ghaemiyeh.com
سرشناسه : حسینی شیرازی، سیدمحمد، 1307 - 1380.
عنوان و نام پديدآور : بیداری مسلمانان؛ راهکارها و راهبردها/ سیدمحمد حسینیشیرازی؛ مترجم محمدعلی سلطانی.
مشخصات نشر : قم: جلالالدین، 1393.
مشخصات ظاهری : 461 ص.
شابک : 160000 ریال: 978-600-7565-01-8
موضوع : اسلام و دولت
اسلام -- تجدید حیات فکری
مسلمانان-- وضع اجتماعی
شناسه افزوده : سلطانی، محمدعلی، مترجم
رده بندی کنگره : BP231/ح5ب9 1393
رده بندی دیویی : 297/4832
شماره کتابشناسی ملی : 3971035
اطلاعات رکورد کتابشناسی : ركورد كامل
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
بيدارى مسلمانان؛
راهكارها و راهبردها
آية اللّه العظمى سيد محمد حسينى شيرازى قدسسره
مؤلف: آية اللّه العظمى سيد محمد حسينى شيرازى قدسسره
مترجم: محمدعلى سلطانى
صفحهآرا: سجاد ناصرى
ناشر:
كليه حقوق طبع و نشر براى بنياد جهانى
آية اللّه العظمى شيرازى محفوظ است
www.iswf.net
بخش اول: عناصر تشكيل دهنده حكومت يكپارچه اسلامى
مقدمه... 19
بنيان اول: آگاهىبخشى... 21
به سوى حكومت يك ميليارد مسلمان... 21
امّت اسلامى و دو راهى تراژدى و درمان آن... 22
ايجاد رشد فكرى در امّت اسلامى... 26
حاكم با انتخاب مسلمانان... 29
چگونگى پردازش ذهنيت اسلامى... 31
گسترش آگاهى در كشورهاى غير اسلامى... 34
چرايى آزادى كشورها در گذشته و سقوط كنونى آنها... 37
در آگاهسازى مسلمانان پيشقدم شويم... 40
فرهنگ اسلامى به جاى فرهنگ جاهلى... 43
معجزه آفرينىِ فرهنگ... 47
وجوب برپا داشتن حكومت اسلامى... 51
بنيان دوم: سازماندهى... 57
سازماندهى، پايگاهى استوار براى تشكيل حكومت يك ميليارد مسلمان... 57
سازماندهى غير مسلمانان... 60
ادغام جنبشها... 63
نظاممندى مبتنى بر مشورت... 66
سازماندهى بيدارگرانه... 69
سازماندهى استوار... 72
نفى بت شدن تشكيلات... 76
مردمى بودن تشكيلات... 80
جلب رضايت مردم از سوى تشكيلات... 85
ايجاد هماهنگى بين احزاب و سازمانهاى مختلف در جهان اسلام... 89
بنيان سوّم: همكارى... 95
همكارى فراگير اسلامى و دستاوردهاى آن... 95
پايدارى... 100
پاكى مسؤولان نهضت... 104
ايستادگى... 108
درك پيوندهاى زندگى... 112
زهدورزى رهبران... 117
شهرتگريزى... 122
اخلاص... 126
كار پىگير... 129
فروتنى... 132
شايستگى ذاتى براى جنبش... 136
آراستگى به آداب والا... 139
دورى از قدرتها... 143
برآوردن نيازهاى مردم... 148
استوارى كارها... 152
بنيان چهارم: صلح... 161
صلح نيك فرجامترين... 166
هميشه صلح... 170
صلح، سنت پيامبران و پيشوايان عليهمالسلام... 173
صلحخواهى ضامن ماندگارى عقيده... 176
مسالمت بين اعضاى نهضت... 181
دستاوردهاى صلحجويى... 184
توازن فكرى و عملى و زايش صلح... 188
عناصر تشكيل دهنده صلح در درون نهضت... 191
تلقين صلحخواهى... 194
بنيان پنجم: خودكفايى... 199
به سوى خودكفايى... 199
تحريم كالاهاى خارجى... 203
تحريم همه جانبه... 208
حمايت از اقتصاد ملّى... 212
همه چيز در خدمت خودكفايى... 215
خودكفايى فراگير... 218
در مسير اقتصاد اسلامى... 222
حفظ اتحاد و يكپارچگى... 226
بنيان ششم: روش حكومت اسلامى... 231
فراگيرى... 231
ناديده گرفتن گذشته... 234
دلايل ناديده گرفتن گذشته... 238
توجه به شايستگىها و پرهيز از پاكسازى... 242
ابعاد گوناگون شيوه و منش حكومت... 245
حلّ مشكلات حكومت... 250
تكميل كادر حكومتى، در هر شرايط... 253
حكومت آرمانى... 256
آزادىِ تحصيل، حكومت و ثروت... 259
بخش دوم: امور حكومت اسلامى و راه دستيابى به آن
انواع حكومت و چگونگى حكومت در اسلام... 265
حكومت جديد و تنگناها... 269
دولت يكپارچه اسلامى... 271
چگونگى تعامل نظام اسلامى... 273
حكومت اسلامى، حكومت برتر... 277
حفظ حكومت اسلامى... 280
چگونگى رفتار حاكم اسلامى... 283
حركت در راه رسول خدا صلىاللهعليهوآله... 287
جنگ و حكومت... 291
تشكيلات حكومت اسلامى... 296
راههاى دستيابى به حكومت... 298
رأس و قاعده... 302
برزخ دينخواهى و دنياپرستى... 305
معرفت و خردورزى... 313
ثبات حكومت... 323
مهار دشمنىها... 331
دژ مستحكم دولت... 334
عالىترين مقام و دولت آيندهنگر... 338
حكومت اسلامى در روزگار پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرمؤمنان عليهالسلام... 345
گستره حكومت پيامبر صلىاللهعليهوآله... 345
على عليهالسلام رئيس بزرگترين دولت جهان... 346
مقبوليت مردمى... 346
جمعيت مركز حكومت امام عليهالسلام... 347
توسعه كشورهاى اسلامى... 347
خودكفايى در زمان امام عليهالسلام... 347
مغازههاى رايگان... 347
پيامبر صلىاللهعليهوآله تغيير نكرد... 348
وفادارى پيامبر صلىاللهعليهوآله... 348
فصل نخست: شمهاى از احوال رسول اكرم صلىاللهعليهوآله... 351
گسترش شهر مدينه... 352
صفه مسجد... 352
چتر رفاه بر پايتخت پيامبر صلىاللهعليهوآله... 352
حكومت آرمانى... 353
مساوات براى همه... 353
ايثار مسلمانان... 354
روزگارى نو... 354
شمهاى از سيره پيامبر صلىاللهعليهوآله... 355
فروتنى پيامبر صلىاللهعليهوآله... 355
پدرى دلسوز... 356
نيكى، پاداش بدى... 357
گذشت پيامبر از اهل مكه... 357
گذشت از قاتل دختر و عمو... 358
مورد ديگر... 358
همدردى با زنى مشرك... 359
گذشت پيامبر از قاتل خويش... 360
سخاى پيامبر صلىاللهعليهوآله... 360
وعده دادن، به وقت تنگدستى... 361
اخلاق پيامبر صلىاللهعليهوآله... 362
نبود ماليات بر ارث... 362
رفتار پيامبر عليهالسلام با يهوديان... 363
فعاليت مداوم... 364
عنايت به نيازمندان... 364
همكارى با اصحاب... 365
پرهيز از بيگارىخواهى... 365
رداى پيامبر صلىاللهعليهوآله زيرانداز مهمان... 366
پيامبر صلىاللهعليهوآله در كنار خدمت كاران... 366
ملاطفت با كودك... 367
جلب خشنودى مردم... 367
فرمان به نيكى... 368
دشمنزدايى و دوست آفرينى... 369
بىاعتنايى به سخنچينان... 369
مهربانى با حيوانات... 370
ناراحت نكردن گربه... 371
گرامى داشتن ميهمان... 371
گرامى داشتن پدر، مادر و خواهر رضاعى... 371
مجلس پيامبر صلىاللهعليهوآله... 372
فروتنى پيامبر صلىاللهعليهوآله... 372
فضل بن عباس همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله... 372
كار در خانه... 373
پيامبر و امانت... 373
داورى قاطع... 374
اذعان دشمنان به والايىهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله... 374
چوپانى پيامبر صلىاللهعليهوآله... 374
نرمخويى پيامبر صلىاللهعليهوآله... 375
لزوم پيروى از پيامبر صلىاللهعليهوآله... 375
فصل دوم: شمهاى از رفتار، حكومت و گفتار اميرمؤمنان عليهالسلام... 377
زمامدار و مهربانى... 377
ناهمسنگى نيكوكار و بدكار... 378
نيكوكارى زمامدار... 378
طبقات تودهها... 378
عدالت گسترى... 379
ويژگى قاضى... 379
نظارت بر رفتار كارمندان... 379
توجه به بازرگانان... 380
طبقه محروم... 380
ديدار آزادانه... 380
وفاى به عهد... 381
اخلاق حاكم... 381
نامه امام به رفاعه... 381
پرهيز از رشوه... 382
در پى رضايت خدا و مردم... 383
امام و انتخاب مردم... 383
سياست كلى امام عليهالسلام... 383
توصيف بيعت با امام عليهالسلام... 384
عدم پذيرش حكومت منحرف... 385
انتخاب خط صحيح... 385
عزل قاضى... 386
علامت والى... 386
شيوه حكومتى امام عليهالسلام... 387
نمونه هايى از رفتار علوى... 387
خوراك امام عليهالسلام... 387
عدالت در بيت المال... 388
برآوردن نياز يك زن... 389
سرپرستى يتيمان... 389
امام و بخشودن گنهكار... 390
جامه وصله دار... 390
فروختن شمشير براى تهيه غذا... 391
نه ساختن خانه، نه زر اندوزى... 391
خوراك امام عليهالسلام... 392
جامه ارزان قيمت... 393
سيرى، هرگز... 393
گوشت سالى يك بار... 394
خدمت به ميهمان... 394
نيازمندىهاى خانه... 395
تنها راه رفتن... 396
امام عليهالسلام و عثمان... 396
امام عليهالسلام و خوارج... 397
تعامل با ابن كواء منافق... 397
عنايت امام عليهالسلام به ناتوانان... 398
گذشت امام عليهالسلام از جنايتكاران جنگى... 398
بىاعتنايى به ثروت... 399
كار كردن امام عليهالسلام... 400
احتياط امام عليهالسلام در بيت المال... 400
نظارت دقيق بر كار واليان و گماردگان... 401
شيوه جمع آورى ماليات... 402
رضايت ماليات دهندگان... 403
سفارش درباره قاتل... 403
متن وصيت امام عليهالسلام... 404
نكشتن توطئه گران... 406
دسترسى همگان به امام عليهالسلام... 406
لطف امام عليهالسلام با دشمنان خود... 407
احتياط در حفظ جانها... 408
دفاعى بودن جنگهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام... 408
تظاهرات و اعتصاب در زمان امام عليهالسلام... 408
اختيارات قضات در زمان امام عليهالسلام... 409
امام در حضور قاضى... 410
آزادى رأى در روزگار امام عليهالسلام... 410
سيراب كردن دشمن... 411
پيروى از پدر و جد... 411
دلسوزى امام عليهالسلام نسبت به يتيمان و بيوه زنان... 412
به دوش كشيدن مشك بيوهزن... 412
بيم پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرمؤمنان عليهالسلام از كوچكترين گناه... 413
سازشكارى هرگز!... 414
نظارت دقيق امام عليهالسلام... 414
امام از زبان ضرار... 417
اسلام تنها دين آزادىبخش... 418
رهبران نهضتهاى آزادىبخش... 419
مزدوران مدعى آزادىبخشى... 420
آزادسازى فلسطين، چگونه؟... 421
دو حديث درباره چگونگى عمل حاكم اسلامى
وجوب محاسبه نفس... 423
يادكرد پندهاى پيشينيان... 424
در فرمان اميران به عدل و انصاف در مورد شهروندان... 427
اندر شناختن طبقات مردم... 430
مسؤوليتهاى حاكم نسبت به سربازان... 431
يادكرد آنچه كه در كار داورى بايد انجام داد... 433
يادكرد آنچه را كه بايد حاكم از امور كارگزارانش مورد توجه قرار دهد... 434
رابطه بايسته والى با خراجگزاران... 435
يادكرد چگونگى توجه به كار ديوانيان... 438
يادكرد چگونگى نظارت زمامدار بر امور تاجران و پيشهوران... 439
وظيفه والى نسبت به امور فقيران و مسكينان... 440
يادكرد ادب و نيكسيرتى حاكم... 441
قرار دادن پارهاى از وقت براى خداى متعال... 441
حقيقت جنبش و حكومت اسلامى... 451
حكومت، مردمى يا ديكتاتورى... 451
نهضت مردمى حقيقى... 452
تأثير جريان مردمى... 453
استكبار و استضعاف... 454
حكومت مردمى و آزادىهاى مردمى... 455
نشانههاى سلطهگران... 456
ديكتاتورى، عامل اختلاف و تجزيه... 456
قدرتهاى بزرگ عليه توحيد و اتحاد... 457
امتداد قوانين اسلامى در بين مسلمانان... 458
مسلمانان بر گرد اسلام و عالمان مسلمان... 459
شهادتين، كليد هر چيز... 460
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
الحمد للّه رب العالمين و الصلاة و السلام على محمد و آله الطيبين الطاهرين و اللّعنة على أعدائهم أجمعين إلى قيام يوم الدين.
ايجاد حكومت يكپارچه اسلامى، همان چيزى است كه در طول تاريخ ذهن تودههاى مسلمان را به خود مشغول كرده است. اين امر، هدف والا و بزرگى است كه در راه آن خون ميليونها شهيد در سرزمينهاى اسلامى و غير اسلامى ريخته شده است. ايجاد حكومت يكپارچه اسلامى، شبحى است كه خواب خوش شبهاى ستمگران را ربوده و آنان را بر آن داشته تا تمام توان خود را براى ايجاد فاصله بين مسلمانان و اين هدف والا به كار گيرند. حال اين پرسش به ذهن مىآيد كه عناصر تشكيل دهنده اين حكومت چيست؟ و چگونه و با چه راهكارها و راهبردهايى مىتوان آن را به پا داشت؟
به خواست خداى متعال، دو پرسش فوق را به تفصيل پاسخ خواهيم داد.
بر ما لازم است حكومت يكپارچه اسلامى را كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بنيان نهاد، به جامعه باز گردانيم چه اينكه مورّخان نقل كردهاند كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله در حيات خود توانست حكومتهاى جزيرهالعرب (مكّه، مدينه، طائف) و امثال آن و نيز حكومت يمن، بحرين و در نهايت كويت(1)و حاشيه خليج فارس را متحد سازد. پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهمسلمانان همين راه را پى گرفتند و دولت اسلامى در زمان حاكمان نخستين و در روزگار اميرمؤمنان على عليهالسلام حكومتى يكپارچه بود و به گواهى تاريخ، بيش از پنجاه كشور موجود در نقشه امروزى جهان زير سلطه و حاكميت اميرمؤمنان عليهالسلام قرار داشت.
مرزهاى جغرافيايى كنونى، ساخته جهل داخلى و استعمار خارجى است. راستى چه معنا دارد در برابر مسلمانان كه در كشور خود، يعنى وطن بزرگ اسلامى زندگى مىكنند، مرزبندىهاى جغرافيايى وجود داشته باشد؟ آيا اين برخلاف سخن خداى متعال نيست كه مىفرمايد: «وَ إِنَّ هَذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَ حِدَةً وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاتَّقُونِ»(2)«و در حقيقت، اين امّت شماست كه امتى يگانه است و من پروردگار شمايم، پس، از من پروا داريد».
بنابراين لازم است براى از بين بردن اين مرزها و قوانين ساختگى، همه تلاشها به كار گرفته شود تا كشورهاى اسلامى همچون گذشته، متحد گردند و يك ميليارد مسلمان حكومتى يكپارچه داشته باشند. روشن باشد كه اين كار چيز محال و شگفت نيست، در چين كمونيست قبلاً حكومتهاى متعدّدى وجود داشت، اما حكومت چين توانست با وضع قوانين آنها را متحد كند و دولتى يك ميلياردى به وجود آورد.
ما در پى آنيم كه كشورهاى اسلامى زير سايه قوانين الهى قرار گرفته و يكپارچه شوند و فرد مسلمان از طنجه تا جاكارتا و از داكا تا طرابلس سفر كند و خود را در آن كشورها بيگانه نداند و در برابرش مرزهاى استعمارى و قوانين وضعى جاهلى قرار نداشته باشد. در پاسخ اينكه چگونه مىتوان به اين هدف دست يافت؟ مىگوييم:
نخست: بايد آگاهى اسلامى گستردهاى در سطح امّت پديد آيد تا انسان مسلمان وظيفه خود را بداند و اين امر به طور طبيعى نيازمند نشر دستكم يك ميليارد كتاب آگاهىبخش است كه در آن آگاهىهاى: اقتصادى، سياسى، اجتماعى، تربيتى، اعتقادى و غير آن باشد.
دوّم: ايجاد تشكيلات و سازمانها؛ بدين ترتيب كه دستكم بيست ميليون سازمان اسلامى و سر گروه فعال، داشته باشيم، چون مسلمانان يك ميليارد نفر هستند و در نتيجه هر گروه، مسئوليت سازماندهى و جهت دادن پنجاه مسلمان را به عهده بگيرد.
با دو روش ياد شده خواهيم توانست حكومت اسلامى را بازآفرينى كنيم، حكومتى كه قوام آن بر دو چيز است: نخست آنكه همه قوانين آن از كتاب، سنّت، اجماع و عقل برگرفته شده باشد و ديگر آنكه عالىترين مقام حكومتى مرضىِّ خداى متعال باشد و اين خشنودى با وجود شروط رهبرى حكومت اسلامى در آن شخص و منتخب بودنش از سوى اكثريّت امّت - چنانكه آيات و روايات بر آن دلالت دارند - تحقق خواهد يافت.
بر پايه برخى آمار شمار مسلمانان به يك ميليارد مسلمان مىرسد، اما از نظر جغرافيايى، قارهاى و زبان، پراكنده هستند و زير سيطره استعمارگران و استثمارگران زندگى مىكنند و
قوانين آنان كه الهى بود اكنون وضعى شده است. اين پراكندگى و تفرقه از آن روى دامنگيرشان گشته كه اسلام را در عمل به عنوان روش زندگى برنگزيدهاند. خداى سبحان، درباره پيامد چنين رويگردانى مىفرمايد: «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِى فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنكًا وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَمَةِ أَعْمَى * قَالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِى أَعْمَى وَ قَدْ كُنتُ بَصِيرًا * قَالَ كَذَ لِكَ أَتَتْكَ ءَايَتُنَا فَنَسِيتَهَا وَ كَذَ لِكَ الْيَوْمَ تُنسَى(1)و هركس از ياد من دل بگرداند، در حقيقت، زندگى تنگ [و سختى ]خواهد داشت و در روز رستاخيز او را نابينا محشور مىكنيم. مىگويد: پروردگارا، چرا مرا نابينا محشور كردى، با آنكه بينا بودم؟ مىفرمايد: همانطور كه نشانههاى ما بر تو آمد و آن را به فراموشى سپردى، امروز همانگونه فراموش مىشوى».
گرفتارى در زنجيرهاى از مشكلات، نتيجه طبيعى كسانى است كه از ياد خدا روى بر مىتابند و فرمان او را اطاعت نمىكنند و در دنيا و آخرت زيان آشكارى نصيب آنان مىشود. خود ما سرگذشت مسلمانان را در جهان ديدهايم. اكنون مسلمانان گروه گروه و پراكنده هستند و به تعبير قرآن كريم «طَرَآئِقَ قِدَدًا»(2)«فرقههاى گوناگون» شدهايم و مرزهاى ساختگى بين كشورهاى اسلامى كشيده شده است. وانگهى در حالى كه مسلمان برادر مسلمان است، امروز دشمن يكديگر شدهاند و مصداق اين آيه گشتهاند: «يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُم بِأَيْدِيهِمْ وَ أَيْدِى الْمُؤْمِنِينَ فَاعْتَبِرُوا يَأُولِى الْأَبْصَرِ»(3)«به دست خود و دست مؤمنان خانههاىشان را ويران مىكنند، پس اى ديدهوران عبرت گيريد».
بر كسى پوشيده نيست كه اين آيه درباره كافران نازل شده، اما امروزه بر مسلمانان منطبق است. امروز مسلمانان در هرجا از نظر فرهنگى، سياسى و اقتصادى عقبماندهاند. جنگ عراق عليه ايران كه حزب بعث عليه امّت مسلمان عراق و ايران برافروخته چيزى جز بازى استعمارى نيست كه قربانيان آن جوانان مسلمان ايرانى و عراقىاند و طبق برخى آمارها شمار كشتههاى دو طرف به دويست هزار رسيده است. راستى چرا اين جنگ آغاز
شد؟ پاسخ آن است كه حزب بعث آن را برافروخته و امريكا، اسرائيل، انگليس، فرانسه، روسيه و چين هم او را تأييد و با برنامهريزى، راهكار، پول و اسلحه حمايتش مىكنند.
موضع ما در برابر آن چيست؟ چرا ناموس مسلمانان مورد تجاوز قرار مىگيرد؟ چرا كشورهاىمان نابود مىگردد؟ چرا ثروتهاىمان مصادره مىشود؟ چرا پولهاىمان هزينه خريد اسلحه و قتل و خونريزى مىشود؟
چندى پيش جنگى ميان كردها و عربهاى عراق به وجود آمد و بيش از بيست سال طول كشيد و شايد تاكنون هم ادامه دارد، اما چرا اين جنگ آغاز شد؟ گروههايى هستند كه به ناسيوناليسم اعتقاد دارند، حال آنكه ملّىگرايى از اسلام نيست. در حديثى با منطوق نفى ناسيوناليسم آمده است كه: «من تعزّى بعزاء الجاهلية فأعضوه بهن أبيه و لا تكنّوا؛ هر كس به افتخارات جاهلى فرا خواند و بدان دعوت كند او را بگوييد: شرمگاه پدرت را گاز بگير و با كنيه از او ياد نكنيد».
افتخار به قوميّت، قبيله، منطقه و زبان رفتارى جاهلانه است. قوميّت جز روش ابوجهلى و ابولهبى و كفار جاهلى نيست، پس چرا گروهى از مسلمانان آن را روش و شعار خودشان قرار دادهاند؟ و فرياد قوميّت عربى (پان عربيسم) - كه تاكنون ادامه دارد - قوميّت ايرانى (پان ايرانيسم) در زمان دو پادشاه سابق، قوميّت تركى (پان تركيسم) در زمان آتاتورك، قوميّت كردى (پان كرديسم) و يا ديگر قوميّتها سر مىدهند؟
همين قوميّتهاست كه موجب از دست رفتن فلسطين گشت. در فلسطين، لبنان، مصر، اردن و جزيرهالعرب ما را كشتند (انگليسىها و مزدوران آنان در اطراف جزيرهالعرب در يك جبهه بيش از صد و پنجاه هزار انسان مسلمان را كشتند).
در فيليپين، كشمير، اريتره، سومالى، برمه، پاكستان شرقى و غربى (روزى كه شرق پاكستان از غرب آن جدا شد) و در يمن ما را كشتند و يمن را دو نيمه كردند. چرا يك قرن است كه كشته و زندانى مىشويم و ناموس مسلمانان مورد تعرض قرار مىگيرد؟
به كشورهاى گسترده و پراكنده اروپايى بنگريد كه نزديك به ششصد و پنجاه ميليون
نفر جمعيت دارد و نزديك به چهل سال است در بين آنان نه جنگى وجود دارد و نه كودتا و همه جنگها و كودتاها در كشورهاى اسلامى است و اين جز دامهاى استعمارگران و مستكبران نيست كه براى نابودى و از بين بردن ما به كشورهاى ما آمدهاند و منابع ما را غارت مىكنند و خونهايمان را مىريزند و در بازداشتگاهها و زندانها شكنجهمان مىدهند. اكنون در زندانهاى بعثىها در عراق بيش از سيصد هزار انسان مسلمان زير يوغ ستم آنان گرفتار آمدهاند. در بين آنان مردان و زنان كهنسال، دختران و پسران جوان و حتى كودكان وجود دارند.
اين پديدههاى شوم و جبارانه چگونه به وجود آمده است؟ آيا حزب بعث چنين حقى دارد؟ وانگهى به چه حقّى به قدرت رسيدهاند؟ آرى، حزب بعث با حق زور و سر نيزه و تانك به قدرت رسيدند، درست مانند دزدان و راهزنان. دزد اسلحه را به طرف انسان مىگيرد و دستور مىدهد لباسهايش را درآورد و همراه دارايىاش به او بدهد و با همين قدرت و حق جائرانه، بر هر آنچه دارى سيطره پيدا مىكند. حزب بعث نيز چنين كرد، چرا كه شبانه و با برنامهريزى امريكا، اسرائيل و بريتانيا آمدند و قدرت را در دست گرفتند.
رويگردانى ما از خدا و قوانين الهى و از وحدت مسلمانان، باعث اين همه مشكلات گشت و چارهاى جز بازگشت به حكم خداى متعال نيست، يعنى مسلمانان را متحد سازيم و حكومت اسلامى با يك ميليارد جمعيت را بدون مرز و مانع و قيد و شرطى برپا داريم. بايد كشورهاى اسلامى يكپارچه باشند و تحقق خارجى وحدت اسلامى جز از راه احساس اتحاد در ژرفاى جان مسلمانان ممكن نخواهد بود. امّت يكى، پروردگارمان يكى، كتابمان يكى، پيامبرمان يكى و شريعت اسلامى بر كتاب و سنّت استوار است و بايد ما به طور كامل از آن پيروى كنيم. روشن باشد كه اسلام در نماز، روزه، تعمير مسجد و امثال آن منحصر نيست، البته اينها بخشى از اسلام است و در كنار آنها اجزاى ديگرى است كه از جمله آنها وحدت كشورهاى اسلامى در زير يك پرچم مىباشد.
پيشتر ضرورت ايجاد حكومت يك ميلياردى مسلمانان را گوشزد كرديم. برپايى چنين حكومتى پس از رفع موانع روانى و كنار گذاشتن مرزبندىهاى جغرافيايى، زبانى و ملّى محقق خواهد شد، زيرا اين مرزها و موانع خارجى در حقيقت از مرزها و موانع روانى نشأت مىگيرد. اينكه افراد، عراقى، كويتى، ايرانى، پاكستانى، هندى و ترك هستند جاى خود دارد، اما اينها از آن جهت است كه يكديگر را بشناسند نه آنكه نسبت به همديگر بيگانگى كنند، يعنى ايرانى و عراقى و پاكستانى و كويتى در هر چيزى برادرند.
اما اينكه فرد پاكستانى جز با داشتن گذرنامه، ويزا و دعوتنامه حق ورود به كويت را نداشته باشد يا بالعكس، مسألهاى است مخالف با روح اسلام و همانگونه كه اسلام با شراب، قمار، زنا و ديگر حرامها مخالف است با اين امر نيز مخالفت مىورزد و شايد اين حرام از ديگر حرامها شديدتر باشد، چون گسست و رويگردانى مسلمانان از يكديگر را در پى دارد و باعث تسلط اجنبى بر مسلمانان مىشود، همانگونه كه كمونيسم بر افغانستان، تاجيكستان، ارمنستان، تركمنستان، آذربايجان، قرقيزستان و قزاقستان تسلط يافت و امريكا و اسرائيل و انگلستان، بر خاورميانه. بنابراين بايد تلاشهايمان را متحد كنيم و وحدت خود و امّتمان را بازگردانيم، اما چگونه؟
اين كار با چند چيز تحقق مىيابد كه آگاهى اسلامى پيشدرآمد آن است. از آنرو بر هر مسلمانى واجب است با بهرهگيرى از رسانههاى ديدارى، شنيدارى، نوشتارى، انجمنها، نشستها و غيره آگاهىهاى اعتقادى، اقتصادى، سياسى، دينى، اجتماعى، پرورشى، نظامى، كشاورزى، صنعتى و استقلالى مسلمانان را در سراسر كشورهاى اسلامى گسترش بدهد. به اين منظور، اگر ما يك ميليارد نسخه كتاب چاپ و در سراسر كشورهاى اسلامى توزيع كنيم سهم هر مسلمان يك نسخه خواهد بود و اين كمترين وظيفه ما است. بنابراين ما بايد دستكم براى چاپ اين تيراژ كتاب به منظور آگاهىبخشى، همّت بگماريم.
راديو اسرائيل اعلان داشت كه در طول سال گذشته، نزديك به پانزده ميليون كتاب در
اسرائيل توزيع شد. مفهوم آن اين است كه هر اسرائيلى - از كوچك تا بزرگ - هر كدام پنج كتاب دريافت كردهاند. اسرائيل به مردمش آگاهىهاى انحرافى و ستمگرانه مىدهد و همه تلاشش را بر مسموم كردن فكر و فرهنگ متمركز كرده است. پس چرا ما كه بر حق هستيم براى يك ميليارد مسلمان چنين كارى نكنيم؟ اسلام به كتاب، نوشتن و خواندن تشويق مىكند و بنابر مشهور نخستين سورهاى كه نازل شد سوره «إقرأ» (علق) بود كه در آن از خواندن و نوشتن سخن رفته است. رسول اكرم صلىاللهعليهوآله نيز درباره دانشاندوزى مىفرمايد: «طلب العلم فريضة على كلّ مسلم و مسلمة(1)طلب علم بر هر مرد و زن مسلمان واجب است».
امام صادق عليهالسلام فرمود: «ليت السياط على رؤوس أصحابي حتّى يتفقّهوا في الحلال والحرام(2)اى كاش تازيانه بر سر ياران من مىبود تا دانش حلال و حرام را بيندوزند».
تفقّه به معناى فهميدن است كه يكى از جزئياتش درك زندگى مىباشد. آن حضرت در حديثى ديگر فرمود: «العالم بزمانه لا تهجم عليه اللوابس(3)آگاه به زمان خود گرفتار شبههها نمىشود». «لوابس» جمع «لابسه» است، يعنى امور شبههناك كه موجب انحراف و ناآگاهى فرد مىگردد. از اينرو اگر ما يك ميليارد كتاب چاپ و در بين مسلمانان توزيع كنيم، گامى در راه آگاهىبخشى برداشتهايم. زمانى كه جمعيت جهان چهار ميليارد بود، در مجلهاى آمده بود: اتحاد جماهير شوروى فقط در يك سال 21 ميليارد كتاب چاپ و توزيع كرد.
همچنين «كتاب سرخ» مائو كه بيش از نيم قرن از تاريخ انتشار آن نمىگذرد به چهارصد زبان ترجمه شده است. در مقابل قرآن كريم كه پانزده قرن از نزول آن بر پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآلهمىگذرد، ترجمههاى آن بنا به گفته آگاهان از 230 زبان فراتر نرفته است! چرا ما در شرايطى كه ديگران در پى آگاهىبخشى هستند، اين بايسته را رها كردهايم؟
اميرمؤمنان عليهالسلام فرمودند: «و اللّه اللّه في القرآن لا يسبقكم بالعمل به غيركم(4)خدا را خدا را
در مورد قرآن، كه در عمل به آن ديگران بر شما پيشى نگيرند».
ما آگاهىدهى به مردم و نشر معارف الهى را رها كرديم و عقب مانديم، اما باطلگرايان و منحرفان به نشر افكارشان پرداختند و پيش افتادند و اين سنّت الهى در زندگى است. فرهيخته كردن و آگاهىبخشى به يك ميليارد مسلمان يكى از پايههاى بنيادى در ايجاد حكومت يك ميلياردى مسلمانان است و به جهت اهميّت آگاهى و رشد فكرى است كه خداى سبحان مىفرمايد: «إِنَّ إِبْرَ هِيمَ كَانَ أُمَّةً...»(1)«به راستى او ابراهيم يك امّت بود».
خداوند ابراهيم عليهالسلامرا يك امّت مىداند و علت آن رشد فكرى اوست، چنانكه فرمود: «وَ لَقَدْ ءَاتَيْنَآ إِبْرَ هِيمَ رُشْدَهُ...»(2)«در حقيقت پيش از آن، به ابراهيم رشد [فكرى]اش را داديم».
ما بايد در راه رشد فكرى مسلمانان جهاد كنيم؛ جهاد با قلم، زبان و انواع رسانههاى تبليغى تأثيرگذار امروزى و اين، برتر از جهاد در ميدان جنگ است. لذا در حديث آمده است: «مداد العلماء أفضل من دماء الشهداء(3)مركّبِ [قلمِ] عالمان از خون شهيدان برتر است»
دليل آن روشن است، زيرا قلم و بيان دو عاملى است كه مردم را به سوى جهاد در ميدانهاى جنگ گسيل مىدارد. افزون بر آنكه اين دو، از شريعت و دستآوردهاى جهاد در ميدان جنگ پاسدارى مىكنند. قلم دانشورانى چون: صدوق، مفيد، كلينى، مجلسى، سيّد مرتضى، علاّمه، محقق، شهيد اوّل و شهيد ثانى و غير آنان، تعاليم رسول اكرم صلىاللهعليهوآله و قوانين و دستورات اسلام را به ما رسانده است. اين قلم بود كه اخبار جنگ و جهاد پيامبر صلىاللهعليهوآله و اخبار انقلاب امام حسين عليهالسلامو شهادتش را به ما رساند. قلم و كتاب همه اين چيزها را براى ما حفظ كرده و فرهنگ اسلامى را به طور كامل به ما رسانده است. با كار
فرهنگى گسترده و انديشهپرورى، بخشى از وظيفهاى را كه خدا بر ما واجب كرده به انجام خواهيم رساند و گام اول را در راه ايجاد حكومت اسلامى جهانى برخواهيم داشت.
براى آنكه تمام بخشهاى جامعه به سوى ايجاد حكومت بزرگ اسلامى حركت كنند بايد نسبت به سرنوشت خويش آگاهى و شناخت داشته باشند و طبيعت حكومت و رهبرى را كه اداره حكومت را به دست مىگيرد و سرنوشت آن را رقم مىزند و براى آينده آن برنامهريزى مىكند به خوبى بشناسد. آنچه كه اهميّت اين موضوع را نشان مىدهد، اين سخن است كه مىفرمايد: «الخليفة قبل الخليقة»(1)يعنى خدا خليفه را پيش از آفرينش بشر تعيين كرده و روشن است كه مهمترين وظيفه خليفه اجراى حكم خدا در روى زمين و برپاداشتن حكومت دادگر است. اكنون جنبههايى از شيوه حكومت اسلامى را بيان مىكنم: نخست: از شرايط اساسى در حكومت، تحقق مشورت و شورا در همه زمينههاست. خداى متعال فرموده: «وَ أَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ»(2)«و كارشان در ميانشان مشورت است».
بنابراين گزينش رئيس حكومت، از طريق انتخابات آزاد خواهد بود كه حاكم با اكثريت آرا انتخاب مىگردد، مشروط بر آنكه در او ويژگىهايى را كه خدا مقرر كرده، فراهم آمده باشد، از قبيل: عدالت، اجتهاد در امور دينى و آگاهى بر امور دنيوى و ديگر ويژگىهايى كه در كتب فقهى مفصل ذكر شده است. در هر اقليم و بخشى از كشورهاى اسلامى بايد مردم مرجعى را به عنوان حاكم خود تعيين كنند، مثلاً منطقه عراق، ايران، اندونزى، پاكستان و جز آن هر كدام حاكمى را برگزينند و همه اين حاكمان از حاكم بالاتر كه او نيز با اكثريت آرا برگزيده مىشود، تبعيت كنند. همچنين انتخابات بايد دورهاى (چهار ساله يا پنج ساله و امثال آن) باشد و بر پايه رأى اكثريت حاكم برتر و حاكمان محلّى برگزيده شوند.
بنابراين، حكومت در اسلام نه وراثتى است و نه ديكتاتورى و حكومتى كه با كودتاى نظامى بر سر كار آيد از نظر اسلام مردود است، حتى اگر حاكم آن مسلمان باشد، زيرا در اسلام اكثريت آرا شرط است، افزون بر آن آمار ثابت مىكند كه هر كودتاى نظامى در بلاد اسلامى يا به نيروهاى خارجى و استعمار وابسته است يا بعداً به آن وابسته خواهد شد.
از جمله دلايلى كه ضرورت و لزوم منتخب بودن حاكم با اكثريت آرا را اثبات مىكند، حديث سليم بن قيس هلالى است. او از اميرمؤمنان عليهالسلامنقل مىكند كه فرمود: «الواجب في حكم اللّه و حكم الإسلام على المسلمين بعد ما يموت إمامهم أو يقتل؛ ضالاً كان أو مهديا، أن لا يعملوا عملاً و يقدّموا يدا و لا رجلاً قبل أن يختاروا لأنفسهم إماما عفيفا عالما ورعا، عارفا بالقضاء و السنة، يجبي فيئهم، و يقيم حجّهم و جمعتهم(1)بر مسلمانان است هنگامى كه امامشان مىميرد يا كشته مىشود، پيش از هر اقدامى و گامى براى خود پيشوايى پاكدامن، عالم، پرهيزگار و آگاه به قضاوت و سنّت برگزينند تا خراج آنان را جمع كند، حجشان و [نماز ]جمعهشان را برپا دارد و صدقههايشان را گرد آورد».
شبيه اين حديث با كمى اختلاف در الفاظ از امام رضا عليهالسلام نقل شده. حال اگر چنين آگاهىهايى به مسلمانان بدهيم خود به خود حكومتهاى نظامى، وراثتى و غيرشورايى مورد پذيرش واقع نمىشود و آنچه هم موجود است به طور طبيعى از بين خواهد رفت.
دوم: بايد تمام كشورهاى اسلامى زير بيرق حكومت يكپارچه يك ميلياردى مسلمانان متّحد شوند. پرسشى كه در اينجا مطرح است اينكه با حاكمان كنونى چه كنيم؟ پاسخ آن است: همان كارى را انجام دهيم كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله پس از فتح مكّه با مردم آنجا كرد. يعنى اگر حاكمان فعلى از شروط لازم براى فرمانروايى برخوردار باشند و اكثريت مردم به آنان خشنودند در منصب خود باقى مىمانند و اگر چنين نبودند، همانند افراد عادى زندگى
كنند و مورد تعرّض قرار نخواهند گرفت، زيرا اسلام گذشته را ناديده مىگيرد.
از اينرو وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله مكه را فتح كرد از حاكمان و مجرمان آنجا چشمپوشى كرد و به سبب كارهاى پيشينشان، آنان را مؤاخذه نكرد و ابوسفيان و صفوان و امثال آنان را با فرمان: «إذهبوا فأنتم الطلقاء(2)برويد كه شما آزاد شده هستيد» عفو نمود و هيچ كس را نكشت و خونى نريخت و اموالى مصادره نكرد و هرگز دست به چنين كارهايى نزد همه اين كارها موجب شد تا حكومت پيامبر صلىاللهعليهوآلهپابرجا بماند. زمانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآلهمكه را ترك مىكرد،
عتاب بن اُسيد را كه جوانى تقريبا بيست ساله بود - فرمانرواى مكه - شهرى كه بيش از بيست سال مركز حركتهاى ضد پيامبر بود - گرداند و هيچ نگهبان و نيروى ويژه، اطلاعات، نيروى نظامى و يا گروهى سركوبگر به كار نگماشت. شگفتا كه تا هنگام وفات پيامبر صلىاللهعليهوآله هيچ ناآرامى به وجود نيامد.
چگونه جوانى توانست آرامش پايتخت استراتژيكى چون مكّه مكرمه را حفظ كند؟ آيا اين شرايط دستاورد سياست عدم خشونت نبود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در برابر اهل مكّه در پيش گرفت. بنابراين بر نويسندگان و متفكران است كه در مورد ضرورت مشورتى بودن حكومت و وجوب برپاداشتن حكومت يكپارچه جهانى و لزوم در پيش گرفتن سياست عدم خشونت در همه زمينهها آگاهى لازم را به تودههاى مردم بدهند.
براى ساختن فرهنگى شخصيت اسلامى به طور طبيعى بايد دو مرحله را پشت سر بگذاريم: نخست، انهدام، يعنى نابود كردن فرهنگهاى مهاجم استعمارى و بنيانهاى فكرى وارداتى. دوّم بازسازى فرهنگى كه به دو امر مهم بستگى دارد:
نخست شناخت بيمارىهايى كه در پيكره امّت اسلامى لانه كرده و شناخت چگونگى سيطره استعمار بر ماست و اينكه برنامهريزىها و طراحىهاى پشت پرده آنان عليه اسلام چگونه است، زيرا اگر بيمارى را نشناسيم راه درمان آن را نيز نخواهيم شناخت. همچنين بايد عوامل عقبماندگى، استثمار و استعمارزدگى و نيز ابزار تسلط ديكتاتورها و مزدوران آنان و دلايل پراكندگى و تبديل مسلمانان به دولتهاى كوچك، اما عقبمانده را بشناسيم.
براى شناخت راهحلها و پاسخها بايد سياست اسلامى - اينكه چيست و در شرايط كنونى چگونه مىشود اجرايش كرد - اقتصاد اسلامى، جامعه اسلامى، كشاورزى، تجارت، صنعت، ارتش، جنگ و صلح، روابط بينالملل، همپيمانىها و معاهدات و به وجود آمدن آزادى و توزيع امكانات در مراكز طبيعىاش و امثال آن را بشناسيم، چرا كه اسلام، براى هر
كدام از اينها راهكار ويژهاى مقرر دانسته كه بايد آن را شناخت، سپس به چگونگى اجرايى كردن آن در شرايط كنونى رسيد.
از يك قرن قبل رويكردهاى اسلامى زيادى براى بازگرداندن اسلام به زندگى چهره نموده است از قبيل قيام سنوسى در ليبى، مهدى در سودان، جمالالدين اسدآبادى و محمد عبده و مجدّد شيرازى و آخوند خراسانى و ميرزا محمدتقى شيرازى رهبر انقلاب سال 1920 ميلادى در عراق بر ضد استعمارگران انگليسى و بسيارى ديگر، اما با كمال تأسف حكومت يكپارچه اسلامى تحقق نيافت و مسلمانان مجددا اسير شرق و غرب شدند، راستى چرا چنين شد؟
چنانكه قراينى چند دلالت مىكند، علّت آن اين است كه امت اسلامى فقط به مبارزه منفى توجه داشت، اما جنبه اثباتى آن كه طرح برنامههاى جانشين و متكامل است مورد توجّه قرار نداد و اگر هم مطرح بود، به مرحله اجرا نرسيد. از اينرو بايد در حركت آينده جهانى خود اين كمبود را جبران كنيم. در اين روند بايد جنبه مثبت را نيز بشناسيم كه عبارت است از نحوه حكومت در آينده بر اساس مقررات اسلامى. ديگر اينكه با نشر ميليونها نسخه كتاب كه جايگزينى كامل و با برنامههاى مشخص و اصول روشن و روش و اهداف شفاف ارائه مىدهد، اين آگاهى به تودهها رسانده شود و اگر چنين كارى را انجام ندهيم، بدبختى و فاجعه بار ديگر تكرار خواهد گشت.
مثال روشن و زنده براى ما در اين خصوص تلاشى است كه مسلمانان انجام داده و حكومت اموى را ساقط كردند، اما حكومت در دست افراد امين قرار نگرفت و زمام حكومت در دست گروهى از عباسيان افتاد و آنان همان جناياتى مرتكب شدند كه امويان بدان مىپرداختند. دليلش اين بود كه مسلمانان آگاهى اسلامى كامل نداشتند و مىپنداشتند كه اگر ابومسلم خراسانى، ابومسلمه خلاّل، منصور، سفّاح و امثال آنان حكومت را در دست بگيرند آسمان بر سر آنان زرافشانى خواهد كرد و نينديشيدند كه خلافت، حق امام معصوم است و او از ديگران به آن شايستهتر است، و با اين حال نمىشود حكومت را
تسليم ديگرى كنند؟
اين از يك جهت و از جهت ديگر فكر نكردند كه اگر همه امكانات در دست يك نفر و يا يك حزب و يا يك خاندان قرار گيرد انحصارطلب خواهند شد و قدرت همانگونه كه پيشينيان را مست كرد آنان را نيز مست خواهد كرد. خداوند مىفرمايد: «كَلاَّ إِنَّ الاْءِنسَنَ لَيَطْغَى * أَن رَّءَاهُ اسْتَغْنَى»(1)«حقا كه آدمى نافرمانى مىكند. هرگاه كه خويشتن را بىنياز ببيند».
نيز در حديثى از اميرمؤمنان عليهالسلامآمده كه فرمودند: «من ملك استأثر(2)آن كه توانمند گردد [و به ثروت و قدرت رسيد]، خودكام گردد».
اينان امام معصوم عليهالسلام را فراموش كردند و بنيان شورا را كه خداوند آن را براى بعد از امام، مقرر كرده است فراموش كردند و حكومت به دست گروهى افتاد كه دستآوردهاى انقلاب بر ضد امويان را از بين برد و پس از آنكه انحراف حكومت بنىعباس برايشان روشن گشت، بيشترينشان از ايستادگى در برابر آنها خوددارى كردند. آيا اينها به علت عدم آگاهى نبود؟ به هر حال در نتيجه انحصار قدرت در دست عباسيان و ديكتاتورى آنها، تصفيهحسابهاى درون گروهىِ سختى در بين آنان چهره نمود كه ابومسلم خراسانى (رهبر انقلاب بر ضد امويان) نيز از آن جان سالم به در نبرد.
ابومسلم وقتى اين موضوع را فهميد گفت: «ماجراى من و خليفه به داستان عابد و شير مىماند كه چون عابد استخوانهاى پوسيده شيرى را ديد از خدا خواست آن را دوباره زنده كند و زمانى كه خداوند دعاى او را مستجاب كرد و شير را زنده ساخت. شير به عابد حمله كرد تا او را بدرد. عابد به شير گفت: تو مىخواهى مرا پاره كنى، با اينكه من از خدا خواستم تو را زنده كند؟ شير گفت: همانگونه كه با يك دعا توانستى مرا زنده كنى خواهى توانست با دعايى مرا از بين ببرى. بنابراين ترجيح مىدهم پيش از آنكه مرا بكشى تو را از بين ببرم. خليفه عباسى نيز چنين مىانديشد، زيرا من بودم كه انقلاب كردم و او را به تخت خلافت نشاندم. بنابراين مىتوانم بار ديگر انقلابى عليه او به راه اندازم و او را از تخت به
زير بكشم. لذا بر آن است پيش از آنكه من به حساب او برسم، او مرا نابود كند.
اينكه در حالت فقدان آگاهى تودهها و در شرايط عدم توزيع قدرت و انحصار آن در دست گروهى، انقلابى فرزندانش را بخورد، امرى طبيعى است. پس، بر ما لازم است كه: نظامهاى ستمگر در كشورهاىمان را از بين ببريم. ديگر اينكه راههاى طبيعى را كه ما را به برپايى حكومت اسلامى مبتنى بر روشهاى الهى به جاى آن حكومتها مىرساند، بشناسيم و بدانيم كه آزادىها، پيشرفت صنعتى و فرهنگى چگونه در آن حكومت تحقق پيدا مىكند و امكانات به چه صورتى توزيع مىشود. و چگونگى احياى نظام اقتصاد اسلامى را - كه با نظام سرمايهدارى، كمونيستى، سوسياليستى تفاوت دارد - بشناسيم.
نيز بدانيم كه چگونه مرزهاى ساختگى و گمركات را از بين ببريم؟ به چه شيوه مىتوانيم مالياتهاى غيراسلامى را ملغى و ربا را از بانكها حذف كنيم كه بانكها با
بحرانهاى مالى مواجه نشوند. اگر به اين مسائل دسترسى پيدا كنيم در حقيقت به يكى از اصول برپايى حكومت يكپارچه اسلامى در جهان موفق گشتهايم و اصول ديگرى باقى مىماند كه به خواست خدا در بحثهاى آينده بدان خواهيم پرداخت.
بسندگى به آگاهىبخشى به مسلمانان در كشورهاى اسلامى حركت اسلامى را محدود كرده، آن را از گسترش باز مىدارد. بنابراين لازم است دامنه آگاهى اسلامى تكامل يافته را به كشورهاى غير اسلامى نيز بكشانيم. اين كار بر دو پايه استوار است:
الف. مسلح كردن مسلمانان موجود در كشورهاى خارجى به فرهنگ اسلامى و آموزش چگونگى تبليغ اسلام به آنان. شمار مسلمانان در كشورهاى خارجى بسيار زياد است، مثلاً در فرانسه نزديك به چهار ميليون، در آلمان فزونتر از آن، در چين افزون بر صد ميليون، در اتحاد جماهير شوروى [به همين تعداد]، در امريكا حدود سه ميليون مسلمان سياهپوست و شمار زيادى مسلمان غير سياهپوست و در بريتانيا نزديك به يك
ميليون مسلمان وجود دارد.
ب. رساندن صداى اسلام به گوش كافران و مخالفان اسلام، از طريق راديوهايى كه براى اين هدف و به زبانهاى گوناگون فعاليت كند و از طريق مجلات، روزنامه با شمارگان بسيار و انتشار كتابهايى كه ماهيّت و اهداف انسانى اسلام را روشن مىكند، با هدف هدايت آنان و يا دستكم كاستن از دشمنىهاى آنان عليه اسلام. روشن باشد كه تبليغات كمونيستى، صهيونيستى و صليبى بر بسيارى تأثير گذاشته است و براى آنان از اسلام دينى وحشتناك، سخت و وحشى ترسيم كرده است و از اينرو، اقدام حكومتهاى بيگانه عليه مسلمانان - اعم از جنگ، قتل عام، پاكسازىهاى دينى و جز آن - با مخالفت قابل توجهى از سوى مردم مواجه نمىشود و غالباً مورد تأييد نيز قرار مىگيرد.
صهيونيسم در خارج از اسرائيل بر بيش از هزار روزنامه سيطره دارد كه در ميان آنها روزنامههاى جهانى هستند. اين سلطه، يكى از ابزار به دست آوردن افكار عمومى غرب و بلكه جهان به نفع خودشان است با آنكه غاصب و اشغالگرند و جمعيت آنان (كل يهوديان) از بيست ميليون نفر (نيم درصد جمعيت مسلمانان) تجاوز نمىكند. در مقابل، با آنكه ما مسلمانان يك ميليارد نفر و صاحبان اصلى حق هستيم و هر جا كه باشيم سركوب شده، محروم و آوارهايم، اما در راه رساندن صداى خود به جهانيان تلاش نمىكنيم و حتى يك روزنامه پرتيراژ كه افكار و مظلوميّت ما را به اطلاع جهانيان برساند در اختيار نداريم.
با آنكه اسلام ما را به دانشجويى تشويق كرده است و خداوند در اين باره مىفرمايد: «...يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ ءَامَنُوا مِنكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَتٍ...»(1)«خدا آنهايى را كه ايمان آوردهاند و كسانى را كه دانش يافتهاند به درجاتى بر افرازد».
نيز مىفرمايد: «...هَلْ يَسْتَوِى الَّذِينَ يعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لاَ يَعْلَمُونَ...»(2)«آيا آنهايى كه مىدانند و آنان كه نمىدانند برابرند؟».
نيز درباره ارزش دانش در حديث آمده است: «مداد العلماء أفضل من دماء الشهداء؛ مركّب
[قلم] دانشوران برتر از خون شهيدان است».
اميرمؤمنان على عليهالسلام فرموده است: «قيمة كل امرىء ما يحسنه(1)ارزش هر انسانى به توانمندىهاى او بستگى دارد».
همچنين رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «طلب العلم فريضة على كل مسلم و مسلمة(2)دانشآموزى بر هر مسلمان واجب است».
افزون بر آنكه اسلام آموزش بعضى از دانشها را واجب عينى و بعضى ديگر را واجب كفايى شمرده است. اين پرسش مطرح است كه اين همه تأكيد بر دانشآموزى براى چيست؟ پاسخ آن است كه اسلام مىخواهد سطح فكر و دانش مسلمانان را بالا ببرد تا در همه زمينهها دانشورى سرآمد باشند و در نتيجه، ضربههاى دشمنان، پراكنده و نابودشان نكند و بتوانند در برابر دشمنان مقاومت كنند، فراتر از اين، دشمنان را به صف خود بكشانند، زيرا در اينصورت با نوشتههاى خود چراغى فراروى ره گمكردگان و رهجويان و نورى فراروى جاهلان قرار خواهند داد، در مقابل، مسلمان جاهل نمىتواند ديگران را با افكار خودش قانع سازد. بنابراين لازم است نگرش درستى از اسلام در اختيار بيگانگان قرار دهيم و اين كار با امور زير تحقق يابد:
الف. آموزش ميليونها مسلمانى كه در كشورهاى غير اسلامى زندگى مىكنند؛
ب. تأسيس ايستگاههاى راديويى و تلويزيونى و نشر مجلات، روزنامهها و نشريات؛
ج. تأسيس نهادهاى تبليغى اسلامى در كشورهاى غير اسلامى كه هر مؤسسهاى اقلاً هزار شعبه و نمايندگانى در سراسر كشور داشته باشد كه به امر فروش، نشر و توزيع كتاب و مجله پرداخته، در كنار اين كار به برقرارى ارتباط با تودههاى مردم و نيز فرهنگهاى آن كشورها بپردازند و با برقرارى ارتباط زمينهاى براى هدايت و توجيه آنان فراهم آورند.
تحقق اين امر يك خيالى، خام يا آرزوى دستنيافتنى نيست، بلكه امرى است شدنى، لكن نيازمند تلاشى سخت و طولانى در حدود بيست سال است تا اين هدف تحقق يابد.
اميرمؤمنان عليهالسلام در اين باره مىفرمايد: «المرء يطير بهمّته، كما يطير الطائر بجناحيه(1)انسان با [بال] همت خود پرواز مىكند آنسان كه پرنده با بالهايش مىپرد».
از اينرو اگر ما از همّت والا و ارادهاى قوى برخوردار باشيم به خواست خدا اهداف والاى خود را تحقق خواهيم بخشيد.
فرهنگ، مسير حركت نسلها را ترسيم و راه تعامل با پديدهها و حوادث را مشخص كرده، آينده امّت را رقم مىزند. فرهنگ اصيل اسلامى امت را در حيات فكرى، عملى، نظرى و رفتارى، به گونهاى مىسازد كه راهى متمايز در پيش بگيرد. مسلمانان صدر اسلام نيز به اين فرهنگ آراسته گشتند و لذا نيمى از كره زمين را آزاد ساختند و اين امر در كمتر از سه دهه از آغاز جهاد مقدسشان در سال نخست هجرت، تحقق يافت. مسلمانان در شش دهه قبل، به ويژه در سالهاى 1918 تا 1920 ميلادى در عراق - از اين فرهنگ شبه معجزه اندكى برخوردار بودند و در حالى كه شمارشان فزونتر از چهار ميليون نفر نبود، توانستند به رهبرى آية اللّه العظمى شيخ محمد تقى شيرازى رحمهالله بر بزرگترين امپراتور جهان چيره شوند؛ امپراتورى كه خورشيد در سرزمينش غروب نمىكرد و تنها قدرت برتر آن روز جهان به شمار مىرفت. راستى چگونه چنين كارى را توانستند انجام دهند؟
دليلش آن بود كه فرهنگشان فرهنگ دين، فضيلت، قرآن، سنت و پيروى از رهبرى مراجع بود. با آنكه اسلحههاى پيشرفته نداشتند و از نظام اطلاعاتى نوين برخوردار نبودند بلكه قبايل و عشايرى بودند كه از تمدن جديد بىبهره بودند، اما فرهنگ اسلامى، آنان را به مقاومت وا مىداشت تا در راه دفع تجاوزكاران هزاران قربانى تقديم كنند. پس از آن رخداد مرحوم شيرازى توانست حكومت اسلامى در كربلا تشكيل دهد و اگر او زنده مىماند، جريانها شكل ديگرى مىيافت، اما پس از چندى مزدورانى چون: عبدالكريم
1) . الذريعة إلى تصانيف الشيعه، آغا بزرگ تهرانى، ج 12، ص 283.
قاسم، عبدالسلام، عبدالرحمن عارف و بعداً عفلق و حزب بعث توانستند بر ملّت عراق سيطره پيدا كنند و بدترين شكنجهها را بر آنان تحميل كنند و بىهيچ پروا و پنهانكارى مردانشان را كشته و زنانشان را زنده نگه دارند.
دليل اين شكست چه بود؟ پاسخ روشن است. فرزندان و نسل جديد به عنوان يك مجموعه راه پدران را نپيمودند، به فرموده خداوند: «فَخَلَفَ مِن بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضَاعُوا الصَّلَوةَ وَاتَّبَعُوا الشَّهَوَ تِ فَسَوْفَ يَلْقَوْنَ غَيًّا»(1)«آنگاه پس از آنان جانشينانى به جاى ماندند كه نماز را تباه ساخته و از هوسها پيروى كردند، و به زودى [سزاى] گمراهىِ [خود] را خواهند ديد».
علت اين فرايند، فرهنگ بود، چرا كه فرهنگ استعمارى جاى فرهنگ اصيل اسلامى را گرفت. فرهنگ وادادگى و فرهنگ بىمبالاتى و عدم احساس مسؤوليت! بر آن نيستم كه همه مردم عراق را اينگونه بدانم و معرفى كنم، زيرا بسيارى از آنان پاك و متقى هستند. مقصود آن دسته از مردم عراق هستند كه با دشمنان مهاجم و مزدوران آنان همچون حزب بعث كنار آمده، در خط طاغوت حركت كردند.
پدران با بريتانيا جنگيدند، چون فرهنگشان اسلامى بود، در حالى كه فرزندانشان در برابر آنان سر فرود آوردند. تفاوت در چه بود؟ تفاوت در همان فرهنگ استعمارى بود كه در اذهان آنان جاى گرفت و زمانى كه فرهنگ تغيير كند، همه چيز تغيير خواهد كرد.
بنابراين، جز از راه تبديل فرهنگ كسانى كه در تحت سلطه ستم و استبداد زندگى مىكنند، به فرهنگ اصيل اسلامى كه با همه توان و استوارى و در هر شرايط و تحت هر فشارى بدان چنگ زنند، نخواهيم توانست عراق، فلسطين، لبنان، افغانستان، مصر و همه كشورهاى اسلامى استعمارزده را رهايى بخشيم.
اين حقيقت را از لابهلاى يكى از حوادثى كه در آغاز انقلاب سال 1920 ميلادى در عراق براى مرحوم شيرازى پيش آمد، مىتوانيم درك كنيم، زيرا اين حادثه استوارى در تمسك به فرهنگ اسلامى و اهميّت آن را در مقاومت، به ما مىنماياند.
1) . سوره مريم، آيه 59.
اين داستان را شهردار منصوب كربلا كه فردى مسلمان بود، اما به جهت كمىِ آگاهى سياسى و دينى فريب انگليسىها را خورده بود و به همين جهت اين منصب را پذيرفته بود نقل مىكند، او مىگويد: كوكس (فرماندار كل انگليس در عراق) تصميم داشت با شيخ محمدتقى شيرازى رهبر انقلاب ملاقات كند، اما مرحوم شيرازى اين خواسته را به شدت رد كرده و گفته بود: «تا زمانى كه بريتانيا به اشغال عراق ادامه دهد، به او اجازه ملاقات نمىدهم». اين واكنش، علىرغم فشارهايى بود كه براى پذيرش ديدار از سوى انگليسىها بر آن بزرگوار وارد مىشد. وقتى كوكس از ملاقات با شيرازى ناكام ماند، مرا (راوى داستان) خواست و گفت: به خانه شيرازى برو و پس از مدتى من، بدون اعلام قبلى، وارد خواهم شد، چون اگر وى بداند مانع از ديدار و وارد شدن به خانه خواهد شد.
شهردار گفت: من به خانه شيرازى رفتم. ايشان از من استقبال كرد پيشخدمت برايم چاى آورد، پس از اندكى كوكس وارد شد. با عجله و دستپاچگى به آقاى شيرازى گفتم: فرمانده كل نظامى بريتانيا آمده است. از آقاى شيرازى انتظار داشتم كه به احترام او برخيزد، اما ميرزا سرش را به زير انداخت. كوكس نشست و شروع به حرف زدن با ميرزا كرد، اما هيچ پاسخى نشنيد و ميرزا نگاهى هم به او نينداخت. كوكس مدتى نشست و حتى براى او چاى هم نياوردند. كوكس كه از شرم سرخ شده و انباشته از خشم بود برخاست و رفت. به ميرزا گفتم: آقا، من كارمندى كوچك نزد آنان در شهردارى هستم با اين حال وقتى وارد شدم به من احترام كردى و پاسخ سلامم را دادى و دستور پذيرايى دادى، اما وقتى كوكس، نماينده امپراتورى بزرگ بريتانيا وارد شد چرا هيچ اهميتى به او ندادى؟
آقاى شيرازى سرش را بلند كرد و گفت: فلانى تو مسلمانى و شهادتين را گفتهاى لذا گرامىات داشتم، البته در پذيرش منصب از سوى اين كافران، به خطا رفتهاى، اما كوكس فردى كافر، بيگانه و استعمارگر است. اگر مىدانستم كه او به اينجا مىآيد، اجازه نمىدادم وارد خانهام شود و روى فرشم بنشيند، چه رسد كه به او خوشآمد هم بگويم!
آرى، اين فرهنگ مسؤولانه و استوار را رهبر قيام، در ملّت عراق دميد و با اين فرهنگ
توانستند دشمنان را شكست داده و تاريخى درخشان از قهرمانى، جهاد و فداكارى در راه خدا و استقلال و آزادى را ثبت كنند. همين فرهنگ بود كه در آغاز جنگ دوم جهانى براى بار دوّم انگليسىها را از عراق بيرون راند، البته به رهبرى آية اللّه سيد حسين قمى در كربلا و آية اللّه سيّد ابوالحسن اصفهانى رحمهمالله و ديگر علماى بزرگ در نجف اشرف. همچنين اين فرهنگ توانست در دو انقلاب تنباكو و مشروطه، انگليس را از ايران بيرون براند و شاه و طرفدارانش را از كشور طرد نمايد.
غربىها و شرقىها دريافتند كه راز اين انقلابها در فرهنگى نهفته است كه مسلمانان با خود دارند، از اينرو شرق و غرب مىكوشند تا آن را تغيير دهند و توانستند آن را به فرهنگ استعمارى و در بهترين فرض به فرهنگى التقاطى تبديل كنند و لذا سالهاست كه كشورهاى اسلامى را مستعمره ساخته و از هم جدا نموده و با مرزهاى ساختگى تجزيه و قانون اسلام را از جامعه اسلامى برچيده، قوانين شرقى يا غربى جايگزين كردهاند.
فرهنگ اسلامى نشانهها و اصول روشنى دارد كه در كتاب، سنّت و كتب فقهى و اسلامى به شكل كامل وجود دارد. لذا اگر بتوانيم اين فرهنگ را به جامعه بازگردانيم و گسترش دهيم، در راه تحقق حكومت اسلامى يكپارچه جهانى، گامى به پيش برداشتهايم.
چنانكه گذشت، فرهنگ بسيار پراهميت است، چون دگرگونىِ مثبت يا منفى در پى دارد. مسلمانان از اهميت فرهنگ غافل شده، آن را فراموش كردند و در همان حال غربىها و شرقىها به اهميت آن پى برده، با تمام توان در اين راه تلاش كرده و فعالند نمونههاى زير، ما را در شناخت چگونگى تلاش بيگانانگان در اين زمينه يارى مىكند:
الف. يكى از علماى تهران كه بيش از هشتاد سال عمر كرده بود برايم نقل كرده، گفت: حدود هفتاد سال قبل كه در يكى از شهرهاى مقدس عراق به مكتبخانه مىرفتم، در يكى از بازارهاى بزرگ ازدحام جمعيتى را ديدم. به محل اجتماع رفتم، در آنجا دو نفر را ديدم
كه يكى از آنان مقدارى كتاب با خود داشت و به هر يك، كتابى مىداد و فرد ديگر به هر كس كه كتابى گرفته بود ده روپيه پول (حدود يك مثقال طلا در آن روز) مىداد. من هم يك كتاب و ده روپيه گرفتم و از محتواى كتاب بىخبر بودم، وقتى به خانه برگشتم و آن را به افراد خانه نشان دادم معلوم شد درباره مسيحيّت و تبليغ اين آيين بود.
آنان در يك شهر مقدس كتابهاى خودشان را با رشوه توزيع مىكردند. از اينرو و علىرغم خرافاتى كه در دين آنان وجود دارد توانستند بر اغلب كشورها سيطره پيدا كنند. پيدايش عفلق و حزب بعث در عراق از ثمرههاى طبيعى آن تلاشها بود كه بيش از نيم قرن طول كشيد و با سماجت ادامه يافت، البته [چنانكه گفتهاند: ]«إنّ من جدّ على الدرب وصل؛ هر كس در پويش راهى جديت ورزد به يقين به مقصد خواهد رسيد». وانگهى خداوند به هر انسان به اندازه تلاش و كوشش در اين دنيا، عنايت مىكند و لذا مىفرمايد: «كُلاًّ نُّمِدُّ هَؤُلاَءِ وَ هَؤُلاَءِ مِنْ عَطَآءِ رَبِّكَ وَ مَا كَانَ عَطَآءُ رَبِّكَ مَحْظُورًا»(1)«هر دو، اينان و آنان را از عطاى
پروردگارت مدد مىبخشيم و عطاى پروردگارت [ از كسى ]منع نشده است».
در دنيا خداوند مؤمن و كافر را به مقدار تلاششان يارى مىرساند، همانگونه كه به موسى عليهالسلام و فرعون، ابراهيم عليهالسلامو نمرود، عيسى عليهالسلام و هيرودوس، پيامبر صلىاللهعليهوآله و ابوجهل، اميرمؤمنان عليهالسلام و معاويه، حسين عليهالسلام و يزيد يارى رساند. اين سنّت الهى در زندگى است تا نهفتهها آشكار گردد چرا كه خداى متعال مىفرمايد: «...لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً»(2)«تا شما را بيازمايد كه كدام يك از شما نيككارتريد».
بنابراين، صليبىها، صهيونيستها و كمونيستها اگر از ما بيشتر تلاش كنند به طور طبيعى بر ما پيشى خواهند گرفت و اگر ما تلاش فزونترى كنيم ما پيشى خواهيم گرفت.
ب. يكى از علما مىگفت: بيش از 25 سال قبل سوار اتومبيل از كاظمين (مزار امام كاظم و امام جواد عليهماالسلام) به بغداد و از آنجا به كربلا مىرفتيم. در عبور از بغداد به پل بغداد رسيديم و پشت چراغ قرمز ايستاده بوديم، مردى را ديديم كه داخل هر ماشينى تعدادى
كتاب مىاندازد. وقتى به كتابهايى كه به ماشين ما افكند نگاه كردم ديدم حدود ده جلد كتاب با چاپ زيبا و جذّاب جلد شده است كه تماما تبليغ مسيحيت مىكند.
ج. يكى از دوستانم مىگفت: من در بازار مسگرهاى بغداد كه بازار بزرگى است و همه كسبه آن مسلمانند كار مىكردم. روش يكى از مسيحيان اين بود كه هر دو هفته يا يك ماه مىآمد و به هر مسگرى كتابى مىداد و گاه كتاب بزرگ و جلد شدهاى بود كه يك دينار (معادل قيمت حدود نيم مثقال طلا يا خرج چهار روز يك خانواده 2 - 3 نفرى) مىارزيد وقتى مبلّغ مسيحى از بازار بيرون مىرفت مسگرها كتاب را در كوره مسگرى مىانداختند، چون مىدانستند كه كتاب تبليغ مسيحيت است و حفظ كتب ضلال حرام است.
آن دوستم گفت: روزى با خود انديشيدم كه حقيقت را به آن مسيحى بگويم تا دست از پخش كتاب بردارد. از آنرو وقتى براى بار ديگر آمد و كتابها را پخش كرد و خواست برود به او گفتم: آقا، آيا مىدانى كه اينها مسلمانند و كتابهايى را كه به آنها مىدهى مىسوزانند؟ اين كار تو بىفايده و بىنتيجه است. او لبخندى زد و گفت: من از روز اوّل اين موضوع را مىدانستم، چون با چشم خود مىديدم كه آنان كتابها را مىسوزانند. گفتم: پس چرا چنين كارى را انجام مىدهى؟ گفت: درست است كه آنان كتابها را مىسوزانند، اما شايد يكى از آنان كتاب را نسوزاند و به خانهاش ببرد و كتاب در دست پسر يا دخترش قرار گيرد و آن را مطالعه كنند و بر آنها تأثير بگذارد. حال هرچند اين تأثير جزئى باشد باز هم مفيد است.
آرى، آنان در راه گمراه ساختن حتى يك نفر چنين پول، رنج و نيروى خود را به كار مىگيرند. در حالى كه ما نمىتوانيم حتى جوانانمان را آگاهى ببخشيم و همين امر، دليل عقبماندگى ماست. بسيارى از مسلمانان چيزى از انديشه اسلامى، سياست، اجتماع، اقتصاد و امثال آن از نظر اسلام را نمىدانند، چنان كه از چگونگى كار استعمارگران و روشها و برنامهريزىهاى آنان در كشور چيزى نمىدانند و از روش مقابله با آنان و بستن راهشان ناآگاهند! چيرگى نيروهاى استعمارى بر ما به عدم آگاهى خودمان و ديگران بر
مىگردد و اين خود ناشى از ناآگاهى ما نه تنها به دين، بلكه به امور دنيا نيز هست. در حديث است كه: «العالم بزمانه لا تهجم عليه اللوابس؛ آن كه روزگار خودش را مىشناسد، شبهات بر او هجوم نمىآورد» و البته عكس آن كسى است كه زمانش را نمىشناسد و در نتيجه، اسير شبهات خواهد شد.
ما اگر آگاه به دنيا و روشهاى [سلطهجويانِ] آن بوديم آيا فلسطين مستعمره صهيونيسم مىگشت؟ آيا در زمان جنگ دوم جهانى لبنان مستعمره فرانسه مىشد تا سپس به دست صهيونيسم بيفتد؟ آيا روسيه مىتوانست با زور اسلحه و ارتش افغانستان را اشغال كند؟ و آيا بر فيليپين - كه يك چهارم افرادش مسلمان هستند - فردى چون ماركوس حاكم مىشد تا بيش از يك صد هزار مسلمان را قتلعام كند؟ و پرسشهاى ديگر. چرا چنين گشته است؟ زيرا ما ناآگاه گشتهايم، بىفرهنگ شدهايم، درايت خود را از دست دادهايم، فقير در معرفت و برهنه از درك دينى و دنيايى شدهايم و از همينرو دين و دنياى خود را از دست دادهايم، دقيقاً آنگونه كه در حديث آمده است: «من لا معاش له لا معاد له؛ هر كس را كه معاش نيست معاد نيست».
بنابراين، بايد همگى در راه آگاهى بخشى و اعتلاى سطح فرهنگ جامعه اسلامى تلاش كنيم تا بتوانيم مسلمانان را از نيرنگ استعمارگران و كافران رهايى بخشيم و بتوانيم حكومت خدا را در زمين برپا داريم.
قبلاً گفتيم كه فرهنگ رويكرد انسانى را مشخص مىكند كه اگر فرهنگ، خوب باشد نتيجه آن نيك و اگر فرهنگ بد باشد نتيجه آن بد خواهد بود. مثلاً فردى كه به سوى اعمال نامشروع مىرود، فرهنگش او را به آن سو سوق مىدهد و آن كه به سوى مسجد مىرود، فرهنگش وى را به آن سو هدايت مىكند. اين امر در امور جزئى است. در سطح كلان نيز جريان از اين قرار است، چه اينكه اگر در بين مسلمانان فرهنگ استعمارى جاى خود را
به فرهنگ اسلامى دهد، خود مسلمانان نيز از انحطاط و بردگى و اسارت رهايى يافته، به عزّت، پيشرفت و استقلال دست خواهند يافت.
نگاهى به تاريخ مسلمانان در قبل از ظهور اسلام و بعد از آن، اين نكته را كاملاً آشكار مىكند. در زمانى كه قانون جنگل و فرهنگ خودخواهى و خود محورى بر مردم سيطره داشت، كار آنان، غارت، جنگ، دزدى، ميگسارى و زنا بود و از نظر فكرى و اقتصادى و جنبههاى ديگر نيز عقبمانده بودند، اما پس از آمدن اسلام و در پى تغيير فرهنگشان به فرهنگ ربّانى و مهرآميزِ «فأحب لغيرك ما تحب لنفسك(1)پس آنچه براى خود مىخواهى همان را براى ديگران بخواه»، شاهد تحوّلِ گسترده و ژرف در وجدان و حيات مردم گشتيم،
ديگر نه شراب، نه تبهكارى، نه غارتگرى و نه جنگى بود كه در آن برادركشى باشد، بلكه جنگهايى به وجود آمد براى آزادى مستضعفانى كه همچنان زير ستم بودند.
با اين تغيير فرهنگ مسلمانان توانستند ريشهدارترين تمدّن را در تاريخ شكل بدهند و بدين ترتيب، از بند شهوتها رها و از بندگى هواى نفس و لذّتها[ى افسار گسيخته] آزاد شدند و براى عقيده و توحيد و انسانيّت كار كردند. يكى از اين مسلمانان پر تلاش در راه هدف، جوانى از يكى از قبايل ساكن اطراف مدينه بود. پدرش كه رئيس قبيله بود مرد و جاى پدرش را عمويش گرفت. عمو دخترى زيبا و ثروتى بسيار داشت، آن جوان، كانديداى همسرى دخترِ عمويش، يعنى رئيسِ فعلىِ قبيله بود و پس از مرگ او نيز مالك ثروت و اعتبار اجتماعى وى مىشد. اين جوان هر ماه براى خريد مايحتاج قبيله به مدينه مىرفت. يك بار كه در حين گشت و گذار در مدينه مردى را ديد كه در ميدانى محصور در چهارديوار كوتاهى، سخنرانى مىكرد. ايستاد و به سخنران گوش داد و مجذوب آن شد. از مردى پرسيد: سخنران كيست و مستمعان چه كسانى هستند؟ پاسخ داد: سخنران محمد رسول خدا صلىاللهعليهوآله است و مجلسيان مسلمان هستند و اين چهارديوارى مسجد است كه مسلمانان آن را ساختهاند. جوان به قبيله خود بازگشت و ماه بعد براى خريد به مدينه باز
1) . تحف العقول، ص 74.
گشته، و به مسجد براى شنيدن سخنان سخنران رفت.
در مرتبه سوم و چهارم احساس مىكرد كه بيشتر به طرف اين پيامبر جديد جذب شده است. روزى به عمويش گفت: عمو چرا ما هر ماه يك بار به خريد مىرويم، بهتر است هر هفته به خريد برويم تا مواد غذايى و كالاهايى كه مىخريم تازه باشد. عمويش قبول كرد و جوان از آن پس هر هفته يك بار به مدينه مىرفت و به سخنان رسول اللّه صلىاللهعليهوآلهگوش مىداد.
پس از مدّتى اسلام آورد و نزد عمويش رفت و گفت: عمو، من مسلمان شدهام.
عمو گفت: به دين محمد گرويدى؟
دين محمد همان اسلام است كه در آن انحرافى وجود ندارد.
پسرم، اگر بر اسلام خودت پافشارى كنى هرگز دخترم را به تو نخواهم داد.
موضوع سادهاى است، من علاقهاى به زنان ندارم.
از ورود به خانهام منعت مىكنم.
اين هم امرى ساده است، زمين خدا وسيع است.
تو را از ثروت محروم خواهم كرد.
ثروت، مالى فناپذير و از بينرفتنى است.
تو را از رياست قبيله محروم خواهم كرد.
من در پى رياست نيستم.
بايد از قبيله جدا گردى.
بيرون خواهم رفت.
بايد همه لباسهايت را از تن در آورده، به من بدهى.
ايرادى ندارد.
عموى سنگدل او همه لباسهايش را از تنش در آورد و او را برهنه رها كرد. مادرش كه او را برهنه ديد، دلش برايش سوخت و زيراندازى (پارچهاى) به او داد. جوان، پارچه را دونيم كرد و با يكى پايينتنه و با ديگرى بالاتنه خود را پوشاند و تهىدست، روانه شد و
شب هنگام به مدينه رسيد و چيزى همراه نداشت. به مسجد رفت و در آنجا خوابيد. پيامبر صلىاللهعليهوآلهبراى نماز صبح به مسجد آمد و با ديدن جوان تازهوارد از او پرسيد: تو كيستى؟ جوان نام دوران جاهلى خود را گفت. پيامبر فرمود: نام تو از اين پس «عبداللّه ذو البجادين» است (بجاد همان پارچهاى كه جوان دور خودش بسته بود). جوان از آن پس هماره پيرو دستورات اسلام بود و بدان عمل مىكرد تا در يكى از جنگها (غزوه تبوك) شهيد شد.
راستى چه چيزى شخصيت عبداللّه ذى البجادين را اينگونه تغيير داد و در درونش انقلابى ايجاد كرد؟ چيزى كه در اين جوان تغيير كرد، فرهنگ او بود و در نتيجه، آن تحوّل حيرتانگيز در وجودش پيدا شد. اين دگرگونى از آثار فرهنگ بود، چه اين تغيير فرهنگ، تغيير روشهاى عملى و روشهاى سياسى، اجتماعى و اقتصادى را به همراه دارد.
بنابراين، بايد فرهنگ جاهلى خود را تغيير دهيم و خود را به زيور فرهنگ اسلام بياراييم. خداى متعال مىفرمايد: «...وَ مَن لَّمْ يَحْكُم بِمَآ أَنزَلَ اللَّهُ فَأُولَئِكَ هُمُ الْكَفِرُونَ»(1)«و كسانى كه به موجب آنچه خدا نازل كرده داورى نكردهاند، آنان خود كافرانند».
همچنين مىفرمايد: «...وَ مَن لَّمْ يَحْكُم بِمَآ أَنزَلَ اللَّهُ فَأُولَئِكَ هُمُ الْفَسِقُونَ»(2)«و كسانى كه به آنچه خدا نازل كرده حكم نكنند، آنان خود، نافرمانانند».
و در جاى ديگر فرموده است: «...وَمَن لَّمْ يَحْكُم بِمَآ أَنزَلَ اللَّهُ فَأُولَئِكَ هُمُ الظَّ--لِمُونَ»(3)«و كسانى كه به موجب خدا نازل كرده داورى نكردهاند، آنان خود ستمگرانند».
و مىفرمايد: «فَلاَ وَرَبِّكَ لاَ يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيَما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لاَ يَجِدُوا فِى أَنفُسِهِمْ حَرَجًا مِّمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيًما»(4)«ولى چنين نيست، به پروردگارت قسم كه ايمان نمىآورند مگر آنكه تو را در مورد آنچه ميان آنان مايه اختلاف است داور گردانند، سپس از حكمى كه كردهاى در دلهايشان احساس ناراحتى [و ترديد] نكنند و كاملاً سر تسليم فرود آورند».
بىترديد در بين مسلمانان افرادى هستند كه فرهنگ پيشرفته اسلامى دارند، اما سخن
دربارۀ اكثريت مسلمانان است. بايد اينان را تغيير بدهيم و يكى از راههاى تغيير، نشر يك ميليارد كتاب بيدارگرانه است كه در برگيرنده جنبههاى گوناگون سياسى، اقتصادى، اجتماعى، كشاورزى تعاملى و تربيتى و در زمينه آزادىها و شورا و امثال آن باشد.
يكى از زمينههاى تحوّل اين است كه مسلمان عرب خود را برادر مسلمان ايرانى، هندى، تركى و... و آنان او را برادر خود بدانند، درست همانگونه كه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهبلال حبشى و صهيب رومى و سلمان فارسى و ابوذر عرب را برادر قرار داد، بدون آنكه بين آنان امتيازى جز به تقوا وجود داشته باشد. بنابراين، زبان، رنگ، ملّيت، مرزبندى و جز آن معيارهاى درست نيست و دليل برترى فرد و ملتى بر فرد و ملت ديگر نيست.
اگر ما چنين كارهايى را انجام دهيم، مىتوانيم بگوييم كه در راه حكومت يك ميلياردى مسلمانان گامى مؤثر برداشتهايم. اتحاد امّتها در زير يك پرچم تجربهاى بىمانند يا كمنظير نيست و حتى در روزگار ما نيز تحقق يافته است. مائوى ملحد توانست چين را با چند صد ميليون جمعيّت و نيز گاندى موفق شد هندوستان را با چند صد ميليون جمعيّت متحد كند. ما نيز خواهيم توانست از عهده چنين كارى برآييم، مشروط بر آنكه زير پرچم قرآن و آموزههاى پاك سنّت، كارى مستمر انجام دهيم.
برپايى حكومت يكپارچه اسلامى همانند نماز، روزه، خمس و زكات - چنانكه از احاديث شريف به دست مىآيد - واجب شرعى است و فرهنگسازى از پايههاى اين حكومت است. همانگونه كه گفتيم و براى آن مثالهايى ارائه كرديم، فرهنگ بنا به ماهيتش، انسان را به سوى نيكى يا بدى سوق مىدهد. در اينجا مثالى ديگر بيان مىشود:
فضيل بن عياض دزد و راهزنى معروف و بسيار قوى و ترسناك و افزون بر آن به فساد شهره بود. گروه وى هر گاه وارد شهر يا روستايى مىشدند اموال مردم را مىدزديدند، به زنان تجاوز مىكردند و هر كس را كه در برابرشان مقاومت مىكرد مىكشتند. در اين ميان،
ضعف و بىتوجهى حكومت به زندگى مردم وى را در اين راه يارى مىرساند. روزى فضيل دخترى را نزديك روستايى ديد و با بيانى آمرانه به دختر گفت: به پدرت بگو كه من شب مىآيم و مهمان شما خواهم بود و بايد پدرت تو را براى من آماده كند.
دختر از سرنوشتى كه در انتظارش بود ترسيده و بر خود مىلرزيد، نزد خانواده آمد و جريان را گفت. پدر و مادر و همه افراد خانواده به گريه و زارى پرداختند، اما هيچ راه فرارى نداشتند و مجبور بودند به خواسته فضيل تن در دهند و گرنه افزون بر تحمل ننگ، به دست او و يارانش كشته مىشدند. تاريكى شب فرا رسيد و فضيل به روستا نزديك شد و آن خانواده بيدار و گريان بودند و از خدا مىخواستند كه آنان را از شرّ آن ياغى سركش نجات بدهد. فضيل از ديوار بالا رفت كه ناگهان صداى جانسوز تلاوت قرآن را شنيد كه خاموش و آرامش شب را درهم مىشكست. فضيل گوش فراداد ناگهان اين آيه در گوشش طنينافكن گشت كه: «أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ ءَامَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ وَ مَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ»(1)«آيا براى كسانى كه ايمان آوردهاند هنگام آن نرسيده كه دلهايشان به ياد خدا و آن حقيقتى كه نازل شده، نرم [و فروتن] گردد؟».
آيه مباركه در اعماق قلب فضيل نفوذ كرده، آن را تكان داده بود فضيل به شدت به خود لرزيد گويى كه وى را صاعقه زده باشد، دلش لرزيد و اشك بر گونهاش جارى گشت و در حالى كه گذشته تاريك و سياه خود را به ياد مىآورد گفت: «آرى، وقت آن رسيده كه دلم به ياد خدا خاشع گردد». شايد خداى عزوجل دعاى آن خانواده را كه به درگاه حضرتش زارى مىكردند، مستجاب كرده بود.
به هر حال، فضيل به درگاه الهى توبهاى خالصانه كرد و در حالى كه بر فراز بام بود از همانجا خطاب به ساكنان خانه گفت: اى اهل خانه، من فضيل هستم، به درگاه الهى توبه كردهام و از اينكه شما را ترسانده و به وحشت افكندهام، پوزش مىخواهم. آن گاه سرافكنده و دلگير از آن خانه بيرون شد و خود را به خرابهاى رساند و در آنجا منتظر
1) . سوره حديد، آيه 16.
برآمدن صبح شد تا به شهر برود و توبه خود را براى مردم اعلام دارد. او در آن خرابه غرق در انديشه بود كه ناگاه صداى فردى را شنيد كه با ديگرى سخن مىگفت و پيشنهاد مىكرد كه بهتر است در اين وقت شب قافلهمان را حركت ندهيم، زيرا ممكن است فضيل و گروه او راه را بر ما ببندند. و آن ديگرى در پاسخ مىگفت: ما قوى و مسلح هستيم و اگر فضيل بر ما راه را ببندد، او و گروهش را مجبور به فرار خواهيم كرد.
فضيل ناگهان بانگ برآورد: اى كاروانيان، به سلامت برويد و بيمى از او نداشته باشيد كه فضيل توبه كرده است، من فضيل هستم. كاروانيان قبول نمىكردند كه او فضيل باشد. فضيل در حالىكه مىگريست و خاك بر سر مىريخت، به آنان نزديك شد. وقتى كاروانيان فضيل را ديدند وى را شناختند. فضيل از آن روز به عابدى زاهد تبديل گشت، به گونهاى كه در زهد، عبادت، فضيلت و تقوا ضربالمثل شد»(1).
چه چيزى اين فرد و امثال او را چنين ريشهاى متحوّل ساخت؟ پليس؟ قانون؟ ثروت؟ و يا زن؟ هيچ كدادم، بلكه فرهنگ قرآنى بود كه وى را به فردى صالح بدل كرد و در نهايت او از شخصيّتهاى برجسته تاريخ شد. آرى فرهنگ چنين نقش برجستهاى دارد.
خانم «بيل»، جاسوس انگليسى، در خاطراتش مىنويسد: «در زمان جنگ اول جهانى كه در عراق مىجنگيديم، آنچه كه موجب شكست ما گشت، مبارزينى بودند كه از سوى علما به حركت درآمده بودند و به نظر ما پيروزى بر اين مقاومت جز با جداكردن تودهها از علما، به گونهاى كه مردم از رهبرى آنان پيروى نكنند، امكانپذير نيست و براى تحقق اين هدف بايد فرهنگ مردم را تغيير بدهيم و اين كار تنها از راه ايجاد مدارس و دبيرستان و تربيت افراد، طبق خواست خودمان امكانپذير است».
آنان چنين كارى را عملى كردند و توانستند فرهنگ نسل جديد را تغيير دهند. آرى،
1) . بحار الأنوار، ج 75، پاورقى ص 255: ابوعلى، فضل بن عياض بن مسعود بن بشر تميمى فندينى، صوفى و زاهد مشهور در ابيورد خراسان زاده شد. وى ثقه، بلند منزلت و از اصحاب امام صادق بود. چنانكه حكايت شده است: او ابتدا در راه ابيورد و سرخس به راهزنى مشغول بود تا آنكه شيفته دخترى شد و... .
عفلق و حزب بعث ثمره همان تلاش فرهنگى براى ايجاد تحوّلاند كه استعمار بريتانيا آن را به كار گرفت و در نتيجه، آزادمردان با عزّت در دست استعمارگران خوار شدند.
شايان تذكر است كه كارهاى فرهنگى ما بسيار ضعيف است، در حالى كه كار فرهنگى سرلوحه تلاش مسلمانان پيشين بود. در اينجا نمونههايى از اين تلاشها را بر مىشمريم:
بزرگترين كتابخانههاى اسلامى در ايران و عراق امروزه حداكثر يكصد هزار كتاب دارد، در حالى كه كتابخانه خواجه نصيرالدين طوسى چند صدسال قبل به تنهايى داراى چهارصد هزار جلد كتاب بود و اين در حالى است كه كتابها در آن روزگار خطى بودند و امروزه اغلب كتابها چاپى مىباشند، به ديگر بيان، تهيه آن همه كتاب در روزگار خواجه نصيرالدين طوسى، به مراتب سختتر از امروز بود.
كتابخانه يكى از حاكمان فاطمى در مصر يك ميليون و سيصد هزار كتاب و البته خطى داشت. امروزه يكى از كتابخانههاى كشورهاى استعمارگر نُه ميليون كتاب دارد و كتابخانه ديگرى در كشور استعمارگر ديگرى، سى و شش ميليون كتاب دارد. اكنون بنگريد بين يكصد هزار جلد كتاب تا سى و شش ميليون جلد چه فاصله زيادى است!
در گذشته ما مسلمانان منبع دانش، مركز گسترش و پيشرفت علم بوديم و پايتختهاى اسلامى مانند: اندلس، بغداد، نيشابور، خراسان، قم، حلّه، اصفهان، نجف و كربلا مراكزى براى جذب دانشجويان و دانشوران بود كه غير مسلمانها نيز به دانشگاههاى بزرگ اسلامى ما در مراكز علمى مزبور مىآمدند، امّا اكنون اوضاع تغيير كرده و كشورهاى كفر و الحاد، به مراكزى مهاجرپذير تبديل شدهاند كه مسلمانان و ديگران براى دستيابى به پيشرفتهاى علمى و تكنيكى، به آنجا مىروند و مسلمانان غالباً با رويكردهاى سياسى و فكرى كافران آنجا همراه مىگردند. طبق گزارشى: «از سال 1950 ميلادى بيش از نيم ميليون متخصّص و فرهيخته از طبقات مختلف، از خاورميانه به غرب و امريكا مهاجرت كردهاند».
به هر حال و بىترديد، فرهنگ ركن مهمّى از اركان اقامه حكومت جهانى اسلام است و هر فردى بايد در حد توان در اين كار مشاركت كند. به عنوان مثال يكى به چاپ هزاران
كتاب بپردازد، ديگرى هزاران جوان را سازماندهى كند، سوّمى به نشر مجلّه يا روزنامهاى بامحتوا و سطحى عالى بپردازد و به همين ترتيب همه تلاش كنند.
قبلاً به لزوم اهتمام براى ايجاد حكومت جهانى اسلام كه همه مسلمانان را در حكومتى انتخابى و مورد رضايت خداى سبحان گرد آورد، اشاره كرديم. ممكن است اين اشكال مطرح شود كه برخى روايات دلالت بر آن دارد كه قبل از ظهور امام مهدى (عجل اللّه فرجه) اقامه حكومت اسلامى امكان ندارد. پاسخ آن است كه روايات مزبور را بايد به يكى از چهار احتمال حمل كرد:
و نيز امام صادق عليهالسلام فرموده: «التقية ديني و دين آبائي(2)تقيه دين من و دين پدرانم است».
مقصود، حكومت جهانى براى همه مردم جهان است كه چنين چيزى جز براى امام مهدى عليهالسلام تحقق نمىيابد.
مقصود اجراى عدالت واقعى است كه فقط براى امام معصوم امكانپذير است و نه ديگران، زيرا ديگران طبق ظاهرِ دلايل عمل مىكنند.
مقصود كسانى هستند كه به خود مىخوانند نه به رهبرى واقعى كه خداى سبحان او را براى حكومت تعيين كرده است.
مؤيد آنچه گفتيم اين است كه سه تن از امامان معصوم عليهمالسلام براى مختار دعا كردند و مختار حدود پنج سال بر شرق جهان اسلام حكومت كرد. آيا حكومت او باطل بود؟ و آيا امامان عليهمالسلام براى حاكم باطل دعا مىكنند؟ بلكه امام اميرمؤمنان عليهالسلام او را «كيس» (زيرك)
ناميد. آيا به نظر امام عليهالسلام كسى كه به باطل حكومت مىكند، كيّس است؟ عالمان بزرگى كه هيچ ترديدى در عدالت و فقاهت آنان نيست از قبيل: رضىّ، مرتضى و مفيد رحمهماللهاز دوستان دولت آلبويه بودند و علاّمه حلّى از ياران خدابنده بود و مجلسى اوّل و دوّم، شيخ بهائى، محقق كركى، ميرداماد و امثال آنان از نزديكان و وزيران دولت صفوى بودند. همچنين كاشفالغطاء به بعضى از قاجاريان وكالت داد و شيخ محمدتقى شيرازى پس از انگليس، در عراق دولت اسلامى برپا كرد و امثال اين موارد كه زياد است.
رواياتى نيز وجود دارد كه گفته ما را تأييد مىكنند. به عنوان مثال: كافى خبرى صحيح از عيص بن قاسم نقل مىكند كه مىگويد از امام صادق عليهالسلام شنيدم كه مىفرمود: «بر شما باد به تقواى خداى يگانه كه هيچ شريكى براى او نيست و در خود بنگريد. سوگند به خدا، وقتى فردى كه شمارى گوسفند دارد و چوپانى بر آنها گمارده، اما ببيند چوپان ديگرى وجود دارد كه به كار گوسفند آگاهتر است، گوسفندانش را از نزد چوپان اوّل گرفته به چوپان داناتر و آگاهتر مىسپارد. سوگند به خدا اگر فردى از شما دو جان مىداشت، با يكى از آن دو مىجنگيد و آزموده مىشد و جان ديگرش باقى مىماند تا بر پايه تجربهاش از آن بهره بگيرد، امّا انسان يك جان دارد كه اگر از بين برود، فرصت توبه از بين رفته است. و شما سزاوارتريد در انتخاب آنچه بايسته جانتان است. پس اگر يكى از ما (بنىهاشم و آلعلى) به سوى شما آمد، بنگريد براى چه چيزى [و با چه انگيزهاى] قيام مىكنيد. نگوييد كه زيد خروج كرد. زيد فردى عالم و صادق بود، او شما را به خود نخواند، بلكه به فرد مورد رضايت از آلمحمد صلىاللهعليهوآله فراخواند و اگر پيروز مىشد به آنچه كه شما را بدان فرا مىخواند، وفا مىكرد. او عليه حكومتى فراگير قيام كرد تا آن را درهم بشكند.
كسى كه امروزه از بين ما خروج مىكند شما را به چه چيزى فرا مىخواند؟ به فرد مورد رضايت از آلمحمد صلىاللهعليهوآله؟ شما را گواه مىگيريم كه بدو رضايت نمىدهيم. او امروز ما را نافرمانى مىكند، در حالى كه هيچ كس با او نيست. اگر بيرقها و پرچمها با او همراه شوند در آن صورت حتماً از ما شنوايى نخواهد داشت، مگر كسى كه از بنىفاطمه باشد كه بدو
رضايت مىدهيم. سوگند به خدا صاحب شما كسى نيست، جز كسى كه در ماه رجب با او جمع شوند، پس با نام خدا به او روى آوريد و اگر خواستيد تا ماه شعبان به تأخير بيندازيد [كه باكى نيست] و اگر دوست داشتيد در بين كسان روزه بگيريد (در ماه مبارك رمضان با كسان خود باشيد)، شايد اين كار براى تقويت شما بهتر باشد و سفيانى بسنده علامتى است براى شما»(1).
اين روايت صحيح بر درستى قيام زيد دلالت دارد زيرا قيام او براى خدا بود و به سوى امام عليهالسلام فرا مىخواند، برخلاف كسانى كه قيامشان چنين نبود، از قبيل كسانى كه براى عباسيان دعوت مىكردند كه بخشى از اين حديث اشاره به آنان دارد. اجتماع بنىفاطمه بيانگر رضايت امام عليهالسلام است، گرچه ديگران هم اجتماع نكنند، چنانكه در باب اجماع اين نكته را گفتهاند و ظاهراً دستور امام عليهالسلام مبنى بر به تأخير انداختن تا ماه شعبان يا شوال براى آن بود كه موضوع براى آنان روشن گردد و بدانند كه مدعيان، به امام عليهالسلام دعوت نمىكنند.
در پايان حديث يك نوع دلدارى از سوى امام عليهالسلامبه آنان (معاصران امام عليهالسلام) است كه دعوت مزبور را از دست مىدادند، زيرا آن دعوت، براى حاكميت امام عادل نبود. اينكه آنان امام مهدى (عجل اللّه فرجه) را درك مىكنند و به همراه او قيام مىكنند.
روايت ديگرى از علل الشرائع از امام صادق عليهالسلام نقل شده است كه فرمود: «إن أتاكم منّا آت ليدعوكم إلى الرضا منا، فنحن نشهدكم انا لا نرضى، إنه لا يطيعنا اليوم و هو وحده، و كيف يطيعنا إذا ارتفعت الرايات و الأعلام(2)اگر كسى از ما نزد شما آمد تا به فرد مورد رضايت از ما
خاندان فرا خواند، شما را به گواهى مىگيريم كه خشنود نيستيم. او امروز كه تنهاست از ما شنوايى ندارد، چه رسد به اينكه بيرقها و علمها [در ركابش] فراز آيند [و به فرمانش تن در دهند]».
ظاهر اين روايت عدم جواز همراهى است در صورتى كه فرد به امام نخواند و از امام اطاعت ننمايد، امّا اگر چنين نبود، دعوت او و پيروى از او صحيح است.
در عيون الأخبار از ابن ابىعبدون نقل شده است كه امام رضا عليهالسلام ضمن سخنانى به
مأمون فرمود: «برادرم زيد را با زيد بن على مقايسه نكن. زيد بن على از علماى آلمحمد صلىاللهعليهوآله بود. براى خدا خشم گرفت و با دشمنان خدا جنگيد تا آنكه در راه خدا شهيد گشت. پدرم موسى بن جعفر عليهالسلام به من فرمود: از پدرش جعفر بن محمد عليهالسلامشنيده كه مىفرمود: «خدا رحمت كند عمويم زيد را، او به فرد مورد رضايت از آلمحمد صلىاللهعليهوآله فراخواند و اگر پيروز مىشد به گفتهاش وفا مىكرد. او در امر قيامش با من مشورت كرد، بدو گفتم: اى عمو، اگر مىخواهى كشته و در «كناسه» (جايى در نزديكى كوفه) به دار آويخته شوى، آنچه خواهى بكن... آنگاه امام رضا عليهالسلام فرمود: زيد بن على ادعاى چيزى كه حقش نبود، نكرد و از اين كار پرواى الهى داشت. او مىگفت: من شما را به فرد مورد رضايت از آلمحمد صلىاللهعليهوآلهفرامىخوانم»(1).
ابن ادريس به سند خود در آخر كتاب السرائر نقل مىكند: «در محضر امام صادق عليهالسلاماز كسانى از آلمحمد صلىاللهعليهوآله ياد شد كه خروج كرده بودند. امام عليهالسلامفرمود: تا زمانى كه فردى از آلمحمد صلىاللهعليهوآله خروج كند من و شيعه من در خير خواهيم بود. اى كاش قيامكنندهاى از آلمحمد صلىاللهعليهوآله قيام كند و مخارج خانوادهاش بر عهده من است»(2).
به نظر نگارنده، شايد ستايش امام رضا عليهالسلام از برادرش زيد در حضور مأمون به جهت تقيّه بود، چنانكه خبر السرائر آن را تأييد مىكند. همچنين اخبارى كه گوياى تنقيص امامان از ياران خود، به دليل ترس بر جان آنان بود و اينكه حكومت وقت، آنان را مورد آزار قرار ندهد. همچنين آنان را به كشتىاى تشبيه مىكردند كه حضرت خضر آن را سوراخ كرد تا توسط پادشاه ظالم مصادره نشود. سخن امام عليهالسلام درباره شهيدان فخ تأييد اين امر را مىكند آنجا كه فرمود: «انصار به وعده خود به رسول خدا صلىاللهعليهوآله وفا نكردند».
[حال اين پرسش پيش مىآيد كه] اگر آنان به ناحق و بدون جواز شرعى قيام كرده
بودند آيا انصار حق داشتند آنان را يارى كنند؟ يا آنكه لازم بود از آنان دورى گزينند؟
اشعار دعبل در حضور امام رضا عليهالسلام در سوگ شهيدان كوفه، فخ و گرگان، ديگر مؤيد
اين مطلب است، زيرا تقرير امام رضا عليهالسلام دليل بر درستى خروج آنان است، اما اگر از ابومسلم، ابوسلمه و ديگر كسانى كه عليه بنىاميّه خروج كردند، ذكرى به ميان مىآمد، آيا امام رضا عليهالسلام آنان را تأييد مىكرد؟
يحيى بن جندل از ابوالحسن اوّل (امام كاظم) عليهالسلام نقل مىكند كه فرمود: «مردى از اهل قم مردم را به حق فراخواهد خواند و گروهى چون آهن (قوى و شكستناپذير) گرد او جمع خواهند گشت كه تندبادها آنان را متزلزل نخواهد كرد و از جنگ روى برنتابند و هراس به دل راه ندهند و بر خدا توكّل مىنمايند و فرجام نيك، از آنِ پرهيزكاران است»(1).
1) . بحار الأنوار، ج 57، ص 216. شايان توجه است، رواياتى كه از قيام نهى كردهاند، اشكال سندى دارند، مثلاً در سند بعضى از آن روايتها افرادى چون: خليلى، جيلانى و ابننصر به چشم مىخورند كه - طبق كتب رجالى - از دروغگويان و غاليان و فاسدمذهبان بودند.
در بخش نخستين، موضوع «آگاهى بخشى» مورد بحث قرار گرفت؛ پايهاى كه حكومت متحد اسلامى يك ميليارد مسلمان بر آن استوار خواهد بود. در اين فصل پايه دوم حكومت اسلامى يك پارچه را كه «سازماندهى» است، مورد بحث قرار مىدهيم.
«سازماندهى» واجب شرعى، سنّت هستى و امرى اجتنابناپذير و حياتى براى امت اسلامى است. «سازماندهى» در مرحله اول واجب شرعى است و اميرمؤمنان عليهالسلامفرمود: «...و نظم أمركم(1)شما را به پرواى خدا و نظم (سازماندهى) در كارهايتان سفارش مىكنم».
و در مرحله دوّم قانون هستى است و خداى سبحان همه هستى را نظاممند آفريده در اين باره فرموده است: «مِن كُلِّ شَىْءٍ مَّوْزُونٍ»(2)«از هر چيز سنجيدهاى در آن رويانديم».
اين نظم در قطرات باران، درختان، حيوانات، ريگها، ستارگان و همه كائنات ديده مىشود. انسان نيز از اين قاعده مستثنا نبوده، چه اينكه خداى سبحان وجود او را با سازمانمدارى و نظاممندى كلّى هستى هماهنگ ساخته است. قلب، ريه، كبد، كليه و ديگر اندامها همگى منظم و هماهنگ كار مىكنند و بروز هر نوع نابسامانى در اين اعضا، برابر با بيمارى يا مرگ است، امّا خداى سبحان بخشهاى علمى، اجتماعى و رفتارى انسان را در اختيار خود انسان قرار داده است و انسان نبايد از دايره قوانين حاكم بر هستى پا بيرون
نهد، زيرا در اين صورت با نابودى و ويرانى روبهرو خواهد شد.
«سازماندهى» در مرحله سوّم ضرورتى حياتى و قدرت [ آفرين ]است. خداى متعال مىفرمايد: «وَ أَعِدُّوا لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّةٍ»(1)«هرچه در توان داريد از نيرو و... بسيج كنيد». اگر خود را در چارچوبى نظاممند گسترده، سازمان ندهيم، بىترديد ناتوانى بر ما چيره شده و دشمنان بر ما غالب خواهند شد و وضعيت كنونى ما بهترين گواه بر اين امر است. اكنون شمار مسلمانان به يك ميليارد نفر مىرسد(2)، امّا كشورهاىشان تحت سيطره استعمارگران است. بخشى در دست كمونيسم جهانى(3)، بخشى در دست سرمايهدارى جهانى و قسمت سوّم زير سلطه صهيونيسم و بقيه نيز آشكار و پنهان در زير نفوذ استعمار است. حقيقت اين است كه بدون سازماندهى نمىتوانيم با يورشهاى همه جانبه [ دشمنان و غارتگران] معاصر مقابله و در برابر شرق و غرب و مزدورانشان پايدارى كنيم.
نبايد غافل بود كه جهان كنونى بر «سازماندهى» استوار است. در گزارشى آمده است: «صهيونيستها پنج ميليون تشكيلات دارند» و در گزارش ديگرى نقل شده است: «اتحاد جماهير شورى [ سابق] بين دوازده تا بيست ميليون سازمان دارد و آمار سازمانهاى موجود در چين كمونيست، كمتر از بيست ميليون سازمان نيست. كشورهاى نهگانه اروپايى با امريكا، از پنج ميليون سازمان برخوردارند» اين مجموعهها، از سازمانهاى ملّى، حزبى، فرهنگى و جز آن تشكيل شده است.
اين پرسش به ذهن مىرسد كه در اين فضاى آكنده از تشكيلات، آيا مىتوان بدون «سازماندهى» زندگى كرد؟ و اگر بتوان اينگونه روزگار گذراند آيا نتيجهاى جز پريشانى، نابودى و از بين رفتن در پى دارد؟ بيش از ده سال قبل به بعضى از مسلمانان لبنان گفتم: اگر خود را در قالب سازمانى منظم سامان ندهيد، سرنوشت بدى خواهيد داشت. گفتند: از كجا چنين چيزى را مىگوئيد؟ گفتم: از منطق تاريخ و منطق حوادث. گفتند: چطور؟ گفتم:
شما از درون در چنبره سازمانهاى صليبى و از بيرون در چنگال سازماندهى صهيونيستى در اسرائيل گرفتاريد. و دو سازماندهى خصمانه پيشرو داريد در عين حال در پراكندگى به سر مىبريد. روشن است كه جمعيتى نظاممند بر ملتى بىنظم و پراكنده چيره گردند. اين كافى نيست كه كسى بگويد: من بر حق هستم و هيچ كارى انجام ندهد، زيرا حق به نظم فرامىخواند و به برتر بودنت فرمان مىدهد و از تو مىخواهد براى پيشرفت، از راهكارهاى طبيعى بهرهگيرى، نه آنكه با گوشهنشينى و تنپرورى خود را پوينده راه خدا و ديگران را پوينده بيراهه شيطان بخوانى!
در هر حال، اين موضوع را مورد تأكيد قرار دادم، امّا شرايط دشوار موجود مانع از سازماندهى كامل آنان گشت و نتيجه آن گرفتارىها و بدبختىهايى بود كه امروزه شاهد آنيم. البته فرقى نمىكند كه دليل آن كوتاهى باشد، يا ناتوانى، نتيجه يكى است و در همه عوامل طبيعى مشهود است. مثلاً كسى كه آب نخورد - گرچه به علت نيافتن آب باشد - زيان خواهد ديد. بايد توجه داشت كه نتيجه، داير مدار آگاهى يا ناآگاهى، توانايى يا ناتوانى نيست، چرا كه دنيا بر پايه عوامل و نتايج مىچرخد و نتايج، زاييده قهرى عوامل است، خواه ابزار از روى عمد فراهم آيد و يا غير عمد.
زندگى رسول خدا صلىاللهعليهوآله درس بزرگى براى ماست، زيرا همه كارهايش را با دقت، نظام مىبخشيد. براى نمونه در جنگ بدر شمار مسلمانان سيصد نفر و جمعيت كافران افزون بر هزار نفر بود و البته سپاه دشمن غرق در اسلحه بود، حال آنكه مسلمانان تقريبا دست خالى بودند. پيامبر صلىاللهعليهوآلهبه اين بسنده نكرد كه مسلمانان سرشار از ايمان قلبى هستند بلكه به سازماندهى خارجى نيز پرداخت. به نقل بعضى از مورّخان، پيامبر صلىاللهعليهوآله هر صد نفر از يارانش را حلقهوار به گونهاى كه پشت به هم و رو به دشمن قرار گيرند، سازمان داد و در نتيجه، وقتى مشركان به مسلمانان حمله كردند، نتوانستند بر آنان چيره شوند و در گرد اين
حلقههاى بزرگ نابود شدند. مسلمانان افزون بر ايمان قلبى، با اين سازماندهى، توانستند بر سپاه فاقد نظم، چيره شوند.
درباره چگونگى سازماندهى بايد گفت كه هركسى مىتواند بدان دست يابد و اين امر با پيوستن به يكى از سازمانهاى اسلامى كه روش و منش و مبناى صحيح و درستى دارند و در بسيارى از كشورهاى اسلامى فعالند و يا با تأسيس سازمانى جديد تحقق مىيابد. شايان توجه است كه مىتوان با حضور چهار انسان صالح و با ارائه انديشه سالم، سازمانى را تشكيل داد و هر يك از آنان پس از آگاهى يافتن از انديشه و اساسنامه تشكل، چهار نفر ديگرى را جذب كرده و به صورت تصاعد هندسى و عددى، اعضاى آن به بيست نفر و با تداوم به هزاران و حتى ميليونها نفر افزايش داد. اگر اين شيوه را پيش گرفته، آن را ادامه دهيم، به يقين، خدا با ما خواهد بود، چرا كه خود فرموده است: «إِن تَنصُرُوا اللَّهَ يَنصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ»(1)«اگر خدا را يارى كنيد، شما را يارى كرده و گامهايتان را استوار مىدارد».
سازماندهى كه به عنوان مقدمه براى تأسيس حكومت متحد اسلامى يك ميليارد نفرى است، نبايد به كشورهاى اسلامى محدود باشد، بلكه بايد با اولويتهاى زير، كشورهاى بيگانه را نيز دربر بگيرد:
مسلمانان ساكن آن كشورها را سامان بدهد.
سازماندهى ساكنان غير مسلمان آن سامان كه خود را تحت فشار، سركوب و ترس مىبينند و با مشاهده مفاهيم والا، آزادىهاى گسترده و مالياتهاى اندك اسلام حاضرند در برپايى حكومت اسلامى همكارى كنند. تاريخ به ما نشان مىدهد كه كافران چگونه از مسلمانان استقبال كرده و با آغوش باز آنان را پذيرفتند، زيرا اسلام را تنها ناجى خود مىديدند، چرا كه آنان را از زير يوغ حكومتهاى ستمگر نجات مىداد(2).
از ديگر سو اجرايى شدن، قانون «مؤلفة قلوبهم» عاملى كارآمد در به نتيجه رسيدن اين
كار است. جمعى از فقها «مؤلفة قلوبهم» را دو گروه خواندهاند: گروه اوّل كسانى هستند كه ايمان ضعيف دارند كه «فَإِنْ أُعْطُوا مِنْهَا رَضُوا وَإِن لَّمْ يُعْطَوْا مِنْهَآ إِذَا هُمْ يَسْخَطُونَ»(1)«اگر به آنان از آن داده شود، خشنود مىگردند و اگر از آن به آنان داده نشود، به ناگاه خشم مىگيرند».
به اين افراد چيزى از اموال داده مىشود تا دينشان استحكام يابد و پايههاى ايمان در دلهايشان استوار شود.
گروه دوّم كافرانى هستند كه هدف، دلجويى و دلگرم كردن آنان به اسلام است. لذا چيزى از زكات و يا جز آن كه در بيتالمال گرد آمده به آنان داده مىشود تا در برپا كردن اسلام مسلمانان را يارى كنند.
با دست به دست دادن اين عوامل، يعنى فضاى خفقان و سركوب كه كافران در آن زندگى مىكنند، با آزادىها و مفاهيم عالى اسلام و قانون «مؤلفة قلوبهم» سامان دادن آنان ممكن مىشود. وانگهى سامان دادن غير مسلمانان، در مرحله نخست يك واجب شرعى است و در مرحله بعدى روشى براى مبارزه با دستاندازى و چالشها و هماوردىهاى تمدّنى است كه امت اسلامى با آن رودر روست.
نظامهاى غربى و شرقى در گذشته چنين كارى را نسبت به مسلمانان انجام دادند و امروز نيز بدان ادامه مىدهند. مثلاً آنان بخشى از جوانان ما را سامان مىدهند تا مزدور آنان باشند. بدين ترتيب بعثىها مزدورى انگليس، اسرائيل و آمريكا را پذيرفتند و كمونيستها به مزدورى غرب يا شرق تن دادند. و ملّىگرايان، وجودگرايان (اگزيستانسياليست) و جز آنان از اين قافله عقب نماندند.
آنان جوانان ما را در راه سركوب مجهّز مىكنند، چرا ما جوانان آنان را براى آزادى و اصلاح تجهيز نكنيم و روشن باشد كه مقصود ما تنها آزادى كشورهاىمان نيست، بلكه آزادى كشورهاى آنان نيز مدّنظر است، زيرا آزادى واقعى در اسلام است و با حاكميت آن چهره مىنمايد خداوند مىفرمايد: «وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأَْغْلَلَ الَّتِى كَانَتْ عَلَيْهِمْ»(2)«و از
[ دوش] آنان قيد و بندهايى را كه بر ايشان بوده است، بر مىدارد».
به عنوان نمونه يكى از فعاليتهاى استعمارگران در كشورهاى اسلامى را نقل مىكنم: پيش از آنكه انگليس در ايران نفوذ كند، گروهى از مزدوران خود را به ايران، به ويژه مناطق عشايرى مرزى فرستاد. اينان به دروغ و دورويى خود را مسلمان وانمود كردند تا پوششى براى رفتارهاى شيطانىشان باشد. آنگاه جمعى از جوانان سادهلوح و زودباور را فريفته، در يك سازمان غربى - انگليسى - سازماندهى كردند كه بعدها به عنوان گنجينهاى براى استعمار انگليس در ايران عمل كردند [ و در حكومت پهلوى اوّل و دوّم منصبهاى مهمّى را در دست گرفتند].
يكى از اين مزدوران پس از اظهار اسلام با دخترى عشايرى ازدواج كرد و بعد از آنكه توانست جمعى از جوانان را گمراه كرده وارد سازمان انگليسى كند، مأموريت خود را پايان يافته ديد. از اينرو زنش را به يكى از روستاييان داد و در مقابل، الاغى گرفت، و با آن روانه بوشهر شد و در آنجا الاغش را فروخت و با كشتى به سوى لندن رفت.
در تركيه وضع به گونه ديگرى بود، چرا كه استعمارگران به فكر كشاندن تركيه به الحاد و زدودن تمام نمادهاى اسلامى از آن افتادند و براى تحقق آن جمعى از مزدورانشان را به تركيه گسيل داشتند تا جوانان آن سامان را فاسد و كشور را از نظر فرهنگى و اعتقادى ويران كنند. در اين خصوص يكى از يهوديان كه در آنكارا سرگرم انجام مأموريت استعمارى خود بود، مىگويد: «پس از آنكه كارم تمام شد و شمار مورد نظر از جوانان را سازماندهى كردم، تصميم گرفتم تا تركيه را به فساد نكشيدهام آنجا را ترك نكنم. لذا با همكارى جوانى تُرك كه در تشكيلات ما بود، توانستيم بانك عثمانى را در آنكارا منفجر كنيم كه تأثير مطلوبى در دنيا داشت». البته اين تأثير از نظر وى مطلوب بود.
آرى استعمارگران اينگونه جوانان ما را گمراه مىكردند و همچنان سرگرمِ به بيراهه كشاندن آنانند. بنابراين بر ما است كه با آنان مقابله به مثل كنيم و سنگِ پرتابى را به جاى خودش باز گردانيم، البته با يك تفاوت كه آنان در راه نابودى تلاش مىكردند و ما در راه
سازندگى اقدام مىكنيم. آنان مسير بردهسازى را پيمودند و ما در راه آزادسازى گام برمىداريم. آنان در راه هواى نفس و شيطان و ما در راه خدا و انسان تلاش مىكنيم.
همچنين مسلمانانِ با جمعيت چند ميليونى موجود در كشورهاى غير اسلامى بايد ابتدا خود را سامان دهند و در قالب تشكلى، متحد شوند، سپس ديگران را به نظم آورند تا در راه رسيدن مسلمانان به حكومت متحد اسلامى جهانى، از يارىشان برخوردار شوند كه «وَ مَا ذَ لِكَ عَلَى اللَّهِ بِعَزِيزٍ»(1)«اين كار بر خداوند دشوار نيست».
گسترش نسبى آگاهىهاى حياتى در كشورهاى اسلامى و چالشهاى سرنوشت سازى كه امّت اسلامى با آن مواجه است، جنبشهاى اسلامى بسيارى در كشورهايى مانند: ايران، عراق، منطقه خليجفارس، هند، پاكستان، مغرب، مصر، سودان، و همچنين در كشورهاى غير مسلمان، همچون: آمريكا، اروپا، ژاپن، چين، اتحاد جماهير شوروى و جاهاى ديگر، به وجود آورده است. ضرورى به نظر مىرسد كه تا زمانى كه هدف يكى است و مشكل يكى است، همه اين تلاشها در جنبش يگانه سامان گيرد، چرا كه همگى از استعمار، استثمار، ديكتاتورى، عقبماندگى و امثال آن در رنجند.
بايد توجه داشت كه اختلاف برداشتها به وحدت زيان نمىرساند، زيرا اختلاف ديدگاه انسانها امرى طبيعى است و تلاشگران هر قدر هم با اخلاص باشند، در برداشتهايشان اختلاف ديدگاه دارند كه در چارچوب جنبش متحد جهانى و از طريق «رأى اكثريت» برپايه معيارهاى شوراى اسلامى قابل حلّ است. اگر اين جنبشها متحد شوند به قدرت بزرگى در برابر استعمار خارجى و عقبماندگى داخلى تبديل خواهند شد و از اين راه امكان برپايى حكومت واحد اسلامى با يك ميليارد شهروند به دست مىآيد.
يكى از كارهاى مهمّى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله انجام داد متحد كردن مسلمانان بود و اين امر
1) . سوره ابراهيم، آيه 20.
از عوامل اصلى براى پيشرفت اسلام به شمار مىآيد. يكى از علما گفته است: اسلام بر پايه دو جمله «كلمه توحيد» و «توحيد كلمه» استوار شده است.
در اين مورد مورّخان مىنويسند: «سرعت گسترش اسلام در جهان پس از هجرت پيامبر صلىاللهعليهوآله به مدينه، ايرانيان و روميان را دهشتزده كرد. پادشاه روم از هر كسى كه از جزيرهالعرب مىآمد، درباره پيامبر صلىاللهعليهوآله و خصوصيات وى مىپرسيد تا از حدود درستى و راستگفتارى پيامبر صلىاللهعليهوآلهو علّت اين پيشرفت شگفت، آگاهى يابد. روزى به پادشاه خبر دادند كه تاجرى مسيحى در مسير خود، از يمن به جزيرهالعرب رفته و از آنجا به روم آمده است. پادشاه بازرگان را احضار كرده، از وى پرسيد: آيا از يثرب (مدينه) هم گذشتى؟
گفت: آرى.
پادشاه پرسيد: آيا محمد را ديدى؟
گفت: هرگز.
پرسيد: او ادعاى پيامبرى كرده است و هر پيامبرى بايد معجزهاى داشته باشد. آيا درباره معجزههاى او چيزى شنيدى؟
گفت: چيزى نشنيدم و درباره آن نيز پرسشى نكردم، چون تاجر هستم و اين چيزها برايم مهم نيست.
پادشاه پرسيد: آيا درباره اخلاق و رفتار او چيزى شنيدهاى؟
گفت: آرى، يك چيز شنيدهام.
پادشاه براى شنيدن سخن او با بىقرارى پرسيد: چه چيزى شنيدهاى؟
تاجر پاسخ داد: شنيدهام وقتى محمد وارد مدينه شد بين دو قبيله «اوس» و «خزرج» كه بيش از يكصد سال درگير اختلاف و جنگ با يكديگر بودند، آشتى داد و اكنون برادرانى دوستدار يكديگر گشتهاند كه در راه گسترش اسلام در كنار هم تلاش مىكنند.
پادشاه گفت: همين كافى است. آشتى دادن بين مردم، شيوه پيامبران و ايجاد تفرقه بين مردم از خصلت پادشاهان مستبد است».
آرى، پيامبر صلىاللهعليهوآله اينگونه براى وحدت مسلمانان مىكوشيد. در متون اسلامى تشويق بسيارى بر وحدت و اتحاد وجود دارد. به عنوان مثال در حديث آمده است: «خير الولاة من جمع المختلف، و شرّ الولاة من فرّق المؤتلف؛ بهترين زمامداران افرادى هستند كه پراكندگى را به جمعيت تبديل كنند و بدترينشان كسانى هستند كه جمعيتها را پراكنده مىسازند».
قرآن كريم درباره فرعون مىفرمايد: «إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاَ فِى الْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعًا»(1)«فرعون در روى زمين سركشى كرد و مردم آن را گروه گروه ساخت».
نيز مىفرمايد: «وَلاَ تَنَزَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِيحُكُمْ»(2)«اختلاف نكنيد كه سست مىشويد و توانتان از بين مىرود».
و نيز مىفرمايد: «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًا وَ لاَ تَفَرَّقُوا»(3)«همگى به ريسمان خدا چنگ بزنيد و پراكنده نشويد».
همچنين در قرآن مىخوانيم: «إِنَّ هَذِهِأُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَ حِدَةً وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ»(4)«اين امّت شماست، امتى يگانه و من پروردگار شما هستم».
در دعايى براى حضرت حجّت (عجل اللّه فرجه) آمده است كه او «جامع الكلمة على التقوى(5)جمع كننده كلمه (همصدا كننده) بر تقواست».
بنابراين، لازم است در راه وحدت جنبشهاى اسلامى بكوشيم و در اين راه بايد از بدىها بگذريم و اشتباهات را ببخشيم و كينهها و ستيزها را فراموش كنيم. خداى سبحان در اين باره مىفرمايد: «ادْفَعْ بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِى بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَدَ وَةٌ كَأَنَّهُ وَلِىٌّ حَمِيمٌ * وَ مَا يُلَقَّاهَآ إِلاَّ الَّذِينَ صَبَرُوا وَ مَا يُلَقَّاهَآ إِلاَّ ذُو حَظٍّ عَظِيمٍ»(6)«[ بدى را] به آنچه بهتر است دفع كن؛ آنگاه كسى كه ميان تو و ميان او دشمنى است، گويى دوستى يكدل مىگردد و اين را جز كسانى كه شكيبا بودهاند نمىيابند، و آن را جز صاحب بهرهاى بزرگ، نخواهند يافت».
وقتى كار ادغام تشكلها سامان يافت، رهبرى كل آن مىتواند اهداف را محقّق سازد و مثلاً در روزى مشخص براى هدفى معيّن اعتصاب و تظاهراتى فراگير اعلام مىگردد و بازارها از «طنجه» تا «جاكارتا» و از «كابل» تا دورترين نقطه در غرب تعطيل مىشوند و با اين كارها استعمارگران در خواهند يافت كه در كشورهاى اسلامى جايى ندارند، آنگاه آن سرزمينها را ترك خواهند كرد. رسول خدا صلىاللهعليهوآله در اين مورد مىفرمايد: «المسلمون يد واحدة على من سواهم(1)مسلمانان يد واحده (قدرتى يكپارچه) عليه ديگران هستند» و نفرمود: مسلمانان دستهايى درهم [ و متحد] هستند.
اين شيوه بيان از آن روست كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مسلمانان را يكپارچه مىخواست. انسان وقتى مىخواهد مهاجم را دفع كند، دستش را مشت مىكند، امّت وقتى مىخواهد استعمارگران و دشمنان را براند، بايد چنين باشد. مجددا تأكيد مىشود كه ساماندهى فراگير بايد دستكم بيست ميليون سازمان را در بر گيرد، يعنى براى هر پنجاه مسلمان يك سازمان وجود داشته باشد و اين كمترين مقدار مطلوب است. توفيق و يارى از خداست.
بايد اين تشكيلات، مشورتى باشد، نه استبدادى، زيرا هرجا كه مشورت وجود داشته باشد، موجب پيشرفت و شكوفايى مىگردد، در مقابل هرجا استبداد و خودكامگى چهره نمايد باعث عقبماندگى و نابودى مىشود. اميرمؤمنان عليهالسلام فرموده: «من إستبدّ برأيه هلك(2)هركس خودرأى باشد نابود مىشود».
اسلام مشورت را در همه كارها، حتى در كارهاى كوچك مطلوب مىداند. خداوند مىفرمايد: «فَإِنْ أَرَادَا فِصَالاً عَن تَرَاضٍ مِّنْهُمَا وَتَشَاوُرٍ فَلاَ جُنَاحَ عَلَيْهِمَا»(3)«اگر [پدر و مادر] بخواهند با رضايت و مشورت يكديگر، كودك را [زودتر] از شير بگيرند، گناهى بر آن دو نيست».
منطوق اين آيه بدان معناست كه اگر يكى از والدين بخواهد كودك را از شير باز گيرد بايد از ديگرى مشورت بخواهد كه آيا بهتر آن است كه شيردهى به كودك ادامه يابد يا او را از شير بگيرند؟ حال اگر مشورت در چنين كارهاى كوچك مورد تشويق و مطلوب است، در امور سياسى و انقلابى كه سرنوشت جامعه بر آن متوقّف است، به يقين مطلوبتر و بايستهتر خواهد بود؟
علىرغم اينكه رسول خدا صلىاللهعليهوآله به مبدأ وحى متصّل و از خردى بالا و قدرت درك بسيار برخوردار بود، قانون مشورت را در كارهايش به كار مىبست تا مسلمانان نيز از او پيروى كرده در كارها مشورت كنند. در تاريخ و طى داستان مفصلى آمده است كافران نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمدند و از او درخواست خرما كردند. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: در اين مورد با يارانم مشورت كنم. وقتى با آنان مشورت كرد، پيشنهاد كردند كه به كفّار خرما ندهد. پيامبر صلىاللهعليهوآله كافران را خواست و به آنان فرمود: يارانم از دادن خرما خوددارى كردند.
سازمان بايد از بالا به پايين بر پايه مشورت باشد، اما قانون «اجرا كن، سپس به مناقشه بپرداز» قانون استعمارى و استبدادى است. پيروان اين قانون اشتباه را ديديم كه چسان در مرداب عقبماندگى، استعمار و استبداد فرو رفتند. حقيقت اين است كه قانون مبتنى بر درستى و راستى، مىگويد: «مشورت كن، همه رأىها را بگير و طبق معيارهاى مشورتى اسلامى، نظر اكثريت را اجرا كن». اميرمؤمنان عليهالسلام به ياران خود فرمود: «إنّ لكم عليّ إعطاء المشورة؛ شما بر من حق مشورت دادن داريد».
مشورت، درستىها و نادرستىها را به انسان نشان مىدهد و او را در راه راست قرار مىدهد. اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمود: «و ترى قفاك بجمع مرآتين؛ با گرد آوردن دو آينه پشت سرت را مىتوانى ببينى».
طبيعى است انسان نتواند پشت سر خود را ببيند، ولى وقتى دو آينه داشته باشد، يكى فرا روى و يكى پشت سر، مىتواند پشت سر خود را نيز ببيند. كارهاى دشوار همينطور است و تنها با گردآورى انديشهها و خردها مىتوان آنها را درك و فهم كرد. مورّخان نقل
كردهاند: «قبل از اسلام، يكى از قبايل عرب در امور سياسى، اقتصادى، جنگ و صلح و جز آن موفق بود. ديگر قبايل از اين توفيق در شگفت بودند، لذا از يكى از افراد قبيله در اين مورد پرسيدند و او در پاسخ گفت: پيش از اقدام به هر كارى با كارآزمودگان مشورت مىكنيم و بهترين ديدگاهها را به دست مىآوريم. بدين ترتيب كمتر دچار خطا شده، بر پيشرفتمان مىافزاييم».
حقيقت اين است كه خداى عزوجل عقل را بين بندگان تقسيم كرده است و انسان بايد خرد ديگران را بر خرد خود بيفزايد تا از اشتباهات دور بماند و به راه درست هدايت شود. جريان زير بر اين حقيقت مهر تأييد مىنهد:
«رضا شاه كه از مزدوران استعمار بود وقتى به حكومت رسيد كشور را از نظر سياسى، فرهنگى، اقتصادى و دينى به نابودى كشاند و از جمله كارهايى كه كرد تخريب مساجد و تبديل آنها به اسطبل بود. او همچنين مدرسههاى علميه را به رقاصخانه، سالن نمايش و ميگسارى و قماربازى تبديل كرد و بىحجابى را اجبارى كرد. روزى شاه، امامجمعه تهران را خواست و به او گفت: بايد مجلسى مختلط از مردان و زنان بىحجاب تشكيل دهى و به عنوان امامجمعه تهران، شخصيّتهاى دينى و سخنرانان و عالمان را به آن مجلس دعوت كنى و در صورت تخلف از اين دستور، تو را مىكشم و اموالت را مصادره خواهم كرد.
آن عالم (امامجمعه) مىگفت: درمانده شدم و يك هفته از پهلوى اجازه گرفتم تا ببينم چه كار مىتوانم بكنم. به ذهنم رسيد كه نزد يكى از علماى بزرگ بروم و در اين مورد با او مشورت كنم، لذا نزد او رفتم و به او گفتم: براى رهايى از اين مشكل چه پيشنهادى دارى؟
آن عالم گفت: انسان داراى مال، جسم، آبرو و دين است و بايد مالش را در راه جسمش هزينه كند و وقتى امر داير شد بين فدا كردن جسم و آبرو، بايد جسم خود را در راه آبرويش فدا كند و اگر امر داير شد بين مال، جسم و آبرو از يك سو و بين دين از سوى ديگر، بايد آن سه را در راه دين فدا كند. فلانى، تو عمر طولانى كردهاى و چيزى از عمرت باقى نمانده است و اگر در راه دين كشته شوى به بهشتى كه خدا وعدهاش را داده مىروى،
ولى اگر طبق گفته شاه رفتار كنى، فرجام دنيايت ننگ و آخرتت دوزخ خواهد بود. نزد پهلوى برو و به او بگو: به خواستهات تن نمىدهم و هركارى كه مىخواهى بكن.
امامجمعه گفت: دلم آرام گرفت و زمانى كه وقت ديدار رسيد نزد پهلوى رفتم و گفتم: من خواست تو را انجام نمىدهم.
پرسيد: چرا؟
گفتم: چون نمىتوانم دينم را به دنيايم بفروشم.
گفت: مىكُشمت.
گفتم: برايم مهم نيست. اگر مرا در راه اطاعت خدا بكشى، بهتر از آن است كه با كولهبارى از نافرمانىاش به ديدار او بروم. امامجمعه گفت: پهلوى به شدّت خشمگين شد، امّا من به خدا متوسل شدم تا از شرّ اين طاغوت نجاتم دهد. خداوند دعايم را اجابت كرد و گزندى از او به من نرسيد و به بركت مشورت با آن عالم، دينم را نيز حفظ كردم».
لذا بايد سازماندهى در هر كارى بر پايه مشورت باشد تا از خطا و لغزش در امان بود.
بيدارگرى يا آگاهى بر دو گونه است:
الف. بيدارى و آگاهى همگانى كه در راه دادن «رشد فكرى» به يك ميليارد مسلمان - كه بحث آن گذشت - مىكوشد.
ب. آگاهىبخشى ويژه كه در راه دادن آگاهى عميق و متمركز به هر يك از افراد تشكيلات تلاش مىكند. بنابراين اگر تشكيلات همراه با آگاهى نباشد، در برنامهريزىها، كار و رفتارش موفق نخواهد بود و ديگر آنكه به بازيچهاى در دست استعمارگران و مستبدان تبديل خواهد شد [ و رهايى از هر دو خطر، مستلزم رسيدن به آگاهى است]. امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «قصم ظهري اثنان عالم متهتّك و جاهل متنسّك(1)دو كَس پشت مرا
1) . بحار الأنوار، ج 108، ص 19.
شكست: عالم بىپرواى از بدنامى و بىآبرويى و عابد نادان».
