ghaemiyeh.com
سرشناسه : حسینی شیرازی، سیدمحمد، 1307 - 1380.
عنوان قراردادی : شعاع من نورالزهرا علیهاالسلام: مقدمه من فقهالزهرا علیهاالسلام .فارسی .برگزیده
عنوان و نام پديدآور : جلوهای از نور حضرت زهرا علیهاالسلام/ سیدمحمد حسینیشیرازی.
مشخصات نشر : قم : انتشارات دارالعلم، 1400.
مشخصات ظاهری : 64 ص.؛ 21/5×14/5سم.
شابک : 978-964-204-640-9
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
يادداشت : کتاب حاضر ترجمه بخشی از کتاب شعاع نور فاطمه( صلواتالله و سلامه علیها) که برگرفته از فقهالنورالزهرا اثر نویسنده است.
یادداشت : کتابنامه.
موضوع : فاطمه زهرا (س)، 8؟ قبل از هجرت - 11ق.
موضوع : Fatimah Zahra, The Saint
موضوع : فاطمه زهرا (س)، 8؟ قبل از هجرت - 11ق. -- دیدگاه درباره فقه
موضوع : Fatimah Zahra, The Saint -- Views on Islamic law
رده بندی کنگره : BP27/2
رده بندی دیویی : 297/973
شماره کتابشناسی ملی : 8665320
اطلاعات رکورد کتابشناسی : فیپا
تقدیم به ساحت مقدس حضرت عباس (عليه السلام)
سرشناسه: حسینی شیرازی، سید محمد، 1305 - 1380.
عنوان و نام پديدآور : جلوهای از نور حضرت زهرا(سلام الله عليها): مقدمه من فقه الزھرا(سلام الله عليها) / سید محمد حسینی شیرازی.
مشخصات نشر : قم : دارالعلم، 1400.
مشخصات ظاهری : 64ص.؛ 5/21 (عليه السلام) 5/14سم.
شابك : 3-639-204-964-978
وضعيت فهرستنويسی : فيپا
يادداشت : فارسی
یادداشت : کتابنامه به صورت زیرنویس.
عنوان ديگر : مقدمة من فقه الزهراء(سلام الله عليها).
موضوع : فاطمه زهرا(سلام الله عليها)، 8؟ قبل از هجرت - 11ق.
موضوع : Fatimah Zahra, The Saint
ردهبندی كنگره : 2/27BP
ردهبندی ديويی : 973/297
شماره كتابشناسی ملی : 8661396
وضعیت رکورد : فیپا
الشجرة الطيبة
جلوهای از نور حضرت زهر ا (عليها السلام)
ترجمه مقدمة من فقه الزهرا (عليها السلام)
مرجع دینی سيد محمد حسيني شيرازي (رحمه الله)
ناشر: دارالعلم
تیراژ: 5000
چاپ: احسان
نوبت چاپ: اول 1400
صفحهآرا: نهضت الله عظيمي
شابك 3-639-204-964-978
نجف اشرف: کتابخانه امام حسن مجتبى (عليه السلام) تلفن 07826265250
كربلا: خیابان امام علي (عليه السلام)، کتابخانه تخصصی امام حسين (عليه السلام)
مشهد مقدس: مدرسه امام رضا (عليه السلام)، چهارراه شهدا، خیابان بهجت، کوچه 5
تهران: خیابان انقلاب، خیابان 12 فروردین، مجتمع ناشران، طبقه همکف، پلاک 16 و 18، انتشارات دار العلم
قم مقدس: خیابان معلم، میدان روح الله، نبش کوچه 19، انتشارات دار العلم
قم مقدس: خیابان معلم، مجتمع ناشران، طبقه همکف ، پلاک 7، انتشارات دار العلم
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
اللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الحُجَةِ بنِ الحَسَن صَلَواتُکَ علَیهِ وعَلی آبائِهِ فِی هَذِهِ السَّاعَةِ وَفِی كُلِّ سَاعَةٍ وَلِیّاً وَحَافِظاً وَقَائِداً وَنَاصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْناً حَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلاً
مقدمه. 6
نگاهى گذرا بر عظمت حضرت زهراء (عليها السلام).... 10
ولايت تكوينى و تشريعى.. 12
ولايت تكوينى پيامبران و صالحان. 20
علت آفرينش و بقا 24
ولايت تشريعى.. 30
امر بين الأمرين در تشريع. 30
دلايل ولايت معصومان (عليهم السلام)...... 33
منظور از اولويّت [در آیه: النبي أولی بالمؤمنين من أنفسهم] 36
سيطره بر انهدام و ايجاد. 36
معناى تفويض.... 37
بازگشت به بحث... 38
فرق صلاحيت و به كاربردن آن. 40
توقيع شريف... 41
فرقى بين حيات و مماتشان نيست... 42
برترى ذاتى جايگاه معصومين (عليهم السلام)...... 46
قلمروهاى ششگانه تصرفات خاص پيامبر صلی الله عليه وآله وسلم....... 47
گستره علم و قدرت معصومان (عليهم السلام)...... 51
دارا بودن علم غيبى و رفتار عملى.. 54
احكامى كه از فرمايشات آن حضرت (عليها السلام) بدست مىآيد. 57
درسهايى از سيره حضرت زهرا (عليها السلام).... 58
به نام خداى بخشايشگر مهربان
سپاس خداى را كه پروردگار جهانيان است. و درود و سلام خدا بر حضرت محمد (صلی الله عليه وآله وسلم) و خاندان پاك و منزه آن حضرت به ويژه محدثه دانا، منزه پاك، خشنود و خشنود شده، صديقه كبرى، حضرت فاطمه زهرا (عليها السلام) ، و بر دشمنان آن خاندان تا روز رستاخيز نفرين باد.
بانوى بانوان، حضرت فاطمه زهرا (عليها السلام) هنوز هم ناشناخته و مظلوم است. يكى از نمونههاى ناشناخته ماندن آن حضرت بهره نگرفتن از كلمات و خطبههاى آن حضرت (عليها السلام) در فقه و قرار نگرفتن آنها از جمله دلايل و تأييدات در استنباط احكام شرعى مىباشد. به همین علت و به اميد ثواب و اداى بخشى از حق واجب ايشان، براى نگارش در اين خصوص(1)از خداى عزّوجلّ طلب يارى مىكنم؛ البته توفيق هر
1) . مرحوم مصنف (أعلی الله مقامه الشريف) در تحليل كلمات حضرت زهرا (عليها السلام) روش فقه الحديث را به كار گرفته و درباره هر كلمه از زواياى گوناگون بحث كرده است. در روايت است: «أنتم أفقه الناس ما عرفتم معاني كلامنا؛ هرگاه معانى كلمات ما را بشناسيد فقيهترين مردم خواهيد بود». [اختصاص، ص288] و پر واضح است كه كلمات دلالتهاى آشكار و پنهان و ظاهر و باطنى دارند، كه در آيات قرآن كريم و قواعد فقهيه اين امر روشنتر است.
كارى از او است.
رواياتى كه در اين كتاب آمده است چند گونه هستند؛ پارهاى از نظر سند، صحيح و شمارى موثق و يا حسن مىباشند. بخش ديگر گرچه - بر پايه اصطلاح علماى درايه و رجال - اطلاق صحيح يا موثق یا حسن بر آنها نمىشود، امّا بیشتر آنها در باب مستحبات و نیز در باب آداب است كه حديث: «من بلغه...»(1)شامل آنها مىشود. افزون بر آنكه شواهد بسيارى از آيات و روايات ديگر به عنوان قرينه خارجيّه آنها را تأييد مىكند.
و نیز بعضى از آنها از مضمون محكمى برخوردارند كه به عنوان قرينه داخلى موجب قوّت احكام ياد شده مىگردند و شايستگى استدلال به آنها و يا دستكم به عنوان مؤيد را پيدا مىكنند و پارهاى ديگر به عنوان ملاك مورد تأييد قرار مىگيرند(2).
در كتابهاى اصولى(3)يادآور شديم كه حجيّت [يك روايت] گاه به خاطر درستى سند بر اساس بناى عقلا و آيات و روايات است ازقبيل اينكه امام (عليه السلام) فرمودند: «لا عذر لأحد من موالينا في التشكيك فيما يرويه عنّا ثقاتنا(4)دوستان ما بهانهاى براى ترديد در آنچه كه افراد مورد
وثوق ما از ما نقل مىكنند ندارند».
و گاه به خاطر استحكام متن است گرچه از نظر سند قوى نباشد، زيرا قوت متن از نظر بناى عقلا و نيز ملاك روايت فوق الذكر، دليل بر صدور آن از معصوم (عليه السلام) است(1).
و گاه به خاطر استوارى مؤلف است كه عقلا به اسناد چنين شخصى اعتماد دارند يا از آن اطمينان حاصل مىكنند از قبيل سيّد رضى (رحمه الله) كه علىرغم فقدان تسلسل سند، شمار زيادى از خطبهها و كلمات قصارِ در نهج البلاغه، اين كتاب را به خاطر وجود قرينههاى خارجى و داخلى حجّت مىدانيم.
در مواردى نيز حجّيت به علّت قرائن بيرونى(2)است و شمارى از علماى علم اصول آن را ذكر كردهاند.
و گاهى حجّيت به خاطر شهرت مضمون روايت است؛ زيرا در اين صورت مشمول كلام امام (عليه السلام) مىگردد كه فرمود: «خذ بما اشتهر بين أصحابك؛ به آنچه كه در بين اصحابت مشهور است عمل كن... فإنالمجمع عليه لا ريب فيه(3)در موارد اتفاق ترديدى نيست».
و بعضى وقتها از باب تسامح در ادله سنن - طبق آنچه در فقه و
اصول بحث شده - به روايتى اطلاق حجّت مىشود و يا از نظر بار كردن همه يا بعضى آثار، با آنها برخورد حجّت مىگردد. درباره اين قاعده رساله مستقلّى نوشتهام كه در مجموعه شرح الرسائل شيخ انصارى (رحمه الله) ، چاپ شده است(1).
«حديث كساء» را، مرحوم پدرم در رسالهاى خطّى به سندى صحيح و متّصل، كه همه راويان آن از بزرگان هستند، نقل كرده است(2). همچنين سند خطبه آن حضرت (عليها السلام) به گونهاى نقل شده كه اگر كسى آن را در جاى خود مورد بررسى قرار دهد، جايى براى ترديد نمىگذارد. افزون بر آنكه مضمون آن با آيات و روايات مطابقت دارد و قراين درونى و بيرونى آن را تأييد مىكنند.
بديهى است كه در اين كتاب، ما تنها به بُعد فقهى آن حضرت مىپردازيم و شرح و توضيحى كوتاه درباره آن ارائه خواهيم كرد وگرنه آن حضرت (عليها السلام) برتر و بزرگتر از آن است كه منِ ناتوان بتوانم به بخشی از آنچه را که سزاوار کسی است که روزگاران نخستین بر مدار معرفت او چرخیده و کسی که قطب دایره امکان است، آن سان كه در «حديث كساء» سخن بارى تعالى بدان دلالت مىكند که فرمود: «فاطمه، پدرش، شوهر و فرزندانش»، اشاره كنم.
چون جايگاه و منزلت وى (عليها السلام) را هيچيك از بندگان به جز پيامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) و وصىّ او (عليه السلام) نمىتواند درك كند؛ چرا كه كوچكتر نمىتواند بر بزرگتر احاطه يابد و كجا ذرهاى مىتواند بر كهكشان احاطه كند و چگونه مىتوان با ملاقهاى آب دريا را كشيد، چنانكه نسبت به محال بودن درك خداى متعال از سوى بشر گفتهاند. زيرا موجود متناهى و محدود محال است كه بر غير متناهى احاطه پيدا كند و يا كُنه او را درك نمايد. ترديدى نيست كه آنان چون خدا نامتناهى و نامحدود نيستند امّا شكّى هم نيست كه آنان نسبت به مردم از سعه وجودى بيشترى برخوردارند به گونهاى كه سنجش بين دو طرف را
لغو مىكند و از نسبت قطره به دريا هم پايينتر مىآورد. و چنانكه در حديث شريف است: «سمّيت فاطمة لأنّ الخلق فُطموا عن معرفتها(1)فاطمه را از آنرو فاطمه نامگذارى كردند كه مردم در شناخت او وا ماندهاند».
آن حضرت (عليها السلام) از همه پيامبران(2)به جز رسول خدا محمد (صلی الله عليه وآله وسلم) برتر است و دلايل بسيارى بر اين مدّعا دلالت مىكند كه بعدا خواهد آمد. آن حضرت (عليها السلام) بر همه امامان از فرزندان پاك خود حجّت است. - و آنان نيز از همه پيامبران و فرشتگان برتر هستند - و از همينرو امام عسكرى (عليه السلام) فرمودند: «... و هي حجّة علينا(3)آن حضرت (عليها السلام) بر ما حجّت است» و امام مهدى(عجل الله تعالی فرجه الشریف) فرمودند: «وفي إبنة رسول اللّه (صلی الله عليه وآله وسلم) لي أسوة حسنة(4)دختر رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) اسوه نيكويى براى من است» و امام حسين (عليه السلام) فرمودند: «... اُمي خير منّي(5)مادرم از من بهتر است».
