ghaemiyeh.com
سرشناسه : حسینی شیرازی، سیدمحمد، 1307 - 1380.
عنوان و نام پديدآور : برخی از عوامل ضعف مسلمانان/ سیدمحمد حسینیشیرازی؛ مترجم سیدحسین اسلامی؛ ویراستار مهدی محمدی؛ زیر نظر گروه ترجمه آثار آیتاللهالعظمی شیرازی.
مشخصات نشر : تهران: پروهان: نشر زهره، 1392.
مشخصات ظاهری : 192 ص.؛ 5/11×5/16 سم.
شابک : 35000 ریال978-964-8639-36-0 :
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
موضوع : عقبماندگی -- کشورهای اسلامی -- علل
اسلام -- تاریخ
شناسه افزوده : اسلامی، سیدحسن، 1339 -، مترجم
شناسه افزوده : گروه ترجمه آثار آیتالله العظمی سید محمد شیرازی (ره)
رده بندی کنگره : HD5709/2 /ک5ح5 1392
رده بندی دیویی : 331/13783097671
شماره کتابشناسی ملی : 3339697
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فاپا
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
برخى از عوامل ضعف مسلمانان
آية اللّه العظمى سيدمحمد حسينى شيرازى قدسسره
مترجم: سيد حسين اسلامى
برخى از عوامل ضعف مسلمانان
مؤلف: آية اللّه العظمى سيّد محمد حسينى شيرازى قدسسره
مترجم: سيدحسين اسلامى
ويراستار: مهدى محمدى
صفحه آرايى: سجاد ناصرى
ناشر:
زير نظر: گروه ترجمه آثار آيتاللّه العظمى شيرازى
شابك:
كليه حقوق طبع و نشر براى بنياد جهانى
آيت اللّه العظمى شيرازى محفوظ است.
www.iswf.net
پيشگفتار... 11
مقدمه مؤلف... 17
طاغوتها، مهمترين عامل ضعف مسلمانان... 25
پشت پا زدن به عوامل پيشرفت... 25
پيشرفت و عقب ماندگى... 26
مسلمان شدن عبداللّه بن جحش... 27
مسلمانان و فشار مشركان... 30
هجرت دوّم... 32
امويان نيرنگ باز... 33
عدم مشروعيت حكومت ظالمان... 35
غارت گرى بنى اميه... 38
شجره ملعونه در قرآن... 39
اعترافى مهم از معاويه... 41
معاويه و اقدامهاى جنايتكارانه... 47
مدينه در آتش خشم بُسر... 51
بُسر و قتل عام مردم مكه... 55
بُسر در «تباله»... 56
بُسر، و كشتار كودكان... 58
بُسر بن ارطاة در نجران... 61
قتل عام هيئت اعزامى از «مأرب»... 62
گزارش بُسر به معاويه... 63
بُسر بن ارطاة در حضور معاويه... 65
فرجام بُسر بن ارطاة... 66
معاويه و «ابن عوف غامدى» سفاك و خونريز... 67
اهل بيت عليهمالسلام و سياست عدم خشونت... 71
اميرمؤمنان عليهالسلام و فراخوان ياران... 71
«يزيد» و خشونت و ارعاب... 79
يزيد و سركوب معارضان... 83
وحشت آفرينى و سركوبگرى مروانيان... 86
حَجاج، نماد ديگر وحشت... 87
حجاج و خطابه پيش از سفر حج... 90
تهديد مردم كوفه... 91
خطبه حجاج براى مردم عراق... 92
عبدالملك بن مروان، نمونهاى ديگر... 93
گماردن بى بند و بارها بر مردم... 95
بىاعتنايى به دوستيها... 96
عبدالملك مِىگسار و خون آشام... 97
سفارشهاى عبدالملك به فرزندش... 98
وليد بر فراز منبر... 99
وحشت آفرينى وليد... 100
و اينك سليمان بن عبدالملك... 100
ملاقات دو سليمان... 101
همراه با قُتيبه... 103
زَمْبيل و قُتيبه... 105
سرانجام قتيبه... 108
سوزاندن بيماران... 110
هوسرانى سليمان از بيت المال... 111
يزيد بن عبدالملك... 112
چالش ميان دو يزيد... 113
كارگزاران يزيد بن عبدالملك... 116
هشام بن عبدالملك وسلب آزادىها... 116
دفع ظالم به ظالم... 118
هرزگىهاى وليدبن يزيد بن عبدالملك... 120
قَسرى، يكى از كارگزارانِ هشام... 121
هشام و زيد بن على بن الحسين عليهالسلام... 123
قيام فرزندان امام حسن عليهالسلام عليه سركشان... 125
چهارمين حاكم أموى بر أندلس... 127
توصيه به خشونت... 129
هادى عباسى... 130
كشمكش بر سر قدرت... 132
هارون، حاكم جايگزين... 134
سلاطين عثمانى... 135
سلطان عبدالحميد در آغاز راه... 136
هراس خود كامگان... 138
فرجام سلطنت عبدالحميد... 141
سلطان سليمان قانونى و ملكه زيبايى... 143
فرجام أيّوبيان و حكومت «شجرة الدُّر» در مصر... 144
فرجام شجرة الدر... 147
چگونگى پيدايش طاغوتها... 149
طاغوت و ويژگيهاى آن... 150
ارعاب و تصفيه مخالفان... 153
حذف دوستان!... 154
كوچ اجبارى... 155
پاداش نيكى با بَدى... 157
ارعاب و قتل، تفريح جباران... 158
ارزش ملتها در نظر جباران... 160
جباران و جعل حديث... 162
محكوم كردن ستم و ستمگر... 164
فريضه امر به معروف و نهى از منكر در قرآن... 167
امر به معروف و نهى از منكر در روايات... 173
فرمان اهل بيت عليهمالسلام به مقابله با طاغوت... 179
مسئوليت عالمان... 181
عاقبت مدارا با ستمگران... 187
إِنَّ اللَّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ
خداوند سرنوشت هيچ قومى وملتى را تغيير نمىدهد مگر آن كه آنان آنچه را در خودشان است تغيير دهند.
«سوره رعد آيه 11».
خداوند - جل و علا - با آيه:
«إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّهِ الأِسْلامُ...»؛ در حقيقت دين نزد خدا، همان اسلام است(1).
به تمام جهانيان و تمام نسل ها تا روز قيامت اعلان فرموده است كه تنها دين پذيرفته شده نزد خداوند، اسلام است. حضرتش در آيه ديگرى بر اين امر تأكيد نموده، مىفرمايد:
«وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الأِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ»؛ و هر كه جز اسلام، دينى [ديگر] جويد، هرگز از وى پذيرفته نشود، و وى در آخرت از زيانكاران است.(2)
براى تحقّقِ اين اراده فراگير، خاتم پيامبران، مهترِ رسولان، برترين
آفريدگان و گرامىترين آنان به درگاه خود؛ يعنى حضرت محمد بن عبداللّه صلىاللهعليهوآله را با اين رسالت و براى گستراندن اين دين سعادت بخش فرستاده، در اين باره مىفرمايد:
«هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ»؛ او كسى است كه رسولش را با هدايت و دين حق فرستاد تا آن را بر همه دينها غالب گرداند.(1)
آنچه در اين آيات بدان اشاره شده سه مرحله است:
1- مرحله ايجاد و قانونگذارى: بدين معنا كه خداوند دين اسلام را پديد آورد و احكام و قوانين آن را معين فرمود و سپس آن را از ميان ديگر اديان برگزيد.
2- مرحله ابلاغ رسالت: به اين صورت كه خداى - جل و علا - به وسيله پيامبر گرامى خود احكام و دستورهاى دين اسلام را به مردم رساند.
3- مرحله عمل و اجرا: پس از آن كه خداى متعال دين اسلام را به وسيله پيامبر خود به مردم رسانيد، از آنان خواست تا بدان بگروند و احكام آن را در جاىْ جاىِ زندگى خود عملى كنند و با اين توصيف از دين جديد كه راه هدايت و آيين حق است، آنان را به پذيرش آن ترغيب نموده و در صورت روى گردانى از آن، زيان كارى دنيا و آخرت را بدانان ياد آورى كرده و در اين مورد هشدار داده است.
1) . توبه 9 آيه 33؛ فتح (48) آيه 28؛ صف (61) آيه 9.
به يك سخن، چكيده مراحل سه گانه ياد شده اين است كه خداوند اراده فرموده، تا اسلام در تمام گيتى چهره نموده، بر ديگر اديان چيره گردد و هم چنين مسلمانان را سعادت، سرورى و قدرت بخشد.
بىترديد اگر حكيمى موضوعى را مد نظر قرار دهد و درصدد تحقق بخشيدن به آن باشد، لوازم آن را فراموش نكرده و آنها را نيز فراهم مىكند تا به خواسته خود جامه عمل بپوشاند. خداى حكيم نيز براى فراگيرشدن اسلام و قدرت يافتن مسلمانان، لوازم آن را فراهم آورد. و لذا پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله به فرمان خدا، امير مؤمنان على عليهالسلام را در غدير خم به جانشينى خويش برگزيد و خلافت را تا واپسين روز دنيا در اولاد او قرار داد. و پس از اجراى اين فرمان خدا توسط پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله، اين آيه نازل شد:
«الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الأِسْلامَ دِيناً...»؛ امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين جاودان شما پذيرفتم(1).
برداشت بدون شائبهاى كه از اين آيه مىشود اين است كه اسلام بدون پيامبر صلىاللهعليهوآله و جداى از خلافتِ خاندان آن حضرت، نزد خدا مقبول نبوده، چرا كه لوازم حضور و بروز اسلام و عناصر قدرت مسلمانان را ندارد.
و اين در حقيقت مرحله چهارم ظهور و بروز اسلام است؛ يعنى تعيين
1) . مائده 5 آيه 3.
خلافت و تخصيص آن به اهل بيت پيامبر صلىاللهعليهوآله؛ كه اميرمؤمنان على بن ابى طالب عليهالسلام و يازده فرزند او مىباشند.
به اختصار اين كه: جانشين پيامبر خدا بايد نگاهبان اسلام و حاكم برمسلمانان باشد، اوست كه در گسترش اسلام يا به انزوا كشيدن آن و نيز تقويت و يا تضعيف مسلمانان تأثير بسزايى دارد.
بنابر اين اگر جانشين پيامبر صلىاللهعليهوآله از سوى او و به فرمان خدا گزينش شده باشد، بىترديد اسلام چيره شده و مسلمانان قدرت خواهند يافت و در غير اين صورت، اسلام به كنارى گذارده شده و مسلمانان روز به روز با ضعف وناتوانى فزايندهاى رو به رو خواهند بود.
تاريخ چهارده قرن گذشته و تجربه هايى كه در روزگار حيات اسلام پس از پيامبر صلىاللهعليهوآله به دست آمده اين مطلب مهم را تأييد مىكند.
زمانى كه افرادى غير از كسانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به جانشينى خويش برگزيده بود، برفراز منبرهاى حكم قرار گرفتند، همچون: بنى اميه، بنى مروان، بنى عباس و عثمانيان، ديديم كه چگونه اسلامى كه بايد بر تمام اديان چيره مىشد، به انزوا كشيده شد و مسلمانانى كه بايد قدرتى جهانى مىشدند - خصوصا در زمان ما - چگونه فرو دست و ضعيف شدند و از گستراندن اسلام در سراسر گيتى باز ماندند.
كتاب حاضر ارمغانى است از مرجع بزرگ آية اللّه العظمى سيدمحمّد شيرازى قدسسره كه در آن، مىكوشد به اختصار به اين مطلب بپردازد كه: اسلام، دين پايا و استوار الهى است كه سستى و انحرافى ندارد و آخرين دين آسمانى است كه براى سعادت و سرورى زمينيان فرستاده شده است.
از نظر مؤلف، ضعف مسلمانان، بيشتر به عملكرد حاكمان نالايق، سركش و مستبد و ظالم بر مىگردد.
ايشان در عين حالى كه از عوامل سستى و عقب ماندگى مسلمانان سخن به ميان مىآورد، توجه جهانيان را به استحكام قوانين اسلام و حكمت آن، و يگانه بودن اين دين در بر آوردن خواستهها و آرمانهاى انسانى و تضمين سعادت دو جهان براى او جلب مىكند و اين كه هر كس بدان بِگرود و به احكام آن پاى بند باشد، بى ترديد آسايش، امنيت، صلح و خير و بركت را يكجا به دست خواهد آورد.
هشدار دادن به مسلمانان و بهتر است بگوييم همه جهانيان، نسبت به خطر حاكمان سركش و ستمگر، و نيز تحريض به رهايى از نيرنگ و شر آنان، از ديگر مواردى است كه مؤلف ارجمند مدّ نظر قرار داده است. از نظر او راه رهايى از اين مشكل در زمان غيبت امام معصوم عليهالسلام تشكيل شوراى فقها است.
به منظور تشريك مساعى در نشر اين انديشه و زدودن پيرايههايى كه در نتيجه عملكرد حاكمان سركش، اسلام را در اذهان جهانيان مشوّب، و چهره پاك و تابناك آن را تار و كِدر كرده، و نيز تلاش در راه اصلاح جامعه و رهايى مردم از چنگال اين ستمگران، به چاپ و نشر اين اثر اقدام كرديم.
شايان ذكر است، اين كتاب در حال آماده شدن بود كه خبر فاجعه جانسوز در گذشت مرجع بزرگ تقليد، آية اللّه العظمى شيرازى قدسسره به گوشمان رسيد؛ همو كه براى همه اقشار جامعه نوشت و نوشت و تا واپسين لحظات حيات، دمى از كار باز نماند.
از خداى بزرگ براى آن مرحوم رحمت و رضوان، و براى بازماندگانش صبر جميل مىطلبيم. به درگاه حضرتش دست نياز بر مىآوريم تا غم از دست دادن او را با وجود سلف صالح، و برادر وفادارش فقيه محقق آية اللّهالعظمى سيد صادق شيرازى - دام ظله - جبران كند كه توفيق از اوست و همو بهترين يارى كننده است.
مؤسسه المجتبى للتحقيق و النشر (ناشر نسخه عربى)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
الحمد للّه ربّ العالمين و الصّلاة والسّلام على محمّد و آله الطّاهرين و اللّعنة الدائمة على أعدائهم أجمعين إلى قيام يوم الدّين.
جهانيان به اين حقيقت پى بردهاند كه ايدههاى نادرست ومخالف فطرت و نهاد پاك انسانى، تنها در شرايط خاصى كه نادانى و جهل بر جوامع بشرى حكومت مىكند، پا گرفته و هر زمان كه ملتها - هر چند پس از گذشت سالها و قرنها - به خود آيند، به راحتى ايدهها و عقايد باطل را رها مىكنند.
غرب مسيحى، دين خود را رها كرده به لاييك و مادىگرايى روى آورد؛ چرا كه انجيل تحريف شده به دليل فقدان قدرت اداره جامعه و فراگير نبودن تمام جوانب مادى و معنوى حيات بشرى نمىتوانست تمام
نيازهاى آنان را تأمين كند و زندگى روحى و مادى آنان را فرا گيرد. تنها چيزى كه از انجيل برجاى مانده اندك سفارشهاى اخلاقى است كه آن هم عملاً تغيير يافته و از چرخه زندگى معنوى خارج شده است.
روايت شده حضرت مسيح عليهالسلامبه يكى از ياران خود فرمود: آنچه را كه دوست ندارى در حق تو كنند، تو نيز در حق ديگران روا مدار؛ و اگر كسى بر گونه راست تو سيلى نواخت گونه چپ خود را نيز پيش ببر.(1)
امروز جاى اين آموزههاى اخلاقى را بمب و موشك و دو جنگ جهانى و جنگهاى بىشمار منطقهاى و هزار و يك مورد ديگر از ظلم و ستم گرفته است كه از سوى غرب هدايت مىشود. جهان در اوايل سده بيستم شاهد پيدايش كمونيسم بود، اما هنوز بيش از هفت دهه از عمرش نگذشته بود كه به زبالهدان تاريخ فروافكنده شد، چرا كه كمونيسم بيشتر به رؤيا نزديك بود تا حقيقت، و هرگز براى يك زندگى همه جانبه كار آمدى نداشت. استالين(2)براى تثبيت آن، بيست و پنج ميليون انسان را كشت و
برادر فكرى او در چين؛ يعنى مائوتسه تونگ نيز چهل ميليون نفر را قربانى كمونيسم كرد.
در برابر اين بى پايگى كه از ويژگىهاى ايدئولوژىهاى اختراعى به شمار مىرود ،اسلام تنها دينى است كه پس از گذشت پانزده قرن، پا برجاست و در مراحل مختلف حيات بشر، آن را همراهى مىكند و علىرغم ستمگرى حاكمان جور و نيز كينهورزى دشمنان دين، پايا مانده و تا روز واپسين نيز خواهد ماند؛ چرا كه اسلام دين فطرت است و هر آنچه با فطرت انسان سر و كار داشته باشد فناناپذير است. خداى متعال مىفرمايد:
«فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِي فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها»؛ اين فطرتى است كه خداوند، انسانها را بر آن آفريده است(1).
البته مدعيان خلافت و امارت كه با القاب مختلف بر مسلمانان حكومت مىكردند در غبارآلود شدن چهره اسلام تأثير قابل توجهى داشتهاند، و اگر اراده خدا بر حفظ اين دين نبود كه فرموده:
«إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ»؛ ما قران را نازل
1) . روم 30 آيه 30.
كردهايم و ما به طور قطع نگهدار آنيم(1).
و نيز فرموده است:
«لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ»؛ تا آن (دين) را بر هرچه دين است پيروز گرداند(2).
حتى نامى هم از اسلام باقى نمىماند.
در اين كتاب بر آن شدم تا فهرست وار به مواردى از علل ضعف مسلمانان اشاره كنم و نمونههايى از رفتار سياسى و عملكرد حاكمانى را بياورم؛ كه مهمترين عامل ايستايى پيشرفت اسلام و مانع نفوذ آن در ضمير و جانها و جلب انديشههاى پاك، به سوى آن بودند.
با اميدى راسخ به بازگشت اسلام به زندگانى فردى، اجتماعى، سياسى، اقتصادى و فرهنگى جوامع بشرى؛ اين امر با موارد زير محقق مىشود:
1- اتحاد مسلمانان بصورت كشورى واحد، بدون مرز بندىهاى جغرافيايى، همانطور كه خداى متعال فرموده است:
«إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ»؛
اين است امت شما كه امتى يگانه است و منم پروردگار شما، پس مرا پرستش كنيد(1).
2- أخوت و برادرى بين مسلمانان كه خداى متعال در اين باره فرموده است:
«إِنَّمَا الْمُؤمِنُونَ إِخْوَةٌ...»؛ در حقيقت مؤمنان با هم برادرند.(2)
3- پياده كردن آزاديهاى فراگيرى كه در اسلام وجود دارد، مانند وجود تعدد احزاب در ايجاد حكومت و ديگر آزادىهاى فردى و اجتماعى كه البته تنها محرّمات، كه موارد آن نيز محدود است، از اين قاعده مستثناست. خداى متعال در اين باب فرموده است:
«... يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الأَغْلالَ الَّتِي كانَتْ عَلَيْهِمْ...»؛
از [دوش] آنان قيد و بندهايى را كه بر ايشان بوده است بر مىدارد.(3)
4- عمل به اصل مشورت و شورا و دخالت دادن تمام افراد جامعه، در اجراى اين اصل در همه شئون زندگىِ فردى و اجتماعى و خصوصا تشكيل حكومت، كه شوراى فقها در رأس آن قرار داشته باشد. خداى متعال با عنايت كامل به اين اصل و توجه به عقل جمعى فرموده است:
«... وَ أَمْرُهُمْ شُورى بَيْنَهُمْ...»؛ و كارشان در ميانشان مشورت است(1).
5- توجه به صلح خواهى و عدم خشونت در اسلام، حتى در عرصه استفاده از اسلحه، چرا كه كاربرد اسلحه در اسلام، تنها براى دفاع و پس زدن تجاوز حكومتها و گروههاى متجاوز و نيز براى برخورد با جانيان و سارقان مسلح است. خدا در فراخوان به صلح و آرامش، مىفرمايد:
«... ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ...»؛ همگى در صلح و آشتى در آييد و گامهاى شيطان را دنبال نكنيد(2).
پر واضح است كه صلحگريزى نتيجهاى جز پيروى از شيطان و گام
نهادن در راه او ندارد.
6- تأكيد بر مباح بودن نيازهاى اوليه زندگى براى همگان؛ البته تا حدى كه به حقوق يكديگر تجاوز ننمايند، خداى متعال مىفرمايد:
«...خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الأَرْضِ جَمِيعاً...»؛ آنچه در زمين است، همه را براى شما آفريد(1).
از آن جمله زمينهايى است كه در ملكيت آباد كننده آن در مىآيد. آن طور كه رسول خدا فرمودهاند: من أحيى أرضا ميتة فهي له؛ هر كس زمين مواتى را آباد كند، اين زمين از آن اوست.(2)
همچنين، اسلام اين حق را براى انسان قائل شده است كه از تمام مباحات استفاده كند مانند: معادن، درياها، جنگلها و... .
پيامبر اكرم مىفرمايند: من سبق الى ما لايسبقه اليه المسلم فهو أحقّ به؛ هر كس به [تصرف] چيز مباحى كه مسلمان ديگرى آن را به تصرف خود در نياورده سبقت گيرد به تصرف در آن سزاوارتر است.(3)
موارد ديگرى نيز وجود دارد كه همگى جزو قوانين سهل و آسان اسلام مىباشد؛ و اين بخاطر آن است كه تمام افراد بشر، مسلمان و غير مسلمان از نعمتها و دادههاى الهى و از تمام خوبىها و سعادت و رفاه و صلح بهرهمند شوند؛ و اين بر خداوند دشوار نيست.
شهر مقدس قم
محمد شيرازى
ضعف و ناتوانى كه امروزه گريبان مسلمانان را گرفته عوامل متعددى دارد كه مهمترين آنها عملكردِ نادرست حاكمان جبار، غيرمشروع و غاصب است كه در طول تاريخ اسلام، به ناحق بر مسلمانان و جامعه اسلامى حكم راندند. هم اينان سبب ضعف و عقب ماندگى مسلمانان هستند كه تا به امروز ملموس و محسوس است. همان طور كه عدم رعايت بهداشت در كودكى و نوجوانى، فرد را در سنين بالا در معرضِ بيمارىهاى گوناگون قرار مىدهد، اعمالى كه حاكمان جور انجام دادند، سبب شد تا مسلمانان تضعيف شوند و عقب بمانند. نمونههاى تاريخى فراوانى وجود دارد كه بيانگر اين حقيقت است.
از زمانى كه غرب به برخى قوانين اسلامى، مانند: حق رأى و انتخاب، حق خلع حاكمان سركش، حق مطالبه حقوق اجتماعى و آزادىهاى مشروع، نظم و دقت در كارها و... عمل كردند، توانستند به پيشرفتهاى
چشمگيرى نايل آيند. درمقابل ما مسلمانان و نيز حاكمان ما تغيير منش و روش دادهايم، به گونهاى كه هيچ ارزش و احترامى براى انسان - كه خداوند او را گرامى داشته و برترى بخشيده و جان و مال و آبرويش را محترم دانسته است - قائل نيستيم؛ به طورى كه حاكمان ظالمِ به ظاهر مسلمان، مردم خود را به راحتى قتل عام مىكنند و هيچ دغدغهاى به خود راه نمىدهند.
بر اساس قانون الهى حاكم بر هستى، پيشرفت و عقب ماندگىِ هر قوم و ملتى عواملى دارد. دكتر عبد الحليم محمود استاد دانشگاه الأزهر مصر، در كتاب خود به نقل از خاور شناس مسيحى به نام ريبور مىگويد:
از پيشرفت مسلمانان صدر اسلام در شگفت هستم. آيا كره خاكى آن چنان كوچك شد كه آنان توانستند آن را تسخير كنند؟ يا اين كه چونان ورقى در آمد و مسلمانان آن را در هم پيچيده در اختيار گرفتند؟! مسلمانان چگونه توانستند اين چنين پيشرفتى كرده، برتمام جهان تسلط يابند؟... .
در پاسخ اين خاور شناس بايد گفت: نه كره خاكى كوچك شد و نه اينكه به صورت ورقى در هم پيچيده در آمد؛ بلكه پيشرفت مسلمانان به چند چيز بستگى داشت، از جمله:
نيروى ايمان و عزم و اراده استوار مسلمانان صدر اسلام، نيت صادقانه آنان، اخلاص
در عمل، تلاش مستمر، جان فشانى در راه خدا، توكل بر او و اطاعت از خدا و پيامبر او.
و اين ويژگىها كره خاكى را در اختيار آنان قرار داد؛ و اين همان چيزهايى است كه امروزه مسلمانان از دست دادهاند. البته مسلمانان امروز نيز نماز مىگزارند، روزه مىگيرند، زكات مىدهند به حج مىروند، اما بسيارى از قوانين اسلام را ناديده گرفته بدان پاى بند نيستند. وانگهى آيا تمام مسلمانان به فرايض ياد شده عمل مىكنند؟ و آيا سرزمينهاى اسلامى از تمام محرمات و منكرات تهى است؟ يا اين كه ما مسلمانان از عزم و اراده لازم، انديشه بايسته، بيدارى اسلامى، ايمان محكم، تلاش بىشائبه و بايسته، برخورداريم؟ يا چونان مسلمانان صدر اسلام تمام توان و نيروى خود را در راه خدا به كار گرفتهايم؟ شايد هم اسلام چيزى است و ما مسلمانان چيز ديگرى هستيم!!
مىتوان داشتن و نداشتن موارد ياد شده را از مهمترين عوامل پيشرفت مسلمانان صدر اسلام و عقب ماندگى ما در اين دوره بر شمرد.
در اينجا نمونههايى از پاى مردى مسلمانان صدر اسلام را نقل مىكنيم.
در ايّامى كه تمام اهل مكه مشرك و دشمن پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله بودند،
عبداللّه بن جحش - در حدود بيست سالگى - در مكه به حضور پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله رسيد و مسلمان شد. پيامبر صلىاللهعليهوآله با آغوش باز او را پذيرفت و
به او فرمود: برترى اسلام را شناختى و از همين رو بدان گرويدى، حال بايد خاندان خويش را نيز به اين دين فرا بخوانى.
عبداللّه به ميان خانواده خود باز گشت و دعوت به اسلام را آغاز كرد. در هر فرصتى آيات قرآن كريم و احاديث و رهنمودها و آموزههاى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله را براى آنان مىخواند تا سر انجام تمام افراد خانواده خود را به اسلام هدايت كرد.
اين در زمانى بود كه مردم بت پرست و مشرك مكه با اسلام از در ستيز در آمده بودند. و مسلمانان را كه شهادتين بر زبان آورده و به قوانين اسلام عمل مىكردند مورد انواع شكنجههاى روحى و جسمى قرار مىدادند، اما در عين حال مسلمانان، در راه خدا آزار مشركان را بر خود هموار مىكردند.
امروز كه به بركت اسلام، تعصبهاى جاهلى از بين رفته و زمينه ديندارى كاملاً فراهم شده است. اگر جوانى آهنگ اسلام و مسلمانى كند، بىترديد با استقبال رو به رو شده، گرامى داشته مىشود؛ و اين از خودگذشتگى و جهاد معنوى او هر چند پاداشى بزرگ دارد، اما با توجه به شرايط و آزادى انتخاب، در مرتبه عبداللّه و عبداللّهها قرار ندارد، چرا كه جوان بيست ساله صدر اسلام با توجه به خطرهايى كه او را تهديد مىكرد مسلمان شد و افراد خانواده خود را نيز به اين افتخار بزرگ نائل گرداند.
با اين حال زمانى كه به دوستان جوان خود مىگوييم: همگنان خود را
به مساجد، مجالس حسينى و دينى بياوريد، پاسخ مىدهند: آنان به اين مجالس نمىآيند!
اين بدان معناست كه ما جوانان خود را به حال خود گذاشتهايم تا در برهوت شبهات و بدعتگذارىها و تمايلات نفسانى، به بى راههها، لغزش گاهها و پرتگاهها سوق داده شوند، كه موجب زيان اين جهان و كيفر سراى آخرت خواهد بود.
آيا نبايد از خود پرسيد كه: چگونه جوان مسلمان روزگار رسول خدا صلىاللهعليهوآله كارهايى كه ناممكن مىنمود به واقعيت تبديل مىكرد، اما امروز مىگوييم: نمىتوان جوانان را به اين گونه مجالس آورد ... .
مشكل را بايد در خويش جست و جو كنيم. آيا آن گونه كه شايسته است با جوانان سخن گفته و آنان را به مجالس ارشاد فرا خواندهايم كه ميزان موافقت يا مخالفتشان را به دست آورده باشيم؟ آيا از دختران با عفت و پاكدامن خود خواستهايم كه با روش مناسب همگنان خود رابه مجالس دينى بياورند و آنان سرباز زدهاند؟ بىترديد اگر روش درستِ برخورد با جوانان را بشناسيم، پاسخ مثبت خواهد بود.
بياييم هرچه بيشتر جوانان را جذب مجالس و هيئتهاى دينى، حسينيهها و مساجد كنيم كه شركت و حضور در چنين مجالسى افزون بر پاداش معنوى و تقويت ايمان افراد، عامل پيشرفت علمى، اقتصادى، اجتماعى، فرهنگى و... آنان نيز مىشود زيرا آنچه در اين مجالس بيان مىشود
آموزههاى دين اسلام است كه تمام افراد جامعه را به خوبىها و گريز از بدىها فرا مىخواند.
مكه در روزگار جاهلى تحت حاكميت اشراف بود و سركشانى همچون: ابوجهل، ابولهب، صفوان و... بر مردم حكومت مىكردند و مردم نيز بت پرست بودند. حاكم و رعيت دست به دست يكديگر داده، عليه مسلمانان وارد صحنه شدند. اين اتحاد شوم، سختترين شكنجهها و آزارها را بر مسلمانان مكه روا داشت.
مسلمانان، مورد محاصره اقتصادى و اجتماعى مشركان قرار گرفته بودند. چون در اجتماع ظاهر مىشدند مىبايست بدترين رفتارها را بر خود هموار كنند. هر گاه كالايى را در بازار عرضه مىكردند، خريدارى نداشت و زمانى كه مىخواستند كالايى بخرند كسى از آن جماعت، چيزى به آنان نمىفروخت. هيچ كس حاضر نمىشد دختر خود را به همسرى جوان مسلمان در آورد يا از مسلمان دخترى بگيرد و... .
سال هايى آكنده از فشارهاى روحى و مادى و تنگناهاى بسيار، بر مسلمانان سايه افكنده بود و به سختى سپرى مىشد. در چنان شرايطى مسلمانان از جمله عبداللّه بن جحش به حضور پيامبر صلىاللهعليهوآلهرسيده، از رنج و آزارى كه از مشركان مكه مىديدند شكايت كردند و از حضرتش خواستند
تا چارهاى بينديشند.
پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمودند: به حبشه برويد و خود و دين خود را نجات دهيد.
از آن رو پيامبر صلىاللهعليهوآله حبشه را پيشنهاد نمود كه نجاشى پادشاه آن سامان، آنان را از پاى بندى به دينشان باز نمىداشت. مسلمانان بر آن شدند تا مخفيانه و به دور از چشم مشركان به سوى حبشه حركت كنند كه در غير اين صورت، مشركان آنان را از رفتن باز داشته و احتمالاً مىكشتند. از اين رو شبانه به ساحل دريا آمده سوار بر كشتيى شدند كه از آنِ مردم مكه نبود و به سمت حبشه روان شدند؛ باشد كه دين خود را به ساحل امن و به سلامت برسانند.
پادشاه حبشه كه مردى پاك طينت و سليم القلب بود، از مسلمانان استقبال كرد و پس از تفاصيل زيادى كه در كتابهاى تاريخى آمده، به بركت وجود اين مهاجران، مسلمان شد و گروهى نيز با او همراه شده، اسلام آوردند و در نهايت تمام مردم آن سامان به اسلام گرويدند. ولى متأسفانه پس از چهارده قرن، امروز حبشه با اكثريت مسلمان در دست كفار است.
آن گاه نجاشى به مهاجران زمين داد تا در آن به كشت و كار پرداخته و از آن ارتزاق كنند. در اين هجرت، سه تن از برادران عبداللّه بن جحش او را همراهى مىكردند. تمام اين افراد از سوى پادشاه حبشه به عنوان پناهنده
سياسى (در اصطلاح امروز) پذيرفته شدند.
