حرمت اسلام او را احترام كن.
حقّ صغير و كوچكتر آن است كه رهنما و معلمش باشى و با او مهربانى كنى. از او درگذر،
خطاهايش را بپوشان، و پيوسته با او مدارا كن و حامىاش باش.
حقّ سائل و خواستار آن است كه به اندازه نيازش به او بدهى و نيازش را برطرف سازى.
حقّ درخواست شونده آن است كه اگر چيزى عطا كرد با كمال سپاسگزارى از او قبول نمايد، قدردان بخشش او باشد و اگر چيزى عطا نكرد عذرش را بپذيرد.
حقّ آن كه تو را براى خدا شاد ساخته آن است كه نخست خدا را سپاس گويى و سپس از او تشكّر نمايى.
حقّ كسى كه به تو بدى كرده نيز آن است كه از او درگذرى و اگر مىدانى كه عفو و گذشت زيانبار است از او انتقام بگيرى، چون خدا مىفرمايد: «وَ لَمَنِ انْتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُولئِكَ ما عَلَيْهِمْ مِنْ سَبِيلٍ»(1)و هر كه پس از ستم [ديدنِ] خود، يارى جويد [و انتقام گيرد] راه [نكوهشى] بر ايشان نيست.
حقّ همكيشان تو آن است كه سلامت آنان را بخواهى، در حقّشان مهربانى كنى، با بدكارانشان مدارا كنى و دلشان را به دست آورى. پيوسته در صدد اصلاح و خيرخواهى آنان باش و از نيكوكارانشان سپاسگزارى كن و بدكارانشان را آزار مده. آنچه براى خود دوست دارى براى آنان نيز دوست بدار و آنچه براى خود نمىپسندى براى آنان نيز نپسند و كهنسالانشان را به منزله پدرت، و جوانانشان را به منزله برادرانت بدان. پيرزنانشان به منزله مادرت و كودكانشان به منزلهفرزندانت باشند.
حقّ اهل ذمّه آن است كه آنچه خدا از آنان پذيرفته تو نيز از آنان بپذيرى و تا زمانى كه به عهد خود وفا مىكنند بر آنان ستم روا ندارى»(2).
ابنمحبوب از يكى از يارانش نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «مَن أنصف الناس مِن نفسه رضي به حكماً لغيره(3)هركس انصاف داشته باشد، ديگران به حكميّت و داورى او راضى خواهند شد».
سكونى از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «سيّد الأعمال انصاف الناس من نفسك و مواساة الأخ في اللّه و ذكر اللّه عزّوجلّ على كلّ حال(1)برترين اعمال، انصاف دادن به مردم، مواسات با برادر دينى و در همه حال ياد خدا بودن است».
زراره از امام باقر عليهالسلام نقل مىكند كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «ألا إنّه مَن ينصف الناس من نفسه لم يزده اللّه إلاّ عزّاً(2)آگاه باشيد، هركس درباره مردم از خود انصاف نشان دهد، خدا عزّت او را افزون مىكند».
محمد بن مسلم نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «سه دسته از مردم در روز قيامت از همه مردم به خدا نزديكتر هستند تا آنكه از حساب فارغ شود: قدرتمندى كه در حال خشم بر زيردستانِ خود ستم نكند، كسى كه ميان دو نفر داورى كند و به اندازه دانه جوى به يكى از آنها عليه ديگرى متمايل نشود و كسى كه به سود و زيان خود حقّ را بگويد»(3).
جعفر بن ابراهيم جعفرى از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «منواسى الفقير من ماله و أنصف النّاس من نفسه فذلك المؤمن حقّاً(4)هر كه از مال خود به بينوا كمك كند و درباره مردم از خود انصاف دهد، واقعاً مؤمن است».
ابوحمزه ثمالى از امام سجّاد عليهالسلام نقل مىكند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در پايان خطبهاش مىفرمودند: «طوبى لمن طاب خلقه، و طهرت سجيّته، و صلحت سريرته، و حسنت علانيته، و انفق الفضل من ماله، و امسك الفضل من قوله و انصف الناس من نفسه(5)خوشا به حال كسى كه اخلاقش پاك، نهادش پاكيزه، باطنش شايسته و آشكارش نيكو باشد؛ اضافه مال خود را انفاق كند و از پرگويى بپرهيزد، و با مردم منصفانه و عادلانه رفتار كند».
معاوية بن وهب نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من يضمن لي أربعة بأربعة أبيات في الجنة: انفق و لا تخف فقرا، و افش السلام في العالم و اترك المراء و ان كنت محقا
و انصف الناس من نفسك(1)هر كس عمل كردن به چهار خصلت را براى من ضمانت مىكند، من نيز چهار خانه در بهشت براى او ضمانت كنم. انفاق كن و از بينوائى نترس؛ آشكارا به مردم سلام كن و از جدال، هرچند حقّبهجانب باشى، بپرهيز و با مردم انصاف و عدالت داشته باش».
ابوعبيده حذّاء نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «آيا شما را از مهمترين چيزى كه خدا بر مردم واجب ساخته است خبر دهم؟ انصاف دادن به مردم، كمك به برادران دينى، در همه حال ياد خدا كردن، به گونهاى كه اگر اطاعتى به او پيشنهاد شد به آن عمل كند و از معصيت پيش آمده پرهيز نمايد»(2).
علىّ بن ميمون مىگويد: از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه فرمودند: «من أراد أن يسكنه اللّه جنّته فليحسن خلقه، و ليعط النصفه من نفسه، و ليرحم اليتيم، و ليعن الضّعيف و ليتواضع للّه الّذي خلقه(3)هركس مىخواهد كه خدا او را وارد بهشت كند اخلاق خود را نيكو نمايد، از خودانصاف دهد، به يتيم ترحّم نمايد، ناتوان را كمك كند و در برابر خدايى كه او را آفريده است فروتن باشد».
معاوية بن وهب از پدرش نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام مىفرمودند: «ما ناصح اللّه عبد في نفسه فاعطى الحق منها و اخذ الحق لها الاّ اعطي خصلتين، رزقا من اللّه يسعه، و رضا عن اللّه يغنيه(4)هرگاه بندهاى در نهان خود با خدا صادق باشد و حق ديگران را به نفع آنان از خود و حق خود را از ديگران بستاند، قطعا دو چيز به او عطا مىشود: رزقى حلال از سوى خدا كه براى او وسيع و پربركت باشد و خشنودىاى از پروردگار كه از همه چيز بىنيازش سازد».
ابوالبلاد مىگويد: «مردى باديهنشين نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: يا رسول اللّه، كارى به من ياد بده تا با انجام دادن آن داخل بهشت شوم. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: هرچه دوست دارى مردم در حقّ تو
انجام دهند تو نيز در حقّ آنان انجام ده و هرچه دوست ندارى كه مردم درباره تو انجام دهند، تو نيز درباره آنان انجام مده»(1).
يعقوب بن شعيب نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «خدا به آدم عليهالسلام وحى فرمود كه تمام سخنها را در چهار كلمه برايت خلاصه مىكنم. (تا آنجا كه فرمود): امّا درباره آنچه ميان تو و مردم است، اينكه هرچه براى خود مىپسندى براى مردم نيز بپسند و هرچه براى خود نمىپسندى براى مردم نيز نپسند»(2).
عثمان بن جبله از امام باقر عليهالسلام نقل كرده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «سه خصلت است كه اگر همه يا حتى يكى از آنها در كسى وجود داشته باشد، در روز قيامت روزى كه هيچ سايهاى جز سايه او نيست، در خنكاى سايه عرش خدا قرار مىگيرد، آنچه خود از مردم مىخواهد [و ازآنها توقع دارد]، خودش نيز به مردم عطا كند. و قدم از قدمى بر نمىدارد مگر آنكه بداند كه اين كار فقط براى خشنودى خداست. و از برادر مسلمانش عيبجوئى نكند مگر آنكه آن عيب را نخست از خودش دور سازد، زيرا هر عيبى كه از خودش برطرف مىكند عيب ديگرى براى او آشكار مىگردد؛ براى آدمى همين بس كه از مردم دست بردارد و به اصلاح خود مشغول شود»(3).
ابوذر مىگويد: «به رسول خدا صلىاللهعليهوآله گفتم: يا رسول اللّه، مرا نصيحت كن. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: تو را به تقوا سفارش مىكنم، زيرا پرهيزگارى و تقوا سرآمد همه كارهاست. گفتم: بيش از اين نصيحت كنيد؛ فرمودند: تا مىتوانى قرآن را تلاوت كن و هميشه به ياد خدا باش. گفتم: بيشتر بفرماييد؛ فرمودند: تا مىتوانى سكوت كن. گفتم: باز هم نصيحت كنيد؛ فرمودند: از خنده زياد بپرهيز. گفتم: بيش از اين بگوييد؛ فرمودند: هميشه بينوايان را درياب و دوست داشته باش و با آنان همنشينى كنى. گفتم: بيشتر سفارش كنيد؛ فرمودند: حقّ را بگو هرچند تلخ باشد. گفتم: بازهم بگوييد؛ فرمودند: در راه خدا هرگز از ملامت و سرزنش سرزنشكنندگان مترس. گفتم: بيشتر نصيحت كنيد؛ فرمودند: بايد خصلتهايى كه در خود سراغ دارى و در مردم نمىيابى، تو را از
پرداختن به عيب آنها باز دارد. سپس فرمودند: عيب آدمى همين بس كه در او سه خصلت باشد:
چيزهايى كه در خود ناديده مىگيرد در مردم ببيند؛ از كارهايى كه خود انجام مىدهد، براى مردم ناپسند بداند و همنشين خود را در كارهاى بىاهميّت آزار دهد. آنگاه فرمودند: اى ابوذر، هيچ عقلى مانند تدبير، هيچ ورعى مثل خوددارى از محرّمات، و هيچ افتخارى مانند حسنخلق نيست»(1).
اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «هر كه به عيب خود درنگريست از نگريستن در عيب ديگران بازماند، و هر كه به رزقى كه خدا به او داده خرسند باشد بر آنچه از دستش رفته اندوهگين نگردد. (تا آنكه فرمودند:) و هر كه به عيبهاى مردم بنگرد و آنها را ناخوش دارد ولى خود مرتكب آنها گردد قطعاً احمق است»(2).
و فرمودند: «أَكْبَرُ الْعَيْبِ أَنْ تَعِيبَ مَا فِيكَ مِثْلُهُ(3)بزرگترين عيب آن است كه بر آنچه مثلآن در تو وجود دارد بر ديگران عيب بگيرى».
از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل شده كه فرمودند: «در مدينه گروهى از مردم داراى عيبهائى بودند كه چون از ديگران عيب نمىگرفتند خدا نيز مردم را از گفتن عيوب آنان ساكت نمود. وقتى مُردند از ديدگاه مردم هيچگونه عيبى نداشتند. در مقابل، گروهى ديگر بودند كه هيچگونه عيبى نداشتند، اما چون از مردم عيبجويى مىكردند، خدا هم عيبهايى براى آنان آشكار ساخت كه تا دم مرگ با آن عيبها شناخته شدند»(4).
ابو ليلى نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «من قسم له الخرق حجب عنه الايمان(5)هر كه شمهاى از تندخويى دارا باشد از دسترسى به ايمان محروم شده است».
جابر از امام باقر عليهالسلام نقل مىكند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «لو كان الخرق خلقاً يرى
ما كان شىءٌ مِمَّا خلق اللّه اَقبح منه(1)اگر تندخويى مجسم مىشد، در آن صورت هيچ پديدهاى زشتتر از آن وجود نداشت».
سكونى از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «خدا از اينكه توبه شخص بداخلاق را بپذيرد امتناع دارد. گفتند: يا رسول اللّه، چرا؟ فرمودند: چون هرگاه از گناهى توبه كند، دچار گناهى بزرگتر از آن مىشود»(2).
سيف بن عميره از فردى نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إن سوء الخلق ليفسد الإيمان كما يفسد الخلّ العسل(3)بدخلقى، ايمان را تباه مىكند، همانگونه كه سركه عسل را».
اسحاق بن غالب نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من ساء خلقه عذّب نفسه(4)هر كه اخلاقش بد شد خود را درآزرده است».
عبداللّه بن سنان نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «خداى عزوجل به يكى از پيامبران خود چنين وحى كرد: الخلق السّيّىء يفسد العمل كما يفسد الخلّ العسل(5)اخلاق بد عمل را تباه مىكند، همانگونه كه سركه عسل را».
در عيون الأخبار از امام رضا عليهالسلام از پدرانش نقل كردهاند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «عليكم بحسن الخلق فانّ حسن الخلق في الجنة لا محالة، و إياكم و سوء الخلق فانّ سوء الخلق في النار لا محالة(6)تا مىتوانيد خوشاخلاق باشيد، زيرا خوشاخلاقى موجب ورود به بهشت است و از بداخلاقى بپرهيزيد، كه بداخلاق ناچار در دوزخ جاى دارد».
مسعدة بن صدقه از امام صادق عليهالسلام و ايشان از پدرش نقل مىكند كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «ما من ذنب إلاّ و له توبة، و ما من تائب إلاّ و قد تسلم له توبته ما خلا السيء الخلق لا يكاد يتوب من ذنب إلاّ وقع في غيره اشرّ منه(7)هر گناهى توبهاى دارد و هر توبهكنندهاى توبهاش پذيرفته مىشود مگر بداخلاق كه از هر گناهى توبه كند در گناهى بدتر از آن در مىافتد».
كسب اخلاق پسنديده عبداللّه بن بكير نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ما كسى را دوست داريم كه خردمند، فهميده، فقيه، بردبار، مهربان، شكيبا، راستگو و وفادار باشد. خدا پيامبران را به خصلتهاى پسنديده آراسته است. پس هر كه اين خصلتهاى اخلاقى را دارا باشد بايد خدا را بر اين نعمت سپاس بگزارد، و هركس از داشتن اين خصلتها محروم شده باشد بايد به درگاه خدا تضرّع و زارى كند و آن را از خدا بطلبد. راوى مىگويد: گفتم: فدايت شوم، اين خصلتها كدامند؟ فرمودند: ورع، قناعت، صبر، شكر، بردبارى، حيا، سخاوت، شجاعت، غيرت، نيكوكارى، راستگويى و امانتدارى»(1).جابر بن عبداللّه نقل مىكند كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «آيا مىخواهيد به شما اطلاع دهم كه بهترين شما كيست؟ گفتند: آرى، يا رسول اللّه، فرمودند: بهترين شما كسى است كه پرهيزگار، پاكيزه، بخشنده و از نسلى پاك باشد، به پدر و مادرش نيكى كند و زن و فرزندش را به غير خود پناهنده نسازد»(2).
حسن بن محبوب از يكى از يارانش نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إن اللّه عزّوجلّ ارتضى لكم الاسلام دينا فأحسنوا صحبته بالسّخاء و حسن الخلق(3)خداى عزوجل دين اسلام را براى شما پسنديده است، پس پيوسته با سخاوت و خوشاخلاقى همراه آن باشيد».
سكونى از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «الأيمان أربعة أركان: الرضا بقضاء اللّه، و التوكل على اللّه، و تفويض الأمر إلى اللّه، و التسليم لأمر اللّه(4)ايمان داراى چهار ركن است: راضى بودن به قضاى الهى، توكّل بر خدا، واگذار كردن كارها به خدا، تسليم بودن در برابر فرمان خدا».
حماد بن عثمان مىگويد: مردى نزد امام صادق عليهالسلام آمد و گفت: يابن رسول اللّه، از خصلتهاى پسنديده اخلاقى براى من بگوييد، امام عليهالسلام فرمودند: «العفو عمن ظلمك، و صلة
من قطعك، و اعطاء من حرمك، و قول الحق و لو على نفسك(1)گذشت كردن از كسى كه به تو ستم كرده است، پيوستن به كسى كه از تو بريده است، بخشش به كسى كه تو را محروم ساخته و حقّ گفتن هرچند به زيان تو باشد».
جرّاح مدائنى مىگويد: امام صادق عليهالسلام به من فرمودند: «ألا أحدثك بمكارم الاخلاق؟ الصفح عن الناس، و مواساة الرجل أخاه في ماله، و ذكر اللّه كثيرا(2)آيا مىخواهى چندتا از خصلتهاى پسنديده اخلاقى را براى تو بگويم؟ گذشت از مردم، كمك مالى كردن به برادردينى و بسيار ياد خدا كردن».
مفضّل بن عمر نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «تا مىتوانيد خصلتهاى پسنديده اخلاقى را رعايت كنيد، زيرا خداى عزوجل اين صفتها و خصلتها را دوست مىدارد و از خصلتها و صفات ناپسند جداً پرهيز كنيد كه خدا آنها را دشمن مىدارد. هميشه به تلاوت قرآن بپردازيد. (تا آنجا كه فرمودند:) و هميشه خوشاخلاقى كنيد، زيرا اين خصلت پسنديده آدمى را به مرتبه روزهدارى كه به نماز ايستاده است مىرساند. و بر شما باد به حُسن جوار (نيك رفتارى با همسايگان)، چرا كه خداى متعال بدان فرمان داده است و مسواك زدن، زيرا باعث پاك شدن [دهان و دندان] است و سنّت نيكويى مىباشد و هميشه خود را به انجام دادن واجبات الهى و دورى از محرّمات وادار كنيد»(3).
هشام بن حكم نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «روز قيامت كه فرا مىرسد گروهى از مردم بر مىخيزند و به سوى بهشت روانه مىشوند. به آنها مىگويند: شما كيانيد؟ مىگويند: ما اهل صبريم. از آنها مىپرسند: بر چه چيزى صبر كرديد؟ مىگويند: بر اطاعتِ امر خدا و دورى از معصيت پروردگار. در اين هنگام خداى بزرگ خطاب مىكند: راست مىگويند؛ آنان را وارد
بهشت كنيد. همين است گفتار خداى عزوجل: «إِنَّما يُوَفَّى الصّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسابٍ»(1)بىترديد، شكيبايان پاداش خود را بىحساب [و] به تمام خواهند يافت»(2).
اصبغ نقل مىكند كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «صبر بر دو نوع است: صبر به هنگام مصيبت كه بسيار نيكو و زيباست؛ و بهتر از آن، صبر در برابر انجام دادن محرّمات الهى است. ذكر نيز بر دو نوع است: ذكر خدا در زمان مصيبت و بهتر از آن، ياد خدا به هنگام روبرو شدن با محرّمات الهىاست، كه از انجام دادن گناهان پيشگيرى مىكند»(3).
ابوحمزه نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «هنگامىكه مرگ پدرم على بن الحسين عليهالسلام فرا رسيد، مرا به سينهاش چسبانيدند و فرمودند: فرزندم، تو را به چيزى وصيّت مىكنم كه پدرم به هنگام مرگش وصيّت نمود: يا بني اصبر على الحق و ان كان مرّا(4)پسرم، پيوسته بر حقّ صبور باش، هرچند تلخ باشد».
عثمان بن عيسى از يكى از يارانش نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «بر دنيا [و آرايههايش] صبر كنيد، كه يك ساعت بيش نيست، زيرا آنچه از دنيا گذشته خوشحالى و رنجَش براى تو قابل درك نيست، و آنچه هنوز نيامده نمىدانى چيست؟ دنياى تو همان ساعتى است كه در آن هستى. تو در همان ساعت بر اطاعتِ امر خدا و دورى از معصيت پروردگار صبر كن»(5).
عمرو بن شمر يمانى به شكل حديث مرفوع از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل مىكند كه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «صبر بر سه نوع است: صبر به هنگام مصيبت، صبر در اطاعتِ از امر و صبر در پرهيز از معصيت. پس هر كه بر مصيبت صبر كند و به خوبى هم صبر كند، خداوند [در بهشت] براى او سيصد درجه مىنويسد كه فاصله هر درجهاى با درجه ديگر به اندازه فاصله ميان آسمان و زمين است، و كسى كه بر اطاعت امر خدا صبر نمايد، خدا براى او ششصد درجه مىنويسد كه فاصله هر درجهاى با درجه ديگر به اندازه فاصله ميان زمين و عرش الهى است، و كسى كه در
برابر گناهان صبر كند، خدا براى او نهصد درجه مىنويسد كه فاصله هر درجهاى با درجه ديگر به اندازه فاصله ميان زمين تا انتهاى عرش است»(1).
اميرمؤمنان عليهالسلام در نهجالبلاغه مىفرمايند: «الصَّبْرُ صَبْرَانِ صَبْرٌ عَلَى مَا تَكْرَهُ وَ صَبْرٌ عَمَّا تُحِبُّ(2)صبر بر دو نوع است: صبر بر آنچه از آن بيزارى و صبر بر آنچه دوست دارى».و نيز فرمودند: «إِنَّ وَلِيَّ مُحَمَّدٍ مَنْ أَطَاعَ اللَّهَ وَ إِنْ بَعُدَتْ لُحْمَتُهُ وَ إِنَّ عَدُوَّ مُحَمَّدٍ مَنْ عَصَى اللَّهَ وَ إِنْ قَرُبَتْ قَرَابَتُهُ(3)دوست محمّد صلىاللهعليهوآله كسى است كه خدا را اطاعت كند هرچند خويشاونديش با پيامبر صلىاللهعليهوآله دور باشد، و دشمن محمّد صلىاللهعليهوآله كسى است كه خدا را معصيت نمايد هرچند خويشاوند نزديك پيامبر صلىاللهعليهوآله باشد».
و نيز فرمودند: «شَتَّانَ مَا بَيْنَ عَمَلَيْنِ عَمَلٍ تَذْهَبُ لَذَّتُهُ وَ تَبْقَى تَبِعَتُهُ وَ عَمَلٍ تَذْهَبُ مَئُونَتُهُ وَ يَبْقَى أَجْرُهُ(4)چقدر تفاوت است ميان دو عمل: عملى كه لذّتش مىگذرد و رنج آن مىماند، و عملى كه رنج آن تمام مىشود و پاداشش ماندگار مىشود!»
حفص بن غياث مىگويد: «امام صادق عليهالسلام به من فرمودند: اى حفص، كسانى هستند كه صبر مىكنند، ولى صبرشان اندك است، و كسانى نيز بىتابى مىكنند و بىتابيشان كم است. (سپس فرمودند:) تا مىتوانى در تمام كارهاى خود صبر كن، زيرا خداى عزوجل، محمّد صلىاللهعليهوآله را برانگيخت و او را به شكيبايى و مدارا فرمان داد و فرمود: «وَ اصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ وَ اهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمِيلاً * وَ ذَرْنِي وَ الْمُكَذِّبِينَ أُولِي النَّعْمَةِ...»(5)"و بر آنچه مىگويند شكيبا باش و از آنان با دورى گزيدنىِ خوش فاصله بگير. و مرا با تكذيبكنندگانِ توانگر واگذار". و فرمود: «ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ وَ ما يُلَقّاها إِلاَّ الَّذِينَ صَبَرُوا
وَ ما يُلَقّاها إِلاّ ذُو حَظٍّ عَظِيمٍ»؛(1)"[بدى را] به آنچه خود بهتر است دفع كن؛ آنگاه كسى كه ميان تو و ميان او دشمنى است، گويى دوستى يكدل مىگردد. و اين [خصلت] را جز كسانى كه شكيبا بودهاند نمىيابند، و آن را جز صاحب بهرهاى بزرگ، نخواهد يافت".
پيامبر صلىاللهعليهوآله صبر كردند، تا آنكه ايشان را به نسبتهاى ناروا متّهم ساختند و سينه آن حضرتسخت تنگ شد. خداى متعال اين آيات را بر او نازل كرد: «وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضِيقُ صَدْرُكَ بِما يَقُولُونَ * فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ كُنْ مِنَ السّاجِدِينَ»(2)"و قطعاً مىدانيم كه سينه تو از آنچه مىگويند تنگ مىشود. پس با ستايش پروردگارت تسبيح گوى و از سجدهكنندگان باش".
سپس او را تكذيب كردند و سخنان ناشايستهاى دربارهاش گفتند، كه خدا اين آيات را دراينباره نازل فرمود: «قَدْ نَعْلَمُ إِنَّهُ لَيَحْزُنُكَ الَّذِي يَقُولُونَ فَإِنَّهُمْ لا يُكَذِّبُونَكَ وَ لكِنَّ الظّالِمِينَ بِآياتِ اللّهِ يَجْحَدُونَ * وَ لَقَدْ كُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ فَصَبَرُوا عَلى ما كُذِّبُوا وَ أُوذُوا حَتّى أَتاهُمْ نَصْرُنا»(3)"به يقين، مىدانيم كه آنچه مىگويند تو را سخت غمگين مىكند. در واقع آنان تو را تكذيب نمىكنند، ولى ستمكاران آيات خدا را انكار مىكنند. و پيش از تو نيز پيامبرانى تكذيب شدند، ولى بر آنچه تكذيب شدند و آزار ديدند شكيبايى كردند تا يارى ما به آنان رسيد".
پس پيامبر صلىاللهعليهوآله شكيبايى و صبر پيش گرفتند. دشمنان از اين مرحله نيز تجاوز كردند و درباره خدا زبان به بدگويى گشودند و خدا را تكذيب كردند. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: من درباره خودم و خاندان و ناموسم صبر كردم، ولى درباره پروردگارم صبر نمىكنم. خداى عزوجل اين آيه را در همين باره نازل فرمود: «فَاصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ»(4)"پس، برآنچه مىگويند شكيبا باش".
آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله در تمام حالات صبر كردند. سپس خدا او را از ميان خاندان وى به امامان بشارت داد و آنان را به صفت صبورى و شكيبايى توصيف كرد و فرمود: «وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمّا صَبَرُوا وَ كانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ»(5)"و چون شكيبايى كردند و به آيات ما يقين
داشتند، برخى از آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما [مردم را] هدايت مىكردند".
اينجا بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: صبر نسبت به ايمان مانند نسبت سر به بدن است. خدا از پيامبر به خاطر صبرش سپاسگزارى كرد و اين آيه را نازل فرمود: «وَ تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنى عَلى بَنِي إِسْرائِيلَ بِما صَبَرُوا وَ دَمَّرْنا ما كانَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ»(1)"و بهپاس آنكه صبر كردند، وعده نيكوى پروردگارت به فرزندان اسرائيل تحقّق يافت، و آنچه را كه فرعون و قومش ساخته و افراشته بودند ويران كرديم".
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: اين [سخن همزمان هم] مژده است و هم انتقامى است. آنگاه خدا جنگ با مشركان را براى او مجاز كرد و اين آيه را نازل فرمود: «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ خُذُوهُمْ وَ احْصُرُوهُمْ وَ اقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَدٍ...»(2)"مشركان را هر كجا يافتيد بكشيد و آنان را دستگير كنيد و به محاصره درآوريد و در هر كمينگاهى به كمين آنان بنشينيد".
پس خداى متعال مشركان را به دست رسول خدا صلىاللهعليهوآله و يارانش كشت و پاداش صبر آن حضرت را با آنچه براى او در قيامت ذخيره كرده بود، مقرّر فرمود. بنابراين كسى كه صبورى و شكيبايى كند و آن را به حساب خدا بگذارد، از دنيا خارج نمىشود مگر آنكه خدا چشم او را با شكست دشمنانش روشن مىكند، آنهم علاوه بر پاداشى كه در آخرت براى او ذخيره كرده است»(3).
عرزمى از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودهاند: «زمانى بر مردم خواهد آمد كه سلطنت جز از راه كشتار به دست نمىآيد (تا آنكه فرمودند:) پس كسى كه آن زمان را دريابد و عليرغم اينكه توانائى دستيابى به عزّت را دارد، بر فقر و تنگدستى صبر كند، خدا پاداش پنجاه صدّيق، از كسانى كه مرا تصديق كردهاند، به او عطا مىكند»(4).
محمد بن على بن حسين به سند خويش نقل مىكند كه اميرمؤمنان عليهالسلام در سفارشى به محمد بن حنفيّه فرمودند: «ألق عنك واردات الهموم بعزائم الصبر، و عوّد نفسك الصبر فنعم الخلق الصبر، و احملها على ما أصابك من أهوال الدنيا و همومها(5)اندوههائى كه بر تو وارد
مىشود با تصميم بر صبورى از خود دور كن و خود را به صبر كردن عادت ده كه صبر خصلت پسنديدهاى است و پيوسته خود را بر ناگوارىها و ترس و وحشت دنيا مسلّط كن».
عبداللّه ميمون از امام صادق عليهالسلام و آن حضرت از پدرش نقل مىكند كه فضل بن عباس گفت: پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «اگر مىتوانى با يقين شكيبايى كنى چنين كن، و اگر نمىتوانى، صبر داشته باش، زيرا در صبرِ بر ناملايمات خير فراوانى نهفته است، و بدان كه شكيبايى، پيروزى به همراه دارد و پس از هر اندوهى گشايش هست، چون پس از هر سختى آسانى هست و قطعا با هر سختى آسانى خواهد بود»(1).
ابوبصير مىگويد: امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه پدرشان فرمودهاند: «من از ناحيه اين غلام و خانوادهام بر چيزهائى صبر مىكنم كه تلختر از حنظل (خربزه ابوجهل) است، چون هركس شكيبا باشد، بر اثر صبرش به مرتبه روزهدارِ در حال نماز و مرتبه شهيدى كه در ركاب محمّد صلىاللهعليهوآله شمشير زده است مىرسد»(2).
اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «مَنْ لَمْ يُنْجِهِ الصَّبْرُ أَهْلَكَهُ الْجَزَعُ(3)هركس شكيبايى نجاتش ندهد بىتابى هلاكش مىكند».
حسن بن محمد ديلمى نقل مىكند: «زنى حضور امام صادق عليهالسلام آمد و گفت: فرزندم به مسافرت رفته و سفرش طولانى شده، شوق ديدارش را دارم. براى من دعا كنيد. امام عليهالسلام به او فرمودند: صبر كن. زن صبر كرد. پس از مدّتى دوباره نزد آن حضرت آمد و از طولانى شدن سفر فرزندش شكايت كرد. امام عليهالسلام به او فرمودند: مگر به تو نگفتم صبر كن؟ زن گفت: يابن رسول اللّه آخر چقدر صبر كنم؟ به خدا صبرم تمام شده است. امام عليهالسلام فرمودند: به خانهات بازگرد كه فرزند تو از سفر برگشته است. زن برخاست و رفت، ديد فرزندش آمده است. با فرزندش نزد امام عليهالسلام آمد و از حضرت پرسيد: آيا بعد از رسولاللّه صلىاللهعليهوآله وحىاى نازل شده است؟ امام عليهالسلام فرمودند: نه، ولى هنگام تمام شدن صبر، قطعاً گشايش حاصل مىشود. وقتى تو گفتى صبرم تمام شده است،
دانستم كه خدا با آمدن فرزندت در كار تو گشايش مىدهد»(1).
صفوان جمال نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «انّما المؤمن الّذي إذا غضب لم يخرجه غضبه من حقّ، و إذا رضى لم يدخله رضاه في باطل، و إذا قدر لم يأخذ اكثر ممّا له(2)مؤمن، كسى است كه هرگاه خشم كند، خشمش او را از مدار حقّ خارج نسازد و هرگاه خشنود شود، خشنوديش او را در باطل در نيندازد، و هرگاه قدرت يابد بيش از حقِ خود چيزى نمىگيرد».
سكونى از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «الغضب يفسد الإيمان كما يفسد الخلّ العسل(3)خشم، ايمان را تباه مىكند چنانكه سركه عسل را».
داوود بن فرقد نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «الغضب مفتاح كل شرّ(4)خشم، كليد هر بدى است».
ميسر مىگويد: نزد امام باقر عليهالسلام سخن از خشم به ميان آمد، حضرت فرمودند: «گاه آدمى خشم مىكند و خشنود نمىشود تا آنكه وارد آتش دوزخ گردد. پس هركس بر گروهى خشم مىكند اگر ايستاده، بايد فورا بنشيند تا پليدى شيطان از او زايل شود و هر كه بر خويشاوندى خشم گرفت بايد نزديك او شود و او را لمس كند، زيرا خويشاوندان هرگاه همديگر را لمس كنند آرامش مىيابند»(5).
ابوحمزه از امام باقر عليهالسلام نقل مىكند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «هركس خويش را در مورد ناموس مردم حفظ كند، خدا در روز قيامت از او مىگذرد؛ و هركس خشم خود را از مردم باز دارد خدا او را از عذاب روز قيامت ايمن مىدارد»(6).
قاسم بن سليمان نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: از پدرم شنيدم كه مىفرمودند:
«مردى بيابانى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: من بياباننشينم، سخن جامعى به من تعليم كن. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: به تو دستور مىدهم كه هرگز خشم نكنى. اعرابى سؤال خود را سه بار تكرار كرد؛ سپس پيش خود فكر كرد و با خود گفت: بعد از اين، ديگر چيزى نمىپرسم، رسول اللّه صلىاللهعليهوآله جز به خير و نيكى فرمان نمىدهد. آنگاه امام صادق عليهالسلام فرمودند: پدرم مىفرمودند: آيا چه چيز شديدتر و بدتر از خشم است؟ گاه آدمى خشم مىكند و نفس محترمى را مىكشد و زن پاكدامنى را متّهم مىكند»(1).
عبدالأعلى مىگويد: به امام صادق عليهالسلام گفتم: مرا پندى دهيد تا بدان عمل كنم. فرمودند: «مردى نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمد و به آن حضرت عرض كرد: يا رسول اللّه، به من اندرزى بدهيد تا به آن عمل كنم. پيامبر صلىاللهعليهوآله به او فرمودند: برو و هرگز خشم مگير. مجدّدا آن مرد بازگشت و سؤال خود را تكرار كرد، باز همان جواب را شنيد. بار سوّم نيز وقتى سؤال كرد، پيامبر صلىاللهعليهوآله به او فرمودند: هرگز خشم مگير»(2).
سيف بن عميرة از شخصى نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من كفّ غضبه ستر اللّه عورته(3)هركس خشم خود را نگاه دارد خدا عيوب او را مىپوشاند».
حبيب سجستانى نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «مكتوب في التوراة فيما ناجى اللّه عزوجل به موسى عليهالسلام يا موسى أمسك غضبك عمّن ملّكتك عليه اكفّ عنك غضبي(4)در تورات در مناجاتهاى حضرت موسى عليهالسلام با خدا، نوشته شده است: اى موسى، خشم خود را از كسى كه تو را بر او مسلّط ساختهام، نگاهدار تا من نيز خشم خود را از تو نگاه دارم».