آن حضرت (عليها السلام) به تفويض خداى متعال ولايت تكوينى داشت، همانگونه كه بر امامان (عليهم السلام) تفويض شده است.
و امّا اينكه سخن، رفتار و تقرير آن حضرت (عليها السلام) همچون ديگر معصومان (عليهم السلام) حجّت است علاوه بر دليل كتاب و سنت و عقل، اجماع
نيز وجود دارد و در صفحات آينده برخى از دلايل را كه بر ولايت تشريعى و تكوينى معصومان (عليهم السلام) دلالت دارند، ياد خواهيم كرد. و به پارهاى از مصاديق آن - آنسان كه در كتاب الفقه؛ البيع آوردهايم - اشاره خواهيم كرد.
صديقه طاهره (عليها السلام) چون ديگر معصومان (عليهم السلام) برخوردار از ولايت تكوينى و تشريعى است. و خدا آن حضرت و ديگر اهلبيت (عليهم السلام) را واسطه در خلق جهان و علّت غائی براى آفرينش قرار داده است(1)و آن حضرت و اهلبيت (عليهم السلام) سبب لطف خداى متعال و فيضرسانى او بر جهان هستند و تداوم جهان به وى و اهلبيت (عليهم السلام) است و در ادلّه شرعى(2)بر اين موضوع تأكيد شده است. بنابراين اگر آنان نبودند زمين به همراه ساكنانش فرو مىريخت(3). آنان علّت بقاء عالم هستند همانگونه كه نيروى جاذبه و دافعه و عناصر چهارگانه، علّت قيام مادى جهان مىباشند به گونهاى كه اگر اين قوا نباشند زمين فرومیريزد و جهان منهدم مىگردد.
1) . رک: من فقه الزهرا (عليها السلام) ج1، ص242. تفصيل اين بحث خواهد آمد.
2) . سخن از اين دلايل چند صفحه بعد خواهد آمد. در بين كتاب هم اشاره به آن شده است و نيز بنگر به عبقات الأنوار، بحارالأنوار - در بحث از معصومان (عليهم السلام) و بحث از آفرينش جهان - ، كفاية الموحدين، نهج الحق و كشف الصدق از علاّمه حلّى، دلايل الصدق مظفر و ديگر كتب كلامى.
3) . كافى، ج1، ص179.
و چنانكه در حديث كساء(1)و ديگر روايات است آنان واسطه فيض هستند و اگر آنان نبودند فيض خداى متعال بر اين جهان (اگر فرض میکردیم که جهان بدون آنان وجود داشت) جارى نمیگشت.
و آن حضرت (عليها السلام) چون ديگر امامان معصوم (عليهم السلام) به اراده خدا از علم غيب برخوردار بود.
آن حضرت و ديگر امامان معصوم (عليهم السلام) برخوردار از ولايت تكوينى بودند، به اين معنى كه خداى سبحان زمام جهان را در دست آنان قرار داده چنانكه زمام مرگ به دست عزرائيل است، آنان نيز حق تصرّف در جهان در راستاى ايجاد و يا از بين بردن آن را دارند. البته بديهى است كه دل آنان ظرف اراده خداى متعال است(2)و همانگونه كه خدا براى انسان توان در كارهاى اختيارى را داده، به امامان معصوم (عليهم السلام) نيز قدرت تصرّف در هستى را داده است.
آنچه گفتيم مربوط به همه امامان معصوم (عليهم السلام) است. هر نوع اختياراتى كه براى پيامبران (عليهم السلام) ثابت است، براى امامان معصوم (عليهم السلام) هم ثابت است، چون امامان معصوم (عليهم السلام) برتر از پيامبران هستند و حضرت فاطمه (عليها السلام) برتر از همه پيامبران (عليهم السلام) به جز رسول خدامحمد (صلی الله عليه وآله وسلم) مىباشد. چون آن حضرت (عليها السلام) پارهاى از تن رسول
خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) است(1)، آن هم نه پارهاى مادى فقط كه پارهاى معنوى نيز هست، زيرا آن آثارى را كه رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) براى حضرت زهرا (عليها السلام) مطرح كردهاند بر پاره مادى تنها مترتب نمىشود. بنابراين اگر رسول اللّه (صلی الله عليه وآله وسلم) برتر از همه پيامبران است حضرت زهرا (عليها السلام) نيز چنين است.
افزون بر آن، روايتهاى بسيارى وجود دارند كه مىتوان گفت تواتر اجمالى دارند و همراه با قرينههاى معتبر مىباشند كه بر برترى آن حضرت (عليها السلام) بر همه پيامبران (عليهم السلام) به جز رسول اعظم (صلی الله عليه وآله وسلم) دلالت مىكنند. اين روايتها بر چند دسته هستند:
از امام باقر (عليه السلام) نقل شده كه فرمودند: «و لقد كانت (عليها السلام) مفروضة الطاعة على جميع من خلق اللّه من الجن و الإنس و الطير و الوحوش و الأنبياء و الملائكة...(2)اطاعت از آن حضرت بر همه آفريدههاى خدا اعم از جنّ، انس، پرندگان، وحوش، پيامبران و فرشتگان واجب بود».
رسول اعظم (صلی الله عليه وآله وسلم) به حضرت على (عليه السلام) فرمود: «إن اللّه عزّوجلّ أشرف على الدنيا فاختارني على رجال العالمين، ثم اطّلع الثانية فاختاركعلى رجال العالمين، ثم اطّلع الثالثة فاختار الأئمة من ولدك على رجال
العالمين، ثم اطّلع الرابعة فاختار فاطمة على نساء العالمين(1)خداى متعال نظرى بر دنيا افكند و مرا بر مردان جهان برگزيد، پس نظرى دوباره افكند و تو را بر مردان جهان برگزيد، سپس نظرى ديگر افكند و امامان از نسل تو را بر مردان جهان برگزيد و بار چهارم نظرى افكند و فاطمه را بر زنان جهان برگزيد».
با توجّه به وحدت سیاق جمله [بين آنچه مربوط به حضرت رسول (صلی الله عليه وآله وسلم) و حضرت زهرا (عليها السلام) است] عموميّت برترى نسبت به همه پيامبران (عليهم السلام) فهميده مىشود بويژه با انضمام آنچه كه بر برترى آن حضرت (عليها السلام) بر همه فرزندانش دلالت مىكند.
در كتاب كمال الدين است: «... ثمّ اطّلع إلى الأرض إطلاعة ثالثة فاختاركِ و ولديكِ...(2)آنگاه براى بار سوّم بر زمين نگريست و تو و فرزندانت را برگزيد».
نظير اين سخن، كلام خدا [در حديث قدسى] است كه مىفرمايد: «يا محمد إنّي خلقتك و خلقت عليّا و فاطمة و الحسن و الحسين من سنخ نوري و عرضت ولايتكم على أهل السماوات و الأرضين فمن قبلها كان عندي من المؤمنين...(3)اى محمد! من تو را و على و فاطمه و حسن و حسين را از سنخ نور خودم آفريدم و ولايت شما را بر آسمانيان و زمينيان عرضهكردم هر كدام آن را بپذيرد، در پيش من از مؤمنان است...».
وحدت سياق و اطلاق روايت دلیل بر مطلب ما است.
دستهاى هم به صورت صريح بر برترى آن حضرت (عليها السلام) دلالت مىكنند، از قبيل سخن رسول اكرم (صلی الله عليه وآله وسلم) كه فرمود: «ما تكاملت النبوّة لنبيّ حتّى أقرّ بفضلها و محبّتها(1)پيامبرى بر هيچ پيامبرى كامل نگشت مگر پس از اقرار بر فضل و محبّت حضرت زهرا (عليها السلام) » و نيز احاديثى كه دلالت مىكنند كه: اگر خداى متعال اميرمؤمنان (عليه السلام) را نمىآفريد در روى زمين همطرازى براى حضرت فاطمه (عليها السلام) يافت نمىشد، اين قبيل روايتها بسيارند(2).
بعضى ديگر از روايات به گونه التزامْ بر برترى آن حضرت دلالت مىكنند از قبيل:
رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) فرمود: «ليلة عرج بي إلى السماء رأيت على باب الجنّة مكتوبا: لا إله إلاّ اللّه، محمّد رسول اللّه، علي حبيب اللّه، و الحسن و الحسين صفوة اللّه، فاطمة خيرة اللّه، على باغضهم لعنة اللّه(3)در شبى كه به معراج
1) . عوالم العلوم، ج11، ص161؛ بحار الأنوار، ج26، ص281؛ بصائر الدرجات، ص73، و در دو کتاب اخیر آمده است: «ما تكاملت النبوة لنبي في الأظلة حتى عرضت عليه ولايتي وولاية أهل بيتي ومثلوا له فأقروا بطاعتهم وولايتهم؛ نبوت برای هیچ پیغمبری در عالم أظله کامل نشد تا اینکه ولایت من و ولایت اهلبیتم بر او عرضه شد و صورتهای مثالی اهلبیت برای آنها آشکار شد، پس آنها اقرار کردند به اطاعت و ولایت آنها».
2) . رک: بحار الأنوار، ج43، ص107؛ مناقب آل أبي طالب (عليه السلام) ، ج2، ص181.
3) . تاريخ بغداد، ج1، ص274؛ الأمالي، شیخ طوسی، ص355.
برده شدم ديدم كه بر سر در بهشت نوشته بود خدايى جز اللّه نيست، محمد رسول خداست، على حبيب خداست، حسن و حسين برگزيده خدايند، فاطمه منتخب خداست، و بر دشمنان آنان نفرين خداست».
و نيز فرمود: «أنا و علي و فاطمة و الحسن و الحسين كنّا في سرادق العرش نسبّح اللّه فسبّحت الملائكة بتسبيحنا قبل أن يخلق اللّه عزّوجلّ آدم بألفي عام، فلمّا خلق اللّه عزّوجلّ آدم أمر الملائكة أن يسجدوا له و لم يؤمروا بالسجود إلاّ لأجلنا...(1)من و على و فاطمه و حسن و حسين دو هزار سال پيش از آفرينش آدم در سراپرده عرش بوديم، تسبيح خدا مىگفتيم و فرشتگان به تسبيح ما تسبيح مىگفتند. هنگامى كه خداى عزّوجلّ آدمى را آفريد به فرشتگان فرمان داد كه بر او سجده كنند، و اين فرمان به سجده جز به خاطر ما نبود....».
و نيز فرمود: «لمّا خلق اللّه إبراهيم كشف عن بصره فنظر في جانب العرش فورا فقال: إلهي و سيّدي ما هذا النور؟ قال: يا إبراهيم هذا نور محمد صفوتي، قال: إلهي و سيدي و أرى نورا إلى جانبه؟ قال: يا إبراهيم هذا نور علي ناصر ديني، قال: يا إلهى و سيّدي و أرى نورا ثالثا يلي النورين؟ قال: يا إبراهيم هذا نور فاطمة تلي أباها و بعلها...(2)هنگامى كه خدا ابراهيم (عليه السلام) را آفريد،پرده از ديدهاش كنار زد و ابراهيم (عليه السلام) نورى در كنار عرش ديد، پرسيد: خداى من و مولاى من اين نور چيست؟ خدا فرمود: اى ابراهيم! اين نور
برگزيدهام محمد است. پرسيد: خداى من و مولاى من در كنار نور او نور ديگرى مىبينم. فرمود: اى ابراهيم اين نور ياور دينم على است. پرسيد: خداى من و مولايم در پى آن دو، نور سوّمى مىبينم؟ فرمود: اى ابراهيم! اين نور فاطمه است كه در پى پدر و شويش مىآيد...».
از امام صادق (عليه السلام) نقل شده كه رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) فرمود: «خلق نور فاطمة قبل أن تُخلق الأرض و السماء... خلقها اللّه عزّوجلّ من نوره قبل أن يخلق آدم(1)نور فاطمه پيش از آنكه زمين و آسمان آفريده شود آفريده شد... خدا پيش از آفرينش آدم او را از نور خود آفريد...».
هنگامى كه «... همه ميخها را در كشتى كوبيد پنج عدد ميخ باقى ماند يكى از ميخها را در دست گرفت ناگهان ميخ چون ستاره در افق آسمان درخشيدن گرفت...» ميخ نخست به نام رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) بود، ميخ دوّم به نام على (عليه السلام) و بقيه به نام حضرت زهرا (عليها السلام) و حسنين (عليهما السلام) بود... رسول اكرم (صلی الله عليه وآله وسلم) در پى اين گفته فرمود: «لولانا ما سارت السفينةبأهلها(2)اگر ما نبوديم كشتى حركت نمىكرد».
از امام حجّت(عجل الله تعالی فرجه الشریف) نقل شده كه: «حضرت زكريّا (عليه السلام) از پروردگارش خواست تا نامهاى پنجگانه را به او بياموزد»(1).
همچنين از امام باقر (عليه السلام) درباره كلام خدا كه مىفرمايد: {وَلَقَدْ عَهِدْنَا إِلَىٰ ءَادَمَ مِن قَبْلُ فَنَسِيَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا}(2)«و به يقين پيش از اين با آدم پيمان بستيم، و[لى آن را] فراموش كرد، و براى او عزمى [استوار] نيافتيم». آمده است: «كلمات في محمّد وعلي وفاطمة والحسن والحسين والأئمة من ذريتهم(3)كلماتى درباره محمد و على و فاطمه و حسن و حسين و امامان از نسل او هستند».