بنابه نقل تاريخ، اين مهاجران با تمام توان و نهايت فروتنى، در سرما و گرما در هجرت گاه خود به كار پرداختند. آنان از نظر مالى وضع چندان مطلوبى نداشتند و جامههاى شان چنان ژنده و فرسوده شده بود كه ناچار وصله بر وصله مىنهادند و از اين كه با چنين پوشش هايى در ميان مردم ظاهر شوند شرم داشتند. اما از آن جا كه به زيور ايمان راسخ آراسته شده بودند دورى از كسان، گرسنگى و سختى را بر خود هموار كردند و چندين سال در حبشه روزگار گذراندند. اگر امروزه جامعه اسلامى از امكانات و آسايش نسبى خوبى برخوردار هستند از بركت فداكارى هايى است كه مسلمانان صدر اسلام در راه خدا كردند؛ پس اگر نه در حدّ آنان كه در توان خود بكوشيم و اين مكتب پاك و انسان ساز و سعادت بخش را آن گونه كه هست به جوانان و جويندگان حقيقت معرفى كنيم، باشد كه خدمات پيشينيان را پاس داشته باشيم.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله به مدينه هجرت نمود و اولين حكومت اسلامى را بنيان نهاد و به بركت آموزههاى آسمانى اسلام، مسلمانان از آسايش و امنيت نسبى برخوردار شدند. اين خبر به مهاجران حبشه رسيد. آنان - كه عبداللّه بن جحش و برادرانش از جمله شان بودند - حبشه را ترك كرده رو به
سوى مدينه نهادند. مسلمانان نيز به گرمى از آنان استقبال كردند. خانوادههاى ايشان نيز كه در دوران هجرت در مكه مانده بودند به آنها پيوستند و بدين ترتيب آن دوره سختيها و فشارها تا حدى سرآمد و اينك روزگار قدرت و شكوفايى اسلام و مسلمانان فرا رسيده بود.
فريب كارى و نيرنگ بازى از ويژگىهاى حاكمان ستمگر و سركش است. حكومت امويان نيز از اين قاعده مستثنا نبود. بنىاميه كار خود را با حيله و نيرنگ آغاز كردند و افراد را با زر و سيم، وامدار و رهين منت خود نمودند و در فرصت مناسب سلطه خويش را با زور سر نيزه و شمشير، استحكام بخشيدند. زمانى كه معاويه براى فرزندش يزيد بيعت گرفت، يكى از خطيبان وابسته به دربار برخاست و با اشاره به معاويه گفت: اگر اين (معاويه) بميرد نوبت اين (يزيد) است و هر كس از پذيرفتن او سر باز زند سر و كارش با اين (به شمشيرش اشاره كرد) خواهد بود.
روزگار ترور، وحشت و ستمگرى تا واپسين روزهاى حكومت هشام بن عبدالملك ادامه يافت. از آن پس نابسامانى و تجزيه سراسر حكومت را فرا گرفت و اين به دليل مشغول بودن خليفه به خوشگذرانى و عشرت بود. مردم نيز از بنى اميه و رفتار آنان ناخشنود بودند و در نهايت در سال 132 ق. خليفه وقت هلاك شد و دولت امويان به فرجام كار
خود رسيد.
دوره امويان شاهد جنگها و انقلابهايى بود كه مشهورترين آنها عبارتند از:
1- واقعه كربلا: بنى اميّه به جنگ با امام حسين عليهالسلام پرداخته، او و خاندان و همراهانش را به شهادت رسانده، زنان و دختران او را، كه دختران پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند، به اسارت بردند؛
2- قيام مردم مدينه به فرماندهى عبداللّه بن حنظله؛
3- قيام مردم مكه به فرماندهى عبداللّه بن زبير؛
4- قيام مردم عراق به فرماندهى مختاربن ابى عبيده ثقفى؛
5- قيام مردم عراق به فرماندهى مصعب بن زبير؛
6- قيام مردم كوفه كه فرماندهى اين قيام را نيز مصعب بن زبير بر عهده داشت؛
7- قيام مردم كوفه به فرماندهى زيد بن على عليهالسلام؛
8- قيام مردم عراق به فرماندهى بنىمهلب بن ابى صفره؛
و قيامهاى ديگرى، از جمله قيام خوارج.
در اين قيامها هزاران كشته و زخمى بر جاى ماند و شهرها به آتش كشيده شد.
دوران بنى اميه، روزگار كشتار، آوارگى و شكنجه راويان حديث بود و بسيارى از ميراث روايى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله از بين رفت و دست تطاول
جاعلان و حديث سازان به ساحت پاك احاديث نبوى دراز شد و توانست احاديثى جعلى كه نظر حاكمان را تأمين مىكرد و زندگى مرفه را براى وضّاعان فراهم مىآورد، به مردم عرضه كند.
حاكمان جور هماره در تلاشند تا حكومت خود را مشروع نشان دهند و براى رسيدن به اين هدف از هيچ اقدامى دريغ نمىكنند. يكى از اين ابزارها كه مورد استفاده اين حاكمان قرار گرفت جعل حديث بود. وضّاعان و جاعلان حديث در قبال دريافت مال و منصب از حاكمان، دين و آخرت خود را در قالب روايات و احاديث جعلى پيشكشِ آنان مىكردند؛ احاديثى كه به اطاعت كوركورانه و پرهيز از رويارويى با آنان فرا مىخواند. معاويه، اين فرصت را مغتنم شمرده، با اموال فراوانى كه به جاعلان دين باخته مىداد، روايات سفارشى خود را به وسيله همين افراد، جَعل و توسط واعظان حكومتى به گوش همگان مىرساند. از جمله اين روايات مواردى است كه ذيلا بيان مىشود:
1- از او [حاكم] شنوايى و فرمانبردارى داشته باشيد، حتى اگر بردهاى حبشى با سرى چون مويز (فردى ناقص الخلقه و به دور از اسلام) بر شما بگمارد.
2- بر تو باد اطاعت از كسى كه تو را كرامت بخشيده.
3- پيامبر صلىاللهعليهوآله به من سفارش نمود كه [از حاكم ]فرمانبردارى داشته باشم؛ هر چند او بردهاى بريده اطراف (گوشها، دستان، انگشتها و...) باشد.
4- هر كس سه روز در منصب خلافت قرار گيرد به دوزخ نخواهد رفت.
وضّاعان در حالى اين اباطيل را ساخته و پرداخته، به مردم ساده انديش و فريب خورده تحويل مىدادند كه خداى متعال در قرآن كريم مردم را از پيروى و فرمانبردارى از ستمگران بازداشته، ضرورت مقابله با ظالم و حرمت يارى او را بيان داشته است، آن جا كه مىفرمايد:
«وَ لاَ تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ...»؛ و به كسانى كه ستم كردهاند متمايل نشويد كه آتش [دوزخ] به شما مىرسد(1).
و فرموده است:
«... وَ مَن يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ ...»؛
و هر كس از مقررات خدا [پاى] فراتر نهد، قطعا بهخودش ستم كرده است(2).
و مىفرمايد:
«... وَ مَن قُتِلَ مَظْلُومًا فَقَدْ جَعَلْنَا لِوَلِيِّهِ سُلْطَنًا ...»؛ و هر كس مظلوم كشته شود، به سرپرست وى قدرتى دادهايم(1).
و فرموده است: «و كسانى كه چون ستم بر ايشان رسد، يارى مىجويند. [و به انتقام بر مىخيزند] و جزاى بدى، مانند آن، است. پس هر كه در گذرد
و نيكوكارى كند، پاداش او بر [عهده] خداست، به راستى او ستمگران را دوست نمىدارد. و هر كه پس از ستم [ديدن] خود، يارى جويد [و انتقام گيرد] راه [نكوهشى] برايشان نيست. راه [نكوهش ]تنها بر كسانى است كه به مردم ستم مىكنند، و در [روى] زمين به ناحق سر بر مىدارند. آنان عذابى دردناك [در پيش ]خواهند داشت.»(2)
و در جاى ديگرى حضرتش مىفرمايد:
«... فَمَنِ اعْتَدَى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَيْكُمْ ...»؛ پس هر كس بر شما تعدّى كرد، همانگونه كه بر شما تعدّى كرده، بر او تعدّى كنيد(3).
افزون بر آيات ياد شده روايتى از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل شده است كه در باره
معاويه فرمودهاند: اگر معاويه را بر فراز منبرِ من ديديد او را بكُشيد(4).
روايات ديگرى نيز در اين باب از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل شده كه همگى بر عدم مشروعيت حكومت امويان دلالت داشته، مسلمانان را به مقابله با حاكمان از اين خاندان و از بين بردن و رهايى از آنها موظف مىكنند.
غارت ثروت مردم و فساد و تباهى از ديگر ويژگىهاى برجسته حاكمان جور است. بنابه گواهى تاريخ، بنى اميه در روزگار حكومت خود تمام اندوخته بيت المال كه از آنِ مسلمانان بود و نيز منصبهاى مهم حكومتى را در سراسر گستره اسلامى به خود و بستگان خويش اختصاص دادند. آنان نخستين پايه گذاران تعصبات قومى و نژادى در حكومت، در تاريخ اسلام بودند. بنى اميه ميان عرب و موالى (غير عرب) و عشاير و غير عشاير و... تفاوت قائل شدند. پايه مجالس عشرت و خوشگذرانى و مِىْ گُسارى توسط همانها در اسلام گذارده شد. همچنين بذل و بخششهاى بىحد و حساب از بيت المال به آوازه خوانان، نديمان، چاپلوسان و... را، آنان در تاريخ اسلام باب كردند.
داغ ننگ جنگيدن با ياران رسول خدا و كشتن بهترين آنان مانند: عمار ياسر، حجربن عدى و... نيز بر پيشانى آنان نهاده شده است.
هزاران انسان بىگناه و افراد پاك و مصلح، در اين دوره سياه به دست حاكمان و دست نشاندگان اموى كشته شدند كه امام حسن عليهالسلام و امام
حسين عليهالسلام و بيست تن از خاندان رسالت كه در گستره زمين همانندى نداشتند از آن جمله بودند. پس از اين بزرگواران نوبت به زيد بن على بن الحسين عليهالسلام و ديگر پاكان رسيد تا قربانى كينههاى ديرين بنى اميه شوند. بنى اميه كار را به جايى رساندند كه بر گردن صحابه و تابعين، داغ ملكيت و بندگى براى خليفه مىنهادند؛ همان كارى كه با دامها و چارپايان صورت مىگيرد. به يك سخن، امويان خود را حاكم بر مردم و اختياردار مردم و حتى برتر از رسول خدا مىدانستند!
بنى أميه پس از آن كه معاويه، سر دسته تبهكاران، جنگى تجاوز كارانه عليه اميرمؤمنان على بن ابى طالب عليهالسلام به راه انداخت و شهرهاى تحت حكومت او را مورد تاخت و تاز قرار داد و مردم بى گناه و بىپناه را كشت، قدرت را به دست گرفتند.
چهارده تن از اين خاندان، بيش از هشتاد سال بر مردم فرمانروايى كردند.
پيامبر گرامى اسلام به حكومت رسيدن اين خاندان را خبر داده بود و اين امر زمانى بود كه حضرتش در عالم رؤيا ديد كه اينان چون بوزينگان بر منبر حضرتش جست و خيز مىكردند. پيامبر صلىاللهعليهوآله از اين موضوع و آيندهاى كه پيش روى مسلمانان است غمگين شد. خداى متعال اين آيه را بر او
نازل كرد:
«...وَ مَا جَعَلْنَا الرُّءْيَا الَّتِى أَرَيْنَكَ إِلاَّ فِتْنَةً لِّلنَّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِى الْقُرْءَانِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَمَا يَزِيدُهُمْ إِلاَّ طُغْيَنًا كَبِيرًا»؛ و آن رؤيايى را كه به تو نمايانديم، و [نيز] آن درخت لعنت شده در قرآن را جز براى آزمايش مردم قرار نداديم؛ و ما آنان را بيم مىدهيم، ولى جز بر طغيان بيشتر آنها نمىافزايد.(1)
امير مؤمنان عليهالسلام نيز در خطبهاى، بنى اميه را چنين توصيف مىكنند: به خدا سوگند، پس از من، فرزندان اميه را اربابان بدى براى خود خواهيد يافت؛ چون ماده شتر كلان سال بد خوى كه به هنگام دوشيدن، به دهان گاز گيرد و دستها بر زمين كوبد و لگد افكند و نگذارد كسى شير وى را بدوشد.
[بنى اميه] در ميان شما همواره چنين باشند و در ميان شما باقى نگذارند مگر كسى كه به حالشان سودمند بُوَد، يا به ايشان ضررى نرساند. انتقام گرفتن از ايشان چونان انتقام گرفتن بردهاى از صاحبش، يا فرمانبر از فرماندهاش شود. بلاى آنان با چهرهاى زشت و ترسناك و ظلمتى همانند تاريكى جاهليت بر سرتان فرود مىآيد كه نه نور هدايتى در آن آشكار و نه
1) . اسراء 17 آيه 60.
راه هدايتى در آن پيدا است(1).
عدم ايمان به خداوند و باور نداشتن روز قيامت نيز از اوصاف حاكمان سركش و طاغوت هاست.
ابن ابى الحديد معتزلى در شرح خود بر نهج البلاغه آورده است: بسيارى از اصحاب ما بر دين معاويه خدشه وارد كرده، در فاسق شمردن او كوتاهى نكردهاند و حتى درباره وى گفتهاند: او ملحد بود و اعتقادى به رسالت و پيامبرى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نداشت و گفتههايى از معاويه را نقل كردهاند و آنها را دليل ادعاى خود دانستهاند. از جمله زبير بن بكار در كتاب الموفقيات خود مطالبى درباره كفر معاويه بيان داشته است و اين در حالى است كه زبير با معاويه دشمنى يا ناسازگارى نداشته و به تشيع نسبت داده نشده، چرا كه دورى كردن او از [حضرت] على عليهالسلام بيانگر اين امر است.
زبير بن بكار به نقل از مطرف بن مغيرة بن شعبه آورده است كه گفت: با پدرم نزد معاويه (در شام) رفتيم. پدرم هميشه به كاخ معاويه مىرفت و با او به گفتوگو مىپرداخت، سپس نزد من آمده از هوشمندى معاويه سخن مىگفت و از آنچه از او مىديد غرق شگفتى مىشد. شبى از نزد معاويه به
1) . نهج البلاغه، خطبه 93.
خانه باز گشت ولى بر خلاف شبهاى ديگر اندوه زده بود و از خوردن غذا خوددارى مىكرد. مدتى صبر كردم و چنين مىپنداشتم كه اندوه و ناراحتى او به جهت مسئلهاى ميان ما باشد. از او پرسيدم: چرا امشب غمگينى؟
پدرم گفت: فرزندم، از نزد كافرترين و پليدترين مردم باز مىگردم.
گفتم: چطور؟!
گفت: زمانى كه با او (معاويه) تنها شدم به او گفتم: اى امير، عمرى نسبتا طولانى سپرى كردهاى، خوب است قدرى دادگرى و خير خواهى كنى. نظر لطفى به برادران هاشمى خود كن و پيوند خويشاوندى را در نظر بگير كه - به خدا سوگند - زيانى از آنان متوجه تو نيست، وانگهى اين كار، نامى ماندگار و پاداشى [جاودان ]براى تو خواهد داشت.
معاويه گفت: هيهات، هيهات، به كدامين نام و ياد مىتوان دل بست؟ آن مرد تيمى (ابوبكر) به حكومت رسيد و دادگرى كرد و زمانى كه مُرد، نام او نيز از بين رفت و شايد گاهى كسى از او نام ببرد. پس از او حكومت به آن مرد عَدَوى (عُمر) رسيد. او مدت ده سال زحمت و سختى بر خود همواره كرد و چون مُرد نام وى نيز مُرد و جز در مواردى از او ياد نمىشود، اما ابن ابى كبشه (چوپان) همه روز پنج بار نامش اين گونه برده مىشود: أشهد أنّ محمداً رسول اللّه.
با اين حال، ديگر چه عملى و چه نامى مىماند؟
اى بىپدر! به خدا سوگند، چارهاى جز به خاك سپردن و نابود كردن اين نام نيست!(1)
آن گاه ابن ابى الحديد درباره معاويه مىگويد: كارهاى به دور از عدالت وى [بىشمار است، مانند ]پوشيدن جامههاى ابريشمى، نوشيدن از جامهاى طلا و نقره و... .
ابو الدرداء اين اعمال معاويه را بر او خرده گرفت و گفت: از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدم كه فرمودند: آن كس كه از جامهاى طلا و نقره بنوشد، آتش دوزخ در درون او غرش مىكند.
معاويه در پاسخ به او گفت: من ايرادى در اين كار نمىبينم!
ابوالدرداء گفت: چه كسى عذر خواه من از معاويه باشد؟ من از رسول خدا صلىاللهعليهوآله براى او مىگويم، او از رأى و نظر خود سخن مىگويد.[آن گاه رو به معاويه كرد و گفت:] هرگز با تو در يك سرزمين زندگى نخواهم كرد.
ابن ابى الحديد اين گونه سخن درباره معاويه را دنبال مىكند: محدثان اين خبر را نقل كردهاند، فقيهان نيز در كتابهاى خود در باب حُجيّت خبر واحد و اين كه چنين خبرى در شرع مورد عمل قرار گرفته، آن را آوردهاند. اين روايت عدالت و اعتقاد معاويه را مخدوش مىكند؛ چرا كه هر كس در مقابله با حديث رسول خدا صلىاللهعليهوآلهبگويد: «مخالفت با چيزى كه
1) . ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 5،ص 129.
پيامبر حرام كرده ايرادى ندارد» فاسد العقيده است. همچنين اختصاص دادن اموال فىء و بيت المال به خود؛ بىگناهان را حد زدن و مستحق حدّ را از اجراى حدّ معاف داشتن و... بر بى عدالتى و فساد عقيده او دلالت دارد.(1)
ابو جعفر(2)گفت: روايت شده است كه معاويه يك صد هزار درهم به سَمرة بن جندب داد تا شأن نزول دو آيه زير را در مورد على[ عليهالسلام] اعلام كند؛ آن جا كه خداوند مىفرمايد: وَمِنَ النَّاسِ مَن يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِى الْحَيَوةِ الدُّنْيَا وَيُشْهِدُ اللَّهَ عَلَى مَا فِى قَلْبِهِ وَهُوَ أَلَدُّ الْخِصَامِ * وَإِذَا تَوَلَّى سَعَى فِى الْأَرْضِ لِيُفْسِدَ فِيهَا وَيُهْلِكَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ وَاللَّهُ لاَ يُحِبُّ الْفَسَادَ؛ و از مردم كسانى هستند كه گفتار آنان، در زندگى دنيا مايه اعجاب تو مىشود، در ظاهر اظهار محبت شديد مىكنند و خدا را بر آنچه در دل دارند گواه مىگيرند. اين در حالى است كه آنان، سر سختترين دشمنانند. نشانه آن، اين است كه وقتى روى بر مىگردانند و از نزد تو خارج مىشوند، در راه فساد در زمين، كوشش مىكنند، و كِشت و نسل را نابود مىنمايند؛ با اينكه مىدانند، خدا فساد را دوست نمىدارد.(3)
نيز از سَمُره خواست تا شأن نزول اين آيه را در مورد ابن ملجم [لعنة اللّه عليه] اعلام نمايد؛ آن جا كه مىفرمايد: وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغَآءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ...؛ و از ميان مردم كسى است كه جان خود را براى طلب خشنودى خدا مىفروشد.(1)
سمره تن به اين خواسته معاويه نداد، معاويه دويست هزار درهم داد و او نپذيرفت سپس آن را به سيصد هزار درهم افزود، باز نپذيرفت، اما در مقابل چهارصد هزار درهم تسليم خواسته معاويه شد و آن گونه كه معاويه خواسته بود روايت جعل كرد.
ابن ابى الحديد سخن خود را درباره بنى اميه دنبال كرده مىگويد: «ترديدى نيست كه بنى اميه از بيان فضايل [حضرت] على عليهالسلام جلوگيرى كرده و در صورتى كه كسى اين ممنوعيت را ناديده مىگرفت وفضيلتى از او بيان مىكرد كيفر مىشد. اين محدوديت تا آن جا پيش رفت كه اگر راوى مىخواست حتى حديثى درباره احكام از [حضرت] على عليهالسلام نقل كند، به خود جرأت تصريح به نام او نمىداد، بلكه مىگفت: ابو زينب چنين گفت؛ يا از ابو زينب چنين روايت شده... .
عطاء از عبداللّه بن شداد بن الهاد نقل مىكند كه گفت: دوست دارم يك روز تا به شام اجازه داشته باشم تا فضايل على بن ابى طالب عليهالسلام را بر
1) . همان، آيه 207.
شمارم، آن گاه گردنم زده شود.
ابن ابى الحديد ادامه مىدهد: اگر احاديث نقل شده درباره فضايل [حضرت] على عليهالسلام از چنان شهرت، گستردگى و كثرت نقل برخوردار نبود، بى ترديد در اثر ترس و تقيه از مروانيان و نيز دوره طولانى حكومت و شدت دشمنى آنان نسبت به [حضرت] على عليهالسلام از بين مىرفت. نيز اگر نبود اين كه خداى متعال رازى در اين مرد (حضرت على عليهالسلام) به وديعت نهاده بود، يك حديث درباره او باقى نمىماند و حتى يك منقبت و افتخار از او شناخته نمىشد. آيا نه چنين است كه اگر بزرگ روستايى بر يكى از اهالى آن خشم گرفته، مردم را از ذكر خير و بر شمردن خوبىهاى او باز دارد، ياد و نام او به فراموشى سپرده مىشود و در عين زنده بودن مُرده به شمار مىآيد؟
آن گاه ابن ابى الحديد اين گونه سخن خود را به پايان مىرساند:آنچه بيان شد گزيده گفتار شيخ ما ابو جعفر است كه در اين باب در كتاب التفضيل آورده است.(1)
1) . ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 73.
در تاريخ آمده است: معاويه بُسر بن ارطاة را كه مردى خشن، بىرحم، خونريز و به شدت سنگدل بود فراخواند و از او خواست تا راه حجاز را در پيش گرفته، پس از گذشتن از مدينه و مكه راهى يمن شود. معاويه به بُسر گفت: «در هر شهرى كه ساكنان آن پيرو على هستند وارد شدى با آنان با زبانى تند و گستاخ برخورد كن، آن سان كه بپندارند ديگر راه گريزى ندارند و در چنگ تو گرفتار آمدهاند. آن گاه زبان از بد گويى و دشنام آنان برگير و آنان را به بيعت با من فراخوان و هر كس تن به اين كار نداد او را بكش. شيعيان على را نيز هر جا كه يافتى از دم تيغ بگذران.
ابراهيم بن هلال ثقفى در كتاب الغارات به نقل از يزيد بن جابر ازدى مىگويد: شنيدم كه عبدالرحمن بن مسعده فزارى در زمان خلافت عبدالملك ضمن سخنانى گفت: در سال چهلم هجرى مردم شام از فراخوان على عليهالسلام براى جنگ و بىاعتنايى مردم عراق و پيروى آنان از
تمايلات خويش و نيز تفرقه حاكم بر آنان سخن مىگفتند. به همراه جماعتى از مردم شام نزد وليد بن عقبه رفتم و به او گفتيم: مردم ترديدى ندارند كه مردم عراق در مورد على راه تفرقه و اختلاف در پيش گرفتهاند. نزد دوست خود [معاويه] برو و از او بخواه تا پيش از اين كه اختلاف آنان به ائتلاف مبدل شده يا نابسامانى حكومت على به سامان آيد، با ما بدان سو حركت كند.
او گفت: با وى [در اين باره] سخن گفتم و او را مورد گلايه قرار دادم به گونهاى كه از من خسته و ديدارم براى او نا خوشايند شد، اما به خدا سوگند او را از راهى كه برگزيده و هدفى كه براى آن به اين جا آمدهايد، آگاه مىكنم.
وليد نزد معاويه رفت و او را از آمدنمان و سخنانى كه گفته بوديم آگاه كرد و او اجازه ورود به ما داد و گفت: وليد چيزهايى از شما براى من باز گفته است. ماجرا چيست؟
گفتيم: اين سخنان در ميان مردم زبان به زبان مىچرخد، پس خويش را براى جنگ و مبارزه با دشمنان آماده كن و فرصت را از دست نده، چرا كه نمىدانى در آينده آيا چنين فرصتى و حالتى كه الآن مردم عراق دارند به دست خواهى آورد يا نه. اين را نيز بدان كه اگر تو به مصاف دشمن خويش بروى براى تو عزت آفرينتر از آن است كه آنان به تو حمله كنند و تو
درصدد دفاع باشى و آگاه باش كه اگر مردم از گرد على پراكنده نشده بودند بىترديد او به جنگ با تو مىپرداخت.
او گفت: از مشورت و نظر شما بى نياز نيستم و هر گاه ضرورت مرا بدان واداشت از شما مدد خواهم گرفت. از اين كه سخنى از تفرقه و اختلاف ياران على به ميان آوردهايد آن چنان نيست كه مرا برانگيزد كه از پاى در آوردن آنان و تهاجم به آنان را در سر بپرورانم، يا تن به خطر سپرده، بدون اين كه بدانم پيروزم يا شكست خورده، سپاه خود را گسيل دارم. مبادا مرا به سهل انگارى متهم كنيد كه من راهى را بر گزيدهام كه براى شما نيز بهتر و در نابودى آنان كارآمدتر است. من از هر سو بر آنان تاخته و شبيخون زدهام. سواران من گاهى در جزيره و زمانى در حجاز به كارزار با آنان مىپردازند و در اين ميان خدا مصر را براى ما فتح كرد كه مايه عزت دوستان و خوارى دشمنان ما شده است. از اين رو زمانى كه اشراف عراق اين عنايت الهى را بر ما ببينند همه روزه گروه، گروه به ما خواهند پيوست و اين مايه كاستى آنان و فزونى ما شده، آنان را دچار ضعف و سستى نموده و بر قدرت و قوّت شما مىافزايد و عزت شما و خوارى آنان را در پى دارد. پس شتاب نكنيد كه اگر فرصتى را مناسب بيابم آن را از دست نخواهم داد.
ما كه سخن آخر را از معاويه شنيده بوديم از نزد او بيرون شده، در جايى گرد هم نشستيم. در اين هنگام معاويه، بسر بن ارطاة رافراخواند و او
را با سه هزار سپاهى گسيل داشت و به او گفت: راه مدينه را در پيش گير و مردم را از آن جا بران. در ميان راه بر هركس گذشتى او را بترسان و دارايى هركس كه سر به فرمان ما ننهاده باشد، غارت كن. چون وارد مدينه شدى چنان بنمايان كه آهنگ جان آنان را كردهاى و اين كه هيچ عذرى از آنان نپذيرفته، آنان را بى گناه نمىدانى. زمانى كه يقين كردند كه بى هيچ مسامحهاى خواهان جانشان هستى از آنان در گذر و راه خود را ادامه بده. مردم ساكن ميان مدينه و مكه را بترسان و چون وارد مكه شدى متعرّض هيچكس نشو و فقط آنان را بترسان! تا اين كه وارد صنعاء و الجند گردى. ما در آن جا دوستان و پيروانى داريم، چون نامه آنان كه به دستم رسيده نشانِ اين مطلب است.
بُسر با سپاه سه هزار نفرى خود روانه شده، به دير مروان (گذر گاهى در نزديك دمشق) رسيد سپاه را در گير كرد كه در نتيجه چهار صد تن از آنان از پاى در آمدند. سپس با دو هزار و شش صد تن باقى مانده راه خود را در پيش گرفت.
وليد بن عقبه مىگويد: ما از معاويه خواستيم تا سپاه را به كوفه بفرستد ولى او نيروهايى به سمت مدينه گسيل داشت. مَثَل ما و او همانند آن ضرب المثل است كه مىگويد: اُريها السها وتريني القمر؛ ستاره [كوچكى] را به او نشان مىدهم و او ماه [تابان و بزرگ] را به من مىنماياند [كنايه از اينكه
ما چيزى از او مىخواهيم اما او چيز ديگرى انجام مىدهد].
اين سخن به گوش معاويه رسيد و او به شدت خشمگين شد و گفت: به خدا سوگند، اين احمق بى خبر از سياست و بى تدبير را تنبيه خواهم كرد. اما در نهايت از او چشم پوشى كرد(1).
ابراهيم بن هلال به نقل از عوانه و او از كلبى و لوط بن يحيى نقل مىكند كه: در هر درگيرى كه سپاه بُسر، تلفاتى بر جاى مىگذارد، با باقى مانده سپاه، به راه خود ادامه مىداد. اگر به آبشخورى مىرسيد، شتران آن جا را به تصرف در مىآورد بر آن سوار شده، مركبهاى خود را بدون سوار پيش مىراند تا اين كه به آبشخور ديگرى برسد. در اين جا شتران قبلى را بازگردانده، شتران مردم اين منطقه را با خود مىبرد. تا اينكه نزديك مدينه رسيدند.
ابراهيم بن هلال مىگويد: نقل شده است كه قبيله قضاعة به پيشواز سپاه بُسر آمدند و شترى قربانى كردند. تا اينكه سپاه بُسر وارد مدينه شد. در آن زمان ابو ايوب انصارى صحابى رسول خدا والى اميرمؤمنان على عليهالسلام در مدينه بود. او كه اين سپاه و فرمانده آن را ديد از مدينه گريخت.
بُسر وارد مدينه شد و بر فراز منبر رفت و به شدت به مردم توهين كرد و
1) . الغارات، ج2، ص 598 - 601.
آنان را تهديد نمود! او خطاب به مردم گفت: رويتان سياه باد، خداوند مىفرمايد: خدا براى آنان كه كفران نعمت مىكنند، مثلى زده است: منطقه آبادى كه امن و آرام و مطمئن بود، و همواره روزىاش از هر جا مىرسيد، اما به نعمت خدا ناسپاسى كردند و خداوند به خاطر اعمالى كه انجام مىدادند، لباسهاى گرسنگى و ترس را بر اندامشان پوشانيد(1).
خداوند شما را مصداق اين آيه و مردم آن منطقه قرار داده است. شهر شما هجرت گاه پيامبر صلىاللهعليهوآله و خانه او بود و در آن به خاك سپرده شد.
پس از او خليفگان در اين شهر خانه گزيدند، اما شما اين نعمت خدا را سپاس نگفتيد و حق پيامبر صلىاللهعليهوآله را نگاه نداشتيد. در حالى خليفه (عثمان) در ميان شما كشته شد كه گروهى قاتل ،دستهاى در كمين و عدهاى از شما زخم زبان مىزدند. اگر در اين رويارويى مؤمنان پيروز مىشدند مىگفتيد: ما نيز با شما بوديم و اگر پيروزى از آن كافران مىبود، مىگفتيد: آيا شما را در برابر مؤمنان حمايت نكرديم؟
آن گاه انصار را مورد حمله قرار داد و گفت: اى جماعت يهوديان و برده زادگان] از قبيله [بنى زريق، بنى النجار، بنى سلمه و بنى عبدالأشهل! به خداوند سوگند آن چنان شرنگ مرگى به شما بچشانم كه داغ دل مؤمنان و خاندان عثمان را آرام بخشد. به خدا سوگند، كارى كنم كه تنها نام و يادى از شما، چونان امتهاى پيشين بر جاى بماند.
1) . نحل 16 آيه 112: وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً قَرْيَةً ... بِمَا كَانُوا يَصْنَعُونَ.
آن گاه زبان تهديد گشود تا آن جا كه مردم پنداشتند به زودى آنان را از دم تيغ خواهد گذراند. اين بود كه به حويطب بن عبد العزى پناه بردند، همو كه گفته مىشود شوهر مادر بُسر است. او نيز بر فراز منبر شده، خطاب به بُسر گفت: ]اينان [خاندان تو و انصار رسول خدا هستند و قاتلان عثمان نيستند. آنقدر اينگونه سخنان به او گفت تا بُسر را آرام كرد.
سپس مردم مدينه را براى بيعت با معاويه فراخواند و آنان نيز باوى بيعت كردند. آن گاه بسر از فراز منبر پايين آمد و داخل شهر شد و خانههاى فراوانى را در آتش سوزاند، كه خانه زرارة بن حرون (يكى از بنى عمرو بن عوف)، خانه رفاعة بن رافع زرقى و خانه ابو ايوب انصارى از آن جمله بود. آن گاه گفت: چرا جابر بن عبداللّه ديده نمىشود؟ اى بنى سلمه، در صورتى كه جابر را نزد من نياوريد در امان نخواهيد بود.
جابر به ام سلمه - رضى اللّه عنها - پناه برده بود. ام سلمه از بُسر براى او امان خواست، اما او گفت: تا زمانى كه بيعت نكند امانش نمىدهم.
ام سلمه به او و فرزند خود عمر گفت: برويد و با او بيعت كنيد و آن دو نيز چنان كردند.
ابراهيم از وليد بن كثير از وهب بن كيسان نقل مىكند: از جابر بن عبداللّه انصارى شنيدم كه مىگفت: چون از بيم بُسر پنهان شدم، خاندان مرا مخاطب قرار داد و گفت: تا زمانى كه جابر نزد من حاضر نشود در امان نخواهيد بود.
آنان نيز نزد من آمدند و گفتند: تو را به خدا سوگند مىدهيم كه با ما نزد بُسر بيايى و با او بيعت كنى كه در اين صورت خون خود و خاندان خود را حفظ مىنمايى و اگر به اين كار تن ندهى، مردان ما كشته و فرزندان ما اسير مىشوند.
تا شب از ايشان مهلت خواستم و چون شب فرا رسيد، نزد ام سلمه رفتم و او را از وضع خود و اقربايم آگاه كردم. او گفت: فرزندم، برو و با او بيعت كن و بدين وسيله خون خود و خويشانت را حفظ نما كه برادر زادهام را نيز به همين كار واداشتم.