احمد از يكى از يارانش به شكل حديث مرفوع نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «الغضب ممحقة لقلب الحكيم(5)خشم، قلب حكيم فرزانه را نابود مىسازد».
و نيز فرمودند: «من لم يملك غضبه لم يملك عقله(6)هركس بر خشم خود چيره نباشد،
مالك عقل خويش نيست».
ابوحمزه ثمالى نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «اين خشم، اخگرى است از شيطان كه در دل آدميزاد شعلهور مىشود. هر يك از شما وقتى غضب مىكند، چشمانش سرخ مىشود و رگهايش ورم مىكند و شيطان در او نفوذ مىنمايد. پس هرگاه يكى از شما از چنين حالتى بر خود ترسيد بايد روى زمين بنشيند تا پليدى شيطان از او زايل گردد»(1).
و نيز امام باقر عليهالسلام فرمودند: «من كفّ غصبه عن الناس كفّ اللّه عنه عذاب يوم القيامة(2)هركس خشم خود را از مردم باز دارد، خدا عذاب روز قيامت را از او دور مىسازد».
همچنين از آن حضرت نقل شده كه فرمودند: «روزى پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله از كنار گروهى گذشت كه در بلند كردن سنگى زورآزمايى مىكردند. پرسيد: چه مىكنيد؟ گفتند: آزمايش مىكنيم تا ببينيم كدام يك از ما قوىتر است. فرمود: آيا مىخواهيد قوىترين شما را معرفى كنم؟ گفتند: آرى، فرمود: قوىترين شما كسى است كه هرگاه خشنود شود خشنوديش او را در گناه و كار باطل وارد نكند، و هرگاه خشم گيرد خشمش او را از سخن حقّ خارج نسازد و هرگاه بر چيزى تسلّط يابد كه در آن حق ندارد، آن را به خود اختصاص ندهد»(3).
عبداللّه بن سنان نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «روزى حواريّون به حضرت عيسى عليهالسلام گفتند: سختترين چيزها چيست؟ فرمود: سختترين چيزها خشم خداست. گفتند: با چه چيزى خود را از آن حفظ كنيم؟ فرمود: هرگز خشم نكنيد. پرسيدند: خواستگاه خشم چيست؟ فرمود: تكبّر و تحقير كردن مردم»(4).
عبداللّه بن حسن از مادرش فاطمه بنت الحسين عليهالسلام نقل مىكند كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «ثلاث من كنّ فيه يستكمل خصال الايمان: الّذي إذا رضى لم يدخله رضاه في باطل، و إذا غضب لم يخرجه غضبه من الحق، و إذا قدر لم يتعاط ما ليس له(5)سه خصلت
است كه در هركس وجود داشته باشد خصلتهاى ايمان را به طور كامل دريافته است: هرگاه راضى و خشنود گردد رضايتش او را در باطل وارد نسازد، هرگاه خشمگين شود خشمش او را از مدار حقّ خارج نكند و هرگاه قدرت يابد، چيزى كه در آن حقّ ندارد، به خود اختصاص ندهد».
عبداللّه بن سنان نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «خداى عزوجل به يكى از پيامبران خود وحى كرد كه: اى آدميزاده، وقتى خشمگين شدى مرا ياد كن، تا من نيز هنگام خشمم از تو ياد كنم و تو را در زمره كسانى كه بايد هلاكشان كنم قرار ندهم. و به يارى من خشنود باش، چرا كه يارى من براى تو از يارى خود از خويشتن بهتر است»(1).
1) . كافى، ج 2، ص 303.
هفتمين عامل عقبماندگى مسلمانان، سازش با قدرتهاى حاكم و پذيرفتن آنهاست. غالباً دولتهاى اسلامى، به ويژه در قرن حاضر، مورد رضايت ملّتها نيستند، چون:
اوّلاً: اين دولتها استبدادى و خودمحور هستند؛
ثانيا: اغلب آنها از دستنشاندگان شرق يا غرباند؛
ثالثا: به تعبير اميرمؤمنان عليهالسلام آنها نسبت به ملّت خود مانند گرگ درنده [نسبت به گله ]هستند.
رابعا: به قوانين اسلام، كه آئين مردم است، عمل نمىكنند.
بنابراين هركس، چه فرد باشد چه گروه يا جمعيّت يا سازمان يا حزب و يا مانند آنها، به دولت حاكم نزديك شود، مردم از كنارش پراكنده مىشوند. متأسّفانه سازمانها و احزاب اسلامى معمولاً به حكومتها، چه حكومت خود و چه حكومتهاى بيگانه، نزديك مىشوند و از آنها براى اداره خود پول مىگيرند و بالطبع آنان را ستايش كرده و با آنها همراهى مىنمايند. به همين جهت از مردم جدا مىشوند و از آن پس نمىتوانند به كمك مردم كارى انجام دهند، يا مردم را به سوى هدفى مقدس توجيه كنند؛ اينجاست كه فرياد احزاب مبنى بر اينكه مردم، نادانند، بىحالاند، غافلند و يا در مسير نادرست قدم بر مىدارند، ديگر سودى نمىبخشد، زيرا مردم مىدانند به چه كسانى بايد نزديك شوند و از چه كسانى فاصله بگيرند. به هر حال خرد جمعى و آگاهى فراگير مردمى را نبايستى از نظر دور داشت كه يداللّه مع الجماعه.
پيامبر صلىاللهعليهوآله و ائمّه معصومين عليهمالسلام از سازش با زمامداران فاسد و از نزديك شدن به آنها به شدت نهى مىكنند و مردم را از اين كار باز مىدارند. در گزارشى صحيح از موسى بن
جعفر عليهالسلام نقل شده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «ما قرب عبد من سلطان إلاّ تباعد من اللّه(1)هيچ بندهاى به [فرمانروىِ] پادشاهى نزديك نشد مگر آنكه از خدا دور گرديد».
و نيز پيامبر عليهالسلام فرمودند: «من نكث بيعة، أو رفع لواء ضلالة، أو كتم علما، أو اعتقل مالا ظلما، أو أعان ظالما على ظلمه و هو يعلم انه ظالم فقد برء من الاسلام(2)هركس بيعتى را بشكند، يا پرچم گمراهى را برافراشته سازد، يا دانشى را پنهان نمايد، يا مالى را ظالمانه بگيرد، يا ستمگرى را با اينكه مىداند ستمگر است كمك كند، قطعا از اسلام بيزار شده است».
و فرمودند: «إياكم و أبواب السلطان و حواشيها، و أبعدكم من اللّه من آثر سلطانا على اللّه جعل الميتة في قلبه ظاهرة و باطنة و اذهب عنه الورع و جعله حيران(3)از درباريان و حاشيه سلطان بپرهيزيد. دورترين شما از خدا كسى است كه پادشاه را بر خدا برترى دهد و در آشكار و نهانِ دلش مردارى قرار دهد و تقوا و پرهيزكارى را از دل خارج كند و سرگردان شود».
و فرمودند: «من أرضى سلطاناً بسخط اللّه خرج عن دين الاسلام(4)هركس سلطانى را به چيزى كه موجب خشم خداست خشنود كند از دين اسلام خارج شده است».
و نيز فرمودند: «إذا كان يوم القيامة نادى مناد: أين الظلمة و أعوانهم؟ من لاق لهم دواة، أو ربط لهم كيسا، أو مدّ لهم مدة قلم فأحشروهم معهم(5)در روز قيامت منادى ندا مىكند: كجا هستند ستمگران و ياورانشان؟ هركس دوات آنها را مهيا كند يا كيسهاى براى آنان بسته يا قلمى در مركب زند، با آنها محشورش كنيد».
همچنين فرمودند: «الفقهاء أمناء الرسل ما لم يدخلوا في الدنيا؛ فقها، امين پيامبرانند به شرط آنكه به دنيا نپردازند. پرسيدند: يا رسول اللّه مقصود از ورود آنها در دنيا چيست؟ فرمودند: إتّباع السلطان فاذا فعلوا ذلك فاحذروهم على دينكم(6)پيروى كردن از سلطان. اگر چنينكردند از آنها بر دين خود بترسيد».
در حديثى آمده است كه: «مردى نزد امام صادق عليهالسلام آمد و قسم ياد كرد كه من از دوستان شما هستم. امام عليهالسلام صورتش را از او برگردانيد. آن مرد دوباره به طرف امام عليهالسلام چرخيد و قسم خورد كه من از دوستان شما هستم. امام بار ديگر به او پشت كردند. آن مرد باز هم قسم ياد كرد. امام عليهالسلام از او پرسيدند: معاش تو از كجا تأمين مىشود؟ گفت: خدمتگذار سلطانم، ولى به خدا قسم شما را دوست دارم. امام عليهالسلام فرمودند: پدرم از پدرش و او از جدّش رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل كرد كه فرمودند: روز قيامت كه مىشود، منادى از سوى خداى عزوجل ندا مىكند: كجا هستند ستمكاران و ياران آنها؟ كجايند كسانى كه برايشان قلم تراشيدهاند؟ كجايند آنانكه دواتشان را ليقه كردهاند؟ كجايند كسانى كه لحظهاى با آنان نشستهاند؟ همه را مىآورند و دستور داده مىشود، اطراف آنها ديوارى از آتش بكشند. همه را در آنجا نگاه مىدارند تا مردم از حسابرسى فارغ شوند. آنگاه آنان را به سوى دوزخ مىبرند»(1).
حسن بن على بن شعبه نقل مىكند كه اميرمؤمنان عليهالسلام به كميل فرمود: «يا كميل لا تطرق أبواب الظالمين للاختلاط بهم، و الاكتساب معهم، و ايّاك ان تعظّمهم و أن تشهد في مجالسهم بما يسخط اللّه عليك(2)اى كميل، درِ خانه ستمگران را براى همنشينىِ و سودبردن از آنها مكوب. بپرهيز از اينكه آنها را محترم بدارى و در مجالسشان حضور يابى و باعث خشم خدا شوى».
يونس بن يعقوب نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ملعون ملعون عالم يؤم سلطانا جائراً معينا له على جوره(3)ملعون است، ملعون است، دانشمندى كه به پادشاه ستمگرى روى بياورد و او را بر ستمكاريش يارى دهد».
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من ترك معصية اللّه مخافة من اللّه أرضاه اللّه يوم القيامة، و من مشى مع ظالم ليعينه و هو يعلم انه ظالم فقد خرج من الايمان(4)هركس معصيت خدا رااز روى خوف الهى ترك نمايد، خدا او را در قيامت خشنود و خوشحال مىسازد، و هركس با ستمگرى همراه شود، تا او را يارى دهد، در حالىكه مىداند او ستمگر است، قطعا از جرگه
ايمان خارج شده است».
و نيز فرمودند: «بدترين مردم كسانى هستند كه مثلّثاند. سؤال كردند: يا رسول اللّه! مثلّث كيست؟ فرمودند: كسى كه از برادرش نزد پادشاه سعايت و سخنچينى كند و بدين ترتيب خود و برادرش و سلطان را هلاك نمايد»(1).
و فرمودند: «من مشى مع ظالم فقد أجرم(2)هر كه با ستمگرى راه برود يقينا گناه كرده است».
امام صادق عليهالسلام فرمودند: «العامل بالظلم و المعين له و الراضي به شركاء ثلاثتهم(3)ستمكار و كسى كه او را يارى مىدهد و كسى كه از كار او راضى است، باهم شريكند».
صبيح كابلى نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من سود إسمه في ديوان بني شيصبان - أي بني العباس - حشره اللّه يوم القيامة مسودا وجهه(4)هر كه نام خود را در دفتر بنىشيصبان (= بنىعبّاس) ثبت كند، خدا او را در روز قيامت سياهچهره محشور مىنمايد».
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «ما من عالم أتى باب سلطان طوعا إلاّ كان شريكه في كل لون يعذب في نار جهنم(5)هر دانشمندى از روى رغبت و تمايل به دربار سلطان برود، همانند او در آتش دوزخ كيفر خواهد شد».
و نيز فرمودند: «من تعلّم القرآن ثم تفقّه في الدين ثم أتى صاحب سلطان تملقا إليه و طمعا لما في يديه خاض بقدر خطاه في نار جهنم(6)هركس قرآن را بياموزد، آنگاه در دين تفقّه و خبرگى يابد، سپس از روى چاپلوسى و طمع در اموال سلطان نزد او برود، به اندازهگامهايش در آتش دوزخ فرو رفته است».
امام صادق عليهالسلام فرمودند: «و من أحب بقاء الظالمين فقد أحب أن يعصى اللّه، إنّ اللّه تعالى حمد نفسه على هلاك الظالمين فقال: «فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا وَ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ»(7)(8)هر كه دوست داشته باشد كه ستمكاران باقى بمانند، در حقيقت نافرمانى خدا را
اراده كرده است. خداى متعال خود را درباره هلاك كردن ستمگران ستايش كرده و فرموده: پس ريشه آن گروهى كه ستم كردند بركنده شد، و ستايش براى خداوند، پروردگار جهانيان است».
صاحب كشفالغمّه از ابنحمدون چنين نقل كرده است: «روزى منصور به امام جعفر صادق عليهالسلام نوشت كه چرا مانند ساير مردم نزد ما نمىآيى؟ امام عليهالسلام در پاسخ نوشتند: ما از تو براى چيزى نمىترسيم، و از امر آخرت چيزى نزد تو نيست تا بدان اميدوار باشيم، و تو را در نعمتى [نظرگير] نمىبينيم تا به تو تهنيت بگوييم و تو نعمتها را براى خود نقمت نمىدانى تا به تو تعزيت بگوييم؛ پس با تو چه كار داريم؟ منصور به امام عليهالسلام نوشت: نزد ما بيا و ما را نصيحت كن. امام عليهالسلام نوشتند: هركس دنيا را بخواهد تو را پند نمىدهد، و هركس آخرت را بطلبد با تو معاشرت نمىكند. منصور گفت: به خدا قسم، موقعيّت مردم براى من مشخّص شده است، و كسانى كه دنيا را مىطلبند از كسانى كه خواهان آخرتند، براى من معلوم شده است، او از كسانى است كه آخرت را مىطلبند نه دنيا را»(1).
صفوان مىگويد: «مردى براى ديدن مولايم وارد شد. امام عليهالسلام به او فرمودند: آيا براى آنان انجام كارى را بر عهده مىگيرى؟ گفت: آرى، مولاى من. امام عليهالسلام فرمودند: چرا؟ گفت: من مردى عيالمندم و مال و منالى ندارم. امام عليهالسلام به اصحاب خود رو كردند و فرمودند: هركس دوست دارد به كسى نگاه كند كه عقيدهاش اين باشد كه اگر معصيت خدا كند، خدا به او روزى مىدهد، و اگر اطاعت خدا كند، او را محروم مىسازد، به اين مرد نگاه كند»(2).
صفوان نقل مىكند كه امام كاظم عليهالسلام در ضمن حديثى فرمودند: «إنّ اللّه وعد من يتقلّد لهم عملا أن يضرب عليهم سرادقا من نار حتى يفرغ اللّه من حساب الخلائق(3)خدا به كسانى كه كار ظالمان را تقليد مىكنند وعده داده است، كه پردهاى از آتش بر آنان بزند تا وقتى خدا از حساب خلايق فارغ شود».
محمّد بن عذافر نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام به پدرم فرمودند: «اى عذافر، به من خبر
دادهاند كه با ابوايّوب و ربيع همكارى مىكنى. اگر تو را به عنوان اعوان ظلمه خطاب كنند چه مىكنى؟ محمّد مىگويد: پدرم از شدت ناراحتى ساكت شد. امام عليهالسلام چون حال او را چنين ديدند، به او فرمودند: اى عذافر، من تو را از چيزى ترسانيدم، كه خدا مرا از آن ترسانيده است. محمّد مىگويد: پدرم به خانه آمد و پيوسته غمگين بود تا سرانجام از دنيا رفت»(1).
ابوبصير مىگويد: «از امام باقر عليهالسلام درباره ماهيت اعمال آنان و همكارى با آنها سؤال كردم. امام عليهالسلام فرمودند: اى ابومحمّد، هرگز، حتّى يكبار قلم در دوات زدن، هركس از دنياى آنان چيزى به او برسد، به دين او نيز از سوى آنان مانند همان، ضرر خواهد رسيد»(2).
ابن ابىيعفور مىگويد: «روزى نزد امام صادق عليهالسلام بودم، كه يكى از دوستان ما بر حضرت وارد شد و عرض كرد: فدايت شوم، گاهى بعضى از ما دچار سختى و گرفتارى مىشويم و ما را به ساختن بنايى يا لايروبى نهرى يا اصلاح سدّى فرامىخوانند. نظر شما در اينباره چيست؟ امام صادق عليهالسلام فرمودند: من دوست ندارم براى آنها حتى گرهى بزنم يا بند مَشكى را ببندم، هرچند بين مكه و مدينه مال و مِلك من باشد. هرگز، حتّى يكبار قلم آنها را در دوات زدن [بازهم جايز نيست]. ياوران ستمگران روز قيامت در پردههايى از آتش قرار مىگيرند تا خدا ميان بندگان حكم كند»(3).
جهم بن حميد مىگويد: «روزى امام صادق عليهالسلام از من پرسيدند: آيا نزد سلطان هم مىروى؟ گفتم: نه. فرمودند: چرا؟ عرض كردم: براى حفظ دينم از آنان فرار مىكنم. فرمودند: بر اين كار تصميم گرفتهاى؟ گفتم: آرى. فرمودند: اكنون دين تو سالم است»(4).
حسين بن زيد از امام صادق عليهالسلام و آن حضرت از پدرانش نقل مىكند كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در حديث مناهى فرمودند: «ألا و من علق سوطا بين يدي سلطان جائر جعل اللّه ذلك السوط يوم القيامة ثعبانا من نار طوله سبعون ذراعا يسلطه اللّه عليه في نار جهنم و بئس
المصير(1)آگاه باشيد، هركس تازيانهاى [كه افتاده باشد] در اختيار سلطان ستمگر قرار دهد، خدا آن را روز قيامت به صورت اژدهايى مىكند كه طول آن هفتاد ذراع است و آن را در آتش جهنّم بر او مسلّط مىسازد و جهنّم بد جايگاهى است».
در حديث ديگر آمده است: «إذا كان يوم القيامة نادى مناد أين الظلمة و أعوان الظلمة و أشباه الظلمة؟ حتى من برا لهم قلما و لاق لهم دواة؟ فيجعلون في تابوت من حديد ثم يرمي بهم في نار جهنم(2)در روز قيامت منادى ندا مىكند: كجا هستند ستمكاران و ياوران آنها، و كسانى كه خود را شبيه آنها مىكردند؟ حتّى كسانى كه قلم آنها را تراشيده يا دواتشان را ليقه كردهاند؟ پس همگى را در تابوت آهنينى قرار مىدهند و به دوزخ مىافكنند».
صفوان جمّال مىگويد: «روزى به ديدن موسى بن جعفر عليهالسلام رفتم. به من فرمودند: صفوان، تمام كارهايت خوب است، مگر يك كار. گفتم: فدايت شوم، كدام كار؟ فرمودند: اينكه شترهاى خود را به اين مرد (هارون) كرايه مىدهى. عرض كردم: به خدا قسم من فقط براى اين راه (سفر حج) كرايه مىدهم و خودم همراه شترها نمىروم بلكه غلامانم را مىفرستم. فرمودند: به هر حال آيا به آنها كرايه دادهاى؟ گفتم: آرى، فدايت شوم. فرمودند: آيا دوست ندارى آنها زنده باشند تا كرايه تو را بپردازند؟ گفتم: چرا. فرمودند: هركس [به هر دليلى] دوست داشته باشد كه ستمگرانزنده بمانند در زمره آنهاست، و هركس در زمره آنان باشد، وارد دوزخ خواهد شد. صفوان مىگويد: رفتم و تمام شترهايم را يكجا فروختم. وقتى هارون از اين ماجرا با خبر شد، مرا طلبيد و گفت: شنيدهام شترهايت را فروختهاى؟ گفتم: آرى. پرسيد: چرا؟ گفتم: پير شدهام و غلامان هم مسئوليت خود را درست انجام نمىدهند! گفت: هيهات، هيهات، خودم خوب مىدانم كه چه كسى به تو گفته كه اين كار را بكنى، موسى بن جعفر تو را به اين كار واداشته است. گفتم: مرا با موسى بن جعفر چه كار؟ گفت: بس كن، به خدا قسم، اگر حُسن همنشينى با تو نبود، قطعاً تو را مىكشتم»(3).
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودهاند: «من ولي جائراً على جور كان قرين هامان في جهنم(4)هركس
ستمكارى را بر ستمش يارى دهد، در دوزخ قرين هامان خواهد بود».
سهل بن زياد به شكل حديث مرفوع نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام درباره گفتار خداى عزوجل:«وَ لا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النّارُ»(1): "و به كسانى كه ستم كردهاند متمايل مشويد كه آتش [دوزخ] به شما مىرسد" فرمودند: «هو الرجل يأتي السلطان فيحب بقائه إلى أن يدخل يده إلى كيسه فيعطيه(2)اعتماد به ستمگر همانند آن است كه آدمى نزد سلطان بيايد و براى او [حداقل آنقدر] طول عمر بخواهد تا وى [فرصت كند] دست در كيسهاش كند و چيزى به او ببخشد».
محمد بن هشام از شخصى نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «برخى از كسانى كه به حضرت موسى عليهالسلام ايمان آورده بودند در دل آرزو كردند كه "اى كاش لشكر فرعون فرا مىرسيد، تا با پيوستنِ به آنان از امكانات دنيوى برخوردار مىشديم. سپس وقتى موسى مىآمد به او مىپيوستيم". آنها چنين كردند. وقتى موسى و همراهانش كه از فرعونيان فرار كرده بودند فرارسيدند، آن گروه بر اسبهاى خود سوار شدند و براى پيوستن به لشكر موسى و همراهى آنان شتاب كردند. ولى خدا فرشتهاى نازل كرد تا بر چهره اسبهايشان بزند و آنان را به سپاهفرعون باز گرداند. در نتيجه آنها نيز با فرعون غرق شدند»(3).
محمّد بن سالم مىگويد: «روزى در مدينه نزد امام باقر عليهالسلام كنار در خانهشان ايستاده بوديم. امام عليهالسلام نگاه كردند و ازدحام مردم را ديدند. از يكى از آنان پرسيدند: آيا در مدينه حادثهاى رخ داده؟ او گفت: فدايت شوم، فرماندار جديدى براى مدينه آمده و مردم براى شادباش نزد او مىروند. امام عليهالسلام فرمودند: إن الرجل ليغدى عليه بالأمر تهنَّأَ به و إنّه لَباب من أبواب النّار(4)گاهى آدمى كارى را به عهده مىگيرد و مردم براى تهنيت نزد او مىروند، در حالى كه آن كار، درى است از درهاى آتش دوزخ».
يحيى بن ابراهيم مىگويد: «به امام صادق عليهالسلام گفتم: فلانى، فلانى و فلانى به تو سلام
مىرسانند. امام فرمودند: سلام بر آنها. گفتم: آنها از شما درخواست دعا دارند. فرمودند: چه رويدادى برايشان روى داده است؟ عرض كردم: ابوجعفر منصور آنها را به زندان انداخته است. فرمودند: چه چيزى سبب زندانى شدنشان بود؟ گفتم: آنان را به كار گمارد، سپس زندانى كرد. امام عليهالسلام فرمودند: آنان را به او چكار؟ مگر آنها را [از پيوستن به ظالمان ]نهى نكردم؟ (و اين جمله را سه بار تكرار نمودند) سپس فرمودند: آنها آتشاند، آنها آتشاند، آنها آتشاند (ستمگرانند). خدايا تسلّط آنها (عوامل حكومت) را از ايشان قطع كن. يحيى مىگويد: از سفر مكّه بازگشتيم و جوياى حالشان شديم. فهميديم كه سه روز پس از دعاى امام آزاد شدهاند»(1).
داود بن زربى مىگويد: «آزاد شده امام سجّاد عليهالسلام براى من نقل كرد كه در كوفه بودم، كه امام صادق عليهالسلام وارد حيره شدند. نزد آن حضرت آمدم و گفتم: فدايت شوم، خوب است شما با داوود بن على يا برخى از آنها صحبت كنيد تا به منصب ولايتى گمارده شوم. امام عليهالسلام فرمودند: من چنين نخواهم كرد. (تا آنكه راوى گفت): فدايت شوم، گمان مىكنم شما از ترس اينكه مبادا من ستم كنم، از اقدام به اين كار كراهت داريد. متعهد مىشوم اگر به كسى ستم كردم و به عدالترفتار ننمودم، همسرانم از قيد زوجيت من رها و تمام بردههايم آزاد باشند. امام عليهالسلام فرمودند: چه گفتى؟ من قسمهايم را تكرار كردم. امام عليهالسلام سرشان را به سوى آسمان بلند كردند و فرمودند: براى تو دسترسى به آسمان آسانتر از اين كار است»(2).
حميد مىگويد: «به امام صادق عليهالسلام گفتم: من كارى حكومتى به عهده گرفتهام؛ آيا براى من راه نجاتى هست؟ امام عليهالسلام فرمودند: چه بسيار بودند افرادى كه در جستوجوى راه نجاتى از اين مشكل بودند، ولى كار بر آنان دشوار شد. گفتم: پس نظر شما چيست؟ فرمودند: بايد از خدا پروا كنى و از اين پس به اين كارها وارد نشوى»(3).
حسين بن زيد از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه رسول اللّه صلىاللهعليهوآله در حديث مناهى فرمودند: «من تولّى عرافة قوم أتى به يوم القيامة و يداه مغلولتان إلى عنقه، فان قام فيهم بأمر اللّه
عزوجل أطلقه اللّه، و إن كان ظالما هوى به في نار جهنم و بئس المصير(1)هركس مسئوليت و زمام كار گروهى را در دست گيرد، در روز قيامت او را در حالى كه دستهايش به گردنش بسته شده، وارد مىكنند. حال اگر در ميان آن گروه به فرمان خدا [و عدالت] عمل كرده است، خدا او را آزاد مىسازد، و اگر ستمگر بوده او را در آتش دوزخ كه بد سرانجامى است سرنگون مىكند».
مسعدة بن صدقه مىگويد: «مردى از امام صادق عليهالسلام درباره برخى از شيعيان كه در دستگاه حكومتى و دربار سلطان وارد مىشوند و براى آنان خدمت مىكنند و ماليات جمعآورى مىكنند و آنان را دوست دارند، سؤال كرد. امام عليهالسلام فرمودند: بىترديد اينها از شمار شيعيان نيستند، از خود آنها به شمار مىآيند»(2).
در اينجا بايد توجّه داشت كه ورود به دستگاه حكومتى سلطان از روى ناچارى و براىضرورت مانعى ندارد؛ خواه اين ناچارى به دليل تقيّه باشد، چنانكه خداى سبحان فرموده: «إِلاّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً»(3)«مگر اينكه از آنان به نوعى تقيّه كنيد» يا براى رفع ستم از مردم بىگناه باشد، به شرطى كه به كتاب خدا و سنّت پيامبر صلىاللهعليهوآله عمل كند. البتّه اين از باب قاعده اهمّ و مهمّ است. در اين زمينه رواياتى نقل شده كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:
زيد شحّام مىگويد: از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند: «من تولّى أمرا من امور الناس فعدل و فتح بابه و رفع ستره و نظر في امور الناس كان حقا على اللّه عزوجل ان يؤمّن روعته يوم القيامة و يدخله الجنة(4)هر كه كارى از امور مردم را بر عهده گيرد و در آن دادگرى كند و درِ خانهاش را [به روى مردم] بگشايد و پردهاش را بالا بزند و در كارهاى مردم نظارت و درنگ كند، خداى عزوجل روز قيامت او را از ترس و كيفر ايمن مىدارد و وارد بهشت مىكند».
اين روايت دلالت بر ممنوع بودن گرفتن دربان دارد، چنانكه در سيره پيامبر صلىاللهعليهوآله و
حضرت على عليهالسلام نيز همينگونه معروف بوده است.
در روايت ديگر از زياد بن ابىسلمه نقل شده كه گفت: «روزى بر موسى بن جعفر عليهالسلام وارد شدم، به من فرمودند: اى زياد، آيا تو براى سلطان كار مىكنى؟ گفتم: آرى. فرمودند: چرا؟ گفتم: غيرتمند و عيالمندم و درآمدى جز اين ندارم. امام عليهالسلام فرمودند: اى زياد، اگر مرا از بلندى پرتاب كنند و قطعه قطعه شوم، دوستتر دارم از اينكه كار يكى از اينها را به عهده بگيرم، يا روى فرش آنها قدم بگذارم، مگر براى سه چيز؟ عرض كردم: فدايت شوم، نمىدانم [آن سه چيز چه هستند؟]. فرمودند: مگر براى زدودن غمى از دل مؤمن، يا براى آزاد كردن اسير و زندانى و يا اداى قرضش باشد. اى زياد، آسانترين كارى كه خدا با خدمتگذاران سلطان انجام مىدهد اين است كه سراپردهاى از آتش بر آنان مىزند تا از حساب خلايق فارغ شود. اى زياد، اگر كارى را از طرف آنها بر عهده گرفتى، با يك يك برادرانت به نيكى رفتار كن، و بدان كه خدا پشت سر تو [مراقب] است. اى زياد، هركس از شما، كار يكى از آنان را به عهده بگيرد، سپس ميان او و شماتساوى قائل شود، به او بگوييد: تو در ادّعاى دين دروغ مىگويى. اى زياد، هرگاه به ياد قدرتى كه بر مردم دارى، افتادى، قدرتى كه خدا در روز قيامت بر تو خواهد داشت، نيز به ياد بياور»(1).
على بن ابىحمزه مىگويد: «دوستى داشتم كه از كاتبان بنىاميّه بود. روزى به من گفت: از امام صادق عليهالسلام برايم اجازه بگير تا خدمتش شرفياب شوم. من از امام عليهالسلام برايش اجازه گرفتم. وقتى وارد شد، سلام كرد و نشست، آنگاه گفت: فدايت شوم، من در دفتر اين گروه بودم و ثروت فراوانى از اين راه به دست آوردهام و به حلال و حرام بودن آن توجّه نكردهام؟ امام صادق عليهالسلام فرمودند: اگر بنىاميّه كسانى را نداشتند كه كاتب آنها شوند و براى آنها ماليات جمعآورى كنند و بجنگند و در جماعت آنان حضور يابند، بىترديد حقّ ما را سلب نمىكردند. اگر مردم آنها را به حال خود گذاشته بودند، جز امكانات موجود خودشان چيز ديگرى نداشتند. على ابن ابىحمزه مىگويد: اين جوان گفت: فدايت شوم، آيا براى من راه نجاتى هست؟ امام عليهالسلام پرسيدند: اگر به تو بگويم، عمل مىكنى؟ گفت: آرى. فرمودند: اموالى كه از بنىاميّه به دست آوردهاى، همه را جدا
1) . كافى، ج 5، ص 109.
كن. از صاحبان آن اموال، هر كه را مىشناسى اموالش را برگردان، و هر كه را نمىشناسى، از طرف او صدقه بده، در عوض من بهشت را براى تو ضمانت مىكنم. جوان مدّتى طولانى سر به زير انداخت، آنگاه گفت: اين كار را خواهم كرد. على ابن ابىحمزه مىگويد: جوان با ما به كوفه بازگشت و تمام اموال خود حتّى لباسهاى بدنش را به صاحبانش برگرداند و يا صدقه داد. من به كمك بعضى از دوستان برايش لباس تهيّه كرديم و با مقدارى خرجى، برايش فرستاديم. چند ماه بيشتر نگذشت كه مريض شد. در دوران بيماريش از او عيادت مىكرديم. روزى من به ديدنش رفتم و او را در حال اختضار و جان دادن ديدم. چشمان خود را باز كرد و به من گفت: اى على، به خدا، مولاى تو در حق من به وعدهاش وفا كرد. و هماندم از دنيا رفت. ما به تجهيز او پرداختيم و او را به خاك سپرديم. وقتى حضور امام صادق عليهالسلام رسيديم، حضرت فرمودند: اى على، به خدا، ما در حقّ دوست تو به وعده خود وفا كرديم. عرض كردم: فدايت شوم، راست مىگويى. به خدا، او نيز هنگام مرگش همين را گفت»(1).
حسن بن حسين انبارى مىگويد: «چهارده سال به امام رضا عليهالسلام نامه مىنوشتم و از ايشان اجازه خدمت در دستگاه خليفه مىخواستم. در آخرين نامهاى كه به ايشان نوشتم يادآورى كردم كه اگر به خدمت خليفه در نيايم بيم كشته شدن دارم و خليفه به من بگويد تو رافضى هستى و ما ترديدى نداريم كه به سبب شيعه بودن، دستگاه ما را رها كردهاى. امام عليهالسلام در جواب نامه نوشتند: از مضمون نامهات آگاه شدم. اگر مىدانى كه در دستگاه خليفه طبق فرمان رسول خدا صلىاللهعليهوآله عمل مىكنى، و هممذهبان خود را به كار مىگمارى و مالى كه به دست مىآورى به فقراى مؤمن مىدهى و خود را يكى از آنان به شمار مىآورى، گناهِ خدمتِ تو به خليفه، در برابر اين كارها، جبران مىشود، و گرنه گناه تو جبرانناپذير است»(2).
على بن يقطين مىگويد: «روزى حضرت موسى بن جعفر عليهالسلام به من فرمودند: يك چيز را براى من ضمانت كن، تا من سه چيز را برايت ضمانت كنم: تو براى من ضمانت كن كه نياز دوستان ما را در دستگاه خليفه تأمين كنى، تا من براى تو ضمانت كنم كه هرگز حرارت تيغ شمشير به تو
نرسد و هرگز سقف زندان بر سرت سايه نيفكند و فقر و تنگدستى در خانهات وارد نشود».
حسن مىگويد: «به مولاى خود گفتم: بعضى از دوستان ما كارهاى سلطان و دربار را به عهده مىگيرند، و با آنان معاشرت مىكنند؟ [نظر شما چيست؟] امام عليهالسلام فرمودند: آيا با برادران خود نيز چنين رفتار مىكنند؟ گفتم: برخى در اين راه مىكوشند، و بعضى كوتاهى مىكنند. امام عليهالسلام فرمودند: هركس در راه خدا برادرش را عزيز و دشمنانش را خوار كند و آنچه از خيرخواهى ديگران در توان دارد، به عهده بگيرد، در سايه رحمت خدا قرار خواهد گرفت»(1).