از قبيل كلام پيامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) كه فرمود: «و الذي بعثني بالحقّ إنّ جهنّم لتزفر زفرة لا يبقى ملك مقرّب و لا نبيّ مرسل إلاّ صعق فينادي إليها: أن يا جهنّم يقول لك الجبار اسكني بعزّي و استقري حتى تجوز فاطمة بنتمحمّد إلى الجنان(4)سوگند به آن كه مرا به حق مبعوث كرد، دوزخ چنان فريادى مىزند كه همه فرشتگان مقرّب و پيامبران مرسل مدهوش مىگردند. به دوزخ گفته مىشود: اى دوزخ خداى جبّار میفرمايد: به عزّت من آرام گير و ساكن شو تا فاطمه دختر محمد
عبور كرده و به بهشت رود...».
و: روشنتر از آن، رواياتى كه دلالت بر برترى آن حضرت بر امامان (عليهم السلام) دارد نظير كلام امام حسين (عليه السلام) كه فرمودند: «اُمّي خير منّي(1)مادرم بهتر از من است» و امثال اين جملات. ديگر امامان (عليهم السلام) نيز چنين هستند، آنان نيز از اين جهت(2)همگون هستند و رواياتى از قبيل نمازگزارى حضرت عيسى (عليه السلام) در پشت سر امام مهدى(عجل الله تعالی فرجه الشریف) تأييدكننده آن است(3).
قرآن كريم بر ثبوت ولايت تكوينى براى شمارى از پيامبران (عليهم السلام) و غير پيامبران دلالت دارد. بنابراين، اين ولايت براى حضرت زهرا (عليها السلام) و ديگر خاندان پيامبر (عليهم السلام) به طريق اولى ثابت است. ثبوت ولايتپيامبران در داستانهايى از قبيل داستان آصف و تخت بلقيس(4)، سليمان (عليه السلام) و باد و شياطين و غير آنها (5)، داستان كوه و پرنده و داوود (عليه السلام) (6)داستان عيسى (عليه السلام) و سخنگفتن در گهواره(7)و مداواى
جُزامى و پيسى و زندهكردن مردگان و پديدآوردن پرنده(1)و داستانهاى ديگرى كه در قرآن آمده است.
بسيارى از اين نوع مواردِ [اعمال ولايت تكوينى] در احاديث هم وارد شده است.
هركس كه بطور كامل خدا را اطاعت كند، به لطف و كرامت الهى بر انجام شمارى از اين نوع تصرّفها توانمند مىگردد؛ نظير سلمان فارسى كه با مرده سخن گفت(2)و حضرت زينب (عليها السلام) دختر اميرمؤمنان (عليه السلام) كه در بازار كوفه به مردم اشاره كرد و با همين اشاره سر و صداها آرام گرفت و طبلها از صدا افتادند و همه چيز ساكت شد(3).
چنانكه پيامبران و امامان (عليهم السلام) هم اين قبيل كارها را به عنوان معجزه و يا خرق عادت انجام مىدهند، و از آن جهت به اين كارها خرقعادت گفته مىشود كه به امر خداى سبحان، قوانين اوليّه هستى را درهم مىريزند.
در حديث است كه [خدا] فرمود: «أطعني تكن مثلي(4)اطاعتم كن تا مثل من گردى» واژه «مثل» احتمال دارد به كسر ميم و سكون ثاء بر وزن حِبْر خوانده شود كه در اين صورت اسم مصدر است و يا به فتح ميم و ثاء باشد بر وزن فَرَس كه در اين صورت مصدر است از قبيل
شِبْه و شَبَه و حُسْن و حَسَن. مَثَل بر پيروىكننده و پيروىشونده يا همگون اطلاق مىگردد و به هر دو، نسبت داده مىشود. از قبيل: {... مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَوٰةٖ}(1)«مثل نور او چون چراغدانى است» و گاهى در پيروىشونده بكار مىرود از قبيل: {... وَجَعَلْنَٰهُ مَثَلًا لِّبَنِي إِسْرَٰءِيلَ}(2)«و او را براى فرزندان اسرائيل سرمشق گردانيديم». معناى «مثل» مشابهت است به عنوان پيرو و يا پيروىشونده.
بديهى است كه توان تكوينى آنان ذاتى و از پيش خودشان نيست بلكه لطف و عنايت خداى متعال به آنان است. و به همين خاطر خداى سبحان مىفرمايد: {قُل لَّا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعًا وَلَا ضَرًّا... }(3)«بگو: براى خودم اختيار سود و زيانى ندارم».
بنابراين، قدرت آنان در طول قدرت خداى متعال و زاييده ارادهخداست. و از همين روى، آگاهى آنان به غيب بر پايه {إِلَّا مَنِ ارْتَضَىٰ مِن رَّسُولٖ...}(4)«مگر پيامبرى را كه از او خشنود باشد». با عدم علم ذاتیشان بر اساس: {وَلَوْ كُنتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لَاسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَمَا مَسَّنِيَ السُّوءُ...}(5)«و اگر غيب مىداشتم قطعا خير بيشترى مىاندوختم و هرگز به من آسيبى نمىرسيد» منافاتى ندارد. اين دو سخن نظير
موضوع شفاعت است كه هيچكس از پيش خود از آن برخوردار نيست {... قُل لِّلَّهِ الشَّفَٰعَةُ جَمِيعًا...}(1)«بگو شفاعت، يكسره از آنِ خداست» گرچه بسيارى به امر خداى متعال از آن برخوردار مىشوند، اما {وَلَا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضَىٰ}(2)«براى كسى كه [خدا] رضايت دهد شفاعت مىكنند».
سخن خدا كه مىفرمايد: «تكن مثلي؛ مثل من باش» با اين آيههاى: {فَلَا تَضْرِبُواْ لِلَّهِ الْأَمْثَالَ...}(3)«پس براى خدا مثل نزنيد» و {لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ...}(4)»؛ «چيزى مانند او نيست» منافات ندارد. چون «مثل بودن» طولى است نه عرضى. [که عدم ذکر این طولیت به خاطر وضوح آن است همانطور که] در بعضی امور [عدم ذکر مطلب] بهقرینه وضوح [اشکال ندارد].
و ذيل حديث كه چنين است: «أقول للشيء كن فيكون، و تقول للشيء...(5)به چيزى مىگويم باش، موجود مىشود و تو نيز مىگويى باش...» زيرا خبر، موجب تعميم و يا تخصيص موضوع مىگردد مثل مواردی که موضوع باعث تعمیم و تخصیص خبر میشود.
امّا نسبت به آنچه گفته شد كه معصومان (عليهم السلام) و از جمله حضرت
فاطمه زهرا (عليها السلام) علّت غايى براى هستى هستند به خاطر دلايل و مؤيدات فراوان است از قبيل آنچه در حديث كساء آمده است: «... ما خلقت سماءً مبنيّة... إلا لأجل هؤلاء الخمسة...(1)آسمان برافراشته را نيافريدم... مگر به خاطر اين پنج نفر» و در حديث ديگر است: «لولاك لما خلقت الأفلاك و لولا علي لما خلقتك، و لولا فاطمة لما خلقتكما(2)اگر به جهت تو نبود افلاك را نمىآفريدم و اگر براى على نبود تو را نمیآفريدم و اگر فاطمه نبود شما دو نفر را نمىآفريدم».
شايد علّت اين سخن آن باشد كه نيافريدن فرد كامل از هر جهت در عين آفريدن غير آن فرد، دليل بر عدم توانمندى و يا بخل خالق باشد كه خداى متعال از اين نسبتها منزّه است؛ بنابراين اگر آنان نبودند آفرينش بر پايه حكمت نمىبود.
بعضى از علما بر اين باورند كه امامان (عليهم السلام) علّت حدوثى - بدين معنا كه آفرينش از آنان است - هستند همانگونه كه مرگ از عزرائيل است. و از امام مهدى(عجل الله تعالی فرجه الشریف) است كه فرمود: «نحن صنائع ربّنا و الخلق بعد صنائعنا(3)
علامه مجلسى نوشتهاند: در اخبار بسيارى است كه: «لا تقولوا فينا ربّا و قولوا ما شئتم و لن تبلغوا؛ درباره ما پروردگارى را نگوييد و هرچه خواستيد بگوييد و [البته] هرگز به نهايت نمىرسيد». بحارالأنوار، ج 25، ص 347.
روشن است كه واژه «ربّ» براى خداى متعال عَلَم است يعنى براى واجب الوجود، بنابراين درباره امامان (عليهم السلام) گفته نمىشود كه آنان همچون خدا، واجب الوجود هستند بلكه آنان ممكن الوجود مىباشند. و از مصاديق كلام آن حضرت كه فرمود: «درباره ما هرچه خواستيد بگوئيد» آن است كه آنان واسطه در خلق هستند بويژه با ملاحظه واژه: «هرگز به نهايت نمىرسيد». با توجّه به سلبى بودن جمله نخست و با ايجابى بودن جمله بعد آن با ملاحظه آنكه گوينده معصوم و حكيم و متوجّه دقايق سخن خود است موضوع روشن است كه از جمله نکات قابل استفاده، اطلاق گسترده و مؤكد است.
و در روايتى كه در متن ذکر شده بود، آمده است: «ما ساخته شدههاى پروردگارمان هستيم و مردم ساختهشدههاى ما» [الغيبة، شیخ طوسی، ص285]، و در بحار الأنوار، ج53، ص178 آمده است: وحدت سياق نشانگر آن است كه مردم براى معصومان ساخته شده و آنان براى خدا خلق شدهاند. پس خدا علة العلل است.
در نهج البلاغه، نامه 28 آمده: «إنّا صنائع ربّنا و الناس بعد صنائع لنا؛ ما ساختههاى پروردگارمان هستيم و مردم ساختههاى ما هستند» لام در واژه «لنا» براى تقويت است و واژه «صنائعنا» دلالت بر آن دارد.
در بحارالأنوار از كتاب خصال آمده است كه اميرمؤمنان (عليه السلام) فرمود: «إيّاكم و الغلو فينا، قولوا إنّا عبيد مربوبون و قولوا في فضلنا ما شئتم؛ از غلو برحذر باشيد و بگوئيد كه ما بندگان پرورده شده هستيم ولى درباره فضايل ما هرچه خواستيد بگوئيد». [بحارالأنوار، ج25، ص270؛ الخصال، ج2، ص214] و اينكه آنان به اذن خدا، علّت فاعلى باشند از مصاديق فضائل است.
و كلام معصوم (عليه السلام) كه فرمود: «و لو خلت الأرض ساعة واحدة من حجة لساخت بأهلها؛ اگر يك ساعت زمين از حجّت خالى باشد ساكنان آن از بين مىروند» [بحارالأنوار، ج51، ص113] و امثال آن، دلالت بر اين دارند كه استمرار فيض منوط به وجود آنان است. رواياتى كه از آنها نفى اين امر به ذهن مىرسد نيز يا حمل بر تقيه مىشود و يا آنكه نفى استقلال آنان (عليهم السلام) در امر و اينكه آنان در عرض خداى سبحان باشند را بيان مىكنند و نفى اينكه در طول او قرار گرفته باشند و به قدرت و اذن و مستند به حضرت حق مطرح شوند، نمىكنند از قبيل اين روايت: از زراره نقل شده كه گفت: به امام صادق (عليه السلام) عرض كردم: كسى وجود دارد كه به تفويض معتقد است. پرسيد تفويض چيست؟ گفتم: يعنى خداى تبارك و تعالى محمد (صلی الله عليه وآله وسلم) و على (عليه السلام) را آفريد و آنگاه كارها را به آن دو تفويض كرد و آن دو آفريدند، روزى دادند، ميراندند و زنده كردند. امام فرمود: دشمن خدا دروغ مىگويد وقتى نزد او رفتى اين آيه از سوره رعد را براى او بخوان: {أَمْ جَعَلُواْ لِلَّهِ شُرَكَاءَ خَلَقُواْ كَخَلْقِهِ فَتَشَٰبَهَ الْخَلْقُ عَلَيْهِمْ}؛ «يا براى خدا شريكانى پنداشتهاند كه مانند آفرينش او آفريدهاند و در نتيجه، [اين دو] آفرينش بر آنان مشتبه شده است» سوره رعد، آيه 16.
امام (عليه السلام) در اين روايت نفى تفويض به اعتبار آنكه آنان «شريكان خدا باشند و همچون او بيافرينند» را كرده است. يعنى نفى اينكه در عرض خدا باشند و نه آنكه مستند به خدا باشند... و اين روايت هم مانند ديگر روايات مىباشد خصوصا اينكه اطلاق پرسش شامل مورد بحث هم مىشود يعنى اينكه آفرينندگانى در طول خدا باشند. و اين هماره محلّ ابتلا است و شايد با توجه به دو واژه «آفريد... و تفويض كرد» پرسش از اين باشد كه آنان علّتى در طول خداى متعال هستند. با همه اينها امام اين شق را نفى نكرد بلكه بحث را به نفى شقّ ديگر كشاند و آن اينكه امامان (عليهم السلام) شريكان خدا و در عرض او باشند. مفهوم تفويض هم به اين معنى كه كارهاى هستى از نظر بقاء به آنان واگذار شده باشد بدون هر گونه مدخليت خداى متعال، البته اعتقادى باطل است. اين بحث نيازمند بحث در جاى ديگر است و ما به اشاره گذر كرديم.