منطوق اين سخن امام عليهالسلام آن است كه عالم بىاعتناى به معيارهاى دينى و عابد پايبندى كه دركى از امور ندارد، هر دو جامعه را به سوى بدبختى سوق مىدهند و در تاريخ اسلام شواهد بسيارى بر اين مطلب وجود دارد، از جمله اينكه اميرمؤمنان على عليهالسلام سپاهى منظم داشت، امّا فرصتى نيافت تا در وجود همه افراد سپاه بذر آگاهى بيفشاند، زيرا بين بيعت با امام عليهالسلامبه عنوان خليفه و راه افتادن جنگ عليه او فاصله چندانى نبود. از همينرو، ديديم بخشى از اين سپاه [ خوارج] - سير قهقرايى پيمودند، چرا كه اينان در جنگ «جمل» زير بيرق امام عليهالسلام با دشمنان مىجنگيدند، اما در نهروان رنگ باختند و با آن حضرت جنگيدند.
بنابراين، لازم است كسانى كه اقدام به سازماندهى مىكنند آگاهى ژرف و فراگير به اعضاى تشكيلات بدهند تا دين و دنيا را بشناسند و نيز چگونگى پياده كردن اسلام در عصر كنونى و چگونگى شكست دادن دشمنان را بفهمند و از توطئههايى كه استعمارگران عليه مسلمانان چيدهاند آگاه باشند و روش خنثى كردن آن توطئهها را بدانند.
سه دهه قبل فردى آلمانى به نام «پل اشميد» كتابى نوشت، با عنوان «اسلام قدرت فردا» كه در آن آمده است: «حكومتهاى غربى بايد خود را متّحد كنند و براى از سر گرفتن جنگهاى صليبى عليه مسلمانان آماده شوند و اگر در اين راه سستى ورزند، به زودى مسلمانان بر آنان چيره خواهند شد». وى براى اثبات اين نظريه چنين استدلال مىكند: مسلمانان از چهار نيروى بزرگ برخوردارند و اگر خود به قدرتى كه دارند پى ببرند، آن را به ابزارى كشنده عليه غرب تبديل خواهند ساخت. از نظر پلاشميد اين ابزارهاى قدرت مسلمانان عبارتند از:
الف. استعداد بارورى و فراوانى نسل: آنان به تعدد زوجات و فراوانى نسل باور دارند، زيرا پيامبرشان گفته: «تناكحوا، تناسلوا، تكثروا، فإِنّي أباهي بكم الأمم يوم القيامة و لو بالسّقط(1)ازدواج كنيد، نسل بوجود آوريد و فراوان شويد، زيرا در روز قيامت به شما بر امتهاى ديگر
1) . بحار الأنوار، ج 44، ص 170.
مباهات مىكنم و لو به جنين سقط شده» و اين موجب فراوانى شمار آنان شده است.
ب. قدرت اقتصادى: آنان مالك درياهاى طلاى سياه، يعنى نفت هستند كه روح اقتصاد كنونى است. همچنين از معادن بزرگى برخوردارند كه نه تنها براى آنان زمينه حركت، بلكه سيطره بر غرب را نيز ممكن مىسازد.
ج. موقعيت استراتژيك: كشورهاى آنان در بين شرق و غرب قرار گرفته است.
د. داشتن دين پويا و پيشرو: دين آنان جهانى و پيشرفته است و دينى ملّى، قبيلهاى يا ايستا و جامد نيست و مسلمانان خود را مكلّف به نشر اسلام در سراسر جهان مىدانند.
اشميد بار ديگر حكومتهاى غربى را از مسلمانان مىترساند و به آنان سفارش مىكند كه جنگ صليبى عليه مسلمانان به راه بيندازند كه متناسب با عصر حاضر باشد.
اين مطلب آن چيزى است كه اشميد سى سال پيش نگاشته است و ما جنگ صليبى به شكل كنونىاش را در ملّىگرايى ناصر، اومانيسم سارتر، كمونيسم فهد و بعثىگرايى عفلق ديديم و نيز آن را در وجود اسرائيل غاصب، جنگافزار استعمارى در منطقه مشاهده كرديم. همچنين تبلور آن را در تبديل فرهنگ اسلامى به فرهنگ غربى و شرقى، در پديده فراماسونرى، بهائيت و ديگر احزاب استعمارى مشاهده نموديم.
در هر صورت، مسلمانان بايد از آنچه پيرامونشان مىگذرد، آگاه باشند و دريابند كه استعمارگران و مزدورانشان عليه مسلمانان چه فعاليتهايى دارند و علىرغم گوناگونى انديشه و مصالحشان، عليه مسلمانها متّحدند. خداوند [درباره اتحاد شوم آنان ]مىفرمايد: «يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لاَ تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَالنَّصَرَى أَوْلِيَآءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَآءُ بَعْضٍ وَمَن يَتَوَلَّهُم مِّنكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ»(1)«اى كسانى كه ايمان آورديد، يهود و نصارى را دوستان [خود ]مگيريد [كه ]بعضى از آنان دوستان بعضى ديگرند. و هركس آنها را به دوستى گيرد، او هم از آنان خواهد بود». نيز بايد
دريابند كه با طرح خصمانه خود جوىهاى خون در كشورهاى ما جارى ساختند؛ در افغانستان، لبنان، فلسطين، مرز جغرافيايى ايران و عراق، اريتره، فيليپين، برمه و غير آن.
1) . سوره مائده، آيه 51.
اينها جنبه منفى سازماندهى بدونآگاهى است و امّا جنبه مثبت آن: سازماندهى بايد ژرفاى سياست اسلامى، اقتصاد اسلامى، فرهنگ اسلامى، جامعه اسلامى و دولت اسلامى را درك كند و زمانى كه تشكيلات به آگاهى رسيد، تبديل به تشكيلاتى قوى و استوار مىگردد كه «كوهها را متزلزل مىكند و خود متزلزل نمىشود» و گرنه افراد آن مصداق فرمايش اميرمؤمنان على عليهالسلام مىشوند كه: «همج رعاع اتباع كل ناعق يميلون مع كل ريح لم يستضيئوا بنور العلم و لم يلجئوا إلى ركن وثيق(1)مردمى افسارگسيخته و پيروان هر بانگى مىگردند، با هر بادى به سويى مىروند و از نور دانش، بهره نمىگيرند و به ركنى استوار پناه نمىجويند» و فرجامى جز نابودى و عقبگرد ندارند.
بنيان دوّم از بنيانهاى تأسيس حكومت يك ميلياردى سازماندهى است و بنيان نخست آن آگاهى بخشى بود و در بحث پيشين، ضرورت سازماندهى حركتها را يادآور شديم. در اين بخش، در اين خصوص بحث مىكنيم كه سازماندهى بايد استوار، با زير بناى آزادى باشد. اين سازماندهى چگونه به دست مىآيد؟ پاسخ اين است كه سازماندهى استوار، بايد از شرايط زير برخوردار باشد:
بنيان سازمان بايد از رهبرى اطاعت كامل و از روى باور داشته باشد.
رهبرى از سوى اعضاى سازمان برگزيده شود، زيرا اگر رهبرى با انتخابى آزادانه از سوى بدنه سازمان انتخاب نشود، رابطه بين رأس و بدنه سازمان، رابطهاى مبنى بر پذيرش و از ژرفاى دل نخواهد بود و تشكيلات به ديكتاتورى تبديل مىشود و ديكتاتورى دير و يا زود از بين مىرود، زيرا بر خلاف طبيعت بشر است. جامعهاى كه ديكتاتوران بر آن حاكماند، لزوما روزى شورش خواهد كرد و بدنهاى كه بر آن فردى مستبد حكومت دارد، شكيبايى مىكند، امّا روزگارى نمىگذرد كه عليه رأس شورش كرده و آن را ساقط مىكند.
1) . نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 147.
رأس تشكيلات بايد دستورات خود را كاملاً به اجرا در آورد و براى اين كار بايد رهبرى برآمده از بدنه و برگزيده از سوى آن، از طريق انتخابى صددرصد آزاد انجام گيرد.
اين دو شرط اساسى براى استوارى سازمان است و عناصر خارجى در چنين تشكيلاتى نفوذ نمىكند و تشكيلاتى متزلزل، پراكنده و سست نخواهد بود و با اين سازماندهىها جامعه به پيش مىرود. در اين تشكيلات استوار نبايد مخالفى كه حسن نيّت دارد، چنان كيفر داده شود كه موجب دورى او از تشكيلات گردد، از قبيل كيفرهاى جسمى و يا كيفرهاى مالى، بلكه بايد كيفرها پيش از همه كيفرهايى تأديبى و تربيتى باشد.
وقتى تشكيلات چنين رهبرى و بدنهاى داشته باشد و در صورت مخالفت، كيفردهى در شكل تأديبى و تربيتى باشد، يقينا گسترش و توسعه پيدا مىكند و مردم را به سوى خود جذب كرده و روزبهروز بزرگ و بزرگتر مىشود، به گونهاى كه همه جهان اسلام را فرا مىگيرد. زندگى رسول خدا صلىاللهعليهوآله در اين خصوص بهترين الگو براى ما مىباشد.
به عنوان نمونه، اطاعت دقيق بدنه از رهبرى را از داستان جنگ احد به خوبى به دست مىآوريم. در اين جنگ مشركان سپاهى انبوه فراهم آوردند تا با رسول خدا صلىاللهعليهوآله پيكار كنند و دو سپاه در محلى در دو فرسخى مدينه به نام «احد» به شدت درگير شدند و در جنگى سخت رودرروى يكديگر قرار گرفتند. در آنجا كوهى به نام احد وجود داشت و ممكن بود كه مشركان از آنجا بر مسلمانان بتازند. رسول خدا صلىاللهعليهوآله به حدود پنجاه نفر از سپاهيانش دستور داد كه به فرماندهى يكى از صحابه به نام عبداللّه در كوه بمانند و به آنان فرمود: از پشت سر مواظب ما باشيد و افزود كه به هيچ وجه - چه شكست بخوريم و چه پيروز شويم - از جاى خود تكان نخوريد. دو سپاه به هم رسيدند و مسلمانان جنگيدند و به خوبى از عهده آن برآمده، شمارى از مشركان را شكست دادند و در نهايت مشركان در برابر هجوم سپاه اسلام و تدبير حكيمانه رسول خدا صلىاللهعليهوآله عقبنشينى كردند. مسلمانان كه به گردآورى غنايم پرداختند، نيروهاى تحت فرماندهى عبداللّه گفتند: برادرانمان در حال جمعآورى مال هستند و مشركان شكست خورده و گريختند، ما چرا اينجا بمانيم؟
عبداللّه گفت: رسول خدا صلىاللهعليهوآله چنين دستور دادهاند، بنابراين با فرمان او مخالفت نكنيد، امّا از آنجايى كه آنان تازه مسلمان شده بودند و دين در ژرفاى وجودشان جاى باز نكرده بود، دنيا جلو چشم شمارى از آنان را گرفت و در نتيجه، فرمان رسول خدا صلىاللهعليهوآله و فرمان عبداللّه را ناشنيده گرفتند و هرچه عبداللّه فرياد زد كه در جاى خود بمانيد، فايدهاى نداشت و آنان از كوه پايين آمدند و به همراه ديگر سپاهيان به گردآورى غنائم پرداختند.
كافران فرصت را غنيمت شمردند و به فرماندهى خالد بن وليد از پشت هجوم آوردند و به كشتن مسلمانان پرداختند و بسيارى را مجروح كردند و مسلمانان شكست خورده، كافران چيره گشتند. از ديگر سو پيامبر صلىاللهعليهوآله و در كنار او على عليهالسلام و گروهى از مسلمانان پايدارى كردند و به شدت جنگيدند تا آنكه بار ديگر شكست را بر سپاه كافران تحميل كردند. البته اين پيروزى پس از كشته شدن حدود هفتاد تن از نيكان صحابه كه از جمله آنها حمزه سيّدالشهدا عليهالسلام بود، بهدست آمد.
آرى اگر در تشكيلات سستى وجود داشته باشد و بدنه با رهبرى مخالفت كند، كار به شكست و فروپاشى منجر مىشود. حال اگر بدنه تشكيلات با رهبرى مخالفت كرد و دستورهاى او را اجرا نكرد، بايد رهبرى با تدبير، سياستهاى مناسب را در پيش بگيرد. در چنين شرايطى رهبرى بايد گذشت كند، همانگونه كه پبامبر صلىاللهعليهوآلهاز مخالفت كنندگان دستورش گذشت، چه آنها كه روى كوه بودند و با فرمانش مبنى بر ماندن در كوه مخالفت كردند و چه آنان كه از برابر سپاه مهاجم كافران گريختند و پيامبر صلىاللهعليهوآلهرا تنها گذاشتند.
نگارنده در كتابهاى فقهى خود يادآور شده است كه حاكم اسلامى در صورت مصلحت دانستن و با تصميمى حكيمانه، مىتواند از مجرم درگذرد، و اگر كيفردهى را بهتر ديد بايد كيفردهى او تربيتى باشد و نه مادى يا فيزيكى. از اينرو مىبينيم كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله گاه از متخلفان مىگذشت و گاه آنان را كيفر تربيتى مىكرد. به عنوان نمونه وقتى سه تن از افراد از جهاد در كنار رسول خدا صلىاللهعليهوآله در جنگ تبوك بدون عذر سر باز زدند، پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از بازگشت، صلاح را در كيفردهى آنان ديد تا از اين كار دست شويند. به
همين منظور به مسلمانان دستور داد با آنان همنشينى نكنند، با آنان هم سفره نگردند، به آنان سلام نكنند، در جايى كه آنان نشستهاند، ننشينند و حتى به همسرانشان دستور داد كه برايشان غذا تهيه كنند، امّا با آنان سخن نگويند و همخوابگى نكنند. بدين وسيله، تخلّف كنندگان در محاصره اجتماعى سختى قرار گرفتند، به گونهاى كه عرصه بر آنان تنگ شد و در نتيجه آنان از كار خود توبه كردند و ديگران نيز از وضعيت آنان پند گرفتند.
داستان آنان در قرآن كريم چنين آمده است: «وَ عَلَى الثَّلَثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا حَتَّى إِذَا ضَاقَتْ عَلَيْهِمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ وَ ضَاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنفُسُهُمْ وَ ظَنُّوا أَن لاَّ مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلاَّ إِلَيْهِ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا»(1)«و بر آن سه تن كه بر جاى مانده بودند تا آنجا كه زمين با همه فراخىاش بر آنان تنگ گرديد و از خود به تنگ آمدند و دانستند كه پناهى از خدا جز به سوى او نيست. پس [ خدا ]به آنان [ توفيق ]توبه داد، تا توبه كنند».
لازم است كه رهبرى، بدنه متخلّف از فرمان خود را، محكم و فورى تنبيه كند، زيرا تنبيه تأديبى و كيفر اجتماعى موجب برگشت روحى فرد مخالف مىشود، چون كيفر از سوى رهبرى نيست، بلكه از سوى افراد جامعه است كه با آنان سخن نمىگويند، معاشرت نمىكنند و در جمع آنان حاضر نمىگردند. البته مقصود ما آن نيست كه كيفر بايد دائما چنين باشد، بلكه مقصود آن است كه از سيره رسول خدا صلىاللهعليهوآلهبراى جمع پراكندگى و كيفر مخالفان سياسى، پند بگيريم، چون امثال اين قبيل مخالفتها سياسى است و مانند: زنا، شرب خمر، قتل نفس، مخالفت اجتماعى نيست.
بنابراين، وقتى مىخواهيم در راه نجات يك ميليارد مسلمان سازماندهى گسترده اسلامى داشته باشيم بايد تشكيلاتى استوار و محكم همراه با انضباط ايجاد كنيم كه در عين حال آزاد هم باشد و آزادى زمانى خواهد بود كه رهبرى از سوى بدنه و آزادانه برگزيده شود. تا دستورهاى او زاييده توجيه و باور باشد و نه برخاسته از الزام و سختگيرى.
1) . سوره توبه، آيه 118.
بايد تشكيلات حقيقى باشد و نه همچون بت كه معيار در آن، داد و ستد[ هاى سياسى]، گرفتن و دادن، رد كردن و پذيرفتن باشد، بلكه بايد ابزارى باشد براى حاكم كردن و گسترش عدالت و توسعه جغرافيايى اسلام و نجات مسلمانان و غير مسلمانان از دست استثمارگران. در بسيارى از موارد، تشكيلات بت مىگردد و به جاى حق محورى، خود تشكيلات محور مىشود و اين خطرناكترين چيز در تشكيلات اسلامى است، زيرا وقتى تشكيلات بت شد به طور طبيعى اسلامى نخواهد بود. وانگهى آنچه كه لازم و واجب است اطاعت از حق است و تشكيلات فقط ابزار اجراى حق، نه معيار حق كه در اين صورت از حق دور مىگردد و اين دورى از حق، موجب دو امر مىگردد:
نخست: جدايى مردم از تشكيلات، زيرا مردم در پى حقاند و وقتى ديدند تشكيلات در راهى، و حق در راه ديگرى سير مىكند، به دنبال حق افتاده و تشكيلات را رها مىكنند.
دوّم: چنين تشكيلاتى اسلامى نخواهد بود، بلكه تحت تأثير خواستهها قرار خواهد گرفت و تشكيلات دلخواهى ارتباطى با اسلام نخواهد داشت، بلكه با آنچه مخالف اسلام است پيوند خواهد خورد. مسلّما ممكن نيست زيربنا غير اسلامى، امّا بنا اسلامى باشد. زيرا چيزى بر زيربنا نهاده مىشود كه با آن همگون باشد. در اين خصوص در اسلام و غير اسلام، ماجراهاى بسيارى است، مبنى بر اينكه فاقد شيىء، نمىتواند مُعطى آن باشد و وقتى تشكيلات اسلامى نباشد، نمىتواند ثمره اسلامى بدهد.
در يكى از اين نمونههاى تاريخى مىخوانيم: «فردى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: خرما براى فرزندم زيان دارد و هرچه مىگويم گوش نمىدهد. اى رسول خدا، او را از خوردن خرما نهى فرما. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: ايرادى ندارد، اما حضرت در آن روز فرزند را از خوردن خرما نهى نكرد و به روز بعد موكول كرد و فرداى آن روز فرزند را از خوردن خرما نهى كرد و او هم از رسول خدا صلىاللهعليهوآله پيروى نمود. آن فرد بعدها از رسول خدا پرسيد: اى رسول خدا، چرا فرزندم را همان روز نهى نكردى؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: در آن روز خودم خرما
خورده بودم و كسى كه خرما خورده نمىتواند ديگرى را از خوردن آن نهى كند».
اين سخن رسول خدا صلىاللهعليهوآله از نظر اجتماعى درست است، گرچه امر داير مدار واقع است، يعنى براى انسان خوردن خرما مباح است، امّا از نظر اجتماعى پسنديده نيست چنين كسى از خوردن خرما نهى كند، چون وقتى فردى ديد كه نهى كننده خود آنچه را نهى مىكند، مرتكب مىشود، به سخن نهى كننده ترتيب اثر نمىدهد و مىگويد: اگر آنچه كه نهى كرده صحيح باشد، پس چرا خود از آن دست نمىكشد و اگر آنچه را فرمان مىدهد درست باشد، چرا خود آن را انجام نمىدهد؟
درست است كه پارهاى از خردمندان بين دستور دهنده و دستور گيرنده و نهى كننده و نهى شونده فرق مىگذارند، امّا از نگاه اجتماعى و آنچه طبق گفته رسول خدا صلىاللهعليهوآلهكه فرمود: «إنّا معاشر الأنبياء اُمرنا أن نكلّم الناس على قدر عقولهم(1)ما پيامبران مأمور هستيم كه با مردم در خور فهم و خردشان سخن بگوئيم» اقتضا مىكند كه انسان بايد به امر و نهى خود نيز عمل كند و گرنه به كسى مىماند كه خود غذاى خوشگوار مىخورد و ديگرى را به زهد ورزى بخواند و آن ديگرى در دل يا به زبان مىگويد: اگر در زهد خيرى است پس خود چرا زهد نمىورزى؟
البته ممكن است دستور دهنده، غذاى خوشگوار را به جهت بيمارىاش بخورد، نه به سبب دلخواه بودن، امّا مردم به طور طبيعى پيش از گفتار، به كار مىنگرند و از اينرو وارد شده است: «عظوا الناس بأعمالكم قبل أقوالكم؛ مردم را پيش از گفتارتان با رفتارتان پند دهيد».
در تشكيلات نيز بايد اين موضوع مورد توجّه قرار گيرد و تشكيلات تبديل به بت نگردد و حق و باطل معيار باشد و تشكيلات با آن منطبق باشد، نه آنكه حق و باطل با تشكيلات سنجيده شود. اميرمؤمنان على عليهالسلاممىفرمايد: «يعطف الهوى على الهدى إذا عطفوا الهدى على الهوى(2)هواهاى نفسانى را به متابعت هدايت الهى باز مىگرداند آن زمان كه مردم هدايت الهى را به متابعت هواهاى نفسانى درآورده باشند».
تشكيلاتى كه به حق پايبند نباشد نمىتواند به حق فرا خواند و اگر هم به حق فرا خواند بىنتيجه است و مصداق كلام خدا مىشود كه فرمود: «يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لاَ تَفْعَلُونَ * كَبُرَ مَقْتًا عِندَ اللَّهِ أَن تَقُولُوا مَا لاَ تَفْعَلُونَ »(1)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، چرا چيزى مىگوييد كه انجام نمىدهيد؟ نزد خدا سخت ناپسند است كه چيزى را بگوييد و انجام ندهيد».
و حضرت على عليهالسلامفرموده: «لعن اللّه الآمرين بالمعروف التاركين له و الناهين عن المنكر العاملين به(2)خدا دستور دهندگان به نيكى را كه خود تارك آن هستند و نهى كنندگان از بدى را كه خود عامل آن هستند، لعن كرده است».
در داستان زندگى عالمى - كه سخنور هم بود - آمده است: «غلامى نزد آن عالم رفته، به عالم گفت: اربابم از ارادتمندان شماست و پاى منبر شما مىآيد و دستور شما را اطاعت مىكند و من از اين كار در سختى هستم. او را تشويق كنيد تا آزادم كند، خدا خيرتان دهد. آن عالم به برده پاسخ مثبت داد و آن روز به منبر رفت، ولى نه در آن روز و روزهاى بعد و حتى چند ماه، هيچ سخنى درباره استحباب آزادى بردگان نگفت، امّا روزى در اين باره سخن گفت، از جمله آنكه: هركس بردهاى را آزاد كند، به هر عضوى از اعضاى بدن عبد، خداوند عضوى از بدن او را از آتش دوزخ آزاد خواهد كرد. آنگاه به خواندن احاديث و تشويق مردم به آزاد كردن بردگانشان پرداخت. صاحب آن برده نيز در مجلس بود، وقتى به خانه برگشت به برده خود گفت: تو در راه خدا آزادى، هرجا كه مىخواهى برو.
برده تشكر كرد و آنگاه نزد عالم رفت و گفت: خدا خيرت دهد، اربابم مرا آزاد كرد، امّا چرا در روز نخست اربابها را به آزاد كردن بردههايشان تشويق نكردى و اكنون كه چند ماه از درخواستم گذشته درباره آزادى بردگان سخن گفتى؟ عالم گفت: روزى كه از من درخواست كردى بردهاى نداشتم و پولى هم نداشتم و از آن روز به جمعآورى پول پرداختم و تا به امروز پولى فراهم كرده، بردهاى خريدم و آزاد كردم تا سخنم در ارباب تو تأثير بگذارد و با اين عمل، خداوند در كلام من تأثيرى نهاد و اربابت تو را آزاد كرد».
اين در واقع مصداق خارجى مثال معروف «انسان و قولش» است و مىطلبد كه انسان به گفته خود عمل كند نه آنكه چيزى را بگويد كه خود بدان عمل نمىكند، زيرا جامعه سخن او را هرچند كه عذر هم داشته باشد، نمىپذيرد. تشكيلات اگر به بت تبديل شود، آموزهها و مقرّرات آن در دلها جا باز نمىكند. چنانكه آمده است: «الموعظه إذا خرجت من القلب دخلت في القلب و إذا خرجت من اللسان فلا تتجاوز الآذان؛ هرگاه پند از دل برآيد بر دل مىنشيند و هرگاه از زبان برخيزد از گوش نمىگذرد».
بنابراين بايد تشكيلات به حق باشد و نه مبتنى بر بتگرايى و هواى نفس و اگر از حقيقتگرايى و واقعبينى برخودار باشد و آنگاه به مردم بگويد از حق پيروى كنيد، از آن پيروى مىكنند. وانگهى ستايش و نكوهش، معيار سنجش تشكيلات نخواهد بود، بلكه حق معيار آن خواهد بود. بنابراين بايد تشكيلات در مسير حق باشد تا اسلامى باشد.
در جنگ دوّم جهانى كه بين متحدين و متفقين در گرفته بود، روزنامههاى آزاد يكى از كشورهاى متحدين در آغاز آن جنگ دشوار، دولت را مورد حمله قرار داده، اشتباهات و نقاط ضعف دولت را تذكر داده بودند. وزرا از اين روزنامهها رنجيدهخاطر گشته و از نخست وزير خواستند كه دستور توقيف روزنامهى منتقد را صادر كند. نخستوزير گفت: ما با هيتلر به علت ديكتاتورىاش مىجنگيم. آيا درست است خودمان ديكتاتورى به خرج بدهيم؟ كسى كه با ديكتاتوران مىجنگد بايد - به بيان خودشان - دمكرات باشد. اينكه ما خود مستبد باشيم و به مردم بگوييم: با مستبدان بجنگيد، كارى محال است. هرچه وزرا بر نخستوزير براى بستن روزنامههاى مخالف فشار آوردند، نپذيرفت و موضعگيرى نخستوزير موجب شگفتى مردم گشت و سبب جذب مردم به سوى او شد.
اين رفتار قانون هميشگى و دائمى جامعه است. در واقع آن كه با ديكتاتور مىجنگد، نبايد خود ديكتاتور باشد، هركه با ستمگر مىجنگد، نبايد خود ستمگر باشد، هركه با دروغ مىجنگد، نبايد خود دروغ بگويد. تشكيلاتى كه با بتهاى انسانى و سنگى مىجنگد و با هرآنچه بر ضد اسلام است مبارزه مىكند، خود نبايد بت گردد و به بت شدن
تن دهد و گرنه مبارزه او نه از نظر اسلامى و نه از نظر اجتماعى سودى نداشته و فرجامش، نابودى حتمى است.
بنابراين هر تشكيلاتى بايد معيارهاى حق، واقعيت، راستى و راه درست را مراعات كند. تا با اين كار - به اذن خداى متعال - چنان توسعه پيدا كند كه همه كشورهاى اسلامى را فرا گيرد و آنگاه دولتى اسلامى ايجاد كند كه يك ميليارد مسلمان را در بر گيرد.
تشكيلات مردمى بدين معناست كه مؤسسهها و عناصر پديدآورنده تشكيلات، با مردم پيوندى عميق داشته باشد و نيروى آنان را سامان داده و در عرصههاى آزادىبخشى عليه استعمار و استبداد رهبرى كند. اگر تشكيلات پيوند خود را با مردم قطع كند، در خلأ زندگى خواهد كرد و پيشرفتى نخواهد داشت و در نتيجه، نخواهد توانست مردم را به پيش ببرد و استعمار را از كشورهاى اسلامى براند. اگر تشكيلات مردمى باشد، تودهها آن را تغذيه و نيازهاى مالى و انسانىاش را تأمين مىكنند و در نتيجه، تشكيلات رشد مىكند و گسترش مىيابد، به گونهاى كه همه جهان اسلام را فرامىگيرد و بيدارى كامل و حركت فراگير به وجود مىآيد و آنگاه خواهد توانست با استعمار درگير شده، آن را از جامعه اسلامى طرد كند.
تشكيلات چگونه مردمى مىشود؟ پاسخ اين است كه وقتى تشكيلات مردمى مىگردد كه بر دو پايه اصلى تكيه داشته باشد:
بزرگوارانه، فضيلت، تقوا و كرامت بودند. اين مسأله در شخصيت عيسى، ابراهيم خليل، لوط، شعيب، موساى كليم، يعقوب، يوسف عليهمالسلام و محمد صلىاللهعليهوآله و نيز در حضرت على عليهالسلام و ديگر امامان معصوم عليهمالسلام و دانشوران راهيافته و هدايتگر و رهبران مصلح كاملاً متجلى بوده است.
كسى كه مىخواهد جامعه را رهبرى كند، بايد اعصاب خود را كنترل كند، زبان، چشم، گوش خود را حفظ كند و به دنيا روى نياورد. حضرت عيسى عليهالسلام فرمود: «الدنيا داء و العالم طبيب فإذا رأيتم الطبيب يجرّ الداء إلى نفسه فاتّهموه(1)دنيا بيمارى است و عالم پزشك است،
هرگاه پزشكى را ديديد كه بيمارى را به سوى خود مىكشد، او را متّهم كنيد».
و نيز فرمود: «إنّما الدنيا قنطرة فاعبروها و لا تعمروها(2)دنيا پل است، از آن بگذريد و آن را تعمير نكنيد».
و امام على عليهالسلام فرمود: «واللّه لدنياكم هذه اهون في عينى من عراق خنزير في يد مجذوم(3)به خدا قسم دنياى شما در چشم من بىارجتر از روده خوكى است كه در دست فردى جذامى باشد».
مىبينيم امام عليهالسلام دنيا را به پستترين عضو خوك، يعنى شكمبه آن كه انباشته از فضولات است، آن هم در دست جزامى، تشبيه مىكند.
جدا نشدن تشكيلات از تودهها نيازمند پاكى بسيار و گسترده رهبرى است و هر قدر رئيس تشكيلات منزهتر باشد، اطمينان و اعتقاد مردم به او بيشتر بوده و استوارتر برگرد او جمع خواهند گشت و در نتيجه تشكيلات، پيشرفت كرده و تودهها در مسير رهبر قرار خواهند گرفت.
برخورد، تشكيلاتها از سوى توده مردم مورد تحقير و اهانت قرار مىگيرند و در نتيجه، زمينه سقوط تدريجىشان فراهم مىگردد. شاعر مىگويد:
لسانك لا تبدي به سوءة امرىء *** فكلك سوآت و للناس ألسن
و عينك إن أهدت إليك معايبا *** من الناس قل: يا عين للناس أعين
زبان به بدى كسى نگشا، چرا كه تو را هم بدىها و مردم را زبانهايى است.
وقتى ديدهات عيب ديگران را به تو بنماياند، به ديده بگو: مردم هم چشم دارند.
هركس مردم را تحقير كند، تحقير مىشود و هركس متهم كند، متهم مىشود، هركس به كسى بدگمان گردد، مردم به او بدگمان مىشوند و هركس به راه بدى پاى گذارد مردم از او دورى مىكنند. بنابراين بر رهبران تشكيلاتهاست كه تشكيلات خود را به احترام به مردم، برآوردن نيازهايشان و تكريم آنان وادارند و در برابر آنان جز به مقدار ضرورت مانعتراشى نكنند و همه نيروى خود را براى رشد و توسعه به كار گيرند، چه اينكه احترام به مردم و شنيدن ديدگاه آنان در سيره پيامبران و پيشوايان، جايگاه والايى دارد.
در روايتها آمده است: «بيابان نشينى درشتخو نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمد و پيامبر در مسجد نشسته بود و بر گردش يارانش نشسته بودند. او از پيامبر صلىاللهعليهوآله چيزى خواست. پيامبر در آن وقت و به گونهاى كه وى را خشنود كند، نتوانست نياز وى را برآورده نمايد و آن را به وقت ديگرى موكول كرد، امّا مرد بيابانى كه فردى بىادب بود، سخنى گفت كه شايسته محضر پيامبر صلىاللهعليهوآله نبود. غيرت ياران پيامبر به جوش آمد و خواستند او را تأديب كنند، امّا پيامبر صلىاللهعليهوآله آنان را از اين كار بازداشت، سپس رو به اعرابى كرد و فرمود: با من به خانهام بيا و او را به خانهاش برد و آنچه را كه موجب خشنودى او مىگشت به وى داد و فرمود: آيا از من خشنود شدى؟ بيابان نشين گفت: آرى، اى رسول خدا، خدا از تو خشنود باشد و پيامبر را ستود. پيامبر صلىاللهعليهوآله به او فرمود: برو و به اصحاب من بگو كه من ترا خشنود ساختم و تو از من خشنود هستى. وى به مسجد آمد و پيامبر صلىاللهعليهوآله را ستود و رضايت خودش را از او بيان كرد».
بايسته اين است كه با درنگ در اين روايت سه موضوع مهّم را روشن نماييم:
نخست: پيامبر صلىاللهعليهوآله به جهت اخلاق كريمانه خود، راضى نشد بدى را با بدى پاسخ دهد، بلكه با نيكى پاسخ داد تا به اصلاحگران جامعه درسى زنده براى تأثيرگذارى بر مردم بدهد كه به ايمان و تقوا از هر چيزى نزديكتر است، چنان كه خداى متعال مىفرمايد: «وَ أَن تَعْفُواأَقْرَبُ لِلتَّقْوَى»(1)«اگر درگذرى به تقوا نزديكتر است».
و نيز مىفرمايد: «خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ وَأَعْرِضْ عَنِ الْجَهِلِينَ»(2)«گذشت كن و به [كار] پسنديده فرمان ده، و از نادانان رخ برتاب».
بايد توجه داشت كه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله برتر از آن است كه كسى را خشمناك رها كند، حتى در دشوارترين شرايط، مگر آنكه هيچ راهى وجود نداشته باشد. آن حضرت صلىاللهعليهوآله از نگاه طرف مقابل به رفتار خود نمىنگرد، بلكه به مقدار تأثير رفتارش در جان مردم و نيز انعكاسى كه دارد و اينكه در رفتار مردم چه تأثيرى خواهد گذاشت، توجّه داشت و به يك سخن همواره تودهها و مردمى بودن را در نظر داشت.
دوّم: اينكه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن بياباننشين را رها نكرد، مگر پس از آنكه وى را خشنود ساخت و روشن است كه سيره پيامبر صلىاللهعليهوآله اينگونه بود كه هيچكس را رها نمىكرد مگر آنكه با بخششهاى خود او را راضى مىكرد و زمانى از او جدا مىشد كه وى را خشنود مىساخت. رفتار اميرمؤمنان على عليهالسلام نيز چنين بود، مگر در دشوارترين شرايط كه در زندگى اين دو بزرگوار بسيار كم بود.
در كتاب «قضاء» و غير آن از دوره الفقه يادآور شدهام كه حاكم اسلامى مىتواند از حدود شرعى بگذرد، چنانكه رسول خدا صلىاللهعليهوآله و نيز اميرمؤمنان عليهالسلام در هر جايى كه مصلحت مىديدند، چنين مىكردند.
سوّم: در داستان پيامبر صلىاللهعليهوآله و آن بياباننشين آمده است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به او گفت: «برو به ياران من بگو كه من تو را خشنود كردم و تو از من راضى هستى» و بياباننشين نيز طبق
دستور او چنين كرد راستى چرا پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين كرد؟ پاسخ آن است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواست يارانش احساس كنند علىرغم آنكه آن بياباننشين موقعيتى نداشت و حضرت از خشم او نمىترسيد، امّا حضرتش او را راضى كرده و آن مرد بر پيامبر صلىاللهعليهوآله خشمگين نيست.
پيامبر صلىاللهعليهوآله با اين روش بىنظير، تودهها را گرد خود جمع كرد. در روايتى آمده است كه: «خير الولاة من جمع المختلف و شرّ الولاة من فرّق المؤتلف؛ بهترين زمامداران كسى است كه پراكندگى را به جمعيت و بدترين آنان، كسى است كه جمعيت را به پراكندگى تبديل كند».
در هر حال، سازماندهى وقتى مردمى مىشود كه تودهها مورد احترام واقع شوند، به ديدگاه و انتقادات سازندهشان توجه شود.
تشكيلات همواره بين دو عنصر قرار دارد: قدرت تودهها كه مىخواهند بين عناصر تشكيلات و مردم، برابرى برقرار باشد و عنصر هدف كه بايد طبق آن ابزار در دست تشكيلات باشد تا به هدف برسد. حال براى آنكه تشكيلات تحت تأثير اين دو قدرت واقع نشود بايد دورانديش، عاقلانه و متفكرانه باشد و راهكارهاى امور را بداند و اينكه از كجا آغاز كند كه هم تودهها را از دست ندهد و هم هدف را گم نكند. بنابراين از آن جهت كه تودهها را از دست ندهد و هدف را هم نابود نكند بايد ضمن احترام به مردم آنان را گام به گام به جلو ببرد كه در اين صورت تشكيلات مردمى خواهد بود.
من در تاريخ بسيارى از جنبشهاى اسلامى صد سال گذشته ديدهام كه معمولاً در پيشبرد مردم ناموفق بودند و اگر پيشرفتى هم داشتهاند، كوتاه مدّت بوده است، چون جنبشها، احترام تودهها را نداشتند و در نتيجه توده مردم از جنبشها جدا شدند و جنبشها تنها مانده، هرچه فرياد زدند و همّتها را به بيدارى مىخواندند، اما جز پژواك صداى خودشان را نشنيدند و با جدايى تودهها، احزاب نيز سقوط كردهاند. جنبشهاى از چهل تا بيست و پنج سال قبل تنها به همين جهت شكست خوردند. شمار مجموعه احزاب در عراق به 44 حزب با گرايشهاى مختلف مىرسيد ولى نتوانستند، هيچ كارى
انجام دهند و اين سرنوشت فقط به جهت دو مطلبى بود كه گفتيم: دليل اول، سقوط گروهى از رهبران احزاب در دام پول، كاخ، ماشين، منصب، هواى نفس و شهوتها بود؛ و زمانى كه مردم رهبران را غرق در اين امور مىديدند، نسبت به آنان بىاعتماد شده و از گردشان پراكنده مىشدند و در نتيجه، شكست بىنظيرى بود كه دامنگير احزاب مىشد.
دليل دوّم آنكه تودههاى مردم را تحقير كرده، به تمسخر مىگرفتند و در حق آنان اهانت روا داشته و تكبّر مىورزيدند. تودهها نيز مقابله به مثل مىكردند و تنها نتيجه آن، تنهايى در عرصه كار بود كه نه پشتوانه تودهاى داشتند و نه از يارىشان برخوردار بودند.
بنابراين اگر بخواهيم حكومتى با يك ميليارد مسلمان تشكيل بدهيم بايد به عناصر تشكيلات مردمى به طور گسترده ملتزم باشيم كه در اين صورت، به خواست خدا پيشرفت خواهيم كرد.
در اين بخش از مباحث سازماندهى و ضرورت مردمى بودن تشكلها و بنيانهايى كه بايد بر پايه آن نهاده شود، درباره «ضرورت جلب تودهها» بحث خواهيم كرد و البته «جلب رضايت مردم هدفى است دست نيافتنى»، امّا مقصود از آن، خدمت تشكيلات به مردم و تلاش براى جذب آنان به مقدار ممكن، در چهارچوب خشنودى خداى سبحان است. مردمى بودن دشوار است، امّا فرجامى پسنديده دارد و دشوارى نيز ناشى از آن است كه تودهها نيازهاى زياد دارند و اگر تشكل نيازشان را برآورده نكند، فورا حمايت آنان را از دست مىدهند و در اين صورت، بىترديد، سقوط مىكنند.
دشوارى برآوردن نياز تودهها از آن جهت است كه تودهها ديدگاهها، افكار، نيازها، راهكارها، اجتماعات و غير آن را دارند و اين كارها بر تشكيلات فشار زيادى وارد مىكند، امّا تحمّل دشوارىهاى برآوردن نياز تودهها آسانتر از تحمّل وجود دشمن است. انسان بايد با فشار خاصّى مواجه شود، يا فشار دوست و يا فشار دشمن و فشار دوست
آسانتر و خوش فرجامتر است. وانگهى توده مردم معمولاً توجّهى به هدف ندارند، در حالى كه تشكيلات و رهبرى آن پيوسته به هدف مىانديشند و اختلاف ديدگاه موجب تضاد مىگردد و همگى را از پيشرفت باز مىدارد. حال بايد چهكار كرد كه تشكيلات را از روىتابى تودهها باز داشت؟
پاسخ اين است كه بايد تشكيلات از خرد ورزى و ارادهاى بالا برخوردار باشد تا هنگامى كه بين آن و بين طبقه خاصى از تودهها آتشى شعلهور گشت، آن را خاموش كند و بتواند بين تودهها و هدف را جمع كند و اين كارى ساده نيست، امّا ممكن است و از اينرو در زندگى رهبران اصلاحگرا از قبيل پيامبران و امامان عليهمالسلام نمونههايى اين چنين مىبينيم.
اميرمؤمنان على عليهالسلام بالاترين مسئول و حاكم بر بيش از پنجاه دولت - طبق تقسيمبندى استعمارى كنونى - بود و دولت آن حضرت بزرگترين دولت وقت به شمار مىرفت، با اين حال از دارالأماره براى ديدار مردم بيرون مىآمد و خود كارها را پىگيرى مىنمود و نياز تك تك افراد را برآورده مىكرد و خشنودىشان را به دست مىآورد. روزى از كوچهاى در كوفه مىگذشت كه، ديد زنى نشسته و گريه مىكند، امام سوى او رفت و پرسيد: اى كنيز خدا، چرا اينجا نشسته و گريه مىكنى؟
آن زن گفت: كسان (كارفرمايان) من، مرا براى خريدن خرما فرستادند و من خرما خريدم و آن را به خانه بردم، ولى خانوادهام گفتند: آن را برگردان، نزد خرما فروش آمدم و از وى خواستم كه خرماها را پس بگيرد و پولم را بدهد، امّا او قبول نكرد. من كنيزى هستم و اكنون متحيّرم اگر به سوى خانه برگردم، صاحبان بر من خشم مىگيرند و خرما فروش نيز قبول نمىكند خرما را پس بگيرد. حال، ماندهام كه چه كنم؟
امام عليهالسلام فرمود: با من نزد خرما فروش بيا. زن برخاست و هر دو نزد خرما فروش كه جوانى مغرور بود رفتند. امام او را نصيحت كرد كه: اين كنيز است و اختيارى ندارد، خرماها را بگير و پولش را پس بده جوان ظرف خرما را از دست زن گرفت و آن را روى زمين ريخت و چون امام عليهالسلام را نمىشناخت به ايشان دشنام داد و خطاب به حضرتش
گفت: تو چه كارهاى كه در كار من و او دخالت مىكنى؟
امام عليهالسلام چيزى نگفت و جوان هم پى كار خود رفت و زن متحيّر ماند كه چه كند و اكنون كار دشوارتر گشته بود، چرا كه هم پول و هم خرما را از دست داده بود. در مدت اندكى كه آن جوان به كار خود مشغول بود، تعدادى از شخصيتهاى حكومت امام عليهالسلام از آنجا مىگذشتند كه امام عليهالسلام را ديدند آنجا ايستاده است، نزد او آمدند. آن جوان ناگهان ديد كه تعدادى از شخصيتهاى دولتى امام عليهالسلام را در ميان گرفتهاند و هيچ نمىگويند. متحيّر گشت كه اين شخص كيست؟ و چرا اين افراد، خاموش و بىحركت گرد او جمع شدهاند؟ از يكى از دوستانش پرسيد: او كيست و افرادى كه دور او را گرفتهاند، كه هستند؟
گفت: اين افراد به احترام وى ايستادهاند.
پرسيد: مگر اين شخص كيست؟
گفت: اميرمؤمنان على بن ابىطالب عليهالسلام است.
جوان به لرزه افتاد، رنگش زرد شد، از مغازهاش بيرون آمد و روى پاى اميرمؤمنان عليهالسلام افتاد و مىگفت: اى اميرمؤمنان! تو را نشناختم، از من درگذر. اى اميرمؤمنان، از من راضى باش. امام عليهالسلام فرمود: برو و معامله با كنيزك را به هم بزن و پولش را به او باز پس ده و خرماهايت را جمع كن، و امّا اينكه از من خواستى از تو خشنود باشم، خشنودى من وقتى خواهد بود كه مردم را از خودت خشنود كنى(1).
اين سخنان بزرگ، اسرار پيروزى است. اين آموزهها تنها براى رهبران نيست، بلكه هر انسانى كه مىخواهد در امنيت زندگى كند و نزد تودهها محبوب باشد بايد بدان پايبند باشد. «زمانى خشنود مىشوم كه مردم را از خود خشنود سازى». رهبر، عالم، سخنور، رئيس حكومت و كارمند بايد مردم را از خود خشنود سازد و گرنه سقوط خواهد كرد. نتيجه داستان اين شد كه خرما فروش به دكان خود رفت، پول برداشت و به كنيزك داد و خرماهاى خودش را جمع كرد و سر جايش گذاشت.
1) . ر.ك: بحار الأنوار، ج 40، ص 332.
امام عليهالسلام مىخواست در سرتاسر گستره اسلامى، حتى يك نفر هم ناخشنود نباشد. هر تشكيلاتى بايد از اين موضوع، درس بگيرد تا همواره در خدمت تودهها باشد. افرادى كه شخصيّت منفى دارند و همواره خود را برتر مىبينند و مىگويند: «اين خواست من است»، «من از همه بيشتر مىفهمم»، «تودهها نمىفهمند و دركى ندارند»، «مردم را چه، كه در اين كارها دخالت كنند» و امثال آن، نتيجهاى كه به دست مىآورند اين است كه تودهها از گردشان پراكنده شده و تشكيلاتشان از پيشرفت و پويايى باز ايستد و به حدّ مطلوب نرسد و طبيعتا نخواهد توانست جهان اسلام و حتى يك كشور را هم نجات بدهد. تشكيلات بايد تودهها را در طول مسير در نظر بگيرد، چون اين تودهها هستند كه مىتوانند، كشورهاى اسلامى را نجات بدهند و نه گروهى از تحصيلكردگان! نسبت تودهها و تشكيلات همچون آب و ماهى است كه اگر آب نباشد، ماهى زنده نمىماند.
يكى از مراجع درباره رهبر انقلاب سال 1920م. مرحوم شيخ محمدتقى شيرازى - كه نخستين حكومت اسلامى را در كربلاى معلا تأسيس كرد - نقل مىكرد: «گرد اين پيشواى انقلابى تودهها به طرز شگفتى گرد آمده بودند. شيوخ و عشاير و بزرگان و كوچكها همه عليه بريتانياى غاصب بودند و بريتانيا در آن روز يك ميليارد جمعيّت را پشت سر خود داشت، يعنى همه هند، چين، خاورميانه، افريقا و غير آن، امّا اين رهبر اسلامى كارآزموده توانست استعمار بريتانيا را از عراق بيرون كند. جمعيّت زيادى گرد ميرزا محمدتقى شيرازى جمع شده بودند و بديهى بود كه وى در سنين بالا نمىتوانست بين رهبرى انقلاب و برآوردن نيازهاى توده مردم جمع كند.
آن مرحوم به ما - كه در آن روز طلبه كوچكى بوديم - فرمود: «طلبهها، من پيش از انقلاب مىتوانستم شخصا نيازهاى شما را برآورده كنم، امّا پس از انقلاب اطراف من شلوغ شده است و من به مسئوليّتهايم مىپردازم و نمىتوانم شخصا نيازهاى شما را برآورده كنم و شما نيز به جهت ازدحام جمعيّت دسترسى به من نداريد. بنابراين هرگاه هركدام از شما نيازى داشت من روز جمعه پس از نماز صبح به خيابانهاى اطراف كربلا
مىروم و هر طلبه و يا شخص ديگرى كه مىخواهد، مرا به تنهايى ببيند، در آن وقت براى برآوردن نيازش بيايد».
اين عالم گزارشگر داستان مىگفت: «من خودم بارها رفتم و هرگاه نياز مادى يا معنوى داشتم مىرفتم و مىديدم كه وى تنها در كنار نهر و يا در خيابانهايى كه پر از درخت بود قدم مىزد و گاه فقيرى، طلبهاى و يا گروهى براى گرفتن نيازشان نزد او بودند.
اين پيشواى انقلابى و رهبر بزرگ آن روز مسلمانان، به تك تك افراد براى بيان نيازشان وقت مىداد و نيازشان را برآورده مىكرد و همين، علّت توانايى او در بيرون كردن بريتانيا از سرزمين اماكن مقدس، يعنى عراق بود. او به جهت محبوبيّت بىنظيرش كه از راه اخلاق خوب و مردمدارى گستردهاش به دست آورده بود، توانست استعمار را بيرون كند. بنابراين، اگر بخواهيم يك ميليارد مسلمان را نجات دهيم بايد بنيانى بگذاريم كه بر آگاهى بخشى و تشكيلاتى مردمى و محبوب باشد و سخن اميرمؤمنان على عليهالسلام كه فرمود: «آنچه مرا خشنود مىكند اين است كه مردم را از خود خشنود كنى» شعار عملى و دائمى ما باشد تا به خواست خدا به هدف برسيم و اين براى خداوند دشوار نيست.
اكنون در هند، پاكستان، بنگلادش، افغانستان، عراق، مصر، فلسطين، منطقه خليج فارس، اندونزى، تركيه و جاهاى ديگر سازمانهاى زيادى وجود دارد و در كنار اينها، متفكران، كتابخانهها، انتشارات، چاپخانهها، مجلات، روزنامهها و گاه راديو و تلويزيونهايى وجود دارد، امّا شرق و غرب توانستهاند اين تشكّلها و امكانات اسلامى را دستخوش تفرقه كنند و هركدام را در ميدانى تنها سازند. شرق و غرب متّحد هستند و تشكيلات اسلامى متفرق هستند و همواره متّحدها بر متفرّقها پيروزاند و اين سنت خداوندى است.
بنابراين، تشكل آگاه اسلامى كه مىخواهد حكم خداوند را در زمين اجرا كند و حكومت اسلامى با يك ميليارد جمعيت به وجود آورد، بايد به طور جدّى تلاش كند، همه
اين توانهاى اسلامى را به يك فضاى واحدى سوق دهد كه از جنوب تا شمال و از شرق تا غرب جهان اسلام را فرا گيرد تا جنبشى يگانه و امّتى واحد همچون بنيانى استوار گردد و بتواند در برابر استعمارگران شرق و غرب و فرزند نامشروع آن دو، صهيونيسم جهانى مقاومت كند و اين با روش زير امكانپذير است:
نخست: آنكه پيشنويس و اساسنامهاى براى همكارى تدوين شود كه بر پايه آن، همه نيروهاى اسلامى اعم از سازمانها، جمعيّتها و جنبشها متّحد گردند. دوّم: در اين مرحله، گروهى از متفكرانى كه اندوختهاى بزرگ از انديشه اسلامى دارند و در رفتار و روش زندگىشان به اسلام پايبند هستند انتخاب شوند و وظيفهشان سوق دادن نيروى احزاب، سازمانها، كتابخانهها، انتشاراتها، نويسندگان و امثال آنان در يك جهت باشد.
سوّم: اينكه براى رهبرى واحد اقدام كنند كه از طريق انتخابات و رأى اكثريّت، عملى مىشود و آنگاه براى ايجاد جنبش متحد اسلامى و سوق دادن همه نيروهاى احزاب و سازمانهاى اسلامى و غير اسلامى در يك جهت، تصميمهاى مناسبى گرفته شود. اين اقدام همچون رود بزرگى خواهد گشت كه از قطرهها آغاز شده، سپس تبديل به چشمهها گشته و آنگاه جويبارهاى كوچك و سپس رودهاى متوسط و آنگاه آن رود بزرگ شكل خواهد گرفت. اين كار ممكن و آسان است و نيازمند حركتى خردمندانه، جدّى، متفكرانه، مخلصانه و فداكارانهاى است كه از اتحاد اين تلاش به دست خواهد آمد.
پيامبر اسلام نيز همين رويه را به گونهاى ديگر در پيش گرفت. هركس جنگهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله را مورد دقّت قرار دهد، گسترش نيروى انسانى را در آنها مشاهده مىكند. در روزگار قبل از آن حضرت، قبايل عربى در جنگ و گريز و ستيز بودند. آن حضرت با آمدنش، قبايل ستيزگر را زير پرچم «لا إله إلا اللّه محمد رسول اللّه» گرد آورد و وجوب عمل به شرايع اسلام را به آنان متذكر شد و آنها را به ايشان آموخت. بدين ترتيب مردم قبايل و شهرها را در يك مسير و جريان قرار داد. مثلاً در جنگ بدر كه نخستين جنگ رسول اكرم صلىاللهعليهوآله بود گروهى كه به جنگ رفتند، حدود سيصد نفر بودند، در جنگ بعدى
حدود هزار نفر شدند، در جنگ ديگر هزار و سيصد نفر گشتند و سپس دو هزار و بعدا سه هزار و در جنگى به هفت هزار نفر رسيدند و در فتح مكّه، شمارشان به ده هزار مبارز رسيد. در جنگ حنين دوازده هزار نفر بودند، سپس نيرويشان افزايش يافت، در جنگ تبوك به سى هزار رسيدند و زمانى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله عازم حجة الوداع گشت، طبق پارهاى از گزارشها، يكصد و سىهزار نفر گرد آن حضرت جمع شده بودند. اين افزايش دليل بر امكان گسترش تشكلهاى اسلامى در عصر حاضر است.
در آن روزگار، قبيله، گردهمآيى طبيعى انسان بود كه اساس اين به هم پيوستگى تولّد و انتساب به شمار مىرفت، امّا امروزه تجمّعها شكل فرهنگى و نوينى يافته، در جمعيّتها، حزبها و سازمانها نمود پيدا مىكند و اين مؤسسهها را مىتوانيم در فضايى متحد و قوى با ضميمه كردن هركدام با ديگرى، جمع كنيم، تا روزى فرا برسد كه جوّ اسلامى يگانهاى برايمان از دورترين كشورهاى اسلامى به وجود آيد.
توجه داشته باشيم كه اين جوّ اسلامى يگانه، مىتواند در همه كشورهاى اسلامى، به يك گونه عمل كند و همه مسلمانان را گرد خود جمع كند و پس از آن اگر استعمار شرقى و غربى بخواهد با اين همسويى و اتحاد در افتد، به بدبختى خواهد افتاد، چون افزون بر نيروى انسان، نيروى كيفى هم خواهد بود، چنانكه خداوند در اين باره وعده داده، مىفرمايد: «وَ لاَ تَهِنُوا وَلاَ تَحْزَنُوا وَ أَنتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ»(1)«سست نشويد، اندوهگين نباشيد و شما برتر هستيد اگر مؤمن باشيد». اين نيروى كيفى در شرق و غرب وجود ندارد و اگر بر اين نيروى كيفى، نيروى انسانى را هم طبق كلام خدا كه فرموده است: «وَأَعِدُّوا لَهُم مَّا
اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّةٍ»(2)«هر قدر مىتوانيد نيرو عليه آنان جمع كنيد» نيرويى متشكل از يك ميليارد مسلمان بيفزائيم، تمام جهان اسلام زير لواى فرمان خداى متعال گرد خواهند آمد، و در نتيجه، آقايى، خوشبختى و نيرويى كه داشتند به آنان باز خواهد گشت و مىتوانند مسلمانان را از آلودگى استعمار در داخل كشورهاى اسلامى و خارج آن، رهايى بخشند؛
درست آنگونه كه تاريخ به ما مىآموزد كه وقتى در جنگ بين مسلمانان و ايرانيان رستم فرخزاد، فرمانده ايرانيان از فرمانده مسلمانان پرسيد: چه مىخواهيد؟
او در پاسخ گفت: ما دو چيز مىخواهيم: يكى اينكه انديشه بشر را از خرافه رهانيده به حقيقت برسانيم و او را از پرستش پادشاه، پرستش آتش، پرستش گاو، پرستش بت و امثال آن رها كرده، به سوى عبادت خداى يگانه، قهّار، آفريننده، روزى دهنده، زنده كننده و ميرانندهاى كه زمام همه كارها به دست اوست هدايت كنيم.
رستم پرسيد: چه قدر اين كار نيكو است و آنچه بدان فرا مىخوانيد چه زيباست. خواست دوّم شما چيست؟
فرمانده اسلامى گفت: اينكه بندگان خدا را از تنگى زمين به گستردگى آن ببريم.
مقصود از اين جمله چيست؟ وقتى كسى مىخواهد از كشورى به كشور ديگرى مسافرت كند به پاسپورت نياز دارد و يك سرى كارهاى ادارى دشوارى را بايد طى كند. آيا اين نوعى دشوارى و تنگى نيست؟ در حالى كه اسلام مىگويد: امت يگانه و واحد است و زمين از آن خداست.
وقتى مىخواهد تجارت يا كشاورزى كند يا به صنعت بپردازد يا ساختمانى بسازد و يا عقيدهاى ابراز كند و يا روزنامه منتشر كند نيازمند مجوّز است، رفتوآمد مىكند، به رشوه، ماليات، گمرك و امثال آن گرفتار مىشود. آيا اينها تنگى و دشوارى براى انسان نيست؟
انسان وقتى از ياد خداى متعال دور مىگردد به تنگى و دشوارى مىافتد و خداى متعال در اين باره مىفرمايد: «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِى فَإِنَّ لَهُمَعِيشَةً ضَنكًا وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَمَةِ أَعْمَى * قَالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَنِى أَعْمَى وَ قَدْ كُنتُ بَصِيرًا * قَالَ كَذَ لِكَ أَتَتْكَ ءَايَتُنَا فَنَسِيتَهَا وَ كَذَ لِكَ الْيَوْمَ تُنسَى»(1)«و هركس از ياد من دل بگرداند، در حقيقت زندگى تنگ [ و سختى ]خواهد داشت و روز رستاخيز او را نابينا محشور خواهيم كرد. مىگويد: پروردگارا، چرا مرا نابينا محشور
كردى، با آنكه بينا بودم؟ مىفرمايد: همانطور كه نشانههاى ما بر تو آمد و آن را به فراموشى
1) . سوره طه، آيههاى 124 تا 126.
سپردى، امروز همانگونه فراموش مىشوى».
ما پس از ترك احكام خداى سبحان، در تنگناى زمين و زندگى گرفتار شدهايم و تنها با اطاعت خداى متعال در خصوص يكپارچه ساختن جهان اسلام و متحد ساختن امّت مسلمان در زير بيرق «لا اله الاّ اللّه ومحمد رسول اللّه» و قرآن كريم و سنّت پاك را دستور زندگى قرار دادن، خواهيم توانست از اين تنگنا به فراخى قدم نهيم.
رستم به فرمانده اسلامى گفت: اين مطلب دوّم نيز بسيار زيباست! آنگاه رو به فرمانده مسلمان كرد و گفت: اگر اين دو مطلب را بپذيريم ما را رها خواهيد كرد و به كشورتان باز خواهيد گشت؟
فرمانده اسلامى گفت: آرى واللّه. ما براى پول، قدرت و زمين نمىجنگيم و فقط براى رهايى بشر از خرافات و رسيدن به حقيقت و نيز نجات ناتوانان از تنگناى زندگى به گستره آن، مىجنگيم.
رستم گفت: اين بسيار زيباست، امّا قوم من آن را نمىپذيرند.
آنگاه جنگ در گرفت و كلام خدا برترى يافت و مسلمانان پيروز شدند.
حال اگر بتوانيم توانمندىهاى گوناگون اسلامى را در يك چارچوب، به گستردگى جهان متّحد كنيم، خواهيم توانست خودمان را نجات دهيم و ديگر از اسرائيل غاصب، كمونيسم متجاوز و از غرب استعمارگر، اثرى نخواهد ماند و هيچ كدام از اين مشكلاتى را كه مسلمانان امروز با آن روبرو هستند، نخواهيم داشت. از خدا مىخواهيم كه چنين روزى را نزديك سازد.
تعاون، بنيان سوّم از بنيانهاى كلّى براى نهضت است. اين اصل بايد پيش از نهضت به وجود بيايد، همگام نهضت باشد و پس از دستيابى به حكومت يك ميلياردى مسلمانان - كه به خواست خدا تحقق خواهد يافت - هم وجود داشته باشد. تعاون، يعنى دور افكندن هر گونه تفرقه و هماهنگى بين همه سازمانها، احزاب، گروهها، كتابخانهها، انتشارات، نويسندگان، رسانههاى گروهى و امثال آن. بر همه ما لازم است در مورد تعاون به طور جدّى بينديشيم و در عمل آن را به اجرا درآوريم و گرنه استعمارگران با هزاران نام ما را از هم جدا خواهند كرد و نهضت را به پراكندگى تبديل كرده و جنبش را به تدريج و تماما نابود مىكنند تا كشورها چون لقمهاى گوارا براى دهان استعمارگران صليبى، صهيونيست و كمونيست باشد (در واقع صليبىها همان مسيحيان، صهيونيستها همان يهوديان، كمونيستها همان ملحدانى هستند كه از آغاز پيدايش اسلام تا به امروز وجود داشتند و فقط نامشان تغيير كرده است). خداى متعال درباره آنان و كينهتوزى آنان مىفرمايد: «لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَ وَةً لِّلَّذِينَ ءَامَنُوا الْيَهُودَ وَالَّذِينَ أَشْرَكُوا...»(1)«مسلّما يهوديان و كسانى را كه شرك ورزيدهاند، دشمنترين مردم نسبت به مؤمنان خواهى يافت».
در آيه ديگرى مىفرمايد: «لاَ تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَالنَّصَرَى أَوْلِيَآءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَآءُ بَعْضٍ وَ مَن
1) . سوره مائده، آيه 82.
يَتَوَلَّهُم مِّنكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ»(1)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، يهود و نصارى را دوستان [خود] مگيريد [كه] بعضى از آنان دوستان بعضى ديگرند و هركس از شما آنها را به دوستى گيرد، از آنان خواهد بود».
مسيحيان آن روز همان صليبىهاى امروزند كه در دولتهاى اروپايى و آمريكايى و جز آن تبلور يافته است. ما بايد همكارى را بين همه مسلمانان با هر نوع سليقه، گرايش، اختلاف مذهبى، اختلاف در روش، اجتهاد، كشور، ملّيّت، جنسيّت، رنگ و ديگر تمايزها، برقرار كنيم تا اتحاد كلمه و تعاون به عنوان اصل كلّى گردد كه پيش از نهضت، به هنگام نهضت و پس از نهضت و به هنگام دستيابى به حكومت اسلامى، همگان بدان رجوع كنند. ديگر اينكه همگى در بيان ديدگاه، مناقشه و توضيح حقيقت، حق دارند، امّا اين حق چيزى است و ستيزهجويى، اتهام زدنها، تفرقه و دورى از يكديگر و در نتيجه بهرهمندى استعمارگر كافر چيز ديگرى است.
رهبر انقلاب سال 1920 م. مرحوم آية اللّه العظمى شيخ محمدتقى شيرازى مىدانست كه اكثريت جامعه عراق را شيعيان تشكيل مىدادند، يعنى حدود هشتاد درصد، و سنّىها در اقليّت مىباشند. با اينكه او شيعه و مرجع شيعيان بود، وقتى عليه استعمار بريتانيا قيام كرد، عشاير منطقه فرات ميانه، عالمان، سخنوران، شخصيّتها، ثروتمندان، نويسندگان و شاعران بر گرد او فراهم آمدند، امّا وقتى براى بيرون راندن استعمارگران و اشغالگران قيام كرد، مىگفت: «بايد برادران سنّى هم در نهضت شركت كنند» و براى علما و شخصيّتهاى سنّى نامه مىفرستاد و نظر آنان را مىپرسيد و بدين ترتيب شيعه و سنّى را در نهضت متحد ساخت و از اينرو شيعه و سنّى بر گرد او براى مبارزه با استعمار و بيرون كردن آن حلقه زدند. اين روش، روشى خردمندانه بود، زيرا بدون آن استعمار مىتوانست به حركت و نهضت عراق رنگ شيعى بدهد و كينهها را برانگيزد و اهل سنّت را از آن دور سازد و در نتيجه وجود استعمار همچنان بر سينه تودهها سنگينى و جاى پاى خود را محكم كند و دو
1) . سوره مائده، آيه 51.
طرف را به جان هم اندازد و عراق به جاى استقلال همچنان در چنگال استعمار اسير مانَد.
چرا شيرازى چنين شيوهاى را برگزيد؟ روشن است كه او طبق كلام خداى سبحان چنين رفتارى را برگزيد، چنان كه مىفرمايد: «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًا وَ لاَ تَفَرَّقُوا...»؛(1)«و همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد و پراكنده نشويد».
وى توانست با اين روش و با امكانات اندك و ابتدايى كشور كوچك پنج ميليون نفرى عراق را كه غالباً بىسواد بودند، بر قدرتمندترين كشور جهان پيروز كند. بىترديد اگر بخواهيم حكومت خداى سبحان را به جامعه بازگردانيم بايد در برابر دشمنان واقعى خود، صفهايمان را يكى كنيم و از اقوام، طائفهها، رنگها و قبيلهها، وحدتى ايجاد كنيم كه بتوانيم به خواست خداى متعال اين كار بزرگ را سامان دهيم. مفهوم اين سخن آن نيست كه ضرورتاً گروهى به نفع ديگرى دست از باورهاى مذهبى خود بكشد يا برخلاف عقايد خود با ديگرى همدست شود، زيرا اين كار تنها بر پيچيدگى قضيه مىافزايد، بلكه هر كس طبق مذهب و باورهاى اصولى و فقهى خود عمل كند، ولى در بازگرداندن آقايى گسترده جهان اسلام و ايجاد امّت اسلامى يگانه، صف واحدى تشكيل دهد. بحث آزاد و قانع ساختن و قانع شدن، مرحله ديگرى است كه به مقوله وحدت صف مرتبط نيست.
مانند داستان پيشگفته و كارآمدى آية اللّه شيخ محمدتقى شيرازى، در ايران نيز آية اللّه فشاركى در اصفهان به وجود آمد. مرحوم فشاركى امر و نهى و از رفتار دستگاه حكومت انتقاد مىكرد. حاكم اصفهان از اين وضع برآشفت و طى نامهاى به ناصرالدين شاه يادآور شد كه در اصفهان فردى مردم را از سلطنت مىرمانَد و به ندادن ماليات و امثال آن تشويق مىكند. شاه عدّهاى را مأمور تبعيد فشاركى به تهران كرد. در آن روزگار، يعنى حدود صد سال پيش، وسايل رفت وآمد محدود به چارپايان بود اين عالم مركب خود را سوار شد و با مأموران شاه روانه تهران شد. پس از چند روز پيمودن راه، خبر تبعيدش به علماى تهران رسيد. در تهران آن روز دو عالم بودند كه مردم از آن دو تقليد مىكردند و آن دو باهم
1) . آل عمران، آيه 103.
اختلاف نظر داشتند. شبى يكى از آن دو خواب بود كه درِ خانه به صدا درآمد. خدمتكار در را باز كرد عالم ديگر را بر در خانه ديد. شگفتزده، شتابان نزد عالم ديگر، يعنى صاحبخانه رفته، به او گفت: فلان عالم آمده. وى شتابان به استقبال دوستش رفت و او را به خانه آورد. عالم ميهمان گفت: تهران ميان من و تو تقسيم شده است من مقلّدانى دارم و تو مقلّدانى دارى، حال اگر شاه بتواند آية اللّه فشاركى را تحقير كند، فردا نوبت ما مىرسد. ما به خداى سبحان، به آخرت و همه قوانين اسلام ايمان داريم و يكى از قوانين اسلامى، وحدت صف است. افزون بر آنكه خطر متوجّه دنياى ما نيز شده است. لذا به حكم عقل و شرع بايد متحد شويم تا اين غائله را ختم كنيم.
عالم ميزبان پرسيد: راهش چيست؟
عالم ميهمان گفت: نيمى از تهران از تو تقليد مىكنند و نيمى از من تقليد مىكنند. فردا كسى را به كوى و برزن مىفرستيم تا آمدن آية اللّه فشاركى را به اطلاع آنان برساند و از قول ما آنان را به تعطيل محل كسبشان و استقبال از او فرا بخواند تا براى اين امر به بيرون شهر روند. اگر چنين كارى انجام دهيم شاه نخواهد توانست آية اللّه فشاركى را تحقير كند.
هر دو عالم همصدا شدند و روز بعد مردم در خيابانها، بازارها و محلّهها صداى دو جارچى را شنيدند كه هر يك از سوى يكى از آن دو عالم فرياد مىزد كه فلان مرجع تقليد فرمان داده بازارها را ببنديد و براى استقبال از آية اللّه فشاركى به بيرون شهر برويد. مردم شتابان دكّانها را بسته، به بيرون تهران رفته، در نتيجه جمعيت انبوهى خارج شهر جمع شد. شاه با شنيدن اين داستان به همراه صدراعظم خود بالاى قصر رفت و ديد كه مردم در گروههاى بزرگى به راه افتادهاند، بازار تعطيل و دكانها بسته شدهاند. شاه به صدراعظم گفت: چاره كار چيست؟ اينها مىتوانند به قصرم بيايند و مرا از اريكه قدرت به زير كشند و از حكومت ساقط كنند. مىبينى چگونه اين دو عالم در تهران عليه من همداستان شدند؟
صدراعظم پاسخ داد: راه چاره اين است كه به همراه همه وزرا به استقبال وى بروى و از او بپرسى كه چرا به تهران آمده و خود را نسبت به اصل داستان بىاطلاع نشان دهى و از
فشاركى بخواهى كه در يكى از قصرهاى تو سكونت كند و بدين ترتيب از شدت خطر بكاهى و همه چيز به نفع تو تمام شود.
شاه نيز پذيرفت و از بام قصر به زير آمده، سوار كالسكهاش شد و به همراه وزرا از فشاركى استقبال كرد و از او خواست كه در يكى از قصرهايش منزل گزيند. آنگاه زيركانه از او پرسيد: كار خاصّى موجب آمدن شما به تهران شده است؟
فشاركى پاسخ داد: تو مرا احضار كردهاى.
شاه گفت: هرگز، كى اين خبر دروغ را به شما رسانده است؟
فشاركى گفت: ظلّ السلطان حاكم شما در اصفهان.
شاه به او گفت: اشتباه كرده است. اكنون به خانه من وارد شو و تا وقتى كه در تهران هستى همه نيازمندىهاى تو برآورده است و هر گاه خواستى، در كمال امنيّت برگرد.
فشاركى مىگويد: نه، من جايى دارم، به آنجا مىروم و چند روز مىمانم تا علما را ببينم و با آنان تبادل نظر كنم، سپس به اصفهان برمىگردم.
پادشاه كه مىخواست به فشاركى بدى كند، اينگونه خلع سلاح شد. فشاركى مدتى در تهران ماند و قدرتمند و پيروز بازگشت و در اين ماجرا قدرت آن دو عالم نيز فزونى گرفت و فشاركى در امنيّت كامل به اصفهان بازگشت. آنچه مسلّم است اينكه همكارى، چنين قدرتى در پى دارد. بنابراين ما بايد در كنار دستور شرع و سيره رسول اعظم صلىاللهعليهوآله، از اين داستانها نيز پند گرفته، صفهايمان را متحد كنيم و تعاون را به شعارى عملى براى پيش از نهضت، همراه نهضت و پس از آن مبدل كنيم و برخلاف اراده شرق و غرب، حكومت اسلامى يك ميلياردى بنيان نهيم و سرورى اسلامى را دوباره به جامعهمان بازگردانيم.
سخن اسلام برترين است، به شرط آنكه مسلمانان به فرمان و آموزههايش عمل كنند. البته در اين سخن كه «اسلام برتر است» شكى نيست، امّا هرچيز شرطى دارد و به تعبير امام رضا عليهالسلام در حديث مشهورى كه به طور مسند از پدرانش از رسول خدا صلىاللهعليهوآله از خدا نقل مىكند كه فرمود: «كلمة لا إله إلاّ اللّه حصني و من دخل حصني أمن من عذابي؛ كلمه لا إله الاّ
اللّه دژ من است هركه در آن در آيد، از كيفر من در امان است» آنگاه فرمود: «بشرطها و شروطها و أنا من شروطها؛(1)به شرط و شروط آن و من از شروط آن هستم». از جمله «از كيفر من در امان است» كيفر دنيايى و اخروى اراده شده است.
خداى سبحان در قرآن كريم مىفرمايد: «قُلْ هُوَ الْقَادِرُ عَلَى أَن يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذَابًا مِّن فَوْقِكُمْ أَوْ مِن تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعًا وَ يُذِيقَ بَعْضَكُم بَأْسَ بَعْضٍ...»؛(2)«بگو: او تواناست كه از بالاى سرتان، يا از زير پاهايتان عذابى بر شما بفرستد و يا شما را گروه گروه به هم اندازد [و دچار تفرقه كند] و عذاب بعضى از شما را به بعض [ ديگر ]بچشاند».
امروز اين بلا گريبان ما را گرفته، گروه گروه شديم و هر گروهى با گروه ديگر مخالفت مىكند، در نتيجه كافران بر ما چيره مىگردند. بىترديد در بين مسلمانان، خردمندان، متديّنان و عاملان به احكام الهى بسيارند. مقصودم از چيرگى كفار طرّاحىهاى استعمارى است كه در درگيرىهاى قومى، كمونيسم، بعثيسم و دموكراسى به سبك غربى چهره نموده و همين امور ميان ما جدايى افكنده، پس امت واحده ما را متفرق كرده و ما را گروه گروه ساخته است. مسلّم اينكه وحدت صفوف از اصول نهضت است كه ما بايد پيش، همراه و پس از نهضت آن را مدّنظر قرار دهيم و بدان پايبند باشيم، زيرا وحدت صفوف، جريانى اسلامى و جهانى است كه همه گروهها، سازمانها، نويسندگان، مطبوعات و انتشارات، كتابخانهها و جمعيّتهاى اسلامى و جز آن در چارچوب آن قرار مىگيرند و البته تحقق بخشيدن به اين امر براى خداوند دشوار نيست.
متوليان نهضت فراگير اسلامى ناگزير براى ايجاد حكومت يك ميلياردى همواره در تلاشند، چرا كه بايد قبل، همراه و پس از نهضت مقاوم باشند؛ زيرا پايدارى موجب گردآمدن مردم بر گرد مبارز پايدار مىشود، بر عكس مردم از گرد انسان دمدمىمزاج و
سست عنصر پراكنده مىشوند، هرچند چنين شخصى بپندارد كه نااستوارىاش را پنهان خواهد داشت. شاعر در اينباره سروده است:
و مهما تكن عند امرء من خليقة *** و إن خالها تخفى على الناس تعلم
وقتى خصيصهاى در فردى باشد هرچند بپندارد كه از مردم پنهان است، امّا آشكار خواهد شد.
بىترديد پايدارى مشكلاتى دارد، امّا انسان ثابت قدم آسانتر به هدف مىرسد و خوش فرجامتر است و در حركت، پرشتابتر از فردى است كه بيراهه مىپيمايد و از رسيدن به هدف وامانده است و اگر فرضاً گاهى هم به هدف برسد، چندان طول نمىكشد كه شكست مىخورد. بنابراين، پايدارى شرط اصلى براى نهضت اسلامى جهانى است كه مىخواهد رهبرى يك ميليارد مسلمان را به دست گيرد.
از اينرو انسان هرچه بيشتر در راه مستقيم طىّ طريق كند و نهان و آشكار خود را يك نواخت سازد و بدون سستى و واپس زدن و دودلى به كارش ادامه دهد، به پيروزى نزديكتر خواهد بود. لذا متوليان نهضت بايد روح پايدارى را در خود بپرورانند و بدان پايبند باشند و همواره قبل از دستيابى به حكومت يك ميلياردى مسلمانان و در حين آن و بعد از نيل به آن مهم نيز پايدار باشند و از هرگونه تزلزل، انحراف و چرخش دورى گزينند.
مىگويند: يكى از وزيران حكومت هند كه از حزب كنگرهاى بود كه هند را از دست بريتانيا نجات داد، فردى زاهد در زندگى بود و از روزى كه به جنبش پيوست تا روزى كه درگذشت براى سربلندى هند و در راه خدمت به هند به روش خود از هيچ كوششى دريغ نمىكرد. (البته به طور طبيعى ما جز روش اسلامى را قبول نداريم، امّا خداوند ويژگىهاى نيكو را حتى در غيرمسلمان دوست دارد و در حديث است كه خداى منّان كرم حاتم طايى را ارج نهاده است و در حديث ديگرى آمده كه خدا عذاب روز قيامت او را سبك گردانيده است). در هر صورت اين فرد بيش از پنجاه سال عضو حزب كنگره بود و در نهايت وزير شد و پس از مدتى درگذشت. وزرا براى بزرگداشت او به روستايش كه چندين كيلومتر از پايتخت هند دور بود، رفتند. اين روستا محل سكونت آن وزير به هنگام وزارتش بود كه
در مدت كار براى اداره وزارت از آنجا به پايتخت مىآمد و روزهاى تعطيلى باز مىگشت.
وقتى هيئت وزيران به همراه نخستوزير و رئيس جمهور و شخصيّتهاى برجسته حكومت و توده مردم به آن روستا رفتند، خانه او را بسيار كوچك و محقّر يافتند. اين همان خانهاى بود كه وزير، در دوره مبارزاتش در آن زندگى مىكرد و به جهت كوچكى، فقدان اثاثيه و نداشتن آب و برق از خانههاى درجه سه به شمار مىآمد.
آنان همگى شگفتزده شدند و به پاس چنين شيوهاى از زندگى، چنان از او تجليل كردند كه در ايام حياتش سابقه نداشت، چون نه مالى اندوخته، نه كاخى بنا كرده و نه اثاثيهاى جمع كرده بود. آنان خانه او را با همين وضع فقيرانهاش به موزه تبديل كردند تا مردم از آنجا بازديد كنند و از چنين انسان مخلص و فداكار در راه هدفش درس زندگى و خدمت گيرند. آنان به پاس احترام به او دستور دادند كه آب و برق به روستا برسانند، راه آن را آسفالت كنند، خطوط تلفن بكشند و وضع روستا را بهبود دهند.
در تاريخ اسلام از اين قبيل زاهدها، نمونههاى والايى مىتوان يافت. رسول خدا صلىاللهعليهوآله، امام على عليهالسلام، حضرت فاطمه عليهاالسلامو همه امامان و اهل بيت عليهمالسلام، ابوذر غفارى، سلمان فارسى و ديگر شاگردان پيامبر صلىاللهعليهوآلهو امامان عليهمالسلاماز اين نمونه هستند، اما اينكه ما به داستان زندگى اين وزير اشاره كرديم از آنروست كه بدانيم انسان هدفمند، اگر مسلمان هم نباشد بايد هدف خود را در نظر داشته باشد و در كارش پايدار و درستكار بماند، نه آنكه تبار، گذشته و ويژگىهاى سابقش را فراموش كند، همان بلايى كه بسيارى از رهبران را گرفتار مىكند؛ همانها كه از افراد معمولى و همچون ديگرانند، امّا وقتى به مال، شهرت، مقام و منصب دست يابند، دگرگون مىشوند. اينان نه تنها هدف را محترم نمىشمارند، بلكه به هدف نيز ضربه وارد مىكنند، چون با كارشان، دروغ بودن گفتارشان را برملا مىسازند.
امام صادق عليهالسلام در اينباره مىفرمايد: «كونوا دعاة للناس بغير ألسنتكم؛(1)نه با زبان [ كه با رفتار]تان مردم را [ به سوى نيكىها ]فراخوانيد».
1) . كافى، ج 2، ص 78.
اين سخن بدان معناست كه انسان راستى را توصيف نكند، امّا خود دروغ گويد، از مشورت در حكومت سخن نگويد، ولى چون به حكومت دست يافت، خودكامگى در پيش گيرد، خود را عدالتخواه ننماياند و از عدالت دم نزند، ولى با رسيدن به قدرت، ستمكارترين افراد شود، به توصيف اسلام و قوانين اسلامى و مزاياى آن نپردازد و چون به قدرت رسيد همه چيز را به ديوار بكوبد و بدان بىاعتنا شود.
بنا به نقل مورّخان وقتى اميرمؤمنان عليهالسلام به كوفه رسيد، شهرى كه پايتخت خلافت امام و مركز دولت اسلامى به گستردگى پنجاه دولت كنونى بود، فردى او را ديد كه از سرماى سخت كوفه مىلرزد. به حضرت عليهالسلام گفت: تو در اين وضعيت به سر مىبرى حال آنكه خليفه، امام و اميرمؤمنانى و در عراق اموال، بسيار است و ثروت هنگفتى كه نه فقط اموال حكومتى، بلكه اموال شخصى (چون امام هنگام دورى از خلافت پس از رسول اكرم صلىاللهعليهوآله باغهاى بسيارى آباد كرد) نيز در اختيار توست. بنابراين، چرا از سرما مىلرزى؟
امام عليهالسلام پاسخى داد كه بايد همه نسلها از آن درس بگيرند. حضرت فرمود: «به خدا سوگند، اگر از نزد شما با افزون بر مركب و توشهام خارج شوم (از دنيا روم) خائن خواهم بود و اين همان لباسى است كه با آن از مدينه آمدهام»(1).
امام تا آخر همانگونه زيست كه فرمود. اگر رهبرى امت را كسى بر عهده مىگرفت كه از اين امام عليهالسلام و رسول خدا صلىاللهعليهوآلهپيروى مىكرد، آيا تنها در هند - طبق گزارش جهانى - سيصد ميليون گرسنه وجود داشت؟ آيا در امريكا سى و يك ميليون گرسنه خواهد بود؟(2)
در هر صورت، متولّيان نهضت بايد به اصول كلّى نهضت كه پايدارى از آن جمله است مجهز باشند؛ پايدارى كامل تا به هدف دست يابند و اين پايدارى موجب لطف خداوند نسبت به ما گردد، چنانكه اميرمؤمنان عليهالسلام در يكى از خطبههاى خود فرمود: «فلمّا علم اللّه منّا الصدق أنزل علينا النصر؛(3)چون خداوند ما را راستگو يافت، يارىاش را بر ما فرو فرستاد».
اگر ما پايدار بمانيم و خداى متعال ما را راستگفتار و استوار يابد، بىترديد يارىاش را بر ما نيز فروخواهد فرستاد. اين يارى از سوى خدا و از سوى غيب خواهد بود، امّا از سوى جامعه، مردم به طور طبيعى گرد افراد صادق و پايدار جمع مىگردند و خداوند در قرآن فرموده است: «... اتَّقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّدِقِينَ»؛(1)«از خدا پروا كنيد و با راستان باشيد».
از خدا مىخواهيم كه به اين كار موفقمان بدارد و در شمار كسانى قرارمان دهد كه به آنچه مىگويند، عمل مىكنند و به آنچه عمل مىكنند فرامىخوانند كه توفيق از اوست.
بايد متوليان و پيشگامان نهضت از نظر زبان، دل، گوش، چشم، دست، پا، جنس (غرايز)، مال، خانواده و جز آن پاك باشند، زيرا اسلام بنيانى متكامل دارد و غير اسلام بنيانى در هم ريخته دارد. غير اسلام - اعم از كمونيسم و يا سرمايهدارى غربى - به افراد مىگويد: هرچه مىخواهى انجام بده كه در انجام آنچه كه مىخواهى آزادى، در مسائل جنسى، قماربازى، شرابخوارى، بدگويى، اتهامزنى و جز آن. بنابراين، كسى كه مىخواهد چنين امورى را سامان دهد، نيازمند به پاكى نيست، بلكه خودِ رهبران، مردم را به ناپاكى مىخوانند و فضا را براى اعضا آلوده مىسازند. برعكس، نهضت اسلامى، نهضتى پاك، شرافتمند و پيراسته است و لذا دستاندركارانش نيز بايد از نظافت كامل و طهارت فراگير برخوردار باشند.
خداى سبحان رهبران اسلام را افرادى معصوم قرار داده است و اين امر در همه اديان آسمانى كاملاً آشكار و ملموس است. به طور مثال در مورد اهلبيت عليهمالسلام مىفرمايد: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا»؛(2)«خدا فقط مىخواهد آلودگى را از شما خاندان [ پيامبر] بزدايد و شما را پاك و پاكيزه گرداند».
نيز به ابراهيم و اسماعيل فرمان مىدهد: «...أَن طَهِّرَا بَيْتِىَ...»؛(3)«خانهام را پاكيزه كنيد».
مىبينيم كه خانه خدا پاك، كتاب او پاك، قانون او پاك، رهبران دين او پاك هستند. بنابراين، بايد رهبر حركت اسلامى جهانى در نهايتِ مسلمان بودن، آراستگى و نظافت باشد، در لذّت[ هاى افسارگسيخته] از قبيل كاخنشينى و تجملات غرق نگردد، حتى اگر از راه حلال فراهم شده باشد، چون بدين معنا نيست كه لزوماً هر كار حلالى حتماً انجام داده شود، به ويژه براى فردى كه مىخواهد جهان اسلام را رهبرى كند و الگويى براى پاكى، معنويت، فضيلت و تقوا باشد، بلكه چنين فردى بايد در نهايت سادهزيستى، آراستگى و پاكى باشد و اين بايستگى از آنروست كه توفيق الهى منوط به داشتن چنين ويژگىهايى است. شاعرى از طلبههاى علوم دينى بود و نزد عالمى به نام «وكيع» براى تحصيل مىرفت
امّا موفق نشد و نتيجهاى نگرفت. او سروده است:
شكوت إلى وكيع سوء حفظى *** فأرشدنى إلىترك المعاصي
و علّله بأنّ العلم فضل *** و فضل اللّه لا يؤتى لعاصي
«نزد وكيع از بدى حافظهام شكايت كردم، او مرا به ترك گناه سفارش كرد و دليل آن را چنين آورد كه علم، فضيلت است و فضل خدا به گناهكار داده نمىشود».
اميرمؤمنان على عليهالسلاممىفرمايد: «فلمّا علم اللّه منّا الصدق أنزل علينا النصر؛ وقتى خداوند از ما صدق را ديد، يارىاش را بر ما فرو فرستاد»؛ يعنى چون ما در كارهايمان و در نظافت و پاكى و... صادق بوديم پس از آن، خداى سبحان پيروزىاش را بر ما فرو فرستاد.
رهبران نهضت بايد نظيف باشند، نهضت نيز بايد پاك باشد، چه پيش از دستيابى، چه در حين موفقيت و چه وقتى كه نهضت به حكومت اسلامى يكپارچه برخوردار از يك ميليارد شهروند دست يابد، امّا اگر رهبر پاك نباشد، حركت پاك نباشد، يا كسانى كه به جريان فراگير اسلامى اقدام كردهاند غرق در فساد، رشوهخوارى، شهرتطلبى، مسائل جنسى، كاخنشينى، تجمّلات و غير آن باشد، بىترديد نهضت شكست خواهد خورد، نه خدا توفيقى خواهد داد و نه مردم بدان خواهند گرويد، زيرا مردم جز بر گرد رهبرى پاك، درست و برخوردار از فضيلت و تقوا جمع نمىشوند.
در تاريخ از عالمى ياد شده كه گام از دايره پاكى بيرون نهاده، به پادشاهان پيوست و از ستايشگران و ابزار حكومت گرديد. يكى از خلفا همواره شمارى از عالمان را گرد خود داشت و آنها را در شمار ابواب جمعى دربار خود در مىآورد. در آن زمان عالمى پرهيزگار و زاهد و رويگردان از سرگرمى و لذّتها بود، به نام «شريك» كه به جمع درباريان خليفه نپيوست. روزى خليفه او را خواسته، به وى گفت: از آنرو كه تو فردى عالم و باتقوا هستى مىخواهم مشاورم باشى، چون مشورت نيازمند عالمى عامل است و تو مىدانى وقتى فردى باتقوا و پرهيزگار طرف مشورت خليفه باشد، مردم از چنين خليفهاى سود مىبرند.
شريك گفت: چنين كارى نمىكنم.
خليفه گفت: پس منصب قاضى القضاتى (وزير دادگسترى) را بپذير، چون قاضيان بسيار هستند و بعضى از آنان روش درستى ندارند. اگر مىخواهى امّت رسول خدا صلىاللهعليهوآله را به سامان آورى، به اين منصب تن ده تا آنان را به حق و راه مستقيم هدايت كنى.
شريك گفت: چنين كارى را انجام نمىدهم.
او مىدانست كه مشورت نوعى مشاركت است و منصب قاضى القضاتى در واقع دامى است كه خليفه مىخواست به وسيله آن وى را شكار كند و به دربار خود پيوندش دهد.
خليفه گفت: اگر اين كار را هم نمىپذيرى، درخواست مىكنم كه معلم فرزندانم باشى، زيرا آنان در آينده خليفه خواهند شد و اگر تربيت اسلامى صحيح داشته باشند، كشورها را اصلاح و به مردم خدمت خواهند نمود، ولى اگر درستْ پرورش نيابند، فاسد گشته، جامعه را فاسد خواهند كرد.
شريك گفت: اين كار را هم انجام نمىدهم.
وقتى خليفه ديد شريك درخواستهاى او را قبول نمىكند گفت: اى شريك، در اين صورت يك درخواست مرا قبول كن و آن اينكه امروز ناهار را با ما بخور.
شريك گفت: ايراد ندارد، چون رسول خدا صلىاللهعليهوآلهقبول دعوت مؤمن را مستحب دانسته.
شريك تا ظهر در دربار ماند و از سفره رنگين و چرب خليفه خورد، حال آنكه تا آن
روز زهد ورزيده، به نان جويى بسنده مىكرد. غذاى دربار در روح او تأثير گذاشت. رئيس آشپزخانه از يكى از اطرافيان او پرسيد: آيا شريك از غذاى خليفه خورد؟ گفت: آرى.
سرآشپز گفت: به خداى كعبه سوگند كه شريك از اين پس هرگز رستگار نخواهد شد.
جريان همان شد كه سرآشپز گفته بود. شريك پس از خوردن غذا به خليفه گفت: فكر كردم بهتر است به كشور و مردم خدمت كنم، لذا آمادهام به عنوان مشاور تو خدمت كنم.
خليفه گفت: آفرين، خدا به تو بركت دهد.
آن گاه شريك گفت: همچنين به نظرم رسيد كه رئيس قضات گردم، چون در اين كار خدمت به ستمديدگان و بازگرداندن كارها به جايگاه آن است.
خليفه گفت: خدا از سوى اسلام و مسلمانان به تو جزاى خير دهد.
شريك گفت: نيز فكر مىكنم كه معلّم فرزندانت باشم تا پس از تو خلفاى هدايت يافته و پيشوايان عادل باشند.
خليفه گفت: خدا به تو نيكى كند، آنگونه كه به من نيكى كردى.
از آن پس شريك به دربار خليفه پيوست و از كارگزاران ستمگران شد. همگى مىدانيم كه خلفاى عباسى همانند خلفاى اموى بسيار به اسلام بدى كردند كه آثار آن تا به امروز باقى است. كسانى كه از حريم پاكى پا بيرون مىنهند به ناچار به جمع عمّال ستم پيوسته، در راه نابودى اسلام گام مىنهند و از اينرو رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرموده: «إذا رأيتم العلماء على أبواب الملوك فبئس العلماء و بئس الملوك، و إذا رأيتم الملوك على أبواب العلماء فنعم العلماء و نعم الملوك؛(1)هر گاه عالمان را به در سراى شاهان ديديد، پس بد پاشاهان و بد عالمانى هستند و زمانى كه شاهان را بر در سراى عالمان ديديد پس نيك پادشاهان و نيك عالمانى هستند».
روشن است، وقتى عالمى به دربار شاهان آمدوشد داشته باشد، آنهم نه به منظور برآوردن حاجت مردم يا اضطرار، خوف و امثال آن كه از موارد تقيّه بوده و در قرآن كريم آمده است، بىترديد چنين عالمى دنياطلب است و هرگاه عالم به دنبال دنيا باشد، بدا به حال او و بدا به
1) . الكنى و الألقاب، شيخ عباس قمى، ج 1، ص 272.
حال پادشاه، زيرا پادشاه در اين صورت به پندهاى او گوش نداده، يقيناً عالم نيز پادشاه را پند نخواهد داد، زيرا نيازمند دنياى اوست. در مقابل، اگر شاهان، اميران و بزرگان به درِ خانه عالمان پرهيزگار رفتند، نشاندهنده پاكى عالمان است، زيرا خود را به پادشاهان نزديك نمىكنند و پادشاهان نيز خوبند، چون به خانه عالمان رفتوآمد دارند.
جان سخن اينكه نهضت اسلامى بايد در نهايت پاكى و پيراستگى باشد تا بتواند مردم را گرد خود جمع كند. از خداى متعال يارى مىخواهيم تا هدايت را براى ما رقم زند كه اين، بر خداى توانا دشوار نيست.
ديگر بايستگى متوليان نهضت و افرادى كه به آن مىپيوندند، اينكه مردمى مقاوم باشند، نه افرادى سست و تنبل؛ افرادى صبور و پايدار كه دشوارىها را به هيچ مىگيرند. وانگهى در راه نهضت گل و عطر نيفشانده، فرش نگستراندهاند، بلكه انباشته از خار است. از اينرو در بسيارى از آيات قرآن، خداى متعال از سختى، ترس و مشكلات روحى و جسمى كه پيامبران خدا ديدهاند، ياد مىكند. رسول خدا صلىاللهعليهوآله با همه آراستگىشان به اخلاق نيكو، علم و پيوند با وحى، رنجهاى بسيارى ديد، آنسان كه فرمود: «ما اوذي نبي مثل ما اوذيت؛(1)هيچ پيامبرى همچون من آزار نديد».
آن حضرت همچنان كه در نماز، روزه و حج براى ما الگوست در پايدارى، مقاومت، شكيبايى، بردبارى نيز الگو است و بايد به او اقتدا كنيم تا پيشرفت نماييم. حضرتش را ساحر، افسون شده، كاهن، شاعر و ديوانه و جز آن خواندند. به همين بسنده نكردند و كار به جايى رسيد كه مشركان، عموى آن حضرت، حضرت ابوطالب عليهالسلام را نزد او فرستادند تا به آن حضرت بگويد: «اين كار را رها كن». پيامبر صلىاللهعليهوآله با اندوه و در حالى كه ديدگانشان غرقِ اشك شده بود، فرمود: «يا عمّاه، لو وضعوا الشمس في يميني و القمر في يسارى على أن
1) . ابن شهر آشوب، مناقب آل أبى طالب، ج 3، ص 42.
أترك هذا الأمر حتّى يظهره اللّه أو أهلك فيه ما تركته؛(1)به خدا سوگند اى عمو، اگر خورشيد را در دست راست من و ماه را در دست چپ من بگذارند كه اين كار را رها كنم، چنين نخواهم كرد تا كارى را كه خدا مىخواهد، انجام گيرد، يا در اين راه كشته شوم».
پايدارى انقلابيون به جهت ستايش مردم، دست زدنهايشان و احترامات كنونى يا در آينده نيست، زيرا اگر چنين بود، مفهوم آن اين است كه اينان به منظور رسيدن به هدف و خشنودى خدا كار نمىكنند و در انديشه پاداش الهى نيستند و در كنار خداخواهى و قربت، جوياى چيز ديگرى هستند. بايسته تذكر است كه در روز قيامت به رياكاران گفته خواهد شد: «برويد و مزد خود را از كسانى بخواهيد كه براى آنان كار مىكرديد». مسلّم اين است كه بايد تنها براى خدا پايدارى كرد و با دريادلى، ضربههاى دوست و دشمن را تحمل كرد.
امام حسين عليهالسلامدر روز عاشورا فرمود: «هوّن عليَّ ما نزل بي أنّه بعين اللّه؛(2)همين كه اين كارها از نظر خداى متعال پنهان و دور نيست، بلا را بر من آسان مىسازد».
انسان بايد به منظور نيل به پاداش و خشنودى خدا پايدارى كند، نه آنكه در اين فكر باشد كه اكنون يا در آينده به دنيا دست يابد. اين قبيل پاىورزان ثابت قدم خواهند توانست نهضت اسلامى پديد آورند كه البته از اين نمونهها بسيار، مىتوان يافت. حكومت نورى السعيد (نخستوزير وقت عراق) مرد مسلمان و مجاهد و مبارزى را دستگير و او را به زندان ابد محكوم كرد، چون او به ايجاد حكومت اسلامى فرا مىخواند. يكى از سخنوران برايم نقل كرد كه: اين فرد دوستم بود، پدرش از من خواست كه نزد نورى السعيد بروم و با ميانجيگرى پسرش را آزاد كنم. به بغداد رفتم و با دشوارى خود را به نورى السعيد رساندم و به او گفتم: اين جوان گول خورده، ديگر اينكه پدر پير، عالم و باتقوا و مادرى كهنسال دارد و تنها فرزند خانواده است و زن جوان و فرزندى دارد، اگر ممكن است او را آزاد كن.
نورى السعيد به من گفت: نزد اين جوان در زندان «نُقرة سلمان» (گودال سلمان) برو و
به او بگو: تا با خط خودش نوشتهاى مبنى بر برائت از كار قبلى خودش و عذرخواهى از من بنويسد، اگر به اين خواسته تن دردهد، او را آزاد مىكنم.
خطيب گفت: بسيار خوشحال شدم و به زندان «نقرة سلمان» رفتم. در آن هواى گرم در زندان حتى پنكه وجود نداشت. جوان را ديدم كه تحت تأثير تابش آفتاب رنگش تيره و بسيار برنزه و به شدت ضعيف شده است. با ديدنم به استقبالم آمد. داستان را برايش نقل كردم و علاقه و دلتنگى پدر و مادرش را بيان كردم و از فرزند كوچكش ياد كردم و گفتم: به خودت، پدر و مادرت، خانوادهات رحم كن و به آيندهات بينديش. اگر طبق نوشتهاى از كارهاى گذشتهات بيزارى بجويى و از نورى السعيد عذر بخواهى او آزادت مىكند.
خطيب گفت: جوان تبسمى كرد و گفت: فلانى پيش نورى السعيد برو و به او بگو: كه اگر مرا تا آخرين نفسم در اين زندان و در شرايطى بدتر از شرايط فعلىام نگه دارى، يا قطعه قطعهام كنى از اصول و انديشهام دست نخواهم كشيد و آينده من بهشت است. در مورد پدر، مادر، زن و فرزندم بدانيد كه خداى مهربان سرپرست آنان است و آنان برتر از حضرت زينب عليهاالسلام و خانواده امام حسين عليهالسلامنيستند. به نورى السعيد بگو: او بايد به دليل جنايتهايى كه نسبت به اسلام و مسلمانان مرتكب شده است، عذرخواهى كند.
خطيب گفت: هرچه تلاش كردم او را به اندازه سر سوزنى پشيمان كنم، پشيمان نشد و من نااميد شدم و برگشتم و آنچه را كه ديده بودم براى پدر، مادر و زن او نقل كردم.
اين پايدارى شگفت را در رسول خدا صلىاللهعليهوآله، على عليهالسلام، فاطمه عليهاالسلام، حسن، حسين و ائمه اطهار عليهمالسلام، در علماى مجاهد، در پاكان نيكسرشت مىيابيم و گسترش اسلام تا اين حدّى كه شاهد آنيم، در گرو همين مقاومتهاست. اگر نهضت جهانى اسلام چنين پايدارى را شعار و راهبرد خود سازند، به يارى خداى توانا، دستيابى به هدف مورد نظر كه حكومت اسلامى با يك ميليارد مسلمان تحقق خواهد يافت. راه دشوار است و در آن سرزنش، اهانت، تهمت، زندان، اعدام و همه چيز وجود دارد، امّا اگر مسلمانان دشوارىهاى اين راه
را تحمل كنند و در آن گام زنند، به هدف والاى خود خواهند رسيد.
تاريخ مسلمان شدن مردم برخى از مناطق روسيه تزارى را مىخواندم. آمده بود كه: در يكى از مناطق روسيه، به نام قفقاز (كه در زمان نگارش كتاب در دست كمونيستها بود) بدترين نوع سركوب، وحشت، زندان، شكنجه و تبعيد وجود داشت. هفت تن از علماى يكى از مدارس قفقاز با خود انديشيدند كه در مدرسه نشستهاند و مردم، در گمراهى هستند و كافران بر آنان حكومت مىكنند. بنابراين وظيفه دارند رسالت الهى را ابلاغ كنند و بدترين منطقههاى روسيه را از نظر توحش و بتپرست بودن ساكنان آن، براى تبليغ برگزيدند و با هم قرار گذاشتند كه يكى از آنان به آنجا برود و رسالت الهى را به آن مردم ابلاغ كند، اگر پذيرفتند، نامهاى به دوستانش بنويسد تا آنان نيز به او بپيوندند و اگر خبرى از او نرسيد، مفهوم آن اين است كه آنان نپذيرفته، او را كشتهاند.
يكى از آنان بدان سو روانه شد تا رسالت الهى را به آنان ابلاغ كند. بتپرستان عليه او همداستان شده، او را كشتند و چون از وى خبرى به دوستانش نرسيد، فرد دوم با آگاهى از خطر به همان منطقه رفت و سرانجام همانند فرد قبلى شد. بىخبرى از او، نفر سوم را به آنجا گسيل داشت و پس از او تا آخرين فرد به آنجا رفتند و همگى در راه انجام وظيفه كشته شدند. پس از آن خداوند دل آن افراد خشن و وحشى را روشن كرده و كم كم ايمان به دل آنان راه يافت، به گونهاى كه اسلام بر آن منطقه حاكم شد. در كتاب كيف انتشر الاسلام به چگونگى اين ماجرا پرداختهام. آرامگاه اين هفت عالم مجاهد هنوز در آن منطقه وجود دارد. اينان چنين پايدارى، شكيبايى و ايستادگى كردند و به حقيقت، سخن و آموزه الهى را به كار بستند، آنجا كه مىفرمايد: «يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا اصْبِرُوا وَ صَابِرُوا وَ رَابِطُوا وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»؛(1)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، صبر كنيد و ايستادگى ورزيد و مرزها را نگهبانى كنيد و از خدا پروا نماييد، اميد است كه رستگار شويد».
در حديث نيز آمده است: «لا يخدع اللّه عن جنته؛(2)با نيرنگ كردن با خدا نمىتوان بهشتش را به دست آورد». اين سخن سراسر حكمت، بدان معناست كه انسان نمىتواند بدون انجام
كارى و بدون پايدارى، شكيبايى و جهاد، خداى را گول بزند. همه ما مىدانيم كه جهاد از فروع دين است و جهاد از ريشه «جهد» به معناى تلاش گرفته شده است و از همين ريشه، ماده «اجتهد» گرفته شده است، يعنى انسان با تلاش، شكيبايى، پيمودن راه، پايدارى و بردبارى در مسير پيشرفت قرار خواهد گرفت. بنابراين لازم است كه نهضت جهانى فراگير اسلامى، پايدارى را به عنوان يكى از شعارهاى خود برگزيند، زيرا پايدارى از اصول نهضت است كه - به خواست خدا - به حكومت اسلامى درخشان فراهم از يك ميليارد مسلمان خواهد انجاميد واين بر خدا دشوار نيست.
افراد نهضت بايد از پيوندهاى زندگى درك كامل داشته باشند، زيرا خداى سبحان هستى و عناصر تشكيلدهنده آن را در پيوند با يكديگر قرار داده و آن را برخوردار از اسباب و مسببات و علّتها و معلولها گردانده است. از اينرو انسانى كه در پى هدفى است بايد راههاى مناسب با آن هدف را بپيمايد، چرا كه خداوند كارها را فقط و فقط از راه اسباب آن انجام مىدهد، مگر آنكه خرق عادتى يعنى معجزه باشد كه بسيار نادر است، از قبيل ناقه صالح و بچهاش را از كوه بيرون آورد يا آنكه عصاى موسى را به مارى خزنده تبديل نمود و معجزههاى ديگر پيامبران، كرامت اولياء و امثال آن كه تماماً خارق عادت است و امور جارى را نمىشود قياس بدان كرد. به يك سخن خداى حكيم دنيا را دنياى اسباب و مسببات خواسته است، حتى وقتى كه خدا مىخواهد چگونگى امكان پيمودن شرق و غرب زمين را از سوى ذوالقرنين توضيح دهد مىفرمايد: «ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَبًا»؛(1)«سپس راهى [ ديگر] را دنبال كرد». به تصريح اين سخن خدا، ذوالقرنين از اسباب پيروى كرد تا به مسبَّب رسيد. بنابراين اگر ما مسلمانان بخواهيم حكومت اسلامى يك ميلياردى ايجاد كنيم بايد عواملى را به كار گيريم كه بدان مىرساند. در جايى خواندم كه: «سلطان عبدالحميد
1) . سوره كهف، آيه 88.
خليفه عثمانى - كه تركيه در زمان او سقوط كرد - تابلو نوشتهاى بالاى سرش در قصرش نصب كرده بود كه محتواى آن، اين روايت رسول خدا صلىاللهعليهوآلهبود كه فرموده: «الإسلام يعلو و لا يُعلى عليه؛(1)اسلام [ هماره] برترى مىگيرد و چيزى بر آن برترى نخواهد يافت».
وقتى به وى گفته مىشد كه غرب در تشكيلات، در زمينه اسلحه، صنعت و امثال آن پيشرفت كرده و بيم آن مىرود كه بر كشورهاى اسلامى چيره شود سلطان عبدالحميد به آن نوشته اشاره مىكرد، يعنى «اسلام برتر است و چيزى بر آن برتر نخواهد بود» بنابراين چون ما مسلمانيم و آنان كافرند، بر ما چيره نمىگردند.
خردمندان مىترسيدند كه نظر عبدالحميد را رد كنند، چون ديكتاتور دوست ندارد كه كسى در برابر او سخنى بگويد كه خوش ندارد و فقط ستايش، تملّق و تحسين مىخواهد، امّا آنان پيش خود مىانديشيدند كه اسلام با وسيله و كار و تلاش برتر مىشود نه بدون ابزار و حق نيز همين است. پيامبرى كه فرمود: «اسلام برتر است و چيزى بر آن برتر نمىشود» خود را در راه تجهيز سپاه و جمعآورى نيرو و اسلحه، شب و روز به زحمت مىافكند و خداى سبحان مىفرمايد: «وَ أَعِدُّوا لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّةٍ وَ مِن رِّبَاطِ الْخَيْلِ»؛(2)«و هر چه در توان داريد از نيرو و اسبهاى آماده بسيج كنيد». يعنى نيروى اسلحه، سازمان، پول، دانش، پيمانها و ديگر نيروهاى شبيه به آن را گرد آوريد. در مقابل اين فرمان خداى
قادر متعال، عبدالحميد به زبان حال مىگويد كه نياز به نيرو نداريم، زيرا «اسلام برتر مىشود و چيزى بر آن برتر نمىگردد» و به علت درك اشتباه و ديكتاتورىاش سرانجام دولت پردامنه و پرديرينه عثمانى از پاى درآمد كه آثار زشت اين سقوط تاكنون باقى است.
متوليان نهضت اسلامى بايد درك كنند كه خداى متعال درباره منافقان مىفرمايد: «...وَ لَكِنَّ الْمُنَفِقِينَ لاَ يَعْلَمُونَ»؛(3)«ليكن اين دورويان نمىدانند».
به ديگر بيان، ندانستن صفت منافق است، در حالى كه اخلاق مسلمان علم، درك
وآگاهى است «...لِّيَتَفَقَّهُوا فِى الدِّينِ...»؛(1)«تا در دين آگاهى پيدا كنند».
فقه در زبان قرآن كريم، همان فهم، و دين آن چيزى است كه مناسب شأن انسان در دنيا و آخرتش باشد. نهضت اسلامىِ همگانى كه مىخواهد حكومت اسلامى يك ميلياردى ايجاد كند، بايد بداند چگونه بايد عمل كند، ياد بگيرد، تعامل داشته باشد، ارتباط برقرار كند پيمان ببندد، و چيزهايى ديگر كه از عناصر نهضت است و تمام آنچه را كه بيان شد فهم كند و بشناسد، حال اگر نهضت چيزى را درك نكند فرجامش چونان منافق بىدرك است كه در نهايت سقوط مىكند، چون خدا هستى را تنها براى منافقان قرار نداده، بلكه براى عاملان آگاه و مخلص قرار داده است، خواه در دينش اخلاص داشته باشد يا در امور دنيايى. حضرتش در اينباره مىفرمايد: «كُلاًّ نُّمِدُّ هَؤُلاَءِ وَ هَؤُلاَءِ مِنْ عَطَآءِ رَبِّكَ وَ مَا كَانَ عَطَآءُ رَبِّكَ مَحْظُورًا»؛(2)«هر دو [ دسته: ]اينان و آنان را از عطاى پروردگارت مدد مىبخشيم، و عطاى پروردگارت [ از كسى ]منع نشده است». اين سخن الهى بدان معناست كه عطاى دنيايى خدا شامل كافر و مؤمن و عطاى اخروى حضرتش فقط به مؤمن داده مىشود. در هر حال تفكّر، تدبّر، مشورت، درك پيوندها، علت و معلول و اسباب و مسبَّبات، نهضت را در مسيرش و نيز فرجامش كمك كرده، از نظر كمّ و كيف آن را توسعه مىبخشند.
حديث شريفى درباره ابوذر رحمهالله مىگويد: «بخش زيادى از عبادت ابوذر تفكّر بود».
يعنى اكثر عبادتش آن بود كه بينديشد چه كار كند، چگونه كار كند، چگونه پيشرفت كند، در چه شرايطى بجنگد، سكوت كند و چگونه پايدارى كند. از اينرو در سيماى تاريخ ديديم كه او چگونه با سخنان، پيامها و موضعگيرى مشهورش، انحراف بزرگى را كه در دولت اسلامى چهره نموده بود، مداوا كرد، چون او مىانديشيد، تدبّر مىكرد و كار مىكرد.
در حديث ديگر درباره لقمان حكيم آمده است كه: «لقمان بسيار درباره علتها و معلولها و اسباب و مسبّبات مىانديشيد». بديهى است انسانى چون لقمان كه مىانديشيد، مىدانست و مشورت مىكرد، نه سه هزار سال، بلكه ميليونها سال و بيشتر بماند كه اين
ماندگارى، سنت خداست، چنانكه مىفرمايد: «سُنَّةَ اللَّهِ فِى الَّذِينَ خَلَوْا مِن قَبْلُ وَ كَانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَرًا مَّقْدُورًا»؛(1)«[اين ]سنّت خداست كه از دير باز در ميان گذشتگان [معمول] بوده، و فرمان خدا همواره به اندازه مقرّر [و متناسب با توانايى ]است».
نيز مىفرمايد: «فَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِيلاً وَ لَن تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِيلاً»؛(2)«هرگز براى سنّت خدا تبديلى نمىيابى و هرگز براى سنّت خدا دگرگونى نخواهى يافت».
درباره منصور دوانيقى، خليفه غاصب عباسى نقل شده: «سالخورده مردى از بنىعباس را فراخواند و به او گفت: فردى در مدينه عليه من خروج كرده، به نظر تو با او چه كنم؟
پيرمرد از باب ناداننماى آگاه چندين پرسش از او پرسيد: مدينه كجاست؟ گفت: شهر رسول خدا. پرسيد: اقتصاد آنجا چگونه است؟ گفت: اقتصادى پررونق ندارد جز خرما و تعدادى نخل! پيرمرد پرسيد: مردان ساكن در آن چند تن هستند؟ گفت: مردانش اندكند، به پنجاه هزار نفر نمىرسند. گفت: در چه موقعيتى قرار دارد؟ پاسخ داد: در بيابان قرار دارد.
پيرمرد پرسيد: كسى كه عليه تو خروج كرده كيست؟ پاسخ داد: يكى از فرزندان رسول خدا از على و فاطمه. پيرمرد پرسيد: آيا او در بين مردم محبوب است؟ گفت: آرى. پرسيد: آيا در غير مدينه هم يارانى دارد؟ گفت: آرى. در جاهاى ديگر مثل كوفه، بصره، مصر و ايران يارانى دارد. پس از اين پرسشها پيرمرد به منصور گفت: اگر مىخواهى با او بجنگى شهر بصره را از اسلحه و جنگجو پر كن. منصور به حرمت پيرمرد، چيزى به او نگفت، امّا او را در دلش به تمسخر گرفت، آنگاه به او گفت: برو به سلامت، از مشورت تو متشكرم.
آنگاه منصور به همنشينانش گفت: اين سالخورده مرد، پير و خرفت گشته است. من مىگويم: در مدينه كسى عليه من خروج كرده است، او مىگويد: بصره را از سلاح و جنگجو پر كن (شايان توجه است فاصله آن روز بين بصره و مدينه يك ماه و يا بيشتر راه بود). همنشينان خليفه از اين مشورت در شگفت شدند، امّا چيزى نگذشت كه منصور در بغداد شنيد آن شورشى بر ضد ظلم به بصره آمده است و مردم گرد او جمع شدهاند و
بىامان با دولت مىجنگد. او سخت شگفتزده شد و به فكر فرو رفت. آنگاه كسى را پى آن پيرمرد فرستاد. وقتى پيرمرد آمد، منصور به او گفت: آيا تو علم غيب داشتى كه گفتى بصره را پر از اسلحه و جنگجو كن؟
پاسخ شنيد: من از پاسخهاى تو آن مشورت را به تو دادم. تو گفتى آن مرد انقلابى در بين مردم مدينه و ديگر شهرها محبوبيت دارد و از فرزندان رسول خدا و على و فاطمه است و در جهان اسلام پيروان بسيار دارد. لذا دانستم اين مرد در مدينه با آن اقتصاد اندك و جنگجويان كم باقى نمىماند، چرا كه مدينه در صحرا قرار گرفته و اطراف آن هيچ شهر آبادى وجود ندارد و اولين شهر آباد در اطراف مدينه، بصره است كه هم جنگجو و هم اسلحه دارد. انديشيدم كه اين مرد در مدينه باقى نخواهد ماند، چون در آنجا نمىتواند با سپاه انبوهى كه براى جنگ با او مىفرستى، برخورد كند و چارهاى ندارد جز آن كه به جايى بيايد كه در آنجا جنگجو، ثروت و اسلحه وجود دارد.
منصور از تيزهوشى و درايت پيرمرد شگفتزده شد و مشورت او را نيكو شمرد، سپس سپاهى به سوى بصره گسيل داشت و جنگى بين آن دو درگرفت كه به شكست جزئى مرد انقلابى انجاميد، امّا ناخشنودى از منصور و عباسيان در دل مسلمانان بالا گرفت و خطاهاى حكومت و انحراف آن از جاده اسلام و خرد، برملا شد.
در هر صورت درك پيوند بين كارها و ارتباطها و اينكه چه چيزى در چه چيزى تأثير دارد و هر چيزى چه نتيجهاى مىدهد؟ و هر نتيجهاى از چه چيزى به دست مىآيد؟ سبب چيست و مسبّب كدام است؟ چرا ما مسلمانان سقوط كردهايم؟ چرا غربىها و شرقىها پيشرفت كردهاند؟ چرا ما پراكنده و آواره شدهايم؟ چاره چيست؟ راه كدام است، فرجام كار چه خواهد بود و نهايت اينكه چگونه مىتوانيم حكومت يك ميلياردى از مسلمانان آگاه، كارا، مقاوم، استوار، پيش رونده و فداكار به وجود آوريم؟ همه اينها براى دستيابى به حكومت يك ميلياردى مسلمانان لازم و ضرورى است، حكومتى كه تحقق آن در گرو همت مسلمانان و اذن خداست.
متوليان نهضت بايد در دنيا زهد پيشه كنند، چون زهد بر حجم فعاليت و كوشش مىافزايد و مردم را گرد چنين فردى فراهم مىآورد، زيرا انسانها به طور طبيعى گرد كسى مىآيند كه دل به ماديات نبسته باشد و بر عكس از كسانى كه شيفته مادّياتند، دورى مىگزينند.
فرض كنيد رهبرى در سال هزار دينار درآمد دارد، حال اگر در پوشش، مسكن و ديگر شؤون خود زهد ورزد از اين هزار، صد دينار را خرج مىكند و نهصد دينار را به پيشرفت و تحقق جنبش اختصاص مىدهد، در حالى كه اگر انسان دنياطلب باشد تمام هزار دينار را خرج مىكند. و اگر فرض كنيم كه نهضت نيازمند بيست ميليون سازمان دهنده و كارپرداز باشد واين بيست ميليون نفر سه چهارم درآمد خود را هزينه اقامه حكومت خدا بر روى زمين كنند، مقدار پيشرفت جامعه بسيار چشمگير خواهد بود، بر عكس اگر به خوردن، كامجويى و تجملات بپردازند، هيچ پيشرفتى نخواهند داشت.
به حضرت عيسى عليهالسلامنسبت داده شده است كه به حواريون خود فرمود: «اگر براى هدايت مردم و تبليغ سفر كرديد، هيچ چيز با خود برنداريد و حتى كفشهايتان را رها كنيد». اگر اين دستور از آن حضرت باشد و البته با توجّه به سيره پاك و پيراستهاش بعيد به نظر نمىرسد، فلسفه آن روشن است، چون انسان سنگين بار نمىتواند به هدف برسد.
اميرمؤمنان على عليهالسلام نيز فرموده: «تخفّفوا تلحقوا؛(1)سبكبار شويد، به مقصد مىرسيد».
شاعرى با اشاره به اين معنا سروده است:
ألقى الصحيفة كي يخفف رحله *** و الزاد، حتى نعله ألقاها
«كتاب و رهتوشهاش را افكند حتى نعلين خودش را كنار انداخت تا سبكبار گردد».
اين بيان تصريح دارد، فرد عازم سفر بايد حتى برگنوشتههايى كه همراه دارد و رهتوشه و حتى پاپوش خود را به كنار بنهد. پرسشى كه در اينجا مطرح است اينكه آيا انسانى كه رهتوشه خود را وانهاده، چگونه خويش را سير كند؟
1) . خصائص الأئمه، شريف رضى، ص 112 و جز آن.
سيّد جمالالدين افغانى معروف به اسدآبادى كه خويشاوندان او هنوز در اسدآباد ايران (همدان) هستند و از شاگردان شيخ مرتضى انصارى رحمهاللهبود، تقريباً قبل از صد سال پاسخ آن را داده است. اين مرد دلير و مبارزى كه شرق را به جنبش واداشت، وقتى وارد مصر شد، تشكيلاتى به راه انداخت، تلاش كرد و مردم را به حركت درآورد، بيدارشان ساخت، آگاهىشان بخشيد و به حكومت بريتانيا هشدار داد، چنانكه مايه ترس آنان شد. در نتيجه، دولت انگليس به مزدوران خود در مصر دستور داد وى را بيرون كنند و زمانى كه به اين انگيزه او را سوار قطار كردند، گروهى از يارانش آمدند و يك كيسه پر از ليره (پوند) طلا به او دادند و گفتند: مولاى ما، شما در سفريد و نياز به پول داريد. اين هديه ناقابلى است كه در خورد و خوراك و كرايه منزل مصرف كنيد تا وقتى كه به هدف برسيد.
سيد جمالالدين اسدآبادى در جواب آنان گفت: اين پول را هزينه كارها و طرحهاى خود كنيد، من نياز به آن ندارم. پرسيدند: شما كه پول ندارى، چه خواهى كرد. پاسخ داد: آرى، پول ندارم امّا شير هرجا كه باشد طعمهاش را پيدا مىكند و در حالى كه روز را با گرسنگى آغاز مىكند امّا شب نشده با شكارى، خود را سير مىكند. انسان مجاهد و مبلّغ همانند شير است كه نياز به پول ندارد، هرجا كه قدم گذاشت، آنجا زمين خداست و آنجا روزى خدا وجود دارد و خداى منّان روزى بندگانش را متعهد شده و حتّى اگر غذاى گوارا و دلنشين پيدا نكند مىتواند با خوردن گياه و نوشيدن آب شور زنده بماند.
بدين ترتيب سيد جمالالدين از پذيرفتن كيسه سرباز زد و به آنان بازگرداند تا هزينه طرحهاى خود كنند. نبايد غافل بود كه زهدورزى در اين دنياى پست با زرق و برق آن، اخلاق پيامبران و رسولان الهى، ائمه اطهار، بندگان صالح و مصلح خداست و دليل آن، رهايى از بار سنگين آن است، چه اينكه وقتى علاقه انسان به دنيا گسسته شد، مىتواند سبكبار و بدور از هر تعلق خاطرى به پيش رود. آيه كريمه به همين امر اشاره مىكند: «مَا لَكُمْ إِذَا قِيلَ لَكُمُ انفِرُوا فِى سَبِيلِ اللَّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الأَْرْضِ أَرَضِيتُم بِالْحَيَوةِ الدُّنْيَا مِنَ الأَْخِرَةِ»؛(1)
1) . توبه 9، آيه 38.
«شما را چه شده است كه چون به شما گفته شود: در راه خدا بسيج شويد، كندى به خرج دهيد؟ آيا به جاى آخرت به زندگى دنيا دل خوش كردهايد؟».
انسان بايد سبكبار و سبككار باشد [ و البته سبكبارى هرگونه كه باشد پسنديده است]. رسول خدا صلىاللهعليهوآله نسبت به سبك بودن مهريه زنان فرموده: «أفضل نساء امّتي، أقلّهنّ مهراً...؛(1)بهترين زنان امت من، سبك مهرترين آنان است».
در حديث صحيح در كتاب كافى آمده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله با مهريه سى و شش درهم، يعنى حدود هجده مثقال نقره دخترش فاطمه عليهاالسلام را به ازدواج اميرمؤمنان على بن ابىطالب عليهالسلام در آورد، با آنكه رئيس حكومت بود و مىتوانست بيش از آن بخواهد.
در حديثى آمده است: «اميرمؤمنان عليهالسلام در شب ازدواج مقدارى ماسه آورد و با آن كف خانه را پوشاند تا ماسهها افزون بر هموار كردن زمين، به جاى فرش، خانه را مفروش كند»(2). آن حضرت به ابوتراب شهرت داشت، چون بر زمين مىنشست. بر آن مىخوابيد و به خاك تكيه مىداد.
در حديثى آمده است: «روزى زنى بددهان پيامبر صلىاللهعليهوآله را ديد كه روى خاك نشسته، فروتنانه مشغول خوردن بود. لذا به حضرت گفت: مثل بردهها نشستهاى.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله در پاسخ او فرمود: من جز يك بنده هستم؟».
آرى او بنده خدا بود و البته بندگى خدا و رهبرى مردم، مقتضاى يكديگر است و به همين جهت هر روز حداقل نه بار در تشهّد نماز مىگوييم: «گواهى مىدهم كه محمد بنده و رسول اوست». و واژه بنده را بر رسول پيش مىداريم، چون مقام بندگى خدا برتر و والاتر از هر چيزى است. در هر صورت، بر رهبران لازم است كه در برابر زرق و برق زندگى دنيوى تسليم نشده، از سطح بالايى از زهد برخوردار باشند. هرگاه كسى بر اساس مهر السنه ازدواج كرد و لباس، زيرانداز، خورد و خوراك، سفر و حضر و ديگر شؤون زندگىاش سبك باشد، مىتواند حركت كند و الگوى مردم باشد و مردم گرد او حلقه
خواهند زد و زمانى كه مردم گرد او حلقه زدند مىتواند آنان را به سوى هدف پيش ببرد.
مسلمانان صالح از اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآله، ائمه اطهار و ديگر عالمان هدايت شده و راهيافته و مصلحان در هر نسلى در مسير زهد حركت كردند و اخبار زهد و پارسايى آنان و اهتمامشان به هدف زبانزد عام و خاص است.
يكى از علماى ما شيخ مرتضى انصارى قدسسره است كه صد سال قبل مىزيست. در همه حوزههاى علميه دو عدد از كتابهاى او به عنوان مادّه درسى، تدريس مىشود، رسائل و مكاسب و اين دو افزون بر نوشتههاى كوچك او از قبيل رساله: لا ضرر، تسامح در ادله سنن، عدالت، كتاب الصلاة، كتاب الطهارة و غير آن است. او چنان در دانش پيشرفت كرد كه از يك قرن پيش در همه جهان اسلام شاخص گشت، زيرا وى در زندگىاش زهد مىورزيد و به خوراك، لباس و محل سكونتش اهمّيت نمىداد، بلكه تمام وقتش را در تحصيل علم، تحقيق، كار، عبادت و پرورش افراد مىگذراند.
درباره اين شيخ بزرگ - كه بايد او را به عنوان الگوى زهد و دانش برگزينيم - نقل شده است: خليفه عثمانى در شهر آستانه (استانبول) تركيه درباره زهد شيخ انصارى مطالبى شنيد و يكى از افراد خشن و درشتخوى خود را به نجف اشرف گسيل داشت تا ببيند آنچه درباره زهد اين مرد بر سر زبانهاست درست است يا آنكه فردى است دل به جهان بسته كه زهدفروشى مىكند.
وى به نجف اشرف رفت و به عنوان ديدار كننده عادى وارد خانه شيخ شد و خود را به عنوان فرستاده خليفه معرفى نكرد. او شيخ را ديد كه روى حصيرى از نى (بوريا) نشسته و - به دليل سرماى زمستان - در برابرش اجاقى روشن است و شيخ مشغول مطالعه است و پوشاكى فوقالعاده كمبها بر تن دارد. وى نزد شيخ نشست و احوال او را پرسيد. شيخ دستور داد براى او نوشيدنى كه از آب و شيره خرما تهيه مىشد براى ميهمان بياورند و خواسته او را در ظرفى سفالين نزد شيخ حاضر كردند و مهمان آن را نوشيد، سپس رو به شيخ كرد و گفت: خليفه به شما سلام رساندند و من فرستاده ويژه او به سوى شما هستم.
پيك خليفه مىگفت: از بىاعتنايى شيخ تعجّب كردم، زيرا او همچون كوهِ استوار نشسته بود و حالش نسبت به قبل هيچ فرقى نكرد و گفت: جواب سلام مرا به او برسان.
سپس گفتم: خليفه از شما مىخواهد در صورتى كه نيازى دارى مطرح كن.
شيخ گفت: نيازى ندارم، سپس افزود: وقت تدريس نزديك شده است و نمىتواند به جهت حضور فرستاده خليفه درس را تعطيل كند، زيرا علم واجب كفايى است و رسول خدا صلىاللهعليهوآلهطلب علم را فريضه (واجب) خوانده است، ولى مهماندارى مستحب است و واجب فرصتى براى مستحب نمىگذارد. اين را گفت و برخاست و من نيز همراه او برخاستم. سپس فرستاده خليفه به آستانه برگشته، به حضور خليفه رسيد و گفت: شيخ را در زهد آنگونه ديدم كه درباره رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل مىكنند.
متوليان و طلايهدارانِ نهضت بايد نسبت به دنيا زهد ورزند، نه زهدى كه بيمارشان كند، بلكه بىاعتنايى به آرايههاى زندگى است. در حديثى از رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمده كه فرمود: «لو كانت الدنيا تعدل عند اللّه جناح بعوضة ما سقى منها كافراً شربة ماءٍ؛(1)اگر دنيا نزد خداوند به مقدار بال پشهاى ارزش مىداشت، از آن به مقدار قطره آبى به كافرى نمىنوشاند».
به ديگر بيان دنيا نزد خدا نكوهيده است، مگر به جهت نيل به آخرت، چنانكه مىفرمايد: «وَ ابْتَغِ فِيمَآ ءَاتَاكَ اللَّهُ الدَّارَ الْأَخِرَةَ وَ لاَ تَنسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا...»؛(2)«به آنچه خدايت داده سراى آخرت را بجوى و سهم خود را از دنيا فراموش مكن».
اين آيه تصريح دارد كه هدف فقط آخرت است و دنيا گذرگاهى است براى رسيدن به آن. حضرت عيسى عليهالسلام فرمود: «دنيا پل است، پس، از آن عبور كنيد» يعنى اينكه انسان براى پل چيزى هزينه نمىكند و در حدّ گذشتن از آن هزينه مىكند و آن را هدف واقعى نمىداند. بنابراين متوليان نهضت جهانى اسلامى، يعنى پايهگذاران حكومتى با يك ميليارد مسلمان - كه به خواست خدا تحقق خواهد يافت - بايد در اصول نهضت خود زهد ورزند و دنيا را جز به مقدار ضرورت، ترك كنند. از خدا مىخواهيم كه ما را بدان موفّق كند.
زهد دو گونه است: زهد در زندگى مادى و زهد در امور غيرمادى. زهد از امور مادى بدان معنى است كه انسان نسبت به چگونگى و كيفيت خوراك، پوشاك، مسكن و امثال آن اهميت ندهد، زيرا «دنيا و هر آنچه در آن وجود دارد ملعون است، مگر آنچه براى خداى سبحان باشد»(1)و در آيه شريفه آمده است: «مَا عِندَكُمْ يَنفَدُ وَ مَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ»؛(2)«آنچه نزد شماست، تمام مىشود و آنچه نزد خداست، پايدار است».
نقل شده است: «روزى رسول خدا صلىاللهعليهوآله دست ابوذر را گرفت و با او به خرابهاى رفت. در آن خرابه لباسهاى پاره، مدفوع انسان و استخوانهاى انسان به چشم مىخورد. روشن باشد كه مردم دوران جاهلى، مردگان خود را مانند مسلمانان و بنا به دستور اسلام دفن نمىنمودند، بلكه گاه دفن مىكردنند، زمانى مىسوزاندند، گاهى در جايى مىگذاشتند و سنگ بر روى آنها مىريختند تا پيكرشان پنهان شود و گاه آنها را در خرابهاى، چاهى و امثال آن مىافكندند. اين حركت از آنرو بود كه در جاهليّت براى انسان حرمتى وجود نداشت و احترام بىنظير كنونى را اسلام براى انسان به ارمغان آورد. خداى سبحان در اينباره مىفرمايد: «...مَن قَتَلَ نَفْسًا بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِى الْأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعًا وَ مَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَآ أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعًا...»؛(3)«هر كس كسى را - جز به قصاص قتل، يا [ به كيفر ]فسادى در زمين - بكشد، چنان است كه گويى همه مردم را كشته باشد. و هر كس كسى را زنده بدارد، چنان است كه گويى تمام مردم را زنده داشته است».
اين احترام بىنظير را كه در هيچ دين و قانونى چون آن يافت نمىشود، اسلام آورده است، چرا كه دين خداست؛ دينى كه انسان را محور هستى قرار داده است. به هر حال، در آن خرابه در كنار لباسهاى پارهشده و مدفوع انسان، استخوان انسان هم وجود داشت. رسول خدا صلىاللهعليهوآله به ابوذر فرمود: «اى ابوذر، اين لباسشان بود كه مىپوشيدند، اين غذايشان
بود كه مىخوردند، اين انسان بود، اكنون درنگ كن و ببين به كجا رفته و چه شدهاند».
اين دنيايى است كه گاه انسان از امور مادى آن زهد مىورزد و ما در بخش پيشين گفتيم كه نهضت اسلامى كه در پى ايجاد حكومت اسلامى يك ميلياردى است، دست اندركاران آن بايد نسبت به اين دنيا زهد داشته باشند كه اين يك نوع زهد است.
نوع دوّم زهد دشوارتر است و آن، زهدورزى نسبت به شهرت است، يعنى دست اندركاران نهضت بايد در اين انديشه نباشند كه مردم آنان را ستايش كنند و بزرگشان بدارند، از ايشان تجليل نمايند و در تاريخ نامشان را در كنار بزرگان بنويسند يا در رسانهها، يا گردهمآيىها، جلسهها و بر فراز منبرها از آنان نام ببرند، چون دلبستگى به اين امور با چعلاقهمندى به خداى سبحان در يك دل جمع نمىشوند. اين دو دو هدف متضادند كه نمىتوان هر دو را با هم به دست آورد و بين آن دو فاصله بسيار است.