در روايت جريان نصبِ امام رضا عليهالسلام به ولايتعهدى نقل شده كه: «حضرت ولايتعهدى را از سر ناچارى پذيرفتهاند، چون مأمون به آن حضرت گفت: به خدا قسم كه بايد بپذيرى، وگرنه تو را بر اين كار مجبور خواهم كرد، و اگر نپذيرى تو را خواهم كشت. امام رضا عليهالسلام فرمودند: خدامرا از اينكه خود را به دست خودم به هلاكت بيفكنم، باز داشته است. اگر آنگونه است كه تو مىگويى، هر كارى به نظرت مىرسد، بكن. من فقط اين امر را به شرط آن مىپذيرم، كه كسى را به ولايت نگمارم؛ كسى را عزل ننمايم؛ رسم و سنّتى را زايل نكنم و از دور در كارها مشاور باشم. مأمون به اين پيشنهاد راضى شد و آن حضرت را علىرغم اينكه از پذيرش ولايتعهدى سرباز مىزد، به اين سمت منصوب ساخت»(2).
در روايت ديگر آمده است: امام هشتم عليهالسلام فرمودند: «در صورتى ولايتعهدى تو را مىپذيرم، كه امر و نهى نكنم، فتوا ندهم، قضاوت ننمايم، كسى را عزل و نصب نكنم و برنامههاى موجود را تغيير ندهم. آنگاه مأمون پذيرفت»(3).
حكومتهاى به اصطلاح اسلامى، در واقع مزدور بيگانگاناند، به دستورهاى انسانساز اسلام عمل نمىكنند ،حقوق مردم و شخصيّت آنان را ناديده مىگيرند، و ارزشها و
معيارهاى انسانى را پايمال مىكنند. لذا همگى در چشم ملتها منفور و ناخواستنى هستند. از همينرو وقتى مىبينند فردى يا گروهى يا سازمان و جمعيّت و حزبى به حكومت نزديك شده است، از آنان دورى مىكنند. اينجاست كه احزاب و گروهها نمىتوانند مردم را براى بهپا داشتن حق و حكومت اسلامى برانگيزانند، هرچند گاهى از روى اخلاص در راه تأمين اهداف خود مىكوشند.
اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «مَنْ دَخَلَ مَدَاخِلَ السُّوءِ اتُّهِمَ(1)هركس در مراكز ناشايست وارد شود، مورد تهمت قرار مىگيرد».
سكونى از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «مَن عرَّض نفسه للتُّهمة فلا يَلُومَنَّ مَن أساء به الظن(2)هركس خود را در معرض و جايگاه تهمت قرار دهد، نبايد كسى را كه به او بدگمان شده است ملامت كند».
حسين بن يزيد نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «مَن دخل موضعا من مواضع التهمة فاتهم لا يلومَنَّ إلاّ نفسه(3)هركس در جايى كه مورد و محل تهمت است وارد شود، اگر مورد اتهام قرار گيرد جز خويشتن را سرزنش نكند».
ابوجارود از امام باقر عليهالسلام و ايشان از پدرش و او از جدش نقل مىكند كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «من وقف نفسه موقف التهمة فلا يلومنَّ من أساء به الظن(4)هر كه در جايى بايستد كه مورد تهمت است، نبايد كسى را كه به او گمان بد برده است، ملامت كند».
عقيلى نقل مىكند كه آن حضرت در توصيهاش به امام حسن عليهالسلام فرمودند: «و إيّاك و مواطن التهمة و المجلس المظنون به السوء، فإنّ قرين السوء يغيّر جليسه(5)از جاهايى كه مورد تهمت است، و نيز مجلسى كه به آن گمان بد برده مىشود، پرهيز كن، زيرا يار بد، همنشين خود را تغيير مىدهد و دگرگون مىسازد».
امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إتقوا مواقف الريب، و لا يقفنّ أحدكم مع أمّه في الطريق فإنّه ليس كلّ أحد يعرفها(1)از موارد شك و تهمت بپرهيزيد. مبادا يكى از شما در راه با مادرش توقّف كند، زيرا همه مادر او را نمىشناسند».
در نهجالبلاغه از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل شده است كه فرمودند: «مَنْ وَضَعَ نَفْسَهُ مَوَاضِعَ التُّهَمَةِ فَلاَ يَلُومَنَّ مَنْ أَسَاءَ بِهِ الظَّنَّ(2)هركس خود را در محلهاى تهمت قرار دهد، نبايد كسى را كه به او بدگمان شده است، سرزنش كند».
همچنين فرمودند: «مَنْ سَلَّ سَيْفَ الْبَغْيِ قُتِلَ بِهِ وَ مَنْ كَابَدَ الْأُمُورَ عَطِبَ وَ مَنِ اقْتَحَمَ اللُّجَجَ غَرِقَ وَ مَنْ دَخَلَ مَدَاخِلَ السُّوءِ اتُّهِمَ(3)هركس شمشير ستم از نيام در كشد، خودش با آن كشته مىشود، و هركس در كارها نيرنگ كند، هلاك مىگردد، و كسى كه بى پروا به امواج بزرگ تن سپرد غرق مىشود، و هركس در جاهاى نامناسب وارد شود مورد تهمت قرار مىگيرد».
ابوحمزه ثمالى از امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «أولى الناس بالتهمة مَن جالس أهل التهمة(4)سزاوارترين مردم به اتهام، كسى است كه با بدنامان همنشينى كند».
بسيارى از سازمانها، احزاب و جمعيّتها به نام مردم سخن مىگويند و كار مىكنند، در حالى كه مردم از كارشان ناراضىاند. اين نارضايتى به چند دليل است: اول اينكه، احزاب و سازمانها از مردم نظر نمىخواهند و اگر هم بخواهند فقط به آراى حزب و گروه خود اكتفا مىكنند. روشن است كه مردم به آقا و سرور احتياج ندارند، بلكه به افرادى نيازمندند كه بتوانند در كارها با آنها مشورت كنند. بنابراين اگر احزاب نظرهاى مردم را ناديده بگيرند هرگز آمادگى ندارند كه به نام آنها سخن بگويند، يا كارى انجام دهند. اينجاست كه ميان آنها و مردم جدايى و فاصله به وجود مىآيد.
دوم اينكه اگر راه در آمدى به دست بياورند سود آن را تنها به خود اختصاص مىدهند و مردم را در آن شريك نمىدانند، چه سود مادّى و چه معنوى. طبيعى است كه مردم كسى را مىخواهند كه در هر سودى با آنان مشاركت كند.
سوم اينكه، احزاب و سازمانها چون از ملّت جدا هستند، حتّى اگر سودها را نيز با مردم تقسيم كنند و از آراى آنان پيروى نمايند، باز مردم دنبال آنها نمىروند، چون مردم به كسى نيازمندند كه از خود آنها محسوب شود نه آنكه بيگانه باشد.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله با عموم مسلمانان، اعم از سران قوم، افراد عادى، مسلمانان باسابقه يا تازه مسلمان، مهاجر يا انصار مشورت مىكردند. نيز اگر سودى به دست مىآمد، آن را ميان همه مسلمانان تقسيم مىكردند و به خود يا گروه خاصّى اختصاص نمىدادند. پيامبر صلىاللهعليهوآله از مردم و براى مردم بودند، لذا همگى زير پرچم آن حضرت در آمده از او پيروى كردند.
از همينرو پيامبر صلىاللهعليهوآله توانستند مسلمانان را از پيشرفت بىسابقه و چشمگيرى برخوردار كنند.
«روزى عرب باديهنشينى نزد پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله آمد و از آن حضرت كمك خواست. پيامبر صلىاللهعليهوآله چيزى به او دادند و فرمودند: آيا به تو احسان كردم؟ اعرابى گفت: نه، احسان نكردى و كار خوبى انجام ندادى. اعرابى اين سخن را در مجلس پيامبر صلىاللهعليهوآله و در حضور گروهى از مهاجران و انصار گفت. مسلمانان از اين سخن خشمگين شدند و تحمّل اين بىحرمتى و سنگدلى، برايشان گران آمد. برخى از اصحاب برخاستند تا او را توبيخ كنند، اما پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: دست نگه داريد. آنگاه برخاستند و به خانه رفتند و به او بيشتر از پيش بخشيدند، سپس به او فرمودند: اكنون آيا به تو احسان كردم؟ اعرابى گفت: آرى، خدا در خاندان و عشيرهات به تو جزاى خير دهد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله به او فرمودند: حال، نزد يارانم برو و به آنان بگو كه من از رسول خدا صلىاللهعليهوآله راضى شدم. آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله به اصحاب خود فرمودند: مَثَل من و اين مرد، مثل كسى است كه شترش گريخته باشد و مردم دنبال آن دويدهاند. شتر از ديدن مردم بيشتر رم مىكند. در اين هنگام صاحب شتر فرياد مىزند كه شتر را رها كنيد، من بهتر مىدانم با آن چه كنم. آنگاه مقدارى علف در برابرش مىگيرد و به جايگاهش باز مىگرداند و روى زمين مىخواباند و پاهايش را مىبندد و سوار آن مىشود. من هم اگر شما را رها كرده بودم تا آن مرد را براى سخنانش مىكشتيد، وارد دوزخ مىشد»(1).
در اين داستان مىبينيم كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله حتّى موجب خشم يك اعرابى هم نشدند، و وقتى او از حضرت خشنود شد، به او فرمودند: نزد يارانم برو و به آنها بگو كه من از رسول خدا راضى شدم، تا يارانش بدانند كه حتّى يك نفر به آن حضرت خشم نگرفته است.
شيخ صدوق از امام صادق عليهالسلام چنين نقل كردهاست: «روزى رسول خدا صلىاللهعليهوآله در بين راه كنيزى ديدند كه گريه مىكرد. پيامبر صلىاللهعليهوآله از او پرسيدند: چه پيش آمده است؟ گفت: يا رسول اللّه، خانواده من چهار درهم به من دادهاند تا براى آنان خريد كنم. آن درهمها گم شد، و من جرأت
1) . تفسير ابن كثير، ج 2، ص 419.
نمىكنم به خانه باز گردم. پيامبر صلىاللهعليهوآله چهار درهم به او دادند و فرمودند: به خانهات بازگرد. سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله از آنجا گذشتند. در بازگشت به خانه ديدند همان كنيز هنوز نشسته و گريه مىكند. به او فرمودند: چرا به خانه نرفتى؟ گفت: يا رسول اللّه، چون دير كردهام مىترسم مرا كتك بزنند. پيامبر صلىاللهعليهوآله به او فرمودند: حركت كن و مرا به خانهات راهنمايى كن. پيامبر صلىاللهعليهوآله به در خانه آنها رفتند و فرمودند: سلام بر شما اى اهل خانه. اما جواب نشنيدند، دوباره سلام كردند، باز هم پاسخ نشنيدند. سومين بار سلام كردند و جواب آمد: عليكالسلام يا رسول اللّه و رحمة اللّه و بركاته. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: اين كنيز دير كرده است، او را مؤاخذه و سرزنش نكنيد. اهل خانه گفتند: اين كنيز را براى قدوم مبارك شما در راه خدا آزاد كرديم. پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيدند: چرا بار اول و دوم جوابم را نداديد؟ گفتند: دوست داشتيم صداى شما را بيشتر بشنويم»(1).
آرى، اينگونه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله خود براى حلّ مشكل مردم اقدام مىكنند، بىآنكه از اين كار رويگردانى كنند يا آن را بر عهده اصحاب خود بگذارند. در حقيقت پيامبر صلىاللهعليهوآله يك رهبر كاملاً مردمى بودند.
بنابراين، كسانى كه مىخواهند به هدف نهايى خود، كه حكومت يك ميليارد مسلمان است، نائل شوند و به دنبال آن جهان را از مشكلات جديد نجات دهند، بايد همان راهى را كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله و حضرت على عليهالسلام پيمودند، دنبال كنند.
1) . خصال، شيخ صدوق، ج 2، ص 490.
زمامداران بايد پيوسته فروتن و متواضع باشند و مردم را بزرگ و محترم بشمارند و خود را در برابر مردم كوچك و خدمتگزار بدانند. در اين صورت است كه مردم به آنان اقبال مىكنند. متأسّفانه در بسيارى از احزاب و سازمانها مسأله به عكس است؛ يعنى افرادِ كوچكِ وابسته به خود را بزرگ تلقى مىكنند و مردمِ بزرگ و داراى شخصيت را كوچك مىشمارند. به همين دليل است كه مردم از آنها متنفّر و متفرق مىشوند. اينك، در پى آياتى كه در ستايش فروتنى نازل شده، روايات فراوانى كه در همين زمينه از معصومين عليهالسلام نقل شده است، بيان مىشود. البتّه فروتنى از سوى بزرگان بيشتر حائز اهميّت است، چون افراد كوچك طبعا در برابر بزرگان متواضعاند؛ تواضع ز گردن فرازان نكوست.
در آيهاى چنين مىخوانيم: «وَ لا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنّاسِ وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً»(1)«و از مردم [به نخوت] رخ بر متاب، و در زمين خرامان راه مرو».
معاوية بن عمار نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إنّ في السماء ملكين موكّلين بالعباد، فمن تواضع للّه رفعاه و من تكبّر وضعاه(2)دو فرشته در آسمان بر بندگان موكّل شدهاند هركس براى خدا تواضع كند، او را بالا مىبرند و هر كه تكبّر ورزد خوار مىسازند».
ابو مقدام نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «فيما أوحى اللّه عزوجل إلى داود: يا داود كما أن أقرب الناس من اللّه المتواضعون كذلك أبعد الناس من اللّه المتكبرون(3)خداى متعال در ضمن آنچه به داوود وحى كرد، فرمود: اى داوود، همانگونه كه فروتنان نزديكترينِمردم به خدا هستند، متكبّران نيز دورترينِ مردم از خدا مىباشند».
حسن بن جهم از حضرت ابوالحسن الرّضا عليهالسلام نقل مىكند كه فرمودند: «التواضع أن تعطى الناس ما تحب أن تعطاه(1)فروتنى آن است كه هرچه دوست دارى كه ديگران به تو ببخشند، تو نيز دوست داشته باشى كه به آنان عطا كنى».
پيامبر صلىاللهعليهوآله در اندرز و سفارشى به حضرت على عليهالسلام فرمودند: «يا علي واللّه لو أن الوضيع في قعر بئر لبعث اللّه عزوجل إليه ريحا ترفعه فوق الأخيار في دولة الأشرار(2)يا على، به خدا قسم، اگر انسان متواضع در تهِ چاهى باشد، خدا بادى را به سوى او برمىانگيزد تا سرانجام او را در زمان حكمرانى اشرار، از تمامى نيكان برترى بخشد».
حسن بن جهم مىگويد: «از امام رضا عليهالسلام پرسيدم: فدايت شوم، توكّل چيست؟ فرمودند: اينكه از كسى جز خدا نترسى. گفتم: فدايت شوم، تواضع چيست؟ فرمودند: اينكه هرچه را دوست دارى كه ديگران به تو ببخشند تو نيز به آنان ببخشى. گفتم: فدايت شوم، مىخواهم بدانم كه جايگاه من در نزد شما چگونه است؟ فرمودند: ببين من نزد تو چه جايگاهى دارم».
سكونى از امام صادق عليهالسلام و آن حضرت از پدرانش نقل مىكند كه فرمودند: «من التواضع ان ترضى بالمجلس دون المجلس، و ان تسلّم على من تلقى، و ان تترك المراء و ان كنت محقا، و لا تحب ان تحمد على التقوى(3)از نشانههاى تواضع آن است كه به هر جايى براى نشستن راضى باشى، و به هر كه مىرسى سلام كنى، و جدال را، هرچند حق با تو باشد، ترك كنى، و دوست نداشته باشى كه تو را بر تقوا و پرهيزكارى ستايش كنند».
امام حسن عسكرى عليهالسلام فرمودند: «اعرف الناس بحقوق إخوانه و أشدّهم قضاء لها أعظمهم عند اللّه شأنا و من تواضع في الدنيا لأخوانه فهو عند اللّه من الصديقين(4)آشناترين مردم به حقوق برادران خود و استوارترين آنان در اداى حقوق، كسى است كه مرتبهاش نزد خدااز همه بيشتر باشد، و هركس در دنيا در برابر برادران دينى خود فروتنى كند، نزد خدا از شمار صدّيقين خواهد بود».
اميرمؤمنان عليهالسلام در حديثى فرمودند: «طوبى لمن شغله عيبه عن عيوب الناس، و تواضع من غير منقصة، و جالس أهل الفقر و الرحمة، و خالط أهل الذل و المسكنة، و أنفق مالاً جمعه في غير معصية(1)خوشا به حال كسى كه عيب خودش، او را از مشغول شدن به عيبهاى ديگران باز بدارد، و به خوبى فروتنى نمايد، و با مستمندان و افراد بايسته ترحم همنشينى و با خاكنشينان معاشرت كند، و مالى را گرد آورده و در غيرمعصيت انفاق نمايد».
امام صادق عليهالسلام فرمودند: «كمال العقل في ثلاثة التواضع للّه و حسن اليقين و الصمت إلاّ من خير(2)كمال عقل در سه چيز است: فروتنى براى خدا، و يقين محكم، و سكوت، مگر در كارهاى نيك».
اميرمؤمنان عليهالسلام در سفارشهاى خود فرمودند: «عليك بالتواضع فانّه من اعظم العبادة(3)تا مىتوانى تواضع كن، زيرا تواضع و فروتنى از بزرگترين عبادات است».
همچنين فرمودند: «بِالتَّوَاضُعِ تَتِمُّ النِّعْمَةُ(4)به سبب تواضع نعمت بر آدمى تمام مىشود».
حضرت در جاى ديگر از سفارشنامهاش چنين فرمودند: «مَا أَحْسَنَ تَوَاضُعَ الْأَغْنِيَاءِ لِلْفُقَرَاءِ طَلَباً لِمَا عِنْدَ اللَّهِ وَ أَحْسَنُ مِنْهُ تِيهُ الْفُقَرَاءِ عَلَى الْأَغْنِيَاءِ اتِّكَالاً عَلَى اللَّهِ(5)چقدر زيباست كه ثروتمندان براى جلب رضايت خدا در برابر بينوايان فروتنى كنند، از آن بهتر، تكبّر بىنوايان در برابر ثروتمندان به سبب توكّل كردن بر خداست».
در روايت آمده است: «محمّد بن مسلم مردى بزرگوار و ثروتمند بود. امام باقر عليهالسلام به او فرمودند: "اى محمّد، فروتنى داشته باش". هنگامى كه محمد به كوفه بازگشت زنبيلى گرفت و درآن خرما ريخت و با ترازويى در كنار در مسجد مىنشست و فرياد مىزد: آى مردم، بياييد خرما بخريد. بستگانش نزد او آمده و گفتند: با اين كار رسوايمان كردى. محمّد بن مسلم گفت: مولايم مرا به كارى فرمان داده است و من با او هرگز مخالفت نخواهم كرد، و از اينجا برنمىخيزم تا تمام
اين زنبيل خرما را بفروشم. بستگانش گفتند: حال كه قبول نمىكنى و مىخواهى خريد و فروش كنى لااقلّ در بازار آسيابانها بنشين. از آن پس آسيا و شترى فراهم كرد و گندم آرد مىنمود»(1).
اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «التواضع يكسبك السلامة(2)فروتنى مايه سلامت تو است».
و نيز فرمودند: «زينة الشريف التواضع(3)زينت شخص بزرگوار به تواضع است».
هشام نقل مىكند كه امام كاظم عليهالسلام فرمودند: «طوبى للمتراحمين اولئك هم المرحومون يوم القيامة - إلى ان قال - : طوبى للمتواضعين في الدنيا اولئك يرتقون منابر الملك يوم القيامة(4)خوشا به حال كسانى كه در حقّ يك ديگر ترّحم نمايند؛ اينان در روز قيامت مشمول رحمت خدا قرار مىگيرند. (تا آنجا كه فرمودند): خوشا به حال كسانى كه در دنيا فروتنى كنند! آنان در روز قيامت بر منبرهاى قدرت بالا مىروند».
همچنين به هشام فرمودند: «اى هشام، زراعت در زمين نرم بارور مىشود و در سنگلاخ نمىرويد. حكمت نيز در دل انسان متواضع بارور مىشود و در دل متكبّر رشد نمىيابد، زيرا خداى متعال فروتنى را ابزار عقل، و تكبّر را وسيله جهل قرار داده است. مگر نمىدانى كه هركس [سركشانه] سرش را به سوى سقف بلند كند سرش مىشكند، و هركس سرش را پايين اندازد از سايه سقف و حمايت آن بهرهمند مىشود. همچنين، كسى كه براى خدا فروتنى نكند خدا او را خوار مىگرداند، و هركس براى رضاى خدا فروتنى نمايد، خدا نيز او را بالا مىبرد. (تا آنجا كه فرمودند): بدان كه خدا متواضعان را به اندازه فروتنىشان بالا نمىبرد، بلكه آنان را به اندازه عظمت و بزرگوارى خود بالا مىبرد»(5).
عبداللّه بن جندب نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام در ضمن حديثى فرمودند: «أفضل العمل العبادة و التواضع(6)برترين كارها عبادت و فروتنى است».
اميرمؤمنان در شعرى كه به آن حضرت منسوب است فرمودهاند:
واجعل فؤادك للتّواضع منزلاً *** انّ التّواضع بالشّريف جميل(1)«و دل خود را سراىِ فروتنى ساز / كه فروتنى از شرافتمندان زيبا خواهد بود».
از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل شده كه فرمودهاند: «إن من التواضع ان يرضى الرجل بالمجلس دون شرف المجلس، و ان يسلم على من لقي، و ان يترك المراء و ان كان محقا، و ان لا يحب ان يحمد على البر و التقوى(2)از نشانههاى تواضع آن است كه آدمى به نشستن در پايينِ مجلس خشنود باشد، و به هركس مىرسد سلام كند، و جدال را، هرچند حق با او بوده باشد، ترك نمايد، و دوست نداشته باشد كه او را بر نيكوكارى و پرهيزگارىاش ستايش كنند».
امام صادق عليهالسلام در حديثى فرمودند: «و رأس الحزم التواضع(3)ريشه دورانديشى و احتياط فروتنى است».
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «طوبى لمن تواضع في غير منقصة، و أذل نفسه في غير مسكنة، و أنفق من مال جمعه من غير معصية(4)خوشا به حال كسى كه بدون هيچ كم و كاستى [براى رضاى خدا] فروتنى كند، و با آنكه بينوا نيست خود را ناچيز شمارد و از مالى كه از طريق معصيت جمعآورى نكرده است انفاق نمايد».
معاوية بن وهب مىگويد: از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند: «اطلبوا العلم، و تزّينوا معه بالحلم و الوقار، و تواضعوا لمن تعلّمونه العلم، و تواضعوا لمن طلبتم منه العلمو لا تكونوا علماء جبّارين فيذهب باطلكم بحقكم(5)دانش بياموزيد و آن را با بردبارى و وقار زينت بخشيد، و در برابر كسى كه به او دانش مىآموزيد و نيز در برابر كسى كه از او دانش فرا مىگيريد، فروتنى كنيد، و دانشمندانى متكبّر مباشيد كه باطلكار بودن شما حق [گرايى]تان را از بين مىبرد».
در روايت است كه عيسى بن مريم به حواريّون فرمود: «من كارى دارم، آن را برايم برآوريد. حواريّون گفتند: يا روحاللّه، نيازتان تأمين است. حضرت عليهالسلام برخاست و پاهاى آنان را شست. حواريّون گفتند: ما به اين كار از تو سزاوارتر بوديم. حضرت عيسى عليهالسلام فرمود: سزاوارترين مردم در خدمت به ديگران، عالمترين و داناترينِ آنان است. من اينگونه در برابر شما فروتنى كردم تا شما نيز پس از من ميان مردم چنين كنيد. سپس فرمود: با فروتنى حكمت آباد مىشود و رشد مىكند نه با تكبّر و خودخواهى. همچنين دانه در دشتِ [نرم] مىرويد نه در كوه [سخت]»(1).
على عليهالسلام دست مهمانِ خود را مىشويد نقل شده است: «روزى پدر و پسرى به ميهمانى اميرمؤمنان عليهالسلام رفتند. پس از خوردن غذا امام عليهالسلام برخاستند و طشت و آفتابهاى آوردند تا دست پدر را بشويند. آن مرد خوددارى كرد. امام عليهالسلام به او فرمودند: به سبب حقّى كه بر گردن تو دارم بايد بگذارى دستت را بشويم. آنگاه دست او را شستند و آفتابه را به محمد بن حنفيه دادند و به او فرمودند: دست پسرش را نيز تو بشوى، چرا كه خدا خوش ندارد كه ميان پدر و پسر تساوى برقرار باشد. اگر تنها پسر آمده بود، البتّه دست او را مىشستم، ولى بايد پدر دست پدر، و پسر دست پسر را بشويد»(2).
در روايت معراج از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل شده كه خداى سبحان فرمود: «يا أحمد إنّ عيب أهلالدنيا كثير: فيهم الجهل و الحمق، لا يتواضعون لمن يتعلّمون منه...(3)اى احمد، عيوب مردمِ دنيا فراوان است: نادانى، حماقت، ترك تواضع در برابر معلّم و...».
بنابراين، سازمانهاى اسلامى كه مىخواهند به هدف خود، كه سيادت و برترى حاكميت خدا بر زمين و حكومت يك ميليارد مسلمان و نجات عالم از چنگال مشكلات است، برسند، بايد اعضاى آن سازمانها تا مىتوانند در خوراك، پوشاك، خانه، اثاثيه،
مركب سوارى و ساير امور جارى زندگى، فروتنى را رعايت كنند، و قدر و منزلت مردم را بشناسند. طبيعى است كه مردم هم، وقتى اين حالت تواضع را در آنان مىبينند، گرد آنان جمع مىشوند و در تمامى كارها با آنان مشاركت مىكنند.
محمّد بن مسلم مىگويد: از امام باقر عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند: «فرشتهاى بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد و گفت: خداى تعالى تو را مخيّر مىسازد كه يا بندهاى رسول و فروتن باشى يا پيامبرى پادشاه. پيامبر صلىاللهعليهوآله به جبرئيل نگاه كردند و جبرئيل به او اشاره كرد كه فروتن باش. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: بندهاى رسول و فروتن خواهم بود»(1).
عبدالرحمن بن حجاج نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «رسول خدا صلىاللهعليهوآله شامگاه پنجشنبهاى در مسجد قبا افطار كردند. پرسيدند: آيا نوشيدنىاى موجود است؟ اوس بن خولى انصارى مخلوطى را آميخته با عسل نزد آن حضرت آورد. وقتى پيامبر آن را در دهان گذاشتند از خود دور كردند و فرمودند: اين دو نوشيدنى است كه به يكى از آنها اكتفا مىشود. من آن را نمىنوشم و تحريم هم نمىكنم، ولى براى خدا فروتنى مىنمايم، چرا كه هر كه براى خدا تواضعكند خدا او را بالا مىبرد، و هركس تكبّر ورزد خدا او را پست مىگرداند، و هركس در زندگىاش ميانهروى كند خدا به او روزى مىدهد، و هر كه تبذير نمايد خدا او را محروم مىسازد، و كسى كه بسيار ياد مرگ كند خدا او را دوست خواهد داشت»(2).
هشام بن سالم نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «روزى علىّ بن الحسين عليهالسلام در حالى كه بر مركب خويش سوار بود بر گروهى از مجذومين عبور كرد، آنها مشغول خوردن غذا بودند، از وى دعوت كردند، آن حضرت فرمود: اگر روزهدار نبودم با شما غذا مىخوردم. وقتى
به خانه رفت دستور داد غذايى بسيار خوب و لذيذ آمده كردند، سپس از آنان دعوت نمود. آنها آمدند و با آن حضرت غذا خوردند»(1).
حكيم مىگويد: «از امام صادق عليهالسلام درباره كمترين مراتب كفر سؤال كردم، امام عليهالسلام فرمودند: كمترين مراتب كفر، تكبّر است»(2).
علاء بن فضيل از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «العزّ رداء اللّه و الكبر إزاره فمن تناول شيئا منه أكبَّه اللّه في جهنّم(3)عزّت، رداى خدا و تكبر ازار اوست، هركس چيزى از آن را به خود اختصاص دهد خدا او را به صورت در دوزخ خواهد انداخت».
اين بيان فقط براى نزديك شدن معنا به ذهن و به عبارتى تشبيه معقول به محسوس است.
زراره از امام باقر عليهالسلام و امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه فرمودند: «لا يدخل الجنّة من في قلبه مثقال ذرّة من كبر(4)هركس در دلش به اندازه ذرّهاى تكبّر باشد وارد بهشت نخواهد شد».
ابنبكير نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إنّ في جهنم لواديا للمتكبرين يقال له:سقر شكى إلى اللّه عزّوجل شدة حرّه و سأله عزوجل ان يأذن له أن يتنفّس فتنفس فاحرق جهنم(5)در جهنّم واديى به نام سقر مخصوص متكبّران است. اين وادى از شدّت حرارت خود به خدا شكايت كرد و از خدا خواست به او اجازه دهد نفسى بكشد. خدا به او اجازه داد. نفسى كشيد و جهنّم را سوزانيد».
داوود بن فرقد از برادرش نقل مىكند كه گفت: از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه فرمودند: «إن المتكبرين يجعلون في صور الذّرّ يتوطّأهم الناس حتّى يفرغ اللّه من الحساب(6)متكبّران به صورت ذراتى ريز در مىآيند و مردم آنان را پايمال مىكنند تا خدا از حساب فارغ شود».
ابن ابىعمير از يكى از دوستانش نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «هيچ بندهاى نيست، مگر آنكه در سرش حكمتى قرار دارد و فرشتهاى آن را نگاه داشته است، پس هرگاه تكبّر كند به او مىگويد: پست شو، خدا تو را پست گرداند. آنگاه او پيوسته خود را بزرگترين مردم مىبيند، ولى در چشم مردم كوچكترين آنهاست و هرگاه فروتنى نمايد خدا او را بالا مىبرد و فرشته به او مىگويد: بالا برو، خدا تو را بالا ببرد. سپس او پيوسته خود را كوچكترين مردم مىبيند، در حالى كه در نظر مردم بلند مرتبهترين آنهاست»(1).
نيز از حضرتش روايت شده است كه فرمودند: «و إياكم و العظمة و الكبر، فإنّ الكبر رداء اللّه عزوجل فمن نارغ اللّه رداءه قصمه اللّه و أذلّه يوم القيامة(2)از خود بزرگ دانستن و از كبر بپرهيزيد، چرا كه كبر رداى (ويژه) خداست، پس هر كه با خداى عزوجل بر سر ردايش از در منازعه درآيد، خدايش درهم خواهد شكست و در روز قيامت خوار و بىمقدارش خواهد كرد».
مسعدة بن صدقه از امام صادق عليهالسلام و ايشان از پدرش نقل مىكند كه حضرت على عليهالسلام فرمودند: «هيچ يك از فرزندان آدم نيست، مگر آنكه پيشانىاش در دست فرشتهاى است. پس اگر تكبّر ورزيد، آن فرشته پيشانى او را به زمين مىسايد و به او مىگويد: متواضع باش، خدا تو راپست گرداند و اگر فروتنى كرد، پيشانىاش را بالا كشيده به او مىگويد: سرت را بالا بگير، خدا تو را بلند مرتبه گرداند و بخاطر فروتنى در برابر خدا پست نسازد»(3).
حسين بن مختار نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ثلاثة لا ينظر اللّه اليهم: ثاني عطفه، و مسبل إزاره خيلاء و المنفق سلعته بالأيمان إنّ الكبرياء للّه ربّ العالمين(4)خدا به سه دسته نظر نمىكند: آن كه نخوت و غرور ورزد، كسى كه از روى تكبّر جامهكشان حركت كند و آن كه متاع خود را با سوگند و متكبرانه به ديگران بدهد؛ چرا كه كبرياء ويژه پروردگار جهانيان است».
سعد بن طريف نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «الكبر مطايا النار(5)تكبّر و
خودبينى مركبى است كه به آتش مىرساند».
عبداللّه بن قاسم به شكل حديث مرفوع از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل مىكند كه: «يحشر المتكبرون يوم القيامة في خلق الذر في صور الناس يوطئون حتى يفرغ اللّه من حساب خلقه، ثم يسلك بهم إلى النار يسقون من طينة خبال من عصارة أهل النار(1)در روز قيامت متكبّران به شكل انسانهايى بسيار ريز، محشور مىشوند و مردم آنها را پايمال مىكنند تا خدا از حساب خلايق فارغ شود، آنگاه آنان را به سوى آتش روانه و از چرك و خون دوزخيان سيرابشان مىكنند».
و نيز پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «اكثر اهل جهنم المتكبرون(2)بيشترين اهل جهنّم متكبّراناند».
مسعدة بن صدقه از امام صادق عليهالسلام و آن حضرت از پدرش و او از پدرانش نقل مىكند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمايند: «إنّ أحبّكم إلىّ و أقربكم منّي يوم القيامة مجلسا أحسنكم خلقا، و أشدّكم تواضعا و إنّ أبعدكم منّي يوم القيامة الثرثارون، و هم المستكبرون(3)در قيامت محبوبترين شما نزد من و نزديكترينتان به من، كسى است كه از همه شما خوش خلقتر و داراى فروتنى بيشتر باشد، و دورترين شما از من در قيامت، مستكبراناند».
ابنبكير نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «رسول خدا صلىاللهعليهوآله شترى داشتند كه هيچشترى در راه رفتن بر آن سبقت نمىگرفت. روزى مردى عرب شتر خود را بر شتر آن حضرت سبقت داد. مسلمانان از اين جريان دلتنگ شدند. رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: اين شتر برترى طلبيد ولى خدا هر چيزى را كه رفعتطلب است، پست گرداند»(4).
در حديث ديگرى از امام صادق عليهالسلام نقل شده كه فرمودند: «ما من رجل تكبر أو تجبّر إلاّ لذلّة وجدها في نفسه(5)هيچكس تكبّر و خودخواهى نمىورزد، مگر به خاطر ذلّتى كه آن را در درون خود احساس مىكند».