نمونه ديگر از روايات كه روايت فوق را توضيح مىدهد كلام امام (عليه السلام) است كه فرمود: «أنا بريء من الغلاة كبراءة عيسى بن مريم من النصارى؛ من از غاليان بيزارم چنانكه عيسى بن مريم از نصارا بيزار بود». [بحارالأنوار، ج 25، ص 266] اين تشبيه دليل بر چيزى است كه از آن تبرّى جسته شده است چون نصارا در حضرت عيسى پروردگارى و شراكت را مىديدند نه آفريدهاى كه مستند به قدرت خدا باشد. اين قيد «مثل برائت عيسى» در بسيارى از روايات، گواه بزرگى بر مطلب است. و در روايت ديگرى آمده است كه: «و إنّا لنبرأ إلى اللّه عزّوجلّ ممّن يغلو فينا فيرفعنا فوق حدّنا كبراءة عيسى بن مريم من النصارى قال اللّه عزّوجلّ: {وَإِذْ قَالَ اللَّهُ يَٰعِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ ءَأَنتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي وَأُمِّيَ إِلَٰهَيْنِ مِن دُونِ اللَّهِ}؛ ما به درگاه الهى از كسانى كه درباره ما غلو مىكنند بيزارى مىجوييم. آنان كه ما را از حدّ خودمان بالاتر مىبرند، مثل بيزارى جويى عيسى (عليه السلام) از مسيحيان چنانكه در اين آيه آمده است: و [ياد كن] هنگامى را كه خدا فرمود: «اى عيسى پسر مريم، آيا تو به مردم گفتى: من و مادرم را همچون دو خدا به جاى خدا بپرستيد؟» [سوره مائده، آيه 116]، [بحارالأنوار، ج 25، ص 272] و همچنين كلام امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) كه فرمود: «... ليس نحن شركاءه في علمه و لا في قدرته بل لا يعلم الغيب غيره؛ ... ما در دانش و در قدرت او شريك نيستيم بلكه علم غيب را جز او نمىداند» [بحارالأنوار، ج 25، ص 266] با آنكه واضح است كه آنان به اذن خدا علم به غيب و قدرت داشتند.
كلام ديگر آن حضرت بحث را بيشتر روشن مىكند كه فرمود: «إني بريء إلى اللّه و إلى رسوله ممّن يقول إنّا نعلم الغيب أو نشارك اللّه في ملكه؛ من به درگاه خدا و رسولش از كسى كه مىگويد ما علم غيب مىدانيم و يا در ملك او شريك هستيم بيزارى مىجويم...» [بحارالأنوار، ج25، ص266].
آنچه كه نفى شده است مشاركت در ملك اوست كه به معناى شريك و در عرضِ خدا بودن است، و نه آنكه كسى دست به كارى مستند به خداى متعال و به افاضه او در طول او بزند. مراجعه به روايات طولانى كه در بحارالأنوار، ج25، ص273-278، آمده است مطلب را بيشتر روشن مىسازد. چون امامان (عليهم السلام) با افرادى برخورد داشتند كه مدعى بودند على (عليه السلام) العياذ باللّه، همان خداى متعال است، و امامان (عليهم السلام) به شدّت و قدرت با اين نظريه برخورد میكردند.
ما ساختههاى پروردگارمان هستيم و مردم ساختههاى ما1) . بحارالأنوار، ج35، ص23.
2) . رك: مستدرك سفينة البحار، ج13، ص168-169 و ج8، ص243؛ مجمع النورين، ص14 و ص187.
3) . الغيبة، شیخ طوسى، ص285؛ و بحارالأنوار، ج53، ص178. بعضى از علماى علم كلام به اين امر باور دارند و به دلائل، شواهد و تأييداتى استناد مىكنند كه در ذيل به پارهاى از آنها اشاره مىكنيم. گفتهاند: از جمله دلايل بر آنكه آنان (عليهم السلام) واسطههاى خداى متعال در هستى هستند، بعد از وضوح امكان بلكه رجحان آن با توجّه به حكمت خدا كه در جاى خودش بحث شده است، حديث قدسى است كه مىفرمايد: «... و هي فاطمة، و بنورها ظهر الوجود من الفاتحة إلى الخاتمة؛ و او فاطمه است و به نور او هستى از آغاز تا فرجام ظهور يافت». [خصائص الفاطمية، ص1، از ملا محمد باقر] و ظاهرا منظور از ظهور، خروج از عدم به نور وجود است و واژه «باء» در «بنورها» براى سببيّت است. چنانكه حضرت فاطمه (عليها السلام) فرمودهاند: «... ونحن وسيلته في خلقه ونحن خاصته ومحل قدسه و نحن حجته في غيبه؛ ما وسيله او در بين بندگانش هستيم، ما ويژه او هستيم، ما محل قدس او هستيم و حجّت او در غيبش مىباشيم». [شرح ابن أبي الحديد، ج16، ص211]. و اطلاقِ «وسيلته» وسيله خدا بودن مقتضى عموم از حدوث و بقاء است. اين در صورتى است كه منظور از «وسيله» چيزى باشد كه انسان براى دستيابى به چيزى بدان متوسل مىشود - چنانكه همين معناى اصلى واژه است و باقى معانى مشتق از آن هستند (لسان العرب ماده وسل) بنابراين آنان (عليهم السلام) وسيله در ايجاد و افاضه پس از ايجاد هستند.
هستند» و اما اينكه آنان (عليهم السلام) علت در بقاء هستى نيز هستند، به اين دليل است كه بقاء [يك شىء] احتياج به استمرار و دوام علت [آن شىء] دارد، مانند چراغ، كه روشنبودنِ دائمى آن به اين است كه مستمرا
متصل به برق باشد، همينطور معصومان (عليهم السلام) نيز با اراده و اذن خدا و در طول او، علت بقاء هستى هستند، همانطور كه قوه الكتريسيته در طول علّيت و قدرت خدا، علت روشنبودن و نورافشانى كردن چراغ است.
به امام صادق (عليه السلام) عرض شد: در توان خدا بود كه در كمترين مدّت، هستى را براى هميشه بيافريند، و بنابراين كارى براى خدا پس از آن باقى نمىماند همانگونه كه يهوديان گفتهاند: {يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ}(1)«دست خدا بسته است».
امام صادق (عليه السلام) در پاسخى، به اين مضمون فرمودند: هستى به صورت مستمرّ قوام به خداى سبحان دارد. هستى نسبت به خدا همچون صورتهاى ذهنى نسبت به ما مىباشد بگونهاى كه با كمترين بىتوجّهى در ذهنمان از بين مىروند. و به همين خاطر در رواياتاست كه: «لولا الحجّة لساخت(2)اگر حجّت نباشد زمين از بين مىرود» كه منظور، نابود شدن است و نه خرابشدن، و همچون خرابشدن هستى با فقدان قوّه جاذبه نيست.
در دعاى ماه رجب مىخوانيم: «فبكم يجبر المهيض و يشفى المريض و ما تزداد الأرحام و ما تغيض(3)به وسيله شما [ استخوان] شكسته ترميم شده و بيمار شفا پيدا مىكند و آنچه رحمها به دنيا مىآورند و آنچه [به علت نابارورى رحمها] به دنيا نمىآورند» و روايات ديگرى كه به
اين مراتب سهگانه در ولايت تكوينى دلالت دارند.
حضرت فاطمه (عليها السلام) از ولايت تشريعى نيز برخوردارند. زيرا معصومان (عليهم السلام) علّت تشريع هستند و علّت هر ملازمى علّت ملازم ديگر هم هست و علّت ملازم علّت لازمش نيز مىباشد، نظير علّت وجود كتابهاى فراوان كه علّت وجود وصف زوجيّت يا فرديّت براى آن كتابها نيز مىباشد. زيرا تشريع از لوازم تكوين - به مفهوم عام آن - است. افزون بر آنكه در روايات است كه «آنان همه يك نور هستند»(1)و نيز «فاطمه حجّت بر ما مىباشد»(2)و روايات ديگر. همانگونه كه آنان (عليهم السلام) علّت فعليّت تشريع و بقاء تشريع هستند. چون دين در هر صورت باقى است و نمىتوان گفت كه مثلاً دين موسى (عليه السلام) بطور كلّى از بين رفته، زيرا جوهر دين در شكل ديگر در زمان عيسى (عليه السلام) و در زمان پيامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) باقى است: {قُولُواْ ءَامَنَّا بِاللَّهِ}(3)«بگوئيد: ايمان آورديم به خدا».
اگر اشكال شود كه چگونه بين تشريع آنان (عليهم السلام) كه از [ادلّهای مانند] روايت «ففوّض إليه دينه(4)خدا دينش را به آن حضرت (صلی الله عليه وآله وسلم)
تفويض كرد»، و «المفوّض إليه دين اللّه(1)اى آنكه دين خدا به او تفويض شده» و «سنّت پيامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) در كنار واجبات الهى» استفاده میشود، و بين كلام خدا جمع مىشود كه مىفرمايد: {مَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ}(2)«از روى هوا هيچگاه سخن نمىگويد» و منظور اعم از قول و عمل و تقرير است و لذا در قرآن است كه {هَٰذَا كِتَٰبُنَا يَنطِقُ عَلَيْكُم}(3)«اين است كتاب ما كه عليه شما به حق سخن مىگويد» چون هر نمودى نطق است نظير {يُسَبِّحُ لِلَّهِ}(4)«خداى را تسبيحمیكند» كه مراد از آن تكوينا يا بوسيله زبان و يا بُعد ديگرى است كه عقل ما هنوز دركش نمىكند.
در پاسخ گفته مىشود كه قلوب آنان فضاى اراده خداوندى است. همانگونه كه خدا روييدنىها را مىروياند امّا محل رويش آنها زمين است و يا رَحِم در غير نباتات، چنانكه خدا مىفرمايد: {وَأَنۢبَتَهَا نَبَاتًا حَسَنًا}(5)«و او را نيكو به بار آورد».
خداى متعال هم امور تكوينى را گاه به خود نسبت داده است و گاه به آنان و زمانى به هر دو، گاهى مىفرمايد: {وَقَضَيْنَا إِلَىٰ بَنِي
إِسْرَٰءِيلَ...}(1)«به فرزندان اسرائيل خبر داديم كه...» و زمانى مىفرمايد: {ثُمَّ لَا يَجِدُواْ فِي أَنفُسِهِمْ حَرَجًا مِّمَّا قَضَيْتَ...}(2)«سپس از حكمى كه كردهاى در دلهايشان احساس ناخشنودى نكنند» و در جاى ديگرى میفرمايد: {رَضُواْ مَا ءَاتَىٰهُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ...}(3)«به آنچه كه خدا و رسولش به ايشان دادهاند خشنود مىشدند» و يا {سَيُؤْتِينَا اللَّهُ مِن فَضْلِهِوَرَسُولُهُ...}(4)«به زودى خدا و رسولش از كرم خود به ما میدهند». - در آينده و گذشته - چنانكه امام صادق (عليه السلام) به اين آيه بر ابوحنيفه كه به حضرت گفته بود به خدا شرك ورزيدى، استدلال كردند(5).
مفهوم اين سخنان آن است كه آنان (عليهم السلام) به فرمان خداى متعال تكوينكنندگان هستند و آنان تحققبخش اراده خدا و ظرف اراده الهى مىباشند چنانكه عزرائيل به فرمان و اراده خداى سبحان میميراند، اسرافيل در صور مىدمد، جبرئيل وحى را فرود مىآورد و ميكائيل روزى را تقسيم مىكند.
1) . سوره إسراء، آيه 4. قضا به معناى خبردادن، تقدير و حكم مىآيد. رك: شرح التجريد بحث قضاء. و احتمال دارد كه منظور آيه اين باشد كه تقدير آن است كه بر پايه قوانين هستى، آنان دو بار فساد كنند و از قوانين هستى است كه تكبر موجب فساد مىشود و اين از قوانين تكوينى است.
2) . سوره نساء، آيه 65.
3) . سوره توبه، آيه 59.
4) . سوره توبه، آيه 59.
5) . رک: وسائل الشيعة، ج24، ص351.
و پيداست كه همه معصومان (عليهم السلام) از فرشتگان برتر هستند به همين خاطر فرشتگان بر آدم (عليه السلام) سجده كردند و حال آنكه معصومان (عليهم السلام) از آدم برتر هستند.
به عنوان شاهد بر تحليلى كه ارائه كرديم، در قرآن مىبينم كه گاه خدا مىفرمايد: {اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنفُسَ}(1)«خدا جانها را مىگيرد» و گاه مىفرمايد: {يَتَوَفَّىٰكُم مَّلَكُ الْمَوْتِ}(2)«ملكالموت جانتان را میگيرد» و زمانى مىفرمايد: {تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا}(3)«فرستادگان ما شما را مىميرانند»كه در اينجا سوّمى(4)در طول دوّمى و دوّمى در طول خداى متعال است.