ابراهيم از وليد بن هشام نقل مىكند: بُسر وارد مدينه شد و در مسجد پيامبر صلىاللهعليهوآله بر فراز منبر آن حضرت قرار گرفت و گفت: اى مردم مدينه، براى ]شادمانى در گزينشِ] حاكمى خضاب بستيد، ولى عثمانِ خضاب بسته (كهنسال) را كشتيد. به خدا سوگند تمام افراد خضاب كرده حاضر در مسجد را از دم تيغ مىگذرانم.
آن گاه به همراهان خود فرمان داد تا بر درهاى مسجد بايستند [مانع خروج كسى شوند ]او با اين كار مىخواست آنان را به طور اجمالى شناسايى كند.(1)
اقدام معاويه در گُسيل بُسر و فرمان به ترساندن مردم در حالى بود كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهافرادى را كه باعث ترس اهل مدينه شده يا در مدينه
1) . علامه امينى، الغدير، ج11، ص22 - 25.
مرتكب جنايت شوند يا جنايتكارى را پناه دهند لعن نموده است. جميل از امام صادق عليهالسلام نقل كرده است كه حضرتش فرمودند: رسول خدا صلىاللهعليهوآله لعنت كرده است كسى را كه در مدينه مرتكب امرى ناشايست شود يا فردى كه چنين كسى را پناه دهد.
از امام عليهالسلام پرسيدم: اين كار ناشايست چيست؟
امام عليهالسلام فرمودند: قتل و جنايت.(1)
نيز از رسول خدا صلىاللهعليهوآله روايت شده است كه فرمودند: هر كس به ستم مردم مدينه را بترساند خداوند او را خواهد ترسانيد و لعنت خدا، فرشتگان و تمام مردم بر او باد. از او (مرتكب اين كار) نه شفاعتى پذيرفته مىشود و نه عوضى.(2)
ابراهيم بن هلال ثقفى از عوانه و او از كلبى روايت كرده است كه: بُسر بن
ارطاة مدينه را ترك كرد و رهسپار مكه شد. در بين راه افرادى را كشت و اموال كسانى را به ستم گرفت. اين خبر به مردم مكه رسيد و تمام ساكنان آن، شهر را ترك گفتند. با نزديك شدن بُسر به مكه قثم بن عباس كارگزار على عليهالسلام در مكه از شهر بيرون رفت؛ مردم نيز شيبة بن عثمان را به عنوان
امير خويش برگزيدند.
بُسر وارد مكه شد و مردم مكه را به باد توهين و دشنام گرفت و آنان را نكوهش بسيار كرد. سپس با تعيين شيبة بن عثمان - كه مردم پيش از اين، او را انتخاب كرده بودند - به عنوان كارگزار مكه، آن سامان را ترك گفت. برخى از قريش به ملاقات او رفتند، اما بُسر ،گستاخانه به آنان دشنام داد و گفت: به خدا سوگند، اگر اختيار داشتم كه آنچه در انديشه دارم در حق شما عملى كنم، شما را به بلايى گرفتار مىكردم كه جان جنبيدن و گام از گام برداشتن نداشته باشيد!
آن گاه سراغ سعيد بن عاص را گرفت، اما او را نيافت. چند روزى در مكه ماند، سپس خطبهاى ايراد كرد و گفت: اى اهل مكه، من از [جرم] شما چشم پوشى كردم، اما مبادا كه سر ناسازگارى و مخالفت بر داريد. به خدا سوگند، اگر دست به چنين كارى بزنيد چنان كارى با شما كنم كه اصل و ريشهتان را نابود كند، اموالتان به غارت رود و خانههايتان ويران شود. پس از اين، بُسر به سوى طائف حركت كرد.
بُسر بن ارطاة يكى از قريشيان را به تباله فرستاد تا جمعى از شيعيان على عليهالسلام را كه در آن جا زندگى مىكردند بكُشد. او قربانيان را گرد آورد و با آنان از مأموريت خود سخن گفت. به او گفتند: اينان خويشان تو هستند. در
اجراى فرمان شتاب مكن، باشد كه امان نامهاى از بُسر بگيريم. او نيز شيعيان را به زندان انداخت.
منيع باهلى از طرف آنان به طائف رفت تا نزد بُسر از آنان شفاعت كند. او به اين منظور جمعى از مردم طائف را با خود برد و آنان با بُسر سخن گفتند و از او خواستند تا حكم آزادى زندانيان را صادر كند. بُسر به وقت گذرانى پرداخت تا اگر نامهاى هم مىنويسد زمانى به دست مأمورش برسد كه حكم بُسر را عملى كرده باشد. زمانى كه اطمينان حاصل كرد كه مرد قريشى فرمان او را اجرا كرده و ديگر امان نامه سودى به حال آنان ندارد و به موقع به او نخواهد رسيد، نامه درخواستى را نوشت.
منيع به خانهاى كه در آن اقامت كرده بود باز گشت، اما صاحب خانه را - كه يكى از زنان طائف بود - در خانه نيافت. رداى خود را بر شتر انداخت و همان دم رهسپار تباله شد و آن روز و شب (جمعه و شب شنبه) را بدون اينكه از مركب خود به زير آيد راه پيمود و بامدادان خود را به زندانيان رسانيد. مأمور بُسر زندانيان را به قربانگاه آورده بود، چرا كه زمانى گذشته و نامه بُسر نرسيده بود. يكى از زندانيان را براى كشتن آماده كردند و مردى شامى او را هدف ضربه شمشير خود قرار داد، اما شمشير شكست. شاميان به يكديگر مىگفتند: شمشير خود را در معرض تابش خورشيد قرار داده، آنها را در هوا تكان دهيد تا نرم شوند.
منيع از دور، برق شمشيرها را ديد و با جامه خود به آنان علامت داد.
آنان گفتند: سوارى مىآيد كه پيامى دارد، دست نگاه داريد. منيع از شتر به زير آمده، شتابان خود را به آنان رساند و نامه را به ايشان داد. آنان نيز زندانيان را آزاد كردند.
مردى كه براى كشته شدن انتخاب شد و به آن ترتيب جان سالم به در برد، برادر منيع بود.(1)
نيز ابراهيم ثقفى از على بن مجاهد از ابن اسحاق روايت كرده است كه: چون مردم مكه كارهاى بُسر و رفتار او با مردم را شنيدند وحشت زده گريختند. فرزندان عباس به نامهاى سليمان و داوود به همراه مادرشان جويريه دختر خالد بن قرظ كنانى (هم پيمانان بنى زهره) كه ام حكيم كنيه داشت با جمع كسانى كه از مكه گريختند همراه شدند. سليمان و داوود كه خردسال بودند در كنار آبشخور ميمون بن الحضرمى (برادر علاء بن الحضرمى) از جمع كوچيان باز ماندند. بُسر به آنان دسترسى پيدا كرد و خود سر آنان را بُريد، چون جويريه از اين واقعه باخبر شد پريشان حال و وحشت زده در رثاى فرزندانش گفت:
اى كسى كه دو پسركم را ديده است؛ همان هايى كه چونان دو گوهر از صدف بر آمده بودند. اى كسى كه دو پسر مرا ديده است؛ همان هايى كه
1) . الغدير، ج 11، ص 25 - 26.
شنوايى و قلب من بودند و امروز قلب من به غارت رفته است.
اى كسى كه دو پسر خرد مرا ديده است ؛ همانان كه مغز استخوانهايم بوده و اينك مغز استخوان من تهى شده است.
خبر بُسر را شنيدم، اما نمىپنداشتم آنچه مىگويند و آنچه نسبت دادهاند درست باشد.
او بر گلوى دو فرزند من تيغ وحشتزا و بُرّان نهاد و گناه [بزرگى] مرتكب شد.
چه كسى است كه دل واله و سوخته غارت زدهاى را به سوى دو كودك گم شده كه از پدر دور ماندهاند دلالت كند.(1)
ها من أحس بابني اللذين هما *** سمعي و قلبي فقلبي اليوم مختطف
ها من أحس بابني اللذين هما *** مخ العظام فمخي اليوم مزدهف
نبّئت بسرا و ما صدقت ما زعموا *** من قولهم و من إلافك الذي اقترفوا
أنحى على ودجي إبنيّ مرهفة *** مشحوذة و كذاك إلاثم يقترف
من دل والهة حرّى مسلبة *** على صبيين ضلا إذ مضى السلف
بنا به روايتى نام دو فرزندِ عبيداللّه بن عباس، قثم و عبدالرحمن بوده و در ميان دايىهاى خود از بنى كنانه گم شدهاند. در نقل ديگرى آمده است كه بُسر آن دو را در سرزمين يمن و در صنعاء سر بريده است.
ماجراى كشته شدن فرزندان عبيداللّه را عبدالملك بن نوفل بن مساحق به نقل از پدرش اين گونه روايت كرده است: زمانى كه بسر وارد طائف شد
1) . ها من أحس بابني اللذين هما *** كالدرتين تشظى عنهما الصدف
مغيرة با او گفت و گو كرد و بُسر به او گفت: با من به راستى سخن گفتى و براى من خير خواه بودى.
او آن شب را در طائف ماند و بامدادان آن جا را ترك كرد. مغيرة او را بدرقه كرد و با او خداحافظى نمود. بُسر راه خود را در پيش گرفت و به قبيله «بنى كنانه» رسيد. فرزندان عبيداللّه بن عباس و مادرشان در آن قبيله حضور داشتند. بُسر آن دو كودك را طلبيد. يكى از مردان بنى كنانه كه از سوى عبيداللّه سر پرستى آن دو كودك را بر عهده داشت، شمشير بر گرفت و از خانه بيرون شد. بُسر به او گفت: مادرت به عزايت بنشيند، به خدا سوگند، آهنگ كشتن تو را نداشتيم. چرا خويش را در معرض كشته شدن قرار دادى؟
مرد كنانى گفت: اگر در راه كسى كه به من پناه آورده كشته شوم نزد خدا و مردم پذيرفتهتر و مقبولتر است.
آن گاه سر و پا برهنه با ياران بُسر به جنگ پرداخت و چنين رجز مىخواند:
سوگند كه حفاظت از حريم خانه و شمشير كشيدن و در دفاع از پناهجو مُردن، جز از جوانمردِ هراس آفرين، كه از هر غدر و نيرنگ به دور باشد، بر نمىآيد.(1)
إلا فتى أروع غير غدار
1) . آليت لا يمنع حافات الدار *** و لا يموت مصلتا دون الجار
مرد كنانى، پس از مدتى درگيرى كشته شد. سپس دو فرزند عبيداللّه را آوردند و سر از تنشان جدا كردند.
زنان بنى كنانه از خانههاى خود بيرون آمدند. يكى از آنان گفت: مردان را به دليل مبارزهطلبى و مقاومت مىكشد، كودكان چه كردهاند كه به چنين سرنوشتى گرفتار آيند؟ به خدا سوگند نه در جاهليت و نه در اسلام سابقه نداشته كه كودكان را بكشند! به خدا سوگند، حكومتى كه با كشتن ضعيفان و كهنسالان و از ميان رفتن رحم و قطع پيوندهاى خويشاوندى قوام يابد، بَد حكومتى است.
بُسر گفت: به خدا سوگند بر آن شدم تا شما را از دم تيغ بگذرانم.
آن زن گفت: آنچه به انجام آن همت گماشتهاى براى من گواراتر است.
هم چنين ابراهيم مىگويد: بُسر از طائف به نجران رفت. در آن جا عبداللّه بن عبد المدان داماد عبيداللّه بن عباس و فرزندش مالك را كُشت. آنگاه مردم نجران را گرد آورد و گفت: اى مردم نجران، اى جماعت نصارا و برادران بوزينگان! به خدا سوگند، اگر از شما چيزى ناخوشايند بشنوم با شمشير به سراغ شما برگشته، نسلتان را بر باد مىدهم، كِشتهاى شما را نابود و خانههاىتان را ويران خواهم كرد.
وى به شدّت آنان را تهديد كرد و پس از آن، نجران را ترك كرد و به أرحب رفت. در آن جا ابو كرب كه شيعه بود را كُشت. ابو كرب بزرگ باديه نشينان از قبيله هَمْدان بود.
بُسر وارد صنعاء شد. قبل از ورود او عبيداللّه بن عباس و سعيد بن نمران، صنعاء را ترك كرده بودند. عبيداللّه پيش از رفتن از صنعاء عمرو بن أراكه ثقفى را بر مردم صنعاء گمارده بود. او نيز راه ورود به شهر را بر بُسر بست و با وى به جنگ پرداخت، اما به دست بُسر كشته شد و بدين ترتيب بُسر وارد شهر شد و گروهى از مردم را كُشت.
هيئتى از مأرب به ديدار او آمد، ولى بُسر تمام آنان را، به جز يك تن كه جان به در برد، كشت. فرد نجات يافته نزد كسان خويش باز گشت و گفت: اى مردم، خبر كشته شدن پيران و جوانانمان را براى شما آوردهام.
ابراهيم از عبداللّه بن أراكه ثقفى اشعارى نقل كرده است كه در رثاى فرزندش عمرو سروده بود. اين اشعار بدين شرح است:
به جان خودم، بُسر ارطاة جنگاورى را در صنعاء از پاى درآورد كه چونان شيرِ خروشان بود و او، ابوالأجر بود.
سرت سلامت [و بدان كه ] اگر گريه، مردهاى را زنده مىكند؛ تمام كوشش خود را در گريستن بر عمرو به كار گير.
پس از مرگ دوستان على، عباس و خاندان ابوبكر ؛ بر ديگر مردگان گريه و مويه مكن.(1)
تعز فإن البكا رد هالكا *** على أحد فاجهد بكاك على عمرو
و لا تبك ميتا بعد ميت أجنة *** علي و عباس و آل أبي بكر.
بُسر، پس از شبيخون به شهرهاى امن و كُشتار مردم نزد معاويه باز گشت تا گزارشِ اعمال وحشتآفرين و جنايتكارانه خود را - كه به فرمان معاويه انجام داد - به او بدهد؛ گزارش جنايتهايى كه در سرزمينهاى مقدس تحت حكومت حضرت على عليهالسلام، يعنى مكه و مدينه و در حق ساكنان مسلمان آنها روا داشته است.
او به معاويه مىگويد: اى امير، خداى را سپاس مىگويم كه به همراه اين سپاه به جنگ دشمنان تو رفتم و در طول اين مسير چه در هنگام رفتن و چه در باز گشت حتى يك تن از اين سپاه از فرمان تو سرپيچى نكرد.
معاويه در پاسخ او و به منظور گمراه كردن افكار عمومى پاسخ داد: اين كار تو نبود، بلكه خداوند چنين خواست و به انجام رساند.
اين فريب كارىها در حالى صورت مىگرفت كه بُسر در اين مأموريت
1) . لعمري لقد أردى ابن أرطاة فارسا *** بصنعاء كالليث الهزبر أبي الأجر
سى هزار نفر را كُشت و عده بسيارى را در آتش سوزاند. يزيد بن مفرغ جنايتهاى بُسر را در اين لشكر كشى چنين توصيف مىكند:
نام شهرهاى زيادى را با نام خود مزين كرد؛ و آن چنان پيروزىهايى به دست آورد كه از فرطِ سرخوشى خواب از ديدگانش ربوده شده است.
او هزم الارعاد و منبعج الكلى را كه از مسرقان تا سرقان است در نورديد.
الشرف الاعلى، رامهرمز تا قريات الشيخ كه در نهرأربق قرار دارد [و نيز ]دشت بارين تا ناحيه شط ؛ و تا مجمع السلان كه ناحيهاى از دورق است [وتا ]لنگر گاه دجيل تا جاى منشعب شدن مجمع النهرين زير پا گذاشته.
هر جا كه بُسر با سپاه خود سر رسيد؛ آنچه قدرت داشت، كُشت و به آتش كشيد.(1)
سقى هز الأرعاد منبعج الكلى *** منازلها من مسرقان فسرقا
إلى الشرف الأعلى إلى رامهرمز *** إلى قريات الشيخ من نهر أربقا
إلى دشت بارين إلى الشط كله *** إلى مجمع السلان من بطن دورقا
إلى حيث يرفا من دجيل سفينة *** إلى مجمع النهرين حيث تفرقا
إلى حيث سار المرء بسر بجيشه *** فقتل بسر مااستطاع و حرقا
1) . تعلق من أسماء ما قد تعلقا *** و مثل الذي لاقى من الشوق أرقا
از ابوالحسن مدائنى نقل شده است كه: پس از صلح امام حسن عليهالسلام روزى عبيداللّه بن عباس و بُسر نزد معاويه حاضر بودند. عبيداللّه به معاويه گفت: تو به اين ملعون بدكار دستور دادى دو فرزند مرا بكشد؟
معاويه گفت: چنين فرمانى به او ندادم. اى كاش آن دو را نكشته بود. بُسر خشمگين شد و شمشير خود را نزد معاويه گذارد و گفت: شمشيرت را بستان. تو آن را حمايل من كردى و فرمان دادى كه تا آن جا كه بخواهم مردم را از خرد و كلان از پاى درآورم و من چنان كردم، حال مىگويى: چنين چيزى را نخواسته و بدان فرمان ندادهاى؟!
معاويه گفت: شمشير خود را باز گير. به جان خودم، تو موجودى ضعيف هستى كه اين گونه شمشير خود را پيش روى يكى از بزرگان عبد مناف مىگذارى كه روز گذشته دو فرزند او را كشتهاى.
عبيداللّه گفت: اى معاويه، مىپندارى او را به عوض يكى از فرزندانم خواهم كشت؟ او پستتر از اين است كه از او انتقام بگيرم. به خدا سوگند جز كشتن يزيد و عبداللّه (پسران معاويه) هيچ چيز ديگر مرا راضى نكرده و تقاص خون فرزندانم را جبران نخواهد كرد.
معاويه لبخندى زد و به منظور مغالطه و متوجه كردن تير ملامت عبيداللّه به سوى ديگرى گفت: گناه معاويه و دو فرزند او چيست؟ به خدا سوگند، نه از كشتن فرزندانت آگاهى داشتم، نه بدان فرمان دادم و به اين كار
راضى نبودم.
البته معاويه صراحت ابن عباس را تحمل كرد چون پدرش «عباس» سرورى و بزرگى داشت.
از ابزار مبارزه با ستمگران، سركشان، مستبدان و جنايتكاران دعا است؛ چرا كه خداى متعال به ستمديدگان، فرمان به دعا داده و اجابت را تضمين نموده است، باشد كه بدين وسيله ظالمين را كيفر داده باشد و فرجام كار آنان عبرت آيندگان گردد.
در تاريخ آمده است كه اميرمؤمنان على عليهالسلام بُسر بن ارطاة را اين گونه نفرين كرد: «بار خدايا، بُسر، دين خود را به دنيا فروخت، [پرده ]حرامها را
دريد؛ فرمانبردارى از مخلوقى گناه كار، نزد او بهتر از مواهبى است كه تو دارى [و براى خلق مهيا فرمودهاى]. بار خدايا، دمى او را مشمول رحمت خود مگردان. خداوندا، بُسر، عمرو [بن عاص] و معاويه را قرين لعنت خويش ساز و [آتش ]خشم و غضب خود را بر آنان فرو ريز. آنان را گرفتار انتقام [دردناك] خود گردان و عذاب و عقوبت خود را كه از گروه ستمكاران باز نمىدارى به سوى آنان فرست».
ديرى نپاييد كه بُسر بن ارطاة دچار جنون شد. او در حالت ديوانگى چيزى جز شمشير نمىخواست. هماره مىگفت: «شمشيرى به
من دهيد تا بكُشم».
شمشيرى از چوب ساختند و به او دادند و متكائى نيز در اختيار او مىگذاشتند، و او آن قدر با شمشير چوبى بر آن مىكوفت تا غش مىكرد و تا آخرين روز حياتش به همين وضع بود تا به هلاكت رسيد.
يزيد بن معاويه نيز خون ريز سفاكى مانند بُسر به نام مسلم بن عُقبه داشت.
بنا به گواهى تاريخ مسلم بن عُقبه در اختيار يزيد بود و آنچه در واقعه حره در مدينه كرد به فرمان او بود، همانطور كه بُسر در اختيار معاويه بود و آنچه در حجاز و يمن كرد به فرمان او بود.
مسلم بن عُقبه به دليل زياده روى در قتل و خونريزى و آدم كشى و بىباكى از اين اعمال، مُسرف بن عُقبه [اسراف كننده در قتل و كشتار] نام گرفت.
تفصيل اين مطلب را در جاى مناسب بيان خواهيم كرد.
سفيان بن عوف غامدى مىگويد: معاويه مرا خواست و گفت: تو را در رأس سپاهى انبوه گسيل مىدارم؛ سمت فرات را در پيش گير و چون به هيت رسيدى راه آنرا ببند و اگر سپاهيانى در آن ديدى بر آنان شبيخون بزن و در غير اين صورت به سمت انبار برو و اگر در آن سپاهيانى يافتى بر آنان
يورش ببر و در غير اين صورت به مدائن حمله كن، سپس نزد من باز گرد. مبادا به كوفه نزديك شوى؛ و بدان كه شبيخون به مردم انبار و مدائن مانند حمله به كوفه است. اى سفيان، [بدان كه] اين يورشها در دل مردم عراق تخم ترس و وحشت مىافشاند، هواداران ما را تقويت كرده، آنان را به بريدن پيوند از مردم عراق [و پيروى على عليهالسلام] وا مىدارد و آنان را كه از سختىها و گرفتارىها ترس دارند به ما متمايل مىكند. بر هر چه گذشتى ويران كن، هر كه را كه با تو همراه نباشد بكُش، اموال مردم را غارت كن؛ زيرا اين كارها مانند كشتن آنهاست و براى مردم دردناكتر است.
سفيان مىگويد: از نزد معاويه بيرون آمده، اردوى لشكر را برپا كردم و معاويه مردم را براى شركت در اين سپاه فرا خواند. در مدت سه روز سپاهى از شش هزار جنگجو تشكيل شد. كناره فرات را با سرعت پيموده به «هيت» رسيديم. ساكنان هيت كه شنيدند ما آنان را محاصره كردهايم، از فرات گذشتند و فرار كردند. وقتى وارد شهر هيت شديم، چنان خالى از سكنه شده بود كه گويى هرگز ساكنى نداشته است. از هيت گذشته به «صندوداء» رسيديم. ساكنان اين ناحيه نيز گريخته بودند و كسى را در آن نيافتيم. راه خود را براى فتح انبار ادامه دادم. مردم آن سامان پيشتر، از آمدن من آگاهى يافته بودند. فرمانده آنان به منظور رويارويى با من به سويم آمد. از درگير شدن با او خوددارى كردم و چند جوان از مردم آبادى را با خودبردم و از آنان جوياى تعداد ياران على عليهالسلام در انبار شدم.
گفتند: افراد جنگى پانصد نفر بودند كه پراكنده شده و به كوفه باز گشتهاند و شايد دويست نفر از آنان باقى مانده باشند.
سفيان مىگويد: افراد خود را به چند دسته تقسيم كردم. سپس دستهها را يكى پس از ديگرى به جنگ با آنها فرستادم. اما آنان با سربازان من به جنگ پرداخته در انتظار آنان مىنشستند و آنها را دنبال مىكردند. وضع را كه چنين ديدم حدود دويست نفر به جنگ با آنان فرستادم و سواران را در پى آنان گسيل داشتم، نيروهاى پياده و سواره بر آنان يورش بردند و در نهايت همه مدافعان پراكنده شدند و فرمانده آنان همراه شمارى از يارانش كشته شد. بيش از سى تن با خود همراه كردم و وارد شهر انبار شديم و تمام اموال مردم را كه در آن بود با خود برديم. به خدا سوگند، هرگز وارد جنگى نشدم كه اين چنين خالى از خطر و مايه چشم روشنى و شادمانى باشد. به خدا سوگند، به من خبر دادند كه اين حمله، مردم را به شدت ترسانده بود.
چون نزد معاويه باز گشتم و ماجرا را آن گونه كه بود براى او شرح دادم، گفت: به خدا سوگند، همان گونه كه درباره تو گمان مىبردم [و تو را آن گونه مىخواستم] هستى.
آرى، معاويه و ديگر حاكمان اموى كه حق اهل بيت پيامبر صلىاللهعليهوآلهرا به ستم غصب كردند و خود زمامدار امور مردم شدند اين گونه خشونت و خشونت آفرينان و خونريزان را تشويق مىكردند؛ زيرا خود نيز از همين شيوه براى از بين بردن مخالفان بهره مىجستند و طبيعى است كه از آن
گونه رفتارها خشنود باشند.
اينان بدون اجازه پيامبر صلىاللهعليهوآله، بلكه با آگاهى از نارضايتى او، چون بوزينگان بر منبر حضرتش به جست و خيز پرداخته، احكام خدا را بازيچه هوا و هوس و خود كامگى خويش كردند. با چنين شناختى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از آنان داشت فرمود:
إذا رأيتم معاوية على منبري يخطب فاقتلوه؛ هر گاه معاويه را بر فراز منبر من ديديد او را بكُشيد».(1)
1) . بحارالأنوار، ج 33، ص 191.
در برابر اين سياستهاى خصمانه و ددمنشانه حاكمان اموى، سياست عدم خشونت و عدم ستيزه جويىِ امامان اهل بيت عليهمالسلام كه پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله آنان را به عنوان جانشينان خود معرفى نمودهاند، بر تارك تاريخ مىدرخشد كه سر سلسله اين پاكان، اميرمؤمنان على بن ابى طالب عليهالسلاماست. او هرگز
حكومت خود را به ظلم و ستم و رفتار خشونتبار نيالود و در حق هيچ كس ستم نكرد. خودكامگى، خشونت، ترور و وحشت در حكومت او جايى نداشت، و سياست او حكمت و موعظه حسنه بود. البته گاهى نيز به مقتضاى حال و در جنگها مردم را نكوهش و سرزنش مىكرد، اما از اين حد فراتر نمىرفت.
روايت شده است كه: چون سفيان بن عوف بر شهر انبار يورش برد، يكى از كافران آن شهر كه خيلى هم بىادب و بىنزاكت بود، نزد اميرمؤمنان آمد و ايشان را از ماجراى حمله سفيان مطلع كرد.
اميرمؤمنان عليهالسلام بر فراز منبر شد و فرمود: اى مردم، برادر بكرى شما (والى انبار) دچار گرفتاريى شده است، كه هرگز نمىپنداشت چنين شود [از همين رو ديدهبانى نگمارده بود ]دنيا را وانهاده، به آنچه نزد خداست دل بسته و آن را برگزيده است. پس به سوى مهاجمان گسيل شويد [و بدانيد كه ]اگر به بخشى از آنان ضربه وارد كنيد، باقى مانده آنان را براى هميشه از عراق خواهيد راند.(1)
آن گاه امام عليهالسلام سكوت كرد، تا شايد پاسخى نيكو از آنان بشنود، اما حاضران خموشى گزيده، كسى پاسخ او را نداد.
امام عليهالسلام كه سكوت آنان را ديد، خود پياده، راه را در پيش گرفت تا به نُخليه رسيد، مردم نيز او را دنبال مىكردند. جمعى از بزرگان او را در ميان گرفته، به حضرتش گفتند: اى اميرالمؤمنين، باز گرد كه ما تو را كفايت مىكنيم.
امام عليهالسلام فرمود: شما نه براى من و نه براى خودتان بسنده نخواهيد بود.
آنان همچنان به حضرت اصرار كردند كه در نهايت او افسرده خاطرو مأيوس باز گشت.
آن گاه امام سعيد بن مسلم همدانى را فرا خواند و او را در رأس سپاهى به استعداد هشت هزار نفر از نُخليه گُسيل داشت و به او فرمود: اين سپاه (لشكر سفيان بن عوف) را تا بيرون راندن از خاك عراق دنبال كن.
1) . بحار الانوار، ج34، ص 54، باب 31.
سعيد راه كناره فرات را در پيش گرفت و به جست و جوى سپاه متجاوز تا «عانات» پيش رفت. در آن جا هانى بن خطاب همدانى را پيش فرستاد و هانى جهت حركت آنان را پى گرفت تا اين كه به نواحى پايانى «قنسرين» رسيد كه دريافت آنان از اين ناحيه گذشته و بيرون رفتهاند. از اين رو باز گشت.
اميرمؤمنان عليهالسلام همچنان اندوه زده و افسرده خاطر بود تا اينكه سعيد رسيد. امام عليهالسلام كه بيمار بود و قادر بر حضور در ميان مردم و ايراد خطابه و بيان منظور خود نبود، آنچه را كه بايد بيان كند، نگاشت و خود بر دروازه سده، كه به مسجد مىرسيد نشست و امام حسن عليهالسلام، امام حسين عليهالسلام و عبداللّه بن جعفر نيز در كنار او بودند. امام عليهالسلام سعيد را خواست و نوشته را به او داد و به او فرمود تا آن را براى مردم بخواند. سعيد در جايى ايستاد كه حضرت على عليهالسلام صداى او و گفتار مردم را بشنود، سپس نوشته امام عليهالسلامرا به اين شرح خواند:
به نام خداى بخشايشگر مهربان
از بنده خدا على اميرمؤمنان، به مسلمانانى كه نوشته من براى آنان خوانده مىشود. سلام عليكم.
اما بعد،ستايش مخصوص پروردگار جهانيان است و درود بر رسولان او؛ خدايى كه شريك نداشته، يگانه و يكتا و قائم به ذات خويش است. و درود [بى كران] از ميان [همه] جهانيان به محمد باد. اما بعد، در راه هدايت، شما را آن قدر ملامت كردم
كه خود خسته شدم. اما شما پاسخى مسخرهآميز داديد كه دل تنگم كرديد؛ سخنى كه شنيدن آن خارج از توان است و كلامى گفتيد كه مايه عزّت اهل آن نبود.
اگر چارهاى جز اين گفتن و ملامت كردن داشتم، هرگز چنين نمىكردم. اين نوشته من است كه براى شما خوانده مىشود پس پاسخى نيكو دهيد و به گفته و پاسخ خود پاى بند باشيد، هر چند گمان نمىبرم كه چنين كنيد. و از خداوند يارى مىخواهم.
اى مردم، به يقين جهاد درى از درهاى بهشت است... .(1)
بعد از پايان قرائت نامه حضرت على عليهالسلام، مردى از قبيله ازد به نام حبيب بن عفيف از جاى برخاست و در حالى كه دست برادر زاده خود - عبدالرحمن بن عبداللّه بن عفيف - را در دست داشت، به سمت اميرمؤمنان كه در دروازه سده نشسته بود رفت. در حضور حضرت دوزانو نشست و گفت: اى اميرمؤمنان، جز خود و برادرم چيز ديگرى در اختيار ندارم، هر چه خواهى فرمان بده كه به خدا سوگند اگر بر سر راه اجراى فرمانت تيغستان و صحرايى پوشيده از اخگر گداخته باشد، آن را عملى كرده يا در راه آن جان مىسپاريم.
اميرمؤمنان عليهالسلام در حق آن دو دعا كرد و فرمود: هر اندازه كه خواسته ما را جامه عمل بپوشانيد خدا بركات خويش را بر شما ارزانى دارد.
1) . همان.
آن گاه به حارث اعور دستور داد تا در ميان مردم بانگ در دهد: چه كسى جان خويش با خداى خود معامله مىكند و دنياى خويش را به بهاى آخرت [جاويدان] مىفروشد؛ به خواست خداوند صبحگاهان در «رحبه» گرد آييد و تنها كسى در اين سفر ما را همراهى كند كه در همراهىاش و جهاد با دشمن ما، راست گفتار و داراى نيتى صادق باشد.
صبحگاهان سيصد تن در «رحبه» گرد آمدند و چون حضرت آنان را از نظر گذراند فرمود: اگر يك هزار نفر مىبودند مىشد كارى كرد.
راوى مىگويد: گروهى نزد حضرت آمده عذر [ناتوانى] آورده و جماعتى نيز از او دورى جسته از شركت در اين سپاه سر برتافته بودند. امام عليهالسلام فرمود: ناتوانان آمدند و دروغ گويان عقب ماندند.
امام عليهالسلام چند روزى غمزده و به شدت افسرده خاطر بود. سپس مردم را فراخواند و براى خطابه برخاست و پس از ستايش و ثناى الهى فرمود:
اما بعد، اى مردم، به خدا سوگند كه جمعيت شما نسبت به تمام شهرها و سرزمينها، بيش از شمار انصار نسبت به عرب است.
از ابو مسلم نقل شده است كه گفت: گفتار على عليهالسلام را شنيدم كه
مىگفت: اگر نبودند بازماندگان اولين مسلمانان، بى ترديد هلاك مىشديد.
از اسماعيل بن رجاء زبيدى روايت شده است كه: على عليهالسلامپس از اين گفتار و حمد و ثناى الهى خطابه خود را اين گونه آغاز كرد:
اى مردم كه كالبدهايتان همراه و تمايلهايتان پراكنده است. آن كه شما را [به يارى ]خواند، قدرت نيافت و آن كه با شما بردبارى نمود و سختىهاى شما را برخود هموار كرد، روى آرامش نيافت. گفتارتان [آن چنان درد آور و گزنده است كه ]سنگ خارا را سست و كردارتان دشمن را به شما اميدوار مىكند. هر گاه گفتم در گرما به جنگ دشمنان برويد، گفتيد مهلت ده تا گرما سرآيد؛ زمانى كه گفتم در فصل سرما به جنگ آنان بشتابيد، پاسخ داديد باشد كه زمستان را پشت سر گذاريم؛ همان كارى كه بدهكار كرده، اداى دِين را پياپى به بعد و روزهاى ديگر موكول مىكند. هر كس [با شما پا به ميدان جنگ نهد و ]پيروزى را به وسيله شما بخواهد، چونان است كه با تير بدون ناوك در پى پيروزى باشد. ديگر گفتار شما را راست نمىدانم و اميد به يارى شما ندارم. خداوند ميان من و شما جدايى اندازد. پس از اين كاشانه و سرزمين، از كدام سرزمين و خانه مىخواهيد دفاع كنيد؟ و در ركاب كدامين پيشوا خواهيد جنگيد؟
[بدانيد كه] پس از من گمراهانى را [حاكم خويش] خواهيد يافت كه همه چيز را به خويش اختصاص خواهند داد، فقر و مستمندى خانههاى شما را در مىنوردد و شمشير برنده [و خون ريز ]بر گردن شما حاكم مىشود. آن گاه است كه آرزو مىكنيد كه اى كاش مرا مىديديد و در ركاب من مىجنگيديد و كشته مىشديد.(1)
1) . همان، ص57، باب 31.