نقل شده است: «رسول خدا صلىاللهعليهوآله در يكى از راههاى مدينه به كنيز سياهى كه سرگين جمع
مىكرد برخورد نمودند. بعضى از همراهان حضرت به او گفتند: از جلوى راه پيامبر صلىاللهعليهوآله كنار برو. زن گفت: راه وسيع است. اصحاب خواستند متعرّض او شوند، پيامبر فرمود: رهايش كنيد، اين زنى خودخواه است»(1).
حسين بن خالد از امام رضا عليهالسلام و ايشان از پدرش نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «خداى متعال خانهاى را كه در آن گوشت باشد و نيز گوشت فربه را مبغوض مىدارد. اصحاب به آن حضرت گفتند: اى فرزند رسول خدا، ما گوشت را دوست داريم و خانههاى ما خالى از آن نيست، پس چه كنيم؟ فرمودند: چنان نيست كه شما مىپنداريد. خانه گوشت خانهاى است كه در آنجا گوشت مردم را به سبب غيبت بخورند و گوشت فربه، آدم خودخواهى است كه در راهرفتن تكبّر مىورزد»(2).
عمرو بن جُميع از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه فرمودند: «الجبارون أبعد الناس من اللّه يوم القيامة(3)متكبّران، روز قيامت دورترين مردم به خدا هستند».
مُيسّر نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «در دوزخ كوهى به نام صعدا و در آن كوه واديىبه نام سقر است در سقر چاهى به نام هبهب قرار دارد كه هرگاه پوشش چاه را بردارند اهل دوزخ از حرارتش مىنالند. جايگاه متكبّران در همين چاه است»(4).
ابنفضال از شخصى و او از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من مشى على الارض اختبالاً لعنته الارض و من تحتها و من فوقها(5)هركس در زمين متكبرانه راه رود، زمين و هر كه زير و روى آن است او را لعنت مىكنند».
همچنين فرمودند: «ويل لمن يختال في الارض يعاند جبّار السماوات و الارض(6)واى به حال كسى كه در زمين تكبّر ورزد، چنين كسى با جبّار آسمانها و زمين سر لجاجت و عناد فراز كرده است».
محمد بن سالم نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام يا امام صادق عليهالسلام فرمودند: «لا يدخل الجنّة من كان في قلبه مثقال حبّة من خردل من الكبر؛ كسى كه در دلش به اندازه دانه خردلى تكبّر باشد وارد بهشت نخواهد شد. راوى مىگويد: من استرجاع گفتم. امام عليهالسلام فرمودند: چرا استرجاع مىگويى؟ گفتم: از شنيدن سخن شما. فرمودند: ليس حيث تذهب إنّما أعنى الجحود إنّما هو الجحود(1)چنان نيست كه تو مىپندارى. مقصود من انكار است. اين نوع تكبّر فقط انكار [خدا] است».
عبدالاعلى نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «الكبر أن تغمص الناس و تسفه الحق(2)تكبّر آن است كه مردم را كوچك بشمارى و حقّ را ناديده بگيرى».
همچنين آن حضرت از پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله نقل كرده كه فرمودند: «إن أعظم الكبر غمص الخلق و سفه الخلق؛ بزرگترين تكبّر، كوچك شمردن مردم و ناديده گرفتن حقّ است. راوى مىگويد: سؤال كردم: كوچك شمردن مردم و ناديده گرفتن حقّ چيست؟ فرمودند: يجهل الحقو يطعن على أهله، فمن فعل ذلك فقد نازع اللّه عزّوجلّ رداءه(3)جهل ورزيدن به حقّ و عيب گرفتن بر پيروان حقّ؛ هركس چنين كند، با خداى بزرگ بر سر ردايش تنازع كرده است».
محمّد بن عمر از يزيد از پدرش نقل مىكند كه گفت: «به امام صادق عليهالسلام عرض كردم: من غذاى پاك مىخورم و بوى خوش استشمام مىكنم و بر مركب نيكو سوار مىشوم و غلامى مرا همراهى مىكند، اگر در اين كارها چيزى از تكبّر وجود دارد نكنم؟ امام عليهالسلام اندكى سرشان را به زيرانداختند، سپس فرمودند: إنّما الجبّار الملعون من غمص النّاس و جهل الحقّ؛ گردنكش ملعون كسى است كه مردم را كوچك بشمارد و نسبت به حقّ جهل ورزد. راوى مىگويد: گفتم:
من به حقّ جهل نمىورزم، امّا نمىدانم كوچك شمردن مردم چگونه است؟ فرمودند: من حقّر الناس و تجبّر عليهم فذلك الجبّار(4)كسى كه مردم را تحقير و بر آنان فخرفروشى كند، گردنكش است».
محمد بن مسلم نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام يا امام صادق عليهالسلام فرمودند: «لا يدخل الجنّة من كان في قلبه مثقال حبّة من خردل من كبر؛ كسى كه در دلش به اندازه دانه خردلى تكبّر باشد وارد بهشت نمىشود. راوى مىگويد: گفتم: ما لباس زيبا مىپوشيم و عجب و خودپسندى ما را فرا مىگيرد؟ فرمودند: إنّما ذلك فيما بينه و بين اللّه عزّوجلّ(1)اين حالت فقط ميان او و خداى بزرگ است».
1) . معانى الاخبار، ص 241.
بسيارى از احزاب و سازمانهاى اسلامى، اسلام را به شكلى نامناسب عرضه مىكنند؛ مثلا مىگويند: مىخواهيم خلافت را زنده كنيم، در حالىكه «خلافت» در اذهان عموم مردم - خواه مسلمان يا غير مسلمان - مورد تنفّر است. چون خلفاى بنىاميّه، بنىعبّاس و نيز خلفاى عثمانى و... جنايتهاى فراوانى مرتكب شدهاند كه در بخش گذشته به قسمتى از آنها اشاره كرديم.
علاوه بر اين، سازمانها و احزاب اسلامى مىگويند: مىخواهيم حدود شرعى، از قبيل تازيانه زدن به زناكار، قطع كردن دست دزد و امثال اينها را عملا پياده كنيم و مىخواهند اين حدود را با شكلى زشت و نامناسب به اجرا در آورند. از آنجا كه مردم در تاريخ خواندهاند كه بعضى از حكومتهاى به اصطلاح اسلامى، چه قتلها، تازيانهها و قطع دست و پاهاى سرسرى و چشمبسته انجام مىدادهاند، با شنيدن اين برنامهها و بازگشت حكومت اسلام، بر خود مىلرزند و از آن وحشت مىكنند.
گذشته از اين، بسيارى از سازمانهاى اسلامى، اصول دين را با استدلالهاى عقلى اثبات مىكنند، در حالى كه استدلالهاى عقلى به درد فلاسفه مىخورد، و براى عموم مردم بايد از استدلالهائى بهره جست كه در قرآن و روايات بيان شده است.
همچنين، محرّمات اسلامى از قبيل شرابخوارى، زنا و رباخوارى و امثال آن را براى مردم بيان مىكنند بدون آنكه توضيح دهند كه در برابر محرّمات، هزاران كار حلال ديگر وجود دارد و محرّمات اسلامى كمتر از يك در هزار است، در حالى كه محرّمات قوانين وضعى در جهان كنونى - كه به اصطلاح دنياى آزاد ناميده شده - بيش از صد در هزار است.
علاوه بر اين، تفاوت ميان مردان و زنان و مؤمن و كافر بر عكس اسلام و بر خلاف
دوران رسول خدا صلىاللهعليهوآله و اميرمؤمنان عليهالسلام كه با ادبياتى معقول و انسانى تفاوتها را بر مىشمردند، با بيانى بد ارائه مىشود. صحيح است كه مردان با زنان تفاوت دارند، ولى اين تفاوتها طبيعى و بسيار اندك است. چنان كه تفاوت مؤمن و كافر نيز به خاطر آن است كه اسلام دينى اعتقادى است. در عين حال اسلام، آزادى و رفاهى كه به كفّار مىدهد به مراتب بيشتر از آزادى و رفاهى است كه دنياى آزاد كنونى در اختيار آنان مىگذارد.
بنابراين سازمانها و احزاب اسلامى در نوشتهها و سخنرانيهاى خود قوانين اسلام را به شكلى تنفّرآميز مطرح مىكنند؛ مثلاً مىگويند: اگر ما به حكومت رسيديم با مجرمان چنين و چنان مىكنيم، با ثروتمندان و زمامداران سابق چنين و چنان خواهيم كرد، در حالى كه اسلام هرگز چنين نمىگويد. در سوره قريش آمده است: «لاِءِيلافِ قُرَيْشٍ * إِيلافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتاءِ وَ الصَّيْفِ * فَلْيَعْبُدُوا رَبَّ هذَا الْبَيْتِ * الَّذِي أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ»(1)«براى اُلفت دادنِ قريش، اُلفتشان هنگام كوچ زمستان و تابستان، [خدا پيلداران را نابود كرد]. پس بايد خداوند اين خانه را بپرستند؛ همان [خدايى] كه در گرسنگى غذايشان داد، و از بيم [دشمن] آسوده خاطرشان كرد».
در اين سوره خداى متعال از بندگان خود مىخواهد كه به پاس نجات از گرسنگى و تأمين از ترس و وحشت، به او ايمان بياورند.
در آيه ديگر مىفرمايد: «...وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِي كانَتْ عَلَيْهِمْ...»(2)«و از [دوش] آنان قيد و بندهايى را كه بر ايشان بوده است بر مىدارد».
چنان كه مىبينيم، اسلام براى زن احترام فراوانى قائل شده و كافر نيز از ديدگاه اسلام محترم است. احترامى كه هرگز مانند آن در قوانين غربى به چشم نمىخورد. بالاتر اينكه اسلام - چنانكه در داستان خيبر و داستان حضرت على عليهالسلام آمده است - از كفّارى كه در سايه حكومت اسلامى در آمدند، جزيهاى مىگرفت كه از آنچه حكومتهاى قبلى - كهكافر بودند - مىگرفتند، كمتر بود.
اسلام مىگويد: «لَكُمْ دِينُكُمْ وَ لِيَ دِينِ»(1)«دين شما براى خودتان و دينِ من براى خودم».
بنابراين سازمانهاى اسلامى بايد براى مردم برنامه عملى بهترى ارائه دهند، زيرا مردم همانگونه كه جنس مناسبتر را از بازار تهيّه مىكنند، همچنين در صدد قانون بهترى هستند تا آن را به عنوان يك اصل اساسى مورد عمل قرار دهند.
علاوه بر اين مردم بايد بدانند كه اصولى كه ارائه خواهد شد از قانون فعلى به مراتب بهتر است تا دست از اصول فعلى برداشته و به اصول آينده عمل كنند، چون آنان در اصول حاكم فعلى خود احساس راحتى و آرامش مىكنند، لذا ارائه جايگزين آن، هرچند اجمالاً بهتر است، ولى آمادگى كامل براى پذيرش آن ندارند، چون مىدانند در تغيير اصول خطرهاى بسيارى وجود دارد.
بنابراين، سازمانهاى اسلامى وظيفه دارند اصول و مبانى اسلامى را با تمام ابعاد آن ارائه دهند و ثابت كنند كه آنچه اسلام ارائه مىكند از ارمغان شرق و غرب كه بر كشورهاى آنان حاكم است به مراتب بهتر مىباشد.
متأسّفانه اين مسائل آنگونه كه بايد و شايد مطرح نمىشود و بيشتر مردم نمىدانند كه اقتصاد اسلامى، سياست اسلامى، فرهنگ اسلامى و تربيت اسلامى بهتر است، بلكه گاهى به عكس هم تصوّر مىكنند.
وقتى اين افراد وارد بعضى از كشورهاى به اصطلاح آزاد مىشوند و با آرامش، قانون، پاكيزگى، عدم خونريزى، عدم مصادره اموال، شكنجه نكردن و عدم استبداد در اين كشورها مواجه مىشوند و از آن سو در كشورهاى اسلامى عكس اين مسائل را مىبينند، گمان مىكنند كه اسلام فقط نماز، روزه، حجّ، مسجد، قرآن و مانند اينهاست و روشزندگى به سيستم غربى بهتر است. لذا پيوسته سعى مىكنند كه مطابق الگوهاى غربى
1) . سوره كافرون، آيه 6.
حركت كنند؛ چون مىبينند كه اجراى برنامههاى اسلام در كشورهاى اسلامى نامناسبتر از اجراى برنامههاى سرمايهدارى و دموكراسى و مانند آن در كشورهاى غربى است.
اسلام بدان جهت در آغاز پيدايش با سرعت چشمگيرى پيشرفت كرد كه مردم برنامههاى آن را بهتر از برنامههاى گذشته خود مشاهده كردند.
مثلاً اسلام، آموزش را در زمانى براى عموم مردم مباح كرد كه فراگرفتن علوم بر عموم مردم تحريم شده بود و به طبقه خاصّى اختصاص داشت، چنانكه در ايران و رم باستان چنين بود. و نيز هنگامى به مردم آزادى داد كه استبداد و ديكتاتورى بر آنان حاكم بود و موقعى مردم را از تنگناى زندگى نجات داد كه دچار تنگى و شدّت بودند، و هنگامى به زن شخصيّت داد كه خوار و ذليل بود و مانند يك متاع به شمار مىرفت.
نقل شده است كه كسرا در كاخهاى خود دوازده هزار كنيز داشت. راستى آيا چه ذلّتى از اين بالاتر كه زن را به صورت كالائى كمارزش درآورند؟ در جزيرهالعرب، مردم دختران خود را زنده بهگور مىكردند و آنان را مىكشتند و زنان را از ارث محروم مىنمودند. در روم نيز شخصيّت زن را تحقير مىكردند.
آرى اين اسلام بود كه مردم را در عين جدائى و تفرقه و نزاع با يكديگر، باهم متّحد نمود و آنها را از ادامه بر خونريزى نهى كرد و به صلهرحم فرمان داد و حدود و مرزهاى ميان دولتها، شهرها و قبايل را كه مردم براى آن ارزش قائل بودند از ميان برداشت. خيرات روى زمين را براى مردم مباح كرد؛ زمانى كه مردم آن را مباح نمىدانستند. حكومت را مسألهاى ساده معرّفى كرد؛ هنگامى كه تا حدّ زيادى از نظر مردم پيچيده بود. براى هر چيزى نظام و برنامهاى مقرّر كرد؛ موقعى كه بىنظمى و هرج و مرج بر مردم حاكم بود، و مردم را به نظافت و پاكيزگى فرمان داد؛ هنگامى كه كثافت سرتاپاى مردم را فرا گرفته بود.
علاوه بر اين، عوامل ديگرى نيز بود كه سبب شد مردم، نظام جديد را به مراتب بهتر از نظام گذشته بدانند و گرد آن اجتماع كنند.
بنابراين سازمانهاى اسلامى موظّفند كه برنامههاى بهترى را به مردم ارائه دهند تا مردم
نيز گرد اسلام جمع شوند، امّا مژده دادن به اينكه ادّله اساسى، دلالت بر صحيح بودن اسلام دارد، يا دلالت دارد بر اينكه بهشت اختصاص به مسلمانان دارد، هيچگونه حركت عملى در مسلمانان ايجاد نمىكند، آن هم به گونهاى كه انقلاب كنند و برنامههاى موجود را به برنامههائى كه نمىدانند بهتر است يا نه، تبديل نمايند.
البتّه گاهى نيز تصوّر مىكنند كه اين برنامهها بهتر نيست، چون ديدهاند خلفاى اموى، عبّاسى، عثمانى و امثال آنها در برنامههاى عملى خود اشتباهات فراوانى مرتكب شدهاند و يا بعضى از كشورهائى كه مسئولينش مدّعى عمل به اسلام هستند در پياده كردن قوانين اسلام دچار خطا گرديدهاند.
مسأله، تنها مسأله اصول و تاريخ نيست، بلكه پياده كردن انديشهها نيز مطرح است، چون مسلمانان و مردم دنيا ديدند كه جامعه اسلامىاى كه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله تشكيل داد، جامعهاى بود كه بر اساس الفت، اعتماد، همكارى، محبّت، وحدتكلمه و مشورت با يكديگر بنيان گذاشته شده بود و جهانيان به سالم بودن اين نظام پى بردند و تمام مبانى آن را اجرا شده يافتند. در مقابل، مردم، در بسيارى از سازمانها و احزاب، دعوت به الگويى مىبينند كه خود بر خلاف آن عمل مىكنند. مثلاً سازمان يا حزب يا گروه، مردم را به مشورت در حكومت دعوت مىكند، در حالىكه استبداد و ديكتاتورى بر خود سازمان يا حزب، حاكم است. حال كه اينها قبل از رسيدن به حكومت اينگونه ميان خود ديكتاتور و استبدادطلب هستند، اگر به حكومت برسند چه خواهند كرد؟ خدا مىداند!
علاوه بر اين در سطح زندگى نيز با يكديگر اختلاف دارند. طبقه مرفّه آنها از خانه، لوازم منزل، اتومبيل، همسر و مانند آن برخوردارند در حالى كه بقيّه اعضاى آن از اين امكانات محرومند. رهبران سازمانها و احزاب در برج عاج مىنشينند و اعضاى گروه خود را به كارهاى طاقتفرسا از قبيل بيدار ماندن در شبها، افتادن در مهلكه و مشكلات وادار مىكنند. همه اينها سبب مىشود كه اوّلاً: مردم به اين احزاب نپيوندند و ثانيا: به آنان اطمينان پيدا نكنند و آنان را در رسيدن به آرمان خود و تشكيل حكومت كمك ننمايند.
ما مىبينيم كه مسلمانان صدر اسلام كاملاً بر عكس رفتار تشكّل و احزاب امروزى عمل مىكردند، چرا كه همه در يك سطح زندگى مىكردند و فراتر اينكه حاكمان و طلايهداران جامعه نسبت به مردم زندگى نسبتا سادهترى داشتند. از همينرو مردم احساس مىكردند
كه اگر به اين گروه بپيوندند از احترامى كافى و زندگىاى مساوى برخوردار خواهند شد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله پيوسته دختران و پسران را در كار ازدواج كمك مىكردند. چنانكه دختر خودش فاطمه عليهاالسلام را با امكاناتى كمتر از ساير دختران مسلمان شوهر دادند. در بعضى از روايات آمده است كه مهريّه فاطمه عليهاالسلام فقط 36 درهم بوده است.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در خوراك، پوشاك، مركب، خانه و ساير شئون زندگى مانند يك فرد عادى بلكه پائينتر از او بودند. حتّى نقل شده است كه آن حضرت اموال را ميان مسلمانان تقسيم مىكردند و به خود و خانوادهشان چيزى اختصاص نمىدادند، تا آنجا كه زنان آن حضرت عصبانى شده و خواستند از او طلاق بگيرند كه آيات زير بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شد: «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِأَزْواجِكَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَياةَ الدُّنْيا وَ زِينَتَها فَتَعالَيْنَ أُمَتِّعْكُنَّ وَ أُسَرِّحْكُنَّ سَراحاً جَمِيلاً * وَ إِنْ كُنْتُنَّ تُرِدْنَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الدّارَ الاْخِرَةَ فَإِنَّ اللّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِناتِ مِنْكُنَّ أَجْراً عَظِيماً»(1)«اى پيامبر، به همسرانت بگو: اگر خواهان زندگى دنيا و زينت آنيد، بياييد تا مهرتان را بدهم و [خوش و] خرم شما را رها كنم. و اگر خواستار خدا و فرستاده وى و سراى آخرتيد، پس به راستى خدا براى نيكوكاران شما پاداش بزرگى آماده گردانيده است».
در تفسير قمىّ نقل شده كه: «وقتى رسول خدا صلىاللهعليهوآله در مسير بازگشت از جنگ خيبر به گنج خاندان ابوالحقيق دست يافتند، همسرانش به وى گفتند: آنچه به دست آوردهاى به ما هم عطا كن. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: به فرمان خدا آن را ميان مسلمانان تقسيم كردم. زنان ناراحت شدند و گفتند: شايد تو فكر مىكنى اگر ما را طلاق بدهى كسى از خويشاوندان ما با ما ازدواج نمىكند؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله مدّت 29 روز در مشربه "امّ ابراهيم" از آنان كناره گرفتند، آنگاه آيه فوق نازل شد. امّ سلمه اولين كسى بود كه برخاست و گفت: من خدا و رسول او را اختيار كردم. به دنبال او بقيّه زنان برخاسته و همين مطلب را گفتند و نزد رسول خدا باز گشتند»(2).
راوى مىگويد: در طول مدّتى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از زنان خود كناره گرفته بودند روزى بر ايشان وارد شدم، ديدم آن حضرت بر حصيرى تكيه داده كه روى بدنشان اثر گذاشته است، به گريه افتادم و گفتم: يا رسول اللّه! شما بايد به اين حال درآييد؟ پيامبر فرمودند: آخرت بهتر از دنياست. اين داستان مفصّل است و در كتابهاى تاريخى بيان شده است.
در داستان ديگرى آمده است كه: «روزى رسول اكرم صلىاللهعليهوآله بر در خانه فاطمه پردهاى و بر دست حسن و حسين النگويى ديدند. طبق معمول هرگاه پيامبر از سفر باز مىگشتند نخست به ديدار فاطمه عليهاالسلاممىآمدند و سپس به مسجد مىرفتند، امّا آن روز كه از سفر برگشته بودند وارد خانه فاطمه عليهاالسلامنشدند. فاطمه عليهاالسلامعلّت نيامدن پيامبر صلىاللهعليهوآله را فهميد، پرده را از ديوار گرفت و النگوها را از دست حسن و حسين درآورد و نزد رسول خدا فرستاد. پيامبر صلىاللهعليهوآله شادمان شدند و فرمودند: پدرش فداى او باد كه چنين كرد. آنگاه النگوها و پرده را ميان بينوايان مسلمان تقسيم نمودند»(1).
پيامبر صلىاللهعليهوآله دشمنان را مورد عفو قرار مىدادند. احترام آن حضرت به دشمنان در تاريخ ثبت شده است. در كتابهاى اعلامالورى و السّيرهالنّبويّه آمده است كه وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله و همراهان وى به سوى «جعرانه» بازگشتند، پيامبر غنائم جنگ حُنين را ميان مردم تقسيم كرد كه در بين آنها «مؤلفة قلوبهم» (كسانى كه با اندك توجه و عنايت دلشان به دست آورده مىشود) از قريش، از منافقان و از ساير عرب نيز حضور داشتند.
محمّد بن اسحاق مىگويد: «پيامبر به هريك از ابوسفيان، معاويه، يزيد بن ابىسفيان، حكيم بن حزام، نضر بن حارث، علاء بن حارثه، حارث بن هشام، جبير بن مطعم، مالك بن عوف، علقمة بن علائه، اقرع بن حابس، عيينة بن حصن، سهيل بن عمرو، حويطب وصفوان بن اميّه صد شتر دادند»(2).
روشن است كه شتر آن روز قيمت وسايل نقليه امروز را داشت. پيامبر صلىاللهعليهوآله به هريك از رؤساى قبايل و شخصيّتهاى معروف - كه بيشترشان يا كافر بودند يا منافق - صد شتر دادند. علاوه بر اين به افرادى مانند: طليق بن سفيان، خالد بن اسيد، شيبة بن عثمان، ابوالسّنابل، عكرمه، زهير، حارث، خالد بن هشام، هشام بن وليد، سفيان بن عبدالأسد، سائب، مطيع، ابو جهم، احيحة بن اميّه، عمير، عدى، هشام، نوفل، علقمه، لبيد، خالد بن هوذه، عبّاس و ديگران شترهاى فراوانى دادند.
بنابراين پيامبر صلىاللهعليهوآله مانند يكى از افراد معمولى يا پايينتر از آن زندگى مىكردند و همانگونه كه مراعات حال دوستانشان را مىكردند مراعات حال دشمنانشان را نيز مىنمودند، بلكه گاهى دشمنان خود را بنا بر دلايلى مقدّم مىساختند.
داستان ديگرى را برخى از نويسندگان مسلمان درباره پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نقل كردهاند كه چنين است: پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از جنگ خندق، براى اينكه مدينه را از يهود تهى كنند روانه شدند. اين تصميم هنگامى گرفته شد كه براى پيامبر صلىاللهعليهوآله و مسلمانان معلوم گشت كه يهوديان دنبال فرصت مىگردند كه مدينه را نابود سازند. علاوه بر اين يهود پيمان خود با مسلمانان را شكسته و اعلام جنگ نيز كرده بودند. اين همان جنگى بود كه حىّ بن اخطب، رهبر يهود، آن را هدايت مىكرد و براى تشكيل يك حزب مركّب از تمام دشمنان دين جديد و محاصره مدينه نهايت تلاش را مىنمود.
اين بار مسلمانان، يهود را تار و مار كردند و شكست يهود بسيار كوبنده و كيفرشان بسيار سخت بود. اگر ارزش آدمى به جنگ باشد، بهترين تمدّنها آن است كه جنگ را حاصل كينههاى موروثى قرار ندهد و كينه و تفرقه را بر جنگ مترتّب نسازد.
يهوديانى كه مردم دنيا را از خود رانده بودند و دنيا نيز آنان را رانده بود، احتمال داشت علاوه بر خصومتى كه بر اثر منزوى بودن و ديد حقارتآميز آنان نسبت به بقيه بشريّت، بر
ضدّ آنان به وجود آمده بود، به سبب خيانتى كه نسبت به مسلمانان روا داشته بودند آن هم در اثناى محاصره، عداوتى تاريخى و هميشگى ميان خود و تمدّن جديد ايجاد كنند و همانگونه كه در جهان مسيحيّت بر اثر خيانت به مسيح، مورد تنفّر قرار گرفتند در دنياى اسلام نيز به جهت خيانت به پيامبر صلىاللهعليهوآله مورد تنفّر قرار گيرند.
اينجا بود كه پرتوى از تمدّن اسلام درخشيد و پيامبر با يك اقدام، جلوى پيدايش جريان يهودىستيزى به صرف يهودى بودنشان و رشد حركت تحقير يهوديان را گرفتند.
مشكل، اين نيست كه مسلمانان با يهود بجنگند يا نسبت به برخى از يهوديان كينه ورزند، بلكه اشتباه اين است كه فرهنگى به وجود آيد كه مسلمانان با تمام يهوديان در هر عصر و زمانى دشمنى داشته باشند، آن هم تنها به اين جهت كه آنها يهودىاند.
راستى اگر از چالش و رويارويى پيامبر صلىاللهعليهوآله با يهود بنىقريظه، فقط جنگ آنهم با آن قصاص قاطع در تاريخ مىماند، براى ايجاد خصومت ميان مسلمانان و يهود كافى بود و چه بسا اين آثار سبب مىشد كه تمدّن جديد به كيانى متعصب و نژادپرستانه بر ضدّ يهود تبديل شود، ليكن اين سؤال پيش مىآيد كه يهود چگونه در سايه تمدّن اسلام از مقام بلندى برخوردار گرديد؟ طبيعى است كه اين مقام والا در گرو احترام اسلام به اديان آسمانىِ پيش از خود و فراهم آوردن امنيت براى آنان مىباشد. ولى از آنجا كه فرهنگها و تمدنها ملزم به عمل به ارزشها و آموزهها هستند، لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله در آن جنگ تصميمى گرفتند كه همه عوامل و امكانات انحراف از رفتار آسانگير مسالمتآميز با يهوديان را ريشهكن كنند. بر اين اساس صفيّه دختر رهبر يهود را، كه در جنگ كشته شده بود و از سرسختترين دشمنان مسلمين به شمار مىرفت و تمام مخالفان اسلام را براى جنگ با مردم مدينه و نابودى مسلمانان همپيمان كرده بود، به ازدواج خود در آوردند.
آرى، پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمانده لشكر پيروز با يك زن يهودى اسير كه به حكم قانون وعرف، كنيز ايشان است و حقّ هرگونه استفاده از او را دارند، ازدواج مىكنند و در همان شبِ درگيرى او را از مرحله اسارت به مرحله همسرى خود در مىآوردند تا از همان دم
سپاهيان اسلام به اين دختر يهودى به عنوان «امّالمؤمنين» سلام كنند.
با پايان يافتن جنگ، عداوت و دشمنى نيز به پايان رسيد. ديگر تبعيض، غالب و مغلوب و ملّتِ برگزيده و ملّتِ نفرينشده مطرح نبود، زيرا دختر يهودى مادر تمام مؤمنان گرديده و در ميان سپاه مسلمين و در خانه پيامبر صلىاللهعليهوآله به اين عنوان مطرح شده است.
در اين جنگ، زن اسيرى به نام «ريحانه» اسلام را نپذيرفت و بر يهودى بودن خويش اصرار ورزيد. البتّه پيامبر صلىاللهعليهوآله دوست داشتند او مسلمان شود؛ حتّى وقتى صداى پاى كسانى را كه به سوى ايشان مىرفتند مىشنيدند، مىفرمودند: شايد كسى مژده اسلام آوردن ريحانه را به من بدهد(1).
آرى! زن اسيرى در خانه فرمانده سپاه پيروز، اصرار بر آئين خود مىورزد و پيامبر صلىاللهعليهوآله او را مجبور به ترك عقيدهاش نمىسازند.
بالاتر اينكه مىبينيم وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله زنان اسير يهودى را با چهرهاى دگرگون مشاهده مىكنند، سبب اين دگرگونى را از آنان جويا مىشوند و مىپرسند: چه شده است كه منقلب هستيد؟ زنان مىگويند: اى محمّد! اين برده (بلال) ما را از كنار كشتههايمان عبور داده است. پيامبر از اين ماجرا خشمگين مىشوند و به بلال رو كرده و مىفرمايند: «گويا خدا مهربانى را از دل تو برداشته است! چرا زنها را بر كشتگانشان عبور دادى؟»(2).
در اين جريان مىبينيم خود پيامبر صلىاللهعليهوآله اسرا را تحويل مىگيرند در حالىكه مىتوانستند كسى را براى اين كار معيّن كنند، چنانكه معمولاً در تمام جنگها، چه در گذشته و چه در زمان كنونى، عادت بر اين است كه پادشاهان و زمامداران دستور مىدهند ديگران اسرا را تحويل بگيرند؛ چون غالبا خودشان در جنگ حضور نمىيابند. علاوه بر اين پيامبر صلىاللهعليهوآله ازعلّت تغيير حال اسرا جويا مىشوند و هنگامى كه اين پاسخ را مىشنوند خشمگين مىشوند با اينكه عبور زنان اسير از ميان كشتگان يك مسأله طبيعى است. در واقع پيامبر مىخواهند توجّه ديگران را به اين مطلب جلب كنند كه چنين كارى شايسته نيست، لذا
بلال را با سخنى كه سراسر عطوفت، مهربانى و دلسوزى است مورد خطاب قرار مىدهند.
در تاريخ آمده است: «روزى يكى از همسران پيامبر صلىاللهعليهوآله خواست به صفيّه اهانت كند. شروع كرد از هريك از زنان پيامبر پرسيد: تو دختر كه هستى؟ او با اين سؤال مىخواست صفيّه را آزار دهد، يعنى صفيّه بگويد: من دختر حىّ بن اخطب هستم تا ساير زنان پيامبر دشمنى پدر وى با رسول خدا و مسلمانان را به خاطر بياورند. صفيّه از اين ماجرا نزد پيامبر شكايت كرد، پيامبر صلىاللهعليهوآله به او فرمودند: هرگاه از تو چنين سؤالى كرد به او بگو: پدرم موسى كليماللّه، عمويم هارون پيامبر خدا، همسرم محمّد رسول خداست»(1).
بنابراين اگر گروههاى اسلامى مىخواهند به هدفهاى مورد نظر خود دست يابند، بايد تمامى روشهاى اسلامى را در مورد خود پياده كنند تا مردم به راستى و درستى گفتار و كردار آنان معتقد شوند، نه آنكه ببينند گفتار آنها با عملشان تطبيق نمىكند. خداى متعال نيز در همين رابطه مىفرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّهِ أَنْ تَقُولُوا ما لا تَفْعَلُونَ»(2)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، چرا چيزى را مىگوييد كه انجام نمىدهيد؟ نزد خدا سخت ناپسند است كه چيزى را بگوييد و انجام ندهيد».
اميرمؤمنان على عليهالسلام مىفرمايند: «لَعَنَ اللَّهُ الاْمِرِينَ بِالْمَعْرُوفِ التَّارِكِينَ لَهُ وَ النَّاهِينَ عَنِ الْمُنْكَرِ الْعَامِلِينَ بِهِ(3)خدا لعنت كند كسانى را كه امر به معروف مىكنند و خودشان آن را ترك مىنمايند، نهى از منكر مىكنند و خودشان آن را انجام مىدهند».
اكنون در پايان اين بحث، سخنى از اميرمؤمنان عليهالسلام كه مىتواند براى مجريان اسلام آموزنده باشد، نقل مىكنيم: امام عليهالسلام فرمودند: «بدان كه هر مأمومى را امامى است كه بدو تأسى مىكند، و از نور دانش او فروغ بر مىگيرد. اينك امام شما از همه دنيايش به دو جامه كهنه، و از خوراكش
به دو قرص نان اكتفا كرده است. البته شما را ياراى آن نيست كه چنين كنيد، ولى مرا به پارسايى و مجاهدات و پاكدامنى و درستى خويش يارى دهيد. به خدا قسم از دنياى شما پارهزرى نيندوخته و از همه غنايم آن مالى ذخيره نكردهام و به جاى اين جامه كهنه شده جامه ديگر آماده نساختهام! از زمين آن وَجَبى به خود اختصاص ندادهام و از آن، خوراكى جز به اندازه خوراك درازگوشى كه پشتش زخم شده و خوراكش كم گرديده نگرفتهام. و اين دنيا در نظر من پستتر از مازوى تلخ است. آرى در دستِ ما از آنچه آسمان بر آن سايه افكنده فدكى بود كه قومى بر آن بخل ورزيدند و ما هم به سخاوت از آن گذشتيم، و بهترين داور خداست. فدك و جز فدك را چه مىخواهم؟ كه فردا ميعاد آدمى گور است، در تاريكى آن آثارش محو مىشود و آوازهاش خاموش مىگردد حفرهاى كه هرچه فراخش سازند يا گوركن بر وسعتش افزايد بازهم سنگ و كلوخ زمين آن را خواهد فشرد و روزنههايش را تودههاى خاك فروخواهد بست! و من نفس خود را با پرهيزگارى پرورش مىدهم تا در آن روز وحشت بزرگ ايمن باشد، و بر لبه آن پرتگاه لغزنده استوار ماند.