بر ولايت حضرت زهرا (عليها السلام) بطور خاص و يا در ضمن ولايت ساير معصومان (عليهم السلام) دلائل بسيارى وجود دارد. بعضى از آنها را آورديم و بعضى ديگر را به عنوان دليل و يا مؤيد مىآوريم كه از جمله آنها فرمايش امام حسن عسكرى (عليه السلام) است كه: «فاطمة حجة اللّه علينا(5)فاطمه حجّت خدا بر ماست» و نيز حديث كساء، كه توضيح آن
خواهد آمد، و كلام رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) كه: «لولا علي لما كان لفاطمة كفوٌ آدم فمن دونه(1)اگر على (عليه السلام) نبود هيچ كفوى از آدم تا آخر براى فاطمه پيدا نمىشد» و آنچه كه بر همطرازى حضرت فاطمه (عليها السلام) با حضرت على (عليه السلام) دلالت دارد و نيز آنچه كه بر افضليّت آن حضرت بر پيامبران (عليهم السلام) به جز حضرت محمد (صلی الله عليه وآله وسلم) دلالت مىكند با توجّه به وجود دليل بر ثبوت ولايت با درجههاى گوناگون براى پيامبران.
و از اولويّت قطعى كه از رواياتى نظير: «عبدي أطعني تكن مِثلي(2)بندهام، مرا پيروى كن تا مثل من باشى» و كلام امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف): «والخلق بعد صنائعنا(3)آفريدهها از ساختههاى ما هستند» و نيز «فبكم يجبر المهيض و يشفى المريض و ما تزداد الأرحام و ما تغيض(4)به واسطه شما، [استخوانِ] شكسته ترميم شده، و بيمار شفا مىيابد و آنچه رحمها به دنيا مىآورند و آنچه به دنيا نمىآورند» و نيز: «فوّض إليه دينه(5)خدا دينش را به او تفويض كرده است» و «كونهم (عليهم السلام) أوعية لمشيئة اللّه(6)اينكه ائمه ظرف اراده خدا هستند». و نيز صدور خارق عادت از آنان و توقيعى كه از صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) وارد شده كه در آينده خواهيم
آورد(1)و دلايل بسيار ديگر، بدست مىآيد.
و عموماتى كه دلالت بر ولايت آنان (عليهم السلام) دارند، مانند: آيه {النَّبِيُّ أَوْلَىٰ بِالْمُؤْمِنِينَ}(2)، و علاوه بر اين، آيات و روايات متواترى كه ثابت مىكنند كه همه آنان (عليهم السلام) نور واحدى هستند و هرآنچه براى اولين آنان است براى آخرين آنان نيز هست(3). و خداى متعال مىفرمايد:{إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ...}(4). بنابراين اهلبيت (عليهم السلام) در مرتبه ولايت همانند پيامبر اكرم (صلی الله عليه وآله وسلم) هستند، اگرچه در مراتب فضل و مقام تفاوت دارند، زيرا در مرتبه بعد از رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) اميرمؤمنان على (عليه السلام) قرار دارد و بعد از او و يا مقارن با او - آنطور كه از برخى احاديث بر مىآيد - حضرت فاطمه زهرا (عليها السلام) قرار دارد و سپس امام حسن (عليه السلام) ، سپس امام حسين (عليه السلام) و بعد از آن امام زمان قائم آل محمد(عجل الله تعالی فرجه الشریف)، و سپس هشت امام قبل از ايشان - آنطور كه از احاديث بر مىآيد - .
1) . منابع اين احاديث بعدا خواهد آمد.
2) . سوره احزاب، آيه 6.
3) . مستدرك الوسائل 10: 399؛ و در بحار الأنوار 25: 360، از الاختصاص: 268، قال أبوجعفر (عليه السلام) : «لا يستكمل عبد الإيمان حتى يعرف أنه يجري لآخرنا ما يجري لأوّلنا، وهم في الطاعة والحجة والحلال والحرام سواء، ولمحمّد (صلی الله عليه وآله وسلم) وأمير المؤمنين (عليه السلام) فضلهما؛ هیچ بندهای ایمان را کامل نمیکند تا آنکه بداند آنچه (هر حکمی) برای آخرین ما جاری است برای اولین ما هم جاریست و آنان (همه اهلبیت (عليهم السلام) ) در اطاعت و حجت بودن و حلال و حرام یکی هستند و پیغمبر اکرم (صلی الله عليه وآله وسلم) وأمير المؤمنين (عليه السلام) فضیلت خاص خود را دارند».
4) . سوره مائده، آيه 55.
آيا منظور از اولويّت، اولويّت تكوينى است؟ و يا در صورت برخورد با يكديگر چنين است؟ و يا آنكه آن حضرت (صلی الله عليه وآله وسلم) سيطرهاى برتر از سيطره انسان دارد همانگونه كه خدا بر اربابى كه بر بنده سيطره دارد، تسلط دارد؟ يا منظور حكومت است؟ و يا هر سه سلطه اخيرى میباشد؟ و يا همه سيطرههاى پنجگانهاى است كه ياد شد تا سلطهداشتن جامع آنها باشد و در نتيجه استعمال لفظ در بيشتر از معنى نباشد؟همه اين احتمالات ممكن است گرچه بعضى از آنها نسبت به بعضى ديگر اقرب است. بله، اگر منظور از «اولويت» به مفهوم برترى عرفى باشد، منظور همان معناى دوّم است؛ گرچه خلاف ظاهر است چون قرائن داخلى و خارجى بر خلاف آن است.
ظاهرا آن است كه معصومان (عليهم السلام) همانگونه كه سلطه بر ايجاد دارند بر انهدام هم سلطه دارند. مانند ازدواج، كه زوج هم بر نكاح و هم بر طلاق سلطه دارد و يا چون شركت، كه عقد براى هر دو شريك عقد جايز [قابل امضاء و فسخ] است. بر خلاف بيع لازم كه فقط بر ايجاد آن توانمند هستند و يا فقط فردى كه خيار فسخ را در اختيار او قرار داده شده مىتواند عقد بيع را منهدم كند.
بنابراين همان گونه كه خداى متعال حق طلاق زنان مردم و يا تزويج آنان را حتى بدون رضايت آنان دارد، معصومان (عليهم السلام) هم به عنوان خليفه خدا چنين حقّى را دارند و بديهى است كه حق آنان در
طول حق خداست و آنان ظرف اراده الهى هستند(1)گرچه آنان معمولاً به كاربرد چنين قدرتى اقدام نمىكنند.
تفويض تكوينى به معصومان (عليهم السلام) به همان معنايى است كه گفتيم واحاديثى چون «فيما اليكم التفويض و عليكم التعويض(2)در آنچه كه به شما تفويض شده و بر شما حق تعويضِ آن است»، و اجماع بر آن دلالت مىكند.
و تفويض تشريعى نيز به همان معنايى است كه يادآور شديم و رواياتى چون: «المفوّض إليه دين اللّه(3)آن كه دين خدا بر او تفويض شده» و «إن اللّه أدّب نبيّه بآدابه ففوّض إليه دينه(4)خدا پيامبرش را به آدابى تربيت كرده و دين خود را به او تفويض كرده است» و روايات متواتر ديگر بر آن دلالت مىكند.
در برابر اين معنا، دو تفويض ديگر است كه باطل مىباشند:
اجماع و قرآن و عقل است.
اين مفهوم باطل تفويض نقطه مقابل تفكّر جبرى است كه مىگويد همه كارها را خدا انجام مىدهد. و اين مفهوم تفويض مىگويد خدا هيچ كارى انجام نمىدهد. و حال آنكه ديدگاه درست ديدگاهى بين اين دو نظر است(2). ابزار از آن خداى متعال و كار از انسان است و به همين خاطر پاداش و يا كيفر داده مىشود.
بيان شد كه خداى متعال هستى را در اختيار اهل البيت (عليهم السلام) قرار داده است، و از آنان خارق عادت همچون معجزه و كرامت ظهور پيدا مىكند. چون آنان ظرف اراده الهى هستند. و نيز بيان شد كه خداى
متعال امر تشريع را هم به آنان تفويض نموده است چنان كه در روايت است كه «دين خدا به او [پیامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) ] تفويض شده است»(1).
تفويض تكوينى شامل ايجاد و انهدام مىگردد چنانكه امامرضا (عليه السلام) ساحرى را از بين برد(2)و عيسى (عليه السلام) مردگان را زنده كرد(3). و شامل تبديل و تغيير نيز مىگردد. خداى سبحان فرموده است: {فَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِيلًا وَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِيلًا}(4)«هرگز براى سنت خدا جابجايى نخواهى يافت و هرگز براى سنت الهى دگرگونى نخواهى يافت» و از سنت الهى است كه تكوين و تشريع را در اختيار آنان (عليهم السلام) قرار داده است نظير آنكه شام را عراق قرار دهد و يا بالعكس. و يا چون مرد را به زن تبديل كند و يا بر عكس چنانكه در قصّه امام حسن (عليه السلام) است(5).
1) . الغيبة، شیخ طوسی، ص278.
2) . رک: بحار الأنوار، ج49، ص184.
3) . سوره آل عمران، آیه 49، {وَرَسُولًا إِلَىٰ بَنِي إِسْرَٰءِيلَ أَنِّي قَدْ جِئْتُكُم بَِٔايَةٖ مِّن رَّبِّكُمْ أَنِّي أَخْلُقُ لَكُم مِّنَ الطِّينِ كَهَئَْةِ الطَّيْرِ فَأَنفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْرَۢا بِإِذْنِ اللَّهِ وَأُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ وَأُحْيِ الْمَوْتَىٰ بِإِذْنِ اللَّهِ}؛ «و [او را به عنوان] پيامبرى به سوى بنى اسرائيل [مىفرستد، كه او به آنان مىگويد:] (در حقيقت، من از جانب پروردگارتان برايتان معجزهاى آوردهام: من از گِل براى شما [چيزى] به شكل پرنده مىسازم، آنگاه در آن مىدمم، پس به اذن خدا پرندهاى مىشود؛ و به اذن خدا نابيناى مادرزاد و پيس را بهبود مىبخشم؛ و مردگان را زنده مىگردانم».
4) . سوره فاطر، آيه 43.
5) . بحارالأنوار، ج43، ص327.
گرچه آن بزرگواران (عليهم السلام) صلاحيّت تصرّف در تشريع را داشتند ولى كاربرد اين صلاحيّت را از آنان نديدهايم شايد دليل آن اين بود كه حاكمان بهانهاى براى دخالت در احكام پيدا نكنند.اما علىرغم اين امر حاكمان در احكام خدا تصرّف كردند نظير تصرّف در احكام دو متعه(1)
«متعه نساء و حج تمتّع» و نيز در تمام خواندن نماز در عرفات(2)و ديگر امور. و اگر مىديدند كه رسول اكرم (صلی الله عليه وآله وسلم) تصرّف در احكام مىكند راه را براى خود باز مىديدند چنانكه به خاطر دروغى كه به رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) نسبت دادهاند(3)به استحباب بول در مزبله حكم كردند.
از آنچه كه گذشت ولايت به مفهوم هفتگانه آن براى آنان ثابت شد؛ يعنى اين كه معصومان (عليهم السلام) علّت تكوين باشند، راهى براى اعمال [دستورات] خدايند چنانكه عزرائيل وسيله و مجرى مرگ است، و اينكه ولايت خدا به سبب آنان تحقق مىيابد. همچنين نسبت به تشريع، علّت، طريق و قوام آن هستند، افزون بر آنكه حق حكومت دارند. البته بين حق حكومت و ديگر اقسام تشريع تلازمى وجود ندارد.
اولويت ياد شده را توقيعِ دعايى نقلشده از صاحب الزمان ارواحنا فداه(عجل الله تعالی فرجه الشریف) تأييد مىكند، بلكه به آن دلالت مىكند: «أسألك بما نطق فيهممن مشيتك، فجعلتهم معادن لكلماتك، وأركاناً لتوحيدك وآياتك، ومقاماتك التي لا تعطيل لها في كل مكان، يعرفك بها من عرفك، لا فرق بينك وبينها إلاّ أنهم عبادك وخلقك، فتقها ورقتها بيدك، بدؤها منك وعودها إليك، أعضاد وأشهاد، ومناة وأذواد، وحفظة ورواد، فبهم ملأت سماءك وأرضك حتى ظهر أن لا إله إلا أنت(1)از تو درخواست مىكنم به آنچه كه از مشيّتت درباره آنان گفتى و آنان را معدن ارادهات و اركان توحيد و آياتت و مقامات تعطيل ناپذيرت در همهجا قراردادى، هر كس كه تو را شناخت به آن مقامات شناخت، بين تو و آنها فرقى نيست جز آنكه آنان بنده و آفريده تو هستند، فتق و رتق آنها به دست توست. از تو آغاز شده و به تو بر مىگردند، بازوان، گواهان، مناة، حاميان [اذواد]، نگهبانان و حافظان هستند. آسمان و زمينت به آنها انباشته است تا آشكار شود كه خدايى جز تو نيست». تا آخر دعا.