شهرتطلبى، آوازه خواهى و اينكه همواره از انسان به خوبى ياد كنند، موجب تضييع حق ديگران مىشود، زيرا با ديگران مشورت نمىكند تا مردم همواره نظر او را عين درستى بدانند. لذا ديكتاتورها و خودكامگان و آنان كه خدا ايمان را از دلشان بركنده است، فقط خودخواهى را مىپسندند، فردگرايى را مىجويند و همواره دوست دارند از خوبىشان سخن گفته شود و از ديگران به بدى و شرارت ياد شود يا دست كم اينكه از غير آنان نامى به ميان نيايد. اينان همواره دوستان و همقطاران خود را متهم مىكنند تا از چشم مردم بيندازند و هرگاه يكى از آنان قدرتى به دست آورد، قدرتش را - اعم از اسلحه، پول، تبليغات رسانهاى - در راه بالابردن خود و بر زمين زدن ديگران به كار مىگيرند.
از اينرو گاه دو سياستمدار كه در آغاز فعاليت مبارزاتى خود در يك درجهاند و گاه يكى بر ديگرى برترى دارد، اما زمانى كه يكى از آن دو به سطح بالاترى از حكومت دست مىيابد، همقطار و همراه سياستمدارش را رها كرده، از مشورت كردن با وى و نظرخواهى از او سرباز زده، به اين بسنده نكرده، بلكه در بسيارى از اوقات او را متهم و در رسانههاى گروهى رسوا مىكند. و در راستاى شهرتطلبى، همه امكانات رسانهاى حكومت و اموال
مسلمانان را براى فتنه، فساد، تهمت، و بهتان به زشتىها و گناه به كار مىگيرد، هرچند ممكن است همين فرد، در زندگى شخصى خود فردى زاهد باشد، يعنى اندك بخورد، لباس عادى بپوشد، در خانه اجارهاى زندگى كند و به امورى از اين دست پايبند باشد.
دست اندركاران نهضت اسلامى كه در پى ايجاد حكومت يكپارچه اسلامى هستند، بايد از شهرتطلبى پرهيز كنند و گرنه ديكتاتور و مستبد هستند، هرچند با هزار و يك دليل، كارهاى خود را توجيه كنند. و لذا براى پيشبرد اسلام شايسته نيستند، زيرا چيز ناپاك نمىتواند مقدمه چيز پاك باشد، چنانكه بنيان كج نمىتواند، پى چيز راست قرار گيرد.
دست اندركاران نهضت اسلامى بدانند كه اگر در ستايشخواهى و شخصيّتجويى و امثال آن زهد نورزند، مسلّما به هدف نخواهند رسيد، مردم از گرد آنان پراكنده مىشوند و بدىهاى آنان آشكار خواهد گشت، چنانكه در حديثى آمده: «افرادى كه بدىهاى ديگران را آشكار كنند، پوشيدههاى خود و خانوادهشان نيز آشكار مىگردد»(1).
پيشتر نيز سخن شاعر را در اين خصوص آورديم كه سروده است:
لسانك لا تبدي به سوءة امرىء *** فكلك سوآت و للناس ألسن
و عينك إن أهدت إليك معايبا *** من الناس قل: يا عين للناس أعين
با زبان خود عيب كسى را آشكار مكن؛ كه سراسرِ وجودت عيب است و مردم نيز زبان دارند.
و اگر چشمت عيبهايى از مردم را به تو نماياند؛ بگو: اى چشم، مردم نيز چشم دارند.
بايد به چنين فردى گفت: وقتى دوست و همقطار سياسى خود را سرنگون كردى، بايد بدانى كه دست روزگار نيز روزى تو را سرنگون خواهد كرد. اميرمؤمنان عليهالسلام در اين باره به فرزندش امام حسين عليهالسلام فرمود: «... من حفر بئراً لأخيه وقع فيها؛(2)هر كس چاهى براى
برادرش بكند، خود در آن خواهد افتاد».
دست اندركاران نهضت اسلامى بايد اصل زهدورزى نسبت به شخص و شخصيت را
لحاظ دارند. امام حسين عليهالسلاماز آنرو به هدف خود دست يافت كه در عين فداكردن خود، خانواده، خويشان، دوستان و دارايىاش، شهرت خود را نيز فدا كرد، زيرا يزيديان آنان را خوارج، كافر، بدعتگذار خواندند كه بر سنّت رسول خدا صلىاللهعليهوآله خروج كردند، اما خداوند براى امام حسين عليهالسلام در برابر فداكردن همه چيز خود، اين جايگاه والا را در دنيا قرار داد كه همه والايىها را در بر مىگيرد و جايگاه او در آخرت برتر و بلندتر است.
پيامبران بزرگ عليهمالسلام، امامان پاك عليهمالسلام، حضرت صديقه طاهره فاطمه زهرا عليهاالسلام، حضرت مريم عليهاالسلام و ديگر شخصيتها و علماى بزرگ را مىبينيم كه جاهطلبى را دور افكندند و بدان بىتوجّه بودند. به عنوان نمونه مىتوان از ميان عالمان، به شيخ انصارى اشاره كرد. وى زاهدى بود كه حتى در نوشتههايش زهد مىورزيد و نام خود را در كتاب رسائل، مكاسب و ديگر آثارش ننوشت و ديگران پس از او نامش را بر روى كتابهايش نوشتند. شيخ افزون بر زهد در امور مادى، در شهرت و امثال آن زهد مىورزيد و از آن گريزان بود و از اينرو خداى بزرگ او را شخصيتى بزرگ بخشيد و از يك قرن پيش كتابهاى او در حوزههاى علميّه تدريس مىشود و كسانى كه پس از شيخ آمدند، بر كتابها و رسالههاى او تعليقههاى فراوان نوشتند و شيخ همچنان شخصيت باقى خواهد ماند، زيرا «آنچه براى خدا باشد، رشد مىكند». وانگهى خداى سبحان مىفرمايد: «وَ الْبَقِيَتُ الصَّ--لِحَتُ خَيْرٌ عِندَ رَبِّكَ ثَوَابًا وَ خَيْرٌ مَّرَدًّا»؛(1)«و نيكىهاى ماندگار، نزد پروردگارت از حيث پاداش، بهتر و خوشفرجامتر است».
شايان توجه است كه آنچه به خداى سبحان مرتبط مىشود، ماندگار بوده و آنچه مربوط به غير خداست، فنا مىشود كه خود مىفرمايد: «مَا عِندَكُمْ يَنفَدُ وَ مَا عِندَ اللَّهِ بَاقٍ»؛ «آنچه پيش شماست تمام مىشود و آنچه نزد خداست پايدار است».
از اينرو اگر دستاندركاران نهضت اسلامى تا اين حدّ مخلص باشند و نسبت به زرق و برق دنيا زهد ورزند و از ماديّات، عشق به شهرت و بلندآوازگى و امثال آن دل بركنند، به
1) . سوره مريم، آيه 76.
خواست خدا به هدف دست خواهند يافت. از خداى سبحان درخواست داريم ما را از خالصان و مخلصان و از بندگان صالح خود قرار دهد و از درجات اين دنياى پست و زرق و برق آن روىگردانمان سازد كه او بر انجام هرچه بخواهد تواناست.
دستاندركاران نهضت بايد خود و ديگر اعضا را - كه خواهان برپايى نهضت اسلامى فراگير منتهىِ به حكومت يك ميلياردى اسلامى هستند - با روح اخلاص، آن هم در نهايت مرتبهاش همراه و همساز كنند زيرا اخلاص دو فايده دارد: فايده نخست، لطف خدا است، چرا كه خداى مهربان لطف و رحمتش را به بندگان مخلص خود ارزانى مىدارد، به اين جهت كه آنان در كردار، انديشه، تلاش و داد و ستد فقط خدا را در نظر مىگيرند و خداوند فرموده: «وَالَّذِينَ جَهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَ إِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الُْمحْسِنِينَ»؛(1)«و كسانى كه در راه ما كوشيدهاند، به يقين راههاى خود را بر آنان مىنمايانيم و در حقيقت، خدا با نيكوكاران است».
پوشيده نباشد كه اخلاص، كارى است سخت دشوار، چون اخلاص از تو مىخواهد كه پنجاه سال در راه خدا كار كنى و به وسيله آن ثروت، قدرت، عزّت، شهرت و آوازهگرى نخواهى و فقط آخرت را در نظر بگيرى، در پى نجات مستضعفان از بند استكبارگران باشى و فقط خدا و خشنودىاش و عزّت مؤمنان را در نظر بگيرى كه البته اين امر، بسيار دشوار است. از همينرو بسيارى از اهل عمل به اين مرحله از اخلاص دست نمىيابند. در حديث آمده است: «الناس كلّهم هالكون إلاّ العالمون، و العالمون كلّهم هالكون إلاّ العاملون، و العاملون كلّهم هالكون إلاّ المخلصون، و المخلصون على خطر؛(2)همه مردم در هلاكت هستند به جز دانايان، دانايان همگى در هلاكت هستند به جز عمل كنندگان، عمل كنندگان همگى در
هلاكت هستند به جز مخلصان و مخلصان در معرض خطرند».
دليل همه اينها واضح است، زيرا انسانِ نادان به دليل نافرمانى خداى متعال در امر فراگيرى دانش نابود شده است و اگر آموزش ببيند و به دانستههاى خود عمل نكند، نيز نابود است، زيرا در روز قيامت از او پرسيده مىشود كه: چرا عمل نكردى؟
چنانكه اين مطلب در حديثى در ذيل تفسير كلام خداى سبحان آمده، آنجا كه مىفرمايد: «وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْٔولُونَ»؛(1)«بازداشتشان نماييد كه آنها مسئولند».
حال اگر انسان بداند و عمل كند، ولى عملش همراه با اخلاص نباشد و غير خدا را در اعمالش شريك سازد، باز هم از هلاكشدگان است، زيرا خداوند تنها چيزى را مىپذيرد كه فقط براى او باشد. داستان به همين ختم نمىشود، زيرا افراد با اخلاص نيز در خطر بزرگى هستند. راستى اين خطر چيست؟ پاسخ اين است كه خطر ارتداد آنان را تهديد مىكند. البته مفهوم آن تنها بازگشت به كفر نيست، بلكه مقصود روى تافتن از راه خداوند به صورتهاى گوناگون است. از اينرو خداوند درباره اصحاب رسول خدا صلىاللهعليهوآلهفرموده: «...أَفَإِين مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَبِكُمْ وَمَن يَنقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ فَلَن يَضُرَّ اللَّهَ شَئْا وَ سَيَجْزِى اللَّهُ الشَّكِرِينَ»؛(2)«آيا اگر بميرد و يا كشته شود، از عقيده خود باز مىگرديد؟ و هر كس از عقيده خود بازگردد، هيچ زيانى به خدا نمىرساند، و به زودى خدا سپاسگزاران را پاداش مىدهد».
در هر صورت نخستين فايده اخلاص، برخوردارى انسان مخلص از لطف خداست.
فايده دوّم: فراهم آمدن مردم بر گرد مخلصان است، اما كسانى كه با انگيزه مادى و دستيابى به پول، قدرت، رياست و جز آن كار مىكنند، مردم از گرد آنان پراكنده مىشوند و در نتيجه، از نيل به اهدافشان باز مىمانند. افراد بسيارى را ديدهايم كه فرياد دين و وطن سر مىدادند، امّا مخلص نبودند. در نتيجه، مدعيان وطن از چشم وطندوستان و مدعيان دين از چشم دينداران افتادند. شاعرى از اين قبيل افراد و امثال آن چنين ياد مىكند:
لا يخدعنّك هتاف الناس بالوطن *** فالقوم في السر غير القوم في العلن
احبولة الدين ركّت من تقادمها *** فاعتاض عنها الورى احبولة الوطن
فرياد وطنخواهى مردم فريبت ندهد؛ كه مردم، در نهان غير آنانى هستند كه به نظر مىآيند.
رشته دينخواهى كهنگى گرفت؛ و مردم، رشته [ شعار] وطنخواهى را جايگزين آن كردند.
اگر منادى وطنخواهى، حمايت از مستضعفان و فقيران و امثال آن اخلاص نداشته باشد، شعارهايش رسوا خواهند گشت. بىاخلاصان هر قدر گوهر و درون خويشتن را پنهان كنند، آنچه در دل دارند برون خواهد افتاد. اميرمؤمنان على عليهالسلام مىفرمايد: «ما أضمر أحد شيئاً إلاّ ظهر في فلتات لسانه، و صفحات وجهه؛(1)انسان اگر چيزى را در دل پنهان دارد، به
يقين آثار آن در چهرهاش آشكار و در لغزش گفتارش آشكار خواهد شد».
شاعرى در اينباره سروده است:
و مهما تكن عند امرء من خليقة *** و ان خالها تخفى على الناس تعلن
«هرگاه خصلتى در كسى باشد، هرچند مىپندارد كه آن را از مردم پنهان مىدارد امّا آشكار و برملا خواهد شد».
از آن گذشته خداى سبحان جز اعمال خالص را نمىپذيرد كه خود مىفرمايد: «وَ مَآ أُمِرُوا إِلاَّ لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ»؛(2)«و فرمان نيافته بودند جز اينكه خدا را بپرستند، و دين [ خود] را براى او خالص گردانند».
در حديث شريف آمده است كه: «رسول خدا صلىاللهعليهوآله پس از پايان جنگهايش بر كشتگان مسلمانان نماز مىخواند، سپس همانگونه كه همه شهيدان دفن مىشدند، فرمان مىداد آنان را بدون غسل و كفن و حنوط، با لباسهايشان دفن كنند. در يكى از جنگها، كشتهها را نزد او آوردند و ايشان بر آنان نماز خواند، سپس كشتهاى را نزد وى آوردند، ولى پيامبر بر آن نماز نخواند و فرمود: «اين كشته، در راه خدا و رسول او نجنگيده، بلكه چون در سپاه دشمن الاغى زيبا و راهوار ديده بود، لذا براى دستيابى به آن جنگيد». پس از اين سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله مسلمانان او را «شهيد الاغ» نام گذاردند.
دست اندركاران نهضت بايد به هوش باشند كه مبادا به سرنوشت «شهيد راه الاغ»
گرفتار شوند و براى دستيابى به پول، موقعيّت، امتياز ويژه يا اينكه نشان و عنوان مجاهد به دست آورند، مبارزه نكنند، چون در اين صورت، شهيدِ منصب، مقام و شهرت شده، از لطف خدا محروم مىگردند و مردم آنان را رها مىكنند. در حديث ديگرى آمده است كه: «روزى پس از جنگ، پيامبر صلىاللهعليهوآله بر پيكر يكى از كشته شدگان نماز نخواند و چون علّت آن را پرسيدند در پاسخ فرمود: او براى خدا نجنگيد، بلكه به خاطر دستيابى به زن زيبارويى از سپاه دشمن جنگيد. مسلمانان وى را شهيد ام جميل (نام آن زن) خواندند».
در تاريخ اسلام شواهد زيادى بر اين حقيقت وجود دارد. به عنوان مثال عبداللّه بن زبير و امام حسين عليهالسلام هر دو بىامان عليه امويان جنگيدند و هر دو كشته شدند؛ امام حسين عليهالسلام در كربلا و ابن زبير در مكه كشته شد و پيكرش را به دار آويختند؛ اما بين آن دو كشته فاصله بسيار است. حضرت سيدالشهدا عليهالسلام به مشعل و نورى تبديل شد كه فرا راه نسلها را روشنى بخشيد و در همهجا بيرق او برافراشته شد و نامش پس از هزار و سيصد و اندى سال از شهادتش، همچنان بر زبان مؤمنان است. در مقابل، ابنزبير فراموش شد و به تاريخ پيوست. علّت اين تفاوت نتيجه، اين بود كه امام حسين عليهالسلام هدفى جز خدا نداشت و فرمود: «و إنّما خرجت لطلب الإصلاح في امّة جدّي، اريد أن آمر بالمعروف و أنهى عن المنكر؛(1)من براى اصلاح كار امّت جدّم قيام كردهام... مىخواهم به معروف امر كنم و از منكر نهى كنم».
برخلاف اين نگرش و هدف مقدس، ابنزبير مىخواست بر تخت خلافت تكيه زند و او را «اميرمؤمنان» بخوانند. در نتيجه اخلاص پيروز شد و منفعتخواهى شكست خورد.
در آغاز گفتگو درباره روشى كه ما را به حكومت جهانى اسلامى مىرساند، بايد از موضوع مهمّى سخن بگوييم و آن، كار پيگير است؛ كارى كه سستى و خستگى نشناسد، چون حركت مداوم موجب رشد و ترقى مىگردد و در نهايت، به حركت اسلامى فراگير
1) . ابن شهر آشوب، مناقب آل ابىطالب، ج 3، ص 241.
انجاميده و به اذن خداى سبحان، به حكومت يك ميلياردى مسلمانان خواهد رسيد.
آنان كه در پى نهضت هستند، بايد بدانند كه زمان سستى، تنبلى، خواب فراوان و امثال آن گذشته است. حضرت خديجه امالمؤمنين عليهاالسلامروايت كرده است: «وقتى بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله وحى فرود آمد، وى هر آسايشى را رها كرد و شب و روز به كار و عبادت مشغول بود. به رسول خدا صلىاللهعليهوآلهگفتم: اى رسول خدا، آيا استراحت نمىكنى؟ آيا نمىخوابى؟ فرمود: اى خديجه، وقت خواب تمام شده است».
اين مطلب تصريح دارد كه وقتى انسان مىخواهد كارى را به سامان برساند، خشنودى خداى سبحان و پيشرفت مسلمانان را بخواهد، بايد در انجام آن كار مداومت داشته و كوشا باشد، به ياد دارم كه مرحوم والد - خدايش رحمت كند - همواره مرا به خواب اندك و فكر نكردن به امور دنيوى، مطالعه، استوارى، عبادت و امثال آن سفارش مىكرد و خود نيز كم خواب بود. روزى به او گفتم: پدر چرا نمىخوابى؟ گفت: در گور بسيار خواهم خوابيد، من خوابم را براى گورم گذاشتهام.
كسانى كه كار مىكنند بايد خود و دوستانشان را براى كار مداوم و خستگىناپذير آماده كنند؛ كار در عرصه نويسندگى، سخنرانى، ديدار با افراد و ديدار با گروههاى مردم، تشويق ثروتمندان براى يارىرسانى به طرحهاى اسلامى و همواره چنين باشند. حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام، اميرمؤمنان عليهالسلام را توصيف كرده، از جمله آنكه فرمود: «مكدوداً في ذات اللّه...؛(1)در راه خدا خود را سخت به زحمت مىاندازد» يعنى شب و روز براى خداى سبحان كار مىكرد.
اصبغ بن نباته شاگرد امام عليهالسلام مىگفت: «اميرالمؤمنين در كوفه شب را به عبادت صبح مىكرد و با بيدارخوابى و كار، خود را مىفرسود، همه شب نماز مىخواند، آنگاه نماز صبح را مىگزارد، سپس به تعقيب نماز، خواندن قرآن، دعا و ياد خدا مشغول مىشد تا كه آفتاب مىزد. آنگاه مدتى كوتاه به خانه خود مىرفت، سپس بازگشته، تا وقت خود را بين گشتن در بازار براى امر و نهى و پنددهى و بين حضور در مسجد كوفه براى برآوردن
1) . دلائل الإمامه، محمد بن جرير طبرى شيعى، ص 115.
نيازهاى مردم تقسيم كند. در جايى به نام «دكّة القضاء» مىنشست و ميان آنان داورى مىكرد. ظهر كه مىشد نماز مىگزارد و بدين ترتيب وقتش را از ظهر تا شب سپرى مىكرد سپس نماز مغرب و عشاء مىخواند و پس از گذشت پاسى از شب به خانه مىرفت.
روزى با ايشان بودم، پاسى از شب كه گذشت همراه او به خانه رفتم و در حياط خانه خوابيدم. امام به يكى از اتاقهاى خوانه رفت. هنوز خوابم نبرده بود كه امام را ديدم از پلهها پايين مىآيد و از شدت خستگى خم شده و در آن حال دست به ديوار گرفته بود. پنداشتم كه چيزى مىخواهد، پرسيدم: اى اميرمؤمنان، چه مىخواهيد؟ فرمود: مىخواهم چند ركعت نماز براى پروردگارم بگزارم. گفتم: اى اميرمؤمنان، اندكى قبل به خانه آمديد، اندكى بيش نخوابيديد چرا برخاستيد، چرا به خود رحم نمىكنيد، چرا اندكى نمىآساييد؟ امام عليهالسلام فرمود: اى اصبغ، چگونه بخوابم، كه اگر در روز بخوابم مردم را تباه كردهام و اگر شب بخوابم خود را ضايع كردهام».
اين جملهاى است كه ما مسلمانان اگر مىخواهيم در راه نجات اسلام و كشورهاى اسلامى، كارى انجام دهيم، بايد آن را در همه كارهايمان به كار گيريم و نسلها را بر آن پايه تربيت كنيم. بايد همواره در حركت، هدايت، ارشاد، آگاهىبخشى، سازماندهى، ساختن، كنار زدن مفاسد، امر به معروف و نهى از منكر، يارى براى نيكى و تقوا باشيم، تا بتوانيم مسلمانان و مستضعفان را از چنگال مستكبران نجات دهيم.
شرقىها و غربىها بر جهان چيره شدهاند و بشريت را به نابودى كشاندهاند. به عنوان مثال فقط در هند سيصد ميليون گرسنه وجود دارد، در آفريقا كودكان از گرسنگى مىميرند، در افغانستان استعمارگران كمونيست بيش از يك ميليون نفر را كشتند و نزديك به پنج ميليون نفر را آواره كردند. در چين مائوتسه تونگ بيش از بيست ميليون انسان را كشت. عادت كشورهاى غربى كشتار، غارت و چپاول است. در مدت دو سال آغازين جنگ بين عراق و ايران، امريكايىها، اسرائيلىها و انگليسىها (اربابان حزب بعث) بيش از سيصد هزار نفر را كشتند و اين غير از زندانيان و مفقودان و مواردى هست كه در اثر
انفجار، سوختگى يا عوارض سلاحهاى شيميايى، صدمات حادّى ديدهاند.
اگر بخواهيم مسلمانان را از چنگال مستكبران، استعمارگران، مزدوران آنان و تاجران اسلحه نجات دهيم بايد شب و روز در راه خدا كار كنيم؛ كوششى بىامان، چنانكه خداى متعال مىفرمايد: «يأَيُّهَا الاْءِنسَنُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَقِيهِ»؛(1)«اى انسان، حقا كه تو به سوى پروردگار خود به سختى در تلاشى و او را ملاقات خواهى كرد».
بايد تلاش كنيم تا خداى متعال ما را از چنگال شرقيان، غربيان و مزدوران صهيونيسم، بعثىها و امثال آنان نجاتمان دهد كه اين امر بر خداوند دشوار نيست.
رهبران نهضت بايد خود و افرادشان را بر فروتنى براى خدا و بندگان خدا بپرورانند، زيرا فروتنى از ابزار پيشرفت است. شاعر در اين باره سروده است:
تواضع تكن كالنجم لاح لناظر *** على صفحات الماء و هو رفيع
و لا تك كالدخان يعلو بنفسه *** إلى طبقات الجوّ و هو وضيع
«فروتن باش تا همچون ستاره شوى كه بر پهنه آب ديده مىشود، اما در جايگاه بلندى است و همچون دود نباش كه در عين فرو دستى خود را به بالا مىكشاند».
مردم گرد انسان فروتن، حلقه مىزنند، در حالى كه انسان متكبّر همه را از گرد خود دور مىكند. فروتنى همچون درياست كه از هزاران رود و جويبار سهم مىگيرد، چون فروتنى مىكند و فرو دست همه رودها است و رودها بالاتر قرار دارند. حال اگر سطح دريا بالا و سطح رودها پايين مىبود، هيچ آبى از رودها به دريا نمىريخت، بلكه قضيه برعكس مىشد. انسانى كه مىخواهد هدفى را تحقق بخشد، بايد فروتنى كند، فروتنى در برابر بزرگ و كوچك، عالم و جاهل، فقير و ثروتمند - البته نه براى ثروت فرد ثروتمند كه براى تحقق بخشيدن به هدف خود - و ديگر مردم. در حديثى از امام صادق عليهالسلام آمده است
1) . سوره انشقاق، آيه 6.
كه فرمودند: «تواضعوا لمن تتعلمون منه، و تواضعوا لمن تعلمون(1)نسبت به كسى كه از او دانش مىآموزيد و كسى كه به او تعليم دانش مىكنيد، فروتنى ورزيد».
پيامبران بزرگ، امامان والا مقام و عالمان عامل بهترين نمونههاى تواضع در برابر حق و مردم بودند و به همين وسيله تودهها را به سوى هدفشان جذب كردند. رسول خدا صلىاللهعليهوآلهبه كوچك و بزرگ، سياه و سفيد، ثروتمند و فقير، مهتر و كهتر سلام مىكرد. اميرمؤمنان عليهالسلام نيز دركوفه، پايتخت خلافت همين شيوه را داشت. بنابراين، وقتى كه رسول اكرم صلىاللهعليهوآلهكه پيامبر و رئيس حكومت بود به كودكانى كه در كوى و برزن مىديد سلام مىكرد و اميرمؤمنان عليهالسلامكه خليفه و رئيس بزرگترين دولت آن روز بود به فرودستترين افراد از نظر اجتماعى سلام مىكرد، بر ما واجب است كه به آن دو تأسى كرده، دنبال رو ايشان باشيم تا بتوانيم مردم را گرد اسلام و حكومت اسلامى جمع كنيم.
نهضت را چه در سطح رهبرى و چه در سطح پايگاه بايد مردانى فروتن عهدهدار پيشبرد آن باشند و فروتنى آنان بايد همه جانبه باشد، در خوردن، پوشيدن، مسكن، سلام دادن، خدمت به مردم و برآوردن نيازهايشان و ديگر امور. حضرت عيسى مسيح عليهالسلامكه همچون ديگر پيامبران، معلم اخلاق، مربى نسلها و الگو براى جويندگان پيشرفت بود، روزى از حواريون خود خواست تا پايشان را بشويد. آنان گفتند: پناه به خدا مىبريم، تو پيامبر خدا هستى و ما شاگردان توايم! چگونه شما پاهاى ما را بشوييد؟ عيسى عليهالسلام فرمود: به حقى كه بر گردنتان دارم سوگند كه اجازه دهيد پاهايتان را بشويم. گفتند: آقا و معلم ما، چرا مىخواهى چنين كارى كنى؟ عيسى عليهالسلام پاسخ داد: تا از من ياد بگيريد و در بين مردم چنين باشيد، يعنى به مردم احترام بگذاريد و آن قدر در برابرشان فروتنى كنيد كه پاهايشان
را بشوييد. شاگردانش به ناچار پذيرفتند و عيسى عليهالسلامپاهايشان را شست. راستى كه چه فروتنى بزرگى است از پيامبرى كه براى شرق و غرب عالم برانگيخته شد.
درباره فروتنى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله و خاندانش تاريخ نمونههاى بسيار نقل كرده، از جمله:
1) . مشكاة الأنوار، على الطبرسى، ص 242.
«روزى دو مهمان - كه پدر و فرزند بودند - بر اميرمؤمنان عليهالسلام وارد شدند - پس از صرف غذا، امام عليهالسلام ابريق را برداشت تا دست مهمان را بشويد. ميهمان گفت: اى اميرمؤمنان، خدا را، خدا را، چگونه شما كه اميرمؤمنان هستيد دست مرا بشوييد؟ اما امام عليهالسلام از او خواست كه دستش را دراز كند و او از سر بىميلى و اكراه دستش را دراز كرد و امام آن را شست.
سپس ابريق را به فرزندش محمد بن حنفيه رحمهالله داده، فرمود: دست پسر را بشوى. اين اقدام امام عليهالسلام بدان جهت بود كه نمىخواست فرزند را چونان پدر مورد احترام قرار دهد، آنگاه به پسر فرمود: اگر تنها مىآمدى دستت را مىشستم»(1).
از اين كار حضرت اوج فروتنى ايشان را ببينيم، تا آنجا كه دست ديگران را مىشويد. اين سيره پند و درس براى همه مؤمنان به خدا و روز قيامت، به ويژه براى كسى كه مىخواهد هدفى را تحقق بخشد و در پى نهضت اسلامى فراگير با هدف ايجاد حكومت يك ميليارد مسلمان است. آموزش عملى رفتار خوب براى جذب مردم و جمع كردن آنان بر گرد اهداف بلند است.
در حديث ديگرى آمده است: «روزى مردى يهودى در صحراى كوفه در حركت بود كه دربين راه فردى را ديد، لذا از او پرسيد: كجا مىروى اى بنده خدا؟ گفت: به كوفه مىروم، شما به كجا مىروى؟ گفت: به حيره مىروم. هر دو همراه شدند و با هم به گفتگو پرداختند تا به دو راهى بين حيره و كوفه رسيدند. يهودى به سمت حيره رفت و آن مرد هم به دنبال او راه افتاد. يهودى گفت: مگر شما نمىخواهى به كوفه بروى؟ گفت: آرى. يهودى گفت: اين راه حيره است و كوفه نيست. مرد گفت: مىدانم كه اين راه حيره است، اما پيامبر ما به ما آموخته است كه همراه و همسفر خود را چند قدمى بدرقه كنيم.
آن مرد، يهودى را بدرقه كرد و به راه كوفه بازگشت و داستان به پايان رسيد. پس از مدتى، مرد يهودى به جهت كارى به كوفه آمد و گذرش به مسجد جامع شهر افتاد و ديد انبوه مردم در مسجد جمع شدهاند و به سخنان خطيب گوش مىدهند. چون به دقت در
1) . بحار الأنوار، ج 41، ص 55.
خطيب نگريست، همسفر را شناخت. يهودى از يكى از افراد پرسيد: اين سخنران كيست؟ وى پاسخ داد: او اميرمؤمنان على بن ابىطالب عليهالسلام است.
مرد يهودى بسيار تعجب كرد، زيرا خود شاهد بود كه فرمانرواى دولت بزرگ اسلامى و بزرگترين دولت آن روز جهان، به تنهايى بيابان پيمايى مىكند و با آنكه مسلمان است با او كه يهودى است همراه مىشود و فراتر از اين، در راه حيره نيز چند قدمى او را مشايعت مىكند. شگفتى او به جا بود. به هر حال ايستاد تا سخنرانى امام تمام شد و از مسجد خارج گشت. مرد يهودى در برابر امام ايستاد و پرسيد: تو اميرمؤمنانى؟ امام عليهالسلامدر پاسخ فرمود: آرى، من على بن ابىطالب هستم. مرد يهودى پرسيد: شروط مسلمان شدن چيست؟
امام فرمود: اينكه گواهى دهى خدايى جز اللّه نيست و محمد رسول خداست.
پس از آن امام بعضى از شروط مسلمان شدن را ياد كرد. مرد يهودى گفت: دستت را بده تا با تو بيعت كنم و شهادتين را بگويم، آنگاه شهادتين را بر زبان آورد و به دست امام مسلمان شد. مردم از او پرسيدند: اى يهودى، چه چيزى تو را به مسلمان شدن وا داشت؟
گفت: چرا اسلام نياورم، آيا دينى بهتر از اين دين وجود دارد؟ دينى كه در آن بالاترين مقام حكومتى، در راه با يك يهودى همسخن مىشود، آنگاه چند قدم هم او را مشايعت مىكند. هيچ دينى برتر از اين دين نيست»(1).
اين داستان كوتاه بيانگر آن است كه چگونه امام عليهالسلام با منش بزرگوارانه و فروتنى شكوهمند خود، يهودى را به اسلام جذب كرد. پس، بر ما كه در پى جنبش اسلامى هستيم و در نهايت به حكومت يك ميليارد مسلمان مىانجامد، واجب است در برابر خداى سبحان و در برابر خلق خدا فروتن باشيم، چرا كه فروتنى در برابر مسلمانان به جهت پاس داشتن اسلام و در برابر غير مسلمانان به جهت جذب آنان به راه خداى سبحان است.
در احاديث، از جمله در بيان امام صادق عليهالسلام آمده است كه فرمود: «كونوا دعاة الناس بأعمالكم، و لا تكونوا دعاة بألسنتكم(2)مردم را با اعمال خود [به مسلمانى و نيك رفتارى ] فرا
خوانيد، و با زبان [بدون عمل] خود فرا مخوانيد».
پر واضح است كه مردم پيش از آنكه به گفتار كسى بنگرند به رفتار او توجه دارند. لذا بر ما لازم است فروتنى را از اصول كلّى جنبش اسلامى قرار دهيم تا به اذن خدا حكومت يك ميلياردى مسلمانان تحقق يابد. از خدا مىخواهيم ما را از فروتنان در برابر خود و آفريدگانش قرار دهد كه هرچه خواهد همان كند.
رهبرانى كه مىخواهند، سكاندار اين نهضت اسلامى باشند بايد مرد ميدان اين جنبش باشند و در وجود خود، رفتار، انديشه و كردار خويش شايستگىهايى كه به وسيله آن به پيشرفت نايل آيند، ايجاد كنند، زيرا نهضت اسلامى كه مىخواهد به دور از تبليغات، غوغاسالارى، شهرتطلبى به كيانى جهانى تبديل شود، بايد شايستگى رهبرى مسلمانان را در جهان داشته باشد. همه مىدانند كه شرق و غرب در زمينه سازماندهى، تبليغات، صنعت و تكنولژى، گامهاى جدّى برداشتهاند و با آنكه آخرتشان را نابود كردهاند، اما بخشى از دنيايشان را آباد نمودهاند. از آن جايى كه جنبش اسلامى در خلأ كار نمىكند، بلكه در ميدان: جريانها، برخوردارىها، شايستگىها، انديشهها، فعاليتها، سازمانها و امثال آن تلاش مىكند، بنابراين دست اندركاران جنبش بايد شايستگى مسئوليت اين جنبش و رهبرى امت اسلامى يك ميلياردى را در خود پديد آورند و به جاى رهبرى شرق و غرب و خودكامگان و مزدوران بر جهان، رهبرى يك ميليارد مسلمان را به دست گيرند.
مسأله، مسأله تبليغات، ادّعا، ريا، بلندآوازگى و غوغاسالارى نيست، بلكه حقيقتى دشوار در بين است. حقيقت نهضتى فراگير در دنيايى انباشته از رويكردها، انديشهها، فضاها و كنشهاست. شايستگىهاى روحى از شروط اساسى براى [متوليان ]اين حركت است. در تاريخ آمده است: عالمى بود به نام «جبائى» كه نزد عالمان و اميران محترم بود و هرگاه وارد مجلس مىشد، شاگردانش به پاس دانش او، وى را پيش مىانداختند. وقتى او
مرد، پسرش آمد و وارد كاخ امير شد و طبق عادت پدرش و على رغم وجود عالمان و ريش سفيدان، در صدر مجلس نشست. امير از او پرسيد: توكى هستى؟
گفت: من فرزند شيخ جبائى هستم.
امير از اين حركت جوان خوشش نيامد، چون بر پيرمردان پيشى گرفته، در كنار امير نشست. امير پرسشى كرد، امّا جوان نتوانست آن را پاسخ دهد. امير همان مطلب را از فردى كه در سمت چپ جوان نشسته بود، پرسيد و او پاسخ كافى داد. امير رو به جوان كرد و گفت: اين شيخ در دانش و فضيلت بر تو پيش است، بنابراين نبايد در جايى بنشينى كه او به آن شايستهتر است، برخيز و بعد از او بنشين.
امير پرسش ديگرى از پسر جبائى كرد و او نتوانست پاسخ بدهد. سپس همان مسأله را از فردى كه قبل از او بود پرسيد و او پاسخ داد. امير مجددا رو به جبائىِ پسر كرد و گفت: برخيز و بعد از اين فردى كه از تو برتر است، بنشين. امير همچنان به پرسشهاى خود از پسر جبائى ادامه داد و او نتوانست پاسخ گويد و همان پرسشها را از افراد بعدى پرسيد و آنان پاسخ دادند و امير دستور داد كه بعد از آنان بنشيند و آن قدر اين كار را ادامه داد كه جبائى پسر به كفشكن نزديك شد و در حالى كه غرقِ عرقِ شرم شده بود از جا برخاست. امير رو به او كرد و گفت: پسر، پدرت به دانش، نه به جهت نسب يا نام، شايسته اين جايگاه والا و بر تمام مشايخ مقدم شد.
فرزند جبائى از مجلس خارج شد و به جدّ به تحصيل دانش پرداخت، شبها را بيدار مىماند و به مطالعه سپرى مىكرد و سرانجام پس از چند ده سال تحمل مشقت، به عالمى بزرگ تبديل شد و شايسته برترى بر تمام مشايخ گشت تا آنجا كه وارد مجالس كه مىشد همه او را بر خود مقدم مىداشتند و علوم دينى با نام آن دو شناخته شد و به لقب «جبائيين» (دو جبائى) مشهور گشتند. در شرح تجريد علامه حلّى و كتب ديگر ياد آنان آمده است.
آنچه در خور تأمل است، اينكه زندگى چنين است و بيهودگى در آن جايى ندارد و ممكن نيست كسى با سستى، تنبلى، تنپرورى و آرزومندى بدان مرحله دست يابد.
خداوند مىفرمايد: «لَيْسَ بِأَمَانِيِّكُمْ وَلاَ أَمَانِىِّ أَهْلِ الْكِتَبِ مَن يَعْمَلْ سُوءًا يُجْزَ بِهِ»(1)«[پاداش و كيفر] به دلخواه شما و به دلخواه اهل كتاب نيست، هركس بدى كند، در برابر آن كيفر مىبيند».
شاعر درباره ناكارآمدى تنبلى سروده است:
و ما نيل الأماني بالتمني *** و لكن تؤخذ الدنيا غِلابا
«به تمنا نمىتوان به آرزوها رسيد، بلكه دنيا با كشمكش و جدال و منازعه به دست مىآيد». مقصود كشمكش، منازعه و جدال در عرصه: علم، عمل، استحكام و استوارى است و به يك سخن دنيا جاى رقابت است، چنانكه آخرت جاى رقابت است. قرآن كريم در اين باره مىفرمايد: «...وَ فِى ذَ لِكَ فَلْيَتَنَافَسِ الْمُتَنَفِسُونَ»(2)و در اين [نعمتها] مشتاقان بر يكديگر پيشى گيرند». بنابراين، هر انسانى و هر يك از اعضاى نهضت اسلامى اگر خواهان پيشرفت هستند بايد در دو بعد دينى و دنيايى كار كنند، بايد در دو بعد علم و عمل سخت بكوشند و توجه داشته باشند كه دشنامگويى، آرزومندى و بيهودهگرايى انسان را به جايى نمىرساند. دست اندركار نهضت بايد در خود و در فعاليتهاىشان شايستگى را ايجاد كنند تا مردم گردشان جمع شوند. مردم گرد هر كسى جمع نمىشوند، بلكه بر گرد اشيا و افراد: ستوده، خوب و زيبا گرد مىآيند.
يكى از شاگردان مرحوم صاحب جواهر (از شخصيتهاى بزرگ و از اعاظم حوزوى و جامعه علمى ما) داستانى قابل تأمل نقل مىكند كه: يكى از شيوخ «العماره» (در جنوب عراق) بر جوانى از عشيره خود خشم گرفت زيرا آن جوان به خواسته او تن نمىداد. وى دستور داد به كيفر مخالفت جوان با دستوراتش، دست او را قطع كنند. جوان گريخت و در صدد جايى برآمد كه دست شيخ قبيله به او نرسد، لذا به نجف رفت و به اميرمؤمنان عليهالسلام پناه برد. در آنجا شيفته جلسههاى درس كه در صحن مطهر و مدارس وجود داشت شد. اين جذبه او را به فراگيرى دروس حوزوى وا داشت و نهايتا به درجههاى بالاى اين دروس رسيد و در جلسات درس خارج، از جمله در درس آية اللّه العظمى شيخ محمد
حسن صاحب جواهر قدسسرهشركت كرد و عالمى كامل، عادل، شريف، عفيف و پيراسته شد.
روزى افرادى از عشيره اين مرد به نجف آمدند و دريافتند كه فرزندشان از شاگردان برجسته صاحب جواهر است. از اينرو از صاحب جواهر خواستند تا او را به عنوان وكيل خود نزد عشيرهاش در العماره اعزام كند. صاحب جواهر پذيرفت و وكالتى براى او نوشت و جوان فرارى از عشيره، پس از حدود بيست سال اكنون كه روحانى برجسته و كامل مردى بود به قبيله خود بازگشت و افراد عشيره به استقبالش رفتند و به بوسيدن دست و صورتش پرداختند و رئيس قبيله دست او را بوسيد. در بين استقبال كنندگان مرد فرزانهاى بود. وى به دوستش گفت: «در انسان در وجود والا و برخوردار از علم و دانش و تفاوت او با آدم عادى نابرخوردار از دانش بنگر. اين عالم هنگامى كه جوان بود، همين رئيس قبيله مىخواست دستش را قطع كند، اما وقتى به پاس دانش و عمل جايگاهى والا يافت، همان رئيس قبيله به استقبالش آمده، با او معانقه مىكند و دستش را مىبوسد».
انسان در زندگى با رنجش خاطر، آرزومدارى، ديكتاتورى، استبداد، غوغاسالارى و تبليغات باطل و پوشالى پيشرفتى نمىكند زيرا پيشرفت در گرو درستى و استوارى در كار، فضيلت، فروتنى و شايستگىهاست. لذا همه افراد جنبش بايد خود را از شايستگىهايى برخوردار كنند كه زمام نهضت را به دست آنان بدهند تا به خواست خدا، زمام امور يك ميليارد مسلمان را در دست گيرند و اين امر براى خداى بزرگ دشوار نيست.
طلايهداران نهضت اسلامى، شخصيتهاى مردمى و در درياى تودهها ذوب هستند و اگر چنين نباشند، نخواهند توانست پيشرفتى را تحقق بخشند و حتى در راه برپا داشتن حكومت اسلامى جهانى گامى به پيش نخواهند برد. لذا طلايهداران نهضت اسلامى بايد به آداب والاى اسلامى كه باعث محبوبيت آنان در دلها مىشود آراسته شوند و مردم خود را خوب و آراسته به ادب بپرورانند، چون ادب موجب گردآمدن مردم گرد نهضت مىگردد.
در جامعه ديده مىشود كه هر مهندس، پزشك، سخنور، عالم، دسته، حزب، سازمان يا هر فرد و گروه آراسته به آداب، در آسايش است و مردم با عشق گرد او حلقه مىزنند. در مقابل، مردم از گرد افراد يا دستههاى بىبهره از اين ويژگى پراكنده مىشوند.
همچنين مىبينيم وقتى حكومتى گستاخ و بدزبان، بدگو و عيبجو باشد، مردم دور آن جمع نمىشوند و گاه حاكم خود را نيز ساقط مىكنند. نهضت نيز چنين است، چه اينكه اگر بخواهد مردمى باشد و از سويى در دل مردم جا باز كند و از سوى ديگر به هدف دست يابد و بتواند بيشترين نيروى مردم را در ميدان گرد خود نگه دارد، بايد دست اندركاران نهضت در گفتار، عمل، حركت، انديشه و نوشتار حريم ادب را حفظ كنند. شيخ مرتضى انصارى (يكى از دانشوران بزرگ ما) در تمام آثار خود، همچون كتابهاى: الطهارة، الصلاة، المكاسب و الرسائل با افرادى كه ديدگاه او را ندارند با كمال ادب و احترام مناظره مىكند، در حالى كه بعضى از نويسندگان را مىبينيم كه با مردم با بىادبى سخن مىگويند و مىنويسند و در نتيجه، مردم را از نوشتههاى خود رويگردان مىكنند.
انسان بايد به آداب والا پايبند و پر تحمل باشد تا بتواند در تمام لحظههاى زندگى و حركات و سكناتش و در تعامل با دوستان و دشمنانش بر اعصاب خود مسلط باشد. مىبينيم رسول اكرم صلىاللهعليهوآله ادب و منش والاى خود را وسيلهاى ساخت براى جذب كافران سخت و درشتخو كه دورترين موجودات از ادب بودند. وقتى ابوسفيان، بزرگترين دشمن رسول اكرم صلىاللهعليهوآله نزد او آمد، پيامبر صلىاللهعليهوآلهبه او فرمود: «آيا هنگام آن نرسيده كه گواهى دهى خدايى جز اللّه نيست؟» و با لطف تمام افزود: «آيا هنگام آن نرسيده كه بدانى من رسول خدايم؟»(1)و بدىهاى او را در آن داستان معروف به نيكى جواب داد به گونهاى كه زيباترين مثل براى انسان مؤدب به آداب والا گشت.
نيز در حديثى آمده است كه با اشاره به همين خوى والا، رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: «أدبني ربي فأحسن تأديبي(2)پروردگارم مرا ادب كرد و نيك تربيتم نمود».
در احاديث بسيار آمده است كه اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمود: «إنّ اللّه أدّب نبيّه بآدابه ففوّض إليه دينه(1)خداوند پيامبر خود را پروراند، آنگاه دين خود را بدو تفويض نمود».
از اينرو بر نهضت لازم است كه به اين اصل انسانىِ اساسى، يعنى اصل ادب والاى اسلامى كه جنبش را به هدف نزديك مىكند پايبند باشد.
در تاريخ آمده است كه اميرمؤمنان على عليهالسلام هزار والى و هزار قاضى داشت. قاضيانى را كه امام عليهالسلام برگزيده بود در بالاترين و والاترين درجه عدالت، پاكى و ادب اسلامى قرار داشتند. از جمله آنها ابو الاسود دؤلى رضوان اللّه عليه بود. در حديث آمده است: «روزى اميرمؤمنان عليهالسلامابو الاسود را خواسته، او را از قضاوت عزل كرد. ابو الاسود، اندوهناك به امام عليهالسلام گفت: اى اميرمؤمنان، در حالىكه در اموال مسلمانان خيانت نورزيده و آبروىشان را نريخته و به ناحق دست به خون آنها نيالودم، پس دليل عزلم چيست؟ امام عليهالسلام فرمود: آرى [خيانت و جنايت نكردى] اما صدايت را بر صداى دو متخاصم بلند كردهاى»(2).
امام عليهالسلام قاضى عادل و پاكش را كه به عدالت او معترف است، از كارش عزل مىكند، چون به هنگام داورى صدايش را بر صداى طرف دعوا بلند مىكند. از نظر حاكم درستكار و عادلى چون اميرمؤمنان بلند كردن صدا لزومى ندارد، چرا كه داورى در اختيار قاضى است و بايد بر اساس حق، بگويد كه اين خانه از آن فلانى است و يا اين زن از آن يكى از دو متخاصم است، اما اينكه فرياد بكشد و يا صدايش را از صداى طرف دعوا بلندتر كند، روا نيست. اسلام تا اين حد مراعات ادب مىكند، زيرا دين اسلام، دين انسان، رحمت، مهربانى، فضيلت و كمال است، اما اين منش و تعامل در دنياى كنونى غريب، نامأنوس و بيگانه است. بنابراين بايد نهضت از پيامبران، پيشوايان و امامان عليهمالسلام ادب بياموزد.
در تاريخ آمده است: «مردى به امام سجاد عليهالسلام دشنام داد. امام عليهالسلام چنان وا نمود كرد كه دشنام وى را نشنيده، بار ديگر به امام عليهالسلام دشنام داد، اما آن حضرت همچنان سكوت كرد و
از كارش چشم پوشيد. آن مرد ديگر بار دشنام داد و امام همچنان ساكت بود. بدگو نتوانست سكوت امام عليهالسلام را تحمل كند و گفت: إيّاك أعني؛ منظورم تو هستى.
امام عليهالسلامدر پاسخ فرمود: و عنك أغضي؛ من هم از تو چشم پوشيدهام»(1).
اين سخن امام عليهالسلام بدين معناست كه مقصودت را دانستم، اما از سخنت چشم پوشيدم، چون شايسته انسان والا آن نيست كه بدگويى را با بدگويى پاسخ دهد.
از امام صادق عليهالسلامنقل شده كه فرمود: «معاشرة الناس ثلاثة أثلاث: ثلثان التغافل، و ثلث المداراة؛ معاشرت با مردم سه بخش دارد كه دو بخش آن تغافل و يك بخش آن مدارا است».
جان سخن اينكه انسان به ويژه هنگامى كه هدفى بلند دارد بايد به نشنيدن بدگويى، تمسخر، ناسزا و زخمزبان تظاهر كند. شاعر در اين باره سروده است:
و لقد أمرّ على اللئيم يسبّني *** فمضيت ثمت قلت: لا يعنيني
«بر فرومايه انسانى مىگذشتم و او دشنامم مىداد؛ راه خود را پيش گرفته، رفتم و با خود گفتم: مرا دشنام نمىدهد».
اين رفتار همان دو سوم است و يك سوم باقى مانده مدارا و نيكى با او است كه شاعر سروده است:
و دارِهم ما دمت في دارهم *** و أرضهم ما دمت في أرضهم
«با آنان تا زمانى كه در كوى و برزنشان هستى مدارا كن و تا وقتى كه در سرزمينشان هستى خشنودشان ساز».
در حديث شريف آمده است كه رسول خدا عليهالسلام فرمود: «كلّما نزل عليَّ جبرئيل أمرني بمداراة الرجال(2)هر بار كه جبرئيل بر من نازل مىشد، مرا به مدارا كردن با مردم فرمان داد». مسلّم اينكه سود مدارا به انسان، نهضت، سازمان، انجمن و حزب بر مىگردد؛ به انسانى
بر مىگردد كه به تحقق هدف بزرگى در زندگى مىانديشد. نهضت بايد در همه شؤون خود از ادب بالايى برخوردار باشد. شيخ عباس قمى رحمهاللهدر كتاب ارزشمند الكنى و الألقاب آورده است: «شخصى طىِّ نامهاى خطاب به خواجه نصيرالدين طوسى، او را «سگ» خواند، اما خواجه پاسخى بسيار نرم و لطيف برايش نوشت».
پيامبران، پيشوايان و عالمان صالح و رهيافته و خردورز كه توانستند پيشرفت كنند و جامعه را به اهداف والا و بلند برسانند، چنين بودند.
داستانى از يكى از علماى عامل و بزرگ نقل مىكنند كه: «روزى اين عالم در جمع دوستان دانشورش نشسته بود كه مردى روستايى مقدارى خيار نوبرانه براى آن عالم هديه آورد. عالم يكى از خيارها را چشيد و سپس تمام آنها را خورد و چيزى به همنشينان خود نداد و آنان شگفتزده شدند. عالم از مرد روستايى تشكّر كرد و هديهاى به او داد و او مجلس را ترك كرد. پس از آن به افراد مجلس رو كرد و گفت: شايد از اينكه خيارها را خوردم و چيزى به شما ندادم، تعجب كرده باشيد. ابتدا مىخواستم، خيار را پوست كرده، به شما تقديم كنم، اما وقتى آن را چشيدم ديدم بسيار تلخ است. با خود انديشيدم كه اگر آن را به شما تقديم كنم ممكن است از بين شما كسى پس از چشيدن بگويد كه تلخ است و در نتيجه مرد روستايى از آوردن چنين هديهاى شرمگين گردد. لذا ترجيح دادم خودم آن را بخورم و تلخى آن را تحمل كنم تا مرد روستايى شرمنده نشود.
با اين ادب والا، پيامبران، پيشوايان، عالمان و افراد بااخلاص توانستند پيشرفت كنند. نهضت نيز بايد در آغاز، فرجام و در روش همواره برخوردار از آداب والا و بر اساس آن حركت كند و بىترديد اگر چنين باشيم - به اذن خدا - به هدف مورد نظر خواهيم رسيد.
دست اندركاران نهضتها بايد از قدرتهاى ديكتاتورى كه جهان اسلام را در اختيار گرفتهاند، دورى كنند، البته نه فقط به منظور به دور ماندن از اتهام، بلكه از آن جهت كه با
نزديك شدن به شاهان و يارانشان ناخواسته مىلغزند، چه اينكه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرموده: «المرء على دين خليله(1)انسان بر روش و دين دوستش است».
ممكن است انسان بگويد: «من به آلودگى نزديك مىشوم، اما آلوده نمىگردم» چه اينكه اين ناممكن ادعايى، امرى ممكن و حتى قطعى است، همانگونه كه اگر انسانى نزديك عطر باشد، خواسته يا ناخواسته، بوى عطر به خود مىگيرد. شايد سرّ سخن خدا در همين است، آنجا كه مىفرمايد: «وَ لاَ تَقْرَبُوا الزِّنَى(2)و به زنا نزديك مشويد» يعنى در نزديكى به زنا بيم افتادن به دام آن وجود دارد.
بنابراين لازم است كه نهضت بىنهايت پاك باشد و به پادشاهان، اميران و رؤسا هيچ ارتباط دور و نزديك نداشته باشد. انسان نبايد گول اين سخن را بخورد كه فلانى رئيس جمهور است و چون هر چهار سال خود و يارانش منصب خود را ترك مىكنند، ديگر خودكامه نيستند. بنابراين نهضت پاكى كه مىخواهد حكومت خداوند را در قالب نظامى با يك ميليارد جمعيت مسلمان ايجاد كند، به طور كامل بايد از قدرتها دورى گزيند، چه قدرت وراثتى (سلطنتى) يا با كودتاى نظامى و يا رياست جمهورى خودكامه يا نظامهاى استبدادى و امثال آن باشد، چرا كه نزديكى به قدرت، اولا موجب كندى خود نهضت مىگردد و ثانياً نهضت و افراد آن از سوى مردم متهم مىشوند، چه اينكه در حديث است: «رحم اللّه من جبّ الغيبة عن نفسه؛ خدا رحمت كند كسى كه غيبت را از خويش دور كند»
نيز آمده است: «من دخل مداخل السوء اتهم(3)هر كس به جايگاههاى بد (اتهام خيز) درآيد، متهم مىشود».
روشن است وقتى فردى از خانه زنى بدكاره بيرون آيد و نزد خداى سبحان معصوم نباشد، مردم نسبت به او بدگمان مىشوند. بنابراين بايد انسان از جايگاههاى اتهام دورى كند. جايگاه اتهام كجاست؟ ثروت جايگاه اتهام است، نزديك شدن به قدرت جايگاه اتهام
است، اسراف و... جايگاه اتهام است، هرچند چنين مردى اخلاص داشته باشد. به هر حال اين اصلى است كه بايد دست اندركاران نهضت به طور جدّى از آن پيروى كنند و گرنه سقوط مىكنند. از همينرو در تاريخ مىنگريم كه هر عالم و هر نهضتى وقتى به قدرت نزديك شده است در اكثر مواقع لغزش پيدا كرده و سقوط مىكند، برعكس هر نهضت و فردى كه از قدرتها دور باشد، مورد اعتماد قرار مىگيرد. البته سخن در اصل كلّى و در قاعده اوليه است و هر قاعدهاى استثناهايى دارد، مانند موسى عليهالسلام كه براى نصيحت فرعون به قصر او رفت و ابراهيم عليهالسلامكه براى ارشاد نمرود، به او نزديك شد و پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله براى هدايت ابوجهل و ابولهب كه در روزگار جاهلى از بزرگان قدرت در مكه بودند، به آنها نزديك شد. بنابراين دورى فرد يا نهضت از مراكز قدرت يك ضرورت است.
در تاريخ براى هر دو مورد، مثالهايى وجود دارد، مثلا يكى از كسانى كه به قدرت نزديك شده، فساد كرد و خود نيز فاسد شد، شيخ ابويوسف قاضى بود كه به هارون عباسى با همه فسق و فجور، خونريزى و شرابخوارىاش نزديك گشت. روزگار هارون الرشيد رشد نايافته گمراه، سراسر ستمگرى و تيره و تار و هراسناك بود. با نگاهى گذرا به تاريخ نوشته شده به وسيله افراد بىطرف و ناوابسته به دربار عباسيان اين حقيقت روشن و آشكار مىشود. در مقابل، تاريخ نويسان دربارى، سليقه حاكم را لحاظ داشته، بىحساب و واهمه، قلمفرسايى مىكردند و حقايق را وارونه و باطل را حق جلوه مىدادند و بدين ترتيب براى دستيابى به خواستههاى خود، به جعل تاريخ مىپرداختند.
اين ابويوسف به قدرت، به ويژه به هارون عباسى نزديك شد و در نتيجه، در امور گوناگون و حتى در مورد خون و آبروى مردم فتواى مغاير حكم خدا مىداد. از داستانهاى مشهورى كه در مورد ابويوسف در تاريخ آمده است اينكه: «هارون عباسى مىخواست با زن پدرش ازدواج كند، كه از نظر كتاب، سنّت، اجماع و عقل حرام است. زن پدرش شريفتر از او و نسبت به دين پايبندتر بود، در اين مورد با خليفه مخالفت كرد و گفت: چنين چيزى چگونه ممكن است، حال آنكه من زن پدرت بودم!.
اما شهوات و تمايلات هارون اجازه نمىداد كه به نداى عقل و شرع گوش دهد و در پاسخ گفت: از مرجع دينى خواهم پرسيد، آنگاه نزد ابويوسف رفت و گفت: اين زن ادّعا مىكند كه پدرم با او نزديكى كرده است. حال، درباره ازدواج من با او چه مىگويى؟
چون ابويوسف تمايل خليفه را نسبت به او ديد، گفت: اين زن دروغ مىگويد، از گفتهاش هراس به دل راه مده و با او نزديكى كن، گناهش بر گردن من.
ابويوسف قاعده مشهور: «هنّ مصدّقات على فروجهنّ؛ زنان در مورد مسايل زوجيتشان مورد تصديق هستند» را به ديوار كوبيد. هارون با زن نزديكى كرد و يكصد هزار درهم، معادل پنجاه هزار مثقال نقره به عنوان پاداش اين فتوا به ابويوسف داد.
بىترديد وضع كسى كه به قدرتهاى خودكامه و حاكمان مستبد نزديك شود، چنين است. در برابر اين داستان، داستان ديگرى از عالم شريف و ارجمند، آية اللّه حاج ملاهادى سبزوارى صاحب شرح منظومه است. اين مرد، زاهد و عابد بود. ناصرالدين شاه آوازه علم و زهد او را شنيده بود، لذا از اطرافيانش خواست تا از اين عالم بخواهند از سبزوار به تهران بيايد تا او را ببيند. به شاه گفتند: اگر او را بخواهيد هم نمىآيد، چون او با خدا در ارتباط است و با پادشاهان ميانهاى ندارد. ناصرالدين شاه پرسيد: آيا او به سفر حج نمىرود كه در ميانه راه او را ببينم؟ گفتند: به حج واجب رفته و اكنون مشغول علم است و علم را واجب و حج را پس از حج واجب مستحب مىداند.
به اطرافيان خود گفت: آيا او به زيارت عتبات مقدسه نمىرود؟ گفتند: به عتبات رفته و رفتن به آنجا را مستحب و دانشآموزى را واجب مىداند، زيرا وى حوزه علميه سبزوار را اداره مىكند و حوزه به وجود او پايدار است و اگر به سفر برود، كارهاى مدرسه به هم مىريزد و او اين كار را مشروع نمىداند. ناصرالدين شاه گفت: ما به خراسان مىرويم و به اين بهانه از سبزوار مىگذريم و او را هم مىبينيم. وقتى پادشاه به سبزوار رسيد، بسيارى از مردم از جاهاى گوناگون به ديدن او رفتند. شاه هرگاه مىپرسيد: حاج ملاهادى هم آمده است، پاسخ منفى مىشنيد. ناچار كسى را فرستاد تا به اطلاع او برسانند كه پادشاه
مىخواهد او را ببيند. فرستاده شاه رفت و برگشت و به پادشاه گفت: ملاهادى مىگويد من كارى با پادشاه ندارم و دوست ندارم به ديدن من بيايد، چون من به كار خود مشغولم.
ناصرالدين شاه به صدراعظم خود نگاه كرد و گفت: بر ما لازم است كه بدون اطلاع او و به صورت ناشناس به ديدن او برويم. صدراعظم گفت: نظر درستى است و آن دو همچون دو فرد عادى رفتند و در زدند. خادم آمد و به او گفتند: مىخواهيم شيخ را ببينيم. رفت و برگشت و گفت: وارد شويد. آن دو وارد شدند و ديدند كه عالم، روى بوريايى نشسته و مشغول تأليف است. سلام دادند و نشستند. شيخ جواب سلام آن دو را داد و پرسيد: شما كه هستيد و چه مىخواهيد؟ شاه گفت: من ناصرالدين شاه هستم و اين صدراعظم من. شيخ گفت: چه مىخواهيد؟ گفتند: ما به قصد زيارت آمدهايم، آيا نيازى دارى؟ گفت: هرگز، من نيازى به نيازمند ندارم، اما از فرق سر تا نوك پايم نيازمند آن برآورنده نيازهاست، نه كسى كه او را شاه مىنامند. ناصرالدين شاه گفت: نمىخواهى ماليات را از تو برداريم؟ شيخ گفت: نه، چون فايدهاى ندارد. اگر ماليات را از همه كشور بردارى سودمند است، اما اگر از من بردارى و آن را بر غير من بنهى، درست نيست و من آن را نمىخواهم، زيرا نوعى رشوه دادن به من است.
پس از آن شاه گفت: اجازه مىدهى در خانهات بمانيم و غذاى ظهر را با هم بخوريم؟ شيخ گفت: اشكال ندارد، آنگاه دستور داد غذايش را حاضر كنند. نزديك ظهر بود و خادم طبقى از برگ نخل آورد كه دو قرص نان جو، ظرفى آب و ظرفى نمك و يك قاشق چوبى در آن قرار داشت. ملاهادى شاه و وزير را با تعارف «بفرماييد» به خوردن غذا دعوت كرد. ناصرالدين شاه و صدراعظم كمى از آن خوردند، سپس ناصرالدين شاه يك تكه نان و مقدارى نمك برداشت و در پارچهاى پيچيد و از مجلس شيخ بيرون آمد. و تا آخر عمر مىگفت: او (ملا هادى) عالم ربّانى است كه با خدا پيوسته و از دنيا گسسته است.
بدين ترتيب حقيقت و درستى حديث رسول خدا صلىاللهعليهوآله را در اين ماجرا حس مىكنيم كه فرمود: «هرگاه عالمان را بر در پادشاهان ديديد، بگوئيد: بد عالمان و بد پادشاهانى
هستند و اگر پادشاهان را بر در سراى عالمان ديديد [كه هدفشان گرفتن احكام و مسائل از عالمان باشد و نه بهرهمندى از شخصيّت، آوازه و موقعيت آنان] بگوئيد: پادشاهانى نيك و عالمانى نيك هستند.
بنابراين، نهضت اسلامى كه فقط رضايت خدا را در نظر دارد و خواهان حاكميت يك ميليارد مسلمانان است، بايد از دربار پادشاهان و سراى اميران و امثال آنان دورى گزيند تا از سويى نهضت پاك بماند و از سوى ديگر، آماج اتهام مردم قرار نگيرند كه چنين حالتى موجب پراكندگى مردم از گرد حركت مىشود. مجاهدى كه با خدا باشد، خدا نيز او را يارى مىكند كه خود فرموده است: «إِن يَنصُرْكُمُ اللَّهُ فَلاَ غَالِبَ لَكُمْ...»(1)اگر خدا شما را يارى كند هيچ كس بر شما غالب نخواهد بود».
بسيارى از دست اندركاران نهضت اسلامى دچار اين توهم شده و مىشوند كه برآوردن نياز مردم مهم نيست، مهمّ پرداختن به نهضت است. اين توهم، پندارى است اشتباه، چون نهضت جز با حمايت تودهها پيش نمىرود و تودهها به گرد نهضت جمع نمىشوند، مگر پس از آنكه نهضت، خدمات اجتماعى به آنان ارائه كند و نيازهاىشان را برآورده سازد. نيازها هرقدر هم كوچك باشد در نظر نيازمند بزرگ است. در مثل عربى است كه: «صاحب الحاجة أعمى لا يرى إلاّ قضاها؛ نيازمند كورى است كه جز برآورده شدن نياز خود را نمىبيند».
بنابراين، دستاندركاران نهضت بايد در حدّ توان به برآوردن نياز مردم اهميت دهند، زيرا اين كار - به خواست خدا - باعث گردآمدن مردم بر گردشان، گوش دادن به سخنانشان و كمك به برنامههاىشان و حركت به همراهشان تا هدف مورد نظر، يعنى ايجاد حكومت جهانى اسلام مىگردد. از اينرو رسول اسلام و صديقه طاهره و ائمه اطهار عليهمالسلام براى برآوردن نياز مردم در حدّ توان اهميت مىدادند و حتى رسول اكرم صلىاللهعليهوآله وقتى نمىتوانست
1) . سوره آل عمران، آيه 160.
نياز درخواست كننده را برآورده ساز، آن را به عنوان وام بر عهده مىگرفت. جابر بن عبداللّه انصارى در اين باره مىگويد: «در غزوهاى همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله بوديم، در بازگشت به شب خورديم و از جمعيت عقب ماندم و شترم خوابيد و سركشى آغاز كرد و نتوانستم آن را برخيزانم. سرگردان و تنها در تاريكى در بيابان ماندم و از دشمن مىترسيدم. ناگهان صدايى از پشت سر شنيدم كه مىگفت: اين جابر است.
صداى رسول خدا را شناختم و مىدانستم كه عادت رسول خدا صلىاللهعليهوآله در جنگها، عقب ايستادن از قافله است تا اگر ناتوانى، بيمارى و يا مجروحى برجاى مانده باشد، او را كمك كند. گفتم: آرى اى رسول خدا، من جابر هستم.
آن زمان جوان بودم، پيامبر صلىاللهعليهوآله پيشم آمد و فرمود: چرا اينجايى و با سوارهها نرفتى؟ گفتم: اى رسول خدا، شترم خوابيد و سركشى كرد و نتوانستم آن را برخيزانم. رسول خدا كه در هر چيزى مهارت داشت، پيش آمد و شتر را بلند كرد و دستها را به هم گره زد و آن را باز كرد و فرمود: جابر، يك پايت را روى كف دستم و پاى ديگرت را روى شانهام بگذار و سوار شو. گفتم: اى رسول خدا، چنين نمىكنم. فرمود: هرچه مىگويم انجام بده، زيرا تنها از روى بلندى مىتوان بر شتر سوار شد. آنگاه فرمود: اى جابر، آيا زن دارى؟ گفتم: نه اى رسول خدا. پرسيد: چرا؟ گفتم: چون پدرم فوت كرده و وامهايى از او بر عهده من است، به همين جهت نمىتوانم اكنون همسر بگيرم.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: اى جابر، من اكنون چيزى ندارم كه قرضهاى پدرت را بپردازم اما در فصل خرما بيا تا به مقدارى كه بتوانى قرضهاى پدرت را بدهى، به تو بدهم، آنگاه مرا به ازدواج تشويق كرد. با رسيدن فصل خرما نزد حضرت رفتم و ايشان از زكاتى كه نزدش جمع شده بود، قرض پدرم را ادا كرد.
بدين ترتيب، رسول خدا صلىاللهعليهوآله به هر مقدارى كه در توان داشت نياز مردم را برآورده مىكرد و به نيازها و كارهاى كوچك و بزرگ آنان رسيدگى مىكرد. مورخان نقل كردهاند كه بعضى از اصحاب پيامبر صلىاللهعليهوآله كودكان خود را خدمت آن حضرت مىآوردند تا در گوش
راست و چپشان اقامه بخواند. روشن باشد اين كار مستحب است و اهميت آن نيز از نظر علم جديد ثابت شده است، چون مغز كودك همچون نوار است كه هرچه از راه گوش، چشم و ديگر جوارح و حواسش بدان برسد، آن را مىگيرد و اين آگاهىها در آموزههايش در بزرگسالى، به طور خودكار در گفتار، رفتار و انديشه انسان تأثير خواهد گذارد. لذا رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: «اطلبوا العلم من المهد إلى اللحد(1)از گهواره تا گور دانش بجوييد».
همچنين هرگاه انسان بميرد جسم او مىميرد، اما روحش زنده مىماند و از همينرو مستحب است كه ميّت را در لحد و گور طبق آنچه در كتب فقهى آمده است تلقين دهند. از نظر علمى نيز ثابت شده است كه روح انسان پس از مرگ، درك مىكند. پس، اين حديث نه تنها از نظر شرعى، بلكه از نظر علمى نيز نسبت به كودك و ميّت ثابت شده است.
در هر صورت مردم بچههايشان را پيش رسول اكرم صلىاللهعليهوآلهمىآوردند و ايشان با سعه صدر در گوش راست آنان اذان و در گوش چپ آنان اقامه مىخواند. چه بسا در آن حال كودكى در دامن رسول خدا صلىاللهعليهوآله ادرار مىكرد و لباسهاى حضرت را آلوده مىساخت و مادر بچه از بول او جلوگيرى مىكرد، اما رسول خدا صلىاللهعليهوآله با مهربانى مىفرمود: مانع نشويد، من لباسم را مىشويم و آثار بول از بين مىرود، اما آثار آزردگى كودك [در جسم او و چه بسا در روح او مىماند و كودك به اين خاطر دچار مشكل مىگردد] مىماند.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله با اين اخلاق والا، ابتدا راه رضايت الهى و سپس روش جمع كردن مردم بر گرد نهضت اسلامى را به ما مىآموزد. اميرمؤمنان عليهالسلام به عنوان دست پرورده رسول خدا صلىاللهعليهوآله نيز چنين بود. او در وسط شهر كوفه خانهاى به نام «صندوق خانه» درست كرده بود. اين اقدام از آنرو صورت گرفت تا اگر كسى نيازى مىداشت و از روبهرو شدن با امام شرم مىكرد، نيازش را در ورقهاى مىنوشت و در آن خانه مىانداخت و امام عليهالسلام در آن را گشوده، ورقهها را بر مىخواند و با اطلاع يافتن از نياز مردم آن را برآورده مىنمود. اين در حالى بود كه همه مىدانستند حضرت در دسترس همگان بوده، در بين آنان حضور
1) . تفسير قمى، ج 2، ص 401.
دارد و ديكتاتور و مستبدى نيست كه از مردم دورى گزيند يا مردم از حضرتش گريزان باشند و چنان كه يكى از شاگردان ايشان (ضرار بن ضمره) در حضور معاوية بن ابىسفيان گفت: «كان واللّه فينا كأحدنا(1)به خدا سوگند، در بين ما چون يكى از ما بود».
در بازار مسلمانان آمد و شد مىكرد، در مسجد بين آنان به داورى مىنشست، نيازهايشان را برآورده مىساخت، برايشان سخنرانى مىكرد، در جمعشان نماز مىگزارد و با اين حال خانهاى به نام «صندوق خانه» بنيان نهاد تا اگر كسى به ايشان دسترسى نداشته باشد و يا از او شرم دارد، بدين وسيله به حضرتش دسترسى پيدا كند.
تاريخ درباره امام رضا عليهالسلام نيز نقل مىكند كه در روزگارى كه در خراسان بود روزى به حمامى رفت. اين در حالى است كه ايشان امام معصوم از سوى خدا و در ظاهر ولىعهد خليفه بود و شرق و غرب كشورهاى اسلامى زير نفوذ حضرتش قرار داشت، اما بدون خدم و حشم به حمام مىرفت، چون امام، پيامبر، رهبر و مصلح حقيقى بايد در بين مردم باشد. وقتى امام در حمام بود، فردى كه امام را نمىشناخت، پيش وى آمد و گفت: فلانى پشت مرا كيسه بكش. امام كيسه را گرفته، او را كيسه كرد. در همين هنگام فرد ديگرى كه امام را مىشناخت وارد حمام شد و امام را ديد كه پشت يك كشاورز را كيسه مىكشد. رو به كشاورز كرد و گفت: اى مرد، چه مىكنى؟ گفت: كارى نكردم، از اين مرد خواستم پشتم را كيسه بكشد. گفت: اين امام تو و ولىّعهد است.
وقتى مرد كشاورز امام را شناخت، از اينكه توسط امام كيسه كشيده شود، امتناع كرد و امام عليهالسلامفرمود: به حقّى كه بر تو دارم، در جاى خود قرار گيرد تا كار نظافت تو را تمام كنم. امام عليهالسلامطبق درخواست او، زمانى كه حضرتش را نمىشناخت، به تميز كردن او پرداخت. معصومان عليهمالسلام اينگونه و به همين سادگى نيازهاى مادى مردم را در كنار نيازهاى آموزشى و تربيتىشان بر اخلاق و فضيلت، برآورده مىكردند.
هر نهضتى كه بخواهد از مقبوليت مردم برخوردار شود و مردم گرد آن جمع شوند،
1) . امالى، شيخ صدوق، ص 724.
بايد نياز آنان را در حدّ توان برآورده كند. اين اصلى است كه بايد مراعات شود، تا نهضت بتواند در تودهها تأثير بگذارد و پيشرفت كند كه چنين پيشرفتى بر خداوند دشوار نيست.
بايد دست اندركاران نهضت جهانى اسلام در همه شؤون خود دقت و استوارى در كار داشته باشند؛ در كارهاى علمى، عملى، اخلاقى، تربيتى، سازماندهى، آگاهىبخشى و جز آن، زيرا محكمكارى در مرحله نخست موجب درستى علم، عمل، انديشه و حركت مىشود و در مرحله دوم اعتماد تودهها را نسبت به جنبش جلب مىكند، چون مردم گرد افرادى فراهم مىآيند كه كارهايشان را با دقت و استوارى همراه مىكنند و هماره جوياى دقت و استوارى هستند. هر پيشرفتى در زندگى به جهت محكمكارى است. از اينرو، آن دسته از دانشوران، سخنوران، نويسندگان، درسها، سخنرانىها، كتابها، سازمانها، تلاشها و حتى در امور مادى نظير خانه، پوشاك، وسايل نقليه و غيره، نزد مردم مقبوليت دارند كه با دقت بيشتر همراه باشد. اگر نهضت در هر كارى دقت را مورد توجه قرار دهد موفق خواهد بود، و گرنه زيان مىبيند، زيرا هرگاه نااستوارى در گفتار، كردار، نوشته، خبر، سازمان و غير آن براى مردم آشكار گردد، از گرد چنين چيز سست و بىبهره از استحكام، پراكنده مىشوند. به همين جهت رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرموده: «رحم اللّه امرءا عمل عملاً فأتقنه(1)خدا رحمت كند كسى را كه عملى با دقت و استحكام انجام دهد».
ماجراى اين سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين است كه: يكى از ياران رسول خدا صلىاللهعليهوآله به نام سعد كه جوانى پرتحرك، چابك، هوشمند بوده، به اسلام خدمت بزرگى كرده بود، در گذشت. رسول خدا صلىاللهعليهوآله بدون كفش و ردا پيكر او را چنان تشييع مىكرد، گويى يكى از عزيزترين دوستان و خويشانش درگذشته است. حتى گاه روى پنجه پا حركت مىكرد، آن سان كه انسان در انبوه جمعيت قرار مىگيرد و چهارطرف جنازه را به نوبت بر دوش مىگرفت و
1) . شواهد التنزيل، حاكم حسكانى، ج 1، ص 5.
گرد آن مىچرخيد. وقتى جنازه سعد در گور نهاده شد، رسول خدا صلىاللهعليهوآله وارد گور شد و پيكر او را گرفته، در لحد قرار داد و با سنگ و گل آن را پوشاند و به افرادى كه ايشان را كمك مىكردند مىفرمود: «گل و خشت به من بدهيد» و لحد را پوشاند و حاضران گور را از خاك پر كردند. مادر سعد كه آنجا بود، گفت: اى سعد! بهشت گوارايت باد.
پيامبر فرمود: اى ام سعد بهشت را بر خدا حتمى مكن (به چنين چيزى مطمئن مباش).
پس از پراكنده شدن مسلمانان بعضى از ياران رسول خدا صلىاللهعليهوآلهگفتند: اى رسول خدا، امروز كارى شگفت از شما ديديم؛ پشت جنازه سعد بدون ردا حركت كرديد؟
پيامبر فرمود: فرشتگان را اينگونه ديدم، من نيز به آنان اقتدا كردم.
گفتند: اى رسول خدا، روى پنجه پا حركت مىكرديد! فرمود: اين رفتار من از آنرو بود كه فرشتگان از ازدحام چنين مىرفتند. (روشن باشد پيامبر صلىاللهعليهوآله مىخواست اين حقيقت را به ذهن مسلمانان نزديك و به آنان بنماياند و گرنه فرشتگان مثل انسانها جسم نيستند).
پرسيدند: اى رسول خدا، گاه سمت چپ و گاه سمت راست تابوت را مىگرفتيد؟
فرمود: دستم در دست جبرئيل بود و هر طرف كه مىرفت، من نيز مىرفتم و جبرئيل، گاه سمت راست و گاه چپ را مىگرفت و من نيز گاه راست و گاه چپ را مىگرفتم.
گفتند: اى رسول خدا، ديديم كه ميان سنگ و خشت لحد را با گل محكم مىگرفتيد. فرمود: آرى، خدا رحمت كند آن كه را هرگاه كارى انجام مىدهد آن را محكم انجام دهد.
با اين سخن، رسول خدا مىخواست در اين كار نيز دقت به خرج داده، محكمكارى كند، هرچند كه زير خاك است و به زودى نابود مىشود. به لزوم اين اتقان در هر چيز حتّى در ساخت درون گور كه نه نمايى دارد، نه آيندهاى، نه خريدارى و نه فروشندهاى، بنگريد.
مسلمان نيز بايد در هر كارى - كوچك باشد يا بزرگ - دقت و محكمكارى كند.
مسلمانان گفتند: گذشته از اين چرا به مادر سعد گفتيد: اى مادر سعد، بهشت را بر خدا حتمى مكن؟ مگر سعد با توجه به اين كارهايى كه در حق او كرديد، اهل بهشت نيست؟
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: چرا، اما گور، سعد را به سختى فشرد.
پرسيدند: چرا اى رسول خدا؟ فرمود: چون رفتارش با خانوادهاش خوب نبود و با آنان به درشتى سخن مىگفت(1).
مسأله اسلام شگفت نيست، بلكه شگفت آن است كه انسان خلاف آن را تصور كند، زيرا پاداش، در گرو عمل انسان است چنانكه خداوند مىفرمايد: «وَأَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرَى»(2)«و [نتيجه] كوشش او به زودى ديده خواهد شد» حتى اگر هم وزن دانه خردل باشد. هر چيزى مهم است و جاى خود و اندازه مشخص و ثمرهاى و پاداشى دارد كه خداى متعال مىفرمايد: «إِنَّمَا تُجْزَوْنَ مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ»(3)«تنها به آنچه كه مىكرديد، مجازات مىيابيد».
بايد توجه داشت كسى نگويد كه من اهل عمل و فعّالم، مجاهد در راه خدا و اسلام هستم، مىخواهم حكومت اسلامى ايجاد كنم و كارهاى زياد دارم، آنگاه بعضى از واجبات را ترك كند و بپندارد ترك واجبات و يا انجام بعضى از محرمات چندان مهم نيست. نه، هر چيزى مهم است. «وَ كُلُّ شَىْءٍ عِندَهُبِمِقْدَارٍ»(4)«و هرچيزى نزد او اندازهاى دارد».
گور سعد را فشرد، زيرا اخلاق او با خانوادهاش خوب نبود. به هر حال، اينها درسهاى رسايى است براى كسانى كه مىخواهند همه جانبه دست به نهضت بزنند. جهتى كه در اين مبحث مورد نظر ماست، درستكارى و دقت در كار است. انسان با دقت در كار پيشرفت مىكند و در غير اين صورت عقب مىماند. وانگهى نبايد در انديشه، كار، نگارش، گفتار، حركت، مبارزه و ديگر شؤونش شكننده باشد. حاكم، عالم، سخنور و انقلابى كه در جنبش، پيشرفت و رهايى مسلمانان را دنبال مىكند، بايد در كارهايش كاملاً محكمكارى داشته باشد.
مطلب زير شايد در نگاه ما شگفت آيد، چون نظير آن را در روزگارمان نمىبينيم و در دنياى معاصر وجود ندارد در تاريخ آمده است: «اميرمؤمنان على عليهالسلام از گذرگاههاى كوفه مىگذشت كه فقيرى سالخورده را ديد كه گدايى مىكرد. امام ايستاد و همراهانش نيز
ايستادند. امام عليهالسلام رو به همراهان كرده فرمود: اين چيست؟ واژه «ما» در زبان عربى براى اشياء شگفت و «من» براى ذوى العقول به كار مىرود، گويى امام چيزى شگفت ديده بود.
همراهان گفتند: اى اميرمؤمنان، مردى است مسيحى كه پير شده و گدايى مىكند.
امام عليهالسلام فرمود: در حقش انصاف روا نداشتهايد. در جوانى و روزگار توانمندىاش به كارش گرفتيد حال كه پير و ناتوان گشته است رهايش كردهايد! سپس امام عليهالسلام دستور داد از بيت المال به او مقررى بدهند.
بنا به گزارش بعضى از مورّخان كوفه روزگار اميرمؤمنان عليهالسلام چهار ميليون نفر سكنه داشت. در اين شهر گسترده، امام عليهالسلاماز اينكه حتى فردى غيرمسلمان گدايى مىكند، تعجّب كرده، فرمود: در حق او انصاف نكردهايد. سخن امام عليهالسلام بدين مطلب تصريح داشت كه وقتى كه او جوان بود كار مىكرد، زحمت مىكشيد، مال به دست مىآورد و روزگار مىگذراند و حال كه ناتوان گشته او را رها كردهايد و از نظر آن حضرت، اين رفتار، نكوهيده است و آنگاه دستور مىدهد كه برايش حقوق در نظر بگيرند. به اين دقتِ امام بنگريد؛ دقتى كه سبب مىشود در حكومت اميرمؤمنان عليهالسلام حتى يك فقير هم پيدا نشود.
در كلام ديگرى امام عليهالسلاممىفرمايد: «...و لعلّ بالحجاز او اليمامة من لا طمع له في القرص، و لا عهد له بالشبع...(1)بسا كه در حجاز يا يمامه كسى باشد كه به [يافتن] قرصى نان اميد نداشته و شكمى سير به ياد نداشته باشد». دولت گسترده امت اسلامى كه در آن روز بزرگترين حكومت جهان به شمار مىرفت و اداره آن با امام عليهالسلامبود در نيازمندترين مناطق آن، يك نيازمند هم يافت نمىشد و اين معناى دقت در كار است. به روزگار خودمان بازگرديم. پيشتر گفتيم كه در كتاب التحدي العالمي (چالش) كه از زبان غربى به عربى ترجمه شده، آمده است: «تنها در امريكا بيش از سى ميليون فقير وجود دارد».
آيا اين [پديده، نتيجه] دقت در كار است؟ يا نظام اسلامى از دقت همه جانبه برخوردار است؟ روزنامههاى جهان در مناسبتهاى گوناگون مىنويسند كه در جهان بيش از يك
1) . نهج البلاغه، نامه 45.
ميليارد فقير وجود دارد، يعنى نزديك به يك چهارم جمعيت جهان.
معناى دقت و محكمكارى، فقط لحاظ داشتن آن در تأليف، كشاورزى و صنعت نيست بلكه مراد، دقت در همه چيز است از جمله دقت در حكومت، مديريت و سياست، دقت و درستكارى در رئيس حكومت و شخصيتهاى انقلاب و دولت. بنابراين، اگر جنبش جهانى اسلام بخواهد حكومت اسلامى يك ميلياردى تشكيل دهد بايد اصول متعدّدى را رعايت كند كه از جمله آنها محكمكارى و دقت است. خدا ما را به آنچه مايه خشنودى اوست موفق بدارد و آخرين دعايمان اين است كه سپاس از آن خداى عالميان است.
كوشندگان در راه ايجاد حكومت جهانى اسلام با يك ميليارد مسلمان بايد با التزام به اخلاق كريمه اسلامى از ديگران متمايز باشند تا بتوانند مردم را به سوى خود جذب كنند كه از جمله اين اخلاق كريمه «وفا» است. مردم به انسان باوفا اعتماد دارند و بدو گمان نيك مىبرند و هركه با او برخورد كند، صداقت و راستگويى را در او لمس مىكند و هماره دوستى صادقانه خود را به او ارزانى مىدارد و پيوند دوستىشان قطع نمىشود. در مورد انسان بىوفا وضع به صورت ديگرى است، زيرا حتى دوستانش هم به او اعتماد نداشته، هميشه از او برحذرند، چون هر لحظه ممكن است كه آنان را ترك كند. اگر مردم با فعالان در عرصه ايجاد حكومت جهانى اسلام با بيم برخورد كنند و به آنان اعتماد نداشته باشند، اين بىاعتمادى زيان بزرگى به حركت اسلامى وارد مىكند و نهضت نمىتواند تودهها را جمع كرده و گامى به پيش برد. بنابراين، بايد اعضاى جنبش به صفت «وفا» آراسته بوده، نه فقط با دوستانشان، بلكه بايد با دشمنان خود نيز به پيمانها و قراردادها وفادار باشند.
يكى از ابزار ظاهرى موفقيّت رسول خدا صلىاللهعليهوآله، پايبندى به وفا بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله بىنهايت اهل وفا بود. از اينرو مىبينيم بعضى از اصحاب آن حضرت كه با آنان دوست بود، هرگز عليه آنان اقدام نكرد، گرچه آنان عليه او اقدام كردند، اما او به آنان توجه داشته، نسبت به
آنان وفادار ماند. به عنوان مثال، يكى از ياران رسول خدا صلىاللهعليهوآله به نام «حاطب بن ابى بلتعه» در داستان فتح مكّه عليه مسلمانان جاسوسى كرد. اگر جاسوسى حاطب نتيجه مىداد و خبر به دشمنان رسول خدا صلىاللهعليهوآله در مكه مىرسيد، خونهاى بسيارى به زمين مىريخت و معلوم نبود كه در آن جنگ چه كسى پيروز مىشد، پيامبر يا مشركان.
لازم به يادآورى است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله در نظر داشت مكه را مخفيانه، بدون خونريزى و مسالمتآميز فتح كند و با غافلگيرى آنان را در مقابل عمل انجام شده قرار دهد، مكه سقوط كند و مردم آن در برابر اسلام و حكومت خداوند تسليم شوند. اين اقدام پيامبر صلىاللهعليهوآله در پى پيمانشكنى مكيان نسبت به پيمانى بود كه با رسول خدا بسته بودند، پيمانشكنى آنها به پيامبر افزون بر مجوّز شرعى، مجوز عرفى براى فتح مكه مىداد. وقتى رسول اكرم تصميم گرفت براى فتح مكه مخفيانه بدان سو روانه شود، حاطب بن ابى بلتعه نامهاى به كفار مكه نوشت و آنان را از تصميم پيامبر صلىاللهعليهوآلهآگاه ساخت. پيامبر صلىاللهعليهوآله از نوشته شدن نامه مطلع شد و على عليهالسلام و زبير را فرستاد تا نامه را از زنى كه از سوى حاطب به سوى مكيان فرستاده شده بود، بگيرند. على عليهالسلامنامه را از آن زن گرفته، آن را نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله آورد.
در آن هنگام يكى از ياران آن حضرت صلىاللهعليهوآله بر آن شد تا حاطب را به كيفر اين خيانت بزرگ بكشد. روشن باشد كه شرع و عرف، به پيامبر صلىاللهعليهوآله حق مىداد كه حاطب را بكشند و بدين ترتيب از او انتقام بگيرد، زيرا كيفر جاسوس قتل است، اما وفاى پيامبر صلىاللهعليهوآلهمانع از قتل شد و ايشان از جرم حاطب چشم پوشيد. داستانى كه تاريخ تاكنون از تجلى شكوه و سترگىِ وفادارى در آن، در شگفت است. پيامبر صلىاللهعليهوآلهوفادار بود، اما نه تنها به دوستان كه با كسانى چون حاطب كه چنان خيانت بزرگى را مرتكب شده بود نيز وفادارى كرد.
در داستان ديگرى، گروهى عليه پيامبر صلىاللهعليهوآله توطئه كرده، قصد جان ايشان كردند. پس از آشكار شدن توطئه، پيامبر صلىاللهعليهوآلهآنان را بخشود. اين را مىتوان از خردمندى، وفادارى يا تدبير آن حضرت شمرد، چه اينكه با اين شيوه توانست مردم را متحد كند و جامعه را پيش برد. پيامبر از حاطبِ جاسوس و از توطئهگران كه مىخواستند ايشان را بكشند چشم
پوشيد، چون وفا مردم را بر گرد انسان باوفا گرد مىآورد، خواه فردى عادى باشد يا عالم، سخنور، تاجر، مرد يا زن يا حزب، سازمان، هيئت، جنبش، جمعيت و يا غير آن باشد.
دست اندركاران نهضت اسلامى كه مىخواهند به هدف خود برسند بايد وفادارى را از مبانى اصلى اخلاقى خود قرار دهند، يعنى هم به هنگام حركت و پس از آن كه حزب به حكومت يك ميليارد مسلمان دست يابد. مسلّما بدون اين اصل مردم گرد كسى جمع نمىشوند و هرگاه انسان به منظور رسيدن به هدفى كه در راه تحقق آن با گروهى كار مىكند، صادق باشد و در بين راه آنان از او جدا شوند، بايد تا آنجايى كه در توان دارد، آنان را گرد نهضت جمع و متحد كند و حتى اگر نتوانست آنان را گرد آورد، بايد همچنان دوست بماند و به دشمنانى ستيزهجو تبديل نشوند، چون فرجام انشعاب و جداشدن جنبشها، نابودى است، چه اينكه خداى متعال مىفرمايد: «...وَ لاَ تَنَزَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِيحُكُمْ...»(1)«و با هم نزاع مكنيد كه سست شويد و مهابت شما از بين برود».
در زندگى پيامبران و امامان عليهمالسلامو علما نيز نمونههاى زيبايى از وفادارى با دوست و دشمن و با همه گروهها مىبينيم. به عنوان مثال، در داستان اسماعيل صادق الوعد (غير از اسماعيل بن ابراهيم عليهالسلام) آمده است كه خداوند دربارهاش مىفرمايد: «وَاذْكُرْ فِى الْكِتَبِ إِسْمَعِيلَ إِنَّهُ كَانَ صَادِقَ الْوَعْدِ...»(2)«و در اين كتاب از اسماعيل ياد كن، زيرا او درست وعده بود».
علت اينكه خدا وى را صادقالوعد ناميده آن است كه با فردى در خارج شهر وعده گذاشته بود، آن فرد گفت: من وعدهاى در شهر دارم، مىروم و تو همينجا باش تا برگردم. آنگاه به شهر رفت و قرارش را با اسماعيل از ياد برد و از صبح تا شب به كارهاى خود پرداخت و از اين ماجرا سه سال گذشت و اسماعيل عليهالسلامبه جهت وفاى به وعده از جايش تكان نخورد و به تبليغ و كارهاى ديگر در روستاهاى نزديك به آنجا مشغول شد و هرگاه به جايى مىرفت، به همان مكان باز مىگشت و به هركه آنجا بود يادآورى مىكرد كه اگر دوستش برگشت به او بگويد: اسماعيل به فلان روستا رفته و شب و يا عصر بر مىگردد.
اسماعيل سه سال به انتظار آن در آنجا ماند. روزى از سر اتفاق، آن مرد از آنجا مىگذشت كه اسماعيل را در آن محل ديد. در آن هنگام به ياد قرارش افتاد و گفت: اسماعيل، چه شد كه اينجا ماندهاى؟
گفت: به جهت وفاى به وعدهام ماندم، زيرا با من قرار گذاشتى كه بر مىگردى، اما وقت بازگشتت را معيّن نكردى، لذا در انتظار آمدنت ماندم. من به كارم كه تبليغ رسالت الهى است در اين اطراف مشغول بودم قابل توجه است كه تبليغ اختصاص به جاى مشخص ندارد و در همه جا لازم است انسان تبليغ كند. سه سال باقى ماندن اسماعيل به منظور وفاى به عهد و انتظار آمدن دوستش دليل مهمى داشت و آن اينكه پيامبران و امامان عليهمالسلام الگوى امت هستند و از همينرو خداى متعال در آيهاى كه ذكر شد عملكرد اسماعيل را جاودانه ساخت تا مردم وفاى به عهد را از او بياموزند و به وى اقتدا كنند.
بر هر نهضت اسلامى كه در راه نجات تودههاى امت اسلامى مىكوشد تا آن را از استعمار، عقبماندگى و نادانى نجات دهد بايد اين اصل مهمّ اخلاقى، يعنى «وفا» را به طور دقيق مراعات كند. اما اگر به دليل اختلاف در انديشه، سياست يا در روش كار با همديگر تعارض و تضاد داشته باشند و رابطه عميق و محكم بين خود را فراموش نمايند، نهضت ناكارآمد شده، مردم از گرد آن پراكنده و بدان بىاعتماد خواهند شد و در نتيجه از آن جدا شده و عليه آن اقدام خواهند كرد. در شرح حال سيد ابوالحسن اصفهانى رحمهاللهآمده كه از جمله اخلاق نيكوى او وفاى با تمام لوازم و ظرافتهاى آن بود. وى يك بار در آغاز رهبرىاش براى زيارت امام كاظم و امام جواد عليهماالسلام به كاظمين رفت. او به يكى از دوستان خود گفت: سى سال قبل هنگامى كه در حوزه به تحصيل مشغول بودم، كاسبى جزء نزديك حرم بود كه برخى نيازمندىهاى خود را از او مىخريدم، آيا هنوز وجود دارد؟
گروهى در پى او گشتند و آن فروشنده را كه پير و سالخورده شده بود يافتند. به او گفتند: سيد ابوالحسن اصفهانى مىخواهد تو را ببيند. آن مرد فوراً آمد. سيد به او گفت: مرا به ياد مىآورى؟ گفت: نه. سيد گفت: سى سال قبل كه در حوزه طلبه بودم به دكان تو
مىآمدم و از تو چيزهايى مىخريدم. آن مرد گفت: يادم نمىآيد. سيد گفت: اما من يادم هست و به ياد دارم كه به من گفتى: خانه ندارم و از اجاره در مضيقه هستم و عيالوارم. آيا اكنون نيز همان وضعيت را دارى؟ گفت: نه، چند تن از دخترهايم ازدواج كردهاند و مخارجم كم شده است، اما هنوز مستأجرم. سيد گفت: برو خانهاى بخر من كمك مىكنم. آن مرد رفت و خانهاى خريد و سيد از بيت المال به وى كمك كرد.
اين داستان نمونهاى گشت كه از زندگى سيد نقل مىشد. از ويژگىهاى او وفا بود، چنانكه حتّى پس از سى سال از كاسب جزئى كه در زمانى از او چيزهاى خرد و ريز مىخريد، غافل نبود.
نهضت جهانى اسلام اگر بخواهد به حق و با اخلاص، همه جريانهاى تلاشگر در فضاى اسلامى را براى نجات امت از چنگال كفار و استعمارگران شرق و غرب و دستساخته آنان، يعنى صهيونيسم و مزدوران محلّى آنان نجات دهد، بايد با كمال دقت و امانت، وفادارى را مراعات كند. بايد توجه داشت كه ما از آن جهت عباسيان و امويان را سرزنش مىكنيم كه پيمان شكستند و به وعدههاى خود پايبند نبودند.
در داستانهاى مشهورى مانند آنچه بين معاويه و امام حسن عليهالسلام، يزيد و ديگران، خلفاى عباسى و ابومسلم خراسانى، امام رضا عليهالسلام و فضل بن سهل و جز آنان گذشت، پيمانشكنى و بىوفايى كاملا مشهود است. مسلّما اينها پندهايى است كه بايد بدانها توجه كنيم و در نهضت خود، با هركه مستحق وفاست، وفادار باشيم كه خدا توفيق دهنده است و از همو يارى خواسته مىشود.
شعار اسلام: سلام است. به همين جهت وقتى مسلمانى با مسلمان ديگرى برخورد مىكند به وى مىگويد «سلام بر شما» و ديگرى در پاسخ مىگويد: «بر شما سلام» و همانگونه كه فرد مسلمان در آغاز برخورد با سلام شروع مىكند ديدار را نيز با عبارت «سلام بر شما» و يا «بر شما سلام» پايان مىدهد كه آن سلام را خداحافظى مىگويند. بنابراين اسلام دين سلام و صلح است. به همين جهت خداى متعال مىفرمايد: «ادْخُلُوا فِى السِّلْمِ كَآفَّةً...»(1)«همگى از در صلح و سلام درآييد».
جنگ، قطع ارتباط و انواع خشونت، تماما ابزارى اضطرارى، نادر و برخلاف اصول اوليّه اسلامى است كه به اضطرار در خوردن مردار و امثال آن مىماند و اصل، صلح است. از اينرو جنگ در اسلام به مقدار نياز و ضرورت محدود گشته است. خداوند مىفرمايد: «فَمَنِ اعْتَدَى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَيْكُمْ...»(2)«پس هركس بر شما تعدّى كرد، همانگونه كه بر شما تعدّى كرده، بر او تعدّى كنيد».
و مىفرمايد: «وَأَن تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى»(3)«و گذشت كردن شما به تقوا نزديكتر است».
سيره پيامبر صلىاللهعليهوآله، حضرت فاطمه عليهاالسلام و ائمه اطهار عليهمالسلام نيز چنين بود و در تمام امورشان
حتى در جنگهايشان، صلح شعارشان بود. پيروزى بىنظير پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله و ائمه اطهار عليهمالسلام دلايلى داشت، از آن جمله، صلحخواهى بود كه در همه شؤون زندگىشان به آن آراسته بودند. از همينرو با آنكه عباسيان، امويان و عثمانيان رخت از جهان بربستند و هماره از آنان به بدى ياد مىشود، اما از رهبران حقيقى اسلام به نيكى ياد مىشود و مردم آنان را به صلحخواهى و گذشت مىشناسند، شاعر درباره آنان اينگونه سروده است:
ملكنا فكان العفو منّا سجية *** و لمّا ملكتم سال الدم أبطح
فحسبكم هذا التفاوت بيننا *** و كلّ إناء بالذي فيه ينضح(1)«چون حكومت يافتيم، گذشت شيوه ما بود؛ و آنگاه كه شما به قدرت رسيديد، در ابطح (صحراى ريگزار مكه) از خونريزىتان خون روان شد.
همين تفاوت، ميان ما و شما بسنده است كه از كوزه همان برون تراود كه در اوست».
برخوردارى اسلام از صلح، باعث پيشرفت آن در آغاز بود و علىرغم آنكه صليبيان از سوى غرب و مغولان از سوى شرق عليه كشورهاى اسلامى يورش بردند، اما اسلام براى بار دوم پيشرفت كرد و اميدواريم در اين قرن انباشته از جنگ شرق و غرب عليه جهان اسلام، باز هم آن را به پيش ببريم. همانگونه كه گفته شد، پيامبر صلىاللهعليهوآله با انتخاب صلح به عنوان شعار خود پيشرفت كرد. مكه پايتخت كفر و بتپرستى و جنگ با رسول خدا صلىاللهعليهوآله بود. مردم مشرك مكه با هر وسيلهاى با پيامبر مقابله كرده، او را آواره ساخته، زينب دختر آن حضرت و شمارى از يارانش را كشتند، اموالش را مصادره كردند و براى كشتن آن حضرت همداستان شدند كه در نهايت آن حضرت مخفيانه به مدينه مهاجرت كرد.
توطئه آنان عليه حركت مقدس رسول خدا صلىاللهعليهوآله ادامه داشت. با اين حال، پس از بيست سال وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله خواست مكه را فتح كند، براى آن مقدماتى چيد و پيش رفت و مكه را در كمال صلح و بدون آنكه قطرهاى خون ريخته شود، فتح كرد. از جمله مقدماتى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله انجام داد آن بود كه وقتى بر خيبر چيره شد، مقدار زيادى ظرف طلا - كه تعداد
1) . خلاصة عبقات الأنوار، سيد حامد حسين نقوى، ج 8، ص 391.
آن به بيست هزار مىرسيد كه در حجمهاى گوناگون بود - به غنيمت گرفت، رسول خدا صلىاللهعليهوآله مقدارى از آنها را براى تقسيم بين مستمندان و سران مكه فرستاد، حال آنكه آنان هنوز كافر و مشرك و با رسول خدا صلىاللهعليهوآله در جنگ بودند. وقتى اين ظرفهاى طلايى به دست مردم مكه رسيد، متحيّر و شگفتزده شدند و از شگفتى در برابرش تسليم گشتند و گفتند: ما با اين مرد در حال جنگيم، اموالش را مصادره كرديم، ياران و خويشانش را كشتيم، با اين حال او با ما چنين مهرآميز برخورد مىكند!
اين زمينه سازى از سوى رسول اكرم صلىاللهعليهوآلهبراى حاكميت اسلام در مكه و نابودى بتها و اصلاح بين مردم بود. وقتى حضرت مكه را فتح كرد، ابوسفيان كه بزرگترين دشمن رسول خدا صلىاللهعليهوآلهبود، نزد وى آمد و پيامبر او را بخشيد و افزون بر آن، خانهاش را مأمن قرار داد و فرمود: «من دخل دار أبيسفيان فهو آمن(1)هركه وارد خانه ابوسفيان شود، در امان است».
آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله كسى را نزد هند زن ابوسفيان فرستاد و امان نامهاى به او داد. همو كه در هرزگى و بىبندوبارى شهره بود و شب و روزش را در دشمنى و جنگ با پيامبر صلىاللهعليهوآله سپرى كرد، شكم حمزه سيدالشهدا را دريد، گوشش را بريد، دماغش را شكست و به بدترين صورت او را مثله كرد و جگرش را درآورد و آن را به دندان كشيد و به يك سخن، جنايتكار جنگى بود، اما پيامبر صلىاللهعليهوآله با اين موضعگيرى زيباترين جلوه اخلاق بزرگوارانه و گذشت زيبا را در مورد بدترين و سرسختترين دشمنان خود به نمايش گذاشت و آنگاه كه هند اظهار اسلام كرد، رسول خدا صلىاللهعليهوآله اسلام او را پذيرفت و با وى شرط كرد كه از آن پس زنا نكند. اين شرط دلالت بر آن دارد كه وى پيش از اسلام زناكار پرآوازه بود. آيه زير را كه پيامبر صلىاللهعليهوآله براى هند خواند اشاره به اين موضوع دارد، آنجا كه خداوند مىفرمايد: «يَأَيُّهَا النَّبِىُّ إِذَا جَآءَكَ الْمُؤْمِنَتُ يُبَايِعْنَكَ عَلَى أَن لاَّ يُشْرِكْنَ بِاللَّهِ شَئْا وَ لاَ يَسْرِقْنَ وَ لاَ يَزْنِينَ»؛(2)«اى پيامبر، چون زنان با ايمان نزد تو آيند كه [با اين شرط ]با تو بيعت كنند كه چيزى را با خدا شريك نسازند و دزدى نكنند و زنا نكنند».
پيامبر صلىاللهعليهوآله همچنين مردم مكه را بخشيد، و با جمله تاريخى خود خطاب به آنان فرمود: «إذهبوا أنتم الطلقاء(1)برويد، شما آزادشدگانيد». رسول خدا صلىاللهعليهوآله خانه خود و اصحاب را كه مشركان مصادره كرده بودند، باز پس نگرفت و به نقل برخى تفسيرها آمده است، وقتى رسول اكرم صلىاللهعليهوآله كليد كعبه را از كليددار آن گرفت اين آيه كريمه نازل شد كه مىفرمايد: «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَن تُؤَدُّوا الْأَمَنَتِ إِلَى أَهْلِهَا...»(2)«خدا به شما فرمان مىدهد كه سپردهها را به صاحبان آنها رد كنيد». رسول خدا صلىاللهعليهوآله پس از شكستن بتها كليد را به كليددار بازگرداند.
همچنين پيامبر صلىاللهعليهوآله براى جلب «خالد بن وليد» به جمع مسلمانان زمينه را آماده كرد و به برادرش «وليد بن وليد» فرمود: از برادرت خالد در شگفتم، با آنكه مرد زيركى است چطور داخل اسلام نشده است! و چطور شهادتين را بر زبان نمىآورد؟ وقتى خالد پيش برادرش وليد آمد و او سخن رسول خدا صلىاللهعليهوآله را برايش باز گفت، خالد شگفتزده شد زيرا او جنگ سختى با رسول خدا صلىاللهعليهوآلهداشت. با اين حال، رسول اكرم صلىاللهعليهوآله با لطف و مهربانى او را به اسلام متمايل ساخت و همين امر موجب اسلام آوردن خالد گشت و او را چنان كه در تاريخ ثبت شده است وارد سپاه مسلمانان كردند. رسول خدا صلىاللهعليهوآله با اين روش صلحجويانه، پيش از آنكه بر تن مكيان چيره شوند، بر دل و جانشان سلطنت يافت و پس از اين تحول، مردم مكه سر به فرمان حضرتش نهاده، به ايشان گفتند: «أخ كريم، و ابن أخ كريم؛ برادرى بزرگوار و فرزندِ برادرى بزرگوار».
مورخان آوردهاند: وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله بر مكه، مركز كفر، شرك، دورويى، خونريزى، خودخواهى و تكبّر چيره شد، بيشتر مكيان اظهار اسلام نكرده و بر شرك خود باقى ماندند و پيامبر صلىاللهعليهوآله آنان را به پذيرش اسلام وادار نكرد و آزادشان گذاشت تا خودشان حكومت اسلام و والايىهاى آن را احساس كنند و در آينده اسلام آورند. رسول خدا صلىاللهعليهوآله«عتاب بن اُسَيد» را كه جوان مسلمان و بسيار باايمان بود و حدود بيست سال داشت، به عنوان حاكم مكه منصوب كرد و حدود دو مثقال نقره به عنوان حقوق روزانه برايش مقرر كرد.
مورخان همچنين آوردهاند كه پس از آن در مكه جنگى نشد و بدون لشكر، شرطه، اسلحه و نيرو مردم مكه در برابر حكومت «عتاب» تسليم شدند. اين تحول از آن روست كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بر جان و خِرَد مردم آن سامان حاكم شده بود و بديهى است كه اگر دل به كسى علاقهمند شود، بر ضد او هرگز انقلاب و شورش نمىكند. به اين شكل مردم مكّه درستى دين اسلام را احساس كردند و دريافتند كه بر همان آقايى، رياست و عزّت خود باقى خواهند ماند و اموالشان در اختيارشان و حرمتهايشان محفوظ خواهد بود.
در لحظههاى نخستين فتح مكه «سعد بن عباده» بيرق را در دست گرفته، در مكه جولان مىداد و فرياد مىزد: اليوم يوم الملحمة، اليوم تسبى الحرمة؛ امروز، روز كشتار است و امروز، روز به اسارت گرفتن زنان است (يعنى زنانتان را اسير خواهيم كرد).
وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله آن شعارها را شنيد به على بن ابى طالب عليهالسلام فرمود: اى على، بيرق را از سعد بگير و شعار برخلاف شعار او سر ده.
على عليهالسلام بيرق را گرفته، در گذرگاههاى مكه ندا سر داد: «اليوم يوم المرحمة، اليوم تحفظ حرمة(1)امروز روز رحمت است، امروز حرمتها حفظ مىشود».
اين شعار بدان معناست كه ما براى رحمت آمدهايم و بايد صفهايمان متحد شود و در بين ما برادرى برقرار باشد. امروز آمدهايم تا حريم شما در عزت و صيانت بماند. اين رفتارهاى بىنظير رسول خدا صلىاللهعليهوآله علّت اصلى سر فرود آوردن بىنظير مردم مكه مكرمه در برابر رسول خدا صلىاللهعليهوآله بود. بنابراين، جنگ، تهمت، بدگويى، عيبجويى، دشمنى، كينه توزى، خودخواهى، تكبّر، غرور و امثال آن، دولتها و افراد را به سقوط مىكشاند، در مقابل انسان بنده نيكى است و اميرمؤمنان عليهالسلام فرمود: «عجبت لمن يشتري العبيد بماله فيعتقهم كيف لا يشتري الأحرار بحسن خلقه(2)در شگفتم از كسى كه بردگان را با مال خود مىخرد و آزادشان مىكند، اما آزادگان را با اخلاق [خوش] خويش نمىخرد!».
به هر حال، نهضت اسلامى كه براى دولت جهانى اسلام تلاش مىكند، بايد صلح را شعار و برنامه و روش خودش براى جذب تودههاى بيشتر، برگزيند و - به خواست خدا - با اين شيوه به پيروزى دست يابد.
دست اندركاران نهضت بايد ازنظر انديشه، عمل و گفتار، با دوستان و دشمنان تعاملى صلحآميز داشته باشند، چون صلح نيكفرجامتر و در دستيابى به هدف پرشتابتر است. صلح و مسالمت اصولى هستند كه فرد صلح طلب را به پيش مىبرند و به اهدافش مىرسانند، در حالىكه انسان صلحستيز و خشن همواره عقب افتاده است. پيامبر اعظم صلىاللهعليهوآلهبه على عليهالسلام فرمود: «يا علي، مكارم خصال الدنيا و الآخرة: لين الكلام، و السخاء، و أن تعفو عمن ظلمك؛ اى على، بزرگوارترين ويژگىهاى دنيا و آخرت، نرمگويى، سخاوت و گذشت نسبت به كسى است كه در حق تو ستم روا داشته است».
مقصود، عفو از ستمگرِ از حد درگذرانده بىباك و قوى پنجه نيست، بلكه مقصود از عفو در صورتى است كه بر ستمگر چيره شود. شاعر اين سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله را چنين سروده:
مكارم الأخلاق في ثلاثة منحصرة *** لين الكلام و السخا و العفو عند المقدرة
«و والايىهاى خصلتهاى دنيا در سه چيز است: نرم گويى و سخاوت است و اينكه به هنگام قدرت [و چيرگى بر خصم ]درگذرى».
اين سخن پيامبر صلىاللهعليهوآله بدان معناست كه اگر انسان بر كسى يا كسانى توانايى يابد، ببخشد و درگذرد و نرمگو باشد و از خشونت بپرهيزد و گرنه از مردم دور خواهد بود. از امام صادق عليهالسلام روايت شده كه در ستايش مؤمن فرمود: «...الموطئون أكنافهم...(1)آنان كه اطرافى فروهشته دارند (متواضعند)» بر اساس اين بيان، آنان چنان خشن نيستند كه مردم به دليل ترس از آنها بديشان نزديك نشوند، زيرا مردم از انسان خشن و درشتخو دورى مىكنند.
1) . كافى، ج 2، ص 102.
نهضتى كه مىخواهد مردم را جمع كند و آنان را به راه راست هدايت نمايد، شايسته است كه نرمخو باشد، زيرا مردم گرد كسى جمع مىشوند كه آسانگير، نرمخو، خندان و بشاش باشد، همانگونه كه پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله در وصف مؤمن فرموده: «المؤمن هيّن، ليّن، سمح، له خلق حسن...(1)مؤمن، ساده، آسانگير است و خلق خوش دارد».
اميرمؤمنان عليهالسلامنيز در توصيف مؤمن مىفرمايد: «المؤمن بشره في وجهه، وحزنه في قلبه(2)مؤمن [كسى است كه ]شادمانىاش را در چهرهاش نمايان و اندوهش را در دل نهفته مىدارد».
انسانى كه مىخواهد محور باشد بايد چنين باشد، اما هنگامى كه شعار نهضت، خشونت باشد، مشروعيت خودش را در نزد مردم از دست مىدهد و هركس وقتى مىبيند نهضت در برخورد با دشمنان و مخالفان خود خشن است، فكر مىكند كه روزى عليه او نيز خشن خواهد بود. شاعرى مىگويد:
إصبر على حسد الحسود فإنّ صبرك قاتله *** كالنار تأكل بعضها إن لم تجد ما تأكله
«بر حسد حسادتگر شكيبا باش كه شكيبايى تو او را مىكشد؛ همانند آتشى كه چون هيزم نيابد خود را مىخورد (مىسوزاند)».
اين يك حقيقت است كه انسان خشن با دوست، بيگانه و دشمن خشن است و فرد نرمخو با دوستان و بيگانگان نرمخو است. از اينرو در احاديث بسيارى به نرمى، مهربانى و محبت سفارش شده است. به عنوان مثال در جمله زيبايى كه به حضرت عيسى بن مريم عليهالسلام منسوب است مىخوانيم: «قيل لكم: أحبّوا أصدقائكم و لكن ليس ذلك بمهم، فإنّ العشّارين أيضا يحبون أصدقائهم، و إنّما أقول لكم: أحبّوا أعدائكم؛ به شما گفته شده كه دوستانتان را دوست داشته باشيد اما اين مهم نيست، چون باجگيران نيز دوستان خود را دوست مىدارند، من به شما مىگويم دشمنانتان را نيز دوست داشته باشيد».
از اين سخن حضرت عيسى عليهالسلام به دست مىآيد كه سود محبت به دشمن بر نمىگردد بلكه به سود خود انسان است، چون فردى كه دشمن را دوست بدارد به پيوند و ارتباط با
او اقدام مىكند و اين موجب دست كشيدن دشمن از دشمنى با او مىگردد.
در حديثى از رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمده است كه فرمود: «تهادوا تحابوا، تهادوا فإنّها تذهب بالضغائن(1)به يكديگر هديه دهيد، [تا] يكديگر را دوست بداريد، به يكديگر هديه دهيد، چرا كه هديه دادن، كينهها را مىزدايد». اين سخن رسول خدا صلىاللهعليهوآله تصريح دارد كه هديه دادن به يكديگر، ميان آنان دوستى پديد آورده، آن استحكام مىبخشد. البته در اين معنا روايات بسيارى از پيامبران معصوم عليهمالسلام و ائمه اطهار عليهمالسلام رسيده است.
نهضت بايد متصف به صلح باشد و آن را شعار خود قرار دهد تا مردم به آن اعتماد پيدا كنند. هرگاه يك يا دو حركت خشن از نهضتى سر زند، پس از آن هر كار خشنى كه در جامعه پيدا شود مردم آن را به آن نهضت نسبت خواهند داد. مثل آنكه انسانى يك بار دزدى مىكند كه هرگاه دزدى ديگرى صورت گيرد مردم آن را به اين فرد نسبت مىدهند، در مثل است كه: «الظن يلحق الشيء بالأعم الأغلب؛ گمان هر چيز را به اعمِّ اغلب ملحق مىكند» هرگاه به نهضت گمان بد، خشونتطلبى و امثال آن برود، مردم از گرد آن پراكنده شده و نهضت به هدف خود نمىرسد.
جنبش و نهضت در كنار شرايط پيشين، يعنى آگاهىبخشى، سازمان دهى، مراعات اصول كلى، بايد اين بنيان چهارم را هم داشته باشد كه همان صلح، سلم، مسالمت، نرمى، مهربانى و لطف است. سخنان، داستانها، تاريخ، جنگها، غزوات و سريههاى پيامبر صلىاللهعليهوآله همگى بيانگر نرمى و صلحجويى پيامبر صلىاللهعليهوآله و دستآوردهاى پاكى است كه در پى آن به دست آورده است. به عنوان نمونه رسول خدا صلىاللهعليهوآله پس از فتح مكه، نسبت به مردم آن با الطاف عالى، بلند و نرمى برخورد كردند و از اين راه دو چيز را تحقق بخشيد:
نخست آنكه از صفوان بن اميه كه از بزرگان مشركان بود چهارصد زره قرض گرفت. يادآورى مىشود كه صفوان در جاهليت در مرتبه وزير دفاع يا وزير جنگ براى مشركان بود و زرههاى بسيارى داشت كه جنگجويان به هنگام جنگ بين قبايل و عشاير و جز آن،
1) . كافى، ج 5، ص 144.
از آن بهره مىگرفتند. وقتى رسول خدا صلىاللهعليهوآله از صفوان خواست آن زرهها را قرض بدهد، او در دادن آنها به پيامبر صلىاللهعليهوآله هيچ ترديدى به خود راه نداد، چون در سايه لطف پيامبر زندگى كرده بود و در جريان فتح مكه طعم شيرين و گواراى صلحخواهى او را چشيده بود.
دوم آنكه پيامبر صلىاللهعليهوآله توانست بلافاصله پس از فتح مكه دو هزار جنگجو را از بين آنان به اختيار و تمايل خودشان براى جنگ حنين آماده كند، لازم به تذكر است كه سى هزار نفر جنگجو از قبيله هوازن و غير هوازن در وادى حنين نزديك مكه جمع شدند تا بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله هجوم آورند و او و يارانش را به قتل برسانند. به همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله از مردم مدينه ده هزار مجاهد وجود داشت. پيامبر صلىاللهعليهوآله دو هزار نفر ديگر از اهالى مكه را با خود همراه كرد كه سپاه حضرت رسول صلىاللهعليهوآله به دوازده هزار نفر مبارز، جنگجو، سواره نظام و زرهپو ش رسيد و توانستند از عهده آن جنگ دشوار و تلخ را كه قرآن ذكر كرده، برآيند. پيامبر صلىاللهعليهوآله با سپاهى كه از مدينه با حضرتش آمده بود و با آنچه كه از مكه به او ملحق شده بود توانستند سپاه دشمن را نابود كند و اسلام پيروز شود و مقاومت كافران در جزيرة العرب از بين برود و همه اينها به لطف اخلاق نيكو، صلح خواهى، لطف، مهربانى، دَهِش، صدق و امانتدارى رسول خدا صلىاللهعليهوآله به دست آمد.
پس از پايان جنگ حنين، پيامبر صلىاللهعليهوآلهزرهها را به صفوان بازگرداند و مسلمانان در آن جنگ غنايم بسيارى به دست آوردند. در تاريخ آمده كه صفوان به شترانى كه پيامبر صلىاللهعليهوآله به غنيمت گرفته بود، مىنگريست. پيامبر صلىاللهعليهوآله به او فرمود: آيا از اين شترها مىخواهى؟
صفوان گفت: آرى اى رسول خدا!
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود به صفوان ده شتر بدهيد و دادند و همچنان بر تعداد آنها افزود كه شمارشان به صد شتر رسيد. در واقع اين دَهِش، به مردم مكه بود، زيرا صفوان داراى عشيره و خويشاوند بود و در آن روز، دستيابى رئيس قبيله به چيزى به مفهوم دستيابى پيروان و عشيره او به آن چيز بود. پيامبر صلىاللهعليهوآله با اين شيوه مشركان مكه را به سوى خود جذب كرد و آنان به تدريج و بدون خشونت، جنگ و خونريزى شهادتين را پذيرفتند و
مسلمان شدند و فقط به جهت عشق به اسلام شهادتين گفتند، چون اسلام را ملجأ و پناه يافتند و در آن رياست، صداقت، ثروت، برادرى، كم شدن مشكلات را ديدند.
جان سخن اينكه نهضت بايد اينگونه از رسول خدا صلىاللهعليهوآله بياموزد. از خداى متعال مسألت داريم ما را به اين كار موفق بدارد كه او شنونده و پاسخگو است.
بحث منش و كُنش مسالمتآميز در برخورد با دوست و دشمن از بحثهاى اساسى و زنده است كه بايد تمام مبارزات براى نهضت جهانى اسلام بر آن مبتنى باشد. مسالمت در آغاز دشوار و تلخ است كه كنترل اعصاب، گذشت، چشمپوشى و توان روحى بالايى را مىطلبد تا انسان با اراده و بر پايه بهترينها كارى را انجام دهد. خداى متعال در اين باره فرموده: «وَ لاَ تَسْتَوِى الْحَسَنَةُ وَ لاَ السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِى بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَدَ وَةٌ كَأَنَّهُ وَلِىٌّ حَمِيمٌ * وَ مَا يُلَقَّاهَآ إِلاَّ الَّذِينَ صَبَرُوا وَ مَا يُلَقَّاهَآ إِلاَّ ذُو حَظٍّ عَظِيمٍ»(1)و نيكى با بدى
يكسان نيست. [بدى را] به آنچه خود بهتر است دفع كن، آنگاه كسى كه ميان تو و ميان او دشمنى است، گويى دوستى يكدل مىگردد. و اين [خصلت] را جز كسانى كه شكيبا بودهاند نمىيابند، و آن را جز صاحب بهرهاى بزرگ، نخواهد يافت».
انسان بايد به هدف بنگرد و بداند كه انتقام موجب عقب افتادن در دستيابى به هدف مىشود. از اينرو پيامبران و پيشوايان عليهمالسلامو مصلحان نه فقط پيش از توانمندى، بلكه حتى پس از به قدرت رسيدن، همواره به صلح مىگراييدند. در حديث مشهور است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله بر وحشى قاتل حمزه بسيار خشم گرفت. اين فرد عامل قتل حمزه بود؛ همو كه همچون على عليهالسلام و جعفر ركن قوى اسلام به شمار مىرفت. اينان تكيهگاه و پشتوانه حمايتى پيامبر خدا صلىاللهعليهوآله و ياران او در جنگها و غزوات و غير آن و موجب افتخار و عزّت
مسلما نان بودند. از اينرو هند همسر ابوسفيان به وحشى گفت: اگر محمد، على يا حمزه
1) . سوره فصلت، آيههاى 34 و 35.
را - كه درود خدا بر آنان باد - بكشى آزادت مىكنم و چنين و چنان به تو خواهم داد.
وحشى در پاسخ گفت: محمد را نمىتوانم بكشم، چون يارانش گرد او را گرفتهاند، امّا به على دسترسى نخواهم داشت، زيرا وقتى او وارد ميدان جنگ مىشود، از خود غافل نبوده، چهار جهت خود را (روبهرو، پشت سر و چپ و راست) زير نظر دارد، امّا مىتوانم حمزه را بكشم، زيرا وقتى وارد ميدان مىشود، خود را فراموش مىكند و به دل جنگ قدم مىگذارد و مىتوانم فرصتى به دست آورم و با پرتاب نيزه او را از پاى در آورم»(1). بدين ترتيب، وحشى حمزه را كشت، سپس هند، با درندهخويى و سنگدلى حمزه را مثله كرد.
و اين بود كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله به شدت بر وحشى خشم گرفت. پس از مدّتى يكى از ياران رسول خدا صلىاللهعليهوآله نزد حضرت آمد و گفت: اى رسول خدا، آيا از وحشى مىگذرى؟ او مىخواهد مسلمان شود.
رسول خدا صلىاللهعليهوآلهفرمود: از او گذشتم. از او در گذشت و وحشى مسلمان شد و اسلامش نيك گرديد او از آن پس مىگفت: من بايد اسلام را يارى كنم، همانگونه كه كفر را عليه اسلام يارى مىكردم. وحشى در جنگها شركت مىكرد و نقشى مؤثر داشت و بدين ترتيب، به اسلام خدمت كرد، از جمله در جنگ يمامه شركت كرد همانگونه كه قبل از مسلمان شدن به كفر خدمت كرده بود. مىبينيم كه فرجام ستوده، در گذشت و چشمپوشى رسول خدا صلىاللهعليهوآله و پذيرش اسلام وحشى از سوى آن حضرت بود.
داستان ديگر، چشمپوشى و گذشت، رسول خدا صلىاللهعليهوآله از «هبّار» بود. وى از افراد خشن و گستاخ مكّه و فتنهانگيز و مشكلساز براى مسلمانان بود و باعث قتل زينب دختر رسول خدا صلىاللهعليهوآله شد. زينب زن عفيف و پاكدامن بود كه در اخلاق و شباهت همانند پيامبر صلىاللهعليهوآله و مادرش خديجه كبرى عليهاالسلام بود. وى باردار بود. هبّار با رماندن شتر او موجب سقوطش از
هودج را فراهم آورد و در نتيجه، بچهاش سقط و خودش مريض شد و بر اثر آن بيمارى درگذشت. رسول خدا صلىاللهعليهوآله بسيار اندوهگين شد و خون «هبّار» را هدر خواند. پس از فتح
1) . الغدير، ج 7، ص 212.
مكه هبّار به كوهستان گريخت، چون پيامبر صلىاللهعليهوآله فرموده بود: «هبّار را بكشيد گرچه به پرده كعبه درآويخته باشد». اين فرمان رسول خدا صلىاللهعليهوآله از آن جهت بود كه او فردى خشن و فتنهانگيز بود. به هر حال پس از گريختن هبار از مكه، كسى نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: اى رسول خدا، تو از همه درگذشتى، از هبّار نيز درگذر كه تو با گذشت و ارجمندى.
پيامبر صلىاللهعليهوآلهفرمود: از او گذشتم.
تاريخ بردبارى، شكيبايى، خردورزى و دورانديشى رسول خدا صلىاللهعليهوآله را ياد كرده و ضبط نموده است. اين بزرگوارىها را بايد به عنوان معجزههاى روحى ثبت كرد. حق اين است كه انسان بايد آن مقدار با عظمت باشد كه به اين مرحله از گذشت و كرامت نايل آيد.
آن حضرت با برخوردارى از همين بزرگى، از قاتل عموىشان حمزه و قاتل دختر و نوهشان، زينب و بچه وى، چشمپوشى كرده، آنان را مورد عفو خود قرار داد، لذا اسلام گسترش يافت، چون اخلاقيّات اسلام آنان را مبهوت ساخته بود. خوشا كه انسان به اسلامى ايمان بياورد كه هر خير و سلامتى در زير بيرق آن گرد آمده باشد.
نهضت جهانى اسلام بايد در تعامل با دوستان و خويشان، بلكه با بيگانگان و دشمنان نيز رفتارى از گذشت، صلحجويى و مسالمت داشته باشد؛ چيزى است كه ما آن را در جاى جاى زندگى مصلحان بزرگ مىبينيم. يكى از اميران مسلمان پس از جنگ داخلى بر منطقهاى چيره شد و شورشيان را از ميان برد و گروهى از افسران را كه از جنايتكاران جنگى بودند، بازداشت كرد. دادگاه حكم به قتل آنان داد و چون براى اجراى اعدام بايد حكم را رئيس دولت امضا مىكرد، حكم را نزد امير آوردند. وقتى رئيسِ شكيبا، باوفا، بردبار و خردمند، حكم اعدام را گرفت، آن را بر زمين انداخت و گفت: وجود اين افسران زنده بر زمين بهتر از مردهشان در زير خاك است. از همه آنان گذشتم، رهايشان كنيد.
آنان كه ورقه را آورده بودند، شگفتزده شدند، امّا مجبور بودند دستورات وى را اجرا كنند. از اينرو رفتند و افسران محكوم را آزاد كردند. نتيجه اين كار امير اين شد كه افسران از افراد با اخلاص گشتند كه به اسلام خدمت كردند و براى جبران گذشته ناشايست خود
در جنگى ديگر به كشورشان خدمت كردند. رئيس گفت: نتيجه بردبارى، شكيبايى، گذشت و صلحجويى را ديديد؟ اگر ما فرمان به كشتنشان مىداديم چه كسى اين سپاه را هدايت مىكرد و چه كسى به هنگام صف كشيدن دشمن در برابرمان، آنان را نابود مىكرد؟
بنابراين بايد صلحجويى شعار نهضت باشد؛ صلح در گفتار، رفتار، نوشتار و در هر موقعيتى و با هر كسى.
از آنجايى كه اصل «صلح» حساس و استراتژيكى است، بايد درباره آن با تفصيل بيشترى بحث كنيم، لذا در اين بخش نيز بحث صلح را كه از اركان مهم مبارزه براى ايجاد حكومت يك ميلياردى مسلمانان است، ادامه مىدهيم. دست اندركاران نهضت جهانى اسلام بايد صلح را در مبارزات خود لحاظ دارند، زيرا مردم را گرد مىآورد و ديگر اينكه سركشى دشمنان را مهار مىكند. از اينرو اميرمؤمنان عليهالسلام فرمود: «إنّي أكره لكم أن تكونوا سبّابين...(1)خوش ندارم كه شما دشنام دهنده باشيد»
و قبل از آن حضرت، قرآن كريم فرموده: «وَ لاَ تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ فَيَسُبُّوا اللَّهَ عَدْوَا بِغَيْرِ عِلْمٍ...»(2)«و آنهايى را كه جز خدا مىخوانند دشنام مدهيد كه آنان از روى دشمنى [و] به نادانى، خدا را دشنام خواهند داد».
بدگويى و تعدى نفرت دوستان و قدرت دشمنان را در پى خواهد داشت كه چنين امرى هيچ توجيهى ندارد، چرا كه بدگويى افسارگسيخته به نتيجهاى نمىرسد و آنچه را كه بايد انسان در برابر دشمنش مدّ نظر قرار دهد اين سخن خداى متعال است كه مىفرمايد: «ادْفَعْ بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِى بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَدَ وَةٌ كَأَنَّهُ وَلِىٌّ حَمِيمٌ * وَ مَا يُلَقَّاهَآ إِلاَّ الَّذِينَ صَبَرُوا وَ مَا يُلَقَّاهَآ إِلاَّ ذُو حَظٍّ عَظِيمٍ»(3)«[بدى را ]به آنچه خود بهتر است دفع كن، آنگاه كسى
كه ميان تو و ميان او دشمنى است، گويى دوستى يكدل مىگردد. و اين [خصلت] را جز كسانى كه شكيبا بودهاند نمىيابند، و آن را جز صاحب بهرهاى بزرگ، نخواهد يافت».
بنابراين، دست اندركاران نهضت بايد در انديشه، گفتار، نوشتار و در برخوردهايشان آراسته به صلح باشند و حتى اگر تظاهرات، اعتصابات و امثال آن به راه انداختند بايد اعتصابها و تظاهراتشان با نرمى همراه باشد. مهم اين است كه به هدف برسند، نه اينكه در پى عقدهگشايى و فرو ريختن خشم و كينهجويى و امثال آن باشند، چرا كه كينه جز كينه نمىزايد و خشم جز خشم به بار نمىآورد. در مثل عربى است كه: «لا يجتني الجاني من الشوك العنب؛ كسى از بوته خار، انگور نچيده است».
پر واضح است كه هر چيزى ثمرهاى دارد. به عنوان مثال اخلاق نيكوى انسان، اخلاق نيكوى طرف مقابل را در پى دارد، امّا اخلاق بد باعث عكس العمل بد مىشود. نسبت به صلح و مخالف صلح نيز چنين است و هر كدام موجب پيدايش همگون خود مىگردد. صلحخواهى، نيازمند كنترل اعصاب و سعه صدر است، چه اينكه اميرمؤمنان عليهالسلام فرموده:
«آلة الرئاسة سعة الصدر(1)ابزار رياست [در گرو داشتن] سعه صدر است».
اين سخن بدين معناست كه سينهات نه در يك جهت، بلكه در همه جهات اخلاقى، اجتماعى، فكرى، مبارزاتى و غيره فراخ باشد. ابزار رياست سعه صدر است و هرچه سعه صدر نهضت در همه ابعاد آن بيشتر باشد، براى جذب مردم و دستيابى به هدف مورد نظر قوىتر مىگردد. لذا در پيامبران خدا، پيشوايان پاك و مصلحان بزرگ اين ويژگى را مىبينيم؛ ويژگىهايى چون: خوشاخلاقى، گذشت، صلح، سعه صدر، بردبارى، فروتنى، صبورى، مقابله به مثل نكردن و پاسخ بدى را به نيكى دادن.
وقتى جنگ بصره عليه اميرمؤمنان عليهالسلام (كه نخستين جنگى بود كه عليه امام به راه افتاد) پايان يافت، صلح را استحكام بخشيد، سپس كسى را نزد عايشه فرستاد تا به او بگويد كه در امنيت و با اطمينان خاطر به خانهاش در مدينه برگردد. حضرت بدين منظور فرمان داد
1) . خصائص الأئمه، شريف رضى، ص 110.
تا چهل تن از زنان را لباس مردانه به تن كنند، آنگاه آنان را همراه عايشه كردند تا وى را با حرمت و كرامت به مدينه بازگردانند. امام از آن روى به آنان لباس مردانه پوشاند تا قافلهها و غير آنان پندارند كه آنان مرد هستند و بر آنان يورش نبرند و از سوى ديگر عايشه زن رسول خدا صلىاللهعليهوآله بود و امام عليهالسلامخوش نداشت وى را همراه مردان بفرستد و لذا زنان را با او همراه كرد و كاروان عايشه به مدينه منوره رفت. راستى اين چه اخلاق والايى است!
امام عليهالسلام از كسانى كه جنگ را به وجود آورده بودند و در جمعشان افرادى بودند كه امروزه جنايتكار جنگى خوانده مىشوند مانند مروان و عبداللّه بن زبير، گذشت كرد. همچنين امام سپاه خصم را بخشوده، فرمود: «فإنّي مننت على أهل البصرة كما منّ رسول اللّه على أهل مكة...(1)همانگونه كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله بر مردم مكّه منّت گذاشت [و آزادشان نمود] من نيز بر مردم بصره منّت مىنهم [و آزادشان مىكنم]».
امام، آنان را رها كرد و از آنان انتقام نگرفت و بدى آنان را به بدى پاسخ نداد، بلكه با احسان و گذشت برخورد كرد و به افرادى كه از اموال سپاه شكستخورده چيزى برداشته بودند، فرمان داد كه اموال را به آنان بازگردانند. يكى از افراد سپاه ديگى از سپاه دشمن شكستخورده برداشته و در آن غذايى گذاشته و بر آتش نهاده بود وقتى دستور امام مبنى بر بازگرداندن غنيمتها را شنيد، ديگ را خالى كرد و آن رابه صاحبش بازگرداند.
امام در جستجوى خود به خانه بزرگى رسيد كه به امام گفته شد زنان در آنجا جمع شدهاند و بر كشتههاى خود از سپاه شكستخورده مىگريند و به امام عليهالسلام و يارانش دشنام مىدهند. امام وارد خانه شدد، خانه بسيار بزرگ و انباشته از زنان سپاه شكستخورده بود. امام عليهالسلام به ياران خود فرمود: «و لا تهيجوا إمرأة بأذى و إن شتمن أعراضكم و سببن امراءكم و صلحاءكم...(2)با آزردن زنانِ [كشتگان،] آنها را بر نينگيزانيد اگرچه به عِرض (ناموس)تان دشنام
دهند و اميران و صالحانتان را به باد ناسزا گيرند».
امام عليهالسلام اين چنين آنان را در امان خواست و بدگويىهايشان را به نيكى پاسخ داد. زنان
خطاب به امام عليهالسلام فرياد برآوردند: «...يا قاتل الأحبة، يا مفرّق الجماعة...(1)اى كُشنده عزيزان و پراكننده جماعت!» امام عليهالسلام به اتاقها اشاره كرد و فرمود: اگر من قاتل عزيزان بودم افرادى را كه در اين اتاقها هستند مىكشتم.
زنها يكباره سكوت كرده و بهتزده شدند و ديگر سخنى نگفتند. مردم از اين جريان تعجّب كردند، مگر امام چه گفت؟ و چه چيز موجب سكوت زنان گشت؟ پس از آن جريان براى ياران على عليهالسلامروشن شد كه بزرگان سپاهِ شكست خورده در آن اتاقها پنهان شدهاند و زنان براى پوشش دادن، گمراه كردن و به اشتباه افكندن آنجا گرد آمده، شعار سر مىدادند و زمانى كه امام به اتاقها اشاره كرد و فرمود: اگر من قاتل عزيزان بودم، كسانى را كه در اين اتاقها هستند مىكشتم، آنان سكوت كرده و آرام شدند.
در هر صورت سيره رسول خدا صلىاللهعليهوآلهو اميرمؤمنان عليهالسلامو ائمه اطهار و پيامبران بزرگ و مصلحان بزرگ و خردمندان، صلحخواهى است. بنابراين براى نهضت فراگير و جهانى اسلام واجب است پيش از حركت، در زمان حركت، پس از حركت و نيل به پيروزى و برپا داشتن حكومت اسلامى، در همه كارهايش به طور دقيق صلح را لحاظ بدارد. بر رهبران نيز لازم است كه دست اندركاران و افراد نهضت را از نظر زبان، انديشه، نگارش و كردار، به هر قيمت بر اساس صلحخواهى تربيت كنند و توفيق از آن خداست.
خداى متعال مىفرمايد: «يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا ادْخُلُوا فِى السِّلْمِ كَآفَّةً...»(2)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، همگى در صلح درآييد». بنابراين «صلح» همان قاعده كلى است و خشونت بر اساس ضرورت مىباشد و ضرورتها به مقدار نياز لحاظ مىشوند در بخشهاى پيشين از صلحجويى پيامبر صلىاللهعليهوآله و اميرمؤمنان عليهالسلام با دشمنان، دوستان، خويشان و بيگانگان ياد كرديم. پيامبر صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام همچون ديگر پيامبران و معصومان عليهمالسلام الگوى ما هستند و
بايد در اين مورد به آنان اقتدا كنيم، خواه در آغاز و تهيه مقدمات حكومت باشيم و يا - به خواست خدا - به حكومت رسيده باشيم. در اين مورد بحثى مطرح مىشود كه رسول خدا معصوم بود و در مورد كارهاىشان مورد بازخواست قرار نخواهد گرفت، حال آنكه تكليف ما غير از تكليف ايشان است، چون مىبينيم رسول خدا صلىاللهعليهوآلهگروهى از منافقان را به حال خود گذاشت و همانها مشكلات بسيارى براى حضرتش به وجود آوردند. اگر رسول خدا صلىاللهعليهوآله در روز فتح مكّه ابوسفيان و معاويه را مىكشت، دولت اموى به وجود نمىآمد كه همه اسلام را نابود كند و مشكلات بىحدّ و حصرى براى مسلمانان ايجاد كند.
همچنين اگر در جنگ جمل اميرمؤمنان عليهالسلاممروان را مىكشت، نمىماند تا به حكومت برسد و خود و پسرش مشكلاتى براى اسلام و جامعه مسلمانان بيافرينند. بنابراين آنان خود به تكليف خودشان آگاهتر بودند و ما بايد تكليف ديگرى داشته باشيم.
اين ايراد مردود است، زيرا اولاً: پيامبر صلىاللهعليهوآله و امام عليهالسلام الگو هستند و بايد از الگو پيروى كرد، خواه مصلحت در كارهايشان شناخته شود، خواه نشود، چرا كه خداوند مىفرمايد: «وَ مَآ أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلاَّ لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ...»(1)«و ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر آنكه به توفيق الهى از او اطاعت شود».
همچنين مىفرمايد: «...وَ مَآ ءَاتَ--كُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَكُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا...»(2)«و آنچه را فرستاده [او] به شما داد، آن را بگيريد و از آنچه شما را بازداشت، باز ايستيد».
و مىفرمايد: «فَلاَ وَ رَبِّكَ لاَ يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيَما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لاَ يَجِدُوا فِى أَنفُسِهِمْ حَرَجًا مِّمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيًما»(3)«ولى چنين نيست، به پروردگارت قسم كه ايمان نمىآورند مگر آنكه تو را در مورد آنچه ميان آنان مايه اختلاف است داور گردانند، سپس از حكمى كه كردهاى در دلهايشان احساس ناراحتى [و ترديد] نكنند و كاملاً سر تسليم فرود آورند».
اين از جهت اعتقاد شرعى، امّا وقتى به جنبه عقلى برسيم مىبينيم كه اگر رسول خدا
ابوسفيان و امثال او را مىكشت، اسلام بر پا نمىشد و ريشه نمىگرفت و مشركان اسلام را در آغاز راهش نابود مىكردند، زيرا ابوسفيان تنها نبود و در جزيرة العرب هزاران ابوسفيان وجود داشت و هر يك خويشان و دوستان و قبيله و خاندان داشتند. اينان عليه اسلام قيام مىكردند و اسلام را همان ابتدا از بين مىبردند و ما امروزه نامى از رسول خدا صلىاللهعليهوآله را نمىشنيديم همانگونه كه نام بسيارى از پيامبران را كه كشته شدند، نمىشنويم، چنانكه قرآن كريم در اين باره مىفرمايد: «...فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنبِيَآءَ اللَّهِ مِن قَبْلُ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ»(1)«اگر
مؤمن بوديد، پس چرا پيش از اين، پيامبران را مىكشتيد؟».
اين سخن خدا تصريح دارد كه مردم، پيش از اين، عدهاى از پيامبران را كشته بودند. لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله كه ديدند موضوع بين اهمّ و مهمّ داير است و از ديگر سو منافقان نيز مشكلاتى ايجاد كرد، امّا روزگار - همانگونه كه ديديم - اين مشكلات را حل كرد، چنانكه امويان را از ميان برداشت و به دست هزار توى تاريك تاريخ سپرد. پيامبر صلىاللهعليهوآلهرها كردن منافقين را - كه لاجرم از بين مىرفتند - بر كشيدن شمشير و به راه انداختن كشتار، به گونهاى كه قبايل بر ضدش برخاسته، او و ياران مخلصش را مىكشتند و در نهايت اسمى از اسلام باقى نماند، ترجيح داد. در مورد حضرت على عليهالسلام نيز وضعيت چنين بود.
راستى آيا شمشير كشيدن و كشتن آنان براى امام بهتر بود؟ قطعا نه، چرا كه آنان عشاير و خويشان و دوستانشان را بر ضدّ امام بر مىشوراندند و روميان نيز آنان را يارى مىكردند و ريشه امام عليهالسلام و در نتيجه، ريشه اسلام حقيقى را از بن بر مىكندند و اسلام به دينى انحرافى نظير مسيحيّت و يا يهوديّت تبديل مىشد، چنانكه قرآن درباره آنان فرموده: «...يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَن مَّوَاضِعِهِ...»(2)«كلمات را از مواضع خود تحريف مىكنند».
پس بهتر اين بود كه حضرتش آنان را با همه بدى كه به اسلام كردند، رها كند. فقدان يك ويژگى براى مدت كوتاه، از فقدان كامل آن بهتر است.
بدين ترتيب مىبينيم كه برنامهريزى پيامبر صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام، به تمام معناى كلمه،
حكيمانه بود. از اينرو يكى از ياران على عليهالسلامدر توصيف اميرمؤمنان عليهالسلام مىگويد: «...كان واللّه بعيد المدى، شديد القوى(1)به خدا سوگند، [آن چنان در اوج عظمت و بالندگى كه ]دست
يافتنى نبود و سخت نيرومند بود».
اين سخن بدان معناست كه او دورنگر بود. از همينروست كه پس از هزار و چهارصد سال از شهادت آن بزرگوار، بيش از يك ميليارد انسان مسلمان و غير مسلمان به او معتقد هستند، در حالى كه امويان و عباسيان از بين رفتهاند و به بوته تاريخ سپرده شدند و بدى، تنها يادگار آنان است. ياد رسول خدا صلىاللهعليهوآله نيز باقى ماند، اما افرادى كه با او مخالفت كردند، از قبيل: ابوجهل، ابوسفيان و ابولهب نابود گشتند. از جمله دستاوردهاى صلحجويى، جاودان شدن فرد صلحجو و ماندگارى نام، معيارها، قوانين، ضوابط و روش اوست، در حالىكه فرد ستيزهجو حتى اگر فرض شود كه حق هم با اوست باز هم باقى نمىماند. از اينرو رسول خدا صلىاللهعليهوآلهفرمود: «كلّما نزل عليَّ جبرئيل أمرني بمداراة الرجال(2)هر بار كه جبرئيل بر من نازل مىشد، به مردمدارى فرمانم مىداد».
در روزگارى نه چندان دور، افرادى چون: استالين، هيتلر و موسولينى را ديديم كه دست به خشونت زدند و نيز ياسين الهاشمى را در عراق، پهلوى را در ايران و آتاتورك را در تركيه و بسيارى امثال آنان را ديديم كه همگى از بين رفتند. استالين را از گورش بيرون كشانده، به آتش كشيدند و با رفتن او، اصول استالينى نيز نابود گشت. هيتلر سرزمينش تقسيم شد، بخشى به دست امريكايىها و بخشى به دست روسها افتاد. كشور موسولينى (ايتاليا) از چهل سال پيش تا به امروز صحنه هرج و مرج، ويرانى و حضور دستههاى مافيايى، ترور، سرقت و امثال آن شد. پهلوى اوّل (رضا خان) تبعيد و سپس در جزيره موريس كشته شد، ياسين الهاشمى از عراق تبعيد و كشته شد و اتاتورك نيز به همين سرنوشت گرفتار شد. افزون بر همه اينها، مشمول نفرين تاريخ شدند، آنان رفتند و اصول
آنان نيز از بين رفت و تاريخ آنان را فقط براى پندآموزى نگهداشت، همانگونه كه [نام و سرگذشت] فرعون، شداد، هارون، معاويه، يزيد، حجّاج، ابنزياد و نمرود را براى پندگيرى ديگران حفظ كرد، تا افرادى كه بعد از آنان مىآيند ديده بگشايند و به ديكتاتورى و خشونت روى نياورند، بلكه به عقل، دور انديشى، صلحجويى، دادن آزادى، نگاه دوستانه و برادرانه به مردم بگروند، هرچند آن ديگران كافر باشند، چه اينكه اميرمؤمنان على عليهالسلاممىفرمايد: «...الناس صنفان: أما أخ لك في الدين، و اما نظير لك في الخلق...(1)مردم دو
گروهند: برادر دينى تو، يا در آفرينش همانند تو».
خداى سبحان نيز در قرآن كريم از مؤمنان و كافران به عنوان برادر ياد كره، مىفرمايد: «وَ إِلَى عَادٍ أَخَاهُمْ هُودًا...»(2)«و به سوى عاد برادرشان هود [ فرستاديم]».
با توجه به اينكه هود پيامبر مرسل بود و قبيله عاد كافر بودند، اما خداى سبحان از آنان با تعبير برادران هود ياد مىكند.
مهم آن است كه دست اندركاران نهضت اسلامى به اين حقيقت توجّه داشته باشند، شكيبايى كنند و امّتهاى ديگر را مورد توجّه قرار دهند، چه اينكه خداوند مىفرمايد: «...قُلْ سِيرُوا فِى الْأَرْضِ...»(3)«بگو: در زمين بگرديد». و نيز مىفرمايد: «...فَامْشُوا فِى مَنَاكِبِهَا وَ كُلُوا مِن رِّزْقِهِ....»(4)«پس در فراخناى آن (زمين) رهسپار شويد و از روزى او (خدا) بخوريد».
بنابراين بر انسان لازم است به منظور شناختن امتهاى گذشته و نيز امّتهاى همعصر خود بنگرد. آنان كه صلحخواه بودند در كشورهاى خود و خارج آن به عنوان شخصيتهاى نامى باقى ماندند، امّا خشونتطلبان، و سختگيران از بين رفتند و جز نفرت و گريز مردم از آنان چيزى باقى نماند. از اينرو خداوند نسبت به پيامبرش صلىاللهعليهوآله مىفرمايد: «فَبَِما رَحْمَةٍ مِّنَ اللَّهِ لِنتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ...»(5)
«پس به [بركت] رحمت الهى، با آنان نرمخو [و پر مهر] شدى، و اگر تندخو و سختدل بودى، قطعا از پيرامون تو پراكنده مىشدند».
حال اگر صلح و نرمخويى را به عنوان قانون عملى دائمى برگزينيم، به خواست خدا، خواهيم توانست جريانى اسلامى و فراگير براى نهضت اسلامى به وجود آوريم تا مقدمه براى نجات كشورهاى اسلامى از دست استعمارگران و خودكامگان و نيز مقدمه براى برپايى حكومت اسلامى يك ميلياردى باشد و اين امر براى خداى توانا دشوار نيست.
درباره اصل «مسالمتجويى» در حوزههاى گوناگون بحث كرديم كه از جمله آنها مسالمتجويى در روابط اجتماعى و تعامل انسانى با دوستان و دشمنان بود. اكنون از مسالمتجويى در قلمرو ديگر سخن مىگوييم كه تعامل صلحجويانه با افراد نهضت اسلامى است، بدين معنا كه اعضا بايد وفاق كامل داشته باشند و بين آنان اختلاف، كشمكش و امثال آن نباشد، چون در بسيارى موارد بين اعضا رقابت ناسالم، تنفر، اختلاف، ناچيز شمرده شدن زيردستان از سوى فرادستان نهضت و در نهايت، تنفر اعضاى كوچك از بزرگان نهضت به وجود مىآيد. اين مشكل دو پايه دارد:
نخست: آنكه عدهاى مىخواهند عدهاى ديگر را استثمار كنند.
دوم: آنكه بزرگان به ديده تحقير در كوچكان مىنگرند و كوچكان بزرگان را افرادى استثمارگر، سودجو و فرصتطلب مىشمارند. اسلام هر دو مشكل را حلّ كرده است. در مورد مشكل اول، بايد كارها بر پايه شورا باشد و نظر هر كس گرفته شود. از اين طريق راهى براى برترىجويى و منفعتطلبى باقى نمىماند كه به فروپاشى و نابودى نهضت بينجامد اينكه كسى بگويد: من فهيمتر هستم، بنابراين حق تصميمگيرى دارم و يا آنكه دقت نظر و آينده نگرىام فزونتر است، پس در هر كارى حق تصميم دارم، چنين چيزى عين خودخواهى و استثمار است.
در مورد مشكل دوم، انسان نبايد ديگران را پست شمارد و در ديگران به ديده تحقير بنگرد. خداوند مىفرمايد: «يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيرًا مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ»(1)«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، از بسيارى از گمانها بپرهيزيد كه پارهاى از گمانها گناه است».
بنابراين انسان نبايد به برادرش گمان بد ببرد. اميرمؤمنان عليهالسلام مىفرمايد: «ضع أمر أخيك على أحسنه(2)امر (عمل) برادرت را به نيكوترين وجه تفسير كن».
در روايت ديگرى از امام صادق عليهالسلامنقل است كه فرمود: «فإن شهد عندك خمسون قسّامة: أنه قال قولاً، و قال: لم أقله، فصدّقه و كذّبهم(3)هرگاه پنجاه تن گواه در حضورت سوگند ياد كنند كه او سخنى گفته، اما او بگويد: چنين چيزى نگفتهام، او را تصديق و آنان را تكذيب كن».
اين سخن به آن معناست كه به گفته سخنچينان ترتيب اثر نده، در صورتى كه معيار گواهى شرعى وجود نداشته باشد، بلكه سخن او را بپذيرد. اين دستور از آنروست كه افراد نسبت به يكديگر خوشدلى داشته باشند و در صدد ضديت عليه يكديگر نباشند و به اين وسيله بتوانند به بهترين وجه به كار نهضت بپردازند. يكى از پيشوايان پاك در شرايط اضطرارى نزد خليفهاى رفت. خليفه به او گفت: اى فرزند رسول خدا صلىاللهعليهوآلهمرا پند ده.
امام عليهالسلام سخنى فرمود كه مضمون آن چنين است: از بين مسلمانان افرادى را كه بزرگتر از تو هستند، به جاى پدرت در نظر بگير، آنان كه كوچكتر از تو هستند، فرزند خود بدان و آنان را كه با تو هم عمر هستند، به منزله برادران شمار و به پدرت نيكى، در حق برادرت برابرى را مراعات كن و به فرزندت ترحّم نما.
لازم است كه انسان اينگونه به همه با نگاه رحمت و مهربانى و لطف و شفقت بنگرد و در انديشه همسو و همراه كردن نظرها باشد و گرنه هرچه انسان قوى باشد، باز پيروز نمىگردد و اين بنيانى است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله دولت اسلامى را بر آن پايه بنيان نهاد. و پيشوايان پاك، روح مؤمنان را بر آن پايه تربيت نمودند.
در روايت است كه امام صادق عليهالسلام براى زيارت امام حسين عليهالسلام به كربلا رفت و به يكى از اصحاب فرمود: به اين اطراف برو و هركه را ديدى به زيارت امام حسين عليهالسلام فراخوان.
او رفت و بدون آنكه كسى را همراه بياورد بازگشت. امام عليهالسلامپرسيد: چرا تنها برگشتى؟
گفت: اى فرزند رسول خدا، ديدم كه در اين سطح نيستند.
امام عليهالسلام فرمود: «ما شما را همانگونه مىبينيم كه شما آنان را مىبينيد».
يعنى اگر آنها در رتبههاى گوناگون هستند و بين تو و آنها فرق بسيار است، بين من و تو نيز فرق است. لذا همانگونه كه بزرگتر حق ندارد فرد متوسط را طرد كند، فرد متوسط نيز حق ندارد فرد كوچكتر و پايينتر را كنار بگذارد. افراد دست اندركار نهضت بايد در بين خود وفاق و صلح و دوستى داشته باشند، نه خصلت تحقير، خود برتر بينى و طرد ديگران. تا وقتى كه خود نهضت راه راست نپيمايد، نمىتواند مردم را به راه راست هدايت كند.
در حكمت، قاعده معروفى است كه مىگويد: «فاقد الشيء لا يعطيه؛ ذات نايافته از هستى بخش كى تواند شود هستى بخش». وقتى عالم نباشى آيا مىتوانى به ديگرى علم بياموزى؟ وقتى دينارى در اختيار نداشته باشى آيا مىتوانى به ديگرى دينارى كمك كنى؟ همچنين وقتى عناصر بايسته نهضت، از قبيل: انصاف، عدالت، مردمدوستى، فروتنى، نگاه مهرآميز، لطفورزى و انسانيت نسبت به ديگران نداشته باشى آيا مىتوانى آن را در دل ديگران پديد آورى؟ اين كارى غيرممكن است.
لذا بر دست اندركاران نهضت لازم است كه به ديده برابرى، برادرى و عدالت در ديگران بنگرند تا به خواست خداوند پيشرفت كنند و گرنه مردم مىگويند: «اگر در نهضت آنان خيرى وجود مىداشت، خود آنان به آنچه بدان فرا مىخوانند ملتزم مىبودند».
پيش از اين بسيارى از نهضتهاى اسلامى در جاى جاى جهان اسلام به علت عدم التزام به اخلاقيات در فعاليتها و صلحجويى، از بين رفتند. بنابراين بايد از اين نهضتها درس عبرت بگيريم و كارى انجام دهيم كه نهضت را قوام بخشد و به خواست خداوند دولت يك ميلياردى مسلمانان را محقق سازيم و اين امر بر خداى توانا دشوار نيست.
انسان صلحجو و مسالمتآميز از بهترين نتايج برخوردار خواهد شد و چنين افرادى هر قدر دشمن داشته باشند، باز هم ماندگارند، گرچه روزگار آنان پاى در آورد و از اريكه قدرت به زيرشان كشد، زيرا سقوط آنان كوتاه مدت خواهد بود. دست اندركاران نهضت اگر خود را در فضاى صلحجويى قرار دهند، اولا: مىتوانند گزند دشمنان را باز پس زنند و دشمنان نخواهند توانست اينان را از بين ببرند. ثانياً: اگر هم دشمنان بر آنان چيره گردند، چيرگىشان كوتاه مدت خواهد بود و در نهايت، صلحجويان پيروز مىگردند.
از همينرو پيامبران و پيشوايان دين عليهمالسلام همواره صلحخواه بودند. رسول خدا صلىاللهعليهوآله حتى هنگامى كه اوجنشين قدرت بود با دشمنان خود با مسالمت رفتار مىكرد. جنگهاى پيامبر صلىاللهعليهوآلهچنان كه در تاريخ ثبت شده است فقط دفاعى بود و ايشان هرگز آغاز به جنگ نكرد و هرگاه كه وارد جنگ مىشد، جنگها را در اكثر موارد با مسالمت همراه مىكرد و جز به مقدار ضرورت بدان بسنده مىكرد.
به همين جهت رسول خدا صلىاللهعليهوآله پيشرفتى آنگونه درخشان داشت كه تا به امروز اين پيشرفت ادامه دارد و همه روزه بر شمار مسلمانان افزوده مىشود. روشن باشد كه اين پيشرفت در حالى است كه دشمنان هماره در حال توطئه و نيرنگ عليه اسلاماند و دولت اسلامى از آن روزى كه پيامبر صلىاللهعليهوآلهآن را بنيان نهاد تا به امروز با آن مواجه بود و هست.
اميرمؤمنان عليهالسلامنيز بسيار مسالمتجو بود. ايشان با سپاه جمل نجنگيد، بلكه سپاه جمل بودند كه با او جنگيدند و به مجرد پايان جنگ، آن حضرت با بازماندگان جنگ برخوردى دوستانه و برادرانه داشت، گويى هيچ اتفاقى نيفتاده است. با نهروانيان نيز چنين برخوردى داشت. خوارج با امام عليهالسلامجنگيدند و به تبليغات عليه امام پرداختند و از ايشان بدگويى كردند و از دشنام و ناسزا به حضرتش دريغ نكردند. امام عليهالسلامسخن زيبايى به اين مناسبت فرمود كه در نهج البلاغه نقل شده است. ماجرا از اين قرار بود كه اصحاب حضرت، بر گرد ايشان جمع شده بودند. در كنارشان يكى از خوارج بود كه وقتى اين سخن امام عليهالسلام را
شنيد گفت: «خدا بكشد كافر را چقدر مىفهمد» يعنى على كافر است اما بسيار داناست. ياران امام عليهالسلامخواستند آن خارجى را تنبيه كنند، اما امام عليهالسلام فرمود: «دعوه، فإنّما سبّ بسب، أو عفو عن ذنب و أنا أولى بالعفو(1)رهايش كنيد، دشنامى در برابر دشنام است يا گذشت از گناه و من به گذشت كردن شايستهترم». يعنى او به من بد گفت، براى من رواست كه او را بد گويم يا آنكه از او درگذرم، اما من شايسته گذشتام و گذشت مىكنم.
امام عليهالسلام توانست با نرمى و آرامش، بر جنبش خوارج كه حركتى انحرافى بود چيره گردد. در تاريخ آمده است كه وقتى جنگ تمام شد امام عليهالسلام نجات يافتگان از جنگ را مورد عفو قرار داد و هيچ كدام را زندانى نكرد و كيفر نداد. آنان آزادانه و بدون هيچ تعرضى در كوفه و جاهاى ديگر زندگى و از امام بدگويى مىكردند و امام عليهالسلام كارى به آنان نداشت، چون مىدانست كه انسان مسالمتجو پيروز مىگردد. آنها در حوادث بسيارى بر امام عليهالسلام فشار مىآوردند، مثلا در مسجد حاضر مىشدند، اما به همراه امام عليهالسلام نماز نمىگذاردند. يك بار در حالى كه امام عليهالسلام در نماز بود، يكى از خوارج به منظور تعريض به آن حضرت اين آيه را خواند: «وَ لَقَدْ أُوحِىَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخَسِرِينَ»(2)«و قطعا به تو و كسانى كه پيش از تو بودند وحى شده است: اگر شرك ورزى
حتما كردارت تباه شده و مسلّما از زيانكاران خواهى شد»(3).
مقصودش آن بود كه امام عليهالسلاممشرك شده و اعمالش از بين رفته است، اما امام عليهالسلام رفتار او را ناديده گرفت. مىبينيم كه امام عليهالسلامدر برابر انتقاد حتى انتقاد ستمگرانه شكيبايى و در برابر فشارها صبورى مىكرد، هرچند فشارها از سوى افرادى منحرف مىبود، چون مىدانست كه مسالمتجويى فرجامى نيكو دارد و انسان مسالمتجو ماندگار خواهد بود و چنانكه امروزه مىبينيم، امام عليهالسلام پس از هزار و چهارصد سال هنوز ماندگار است و در طول تاريخ و حتى با تغيير شرايط، به عنوان هادى و شخصيت خواهد ماند.
در بيان منش امام عليهالسلام در جنگ صفين كه دشوارترين جنگ عليه امام عليهالسلام بود، آمده است كه وقتى امام عليهالسلام سربازى از سربازان معاويه را مىگرفت او را قسم مىداد كه معاويه را كمك نكند و بعد رهايش مىكرد. آيا جز در تاريخ پيشوايان، پيامبران و مصلحان بزرگى كه پيرو آنان بودند، چنين چيزى پيدا مىشود؟ به جهت همين برخوردها بود كه علىرغم فشار همهجانبه و حدود يكصد ساله امويان بر ضد امام عليهالسلام و با اينكه بر فراز بيش از هفتاد هزار منبر امام را لعن مىكردند و دشنام مىدادند، اما آن حضرت چون كوه استوار، ماند. افزون بر اينها عباسيان ستم بارترين فشارها را وارد كردند كه از جمله آنها خصومت و ستيز متوكل با امام و بدگويى از امام و كشتن و زندانى ساختن فرزندان او بود.
به عنوان مثال در تاريخ آمده است: «متوكل دو بار قبر امام حسين عليهالسلام را با خاك يكسان و كربلا را ويران كرد. فردى به نام «عباده مخنث» را به مجلس خود مىخواند و او بالشى زير لباس به شكمش مىبست و در مجلس راه مىرفت و خود را به على عليهالسلام تشبيه كرده مىخواند و مىگفت: «من طاسِ شكم برآمدهام، من اميرالمؤمنينام» و امام عليهالسلام را مسخره مىكرد و حاضران مىخنديدند، اما عاقبت چه شد؟ آنها به خود بد مىكردند، نه به امام.
يك بار امام عليهالسلام فرمود: «به كسى نيكويى نكردم و كسى به من بدى نكرد».گفته شد: اى اميرمؤمنان، تو به افراد زيادى نيكى كردى و افراد زيادى هم به تو بدى كردند. امام پاسخ داد: آيا اين سخن خداوند را نشنيدهايد كه فرمود: «إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لِأَنفُسِكُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا»(1)«اگر نيكى كنيد به خود نيكى كردهايد و اگر بدى كنيد، به خود [بد نمودهايد]» من با نيكى به ديگران به خودم نيكى كردهام و ديگران با بدى بر من به خودشان بدى كردهاند(2).
در هر حال آن عده از امويان و عباسيان و امثال آنان كه بر امام فشار آورده و نسبت به ايشان بدى كردند، در واقع به خود بدى كردند. لذا متوكل و وزيرش فتح بن خاقان كشته و قطعه قطعه شدند. افراد پيش و پس از او نيز به كيفر اعمال خود گرفتار گشتند، اما امام چون كوه استوار و خورشيد درخشان باقى ماند و بيش از يك ميليارد مسلمان از نورافشانى آن
حضرت بهرهمند مىشوند همه اينها به دليل طبيعت حركت امام و مسالمتجويى اوست كه در زندگى فردى، خانوادگى و اجتماعى خود، آن را شعار قرار داده بود.
به نوشته تاريخ، وقتى ابنملجم بر امام عليهالسلامضربه زد، امام عليهالسلام به او فرمود: آيا به تو نيكى نكردم؟ آيا حقوقت را افزايش ندادم؟ امام عليهالسلام در عين آنكه از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيده بود ابنملجم او را مىكشد، حقوقش را زياد كرده و به او نيكى مىكرد. پس از آنكه ابنملجم با ضربهاش امام عليهالسلام را از پاى درآورد، آن حضرت دستور به مدارا با وى را داد و هرگاه شير مىنوشيد مقدارى از آن را براى او نگاه داشته، و مىفرمود: اسيرتان را اطعام كنيد.
امام عليهالسلام به فرزندان خود فرمود: اگر من شفا يافتم از او خواهم گذشت و اگر شفا نيافتم شما حق قصاص داريد و مبادا او را مثله كنيد، چون از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهشنيدم مىفرمود: «إياكم و المثلة و لو بالكلب العقور؛ مثله نكنيد حتى اگر سگ هار باشد»(1).
امام عليهالسلام گذشت آنان از قاتل خود را خوش مىداشت.
به هر حال معاويه از بين رفت، خوارج نابود شدند، فتنه اصحاب جمل پايان يافت و هارون و متوكل و مأمون و جز آنان كه با امام عليهالسلامدشمنى مىكردند همگى از بين رفتند، ولى امام عليهالسلام چون مشعلى فروزان فرا راه رهروان باقى ماند. بنابراين نهضت اسلامى كه مىخواهد براى ايجاد حكومت يك ميليارد مسلمان به پا خيزد، بايد مسالمتجويى را به عنوان شعار عملى خود برگزيند تا بتواند مردم را گرد خود جمع كند و دشمنان را دفع نمايد. در صورتى كه نهضت سقوط كند و يا با دشوارىها مواجه شود، بايد از نو حركت كند. چون طبيعت مردم، يارىرسانى به مسالمتجويان و انتقام از جنگخواهان است.
بنابراين اگر نهضت اسلامى به طور حقيقى و نه شعارى صلحخواهى را ملاك عمل خود در گفتار، كردار، انديشه، نگارش، سخنرانى و جامعه قرار دهد، خواهد توانست آن را گسترش داده و همه كشورهاى اسلامى را فراگيرد و مقدمه برپايى حكومت اسلامى يك ميليارد مسلمان به خواست خدا باشد و اين براى خداوند دشوار نيست.
1) . بحار الأنوار، ج 22، ص 287.
صلحجويى در واقعيت خارجى تحقق نخواهد يافت، مگر آنكه انديشه انسان انديشهاى متوازن و كردارش متوازن و به دور از وابستگىها، شرطبندىها، ويرانگرىها و افراط و تفريط باشد. اگر انسان همه خوبى و فضيلت را در خود و گروه خود ببيند و ديگران را فاقد هر نوع فضيلت بداند و آنان را غرق در رذايل بنگرد، نتيجه آن، چيزى جز غير صلح نخواهد بود و به دشمنى، بدخواهى، تمسخر و زخم زبان منجر خواهد شد. معروف است كه سه چيز اندكش بسيار و كوچكش بزرگ است: آتش، دشمنى و بيمارى. يك چوب كبريت مىتواند دهها تن چوب را بسوزاند و بيمارى كوچكى فرد را بكشد و دشمنى اندك كه زاييده يك سخن ناشايست است، به خونريزى منجر شود. مورخان ياد كردهاند: جنگ «بسوس» كه حدود يكصدسال طول كشيد، سرآغاز آن پرتاب تيرى از سوى فردى به سينه شترى از قبيله ديگر بود. صاحب شتر، فرد تيرانداز را كشت و قبيله تيرانداز، صاحب شتر
را به عنوان خونخواهى كشتند و كار ادامه يافت. شاعر عربى مىگويد: «و معظم النار من مستصغر الشرر؛بسيارى از آتشها از شررى كه خُرد به نظر مىرسد، پديد مىآيد».
بنابراين بايد انسان انديشهورزىِ متوازن داشته باشد تا به كردارى متوازن دست يابد و اگر انديشه افراطى و يا تفريطى داشته باشد، اين انديشه جز به كردارى انحرافى منجر نخواهد شد و نتيجه آن، دشمنى و كينهتوزى خواهد بود. انسانى كه مىخواهد نهضتى اسلامى و جهانى با يك ميليارد مسلمان به وجود آورد، بايد در گفتار، كردار، نوشتار، حركت و غير آن صلحجويى را شعار عملىِ خود گرداند. حضرت عيسى عليهالسلام با توجه به اين موضوع، فرمود: «اگر كسى بر گونه راست تو سيلى زد، گونه چپ خود را پيش ببر»(1).
مسلّم اينكه حضرت عيسى عليهالسلام نمىخواست ستمديدگان را به تسليم شدن در برابر ستمكاران فرا خواند، بلكه مقصود او چيز ديگرى بود كه قرآن حكيم به آن اشاره كرده مىفرمايد: «...وَأَن تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى...»(2)«و گذشت كردن شما به تقوا نزديكتر است».
حضرت عيسى عليهالسلام مىخواست پيروانش پيروز گردند و تودهها بر گرد آنان جمع شوند و از اينروى تا اين حد مسالمتجويى را به آنان مىآموخت. از همينرو پيروز گشت و اكنون بيش از دو ميليارد انسان، عيسى عليهالسلام را گرامى داشته، بزرگ مىشمارند، يك ميليارد مسلمان و يك ميليارد مسيحى و نيز خردمندان ديگرى از بشريت او را ارج مىنهند.
در داستان حكمتآميز ديگرى درباره عيسى عليهالسلام نقل شده است كه وى با جمعى از شاگردانش بر گروهى از يهوديان گذشت و آنان به وى بد گفتند. عيسى عليهالسلام از نيكى آنان سخن گفت و به طور طبيعى وى در گفتار خودش صادق بود، چون در اغلب افراد شرور نيز از جهتى خير پيدا مىشود. گفته شد: اى روح اللّه، آنان درباره تو بد مىگويند و تو درباره آنان خير مىگويى؟ فرمود: هر كس هرچه دارد انفاق مىكند.
منظور آن حضرت اين بود كه بد نهاد، بد مىگويد و پاك نهاد، از پاكى خود انفاق مىكند. به ديگر سخن همانگونه كه انسان بىپول نمىتواند دينارى به كسى بدهد، دارنده آن مىتواند به ديگران پول بدهد. كسى كه جز عقرب سمّى در اختيار ندارد جز عقرب به كسى نمىتواند بدهد. برخوردار از خير يا شرّ هم چنين است. بنابراين نگاه، شنيدن، الفاظ، نوشتن و امثال آن اگر از دلى آكنده از خير و رحمت برخيزد مالامال از خير و رحمت خواهد بود و برعكس اگر دلى انباشته از شرّ، دروغ و امثال آن باشد، زبان و ديگر جوارح جز آنچه كه از قلب مىتراود، بيان نمىكند. حضرت عيسى عليهالسلامچنين به ما آموزش مىدهد كه اگر طرف مقابل اهل خير نبود، تو اهل خير باش.
در دعاى ماه رجب آمده است: «يا من أرجوه لكلّ خير و آمن سخطه عند كلّ شرّ يا من يعطي الكثير بالقليل يا من يعطي من سأله يا من يعطي من لم يسأله و من لم يعرفه تحنّناً منه ورحمة؛ اى آن كه اميد هر خيرى از او دارم و به گاه رسيدن هر شرى، از خشم او در امانم، اى آن كه بسيار در برابر اندك مىدهد اى آن كه هركه درخواست كند عطا مىكند و اى آن كه به كسانى مىدهد كه نه مىشناسندش و نه از او چيزى مىخواهند؛ دهشى كه از رحمت و مهربانى اوست».
خداى متعال به مؤمنان و به كسانى كه او را نمىشناسند و با او دشمنى نمىورزند و
حتى آنان كه با او دشمنى مىورزند، از عنايت خود برخوردار مىكند. خداوند با اشاره به اين موضوع مىفرمايد: «كُلاًّ نُّمِدُّ هَؤُلاَءِ وَ هَؤُلاَءِ مِنْ عَطَآءِ رَبِّكَ...»(1)«هر دو [دسته:] اينان و آنان را از عطاى پروردگارت مدد مىبخشيم». خداوند به مؤمن عطا مىكند و به مستضعفى كه او را نمىشناسد و با او دشمنى نمىكند عنايت مىكند و حتى به كافر ستيزگر عطا مىكند.
حال اگر بخواهيم به اخلاق خدايى آراسته شويم بايد در انديشه و كردار متوازن باشيم، نه آنكه دوستانمان را به بالاترين درجهها رسانيم و افراد [و جريانهاى] بىطرف را ناديده بينگاريم، چه رسد به دشمنان [كه در آن صورت سخت مورد جفا قرار خواهند گرفت]. هر چيزى بايد متوازن باشد، چرا كه از فوايد توازن انديشه و عمل در انسان آن است كه مردم او را به عنوان داور قبول دارند و بر گرد او جمع مىشوند. اين كار نيازمند دو امر دشوار، يعنى كنترل اعصاب و انتقادپذيرى است، ولى نتيجهاى شيرين به بار مىآورد.
در حديثى از رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمده است: وقتى تلاش و رنج حضرت فاطمه عليهاالسلامرا ديد به وى فرمود: «بنيّة، تعجّلي مرارة الدنيا لحلاوة الآخرة(2)دخترم، به دشوارىهاى دنيا بشتاب تا شيرينى آخرت را دريابى».
دشوارىها جز نتيجه شيرين نمىدهد. بىترديد، مهندس، پزشك، وكيل، رياضىدان، فقيه، سخنور توانا يا نويسنده قدرتمند، تنها با تحمل رنج و با تلاش به هدفش مىرسد. در مورد رسيدن به حكومت يك ميليارد مسلمان - ان شاء اللّه - نيز بايد اينگونه باشيم.
همه اينها نيازمند كنترل اعصاب و توازن فكرى، نقدپذيرى و درست قانعكردن مردم، همراه با پرهيز از گونههاى خودكامگى و جز اينها است، زيرا خودكامگى، افراط و تفريط در انديشه، كردار، گفتار و مديريت، فقط و فقط به نتايج بد منتهى مىشود، چون بدى نتيجهاى جز بدى نمىدهد. در حديث است كه عيسى عليهالسلامبر كشتهاى گذشت و فرمود: «چه كسى را كشتهاى؟ [اما بدان كه] روزى خواهد رسيد كه قاتل تو را خواهند كشت».
اين موضوع به شكل قضيّه طبيعى است، زيرا انسانى كه ديگرى را بدون گناه بكشد،
روزى نيز خودش كشته خواهد شد. وارد شده است كه: «بشّر القاتل بالقتل و الزاني بالفقر؛ قاتل را به قتل و زانى را به فقر بشارت بده».
از بايستههاى كلى نهضت اسلامى از سويى در پيش گرفتن مسالمت و صلحجويى و از سوى ديگر توازن در انديشه و عمل و اداى حق هر چيزى است. در قرآن حكيم آمده است: «...وَلاَ تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْيَآءَهُمْ...»(1)«و اموال مردم را كم مدهيد».
يعنى اگر كسى كتاب نوشت و خود را ستود و ديگران ده كتاب مطلوب و عالى نوشتند، اما او نوشته آنان را چون كار خود نستود، جزاى طبيعىاش اين است كه در زندگى عقب بماند. افزون بر آنكه مردم از گرد او پراكنده شده، در وى به عنوان فردى افراطگرا يا تفريطگر مىنگرند. به همين جهت در نگاه علما مشهور است كه مرجع تقليد، امام جماعت و قاضى بايد از حبّ و بغض بىملاك و مبنا دورى گزينند.
پيشتر گفتيم كه مردى خطاب به شيخ انصارى گفت: «عالم شدن آسان است اما انسان شدن محال است». قصدش آن بود كه تو عالم شدهاى و اين آسان است، اما انسان نشدهاى و انسان شدن محال است. شيخ گفت: عالم شدن دشوار است و انسان شدن دشوارتر. اين يك حقيقت است زيرا انسان پنجاه، شصت سال شب و روز زحمت مىكشد تا عالم گردد اما اگر كسى بخواهد انسان شود، نيازمند تلاشى ژرفتر است تا هدفش محقق شود. از خداوند خواهانيم ما را به آنچه موجب رضايت اوست موفق بدارد و در ايجاد حكومت اسلامى جهانى آنگونه كه خود دوست مىدارد و بدان خشنود است، يارىمان فرمايد.
صلحجويى در درون نهضت نيازمند دو امر است كه اگر فراهم نيايند، نهضتى با كارآمدى مطلوب و مورد نظر به دست نخواهد آمد و مانند بسيارى از حركتها خواهد بود كه به وجود آمده، مدتى حاكم شدند، سپس از بين رفتند، چون عناصر مورد نياز نهضت واقعى
1) . سوره اعراف، آيه 85.
را ندارد، خواه اين نهضت در جهان اسلام باشد يا جز آن. بنابراين بايد نهضت از آغاز پيدايش خود تا دستيابى به هدف مورد نظر دو امر را مدنظر قرار دهد كه عبارت است از: انتخابات آزاد در درون حكومت و همبستگى نيروها در داخل نهضت، بدين معنا كه نهضت به شكل طبيعى به چند بخش منشعب مىشود، چنان كه عادت زندگى چنين است و اين انشعابها بايد همسنگ، متوازى و برابر باشند تا گروهى نتواند بر كل نهضت چيره شود و آن را از واقعگرايى و ماهيت ضد استبدادىاش به ديكتاتورى سوق دهد، زيرا همينكه گروهى بر نهضت سلطه يابد آن را از واقعيت به ديكتاتورى مىكشاند و اين، يعنى نابودى نهضت، هرچند در ظاهر موجوديت خود را حفظ كرده، بدان ادامه دهد.
پيش از كودتاهاى پياپى نظاميان وابسته به غرب در عراق، احزابى وجود داشت كه بعضى از آنها نام حزب ميهنى داشتند، بعضى نام ترقىخواه و بعضىها نام اسلامى داشتند كه همگى سقوط كردند. علت سقوط آنها اين بود كه از آغاز امر گروهى وابسته به استعمار يا مستبد، زمام جنبش را در دست داشتند و هيچ انتخابات آزاد، موازنه قدرت يا توزيع قدرت در كار نبود، در عين حال، حاكميت و سلطه استعمار انگليسى در عراق آن روزگار كه حكومت، پادشاهى بود به اين شدت نبود كه مدعيان جمهوريت كه پس از دوران پادشاهى آن را دامن زدند، از قبيل: عبدالكريم قاسم، عبدالسلام عارف، برادرش عبدالرحمن عارف، احمد حسن البكر و جانشين وى (صدام حسين) بلكه آنان مزدوران بريتانيا، اسرائيل و امريكا بودند.
اين امر براى ما پند است، لذا نهضت اسلامى بايد از نيرو، توان، همسنگى و رقابت برخوردار باشد. البته رقابت در نيكى، نه رقابت در شرارت، رقابت براى كار و جذب توانمندىها و تودهها در راستاى ارتقا بخشيدن به فرهنگ مردم. خداى متعال مسأله رقابت سالم بين مؤمنان را مطرح كرده، مىفرمايد: «...وَ فِى ذَ لِكَ فَلْيَتَنَافَسِ الْمُتَنَفِسُونَ»(1)«و در آن بايد مشتاقان بر يكديگر پيشى گيرند».
1) . سوره مطففين، آيه 26.
و فرموده: «وَسَارِعُوا إِلَى مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ»(1)«و براى نيل به آمرزش از پروردگارتان بشتابيد».
نيز مىفرمايد: «...فَاسْتَبِقُوا الْخَيْرَ تِ...»(2)«پس در كارهاى نيك بر يكديگر پيشى بگيريد».
به هر حال، لحاظ داشتن مسالمت بين گروههاى نهضت اسلامى لازم است، چرا كه اگر ديكتاتورى بر نهضت حاكم باشد، صلحى در كار نخواهد بود، زيرا صلح از دستآوردهاى توازن قواست، اما اگر گروهى مستبد بر نهضت چيره شود، به تبديل و تغيير اميدى نخواهد بود و نهضت نخواهد توانست چيزى را تغيير دهد. اين فرايند از آن جهت است كه اين گروه ثروت، شهرت، اراده وانديشه را در انحصار خود در خواهد آورد، تودهها از ميدان رانده خواهند شد و تنها چند تن ميداندار خواهند بود. در نتيجه استعمار به آسانى آمده و زمام ديكتاتوران را در دست مىگيرد، حال اگر نهضت، مردمى باشد، بىترديد استعمار نمىتواند توده مردمى را مهار كند. بنابراين در نهضت بايد دو چيز در نظر گرفته شود:
نخست: بايد جناحهاى آزاد و نيروهاى همسنگ و گروههاى مختلف با رويكردهاى متعدد وجود داشته، در عين حال در چارچوبى واحد كه همان نهضت اسلامى مردمى است فعاليت داشته باشد. البته روشن و طبيعى است كه ذائقهها مختلف است، لذا بايد همگى با كمال آزادى مشرب خود و گرايش خود را در سخنرانى، نوشتار، اجتماعات، سفرها و غير آن بيان كند.
وجود قواى گوناگون توازن قوا را در پى داشته، موجب ظهور شايستگىها مىشود و هر كس طبق اجتهادش كار كند، چنان كه فقها و مجتهدان اينگونه عمل مىكنند، فقيهان و مجتهدان در چارچوب مورد نظر، يعنى كتاب، سنّت، اجماع و عقل عمل مىكنند، اما با اين حال در جزئيات از كتاب طهارت تا كتاب ديات اختلاف نظر دارند. اين مسأله در بين پزشكان، مهندسان، ستاره شناسان و در مجالس ملّى آزاد و شبه آزاد نيز ديده مىشود.
دوم: انتخابات آزاد در درون نهضت است كه بايد طبق تصميم اكثريت هر سال يا دو سال يا بيشتر برگزار شود. علامت آزادى انتخابات تغيير فراگير از هرم تا قاعده است، نه
آنگونه كه پارهاى از دولتها، احزاب يا سازمانها انتخاباتى تقلبى برگزار كرده، بدون هيچ جابهجايى در ميان افراد رده بالا تنها به تغييرى پيش پا افتاده و تاكتيكى مىپردازند. ديگر مشخصه انتخابات آزاد آن است كه آرا بين اقليت و اكثريت باشد، مانند 55 يا 60 درصد و امثال آن، اما انتخابات ساختگى كه در بين نظامهايى از جمله بعثىها يا ملّىگراها مىبينيم كه مثلا 99 درصد به رئيس پيشين (در حال انقضاى دوره رياست و كانديداى فعلى) و يك درصد و يا كمتر از آن نصيب رقيبش مىگردد، اين نوع انتخابات دروغ، ساختگى و دغلبازى است و فقط براى استحكام بخشيدن به ديكتاتورى است.
يكى از دانشوران علم سياست مىگويد: با دو معيار مىتوان دريافت كه در كشورى آزادى هست يا نيست: معيار اول آنكه آيا مثلا هر چهار سال رهبرى عوض مىشود يا نه؟ دوم آنكه آيا مردم مىتوانند هر آنچه بخواهند، در مجامع عمومى مطرح كنند و هرچه مىخواهند بنويسند يا روزنامهها و مجلات را آنگونه كه مىخواهند منتشر كنند؟
اين دو مشخصه آزادى را بايد در درون نهضت نيز لحاظ بداريم تا نهضت به تمام معناى كلمه آزاد باشد، البته آزادى در چارچوب اسلام باشد كه در اين صورت نهضت راه گسترش دائم و پيشرفت مستمر را خواهد پيمود و اين حركت لازمه صلح و صلح لازمه حركت خواهد بود. چنين حركتى - به خواست خداى متعال - به حكومت يك ميليارد مسلمان مىانجامد و البته تحقق آن، بر خدا دشوار نيست.
تلقين اثر بسيارى در وجود انسان دارد. از آن جايى كه انسان به طور طبيعى خشمگين مىشود، بر مىآشوبد، عيب ديگران را بيان مىكند و با ديگران، درگير شده، منازعه و دشمنى ورزيده، با ديگران قطع رابطه مىكند بايد ريشه اين امور را از قلب و جوارح انسان بر كند و اين كار با تلقين به انسان ممكن است، بدين معنا كه وى را قانع كرد كه موجودى سازگار، مسالمتجو، دورانديش، خردمند، متفكر، مدير و مدبر است. وقتى
انسان شب و روز و ماه و سال چنين مطالبى را به خود تلقين كند، سرشت صلحجويى در نهادش حك خواهد شد و خواهد توانست نهضت را حتى در فضايى آكنده از دشمنىها، جنگها، انقلابها، كودتاها و امثال آن پيش برد. در حديثى آمده است: «ما من شيء أحقّ بطول السجن من اللّسان(1)شايستهترين چيزها به زندانى شدن هميشگى زبان است».
بنابراين، انسان بايد خود را به حفظ زبان و قلب عادت بدهد. در حديث ديگرى آمده است: «إذا رأيتم المؤمن صموتا فادنوا منه فإنّه يُلقي الحكمة(2)چون مؤمنى را خموش يافتيد، به او نزديك شويد، چرا كه حكمت القا مىكند».
همچنين بر انسان لازم است كه از دست، قلم، حركت، سكون و هر چيز مربوط به خودش، نگاهبانى كند تا بتواند امت را به پيش سير دهد. كسانى كه مىگويند: ما متعصب و كمتحمل هستيم و يا فلانى نظر ما را ناچيز انگاشت يا فلانى در باطل است، پس چطور در برابرش سكوت كنيم؟ و امثال اين سخنان را مىگويند، نمىتوانند نهضت را پيش ببرند. در تاريخ رسول خدا صلىاللهعليهوآله و نيز نهضتهاى موفق اين مسائل را مىبينيم. روايت شده است: كافرى بدكردار و بداخلاق نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله- كه در مسجدالحرام بود و قرآن مىخواند - رفت و ايشان را دشنام گفت. پيامبر سكوت كرد و چيزى به او نگفت. آن مرد مىخواست حضرت را تحريك كند و با پيامبر وارد منازعه گردد، اما پيامبر صلىاللهعليهوآلهبردبارى به خرج داد. آن مرد چند بار به حضرت دشنام داد، اما پيامبر همچنان ساكت بود. در نهايت، بىادبى را به اوج رساند و آب دهن بر چهره پيامبر صلىاللهعليهوآلهافكند. آن مرد مىگويد: محمد جز اينكه آب دهان را از صورت شريف خود پاك كرد، كارى انجام نداد و سخنى نگفت.
راستى چه چيزى رسول خدا صلىاللهعليهوآله را به اين كار واداشت با آنكه مىتوانست مقابله به مثل كند؛ تعاملى كه خداى متعال در قرآن بدان تصريح كرده، مىفرمايد: «فَمَنِ اعْتَدَى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَيْكُمْ...»(3)«پس هر كس بر شما تعدّى كرد، همانگونه كه بر شما
تعدّى كرده، بر او تعدى كنيد».
منتها پيامبر صلىاللهعليهوآله ديد كه واردشدن با اين كافر در نزاع، اقدامى جنبى است كه كمكى به هدف نمىكند. به همين جهت تعاملى مسالمتآميز در پيش گرفت و راهى را پيمود كه خداى متعال براى حضرتش ترسيم كرده بود و نهضت اسلامى به بركت بردبارى، صبورى و نرمخويى رسول خدا صلىاللهعليهوآله موفق شد. شاعر مىگويد: «و لن تستطيع العلم حتّى تحلما؛ نمىتوانى بردبار باشى مگر آنكه خود را به بردبارى وادارى».
اين بيان بدان معناست كه اگر در درون انسان جوش و خروشى باشد، آن را بيرون نريخته، آشكار نكند، بلكه بردبارى و صبورى ورزد و بر اعصاب خود مسلط باشد تا آنكه در سختترين حالات هيجان و ناراحتى و شكنندگى روحى بتواند مسالمتجو باشد. در داستان ديگرى آمده است: «رسول خدا صلىاللهعليهوآله بر خاندان ياسر (ياسر، سميه و عمار) گذشت و ديد كه مشركان آنان را سخت شكنجه مىدادند. آن حضرت با نگاه مهربانانهاى در آنان نگريسته، به آنان فرمود: «صبرا يا آل ياسر، فإنّ موعدكم الجنة(1)اى آل ياسر، صبر ورزيد كه وعدهگاه شما بهشت است» و افزون بر آن چيزى نگفت.
راستى چرا؟ چون رسول خدا صلىاللهعليهوآلهمىدانست كه اگر با آن شكنجهگران وارد امر مناقشه جنبى شود، حركت اساسى خود را از دست داده، به هدف خويش كه همان اقامه ستون و كيان اسلام است نخواهد رسيد. پيامبر صلىاللهعليهوآله و ياران نيكوكار و خاندان پاكش بسيار مسالمتجو، صلحخواه بوده، اراده، زبان، دست و هر حركت خود را در حد كمال در كنترل داشتند و با همين خوى مسالمتجويى توانستند پيشرفت كنند.
پارهاى از مصلحان كه توانستند كشورشان را از دست استعمار نجات بدهند، افرادى بودند كه بر خويش مسلط بودند. يكى از آنان اينگونه نبود و با كوچكترين ناراحتى، تحريك مىشد، اما به تلقين خود مىپرداخت و با خود مىگفت: من مردى مسالمتجو و خيرخواه همه هستم وى مىگفت: هر صبح كه از خواب بر مىخاستم و به هنگام رفتن به
1) . الخلاف، ج 1، ص 112.
بستر همين كلمات را به خود تلقين مىكردم و اين كار را آن قدر ادامه دادم تا توانستم بر اعصابم مسلط شده، فشار و اهانت و امثال آن را تحمل كنم.
قابل توجه است كه هر مسلمانى همه روزه صبح، ظهر، عصر، مغرب و عشا به خودش تلقين مىكند و در نمازهاى واجب خود اين جمله را تكرار مىكند: «السلام عليك ايّها النبيّ و رحمة اللّه و بركاته السلام علينا و على عباده اللّه الصالحين السلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته؛ درود و رحمت و بركت خدا برتو - اى پيامبر خدا - باد، سلام بر ما و بر بندگان صالح خدا، سلام و رحمت و بركت خدا بر شما باد». درود بر رهبر كه همان رسول خدا صلىاللهعليهوآله است و درود بر خود و درود بر همگان در اين بخش از نماز نهفته است. اين واژهها نماد صلحجويى رهبر، فرد
و جامعه اسلامى است و افزون بر آن را نيز فرا مىگيرد، چون فرد مىگويد: «سلام بر شما» يعنى همگى در صلح باشيد.
فرد مسلمان بدين ترتيب هر روز حداقل ده بار صلحخواهى را به خود تلقين مىكند. و البته در اين صورت مىتواند به روح مسالمت و صلحجويى دست يابد و خواهد توانست رهبرى و پيشرفت را به دست گيرد، همگان را همصدا و متحد و تحمل مصائب را بر خود هموار كند، از قبيل تحريك ناپذيرى در برابر سخنان ناشايست، بدگويى، عيبجويى، طعن، نفرين و امثال آن. روايت شده است: رسول خدا صلىاللهعليهوآله دو نفر را ديد كه يكديگر را دشنام مىدادند. فرمود: «شيطانان يتسابّان(1)دو شيطانند كه يكديگر را دشنام مىدهند».
در هر حال براى نهضت اسلامى كه مىخواهد به حكومت جهانى اسلام دست يابد، بايد صلحجويى را شعار و پوشش خود قرار دهد و روشن است كه تنها با تلقين مداوم، نهضت به اين صلحجويى دست خواهد يافت، بدين معنا كه به خود بباورانيم ما مردمى صلحدوستيم و براى صلح تلاش مىكنيم، نه صلح كمونيستها را كه اين صلح، صلح كفر و قتل است، در حالى كه ما اسلامى در سايه صلح مىخواهيم و مقصودمان، صلح در سايه مسالمتآميز خداوند است، چرا كه «سلام» (مسالمتجويى و صلحخواهى) از نامهاى
1) . ر.ك: مجموعه ورام، ج 1، ص 111: «المتسابّان شيطانان يتعاونان و يتهاتران».
خداوند است، چنان كه در قرآن كريم مىخوانيم: «هُوَ اللَّهُ الَّذِى لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلَمُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ»(1)«اوست خدايى كه جز او معبودى نيست؛ همان فرمانرواى پاك سلامت [بخش، و ]مؤمن [به حقيقت حقه خود كه ]نگهبان، عزيز، جبار [و] متكبر [است]». ما صلح را در سايه «سلام» يعنى در سايه خدا و سايه اسلام مىخواهيم.
بنابراين بر ماست كه همواره صلح دائمى و مهربانى را حتى نسبت به دشمنان خود تلقين كنيم تا آنان را به راه راست بكشانيم. درباره رسول خدا صلىاللهعليهوآله روايت شده است كه وقتى آزار خويشانش بر ايشان سخت مىشد مىفرمود: «أللّهم اهد قومي فإنّهم لا يعلمون(2)بار خدايا قوم مرا هدايت كن كه آنان نادانانند».
آن حضرت قوم خود را نفرين نكرده، بلكه براى هدايتشان دعا مىكرد و در نتيجه، رسول خدا صلىاللهعليهوآلهچنين پيروزى بىنظيرى در جهان به دست آورد. از خدا مىخواهيم كه ما را به اين كار موفق بدارد كه بهترين توفيق دهنده و يارىگر است.
سخن بر مدار چگونگى ايجاد حكومت يك ميليارد مسلمان مىچرخيد و گفتيم اين كار بر چهار عنصر: آگاهى، سازماندهى، اصول كلى نهضت و صلحجويى متوقف است كه پيشتر بيان شد. بنيان پنجم، يعنى خودكفايى بايسته و از لوازم چنين حكومتى است. بدين معنا كه مسلمانان براى تأمين نيازهاى خود اهتمام جدّى بكنند و نيازهاى كوچك يا بزرگ را از شرق و غرب نخواهند. اين كار ممكن است، مشروط به اينكه كشورهاى اسلامى بدون تفاوت، سودان باشد يا ليبى، مغرب، مصر، اردن، سوريه، ايران، عراق، خليج، پاكستان، اندونزى، بنگلادش، افغانستان و جز آن كه از پيكره اسلامى جدا شده، هرگاه به يك كشور تبديل گردند، هر كشورى خواهد توانست نياز كشور ديگرى را برآورده كند.
با اين روش يك ميليارد مسلمان مىتوانند نيازهاى خود را تأمين كنند و هيچ كالايى را از شرق يا غرب وارد نكنند. اين كار را از صفر بايد آغاز كرد، يعنى نهضت، اين اصل را نخست در مورد خود و اعضايش منطبق كند، سپس به تبليغات لازم و ايجاد شرايط مورد نياز براى خودكفايى و بىنيازى بپردازد. اميرمؤمنان عليهالسلام در اين باره فرمود: «إحتج إلى من شئت تكن أسيره و استغن عمن شئت تكن نظيره و أفضل على من شئت تكن أميره(1)چون نيازمند
كسى شوى [به يقين] اسيرش هستى، و چون از كسى بىنيازى ورزى همسنگ او خواهى بود و
1) . بحار الأنوار، ج 74، ص 423.
چون به كسى نيكى كنى، فرمانروايش شوى». لذا تا زمانى كه مسلمانان در لوازم زندگى، يعنى لباس، لوازم بهداشتى، خوردنى و نوشيدنى، مركب و غير آن به امريكا، فرانسه، بريتانيا، روسيه، چين، ژاپن و يا غير آن نيازمند باشند، اسير دست آنان خواهند بود. ما اكنون چنين هستيم، استقلالى نداريم، آزاد نيستيم، كسى به سخن ما گوش نمىدهد و رأى ما مورد توجه قرار نمىگيرد. ما اكنون اسير هستيم و در شرايط اسارت امكان ندارد كه حكومت يك پارچه اسلامى ايجاد كرد، چنان كه امكان ندارد حركتى واقعى به وجود آورد كه مسلمانان را به حكومت يك ميليارد مسلمان برساند.
بنيان پنجم، خودكفايى و بىنيازى از بيگانگان در زمينه دارو، غذا، لباس، خودرو، كشتى و ديگر موارد است. در اين راستا بايد توليدات داخلى را به كار گرفته، و از توليدات خارجى [حتى الامكان] دورى جسته، آنها را استفاده نكنيم. اگر بر اين كار مصمم باشيم، كار برايمان آسان خواهد بود. به نقل تاريخ وقتى رسول خدا صلىاللهعليهوآله به مدينه منوره مهاجرت كرد، ديد يهوديان، مردم مدينه را در قبضه خود گرفتهاند يهوديانِ بنىقينقاع، بنىالنضير، خيبر، فدك، تيماء، عوالى، بنى المصطلق و ديگران مدينه را در ميان گرفتهاند. پيامبر مىديد كه اينان به جهت باسواد بودن و اينكه تاجرانى بودند كه بازار را در اختيار داشتند، بر مردم مدينه چيره بودند و واردات و صادرات كالا و حتى تجارت اسلحه در اختيارشان بود. البته
اسلحه گرچه در آن روز چيزى بيش از شمشير، تير، نيزه و امثال آن نبود، اما همين ابزار را نيز يهوديان در انحصار خود داشتند. آن حضرت همچنين مىديد كه يهوديان مردم مدينه را با شراب، زنا، انحرافات جنسى و امثال آن به فساد مىكشاندند.
ايشان به فرمان خداوند تصميم بر رهايى مردم مدينه از دست يهود گرفت و زمانى كه جمعى از بدريان را اسير كرد، فديه (سر بها)ى آزادى هر يك از آنان را كه خواندن و نوشتن مىدانستند در گرو با سواد كردن ده نفر از مسلمانان قرار داد و در آن ماجرا آموزش به جاى آزادى با پرداخت پول، فديه شخص آموزشدهنده گشت. بدين شكل گروهى از كافران كه سواد خواندن و نوشتن داشتند، هر يك ده تن از فرزندان مسلمان را آموزش
دادند. وقتى تمام اين ده نفر خواندن و نوشتن ياد مىگرفتند، كافر اسير، آزاد شده، به خانهاش باز مىگشت. مسلمانانى كه آموزش ديده بودند، ديگران را آموزش مىدادند و در نتيجه، دانش از انحصار يهوديان خارج شد و مسلمانان به آموزش يكديگر پرداختند و در كنار آموزش شفاهى رسول خدا صلىاللهعليهوآلهبه آنان، دانش خواندن و نوشتن هم نضج گرفت. پيامبر صلىاللهعليهوآلهآنان را شب و روز آموزش مىداد، چنان كه خداى متعال در اين باره مىفرمايد: «هُوَ الَّذِى بَعَثَ فِى الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِّنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ ءَايَتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَبَ وَالْحِكْمَةَ وَ إِن كَانُوا مِن قَبْلُ لَفِى ضَلَلٍ مُّبِينٍ»(1)«اوست آن كس كه در ميان بىسوادان فرستادهاى از خودشان برانگيخت تا آيات او را بر آنان بخواند و پاكشان گرداند و كتاب و حكمت بديشان بياموزد، و [آنان] قطعا پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند».
بدين گونه مردم مدينه در زمينه دانش از شر يهوديان رهايى يافتند. آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآلهبه آنان فرمود: شما خود تجارت كنيد. گفتند: اى رسول خدا ما دكان و محل داد و ستد نداريم. آنگونه كه در تاريخى خواندهام، پيامبر صلىاللهعليهوآله به آنها فرمود: در خيابان و كوچه بساط كاسبى بگسترانيد. مسلمانان شروع به خريدن برخى كالاهاى مورد نياز كردند و در كنار خيابانها
و گذرگاهها به فروش رساندند و بدين وسيله از خريد از يهوديان بىنياز شدند و در كنار قطع پيوند فرهنگى مردم مدينه و يهوديان، ارتباط تجارى آنان نيز قطع شد. سپس پيامبر به مسلمانان فرمان داد كه بروند و صنعت اسلحهسازى را فرا گيرند. لذا برخى از آنها به يمن رفته و اسلحهسازى را آنجا آموختند. ساخت توپهايى ابتدايى، شمشير، نيزه، تير، سپر، كلاهخود و امثال آن را نيز فرا گرفتند و ساختند و از اسلحه يهوديان بىنياز گشتند و بدين شكل پيوند نظامى مسلمانان از يهود نيز قطع شد كه خود نوعى استقلال بود.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله به فرمان خداوند، زنا، لواط، شراب، قمار و ديگر ابزار بازى فسادانگيز را حرام كرد؛ چيزهايى كه پيش از اسلام يهوديان در بين مردم مدينه گسترش مىدادند تا آنان را به لقمه گوارايى براى خود تبديل سازند، چون چنان كه معروف است، فساد امتها
1) . سوره جمعه، آيه 2.
را نابود مىكند. وقتى رسول خدا صلىاللهعليهوآله استقلال اقتصادى، فرهنگى، نظامى و دورى گزيدن و بريدن از شهوتها و مبارزه با نفس اماره را تحقق بخشيد، مسلمانان مدينه روى پاى خود ايستادند و در لذتها، سرگرمىها، فريبايىها و مفاسد، غرق نگشتند و بىهيچ نيازى به يهوديان و مشركان روى پاى خود ايستادند تا آنكه كيانشان استوار شد و اسلام در زمان رسول خدا صلىاللهعليهوآله به آن مرحله از شكوفايى رسيد. قابل توجه است كه در روزگار پيامبر اسلام پنج كشور (به اصطلاح و بر اساس تقسيمات امروزى) يعنى كويت (كه بنا به نقل بعضى تاريخها محل سكونت برخى قبايل عربى بود) حجاز، بحرين، يمن شمالى و جنوبى زير بيرق اسلام بود.
بنابراين ما مسلمانان اگر خواهان استقلال از شرق و غرب باشيم، و به سوى اسلام باز گرديم و حكومت جهانى اسلام برخوردار از يك ميليارد مسلمان تأسيس كنيم، بايد به خودكفايى برسيم، به كالا، فرآورده، صنعت، دانش خود و به داشتههاى خود كه از زمين بيرون مىآيد، از قبيل: رستنىها، معادن و جز آن بسنده كنيم، و در نتيجه از شرق و غرب بىنياز شده، به خودى خود همسنگ و رقيب غرب و شرق خواهيم شد. حال اگر در هر چيزى نيازمند شرق و غرب باشيم، بىترديد گاه غرب و گاه شرق و گاه فرزند نامشروع آنان، يعنى صهيونيسم بر كشورهاى ما آقايى خواهند كرد.
اين پرسش پيش مىآيد كه تا كى بايد نيازمند آنان و به آنها وابسته باشيم؟ ما بعثىگرى، كمونيسم، دموكراسى غربى، نظامهاى شرقى و غربى را آزموديم، ولى جز زيان چيزى نديديم و اكنون فقط اسلام فرارويمان قرار دارد؛ اسلام حقيقى كه در قرآن و سنت پاك آمده است. نيز سيره رسول خدا صلىاللهعليهوآله و اصحاب بزرگوار و اهل بيت پاك وى را پيشرو داريم. پس بايد در كنار فراگيرى [احكام] نماز، روزه، حج، راستى، امانت، آزادى و غير آن، درس خودكفايى نيز از آنان فرا گيريم. اگر چنين كنيم، به اذن خدا نهضت متحد اسلامى را به حكومت يك ميليارد مسلمان نزديك خواهيم ساخت و اين براى خداى متعال دشوار نيست.
خودكفايى بر دو امر استوار است: امر ايجابى كه - به خواست خدا - در بخشهاى آينده بدان خواهيم پرداخت و امر سلبى كه در اين مبحث بدان مىپردازيم. اين امر عبارت است از كنار نهادن همه جانبه كالا و انديشه بيگانگان. انديشه بايد از خود اسلام و كشورهاى اسلامى برآيد و مطرح شود و همانگونه كه در بحثهاى قبل آورديم انديشههاى وارداتى و كالاهاى خارجى بايد طرد و تحريم شود. البته تحريم كالاهاى خارجى - كه از كشورهاى اسلامى نيستند - مشكلاتى در پى دارند: 1. محروميت. 2. مشكل جايگزين كردن كالايى با چيز ديگر. 3. وارد آمدن فشار روانى بر تحريم كنندگان.
در مورد مشكل نخست: گروهى از كالاها وارد زندگى ما مسلمانان گشته است كه اگر آن را كنار نهيم، در كشورهاى اسلامى جايگزينى براى آن نخواهيم يافت و مشكلاتى براى ما به همراه خواهد داشت. فرضا يخچال در شرق و غرب ساخته مىشود كه اگر كالاى خارجى را تحريم كنيم مفهوم آن اين خواهد بود كه در خانههايمان يخچال نباشد و براى كسى كه به وجود يخچال در خانه عادت كرده، كار دشوارى است. اينگونه دشوارىها را بايد تحمل كرد، زيرا تحمل مشكلات انسان را بالندگى و رفعت مىبخشد. با اشاره به اين مطلب در حديث آمده است: «أفضل الأعمال أحمزها(1)برترين اعمال دشوارترين آن است».
مشكل دوم: جايگزينى دشوارى با آسانى. مثلا بسيارى از زنان به استفاده از ماشين لباسشويى عادت كردهاند كه اگر آن را كنار بگذاريم، بايد لباس را با دست بشوييم كه كارى دشوار است، اما بايد اين دشوارى جسمى را به جهت فايده بزرگ آن كه نجات مسلمانان از چنگال استعمارگران است، تحمل كنيم. كسى كه چنين دشوارى را تحمل كند، بىترديد در آينده از آسايش برخوردار خواهد شد و اين افزون بر عزّت كنونى و آيندهاى است كه خواهد ديد، زيرا برپايى دولت اسلامى نيكوتر و گواراتر از آسايش ذلّتبارى است كه مسلمانان اكنون آن را تجربه مىكنند.
1) . مفتاح الفلاح، سيد ابن طاووس، ص 45.
مشكل سوم: فشار روانى است، چرا كه در آن صورت، تحريمكنندگان، عقبمانده، مرتجع، واپسگرا و وحشىاند كه مفهوم زندگى را درك نمىكنند. ما مىپرسيم: مفهوم عقبمانده و واپسگرا چيست؟ آيا اينگونه نيست كه هر صاحب ايده (مكتب و بدعت) يا استعمارگرى، كسانى را كه پيرو اصول يا استعمارگرى او نيستند، به عقبماندگى، جمود، و واپسگرايى متهم مىكند؟ كمونيستها معيار را كمونيسم مىدانند، لذا هركه كمونيست نباشد در نظرشان عقبافتاده است. سرمايهداران سرمايهدارى و نظامهاى غربى را معيار مىدانند و هركه را كه با آنان همسو نباشد عقبمانده و مرتجع مىنامند. بعثىها، ملىگراها، دمكراتهاى غربى، اگزيستانسيالسيتها و حتى صهيونيستها يهوديانى را كه همراه آنان نيستند، يهودى نمىشمارند. فاسدان و مفسدان نيز افرادى را كه در انجام گناه و زشتىها
همگامشان نيستند، عقبمانده و مرتجع مىشمارند. آيا از اينكه آنها ما مسلمانها را مرتجع بخوانند، بايد بترسيم؟ ما بايد عقبماندگى، پيشرفت، ارتجاع و جمود را با ميزان فضايل انسانى، يعنى پاكى و نزاهت كه همانا برآوردن نيازهاى روحى و جسمى است، بسنجيم و اين به معناى نجات مستضعفان از چنگال فرصتطلبان و استعمارگران است.
آيا انسانهاى پيشرو و ترقىخواه، همانند كمونيستها دست به كشتار هزاران انسان مىزنند؟ يا چونان امريكايىها و اروپايىها هزاران نفر را به زندان مىافكنند؟ ديگر اينكه آيا افراد ترقىخواه مانند بعثيان و جز آنان به قتل، غارت و هتك حرمت دست مىيازند؟ به راستى آيا اين پيشرفت است؟ و آيا ما بايد از اتهام اينان بترسيم؟ اگر از سوى اين افراد به ارتجاع، عقبماندگى، واپسگرايى متهم نگردى بايد همراه ستمگران باشى. اگر پرونده كسى در دفتر جاسوسى بعثيان، ملىگراها و كمونيستها سفيد باشد، يقينا سازشكار بوده، در برابر ستمگرى آنان سكوت كرده و از كارشان خشنود است. در مقابل اگر به اصطلاح آنان پرونده كسى سياه باشد، در آن صورت آن فرد، مجاهد حقيقى و از كسانى است كه خدايش دوست مىدارد، زيرا در راه خدا با آنان مىجنگد. بنابراين از اينكه ما را به جهت تحريم كالاهاى خارجى به ارتجاع، جمود، عقبماندگى و عدم همراهى با قافله
استعمارى و استبدادى جهان شرق و غرب متهم كنند، بيمى نداريم.
مثال عربى مشهورى مىگويد: «حشر مع الناس عيد(1)همراهى با مردم عيد است» اما اين سخن، باطل و عكس آن صحيح است، چنان كه در توصيف حضرت ابراهيم آمده است: «إِنَّ إِبْرَ هِيمَ كَانَ أُمَّةً قَانِتًا...»(2)«راستى ابراهيم، پيشوايى مطيع خدا [و ]حقگراى بود».
مسلّم اينكه حضرت ابراهيم عليهالسلام اين مثل را به كار نگرفت و هيچكدام از موسى، عيسى و محمد صلىاللهعليهوآله آن را نگفتند. اگر امام موسى بن جعفر عليهالسلام پيرو اين نگرش بود زندانى نمىشد. اگر امام صادق عليهالسلامو يا ديگر امامان آن را مىگفتند، مسموم نمىشدند. ديگر مصلحان كه آواره شدند، مورد هجوم قرار گرفتند، زندانى گشتند، شكنجه ديدند و كشته شدند، از آن جهت بود كه «همرنگى با جماعت» را نپذيرفتند. پس لازم است بدانيم كه تحريم كالاهاى شرقى و غربى و روى آوردن به كالاهايى كه در كشورهاى اسلامى نظير: ايران، مصر، عراق و غير آن ساخته مىشود، در آينده، آسايش ما و همه مسلمانان و مستضعفان غير مسلمان را فراهم مىكند. اكنون بيش از يك ميليارد گرسنه در جهان وجود دارد. راستى چه كسى بايد اينان را نجات دهد؟ رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: «ما آمن بي من بات شبعان و جاره جائع(3)آن كه با شكم سير سر به بالين نهد و همسايهاش گرسنه باشد، [به يقين] به من ايمان نياورده است».
اميرمؤمنان عليهالسلامبه عنوان الگو و رهبر پس از رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: «...و لعلّ بالحجاز أو اليمامة من لا طمع له في القرص و لا عهد له بالشبع أو ابيت مبطانا و حولي بطون غرثى، و أكباد حرى، أو أكون كما قال القائل:
و حسبك داءٌ أن تبيت ببطنة *** و حولك أكباد تحنّ إلى القد
أأقنع من نفسي بأن يقال: هذا أميرالمؤمنين، و لا اشاركهم في مكاره الدهر؟(4)در حالى كه شايد
در حجاز يا يمامه بىنوايى باشد كه به يافتن قرص نانى اميد ندارد، و هرگز مزه سيرى را نچشيده باشد يا شب با شكم انباشته از غذا سر بر بالين نهم و در اطراف من شكمهايى گرسنه و جگرهاى سوزان باشد، يا چنان باشم كه شاعر مىگويد: "تو را اين درد و ننگ بس كه شب با شكم سير بخوابى و در اطراف تو گرسنگانى باشند كه پوستى را براى خوردن آرزو كنند". آيا به همين خشنود باشم كه مرا اميرمؤمنان گويند و با مردم در سختىهاى روزگارشان مشاركت نداشته باشم؟».
در تاريخ آمده كه روزى قصابى به اميرمؤمنان عليهالسلام كه در آن روز رئيس بزرگترين حكومت جهان بود، گفت: «اى اميرمؤمنان، گوشت خوبى دارم. امام عليهالسلام فرمود: براى خريدن گوشت پولى ندارم». روشن باشد قيمت گوشت كمتر از يك درهم بود، اما امام آن مبلغ ناچيز را نيز نداشت. چرا؟ امام واقعاً مالك يك درهم نبود؟ نه از بيت المال و نه از املاك شخصى و مزرعههاى بسيارى كه كاشته بود؟ آرى. امام نمىتوانست هم عدالت ورزد و هم گوشت بخورد، در حالى كه خليفه مسلمانان است و شايد مسلمانى باشد كه گوشت پيدا نكند و شايد غير مسلمانى نيز در كشورش به گوشت دسترسى نداشته باشد.
امام عليهالسلام نه تنها براى مسلمان كه براى كفّار نيز دل مىسوزاند. چنان كه در داستان هجوم دشمن به شهر انبار و آزردن زنان مسيحى پيش آمد كه امام بسيار متأثر گشت و در سخنرانى خود فرمود: «و الاُخرى المعاهدة(1)...و يا [زن ]معاهده (در پيمان)». يعنى كسى كه با مسلمانان پيمان بسته بود و شايد مسيحى هم نبود، بلكه بت پرست بود. روشن باشد كه بتپرستها تا روزگار امام عليهالسلاموجود داشتند، چه اينكه وقتى تسليم دولت اسلامى شدند و به شروط معاهده عمل مىكردند، فشارى بر آنان وجود نداشت.
به هر حال امام عليهالسلامدر نامه خود به مالك اشتر فرمود: «...الناس صنفان: إما أخ لك في الدين، أو نظير لك في الخلق...(2)آنان (مردم) دو گروهند: يا همكيشان تو هستند، يا انسانهايى مانند تو».
همگونى در آفرينش شامل كافر و مشرك و آن كه اصلاً به خدا ايمان ندارد مىشود. در هر صورت اين مسألهاى فقهى است كه آن را در كتاب الفقه؛ الجهاد ذكر كردهايم.
امام با محروم ساختن خود مىخواستند براى مسلمانان و غير مسلمانان رفاه و آسايش به وجود آورد و در اين كار هم موفق شدد. در تاريخ آمده است كه امام عليهالسلام جملهاى به اين مضمون فرمود: «در روزگار من هر خانوادهاى خانه، آب و نان داشت».
امروزه ثروتمندترين حكومتى چون امريكا نتوانسته چنين دستاوردى فراهم آورد. در روسيه اكثر مردم گرسنه هستند، گرچه رسانههاى آنان، حاكميت آن سامان را «حكومت كارگران و كشاورزان» مىخواند. حال اگر ما بتوانيم خودمان را محروم سازيم مىتوانيم محرومان را هم نجات بدهيم. در تاريخ آمده است كه در صدر اسلام، در جنگ نخست مسلمانان و ايرانيان، وقتى در آن واقعه مشهور، ايرانيان به مسلمانان حمله كردند و مسلمانان، ناگزير با آنها وارد جنگ گشتند، ايرانيان از چگونگى پيشرفت مسلمانان كه حكومتى جديد و نوپا داشتند، در شگفت شدند. رستم فرخزاد فرمانده سپاه ايرانيان، افسران و بزرگان سپاهش را گرد آورد و در اين مورد با آنان به مشورت پرداخت و گفت: شگفتا، آيا فرشتگان در كنار اينان هستند؟ آنان باور نداشتند كه مسلمانان صاحب دين حقيقى هستند و فرشتگانى آنان را همراهى نمىكنند [، بلكه با قدرت ايمان مىجنگند] و از آن گذشته، فرشتگان جز در يك معجزه خارق عادت جنگ نمىكنند، زيرا خداوند اِبا دارد كه كارها جز از طريق علل و اسباب آنها، انجام پذيرد... آيا جنيان در كنار آنان عليه دشمنانشان مىجنگيدند؟ نه اين و نه آن بود، آيا آنان افسون داشتند؟ شگفتا، آيا افسون
دولتزدا يا دولت آفرين است؟ چنين چيزى امكان ندارد.
رستم فرخزاد گفت: نيروى انسانى و اسلحه از آن ماست، افزون بر آن ما بيش از هزار سال سابقه جنگى داريم و اينان بيابان نشينانى هستند كه نه نيروى انسانى دارند، نه اسلحه، نه سازماندهى، بلكه زندگى بدوى دارند. حكومتشان نوپاست و بيش از بيست سال بر آن نمىگذرد. پس چطور با ما مىجنگند و بر ما و ديگران چيره مىشوند؟ در نهايت، رستم و يارانش بر آن شدند كه يكى از مسلمانان را بياورند و از او علت پيروزىشان را جويا شوند. مسلمانى را فرا خواندند و بر اساس نقل برخى از منابع تاريخى، يكى از مسلمانان
پراكنده شده در بيابان را ربوده، او را به خيمه پر ابهتى آوردند؛ همان ابهت و شكوه بلند آوازه ايرانى در آن روز. وقتى نگاه مسلمان ربوده شده به فرشهاى زيبا افتاد، آن را كنار زد و روى زمين نشست. حاضران از اين كار، در شگفت شدند. رستم به او گفت: ما پرسشى داشتيم و اكنون دو پرسش برايمان پيش آمده است كه نخست، پرسش دوم را پاسخ ده: چرا فرش را جمع كردى و روى زمين نشستى؟
مسلمان - كه محل شاهد هم همين سخن وى است - گفت: از آن روى اين كار را انجام دادم كه برادران من در بيابان روى خاك مىنشينند و من نخواستم جايگاهى برتر از آنان داشته باشم. وانگهى چطور من روى فرش بنشينم و اينان روى زمين بنشينند؟
وقتى مرد مسلمان رفت، آنان به همديگر نگريستند و گفتند: اين همان چيزى است كه از آن در هراسيم. افرادى چون اينان بر ما پيشى مىگيرند و چيزى نخواهد گذشت كه بر كشور ما چيره خواهند شد و چنين شد.
انسان مسلمان آن روز، خود را در نظر نمىگرفت و نمىگفت: خانه من، اسب من، اثاث من، باغ من، املاك من، دستاورد من، سهام من و امثال آن. بلكه همگى را در نظر مىگرفت و مىگفت: ما برادران، ما گروه و ما به عنوان امت بايد در خوردن، نوشيدن، پوشيدن و چيزهاى ديگر برابر باشيم. به همين جهت پيشرفت كردند. ما مسلمانان اگر خودمان را از كالاهاى رفاهى و تجملاتى بيگانگان محروم سازيم، خواه به صورت كلى، خواه چيزى دشوارتر جايگزين آن كنيم، در شمار كسانى قرار خواهيم گرفت كه خداوند آنان را در رسيدن به هدف موفق خواهد ساخت و اين امر براى خداى توانا دشوار نيست.
در بخش پيشين، از جنبه منفى در مقوله خودكفايى (تحريم) بحث كرديم و در اين بخش به جنبه مثبت آن مىپردازيم. خودكفايى به صورت سترگ، گسترده و ژرف آغاز نمى گردد بلكه همچون گياه، آرام آرام رشد مىكند. اگر نهضت فراگير جهانى اسلام كه مىخواهد
مسلمانان را براى برقرارى حكومت يك ميليارد مسلمان به حركت درآورد و در اين راستا تصميم بگيرد كه مسلمانان به خودكفايى برسند تا به شرق و غرب نياز نداشته باشند، بايد مسلمانان را به كنار گذاشتن كالا و خدمات بيگانگان فراخواند و كالاهاى بومى توليد شده در جهان اسلام را جايگزين كالاهاى وارداتى نمايند. همچنين نياز خود را به مواد غذايى وارداتى به سوى توليدات داخلى جهان اسلام از قبيل: گوشت و مشتقات آن، گندم، برنج، لبنيات، مربّاجات و شيرينىها هدايت كنند.
به اين ترتيب توليد كالاهاى داخلى رشد يافته، واردات كالاهاى خارجى قطع مىگردد و سرانجام خودكفايى تحقق مىيابد به گونهاى كه فرد مسلمان آقاى خود مىگردد و دست نياز به شرق يا غرب و شمال يا جنوب را باز پس كشيده، در مسكن، خورد و خوراك، لباس و نيازهايش آنچه را كه در كشورهاى اسلامى ساخته مىشود به كار مىبرد. قابل توجه است جهان اسلام يك كشور است و تمام مرزهاى جغرافيايى كه به آن جلوه قانونى دادهاند، در برابر اين اراده در هم فرو خواهد ريخت و مسلمانان برترى پيدا مىكنند.
انسان نبايد نسبت به نيازهاى كوچك هم - اگرچه به يك تخم مرغ باشد - بىتفاوتى ورزد و بگويد كه چنين نيازى به كشور زيان نمىرساند يا به حال غربىها سودى نخواهد داشت. در حديث آمده است: روزى پيامبر صلىاللهعليهوآله نشسته بود، مسلمانى يك دينار آورد و گفت: اى رسول خدا، اين صدقه (زكات) ده دينار است. مسلمان ديگرى ده دينار آورد و گفت: اى رسول خدا، اين صدقه (زكات) صد دينار است. مسلمان سومى آمد و يكصد دينار آورد و گفت: اى رسول خدا، اين صدقه (زكات) هزار دينار است. چون از نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله رفتند، آن حضرت رو به ياران خود كرده، فرمود: همگى در پاداش برابرند زيرا هر يك از آنان يك دهم دارايى خود را بخشيده است(1).
از اين حديث چندين باب گشوده مىشود، بدين معنا نياز كوچك همچون نياز بزرگ است و هر كدام موجب تقويت شرق و غرب مىگردد و اگر ما مسلمانان نيازهاى خود را
1) . ر.ك: بحار الأنوار، ج 93، ص 26:«أتى إلى رسول اللّه ثلاثة نفر...».
از كشورهاى خود تأمين كنيم، اين اقدام سبب از بين رفتن سلطه شرق و غرب خواهد شد. بين اينكه انسان يك تخم مرغ كمقيمت از غرب يا شرق وارد كند يا خودرو گرانقيمت تفاوتى نيست، چرا كه هر دو نياز و عامل وابستگى و ماهيت هر دو يكى است، درست مانند نوشيدن شراب است كه يك قطره و يك جام آن، حرام است. دادن يك درهم به فقير بر پايه توانايى از نظر اطاعت فرمان خدا همچون بخشيدن يك دينار بر پايه توانايى است و هر دو به يك اندازه پاداش دارد. كارها تنها بر پايه حجم و اندازه سنجيده نمىشود بلكه كيفيت نيز در اين سنجش مدخليت دارد و گاه كيفيت مهمتر از كميت است.
در حديث مشهورى آمده است: على، فاطمه، حسن، حسين عليهمالسلام و خادمه آنها فضّه در سه روز پانزده قرص نان خود را بخشيدند، لذا سوره «هل اتى» درباره آنان نازل گشت، آنجا كه مىفرمايد: «وَ يُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْكِينًا وَ يَتِيًما وَ أَسِيرًا * إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لاَ نُرِيدُ مِنكُمْ جَزَآءً وَ لاَ شُكُورًا * إِنَّا نَخَافُ مِن رَّبِّنَا يَوْمًا عَبُوسًا قَمْطَرِيرًا»(1)«و به [پاس] دوستى [خدا]، بينوا و يتيم و اسير را خوراك مىدهند. ما براى خشنودى خدا به شما مىخورانيم و پاداش و سپاس از شما نمىخواهيم. ما از پروردگارمان از روز عبوس سخت هراسناكيم».
خداى متعال پانزده قرص نان را نمىستايد، چرا كه ممكن است كسى پنج هزار، پنجاه هزار يا پانصد هزار قرص نان انفاق كند، اما حضرتش، به آن دلهاى پاك مىنگرد كه در آن
شبها، نانهايى را كه داشتند و تمام دارايى آنان بود، بخشيدند و لذا عمل آنان را ستود. از همينرو مىبينيم وقتى آنان فدك را در اختيار گرفتند و يا آن باغهاى هفتگانه را (كه داستانش مشهور است) مالك گشتند يا وقتى اميرمؤمنان عليهالسلام كشورهاى اسلامى را كه در آن روز بزرگترين كشور جهان بود، در اختيار داشت، همان روحيهاى را داشتند كه در زمان بخشيدن چند قرص نان داشتند. وقتى دلها در فرمانبردارى و يا نافرمانى، دلهايى خالص باشد هيچ فرقى بين طاعت و معصيت بزرگ و كوچك نيست. آن كه در پى تحريم كالاهاى استعمارى بيگانگان است نبايد بر اين تصور و گفتار باشد كه يك تخممرغ چه
1) . سوره انسان، آيههاى 8 و 10.
اهميتى دارد؟ يا يك متر پارچه چه ارزشى دارد؟ و يا كالايى با قيمت اندك چه اهميتى دارد؟ نه، لازم است همه كالاهاى كوچك و بزرگ به طور كامل تحريم گردد، چه اينكه «قطره قطره جمع گردد وانگهى دريا شود». و چنان كه شاعر سروده است: «و معظم النار من مستصغر الشرر؛ از جرقهاى كه كوچك به نظر مىرسد، آتشى بزرگ به وجود آيد». گاه شعله كوچك كبريت، انبار بزرگى از چوب، كاغذ، نفت، فرش و امثال آن را به آتش مىكشد.
استعمارگران به همين روش كار مىكنند. آنان تنها به كميّت نمىنگرند، بلكه به كيفيت نيز توجه دارند. يكى از سياستمداران يكى از كشورهاى اسلامى مىگويد: دولت ما رئيس بانكى را از كارش عزل كرد و علت آن مشخص نبود. من نزد رئيس جمهور كه از دوستانم و مزدور استعمار بريتانيا بود رفتم و از علت بركنارى رئيس بانك پرسيدم. او گفت: موضوع محرمانه است، اما به تو مىگويم. سفير بريتانيا پيش من آمد و ناراحتى حكومتش را از اينكه اين فرد با مدرك دكتراى اقتصاد رئيس بانك مركزى باشد، اعلام كرد. از سفير پرسيدم: چرا حكومت شما از اين كار دلگير است؟ گفت: زيرا وى كتابى درباره بانكدارى بدون ربا نوشته است، چطور ممكن است بانكدارى بدون ربا باشد؟ به سفير انگليس گفتم: مشكلى نيست، هم اكنون به وزير اقتصاد دستور مىدهم كه او را عوض كند.
نيك تأمل كنيد. سفير بريتانيا ناراحتى دولتش را به جهت نگارش يك كتاب درباره بانكدارى بدون ربا به رئيس جمهور كشورى اسلامى - كه به طور طبيعى مزدور آنان بود - اعلام مىدارد. استعمار در كارهايش، چيزهاى كوچك را نيز از نظر دور نمىدارد. روشن است كه كوچكها جمع مىگردند تا چون قطرهها چشمه و چشمهها نهرهاى كوچك پديد آورند و نهرهاى كوچك به رودى بزرگ و رودهاى بزرگ به دريا تبديل شوند.
ما بايد از خداى متعال ياد بگيريم كه درياها را از قطرههاى كوچك فراهم آورد. جريان زندگى نيز بر همين منوال بوده و هست. سپاه بزرگى كه كشورگشايى مىكند از افراد فراهم مىآيد و انسان نيز از سلّولهاى زندهاى تشكيل مىشود كه هر يك از آنها بدون چشم مسلح ديده نمىشوند. بر اين اساس ما در تحريم كالاهاى خارجى و در خودكفايى بايد
چيزهاى كوچك و جزئى را همچون چيزهاى بزرگ لحاظ كنيم. يعنى ما بايد كالاهاى خارجى، همچون: شير، گوشت، تخممرغ، لوازم بهداشتى و ديگر امور كوچك را كم كم تحريم كنيم تا به تحريم كالاهاى بزرگى چون: هواپيما، ماشين، تراكتور، چاپخانهها، كارگاهها، قطار و امثال آن برسيم. اگر چنين كنيم، به معناى آن است كه بنيان ديگرى از بنيانهاى كلى نهضت اسلامى را برپا داشتهايم كه به خواست خدا حكومت يك ميليارد مسلمان را در پى خواهد داشت.
براى خودكفايى چندين عنصر لازم است كه نهضت اسلامى بايد آن را در مبارزات منفى و مثبت خود فراهم آورد. عناصر خودكفايى عبارتند از:
حمايت از توليدكننده داخلى در كشورهاى اسلامى. نهضت اسلامى بايد توليدكننده داخلى در عرصه كشاورزى، صنعتى، فكرى، عمرانى و غير آن را به اشكال گوناگون تشويق كند، زيرا تشويق، تأثير كمى و كيفى فراوانى بر توليدات داخلى دارد.
تشويق مصرفكنندگان توليدات داخلى به ازاى نرفتن به سمت توليدات خارجى. بايد به شكلها و ابزار گوناگون اين دسته مصرفكنندگان تشويق شوند.
ايجاد تعاونىهايى براى توليدات گوناگون داخلى. به عنوان مثال براى يك ميليارد مسلمان به حداقل، يكصد هزار تعاونى نيازمنديم تا در روستاها، بخشها و شهرها فعاليت داشته، از خود كشورهاى اسلامى كالا وارد و در همان كشورها به قيمتى مناسب عرضه كنند تا بدين ترتيب مصرفكنندگان را به اين توليدات ترغيب كنند.
ايجاد صندوقهاى قرضالحسنه براى حمايت از كالاهاى داخلى و كنار گذاشتن كالاهاى بيگانگان. بسيارى از كشاورزان، صنعتگران، فرهنگيان، مخترعان وغير آنان جهت توليد كالاهاى داخلى نيازمند سرمايه و وام هستند. اگر صندوقهاى قرضالحسنه و صندوقهاى سرمايهگذار - كه از زكات و امثال آن تشكيل يافته است - به توليدكنندگان
نيازمند كمك كنند، توليد كالاهاى داخلى رونق مىگيرد و به پيشرفت دست خواهد يافت.
هماهنگى. يعنى تشكيلاتى براى هماهنگ ساختن توليدكننده و مصرفكننده و صندوقهاى قرضالحسنه و تعاونىها به وجود آيد، چون هماهنگى باعث مىشود كارها با سرعت لازم و به شكل مطلوب پيش برود.
تبليغات لازم براى اين كار در كتابها، مطبوعات، رسانههاى ديدارى و شنيدارى و غير آن. تبليغ و بيان اينكه استعمار به علل گوناگون از جمله اقتصاد، وارد كشور مىشود، تأثير كارسازى در گردآمدن مردم گرد نهضت خواهد داشت. تبليغ موجب مىشود كه كارها طبق نقشه پيش برود، لذا با تحقق بخشيدن به اين امور مىتوانيم در راه خودكفايى گام برداريم. اگر تاريخ پيامبر صلىاللهعليهوآله و على بن ابىطالب را مرور كنيم خواهيم ديد كه آن دو بزرگوار در راه خودكفايى به تمام مسائل جزئى و كلى اهميت مىدادند و گاه كارهايى انجام مىدادند كه به نظر ما كوچك مىآيد. رسول خدا در حج، شخصا يكصد شتر را نحر و على عليهالسلام را در آن شريك كرد. اين در حالى بود كه رسول اكرم آن روز، طبق تقسيمات جغرافيايى روزگار ما رئيس پنج كشور: حجاز، بحرين، كويت، يمن جنوبى و شمالى بود.
چرا پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين كارى كرد؟ با آنكه طبق بعضى از تاريخها صد و هشتاد هزار نفر همراه او به حج آمده بودند؟ رسول اكرم صلىاللهعليهوآله مىخواست خودكفايى را به مسلمانان بياموزد و اينكه هر مسلمانى خود به كارهاى خويش بپردازد. «ابوالفتوح رازى» در تفسير خودش درباره ازدواج حضرت فاطمه عليهاالسلام و على عليهالسلام مىنويسد: «وقتى قرار ازدواج گذاشته شد، يكى از ياران پيامبر صلىاللهعليهوآله شترى اهدا كرد و ديگرى گاوى و بعضى ديگر گوسفندى پيشكش كردند و چارپايان بسيارى جمع شد. قبل از عروسى، شب هنگام، رسول خدا صلىاللهعليهوآله به على عليهالسلام فرمود: با هم در آماده كردن گوشتها براى اطعام فرداى مسلمانان همكارى كنيم. على عليهالسلام شتران و چهارپايان را ذبح و نحر نمود و پس از سلاخى، رسول خدا صلىاللهعليهوآله تا صبح گوشتها را قطعه قطعه كرد». اين امر بيانگر زيادى شتران، گوسفندان و گاوها بود كه همه را به مسلمانان خوراندند.
اين نقل، بر چه چيزى دلالت مىكند؟ ما مىدانيم كه شمار بسيارى از مسلمانان همراه پيامبر صلىاللهعليهوآله بودند و آمادگى داشتند در هر كارى او را يارى كنند. در بعضى از تاريخها آمده است: افراد موجود در صفّه حدود چهارصد نفر بودند و اينها همچون سربازان ذخيره پيامبر صلىاللهعليهوآله در همه كارهاى حكومتى و دينى كه بر پيامبر صلىاللهعليهوآله نازل شده و آن حضرت مأمور ابلاغ آن بود، عمل مىكردند. با اين حال، رسول خدا صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام با داشتن كارهاى زياد از اول شب تا صبح به ذبح، پوست كندن و قطعه قطعه كردن گوشتها پرداختند. رسول خدا مىخواست به ما بياموزد كه بايد به آنچه در اختيار داريم بسنده كنيم و از نظر صنعت، كشاورزى، تجارت، عمران و غير آن خود را آماده كنيم كه كارهايمان را خود انجام دهيم.
از جمله داستانهاى معروف و طولانى كه بر كسى پوشيده نيست و در كتابها آمده و بر فراز منبرها بيان مىشود آن است كه رسول اكرم صلىاللهعليهوآله خود و يارانش به ساختن مسجد و خانههاى اطراف آن پرداختند. نيز در كتب حديث آمده است كه على عليهالسلام يكصد هزار نخل كاشت و اگر بين هر دو نخل فاصله دو متر را در نظر بگيريم، معناى آن اين است كه على عليهالسلام دويست كيلومتر مربع از زمين را زير كشت برد. روشن است كه دويست كيلومتر مربع از زمين چه مقدار در پيشرفت اقتصاد و بالابردن سطح كشاورزى نقش دارد و اگر فرض كنيم على عليهالسلام روزى پنجاه نخل مىكاشت، مفهوم آن اين است كه دستكم على عليهالسلام شش سال از دوره دورى از خلافت را به كشت نخل پرداخته است.
از اين مطلب روشن مىشود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام و ديگر پيشوايان عليهمالسلام مىخواستند خودكفايى رابه ما بياموزند تا نيازمند ديگران نباشيم؛ نه شرق و نه غرب و نه استعمارگران. اكنون موضوع مهمّ آن است كه با اقدام منفى، يعنى تحريم كالاهاى خارجى و از راههاى مثبت، يعنى مسلح كردن خود به سلاحى كه موجب رشد كشاورزى، صنعت، تجارت، حيازت مباحات و عمران و غير آن مىشود، خودكفايى را محقق كنيم. لذا بر نهضت مردمىِ خواهان دستيابى به حكومت يك ميليارد مسلمان لازم است كه در درون خود خيزشى براى تشويق توليدكننده، مصرفكننده، صندوقهاى قرضالحسنه و امثال آن و نيز
براى آگاهى بخشيدن به تودهها درباره اين موضوع و سازماندهى آن پديد آورد. قطعا چنين فرايندى بىنيازى ما را از شرق و غرب در پى خواهد داشت و چون از آنان بىنياز شويم بنيان استوارى ساختهايم كه - به خواست خدا - در كنار ديگر امورى كه پيشتر گفتيم و يا در فصلهاى بعدى خواهيم گفت، به حكومت يك ميليارد مسلمان خواهيم رسيد و اين امر بر خداى توانا دشوار نيست.
بايد از تمام موارد خُرد و كلان و فرصتها در راه دستيابى به خودكفايى بهره گيريم و حتى از چيزهاى بىمقدار و فرصتهاى تفريح، غفلت نكرده، اگر بتوانيم از آن استفاده كنيم، چه اين تأثير بسيارى در پيشرفت خواهد داشت. روشن است كه كارهاى خرد جمع مىشود و تبديل به امور كلان مىگردد و اين، سنّت زندگى در همه امور مادى و معنوى است. در حديثى از امام صادق عليهالسلامآمده است كه فرمود: «صب فضل الماء من الإسراف(1)و ريختن پسمانده آب در ظرف، از اسراف است».
اگر ريختن پسمانده آب، اسراف است، يعنى اينكه بايد آن را نگه داريم. روايت شده است كه امام رضا عليهالسلام يكى از خدمتكارانش را ديد كه بخشى از ميوهاى را خورد و بخشى را كه هسته را در ميان داشت به دور افكند. امام عليهالسلامفرمود: «سبحان اللّه، إن استغنيتم أنتم، ففي الناس فقراء(2)سبحان اللّه، اگر شما از آن بىنيازيد، در بين مردم افراد فقير وجود دارند».
اين سخن بدان معناست كه همين مقدار اسراف است، خواه اسراف حرام باشد يا مكروه. بنابراين انسان نبايد در اين انديشه باشد كه مالك ثروت كلان است، بلكه بايد به اين توجه كند كه در بين مردم افرادى وجود دارند كه از نظر مادى و اقتصادى و ديگر امور زندگى عقب ماندهاند.
هيتلر، ديكتاتور معروف بنا به خوى ديكتاتوران هميشه تاريخ كشور خودش و جهان را به فساد كشيد. در زمان جنگ جهانى دوم، يك بار در مجلس كشورش سخنانى داغ ايراد كرد كه يك و نيم ساعت طول كشيد. او نمايندگان مجلس و اعضاى حزب را مورد سرزنش قرار داد كه چرا كشور ما حتى كالاهايى پيش پا افتاده، همچون تيغ ريشتراشى را از خارج وارد مىكند؟ به گزارش روزنامهها سراسر اين سخنرانى كه در آن، مجلس و اعضاى آن را مورد تاخت و تاز قرار مىداد، درباره چنين چيزى بود كه به نظر بيهوده مىآيد، و در واقع بىارزش نبود. در اينكه هيتلر ديكتاتور و از موازين عقلى به دور بود ترديدى نيست، اما اين سخن او درست بود. در احاديث آمده است كه: «خذ الحكمة و لو من غير أهلها(1)«حكمت را فرا گير هرچند از غير اهل آن باشد».
نيز فرمودهاند: «الحكمة ضالة المؤمن، يأخذها حيث وجدها(2)حكمت، گمشده مؤمن است، هرجا آن را بيابد فرا مىگيرد».
مىگويند كه از يكى از بزرگان پرسيدند: «ادب را از كه آموختهاى؟ گفت: از بىادبان». اين نكته، تصريح دارد كه ايرادى ندارد انسان حكمت را از بىادب بگيرد. در صورتى كه هيتلر به مسئولان كشور و اعضاى حزب و مجلس خود به خاطر آنكه تيغ ريشتراشى وارد مىكند، مىتازد، درباره كشورهاى اسلامى كه همه چيز را از سوزن گرفته تا هواپيما وارد مىكند چه بايد گفت و چه كرد؟ ما كشورهاى صنعتى را مشاهده مىكنيم كه انسان را در كره ماه پياده كردهاند، ولى ما تخممرغ را نيز وارد مىكنيم. اين امر تنها و تنها بر فاصله بسيار بين ما و آنان دلالت دارد و اينكه ما از لحاظ اقتصادى استعمار شدهايم. پر واضح است كه استعمار اقتصادى، استعمار فرهنگى، سياسى و گاه حتى استعمار نظامى در پى دارد، چون استعمار ماهيتى تفكيكناپذير دارد.
در هر حال بر ماست كه براى دستيابى به خودكفايى همه داشتهها و منابع خود، حتى
چيزهاى كوچك و نيز اوقات تفريح و فراغت خود را به كار گيريم. چندين سال پيش در گزارشى آمده بود كه: اسرائيليان در روز جشن درختكارى در بهار به بيرون شهرهاى خود - كه اشغال كردهاند - مىروند و همه از نخستوزير گرفته تا كودكى كه خوب و بد را باز مىشناسد، درختى مىكارند و وزارت كشاورزى پيشتر، زمين را آماده و به مقدار لازم نهال و درختهاى كوچك آماده كشت مىكند. در آن گزارش آمده بود كه در يكى از سالها در روز جشن درختكارى يك ميليون درخت كاشته شد. آنان در ايام عيد و روزهاى استراحتشان نيز فرصت را بيهوده از دست نمىدهند.
انسانى كه مىخواهد در زندگى صنعتى، كشاورزى، ايمانى، اخلاقى و جز آن پيشرفت داشته باشد بايد از اوقات فراغت خود نيز استفاده كرده، آن را به بيهودگى سپرى نكند.
چندين سال پيش در مجلهاى آمده بود كه كليسايى در يكى از كشورهاى غربى كه اعلام ورشكستگى كرده بود، به اين فكر افتاد كه به اقتصادش جان بخشد. از اينرو گروهى از كارگران را براى جمعآورى زباله استخدام كرد و در طول يك سال، اشياء دورريختنى را جمعآورى كرده، آن را فروختند و از اين راه بيش از سه ميليون دلار به دست آوردند.
وقتى از زباله بتوان چنين ثروتى را به دست آورد، به يقين ثروت حاصله از موارد ديگر بهتر و بيشتر خواهد بود. اگر ما بتوانيم فرصتهاى زمانى، مادى، توان كوچك و بزرگ بشرى و غيربشرى، رفاهى و غيررفاهى خود را به كار گيريم، بىترديد به پيشرفت و خودكفايى دست خواهيم يافت.
به ياد دارم چهل سال پيش كه در عراق بودم و هنوز حكومت اسرائيلى غاصب به وجود نيامده بود، بعضى از يهوديان در عراق زندگى مىكردند. آنان در روزهاى پنج شنبه به كوچهها و خيابانها مىآمدند و هر چيز بىارزش، شكسته و پاره حتى حصيرهاى پاره و ظروف شكسته را - البته با قيمت اندك - مىخريدند. پرسيدم كه با اين ضايعات چه مىكنند؟ گفتند: آنها را در كارگاههايشان بازيافت كرده، با آنها ابزار جديد مىسازند. آنان استخوانها را هم مىخريدند، چرا كه در فرآورى شكر و قند و در كارهاى ديگر، كاربرد
داشت. در هر صورت، ما بايد همه فرصتها ،توانها، امكانات و كارهاى كوچك و بزرگمان را براى پيشرفت و نيل به خودكفايى بكار گيريم.
در حديثى آمده است: «رسول خدا صلىاللهعليهوآله روزى خرما مىخورد، با دست راست خرما را بر مىداشت، وقتى مىخورد هستههاى آن را در دست چپ خود جمع مىكرد. حاضران از كار رسول خدا تعجب مىنمودند كه چرا هستهها را نگه مىدارد؟ در همان حال پيامبر برهاى ديد كه از آنجا مىگذشت. حضرت با اشاره بره را نزد خود خواند و حيوان نزديك آمد. رسول خدا صلىاللهعليهوآلهدستش را نزديك دهان بره برد و حيوان، مشغول خوردن هستههاى درون دست پيامبر شد». رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىتوانست هستهها را دور اندازد يا آنها را بر روى زمين بگذارد، اما با اين كار از سويى نظافت را رعايت كرد و از ديگر سو عدم اسراف
حتى در مثل هسته خرما را لحاظ داشت.
حال اگر خواهان پيشرفت باشيم، بايد از تمام اوقات، فرصتها و حتى تعطيلات و زمان استراحتمان بهره جوييم و از كارها حتى كارهاى كوچك، براى نيل به پيشرفت اقتصادى و خودكفايى در تمام شؤون زندگى غافل نشويم. از خدا مىخواهيم كه به ما توفيق بدهد كه او توفيق دهنده يارىگر است.
اگر در مقوله خودكفايى به امور پيش پا افتاده و محدود، بسنده كنيم نمىتوانيم خودكفايى را محقق سازيم، بلكه جهاد خودكفايى بايد همه ابعاد را شامل شود. متوليان نهضت فراگير اسلامى كه - به خواست خدا - به حكومت يك ميليارد مسلمان خواهد انجاميد بايد خودكفايى را در تمام ابعاد كه زندگى انسان بر آن متوقف است، تحقق بخشند، از قبيل: خوراك، پوشاك، مسكن، وسايل نقليه، ازدواج، دارو، فرهنگ، كشاورزى، صنعت و غير آن. نهضت، بايد مسلمانان را در تمام ابعاد خودكفا سازد. به عنوان مثال، در امر ازدواج بايد زن و مرد كار كنند، نه آنكه زن تصور كند كه وى خانم خانه است و فقط براى مصرف،
زادن و تربيت فرزند آفريده شده است.
وانگهى ازدواج اولاً بايد در نهايت سادگى باشد، چه اينكه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرموده: «خير نساء امتي... أقلّهن مهرا(1)بهترين زنان امتم كسانى هستند كه مهريهشان اندك باشد».
بنابراين مهريه هر قدر كمتر باشد پر بركتتر است. پيشتر نيز گفتيم كه از بعضى از احاديث به دست مىآيد كه مهريه تمام همسران رسول خدا و نيز مهر حضرت زهرا عليهاالسلام معادل هجده مثقال نقره بوده است. همچنين جهيزيه نيز بايد ساده باشد و هيچ ضرورتى براى تجملات و خريد كالاهاى خارجى و انبار كردن آن در خانهها نيست. چنانكه داشتن خانه مستقل براى عروس و داماد ضرورى به نظر نمىرسد، بلكه مىتوانند در خانه پدر داماد زندگى كنند، چنانكه ما چنين مىكرديم و پدرانمان نيز اينگونه عمل كردند و ازدواج ساده بود و به طور طبيعى ازدواج ساده، آسان است.
جهيزيه نيز بايد از توليدات كشور بزرگ و يكپارچه اسلامى باشد. كالاهايى همچون يخچال، ماشين لباسشويى، تلويزيون و وسايل خارجى تماما تجملاتى هستند كه چندان ضرورتى ندارند. كسانى كه دنبال چنين تجملاتى هستند، همواره اسير سنت، عادتهاى وارداتى و اسير عرف منحرف هستند. از اينرو اينان نمىتوانند پيشرفت كنند و اسلام را پيش ببرند و حكومت يك ميليارد مسلمان را برپا دارند. پس، مقوله ازدواج بايد خودكفا و تا حدّ ممكن ساده باشد. پدرم رحمهالله نقل مىكند كه سيّد عبدالهادى شيرازى - كه بعدها بزرگترين مرجع تقليد مسلمانان گشت - وقتى ازدواج كرد، تنها تفاوتى كه بين شب قبل از ازدواج و شب ازدواج او به چشم مىخورد، اين بود كه براى عروس لباس جديد و فرش جديدى تهيّه شد و عروس (كه عمهام بود) از اتاقش به اتاق سيّد عبدالهادى منتقل شد و هر دو خوشبخت زيستند و مدارج كمال را طى كردند.
بنابراين، سادهزيستى نوعى خودكفايى و يكى از ابعاد آن است. و بعد ديگر خودكفايى در زمينه دارو است. در كشورهاى اسلامى انباشتِ داروهاى گوناگونِ گياهى، علفى، مواد
1) . مستدرك الوسائل، ج 14، ص 160.
معدنى، حيوانى و غير آن وجود دارد. با اين حال چرا ما نيازمند واردات انواع دارو از كشورهاى متعدد اجنبى (غير مسلمان) هستيم. ما بايد به داروهاى گياهى ساده بسنده كنيم؛ همان داروهاى سابقى كه از اول اسلام تا حدود يك قرن قبل آنها را تجربه كردهايم و به خواست خدا، از آن داروها شفاى كامل ديدهايم. به عنوان مثال تنها در ايران بيش از سه هزار نوع داروى گياهى وجود دارد. در مصر، پاكستان، افغانستان، سوريه، عراق و غير آن نيز داروهاى گياهى بسيارى در دسترس است و ما مىتوانيم از آنها بهرهمند شويم.
طب اسلامى - كه آميزهاى از طب يونانى، ايرانى، هندى، چينى كه دانش اسلامى نيز بدان افزوده شده است - غنى گشته است. منظورم نيست كه ما پيشرفت علوم را رها كنيم، بلكه بدان معناست كه تا وقتى در پى بازگرداندن استقلال كشورمان و رهايى يك ميليارد مسلمان هستيم، بايد به حداقل هر چيزى بسنده كنيم و اگر نيازمند داروهاى بيگانگان گشتيم بايد به همان مقدار ضرورت بسنده كنيم، همچون ضرورت خوردن مردار، گوشت خوك و شراب و اگر به داروى خارجى نياز پيدا نكنيم بايد به داروهايى كه در كشورمان يافت مىشود، البته زير نظر پزشكان مسلمان بسنده كنيم.
اين نيز يكى از ابعاد زندگى است كه مىتوانيم از اين رهگذر، واردات فراوانمان از شرق و غرب را قطع نموده، از اسارت آنها رها شويم. در ديگر ابعاد اجتماعى، اقتصادى، سياسى، پرورشى، عمرانى و جز آن، بايد به داشتههاى خود بسنده كنيم و احتياجاتمان به ديگران را به حداقل رسانده، در حد دشوارترين مرتبه ضرورت كاهش دهيم و بدين شيوه از ملتى مصرفكننده به توليدكننده مبدل شويم. بدين ترتيب زمينه خودكفايى فراهم آمده، سرانجام بدان خواهيم رسيد. در حديثى ديدم كه يكى از فرمانروايان عباسى (آنها را خليفه نمىنامم، چون آنان خليفه پيامبر صلىاللهعليهوآلهنبودند و نيز از راه مشورت با مسلمانان به حكومت نرسيدند تا آنان را خليفه بر مسلمانان بخوانيم) در سامرا مىخواست امام هادى عليهالسلام را
بترساند، لذا به سپاهش فرمان داد تا هر كدام توبرهاى (كيسهاى كه در آن علوفه ريخته به گردن چارپا مىآويزند تا به راحتى علف بخورد) از خاك را در جايى بريزند. حسب الامر،
هر يك از آنان توبرهاى خاك آورد و در جايى ريخت. از آن خاكها تپهاى بسيار بزرگ پديد آمد كه از هزار و دويست سال قبل تا كنون در نزديكى «ملويه» (مناره متوكل كه پله آن از بيرون است و گرد مناره مىچرخد) همچنان باقى است. مردم سامرا هنوز هم آن تپه بزرگ را «تل العليج» (تپّه توبره) مىخوانند.
غرض از اين بيان اين است كه يك توبره گرچه به تنهايى نمىتواند تپهاى خاك درست كند، اما وقتى توبرههاى خاك جمع گشت، چنان چيزى به وجود مىآورد. اين مطلب صورت واقعى جمع شدن چيزهاى اندك است كه به مرور زمان تبديل به چيزهاى بزرگ مىشود، به گونهاى كه گذشت هزار سال نيز بر آن تأثير نمىگذارد.
در تاريخ آمده است: روزى رسول خدا صلىاللهعليهوآله با ياران خود از صحرايى خشك و بىآب و علف و خار و خاشاك، مىگذشتند. به ياران دستور داد كه هيزم جمع كنند. گفتند: اى رسول خدا، در اين صحرا هيزمى يافت نمىشود. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: برويد و هرچه يافتيد جمع كنيد. آنان رفتند و پس از جستجو مقدار زيادى هيزم جمع كردند. رسول خدا به آنها فرمود: از شما خواستم هيزم بياوريد تا بدانيد كه گناهان شما نيز چنين جمع مىشوند(1).
اين سخن بدين معناست كه نبايد گناهان كوچك را خرد و ناچيز انگاشت، زيرا گناهان كوچك جمع شده، به كوهى از گناه بدل مىشوند و لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله آنان را به اين كار فرمان داد تا مثالى محسوس و ملموس باشد.
مىبينيم اگر توبرههاى كوچكِ خاك و قطعههاى ريز خس و خاشاك جمع شود، پشتههايى بزرگ از خاك و هيزم فراهم مىآيد و قطرههاى باران به رود و دريا تبديل مىگردد. بنابراين در مقوله خودكفايى بايد آن را در تمام ابعاد زندگىمان توسعه دهيم كه از پيش از تولد تا پس از فوتمان را در بر گيرد و تنها به يك بُعد آن بسنده نكنيم. بايد در ازدواج، درمان و امثال آن از تشريفات بگذريم. در كشاورزى اگر نمىتوانيم از تراكتورهاى ساخت داخلى بهرهمند شويم، بايد به همان روشهاى ابتدايى در كشاورزى
1) . كافى، ج 2، ص 288: «...هكذا تجتمع الذنوب...».
بازگرديم و به اين وسيله از ديگران بىنياز شويم. در خصوص خانه، پوشاك، زيرانداز و ديگر وسايل زندگى، نيازى به تشريفات و تجملات نيست. مثلا براى سفر و حمل و نقل به واردات ماشينهاى خارجى نيازى نداريم و بايد بر پايه خودكفايى عمل كنيم.
زنان ما بايد ريسندگى كنند و خودشان پارچه ببافند و در صورت امكان در خانهها به فرشبافى بپردازند و اگر براى كودكان دشوار نباشد آنها را نيز به اين كار بگمارند. همچنين مىتوانيم در خانههايمان مرغ پرورش دهيم. مثلاً روستايى كه هزار خانوار دارد، اگر در هر خانهاى يك گوسفند باشد، اين گوسفندها مىزايند و از پشم آنها مىتوان بهره گرفت و شير مىدهند و از شيرشان فرآوردههاى لبنى به دست مىآيد. در چنين روستاى كوچكى به مقدار زيادى گوشت، پيه، پوست، لباسهاى تهيه شده از پشم و غير آن به دست خواهد آمد، بنابراين اگر تصميم به خودكفايى گرفتيم بايد آن را به تمام بخشهاى زندگى تسرى دهيم. اگر چنين كرديم و خدا ياريمان كرد و آنگاه راستى در گفتار شببيدارى، توكل بر خدا در پيش گرفته، متحد شويم و در صفى استوار و يكپارچه قرار گرفتيم و به وحدت كلمه دست يافتيم، آن روز از سوى خداوند گشايشى حاصل خواهد شد و حكومت يك ميليارد مسلمان را به ما ارزانى خواهد داشت و اين امر، بر خداى منان دشوار نيست.
بايد تمام توانهاى مثبت و منفى كه به امور اقتصادى مربوط مىشود در راه وطن به كار گرفته شود. مقصود ما از وطن، وطن اسلامى، يعنى تمام گستره اسلامى است، زيرا اين سرزمين وطن واحد است و مرزها و قيد و بندها همگى باطل است و بايد از بين برود. معناى به كارگيرى همه توانهاى اقتصادى در وطن اسلامى اين است كه چيزى از اين توانها صرف غير اين راه، يعنى وطن نشود. مثلاً سفرهاى تفريحىِ تابستانى بايد در كشورهاى اسلامى باشد و اگر كسى به فكر تفريح بود به كشورهاى شرقى يا غربى نرود، بلكه به شمال ايران، شمال عراق، يا به مناطق تفريحى زيبايى كه در ديگر كشورهاى
اسلامى است برود، نه آنكه به كشورهاى بيگانه سفر كند، چه اينكه چنين رويكردى اقتصاد بيگانگان را رونق بخشيده، به همان نسبت، اقتصاد اسلامى را نابود مىكند.
همچنين عمليات بانكى، مانند سپرده گذارى، حواله كردن پول، صادرات و واردات، كارهاى ضمانتى و جز آن، در بانك اسلامى كه پيوندى تنگاتنگ با اقتصاد اسلامى داشته و با اقتصاد خارجى بيگانه است، صورت گيرد و از داد و ستد با بانكهاى ربوى كه قوانين غربى بر آنها حاكم است، دورى گزيد. روشن باشد كه بانكهاى ربوى همگى در مسير اقتصاد جهانى شرق و غرب حركت مىكنند، اما عمليات بانكهاى مستقل وطن اسلامى به طور طبيعى به نفع خود مسلمانان است.
همچنين در امور پزشكى و درمانى به كشورهاى اسلامى برويم و نيازى براى رفتن به لندن، نيويورك، اسپانيا، يوگسلاوى و امثال آن نيست زيرا علم پزشكى ما در سطح مقبولى است. حال اگر - فرضا - گفته شود كه پزشكى كشورهاى اسلامى در سطح ديگر كشورها نيست، آيا بايد اقتصاد و وطنمان را رها كنيم و از خود ببريم و به كشورهاى بيگانه برويم و به آنان اعتبار و پول بدهيم و استعمار و استثمار و امثال آن را به كشورمان وارد كنيم؟
مسلّما بايد اقتصاد بومى و داخلى را براى كارگران كشورمان و كمپانىهاى اسلامى تقويت كنيم. بنابراين، اگر در صدد ساخت فرودگاه، ايستگاه قطار، واگن قطار يا برپايى كارگاهى و امثال آنها هستيم و به متخصصان نياز داشته باشيم، نياز خود را از كشورهاى اسلامى تأمين كنيم، نه آنكه مشاوران و متخصصان از كشورهاى غير وارد كنيم و يا شركتهاى استعمارى را براى پروژههاى خود به كار گيريم، زيرا همه اينها، استعمار، استثمار، نابودى اقتصاد ملى و تقويت اقتصاد بيگانگان را در پى خواهد داشت.
در مورد طرحهاى بىشمار ديگر نيز بايد همينگونه عمل كرد. گاهى گفته مىشود كه پارهاى از كارهاى بيگانگان بهتر از آن چيزى است كه در كشور ماست. بر فرض قبول چنين چيزى، مىگوييم: اگر فزرند كسى زيبا نبود، اما فرزند همسايهاش زيبا بود، آيا حاضر است فرزند نازيباى خود را با فرزند زيباى همسايه عوض كند؟ هرگز، چرا كه او با
فرزندش زندگى خوشى داشته، وى را دوست مىدارد. وانگهى بايد تمام جوانب امور را در نظر گرفت. حال اين پرسش مطرح است كه آيا رفتن به كشورهاى بيگانه، يا سپردن اقتصاد، تبليغات و ديگر توانهايمان به آنان بهتر است يا تأمين بهداشت، ساختن فرودگاه، ايستگاه قطار و امثال آن هرچند در سطحى پايينتر از سوى خودمان؟
بنابراين، بايد امور را به صورت كلى در نظر بگيريم، نه آنكه فقط پارهاى از كارها را لحاظ داريم. به ديگر بيان، آيا اين بهتر است كه اسرائيل در سرزمين اسلامىمان بماند و فرزندانمان را بكشد، دخترانمان را تصاحب كند، حريم عفافمان را درهم شكند و كرامت سرزمينهاى اسلامى را لگدمال كند؟ يا با تحمل پارهاى مشكلات، آزاد و بر فراز و برخوردار از استقلال زندگى كنيم؟ وقتى اين مطلب و آن امور جزئى را در نظر بگيريم، در خواهيم يافت كه بايد شرق و غرب را تحريم كنيم تا غرب، فلسطين را و شرق، افغانستان را و ساير استعمارگران، ديگر كشورهاى تحت سلطه را در برابر امور جزئى و اندك مورد سوء استفاده قرار ندهند. بايد توجه داشت كه قاعده «اهم و مهم» قاعدهاى عقلانى است كه بايد از آن پيروى كنيم.
بعضى از اساتيد بزرگمان نقل مىكنند كه شيخ محمد تقى شيرازى رحمهالله، پيشواى انقلابى كه عراق را علىرغم كمى توان و تعداد نفوسش از دست بريتانيا با همه توان و فزونى نيروهايش خارج كرد و آن را استقلال بخشيد، سوار ماشين شدن را حرام كرده بود و مىگفت: ماشين سوار شدن شما به واردات توليدات انگلستان به عراق مىانجامد.
مفهوم اين سخن، عدم تقويت بنيه اقتصادى بريتانياست، حال آنكه آنان با ما مىجنگيدند، خونمان را مىريختند، حريم خانوادهمان را مورد تعرض و كشورمان را مورد تجاوز قرار داده و مىدهند. به همين جهت در روزگار شيخ محمد تقى شيرازى افراد متدين سوار ماشين نمىشدند و تنها مزدوران استعمار و پيروان هواى نفس و آنان كه تحت تأثير تبليغات استعمارى قرار داشتند سوار ماشين مىشدند.
داستان تحريم تنباكو از سوى پيشواى احياگر سيد محمد حسن شيرازى، با هويت
استعمارستيزىاش، مشهور است. وى مىفرمود: اگر تنباكو مصرف كنيد، موجب تقويت استعمار در ايران مىگردد. بنابراين، تنباكو را تحريم كنيد تا استعمارگران از ايران رانده شوند. تودههاى ايرانى فراخوان او را پذيرفتند و تنباكو را تحريم كردند، آن سان كه به شدت ناياب گشت. در تاريخ آمده است كه مدت شش ماه واحدهاى تجارى در اصفهان، شيراز، تبريز، تهران و ديگر شهرها بسته شد. و در واقع، مردم شش ماه در حال اعتصاب، تظاهرات و امثال آن بودند تا سرانجام توانستند استعمار بريتانيا را از ايران رانده، استقلال ايران را به آن باز گردانند. بايد توجه داشت كه انگلستان مىخواست از راه تجارت بر ايران مسلط شود چنان كه از همين راه و تحت عنوان «كمپانى هند شرقى» بر هند چيره گشتند و از راه «كمپانى بصره - بريتانيا» كه در بصره گشوده بودند، مىخواستند بر عراق نيز چيره شوند، چه اينكه تجارت، بهانه و راه نفوذ آنان در كشورها بود.
از اين قبيل ماجراها بسيار است، از جمله اينكه وقتى استعمارگران، پهلوى اول را - كه ارمنى و از مردم گرجستان روسيه امروزى و به دروغ اظهار اسلام مىكرد - به ايران آوردند. علما هر چيزى را كه در ارتباط با او بود تحريم كردند. يكى از علماى بزرگ تبريز به نام آية اللّه شيخ صادق رحمهالله، صاحب كتاب «المشتق» و آثارى جز آن، كه در آن روز از مراجع تقليد و رئيس حوزه علميه و رهبر مسلمانان در منطقه آذربايجان بود، در اين تحريم چنان پيش رفت كه رفتن به حج را براى افراد مستطيع حرام كرد و دليل آن را چنين بيان كرد كه رفتن به حج، يعنى اينكه پهلوى از طريق ويزا و گذرنامه، سيطره خودش را بر ملت تثبيت خواهد كرد و لذا براى فرد مسلمان جايز نيست كه بر دست و پاى خود قيد و بند بزند، چون خداى متعال قيد و بندهاى گران را از مسلمانان برداشته است، آنجا كه مىفرمايد: «...وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأَْغْلَلَ الَّتِى كَانَتْ عَلَيْهِمْ...»(1)«و از [دوش] آنان، قيد و بندهايى كه بر ايشان بوده است بر مىدارد».
استعمارگران در آن روز كوشيدند تا از طريق گذرنامه، شناسنامه، كارت شناسايى و
1) . سوره اعراف، آيه 157.
امثال آن، سلطه پهلوى را بر ايران كامل و استوار كنند. از اينرو شيخ صادق آقا تبريزى رحمهالله ارتباط مسلمانان با استعمار بريتانيا و سلطه پهلوى را هرچند محدود به سفر حج باشد حرام كرد. وى موضوع را از باب اهم و مهم لحاظ كرده بود زيرا رفتن به حج مهمّ و واجب است، اما تقويت استعمار و مزدوران آنان در كشورهاى اسلامى شديدترين حرامهاست و لذا اين حرام، آن واجب، يعنى حج را ساقط مىكند، چنانكه در مسائل اهم و مهم نزد فقيهان اسلام معروف است. علماى آزاده و نيككردار كه ديدى دورانديش داشتند، تا اين حدّ تقويت استعمار اقتصادى، سياسى، اجتماعى، قانونى و غير آن را حرام مىكردند.
نقل شده كه در پايتخت يكى از كشورهاى اسلامى جمعيت ناچيزى ارمنى زندگى مىكردند كه به كارهاى تجارى گوناگون مىپرداختند، اما كالاهاى خودشان را از ديگران نمىخريدند. اين ارمنىها در آن كشور پراكنده بودند و شمارشان يك درصد جمعيت آن شهر بود و هرگاه نيازى داشتند 20 - 30 كيلومتر طى كرده، به مغازههاى دوستانشان مىرفتند، ولى از مسلمانان كه در همسايگىشان بودند خريد نمىكردند. وقتى از آنان در اين مورد پرسيدند، در پاسخ گفتند: درست است كه پيمودن اين مسير طولانى هزينههايى را بر ما تحميل مىكند، اما تقويت اقتصادى خودمان مهمتر است.
نبايد غافل بود كه اين منطق و اين فلسفه كه عامل تقويت اقتصاد ملّى مىگردد، تضمين كننده تحقق خودكفايى در تمام عرصهها است. از خداى متعال مسألت داريم ما را به اين كار موفق بدارد كه توفيق و تأييد از اوست و همو يارى رسان است.
نهضت جهانى اسلام، به منظور تحقق بخشيدن به اهداف بزرگ خود، بايد درون خود را تقويت و يكپارچگىاش را حفظ نمايد. قرآن كريم در اين خصوص مىفرمايد: «تَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَى...»؛ «بر نيكى و تقوا همديگر را يارى كنيد».
در بين افراد نهضت، افراد بدون كار، بيمار، از كارافتاده، يتيم، دختران در خانه مانده،
بيوهزن، زندانى، تبعيدى، سركوب شده و جز اينان پيدا مىشوند. لذا بايد براى اين امور كميتهها، جمعيتها و هيئتهايى تشكيل شود. مثلاً تشكيل هيئت پزشكان براى درمان رايگان بازماندگان شهدا، زندانيان و دست اندركاران نهضت، به قصد قربت و براى تسهيل كار آنان. تأسيس انجمن وكلا براى دفاع رايگان از ستمديدگان، سركوب شدگان، زندانيان و تبعيديان. تشكيل گروهى براى خدمت به بيوهزنان، يتيمان، از كارافتادگان، فراهمآوردن امكان ازدواج افراد مجرد و بيوهزنان. و ايجاد مدرسههايى براى يتيمان وابسته به نهضت فراگير، كسانى كه پدرانشان، برادرانشان و يا شوهرانشان مردهاند يا شهيد شدهاند يا در زندانند. اين امور نهضت را تقويت مىكند و دستاندركاران را اطمينان مىبخشد كه به هنگام گرفتارى كسانى هستند كه پشت سر، كارهايشان را انجام مىدهند.
همچنين كانونى براى اشتغال بيكاران تشكيل گردد، چون در بسيارى موارد مبارزان، از كار، مسؤوليت و از شغل بركنار مىشوند و افرادى هستند كه از ترس بيكارى و رويارويى با مشكلات، فعاليت سياسى را سخت مىشمارند و در اين صورت فرد بيكار خود را بر سر دو راهى رها كردن زندگى و پرداختن به حركت و نهضت اسلامى يا ترك جنبش و رفتن دنبال كار، تدريس و امثال آن مىبيند. بنابراين، وجود جمعيت يا اتحاديهاى براى به كارگيرى افراد بيكار و پشتيبانى از آنان، فرد ياد شده را به حركت در مسير با همه مشكلاتاش، تشويق مىكند، زيرا مطمئن است كه اگر كارش را از دست دهد، پشت سر، فرد يا تشكلى وجود دارد كه او را به كار بگمارد.
همچنين اتحاديهاى براى بازنشستگان و افرادى كه كار پيدا نمىكنند يا كهنسالانى كه نمىتوانند كار كنند و پساندازى ندارند تا با آن، زندگى خود و اطرافيانشان را بچرخانند، وجود داشته باشد. يادآورى مىشود كه در بين اديان پيشين الهى، اتحاديه وجود داشته كه چيز خوبى است. به عنوان مثال در آيه قرآن آمده است: «وَ بَعَثْنَا مِنْهُمُ اثْنَىْ عَشَرَ نَقِيبًا...»(1)«و از آنان دوازده سركرده برانگيختيم».
1) . سوره مائده، آيه 12.
در اسلام هزار سال قبل يا بيشتر، نقابه يا اتحاديه «علويّان» و «طالبيان» وجود داشت و شريف ناصر و سيد مرتضى رحمهاللهدر زمان خود سرپرست و رئيس علويان و طالبيان بودند كه آنان را جمع مىكردند، گريختگانشان را به خانه و كاشانه باز مىگرداندند، نيازهايشان را بر مىآوردند و منحرفانشان را تأديب مىكردند. پس از آن، بزرگانِ فرزندان سيد ابنطاووس - كه رضوان خدا بر همگىشان باد - عهدهدار امر نقابت بودند، حتى در سختترين زمانى كه كشورهاى اسلامى گرفتار بودند مانند دوران يورش مغولان. سيد ابنطاووس از اينرو به بغداد رفت و چندين سال نقابت علويان را در اين دوران پذيرفت و با مشكلات زيادى در اين راه مواجه شد، از جمله موضوع غربت بود، زيرا وى در حلّه مىزيست و حال در بغداد به دشوارى، روزگار مىگذراند و با حاكمان ضد اسلامى برخورد داشت.
در تاريخ رسول خدا صلىاللهعليهوآله و احوالات على صلىاللهعليهوآله و ائمه اطهار عليهمالسلام مىبينيم كه آنان نيز به اين كارها مىپرداختند. ما اگر بخواهيم خودكفا شويم بايد نهضت اسلامى همه اين كارها را انجام دهد تا بتواند پيشرفت نمايد. در روايتى آمده است: «روزى شخص بيكارى پيش رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمد و پيامبر صلىاللهعليهوآله به او دو درهم داد. وى با آن پول، ريسمانى و تبرى خريد و به صحرا رفت و هيزم جمع كرد و به مدينه منوره برگشت و هيزم را فروخت و بدين ترتيب به لطف و عنايت خداى سبحان روزى خود را به دست مىآورد. او چندين روز پى در پى همين كار را انجام داد تا كاسبى محترم شد. رسول خدا صلىاللهعليهوآله چنين افراد را گرد خود فراهم آورده، آنان را به سوى مصلحت دين و دنياشان پيش مىبرد.
همچنين آن حضرت تأكيد فراوانى بر ازدواج دختران بزرگسال و بيوهگان مىكرد، تا آنجا كه در تاريخ آمده است كه همه صحابگان زن ازدواج كردند، بدين معنا كه زن و مرد در مسجد رسول خدا جمع مىشدند و به هنگام نماز، زنان پشت سر مردان مىايستادند، سپس همه مىنشستند و به موعظه رسول خدا صلىاللهعليهوآله گوش مىدادند. روزى زنى برخاست و گفت: اى رسول خدا من زنى بىشوهرم و مىخواهم ازدواج كنم. رسول خدا صلىاللهعليهوآله رو به اصحاب خود كرد و فرمود: چه كسى با اين زن ازدواج مىكند؟ فردى برخاست و گفت:
من، اى رسول خدا. حضرت پرسيد: چه چيز براى مهريه دارى؟ گفت: مالك چيزى نيستم. رسول خدا صلىاللهعليهوآله پرسيد: آيا سورههايى از قرآن مىدانى؟ گفت: آرى اى رسول خدا. حضرت فرمود: اين زن را به همسرى تو در آوردم و مهر او را آموختن سورهاى از قرآن به وى قرار دادم و هر دو پذيرفتند و پيوند زناشويى ميان آنان برقرار شد.
بدين ترتيب رسول خدا صلىاللهعليهوآله ياران خود را گرد مىآورد، نيازهايشان را برآورده مىكرد، امورشان را سامان مىداد و مصلحت دنيا و آخرتشان را به ايشان مىنماياند. لذا ملتها گرد حضرتش جمع شدند و زير بيرق اسلام درآمدند و تا به امروز مىبينيم كه مردم به دليل سجاياى والاى اخلاقى و خدمات ارزشمند، وى را دوست مىدارند.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله نسبت به يتيمان مىفرمود: «خير بيوتكم بيت فيه يتيم يحسن إليه، و شر بيوتكم بيت يُساء إليه(1)بهترين خانههاى شما خانهاى است كه يتيمى در آن باشد و مورد محبت و احسان قرار گيرد و بدترين خانههاى شما آن است كه در حق يتيم بدرفتارى شود».
چنانكه از بعضى احاديث بر مىآيد همواره در خانه پيامبر صلىاللهعليهوآله يتيمى وجود داشت و زمانى كه يتيمى در خانه رسول خدا درگذشت، مسلمانان حضرت را بسيار اندوهگين و دلشكسته ديدند. لذا به ايشان گفتند: اى رسول خدا، يتيم بسيار است و يتيمى ديگر برايت مىآوريم. رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: آرى، اما در خدمت به اين يتيم پاداش بزرگى بود زيرا او بداخلاق بود و مرا مىآزرد. (يعنى در آنجا يتيم ديگرى با اين اوصاف نمىشناخت).
اميرمؤمنان عليهالسلام نيز نسبت به شؤون گوناگون چنين بود. در تاريخ آمده است: روزى ايشان وارد خانه يتيمى شد و چون در يتيم نگريست، گريست و اين دو بيت را خواند:
ما إن تأوّهت من شيء رزئت به *** كما تأوّهت للأطفال في الصغر
قد مات والدهم من كان يكفلهم *** في النائبات و في الأسفار و الحضر(2)
«در هيچ مصيبت و اندوهى آنسان آه نكشيدم؛ كه بر يتيمان خردسال اندوهگنانه آه كشيدم. پدرشان در گذشته، همو كه در گرفتارىها و در سفر و حضر آنها را كفالت و اداره مىكرد».
حال سخن اين است كه وقتى نهضت خود پراكندگى، بيماران، از كارافتادگان، پيرمردان و پيرزنان، بيوهزنان و دختران مجرد، ستمديدگان، آوارگان و زندانيان خود را به اجتماع مبدل كند، محل اميد و وفا خواهد شد و مردم گرد آن جمع خواهند گشت و در نتيجه، رشد كمى و كيفى آن را به همراه خواهد داشت. در حديثى آمده است: «دو نفر به حج رفتند و يكى از آن دو در مدينه منوره بيمار شد. رفيقش كه همدمش بود، روزى خواست به زيارت رسول خدا صلىاللهعليهوآله برود، چرا كه فرصت كمى براى ماندن در مدينه داشتند و از راه بسيار دور آمده بودند و آن مرد سخت مشتاق زيارت حرم رسول خدا صلىاللهعليهوآله بود. مرد بيمار به وى گفت: نرو، من با تو اُنس گرفتهام و اگر به زيارت بروى تنها مىمانم.
دوستش نپذيرفت و گفت: اجر زيارت رسول خدا صلىاللهعليهوآلهبسيار بسيار عظيم است و من زيارت را ترك نمىكنم، مىروم و نزد تو بر مىگردم، آنگاه به زيارت رفت. پس از مدتى به ديدار امام صادق عليهالسلام رفت و داستان را براى آن حضرت نقل كرد. امام صادق عليهالسلامبه او فرمود: با آنكه زيارت قبر رسول خدا صلىاللهعليهوآله بسيار بزرگ و با عظمت است اما ماندن تو نزد دوستت كه مريض بود و همدم او شدن و وى را مأنوس كردن، نزد خدا برتر از زيارت قبر رسول خداست (اين مضمون حديث است و در ذهنم چنين تداعى مىشود).
بدين ترتيب، ائمه اطهار عليهمالسلام كمك به يكديگر و گرد آوردن پراكندگى آنان را از واجبات و حقوق دوستى مىدانند، به گونهاى كه از نظر آنان بهتر است فرد سالم به زيارت نرود، بلكه بايد در كنار بيمار بماند، زيرا ثواب اين كار نزد خداى متعال فزونتر است. اگر نهضت از مجموعه عطوفت، دوستى و محبت متقابل برخوردار باشد هماره رشد مىكند و بىگسست، به پيش مىرود تا آنكه به نهضتى جهانىِ داراى شعبههايى در همه كشورهاى اسلامى تبديل مىگردد و مقدمهاى مىشود براى ايجاد حكومت يك ميليارد مسلمان.
از خداى متعال توفيق علم و عمل مىخواهيم و اينكه دست ما را گرفته، به سوى آنچه مايه خشنودى او است رهسپار سازد و از سوى خود ما را رشد و هدايت نمايد.
پيشتر درباره چگونگى برپايى حكومت يك ميلياردى مسلمانان - كه تحقق آن مشروط به اذن و اراده خداست - سخن رفت و گفتيم كه تحقق اين امر بر نهضتى فراگير بر اساس گزينههايى استوار است كه عبارتند از:
اكنون بحث درباره بنيان ششم، يعنى روش حكومت در ابعاد گوناگون آن است. اين روش بايد در نهضتى كه - به خواست خدا - مقدمه حكومت است، لحاظ شود. سخن اين بخش در اين باره است كه حكومت، بايد بتواند افراد سريع و پر تحرك، كند و كمتحرك متوسط، دور و نزديك را با رويكرد و مشربهاى گوناگون شهروندان مسلمان، كافر و كتابى به يك سخن، همگان را در بر گيرد. بايد شيوه حكومت، فراگير باشد و تاجايى كه مىتواند افراد را جذب كند، به گونهاى كه همگان اطمينان خاطر حاصل كنند كه مىتوانند در سايه اين حكومت با رفاه گسترده، آزاد، با كرامت و آرامش زندگى كنند. وقتى حكومت چنين باشد و نهضت كه مقدمه تأسيس اين حكومت است اين شيوه را بر خود حاكم سازد، به طور حتم مردم گرد آن فراهم خواهند آمد و در نهايت خواهد توانست آنان را از
چنگال نادانى، استثمار، استبداد، ديكتاتورى، استعمار و امثال آن نجات دهد.
حال اگر حكومت روشى برخلاف آنچه بيان شد در پيش گرفته، نهضت را در مسيرى
مخالف قرار دهد، پيروز نمىگردد و به حكومت دست نخواهد يافت و اگر هم در منطقه كوچكى قدرت را به دست گيرد، ديرى نمىگذرد كه نابود خواهد شد، چون هر حكومتى كه مقبوليت مردمى نداشته باشد، به حتم به زودى فرو خواهد ريخت. روشى را كه - به خواست خدا - مىخواهيم به پا داريم، مىتواند همه مسلمانان را در تمام كشورها فراگيرد و غير مسلمانان را بدان علاقهمند كند تا آنجا كه آنان نيز در سايه اين حكومت و نظام در خواهند آمد و بدان تن خواهند داد.
چنانكه پيشتر گفتيم، يكى از نويسندگان آورده است: رسول خدا صلىاللهعليهوآله در آن مدت كوتاه توانست، آن جماعتِ بيزار از يكديگر، مخالف با يكديگر، هماره در جنگ را كه خودخواهىها، قوم گرايىها، تفرقه و تعصب بر آنان چيره بود، جمع كند، فقط از آن جهت بود كه آنان فهميدند حكومت پيامبر صلىاللهعليهوآله بر اساس مشورت، مهربانى و عطوفت استوار است، به گونهاى كه حتى دشمنترين دشمنانش - در صورتى كه اسلحه بر زمين بگذارد - مىتواند با امنيت و آسايش، زير بيرق آن حضرت زندگى كند و حتى آقايى و رياست خود را داشته باشد، چون رسول خدا صلىاللهعليهوآله جملهاى به اين مضمون به آنان فرمود: «گواهى دهيد كه خدايى جز اللّه نيست و من رسول خدا هستم تا پادشاه باشيد»(1).
پيامبر صلىاللهعليهوآله با اين روش توانست قبايل از هم گريزان و ستيزهگر عرب و ملتهاى مختلف و جوامع از يكديگر دور را گرد آورد. بايد توجه داشت كه مسأله سفيد، سياه و زرد و عرب، عجم، هندى و تركى، مرزهاى ساختگى جغرافيايى، نژادپرستى و امثال آن نيست، بلكه مسأله برادرى اسلامى فراگير است. فراتر از اين اگر فردى مسلمان هم نبود، رسول خدا صلىاللهعليهوآله او را در پناه خود مىگرفت، به عنوان مثال، وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله مكه را فتح كرد، تنها اندكى از مردم آنجا مسلمان شدند و پيامبر صلىاللهعليهوآله حتى يكى از آنان را به پذيرش اسلام مجبور نكرد، بلكه بدى همه آنها را ناديده گرفته، به گونهاى با آنان رفتار كرد كه آن مردم با تمام وجود احساس كردند اسلام براى آنها از جاهليت بهتر است و آبرو، مال، جان
1) . ر.ك: بحار الأنوار، ج 18، ص 185: «ادعوكم إلى شهاده ان لا اله الاّ اللّه و انّي رسول اللّه فأجيبوني...تكونون ملوكا».
و آقايىشان را پايندگى بهترى مىبخشد.
مورخان نقل كردهاند: وقتى رسول خدا صلىاللهعليهوآله مكه را فتح كرد، جوانى به نام «عتاب» را حاكم آنجا قرار داد و حقوق روزانه چهار درهم يعنى حدوداً دو مثقال نقره برايش مقرر نموده، و به او فرمود: «در حق نيكانشان نيكى كن و از بدكارشان درگذر».
اين سفارش، پايهاى شد تا سرزمينى كه بيست سال با رسول خدا صلىاللهعليهوآله جنگيد و در آن سركشان، كافران، قاتلان و مجرمان وجود داشتند به دست «عتاب» به كشورى بسيار فروتن تبديل گشت، زيرا دريافته بودند كه اگر هم بدى كنند از آنان مىگذرند و اگر نيكى كنند به آنان نيكى مىشود. به بركت اين دستور هرگز مكه عليه رسول خدا صلىاللهعليهوآله قيام نكرد، با آنكه مىدانيم رسول خدا در آنجا لشكر يا نگهبان و نيروى ضربت مستقر نكرد بلكه با لطف، توجّه، محبّت و نيكى دلهاىشان را اسير خود ساخت.
بىترديد بايد اين روش را، در عمل، نه صرفا شعارى، قرار دهيم. بسيارى از گروهها، حكومتها و احزاب شعارهايى را مطرح مىكنند، اما در پس اين شعارها چيزهاى ديگرى نهفته است كه با شعارهاى ادعايى متناقض هستند. بنابراين بايد آموزه «به نيكوكارشان نيكويى كن و از بدشان درگذر». روش و قانون حكومت قرار بدهيم نهضت اسلامى هم پيش از دستيابى به قدرت، بايد اين امر را به عنوان شعار و شيوه عملى خود قرار دهد، يعنى در آگاهى دادن، نمود، عمل و سخن، چنين باشد تا مردم مطمئن شوند كه اگر حكومتى را از دست دادند بهتر از آن را به دست آوردهاند.
در تاريخ است كه: يكى از دانشوران، وزير يكى از پادشاهان بزرگ بود و اين عالم مبالغ هنگفتى در راه مردمى كه در حكومت آن پادشاه روزگار مىگذراندند، هزينه مىكرد. سخنچينان پيش پادشاه با بدگويى از وى گفتند: وزير، پولها را بىحساب خرج مى كند.
پادشاه وزير را احضار كرد و به وى گفت: اى وزير، با پولها چكار مىكنى؟
وزير دانشمند متوجه سخن چينىها شد و گفت: اى پادشاه، تو جوانى زيبا هستى و اگر تو را در بازار بردهفروشان بفروشند ارزش تو شصت درهم خواهد بود و من پيرمردى
ناتوان هستم كه اگر مرا در بازار بردهفروشان بفروشند بيش از بيست درهم قيمت نخواهم داشت. اين، تفاوت ارزش من و توست. و اما سپاهيانت، نيزههاى آنان از دو ذرع تجاوز نمىكند و تيرهايشان نيز از صد ذرع در نمىگذرد. آيا مىتوانيم اين حكومت گسترده را با قيمت تو و من و با تيرها و نيزههايمان با همه دشمنانى كه داريم حفاظت كنيم؟ من براى تو دو سپاه درست كردم، سپاهى در شب و سپاهى در روز. سپاه شب دست سوى خدا فراز مىكند و دعا و توسل مىنمايد و سپاه روز از تو، كشوردارى و حكومتت و از اسلام و مسلمانان دفاع مىكند و من اين پولها را براى اين دو سپاه خرج مىكنم: و همين علت پايدارى و بقاى دراز مدت حكومت تو است.
پادشاه سخن وزير را پسنديد و قانع شد و او را بيش از پيش به خود نزديك كرد. آرى، مردم با جنگافزار، زندان، دشنامگويى، تهمت و تبعيد تسليم حكومتى نمىشوند، بلكه بايد دلها را تسخير كرد. وقتى حكومتى دلها را با خود داشته باشد استوار، بادوام، پايدار، مستمر مىماند و دشمنان نمىتوانند آن را متزلزل كنند.
امروزه مسلمانان در محاصره دشمنان كينهتوزى چون: صليبيان، صهيونيستها، كمونيستها و مزدوران داخلى و خارجى آنان قرار دارند. با اين حال آيا جز به روش رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىتوان حكومتى را برپا داشت و اصولاً چنين چيزى مىسزد؟ بايد حكومت، روشى را در پيش گيرد كه دلها را گرد آورد، پراكندگى را به جمعيت تبديل كند و از دشمنى دشمنان بكاهد، چه اينكه - به خواست خدا - از اين رهگذر، حكومت يك ميليارد مسلمان پا خواهد گرفت و اين امر، بر خداى متعال دشوار نيست.
حكومت بايد سياستِ «ناديده گرفتن گذشته» را روش حكومتى خود قرار دهد و از افراد وابسته به حكومتهايى كه در حكومت جديد بىطرفى ورزيده و با دشمن رابطهاى ندارند، گذشت كند. اين گذشت موجب مىگردد كه مردم گرد حكومت جديد جمع شوند
و آن را تأييد كنند. اين مسأله فقط در خصوص پس از برپايى حكومت نيست، بلكه قبل از به دست گرفتن قدرت را نيز شامل مىشود. بايد حكومت نسبت به مخالفان و نسبت به افراد بىطرف، شرح صدر داشته باشد. اين در مرحله نخست امرى عقلى است، زيرا انسان در صورتى كه در مقام ضديت با مخالفان باشد، به هدف خود نمىرسد. اميرمؤمنان عليهالسلام در اين باره فرموده: «آلة الرياسة سعة الصدر(1)سعه صدر ابزار رياست است».
سعه صدر كنايه از بزرگى روح، در زمينه گذشت، چشمپوشى، بخشش، كرم، بردبارى، صبورى ورزيدن در ناراحتىها و مصيبتها و غير آن است. وقتى مردم بدانند كه آموزه قرآنىِ «عَفَا اللَّهُ عَمَّا سَلَفَ»(2)«خدا از آنچه در گذشته واقع شده عفو كرده است» سرلوحه كار حكومت خواهد بود و اگر به قدرت برسد انتقام در پيش نخواهد گرفت، مردم گرد اين حركت جمع مىشوند و از طرف ديگر كسانى كه در حكومت پيشين بودند، بر خود نمىترسند و لذا چوب لاى چرخ ارابه نهضت نگذاشته، مانع پيشرفت آن نخواهند شد، بلكه در اين انديشه خواهند بود كه نهضت در صورتى پيروزى اموال مصادره، زمين و ثروتشان را به يغما نبرده، مصادره نمىنمايد. و به زندان نمىاندازد، شكنجهشان نمىدهد، برخورد بد نمىكند و مستحقان اعدام را اعدام نمىكند و به تدريج به ياران و هواداران
نهضت و حكومت اسلامى تبديل مىشوند.
بسيارى از مردم از حكومت اسلامى مىترسند چون از اسلام جز خشونت و كيفرهاى سخت نمىشناسند و مىگويند اگر نهضت اسلامى به وجود آيد، قطعا به حكومت اسلامى منجر مىشود و حكومت اسلامى نيز از آنان انتقام مىگيرد و نتيجه اين معادله تمايل آنان به سپاه دشمن خواهد بود. البته اينان به جهت علاقهمندى به دشمن، جذب آنها نمىشوند، بلكه به دليل هراس از اسلام چنين مىكنند. حال اگر دريابند كه نهضت و حكومت بر پايه سيره پيامبران و ائمه عليهمالسلام حركت خواهد كرد و در پى انتقامگيرى نيست و شعارش «ناديده گرفتن گذشته» است، بىترديد شمار زيادى گرد نهضت فراهم خواهند آمد.
در نظر بگيريم در حال حاضر، نزديك به بيست ميليون كارمند در كشورهاى اسلامى وجود دارند. اينان اگر از نهضت و از حكومت اسلامى ترسى نداشته باشند، كسانى كه در پى تأسيس حكومت اسلامى هستند از اين نيروها استفاده فراوانى خواهند كرد، اما اگر از حكومت اسلامى بترسند، تبديل به دشمنان آن شده و با همه توان و امكانات خود در برابر آن مىايستند و با توجه به ماهيت شغل دولتى آنان، از توانمندى بسيار براى رويارويى با نهضت و حكومت برخوردارند. ديگر اينكه با دشمنان نهضت و حكومت اسلامى رابطه برقرار كرده، دشمنان را عليه نهضت، جذب مىنمايند.
به طور كلى اگر ما اين كار را انجام ندهيم، مفهوم آن از دست دادن هدف براى چيزى اندك است. از همينرو در برنامه پيامبران همواره آموزه «عَفَا اللَّهُ عَمَّا سَلَفَ» را مىبينيم. روايت شده است كه: حضرت عيسى عليهالسلام از اجراى حدّ بر زنى روسپى، خوددارى نمود.
بىترديد حضرت عيسى عليهالسلام اين مطلب را در نظر داشت و هدف او تعطيل حكم خداى متعال نبود، بلكه اهم و مهمّ را لحاظ مىكرد. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله نيز وقتى به حكومت دست يافت، فرمود: «الإسلام يجُبُّ ما قبله(1)اسلام گذشته را ناديده گرفته، آن را مىپوشاند». اين سخن بدين معناست، هر كس پيش از اين مرتكب بدى شده و دست به ريختن خون، غارت و جنگ آلوده و زير بيرق مشركان قرار گرفته، اگر اسلام بياورد، مورد عفو قرار مىگيرد. وقتى پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآلهمكه را فتح كرد، از حضرتش پرسيدند: «آيا در خانه خود سكونت نمىكنى؟» چون رسول خدا در مكه مكرّمه خانهاى داشت. پيامبر صلىاللهعليهوآلهپرسيد: «مگر ما خانه داريم؟» منظور پيامبر صلىاللهعليهوآلهاز اين بيان اين بود كه از خانهاش كه كافران پيش از رسيدن او به مكه مصادره كرده بودند، چشم پوشيد. چيزى كه پيامبر صلىاللهعليهوآلهلحاظ مىكرد اين بود كه كافرى خانه وى را مصادره كرده و حتما كسانى را - به عنوان اجاره يا خويشاوندى و امثال آن - در آن خانه اسكان داده است. اگر پيامبر صلىاللهعليهوآله آن خانه را باز مىگرداند، مفهومش اين بود كه ساكنان آن خانه را از آنجا بيرون كند، اما آن حضرت تا اين اندازه از
1) . الخلاف، شيخ طوسى، ج 5، ص 469.
حق خود گذشت تا مبادا كسى بگويد: حال كه پيامبر بر مكه چيره شد، ما را از خانهاى كه در آن زندگى مىكرديم و پناهگاه ما بود، بيرون كرد.
اين سيره از خردورزى پيامبر بزرگ نشان دارد كه آن را از خداى سبحان گرفته است. اميرمؤمنان على عليهالسلام نيز وقتى به حكومت رسيد، چيزى را حتى فدك را كه ملك شخصى خود و فرزندانش بود و از طريق ميراث حضرت زهرا عليهاالسلام به آنان رسيده بود، باز پس نستاند. روشن باشد كه آن روز فدك تحت سيطره امام عليهالسلام بود و حتى به حضرتش پيشنهاد شد كه آن را بازگرداند، ولى - چنان كه ماجراى اين گفتگو در نهج البلاغه آمده است - در پاسخ فرمود: نيازى به فدك و جز آن ندارد. به نظر مىآيد كه امام عليهالسلام از اين منظر و اينكه فدك چه سودى براى امام دارد به ماجرا مىنگريست.
از آن گذشته امام عليهالسلام اهل دنيا نبود تا به اثاثيه گرانقيمت، كاخها، چهارپايان و مركبها و امثال آن نيازمند باشد، بلكه افقهاى دور را لحاظ مىداشت و مىانديشيد كه چگونه مسلمانان را زير لواى اسلام گرد آورد و قلب مسلمانان را تسخير كند. اگر ايشان فدك را باز مىگرداند، حتماً كسانى كه در زمان عثمان از آن بهره مىگرفتند، از اين بهرهمندى باز مىماندند و نهايتا مىگفتند: اگر على نبود براى ما بهتر بود.
نهضت اسلامى پيش از رسيدن به حكومت بايد روش خودش را بر اصل «ناديده گرفتن گذشته» و حفظ هر چيز در همان حال پيشين استوار كند و فقط آينده را تغيير دهد. در بحث آينده به خواست خدا، پارهاى از احاديث وارد در اين خصوص را ذكر خواهيم كرد. در اينجا پرسشى مطرح است و آن اينكه كسانى كه مرتكب قتل شده يا غارت كردند و يا در زمين فساد نمودهاند، آيا مورد كيفر واقع نمىشوند؟
پاسخ آن است: آرى كيفر نمىشوند، چون كار رسول خدا صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام و عيسى مسيح عليهالسلام حجت است. چنانكه در مسأله اصولى استصحاب شرايع پيشين ثابت شده است و شيخ مرتضى انصارى در رسائل و ديگران در كتب اصولى خود ذكر كردهاند، كار پيامبران پيشين نسبت به بعد از آمدن اسلام حجّت است.
براى نجات مسلمانان از يوغ استعمارگران و استثمارگران، بايد سادهترين روش را در پيش بگيريم و راه سادهتر، آسانتر و كوتاهتر، راه افرادى است كه «ناديده گرفتن گذشته» را روش حكومت خود قرار دادهاند. فقيه داراى مشروعيت را كه اكثريت امّت برگزيدهاند و يا شوراى فقيهان كه قدرت را در دست دارند و اكثريت امت آنان را برگزيده، حق گذشت از هرچه بخواهند، دارند و اگر مصلحت را در جلب رضايت اولياى دم، مال باختگان، تبعيد شدگان يا كسانى كه حرمتشان مورد تعرض قرار گرفته و بدين جهت اعتبار و آبرويشان خدشهدار شده است، مىتواند با استفاده از موجودى بيت المال چنين كارى را بكنند و خدا توفيق دهنده است و از همو يارى خواسته مىشود.
دو قاعده در اين خصوص وجود دارد:
قاعده نخست آنكه «اسلام گذشته را ناديده گرفته، آن را مىپوشاند». بدين معنا اگر كافرى نماز نخوانده، زكات نداده، زنا كرده، شراب خورده... و كسى را به ناحق كشته باشد وقتى اسلام آورد و به درگاه الهى توبه كرد، اسلام آنچه را كه قبل از آن از او سرزده، ناديده مىگيرد اين حديث به تواتر از طريق شيعه و اهل سنت از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهنقل شده است. به همين جهت رسول خدا صلىاللهعليهوآله پس از مسلمان شدن كافر، او را نسبت به اعمال گذشتهاش بازخواست نكرد و از وى نخواست تا نمازهاى ترك شده را به جا آرد، روزههاى نگرفته را بگيرد يا آنكه چون زنا كرده يا كار ناشايستى مرتكب شده بايد حدّ بخورد و به كيفر كشتن كسى، كشته شود يا ديه بپردازد. از اينرو وقتى كافران مكّه، طائف و غير آنان اسلام آوردند، رسول خدا صلىاللهعليهوآلهآنان را به حال خود واگذاشت. در بين فقيهان در اين خصوص كه كافرِ مسلمان شده بايد غسل كند يا نه و لباس نجسش را كه پيش از اسلام نجس بود، بشويد يا نه، اختلاف است. بعضى مىگويند: بايد غسل جنابت كرده، جامههايش را پاك كند. بعضى ديگر مىگويند: نه. نه غسل، نه جنابت و نه نجاست مطرح است، مگر آنكه
عين نجاست موجود باشد، از قبيل: عين خون، عين غائط يا عين بول. اين قاعدهاى است و فقيهان از اول تا آخر فقه به آن تمسك مىجويند.
قاعده دوم: اينكه وقتى دولت اسلامى بر پا شد، رئيس حكومت، از گذشته افراد مىگذرد، حتى اگر از مسلمان جرمى و خلافى صادر شده باشد. شيخ طوسى حديثى از امام رضا عليهالسلام آورده است كه فرمود: «لو أفضى إليه الحكم لأقرّ الناس على ما في أيديهم، و لم ينظر في شيء إلا بما حدث في سلطانه(1)اگر حكومت به او برسد، آنچه در دست مردم است، به
اختيارشان وا مىگذارد، مگر آنكه در زمان قدرت و حكومت او اتفاقى بيفتد».
نيز فرمود: «إنّ النبي صلىاللهعليهوآله لم ينظر في حدث أحدثوه و هم مشركون، و أنّ من أسلم أقرّه على ما في يده(2)پيامبر صلىاللهعليهوآله نسبت به آنچه در زمان شرك از مشركان سرزده كارى نداشتند و هركس اسلام آورد، آنچه در اختيار داشت بدو وا گذاشتند».
به اين قاعده استدلال مىشود كه اگر دولت اسلامى ايجاد شد، رئيس دولت مىگويد: «خدا از اعمال گذشته، گذشته است» اما نسبت به آينده جاى چشمپوشى و گذشت نيست. وقتى اميرمؤمنان عليهالسلام به حكومت رسيد، قاعده دوم را به كار گرفت. همه مىدانستند كه در روزگار پيش از حكومت امام عليهالسلامحقكشىها، قتل، سرقت، غارت و مصادره اموال ديگران سخت شايع بود، با اين حال - چنانكه بر كسى پوشيده نيست - امام چيزى را تغيير نداد. البته سخن امام عليهالسلامدرباره تيولهاى خليفه پيشين، فقط به منظور آگاهىبخشى براى اجرا بود، چرا كه امام عليهالسلامآن را به مرحله اجرا در نياورد؛ مطلبى كه تاريخ گوياى آن است. وانگهى بين بيان حكم و عملى كردن آن فرق است. لذا مىبينيم كه در قرآن حكيم از اين قبيل احكام، آمده كه فقط براى بيان حكم است و اجرايى در كار نيست و فايده بيان حكم آن است كه دزدان و بدكاران بترسند و سرقت نكنند و در آينده كار ناروا انجام ندهند.
خداوند در قرآن كريم مىفرمايد: «يَأَيُّهَا النَّبِىُّ جَهِدِ الْكُفَّارَ وَالْمُنَفِقِينَ وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ»(3)
«اى پيامبر، با كافران و منافقان جهاد كن و بر آنان سخت بگير».
تاريخ حتى يك مورد را ثبت نكرده است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله عليه منافقان جنگيده باشند. پيامبر صلىاللهعليهوآله با كافران جنگيد، اما آيا با منافقان نيز جنگيد؟ هرگز، بلكه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهبسيار با منافقان مدارا مىكرد حتى پيامبر صلىاللهعليهوآله «عبداللّه بن اُبى» را (كه از رؤساى منافقان در زمان رسول خدا صلىاللهعليهوآلهبود و سوره منافقان درباره او نازل شده است)، مورد تعرض قرار نداد. از اين فراتر، پسر عبداللّه بن ابى پيش رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: «اى رسول خدا، اگر مىخواهى او را بكشى، فرمانم ده تا او را بكشم». رسول خدا صلىاللهعليهوآلهاو را از اين كار منع كرد و زمانى كه عبداللّه مرد رسول خدا صلىاللهعليهوآله بر او نماز گزارد و لباس خود را داد تا عبداللّه را در آن كفن كنند و حضرت سر قبرش رفت. اين در حالى بود كه حضرت مىدانست خداى سبحان در مورد منافقان گفته است: «وَ لاَ تُصَلِّ عَلَى أَحَدٍ مِّنْهُم مَّاتَ أَبَدًا وَ لاَ تَقُمْ عَلَى قَبْرِهِ...»(1)«و هرگز بر هيچ مردهاى از آنان نماز مگزار و بر سر قبرش نايست».
حتى افرادى كه همراه رسول خدا صلىاللهعليهوآله بودند، بر پيامبر صلىاللهعليهوآله اعتراض كردند و گفتند: «خداوند از اين كار نهى كرده است، ولى پيامبر صلىاللهعليهوآله به حكم آگاه و نسبت به قانون اهم و مهمّ - كه جاى بحث آن اينجا نيست داناتر بود -. در هر صورت، بحث ما در اينجا درباره منافقان نيست و فقط مىخواستيم سخن اميرمؤمنان عليهالسلام را درباره تيولهاى حكومتهاى قبل از حضرت توضيح دهيم كه اين سخن بيشتر به تهديد مىماند تا به قصد اجرا، زيرا همانگونه كه بيان شد امام عليهالسلام حتى فدك را كه ملك فاطمه زهرا عليهاالسلام و پس از فاطمه ملك على و فرزندان فاطمه، حسن، حسين، زينب و ام كلثوم عليهمالسلامبود، بازنگرداند، چه رسد به ديگر موارد، از جمله موردى كه در خطبه خود بدان تصريح كرد.
ما با استناد به كتاب، سنّت و عقل، بر اين باور هستيم كه روش حكومت اسلامى «ناديده گرفتن گذشته» است و حكومت اسلامى درباره مسائل حال و آينده مىانديشد، نه درباره مسائل گذشته، مگر آنكه مسأله گذشته تا حال ادامه پيدا كند، مانند كافرانى كه پس
1) . سوره توبه، آيه 84.
از اسلام آوردنشان در بدنشان نجاست وجود داشته باشد يا در خانههايشان شراب يا گوشت خوك وجود داشته باشد. اين موارد قابل چشمپوشى نيست، چون مثل مسأله آينده است، اما نسبت به گذشته، خداى منان از گذشته، گذشته است.
واقعيت اين است كه اگر مسلمانان منحرف و روى برتافته بدانند كه روش حكومت در اسلام چنين است، حتماً باور خود را درباره مجازات اسلامى تغيير داده، در زير بيرق اسلام در مىآيند و بدين وسيله نهضت اسلامى پيشرفت كرده، خواهد توانست مردم را گرد خود جمع كند تا جايى كه - به خواست خداى سبحان - به قدرت دست پيدا كند. اين فرايند، در اصطلاح فقه اسلامى قانون «اهمّ و مهمّ» نام دارد. فقيهان براى اين قانون در كتاب جهاد، مثالهايى را ارائه مىكنند و به عنوان نمونه: وقتى كافران از مسلمانان در جنگ به عنوان سپر انسانى استفاده مىكنند، امير بين دو چيز داير است، كشتن مسلمانانى كه كافران آنان را سپر خود قرار دادهاند و شكست دادن كافران متجاوز و پرهيز از كشتن مسلمانان. در مورد دوم، كافران پيشروى كرده، تباهى و فساد به بار خواهند آورد. در اين حالت فقيهان مىگويند: مسلمانان كه سپر قرار داده شدهاند كشته شوند تا به كافرانى كه پشت سر ايشان پناه گرفته دسترسى يابند و در اين صورت، قاتل و مقتول در بهشت خواهند بود، زيرا اين نحوه مردن، كشته شدن، در راه خداست.
فقيهان براى اين قاعده مثال ديگرى به اين نحو ارائه مىكنند كه اگر ستمگرى انسانى را بين بريدن دست و بريدن سر مخيّر ساخت، در اين صورت عقلاً و شرعاً بر او لازم است كه دست را قطع كند، زيرا قطع دست به مرگ نمىانجامد، اما قطع سر جان فرد را مىگيرد. از اينرو اهم بر مهمّ مقدم مىشود. براى اين قانون مثالهاى فراوانى متصور است.
نتيجه اينكه بايد اصل «ناديده گرفتن گذشته» را برنامه حكومت اسلامى قرار داد. دقيقاً همانگونه كه امام رضا عليهالسلامفرمود و على بن ابىطالب عليهالسلامآن را به كار گرفت و نيز آنگونه كه قانون اهمّ و مهمّ - عقلاً و شرعاً ثابت است - اقتضا مىكند. اگر حكومت چنين كند، كسانى كه در كشورهاى اسلامى زندگى مىكنند، و در طول حكومتهاى پيشين دچار
لغزشهايى شده، اما بر سر راه نهضت مانع تراشى نكرده، بلكه نهضت را در راه رسيدن به هدفش يارى كردهاند، آرامش خاطر خواهند يافت.
پاكسازى به سبك حكومتهاى كمونيستى و يا انقلابى كه غالبا در اينگونه حكومتها ديده مىشود، در حكومت اسلامى وجود ندارد، چرا كه اين قبيل حكومتها، وقتى به قدرت مىرسند با شعار پاكسازى، گروهى از كارمندان را اخراج مىكنند و گاه اين كار را هر دو سال يك بار انجام مىدهند، چنانكه روسيه كمونيست و چين كمونيست آن را انجام دادند. پاك سازى به اين مفهوم در حكومت مترقى اسلامى يك ميليارد مسلمان. وجود ندارد. بنابراين متوليان نهضت و حكومت بايد از اجراى اين دست سياستها پرهيز كرده، حتى قبل از دستيابى به قدرت از اين سياست دورى كنند و عملاً دورى از آن را به اجرا بگذارند، يعنى پس از دستيابى به حكومت هيچ كس را به اين مفهوم پاكسازى نكنند، زيرا حكومت اسلامى، حكومت كينه، ديكتاتورى، و تصفيه حسابهاى باندى نيست، بلكه پاكسازى منش حكومتهاى كينهتوز و خودكامهاى است كه احزاب و آزادىها در آن وجود ندارد. ديگر هدف حكومتها از پاكسازى وارد كردن دوستان خويش به درون قدرت و بيرون كردن افراد پيشين است.
اسلام چنين نيست، كه دينِ گذشت، رحمت، عفو و جذب شايستگان و شايستگىها است، البته شايستگى به مفهوم اسلامى آن و نه به معنايى كه حكومتها در پى آن هستند. اسلام شايستگىها را در هر كس و هر جا كه پيدا كند، چه در كارمندان پيشين و چه افرادى كه حكومت جديد مىخواهد آنان را وارد كار كند، در نظر مىگيرد. اين چيزى است كه اسلام آن را لحاظ مىكند، چون دين شايستگىهاست و در آن فرقى بين پيشين و پسين نيست. به همين جهت پيامبر اسلام را مىبينيم كه گروهى از مشركين پيشين را كه اسلام آورده بودند وارد حكومت كرد و آنان را اميران قبايلشان قرار داد. اميرمؤمنان عليهالسلام نيز
گروهى از حاكمان و اميران پيشين را در محل كارشان ابقا كرد و فقط گروه خاصى را از كار بركنار نمود كه تودههاى مردم با آنان مخالف بودند، وانگهى عدم شايستگى آنان نيز اثبات شده بود. جان سخن اينكه اسلام شايستگىها را در نظر مىگيرد.
روايت شده است كه: «فردى كافر و مستحق قتل را نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آوردند. در آن حال جبرئيل بر حضرت نازل شد و گفت: اى رسول خدا، خدايت سلامت مىرساند و مىگويد از اين فرد درگذر، چون انسان كريمى است. پيامبر صلىاللهعليهوآله به آن شخص فرمود: تو بخشوده شدى، هرجا كه مىخواهى برو. او پرسيد: چرا اى محمد؟ پيامبر صلىاللهعليهوآلهفرمود: چون جبرئيل به من خبر داد كه تو كريم و بخشندهاى و خداوند، انسان كريم را دوست مىدارد»(1).
همين امر موجب اسلام آوردن آن شخص گشت. رسول خدا صلىاللهعليهوآله در اين فرد كرامت را مورد توجه قرار داد و او را بخشود، با آنكه وى مشرك بود و دست به كارى زده بود كه از نظر قوانين اسلامى مىبايست كشته مىشد.
بنابراين، اگر در بين كارمندان پيشين شايستگىهاى ايمانى وجود داشته باشد كه در آينده نيز آنان را پايبند كند و بتوانند كارهايى را كه به آنان محول مىشود، به نيكى انجام دهند، در كارشان ابقا مىشوند، چرا كه اسلام از گذشته افراد در مىگذرد، اما اگر افراد نادرى وجود دارند كه فاقد شايستگى هستند، خودشان نيز مىپذيرند كه شايستگى و اميد ماندن در حكومتهاى غير اسلامى را ندارند، چه رسد به حكومت اسلامى نو پا.
البته كسى هم كه از كارى كنار گذاشته مىشود. بايد حكومت به او كارى بدهد كه مناسب او باشد و اگر فرد معاف شده از وظيفه، توان انجام كارى را نداشته باشد حكومت بايد او را اداره كند. اين شيوه را در رفتار على عليهالسلام مشاهده مىكنيم. وقتى اسيران ايرانى را به مدينه آوردند، خليفه وقت مىخواست آنان را به بردگى گيرد، اما آن حضرت، فرصت اين كار را از خليفه گرفت، بدين ترتيب كه سهم خود را از آن اسيران بخشيد و آنان به همان اندازه آزاد شدند و وقتى بنىهاشم اين كار را از امام ديدند، آنان نيز سهم خود را از
1) . وسائل الشيعه، ج 9، ص 17.
اسيران ايرانى بخشيدند.
در فقه اسلامى آمده است كه هرگاه آزادى در جايى به وجود آمد، تسرّى پيدا مىكند، به گونهاى كه امكان ندارد فردى براى هميشه نيمه آزاد و نيمه عبد باقى بماند. از اينرو همه آنان آزاد گشتند. وقتى خليفه وقت به امام عليهالسلام گفت كه تصميم مرا در مورد اينان خراب كردى، امام به او فرمود: آرى، چون رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: «إرحموا عزيز قوم ذل(1)عزيز قومى كه خوار گشته است، ترحم كنيد» و اين افراد، عزيزان قوم خود بودند و من در مورد آنان به وصيّت رسول خدا صلىاللهعليهوآله عمل كردم.
امام عليهالسلام اينان را كه كافر بودند و به جنگ مسلمانان و اسلام آمدند آزاد كرد، چون افراد شايسته و عزيز ملت خودشان بودند. بعدها تاريخ شايستگى اين گروه را به اثبات رساند و در موارد معروفى به مرحله والايى دست يافتند.
آرى اسلام بر محور شايستگىها مىچرخد، نه بر محور ديكتاتورى و انتقامگيرى. وانگهى سوابق افراد بر پايه قانون «خدا گذشتهها را ناديده مىگيرد و از آن مىگذرد» لحاظ مىگردد. پس هركه شايستگى اسلامى داشته باشد در قدرت مىماند و هركه از اين ويژگى برخوردار نباشد خود مىپذيرد كه نبايد در حكومت بماند، چنانكه در حكومتهاى امروزى كسى كه نتواند در منصب خود كار كند، بازنشسته مىشود. اسلام آمده است تا بندگان خدا را از بندگى مردم رهايى بخشيده، به بندگى خداوند در آورد. اين سخن را در جنگى كه بين مسلمانان و ايرانيان در گرفت، مرد مسلمانى به رستم فرخزاد سردار ايرانى گفت. وقتى فرمانده ايرانى در ماجرايى مفصل و پس از گفتگوى طولانى خطاب به آن مرد گفت: اگر ما ايمان بياوريم و به احكام اسلام ملتزم شويم آيا شما مسلمانان به كشورتان باز مىگرديد؟ مرد مسلمان گفت: آرى به خدا، ما براى مال، مقام و امثال آن به اين سرزمين
نيامدهايم، بلكه آمدهايم تا بندگان خدا را از پرستش مردم به پرستش خدا گرايش دهيم».
اسلام دين استعمار و كينه نيست كه به گذشته بنگرد، بلكه به آينده مىنگرد و گذشته را
1) . بحار الأنوار، ج 2، ص 44.
مىبخشد و عفو مىكند و در چنين حكومتى اگر كسى شايستگى داشت در منصب خود باقى مىماند. نقل شده است: در يكى از جنگها اسيرانى را پيش پيامبر صلىاللهعليهوآلهآوردند. پيامبر صلىاللهعليهوآله با ديدن آنان لبخندى زد. يكى از اسيران بىپروا گفت: اى محمد، ما را اسير كردهاى، حال لبخند مىزنى؟ پيامبر صلىاللهعليهوآله مطلبى به اين مضمون فرمود: من از آنرو لبخند زدم كه مىخواهم شما را به سوى خوشبختى و بهشت هدايت كنم و شما مىخواهيد به سوى بدبختى و جهنم فرار كنيد.
رسول خدا صلىاللهعليهوآلهمىخواست مردم را به سوى خير دنيا و آخرتشان بكشاند و در پى ديكتاتورى، ثروت و مقام نبود تا از اين رهگذر براى خود شكوه و عظمت دست و پا كند، آنسان كه خسروان، قيصرها و حاكمان ديگر به جهت رسيدن به دنيا انجام مىدهند. پس تا زمانى كه اسلام دين شايستگىها باشد، وقتى به حكومت رسيد، بايد چشم پوشيدن بر گذشته را روش خود قرار دهد و شايستگى هاى در آينده را لحاظ دارد. در اسلام پاكسازى كارمندان به مفهوم قلع و قمع كردن آنان مطرح نيست؛ چيزى كه در بسيارى موارد آن پاكسازى به معناى لگدمال كردن شايستگىهاست و به قدرت رساندن مزدوران، فرصت طلبان و وابستگان به حاكم ديكتاتور است و البته اين تعامل از اخلاق اسلامى نيست. از خداى سبحان خواستاريم كه ما را براى اجراى اسلام موفق بدارد و فرجام كارمان را به خير گرداند تا روشمان همان روش اسلام باشد، و خداوند دهنده توفيق است.
روش حكومت بايد دو ويژگى داشته باشد:
بنابراين اگر عالمان در كشورها پراكنده باشند، مثلاً در پاكستان، در ايران، در عراق، در مصر و در ديگر كشورها حضور داشته باشند، اينان، پس از آنكه امت، افراد صالح را از بينشان برگزيد، مجلسى براى اداره كارهاى جامعه بر پايه اكثريت آرا تشكيل مىدهند.
مقصود از صلاحيت، فقط در فهم احكام شرعى نيست، چون احكام شرعى روشن است، بلكه بايد در تطبيق احكام شرعى بر قضاياى زمنى (وضعى) نيز صلاحيّت داشته باشند. در سايه رهبرى اين دانشمندان مشاور، احزاب اسلامى آزاد شكل مىگيرد، يعنى احزاب اسلامى آزادى وجود خواهند داشت كه در فضاى كاملا اسلامى فعاليت خواهند كرد، گرچه اينان در زمينه تطبيق و اجراى احكام، برداشتهاى گوناگون خواهند داشت. مثلاً ممكن است حزبى در مورد همسايهاى متجاوز، جنگ را برگزيند و حزب ديگرى به صلح باور داشته باشد. يا آنكه حزبى به پيشرفت در تقويت بنيان اقتصاد كشاورزى معتقد باشد و حزب ديگرى صلاح را در پيشرفت و تقويت اقتصاد صنعتى ببيند.
همچنين اختلاف برداشتهاى ديگر در چارچوب اسلامى باشد، نظير اختلافى كه بين مراجع فقيه در احكام فقهى با توجّه به درك آنان از كتاب، سنّت، اجماع و عقل به وجود مىآيد. اين اختلافها بايد طبق معيارهايى باشد كه اسلام آن را قبول دارد. اين احزاب آزاد اسلامى موجود در همه جهان اسلام بايد مدرسهاى باشد براى سياست اسلامى و پيشرفت اقتصادى، اجتماعى و سياسى. بنابراين پس از مشورت در اصل حكومت و تشكيل مجلس اعلاى فقيهان كه در واقع بالاترين قدرت جامعه خواهند بود، نوبت به
1) . وسائل الشيعه چاپ آل البيت، ج 27، ص 91.
احزاب آزاد خواهد رسيد و انتخابات براى مجلس شوراى ملّى و مجلس سنا تحقق خواهد يافت. البته مقصود از مجلس سنا، مجلسى است كه از فقهاى بزرگ و آگاه به سياست و يا سياستمداران بزرگ و متدين تشكيل شود و بايد طبق معيارهاى اسلامى باشد. مجالس سنا در كشورهايى چون انگليس و آمريكا، بازيچهاى است در دست دولت كه وابستگىشان در جريانها و رخدادهاى مشهور، بر كسى پوشيده نيست.
در هر صورت اين، اساسنامهاى براى حكومت مشورتى، مجلس فقها و احزاب آزاد است كه از روزنامه، مجلّه، جمعيّت، برنامههاى راديوئى و تلويزيونى و جز آن برخوردار هستند. اين احزاب در راه تقويت كشورهاى اسلامى، پيشگيرى از ستم بر مردم، جلب رضايت آنان، جذب جوانان و ديگر عرصهها رقابت خواهند كرد. از سوى ديگر عناصر ماندگارى حكومت اسلامى مورد انتظار يك ميليارد مسلمان، بر پايه آزادى عقيده، آزادى بيان و آزادى در كار خواهد بود، زيرا اسلام، ديكتاتور نيست و خداى متعال فرموده است:
«لاَ إِكْرَاهَ فِى الدِّينِ...»(1)«در دين هيچ اجبارى نيست».
نيز فرموده است: «وَ إِنْ أَحَدٌ مِّنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجَارَكَ فَأَجِرْهُ حَتَّى يَسْمَعَ كَلَمَ اللَّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ...»(2)«و اگر يكى از مشركان از تو پناه خواست، پناه بده تا كلام خداوند را بشنود و سپس او را به جايگاه امنش برسان».
همه مىدانيم كه كافران پيش رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىآمدند و با او مناقشه مىكردند و پيامبر به نيكوترين روش با آنان مجادله مىكرد، چنانكه خداى متعال دستور داده، فرموده است: «اُدع إلى سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتى هي احسن...(3)با اندرز و پند نيكو به راه پروردگارت دعوت كن و با آنان به [شيوهاى] كه نيكوتر است، مجادله نماى».
آنان با اميرمؤمنان على عليهمالسلام و ائمه اطهار عليهمالسلامنيز چنين مناقشه مىكردند.
بنابراين در اسلام آزادى عقيده و آزادى ابراز عقيده و آزادى كار، كشاورزى، تجارت،
صنعت، حيازت مباحات، در اختيار گرفتن زمين، شكار، سفر، اقامت، خانهسازى و عمران و ايجاد باغ و غيره آزاد است. و حكومت بايد اين آزادىها را براى مردم فراهم كند. البته بايد در زمينه آزادىها از قبيل قوانين احياء موات و امثال آن، قوانين اسلامى لحاظ شود.
لازم است روش دولتى - كه به خواست خدا به هنگام تحقق يافتن حكومت اسلامى - به وجود مىآيد، به گونهاى باشد كه همه مردم از آزادى برخوردار باشند، حتى شهروند مشرك مجبور به ترك شرك نگردد. گاوپرستان، وطنپرستان، بتپرستان، آتشپرستان و جز آنان با زور سر نيزه و زندان، مجبور به ترك اعتقاداتشان نشوند. بايد توجه داشت كه پيامبر صلىاللهعليهوآلهو على بن ابىطالب عليهالسلام آنان را به ترك باورهايشان مجبور نكردند. بخشى از اين آزادىها را در نوشتههايمان از قبيل: الفقه: الجهاد، الحكم في الاسلام، الى حكم الاسلام، هكذا الاسلام، نريدها حكومة اسلامية، الى حكومة الف مليون مسلم و غير آن ذكر كرديم.
«عدم آزادى» يك قانون استثنايى است، همانند ديگر قوانين اضطرارى از قبيل اضطرار براى خوردن گوشت مردار و شرب خمر. بنابراين، آزادى اصل است و عدم آزادى امرى نادر و استثنايى است. البته بديهى است كه آزادى در چارچوب شناخته شده اسلامى خواهد بود، يعنى نه آزادى افسارگسيخته چنانكه در كشورهاى غربى وجود دارد و سرمايهدارى بر آن چيره است و آن را از واقعيت تهى كرده است و نه سركوب شده، بسان آنچه در كشورهاى كمونيستى رخ مىدهد كه در آن ديكتاتورى تكحزبى، ديكتاتورى حكومت و ديكتاتورى طبقه كارگر، چنانكه خود چنين مدعىاند [، اما كارگر هيچ اراده و اختيارى ندارد] در آن حاكم است. اين، مقوله دوم در روش حكومت در اسلام است.
الف. حفظ عدالت اجتماعى، تا مبادا كسى به ديگرى تجاوز كند.
ب. حفظ كشور از تجاوز دشمنان خارجى.
ج. پيشبرد جامعه در همه زمينههاى زندگى، مانند: سازماندهى، بهداشت، كار، صنعت، كشاورزى، فرهنگ، اقتصاد، معنويت، فضيلت، تقوا، ايمان و غير آن.
حاكم در كشورهاى اسلامى فردى ديكتاتور نيست و به تعبير اميرمؤمنان عليهالسلام «ليس سبعا ضاريا؛ درندهاى خونريز نيست» كه اموال و آزادىهاى مردم را مصادره و آنها را سركوب نمايد و رفتارشان را محدود كند. در روش حكومت اسلامى، اموال و آبرو و جان و آزادى مردم حتى كافرانى كه در كشورهاى اسلامى زندگى مىكنند، در امنيّت، سلامت، رفاه و آسايش است. در حديث است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله خالد بن وليد را به سوى گروهى از كافران گسيل داشت. آنان اظهار اسلام كردند، اما خالد جمعى از آنها را كشت. پيامبر صلىاللهعليهوآلهدست خود را بالا برده، فرمود: خدايا، من از كرده خالد بيزارى مىجويم (و اين جمله را سه بار تكرار فرمود). وقتى خالد نزد رسول خدا آمد، پيامبر صلىاللهعليهوآلهاو را به جهت رفتارش نكوهش كرد. خالد گفت: اى رسول خدا، آنان از روى كيد، نيرنگ و دروغ اظهار اسلام كردند.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: «آيا دلهايشان را شكافتى؟» يعنى از درونشان به كيد و دروغ آنها در مورد مسلمان شدنشان آگاه شدى؟ آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله مبلغى مال (درهم و دينار) به على عليهالسلام داده، و فرمود: نزدشان برو و ديه كشتگانشان را بپرداز. على عليهالسلامنزد آنها رفته، آنها را راضى كرد و ديهشان را پرداخت. امام عليهالسلام حتى خسارت حيواناتى را كه با آنها كشته شده بودند، پرداخت. آنگاه مقدارى پول به جهت هراس و ترسى كه بر زنان وارد شده بود پرداخت و نيز هرچه از اموالشان از بين رفته بود حتى زانوبند شترانشان را جبران كرد(1).
بايد توجه داشت كه داورى و حكومت اسلام چنين است، نه آنكه طبق خواسته نفس، حاكم به مصادره، ترور، كشتار و خونريزى بپردازد. آزادىهاى اسلام همچون آزادىهاى غربى نيست، چرا كه در غرب، آزادىهاى نيمبندى وجود دارد كه در اختيار سرمايهدارى است، و مانند آزادىهاى دروغين شرق نيز نمىباشد، زيرا در آنجا [كه شعار حمايت از كارگر و كشاورز سر داده مىشود،] كارگر و كشاورز بيش از هر طبقهاى سركوب مىشود. از خدا مىخواهيم ما را در برپايى حكومت اسلامى جهانىِ مبتنى بر كتاب و سنّت و براى آزادى انسان از هر نوع سركوب و استثمار موفق كند كه اين كار بر خداوند دشوار نيست.
1) . ر.ك: علل الشرائع، صدوق، ج 2، ص 474؛ الإرشاد، مفيد، ج 1، ص 139 و جز آن و غالب منابع اهل سنت.
هر حكومت نوپايى با دستهاى مشكلات روبهرو مىشود و بدون ترديد حكومت جهانى اسلامى نيز پس از برقرارى، با آن مواجه خواهد شد. موضع اسلام در برابر آن مشكلات چه خواهد بود؟ در حقيقت نهضت آگاه و بيدارِ اسلامى زمانى به حكومت دست خواهد يافت كه همه دردها را بشناسد و براى هر مشكل احتمالى كه در آينده چهره مىنمايد راه حلى بيابد. بسيارى از كسانى كه مشكلات حكومت پيشين را نمىشناسند و از راه حل آنها خبر ندارند در مشكلات و چالشهاى بىپايان گرفتار مىگردند و در نهايت، بسيارى سقوط كرده و حكومتشان فرو مىپاشد، چه اينكه تاريخ از اين رخدادها بسيار براىمان گفته و نمونههايى از آن را نيز در روزگارى نزديك ديدهايم. از جمله اين مشكلها، تناقض و اختلافاتى است كه حكومت از درون خود كه در آن اختلافات بسيارى را نهان ساخته، سر بر مىآورد و اين اختلافها گاه به جايى مىرسد كه مثلى را تداعى مىكند كه مىگويد:
«گربه تولههايش را مىخورد»؛ چيزى كه در بسيارى از انقلابهاى روزگار خود ديدهايم.
مشكل ديگر، در نحوه برخورد حاكمان جديد با نهادها و اداراتى نهفته است كه قبلاً در كشور وجود داشته، از قبيل: ارتش، پليس، سازمان اطلاعات، وزارتخانهها و امثال آنها، زيرا اين سازمانها با حكومت جديد تناقض طبيعى دارند.
مشكل بعدى: شيوه برخورد حكومت با افراد و جريانهاى بىطرف است، افراد ساكت و بىتحركى كه نه دوستى مىورزند و نه دشمنى مىكنند، اما ركودشان موجب مشكلات مىگردد، زيرا انسان فعال همواره با انسان بىتحرك در تناقض است.
مشكل ديگرى كه وجود دارد، مشكل متوليان حكومت و دشمنان داخلى آنهاست، زيرا به طور طبيعى براى هر حكومتى دشمنانى وجود دارد، حتى اگر اين دشمنان از حمايتى خارجى برخوردار نباشند، چون افكار جامعه گوناگون است و حسد و كينه و امثال آن نيز وجود دارد، اگرچه حكومت صد در صد درست باشد. در قرآن آمده است:
«أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَآ ءَاتَهُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ...»(1)«بلكه به مردم، براى آنچه خدا از فضل خويش به آنان عطا كرده رشك مىورزند».
اين مسأله به جهت فقدان تقوا، امرى طبيعى است و شاعر خطاب به على عليهالسلام سروده:
إن يحسدوك على عُلاك فإنّما *** متسافل الدرجات يحسد من علا
«اگر بر والايى تو حسادت مىكنند، فرومايگانى هستند كه به بلندمرتبگان حسد مىورزند».
ديگر مشكل حكومت، با مخالفان و دشمنان نظام است كه كشور را ترك كرده، در جايى استقرار يافتهاند كه نظام به آنان دسترسى ندارد.
مشكل بعدى در اين مقوله، مشكل حكومت با كشورهاى همسايه است، چرا كه اين دولتها نمىتوانند حكومتى را تحمل كنند كه در حال پيشرفت است، اما خود عقبمانده باشند. وانگهى مردم به طور طبيعى گرد حكومت جديد جمع مىشوند، گرچه اين گرد آمدن فقط قلبى باشد. با اين احوال چگونه ممكن است حكومتى يا فرمانروايى خارج از جهان اسلام بپذيرد كه دلهاى مردم با حكومت جديد باشد.
اينها مشكلاتى است كه بسيارى از متولّيان نهضتها مدنظر قرار نداده، يا آنها را موقتى و كوچك مىپندارند يا فكر مىكنند كه نبايد به آنها توجّه كرد، اما اين درست نيست، زيرا در مثل است كه «قطره قطره جمع گردد وانگهى دريا شود» يا «سيل از قطرهها و سپاه از افراد فراهم مىآيد». نيز در اين مورد مثل معروفى است كه پيشتر بيان شد كه مىگويد: سه چيز است كه كوچكش بزرگ و اندكش بسيار است: دشمن، بيمارى و آتش.
بنابراين، بر ما كه در راه ايجاد حكومت يك ميلياردى مىكوشيم، لازم است اين مشكلات را به طور جدّى مدنظر قرار داده، بدان بينديشيم و براى آن راه حلّ درستى پيدا كنيم؛ راهحلهايى كه بايد در چارچوب زير قرار گيرد:
1) . سوره نساء، آيه 54.
ستم را نابود مىكند.
بايد دست اندركاران حكومت، سياست اسلامى را در پيش گيرند، آنجا كه قرآن كريم مىفرمايد: «ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جَدِلْهُم بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ»(1)«با حكمت و اندرز نيكو به راه پروردگارت دعوت كن با آنان به [شيوه ]نيكو مجادله نماى».
مدارا كردن با دشمنان و در حد امكان، كاستن از شمار آنان. اين كار با پرداخت، مال، دادن منصب، كاستن از فضاى خشونت و تلطيف فضا و امثال آن ممكن مىشود. بدين ترتيب، مخالفان، افراد بىتفاوت و غير فعال، تشكيلات نظام پيشين و امثال آن نخواهند توانست از قدرت حكومت بكاهند.
سير صعودى آرام. زيرا رشد تدريجى، زوال در پى دارد و رشد شتابان، نابودى شتابان به دنبال دارد. به ديگر بيان نبايد حكومت فكر كند كه مىتواند در يك شبانهروز همه معيارها را تغيير دهد و هر چيزى را در جاى خود قرار دهد. ما بايد پيامبر اسلام را در برپا داشتن احكام خدا و اجراى آن الگو و نمونه خود قرار دهيم، چه اينكه ايشان احكام اسلامى را به تدريج اجرا كرد و از اينرو توانست حكومتى استوار ايجاد كند. بر حكومت اسلامى لازم است كه در اجراى قوانين اسلام به صورت تدريجى و طبق برنامهاى معقول و مطالعه شده، قانون اهمّ و مهمّ را در نظر بگيرد. حال اگر ما چنين كنيم و راه حلهاى خردمندانه را در پيش بگيريم حتماً پيشرفت خواهيم كرد.
حكومت بايد به تمام معناى كلمه، شورايى باشد، نه به صورت صورى. بايد توجه كرد كه نه عكس شير، درنده نه عكس حلوا، شيرين نه عكس دارو، شفابخش است، بلكه واقعيتها هستند كه تأثير مىگذارند. وقتى حكومت را شورايى قرار داديم و همه قواى موجود در داخل را كه علاقهمند به اسلام هستند از قبيل: رهبران، دانشوران، سخنوران، فرهنگيان، وكيلان، مهندسان، پزشكان و غير آنان را در حكومت وارد كنيم، تنها اندكى از مشكلات باقى خواهد ماند كه قادر نخواهد بود حكومت را براندازد يا بىاعتبارش كند.
1) . سوره نحل، آيه 125.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله با اين روش خردمندانه و حكيمانه به مصاف مشكلات حكومت اسلامى رفت. يكى از مورخان مىنويسد: وقتى عدى بن حاتم سيطره پيامبر صلىاللهعليهوآله را ديد از حجاز به شام گريخت و به دشمنى با حكومت جديد پرداخت، ولى يكى از دوستان وى نامهاى به او نوشت و يادآور شد كه محمد پيامبر است، نه پادشاه. پيامبر رحم مىكند، مهر مىورزد، نيكى مىكند و مشورت مىنمايد. او عاقل، دورانديش، مدير و مدبر است. پس دليلى براى فرار نيست، به سرزمين خود برگرد. عدى كه به دوستش اعتماد داشت، بازگشت. وقتى بازگشت، بيرون مسجد رسول خدا صلىاللهعليهوآله ايستاد. وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله از مسجد خارج شد، عدى ديد كه پيرزنى در برابر پيامبر صلىاللهعليهوآله ايستاد و از وى چيزى پرسيد و پيامبر با مهر و لطف ايستاد و به پرسشهاى او پاسخ داد و مشكل او را حل نمود.
عدى پيش خود گفت: اين مرد، پادشاه نيست و اين منش شاهان و اميران نيست، بلكه اخلاق پيامبران و مرتبطان با آسمان است. وقتى عشق پيامبر صلىاللهعليهوآله در دل او جاى گرفت، نزد پيامبر آمد و خود را معرفى كرد چون پيامبر صلىاللهعليهوآله او را شناخت، گرامىاش داشته، مورد لطف قرار داده، با خوشرويى، احترام و مهربانى با او برخورد كرد و به خانه خويش برد. چون عدى، اخلاق خوش و سعه صدر پيامبر را ديد به دست حضرتش مسلمان شد. پس از آنكه از نزد پيامبر صلىاللهعليهوآلهبيرون آمد، دوستش از او پرسيد: چه شد كه اسلام آوردى؟ گفت: اسلام آوردم زيرا اخلاق پيامبران و ويژگىهاى رسولان را در او ديدم.
ما نيز مىتوانيم از سيره رسول خدا صلىاللهعليهوآله و سيره اميرمؤمنان و ائمه اطهار عليهمالسلام و ديگر پيامبران براى چگونگى حلّ مشكلات حكومت الگو بگيريم و توفيقدهنده خداست.
رهبران نهضت كه در پى دستيابى به حكومت اسلامى جهانى هستند بايد دو نكته را در نظر داشته باشند:
بنيانگذارى حكومت اسلامى يك ميلياردى. حال اگر نابود كردن و باز ساختن را مستلزم وجود صد عنصر بدانيم، يك عنصر آن نابود كردن و نود و نه عنصر آن بازسازى است. بايد توجه داشت كه ساختن، نيازمند افرادى است كه خلأ ناشى از بين رفتن نظام پيشين را پر كنند، چرا كه بىهيچ ترديدى نظام پيشين تشكيلات، بنيان، افراد، كادرها، مؤسسات و امثال آن داشته است. لذا وقتى كشور آنها را از دست مىدهد وجود مؤسسههاى ديگرى را مىطلبد كه جايگزين آن شود تا خلأ ناشى از سقوط نظام پيشين را پر كند و اين كار سادهاى نيست. از اينرو رهبران نهضت، بايد براى اين امر دو كار را تدارك ببينند:
الف. به تربيت كادر حكومتى كامل اهتمام ورزند، بدين معنا جمعى را براى امنيّت، جمعى را براى پليس، گروهى را براى وزارتخانهها، عدهاى را براى سفارتخانهها، شمارى را براى فرماندهى ارتش، برخى را براى امداد، گروهى را براى رسانهها، عدهاى را براى برنامهريزى و نيز براى كارهاى ديگر افرادى را تربيت كنند و در واقع حكومت سايه تشكيل دهند تا با از بين رفتن حكومت، متصديان نهضت، بتوانند خلأ پيش آمده در مراكز گوناگون، رهبرى، ارتش، پليس، امنيت، امداد، رسانه، بانك و جز آن را پر كنند.
ب. عناصر مطلوب و سالم حكومت سابق را كه عضو نهضت هم نيستند، جذب نموده تا خلأ موجود را پر كنند و بدين ترتيب، از بروز بدبينى مردم نسبت به حكومت جديد جلوگيرى كند تا مبادا حكومت پيشين را بهتر از حكومت جديد بخوانند.
هر دوى اين امر يعنى تربيت افراد و جذب ديگران، به برنامهريزى سالم و انديشهاى فراگير و گسترده همراه با سعه صدر نياز دارد، و گرنه حكومت با دو خطر مواجه خواهد گشت، يكى نارضايتى مردم است، چون خواهند ديد كه حكومت نمىتواند حتى به مقدار حكومت هاى پيشين به اداره آنان اقدام كند و خطر دوم اين است كه حكومتهاى استعمارگر شرقى و غربى خلأ موجود را پر خواهند كرد، زيرا حكومت به ظرفى مىماند كه ممكن نيست از هوا، مايع، جامد و امثال آن تهى بماند. وقتى انسان نتوانست ظرف را پر كند، قطعا هوا يا غير هوا - در صورتى كه مثلاً در مسير آب باشد - آن را پر خواهد كرد.
كبريت احمر - چنانكه در بعضى تاريخها آمده است - كنايه از بخشى از دانشِ شيمى است كه به وسيله آن از مس طلا مىساختند. آرمانگرايى هميشه كارآمد نيست و اگر چنين كسى نتواند آرمانهايش را تحقق بخشد، در نتيجه با شكست روبهرو شده و امور، بدتر از گذشته خواهد شد. لذا پيامبر صلىاللهعليهوآله در حكومت مبارك خود از دستپروردگان خود از جمله: حضرت على عليهالسلام، حمزه، اسامه، زيد، ابوذر، سلمان، مقداد، عمار و نيز از افرادى كه خود تربيت نكرده بود، مانند ابوسفيان و جز او بهره گرفت. اين اقدام پيامبر صلىاللهعليهوآلهاز آن جهت بود كه مىبايست ميان خالى گذاشتن نقاط حساس و در نتيجه تسلط ايران، روم و ديگر دشمنان و بين پر كردن موقتىِ آن تا تأمين نيروى شايسته و افراد ايدهآل كه خلأها را پر كنند، يكى را انتخاب كند. در نتيجه پيش داشت اهم بر مهمّ را برگزيد. بين حكيمان مثل مشهورى است كه مىگويد: «وجود ناقص بهتر از عدم همه جانبه است»، بلكه وجود ناقص خير و عدم تام - چنانكه معروف است - شرّ است، زيرا عدمها شرّ هستند.
نيز مىبينيم كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله افرادى چون زيد بن حارثه و جعفر بن ابىطالب را در حكومت به كار گمارد و هم در كنار آنها از عمرو بن عاص و معاويه سود برد. حضرت على عليهالسلام نيز در حكومت و روش خود هم از افراد نمونه و آرمانى، مانند: امام حسن عليهالسلام امام حسين عليهالسلام و مالك اشتر بهرهمند گشت و در عين حال از افراد ديگرى هم براى پركردن خلأها بهره گرفت از قبيل: اشعب در مقام فرماندهى سپاه، ابوموسى در جايگاه
1) . كافى، ج 2، ص 242.
امارت و شريح در منصب قضاوت. همه اينها به اين جهت بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله و امام عليهالسلام امر را داير مدار آرمانگرايى كه پيش از آنكه خلأها را با كادرهايى پر كند، اصل حكومت سقوط خواهد كرد و بين جمع آرمانگرايى و واقعيّت ديدند تا طبق قانون اهمّ و مهمّ عمل كنند و تا آنكه خداى متعال افرادى آرمانى فراهم آورد كه خلأها را پر كنند.
آنچه لازم به نظر مىرسد اين است كه بين آرمانگرايى و واقعيت و بين كادرهايى كه تربيت شده و اشخاص بيرونى را كه جذب شده و بودشان بهتر از نبودشان است جمع گردد. حال اگر حكومت بين آرمانگرايى و واقعبينى جمع نكند، خلأ باقى مىماند و دشمنان براى ضربه زدن به اسلام و دولت اسلامى از آن خلأ استفاده خواهند كرد.
حاكمان بايد تا سرحد ممكن آرمانگرا باشند، چه اينكه اين ويژگى - آنسان كه به واقعيت زيان نرساند و آميزهاى از واقعيت و آرمانگرايى باشد، چنانكه در فصل قبل بيان شد - موجب اطمينان يافتن مردم نسبت به حكومت شده، افزون بر مسلمانان، غير مسلمانان را نيز گرد حكومت اسلامى فراهم مىآورد و اين نه تنها به نفع مسلمانان كه به سود غير مسلمانان نيز مىباشد، زيرا انسان همواره در پى دستيابى به خوراك، پوشاك، نوشيدنى، خانه، وسيله سوارى و حكومت مطلوب است. وقتى مردم ماهيت حكومت اسلامى و امتيازات آن را ببينند و بدانند كه موجب آسايش، آرامش، رفاه و پيشرفت است، قطعا گرد آن جمع و گروه گروه وارد دين الهى مىشوند و اگر اسلام را قبول نكنند، قوانين اسلام را در كشور خودشان به اجراء مىگذارند واين چيزى است كه تاريخ گوياى آن مىباشد.
وقتى شرق و غرب درخشش، زيبايى، نيكى و عدالت اسلام را ديدند چيزهايى بسيار از قبيل: پاكيزگى، نظام، زيبايى، دانش، فرهنگ، تربيت و صنعت را كه مسلمانان نخستين بدان متّصف بودند برگرفتند. لذا دست اندركاران نهضت بايد به گونهاى برنامهريزى كنند كه روش حكومت الگو باشد و الگو شدن با چند امر تحقق مىيابد:
زهدورزى حاكمان، يعنى حاكمان در زندگى دنيايى خود زاهد باشند و دل به شكوه آن نبندند و از دنيا به مقدار ضرورى بسنده كنند، زيرا وقتى حاكم ساده زى باشد و از اسراف و رفاهزدگى دورى گزيده، و دل به دنيا نبندد، مردم نسبت به حكومت او اطمينان خاطر پيدا مىكنند. البته نه تنها حاكم، بلكه مسؤولان سطح بالا نيز بايد چنين باشند، چرا كه دل بستن به كاخ و تجملات، اثاثيه و امثال آن كه روش و خوى حاكمان دنياگرا و روىگردان از خداوند است، مردم را از جمع شدن گرد چنين حكومتى گريزان مىكند.
آرمانگرايى قضايى، يعنى حكومت در داورى خود نه تنها عادل، بلكه بايد نيكوكار باشد. اعدام، مصادره اموال، زندان و شكنجه در اسلام وجود ندارد و اگر هم باشد به مقدار ضرورت و همچون خوردن گوشت مردار و آشاميدن شراب است - چنانكه به تفصيل در فقه اسلامى آمده است - در اين صورت مردم خواهند ديد كه اسلام مهربان است و از اعدام، مصادره اموال، شكنجه، زندان كردن و تبعيد ناحق دريغ دارد، بىترديد گرد آن جمع خواهند شد. بر همين اساس، پيامبر صلىاللهعليهوآلهو امام على عليهالسلام با آنكه مىتوانستند با درشتى و خشونت برخورد كنند، اما نرمخويى در پيش گرفتند و در موارد گوناگون - كه تاريخ آن را ثبت كرده است - جانب گذشت، نرمى و چشمپوشى را نسبت به مجرمان ترجيح دادند.
حكومت بايد با دادن آزادىها به احزاب گوناگون اسلامى، در پيشبرد مسلمانان الگو باشد و در شؤون تجارت، كشاورزى، صنعت، سفر، اقامت مردم، اظهارنظرها و اجتماعات آنان دخالت نكند و اگر چنين باشد، جهان به مزاياى آن توجه كرده، گرد آن فراهم خواهد آمد، آنسان كه به پيامبر صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام با وجود مخالفان و دشمنانشان، توجه كرد. در تاريخ آمده است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله دستور داد كه اسيران بدر را نگاه دارند و آنان را تا صبح نگه داشتند. چون صبح شد پيامبر صلىاللهعليهوآلهبه گروهى از ياران خود فرمود: من تا صبح نخوابيدم. گفتند: چرا اى رسول خدا؟ حضرت فرمود: چون يكى از اسيران بسته شده در بند، ناله دردناك سر مىداد. برويد و بند او را برگيريد.
پيامبر در زهد نيز نمونه بود و به دنيا دل نبسته بود. در حديثى آمده است كه يك بار
لباس خود را شست و بىلباس ماند يا آنكه لباسش را به فقيرى داد لذا بدون لباس ماند، چون لباس ديگرى نداشت. از اينرو حصيرى را بر خود پيچيد. در بعضى از تفسيرها آمده است كه مقصود از كلام خداوند كه فرمود: «طه * مَآ أَنزَلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْءَانَ لِتَشْقَى»(1)«طه قرآن را بر تو نازل نكرديم تا به رنج اُفتى» اين است كه از تو خواسته نشده تا آنسان بر خود سخت بگيرى و دو جامه نداشته باشى و در نتيجه، هنگامى كه لباسى به فقيرى بدهى يا آن را بشويى، بىتن پوش بمانى و حصير بر خود بپيچى. اين در واقع لطف و توجّهى از
سوى خداوند نسبت به پيامبرش صلىاللهعليهوآله بود كه او به كمتر از اين مقدار از نمونه و الگو بودن كه پيامبر صلىاللهعليهوآلهدر پيش گرفته بود - نيز راضى است.
على عليهالسلام هم با آنكه خوارج با زبان و شمشير با او مىجنگيدند، سفارش به نيكى مىكرد، چنانكه در نهج البلاغه آمده است كه فرموده: «لا تقتلوا الخوارج بعدي، فليس من طلب الحق فاخطأه، كمن طلب الباطل فأدركه(2)پس از من خوارج را نكشيد، زيرا آنكس كه در طلب حق باشد، ولى دچار خطا شود، مانند جوياى باطل نيست كه بدان دست يابد». در واقع امام به نيكى براى كسانى سفارش مىكرد كه با شمشير در برابرش ايستادند، جنگيدند، شمارى از ياران حضرتش را كشتند، از ايشان بدگويى كردند و در كشورش به فساد پرداختند.
چنانكه روشن است، طراحان ترور ايشان پنج نفر بودند، اما ايشان چهار نفر آنان را بخشود. البته يكى از آنان شمشير كشيده و مىخواست بر سر آن حضرت فرود آورد، ولى شمشير به سقف مسجد گير كرد و به سر امام عليهالسلامنخورد. حضرت نسبت به ضارب خود، ابن ملجم، به نيكى سفارش كرد و هرگاه شير مىنوشيد، به فرزندان خود مىفرمود: «بقيه شير را براى اسيرتان ببريد».
به جهت چنين نمونه بودن بود كه آن روز جهانيان آنگونه شگفتانگيز گرد پيامبر صلىاللهعليهوآله و امام عليهالسلام حلقه زدند و تاكنون هم نام رسول اكرم صلىاللهعليهوآله هر روز صبح، ظهر و شام بر زبان يك ميليارد مسلمان تكرار مىگردد و نام اميرمؤمنان را نيمى از مسلمانان در اذان صبح،
ظهر و شام مطرح مىكنند. راستى اين از كجاست؟ مسلما از آن نمونه بودنى است كه آن دو بزرگوار در زندگىشان بدان پايبند بودند. بىترديد نمونه بودن دلها را مجذوب انسان مىكند، خواه در حياتِ فرد، خواه پس از مرگ. اگر حكومت يك ميلياردى مسلمانان چنين نمونه باشد و حاكمان آن زاهد، عادل، باگذشت باشند و آزادىها را به همه مردم در همه كارها طبق آنچه خدا مقرر داشته بدهند، جهانيان قطعا به آن توجّه كرده، از آن الگو خواهند گرفت و جامعه اسلامى براى بار ديگر، بهترين امّتى خواهد بود كه براى مردم برآمده و بزرگترين قدرت جهان خواهد گشت و اين براى خداى بزرگ دشوار نيست.
نظام اسلامى بايد به طور مساوى زمينه تحصيل دانش، ثروت و حكومت را براى همه فراهم كند و به ديگر بيان، به گونهاى باشد كه زمينه مناسب را براى تحصيل به مقدارى كه بخواهند، آماده كند و امكان دستيابى به حكومت همچون ديگران و بهرهمندى از ثروت به مقدار توانمندى براى هركس ميسر باشد. اين امور، يعنى حكومت، دانش و ثروت به آب، هوا و نور مىماند و همانگونه كه هر كسى مىتواند از آب استفاده كند، بايد حكومت شرايطى ايجاد كند كه هر كسى بتواند در آن شرايط به دانشى كه مىخواهد برسد، حال مرحله ابتدايى، دبيرستان، دانشگاه و بعد از دانشگاه باشد يا درسهاى اسلامى صرف، اجتهاد و بالاتر از اجتهاد براى تبحر بيشتر در فقه، تفسير و جز آن باشد.
حكومت اسلامى بايد امكان دستيابى همگان را به ثروت، البته طبق موازين شرعى و عقلى ايجاد نمايد، نه آنكه دو نفر با شايستگى برابر، يكى بتواند به ثروت دست يابد و ديگرى نتواند. اين امر در فضايى امكان دارد كه آزادىهاى بسيار براى همه موجود باشد و ادارات تا حدّ ممكن اندك باشد، زيرا ادارات حركت و آزادى عمل انسان را از او سلب مىكنند. همچنين قوانين بايد به مقدار ضرورى باشد، زيرا هرچه قانون زيادتر باشد تلاش و پيشرفت فرد را محدودتر مىكند. بنابراين بايد قانون و ادارات به مقدار ضرورى براى
حفظ عدالت، نظم و پيشرفت يا براى دفاع هنگام هجوم دشمنان داخلى و خارجى باشد.
در هر حال، وقتى ادارات در حدّ ضرورت باشد و قوانين در حدّ ضرورت وضع و اعمال شود، آزادىهاى مردم فزونتر مىشود و هر كس به مقدار شايستگىاش در زمينه علم، ثروت و حكومت رشد خواهد كرد. حال اگر چنين نشد، همه شايستگىها پيشرفت نمىكند. به عنوان نمونه، دانش را در جامعه سرمايهدارى امريكا كه مدعى آزادى است، در نظر بگيريم. آيا در آنجا هر كسى مىتواند به دانشگاه و مدارج بالاتر دست پيدا كند؟ هرگز، چون دانشگاه شرايطى دارد كه از جمله آن داشتن امكانات مالى است و البته ثروت را - كه راهگشاست - همه ندارند.
در كتابى كه رئيس شوراى امنيت ملّى امريكا منتشر كرده بود آمده: در ايالات متحده امريكا 25 ميليون فقير وجود دارد كه توان رفتن به دانشگاه را ندارند و بسيارى حتّى به دبيرستان هم نمىتوانند بروند، زيرا دبيرستان نيز به پول، كتاب، قلم، دفتر، وسايل آزمايشگاهى و امثال آن نياز دارد. لذا اينان نمىتوانند به خواستههاى خود دست يابند.
در مورد ثروت نيز شرايط مالى وجود دارد كه با سرنوشت افراد بازى مىكند و فضايى اجبارآلود ايجاد مىكند، گرچه اجبار فردى در كار نيست و از اينرو انسان نمىتواند به مقدار توانايىاش پيشرفت مالى داشته باشد. به فرض اگر در كشورى شركتى انحصارى وجود داشته باشد كه هزار مغازه خواربار فروشى داشته باشد و در شهر هزار مغازه ديگر وجود داشته باشد كه صاحبان آنها از محل درآمد مغازه خود امرار معاش مىكنند. در اين صورت، شركت ياد شده به راحتى مىتواند با بازار بازى كند و قيمتها را به نوسان درآورد، يعنى اگر قيمت كالايى يك دينار باشد، اين مغازههاى آزاد مىتوانند آن را به همين قيمت بفروشند و سودى به دست آورند و از آن طريق زندگى كنند، اما اگر شركت انحصارى كالايى را به 75 درصد قيمت بفروشد، موجب شكست مغازهداران ياد شده مىشود، معيشت آنها را دستخوش نابسامانى خواهد كرد. چنين فضا و شرايطى اجبارآلود و فاقد معيار و محكوم قوانين سرمايهدارى مىباشد. در زمينه حكومت، دستيابى به قدرت
براى همه امكانپذير نيست، مگر در صورتى كه رقيبها از نظر مليت برابر باشند، زيرا گروههاى فشار، رشوهخوارى، فضاهاى ساختگى و تبليغات گمراه كننده مانع دستيابى شايستگان به قدرت مىشود، حتى اگر در كشورى به ظاهر انتخابات آزاد وجود داشته باشد، چون در واقع انتخابات آزاد نيست، بلكه انتخاباتى در فضاى آلوده مىباشد.
اما اسلام از همه اين موارد منع مىكند و فضاى مناسب براى رشد علمى، اقتصادى و حكومتى افراد را ايجاد مىكند، چنانكه در كتابهاى فقهى خود، به ويژه در كتاب الحكم في الإسلام، السياسة، الاقتصاد و غير آن مطرح كردهايم. از اينرو ضرورت دارد كه روش حكومتى، اسلامى و طبق شرايط زمان باشد، زيرا متون اسلامى در هر زمانى مطابق مصداق متداول آن زمان است. خداى متعال مىفرمايد: «وَلِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً»(1)«و براى خدا، حج آن خانه، بر عهده مردم است، [البته] كسى كه بتواند به
سوى آن راه يابد». در روزگاران گذشته، استطاعت، در سفر با چارپا محقق مىشد، ولى امروزه با هواپيما، ماشين و كشتى حاصل مىشود. ديگر اينكه خداوند مىفرمايد: «وَأَعِدُّوا لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّةٍ»(2)«و هرچه در توان داريد از نيرو و اسبهاى آماده بسيج كنيد».
پر واضح است كه نيرو و سازبرگ در آن زمان، شمشير و سر نيزه بود، بعدها تفنگ، سپس توپ و بعد هواپيماهاى جنگى جاى آن را گرفت. در ساير موارد نيز مصاديق حكم با تغيير زمان، تغيير پيدا مىكند، البته حكم كلّى - چنانچه اسلام گفته - تغيير پيدا نمىكند. امام صادق عليهالسلام مىفرمايد: «حلال محمد حلال أبدا إلى يوم القيامة، و حرامه حرام أبدا إلى يوم القيامة...(3)حلال محمد براى هميشه تا روز قيامت حلال است و حرام او براى هميشه تا روز
قيامت حرام است».
لذا اسلام حكم اكراه را برداشته، گرچه اين اكراه فردى هم نبوده، بلكه اكراه اجتماعى است. به عنوان نمونه زن زناكارى را نزد حضرت على عليهالسلام آوردند. امام از علّت زنايش
پرسيد، زن اظهار داشت كه در بيابان بود و از شدت تشنگى در آستانه مرگ قرار گرفت. لذا از فردى كه آب داشت، طلب كرد، ولى حاضر نشد به او آب دهد، مگر آنكه دامن عفت او را لكهدار كند او افزود: از پيش او گريختم، اما وقتى بسيار تشنه شدم، بار ديگر به او پناه بردم و او همان شرط پيشين را مطرح كرد. مجددا از نزد او بازگشتم. وقتى از تشنگى به سرحد مرگ رسيدم، نزدش بازگشتم و او از من كام گرفت، آنگاه به من آب داد. حضرت فرمود: حدّ از تو برداشته است و حدّ نزد، زيرا اين اقدام زن، از سر اضطرار و اجبار بود.
از امام صادق عليهالسلام روايت شده است كه فرمود: «ما حرّم اللّه شيئا إلا و قد أحلَّه لمن اضطرّ إليه(1)هر چيزى را كه خداوند حرام كرد، همان را براى فرد مضطر و مجبور، حلال نمود».
ديگر در مورد فضا و شرايط اجبار اين است كه - مثلاً - وقتى قحطى فراگير شود و لقمه نانى براى رفع گرسنگى يافت نشود، در اين حال اگر انسانى غذايى را سرقت كند، دست او قطع و حدّ بر او جارى نمىشود، زيرا حدّ وقتى جارى مىشود كه اجبارى در كار نباشد و انسانى كه مرتكب جرم مىشود مُكرَه نباشد و گرنه اگر جوّ اجبارى باشد يا انسان مجبور باشد يعنى مكره شخصى بوده و فردى او را به انجام كار بد مجبور كند، اسلام حدّ و كيفر را از او بر مىدارد. قوانين و روشهاى اسلامى فضاى آزاد را بيشتر مىكند تا هر انسانى به قدر امكان به علم، حكومت و ثروت دست پيدا كند و اين از روشهاى حكومت يك ميليارد مسلمان است كه انتظار تحقق آن وجود دارد. از خداوند درخواست علم با عمل داريم و اينكه ما را به حكومت يك ميليارد مسلمان برساند و ما ذلك على اللّه بعزيز(2).
حكومت يا وراثتى است كه از خويشان به خويشان مىرسد و يا كودتايى است كه گروهى بر ضد حاكمان قبلى كودتا مىكند و جاى آنان را مىگيرد يا انتخابى است كه مردم حاكم را بر مىگزينند. بدترين نوع حكومت، نوع اوّل است، چون كسى كه حكومت را به ارث برده توجّهى به مردم ندارد، به اين دليل كه با انتخاب آنان به قدرت نرسيده، بلكه خودمحور است و به اندازهاى براى مردم كار مىكند كه براى بقايش لازم باشد. به همين جهت در حكومتهاى موروثى انواع ستم، سركوب، غارت و چپاول و جز آن، يافت مىشود.
البته، گاهى حكومت موروثى تسليم اراده مردمى مىشود كه عالمان و مصلحان آنان را رهبرى مىكنند. از اينرو، فقط شكل حكومت، موروثى است، ولى محتواى آن موروثى نيست و اين نوع حكومت موروثى نادر و بسيار اندك است. وانگهى اين قبيل حكومتها در نهايت به ديكتاتورى منجر مىشود و در نتيجه اسباب خارج شدن حكومت از دست ديكتاتور فراهم مىآيد. حكومت كودتا نيز بد است و گاهى زشتىهاى حكومت موروثى و كودتا را يكجا در خود گرد مىآورد، زيرا [به تعبير قرآن كريم،]: «إِنَّ الْمُلُوكَ إِذَا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوهَا وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِهَآ أَذِلَّةً...»(1)«پادشاهان چون به شهرى درآيند، آن را تباه و عزيزانش را خوار مىگردانند».
بدىهاى حكومت كودتا در اين است كه بر قدرت سر نيزه متكى است، نه بر مردم و
1) . سوره نمل، آيه 34.
البته چنين حكومتى به خواست مردم بىتوجه است، از نظر چنين حكومتى امت محور نمىباشد، بلكه محور اسلحه است و چنين حكومتى اراده و كرامت امت را لگدمال مىكند. بايسته توجه است. مقصود ما از دولت كودتا تنها كودتاى نظامى نيست، بلكه گاهى فرد كودتاگر به اراده مردم زمام امور را به دست مىگيرد، ولى بعدها به اسلحهاى تكيه مىكند كه امّت، آن را بدو سپردهاند، چنانكه در بنىعباس ديديم. آنان با كودتا به حكومت[ى مورد حمايت مردم خسته شده از ستمگرى بنىاميه] رسيدند، ولى بعداً به گرگى درنده عليه امّت تبديل شدند.
پس بايد حكومت از آغاز تا فرجام بر انتخاب و اراده امّت تكيه داشته باشد، يعنى حاكم اول با اراده مردم به قدرت برسد و در زمانهاى معيّن، حاكمان با اراده و انتخاب جامعه عوض شوند، بدون آنكه حاكمان دوره قبلى فضاى كاذب و ساختگى ايجاد كنند و گرنه حكومت جوّ زده در شمار حكومتهاى خودكامه قرار خواهد گرفت.
بنابراين به منظور جلوگيرى از پديدار شدن دولتى خودكامه، بايد از بروز جريان گمراهسازى، وحشت و تطميع ممانعت كرد، كه در غير اين صورت، حكومت دچار ديكتاتورى مىگردد. حال اين پرسش مطرح است كه شاخصه حكومت منتخب چيست؟ در روزگار ما وجود احزاب آزاد، مطبوعات آزاد، بودن راديو و تلويزيون در دست همه گروهها و تغيير حاكم در هر 3 - 5 سال نماد حكومت منتخب از سوى مردم است. حال اگر حاكمى از راه انتخابات به قدرت برسد، اما شاخصههاى پيشگفته را نداشته باشد، بدانيم ديكتاتور شده است، هرچند عملكرد خود را توجيه كند. حكومت استبدادى، كشور را به طعمهاى براى حاكمان و گاه براى اربابان استعمارگرشان - اگر استعمارگرى وجود داشته باشد - تبديل مى كنند، چنانكه امروزه در كشورهاى اسلامى مىبينيم، چون حكومتها يا پادشاهى موروثى هستند يا كودتايى ديكتاتورى كه هر دو از سوى شرق و غرب پشتيبانى مىشوند و به همين جهت عقبماندگى وحشتناك و نفرتانگيزى براى يك ميليارد مسلمان به همراه دارند.
حكومت در اسلام، از آنِ رسول خدا صلىاللهعليهوآله و امام منصوب از سوى خداى متعال است و عصمتشان، آنان را از ارتكاب خلاف هرچند كوچك باشد، باز مىدارد. حال اگر امام معصوم حضور نداشته باشد، حاكم بايد دو ويژگى داشته باشد:
نخست آنكه جامع شروط فتوا دادن باشد كه عبارت است از علم به امور دين و دنيا، عدالت، مرد بودن، ايمان و چيزهاى ديگرى كه در كتب فقهى و اصولى ذكر شده است.
دوم آنكه از سوى اكثريت مردم انتخاب شود. چنين حاكمى بالاترين منصب را در دولت خواهد داشت و پس از او هيئت تطبيق كنندهاى قرار دارد كه اسلام را با شرايط و اوضاع تطبيق مىدهد كه از آن به «شوراى اسلامى امت» تعبير مىشود، سپس «قوّه قضائيه» و «قوّه مجريه» قرار دارد. البته براى دور ماندن از ديكتاتورى، بهتر است جامعه سه نوع انتخابات داشته باشد:
نخست: انتخاب شوراى رهبرى كه از بين فقهايى خواهد بود كه به طور واقعى، مرجع تقليد جامعه هستند، نه صورى و تحت شرايط فضاسازى و جوزدگى. اينان شورايى تشكيل خواهند داد و تا زمانى كه در آن باشند، حكومت و مرجعيت تقليد را با هم در اختيار خواهند داشت و طبق رأى اكثريت حكومت خواهند كرد و هرگاه يكى از آنان از حكومت كناره گيرد تا ديگرى در جاى او قرار گيرد، در اين صورت آن كه بيرون رفته، مرجعيّت بدون حكومت خواهد داشت.
دوّم: انتخاب رئيس دولت است كه به اصطلاح امروز «رئيس جمهور» خوانده مىشود و چه بسا عنوان «رئيس دولت اسلامى» براى منتخب اين منصب بهتر باشد، چون نيكوتر آن است كه حكومت كشور اسلامى عنوان «دولت اسلامى» داشته باشد. اين انتخاب با توافقِ «شوراى رهبرى»، «مجلس امت» و «توده مردم» خواهد بود.
سوم: انتخاب «مجلس امت» براى وكلاى مردم در يك انتخاب آزاد، آنگونه كه بيان شد. بنابراين، فرق بين «حكومت اسلامى» و «حكومت دموكراسى» در اين خواهد بود:
الف. وجود حاكميت برتر از سوى فقيهان.
ب. مقيد بودن حكومت به چهارچوب اسلام.
بر اين اساس «مجلس امت» براى اجرايى كردن خواهد بود، نه براى قانونگذارى.
با اين تعريف، حكومت اسلامى برتر از حكومت دموكراتيك است، چون مردم اولاً: از طريق مراجع تقليد، بر حكومت سلطه خواهند داشت. ثانياً: از طريق وكلاى جامعه و رئيس دولت بر آن سلطه خواهند داشت، در حالى كه در حكومت دموكراتيك فقط از طريق دوّم، مردم بر حكومت تسلط خواهند داشت. روشن است كه وجود دو وكيل براى يك نفر كه بر كارهايش اشراف داشته باشد، بهتر از اشراف يك وكيل است. همه اينها افزون بر آن است كه در حكومت اسلامى عدالت و آزادىهايى وجود دارد كه در حكومت دموكراتيك كه در آن قانونگذارى به دست جامعه است، نخواهد بود.
قواى سه گانه، يعنى عالىترين مقام، رياست دولت و مجلس، مىتوانند شورايى تشكيل شده از بزرگان امّت كه از نظر دانش، تخصص و پاكى سرآمد هستند، در نظر بگيرند تا همچون مجلس اعيان در حكومتهاى دموكراتيك، امورى را كه مىخواهند اجرا شود، از نظر بگذرانند تا كارها استوارتر باشد، چه اينكه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: «رحم اللّه امرءا عمل عملاً فأتقنه(1)خدا رحمت كند كسى را كه كارى انجام مىدهد، و آن را محكم كند».
بنابراين، روش طبيعى براى حكومت اسلامى اين است كه مردم با اختيار خود، از ميان فقيهان عادل، مراجع تقليد خود را برگزينند، و اينان «عالىترين مقام» را تشكيل دهند و با مشورت اينان، مردم نمايندگان مجلس شورا را انتخاب نمايند و با مشورت با هر دوى اينان، مردم رئيس دولت را برگزينند. بر اين اساس «عالىترين مقام» حق نخواهد داشت در انتخاب نمايندگان و يا رئيس حكومت استبداد به خرج دهد، خواه استبداد صريح و آشكار باشد كه «انتصاب» خوانده مىشود، خواه استبداد با فضاسازى دروغين براى آوردن نمايندگان و رئيس حكومت باشد كه در نتيجه اراده مردم امرى صورى و فريبكارى باشد، زيرا اسلام حكومت را به مشورت با مردم قرار داده است. همچنين هيچ كس - در
1) . ر.ك: مسائل على بن جعفر، ص 93.
هر جايگاه و موقعيتى كه باشد - حق ندارد با هر نامى «عالىترين مقام» را در انحصار خود درآورد، بلكه لازم است شوراى مراجع وجود داشته باشد؛ مراجعى كه امت آنان را پذيرفته و از ايشان تقليد مىكند.
حكومت جديد دشوارىهايى پيش رو خواهد داشت كه اگر حاكمان جديد از پيدايش و تشديد آن ممانعت نكرده، از آن دورى نكنند، گرفتار مشكلاتى خواهند شد كه به يكى از دو نتيجه زير منجر خواهد گشت:
مردم بدون فوت وقت و با قدرت آنان را از حكومت كنار خواهند گذاشت.
مردم بر آنان خشم خواهند گرفت و در نتيجه ميان آنان و توده مردم فاصله به وجود مىآيد و اين قبيل حاكمان، از ترس مردم و براى حفظ خود به اسلحه پناه خواهند برد و طبيعتا بين مردم و آنان درگيرى و جنگ به وجود خواهد آمد، زندانها و بازداشتگاهها ايجاد، چوبههاى دار برافراشته خواهد شد و در نهايت مردم آنان را از اريكه قدرت به زير كشيده، از دم نابودشان خواهند نمود.
از جمله مشكلات مهمى كه حكومت جديد با آن روبهروست اين است كه:
حكومت جديد به اين دليل سركار آمده است كه جامعه بدىهايى از حكومت پيشين ديده و با كنار گذاشتن آن و روى كارآوردن حكومت جديد، خواسته است به كارهايش سامان دهد. حال اگر ملت آنچه را كه مىخواست و انتظار داشت در حكومت جديد نبيند، عليه آن شورش خواهد كرد.
از آنجايى كه حكومت جديد آگاهى كافى براى مديريّت جامعه ندارد، به حتم دخالتهاى ناروا خواهد داشت كه موجب ناراحتى مردم مىگردد و همين امر، آنان را تحريك كرده، بر مىآشوبد.
حاكمان پيشين و اطرافيان آنان براى حكومت جديد مشكلاتى به وجود خواهند
آورد و بر سر راه پيشرفتش سنگاندازى خواهند كرد.
الف. وقتى كه همه مردم - و نه گروه برگزيدگان كه حاكم با تطميع، ارعاب و گمراه ساختن، آنان را گرد خود جمع مىكند - در حكومت مشاركت داشته باشند، عليه حكومت جديد انقلاب نخواهند كرد و مشكلات قابل حلّ را شناخته، به حلّ آن خواهند پرداخت. از ديگر سو، در مورد مشكلاتى كه حلّ آن نيازمند زمان است، از حاكم جديد انتظار رفع فورى آن را نخواهد داشت، لذا حاكمان از توده مردم و جامعه گريزان نخواهند شد.
ب. نداشتن تخصص كافى، شاخصه حاكمان جديد است، لذا وجود شورا شايستگان و توانمندان را بر سر كار خواهد آورد كه از خبرويّت كافى برخوردارند و اگر هم در مواردى تخصص نداشته باشند بر حاكمان جديد خشم نخواهند گرفت، چون در حكومت شريكند و لذا جدايى در كار نسيت تا خشمگرفتهاى و مغضوبى در كار باشد.
ج. در مورد حاكمان پيشين، چند فرض وجود دارد:
نخست: اينكه افرادى از آنان كه شايسته هستند وارد حكومت خواهند شد، اما تحت شرايط جديد و با نظارت امت چنانكه ديديم رسول اكرم صلىاللهعليهوآله زمام قبيلهها را به رؤساى آنها سپرد، حاكمان مكّه را به فرماندهى سپاه و كارهاى ديگر گماشت و اوس و خزرج و جز آنان را در رهبرى و مشورت شريك گردانيد.
دوم: حاكمان پيشين در برابر اكثريت مردم جايگاهى نخواهند داشت، ولى اگر حاكمان جديد استبداد به خرج دهند و از توده مردم جدا شوند، حاكمان پيشين از ياران خود بهره جسته، به مدد آنان، در برابر حاكمان جديد و يارانشان جبهه مىگيرند، با اين تفاوت كه
گروه اول از خبرويّت برخوردارند و دسته دوم تازهكارند و به همين جهت حاكمان پيشين مىتوانند مشكلاتى براى حاكمان جديد ايجاد كنند.
د. اختلاف حاكمان جديد، زاييده ديكتاتورى است و گرنه چرا بايد دچار اختلاف شوند، حال آنكه در مورد اختلاف ناخواسته، راه حلّ براى حاكمان، مراجعه به اكثريت آرا از طريق شوراست. در صورتى كه آرا مساوى شود، راه حل قرعه خواهد بود، «القُرعَةُ لِكُلِّ أمرٍ مُشتَبَه؛ زيرا قرعه براى هر امر مبهم است». يا اينكه با نظرسنجى عمومى، يكى از دو نظريه حاكم گردد و بدين ترتيب مشكل حلّ شود. در صورتى كه نمىتوان مراجع جامعه را در يك جا جمع كرد، هر يك از آنان مىتواند نمايندهاى از طرف خويش تعيين كند، زيرا آنان اعضاى مجلس عالى هستند و در صورتى كه با اكثريت آرا بر چيزى متفق شدند، اتفاقشان نافذ خواهد بود.
پيامبر صلىاللهعليهوآله حكومت يكپارچه و امّت يكپارچه ايجاد و براى آن قانونى قرار داد، اما فشار عملكرد نادرست خلفا، حكومت يكپارچه را تكه تكه كرد. پيامبر صلىاللهعليهوآله حجاز، يمن شمالى و جنوبى - طبق تقسيمات امروزى - بحرين، كويت را - كه آن روز سرزمينى با قبايل متعدد بود - زير پرچم خود جمع كرد. در زمان آن حضرت نزديك به هفت ميليون از عربها، ايرانيان، رومىها، حبشىها و ديگران اسلام آوردند و همگى در برابر قانون برابر بودند. هنوز نيم قرن نگذشته بود كه حكومت دچار پراكندگى گشت و والى كه در شام بود سر به نافرمانى نهاد و عليه مسلمانان كه اكثرا در كنار امام على عليهالسلامبودند، با روميان همپيمان شد.
پس از يزيد، در كوفه حكومت مختار تأسيس شد و در زمان هارون عباسى، مغرب جدا گشت و اين روند ادامه پيدا كرد تا اوضاع به جايى رسيد كه امروز ما شاهد دهها حكومت و دهها قانون هستيم كه در كشورهاى اسلامى جريان دارد و دهها مانع روانى به وجود آمده است و افزون بر آن سرزمينهايى از حكومت اسلام جدا شده، زير سلطه غير
مسلمانان قرار گرفته است، از قبيل: فلسطين، اريتره، مورو، مسلمانان در هند و اتحاد جماهير شوروى و چين. از اينرو براى باز گرداندن حكومت اسلامى به جامعه چند چيز ضرورى به نظر مىرسد:
موانع روانى كنار گذاشته شود، چه مسلمانان همگى برادرند، البته نه به صورتى شفاهى و تبليغاتى كه در زندگى واقعى بايد چنين باشند.
موانع قانونى را كنار گذاشت، زيرا قانون يكى است كه در كتاب و سنّت ريشه دارد و براى همه جهان اسلام يكسان است و اگر فرقى هم وجود داشته باشد در تفاوت اجتهاد با حفظ چارچوب ادله اربعه است.
موانع جغرافيايى را بايد از ميان برداشت، چرا كه سرزمين [اسلامى] از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب يكى است، به گونهاى كه هر مسلمانى بدون نياز به كارت شناسايى، پاسپورت، ويزا و جز آن، بتواند به همه جا به خراسان، كراچى، قاهره، دمشق، خارطوم و جز آن، سفر كند و آن را كشور خود بداند. اگر چنين شود - كه به خواست خدا خواهد شد - هر كسى مىتواند در هر جايى سكونت گزيند يا سرزمين محل سكونت خود را ترك كند تا آنجا كه مردمان از مليتهاى گوناگون با هم مختلط شوند، چنانكه امروزه در هر كشورى - با مرزهاى ساختگى - چنين است، بدين معنا كه امروز فرد بغدادى در بصره، كربلايى در نجف، اهل حله در ناصريّه، مغربى در حجاز، اردنى در تهران، سودانى در كابل و... سكونت مىكند. و اين از لوازم بازگشت امّت به وحدت مورد انتظار است.
فراموش نشود كه در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله و خلفاى طاهرين عليهمالسلام آن حضرت نيز چنين بود. اين روش غير از روش استعمارگران است، چرا كه آنها مهاجران را جاى داده، شهروندان را به كوچ اجبارى وا مىدارند تا از قيام آنان عليه خود در امان باشند. در تاريخ قديم و جديد نمونههاى زيادى از رفتار استعمارگران با كشورهايى كه با زور سرنيزه در آن وارد شده، تحت سلطه خود درآوردند، ديده مىشود. امويان چنين كردند و سپاهى از شام به عراق آوردند و آنان را در واسط، نزديك كوفه مستقر كردند تا به وسيله قدرت سرنيزه آنان
[عراقيان] را به اطاعت خود در آورند و استمرار آن را تضمين كنند. اشعريون نيز به كوچ اجبارى از يمن و سكونت در شهر قم وا داشته شدند. اين اقدام از آن جهت بود تا حاكمان سركش از قيامشان در امان باشند.
در روزگارى نه چندان دور، انگليسىها شمار زيادى از هندىها را در قالب نيروهاى نظامى مزدور انگليس، به عراق و خليج آوردند تا ساكنان آنجا را به اطاعت وا دارند. همچنين يهوديان را به قصد تداوم بخشيدن به پراكندگى مسلمانان به فلسطين آوردند. در همين روزگار ما امريكايىها شمارى از مصريان را براى مجبور كردن مردم عراق به پذيرش استعمار به عراق آوردند. همين عملكرد را كمونيستها ضمن حوادثى غمبار - كه در تاريخ مذكور است - در حق مسلمانان روا داشتند.
جان سخن اينكه بايد جامعه اسلامى از جهت قانون، جغرافيا و روانى متحد شوند.
در مجموعه نظام افراد قوى، ضعيف و اقليّتها وجود دارند. همچنين در بيرون بيگانگانى هستند كه نيرنگ مىزنند، زيرا هر صاحب نعمتى مورد حسد است و خداى متعال در اين باره مىفرمايد: «أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَآ ءَاتَاهُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ...»(1)«بلكه مردم، براى آنچه خدا از فضل خويش به آنان عطا كرده رشك مىورزند».
قوىترها را همچنان بايد مقتدر نگاهشان داشت، بلكه بايد در راه افزونتر كردن توانشان همّت گماشت و آنان را به سوى راه راست جهت داد و از نظر روحى پروراند. خداى متعال فرموده است: «هُوَ الَّذِى بَعَثَ فِى الْأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِّنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ ءَايَتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَبَ وَالْحِكْمَةَ وَ إِن كَانُوا مِن قَبْلُ لَفِى ضَلَلٍ مُّبِينٍ»(2)«اوست آن كس كه در ميان بىسوادان، فرستادهاى از خودشان برانگيخت تا آيات او را بر آنان بخواند و پاكشان گرداند و كتاب و حكمت بديشان بياموزد، و [آنان] قطعا پيش از آن در گمراهى آشكار بودند».
وظيفه دولت نسبت به افراد ضعيف جامعه و نظام اين است كه آنان را تقويت كند و بدين ترتيب دولت خواهد توانست علاقهمندى و هوادارى آنان را نسبت به خود تضمين كند و روح عشق به دولت را در بين آنان پديد آورد. پس، وقتى شمار افراد قوى در حكومت فزونى گرفت در برابر اجانب و نيرنگ نيرنگبازان قوى خواهد گشت، زيرا اقتدار حكومت به قدرت افرادش بستگى دارد پر واضح است كه قدرتمندان برخوردار از امتياز - كه استثمار ضعيفان از آن جمله است - حاضر نيستند از امتيازات خود دست كشيده، ضعيفان را در آن شريك كنند. اما تهذيب نفس و فراوانى آزادىها در اسلام، قدرتمندان را چنان مىپروراند كه به جاى انحراف و كجروى، در راه راست قرار گيرند و البته تأثير تودهها را در اين زمينه نبايد ناديده گرفت.
به عنوان گواه مىتوان به آنچه در پارهاى از دولتهاى دمكراتيك مىبينيم اشاره كرد كه چگونه حاكمان در برابر خواست تودهها از قدرت كنار مىروند با آنكه معمولاً اگر حاكمان اختيار در دست خودشان باشد حتى براى يك روز و به مقدار يك هزارم از قدرتشان، آمادگى كنار كشيدن را ندارند.
در مورد اقليّتهاى دينى شايان توجه است كه بايد در چارچوبى خاص كه در اسلام ذكر شده است حرمتشان را پاس داشت. از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهروايت شده است كه فرمودند: «من آذى ذميا فقد آذاني(1)هركس يكى از اهل ذمه را آزار دهد، به يقين مرا آزار داده است».
وقتى آنان از سوى اسلام احترام ببينند و منطق درست اسلام، را با تمام وجود لمس كنند، بىترديد گروه گروه به دين اسلام خواهند گرويد، آنسان كه در صدر اسلام رخ داد. آنچه مسلّم است اينكه رسول خدا صلىاللهعليهوآله هيچ كس را به پذيرش اسلام مجبور نكرد و مردم مدينه با رضايت و اختيار مسلمان شدند و مردم مكه - پس از تسلط پيامبر صلىاللهعليهوآله بر آن شهر - به تدريج و بدون اجبار اسلام را پذيرفتند. تنها كارى كه پيامبر صلىاللهعليهوآلهدر مكه انجام داد، كنار زدن موانع پيش روى مسلمان شدن مردم بود و آزادشدگان و غير آنان را مجبور به پذيرش
1) . الصراط المستقيم، على بن يونس العاملى، ج 3، ص 13.
اسلام نكرد. مردم يمن پس از آنكه اميرمؤمنان اسلام را به آنان رساند، در كمال آزادى و اختيار مسلمان شدند. وانگهى جنگهاى رسول خدا صلىاللهعليهوآله همگى دفاعى بود. ما در كتاب كيف انتشر الاسلام؟ بخشهايى از اين مقوله را آوردهايم.
رفتار پارهاى از اميران مسلمانان كه شمشير كشيده و با اهل ذمه بدرفتارى كردند، اشتباه بود و نتيجه آن اين بود كه مردم بتپرست اروپا از ترس شمشير اسلام و بدرفتارى آن حاكمان - كه مىپنداشتند اين تعاملها ريشه در اسلام دارد و اسلامى است - به مسيحيّت گرويدند و اگر اعمال آن حاكمان نبود مسيحيّت به روم محدود مىماند و در اروپا، چين و هند جاى پايى براى خود باز نمىكرد. اگر اشتباه آن حاكمان در آن دو كار نبود و از سيره رسول خدا صلىاللهعليهوآله پيروى مىكردند، امروزه اسلام جهانگير مىشد.
جان سخن اينكه پس از برقرارى دولت اسلامى، اگر جهانيان رفتار نيك حاكمان مسلمان را در سرزمينشان مىديدند و اينكه در كشورهاى اسلامى اثرى از زندان، شكنجه، قتل، مصادره اموال، سركوب آزادىها و طبقه برتر منتخب حاكمان وجود ندارد، از ديگر سو مىديدنند، مسلمانان با اهل ذمّه كه تحت حمايتشان به سر مىبرند، خوش رفتارى مىكنند، بىترديد، شتابان به اسلام گرويده، آنگونه كه ابتدا، گروه گروه داخل اسلام مىشدند، اينان نيز وارد اسلام خواهند شد. قابل توجه است كه نيكى در حق غير مسلمانان افزون بر منطق انسانى اسلام مشوقهايى بسيار قوى و انگيزهساز براى ورود غير مسلمانان به اسلام است.
خداى سبحان مىفرمايد: «وَ لاَ تَسْتَوِى الْحَسَنَةُ وَ لاَ السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِى بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَدَ وَةٌ كَأَنَّهُ وَلِىٌّ حَمِيمٌ * وَمَا يُلَقَّاهَآ إِلاَّ الَّذِينَ صَبَرُوا وَ مَا يُلَقَّاهَآ إِلاَّ ذُو حَظٍّ عَظِيمٍ»(1)«و نيكى با بدى يكسان نيست. [بدى را] به آنچه خود بهتر است دفع كن، آنگاه كسى كه ميان تو
و ميان او دشمن است، گوئى دوستى يكدل مىگردد. و اين را جز كسانى كه شكيبا بودهاند نمىيابند و آن را جز صاحب بهرهاى بزرگ، نخواهد يافت».
1) . سوره فصلت، آيههاى 34 و 35.
اميرمؤمنان عليهالسلام فرموده: «عجبتُ لمن يشتري العبيد بماله فيعتقهم، كيف لا يشتري الأحرار بإحسانه فيسترقهم(1)در شگفتم از كسى كه بندهاى را به مالى مىخرد و آزاد مىكند، اما چگونه است كه آزادگان را با نيكى به آنان نمىخرد و در قيد بندگى دلبستگى خود در نمىآورد!».
آرى انسان بنده نيكى است. بنابراين، دولت اسلامى بايد چند چيز را لحاظ دارد:
آزادىهاى معقول طبق آنچه اسلام داده است و سيره رسول خدا صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام و ديگر حاكمان پيرو آن دو كه در مقوله حكومت بر آن استوار بوده، به مردم بدهد، چه اينكه آزادى سوپاپ اطمينان است و در چنين فضايى خفقان و سركوب وجود ندارد تا انفجار در پى داشته باشد. در مثل عربى است كه مىگويد: «فشار، انفجار در پى دارد».
مطالعه آينده تا از اين راه به ناآرامىها پى برد و پيش از رخ دادنشان به چارهجويى
براى آن پردازد، چون ناآرامىها تماما ريشهدار هستند. بنابراين اگر دولت از رشد ريشهها جلوگيرى كند، ناآرامى به وجود نخواهد آمد، چه اينكه مىگويند: «قيراط من الوقاية خير من قنطار من العلاج؛ اندكى پيشگيرى، از درمانِ بسيار بهتر است». بايد توجه داشت كه ناآرامى نيز همانند بيمارى است، نه يكباره و بدون مقدمه كه به تدريج پديدار مىشود.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمودند: «إنّي بعثت لاُتمّم مكارم الأخلاق(1)من براى كمال بخشيدن به والايىهاى اخلاق برانگيخته شدم».
حكومت اسلامى برترين حكومتهاست، چرا كه حكومت بر جان و تن را يكجا در اختيار دارد و از اين روى نيازهاى روحى و جسمى انسان را تأمين مىكند. روشن باشد كه مقصود ما از حكومت اسلامى، همانى است كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله به وجود آورد و حضرت على عليهالسلام و حاكمان پيرو ايشان، به اساسنامه آن عمل كردند. با اين شروط، پرواضح است هر حكومتى كه نام اسلام داشته باشد اما طبق قوانين اسلام عمل نكند، اگر چه به اسلام فراخواند و مردم را به پيوستن زير لواى اسلام دعوت كند، اسلامى نيست، زيرا شمارى از اين حكومتها از جمله حكومت امويان و عباسيان به اسلام دعوت مىكردند، اما در واقع مىگفتند: تحت حكومت ما در آييد تا جوانانتان را بكشيم، فرزندانتان را يتيم، زنانتان را بيوه، گورستانهايتان را پر كنيم، به زندانتان بيفكنيم و اموالتان را مصادره كرده، با آن براى خود و سپاهمان كاخ بسازيم، با شما به استبداد رفتار نماييم، عالمان و صالحانتان را خوار كنيم، مدارستان را تقليل دهيم، صداهايتان را خاموش كنيم، منكرات را ميان شما گسترش بدهيم و سرهاى كشتههايتان را شهر به شهر بگردانيم، كاخهايمان را از دختران، شراب و قمار پر كنيم، به ستم ميانتان داورى كنيم و... .
هر حكومتى كه خود را اسلامى بداند و شمارى از اين ويژگىها را داشته باشد، غير اسلامى است، چه رسد به اينكه تمام آن را يكجا داشته باشد. و البته اسلام و مسلمانان از آن بيزارند، هرچند هزاران توجيه براى آن برشمارند. روش اسلام در قرآن كريم و در سنّت مطهّر موجود است و دهها هزار كتاب در اين مورد وجود دارد و همانگونه كه پيامبر صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام و حسن عليهالسلام اسلام را به صورت عملى به اجرا گذاشتند. بنابراين، هر
1) . مكارم الأخلاق، ص 8.
حكومتى كه عملكردى مغاير با عملكرد حكومت آن پاكان داشته باشد، در واقع نام اسلام را دارد و از حقيقت اسلام بىبهره است. حكومت اسلامى از آن روى برتر است كه هم نيازهاى دل را برآورده مىكند، چون مردمى كه در سايه آن زندگى مىكنند به حاكمان آن ايمان دارند. و اطاعت از آن را اطاعت از خدا و رسول او و در نتيجه، از پاداش الهى برخوردار مىدانند. و هم نيازهاى جسم را برآورده مىكند، زيرا در سايه قوانين اسلام انسان مىتواند زندگى خوش و پيشرفت واقعى، درخور و مطلوب داشته باشد.
از نشانههاى ماندگارى و پايدارى حكومتها و در رأس آنها حكومت اسلامى فراوانى مساجد، مدارس و آزادىها و اندك بودن زندان ويرانهنشين و جوانان مجرد است و عدم مراجعه انبوه مردم به ادارات و نيز وجود كارگاهها و بيمارستانها و امثال آن به مقدار نياز است. روشن است كه مسجد براى عبادت و مدرسه براى آموزش بوده و آزادىها براى آن است كه سنگ بناى پيشرفت و رفاه انسان است. خداى سبحان در بيان وظيفه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهفرموده است: «...وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأَْغْلَلَ الَّتِى كَانَتْ عَلَيْهِمْ...»(1)«و از [دوش] آنان قيد و بندهايى را كه برايشان بوده است بر مىدارد».
در اين مبحث، چهار حالت وجود دارد:
1) . سوره اعراف، آيه 157.
سركوب آشكار و بىپرده، مانند مصادره آزادىهاى بازرگانى، كشاورزى، صنعت، عقيده و رأى، عمران، سفر، اقامت، تحصيل، نگارش، تجمع، دستيابى به مراتب بالا در حكومت و امثال آن - چنانكه در كشورهاى كمونيستى حاكم بودنش را مىبينيم - همگى سركوب آشكار است.
سركوب پنهان كه با فضا سازى انجام مىگيرد و انسان مىپندارد آزاد است، در حالى كه واقعاً آزاد نيست. اين جوّ به جهت سيطره سرمايهدارى و تبليغات و انباشتن بازارها از كالا، پركردن وقت مردم با سرگرمىهاى پوچ و باطل كه انسان را به سوى پندار «آزادى وهمى» سوق مىدهد كه در نتيجه، نسبت به آزادى واقعى احساس بىنيازى مىكند. چنين كسى به خفتهاى مىماند كه در عالم رؤيا صورتهاى موهوم و غير واقعى، را حقايق مىپندارد و چون بيدار شود در مىيابد كه تمام آنچه ديده اوهام بوده است. اين نوع سركوب را در كشورهاى سرمايهدارى مىبينيم كه گونههايى از آن را در كتابهاى فقهى از قبيل: الفقه: الاقتصاد، الفقه: السياسة و الفقه: الاجتماع آوردهايم.
وجود آزادى به معناى واقعى آن، يعنى فرد واقعاً آزاد باشد، نه اينكه هرج و مرج و سركوب آشكار و پنهان حاكم باشد و البته چنين آزادى تنها در نظام اسلامى پيدا مىشود.
در اسلام آزادى عقيده وجود دارد، عقيده با خرافات آميخته نيست، دليل بر تقليد مقدم است و آزادى نقد و پژوهش وجود دارد، چيزى كه از آن به آزادى بيان تعبير مىشود.
در اسلام آزادى اقتصادى وجود دارد، بدين معنا كه هركس بر پايه شايستگىهايش مىتواند كار كند و سودش از آنِ اوست، بدون اينكه سركوب صنفى و شغلى وجود داشته باشد و اندكى از درآمدش سهم سرمايهدار يا دولت نيست. البته كار بايد براى فرد و جامعهاش زيانبار نباشد.
در اسلام آزادى سياسى وجود دارد، يعنى هر كسى مىتواند بر اساس شايستگى هايش و بدون فضاسازى كاذب به بالاترين مناصب دولتى دست يابد. قابل توجه است كه جوّ كاذب موجب مىشود انسان در مسيرى كه قبلاً براى وى تدارك ديده شده حركت كند و
در عين حال تصور كند آزاد است. اين كار به تعبير ديگر چنين خواهد بود كه بگويى: «تو بردهاى، امّا در انتخاب ارباب آزادى».
آزادى فرهنگى از ديگر آزادىهاى اسلام است، چرا كه هر كسى حق دارد به علم و فرهنگى كه مىخواهد دست پيدا كند و در اين راه فراروى انسان هيچ مانع مالى و جز آن براى تحصيلات دانشگاهى و بالاتر نيست. آزادى اجتماعى نيز در اسلام وجود دارد، چون امتياز طبقاتى جايگاهى در اسلام ندارد؛ امتيازاتى كه به وسيله قوانين بين نژادها، قوميّتها، زبانها، رنگها و منطقهها، تبعيض قائل مىشود.
منطق و استقراء دلالت بر اين دارد كه حفظ حكومت توسط حاكمان جديد تابع حالت پيشين كشور است، زيرا پيش از حاكمان جديد، كشور دو حالت داشته است:
نخست: اينكه حكومت ديكتاتورى بوده و عالىترين قدرت، همه چيز به شمار مىآمده و ديگر اعضاى حكومت، ياران، مددكاران و منصوبان از سوى او بودند.
دوم: اينكه كشور چنين نبوده، بلكه از قبل به شكل شورايى و دمكراتيك اداره مىشده است. حال اگر حكومت از سوى شمارى از حاكمان و اميران اداره شود كه هر كدام دوستان، ياران و كمك كارانى دارند، وضعيت همينگونه خواهد بود نتيجه در هر دو نوع يكى است و آن اينكه يك رئيس در كار نيست، بلكه رؤساى متعدد وجود دارد.
در نوع اوّل، از بين بردن حكومت قبلى براى حاكمان جديد دشوار است، چون كشور از وحدت و يكپارچگى برخوردار است و حكومت مركزى است، پس كسى كه بخواهد چنين حاكمى را ساقط كند، بايد با همه قوا وارد گود شود، اما پس از از بين بردن آن، نگه داشتنش آسان است، چون حاكم جديد از اراده و توان خوبى برخوردار است، زيرا مردم به ديكتاتورى و تسليم حاكمان بودن عادت كردهاند و برايشان تغيير ديكتاتور مهمّ نيست، آنان سر به فرمانند و بين حاكم جديد و حاكم قديم تفاوتى قائل نيستند.
در نوع دوم، امرى كاملاً معكوس است، بدين معنا كه ساقط كردن آسان است، چون حكومت در كشور پراكنده است و حاكم جديد مىتواند اميران و حاكمان متعدد را يكايك شكست دهد، اما نگاه داشتن حكومت دشوار است، زيرا رؤساى پيشين و ياران آنها، نيروهاى متعدّدى هستند كه از ميدان خارج شدهاند. حال اگر حاكم جديد آتش شورش يكى از آنان عليه حكومتش را خاموش كند، آتش ديگرى افروخته مىشود و زمانى كه يك سوى كشور را سامان دهد، ديگر سوى آن دچار نابسامانى مىگردد.
گاه در يك كشور ديكتاتورى در حكومت و در كنار آن، رؤساى متعدّد - مثلاً - دينى وجود دارد. در اين صورت دو مشكل فراروى حاكم جديد قرار دارد. يكى دشوارى ساقط كردن ديكتاتور و ديگر، مقابله با رهبران دينى كه هر كدام از آنان استقلال و ياران خود را دارد. به همين جهت بريتانياى خودسر و مغرور را در عراق ديديم كه چگونه نخست با حكومت عثمانى كه ديكتاتورى سرشت آن شده بود برخورد كرد و پس از شكست عثمانىها، علماى دين به رهبرى مرحوم آية اللّه ميرزا محمدتقى شيرازى در برابر آنان ايستادند و به ترك عراق وادارشان كردند.
بنابراين اتحاد جهان اسلام در زير لواى يك حكومت اسلامى با مشكل دوّم مواجه است، چرا كه جهان اسلامى در روزگار ما به چندين دولت كوچك تبديل شده و هر دولتى حاكمى و يارانى دارد. البته حاكم اسلامى كه مىخواهد اين كشورها را متحد كند آن چنان با مشكل مواجه نيست كه اگر تمام كشورها زير نفوذ يك حكومت قرار داشته باشد.
آرى، حاكم جديد بايد وحدت حاكمان و يارىرسانى استعمار خارجى به هر كدام از آن حاكمان را محتمل بداند و از آن غافل نباشد. بنابراين، نبايد به حاكمان اجازه دهد در برابر اسلام پيشرو و متحد شوند و در برابر حق مسلمانان ستمديده بايستند. نيز استعمار خارجى را نبايد اجازه داد تا به حاكمى كه آفتاب قدرتش در حال افول است، يارى رساند. وقتى حكومت يكپارچه اسلامى ايجاد شد، مهم آن است كه حاكم جديد، بايد روش استبداد در حكومت را ملغى كند و خود از آن پرهيز كند و همه حاكمان پيشين و ياران آنان
را نيكوكار و بدكردارشان را كنار نگذارد تا فرصت براى توطئه پيدا نكنند، بلكه بايد همانند پيامبر اسلام صلىاللهعليهوآله حاكمان صالح پيشين را در حكومت شريك كند كه در غير اين صورت بايد يكى از دو شيوه را در پيش گيرد: يا براى مقابله با حاكمان پيشين و بدنام كردن خود و اسلام هماره آماده باشد، چرا كه مردم خواهند ديد او نيز مانند آنان است. يا آنكه همه حاكمان سابق و ياران آنان را از بين ببرد كه اين بدترين انتخاب است، زيرا حكومت از روز نخست زيبايى و گيرايى خود را از دست خواهد داد. وانگهى براى آن حاكمان خونخواهانى پيدا خواهد شد و در نتيجه همواره درگيرى به وجود خواهد آمد.
در هر صورت، بهترين گزينه از بين سه راه حلّ ياد شده، همان راه حلّ اسلام است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آن را به كار بست. اين راه حل بدون ترديد با بيشترين فشار بر حاكم جديد همراه خواهد بود، امّا فشار دوستان آسانتر و خوش فرجامتر از فشار دشمنان است و در حديثى آمده است كه: «الحق مرٌّ هنيء، و الباطل حلو وبيٌّ(1)حق، تلخ است و گوارا و باطل، شيرين اما بيمارىزا».
شركت دادن حاكمان صالح پيشين و ياران آنان به حاكم جديد دو نوع راحتى مىدهد:
نخست: راحتى كارشناسان را به همراه دارد، زيرا حكومت به شمار زيادى افراد كارآزموده نياز دارد كه نمىتوان يك شبه آن را به دست آورد. اگر حاكم جديد كارآزموده نباشد، اوضاع بد خواهد گشت و كارها آشفته خواهد شد، به گونهاى كه مردم حكومت پيشين را با همه فسادش بر حكومت جديد با همه خوبىهايش ترجيح خواهند داد.
دوّم: اينكه چون كارآزمودگى و كاردانى بيشتر مىشود و خوبىهاى حكومت جديد فزون مىگردد، همه مردم به آن روى مىآورند و در نتيجه ناآرامىها در حكومت جديد كاستى خواهد گرفت و ناآرامىهاى همراه انقلاب، شتابان برچيده مىشود و در نهايت استقرار حكومت و خوبىهاى آن بقاى آن را تضمين مىكند و پس از فقدان حاكم جديد، مردم گرد حكومت مطلوب جمع شده، آن را حفظ مىكنند.
1) . ر.ك: بحار الأنوار، ج 74، ص 84: «الحق ثقيل مر، و الباطل خفيف حلو».
حاكم اسلامى به هنگام حكومت بر كشورها - خواه بر همه كشورهاى اسلامى حاكم باشد، خواه بر پارهاى از آنها - بايد دو امر مهمّ را لحاظ بدارد:
نخست: آزادىهاى مردم را لحاظ بدارد، چرا كه مسلمان طبيعتاً آزاد است، حتى اگر حكومتى مدّت زمان زيادى كشورش را به بند كشيده باشد، چون اسلام وى را ضميرى آزاد بخشيده است. حال اگر حاكم آزادى او را سلب كند، انقلاب خواهد كرد و اگر به دليل فضاى وحشتآلود به زودى نتواند شورش كند، بىترديد در اوّلين فرصتى كه بتواند خواهد شوريد. روشن باشد به همان مقدار كه حاكم آزادىها را از بين مىبرد، خشونت انقلاب، جان و اعتبار حاكم و يارانش را مورد تعرض قرار خواهد داد. و به همين جهت ديديم كه ايران زمان پهلوىها چگونه درهم ريخت و تركيه، آتاتورك را نابود كرد و مصر از جمال عبدالناصر و عراق از عبدالكريم قاسم انتقام گرفت.
مقصود از آزادى، آزادى بيان و آزادى عمل است. همانگونه كه بدن به نشاط و غذا نياز دارد، فكر نيز به سرزندگى و حركت نياز دارد. علامت آزادى انديشه و بيان در اين است كه انسان در خيابان و در حضور مردم سخن گفته، پيام خود را برساند، چه اينكه اسلام، بالاترين مرحله اين آزادى را داده است. گواه اين مطلب آن است كه در يكى از جنگهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله سيصد نفر شانه خالى كردند و در جنگ شركت نكردند، اما رسول خدا آنان را به حال خودشان رها ساخت. درست است كه فرار از جنگ حرام است، اما اين هم درست است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله آزادى را به آنان آموخت و با آن آزادى - كه تاريخ مانند آن را نديده است - رسول خدا صلىاللهعليهوآله مسلمانان را از چنان پيشرفتى شگرف، برخوردار كرد، چه اينكه جهان آن روز، آزاد نبود. پر واضح است كه جهان آزاد مىتواند جهان غيرآزاد را مقهور خويش سازد، چنانكه انسان آزاد از بند، مىتواند به هر شكلى كه بخواهد با فرد دست و پا بسته برخورد كند. هر حاكمى از اينكه بتواند تظاهرات چندين هزار نفرى تدارك ببيند نبايد مغرور گردد و اين اقدام را نشانه علاقه مردم به خود بداند، بلكه غالبا
قضيه برعكس است، چرا كه بسيارى مواقع چنين توانايى از سوى حاكم بر وحشت آفرينى حاكم و ترس مردم دلالت دارد و البته رعب و وحشت حتماً روزى از بين مىرود و در آن هنگام سقوط حاكم قطعى و گران خواهد بود.
مردم عراق خوب به ياد دارند كه عبدالكريم قاسم چگونه آنها را به خيابانها مىكشاند و جمال عبدالناصر در مصر چنين بود. با اين حال همانند فرعون و نمرود از اريكه قدرت سقوط كردند. اگر آزادى در كار باشد همه مردم به تظاهرات نمىآيند و مغازههايشان را نمىبندند، بلكه گروهى از مردم كه غالباً به يك چهارم از كل جمعيت نمىرسند، به خيابان مىآيند. آرى در شرايط بسيار نادر همه مردم مغازهها را بسته و با عقيدهاى راسخ و ايمان و آگاهى، تظاهراتى توفنده به راه مىاندازند. اينگونه تظاهرات را در كشورهاى نسبتا آزاد پيدا نمىكنيم، اما در كشورهاى زير فرمان خودكامگان، نظير روسيه، چينِ تحت حاكميت مائو و ويتنامِ زير سلطه هوشى مينه آن را مىبينيم. نتيجه آن رفتارها چه شد؟
پس از دفن استالين مردم، جنازهاش را از گور درآوردند و به كيفر پارهاى از اعمالش او را آتش زدند. مائو، و اقمارش نيز مورد لعن و نفرين قرار گرفتند. ويتنامىها پس از استقلال از امريكا از هوشى مينه متنفر شده، روى برتافتند. البته آنان از دام استعمار امريكا رهيده، در دام استعمار ديگرى گرفتار شدند. بنابراين، حاكم نبايد از هورا كشيدن و كف زدنها و تظاهرات و هياهويى كه با اراده او هدايت مىشود، مغرور گردد، زيرا همه اينها نشانه سقوط دير يا زود هنگام اوست و علامت دوستى مردم و پيروزى وى نيست.
دوّم: مقوله اموال مردم است. اميرمؤمنان عليهالسلام در اين باره مىفرمايد: «إنَّ الرجل يَنام على الثُّكلِ، و لا يَنام على الحَرَبِ(1)انسان با داشتن داغ عزيزى بر دل به خواب مىرود، اما بر مصيبتِ
از دست دادن مال و غارتزدگى، نمىتواند بخسبد».
اين سخن امام عليهالسلام به تجربه ثابت شده است، چه اينكه مردم اين آمادگى را ندارند كه حاكمان با هر نامى اموالشان را دستخوش تمايلات خود كنند. بعضى از حاكمان با وضع
1) . نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 307.
ماليات بر مردم، زير عنوان مجلس ملت و اينكه نظر نمايندگان چنين است يا به اين بهانه كه در حال بحران و جنگ هستيم و براى دفع دشمن و بيرون كشيدن كشور از بحران آن را لازم داريم، نيرنگ كرده، اموال مردم را به جيب مىزنند. اين نوع حيلهگرى و هر حيله و خدعهاى زاييده سادهانديشى نسبت به كارآمدىِ آن است. به همين جهت امام عليهالسلام در پاسخ كسى كه از حضرتش پرسيده بود: چاره چيست؟ فرمود: «ترك الحيلة(1)در ترك نيرنگ است» و چه زيبا و درست گفتارى است. از اينرو مىبينيم كه معاويه حيلهگر چگونه رسوا گشت و امام پرهيزگار، يعنى اميرمؤمنان عليهالسلام همچون كوهى استوار جاودان ماند و گذشت زمان بر درخشش و استوارى و سربلندى آن حضرت افزوده و مىافزايد.
مردم از چنين حاكمى - كه خود را مسلمان مىشمارد، ولى همچون بسيارى از رؤساى كشورهاى اسلامى در راه معاوية بن ابىسفيان گام بر مىدارد - به هنگام اخذ ماليات زير پوشش مجلس ملّى، مىپرسند: آيا مجلس آزاد است يا در بند خودكامگى تو اسير است؟ اگر مىپندارد آزاد است، پس چرا براى يك مرتبه هم شده از تو انتقاد نمىكنند؟ راستى آيا امكان دارد كه مجلس آزاد باشد، اما از عالىترين مقام حكومتى انتقاد نكند؟ و اگر مجلس زير سلطه توست، پس اين پرده نخنما از لابهلاى تارهايش زشتىهاى تو را نشان خواهد داد. بنابراين حيلهگرىات بر جامعه چندان طولانى نبوده، چنان است كه خداوند فرموده:
«إِنَّ الْمُنَفِقِينَ يُخَدِعُونَ اللَّهَ وَ هُوَ خَدِعُهُمْ...»(2)«منافقان، با خدا نيرنگ مىكنند، و حال آنكه او با آنان نيرنگ خواهد كرد».
«...وَ مَا يَمْكُرُونَ إِلاَّ بِأَنفُسِهِمْ...»(3)«و [لى] آنان جز به خودشان نيرنگ نمىزنند».
«وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللَّهُ وَاللَّهُ خَيْرُ الْمَكِرِينَ»(4)«و [دشمنان] مكر ورزيدند و خدا [در پاسخشان] مكر در ميان آورد، و خداوند بهترين مكرانگيزان است».
همچنين مردم از حاكمى كه به نام بحران و جنگ ماليات مىگيرد، مىپرسند: آيا مردم
هم در حلّ بحران و چارهانديشى براى جنگ نظرى دارند؟ اگر نظر دارند، پس روزنامههاى آزادشان كجاست؟ احزاب آزادشان كجاست؟ راديوهاى آزادشان كجاست؟ و اگر از رأى برخوردار نيستند، اين مشكلات را حاكم ايجاد كرده و جنگ به دليل مديريّت او به وجود آمده است و زمانى كه جنگ و بحران، ساخته حاكم باشد مردم براى آن آمادگى پرداختن پول ندارند. اين افزون بر آن است كه حاكم اسلامى بايد به شرع اسلام مقيّد باشد و روشن است كه شريعت جز خمس، زكات، جزيه و خراج، مالياتى مقرر نكرده است و اگر واقعاً بحرانى وجود دارد، گرفتن ماليات، آن هم به قدر ضرورت، واجب مىگردد و «ضرورتها به مقدار خودشان در نظر گرفته مىشود». البته در تعيين ضرورت بايد مردم مشاركت داشته باشند و نبايد در تعيين آن استبداد به كار برد چه اينكه خداوند به مشورت
امر كرده، مىفرمايد: «وَ أَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ»(1)«و كارشان در ميانشان مشورت است».
دخالت در امور مالى مردم تنها گرفتن مالياتهاى بىمبنا نيست، بلكه مصادره، محدود كردن تجارت، زراعت، صنعت و ساخت و ساز و امثال آن را در بر مىگيرد كه بسيارى از حاكمان در كشورهاى اسلامى اين روند را در پيش گرفته و بدان پايبندند.
حال پرسشى مطرح مىشود و آن اينكه: دولت در اين روزگار بدون مالياتهاى افزون بر آنچه كه اسلام تعيين كرده است، چگونه مىتواند هزينههاى سنگين خود را تأمين كند؟ در كتاب الفقه: الاقتصاد و جاهاى ديگر پاسخ آن را دادهام، كه در سه امر خلاصه مىشود:
دولت بايد از شمار كارمندان خودش بكاهد، چرا كه نيازى به كارمندان زياد نيست و با اين كار، هزينههاى دولت كاهش خواهد يافت.
دولت بسيارى از كارها را به دوش مردم بگذارد، از قبيل: بيمارستانها، مدرسهها، مخابرات، آب، برق، پست، حمل و نقل و موارد ديگر و دولت فقط براى برطرف كردن نواقص و پيشگيرى از تجاوز و اجحاف بر مردم، بر كارها نظارت داشته باشد.
اگر دولت ناچار به وضع مالياتهاى افزون گشت با موافقت و جلب نظر مردم
1) . سوره شورى، آيه 38.
چنين كارى را انجام دهد. مسلما مردم وقتى در درك نياز مشاركت داشته باشند و در چگونگى حل مشكل در فضايى آزاد و نه با جوّسازىهاى كاذب، آنگونه كه حاكمان ديكتاتور انجام مىدهند، نظر آنان گرفته شود، با كمال ميل، به پرداخت ماليات تن خواهند داد و پرداخت ماليات بر دوش آنان سنگينى نخواهد كرد.
باز گرداندن اسلام به زندگى مسلمانان با جمع كردن آنان در حكومت يك ميلياردى زمانى ممكن است كه مسير و راه رسول خدا پيموده شود. حكومتهاى اسلامى امروزى همانند قبايل پراكنده و دولتهاى متفرق در زمان پيامبر صلىاللهعليهوآله است. آن حضرت يك يك قبايل و كشورها را گرد آورد. مردم وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله را بهترين رهبر و اسلام را از بهترين روش، برخوردار يافتند شتابان، اسلام را پذيرفته، در زير لواى آن جاى گرفتند. امروز نيز لازم است كه حركتهاى اسلامى از قبيل: احزاب، سازمانها، جمعيتها و هيئتها داير گردند و فعاليتهاى اسلامى، مانند: كتابخانهها، مدرسهها، انتشاراتها، مجلات و روزنامهها را متمركز كنند. اگر گفته شود: استعمار چنين اجازهاى را نخواهد داد، پاسخ اين است كه
در زمان رسول خدا صلىاللهعليهوآلهحكومت شرق و غرب، يعنى ايران و روم همانند حكومتهاى استعمارى امروزى بودند. وانگهى امروزه مىبينيم كشورهايى چون هند و چين با تعدد حكومتهايشان (مراد حكومتهاى محلى است) و استعمارزدگى كشورهايشان، توانستند از يوغ استعمار رهايى يابند. مقصودم اين نيست كه از منظر اسلامى حكومت آن دو كشور درست است، بلكه مقصودمان اين است كه چنين كارى در عصر حاضر نيز ممكن است و مثل مشهورى مىگويد: «حكم الأمثال فيما يجوز و فيما لا يجوز واحد؛ حكم همگونها در شدنها و نشدنها يكسان است». البته گردآورى و متحد كردن همه كشورها به توانمندى و شايستگىهاى بسيار، خردورزى گسترده و ارادهاى ژرف نياز دارد و اگر همه اينها در نهضت فراهم نباشد، نمىتواند به هدف دست يابد. حال اگر توانست به هدف و
آرزوى خود رسيده، قدرت برترش آشكار مىشود، چون چاره كردن دشوارىها بيانگر قدرت چارهساز و توان شايستگىهاى اوست. مهم آن است كه بايد در كمال صبورى، استوارى و درايت، خردورزى، اخلاق نيكو و ارادهاى قوى همه نيروها را جمع كرد تا به هدف دست يافت، كشورها را نجات داد و مردم را رهايى بخشيد.
همچنين بايد بدانيم كه حكومت اسلامى چگونه حاكميت مىيابد و به چه صورتى پس از حاكميت يافتن، كشورها زير لواى آن مىمانند. در گذشته نزديك ديديم كه آخوند خراسانى رحمهالله توانست ايران را از استبداد رهايى بخشد، اما شهيد شد و مسلمانان پس از او در سطحى نبودند كه دستاورد بزرگى را كه به دست آمده بود نگاه دارند. همچنين ميرزا محمدتقى شيرازى رحمهالله را ديديم كه توانست عراق را با يارى مردم، از دست استعمار بريتانيا بيرون كشد، آن هم در شرايطى كه بريتانيا بزرگترين حكومت بود و يك ميليارد آدم پشت آن بودند و پيشرفتهترين اسلحهها و بهترين سازمان را داشت و جمعيّت چند ميليونى عراق كه نه اسلحه داشتند، نه سپاه و نه نظام. سرانجام آن مرحوم نيز شهيد شد و افرادى كه پس از او آمدند و تلاش و كوشش در خور ستايش كردند و حتى تبعيد شدند اما شرايط و زمينه حفظ استقلال كشور براى آنان فراهم نشد. در سيره پيامبر صلىاللهعليهوآله مىبينيم كه:
نخست: حركتِ گام به گام و آهسته را پى نهاد تا پس از رسيدن به قدرت، بيم سقوط آن نرود، چون حركت، هر قدر شتابنده باشد با همان سرعت هم از بين مىرود و در مثل عربى است كه: «بَطىءُ النّمو بَطىءُ الزوال و سَريعُ النموْ سَريعُ الزوال؛ رشد آرام، آرام (ديرتر) نابود مىشود و رشد سريع نابودى سريع در پى دارد».
از اينرو پيامبر صلىاللهعليهوآله از آغازين روز رسالتش تا واپسين دم زندگى خود به تربيت مردم پرداخت آن هم نه فقط تربيت با گفتار، بلكه تربيت عملى تا آنكه «أُمَّةً وَسَطًا»(1)«امتى ميانه» و «خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ...»(2)«بهترين امتى كه براى مردم پديدار شد» را پديد آورد. به همين جهت توانست اعتماد جهان را به خود به عنوان پيامبر و به دين خود به عنوان
روش زندگى جلب كند. وقتى به مردم مبدأى ارائه شود آنان آورنده و خود آن مبدأ را مىآزمايند. آيا آورنده چنين مبدأى شايستگى آن را دارد كه زير بيرقش بروند؟ و آيا اين مبدأ براى آنچه در دستشان است جايگزينى مناسب است؟ به اين بسنده نكرده، مىسنجند كه آيا آورنده مبدأ بهتر از كسى است كه اكنون زير بيرق او هستند و مبدأ جديد بهتر ا مبدأى است كه اكنون در دستشان است. اگر در اين مبدأ امتياز و برترىهايى وجود نداشته باشد، انسان به چه دليل و انگيزهاى بزرگ و مهترش را با فردى همسنگِ مهتر خود عوض كند؟ و چه انگيزهاى مىماند كه انسان روش خود را با روش مشابه آن مبادله نمايد؟
اينكه كسى فرومايگان را گرد خود جمع كند تا برايش كف بزنند و مبدأ او را ستايش نمايند، بدىهايش را ناديده گرفته، خوبىهايش را برشمارند، كارش سامان نمىيابد، زيرا هياهو و شعار موجب دورى و نفرت عقلاى جامعه مىگردد. وقتى آنان نتوانستند مبدأ جديدِ همراه با شعارهاى پوشالى را از بين برند و آورنده آن اصل را كه كف زدنهاى تو خالى او را در ميان گرفته، به سرعت از ميدان بيرون كنند، قطعا با صبورى و مقدمهچينى، در راه نابودى آن پيش خواهند رفت و زمانى نخواهد گذشت كه آورنده مبدأ در ليست سركشان قرار خواهد گرفت و مبدأش به فراموشكدۀ تاريخ افكنده خواهد شد.
دوم: پيامبر صلىاللهعليهوآله چگونه بر قبايل و كشورها حاكميت يافت؟ بىشك، رفتار حضرتش ترجمان عملىِ قدرت اخلاق و مبادى والاىشان بود و به اين وسيله توانست قدرت را در دست گرفته، و حفظ كند. به عنوان نمونه، در فتح مكه بزرگترين درايت ممكن را به خرج داد، كه تاريخِ قبل و بعد از پيامبر صلىاللهعليهوآله مانندش را نشان نداده است. مكه پايتخت شرك و سركشان تبهكار بود. آنانى كه سختترين جنگهاى سرد و گرم را از آغاز دعوت پيامبر تا
روز فتح مكه، عليه حضرتش به راه انداختند، در عين حال، پيامبر با سهولت تمام بر مكّه چيره شد و توانست سيطرهاش را بر آن حفظ كند و مكه پس از فتح شدن كمترين ناآرامى را به خود نديد، با آنكه رسول خدا صلىاللهعليهوآله هيچ نيروى نظامى در آن قرار نداد، مهاجرانى در اطراف ساكن نكرد، مردان مكه را اخراج نكرد و اموال آنها را مصادره نكرد. پيروزى بزرگ
در آغاز و ادامه يافتن آن، در گرو حكمت پيامبر صلىاللهعليهوآلهبود كه در موارد زير چهره نمود:
وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله خيبر را فتح كرد با آنكه مردم مكّه در حال جنگ با پيامبر و هنوز مشرك بودند، مقدار زيادى مال به دست آمده از خيبر را براى تقسيم بين اهل مكه فرستاد.
پيش از فتح وقتى ابنعباس ابوسفيان را پنهانى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله آورد، او را بخشيد.
روز فتح مكه را روز رحمت و حفظ حرمت ناميد نه روز انتقام و نابودى حرمتها.
خانه مخالفانش را امن اعلام كرد و به آنان - در صورتى كه اسلحهشان را بر زمين بگذارند و وارد خانههايشان و يا مسجدالحرام گردند - امان داد و البته به پيمان خويش پايدار ماند و پس از تسلط بر مكه از آنان انتقام نگرفت، چنانكه شيوه حاكمان است كه نخست اعلام عفو مىكنند و چون به قدرت رسيده و چيره شدند از آنان انتقام مىگيرند.
مجرمان را با همه روشنى جرمشان آزاد گذاشت و به آنان فرمود: أقول لكم كما قال أخي يوسف لإخوته: «لاَ تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّ حِمِينَ»(1)... فاذهبوا فأنتم الطلقاء(2)آن سخنى را كه برادرم يوسف به برادرانش گفت، به شما مىگويم: "امروز بر شما سرزنشى نيست. خدا شما را مىآمرزد و او مهربانترين مهربانان است"... برويد شما آزادشدگانيد».
خانههاى مسلمانان كه توسط كافران مصادره شده بود پس نگرفت و چون به ايشان گفته شد: به خانهات نمىروى؟ فرمود: آيا فلانى براى ما خانهاى به جا گذاشته است؟
چيزى از اموال آنان را مصادره نكرد.
كليد كعبه را به همان مشرك باز گرداند تا آنان بدانند ايشان هيچ طمعى براى به دست آوردن امتيازات آنان ندار.
سلاحهاى صفوان را به او بازگرداند با آنكه او از جنايتكاران جنگهايى به شمار مىرفت كه عليه رسول خدا صلىاللهعليهوآله به راه افتاد و او در مكه همچون وزير دفاع بود. اين رفتار پيامبر صلىاللهعليهوآله به گونهاى بزرگوارانه بود كه صفوان خود نيز از اين اخلاق والا در شگفت شد.
به سران مخالفان، كسانى كه مستحق قتل، مصادره اموال و الغاى امتيازات بودند از
غنايم حُنين بسيار داد.
خسارت جنگهايى را كه عليه آن حضرت به راه انداخته بودند، حتى ديه ياران و خويشان خود را كه كشته بودند، از آنان نستاند و اين از آنرو نبود كه آنان اسلام آورده بودند و اسلام گذشته را مىپوشاند، چون اكثر آنان مسلمان نشده بودند.
آنان را به پذيرش اسلام مجبور نكرد و به گفته خداى متعال عمل كرد كه فرموده: «لاَ إِكْرَاهَ فِى الدِّينِ»(1)«در دين هيچ اجبارى نيست».
آنان را در حكومت شريك كرده، افرادى از آنان را به فرماندهى سپاه خود گمارد و فوراً به سوى حنين حركت كرد.
به حاكم خود در مكه عتاب بن اُسيد، فرمود: «أحسن إلى محسنهم، و تجاوز عن مسيئهم؛ در حق نيكانشان نيكى كن و از بدكارانشان درگذر».
اينها فقط به گفتار محدود نبود، چنانكه شيوه حاكمان است كه مىگويند، سپس براى تصفيه فيزيكى مخالفان، زمينهسازى مىكنند و مىخواهند همزمان انتقام بگيرند و در عين حال خود را بزرگوار و جوانمرد نشان دهند. آرى، گفتار و عمل پيامبر صلىاللهعليهوآله يكى بود، چه اينكه أسيد ديد كه آن حضرت چگونه زمينهساز قتل حمزه، يعنى هند را بخشود؛ كسى كه قلب حمزه را جويد و از گوش، دماغ انگشتان و... گردنبند درست كرد و بر زنان مشرك فخر فروخت. نيز شاهد بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآله از هبّار كه شتر زينب، دختر حضرت را رماند و آن بانو را از هودج بر زمين افكند و در نتيجه، بچهاش سقط شد، چشمپوشى كرد، حال آن كه زينب نيز در پى اين حادثه و پس از مدتى بيمارى، درگذشت و به ملكوت اعلا پيوست.
ممكن است اين توهم پيش بيايد كه جنگ سرنوشت ساز است و هر دولتى بايد جنگ كند، خواه براى دستيابى به حكومت و يا براى توسعه قلمرو آن و يا براى حفظ و بقايش
1) . سوره بقره، آيه 256.
باشد. در سرنوشت ساز بودن جنگ، شكى نيست، اما بحث در چهار امر است:
آيا اسلحه از راه جنگ در اختيار نهضت اسلامى قرار مىگيرد يا از راه سازماندهى و آگاهىبخشى؟
پس از آنكه نهضت اسلامى رهبرى تودهها را به دست گرفت، مىتواند نظام پيشين را با جنگ ساقط كند يا بدون جنگ و با فلج كردن توان نظام پيشين به اين نتيجه برسد؟
وقتى نهضت - حتى پس از دستيابى به حكومت - مجبور به جنگ گشت، جنگ با افرادى كه مىخواهند نهضت را براندازند، آيا بهتر است كه فرصت دهد تا طرف مقابل جنگ را شروع كند و در نتيجه براى نهضت اسلامى خوشنامى به وجود آيد يا آنكه نهضت، جنگ را آغاز كند و به عنوان نماد ستمگر متجاوز شناخته شود؟
در صورتى كه مجبور به جنگ گشت، اين اجبار ضرورتى است كه بايد به اندازه ضرورت باشد، زيرا سه چهارم پيروزىها در گرو تلاشهاى ديپلماسى است. در اين صورت آيا به دست آوردن پيروزى از طريق يك چهارم راه حل، يعنى جنگ و سه چهارم ديپلماسى بهتر است يا آنكه همه آن را از راه جنگ به دست آورند؟
اگر پاسخ اين پرسشها روشن است، پس نهضت اسلامى بايد نخست به گردآورى نيرو و سازماندهى و آگاهى بپردازد و آنگاه تشكيلات استعمارى را به طور مستقيم از بين ببرد و نظامهاى مزدور را با تظاهرات، اعتصاب و شورش از بين ببرد. حال اگر مجبور به جنگ گشت، فوراً آغاز به جنگ نكند تا در برابر جهانيان عليه متجاوز حجّت داشته باشد و اگر ممكن است جنگ را از راههاى صلحآميز دفع كند و اگر از اين راهها نشد، اقدام نظامى را به عنوان يك چهارم و راه حلهاى سياسى را به عنوان سه چهارم قضيه در نظر بگيرد. سيره پيامبر صلىاللهعليهوآله و امام على عليهالسلام نيز اشاره به اين امر دارد كه پرداختن به آن ضرورتى ندارد.
در اين باره، اشاره به مطلب ديگرى مفيد به نظر مىرسد و آن اينكه جريان اسلامى پيش از دستيابى به دولت و حكومت اسلامى، بايد با تمام توان از كشتار پرهيز كند، چون كشتار، مردم را تحريك مىكند و مردم هرگز كشته شدن و قاتلان فرزندان، خويشان و
دوستانشان را از ياد نخواهند برد. اين مسأله اگر در آغاز قدرت گرفتن جريان اسلامى و يا قدرت حكومت اسلامى تأثير نداشته باشد، قطعا در دراز مدت تأثيرش را مىگذارد.
كشتار در مرحله نخست، ديگر ملّتها را به واكنش وا مىدارد، چرا كه اسلام را دين كشتار و خونريزى خواهند خواند. پر واضح است كه مردم رفتار حاكمان هر اصل و مبدئى را تجربه علمى آن اصل مىشمارند. از اينرو به نازيسم، فاشيسم و كمونيسم از منظر قربانيان هيتلر، موسيلينى و استالين مىنگرند. وقتى در بين ملّتها عكس العمل به وجود آمد، بىشك آنان براى ساقط كردن نظام، دست به كار شده، نيرنگ خواهند كرد و نيرنگ ملتها نتيجه خواهد داد. پس چرا فرد كارى كند كه موجب سقوط خود و اصولش گردد.
دوم آنكه قتل، جامعه را عليه حكومتِ وقت همصدا مىكند. گرچه جامعه به هنگام قدرت يافتن جريان يا قدرت گرفتن دولت، ضعيف است، اما معادله تغيير مىكند و به زودى جامعه قوى و جريان و حكومت ضعيف مىشود و در اين شرايط، سقوط، بلكه نابودى كامل حتمى است، چه اينكه در جريان نابودى امويان و جز آنان به دست مردم ديديم؛ همانهايى كه كشتار را روش حكومتى خود قرار دادند.
در سيره پيامبر صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام مىبينيم كه تا حد ممكن، از كشتن پرهيز مىكردند. رسول خدا صلىاللهعليهوآله كفار مدينه و نيز كسانى را كه در شب عقبه، براى كشتن حضرتش نقشه كشيده بودند، بخشود و علت آن اين بود كه مبادا مردم بگويند: محمد ياران خود را كشت. حضرت على عليهالسلام نيز پس از آنكه با ضربه ابنملجم - كه گروهى نيز در آن دست داشتند - در بستر شهادت افتاد، فرمود: «يا بني عبدالمطلب، لا ألفينّكم تخوضون دماء المسلمين خوضا، تقولون: قتل اميرالمؤمنين. ألا لا تقتلنّ بي إلا قاتلي(1)اى بنى عبدالمطلب، نبينم كه خون مسلمانان را بريزيد و بگوييد: اميرمؤمنان كشته شده است. هشدار كه جز قاتلم كسى را نكشيد».
به نقل بعضى از مورخان، تمام كشته شدگان در جنگهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله از هر دو طرف، هزار و هشت نفر بودند. على عليهالسلام نيز در همان خط پيامبر حركت كرد و پس از پيروزى،
1) . نهج البلاغه، خطبه 47 (وصيتنامه امام عليهالسلام به حسن و حسين عليهماالسلام).
سپاه جمل و نهروان را مورد عفو قرار داد و هرگاه ياران معاويه را دستگير مىكرد آنان را سوگند مىداد كه معاويه را يارى نرسانند، آنگاه آنان را بخشوده، آزاد مىكرد. در اين معنا داستانهاى فراوانى از گذشت آن حضرت نقل شده است. به دليل همين منش و روش، اين دو رهبر الهى جايگاه والايى در دل مسلمانان، بلكه در دل همه مردم پيدا كردند و همين امر موجب پيشرفت دائمى اسلام گشت.
به نقل برخى مورخان افرادى را كه على عليهالسلام به علت جناياتشان در كل آن دولت پهناور - كه در نقشه امروزى جهان، پنجاه كشور را در خود دارد و در آن روز بزرگترين دولت جهان بود - كشتند، حدود يكصد نفر بود، آن هم در تمام پنج سال، با توجه به اينكه اَشكال گوناگون جرم و هرج و مرج، به جهت عملكرد بد حاكم سابق، فراگير شده بود. از اينجا به گستره سياست پيامبر صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلامدر اين زمينه، همچون ديگر زمينهها پى مىبريم. آنگونه كه ضرار در توصيف امام على عليهالسلامخطاب به معاويه مىگويد: «كان واللّه بعيد المدى(1)سوگند به خدا [كه به جهت بزرگىاش] دست نايافتنى بود» و چنانكه از عمق اشعارى كه يكى از شاعران درباره آن پاكان از زبان پيامبر و خاندانش سروده، متجلّى است:
ملكنا فكان العفو منا سجية *** فلما ملكتم سال بالدم أبطح
و حلَّلتم قتل الاُسارى و طالما *** غدونا عن الأسرى نعف و نصفح
و حسبكم هذا التفاوت بيننا *** و كل إناء بالذي فيه ينضح
چون حكومت يافتيم، گذشت منش ما بود؛ و شما كه حاكم شديد، ابطح (مكه) غرق خون شد.
كشتن اسيران را حلال ساختيد و حال آنكه همواره ما از اسيران مىگذشتيم و عفو مىكرديم.
همين تفاوت، بين ما و شما بسنده است؛ كه از كوزه همان تراود كه در اوست.
سخن آخر اين است كه جريان اسلامى يا دولت اسلامى با حدود شرعىِ كشتن چگونه بايد عمل كند؟ پاسخ آن است كه غالباً مىتوان از كشتن دورى جست [به اين نحو كه]:
1) . بحار لأنوار، ج 33، ص 250.
كرد و امام سجاد عليهالسلام به منظور جلب رضايت ميانجيگرى كرد.
در مورد لواط و زنا كه موجب قتل مىشوند. با توجه به لزوم چهار شاهد عادل كه عمل را خود ديده باشند و بر دخول گواهى دهند، معمولاً جز در موارد نادر، چنين شاهدانى پيدا نمىشوند و چهار بار اقرار فرد مرتكب زنا يا لواط هم بسيار كم پيش مىآيد [و لذا حدّ ياد شده منتفى است].
ارتداد در پى شبهه، موجب قتل نيست و ارتداد بدون شبهه نيز بسيار اندك است.
اينكه انسانى مرتكب معصيت كبيره بشود و سه بار حدّ بخورد و باز به انجام آن مبادرت ورزد، كه اين مورد نيز اگر بسيار اندك نباشد، دست كم اندك است.
آنانكه با خدا و رسول او مىجنگند و در زمين ايجاد فساد مىنمايند، حاكم مىتواند آنان را تبعيد كند و يا تبعيد را به زندان تبديل نمايد، آنسان كه در كتاب الفقه: الحدود و التعزيرات ذكر كردهايم، و جز آن كه از موارد ياد شده كمتر است.
ممكن است گفته شود: اگر رسول خدا صلىاللهعليهوآله منافقان را مىكشت، پس از ايشان، آن مشكلات پيش نمىآمد. و اگر على عليهالسلامدشمنان خويش را مىكشت، آن كه پس از حضرتش زمام امور را در دست گرفت (معاويه) به قدرت نمىرسيد.
كسانى كه اين پندارها را در سر مىپرورانند از اوضاع اجتماعى و تاريخى آگاهى ندارند، چون قتل منافق خود نفاق و گاه محارب به وجود مىآورد و كشتن مخالفان نيز مخالف و گاه جنگجو به وجود مىآورد. اگر رسول اكرم صلىاللهعليهوآله منافقان را مىكشت اسلام در همان روز نخست از بين مىرفت. همانگونه كه على عليهالسلام وقتى به فاطمه عليهاالسلام مىفرمود: «ديگر اين نام را نخواهى شنيد»(1)به همين مطلب اشاره مىكرد. على عليهالسلام هم اگر مخالفان را مىكشت، آنان همان آغاز و در اولين فرصت خاندانش را نابود مىكردند، چنانكه بنىاميه در اولين فرصت دست به چنين كارى زدند. روشن است كه در آن صورت نوبت به وجود امام باقر عليهالسلام، امام صادق عليهالسلام، امام كاظم عليهالسلام و جز آنان نمىرسيد.
1) . ر.ك: بحارالأنوار، ج 29، ص 635: «فسمع صوت المؤذّن أشهد أنّ محمد رسول اللّه فقال لها أيسرّك زوال هذا النداء»
يكى از امامان عليهمالسلام علت چشمپوشى حضرت على عليهالسلام از سپاه جمل را همين امر خواند. افزون بر آنچه بيان شد، در آن صورت، تاريخ، رسول خدا صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام را در ستيغ آرمانى بشريت «كه از آن سيلها فرو ريزد و پرندهاى به اوج آن نمىرسد»(1)قرار نمىداد. بنابراين، بر جريان اسلامى و دولت اسلامى لازم است كه قتل را در ليست «نه» قرار دهند، نه در ليست «آرى» تا به خواست خدا به پيشرفت و شكوفايى مورد نظر برسند.
پيش از شروع به بسترسازى براى نهضت فراگير، ايجاد جريان اسلامى براى نظام اسلامى ضرورى است، چه اينكه مردم زير بيرقى نمىروند تا آنكه آن پرچم و ابعاد حركتش را بشناسند. مبادا رهبران به مردم بگويند: «ما مىخواهيم كشورهاى اسلامى را تحت رهبرى واحد و صحيح اسلامى در آوريم». يا آنكه بگويند: «مىخواهيم مسلمانان را از زير يوغ استعمار و ستم سركشان رها سازيم».
مسلما سخن بدون عمل سودى ندارد، چون آنان خواهند پرسيد: چطور چنين امرى تحقق خواهد يافت؟ دستيابى به هدف چقدر طول خواهد كشيد؟ و تعهد و پيمانى كه نهضت تا مرحله دستيابى به هدف طبق آن عمل خواهد كرد كدام است؟
بنابراين بايد آغازى، پايانى و كيفيتى از نهضت به دست داد. آنچه بيان شد درباره جريان است. نسبت به برنامه كارى، مهم آن است كه چگونگى حكومت اسلامى تبيين شود و چگونگى اقتصاد و اجتماع تعيين گردد، به ويژه آنكه حتى نزد بسيارى از مسلمانان فرهيخته و روشنفكر، اسلام به خودكامگى متهم است و اينكه زنان را به بردگى مىگمارد، دين كشتار و تازيانه و دين سلب آزادىهاست. البته اين گروه براى اتهام خود توجيههاى كافى در كاركرد پارهاى از خلفا، پادشاهان، اميران و كسانى يافتهاند كه با اعمال وحشيانه و غير انسانى و ضد اسلامى خود، چهره اسلام را مخدوش كردهاند. طبيعى است كه مردم در
1) . نهج البلاغه، خطبه شقشقيه: «ينحدر عني السيل، و لا يرقى إلىَّ الطير».
زير بيرق جديد نمىروند، مگر آنكه يقين كنند برتر از بيرق پيشين است. كسى كه به تاريخ مراجعه كند، چگونگى پيشرفت پيامبر صلىاللهعليهوآله را خواهد ديد، چون آن حضرت دين خود را به عنوان دين آزادىبخش، دين ايجاد وحدت در بين مردم، دين مساوات در برابر قانون، دين خرد، دين دادن حق به صاحب حق معرفى كرد و البته خود، همه اينها را به اجرا در آورد تا آنكه بهترين رهبرى گشت كه مردم ديده بودند. آنان نيز از اينكه رهبرى او را به جاى رهبرىهاى پيشين خود پذيرا باشند مانعى نمىديدند.
بنابراين لازم است روش كار به گونهاى باشد كه فرهيختگان جهان اسلام بلكه سراسر جهان، آزادى اين جنبش را برتر از آزادىهاى جهان معاصر ببينند و حكومت آن را نيكوتر از حاكميت دمكراتيك بدانند و اقتصادش را بهتر از اقتصاد كمونيسم، سرمايهدارى و سوسياليسم بشمارند و باور كنند كه رفاه آن فراتر از رفاهى است كه در جهان آزاد وجود دارد. از ديگر سو دست اندركاران نهضت بايد به گونهاى عمل كنند كه صلاحيتشان براى رهبرى به جاى رهبرى پيشين براى همگان محرز شود و همه بدانند حكومتى كه انتظار آن مىرود فرصت كافى در اختيار آنان مىگذارد كه در صورت شايستگىشان بتوانند به درجات بالاتر صعود كنند. در مقابل وقتى احساس كنند كه با همه شايستگىها، همچنان شهروند درجه دو خواهند بود، از گرايش به چنين حركت يا نظامى، سرباز خواهند زد. لذا لازم است در نهضت انتخابات ادوارى وجود داشته باشد، نه اينكه رؤسا همواره رئيس و ديگران هميشه شهروند درجه دو بمانند. حكومت نيز بايد با انتخاب مردم باشد، نه موروثى و نه جانشينى و نه آنكه فردى براى هميشه حكومت را در دست داشته باشد.
بنابراين، طرح بايد جنبه مثبت باشد كه خوبىهاى حكومت اسلامى را كه مىبايست به منصه ظهور برسد بيان كند و بدىهاى حكومت غير اسلامى را باز گويد به اين منظور بايد نخست به نقد سازمان ملل متحد پرداخت. سازمان ملل، با آنكه همه ملتها در قبول آن متفق هستند، نقائص جدّى دارد، مانند:
در رأى برابرند، با آنكه مقتضاى قاعده عقلايى برابرى افراد بشر است نه برابرى دولتها.
سازمان ملل نيز حكومتهاى موروثى و رژيمهاى كودتا را پذيرفته، در حالى كه هر دو اين حكومتها شايستگىها را لگدكوب مىكنند، در صورتى كه بايد شايستگى و مديريت حكومت كند نه آنكه چون فردى خويشاوند فلان كس است، يا قدرت دارد، پس حكومت را نيز بايد در اختيار گيرد. حال در وراثت فرزند ناطبيبِ طبيب از پدر طبيب و اينكه كسى به جهت داشتن قدرت، خود را طبيب بداند و بين وراثت در حكومت، چه فرقى وجود دارد؟ حكومت شايستگى فردى و انتخاب شدن حاكم از سوى اكثريت را مىطلبد، همانگونه كه دانش پزشكى شايستگى است و بيمار، وى را به عنوان پزشك خود بر مىگزيند. ديگر شايستگىها نيز چنين است.
دادن حق وتو به بعضى دولتها از سوى سازمان ملل. آيا اين بدان معنا نيست كه مثلاً حق وتو به يك تاجر بسيار پولدار در برابر تاجران ديگرى داده شود كه مال كمترى دارند؟ اگر فرق وجود دارد آن تفاوت در چيست [و چه پيامدى خواهد داشت]؟
پذيرش تفاوتگذارىها بر پايه محل ولادت كه انسان هيچ دخالتى در آن ندارد. مثلا در بعضى كشورها براى بعضى از مسئوليّتها غيرعرب صلاحيّت ندارد و در كشور ديگرى غيرترك اجازه برعهده گرفتن آن را ندارد و مثالهاى ديگرى از اين دست. البته نقايص ديگرى در قوانين به چشم مىخورد كه بر خلاف عقل و منطق است.
دستيابى به حكومت در دنياى قديم و كنونى با يكى از سه روش زير ممكن بوده و هست:
زمينه را براى رسيدن وى به حكومت آماده مىكند، چون تبليغات، پول و زندان (زور سر نيزه) در دست رئيس است و روشن است كه اين امور دستيابى هر كسى را كه رئيس مىپسندد به هر كارى كه مىخواهد تضمين مىكند. نسبت به ديگر منصبها نيز وضع به همين منوال است. تنها راه حل اين مشكل، آن است كه قدرت بين احزاب، روزنامه و رسانههاى آزاد تقسيم گردد تا از اين رهگذر افراد توانمند بتوانند در برابر قدرت رئيس ايستادگى كنند. در صورت توزيع قدرت و نيز وجود روش درست، مردم طعمه دستورات رؤسا نخواهند بود؛ سرانى كه هرچه بخواهند به نام حق الهى، دمكراسى يا با شعار «من پروردگار برتر شمايم» [چنانكه قرآن كريم از زبان فرعون روايت مىكند ]انجام دهند.
پس از آنكه حاكمى به قدرت رسيد، زمينه را براى خودش فراهم مىكند تا اعمال خشونت كند، آزادىها را سلب كند، اموال را مصادره نمايد، زندانها را پر كند، كشور را از نظر اجتماعى، اقتصادى و سياسى با از بين بردن و سركوب شايستگان و جذب افراد بىشخصيّت، اما پرمدعا نابود كند. روشن است كه حكومت با خشونت باقى نمىماند. وانگهى اميرمؤمنان عليهالسلامفرمود: «من علائم زوال الحكومات تقديم الأراذل و تأخير الأفاضل(1)از
1) . ر.ك: غرر الحكم، ص 342: «يستدلّ على إدبار الدول بأربع:...و تقديم الأراذل و تأخير الأفاضل».
نشانههاى زوال حكومتها پيش داشتن فرومايگان و پس زدن افراد با فضل است».
علّت آن روشن است، زيرا افراد بىشخصيت، به جهت عدم شايستگى نمىتوانند مديريت كنند و حكومت روزبهروز ضعيف مىشود تا سرانجام سقوط مىكند. حاكمى كه چنين باشد پيمانش را با دوستانش مىشكند، از كسانى كه به او نيكى كردهاند انتقام مىگيرد، مردم را مىكشد، پيمان خويش با آنان را ناديده گرفته، منكر آن مىشود، ترحّم را وا مىنهد، اموال مردم را به نفع خودش در صورتى كه شهوت جمع مال داشته باشد يا با نام طرحهاى عمرانى يا زير پوشش ديگرى غصب مىكند. در روزگار چنين حاكمى شهرها بيشتر شعار زده هستند تا حقيقتگرا همه حاكم را مىستايند و صفتهايى براى او بر مىشمرند كه ندارد و كارهاى ديگران را كوچك مىنمايانند و كارهاى ديگرى كه از لوازم فردگرايى است انجام مىدهد.
اگر شرح حال پيشينيانى، چون فرعون و شدّاد را و يا در روزگار ميانه، احوال افرادى ميان معاويه و هارون را و در روزگار نزديك شرح حال آتاتورك، پهلوى، عبدالناصر، مائو، استالين و امثال آن را بخوانيم، تمام آنچه كه بيان شد در زندگىشان به وضوح خواهيم ديد. لازمه چنين حالتى آن است كه شايستگان در برابر چنين حاكمى صفبندى كرده، او را بىمقدار و بدىهايش را يادآورى نمايند و جوّ را عليه او آماده كنند تا او را ساقط كنند، جرايم و رسوايىهايش را در خيابان، باشگاه، كتاب و جز آن، به اطلاع همگان برسانند.
اما آنچه كه در بعضى افراد مىبينيم كه ظاهراً از خدا مىترسند و طبق هواى نفس عمل مىكنند، از آنروست كه ترس آنان سطحى است و عمق كار وقتى آشكار مىگردد كه به
حكومت دست پيدا كنند. البته احتمال دارد كه تغيير پيدا كنند، چرا كه خداوند مىفرمايد: «أَفَإِين مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ...»(1)«آيا اگر او بميرد يا كشته شود، از عقيده خود بر مىگرديد؟».
در هر حال، جمع بين نظارت الهى و نظارت مردمى بر حاكم از شرط نظارت مردمى بهتر است. از نشانههاى حاكم شايسته و كارآمد، توانمندىاش در موارد زير است:
بايد توجه داشت كه بدى هميشگى يا حتى يك بار و نيكى در پارهاى موارد و ترك آن در موارد ديگر، روش و منش خودكامگان است، چون بعضى از آنان ملت را حيوان و خود و مصالح خود را مهم مىپندارند، غافل از اينكه ملّت، رفتارشان را تماما زير نظر دارد و هرگز آن را فراموش نمىكند. البته صبر مىكند تا زمان مناسب براى پاسخگويى به آن برسد. بعضى از خودكامگان فكر مىكنند كه احسان در پارهاى موارد كافى است، در حالى كه مردم به حاكم به عنوان خدمتگذار مىنگرند و همانگونه كه خدمتكار را كنترل مىكنند تا كارش را به طور كامل انجام دهد در مورد حاكم نيز چنين رفتارى دارند، با اين تفاوت كه اسلحه حاكم مانع از طرد او با اولين بىتوجهى مىشود و آن قدر به كوتاهى و بىتوجهى ادامه مىدهد تا بدىها جمع آيند و سپس از سوى ملت طرد مىشود.
مسلّم اينكه مردم باهوشند و زمانى كه مىبينند حاكم فقط به هنگام گرفتارىاش به آنان نيكى مىكند، در برابر نيكىاش از او اطاعت نمىكنند، چون مىدانند كه اين كار نوعى معامله است و نيكى او به آنان در واقع خريدن حمايت آنان است و در واقع خدمتش براى خودش است، نه براى آنان. شايان توجه است كه مردم زمانى جذب حاكم شده، از او فرمانبردارى خواهند داشت كه در فراخنا و تنگناها از او نيكى ببينند. در رابطه انسان با
1) . سوره آل عمران، آيه 144.
خداى سبحان در حديث آمده است: «اذكروا اللّه في الرخاء، يذكركم في الشدة؛ خداوند را به هنگام آسايشها ياد كنيد، شما را به هنگام سختى ياد خواهد كرد».
حال اگر انسان مصداق اين سخن خدا باشد كه: «فَإِذَا رَكِبُوا فِى الْفُلْكِ دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذَا هُمْ يُشْرِكُونَ»(1)«هنگامى كه بر كشتى سوار مىشوند، خدا را پاكدلانه مىخوانند و[لى] چون به سوى خشكى رساند و نجاتشان داد، به ناگاه شرك مىورزند» به يقين، اين نيرنگى است كه نمىتواند انسان را بفريبد، چه رسد به خداى سبحان را.
زمامدار خردمند - چه رسد به مسلمان - بايد همواره به توده مردم خدمت كند، حتى اگر براى مردم هم نباشد، بلكه براى بقاى خود چنين كند، زيرا خدمتِ پايدار، او را از دوستى و فداكارى برخوردار كرده، سبب مىشود تا در هنگامه رويارويى با مشكلات، با حمايت مردم پيروز ميدان باشد.
از نمونههاى جديد براى حاكمانى كه به توده مردم بدى كردند و در مقابل، مردم به هنگام گرفتارىاش دست از حمايتش كشيدند پهلوى در ايران بود. وقتى كه نيروهاى همپيمان از جنوب و شمال وارد ايران شدند، پهلوى اول هيچ كس را نيافت تا از يارىاش برخوردار شود و در كمتر از يك روز سقوط كرد. همچنين مىتوان از نظام پادشاهى عراق نام برد. اين نظام بدترين بدىها را در حق بيشتر ملّت عراق اعمال كرد و وقتى عبدالكريم قاسم با كمتر از هزار سرباز بر ضد اين خاندان كودتا كرد، همچون برگ پاييزى فرو ريخت و سراسر عراق از سقوط نظام سلطنتى غرق شادى گشت.
هر جامعهاى، به هرمى مىماند كه از رأس و قاعده، يعنى حاكم و ملت تشكيل مىشود. همواره شمارى افراد از قاعده بالاتر مىآيند و طبقه متوسط جامعه را تشكيل مىدهند و اينان از پول، دانش و اسلحه برخوردارند يا با گروههايى چون: تاجران، عالمان، فرماندهان
1) . سوره عنكبوت، آيه 65.
ارتش، رؤساى قبايل و رهبران احزاب ارتباط دارند. رأس اين هرم با قاعده، دو نوع برخورد دارد: 1. برخورد مستقيم. 2. به واسطه طبقه متوسط.
طبيعت طبقه متوسط به دليل داشتن قدرت آن است كه: 1. زيرك و نيرنگ باز است. 2. فرصتطلب و سودجوست.
طبيعت قاعده اين هرم نيز در پى آن است كه زندگى آرام داشته باشد، مورد ستم قرار نگيرد، كارها بر دوش اين طبقه است و ثروت، سپاه و طرفداران حكومت از بين اين طبقه است. همواره بين قاعده و طبقه وسط برخورد وجود دارد. چون طبقه متوسط در پى بهرهكشى است و قاعده هرم بهرهكشى را بر نمىتابد. همچنين بين طبقه متوسط و رأس قدرت نوعى رقابت بر سر قدرت و بهرهگيرى از تودهها وجود دارد.
بنابراين، حاكم بايد همواره با هر دو بخش در ارتباط باشد، نه اينكه يكى از آن دو طبقه را جذب و طبقه ديگر را وانهد، زيرا اگر طبقه ميانى را جذب كند، طبقه ميانى بر طبقه پايينى ستم مىورزد و طبقه پايينى از گرد حاكم پراكنده مىشود. از اينرو در روزگار آسايش و فراخنا به كشور خدمت نمىكنند، زيرا ستم طبقه ميانى و كمك نكردن حاكم به طبقه پايينتر، آنان را از خدمت خالصانه دلسرد مىكند و به هنگام دشوارىها، تنگناها به يارىاش نشتافته، او را نجات نمىدهند، زيرا منطق آنان در چنين روزى اين است كه: «من له الغنم له الغرم؛ هر كس سود برده زيانش را هم بكشد».
حال اگر حاكم قاعده جامعه يا طبقه پايينى را جذب كند، طبقه ميانى عليه حكومت به پا مىخيزد و مردم را از گرد حاكم مىپراكند و مردم از دور حاكم دور مىشوند و در نتيجه، طبقه بالاى جامعه سقوط مىكند، درست مثل هنگامى كه ستونهاى ساختمانى فرو ريزد و در پى آن سقف و بدنه عمارت خراب مىشود.
از مثالهاى بسيار نزديك براى اين دو مورد، جريان مصدّق است كه بخشى از طبقه پايين جامعه را جذب و تودههاى خشمگرفته ميانى را بر ضد خود وا نهاد. كار به جايى رسيد كه رجّالگان او خودروى مرحوم بروجردى را سنگباران، عالمان و خطيبان را
تهديد كردند و با مالكان و كارخانهداران رفتارى ناشايست در پيش گرفتند. از اينرو مصدق شتابان در سراشيبى سقوط قرار گرفت.
شاه نيز از اين قاعده مستثنا نبود، چرا كه سران ارتش و ثروتمندان و وابستگان آنان را گرد خود جمع نمود و اكثريت مردم را رها كرد تا لگدكوب فقر، گرسنگى و بيمارى شوند، به گونهاى كه از هر تعداد كودك ايرانى يكى مىمرد. اين مسأله بر طبقه ميانى اثر گذاشت؛ طبقهاى كه حاكميت نتوانست آنان را جذب خود كند، از قبيل علما و فرهنگيان غير وابسته به دربار. نتيجه اين شيوه حاكميت، سقوط حاكم بود.
بنابراين بر حاكم لازم است كه طبقه متوسط را در كنار طبقه پايين جامعه براى خود نگه دارد و با پشت گرمى يكى از اين دو طبقه، طبقه ديگر را رها نكند. بدين معنا كه از سويى با طبقه ميانى دوستى كند، در عين حال در برابر ستمگرى آن طبقه بايستد و غالباً وقتى طبقه متوسط ديد كه به مقدار شايستگىهايش از سوى حاكم برخوردار است به فكر سرنگونى حكومت نمىافتد، زيرا مىترسد فرد ديگرى به حكومت برسد كه از اولى بدتر باشد و به مقدار شايستگىاش براى آن طبقه ارزش قايل نشود و همين امر، طبقه ميانى را از انديشيدن به سرنگون كردن حاكم باز مىدارد.
از سوى ديگر، با طبقه پايين ارتباط خود را حفظ كند و حق آنان را بدهد و مانع از آن شود كه كسى به آنان ستم كند و از همينرو به وى دوستى بىشائبه ورزيده، در راهش فداكارى خواهند كرد و گسستى ميان حاكم و طبقه پايين به وجود نخواهد آمد و در نهايت، افراد زيرك طبقه متوسط نخواهند توانست آنان را عليه حاكم به شورش وادارند. بايد توجه داشت كه ارتباط حاكم با آنان، بدين معنا نيست كه به هر مناسبتى در جمعشان حضور يافته، برايشان سخنرانى كند، بلكه مفهوم آن نشستن با آنان، گوش كردن به سخنان و برآوردن نيازهاىشان است، همانگونه كه روش پيامبر صلىاللهعليهوآله و حضرت على عليهالسلام بود و با مردم اينگونه رفتار مىكردند.
به گواهى تاريخ، بودند دستهها و افرادى كه به نام دين قدرت را به دست گرفته، به غارت و مصادره اموال مردم، كشتار، در بند كردن، سركوب آزادىها، خاموش كردن صداها، از بين بردن شايستگىها و پيش داشتن افراد فرومايه، اما پرمدعا پرداختند و عدهاى نيز اين امور را از لوازم حكومت دينى خواندند. از سويى با توجه به اينكه دين با شرابخوارى، بىحجابى، تبهكارى، قماربازى، و امثال آن مخالف است، به آزادى ستيزى متهم مىگردد.
آنچه نبايد مورد غفلت قرار گيرد اين است كه رفتار آن دسته از حاكمان كه به نام دين دست به هر ناشايستى مىزنند حجت نيست، چنانكه اگر حاكمانى به نام دموكراسى حكومت كرده، اما بر خلاف آن عمل مىكنند، مستندى بر دموكراسى نمىباشد. دين از چنان حاكمانى كه مدعى ديندارىاند بيزار است. دين عبارت است از محترم شمردن اموال، آزادى، خون و آبروى افراد و پيشداشت افراد فاضل و پس داشت فرومايگان كه صدها آيه و روايت و نيز سيره رسول خدا صلىاللهعليهوآله و امام على عليهالسلام و شمارى از حاكمان صالح بر آن دلالت مىكند. مخالفت دين با شرابخوارى و تبهكارى در واقع مخالفت فضيلت با رذيلت است. اگر دينى قدرت را به دست بگيرد و رذيلتها را دفع كند، چنين كارى نقص دين نيست، بلكه به مثابه اقدام قانون به تحت پيگرد قرار دادن عوامل سرقت، قتل، تجاوز و امثال آن است. وقتى دين زمام امور را به دست گرفت، يعنى قوانين خودش را اجرا كرد،
در اين صورت مردم بر مال و جان خود مسلط هستند و مالياتى جز خمس، زكات، جزيه و خراج كه [ميانگين آن] يك چهارم سودها است، وجود نخواهد داشت. تجارت، صنعت، كشاورزى، عمران، نوشتن، ابراز عقيده و تجمع، آزاد خواهد بود و فقر، بيمارى، بيكارى، بىسوادى و مجرد ماندن از بين خواهد رفت و ثروت، دانش، سلاح و حكومت از آن همه خواهد بود. شوراى رهبرى، تعدّد احزاب آزاد اسلامى و غير آن تبلور چنين حكومتى خواهد بود و البته اگر چنين شود، مردم چنان خير و فراوانى خواهند ديد كه در سايه هيچ قانون و مبدئى نديدهاند. اين طرح اجمالى بايد در ساختارى روشن و بدون ابهام ارائه
شود، بدين معنا كه چگونگى دريافت ماليات، نحوه آزادىها و تقسيم قدرت را بيان كند، راه مبارزه با قاچاق كالا به خارج از كشور و واردات افسار گسيخته و بىحساب كالا به كشور كه موجب بهم ريختن توازن اقتصاد مىگردد - آن هم بدون وجود گمرگ - ارائه دهد. ديگر بايستههاى معرفى برنامههاى دولت اسلامى عبارت است از: مسئوليت كشور اسلامى در برابر ديگر مسلمانانى كه هنوز كشورشان آزاد نشده، نحوه الغاى قوانين: مليّت، شناسنامه، پاسپورت، اقامه، مجوز كار و امثال آن به منظور دستيابى مردم به آزادى سفر، اقامت و جز آن، فراهم آوردن امكان مساوى دستيابى مردم به علم، ثروت و حكومت به نحوى كه هر شايستهاى بر اساس توانمندى خود بدان دست يابد، چگونگى اجراى حدود شرعى پيراسته از خشونت كه در عين حال با جرايم مبارزه كند و مباحثى از اين دست.
اين روند سه مرحله دارد:
مرحله تشريح، توضيح و مقارنه ميان شاخصههاى دولت اسلامى مورد انتظار و دولتهاى موجود در جهان امروز.
مرحله تطبيق خارجى قوانين، به هنگام برپايى حكومت اسلامى تا مردم خود به تفاوت اصلى بين دولت اسلامى و ديگر دولتها پى ببرند، چنان كه رسول اكرم صلىاللهعليهوآلهچنين كرد و تفاوت عمده بين دولتى را كه ايجاد كرد با دو دولت آن روز، يعنى ايران و روم نشان داد، فراتر از اين، دولت آرمانى را كه پيامبر اسلام ايجاد كرد - چنانكه همگان معتقدند - تا به امروز آرزوى هر مسلمان و غيرمسلمان است.
مرحله حفظ حكومت اسلامى از نابودى و شكست كه در گرو دو امر مىباشد:
يكم: امت را به گونهاى پروراند كه حكومت را در اعماق قلب خود احساس كرده، با دلى آكنده از محبّت پذيراى آن باشند، آن سان كه دوستدار، دلداده محبوب خود است.
دوم: ارتشى علاقهمند ايجاد كرد، آموزش خوب و پول و حقوق خوبى داد تا چونان دژى محكم و رخنهناپذير، حكومت را در ميان گيرد. در اينجا به نكاتى بايد توجه كرد:
الف. در اين صورت ارتش گاه علاقهمند دولت است، بدين معنا كه بر پايه انديشه
حكومت تربيت يافته است و زمانى ارتش، مزدور است. روشن باشد كه مقصود از ارتش مزدور اعمّ از آن است كه شهروندان در مقابل حقوق به استخدام ارتش درآيند يا نيرو از خارج استخدام شده باشد. ارتش دوستدار، فداكارى مىكند و تا مرحله پيروزى پايدارى مىورزد، در حالى كه ارتش استخدامى از بين مردم به منظور كسب معاش كار مىكند و آن كه با انگيزه مالى و اقتصادى به استخدام ارتش درآيد، مسلما در اولين رويارويى مىگريزد و هنگام آرامش و استقرار، زبانى گزنده، تند و بىپروا دارد و طلبكار است، زيرا اخلاص ندارد و فقط به پول عشق مىورزد، نه به كشور و هركه شيفته مال باشد، آن را از هر راهى كه بتواند به دست مىآورد. بنابراين گزندگى و بىپروايى زبانش در روزگار آرامش، به منظور فخرفروشى و - مثلاً - قدرت نمايى است و به هنگام بروز جنگ و كارزار بزدل و سست اراده است. با اين توصيف، چنين ارتشى در هر دو حالت بارى بر دوش دولت است. حال اگر ارتش مزدور خارجى باشد، اگر فرار كند - كه غالباً چنين است، زيرا مخلص و با انگيزه نيست - موجب سقوط دولت مىشود و اگر فداكارى كند، سرور و آقاى دولت مىگردد كه در اين صورت، چنين ارتشى همانند مستشاران خارجى خواهد بود.
در اين زمينه قبلاً ديديم ارتش امريكا در ايران ارباب شهرها بود و ارتش روسيه در مصر آقاى كشور بود و نمونههاى ديگر از اين قبيل. بنابراين خردمندانه نيست ارتشى به کار برد كه در دو حالت به سود دولت نباشد، بلكه هماره براى دولت و كشور خطرآفرين باشد. معمولا دولتهاى ضعيف و نالايق، مزدور استخدام مىكنند كه دو دليل براى آن متصور است: رئيس دولت شايستگى ندارد يا آنكه ديكتاتور است و البته شايستگان از گرد ديكتاتور مىگريزند و در نتيجه، يارانى ندارد تا به وسيله آنان سپاه را آموزش و سازمان دهد.
ب. ارتش، گاه خوب آموزش ديده و گاه آموزش بد داشته است. به ارتش خوب آموزش نديده نمىتوان اعتماد كرد. روشن باشد كه آموزش خوب فقط آموزش نظامى خوب نيست، بلكه افراد، بايد از نظر روحى و نظامى آموزش ديده شوند و اگر در ارتش
آموزش روحى و نظامى يكجا وجود نداشته باشد، ارتشى كارآمد و مفيد نخواهد بود. بهترين شرايط آموزش روحى آن است كه ارتش متكى به امت باشد، چون از فرزندان جامعه تشكيل شده است و اگر جامعه از حكومت ناخشنود باشد، ارتش را براى حمايت از حكومت تشويق نمىكند و همين باعث سردى ارتش مىگردد.
البته بعضى از حكومتهاى جديد به داشتن ارتشى از جوانهاى پرجوش و خروش مغرور مىگردند، اما اين ويژگى نيز فايدهاى ندارد، زيرا ارتش، مجموعه تكنيك و دانايى است و توفندگى در اينجا كارآمد نخواهد بود، چنان كه در پزشكى و مهندسى سودمند نيست. لذا ديديم گروههاى مقاومت ملى كه عبدالكريم قاسم بنيان نهاده بود برايش سودى نداشت، و «الحرس القومى» (گارد ملى) عبدالسلام عارف او را سودى نبخشيد. استالين كه سازمان ملل را دخمه دزدان مىخواند، وقتى هيتلر به مسكو رسيد، با خفت و خوارى به غرب روى آورد و به تملق آنان پرداخت و شرايط آنان را پذيرفت، از آن جمله بازگشايى معبدها و كليساها، اجازه مالكيّت فردى و حق داشتن خانواده بود. پس از اينكه به شرطها تن داد، توانست از يوغ نازىها رهايى يابد. اين ضعف و وادادگى او در برابر تهاجم هيتلر و غرب، از آن جهت بود كه ارتش او از نظر روحى آموزش نديده، روحيه خود را باخته بود، چرا كه مردم روسيه ارتش را حمايت نمىكردند و اين واكنش به جهت استبداد دولت روسيه بود و هم از اينرو در راه آنان اخلاص و از خودگذشتگى نورزيدند. آنچه بيان شد، از جنبه آموزشهاى معنوى و روحى بود.
از نظر آموزشهاى نظامى، ارتش بايد خشن، فرمانبردار از مافوق و نظاممند باشد و گرنه در هنگام سختىها نمىتواند در برابر دشمن مقاومت كند. به همين جهت ارتش فرانسه در جنگ دوم جهانى در برابر ارتش آلمان به سختى شكست خورد و درهم فرو ريخت. اين شكست از آن جهت بود كه ارتش فرانسه دچار بىثباتى و سستى شده بود.
نبايد فراموش كرد كه آموزش معنوى را مىتوان از مقوله دوستى و هوادارى به حساب آورد، چرا كه عدم حمايت و پشتيبانى مردم از دولت، دولت را از حمايت مادى و معنوى
ارتش محروم خواهد كرد.
ج. ارتش بايد از نظر مالى تأمين باشد، و گرنه نظر به اينكه اگر افراد سپاه ديدند توانايى تأمين معاش خود را ندارند، فداكارى نخواهند كرد. وانگهى چگونه مىتوان انتظار داشت كه چنين ارتشى با شرايط نامطلوب معيشتى فداكارى كند؟
بنابراين بايد حكومت نيازهاى مالى ارتش را تأمين كند، همزمان، آن را تحت كنترل قرار دهد تا دست به تجاوز نزند، زيرا ارتش با در دست داشتن اسلحه ممكن است دچار غرور قدرت شده، بر مردم ستم روا دارد و در ورطه سركشى گرفتار شود. از اينرو كشورهايى كه تحت سيطره استعمارِ نامرئى هستند، چندان به ارتش خود توجّه ندارند. مثلاً در عراق در زمان پادشاهى، يك ارتشى حقوقى معادل يك چهارم حقوق يك معلم داشت و البته هدف، خواركردن افراد ارتش بود تا از روشن شدنشان جلوگيرى شود و در پى استقلال برنيايند. در جنگ دوم جهانى وقتى آيات عظام: اصفهانى، قمى و ديگر علما رحمهمالله بر وجوب اخراج نيروهاى انگليسى از عراق فتوا دادند و در پذيرش اين فراخوان نقش اصلى از آن عشاير بود، در مقابل، ارتش سست اراده بود كه به اندازه پر كاهى در جريان بيرون راندن نيروهاى انگليسى تأثير نداشت.
د. در نهايت بايد توزيع نيروى ارتش درست باشد، زيرا كشورهاى بزرگ و از جمله آنها - به خواست خدا - حكومت يك ميلياردىِ مسلمانان بايد در برابر تهاجم دشمن داراى استحكام و نفوذناپذير باشند و بتوانند، ماجراجويان قدرتطلب را كه در صدد كودتا عليه حكومت هستند، باز پس زنند. دولت اسلامى در حفظ خود نبايد به معادلات بين المللى تكيه كند، زيرا آن كه با بال ديگرى پرواز كند، قطعا سقوط خواهد كرد. بىترديد حفظ كشورها از گزند دشمنان و توطئهگران تنها با تقسيم منطقى افراد ارتش در سراسر حوزه حكومتى امكانپذير است. از منظر تاريخ ديديم كه ارتش عباسيان از خراسان دور بر امويان در پايتختشان دمشق شوريده، حكومتشان را ساقط كرد و امپراتورى عثمانى از سوى حجاز شكست خورد. مثالهاى ديگرى از اين دست بسيار وجود دارد.
در اينجا اشاره به چند مطلب ضرورى مىنمايد:
حفظ كشورها تنها به وسيله ارتش امكانپذير نيست، بلكه - پس از خداى سبحان - مهمترين نگهبان، امت است، چرا كه امت ناراضى از حكومت، دير يا زود آن را سرنگون خواهد كرد. بعضى دولتها فريب تبليغات دروغين رسانهها و گمراهسازى متملقانِ فرومايه، اما پرمدعا و نيز جوانان پرشور را خورده، در نتيجه دولتشان از بين مىرود. در مورد جمال عبدالناصر ديديم با پنجاه ميليون جمعيت، در جنگ شش ساعته نتوانست حتى نصف روز در برابر سه ميليون اسرائيلى مقاومت كند، زيرا دولت اسرائيل از پشتيبانى مردم برخوردار بود، ولى مردم مصر از عبدالناصر ديكتاتور ناخشنود بودند و تنها متملقان را كه برايش كف مىزدند و هورا مىكشيدند، گرد خود جمع كرده بود.
ارتش به آتش مىماند و چنان كه زندگى به وجود آتش بستگى دارد، حيات يك كشور نيز به وجود ارتش وابسته است. با اين توضيح، اگر آتش در مهار نباشد زندگى را نابود مىكند. ارتش نيز از آن جهت كه قدرت زيادى دارد، بايد كنترل شود كه در غير اين صورت عامل نابودى خواهد بود. در انقلابها و كودتاهاى نظامى ديديم دولتهايى قربانى كودتاى ارتش شدند كه كم تدبير بودند و به چنين روزهايى نمىانديشيدند. در نتيجه آنچه كه كيان و وجودشان را حيات مىبخشيد، باعث نابوديشان شد. بنابراين اگر فرماندهان ارتش افرادى شايسته و توانمند نباشند، كشور را در برابر بيگانگان حمايت نمىكنند و اگر شايسته باشند براى تسلط بر قدرت به ماجراجويى خواهند پرداخت. از اينرو بايد شايستگى ارتش در فرماندهى و امور نظامى و جز آن و حفظ حكومت از خطر كودتا را جمع كرد تا از اين رهگذر كشور در امنيت بماند.
حفظ حكومت و قدرت از دو راه ممكن است:
افزون بر آن بايد امنيت و اداره نظامى پايتخت به چند بخش تقسيم شود، به گونهاى كه هر بخشى مستقل و بىارتباط با بخش ديگر عمل كند تا اگر بخشى براى ضربه زدن به حكومت اقدامى كرد، ديگر بخشها واكنش نشان دهند و بدين ترتيب كسى براى ضربهزدن به حكومت وسوسه نخواهد شد و در غير اين صورت كشور در معرض كودتا خواهد بود، به ويژه آنكه استعمارگران شرق و غرب هر كدام در پى كودتا در كشورها هستند تا مزدوران خود را به قدرت برسانند. به همين جهت در مصر كودتاى امريكايى به رهبرى جمال عبدالناصر، در عراق كودتاى انگليسى به رهبرى عبدالكريم قاسم، در افغانستان انقلاب كمونيستى و در اندونزى انقلاب چينى به وقوع پيوست و اين روند ادامه يافت و در تركيه، يمن، سودان، پاكستان، بنگلادش كودتا شد و خردمندان مىدانند كه تمام اين كودتاها استعمارى بود و از يك هزارم واقعيّت اسلام برخوردار نبوده است.
[چنانكه آشكار و روشن است،] ماهيت تمام كودتاها، غارت، چپاول، كشتار، زندان، شكنجه، ديكتاتورى، مزدورى روزافزون براى بيگانگان، سركوب اسلام و آزادىها و تبعيد شهروندان به نام پيشرفت، كمونيسم، بعثىگرايى، ملّىگرايى، دمكراسى و امثال آن و از اندوخته استعمارگران براى فريفتن نادانان است. پس تا وقتى كه نادانى و غفلت بر كشورهاى اسلامى چيره باشد، امثال اين كودتاها همچنان پايا خواهد بود، همانگونه كه مزدورى در قالب حكومتهاى موروثى ادامه خواهد يافت و راه رهايى از آن، آگاهى فراگير است كه بتواند ريشه استعمارگران و مزدورانش را قطع كند.
استعمارگران، نياز بازار آزاد اسلحه را تأمين و آن را اداره مىكنند كه اين كار دو دليل دارد:
الف. از سود چند برابر آن بهرهمند شوند.
ب. زمام جنگ را در دست داشته باشند و هر وقت خواستند جنگ را متوقف كنند، از گسيل محمولههاى اسلحه به بازارهاى آزاد خوددارى كنند.
نظامى بىترديد موجب فساد مىشود. ارتش بايد همچون طلبههاى مدارس باشد كه جز به هنگام درس خواندن، معمولاً در بين خانوادههايشان هستند. در شرايط كنونى، غالباً افراد ارتش عزب هستند و آنان كه همسر دارند معمولاً در هفته يك بار و گاهى كمتر زنانشان را مىبينند كه اين وضعيت، افراد ارتش و همسرانشان را در معرض خطر قرار داده، تباهى فرزندان را در پى خواهد داشت. از آن گذشته بىهمسر ماندن اكثر ارتشيان - آنگونه كه نظام ارتش در غرب آن را تشويق مىكند و كشورهاى اسلامى نيز بدون آگاهى از آن پيروى مىكنند - با مجرد ماندن بسيارى از دختران همراه خواهد بود كه خود مفسدهاى مضاعف به شمار مىرود.
1) . سوره انفال، آيه 60.
ارتش بايد به مقدار توان بخشى از امكانات توليدى خودش را در راه توليد به كار گيرد. ما در پارهاى از كتابهايمان، چگونگى و بايستههاى ارتش در اسلام را ذكر كردهايم.
جريان اسلامى كه مىخواهد كشورهاى اسلامى را نجات بدهد و زير لواى يك حكومت متحد نمايد بايد تا آنجايى كه مىتواند بر شناخت خود در زمينههاى زير بيفزايد:
جغرافياى [طبيعى] كشورها، از قبيل: كوهها، كوهپايهها، رودها، درياها، جنگلها و طبيعت آنها.
ويژگى شهروندانِ كشورها، از قبيل: ترك، عرب، ايرانى و غير آنان و ويژگىهاى فردىشان، مانند: رنگ پوست و جز آن.
اقليتهاى دينى كه در آنجا زندگى مىكنند و سطح فعاليت و ارتباطشان با كشورهاى غير اسلامى.
سابقه استعمارگران در اين كشورها، چگونگى استعمارشان، روابط و پايگاههاشان.
دشمنانى كه كشورها را احاطه مىكنند، از قبيل مرز ايران با روسيه و مرز كشورهاى اسلامى با دولتهاى غربى و جز آن.
سرزمين و قلمرو بزرگ همچون خانه و خانواده انسان است. حال اگر كسى شمار و خصوصيات فرزندان خود را نداند و از ويژگى خانه خود بىخبر باشد و همسايگان خود را نشناسد مسلّما نمىتواند افراد خانواده خود را به ساحل امن برساند. در تاريخ از خبرگيرى مداوم پيامبر صلىاللهعليهوآله از اوضاع و احوال كشور و تحركات دشمنان و پرسوجو از افرادى كه در جمع مسلمانان حضور نداشتند سخن رفته است، بلكه هرگاه حضرتش فرصتى به دست مىآورد از احوال فرد فرد مسلمانان و اينكه آيا ازدواج كرده يا نه؟ چه كار مىكند؟ حالش چگونه است؟ جويا مىشد. البته از موارد ديگر غفلت نمىورزيد، چنانكه در سيره پاك آن حضرت ذكر شده است.
همچنين بر جريان اسلامى است شرح حال بزرگان و امتهاى كنونى و پيشينيان را مورد مطالعه قرار دهد تا از افراد موفق پيروى كند و علت پيدايش امتها و چرايى نابودىشان را بشناسد. در اين مقوله اميرمؤمنان عليهالسلام فرمود: «...و سِر في ديارهم و آثارهم، فانظر فيما فعلوا...(1)در ديار و آثار آنان سير كن و در آنچه كردهاند بنگر».
و در سخن ديگرى فرمود: «أعلم الناس من جمع علم الناس إلى علمه...(2)دانشمندترين مردم كسى است كه دانش ديگران را بر دانش خود بيفزايد».
اين سخنان امام، برآمده از كلام خداست كه فرموده: «أَفَلَمْ يَسِيرُوا فِى الْأَرْضِ»(3)«مگر در زمين نگشتهاند؟». و نيز: «وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ»(4)«كارهايشان در ميانشان مشورت است».
وانگهى حكومت اسلامى بايد با مجموعه قواى چهارگانهاش، يعنى شوراى فقيهان، قوه مقننه، قوه مجريه و قوه قضائيه، بيشترين شمار از فرهيختگان و عالمان دينى را گرد آورد، زيرا زندگى پيچيده گشته است و اگر در اطراف حكومت، گروه زيادى از عالمان و فرهيختگان نباشند، امر دنيا و يا امر دين مختل مىگردد و دست كم شهروندان كشورهاى غير اسلامى به ديده توحش و عقبماندگى به كشورهاى اسلامى خواهند نگريست؛ و همين مردم را از ورود به اسلام يا الگو گرفتن از اسلام در حكومت و مديريت رويگردان مىكند. مثلاً در اين زمينه كه دولت چگونه بر مبناى اصول اسلام، فقر، بيكارى، تبهكارى، بيمارى و بىسوادى را از بين ببرد؟ اين امور تماما نيازمند همكارى گروهىِ عالمان دينى و فرهيختگان است، اما اينكه دولت اسلامى خودسرانه و با خودكامگى به حلّ مشكلات بپردازد، نابودى و هرج و مرج برايش در پى داشته و از سوى مردم جهان تحقير خواهد شد. لذا دولت اسلامى بايد در كارها ميانهرو باشد و از افراط بپرهيزد، زيرا افراطيون غالبا كارشان به استبداد و خودكامگى مىانجامد و همين امر، موجب بدنامى دولت، به ويژه براى دولتهاى نوپا مىشود. مهمّ نيست كه دولت از سوى بوقهاى تبليغاتى دولتى مورد
ستايش قرار گيرد، بلكه مهمّ آن است كه خردمندان كشور و عقلاى جهان آن را ستايش كنند و گرنه هر دولتى از چپِ چپ تا راستِ راست، بوقهايى براى ستايش دارند، چنانكه با ترساندن، گمراه ساختن و تطميع، مزدورانى گرد خود فراهم آوردهاند.
شاخصههاى ميانهروى عبارتند از:
دولت بايد در انديشه كارهاى ممكن باشد، نه غرق در رؤياى بايستهها، زيرا كسى كه در انديشه ايده آلهاى غيرقابل اجرا باشد، فرصت كارهاى ممكن را نيز از دست داده، به آنچه در پىاش بود، نخواهد رسيد.
در بخشش و خسّت ميانهرو باشد، چرا كه گاهى دولت خارج از توان خود بذل و بخشش نموده، در هزينه كردن براى طرحها، دوستان و جنگ زيادهروى مىكند، به اين عنوان كه مىخواهد به مردمش نيكى كند، اينكه نسبت به دوستانش با سخاوت است، مىخواهد به دشمنان خود درس فراموشنشدنى بدهد و مواردى از اين قبيل. در نتيجه نابودى را براى خود و ملتش به بار مىآورد. بنابراين به نفع دولت است كه دچار غرور نشود. رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرموده: «إن هذا الدين متين فأوغل فيه برفق، و لا تكرهوا عبادة اللّه إلى عباد اللّه، فتكونوا كالراكب المنبت الّذي لا سفرا قطع، و لا ظهرا أبقى(1)اين دين، سخت است، پس به نرمى در آن وارد شويد و [با سختگيرى در آن،] بندگى خدا را براى بندگانش نكوهيده و ناخوشايند نسازيد كه در آن صورت، به سوارهاى مىمانيد كه [گرد خود سرگردان بوده،] راهى نپيموده و مركب را فرسوده است».
بنابراين ابراز چهرهاى بخشنده كه زيان و خسارت در پى داشته باشد، لزومى ندارد.
1) . بحار الأنوار، ج 68، ص 211.
ضعيف و داراى احساسات، نيازها و خردورزىها آفريده شده است و بايد با وى مدارا كرد، اما نه آن سان كه ايجاد فساد كند. مثال حكومت و شهروندان در اين مقوله به پدر و فرزندان مىماند كه اگر بيش از حد بر آنان سخت گرفته، خشونت به خرج دهد، آنان را فاسد مىكند و مهربانى بيش از حد او نيز سبب فسادشان مىشود.
بين محبوبيت و متانت و شكوهمندى جمع كند، زيرا اگر دولت محبوبيت مردمى نداشته باشد، آنان را تحقير و سركوب مىكند. و البته تحقير شدن ملت، پيشدرآمد سقوط حكومت است. قابل توجه است كه اگر دولت، مهابت و اقتدارش را از دست دهد، فضايى از ناآرامى بر قلمرو او حاكم خواهد شد و اعتماد از آن سلب مىشود و زمانى كه مردم به دولت اعتماد نداشته باشند، از گرد او پراكنده مىشوند و دولت دير يا زود سقوط خواهد كرد. به عنوان مثال، دولت نبايد خيلى پيش پا افتاده و به طور غير معقول در دسترس باشد و نه در برج عاج زندگى كند، چون نوع اول مهابت و اقتدار ندارد، چنانكه حاكم مستقر در برج عاج نيز از اوضاع قلمرو حكومت خود بىخبر خواهد بود و اين امر زمينه مفاسدى چون: رشوهخوارى، بىبرنامگى، انتقامهاى شخصى را فراهم مىكند. لذا اقتدار و حرمت دولت از بين رفته، زمينه براى توطئه بر ضد دولت و از ميان برداشتن آن مهيا مىشود.
از ديگر وظايف مهم دولت نگهداشتن مردم و برخوردارى از محبوبيت نزد آنها است و البته اين كار، بسيار دشوار است، چون تودهها نيازها و توقّعاتى دارند كه اگر دولت نتواند نيازهاى روحى و جسمى آنان را برآورد و رضايتشان را به دست آورد، قطعا از دولت دورى مىكنند و اين امر، دير يا زود باعث سقوط حكومت مىشود.
هيچ دولتى نمىتواند ادعا كند قادر است مردم را به خيابان بكشد يا شمار انبوه آنان را به جنگ گسيل دارد و اين حكومتى با مقبوليت تودهاى است. البته اين ادعا در صورتى درست خواهد بود كه تمايل صادقانه مردم آن را تأييد كند. گاه برخى دولتهاى ديكتاتور دچار اين توهّم شده، خود را محبوب ملتها مىدانند. حال اگر دولتى و حاكميتى در كشورهايى داراى آزادىهاى: بيان، مطبوعات، تجارت، كشاورزى و صنعت مردم را به
خيابان بكشد يا آنان را به جبهههاى جنگ گسيل دارد، در آن صورت محبوب و مردمى است و نبايد از سقوط بترسد، اما اگر اين وضعيت در كشورى به وجود آيد كه تك حزبى و درِ زندانها براى مخالفان حكومت باز باشد و روزنامهها و غير آن آزاد نباشند، بيانگر آن است كه مردمى بودن ادعايى و دولت در آستانه نابودى است.
همگى به ياد دارند كه عبدالناصر و عبدالكريم قاسم تودهها را به دنبال خود مىكشيدند و همگى نيز به ياد دارند كه آن دو چه فرجامى داشتند؟ و هر دولت ديكتاتورى بايد در انتظار چنين فرجامى براى خود و ملتش باشد. ديكتاتورى كه با تطميع، ارعاب و گمراه ساختن بتواند ارتشها را به جبهه بفرستد بايد در انتظار شكست سنگينى باشد، زيرا ارتش اگر از سوى مردم پشتيبانى نشود نمىتواند پيروز گردد. سقوط هيتلر و موسيلينى و نيز حكومتهايى كه در برابر اسرائيل شكست خوردند، از اين قاعده جدا نبودند، زيرا اين حكومتها با مردم خود خودكامگى مىورزيدند، در حالى كه اسرائيل تا حدودى رفتارى آزادانه و مردمى داشت. اين سرنوشت ناگوار در انتظار هر حكومت غيرمردمى است، گرچه ادّعاى مردمى بودن داشته باشد.
مقصود از سعه صدر، سعه صدر در همه كارهاست و نه فقط در مسائل مالى. بنابراين سرپوش گذاشتن بر بدىها، بخشش در جاى بايسته، دادن حقوق ديگران، حسد نورزيدن و سرزنش نكردن و چيزهاى ديگر از نشانههاى سعه صدر است. گاه مىبينى كه فردى به قدرت رسيده و كشور وسيعى در اختيار دارد، اما به جهت كينه ديرينه، تحمل اين را ندارد
1) . نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 176.
كه دوستش موقعيتى ارزشمند داشته باشد، بلكه گاه از در اختيار گذاشتن گورى در خور و شايسته براى انسان بزرگى كه شايسته آن گور است، بخل مىورزد.
انسان تنگنظر نبايد بپندارد همه چيز با آرامش سپرى خواهد شد، بلكه، قضيه عكس است، چرا كه انباشته شده، در آن صورت، طومار دولت و آوازه آن تا ابد در هم مىپيچد.
تاريخ گواه رفتار امويان با خاندان رسالت بود و اينكه امام حسين عليهالسلامرا از آب محروم و همراه فرزندان، برادران و يارانش شهيد كردند و زنان و خانوادهاش را اسير نمودند، جسد زيد را آتش زدند، اما در نهايت دشمنانشان بر آنان چيره گشتند و آنان را آواره شهرها و از غذا و آب محروم كردند، به گونهاى كه امويان به غارها پناه بردند و به خوردن ماسه و گل روى آوردند و براى رفع تشنگى در دستان خود ادرار مىكردند و آن را مىخوردند. زنانشان نيز اسير و با آنان زنا نمودند و بدنشان طعمه سگان و گربهها شد، چنانكه شمر طعمه سگان شد و زبان يكى از خلفا را بريده، پيش گربه انداختند و گربه آن را خورد و غير اين دو نفر، از افراد ديگرى نيز چنين سرنوشتى يافتند. مرده آنان را از گور بيرون آوردند و شلاق زدند و پيكرهايشان را سوزاندند و به يك سخن، براى هميشه تاريخ گرفتار لعن و نفرين گشتند. اميرمؤمنان عليهالسلام فرموده است: «إذا ملكت فارفق(1)وقتى خود به قدرت رسيدى، [با مردم ]نرمى در پيش گير».
در قرآن كريم در مورد پرهيز از درشتخويى و درشتگويى آمده است: «إِنَّ هَذَآ أَخِى لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِىَ نَعْجَةٌ وَ حِدَةٌ فَقَالَ أَكْفِلْنِيهَا وَ عَزَّنِى فِى الْخِطَابِ»(2)«اين [شخص] برادر من است. او را نود و نه ميش، و مرا يك ميش است، و مىگويد: آن را بمن بسپار، و در سخنورى بر من غالب آمده است».
اميرمؤمنان على عليهالسلام مىفرمايد: «يوم المظلوم على الظالم أشد من يوم الظالم على المظلوم(3)روز ستمديده بر ستمگر دشوارتر از روز ستمگر بر ستمديده است».
مسلّم اينكه آبرو، مال، شهرت، حقوق و مسكن مردم، همگى محترم است و هر نوع تجاوز ناحق بر يكى از اين موارد نشانه كينه، جهل و امثال آن است. فراتر از اين اگر حاكمى به ناحق بر كسى تازيانهاى بزند يا او را بترساند و بر سرش فرياد بكشد، بايد او را قصاص كرد، يا زيان وارد شده را بپردازد يا از قدرتش كنار گذاشته شود. از همينرو وقتى قنبر، خادم اميرمؤمنان عليهالسلامدر هنگام اجراى حد يا تعزير يك ضربه فزونتر به محكوم زد، امام عليهالسلام او را يك شلاق زد. رسول اكرم صلىاللهعليهوآله نيز از آن جهت كه خالد، افرادى را به ناحق ترسانده بود، به آنان پول داد، و على عليهالسلامقاضى خود أبوالاسود دؤلى را از آن جهت كه هنگام داورى صدايش بالاتر از صداى طرفين دعوا بود كنار گذاشت. داستانهاى ديگرى از اين دست وجود دارد كه جامعه بشرى تلاش مىكند به آنها دست يابد و البته رسيدن به اين مرحله تنها با تلاشهاى همه جانبه و بىامان امكانپذير است؛ وقايعى كه مسلمانان از چهارده قرن پيش در برابر جهانيان به آن افتخار مىكنند و آن را براى حكومت اسلامى فراگير آيندهشان - كه به خواست خدا - تحقق خواهد يافت - مدّ نظر دارند.
بر بعضى از حاكمان سخت دشوار است كه افراد مخالف با خط و سياستشان بزرگى يابند. در حقيقت چنين حاكمى تنها خود را دوست مىدارد و اگر در ادعايش مبنى بر علاقهمندى به هدف - هدف هر چه مىخواهد باشد، ميهنپرستى، اسلام، قوم و مليّت يا جز آن - صادق باشد، بايد هر فرد لايق و با كفايتى را مورد احترام قرار دهد، چون جنگل وقتى جنگل است كه درختان بزرگ بسيارى داشته باشد و كشور زمانى قوى و مقتدر است كه بزرگان و شخصيتهاى فراوانى داشته باشد.
يكى از مراجع مىگفت: كه هر صاحب لياقتى را بزرگ مىدارد، چون عظمت اسلام را مىخواهد و ايستادگى و قد برافراشتن اسلام در برابر بيگانگان را خواستار است و چنين چيزى در گرو وجود گسترده نخبگان و افراد با كفايت است.
حكومت دچار اين توهم نشود كه اگر بزرگان بزرگتر شوند با آن مخالفت خواهند كرد، بلكه اگر حكومت آنها را بزرگ شمارد و احترام كند، از ياران و هواداران حكومت خواهند
شد، چون انسان بنده احسان است و نسبت به آن واكنش مثبت دارد، لذا اميرمؤمنان عليهالسلام فرموده: «عجبت لمن يشتري العبيد بماله فيعتقهم، كيف لا يشتري الأحرار بإحسانه فيسترقّهم(1)در شگفتم از كسى كه با مال خود بردگان را مىخرد و آزادشان مىكند، اما چگونه و چرا با احسان
و نيكى خود آزادمردان را نمىخرد و در بند [احسان] خود در نمىآورد!».
البته با تمام اين ترفندها، نيرنگ، غدر، خدعه و توطئه، روزى چهره مىنمايد و در نتيجه حاكم، قدرت و آوازهاش را از دست مىدهد. قابل توجه است كه مردم اينگونه خو گرفتهاند كه وقتى به نيرنگ و خدعه حاكم در بعضى از كارها پى ببرند، هر نوع پستى را به او نسبت مىدهند و رفتار و گفتارش را در هيچ موردى نپذيرفته، آن را باور نمىكنند، درست مانند ماجراى چوپان دروغگو كه چند بار با فرياد: گرگ، گرگ مردم را فريب داد، اما هنگامى كه گرگ به او حمله كرد، كمكخواهى او بىنتيجه ماند و آنچه كه بايد، شد. مثال ديگر، ماجراى كودك بازى گوشى است كه در حال شنا كردن وا نمود مىكرد كه در حال غرق شدن است و كمك مىخواست و رهگذران به كمكش مىشتافتند و چون بدو نزديك مىشدند به دروغگويىاش پى مىبردند، اما يك بار كه در حال غرق شدن بود و مردم را به يارى طلبيد، ديگر مردم سخنانش را باور نمىكردند و در نهايت، بر سر نيرنگ و دروغ خود جان باخت.
بعضى مىپندارند كه اگر حاكم چون شيرى درنده و روباهى مكار نباشد كه فرصتها را حتى با شكستن پيمان و خلف وعده، به دست بياورد، نمىتواند زندگى كند و بسا كه حكومتش سقوط خواهد كرد. آنان معتقدند كه مردم غافلگير كنندهاند و اگر به ديگران
1) . عيون الحكم و المواعظ، 330.
هجوم نبرى بر تو يورش خواهند آورد. بنابراين بايد توطئهگر، رياكار، مكّار و اهل خدعه باشى. آنها در واقع پيرو اصل [غير اخلاقى] «هدف وسيله را توجيه مىكند» هستند. راستى هدف چيست؟ هدف آنان دستيابى به قدرت يا مدت بيشترى در قدرت ماندن است [و لذا به هر دريوزگى و نيرنگ و فريب دست مىزنند تا به هدف نامشروع خود برسند].
اين انديشه، باطل است، زيرا بشر [متعهد و خردمند] نيرنگ، خدعه و پيمان شكنى را در پيش نمىگيرد و كار خود را بر آن بنيان نمىنهد. از اينرو در تاريخ مىبينيم كه هر حكومتى با اين باور به وجود آمده، لاجرم سقوط كرده و زشتىهايش آشكار شده و در آنچه كه از آن فرار مىكرده گرفتار آمده و گاهى سرنوشتى بدتر براى خود رقم زده است. چنين افرادى به كسى مىمانند كه از گرماى كويرى به آتش پناه برد. با نگاهى به هيردوس و جالوت، سليمان، داوود، ابوجهل، ابوسفيان و ديگر حاكمان مكّه و رسول خدا صلىاللهعليهوآله، على عليهالسلام و معاويه، مختار و ابنزياد، ببينيم و بسنجيم كدام يك قدرتش در روزگار خود بيشتر و پس از مرگش خوش عاقبتتر بود؟
وانگهى آيا حاكمان كليسا و حاكمان باستيل، حكومتى همراه با آرامش داشتند و از فرجامى نيكوتر برخوردار بودند يا دمكراتهايى كه پس از آنان آمدند؟ به گذشتهها باز گرديم و ببينيم آيا اسپارتها فرجامى بهتر داشتند يا آتنىها؟ البته از اين نمونهها در تاريخ بسيار است. غالب افراد و جريانهاى با گرايش فرصتطلبى، نگاهشان به حاكم شكست خورده و حاكم موفّق در حكومتدارى است و شكست خورده را به عدم شايستگى منسوب مىكنند و نه به لياقتهايى كه در او است.اگر اين سخن درست باشد، چرا استالين را از گور بيرون آورده و آتش زدند؟ چرا مردم عليه امويان قيام كرده و آنان را كشتند؟ چرا عليه حاكميت كليسا قيام كردند و حكومتش را به پايان رساندند؟ و صدها چراى ديگر. وانگهى چرا استعمارگران انگليسى از هند، آمريكايىها از ويتنام، فرانسوىها از الجزاير، هلندىها از اندونزى و روسها از آذربايجان ايران در ماجراى پيشهورى، اخراج شدند؟ و مواردى از اين قبيل.
گاهى برخى از مسلمانان براى اثبات درستى نظريه پيش گفته (هدف وسيله را توجيه مىكند) استدلال كرده، از اميرمؤمنان عليهالسلام و امام حسن عليهالسلام و معاويه و امام حسين عليهالسلام و يزيد و امام كاظم عليهالسلامو هارون نام مىبرند [بدين ترتيب كه امامان نتوانستند مديريت كنند، اما معاويه، يزيد، هارون و جز آنان در اين كار موفق بودند]. همه اين مثالها نادرست است، چرا كه اميرمؤمنان عليهالسلام نيكوترين حكومت را داشتند و همين موجب سيادت و سرورى ابدى فرزندان ايشان شد. امام حسن عليهالسلام نيز خوشنامى را تا روز قيامت از آن خود ساختند. ولى معاويه بدترين حكومت را داشت و در نتيجه در معرض اهانت، خوارى و تحقير قرار گرفت و در پى آن ضربهاى كه خورد، مرد و تا ابد بدنامى را براى خود خريد و باعث نابودى و از بين رفتن فرزندانش گشت.
كدام يك به امور حكومت آشناتر و در حكومتدارى فهيمتر، مديرتر بود؟ امام حسن و امام حسين و امام كاظم و ديگر ائمه عليهمالسلام حكومت نخواستند. البته اين نخواستن دلايلى دارد كه آن را در كتاب ثورة الامام الحسن عليهالسلام و تحويل معنوية الاسلام بر شمردهام. از آن گذشته اين غيرعادى است كه طعم هندوانه ابوجهل شيرين و مزه نيشكر تلخ باشد. در خور توجه است كه حكومتهاى دمكراتيك چيزهايى را فهم و درك مىكنند كه بسيارى از مردم آن را نمىفهمند، از قبيل: شرايط و اوضاعى كه موجب موضعگيرى خاص مىگردد. بنابراين بايد حكومت با رسانههاى گوناگون و بهرهگيرى از شخصيتهاى كارآزموده سياسى و رابطه با مردم، همواره در پى قانع ساختن مردم نسبت به موضعگيرىهايش باشد تا زمينه ايجاد آشوب براى بدخواهان فراهم نگردد؛ چيزى كه اگر مورد غفلت قرار گيرد، چه بسا كار به جايى برسد كه فرجامش خوش نباشد، اما دولت ديكتاتورى - گرچه تشكيلات صورى دمكراسى هم داشته باشد - از اين مباحث جداست و اگر گروههاى تفاهم و رسانه تبيين كننده نيز داشته باشد، آن را سودى نخواهد بخشيد، چون اين مطلب فرع بر مشروعيت آن است و حكومت ديكتاتورى اساسا فاقد مشروعيت است.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله و اميرمؤمنان عليهالسلام تا آخرين روزهاى حكومت خود از چنين ويژگى
برخوردار بودند و فراتر از آن، رسول خدا صلىاللهعليهوآلهمىفرمود: «أشيروا عليّ أيها الناس(1)اى مردم! به من مشورت بدهيد».
اميرمؤمنان على عليهالسلام از جمله حق تودهها بر خود را دادن مشورت به وى خواندهاند.
حرّ عاملى رحمهالله در كتاب وسائل الشيعه نقل مىكند كه امام صادق عليهالسلام فرمود: «أحبّ إخواني إليّ من أهدى إليّ عيوبي(2)محبوبترين برادرانم نزد من كسى است كه مرا به عيوبم آگاه كند».
با اين اوصاف، آيا حاكم اسلامى خود را بهتر از اين پاكان مىبيند؟ بعضى از حاكمان ديكتاتور خودشان را فريفته، مىگويند: «ما نيز مشورت مىكنيم». بله، آنان با فرومايگانى پر مدعا كه گرد خود جمع كردهاند مشورت مىكنند، اما اين نيرنگ برايشان سودى ندارد. مسلّم اين است كه روش مشورت پيامبر صلىاللهعليهوآله چنين نبود و سخن امام صادق عليهالسلام شامل چنين مواردى نمىشود و به طور قطع چنين مشورتى مردم را خشنود و قانع و نگرش آنان را عوض نكرده، جامعه را به صلاح نمىآورد.
دولت براى جلب اعتماد مردم بايد از ثبات و استوارى همه جانبه برخوردار باشد تا همگان با خاطرى آسوده در راه شكوفايى كشور و بروز توانمندى بكوشند، اما اگر دولت متزلزل سر كار باشد، هر كسى از كارش دست مىكشد و توانايىها متوقف مىماند و هيچ كسى كار نمىكند، نه در كشاورزى، نه در صنعت، نه در تجارت و... و از اين طريق دولت بيشتر ناآرام مىگردد و در بسيارى موارد چنين حالتى دولت را به سقوط مىكشاند. ثبات دولت با ادّعا، سخنان توخالى، سخنرانىهاى رسانهاى نيست، بلكه اين ثبات در گرو باز بودن دانشگاهها، امنيت جانى، مالى و آبرويى مردم است، آن سان كه مصادره، اعدام، مالياتهاى بىبرنامه در كار نباشد و مردم از سخن گفتن و نوشتن نهراسند.
ثبات، دو گونه است: ثبات داخلى و ثبات خارجى. ثبات داخلى جز با رضايت مردم از
دولت حاصل نمىشود و رضايت مردم فراهم نمىآيد مگر آنكه دولتى آزاد و برخوردار از انتخاباتى حقيقى - و نه صورى - و آزادىهاى تضمين شده باشد. با بودن چنين دولتى، گروههاى ترور و احزاب زيرزمينى مخالف حكومت به وجود نمىآيد، چون در اين حالت اندك شمار مخالفان حكومت خلع سلاح شدهاند و نمىتوانند تشكيلات زير زمينى يا گروههاى ترور ايجاد نمايند. همچنين مخالفان جرأت توطئه و برنامهريزى و كودتا عليه حكومت را نخواهند يافت و اين امر چند دليل دارد:
به مقدار لازم طرفدار نخواهند داشت، زيرا هيچ انگيزهاى براى مردم وجود ندارد كه بر ضد حكومت دمكراتيك كه به مقدار توانش نيازهاى مردم را برآورده مىكند، برآشوبند.
بيم آن دارند كه اگر انقلاب كنند و حكومت را در دست گيرند، مردم آنان را نپذيرند، زيرا توطئهگران مىدانند كه اگر شورش كنند از سوى مردم پاسخى نخواهند يافت و معلوم است كه در اين صورت هيچ كودتا و شورشى پيروز نمىگردد. از اينرو حكومتهاى استعمارى، تنها در كشورهايى كه ملّتها كاملاً از حاكمانشان خشمگين هستند دست به كودتا مىزنند، چون در اين كشورها مردم از توطئهگران كه در كودتا [ى مردمى ]ظاهر مىشوند با كف زدن و گشادهرويى استقبال مىكنند و البته تحت همين شرايط گروهى از افسران در مصر چهل ميليونى به رهبرى جمال عبدالناصر و در عراق دوازده ميليونى به رهبرى عبدالكريم قاسم توانستند معادله را برهم زده، به قدرت برسند. كشورهاى كودتازده ديگر نيز همين شرايط را دارند.
اگر كودتايى به اين شكل [بدون حمايت خارجى و استعمارگران] امكانپذير است، چرا در اروپا، امريكا و حتّى در اسرائيل بوجود نمىآيد؟ با آنكه توطئهگران دوستداران قدرت و طراحان در همه كشورها وجود دارند مسلّم اينكه اولاً همراهانى پيدا نمىكنند و ديگر اينكه: مىدانند مردم آن كشورها تن به كودتا نمىدهند و اگر گروهى دست به كودتا بزنند آنان را گرفته، تحويل دادگاه مىدهند. وانگهى حكومتهاى آن كشورها احتياطهاى لازم را براى رويارويى با ماجراجويان توطئهگر لحاظ مىدارند تا آنان بر راديو يا كاخ
رياست جمهورى حتى به مدت چند ساعت هم تسلط پيدا نكنند، چنانكه در فصل پيشين روش حفظ حكومت در برابر كودتاهاى احتمالى را ذكر كرديم.
تا اينجا سخن از چگونگى ثبات داخلى بود، اما چگونگى حفظ ثبات خارجى به شرح زير است:
برخوردارى از قدرت اسلحه و ارتش از داخل.
رضايت مردم از حكومت.
فزونى دوستان دولت در خارج كشور.
فراهم آمدن اين امور سبب مىشود كه اگر ارتشهاى بيگانه بخواهند به كشور حمله كنند، در مورد قدرت ارتش كشور مقابل و استحكام آن بينديشند و دست از ماجراجويى و هجوم بردارند. از اين گذشته ستون پنجم نيز در درون كشور كه او را از داخل كمك كند نخواهد يافت و البته بدون ستون پنجم، كشورگشايى دشوار است. از ديگر سو نگه داشتن كشور تحت سيطره استعمار سختتر است. آنچه كه حكومتهاى استعمارى انجام مىدهند ايجاد پايگاه در كشورها قبل از هجوم به آنها و راه انداختن كودتا در آنهاست.
فراوانى دوستان خارجى كشور نيز مانع ماجراجويى ارتش بيگانه است، زيرا ارتش بيگانه تا از سوى ديگر كشورها حمايت نشود، به كشورى يورش نمىبرد. پس حكومتى كه دوستان بسيارى دارد، ارتشهاى خارجى را از دست زدن به يورش باز مىدارد. لذا امريكا، روسيه و انگليس شمارى دولتهاى اقمارى را در اطراف خود نگه مىدارند تا هرگاه به كشورى هجوم برند، از حمايت و تشويق [سياسى و مادى ]آنان برخوردار باشند چنانكه وقتى امريكا به ويتنام هجوم برد و انگليس به چين حمله كرد و روسيه به افغانستان يورش برد همين كار را كردند. از اينرو در مثلها آمده است: «هزار دوست كم است و يك دشمن بسيار».
در پى همين مسأله است كه حكومتهاى استعمارى مبالغ هنگفتى براى جلب دوستان هزينه مىكنند. به عنوان مثال روسيه هر روز يك ميليون دلار به كوبا مىدهد و
امريكا به بسيارى از كشورها كمكهاى مالى و غيرمالى مىكند و بريتانيا و فرانسه به كشورهاى عضو در بازار مشترك كمك مىكنند. گرچه آنان چندين برابر آن كمك را باز پس مىگيرند، ولى اين را هم مىدانند كه تاجر چگونه كار مىكند، كالا را با پايينترين قيمت مىخرد تا به بالاترين قيمت بفروشد. آنها حالت مديريت دارند، اما از نوع استعمارى، نه مديريت درست بر پايه شايستگى، عدالت و حق.
اسلام به كاستن و كم رنگ كردن دشمنىهاى خارجى و به خشنود سازى مردم در درون كشور فوق العاده اهتمام مىورزد. نسبت به موضوع اول، خداى سبحان مىفرمايد: «وَلاَ تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِ اللَّهِ فَيَسُبُّوا اللَّهَ عَدْوَا بِغَيْرِ عِلْمٍ...»(1)«و آنانى را كه جز خدا مىخوانند دشنام مدهيد كه آنان از روى دشمنى [و] به نادانى خدا را دشنام خواهند داد».
«ادْفَعْ بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ»(2)«به آنچه نيكوتر است دفع كنيد».
«ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جَدِلْهُم بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ...»(3)«با حكمت و اندرز نيكو به راه پروردگارت دعوت كن و با آنان به [شيوهاى] كه نيكوتر است مجادله نماى».
«ادْخُلُوا فِى السِّلْمِ كَآفَّةً...»(4)«همگى در صلح وارد شويد».
«وَإِن جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا...»(5)«و اگر به صلح گردن نهادند تو [نيز ]به صلح گردن بنه».
اميرمؤمنان عليهالسلام مىفرمايد: «إنّي أكره أن تكونوا سبّابين(6)من خوش ندارم دشنام دهنده باشيد» و روايات ديگر در اين زمينه.
در مورد مقوله دوّم، در تاريخ آمده است كه نوان خواهى بىجهت بر رسول خدا صلىاللهعليهوآله خشم گرفت. رسول خدا صلىاللهعليهوآله آن قدر به وى بخشيد كه راضى گشت، سپس به وى فرمود: نزد اصحاب من برو و به آنان بگو كه من از رسول خدا راضى هستم.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله با اين كار مىخواست به ياران خود بفهماند كه حتى يك نفر
خشمگين بر آن حضرت يافت نمىشود. نيز در تاريخ است كه اميرمؤمنان عليهالسلام از كسى خواستند به حق عمل كند. آن فرد امام را نمىشناخت و لذا او را با دست خود هل داد، اما وقتى فهميد كه او امام است، عذرخواهى كرد و از امام عليهالسلام خواست كه از او راضى باشد. امام عليهالسلام به او فرمود: «زمانى از تو راضى مىشوم كه مردم را از خودت خشنود سازى» و در روايت ديگرى آمده است: «هل الدين إلا الحب...؟(1)آيا دين جز دوستى است؟»
چيزهايى كه دولت اسلامى براى خشنود ساختن مردم بايد انجام دهد عبارت است از:
مؤسسات (نهادهاى مدنى، فرهنگى، اجتماعى و...) را فراوان كند.
افراد توانمند و داراى تخصص را به كار گمارد، زيرا فرد متخصص وقتى كارى را كه براى خودش مناسب مىبيند، پيدا نكند، خشنود نخواهد شد و براى گسترش نارضايتى و تبليغات منفى بين مردم انگيزه پيدا مىكند.
نهاد قضاوت را تا جايى كه ممكن است منزه سازد.
مجلس شورايى به وجود آورد كه اعضاى آن مقبوليت مردمى داشته باشند، نه فقط به وضع قوانين اهتمام ورزند، بلكه با مردم مراوده داشته باشند، ديدگاه آنان را بگيرند،
نيازشان را برطرف و مشكلاتشان را حلّ كنند.
طبقه متوسط را ارج نهند، چنان كه بيان آن رفت.
عالىترين مقام، يعنى شوراى فقيهان را محل اعتماد و علاقه مردم قرار دهد، چون اينان نماد اسلام و جانشينان و وكيلان امام عليهالسلام هستند، چه اينكه اگر مردم از آنان ناخشنود باشند از اسلام ناخشنود مىگردند و به رهبرى اسلام بدگمان مىشوند و ايرادهاى ديگرى كه پيشتر به پارهاى از آنها اشاره كرديم.
هدف از آنچه ذكر شد اين نيست كه حكومت به گونهاى رفتار كند كه مهابت خود را از دست بدهد، چون نيكى در غير موردش همچون خشونت بيش از حد است كه هر دو موجب تزلزل قدرت و عدم استقرار حكومت مىگردد. در مثل آمدهاست «مىتوان با نيزه
1) . كافى، ج 8، ص 80.
هر كارى كرد، اما نمىتوان بر آن نشست». در مورد نيكى فزون از اندازه، قاعده مشهورى وجود دارد كه مىگويد: «هر چيزى وقتى از اندازه درگذرد به ضدّ خودش تبديل مىشود».
مشكل دولت آن است كه در بين دو افراط قرار دارد و افراط به هر سمت كشيده شود، به زيان حكومت است. مثلا افراط در خشونت، مردم را عليه حكومت مىشوراند، چنان كه افراط در نرمخويى موجب طمع مردم در آن مىگردد. اين مطلب فقط در مورد نرمى و درشتى نيست، بلكه در ديگر كارها نيز چنين است. مثلا ارتش علاقه به خشونت و جنگ دارد، چون بر همين اساس آموزش ديده است و توان آن در همين امر آشكار مىگردد و مراتبشان بالا مىرود، در حالى كه مردم صلح، آرامش و نرمى مىطلبند، زيرا موجب پيشرفت، رفاه و ظهور شايستگىها مىگردد و دولت در بين آن دو قرار دارد. از اينرو دولت بايد هر دو طرف را به گونهاى راضى نگه دارد تا باعث دلگيرى طرف ديگر نشود كه در غير اين صورت، ارتش يا مردم عليه حكومت شورش خواهند كرد.
همچنين دولت بين دو طبقه سالخوردگان و نسل جوان قرار دارد كه اولى به وزانت، آرامش و خردمندى تمايل دارد و دومى به شتاب، تحرك و فعاليت ميل دارد و اگر دولت نتواند دو طرف را خشنود سازد، نيمى از ملت از دولت ناراضى خواهند بود و حكومتى با نصف جمعيت ناخشنود، دوام نمىآورد.
مطلب ديگر اينكه دولت بين داخل كشور با ديدگاه و مفاهيم خاص و خارج كشور كه از مفاهيم ديگرى برخوردار است، قرار دارد. اگر با گفتمان و عملكرد خود داخل را از خود خشنود كند، طرف خارجى را ناخشنود مىسازد و اگر خارجىها را خشنود كند داخلىها ناخشنود مىگردند. از اينرو خشنودى يكى، ناخشنودى ديگرى را در پى خواهد داشت. از مصاديق اين تضاد آن است كه دولت در يك جريان كلى حركت مىكند، از قبيل جوامع جهانى، وزارتخانه و امثال آن و معلوم است كه بين مصلحتهاى خاص يك دولت با مصالح آن جريان اختلاف وجود دارد. بهترين راه حلّ براى مشكلات متضاد دولت، وجود احزاب آزاد است هر چهار سال رئيس دولت تغيير كند، زيرا احزاب آزاد و
از جمله احزاب اسلامى در كشورهاى اسلامى با توجه به اختلاف نظر و خواستهها و مطالباتشان، بر دولت فشار روزافزون مىآورند و همين موجب تعديل دولت مىشود.
وانگهى جابهجايى دولت در دورههاى معيّن [ از راه انتخابات] از انباشت نارضايتىها جلوگيرى مىكند و هر گروهى خواسته خود را در يكى از آن دورهها پيدا خواهد كرد. پس، با وجود احزاب و تغيير دورهاى دولت، دولت روندى معتدل خواهد داشت و از جمود ناشى از استمرار حاكميت يك فرد يا جريان و از آشوب حاصل از تغييرهاى ناخواسته دولت در امان خواهد بود. بسيارى از دولتها بر اين باورند كه نجاتشان در گرو ايجاد اختلاف بين مردم است؛ باورى كه فرعون بدان رسيده بود و قرآن كريم دربارهاش مىفرمايد: «إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاَ فِى الْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعًا...»(1)«فرعون در سرزمين [مصر] سر برافراشت، و مرمِ آن را طبقه طبقه ساخت».
قاعده معروف «تفرقه بينداز و حكومت كن» از همين قاعده برآمده است كه بزرگترين اشتباه است، زيرا ديرى نخواهد پاييد كه فرد يا گروه تفرقهانداز رسوا و ماهيتش آشكار خواهد شد و البته نارضايتى هر دو طرف را در پى خواهد داشت، درست بسان فردى است كه ميان دو نفر تفرقه مىاندازد و در نهايت، دورويىاش بر ملا و مبغوض دو طرف خواهد شد. و هر دو براى دور كردن و اخراجش از ميدان توافق مىكنند. از اينرو فرعون با آن باور و عملكرد، سرانجام چنان خوار و ذليل از دنيا رفت و آنچه داشت بر جاى نهاد، چنانكه قرآن كريم درباره او و همگنان و همفكرانش مىفرمايد: «كَمْ تَرَكُوا مِن جَنَّتٍ وَ عُيُونٍ * وَزُرُوعٍ وَمَقَامٍ كَرِيمٍ * وَنَعْمَةٍ كَانُوا فِيهَا فَكِهِينَ»(2)«[وه!] چه باغها و چشمهسارانى [كه آنهابعد از خود] برجاى نهادند، و كشتزارها و جايگاههاى نيكو و نعمتى كه از آن برخوردار بودند».
دولت استعمارگر نيز پس از اخراج مبغوض مردم بوده، برايش هميشه داغ ننگ بر پيشانى و لعن و نفرين بدرقه راه خود دارند، زيرا در كشورهاى تحت سلطه خود به تفرقه و فتنه انگيزى مىپردازند، چنانكه در هند ديديم پس از اخراج بريتانيا از آنجا، انگ
خورده و نفرين شده باقى ماند چون با كشتن گاوها به نام مسلمانان و افكندن لاشه آنها در معابد هندوها و با آلوده ساختن مساجد مسلمانان به نام هندوها بين آنان اختلاف مىافكند. در عراق نيز بيكار ننشسته، با نگارش كتابهايى به نام اهل سنت عليه شيعيان ونوشتن جملههايى عليه اهل تسنن بر ديوارها به نام شيعه، اختلاف افكنى مىكرد. فرجام كار اين بود كه آن دولت مورد نفرت هندوان و مسلمانان، شيعيان و سنيان قرار گرفت و به نام دولت نفاق شناخته شد.
اگر دولتها بخواهند از رفتارهاى اعتراض آلود مردم در امان باشند لازم است:
الف. وظايف خود را درست انجام دهند و نيازها را برطرف نمايند، چه اينكه آمده است: «من أصلح فاسده، ارغم حاسده(1)هر كس تباهى خود را اصلاح كند، حسودان خود را شكست خواهد داد».
ب. مردم را وارد ميدان ساختن و رقابت آزاد نمايند. اين تعامل از شاخصههاى قدرت دولت صالح است. خداى سبحان - البته نه در مورد حكومت، بلكه براى آشكار شدن نيكىها تا حدّ ممكن - مردم را حتى در امر آخرت به رقابت مىخواند، آنجا كه مىفرمايد:
«...فَاسْتَبِقُوا الْخَيْرَ تِ...»(2)«پس در كارهاى نيك بر يكديگر پيشى بگيريد».
«وَ سَارِعُوا إِلَى مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ...»(3)«و براى نيل به آمرزش از پروردگار خود بشتابيد».
«وَ فِى ذَ لِكَ فَلْيَتَنَافَسِ الْمُتَنَفِسُونَ»(4)«و در اين [نعمتها ]مشتاقان بايد بر يكديگر پيشى گيرند». آنچه كه پيشتر گفتيم كه دولت بايد در برابر ارتش، پليس قرار دهد و هر كدام از ارتش و پليس تشكيلاتى جدا باشد به منظور دو دستگى نبوده، از اين قاعده جداست، بلكه براى توزيع قدرت است، چون قدرت همچون آب و آتش است كه اگر با درايت كنترل نشود، خود فاسد شده و فساد ايجاد مىكند و اگر كنترل شود، بشر از هر دوى آنها بهره مىبرد. از اينرو نظامهاى تك حزبى فاسد مىشوند و فساد مىكنند، چون قدرت در
انحصار گروهى كوچك است. حكومتهاى موروثى نيز چنيناند، زيرا قدرت در نزد آنان انباشت مىشود و هيچ رقابت و تقابلى با آنان وجود ندارد، در حالى كه در نظامهاى دمكراتيك كه احزاب، متعدد دارد و رئيس دولت به صورت دورهاى تغيير مىكند پر واضح است كه مردم در سايه چنين حكومتى در صلح و آرامش روزگار سپرى مىكنند.
فساد انباشت قدرت در كنار فساد عدم تخصص و ضعف مديريت در حكومتهاى كودتايى جمع مىگردد، زيرا ارتش بر تمام مراكز قدرت چيره مىشود. در حالى كه از خبرگى و توان مديريتى بىبهره است. البته اين در صورتى است كه كودتا، خودجوش بوده، هيچ دست خارجى و استعمارگر پشت آن نباشد كه در آن صورت، اوضاع به مراتب وخيمتر خواهد بود.
مهمترين وظيفه حكومت اسلامى اين است كه نگذارد دشمنىها به مرحله ظهور برسد و هرگاه ظهور كرد فورا آن را فرو نشاند، چون سه چيز است كه كوچك آن، بزرگ و اندك آن، بسيار است: بيمارى، آتش و دشمنى. چه بسا تب، موجب مرگ گردد، ويروس كوچكى بيمارى گسترده ايجاد نمايد و جرقهاى جنگلى را آتش بزند و يا دشمنى يك فرد، دولتى را ساقط نمايد و از قديم گفتهاند: «و معظم النار من مستصغر الشرر؛ آتشهاى بزرگ از جرقهاى كه كوچك به نظر مىرسد، پديد مىآيد».
پارهاى از حاكمان ناآگاه مىپندارند كه دشمنى و جنگ با دشمنان بر اعتبار حكومت مىافزايد. برخى نيز پا را فراتر نهاده، مىگويند از همينرو بايد دولتها دشمن بسازند.
پرسشى كه مطرح مىشود اين است: آيا صاحب چنين باورى مطمئن است كه بر دشمنش پيروز خواهد شد؟ وانگهى، آيا در تاريخ كم بودند كسانى كه به پيروزى اطمينان داشتند، اما دچار اشتباه شدند و خطايشان آشكار شد و خود مغلوب و سرافكنده شدند؟ بر فرض اينكه پيروزى به دست آورند، آيا راه رسيدن به ارجمندى، اقتدار و عظمت،
منحصر در آن است؟ از تمام اينها كه بگذريم، قطعا دشمن چونان موريانه، به ريشه وجود انسان افتاده تا بر او چيره شود يا اينكه انسان را همواره به مسائلى كه هيچ ضرورتى ندارد، دل مشغول مىكند. همچنين انسان نبايد در دشمنى ورزيدن با دشمن خود از حد بگذراند، چنانكه نبايد انسان به دوست خود كاملاً اعتماد كند، مگر در موارد بسيار نادر، چون بسيارى وقتها دشمن دوست مىگردد، بنابراين لزومى ندارد كه سابقه بد بزرگى بين آن دو به وجود آيد و بسا كه دوست، روزى دشمن گردد، در حالى كه همه نقاط ضعف شخص را مىداند. شاعر به همين نكته اشاره مىكند:
إحذر عدوّك مرّة *** و احذر صديقك ألف مرة
فلربّما إنقلب الصديق *** فكان أعلم بالمضرّة
«از دشمنت يك بار بر حذر باش و از دوستت هزار بار.
چه بسا كه دوست برگردد در اين صورت به [شيوه] زيان [رساندن به تو] آگاهتر است».
قابل توجه است افرادى را كه در آغاز با حكومتى دشمنى مىكنند، مىتوان جذب دولت جديد كرد، مشروط به اينكه دولت، دورانديش و آيندهنگر باشد به ويژه وقتى كه دشمن موقعيتى داشته و بيم از دست دادن آن و نياز به ماندن در آن جايگاه را داشته باشد. حال اگر دولت چنين فردى را جذب كند، او براى جبران گذشته خود و ماندن در جايگاهش، نسبت به حكومت اخلاص خواهد ورزيد. همچنين وقتى دشمن در انديشه دستيابى به موقعيتى عالى باشد و حكومت براى دستيابى به آن او را كمك كرده باشد، چنين دستاوردى براى دولت خواهد داشت. گاه چنين افرادى كه پيش از اين دشمنى مىورزيدهاند، به مراتب بيش از دوستان قديم خدمت خواهند كرد، چرا كه دوستان خلئى ندارند كه در پى پر كردن آن باشند، برخلاف اين قبيل دشمنان. البته مشروط به آنكه دشمنها از گروه فرصت طلبان نباشند.
بر دولت خردورز است كه از دوستى دوستان صيانت و حفاظت كرده، به جذب دشمنان اهتمام بورزد، همانگونه كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله از دوستى مهاجران و انصار صيانت و
مردم مكّه را كه نزديك به دو دهه با تمام وجود با حضرتش دشمنى كرده بودند، جذب خود كرد و حتى وقتى بر يهوديان خيبر چيره شد، به آنان محبت كرد و يكى از دختران آنان به نام «صفيّه» را به همسرى گرفت و خانههايشان را در اختيارشان گذاشت و زمينهاى كشاورزى و باغهايشان را به مقاسمه و در قبال بخشى از درآمد آن، به آنان واگذار نمود. پر واضح است كه چنين حكومتى روز به روز قوىتر مىگردد و همواره پيشرفت مىكند، بر خلاف حكومتى كه تنور دشمنى دشمنانش را تفتيدهتر و آتش آن را شعلهورتر و دوستان را به دشمن تبديل مىكند و باعث تفرقه و اختلاف مىگردد. در حديثى آمده است: «خير الولاة من جمع المختلف، و شرّ الولاة من فرّق المؤتلف؛ بهترين واليان كسانى هستند كه پراكندگان را جمع كنند و بدترينشان كسانى هستند كه الفت گزيدگان را پراكنده نمايند».
حكومت بايد نسبت به دوستان ابراز محبت كند تا خلوص آنان فزون گردد و خشم و غضب خود را پنهان دارند تا دشمنانش اندك گردند يا - دست كم - در همان حدى كه بودهاند بماند. و هرگاه جنگى عليه حكومت به وجود آمد، مهمترين كار حكومت آن است كه اگر نتواند دولتها را جذب كرده، در صف ياران خود درآورد، آنها را نسبت به خودش بىطرف نگه دارد، چون ورود آنان به صف دشمن مشكلات بسيارى براى دولت ايجاد مىكند كه پديد آوردن آنها ضرورتى نداشته، حتى ممكن است دولت را نابود كند.
وقتى دو دولت با يكديگر درگير شدند، مهمترين چيز براى دولت آن است كه نسبت به آن دو بىطرف بماند، چون ورود به مناقشه به نفع يكى از آن دو بسا كه به نابودىاش انجامد، چنانكه امپراتورى عثمانى وقتى در كنار آلمان عليه انگليس وارد جنگ شد، از بين رفت. افزون بر آنكه در كنار يكى از آن دو دوست بودن دو خطر جدّى دارد، چون چنين دولتى يا در كنار دولت پيروز قرار خواهد داشت يا در سمت شكست خورده و هر دوى آنها خطرناك است، زيرا طرف پيروز دستخوش غرور شده، به فكر برترى بر همپيمان خود مىافتد و طرف شكست خورده، همپيمان خود را در زير فشار دولت پيروز رها مىكند و دولت همپيمان را با دشمنش، تنها مىگذارد.
حكومت اسلامى بايد هواداران و دوستداران دولت پيشين را به خود جذب كند، چون آنان همانگونه كه از حكومت پيشين با همه فشارهايش خشنود بودند، در صورتى كه حكومت جديد مال، جان و اموالشان را محترم بشمارد و آنان را آزاد گذاشته، از ايشان چشمپوشى كند، قطعا از خشنودى و رضامندىشان برخوردار خواهد شد. از اينرو بود كه پيامبر صلىاللهعليهوآلهاز مردم مكه و جز آنان گذشت كرد و اميرمؤمنان عليهالسلام از افراد سپاه جمل و نهروانيان گذشت كرد و اينان در شمار شهروندان درآمده دست از آزار كشيدند، مگر به مقدارى كه مردم هر حكومتى نسبت به دولتشان روا مىدارند. اگر در مقابل، با آنان به خشونت و درشتى رفتار مىشد، مشكل را زيادتر مىكرد. برخى مىپندارند كه اگر رسول خدا صلىاللهعليهوآله معاويه را مىكشت، او نمىماند تا با على عليهالسلام دشمنى بورزد.
مىپرسيم مگر تنها معاويه بود؟ با طلحه و زبير، با خوارج و آنهايى كه بعداً آمدند، مانند: هشام، هارون و مأمون چه مىبايست مىكرد؟ ما بحثهايى در اين زمينه، به اختصار در كتاب تحويل معنويّة الاسلام ارائه كردهايم.
دلهاى طرفداران و دوستداران، دژ حكومت اسلامى و بهترين دژى است كه حفاظت از دولت را در حال حاضر و براى دهها قرن تضمين مىكند. در زيارت نامهاى خطاب به امام حسين عليهالسلام آمده است: «و في قلب من يهواك قبرك؛ قبر تو در دل دوستدارانت قرار دارد».
چنان كه بر كسى پوشيده نيست فرمانروايان باطل كار، قبر امام حسين عليهالسلام را ويران كردند، اما قبر و اثر آن حضرت همچنان باقى مانده، بلكه گستردهتر شده است، چون او در دل مردم جاى داشته و دارد. بدون ترديد، دل مردم جز با گذشت از بدىهاى آنان و احسان به نيكانشان جذب دولت نمىشوند؛ همان چيزى كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله به والى خود در مكه فرمود، و نيز آنان را به سوى رشد و تعالى و ترقى پيش ببرد.
مردم سه گروه هستند: 1. دشمنان حكومت. 2. دوستان سابق آنان كه براى رسيدن به
قدرت به آنان كمك كردند. 3. افراد بىطرف.
چنانكه بيان شد، دشمنان را بايد جذب كرد. دوستان همواره بيشترين فشار را بر دولت وارد مىكنند، زيرا آنان كه به جهت حقستيزى و عدالتگريزى دولت پيشين در برابرش ايستاده پايدارى كرده بودند، [در صورت مشاهده چنين رفتارى ]شتابان بر دولت جديد خشم خواهند گرفت. همانگونه كه در فصل قبل گفتيم، مىبايست تا جايى كه امكان دارد با آنان مدارا كرد. و اما افراد بىطرف تنها زندگى آرام مىخواهند.
بنابراين دولت چه نيازى به ساختن دژ و امثال آن دارد؟ مگر آنكه ديكتاتور باشد و بخواهد حكومت، ثروت، اسلحه و امتيازها را به خود اختصاص دهد كه در آن صورت، هيچ دژ و استحكاماتى وى را سود نمىبخشد، زيرا وقتى ملت بر ضد دولت شوريده، انقلاب كند، چيزى باقى نمىگذارد و دژها نمىتوانند در برابر اراده ملت مقاومت كنند، چنانكه دژ متوكل، امويان و غير آنان نتوانست مقاومت كند. بنابراين، دژها - در شكل قديم و جديد آن - دليل نارضايتى ملت از حاكم است.
پس از تقسيمبندى پيشگفته، اندك افراد ماجراجوى مىمانند كه بايد دولت با شمارى از افراد مسلح شرّ آنان را كم كند. البته ملتها بين حاكمى كه از دست مردمش خود را در دژها پنهان مىدارد و آن كه از دست ماجراجويان به وسيله اسلحه خود را محافظت مىكند فرق مىگذارند.
دولت به جاى آنكه خود را درگير جنگها و دشمنىها كند، بايد به طرحهاى بزرگ، تقويت ارتش، ساختن زيربناهاى استوار براى رفاه و بقا از راه گسترش دانش، تربيت افراد و رشد دادن تخصّص با ايجاد آزادىها و آسان كردن دستيابى مردم به گنجينههاى خردى كه در وجودشان به امانت نهاده شده است، بپردازد و نخبگان را با دادن پاداش و ارج نهادن تشويق كند، به گونهاى كه مردم از بزرگداشتنها سخن بگويند و انگيزهاى براى سير به سوى كمال باشد.
در دولت اسلامى بايد عقيده و شريعت در همه سطوح و زمينهها گسترش پيدا كند،
مجالس ذكر مصائب اهل بيت عليهمالسلام و باز گفتن تاريخ، سيره، غيبت و ديگر امور مرتبط با امام مهدى (عجل اللّه فرجه) در گستردهترين سطح، برگزار شود. اين سه كار اولاً: امت را نيرو و نشاط مىبخشد، ديگر اينكه توسعه در پى خواهد داشت، زيرا آن كه تاريخ امتها و چگونگى اضمحلال ملّتها و خروجشان از ميدان زندگى را مىشنود يا مىخواند، آن را نتيجه سه علّت خواهد دانست:
ضعف مبدأ و عدم تطابق آن با دليل و برهان.
فرود آمدن مصيبتها بر ملتها كه نتوانستند در برابر آن مقاومت كنند و در نتيجه از ميدان خارج گشتند.
ملتها بىيار و ياور مانده، همچون ارتشى شكست خورده گشتند كه اميد يارى شدن ندارد و از ميدان مىگريزد.
از آنجايى كه مبانى اعتقادى و شريعت اسلام، قوىترين اصول و مبانى است كه تك تك مواد آن با عقل و منطق هماهنگ است، نشر آن اين رخنه را در دل امت مىبندد. نيز توجه دادن جامعه به مصيبتهايى كه بر اهل بيت عليهمالسلاموارد شد و آنان با سعه صدر كامل آن را تحمل كردند، موجب مىشود امت به آنان اقتدا كند و دلهايشان استوار و ارادهشان محكم گردد و بلاها - هرچند هم فراوان باشد - نتواند آنان را شكست بدهد. از ديگر سو امام مهدى (عجل اللّه فرجه) اميد مسلمانان است و چون احتمال ظهور او را مىدهند در هر روز و ساعت، پشت گرم حضور و ظهور اويند. بنابراين اگر اعتقاد به او تقويت شود، استوارى ملت فزونتر و پايداريشان بيشتر مىشود و سختىها در آنان رخنه نخواهد كرد.
اين امور سه گانه، همانگونه كه عامل بقا هستند، نيز عامل توسعهاند، زيرا همين روح باورمند، در جان انسان معتقد به اسلام، خواهد دميد. از اينروست كه متفكران كافر تلاش مىكنند با هر وسيله و راه ممكن و با انواع اتهام و انگ زدن، اين سه اصل را از بين ببرند.
حكومت بايد هماره سياستهايش را به دو دليل در معرض پرسش و ترديد قرار دهد:
همچنين دولت بايد ملت را با اعياد و مناسبتها پيوند زند، البته نه با اعمال زور و خودكامگى، بلكه با منطق آنان را به پذيرش آن قانع كند، زيرا از سويى تنوع در زندگى مردم لازم است تا جامعه از يكنواختى و زندگى خسته كننده و كسالتبار در آيد و در نتيجه، جامعهاى فعّال و پرنشاط شود. روشن است كه نشاط و سرزندگى برآمده از مناسبتها، در زندگى جامعه مؤثر است. نشاط جامعه در حكم نشاط فرد است و در همه دورههاى زندگى تأثير دارد. دولت بايد برنامههاى شگفتانگيز و غير منتظرهاى براى تحول و پيشرفت داشته باشد تا پيوند ملت و دولت را استوارى و دوام بخشد؛ اين نوآورىهاى موجب رفع نيازمندىها و پركردن خلأها و پيشرفت جامعه مىگردد. مثلاً در يك سال مردم را داراى خانههاى مسكونى كند، سال دوم تمام شهرها را از آب و برق برخوردار سازد، در سال سوم بىسوادى را از بين ببرد و دانش را گسترش بدهد، در سال چهارم زمينهاى باير را آباد كند و در سال پنجم صنايع مورد نياز را ايجاد نمايد و به همين ترتيب ديگر نيازهاى جامعه را برطرف كند.
اين امور در صورتى تحقق مىيابد كه حكومت ديكتاتورى نباشد، آزادىهاى مشروع را گسترش دهد و در پيشرفت مردم مشاركت نمايد. لذا بر حكومت مخلص - كه حكومت اسلامى بايد چنين باشد - لازم است به هر كيانى، اعم از افراد، احزاب، مؤسسات و تشكلها، جايگاه واقعىشان را بدهد، نه بيشتر، نه كمتر، زيرا اندازه و جايگاه واقعى هر چيزى در زندگى مؤثر است. در مقابل، ارزشگذارى خلاف واقع و مبالغهآميز، روش و منش خود كامگان است؛ همانهايى كه خود را محور قرار مىدهند و به هر كس كه در
دايرهشان باشد، جايگاهى فراتر از شايستگىاش مىدهند و اگر در مدار آنان نباشند، موقعيتى بىمقدار به او مىدهند. خداى متعال اين منش را رد كرده، مىفرمايد: «...وَلاَ تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْيَآءَهُمْ...»(1)«و اموال مردم را كم مدهيد».
اگر دولت براى انسانى با توان اندك ارزش زيادى قايل شده، كارهاى بزرگ بدو بسپارد مازاد بر توانايى او بدون مديريت مىماند، چنانكه كارى كوچك به انسان بزرگ سپردن موجب بهره نگرفتن از تمام شايستگىهاى او مىگردد و هر دو حالت باعث ناكارآمدى حكومت و از بين رفتن اعتبار و سست شدن و ناموفق گشتن طرحهايش مىگردد.
ديگر بايسته دولت اين است كه اعضاى كابينه را از ميان كسانى برگزيند كه به فكر جامعه باشند، نه به فكر خودشان، زيرا اينان بهترين دليل و گواه بر شخصيت رهبر هستند. در حديثى آمده است كه: «المرء على دين خليله(2)انسان بر دين دوستش است».
ديگر اطرافيان حكومت نيز چنيناند و بهترين گواه بر درستكارى يا انحراف دولتاند.
در صورتى كه يك فرد، مرجع تقليد، و مرجعيّت به او منحصر باشد چنانكه در زمان صاحب جواهر، شيخ مرتضى انصارى، ميرزاى بزرگ و ميرزاى دوم رخ داد يا بيشتر باشند، چنانكه گفتيم مجلس مشورتى بايد با شمارى از آنان تشكيل شود، زيرا آنان رهبران حقيقى مردم هستند و مردم آنان را برگزيدهاند تا حكومت را به دست آنان بسپارند. امام عليهالسلام نيز در اين باره فرمود: «فإنّي قد جعلته عليكم حاكما(3)من او را بر شما حاكم قرار دادم» و روشن است حكم شامل امور دنيا و دين مىگردد.
همچنين پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «أللهم ارحم خلفائي(4)بار خدايا، جانشينانم را مورد رحمت خويش قرار ده».
همينطور امام عليهالسلام فرمود: «اما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها إلى رواة حديثنا(1)امّا در حوادث پيش آمده به راويان حديث ما رجوع كنيد» و دلايل ديگر.
عالىترين مقام، تحت فشار جامعه و به خواست مردم تعيين مىشود و وقتى امت به اين شيوه انتخاب خو بگيرد، هيچ فرد فرصتطلبى در لباس اهل علم نخواهد توانست آن را در اختيار گيرد و هيچ يك از اعضاى عالىترين مقام (شوراى فقها و مراجع) نمىتواند طبق نظر خود انجام دهد، همانطور كه فشار مردم در كشورهاى دمكراتيك، فرصتى باقى نمىگذارد تا كسى طبق اراده خود و نه اراده ملّت بر سر كار بيايد و ديكتاتورى ورزد يا حاكم پيشين طبق اراده و تمايلاتش، حاكم بعدى را جانشين خود سازد.
نامزد كردن افراد براى اين مقام، يعنى مرجع اعلى يا شوراى مراجع، در دست دولت نيست، زيرا دولت بايد تحت نظر آن مقام باشد، نه عكس آن. شيوه گزينش اينگونه است كه مردم، نخست مراجع تقليد را تعيين مىكنند و اينان به عنوان شوراى فقها، عالىترين مقام را تشكيل مىدهند. اينان و ديگر خبرگان، مراجع آينده را به جامعه معرفى مىكنند و هرگاه يكى از افراد عضو اين مقام از بين رفت، يكى از نامزدهاى مرجعيت جايش را مىگيرد و بدين ترتيب بعدىها مقام را از قبلىها تحويل مىگيرند.
اگر جامعه اسلامى آگاهى سياسى دينى داشته باشد اين حقيقت را سهل الوصول خواهد يافت، زيرا در اين روش، موقعيّت مراجع را كه نايبان امام عليهالسلام هستند استوار مىكند، آن هم با آزادى كاملِ امت و به دور از ديكتاتورى و سلطه دولت بر مراجع و به يارى كاردانانى كه جامعه به آنان اعتماد دارد و با تأييد عالىترين مقام پيشين كه جامعه آنان را به عنوان مرجع برمىگزيند. در اين صورت، مسأله تقليد نيز با فشار و تحميل همراه نخواهد بود و اگر كسى خواست تا از فرد ديگرى خارج از مجموعه عالىترين مقام تقليد كند، چنين حقى خواهد داشت و هيچ مزاحمتى در كار نخواهد بود.
آرى اگر حادثهاى پيش بيايد كه در آن رأى عالىترين مقام با رأى آن مرجع اختلاف
1) . وسائل الشيعه، ج 27، ص 140.
داشته باشد، در نهايت رأى عالىترين مقام برگزيده مىشود، چنانكه فقها در لزوم اينكه مجتهد بايد از ديدگاه خود در صورتى كه با ديدگاه مجتهد ديگرى در مورد مال، جان، همسر (زن) و امثال آن اختلاف داشته باشد، صرف نظر كند و آن دو به قاضى مجتهد جامع شرايط فتوا مراجعه كنند و او حكم به نفع يكى از دو طرف دعوا خواهد كرد، زيرا دليل مجتهدان در مورد قضاوت به طريق اولى در اينجا كاربرد دارد و ما در كتابهاى القضاء، الشهادات و احياء المواتِ از دوره الفقه به تفصيل بدان پرداختهايم. بنابراين:
عالىترين مقام يا شوراى مراجع به كمك خبرههاى اهل علم و عدل نامزد مىشوند.
بدون دخالت قواى سهگانه مقننه، اجرايى و قضايى اين كار انجام مىگيرد، زيرا اين قوا زير نظر عالىترين مقام هستند، نه بالاتر و فراتر از آن.
رهبران احزاب آزاد اسلامى در شمار خبرگان هستند.
گزينش با جامعه است و از آنجايى كه بدون مخالفت كسى مراجع عالىترين مقام را در دست مىگيرند، البته نه براى كنار زدن كسى و مراجع آينده جزء مشاوران و خبرگان هستند و از سوى جامعه و عالىترين مقام نامزد مىگردند، هيچ منازعهاى در كار نخواهد بود و گرد آمدن آنان در مجلس مشورتى لزومى نخواهد داشت، بلكه مانعى وجود ندارد كه يكى از آنان در خراسان، ديگرى در قم، سومى در نجف، چهارمى در كربلا و... زندگى كند، امّا همگى از طريق وكلاى خود در مجلس مشورتى فرعى حضور داشته باشند و ديدگاهشان را بيان كنند، درست نظير مجامع بين المللى خواهد بود كه اعضاى آن هر وقت خواستند در مجمع حاضر مىشوند و هر وقت خواستند حاضر نمىشوند.
بنابراين قواى سهگانه حكومت به طور طبيعى تابع اراده آنان خواهد بود، بدون آنكه مرجع تقليد از دولت جدا باشد و بدون آنكه دولت بر مرجعيت تسلط داشته باشد. در غير اين شكلى كه مطرح كرديم يا دولت از مرجعيت جدا مىگردد يا بر مرجعيت چيره مىشود و چون شكل دوّم امكان ندارد، مسأله اوّل به وقوع خواهد پيوست و نتيجه آن، جدايى دين از سياست خواهد بود، و زمينه براى تسلط شرق و غرب به وجود خواهد آمد.
همچنين شوراى مراجع و قواى سهگانه بايد شمار زيادى از مستشاران آگاه به دين و دنيا، پاك و مورد اعتماد را در كنار خود داشته باشند تا كارها تماما به طور دقيق و درست پيش برود. شوراى مراجع و قواى مزبور بايد ميانهرو باشند و از آزادى افسارگسيخته و تمركزگرايى كه موجب نفاق در مشورتهايشان گردد دورى گزينند، چون حاكم اگر با هر كس مشورت كند، مشورتهايش به ابتذال كشيده شده موجب تجرّى، تحقير و خوارى و در نتيجه تضعيف حكومت مىشود و اگر تمركزگرا باشد، موجب نفاق مشاوران مىشود و حقايقى را كه مىدانند از وى پنهان خواهند داشت و بر طبق خواسته و تمايل حاكم سخن مىگويند، چيزى كه حكومت را نابود خواهد كرد. بنابراين مشورت بايد پايا و با افراد صاحب فضل و از رجحان كارآزمودگى، رأى و ديانت برخوردار باشند و در برابر حاكميت، رأيى صريح و در نقد عملكرد حاكم، بىپروا و صراحتِ گفتار داشته باشند.
حاكم نيز نبايد در دادن حكم شتاب ورزد، زيرا آن كه شتاب ورزد، در موارد بسيارى دچار خطا مىشود و در نتيجه حاكم يا بايد خطايش را عملى كند كه موجب مفسده و از بين رفتن مصلحت مىگردد يا آنكه از نظرش برگردد و اين امر نيز حكومت را رو به زوال كشانده، حاكم را در نظر امت خوار مىكند و هرگاه احترام حاكم از دست رود، حكومت شكوه و جلالش را از دست مىدهد و در نتيجه، دولت ضعيف و شكننده خواهد شد.
حاكم بايد به وضع كنونى و وضع آينده اهتمام بورزد. تا خلأ ناشى از گذشته را از بين ببرد و امت را به پيش ببرد، زيرا وقتى امت، زمان حال را همراه با آسايش و آينده را توأم با رفاه ببيند، ديگر به بدىهاى گذشته توجه نكرده، دلمشغول كاستىهاى گذشته نمىشود.
حاكم بايد براى بحرانهاى احتمالى اقتصادى، سياسى، نظامى و غير آن، حساب لازم را باز كند تا بحرانها به آرامى بگذرد و گرنه دولت در مشكلات قرار مىگيرد و بسا كه موجب سقوط آن مىگردد. از مواردى كه در روزگارهاى نه چندان دور چهره نمود، مسأله حكومت قاجار و عثمانىهاست. اگر اعتدال در پيش گرفته، چنانكه بايد، به اسلام عمل مىكردند و حساب آينده را در نظر مىگرفتند، دستخوش اضمحلال و فروپاشى نمىشدند
و كشورهاى اسلامى در آتش تجزيه نمىسوختند و در نهايت، تحت سلطه مستقيم و يا غيرمستقيم دشمن واقع نمىشدند؟
برخى حاكمان اشتباهاتشان را توجيه كرده، حوادث پيش آمده را قضا و قدر مىخوانند در حالى كه دايره قضا و قدر به امور غيراختيارى مرتبط است، اما در امور اختيارى، قضا و قدر آن است كه فرد انجام مىدهد. مثلا اگر بيمار به پزشك مراجعه نكند و بميرد يا ناتوان و ناكارآمد شود، تنها خود را نكوهش كند، ولى اگر به پزشك مراجعه و دستورات او را عملى كند، اما بهبود نيابد و از دنيا برود، جاى سرزنش نيست و اينجا قدر مفهوم مىيابد.
در مورد مشكلات عمومى جامعه نيز چنين است، بدين معنا كه اگر دولت براى جلوگيرى از سيلها سدهايى نسازد، و نسبت به بهداشت بىتوجه باشد، در نتيجه سيل شهرها و مردم را به كام خود خواهد كشيد و طاعون و ديگر بيمارىها كه زاييده آلودگى است، دهها هزار نفر را از بين خواهد برد، چنين دولتى حق ندارد بىتوجهى و ناكارآمدى خود را به قضا و قدر نسبت بدهد، بلكه مقصّر دولت است و بايد به دليل اهمالكارى و عدم تأمين بهداشت، مورد بازخواست قرار گيرد.
دولت بايد شرايط را درك كند و بداند هر شرايطى چيزى را مىطلبد، و گرنه در معرض هجوم سيل حوادث قرار خواهد گرفت، چه اينكه شرايط و اوضاع جامعه به زمستان و تابستان مىماند. پس اگر بازرگانى بدون شناخت و درك از شرايط زمانى همه اموال خود را در زمستان به توليد يخ و در تابستان به تهيه هيزم اختصاص دهد، قطعا زيان مىكند و نابود مىشود. دولت بايد بر پايه شرايط زمانى و همراه آن حركت كند و گرنه زمان مىگذرد و او همچنان غير فعال خواهد ماند. در اين مقام، امام صادق عليهالسلام فرموده: «...العالم بزمانه لا تهجم عليه اللوابس...(1)آگاه به زمان، مورد تهاجم شبههها قرار نمىگيرد».
البته آگاهى به زمان جداى از فرصتطلبى و با آن بيگانه است، چون در فرصتطلبى هدف، كاميابى و دستيابى فرد به اهدافش است، و مىخواهد به منافع خويش دست يابد
1) . كافى، ج 1، ص 27.
بدون آنكه بداند راه دستيابى به هدف شرافتمندانه است يا نه، در حالى كه شناخت شرايط آن است كه انسان راههاى شرافتمندانه براى دستيابى به هدف ارجمند را پيدا كند و در آن صورت ديگر براى او مهم نيست كه كدام يك از آنها او را به هدف مىرساند.
در پايان يادآورى مىكنم كه تشكلها و نيروهاى اسلامى بايد در راستاى متحد ساختن كشورهاى اسلامى گام بردارد و براى ايجاد حكومتى يكپارچه براى كشورى يگانه و نجات بشر از چنگال خرافات و مشكلات جامعه كوشش نمايد، زيرا شرايط جهانى براى برپايى چنين حكومت و جامعهاى مهيا است، زيرا مسلمانان از پراكندگى و قوانين وضعى، فوقالعاده تلخكام شده، و كشورهايشان غارت و پاره پاره شده است، ثروتشان به يغما رفته، كرامتشان لگد شده، آبرويشان برباد رفته و در فشار و تنگناى سختى گرفتار آمدهاند؛ همان چيزى كه قرآن كريم، كسانى را كه از يادكرد خداوند روى تاختهاند، از سر رسيدنش، برحذر داشته است(1).
در مورد جوامع غيرمسلمان و افراد آن جامعه در خور توجه است كه به جهت روى گرداندن و دورى گزيدن از قوانين خداى سبحان به مشكلاتى غير قابل شمارش گرفتار شدند، از قبيل: جنگها، انقلابها، بيمارىها، از بين رفتن نظام خانواده، فقر، اضطراب و غير آن. بنابراين اگر مسلمانان با جديّت و اخلاص تمام، براى بازگرداندن اسلام به زندگى بكوشند، خود را نجات داده، سهم قابل توجهى در نجات ديگر مردم خواهند داشت و خدا توفيق دهنده و از حضرتش يارى خواسته مىشود.
1) . «وَ مَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِى فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنكًا وَ نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَمَةِ أَعْمَى»؛ و هركس از ياد من دل بگرداند، در حقيقت، زندگىِ تنگ [و سختى] خواهد داشت و روز رستاخيز او را نابينا محشور مىكنيم سوره طه، آيه 124.
در اينجا، گلچينى از چگونگى حكومت رسول خدا صلىاللهعليهوآله و اميرمؤمنان على عليهالسلام را ذكر مىكنيم، چه اينكه آن دو الگو هستند. تا از اين رهگذر، زيربناى حكومت اسلامى كه بايد بر آنها بنيان نهاده و نهضت بيش از دستيابى به حكومت بر آن مبتنى شود، شناخته شود.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله بر بخشى از اين جهان حكومت مىكرد كه بر اساس تقسيمات جغرافيايى امروز بر حجاز، يمن جنوبى و شمالى، بحرين و سرزمين كويت - كه محل سكونت قبايل بود - و بخشى از منطقه خليج فارس حكومت كرد. ايشان از همان آغاز دو كار انجام داد:
برداشتن موانع جغرافيايى: آن حضرت موانع جغرافيايى بين آن كشورها را برداشت، زيرا همانگونه كه بين آن دولتها، اكنون موانع جغرافيايى است در آن روز نيز چنانكه معروف است - بين قبايل آنجا مرز وجود داشت و به بركت وجود حضرت صلىاللهعليهوآله همه كشورها به يك كشور بزرگ تبديل شدند و افراد، بدون هيچ مانعى از طائف تا مكّه و از آنجا تا مدينه و جاهاى ديگر مسافرت مىكردند.
برداشتن موانع روانى: آن حضرت موانع روانى را نيز از بين برد و همه را برادر قرار داد و در حالى كه پيش از آن عرب برادر عرب نبود و بدان تن نمىداد، او را برادر پارسى و هندى قرار داد، بدين معنا كه ميان ابوذر عرب و بلال حبشى، سلمان فارسى و صهيب
رومى، برادرى برقرار كرد. همچنين صفيّه يهودى الاصل را با ماريه مسيحى الاصل و سوده با پيشينه شركآلوده را با يكديگر خواهر قرار داد.
امور و حوادث همچنان پس از رسول خدا مسير خود را طى مىكرد تا آنكه روزگار حكومت اميرمؤمنان عليهالسلام فرا رسيد و آن حضرت در آن دوره بر بزرگترين كشور جهان حكومت مىكرد؛ كشورى كه بر اساس تقسيمات جغرافيايى امروز، دهها كشور را در بر گرفته، دامنه آن از قلب آفريقا تا قلب آسيا را شامل مىشد. در آن كشور بزرگ و يكپارچه، نژادها، قوميتها و زبانهاى گوناگون وجود داشت. روشن باشد كه گستره تحت حكومت على عليهالسلام يكى بود و هيچ مرزى جغرافيايى آن را بخش بخش نمىكرد و مردم از مصر تا حجاز، يمن، عراق، خليج، ايران و جاهاى ديگر مسافرت مىكردند و همه اين جاها كشورشان بود و همه مسلمانان برادر و غير مسلمانان نيز در نگرش علوى از يك گوهر به شمار مىرفتند.
حاكمان دو حكومت ياد شده، يعنى رسول خدا صلىاللهعليهوآله و اميرمؤمنان عليهالسلام از محبوبيت و مقبوليت فوق تصور مردمى برخوردار بودند. البته آزادى تودهها نيز فوق تصوّر و گسترده بود، بدين معنا كه مردم در تجارت، زراعت، صنعت، سفر، اقامت، عمران، گردهمايى، اظهارنظر و ديگر كارها آزاد بودند. زمين از آن خدا و متعلّق به كسى بود كه آن را آباد مىكرد و مسلمانان همگى بندگان خدا بودند. حاكم، فقيران و مستمندان را در آباد كردن زمين و ساختمان و جز آن يارى مىرساند. از اينرو آبادانى گسترش يافت و هيچ قيد و شرط، نژاد و تابعيت، پروانه كسب، پاسپورت، كارت شناسايى و امثال آن در كار نبود.
بنا به نقل مورخان، شمار ساكنان كوفه در روزگار اميرمؤمنان عليهالسلام به چهار ميليون نفر رسيده بود، حال آنكه كوفه شهرى تازه تأسيس بود و تنها بيست سال از ديرينه آن مىگذشت.
در زمان حجّاج شهر واسط تأسيس شد و در كمتر از بيست سال، اين شهر داراى هشت هزار خيابان شد و در بصره يكصد و بيست هزار نهر جريان داشت كه زمينها را سيراب مىكرد. بغدادِ روزگار امام صادق عليهالسلام بيش از ده ميليون جمعيّت داشت. ترديدى نيست كه حاكمانى چون حجّاج و هارون ستمكار بودند اما قوانين حاكم بر آن كشورها اسلامى بود.
در حديثى از اميرمؤمنان عليهالسلام آمده است كه فرمود: «أعطيت كل من في بلادي المسكن و الرزق، و الماء؛ براى هر كسى كه در كشورمن است خانه و نان و آب دادهام». اين امر به بركت آزادىهايى است كه اسلام داده و آن حضرت نيز به اجرا گذاشت. مسلّم اينكه وقتى زمين از آن خدا و از آن كسى است كه آن را آباد كرده و هيچ مانعى نيز نباشد، هر كسى مىتواند خانهاى براى خود درست كند، زيرا آجر، گچ، گِل، چوب مورد نياز براى ساختن سقف و در و امثال آن همگى ارمغان زمين و دسترسى به آن آسان است و آزادى انسان، عامل زمان و وجود مواد اوليّه دست به دست هم داده، موجب خانهدار شدن همه افراد مىگردد.
در تاريخ آمده است كه اميرمؤمنان عليهالسلام مغازههايى در كوفه ساخته، آنها را مجانى و بدون اجاره در اختيار مردم قرار داد. در مورد آب و نان، اينگونه بود كه هر كسى مىتوانست چاهى بكند و يا قنات و نهرى جارى سازد و هر انسانى در تجارت خود آزاد بود و
مىتوانست هرجا كه مىخواست مسافرت و كسب معاش كند، بدين معنا كه معادن، صيد، درختان، جنگلهاى مباح و امثال آن را از آن خود ساخته سود ببرد و والى هم در اموال مردم حتى به مقدار يك انسان عادى دخالت و تصرف نمىكرد. با اين احوال طبيعى بود كه مردم از خانه، نان و آب برخوردار باشند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در حالى كه از سوى كفار مكه تحت تعقيب بود، تهىدست، هجرت كرده، وارد مدينه شد در آنجا مسجد خود را ساخته، گرداگرد آن اتاقهايى براى همسران و اصحاب خود بنا كرد و خود نيز در همان اتاقهاى گلين سكونت گزيد؛ اتاقهايى كوچك كه حداكثر، گنجايش ده نفر ايستاده و يك نفر خفته را داشت اين مطلب از آنجا به دست مىآيد كه وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله رحلت كرد، پيكرشان در اتاقشان بود و تنها ده نفر مىتوانستند در كنار هم سر پا بايستند. و مسلمانان در دستههاى ده نفرى وارد مىشدند و بر جنازه آن حضرت نماز مىگذاردند. پيامبر صلىاللهعليهوآله پس از ورود به مدينه رئيس حكومت شد و اموال زيادى از كشورهاى بزرگ و گسترده به سوى حضرتش سرازير مىشد با اين حال، همچنان در اتاق گلين و با همان وسايل ناچيز زندگى به حيات خود ادامه داده، از گرايش به تجمل دورى مىجست.
آن حضرت همچنين نسبت به اصحاب خود كه در بينشان مؤمن و منافق وجود داشت، از مكه تا واپسين دم، در مدينه وفادار ماند. اصحاب آن حضرت به هنگام وفاتشان همانانى بودند كه از مكه مكرّمه گرد او جمع بودند. حضرت على بن ابىطالب عليهالسلام نيز در كوفه، پايگاه جديدِ حكومت خويش - چنانكه در اشاره به زندگىاش خواهد آمد - خانهاى شخصى نساخته، اثاثيه جديدى فراهم نكرد و درهم و دينارى نيندوخت، بلكه در مسجد،
(همان جايى كه ضربتى بر ايشان وارد شد و به شهادتش انجاميد) سكونت مىكرد و همانجا چشم از جهان فرو بست و تا واپسين دم، همان ياران سابق گرد حضرتش جمع بودند. در اينجا بايد درباره بخشهايى از زندگى اين دو رهبر بزرگ سخن بگوييم؛ دو رهبرى كه بايد نهضت جهانى اسلامى براى دستيابى به حكومت يك ميلياردى آن پاكان را الگوى خود قرار دهد و پس از دستيابى به حكومت، بايد حاكمان اسلامى سيره آن دو بزرگوار را در پيش گيرند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله هماره در اطراف مدينه در حال رفت و آمد بود، با قبايل ساكن آنجا ملاقات و مردم را جمع مىنمود و ارشاد مىكرد، در مساجدشان و مسجد خودش برايشان نماز مىگذارد، به عيادت بيمارانشان مىرفت، مردگانشان را تشييع مىكرد و هر كدام از ياران را كه تمايل داشت، به مأموريّتهاى مهم حكومتى و مربوط به امت گسيل مىداشت. به عنوان نمونه، زمانى كه سپاه مسلمانان به بدر رفته بود، حضرتش فردى را به قبا و فرد ديگرى را با همان مأموريت، به قبيله عمرو بن عوف - كه در مدينه زندگى مىكردند - فرستاد و دو نفر را براى كار مهمّى به حوران گسيل داشت.
همچنين زنى را به نام «ام ورقه» كه اهل فضل بود پيشنماز زنان قرار داد تا با آنان به جماعت نماز گذارد. لذا هر يك از زنان كه مىخواست، در مسجد رسول خدا صلىاللهعليهوآله نماز مىگزارد و هر كدام كه مايل بود به خانه ام ورقه برود، به آنجا رفته، با وى نماز مىگزارد. پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله حدود پنجاه مسجد در مدينه بنيان گذاشت و چون تمام مردم مدينه به حضرتش ايمان آوردند، ايشان به آبادانى مدينه همت گماشته، مردم را براى ساختوساز تشويق كرد و سياه چادرنشينان اطراف مدينه را به ترك صحرانشينى و كوچ به مدينه و سكونت در آن تشويق نمود. بسيارى از اعراب پذيرفتند و در مدينه ساكن شدند و عضو جامعه اسلامى گشتند. مدينه براى آنان به مركز مهاجران بدل شد و با قبايل انصار همپيمان و بسيارى از آنان با رسول خدا و بنىهاشم همپيمان شدند.
شهر مدينه گسترش مىيافت و ساكنان آن رو به فزونى مىنهادند و مردم بدون مانع يا پرداخت عوارض و ماليات آبادانى و زراعت، به آباد كردن زمينهاى گسترده دشت مىپرداختند. مورّخان نقل كردهاند كه شمار مسلمانان مدينه پيش از جنگ خندق يك سوّم، افزايش جمعيت داشت و پس از آن دو برابر گشت. رسول خدا صلىاللهعليهوآله پيمانى بين مهاجران و انصار نوشت مبنى بر اينكه افراد هر محلهاى از انصار مسئول محله خود و مسئول امنيت آن بخش از مدينه كه در آن هستند مىباشند. بنابراين زمام حكومت مردمى [كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله آن را بنا نهاد،] در دست خود مردم بود و سكونت هر مهاجرى در شهر مدينه بر پايه همين پيمان بود. هرگاه صدقه، زكات، خمس، هديه يا غنيمتى به دست رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىرسيد، آن را ميان مسلمانان تقسيم مىكرد.
پيامبر در مسجد خود صفهاى با سايبانى بزرگ ساخت تا آنانى كه به مدينه آمده و مكانى نداشتند، در آنجا سكونت كنند و طبق بعضى تاريخها، شمار صفهنشينان به چهارصد نفر رسيد. آنان در جنگ ارتش پيامبر را تشكيل مىدادند، هنگام نماز پشت سر حضرت نماز مىگزاردند، در وقت سخنرانى حضرتش، مستمعان وى بودند و در مواردى كه نياز بود، دستوراتش را به ديگران مىرساندند. پيامبر به تدريج، زنان مسلمان را به همسرى آنا در آورده، برايشان كار، مسكن و ديگر امور را تدارك مىديد. مردم كه با تمام وجود نعمت اسلام را حس و لمس مىكردند، در راه اسلام استوارتر شده، براى آن فداكارى مىكردند.
مدينه تحت حاكميت پيامبر صلىاللهعليهوآله به چنان رفاهى رسيده بود كه تا آن روز در جزيرهالعرب و حتى در سراسر جهان سابقه نداشت و چنين حكومتى بىسابقه بود، چرا كه حاكمانى
چون كسرايان و قيصران، مردمگريز بودند، بر مردم برترى مىفروختند، با آنان معاشرت نداشتند و ماليات سنگين از آنان مىگرفتند و حكومت و ثروت را براى خود مىخواستند و مردم را در فقر، بيمارى، نادانى و آشوب رها كرده بودند.
در مقابل روش حاكمان پيش گفته، حكومت مدينه و اطراف آن نمونه بود و با آنكه مورخان همه حوادث روزگار پيامبر صلىاللهعليهوآلهرا ثبت كردهاند، اما از وقوع جرائم و منازعه و كشاكش در آنجا به ندرت شنيدهايم، زيرا فضاى آرمانى پيامبر صلىاللهعليهوآله در بين مردم و در ذهن آنان وجود داشت و مردم به حضرتش اقتدا مىكردند، نه پليس وجود داشت، نه قوه مجريّه و جز خمس، زكات و جزيه، نه ماليات گرفته مىشد، نه عوارض، نه ربا، نه احتكار، نه استثمار، نه مالياتهاى عمومى. كارها به بهترين شكل پيش مىرفت. از اينرو در هيچ منبع تاريخى ديده نمىشود كه مدينه از ناآرامى و يا بىنظمى شكايت كرده باشد.
اسلام به همه بهره مىرساند و همه را برابر مىبيند و به جامعه نيروى واقعى، اطمينان، استقرار، ثبات و پيشرفت مىبخشد. ايمان مردم به ارزشهاى والا و برتر اسلامى كه در رسول خدا صلىاللهعليهوآله نمود يافته بود، بر همه چيز حاكم بود. روشن است در چنين شرايطى مشكلات فردى و اختلافات شخصى اندك مىگردد و روح جمعى و رويكرد بخشش و عطا و پرهيز از افتادن در گناه، تبهكارى و جرمهايى نظير: دزدى، خشم، زنا، قتل، لواط، ايراد ضرب و جرح و جرائمى از اين دست، بر جامعه غلبه مىكند. اخلاق زيبا و نيكو كه از آن روز تاكنون نه در جزيرهالعرب و نه در خارج از آن ديده شده بود، در ميان مردم نمود يافت. مردم در بذل و بخشش در راه خداى سبحان، بر يكديگر پيش مىگرفتند و فرد در ثروت و مال، دوستش را بر خود مقدم مىداشت. داستان امام اميرمؤمنان عليهالسلام برجستهترينِ
از خودگذشتگىهاست. چنانكه خداى متعال در اين باره مىفرمايد: «وَ يُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْكِينًا وَ يَتِيًما وَ أَسِيرًا * إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لاَ نُرِيدُ مِنكُمْ جَزَآءً وَ لاَ شُكُورًا»(1)«و به [ پاس ]دوستى خدا، بينوا و يتيم و اسير را خوراك مىدادند. ما براى خشنودى خداست كه به شما مىخورانيم و پاداش و سپاسى از شما نمىخواهيم».
افراد آن جامعه پيش از آنكه در خانواده خود باشند، جوياى حال همسايه و خانوادهاش مىشدند و ثروتمندان، بدون درخواست از سوى نيازمندان، غذا و كمك مالى به آنان مىرساندند. رسول خدا صلىاللهعليهوآله به عنوان حاكم نخست چنين حكومتى، هرگز كسى را مجبور نكرد و ثروت كسى را مصادره نكرد و هيچ كس را بىجهت نكشت. خبر اين جماعت نوپديد به سراسر جزيرة العرب و كشورهاى اطراف آن كه - به ادعاى خودشان - از تمدّنى كهن برخوردار بودند، رسيد؛ گروهى كه قرآن كريم مخاطبشان قرار داده، مىفرمايد: «كُنتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ...»(2)شما بهترين امتى هستيد كه براى مردم پديدار شدهايد».
همگان احساس مىكردند كه روزگار جديدى برايشان فرا رسيده است، لذا دلها به سوى اسلام جلب شد و مردم با رضايت و خشنودى گرد اسلام فراهم آمدند و به جهت مردمى بودن حاكم و آزادى همراه با ايمان، فضيلت، تقوا، تعاون و خيرخواهى، قبايل، سرزمينها و دستهها در برابر رسول اكرم صلىاللهعليهوآله تسليم مىشدند. قرآن كريم اين رويكرد مردم به رسول خدا و اسلام را تبيين كرده، مىفرمايد: «إِذَا جَآءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ * وَ رَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِى دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا * فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ كَانَ تَوَّابَا»(3)چون يارىِ خدا و پيروزى فرا
رسد، و ببينى كه مردم دسته دسته در دين خدا درآيند، پس به ستايش پروردگارت نيايشگر باش و از او آمرزش بخواه كه وى همواره توبهپذير است».
در اين بخش، شمهاى از سيره پاك رسول خدا صلىاللهعليهوآله را بيان مىكنيم تا نهضت اسلامى - كه مىخواهد حكومتى جهانى به وجود آورده، مرم را نجات دهد - آن را الگوى خود قرار دهد و در تمام امورش، پيش از رسيدن به حكومت و پس از آن، به كار بندد. آن حضرت بسيار فروتن بود، چنانكه كفش خويش را پينه مىزد، لباس خود را مىدوخت و گوسفند خويش را مىدوشيد. نسبت به خانواده خود رفتارى نيكو داشته، فقيران و مسكينان را دوست مىداشت و در كنارشان مىنشست به عيادت بيمارانشان مىرفت، در تشييع جنازه مردگانشان شركت مىكرد و هيچگاه فقيرى را به جهت فقرش تحقير نمىكرد و ثروتمند را به سبب ثروتش ارج نمىنهاد. عذرپذير بود و با هيچ كس برخوردى ناخوشايند نداشت با بيوهزنان و بردگان راه مىرفت، از پادشاهان و فرمانروايان هراس نداشت و ضعيفان را بىمقدار نمىشمرد. پشت سر اصحاب راه مىرفت و مىفرمود: «خلّوا ظهري للملائكة(1)پشت سر مرا براى فرشتگان خالى بگذاريد» گاهى نيز در بين ياران خود راه مىرفت.
آن بزرگوار بر شتر، اسب و قاطر سوار مىشد، از شدت گرسنگى بر شكم خود سنگ مىبست و با هر كس روبهرو مىشد، در گفتن سلام، پيشگام بود. نمازى كه به تنهايى مىگزارد، طول مىداد و چون به جماعت نماز مىخواند، به جهت رعايت حال مأمومين نماز را سبكتر مىكرد. در خطبههاى جمعه و جز آن، سخن كوتاه مىكرد، تا مبادا مردم خسته شوند. با اهل شرافت انس مىگرفت و اهل فضل را حرمت مىنهاد. شوخى مىكرد،
1) . ر.ك: بحار الأنوار، ج 16، ص 167: «اتركوا خلف ظهري للملائكة».
اما از مرز حق نمىگذشت. هنگامى كه نادانان، حضرتش را مىآزردند آنان را نفرين نكرده، مىفرمود: «بارالها، قوم مرا هدايت كن آنان نمىدانند». وقتى در جنگ احد چهره حضرتش زخمى شد و دندانهايش شكست، اين كار بر اصحاب ايشان گران آمد و گفتند: «اى رسول خدا، آنان را نفرين كنيد». پيامبر اكرم صلىاللهعليهوآله فرمود: «إنّي لم اُبعث لعاناً و لكنّي بعثت داعياً و رحمة اللّهم اهد قومي فإنّهم لا يعلمون(1)من براى نفرين برانگيخته نشدهام، بلكه به عنوان پيامبر رحمت و دعا كننده مبعوث گشتهام، پروردگارا، قوم مرا هدايت كن كه آنان نمىدانند».
اصحاب او به ايشان گفتند: اى رسول خدا پشت شما لگدكوب و چهرهتان بر اثر زخم خونين شده و دندانتان شكسته است و در عين حال جز خير چيزى نگفته، مىفرماييد: خداوندا قوم مرا ببخش كه آنان نمىدانند.
آرى، پيامبر صلىاللهعليهوآلهچنين بودند و مانند پدرى مهربان، نه تنها در برابر آزار آنان سكوت كرده، بلكه از رفتار نكوهيده آنان چشم مىپوشيد و بر آنان مهر ورزيده، برايشان دعا مىكرد و براى بدكارىشان با عبارت «آنان نمىفهمند» عذر مىآورد.
برخى اصحاب نقل كردهاند: «روزى پيامبر صلىاللهعليهوآله ردايى با حاشيه خشن بر دوش داشت. عربى بيابانى از راه رسيده، رداى حضرت را محكم كشيد كه حاشيه ردا، كتف آن حضرت را سخت آزرد، آنگاه به حضرتش گفت: اى محمد، اين دو شترم را از اموال الهى كه نزد توست، بار كن [و بدان كه] نه از مال خودت و نه از مال پدرت مىدهى.
پيامبر صلىاللهعليهوآله سكوت كرد و سپس فرمود: مال، مال خداست و من بنده او. اكنون - اى اعرابى - به جهت آنچه بر من روا داشتى قصاصت كنم؟ اعرابى گفت: نه. پيامبر صلىاللهعليهوآلهپرسيد: چرا؟ اعرابى گفت: چون تو بدى را با بدى پاسخ نمىدهى. پيامبر صلىاللهعليهوآلهلبخندى زد و دستور داد يكى از شترانش را جو و ديگرى را خرما بار كنند(2).
قوم آن حضرت، يعنى قريش، هر نوع آزارى را در حق ايشان روا مىداشتند آب دهان به صورتش مىافكندند، شكمبه گوسفند بر سرش خالى مىكردند، بر پشتش لگد زدند، تيغ بر سر راهش مىنهادند، اموالش را مصادره كردند، او را وادار به هجرت و براى كشتنش برنامهريزى كردند. عمويش، دخترش، نوهاش و يارانش را كشتند و او را مورد تمسخر قرار دادند و افسونگر، افسون شده، ديوانه، شاعر و كاهنش خواندند و مغضوب خدايگان خود دانستند و آزارهاى ديگرى در حق او روا داشتند به طورى كه فرمود: «ما اوذي نبي مثل ما اوذيت(1)هيچ پيامبرى مثل من آزار نديد».
پيامبر صلىاللهعليهوآله در برههاى دشوارىهاى سخت را بر خود هموار كرد تا آنكه خدا ايشان را بر آنان چيره كرد و به حكومت بر آنان گماشت. در اين شرايط بود كه آنان هيچ ترديدى در قلع و قمع كردن، از بين بردن جمعشان و مصادره اموالشان از سوى آن حضرت، نداشتند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله در برخورد با مردم مكه جز گذشت و بخشودن در پيش نگرفته، از آنان پرسيد: فكر مىكنيد با شما چكار خواهم كرد؟ گفتند: نيكى. برادرى بزرگوار و فرزند برادرى بزرگوار. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: همان سخنى را كه برادرم يوسف گفت، به شما مىگويم: هيچ بازخواستى بر شما نيست، برويد، شما آزاد هستيد(2).
بدين ترتيب پيامبر صلىاللهعليهوآله از همه آنان و حتى از سختترين دشمنان خود مانند ابوسفيان و هند گذشت. پيامبر صلىاللهعليهوآله خون شمارى را مباح خواند و فرمان به قتل آنان را صادر كرد، زيرا آنان جرثومه فساد و عين گمراهى بودند، از قبيل عكرمة بن ابىجهل كه در آزار و دشمنى نسبت به رسول خدا صلىاللهعليهوآله و تأمين و تدارك نيازهاى جنگ عليه آن حضرت، مانندپدرش بود و نيز صفوان بن امية بن خلف كه بسيار با پيامبر صلىاللهعليهوآله دشمنى مىورزيد و ارتش
مشركان را از نظر مالى و جنگافزار، همهگونه كمك مىكرد و مىتوان گفت كه او وزير دفاع كافران بود، اما بعدا پيامبر صلىاللهعليهوآله همه اينها را مورد بخشش قرار داد.
هبار بن الأسود، زينب دختر پيامبر را ترساند و او فرزندش را سقط كرد و خود بيمار گشت و بر اثر همان بيمارى از دنيا رفت. رسول خدا صلىاللهعليهوآلهخون هبار را مباح كرد، اما وقتى او فهميد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله گذشت مىكند، نزد حضرتش رفت و از رفتار بدش عذرخواهى كرد و گفت: اى پيامبر خدا، ما مشرك بوديم و خداوند ما را به وسيله تو هدايت كرد و از هلاكت نجاتمان داد. از نادانىام و از آزارى كه به تو مىرساندم، درگذر كه من به رفتار بد خود اعتراف مىكنم و به گناهم اقرار مىكنم. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: از تو گذشتم. خدا به تو نيكى كرد و تو را به اسلام هدايت نمود و اسلام، از كردار بد گذشته چشمپوشى مىكند(1).
آن حضرت همچنين وحشى قاتل حمزه را بخشود. روايت شده است كه او اسلام آورد و پس از آنكه امنيت جانى گرفت نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله آمد. پيامبر صلىاللهعليهوآله پرسيد: آيا تو وحشى هستى؟ گفت: آرى. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: بگو ببينم چگونه عمويم را كشتى؟ و او آن را شرح داد. پيامبر صلىاللهعليهوآله گريست و او را بخشود.
عبدالله بن زبعرى رسول خدا صلىاللهعليهوآله را هجو مىكرد و سخنان زشت و سخت سنگين عليه حضرتش بر زبان مىراند و از مسلمانان بدگويى مىكرد. وقتى مكه فتح شد، از آنجا گريخت. وقتى فهميد كه پيامبر صلىاللهعليهوآله رسول رحمت و انسانيت است، به سويش بازگشت و عذر خواست پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز عذر او را پذيرفت و اسلام آورد و اين شعر را سرود:
إني لمعتذر إليك من الذي *** أسديت إذ أنا في الضلال أهيم
1) . مجمع الفائده و البرهان، ج 4، ص 49.
فاغفر فدا لك والديَّ كلاهما *** زللي فإنك راحم مرحوم
و لقد شهدت بأن دينك صادق *** حق و إنك في العباد جسيم
«از هرچه [بدى] كه بر تو روا داشتهام عذر مىخواهم، چون در وادى گمراهى سرگردان بودم.
پدر و مادرم فدايت گردند، لغزشهاى مرا ببخشاى كه تو مهربان و مورد مهر قرار گرفتهاى.
گواهى مىدهم كه دين تو راست و حق است و تو در بين مردم بزرگى».
پيامبر صلىاللهعليهوآله همچنين هند را با آن همه تبهكارىها و جناياتش، بخشود.
پيامبر صلىاللهعليهوآله حتى با از دست رفتن فرصت و كشته شدن فرد مجرم، اگر عتاب و خطايى دردآلود مىشنيد، اندوهگين مىشد. به عنوان مثال وقتى نضر بن حارث كه از دشمنان آشكار رسول خدا صلىاللهعليهوآله بود و پس از بازگشت از بدر به دست اميرمؤمنان عليهالسلامكشته شد. دختر يا خواهر او چند بيت عاطفى و دردآلود به شرح زير در سوگ او سرود:
«اى محمد، تو فرزند بانويى نجيب در ميان قومش و زاده مردى اصيل و نژاده هستى. اگر منت مىنهادى، تو را چه زيان؟ كه بسا جوانمرد خشمگين و تلخكام منت نهد و بگذرد. اگر فديه مىپذيرفتى ارزشمندترين چيزها در پيشم را به حضورت مىآورديم. نضر نزديكترين فردى بود كه كشتى و سزاوارترين كس براى آزاد شدن بود».
چون پيامبر صلىاللهعليهوآله اين اشعار را شنيد فرمود: اگر اين شعرها را پيش از كشتن نضر مىشنيدم، او را نمىكشتم(1)
أمحمد، و لأنت نجل نجيبة *** في قومها و الفحل فحل معرق
ما كان ضرّك لو مننت و ربّما *** منَّ الفتى و هو المغيظ المحنق
لو كنت قابل فدية فلنأتين *** بأعزّ ما يغلو لديّ و ينفق
و النضر أقرب من قتلت وسيلة *** و أحقهم إن كان عتق يعتق
.1) . شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد، ج 14، ص 172:
شگفتتر اينكه پيامبر زن يهودى را كه به وسيله گوشت گوسفند زهرآلود، حضرتش را مسموم كرد، با شنيدن اعترافش وى را بخشود. زراره نقل كرده كه امام باقر عليهالسلامفرمود: چون زن يهودى را كه با گوشت زهرآلود حضرتش را مسموم كرده بود نزد پيامبر آوردند، حضرت از او پرسيد: چرا با من چنين كردى؟ زن گفت: با خود گفتم كه اگر پيامبر باشد، زيانى به او نمىرسد و اگر پادشاه باشد، مردم را از دست او راحت خواهم كرد(1).
پيامبر صلىاللهعليهوآله او را بخشود. قابل توجه است كه يكى از عوامل شهادت رسول خدا صلىاللهعليهوآله سمى بود كه اين زن به ايشان خورانده بود.
پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمود: «أنا أديب اللّه و علي أديبي، أمرني ربّي بالسخاء و البر، و نهاني عن البخل والجفاء، و ما شيء أبغض إلى اللّه عزوجل من البخل و سوء الخلق، و أنه ليفسد العمل كما يفسد الخل العسل(2)من دستپرورده خدايم و على دستپرورده من. خداوند مرا به سخاوت و بخشش فرمان داده و از بخل و ستم نهى كرده است و هيچ چيزى نزد خداى عزوجل مبغوضتر از بخل و بداخلاقى نيست و اين] دو حضلت] اعمال را چنان تباه مىكند كه سركه عسل را». حضرت، هرچه در اختيار داشت مىبخشيد، تا آنجا كه خود و خانوادهشان گرسنه مىماندند.
امام صادق عليهالسلام روايت كرده، فرمود: «رسول خدا صلىاللهعليهوآله به جعرانه (محلى ميان طائف و مكه) رفت و در بين آنان اموالى [از حنين كه بسيار هم بود] تقسيم كرد. مردم همچنان از پيامبر درخواست مىكردند و ايشان مىبخشيد، به طورى كه [در اثر ازدحام يا فشار جمعيت،] به درختى پناه برد در اين هنگام بردى كه بر بدن داشت، گرفته شد و پشت ايشان خراش برداشت. آنان در حالى كه همچنان از حضرتش درخواست مال مىكرند، ايشان را از آن درخت نيز دور كردند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى مردم، بُرد مرا به من بازگردانيد. به خدا سوگند اگر به شمار درختان تهامه
شتر مىداشتم، آن را ميان شما تقسيم مىكردم و آنگاه مىديديد كه نه بزدلم، نه بخيل»(1).
آن حضرت در بيمارى ارتحالشان به عباس فرمود: اى عموى رسول خدا، آيا وصيت مرا مىپذيرى و وعدههاى مرا تحقق مىبخشى و وامهايم را مىپردازى؟ عباس گفت: عموى تو پير و فرتوت است، خانوادهاى پرجمعيت دارد و تو در بخشش و كرم گوى سبقت را از بادها ربوده، وعدههاى بسيارى دادهاى كه عمويت در انجام آن ناتوان است.
به نقل مورخان، هرگاه كسى از پيامبر صلىاللهعليهوآله چيزى مىخواست، اگر داشت مىداد و گرنه، وعدهاش را مىداد. وقتى عباس وصيت پيامبر را نپذيرفت، پيامبر صلىاللهعليهوآله به على عليهالسلامپيشنهاد كرد و ايشان پذيرفت و بدان عمل كرد(2). جابر بن عبدالله نقل مىكند: «ما سُئل رسول اللّه شيء قط، قال: لا(3)هرگز از پيامبر صلىاللهعليهوآله چيزى خواسته نشد كه او در جواب آن "نه" بگويد».
بارها در تاريخ آمده است كه فردى نزد آن حضرت رفته، درخواست چيزى مىكرد و ايشان وعده مىداد كه اگر چيزى به دستش برسد، به او خواهد داد. روزى مردى از رسول خدا صلىاللهعليهوآله چيزى خواست و ايشان چيزى نداشت، لذا به او فرمود: «إبتع عليّ؛ به حساب من خريد كن». عمر بن خطاب به حضرت گفت: «اى رسول خدا، خداوند به بيش از توانت تو را مكلف نكرده است». اين سخن، پيامبر صلىاللهعليهوآله را خوش نيامد. يكى از انصار گفت: اى رسول خدا، انفاق كن و از كاستى از سوى خداى صاحب عرش بيم نداشته باش.
پيامبر صلىاللهعليهوآلهلبخندى زد و خوشحالى در چهرهشان نمايان گشت و فرمود: بهذا امرت؛ به اين [كار] فرمان يافتهام»(4). از ويژگىهاى ايشان اين بود كه هرگز چهره درهم نمىكشيد و هرگاه كسى چيزى ناخوشايند به ايشان مىگفت، آن را پاسخ نمىداد، بلكه در عوض بدون اينكه از آن شخص نام ببرد، مىفرمود: چرا بعضىها چنان مىكنند و يا چنين مىگويند؟
پيامبر صلىاللهعليهوآله دست و دلبازترين، شكيباترين، راستگوترين، باوفاترين، باكرامتترين و نرمخوترين مردم بود. هر كس ايشان را مىديد بزرگش مىشمرد و هر كه با او رفت و آمد داشت او را دوست مىداشت. با مردم مأنوس بود و از آنان گريزان نبود. ارجمند هر قومى را بزرگ مىداشت و او را بر آن قوم حاكم مىساخته، و همواره مىفرمود: «إذا أتاكم كريم قوم فأكرموه(1)هرگاه ارجمند و شريف قومى نزد شما آمد، گرامى و بزرگش داريد».
حال اصحاب خود را جويا مىشد و به همه همنشينانش توجه مىكرد، به طورى كه هيچ كدام از همنشينانش فكر نمىكرد كه ديگرى از او محترمتر است و هرگاه كسى به جهت كارى نزد حضرتش مىنشست، آن قدر صبر مىكرد تا خود برخيزد و راه خود در پيش گيرد. وقتى كسى از ايشان درخواستى داشت، او را دست خالى باز نگردانده، دست كم با زبان خوش بدرقهاش مىنمود و مىفرمود: «ردّوا السائل بشيء قليل، أو بقول جميل(2)درخواست كننده را [هرچند] با چيزى اندك يا با زبانى خوش از نزد خويش باز گردانيد».
و مىفرمود: «خير الولاة من جمع المختلف، و شرّ الولاة من فرّق المؤتلف؛ بهترين زمامداران كسانىاند كه پراكندهها را جمع كنند و بدترين زمامداران آنانند كه جمعيت را پراكنده كنند».
رسول خدا صلىاللهعليهوآله بر فراز منبر و در حضور جمعيت مىفرمود: «من ترك دينا أو ضياعا فعليَّ و إليَّ، و من ترك مالاً فلورثته...(3)هر كس مالى را به جا گذاشت از آن ورثه اوست و هر كس وامى و عيالى از خود بر جاى گذاشت،] اداى آن و تأمين معاش آنان] با من است».
ايشان دعوت هر كس را اجابت مىكرد، هديه را مىپذيرفت حتى اگر پاچه گوسفندى
مىبود و آن را بىپاداش نمىگذاشت. براى پروردگار خود خشم مىگرفت، اما براى خود نه. خوش خلق و نرم خوى بود و از فرياد كشيدن، بد زبانى، عيبجويى چاپلوسى پرهيز داشت. آنچه را كه نمىپسنديد، نسبت به آن تغافل مىكرد. كسى از ايشان نوميد نمىشد و هماره از حضرتش انتظار خير مىرفت و ايشان هرگز به كسى گزند و شرى نمىرساند. خداى سبحان درباره نرمخويى آن حضرت و تأثير شگرف آن در جذب مردم مىفرمايد: «فَبِمَا رَحْمَةٍ مِّنَ اللَّهِ لِنتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ...»(1)«پس به [بركت]- رحمت الهى، با آنان نرمخو [و پر مهر] شدى، و اگر تندخو و سخت دل بودى قطعا از پيرامون تو پراكنده مىشدند».
نيز درباره حضرت مىفرمايد: «وَ إِنَّكَ لَعَلَى خُلُقٍ عَظِيمٍ»(2)«و راستى تو را خويى والاست».
حضرت موسى بن جعفر عليهالسلام از پدرانش از اميرمؤمنان عليهالسلام روايت كرده كه فرمود: فردى يهودى از پيامبر صلىاللهعليهوآله چند دينار طلب داشت و قرض خود را از آن حضرت مطالبه كرد. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: اى يهودى اكنون ندارم. مرد يهودى گفت: اى محمد، از تو جدا نمىشوم تا قرضم را بپردازى. آنگاه رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: بنابراين، در كنار تو خواهم بود و نزد مرد يهودى ماند و نماز ظهر، عصر، مغرب، عشاء و صبح را همانجا خواند. ياران رسول خدا صلىاللهعليهوآله طلبكار را تهديد مىكردند. پيامبر نگاهى به آنان كرده، فرمود: با او چه مىكنيد؟ گفتند: اى رسول خدا، يهودى تو را زندانى كند [و ما خموش و بىتفاوت باشيم]!
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: خداوند مرا نفرستاد كه بر همپيمانى و يا غير همپيمانى ستم كنم.
چون روز برآمد يهودى گفت: گواهى مىدهم كه خدايى جز اللّه نيست و گواهى مىدهم كه محمد بنده و فرستاده اوست و نيمى از ثروتم را در راه خدا مىدهم(3).
از آنجايى كه پيامبر بسيار فعال بود و به محلهها سركشى مىكرد، وقتى به جايى مىرفت كسى را براى برگزارى نماز در مسجد، به جاى خويش مىگمارد. به نظر مىرسد داستان فوق زمانى اتفاق افتاد كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله براى تفقد به يكى از آن محلهها رفته بود. البته پيامبر صلىاللهعليهوآله هيچ مانعى نمىديد كه چنين برخوردى با فردى يهودى داشته باشد تا اخلاق اسلامى را نه فقط براى او بلكه براى همه جهانيان به نمايش بگذارد و مردم را به اين وسيله جذب خويش كند. يكى از خدمتكاران آن حضرت نقل كرده، مىگويد: «ده سال در خدمت پيامبر صلىاللهعليهوآله بودم. در اين مدت هرگز به من اف نگفت و هرگز براى كارى كه انجام دادم، نگفت: چرا انجام دادى و كارى را كه ترك كردم، نفرمود: چرا ترك كردى؟
عادت پيامبر صلىاللهعليهوآله اين بود كه هر كس ايشان را صدا مىزد و مىخواند، به بهترين شكل جواب داده، مىفرمود: لبيك.
جرير بن عبدالله نقل كرده، مىگويد: از وقتى كه اسلام آوردم رسول خدا هرگز خويش را از من پنهان نكرد و هرگاه كه مرا مىديد، تبسم مىكرد. با اصحاب خود مزاح مىنمود و با آنان نشست و برخاست داشته، سخن مىگفت و با بچهها بازى و شوخى مىكرد و آنان را در دامان خود مىنشاند. دعوت آزاد، برده، كنيز و بينوا را مىپذيرفت و در دورترين نقطه شهر از بيماران عيادت مىكرد، عذرِ عذرخواه را قبول نموده، بر هيچ كس، حتى بر غلامان و كنيزان خود در خوراك و پوشاك برترى نمىجست.
هرگاه كسى - اگرچه كنيزى - نزد حضرتش عرض نياز مىبرد، ايشان براى برآمدن نياز آن فرد، با وى همراه مىشد. هرگز تكيه نمىداد و بر چهره كسى خيره نمىنگريست، هديه را قبول مىكرد اگرچه جرعهاى شير مىبود. يكى از اصحاب آن حضرت نقل مىكند: «هرگاه آن حضرت كسى را سه روز نمىديد، درباره او پرس و جو مىكرد و اگر غايب بود برايش
دعا مىنمود و اگر در سفر نبود به ديدنش و اگر مريض بود به عيادتش مىرفت»(1).
نيز نقل شده است: «رسول خدا صلىاللهعليهوآله هرگاه سواره بود، اجازه نمىداد كسى پياده وى را همراهى كند و او را سوار مركب مىكرد و اگر نمىپذيرفت به او مىفرمود: جلوتر برو و در جايى كه مىخواهى خود را به من برسان»(2).
ايشان با اصحاب خويش همكارى مىكرد، گويى كه يكى از آنان بود و در هيچ كارِ اندك يا زياد بر آنان برترى نمىجست. در يكى از سفرها دستور ذبح گوسفندى داد. يكى از افراد گفت: اى رسول خدا من آن را ذبح مىكنم. ديگرى كندن پوست گوسفند و سومى پختن آن را برعهده گرفت. رسول خدا صلىاللهعليهوآله فرمود: من نيز هيزم جمع مىكنم. گفتند: اى رسول خدا، ما به جاى تو اين كار را انجام مىدهيم. پيامبر فرمود: من مىدانم چنين كارى را انجام مىدهيد، اما خوش ندارم بر شما امتيازى داشته باشم. خداوند خوش ندارد بنده خود را ببيند كه در بين يارانش برترى مىجويد، آنگاه برخاست و به جمعآورى هيزم پرداخت(3).
پيامبر صلىاللهعليهوآله در سفرى براى نماز پياده شد و بلافاصله باز گشت. اصحاب پرسيدند: اى رسول خدا، كجا مىرويد؟ فرمود: زانوى شترم را ببندم. گفتند: ما اين كار را انجام مىدهيم.
فرمود: از ديگران حتى در تهيه و به دست آوردن چوب مسواكى، يارى نخواهيد.
پيامبر هرگاه به سخن كسى گوش مىداد، چهره از گوينده، برنمى گرداند تا آنكه صاحب سخن روى بر مىگرداند و زمانى كه كسى دست او را مىگرفت، دست خود را نمىكشيد تا خودش، دست پيامبر را رها مىنمود و چون با كسى در مجلسى مىنشست،
زمانى مجلس را ترك مىكرد كه آن فرد مجلس را ترك مىكرد. در برابر همنشين خود پاى دراز نمىكرد و هر كس را مىديد، آغاز به سلام مىكرد، حتى نسبت به كودكان و زنان و در مورد اصحاب، ايشان در مصافحه پيشقدم بود.
هرگاه مهمانى بر پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد مىشد، حضرتش او را گرامى داشته، گاه لباسش را براى نشستن او مىگستراند و گاه مهمان را به جاى خود و روى زيرانداز خويش مىنشاند و ميهمان را بر خود مقدم مىداشت. اصحاب را با كنيه صدا مىكرد و با دوست داشتنىترين نامى كه داشتند، مىخواند تا حرمتشان را پاس بدارد و هرگز حرف كسى را قطع نمىكرد. سلمان - كه رضوان خدا بر او باد - نقل كرده است كه: روزى بر پيامبر صلىاللهعليهوآلهوارد شدم، ايشان را ديدم كه بر پشتى تكيه داده بود. آن را پشت من گذاشته، فرمود: «اى سلمان، هرگاه مسلمانى وارد خانه برادر مسلمان خود شود و صاحبخانه به منظور گرامى داشتن مهمان، پشتى را براى او بگذارد، قطعا خدا او را خواهد آمرزيد»(1).
هرگاه در نماز بود و كسى انتظارشان مىكشيد، نماز را سبك كرده به پايان مىرساند تا از نيازش باخبر شود و زمانى كه حاجت او را برآورده مىكرد، به نماز مىپرداخت.
آن حضرت از همه مردم متبسمتر و نيك نفستر بود.
چون رسول خدا صلىاللهعليهوآله نماز صبح مىگزارد، خدمتكاران مدينه با ظرفهاى پر آب نزد آن حضرت مىآمدند تا پيامبر دستش را در ظرف آنان فرو كرده، آن را متبرك كند و پيامبر در تمام ظروف آب آنان دست فرو برده، آن را متبرك مىكرد. بسا اين كار در صبحگاه بسيار سرد از پيامبر خواسته مىشد و حضرت به تقاضاى آنان دست در آب سرد فرو مىكرد.
1) . همان، ص 21.
بسيار پيش مىآمد كه كودكى را نزد آن حضرت مىآوردند تا برايش دعا كند، و يا نامگذارى نمايد و يا در گوشش اذان و اقامه بگويد. پيامبر صلىاللهعليهوآله نيز به منظور تكريم آن خانواده كودك را در دامن خودش مىنشاند و بسا كودك دامن آن حضرت راتر مىكرد. در آن حال، بعضى از حاضران سر كودك فرياد كشيده، او را نهيب مىزدند، اما پيامبر صلىاللهعليهوآله مىفرمود: كارى با بچه نداشته باشيد و او را رها مىكرد تا ادرارش را تمام كند، سپس دعايش را مىخواند و يا او را نامگذارى مىكرد و يا اذان در گوشش مىگفت. خويشان بچه از اين برخورد پيامبر بسيار خوشحال مىگشتند، چون مىديدند كه او از كار بچهشان آزرده نشده و وقتى محضر حضرتش را ترك مىكردند پيامبر صلىاللهعليهوآله لباس خود را مىشست.
هرگاه كسى كنار ايشان مىنشست، پيامبر صلىاللهعليهوآله برايش جا باز مىكرد. يك بار شخصى گفت: اى رسول خدا صلىاللهعليهوآله جا هست. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: آرى، اما از حقوق مسلمان بر مسلمان اين است كه وقتى ديد مىخواهد بنشيند، برايش جا باز كند(1).
پيامبر صلىاللهعليهوآله هيچ كسى را ناخشنود از خود رها نمىكرد و وقتى كسى بر او خشم مىگرفت، سپس از او خشنود مىگشت، حضرت از او مىخواست تا خشنودى و رضامندى خود را به همگان اعلام كند. در تاريخ آمده است: روزى مردى اعرابى نزد رسول خدا صلىاللهعليهوآله رفت و چيزى خواست. پيامبر چيزى به او داد و پرسيد: در حقت احسان كردم؟ اعرابى گفت: نه احسان كردى و نه آنچه مىسزد انجام دادى. مسلمانان خشمگين شده و به سويش يورش بردند. پيامبر صلىاللهعليهوآلهفرمود: رهايش كنند. آنگاه به خانه رفت و چيز فزونتر به او داد، سپس پرسيد: اكنون نيكى كردم؟ اعرابى گفت: آرى، خدا از سوى كسان و قبيله[ام] خيرت دهد.
پيامبر صلىاللهعليهوآله به او فرمود: حرفى زدى كه دل ياران من از آن چركين گشت. اگر دوست
1) . همان، ص 25.
دارى آنچه كه گفتى، نزد آنان هم بازگو تا خشمى كه از تو در دل دارند از بين برود.
اعرابى گفت: چنين خواهم كرد و روز بعد يا شب هنگام پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و فرمود: اين اعرابى ديروز حرفهايى گفت. به او چيز فزونترى دادم و خشنود شد، همين طور است [اى اعرابى]؟ اعرابى گفت: آرى، خدا از سوى كسان و قبيله[ام] خيرت دهد. آنگاه رسول خدا صلىاللهعليهوآلهبه ياران خود فرمود: من و اين مرد همچون كسى هستيم كه شترش گريخته است و مردم به دنبال آن افتادهاند و اين پيگيرى جز بر فرار آن نمىافزايد. صاحب شتر فرياد مىزند: من و شترم را به حال خود بگذاريد من نسبت به او از شما آگاهتر و مهربانتر هستم. آنگاه خود در پى او مىرود و آن را برمىگرداند و شتر مىخوابد، آنگاه پايش را مىبندد و بر او چيره مىشود. اگر هنگامى كه آن سخنان را بر زبان راند شما را آزاد مىگذاشتم و او را مىكشتيد، وارد دوزخ مىگشت.
هرگاه كسى نسبت به پيامبر صلىاللهعليهوآله بىادبى مىكرد، از حضرتش واكنش نيكو مىديد. از علاء بن حضرمى روايت شده است كه گفت: «من خانوادهاى دارم كه اگر به آنان نيكى كنم به من بدى مىكنند و هرگاه پيوند برقرار كنم با من قطع رابطه مىكنند.
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «...ادْفَعْ بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِى بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَدَ وَةٌ كَأَنَّهُ وَلِىٌّ حَمِيمٌ. وَ مَا يُلَقَّهَآ إِلاَّ الَّذِينَ صَبَرُوا وَ مَا يُلَقَّهَآ إِلاَّ ذُو حَظٍّ عَظِيمٍ»(1)[بدى را] به آنچه بهتر است دفع كن، آنگاه كسى كه ميان تو و ميان او دشمنى است، گويى دوستى يكدل مىگردد. و اين [خصلت] را جز كسانى كه شكيبا بودهاند نمىيابند، و آن را جز صاحب بهرهاى بزرگ، نخواهد يافت».
علاء گفت: من شعرى در اين باره سرودهام كه از اين عبارت بهتر است.
پيامبر صلىاللهعليهوآلهپرسيد: چه گفتهاى؟ و او شعرش را خواند. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «إنّ من الشعر لحكما، وإنّ من البيان لسحرا، وإنّ شعرك لحسن، وإنّ كتاب اللّه أحسن(2)پارهاى از شعرها حكمت
هستند و پارهاى از سخنان افسون هستند. شعر تو نيكوست، اما كتاب خدا نيكوتر است».
در روايتى آمده است كه: «مردى اعرابى از قبيله بنىسليم نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله رفته، رو درروى
ايشان ايستاد و فرياد زد: اى محمد، اى محمد، تو افسونگر دروغگويى كه آسمان بر دروغگوتر از تو سايه نيفكنده و زمين بر دوش نكشيده است. تو مىپندارى در آسمان خدايى دارى كه تو را به سوى سياه و سفيد و لات و عزى برانگيخته است؟ اگر بيم آن را نداشتم كه خويشانم مرا شتابزده بخوانند با همين شمشيرم ضربهاى بر تو وارد كرده، تو را مىكشتم و به اين وسيله بر پيشينيان و پسينيان برترى مىجستم. يكى از ياران حضرت برخاست تا آن اعرابى را سخت تنبيه كند. پيامبر صلىاللهعليهوآله به او فرمود: بنشين كه انسان بردبار به [مقام] نبوت نزديك است. آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله رو به آن اعرابى كرده، فرمود: اى برادر سليم، آيا عرب چنين رفتار مىكند؟ در مجالس ما بر ما هجوم مىآورند و با سخن درشت با ما روبهرو مىشوند (سخن مىگويند)؟ اى عرب، سوگند به آن كه مرا به پيامبرى برگزيد، هر كسى در دنيا به من زيان رساند، او فردا در آتش خواهد سوخت(1).
در نهايت آن شخص اسلام آورد و از مبلغان اسلام در قبيله خود گرديد و جمعيت مسلمانان آن قبيله به پانصد نفر رسيد. روشن است كه هدايتشان همه از بركت اخلاق، بردبارى و گذشت رسول خدا صلىاللهعليهوآله بود.
پيامبر صلىاللهعليهوآله از اينكه نزد او از كسى بدگويى شود، ناخشنود مىشد. ابنمسعود از آن حضرت روايت كرده كه فرمود: «لا يبلغني أحد منكم عن أصحابي شيئا، فإنّي أحب أن أخرج إليكم و أنا سليم الصدر(2)كسى از شما درباره اصحابم چيزى به من نگويد (بدگويى نكند)، زيرا
دوست دارم با دلى پاك [از هر كدورتى] نزد شما بيايم».
يكى از همسران پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل مىكند كه: روزى مردى يهودى پيش پيامبر صلىاللهعليهوآله آمد و گفت: «السام عليكم؛ سام (مرگ) بر تو»، سپس يهودى ديگرى از در درآمد و او نيز گفت: سام بر تو. همسر پيامبر صلىاللهعليهوآله خشمگين شد و گفت: سام بر شما و خشم و لعنت بر شما يهوديان باد، اى برادران بوزينگان و خوكان.
پيامبر صلىاللهعليهوآله به همسرشان فرمود: فلانى!اگر دشنام صورت خارجى پيدا كند، بد وجودى خواهد بود. مدارا بر چيزى قرار نمىگيرد جز آنكه آن را آراستگى و زيبايى مىبخشد و از هر چيزى گرفته شود، آن را بىمقدار و نكوهيده و نازيبا مىكند(1).
رسول رحمت و عطوفت نسبت به جانوران نيز لطف ورزيده، آنها را از مهر خويش برخوردار مىكرد. در حديثى آمده است: «روزى رسول خدا صلىاللهعليهوآله ظرفى آب تهيه كرد تا وضو بگيرد. در آن هنگام گربهاى كه در خانه بود به ظرف آب نزديك شد. پيامبر صلىاللهعليهوآله دريافت كه گربه تشنه است. ظرف آب را به گربه نزديك كرد و گربه از آن آب خورد، آنگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله از پس مانده آب، وضو گرفت»(2).
ايشان از آزردن جانوران هرچند گزا و هار نهى كرده، مىفرمود: «إيّاكم و المثلة و لو بالكلب العقور(3)از مُثله كردن بپرهيزيد، هرچند نسبت به سگ هار باشد».
روزى پيامبر صلىاللهعليهوآله خرما مىخورد و هستههايش را در دست چپ خود جمع مىكرد. در همان حال ماده بزى از آنجا مىگذشت كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بز را فراخواند. وقتى بز نزديك آمد، ايشان دست خود را گشوده، به بز نزديك كرد و بز هستهها را از كف دست پيامبر خورد.
روزى پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد خانهاى شد و در آنجا خروسى ديد، اما از وجود مرغ خبرى
نبود، لذا به صاحب خانه فرمود: خوب بود براى اين خروس جفتى مىگرفتى!.
روزى پيامبر صلىاللهعليهوآله نشسته و يا خفته بود كه گربهاى آمد و روى آستين جامه آن حضرت خوابيد. چون حضرت از خواب برخاست، نخواست گربه را ناراحت كند، لذا آن قسمت از لباس را كه گربه روى آن خوابيده بود بريد.
روزى هيئتى از سوى نجاشى نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله در مدينه آمد. پيامبر صلىاللهعليهوآله خود كمر خدمت بسته، از ميهمانان پذيرايى مىكرد. ياران گفتند: اى رسول خدا ما اين كار را انجام مىدهيم. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: آنان اصحاب ما را گرامى داشتند و من مىخواهم تلافى كنم.
وقتى «شيماء» خواهر رضاعى پيامبر صلىاللهعليهوآله نزد وى آمد، آن حضرت رداى خود را پهن كرد و شيماء را بر آن نشاند و به وى فرمود: اگر دوست دارى نزد من بمانى كه گرامى و ارجمند خواهى بود و اگر بخواهى تو را مالى دهم و نزد قومت باز گرد. او نيز بازگشتن نزد كسان خود را ترجيح داد و پيامبر صلىاللهعليهوآله مالى به او داد و او خوشحال و شادمان بازگشت.
روزى پيامبر صلىاللهعليهوآله نشسته بود كه زنى از راه رسيد. پيامبر صلىاللهعليهوآله برخاسته، رداى خود را برايش گستراند و او بر آن نشست. ياران پيامبر صلىاللهعليهوآله از يكديگر پرسيدند كه اين زن كيست؟ پاسخ داده شد كه وى مادر رضاعى پيامبر صلىاللهعليهوآله است.
نيز روايت شده است: روزى پدر رضاعى آن حضرت به ديدارشان آمد و پيامبر صلىاللهعليهوآله بخشى از رداى خويش را پهن كرد و وى بر آن نشست. پس از آن مادر رضاعى حضرت از راه رسيد و ايشان بخش ديگر رداى خود را پهن كرد و مادرش روى آن نشست. سپس
برادر رضاعى حضرت سر رسيد و ايشان برخاست و او را نزد خود نشاند.
وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآله وارد مجلسى مىشد در پايين مجلس روى زمين مىنشست و روى زمين غذا مىخورد و مىفرمود: «إنّما أنا عبد، آكل أكل العبيد، و أجلس جلسة العبيد(1)قطعا من يك بنده هستم، همچون بندگان غذا مىخورم و مانند ايشان مىنشينم».
روزى زنى بد دهان و گستاخ از كنار رسول خدا صلىاللهعليهوآله گذشت و او را ديد كه روى زمين نشسته مشغول غذا خوردن بود. رو به حضرتش كرد و گفت: اى محمد، به خدا سوگند كه مانند بندگان غذا مىخورى و بسان آنان مىنشينى. پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: واى بر تو، كدام بنده از من عابدتر است(2).
امام صادق عليهالسلام در توصيف پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: «كان رسول اللّه صلىاللهعليهوآله يحبّ الركوب على الحمار مؤكفا، و الأكل على الحضيض مع العبيد، و مناولة السائل بيديه(3)او بر الاغ پالاندار سوار شدن، با بردگان روى زمين غذا خوردن و كمك به نيازمندان با دست خويش را دوست مىداشت».
حضرت بر الاغ سوار شده، بردهاى يا غير آن را ترك خود سوار مىكرد و بدون تكلفى بر هر مركبى از اسب، شتر يا الاغى كه در دسترس بود سوار مىشد. در ماجراى بنىقريضه بر الاغى سوار بود كه پالانى از ليف خرما و رسنى از همان جنس داشت.
فضيل بن يسار حديثى از امام باقر عليهالسلام نقل مىكند كه فرمود: روزى پيامبر صلىاللهعليهوآله به جهت
كارى از منزل خارج شد كه فضل بن عباس را ديد. فرمود: اين جوان را پشت ترك من سوار كنيد. او را سوار كردند و پيامبر صلىاللهعليهوآله با دست خود فضل را از پشت سر نگاه داشته، به او فرمود: «اى جوان، پرواى خدا داشته باش، او را پيش روى خود خواهى يافت. اى جوان، از او پروا كن تا تو را از [شر] آفريدگان كفايت (بىنيازت) كند(1).
هرگاه پيامبر صلىاللهعليهوآله به خانه باز مىگشت، كارهاى خانه را انجام مىداد. به كمك خانواده خود شتافته، گوشت خرد مىكرد، سر سفره محقرانه مىنشست، پس از تمام كردن غذا انگشتان خود را مىليسيد و هرگز آروغ نمىزد. خود گوسفند خود را مىدوشيد، جامه و پاپوش خود را وصله مىزد، كارهاى شخصى خود را انجام مىداد، خانه را جاروب مىكرد، شتر خود را علف داده، آن را پا بند مىزد به همراه خدمتكار خانه گندم يا جو آسيا و خمير تهيه مىكرد. توشههايش را از بازار خود مىآورد، براى وضوى نيمه شب، خود آب فراهم مىآورد همنشين فقيران بود، با مسكينان همغذا مىشد و با دست خود غذا در دهانشان مىگذاشت. به حق داورى مىكرد و حكم حضرتش قطع كننده [ى نزاع ]بود. دوست و دشمن او را دوست مىداشت، [چرا كه ]ايشان امين، باوفا و صادق بود و قبيلهاش حضرتش را قبل از نبوتش امين مىناميد.
روايت شده: قبل از هجرت، على عليهالسلام را در مكه گذاشت تا قرضهايش را ادا كند و امانتهايى كه نزدش بود، به صاحبانش باز گرداند و هرگز نفرمود كه از شر آنان مىگريزد، چرا كه آنان مىخواهند او را بكشند، بنابراين اموالشان براى او حلال است، چون كافر و با حضرتش در جنگ هستند.
1) . همان، ص 289.
سخن رسول خدا صلىاللهعليهوآله فصلالخطاب بود و اختلاف را به سامان مىآورد. به عنوان مثال، قبل از بعثت رسول خدا صلىاللهعليهوآلههنگامى كه قرشيان بر سر اينكه چه كسى حجرالأسود را در جايش بگذارد، دچار اختلاف شدند و در نهايت به توافق رسيدند كه نخستين كسى كه وارد شود، ميان آنان داورى كند. در اين هنگام پيامير صلىاللهعليهوآله وارد شد. قرشيان گفتند: اين محمد امين است ما به داورى او راضى هستيم.
قريش به صداقت، امانتدارى و همه والايىهاى پيامبر صلىاللهعليهوآله اذعان داشت. اخنس در روز جنگ بدر ابوجهل را ديد و به او گفت: اى ابو الحكم، جز من و تو كس ديگرى اينجا نيست كه سخن ما را بشنود. به من بگو كه آيا محمد راستگوست يا دروغگو؟ ابوجهل گفت: به خدا سوگند، محمد صادق است و هرگز دروغ نگفته است.
هرقل از ابوسفيان درباره پيامبر صلىاللهعليهوآلهپرسيد: آيا پيش از آنكه ادعاى نبوت كند، دروغگويش مىخوانديد، پاسخ داد: نه.
از وفادارى پيامبر صلىاللهعليهوآله آنكه عمار گفته است: پيش از اسلام گوسفند مىچراندم و محمد صلىاللهعليهوآله نيز گوسفند مىچراند. به او گفتم: اى محمد، آيا چراگاهى سرسبز سراغ دارى؟ من چراگاه خود را پر سنگلاخ رها كردم. فرمود: آرى.
فردا كه به محل چرا رفتم، ديدم محمد صلىاللهعليهوآله زودتر آمده، اما گوسفندان خود را از نزديك شدن به چراگاه باز مىدارد. با ديدن من فرمود: من با تو وعده كردم [كه چراگاه را به تو بسپارم] لذا خوش نداشتم، پيش از تو گوسفندانم را بچرانم(1).
1) . همان، ص 224.
آن حضرت بسيار نرمخو بود و براى رسيدن به صلح، هدف و امنيت همواره بهترين راه را جستجو مىكرد. در داستان حديبيه پيامبر صلىاللهعليهوآله على عليهالسلام را فرا خوانده، به او فرمود: بنويس «بسم اللّه الرحمن الرحيم». سهيل فرستاده قريش گفت: به خدا نمىدانم رحمان كيست. بنابراين بنويس «به نام تو پروردگارا». مسلمانان گفتند: به خدا جز بسم اللّه الرحمن الرحيم نمىنويسيم. پيامبر صلىاللهعليهوآله به على عليهالسلام فرمود: بنويس «به نام تو پروردگارا» و سپس به على عليهالسلام فرمود: «بنويس اين آن چيزى است كه محمد رسول خدا بدان حكم مىكند». دوباره سهيل اعتراض كرد و گفت: ما اگر تو را رسول خدا مىدانستيم مانع رسيدن تو به خانه (مكه) نمىشديم، از آن دورت نمىكرديم و با تو نمىجنگيديم، بلكه بنويس «محمد بن عبداللّه». پيامبر فرمود: من رسول خدايم، اگرچه شما مرا تكذيب كنيد، سپس پيامبر صلىاللهعليهوآله خود نامه را
گرفته، كلمه «رسول اللّه» را پاك كرد سپس على عليهالسلام به جاى آن نوشت «محمد بن عبد اللّه».
اين مورد و امثال آن همه بر مردمى بودن گستردهدامن پيامبر صلىاللهعليهوآله و اخلاق بزرگوارانه، وفاى حضرتش و نيز بر حكومت خردمندانهاى دلالت دارد كه تاريخ نمونه آن را قبل از روزگار پيامبر و بعد از آن به خود نديده است، مگر در زمان على عليهالسلام. بنابراين حاكمان اگر خداخواه و آخرتجو هستند بايد روش حكومتى آن دو بزرگوار را الگو قرار دهند.
اميرمؤمنان على عليهالسلام فرمود: «فتأسّى متأسّ بنبيّه...و إلاّ فلا يأمن الهلكة(1)هر الگو گيرندهاى بايد به پيامبرش اقتدا كند و گرنه خود را از نابودى ايمن نداند».
از خدا درخواست داريم كه ما را در ايجاد نهضت جهانى اسلام موفق بدارد؛ نهضتى كه به بركت پيروى از سيره رسول خدا صلىاللهعليهوآله به يك ميليارد مسلمان منتهى شود و ما ذلك
على اللّه بعزيز.
1) . نهج البلاغه، خطبه 160.
اين فصل را با گزيدههايى از فلسفه حكومت از نگاه اميرمؤمنان على بن ابىطالب عليهالسلامدر عهدنامهاش به مالك اشتر نخعى هنگامى كه او را به ولايت مصر گمارد، آغاز مىكنيم. در بخشى از آن عهدنامه طولانى كه در نهج البلاغه و جاهاى ديگر ذكر شده، مىفرمايد:
به نام خداى بخشايشگر مهربان. اين، فرمان بنده خدا، اميرمؤمنان به مالك بن حارث اشتر نخعى است، هنگامى كه وى را به ولايت مصر گمارد. او را به تقواى الهى و مقدم داشتن اطاعت او و پيروى از آنچه در كتابش بدان دستور داده سفارش كرد.
پس بدان اى مالك، من تو را به سرزمينى گسيل مىدارم كه پيش از تو حاكمان عادل يا ظالم بر آن حكومت راندهاند و مردم به كارهاى تو همانگونه مىنگرند كه تو در زمامداران پيش از خود مىنگرى و درباره تو آن مىگويند كه تو درباره آنان مىگويى. بنابراين بايد دوست داشتنىترين اندوخته نزد تو، عمل صالح باشد.
قلبت را با مهربانى نسبت به آنان آشنا كن، چون تو حاكم بر آنانى. ميان خود و خدا و مردم و خاصان از كسانت و افرادى كه از بين مردمت به آنان تمايل دارى، انصاف روا دار. بايد دوست داشتنىترين كارها نزد تو، ميانهترينش در حق و همگانىترينش در عدالت و فراگيرترينشان در خشنودى رعيت باشد، زيرا نارضايتى عامه، خشنودى خاصان را از
بين مىبرد، ناخشنودى خاصان با خشنودى همگان بخشيده و جبران مىگردد. و بايد دورترين و دشمنترين رعيت تو از تو، كسى باشد كه در عيبجويى از مردم كوشاتر است. بدترين وزيران تو آنانى هستند كه پيش از تو براى شروران وزير بودند. كسانى كه در گناه با آنان شريك بودند، به تو علاقهمند نخواهند بود. وانگهى حقگوترين و مهربانترينشان نسبت به پارسايان و راستگويان، برگزيدهترينها نزد تو باشند و سپس آنان را چنان بپروران كه تو را بسيار نستوده و به باطلى كه تن ندادهاى، خرسندت نكنند.
و مبادا نيكوكار و بدكار نزدت همسنگ باشند، چون اين كار، نيكان را از نيكى بىرغبت و بدان را به بدى تشويق و متمايل خواهد كرد و هر يك را همان پاداش ده كه خود را بدان ملزم كرده است.
و بدان كه هيچ چيزى مانند نيكى والى نسبت به رعيت، سبك كردن هزينه آنان و پرهيز از تحميل انجام كارهايى كه بدان ملزم نيستند، آنان را نسبت به والى خوشگمان نمىكند. هرگز سنت نيكى را كه پيشينيان اين امت به آن عمل كردهاند و ميان تودهها الفت پديد آورده و رعيت، بر اساس آن اصلاح شده، مشكن و هرگز سنتى كه به سنتهاى گذشته زيان رساند، پى مريز و با علما و حكما بيشتر گفتگوى كن.
بدان كه رعيت طبقههايى هستند كه جز با يكديگر سامان نگيرند و هرگز گروهى از گروه ديگر بىنياز نمىباشد؛ گروهى از آنان لشكر خدا هستند، و گروهى دبيران خاص و عام، و عدهاى قاضيان عادل، و بخشى كارگزاران منصف، و جمعى دهنده جزيه و خراج از بين
ذميان و مسلمانان، و شمارى بازرگان، و پارهاى صنعتگر، و عدهاى فرو دستترند كه نيازمند و زمينگيرند. خداوند سهم هر كدام را نامبرده و تعيين كرده و در كتابش و يا سنت پيامبرش آن را واجب گردانيده است.
بهترين مايه چشم روشنى زمامداران، گسترش عدالت در شهرها و آشكار شدن دوستى بين افراد رعيت است.
براى داورى بين مردم، برترين كَس از نظر خود را از ميان مردم برگزين كه كارهابه وسيله او دشوار نگردد و در انجام كار داورى موفق باشد و طرفين منازعه، نتوانند با لجوجى و اصرار، نظر خود را بر او تحميل كنند. سپس در كار كارگزارانت بنگر و آنان را از روى آزمايش برگزين، نه آنكه گزينش آنان بر اساس دوستى و بدون مشورت باشد.
سپس حقوقشان را فزون كن، چون فزونى حقوق كمكى براى آنان جهت اصلاح خودشان است و آنان را از تعدّى به مال ديگران كه در دست دارد، بىنياز مىكند و اگر فرمان تو را مخالفت كنند، اين خود حجت تو بر آنان است.
پس به كارهاى ايشان رسيدگى كن، و مراقبانى از اهل صدق و وفادار به خود بر آنها بگمار. كار خراج را آنگونهاى كه مصلحت خراج دهندگان است، مورد توجه قرار بده، چون در اصلاح آنان، مايه اصلاح ديگران است، زيرا همه مردم نانخوار خراج و خراج دهندگانند.
سپس اينك، سفارش مرا درباره تاجران و صنعتگران پذيرا باش و در حق آنان به نيكى سفارش كن. با اين حال بدان كه بسيارى از آنان سخت بخيل و طمع ورزند و احتكار كرده، بنا به تمايل خود، قيمت كار را تعيين مىكنند و اين براى تودهها زيانبار و بر واليان زشت و نكوهيده است. بنابراين هر كس كه پس از نهى تو باز هم احتكار كند، او را از احتكار منع كن و وى را بدون زيادهروى كيفر ده و مجازات كن.
پس، خدا را خدا را، درباره طبقه فرو دست، همان درماندگان و مستمندان و زمينگيران نيازمند كه هيچ چارهاى ندارند، و در عين حال از سؤال شرم دارند بخشى از بيت المال را به ايشان اختصاص بده و چشم از آنان مگير و متكبرانه از آنان رخ برمتاب. حالِ كسانى از آنان را كه به تو دسترسى ندارند، از افراد مورد اعتماد خود كه فروتن و خداترس باشند جويا شو تا گرفتارىهايشان را به اطلاع تو برسانند. براى نيازمندان وقتى قرار بده و خود شخصا به كارشان بپرداز و با آنان در يك نشست عمومى بنشين و در آن مجلس فروتنى به خرج بده و سپاهيان و نگاهبانانت را دور نگه دار تا سخنگوىشان بدون لكنت سخن خود را براى تو باز گويد، سپس درشتگويى و ناتوانىشان در گفتار را تحمل كن و كمى حوصله و خودخواهى را از خود دور نما و در آن صبور باش و پاداش خود را نزد خدا محفوظ بدان.
مدت طولانى، خود را از افراد رعيتت پنهان مدار، چه اينكه با پنهان شدن از آنان، خبر آنچه پنهان مىدارند، از تو بريده مىشود و آن هنگام است كه حق با باطل آميخته مىشود و والى نيز انسان است و آنچه از كارهاى مردم از او پوشيده شود، آنها را نخواهد شناخت.
وانگهى والى، درباريان و خاصگانى دارد كه زيادهخواهى، دستدرازى و كمانصافى در بين آنان وجود دارد. پس با قطع اسباب آن حالات، ريشه آنها را بركن و تا زمانى كه دور و نزديك، حق را مراعات كنند، تو نيز بدان پايبند باش.
خود را سپرِ پيمان خويش ساز، زيرا در بين واجبات الهى چيزى به مانند وفاى به عهد نيست كه مردم را - علىرغم اختلاف آرا و عقيدهشان - فراهم آورده و بر آن همعقيده مىكند. از ريختن خون بناحق بپرهيز...كه نزد خدا و نزد من در ريختن خون ناحق هيچ عذرى نخواهى داشت.
از خودپسندى، دلگرم شدن به آنچه تو را خوش مىآيد و دوست داشتن ستايش و از منت گذارى بر رعيت به جهت احسان و از وعده دهى كه خلف وعده در پى داشته باشد برحذر باش. از شتاب براى كارها پيش از وقتش و يا كوتاهى از آنها در وقت امكانش بپرهيز و هر چيزى را در جاى مناسبش قرار ده تعصب، اخلاق تند، سطوت دست و تيزى زبانت را كنار بگذار و با خويشتن دارى و تأخير انداختن سطوتت خود از اين كارها روى برگير تا خشمت فرو خوابد و بر خود مسلط گردى.
وقتى اميرمؤمنان على عليهالسلام رفاعه را به منصب قضا در شهر اهواز گمارد، نامهاى به اين قرار براى او نوشت: طمع را وا نه و با هواى نفس مخالفت كن و دانش را با نماد صالحان زينت بده. بهترين ياور براى دين [و ديندارى]، صبورى است، چرا كه اگر صبورى در شكل مردى تجسم يابد مرد صالحى خواهد بود. از ملالت [و بىحوصلگى ]بپرهيز، چون اين
حالت، از سبك مغزى و پريشانى است. كسى را كه چون تو نيست در مجلست دعوت نكن. براى دوستىات [نيكان را] برگزين، و به ظاهر داورى كن و باطن را به [خداى] دانا واگذار و از گفتن «گمان مىكنم»، «به نظرم» و جز آن خوددارى كن. در دين ايرادى نيست. و از مراء و جدل با سفيه و فقيه دورى گزين، چرا كه فقيه تو را از خير خود محروم و نادان با شرش [و سخن نامناسب] خوار و رسوايت خواهد كرد. با اهل كتاب فقط به روش نيكو و بر پايه كتاب و سنت مجادله كن. خودت را به خنديدن عادت مده، زيرا اعتبارت را از بين خواهد برد و دشمنان را بر جسارت، جرئت خواهد داد.
از پذيرش هديه از اطراف منازعه بپرهيز و از ثروت اندوزى دورى كن. آن كه به زن اطمينان كند احمق است و هر كس با زن مشورت كند و [رهنمودش را] بپذيرد، پشيمان مىشود. از اشك مؤمن پروا كن كه اشكش همه چيز را نابود مىكند و درياهاى آتش را بر صاحب آن خاموش مىسازد. دعوى خصم را ناقص نكن، و گدا را از خود مران و در مجلس فقيه غير فقيه را ننشان. در داورى مشورت نكن، زيرا مشورت در جنگ و در مصلحتهاى فورى است، ولى دين به رأى نيست، بلكه به پيروى كردن است. مبادا با تكيه بر مستحبات، واجبات را ضايع كنى.
به كسى كه به تو بدى كرده نيكى كن و از كسى كه بر تو ستم نموده درگذر و آن كه تو را يارى كرده مراعات كن، به آن كه محرومت ساخته عطا كن و آن كه به تو عطا كرد، به پاس لطفش در برابرش فروتن باش و خدا را به جهت آنچه داده شكرگزار باش (مورد لطف و مهر خويش قرار ده) و به جهت گرفتارىهايى كه [از سر مصلحت] به سويت روان كرده، سپاسگو باش. [و بدان كه] علم سه گونه است: آيهاى محكم، سنت پيروى شده و داورى عادلانه و معيار اينها امر ماست(1).
1) . مستدرك الوسائل، ج 17، ص 348.
آن حضرت در لحاظ داشتن خشنودى خدا و مردم، سختكوشترين افراد، عادل، پاكدامن، بىاعتنا به آرايههاى دنيا و مبناى شورا برگزيده بود علىرغم آنكه خليفه بر حق رسول خدا بود و به راستى از سوى خداى سبحان برگزيده شده بود، اما وقتى حكومت به ايشان رسيد، با اصرار و پافشارى شديد مسلمانان آن را پذيرفت.
مورخان آوردهاند كه وقتى خليفه سوم كشته شد، مسلمانان كه در بين آنان بزرگان اصحاب رسول خدا از مهاجران و انصار و نيز تابعين كه با نيكى از آنان پيروى كردند وجود داشتند و افرادى كه از مصر، كوفه، بصره و جاهاى ديگر آمده بودند، آنان را همراهى كرده، نزد آن حضرت گرد آمده، گفتند: اى ابوالحسن، اجازه مىدهى با تو بيعت كنيم؟
فرمود: من نيازى به امارت شما ندارم. گفتند: ما جز تو را بر نمىگزينيم. چندين بار نزد حضرتش رفته، همچنان برخواسته خود پافشارى كردند. امام به بازار رفت. مردم نيز در پى حضرتش روان و با چهره خندان با ايشان رو در رو شدند و براى بيعت با آن حضرت اصرار كردند. اميرمؤمنان عليهالسلام وارد باغ بنىعمرو شد و به ابو عمره فرمود: در را ببند. مردم آمدند و در زدند و وارد شدند. طلحه و زبير نيز در جمع آنان حضور داشتند و به على عليهالسلام گفتند: دستت را پيش آر تا با تو بيعت كنيم و آن دو بيعت كردند و در پى آنان ديگران با امام بيعت كردند. امام در خطبه شقشقيه اين حقيقت را يادآورى كرده است.
امام عليهالسلام در آغاز خلافت خود طى خطبهاى، سياست كلى خود را چنين اعلام كرد: «خداى سبحان كتابى هدايتگر فرو فرستاده، خير و شر را در آن بيان كرده است. پس خير را فرا گيريد، شر را وا نهيد و واجبات را انجام دهيد. اى بندگان خدا، در مورد بندگان و
سرزمينهاى خدا، پرواى الهى در پيش گيريد چه اينكه درباره سرزمينها و حيوانات نيز بازخواست خواهيد شد»(1).
زمانى كه مردم به بيعت با حضرتش پافشارى كردند به آنان فرمود: «مرا رها كنيد و در پى ديگرى باشيد، زيرا فراروى ما جريانى است، چند رويه و با چند رنگ كه دلها بر آن آرام نمىگيرد و خردها بر آن استوار نيست. افقها مهآلود و راه، ناآشنا گشته است. بدانيد كه اگر من پذيرا گردم شما را طبق آنچه كه خود مىدانم پيش خواهم برد، به سخن كسى گوش نخواهم داد و به سرزنش سرزنشگرى توجه نخواهم كرد»(2).
وقتى مردم بر بعيت پافشارى كردند و حضرت پذيرفت، مردم با ايشان بيعت كردند، فرمود: «ذمهام در گرو گفتهام مىباشد و خود ضامن آن هستم. كسى كه حوادث عبرتآميز روزگار را فرارويش ديده، از آن عبرت گيرد، تقوايش وى را از گرفتارى به امور شبههآلود باز مىدارد. آگاه باشيد كه شما همانند روزى كه خدا پيامبرتان را برانگيخت در بوته آزمون قرار گرفتهايد. سوگند به آن كه او را به حق برانگيخت، هر آيينه درهم آميخته و غربال خواهيد شد و چون محتواى ديگِ [در حال جوشش،] زير و رو و بالا و پايين خواهيد شد [تا درست كارتان از بدكارتان جدا شوند] تا فرودستتان فرادست و فرادستتان فرودست گردند، عقبافتادگانتان پيش افتند و سبقت گرفتگان شما به عقب رانده شوند»(3).
امام عليهالسلام در خطبه ديگرى، چگونگى بيعت مردم با خود و نيز پافشارىشان بر بيعت و تحقق بخشيدن به شورا خود را چنين بيان مىدارد: «دستم را باز كرديد و من آن را بستم و آن را كشيديد و من جمع كردم، سپس همچون شتران تشنه كه به آبشخور خود يورش مىبرند به سويم يورش آورديد، به طورى كه بند پاى افزارم گسست و عبا از دوشم و نيز
ناتوانِ فرتوتِ كهنسال، زير پا افتاد»(1).
در خطبه ديگرى فرمود: «ناگاه انبوه مرم را ديدم كه چون يال كفتار، مرا در ميان گرفتند، آن سان دو شست پاى (و به تعبيرى حسن و حسين) من كوبيده شدند و دو سوى ردايم دريده شد و همچون گله گوسفندان، مرا در ميان گرفتند»(2).
امام عليهالسلامافرادى همچون عبدالله بن عمر و غير او را كه با حضرتش بيعت نكردند، به حال خود رهايشان كرد و از وا داشتن آنها به بيعت كردن، خوددارى كرد.
آن حضرت به جهت پرهيزگارى وقتى كه در شوراى شش نفره به اميرمؤمنان عليهالسلاماصرار كردند كه به شرط عمل به كتاب خدا و سنت رسول و سيره شيخين، خلافت را بپذيرد، به جهت خداترسى و پرهيزگارى، فرمود: «عمل به كتاب خدا و سنت رسول او باشد، ولى طبق سيره شيخين هرگز، چه اينكه طبق اجتهاد خود عمل مىكنم».
آن حضرت خلافت را فقط به علت يك شرط، يعنى عمل به سيره شيخين، يكسره وا نهاد، در حالى كه اگر طالب دنيا و مشتاق مقام و منصب مىبود، نخست آن را پذيرفته، سپس از آن روى بر مىتافت، چنانكه بسيارى از پادشاهان و حاكمان چنين كرده و مىكنند و حتى گاهى كوچكترين كارمندى به منظور دستيابى به مقدارى پول يا موقعيت حقير و كوچكى دروغها مىگويد. البته - چنانكه در تاريخ ثبت شده است - خليفه سوم اين شرط را پذيرفت، اما بدان وفادار نماند.
پس از آنكه امام عليهالسلام خلافت را به دست گرفت، فراروى خود دو خط و روش ديد: خط خدا، اسلام، قرآن، پيامبر و امت و خط انحرافى كه حاصل آن عصيان خدا و انحراف از
سيره پيامبر، سركوب ضعيفان، تقويت احتكارگران و استثمارگران. آن حضرت خط نخست را با همه گرفتارىها و مشكلاتى كه اين گزينش براى حضرتش به بار آورد، انتخاب كرد و به همين جهت، آن حضرت افزون بر اينكه خشنودى خدا را خواهان بود، تا به امروز و تا واپسين لحظه عمر جهان مردمى باقى مانده و خواهد ماند و از اينكه آن خط ديگر با او جنگ خواهد كرد، باكى نداشت؛ خطى كه:
فقط به ظاهر دينى بود، همچون جريان و خط خوارج،
دنيايى صرف بود، از قبيل خط معاويه و ياران او،
آميزهاى از دين و دنيا بود، آنسان كه در سپاه جمل وجود داشت.
امام عليهالسلام بر اجراى عدالت سخت پافشارى مىكرد. ايشان در اين مسير، با آگاهى كاملى كه از دانش، عدالت و فضل قاضى خود، يعنى «ابوالأسود دوئلى» داشت، وى را از كار بركنار كرد، چرا كه ابوالأسود صدايش را از صداى دو طرف دعوا بلندتر مىكرد. وقتى امام عليهالسلاماو را عزل كرد نزد امام آمد و گفت: اى اميرمؤمنان، مرا عزل كردى در حالى كه نه خيانت كردم و نه مرتكب جنايت شدهام. امام فرمود: درست مىگويى و مرتكب چنين كارهايى نشدى، ولى صداى خود را بر صداى طرفين دعوا بلند مىكنى(1).
وقتى والى امام عليهالسلام در شهر بصره بر خوان يكى از جوانان شهر حاضر مىشود، آن حضرت طى نامهاى نكوهش آلود خطاب به او، وى را به جهت حضور بر سر چنان خوانى كه مستمندان از آن محروم بودند، او را ملامت كرد. مسلما آن حضرت، خشنودى و خرسندى همه جانبه مردم را منطبق با رضايت حضرت سبحان، دنبال مىكرد.
1) . ر.ك: مستدرك الوسائل، ج 17، ص 359.
اميرمؤمنان على عليهالسلام در دوران حكومت، همانند زمان قبل از حكومت خود، پيرو پيامبر اكرم زمامدارى بىنهايت عادل، فاضل، مردمى و اهل مشورت بود و توده مردم مسلمان و كافر در زمان امام عليهالسلام در سرتاسر گستره اسلامى در آزادى و رفاه كامل، روزگار سپرى مىكردند و چنانكه پيشتر گفتيم - در آن روزگار رئيس بزرگترين حكومت وقت بود.
«هارون بن عنتره» از برادرش و وى از پدرش نقل مىكند كه گفت: «در زمستان در شهر خورنق بر على عليهالسلام وارد شدم و او را ديدم كه تنها قطيفهاى پاره به خود پيچيده بود و از سرما مىلرزيد. به ايشان گفتم: اى اميرمؤمنان، خدا براى تو و خانوادهات از اين مال نصيبى قرار داده و تو با خود چنين مىكنى [و اينگونه بر خود سخت مىگيرى]؟ فرمود: «و اللّه ما أرزأكم من أموالكم شيئا و ان هذا لقطيفتي التّي خرجت بها من منزلي من المدينة(1)به خدا سوگند، هيچ زيانى به شما نرساندهام و اين همان قطيفهاى است كه با آن از مدينه آمدهام».
راويان نقل مىكنند كه وقتى امام عليهالسلام وارد كوفه شد، به قصرى كه براى اميران درست كرده بودند، نرفته، سكونت در خانه فقيرانه را برگزيد. البته كارها كه به نفع آن حضرت سامان گرفت و اوضاع روشن شد، در سراى حكومتى سكونت گزيد، اما آن سرا در زمان امام عليهالسلامنگهبان، حاجب و تشريفات نداشت و فقط محل برآوردن نيازهاى مردم بود.
نضر بن منصور از عقبة بن علقمه نقل مىكند كه گفت: نزد على عليهالسلام رفتم. پيش روى ايشان نان خشك و دوغ ترشى بود كه تندىاش مشامم را مىآزرد. گفتم: اى اميرمؤمنان، چنين چيزى را مىخورى؟ به من فرمود: «اى ابو الجنوب، رسول خدا صلىاللهعليهوآله خشكتر از اين را
1) . بحار الأنوار، ج 40، ص 334.
مىخورد، آنگاه با اشاره به لباس خود فرمود: و خشنتر از اين را مىپوشيد. پس اگر روش او را در پيش نگيرم، مىترسم به وى ملحق نگردم»(1).
عاصم بن كليب از پدرش نقل مىكند كه گفت: «از اصفهان مالى براى على عليهالسلام آوردند. امام آن را به هفت بخش (به تعداد هفت محله كوفه) تقسيم كرد. در بين اموال قرص نانى باقى ماند كه آن را نيز هفت قسمت كرد و مسؤولان بخشهاى هفتگانه را فرا خوانده، بين آنان قرعه كشيد تا مشخص شود كه كدام يك اولين سهم را بگيرد»(2).
يحيى بن سلمه آورده است كه: «على عليهالسلامعمرو بن سلمه را به ولايت اصفهان گمارد. وقتى عمرو بازگشت، اموال بسيارى، از جمله ظرفهايى پر از عسل و روغن به همراه خود آورد. يكى از دختران على كسى را نزد عمرو فرستاد و از او درخواست عسل و روغن كرد. عمرو يك ظرف عسل و يك ظرف روغن براى او فرستاد. روز بعد على آمد و عمرو اموال و ظرفهاى روغن و عسل را به حضرت داد تا آن را تقسيم كند. چون امام عسل و روغن را تقسيم مىكرد، ديد دو ظرف روغن و عسل كم است، لذا از وى دليل كسرى موجودى را پرسيد، ولى او ماجرا را پنهان داشت و گفت: بقيه را مىآوريم.
امام فرمود: بايد بگويى چه شده است. وى جريان را گفت و امام كسى را نزد دختر خود فرستاد و دو ظرف عسل و روغن را از او گرفت و ديد كه مقدارى از ظرفها كم شده است. به تاجران حاضر دستور داد كه مقدار كاسته شده را قيمت گذارى كنند. قيمت آن سه درهم شد. امام مجددا كسى را نزد دختر خود فرستاد و آن سه درهم را از او گرفت و امام وجه عسل و روغن استفاده شده را بين همه تقسيم كرد».
سليمان نقل مىكند: «على عليهالسلام آجرى بر روى آجر، گلى بر روى گل و چوبى روى چوبى ننهاد».
در روايتى امام باقر عليهالسلام فرمود: «على عليهالسلام در گرماى تفتان ميان روز به خانه باز مىگشت كه ديد زنى كنار راه ايستاده بود و به حضرتش گفت: شوى من بر من ستم كرده، مرا ترسانده، دست تعدى به سوى من دراز كرده و سوگند خورده كه مرا خواهد زد. امام عليهالسلام فرمود: اى كنيز خدا، وقتى هوا خنك گشت، به خواست خدا همراه تو خواهم رفت.
زن گفت: در آن صورت خشم و تندىاش عليه من فزون خواهد گشت. امام عليهالسلام سر فرو افكند و سپس سر بلند كرد و فرمود: نه، به خدا سوگند، بايد بدون درنگ حق ستمديده گرفته شود. آنگاه از وى پرسيد: خانهات كجاست؟ و با او به سوى خانهاش روانه شد و بر در سراى او ايستاد و فرمود سلام بر شما، [اى خانگيان]. جوانى بيرون آمد. امام عليهالسلام فرمود: اى بنده خدا، از خدا بترس. تو اين زن را ترسانده و از خانه بيرون كردهاى.
جوان گفت: تو را به اين كار، چه كار. به خدا به جهت سخن تو او را خواهم سوزاند.
اميرمؤمنان عليهالسلام فرمود: من تو را امر به معروف و نهى از منكر مىكنم و تو با رفتارى زشت و منكر با من برخورد مىكنى و معروف را ناديده مىانگارى!
امام باقر عليهالسلام فرمود: افرادى كه از آنجا مىگذشتند با عبارت «سلام بر تو اى اميرمؤمنان!» به حضرتش تحيت مىگفتند. جوان با ديدن وضعيت و شناختن امام، پيش پاى آن حضرت بر زمين افتاد و گفت: اى اميرمؤمنان! از اشتباه من درگذر. به خدا سوگند كه زير پايش خواهم افتاد. امام عليهالسلام كه شمشير خود را از نيام بركشيده بود، غلاف كرد و فرمود: اى كنيز خدا، به خانه درآ و شوهرت را به چنين حالتى وادار مكن(1).
ابوالطفيل مىگويد: على عليهالسلام يتيمان را فرا خوانده، به آنان عسل مىخوراند. يكى از ياران ايشان با ديدن آن همه مهربانى امام با يتيمان گفت: به خدا دوست داشتم كه يتيم باشم(2).
اين كار امام عليهالسلام به پيروى از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهبود، چرا كه خانه رسول خدا صلىاللهعليهوآله با همه كوچكىاش از يتيمان تهى نبود و همواره مىفرمود: «خير بيوتكم بيت فيه يتيم يحسن إليه(1)بهترين خانههاى شما خانهاى است كه در آن يتيمى وجود داشته باشد كه به او احسان شود».
امام عليهالسلام بدى را با نيكى پاسخ مىداد. در خصوص سخنى كه لبيد بن عطارد تميمى گفته بود، اميرمؤمنان عليهالسلام كسى را در پى او فرستاد و او را در زمانى كه امام در ميان بنىاسد بود، نزدش آوردند. نعيم اسدى كه آنجا بود، لبيد را فرارى داد. دنبال نعيم فرستادند و فرستادگان، او را نزد امام عليهالسلام آوردند و ايشان فرمان داد كه نعيم زده شود. نعيم به امام عليهالسلام گفت: همراه تو بودن به يقين خوارى است و از تو جدا شدن كفر است.
امام عليهالسلام با شنيدن اين جمله فرمود: «تو را بخشودم، زيرا خداى متعال مىفرمايد: "إدفع بالتي هي أحسن السيئة؛ بدى را به شيوهاى نيكو دفع كن" اينكه گفتى: بودن كنار تو خوارى است، يك بدى است كه بر دوش گرفتى و اينكه گفتى: جدا شدن از تو كفر است، نيكى است كه به دست آوردهاى و اين در برابر آن»(2).
به نظر نگارنده، آن كه گفته بود: بودن با على خوارى است در پندار خودش اشتباه كرده بود. انسانى كه عدالت را نمىخواهد وقتى به تن دادن به عدالت مجبور گردد، آن را خوارى مىداند. وانگهى آيا رهايى مرتكب جرم از مجازات، كارى است مقبول و پسنديده؟ به يقين چنين نيست.
امام عليهالسلام در سخنى فرمود: «لقد رقعت مدرعتي هذه حتّى استحييت من راقعها(3)اين لباسم را آن
قدر وصله زدهام كه از پاره دوز[ى كه] آن [را وصله زده] خجالت مىكشم».
سيد ابن طاووس به سند خود از اميرمؤمنان عليهالسلام روايت مىكند كه فرمود: «تزوّجت فاطمة و ما كان لي فراش(1)با فاطمه عليهاالسلام ازدواج كردم در حالى كه فرش و زير اندازى نداشتم».
در پارهاى از منابع تاريخى آمده است كه امام عليهالسلام مقدارى ماسه آورد و در شب ازدواج با فاطمه عليهاالسلام خانه خود را با آن فرش كرد(2).
روزى امام عليهالسلام شمشير خود را براى فروش عرضه كرد و فرمود: «من يشتري سيفي و لو كان عندي عشاء ما بعته(3)چه كسى شمشيرم را مىخرد؟ اگر غذاى شب داشتم، آن را نمىفروختم».
اين در زمانى بود كه امام در كوفه حضور داشت و مال از هر سو و از هر جا به سوى ايشان سرازير مىشد. يك بار ديگر شمشيرى را براى فروش عرضه كرد و فرمود: «چه كسى اين شمشير را از من مىخرد. اگر من پول يك ازار مىداشتم آن را نمىفروختم»(4).
نقل شده است كه امام باقر عليهالسلام فرمود: «اميرمؤمنان عليهالسلام پنج سال حكومت كرد، ولى آجرى بر آجرى و گلى بر گلى ننهاد، ملكى به خود اختصاص نداد و سيم و زرى نيندوخت»(5).
اصبغ بن نباته مىگويد: «على عليهالسلامبه مردم بصره فرمود: من با همين لباس مندرس، بار و بنه و مركبم به شهر شما آمدهام. حال اگر با غير آنچه هنگام ورودم به شهر شما همراه داشتهام، از اينجا خارج شوم، از خيانت كاران خواهم بود»(6).
در روايت ديگرى فرمود: «اى مردم بصره، چرا از من خشمگين هستيد؟ و به لباس
خود اشاره كرد و افزود: اين از بافتههاى خانوادهام است»(1).
در روايتى آمده است كه عمرو بن حريث مترصد بود تا بداند غذاى امام عليهالسلام چيست كه ديد كيسهاى سربسته براى آن حضرت آوردند. حضرت از درون كيسه نانى درشتناك و تغيير رنگ دادهاى بيرون آورد. عمرو بن حريث به خادمه امام عليهالسلامگفت: فلانى، كاش آرد اين نان را الك مىكردى و آن را [با افزودن چيزى] گوارا مىكردى!
خادمه گفت: من اين كار را مىكردم و در كيسه وى غذاى خوب مىگذاشتم، ولى مرا از اين كار باز داشته، از آن پس كيسه را مهر مىكرد.
به هر حال امام عليهالسلام نان خشك را خرد كرده، در ظرفى ريخت و به آن آب افزود و نمك بر آن افشاند و از آن خورد. وقتى از خوردن فارغ شد، دست به محاسن خود كشيده، فرمود: اگر براى غذا[ى رنگين، اما از حرام و حق الناس] اين را وارد آتش كنم به آن خيانت كردهام و همين مرا كافى است(2).
عدى بن حاتم امام عليهالسلام را در حالى ديد كه پيش رويش ظرف آبى خالص و چند تكه نان جو و مقدارى نمك داشت. عدى گفت: اى اميرمؤمنان، تو كه روزت را با گرسنگى و فعاليت به شب رسانده و با رنج بيدارى و عبادت به صبح مىرسانى، مناسب نمىدانم غذايت اين باشد. امام عليهالسلام در پاسخ خواند:
علّل النفس بالقنوع و إلا *** طلبت منك فوق ما يكفيها(3)«نفس را به قناعت عادت ده و بپروران و گرنه بيش از نيازش از تو خواهد خواست».
امام عليهالسلامفقيرى را ديد كه آستين جامهاش پاره بود، لذا آستين جامه را كند و به او داد(4). گوئى امام به اين روش مىخواست او را رفعت دهد.
از امام باقر عليهالسلام روايت شده كه فرمود: «امام عليهالسلام به بازار بزازها رفته، به مردى گفت: دو جامه به من مىفروشى؟ آن مرد گفت: اى اميرمؤمنان، آنچه مىخواهى دارم.
امام عليهالسلام كه ديد از سوى فروشنده شناخته شد، از او صرف نظر كرده، نزد فروشنده جوانى رفت و از او دو جامه خريد، يكى به سه درهم و ديگرى را به دو درهم. آنگاه به قنبر فرمود: اى قنبر، اين جامه سه درهمى را بردار. قنبر گفت: شما به اين جامه سزاوارتريد، چرا كه به منبر مىرويد و براى مردم سخنرانى مىكنيد. امام عليهالسلامفرمود: تو جوانى و شوق جوانى دارى و من از پروردگارم شرم دارم كه بر تو برترى جويم. از رسول خدا صلىاللهعليهوآلهشنيدم كه مىفرمود: از آنچه مىپوشيد به آنان بپوشانيد و از آنچه مىخوريد به آنان بخورانيد.
وقتى على عليهالسلام جامه را پوشيد، ديد آستين آن بلند است، لذا خواست تا اضافه آستين را ببرد و از آن براى نيازمندان كلاه بسازد. فروشنده گفت: بگذار آن را بدوزم.
فرمود: رها كن اجل زودتر از آن در مىرسد. پدر جوان فروشنده جامه از راه رسيد و خطاب به امام عليهالسلامگفت: پسرم شما را نشناخته و اين دو درهم سود آن دو جامه است. امام فرمود: نمىپذيرم، بر سر قيمت با يكديگر چانه زدهايم و بدين قيمت رضايت داشتهايم»(1).
ابن ابى الحديد روايت كرده است كه آن حضرت هرگز يك وعده غذاى سير نخورد و خوراك و پوشاكشان ناگوار و خشن بود. عبدالله بن ابى رافع نقل كرده، مىگويد: «روز عيدى نزد آن حضرت رفتم. كيسهاى مهر شده آورده شد كه در آن نان جوين خشك و كوبيده قرار داشت. آن را گشود و از آن نان خورد. گفتم: اى اميرمؤمنان، چرا آن را مهر كردهاى؟ فرمود: از اين دو فرزندم، حسن و حسين بيمناكم كه [براى نرم كردن،] نان را به روغن آغشته كنند»(2).
لباس آن حضرت گاه با پوست و گاه با ليف خرما وصله شده بود و كفشهاى ايشان از جنس ليف بود. امام عليهالسلام كرباس درشت مىپوشيد و اگر آستين آن بلند بود آن را با كارد كوتاه مىكرد. نان خورش حضرتش سركه يا نمك بود و اگر از آن فزونتر مىشد، مقدارى از رستنىها و گياهان بود و اگر از آن هم پا فراتر مىنهاد، مقدارى شير شتر مىخورد. كم گوشت مىخورد و مىفرمود: «شكمتان را گور حيوانات قرار ندهيد»(1).
در روايتى آمده است كه آن حضرت سالى يك بار آن هم در روز عيد قربان گوشت مىخورد و مىفرمود: «مىدانم كه همگى در اين روز گوشت مىخورند [لذا من هم گوشت مىخورم]»(2). گوشت نخوردن امام به منظور برابرى و همدردى با مسلمانان و غير آنان بود كه در گستره حكومت آن حضرت زندگى مىكردند.
از جمله موارد فروتنى امام عليهالسلام آن بود كه روزى پدر و پسرى بر ايشان وارد شدند. آن حضرت آن دو را گرامى داشته، در بالاى مجلس نشاند و خود روبهروى آن دو نشست. به دستور ايشان غذا آوردند و آن دو از آن خوردند. سپس قنبر تشتى و آبدستى چوبين و حولهاى براى خشك كردن آورد. قنبر خواست آب بر دست مهمانان بريزد كه امام برخاسته، آبدست را گرفت تا بر دست مهمان آب بريزد مهمان گفت: اى اميرمؤمنان، خدا مرا در حالى ببيند كه تو بر دست من آب مىريزى؟ امام عليهالسلامفرمود: بنشين و دستت را بشوى، خداى عزوجل تو را در حالى مىبيند كه برادرت كه هيچ امتيازى بر تو ندارد و بر تو برترى نمىورزد، تو را خدمت مىكند. و با اين خدمت، خواهان بهشت است، همچون
بسيارى از مردم دنيا و طبق آنچه كه بندگان خدا در روى زمين انجام مىدهند.
مهمان نشست. امام عليهالسلام به او فرمود: تو را به حق بزرگ من كه مىشناسى، سوگند مىدهم دستهايت را با آرامش بشوى، همانگونه كه اگر قنبر آب مىريخت مىشستى.
آن مرد چنين كرد. وقتى كه از شستن فارغ شد، امام عليهالسلام آبدست را به محمد بن حنفيه سپرد و فرمود: پسرم اگر اين پسر بدون پدرش آمده بود خودم براى شستن دستش آب مىريختم، اما خداى متعال خوش نمىدارد وقتى پدر و پسرى در يك جا حضور داشته باشند، بين آن دو برابرى باشد، بلكه بايد پدر آب روى دست پدر و پسر آب روى دست پسر بريزد، لذا محمد بن حنفيه آب روى دست پسر ريخت(1).
از امام صادق عليهالسلام نقل شده كه فرمود: «كان اميرالمؤمنين عليهالسلام يحتطب و يستقي و يكنس و كانت فاطمة عليهاالسلام تطحن و تعجن و تخبز(2)اميرمؤمنان عليهالسلام هيزم جمع مىكرد، آب مىآورد و خانه را جاروب مىزد و فاطمه عليهاالسلام غله آرد مىكرد، خمير تهيه مىكرد و نان مىپخت».
روايت شده است كه اميرمؤمنان عليهالسلام در كوفه خرما خريد و آن را در گوشه رداى خود نهاد. كسانى پيشقدم شدند كه آن را حمل كنند و گفتند: اى اميرمؤمنان اجازه مىدهى ما بياوريم؟ امام عليهالسلام فرمود: خداوندگار خانواده به حمل آن سزاوارتر است(3).
نقل شده كه: آن حضرت خرما و نمك را خود به خانه مىبرد و اين شعر را مىخواند:
لا ينقص الكامل من كماله *** ما جرّ من نفع إلى عياله(4)
«از كمال شخصِ كامل چيزى كم نمىگردد، هنگامى كه سودى به خانوادهاش برساند».
چنانكه زيد بن على نقل مىكند، اميرمؤمنان عليهالسلام در پنج مورد پابرهنه راه مىرفت و نعلينهاى خود را در دست چپ مىگرفت. روز عيد فطر، عيد قربان، جمعه، به هنگام
عيادت و در تشييع جنازه و مىفرمود: «اينها دوست داشتنىترين جايگاهها نزد خداست و دوست دارم كه در اين موارد پابرهنه باشم»(1).
نگارنده بر آن است كه عيد فطر، قربان و جمعه موارد تواضع براى خداى سبحان و عيادت و تشييع جنازه نوعى فروتنى در برابر مؤمن است.
امام عليهالسلام در بازراها به تنهايى رفت و آمد كرده، اجازه نمىداد كسى ايشان را همراهى كند، راه گمكرده را راهنمايى مىكرد، به يارى ناتوان مىشتافت، از كنار مغازهها مىگذشت و قرآن برايشان مىخواند تا بدين ترتيب آنان را ارشاد و امر به معروف و نهى از منكر كند و بدى را فقط با خوبى پاسخ مىداد.
قنبر مىگويد: همراه اميرمؤمنان عليهالسلام نزد عثمان رفتيم. عثمان مجلس را خلوت مىخواست لذا امام عليهالسلام به من اشاره كرد كه دور شوم و من فاصله گرفتم. عثمان، امام عليهالسلام را مورد عتاب قرار داد و آن حضرت، سر فرو افكنده بود. عثمان گفت: چرا جواب نمىدهى؟
امام عليهالسلام فرمود: پاسخ تو موجب ناراحتى تو مىگردد و جز آنچه دوست نمىدارى [در دل] ندارم، آنگاه خارج شد و در همان حال اين شعر را مىخواند:
و لو انني جاوبته لأمضه *** نوافذ قلبي و احتضار جوابي
و لكنني اغضي على مضض الحشا *** و لو شئت اقداما لأنشب نابي(2)
«اگر به او پاسخ مىدادم گفتار تيز و جواب آمادهام او را مىرنجاند، اما من از آزارهاى بسيارى چشم مىپوشم و اگر بخواهم كارى كنم خشم زبانه مىكشد».
روايت شده است: «در حالى كه اميرمؤمنان عليهالسلام در كوفه به همراه جمعى نشسته بود، زنى زيباروى از كنار آنان گذشت. برخى از آنان، با چشمان خود او را كاويدند. اميرمؤمنان عليهالسلام آنان را از اين كار نهى كرده، فرمود: نگاه اين مردان هوسآلود است و موجب هلاك آن زن مىگردد. هر كدام از شما وقتى در زنى نگريست و از او خوشش آمد، به سراغ زن خود برود، چون او نيز زنى همانند آن زن است.
يكى از خوارج گفت: خدا بكشد [اين - العياذ باللّه - ] كافر را كه چه پر دانش است!
ياران امام هجوم بردند تا او را تنبيه كنند، اما امام عليهالسلامآنان را نهى كرده، فرمود: «آرام بگيريد، اين تنها يك بدزبانى بود كه پاسخ آن، دشنامى است يا گذشت از گناه»(1)و بدين ترتيب، امام از او گذشت كرد و به حال خويشش وا نهاد.
نقل شده است: امام عليهالسلام نماز صبح مىخواندند كه ابن كواء (كه از منافقان بود) اين آيه را خواند: «وَ لَقَدْ أُوحِىَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْخَسِرِينَ»(2)«و قطعا به تو و به كسانى كه پيش از تو بودند وحى شده است: اگر شرك ورزى حتما كردارت تباه و مسلما از زيانكاران خواهى بود». اين كار وى تعريض به امام عليهالسلام بود، به اين معنا كه حضرتش با پذيرش تحكيم شرك ورزيده است و اين، ديدگاه خوارج بود.
امام عليهالسلام طبق دستور قران كريم كه مىفرمايد: «وَ إِذَا قُرِئَ الْقُرْءَانُ فَاسْتَمِعُوالَهُ وَ أَنصِتُوا...»(3)«و چون قرآن خوانده شود، گوش بدان فرا داريد و خاموش مانيد» سكوت كرد تا او از خواندن آيه فارغ گشت. ابن كواء دوباره همان آيه را خواند و امام عليهالسلام بار ديگر سكوت كرد و به قرائت ادامه داد. ابن كواء بار سوم به خواندن آيه پرداخت و امام عليهالسلام سكوت كرد و آنگاه
امام عليهالسلام اين آيه را خواند: «فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ لاَ يَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذِينَ لاَ يُوقِنُونَ»(1)«پس صبر كن كه وعده خدا حق است، و زنهار تا كسانى كه يقين ندارند، تو را به سبكسرى وا ندارند»(2).
در روايتى آمده است اميرمؤمنان عليهالسلام از بازار خرمافروشان مىگذشت كه كنيزى را گريان ديد، لذا از او پرسيد: اى دختر، چرا گريه مىكنى؟ گفت: اربابم با يك درهم مرا فرستاد و من از اين شخص خرما خريدم و آن را براى اربابم بردم، ولى او خرما را نپسنديد و چون نزد فروشنده باز گشتم، از پس گرفتن خرما خوددارى كرد.
امام عليهالسلام به فروشنده فرمود: اى بنده خدا، اين خدمتگذار است و اختيارى ندارد. خرما را پس بگير و پولش را باز پس ده.
مرد خرمافروش برخاست و مشتى به امام زد. كسانى كه حاضر بودند به او گفتند كه اين اميرمؤمنان است. فروشنده از ترس، رنگ باخت و پول دخترك را پس داد و خرما را گرفت و رو به امام كرد و گفت: اى اميرمؤمنان، از من راضى باش. اميرمؤمنان عليهالسلام فرمود: «چيزى مرا از تو راضى نخواهد كرد، مگر آنكه كارت را اصلاح كنى»(3).
در روايت ديگر نقل شده است كه فرمود: «مگر آنكه حق مردم را بدهى».
چون جنگ جمل پايان يافت و امام عليهالسلام بر عايشه و يارانش پيروز شد عايشه را حرمت نهاد و چهل تن از زنان عبدالقيس را دستار به سر و شمشير حمايل كرده، با او همراه و آنان را راهى مدينه كرد. اين اقدام امام عليهالسلام از آن جهت بود تا كاروانيان، آنان را مرد بپندارند و اين به منظور احترام عايشه بود. عايشه كه نمىدانست آنها زن هستند، در بين راه با
تأسف مىگفت: «حرمت مرا شكست و تعدادى مرد را بر من گماشت». زنان همراه عايشه او را از ماهيت خود آگاه نكردند و وقتى به مدينه رسيدند، با برداشتن دستارها و گزاردن سلاح از راز خود پرده بر داشتند(1).
از اين حديث به دست مىآيد كه همراهان عايشه به هنگام نماز و موارد مشابه، خود را از ديد او پنهان مىداشتند.
مردم بصره ظالمانه با امام عليهالسلام جنگيدند و شمشير بر وى كشيدند و به او دشنام دادند، اما هنگامى كه امام عليهالسلام بر آنان چيره شد، شمشير از آنان برداشت و جارچى آن حضرت در ميان سپاه ندا بر آورد: «هان، بدانيد كه نبايد فرارى دنبال شود زخمى مورد آزار قرار گيرد و اسيرى كشته شود و هركس شمشير بر زمين نهد در امان است و هركس به سپاه من بپيوندد، در امان است»(2).
مىبينيم كه امام عليهالسلام در تعامل با چنين جريانى، بزرگوارانه از آنان گذشت كرد و بار و بنه آنان را نگرفت، زنانشان را اسير نكرد، چيزى از اموالشان را به غنيمت نگرفت و آنان را عفو كرد و فرمود: بر بصريان منت نهادم [و آنان را بخشودم]، همانگونه كه رسول خدا صلىاللهعليهوآله بر مردم مكه منت نهاد [و آنان را بخشود]».
بى توجهى امام عليهالسلام به ثروت كم نظير است. به عنوان مثال، عربى باديهنشين از امام چيزى خواست و آن حضرت دستور داد هزار سكه به او بدهند. وكيل امام پرسيد: سكه طلا باشد يا نقره؟ امام عليهالسلام فرمود: از نظر من هر دو سنگ هستند. هر كدام كه براى اعرابى سودمندتر است همان را بده(3).
ابن زبير به امام عليهالسلام گفت: در حسابهاى پدرم ديدم كه وى از پدر تو مبلغى معيّن طلب
داشت. امام عليهالسلام فرمود: پدرت راست گفته است و آن مبلغ را به وى داد. ابن زبير ديگر بار نزد امام رفت و گفت: من اشتباه كردم، بلكه پدر تو از پدر من آن مبلغ را مىخواست. امام عليهالسلام فرمود: طلب پدرت را بخشيدم و آنچه را كه تو گرفتى از آن تو باشد(1).
امام عليهالسلام خود زحمت مىكشيد و با حاصل دسترنج خود بردهاى خريده، آزاد مىكرد.
روايت شده كه امام عليهالسلام نخلستان برخى از مردم مدينه را آبيارى مىكرد، تا آنجا كه دستان ايشان تاول زد و مزد به دست آمده را به فقيران صدقه مىداد، ايشان همچون رسول خدا صلىاللهعليهوآله براى ايمن ماندن از بيمارى، به هنگام گرسنگى بر شكم خود سنگ مىبست. زيرا شكم گرسنه در معرض بيمارى قرار دارد(2).
امام عليهالسلام آن قدر درباره بيت المال احتياط مىكرد كه تاريخ در اين باره مىگويد: «شبى عمرو بن عاص نزد امام عليهالسلام به بيت المال آمد و امام مشغول رسيدگى به امور بيت المال بود و به حساب و كتاب آنها مىپرداخت و چراغى روشن بود كه با روغن بيت المال مىسوخت. در آن هنگام پسر عاص خواست درباره پارهاى امور با آن حضرت سخن بگويد، امام عليهالسلام چراغ را خاموش كرد و در نور ماه نشست و روا نمىديد در پرتو نور چراغى كه روغن آن از بيت المال بود بشيند»(3).
آن حضرت همچنين جايى را درست كرده بود كه شتران و گوسفندان گم شده را در آنجا نگهدارى مىكرد به نام «مربد» و به آنها علوفه مىداد تا وقتى كه صاحب آن پيدا شود و اگر صاحب آن پيدا نمىشد دام و شتر بىصاحب را در راه خدا انفاق مىكرد(4).
امام عليهالسلام آن قدر بر واليان، قاضيان و كارگزاران خود نظارت شديد داشت كه سوده دختر عماره همدانى مىگويد: «پس از فوت على عليهالسلام نزد معاويه رفت و معاويه او را - كه در جنگ صفين مردم را عليه معاويه تحريك مىكرد، نكوهش كرد، آنگاه به سوده گفت: براى چه به اين جا آمدهاى؟ سوده گفت: خدا درباره ما و حقى كه از ما بر تو واجب گرداند از تو بازخواست خواهد كرد. همواره از سوى تو كسانى نزد ما مىآيند و از جايگاه والاى تو مىگويند و به [پشتوانه] قدرت پادشاهيت ستم روا مىدارند و ما را همچون خوشههاى گندم درو مىنمايند و بسان [بوته] اسپند لگدمال و تحقير مىكنند و شرنگ مرگ در كاممان مىريزند. اين بسر بن ارطاة است كه سوى ما آمده مردان ما را كشته و اموال ما را گرفته است. اگر او را عزل كنى شكرگزارت خواهيم بود و گرنه تو را ناسپاسى خواهيم كرد.
معاويه گفت: اى سوده، آيا مرا به كسانت تهديد مىكنى؟ مرا واداشتى تا تو را بر پشت حيوانى چموش بنشانم و سوى او بازت گردانم تا آنچه اراده كرده، درباره تو عملى كند.
سوده سر به زير انداخت و اين شعر را خواند:
صلّى الإله على روح تضمنها *** قبر فأصبح فيه العدل مدفونا
قد حالف الحق لا يبغي به بدلاً *** فصار بالحق و الإيمان مقرونا
«درود خدا بر روانى كه گورى او را در خود گرفت و در حقيقت عدالت در آن مدفون شد.
با حق همپيمان شد و چيزى جايگزينى آن نخواست و با حق و ايمان قرين شد».
معاويه گفت: او چه كسى است؟ سوده گفت: سوگند به خدا او اميرمؤمنان على بن ابىطالب عليهالسلام بود. او كسى را مأمور صدقات ما كرد و آن شخص بر ما ستم روا داشت. براى شكايت از او نزد على عليهالسلام رفتم و او را در حال نماز يافتم. چون مرا ديد نمازش را كوتاه كرد و با مهر و عطوفت مرا نگريست و پرسيد: كارى دارى؟
گفتم: آرى و جريان را برايش باز گفتم. او گريست و سپس گفت: خداوندا، تو خود بر من و بر آنان گواهى و مىدانى به ستمگرى به خلقت فرمانشان ندادهام. سپس تكه پوستى
برداشت و نوشت: «به نام خداى بخشايشگر مهربان. «...قَدْ جَآءَتْكُم بَيِّنَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ فَأَوْفُوا الْكَيْلَ وَالْمِيزَانَ وَ لاَ تَبْخَسُوا النَّاسَ أَشْيَآءَهُمْ وَ لاَ تُفْسِدُوافِى الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلَحِهَا ذَ لِكُمْ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ»(1)«در حقيقت، شما را از جانب پروردگارتان برهانى روشن آمده است. پس پيمانه و ترازو را تمام نهيد، و اموال مردم را كم مدهيد، و در زمين، پس از اصلاح آن فساد مكنيد. اين [رهنمودها] اگر مؤمنيد براى شما بهتر است». پس وقتى اين نامه مرا خواندى، مسؤوليتى را كه از سوى ما داشتى حفظ كن تا كسى را بفرستم كه آن را از تو بگيرد، والسلام».
سپس نامه را به من داد. به خدا سوگند نه آن را بست و نه مهر و موم كرد. آن را آوردم و كارگزار على عليهالسلام عزل شده، آنجا را ترك كرد(2).
پيشتر گفتيم مالياتهايى كه در اسلام مقرر شده، خراج، زكات، خمس و جزيه است و جز اينها ماليات ديگرى وجود ندارد و مواردى كه امروزه به نام ماليات با زور و ستم از مردم گرفته مىشود از جمله عوارض گمرك، حرام مىباشد. در اصول كافى از امام صادق عليهالسلامنقل شده است كه فرمود: «اميرمؤمنان عليهالسلام كسى را از كوفه براى جمع آورى زكات به اطراف گسيل داشت و به او فرمود: اى عبداللّه، روانه شو و از خداى يگانه بىهمتا پروا بدار، دنيايت را بر آخرتت برنگزين و بر آنچه كه تو را بر آن امين دانستهام، نگهبان باش و حق خداوند را در مورد آن مراعات كن تا به محل سكونت بنى فلان برسى. وقتى به آنجا رسيدى در آبشخورشان فرود آى و از ورود به خانه آنان بپرهيز. سپس با آرامش و وقار به سوى آنان حركت كن تا به پيش آنان برسى و به آنان سلام كن، آنگاه به آنان بگو: اى بندگان خدا، ولىّ خدا مرا به سوى شما گسيل داشته است تا حق خداوند را كه در اموال شماست از شما بگيرم. آيا خدا را در اموال شما حقى است كه آن را به ولىّ خدا بدهيد؟
اگر كسى از آنان گفت: نه. به وى مراجعه نكن و اگر منعمى [وعده] نعمتى به تو داد با او
برو بدون آنكه او را بترسانى و يا وعدهاى جز خير به وى دهى. وقتى به [محل انباشت] اموال او رسيدى تنها با اجازه او وارد آنجا شو، زيرا بيشتر آنها از آن او است و به او بگو: اى بنده خدا، آيا به من اجازه مىدهى كه وارد اموال تو شوم؟ اگر به تو اجازه داد، سلطهگرانه در آن وارد مشو. سپس آن اموال را دو قسمت كن و سپس وى را مخير كن تا هر كدام را كه خواست برگزيند. هر كدام را برگزيد به آن تعرض نكن سپس باقى مانده را دو بخش كن و او را در گزينش مخير نما. هر كدام را برگزيد به آن تعرض نكن. همينطور ادامه بده تا به مقدارى كه حق الهى به اموال او تعلق گرفته، برسد. وقتى مال را گرفتى، آن را نزد ما بياور. اگر از تو خواست كه گزينش را تكرار كنى چنان كن و آنها را درهمآميز و همان روال پيشين را در پيش گير تا حق خداوند را از اموال او بستانى»(1).
ممكن است پنداشته شود كه در اين صورت مردم اموالى نخواهند پرداخت. پاسخ آن است كه انگيزه مردم در پرداختن اموال ايمان آنان است چنانكه مىبينيم امروزه مردم اموالشان را به مراجع تقليد مىپردازند، چون ايمانشان، آنان را به اين كار وا مىدارد، و هيچ زور و اجبارى در كار نيست.
مهر امام عليهالسلام نسبت به مردم حتى نسبت به دشمنانش فوق العاده بود. وقتى ابن ملجم آن ضربه كارى را بر حضرت اميرمؤمنان عليهالسلام وارد كرد، او را گرفته، نزد امام آوردند و در اتاقى حبس كردند. مردم براى امام شير مىآوردند تا با نوشيدن آن، سم از بدنشان دفع شود. امام عليهالسلام مقدارى از شير را نوشيده مانده آن را براى قاتل خويش فرستاده، مىفرمود: «آن را به اسيرتان (ابن ملجم) بدهيد».
1) . همان، ص 127.
يك بار مقدار كمى شير براى حضرت آوردند و ايشان تمام آن را نوشيد و به فرزند خود فرمود: من تمام شير را نوشيدم و چيزى براى اسيرتان نگذاشتم. بدانيد كه اين آخرين روزى من از دنيا بود، سپس خطاب به فرزند خود فرمود: فرزندم تو را به خدا سوگند مىدهم از آنچه نوشيدم او را نيز بنوشانيد. از اينرو همان مقدار شير به ابن ملجم دادند و او آن را خورد(1).
چون امام عليهالسلام به واپسين دم زندگى خود نزديك شد، به دو فرزند خود حسن و حسين عليهماالسلام چنين وصيت كرد: شما دو تن را به تقواى الهى سفارش مىكنم و اينكه دنيا مخواهيد گرچه شما را بخواهد و بر چيزى از دنيا كه از شما بازداشته شد، افسوس مخوريد. حق بگوئيد و براى آخرت تلاش نمائيد. دشمن ستمگر و يار ستمديده باشيد و «همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد، و پراكنده نشويد، و نعمت خدا را بر خود ياد كنيد: آنگاه كه دشمنان [يكديگر] بوديد، پس ميان دلهاى شما اُلفت انداخت»(2).
بر شما باد به تقواى الهى و نظم كارهايتان و اصلاح بين خودتان. من از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدم مىفرمود: «اصلاح بين افراد بهتر از تمام نماز و روزه است».
خشم نابوده كننده دين و مايه فساد بين افراد است و هيچ نيرويى جز از سوى خداوند نيست. به خويشان توجه كنيد و پيوند خويشاوندى را به جاى آريد تا خدا حسابرسى شما را آسان كند. خدا را، خدا را درباره يتيمان، مبادا گاهى سير و ديگر زمان گرسنهشان نگاه داريد و نزدتان ضايع گردند. من از رسول خدا شنيدم كه مىفرمود: «هر كس يتيمى را سرپرستى كند تا بىنياز شود، خداوند، بهشت را براى او واجب خواهد كرد، چنانكه براى خورنده مال يتيم آتش را واجب ساخته است».
خدا را خدا را درباره قرآن مبادا كه ديگران در عمل به آن بر شما پيشى گيرند. خدا را
خدا را درباره همسايگان، چرا كه خدا و رسولش هماره درباره آنان سفارش مىكردند، به طورى كه گمان برديم همسايه را ميراثبر همسايه قرار مىدهد. خدا را خدا را درباره خانه پروردگارتان، تا زمانى كه هستيد از وجودتان تهى نماند، چون اگر تهى شود، مهلت داده نخواهيد شد. خدا را خدا را درباره نماز، كه بهترين عمل و ستون دين شماست.
خدا را خدا را درباره روزه ماه رمضان، كه روزه ماه رمضان سپر دوزخ است. خدا را خدا را درباره زكات، چه اينكه [آتش] خشم پروردگارتان را فرو مىنشاند. خدا را خدا را درباره جهاد در راه خدا با اموال، جانها و زبانتان، همانا دو شخص در راه خدا جهاد مىكنند: پيشواى هدايت و فرمانبردارى كه از هدايت او پيروى مىنمايد.
خدا را خدا را درباره ذريه پيامبرتان، مبادا كه در جمع شما بر آنان ستم رود. خدا را خدا را درباره ياران پيامبرتان؛ آنان كه نه خود بدعت گذاشتند و نه بدعتگزار و مجرمى را پناه داده باشند، زيرا اينان سفارش شده رسول خدا صلىاللهعليهوآله هستند. خدا را خدا را درباره نيازمندان و مساكين، پس آنان را در زندگىتان شريك [و از داشته خود برخوردارشان] كنيد. خدا را خدا را درباره دو طبقه ضعيف: زنان و كنيزكانتان، زيرا آخرين سفارش شدگان رسول خدا بودند كه دربارهشان فرمود: «شما را نسبت به دو گروه ناتوان سفارش مىكنم، زنانتان و كنيزكانتان».
سپس فرمود: نماز را، نماز را، نماز را، در راه خدا از سرزنش هيچ سرزنشگرى نترسيد كه هركس نسبت به شما اراده بد كند و بر شما ستم نمايد، حضرتش شما را كفايت خواهد كرد. و چنانكه خداى عزوجل فرمان داده «و با مردم [به زبان ]خوش سخن بگوئيد»(1).
امر به معروف و نهى از منكر را رها نكنيد كه اشرارتان بر شما چيره خواهند شد و سپس دعا خواهيد كرد، اما مورد اجابت قرار نخواهد گرفت. بر شما باد به برقرارى پيوند و رفت و آمد و به يكديگر نيكى كردن. و بپرهيزيد از قطع پيوند، جدايى از همديگر و پراكندگى. «و در نيكوكارى و پرهيزگارى با يكديگر همكارى كنيد، و در گناه و تعدّى
1) . سوره بقره، آيه 83.
دستيار يكديگر نشويد، و از خدا پروا كنيد كه سخت كيفر است»(1).
خدا شما اهل بيت را حفظ و به وسيله شما پيامبرتان را حفظ خواهد كرد(2).
سپس فرمود: اى فرزندان عبدالمطلب، نبينم كه به بهانه كشته شدنم در خون مسلمانان فرو رويد و بگوييد: اميرمؤمنان كشته شد. به قصاص كشته شدن من جز قاتلم را نكشيد. بنگريد اگر من از اين ضربت كشته شدم، تنها يك ضربت بر او بزنيد و مبادا او را مثله كنيد، چون از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدم فرمود: «از مثله بپرهيزيد، هرچند سگ هار باشد»(3).
در نهج البلاغه در سخن ديگرى از آن حضرت عليهالسلام آمده است كه به نكشتن ابنملجم تشويق و ترغيب مىكرد و اينكه از او درگذرند، گرچه در اين خصوص حق دارند وى را بكشند. در مبحث ديگرى به اين مطلب پرداخته شده است. در نقل ديگرى آمده است كه امام عليهالسلام به فرزند خود امام حسن عليهالسلام فرمود: «اى فرزندم، پس از من، تو صاحب اختيار و ولىّ دم هستى، اگر بخشودى چه بهتر و اگر كشتى، يك ضربت به جاى يك ضربت»(4).
از دلايل مردمى بودن امام عليهالسلام آن است كه ايشان در دسترس هر كوچك و بزرگى بود. در مسجد مىنشست، در بازار رفت و آمد مىكرد، به ديدن افراد مىرفت و ديگران از حضرتش ديدن مىكردند. ايشان به گونهاى رفتار مىكرد كه دشمنانش نيز به حضرتش دسترسى داشتند حتى با او به درشتى سخن مىگفتند و امام عليهالسلام بدون خشم و بدون آنكه شخص را به علت اشتباهش بازخواست كند و نخوت او را به گناه كشاند، با لطف پاسخ مىداد و از برخورد تند كه روش حاكمان است - البته غير از آن دسته كه خداىشان در پناه
گرفته - دورى مىجست.
مورخان آوردهاند كه: «حريث بن راشد سامى» دشمن امام عليهالسلام بود. روزى نزد آن حضرت آمد و گفت: به خدا فرمانت را به گوش نخواهم گرفت و پشت سرت نماز نخواهم خواند.
امام عليهالسلام بر او خشم نگرفته، وى را مورد بازخواست قرار نداد و به زندان يا كيفر محكومش نكرد، بلكه از او خواست تا بينديشد و ببيند كدام يك بر حق هستند، آنگاه حق را براى او تشريح كرد، باشد كه توبه كند. حريث به امام عليهالسلام گفت: فردا نزد تو بر مىگردم. امام نيز پذيرفت و او به سوى قوم خود رفت و ديگر باز نگشت.
امام در مردمى بودن و در دسترس بودن فوق العاده با رسول خدا صلىاللهعليهوآله همسان بود و اين داستان اميرمؤمنان عليهالسلام به داستان حارث بن نعمان فهرى با پيامبر صلىاللهعليهوآله بسيار شبيه است. ماجرا از اين قرار است كه وقتى پيامبر صلىاللهعليهوآلهاميرمؤمنان عليهالسلام را به عنوان خليفه منصوب كرد، حارث نزد پيامبر صلىاللهعليهوآله رفت و گفت: اى محمد، و حضرت را (به عنوان رسول خدا نخواند و احترام نگذاشت و با كلامى خشن با ايشان سخن گفت) ما را فرمان دادى كه به يگانگى خدا و اينكه تو فرستاده او هستى گواهى دهيم و ما آن را پذيرفتيم. به ما فرمان دادى كه هر روز پنج بار نماز بگزاريم، فرمانت را شنيديم. دستورمان دادى يك ماه روزه بگيريم، گرفتيم. به ما فرمان حج دادى پذيرفتيم. به اين مقدار هم خشنود نشدى تا آنكه بازوى پسر عمويت را گرفته، بلند كردى و او را بر ما برترى بخشيدى و گفتى: هر كس من مولاى اويم اين على مولاى او است. آيا اين از طرف خودت است يا از طرف خداى عزوجل؟
رسول خدا صلىاللهعليهوآله سخنان او را شنيد و خشمگين نشد و فرمان برخورد يا زندانى كردن و كيفر دادن وى را صادر نكرد و با تندى با او سخن نگفت، بلكه در پاسخ وى فرمود: «سوگند به خدايى كه جز او خدايى نيست، اين فرمان، فقط از سوى خداست».
حارث كه از معاندان بود، به سوى شترش روان شد و گفت: خدايا اگر آنچه محمد
مىگويد حق است از آسمان بر ما سنگ فرو ريز و يا عذابى دردناك براى ما بفرست»(1).
اميرمؤمنان عليهالسلام همانند رسول خدا صلىاللهعليهوآله خون را محترم مىشمرد. به نقل مورخان، تمام كشتههايى كه در جنگهاى رسول خدا صلىاللهعليهوآله و در غير جنگهاى ايشان از مسلمانان و غير مسلمانان كشته شدند، آمارشان از هزار و هشت نفر تجاوز نكرد. كسانى كه شمار كشتگان را بيشتر دانستهاند، حداكثر جان باختگان دو طرف را هزار و چهارصد نفر دانستهاند. طبق تحقيق برخى محققان، در طول كمتر از پنج سال حكومت امام عليهالسلامدر سراسر گستره حكومت آن حضرت عليهالسلام، شمار مجرمانى كه مرتكب جرم شدند و مجازات مرگ برايشان در نظر گرفته شد، به بيش از يكصد نفر نرسيد. البته بايد كسانى را كه در جنگهاى سه گانه كشته شدند از اين شمار استثنا كرد.
روشن است كه جنگهاى آن حضرت عليهالسلام را دشمنان ايشان و افرادى كه بر حكومت شوريدند و در بصره، نهروان و صفين به جنگ وى آمدند، آغاز كردند. در عين حال امام عليهالسلامپس از پايان يافتن جنگ آنان را بخشود و همگىشان را آزاد گذاشت.
اميرمؤمنان عليهالسلام كسى را از تظاهرات و اعتصاب منع نكرد. و زمانى كه ايشان دستورى داد كه كوفيان را خوش نيامد، دكانهايشان را بستند. يك بار ديگر وقتى امام عليهالسلام يكى از قاضيان را كه بعضى مردم از عزل او ناراضى بودند، كنار گذاشت، مردم به تظاهرات پرداختند و امام عليهالسلام با آنان به بدى برخورد نكرد و پس از نصيحت، آنان را آزاد گذاشت.
1) . همان، ج 37، ص 136.
دو ماجراى فوق در تاريخ ذكر شده است.
امام عليهالسلام در مورد حقوق سخت احتياط مىكرد، لذا به يكى از قضات خود فرمان داد كه پيش از مراجعه به وى حق ندارد حدى يا حكم قصاصى جارى نمايد.
شيخ كلينى رحمهالله و ديگرى از سلمة بن كهيل نقل كردهاند كه گفت: «از على عليهالسلام شنيدم كه خطاب به شريح مىفرمود: در مورد افراد كه در دادن حقوق مردم، تعلل ورزيده و آن را به تأخير مىاندازند و اموال مردم را با رشوه دادن به قاضيان به حرام مىخورند، توجه كن و حقوق مردم را از آنان بگير و در اين مورد ملك و دارايى آنان را بفروش، زيرا من از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيدم كه فرمود: سستى مسلمان توانمند [در پرداختن حقوق مردم ]روا داشتن ستم بر مسلمانان است و كسانى كه داراى ملك، خانه و مال نيستند، تو را بر او سطلهاى نيست.
بدان تنها كسى مردم را از باطل باز مىدارد كه آنان را به حق وادارد. در سخن گفتن،
نگريستن و همنشينى بين مسلمانان با آنان همدلى و همراهى كن (به مساوات رفتار كن) تا دوست تو براى ستمگرى نسبت به آنان در تو طمع نورزد و دشمنت از عدالتت نوميد نگردد و در صورتى كه مدعى بينه داشت، سوگند بر ضد او را رد كن كه اين امر ابهامها را برطرف مىكند و داورى را استوارتر مىكند.
بدان كه مسلمانان نسبت به يكديگر عادل هستند، مگر آن كسى كه حد خورده، اما [از آن گناه] توبه نكرده، به گواهى دروغ دادن شهره يا مورد بدگمانى باشد. در مجلس قضاوتى كه خدا براى آن پاداش واجب ساخته و براى كسى كه به حق داورى كند، ذخيرهاى نيكو لحاظ شده، از خشمگين شدن و پرخاشگرى بر حذر باش.
بدان كه صلح در بين مسلمانان جايز است، مگر صلحى كه حلالى را حرام يا حرامى را حلال سازد. براى كسى كه مدعى است گواهى غايب دارد، مهلتى برايش در نظر بگير. پس اگر گواهانش را آورد، حقش گرفته مىشود و اگر آنان را حاضر نكرد، حكم را در مورد او
صادر كن. هرگز قصاص، حدى از حدود الهى يا حقى از حقوق مسلمانان را پيش از آنكه با من در ميان گذارى، جارى مكن و در مجلس قضا منشين، مگر آنكه غذا خورده باشى»(1).
چنانكه در منابع تاريخى آمده است، امام عليهالسلام در برابر قضا چنان منشى از خود نشان داد كه تنها درباره رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل شده است.
ابن اثير در تاريخ خود «الكامل» آورده است كه على عليهالسلام زرهى را نزد فردى مسيحى ديد، لذا با وى پيش قاضى منصوب از سوى خود شريح رفت و در كنار نصرانى نشست و با او همانند يكى از شهروندان خود به مخاصمه پرداخته، فرمود: «اين زره مال من است نه آن را فروخته و نه بخشيدهام». شريح به نصرانى گفت: در مورد آنچه اميرمؤمنان مىگويد چه مىگوئى؟ مسيحى گفت: اين زره، زره خودم است و اميرمؤمنان هم دروغگو نيست.
شريح رو به على عليهالسلام كرد و از او پرسيد كه آيا بينهاى دارى؟ على عليهالسلام لبخندى زد و گفت: بينه ندارم. شريح به نفع مسيحى حكم صادر كرد و او زره را گرفت و راه افتاد و على عليهالسلام به او مىنگريست. مرد مسيحى پس از چند قدم برگشت و گفت: گواهى مىدهم كه اين شيوه داورى، شيوه پيامبران است. اميرمؤمنان مرا نزد قاضى خودش مىبرد و قاضى او عليه خودش حكم مىكند. سوگند به خدا اين زره از آن توست اى اميرمؤمنان»(2). اين ماجرا به نحو ديگرى نيز نقل شده و مىتوان آن را در منابع فقهى در كتاب قضا ديد.
مردم و حتى دشمنان اميرمؤمنان عليهالسلام در روزگار حضرتش از آزادى اظهار رأى و نيز آزادىهاى ديگر برخوردار بودند. مورخان نقل كردهاند كه: «زمانى كه خوارج خروج كردند و بر امام خرده گرفته، او را تكفير مىكردند و مىگفتند: «حكمى جز حكم خدا
نيست» (به تعبيرامام عليهالسلام سخن حقى كه اراده باطل از آن شده بود) امام عليهالسلام چنانكه در روايت آمده است، با آنان برخورد بد نكرده، حتى حقوقشان را از بيت المال قطع نكرد. ياران امام عليهالسلام مىخواستند در آغاز كار با آنان بجنگند، اما امام عليهالسلام آن را نپذيرفت و فرمود: «اگر سكوت كنند رهايشان مىكنيم و اگر سخن بگويند با آنان احتجاج خواهيم كرد و اگر فساد ورزند با آنان خواهيم جنگيد».
اينكه امام عليهالسلام فرمود اگر سخنى بگويند با آنان احتجاج خواهيم كرد، يعنى موضوع نيازمند استدلال و محاجه است و تا زمانى كه مرتكب عملى مجرمانه نشوند، آزادند.
امام عليهالسلام حتى در جنگهاى خود رفتارى كريمانه داشت. نقل شده است: «معاويه و سپاه او در جنگ صفين آب را در محاصره خود در آوردند و ياران امام را از آب باز داشتند. امام عليهالسلامبه ياران خود فرمان داد كه آنان را از فرات دور سازند. سپاه معاويه گريختند و ياران امام عليهالسلام بر آب چيره شدند. وقتى آب به دست ياران امام عليهالسلامافتاد گفتند: به خدا به آنان آب نخواهيم داد. امام عليهالسلامنپذيرفت و به آنان پيغام داد كه نيازتان را به آب برآورده كنيد و براى رسيدن آنان به آب ايجاد مانع نكنيد، زيرا خدا به جهت ستمگرىشان، شما را بر آنان چيره ساخته است. وقتى ياران امام عليهالسلام به حضرتش گفتند: اى اميرمؤمنان، همانگونه كه آنان تو را از آب محروم كردند، آنان را از آن باز بدار، فرمود: نه، بين آنان و آب را باز بگذاريد، آنچه را كه نادانان انجام دادند، انجام نمىدهم»(1).
پيروى از پدر و جد(2)
امام حسين عليهالسلام در اين مورد به پدر خود اقتدا كرد و به سپاه حر كه براى جنگ با او آمده بودند، آب داد ولى هنگامى كه سپاه مقابل بر آب چيره شد، آب را بر وى و خانواده و
فرزندانش بست.
داستان شفقت و مهربانى اميرمؤمنان عليهالسلام نسبت به كودكان، ضعيفان، نيازمندان، بيوهزنان و يتيمان، از جمله يتيمان عمار، مشهور است. زمانى كه آن حضرت يتيمان عمار را ديد گريست و فرمود:
ما ان تأوّهت من شيء رزئت به *** كما تأوهت للأطفال في الصغر
قد مات والدهم، من كان يكفلهم *** في النائبات و في الأسفار و الحضر(1)«هرگز بر مصيبت و اندوهى، آه نكشيدم؛ آنسان كه بر يتيمان صغير آه كشيدهام.] دردا،[ پدرشان، كه در گرفتارىها و در سفر و حضر آنان را سرپرستى مىكرد، در گذشته است».
داستان رفتن وى در شبها به ويرانه براى ديدن آن فقير ناتوان و غذا دادن به او نيز مشهور است؛ ماجرايى كه پس از شهادت آن حضرت آشكار گشت، و آن، هنگامى بود كه فقير ويرانهنشين ماجرا را براى امام حسن و امام حسين عليهماالسلام نقل كرد.
ديگر نمادهاى شفقت و مهربانى آن حضرت، داستان بر دوش گرفتن مشك بيوهزن و بردن آن به خانه او و روشن كردن تنور و غذا دادن به يتيمان آن زن بود كه مشهور است(2). چنين مواردى در زندگى امام بسيار ديده مىشود كه تماما تأكيد دارد كه زمامدار بايد تا اين حد مردمى باشد و مردم تا اين حد از آزادى برخوردار باشند. بر اين اساس، شعار حكومت جهانى يك ميليارد مسلمان نيز از اينگونه است. اين ويژگىها و رفتار بزرگوارانه تنها و تنها از آن جهت است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله و على عليهالسلام به خدا و روز قيامت سخت ايمان داشتند و در مورد هر خرد و كلان از خدا پروا داشتند.
رسول خدا صلىاللهعليهوآله مىفرمود: «لو عصيت لهويت(1)اگر نافرمانى كنم سقوط خواهم كرد» و در دعاى خود به درگاه الهى عرضه مىداشت: «و لا تكلني إلى نفسي طرفة عينٍ أبدا(2)مرا به مقدار يك چشم بر هم زدن به خودم وامگذار».
اميرمؤمنان عليهالسلام نيز چنين بود. به سخن امام در نهج البلاغه بنگريد كه چگونه خوف از ستمگرى را با خوف از خداى سبحان پيوند داده، مىفرمود: «سوگند به خدا، اگر بر روى خار مغيلان، شب را به صبح آورم و در زنجير بسته بر روى زمين كشيده شوم، براى من دوست داشتنىتر از آن است كه در روز قيامت در حالى خدا و رسول او را ملاقات كنم كه بر بندگان ستم كرده باشم يا از متاع دنيا چيزى را به غصب گرفته باشم. چگونه براى نفسى ستم كنم كه شتابان به سوى نابودى مىرود و ماندگاريش در دل خاك طولانى است».
امام عليهالسلام سپس ماجراى زياده از سهم خواستن عقيل عليهالسلام از بيت المال را يادآورى كرده، مىفرمايد: «بارها به ديدنم آمد و سخن خود را تكرار كرد و من به او گوش كردم، آن سان كه پنداشت من دينم را به او مىفروشم و از راه خود جدا شده، پيرو راه او خواهم شد. لذا آهنى گداختم، سپس به بدنش نزديك كردم تا مايه عبرتش شود كه ناگاه بيمارگونه ضجهاى برآورد و چيزى نمانده بود كه از گداختگى آن بسوزد. گفتم: اى عقيل، زنان مويهگر به عزايت نشينند، آيا از آهن گداختهاى كه انسانى فقط براى بازى آن را گداخته، مىنالى، اما مرا به سوى آتشى مىكشى كه آن را خالق جبار از روى خشم برافروخته است؟ از آزار مىنالى و من از آتش ننالم؟ شگفت از آن كه شبى كسى با ارمغانى در ظرف سربسته و حلوايى كه آن را ناخوش داشتم، چنانكه گويى با زهر يا قى مارى خمير شده بود، نزد من آمد. گفتم: آيا اين هديه يا زكات و يا صدقه است؟ اينها بر ما حرام است.
گفت: نه زكات است و نه صدقه، بلكه هديه است.
گفتم: مادرت در سوگت بگريد! آيا از راه دين خدا آمدهاى كه مرا گول بزنى؟ نادانى يا
ديوانهاى و يا بيهودهگو هستى؟ سوگند به خدا اگر هفت اقليم و آنچه در زير افلاك آن است به من داده شود كه بخواهم با گرفتن دانهاى جو از دهان مورچهاى، خداى خودم را نافرمانى كنم، هرگز بدان تن ندهم و به يقين، دنياى شما نزد من از برگى در دهان ملخى كه آن را مىجود، بىمقدارتر است على را با نعمتهاى فانى و لذتهاى ناپايدار چكار؟ از به خواب رفتن عقل، زشتى لغزش به خدا پناه مىبريم و از او يارى مىجوييم»(1).
على عليهالسلام هديه را نمىپذيرفت، مبادا كه بندى براى به انحراف كشاندن ايشان از مسير احكام الهى باشد (گرچه امام به باريكى تار مويى نيز به انحراف كشيده نمىشود و همه اينها براى تعليم و تربيت ديگران است). به اين نامه او كه در نهج البلاغه و ديگر منابع آمده و در آن والى خود را سرزنش مىكند بنگريد؛ نامهاى كه اوج نظارت ايشان را بركارگزاران و واليان به نمايش مىگذارد تا دچار اندك انحرافى نيز نشوند.
زمانى كه امام عليهالسلام باخبر شد عثمان بن حنيف انصارى، كارگزار ايشان بر شهر بصره، به وليمهاى از سوى مردمى از بصره دعوت شده و آن را پذيرفته است، اين نامه(2)را به او نوشت: «به نام خداى بخشايشگر مهربان. اما بعد، اى پسر حنيف، به من خبر رسيده است كه يكى از جوانان بصره تو را به وليمه عروسى دعوت كرده است و تو شتابان رفتهاى. خورشتهاى رنگارنگ و كاسههاى بزرگ غذا برايت آورده شده است. من نمىپنداشتم كه تو حضور بر سفره قومى را بپذيرى كه نيازمندانش رانده و بر خوردارانش دعوت شده باشند. در آنچه مىخورى نيك بنگر، پس هرچه حلال بودنش براى تو مشتبه باشد، از دهان افكن، و آنچه كه از هر نظر يقين به پاكى آن دارى بخور. همانا براى هر پيروى
پيشوايى است كه به او اقتدا مىكند و از نور علم او فروغ مىگيرد. بدان كه پيشواى شما از دنيايش به دو كهنه جامه و از خوراكش به دو قرص نان بسنده كرده است. شما نمىتوانيد چنين باشيد، اما با ورع و مجاهدت و عفت و درستى خود مرا يارى كنيد. به خدا سوگند از دنياى شما اندك زرى نيندوختهام و از غنايم آن چيزى ذخيره نكردهام و عوض جامه كهنهاى كه دارم، جامهاى ديگر فراهم نكردهام.
آرى از هر آنچه كه آسمان بر آن سايه افكند، تنها يك فدك در دست ما بود كه گروهى بر آن بخل ورزيدند و ديگران (مراد خود حضرت است) سخاوتمندانه از آن دست كشيدند و خدا بهترين داور است. فدك و غير فدك را مىخواهم چه كنم؟ حال آنكه جايگاه انسان فردا گور است كه در تاريكى آن، همه اخبار دنيا قطع مىشود و گودالى است كه اگر گوركن آن را وسيعتر هم كرده باشد، سنگ و كلوخ آن را مىفشارد و خاك هاى انباشته روزنههاى آن را مىبندد. و من نفس خويش را با تقوا پرورش مىدهم تا در روز بيم بزرگ، به آسودگى بيايد و بر لبه لغزشگاه استوار بماند.
اگر بخواهم مىتوانم راهى به سوى صافى و پاكيزگى عسل و مغز گندم و جامه ابريشمى بجويم، اما بسيار بعيد است كه هوا و خواهش نفس بر من چيره شود و حرصم مرا به گزينش طعامهاى گوارا وادارد، در حالى كه شايد در حجاز يا يمامه، كسى باشد كه به قرص نانى اميد نداشته، هيچگاه طعم سيرى را نچشيده باشد. و بسيار بعيد است كه من با شكم پر از غذا بخوابم و گرداگرد من شكمهاى گرسنه و جگرهاى سوزان از تشنگى باشد، يا آنگونهاى باشم كه شاعر مىگويد: «همين درد براى تو بس است كه شكم پر بخوابى و گرد تو گرسنگانى باشند كه در آرزوى پوستى براى خوردن باشند».
آيا به اين دلشاد باشم و بسنده كنم كه مرا اميرمؤمنان خوانند، در حالى كه در سختىهاى روزگار با آنان همدرد و شريكشان نبوده، يا آنكه در سختى زندگى الگويشان نباشم؟ مرا به آن جهت نيافريدهاند كه همانند حيوان بسته در آغل كه تمام اهتمامش علوفهاش است، غذاهاى خوب به خود مشغولم نمايد يا همچون چهارپاى يلهاى باشم كه
خاكروبهها را مىكاود تا چيزى براى خوردن بيابد و شكم خودش از آنچه به دست آورده پر كند و از آنچه كه برايش در نظر گرفته شده و اينكه چرا پروارش مىكنند، غافل است.
هيهات كه بيهوده رهايم كنند يا ريسمان گمراهى را با خود كشيده، در سرگردانى، بىفكر، رهپويم. در بين شما كسى مىگويد: «اگر خوراك فرزند ابوطالب اين است، بايد ضعف و سستى او را از همآوردى با همآوردان و درگيرى با دليران باز دارد».
بدانيد كه چوب درخت بيابان سختتر است و درختان سبز و خرم، پوستى نازك دارند. شعله آتش گياهان صحرا توانمندتر و خاموشىاش ديرتر است. من و رسول خدا چونان دو تنه درختيم كه از يك ريشه برآمده باشد و نسبت به يكديگر همانند ساعد و بازوييم. به خدا سوگند اگر عرب يكجا و پشت به پشت يكديگر داده، عليه من همراه شوند، از آنان روى برنتافته و اگر فرصت به دست آيد سويشان (در شام) مىشتابم. به زودى تلاش خواهم كرد كه زمين را از وجود اين وارونه و پيكرْ سرنگون (معاويه) پاك سازم و خردْ خاكها را از درون دانههاى گندم چيده شده جدا كنم.
اى دنيا، از من دور شو، كه مهارت بر گردنت افكندم و خود را از چنگالهايت بيرون كشيدم و از دامهايت گريختم و از گام نهادن در لغزشگاههايت كه پيش رويم قرار دادى دورى گزيدهام. آن يلان و قدرتمندان را كه به بازى گرفته بودى و فريبشان دادى كجايند؟ مردانى را كه با زينت و آرايههايت فريفته و در گمراهى افكندى كجايند؟ آنان اكنون گروگان گورها و فرو خفته در لحدها هستند. به خدا سوگند اگر تو ديدنى بودى و وجودى محسوس داشتى، به سبب بندگانى كه با آرزوها فريبشان دادى و آنان را كه در پرتگاه افكندى، پادشاهانى را كه به نابودى كشاندى و به آبشخور بلا و سختى بردى - جايى كه نه محل فرود آمدن بود و نه راه باز گشتن از آن - حد الهى را دربارهات جارى مىكردم.
دريغا كه هر كس به لغزشگاهت گام نهد، خواهد لغزيد، و هر كس كه بر گردابت سوار شود، غرق خواهد شد و آن كه از دامت گريزان باشد، پيروز خواهد بود. كسى كه از فتنههايت سالم بماند چه باك دارد كه روزگارش تنگ شود؟ چرا كه دنيا در نظر او چون
روزى است كه رو به اتمام است. از من دور شو - به خدا سوگند - تسليم تو نخواهم شد كه بر من برترى گيرى و اختيار خويش به تو نسپارم تا هرجا كه خواهى بكشانى. سوگند به خدا - تا حضرتش چه خواهد و چه اراده كند - خويش را چنان بپرورانم كه چون قرص نانى بيابد، شاد گردد و از خورش به نمكى بسازد و چشمانم را آنقدر به گريستن وادار كنم كه اشكهايش خشك گردد و پايان گيرد، همانند چشمهاى كه آبش فرو رفته است.
آيا آنگونه كه حيوان چرنده از خوردن، شكمش پر مىشود كه به پهلو مىافتد و رمه گوسفند از علف و گياه سير شده، در حال بازگشتن به آغل خود است، على نيز توشه خود را خورده، به خواب رود؟ پس چشمش روشن اگر پس از سالهاى دراز به چهارپايى چرنده در گله همانند باشد! خوشا به حال آن كه واجبات پروردگارش را ادا كرده و در سختىها صبور باشد و شبانگاهان از خواب دورى گزيند يا آن كه هرگاه خواب بر او چيره شود، زمين را بستر و دست خود را بالش خويش سازد، در جمعى كه ترسِ بازگشت و رستخيز ديدگانشان را بيدار داشته و پهلوى از بستر برگرفته و لبهايشان به ذكر پروردگارشان جنبان است و به سبب فراوانى استغفار، گناهانشان پراكنده و ناچيز گشته است «ايشان حزب خدايند آرى، حزب خداست كه رستگارانند». پس اى پسر حنيف، از خدا پروا بايد و به چند قرص نان خود بسنده كن تا از آتش رهايى يابى.
در اينجا توصيف يكى از ياران امام عليهالسلام از آن حضرت را نقل مىكنيم. مورخان آوردهاند كه: «معاوية بن ابى سفيان به ضرار بن ضمره (از شاگردان امام عليهالسلام) گفت: على را براى من توصيف كن. ضرار گفت: مرا از اين كار معاف دار. معاويه گفت: بايد او را توصيف كنى.
ضرار گفت: اگر ناچار به توصيف اويم پس ]گوش دار و] بدان كه او - به خدا سوگند - دست نايافتنى و سخت توانمند بود و سخنش فصلالخطاب و آخرين سخن را مىگفت، داورىاش به داد بود و چشمههاى دانش از همه سوى او مىجوشيد و حكمت از اطرافش
زبان مىگشود. از دنيا و آرايههاى آن گريزان و با شب و تاريكى آن انس داشت. بسيار مىگريست و پر مىانديشيد. از جامهها، خشن آن و از غذا درشت آن را دوست مىداشت. در بين ما همچون يكى از ما بود، هرگاه از او مىپرسيديم، پاسخمان مىداد و چون مىخوانديمش اجابتمان مىكرد و هر وقت از وى خبرى مىجستيم آگاهمان مىكرد. سوگند به خدا، با همه نزديكى او به ما و نزديكى ما به او، از هيبتش توان سخن گفتن با وى نداشتيم. دينداران را بزرگ مىداشت، نيازمندان را به خود نزديك مىكرد، قدرتمند در باطلكارىِ خود، بدو طمع نمىكرد و ناتوان از عدالتش نوميد نمىشد.
اى معاويه، خدا را گواه مىگيرم، زمانى، در حالى كه تاريكى شب همهجا را فرو گرفته بود و ستارگانش غروب كرده بودند، او را ديدم كه محاسن خويش را در دست گرفته و چونان مارگزيدهاى به خود مىپيچيد و بسان غمزدهاى مىگريست و مىگفت: اى دنيا، غير من را بفريب، آيا خود را به من مىنمايى و نسبت به من اشتياق مىورزى؟ هيهات كه تو را سه طلاقه كردهام كه از آن بازگشتى نيست. عمرت كوتاه، عيشت اندك و ارزشت بىمقدار است. آه از اندكى توشه راه، دورى سفر و وحشت (بىهمسفرى) راه.
معاويه گفت: خدا رحمت كند ابوالحسن را كه به خدا چنين بود. آنگاه از ضرار پرسيد: چقدر در از دست دادنش غمگينى؟ ضرار گفت: اندوهم بر او همانند اندوه مادرى است كه فرزندش را در دامانش سر ببرند، پس اندوه او پايان نمىگيرد و غمش آرام نمىشود»(1).
موارد ديگرى از شخصيت و حكومت امام عليهالسلام و نيز مردم زمان حضرت در تاريخ ثبت شده كه دوست و دشمن بر آن گواهى داده است و در اينجا به اين مقدار بسنده مىشود.
سخن آخر اينكه در مسير نهضت اسلامى كه - به خواست خدا - به حكومت يك مليارد مسلمان خواهد انجاميد و تمام مردم را به راه راست هدايت خواهد كرد، توجه دادن به
1) . كشف الغمه، ج 1، ص 77.
اين نكته ضرورت دارد و آن، اينكه بايد همه جهانيان بدانند كه اسلام تنها محرك تودهها براى از بين بردن تمام گونههاى استعمار و استثمار و تسلط كفار است. دستاندركاران نهضت اسلامى بايد بدانند كه تنها راه نجات افغانستان و ديگر كشورهايى كه در چنگال كمونيستهاى روسى يا چينى گرفتار هستند و نيز رهايى فلسطين، اريتره، مورو و ديگر مسلمانانى كه تحت سيطره كافران غربى اعم از: امريكا، بريتانيا، فرانسه و جز آن هستند، تنها در سايه اسلام ممكن است. آينده اسلام همچون گذشته آن است، بدين معنا كه در گذشتهها پشت سر هر نهضتِ آزادىبخش كه در جهان اسلام رخ داده، دين اسلام قرار داشته است و مسلمانان مجاهدانِ در راه خدا بودند كه با برخوردارى از قدرت و پايدارى برآمده از اسلام، كشورهاى اسلامى را از دست كافران و استعمارگران آزاد كردند.
آرى، شمارى از نويسندگان كه اختيار زمام خود را به استعمارگران سپردهاند و زرق و برقِ شرق و غرب، هوش از سرشان ربوده، از قدر و منزلت اسلام كاسته، مىپندارند كه اسلام تنها اعتقاد و مسجد است و با خدا و سراى ديگر مرتبط است. اينان مثل مشهور غربى را باور دارند كه مىگويد: «دنيا را به دنياداران سپار و آنچه به خدا ارتباط دارد به او». اين سخن و انديشه و باور در حالى است كه اسلام، امور مادى و معنوى و دنيا و آخرت را يكجا براى مردم مىخواهد.
تاريخ، شمارى از علما را معرفى مىكند كه در قيامها و نهضتهايشان از نيروى محرك اسلام برخوردار بودند و لذا توانستند كشورهاى اسلامى را از دست دشمنان بيرون آورند كه مىتوان به عنوان مثال از: سيد محمد مجاهد، ميرزاى شيرازى بزرگ، آخوند خراسانى، ميرزاى شيرازى دوم، سيد حسين قمى، سيد ابوالحسن اصفهانى، ميرزا محمد حسين نائينى، سيد محمد كاظم طباطبائى، سيد عبدالحسين شرف الدين، سيد جمال الدين اسد آبادى، سيد ابوالقاسم كاشانى، نواب صفوى و ديگر علماى مسلمان نام برد. همانهايى كه
موجب بيدارى جهان اسلام شدند و قيام كردند و بنيانهاى نجات مسلمانان را پى نهادند، صرف نظر از اينكه عدهاى از آنان دست به عمليات نظامى زدند و برخى كار فرهنگى كردند يا مواردى جز آن.
خود شاهد بوديم كه آزادىخواهانى كه از طبقه عالمان و پيروان صادق آنان - كه به سوى اسلام فرا مىخواندند - نبودند، در واقع مزدوران استعمار بودند، از قبيل: آتاتورك، پهلوى پدر و امان الله خان، عبدالناصر، ميشل عفلق، عبدالكريم قاسم و امثال آنان، از جمله: بعثىها، كمونيستها، ملىگراها و دمكراتهاى غربى و جريان فكرى جايگزين، كه تلاش كردند اسلام را به حاشيه برانند، سپس از جامعه دور كنند. پوشيده نيست كه تمام جريانها و افراد ياد شده در جهان اسلام مورد آزمايش قرار گرفته، تنها ارمغان آنان براى كشورهاى اسلامى، عقبماندگى بود و ميهن را دچار تفرقه و ويرانى كردند، چه اينكه چندگونگى فكرى، اختلافات اعتقادى و گسترش وابستگى به شرق عامل پراكندگى و عقبماندگى است و نتيجه دور شدن از اسلام، شكست قطعى است؛ چيزى كه از نظر تاريخ، ثابت شده است و دلايل آن، واقعيت موجود است. به عنوان مثال بيش از پنجاه سال است كه فلسطين از دست رفته است و تمام جايگزينهاى اسلام نتوانستند حتى يك وجب از آن را آزاد سازند.
رسول خدا صلىاللهعليهوآلهفرمود: «المؤمن لا يلدغ من جحر مرتين(1)مؤمن از يك سوراخ دو بار گزيده نمىشود». ممكن است گفته شود كه جريانهايى با انگيزه رهايىبخشى به خودشان ايمان كامل دارند و در عين حال از يك سوراخ هزاران بار گزيده مىشوند. ترديدى نيست كه گروههايى مسلمان هستند، اما سخن در اين است كه ايمان كامل جز با قرار گرفتن در راه
اسلام تحقق نخواهد يافت.
1) . بحار الأنوار، ج 19، ص 346.
مىتوان با قاطعيت گفت: اگر انقلاب فلسطين، انقلاب افغانستان، انقلاب فيليپين، انقلاب اريتره، انقلاب عراق عليه حاكمان طاغوت استعمارگر و مزدوران آنان و نيز انقلابهاى پنهان در ديگر كشورهاى اسلامى كه استعمار به طور مستقيم يا غير مستقيم بر آن سرزمينها حكومت مىكند، به روش اسلامى كه در اين كتاب ذكر كرديم - يعنى برنامه حركت اسلامى كامل با قرار دادن اصل شورا و قوانين اسلامى به عنوان اساسنامه حركت و در نظر گرفتن حكومت يك مليارد مسلمان بر پايه برادرى صادقانه اسلامى به عنوان هدف - عمل كنند حتما به پيروزى خواهند رسيد. در اين معنا خداى متعال مىفرمايد:
«إِن تَنصُرُوا اللَّهَ يَنصُرْكُمْ وَ يُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ...»(1)اگر خدا را يارى كنيد، خدا شما را يارى خواهد كرد و گامهايتان را استوار خواهد ساخت.
«إِن يَنصُرْكُمُ اللَّهُ فَلاَ غَالِبَ لَكُمْ»(2)اگر خدا شما را يارى كند، كسى بر شما پيروز نخواهد شد.
از خداى متعال هدايت، توفيق و پيشرفت درخواست داريم و اينكه ما را از كسانى قرار دهد كه دين خود را به وسيله آنان يارى مىدهد، آمين.
اميرمؤمنان عليهالسلام فرمود: رسول خدا صلىاللهعليهوآله در عهدى، پس از بيان مطالبى آوردهاند:
اى پادشاه مملوك، به يادآور حالتىكه در آن بودى و به آنچه رسيدهاى بنگر و آنچه ماندگار است براى خود فراهم آور و به آنچه كه بوده بر آنچه خواهد آمد استدلال كن و نخست خويش را نصيحت نما [و براى آن خيرخواه باش]، سپس به كار اطرافيانت بنگر و آنچه را كه به نفع يا بر ضد توست بشناس. براى انسان چيزى رساناتر از اعمالى نيست كه پيش خدا دارد و آنچه از خود بر جاى نهاده است. در امر خاصگانت تقواى الهى در پيش گير و مراقب بارى باش كه بر دوشت نهاده شده است و خدا را كه رفعتت بخشيده فروتنانه بندگى كن، زيرا فروتنى سرشت بندگى است و تكبر اخلاق پروردگارى.
مبادا مرتبه و مقامى كه در پى آن هستى و از آن تو نيست تو را از ميانهروى دور كند و نعمتهايى كه خدا به تو داده از بزرگداشتن حقش به سركشىات وا دارد، زيرا [انجام و ايفاى] حق او بر عظمتت مىافزايد. چنان نباش كه پندارى به جهت كرامتى كه خداوند براى تو مقرر فرموده، چيزى از واجباتش را از تو برداشته و تو شايسته آن گشتهاى كه دشوارىها[ى بندگى و فرمانبردارى] را از دوش تو برگرفته است و در نتيجه، در درياى
تمايلات نفسانى و هوسها غوطهور گردى، چه اينكه اگر چنين كنى گناه آن را بر دل خود هموار كرده، ناچيز خواهى شمرد و زنگار آن بر دلت خواهد نشست و فرجام آنچه كه از كارهايت فوت شده نكوهيده خواهد گشت. بنابراين، قدر خود را بدان و آنچه به سويش خواهى رفت بشناس و چنانكه شايسته آن است به ياد داشته باش و قلب خود را به اهتمام ورزيدن به آن آشنا كن، زيرا كسى كه به چيزى اهميت بدهد، آن را بسيار ياد مىكند.
در آنچه انجام مىدهى بسيار بينديش و در آنچه جمع مىكنى درنگ كن كه چه كسانى در آن با تو شريكند، چرا كه در نهايت از اجل پيشى نخواهى گرفت (از آن رهايى نخواهى يافت) و قيامت پشت سر تو فرا مىرسد. آنچه را كه انجام آن حقى است بر تو، چيزى از لذتهايى را كه برايت حلال است، از تو باز نمىدارد، در صورتى كه از ميانهروى در آنچه كه تو را بسنده است درنگذرى و به زيادهخواهى كه نفع آن به تو نمىرسد و از آن بىنيازى، نگروى، چرا كه در اين صورت، چيزى را بر دوش مىكشى كه بهرهات از آن، جز ديدن نيست و سودش براى غير توست پس بر توست كه در آن آرزو كوتاه كنى و از فرجام آن، سخت بيمناك باشى.
اى پادشاه مملوك، بنگر كه پدرانت كجايند؟ شاهان و شاهزادگانى كه دشمنانت بودند كه از زمان وجود دنيا، به خوردن آن پرداختند كجايند؟ [بدان] كه پسمانده آنان را مىخورى و آنچه را كه آنان اداره مىكردند، اداره مىكنى. آن گنجها كه جمع كردند و بدنِ برخوردار از نعمتشان كجاست و فرزندانشان كه گرامى داشته مىشدند؟ آيا بىبازماندهتر و كميادتر از آنان مىبينى؟ به ياد آر زمانى كه اميد داشتى اگر خدا به تو احسان كند [ديگران را ]از آن احسان برخوردار كنى. و مبادا هواى نفس بر تو چيره شده از بهرهات [براى آخرت] محرومت سازد. و مهربانيت بر فرزند تو را بر آن ندارد كه دنبال جمعآورى چيزى براى آنان باشى كه قضاى خداوندى عليه آنان و خواست خدا را بر رسيدن آن قضا بر آنان باز
نگرداند و در اين صورت خود را براى ديگران هلاك خواهى كرد و براى آسايش كسى كه در تو نخواهد نگريست و لذتها و خوشىهاى كسى كه در رنج تو رنجه نشود، خود را به رنج خواهى افكند. به ياد مرگ و مصيبتهايش كه ناگهان سر مىرسد باش و از ناگهان رسيدن بدبختىهاى آن و از آنچه كه فرود آمدن آن بر تو شتابان است، خود را ايمن نبين.
زوال و چرخش دنيا و تغيير حالتهاى روزگار را كه نسبت به خود و غير خود ديدهاى بسيار ياد كن. تو اكنون در معرض سخن (نكوهش يا ستايش) مردم هستى، در حالى كه خود بر پادشاهان، خرده گرفته و آنان را نكوهش مىكردى [؛ همانهايى] كه مىكشتند و جبروت داشتند، بر رعيت فخر مىفروختند، در قدرتنمايى شتاب داشتند، در كيفر كردن از حد مىگذراندند بخشودن و رحمت را ناديده مىگرفتند، بدى را ملكه خويش قرار داده بودند، چيرگىشان با پستى و لئامت همراه بود، بر زيردستان جفا روا مىداشتند، در امر آخرت خود كمتر درنگ مىكردند، از مرگ سخت غافل و به شهوات، بسيار راغب بودند.
كمتر از گناهان خود ياد مىكردند و به انتقام الهى اندك مىانديشيدند. از عبرتها كمتر بهره مىجستند، براى ديگران (كسان و بستگان) آرزوى دراز داشتند و از فراز و فرود و تجارب روزگار كمتر پند مىگرفتند. به گرفتن راغب بوده، در دادن [حقِ] واجب دستتنگى مىورزيدند. بر ضعيفان، روزگارى دراز [به بلنداى روزگار حكومتشان] سنگدلى و بىرحمى روا مىداشتند، نسبت به خاصگان خود ايثار داشته و همه چيز را براى خود مىخواستند. [بر كارهاى نزديكان،] چشمپوشى كرده و به اصرار [بر گناه] مداومت داشتند. از آنچه كه براى آن آفريده شده بودند، غافل شده، آنچه را بدان فرمان يافته بودند سبك مىشمردند و مسئوليتى كه بر دوش داشتند تباه مىكردند.
حال خردهگيرى و نكوهش تو از آنان و زشت شمردن كارشان، براى خيرخواهى و نصيحت است يا اينكه وضعيتشان مطلوب و خواسته توست؟ پس اگر از سر نصيحت و خيرخواهى است، اكنون تو به نصيحت خويش سزاوارترى و اگر از روى اشتياق و خواستن آن حالتها باشد، آيا خود را از خشم خدا در امان مىدانى؟ پناهگاهى محكم و
رخنهناپذير دارى كه تو را از عذاب خدا ايمن دارد؟ با برخوردارى از نعمت خدا از نيل به رضامندىاش بىنياز شدهاى؟ با كرامتش در ميدان خشمش گام نهادى و بر نافرمانىاش پاىورزى كردى؟ گريزگاهى دارى كه تو را از او در امان مىدارد؟ پروردگارى جز او دارى كه بدو پناه برى؟ توان تحمل غضب او را دارى؟ يا اينكه اميدوارى كه دست روزگار، تو را از حيطه قدرت و حكومت خدا برآورده به حيطه قدرت ديگرى درآورد؟
پس در اين امور، براى [فرجام خوش] خويش بنگر و در آن بر اساس عقل و همّ [و دغدغه]ات عمل كن و عملت را بسيار بر قلب (خرد) خود عرضه بدار و بدان كه مردم، چنان در امر [و رفتار] تو مىنگرند كه تو در امر همگنان پيشين خود مىنگرى و دربارهات همان مىگويند كه درباره گذشتگان مىگويى. [نيك] بنگر كه كجايند پادشاهان؟ و آنچه را كه اندوختند و مايه نكوهيدگىشان شد و سخنها دربارهشان برانگيخت كجاست؟ چه چيزى از آن اندوختهها را با خود بردند و چه چيزى را براى بازماندگان بر جا نهادند؟ پس در حال خود و حال همگن تو كه پيش از تو بود و آنچه گرد آورد و اندوخت، تفكر كن [و بنگر ]آيا آن گنجينهها - آن هنگام كه خدا اراده كرده از دست آن شاه در آورد - در دست او ماند؟ و آيا اگر خدا اراده كند كه امر را به سوى تو بگرداند، حال آنكه گنجينهاى نداشته
باشى، تو را زيان مىرساند؟
پس مبادا بپندارى كه گنجينهها تو را سود خواهد رساند و به آنچه براى فردايت بدان اميد دارى، امروز دل مبند [و آن را براى فردا بيندوز]، بلكه بيش از هر چيز اين گنجينهها را بدفرجام و ترسناك بدان و اعمال صالح و اعتقاد ناب محكمترين و محبوبترين گنجينهها و پر فايدهترينشان نزد تو باشد، چه اينكه اگر ميل خود را بدين سو بگردانى و از جز آن بگسلى، دغدغه و اندوهت كم، زندگىات گوارا و خاطرت آسوده گردد. و [چنان باش كه] پارسايى مايه روشنى چشمت و آثار صالح برايت برتر از چشم روشنى به دوستان باشد.
در آنچه جمع مىكنى و آنچه انفاق مىكنى ميانهرو باش. و مبادا كه جمع كردن فراوان [مال] حرام را قدرت بدانى و دَهش بسيار را در غير حق، بخشندگى شمارى! چرا كه چنين
روشى سبب اجحاف و ستم متقابل، در دو مورد مىشود.
قدرت و بخشندگى آن است كه هواى خود را مهار كنى و بخشندگى نفس آن است كه آنچه تو را روا باشد بستانى و آنچه بر تو واجب است بدهى. در اين امر از دانش خويش سود بر و از امور ديگران كه ديدهاى پند گير و خويشتن را در امورى كه به آن اندر و از آن بيرون مىشود، بازخواست كن؛ بازخواست كسىكه مىخواهد ميان خويش و خدا و مردم به انصاف داورى كند و جاى هيچ عذرى براى خود نگذارد، كه براى فرمانبردارى هوى و گرفتارى در ورطههاى نابودى هيچ عذرى پذيرفته نيست، پس [بدان كه ]هوس زودگذر لذتبخش است و فرجامى وخيم دارد.
مهر و محبت و نيكى به رعيتت را در دلت جاى ده و همچون جانور درندهاى نباش كه پىجوى لغزشها و اشتباهات آنان باشى و آن را غنيمت شمرى زيرا آنان در نَسب برادران و در آفرينش همگنان تو هستند، لغزش از آنان صادر مىشود و اشتباه بر آنان عارض مىگردد و خطا و عمد از سوى آنان سر مىزند، پس، از عفو و گذشت، آن مقدار شامل حال آنان كن كه دوست دارى آن كه بالاتر از تو و آنان است، شامل حال تو كند. خداوند تو را به وسيله آنان مىآزمايد و زمام كارشان را به تو داده است و با علاقه به عدل، گذشت و رحمتى كه به تو شناسانده، حجت را بر تو تمام خواهد كرد.
مبادا ترك محبت او را سبك شمرده، با وى از در جنگ درآيى! كه تو را توان تحمل كيفر او نيست و از رحمت و گذشت او بىنياز نيستى. هرگز براى كيفر دهى شتاب مكن و به اقدامى كه از آن گريزگاهى توانى يافت عجله نكن و هرگز مگو: من اميرم و هرچه خواستم انجام مىدهم، زيرا اين پندار، شتاب در نابود كردن عمل است و هرگاه مغرور و شيفته وضعيت خود شدى و احساس عظمت كردى و نخوت و خود بزرگبينى به تو دست داد و بر زير دستان قدرت يافتى، به ياد قدرت عظيم خداوند بر خويش باش و به
مرگ و پس از آن بينديش، زيرا اين كار از غرورت مىكاهد و از خود برتربينىات باز مىدارد و آنچه را كه از وجودت بزرگ مىپندارى، در ديدگانت بىمقدار مىكند.
مبادا در عظمت خدا با او مباهات كنى و در جبروتش خود را همانند حضرتش دانى و در ملكش با او از در لاف زدن درآيى، زيرا خداوند خوار كننده هر جبار و ذليل كننده هر بزرگپندار است. ميان خود و كسانت از سويى و مردم از سوى ديگر انصاف روا دار و ستم نورز، زيرا هر كس كه بر بندگان خدا ستم ورزد، خدا دشمن او خواهد بود و هر كس را كه خداوند دشمنش باشد تا وقتى كه وى را از بن بركند، با او در جنگ خواهد بود. هيچ چيز چون اصرار بر ستمگرى، نعمت را دگرگون نمىكند و كيفر را شتاب نمىبخشد. زيرا خدا فريادخواهى همه ستمديدگان را پاسخ مىدهد و خدا دشمن ستمگران است و هر كس را كه خدا با او دشمنى كند در دنيا و آخرت نابود خواهد شد.
بايد محبوبترين امور نزد تو، ميانهترين كارها در راه حق و فراگيرترينشان در اطاعت پروردگار و خشنودى تودهها باشد، خشم تودهها خشنودى خاصگان را و خشم خاصان خشنودى تودهها را بىاثر مىكند. هيچكس چون خاصگان نيستند [، چرا كه ]بار سنگين مالى بر والى بيشتر است و در گرفتارىها كمتر به يارىاش مىشتابند و به هنگام خشمگين شدن انصاف نمىدارند و خواسته و توقعشان فزونتر و به هنگام عطا و بخشش اندك سپاسند و كم عذرپذيرتر به وقت ندادن و در گرفتارىها ناشكيباترند، در حالى كه به سامان آمدن كار زمامداران و قدرت پادشاه و خشم دشمن، به وجود تودههاست.
بايد دوستىات با آنان تا زمانى باشد كه تو را اطاعت كنند و پيرو فرمانت باشند. و نكوهيدهترين افراد رعيتت نزد تو، كسى باشد كه بيشتر در پى يافتن عيب ديگران است، چرا كه مردم معايبى دارند كه تو به پنهان داشتن و ناخشنودى از آشكار شدن پنهانىهاى آنان سزاوارترى. اقدام در مورد آنچه ظاهر گشته بر توست و خدا در آنچه از تو پنهان مانده داورى مىكند. آنچه براى خود نمىپسندى براى ديگران مپسند. و كاستىها [و نكوهيدگىهاى مردم] را بپوشان تا آنچه كه پوشيده بودنش را دوست دارى خدا بر تو
بپوشاند و گره كينهها را نسبت به مردم بگشا و اسباب هر تنش را نسبت به ايشان بگسل. مرتكب كارى شبههناك مشو و در تصديق گفتار سعايتگرى مشتاب، زيرا سعايت كننده، فريبكار است، هرچند سخنش خيرخواهانه باشد. و مبادا با بخيل مشورت كنى، چرا كه تو را از بذل و عطا باز مىدارد و با حريص مشورت منما، زيرا تو را از فقر مىترساند و آن را براى تو مىآرايد و ترسو را به مشورت مگير كه امور را بر تو تنگ مىسازد، چه اينكه بخل و ترس و حرص خويى است فراهم آمده از سوء ظن به خدا.
و بدان كه بدترين وزيران و آنان كه به دستگاه تو درآمدهاند، همانانى هستند كه وزيران اشرار بوده، با آنان مراوده داشتهاند؛ همانهايى كه در گناهان شريك اشرار بودند و هماره در كنارشان مىايستادند. پس آنان را در كار خود داخل مكن و - آنگونه كه در دولت آنان شريك شدند - در دولتت شريكشان مگردان. مبادا ظاهرشان شيفتهات كند كه آنان برادران ستمگران و مددكارانِ گناهپيشگانند و گرگان هر [عرصه] طمع[ورزى]اند و تو در ميان مردم، جايگزينى براى آنان خواهى يافت؛ كسانى كه شناختى برتر از اينان دارند و خيرخواهتر از آنانند؛ همانهايى كه امور را كاويده و زير و رو كرده، بدىهاى آن را ديده و شناختهاند و به آنچه از آن امور برايشان گذشته، به ديده اهتمام نگريستهاند؛ آنان كه هزينهشان برتو سبكتر و يارىشان براى تو بهتر و نسبت به تو مهربانترند.
پس از اين جماعت، خاصگانت را برگزين كه همنشينان خلوتت و همراه حضور در جمعت باشند. وانگهى گرامىترينشان نزد تو گوياترينشان به حق باشد و با رعيتت بيشتر به انصاف رفتار كند و در آنچه تو را خوش نيايد كمتر با تو گفتگو كند و به راستگويان و پرهيزگاران و خردمندان و ارجمندان وابستهتر باشد.
و نكوهيده و مبغوضترين كسان و وزيرانت نزد تو كسى باشد كه تو را به جهت كارهايت بيشتر ستايد، زيرا ستايش زياد، مايه زيادتى تكبر شده، به غرور نزديك مىكند. و بسيارى از سخنها كه به دروغ آميخته است، سخنى است كه براى پيراسته نشان دادن سلطان بيان مىشود، زيرا در اين زمينه حريم حق رعايت نشده، به تفريط كشيده مىشود.
و مبادا كه نيكوكار و بدكردار نزدت يكسان باشند، چه اينكه اين روش، نيكوكاران را در كار نيكشان بىرغبت و بدكاران را در بدكارىشان، آموزش مىدهد (راغب مىكند).
و بدان كه هيچ چيزى چون حسن ظنِ والى نسبت به رعيت، او را به نيكى در حقشان و كاستن از هزينهاى كه بر آنان است، و نيز كاستن از مجبور كردنشان [بر كارى] وا نمىدارد. پس در تمام آن [چه بيان شد] بكوش تا نسبت به رعيت به حسنظن دست يابى زيرا حسن ظن به رعيت، دغدغههاى فراوانى را از تو مىزدايد. و بهترين كسى كه سزاوار برخوردارى از حسن ظن توست، از اهل خيرى است كه به نيكى از آزمونت برآمده باشد، و بدگمانىات نسبت به كسى باشد كه به نيكى از آزمونت برنيامده باشد، پس جايگاه خوشگمانى و بدگمانىات را بدان و مبادا كه سنت نيكى را درهم شكسته، آن را براندازى كه پيش از تو صالحان، بدان روى كرده و الفتها بر محور آن گرد آمده و توده مردم بر اساس آن سامان يافته باشد.
و مبادا بدعتى پايه نهى كه به چيزى از سنتهاى عدل كه پيش از توپى نهاده شده خدشه زده، زيان رساند كه در آن صورت، اجر آن براى پايه گزارش بوده و وزر و وبال آنچه از آن سنت نقض كردهاى بر تو خواهد بود. براى تثبيت سنت عدل در جايگاهش و برپا داشتن آن بر اساس آنچه مردم بدان به صلاح و صلح آمدهاند، بسيار به گفتگوى با عالمان و مناظره با فرزانگان بپرداز، زيرا سنت صالح از اسباب حق است كه بدان شناخته مىشود و راهنماى اهل آن به سوى طاعت خداست.
بدان كه مردم پنج گروهند كه با وجود يكديگر كارشان به سامان مىآيد: پس، از آنان سربازانند، و از آنان مددكاران والىاند، از قبيل: قاضيان، كارگزاران، دبيران و جز ايشان، و از آنان، خراج گزاران زميندار و جز ايشانند، و از آنان بازرگانان و صنعتگرانند، و از آنان، طبقه فرودستند كه نيازمندان و مسكينان [جامعه]اند.
پس، سربازان - به اذن خدا - دژ رعيت، وزير و مملكت و مايه عزت اسلام و امنيت هستند. و سربازان را قوام و استوار نباشد، مگر به آنچه كه خداى متعال از خراج و فىء قرار داده است و به وسيله آنان، بر جهاد با دشمنان خود، نيرو مىيابند و در به صلاح آوردن خود و كسانشان بر آن تكيه دارند.
و سربازان و خراجگزاران قوام و استوارى نيابند، مگر به وجود قاضيان و كارگزاران و دبيران كه اينان به امورشان پرداخته، منافعشان را گرد مىآورند و براى امور خاص و عام آنان مورد اعتماد هستند. و اينان نيز جز به بازرگانان و صنعتگران قوام و استوارى نيابند، چرا كه از توليدات آنان استفاده مىكنند بازار بازرگانان به وجود اينان رونق مىيابد و اين گروهها را از پرداختن به صنعتگرى و كارهايى كه از عهدهاش بر نمىآيند، بىنياز مىكنند. و [ديگر،] طبقه فرو دست جامعه، از نيازمندان و مسكينانند كه به نياز به خلق آزموده مىشوند و خدا براى هر يك از اين طبقات گشايشى دارد و هر يك از اينان بر فرمانروا حقى در خور دارند و فرمانروا تنها با كوشش و مدد جستن از خدا و ملزم ساختن خود به اداى آن، از عهدهاش بر خواهد آمد خواه آن كار با تملايلاتش سازگار باشد يا نه.
كار [سرپرستى] سربازانت را به كسى بسپار كه از نظرت بردبارترين، عالمترين، سياستمدارترين و خوشاخلاقترين مردم باشد؛ كسى كه دير خشمگين مىگردد و شتابان عذر مىپذيرد، نسبت به ضعيفان رأفت ورزيده، زورمندان را به ستوه نياورد؛ خشونت، او را بر نينگيخته، ناتوانى از پايش در نياورد. با اهل عفت، دين و خوشسابقهها و دليرانشان بپيوند كه اينان جامع بزرگوارىها و شعبهاى از عزت هستند و راهنما به خوشگمانى به خداوند و ايمان به اويند. و آنگاه چون پدرى كه كارهاى فرزندش را مورد توجه قرار مىدهد، كارهايشان را مورد توجه قرار ده. آنچه كه به آنها مىدهى در نظرت بزرگ جلوه نكند و لطفى را هم كه به آنان مىنمايى در نظرت حقير ننمايد، زيرا هرچه از تو به آنان
برسد، هرچند اندك باشد باز برايشان سودمند است. به سبب توجه به كارهاى بزرگ آنان، از پرداختن به كارهاى كوچكشان غفلت مورز، زيرا كار كوچك خود جايگاهى دارد كه از آن بهره برده مىشود و كارهاى بزرگ نيز جايگاهى دارند كه از آن بى نيازى نيست.
اينان برگزيدهترين رعيتت نزد تو باشند و از برترين منزلت در پيشت برخوردار گردند، در يارى به آنان سنگ تمام بگذار و به مقدارى كه برايشان لازم است ببخش تا نيازشان و نياز خانوادهشان را تأمين كند و در نتيجه، فارغ از هر دغدغهاى، تمام همت خود را در جهاد با دشمن خلاصه كنند. مكنونات قلبى خود نسبت ايشان، مبنى بر برگزيدنشان و گرامى داشتنشان و نيك مراقبت كردن از ايشان را به آنان اعلام دار. با لطف، دلهايشان را جذب خود كن، زيرا برترين مايه روشنى چشم زمامداران فراگير شدن امنيت در شهرها و ظهور علاقه سپاهيان است و چون چنين گشتند، دلهايشان سالم، نگرششان درست خواهد گشت و در پشت سر فرماندهانشان با استوارى كامل قرار خواهند گرفت.
سپاهت را به غنايمشان موكول مكن و هرگاه غنيمتى بود از نزد خود عطيهاى بر آنان جارى گردان تا بدين ترتيب، ايشان را بر انگيزانى كه براى مانند آن (غنيمت يا جنگ) ترغيب شوند و هيچ توان و قدرتى جز به قدرت و توان خداوند نيست. دلاوران را به هر احسانى ويژه ساز و با ستايش نيك، نگاهشان را به ژرفاى داشتههايشان بگستران و از يكايك آنان جويا و دليرىهايشان را در هر ميدان متذكر شو، زيرا اين كار دلير را به جنبش مىآورد و ديگران را تشويق مىكند. با همه اينها ديدهبانانى امين و راستگو برايشان بگمار كه به هنگام جنگ در كنارشان باشند [و آنان را زير نظر گيرند] و مبارزات هر كدام را آنگونه برايت گزارش كنند كه گوئى تو خود شاهد آنها بودهاى. حق هر كس را چنانكه درخور است در نظر بگير و هرگز مبارزه كسى را براى غير او به حساب نياور و او را كمتر از مبارزاتش پاس مدار و به هر كس به مقدارى كه كار كرده، پاداش بده و با نگارش نامهاى به او، وى را تشويق كن و وى را از اخبارى كه دربارهاش به تو رسيده آگاه بنما.
بزرگى و ارجمندى فردى موجب نگردد كه مبارزه اندك او را بزرگ بنمايانى و ضعيفىِ
فردى باعث نشود كه مبارزه بزرگ او را ناچيز انگارى. رفتارى كه از كسى سرزده، مبادا باعث تخريب وى در نظرت شود و يا ناشايستى از كسى كه قبلا نيكْ آزمون داده است، وى را در نظرت خراب سازد، زيرا عزت در دست خداست كه به هر كس خواهد مىدهد و هرگاه خواهد باز مىدارد. و اگر دليرى قابل جعل و آفرينش بود بسيارى از مردم آن را به وجود مىآوردند، بلكه دليرى سرشتى است كه زمام آن در دست خداست و هرگونه كه مىخواهد مقدر مىسازد. و هرگاه يكى از جنگجويانت و مبارزان شناخته شده در نظر دشمنت، كشته شد بهترين جايگزين در خانوادهاش باش، چنانكه وصى مورد وثوق به لطف و سرپرستى شايسته، جايگزين مىگردد تا اثر از دست رفتن او در خانوادهاش نمود پيدا نكند و [داغ] مصيبت از دست دادنش را نبينند، زيرا اين كار دل رزمندگانت را به تو جلب مىكند و اطاعت از تو را بزرگ مىشمارند و در راه استوارى حكومت تو با خاطرى آسوده خود را در معرض خطر قرار مىدهند و توان و نيرويى جز به مدد خداوند نيست.
درباره داورى در بين مردم، چون فردى كه جايگاه داورى را در نزد خدا مىشناسد بنگر، زيرا داورى ترازوى عدالت خداست كه در زمين براى گرفتن حق ستمديده از ستمگر، حق ضعيف از قوى، اقامه حدود الهى بر طبق سنت و روشى كه كار بندگان و شهرها جز با آن روش سامان نمىگيرد و به صلاح نمىآيد، نهاده است. بنابراين براى داورى بين مردم بهترين شخص در نظرت و داناترين، بردبارترين و پرهيزكارترين فردى را به كار گمار كه كارها بر وى تنگ نيايد و خصمان او را بر سر خشم نياورند و ناتوانى در گفتار كسى، وى را خسته و خشمگين نسازد و ستم ستمگر او را به افراط نكشاند و نفسش به طمعش نكشاند و به خودپسندى گرفتار نيايد و به جاى فهم عميق به فهم اندك بسنده نكند. در برابر شبهه پر درنگترين مردم باشد و فزونتر در پى دليل گردد و در فزونى حجتها كمترين قطعيت به دست آورد و براى كشف امور و روشن ساختن طرفين دعوا پرشكيباترين
باشد. ستايش او را نفريبد و نيرنگ سستش نسازد و به سفارشها و اينكه فلانى گفت و فلانى سفارش كرد در داورى ترتيب اثر ندهد.
پس براى داورى كسى را كه چنين است برگزين، سپس كار او و داورىهايش را بسيار مورد وارسى قرار بده و آن قدر به او بذل و بخشش كن تا نيازش به مردم كم گردد و در نزد خود چنانش بدار كه غير او در آن جايگاه طمع نكند تا از تخريب وى در نظرت توسط ديگران در امان باشد و كسى را به اميدى ارج ننهد و براى جذب ستايش كسى با او سازش ننمايد. در مجلس خود، نيكْ حرمتش دار و به خود نزديك ساز و داورىهايش را اجرا كن و عملى نما. و از جمع عالمان و پرهيزگاران، يارانى براى او قرار ده كه خود برگزيند.
و براى شهرهاى ديگر داورانى برگزين و در آن راه سخت بكوش و سپس كارها و داورىهايشان و انواع حكمهايى را كه مىدهند مورد توجه قرار بده، در بين داورى آنها اختلافى نباشد، چون اين كار موجب از بين رفتن عدالت، زشتى در دين و باعث پراكندگى مىگردد. داوران از آن روى اختلاف مىكنند كه به جاى رأى امام، هر كدام به نظر خودشان بسنده مىكنند. پس هرگاه دو قاضى دچار اختلاف شدند، نبايد به جاى ارجاع آنچه كه در آن اختلاف كردهاند به امام، بر اختلاف در حكمشان پافشارى كنند و بازگشت هر اختلافى كه ميان مردم پديد مىآيد، به امام است و هيچ نيرويى جز به مدد خداوند نيست.
در كار كارگزارانت را كه به كار مىگيرى، بنگر و بايد به كار گرفتن آنان اختيارى باشد نه به سفارش و خواست ديگران، زيرا لحاظ داشتن ملاحظات، مجموعهاى از ستم و خيانتها به خداست و بر مردم زيان مىرساند. كارهاى مردم و كارهاى زمامداران جز به اصلاح كسانى كه براى كارهايشان از آنان يارى مىجويند و براى انجام آنچه كه خود نمىتوانند، بر مىگزينند، سامان نمىگيرد. پس براى كارهايت افراد پرهيزگار، فقيه، عالم و آگاه به سياست برگزين. با افراد پر تجربه، خردمند و با شرم از بين خانوادههاى صالح و ديندار و
پرهيزگار، در پيوند باش، زيرا آنان از نظر اخلاق با شرافتترين و از نظر خويشتندارى و اصلاح خود سختگيرترين هستند و كمتر در پى مطامع مىباشند و از ديگران در نگرش به فرجام كارها، نيكوترينند. بنابراين اينان بايد كارگزاران و ياران تو باشند. جز پيروانت را به كار نگمار و براى آنان حقوق فراوان مقرر دار و ارزاقشان را زياده گردان، زيرا اين كار به آنها نيروى فزونترى براى اصلاح خودشان مىدهد و از خوردن آنچه در اختيارشان است بىنياز مىسازد. و اين، در مواردى كه از فرمانت سرپيچى كنند و به امانتت دستدرازى نمايند، براى تو حجتى بر آنان خواهد بود با اين همه بازرسى كارهايشان و گماردن ناظرانى از امينان و راستگويان بر آنها را فراموش نكن كه اين كار، جديت آنها را در آبادانى و نرمى و مهربانى با رعيت افزون كرده و به دست كشيدن از ستم و نيازمندى بازشان مىدارد و افزون بر اين براى توده مردم نيز مايه قوت و نيرومندى است.
از به كارگيرى متكبران، زورگويان و اهل نخوت و نيز كسانى كه جوياى ستايش و شهرتند و - با آنكه شرافتى جز به تقوا نيست - در پى شرافت دنيوى هستند بپرهيز و هرگاه يكى از كارگزارانت را ديدى كه به خيانتى دست دراز كرده و يا مرتكب گناهى شده است كه اخبار خُفيهنويسانت آن را گزارش و رعيتت از او بدگوئى مىكنند، به همين مقدار بر او به عنوان گواه بسنده كردى و به كيفر بدنى پرداختى و آنچه از كارش به دست آورده، باز پس گرفتى، سپس او را در ميان مردم اِشهار كردى و مُهر خيانت بر او نهادى و ننگ تهمتش بر گردن آويختى، چنين كارى - به خواست خدا - كيفر او و پندى براى ديگران خواهد بود.
خود به كار خراجگزاران رسيدگى كن و در آنچه آنان را به صلاح آورد و سامانشان دهد بنگر، زيرا به سامان آمدن امورشان، امور ديگران را سامان مىبخشد و ديگران جز به وسيله آنان سامان نمىيابند، زيرا اينان پناه و پشتوانه مردمند نه ديگران و مردم نانخوار آنانند. بايد نگرشت به آبادى زمينشان و سامان دادن به زندگيشان فزونتر از نگاهت به
آسان كردن دريافت خراجشان باشد، زيرا آسان شدن دريافت خراج تنها با آبادانى ميسر است و هركس بدون آبادانى درخواست مال كند، شهرها را خراب و بندگان را هلاك مىكند و دوام چندانى نمىآورد. خراجدهندگان را از هر شهرى جمع كن و به آنان دستور ده تا اوضاع شهرشان و آنچه كه سامان يافتن خود و زمين و چگونگى استيفاى خراجشان بدان بستگى دارد به تو بگويند، سپس از آگاهانى غير از آنان درباره آنچه به تو گفتهاند، پرس و جو كن. اگر خراجدهندگان از سنگينى خراجشان يا بلايى كه بر آنان فرود آمده از قبيل قطع آب و يا از بين رفتن زمين به علت غرق شدن در آب و يا خشكسالى يا بلاى خانمانسوزى شكايت كردند و به مقدارى كه اميدوارى خدا با آن، گرفتاريشان را برطرف كند، بر آنان آسان گير و براى اصلاح كارهايشان كه گرفتار آن هستند دستور كمك ده و [بدان] كه خداوند در پى اصلاحخواهى، براى تو ثواب و شادمانى قرار داده است.
بنابراين، هزينه آنان را در اين مورد كفايت كن (بر دوش گير) و چيزى را كه براى آنان تخفيف دادى بر خود سنگين ندان، زيرا اين كار ذخيرهاى براى تو در نزد آنان است كه به وسيله آن و مخارجى را كه بر عهده گرفتى بر آبادى كشورت و آرايش حكومتت قوى مىگردند، افزون بر آنكه خدا نيز نام تو را نيكو خواهد ساخت و آنان را براى فردايت، در پرداخت خراج توانمند خواهى كرد و افزون بر اينها آبادى سرزمينشان، فراوانى و سهولت خراجشان، ظهور دوستى آنان و ستايش نيكوىشان و وفور نعمت و خيرات در بين آنان، مايه چشمروشنى بيشتر و خشنودى فزونتر و اندوختهاى نيكوتر براى تو خواهد بود از اينكه با زور و دشوارى از آنان خراج بگيرى.
حزب و جماعتت چيزى است كه به اعتماد بر آنان نيازمندى و با آسايشى كه در ميان آنان براى خود ذخيره كردهاى و به بركت نيروى آنان، تكيهگاهى براى آنچه مىخواهى، به دست خواهى آورد و اين به جهت آن آسايش و رفاهى كه براى آنان فراهم آوردهاى و از مودت، خوشگمانى و اعتمادشان برخوردار خواهى شد، زيرا [اين برخوردارى از آن جهت است كه] آنان را آموخته عدل و نرمخويى و مهربانى خود كردهاى و نيز با شناختى
كه از معذور بودنت در حوادثى كه بر آنان رفته، دارند، سبب مىشود تا بر تن دادن به آنچه مكلفشان كنى، توان يافته و با خوشدلى و طيب نفس، آن را پذيرفته، برخود هموار كنند.
پس عدلورزى با آنان - به اذن خدا - برايشان هموار خواهد بود و آباد كردن بلاد [با عدالت] از آباد كردن خزائن سودمندتر است، چرا كه مايه آبادانى خزائن (زر و سيم) با آبادانى بلاد ممكن و ميسر است، چه اينكه اگر بلاد رو به ويرانگى نهد، ماده آباد كننده خزائن قطع شده، با ويرانى سرزمين، خزائن نيز ويران خواهد شد. يقيناً، ويرانى سرزمين و ساكنانش زاييده زيادهروى واليان در زر اندوزى و بدگمانىشان به مدت (روزگارى كه براى آنان رقم خورده و مقدر شده) و نيز كمتر بهره گرفتن از حوادث عبرتآموز است.
آنان ناچار بايد بدانند كه كاستن و گرد آوردن آن از سال [جارى] براى سال آينده و انفاق كردن آنچه كه مىبايست انفاق شود، استحصال خراج را ميسرتر و آسانتر كرده، تأثيرگذارتر خواهد بود، ولى آنان [چيزى] مىگويند و گويندهاى به آنان مىگويد: گرفتن خراجِ امسال را براى سال ديگر به تأخير نيندازيد، گوئى كه يقين دارند تا سال ديگر خواهند ماند، چه شگفتانگيز است رأى اينان و رأى كسى كه اين ديدگاه را برايشان مىآرايد! زيرا زمامدار از دو حال خارج نيست: يا تا سال بعد بر قدرت خواهد بود كه در اين صورت زمين را آباد كرده و مردمش را سامان داده است و در نتيجه، اثر كار نيكويش را مشاهده مىكند و اين موجب چشمروشنى وى مىگردد و شاديش را افزايش مىدهد، اندوهش را مىكاهد و شايسته پاداش نزد خدايش مىگرداند، يا آنكه روزگارش سر خواهد آمد كه در اين صورت به صلاح و نيكى نيازمندتر خواهد بود و ستايش از او نيكوتر و دعا براى وى فزونتر شده و نزد خداوند ثوابى بيشتر خواهد داشت.
اگر در خزانه حكومت چيزهايى گردآورد كه به بهاى نابودى كشور و هلاكت رعيت باشد، در آن صورت جمع كننده براى ديگرى جمع كرده، ولى بار سنگين گناه آن بر دوش اوست. [بدانيد كه] از زمامداران جز نامى باقى نمىماند و مردم نام آنان را با توجه به رفتار و آثار نيك و يا بدشان ياد مىكنند. اما اموال به ناچار بايد جمع گردد و نفع آن براى ديگران
خواهد بود يا در يكى از گرفتارىهاى روزگار صرف خواهد شد و باعث حسرت صاحب آن خواهد بود. اگر دوست دارى كه پايان نيكى و بدى و از بين رفتن خردها را از اين راه ببينى به كار كارگزاران و زمامداران نيككردار و بدرفتار پيشين بنگر كه آيا كسى از آنان كه در بين مردم نيكسيرت بود و بارش بر دوش مردم كم بود، آيا اين كار براى حكومتش در سختىها و يا لذتهاى جسمى و يا در نيكنامىاش در بين مردم زيانبار بود؟ آيا در بين آنان كسى را مىيابى كه رفتارش با مردم بد و بارش بر دوش آنان سخت سنگينى مىكرد و در عين حال در حكومتش به مقدارى كه بر دين و دنيايش نقص وارد مىشد، عزت داشت؟ بنابراين به جمع شدن اموال ننگر، بلكه به جمع شدن كارهاى خير بنگر و كار نيك انجام بده، زيرا نيكوكار، يارى شده است و خدا توفيقدهنده است و هدايتگر به درستى.
در منشيانت بنگر و آنان را براى كارهايى كه بديشان نياز دارى بشناس، چرا كه ايشان، منزلت و مراتبى دارند كه هر يك را بهرهاى از دانش است كه ديگرى درك آن را نتواند. پس براى كارهاى بزرگ خود از ميان ايشان رئيسانى برگزين كه از عهده انجام كارى كه بدو مىسپارى، بر آيد. و نگاشتن نامههاى خصوصىات را كه حاوى اسرارت باشد به كسانى بسپار كه بيشترين گونههاى ادب را در خود داشته باشند. و در امور سترگ بيشتر يارىات كنند و رأيى روانتر داشته و نيكْدينتر و در خيرخواهى، مطمئنتر و رازدارترين باشند؛ از كسانى كه ارجمندى سرمستشان و لطفها غرَّهشان نكند و چنان گستاخشان نسازد كه در خلوت، بر تو منت نهند و در حضور و آشكار، [آنچه از تو مىدانند] بر ملا كنند، و محتواى نامه ديگرى كه به دستش رسيده، او را از كمال بخشيدن به راه درستكارى به نفع تو يا آنچه از سوى تو مىدهد، بازش ندارد، و گره [پيمانى] را كه براى تو بسته، سست نگرداند، و در گشودن گرهى كه بر ضدت بسته شده، ناتوان نباشد. افزون بر اينها بايد خود قدر [و تأثير] خود را در امور بشناسد، چه اينكه هركس قدر خويش را نشناسد، نسبت به قدر و منزلت ديگران جاهلتر خواهد بود.
نگاشتن نامههايى جز اين و نيز ثبت خراج و ديوان سربازانت را به منشيانى بسپار كه تمام كوشش خود را در انتخاب [به جا و مطمئن] آنان به كار گرفته باشى، زيرا اين [نوشته]ها رأس امور تو و در [تأمين] منافع تو و منافع رعيتت كار آمدتر ست. مبادا از سر خوشگمانى به ايشان و اعتماد بر ژرفنگرى و فراست خويش، ايشان را برگزينى، زيرا فراست حاكمان و اولياى امر، بيش از هر چيز با واقعيت فاصله دارد و با خوشگمانى ايشان نسبت به بسيارى از مردم در تضاد است. پس بايد انتخاب آنان از سوى تو بر اساس عملكردشان در مناصب قبلىشان باشد، چرا كه اين شيوه از راههاى نيكو و مطلوبى است كه برخى از مردم به امور برخى ديگر پى مىبرند.
و براى هر يك از امور، از افراد امين و صاحب نظر، رئيسى بگمار؛ از كسانى كه امور بزرگ (سخت) او را مقهور نسازد و امور خرد نزد وى تباه نشود. با اين احوال، از سركشى امورشان غافل مشو، و كارهاىشان را از نظر دور مدار، و امورشان را كه از تو پنهان و از نظرت دور مانده، با ملاطفت جويا باش تا از رفتارشان در مأموريتشان با مردم آگاه شوى، چرا كه در بسيارى از منشيان و دبيران شاخهاى از غرور، نخوت و خودپسندى وجود دارد و بسيارى از آنان، شتابان مردم را به ستوه آورده، به هنگام منازعه خشمگين مىشوند و به هنگام مراجعه[ى ارباب رجوع، برآشفته،] عرصه را بر آنان تنگ مىكنند. مردم نيز ناچارند نياز خود را بخواهند، پس هرگاه مردم، سستى [در انجام كار ]و درشتى [در رفتار] از آنان ببينند، آن را از چشم تو خواهند ديد و به پاى تو خواهند نوشت كه - ان شاء اللّه - افزون بر پاداش بزرگى كه نزد خدا دارى، اين [توجهها و دقت]ها مايه سامان گرفتن و راست آمدن امورت خواهد شد.
بر كار تاجران و صنعتگران نظارت كن و دربارهشان به نيكى سفارش بنما، زيرا آنان منبعى براى مردم هستند كه از صنعت آنان و نيز از منافع و وسايل آسايش و زندگى كه از راه خشكى و دريا و از فراز كوهها و شهرهاى دشمنان مىآورند، بهره مىبرند، چه اينكه
بسيارى از مردم نمىدانند نيازهاى خود را از كجا تأمين كنند و چگونگى ساخت ملزومات زندگى خود را نمىدانند. به همين جهت براى آنان حق و حرمتى است كه بايد از آن محافظت شود. بنابراين كارهايشان را مورد تفقد قرار ده و درباره آنان به كارگزارانت توصيه و سفارش كن. و در عين حال بدان كه در بسيارى از آنان بخلى نكوهيده و زشت و حرصى شديد و خوى احتكار براى فرصتطلبىها و گرانىها و تنگ گرفتن بر مردم و زورگويى بر آنان وجود دارد و در اين كار زيان هنگفتى بر مردم وارد شده و مايه زشتى زمامداران خواهد بود. بنابراين آنان را از اين كار منع كن و در اين باره سفارششان كن و هر كس با فرمانت مخالفت كرد او را كيفرى دردآور كن، ان شاء اللّه.
مبادا گروه ديگر از مسكينان و نيازمندان را تباه كنى و بايد افزون بر آنچه خداوند به عنوان صدقه براى ايشان مقرر داشته، از مال خداوند سهمى قرار دهى تا در بين آنان تقسيم شود و آن را در بين همه حوزه مسؤوليت تقسيم كن، زيرا هيچ جايى از جاى ديگر مستحقتر نيست، بلكه براى دورترين آنان همان حقى است كه براى نزديكترينشان است و سرپرستى همهشان به تو سپرده شده است. توجه به كار ديگران تو را از رسيدگى به كار آنان باز ندارد، زيرا هر كدام در تو نصيبى دارند كه در تضييع آن عذرى ندارى پىجوى نياز بينوا و مسكينى كه نمىتواند به تو عرض حاجت كند، باش؛ همانها كه نگاههاى گستاخانه مىكاودشان از اينكه نيازشان را به تو برسانند و مردم بىمقدارشان مىانگارند.
براى آنان از سوى خودت كسى را بگمار كه خيرخواهترين فرد و در كارهاى نيك با خشيتترين و در برابر حق فروتنترين فرد باشد و ناتوانان را تحقير نكند و بزرگان را
[بيش از حد] ارج نمىنهد، سپس فرمانش ده تا كارهاى نيازمندان را به تو برساند و آنگاه خود در آنها به نيكى نظر كن، زيرا رعيت ناتوان، بيش از برخورداران، به انصاف و دلجوئى نيازمندند. گرفتاران و بلازدگان و يتيمان و فقيران عفيف را كه براى نيازشان دست
گدايى دراز نمىكنند، مورد تفقد قرار ده و براى آنان از مال خدا سهمى قرار بده و هدف تو از اين كار خدا و قرب به حضرتش باشد، زيرا كارها با نيت صادقانه، خلوص مىيابند.
افزون بر اينكه بايد در دادن حق هر صاحب حقى تلاش كنى، بايد به افرادى از آنان اجازه دهى تا نياز خود را رودررو با تو در ميان گذارند و اين كار براى زمامداران سنگين و پرخرج است و حق همواره جز براى كسانى كه خداوند برايشان آسان و سبك مىسازد، سنگين است و همين طور در ميزان، پاداشى سنگين دارد. پس بخشى از وقت خود را به نيازمندانى كه نزد تو آيند و در آنچه كه در نزد تو مطرح مىكنند، اختصاص ده و با ايشان نرمخو باش و بدون تكبر و تندخويى، كوتاهى در بيان و نادانى آنان را تحمل كن.
اگر به آنان چيزى بخشيدى، گوارا ببخش و اگر فردى از آنان را محروم داشتى با رفتارى نيك محروم ساز. و براى كارهاى زمامداران هيچ چيزى چون سستى و كار امروز به فردا و كار زمانى به زمانى ديگر انداختن و پرداختن به بيهودهها و دريغ از توجه به بايستهها، تباه كنندهتر نيست. براى هر چيزى كه بايد بدان بپردازى وقتى خاص قرار بده كه در آن كوتاهى نكنى و همه تلاش خود را به كار گير.
هر روز كار آن روز را انجام بده و هر وقتى را سهمش بده و بهترين آن وقتها را براى [خلوت] خود و خدايت قرار بده، گرچه اگر نيتت درست باشد، همه اوقاتى كه به كارها اختصاص مىدهى براى خداوند است، و هيچ چيز را در شب و روز بر واجبات دينىات پيش مدار، مگر آنكه آن را به طور كامل انجام داده باشى. مدت طولانى از مردم دورى مكن، زيرا اين كار راهى براى بدگمانى به تو و زمينهساز فساد كارها بر ضد تو است و مردم بشر هستند و دليل آنچه كه از آنان پنهان مانَد و اينكه چرا دورى گزيدى، نمىدانند.
حاجبانت را خود برگزين و آنان را كه از اين جمع، فزونخواه باشند و همه چيز را براى خود بخواهند، دست تطاول به سوى مردم دراز كنند و در برخورد با آنان، گردنكش و كمانصاف باشند، از خود دور كن، و چيزى را تيول كسان و اطرافيان خود مكن، و به آنان اجازه نده چيزى را به خود اختصاص دهند كه در آن براى ديگر مردم زيانى باشد.
هرگز صلحى را كه دشمنت، به آن فرا مىخواند رد نكن، زيرا در صلح راحتى ارتش، آسايش مردم و امنيت شهرهاست و اگر قدرت و فرصت بر دشمن به تو دست داد، عهدش را وا نِه و در برابرش از خدا يارى بخواه و هنگامى كه دشمنت تو را به صلح فرا مىخواهد، سخت هشيار باش، زيرا بسا كه اين صلحخواهى حيله و نيرنگ باشد.
چون پيمان بستى به آن وفادار باش و تعهدت را با راستگويى و امانت پاس بدار و از خيانت به پيمان خدا و شكستن آنچه بر عهده گرفتى بپرهيز، زيرا خداوند عهدش را امان قرار داده است و به رحمت خودش آن را در بين بندگانش امضا كرده است. شكيبايى بر تنگنايى كه در آن اميد گشايش است بهتر از نيرنگى است كه از تبعات و بدفرجامى آن بيم دارى. از شتاب براى ريختن خون ناروا برحذر باش، زيرا هيچ چيزى به پاى بدفرجامى آن نمىرسد و هرگز به قيمت هلاك خود و در معرض خشم خدا قرار گرفتن، در پى تقويت حكومتى زوالپذير مباش كه نمىدانى بهره تو از آن چقدر است و تا چه زمانى در آن مقام، ماندگار خواهى بود. از خودپسندى و اعتماد به خويش بپرهيز، چرا كه اين خصلت از فرصتهاى استوار شيطانى در وجود توست و از شتاب در كارها پيش از وقتشان و از سستى در آنها به هنگام دست دادن وقت و امكانش و نيز از لجاجت در آن وقتى آن را نمىدانى و سستى در زمانى كه برايت آشكار شده باشد بپرهيز، زيرا هر كارى را جايگاهى است و هر حالى را حالتى(1).
1) . دعائم الاسلام، قاضى نعمان مغربى، ج 1، ص 350 تا 368.
عبدالله بن سليمان نوفلى گفت: در محضر امام صادق عليهالسلام بودم كه يكى از خادمان عبداللّه نجاشى وارد شد و سلام كرد و نامه وى را به امام عليهالسلام رساند. حضرت آن را گشود و خواند در سطر آغازين آن چنين آمده بود:
به نام خداى بخشايشگر مهربان. من با فرماندارى اهواز مورد آزمون قرار گرفتهام. اگر آقا و مولايم صلاح بداند برايم چهارچوبى معين كند و يا نمونهاى ارائه بدهد تا با آن به قرب خداى عزوجل و رسول او راه يابم و آنچه سرورم مناسب بيند در نامهاى راهنمايىام كند كه چه عملى انجام دهم؟ كجا به كارش بندم؟ زكاتم را كجا قرار دهم؟ براى چه كسانى صرف كنم؟ با كه انس بگيرم و در كنار كه بياسايم؟ و در نهان به چه كسى اعتماد و اطمينان كنم و پناه جويم؟ اميد است با راهنمايىهاى تو خدا مرا نجات دهد، چون تو حجت خدا بر بندگانش و امين او در سرزمينش هستى و نعمت الهى همواره بر تو برقرار است.
عبداللّه بن سليمان گفت كه امام صادق عليهالسلام چنين پاسخ داد:
به نام خداى بخشايشگر مهربان. عنايت خدا فرايت گيرد، و به نعمتهايش مورد لطفت قرار دهد و در حفظ و پناه خويشش قرار دهد كه او صاحب اين امور است. اما بعد، فرستاده تو نامهات را به من رساند و من آن را خواندم و هر آنچه را كه در آن ذكر كرده و از آن پرسيدهاى و اينكه با ولايت بر اهواز مورد آزمون قرار گرفتهاى باخبر شدم. اين كار مرا خوشحال و نيز نگران كرد و از آنچه موجب ناراحتى من گشته و نيز آنچه باعث
خوشحاليم شده - ان شاء اللّه - آگاهت خواهم كرد. اما خوشحاليم نسبت به زمامدارى تو گفتم كه باشد خداوند به وسيله تو گرفتاران آل محمد كه مىترسند و اندوهگين هستند يارى رساند و به وسيله تو خوارشدگان آنان را عزيز گرداند، برهنگانشان را بپوشاند، ناتوانانشان را قوى سازد و به وسيله تو آتش مخالفانشان را از آنان دور سازد.
اما آنچه موجب ناخشنودىام شده، كمترين ترس من از اين جهت است بر دوستى از دوستان ما سخت بگيرى و [چنان كنى كه] به بهشت اميد نداشته باشى. من همه آنچه را كه درباره آن پرسيدى برايت مىنويسم كه اگر به آن عمل كنى و از آن پا فراتر نگذارى اميدوارم - ان شاء اللّه - [از انحراف] به سلامت برهى. اى عبداللّه، پدرم از پدرانش از على بن ابىطالب، از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل كرده كه فرمود: هركه از برادر مؤمن خود درخواست مشورت كند، ولى او خالصانه نصيحتگر و خيرخواهش نباشد، خدا عقل او را مىستاند.
بدان [و به گوش گير] كه درباره آنچه خواستهاى تو را مشورت مىدهم كه اگر به آن عمل كنى از آنچه بيم دارى رهايى خواهى يافت. بدان كه رهايى تو از آنچه بدان گرفتار هستى در حفظ خون، دست نگه داشتن از آزار اولياى خدا و مدارا با رعيت و شكيبايى و معاشرت نيكو همراه با ملايمت پيراسته از ضعف و سختگيرى به دور از خشونت و مدارا با دوستت و كسى كه نامه او را به تو مىرساند مىباشد. از هم گسيختگى رعيتت را - به خواست خدا - از راه وادار كردن آنان به آنچه كه موافق حق و عدل است پيوند زن. از سخنچينان و نمّامان بر حذر باش و مبادا از آنان كسى به تو بپيوندد و شبى و روزى خدا تو را در حالى ببينيد كه از سخنچين چيزى مىپذيرى كه در آن صورت حضرتش بر تو خشم گرفته، پرده اسرارت را خواهد دريد... .
كسى كه با او انس مىگيرى و در كنارش آرامش مىيابى و كارهايت را نزد او مىبرى بايد كارآزموده، داراى بينش و بصيرت، امين و در دينت با تو همسو باشد. و توده مردم را دو دسته كن و آنان را بيازماى و هرجا كه رشد و راهيافتگى ديدى با آن باش. هرگز به شاعر، دلقك يا بذلهگويى جز در راه خدا، درهمى يا لباسى مده و بر مركبى سوار مكن،
مگر آنكه به همان مقدار در راه خدا خرج كنى(1).
بايد جايزهها، عطايا و خلعتهاى تو براى فرماندهان، رسولان، سربازان، اهل ديوان، شرطهها و «اخماس» (افراد ميمنه، ميسره، مقدمه، مؤخره و قلب سپاه)، آنچه را در كارهاى خير و پيروزى، آزادى بردگان، صدقه، حج، آب آشاميدنى، لباسى كه در آن نماز مىخوانى صله رحم، هديهاى كه به خداوند و رسول او هديه مىكنى، از پاكيزهترين درآمدت باشد. اى عبداللّه، بكوش كه طلا و نقرهاى نيندوزى كه در آن صورت از مصاديق اين آيه خواهى بود كه مىفرمايد: «...الَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَ لاَ يُنفِقُونَهَا فِى سَبِيلِ اللَّهِ فَبَشِّرْهُم بِعَذَابٍ أَلِيمٍ»(2)«و كسانى كه زر و سيم را گنجينه مىكنند و آن را در راه خدا هزينه نمىكنند، ايشان را از عذابى دردناك خبر ده».
هرگز شيرينى يا فزونى غذايى را كه براى شكمهاى گرسنه خرج مىكنى و به وسيله آن خشم خداى متعال را فرو مىنشانى، كوچك مشمار. بدان، من از پدرم شنيدم و او از پدرانش از اميرمؤمنان عليهالسلام از رسول خدا صلىاللهعليهوآله نقل كرد كه به يارانش مىفرمود: كسى كه سير بخوابد در حالىكه همسايهاش گرسنه باشد هرگز به خدا و روز قيامت ايمان نياورده است.
گفتيم: اى رسول خدا، در اين صورت ما همگى هلاك شدهايم! پيامبر فرمود: با فزونى غذا و خرما و روزى و پاره [نان] و لباستان مىتوانيد [آتش] خشم خدا را فرو خوابانيد.
[اى عبداللّه،] از سستى دنيا و بىارزشى شرافت آن درباره گذشتگان و تابعين آنان آگاهت مىكنم (سپس حديث زهد اميرمؤمنان عليهالسلام و طلاقگوئى دنيا از سوى او را ياد كرده تا به اينجا مىرسد كه): والايىهاى دنيا و آخرت را از راستگوى تصديق شده، يعنى رسول خدا صلىاللهعليهوآله برايت آوردم. اگر به پندهايى كه در اين نامهام برايت نوشتم عمل كنى و گناهان و لغزشهايى به سنگينى و بزرگى كوهها و امواج درياها(3)داشته باشى، اميدوارم كه
خداى عزوجل به قدرت خودش از آنها چشم بپوشاند.
اى عبداللّه مبادا مؤمنى را بترسانى، چون پدرم محمد بن على از پدرش از جدش على بن ابىطالب عليهالسلام نقل كرده كه مىفرمود: هر كس چنان در مؤمنى بنگرد كه او را بترساند، در روزى كه جز سايه [رحمت] خدا نيست، خدا او را خواهد ترساند و جسد و همه اعضاى او را پراكنده، محشور خواهد كرد تا به جايگاهش درآيد.
نيز پدرم از پدرانش از على عليهالسلاماز پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل كرده كه فرمود: هركس، اندوهزدهاى از مؤمنان را يارى كند، خداوند در روزى كه سايهاى جز سايه او نيست او را يارى خواهد كرد و در روز بيم بزرگ او را ايمن و از فرجام بد بازگشت [به محضر الهى] باز خواهد داشت. و هر كس نياز برادر مؤمن خودش را برآورده سازد، خداوند نيازهاى بسيارى از او را برآورده خواهد كرد كه يكى از آنها بهشت است. و هر كسى برادر مؤمن عريان خود را لباس بپوشاند خداوند او را جامههاى ابريشم و پرنيان بهشتى خواهد پوشاند و تا زمانى كه آن مؤمن، رشتهاى از آن جامه بر تن دارد، او در رضوان خداوندى شناور است.
و هر كس برادر گرسنه خود را غذا دهد، خداوند به او از نعمتهاى پاكيزه و گواراى بشهت غذا خواهد داد و هر كس مؤمنى را از تشنگى [رهانيده،] سيراب كند، خداوند او را از شهد سر به مهر سيراب خواهد نمود. و هر كس برادر خويش را خدمت كند، خداوند از غلامان جاودان بهشتى به خدمت او در خواهد آورد و او را با اولياى پاك خود ساكن خواهد كرد. و هر كس برادر مؤمن خود را بر مركبى سوار كند، خداوند او را بر شترى از شترهاى بهشتى سوار خواهد نمود و به وجود او در روز قيامت بر فرشتگان مقرب مباهات خواهد كرد. و هر كس برادر مؤمن خود را همسر دهد تا با وى آرامش يابد، انس گيرد و نيرو گيرد، خداوند او را از حورالعين همسر خواهد داد و با كسانى از صديقين از اهل بيت پيامبرش و برادرانش دوست بدارد و آنان را با وى مأنوس خواهد كرد.
هركه برادر مؤمنش را عليه پادشاه ستمگرى يارى كند، خداوند او را در گذشتن از پل در وقتى كه گامها بر آن مىلغزد، يارى خواهد كرد و هركه نه از سر نياز، به ديدار برادرش
برود، خداوند او را از زائرانش خواهد شمرد و بر خداست كه زائرش را گرامى دارد.
اى عبداللّه، پدرم از پدرانش از على عليهالسلام نقل كرد كه از رسول خدا صلىاللهعليهوآله شنيد: روزى به يارانش مىفرمود: اى مردم، آن كه به زبان ايمان آورد، اما به دل مؤمن نباشد، مؤمن نيست.
پىجوى لغزشهاى مؤمنان نباشيد، زيرا كسى كه در پى لغزش مؤمنى باشد، خدا در روز قيامت لغزشهايش را پىگيرى خواهد كرد و او را در درون خانهاش رسوا مىسازد.
نيز پدرم از پدرانش از على عليهالسلام نقل كرد كه فرمود: خداوند از مؤمن پيمان گرفته است كه سخنش تصديق نشود و داد او از دشمنش نستانند و خشم خود را آرام نبخشد، جز با رسوا ساختن خويش، زيرا هر مؤمنى براى مدتى كوتاه و آسايشى بلند مدت، دهانش بسته شده است. خداى سبحان از مؤمن پيمانهايى گرفته كه آسانترينشان اين است كه مؤمنى چون او، با سخنى بر او ستم روا مىدارد و حسد مىورزد و شيطان او را مىفريبد و سلطان در پى او مىباشد و پىجوى لغزشهايش است، و كسى كه به چيزى كه مؤمن ايمان دارد كفر مىورزد، ريختن خونش را دين و واجب، و شكستن حريمش را غنيمت مىداند، پس ماندن مؤمن پس از اين [همه گرفتارى] براى چه خواهد بود؟
اى عبداللّه، پدرم از پدرانش از على عليهالسلام از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل كرد كه فرمود: جبرئيل فرود آمد و گفت: اى محمد، خدايت سلام مىرساند و مىگويد: براى مؤمن نامى از نامهاى خود، مشتق كردم و او را مؤمن ناميدم، پس مؤمن از من است و من از مؤمن هستم. هر كس مؤمن را ناچيز و بىمقدار انگارد، با من به جنگ برخاسته است.
اى عبداللّه، پدرم از پدرانش از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل كرده كه روزى فرمود: اى على، قبل از آنكه در سرشت و سريره كسى بنگرى، با او مناظره نكن، پس اگر سريرهاى نيكو داشت، خداى عزوجل هرگز ولىّ خود را خوار نمىكند و اگر رفتارش پست بود، بدىهايش او را بس است [كه با وى مناظره نكنى] و اگر بكوشى تا فزونتر از آنچه نافرمانى خدا كرده [براى نجاتش ]با وى عمل كنى نخواهى توانست.
اى عبداللّه، پدرم از پدرانش از على عليهالسلام از پيامبر صلىاللهعليهوآله نقل مىكند كه فرمود: پايينترين
مرحله كفر آن است كه فردى درباره برادر [دينىا]ش سخنى شنيده باشد و آن را در حافظهاش نگه دارد تا با آن او را رسوا كند، اينان را بهرهاى [از دين و انسانيت] نيست.
اى عبداللّه، پدرم از پدرانش از على عليهالسلام نقل مىكند كه فرمود: هر كس درباره مؤمنى چيزى را بگويد كه به چشم ديده و با گوش شنيده است و با گفتن آن، وى را ميان مردم بىاعتبار و بىمقدار كند، از جمله كسانى است كه خداى عزوجل دربارهشان فرموده است: «إِنَّ الَّذِينَ يُحِبُّونَ أَن تَشِيعَ الْفَحِشَةُ فِى الَّذِينَ ءَامَنُوا لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ...»(1)«كسانى كه دوست دارند كه زشتكارى در ميان آنان كه ايمان آوردهاند شيوع پيدا كند، براى آنان در دنيا و آخرت عذابى پر درد خواهد بود».
اى عبداللّه، پدرم از پدرانش از على عليهالسلام نقل كرد كه فرمود: هر كس عليه برادر مؤمن خويش مطلبى نقل كند كه هدفش از بين بردن شخصيت و اعتبارش باشد، خداوند او را به خطايش گرفتار خواهد كرد تا آنكه از آنچه گفته بيرون شدى پيدا كند و هرگز بيرون شدى نخواهد يافت. و هر كس براى برادر مؤمن خود خوشحالى فراهم آورد، اهل بيت عليهمالسلام را خوشحال كرده و هر كس اهل بيت عليهمالسلامرا خوشحال كند، رسول خدا صلىاللهعليهوآله را خوشحال كرده و هر كس رسول خدا صلىاللهعليهوآله را خوشحال كند، خداوند را خشنود كرده است و هر كس خداوند را خشنود كند، بر خداست كه او را وارد بهشت كند.
پس من تو را به تقواى الهى و پيشداشت طاعت و چنگزدن به ريسمان خدا سفارش مىكنم. هر كس به ريسمان الهى چنگ زند، به يقين به راه راست هدايت يافته است، پس تقواى الهى پيشه كن و هيچ كس را بر خشنودى و خواست خدا مقدم مدار، زيرا اين سفارش خداى عزوجل به بندگانش است و غير آن را از بندگانش نمىپذيرد و غير آن را بزرگ نمىشمارد. و بدان، مردمان به چيزى بزرگتر از تقوا سفارش نشدهاند، چون اين سفارش ما اهل بيت است. پس اگر مىتوانى به چيزى از دنيا - كه فردا [ى قيامت] دربارهاش بازخواست مىشوى - دست پيدا نكنى، چنين كن.
1) . سوره نور، آيه 19.
عبداللّه بن سليمان گفت: چون نامه امام صادق عليهالسلام به نجاشى رسيد، در آن نگريست و گفت: سوگند به خدايى كه خدايى جز او نيست، مولايم راست گفته است. هيچ كس به آنچه در اين نامه است عمل نمىكند، مگر آنكه نجات پيدا مىكند. و عبداللّه تمام دوران زندگىاش را با عمل به آموزههاى آن حضرت سپرى كرد(1).
1) . بحار الأنوار، ج 72، ص 360 تا 365.
بايد اين مطلب روشن و شناخته شود، نهضتى كه هدف از آن - ان شاء اللّه - ايجاد جريان اسلامى جهانى براى دستيابى به حكومت يك مليارد مسلمان است، بايد نهضتى حقيقى باشد. مفهوم حقيقى بودن آن اين است كه به دنيا اهتمام نورزد و همه اهتمام و توجه آن آخرت و نجات مستضعفان از چنگال مستكبران و اتحاد مسلمانان در يك تشكل باشد. اگر نهضتى چنين ويژگىهايى داشته باشد، يعنى به خود، عنوان، ماهيت، شخصيت، شهرت خود و مانند آن كه با موازين اسلامى منافات داشته باشد، نينديشد، آثار واقعيت و حقيقت، از قبيل بىاعتنايى به خوراك، پوشاك، خانه، ماشين، بزرگى و امثال آن، در آن ظهور خواهد يافت و سرشت كلى آن، صداقت، امانت، وفا، مروت، بىعلاقگى به شهرت خواهد بود. روشن باشد كه حركت رسول خدا صلىاللهعليهوآله با اين ماهيت و هويت آغاز شد تا به آن مرحله از عظمت و شكوهمندى رسيد.
حكومت مردمى غير از حكومت ديكتاتورى است. هماره دو خط در نظام و حكومت چهره مىنمايد كه در هر حركت و در هر دولتى كار از آن آغاز مىشود: خط مردمى كه به تمام معناى كلمه از آنِ توده و براى توده و در كنار مردم بوده و از ادعا، شعار و تبليغات دور است. در اين حكومت، حاكم در برج عاج نمىنشيند كه گردش را شمارى مزدور بگيرند
و به اسلحه، جاسوسىها و تبليغات تكيه كند، سپس حكومت خود را مردمى بخواند، بلكه حاكم در اندوهها و شادىهاى مردم شريك است و همانند آنان مىخورد و مىپوشد و بسا به كمتر از آنچه كه مردم از آن بهرهمندند، برخوردار مىشود. لذا در خبر آمده است: رسول خدا گاه بر شكم خود سنگ مىبست تا درد گرسنگى برايش هموار شود. يكى از زنان وى مىگفت: «به مردم نان و گندم و گوشت مىخورانديم و خود آب و خرما مىخورديم».
در وصف اميرمؤمنان عليهالسلام آمده است: «كه از جامهها خشن را و از غذاها ناگوارترش را ترجيح مىداد». و - چنانكه پيشتر بيان شد - مىفرمود: «و شايد در يمامه و حجاز كسى باشد كه يك وعده غذاى سير به ياد نداشته و به قرص نانى اميد نداشته باشد».
اگر نهضت اينگونه دغدغه مردم و گرفتارىهاى آنان را داشته باشد، نهضتى مردمى و همراه و همنشين مردم بوده، نيازشان را برآورده مىكند و در اندوه و شادى آنان شريك است و هر نوع دشوارى كه مردم با آن مواجه شوند، مواجه مىشود، افراد نهضت، مثل مردم لباس مىپوشند، مىخورند، ازدواج مىكنند و سكنى مىگزينند بر آنان برترى نمىجويند و آنان را براى كف زدن شعار دادن نمىخواهند و به استثمار آنان نمىپردازند. چنين نهضتى مردمى خواهد بود كه اميد است به حكومت يك ميليارد مسلمان بينجامد. اگر ما نيز چنين باشيم، خداوند ما را در رسيدن به نهضت بزرگ جهانى اسلام يارى خواهد كرد و پيروزىمان خواهد بخشيد، چنانكه اميرمؤمنان عليهالسلام در نهج البلاغه فرمود: «فلمّا عرف اللّه منّا الصدق أنزل علينا النصر؛ وقتى خدا راستى را در ما ديد يارىاش را برايمان فرو فرستاد».
وقتى كه پارهاى از نهضتهاى اسلامى مورد مطالعه قرار مىگيرد، اين نتيجه به دست مىدهد كه نهضتهايى كه چنين شروع نشدهاند، به نتيجهاى نرسيدند، زيرا بنيان كج، بنايى استوار در پى نخواهد داشت.
هرگاه نهضتى ماهيت واقعگرايانه و مردمى به خود بگيرد، به حكومت مردمى واقعى مىانجامد. حكومت يا مردمى است يا استبدادى كه از دو سرشت بىنهايت متناقض
برخوردارند. نكتهاى قابل توجه وجود دارد كه بايد بدان پرداخت و آن اينكه برخى از سطحىنگران مىگويند: «چرا على عليهالسلام با دشمنان خودش كنار نيامد؟ و به ابقاى معاويه به عنوان والى كه از قبل منصوب شده بود تن نداد و در نهايت، دشوارىهاى بسيارى براى خود فراهم آورد كه تا آخر عمر با آنها دست به گريبان بود؟
پاسخ روشن است، زيرا آن حضرت نمىخواست حكومتش استبدادى باشد، بلكه خواهان حكومت مردمى بود. روشن است كه حكومت ديكتاتورى ممكن نيست الگو باشد و در زمان خود و پس از آن نمىتواند مستضعفان را نجات دهد و بر دلها حكومت كند و البته چنين حكومتى از ستايش تاريخ برخوردار نخواهد شد. با اين حال، آيا كسى انتظار دارد كه على عليهالسلام همچون معاويه باشد؟ همان كسى كه در زمان خودش دلها عليه او بود و پس از آن نيز تا به امروز مورد نفرين مسلمانان و غير مسلمانان قرار دارد و طبق سنت جامعه تا ابد چنين خواهد ماند.
قابل توجه است كه سازش، دروغ، نيرنگ، خرج كردن ثروتها در راه خود و اطرافيان و مقدم داشتن منسوبان و اطرافيان بر شايستگان و واقعيتها، همه در جريان ديكتاتورى مفهوم پيدا مىكند. در برابر آنچه بيان شد، حاكم مردمى به مفهوم واقعى قرار دارد. قطع نظر از آخرت و آنچه خداى سبحان براى پرهيزگاران تدارك ديده است، عقل حكم مىكند كه حاكم با همه مشكلات و بدبختىهايى كه ممكن است گريبانگيرش شود بايد مردمى بماند و گِرد ديكتاتورى نگردد، هرچند آسايش و كامروايى خود را در آن ببيند.
در هر صورت، اگر نهضتى كه در پى برپايى حكومت يك مليارد مسلمان است، واقعى و مردمى و به دور از خودكامگى حركت كند، موجب مىشود در بطن نهضت، استضعاف، طبقه فرادست، و طبقه فرودست و امتيازات و امثال آن وجود نداشته باشد. بدين ترتيب، مردم گرد نهضت فراهم خواهند آمد و در نتيجه، دايره آن گسترش مىيابد و زمانى كه
نهضت، حكومت را به دست آورد، حكومتش بايد مبتنى بر مردمگرايى باشد و مستضعفان را از ناتوانى بيرون بكشد و البته اين فرايند نه تنها كشورهاى اسلامى و افراد تحت حكومتهاى اسلامى، بلكه بايد ديگر كشورها و مردم تحت حاكميت ديگر حكومتها را در برگيرد.
استكبار و استضعاف، سرشت روزگار گشته است به گونهاى كه در امريكا كه سردمدار سرمايهدارى جهانى است، بر اساس آمار خودشان نزديك به 25 ميليون گرسنه وجود دارد. در آفريقا و ديگر كشورهاى مشابه، فقر و بيمارى و جهل و استضعاف بسيار فزونتر از اينهاست. در گزارشى خواندم كه بيش از يك ميليارد انسان هميشه در گرسنگى به سر مىبرند. در گزارش ديگر آمده است كه هر سال بيش از پنجاه ميليون كودك به علت گرسنگى، سوء تغذيه، نبودن دارو و بهداشت، آلودگى محيط زيست و غير آن مىميرند. اگر نهضت يا حكومتى شعار استضعافزدايى را مطرح و به آن عمل كند، بىترديد خيرات و بركات آن تمام جنبههاى زندگى را در بر خواهد گرفت. در جامعهشناسى مطرح است كه: «خير و شر همچون آب در ظرفهاى گوناگون و پيوسته به هم است و طبيعى است سطح محتواى تمام ظرفها مساوى باشد».
جنبشها و حكومتهاى استكبارى همين حالت را دارند كه نتيجه قهرى آنها، استكبارگرايى مىباشد، چنانكه جنبشها و حكومتهاى مردمى هم اينگونهاند و به طور قهرى اعتدال و واقعگرايى به وجود مىآورند. در اين باره حديثى آمده است كه مىفرمايد: «الناس على دين ملوكهم(1)مردم بر آيين و منش و خوى حاكمان خويشند».
در حديث ديگر نيز آمده است: «كيف ما تكونوا يولّى عليكم؛ هرگونه باشيد همانگونه بر شما حكومت مىشود».
1) . كشف الغمه، ج 2، ص 21.
اين دو امر، دو روى يك سكهاند كه اگر روند كار نهضت و جنبش درست باشد، حكومت مبتنى بر آن نيز درست خواهد بود و البته با درستى حكومت، استضعاف از كشور رخت مىبندد و با از بين رفتن استضعاف خاستگاه نهضت، اين پديده شوم از ديگر كشورها نيز زدوده مىشود. در حكومت رسول خدا صلىاللهعليهوآله و حكومت اميرمؤمنان عليهالسلام به طور ملموس تحول را مىبينيم و قبلا به نماهايى از آن دو حكومت مبارك اشاره كرديم.
حال اگر نهضت و پس آنكه حكومت استقرار يافت، واقعا مردمى و غير ديكتاتورى باشد، بايد به مردم آزادى بدهد و لازمه آزادى آن است كه مرز جغرافيايى، اقليمى، رنگى، زبانى و نژادى در بين مسلمانان وجود نداشته باشد و برادرى اسلامى بر آنان حاكم باشد، زيرا در اين حكومت برترىجويى، استضعاف و استثمار، جايى ندارد. بنابراين، حكومت به ماليات سنگين و عوارض سنگين و كمرشكن گمرگى نياز ندارد. در مقابل، حكومتهاى غير مردمى و خودكامه، با وضع ماليات، مردم را زير فشار قرار مىدهند بيكارى را افزايش مىدهند، در حالى كه نهضتها و حكومتهاى واقعى و مردمى سلطهستيز كاملا عكس آن هستند. در مورد گروه اول يعنى خودكامگان، قرآن كريم از فرعون نام برده، مىفرمايد: «إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلاَ فِى الْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعًا يَسْتَضْعِفُ طَآئِفَةً مِّنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْنَآءَهُمْ وَ يَسْتَحْيىِ نِسَآءَهُمْ إِنَّهُ كَانَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ»(1)«فرعون در سرزمين [مصر ]سربرافراشت، و مردمِ آن را طبقه طبقه ساخت؛ طبقهاى از آنان را زبون مىداشت، پسرانشان را سر مىبريد و زنانشان را [براى بهرهكشى] زنده بر جاى مىگذاشت، كه وى از فسادكاران بود».
آرى، حكومتهاى ديكتاتورى در نهايت، به كشتن مردان و زنده نگه داشتن زنان و در مواردى به كشتن زنان روى مىآورند، چنانكه حكومتهاى ناسيوناليست، كمونيست، بعثى و امثال آن در روزگار خود، بدين سو كشانده شدند و شاهد آن بوده و هستيم.
1) . سوره قصص، آيه 4.
طبيعت سلطهگران - خواه در جنبش و نهضتى باشند يا در حكومت - مىطلبد كه براى هرچيز حتى دانش دانشوران چارچوبى تعيين كنند و چنين مىكنند از اينرو سياستمداران غربى و شرقى الگوى علمى را به جهت خوى سلطهگرانه خود ترسيم مىكنند و مسائلى از قبيل: ضرورت مانعتراشى، جنگافروزى، اسلحهسازى و دستيابى به سودهاى فزونتر و حتى رفتن به كره ماه و امثال آن تنها و تنها به جهت خوى سلطهگرانه آنان است و در حالى كه بسيارى از شهروندان كشورهاى كمونيستى گرسنه و به لقمهنانى نيازمندند و در كشورهاى امريكايى و اروپايى بيكارى و فقر بيداد مىكند، اما آنان ملياردها دلار براى سفر به كره ماه، آن هم فقط براى فخرفروشى و برانگيختن احساس غرور، خود بزرگبينى، ميهنپرستى ساختگى و ناسيوناليسم تنگنظرانه خرج مىكنند، بى آنكه حتى دانشوران دو طرف درباره نيازهاى يك ميليارد گرسنه بينديشند. البته گاهگاهى با شعارها و كنفرانسهاى بىمحتوا و اشك تمساح ريختن، چنين وانمود مىكنند كه دغدغه گرسنگان را دارند. روشن باشد كه سلطهگرايى برترىجويانه و مردمگرايى واقعگرا دو صفت متضادند كه بين آن دو فاصله بسيار است و امكان ندارد هيچ يك از آن دو جاى ديگرى قرار گيرد.
مسلم اينكه سلطهگرايى و خودكامگى به اختلاف همهجانبه، از جمله اختلاف درون تشكيلاتى و گروهى منجر مىشود، چنانكه به وجود آمدن جنگها نيز به جهت چيرگى و سرورى است؛ همان چيزى كه در جنگ اول و دوم جهانى بين اتريش، آلمان، بريتانيا و فرانسه و غرب و شرق رخ داد و آن را ديديم. بروز جنگهاى سرد و جنگهاى نظامى بين دولتهاى بزرگ و يا دولتهاى كوچك به رهبرى يا حمايت و تأييد دولتهاى بزرگ نيز از نظرمان دور نمانده است. روشن باشد كه فعاليت و پيكار براى سلطهگرى در به استضعاف كشاندن مردم محدود نبوده، بلكه خود را نيز نابود خواهد كرد.
و موجب نابودى، هلاكت، جنگها و شورشها مىگردد. به همين جهت، شرق و غرب براى ايجاد وحدت در هيچ بخش از زندگى، نه فقط زير پرچم اسلام، بلكه زير هيچ پرچمى آمادگى ندارد، زيرا نابودى، پراكندگى، استثمار و ايجاد درگيرى بين مردم سرشت ديكتاتورى است. افزون بر اين، درهم كوبيدن گرايشهاى وحدتخواه، با هر گرايشى كه باشد، ديگر خصلت خودكامگان است. و همين تضاد، علت تفاوت بين فرعون و حضرت محمد صلىاللهعليهوآله است، چراكه فرعون مردم مصر را گروه گروه مىساخت، در مقابل، پيامبر صلىاللهعليهوآله وحى الهى را براى مردم باز خوانده، مىفرمود: «إن هذه امتكم امة واحده...»(1)«اين امت شما امتى يگانه است». و شاگردش على عليهالسلام مىفرمود: «فإنّهم صنفان: إمّا أخ لك فيالدين، و إما نظير لك في الخلق(2)مردم دو گروهند: يا برادر دينى تو يا در آفرينش همانند تو هستند».
در تاريخ معاصر شاهديم كه شرق و غرب با هرگونه اتحاد مخالفت ورزيده و در ايجاد تفرقه بازوى ياريگر يكديگرند. به طور مثال اگر جنبشى با گرايش بتپرستى در آفريقا به وجود آيد و بخواهد قبايل آنجا را متحد سازد، شرق و غرب، براى از نابودى اين اتحاد همصدا خواهند شد. فراتر از اين، اگر مثلاً تشكلهاى كشاورزى، برادرى، همدردى يا آزادىخواه باعث وحدت گردند، بىترديد شرق و غرب اولين مخالفان اين نوع سازمانها خواهند بود. لذا استعمارگران امريكايى، اروپايى، روسى و چينى، عليه تمام سازمانهاى سياسى، اقتصادى، اجتماعى، اخلاقى، تربيتى، دينى و مانند آن كه در كشورهاى تحت اشغال خود در آسيا، آفريقا، امريكا و جاهاى ديگر به وجود مىآيد، دست به كار مىشوند.
پيدايش جريان قاديانيه در هند، بهائيت در ايران و وهابيت در حجاز فقط بر پايه همين منطق بوده است. بدين ترتيب استعمارگران، مرزهاى سياسى، جغرافيايى و يا طبقاتى در درون سرزمين اسلامى را بر اين اساس و با همين انگيزه پى نهادند، چرا كه قبل از ورود
استعمارگران به كشورهاى اسلامى بين كشورها و گروهها مرزبندى جغرافيايى و سياسى و جناحى نبود و مردم به شهروند درجه اول، دوم و سوم تقسيم نمىشدند.
همچنين پيش از ورود استعمارگران به كشورهاى اسلامى، رهبران ناسيوناليست به شكلهاى گوناگون وجود نداشتند و استعمارگران اينگونه رهبرىها را در درون تشكلهاى كوچك ايجاد كردند و اينها تماما به جهت ايجاد تجزيه و تفرقه بود تا يك ملت داراى يك زبان و فرهنگ و روابط، همچون عرب يا فارسزبان را در حال تجزيه و پيدايش تشكلهاى قومى و دولتى معارض با يكديگر درآورند، چنانكه امروزه شاهد آنيم. به عنوان مثال مىتوان از سوريه، مصر، اردن، كويت و عراق در بين عربزبانها كه از زبان، دين و منافع مشترك و در هم تنيده برخوردارند و نيز ايران، افغانستان و امثال آن در بين فارسى زبانان كه در گذشته، با يكديگر متحد بودند، نام برد.
خوشبختانه آنچه ما را در راه ايجاد حركت اسلامى جهانى براى دستيابى به حكومت يك مليارد مسلمان كه موجب از بين رفتن استضعاف از جامعه بشرى مىشود، تشويق مىكند اين است كه مسلمانان همه قوانين اقتصادى، سياسى، اجتماعى و ديگر قوانين اسلامى را به خوبى مىشناسند و قبول دارند و تسليم قوانين وارداتى نمىشوند حتى اگر اجراكنندگان آن قوانين مدعى اسلام باشند، مگر آنكه زير فشار باشند و تمام مسلمانان جز غربزدهها در برابر قوانين غير اسلامى مقاومت مىكنند. نتيجه اين واكنش و پايبندى مسلمانان اين است كه حكومتهاى تابع شرق و غرب - چه از نظر اسم يا واقعا - در نگاه مسلمانان واقعا كوچكاند و اين قبيل حكومتها در كشورهايشان نتوانستند از پذيرش و مقبوليت و مشروعيت نزد تودهها مبنى بر قانونى بودنشان و نيز درستى قوانين، اقتصاد، ماليات و امثال آن، برخوردار شوند. لذا شاهد جنگ يكصد ساله بين استعمارگران و مزدوران آنان در كشورهاى اسلامى از يك سو و يك مليارد مسلمان از سوى ديگر هستيم.
اين مطلب، قوىترين دليل است بر اينكه اين حكومتهاى كم تعداد، در ايجاد پايگاه در بين مردم و ارتباط با آنان ناتوانند. مثلاً حكومتى چون عربستان سعودى كه پيرو غرب است با همه تبليغات و گستردگى رسانههاى همگانى نتوانسته مسلمانان را حتى در حجاز جذب خود كند و مردم حجاز از اين حكومت سخت ناراضىاند. روشن باشد كه اختيار اين حكومت در دست چند نفر است كه با پول، اسلحه و اطلاعات پشتيبانى مىشوند و در ايجاد رابطه متقابل با جهان اسلام شكست خورده است.
طبيعى است كه مسلمانان، همگى بر گرد علمايى كه با حكومت مخالف هستند جمع شوند، حتى اگر حكومت، خود را به دروغ به اسلام وابسته بداند و خود را به عنوان حاكم مسلمان معرفى كند. از اين امر به دست مىآيد كه مسلمانان از تمام احكام، اصول و فروع اسلام آگاهى دارند و همانگونه كه نماز، روزه، حج، خمس، زكات، مسجد و حسينيه را مىشناسند اقتصاد اسلامى، سياست اسلامى و جامعه اسلامى را نيز مىشناسند. از اينرو از قوانين وضع شده از سوى حكومتها مىگريزند و بىپرده از آن سرپيچى مىكنند، در حالى كه تاجرى نزد عالمى مىآيد و مبالغ كلان و ميليونى در اختيار وى مىگذارد، ولى همين تاجر اگر بتواند، از دادن يك تومان به حكومت سرباز مىزند، مگر آنكه زير فشار، ترس و زور قرار گيرد. همچنين مسلمانان از كشورى اسلامى به كشور ديگرى مىروند و تا آنجا كه بتوانند قوانين مرزها را زير پا مىگذارند و به مقررات منع و محدودكننده رفت و آمد بىاعتنايى مىكنند، همچنين اگر بتوانند، مباحات و زمينهاى بىصاحب را براى رفع نيازهايى چون: ساختن خانه و مغازه و امثال آن تصرف مىكنند و استدلال مىكنند كه: «الأرض للّه و لمن عمّرها(1)زمين از آن خداست و كسى كه آن را آباد كند».
همچنين قانون: «من سبق إلى ما لا يسبقه إليه مسلم فهو أحقّ به(2)هركس به [تملك ]چيزى
پيشى گيرد كه مسلمانى بر آن پيشى نگرفته باشد وى به آن چيز سزاوارتر است» را قانون مقبول خود ساخته، به آن عمل مىكنند.
برادرى اسلامى ديگر مقوله مورد توجه آنان است و بر اين اساس، عرب با فارس، فارس با هندى و هندى با ترك ازدواج مىكند و به قوانينى كه حكومتها براى ممانعت از اين روح برادرى ساختهاند، اهميّت نمىدهند، البته اين حكومتها در رسانههاى ديدارى و شنيدارى خود از اسلام و اخوت اسلامى دم مىزنند. جداى از آنچه بيان شد، مسلمانان با موارد ديگرى از اين قبيل، روبهرو هستند.
از ويژگىهاى اسلام آن است كه شناخت ابتدائى از جزء مهم آن، به مسلمان آگاهى كافى براى درك و شناخت ديگر بخشهايش را مىدهد. وقتى مسلمان مىگويد: «خدايى جز اللّه نيست و محمد فرستاده او هست» و به محور بودن قرآن، سنّت، عترت و علماء اعتقاد مىيابد، همين امر، در جنبههاى عبادى، معاملاتى، سياسى، اقتصادى، اجتماعى، تربيتى، نظامى و غير آن، او را آگاه مىكند. بىترديد افرادى از مسلمانان، كماطلاع و ناآگاهند، امّا نمىتوان اكثريت قاطع مسلمانان را وادار كرد تا آنچه را اين حكومتهاى پيرو غرب يا شرق - چه آنان كه در ظاهر و باطن پيرو باشند و چه آنان كه فقط در باطن تابع باشند - در زمينه وضع قوانين مغاير با شريعت اسلامى ارائه مىدهند، بپذيرند و به همين دليل تلاش شرق و غرب در طول دو قرن، بلكه چهار قرن در جدا كردن مسلمانان از اسلام - با همه كوششى كه به خرج دادند - با شكست مواجه شده است.
جان سخن اينكه بر اين روحيّه والا كه در هر مسلمانى وجود دارد تكيه داريم و همين امر، ما را به حركت براى تشكيل نهضت جهانى اسلام تشويق مىكند، تا براى ايجاد حكومت يك ميليارد مسلمان جريانى فراگير پديد آورد كه تحقق بخشيدن به آن را از خداى متعال خواهانيم.
بار خدايا، از تو دولت كريمهاى خواهانيم كه در آن اسلام و مسلمانان عزّت يابند و نفاق و منافقان خوار گردند و ما را در آن دولت از دعوت كنندگان به طاعت حضرتت و از راهبران به سوى راهت قرار بده و به وسيله آن حكومت كرامت دنيا و آخرت روزىمان فرمايى، و صلى اللّه على محمد و آله الطيبين الطاهرين، و آخر دعوانا أن الحمد للّه رب العالمين.
محمد بن مهدى حسينى شيرازى
شهر مقدس قم - محرم 1403 ق