اگر بخواهم مىتوانم به عسل مصفّا، و مغز اين گندم، و جامههاى ابريشمين راه بروم، ولى چه بعيد است كه هواى نفس بر من چيره شود، و حرصم مرا به گزينش خوراكهاى لذيذ بكشاند در حالى كه شايد در حجاز يا يمامه بينوايى باشد كه به يافتن قرص نانى اميد ندارد، و هرگز مزه سيرى را نچشيده باشد؛ يا شب با شكم انباشته از غذا سر بر بالين نهم و در اطراف من شكمهايى گرسنه، و جگرهايى سوزان باشد؛ يا چنان باشم كه شاعر مىگويد:
و حسبك داءً اَن تبيت ببطنة *** و حولك اكباد تحن إلى القدِّ
«تو را اين درد و ننگ بس كه شب با شكم سير بخوابى، و در اطراف تو گرسنگانى باشند كه پوستى را براى خوردن آرزو كنند».
آيا به همين خشنود باشم كه مرا اميرمؤمنان گويند، و با مردم در سختيهاى روزگارشان مشاركت نداشته باشم، يا آنكه در سختى زندگى مقتدايشان نشوم؟! مرا نيافريدهاند كه چون حيوان در آغل بسته كه همه مقصد و مقصودش نشخوار علف است غذاهاى لذيذ و دلپذير به خود مشغول دارد، يا همانند آن چهارپاى رها گشته باشم كه خاكروبهها را به هم مىزند، تا چيزى بيابد و شكم از آن
پُر كند، و غافل از آن است كه از چه روى فربهش مىسازند؛ هيهات از اينكه بىفايدهام رها كنند، يا بيهودهام پندارند، يا گمراهم خواهند، و در طريق حيرت سرگردانم پسندند!
گويى يكى مىگويد: اگر خوراك پسر ابوطالب چنين است بايد ناتوانيش او را از نبرد با هماوردان و كوشيدن با دليران بازش دارد! بدانيد كه درختان بيابانى چوبى سختتر، و بوتههاى سرسبز و لطيف پوستى نازكتر، و گياهان صحرايى شعلهشان نيرومندتر، و خاموشى آنها ديرتر است. من و رسول خدا مانند دو درختيم كه از يك ريشه روييده، و چون ساعد و بازو هستيم، به خدا سوگند اگر همه اعراب پشت به پشت هم دهند و به نبرد من برخيزند روى برنخواهم تافت، و اگر فرصت به دست آيد شتابان بدان سو (شام) مىروم.
اى دنيا از من دور شو، كه افسارت را به گردنت انداختم، من خود را از چنگالهايت بيرون آوردم، و از دامهايت فرار كردم، و از آن پرتگاهها كه بر سر راه من كندهاى اجتناب كردهام. آن گردن فرازانى را كه با دليريهايت فريفتى اكنون كجايند؟! آن مردمى كه به زرق و برقهايت مغرور ساختى چه شدند؟! آرى همه در گور خفتهاند، و فرو رفته در لابهلاى لحدهايند. به خدا سوگند اگر تو موجودى مجسّم بودى، و پيكرى محسوس داشتى، به خاطر آن گروه از بندگان خدا كه به سراب آرزوها فريفتهاى، و ملتهايى كه در پرتگاههاى هلاكت سرنگون ساختهاى، و پادشاهانى كه به ورطه نابودى سپردى و به سرچشمه بلا - آنجا كه كسى را از آن بازگشتنى نيست - كشيدهاى، حدّ خدا را بر تو جارى مىساختم، افسوس! هركس بر لغزشگاه تو گام نهاد سرنگون شد و هر كه بر گرداب تو كشتى راند غرقه گشت و هر كه از دام تو سر بيرون كشيد پيروز شد و آن كه از فتنههاى تو در امان مانده باكى ندارد كه روزگار بر او تنگ گيرد، زيرا دنيا در نظر او روزى است در شرُف غروب. از من دور شو، در برابر تو سر فرود نمىآورم كه بر من سرورى جويى و زمام كارم را بهدست تو نسپارم تا هر جا كه خواهى مرا بِكشى. به خدا قسم - تا مشيت خدا چه باشد - نفس خود را چنان پرورش دهم كه چون قرص نانى يابد شادمان شود، و به جاى خورش به نمك قناعت ورزد، و چشمانم را چنان به گريه وادارم كه سرچشمه اشكش بخشكد و سرشكش به پايان رسد. آيا همانگونه كه حيوان شكم را به چرا انباشته كند و بخوابد، و رمه گوسفند كه از علف اشباع گشته
و اينك به آغل خود روى مىنهد، على نيز از توشه خود بخورد و بخوابد؟ اگر پس از ساليان دراز به آن گوسفند يا چهارپاى رها شده شباهت دارد، چشمش روشن باد! خوشا به حال كسى كه دِين خود را نسبت به پروردگارش ادا كرده، و در بلاى خويش صابر ماند، و شبهنگام خواب را بر چشم خود حرام كند، يا چون خواب بر او چيره شود زمين را تشك، و دستهايش را بالش سازد، در ميان مردمى كه از وحشت قيامت شب را زنده داشتهاند و از جامه خواب دورى گزيدهاند و لبهايشان به ياد پروردگار مىجنبد و گناهانشان در كثرت آمرزش ناچيز گشته، «أُولَئِكَ حِزْبُ اللَّهِ أَلاَ إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»؛(1)اينانند حزب خدا. آرى حزب خداست كه رستگارانند.
چون اميرمؤمنان عليهالسلام اين نامه را به عثمان بن حنيف، فرماندار خود در بصره - پس از آنكه در يك مهمانىاى كه فقط ثروتمندان را دعوت كرده بودند شركت جسته بود - نوشتند، آن را با جمله زير به پايان بردند: پس اى پسر حنيف از خدا بترس، و به همان چند قرص نان خود اكتفا كن تا از آتش رهايى يابى»(2).
اميرمؤمنان عليهالسلام در سخن ديگرى فرمودهاند: «إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى فَرَضَ عَلَى أَئِمَّةِ الْعَدْلِ أَنْ يُقَدِّرُوا أَنْفُسَهُمْ بِضَعَفَةِ النَّاسِ كَيْلاَ يَتَبَيَّغَ بِالْفَقِيرِ فَقْرُهُ(3)خداوند بر پيشوايان دادگر واجب فرموده كه خود را در معيشت با مردم تنگدست برابر دارند تا بينوا را رنج بينوائى بستوه نيندازد».
احزاب، سازمانها، گروهها و نيروهاى اسلامى بايد در عرصههاى علم و عمل و بازسازى زندگى و ايجاد وحدت كلمه و غيره با يكديگر رقابت مثبت داشته باشند، نه آنكه رقابت منفى بر آنان حاكم باشد و پيوسته بدىها و لغزشهاى يكديگر را دنبال و به رخ همديگر كشند. متأسّفانه بسيارى از گروههاى اسلامى با يكديگر رقابت منفى دارند و اين باعث مىشود كه مردم از كنارشان پراكنده شوند، و در نتيجه به اهداف خود، يعنى آزادىخواهى و پيشرفت، دست نيابند.
در روايات فراوانى، نكوهش، انتقاد، محاكمه و محاسبه نفس و نپرداختن به عيوب ديگران مورد تشويق و تأكيد قرار گرفته است. نقل شده است: «گروهى از يهود به حضرت عيسى عليهالسلام ناسزا گفتند. حضرت، پاسخ آنها را با سخنى نيكو داد. شاگردان آن حضرت گفتند: يا روحاللّه، آنها به تو ناسزا مىگويند و تو به آنها پاسخ نيكو مىدهى؟ فرمود: آرى، هر كسى از آنچه دارد انفاق مىكند.
روزى حضرت عيسى عليهالسلام از كنار سگ مردهاى كه متعفّن شده بود عبور كرد. هريك از شاگردان و حواريون آن حضرت سخنى زشت درباره آن گفتند، ولى حضرت عيسى عليهالسلام فرمود: من دندانهاى سفيدش را مىبينم»(1).
در داستانى آمده است: «در زمان رسول خدا صلىاللهعليهوآله مردى مسيحى به سبب كارى كه در مدينه داشت، وارد اين شهر شد، و پس از توقفى كوتاه از آنجا به روم رفت. پادشاه روم معمولاً از كسانى كه از مدينه مىآمدند خبر مىگرفت و وضع رسول اكرم صلىاللهعليهوآله را از آنها جويا مىشد. وقتى شنيد اين مرد از مدينه آمده است، او را طلبيد و از وى پرسيد: آيا محمّد را ديدى؟ گفت: نه!
1) . ر.ك: بحار الأنوار، ج 72، ص 222.
پرسيد: آيا خبرى درباره او شنيدى؟ گفت: نه، تنها يك خبر شنيدم و آن اينكه ميان قبيله اوس و خزرج، كه دو قبيله بزرگ عربى است، و هردو به پيامبر صلىاللهعليهوآله ايمان آوردهاند، جنگ صد ساله بوده و هنگامى كه محمد صلىاللهعليهوآله وارد مدينه شده ميان آنها برادرى برقرار كرده و اختلافشان را بر طرف نموده است».
وقتى پادشاه روم اين سخن را شنيد گفت: اين شخص، پيامبر است، زيرا وحدت كلمه از اخلاق و منش پيامبران و اختلاف از اخلاق پادشاهان است.
در اينجا رواياتى نقل مىكنيم كه بيانگر اين مطلباند كه انسان بايد آنچه براى خود دوست مىدارد براى ديگران نيز دوست داشته باشد، و آنچه براى خود نمىپسندد براى ديگران هم نپسندد و آدمى بايد به عيب خود بپردازد و از ديگران عيبجويى نكند و به جاى آنكه ديگران را مذمّت و نكوهش كند خود را مذمّت نمايد و به محاكمه و محاسبه نفس خود بپردازد. در حديث آمده است: «مردى عرب نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: يا رسول اللّه، كارى به من ياد بده كه بتوانم با عمل كردن به آن وارد بهشت شوم. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: ما أحببت أن يأتيه الناس اليك فأته اليهم، و ما كرهت أن يأتيه الناس اليك فلا تأته اليهم(1)آنچه دوست دارى مردم براى تو انجام دهند، تو نيز براى آنان انجام ده، و هرچه دوست ندارى در حقّ تو انجام دهند، تو نيز در حقّ آنان روا مدار».
امام صادق عليهالسلام فرمودند: «أوحى اللّه إلى آدم إنّي سأجمع لك الكلام في أربع كلمات - إلى ان قال -: و أما التي بينك و بين الناس فترضى للناس ما ترضى لنفسك، و تكره لهم ما تكره لنفسك(2)خدا به آدم وحى كرد كه من همه سخنان را در چهار جمله براى تو جمع مىكنم (تا آنكه فرمود):... امّا آنچه ميان تو و مردم است اينكه: براى مردم بپسندى آنچه براى خودمىپسندى، و براى مردم نپسند آنچه براى خود ناپسند مىدارى».
از امام باقر عليهالسلام نقل شده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «سه خصلت است كه اگر هرسه يا يكى از آنها در كسى وجود داشته باشد، روزى كه هيچ سايهاى جز سايه او نيست، در خنكاى سايه عرش خدا خواهد بود؛ كسى كه آنچه خود از مردم مىخواهد، به مردم عطا كند، كسى كه هرگز قدم از قدم بر نمىدارد مگر آنكه بداند آن كار موجب خشنودى خداست، و كسى كه هرگز از برادر مسلمانش عيبى نمىگيرد مگر آنكه آن عيب را نخست از خودش رفع كند؛ چون هر عيبى را از خودش رفع كرد، عيبى ديگر براى او آشكار مىشود. براى آدمى همين بس كه به خود مشغول باشد، نه به ديگران»(1).
جابر بن عبداللّه انصارى مىگويد: «روزى رسول اكرم صلىاللهعليهوآله از كنار ما گذشتند، ايستادند و سلام كردند و فرمودند: ما لي أرى حب الدنيا قد غلب على كثير من الناس؟ - إلى أن قال -: طوبى لمن شغله خوف اللّه عزوجل عن خوف الناس، طوبى لمن منعه عيبه عن عيوب المؤمنين من أخوانه(2)چه شده است كه مىبينم محبّت دنيا بر بسيارى از مردم چيره شده است؟ (تا آنكه فرمودند:) خوشا به حال كسى كه ترس از خدا، او را از ترس از مردم باز بدارد، خوشا به حال كسى كه پرداختن به اصلاح عيب خودش، او را از عيوب برادران مؤمنش باز دارد».
امام باقر عليهالسلام فرمودند: «كفى بالمرء عيبا أن يتعرف من عيوب الناس ما يعمى عليه من أمر نفسه، أو يعيب على الناس أمرا هو فيه لا يستطيع التحول عنه إلى غيره، أو يؤذي جليسه بما لا يعنيه(3)از عيب آدمى همين بس كه عيبهاى خود را ناديده بگيرد، ولى نسبت به ديگران پىگيرى كند؛ يا كار بدى كه خودش انجام مىدهد و قدرت ترك آن را ندارد، از مردم عيب گيرد، يا با سخن و رفتارى كه به او ربطى ندارد همنشين خود را آزار دهد».
ابوذر مىگويد: «به پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله گفتم: يا رسول اللّه، مرا نصيحتى كن. فرمودند: تو را بهتقواى الهى سفارش مىكنم، زيرا تقوا سرآمد همه كارهاست. گفتم: زيادتر بگوييد؛ فرمودند: تا مىتوانى قرآن را فراوان تلاوت كن و هميشه به ياد خدا باش. گفتم: بيش از اين نصيحت كنيد؛
فرمودند: تا مىتوانى سكوت كن. گفتم: اضافه كنيد. فرمودند: از بسيار خنديدن بپرهيز. گفتم: بيشتر بفرماييد. فرمودند: تا مىتوانى به دوستىِ بينوايان و همنشينى با آنان بپرداز. گفتم: باز هم بگوييد. فرمودند: هميشه حقيقت را بگو، هرچند تلخ و ناگوار باشد. گفتم: بيش از اين بفرماييد. فرمودند: در راه خدا از ملامت هيچ سرزنشكنندهاى نترس. گفتم: ادامه دهيد. فرمودند: هر عيبى كه در خود سراغ دارى و مانند آن در مردم نمىيابى بايد تو را از پرداختن به ديگران باز دارد. سپس فرمودند: از عيب و بدى آدمى همين بس كه در او سه خصلت وجود داشته باشد: در آنچه از خود جهل دارد (از خود نمىبيند) از مردم بشناسد، از عملى كه خود انجام مىدهد، براى ديگران شرمآور بداند، و با سخن و رفتارى كه به او ربطى ندارد همنشين خود را بيازارد. آنگاه اضافه فرمودند: اى ابوذر، هيچ عقلى مانند تدبير، هيچ ورعى مانند خوددارى از عملِ به محرّمات و هيچ شرافتى مانند حسنخلق نيست»(1).
امام صادق عليهالسلام فرمودند: «موسى عليهالسلام هنگامى كه خواست از خضر عليهالسلام جدا شود به او گفت: مرا نصيحت كن. خضر عليهالسلام در ضمن نصايحش به او فرمود: از لجاجت و عناد بپرهيز، از اينكه بىهدف حركت كنى و بدون تعجّب بخندى پرهيز كن، و هميشه خطاى خود را ياد كن و از پرداختن به خطاهاى مردم دورى گزين»(2).
اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «أَكْبَرُ الْعَيْبِ أَنْ تَعِيبَ مَا فِيكَ مِثْلُهُ(3)بزرگترين عيب آن است كه، خصلتى را كه در تو است بر ديگران عيب بگيرى».
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «در مدينه گروهى بودند كه عيبهايى داشتند، ولى از عيوب مردم چشمپوشى مىكردند، خدا عيبهاى آنان را آشكار نساخت، و هنگامى كه مُردند از نظر مردمهيچگونه عيبى نداشتند. گروهى ديگر در مدينه بودند كه هيچ عيبى نداشتند، ولى چون از مردم عيب مىگرفتند، خدا عيبهايى براى آنان در نظر مردم آشكار ساخت كه پيوسته تا زنده بودند به آن عيبها شناخته مىشدند»(4).
از امام باقر عليهالسلام نقل شده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إن أسرع الخير ثوابا البر، و ان أسرع الشر عقابا البغي، و كفى بالمرء عيبا أن يبصر من الناس ما يعمى عنه من نفسه، و ان يعير الناس بما لا يستطيع تركه و ان يؤذي بما لا يعنيه(1)سريعترين پاداش خوبىها، پاداش نيكوكارى، و سريعترين كيفر بدىها كيفر ستمگرى است. براى آدمى همين عيب بس است كه چيزى از مردم ببيند كه آن را از خود ناديده بگيرد، و مردم را بر كارى كه خود توان ترك آن را ندارد سرزنش كند و با سخن و رفتارى كه به وى ربطى ندارد همنشين خود را بيازارد».
شاعر گفته است:
لسانك لا تبدى به سوأة امرء *** فكلّك سوآت و للنّاس ألسن
و عينك إن أهدت اليك معايبا *** من النّاس قل يا عين للنّاس أعين
«با زبان خويش عيب كسى را آشكار مكن، زيرا تو خود سراپا عيب هستى، و مردم نيز زبان دارند. اگر چشم تو عيوب ديگران را نمايانده است به او بگو: اى چشم، مردم نيز چشم دارند».
شاعر ديگر مىگويد:
و من هاب الرّجال تهيبوه *** و من وهن الرّجال فلن يهابا(2)
«هركس به مردم احترام بگذارد، حرمتش نگاه مىدارند. و هركس مردم را بىمقدار گرداند مورد احترام قرار نخواهد گرفت».
اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «الكيِّس من كان غافلاً عن غيره، و لنفسه كثيرا التقاضي(3)زيرك كسى است كه از ديگران غافل باشد و زياد به خود بپردازد».و نيز فرمودند: «أفضل الناس من شغلته معايبه عن عيوب النّاس(4)بهترين مردم كسى است كه عيبهايش، او را از پرداختن به عيوب ديگران باز دارد».
و فرمودند: «اكبر العيب أن تعيب غيرك بما هو فيك(5)بزرگترين عيب آن است كه به
چيزى كه در تو وجود دارد از ديگران عيب بگيرى».
و فرمودند: «شرّ الناس من كان متتبعاً لعيوب الناس عمياً عن معايبه(1)بدترين مردم كسى است كه عيبهاى مردم را پىگيرى كند، و عيبهاى خود را نبيند».
و فرمودند: «عجبت لمن ينكر عيوب الناس و نفسه اكثر شيءٍ معابا و لا يبصرها، عجبت لمن يتصدى لصلاح الناس و نفسه أشد شيء فسادا فلا يصلحها و يتعاطى اصلاح غيره(2)تعجّب مىكنم از كسى كه عيبهاى مردم را زشت مىداند در حالى كه خودش بيشتر از همه عيب دارد و آنها را نمىبيند؛ و در شگفتم از كسى كه در صدد اصلاح مردم برمىآيد حال آنكه خود از همه فاسدتر و بدتر است و به اصلاح خود نمىپردازد و پيوسته در انديشه اصلاح ديگران است».
و فرمودند: «كفى بالمرء شغلاً بمعايبه عن معايب الناس(3)براى آدمى همين كار بس است كه به جاى پرداختن به عيوب مردم به عيبهاى خودش بپردازد».
و فرمودند: «لا تتبعن عيوب الناس فان لك من عيوبك - إن عقلت - ما يشغلك ان تعيب أحدا(4)عيوب مردم را دنبال مكن، زيرا - اگر درك كنى - خود، عيبهايى دارى كه تو را از پرداختن به عيوب ديگران بازمىدارد».
شكيلات و سازمانهاى اسلامى بايد انصاف و دادگرى را در حقّ مردم كاملاً رعايت كنند، نه آنكه كارهاى نيك خود را بزرگ و كارهاى خوب مردم را كوچك نشان دهند، يا به عيبهاى مردم مشغول شوند و عيبهاى خود را فرموش كنند. در روايات آمده است كه انصاف دادن، سختترينِ چيزهاست. از اميرمؤمنان على عليهالسلام نقل شده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «سيّد الأعمال ثلاثة: إنصاف الناس من نفسك، و مواساة الأخ في اللّه،
و ذكر اللّه تعالى في كل حال(1)بهترين و والاترين خصلتها سه چيز است: در حقّ مردم از خود انصاف دادن، با برادر دينى مواسات كردن و در هرحال به ياد خدا بودن».
در حديثى ديگر از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل شده كه فرمودند: «ثلاثة من حقائق الايمان: الانفاق من الإقتار و الانصاف من نفسك، و بذل السلام لجميع العالم(2)سه چيز از حقايق ايمان است: در تنگدستى انفاق كردن، از خود انصاف دادن و به همه مردم سلام كردن».
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «خوشا به حال كسانى كه به سوى سايه عرش خدا سبقت مىگيرند. سؤال شد: يا رسول اللّه، آنها كيانند؟ فرمودند: الذين يقبلون الحق إذا سمعوه، و يبذلونه إذا سألوه، و يحكمون للناس كحكمهم لأنفسهم هم السابقون إلى ظل العرش(3)آنان كه هرگاه حقّ را بشنوند، مىپذيرند، هرگاه از آنان حقّ را بخواهند، مىبخشند و براى مردم همانگونه حكم مىكنند كه براى خود. اينان به سوى سايه عرش خدا شتاب مىكنند و سبقت مىگيرند».
عبداللّه بن مسعود نقل مىكند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «أنصف الناس من نفسك، و أنصح الأمة و أرحمهم، فاذا كنت كذلك و غضب اللّه على أهل بلدة و أنت فيها و أراد أن ينزل عليهم العذاب نظر اليك فرحمهم بك(4)درباره مردم از خود انصاف بده، و امّت را نصيحت، و بر آنان رحمت كن. هرگاه چنين كردى، اگر خدا بر مردم شهرى خشم گرفت و تو در ميان آنان بودى و خواست عذاب بر آنان نازل كند، به تو نظر مىافكند و به دليل وجود تو بر آنان ترّحم مىكند».
نقل شده است كه روزى يكى از امامانِ معصوم بر يكى از خلفا وارد شدند. خليفه به آن حضرت عرض كرد: مرا موعظه كن. امام عليهالسلام فرمودند: «مردم سه دستهاند: برخى از آنان از تو بزرگسالتر برخى همسنّ تو و بعضى ديگر از تو كوچكترند. بزرگسالتر از خود را مانند پدرت و همسنّ خود را مانند برادرت و كوچكتر از خود را مانند فرزند خود بدان. پس به پدرت نيكى، به برادرت ترحّم و به فرزندت احسان كن».
در برخى روايات آمده است كه پىگيرى لغزشهاى اهل ايمان براى سرزنش كردن آنان، كارى است حرام. زراره مىگويد: از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند: «أقرب ما يكون العبد إلى الكفر: أن يكون الرجل مؤاخيا للرجل على الدين ثم يحفظ زلاّته و عثراته ليعنّفه بها يوما ما(1)نزديكترين مرتبه بنده خدا به كفر آن است كه مردى با ديگرى پيمان برادرى دينى برقرار كند، سپس لغزشهاى او را در نظر بگيرد، تا با آنها او را سرزنش كند».
امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من ستر عورة مؤمن ستر اللّه عزوجل عورته يوم القيامة، و من هتك ستر مؤمن هتك اللّه ستره يوم القيامة(2)هركس عيب مؤمنى را بپوشاند، خدا در قيامت عيب او را خواهد پوشانيد، و هركس حرمت شخصيت مؤمنى را بشكند، خدا نيز در روز قيامت حرمت او را خواهد شكست».
امام صادق عليهالسلام نقل كرده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «يا معشر من آمن بلسانه و لم يؤمن بقلبه: لا تطلبوا عورات المؤمنين، و لا تتبعوا عثراتهم، فانّ من اتبع عثرة أخيه اتبع اللّه عثرته و من اتبع اللّه عثرته فضحه و لو في جوف بيته(3)اى كسانى كه با زبان ايمان آوردها يد و در دل هنوز معتقد نشدهايد، لغزشهاى مؤمنان را دنبال مكنيد، زيرا هركس لغزش برادر دينىاش را پىگيرى كند و نپوشاند، خدا لغزش او را آشكار خواهد كرد، و او را رسوا خواهدساخت، هرچند در درون خانهاش بوده باشد».
امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من يتبع عثرات أحد من المؤمنين ليفضحه بذلك فضحه اللّه و لو في بيته(4)هركس لغزشهاى مؤمنى را دنبال كند تا بدين وسيله او را رسوا سازد، خدا او را رسوا خواهد كرد هرچند در درون خانهاش باشد».
و نيز فرمودند: «من أحصى على أخيه المؤمن عيبا ليعيبه به يوما ما، كان من أهل هذه الآية قال اللّه عزوجل: «إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ الْفاحِشَةُ فِي الَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ
أَلِيمٌ»(1)(2)هر كه عيب برادر مؤمنش را برشمارد تا روزى بر او عيب بگيرد، مشمول اين آيه است كه خداى عزوجل فرموده: كسانى كه دوست دارند كه زشتكارى در ميان آنان كه ايمان آوردهاند، شيوع پيدا كند، براى آنان عذابى پُر درد خواهد بود».
و فرمودند: «من أحصى على أخيه المؤمن عيبا ليشينه به و يهدم مروّته فقد تبوء مقعده من النار(3)هركس عيب برادر مؤمنش را برشمرد تا بدين وسيله او را بد جلوه دهد و مروّتش را از بين ببرد، جايگاه خود را در آتش [دوزخ] فراهم كرده است».
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «من أذاع فاحشة كان كمبتدئها، و من عيّر مؤمناً بشيء لم يمت حتى يرتكبه(4)هركس كار زشتى را منتشر كند، مانند كسى است كه آن را خودش آغاز كرده است، و هركس مؤمنى را با چيزى سرزنش كند، پيش از مرگ، خودش مرتكب آن عمل خواهد شد».
ابوحمزه ثمالى نقل كرده كه امام باقر عليهالسلام و امام صادق عليهالسلام فرمودند: «در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله ، ابوذر مردى را سرزنش كرد و گفت: اى پسر كنيز سياه، (چون مادرش سياه بود) پيامبر صلىاللهعليهوآله به او فرمودند: اى ابوذر، از مادرش عيب مىگيرى؟ پس از آن ابوذر پيوسته سر و صورت خود را به خاك مىماليد تا پيامبر صلىاللهعليهوآله از او راضى شد»(5).
در روايتى چنين آمده است: «مردى از حضرت يعقوب عليهالسلام سؤال كرد: چرا فرزندت يوسف را بر ساير فرزندانت برترى مىدهى با اينكه آنها بزرگسالتر و زورمندترند؟ يعقوب عليهالسلام گفت: صبر كن تا براى تو روشن شود. سپس يكى از برادران يوسف را طلبيد و از او پرسيد: اگر كسى به تو بدى كرد با او چه مىكنى؟ گفت: با او همان كار مىكنم. آنگاه برادر ديگرى را خواست و همين سؤال را از او كرد، او نيز همان پاسخ را داد. سرانجام يوسف عليهالسلام را طلبيد و از او پرسيد: اگر
كسى به تو بدى كرد با او چه مىكنى؟ يوسف گفت: او را مىبخشم. پرسيد: اگر دوباره به تو بدى كرد با او چه مىكنى؟ گفت: از او در مىگذرم. سؤال كرد: اگر سه باره به تو بدى كرد، با او چه مىكنى؟ گفت: او را عفو مىكنم. وقتى يوسف عليهالسلام بيرون رفت، يعقوب عليهالسلام به آن مرد گفت: به همين دليل او را بر ديگران برترى مىدهم».
بالاتر اينكه مىبينيم خدا در قرآن، قاتل را به عنوان برادر ولىّ مقتول معرّفى كرده و از او مىخواهد كه از قاتل درگذرد و مىفرمايد: «فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَيْءٌ فَاتِّباعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَداءٌ إِلَيْهِ بِإِحْسانٍ»(1)«و هركس كه از جانب برادر [دينى]اش [يعنى ولى مقتول]، چيزى [از حق قصاص] به او گذشت شود، [بايد از گذشت ولى مقتول] به طور پسنديده پيروى كند، و با [رعايت] احسان [خونبها را] به او بپردازد».
در آيات قرآن به عفو و گذشت ترغيب و تشويق فراوان شده است؛ آنجا كه فرموده: «فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اصْفَحْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الُْمحْسِنِينَ»(2)«پس از آنان درگذر و چشمپوشى كن كه خدا نيكوكاران را دوست مىدارد».
در آيه ديگر مىفرمايد: «فَاعْفُوا وَ اصْفَحُوا حَتّى يَأْتِيَ اللّهُ بِأَمْرِهِ...»(3)«پس عفو كنيد و گذشت نماييد تا خدا فرمانش را بياورد».
اميرمؤمنان عليهالسلام در عهدنامه خود به مالك اشتر مىنويسند: «وَ لاَ تَنْدَمَنَّ عَلَى عَفْوٍ وَ لاَ تَبْجَحَنَّ بِعُقُوبَةٍ(4)بر عفو و بخشش پشيمان مشو و از كيفر و عقوبت شادمان مباش».
و نيز فرمودند: «أَوْلَى النَّاسِ بِالْعَفْوِ أَقْدَرُهُمْ عَلَى الْعُقُوبَةِ(5)سزاوارترين مردم به عفو و بخشش، تواناترين آنها به كيفر و انتقامگيرى است».
بالاتر اينكه مىبينيم اميرمؤمنان على عليهالسلام پس از آنكه ابنملجم به وى ضربهاى زد، مع ذلك دربارهاش سفارشِ به احسان و نكوكارى كردند.
عبدالرّحمان بن حجّاج مىگويد: «از موسى بن جعفر عليهالسلام درباره دو مردى كه به يكديگر ناسزا مىگفتند سؤال كردم، فرمودند: البادي منهما أظلم و وزره و وزر صاحبه عليه ما لَمْ يتعدّ المظلوم(1)آن كه آغازگر بوده ستمگرتر است و گناه او و رفيقش بر گردن اوست به شرط آنكه ستمديده تجاوز و تعدى نكند».
حلبى نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «لا تسفهوا فإنّ أئمّتكم ليسوا بسفهاء(2)بىخردى مكنيد، زيرا پيشوايان شما بىخرد نيستند».
و نيز فرمودند: «مَن كافأ السفيه بالسّفه فقد رضي بما أتى إليه حيث احتذى مثاله(3)هركس بىخرد را با بىخردى جواب دهد، در حقيقت به اتفاقى كه برايش روى داده است خشنود شده است، چون از او پيروى نموده است».
احمد بن محمد برقى از يكى از دوستانش به شكل حديث مرفوع نقل مىكند كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «لا يكون السّفه و الغرّة في قلب العالم(4)در قلب عالم، بىخردى و غفلت نيست».
فضل بن ابوقره نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إن السّفه خلق لئيم يستطيل على من هو دونه و يخضع لمن هو فوقه(5)بىخردى، خصلت پستى است كه صاحب آن بر زيردست خود گردن فرازى دارد و در برابر مافوق خود فروتن است».
ابوبصير از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «انّ من شرّ عباد اللّه من تكره مجالسته لفحشه(6)بدترين بندگان خدا كسى است كه از همنشينى با او به سبب بدزبانىاش بيزار باشى».
عيص بن قاسم نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إن أبغض خلق اللّه عبد أتقى
الناس لسانه(1)بدترين خلق خدا، بندهاى است كه مردم از او به سبب زبانش پرهيز كنند».
جابر بن عبداللّه نقل مىكند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: «شرّ الناس يوم القيامة الذين يكرمون اتّقاء شرّهم(2)در روز قيامت بدترين مردم كسانى هستند كه به سبب ترس از شرارتشان مورد احترام قرار مىگرفتند».
عبداللّه بن سنان نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «من خاف الناس لسانه فهو في النار(3)هركس، مردم از زبانش بترسند در آتش است».
ابوبصير نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «انّ من علامات شرك الشيطان الّذي لا يشك فيه ان يكون فحاشا لا يبالي ما قال و لا ما قيل فيه(4)يكى از نشانههاى مسلّم مشاركت شيطان آن است كه آدمى بدزبان باشد و به آنچه خود مىگويد يا ديگران درباره او مىگويند اهميّت ندهد».ابوجميله به شكل حديث مرفوع نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «إن اللّه يبغض الفاحش المتفحش(5)خدا شخص بدزبانى را كه فحش بر دهان دارد دشمن مىداند».
حسن صيقل نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إنّ الفحش و البذاء و السلاطة من النفاق(6)فحش و ناسزاگويى و بدزبانى از نشانههاى نفاق است».
جابر از امام باقر عليهالسلام نقل كرده كه رسولاللّه صلىاللهعليهوآله به عايشه فرمودند: «يا عائشة إنّ الفحش لو كان ممثلاً لكان مثال سوء(7)اى عايشه، اگر فحش مجسّم شود چهره زشتى خواهد داشت».
سماعه مىگويد: روزى به ديدن امام صادق عليهالسلام رفتم. ايشان بدون مقدّمه به من فرمودند: «اى سماعه، اين چه حرفهايى بود كه با شتربان خود داشتى؟ بپرهيز از اينكه ناسزا
بگويى يا بر سر كسى فرياد بكشى يا كسى را لعنت كنى. گفتم: به خدا قسم اين به سبب خيانتى بود كه بر من روا داشت، امام عليهالسلام فرمودند: اگر به تو ستم و خيانت كرد، در آن صورت تو بر عهده او حقّى پيدا كردهاى، ولى اين رفتارها كار و روش من نيست، و من هرگز شيعيان خود را به چنين چيزهايى فرمان نمىدهم. از پروردگارت آمرزش بخواه و ديگر هرگز اين كارها را مكن. گفتم: از خدا آمرزش مىطلبم و ديگر هرگز چنين كارى نخواهم كرد»(1).
جابر نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إنّ اللّه يحبّ الحيي الحليم الغني المتعفّف، ألا و انّ اللّه يبغض الفاحش البذيء السائل الملحف(2)خدا، كسى را كه شرم دارد و بردبار و بىنياز و پاكدامن است دوست مىدارد. بدانيد، خدا آدم بدزبانِ فحّاش را كه با اصرار از مردم چيز مىطلبد، دشمن مىدارد».
حسن صيقل نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إنّ الحياء و العفاف و العيّ - أعني عيّ اللسان لا عيّ القلب - من الايمان، و الفحش و البذاء و السلاطة من النفاق(3)حيا و عفّتو نگهدارى زبان از نشانههاى ايمان، و فحش و ناسزاگويى و بدزبانى از نشانههاى نفاق و دورويى است».