«مناة» بر وزن دعاة جمع داعى است كه از «منى اللّه تعالى فلانا بخير؛ خدا به فلانى خيرى عنايت كرد» گرفته شده است يعنى خدا به او بخشيد.
«اذواد» جمع ذائد از ريشه «ذاد» به معناى «طرد» گرفته شده است و مفهوم عبارت اين است كه دستيابى شخص به خير و طرد چيزى از
1) . البلد الأمين، ص179؛ الإقبال، ج3، ص214؛ بحارالأنوار، ج95، ص393.
او جز از راه آنان (عليهم السلام) نيست، آن هم نه به عنوان علّت، بلكه فعليةً.
انباشته بودن آسمان و زمين به آنان، نظير خورشيد است كه علىرغم نمود كوچك آن، هستى را نورافشانى مىكند.
شايد علّت صدور زيارت جامعه و دو دعاى مختص ماه رجب از معصومان (عليهم السلام) براى بيان راه ميانهاى در بين راه خلفاء وقت است كه در دنياگرايى فرو رفته بودند و بين افراط صوفيان كه به وحدت وجود يا وحدت موجود باور داشتند.
روشن است كه ظهور «لا إله إلاّ اللّه» به وسيله آنان (عليهم السلام) به خاطر انباشتگى جهان از شرك در آن روزگار بود كه دوگانه پرستى، مسيحى، يهودى، و همچنين عامّهاى كه به تجسيم و نظائر آن باور داشتند. امام على (عليه السلام) مىفرمايد: «فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ(1)هر كس خدا را توصيف كند، او را مقايسه كرده و آن كه او را مقايسه كند وى را دو پنداشته و آن كه او را دو پندارد او را تجزيه كرده است».
آنچه اجمالاً آورديم از صدها آيه و روايت كه در بحثهاى اصول دين آمده پيدا است.
اطلاق ادله بر اين دلالت دارد كه آن پاكان (عليهم السلام) از جهت تكوين و تشريع، پس از حياتشان در اين دنيا نيز همانند دوره زندگانيشان هستند،
1) . نهج البلاغه، خطبه اول.
مگر در مورد فعليّت حكومت.
اگر سؤال شود كه آن بزرگواران (عليهم السلام) چگونه حتى پس از وفاتشان نيز تصرف در عالم تكوين دارند؟ گفته مىشود:اولاً: آنان در واقع نمُردهاند بلكه آنان {أَحْيَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ}(1)«زنده هستند و در پيشگاه پروردگارشان روزى مىخورند» و تنها لباس زندگانى را عوض كردهاند. بلكه همه زندگان، مرگشان به همين مفهوم است؛ چون خداى متعال آنان را براى بقا آفريده است و نه براى فنا و نابودى. رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) در پاسخ كسى كه به هنگام خطاب پيامبر اكرم به كشتهشدگان مشرك در جنگ بدر، وى را مورد اعتراض قرار داد، فرمود: «ما أنت بأسمع منهم(2)تو از آنان شنواتر نيستى».
و در زيارات ائمه (عليهم السلام) تعابيرى چون «تو زنده هستى»(3)و امثال آن وجود دارد.
ثانياً: بر فرض كه آنان مرده واقعى باشند چه مانعى دارد كه خدا علت زندگانی و روزی و شفا را به انسان مُرده، عنايت كند؟ در قرآن
1) . سوره آل عمران، آيه 169.
2) . بحارالأنوار، ج6، ص207، و در اين روايت است كه: «انّهم أسمع منكم؛ شنواتر از شما هستند».
3) . بحارالأنوار، ج99، ص102، و در ج101، ص171، از كامل الزيارات، ص220 چنين آمده: «أشهد أنك حيّ شهيد ترزق عند ربك؛ گواهى مىدهم كه تو زنده و حاضرى كه نزد خدا روزى مىخورى» و در كامل الزيارات، ص169: «أشهد أنك و من قتل معك شهداء أحياء عند ربك ترزقون؛ گواهى مىدهم كه تو و هركه با تو شهيد شده زنده و نزد پروردگارت روزى مىخوريد».
است كه: {وَجَعَلْنَا مِنَ الْمَاءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ}(1)«از آب هر چيز را زنده قرار داديم»؛ روشن است كه آب - به مفهوم متعارف آن - زنده نيست،خداى متعال علّت علّتها است و نزد او در زنده ساختن به واسطه هر گونه سببی [مثل آب]، فرق بين زنده و مرده نيست. و در آيه ديگرى آمده: {يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ}(2)زنده را از مرده برون میآورد» و درباره گاو ذبحشده بنىاسرائيل است كه آن گاو سبب زنده شدن مقتول گرديد(3). و حيات گاو سامرى به خاطر اثر بجامانده از فرستاده خدا [جبرئيل] بود(4)و در داستان أرميا هزاران فردى كه از ديار خود
1) . سوره انبياء، آيه 30.
2) . سوره روم، آيه 19.
3) . سوره بقره، آیه 73، {فَقُلْنَا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِهَا كَذَٰلِكَ يُحْيِ اللَّهُ الْمَوْتَىٰ وَيُرِيكُمْ ءَايَٰتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ}؛ «پس فرموديم: (پارهاى از آن [گاو سر بريده را] به آن [مقتول] بزنيد) [تا زنده شود]. اينگونه خدا مردگان را زنده میكند، و آيات خود را به شما مینماياند، باشد كه بينديشيد».
4) . سوره طه، آیه 96، {قَالَ بَصُرْتُ بِمَا لَمْ يَبْصُرُواْ بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِّنْ أَثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُهَا وَكَذَٰلِكَ سَوَّلَتْ لِي نَفْسِي}؛ «گفت: (به چيزى كه [ديگران] به آن پى نبردند، پى بردم، و به قدرِ مُشتى از ردِّ پاى فرستاده [خدا، جبرئيل] برداشتم و آن را در پيكر [گوساله] انداختم، و نفس من برايم چنين فريبكارى كرد». و سوره طه، آیه 87 و 88، {فَكَذَٰلِكَ أَلْقَى السَّامِرِيُّ * فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلًا جَسَدًا لَّهُ خُوَارٌ فَقَالُواْ هَٰذَا إِلَٰهُكُمْ وَإِلَٰهُ مُوسَىٰ فَنَسِيَ}؛ «و [خود] سامرى [هم زينتآلاتش را] همين گونه بينداخت. پس براى آنان پيكر گوسالهاى كه صدايى داشت بيرون آورد، و [او و پيروانش] گفتند: (اين خداى شما و خداى موسى است، و [پيمان خدا را] فراموش كرد)».
اخراج شده و مرده بودند، با پاشيدن آب بر آنان دوباره زنده شدند(1)وهمه اين قصّهها در قرآن ذكر شده است. و مثلاً داستان گاو بنىاسرائيل تنها يك گزارش تاريخى نيست بلكه براى درسآموزى و عبرت گرفتن بيان شده. از جمله اين درسها اين كه خدا مُرده را به وسيله مردهاى ديگر زنده مىكند. چنانكه آيه نجوا(2)نيز يك داستان نسخ شده نيست، بلكه براى آن است كه بفهماند معمولاً مردم در انجام عبادتهايى كه در حوزه وظيفه اعضاء بدن است، اقدام مىكنند ولى آنگاه كه موضوع به دارايىها مىرسد ژرفاى ايمانشان آشكار میگردد. بنابراين نبايد گفته شود كه آيه مزبور فايدهاى جز بيان فضيلت اميرمؤمنان على (عليه السلام) ندارد.
1) . سوره بقره، آیه 243، {أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُواْ مِن دِيَٰرِهِمْ وَهُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقَالَ لَهُمُ اللَّهُ مُوتُواْ ثُمَّ أَحْيَٰهُمْ إِنَّ اللَّهَ لَذُو فَضْلٍ عَلَى النَّاسِ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَشْكُرُونَ}؛ «آيا از [حال] كسانى كه از بيم مرگ از خانههاى خود خارج شدند، و هزاران تن بودند، خبر نيافتى؟ پس خداوند به آنان گفت: (تن به مرگ بسپاريد) آنگاه آنان را زنده ساخت. آرى، خداوند نسبت به مردم، صاحب بخشش است، ولى بيشتر مردم سپاسگزارى نمىكنند».
2) . سوره مجادله، آيه 12، {يَٰأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ إِذَا نَٰجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُواْ بَيْنَ يَدَيْ نَجْوَىٰكُمْ صَدَقَةً ذَٰلِكَ خَيْرٌ لَّكُمْ وَأَطْهَرُ فَإِن لَّمْ تَجِدُواْ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ}؛ «اى كسانى كه ايمان آوردهايد، هرگاه با پيامبر [خدا] گفتگوى محرمانه مىكنيد، پيش از گفتگوى محرمانه خود صدقهاى تقديم بداريد. اين [كار] براى شما بهتر و پاكيزهتر است؛ و اگر چيزى نيافتيد بدانيد كه خدا آمرزنده مهربان است».
برترى معصوم (عليه السلام) امرى ذاتى است همچون برترى طلا بر خاك. و ادلّه چهارگانه بر اين موضوع دلالت مىكند:
دليل عقلى بر اين امر، هم [برهان] «إنّى» و هم [برهان] «لِمّى» است. در دليل إنّى، بلندمرتبگى ذاتى آنان را از اعمال و كردارشان كشف مىكنيم. و در دليل لِمّى، كبراى قضيّه چنين است كه قدرت مطلق كه در اصل آفرينش، هيچ محدوديتى ندارد، در آفريدن برتر نيز محدوديّت ندارد. و البته انطباق اين فرد برتر به افراد خاص كه صغراى قضيه است از طريق نقل بدست مىآيد. خداى متعال مىفرمايد: {تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَىٰ بَعْضٖۘ}(1)«اينان فرستادگان هستند كه پارهاى را بر پارهاى برترى داديم».
و نيز: {انظُرْ كَيْفَ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَىٰ بَعْضٖ}(2)«بنگر چسان پارهاى را بر پارهاى ديگر برترى داديم».
و نيز: {وَنُفَضِّلُ بَعْضَهَا عَلَىٰ بَعْضٖ فِي الْأُكُلِ}(3)«بعضى را در خوردن بر بعضى ديگر برترى داديم» و نيز آيات و روايات متواتر ديگر كه بر اين كرامتهاى ويژه دلالت مىكنند.
بر استدلال فوق اين ايراد وارد نيست كه اگر خدا زيد يا عمرو را
هم چون آنان آفريده بود، آنان نيز مستحق چنان درجاتى بودند. چونبر پايه حكمت، هر ماهيّت ممكن كه محذورى در آفريدن آن نباشد، آفريده مىشود و گرنه ناتوانى، جهل و يا خباثت بوجود مىآيد كه ذات بارى تعالى از آن منزه مىباشد(1).
آرى آنچه كه در ذات خود محذورِ عدم قابليّت دارد، از قبيل آفريدن متناقضين [ومتضادین] - نظير آنكه يك چيز در آنِ واحد هم مورچه باشد و هم فيل يا هم فرد باشد و هم زوج، يا هم باشد و هم نباشد - و يا آنكه آفريدن آن بر خلاف مصلحت باشد، آفريده نمیشود. مورد اوّل [آفريدن متناقضين] به خاطر محال ذاتى بودن آن و مورد دوّم به خاطر محال عرضى داشتن آن، چون انجام كار قبيح از خداى حكيم محال است.
قرآن كريم نمونه بودن رسول اكرم (صلی الله عليه وآله وسلم) را يادآورى كرده است(2)و در سخن اميرمؤمنان على (عليه السلام) است كه: «فتأسّى متأسّ بنبيّه و إلاّ فلا يأمن الهلكة(3)بايد هر پيروى، به پيامبرش اقتدا كند و گرنه از هلاكت
1) . در لابهلاى كتاب پاسخهاى ديگرى نيز ذكر شده است.
2) . سوره احزاب، آيه 21، {لَّقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ يَرْجُواْ اللَّهَ وَالْيَوْمَ الْأخِرَ وَذَكَرَ اللَّهَ كَثِيرًا}؛ «قطعاً براى شما در [اقتدا به] رسول خدا سرمشقى نيكوست: براى آن كس كه به خدا و روز بازپسين اميد دارد و خدا را فراوان ياد میكند».
3) . رك: نهج البلاغه، خطبه 160، خبرى كه مقصود از آن طلب است.
در امان نخواهد ماند» در زيارات نيز تأسى به ائمه (عليهم السلام) وارد شده است،بنابراين اقتدا به ائمه (عليهم السلام) - و از جمله به حضرت فاطمه زهرا (عليها السلام) - واجب است چون آنان حجّتهاى خداى متعال هستند. اين اقتداء در مواردى است كه مناصب و ويژگىهاى مختص به آنان نباشد.
ظاهر آن است كه شش مورد از اختصاصات آن حضرت (صلی الله عليه وآله وسلم) است:
بيان احكام اوليّه، به وسيله كلام، رفتار و يا امضا؛ از قبيل بيان وجوب نماز، حرمت خمر و ديگر احكام تكليفى و يا وضعى. و منظور از احكام غیر آنچه گفته شد شامل احکامی مثل روزه در حَضَر و افطار در سفر هم مىشود، گرچه مورد دوّم ممكن است از قبيل حكم ثانوى به شمار آيد چون تشريع اوّلى همان وجوب روزه است. ولى دوّمى را هم مىتوان حكم اوّلى شمرد چون مكلّف بين سفر و حضر مخيّر است و آن دو، دو موضوع همعرض هستند.