از بكر بن عيسى نقل است كه گفت: زمانى كه آنان با سپاه شام به انبار شبيخون زدند، على عليهالسلام در ميان مردم به ايراد خطبه پرداخت و فرمود: اى مردم، اگر هفت تن مؤمن [صادق] از آبادى دفاع مىكردند چنين وضعيتى پيش نمىآمد. [انبار به تصرف آنان درنمى آمد].
از ثعلبة بن يزيد حمانى نقل است كه گفت: در بازار بودم كه بانگ الصلاة جامعة همگان را براى خبرى مهم فراخواند. شتابان به محل تجمع رفتم، مردم نيز به همين صورت خود را رساندند. على عليهالسلام بر فراز منبرى از گِل و گچ اندود شده نشسته و از اين كه كسانى به سواد شبيخون زده بودند خشمگين بود. شنيدم كه مىگفت: هان بدانيد به خداى آسمان و زمين، به خداى آسمان و زمين، اين رازى است از رسول خدا صلىاللهعليهوآله به من، كه اين امت به من خيانت خواهند ورزيد [و مرا تنها خواهند گذارد].(1)
مسيب بن نجبه فزارى مىگويد: از زبان على عليهالسلام شنيدم كه مىگفت: مبادا اين جماعت (مهاجمان) با فرمانبردارى از پيشواىشان در برابر نافرمانى شما از امام خود، با امانت دارىشان [نسبت به پيشواى خود] در برابر خيانت شما، با اصلاحشان در سرزمينشان در برابر افساد شما در سرزمينتان و با وحدت و همصدايى در باطل خود در برابر پراكندگى شما در عين حقانيتتان، بر شما چيره شوند. در اين صورت حكومتى پايا به دست خواهند آورد و تمام محرمات الهى را مباح خواهند نمود و ستم و
1) . همان.
جورشان چادرهاى سياه و خانههاى گِلين را در مىنوردد. آن گاه دو كس گريه مىكنند: يكى براى دين خود و ديگرى براى دنياى خود. آن زمان چنان خواهد بود كه شما يا بايد براى اين حاكمان سودمند باشيد يا زيانى به آنان نرسانيد. چنان آنها را يارى مىكنيد كه بندهاى آقاى خود را يارى مىكند. در حضور او فرمان او را مىبرد و چون حضور نداشته باشد او را دشنام مىدهد. پس اگر خداوند سلامتى و عافيت (روزهاى امن و توأم با آزادى و آسايش) عنايت كرد، بدان روى كنيد و اگر مورد آزمونتان قراد داد صبورى ورزيد كه فرجام نيكو از آن تقوا پيشگان است.(1)
جندب بن عبداللّه وائلى مىگويد: على عليهالسلام مىگفت: بى ترديد پس از من شاهد سه چيز خواهيد بود: ذلتى فراگير، شمشيرى كُشنده و استبدادى كه ظالمين نسبت به شما به كار خواهند گرفت و به صورت سنت در خواهد آمد. در چنان وضعيّتى مرا ياد خواهيد كرد و آرزو مىكنيد كهاى كاش مرا مىديديد تا در راه يارى من خون خود را نثار كنيد. خداوند جز ستمكاران را [از رحمت خود] دور نمىكند.
پس از اين خطبه، هر گاه جندب چيزى مىديد كه آن را نمىپسنديد، مىگفت: خداوند جز ستمكاران را[از رحمت خود ]دور نمىكند.(2)
در روايت آمده است: پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله كسى را كه در مدينه جنايت كند لعن فرموده است. با اين وجود، مىبينيم كه يزيد بن معاويه حرمت مدينه را شكست و آنچه در توان داشت و آنچه مىخواست انجام داد. او مسلم بن عُقبه را به مدينه فرستاد تا آن را غارت كند، ساكنان آن سامان را به اسارت در آورد و از مردم براى يزيد بيعت بگيرد بر اين مبنا كه همگى برده خالص يزيد هستند. او نيز بنا به فرمان يزيد به مدينه يورش برد و سه روز شهر و ساكنان و اموال آنان را بر سربازان خود مباح كرد. تاريخ نگاران آوردهاند كه در نتيجه اين اقدام مُسلم، چهار هزار نوزاد به دنيا آمدند كه پدرانشان مجهول بودند.
اين جنايت در حالى رخ داد كه بزرگان بنى هاشم، صحابه، تابعان و جمع زيادى از مسلمانان در مدينه حضور داشتند.
افزون بر مأموريتى كه يزيد در مورد مدينه بر عهده مسلم گذارد، از او خواست تا حصين بن نمير سكونى را به جنگ عبداللّه بن زبير به مكه
بفرستد. او نيز به مكه رفت و با سنگ و كهنه حيض! كعبه را هدف قرار داد و بدين ترتيب حرمت حريم خانه خدا و حرم پيامبر صلىاللهعليهوآله را شكست. او
آشكارا هر گونه فسادى را مرتكب شد.
پر واضح است كه تمام ويرانهها و فسادى كه اين جانيان به وجود آوردند به دليل چيرگى بىخردان اموى مانند يزيد بن معاوية بن ابىسفيان بر مردم و حاكميت خشونت، آتش، شمشير و و حشت اين خاندان بود.
در حديث آمده است: رسول خدا صلىاللهعليهوآله كسى را كه در مدينه امر ناشايستى مرتكب شود يا چنين فردى را پناه دهد لعن نموده است.
پرسيدم: اين كار ناشايست چيست؟
فرمود: كشتن [مردم بى گناه].(1)
نيز از رسول خداست كه فرمودند: هر كس به ستم، مردم مدينه را بترساند، به يقين خداوند او را مىترساند و لعنت خدا و فرشتگان و تمام مردم بر او باد. از او (مرتكب اين كار) نه شفاعتى پذيرفته مىشود و نه عوضى.(2)
راويان اهل سنت نيز اين حديث را روايت كردهاند. كتاب مجمع الزوائد از احمد بن مسلم نقل كرده است كه: يكى از اميران فتنهانگيز و هرج و
مرج آفرين وارد مدينه شد. به جابر بن عبداللّه كه در آن روزگار بينايى خود را از دست داده بود. گفتند خوب است از او دورى گزينى و بر سر راه او قرار نگيرى!
او در حالى كه در ميان دو فرزندش راه مىرفت به زمين خورد؛ در اين هنگام گفت: بدبخت كسى است كه رسول خدا را بترساند.
فرزندانش گفتند: پدر، چگونه رسول خدا را كه رحلت كرده ترسانده است؟
جابر گفت: از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدم كه فرمودند: هر كس اهل مدينه را بترساند به يقين قلب مرا ترسانده است.
طبرانى از عبادة بن الصامت از رسول خدا صلىاللهعليهوآله روايت كرده است كه فرمودند: بار خداوندا، هر كس بر اهل مدينه ستم روا داشت و آنان را ترساند، او را بترسان و [اى مردم بدانيد كه] لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم بر اوست و نه شفاعتى از او پذيرفته مىشود و نه عوضى.
نيز او از خالد بن خلاد بن السائب از پدرش و او از پدرش روايت كرده است كه: رسول خدا صلىاللهعليهوآلهفرمودند: هركس مردم مدينه را بترساند، خداوند در روز واپسين او را خواهد ترساند و خشم خود را بر او نازل خواهد كرد. نه شفاعتى از او پذيرفته مىشود و نه عوضى.(1)
نيز از سعد بن ابى وقاص روايت كردهاند كه: رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند:
1) . مجمع الزوائد، ج 3، ص 306.
بار خداوندا، هر كس به منظور آزار مردم مدينه، آهنگ آنان كند، شر او را باز گردان. هر كس بخواهد بدى و گزندى به مردم مدينه برساند، همان گونه كه نمك در آب ذوب و نابود مىشود خداوند او را نابود مىكند.(1)
البته روايات زيادى در اين باب آمده است كه طالبان را به كتابهاى مفصل ارجاع مىدهيم.
زمانى كه يزيد بن معاويه سپاه حرّه را به فرماندهى مسلم بن عُقبه به مدينه فرستاد، او به فرمان يزيد مدينه و ساكنان و دارايى آنان را به مدت سه روز بر سپاهيان خود مباح كرد و مردم آن را گرد آورد و آن سان كه قصاب گوسفندان را سر مىبرد، از دم تيغ گذراند. خون همه جا را فرا گرفته بود، به گونهاى كه گامها در خون فرو مىرفت. فرزندان مهاجران و انصار و شركت كنندگان در جنگ بدر در شمار قربانيان جنايت مسلم و سپاه خونريز او بودند. آن دسته از صحابه و تابعان را كه باقى گذارد، از آنان بدين صورت براى يزيد بيعت گرفت كه: بنده خالص اميرالمؤمنين يزيد بن معاويه باشند. اين گونه بود كه در روز حرّه، مردم مدينه از ترس شمشير و خشم يزيد با وى بيعت كردند.
على بن عبداللّه بن عباس، به سوى دايىهاى كِندى خود گريخت و آنان او را از گزند مسلم بن عُقبه حمايت كردند و گفتند: خواهر زاده ما با[يزيد] بيعت نمىكند.
1) . همان، ص 307.
مسلم به اين گفته تن در نداد و پيكها ميان كسان على بن عبداللّه و مسلم مبادله شد و سر انجام به اين نتيجه رسيدند كه على اين گونه بيعت خود را با يزيد اعلام كند: «من با اميرالمؤمنين يزيد بن معاويه بيعت مىكنم و پاى بند فرمان او هستم» و چيزى بر آن نيفزايد.
على بن عبداللّه بن عباس در اين باره سروده است:
پدرم عباس مهترِ فرزندان قُصى است؛ و بنو وليعه و دايىهاى من صاحب مُلك هستند.
در روزى كه گردانهاى مُسرف (مسلم) و فرو مايه زادگان سر رسيدند؛ هم اينان بودند كه از شرافت من صيانت كردند.
[مُسرف] خوارى و سر شكستگى مرا مىخواست؛ اما دستانى بازدارنده [و قدرتمند] او را از اين كار باز داشتند.(1)
هم منعوا ذماري يوم جاءت *** كتائب مسرف و بنواللكيعة
أراد بي التي لا عز فيها *** فحالت دونه أيد منيعة
عبداللّه بن زبير، يكى از كينه توزترين دشمنان اهل بيت رسالت عليهمالسلام بود
و همو سبب شد تا پدرش زبير از سپاه حضرت على عليهالسلام جدا شده، به سپاه گمراهان كه با حضرت وارد جنگ شدند، بپيوندد. اميرمؤمنان عليهالسلام خود
1) . أبي العباس رأس بني قصي *** و أخوالي الملوك بنو وليعة
درباره زبير فرموده بود: زبير هماره در كنار ما بود تا اين كه پسرش بزرگ شد.(1)
بنابر مشهور، سه سال پس از به شهادت رسيدن امام حسين عليهالسلام، هفت روز مانده از ماه رجب (22 يا 23 ماه رجب) سال 64 ق. با وى به عنوان خليفه بيعت شد.
نيز گفته شده است: در سال شصت و يك هجرى و پس از به شهادت رسيدن امام حسين عليهالسلام عبداللّه بن زبير در مكه خود را خليفه خواند و مردم را به بيعت با خويش فرا مىخواند. او يزيد را فاسق، گناه كار، مِىْگُسار و... مىخواند. مردم تهامه و حجاز با وى بيعت كردند. چون اين خبر به يزيد رسيد، حصين بن نمير و روح بن زنباع را هر يك به فرماندهى سپاهى مستقل به سوى پسر زُبير گسيل داشت. مسلم بن عُقبه از سوى يزيد بر تمام آنان گماشته شد و منصب اميرالامراء (فرمانده فرماندهان) به او داده شد. هنگامى كه سپاهيان عازم مأموريت شدند، يزيد به مسلم گفت: اى مسلم، مبادا سپاهيان شام را از رسيدن به خواستهشان و آنچه درباره دشمن خود در سر مىپرورانند باز دارى! مسير خود را از مدينه قرار بده و اگر مردم آن سامان با تو جنگيدند، با آنان بجنگ و اگر پيروز شدى سه روز شهر و آنچه در آن است را بر سپاه خود مباح كن.
1) . بحارالأنوار، ج68، ص 123،باب 63.
مسلم در پى انجام مأموريت خويش رهسپار شد تا اينكه به حرّه(1)رسيد و همانجا فرود آمد. مردم مدينه به فرماندهى عبداللّه بن حنظله از شهر خارج شده در حرّه اردو زدند. مسلم سه بار آنان را [به بيعت با يزيد فرا] خواند، اما پاسخ نشنيد. از اين رو با آنان جنگيد و شاميان پيروز شدند و عبداللّه و هفتصد تن از مهاجران و انصار كشته شدند. مسلم وارد مدينه شد و سه روز شهر را بر سپاهيان خود مباح كرد و طى نامهاى يزيد را از رفتار خود با مردم مدينه آگاه كرده، سپس همراه سپاه به سمت مكه حركت كرد. او در راه مكه مُرد و حصين بن نمير به عنوان فرمانده سپاه شام، لشكر كشى را ادامه داد و به مكه رسيد. پسر زبير كه خود را خليفه خوانده بود با همراهان خود به خانه خدا پناه برد. حصين با نصب منجنيق بر كوه ابو قبيس كعبه را هدف قرار داد و سنگباران [و آتشباران] كرد.
تمام جنايتهايى كه در اين لشكر كشى و به وسيله مسلم و حصين صورت گرفت، به فرمان يكى از شرورترين افراد خاندان اموى، يعنى يزيد بود.
1) . جايى در نزديكى مدينه.
يزيد پس از ارتكاب آن همه جنايات بىنظير مُرد و پسرش از نشستن به جاى او سر باز زد. اينك نوبت جنايت و وحشت آفرينى مروان و فرزندانش رسيده بود تا راه سلف خود، يزيد را دنبال كنند. ابوبكر بن عبداللّه مزنى مىگويد: شخصى يهودى به نام يوسف كه كتابهاى زيادى خوانده بود مسلمان شد. روزى بر در خانه مروان گذشت و گفت: واى بر امت محمد صلىاللهعليهوآله [كه ]از صاحبان اين خانه [چهها خواهند ديد]!
به او گفتم: تا كى [اين ستم ادامه مىيابد]؟
گفت: تا آن هنگام كه پرچمهاى سياه از سمت خراسان برآيند.
مرد تازه مسلمان، دوست عبدالملك بن مروان بود. روزى به شانه او زد و گفت: چون به حكومت بر مسلمانان دست يافتى در مورد آنان تقواى خدا در پيش گير.
عبدالملك گفت: واى بر تو، من كجا و حكومت كجا؟ مرا به حال خويش واگذار.
گفت: در امر حكومت تقواى خدا پيشه كن.
ابوبكر بن عبداللّه مزنى مىگويد: زمانى كه يزيد سپاهى به مكه گسيل داشت، عبدالملك گفت: آيا يزيد به مكه سپاه مىفرستد! پناه به خدا مىبرم.
يوسف بر شانه او زد و گفت: سپاهى كه تو گسيل خواهى داشت بس سترگتر است.
و همان گونه كه يوسف گفته بود شد. بنا به نقل تاريخ: عبدالملك بن مروان، حجاج بن يوسف ثقفى را در رأس سپاهى خون ريز و بى رحم براى سركوب عبداللّه بن زبير به مكه فرستاد. پسر زبير در خانه خدا پناه گرفت و حجاج، كعبه را با منجنيق هدف گرفت و زبير و مقاومت او را از پاى درآورد.
حجاج بن يوسف ثقفى از ديگر سفاكان و وحشت آفرينان بود كه راه پيشينيان خود را در كشتن معارضان و از ميان برداشتن افراد بى گناه دنبال كرد.
در سال 73 ق. از سوى عبدالملك بن مروان فرمان يافت تا در رأس سپاهى مجهز براى سركوب مقاومت عبداللّه بن زبير به مكه برود. او نيز به مكه رفت و عبداللّه را در مكه به محاصره خود در آورد و خانه خدا را با منجنيق هدف قرار داد و عبداللّه را دستگير كرد و پس از آن كه سر از تن او جدا كرد، بدنش را واژگونه به دار آويخت. سپس او را از دار به زير آورد و در گورستان يهوديان به خاك سپرد.
زمانى كه حجاج به عنوان كارگزار عبدالملك در عراق به آن سامان رفت، در آغاز ورود، ميان مردم اين گونه سخن گفت:
اى مردم عراق، اى اهل تفرقه و نفاق و اى صاحبان خوى پليد، به خدا سوگند، همان گونه كه پوست از چوب بر گرفته مىشود، پوست از تنتان بر مىگيرم و آن گونه كه شاخه بلند درخت را در بند كشند [و براى شتر به زير آورند]، شما را در بند خواهم كشيد و همان طور كه شتر غريب را مىزنند شما را خواهم زد. بانگ تكبيرى از شما مىشنوم كه بوى بندگى از آن نمىآيد، بلكه ترس و ارعاب را از آن استشمام مىكنم. مىدانم كه گرد و خاكى است كه سنگبارانى در پس آن نهفته است. اى فرزندانِ فرومايگان و برده چوب و تازيانه و كنيز زادگان، مَثَل من و شما مَثَل گفته ابن براقه است كه سروده:
چون گروهى به جنگ من بيايند با آنان وارد جنگ مىشوم؛ اى
آل همدان آيا در اين كار رفتارى ظالمانه دارم؟
هر گاه قلبى هوشيار و شمشير و سرفرازى را يكجا داشته باشى از گزند ظلمها و ستمها در امان خواهى بود.(1)
متى تجمع القلب الذكي و صارما *** و انفا حميا تجتنبك المظالم.
اين خطبه زمانى ايراد شد كه از كوچهها بانگ تكبيرى بىموقع به گوش حجاج رسيد و حجاج ترسيد كه مبادا آشوبى به وجود آيد.(2)
حجاج در خطابهاى ديگر به مردم عراق گفت: مىبينم سرها [چونان ميوهاى ]آماده چيده شدن است و بى ترديد من آنها را بر خواهم گرفت، و ميان دستارها و ريش را خون آلوده مىبينم. اى مردم عراق، اى اهل تفرقه و نفاق و اى بدكرداران، به خدا سوگند از هيچ پيشامدى هر چند سخت باكى ندارم و به اندازه دانه انجير اندوه به خود راه نمىدهم. اميرالمؤمنين [عبدالملك بن مروان] - كه خداوند عمر او را دراز گرداند - تيرهاى تركش خود را پراكنده و يكايك آنها را مىآزمود. از ميان تيرهاى خود، مرا سختتر، مقاومتر و كار آمدتر يافت. از اين رو مرا به سوى شما پرتاب كرد (فرستاد)، چرا كه شما هماره از پستان فتنهها شير نوشيدهايد و در بستر
گمراهى خفتهايد.
به خدا سوگند همان گونه كه درخت سلمه را به بند مىبندند، شما را در بند مهار مىكنم و بسان زدن شتر غريب، شما را خواهم زد. به خدا سوگند، من هر چه بگويم همان خواهم كرد و هر چه بخواهم انجام دهم و چون رقم زنم به سامان رسانم. به خدا سوگند، هر كس كه سه روز پس از دريافت عطاى خود [از تعهد و پاى بندى به بيعت ]سر باز زند به يقين گردن او را خواهم زد.(1)
چون حجاج آهنگ سفر حج كرد، براى مردم كوفه خطبهاى ايراد كرد و گفت: اى مردم كوفه، آهنگ حج كردهام. از اين رو فرزندم محمد را بر شما گماردهام. بر خلاف آنچه رسول خدا صلىاللهعليهوآله درباره انصار سفارش كرده، به او سفارش نمودهام. پيامبر فرمان داد تا عذر نيكوكاران انصار پذيرفته شود و از گناه كاران آنان در گذرند؛ اما من به او سفارش كردهام كه عذر نيكو كاران شما را نپذيرد و از بد كارانتان در نگذرد. [مى دانم كه ]پس از من خواهيد گفت: خداوند همنشين خوبى براى او نخواهد.
1) . ابن كثير، البداية و النهايه، ج 9، ص 12.
من پيش دستى كرده، پاسخ شما را اين گونه مىدهم: خدا خلافت پسنديده و خليفهاى نيكو براى شما نخواهد.(1)
روزى حجاج در ميان مردم كوفه به خطابه پرداخت و گفت: اى مردم كوفه، آشوبها و نافرمانى با نجوا بارور شده، با شكايت به بار نشسته و با شمشير تيز و برّان، گرفته مىشود! به خدا سوگند، اگر از من نفرت داشته باشيد، زيانى به من نمىرسانيد و اگر مرا دوست داشته باشيد سودى براى من نداريد [بدانيد كه] از دشمنىِ شما نمىترسم و از دوستى و محبت شما خشنود نشده و آرامش خاطر نمىيابم. گفتهايد كه من جادوگرم، و خدا فرموده است: لاَ يُفْلِحُ السَّاحِرُ؛ ساحر رستگار نخواهد شد؛(2)در حالى كه مىبينيد من پيروز شدهام. وانگهى گفتهايد كه من اسم اعظم را مىدانم، پس در اين صورت چرا با كسى مىجنگيد كه آنچه را نمىدانيد، مىداند؟(3)
حجاج در ضمن سخنان ديگرى از مردم عراق گله كرد و با تندى با آنان سخن گفت. جامع محاربى بر خاست و گفت: اى امير، آنچه تو را از آنان دور مىكند به كنارى گذار و رفتارى در پيش گير كه آنان را به تو نزديك كند. سلامت را بر فرو دستان بخواه تا از فرادست (خداوند) به دست آرى، [اگر دل آنان به دست آورى] تو را دوست داشته سر به فرمان تو خواهند نهاد. آنان به دليل نسب تو و يا بخاطر پدرت با تو دشمنى نمىكنند، بلكه [از آن رو تو را دشمن مىدارند كه ]چون وعده كيفر دهى بى امان بدان مىپردازى و آن گاه كه وعده نيكى مىدهى، كيفر مىكنى.
حجاج گفت: اين فرومايه زادگان را تنها با شمشير به فرمان و اطاعت خود در مىآورم!.
جامع گفت: اى امير، اگر شمشيرها بر روى يكديگر كشيده شوند ديگر فرصتى براى انتخاب وجود ندارد.
حجاج گفت: درآن روز، انتخاب با خداوند است.
جامع گفت: درست است، اما تو نمىدانى كه خداوند پيروزى را براى كه بر مىگزيند.
حجاج گفت: اى مصيبت و بلا، ساكت باش كه تو از قبيله محارب هستى!
و اين سان، مستبدان و خودكامگان مردم را تحقير كرده، ارج و احترامى براى آنان قائل نبودند.
آنچه بيان شد بخشى از ستمكارى و وحشت آفرينيهاى حجاج - كارگزار عبدالملك بن مروان در عراق - بود. عبدالملك بن مروان خود نيز آنچه در توان داشت بىمحابا انجام مىداد و بر زبان مىآورد و از هيچ كس باك نداشت. در تاريخ آمده است: عبدالملك در سال 75 ق. و پس از كشته شدن ابن زبير به حج رفت. در اين سفر وارد مدينه شد. بعضى از صحابه او را به پايبندى به تقواى الهى فرا خواندند. او در پاسخ، برخاست و گفت:
اما بعد، من خليفه ناتوان و بيچاره (عثمان)، خليفه سازش كار (معاويه) و يا خليفه عيبناك و مأبون(1)(يزيد) نيستم. بدانيد كه خلفاى پيش از من از اين اموال (بيت المال) مىخوردند و مىخوراندند.
اما من آن گونه نيستم [بلكه] درد اين امت را تنها با شمشير درمان مىكنم، تا پرچم شما به نام من در اهتزاز باشد و براى من راست آيد. از ما مىخواهيد كه همانند مهاجران عمل كنيم، اما شما مثل ايشان رفتار نمىكنيد. بدانيد چيزى جز عقوبت بر كيفر شما افزوده نمىشود تا آن جا كه
1) . مأبون: آنكه به هر عيبى متهم باشد - مبتلاى به بيمارى اُبنَه. فرهنگ لاروس، ص 1798.
شمشير ميان ما و شما داورى كند. اين «عمرو بن سعيد» خويشاوندى اش با ما و جايگاهش روشن است، اما اگر سر بجنباند با شمشير آن را از جنبش مىاندازيم. هر رفتارى را از شما بر خود هموار مىكنم مگر مخالفت با امير و بر افراشتن پرچم مخالفت [كه سخت كيفر خواهم كرد]. غلِ جامعهاى كه بر گردن سعيدبن عمرو گذاشتم، همچنان نزد من است؛ به خدا سوگند، هر كس كار او را تكرار كند، جامعه را بر گردن او خواهم گذارد. به خدا سوگند، از اين پس هر كه مرا به تقواى الهى بخواند گردن او را هم خواهم زد.
او پس از اين سخنان جبارانه از منبر به زير آمد.(1)
اين سخنان را در حالى بر زبان راند كه وانمود مىكرد اين فرموده خداوند رانشنيده يا فراموش كرده است، آن جا كه مىفرمايد:
«وَإِذَا قِيلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالاْءِثْمِ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ وَلَبِئْسَ الْمِهَادُ»؛ و هنگامى كه به آنها گفته شود: از خدا بترسيد، لجاجت آنان بيشتر مىشود، و لجاجت و تعصب، آنان را به گناه مىكشاند. آتش دوزخ براى آنان كافى است و چه بد جايگاهى است.(2)
عبدالملك بن مروان، ولايت مكه را به حارث بن خالد مخزومى سپرد. در يكى از سالها در موسم حج عايشه دختر طلحه، محبوبه حارث به حج رفت. او كسى را نزد حارث فرستاده به او گفت: نماز را تا به پايان رساندن طواف من به تأخير انداز!
حارث نيز به مؤذنها فرمان داد [اذان] نماز را به تأخير اندازند تا طواف عايشه به پايان رسيد. آن گاه نماز به امامت حارث برگزار شد. حاجيان، اين كار حارث را بزرگ دانسته، بر او خرده گرفتند.
خبر به عبدالملك رسيد و او حارث را عزل و طى نامهاى وى را براى كارى كه كرده بود نكوهش كرد.
حارث گفت: به خدا سوگند خشم عبدالملك در كنار خشنودى عايشه ناچيز است. به خدا سوگند اگر طواف عايشه تا شامگاهان به درازا مىكشيد نماز را تا آن وقت به تأخير مىانداختم.
پر واضح است كه چنين گفتار و رفتارهايى تنها از كسى بر مىآيد كه به خداوند و روز واپسين اعتقاد و ايمانى ندارد. بايد پرسيد، پس چگونه شد كه اينگونه افراد حاكم بر مسلمانان شدند؟ آيا جز با زور شمشير و قتل و جنايت بود؟
يكى از مواردى كه تاريخ از خشونت و ارعاب بنى مروان نقل كرده است به اين شرح است:
عبدالملك، در جنگى كه ميان او و مُصعب بن زبير در مسكن رخ داد، مصعب را به قتل رسانيد. پيشتر مصعب مورد بىمهرى مردم عراق قرار گرفت، عزلت گزيد و وضعيت پيش آمده را بر خود هموار كرد و مىگفت: حسين بن على عليهالسلام اسوه و الگوى من است، همو كه تن به ذلت نداد. آن گاه اين گونه سرود:
آن دسته از بنى هاشم كه در «طف» (كربلا) [به مولاى خويش ]تأسى جستند؛ سنت تأسى جستن را به بزرگان آموختند.(1)
مدائنى مىگويد: عبدالملك برادر خود را نزد مصعب فرستاد و به او امان داد، اما مصعب نپذيرفت و گفت: كسى چون من، زمانى از اين جا مىرود كه يا پيروز شود و يا شكست خورده باشد. اين بود كه مصعب وارد جنگ گرديد و كشته شد. هنگامى كه سر مصعب را پيش روى عبدالملك قرار دادند، گفت: ميان من و مصعب صحبت و دوستى ديرينهاى وجود داشت و او را بيشتر از هر كس دوست مىداشتم، اما افسوس كه حكومت و
1) . و إن الأُلى من آل هاشم تأسّوا فسنّوا للكرام التأسّيا.
قدرت دوستى و خويشاوندى نمىشناسد.
البته اين عبارت و مضمون از سوى بسيارى از حاكمان جبّار پيش و پس از عبدالملك بيان شده است. امروزه نيز اين معنى در قالبى ديگر، از سوى حاكمان سركش بكار مىرود، با اين عبارت كه هدف وسيله را توجيه مىكند. بىترديد اين منطق در اسلام طرد شدهاست و معتقدان به اين باور، مسلمان نبوده و سرنوشتى جز دوزخ و كيفر الهى ندارند.
از يحيى غسانى نقل شده است كه: عبدالملك بن مروان غالبا با ام الدرداء مىنشست. روزى ام الدرداء به او گفت: اى اميرالمؤمنين، شنيدهام كه پس از آن همه زهد و عبادت شراب مىخورى؟
عبدالملك پاسخ داد: آرى به خدا، خون نيز مىآشامم.
عبدالملك افزون بر مِىگسارى بيش از حد و نيز خوردن خون انسانها (قربانيان خود) شيفته گرد آورى كنيزكان از مناطق مختلف بود. او مبالغ هنگفتى از بيت المال هزينه اين كار مىكرد.
محمد بن واسع هيتى مىگويد: عبدالملك بن مروان نامهاى به اين مضمون براى حجاج بن يوسف ثقفى نوشت: از عبدالملك بن مروان به
حجاج بن يوسف ثقفى. اما بعد، پس از خواندن نامه من، سه كنيز دو رگه باكره كه در زيبايى سر آمد باشند براى من بفرست و ويژگىهاى هر يك (از نظر نژاد پدر و مادر و...) و قيمت آنان را نگاشته برايم گسيل دار.
چون نامه به حجاج رسيد، برده فروشان را فرا خواند و خواسته عبدالملك را به اطلاع آنان رساند. آنان سه كنيز براى حجاج آوردند كه قيمت يكى سى هزار درهم، قيمت ديگرى شصت هزار درهم و بهاى سومى هشتاد هزار درهم بود.
عبدالملك بن مروان در بستر مرگ، فرزندش وليد را به خشونت و ارهاب و سختگيرى بر مردم و سركوب آنان وصيت مىكند! او به فرزندش گفت: چون مُردم، مبادا مانند زنان دردمند، چشم بفشرى (گريه كنى)، بلكه دامن بر كمر بند، پوست پلنگ به تن كن(1)و مرا در گودالم (قبر) گذارده، به حال خويش رهايم كن و به كار خويش پرداز و مردم را براى بيعت با خويش فرا خوان. هر كس سر جنباند، با شمشير از تنش بر گير.
عبدالملك پيش از اين گفت و گو محمد و خالد دو فرزند يزيد بن
1) . كنايه از خشونت در امر سياست است.
معاويه را فرا خوانده، به آنان گفته بود: آيا از بيعت با وليد پشيمان هستيد؟
آن دو گفتند: كسى را سزاوارتر از او به خلافت نمىشناسيم.
عبدالملك گفت: اگر جز اين مىگفتيد سر از تن شما بر مىگرفتم.
آن گاه گوشه بستر خود را بلند كرد تا شمشير آختهاى را كه در سمت راست خود نهاده بود به آنان بنماياند.
اين در حالى بود كه جان پليدش به حنجرهاش رسيده بود و پس از اندكى مُرد.
طبرى - تاريخ نگار نامى - آورده است: چون وليد بن عبدالملك از خاكسپارى پدرش فراغت يافت بر فراز منبر شد و پس از بيان مطالبى گفت: اى مردم، بر شماست كه اطاعت كرده، همراه جماعت باشيد كه شيطان همراه پراكندگان است. اى مردم، هر كسى نافرمانى و تمرد خود را آشكار كند سر از تنش جدا خواهيم كرد و هر كس خموشى گزيند، به مرگ [طبيعى] خود خواهد مُرد (يعنى با او كارى نداريم).
آن گاه از منبر به زير آمد و تمام ابزار خلافت را در اختيار گرفت. او فرد سركش و لجوجى بود.(1)
1) . تاريخ طبرى، ج 5، ص 214.
مدائنى آورده است: يكى از روزهاى جمعه، وليد بر منبر نشست و آن چنان نشستن خود را طولانى كرد كه آفتاب به زردى و [غروب ]گراييد. يكى از حاضران بر خاست و گفت: اى اميرالمؤمنين، وقت به انتظار تو نمىماند و خداوند [اين كار] تو را معذور نمىدارد.
وليد گفت: راست گفتى، هر كس مانند سخن تو را بر زبان آورد سزاوار زنده ماندن نيست. نزديكترين نگهبان به سوى او برود و گردنش را بزند!
پس از وليد، نوبت برادرش سليمان بن عبدالملك رسيد. سركشى، وحشت آفرينى، خشونت، جفا كارى و سنگدلى سليمان از خُلق و خوى برادرش وليد كمتر نبود. طبرى در اين باره آورده است: سليمان همراه زنان خود در تفرجگاه بود كه صداى آواز مردى را از باغ ديگرى شنيد. رئيس شرطه خود را خواند و به او دستور داد صاحب آواز را حاضر كند، چون او را حاضر كردند سليمان گفت: چه چيزى تو را به خواندن آواز در كنار من و در حالى كه زنان من حضور دارند واداشت؟ آيا نمىدانى كه [درخت] انار مادينه اگر صداى [جنبش ]جنس نرينه را بشنود بدو متمايل مىشود؟ آنگاه به غلام خود گفت: اى غلام، آلت تناسلى او را ببُر! و فرمان او عملى شد.
سال بعد سليمان به همان تفرجگاه رفت و در جايى كه سال قبل نشسته بود، نشست. در آن حالت به ياد مردى افتاد كه مقطوع النسل كرده بود. رئيس شرطه را خواست و گفت: مردى را كه مقطوع النسل كرديم نزد من بياوريد. رئيس شرطه نيز او را حاضر كرد.
سليمان به او گفت: اگر [بابت كارى كه در حق تو روا داشتيم ]پول بخواهى به تو مىدهيم و اگر بگذرى پاداشت مىدهيم.
راوى مىگويد: به خدا سوگند كه آن مرد، بدون اين كه خليفه را با القاب و كنيهها مخاطب قرار دهد، گفت: سليمان، خدا را، خدا را! تو نسل مرا قطع كردى، آبرويم را بر باد دادى و مرا از لذت [مشروع ]خويش محروم كردى، حال مىگويى: اگر پول بخواهى مىدهيم و اگر بگذرى پاداشت مىدهيم؟ به خدا سوگند، چنين نكنم تا اين كه [براى حساب رسى] در محضر خداوند قرار گيرم.
روزى سليمان بن عبدالملك بار عام داد و پس از پرس و جو، افراد را از بذل و بخشش خود بهرهمند مىكرد. جوانى خوش سيما از قبيله بنى عبس نزد او رفت. ديدار او سليمان را خوش آمده، از او پرسيد: نامت چيست؟
پاسخ داد: سليمان.
پرسيد: فرزند كه هستى؟
گفت: فرزند عبدالملك.
سليمان از او روى گرداند و به تعيين مقررى براى ديگران پرداخت. آن جوان دريافت كه تطابق نام و نام پدرش با نام خليفه و نام پدر او خوشايند خليفه نيست. از اين رو خطاب به خليفه كرد و گفت: اى امير، نامت پايدار باد و نام هايى چون نام تو روى بدبختى و تيره روزى نبيند. براى من مقررى تعيين كن كه من چون شمشيرى در دست تو هستم كه اگر بدان بزنى ببرّم و اگر فرمان دهى اطاعت كنم. مرا تيرى در تركش خويش بدان كه چون از چله رها كنى به سختى كارگر افتاده و به هر سو روانه كنى خواسته ات را عملى كنم.
سليمان بن عبدالملك در صدد آزمودن او بر آمد و گفت: اگر با دشمنى روبهرو شوى چه مىگويى؟
گفت: مىگويم: حسبى اللّه و نعم الوكيل.
سليمان گفت: در رويارويى با دشمن اين جمله تو را از جنگ خونين بى نياز مىكند؟
جوان گفت: از من پرسيدى چه مىگويى و من پاسخ همان پرسش را دادم. اگر مىپرسيدى چه مىكنى مىگفتم: اگر شمشير مىكشيدم آن چنان با شمشير مىكوفتم كه كُند و كج مىشد و اگر بانيزه به مصاف او [دشمن] مىرفتم آن قدر ضربات نيزه بر او وارد مىكردم كه مىشكست؛ چرا كه مىدانستم اگر من درد مىكشم آنان نيز از درد، رنجه هستند و به چيزى از
خدا اميد بستهام كه آنان از آن نوميد هستند.
سليمان شيفته سخنان او شده و مقررى او را همانند مقررى اشراف و بزرگان تعيين كرد.
خود كامگى و خود محورى جباران اموى در اين داستان به خوبى تبلور يافته است؛ به گونهاى كه تشابه نام را نمىتوانند تحمل كنند، چه رسد به جهات ديگر!
داستان زير دليلى روشن بر بى كفايتى حاكمان مروانى است. حاكمان اين خاندان همانند حاكمان اموى، افراد نالايق و چاپلوس را به خود نزديك كرده، و از سر حسادت، شايستگان را عزل و تبعيد و در نهايت زمينه قتل آنان را فراهم مىنمودند و بدين ترتيب امت را از بركت وجود آنان محروم مىكردند.
سليمان بن عبدالملك يكى از همين حاكمان بود كه دست به چنين جنايتهايى آلود. ماجراى او و قتيبه به اين شرح است:
در اواخر زمستان سال 93 ق. قتيبة بن مسلم باهلى كار فتح خوارزم(1)را به پايان رساند. (خوارزم، منطقه بزرگى را در اتحاد جماهير
1) . خوارزم بر كناره رود جيحون در دو جمهورى تركمنستان و ازبكستان قرار دارد. به فرمان هخامنشيان در آمد و در قرن هفتم ميلادى توسط مسلمانان عرب فتح گرديد. سلسله مستقل خوارزمشاهيان بين قرن 11-13م. بر آن حكومت كرد و پس از اين دوره، تحت فرمان حاكمان مغول و تيموريان در آمد. بعدها به مركز حكومت ايل خانان تبديل شد. روسها در سال 1873 م. خوارزم را تحت الحمايه خويش در آوردند. پس از انقلاب سوسياليستى، حكومت ايل خانان ملغى شد و به جاى آن جمهورى ملى - سوسياليستى خوارزم تأسيس شد.
شوروى سابق تشكيل مىداد).
پس از اين فتح، قتيبه از سمت شرق پيش رفت و وارد ناحيه تخارستان شد و مركز آن (بلخ) را به تصرف خود در آورد. آن گاه به سمت شمال روانه شد و از رود جيحون گذشت و پس از ورود به منطقه ختل به مرزهاى چين نزديك شد.
قتيبه پس از آن كه سرزمين فارس (ايران) را به طور كامل فتح كرد و خراسان بزرگ را به پايتختى مرو به تصرف مسلمانان در آورد، وارد سرزمين تركها شد و آن را در نورديد. تمام اين دست آوردها از بركت روحيه عالى و قوى مسلمانان بود.
درباره مقاومت و پايدارى سربازان تحت امر قتيبه آوردهاند: فصل زمستان و سرماى سختى حاكم بود. برف و يخ كوههاى سر به فلك كشيده قرقورم را (كه امروز بخشى از آن در افغانستان است) پوشانده بود. تمام اين شرايط قتيبه را بر آن داشت تا اندك استراحتى به سربازان خود كه اينك در نزديكى كاشغر (نزديكى مرز چين) قرار داشتند بدهد. آنان در سرزمينى
گام نهاده بودند كه ساكنان آن، تركهاى درشت اندام و داراى صداى رسا و بلندى بودند و ادعا داشتند كه كسى را ياراى دستيابى به سرزمينشان نيست. قتيبه با سپاه خود به سرزمين آنان يورش برده و پايگاههاى آنان را به محاصره در آورده بود. آنان به ناچار، شتابان براى گفت و گو و رسيدن به تفاهم با قتيبه، نزد وى رفتند. در حالى كه پيش از اين، خود را قوىترين اقوام جهان مىدانستند و از همين رو با هيچ كسى تفاهم نمىكردند و تنها با زبان شمشير پاسخ مىدادند.
در آن روزگار، پادشاه تركها زمبيل نام داشت. او فردى با هيبت بود و يكصد هزار جنگجوى ترك كه همگى شمشير حمايل داشتند، تحت فرمان او بودند. زمبيل با نيروهاى در اختيار خود، بر تمام مناطق ساحلى رود مرغاب (كه در جنوب خراسان و موازى و همسوى رود جيحون جريان دارد) سلطه داشت. او پايگاههاى مستحكمى در مناطقى از تركستان، مانند هرات و غزنه داشت. او بر تمام ملوك ترك چيره شده بود و بيش از يك بار مزه تلخ شكست را به سپاه چين چشانده بود كه در نهايت امپراطور چين مجبور به پرداخت خراج به زمبيل شد.
چينيان، وجود زمبيل را آن چنان خطرناك مىدانستند و از او وحشت داشتند كه ديوار چين را تجديد بنا كردند تا مانع يورش تركها به چين شوند.
زمبيل، پادشاه تركها، با خبر شد كه قتيبه از سمت غرب به سرزمين او حمله كرده است. او سوگند ياد كرد كه قتيبه را اسير و تنبيه كند و به همين منظور به مقابله با او شتافت و براى اولين بار در شمال «مرف» غرب خراسان با وى ديدار كرد.
از ديدن او به شگفت آمد، زيرا بر خلاف پندارى كه از نظاميان داشت، با مردى حدود چهل ساله، خوش سيما و داراى اندامى پهن و ستبر و صدايى رسا و بلند و لباسهايى معمولى روبهرو شد.
زمبيل بر آن شد تا ديدار با قتيبه را به وقتى ديگر موكول كند، چرا كه پى برده بود، مردان او توان ايستادگى در برابر مسلمانان را ندارند و در همان آغاز جنگ از صحنه نبرد خواهند گريخت.
حتى در يكى از حملهها چيزى نمانده بود كه زمبيل اسير قتيبه شود.
از چيزهايى كه او را مبهوت پايدارى و شجاعت قتيبه كرد جريان ذيل است:
يك بار دو سپاه براى جنگ در برابر يكديگر صف آرايى كردند. در گرماگرم نبرد بانك اذان نماز برخاست. قتيبه و مردان او به نماز ايستادند در حالى كه حتى گامى به عقب ننهادند. نمازى كه در حال جنگ گزارده مىشود «نماز خوف» نام دارد و به اين صورت است كه سپاه به دو دسته تقسيم شده، نيمى به نماز پرداخته، نيمى ديگر از آنان در برابر دشمن محافظت مىكنند. چون دسته نماز گزار از نماز فراغت يافت، به نگهبانى
پرداخته، دسته نگهبان، نماز را به امامت فرمانده خود برگزار مىكنند. اما قتيبه براى هر دو دسته يكجا نماز خواند، تا به دشمن بفهماند از حضور آنان بيمناك نبوده و شمشيرشان او را نترسانده است.
تركها كه چنين دلاورى را از مسلمانان مىديدند كه چونان كوههاى استوار، بى هيچ تزلزلى نماز مىگزارند، شگفت زده و مبهوت شده بودند، زيرا تا به حال هر كه را ديده بودند، بت پرست بوده و از قدرت روحى و ظاهرى بهرهاى نداشتند و اينك با مردمانى غير از آنچه شناخته بودند روبهرو هستند. زمان اين پندار صورت واقع به خود گرفت كه مسلمانان با به پايان رسيدن نماز، دليرانه بر آنان حمله برده، در اندك زمانى آنان را از موقعيت شان دور كردند و شمار زيادى از سپاه دشمن را به اسارت گرفتند. چون پيروزى مسلمانان محقق شد، قتيبه به اسيران پيشنهاد داد كه به اسلام بگروند و آزاد شوند، چون بر اساس قوانين اسلام، اگر سرباز اسير، مسلمان شود، آزاد مىگردد. و چون آن اسيران مسلمان شدند، قتيبه شمشيرهايشان را به آنان بازگرداند و آزادشان كرد.
زمبيل از ميدان جنگ گريخته و به جاى امنى رفته بود، وقتى از اخبار جنگ آگاه شد دريافت كه توان هماوردى و رويارويى با قتيبه را ندارد. در همين حال پيك قتيبه نزد پادشاه تركها آمد و از او خواست تا با جماعت و قوم خود اسلام را بپذيرد كه در اين صورت، همانند رفتار پيامبر صلىاللهعليهوآله با اسيران مسلمان شده، او را آزاد خواهد كرد. پيك، اين پيام قتيبه را نيز به او
رساند كه لشكر كشىهاى او براى سلطه و حاكميت بر آنان نبوده، بلكه براى آن بوده است كه مردم را به اسلام فرا خواند و آنان بت پرستى را رها كرده، به خدا پرستى و دادگرى در برخورد با يكديگر روى آورند.
زمبيل از پيك قتيبه كه ضحاك نام داشت خواست تا آموزههاى اسلام را براى او باز گويد و چون با مفاهيم و مبانى اسلام آشنا شد، شهادتين را گفت و مسلمان شد. آن گاه به بلخ(1)رفته، و از افراد نزديك قتيبه گرديد. قتيبه نيز، مىدانست با چنين فردى كه خود و همراهانش تازه مسلمان هستند، چگونه بايد رفتار كند، بر اساس همين درك، كه مبتنى بر آموزههاى اسلام بود، آنان را به طور شايستهاى گرامى داشت و حقوق متقابل خود و زمبيل و يارانشان را به خوبى اعمال مىكرد.
بدين ترتيب، قتيبه فرمانروايى خراسان بزرگ و سرزمين تركها را در اختيار داشت و در سال 94 ق. - روزهاى پايانى حكومتش - از ناحيه فرغانه وارد چين شد و كاشغر را كه در بخش غربى چين قرار دارد به تصرف خود
1) . بلخ، ناحيهاى در بخش شمالى افغانستان امروزى است و از توابع ولايت «مزار شريف» مىباشد كه در چند كيلومترى غرب مزار قرار گرفته است. در روزگار عباسيان و سامانيان، به مركز قدرتمند فرهنگى بدل شد. در سال 1220 م. لشكريان «چنگيز خان مغول» به آنجا يورش برده، آن را ويران كردند.
در آورد. او مبلغان اسلامى را به منظور تبليغ اسلام به مناطق مختلف گسيل داشت.
آنان اسلام را دركاشغر و منطقه رود تاريم گسترش دادند. اين منطقه امروزه بخشى از استان سين كيانگ چين است كه تا به امروز استانى اسلامى به شمار مىرود.
سليمان بن عبدالملك كه هماره سرگرم مىگسارى و خوشگذرانى با مطربان و فساد و افساد بود و اسلام جايى نزد او نداشت، به قتيبه حسادت ورزيد و در ماه جمادى الثانى سال 96ق. او را پس از آن همه فتوحات عزل كرد. سليمان تنها به عزل قتيبه بسنده نكرد، بلكه ديگر فاتحانى كه از شرق وارد هند شده، سپس مغرب و اندلس را در غرب فتح كرده، اسلام را در آن مناطق گستراندند، عزل كرد.
پس از عزل محمد بن قاسم فاتح هند و موسى بن نصير و طارق بن زياد فاتحان اندلس، قتيبه، عزل خود را توسط حاكم خودكامه و مغرور نزديك مىديد. در يكى از شبهاى سال 96ق. قتيبه در اردوگاهى در خارج شهر فرغانه، با مردان خود به آرامش خاطر نشسته بود و براى رسيدگى به پارهاى از كارها با آنها به شور نشسته بود كه ناگاه احساس كرد تغيّرى در لشكرش پديد آمد.
همان زمان پيكى از سوى سليمان بن عبدالملك رسيده بود به همراه فرمانى مبنى بر عزل قتيبه و گماردن وكيع بن ابى أسود تميمى به فرماندهى
سپاهيان فاتح در مشرق.
پيك سليمان از قتيبه خواست تا خود و افراد تحت امرش از فرماندهى كناره گيرند. او همچنين عواقب قيام عليه سليمان را به قتيبه ياد آورى كرد.
از ديگر سو، وكيع، تن به خواسته سليمان نادان داده، در صدد خيانت به قتيبه برآمد. قتيبه كه پى به نيت شوم وكيع و سليمان برد، بامدادان براى افرادى كه در كنارش مانده بودند سخنرانى كرد، سپس جنگى روى داد كه در آن، قتيبه هدف تيرى قرار گرفت و از پاى در آمد.
بدين ترتيب زندگى سردارى فاتح به خواست حاكمى نادان و هوسباز به پايان رسيد. قبر قتيبه در فرغانه و در محلى به نام «رباط سرهنگ» در نزديكى روستاى كاخ قرار دارد.
آرى، حاكمانى خودكامه بر امت اسلامى حكومت كردند كه تنها در پى هوسهاى خود بودند و افراد توانمند را از ميدان به در كرده، تا معارضى احتمالى نداشته باشند كه همين نابخردىهاى حاكمان، مهمترين عامل ضعف مسلمانان بود.
ابن قتيبه مىگويد: سليمان در راه مكه، به جمعى از جذاميان برخورد كرد و دستور داد تا آنان را بسوزانند و [در توجيه كار خود] گفت: اگر خداوند براى آنان خير و نيكى مىخواست، آنان را به اين بيمارى
گرفتار نمىكرد.
در اختيار گرفتن بيت المال و هزينه كردن آن در راه كامجويىها و هوسبازى و زن بارگى و آباد كردن مطبخها به قيمت فلاكت مردم، از ديگر ويژگىهاى حاكمان ستمگر و طاغوتان است. از نظر آنان مهمترين چيزها سفرههاى رنگارنگ و شهوت جنسى است.
ابوالفرج اصفهانى آورده است: سليمان بن عبدالملك يكصد هزار دينار به سعيد بن خالد بن اسيد داد، بخاطر اينكه او يك كنيز به قيمت ده هزار درهم به موسى شهوات بخشيده بود. و موسى پيشتر درباره او شعرى سروده بود(1).
سليمان غرق در زنبارگى و خوردن غذاهاى متنوع بود گفته شده است: در يك وعده هفتاد عدد انار، يك بزغاله، شش مرغ و مقدار زيادى مويز خورد و خوابيد. پس از بيدار شدن نيز طبق معمول براى او غذا آوردند و او باز هم خورد!
بنابه نقل ابن عبد ربه علت مرگ سليمان پرخورى بود. او مىگويد:
1) . الأغانى، ج 3، ص 267 - 268، چاپ بيروت، مؤسسه اعلمى.
مردى نصرانى براى سليمان - در آن هنگام كه در دابق بود - دو سبد پر از تخم مرغ و انجير آورد. سليمان دستور داد تخممرغها را پوست بكنند و او يك عدد تخممرغ و يك دانه انجير مىخورد تا اين كه محتويات دو سبد را به پايان برد. سپس يك ظرف پُر از مغز آميخته با شكر براى او آوردند و او خورد. [اين آخرين غذاى او بود چرا كه] دچار سوء هاضمه شد و مُرد.
پس از سليمان، يزيد بن عبدالملك جانشين او شد. او در خشونت و ارعاب گوى سبقت را از سلف خود ربوده بود. در تاريخ آمده است: يزيد بن عبدالملك فرمان داد تا اسيرانى كه شهادتين بر زبان مىآوردند (مسلمان مىشدند) گردن بزنند. اينان سيصد نفر بودند كه در جنگ با يزيد بن مهلب به اسارت در آمدند. نيز در يك مجلس نُه نفر از جوانان خاندان مهلب به دستور يزيد بن عبدالملك گردن زده شدند.
بدين ترتيب پس از او، كشتن اسيران، روش حكّام ديگر شد. اين سنت سيّئه سبب شد تا پيروان ديگر آيينها، اسلام را دين خشونت، بى رحمى و سختگيرى بشناسند. بسيارى از خاورشناسان اسلام را به سبب اين جنايتها، نكوهش كرده، بر آن خرده گرفتهاند، غافل از اين كه اسلام از اين اعمال و مرتكبان آن، بيزار است.
در تاريخ آمده است زمانى كه يزيد بن عبدالملك قدرت را در دست گرفت، يزيد بن مهلب سر از فرمان او برتافت. او مىدانست كه اگر فرزند عبدالملك بر او چيره شود، او را خواهد كشت و خوارى و ذلتى بر او روا خواهد داشت كه كشته شدن در برابر آن ناچيز باشد. اين بود كه به بصره حمله كرد و آنجا را گشود و عدى بن ارطاة عامل يزيد بن عبدالملك بر بصره را زندانى كرد.
يزيد بن عبدالملك سپاهى انبوه كه از هشتاد هزار شامى و از مردم ناحيه جزيره تشكيل شده بود به سوى پسر مهلب گسيل داشت و برادر خود مسلمة بن عبدالملك را به فرماندهى سپاه منصوب كرد؛ چرا كه او در فرماندهى سپاه و اداره امور آن از همگان تواناتر بود. عبدالملك همچنين برادر زاده خود، عباس بن وليد بن عبدالملك را همراه مسلمه فرستاد.
يزيد بن مهلب از بصره در آمد و وارد واسط شد و چند روزى در آن جا اقامت گزيد، سپس راهى عقر شد. او اينك سپاهى متشكل از يكصد و بيست هزار نفر داشت. سپاه مسلمه در مقابل سپاه يزيد، صف كشيد و وارد نبرد شدند. مسلمه به يكى از سرداران خود فرمان داد تا پل هايى را كه يزيد بن مهلب ساخته بود به آتش كِشَد؛ او نيز دستور مسلمه را عملى كرد. مردم عراق [ياران يزيد بن مهلب] كه ديدند دود، سر به آسمان كشيده، فرار كردند. به يزيد بن مهلب گفته شد: مردم گريختند!
او گفت: از چه چيزى گريختند؟ آيا جنگ آن چنان شده است كه مردم
از آن مىگريزند؟
گفتند: مسلمه پلها را سوزاند و آنان پايدارى نكرده، گريختند.
يزيد گفت: خدا رويشان را زشت گرداند،[چونان] ساسِ ارزن شكاف
برداشته [هستند].
آن گاه در ميان ياران خود ايستاد و گفت: فراريان را هدف قرار دهيد. آنان نيز چنين كردند تا آن كه بسيارى از آنان باز گشتند و گرد او فراهم آمدند.
يزيد گفت: آزادشان بگذاريد كه چهره شان زشت باد. گويى گوسفندانى هستند كه گرگ در اطراف آنها پرسه زده باشد.
در اين جنگ، يزيد بن مهلب و دو برادرش محمد بن مهلب و مفضل بن مهلب كشته شدند.
باقى مانده خاندان مهلب پس از اين شكست در بصره جمع شدند و عدى بن ارطاة كارگزار يزيد بن عبدالملك را از زندان در آوردند و كشتند. آن گاه فرزندان و همسران خود را سوار كشتى كرده، به دريا زدند. مسلمة بن عبدالملك يكى از ياران خود را در رأس گروهى نظامى به دنبال آنان فرستاد و او در «قندابيل» به آنها رسيد و هر دو گروه به جنگ با يكديگر پرداختند.
مهلبيان در اين جنگ همگى كشته شدند، سرهاى آنان را از تن جدا كردند و در گوش هر يك نوشتهاى كه با آن شناسايى مىشد آويختند و براى مسلمه بردند. يازده نفر از آنان نيز به اسارت در آمدند كه نزد يزيد بن
عبدالملك در شام برده شدند. زمانى كه بر يزيد وارد شدند كثير بن ابى جمعه بر خاست و چنين سرود:
انسان بردبار چون بر دشمنى چيره شود؛ اگر سختترين كيفرها دهد يا بگذرد نكوهش نشود.
گذشت و عفو [تو] اى اميرمؤمنان كه به انگيزه قربت صورت پذيرد و كارهاى نيكى كه انجام دهى براى تو نوشته مىشود.
آنان بد كردهاند، اما اگر در گذرى مىتوانى؛ [و بدان] كه والاترين بردبارىها از نظر پاداش [الهى] بردبارى فرد خشم گرفته است.(1)
فعفوا أميرالمؤمنين و حسبة *** فما تأته من صالح لك يكتب
أساءوا فإن تصفح فإنك قادر *** و أفضل حلم حسبة حلم مغضب
يزيد گفت: اى ابوصخر، آيا دستخوشِ رأفت و مهربانى شدى؟ اگر حكومت مرا خدشه دار نكرده بودند بى ترديد آنان را مورد عفو قرار مىدادم. آن گاه به دستور يزيد تمام اسيران را كشتند و تنها نوجوانى را از آنان زنده گذاشتند. آن نوجوان گفت: مرا بكشيد كه كودك نيستم.
يزيد گفت: او را وارسى كنيد كه آيا موى بر تن دارد؟
نوجوان گفت: من خويش را بهتر مىشناسم. محتلم شدهام و با زنان در آميختهام. مرا بكشيد كه پس از كسانم، زندگى بر من گوارا نيست.
يزيد نيز فرمان كشتن او را داد و او را كشتند.
1) . حليم إذا ما نال عاقب مجملاً *** أشد العقاب أو عفا لم يثرب
در تاريخ آمده است سعيد بن عمرو حرشى، كارگزار يزيد بن عبدالملك در خراسان بود. او فردى خشن و بسيار جنايتكار بود. با مردم «سغد» جنگيد و اسيرانى كه از آنان گرفت به اين صورت از پاى در آورد كه بر گردن آنان مُهر مىنهاد و از آن حصار خارج شده به حصار ديگرى مىرفت و آن فرد كشته مىشد. اسيرانى كه از سغد گرفته بود، سه هزار و بنا به نقلى هفت هزار نفر بودند كه همگى از دم تيغ گذشتند. آنچه از فرزندان و دارايى آنان را پسنديد، براى خويش بر گرفت و باقى مانده اموال را تقسيم كرد.
اينك هشام به قدرت رسيد. او نيز در ستمگرى و خشونت از نياكان خود باز نمانده، بلكه بسيار نيز بر آن افزود. بسيار ولخرج و تجملگرا بود. و اين جز با حق كشىها، در اختيار گرفتن فرصتها و امكانات، محدود كردن آزادى ديگران در داد و ستد و كسب درآمد مردم، ممكن نبود.
اصبغ بن خرج تجملگرايى هشام را اين گونه توصيف مىكند: در ميان شاهان بنىمروان از نظر هزينه لباس و عطر، كسى همسنگ هشام نبود. او در سفر حج لباسهاى خود را بار ششصد شتر كرد و آنها را با خود به مدينه برد.
نيز گفته شده است: پس از مرگ هشام بن عبدالملك، دوازده هزار
پيراهن تزيين شده، ده هزار كمربند (بند شلوار) ابريشمين و يازده ميليون دينار، از او بر جاى ماند. فاصله ميان مرگ هشام و پيدايش دولت عباسيان تنها هفت سال بود، اما در اين مدت تمام فرزندان هشام گرفتار فقر و بى نوايى شدند و هيچكدام مالى نداشتند و آنچه از پدر مانده بود بر باد رفت.
دارايىهاى اختصاصى هشام به ميليونها [درهم يا دينار ]مىرسيد. طبرى در تاريخ خود آورده است: هشام به خالد بن عبداللّه والى خود در بغداد نوشت: چيزى از غلاّت خود را پيش از فروختن غلاّت اميرالمؤمنين [منظور خودش بود] مفروش!
اين فرمان سبب شد تا هر پيمانه غلاّت به يك درهم برسد.
درآمدِ غلاّت خالد بن عبداللّه به بيست ميليون درهم [يا دينار] مىرسيد حال درآمد هشام از غلات كه پيش از محصول ديگران به بازار مىآمد چقدر بود!
محزم كاتب يوسف بن عمرو والى عراق مىگويد: يوسف بن عمرو يك قطعه ياقوت سرخ كه به سبب بزرگى، دو سر آن از دستم بيرون بود و مرواريدى غلتان كه در بزرگى بى مانند بود به دستم داد تا آن را براى هشام ببرم. چون بر او وارد شدم چهرهاش را نمىديدم، چون در تخت بزرگى فرو رفته بود. او ياقوت و مرواريد را گرفت و گفت: وزن اينها را بنويس.
گفتم: اى امير، اينها گران بهاتر از آنند كه بر اساس وزن محاسبه شوند. در كجا چنين گوهرهايى يافت مىشود؟
هشام گفت: درست گفتى.
آن ياقوت، مال رائقه كنيز خالد بن عبداللّه بود كه به هفتاد و سه هزار دينار خريده بود.
اسلام، دارايى بيت المال را براى تأمين مصالح مسلمانان و بر آوردن نيازهاى آنان مقرر داشته، اما اينگونه حاكمان آن را از صاحبان نيازمند آن دريغ كرده، در راه تأمين خواستهها و رسيدن به هوسهاى خود هزينه مىكردند. و روشن است كه چنين رفتارهايى اسلام را بدنام كرده، موجب عقب ماندگى سياسى، اجتماعى و اقتصادى مسلمانان شده است.
به نقل تاريخ، در روزگار هشام بن عبدالملك، تركها شهر برذعه (از نواحى آذربايجان) را به محاصره كامل خود درآوردند و در اثر آن، برذعه در شرف سقوط قرار گرفت. سعيد حرشى از سوى هشام مأمور شد تا با سپاهى انبوه به يارى مردم شهر برود.
تركها كه از حركت سپاه سعيد آگاه شده، آن را در نزديكى خود ديدند، ترسيدند. سعيد يكى از ياران خود را به طور پنهانى به برذعه فرستاد تا مردم را از آمدن سپاه كمكى آگاه كند و به پايدارى وادارد. اما در ميان راه گروهى از تركها پيك او را دستگير و از او پرسوجو كردند، اما او حقيقت امر را از آنان پنهان داشت. تركها او را شكنجه كردند تا لب به سخن باز كرد و واقعيت مأموريت خود را فاش ساخت.
به او گفتند: اگر آنچه را كه بخواهيم انجام دهى، تو را آزاد خواهيم كرد و
گرنه تو را مىكشيم.
گفت: از من چه مىخواهيد؟
گفتند: تو دوستانت را در برذعه خوب مىشناسى و آنان نيز تو را مىشناسند. چون به حصار و باروى شهر رسيدى به آنان بگو كه كسى آماده كمك به شما نيست تا شما را از اين تنگنا و محاصره رهايى بخشد، من نيز به عنوان جاسوس به اين جا فرستاده شدهام.
پيك به خواسته آنان تن داده، چون در كنار حصار شهر قرار گرفت، به گونهاى كه ساكنان شهر صداى او را بشنوند بانگ برآورد كه: آيا مرا مىشناسيد؟
گفتند: آرى. تو فلان فرزند فلان هستى.
او گفت: بدانيد كه سعيد حرشى در رأس سپاهى يكصد هزار نفرى كه همگى شمشير حمايل كردهاند در فلان جا اردو زده است؛ او از شما مىخواهد مقاومت كنيد و شهر را حفظ كنيد كه بامدادان يا شامگاهان نزد شما خواهد بود. مردم برذعه از اين خبر بانگ تكبير بر آوردند.
تركها نيز پيك را كشتند و آن جا را ترك كردند. سعيد با سپاه خود رسيد و دروازههاى شهر را باز، ديد و ساكنان آن را سالم يافت.
مىبينيم كه اين پيك با فداكارى و قربانى كردن خويش، ساكنان يك شهر را از كشته شدن و اسارت رهايى بخشيد. اما حاكمان ستمگر به گونهاى ديگر رفتار مىكنند، آنان براى تأمين مصالح و منافع ناپايدار خود و به منظور بقاى خويش، امت و مصالح آن را فدا مىكنند.
در تاريخ آمده است: وليد بن يزيد بن عبدالملك نيز همانند ديگر حاكمان فاسق و فاجر اموى و مروانى، نديمانى داشت. هشام خواست تا او را از آنان دور كند، به همين دليل در سال 119 ق. وى را به سرپرستى حاجيان گمارد. امّا وليد حتى در اين سفر معنوى نيز دست از كارهاى ناشايست خود بر نداشت. او سگهايى را براى سگبازى خود در صندوقهايى، بر شتران گذارد و با خود برد. در ميان راه يكى از صندوقها كه سگى در آن بود از روى شتر به زمين افتاد. همراهان وليد ساربان را در ميان گرفته، بى رحمانه تازيانههاى خود را بر تن او فرود مىآوردند [كه چرا صندوق افتاد و باعث برملا شدن قضيه شد].
وليد همچنين در اين سفر با خود شراب حمل مىكرد و خيمهاى به اندازه كعبه درست كرده بود كه مىخواست آن را بر فراز كعبه نصب كرده، در آن بنشيند. نزديكانش، او را از اين كار باز داشتند و گفتند: [مبادا اين كار را بكنى ]كه نه تو و نه ما از گزند مردم در امان نخواهيم بود و او از اين كار منصرف شد.
وليد بىپروا و بصورت علنى، دين را سبك شمرده، به آن بىاعتنايى مىكرد و همين امر هشام را بر آن داشت تا او را خلع كند و براى فرزند خود مسلمه، بيعت بگيرد.
نيز در تاريخ آمده است: روزى وليد در مستى كامل با كنيزكى در آميخت و چون از او فارغ شد بانگ اذان بر خاست. وليد سوگند ياد كرد كه
حتما بايد او (كنيز) امامت جماعت را بر عهده گيرد و آن كنيزك در حالى كه چهره خود را پوشانده بود امامت نمازگزاران را بر عهده گرفت.
نيز در منابع تاريخى نقل شده: روزى وليد بن يزيد بن عبدالملك با قرآن كريم تفأل زد، اين آيه آمد: «وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خَابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ؛ و [پيامبران از خدا] گشايش خواستند، و [سرانجام] هر گردنكش منحرفى نوميد شد».(1)
با ديدن اين آيه، قرآن را پرت كرد و فرمان داد تا آن را آماج تير قرار دهند و خود نيز آن را هدف قرار داد و اين گونه سرود:
مرا به [كيفرى كه در انتظار] گردن كش منحرف است تهديد مىكنى؟ پس ببين كه من همان گردن كش منحرف هستم. هر گاه در روز حشر نزد خدايت حضور يافتى؛ بگو: اى خدا، وليد مرا پاره پاره كرد.(2)
كارگزاران و واليانى كه از سوى حاكمان در گستره اسلامى گمارده مىشدند، همانند حاكمان، خود كامه، بدكار و ظالم بودند و هيچ حريمى را براى دين و دين داران نگه نمىداشتند و گستاخانه و حتى بدتر از اربابان
خود، پيامبران و اولياى الهى را مورد تمسخر قرار مىدادند. خالد بن عبداللّه قسرى يكى از اين كارگزاران بود. ابن اثير در بخش رخدادهاى سال 89 ق. آورده است:
در اين سال، خالد بن عبداللّه قسرى، والى مكه شد. او در ميان مردم مكه خطابهاى ايراد كرد و گفت: اى مردم، كدام يك برتر است: جانشين كسى در ميان قوم او يا فرستادهاى كه به سوى آنان مىفرستد؟ به خدا سوگند، جايگاه و برترى جانشين را نمىدانيد... ابراهيم خليل الرحمان آب طلبيد، خداوند آبى شور (چاه زمزم) به او داد و خليفه از خداوند آب طلبيد، خداوند آبى گوارا (چاهى كه وليد فرمان حفر آن را داده بود) به او عطا كرد.
خالد، آب چاه وليد را به حوضى كه در كنار چاه زمزم گذارده بود مىريخت تا مردم برترى آب چاه وليد را بر آب زمزم، بيازمايند. اما [خداوند چنين خواست كه] چاه وليد خشك شود.
ابوالفرج اصفهانى در كتاب الأغانى آورده است:
خالد بن عبداللّه قسرى آب زمزم را ام جعلان (آبى كه سرگين در آن بسيار باشد) مىخواند. او روزى بر فراز منبر شد و گفت: چه زمانى باطل ما بر حق شما پيروز مىشود؟! آيا وقت آن نرسيده است كه خدايتان براى شما خشم بگيرد؟ اگر امير (وليد بن عبدالملك) به من فرمان دهد، كعبه را به تكه سنگهايى تبديل كرده، آنها را به شام خواهم برد. به خدا سوگند، امير نزد خداوند گرامىتر از پيامبران خداست!
آن گاه صاحب الأغانى سخنان خود را اين گونه دنبال مىكند: خالد، ملحدى متظاهر به ايمان و مادرش نصرانى بود. از همين رو نصارا و مجوس را بر مسلمانان مىگمارد و به آنان فرمان مىداد تا مسلمانان را به كارهاى پست بگمارند، خوار كنند و كتك بزنند. او همچنين نصارا را مجاز كرد كه كنيزان مسلمان را بخرند و با آنان درآميزند(1).
هشام در ديدارى كه با «زيد شهيد عليهالسلام» داشت به او گفت: شنيدهام كه از خلافت سخن گفته، در پى دستيابى به آن هستى؛ اما شايسته آن نيستى؛ چرا كه كنيز زادهاى.
زيد عليهالسلام گفت: پاسخ اين گفته را دارم.
بگو.
هيچ كس از پيامبر به خدا نزديكتر و نزدِ او داراى منزلت والايى نيست و حضرت اسماعيل پيامبر خدا است كه از كنيزى زاده شده و خدا او را به پيامبرى برگزيد و بهترين خلق [حضرت محمد صلىاللهعليهوآله] را از نسل او به وجود آورد.
هشام گستاخانه پرسيد: بقر (گاو)، برادرت چه مىكند؟
زيد كه به شدت خشمگين شده بود و نزديك بود برآشوبد، گفت:
1) . الأغانى، ج 22، ص 17، چاپ بيروت، مؤسسه اعلمى.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله او را باقر (شكافنده) خواند و تو او را بقر مىخوانى؟! و اين به دليل نهايت درجه تفاوت ميان شما است. بدان كه در قيامت نيز راهى جز راه او خواهى پيمود. او به بهشت خواهد رفت و تو در دوزخ جاى مىگيرى.
هشام گفت: اين احمق گستاخ را ببريد. غلامان دست او را گرفته، بر پا نگاه داشتند.
هشام ادامه داد: اين خائن سبكسر را نزد عامل [شهر] او [مدينه ]ببريد.
زيد گفت: به خدا سوگند، اگر مرا نزد او بفرستى من و تو يكديگر را زنده نخواهيم ديد مگر اين كه يكى از ما، كه مرگش زودتر فرا رسد، بميرد.
زيد را از نزد هشام بيرون بردند و به همراه چند نفر كه با او بودند به سمت مدينه برده شد و در مرز شام او را راندند. چون از او جدا شدند، زيد به عراق بازگشت و وارد كوفه شد و مردم را به بيعت با خويش فرا خواند. بيشتر مردم كوفه با وى بيعت كردند. در آن زمان يوسف بن عمر ثقفى كارگزار كوفه و تمام عراق بود. بين آنها جنگى واقع شد. مردم كوفه زيد را تنها گذاشتند و تنها اندكى از آنان در كنارش ماندند. او در آزمونى بزرگ كه جان خود را بهاى آن كرد، سرفرازانه به جهاد پرداخت. سرانجام تيرى بر ناحيه چپ پيشانى زيد نشست و به مغز وى رسيد و چون تير را بركشيدند، زيد جان سپرد. پس از شهادت زيد، او را بردار كشيدند و سپس پيكرش را سوزاندند و خاكسترش را به دست باد دادند.
اين ماجرا و هزاران مورد مشابه، نشان مىدهد كه ستم امويان و
مروانيان همگان، به ويژه بنى هاشم، فرزندان رسول خدا، عالمان، صالحان و بزرگان را فرا گرفت و از نظر آنان، كيفرِ حتى يك كلمه اعتراض مرگ، شكنجه، زندان، تبعيد و... بود و آنان تمام خشم خود را بر سر قربانيان خود فرو مىريختند. اينان مصداق بارز جبارانى هستند كه خداى متعال دربارهشان فرموده است:
«وَ إِذَا بَطَشْتُم بَطَشْتُمْ جَبَّارِينَ»؛ و چون [كسى را] مجازات مىكنيد، همچون جباران كيفر مىدهيد.(1)
محمد و ابراهيم فرزندان عبداللّه بن حسن بن حسن بن على بن ابى طالب عليهمالسلام دو نفر از ظلم ستيزان طاغوت شكن بودند كه مرگ با عزت را بر زندگى با ذلت ترجيح دادند. زمانى سپاه عيسى بن موسى، محمد را در مدينه محاصره كرد؛ به او گفتند: مركبهاى راهوار دارى، با استفاده از آنها خود را به مكه يا يمن برسان و خويش را از مرگ نجات بده.
محمد گفت: در اين صورت من برده [خودخواهى خويش]ام. آن گاه با ياران خود به جنگ رفت. چون شب فرا رسيد و محمد دريافت كه كشته خواهد شد، بدو گفته شد كه خود را پنهان كن.
1) . شعراء 26 آيه 130.
محمد گفت: در چنين صورتى، عيسى روز حرّه(1)را زنده كرده و با اهل مدينه همان كارى را خواهد كرد كه مسلم بن عقبه كرد. به خدا سوگند، به بهاى جان مردم مدينه، جان خود را نجات نخواهم داد، بلكه خون خود را نثار جان آنان خواهم نمود.
آرى، ايثار و جان فشانى در راه خدا و فدا كردن خويشتن در راه آزادى و تضمين سعادت دنيا و آخرت ديگران، شيوه خاندان رسالت و پاكانِ ظلم ستيز از نسل آنان است؛ همان هايى كه در والايىها و پاكى ضرب المثل هستند و از نظر معيارها و سنجشها نقطه مقابل دين سازان و ديندار سوزان به شمار مىروند.
1) . اشاره به قيام حرّه و قتل عام مردم مدينه توسط مسلم بن عُقبه، به دستور يزيد بن معاويه لعنهاللّه.
عبدالرحمان الحكم، چهارمين حاكم اموى اندلس بود. او دو فرزند بزرگ به نامهاى محمد و عبداللّه داشت. عبدالرحمان پيش از مرگ خود، محمد را نامزد ولايت عهدى كرده بود، اما برادرش عبداللّه چشم به منصب خلافت دوخته بود و مادرش او را در ميدان رقابت بر سر ولايت عهدى حمايت مىكرد و از تمام ابزار مكر و حيله براى رسيدن عبداللّه به خلافت استفاده مىكرد.
عبدالرحمان كنيزكى زيبا داشت كه او را بر ديگر كنيزان ترجيح مىداد. همچنين غلامى داشت به نام نصر، كه او را به خود نزديك كرده بود و هيچ كس در مرتبه او قرار نداشت. مادر عبداللّه از محبوبيت اين دو نفر نزد عبدالرحمان استفاده كرد تا ولايت عهدى را نصيب عبداللّه كند. او در اين راه آن چنان پيش رفت كه با كمك نصر، طرح كشتن عبدالرحمان را تدارك ديد، اما عبدالرحمان از توطئه آگاه شد و نصر را واداشت تا زهرى كه براى كشتن او تدارك ديده بود، خود بنوشد و بدين ترتيب نصر مُرد و مادر
عبداللّه ناكام ماند.
عبداللّه همانند غالب شاهزادگان از شايستگىهاى يك حاكم با تدبير بىبهره بود و هماره سرگرم عيش و نوش، باده گسارى و مستى، سرگرم بودن با كنيزان و آوازه خوانان و هرزگى و فساد بود. اوكسانى را گمارده بود تا پدرش عبدالرحمان را زير نظر گرفته، تمام حركات و تصرفات و گفتار او را لحظه به لحظه به او برسانند. او با اين كار مىخواست تا در صورتى كه پدرش بميرد، از برادر خود محمد پيشى گرفته، زودتر به كاخ حكومتى برود و بر اريكه قدرت تكيه زند. از همين رو پول زيادى به غلامان، آوازه خوانان و ديگر خدم وحشم دربار مىداد تا او را در رسيدن به اهدافش يارى دهند. عبداللّه با چند تن از ياران نزديك پدرش نيز بر آنچه در سر مىپروراند به توافق رسيده بود.
با مرگ عبدالرحمان، همدستان عبداللّه، شتابان خبر مرگ پدرش را به او رساندند. عبداللّه براى ورود به كاخ چارهاى انديشيد. او خود را به شكل كنيز مورد علاقه پدرش كه پى او مىفرستاد و شب را با وى مىگذراند و غلامان و خادمان از جمله دربانان و آن كه او را تا قصر مىآورد مىشناختند، درآورد تا بى هيچ مشكلى، دربان درب كاخ را به روى او بگشايد. بدين ترتيب توانست خود را به جنازه پدرش كه اندكى قبل مُرده بود برساند. خزانه دار كليد خزانهها را بدو سپرد و با تهديد و تطميع، درباريان با وى بيعت كردند. حاكم جديد به دنبال برادرش محمد و ديگر
برادران خود و بزرگان دولت فرستاد و هنوز سپيده نزده بود كه همگان با وى بيعت كردند.
عبداللّه، راه فساد وافساد در پيش گرفت و به خودكامهاى ديكتاتور مبدل شد. مخالفان را تبعيد، زندانى، شكنجه مىنمود و يا آنها را مىكشت. بدينسان فساد و ظلم حكومت او را فرا گرفت. سرانجام نيز همين بىبند و بارىها و ستمگرىها، باعثِ سقوط دولت آنان و از ميان رفتن شكوهشان شد.
و روشن است كه حكومتها سقوط نمىكنند مگر بعد از آنكه امورى اين چنين موجب ضعف و زوال آنها خواهد شد و البته از سوى ديگر عملكرد جبارانه آنان مانع گسترش اسلام و پيشرفت مسلمانان بوده است.
در تاريخ آمده است: توصيهها و نامههاى اولين حاكم عباسى (ابراهيم امام) به ابو مسلم [والى او] در خراسان به اين شرح بود: ... هرگاه به نوجوانى به بلنداى پنج وجب بدگمان شدى او را بكش. افراد قبيله «مضر» را ناديده مگير كه آنان دشمنانى در همسايگى ما هستند. مزارع آنان را نابود كن و جنبندهاى از آنان را زنده مگذار.(1)
1) . ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 267.
بنى عباس همانند اسلاف اموى خويش، نقش بزرگى در بد نام كردن اسلام و عقب نگاه داشتن مسلمانان داشتند. اينان نيز حكّام ظالمى بودند كه ستمشان فراگير بود و خودكامانه آنچه مىخواستند مىكردند. گستره اسلام و مسلمانان را بازيچه خود دانسته؛ فساد، تباهى و ويرانى بسيارى برجاى گذاردند. داستان زير نمونهاى از استبداد و ظلم اين خاندان است.
آوردهاند: سومين خليفه عباسى، محمد بن عبداللّه منصور، ملقب به المحبس در سال 169 ق. مُرد و پسر 24 سالهاش موسى ملقب به الهادى كه بسيار خشن و سفيه بود بر جاى او نشست. او سركوب كننده قيام مشهور فخ بود. در آغاز حكومتش مردم دريافتند كه اوضاع بدتر شده و پليدترى جاى پليدى نشسته است. آنان حاكمى جوان پيش روى خود مىديدند كه سنگ دل است و در خونريزى بىباك؛ حرمت دين را رعايت نمىكند؛ كرامت انسانها را ناديده مىگيرد؛ در رسيدن به اميال و شهوات نفسانى خود شتاب مىكند و به يك سخن براى رسيدن به خواستههاى خود از ظلم و قتل و كشتار دريغ نمىورزد. اين حاكمِ درشت اندام، بيش از حد شيفته باده گسارى بود و در دوستى و همنشينى با زنان و كنيزان سخت كوشا.
اين ويژگىها سبب شده بود تا مردم از استبداد و ظلم او هراسناك گردند. از همين رو و به منظور دور ماندن از خشم خليفه با دستورات او و
حتى آنچه در نظر داشت، همراهى مىكردند.
مادرش خيزران دختر عطاء بيش از همه از او مىترسيد. او در يمن زاده شده بود و به همين جهت بدان جا منسوب بود. وى از آنِ حاكم طبرستان بود و پس از آن كه حاكم طبرستان عليه مهدى (حاكم عباسى) شوريد و مهدى به طور وحشيانه او را سركوب كرد، خيزران را مالك شد.
فاصله سنى هادى و برادرش هارون بسيار اندك، اما تفاوت ظاهرى آنان بسيار بود. هادى در خشونت و قساوت سر آمد بود، در مقابل، برادرش هارون ظاهرى مهربان، اما نهانى مكر آلود و حيلهگر داشت و به شدت قسىالقلب بود و همو بود كه امام كاظم عليهالسلام را به شهادت رساند.
خيزران كه زنى زيرك بود، بسيارى از امور سياست و اداره دولت را از همسرش مهدى فرا گرفت. مهدى با وى مشورت مىكرد و نظر او را عمل مىكرد. او توانست نزد يحيى بن خالد برمكىِ وزير، كه او نيز فردى حيلهگر و بسيار هوسران و در لذتهاى دنيوى غرقه بود، منزلتى كسب كند و همين امر، او را در دولت از جايگاهى والا برخوردار كرد. خيزران در برابر مردم تظاهر به فروتنى كرده، نيازهاى آنان را بر طرف مىكرد تا از اين رهگذر حمايت آنان را نيز به دست آورد تا اينكه در كاخ خلافت، محطّ انظار بزرگان و محل رجوع همگان شد. آنان به ديدار وى مىشتافتند و از بذل و بخششهاى او بهرهمند مىشدند. كه البته اين بذل و بخششها همه از اموال بيتالمال بود و در اسراف و تبذير و تباه كردن موجودى بيت المال
خوددارى نمىكرد.
از آغاز كار، موسى الهادى به برادرش هارون رشك مىبُرد، چرا كه مىديد مردم، هارون را بيش از او گرامى مىدارند و احترام مىكنند.
هارون در حيله گرى سرآمد بود. ظاهر او چيزى را مىنمود و در باطنش چيز ديگرى پنهان مىداشت. مادرش خيزران هماره نگران وى بود و مىترسيد برادرش موسى گزندى به وى برساند. از ديگر سو، هادى بر آن شد تا هارون را از ولايت عهدى خلع كند و پسر خردسالش، جعفر را بدان سمت بر گزيند. لذا با وزير خود يحيى بن خالد برمكى در اين باره مشورت كرد، اما وزير، او را از اين كار باز داشت. موسى بر او خشم گرفت و او را به زندان افكند و يحيى زمانى طولانى در زندان ماند. موسى به دليل كينهاى كه از وزير خود به دل گرفته بود در صدد كشتن وى بر آمد و او را شكنجه مىكرد.
خيزران از اين ماجرا آگاه شد و از سر دل سوزى به هارون و ترس اينكه مبادا به او صدمهاى وارد شود، از او خواست تا با برادرش موسى همراهى كند و اگر موسى بخواهد، او منصب ولايت عهدى را واگذارد.
از آن جا كه خيزران در صدد دور كردن هارون از دسترس موسى بود به او پيشنهاد كرد تا با كسب اجازه از برادرش به عزم شكار، به سمت
مشرق برود.
چون هارون در خواست خود را با برادرش در ميان گذاشت، موسى شادمان شده، يك و نيم ميليون دينار از بيت المال مسلمانان به او پرداخت و اجازه سفر به او داد.
بعدها موسى دريافت كه دور شدن هارون از مركز به صلاح نبوده و مادرش خيزران مردم را به سوى هارون مىخواند و دورا دور او را مورد توجه و عنايت قرار داده است؛ به ويژه اين كه مىديد بزرگان و سرداران بسيار به او توجه دارند و رفت و آمد آنان با خيزران قطع نمىشود. از اين رو خشم خود را متوجه مادرش كرده، بر آن شد تا او را از ميدان به در كند. لذا تردّدِ بزرگان و سرداران را به خانه مادرش بهانه قرار داده، روزى به سراى او رفت و گفت: اين جماعت به چه جهت شب و روز به اين جا رفت و آمد مىكنند؟! آيا چرخ ريسندگىاى كه تو را سرگرم كند يا قرآنى كه تو را تذكر و هشدار دهد و يا خانهاى كه از تو حفاظت و صيانت كند ندارى؟ اگر با خبر شوم كه كسى به سراى تو در آمده، بىترديد گردن او را خواهم زد!
خيزران دانست كه جنگ قدرت آغاز شده است و موسى به همين اندازه بسنده نخواهد كرد؛ زيرا منزلت او موسى را خشمگين كرده و كينه مادرش را به دل گرفته بود، چون او هارون را بر موسى ترجيح مىداد. پس در صورتى كه خيزران پيشدستى نكند قطعا كشته مىشد.
اين زن غدّار، تصميم خود را گرفت و در انتظار فرصت نشست. در شب نيمه ماه ربيع الاول سال 170ق. موسى وارد اندرونىِ قصرش شد و با كنيزان خود خلوت كرد و شب را در كنار آنان به مِىگسارى و عشرت پرداخت. آن قدر خورد و آشاميد تا مستِ لايعقل شد. شب به نيمه رسيد و سكوت همه جا را فرا گرفت. در اين هنگام دو كنيز زورمند خيزران با دو بالش وارد اتاق موسى شده و به حاكم جوان نزديك شدند. او از شدت مستى و شهوت بى رمق افتاده بود. فرصت براى اجراى فرمان خيزران فراهم آمده بود، لذا آن دو كنيز بالش را بر دهان او گذاشتند و آن قدر نگاه داشتندتا موسى از نفس افتاد و مُرد.
بدين ترتيب، نقشه مادر در قتل فرزندش عملى شد و از اينكه خود و فرزند ديگرش از شر او رهايى يافته بودند، نفس راحتى كشيد.
اينك هارون بر اريكه قدرت تكيه زد و بنا به سنت نياكانش، ظلم و استبداد و كشتار و شكنجه را در پيش گرفت. او در يك شب شصت تن از خاندان حضرت على عليهالسلام را از دم تيغ گذراند و امام كاظم عليهالسلام را پس از سالها زندانى، به زهرِ كِين، مسموم كرد و به شهادت رساند.
و بدين سان زندگى اين دو برادر منحرف، تصويرى از اسراف، غارت بيت المال، شكنجه، كشتار، مىگسارى و بى بندو بارى بود كه تاريخ، به
تفصيل به آنها پرداخته است؛ كسانى كه مايه بدنامى اسلام شده، و ظلم آنان تمام مسلمانان را فراگرفت.
از ديگر حاكمانى كه بر سرزمينهاى اسلامى حكومت كرده و در دوران حاكميت خويش شيوههاى جبارانه و ظالمانه در پيش گرفتند، سلاطين عثمانى بودند. حكومت خود را از امارتى كوچك آغاز كردند و بسرعت به صورت بزرگترين امپراطورى جهان در آمدند و در نهايت نيز نابود شدند. اين امپراطورى هفتصد سال دوام يافت و دو دوره را سپرى نمود:
1- دوران قدرت و سير صعودى: كه اين اقتدار و پيشرفت، به دليل اصول و قدرت اسلام بود؛
2- دوران ضعف و اُفول و تجزيه و فرو پاشى: اين سير قهقرايى ناشى از ضعف و فرو پاشى شخصيتى آنان بود. سير شكست و تجزيه، پس از اين كه سلطان عبدالحميد جايگزين سلطان عبدالمجيد شد؛ يعنى در سال 1292 ق. به اوج خود رسيد. سلطان عبدالحميد در آن زمان جوانى سى و سه ساله بود. مردم، در ابتدا آمدن او را به فال نيك گرفتند و پنداشتند كه با آمدنش دوران رنج و درد پايان خواهد يافت و روزگار تحقق آمال و آرزوها فرا خواهد رسيد.
سلطان عبدالحميد دوم كه خاقان البرّين (دو خشكى) و البحرين (دو دريا) و خادم الحرمين لقب داشت، در آغاز حكومت خويش ظاهرى زيبا از برنامههاى خود ترسيم كرد و از اصلاحات گسترده و عمل به كتاب و سنت، آن گونه كه پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله عمل كرد، دم مىزد. او بر ايجاد دولتى فراگير در گستره سرزمينهاى اسلامى تاكيد داشت و وعده مىداد كه حكومتى مشورتى و مبتنى بر عدالت، توسعه رفاه، مساوات ميان مردم، بازگشت به اسلام و اجراى احكام آن، به دور از تضييع حق و كشتار و شكنجه و... كه خلفاى عثمانى پيشين فاقد آن بودند، به وجود خواهد آورد.
به همين منظور لايحهاى جديد ارائه داد كه بر اساس آن اجازه مىداد تا نظارت صحيح و فراگير بر دارايىها و هزينههاى دولت صورت گيرد. نيز بديهىهاى دولت را كه اسلاف او در راه تأمين هزينه خوشگذرانىهاى خود بر دولت تحميل كرده بودند، پرداخت و تسويه شود. سپس امر سامان دهى ارتش را در برنامه خود قرار داد و آزادىهاى فردى و اجتماعى و تشكيل مجلس نمايندگان كه تمام قوميتها را در بر مىگرفت، اعلام كرد. سلطان عبدالحميد، نسبت به ديگر قوميتها، از عرب و غير عرب روش درست و مناسب در پيش گرفت و همگان را به همكارى فرا خواند.
تمام آنچه را كه عبدالحميد به عنوان برنامه حكومتى خود مطرح و يا آن را بخشى از قانون در آورد، شعارهايى فريبا و ظاهر سازى بود. در واقع
عبدالحميد امور حكومت را مخفيانه با استبداد شديد اداره مىكرد و پس از گذشت مدتى نيز براى همگان روشن شد كه در تمام دورانِ خلافت عثمانيان، حاكم و خليفهاى ظالم و مستبد چون او نبوده است.
او با مشاوران خود و همه مردم با ظلم و ستم فراوان رفتار كرد. مجلس مشورتى را ملغى و قانون اساسى را باطل اعلام كرد و با زور سر نيزه حكومت خود را ادامه داد. قوام حكومتش بر خبر چينى، شكنجه، زندان، قتل، خشونت و ارعاب بود و به اين وسايل حكومت خود را پايدار نگاه مىداشت.
كشاورزان، كارگران، زحمت كشان و نيز ديگر افراد جامعه، قربانيان جور و استبداد او شدند. از همين رو درآمدهاى دولتى كاهش يافت. اما سلطان عبدالحميد همچنان بسيارى از دارايىهاى دولت را هزينه خواستهها و هوسها و شهوترانيهاى خود مىكرد. او در اين زمينه چنان گشاده دستى داشت كه در كاخ خود، هفتصد خوان غذا براى همسران و كنيزان خود مىگستراند و براى رونق بخشيدن به اين گشاده دستىها و ادامه آن، اقدام به گرفتن وام از دولتهاى اروپايى كرد.
براى خود محافظانى قوى در نظر گرفته بود و كاخ خود را پر از جاسوسان كرد؛ به گونهاى كه ترس همه كاركنان كاخ را فرا گرفته بود كه مبادا سخنى بر زبان آورند كه موافق نظر سلطان نباشد و به گوش سلطان برسد و در نهايت، مرگ خود را رقم زده باشند. او در دوران حكومت خود
يكصد نفر از مردان و زنان دربار خود را كُشت. دست تطاول او به سوى ارتش و افسران آن دراز شد و آنان نيز از گزند خليفه در امان نماندند. مردم را به اندك سوء ظنّى به دست جلاد مىسپرد و در موارد بسيارى قربانيان را به دست خويش سر مىبريد، يا با طناب خفه مىكرد و او را به كام مرگ مىفرستاد و پس از كشتن آنان، جسدشان را به دريا مىانداخت. سلطان، اجساد بسيارى از افراد بىگناه از علما، شخصيتهاى اجتماعى و سياسى، افسران ارتش و... را به درياى بُسفر انداخت تا حدى كه تركها براى مدتى از خوردن ماهى پرهيز مىكردند، چرا كه ماهيها از گوشت قربانيان آنان تغذيه مىكردند!
مستبدان چون ظلم و جنايت بسيارى مرتكب شده و باعث نارضايتى عمومى از خود مىشوند، بسيار بر جان خود مىترسند. سلطان عبدالحميد يكى از اين افراد بود. او در كاخ خود حدود يكصد اتاق مجهز ساخته بود هر شب در يك اتاق مىخوابيد بدون اين كه كسى باخبر شود، تا بدين ترتيب از اقدامهايى كه براى كشتن او انجام مىشد جان به در ببرد.
در همين فضاى ناامنى، گروههاى كوچك و زير زمينى افسران ارتش شكل مىگرفت. همچنين گروهها و تشكلهايى در سطوح مختلف جامعه شكل گرفت تا همه يك دست شده، كشور خود را از چنگال خليفه سركش
و جبار آزاد كنند.
زمانى كه افسران، سايه جاسوسان و فشارهاى سلطان را بر سر خود ديدند، سرانشان به غرب رفتند و حزب اتحاد و ترقى را تأسيس كردند. وحدت دولت عثمانى (كه در اثر اختلافات و شورشها تضعيف شده بود) و تأمين حقوق و آزادىهاى مردم شعارهاى اين حزب بود. حزب اتحاد و ترقى اعلان مىكرد كه ساختار دولت عثمانى را روز آمد و از سازمانى قوى برخوردار خواهد كرد. اين حزب پس از گذشت پانزده سال از سلطنت عبدالحميد، در ژنو تشكيل شد. آن گاه به پاريس و سپس به بندر سالونيك منتقل شد. از آن جا كه سالونيك يكى از مراكز مهم نظامى به شمار مىرفت و ارتش نيز از حزب حمايت مىكرد، سلطان نمىتوانست اعضاى كميته اتحاد و ترقى را مورد آزار قرار دهد، ولى با اين حال بعضى از افراد اين كميته را بطور مخفيانه ترور كرده و از بين مىبرد.
اين كميته افزون بر افسران عضو، افراد زيادى از وكلاى مدافع، پزشكان، مهندسان و فرهيختگان را در بر مىگرفت. فعاليتهاى تبليغاتى حزب در ميان طبقات مختلف نظاميان گستردهتر مىشد. اين كميته از سالونيك به اردوگاهى نظامى در مقدونيه و از آن جا به آستانه انتقال يافت.
ديرى نپاييد كه حزب اتحاد و ترقى، موجوديت خود را به صورت علنى اعلان كرد و به سلطان هشدار داد در صورتى كه در سياست خود تجديد نظر نكند حزب، او را عزل خواهد كرد. آن گاه از او خواسته شد تا
قانون اساسى را كه قبلاً تدوين شده بود به اجرا بگذارد. سلطان چنين وانمود كرد كه خواسته حزب را پذيرفته است و وعده داد كه احكام اسلام را عملى كرده، آزادىهاى ملت را باز خواهد گرداند. به همين منظور، حاكميت قانون و پارلمان را اعلام و مجلس نمايندگان را تأسيس نمود و قول داد كه به زودى حكومت پليسى را از ميان بردارد. او مىگفت: [افسران ]آزاد را حمايت و تأييد مىكند و وضعيت پليسى را از آن رو به وجود آورده تا آشوب بين عربها و تركها را از بين ببرد.
آن گاه به طور چشمگيرى به عربها متمايل شد و از ايجاد جامعهاى اسلامى، بر اساس ايده سيد جمال الدين اسد آبادى سخن گفت.
البته تمام وعدههايى كه مىداد، تنها به منظور حفاظت از سلطنت خويش بود و به همين جهت به تلاشهاى مكارانهاى پرداخت تا در كنار حفظ سلطنت خود، ازتن دادن به اجراى احكام اسلام و پاى بندى به آزادىهاى گسترده آن سر باز زند. هنگامى كه پنداشت همگان را فريب داده و توطئه او كارگر افتاده است، به روال سابق خود باز گشت و تمام نهادهاى مردمى و آزادىهاى داده شده را لغو كرد، قانون اساسى را باطل و پارلمان را منحل نمود و زندان، شكنجه و كشتار را جايگزين آن كرد.
سلطان عبدالحميد از آن رو به چنين اقدام هايى مىپرداخت كه خود را بزرگترين قدرت جهان مىدانست كه كسى را ياراى از ميان برداشتن او نيست. او به مردم مىگفت: من خليفهام و به فرمان خدا حكومت مىكنم.
هر كس را هر فرمانى بدهم بايد فرمان ببرد، چرا كه من خليفه رسول خدا هستم و همه بايد بىهيچ چون و چرايى مرا چون رسول خدا بدانند.
اما او غافل بود از اين كه حتى رسول خدا صلىاللهعليهوآله نيز مأمور بود تا به اصل مشورت عمل كرده، بدان توجه داشته باشد؛ آن جا كه خداوند مىفرمايد: وَشَاوِرْهُمْ فِى الْأَمْرِ ...؛ و در كار[ها] با آنان مشورت كن.(1)
عبدالحميد، با دلگرمى به جاسوسان و نگاهبانان، خادمان و كنيزان، همچنان به ستمگرى خود ادامه مىداد. اما روزگار اقتدار او سر آمد و اطرافيان، جاسوسان، خادمان و حتى همسران و كنيزان او نيز از او رويگردان شده بودند. نيمه شب يكى از روزهاى سال 1325ق. سلطان جنايت پيشه به پناهگاه خويش رفت و طبق عادت هميشه، چون شب به نيمه رسيد، به بستر رفت تا بخوابد. در اين هنگام صداىِ پايى شنيد. هراسان برخاست و پرسيد: اين صداها چيست؟
همسرش گفت: سرورم نمىدانم!
پيش از آن كه سلطان واكنشى نشان دهد، درب پناه گاه به شدت باز شد و دستهاى از افسران در آستانه در ظاهر شدند. ارشد آنان با شدت و خشونت به عبدالحميد گفت: عبدالحميد خان، تو را از سلطنت و خلافت
1) . آل عمران 3 آيه 159.
خلع كرديم.
عبدالحميد آنان را تهديد كرد و گفت: به سلطان خود اهانت نكنيد.
گفتند: پيش از اين سلطان ما بودى، ولى اكنون خلع شدهاى.
بعد از آن با محمد رشاد پنجم بيعت كردند. و به اين ترتيب پس از 33 سال حكومت ترور و وحشت، عبدالحميد از سلطنت خلع و زندانى شد.
سلسله عثمانيان، كه با سلطان عبدالحميد به پايان كار خود رسيد، از عوامل مهم ضعف مسلمانان به شمار مىرود. آنان با حكومت جابرانه و جائرانه خويش زمينه ضعف و عقب ماندگى مسلمانان را فراهم كردند و از اسلام تصويرى تيره و تاريك ترسيم نمودند و پيش روى جهانيان قرار دادند.
درباره حكومت عثمانيان دو كتاب(1)نوشتهام كه در آنها پارهاى از اعمال آنان و اثراتى را كه در پى داشت، از جمله: سقوط [حاكميت] مسلمانان، بدنام كردن اسلام و نيز استيلاى غربىها بر سرزمينهاى اسلامى از زمان آنان تا به امروز را به تفصيل بيان نمودهام. دوره حاكميت آنان آكنده از ماجراهايى است كه شنونده و خواننده را حيرت زده مىكند. در اين جا به يكى از اين موارد مىپردازيم.
1) . كتاب موجز عن الدولة العثمانيه مختصرى درباره دولت عثمانى و كتاب تلخيص تاريخ امپراتورى عثمانى.
بنابر آنچه در تاريخ آمده، در بين سالهاى 928 - 984ق، بيوهاى ايتاليايى به نام «جوليا» مىزيست كه در زيبايى شهره بود. به دليل زيبايى چشمگير و فوق العادهاش، در غرب با عنوان زيباترين گُل از او ياد مىشد. سلطان سليمان قانونى كه آوازه او را شنيد بر آن شد تا وى را به كاخ خود آورده، در شمار زنان حرمسراى خود كه كاخ او را پر كرده بودند، در آورد. اما با توجه به اينكه شايد نتواند موافقت وى را براى آمدن به كاخ سلطان عثمانى جلب كند، در صدد ربودن او بر آمد. از اين رو دست به كار شد و نيروى دريايى تركيه آن روز را كه از هزار كشتى فراهم آمده بود، به سمت ايتاليا گسيل داشت تا زن مورد علاقه او را، اگر چه به قيمت جنگ و ريختن خون بىگناهان تمام شود، ربوده و به كاخ سلطنتى بياورند. بنا به فرمان سلطان، نيروى دريائى حركت كرده، پس از پيمودن مسير، شبانه به ساحل ايتاليا پا نهادند و بدون اتلاف وقت به سمت كاخى كه جوليا در آن زندگى مىكرد روانه شدند. بد اقبالى سليمان قانونى به يارى جوليا شتافت و فرمانده نيروى دريايى، راه كاخ را گم كرد. از كارگر نوجوان اصطبلى، راه كاخ را پرسيد، و او كه به توطئه آنان پى برده بود، بر اسبى تيز سوار شد و پيش از تركها خود را به كاخ رسانده، جوليا را از خواب بيدار كرد و بر اسب خود نشاند و او را به سلامت از اين معركه به در برد.
امّا جوليا، ناجى نوجوان خود را مورد بى مهرى قرار داد و روز بعد با
بىرحمى تمام، فرمان به سر بريدن نوجوان داد و فرمان او همان لحظه اجرا شد و جمله حكيمانه «از شرّ كسى كه در حقش نيكى كردهاى ايمن مباش» صورت واقعيت پيدا كرد.
طبيعى است كه نفوس پست و بى ايمان اين گونه بىرحم و كينهتوز باشند.
بهر حال، آيا حاكمى اين چنين بىبند و بار و اسير هوسهاى زود گذر، كه همه چيز را در شهوات خود خلاصه مىكند و وصله ننگينى بر دامان اسلام است، مىتواند در انديشه ملت خود باشد؟ يا در راه نشر اسلام تلاش كند...؟
بامداد يكى از روزهاى دوشنبه سال 648 ق. چهار تن از بزرگانِ مماليكِ نيروى دريايى، توران شاه پسر ايوبشاه را كشتند و بدين ترتيب دولت ايوبيان مصر به سر آمد. مرگ توران شاه وضعيتى پيچيده و سخت به وجود آورده بود؛ چرا كه از يك سو مىبايست مملكت را اداره كرده و از سوى ديگر مماليك، كه به منظور رسيدن به قدرت، او را كشته بودند، در حد خدمتكاران دولت و پادشاه بودند و نمىتوانستند كشوردارى كنند. لذا پيشنهاد شد كه يكى از حاكمان ايوبى شام بر مصر حكومت كند. خوش اقبالترين افراد اين خاندان براى احراز مقام پادشاهى مصر، يوسف ملقب
به الناصر فرزند محمد بن طاهر حاكم حلب و پس از او حاكم كرك بود. همگى يوسف را مناسب دانسته، او را به مصر فرا خواندند. مماليك كه عمو زاده او را كشته بودند، آمدن سلطان ايوبى را خوش نمىداشتند، زيرا اگر او پا به مصر مىنهاد، در نخستين اقدام، رؤساى آنان را كه توران شاه را از پاى در آورده بودند مىكشت. در اين حال كه نگران آمدن يوسف بودند، پيشنهاد جديدى مطرح شد:
بيوه ايوب و مادر توران شاه؛ يعنى شجرة الدر در ميان جمع به سخن آمد و آنان را راضى كرد كه خود، ملكه مصر شود تا بيانگر احترام خاندان ايوبى در ميان مماليك باشد و با نام رسمى ام خليل حكومت كند. خليل فرزند ايوب و شجرة الدر بود كه در دوران حيات ايوب از دنيا رفت. شجرة الدر افزون بر اين، پيشنهاد داد كه يكى از بزرگان مماليك منصب اتابكى دستگاه سلطنتى را به عهده بگيرد تا مردم ببينند كه سلطنت، همچنان در دست مردان است.
اين نامزدى و انتخاب فردى، پذيرفته و عملى گرديد و در روز دهم ماه صفر سال 648 ق. براى ام خليل به عنوان شاه جديد بيعت گرفته شد. شجرة الدر بعد از رضية الدين كه بين سالهاى 633-637 ق. به عنوان پادشاه بر دلفى حكم راند، نخستين زنى بود كه بر مسلمانان حكومت يافت و بر تخت سلطنت نشست. البته پس از وى، مادر يكى از خليفگان عثمانى
نيز به اين منصب دست يافت كه ماجراى درازى دارد.
بهترين توصيفى كه مىتوان از ملكه جديد، يعنى شجرة الدر ارائه داد، اين است كه او زنى تندخو، سخت حسود، بى باك، داراى شهامت فوق العاده، سرمست خودپسندى بود، و روشن است كه با داشتن اين صفات مملكت را به شكل نامناسبى اداره مىكرد. مردم مصر از اين كه زنى بر آنان حكومت مىكند خشمگين شدند و مستنصر عباسى نيز از تأييد حكومت او سر بر تافت. ام خليل كه اوضاع را نامناسب ديد، در صدد چاره براى حفظ قدرتِ پنهانى و واگذارى ظاهرى حكومت برآمد. لذا پيشنهاد كرد كه به همسرى معز الدين ايبك - كه نايب السلطنه بود - در آيد و حكومت را در ظاهر بدو سپارد. پيوند زناشويى ميان آن دو بسته شد و شجرة الدر پس از هشتاد روز از سلطنت كناره گرفت و معز الدين ايبك سلطان خوانده شد.
سلطان جديد از مماليك نيروى دريايى، به ويژه از سيف الدين و «بنداق دار» بر حكومت خود بسيار مىترسيد. به منظور پيشگيرى از هر خطر احتمالى، چارهاى انديشيد و نيروى دريايى را به سوى شام گسيل داشت و برخى از مماليك را به خدمت حاكم ناحيه كرك كوچك، در آورد. اينان هماره در انتظار به دست آوردن فرصتى بودند تا به مصر باز گشته، از معز الدين ايبك - كه جمعى بزرگ از مماليك كه بعدها معزيّه خوانده شدند را جذب دربار خويش كرده بود - انتقام بگيرند. از سوى ديگر شجرة الدر كه از قدرت كناره گرفته بود، با سران مماليك نيروى دريايى نامه نگارى و از آنان تقاضاى كمك مىكرد، زيرا معز الدين در حق او جفا كرده بود.
معزالدين كه از رابطه شجرة الدر با مماليك آگاه شده بود، بر خود ترسيد و با ترك كاخ سلطنتى وارد شهر قاهره شد و در جايى كه امروزه باب اللوق نام دارد سكونت گزيد. او كه خود را در برابر همسر و شريك سلطنت خود ناتوان مىديد، طى نامهاى كه به فرمانرواى موصل نوشت از دختر وى خواستگارى كرد تا با اين وصلت، از قدرت و حمايت حاكم موصل برخوردار شود. شجرة الدر از اين موضوع با خبر شد و بر او غضب كرد و در پى فرصتى مناسب بود تا او را به نحوى از ميان بردارد. سرانجام غلامان شجرة الدر خواسته او را عملى كرده، معز الدين را كشتند.
شجرة الدر پس از كشتن معز الدين، مقام سلطنت را به دو تن از بزرگان مماليك معزّى پيشنهاد كرد، اما آنان نپذيرفتند. مردم نيز از توطئههاى بى پايانِ شجرة الدر عليه افراد به ستوه آمده و بر او خشم گرفته بودند. از اينرو اميران مماليك معزى، يكصدا در صدد رهايى از شجرة الدر بر آمدند. اما مماليك نيروى دريايى همچنان به شجرة الدر وفادار مانده، مىخواستند او در نهايت احترام در قلعه حكومتى بماند.
اين اختلاف نظر، شوكت و قدرت شجرة الدر را از او گرفت و اينك وقت آن رسيده بود كه همسر اول معز الدين و مادر فرزندش على، كينه خود را آشكار كرده، از او انتقام بگيرد؛ زيرا شجرة الدر، معز الدين را پس از ازدواج با خود، از ديدار همسر اولش باز مىداشت و هماره او را به جهت
داشتن همسرش نكوهش مىكرد تا اين كه معز الدين او را طلاق داد. لذا با مماليك نيروى دريايى ديدار كرد و آنان را از خيانت شجرهالدر ترساند كه در نهايت و تحت تأثير سخنان او، شجرهالدر را دست بسته به خانه هووى او بردند. وى را در اتاقى تاريك زندانى و از رسيدن آب و غذا به شجرة الدر جلوگيرى كرد و به شدت بر او سخت گرفت.
در نيمه شبى از شبهاى ماه ربيع الاول سال 655 ق. چند تن از كنيزان ام على به اتاق او وارد شدند و با كفشهاى چوبى او را به شدت كتك زدند و مجروح كردند؛ استفاده از اين كفشها براى تحقير بيشتر او بود. سرانجام ضربه هايى كه بر سر او فرود آمد، به مرگ او انجاميد. سپس جسدش را از ديوار قلعه، به خندق انداختند. پس از چند روزى كه جسد وى در خندق ماند آن را به قاهره بردند و به خاك سپردند.
اينگونه حكومت بر مسلمانان در دست جاهلانى بود كه با رفتارهاى ناشايست و مستبدّانه خود، باعث عقبماندگى مسلمانان و واژگونه نماياندن چهره اسلام شدند.
جهل و غفلت را بايد مهمترين عامل پيدايش طاغوتها بر شمرد. انسانها اگر به اين اصل بديهى پى ببرند كه خدا انسان را آزاد آفريد و او را بر مقدراتش حاكم گرداند، به بردگى و ستم تن نداده، ستمگران و طاغوتها را به رسميت نمىشناسند و آنها را نخواهند پذيرفت. از همين رو بايد با تمام توان و با بهرهگيرى از وسايل ارتباطى نوشتارى، شنيدارى و ديدارى، به بيدار سازى ملتها پرداخت و آنان را با انديشههاى ناب اسلام در زمينه مبارزه با ظلم و ظالم آشنا كرد.
يكى ديگر از عوامل پيدايش خودكامگان، نبودن فرهنگ تحملپذيرى ديگران در قالب گروهها و احزاب، شيوع پديده خود محورى در شئون مختلف اداره جامعه و انحصارطلبى مىباشد. البته اين ويژگىها در هر انسانى مىتواند جلوه كند كه حضرت احديت فرموده است:
«كَلاَّ إِنَّ الاْءِنسَانَ لَيَطْغَى * أَن رَّءَاهُ اسْتَغْنَى»؛ حقا كه
انسان سركشى مىكند. همين كه خود را بىنياز پندارد.(1)
آنچه انسان را از گرايش به سركشى باز مىدارد، ايمان به خدا و روز واپسين است. همانطور كه تكثّر احزاب سياسى نيز هر چند نه به طور كامل اما تا حد زيادى حاكمان را از خودكامگى باز مىدارد. و اين چيزى است كه غالب كشورهاى اسلامى فاقد آن هستند.
ويژگىهايى براى طاغوت شمرده شده، كه از آن جمله است:
1- خود را مالك جان و مال و سرنوشت مردم مىداند. خداوند اين ويژگى را از زبان بزرگترين طاغوتها، يعنى فرعون بيان كرده و مىفرمايد:
«... أَلَيْسَ لِى مُلْكُ مِصْرَ وَ هَذِهِ الْأَنْهَرُ تَجْرِى مِن تَحْتِى...»؛ اى مردم [كشور] من، آيا پادشاهى مصر و اين نهرها
كه از زير [كاخهاى] من روان است از آن من نيست؟.(2)
2- هماره خود را مترقى و داراى پيشرفت دانسته و ديگران را عقب مانده مىداند. نيز خداوند از زبان فرعون اين تفكر را باز مىگويد، آنجا كه
فرموده است:
«أَمْ أَنَا خَيْرٌ مِّنْ هَذَا الَّذِى هُوَ مَهِينٌ وَ لاَ يَكَادُ يُبِينُ»؛
آيا[نه اين است كه ]من از اين كس كه خود بى مقدار است و نمىتواند درست بيان كند بهترم؟(1).
3- حسادت، تكبر، لجاجت، بدگمانى به ديگران، دروغگويى، ترس، حماقت، خيانت و پيمانشكنى، اوصافى است كه در او وجود دارد.
4- مصالح فردى و كامجويىهاى خود را بر مصالح جامعه و مردم مقدم مىدارد.
5- شخصيتى منافق گونه دارد.
6- از آرامش محروم بوده، هماره در نگرانى به سر مىبرد.
7- به نظر ديگران وقعى ننهاده و بدان احترام نمىگذارد و با خير خواهان مشورت نمىكند.
8- به دوستان، خويشاوندان و حتى فرزندان خويش رحم نمىكند.
9- توانمنديهاو شايستگىهاى ديگران را ناچيز و بى ارزش دانسته، سعى در سركوب آن مىكند.
10- ترس از خدا در فرهنگ طاغوت جايى نداشته، به روز واپسين با ديده بى اعتنايى و بى اعتقادى مىنگرد.
1) . زخرف 43 آيه 52.
11- شيفته قدرت و شكوه ظاهرى است.
12- بيشتر اوقات خود را به عياشى و خوشگذرانى؛ حتى از نوع حرام آن مىگذراند.
13- ثروتهاى بى حسابى را هزينه آرايهها و فريبايىهاى زندگى مادى مىكند.
14- وفاى به عهد ندارد.
15- با كسى دوستى و محبت واقعى ندارد.
16- هر شيوه غير انسانى و غير اخلاقى را براى از پاى در آوردن مخالفان خود به كار مىگيرد.
17- از اِعمال انواع خشونت و رفتار ظالمانه اِبا ندارد.
18- حتى نافرمانىهاى كوچك را كيفرى سخت مىدهد و براى ترساندن ديگران، حتى بىگناهان را مجازات مىكند.
19- پاسخ نيكى را با بدى مىدهد.
20- بجاى عمل، فقط شعار مىدهد.
21- در موضعگيريها و گفتارها ثابتقدم نيست.
22- انسانها از نظر او هيچ ارزشى ندارند و از همين رو بى محابا به قتل و كشتار آنان مىپردازد.
23- معتقد است كه هدف وسيله را توجيه مىكند.
24- از نظر طاغوت، هر كس با او نباشد، دشمن اوست.
از برجستهترين ويژگيهاى طاغوتها، زندان، شكنجه و قتل مخالفان خود است. آنان براى رسيدن به اهداف خود، از به كار بستن حيله و نيرنگ همانطور كه امروزه در عراق مىبينيم دريغ نمىورزند(1). پس از آن كه در ماه مارس سال 1970 م. اعلاميه رسمى دولت عراق مبنى بر حل اختلاف كردستان عراق با دولت منتشر شد، از سوى حكومت مركزى طرحى براى ترور «ملا مصطفى بارزانى» رهبر وقت كردهاى عراق تدارك ديده شد و مىبايست توسط روحانيونى كه براى گفت و گو به ديدار بارزانى مىرفتند - اما بدون اطلاع آنان - به اجرا در آيد. دليل اين كه واسطه گفت و گو با ملا مصطفى روحانيون بودند، اين بود كه بارزانى به افراد دولتى اطمينان نداشت. صدام كه طراح اين عمليات و ديگر جنايتهايى از اين قبيل بود، براى افراد هيئتِ گفت و گو، كه بيش از ده نفر و همگى روحانى بودند، لباس فرستاد و خواست تا پيش از ديدار آنان با بارزانى لباسها به هيئت نمايندگى برسد.
روز بعد خبر گزارىها اعلام كردند: بارزانى از يك عمليات تروريستى جان سالم به در برد. اين عمليات هنگامى صورت گرفت كه اعضاى هيئت اسلامى با وى ديدار كردند. ديدار كنندگان همگى در اين اقدام تروريستى جان باختند.
1) . اين كتاب در زمان رياست صدام بر عراق نوشته شده است.
بعدها روشن شد كه در لباسهاى اهدايى صدام به روحانيون، مواد منفجره جا سازى شده بود و به وسيله رانندهاى كه آنها را به مقصد برده بود و از طريق بى سيم منفجر شد. پسر ملا مصطفى چگونگى نجات پدر خود را چنين بيان مىكند: «هنگامى كه خدمتكار فنجان چاى را به پدرم مىداد انفجار صورت گرفت. او كه ميان ميهمانان و پدرم حايل بود، قطعه قطعه شد و پدرم جان به در برد. اعضاى هيئت اسلامى كه براى مذاكره با پدرم ديدار كرده بودند نيز قربانى اين اقدام تروريستى شدند».
حاكمان بغداد قربانيان خود را تنها از ميان مردم بى گناه انتخاب نمىكردند بلكه اعضاى دولت نيز در شمار قربانيان آنان بودند. به عنوان مثال تمام اعضاى دو كابينه را دستگير و اعدام كردند كه در ميان آنان دو نائب رئيس جمهور، دو نخست وزير، سه وزير خارجه، سه وزير دفاع، وزير بهداشت، وزير آموزش و پرورش، وزير صنايع، وزير برنامه، وزير آموزش عالى، پنج كفيل وزارت خانه و شهردار پايتخت و مدير اداره كل شهربانى كه مسئوليت تامين امنيت كشور را بر عهده داشت، ديده مىشد.
در قاموس طاغوت جوانمردى، دوستى و ديگر صفات انسانى جايى ندارد. آنان نه تنها مخالفان، بلكه دوستان و نزديكان خود را نيز از ميان بر مىدارند. رئيس شوراى انقلاب عراق و دبير كل حزب بعث، يازده تن از
اعضاى شوراى فرماندهى عراق و فرماندهى كل حزب بعث را به كام مرگ فرستاد. اين تعداد قربانى از شمار اعضاى شوراى انقلاب عراق بيشتر بود. همچنين سه نفر از مقامات عاليرتبه دولت كه در مناصب كليدى قرار داشتند و دستاوردهاى مهمى براى حاكميت به ارمغان آورده بودند كه به مدت پانزده سال از افتخارات حكومت شمرده مىشد، از قربانيان بودند. آنان عبارت بودند از:
1- مرتضى الحديثى، كه قهرمان ملى سازى صنايع و منابع عراق بود. او در سال 1981 م. در زندان اعدام شد.
2- محمد محجوب، قهرمان مبارزه با بىسوادى، كه در سال 1979 م. در زندان اعدام شد.
3- عدنان الحمدانى، قهرمان طرح توسعه كشور؛ او نيز مانند محمد محجوب در سال 1979م در زندان اعدام شد.
از ميان علما، نويسندگان، گويندگان، فرهيختگان و... هزاران تن قربانى خودكامگىهاى حاكمان عراق شدند.
ايجاد ترس در دل مردم به وسيله شكنجه، اعدام و كوچاندن اجبارى نيز از ويژگىهاى بارز حاكمان سركش است. عراق تحت حاكميت عفلقىها شاهد چنين جناياتى بود. فاضل البراك رئيس پليس وقت عراق
اعلام كرد: اخراج و بيرون راندن مردم، تمام كسانى را در بر مىگيرد كه هوادارى و علاقهمندىاش نسبت به حزب و انقلاب (كودتا) مورد ترديد باشد. اين حكم حتى درباره كسانى كه گواهى شهروندى(1)از نوع درجه يك دارند نيز اجرا مىشود.
در تاريخ 6/5/1980م. اين مصوبه صادر شد: هر عراقى كه با اهداف انقلاب هفدهم ژوئيه 1968 م. مخالفت ورزد، حق شهروندى از او سلب شده و از كشور اخراج مىشود.
طاغوت عراق، بيش از يك ميليون عراقى را از كشور بيرون راند و وقتى كه از او درباره احتمال بازگشتشان به سرزمينشان سؤال شد، گفت: هرگز... چنين چيزى امكان ندارد. سپس افزود: اگر زبالهاى را در زباله دانى بيندازيد، آيا آن را دوباره برداشته به خانه مىبريد؟!.
مىبينيم كه طاغوتها چگونه به انسان مىنگرند. بى ترديد صاحب چنين ديدگاهى براى جان، مال، آبرو و سلامت انسانها هيچ ارزشى قائل نيست؛ انسانى كه خداوند او را گرامى داشته و هر آنچه در آسمانها و زمين است مسخر او قرار داده است. روشن است كه صاحبان چنين انديشهاى بويى از انسانيت نبرده و بهرهاى از آن ندارند.
1) . عراق پديدهاى را به خود ديد كه در هيچ جاى دنيا و حتى در حكومتهاى خودكامه ديگر همانند نداشت و آن داشتن شهادة الجنسيه گواهى شهروندى بود. افراد در صورتى شهروند عراقى به شمار مىآمدند كه افزون بر شناسنامه عراقى، گواهى نيز داشته باشند.
از ديگر خصوصيات حاكمان جبار و ستمگر پاداش نيكى با بَدى است. تاريخ آكنده از اين دست ماجراهاست، از جمله خيانت منصور عباسى به ابو مسلم خراسانى است؛ همو كه حكومت امويان را سرنگون كرد و عباسيان را به قدرت رساند. عينا همين داستان در عصر حاضر و در عراق تكرار شد. پس از آن كه صدام اقدام به ترور عبدالكريم قاسم نمود، با يكى از همقطاران خود به سوريه گريخت. شخص همراه صدام مىگويد: چون به نزديكى خاك سوريه رسيديم، به منظور گذشتن از صحرا و رسيدن به مرز، از يكى از ساكنان روستايى كه در آن حوالى بود و بيش از شصت سال از عمر او مىگذشت، راه را پرسيديم و او بدون چشم داشتى با ما همراه شد و پس از سه ساعت پياده روى، ما را به آن سوى مرز برد و راه را به ما نشان داد. از او خداحافظى كرده، راه خود را در پيش گرفتيم.
هنوز چند قدمى دور نشده بوديم كه صدام رو به مرد راهنما كرد و او را كه به سمت روستاى خود باز مىگشت، از ناحيه سر و پشت هدف سه تير قرار داد. به او گفتم: چرا او را كه اين چنين در حق ما خوبى و خدمت كرده بود، كشتى؟!
وى با خون سردىِ آدم كشان حرفهاى گفت: او تنها شاهد فرار ما بود كه مىبايست از بين مىرفت.
گفتم: او كه ما را نمىشناخت، ديگر اين كه در روستايى دور افتاده و
فراموش شده زندگى مىكرد و هرگز در معرض باز جويى قرار نمىگرفت، وانگهى ما از مرز گذشته بوديم. ديگر چرا بايد او را مىكشتى؟
گفت: با اين سخنان مىخواهى زندگى را به او باز گردانى؟
چون به نكوهش او ادامه دادم، اسلحه كمرى خود را بيرون آورد و گفت: آيا مىخواهى تو را نزد دوستت بفرستم؟!
مانند همين داستان را درباره حجاج آوردهاند كه بدين شرح است:
روزى حجاج در حال غرق شدن در رود كوفه بود، در همين حال شخصى كه از آن جا مىگذشت، او را نجات داد. حجاج از او پرسيد: آيا مرا مىشناسى؟
ناجى گفت: نه.
حجاج گفت: اگر مىدانستى كه من حجاج هستم مرا نجات نمىدادى.
آن گاه به جلاّد خود دستور داد تا او را بكشد!
آن مرد هر چه در توان داشت براى جلب عطوفت و نرم كردن دل حجاج به كار بست، اما سودى نبخشيد و سر انجام كشته شد.
يكى ديگر از صفات حاكمان جور، عشق ورزيدن به ظلم و جنايت است! تاريخ، شواهد زيادى در اين زمينه ثبت و نقل كرده است كه نام امويان، عباسيان، عثمانيان و حتى نام حاكمانى در زمان معاصر ما نيز در اين
ميان ديده مىشود. پر واضح است كه اسلام از آنان بيزار بوده و ساحت مقدساش از چنين جناياتى مبراست و كتاب خدا و سنت پيامبر او آن را مردود مىدانند. خداى متعال مىفرمايد:
«... مَن قَتَلَ نَفْسَا بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِى الْأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعًا...»؛ هر كس كسى را - جز به قصاص قتل، يا [به كيفر ]فسادى در زمين - بكشد، چنان است كه گويى همه مردم را كشته باشد.(1)
نيز در حديث شريف آمده است: «لو إشترك أهل الارض في قتل مؤمن لعذّبهم اللّه جميعا؛ اگر تمام مردم در كشتن يك مؤمن شريك باشند، خداوند تمام آنان را كيفر خواهد كرد».
البته حاكمانى كه در طول تاريخ اسلام خود را به نام اسلام بر مردم تحميل كردهاند، با ادعاى دروغين مسلمان بودن با رفتارهاى غير اسلامى خويش چهره اسلام را خدشه دار كرده و مايه بد نامى آن شدهاند و چتر وحشت و ارعاب خود رابر مسلمانان گستراندند. از ميان اين سفاكان خودكامه مىتوان از حجاج بن يوسف ثقفى نام برد. او زمانى خوردن و آشاميدن را گوارا مىيافت كه پيش از گستراندن سفره غذا، قربانى خود را در حال دست و پا زدن در خونش ببيند. به جلادان خود سفارش كرده بود كه ظرفى فلزى را گداخته، آماده كنند و پس از زدن گردن قربانى، آن را بر
1) . مائده 5 آيه 32.
رگهاى گردن او بگذارند تا رگها به هم آمده، قربانى بيشتر دست و پا بزند و به سختى جان دهد. آن گاه بود كه حجاج با لذت و اشتها به خوردن غذا پرداخته، همزمان به دست و پا زدن قربانى مىنگريست و به اين ترتيب عيش و لذت او به كمال مىرسيد!
حاكمان جبار هيچ ارزشى براى ملتها قائل نيستند و در موارد فراوانى اين باور از زبان بسيارى از حاكمان ستمگر شنيده شده است. آنان بى پروا ازحفظ قدرت به قيمت نابود كردن تمام ملت خود سخن گفته و هر گاه با ملت خود دچار اصطكاك و چالش شدهاند گفته خود را عملى كردهاند، كه از آن جمله مىتوان از برخورد نظام بعثى عفلقى عراق با مردم بى دفاع و مؤمن تحت حاكميت اين نظام نام برد.
به عنوان نمونه در هفدهم ماه مارس 1988م. بمب افكنهاى عراقى به فرمان صدام، ده بمب شيميايى با تركيب «سيانيد»، «گاز خردل»، «گاز اعصاب» و گازهاى سمى ديگر بر روى شهر بى دفاع حلبچه، در 260 كيلو مترى شمال شرقى بغداد ريختند. بنابه گزارشها هزاران تن از ساكنان اين شهرِ هشتاد هزار نفرى در دم از بين رفتند. اين كه ديگر ساكنان شهر كه در مزارع خويش بودند دچار چه عوارضى شدهاند خبرى در دست نيست.
روستاى شيخ وسانان كه در شصت كيلومترى جبهه جنگ عراق و
ايران قرار داشت نيز هدف بمباران شيميايى قرار گرفت، چند دقيقه بعد از حمله شيميايى، صدها كشته و آسيب ديده از مواد شيميايى ناشى از اين حمله، قربانيان اين روستا بودند و صدها تن نيز به بيمارستان «اربيل» منتقل شدند. روز بعد فرمانى صادر شد كه بايد قربانيان حمله شيميايى سوزانده شوند تا آثار جرم از بين برود و اين فرمان اجرا شد. فاجعه بارتر اين كه - بنا به گفته برخى منابع - عدهاى از آسيب ديدگان اين حمله را به مراكز نظامى كه از پيش معين شده بود برده، آنان را در آتش سوزاندند و از بين بردند.
جنايتهاى بىشمارى از اين قبيل به وقوع پيوسته كه پرداختن به آن از حوصله اين مختصر خارج است. لذا به همين اندازه كه مشتى از خروار باشد بسنده مىكنيم، باشد كه گواهى بر علل پيشرفت غرب و عقب ماندگى مسلمانان ارائه داده باشيم.
غافل نباشيم كه بيدارى غربيان و غفلت مسلمانان اين فاصله را به وجود آورد و روز به روز بر آن مىافزايد و مسلمانان در اثر بى كفايتى و خودكامگى حاكمان خود، دچار ضعف شديدى شدهاند. بايد به درگاه حضرت احديت دست نياز فراز كرد تا حضرتش، قوت، قدرت، سرورى و عزت از دست رفته مسلمانان را به آنان باز گرداند، ان شاء اللّه.
حاكمانى كه با زور سر نيزه، قدرت را به دست مىآورند، از عدم مشروعيت حكومت خود و تنفر مردم از آنان و نداشتن پايگاه مردمى آگاه هستند. از اين رو در تلاشند تا به هر وسيلهاى به حكومت خود مشروعيت بخشيده، مردم را بدان فريب دهند. يكى از راههايى كه اين حاكمان هماره به آن توجه دارند، خريدن افراد دين باخته براى جعل حديث در مشروعيت بخشيدن به جنايات خويش است.
جاعلان نيز به منظور جلب رضايت ولى نعمتان خود، احاديثى جعل مىكردند، مبنى بر اينكه: «بايد در برابر ستم حاكم، صبر كرد» يا اين كه: «خروج بر حاكمى كه احكام دين خدا را سبك مىشمارد و بر مردم ظلم مىكند حرام است»، چرا كه از نظر آنان، اين كار وحدت مسلمانان را به تفرقه مبدل مىكند.
در اين جا سه روايت جعلى و توجيه كننده فساد و ستم حاكمان را نقل مىكنيم:
1- من وَلىّ عليه والٍ فرآه يأتي شيئا من معصية اللّه فليكره ما يأتي من معصية، و لا ينزعن يدا من طاعته؛ هر كس والى خويش را ديد كه برخى از مناهى الهى را مرتكب شده، بدين وسيله او را نافرمانى مىكند، بايد كردار او را ناپسند دارد، اما نبايد سر از فرمان او بر تابد.(1)
2- تجب طاعة ملوكُ بني أمية و إن جاروا و إن ظلموا... و اللّه لما يصلح بهم أكثر مما يفسدون؛ فرمانبردارى از ملوك بنىاميه واجب است هر چند ستم روا دارند... به خدا سوگند،آنچه كه به وسيله آنان سامان و صلاح مىيابد، پيش از فساد و تباه كارى ايشان است.(2)
3- البيعة لا تفتقر إلى الإجماع، بل تصح من الواحد و الإثنين؛ بيعت نياز به اجماع ندارد و با يك يا دو نفر تحقق مىيابد.(3)
رواياتى كه پيشتر نقل شد، در برخى مذاهب اهل سنت آمده است، اما در مذهب اهل بيت عليهمالسلام رواياتى وجود دارد كه بر نكوهش و محكوم كردن ستمگر و حرمت فرمانبردارى از او و لزوم قيام عليه وى و دفاع از مظلوم تأكيد مىكند؛ چرا كه قرآن بدان امر فرموده آنجا كه مىفرمايد:
«وَ لاَ تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ ...»؛ و به كسانى كه ستم كردهاند متمايل مشويد كه آتش [دوزخ] به شما مىرسد.(1)
نيز فرموده است:
«قَالَ أَمَّا مَن ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ يُرَدُّ إِلَى رَبِّهِ فَيُعَذِّبُهُ عَذَابًا نُّكْرًا»؛ گفت: اما هر كه ستم ورزد عذابش خواهيم كرد، سپس به سوى پروردگارشان باز گردانيده مىشود، آن گاه او را
1) . هود 11 آيه 113.
عذابى سخت خواهد كرد.(1)
رسول گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله در باره تمايل به حاكمان ستمگر مىفرمايند:
من مدح سلطاناً جائراً و تخفف و تضعضع له طمعاً فيه كان قرينه إلى النّار؛ هر كس به اميدى، سلطان ستمگرى را مدح گويد و خويش را براى او كوچك كند، در آتش دوزخ همنشين او خواهد بود(2)
نيز حضرتش فرمودهاند:
ألا و من علّق سوطا بين يدي سلطان جائر جعل اللّه ذلك السوط يوم القيامة ثعبانا من النار طوله سبعون ذراعا يسلّط عليه في نار جهنّم و بئس المصير؛ به هوش باشيد كه هر كس تازيانهاى را پيش روى سلطانى ستمگر گذارد (و به همين مقدار وى را در ستمش كمك كند) خداوند در روز قيامت آن تازيانهاى را به اژدهايى از آتش كه هفتاد ذراع طول دارد مبدّل كرده، در دوزخ بر او مسلط خواهد كرد كه (دوزخ و كيفر آن) بد فرجامى است.(3)
و نيز فرمودهاند:
من دلّ جائرا على جور كان قرين هامان في جهنم؛ هركس ستمگرى را به ستمى دلالت كند، در آتش دوزخ همنشين هامان خواهد شد.(1)
نيز از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل شدهاست كه فرمودند:
من تولى خصومة ظالم أو أعان عليها ثم نزل به ملك الموت، قال له: أبشر بلعنة اللّه و نار جهنم و بئس المصير؛ هركس ستم ستمگرى را دوست بدارد [بپذيرد ]يا او را در اين كار يارى كند و در همان حال فرشته مرگ به سراغ او آيد، بدو خواهد گفت: بشارت باد تو را لعنت الهى و آتش دوزخ كه بد فرجامى است.(2)
از اميرمؤمنان عليهالسلام روايت شده است كه فرمودند:
من أحدّ سنان الغضب للّه قوي على قتل أشداء الباطل؛ هر كس نيزه خشم را براى (خشنودى) خدا تيز كند، بر كشتن سران باطل توان خواهد يافت.(3)
و نيز از اوست كه فرمودند:
العامل بالظلم و الراضي به و المعين عليه شركاء ثلاثة؛
ستمگر و آن كه به ستم او راضى باشد و آن كه در ستمگرى كمك كند هر سه شريك (ستم)اند.(1)
امر به معروف و نهى از منكر دو مقولهاى است كه قرآن كريم بر همگان واجب كرده تا بدين وسيله انواع منكر را از جامعه بزدايد و پيروان آن را، كه ستمگران و وحشت آفرينان از مصاديق بر جسته آن هستند از ميان بردارد.