سليم بن قيس از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل مىكند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «خدا بهشت را بر هر بدزبانِ ناسزاگوى كمحيا، كه به آنچه خود مىگويد يا ديگران درباره او مىگويند اهميّت نمىدهد، حرام كرده است، زيرا اگر دقت كنى مىبينى كه به سبب گمراهى يا مشاركت شيطان، در اين راه قرار گرفته است. سؤال كردند: يا رسول اللّه، آيا شيطان هم در كار آدمى شركت دارد؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: مگر گفتار خدا را نخواندهايد كه فرموده: «وَ شارِكْهُمْ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ»(4)و با آنان در اموال و اولاد شركت كن»(5).
ابوعبيده نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «البذاء من الجفاء و الجفاء في النار(6)بدزبانى، ستم است و ستم [و ستمكاران] در آتش هستند».
عمرو بن نعمان مىگويد: امام صادق عليهالسلام دوستى داشتند كه پيوسته با ايشان بود و از وى جدا نمىشد. روزى آن دوست به غلام خود گفت: اى زنازاده كجا بودى؟ امام صادق عليهالسلام از شنيدن اين حرف تعجّب كردند و دستشان را بالا بردند و [آرام] به صورت خود زدند و فرمودند: سبحان اللّه، به مادرش فحش مىدهى؟ من فكر مىكردم تو اهل ورع و خويشتندارى هستى. معلوم شد كه ورع ندارى. آن مرد گفت: فدايت شوم، مادرش سنديّه و مشرك است. امام عليهالسلام فرمودند: مگر نمىدانى كه هر ملّتى نكاحى دارد؟ از من دور شو. راوى مىگويد: من ديگر نديدم امام صادق عليهالسلام با او راه بروند تا آنكه مرگ، ميان آن دو جدايى انداخت»(1).
ابوحمزه مىگويد: «به امام باقر عليهالسلام گفتم: برخى از دوستان ما به مخالفان خود دروغ مىبندند و به آنها فحش مىدهند. امام عليهالسلام فرمودند: بهتر است كارى به كار آنان نداشته باشند»(2).
ابوبكر حضرمى مىگويد: «از امام صادق عليهالسلام سؤال كردم: مردى به يكى از اعراب جاهليّت بهتان مىزند [نظر شما چيست؟] امام عليهالسلام فرمودند: بايد حدّ بخورد. گفتم: آيا بايد حدّ بخورد؟ فرمودند: آرى، اين باعث تعرّض نسبت به رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىشود»(3).
ابويعقوب سرّاج از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «أيُّها النّاس إنّ البغي يقود أصحابه إلى النار(4)اى مردم، ستم، صاحبان خود را به سوى آتش مىكشاند».
مسمع مىگويد: امام صادق عليهالسلام در نامهاى به من نوشتند: «انظر أن لا تكلمنّ بكلمة بغي أبداً و إن أعجبتك نفسك و عشيرتك(5)توجّه داشته باش كه هرگز سخن ستمآميزى بر زبان جارى نكنى؛ هرچند تو و قبيلهات را خوش آيد».
سكونى نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «شيطان به سپاهيان خود مىگويد: ألقوا بينهم الحسد و البغي فانّهما يعدلان عند اللّه الشرك(1)ميان انسانها ظلم و حسد را پراكنده كنيد، زيرا اين دو خصلت نزد خدا با شرك برابر است».
ابنقداح نقل كرده كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إنّ أعجل الشر عقوبة البغي(2)سريعترين كيفرها، كيفر ستم است».
ابوحمزه ثمالى نقل كرده كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «إنّ أسرع الخير ثواباً البرّ(3)سريعترين نوعِ پاداشها، پاداش نيكوكارى است».
امام صادق عليهالسلام در سفارش به اصحاب خود فرمودند: «بپرهيزيد از اينكه بر يكديگر ستمكنيد، زيرا، اين، از خصلتهاى نيكان نيست. هركس ستم روا دارد خدا سرانجام ستم او را به خودش باز مىگرداند، و نصرت خويش را ويژه شخص ستمديده مىسازد و خدا هر كه را يارى كند، پيروز شده و از جانب او ظفر خواهد يافت»(4).
انس بن محمد از پدرش و او از امام صادق عليهالسلام و ايشان از پدرانش نقل مىكند كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله در سفارشى به اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «يا على، چهار چيز عقوبتش از همه سريعتر است: كسى كه به او احسان كردهاى و او با تو بدى كند؛ كسى كه به او ستم نكردهاى و او به تو ستم كند؛ كسى كه با او پيمانى بستهاى و به پيمان خود وفا نمودهاى، اما او با تو نيرنگ كند، و سرانجام كسى كه با خويشاوندانش رابطه داشته باشد ولى آنان با او قطع رحم كنند»(5).
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «لو بغى جبل على جبل لجعله اللّه دكّا، أعجل الشر عقوبة البغي، و أسرع الخير ثوابا البر(6)اگر كوهى به كوهى ستم كند خدا او را از هم مىپاشد. سريعترين كيفرها كيفر ستمگرى است، و سريعترين پاداشها پاداش نيكوكارى است».
در روايتى آمده است كه: «روزى مردى يك نفر از بنىهاشم را به مبارزه طلبيد. بنىهاشمى
از مبارزه خوددارى نمود. اميرمؤمنان عليهالسلام به او فرمودند: چرا با او مبارزه نكردى؟ گفت: او از شجاعان عرب است، ترسيدم بر من چيره شود. اميرمؤمنان على عليهالسلام به او فرمودند: او بر تو ستم كرده است. اگر با او به مبارزه برمىخاستى، بىترديد او را مىكشتى. اگر كوهى بر كوهى ستم روا كند، بىترديد كوه ستمگر نابود خواهد شد»(1).
ابوحمزه ثمالى نقل مىكند كه امام سجّاد عليهالسلام فرمودند: «عجباً للمتكبر الفخور الذي كان بالأمس نطفة ثمَّ هو غداً جيفة(2)شگفتا از متكبّرِ فخرفروش، كه ديروز نطفه بود و فردا مردارخواهد شد [و اينهمه تكبر!]».
سكونى از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «آفة الحسب الافتخار و العجب(3)«آفت و مايه تباهىِ شرافت، فخرفروشى و خودپسندى است».
روايت شده است: مردى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و [از سر فخرفروشى] گفت: يا رسول اللّه، من فلانى پسر فلانى پسر فلانى هستم. و ده پشت خود را شمرد. پيامبر فرمودند: أمَا إنّك عاشرهم في النار(4)بدين ترتيب تو دهمين نفر آنها هستى كه در آتش خواهى بود».
محمد بن حمران از پدرش نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «ثلاثة مِن عمل الجاهلية الفخر بالأنساب و الطعن في الأحساب و الاستسقاء بالأنواء(5)سه خصلتاند كه از خصلتهاى جاهليّت مىباشند: فخرورزيدن به خويشاوندان و عيبجويى از شرافت و باران خواستن به وسيله ستاره».
اسماعيل بن ذبيان به شكل حديث مرفوع از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند: «روزى دو نفر نزد اميرمؤمنان عليهالسلام بر يكديگر فخرفروشى كردند. اميرمؤمنان عليهالسلام به آنها فرمودند: اتفتخران
بأجساد بالية، و أرواح في النار، ان يكن لك عقل فانّ لك خلقا، و ان يكن لك تقوى فانّ لك كرما، و الاّ فالحمار خير منك، و لست بخير من احد(1)آيا با جسدهايى كه پوسيده شده، و روحهايى كه در آتش قرار دارد بر يكديگر افتخار مىكنيد؟ اگر عقل داشته باشيد، از اخلاق برخوردار خواهيد شد، و اگر پرهيزگار باشيد، بزرگوار. در غير اين صورت، حتى الاغ از شما بهتر است، و شما بر هيچ كس برترى نخواهيد داشت».
حسين بن مختار به شكل حديث مرفوع از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل كرده كه فرمودند: «من صنع شيئا للمفاخرة حشره اللّه يوم القيامة أسود الوجه(2)هركس كارى را به قصد فخرفروشىانجام دهد، خدا او را روز قيامت سياهچرده و روسياه محشور مىكند».
و نيز اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «مَا لاِبْنِ آدَمَ وَ الْفَخْرِ أَوَّلُهُ نُطْفَةٌ وَ آخِرُهُ جِيفَةٌ وَ لاَ يَرْزُقُ نَفْسَهُ وَ لاَ يَدْفَعُ حَتْفَهُ(3)فرزند آدم به چه مىنازد؟ آغازش نطفه بود و پايانش مردار شود، نه مىتواند خود را روزى دهد و تأمين كند، و نه مىتواند مرگ را از خويش براند».
محمد بن مسلم نقل مىكند كه امام باقر عليهالسلام فرمودند: «إنّ الرجل ليأتي بأدنى بادرة فيكفر، و انّ الحسد ليأكل الأيمان كما تأكل النار الحطب(4)آدمى با انجام دادن كوچكترين عمل، كافر مىشود. حسد ايمان را مىخورد همانگونه كه آتش هيزم را».
جراح مداينى نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «ان الحسد ليأكل الإيمان كما تأكل النار الحطب(5)حسد، ايمان را مىخورد همانگونه كه آتش هيزم را».
داود رِقّى مىگويد: «روزى از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند: إتّقوا اللّه و لا يحسد بعضكم بعضا(6)از خدا پروا كنيد و نسبت به يكديگر حسد نورزيد».
سكونى از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «كاد الفقر أن يكون كفرا و كاد الحسد أن يغلب القدر(1)چيزى نمانده است فقر، منجر به كفر شود، و چيزى نمانده كه حسد بر مقدّرات [الهى] چيره شود».
معاوية بن وهب نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «آفة الدين الحسد و العجب و الفخر(2)آفت دين، حسد و خودپسندى و فخرفروشى است».
فضيل بن عياض نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «إنّ المؤمن يغبط و لا يحسد، و المنافق يحسد و لا يغبط(3)مؤمن غبطه مىخورد و حسد نمىورزد، امّا منافق حسد مىورزد و غبطه نمىخورد».
انس بن محمد از پدرش و او از امام صادق عليهالسلام و آن حضرت از پدرانش نقل مىكند كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در سفارشى به اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمودند: «يا علي، أنهاك عن ثلاث خصال: الحسد و الحرص و الكبر(4)يا على، تو را از سه خصلت نهى مىكنم: حسد، حرص و تكبّر».
ابوبصير نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «أصول الكفر ثلاثة الحرص و الاستكبار و الحسد(5)ريشه كفر سه چيز است: حرص، تكبّر و حسد».
حسن بن على بن فضال از امام رضا عليهالسلام و آن حضرت از پدرانش نقل مىكند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «دبّ اليكم داء الأمم قبلكم البغضاء و الحسد(6)دو بيمارى از امّتهاى گذشته در شما نفوذ كرده است: دشمنى و حسد».
اميرمؤمنان عليهالسلام مىفرمايند: «صِحَّةُ الْجَسَدِ مِنْ قِلَّةِ الْحَسَدِ(7)تندرستى، بر اثر كمى حسد است».
همچنين روايات فراوان ديگرى كه به هر فردى درسهاى آموزنده مىدهد، تا چه رسد به سازمانها، جمعيّتها و احزابى كه در پى پيشرفت اسلاماند.
علما، در دلهاى مردم جايگاه ويژه و احترام خاصّى دارند. بنابراين اگر سازمانها، احزاب و گروههاى اسلامى مىخواهند به اهداف خود نائل شوند و حكم خدا را پياده كنند و بشريّت را از تاريكىهاى جهل و نادانى و انبوه مشكلات نجات دهند، بايستى در مقام مبارزه با علما و دانشمندان اسلامى برنيايند، زيرا در اين صورت ناكام و شكست خورده خواهند شد. امروزه، آشكارا مىبينيم كه برخى از احزاب اسلامى وقتى كه توان فعاليت و حركت پيدا مىكنند، و تا حدودى مىتوانند روى پاى خود بايستند، خيال مىكنند كه به تمام اهداف خود رسيدهاند؛ لذا در صدد توهين به علما و بدگويى از آنان برمىآيند، و سعى مىكنند مردم را از گردِ آنان پراكنده سازند. مثلاً يكى از احزاب اسلامى كه هزاران نفر عضو آن شدهاند، در يكى از كشورهاى اسلامى، در نوشتهها و اجتماعات خود، علما را به عنوان افرادى خشك و عقبمانده معرّفى كرد كه براى اسلام كارى نكرده و نمىكنند، در حالى كه در همين كشور بيش از صدهزار عالم در مساجد و مدارس و مراكز دينى به فعاليت مذهبى و علمى مشغولاند. روشن است كه زيان چنين تبليغاتى به خود حزب باز مىگردد، چون علما در مقابل تهمتها و هجوم ديگران ساكت نمىنشينند. فرض كنيم اگر هر يك از اين علما براى سىنفر نماز بخوانند و اين سى نفر، بخواهند فعاليتهاى منفى آن حزب را پاسخ بگويند، نهايتاً معنايش اين است كه سه ميليون نفر در اين كشور دشمن آن حزب خواهند شد. در اين صورت آيا حزبى كه فرضا يك ميليون نفر طرفدار دارد مىتواند با سه ميليون نفر مقابله كند؟ علاوه بر اين، تبليغات حزب مزبور باعث پراكندگى و ازهمپاشيدگى مردم و نرسيدن به اهداف خود مىشوند؛ چنانكه ما امروز اين حقيقت را به خوبى لمس مىكنيم. لذا
مىبينيم كه اين حزب سالهاست فعاليت مىكند، اما هنوز به نتيجه چشمگيرى نرسيده است.
هجوم و اعتراض بر علما، عملى است كه اوّلاً: مخالف اسلام است، ثانيا: حاكى از غرور هجوم كنندگان بوده، و ثالثا: باعث شكست و بازماندن از هدفشان مىشود. بنابراين لازم است احزاب، گروهها، سازمانها و جمعيّتهاى اسلامى جدّا از اين عمل خوددارى كنند؛ هرچند، فرضا، در طرف مقابل نوعى عقبماندگى و جمود مشاهده نمايند، زيرا نمىتوان عقبماندگى را با دشنام، ناسزا، تهمت، استهزا و مانند آنها، برطرف كرد. اگر به فرض در گروهى عقبماندگى وجود داشت بايد از راههاى مناسب، آنان را ارشاد و هدايت نمود. خداى سبحان مىفرمايد: «ادْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ»(1)«با حكمت و اندرز نيكو به راه پروردگارت دعوت كن و با آنان به [شيوهاى] كه نيكوتر است مجادله نماى».
بارى، زمانى ضرورت احترام علما بيشتر احساس مىشود كه ببينيم آنان از سه ويژگى اساسىِ زير برخوردارند:
علماى دين غالباً در خدمت مردماند و در ميان آنان به فعاليّتهاى دينى خود مشغول مىباشند. اين علما هستند كه براى مردم عقد ازدواج جارى مىكنند، نماز جماعت را برگزار مىنمايند، در مراسم تشييع اموات آنها حضور مىيابند و بهطور كلّى در غم و شادى آنان شركت دارند، كه اين، خود باعث مردمى بودن آنان مىشود؛ لذا عالم غيرمردمى و جداى از محيط اجتماعى، در يك شهرى شايد بسيار بسيار اندك باشد، كه آن اندك هم، به قول دانشمندان، مانند معدوم است.
1) . سوره نحل، آيه 125.
ما در ايران ديديم كه پهلوى اوّل با علما به مبارزه برخاست، آنان را تبعيد كرد، به زندان انداخت و برخى را كشت، ولى ديرى نگذشت كه علما، به دليل آنكه در ميان مردم جايگاه ويژهاى داشتند، موقعيّت نخستين خود را بازيافتند و سرانجام او را از ايران بيرون راندند و تا امروز وى را مورد لعن و نفرين مردم قرار دادند.
آتاتورك نيز با علما به مبارزه شديد پرداخت، ولى او هم رفت و علما به موقعيّت قبلى خود باز گشتند.
بنابراين بايد به طور قطع گفت كه در افتادن با علما و توهين به آنان از سوى برخى از جوانانِ مسلمان، كه دوست دارند به اسلام خدمت كنند، اشتباه محض است و حاكى از عدم شناخت آنان نسبت به رويدادهاى تاريخى مىباشد.
روايات فراوانى در زمينه احترام به علما از طريق اهلبيت عصمت و طهارت عليهمالسلامنقل شده است. اين روايات در كتابهاى روايى به فراوانى مطرح شده و معمولاً گويندگان اسلامى در سخنرانىهاى خود آنها را نقل مىكنند، به طورى كه در اذهان عموم مردم مسلمان جاى گرفته است. از اينرو اگر گروه يا سازمان يا فردى در صدد مبارزه با علما برآيد، و بخواهد به آنان توهين كند، مردم مسلمان از او متنفّر شده و او را منحرف و وابسته به استعمار مىدانند، چون استعمارگران مىخواهند مردم را از علما جدا كنند. آنها بارها تصريح كردهاند كه تا وقتى علما در ميان مسلمانان حضور دارند، نمىتوان مردم را استعمار و مورد بهرهبردارى قرار داد. لذا بايد همواره علما را به امورى نابهنجار و نادرست، متّهم سازيم و اختيار را از آنان سلب نماييم تا بتوانيم مسلمانان را به هر طرف كه بخواهيم سوق دهيم و بر آنها چيره شويم.
بر همين اساس، هرگاه كسى در مقام مبارزه با علما برمىآيد، مردم مسلمان او را در خطّ استعمار مىدانند؛ هرچند كه مهاجم، بكوشد عمل خود را به گونهاى توجيه كند.
اينك، به برخى از رواياتى كه در اين زمينه وارد شده است اشاره مىكنيم:
عمر بن حنظله مىگويد: «از امام صادق عليهالسلام پرسيدم: دو نفر از دوستان ما درباره وام يا ميراثى با يكديگر نزاع دارند، آيا مىتوانند قضاوت را نزد سلطان ببرند؟ امام عليهالسلام فرمودند: هر كه در مورد حقّ يا باطل، قضاوت و دادخواهى را نزد آنان ببرد، مسلّما به طاغوت مراجعه كرده، و هر چيزى كه به نفع او حكم شود، اگر آن را بگيرد، براى او حرام است؛ هرچند كه در واقع صاحب حقّ باشد، زيرا آن را به حكم طاغوت گرفته، در حالى كه مأمور بوده كه به طاغوت كفر ورزد.
خداى متعال مىفرمايد: «يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحاكَمُوا إِلَى الطّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ»(1)"مىخواهند داورىِ ميان خود را به نزد طاغوت ببرند، با آنكه قطعاً فرمان يافتهاند كه بدان كفر ورزند". گفتم: پس بايد چه كنند؟ فرمودند: ببينند از ميان شما به حاكميت كسى كه راوى احاديث ماست و از حلال و حرام ما آگاه است و احكام ما را مىشناسد، راضى شوند، زيرا من او را بر شما حاكم قرار دادهام. پس اگر بر اساس حكم ما قضاوت كرد و كسى حكم او را نپذيرفت قطعا حكم خدا را سبك شمرده و سخن ما را ردّ كرده است، و كسى كه سخن ما را ردّ كند، مانند كسى است كه كلام خدا را ردّ كرده، و ردّ كلام خدا نيز در حدّ شرك به خداست»(2).
در روايت ابوخديجه نيز چنين آمده است: «امام صادق عليهالسلام مرا نزد اصحابِ خود فرستاد و به من فرمود: به آنان بگو: هرگاه خصومتى واقع شد يا در مورد بدهكارى يا بستانكارى نزاعى ميان شما در گرفت، مبادا براى دادگرى نزد يكى از اين فاسقان برويد. خودتان يك نفر را ميان خود حاكم كنيد كه حلال و حرام ما را بشناسد، چرا كه من او را بر شما داور قرار دادهام. بپرهيزيد از اينكه نزد پادشاه ستمگر مخاصمه كند»(3).
از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل شده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «اللّهم ارحم خلفائي ثلاثا قيل: يا رسول اللّه و من خلفائك؟ قال: الذين يأتون بعدي يروون حديثي و سنّتي(4)بار خدايا جانشينان مرا رحمت كن. (اين جمله را سه بار تكرار فرمود) سؤال كردند: يا رسول اللّه، جانشينان
شما كيانند؟ فرمودند: آنان كه پس از من مىآيند و حديث و سنّت مرا روايت و گزارش مىكنند».
اسحاق بن يعقوب مىگويد: «از محمّد بن عثمان عَمرى خواستم تا نامهام كه حاوى مسائلى مشكل است [به امام زمان عجل اللّه فرجه] برساند. پس از چندى نامهاى به خطّ مولايمان حضرت صاحب الزّمان عجل اللّه فرجه، به اين محتوا رسيد: امّا آنچه را سؤال كرده بودى - خدا تو را ارشاد كند و ثابت قدم بدارد - (تا آنكه نوشته بودند): و أمّا الحوادث الواقعة فارجعوا فيها إلى رواة حديثنا، فانَّهم حجّتي عليكم و أنا حجَّة اللّه(1)و اما در حوادثى كه رخ مىدهد، به راويان حديث ما مراجعه كنيد، زيرا آنان حجّت من بر شما هستند، و من حجّت خدا هستم».
نقل شده است كه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: «علماء امّتي افضل من انبياء بني اسرائيل(2)علماى امّت من از پيامبران بنىاسرائيل برترند».
در روايت ديگر نيز آمده است: «علماء أمتي كأنبياء بني اسرائيل(3)علماى امّت من مانند پيامبران بنى اسرائيلاند».
نقل شده است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «هركس ميان دو تن حكم كند و در مورد دو درهم خطا كند، كافر شده است. خداى عزوجل فرموده: «وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ»(4)"و كسانى كه به موجب آنچه خدا نازل كرده داورى نكردهاند، آنان خود كافرانند". مردى از اصحاب ما پرسيد: يابن رسول اللّه، گاهى ميان دو تن از ياران ما درباره چيزى نزاع درمىگيرد، و آن دو به قضاوت يكى از ما راضى مىشوند؟ [نظرتان چيست؟] فرمودند: اين شامل آن مطلب نيست، منظور من، موردى است كه كسى مردم را به زور شمشير و تازيانه به اطاعت از حكم خود وادار كند»(5).
روزى امام صادق عليهالسلام به اصحاب خود فرمودند: «إيّاكم أن يخاصم بعضكم بعضا الى أهل الجور، و لكن انظروا إلى رجل منكم يعلم شيئا من قضايانا فاجعلوه بينكم فانّي قد
جعلته قاضيا فتحاكموا اليه(1)بپرهيزيد از اينكه مخاصمه خود را نزد ستمگران ببريد. بهتر است مردى از شما، كه تا حدودى از امر [و خواست و نظر] ما آگاهى دارد، ميان خودتان حاكم كنيد، زيرا، در آن صورت، من او را بر شما داور قرار دادهام، پس دادخواهى را نزد او ببريد».
و نيز فرمودند: «ولاية أهل العدل الذين أمر اللّه بولايتهم و توليتهم و قبولها و العمل لهم فرض من اللّه عزوجل، و طاعتهم واجبة، و لا يحلّ لمن أمروه بالعمل لهم ان يتخلّف عن أمرهم(2)ولايت عادلان، كه خدا به ولايت و توليت آنان و به قبول آن و به كار كردن براى آنان فرمان داده، از سوى خداى عزوجل واجب شمرده شده است. اطاعت آنها واجب است و براى كسى كه مأمور شده كه براى آنان كار كند، روا نيست از فرمانشان تخلّف كند».
امام صادق عليهالسلام از پدرانش نقل مىكند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در حديثى فرمودند: «الفقهاء أمناء الرسل ما لم يدخلوا في الدنيا، قيل: يا رسول اللّه و ما دخولهم في الدنيا؟ قال: اتّباع السلطان، فاذا فعلوا ذلك فاحذروهم على دينكم(3)فقها امانتداران پيامبرانند، به شرط آنكه وارد دنيا [و دنيازدگى] نشوند. سؤال كردند: يا رسول اللّه، مقصود از ورود آنها در دنيا چيست؟ فرمودند: پيروى كردن از سلطان. اگر چنين كردند، از آنها بر دين خود بترسيد».
و نيز فرمودند: «يحمل هذا العلم من كلّ خلف عدول ينفون عنه تحريف الجاهلين و انتحال المبطلين و تأويل الغالين(4)آيندگان از عدول (عادلان) حاملان اين علم هستند كه تحريف جاهلان و ادعاى باطلكاران را نسبت به آن و تأويل غاليان را از آن دور مىكنند».
اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «الملوك حكّام على الناس و العلماء حكّام على الملوك(5)پادشاهان بر مردم و دانشمندان بر پادشاهان حكومت دارند».
و نيز فرمودند: «العلماء حكّام على الناس(6)دانشمندان حاكمانِ بر مردماند».
روايات فراوان ديگرى نيز درباره ستايش دانش و دانشمندان وجود دارند، كه
همينگونه روايات مقدس، سبب شدهاند علما نزد مسلمانان از احترام خاصّى برخوردار باشند، مگر كسانى كه مردم از آنها انحراف ديدهاند، كه در اين صورت طبعا از آنها فاصله مىگيرند و در حقيقت او را عالم به شمار نمىآورند.
تاريخ از آغاز زمان پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله تا روزگار حاضر، نشان مىدهد كه بيشتر دانشمندان اسلامى در راه خدا جهاد مىكرده و با گمراهى، نادانى، كفر و تباهى مبارزه مىنمودهاند. با زبان و قلم و رفتار خود، دين را در شرق و غرب دنيا گسترش دادهاند و خود را براى برپا ماندن دين اسلام فدا مىساختهاند. چه بسيار عالمانى كه از وطن خود تبعيد شدند، و چه بسيارند دانشمندانى كه شكنجه و زندانى شدهاند، و چه بسيارند عالمانى كه سوزانده و طرد يا به دار آويخته شدند. آرى، همه اينها در حالى بود كه دشمنان مىدانستند علما نزد مردم از احترام خاصّى برخوردارند و در دلشان منزلتى ويژه دارند.
علاّمه امينى در كتاب شهداء الفضيله از دهها تن از دانشمندانى كه در برابر ظلم و طغيان ايستادگى كردند و سرانجام به مقام رفيع شهادت رسيدند، يا آواره و تبعيد شده، يا در شعلههاى آتش سوزانده يا در زندان شكنجه شدهاند، نام برده است. ما اينجا به برخى از اين فضلا كه در اين راه به شهادت رسيدند و نامشان در اين كتاب يا كتابهاى طبقات اعلامالشّيعه،(1)اعيان الشّيعه(2)يا روضات الجنّات(3)و كتابهاى ديگر آمده است، اشاره مىكنيم:
سيزده سال حكومت نمود و سرانجام به شهادت رسيد.
على بن محمّد بن ابراهيم، معروف به علان، استاد شيخ كلينى و از جمله شيوخ و استادان اوست كه كلينى روايات فراوانى از او نقل كرده و با امام زمان (عجل اللّه فرجه) نيز ارتباط داشته است. وى در دوران غيبت صغرا به شهادت رسيده است.
حسن بن سليمان انطاكى، وى از علماى مصر و در قرن چهارم هجرى مىزيسته و حاكم مصر او را به قتل رسانده بود.
بديعالزّمان همدانى، احمد بن حسين بن يحيى، نويسنده معروف و خطيب شهير، از دوستان صاحب بن عبّاد بود. او در دفاع از حقّ، صراحت زبان داشت و در سخنورى بليغ و توانا بود كه مسموم شد و به شهادت رسيد.
علىّ بن عبداللّه الحلاّء، معروف به «ناشىء الصغير» است كه او را بدان جهت به «حلاّء» ملقّب ساختند كه پدرش شمشيرها را زينت مىداد و چون در فنّ شعر مهارت داشت و به سرودن اشعار، معروف بود به ناشىء [= سراينده] شهرت يافت. در مصر سكونت گزيد و شعر مىسرود. دشمنان، او را در آتش سوزاندند. از جمله اشعار وى، اين قصيده معروف اوست كه با بيت زير آغاز مىشود:
بآل محمّد عُرف الصّواب *** و في أبياتهم نَزل الكتاب
«به وسيله خاندان حضرت محمد درستى [از نادرستى] باز شناخته شد، و در خانههاى ايشان كتاب (قرآن) نازل گرديد».
محمّد بن هانى ازدى، معروف به «متنبّى غرب»، چون اهل اندلس بوده است كه آن روز در غرب كشورهاى اسلامى قرار داشته است. او را بنا به قولى كشته يا خفه كردند.
ابوفراس حَمْدانى، عالم و شاعرى معروف بوده است. صاحب بن عباد درباره او گفته: «بدء الشّعر بِمَلِكٍ و خُتِمَ بملك؛ شعر با سلطانى آغاز و با سلطانى ديگر پايان يافت». مقصودش از اين دو سلطان؛ امرؤالقيس و ابوفراس بودهاند. ابوفراس چندين بار با روميان جنگيد. روميان او را دو بار اسير كردند و سرانجام، دليرانه در راه خدا به شهادت رسيد.
سعيد بن حمدان، وى پدر ابوفراس است كه او نيز به قتل رسيده است.
علىّ بن فرات، ابوالحسن على بن فرات در دوران غيبت صغرا دستگير و شهيد شد.
ابوالحسن تهامى، على بن محمّد عاملى شامى، از دانشمندان و شاعران آغاز سده پنجم هجرى بوده است. شعر زير از قصيدههاى معروف اوست:
حكم المنيّة في البريّة جاري *** ما هذه الدّنيا بدار قرار
«فرمان مرگ بر مردمان [نافذ و] جارى است، اين دنيا سراى ماندگارى نيست».
بنىعبّاس در صدد كشتن او برآمدند، اما از دست آنان گريخت و در شهرها به طور ناشناس مىزيست تا آنكه سرانجام وارد مصر شد. دشمنان، او را شناخته، دستگير كردند و به زندان انداختند و سخت شكنجهاش نمودند، سپس او را به طور پنهانى در زندان كشتند.
بعضى احتمال دادهاند كه شايد زير شكنجه جان داده باشد. اين داستان جالب نيز درباره او نقل شده است: كسى او را در خواب ديد، و از او پرسيد: خدا با تو چه رفتارى كرد؟ گفت: مرا آمرزيد. پرسيد: به خاطر چه كارى؟ گفت: براى مجموعه كارهايى كه از جمله آنها سرودن اين شعر با اندوه فراوان در مرثيه فرزندم بود:
جاورت أعدائي و جاور ربّه *** شتّان بين جواره و جواري
«مجاور دشمنانم شدم و او همسايگى خدايش برگزيد، چه [بسيار] تفاوت است ميان همسايه او و همسايگان من».
ابن سكّيت، خليفه عباسى پشت گردن او را شكافت و زبانش را از قفا بيرون آوردو او نيز بر اثر اين جنايت، جان سپرد.
ثابت بن اسلم نحوى، از نوابغ ادب و دانشمندان حلب بود. در دفاع از حق جرأت فراوان داشت و متصدّى كتابخانه حلب بود. مخالفان، او را به مصر برده و به دار آويختند.
ابوالقاسم قزوينى، از علماى سرشناس و مدافع حقّ بود. ملحدان، او را در قرن پنجم هجرى كشتند.
ابوالحسين كاتب، ابوالحسين بن طرخان احمد بن محمد كِنْدى معروف به «كاتب»
مردى بود مدافع حقّ و مخالفِ سرسخت باطل. پيوسته حقّ مىگفت و بر آن استقامت مىورزيد. سرانجام او را به جرم حقخواهى و حقگويى كشتند.
حسن بن مفضل بن سهلان، وزير سلطان الدّوله ديلمى بود كه در راه خدا به شهادت رسيد. وى ديوار حائر حسينى در كربلا را بنا نهاد.
عبدالواحد طبرى، ابوالمحاسن عبدالواحد بن اسماعيل، از علماى بزرگ اواخر قرن چهارم هجرى به شمار مىرفت. قطب راوندى و جمع فراوانى از علماى اسلام نزد او درس خواندهاند. وى تصميم گرفت كه پايههاى انقلاب فكرى اسلامى را پديد آورد، كه سرانجام او را ترور كردند. وى بيش از هشتاد سال داشت.
فتّال نيشابورى، شيخ محمّد بن حسن واعظ نيشابورى، نويسنده كتاب روضة الواعظين، كه بر اثر جرأت بر بيان بىپرده حقيقت، در راه خدا به شهادت رسيد.
حسين بن قطب راوندى، به سبب مبارزه با گمراهى و دفاع از حقّ، در راه خدا شهيد شد.
حسين بن على طغرائى، از نوادگان ابوالأسود دوئلى، مردى دانشمند، فاضل، شاعر و بزرگوار بود. مدّتى منصب وزارت را به عهده گرفت، آنگاه به سبب استقامتِ در راه حقّ و موضعگيرىهاى بر حقى كه داشت در سال 517 ه. ق در 75 سالگى شهيد شد.
امينالإسلام طبرسى، فضل بن حسن بن فضل طبرسى صاحب تفسير مجمعالبيان و كتابهاى سودمند ديگر، در دورانِ فراوانى اديان و مذاهب گوناگون زندگى مىكرد. قهرمان علم و ايمان، و در راه خدا ثابتقدم و استوار بود. شب عيد فطر سال 548 ه. ق به شهادترسيد و جنازهاش را در مشهد مقدّس به خاك سپردند.
يحيى بن ابىالفضل، سيد ابوالقاسم يحيى بن ابىالفضل شرفالدّين كه نسبش به امام زينالعابدين عليهالسلام مىرسيد، از بزرگان و دانشمندان روزگار خود بود. خوارزم شاه با او به مبارزه پرداخت و او را به قتل رسانيد.
شهيد اوّل، محمّد بن مكّى عاملى، معروف به شهيد اوّل، كه كتابها و فتاوايش در فقه، اصول فقه، اصول دين، حديث و مانند آن در حوزههاى علميّه قابل توجّه بوده است،
در راه خدا جهاد و سرانجام كشته شد و به دار آويخته گرديد و در قلعه دمشق جسدش را در 52 سالگى به آتش سوزاندند. اين واقعه در سال 786 ه. ق اتّفاق افتاد.