احكام ثانوى: كه احكامى طولى هستند از قبيل اضطرار و نظائر آن. و رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) در هر دو مورد اسوه هستند. هر كدام سر جاى خودش، رسول اكرم (صلی الله عليه وآله وسلم) در ورود مسلحانه به مكّه و نشسته نمازخواندن به هنگام بيمارى مضطرّ شد. اين از مختصّات آن حضرت است چنانكه آن حضرت به مفاد روايت(1)«ما لا يعلمون»، «ما أخطأوا» «ما سهوا» و«ما نسوا» عمل نكرد چون آن حضرت از اين امور منزه بودند.
و در خصوص مفاد «ما أكرهوا»، آيا موردى هست كه آن
1) . كافى، ج2، ص463.
حضرت (صلی الله عليه وآله وسلم) به آن عمل كرده باشند؟ من موردى را نيافتم.
عامّه [غیر شیعیان] به وقوع سهو و نسيان از آن حضرت اعتقاد دارند ولى اجماع شيعه بر خلاف اين نظر است و البته عقل و نقل هم، ديدگاه شيعه را تأييد مىكند.
البته عمل پيامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) دليل بر جواز اين قبيل امور است. ولى سخن بعضى از عامّه بر لزوم متابعت از پيامبر در اين موارد - که به همين دليل به وجوب ادرار در مزبله دستكم يك بار در سال فتوا مىدهند - از نظر بنا و مبنا باطل است. و لذا حتى عامه نيز در مورد آنچه كه به آن حضرت نسبت مىدهند كه وى زنش را بدوش گرفته بود و زنش طبلزنان را تماشا مىكرد(1)، قائل به پيروى نيستند، البته اين نسبت به پيامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) از نظر ما باطل و تهمت به آن حضرت است.
1) . رک: سنن النسائی، ج3، ص195؛ والکبری للنسائی، ج1، ص553 و غیر این دو از کتب عامه.
چیست و حکم به آن]؛ از قبيل نصب اسامه به عنوان امير و يا فلانشخص به عنوان والى بر بحرين و امثال آن. در زمان حكومت على (عليه السلام) بر آن حضرت واجب نبود كه دقيقا همين كار را انجام دهد حتى اگر فرض شود كه شخص منصوب از طرف رسول اكرم (صلی الله عليه وآله وسلم) بر عدالت خود باقى باشد.
و آنچه كه بعضىها در داستان سمرة بن جندب(2)گفتهاند كه كندن درخت وى به ولايت بود محل نظر است چون چنين كارى اگر به آن مرحله برسد حتّى براى فقيه هم جايز است چنانكه در اصول(3)بيان كردهايم پس این حكم قضايى در اين قبيل اختلافها است.
كه در كتاب شرائع(1)و جواهر(2)و ديگر كتب فقهى در باب نكاح مطرح شده است. اينها از ويژگىهاى آن حضرت است گرچه احتمال دارد بعضى از آنها در پارهاى از معصومان (عليهم السلام) هم ديده شود از قبيل حرمت ازدواج براى حضرت على (عليه السلام) با زن ديگرى تا ز مانى كه حضرت زهرا (عليها السلام) زنده و در خانه او بود. كه اين از مختصات حضرت فاطمه زهرا (عليها السلام) بود. و نيز حرمت مخاطب قرار دادن غير حضرت على (عليه السلام) به امارت مؤمنان [یعنی به کسی غیر از حضرت علی (عليه السلام) امیر المؤمنین گفته شود] از چيزهايى بود كه ويژه حضرت علی (عليه السلام) است. نيز از بعضى روايات ظاهر مىشود كه حضرت مهدى(عجل الله تعالی فرجه الشریف) نيز بعضى احكام ويژه مخصوص به خود دارند.
ائمه اطهار (عليهم السلام) و نيز حضرت زهرا (عليها السلام) از نظر دانش و قدرت - با اذن خداى متعال - بر همه هستى احاطه دارند مگر مواردى كه استثناء شده است(3)و بياناتى در زيارت رجبيّه بر اين امر دلالت دارند. همانطور
1) . رک: شرائع الإسلام، ج2، ص497.
2) . رک: جواهر الکلام، ج29، ص119.
3) . مانند هفتاد و سومين اسم از اسماء اعظم خدا، بنا بر روايتى كه در كافى، ج1، ص230 آمده است: عن أبي جعفر (عليه السلام) قال: إنّ اسم اللّه الأعظم على ثلاثةٍ و سبعين حرفا و إنّما كان عند آصفَ منها حرفٌ واحد، فتكَلَّم به فَخُسف بالأرض ما بينه و بين سرير بلقيس حتّى تناول السّريرَ بيده ثُمَّ عادَت الأرض كما كانتْ أسرع مِن طرفة عين و نحن عندنا من الإسم الأعظم إثنان و سبعون حرفا و حرفٌ واحدٌ عند اللّه تعالى استأثر به في علم الغيب عنده و لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه العلّي العظيم.
كه در بعضى از روايات است كه: «يعلمون ما كان و ما يكون و ما هو كائن(1)آنچه كه بود و خواهد شد و هست را مىدانند» و اين عقلاً محال نيست و در ماديات شبيه هوا، حرارت و جاذبه است [که در همه جا وجود دارد و همه جا را احاطه کرده است]. و نيز مثل احاطه علمى و قدرتى كه عزرائيل در گرفتن جانهاى همه انسانها بلكه چنانكه در احاديث آمده حتى فرشتگان را دارد.
خداى سبحان در داستان حضرت ابراهيم (عليه السلام) مىفرمايد: {وَكَذَٰلِكَ نُرِي إِبْرَٰهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَٰوَٰتِ وَالْأَرْضِ}(2)«و چنين به ابراهيم ملكوت آسمانها و زمين را نشان داديم».
و درباره يعقوب آمده: {وَلَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ قَالَ أَبُوهُمْ إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ}(3)«و چون قافله جدا شد پدرشان گفت: من بوى يوسف را استشمام مىكنم».
و ائمه (عليهم السلام) برتر از ملائك و پيامبران هستند چنانكه نصوص و اجماع شيعه بدان دلالت دارد و قبلاً به اين امر اشاره شد.
و درباره رسول اعظم (صلی الله عليه وآله وسلم) خداى سبحان فرموده است: {إِنَّا أَرْسَلْنَٰكَ شَٰهِدًا وَمُبَشِّرًا وَنَذِيرًا * وَدَاعِيًا إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَسِرَاجًا مُّنِيرًا}(4)«ما تو را شاهد و بشارت دهنده و انذارگر و فراخوان به سوى خدا به
اذن او و چراغ روشنايىبخش فرستاديم» مطلق آوردن «شاهد»(1)و قرينه بودن اطلاق اوصاف ديگرى كه در آيه آمده دلالت بر عموم مىكند. و بديهى است كه شاهد [شهادت دادن] جز از سوى كسى كه حاضر است ممكن نمىباشد.
و نيز فرموده: {وَجِئْنَا بِكَ عَلَىٰ هَٰؤُلَاءِ شَهِيدًا}(2)«ما تو را بر اينان شاهد آوردهايم».
و آيه بعد از آن اين موضوع را تأييد مىكند: {يَوْمَئِذٖ يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُواْ وَعَصَوُاْ الرَّسُولَ لَوْ تُسَوَّىٰ بِهِمُ الْأَرْضُ وَلَا يَكْتُمُونَ اللَّهَ حَدِيثًا}(3)«در آن روز آنان كه كفر ورزيدند و پيامبر را نافرمانى كردند آرزو میكنند كه اى كاش با خاك يكسان مىشديم و از خدا هيچ سخنى را نمىتوانند پوشيده بدارند».
و در روايات است كه: «لولا أن الشياطين يحومون على قلوب بني آدم لنظروا إلى ملكوت السماوات(4)اگر شياطين بر دل بنى آدم چيره نمیشدند آنان ملكوت آسمانها را نظاره مىكردند». وقتى كه براى بشر چنين قدرتى باشد - البته اگر مانعى نباشد - اهلبيت (عليهم السلام) كه اولی هستند.
انسان در تشهد نماز مىگويد: «السلام عليك أيها النّبى؛ سلام بر تو اى پيامبر» و اين به مفهوم حضور نبى است.
و در حديث است كه ائمه (عليهم السلام) فرمودند: «نزّهونا عن الربوبيّة و قولوا فينا ما شئتم(1)به ما نسبت ربوبيت ندهيد و پس از آن هرچه خواستيد درباره ما بگوئيد». و اين از آنرو بود كه گروهى از مردم، آنان را به عنوان خدا برگزيده بودند و ائمه (عليهم السلام) از آن نهى مىكردند. اما پايينتر از مقام الوهيّت، همه خير در آنها است و از جمله آنها عموم علم و قدرت مىباشد. در بعضى از زيارتهاى امام حسين (عليه السلام) و بعضى از فرازهاى «زيارت جامعه» مطالبى دال بر اين امر وجود دارد.
و اما آنچه كه در بعضى روايات است كه فرشتهاى سلام به پيامبر خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) ابلاغ كرده با آنچه گفتيم منافات ندارد و مثل آن مىماند كه مَلكى نامه اعمال را به خداى متعال ابلاغ مىكند. و پرسش معصومان (عليهم السلام) از بعضى از چيزها دليل عدم علم آنان نيست و مانند پرسش خدا از موسى (عليه السلام) است كه پرسيد: {وَمَا تِلْكَ بِيَمِينِكَ يَٰمُوسَىٰ}(2)«آنچه كه در دست راست تو است اى موسى چيست»؟ و موارد ديگرى كه براى رجوع كننده به روايات متواتر، مطلب پوشيده نمىماند.
ظاهرا علم غيب آن بزرگواران تأثيرى در رفتار عملى آنان نداشته است. امام حسن (عليه السلام) سم را مىخورد با آنكه مجبور نبود. رسول
اكرم (صلی الله عليه وآله وسلم) گوشت مسمومى را كه در او تأثير گذاشته و در نهايت به شهادتش منجر شد، مىچشد و على (عليه السلام) وقت شهادتش را مىدانست با اين حال به مسجد مىرود، در حالى كه مىتوانست در آن روز نايبى براى نماز جماعت بگيرد و يا پاسدارى با خود ببرد و يا آنكه ابن ملجم را زندانى كند و يا او را از مسجد بيرون كند و نگهبانانى بر او بگمارد و امثال اين كارها را انجام دهد.
اينكه گفته شود آنان به هنگام نزول مرگ نمىدانستند و يا مجبور بودند چنانكه در مسموم ساختن هارون و مأمون، امام كاظم و امام رضا (عليهما السلام) چنين بود و جوابهايى از اين دست، قانع كننده نيست و خلاف ظاهر ادلّه هست.
اگر علم غيبى مؤثر بود نبايد رسول اكرم (صلی الله عليه وآله وسلم) براى فقدان فرزندش ابراهيم مىگريست و امام حسين (عليه السلام) نيز براى از دست دادن اولاد و اصحابش نبايد گريه مىكرد چون آنان مىدانستند بلكه میديدند كه اولاد و اصحابشان به بهشت پر نعمت منتقل شدهاند. آيا كسى از ما كه با ديده يقينى ببيند فرزندش به جاى نيكويى منتقل میشود مىگريد؟ حتّى يعقوب (عليه السلام) نبايد از فراق يوسف (عليه السلام) میگريست چون مىدانست كه او زنده است و پس از مدتى به عنوان پادشاه به سوى او باز مىگردد.
در پاسخ اين ايراد كه حتى بر فرض مرگ يوسف (عليه السلام) ، چرا يعقوب (عليه السلام) چنين گريه مىكرد، به گونهاى كه ديدگانش سفيد شد و بيم آن مىرفت كه كور شود و يا هلاك گردد؟
بايد گفت كه: همانگونه كه چشمه و خورشيد منبع آب و نور هستند خداى سبحان براى معنويّات هم منابعى قرار داده است. يعقوب (عليه السلام) منبع عطوفت است تا مردم به او اقتدا كنند و از او كمك بگيرند و اگر چنين نبود مردم چيزى قابل اقتدا پيدا نمىكردند.
علم غيبى معصومان (عليهم السلام) در عواطف انسانى آنان تأثيرى نمیگذارد، تا الگو باشند وگرنه مردم خواهند گفت: على (عليه السلام) بدان جهت در جنگها شركت مىكرد كه مىدانست كشته نمىشود ولى ما كه نمىدانيم.
و حتى ميثم تمار با آنكه مىتوانست از مكّه به جايى فرار كند كه دست ابن زياد به وى نرسد(1)ولى به كوفه آمد. و امثال اين نمونهها زياد است.
قدرت غيبى نيز چنين است، و آن بزرگواران اين قدرت را جز براى اعجاز بكار نمىگرفتند. در حالى كه ائمه (عليهم السلام) بر رفع گرفتارى از خود و مؤمنان قادر بودند. پس معصومين (عليهم السلام) به عنوان مثال همانند وكيل انسان غنى هستند كه در اموال موكّل خود جز با اجازه او تصرّف نمىكند گرچه قادر به تصرف است. واللّه سبحانه العالم.
1) . زيرا اميرالمؤمنين (عليه السلام) به او خبر داده بودند كه در كوفه به دست ابن زياد به شهادت مىرسد.
اشاره كرديم احكامى كه در كتاب آوردهايم از كلمات آن حضرت (عليها السلام) استفاده كردهايم و آنها را بصورت كوتاه و بدون پرداختن به راههاى مختلف رسيدن به ادله و نقل و بررسى اقوال و امثال آن، آوردهايم و گرنه با توجّه به سخن امام رضا (عليه السلام) كه فرمود: «علينا إلقاء الأصول و عليكم التفريع(1)بر ما است بيان اصول و بر شماست تفريع آن» تفصيل بحث نيازمند چندين جلد قطور است. اميد كه خدا بعضى از دوستداران آن حضرت از بين فقها را به تفصيل اين مباحث موفق بدارد.
احكامى را كه بدست آوردهايم گاه با استناد به دلالت مطابقى، تضمينى و التزامى بدست آمده و گاه به دلالت اقتضاء(2)و در مواردى
1) . وسائل الشيعة، ج27، ص61-62. به همين معنى حديث 51: «إنّما علينا أن نلقي عليكم الأصول و عليكم أن تفرّعوا؛ بر ماست كه اصول را به شما القاء كنيم و بر شماست كه آن را تفريع كنيد».
2) . دلالت اقتضاء، يعنى آنچه که صحت و صدق كلام بر آن متوقف است از قبيل: «واسئل القرية؛ از [اهل] قريه بپرس» سوره يوسف، آيه 82، و نيز كشف كمترين مدت حمل توسط على (عليه السلام) با ضميمه كردن آيه 15 از سوره احقاف و آيه 233 از سوره بقره. و از همين قبيل است القاء خصوصيّت، كه از اين راه بدست مىآيد كه آنچه ذكر شده به عنوان مصداق و صغراى يك كبراى كلّى است به وسيله قطع و يا اطمينان به ملاك. گاهى استفاده و استنباط مستند به مبناى كلامى و يا مقدمات درون كلام و يا شرايط و يا موانع درونى است. اگر ما عصمت ائمه (عليهم السلام) و احاطه علمى آنان را لحاظ كنيم روشن خواهد شد كه سخن آنان به شكلهاى مختلف حجت است و اگر صحت كلام و يا صدق آن مثلاً متوقف بر افزودن مقدمهاى، گرچه مقدمهاى بعيده باشد، همان مقدمه دليل بر حجيّت و صدق آن سخن است و مىتوان به آن استناد كرد و خواننده خواهد ديد كه مؤلف همه جهات ياد شده را در نظر گرفته است. و از همين قبيل است كشف انشاء از خبر و يا بالعكس به كمك بعضى دلالات گذشته.
در صورت عدم وجود دلالات چهارگانه فوق به دلالت عرفى استناد شده است. و گاه حكم و يا علم به حكمى، منشأ تعليل يا توضيح بعضى از سخنان آن حضرت (عليها السلام) گشته است.
در بعضى موارد افزون بر مباحث اعتقادى، فلسفه احكام و احكام پنجگانه - وجوب، حرمت، كراهت، استحباب، اباحه - امور ديگرى را هم ذكر كردهايم.
در اين كتاب غالبا به مباحثى كه از كلام آن حضرت (عليها السلام) استخراج مىشود پرداخته شده ولى احكامى كه از فعل و يا تقرير آن حضرت (عليها السلام) بدست مىآيد نيازمند كتابى پر برگ است و در ذيل اشاره گذرايى به نمونههايى از فعل و سيره آن حضرت (عليها السلام) خواهيم داشت.
در سيره و زندگى حضرت زهرا (عليها السلام) موارد فراوانى براى درس
آموزى وجود دارد. اگر مسلمانان و حتى بشريّت آنها را مىآموختند، در دنيا و آخرت سعادتمند مىشدند و ديگران را هم خوشبخت و سعادتمند مىساختند. در ذيل به چند مورد و البته صرفا به عنوان نمونه اشاره مىكنيم:
ازدواج مبارك آن حضرت كه حضرت رسول (صلی الله عليه وآله وسلم) وى را در اول بلوغش به ازدواج اميرمؤمنان (عليه السلام) درآورد(1). اگر دختران در اوايل بلوغ ازدواج كنند خوشبخت شده و به مقدار زيادى ريشههاى فساد در جامعه از بين مىرود. چون ازدواج دختران در آن سن به معناى ازدواج پسران در سنّ بلوغ است؛ بنابراين نفس، به افتادن در حرام ترغيب نمیشود.
ما گروهى از عشاير در سرزمينهاى اسلامى را ديدهايم كه با اين سيره زندگى مىكنند و در نتيجه جرم و فساد و خلاف، به ندرت اتفاق مىافتد و رقم آن به حدود صفر مىرسد. بر خلاف زمانى كه اين روش مورد عمل قرار نمىگيرد كه فساد به شدت بالا مىرود و موجب بيمارىها و عقدههاى روانى، ناراحتىهاى عصبى، نابودى خانواده و مشكلات فراوانى مىگردد.
چنانكه در جهيزيّه كمِ حضرت زهرا (عليها السلام) درس بزرگى براى پايينآوردن مهرها و اكتفا به مقدار ممكن است. پيامبر اكرم (صلی الله عليه وآله وسلم) میفرمايد: «أفضل نساء أمتي أصبحهنّ وجها و أقلهنّ مهرا(2)بهترين زنان
1) . رك: عوالم العلوم، ج11، ص278، چاپ دوّم.
2) . تهذيب الأحكام، ج7، ص404، منظور از صباحة در اين روايت، گشادهرويى و درخشندگى است و نه زيبايى. و صورت، تحت تأثير حالت معنوى و روحى و اخلاقى، گشادهرويى و درخشندگى پيدا مىكند. در مجمع البحرين است: وقد صَبُحَ الوجه صباحةً: صورت، نورانى و درخشان شد. و در لسانالعرب آمده: الصبيح: روشنچهره.
امّت من روشن چهرهترين و كم مهرترين آنان است».
و نيز مىفرمايد: «القناعة مال لا ينفد(1)قناعت، مالى است پايانناپذير».
و حضرت على (عليه السلام) مىفرمايد: «لاَ كَنْزَ أَغْنَى مِنَ الْقَنَاعَةِ(2)گنجى غنىتر از قناعت نيست».
اينها از رموز خوشبختى و سعادت و سوق دادن جوانان به شكل جدّى به پيشرفت است. چون زن و شوهر - پس از ازدواج - در راه پيشرفت زندگى باهم همكارى مىكنند و شايد اين بخش از اسرار اين آيه را روشن كند كه فرمود: {إِن يَكُونُواْ فُقَرَاءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِۗ وَاللَّهُ وَٰسِعٌ عَلِيمٌ}(3)«اگر ندار باشند خدا از فضل خود آنان را بىنياز مىسازد» در حالى كه بالا بودن مهرها و مشكل بودن مقدمات و برنامه ازدواج و زيادى تشريفات موجب تأخير در ازدواج مىگردد و عده زيادى از زن و مرد در طول زندگى مجرّد مىمانند و اين حالت موجب زيان و خطرات فراوان مىگردد.
و نيز در اداره خانه توسط آن حضرت (عليها السلام) ، درسهايى بزرگ است. چون كارهاى خانه به آن حضرت محوّل شده بود و كارهاى بيرون به حضرت على (عليه السلام) (1). و اين تقسيم كار موجب آرامش روحى و سلامتى جسم مىگردد؛ چون كارهاى سخت - گرچه با خستگى و رنج همراه است - امّا موجب سلامتى و تندرستى مىگردد در حالى كه راحتى و سستى باعث بيمارىهاى گوناگون مىشود.
مؤيد اين سخن آنكه تاريخ - بر پايه استقراء کم - براى حضرت زهرا (عليها السلام) به غیر از يك مورد بيمارى دیگری گزارش نكرده است(2).
اما بيمارى آخر عمر آن حضرت (عليها السلام) از صدمه و ضربهاى بود كه از قرارگرفتن بين در و ديوار بوجود آمده و به شهادت آن حضرت صلوات اللّه عليها منتهى شد.
شايد براى آموزشِ تلاش و كار به امّت، وقتى آن حضرت از رسول اكرم (صلی الله عليه وآله وسلم) درخواست خدمتكار كرد، رسول اكرم (صلی الله عليه وآله وسلم) اجازه نداد با آنكه حضرت رسول (صلی الله عليه وآله وسلم) كريم و مهربان بود(3). و اين به خاطر آن بود كه حضرت زهرا (عليها السلام) الگوى زنان مسلمان در كار كردن باشد و شايد هم درخواست حضرت زهرا (عليها السلام) و پاسخ مثبت ندادن پيامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) همه نوعى درسآموزى بود.
و بكار گرفتن فضّه از سوى آن حضرت (عليها السلام) به علّت ضرورتى بود
كه پيش آمد، چون كارهاى دستى سختى از قبيل آسياب كردن گندم، نان پختن، شستشو و غير آن، در كنار پرورش فرزندان و ضرورت توجّه به كارهاى آنان و رجوع زنان در بسيارى از مشكلات و مسايلشان به آن حضرت (عليها السلام) (1)موجب تراكم كارها گشته بود. و زمانى هم كه فضّه را بكار گرفت پيامبر (صلی الله عليه وآله وسلم) كارها را بين آن دو تقسيم كرد و چنانكه در متن تاريخ است يك روز آن حضرت و يك روز فضّه كارها را انجام مىداد(2). اين تقسيم كار، افزون بر آنكه درسى براى جامعه بود در همكارى و مشاركت در غمها و گرفتارىها با افرادى كه از نظر موقعيّت پايينتر هستند، تأكيدى نيز بر لزوم كار و تلاش علىرغم وجود فرد ديگر بود.
شايسته يادآورى است كه فضّه شوهردار و داراى خانواده بود. اين موضوع از خبر قرآن خواندن وى در سفر حج و ملاقات فرزندانش در خانه حضرت زهرا (عليها السلام) فهميده مىشود(3). چه اينكه شأن اسلام آن است كه هيچ دخترى بدون شوهر نباشد.
حضرت سلمان وقتى كه حاكم مدائن بود با زنى ازدواج كرد كه او از شوهر سابقش دخترى ازدواج نكرده داشت، گفت: از رسول خدا (صلی الله عليه وآله وسلم) شنيدهام كه چنين فرمود: «اگر دخترى در خانهاى ازدواج
نكند و مرتكب زنا شود، كيفر زنا بر اهل خانه است»(1).
و اما در آسياب كردن، خمير درست نمودن، نان پختن، نخ ريسيدن، شستن لباسها، مواظبت از فرزندان و انجامدادن امور ديگر خانه توسط آن حضرت (عليها السلام) به تنهايى و يا با همكارى با فضّه درسهايى براى چگونگى رفتار زن در زندگى زناشويى است.
حال اگر چنين روشى در خانه و خانوادههاى ما رواج پيدا كند آيا ما نيازمند واردات همه چيز، حتّى گوشت و امثال آن از نيازمندىهاى اوليّه و ضرورى خود از غرب و شرق خواهيم بود؟
سخن آن حضرت (عليها السلام) خطاب به حضرت على (عليه السلام) كه: «ما عهدتني كاذبة و لا خائنة(2)هيچ دروغ و خيانتى از من به تو نرسیده است» آموزشى است براى چگونگى رفتار زنها با شوهران خود و گرنه حضرت على (عليه السلام) كه آن را مىدانست.
و در وارد نشدن پيامبر اكرم (صلی الله عليه وآله وسلم) به خانه حضرت فاطمه (عليها السلام) وقتى كه ديد پردهاى به در انداخته است(3)، درس ديگرى براى ما است. شايد حضرت زهرا (عليها السلام) عمدا پرده را زده بود تا وسيله آموزشى براى ما باشد و زنان در زمانى كه بسيارى از مردم در سختى زندگى بودند به سوى رفاه كشانده نشوند. حضرت رسول (صلی الله عليه وآله وسلم) فرمود: «ما آمن بي من بات
شبعانا و جاره جائع(1)آن كه سير بخوابد و همسايهاش گرسنه باشد به من ايمان نياورده است».
در زندگى درخشان آن حضرت (عليها السلام) نكات درخشان ديگرى وجود دارد كه همه درس و برنامه تربيتى و راههاى سعادت دنيوى و اخروى است.
در پايان اين گفتار يادآور مىشويم كه ما اين كتاب را به سه بخش تقسيم كردهايم:
احكامى كه از «حديث كساء» استفاده مىشود.
احكامى كه از خطبه شريفه آن حضرت استفاده مىشود.
احكامى كه از ديگر روايات آن حضرت (عليها السلام) استفاده مىشود.
از خدا مىخواهم كه اين كار را مقرون خشنودى خويش و كارى سودمند بگرداند. او نزديك و پاسخگو است و سپاس خداى را در آغاز، فرجام، و آشكار و پنهان.
محمد شيرازى
قم مقدسه
1414ه. ق
1) . کافی، ج2، ص668.