حال تفاوت نمىكند فردى كه مأمور به معروف شده و از منكر بازداشته مىشود، حاكم باشد يا فردى از افراد جامعه، فرا دست باشد يا زير دست. متأسفانه زمانى كه مسلمانان امر به معروف و نهى از منكر را ناديده گرفته و به دست فراموشى سپردند، ستمگران و طاغوتها بر آنان چيره شدند. خداى متعال مىفرمايد:
«وَلْتَكُن مِّنكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ»؛ و بايد از ميان شما، گروهى، [مردم را] به نيكى دعوت كنند و به كار شايسته وادارند و از زشتى بازدارند و آنان همان رستگارانند.(2)
و نيز مىفرمايد:
«كُنتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ...»؛ شما بهترين امتى هستيد كه براى مردم پديدار شدهايد: به كار پسنديده فرمان مىدهيد و از كار ناپسند باز مىداريد.(1)
و مىفرمايد:
«... يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ وَيُسَارِعُونَ فِى الْخَيْرَ تِ وَأُوْلَئِكَ مِنَ الصَّالِحِينَ»؛ و به كار پسنديده فرمان مىدهند و از كار ناپسند باز مىدارند؛ و در كارهاى نيك شتاب مىكنند، و آنان از شايستگانند.(2)
و فرموده است:
«لَوْلاَ يَنْهَاهُمُ الرَّبَّانِيُّونَ وَالْأَحْبَارُ عَن قَوْلِهِمُ الاْءِثْمَ وَأَكْلِهِمُ السُّحْتَ لَبِئْسَ مَا كَانُوا يَصْنَعُونَ»؛ چرا الهيّون و دانشمندان، آنان را از گفتار گناه [آلود] و حرامخوارگى شان باز نمىدارند؟ راستى چه بد است آنچه انجام مىدادند.(3)
و مىفرمايد:
«كَانُوا لاَ يَتَنَاهَوْنَ عَن مُّنكَرٍ فَعَلُوهُ لَبِئْسَ مَا كَانُوا يَفْعَلُونَ»؛ [و] از كار زشتى كه آن را مرتكب مىشدند، يكديگر را باز نمىداشتند. راستى، چه بد بود آنچه مىكردند.(1)
و مىفرمايد:
«... يَأْمُرُهُم بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنكَرِ ....»؛ [همان پيامبرى كه] آنان را به كار پسنديده فرمان مىدهد و از كار ناپسند باز مىدارد.(2)
نيز حضرت احديت درباره اصحاب السبت فرموده است:
«وَإِذْ قَالَتْ أُمَّةٌ مِّنْهُمْ ... بِمَا كَانُوا يَفْسُقُونَ»؛ و آنگاه كه
گروهى از ايشان گفتند: براى چه قومى را كه خدا هلاك كننده ايشان است، يا آنان را به عذابى سخت عذاب خواهد كرد، پند مىدهيد؟ گفتند: تا معذرتى پيش پروردگارتان باشد و شايد كه آنان پرهيزگارى كنند. پس هنگامى كه آنچه را بدان تذكّر داده شده بودند، از ياد بردند، كسانى كه از [كار] بد باز مىداشتند
نجات داديم؛ و كسانى را كه ستم كردند، به سزاى آنكه نافرمانى
مىكردند، به عذابى شديد گرفتار كرديم.(1)
در جاى ديگر مىفرمايد:
«... وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ وَأَعْرِضْ عَنِ الْجَاهِلِينَ»؛ و [به كار] پسنديده فرمان ده، و از نادانان رخ بر تاب.(2)
و نيز مىفرمايد:
«الْمُنَافِقُونَ وَالْمُنَافِقَاتُ بَعْضُهُم مِّن بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمُنكَرِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ ...»؛ مردان و زنان دو چهره، [همانند] يكديگرند. به كار ناپسند وا مىدارند و از كار پسنديده باز مىدارند.(3)
و فرموده خداوند را چنين مىخوانيم كه:
«وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَآءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنكَرِ ...»؛ و مردان و زنان باايمان، دوستان يكديگرند، كه به كارهاى پسنديده وا مىدارند و از كارهاى ناپسند باز مىدارند.(4)
و مىفرمايد:
«فَلَوْلاَ كَانَ مِنَ الْقُرُونِ ... وَ كَانُوا مُجْرِمِينَ»؛ پس چرا از نسلهاى پيش از شما خردمندانى نبودند كه [مردم را] از فساد در زمين باز دارند؟ جز اندكى از كسانى كه از ميان آنان نجاتشان داديم. و كسانى كه ستم كردند به دنبال ناز و نعمتى كه در آن بودند رفتند، و آنان بزهكار بودند.(1)
و فرموده است:
«اذْهَبَآ إِلَى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى ... مَعَكُمَآ أَسْمَعُ وَ أَرَى»؛ به سوى فرعون برويد كه او به سر كشى برخاسته، و با او سخنى نرم گوييد، شايد كه پند پذيرد يا بترسد. آن دو گفتند: پروردگارا، ما مىترسيم كه [او] آسيبى به ما برساند يا آنكه سركشى كند. فرمود: مترسيد، من همراه شمايم، مىشنوم و مىبينم.(2)
و در جاى ديگر مىخوانيم:
«وَ أْمُرْ أَهْلَكَ بِالصَّلَوةِ وَ اصْطَبِرْ عَلَيْهَا...»؛ و كسان خود را به نماز فرمان ده و خود بر آن شكيبا باش.(3)
در آيه ديگر آمده است:
«الَّذِينَ إِن مَّكَّنَّاهُمْ فِى الْأَرْضِ أَقَامُوا الصَّلَوةَ وَ ءَاتَوُا الزَّكَوةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنكَرِ ...»؛ همان كسانى كه چون در زمين به آنان توانايى دهيم، نماز بر پا مىدارند و زكات مىدهند و به كارهاى پسنديده وا مىدارند، و از كارهاى ناپسند باز مىدارند.(1)
هم چنين مىخوانيم:
«يَابُنَىَّ أَقِمِ الصَّلَوةَ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَانْهَ عَنِ الْمُنكَرِ وَاصْبِرْ عَلَى مَآ أَصَابَكَ إِنَّ ذَ لِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ»؛ اى پسرك من، نماز را بر پا دار و به كار پسنديده وادار و از كار ناپسند بازدار، و بر آسيبى كه بر تو وارد آمده است شكيبا باش. اين [حاكى ]از عزم [و اراده تو در ]امور است.(2)
نيز در كتاب خداوند آمده است:
«يَاأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا قُوا أَنفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ نَارًا وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجَارَةُ ...»؛ اى كسانى كه ايمان آوردهايد، خودتان و كسانتان را از آتشى كه سوخت آن، مردم و سنگهاست حفظ كنيد.(3)
امر به معروف و نهى از منكر در روايات معصومان عليهمالسلام جايگاه والايى دارد. در اين روايات به طور صريح نتايج پاى بندى يا بىتوجهى به آن ذكر شده است. از على بن موسى الرضا عليهالسلامروايت شده است كه فرمودند:
لتامرن بالمعروف و لتنهن عن المنكر أو ليستعملنّ عليكم شراركم فيدعو خياركم فلا يستجاب لهم؛ امر به معروف و نهى از منكر كنيد كه [در صورتترك آن] بدترين شما بر شما مسلط خواهند شد و آن گاه است كه [حتى اگر] نيكان شما دعا كنند، دعايشان مستجاب نمىشود.(1)
و از امام صادق عليهالسلام از اميرمؤمنان نقل شده است كه فرمودند:
لتأمرن بالمعروف و لتنهون عن المنكر أو ليفتحنّ اللّه عليكم فتنة تترك العاقل منكم حيران، ثم ليسلّطنّ اللّه عليكم شراركم فيدعو خياركم فلا يستجاب لهم، ثم من
1) . تهذيب الاحكام، ج 6، ص 176، باب 80، ح 1.
وراء ذلك عذاب أليم؛ امر به معروف و نهى از منكر كنيد [اگر چنين نكنيد ]خداوند دروازه سختى و بلا را بر روى شما خواهد گشود، آن سان كه خردمندان شما سرگشته و درمانده شوند. سپس بدترين شما را بر شما مسلط خواهد كرد و آن گاه است كه نيكان شما دعا مىكنند و دعايشان مستجاب نمىشود و پس از آن عذابى دردناك فرا خواهد رسيد.(1)
ابو سعيد زهرى از امام صادق عليهالسلام و امام باقر عليهالسلام روايت مىكند كه فرمودهاند:
ويل لقوم لا يدينون اللّه بالأمر بالمعروف و النهي عن المنكر؛ واى بر ملتى كه با انجام امر به معروف و نهى از منكر به خدا نزديك نشوند.(2)
از امام باقر عليهالسلام يا امام صادق عليهالسلام روايت شده است كه:
لا دين لمن لا يدين اللّه بالامر بالمعروف و النهي عن المنكر؛ آنكه به انجام امر به معروف و نهى از منكر پاى بند نبوده [و به وسيله اين دو] فرمان خدا را نبرد، دين ندارد.(3)
نيز امام باقر عليهالسلام فرمودهاند:
بئس القوم قوم يعيبون الأمر بالمعروف و النهي عن المنكر؛ بد قوم و ملتى هستند آنان كه امر به معروف و نهى از منكر را نكوهش كرده، بر آن خرده بگيرند.(1)
و از امام صادق عليهالسلام و اميرمؤمنان عليهالسلام روايت شده است:
أدنى الإنكار أن تلقي أهل المعاصي بوجوه مكفهرة؛ كمترين درجه و مرتبه انكار و نكوهش منكر اين است كه چون با گناه كاران روبه رو شوى، چهره درهم كشى.(2)
پيامبر گرامى اسلام صلىاللهعليهوآله فرمودهاند:
المعروف و المنكر خليفتان ينصبان للناس، فيقول المنكر لأهله: إليكم إليكم، و يقول المعروف لأهله: عليكم عليكم، و مايستطيعون له إلاّ لزوما؛ نيكى و بدى دو خليفه و حاكم هستند كه بر مردم گمارده مىشوند، منكر و بدى به پيروان خود مىگويد: آزاديد، آزاديد[هر چه مىخواهيد بكنيد]و معروف و نيكى به پيروان خود مىگويد: بر شما باد، بر شما باد (بر كارهاى پسنديده و مبادا از حدود آن در گذريد و به بدى آلوده شويد) و پيروان هر دو جز فرمانبردارى نمىتوانند
كارى بكنند.(1)
و از امام باقر عليهالسلام است كه فرمودند:
الأمر بالمعروف و النهي عن المنكر خلقان من خلق اللّه، فمن نصرهما أعزه اللّه و من خذلهما خذله اللّه؛ امر به معروف و نهى از منكر دو آفريده خداوندند، پس هر كس آن دو را يارى كند، خدايش گرامى دارد و هر كس آن دو را وانهد، خدايش خوار مىكند.(2)
محمد بن عرفه مىگويد از امام رضا عليهالسلام شنيدم كه مىفرمود رسول
خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند:
إذا أمتي تواكلت الأمر بالمعروف و النهي عن المنكر فلتأذن بوقاع من اللّه تعالى؛ هر گاه امت من، امر به معروف و نهى از منكر را [به اين اميد كه ديگرى بدان بپردازد] واگذارد، پس آماده رسيدن بلايى از خداوند باشد.(3)
از امام صادق عليهالسلام روايت شده است كه فرمودند: مردى از قبيله خثعم حضور پيامبر صلىاللهعليهوآله شرفياب شد و پرسيد: اى رسول خدا، مرا از برترين مراتب اسلام آگاه كن.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: ايمان به خدا.
ديگر چه؟
صله رحم.
ديگر چه؟
امر به معروف و نهى از منكر.
آن گاه مرد خثعمى پرسيد: بدترين اعمال از نظر خدا چيست؟
امام صادق عليهالسلام از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نقل مىكند كه فرمودند: چه حالى خواهيد داشت آن هنگام كه زنانتان فاسد و فرزندانتان به گناه آلوده شوند و شما امر به معروف و نهى از منكر نكنيد؟
گفته شد: اى رسول خدا، آيا چنين خواهد شد؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: آرى و بدتر از آن؛ چه حالى خواهيد داشت آن گاه كه امر به منكر و نهىاز معروف خواهيد كرد!
پرسيدند: اى رسول خدا، آيا چنين خواهد شد؟
1) . تهذيب الاحكام، ج6، ص 176، باب 80، ح 4.
فرمودند: آرى و بدتر از آن؛ چه حالى خواهيد داشت آن زمان كه ببينيد معروف، منكر و ناپسند شده و منكر، معروف و پسنديده شود؟.(1)
از امام صادق عليهالسلام روايت شده است كه: چون آيه (اى كسانى كه ايمان آوردهايد، خودتان و كسانتان را از آتش دوزخ حفظ كنيد) نازل شد، يكى از مسلمانان گريست و گفت: خويش را نتوانم برهانم و حفظ كنم، چگونه كسان خود را حفظ نمايم؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: تو را همين بس كه آنان را به چيزى فرمان دهى كه خود را بدان وا مىدارى و از چيزى بازشان دارى كه خود از آن باز مىايستى.(2)
ابو بصير مىگويد: از امام صادق عليهالسلام درباره اين آيه (اى كسانى كه ايمان آوردهايد، خودتان و كسانتان را از آتش دوزخ حفظ كنيد) توضيح خواستم و پرسيدم: چگونه كسان خود را حفظ كنم؟
امام عليهالسلام فرمودند: به آنچه خدا فرمان داده، وادارى و از آنچه خدا نهى كرده، بازشان دارى. اگر از تو اطاعت كردند، آنان را از دوزخ حفظ كردهاى و اگر سر برتافتند، وظيفه خويش را انجام دادهاى.(3)
جابر از امام باقر عليهالسلامروايت مىكند كه فرمودند: در آخر الزمان قومى خواهند آمد كه از ميان آنان گروهى پيروى مىشوند كه رياكارانه زهد مىورزند. نادانهايى هستند نو پديد. زمانى امر به معروف و نهى از منكر را واجب مىدانند كه خطر و زيانى آنان را تهديد نكند. در پى آسايش خود هستند. هماره جوياى لغزشهاى عالمان بوده و در صدد فاسد خواندن دانش آنانند. نماز و روزه و ديگر عبادتهايى را مىپذيرند كه هزينه جانى و مالى نداشته باشد و اگر نماز به ديگر شئون زندگى و جانشان زيان برساند، همانند گرامىترين و كاملترين واجبات (امر به معروف و نهى از منكر) آن را رها مىكنند.
[بدانيد كه] امر به معروف و نهى از منكر واجبى است بس سترگ كه با عمل به آن، ديگر واجبات بر پا داشته مىشود.[با ترك اين واجب است كه] غضب خدا آنان را در بر گرفته، كيفرش را بر آنان فرو مىفرستد تا اين كه نيكان در خانه بَدان و خردسالان در سراى كهنسالان به هلاكت مىرسند.
[بدانيد كه] امر به معروف و نهى از منكر، راه پيامبران، شيوه صالحان و فريضهاى است سترگ كه ديگر فرايض بدان بر پا خواهد شد و گذرگاهها و راهها با آن امن، در آمدها حلال، ستمها دفع، زمين آباد، از دشمن
دادخواهى مىشود و كارها سامان مىيابد. پس [اى مردم، ]كار اين نوآفرينان نادان را در دل انكار كنيد و انكارتان را بر زبان بياوريد و نفرت و انكار خود را بر چهره آنان بكوبيد (در برابرشان از آنان بيزارى بجوييد) و در راه خدا از نكوهش هيچ نكوهش گرى هراسناك نشويد. اگر پند گرفته، از گفتار و رفتار خويش دست كشيدند و به حق گرويدند، ديگر جاى نكوهش نيست [كه حضرت حق فرموده است:]
«إِنَّمَا السَّبِيلُ عَلَى الَّذِينَ يَظْلِمُونَ النَّاسَ وَ يَبْغُونَ فِى الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ أُولَئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ»؛ راه [نكوهش] تنها بر كسانى است كه به مردم ستم مىكنند و در [روى ]زمين به ناحق سر بر مىدارند و سر كشى مىكنند. آنان عذابى دردناك [در پيش ]خواهند داشت.(1)
[اما اگر همچنان به راه خود رفته در دين مردم رخنه كردند ]در آن هنگام بايد با تنهاى خويش به مبارزه آنان برويد و با قلب هايتان از آنان خشمگين باشيد [به اين شرط كه] در پى قدرت و به دست آوردن مال نباشيد و با ظلم درصدد پيروزى بر نياييد، باشد كه به فرمان خدا سر نهند و گام در گستره طاعت او گذارند.(2)
ابن محمد از حارث بن مغيره نقل كرده است كه گفت: شبى در يكى ازگذرگاههاى مدينه با امام صادق عليهالسلام بر خورد كردم.
حضرت صدا زدند: اى حارث.
گفتم: بله.
حضرت فرمودند: بدان كه گناهان نادانان و سفيهان شما بر عالمانتان بار مىشود؛ سپس به راه خود ادامه داد.
به حضورش رسيدم و عرضه داشتم: فدايت گردم، از چه رو فرمودى گناهان نادانان و سفيهان شما بر عالمانتان بار مىشود؟ از اين سخن اندوهى مرا فرا گرفت.
حضرت فرمودند: آرى [چنين است]. اگر از كسى چيزى بشنويد كه آن را ناپسند داشته و موجب آزار ما مىشود، چه چيز مانع شما مىشود كه نزد او رفته، در مورد گفته هايش او را نكوهش كرده و او را پند دهيد و با سخن خويش او را از گفته هايش باز داريد؟
گفتم: اگر از ما نپذيرفت و سخن مان را به گوش نگرفت چه كنيم؟
امام عليهالسلام فرمودند: بنابراين وى را به حال خود رها كنيد و از همنشينى
با او بپرهيزيد.(1)
در روايت است كه اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: اى مردم، از آنچه كه خداوند اولياى خود را بدان پند داده عبرت بگيريد، آن جا كه از احبار (عالمان مسيحى) نكوهش كرده مىفرمايد: «چرا الهيون و دانشمندان، آنان را از گفتار گناه [آلود] و حرام خوارگىشان باز نمىدارند؟»(2)و «از ميان فرزندان اسرائيل، آنان كه كفر ورزيدند، به زبان داوود و عيسى بن مريم مورد لعنت گرفتند. اين [كيفر] از آن رو بود كه عصيان ورزيده و [از فرمان خدا] تجاوز مىكردند. [و] از كار زشتى كه آن را مرتكب مىشدند، يكديگر را باز نمىداشتند. راستى چه بد بود آنچه مىكردند».(3)
از آن جهت خداوند بر آنان عيب گرفت كه بد كارى و فسادِ ستمگران روزگار خويش را مىديدند، اما آنان را از كارهاىشان باز نمىداشتند، چرا كه به آنچه از آنان به دست مىآوردند، راغب و مايل و از گزندشان بيمناك بودند، در حالى كه خداوند مىفرمايد: «پس، از مردم نترسيد و
از من بترسيد».(1)و نيز فرموده است كه: «و مردان و زنان با ايمان، دوستان يكديگر ند كه به كارهاى پسنديده وا مىدارند و از كارهاى ناپسند باز مىدارند».(2)
خداوند از امر به معروف و نهى از منكر كه به عنوان فريضه مقرر داشته نام برده است، چرا كه مىداند اگر اين واجب، عملى شود تمام واجباتِ آسان و دشوار انجام خواهد شد، چه اين كه امر به معروف و نهى از منكر به اسلام فرا مىخواند، ستمها را باز مىگرداند، با ستمگر سر مخالفت مىافرازد، به تقسيم عادلانه بيت المال و غنيمتها و گرد آورى صدقات از جاى آنها و هزينه نمودن در موارد آنها دعوت مىكند.
شما اى گروه عالمان، كسانى هستيد كه آوازهتان در نيكى و دانش و خيرخواهى بلند، ايمانتان به خداوند شما را در دل مردمان شكوهمند گردانده، آن سان كه گراميان، شما را بزرگ و با عظمت داشته و ضعيفان، شما را ارجمندتان مىدارند. آنان كه با شما همسنگ بوده و شما را بر آنان حقى و نعمتى نيست، بر خويش مقدمتان مىدارند و چون صاحبان حاجتها از رسيدن به آن منع شوند، وساطت و شفاعت شما كارگر مىافتد
و به گاه پيمودن راهى، همچون شاهان و مهتران، باهيبت و سرفرازى حركت مىكنيد.
آيا اين همه نه به خاطر اين است كه اميد مىرود كه به واجبات الهى عمل كنيد؟ هر چند در انجام واجبات و اداى حقوق خداوند كوتاهى مىكنيد و حق امامان را كوچك و ناچيز مىشماريد. حق ضعفاء را تضييع كرده و حق نداشته خود را مطالبه مىكنيد. نه مالى را براى خدا هزينه كرده، نه جانى را در راه آفريدگارش به خطر انداخته و نه در راه خدا با كسان خود دشمنى و ستيز نمودهايد.
شما در آرزوى رسيدن به بهشت خدا و مجاورت پيامبرانش و ايمنى از كيفرش هستيد. بر شما بيم آن دارم - اى آرزومندان از خدا - كه عذابى از عذابهاى خداوند بر شما فرود آيد، چرا كه به لطف خدا به مقام بلندى نايل آمده، در حالى كه مردم در راه خدا شما را گرامى مىدارند، شما، بندگان نيكوكار خدا را گرامى نمىداريد. مىبينيد كه پيمانهاى خداوند ناديده گرفته شده، امّا هراسى به خود راه نمىدهيد در حالى كه اگر پيمانهاى پدرانتان را شكسته ببينيد هراسناك مىشويد.[افسوس كه] پيمانهاى رسول خدا شكسته و بى بها گشته، كوران، لالان و زمين گير شدگان در شهرها، بى سرپرست به حال خود رها شدهاند و كسى از شما بر
آنان شفقت نمىورزد و نه آن سان كه در خور جايگاهتان است در مورد آنان عمل كرده و نه كسى را كه بدانان خدمت كرده، يارى مىكنيد. با ستمگران از درِ نرمى و مصالحه در مىآييد و بدين وسيله آسايش و سلامت جان خود را به دست مىآوريد. [بدانيد كه ]تمام آنچه از نهى و باز داشتن [بدان اشاره شد ]فرمان خداوند به شماست، اما از آن غافل هستيد.
[اى جماعت عالمان] مصيبت شما از همگان فزونتر است، زيرا منزلت و جايگاه عالمان در معرضِ دست اندازى قرار گرفته است. اى كاش مىدانستيد كه زمام امور بايد در دست عالمان به احكام الهى و امانت دار و نگاهبانان حلال و حرام باشد و اين منصب از دست شما ربوده شده است و تنها علت ربوده شدن اين مقام از دست شما اين بود كه از گرد حق پراكنده شديد و پس از دلايل روشن و آشكار در مورد سنت پيامبر اختلاف ورزيديد. [بدانيد كه] اگر آزارها را بر خود هموار و در راه خدا سختىها را تحمل مىكرديد، اينك زمام امور در دستتان بود و از ناحيه شما صادر مىشد و به شما باز مىگشت.
اما شما ستمگران را بر [خويش و] جايگاه خويش چيره كرديد و امور
الهى را بدانان سپرديد و آنان [نه بر اساس يقين كه ]بر اساس شبهه و ترديد
عمل كرده، در جاده شهوات راه مىپيمايند.[هيچ مىدانيد چرا چنين شد؟]
مرگ گريزى شما و دلبستگى تان به دنياى گذرا كه ناچار از شما جدا خواهد شد، آنان را بر اين منصب مسلط كرد. با اين كارتان، ضعيفان را به آنان سپرديد كه [در نتيجه ]گروهى از آنان برده و شكست خورده و جماعتى در تأمين روزى خود ناتوان هستند.[انان كه زمام امور را در دست گرفتهاند، ]گستاخانه هر گونه كه بخواهند در امر حكومت رفتار كرده، و به هر رسوايى و هوسهاى نفسانى دست مىآلايند. آنان اين كارها را با پيروى از اشرار و بى پروايى از حضرت جبار انجام مىدهند.
در هر شهرى گويندهاى فريادگر بر منبر دارند و سرزمين [اسلامى ]را [زير پاى] گرفتهاند، دستانشان در آنها باز و مردمان [چونان بردگان] در اختيارشان هستند كه هيچ دست متجاوزى را نمىتوانند كوتاه كنند. دستهاى از آنان زورگو و جمعى قدرتمند كه بر ضعيفان مىتازند كه آفريدگار و ميرانده را نمىشناسند و همانان فرمانروا هستند.
شگفتا، چرا از اين حالت شگفت زده نباشم كه زمين در تصرف ستمگرى دغل ساز و باج ستانى بدكار است كه نسبت به مؤمنان مهر نمىورزد. پس خدا در كشاكش ما حاكم است و همو ميان ما داورى مىكند.
بار خداوندا، تو مىدانى كه آنچه ميان ما رفت براى رسيدن به قدرت و
به دست آوردن مال دنيا نبود، بلكه از آن روست كه نشانههاى دين تو را به همگان بنمايانيم، سراسر سرزمين تو را آكنده از اصلاح كنيم تا[در نتيجه] بندگان ستم كشيدهات از ستم ظالمان ايمنى يابند و به واجبات و سنتهاى تو عمل شود.
پس] اى بزرگان] اگر به يارى ما برنخيزيد و با ما به انصاف رفتار نكنيد، ستمگران بر شما چيره شده، براى خاموش كردن فروغ پيامبرتان خواهند كوشيد، و خداوند ما را بسنده است و بر او توكل مىنمائيم و به درگاهش زارى مىكنيم و بازگشت همگان به سوى اوست.(1)
در روايت است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: خداوند دو فرشته را براى زير و رو كردن شهرى فرستاد. فرشتگان براى انجام مأموريت خود به آن شهر فرود آمدند. در آن جا مردى را ديدند كه به درگاه خدا دعا و زارى مىكرد. يكى از آن دو گفت: آيا اين دعا كننده را نمىبينى؟
ديگرى پاسخ داد: مىبينم، اما بر آنم تا فرمان خدا را عملى كنم.
او گفت: پيش از باز گشت نزد خدا كارى نخواهم كرد. آن گاه باز گشت
1) . تحف العقول، ص 237.
و عرضه داشت: خدايا، به شهر مورد غضبت رسيدم و فلان بنده تو را ديدم كه در حال تضرع و دعا به درگاهت بود.
خطاب رسيد: برو و فرمان را اجرا كن. اين مرد هرگز در راه من از عمل بَدى چهره درهم نكشيده است».(1)
از امام باقر عليهالسلام روايت شده است: خداوند به شعيب پيامبر وحى كرد: يكصد هزار نفر از قوم تو را كيفر خواهم كرد كه چهل هزار تن آنان از بدكاران و اشرار هستند و شصت هزار نفر ايشان از نيكان مىباشند.
شعيب عرضه داشت: خداوندا، اشرار مستحق كيفر هستند، اما نيكان چرا كيفر شوند؟
خطاب رسيد: آنان با گناه كاران به نرمى رفتار كرده و آن جا كه من غضب مىكنم خشمگين نمىشوند.(2)
از پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله روايت شده است: تا زمانى كه امت من، مردم را به نيكى امر كنند و از بدى باز دارند و يكديگر را بر نيكى و پرهيز كارى يارى كنند بر خير و درستى خواهند بود و اگر [از اين وظيفه] دست بدارند، بركتها از آنان گرفته خواهد شد و [به ستم] بر يكديگر چيره خواهند شد
و آن گاه است كه نه در زمين و نه در آسمان ياورى نخواهند داشت.(1)
اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودهاند:
من ترك إنكار المنكر بقلبه و يده و لسانه فهو ميت بين الأحياء؛ هر كس با دل، دست و زبان، منكر را مردود نشمارد، مردهاى است در ميان زندگان.(2)
امام صادق عليهالسلام در توضيح آيه:
«كانُوا لا يَتَناهَوْنَ عَنْ مُنكَرٍ فَعَلُوهُ لَبِئْسَ ما كانُوا يَفْعَلُونَ»؛ [و] از كار زشتى كه آن را مرتكب مىشدند يكديگر را باز نمىداشتند راستى چه بد بود آنچه مىكردند.(3)
فرمودند: آنان در مجالس بدكاران شركت نمىكردند، اما زمانى كه با آنان روبه رو مىشدند لبخند زده، با آنان انس مىگرفتند.(4)
در تفسير امام حسن عسكرى عليهالسلام آمده است: رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: در زمانهاى پيشين، خداوند به جبرئيل امر فرمود تا شهرى را كه كافران و بدكاران در آن سكونت دارند به زمين فرو برد.
عرضه داشت: خداوندا، آنان را جز فلان زاهد در زمين فرو ببرم تا دليل
آن بر همگان آشكار شود؟
خطاب رسيد: همگان را به زمين فرو ببر و زاهد را جلوتر از همه.
جبرئيل عرضه داشت: دليل آن را براى من روشن كن، چرا كه اين مرد عابد و زاهد است.
خطاب رسيد: او را قدرت و توان بخشيدم، اما امر به معروف و نهى از منكر نكرد و در عين حالى كه بر آنان خشمگين بودم، آنان را دوست مىداشت.
گفتند: اى رسول خدا، ما چه بايد بكنيم كه نمىتوانيم از منكر جلوگيرى كرده و آن را رد نماييم.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمودند: يا اين كه امر به معروف و نهى از منكر مىكنيد يامنتظر عذاب و كيفر فراگير خداوند باشيد.
آن گاه فرمودند: هر كس از شما منكرى ببيند، با دست و اگر نتواند، با زبان و اگر نتواند با قلبش با منكر برخورد و از آن ممانعت كند و همين اندازه كه خداوند از نهان او و اين كه در دل از منكر بيزار است آگاهى يابد، او را بس است.(1)
از امام صادق عليهالسلام روايت شده است كه فرمودند:
خداوند اختيار مؤمن را همگى بدو سپرده است، اما به او اجازه نداده است كه ذليل و خوار شود. آيا نشنيدهاى كه خداوند مىفرمايد:
1) . تفسير امام حسن عسكرى عليهالسلام، ص 480، باب مذمّتِ ترك امر به معروف، ح 307.
«... وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ ...»؛ و[لى ]عزت از آنِ خدا و از آنِ پيامبر او و از آنِ مؤمنان است.(1)
پس مؤمن هماره عزيز است و خوارى نمىبيند.
آن گاه فرمود: مؤمن استوارتر از كوه است، چرا كه با اهرم مىتوان تكههايى از كوه را جدا كرد، اما به هيچ عنوان نمىتوان چيزى از دين مؤمن كاست.(2)
مفضل بن عمر از امام صادق عليهالسلام نقل مىكند كه فرمودند: سزاوار نيست مؤمن خود را خوار كند.
پرسيدم: به چه وسيلهاى خود را خوار مىكند؟
فرمودند: دست به كارى بزند كه ناچار شود عذر خواهى كند.(3)
بر اساس آيات و روايات، روى گردانى از امر به معروف و نهى از منكر به سلطه ستمگران بر مردم انجاميده، جنايت كاران را بر آنان حاكم مىكند كه در نتيجه افراد جامعه و به ويژه مؤمنان را اسير ذلت و خوارى مىنمايد. بنابراين نبايد مؤمنان، با ترك دو ركن مهم و اساسى دين؛ يعنى امر به معروف و نهى از منكر، زمينه فراهم شدن ذلت و خوارى خويش را مهيا سازند.
در پايان از خداىِ عزو جل مىخواهيم تا شكوه و عظمت مسلمانان را به آنان بازگردانده، ضعف و ذلت را از آنان بزدايد. دست ما را بگيرد و در پاىبندى به دو فريضه امر به معروف و نهى از منكر موفقمان بدارد و در شمار مؤمنانى قرار دهد كه از آنان خشنود است، كه همو شنواى اجابت كننده است.
سبحان ربّك ربّ العزّة عمّا يصفون و سلام على المرسلين و الحمدللّه ربّ العالمين و صلّى اللّه على محمّد و آله الطّاهرين.
شهر مقدس قم
محمد شيرازى