شهيد ثانى، زينالدّين عاملى معروف به شهيدثانى كه در فضايل، كرامات، فتاوى و كتابهايى كه نوشته است در رديف شهيد اوّل قرار دارد. لمعه و شرح لمعه كه نوشته اين دو شهيد بزرگوار است، از زمان حيات خودشان تا امروز محور بحث و تدريس بوده است. شهيد ثانى در راه خدا جهاد كرد تا جائى كه زمامداران لبنان و روم او را در تنگنا قرار داده و عرصه را بر وى تنگ كردند، و در هر نقطهاى او را تعقيب نمودند و سرانجام وى را در ايّام حج دستگير نموده، در ساحل دريا كشتند و سرش را به رسم هديه براى پادشاه روم فرستادند و جسدش را روى زمين انداختند.
شهيد ثالث، شهيد ثالث لقب گروهى از علماى بزرگوار است كه در راه خدا و به خاطر پايدارى در راه حقّ و حقيقت به شهادت نائل آمدند؛ از آن جمله: شهابالدّين تسترى خراسانى است كه در دوران حكومت شاه طهماسب، از علماى بزرگ بوده است. ازبكها به خراسان هجوم بردند و شهابالدّين را دستگير كرده و او را به ماوراءالنّهر انتقال دادند. پس از شكنجه و آزار، وى را در زندان انداختند و سپس با خنجر كشته، بدنش را در ميدان بخارا به آتش كشيدند.
محقّق كركى، نورالدّين على بن عبدالعال عاملى معروف به محقّق ثانى، برخوردار از علم فراوان و فضايل بسيار بود. در عهد پادشاه صفوى امور سياسى شهرها و اداره كارمردم را به عهده داشت. فرمانهاى محقّق كَرَكى به قدرى در مردم نفوذ داشت، كه مردم آن را بالاتر از فرمان سلطان مىدانستند، و در واقع پادشاه از كارگزاران و فرمانداران او به شمار مىرفت. سرانجام، دشمنان او را مسموم كردند.
قاضى نوراللّه شوشترى، منصب قضاوت را در هند به عهده گرفت. او مردى مجاهد و ثابتقدم بود، كه سرانجام در راه خدا به شهادت رسيد. شهادت او، چنانكه مورّخان گفتهاند، بدين كيفيّت بود كه لباسهايش را از تنش در آوردند و به قدرى او را با
سيمهاى خاردار زدند كه اعضاى بدنش قطعه قطعه شد و گوشت او با خونش آميخته شد.
شيخ على عاملى، شيخ على حرّ عاملى جدّ صاحب كتاب وسائلالشيعة و داماد شيخ حسن (صاحب معالم) و از نوادگان حرّ بن يزيد رياحى (شهيد كربلا) و مردى دانشمند، زاهد، شجاع، مجاهد و دردين خدا ثابتقدم بود. او را با زهر به شهادت رساندند.
سيّد نصراللّه حائرى، دانشمند، مدرّس و شاعر معروف حرم حسينى، مردى بود كه پيوسته در راه خدا جهاد مىكرد، كه سرانجام در سال 1154 ه. ق به شهادت رسيد.
شيخ صالح حسينى، از علماى لبنان و از شاگردان علامه بحرالعلوم بود. مردى مجاهد و در راه خدا، ثابت قدم بود. امور مردم را به عهده داشت. احمد پاشا معروف به «جزار» او را دستگير نمود و به قتل رسانيد.
عبدالصّمد همدانى، وى از شاگردان وحيد بهبهانى و صاحب رياضالعلما است، كه در راه خدا جهاد مىكرد و براى اعتلاى پرچم اسلام تلاش مىنمود. سرانجام در فتنه وهّابيان، كه تخريب كربلاى مقدّس را مباح نمودند، و در اين حادثه هزاران نفر از مؤمنين و دانشمندانى از قبيل: شيخ محمّد، شيخ عين على، سيد صادق و ديگران كشته شدند، نزديك درِ خانهاش به شهادت رسيد. بعضى از مورّخان گفتهاند: وهّابيان در اين فتنه، هيجده هزار نفر را به قتل رسانيدند.
ميرزا محمّد باقر شيرازى؛ او شاگرد امامِ مجدّد شيرازى و از شهداى قيام مشروطيّت در ايران بود. او اداره امور مردم را در دست داشت و امر به معروف و نهى ازمنكر مىكرد و با دشمنان اسلام مبارزه مىنمود. سرانجام در شيراز به قتل رسيد.
شيخ فضلاللّه نورى؛ او شاگرد مجدد شيرازى، خواهرزاده و داماد ميرزا حسين نورى (صاحب مستدركالوسائل) بود. وى براى تصحيح روند مشروطه وارداتى از انگلستان قيام كرد و در اينباره گفت: «ما مشروطه مشروعه مىخواهيم، نه مشروطهاى كه از ديگ انگلستان برآمده باشد». به دليل همين نگرش او را به دار كشيده، به صورتى فجيع كشتند و پس از كشتن او جسدش را لگدكوب كردند و بدين ترتيب سراسر پيكرش خونين شد.
جسدش را به قم منتقل و در صحن حضرت فاطمه معصومه عليهاالسلام دفن كردند.
مجدّد بزرگ؛ سيد ميرزا محمّد حسن شيرازى كه با انگلستان به مبارزه پرداخت و هنگامى كه انگليس مىخواست به نام تجارتِ تنباكو وارد ايران شود و بر اين كشور چيره گردد، وى استعمال تنباكو را تحريم كرد و اين امر باعث شد كه انگليسىها ايران را ترك گفتند. او به دست انگليسىها مسموم شد و به شهادت رسيد.
آخوند خراسانى؛ شيخ محمد كاظم خراسانى صاحب كفاية الأصول و كتابهاى ديگرى كه در حوزههاى علميّه، از زمان خودش تا امروز محور بحث و تدريس است، با استبداد ايران به مبارزه پرداخت و در صدد تحكيم مشروطه مشروعه بر آمد و در نهايت توانست سلطه ستمكارانه سلطنتى را طرد كند. سرانجام يكى از عوامل سلطان، او را به دست يكى از خدمتگذارانش مسموم ساخت و به شهادت رسانيد.
شيخ محمّد تقى شيرازى؛ او لزوم طرد استعمار در عراق را اعلان كرد و براى اولين بار حكومت اسلامى را در عراق شكل داد. با انگليس، عليرغم قدرت عظيمى كه داشت، مبارزه نمود و سرانجام آنها را از عراق بيرون راند و استقلال را به كشورش بازگردانيد.
بارى، علاوه بر دانشمندانى كه نام برديم، دانشمندان ديگرى نيز وجود دارند، كه نامشان در تاريخ ثبت شده است.
امّا عالمانى كه با كفر و ستمگرى مبارزه كردند، ولى به شهادت نرسيدند، خواه در دوران بنىاميّه، بنىعبّاس، عثمانيها و خواه در زمان ما، تعدادشان بسيار فراوان است، كه به برخى از آنان، كه در روزگار اخير زندگى مىكردهاند اشاره مىكنيم:
سيد محمّد مجاهد، كه از عراق به ايران آمد تا با روسيّه تجاوزگر، كه مىخواست با ايران بجنگد و اسلام را از بين ببرد و مسلمانان را تحت استعمار خود در آورد، مبارزه كند. از اينرو به او لقب «مجاهد» دادند.
شيخ نراقى، سيد نوراللّه صاحب كتاب القرآن و العقل، سيد ابوالحسن اصفهانى (مرجع دينى معروف)، ميرزا حسين نائينى، سيّد ميرزا على شهرستانى، سيّد محمّد على طباطبائى و سيد حسين قمى (كه با پهلوى به مبارزه برخاست و از ايران به عراق تبعيد شد)، سيد عبدالحسين شرف الدّين (كه عليه فرانسه جنگيد و در اينباره و ضد آنان فتوا داد، كه سرانجام او را از لبنان به مصر تبعيد كردند و كتابخانه او را، كه شامل كتابهاى نفيس بود، آتش زدند.) سيد حسين بروجردى (كه دوبار در ايران عليه ظلم و تجاوز به پا خاست: يك بار در دوران رضا خان پهلوى، كه رضا خان او را محكوم به اعدام كرد، و به فضل خدا نجات يافت، و بار ديگر در دوران گسترش كمونيسم.) همچنين علما و دانشمندان ديگرى كه در دورانهاى مختلف در برابر ستمگران به پا خاسته و به مبارزه روى آوردند و در راه خدا مقاومت كردند.
به همين جهت مسلمانان در تمامى مناطق اسلامى به علما و دانشمندانِ خود علاقه شديدى دارند؛ زيرا آنان را در مسير نشر اسلام و فضيلت و تقوا مىبينند و مبارزه آنان با انحراف و فسق و گناه و كفر را به خوبى درك مىكنند. طبيعى است كه اگر كسى در چنين شرايطى با علما مخالفت ورزد و بر آنها بشورد و آنان را طرد كند، زيانش به خود او باز مىگردد و مردم از گرد او پراكنده مىشوند.
از خدا مىخواهيم ما را در حفظ يكدلى و وحدت كلمه توفيق دهد، كه اين كار بر خدا گران نخواهد بود.
واژه «حزب» در قرآن كريم گاهى به عنوان «حزباللّه» و گاهى به عنوان «حزب الشّيطان» آمده است. خداى سبحان مىفرمايد: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ يُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ ذلِكَ فَضْلُ اللّهِ يُؤتِيهِ مَنْ يَشاءُ وَ اللّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ * إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ * وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ»(1)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، هركس از شما از دين خود برگردد، به زودى خدا گروهى [ديگر] را مىآورد كه آنان را دوست مىدارد و آنان [نيز] خدا را دوست دارند. [اينان] با مؤمنان، فروتن، [و] بر كافران سرفرازند. در راه خدا جهاد مىكنند و از سرزنش هيچ ملامتگرى نمىترسند. اين فضل خداست. آن را به هركه بخواهد مىدهد، و خدا گشايشگر داناست. ولىّ شما، تنها خدا و پيامبر اوست و كسانى كه ايمان آوردهاند: همان كسانى كه نماز برپا مىدارند و در حال ركوع زكات مىدهند. و هركه خدا و پيامبر او و كسانى را كه ايمان آوردهاند ولىّ خود بداند [پيروز است، چرا كه] حزب خدا همان پيروزمندانند».
در آيه ديگر مىفرمايد: «فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَيْنَهُمْ زُبُراً كُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ»(2)«تا كار [دين]شان را ميان خود قطعه قطعه كردند [و] دسته دسته شدند: هر دستهاى به آنچه نزدشان بود، دل خوش كردند».
و در آيه ديگر آمده است: «اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطانُ فَأَنْساهُمْ ذِكْرَ اللّهِ أُولئِكَ حِزْبُ الشَّيْطانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ»(3)«شيطان بر آنان چيره شده و خدا را از يادشان
برده است؛ آنان حزب شيطانند. آگاه باش كه حزب شيطان همان زيانكارانند».
در آيه ديگر مىخوانيم: «يَحْسَبُونَ الْأَحْزابَ لَمْ يَذْهَبُوا وَ إِنْ يَأْتِ الْأَحْزابُ يَوَدُّوا لَوْ أَنَّهُمْ بادُونَ فِي الْأَعْرابِ يَسْئَلُونَ عَنْ أَنْبائِكُمْ وَ لَوْ كانُوا فِيكُمْ ما قاتَلُوا إِلاّ قَلِيلاً»(1)«اينان [چنين] مىپندارند كه دستههاى دشمن نرفتهاند، و اگر دستههاى دشمن بازآيند آرزو مىكنند: كاش ميان اعراب باديهنشين بودند و از اخبار [مربوط به] شما جويا مىشدند، و اگر در ميان شما بودند، جز اندكى جنگ نمىكردند».
آيات ديگرى نيز در اين زمينه در قرآن كريم آمده است، ولى از آنجا كه بيشتر حزبهايى كه در كشورهاى اسلامى شكل گرفته، وابسته به استعمار و مخالف اسلام است، مانند حزب كمونيست، حزب مردم، حزب بعث، حزب دموكرات، و مانند آنها، و نيز چون بيشتر احزاب غالباً بد عمل كردهاند، لذا واژه «حزب» در نظر مسلمانان بد جلوه مىكند و اين سبب شده است كه بسيارى از مسلمانان از احزاب متنفّر باشند و دنبال تشكيلاتى بروند كه از هرنوع حزبگرايى به دور باشد.
به هرحال بايد دانست كه حزب داراى دو جنبه است: يكى ايجابى و بهنجار، كه در چارچوب اسلام بوده و به مرجعيّت منتهى شود و به عنوان مركز تربيت امّت و اجراى اصول مشورت تلقّى گردد، و ديگر سلبى و نابهنجار، كه همان چيزى است كه در اذهان و باور مسلمانان است و با تفرقه و اختلاف و پراكندگى همراه شده است.
ناگفته نماند كه احزاب اسلامى در عين اينكه نقايصى دارند، نمىتوان خوبىهاى آنها را ناديده گرفت. آنچه لازم و بايسته است آن است كه ما احزاب را از بدىها پاك كنيم و آنها را به مرجعيّت دينى، كه به عنوان چارچوب صحيح شرعى از ناحيه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و امامان معصوم عليهمالسلام مشخّص گرديده است، ارتباط دهيم. روى همين اصل ما در جاى ديگر گفتهايم كه شكل صحيح حكومت اسلامى همان حكومت مراجع و فقهاى دينىاست كه احزاب مىتوانند با آنان همكارى كنند.
1) . سوره احزاب، آيه 20.
همچنين چون جنبههاى منفى احزاب در افكار مسلمانان اثر سوء گذاشته است، ضرورت دارد سران احزاب اسلامى نهايت تلاش خود را براى پاك نمودن احزاب از ناهنجاريها و امور منفى، بازگرداندن آنها به خطّ مستقيم، به كار گيرند. در حقيقت حزب مانند انسانى است كه بر اثر كارهاى ناروا، ميان مردم بدنام شده است كه اگر بخواهد مردم به او خوشبين شوند بايد با تلاش و كوشش بسيار، كارهاى ناروا را ترك كند.
بنابراين، احزاب اسلامى بايد به حكم ضرورت به استفاده از برادران و دوستان، پذيرش انتقاد، مشورت دائم، ياد كردن خوبىهاى مردم، شركت دادن مردم در رأى و دنبال نكردن لغزشهاى ديگران اهميّت بدهند.
محمّد بن زيد مىگويد: «از امام رضا عليهالسلام شنيدم كه مىفرمودند: «من استفاد أخاً في اللّه عزّوجلّ استفاد بيتا في الجنّة(1)هركس از [توان] برادر دينى خود استفاده كند، در واقع از خانهاى در بهشت استفاده كرده است».
شيخ صدوق رحمهالله از پدرش چنين نقل كرده است: «روزى لقمان به فرزندِ خود گفت: فرزندم، براى خود هزار دوست بگير، كه هزار دوست هم اندك است و براى خود يك دشمن هم مگير كه يك دشمن هم زياد است»(2).
اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند:
عليك بإخوان الصفاء فإنّهم *** عماد إذا استنجدتهم و ظهور
و ليس كثيرا ألف خل و صاحب *** و انّ عدوا واحدا لكثير(3)
«تا مىتوانى برادران مهربان و صميمى بياب، زيرا هرگاه از آنان كمك بخواهى پشتوانه و تكيهگاهِ تو خواهند بود. داشتن هزار دوست و همراه، زياد نيست، ولى داشتن يك دشمن زياد است».
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «كسى كه راهنما نداشته باشد وارد بهشت نمىشود. پرسيدند: يا رسول اللّه، آيا هركسى راهنمايى دارد؟ فرمودند: آرى، راهنماى آدمى برادر [دينى] اوست»(1).
امام صادق عليهالسلام فرمودند: «اكثروا من الأصدقاء في الدنيا فانّهم ينفعون في الدنيا و الآخرة، أمّا في الدنيا فحوائج يقومون بها، و أما الآخرة فانّ أهل جهنم قالوا: «فَما لَنا مِنْ شافِعِينَ * وَ لا صَدِيقٍ حَمِيمٍ»(2)(3)در دنيا دوستان فراوان بگيريد، زيرا آنها در دنيا و آخرت مفيد هستند: امّا در دنيا نيازمندىهاى شما را تأمين مىكنند و در آخرت اهل دوزخ مىگويند: در نتيجه شفاعتگرانى نداريم و نه دوستى نزديك».
در روايت ديگرى فرمودند: «استكثروا من الإخوان فانّ لكلّ مؤمن دعوة مستجابة(4)برادرانِ فراوان براى خود بگيريد، زيرا هر مؤمنى دعايى مستجاب دارد».
و نيز فرمودند: «استكثروا من الإخوان فإن لكلّ مؤمن شفاعة(5)براى خود برادران [دينى] فراوان برگيريد، كه هر مؤمنى شفاعتى خواهد داشت».
و فرمودند: «اكثروا من مؤاخاة المؤمنين فإنّ لهم عند اللّه يداً يكافئهم بها يوم القيامة(6)از اهل ايمان برادران فراوان برگيريد، زيرا براى آنان در نزد خدا دستى است كه با آن در قيامت به ايشان پاداش خواهد داد».
حضرت على عليهالسلام در نهجالبلاغه فرمودهاند: «أَعْجَزُ النَّاسِ مَنْ عَجَزَ عَنِ اكْتِسَابِ الاْءِخْوَانِوَ أَعْجَزُ مِنْهُ مَنْ ضَيَّعَ مَنْ ظَفِرَ بِهِ مِنْهُمْ(7)ناتوانترين مردم كسى است كه در يافتن دوست، ناتوان باشد، و ناتوانتر از او كسى است كه دوستان به دست آورده را از دست بدهد».
از اميرمؤمنان عليهالسلام نقل شده است كه فرمودند: «از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدم كه مىفرمودند:
المؤمن غرّ كريم و المنافق خب لئيم، وخيرالمؤمنين من كان مألفة للمؤمنين، و لا خير فيمن لا يألف و لا يؤالف(1)مؤمن، بىمكر و بزرگوار است، و منافق، مكّار و پست. بهترين مؤمنان كسى است كه با اهل ايمان انس داشته باشد. در كسى كه نه الفت مىگيرد و نه مايه انس و الفت ديگران واقع مىشود خيرى نيست».
و نيز فرمودند: «شرار الناس من يبغض المؤمنين، و تبغضه قلوبهم، المشّائون بالنميمة، المفرّقون بين الأحبّة الباغون للناس العيب، أولئك لا ينظر اللّه اليهم و لا يزكّيهم يوم القيامة، ثم تلا هذه الآية: «هُوَ الَّذِي أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَ بِالْمُؤمِنِينَ وَ أَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ»(2)(3)بدترين مردم كسى است كه مؤمنان را دشمن مىدارد و دلهاى مؤمنان نيز از او بيزار باشند. كسانى كه سخنچينى مىكنند و ميان جمع دوستان جدايى مىافكنند و پيوسته از مردم عيب مىگيرند، خدا در روز قيامت به آنها نظر لطف نخواهد كرد و پاكشان نمىسازد. (سپس اين آيه را تلاوت فرمودند): همو بود كه تو را با يارى خود و مؤمنان نيرومند گردانيد. و ميان دلهايشان اُلفت انداخت».
از اميرمؤمنان على عليهالسلام نقل شده كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «من استفاد أخا في اللّه تعالى زوّجه اللّه حوراء فقالوا: يا رسول اللّه و ان واخى أحدنا في اليوم سبعين أخا؟ قال: أي و الذي نفسي بيده، لو آخى ألفا لزوّجه اللّه تعالى ألفا(4)هركس براى رضاى خدا براى خود دوستى بگيرد، خدا حوريّهاى به همراهىاش در مىآورد. سؤال كردند: يا رسول اللّه، هرچند كه در يك روز هفتاد دوست بگيرد؟ فرمودند: آرى، قسم به آنكه جانم در دست اوست، اگر هزاردوست بگيرد خدا به او هزار حوريّه بهشتى مىدهد».
در اختصاص از پيامبر اعظم صلىاللهعليهوآله نقل شده است كه فرمودند: «من جدّد أخا في الاسلام بنى اللّه له برجاً في الجنة من جوهرة(5)هركس در اسلام، برادر جديدى براى خود برگيرد خدا براى او در بهشت كاخى از جواهر بنا خواهد كرد».
علاّمه كراجكى در كنزالفوائد نقل كرده كه اميرمؤمنان عليهالسلام شعر زير را فرمودهاند:
و ليس كثيرا الف خلّ و صاحب *** و انّ عدوّا واحدا لكثير(1)«هزار و يك دوست زياد نيست، ولى يك دشمن بسيار زياد است»
در لبّ اللّباب از پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله نقل شده است كه فرمودند: «ما أحدث عبد أخا في اللّه إلاّ أحدث اللّه له درجة في الجنة(2)هرگز بندهاى در راه خدا دوست جديدى بر نگرفت مگر آنكه خدا براى او در بهشت يك درجه تجديد خواهد كرد».
بنابراين حزبهاى اسلامىاى كه در صدد برپا داشتن حكم خدا هستند مىبايست با مردم مسلمان طرح دوستى و يكدلى بريزند و از درگيرى و نزاع، كه باعث پراكندگى جمعيّت و فرار دوستان و هواداران و ناكام شدنِ آنان مىگردد، جدّا پرهيز كنند، زيرا هدف، از هر چيزى برتر است، و هر چيزى در راه دستيابى به هدف، طريقيت دارد.
اين بخش را با سخنى از اميرمؤمنان على عليهالسلام به پايان مىبريم، باشد كه احزاب و گروههاى اسلامىاى كه مىخواهند به هدف خود دست يازند، آن را براى خود الگو و درسى قرار دهند و از آن عبرت برگيرند؛ حضرت على عليهالسلام فرمودهاند: «از زيادهروى بپرهيز و ميانهروى پيشه كن، امروز به فكر فردايت باش، از مال به قدر نيازت نگهدار، و افزون آن را پيشاپيش براى روز نيازمندى خود روانه دار. آيا اميددارى كه خداوندت پاداش متواضعان و فروتنان دهد در حالى كه نزد او از متكبّرانى؟ و طمع بر آن دارى كه ثواب صدقهدهندگان يابى درحالى كه خود در ناز و نعمت فرورفتهاى، و آن را از افتادگان و بيوهزنان دريغ مىدارى؟! آدمى را به آنچه پيشاپيش فرستاده پاداش مىدهند، و بر آنكه از پيش فرستاده وارد مىشود»(3).
قرآن كريم مىفرمايد: «وَ لَوْ أَرادُوا الْخُرُوجَ لَأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً وَ لكِنْ كَرِهَ اللّهُ انْبِعاثَهُمْ فَثَبَّطَهُمْ وَ قِيلَ اقْعُدُوا مَعَ الْقاعِدِينَ * لَوْ خَرَجُوا فِيكُمْ ما زادُوكُمْ إِلاّ خَبالاً وَ لَأَوْضَعُوا خِلالَكُمْ يَبْغُونَكُمُ الْفِتْنَةَ وَ فِيكُمْ سَمّاعُونَ لَهُمْ وَ اللّهُ عَلِيمٌ بِالظّالِمِينَ»(1)«و اگر [به راستى] اراده بيرون رفتن داشتند، قطعاً براى آن ساز و برگى تدارك مىديدند، ولى خداوند راه افتادن آنها را خوش نداشت، پس ايشان را منصرف گردانيد و [به آنان] گفته شد: با ماندگان بمانيد. اگر با شما بيرون آمده بودند جز فساد براى شما نمىافزودند، و به سرعت خود را ميان شما مىانداختند و در حق شما فتنهجويى مىكردند، و در ميان شما جاسوسانى دارند [كه] به نفع آنان [اقدام مىكنند]، و خدا به [حال] ستمكاران داناست».
طبيعى است كه پيروزى هر انقلابى در تاريخ، و پيروزى هر اصل و مبدئى در زندگى، در طبق زرين تقديم نمىشود. انقلاب قربانىها و فداكارىها و پيش از آن، كارهاى طولانى و پررنج و خطرى دارد. در حقيقت، انقلاب از آغاز تا انجامش مجموعه كارهاى مستمرّى است براى رسيدن به هدف. زندگى نيز نوع درگيرى ميان نيروهاى خير و خوبى از يك سو، و شرّ و گمراهى از سوى ديگر است. تحقّق دهنده خصلتهاى پسنديده، مؤمنانِ راستين، و خواستگاه خصلتهاىِ زشتْ كفّار و منافقان هستند. اين قانون زندگى است كه از انسان مىخواهد با خويشتن خود و با واقعيّتهاى خارجى، واقعگرا باشد و به
1) . سوره توبه، آيههاى 46 و 47.
گونهاى نباشد كه در دل چيزى را بخواهد، اما در خارج براى آن تلاش نكند.
تجربههاى زندگى به ما نشان مىدهد كه هر ملّتى كه خواهان پيروزى است مىبايست براى پرداخت بهاى آن كاملاً آماده باشد. بهاى آن نيز عمر، راحتى و تمام چيزهايى است كه در اختيار دارد. اين سنّت خداست كه بر زمين و زندگى آدمى حاكم است؛ آنجا كه مىفرمايد: «أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصّالِحُونَ»(1)«زمين را بندگان شايسته ما به ارث خواهند برد». اين زندگى سعادتمندانه، اختصاص به كسانى دارد كه جهاد و تلاش مىكنند، چنانكه بهره انسانهاى تنبل و كسانى كه به هيچ كارى اقدام نمىكنند و در سايه امنِ عيشِ مدام آرميدهاند، خوارى و ذلّت دنيا و آخرت است. در اين صورت، طبيعى است كه بندگان شايسته خدا كه داراى امكانات و آمادگىهاى فراوان هستند دنيا را به ارث مىبرند.
از اين بحث نتيجه مىگيريم كه امّت اسلامىِ جهادگر براى دفاع از حقّ و حقيقت بر ضد باطل تبلور يافته در نظامهاى حاكم بر دنياى امروز، مىبايست خود را كاملاً آماده سازد و در مسير حق و صراط مستقيم حركت نمايد تا به هدفهاى عالى، ارزنده و آرمانى خود دست يابد.
اصولاً مبارزهاى كه امت وارد آن شده باشد، در واقع مبارزه ميان حقّ و باطل است. طرفداران حق، ملّتها و رهبران شايسته آنها هستند، و طرفداران باطل، حكومتها و دولتها مىباشند. درگيرى ميان ملّتها و دولتها نوعى درگيرى متناقض است. اگر ملّتى با حكومتش درگير مىشود به دليل آن است كه مىخواهد حكومت را ساقط كند و به جاى آن حقْ و حكم خدا را روى زمين برقرار نمايد. چنانكه درگيرى حكومت با ملّت، براى متوقّف ساختن حركت ملّت با زور سر نيزه و گشودن درهاى زندان براى به بند كشيدن مؤمنان انقلابى جامعه و سركوب آنان است. به عبارت ديگر: درگيرى ميان ملّت و دولت
1) . سوره انبياء، آيه 105.
در واقع درگيرى ميان دو رسالت متضاد است: رسالت آسمانى و رسالت زمينىاى كه متصديان آن به خدا و قيامت ايمان ندارد. در حقيقت مقابله هر ملّتى با دولتش، رأس مخروط درگيرى ميان دو رسالتى است كه داراى دو مصلحت متضاد هستند.
چالش و منازعه در زندگى، از ضرورتهايى است كه سرشت آدمى و هر ملّت ستمديدهاى است كه مىخواهد از زير يوغ ستمگران نجات يابد. اصولاً چالشهاى ميان انسانها به سبب تقسيم غنايم و منافع مىباشد و انسانها فطرتا بر اساس اين خميرمايه و درونه آفريده شدهاند. طرفين اين تناقض و مبارزه، جبهه حقّ و ملت ديگرى است كه به گمراهى كشانده شده است و به ديگر بيان دشمنى ميان حزب اللّه و حزب شيطان را به وجود مىآورد. خداى متعال مىفرمايد: «وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ»(1)«و فرموديم: فرود آييد، شما دشمن همديگريد».
ناگفته نماند كه دشمنى ميان اين دو جبهه، دشمنى نژادى يا مذهبى نيست، بلكه در حقيقتْ تضاد و عداوتى است كه ميان طرفداران ارزشهاى منحرفْ با ملّتِ با ايمان وجود دارد؛ ملّتى كه درست به عكسِ آن ارزشها، ارزشهاى والاى آسمانى را پذيرفته است. طبيعى است كه چنين تضاد و تناقضى از طبيعت نظامها، تركيب اجتماعى، سياسى، اقتصادى و روشهاى فكرى آن سرچشمه مىگيرد، و در اثر فاصلهاى كه ميان امّت و نظامهاى حكومتى به وجود آمده، برخوردى حقيقى ايجاد خواهد شد. چنين برخوردى آينده دولت اسلامى و جغرافياى سياسى آن را، در امر نجات دادن جهان، محدود مىكند.
معمولاً چنين برخوردى يا به وجود مىآيد يا بايد در انتظار آن باشيم، زيرا ملّتى كه فرزندانش در ميان زندانها و زير شكنجه به سر مىبرند و از همه چيز محرومند ناچار روزى به خود خواهد آمد و تكان خواهد خورد و خود را از بردگى و اسارت نجات خواهد داد، و جهانيان را نيز با خود آزاد مىكنند.
اينجاست كه مرحله آمادگى، كه همان مرحله سخت و دشوارى است و در زندگى هر
1) . سوره بقره، آيه 36.
آزادىخواه و استقلالطلبى مطرح مىباشد، فرا مىرسد.
ملّتى كه خود را براى پيروزى و تشكيل حكومتى مبتنى بر مبانى توحيد، آماده مىكند بايد در ميدان چالش با نظامهاى ستمگر ثابتقدم و استوار بماند، ولى اگر جهادگرى و مبارزه را كنار گذاشت و مقدمات آن را فراهم نساخت، و براى رسيدن به اهداف خود، به مبارزه با حريف تن نداد خواه ناخواه دشمن با وى به چالش خواهد پرداخت. ملّت آگاه و بيدارى كه از آگاهى سياسى بالايى برخوردار است، در زندگى خود به اين حقيقت اعتراف دارد. به همين دليل تمام توان و امكانات خود را براى مقابله با نظامهاى منحرف، بسيج مىكند تا بتواند آنها را از ميان بردارد.
ما مسلمانان نيز بايد كاملاً آماده باشيم و خود را براى مبارزه با نظامهاى حاكم، نه از راه جنگ بلكه با منطق عقل و مسالمت، مهيّا سازيم، وگرنه نظامهاى ستمگر بر ما چيره خواهند شد. بسيارى از درگيرىهايى كه در دنياى كنونى صورت مىگيرد بر اساس نقشه و تصميم زمامداران و قدرتهاى بزرگ جهانى است. در چنين موقعيتى، اگر ما خود را آماده نكنيم ابتكار عمل را از دست خواهيم داد. بنابراين بر امّت اسلامى است كه در مقابله با قدرتها، شتاب كند و ميدان و زمام امر را در اختيار گيرد، تا به خواست خدا پيروز گردد، نه آنكه فقط در انتظار بماند و آرزوى پيروزى را در سر داشته باشد.
متأسفانه بسيارى از ملّتها، تنها، آرزوى غلبه بر نظامهاى حاكم و آزادى از بردگى، استبداد و ديكتاتورى را در دل مىپرورانند. گروهى ديگر نيز انديشه درگيرى با دولتها را براى مصلحت رسالت، ارزشها و اصول خود در سر دارند، و دسته ديگر تصور مىكنند كه هنگام درگيرى، قدرتِ غلبه بر دشمن را خواهند داشت. به هرحال روشن است كه اين پيروزى، به آرزوى محض بستگى ندارد، بلكه به كار جدّى و آمادگى دايم براى قيام وابسته است.
سؤالى كه در اينجا مطرح مىشود آن است كه چگونه مىتوان بر نظامهاى حاكم پيروز شد؟ پاسخ اين سؤال آن است كه پيروزى اسلام در جهان و تحقّق يافتن ساختار نوين عالم و برپايى حكومت اسلامى به سه عامل زير بستگى دارد:
داشتن آمادگى روحى براى مقابله؛
برخوردارى از آمادگى جسمى؛
استفاده درست از برنامهريزى.
معناى اين نوع آمادگى، درگيرىِ اراده ملّت با اراده نظامهاى حاكم است؛ بدين معنا كه اراده و تصميمى كه ملت دارد، با خواست و ارادهاى كه دشمن ملت دارد و تصميم گرفته كه در رأس قدرت باقى بماند، رقابت مىكند، و اين همان درگيرى دو اراده است.
وقتى مىگوييم دو اراده باهم درگير مىشوند، مقصودمان اين است كه مسلمان بايد خود را كاملاً آماده كند و تصميمش را قطعى سازد، زيرا عمدهترين كارهاى درگيرى با نظام و رسيدن به هدف، مربوط به آمادگى روحى و قطعى كردن تصميم است و هنگامى كه مسلمان از شجاعت، اراده و پايدارى در مقابله با دشمن، عليرغم بروز موقعيّتهاى سخت، برخوردار شود، بىترديد - به اذن پروردگار - پيروز خواهد شد. مثلاً: نخستين گامى كه مىتوان براى مبارزه با دستياران نظام برداشت، ايجاد تظاهرات كوچه و خيابانى يا اعتصاب و تحصّن در ادارات و مؤسّسات دولتى است. اين نوع برخورد، نيازمند تصميم قطعى و آمادگى روحى است تا بتوان پايدارى و استقامت ورزيد و آماده پذيرش عكسالعملهايى كه نظام و دستگاههاى او از خود بروز مىدهد، شد.
مسلمان بايد خود را به چنين روحيّهاى عادت دهد و خويشتن را با آن توأم سازد، زيرا وقتى روحيّهاش آماده و ارادهاش قطعى و محكم شد، مىتواند تا آخرين نفس مقاومت كند.
به هرحال برخورد با حاميان نظام، چه در خيابان، كارخانه و مدرسه و چه در دانشگاه، حوزه يا هر جاى ديگر باشد، علاوه بر اينكه به انسان روحيّه آمادگىِ ورودِ به صحنه درگيرى و دنبال كردن آن را مىبخشد، موجب برخوردارىِ او از نيروى دفاع و اراده قوى مىگردد. گاهى ممكن است مقابله با دستياران نظام در يك خيابان، براى وادار كردن ديگران به مبارزه عليه نظام در يك روستا يا شهر كافى باشد، زيرا همان مقابله نخست، براى مردم الگوىِ اراده، تصميم و مقاومت مىباشد؛ چنانكه آموزش نظامى و چگونگى برخورد با نظام نيز آگاهى و اراده روحى كاملى را در اختيار انسان مىگذارد.
ستمگرىها و تهديدهايى كه از سوى نظام تحقّق مىيابد، مىبايست ما را به ضرورت اقدام به اين گونه عمليّات معتقد سازد، تا از اين رهگذر بتوان در برابر زنجيرهاى اسارت مقاومت كرد و آنها را درهم شكست، كه خداى متعال مىفرمايد: «وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ»(1)«از شكيبائى و نماز يارى جوييد».
روشن است كه صبر و استقامت در مرحله درگيرى، اراده آدمى را تقويت مىكند؛ چنانكه نماز هم عامل ديگرى براى رشد اراده مؤمن و حركت او به سوى آزادى، بدون هيچگونه ترس و وحشت مىباشد؛ چون ترس جز از خدا سزاوار نيست. خداى متعال مىفرمايد: «يُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ»(2)«در راه خدا جهاد مىكنند و از سرزنش هيچ ملامتگرى نمىترسند».
به هرحال امّت اسلام بايد در راه پيروزى، مشكلات را بر خود هموار كند، چون دستيابى به پيروزى، چنانكه بعضى گمان مىكنند، آسان نيست. بنابراين بايد در درياى مشكلات فرو رويم و زندان، ترور و تبعيد را به جان بخريم و اين مسائل را درسى سازيم تا اراده خود را رشد و تعالى بخشيم، فراموش نشود كه رفتارهاى تهذيبى و پرورشى، مانند روزه، ذكر خدا و نماز در دل شب از عواملى است كه انسان را از ارادهاى شكستناپذير وآهنين برخوردار خواهد كرد. ناگفته نماند كه در اين مسير، برخى موانع روحى از قبيل
ترس، عقبنشينى و مانند آن وجود دارد، كه آدمى را از تلاش در اين ميدان، بازمىدارد. اگر انسان دچار چنين موانعى شد، هرگز نمىتواند خود را از زنجيرهاى اسارت نجات دهد. پس بايد تمامى اين موانع را برطرف كند و خود را شجاع و نترس بار بياورد، تا بتواند براى نجات اسلام و مسلمانان كوشش كند. بنابراين تقويت مواهب الهى، تربيت فردى و پيراستن نفس، از امور ضرورى هستند، كه براى رسيدن به پيروزى، لازماند.
نظامهاى حاكم دنيا براى سركوب تظاهركنندگان، بازداشت اصلاحطلبان، شكنجه و كشتار و مصادره اموال آنان، وسايل كشتار و سركوب فراوان و پيشرفتهاى در اختيار دارند، همانگونه كه مشركان مكّه با پيامبر صلىاللهعليهوآله و ياران او عمل مىكردند. لذا بر مبارزان اسلام لازم است كه تمامى اين مشكلات و سختىها را بر جان خويش بخرند.
اينجا حقيقتى وجود دارد كه شناختن آن لازم است: اصلاحگران و مبارزان بايد از نظام حاكم انتظار شديدترين برخورد را داشته باشند و خود را در برابر او كاملاً آماده سازند و فرصت عمل و تصميمگيرى را از او بگيرند. نظامهاى حاكم، چنانكه انقلاب اسلامى رسول اكرم صلىاللهعليهوآله به ما تعليم داده، هرگز با ملّتها سر سازش ندارند، و تمام قدرتها و امكانات خود را براى شكست مقاومت مردم به كار مىگيرند.
امّا در زمينه آمادگى جسمى بايد گفت: اين نوع آمادگى نيز براى پيشبرد هدف، ضرورت دارد و فرد مسلمان بدين وسيله مىتواند بر دستياران نظام پيروز گردد. آنچه ضرورى است تقويت جسم و حفظ تندرستى مىباشد تا از اين راه مسلمانان بتوانند در برابر اعمال كشنده و نابودكنندهاى كه از سوى نظام تحقّق مىيابد، مقاومت كنند.
اگر از مسلمانى سؤال شود كه آيا خواهان اصلاح هستى و او بگويد: آرى، تنها گفتن اين پاسخ براى تغيير دادن وضعيت اجتماعى و نظام موجود و ايجاد تمدّنى جديد كافىنيست، بلكه آنچه نظام ستمگر را ساقط مىكند و به جاى آن، نظام اسلامى و نجاتبخش
را جايگزين مىكند، آمادگى روحى و جسمى است. البتّه ابزارى كه از آنها كمك مىگيريم نبايد سطحى و سست باشد، به گونهاى كه در اوّلين برخورد با دشمن شكسته شود.
آمادگى بايد از يك سو توأم با ايمان و بر اساس اعتقاد قلبى باشد، و از سوى ديگر روح انسان را چنان اطمينان و آرامشى بخشد كه بتواند با كمال جرأت وارد صحنه درگيرى شود و به يكى از دو فتح، پيروزى يا شهادت، دست يابد.
نكته ديگرى كه بايد بدان توجّه كرد آن است كه ما خود را بر اساس عواملى تمرين دهيم كه در مواجهه با دشمن به ما روحيه شكيبايى مىدهد، نه اينكه در طى چند ساعت يا چند ماه، خسته شويم و در برابر نظامهاى حاكم تسليم شويم. لذا بايد در ميدان رزم، خود را براى مدّت طولانى آماده كنيم. روشن است كه طولانى شدن مبارزه، اگر همراه با صبر و اراده قوى و آمادگى جسمى باشد، به پيروزى مىانجامد، وگرنه دستيابى به پيروزى مشكل است. اينها همه امورى است كه مسلمانان بايد در هر مكانى روى آن تمرين كنند.
بنابراين ما بايد به روحيّههاى عالى و بدنهاى نيرومند مسلّح باشيم تا بتوانيم وارد صحنه نبرد شويم. البته مسلّح شدن به ايمان بر همه چيز مقدّم است، زيرا ايمان انسان به عادلانه بودن قضيهاش پايدارى و استقامت وى را در ميدان مبارزه تضمين مىكند.
لازم است بدانيم بايد زندگى كنونى در تمامى ابعاد خود روزآمد باشد و البته روزآمدى تنها به اين نيست كه از ابزارهاى نوينِ دستاورد انسانها بهره گيرد، بلكه همكارى و هماهنگى ميان توانمندىها نيز روزآمدى است. در حقيقت تمدّن كنونى بر اساس همكارى، در زمينههاى مختلف، استوار شده است.
ما مسلمانان نيز، كه در صدد بنيانگذارى يك امّت پوياى اسلامى و نجات جهان از دست ستمكاران هستيم، بايد خود را از حيث برنامهريزىِ درست آماده سازيم، قدرتهاو امكانات خود را هماهنگ نموده و آنها را در مسير رهايى از چنگال زمامداران مستبد و
خودخواه كه مانع پيشرفت، آزادى و استقلال ملّتها هستند، به كار گيريم. روشن است كه ساختن تمدّن جديد، در روزگار كنونى بر منظم كردن برنامهها استوار است.
بنابراين ما به عنوان ملّتى كه مىخواهيم به اهداف خود برسيم و حكومتى تشكيل بدهيم كه قاعده و خاستگاه دگرگونى تمدّن جهان باشد، مىبايست از روش علمى و كاناليزه كردن امكانات پيروى كنيم، تا بتوانيم به بهترين وجه توانمندىهاى خود را در ميدان مبارزه بروز دهيم. معلوم است كه اين تعاون و همكارى، هم قبل از مرحله مقابله با دشمن، و هم در زمان مقابله با آن، ضرورت دارد، چون گاهى ملّتى با نظام خود مقابله كرده و قربانىهاى سنگين هم داده ولى چون ميان قدرتها و امكاناتش هماهنگى نبوده، زحماتش به هدر رفته و نتوانسته به پيروزى دست يابد. روى همين اصل است كه خداى متعال مىفرمايد: «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا»(1)«و همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراكنده نشويد». بنابراين ما بايد توانهاى فكرى و قدرتهاى مادّى خود را آماده سازيم و تحت رهبرى مراجع آگاه امّت به تشكيلات و سازمانهاى اسلامى كه تبلور دهنده كار و تلاش ماست و آن را در مسير صحيح خود به حركت مىآورد، وارد شويم.
شناخت تشكّل انقلابى و مبادرت به آن، ضرورتى اجتنابناپذير دارد. اميرمؤمنان عليهالسلام در يكى از سخنانشان، مردم را به رعايت نظم در كارها تاكيداً سفارش كردهاند و مىفرمايند: «و نظم امركم»(2). همچنين شناخت تشكلهاى اجتماعى و ديگر تشكلها كه توانمندىهاى انسان را جذب خود و در مورد بايسته، آن را به كار مىگيرد، از ديگر ضرورتهاى مسلّم به شمار مىرود. لذا ورود و فعاليت در چنين تشكلهايى ضرورت مىيابد، چرا كه دستخدا با جماعت است.
به هرحال سازماندهى كارها و روحيّهها و نيز ايجاد هماهنگى در مرحله آمادهسازى،
چيزى است كه ما به آن نيازمنديم، چنانكه پس از رسيدن به هدف نيز به آن احتياج خواهيم داشت. حال اگر در اين مرحله با محكمكارى و برنامهريزى صحيح تلاش نكنيم، چه بسا مرحله پيروزى سالها به تأخير مىافتد. بنابراين بر عهده هر مسلمانى است كه از تمام توان و امكانات خود در مقابله با نظامهاى ستم، كمك بگيرد، تا هنگام درگيرى مانند كبك نباشد كه سرش را در خاك فرو مىبرد و تمام تن و دمش را بيرون مىگذارد و گمان مىكند هيچ كس او را نمىبيند و سرانجام طعمه صيّاد مىشود.
ما بايد اين روحيه همكارى و همدلى و توانِ برنامهريزى گسترده و همهجانبه را در خود به وجود بياوريم و قدرتهاى خود را بر همين اساس متمركز كنيم تا شرايط پيروزى و مقابله با دشمن براى ما فراهم گردد و به سلامت از اين گذرگاه بگذريم. از آنجا كه ممكن است مرحله درگيرى و مديريت آن در برابر نظام حاكم، سختتر از مرحله پس از آن باشد، طبيعى است كه مرحله پس از پيروزى و تحمل سختىها و توطئههايى كه عليه حركت اسلامى صورت مىگيرد، خواه توطئههاى داخلى باشد خواه خارجى، و ساختن مؤسّسههاى جديد و روى آوردن به مرحله سازندگى و حفظ دستاوردها، همه اينها آسانتر از مرحله مقابله است، زيرا پس از پيروزى، تمام قدرتها در اختيار ملّت قرار مىگيرد و بدين ترتيب خواهد توانست با دشمن مقابله كند. علاوه بر اين ملّت خود را باز يافته و در راه دستاوردهاى انقلاب، نهايت فداكارى را مىكند و نعمتِ به دست آمده را با جان و دل حفظ مىكند.
بر هر مسلمانى واجب است كه با زمامداران، همانگونه برخورد كند كه مسلمانان بىسلاحِ صدر اسلام با ستمگران مقابله مىكردند و در مبارزه عليه قدرتهاى سلطهطلب و ستمگر، مايه عبرت ملّتها شدند، زيرا هيچ سلاحى جز ايمانِ به خدا و توكلِ به او نداشتند. پس اگر هيچ حركت و تلاشى ننماييم، بدان معنا است كه موهبتها، قدرتها وامكانات خود را درست نشناختهايم، و بر همين اساس نمىتوانيم نواقص خود را جبران نماييم. اميرمؤمنان عليهالسلام درباره حكمت بعثت پيامبران مىفرمايند: «وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ
الْعُقُولِ(1)خدا پيامبران را مبعوث كرد تا گنجهاى خرد را براى مردم آشكار سازند».
همكارى تمام طبقات مردم از جمله: علماى دين، سخنرانان مذهبى، بازرگانان، كارگران، مهندسان، پزشكان، دانشگاهيان، كارمندان، كشاورزان و غيره، امرى است اجتنابناپذير. ما بايد اين تعاون و همكارى را در خود زنده كنيم، چون سبب مىشود به تدريج به آثار ثمربخش آن دست يابيم. ناگفته نماند كه اين تعاون و همكارىاى كه از آن سخن مىگوييم و آن را مىخواهيم ميان افراد، سازمانها و مؤسّسههاى اسلامى و تمامى ملّت و رهبرى به وجود آوريم و قدرت برنامهريزى را در درون امّت تقويت نماييم، كار بسيار مشكلى است، و به تلاش جدّى و مستمرّ نياز دارد؛ تلاشى ميان همه آحاد ملّت، به ويژه ميان مردم و رهبرى مراجع كه مبارزه را پيش مىبرد.
البتّه بايد توجّه داشت كه در اين زمينه موانع روحى فراوانى هم وجود دارد كه سبب فاصلهگيرى ما از يكديگر مىشود. اين موانع در معاشرت با يكديگر، رفاقتها و مسافرتهاى تفريحى آشكار نمىشود، بلكه هنگامى آشكار مىگردد كه ما عمل جدّىاى را آغاز كنيم. به هرحال بايد اين موانع و سدهاى بزرگى كه بين ما ايجاد شده است، يكى پس از ديگرى ويران سازيم تا يكپارچگى و هماهنگى فراگيرى حاصل گردد.
البته در اين مرحله بايد كاملاً احساس كنيم كه شكستن اين موانع ضرورت حتمى دارد و اين احساس جز از طريق شناخت و ارزيابى يكديگر امكانپذير نيست و با ارزيابى يكديگر مىتوانيم قدرتهاى خود را به عنوان «يك ملت» كشف كنيم و بدان تن دهيم و با كمك آن به اهداف مقدس خود نائل شويم.
مسأله مهمّى كه نبايد از نظر دور داشت، آن است كه عواملى مانند: رفتارهاى ناپسند اخلاقى، ابعاد نفاق، حسد، تنبلى و مانند آن، مانع عمليات ساختارى و آمادگى فرد و جامعه
1) . نهج البلاغه، خطبه 1، ص 43.
هستند. لذا بايد اين روشهاى ناپسند و فاسد را از ميان افراد و جامعه خود ريشهكن كنيم و روح خود را از آلودگىهاى فردى و اجتماعى تهذيب نماييم تا بتوانيم در راه ساختارى اصولى و نظاممند گام برداريم، به ديگران خدمت كنيم و در مورد آنان ارزيابى صحيح داشته باشيم. بنابراين نبايد انسان را به سنّ و جاه و مقامش بسنجيم، بلكه بايد در ارزيابىِ او معيارهاى اسلامىاى مانند: تقوا، قدرت رهبرى جامعه، اخلاق و امثال آن، ملاك قرار دهيم.
يكى از امور اساسىاى كه اسلام توانست با كمك آن در اين عرصه و ميدان پيشرفت كند، توجه به ارزش ديگران است؛ اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودهاند: «قِيمَةُ كُلِّ امْرِئٍ مَا يُحْسِنُهُ(1)ارزش هركس به چيزى است كه آن را نيك بداند (به خوبى از عهده آن بر آيد)».
در قرآن نيز آمده: «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ»(2)«در حقيقت ارجمندترين شما نزد خدا پرهيزگارترين شماست».
پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله لشكرى با چهار هزار سرباز، كه در ميان آنها بزرگان صحابه حضور داشتند، به سوى دشمن اعزام كردند و «اسامة بن زيد» را كه جوانى هفده ساله بود، به فرماندهى لشكر منصوب كردند. هيچ يك از آنان در برابر اين كار سخنى نگفت و اعتراضى نكرد، و مثلاً بگويد: او سنّش كم است، در امور جنگ اطّلاع كافى ندارد، نمىتواند فرماندهى لشكر را عهدهدار شود و دانشش نسبت به ديگران اندك است.
آرى، جوان هفده ساله، فرماندهى لشكر را به عهده مىگيرد و تمام سربازان و افسران، از جمله بزرگان اصحاب از او اطاعت مىكنند. اين برنامه دلالت دارد بر اينكه اسلام درارزيابى افراد، معيارهاى صحيحى دارد كه اگر در فردى، هرچند جوان، وجود داشته باشد، ساير مسلمانان ملزم به اطاعت از او هستند.
روشن است كه ما چنين مسائلى را نمىتوانيم به طور ناگهانى در جامعه خود به وجود
بياوريم، بلكه بايد كم كم جامعه را بر مبناى اين ارزشها تربيت نمود. در چنين صورتى مىتوانيم آن برنامهريزى واقعىاى كه استعمار در درون جامعه ما از بين برده، زنده ساخته و آن را تقويت نماييم. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در زمان خود يك امّت به شمار مىرفتند و از اينرو توانستند امّتى بسازند كه تعداد افراد آن به يك ميليارد انسان برسد. علاوه بر اينكه ايشان بخش عظيمى از جهان غيراسلام را نيز اصلاح كردند، زيرا دموكراسى، نظم، پاكيزگى، دانش و احترام گذاشتن به انسانها همه از آثار حكومت پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله است.
در هرحال اگر امّتى آمادگى كامل داشته باشد و ميان او و رهبر اسلامىِ واجد شرايط، ارتباط محكمى برقرار باشد، خواهد توانست خود را از اسارت استبداد و بردگى ديگران نجات دهد و بهترين مثال را مىتوان در رهبرى اسلامى يافت.
ما مسلمانان نبايد اين انديشه را در ذهن خود راه بدهيم كه نمىتوانيم رهبرى جهان را به عهده بگيريم و اساس تمدّن جديدى را پىريزى كنيم. بايد واژه منفور «محال» را از قاموس زندگى خود حذف كنيم تا بتوانيم با شروع كردن كار و با بينش عميق و صحيح، به عظمت و سرافرازىِ از دست رفته خود باز گرديم.
مسلمانان بايد در برنامهريزىهاى خانوادگى نيز اقدامهاى لازم را به عمل آورند. ما در حال حاضر به برنامهريزى خانوادگى نياز شديدى داريم. بايد در ميان خانواده كسى باشد كه امور آن را سامان دهد، در تربيت افراد آن بكوشد و قدرت و آمادگى آنان را در صحنهدرگيرى و مقابله با دشمن شكوفا سازد.
در اسلام، خانواده يك كانون اعتقادى، اجتماعى، سياسى و اقتصادى به شمار مىرود، ولى استعمار پس از آنكه به جوامع اسلامى ما شبيخون زد، اين كانون را به ويرانى كشيد،
زيرا به خوبى مىدانست كه اگر خانواده، قدرت، سرشت و تركيب خود را حفظ كند به زودى خواهد توانست در برابر تندبادهاى فرهنگى و اجتماعى خارجى مقاومت نمايد و سرفراز به درآيد.
در حقيقت تشكيلات منحرف اقتصادى در سطح جهان، خانوادهها را به سوى نابودى كامل سوق داده است. آشكارا ديديم كه چگونه كارخانجات شرق وغرب درصدد برآمدند تا در درجه اوّل كانون خانواده را تباه سازند. زيرا كانون خانواده، تنها مركز اجتماع براى خوردن، خوابيدن و سكونت نيست، بلكه مركز ايمان، اقتصاد، اجتماع و سياست است كه اعضاى آن به نوعى بر يكديگر تأثير مىگذارند؛ مثلاً اگر پدر بينشى سياسى داشته باشد و در خود رسالتى را احساس نمايد، اين رسالت را به فرزندانش منتقل مىكند، و فرزندان او نيز به ديگران منتقل مىكنند. خانه درباره ساير فضيلتها نيز همين كارآمدى را دارد.
اينجاست كه خانواده در جامعه اسلامى به مركز و خانوادهاى كاملاً ايمانى سياسى، كه حامل تمامى ابعاد و ارزشهاى اسلامى است، مبدل مىگردد. لذا اوّلين خشت برنامهريزى و برپايى جامعه اسلامى، به عنوان يك جامعه توحيدى و شايسته، در خانواده گذاشته مىشود.
در اينجا بايد به مسأله ديگرى نيز توجه كرد و آن برنامهريزى مثبت عشايرى است، زيرا فرهنگ استعمار با شبيخون گستردهاش مىخواهد بهترين چيزهاى ما را بگيرد و بدترين چيزهاى خود را بر ما تحميل كند. متأسفانه در عصر كنونى گروههاى عشايرى و قبيلهاى از نظر فرهنگ اسلامى اتحاد چندانى ندارند.
سؤال: چگونه برنامهريزى عشايرى مىتواند اسلامى باشد؟
پاسخ: رئيس قبيله يا عشيره مورد نظر بايد بر پايه مفاهيم اسلامى تعيين شود، نه سنتهاى جاهلى، يعنى لازم نيست كه رئيس قبيله يا عشيره فلان پيرمردى باشد كه داراى حسب و نسب است، بلكه بايد داناترين، فهميدهترين، عادلترين و تواناترينِ آنها رهبرى
آنها را بر عهده گيرد. حتّى اگر انتخاباتى مهم صورت مىگيرد بايد يكى از شايستهترين آنها انتخاب گردد. در اين صورت همگى به شكل يك نيروى اجتماعى، سياسى و اقتصادى در مىآيند و با رهبرىِ بزرگِ آن عشيره در مسير خدمت به جامعه اسلامى قرار مىگيرند.
به هرحال اگر ما بتوانيم اين فرهنگ را در جوامع خود به وجود آوريم و آن را بر مبناى اسلام بنيانگذارى كنيم، خواهيم توانست در محيط اجتماعى كوچه و خيابان و شهر و روستا، در انجمنهايى به دور از چشم نظامهاى حاكم، برنامهريزى كنيم و فعاليّتهاى خود را در امر توجيه و راهبرى مردم دنبال نماييم.
يك تجمّع و برنامهريزى اساسى ديگر نيز وجود دارد كه هرگز نبايد از آن غافل بود و آن، برنامهريزى مجالس عزادارى حسينى است. مجالس عزايى كه در ايّام عاشورا، اربعين، رحلت پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله ، شهادت حضرت فاطمه عليهاالسلام و ساير ائمه معصومين عليهمالسلامبرپا مىشود، و نيز جلسات هفتگى يا ماهانهاى كه در مساجد، مدارس و حتى خانهها برگزار مىگردد، مىتواند در شهرها و روستاها از برنامهريزىهاى منظّم و مؤثّرى برخوردار شوند، بدين معنا كه در اين مجالس، افرادى به عنوان سرپرست انتخاب شوند و هماهنگى ميان مجالس را در گزينش گويندگان، تنظيم دستجات و انتخاب شعارهاى اسلامى، كه در ملّت روح حركت و تسليمناپذيرى را ايجاد مىكند، به عهده بگيرند.
تمامى گروههاى متديّن و متعهّد بايد واقعبين باشند و در ارائه ديدگاهها و بررسى حوادث،واقعگرا باشند و امروزه كه در جدالى سخت با دشمن جهانى خود هستيم، امرى بايسته و غفلتناپذير است. لذا وظيفه داريم با آمادگى كامل، درگيرى را به نفع خودمان به پايان ببريم و اين مستلزم آن است كه خود را براى آن كاملاً آماده سازيم و البته ميان ما و آمادگى
و بيدارى، مانعى بزرگ وجود دارد. اين مانع در سعه صدر يا تنگنظرى ما نهفته است. بر عهده ماست كه خود را بر اساس اصل شرحِ صدر تربيت كنيم: «رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي»(1)«پروردگارا، سينهام را گشاده گردان». به گونهاى كه با مردم با سعه صدر عمل كنيم. ما بايد بغض درونى خود را در حقّ دشمنان خويش اعمال نماييم: «أَشِدّاءُ عَلَى الْكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ»(2)«بر كافران، سختگير، [و ]با همديگر مهربانند».
انسان بايد در جامعهاى كه زندگى مىكند، دشمن واقعى خود را به خوبى بشناسد. اين دشمن، همان نظام ستمگر و حاكمى است كه موجب شكل گرفتن افراد منحرف مىشود. چنين نظامهايى هماره مىخواهند قدرت ملّت را درهم بشكنند. از آنجا كه همه زمامدارانِ به اصطلاح اسلامى مىدانند كه سرانجامْ حزب خدا پيروز است، و منافع آنان را تهديد مىكند، لذا تلاش مىكنند از راههاى گوناگونى چون: زندان، شكنجه، تبعيد، مصادره اموال و ساير كارهاى غيرانسانى، آن حزب را از بين ببرند.
نظامهاى حاكم از مجاهدان فى سبيل اللّه بيم دارند و از طلايهداران متديّن سپاه اسلام كه استوار كننده حكومت قرآن در جهان هستند مىترسند. لذا امّت را نخستين دشمن خود تلقّى مىكنند، و هر روز در صدد از هم پاشيدن اتحاد آن برمىآيند. اينجاست كه ما بايد از لحظه لحظه زندگى خود در مقاومت يا مبارزه با باطل، بهرهبردارى كنيم.
نظامهاى حاكم معمولاً براى حفظ تخت و تاج خود سخت تلاش مىكنند. و به اين منظور،كارشناسان نظامى، امنيّتى و كارشناسان ترويج بىبندوبارى و فساد و شكنجه را از كشورهاى خارجى وارد كشورِ خود مىكنند و براى دربند كردن انقلابيّونِ مؤمن، زندانها و بازداشتگاههاى مختلفى مىسازند، بارى، ما در صورتى مىتوانيم از اين گرفتاريها نجات يابيم كه به صورت جدّى، آمادگى دائم خود را حفظ كنيم تا بتوانيم به حكومتهاى فاسد
پاسخ منفى، و به حكومت مسلمان پاسخ مثبت بدهيم. در اينباره لازم است كه بر يكديگر سبقت گيريم، چنانكه خداى متعال مىفرمايد: «وَ فِي ذلِكَ فَلْيَتَنافَسِ الْمُتَنافِسُونَ»(1)«و در اين [نعمتها] مشتاقان بايد بر يكديگر پيشى گيرند».
تكتك ما بايد تلاشهاى فراوانى به كار گيرد و يكتنه همسنگ دهها تن از ديگر افراد ملت، قهرمانى و عملكرد داشته باشد، تا اين عملِ خالصِ براى خدا، برگ و بارى دهد كه به خواست خدا پس از مدّتى آن را از درختِ موفقيت بچينيم و كاممان را شيرين سازيم. خداى متعال مىفرمايد: «إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ وَ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِائَةٌ يَغْلِبُوا أَلْفاً»(2)«اگر از [ميان] شما بيست تن شكيبا باشند، بر دويست تن چيره مىشوند، و اگر از شما يك صد تن باشند بر هزار تن از كافران پيروز مىگردند».
به هرحال اين وضع اسفبارى كه در زندگى ما وجود دارد، مىطلبد كه خود را كاملاً براى حضورِ در ميدانِ تعيين سرنوشت آماده سازيم، زيرا انتظار گشايش، منهاى عمل، از انسان دردى دوا نمىكند؛ خداوند مىفرمايد: «وَ قُلِ اعْمَلُوا...»(3)«به مردم بگو: عمل كنيد».
در آيه ديگرى مىفرمايد: «وَ أَنْ لَيْسَ لِلاْءِنْسانِ إِلاّ ما سَعى»(4)«و اينكه براى انسان جز حاصل تلاش او نيست».
در اين مرحله بايد از تنگنظرىهاى حزبى جدّا اجتناب كرده و از اختلافات و پراكندهكارى و تفرقه دست برداريم؛ بارى، اگر ميان ما اختلافى هم وجود داشته باشد، بايددر زمان مبارزه، كنار گذاشته، و همه باهم، به مانند سپاهى هماهنگ، در برابر دشمن بايستيم و مبارزه كنيم. همچنين دلهاى ما بايد براى پذيرش پيشنهاد، و حتى انتقادِ ديگران آماده باشد. ميان مردم تفرقه و اختلاف ايجاد نكنيم. معيار را «تقوا» و «تخصّص» قرار دهيم، زيرا اگر به خصلتهاى ناپسندى مانند: حسد، نفاق و تنگنظرى و مانند آن گرفتار شويم هرگز نمىتوانيم يك حكومت جهانى و نظام قدرتمندى را به وجود آوريم. اين
خداست كه عمل شايسته را بالا مىبرد و عملى كه به نفاق و ريا آميخته است را در زمين باقى مىگذارد؛ بلكه آن را به سجّين منتقل مىسازد.
بنابراين امّت اسلامى بايد خود را سازماندهى كند و مشكلات را تحمّل نمايد و جز به مصلحت اسلام و مسلمين به چيزى نينديشد، زيرا به فرموده اميرمؤمنان على عليهالسلام : «آلَةُ الرِّيَاسَةِ سَعَةُ الصَّدْرِ(1)ابزار سرورى گشادهدلى در تحمّل مشكلات است».
جامعهاى كه از سعه صدر و گشادهدلى برخوردار است، قابليّتها و معيارهاى صحيحى را جستوجو مىكند و در پى روابط حزبى نيست، و از هر جهت بر جامعهاى كه اين ويژگىها را ندارد و تنها به خود مىانديشد، مقدّم است.
از جمله خصلتهايى كه تك تك افراد جامعه بايد خود را بر پايه آن بپرورانند، سعه صدر، انديشيدن جدى به مصالح ديگران در چارچوب مصالح امت خود و جهان با لحاظ داشتن ارزشهاى اسلام؛ كه در اين صورت مىتوان بر دشمن غلبه كرد - و به خواست خدا - به عمرِ ننگينش پايان داد.
ما به آينده درخشانى مىنگريم كه از ما مىخواهد با يكديگر متّحد، همفكر و هماهنگ باشيم و قدرتهاى فكرى و امكانات مادّى خود را در خدمت رهبرى اسلامى و مرجعيت ناظر بر آن قرار دهيم و از آنها كه زمام حركت ضدّ طاغوتى را در دست دارند، فرمانبرى داشته باشيم؛ اطاعتى كه از ايمان ما نشأت گرفته و حاكى از احساس مسئوليّت الهى ما باشد.
همچنين بايد شكيبا، آيندهنگر و داراى اهدافى والا باشيم تا از خود شخصيتى بسازيمكه بتوانيم تمام افراد و توانمندىهاىشان را در يك جا گرد آوريم. مسلمانان بايد بدانند كه ورود در ميدان عمل و آمادگى كارزار با دشمن، يكى از امورى است كه پيروزى و عزّت مسلمين مرهون آن است. آرى، آمادگى براى ورود به ميدان مبارزه با نظامها ضرورتى است اجتنابناپذير، وگرنه نظامهاى حاكم ممكن است ساليان درازى باقى مانده و مسلمانان را بيش از پيش به نابودى بكشانند.
1) . نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 176.
حقيقت آن است كه خواب و خيال را فايدهاى نيست، و اگر بخواهيم بر اساس آرزوها و رؤياها، تمدّنى نو به وجود بياوريم، گمانى سخت باطل را پيش گرفتهايم، زيرا بناى تمدّن بر پايه آرزو و خواب ديوانگى و جنون است. انسان هرگز نمىتواند با آرزو و خيالپردازى، تمدّنى بسازد يا حكومتى بر پاكند. پس بايد براى رسيدن به اين هدف، تلاش و جديّت فراوان نمود: «وَ أَنْ لَيْسَ لِلاْءِنْسانِ إِلاّ ما سَعى وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرى»(1)«و اينكه براى انسان جز حاصل تلاش او نيست. و [نتيجه] كوشش او به زودى ديده خواهد شد».
«لَيْسَ بِأَمانِيِّكُمْ وَ لا أَمانِيِّ أَهْلِ الْكِتابِ»(2)«[پاداش و كيفر] به دلخواه شما و به دلخواه اهل كتاب نيست».
اينكه در خانههايمان بنشينيم و بگوييم: ما مىتوانيم به هدفهايمان دست بيابيم، سخنى است كه عقل آدمى آن را هرگز نمىپذيرد، و به نتيجهاى نمىرسد. لذا بايد با تمام توان تلاش كنيم و بدون كمترين ترس و ترديدى بر سر دشمن فرود بياييم، كار در ادارات يا شركتهاى دولتى و يا هر مؤسّسهاى كه مربوط به اوست را رها كنيم.
امّت اسلامى بايد در راه پيروزى انقلاب و زنده ساختن ارزشها و اصول اعتقادى خويش، و بنيانگذارى تمدّن اسلامى خود، مخلصانه و براى رضاى خدا، تلاش نمايد، نه آنكه در انديشه رياست و در جستوجوى غنايم و دستاوردهاى دنيايى باشد. خداى متعال مىفرمايد: «قُلِ اللّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ»(3)«بگو خدا، سپس آنان را رها كن».
ملّتى كه خود را براى پيروزى آماده كرده است، شكّى نيست كه آمادگى او در حال حاضر به مراتب مفيدتر و مؤثرتر از آمادگى او پس از دهها سال است، چون آمادهسازىِ امروز فراهمتر و رسيدن به پيروزى را زودتر فراهم مىكند.
بايد دانست كه سرودها، شعارها و احساسات به تنهايى كافى نيستند، بلكه بايد تمامى اينها با آمادگى روحى و جسمى و برنامهريزى براى تعالى فرد و امّت، توأم باشند. ما اگر
خود را و جامعه اسلامى را بر اساس اين ارزشها تربيت كنيم به زودى خواهيم توانست از ثمره آن بهره ببريم و با جديّت در عمل و آمادگى مستمرّ، به خواستههاى خود نايل شويم. شكّى نيست كه خدا با كسانى است كه عمل شايسته انجام مىدهند و براى عزّت، كرامت و تحكيم اصول ارزشمند و اسلامى خود در اين دنيا رنج مىبرند:
«وَ يَقُولُونَ مَتى هذَا الْفَتْحُ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ * قُلْ يَوْمَ الْفَتْحِ لا يَنْفَعُ الَّذِينَ كَفَرُوا إِيمانُهُمْ وَ لا هُمْ يُنْظَرُونَ»(1)«و مىپرسند: اگر راست مىگوييد، اين پيروزى [شما] چه وقت است؟ بگو: روز پيروزى، ايمان كسانى كه كافر شدهاند سود نمىبخشد و آنان مهلت نمىيابند».
«كَتَبَ اللّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِي إِنَّ اللّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ»(2)«خدا مقرر كرده است كه: حتماً من و فرستادگانم چيره خواهيم گرديد. آرى، خدا نيرومند شكستناپذير است».
«إِنْ يَنْصُرْكُمُ اللّهُ فَلا غالِبَ لَكُمْ»(3)«اگر خدا شما را يارى كند، هيچ كس بر شما غالب نخواهد شد».
«إِنْ تَنْصُرُوا اللّهَ يَنْصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدامَكُمْ»(4)«اگر خدا را يارى كنيد، ياريتان مىكند و گامهايتان را استوار مىسازد».
و السلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته